سر تیتر خبرها
دوازده سال زندان بجـرم بهایی بودن!

دوازده سال زندان بجـرم بهایی بودن!

یک: اتومبیل خودم از کار افتاده بود و نیازمند تعمیر بود. با یک اتومبیل کرایه رفتم به سمتِ خانه ی دکتر محمد ملکی که با وی قرار داشتم برای ساعت ده صبح. در راه، سرِ صحبت وا شد و راننده، مرا به گوشه ای از هزارتوی زندگی اش راه داد. گفت: سابقاً سپاهی بودم. در سالهای دور با سر و رویی ژنده و در جلد آدم های خلاف، فرستادنم داخل زندان. سه فقره قتل هم برایم آراستند تا باور کردنی باشم. در زندان اعتماد قاچاقچی ها را جلب کردم. جوری که در یک قلم، یک تریلی با بیست تن هروئین را گیر انداختم. همین بیست تن مواد، به میز قاضی که رسید، شد بیست کیلو. به قاضی اعتراض کردم. که: من برای گیرانداختنِ این محموله ماهها در زندان مانده ام و به میان یک مشت آدمخوار نفوذ کرده ام. آدمخوارانی که با یک غفلت می توانستند نسلم را بروبند.

قاضی چی گفت؟ نه گذاشت و نه برداشت، گفت: به تو مربوط نیست. به من مربوط نیست؟ همانجا از سپاه زدم بیرون. رفتم تاکسیرانی تا یک تاکسی بگیرم برای مسافرکشی. چند جور امتحان از من گرفتند همه اش را قبول شدم. سرآخر قرار شد یک تاکسیِ پنج میلیونی به من واگذار کنند. دو میلیونش را نقد خواستند و مابقی اش را به آدمهایی واگذار کردند که خواستند برایشان ببرم. من آدم فروش نبودم. از آنجا هم زدم بیرون. یعنی چه که من مسافران ناراضی و مخالف نظام را ببرم تحویل بدهم؟ بعضی ها چه نانی برای زن و بچه شان می برند!

دو: دکتر ملکی جلوی خانه اش قدم می زد که رسیدیم و سوارش کردیم. حالا کجا برویم؟ پیروزی. بعدش؟ خیابان نبرد. جلوی یک خانه ی شمالی توقف کردیم. پدر که قامتی بلند و لهجه ای شیرازی داشت، به استقبالمان آمد. اینجا خانه ی مهدی خدایی است. جوانی که تا کنون چهار سال است که در اوین زندانی است. با آسانسور رفتیم بالا. مادر مهدی در را به روی ما گشود. و ما به برکتِ روی گشاده ی این مادر، و اشک ها و بغض های گاه به گاه پدر، و جای خالی مهدی، به داخل آپارتمان پای نهادیم. پدر می گفت: طبق قانونِ خود اینها، یک زندانی اگر دو حکم همزمان برای زندان داشته باشد، آن حکمی قابل اجراست که طولانی تر است. یعنی حکم کوتاه تر خود بخود ملغی است. و گفت: پسر من مهدی دو حکم چهارساله و سه ساله دارد. چهارسال اول را در اوین گذرانده و یک سال از دومی را نیز. اما چرا به قانون خودشان عمل نمی کنند نمی دانم!

مهدی خدایی یک دانشگاهی لاغر و باریک اندام و فعال در زمینه ی حقوق بشر بوده است. وی یکی از نخستین کسانی است که از حقوق تباه شده و بایسته ی بهاییان سخن رانده است. مهدی اکنون در دانشگاهی برتر به اسم اوین دوره ی تخصصی اش را می گذراند.

سه: ساعت پنج بعد از ظهر به منزل نوید خانجانی رفتم. عزیزان دیگر نیز آمده بودند. در آنجا بکوری چشم آیت الله هایی که فتوا داده اند: بهاییان نجس اند، از خوردنی هایشان خوردیم. این جوان بهایی اکنون در زندان است. دوازده سال ناقابل برایش زندان بریده اند. جرمش؟ بهایی بودن.

چهار: از آنجا رفتم منزل عماد الدین باقی. مرد شریفی که یک موی شرافت و خیرخواهی و نوعدوستی و وطن پرستی و انسان گرایی اش در تن و بدن خیلی از آیت الله ها و قاضیان و نمایندگان مجلس پیدا نمی شود. این مرد بزرگ، سراسر ادب و حق خواهی و خود ندیدن است. برای رهایی خیلی ها از چنگ بی عدالتی های این نظام هردمبیل زحمت ها کشیده و آسیب ها دیده است. سالهای فراوانی از عمر گرانمایه اش را در زندان عصبیت آخوندها سپری کرده و جمعی از جوانان و زندانیان ما را از اعدام و حبس های بی دلیل وا رهانده است. سواد قضایی وی را در یک کفه بگذارید و سواد قضایی همه ی قاضیان دستگاه قضا را در کفه ی دیگر. من یک چند وقتی توفیقِ این را داشته ام که با عماد الدین باقی در زندان اوین هم بند بوده ام و از برکت حضور خردمندانه اش بهره مند.

پنج: دیرهنگام شب بود که رفتم به دیدن حمزه کرمی. حمزه کرمی همان است که برای شکستنش در زندان، بارها تا مرز مرگ او را کتک زدند و سرش را بارها و بارها در کاسه ی مستراح فرو بردند و به شیوه ی گزمه های قاجاری ازش اعتراف گرفتند برای بقای نظام هردمبیل شان.

شش: امروز صبح نامه ای از مجید عابدینی مقدم که هم اکنون در بند هشت زندان اوین زندانی است به دستم رسید داغ داغ. روی سخن این نامه به جعفری دولت آبادی دادستان تهران است. در این نامه به ضایع شدن چند مورد از حقوق بدیهی زندانیان از یکسوی، و جفای رایجِ زندانبانان از دیگر سوی اشاره شده است. و همچنین به ایجاد درگیری میان زندانیان عادی و مالی با زندانیان سیاسی. مجید در این نامه به زندان کهریزک اشاره کرده که خود یکی از شاهدان زنده ی آن فاجعه ی حتمی و اسلامی است. وجود بیماری های واگیردار و نبود ابتدایی ترین امکانان انسانی در زندان اوین و احتمال تکرار فاجعه ی کهریزک اما در اوین، وجود زندانیان سومالیایی و درهم شدگی زندانیان با هر جرم، و حضور ناقلان و آلودگان به بیماری های ایدز و هپاتیت، و نبود دارو و انفعال بهداری اوین، احتمال شیوع بیماری های منجر به فاجعه، و هشدار این که جعفری دولت آبادی نکند به قاضی قاتلی همچون مرتضوی بدل شود، از دیگر فرازهای نامه ی مجید مقدم است.

محمد نوری زاد
دهم فروردین نود و چهار – تهران

11010517_1066803103347305_3581106224679077671_nاین تنها عکسی بود که از مهدی خدایی دیدم. این جوان برازنده صرفا بجرم دفاع از حقوق بشری که در این نظام هردمبیل به طنز گراییده، زندانی است.

11053620_1066802933347322_1227033010726739067_nبا دکتر ملکی در خانه ی مهدی خدایی. این بانو، مادر چشم به راه مهدی است. ما چه ها که نکرده ایم با مردم در این سالهای اسلامی

10352931_1066803033347312_905450991638648279_nعکس با عکس. در کنار عکس نوید خانجانی ایستاده ام و با یاد و خاطره اش عکس می گیرم.

11082558_1066803070013975_6668215196215035013_nبا پدر و مادر نوید خانجانی و به یاد همه ی بهاییان شریفی که در ایران سوخته اند اما هرگز دست به خشونت نبرده اند.

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

74 نظر

  1. درودبر نوری زاد شجاع وقهرمان مرگ بردیکتاتوری

     
  2. المیرااا جوون

    فرقه بهایت یه فرقه من در اوردی و باید نابود بشه .

     
  3. سلام و درود
    جناب نوری زاد من بی نام بی نهایت هستم.
    ابتدا خدمت شما و دیگر عزیزان عرض کنم که از امروز با عنوان ” بی نهایت ” مطلب میدم.
    1- در وزارت اطلاعات و امنیت تمامی کشورها بخشی است به نام سنجش افکار عمومی.این بخش مسئول جمع آوری اطلاعات و نظرات مردم عادی در جامعه و یا همان شهروندان می باشد.پس از جمع آوری و طبقه بندی، اطلاعات توسط کارشناسان امور اجتماعی دسته بندی و اولویت بندی می شوند و به مقامات بالاتر ارائه میگردند تا بر روی آنها کارهای نهایی صورت بگیرد و گزارشی هم به وزیر مربوطه ارسال میشود.شنیدن نظرات مردم و ثبت آنها یکی از مهترین وظایف وزارت اطلاعات و امنیت می باشد و به هیچ عنوان با کسانی که مطالبی بر ضد دولت و نظام بگویند برخوردی صورت نمی گیرد.کار آن مأموران فقط جمع آوری اطلاعات و نظرات مردم می باشد و آنها ممکن است در هر لباسی انجام وظیفه کنند که البته یکی از بهترین پوششها می تواند راننده تاکسی باشد.در بسیاری از موارد خود راننده ها شروع به صحبت میکنند و از امور جاری کشور انتقاد میکنند تا ببینند نظر مسافران چیست.
    اینکه آن رانندۀ تاکسی چنین حرفی زده که از وی خواستند تا مسافران مخالف نظام رو ببره و تحویل بده اصلاً صحت نداره اون راننده یه خالی بند و دروغگوست.شما چطور باور میکنید کسی یک تریلی را 20 تن مواد مخدر بار بزنه اونم نه تریاک بلکه هروئین.از شما بعیده که به همین راحتی حرف اون راننده رو باور کنید. 20 تن هروئین!!! اونم با یک تریلی!
    میدونین این مقدار هروئین چقدر میشه؟ مگه بار گندمه؟ یه چیزی بگین که بگنجه.اینقدر ساده باور نباشید جناب نوری زاد. اون راننده یا مخش کمی تاب داشته، یا خالی بند بوده و یا مأمور اطلاعات.
    در مورد بندهای 2 تا 6 مطلبتان:
    در جامعه ای که مسلمان شیعه مانند عمادالدین باقی و حمزه کرمی (که مدتی از افراد حکومتی هم بودند) و مجید عابدینی مقدم را با توجه به اینکه یک شهروند درجۀ یک محسوب میشوند فقط به دلیل انتقاد یا اظهار نظر با روشهایی بدتر و بی رحمانه تر مورد آزار و اذیت قرار میدهند دیگر رفتار آنها با بهاییان که از نظر آنها شهروندان درجۀ چندم محسوب میشوند جای تعجب ندارد.

     
    • با سلام خدمت جناب بی نهایت
      به نظرم زیاد خرده گیری فر موده اید جناب نوریزاد چیزها به چشم دیده اند و با جان و پوست درک کرده اند و بعد از یادآوری و بازخولانی برای اطرافیان و دوستان دیده اند که ابدا باورشان نمی شود و بر این قیاس ممکن است با توجه به تجربه دردناکی که داشته اند با هر تجربه مشابهی با نگاه انسانی و صادق انگارانه به موضوع می پردازند…و اضافه کنم : از این نیروهای علمی که شما می فرمایید ما در کتابها خوانده ایم ولی در اطراف و اکناف ندیده ایم..شما از کدام نا کجا مثال می زنی…ما در ایرانیم و همین نیروهای علمی و نظر سنج تا کنون اجازه حتی ورود احمد شهید را به ایران نداده اند…با بقیه کلامتان موافقم…پیروز باشید

       
  4. ‫(نوشته سردر دانشگاه آکسفورد)

    آینده، مکانی نیست که به آنجا می رویم، جاییست که آن را به وجود می آوریم

    راه هایی که به “آینده” ختم میشوند یافتنی نیستند، بلکه ساختنی اند و ساختن آن؛ هم سازنده را، و هم مقصد را دگرگون میکند

    و اما: نوشته ی سردر دانشگاه شریف

    خواهرم حجابت را، و برادرم نگاهت را حفظ کن

     
  5. جناب محمد نوری زاد عزیز
    سلام

    بازهم سپاسگزارم از وقتی که در اختیار من و بخش فارسی رادیو اس.بی.اس، برای انجام گفتگو قرار دادید. لینک زیر، مصاحبه رادیویی شما با رادیو فارسی اس.بی.اس است که امروز در برنامه ما پخش شد

    امیدوارم که در آینده نزدیک بازهم فرصتی دست بدهد تا بتوانیم از صحبتهای شما در رادیو اس.بی.اس استفاده کنیم

    بازهم سال خوبی برای شما آرزو میکنم

    بااحترام فراوان
    علیرضا محبی

    http://www.sbs.com.au/yourlanguage/persian-farsi/highlight/page/id/401932/t/Nourizad-I-am-a-crtitic-of-the-entire-Islamic-Republic-of-Iran​

     
  6. سلام به نوری زاد
    نمی دونم اینو خوندید یا نه

    مسئله یمن

    سفیر عربستان برای توجیه دخالت و بمباران یمن گفته ” :حمله به يمن از روي ضرورت و با درخواست دولت مشروع يمن بود” “!؟
    راستی‌ اگر حالا به دعوت رئیس جمهور گذشته اوکراین از روسیه ؛ پوتین مستقیقم به اوکراین لشکر میکشید چی‌ میشد!؟ آیا هنوز غرب جدائی کریمه را قبول دارد !؟ اگر ایران به دعوت و دفاع از جان اکثریت مردم شیعه بحرین در مقابل جنایات و سرکوب اقلیت حاکم ؛ به آنجا لشکر میکشید ؛ فرهیختگان ما چه می‌گفتند !؟ اگر در زمان انقلاب ایران ، ارتش آمریکا مستقیم به سرکوب قیام دست میزد ؛ چه می‌گفتیم !؟ راستی‌ یادتان میاید سرکوب شیعیان در بحرین را با اشغال آن کشور ؛ کی‌ انجام داد !؟ مطمئنا خاندان‌های صفوی ، قاجاریه ، پهلوی ، و جمهوری اسلامی ایرانی نبودند ؛ باز هم خاندان سعودی عربستان بودند !؟

    مردمی بیش از ۴۰% سکنه‌ ، بومی ، سالیان سال قبل از تولد پدرانمان علیه ظلم در یمن ، نبرد میکنند و به پایتخت رسیده اند. حاکمان عربهای سنّی برای سرکوب قیام ؛ جنگ را به شیعه و سنّی تبدیل کرده و در رأس آنها ال سعود ، به اشغال یمن دست زده اند !؟. مردم مصر چند سال پیش رئیس جمهور انتخاب کردند ، حتی بر خلاف خواست دولت آمریکا عربستان با توافق اسرائیل و با خرج ۱۲ میلیارد دلار ؛ علیه حکومت قانونی مرسی ؛ کودتا کرد !؟ بعد از انقلاب ایران تا خرخره صدام را در اشغال ایران ؛ کمک کرد !؟ به قول وزارت خارجه قطر ؛ عربستان ” کارخانه تروریست سازی ” در سوریه ایجاد کرد !؟ به قول پاول برمر ، فرماندار امریکائی ( جمهوریخواه )عراق پس از اشغال آن کشور توسط آمریکا ، در شرق ال اوسط فوریه ۲۰۰۹ ؛می‌گوید عربستان ” نه فقط به تثبیت عراق کمک نکرد بلکه به تنش و تروریسم کمک کرد” !؟در ضمن فراموش نکرده ایم که ، دخالت ، بمباران ، و اشغال افغانستان ، عراق ، لیبی‌ ، و غزه ؛ توسط آمریکا و اسرائیل بوده ؛ و باز هم ایران ، و اکنون جمهوری اسلامی ایران ؛ دخالتی نداشته !؟ حالا چرا مجاهدین و برخی‌ درس خوانده‌های ایرانی اپوزیسیونی ما در بلند گوه واژگونه جلوه میدهند!?

    . ایرانیان همراه صلحدوستان جهان یک صدا بودند ، که بشار سرکوبش متوقف ، مذاکره راه حل ، دخالت خارج و پشتیبانی ایران از اسد متوقف ، و کشور‌های منطقه همراه قدرت‌های جهان در حل مشکل جلسه مشترک داشته باشند. دانید کی‌ گفت ایران حق مشارکت برای راه حل را ندارد ؟ باز هم ال سعود عربستان ، که آن جمله معروف ضدّ ایرانی‌ ” ایران خوب ؛ نبود ایران است ” را به انگلیسی بیان کرد !؟ ترکیه ; اپوزیسیون سوریه را از مذاکره با اسد ؛ باز داشت و دروازه و کیسه پول را برای قدرتی‌ که بعد از آن ” داعش ” نام گرفت ؛ باز گذاشت !؟ قطر که با این سیاست‌ها سر توافق نداشت ؛ کنار کشید. طرح هولناک تشویق آمریکا توسط اسرائیل & عربستان ؛ برای حمله به سوریه در مسئله سلاح شیمیأیی ؛ با وساطت ایران و نابودی انبار شیمیأیی ؛ در خدمت صلح به پایان رسید ؛ و کار شناسانی نیز در این مسئله جایزه نوبل صلح گرفتند.

    امروز ؛ سیاست خارجی‌ ” کل نظام ” ایران حال مسئله ، اتمی‌ ، سوریه ، عراق ، و خاور میانه از طریق مذاکره است ؛ و هیچ نیروی از جمله عربستان را درین مذاکرات ؛ حذف نمیکند. ولی‌ دیگران ایران را به بهانه دعوای ۳ جزیره‌ و غیره “در مجالس راه نمی‌دهند”!؟ که این سیاست ضدّ ایرانی ، ضدّ صلح ، و تنش زا در منطقه است. علامت مساوی گذاشتن بین نقش دفاعی ایران که حاضر به مشارکت عربستان و مذاکره است ؛ با نقش تهاجمی و به غایت انحصار طلبی عربستان که فقدان وجود ایران را میخواهد ؛ نادرست و خطرناک است

    آمریکا به تدریج از این سیاست ” فیکس ” کردن روی دفاع بی‌ کران از عربستان ، و ” ابسس شدن “همیشگی‌ ذهن مشغول تبعیت بی‌ چون و چرا از سیاست‌های اسرائیل ؛ روز به روز دورترمیشود. ایران از سیاست‌های ضدّ آمریکایی نا صواب فاصله گرفته و هر دو در این مقطع زمانی‌ به منافع مشترک و قبول مذاکره و همزیستی‌ رسیده اند. بهترین تجلی‌ آن در صحبت “روی در روی ” هفته گذشته آقای خامنه‌ای از مشهد به واشنگتن با اوباما بود که نظام جمهوری اسلامی را ؛ تمام قد به پشت تیم مذاکره و مصالحه برد. پس از این سخنرانی تاریخی خامنه‌ای در مشهد و پیام نوروزی صلح دوستانه تاریخی اوباما که جمهوری اسلامی و رهبر را ؛ برای اولین بار به این صورت نام برد ؛ بر مخالفان این توافق ؛ ال سعود ، نتانیاهو ، جان بولتون ، و حسین شریمتمداری نیز مبرهن شد که کلید رابطه دوستی‌ ایران و آمریکا با برداشتن بهانه اتمی از پیش پا ؛ برداشته میشود. تند‌ترین خصایل و ادبیات نسبت به این مذاکره به بهانه یمن را ، هم نتنیاهو بکار برد و هم سلمان خلیفه!؟ چهل سال پیش همین اتحاد شوم را علیه شاه ایران زمان نیکسون و کارتر بکار بردند !؟

    اواسط دهه ۱۹۷۰ پس اینکه دولت شاهنشاهی ایران در سازمان ملل به قطع نامه ۳۳۷۹ ” صهیونیسم ، نژاد پرستی است ؛ رای داد . وقتی‌ دولتهای نیکسون و کارتر با نزدیکی‌ به ایران ؛ آنرا به خاطر اینکه ” نه یهودیست و نه عرب ” و نه در دعوای با هیچ کدام ؛ جزیره‌ ثبات خواندند ؛ دولت راست میناخن بگین اسرائیل ؛ از این نزدیکی‌ ترسید. از نزدیکی‌ ایران به جهان عرب و اتحاد جوامع اسلامی ؛ بیمناک شد و با هر بهانه‌ای به بهم زدن این بازی دست زد. رابطه ‌اش را با آفریقای جنوب آپارتاید تنگتر کرد. !؟ نقش رهبری ایران در اوپک برای بالا بردن قیمت نفت صادراتی ، از اینکه سایه بر نقش ملک فیصل که خود را ” شیخ ال حرمین” می‌خواند ، بیندازد ؛ برای عربستان قابل قبول نبود. با تمام قوا ۲ لابی اسرائیل و عربستان برای نفی جایگاه ایران با آمریکا ؛بی‌ رحمانه تاختند. با ظهور آیت‌الله خمینی در رأس حکومت در ایران ؛ ” شیخ ” عربستان شیوخیت اسلامی خویش را بازنده یافت ؛ و شعار‌های تند صدور انقلابی‌ ایران ؛ بهانه دست آنان داد که نفی قدرت ایران در منطقه کنند

    صلح خواهی ، دموکراسی خواهی ، ثبات منطقه ، تدبیر ، و کشورمداری ؛ به ما حکم می‌کند که این توطئه شوم را با شناخت از واقعیات و مطالعه رساله‌های راهبردی دست اندر کاران سیاست خارجی‌ آمریکا و ایران ، و مصاحبه و گفتگو با آنان ؛ به دست آورد. اگر بدون پروسه شناخت از وضعیت روز و فقط بر مبنای ذهنیت با حب و بغض حکم صادر کنیم ؛ روا نیست. از این‌جهت و با توضیحات بالا ، در مورد مسئله یمن ؛ ضمن محکوم کردن و خواست توقف تجاوز لجام گسیخته اتحاد به رهبری عربستان سعودی ؛ تشویق به مذاکره درونی‌ بین نحله‌ها در یمن ، تشویق به مذاکره نیروهای منطقه برای پیدا کردن راه حل ، توقف سالیان دراز کشتار بی‌ رحمانه مردم به ویژه نفی تبعیض علیه شیعیان را ؛ خواستارم . راه حل ؛ دخالت و پشتیبانی نظامی هیچ نیروی از جمله ایران نیست و به قول وزارت خارجه ایران ؛ مذاکره ؛ پاسخ امروز است.
    با احترام ؛ علی‌ شاکری ۳۰ مارچ ۲۰۱۵

     
    • با درود به نوریزاد عزیز و هم میهنان فرهیخته و با درودی به جناب شاکری . برادر عزیزضمن تایید بخش زیادی از فرمایشات شما به ذکر مثالی ویاداستانی میپردازم فرض کنید شخص مقبولی که ازنظر ظاهر رخ زیبایی دارد و همچنین اندام ورزشکار و ثروت مکفی و توان حل و فصل اختلاف بین دیگران . این فرد مطمائنا در بین مردم محبوب القلوب خواهد شد مانند ایران سابق. و متاسفانه با جبر زمانه دشمنانی چند هم خواهد داشت که مترصد فرصت برای ضربه زدن و نابودی وی لطفا خوب به این فرد نگاه کنید . البته هیچ کس بدون عیب نیست . و عیوب این فرد تا حدودی برای همگان مخفی است مگر جمع محدودی . حال شخصی روحانی به این فرد نزدیک میشود تا اورا مثلا به راه راست رهنمون شود . واین شخص هم مطیع امر این روحانی میشود . و با آموزش های این روحانی ابتدا شروع میکند به تغییر در ظاهرش .مثلا ریش میگذارد و یا چادر و روسری سر میکند.(شوخی) و کلا روی فرهنگ گذشته اش خط بطلان میکشد . وباعث تعجب دیگران میشود . روز دیگر با تحکم شخص روحانی شروع میکند به بخشش ثروتش به صورت بیحساب و کتاب و علنی بین افرادی که آن روحانی معرفی میکند . (پرداخت پنج میلیارد دلار به یاسر عرفات دراولین روز های انقلاب بخشش شخص آقای خمینی) که بازباعث دشمنی بیشتر دشمنانش میشود . روز دیگر با آموزش های آن روحانی شروع میکند به فضولی و دخالت در امور همسایگانش ( صدور انقلاب ) و ازراه به در بردن کودکان همسایه اش که بر علیه والدینتان اقدام کنید . وقتی که به او گوش زد میکنند که در امور همسایه گانت دخالت نکن با کمال پر رویی میگوید من کودکان آن ها را ارشاد میکنم . تا اینکه ازخود شروع میکند و مثلا شروع میکند به تصفیه گلبولهای سفید و پلاکت های خونش که این ها به درد نمیخورند و نابودشان میکند . و باعث شرع عفونت در خودش میشود .(تصفیه های خونین نظامیان اول انقلاب ).و زدودن آثار رخ زیبایش و اینکه رخ زیبا به درد نمیخورد (نابودی کلیه احزاب ) و گفتن حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله . تا اینکه یکی ازهمسایگان گردن کلفت قدیمیش که شدیدا به دنبال نابودیش بوده به علت دخالت وی در مورد کودکانش با وی علنا دست به یقه میشود .(نامه پراکنی آقای خمینی به علمای عراق ) ودرنتیجه (حمله عراق) و دیگر دشمنان هم از هر راهی به همسایه دست به یقه کمک میکنند . تا اینکه همسایه دست به چاقو میشود او هم برای اینکه ازغافله عقب نماند گاه گاه تیغی به پیکر همسایه میزند ولی مخفیانه (اسلحه شیمیایی) ولی چاقوی همسایه بزرگ است و همه میبینند درضمن این انسانی که زمانی خیلی مقبول بود با آموزه های آن روحانی شروع میکند به خود زنی و بار های بار به نقاط بدن خود ضرباتی هم میزند (در گیری با دولت مردان وطن دوست و معترضین ) و خود را بی ریخت میکند . که ازچشم دیگران مخفی نمیماند.درگیری با مخالفین و نابودی تک تکشان و باعث آبرو ریزی خودش میشود تا اینکه همسایه جنایت پیشه متوجه میشود ویابه اودیکته میکنند که همسایه دیگری دارد که ثروت فراوانی هم دارد.هلو برو تو گلو. و شروع میکند به چشمک زدن که دعوارا تمام کنیم که بازبه امر همان روحانی دعوا تمام میشود. (نوشیدن جام زهر) و آن همسایه به همسایه دیگر حمله و او را یک لقمه چپ میکند.(حمله و اشغال کویت ) و دیگران هم آن همسایه قلدر را به افلاس می اندازند (اشغال و نابودی زیر ساخت های عراق) . در این بین این انسان مقبول گذشته و انقلابی منفور فعلی به جای این که به پیکر خود برسد ودرد های بی حد خود را مداوا کند. تا مقبول همگان باشد . به امر روحانی بعدی شروع میکند به اینکه خانه اش را بکند انبار مهمات وباز هم به صورت خود لطمه میزند. ( سر کوب همه مخالفین ) آیا شما برای این شخص مفروض احترامی قایل میشوید و یا سعی میکنید ازوی فرار کنید و یا در مقابلش گارد بگیرید . پوزش ازداستانی که با لحنی کودکانه نوشتم

       
      • فرزند پدر(مد نبی)

        چند وقت قبل پدر بزرگوارم در جایی فرمود: دلیل جنگ عراق و ایران نامه هایی ارشادی بودند که توسط آن آقای خوش چهره برای فرزندان عراق نوشته شدند تا ارشاد شده و پدران خود را از قدرت عزل کنند من باورم نمیشد…جنای شاکری این مطلب را آوردند….شاکری عزیز…صمیمانه از سخنان نابت متشکرم.

         
        • فرزند پدر(مد نبی)

          تصحیح با شرمندگی…مهرداد جان مرادم کلام فخیم شما بود که به اشتباه (شاکری ) نگاشته شد..تشکر می کنم جناب مهر داد..

           
  7. سلام
    نمی دانم برای چندمین باری است که می خواهم بگویم درود بر شرفت، همین……… از اینکه نوری می افکنی بر تاریکی جهل و تباهی دوران مدیون توایم ای زاده نور. (از طرف یک برادر شهید)

     
  8. “آخرین خبر از مذاکرات هسته ای”

    همه موارد اختلافی حل شده, فقط غربی ها میخوان بدونن اون دختر دانش اموز ١٥ ساله اي که احمدی نژاد میگفت تو زیرزمین خونه اش با قابلمه اورانیم غنی میکرد, الان کجاست

     
    • سلام ودرودمجدد بردانشجوي عزيزوگرامي

      باعرض پوزش ازحضرتعالي وباسلام برجناب نوري زادوديگرآقايان محترم وجوياي حقيقت؛
      ازآنجائي كه جنا بعالي مرقوم فرموده بوديد:برهان ستيزنيستيد وازبراهين عقلي استقبال مي كنيد ،برهاني ديگر خدمت شريف جنابعالي به ضميمه برهان قبلي كه ارسال شده بود؛وجنابعالي آن را تحليل وبرخي خدشه هائي برآن داشتيد وليكن نتيجه برهان راكه نيروئي ماوراي اين جهان ماده بنام خدا باشد،باجان ودل پذيرفته بوديد؛واما سخنان منكران را آن روي سكه فرض كرده بوديد كه بنده يك توضيحي دم دستي نوشته وارسال كردم.
      واينك باتوضيحي براي هردوبرهان ارائه مي گرددتاچه درنظرشريف آيد وچه اندازه مقبول افتد.واينك آن دوبرهان عقلي:
      جهان آفرينش آفريدگارى دارد
      بيان اول:
      “واقعيت هستى كه در ثبوت وى هيچ شك نداريم هرگز نفى نمى‏پذيرد و نابودى بر نمى‏دارد.
      به عبارت ديگر:
      واقعيت هستى بى‏هيچ قيد و شرط واقعيت هستى است و با هيچ قيد و شرطى لا واقعيت نمى‏شود، و چون جهان گذران و هر جزء از اجزاء جهان، نفى را مى‏پذيرد پس عين همان واقعيت نفى ناپذير نيست، بلكه با آن واقعيت واقعيت دار و بى آن ازهستى بهره‏اى نداشته و منفى است، البته نه به اين معنى كه واقعيت با اشياء يكى شود و يا در آنها نفوذ يا حلول كند و يا پاره‏هايى از واقعيت جدا شده و به اشياء بپيوندد، بلكه مانند نور كه اجسام تاريك با وى روشن و بى وى تاريك مى‏باشند؛ و در عين حال همين مثال نور در بيان مقصود خالى از قصور نيست.
      و به عبارت ديگر: او خودش عين واقعيت است و جهان و اجزاء جهان با او واقعيت دار و بى او هيچ و پوچ مى‏باشد.
      نتيجه‏
      جهان و اجزاء جهان در استقلال وجودى خود و واقعيت دار بودن خود تكيه به يك واقعيتى دارند كه عين واقعيت و به خودى خود واقعيت است.”

      بيان دوم‏:
      ويابرهان دوم براي اثبات وجودخداوند وتوضيح اين دوبرهان:

      مشاهده ابتدائى به ثبوت مى‏رساند و هم با كنجكاوى علمى به دست مى‏آيد كه اجزاء جهان با همديگر ارتباط وجودى دارند و اين ارتباط و به هم بستگى نه تنها در ميان يك دسته ويژه‏اى از اجزاء جهان مى‏باشد بلكه تا هر جا باريك بين شده و پيش رفته و به بررسى پردازيم رشته ارتباط نامبرده را تابيده‏تر و محكم‏تر مى‏يابيم.
      حتى آنان كه براى فرار از اثبات غايت و غرض در وجود به دامن‏ قانون تبعيّت محيط چسبيده ‏اند از اثبات ارتباط اجزاء جهان گريزى نديده ‏اند.

      البته اين ارتباط، ارتباط وهمى و پندارى نيست بلكه ارتباطى است واقعى و مستقل از ذهن ما و در اثر آن، جهان با اجزاء خود يك واحد خارجى است.

      و اين واحد خارجى در وجود خود متغير و متحول مى‏باشد، يعنى پس از نيستى هستى مى‏پذيرد، زيرا از هر راهى به محاسبه حوادث جهان پردازيم سرانجام به حركت عمومى (حركت وضعى و مكانى و يا حركت جوهرى) خواهيم رسيد؛ وحركت- چنانكه هستى است پس از نيستى ،و وجودى است آغشته به عدم.
      و به مقتضاى قانون علت و معلول، هر موجود حادثى (موجودى كه نبوده پس از آن شد) علت وجود مى‏خواهد.و اگر اجزاء جهان را يا بخشى از آنها را متغير فرض نكنيم باز از اثبات علت وجود براى آنها گريزى نيست زيرا كه هر موجود ممكن اگر چه متغير نبوده باشد نيازمند به علت وجود مى‏باشد.
      نتيجه‏
      براى جهان هستى علت وجودى بيرون از خودش هست.حركت هستى است پس از نيستى و وجودى است آغشته به عدم.
      و به مقتضاى قانون علت و معلول، هر موجود حادثى (موجودى كه نبوده پس از آن شد) علت وجود مى‏خواهد.

      و اگر اجزاء جهان را يا بخشى از آنها را متغير فرض نكنيم باز از اثبات علت وجود براى آنها گريزى نيست زيرا كه هر موجود ممكن اگر چه متغير نبوده باشد نيازمند به علت وجود مى‏باشد.
      نتيجه‏
      براى جهان هستى علت وجودى بيرون از خودش هست.

      توضيح‏
      اولا: بايد دانست كه نتيجه اين دو برهان يكى است، زيرا برهان اوّلى براى موجودات اين جهان- كه واقعيت مطلق نداشته و با شرايط مخصوص و تقدير معين واقعيت‏دار، و بى آن شرايط و تقدير، بى واقعيت و نابود هستند- يك واقعيت مطلق (بى قيد و شرط) اثبات مى‏نمايد و آن همان علت مطلقه است كه به موجب برهان دوم از براى معلولات جهان اثبات مى‏شود، زيرا «معلول» همان موجودى است كه وجودش در تقدير معين و شرايط مخصوص (كه علت وجود باشد) بود مى‏گردد.

      پس در حقيقت «علت مطلقه» همان «واقعيت مطلقه» و «معلول» همان «واقعيت مقيّد» خواهد بود.
      و ثانياً: بايد دانست كه بيان گذشته (دو برهان) اگر چه با اصطلاحات فنى فلسفى تقرير شده در عين حال به حسب معنى بسيار ساده و قابل فهم است.
      انسان گاهى كه مرگ ديگران يا نابودى چيزى را مى‏بيند با ذهن ساده و با زبان بى‏آلايش خود مى‏گويد: «اگر هستى او در دست خودش بود از دست نمي ‏داد».
      هر چه در اين جهان بيابيم همين حال را دارد، هستي ‏اش در دست خودش نيست و بديهى است هستى ديگران نيز در دست او نيست، پس ناچار دستى هست كه هستى خودش از خودش بوده و هستى ديگران در وى و از وى مى‏باشد.

      تنبيه و تذكر
      ماديين در زمينه بحث گذشته سخنان بي ‏پايه بسيارى گفته‏ اند .
      و اگر سخنان ايشان تحليل شود روشن خواهد شد كه همه اشكالات آنها ناشى از سوء فهم است. اشكال كنندگان بالاخره در فهم يكى از مقدمات برهان لنگ مي باشند:
      (1). مانند كسانى كه ارتباط اجزاء جهان را فراموش نموده گفته‏ اند:
      «جهان در حقيقت مجموعه‏ اى است از متفرّقات كه هر يك از آنها علتى مادى داشته و دارد و اين سلسله‏ هاى متفرقه پهلوى هم قرار گرفته و تا لانهايت پيش مي روند.»
      اشكال كننده فراموش كرده كه جهان يك واحد است و چنانكه گذشت حادث و نيازمند به علت مي باشد.
      (2). و مانند كسانى كه ارتباط اجزاء جهان را حفظ كرده ‏اند ولى از اينكه اين ارتباط سرانجام مستلزم به وجود آمدن يك واحد واقعى خواهد بود غفلت ورزيده گفته‏ اند:
      «نيازى كه هر پديده‏ اى به علت پيدا مي كند با پديده ديگر تأمين مي ‏شود. نياز تخم مرغ با مرغ رفع مى‏شود و نياز مرغ با تخم مرغ و همچنين … ديگر نيازى به علتى بيرون از جهان نيست.»

      اينان اين نكته را نرسيده‏ اند- و يا نخواسته‏ اند برسند- كه: جهان با رابطه وجودى خود يك واحد نيازمندى را تشكيل مى‏دهد و اين نياز با چيزى بيرون از جهان بايد رفع شود.
      (3). و مانند كسانى كه به نظريه حركت عمومى (عرضى يا جوهرى) پى نبرده‏ اند و نظريه فلسفى لزوم مرجّح را (ممكن در وجود خود مرجّح مى‏خواهد) نيز درست تعقل نكرده گفته ‏اند:
      «ماده جهان، قديم است و در وجود خود نيازمند به علت نمى‏باشد و صور و تركيبات ماده و خواص آنها نيز مستند به ماده مى‏باشد نه به علت ديگرى.»
      اينان از نتايج نظريه حركت عمومى بي خبرند. هر ماده‏ اى كه زاييده تراكم شماره زيادى انرژى مى‏باشد (بنا به حركت عمومى فيزيكى) هرگز نمى‏تواند قديم بوده باشد، و همچنين اگر ماده مساوى حركت بوده باشد هرگز نام «ثبات» و «دواررا نمى‏تواند به خود گيرد.

      و گذشته از اين، ماده‏ اى كه تنها امكان تركيبات و صور و خواص را دارد و بس، با مجرد جواز و امكان، فعليت آنها را نمى‏تواند واجد شود، مانند پنبه‏ اى كه قابليت رخت شدن دارد، به مجرد اين قابليت رخت نمى‏شود و نمى‏شود پنبه را پوشيد، بلكه دستهاى ديگرى نيز مانند كارخانه ريسندگى و بافندگى و خياطى بايد به ميان بيايد.
      (4). و مانند كسانى كه به واسطه تميز ندادن ميان فعل و قبول (كنش و پذيرش) به انكار علت فاعلى و قناعت به علت مادى گرفتار شده و در اينجا گفته‏ اند:
      «درست است كه جهان علت مى‏خواهد ولى علت وى همان ماده ‏اى مى‏باشد كه با تجزيه و تركيب خود با شرايط گوناگون پديده‏ هاى رنگارنگ مى‏آفريند.»

      اينان ميان «تأثير» و «تأثر» فرق نگذاشته‏ اند در حالى كه تأثير، معنى «از موجودىِ خود دادن» و تأثر، معنى «از موجودىِ ديگران گرفتن» دارد و به عبارت ديگر در مورد تأثير، لازم است مؤثر اثر را واجد باشد، و در مورد تأثر متأثر بايد فاقد اثر باشد؛ و البته «فقدان» نمى‏تواند «وجدان» شود و به همين جهت ماده كه حامل امكان و قابليت شئ است نمى‏تواند فعليت همان شئ را كه ندارد به خود بدهد.

      درست است كه فعليتهايى كه در ماده به وجود مى‏آيند با تجزيه و تركيب و پيدايش شرايط مناسب به وجود مى‏آيند، ولى بايد ديد كه آيا تنها امكان تجزيه و تركيب در ماده مي تواند فعليت تجزيه و تركيب را به وجود آورد؟
      و آيا امكانِ شرايط ،همان فعليتِ شرايط مي ‏باشد؟
      و آيا فعليت تجزيه و تركيب و پيدايش شرايط كه همه از سنخ حركت مى‏باشند، محرك- كه يك نوع علت فاعلى است- نمى‏خواهد؟ با اينكه حركت بدون ‏محرك نمى‏شود؟

      آرى اينان اول در ماده حركت دائمى اثبات كرده و مى‏گويند: «انبوه بيشمارى از اجزاء در فضا به همديگر برخورد نموده و جهانى تشكيل مى‏دهند» و پس از آنكه اين كار را با «اتفاق» ساختند مى‏گويند «اتفاقى نيست و علت- يعنى علت مادى- ثابت است» و هر جا علتى فاعلى روشن مى‏بينند نام «شرط» به وى داده و آهسته رد مى‏شوند در صورتى كه ما مى‏دانيم واقعيت اشياء با نامگذارى تغيير نمى‏پذيرد و بحث فلسفى هم تئورى خالى را كه هيچ اثبات نشود برنمي ‏دارد.

      ما خدا را چگونه تصور مي كنيم؟

      ما پيوسته در زندگانى مادى خود به يك سلسله معلولات جسمانى كه آغشته به يك رشته قيود جسمانى و زمانى و مكانى مى‏باشند گرفتاريم. هيچگاه حواس و تخيل ما يك موجودى بدون ‏قيد و شرط نمى‏تواند درك نمايد.

      ماده و جسم كجا و اطلاق كجا؟!
      و از اين روى ما هرگز نمى‏توانيم با توجه عادى خود «موجود مطلق» را تصور نماييم.
      ما خدا را چگونه تصور مى‏كنيم؟
      ما پيوسته در زندگانى مادى خود به يك سلسله معلولات جسمانى كه آغشته به يك رشته قيود جسمانى و زمانى و مكانى مى‏باشند گرفتاريم. هيچگاه حواس و تخيل ما يك موجودى بى‏قيد و شرط نمى‏تواند درك نمايد.
      ولى در عين حال نبايد تصور كرد كه ما «مقيّد» را بدون «مطلق» تصور مى‏كنيم، زيرا هر مقيد مجموع چندين مطلق است كه به واسطه مقارنت و برخورد، همديگر رامقيد ساخته و از اطلاق انداخته‏ اند: «انسان كوتاه سفيد» مقيدى است كه از سه تا مطلق به وجود آمده است. پس ما مطلق را تصور مى‏كرده‏ ايم ولى در ميان قيود.
      و از همين جاست كه اگر مطلقى را بشنويم، به واسطه انس ذهنى خود براى وى از قيود مأنوسه خود تصورى مى‏سازيم، چنانكه يك دهاتى بى‏خبر از جهان بيرون، اگر بشنود كه در نيمكره غربى شهر بزرگى است به نام «نيويورك»، در ذهن وى‏شكل يك آبادى بزرگى مجسم مى‏شود حداكثر صد برابر آبادى خودش كمّا و كيفا.
      ولى ما براى اصلاح تصور وى مى‏گوييم: «نيويورك آبادى است ليكن نه از اين‏ آباديها» چنانكه به يك خواربار فروش ساده لوح مى‏گوييم: «اكنون تا نه رقم اعشارى توزين مى‏كنند ولى با ترازويى نه از اين ترازوها».

      نتيجه‏
      از اين بيان دستگير مى‏شود كه: ما اطلاق مفهومى را پيوسته با نفى، نگهدارى مى‏نماييم و نياز ما به اين نفى در مورد علت جهان هستى (خدا) از هر مورد ديگر بيشتر است، زيرا هر چه در مورد خدا اثبات كنيم (از ذات گرفته تا صفات) مطلق‏ خواهد بود، زيرا تقيد و اشتراط- چنانكه روشن شد- معلوليت را در بر دارد، و اطلاق را با «نفى» بايد نگهدارى كرد مي گوييم: خدا موجود است ولى نه مانند اين موجودات، مى‏گوييم: خدا وجود دارد، علم دارد، قدرت دارد، حيات دارد ولى نه ازاين وجودها، نه از اين علمها، نه از اين قدرتها، نه از اين حياتها. روى هم رفته صفات خدا اطلاق دارند و با نفى نگهدارى مى‏شوند چنانكه ذات نيز چنين بود.
      اكنون بايد ديد كه اين صفات را چگونه و از چه راه مى‏توان اثبات كرد.
      خدا يكى است‏
      از براى اثبات اين نظريه تنها يك نگاه به دو برهان گذشته كه براى اثبات صانع ذكر نموديم كافى است، زيرا از راه برهان دوم نياز جهان هستى به خدا براى اين بود كه يك واحد معلول بود و يك واحد معلول يك علت بيشتر برنمي ‏دارد ، رجوع و تأمل در مضمون برهان اوّلى، اين مطلوب را به نحو روشن‏ترى مى‏رساند، زيرا واقعيت مطلق بدون ‏قيد و شرطى كه برهان نامبرده اثبات كرده و نام «واجب الوجود» به وى مي دهد، با فرض اطلاق محض، ديگر هيچ گونه كثرت و تعددى را نمي پذيرد، براى اينكه چيزى كه هيچ قيد و شرطى به وى ضميمه نشده باشد، بديهى است كه تصور تعدد و كثرت در وى امكان پذير نيست؛ بلكه طبق اين برهان، اثبات وجود خدا (واقعيت مطلق) در اثبات وحدت كافى است.
      و از همين جا مي ‏توان گفت بشر از روزى كه به فكر خدا افتاده وحدتش را نيز طبعاً اثبات مي كرده است.پايان مقال.

      ازحوصله وبردباري تان متشكر وسپاس مندم
      ارادتمندتان
      مصلح

       
      • ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﺎﻥ

        ﺳﻼﻡ ﻋﺰﻳﺰ ﮔﺮاﻣﻲ ‘ ﻣﺼﻠﺢ ﻳﺎﺑﻨﺪﻩ
        ﻫﻴﭻ ﺑﻴﻨﻬﺎﻳﺘﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﻗﻴﺪ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ و ﺑﺤﺚ ﻣﺎ ﻗﻴﺪ اﻭﺳﺖ ﺩﺭ ﺫاﺕ ﺧﻮﺩ ‘ اﺯ ﺑﻲﻧﻴﺎﺯﻱ اﻭ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ﺣﺮﻛﺘﻲ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ‘ و ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﻴﺎﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻝ اﺳﺖ ‘ ﻛﺮﻡ ﻫﻢ ﺩﻭاﻱ ﺩﺭﺩ ﻧﻴﺴﺖ’ ﻛﺮﻡ اﺯ ﻣﻂﻠﻖ ﺑﺮﻧﻤﻴﺨﻴﺰﺩ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ اﻭ ﺭا اﺯ ﻣﻂﻠﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ﺣﺮﻛﺖ ﺑﻲ ﺫاﺕ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ‘و ﺫاﺕ ﺑﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻧﻘﻴﺾ ﺧﻮﻳﺶ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﻫﻢ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ‘
        ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﺮﻓﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﻴﺖ ﻛﻼﻡ و ﻗﻴﺪ و ﺑﻨﺪ ﺁﻥ اﺫﺁﻥ ﺩاﺷﺘﻪاﻧﺪ ‘ ﺑﻴﺨﻮﺩ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﺎﻱ اﺳﺘﺪﻻﻟﻴﺎﻥ ﺭا ﭼﻮﺑﻴﻦ ﻣﻴﺨﻮاﻧﺪﻧﺪ
        ﺣﺎﻝ اﮔﺮ ﺑﻨﺪﻩ اﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﻛﻪ اﮔﺮ اﺳﺘﺪﻻﻝ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺮاﻱ ﺷﻤﺎ ﻗﺎﻧﻊﻛﻨﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ ‘ ﺣﺎﺿﺮﻳﺪ اﺯ ﺩﻳﻦ و اﻳﻤﺎﻧﺘﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺸﻮﻳﻴﺪ و ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﺧﺪاﻧﺎﺑﺎﻭﺭاﻥ ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﻳﺪ
        ﻧﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻛﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ اﺳﺘﺪﻻﻻﺕ ﺗﺎﺛﻴﺮﻱ ﺑﺮ اﻳﻤﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ” اﻳﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻟﻴﻞ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺩﻟﻴﻞ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻭﺩ ‘ ﻣﺼﻠﺢ ﻋﺰﻳﺰ اﻣﺮﻭﺯ ﺩﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮔﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺤﺚ و ﺟﺪاﻝ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ‘ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﻓﺎﻫﻤﻪ ﺑﺸﺮﻱ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺒﺎﺣﺚ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﻠﻲ اﺯ ﮔﺮﺩاﻧﻪ ﺑﺤﺚ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ” ﭼﻪ ﺑﺮاﻱ ﺩﻳﻨﺪاﺭاﻥ و ﭼﻪ ﺑﻴﺪﻳﻨﺎﻥ ” اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺮﺳﻲ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻋﻘﻴﺪﻩ ” ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﻴﺮﻓﺖ ‘ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻧﻴﺴﺖ ”
        ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻣﻬﻴﺒﻲ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻬﻔﺘﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺣﻮﺭﻳﺎﻥ ﺑﻬﺸﺘﻲ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺭﻧﮓ ﻣﻲﺑﺎﺯﻧﺪ ‘
        ﻣﺎﻫﻴﮕﻴﺮﻱ ﺑﺎ ﺗﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻩﻫﺎﻱ ﺁﻥ ﺩﻩ ﺳﺎﻧﺘﻲ ﻣﺘﺮ ﺑﻮﺩ ‘ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﺎﻫﻲ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮ اﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻧﺘﻲ ﻣﺘﺮ ﻧﺒﻮﺩ ” ﺻﻴﺪ اﻭ ‘ اﻭ ﺭا ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻣﺎﻫﻲ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮ اﺯ ﺩﻩ ﺳﺎﻧﺘﻲ ﻣﺘﺮ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ”
        ﺑﺮاﺩﺭ ﮔﺮاﻣﻲ ﺑﺎ ﻋﻘﺎﻳﺪﺕ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺵ و ﻟﺬﺗﺶ ﺭا ﺑﺒﺮ ‘ و ﺗﺎ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻡﺁﺯاﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻱ ﮔﻮاﺭاﻱ ﻭﺟﻮﺩﺕ ‘ ﻣﺎ ﻛﻪ ﺑﺨﻴﻞ ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ
        ﺷﻤﺎ اﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻜﺜﻴﺮ ﻋﻘﺎﻳﺪ و ﺣﻘﻮﻕ اﻭﻟﻴﻪ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ‘ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﻧﻆﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻋﻘﺎﻳﺪﺷﺎﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩاﺭﻱ ‘ ﻧﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻛﺴﻲ ﺑﺤﺜﻲ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
        ﻭﻟﻲ اﮔﺮ ﻣﻌﺘﻘﺪﻱ ﻛﻪ اﺳﻼﻡ ﻳﻜﻴﺴﺖ و ﺁﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ و ﻫﻤﻔﻜﺮاﻧﺖ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩاﻱ و ﺑﺎ اﻳﻦ ﺣﺠﺖ اﺟﺎﺯﻩ ﺗﻌﻴﻦ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺳﺎﻳﺮﻳﻦ ﺭا ﺩاﺭﻱ ‘ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺸﻜﻞ ﺩاﺭﻳﻢ
        ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﺮﺁﻥ و ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻩ ﺁﻳﻪ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﮕﻮﻳﻢ ” ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﻭﻳﺪ ﺩﻩ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺩﺳﺎﺭﺩ ﺑﺴﺎﺯﻳﺪ ‘ و ﻳﺎ ﺩﻩ ﺷﻌﺮ ﮔﻮﺗﻪ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﻟﻤﺎﻧﻲ ﺑﻴﺎﻭﺭﻳﺪ و ﻳﺎ “”””””””””””””
        ﺑﻌﺪ اﺯ اﻳﻨﻜﻪ ﺁﻭﺭﺩﻳﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺸﻜﻞ ﻣﺎ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﻴﺸﻮﺩ ” ﭼﺮا ﻛﻪ ﻣﺎ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﺩاﻭﺭﻫﺎﻳﻲ ﺩاﺭﻳﻢ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﺭا ﺑﺪاﻧﻨﺪ و ﺑﻪ ﻣﺪﻋﻴﺎﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﻗﺎﻧﻊ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﺩﻫﻨﺪ
        اﺻﻼ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻭ ﺩﻩ ﺷﻌﺮ ﻋﻴﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ ‘ ﺷﻤﺎ ﻫﺰاﺭ ﺷﻌﺮ ﻫﻢ ﺑﻴﺎﻭﺭﻱ. ﻣﻦ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻢ ﺣﺎﺷﺎ ﻛﻨﻢ ‘ ﻛﻪ ﻧﻪ ‘ اﻳﻦ ﺁﻥ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﻛﻤﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ اﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩﻩاﻧﺪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺮﺩﻧﺪ و ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺧﻮﺷﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ ‘ اﮔﺮ ﻣﻨﻜﺮﻱ ‘ﺑﮕﻮ ﺗﺎ اﺳﻢ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ
        ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺸﮕﻞ ﻣﺎ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻫﻢ ﻫﺰاﺭ ﻣﺸﮕﻞ ﺩاﺭﺩ
        ﺭاﺳﺘﻲ اﮔﺮ اﻭﻥ ﺩﻟﻴﻞ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﻗﺎﻧﻌﺖ ﻧﻜﺮﺩ ﺑﮕﻮ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮاﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ
        ﺧﺪا ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ

         
        • سلام بر همه

          عرفانیان گرامی! شما همچون همیشه مطالب گوناگونی را در قالب یک کامنت ارائه کرده اید که بحث در هر مورد جایگاه خاص خود را دارد و گزاره معما گونه ای را در ابتدا مطرح کرده ای که سوالاتی متوجه آن است :
          1- گفته اید :
          “”ﻫﻴﭻ ﺑﻴﻨﻬﺎﻳﺘﻲ ﺑﺪﻭﻥ ﻗﻴﺪ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ و ﺑﺤﺚ ﻣﺎ ﻗﻴﺪ اﻭﺳﺖ ﺩﺭ ﺫاﺕ ﺧﻮﺩ ‘ اﺯ ﺑﻲﻧﻴﺎﺯﻱ اﻭ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ﺣﺮﻛﺘﻲ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ‘ و ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﻴﺎﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﻠﻮﻝ اﺳﺖ ‘ ﻛﺮﻡ ﻫﻢ ﺩﻭاﻱ ﺩﺭﺩ ﻧﻴﺴﺖ’ ﻛﺮﻡ اﺯ ﻣﻂﻠﻖ ﺑﺮﻧﻤﻴﺨﻴﺰﺩ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ اﻭ ﺭا اﺯ ﻣﻂﻠﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ﺣﺮﻛﺖ ﺑﻲ ﺫاﺕ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ‘و ﺫاﺕ ﺑﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻧﻘﻴﺾ ﺧﻮﻳﺶ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﻫﻢ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ‘””.
          (پایان نقل قول)

          الف-توضیح دهید که نتیجه این برهان فلسفی شما چیست؟ آیا با این برهان خواستید تحقق یک هستی بی نهایت را نفی کنید؟

          ب-گزاره “هیچ بینهایت بدون قید نیست” که بصورت کلی ارائه شده است،آیا به این مفهوم است که شما تعددی برای بینهایت ها قائل هستید؟ یعنی بنظر شما ببیان فلسفی امکان تحقق چند بینهایت یا لا اقل دو بینهایت وجود دارد؟در اینصورت لاجرم باید توضیح دهید که چه تعریفی از مفهوم “بینهایت” در ذهن شماست.

          ج- توضیح دهید چگونه “ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ و ﺑﺤﺚ ﻣﺎ ﻗﻴﺪ اﻭﺳﺖ ﺩﺭ ﺫاﺕ ﺧﻮﺩ”،ببیان دیگر توضیح دهید که چگونه بود و نحوه بود ما و بحث ما(؟) قید موجود لاحد و بینهایت است.

          د- مراد از گزاره “” اﺯ ﺑﻲﻧﻴﺎﺯﻱ اﻭ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ﺣﺮﻛﺘﻲ ﺑﺮﺧﻴﺰﺩ ‘””در کلام شما چیست؟ آیا مقصود شما نفی مطلق حرکت در جهان واقع است؟ یعنی مقصود شما این بود که بی نیازی واجب الوجود و موجود بینهایت مستلزم نفی حرکت از ذات اوست یا مستلزم نفی مطلق حرکت در جهان هستی است؟

          ر-مقصود شما از گزاره معماگون “”ﻛﺮﻡ ﻫﻢ ﺩﻭاﻱ ﺩﺭﺩ ﻧﻴﺴﺖ’ ﻛﺮﻡ اﺯ ﻣﻂﻠﻖ ﺑﺮﻧﻤﻴﺨﻴﺰﺩ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ اﻭ ﺭا اﺯ ﻣﻂﻠﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﻴﻜﻨﺪ””.
          (پایان)
          چه بود؟یعنی چه کرم از مطلق بر نمی خیزد؟ و توضیح دهید چگونه کرم مستلزم حرکت است ؟ و چگونه حرکت مطلق را از مطلق بودن خارج می کند؟ اصلا بگویید تعریف شما از حرکت چیست؟ و چگونه حرکت را به موجود مطلق ربط می دهید؟

          ز- و بالاخره گفته اید :
          “”ﺣﺮﻛﺖ ﺑﻲ ﺫاﺕ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ‘و ﺫاﺕ ﺑﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻧﻘﻴﺾ ﺧﻮﻳﺶ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﻫﻢ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ””.
          (پایان نقل قول)
          حرکت بی ذات محال است؟ توضیح دهید چرا؟ صرفنظر از این مطلب مگر کسی که از طریق برهان حدوث حرکات در جهان هستی در صدد اثبات محرک اول بود ،گفته بود که حرکت بی ذات (متحرک) ممکن است؟
          همینطور توضیح دهید که “” ﺫاﺕ ﺑﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻧﻘﻴﺾ ﺧﻮﻳﺶ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﻫﻢ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ””.
          مفهوم این گزاره چیست و وجه استحاله مفاد آن چیست؟

          2-گفته اید :
          “”ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﺮﻓﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﻴﺖ ﻛﻼﻡ و ﻗﻴﺪ و ﺑﻨﺪ ﺁﻥ اﺫﺁﻥ (اذعان البته با “عین” نوشته می شود “اذعان”) ﺩاﺷﺘﻪاﻧﺪ ‘ ﺑﻴﺨﻮﺩ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﭘﺎﻱ اﺳﺘﺪﻻﻟﻴﺎﻥ ﺭا ﭼﻮﺑﻴﻦ ﻣﻴﺨﻮاﻧﺪﻧﺪ
          ﺣﺎﻝ اﮔﺮ ﺑﻨﺪﻩ اﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﻛﻪ اﮔﺮ اﺳﺘﺪﻻﻝ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺮاﻱ ﺷﻤﺎ ﻗﺎﻧﻊﻛﻨﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ ‘ ﺣﺎﺿﺮﻳﺪ اﺯ ﺩﻳﻦ و اﻳﻤﺎﻧﺘﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺸﻮﻳﻴﺪ و ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﺧﺪاﻧﺎﺑﺎﻭﺭاﻥ ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﻳﺪ””.
          (پایان نقل قول)

          سوال من از شما الان این است که در اثناء یک بحث قلسفی که در آن متبع برهان و نتایج برهان است ،تمسک به قول عرفا چه تناسبی داشت؟مگر دوست ما در تبیین برهان صدیقین و برهان حدوث و حرکت ،بحث عرفان را پیش کشیده بود،ضمن اینکه اینجا بحث از محدودیت کلام و قید نبود ،بحث در برهان اول (صدیقین) بحث از واقعیت هستی و واقعیت خارجی بود نه اطلاق یا تقیید و محدودیت یا عدم محدودیت کلام.اصلا فرض کن عرفا گفته اند پای استدلالیان چوبین بود ،ما به عرفا اینجا کاری نداریم ،بیخود گفته اند ،شما بفرمایید که اگر” پای استدلالیان چوبین بود” و “پای چوبین سخت بی تمکین بود” و کلام بشر محدود و مقید است و عاجز از تبیین حقایق است ،چرا خودتان استدلال فلسفی کردید؟!آنهم اینطور استدلال رمز آلود و بی و سر و ته و معما گونه؟
          در مورد اینکه “”ﺣﺎﻝ اﮔﺮ ﺑﻨﺪﻩ اﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﻛﻪ اﮔﺮ اﺳﺘﺪﻻﻝ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﺮاﻱ ﺷﻤﺎ ﻗﺎﻧﻊﻛﻨﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ ‘ ﺣﺎﺿﺮﻳﺪ اﺯ ﺩﻳﻦ و اﻳﻤﺎﻧﺘﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺸﻮﻳﻴﺪ و ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﺧﺪاﻧﺎﺑﺎﻭﺭاﻥ ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﻳﺪ””
          (پایان نقل قول)
          پاسخ ما مثبت است ،شما بفرمایید اگر از آن مبنای عرفانی “محدودیت کلام و قید آن” رستید ،با بیان فلسفی مدعای خود را تثبیت کنید،شما اگر حاشیه ها و “مثال ماهیگیر” و “حقوق انسان” و مطالب بی ربط به یک بحث فلسفی را کنار گذاشتید و فقط بر مدعای خود (حالا اصلا مدعای شما چی هست؟!) استدلال دقیق فلسفی کردید که مقدمات و استنتاج آن صحیح بود چرا ما آنرا نپذیریم؟

          3-گفته اید :
          “”ﻧﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻛﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ اﺳﺘﺪﻻﻻﺕ ﺗﺎﺛﻴﺮﻱ ﺑﺮ اﻳﻤﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ” اﻳﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻟﻴﻞ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺩﻟﻴﻞ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻭﺩ ‘ ﻣﺼﻠﺢ ﻋﺰﻳﺰ اﻣﺮﻭﺯ ﺩﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮔﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺤﺚ و ﺟﺪاﻝ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ‘ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﻓﺎﻫﻤﻪ ﺑﺸﺮﻱ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺒﺎﺣﺚ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﻠﻲ اﺯ ﮔﺮﺩاﻧﻪ ﺑﺤﺚ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ” ﭼﻪ ﺑﺮاﻱ ﺩﻳﻨﺪاﺭاﻥ و ﭼﻪ ﺑﻴﺪﻳﻨﺎﻥ ” اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺮﺳﻲ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻋﻘﻴﺪﻩ ” ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﻴﺮﻓﺖ ‘ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻧﻴﺴﺖ ”
          ﭼﻨﺎﻥ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻣﻬﻴﺒﻲ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻬﻔﺘﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺣﻮﺭﻳﺎﻥ ﺑﻬﺸﺘﻲ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺭﻧﮓ ﻣﻲﺑﺎﺯﻧﺪ ‘””.
          (پایان)
          ایمانی که با دلیل بیاید با دلیل می رود؟! این چه ایرادی دارد که ایمان با دلیل باشد؟ مگر ایمان شما بی دلیل است؟
          نه آقاجان ما میگوییم ایمان و باور باید مستدل و با دلیل باشد ،شما نگران آمد و رفت با دلیل نباش،اما مهم این است که دلیل چیست و مفاد دلیل چیست؟ لطفا بجای حاشیه پردازی هر مدعا را با دلیل نفی و اثبات کنید چه مدعای خود و چه مدعای دیگران.

          “”ﻣﺼﻠﺢ ﻋﺰﻳﺰ اﻣﺮﻭﺯ ﺩﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮔﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺤﺚ و ﺟﺪاﻝ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ””!
          (پایان)
          عزیزجان! این چه ارتباطی با یک بحث فلسفی در نفی و اثبات خدا داشت؟! امروز دیگر کسی در مورد گرد بودن یا نبودن کره زمین بحث نمی کند ،زیرا این مساله تجربی با آزمون های حسی و مشاهده و تجربه دقیق اظهر من الشمس است ،اینجا حل یک مساله تجربی بمدد ابزارهای جدید ،چه ارتباطی با بحثی با محتوای فلسفی داشت؟!

          “”ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﻓﺎﻫﻤﻪ ﺑﺸﺮﻱ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺒﺎﺣﺚ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﻠﻲ اﺯ ﮔﺮﺩاﻧﻪ (گردونه) ﺑﺤﺚ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ” ﭼﻪ ﺑﺮاﻱ ﺩﻳﻨﺪاﺭاﻥ و ﭼﻪ ﺑﻴﺪﻳﻨﺎﻥ “”.
          (پایان)
          مقصود شما از این جملات برای من روشن نیست؟ آیا بقرینه ادامه گفتار شما ،مقصود این است که بحث از انسان و حقوق انسان و بحث های اجتماعی دیگر ،لزوم بحث از چگونگی ایجاد و وجود جهان هستی و ،و بود و نبود خالق جهان را منتفی کرده است؟!در ادامه هم بحث منافع را مطرح کرده اید که موید این برداشت است ،خوب سوال این است که آیا خود این ادعای شما مبنی بر خروج این مباحث از گردانه ( گردونه) بحث ،مبتنی بر منافع مطلوب شما نیست؟!
          و اگر مقصود شما این نبود توضیح دهید چه اتفاقی افتاده است که تکلیف اینگونه بحث ها در “فاهمه بشر” روشن شده است؟ شما برای اینکه خیالت راحت باشد اصلا بحث حکومت و قدرت را از معادله فاهمه بشر خارج کن نه من دنبال قدرت و حکومت و نه تو ،در اینصورت فاهمه بشر نمی تواند تحلیلی فلسفی در خصوص تحقق یا عدم تحقق مبدا جهان هستی داشته باشد؟! چرا با خلط مبحث ،بحث را از محدوده خود خارج می کنید؟

          4- “”ﺑﺮاﺩﺭ ﮔﺮاﻣﻲ ﺑﺎ ﻋﻘﺎﻳﺪﺕ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺵ و ﻟﺬﺗﺶ ﺭا ﺑﺒﺮ ‘ و ﺗﺎ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻡﺁﺯاﺭﻱ ﻧﻜﺮﺩﻱ ﮔﻮاﺭاﻱ ﻭﺟﻮﺩﺕ ‘ ﻣﺎ ﻛﻪ ﺑﺨﻴﻞ ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ
          ﺷﻤﺎ اﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻜﺜﻴﺮ ﻋﻘﺎﻳﺪ و ﺣﻘﻮﻕ اﻭﻟﻴﻪ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ‘ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﻧﻆﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻋﻘﺎﻳﺪﺷﺎﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﺩاﺭﻱ ‘ ﻧﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻛﺴﻲ ﺑﺤﺜﻲ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
          ﻭﻟﻲ اﮔﺮ ﻣﻌﺘﻘﺪﻱ ﻛﻪ اﺳﻼﻡ ﻳﻜﻴﺴﺖ و ﺁﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ و ﻫﻤﻔﻜﺮاﻧﺖ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩاﻱ و ﺑﺎ اﻳﻦ ﺣﺠﺖ اﺟﺎﺯﻩ ﺗﻌﻴﻦ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺳﺎﻳﺮﻳﻦ ﺭا ﺩاﺭﻱ ‘ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺸﻜﻞ ﺩاﺭﻳﻢ””.
          (پایان)
          دوست عزیز،اینجا کسی مردم آزاری نکرد،دوستی بحث شکاکیت و لا ادری گری در مورد مبدا جهان را طرح کرد ،دوستی هم دو تا برهان فلسفی (برهان صدیقین و برهان حدوث و حرکت) طرح کرد،این چه کار داشت به حقوق اولیه انسان یا پلورالیسم در فهم اسلام؟!حالا فرض کن شما در فهم اسلام با کسی مشکل داشته باشی،راه حل مشکل اینه که بری سراغ “شعریات عرفاء” و “تور ماهیگیرا” و “شعر گوته” و “آهنگ های موتزارت”؟! یا راه حل بحث فلسفی، بحث فلسفی است و راه حل بحث قرآنی، بحث قرآنی است؟!
          ضمنا شما همون دلیل فلسفی اول رو خوب روشن کن که مدعا در آن چی بود و مقدمات آن چه نحوه ارتباط با آن مدعا داشت.

          با سپاس

           
          • با پوزش ازجناب عرفانیان گرامی و سید مرتضی عزیز :سلام سید جان با امید سلامتی برایتان لطف بفرمایید ازاین ملا لغطی ویا ملا نقطی دست بردارید اگر کامنت گذاری به واسطه تایپ سهوی و یا تکراری بودن حروف در فارسی اشتباها کلمه ای را بنویسد فورا مورد بازخواست قرار میدهید که بعضی برداشت کنند که کامنت گذار اول شخص بی سوادی است و اینطور تلقی کنند ! در حالیکه چنین نیست . امید به توجه بایسته تان . با احترام .

             
      • با سلام و درود.
        مصلح عزیز.
        نخست عرض کنم که سواد فلسفی ندارم و با فلسفه ی حوزه و دانشگاه بیگانه ام.
        بعد ، چیزی بس مختصر به عنوان پاسخِ برهان یکم حضرتعالی ، قبلا نوشته ام اگر مورد توجه واقع شده باشد.
        درباره ی برهان دوم : نگارنده معتقد به ارتباط اجزاء جهان است و در خیال خود، موجودی مستقل درهستی نمی بیند. اما ، معقتد به این نیست که به قول شما « … جهان با اجزاء خود یک واحد خارجی است» چون اگر همه اجزاء به هم متصل باشند ، و هستی یا جهان یکی باشد ، دیگر خارج و داخلی وجود ندارد تا جهان خارجی یا داخلی باشد.
        بله ، براین عقیده ام که هرموجودی اعم از ثابت یا غیرثابت، نیاز به علتی برای موجودیتش دارد. اما ، متحرک بی تحرک و علت العلل و امثالهم برایم قابل فهم نیستند و اگر جسارت نشود ، می گویم : چون گویندگان این کلمه ها ، از فهم ِ هستی و هستی بخش ( به فرض وجود) عاجز بودند و نمی خواستند اقرار به نادانی خود کنند ، این سخنان را اختراع کردند تا از چنگِ چیزهایی مثل « اگر هرموجودی بوجود آورنده ای دارد – و خدا موجود است – پس به وجود آورنده می خواهد…»، فرار کنند.
        چون نگارنده بیشتر از این که سخن اهل کلام را بپذیرد به پذیرش سخن دانشمندان راغب است معتقد می باشد: ازعدم یا نیستی ، هستی بوجود نمی آید ( حتا اگر خدا بخواهد).
        اما این که در نتیجه گیری فرموده اید:« براى جهان هستى علت وجودى بيرون از خودش هست » برای نگارنده قابل فهم نیست. چون ، هستی بیرونی ندارد که در بیرون ازآن چیزی باشد. خارج از هستی نیستی است.
        گمان من براین است که یا خدا هست و یا نیست. اگر باشد باید در درون هستی یا عین هستی باشد و اگر جز این شد ، می شود نیست.
        اگر جهان یک واحد است . پس دویی درکار نیست . نه در بیرون و نه در درون. یک ، یعنی یک. ودیگر هیچ.
        به گفته ی خویش استوارم که نباید نه مادی و نه الهی را بی منطق و مخالف دلیل و برهان خواند.
        این که خدا موجود است نه از این موجود ها و حیات دارد نه از این حیات ها و امثالهم ، برای من مفهمومی ندارد چون من موجود را به همین شکل می شناسم و حیات را به همین گونه.
        و اما این که خدا یکی است یا چند تا ، برای من چه فرقی دارد؟ مهم کارآیی این تفکر در زندگی روزانه ی من است. همانطور که شما ، پول و وقت خود را صرف چیزی نمی کنید که برایتان سودی ندارد ، من و امثال من نیز وقت یا بهتر بگویم ، طلای عمرمان را نباید صرف تفکری کنیم که سود آور نیست. باید نخست دید سود و زیانِ بی خدایی ، خدای واحد ، و خدایانِ متعدد ، چیست و سپس ، به گزینش ، تقویت و گسترش آن پرداخت.
        شاد و تندرست باشید.
        با احترام.
        دانشجو

         
    • با سلام من حققتا نحوه رای دادن در کامنت را متوجه نمی شوم یعنی نمی توانم رای به کامنتی بدهم

       
      • سلام و درود
        دوست ناشناس من کافیه روی یکی از اون 5 ستاره کلیک چپ کنی البته قبل از کلیک چپ نشانگر موس را روی هر کدام از ستاره ها بگذاری معنی و مفهوم آن ستاره را می بینی.
        ستارۀ 1 = خیلی بد
        ستارۀ 2 = بد
        ستارۀ 3 = معمولی
        ستارۀ 4 = خوب
        ستارۀ 5 = خیلی خوب
        امیدوارم که این راهنمایی به شما کمک کنه.

         
      • مازیار وطن‌پرست

        دوست ناشناس
        احتمالا بخاطر سرعت کم یا نوع فیلترشکن شماست که نمی‌توانید رای دهید. من هم گاهی اوقات با همین مشکل مواجهم.

         
    • ملیجک عزیز آن دختر در حال رقصیدن قهرمانانه البته با پوشش هاله نور که دیگران متوجه نشوند هست ازآن رقص ها که بعدا صدای دهل آن شنیده خواهد شد . پایدار باشید.

       
    • مهرداد

      10:19 ق.ظ / آوریل 1, 2015

      ملیجک عزیز آن دختر در حال رقصیدن قهرمانانه البته با پوششی از هاله نور که دیگران متوجه نشوند هست ازآن رقص ها که بعدا صدای دهل آن شنیده خواهد شد . پایدار باشید.

       
  9. فرهاد ازناکجا اباد

    نوشته خواندنی است.
    بخوانید هوشیار و بیدار باشید و کاوه وار کام بردارید.
    دوشنبه 10 فروردين 1394
    “مذاکرات هسته‌ای و ایجاد هیجان کاذب توسط آشتی‌طلبان”؟

    یادداشت ف.م.سخن – خبرنامه گویا، در سالی که محمد خاتمی به عنوان رییس جمهور اسلامی انتخاب شد٬ ایشان سخنرانی در دانشگاه داشت که قرار بود سیما آن را بعد از اخبار شبانه پخش کند. همه ی دوستان با شوق و ذوق بسیار٬ چنان دور تلویزیون حلقه زده بودند که گویی قرار است معجزه ای در تلویزیون نشان داده شود. محمد خاتمی آمد و یک سخنرانی عادی و بدون هیچ نکته ی خاص که به مردم مربوط باشد کرد و ما همچنان منتظر بودیم چیزی غیر از کلیات از دهان او بیرون بیاید که نیامد

    علت ناامید شدن و دست خالی ماندن ما یک چیز بود: «محمد خاتمی را در متن نظام جمهوری اسلامی نگاه نمی کردیم و او را به صورت فرد می دیدیم».

    مذاکرات هسته ای جمهوری اسلامی با کشورهای بزرگ جهان٬ دقیقا شکلی این چنین دارد: آن ها که بی تجربه اند٬ یا تجربه دارند ولی همچنان به دنبال امیدهای واهی اند٬ «این مذاکرات را در متن نظام جمهوری اسلامی نمی بینند». تصور آن ها این است که اگر این مذاکرات به نتیجه برسد٬ ایران گلستان خواهد شد؛ همان طور که با انتخاب خاتمی قرار بود چنین شود؛ همان طور که با انتخاب روحانی قرار بود چنین شود؛ همان طور که با پشت میز مذاکره نشستن تدریجی مقامات عالی رتبه ی جمهوری اسلامی با امریکا قرار بود چنین شود…

    اگر مذاکرات هسته ای و نتایجی که از آن به دست خواهد آمد را در متن نظام جمهوری اسلامی ببینیم٬ آن گاه امیدهای ما تبدیل به ناامیدی خواهد شد. خوش بینی یا درست تر بگویم خوش خیالی ما نقش بر آب خواهد شد. چنان که بعد از دو دوره ریاست جمهوری خاتمی چنین شد؛ چنان که…

    مذاکره کنندگان هسته ای٬ اگرچه به عنوان نماینده ی جمهوری اسلامی٬ پشت میز مذاکره نشسته اند٬ اما نماینده ی واقعی جمهوری اسلامی نیستند.

    20_19.jpg

    از آن واضح تر و آشکارتر٬ نماینده ی مردم ایران و کشور هم نیستند. افرادی هستند٬ که به سادگی خوردن یک لیوان آب٬ می توانند توسط نظام کنار گذاشته شوند٬ به زندان بیفتند٬ و تحقیر شوند. نمونه های قوی تر از این ها را در زندان و مهاجرت و گوشه ی عزلت دیده ایم و می بینیم. ظریف٬ از منوچهر متکی٬ وزیر خارجه ی احمدی نژاد که با خفت کنار گذاشته شد٬ قوی تر نیست. از مهندس موسوی و کروبی و عطاءالله مهاجرانی و یونسی رای اش در نزد سپاه پاسداران٬ وزارت اطلاعات٬ کلان سرمایه داران پشت پرده ی وابسته به نهادهای جمهوری اسلامی٬ حزب اللهی های همیشه در صحنه٬ بسیجیان آماده به خونریزی و درگیری٬ سردار قاسمی ها و نقدی ها و طائب ها٬ و در نهایت سید علی خامنه ای پذیرفته تر نیست.

    اگر با تمام فشارهای شرق و غرب و حیله گری های جمهوری اسلامی و وقت خریدن های زیرکانه دیپلماتیک توافقی صورت پذیرد٬ نهایت مانند توافق قوام با شوروی ها خواهد بود؛ مجلس یا سپاه یا «آقا» آن را در وقت مناسب وتو خواهند کرد و دور جدیدی از مذاکرات آغاز خواهد شد اگر اسراییل با پشت گرمی به جمهوری خواهان امریکا و سناتورهای «تندرو»٬ دست به اقدام غافلگیرانه نظامی نزند و کشور به آتش و خون کشیده نشود؛ کاری که عربستان و کشورهای عربی متحد او در باره ی یمن انجام دادند.

    اگر مذاکرات بعد از «کش دادن های متمادی» بالاخره به نتیجه برسد و دارایی های ایران آزاد شود و تحریم های تجاری برداشته شود چه حاصلی برای مردم ایران خواهد داشت؟ اگر این موضوع فرخنده را نیز از بالا٬ و در متن کلیت نظام جمهوری اسلامی نگاه کنیم٬ به نتایج ناامید کننده ای خواهیم رسید. درست مثل روزهای اول انتخاب خاتمی٬ به ناگهان٬ قیمت ارز سقوط خواهد کرد٬ حجم صادرات و واردات در ماه های نخست افزایش پیدا خواهد کرد٬ مقدار زیادی ارز وارد سیستم بانکی ما خواهد شد٬ که بعد از مدتی ایجاد تورم خواهد کرد٬ و در نهایت٬ صرف پروژه های پنهان نظامی و کشورهایی مانند سوریه و حوثی های یمن و حزب الله لبنان خواهد شد. ولی این ها٬ با کمال تاسف نان و نفت بر سر سفره ی مردم نخواهد آورد؛ آزادی برای زندانیان سیاسی نخواهد آورد؛ موجب آزادی مطبوعات و رسانه ها نخواهد شد؛ موجب کاهش پایدار و دراز مدت تورم نخواهد شد…

    دلیل آن نیز واضح است: «این توافق٬ در متن جمهوری اسلامی صورت گرفته است». امریکا و جهان غرب٬ که نیک می دانند جمهوری اسلامی٬ تحت هیچ شرایطی دست از غنی کردن اورانیوم و تکمیل پروژه های نظامی خود برای باج خواهی از جهان آزاد بر نخواهد داشت -و به دلایل مختلف تجاهل العارف می کنند- فرصتی کسب خواهند کرد تا فضای منطقه برای تحت فشار گذاشتن جدی جمهوری اسلامی آرام تر شود…

    وارد این مقولات نمی شوم چون موضوع پیچیده تر از آن است که بتوان آن را در یک مطلب با اشاره به سر فصل های کلی بیان کرد.

    به طور خلاصه٬ توافق هسته ای برای آحاد مردم ایران٬ چیزی به ارمغان نخواهد آورد. هیاهو و موج هیجان کاذبی که امروز برخی از آشتی طلبان (اصلاح طلبان سابق) به وجود آورده اند٬ عاقبتی جز سکوت و سرخوردگی نخواهد داشت. همان سکوتی که بعد از پایان دوره ی ریاست جمهوری خاتمی بر مردم ایران حاکم شد٬ همان سرخوردگی یی که امروز مردم ایران از ریاست جمهوری روحانی احساس می کنند٬ همان بی خیالی و بی حسی که بعد از پایان جنجال های انتخابات هشتاد و هشت بر جامعه ی ایران مستولی شد…

    دل بستن به هر رویداد خوشایندی که در ایران اتفاق می افتد٬ بدون در نظر گرفتن آن «در متن نظام فاسد و استبدادی جمهوری اسلامی» که باید به طور کامل دگرگون شود٬ عاقبتی جز ناامیدی و یاس نخواهد داشت.

     
    • فرزند پدر(مد نبی)

      فرهاد ازناکجا اباد… ای فدای تو همه بزهای من نه نه نه..فدایت ..فلانی و فلانی که کشور را به یراشیبی نیستی کشانده اند….عزیز دل من..جانا سخن از زبان ما می گویی…ناز نفست و ناز قلمت —(سلسبیل است روان از رقمت)….

       
  10. ريشه ها ٢٩٢( قسمت ٢٩١ذيل پست قبلى )
    فرهنگ< فرهنگ دينى < عرفان <….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ (دنباله قسمت الف )
    قسمت پيش به پرسش هايى انجاميد: چرا از ادبيات داستانى ما فرمى شبيه رمان بيرون نيامد ؟ آيا بايد بيرون مى آمد ؟ مگر رمان چه اهميتى دارد ؟ اين پرسش ها فرع بر پرسش نخست هستند . آيا بايد از أدبيات ما رمان و درام بيرون مى آمد ؟ پاسخ كسانى كه هنوز هم با مقاومت در برابر هنر تئاتر و رمان و موسيقى مدرن و در حقيقت با دنيا و زمانه مى جنگند ، در نخستين رمان غربى داده شده است : دن كيشوت از آسياب بادى ديو هاى قديمى ساخته و مذبوحانه با آنها مى جنگد . تنها در مرض موت از توهم بيرون مى آيد . فرم رمان بيش از صد سال است كه به ايران وارد شده است .كاريش هم نمى شود كرد . پس فقط مى توان گفت كه اى كاش اين فرم از آغاز به صورت ترجمه نبود ، بل از ادبيات خودمان برآمده بود .اين را در باره همه مدرنيته مى توان گسترش داد . چرا با آن همه افتخارات ما در قرون وسطى درجا زديم. اكنون برگشت به عصر الاغ و قرون وسطى حتى به طور تك نفره ممكن نيست . اگر اين واقعيت هنوز به چشمِ كسانى كه معمولاً حاضر به يراق براى آدم كشى و آتش افروزى ايستاده اند مصيبت است ، تنها مى توان براى آنان متأسف بود ، يا با تمام شدت در گوششان فرياد زد :'' بيدار شو ! قرون وسطى تمام شده است. '' يكبار عباس ميرزا فرياد كشيد ، اما گوش شنوا كم بود . يكبار امير كبير ، يكبار قايم مقام فراهانى ، و نيز ميرزا صالح شيرازى ، عبداللطيف موسوى تبريزى ، آقا احمد بهبهانى ، و ديگر ترقى خواهان عصر قاجار و مشروطه و تآسيس روزنامه و پخش رمان ها و نمايشنامه هايى با فرم غربى هر يك به سهم خود اين فرياد را در فضاى ايران تاب انداختند : '' قرون وسطى به پايان رسيده است ، جهان به دوران جديدى وارد شده است . خوب يا بد ، نعمت يا نقمت ، دينى يا ضد دينى ، ظالمانه يا عادلانه اين رود خروشان پيشرفت سد ناپذير است و سرزمين هاى درمانده در قرون وسطا در برابر آن تاب ايستادگى ندارند . هيچ چاره ديگرى نيست جز آنكه اين دگرگونى را به گونه اى عميق و ريشه اى درك كنيم تا به گونه اى عميق و ريشه اى بتوانيم آن را از آنِ '' خود'' سازيم . چه ؟ خود؟ بله ، خود. خودِ فردى ، خودِ تاريخى و جمعى ، بله ، خودشناسى بخش مغفول بود هم در ميان تجدد گرا و هم در ميان روحانى متحجر و همدست با استبداد مطلقه . دگرگشت عصرى بحران هويت در پى دارد . اين يك اصل آزموده شده است . اين اصل در آنجا كه سرچشمه دگرگشت نبوده است بيش تر صدق مى كند . نخستين دوره اعزام محصل به فرنگ از زمان عباس ميرزا آغاز شد و تا اواخر سلطنت محمد رضا شاه ادامه داشت . اين حركت زودتر از ژاپن در ايران رخ داد ، اما من گمان مى كنم ژاپنى ها در فهم بنيادهاى انديشه مدرن كامروا تر بودند. بر دروازه دوزخ دانته نوشته شده است : اميد را رها كن و بدر آى '' آرى ، ما محكوم به اميديم ورنه بايد گور خود را بكنيم . نوميدى همان دوزخ است ، اما انسان ها گاه نوميد مى شوند ، و اگر درست دريافته باشم نوميدى را در أدبيات ژاپنى كم تر مى بينيم . رهاورد محصلان فرنگ رفته ژاپنى تنها مهندسى برق و راهسازى و مانند آن نبود . موسيقى و هنر و فلسفه نيز بود . دكارت شناس و هگل شناس و كانت شناس هم بود ؛ آن هم طراز اول در سطح جهانى . داورى در اين باره دشوار است و من نمى توانم دريافت دورادور خود را تعميم و قطعيت دهم .
    پس برمى گردم به وضعيت خودمان . چه وضعيتى ؟ وضعيتى كه در يك كلام حتى با مدرن ترين دست آوردهاى تكنولوژى پيوسته استبداد را باز توليد مى كند . شكنجه و سانسور در آن از نفس نمى افتد و يكبار براى هميشه به درك واصل نمى شود . ما را چه كار به موارد استثنايى گوانتامانو و ابو غريب ! وقتى مى گوييم : چرا شكنجه و اعتراف گيرى و رفتار قرون وسطايى با تن و جان يك انسان بى فريادرس ؟ پاسخ مى دهند : آنها هم ابوغريب دارند . آخر اين هم شد استدلال ؟ نوبت به زوايد مدرنيته غربى كه مى رسد ، حضرات يك دل نه ، كه صد دل عاشق غرب مى شوند و ابزار شنود و سركوبش . انرژى ويرانگر اتمى اش ، ميليتاريسم و اسلحه خانه هاى تا سقف انباشته اش ، شيوه هاى انباشت سرمايه اش ، صنعت فرهنگ و رسانه اش ، اما نه فلسفه و علوم انسانى و آزادى و خود سالارى انسان ، نه دموكراسى اش ، نه آنچه از زمان اختراع توپ و سلاح باروتى در تقابل با زور مهار توده ها در دستگاه چاپ راه اندازى شد . فرهنگ مدرن اگر صنعت مهار تن و جان آفريد ضدش را هم آفريد : جامعه اى كه وجود خودسالارش رو به اشتداد مى رود و ابزار خودش را پيدا مى كند : دموكراسى ، آزادى بيان انديشه ، كانون ها ، نهاد ها ، سنديكاها و انجمن هاى آزاد ، بى هراس و فارغ از سانسور ، براى دفاع از حقوق كودكان ، زنان ، كارگران ، خبرنگاران ، نويسندگان ، زندانيان و و همه جنبش ها و نهاد هاى آزاد و مستقلى كه در جمهورى اسلامى جرم شمرده مى شوند . نوبت به اينها كه مى رسد، غرب شيطان و طاغوت مى شود . اين سالوسى و ريا سرشت تمامى حكومت هايى است كه در قلمرو حاكميت سياسى پرچم مذهبى را بر مى افرازند ؛ خواه مذهب الهى و خواه مذهب الحادى . هابز و ماكياوللى بيش از آنكه امريه و مانيفست داده باشند پرده از اين امر واقع برمى دارند كه براى هر قدرت سياسى تا اطلاع ثانوى آنچه خواه ناخواه ، بد يا خوب ، اخلاقى يا غير اخلاقى بناگزير در اولويت است حفظ قدرت است نه حفظ اسلام عزيز يا باور به ماترياليسم تاريخى يا هر دستگاه حقيقتى. هابز اگر مى گويد كه '' انسان گرگِ انسان است '' ، در عين حال در تمامى فلسفه سياسى اش مى رساند كه انسان جز انسان پناهى نمى تواند داشت. اين را عليه مؤمنان نمى گويم . تا زمان بوده ايمان به يك نيروى فرا انسانى از بسيارى از انسان ها ناگسستنى بوده است و آنكه در اين باره صادق است دليلى نمى آورد.آيا مى دانيد كه دكارت خردگراترين فيلسوف نوزايى اثبات كرد كه انسان بدون ايمان اصلاً نمى تواند زندگى كند ؟ چگونه ؟ با شك در وجود اشياء خارج و عجز از اثبات مطابقت شئى خارجى و تصوير ذهنى آن . تازه معلوم شد كه ايمان به اين مطابقت كهن ترين ايمان بشرى بوده است و أسقف باركلى نيز آن را دليلى بر وجود خدا گرفت .حتى دكارت نيز اثبات وجود اشياء خارجى را مشروط به اثبات خدايى كرد كه نمى تواند فريبكار باشد.ستيزه و پيكار با ايمان انسان ها جز كاشتن تخم كين اثرى ندارد .ايمان حق مؤمن است اما تا آنجا كه به حقوق انسانى ديگرى تجاوز نكند، به ويژه حق حيات و آزادى انديشه و برگفتِ انديشه . اين پيام كه انسان جز انسان پناه ديگرى نمى تواند داشت تا حد زيادى برآمده از كثيف ترين رذالت هايى بود كه به ويژه در سده هاى واپسين قرون وسطى از متوليان خود خوانده و بيكاره و مفت خوارِ ايمان مردمان سر زده بود . دروغ ، آزمندىِ زر و سيم و زمين هاى مرغوب ، انباشت ثروت كارناكرده و تازيانه هاى تهيدستى و گرسنگى بر سرف هايى كه محصولات كشاورزى از عرق جبين آنها بود و از هركارى رذيلانه تر شكنجه و كتابسوزان و آدمسوزان از كسانى سر مى زد كه رياكارانه خود را معصوم و ميانجى ايمان و دريان بهشت مى خواندند . انسانى كه در شكنجه گاه ، در غايت بى فريادرسى، از خدايش يارى مى خواست و خدايش به فريادش نمى رسيد ، دريافت كه انسان ، با همه شرارت هاى احتمالى اش ، جز انسان پناهى ندارد .بعدها در گولاگ هاى استالينى و قطار هاى مرگ هيتلرى بار دگر سكوت خدا تكرار شد . به قول نويسنده اى مسيح درست آنجايى كه به حضورش نياز بود ، غايب مى شد ؛ بى سببى نبود كه مسئله شر در فلسفه و الهيات مدرن بجد پرسش انگيز مى شود . قرون وسطى ، در غرب و در شرق ، عصر دگرسالارى بود . سالاران اينجايى خود را به سالار آسمانى و آنجايى منتسب مى كردند . اين بود كه برخى از انديشمندان مدرن با روگردانى از هر سالارى جز خود انسان پيام دادند كه ما مى دانيم كه انسان گرگ انسان است ، اما در عين حال تجربه مى گويد كه اگر ايمان پايه حكمروايى باشد، مجذوبان و مؤمنان به يك حاكم به تن و جان مخالفان آن حاكم تجاوز خواهند كرد . پس معبدت را به خانه ببر ، چرا كه معبدها اگر بر همگان حاكم شوند ، سرانجام تو و معبدت را با هم ويران خواهند كرد .
    اين البته چكيده دريافت آزاد من بود از پيام بنيادى دگرگشتى كه در اروپا كم كم همزمان با عصر حافظ در فلورانس طليعه زد و نخست در دگرگونى در قلمرو هنر و ادبيات آغاز شد . به جرأت مى گويم و همين جا بدهكارِ توضيحش مى شوم كه حافظ در سده هشتم هجرى ، همخواند با سده ١٤ ميلادى و همهنگام با روزگار دانته ، ويليام اوكامى ، تيمور لنگ ، ابن بطوطه ، جفرى چاوسر ، جيووانى بوكاچيو ، و هم روزگار با اختراع توپ و جنگ افزار هاى باروتى ، اختراع دستگاه چاپ و آغاز نوزايى هنرى و ادبى فلورانس دست بر سالوسى و ريايى مى گذارد كه از سرشتنما هاى استبداد خداشاهى و همدستى دين و قدرت سياسى و به معناى وسيع تر پيامد هرگونه دگر سالارى سياسى است ؛ خواه فاشيستى ، خواه ماركسيستى ، خواه مسيحى و خواه اسلامى . اين قدر پافشارى حافظ بر افشاى دودوزه بازى گسترده اى كه در زمان او ميان بالا و پايين دست به دست مى گردد ، دانسته و ندانسته بر پيامدهاى خونبار سياست و فرهنگ ترس و ريا گواهى مى دهد . البته حافظ بى خدا نبود. حافظ در فرهنگى دينى مى زيست و بى خدا ساختن وى پيامد زمان پريشى ماست . حافظ كه سهل است ، پيشاهنگان رنسانس ( نوزايى) نيز خدا ستيز نبودند و حتى برخى از آنها اسقف و كشيش بودند ، اما پيام مشترك آنها دور نگه داشتن هرمعبد ايمانى از حيطه قدرت سياسى است و باز تعريف استقلال به خود سالارى فكرى و روحى آدمى است .چاوسر از انگلستان و بوكاچيو از ايتاليا نيز همچون حافظ بيخدا نبودند . اما اين هرسه همزمان يك مضمون مركزى را در آثار خود تكرار مى كنند : سالوسى و ريا. نكته ديگر فراخوانش اين هر سه است به عشق و دوستى و مدارا . اثبات اين ادعا جز با خوانش سه كتاب قصه هاى كنتر بورى از چاوسر ، دكامرون از بوكاچيو و ديوان حافظ ميسر نمى گردد و من هم نمى توانم از خواننده بخواهم كه حرفم را باور كند . اين سه كتاب ادبى از باب نمونه است ، ورنه ادبيات ريا ستيزى كه دروغ هاى قدرت بازان دينى را فاش مى كنند ، يك جريان گسترده ترى است كه از دلِ آن فرم رمان زاده و تئاتر زنده و موسيقى متحول مى گردد. اين بدان معناست كه پرچم حقيقت در دست حاكمان ، نه امروز كه از دير باز ، دروغى بيش نبوده است . اين دروغ را مى توانيد در پژوهش مستند امين معلوف با عنوان '' جنگ هاى صليبى از چشم عرب '' در مصاديق ريز و دلخراش آن بازخوانيد . بعدها اين دروغ را ايدئولوژى ناميدند ؛ ايدئولوژى به معناى آگاهى كاذب . رمان بيش و پيش از آنكه تاريخ شخصى باشد ، تقدس زدايى از تاريخ است . حتى رمان تاريخى ناچار است ناپلئون را چون شخصيتى انسانى با همه نيازهاى جسمى و حقارت هايش نشان دهد . عيسى مسيح نيز در رمان انسانى مشخص و تكينه و درگير با نيازهاى ناگزير زندگى مى گردد. . تام جونز اثر هنرى فيلدينگ با ترجمه به ياد ماندنى كريمى حكاك سرتا سرش افشاى چهره دروغين انسان هاى عصا قورت داده اى است كه سيماى حقيقى خود را در پشت رداهاى روحانى پنهان كرده اند . چرا از ادبيات ما رمان بيرون نيامد ؟ روح دگرسالارى ، هراس از استقلال واقعى كه استقلال در فكر است در فرهنگ ما به قدرى ريشه دار و درونى شده است كه هنوز هم آثار آن در سنجه اى گسترده در فرهنگ ما رحل افكنده اند . استبداد در فرهنگ و سياست ما استبدادى خاص بوده است . استبداد مطلقه (despotism) مهم ترين ويژگى تاريخ سياست و فرهنگ ما و حتى شرق است . در اينجا بحث را با ورود به تفاوت ديكتاتورى ، اوتوكراسى و دسپوتيسم پيچيده نمى كنم .دو واژه آخر مقصود مرا برآورده مى كند.بايد افزود كه غير از استبداد واژه هاى ديگر به فرهنگ و زبانى ديگر تعلق داشته اند. شرايط ايران و در معناى گسترده تر شرايط شرق چنان ويژه بوده است كه ماركس نيز به زحمت آن را با فرماسيون هاى شيوه هاى توليدى اش – كمون هاى آغازين و خاندانى ، برده دارى ، فئوداليسم ، و سرمايه دارى – سازگار مى يافت . از همين رو ، در اين مورد باب متفاوتى به نام شيوه توليد آسيايى باز كردكه به تركيب جامعه كشاورزى ، مالكيت ارضى ، و حكومت متمركز و مستبد دلالت داشت . ماركس وضعيت اقليمى و آب و هوايى ، پهناورى در عين كم آبى ، پراكندگى و دورى آبادى ها از هم ، و ناگزيرش دخالت حكومت مركزى در شيوه مصنوعى آبيارى و قنات كشى و غيره را در شكل گيرى اين شيوع دخيل مى دانست . شيوه توليدِ غالب در ايران قديم كشاورزى بود ، اما ماركس به تصريح خودش استبداد قدرت مركزى را چنان عامل مهمى مى شمرد كه شيوه توليد آسيايى را روىِ ديگر استبداد شرقى معرفى مى كرد . اروپا كوچك اما پر آب و شرق پهناور اما كم آب است .اين سبب مى شده كه جمعيت همان اروپاى كوچك پراكنده و كپه كپه و دور از هم باشند ، أما در شرق ، به رغم وسعت بسيارش، جمعيت در نقاط پر آب متمركز و اين موجب مى شود كه كنترل آن آسان تر شود. افزون بر اين ،كشاورزان چون از عهده مخارج استخراج آب هاى زير زمينى برنمى آمده اند به شاه و زورمندان نيازمند مى شده اند .اين نظريه معروف يك سوى ماجرا را مى بيند ، واقعياتى عينى را بيان مى كند ، اما ذهنيت همگانى و فرهنگ را به كلى ناديده مى گيرد. انسان شرقى را بيش تر چون تابعى يكسويه و مهره وار مى نگرد. شيوه توليد بسيار مهم است اما فروكاست همه چيز به آن از پيشفرضى زورآورانه نشان دارد . بهاى اين زورآورى در عمل سلب حيات ميليون ها انسان بيگناه و در نهايت تبديل رهبران كمونيست چين و شوروى و كوبا و كامبوج به شاه خدايان مدرن بود .
    در دهه هاى ٤٠ و ٥٠ شمسى همهنگام با دهه هاى ٦٠ و ٧٠ ميلادى كه چپ هاى نو در اروپا در اثر رويارويي با فاجعه هاى وصف ناپذير ضد بشرى در انديشه هاى خود تجديد نظر هايى اساسى مى كردند ، چپ هاى ايرانى روحيه مستبد خود را با تمامت خواهى روسى و چينى همساز مى ساختند. شيوه توليد آسيايى با گذار از اين ذهنيت حتى از آنچه ماركس مى گويد كج و كوله تر مى شد . واژه بورژوازى كمپرادور ( وابسته ، غير ملى ، دلال شركت هاى خارجى ) و '' سگ زنجيرى آمريكا '' ورد زبان ماركسيست هاى ماركس نخوانده مى شود.هيچ چيز بيش از اين مفهوم ساختگى و اصلاً پرتقالى كه من آن را در آثار ماركس نديده ام نمى توانست توده اى ها و معمم ها را همصدا كند. اقتصاد و تجارت روز به روز جهانى تر مى شود ، ايران هرگز رسماً مستعمره نبود ، و مشكل اساسى استبداد و فرهنگ دگر سالار بود . بى گمان هرچه توليد ملى تر و درون زا تر باشد ، پايه هاى اقتصاد يك كشور نيز استوارتر خواهد بود و اقتصاد هرچه بيش تر بر مصرف و واردات متكى شود ، سست پايه تر است ، اما نه براى درك اين موضوع ساده نيازى به كمونيست بودن است و نه استقلال انسانى در قطع ارتباط با جهان سرمايه دارى يا به قول حضرات با جهان كفر يا امپرياليسم يا استكبار است .به اينجا كه مى رسد نظريه اى كه علمى بودن خود را به رخ مى كشد ، اخلاقى مى شود . حاصل اين نظريه كج و كوله كره شمالى و كوبا بود. در اين كشورها توده ها تنها فقير نيستند ، بل روحاً بنده اند و بايد روح خود را به يك حزب يا شاهخدا بفروشند . پايه توجيه كننده اين دگر سالارى ايدئولوژى شبه دينى اى است كه مدام القا مى كند كه گذار شما از فقر و رنج و فلاكت به خاطر حفظ ارزش هاست . عجب نبود كه رمان گذر از رنج ها رمان محبوب استالين بود. البته اين رمان از آثار بزرگ ادبى شده بيستم به شمار آمده است ، اما از آثار ناراضيان كه بگذريم ، پس از انقلاب اكتبر بسى به ندرت رمان خوبى نوشته شده است .پس از اصلاحات پطر كبير همهنگام و همگام با جنبش روشنگرى اروپا آفرينش هنرى در روسيه چنان شكوفا و پربار مى گردد كه اكنون اهل موسيقى و أدبيات مشكل بتوانند داستايفسكى ، تولستوى ، تورگنيف ، چخوف ،چايكوفسكى و نام هاى بزرگ بسيارى را ناديده گيرند. پس از پطر كبير در كشورى با توده اكثريتى موژيك هاى بيسواد طبقه متوسط درسخوانده اى نيز پديد آمد كه فرانسوى زبان دوم آنها بود . از مسكو و سن پطرزبورگ و بخش هاى اروپايي روسيه غول هاى ادبى و هنرى سربر كشيدند . اين اقليت روشنفكر فرهنگ دگرسالار ارتودوكسى روسى را دست كم در ميان خود و مخاطبانشان به فرهنگى خود سالار دگرگون كردند كه بازتاب آن در شخصيت هاى داستانى اى چون روباشوف( از پدرآن و پسران نورگنيف ) و ايوان كارامازف ( در برادران كارامازف داستايفسكى ) و بسيارى ديگر از اشخاص داستانى ديگر مى توان بازيافت . رمان هنرى است كه گزيرى از به صحنه آوردن انسان ندارد . قهرمان همه رمان ها انسان است ، اما نه انسانى كه صرفاً يك تعريف منطقى است ، نه انسان بماهو انسان ، نه انسانى چون آدم هاى مثنوى مولوى و حكايات سعدى كه صرفاً دستاويزى باشند براى شرح قرب و بعد به غيريتى به نام حق يا وسيله اى باشند براى تعليم اندرزى . باز به حافظ برمى گرديم كه قهرمان ديوانش آدم است همچون آفريده اى كه به شراب و شاهد خوشامد مى گويد ، مشتاق عشق و راستى است و بيزار از پيران غافل و شيخان گمراه . اين آدم هنوز شخصيت فردى و فرديت خود سالار نيافته است ، و از سالار بيرونى آزاد نشده است اما در طلب آزادى است و آزادى خود را در عشق به يك ديگرى مى يابد كه چه بسا سالارى در درون باشد
    حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روى
    من از آن روز كه در بند تو ام آزادم
    با سپاس بسيار از بردبارى شما

     
    • جناب کورس من همه نوشته های شما را می خوانم .شما دانشمندی با مطالعه هستید اما جراتتان کم است و از ترس این که مبادا روزی روزگاری دستگیرشوید یا کسی از حرفهایتان برنجد جرات نمی کنید تا صریح و بی پرده بنویسد . در نوشته ی قبلی در باره تاریخ ازطبری و بیهقی وکی و کی خیلی نوشتید اما هیچ اشاره ای به روایات دینی و مذهبی که بیشترش دروغ است نکردید .شما از استادتان مرتضی می ترسید یا این که می ترسید اگر روزی دستگیرشدید مدرک داده باشید .اگر راست می گویید و پیرهستید چه ایرادی دارد بگیرندو اعدامتان کنند تا از شر دردهای ایام پیری و بی پولی راحت شوید .مگر آن شاعر نگفته که مبادا که در دهر دیرایستی مصیبت بوود پیری و نیستی .شما که اسلام را قبول ندارید چرا این همه محافظه کاری می کنید و جوری نمی نویسد که مردمی مثل من راحت بفهمند و روشن شوند .

       
      • با درودی ازبن جان به کورس عالیقدر : بزرگوارا هرطور که مصلحت میدانید بنویسید آن که باید بفهمد خواهد فهمید و بیشتر خواهد آموخت امثال این کامنت گذار خود را به کوچه علی چپ میزند که به دریای آموخته هایتان که به رایگان به هرسو روان است موجی بیفکند به امید پرتو افکنی خورشید اندیشه تان .سپاس .

         
      • مازیار وطن‌پرست

        زنده ماندیم و اینطورش را هم دیدیم:
        «جناب کورس
        شما باید به کمر خود بمب ببندید و خود را زیر ماشین حاکمیت بیندازید، چون من سواد درک نوشته‌های شما را ندارم. وگرنه از کجا بفهمم که بالاخره موافق یا مخالف جمهوری اسلامی هستید؟!
        این چه جور دموکراسی است که در آن برای بی‌سوادها حقی قائل نیستید؟ دیدید شما روشنفکرها همه دروغگوئید؟ و حتی یک بیسواد هم می‌تواند مچ شما را بگیرد؟» امضاء ناشناس

         
  11. صد رحمت به قاضی مرتضوی ، او برای بستن روزنامه ها حداقل به یک قانون بیربط به اسم قانون حفظ امنیت اجتماعی استناد میکرد . این دولت آبادی که جز منویات رهبری قانونی نمیشناسد .

     
  12. درود بر نوریزاد ارجمند و جمله یاران گرامیشان

    آیا سکورالیسم یک مرام دین ستیز است؟

    حقیر در یکی از زیباترین نقاط این کره خاکی زندگی میکنم. نه! منظورم سواحل زیبای کارئیب با آبهای فیروزه رنگ و نخل های سر بفلک کشیده یا یکی از جزایر بهشتی جنوب غرب اقیانوس اطلس و دامنه ها شمالی البرز مشرف به ساحل دریای جادوئی خزر و یا کوه های شگفت انگیز آلپ نیست. این محل زیبا یک خیابان بعرض ۵۰ ویا ۶۰ متر واقع در شهری از ایالت همیشه محافظه کار تگزاس در امریکا قرار دارد.

    در قسمتی از این خیابان که درازای آن کمتر از ۲ کیلومترهست و حقیر روزی حداقل دو بار از آن عبور میکنم ۷ نیایشگاه متعلق به ادیان مختلف وجود دارند. دو کلیسا (کاتولیک و متدیست) دو مسجد (یکی برای اعراب و دیگری پاکستانی ها که البته مسلمانان هندی و بنگلادشی نیز از این مسجد استفاده میکنند)، یک معبد هندو و یک معبد بسیار بسیار زیبای سیخ ها (گورداورا) و یک کنیسای کلیمی های ساکن اطراف. لازم به تذکر هست مسجدی که بیشتر انجمن اعراب در این همسایگی از آن استفادهمیکنند حدود دو سال و نیم بعد واقعه اسفناک ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ احداث شده است

    شما در روزهای مختلف هفته همواره شاهد گردهمایی نیایشگران در اماکن خواهید بود بدون اینکه این افراد کوچکترین نگرانی و یا واهمه ایی از هرنوع در خود حس کنند مراسم و تشریفات مذهبی خود را بجای آورده و با ضمیری روشن و شانه هایی سبک (از نظر خود آنان عرض میکنم) به زن و بچه هایشان در خانه باز میگردند. البته لازم به یادآوریست که این دینداران نسبت به ظاهر بیرونی خود مانند استفاده از لباسهای مخصوص مراسم دینیشان هیچگونه محدودیتی احساس نکرده و هر آن چه میلشان هست و یا مذاهبشان الزامی میکند میپوشند

    شما هرگز نشانی از خرابکاری مانند پاشیدن رنگ بدرودیوار و یا شکستن شیشه اماکن و یا توهین شخصی در ملاً عام به جماعت باورمند اکثرا با ظاهری که با دیگران در اجتماع (میتوان گفت بومیان) درتطابق نیست نمیبیند و در بعضی مواقع تعدادی از آنان در این محل های نیایش در کشور میزبان آرامش و امنیت بیشتری نسبت به کشورمادری خود احساس میکنند. در این مورد میتوان ازمسجد پاکستانی ها بعنوان مثالی بارز نام برد که در خود پاکستان مساجد الالخصوص زمانی که مملو از نیایشگران هستند مورد هجوم بمبگذاری و یا حملات مرگبار با استفاده از سلاح های گرم اتوماتیک قرار میگیرند. البته نمیتوان ادعا کرد که از این نوع خرابکاری ها هیچوقت در امریکا اتفاق نمیافتد. و اگر بیافتد تعداد آنها بسیار نادر و زمان بین آنها بسیار طولانیست. این نوع اعمال علاوه بر اینکه از طرف حکومت تشویق یا پشتیبانی نمیشود بلکه مرتکبین این جرائم تحت تعقیب شدید قرار گرفته و بعد از دستگیری بر طبق قانون به اشد مجازات محکوم میشوند

    سؤال اینجاست که چیزی و یا چه نوع طرز فکری میتواند چنین زمینه ای برای چنین همجواری مسالمت آمیز برای شهروندان خود فراهم کند؟ جواب بدون تردید سکولاریسم تؤام با دمکراسی هست

    به کشور خود باز گردیم. رژیم ناتوان ج.ا با تبلیغات شبانه روزی خود تا حدی قادر بوده است که کلمه سکولاریسم را با ضددین بودن و انکار وجود خدا همردیف کند. بعضی از مردم را که تعدادشان کم هم نیست چنین قانع کرده است که اگر سکولاریست ها زمام امور را در دست گیرند تمامی مساجد، آستانه های امامان و امامزاده های شما را در اسرع وقت با استفاده از بولدوزر های غول پیکر با خاک یکسان خواهند کرد. شما نمونه هایی ازاین نوع سمپاشی را در همین سایت آقای نوریزاد هم مشاهده فرموده اید زمانی که شخص مورد نظر با /// غیر قابل باور خونخوارانی امثال استالین، مائو و یا پل پات را سکولار مینامند در حالیکه این افراد به عمد ویا بسهو فرامش میکنند که سکولاریسم و دمکراسی دو عضو جدا نشدنی از همدیگر هستند و هیچ کدام بتنهایی وبدون دیگری معایی ندارد. ما همه میدانیم که یک حکومت سکولاردموکراتیک که خود را وابسته بدکترین بین امللی حقوق بشر و موظف به اجرای مفاد آن میداند بیشتر از هرنوع دیگری پشتیبان دین خواهد بود فقط نکته اینجاست این پشتیبانی، حمایت و تولید امنیت بطور یکسان به همه ادیان موجود در کشور اعمال خواهد شد و هیچ کدام از این ادیان نه نورچشمی و نه مورد نفرت وتبعیض خواهند بود

    سؤال دیگر من اینست که آیا ملایان در زمان شاه که یک حکومت نیمه سکولار بحساب میامد بیشتر مورد حمایت و احترام عامه مردم بودند؟ یا امروز که اسلام ناب محمدی زمام امور مملکت را در دستان ناتوان خود دارد؟ من در یک خانواده مذهبی بزرگ نشده بودم البته مادرم خیلی بیشتر مذهبی ولی پدرم خود را در جامعه مسلمان شیعه مینامید ولی هرگز خود را مقید به انجام تکالیف دینی نمیدانست با همه این تفاصیل بنده و دوستان همسنم اگر در دوازده متری محلمان مشغول بازی بودیم و در این حین معممی را میدیدیم که در حال عبور هست همه ما همانجا بازی را متوقف کرده رو به آقا میایستادیم و همه با هم بدون استثنا عرض ادب میکردیم «سلام حاج آقا» و حتی اگر ایشان را اصلا نمیشناختم. حالا شما اگر بیدین و کافر و یا گبرهم بودید به مقدسات دینی، امامان و سایر اشخاصی که نوعی مقام دینی دارند توهین نمیکردید. این مسئله علاوه بر اینکه رسم نبود خیلی هم قبیح و نکوهیده در نظر گرفته میشد. حالا امروز را نگاه کنید ملایانی که هیچ وابستگی به حکومت ندارند از رفتاری که جامعه با آنان میکند هر روز مینالند. تاکسی، خواربار فروش و و و در بعضی از موارد حتی پزشکان از دادن سرویس به اینان خود داری میکنند. فحاشی و بکار بردن کلمات رکیک الالخصوص در فضای مجازی و اجتماع بطور روزمره زمانی که اوباشان رژیم حضور ندارند بیداد میکند. قبل از سال ۵۷ ما کی چنین اجتماعی داشتیم بنده حتی بر این باورم که هم میهنان دیندارما از احترام ویژه ای (بیشتری) برخوردار بودند. اگر اشتباه میکنم استدعا دارم گوشزد بفرمایید

    یک حکومت سکولار دموکراتیک بر خاسته از میان و توسط مردم، متکی به قوانین بی المللی حقوق بشر تنها راه نجات کشورمان از دست اصحاب کهف که امروزه خود را قیم نه فقط ایران بلکه تمام دنیا فرض میکند میباشد

    پایدار و تندرست باشید
    رسول

    نمای زیبای معبد سیخ ها درذکر شده در بالا

    http://www.masalaradio.com/image/event/recurring/8.jpg

     
    • رسول گرامی درود!دوست اجمند با تشکر از این روشنگری!اولا سیخ نه و سیک (نکند دوست گرامی شما ترک زبان هستید؟)دوما من با این جمله شما موافق نیستم….تمامی مساجد، آستانه های امامان و امامزاده های شما را در اسرع وقت با استفاده از بولدوزر های غول پیکر با خاک یکسان خواهند کرد. شما نمونه هایی ازاین نوع سمپاشی را در …
      دوست ارجمنداسلامیان در طول سالیان و قرنها این کشور را به ملک شخصی خود تبدیل کرده اند و از هیچ کوششی برای دست درازی به موال مردم از طریق موقوفات و ساختن بناهای دینی فروگذار نکرده اند.اینها اموال و زمینهای ایرانیان را غصب کرده اند بنابراین تمام اموال وقف شده و مساجد و سایر بناهای دینی و غیره جزو اموال عمومی است و حکومت مردمی باید سرنوشت آنها را تعیین کند.ولی این به این معنی نیست که مسلمین نمی توانند در یک حکومت سکولار مسجد داشته باشند.زمینهای غصبی باید به اموال عمومی باز گردانده شود.بهمین جهت بسیاری از ساختمانهایی که مسلمین ساخته اند احتمال خراب شدن و از بین رفتنشان هست.ولی تمام این تصمیمات را حکومت با پشتوانه مجلس وقانون خواهد گرفت.

       
      • مزدک جان درود بر شما

        نام سیک در امریکا از نظر املایی بدین صورت نوشته میشد و به همین خاطر بنده از خ به جای حرف خ استفاده کردم ضمنا اکر شما با خود سیوک گفتگو کنید خواهید دید که آنها بنحوی که تلفظ میکنند تلفظ حرف آخر ه خ نزدیکتر است تا ک.

        در ضمن بده عرض نکردم که سکولاریت ها اماکن مقدس ادیان را ویران خواهند کرد عرض کردم رژیم جهل و جنون با سمپاشی های ۲۴ساعته موفق شده است تعداد زیادی از دینداران ساده اندیش را قانع کند که سکولاریسم با ضد دین بودن مساویست و اگر شما دینداران اجازه بدهید که آنها (سکولاریست ها) زمام امور را در دست گیرند دین شما را از بین برده اماکن مقدس شما را ویران خواهند کرد. این قسمت از نوشته بنده را دوباره مرور فرمایید:
        «ژیم ناتوان ج.ا با تبلیغات شبانه روزی خود تا حدی قادر بوده است که کلمه سکولاریسم را با ضددین بودن و انکار وجود خدا همردیف کند. بعضی از مردم را که تعدادشان کم هم نیست چنین قانع کرده است که اگر سکولاریست ها زمام امور را در دست گیرند تمامی مساجد، آستانه های امامان و امامزاده های شما را در اسرع وقت با استفاده از بولدوزر های غول پیکر با خاک یکسان خواهند کرد.

        در ضمن تصمیم گیری در مورد سرنوشت املاک خصوصی که توسط دولت مردان ج.ا (بفرمایید اراذل و اوباش) غصب شده و به اماکن دینی تبدیل شده اند از وظائف دولت آینده منتخب مردم خواهد بود و از نظر بنده مترادف با جزئیات هست و گفتگو در مورد آنان در این برهه از زمان سازنده نیست و نیازی به گوش زد آنان (از نظر اینجانب) نبوده و باز دارنده هست

        تندرت و پایدار باشید
        رسول

         
    • تا جای که حقیر یه لباقبا اکابرخوانده می داند سکولاریزم یعنی فرزند زمانه خود بودن و در جهان اسلام اولین سکولاریزم امام علی (ع) بوده است و تاکید دارد که فرزند زمان خویش باشید

       
  13. جناب آق “سید ” مرتضای نازنین

    پاسخ شما ذیل کامنت خود حضرتعالی و ایضا” ذیل کامتت این ناچیز در پست قبلی جناب نوری زاد جانم فدایش، و در قسمتِ نظرات خوانندگان (رتبه دهی) داده شده است . هرچند من احتمال می دهم خوانندگان گرامی سایت، مطالب شما بزرگوار را، بدون آنکه بخوانند، نظر می دهند. باور بفرمایید آق سید مرتضی مردم بقدری از سید و ملا و آیات، عظام بدی و زشتی دیده اند، هرچه بدانها منسوب ببینند حالشان بهم میخورد ///// بگذریم،

    یادم میآید تنها 10، 12 سالی از انقلاب منحوس اسلامی نگذشته بود که رفته بودم برای دیدن یکی از دوستانم که پدرش بقول معروف ضدانقلاب بود. دوستم در مغازه نبود و پدرش دعوتم کرد داخل مغازه منتظر پسرش باشم. درحالیکه برایم چایی میریخت از من پرسید: پدرت چگونه است ؟ آیا بازهم انقلابی و طرفدار آخوندهاست ؟ من جواب ندادم و ایشان ادامه داد : میدانی پسرم من قبل از انقلاب، نماز نمی خواندم، روزه نمی گرفتم و مسجد هم نمی رفتم ولی هرگاه با خدای خودم خلوت می کردم اظهار ندامت و پشیمانی می کردم و از درگاهش ملتمسانه طلب آمرزش مینمودم ولی از وقتی انقلاب شد و آخوندها سر کار آمدند، ملتفت شدم و فهمیدم همه ی آنها کشک و پشم بوده و آخرت و بهشت و جهنمی در کار نیست چون اگر خدایی و آخرتی می بود این آخوندها که داعیه ی نمایندگی اش را دارند که ایهمه جنایت و فسق و فجور نمی کردند!!! اکنون خیلی خوشحالم از اینکه به این نامردان و بیهمه چیزان، دیناری خمس و ذکات نداده ام که بخورند و به ریشم بخندند و الخ…

    ملاحظه میفرمایید جناب مرتضی ! تازه آنموقع، چند سالی بیش از انقلاب نگذشته بود و از این دزدی ها و غارت های ” میلیارد دلاری ” خبری نبود و باز پدر دوستم که یکی از فرشفروشان معتمد و امین شهر بود – و البته شنیده بود که پدرم آن انقلابی سابق نیست – ادامه داد : به پدرت بگو این شیخ ها و آخوندها بلایی بر سر این مردم بیآورندکه در انقلاب بعدی (سرنگونی ملایان) هرگاه کسی، سجاده و مهروتسبیحی از خانه پیدا کند، همه را فرا بخواند و بانگ سردهد : ای مردم در این خانه نماز بر پا میشده است، خرابش کنید… این را هم بعنوان جمله معترضه عرض کنم در همان ایام، رئیس “دادگاه انقلاب” شهرمان(مراغه) بنام ملا فیضی رسوایی عظیمی ببار آورده بودکه روحانی ِ اشراف زاده ای هم بود بقول آشیخ مصلح دامت برکات و زاد عمر و فیوضات و غیره… که پاسدارها در یک غافلگیری و آنهم بوقت نماز ظهر و در جایگاه رفیع و مسند قضاوتش، وی را با زن یک پاسدار جانباز قطع نخاعی بدام انداخته بودند چگونه؟ مانند ” میل در سرمه دان ” به تعبیر مولای حضرات، علی ابن ابیطالب در اثبات حد زنا، که صد البته شما بهتر میدانید!!! و همین رسوایی و فضاحت، آتش خشم و نفرت همه مردم شهر را برانگیخته بود و سال بعد شنیده شد که همین ملا فیضی، به شهر کرج منتقل شده (برای تنبیه مثلا” ) و مجددا” به مسند قضاوت تکیه داده …

    جناب آق سید مرتضی باز هم فرموده اید در مکان عمومی فضل فروشی نکنم! چشم! من که و چه باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم!!! چه نسبت خاک را با عالم پاک؟؟؟ همچنانکه فرمودید این سایت یک عرضه گاه عمومی است و هرکس بنوعی متاع خود می عرضه می کند، من ناچیز متاعی برای فروش ندارم فردی هستم گمنام همانند میلیونها ایرانی ستمدیده و رنجدیده و هر از گاهی اگر مطلبی مینگارم از سر درد و برای آگاهی و بیداری همین مردم مفلوکِ به غنیمت گرفته شده و در بند کشیده شده است که ریشه در ناآگاهی و استجهال همه ی ما دارد و من نیز تا همین چند سال پیش، چشم و گوش بسته همانند شما یکی از مدافعین متعصب و سرسخت اسلام و نظام بودم، چون من هم درست بمانند الانِ شما عینک بنام تعصب دینی بر چشمم بود که انسان و جهانش را از پشت آن می نگریستم و غافل بودم از اینکه ” دین و ایدئولوژی ” مخصوصا از نوعِ اسلامی اش، چشم و دل انسان را کور میکند، واله می کند، خودبین و خودنگرو شیفته میکند و خون آشام ” سخت گیری و تعصب خامی است ///// تا جنینی کار خون آشامی است “.
    پس ملاحظه میفرمایید که من، از این سودا و بقول شما اظهار فضل ها نه تنها چیزی عایدم نمی شود بلکه، با هر اظهار فضلی با عزرائیل ورق بازی(پاسور) می کنم چون اگر هویتم برای عمله های نظام آشکار شود، سر بباد خواهم داد وانگهی حقیر مثل شما جنت مکان (بهشتی) نیستم که دلم خوش باشد به لقاء الله و شراب طهوری ِ بدونِ سردرد آورش و حوری و غلمان که نوع اخیرش را حقیر نمی پسندد ولی حضرتعالی پیشتر اذعان فرموده بودید که بدتان نمی آید و اعمالِ الله پسندانه را، برای نیل به همان حوری و غلمان انجام میدهید و بطریق اولی ” ولاغیر! “.

    در خاتمه یادآور میشوم : اگر من بجای حضرتعالی و حضرت اشراف زاده جلیل القدر آشیخ مصلح دامت برکات و فیوضات و غیره… بودم، در این عرضه گاه، کمتر آفتابی میشدم و کمتر با مشرکین و ملحدین دهن بدهن می گشتم، باور بفرمائید آق سید مرتضی مطالب نورانی شما را سیمای میلی جمهوری اسلامی، مدام و شب و روز در ده ها کانال و زبان زنده ی دنیا، پخش و منتشر می کند و مضافا” هزاران ملا و آخوند و روضه خوان و آیت الله و حجه الاسلام و مداح اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و غیره… از در و دیوار این مملکت نشخوار میگردد مرا ببخشید، بی رودربایستی عرض کنم، مخاطبین این سایت وقتی اسم خضرتعالی را می بینند بدون آنکه کامنت شما را بخوانند، فقط نظر میدهند،اگر، خودتان به نظرات همه ی کامنت هایی که ذیل گفتارها و مطالب تان گذاشته شده اند، التفات فرمایید، صحتِ گفتار حقیر را تایید خواهید فرمود.

    /////////


    سلام کاوه ی گرامی
    من ادامه ی مطلب شما را که خارج از اندازه ی تحمل یک سایت داخلی است حذف کردم.
    سپاس که رعایت می فرمایید.
    با احترام

     
    • با عرض پوزش از خوانندگان عزیز تصحیص می گردد :

      1- در پاراگراف 3، سطر 4، بعداز عباراتِ “…سجاده و مهر و تسبیحی از خانه”، کلمه “کسی” اضافه شود.

      2- در پاراگراف 4، سطر 3، کلمه “می” قبل از کلمات “عرضه می کند” حذف شود.

       
      • با پوزش مجدد از ناظرین فهیم و فرزانه سایت، در مورد آقا ملا فیضی(قاضی و رئیس دادگاه انقلاب شهرمان) مطلبی به ذهنم رسید که حیفم آمد ناگفته بماند: اگر رویه ی انتصابات و ترفیع و ارتقاء، در مناصب و تشکیلاتِ جمهوری اسلامی را در نظر بگیریم، بعید نیست که همین آقا سید بزرگوار، ملافیضی، در حال حاضر، یکی از اعضاء مجلس خبرگان رهبری، بوده باشد یا کسی چه میداند، اسمی یا فامیلی ئی، عوض کرده و همان قاضی صلواتی خودِمان شده باشد فقط کافی است چند فضاحت ننگین و “خرد و کلان” ببار آورده باشد که جای هیچ استعبادی، هم، نیست البته. نه !!!؟؟؟

         
  14. شکنجه يک وضعيت تاثيرگذاری است. در اين حالت ناراحتی روحی فرد به “طبيعت” و يا گذشته اش مربوط نميشود بلکه نتيجه ی مستقيم عمل ديگری يعنی اعمال خشونت است. خشونتی که مهمترين وجه مميزه ی آن سازمان يافتگی اش است. در پديده ی شکنجه ی مدرن ما با سيستمی روبرو هستيم که بطور منظم و حساب شده از خشونت جهت دست يابی به اهدافی مشخص بهره ميبرد. به همين جهت برای ايجاد تمايز ميان شکنجه مدرن با تمامی انواع آن در گذشته، از آن به عنوان “خشونت سازمان يافته” نام می برند.

    اطلاعات ما در مورد شکنجه از کجا می آيد؟
    اين پرسش مهمی است چرا که پيرامون شکنجه معمولا سکوت حاکم است. سکوتی که غالبا بر اساس توافقی ضمنی بوجود آمده است. توافقی که هم از جانب دستگاه اعمال شکنجه و هم حتی در اکثر موارد توسط آن که شکنجه شده رعايت می شود.

    در حال حاضر در دنيا ما سه منبع اصلی در مورد شکنجه ی سازمان يافته در اختيار داريم. منبع نخست طبيعتا به شهادت خود افرادی برمی گردد که مستقيما تحت شکنجه قرار گرفته اند و يا از نزديک شاهد اعمال آن بر نزديکان خود بوده اند. منبع دوم اطلاعات ما در اين باره توسط انجمنهای مدنی ملی يا بين المللی (سازمانهای حقوق بشری، کميته های مبارزه با شکنجه و غيره) در اختيار عموم قرار گرفته اند. منبع سوم به کارهای موردی يا تحقيقی مربوط ميشود که توسط روان درمانگرانی که با قربانيان شکنجه به کار درمان مشغولند منتشر شده است. از مقايسه ی ميان منابع گوناگون می توان نوعی شباهت در شيوه های بکارگيری شکنجه و همينطور عواقب آن بر قربانيان شان مشاهده کرد.

    امروزه شکنجه ی مدرن و سازمان يافته پديده ای جهانی است. در بعضی از کشورها مانند سريلانکا و توگو بطور سيستماتيک اعمال می شود. در بعضی ديگر مانند ايران و عربستان، حتی انواعی از آن (مانند تعزير) به شکل قانونی و علنی به اجرا در می آيد. در برخی ديگر از کشورها (مانند بسياری از ديکتاتوری های نظامی امريکای لاتين در گذشته)، شکنجه به شکلی مخفی توسط گروه هايی که با دولت رابطه مستقيم ندارند ولی عملا بخشی از دستگاه سرکوب آن به حساب می آيند اعمال ميشود.

    شکنجه مدرن در اکثر کشورهايی که در يک قرن گذشته ساختارها و نهادهای بنيادی و اجتماعی در آنها به سرعت در حال دگرگونی بوده و يا همچنان می باشد به چشم می خورد. فروپاشی نظام های سنتی از يک سو و کمبود و حتی نبود نهادهای مدنی و اجتماعی برای در برگيری خيل عظيم مهاجران روستايی در شهرها از سوی ديگر، از مشخصات مهم چنين جوامعی است.

    در اين کشورها علاوه بر بحران های اجتماعی و اقتصادی، بحران فرهنگی اغلب بسيار عميقی نيز مشاهده می شود که مستقيما به موضوع هويت فردی و همچنين نقش های اجتماعی افراد در جامعه مربوط می شود. بخشی از بحرانی که انسان تازه شهرنشين شده ی چنين جوامعی با آن دست به گريبان است به پديده ی “فرهنگ زدايی” (déculturation) مربوط می شود.

    فرهنگ زدايی
    فرهنگ زدايی مفهومی نسبتا جديد در علوم انسانی (مردم شناسی، جامعه شناسی و روان شناسی) است. مفهوم کلی فرهنگ زدايی در اين علوم را می توان “از دست دادن تمامی ارزش های مرجع در يک گروه، بدون آن که اين ارزش ها توسط ارزش های متعلق به گروهی ديگر جايگزين شده باشند” تعريف کرد. بدين ترتيب مثلا در مردم شناسی فرهنگ زدايی به “از دست دادن هويت فرهنگی يک گروه اجتماعی يا يک قوم” اطلاق می شود. مفهوم “فرهنگ زدايی” هم به خود پديده و هم به فرآيندی که به چنين پديده ای ختم می شود اطلاق می شود. در اين مورد آخر، از “فرآيندهای فرهنگ زدايی” سخن گفته می شود.

    در غرب مفهوم فرهنگ زدايی در ابتدا در رابطه با کشورهای مستعمره و تاثيری که تماس با کشورهای استعمارگر غربی بر فرهنگ و جامعه ی اين کشورها باقی گذاشته، بکار گرفته شد. در اين حالت مراد از مفهوم فرهنگ زدايی، فرآيندی (و در عين حال نتيجه ی نهايی فرآيندی) است که در طی آن کشور استعمارگر فرهنگ خود را (زبان، علوم، شيوه ی زندگی، دين و غيره) به مردم سرزمين های تحت سلطه ی خويش تحميل می کند. در اين وضعيت بخصوص، فرآيند فرهنگ زدايی با موضوع سلطه (domination) و رابطه ی نابرابر ميان استعمارگر و استعمار شده، پيوندی تعيين کننده دارد.

    از دهه ی هفتاد به بعد، مفهوم فرهنگ زدايی بويژه در ارتباط با اقليت های مهاجر در کشورهای غربی بکار گرفته شد. در اين زمينه مطالعات گسترده ای توسط روان شناسان اجتماعی بر روی مشکلات هويتی که نسل دوم و يا سوم اقليت های مهاجر در کشورهای غربی با آن مواجه گشته اند صورت گرفت. يکی از ريشه های مشکلات هويتی اين گروه های اجتماعی را به همين پديده ی فرهنگ زدايی و موقعيت بينابينی آنها ربط می دهند.

    در اين مورد بجای طرح رابطه ی سلطه ميان استعمارگر و استعمار شده، از تفاوت ميان دو فرهنگ مدرن و سنتی و همينطور موقعيت بينابينی فرزندان مهاجران که ميان اين دو فرهنگ قرار دارند سخن به ميان می آيد. موقعيتی که در بعضی از موارد، بجای آن که به فرهنگ پذيری فرد بينجامد (يعنی فرد هم در تطبيق خود با فرهنگ و جامعه ی ميزبان و هم در حفظ بخش هايی از فرهنگ خانواده و کشور مبدا خود، موفق گردد)، به ناتوانی در جذب و درونی کردن ارزش های کشور مبدا و کشور ميزبان هر دو منجر می شود. يکی از بحث های بسيار مهم و جالب در اين زمينه، به بررسی استراتژی های فردی و يا گروهی اين افراد که جهت دست يابی به راه کارهايی برای خروج از وضعيت بينابينی و کسب هويتی جديد و در عين حال متفاوت با هر دو فرهنگ مبدا و ميزبان بکار گرفته می شوند، مربوط می شود. روانشناسان اجتماعی چنين راه کارهايی را استراتژی های هويتی (stratégies identitaires) می نامند.

    با اين حال در حال حاضر، استفاده از مفهوم فرهنگ زدايی به پديده هايی بسيار عمومی تر و در ارتباط مستقيم با خود کشورهای غربی نيز گسترش يافته است. به عنوان نمونه رونو کامو (Renaud Camus)، نويسنده ی فرانسوی، به سال ۲۰۰۸ کتابی منتشر نمود تحت عنوان “فرهنگ زدايی بزرگ” (La Grande Déculturation). او در اين کتاب از مفهوم فرهنگ زدايی به منظور بررسی کاهش سطح فرهنگ در جامعه ی فرانسه به شکلی عمومی و کلی استفاده می کند و در نتيجه از مفهوم ابتدايی اين واژه فاصله می گيرد.

    آنچه از مفهوم فرهنگ زدايی برای ما در اين مقاله اهميت دارد به اين نکته برمی گردد که در بررسی پديده ی فرهنگ زدايی، ما به طور همزمان با دو پديده ی متفاوت که در عين حال همبسته نيز می باشند روبرو هستيم: از يک سو گسست از فرهنگ مبدا و مرجع و از سوی ديگر ناتوانی در پيوستن به فرهنگی جديد و يا اقدام به آن اما به شکلی معيوب و ناموفق.

    در ارتباط با پديده ی انقلاب ۵۷ در ايران، فرآيند فرهنگ زدايی را می توان در سه مرحله ی متفاوت و به مثابه سه پديده ی مختلف مورد بررسی قرار داد:

    ۱) فرهنگ زدايی به مثابه فرآيندی اجتماعی و کلان که به وضعيت ويژه ی کلان شهرها در ايران، بخصوص در دو دهه ی پيش از انقلاب ۵۷، نظر دارد و می کوشد تا موقعيت انقلاب را با توجه به بحرانی که حضور خيل عظيم مهاجران نسل اول و دوم روستاييان در شهرهای بزرگ ايجاد کرده بودند، توضيح دهد؛

    ۲) فرهنگ زدايی به مثابه يکی از مولفه های نا آشکار اما بنيادی ايدئولوژی اسلام گرايان انقلابی، در پيش و پس از انقلاب، که همزمان می تواند ما را در شناخت مخاطبين اصلی اين ايدئولوژی (حاشيه نشينان شهری که در زبان آيت الله خمينی “مستضعفان” ناميده می شدند) و علت جذبشان به اين ايدئولوژی ياری رساند؛

    ۳) فرهنگ زدايی به مثابه ابزاری در خدمت برپايی جامعه ی نوين اسلامی (“امت اسلامی”) و خلق انسان نوين اسلامی که دو نمونه ی مهم و ايدئولوژيک آن يکی “بسيجی” و ديگری “تواب” می باشد. در اين حالت سوم مفهوم فرهنگ زدايی به ما اجازه می دهد تا هم معنا و هم ابزارهايی که اسلام گرايان در فردای انقلاب برای تغيير اراده گرايانه ی جامعه و انسان بکار گرفتند روشن تر گردند. در ادامه ی بحث، ما بويژه به دو مورد آخری خواهيم پرداخت.

    ***

    در جامعه ی بحران زده و در حال تغييری مانند ايران که لااقل از دهه ی چهل به بعد و به فاصله ی کمتر از چند دهه، تمامی بنيادهای سنتی زندگی خانوادگی، اجتماعی، اقتصادی و غيره در آن در حال فروپاشی بوده و همچنان هست بدون آن که بنيان هايی مستقل و مدرن بر جای آنها قرار بگيرند، انقلاب ايران را می توان به مثاله نوعی تلاش برای خروج از بحران تلقی کرد. هر چند به لحاظ نظری می توان امکانات بيشماری را پيش روی انقلاب ۵۷ برای خروج از بحران تصور کرد اما آنچه در عمل رخ داد مويد اين واقعيت بود که از همان فردای اين رويداد بزرگ اجتماعی يک مدل خاص در روابط گوناگون اجتماعی تلاش می کرد تا جای تمامی مدل های مختلف در گذشته را بگيرد. در چنين وضعيتی، اعمال خشونت سازمان يافته که شکنجه دولتی يکی از انواع آن به حساب می آيد، به مثابه ابزاری عمل کرده و می کند که توسط آن مدل فرهنگی حاکم قصد داشته و دارد تا تمامی مدلهای فرهنگی ديگر و موجود در جامعه را نابود سازد.

    تمايل قدرتمداران به تحميل يک نوع فرهنگ (که در جمهوری اسلامی شکل ايدئولوژی اسلامگرايی به خود گرفته است) از طريق نابودسازی ساير مدل های فرهنگی، پيامدهای بيشماری برای افرادی که در چنين نظامی زندگی می کنند با خود در بر داشته است. يکی از مهم ترين نتايج آن، تضادی بوده که به مرور ميان فرهنگ درونی شده در افراد با ايدئولوژی رسمی که ميبايست در جمع و در ارتباط با ديگران به نمايش بگذارند پديد آمده است. از اين زاويه شکنجه ی سازمان يافته و دولتی وسيله ای است برای اعمال فرآيند فرهنگ زدايی به تمامی افرادی که به نوعی خارج از مدل رسمی و حاکم ايدئولوژی اسلامی قرار می گيرند.

    فرآيند فرهنگ زدايی در زندان و در اجتماع
    در اغلب موارد می شود نوعی شباهت ميان ساختار يک نظام سياسی با منطق حاکم بر شکنجه و اهدافی که از طريق اعمال آن پيگيری می شوند يافت. در حال حاضر روش های موجود برای شکنجه در دنيا با يکديگر تفاوت های چندانی ندارند. با اين حال منطق و اهدافی که حکومت ها با اعمال شکنجه دنبال می کنند، بنا به نوع رژيم سياسی متفاوت است.

    اعمال شکنجه به شيوه ای منظم و هدفمند در نظام جمهوری اسلامی معمولا دو راه بيشتر پيش پای قربانی خود باقی نمی گذارد:

    ۱) يا زندانی به قصد حفظ هويت گذشته اش مجبور است تا آنجا که قدرت و توانايی روانی دارد مرزی قاطع و عبور ناپذير ميان آنچه هست با آنچه می نماياند در درون خود برقرار سازد. (در بعضی موارد برخورداری از چنين توانايی ای می تواند در دراز مدت عواقب جبران ناپذيری برای حيات روانی فرد دشته باشد. رمان “بازيگر شطرنج” اثر استفان زوايگ از اين بابت نمونه ای قابل تامل است)؛

    ۲) يا اينکه “من” زندانی در اثر ناکار آمدی و عدم پايداری مکانيسم های دفاعی روان در هم می شکند و درنتيجه کارگزاران شکنجه به هدف خود دال بر تاثيرگذاری بر هويت مرکزی فرد موفق می گردند. (پيدايش “تواب” در زندان های جمهوری اسلامی در دو دهه ی اول حکومت اسلامی نمونه ای از چنين موفقيتی است.)

    عين همين سياست، اما به شيوه ای متفاوت، در سطح جامعه نيز عمل می کند. از اين زاويه می توان يکی از جلوه های اصلی همخوانی ميان ساختار قدرت در ايران با ايدئولوژی حاکم بر بکارگيری شکنجه در زندان را مشاهده کرد. شهروند “آزاد” در چنين نظامی، خود را در موقعيتی مشابه با زندانی می يابد، بدين معنا که برای مقاومت در برابر فرآيندهای فرهنگ زدايی که اين بار در سطح وسيع اجتماع (با تحميل ايدئولوژی اسلامی) صورت می پذيرد، دو راه بيشتر پيش پای خود نمی يابد:

    ۱) يا برای حفظ هويت فردی، خانوادگی و اجتماعی خويش، ديواری هر چه عبور ناپذيرتر ميان آنچه در فضای خصوصی زندگی اش می گذرد با آنچه در بيرون بر اساس نرم های رفتاری ايدئولوژی می نماياند استوار سازد بلکه بتواند از دخالت نيروهای تجسس و فشار حاکمان تماميت خواه برای تاثير گذاری بر زندگی شخصی اش بکاهد؛

    ۲) و يا اين که به دلايل گوناگون و بيشمار موفق نشود در برابر فشار نيروهای تبليغاتی که از هر دو راه تمهيد و تهديد عمل می کنند، تاب آورد. در اين حالت فضای خصوصی به تسخير مدل ايدئولوژيک حاکم درمی آيد و در نتيجه بنيان هايش بر اساس آموزه های ايدئولوژی تماميت خواهی از از نو دوباره بنا می شود. در اين حالت دوم، در برابر پديده ی “تواب” در زندان، ما با پديده ی “بسيجی” در فضای عمومی و صحن اجتماع روبرو هستيم. بسيجی به مثابه انسان نمونه و نوين اسلامی، موجودی است که نه تنها فقط برای حضورش در فضای عمومی ميزيد و تمامی سازه های مربوط به زندگی خصوصی را خوار می داند و تحقير می کند، بلکه مدام در تلاش است تا همان اندک فضايی را نيز که برای اين بخش از زندگی اش باقی گذاشته با وسواسی بيمارگونه تماما بر اساس خواست و آموزه های ايدئولوژی تماميت خواهی سامان دهد.

    شفاف سازی شخصيت زندانی
    يکی از اهداف مهم شکنجه در نظام جمهوری اسلامی شفاف ساختن شخصيت و وجود قربانی است. نگاه نظام تماميت خواه اسلامی، نگاهی است که می خواهد به درون افراد راه يابد و همه چيز را در وجود و شخصيت قربانی خود ببيند و کنترل کند. از اين منظر يکی از اهداف مهم شکنجه گر دست يابی به تمامی رازهايی می باشد که قربانی در درون خود پنهان کرده است. در زندانهای جمهوری اسلامی اما اين رازها تنها به امور سياسی و روابط فرد با گروه اجتماعی يا سياسی اش محدود نمی شود بلکه به تمامی حوزه های زندگی خصوصی او گسترش يافته است. بدين ترتيب با برملا ساختن رازهای درون، بازجو فقط به هويت اجتماعی فرد حمله نمی کند بلکه بطور مستقيم هويت فردی او را هدف قرار می دهد. از ميان بردن رازهای درون می تواند به شدت سلامت روحی افراد را به خطر اندازد. در اين حالت هدف تنها تبديل فرد به موجودی رام و مطيع نمی باشد بلکه هدف نهايی فرهنگ زدايی از روان او (از طريق شفاف ساختن شخصيت) می باشد.

    ايجاد راز در درون يک گروه و يا واحد اجتماعی يکی از مهمترين روش هايی است که با توسل به آن، گروه از يک سو خود را از محيط بيرون و ديگران متمايز می کند و از سوی ديگر ميان اعضايش پيوند و همبستگی ايجاد می نمايد. با از ميان بردن خصوصی ترين رازهای درون در واقع شکنجه گر به حس تعلق فرد به گروه حمله می کند. بدين ترتيب مرزهای ميان من و ديگری نيز در هم می ريزند و هويت فرد با حذف تمامی خصوصياتی که وی را در گذشته از ديگران متمايز می کرده مسخ و دگرگون می گردد. از نظرگاه روان شناسی، حق رازداری به طور مستقيم با حق داشتن هويت فردی گره خورده است.

    با اين حال کار شکنجه گر تنها با ازميان بردن راز به پايان نميرسد. با از ميان بردن راز درون و شفاف ساختن شخصيت زندانی، همزمان شکنجه گر راز جديدی را جايگزين رازهای گذشته می سازد: اين راز جديد در درون زندانی، به اتفاقاتی برمی گردد که در زندان و در رابطه با شکنجه گر بر او رفته است. بسياری از قربانيان خشونت سازمان يافته حتی سالها پس از پايان ماجرا و در شرايطی کاملا متفاوت (مثلا حتی پس از آمدن به کشورهای دمکراتيک غربی که در آنها ظاهرا می شود بدون احساس خطر از آنچه بر ايشان گذشته سخن بگويند) قادر به بيان سرگذشت شان در زندان (و حتی به نزديکترين کسان شان) نيستند. بدين ترتيب مرزی جديد در دنيای قربانی شکل می گيرد. مرزی که اين بار او را نه تنها از دژخيمان، بلکه از تمام دنيای اطرافش جدا می نمايد. زندانی پس از رهايی از زندان، اينبار محکوم به حبس ابد در زندانی می شود که کارگزاران شکنجه در درونش تعبيه کرده اند.

    از اين منظر می توان چنين نتيجه گرفت که وقتی شکنجه به مثابه ابزار فرهنگ زدايی از روان بکار گرفته می شود، به حس وابستگی و پيوند فرد به گروه های اجتماعی اش و در نهايت حتی به حس تعلق او به نوع بشر حمله می کند. شکنجه گر با قربانی اش طوری رفتار می کند که گويی ديگر او به بشريت تعلق ندارد. در اين باره روبر آنتلم (Robert Antelme) چنين می نويسد: “وقتی فردی مورد شکنجه قرار می گيرد، اين فکر در وی ايجاد می شود که ديگر در هيچ کجای اين کره ی خاکی جايی وجود ندارد که در آن احساس کند در خانه ی خودش زندگی می کند.” بدين ترتيب هدف نهايی شکنجه ی مدرن نه به حرف آوردن زندانی بلکه خاموش کردن ابدی اوست.

    روش های شکنجه برای ايجاد فرآيند فرهنگ زدايی
    شيوه های شکنجه که به کرات در زندان های جمهوری اسلامی بکار گرفته شده اند از اين قرار می باشند:

    – ايجاد درد: زدن شلاق، دستبند قپانی و غيره.

    – محروميت های طولانی مدت: سلول های انفرادی، گرسنه يا تشنه نگاه داشتن، جلوگيری از حرکت اندام های بدن که هدفش برهم ريختن سيستم ادراک از طريق ايجاد اختلال در حواس فرد زندانی است و غيره.

    – زير پا گذاشتن تابوهای فرهنگی: تجاوز به دختران باکره و مردان (بيشتر در مورد اقليت های قومی مانند کردها بکار گرفته شده است)، حمله به عميق ترين پيوندهای خويشاوندی: تشويق مادر به بازجويی از فرزند، اجبار زن يا شوهر به «افشاگری» در برابر همسر، اجبار فرد بی دين به خواندن نماز و انجام شعاير دينی و غيره. در اين موارد، هدف اصلی قطع رابطه ی روان فرد از دنيای نمادين و ذهنی اش می باشد.

    – ايجاد وحشت: اعدام های خيالی، تهديد به ناقص کردن فرد، آسيب رساندن به بستگانش و غيره.

    – ايجاد پيوند ميان کلام و پيکر: سخن گفتن بازجو به هنگام شکنجه دادن زندانی ميان دنيای نمادين واژه ها و درد و جراحت وارد شده بر پيکر زندانی پيوند ايجاد می کند. با اين کار شکنجه گر هدف نهايی خود را که رسوخ به حيات روانی و دنيای ايده ها و احساسات زندانی است در بدن زندانی ضبط می کند. فرانتس کافکا که برخی از منتقدين آثارش او را يکی از مهم ترين نويسندگان قرن گذشته می دانند که در آثارش فضای زندگی در نظامی تمايت خواه را به شکلی نمادين ترسيم کرده است، در داستان “گروه محکومين” به خوبی يک از مهم ترين ويژگی های شکنجه مدرن را توصيف می کند. در روايت «گروه محکومين» متن حکم مجازات توسط دارخيش بر بدن محکوم حک می شود. با اين عمل در واقع حکم صادره با عمل مجازات در يکديگر درهم آميخته بر پيکر زندانی نقش می بندند. بدين ترتيب پيکر قربانی هم محل اجرای مجازات و هم معنای آن مجازات می باشد.

    همه ی اين روش های گوناگون شکنجه وقتی می توانند کارساز باشند که در محيطی که بر اساس منطقی متناقض شکل گرفته اعمال شوند. از يک سو زندانی را در دنيايی بسته قرار می دهند که در آن همه ی امور زندگی روزانه تابع قواعد و نرم هايی روشن، استثنا ناپذير و همه شمول است. قواعدی که همه به شکلی وسواس گونه موظف به پيروی از آنها می باشند. بدين ترتيب همه ی امور مربوط به زندگی فرد تحت فرمان نظمی سخت، مشخص و تغيير ناپذير قرار می گيرد. از سوی ديگر اما همين زندانی، در هر لحظه امکان دارد که سلول و يا بندش تغيير کند، به بازجويی فراخوانده شود و يا مورد شکنجه قرار گيرد. بدين ترتيب زندانی در دنيايی زندگی می کند که همزمان از دو منطق به غايت متضاد پيروی می کند: از يک سو زندگی اش بر اساس نظمی تغيير ناپذير و در نتيجه قابل پيش بينی سازمان يافته، از سوی ديگر در هر لحظه ممکن است با امری پيش بينی ناشده (بازجويی، شکنجه و يا تغيير مکان) روبرو گردد.

    تمامی اين ابزارها در خدمت آن چيزی است که در زبان رايج و عمومی به آن “شستشوی مغزی” گفته می شود و ما در اين متن و از زبان علم روانشناسی، آنرا فرآيندهای فرهنگ زدايی ناميديم. در چنين کادری هدف نهايی از بکارگيری اين فرآيندها، از يک سو حذف خصوصيات فردی است که موجب حس يگانگی و هويت شخصی می شوند و از سوی ديگر، قطع کامل پيوندهای فرد از گروه های اجتماعی اش است که در نهايت ثمره اش در زندان های جمهوری اسلامی به سياست تواب سازی انجاميد. تواب به مثابه محصول نهايی دستگاه مخوف و عظيم فرهنگ زدايی در زندان، موجودی است که در ضمن اين که تمامی تعلقات گروهی خويش را از دست داده نمی تواند به گروهی جديد بپيوندد. تبديل شدن فرد به اتمی معلق در فضا که فاقد هر گونه احساس تعلق است، از تواب ها موجوداتی به لحاظ روحی شديدا شکننده، بيمار، تحريک پذير، مطيع و در مواردی حتی خشن و بی رحم می ساخت.

    همانطور که جلوتر خاطر نشان شدم عين همين فرآيند فرهنگ زدايی را در سطح اجتماع و بويژه در مورد بسيج که گروهی شبه نظامی و بسيار بسته می باشد نيز می توان مشاهده کرد. با اين وجود در مورد بسيج يک تفاوت بسيار مهم (که به سرانجام فرآيند فرهنگ زدايی مربوط می باشد)، با آنچه در زندان اتفاق می افتد وجود دارد. در يک فرقه و گروه تماميت خواه تضعيف يا حذف تمامی پيوندهای فرد با گروه های اجتماعی اش همزمان با ايجاد پيوندی جديد که به رابطه ی فرد با آن فرقه (در اينجا بسيج) مربوط می شود همراه است، در حالی که در زندان های جمهوری اسلامی فرآيند فرهنگ زدايی درست در همين مرحله ی آخر متوقف شده، پس از گسست فرد از گروه های اجتماعی اش مانع از پيوستگی مجدد وی به گروهی جديد می گردد. بدين ترتيب اگر مرحله ی نهايی ساخت انسان نوين اسلامی با “ذوب شدن در ولايت” (که همان برقراری پيوند جديد در خوانش ايدئولوژيک اش می باشد) به فرجام می رسيد، تواب شدن نه به معنای بازگشت مجدد ايشان به دامان امت اسلامی تلقی می گشت و نه حتی اين که ايشان می توانستند لااقل در ميان خود، گروه جديدی (گروه توابان) که بتواند حس تعلق و همبستگی را در ايشان مجددا ايجاد کند تشکيل دهند.

    سياست تواب سازی نتيجه عملی و راديکال ايدئولوژی اسلام گرايان ايرانی است که سرچشمه هايش را بايد در انديشه و نحوه ی عمل انقلابيان اسلامگرا در پيش از انقلاب جستجو کرد. در واقع برای ايشان، هم زندان و هم بسيج به آزمايشگاهی مبدل شد برای آزمودن انديشه های شان در مورد خلق و تکوين انسان نوين اسلامی. بی دليل نيست اگر در اين دوره اينان، از اين هر دو مورد تحت عنوان “دانشگاه آدم سازی” ياد می کردند.

    فرهنگ زدايی به مثابه ايدئولوژی
    با کمی دقت می توان در ايدئولوژی اسلام گرايان نقش مکانيسم های فرهنگ زدايی را در قالب مفاهيم جديدی که اختراع کرده يا از بيرون وام گرفته بودند مشاهده نمود. نکته ی اصلی در ايدئولوژی اسلام گرايی که در سالهای پس از انقلاب در زندان ها به سياست تواب سازی تغيير شکل داد به مفهوم مرکزی “هويت” و نحوه ی نگاه ايشان به آن باز می گردد. سرچشمه های ابتدايی و آغازين نگاه قدرتمداران جمهوری اسلامی به موضوع هويت و تلاش برای تغيير آن در شرايط زندان را می بايست در سال هايی جستجو کرد که اينان به جای همراهی با قدرت، به ستيز با آن برخاسته بودند. انگاره هايی که بخصوص در دو دهه چهل و پنجاه به شکلی منظم در قالب ايدئولوژی اسلامی تکوين و تدوين گشته بود. در اين دوره مفهوم “هويت” در انديشه ی انقلابيان راديکال (چه از نوع چپ و چه از نوع اسلامی اش)، يکی از مشغله های مهم نظری بود. نگاه ايشان به موضوع جامعه، فرد و ارتباط اين دو با يکديگر شديدا تحت تاثير برداشتی بود که از مفهوم هويت داشتند.

    به طور خلاصه، اسلام گرايان فرهنگ جامعه را زير سلطه ی دو گرايش عمده که در ظاهر متضاد ولی در اساس به يک ميزان مهلک ارزيابی می کردند می ديدند. از يک سو بخشی از فرهنگ موجود در جامعه را سنتی، واپسگرا و عقب مانده ارزيابی می کردند و هر چند برايش نقش مهمی در ساختار قدرت در ايران قائل نبودند اما فرهنگ بخش مهمی از مردم و گروه های اجتماعی را تحت کنترل آن می پنداشتند. در تفکر اسلام گرايان انقلابی انعکاس اين بخش از فرهنگ را در درجه ی نخست می بايست در اسلام رسمی و موجود که آن را “ارتجاعی و واپسگرا” توصيف می کردند جستجو کرد.

    از سوی ديگر اما، اينان بخش ديگر فرهنگ جامعه را نيز در معرض خطری تازه ولی به همان ميزان جدی ارزيابی می کردند. خطری که در دوره ی اخير همچنان از آن تحت عنوان “تهاجم فرهنگی غرب” ياد می کنند. غربی که به زعم ايشان با همياری “حکومت دست نشانده ی پهلوی” تمام هم خود را برای تزريق ارزش های ليبرالی و بورژوايی به بخش های گوناگون جامعه ی ايران (اعم از شهری و روستايی) به کار بسته بود. اين نگاه به ويژه در انديشه های يکی از موثرترين متفکران اسلام گرای اين دوره تئوريزه شد. دکتر علی شريعتی از يک سو با طرح نظرياتی از قبيل “تشيع صفوی”، اسلام موجود را نتيجه ی روندی تاريخی می دانست که به تدريج اسلام واقعی و راستين (“تشيع علوی”) را از درون تهی و مسخ نموده به ابزاری در دست قدرتمدان تبديل کرده بود. از سوی ديگر هم او برای کوبيدن آن بخش ديگر از فرهنگ که به طبقات متوسط و جديد شهری تعلق داشت و از نظر او تحت تاثير مستقيم نظام مصرفی دنيای سرمايه داری و فرهنگ غربی رشد کرده بود، مفهوم “از خود بيگانگی” فردی و فرهنگی را بکار گرفت. اگر مفهوم “تشيع صفوی” از ابداعات او به شمار می آمد، نظريه ی “از خود بيگانگی فرهنگی” را با تکيه بر آرای روشنفکران با نفوذ و مهمی چون جلال آل احمد (بويژه مفهوم “غرب زدگی”) که به تنهايی بر يک نسل از مهم ترين نويسندگان، هنرمندان و روشنفکران سياسی و غير سياسی تاثيری بسزا گذاشته بود، خلق کرده بود. اين دو نظريه بخصوص در دهه ی پنجاه، از اعتبار نسبتا زيادی در ميان اسلام گرايان انقلابی و دانشجويان برخوردار گشت.http://news.gooya.com/politics/archives/2015/03/194985.phpخشونت سازمان‌يافته، ايدئولوژی و پديده‌ فرهنگ‌زدايی، رضا کاظم‌زاده

     
  15. بخش بيست و پنج ادیان بی خدا و بی پیامبر( خدا ناباوران -1- )
    هندوستان ، کشوری است با عقاید گوناگونِ دینی ؛ ازجمله خدا ناباوری.
    شاید بتوان گفت که درهیچ کجای جهان تنوع و رنگارنگی ادیان و مذاهب به اندازه ی هند نیست.
    می گویند در یک خیابان هند بیش از ده معبد درکنار هم قرار دارد و هرکدام از این معابد مرام و مسلک خاص خود را دارند و مومنانشان ، با این که خدا وقدیسین معابد دیگر را قبول ندارند کمترین مزاحمتی برای دیگران به وجود نمی آورند.
    برخی مورخین نوشته اند که :«.. در هند هيچ خوني در راه دين ريخته نشد، مگر به دست مهاجمان. عدم تساهل همراه با اسلام و مسيحيت به هند آمد. مسلمانان مي‌خواستند بهشت را با خون «كفار» براي خود بخرند؛ و پرتغاليها، هنگامي كه گوآ را گرفتند، تفتيش افکار را به هند آوردند…».
    تحمل و مدارا سببی است تا فرد و اجتماع بتواند با دیگران ارتباط برقرار کند و برقراری ارتباط مسببی است برای رشد دانش و آگاهی و زندگی خوب و اخلاقی. شاید به همین جهت هندی ها اگر چه مثل عموم مردم جهان خرافات را دوست داشتند اما ، بنا به گفته ی تاریخ نویسان ، بیشتر ازملل دیگراز نعمت راستی ، اعتماد ، و دانش دوستی بهرمند شده بودند.
    دورانت از قول تاریخ نویسی که همراه با اسکندر به هند آمده بود می نویسد: «براي درستكاريشان بسيار قابل توجهند، چنان معقولند كه بندرت كارشان به دادگاه مي‌كشد، و چندان شريفند كه نه بر درهايشان قفلي هست و نه براي پيمانهايشان تعهدي كتبي مي‌سپارند؛ بي نهايت هم راستگو هستند».
    این که نام کتب مقدس هندی ها « ودا» یا دانش است و اوپانیشادها نیز به معنی نشستن شاگرد در زیرپای استاد می باشد حاکی از این است که دانش هم ، مانند درستکاری بین هندی ها که شاخه ای از آریایی ها می باشند بسیار محترم بوده است. گواه این سخن نوشته ی برخی تاریخ نگاران است که در باره ی آریاییان گفته اند:«…علم و خرد را آنچنان ارزشمند می داشتند که حکما و دانشمندان را ازپادشاه هم والاتر می دانستند.( تاریخ هند:شیلار دهار. رویه 18).
    با توجه به این که هر فرد وگروهی ازهمنشینان تاثیر می گیرد و کم و بیش چون آنان می گردد ، می توان گفت : اگر مسلمین به هند حمله نکرده و برآنان تسلط نیافته ، و آن فجایع هولناک را نیافریده بودند ، بی تردید امروز، هندی بهتر با مردمی مهربانتر را شاهد بودیم. چون ، اگر قتل عام مردم هند و نابود کردن معابد ، برای ساختن مساجد ، و همنشینی آن مردم ِ اهل مدارا و صلح طلب ، با این مردم ناشکیبا و جنگجو نبود ، روح هندی زخمِ کمتری می خورد.
    به یکی از هزاران گزارشی که تاریخ داده توجه کنیم.
    «… محمود … شوق مقدسي براي برچيدن بت‌پرستي هندوان دارد، و با نيرويي ملهم از يك شوق ديني … با هندواني كه آمادگي نداشتند رو به رو شد، آنان را قتل عام، شهرهايشان را غارت، و معابدشان را ويران كرد، و ذخاير خزاين قرنها را به يغما برد. چون به غزنه بازگشت، با نمايش«گوهرها و دُرهاي ناسفته، ياقوت هايي كه چون اخگر يا چون شرابِ منجمد مي‌درخشند، و زمردهايي چون شاخه‌هاي نورسته مورد، و الماسهايي هر يك به وزن و اندازة انار»، سفراي قدرت هاي خارجي را به حيرت انداخت. محمود هر زمستان به هند هجوم مي‌برد وخزانة خود را از غنايم مالامال مي‌كرد و دست سپاهش را كاملا بازمي‌گذاشت كه غارت كنند وبكشند؛ هر بهارغني تر ازپيش به تختگاهش باز مي‌گشت. در متورا (در كنار جمنا) از معبد آن شهر مجسمه‌هاي جواهرنشان گرفت و خزاين آن را كه مقادير هنگفتي طلا و نقره و جواهر داشت خالي كرد، معماري معبد بزرگ را بسيار ستود و گفت كه لنگه آن صد ميليون دينار مي‌ارزد. و ساختنش دويست سال كار مي‌برد. سپس فرمان داد كه آن را به نفت آغشتند و به آتش كشيدند و با خاك يكسان كردند…. . محمود پيش از هر درگيري مهمي نماز مي‌كرد و دست به دعا برمي‌داشت و از خدا طلب بركت مي‌كرد. …
    سلطان محمدبن‌ تغلق … آن قدر هندو كشت كه به قول يك مورخ مسلمان «هميشه پيش‌خرگاه شاهي و ديوان عام تلي از جنازه و توده‌اي از اجساد بود كه رفتگران و دژخيمان از كشيدن انبوه ] قربانيان[و كشتن آنان خسته شده بودند… -تاریخ تمدن . ویل دورانت. بخش هند-».
    آنچه دراین جا آمد مشتی است از خروار واندکیست از بس بسیار.
    با این همه ، هندیان مدارا با دیگران را از دست ندادند و بازهم پرطاقت و شکیبا با دگراندیشان زیستند ، و گفتند ؛ و اجازه دادند ، دیگران نیز بگویند.
    یکی از عجایب ِ تفکر هندی ، یا بهتر بگوییم هند و اروپایی ، گستره ی نگاه و شکیبایی آن در برابر افکار و افرادِ متفاوت است. شاید سرچشمه ی این صبر و شکیبایی درکتب مقدس هندوهاست چون ، دراین کتب هم می توان خالص ترین وناب ترین توحید را دید وهم خدایانی که به قول بعضی شمارشان تا چند میلیون می رسند ؛ و هم بی خدایی و ضدیت با روح و دنیای دیگر، و ماورالطبیعه.
    چنان كه بعضي مي گويند:« ودا» ها كهن ترين كتب دينی ِ جهان می باشند واين كتب ، ازشگفت انگيزترين كتاب هاي تاريخِ تمدنِ بشرند.
    به برداشت نگارنده ، دين ودايي ديني است كه هم مي توان خالص ترين نوع توحيد را درآن يافت. هم به گفته برخی ، شرک آلود ترین ادیان را. و هم بي خدايي را.
    در اوپانيشاد ها كه بخشي از ودا ها هستند اگر چه سخنانی نغز در باب توحيد مي توان يافت اما گاه ، گفتار برعكس مي شود و سخن از بي خدايي و ماديگري كامل به ميان مي آيد. مثلا رويه ي 289 درباره ی سرود آفرينش می گوید:« … پس که می داند و که گفته است كه اين آفرینش از کجا پیدا شده؟ خدایان بعد از آفرینش بوجود آمده اند.
    پس که می داند که جهان چگونه پدید آمده است؟
    آنکه تمام آفرینش از او برخاسته است خواه خود او خالق آن باشد یا نباشد و والاترین بزرگوار در بالاترین آسمان است آیا او حقیقت امر را می داند یا حتی براو هم مجهول است؟ ( ریگ ودا مندلای دهم قطعه 129)
    … که مولود نخستین را دیده است؟ حیات و خون و شخصیت جهان کجا است؟ (ریک ودا مندلای اول قطعه 4 آیه ی 194) …
    و گاه سخن تندتر مي شود و به قول دورانت در رويه هاي 611 و 612 تاريخ تمدن:
    « …. ….. بسياري از متن هاي «سانكيه» آشكارا وجود يك ذات باري را انكار مي‌كنند؛ آفرينش درك‌پذير نيست، زيرا «چيزي از هيچ پديد نمي‌آيد»؛ آفريننده و آفريده يك چيزند … خدا اگر وجودي كامل است كه نيازي به آفريدن جهان ندارد، و اگر ناقص است او ديگر خدا نيست. اگر خدا نيك بود و نيروهاي خدايي داشت، احتمالاً نمي‌توانست جهاني بيافريند تا اين حد ناقص، و پر از رنج که مرگ در آن حتمي باشد…».
    و باز همين نويسنده در بخش بودا در همان كتاب ، به نقل از اوپانيشادها سخن را تند تر كرده و مي نويسد:« از خود اوپانيشادها پيداست كه درهمان زمان هم شكاك هايي بوده اند. گاهي فرزانگاني برهمنان را به ريشخند مي‌گرفتند، چنانكه چاندوگيه اوپانيشاد ، برهمنان آن زمان را به يك دسته سگ مانند مي‌كند كه هر يك دُم ديگري را چسبيده، مؤمنانه مي‌گويند «اوم ، بخوريم؛ اوم، بنوشيم.» سوسنويد اوپانيشاد مي‌گويد نه خدايي هست، نه بهشتي، نه دوزخي، نه تناسخي، و نه جهاني؛ وداها و اوپانيشادها كار ابلهاني خودبين است؛ انديشه‌ها موهوم، و كلمات همه دروغ است؛ مردمي كه گول اين حرفهاي پرآب و تاب را خورده‌‌‌‌اند به خدايان و معابد و «مردان مقدس» مي‌‌چسبند، گر چه در واقعيت ميان ويشنو و سگ هيچ فرقي نيست….».
    اين نگاه محدود به دين هندو نمي شود. در دين بودا نيز سخني از خدا به آن معنا كه ما مي گوييم نيست. بودا هرگز خود را رسول و پيامبر نمي خواند و مثل كنفوسيوس تلاش مي كند كاري به آسمان ، ابديت ، خلود و ماورا نداشته باشد و در زمين به دنبال نيك بختي و سرانجامي خوش براي بشر بگردد.
    ازنگاه بودا پارسايي و نيكبختي در شناختن جهان و خدا نيست ، بلكه تنها در زيستني نيك خواهانه و دور از خود پرستي است. در باره آغاز و فرجام جهان ، و روح و روان ، مي نويسند كه بودا گفته: حتي اگر خدايان وجود داشته باشند نمي توانند به اين پرسش ها پاسخ دهند.
    بودا با این که كاري با آسمان نداشت و براي كيش و آيين اش دست به شمشير نبرد اما در مدتي نه چندان زياد ، و بدون كشتار وخونريزي ، توانست يكي از سه دين بزرگ تاريخ بشريت را بوجود آورد.
    درهند ، برهمنان را ه را بر بودا و گسترش تفكر او بستند اما انديشه هاي او ، به بيرون ازهند نفوذ كرد و كشورهاي زيادي را در نورديد بي اين كه براي اين گسترش نيازي به آدم كشي و برده كردن ديگران باشد.
    بودا با خدا كاري نداشت و هرگز خود را پيامبر نناميد با اين وجود ، دستوراتش ، از فرامین كساني كه هركارشان را به نام خداي مهربان آغاز مي كردند مهرآميز تر بود.
    اگر چه سخني از خدا و رستاخيز نمي گفت و روح را چنان كه ما باور داريم باور نداشت ، اما معتقد به كرمه يا پاداش و مكافات كارها بود. به سخني ديگر ، باور داشت كه هرعملي را عكس العملي است و هركنشي را واكنشي. مي گفت نتيجه هركاري سرانجام به خود شخص باز مي گردد چه دراين زندگي و چه در زندگي بعدي كه او به آن اعتقاد داشت.
    شايد از نظر بعضي اين خيالي باطل است اما احتمال اين هست كه رفتار و گفتارمان در ژن ما موثر باشد و در دنيايي ديگر كه به شكل فرزندانمان درمي آييم درساختار شخصيتي ما دخيل شود. همان چيزي كه هندوان به كرمه يا كارما تعبيرش مي كنند و معتقدند انسان آنقدر به دنيا مي آيد و رنج مي برد تا سرانجام خداي گونه شده و به نهايت پاكی ِ برخاسته از دانايي برسد. چيزي كه شايد مولوي هم به آن معتقد بوده ، كه گفته:
    «…ازجمادی مردم و نامی شدم / وزنما مردم به حیوان برزدم
    مردم از حیوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی زمردن کم شدم
    حمله ی دیگر بمیرم از بشر / تا برآرم از ملائک پر و سر…»
    بودا به ظاهر خدا پرست نبود اما از بسیاری از خدا پرستانی که مدعی صلح و دوستی هستند كم آزارتر مي نمود. با قرباني كردن حيوانات مخالف بود و گفتار و کرداردرست را مقدس مي شمرد ، نه مكان ها و معابد و رودخانه ها را.
    از تند زباني پرهيز مي كرد مگر در برابر روحانيان كه به خيال او ، هدفشان فريب مردم بود و بس.
    اگر بتوان نام اصول برآن گذاشت اصول دين بودا چهار چيز بود:
    الف- زاده شدن ، بيماري ، پيري ، مرگ ، بودن با آنچه دوست نداريم ، نبودن با آنچه دوست داريم و نرسيدن به آرزوها كه پاياني ندارند ، رنج است ؛ وزندگي جز اين ها چيز ديگري نيست. پس سراسر زندگي رنج است.
    ب – خاستگاه رنج آرزوها و خواهش هاست. آرزوي كامراني ، شهوات ، داشتن و نداشتن.
    پ – راه رهايي از رنج هاي بي پايان ، بريدن از نفس ، وخواهش ، و آز، و آرزوست. نداشتن آز و آرزو ، آزادي مي آورد و آزادي سبب رهايي از رنج مي گردد.
    ت – براي رهايي از رنج بايد هشت چیز نیاز است.
    1- شناختي دقيق 2- انديشه ای توانا 3- گفتاري راست 4- كرداري درست 5- معيشتي سالم 6 – كوششي فراوان 7- حالي خوش 8 – تمركزي قوي.
    بودا هرگونه پرستش ماوراء طبيعي را رد مي كند و اعتقادي به ورد و دعا و رياضت و نماز نداشته ؛ و مي گفت: «اين كه ديگري بتواند سبب خوشبختي يا بدبختي ما بشود فرض ابلهانه‌اي است». او برای رسیدن به رستگاری ، به شاگردانش توصيه مي كرد كه اين پنج اصل اخلاقي را انجام دهند.
    1- هيچ موجود زنده اي را نكشيد.
    2- چيزي را كه به شما نداده اند برنداريد.
    3- درو غ نگوييد.
    4- چيزي را كه سبب مستي يا بي خبري شما مي شود نخوريد.
    5- جز به پاكي زندگي نكنيد.
    با احترام.
    دانشجو

     
  16. با عرض اردت وبندگی بحضورانور بزرگواران :
    آقای صدیقی امام جمعه تهران فرمودند اینکه ما درایران گرفتارخشکسالی هستیم ازگناه بی حجابی است واگرچادرها وروسریها درست شود حتما بارانی درراه خواهد بودو …
    اما ایشان نگفتند تمام بدبختی مردم ما از ظلم وجنایاتی است که درحق مردم روامیداریم ودرشقاوت وبیرحمی از آقامحمد خان قاجاروچنگیزخان مغول بارهاوبارها پارا فراترگذاشته اند .یا اینکه وقتی یک هموطن بهائی را به زندان وشکنجه درمی اندازند ،فکرنمیکنند اگرخودشان از یک پدرومادربهائی متولد شده بودند انتظارچنین رفتار خشن وغیر عقلائی را از دیگران داشتند ؟!!!
    چند درصد از مردم ما از روی تحقیق وتفحص دین انتخاب کرده اند که چنین توقعی را از پیروان بهائیت داریم ؟تازه اگرکسی بنا به تحقیقش وشناختی که از ادیان پیدا میکند دینی برخلاف نظر آقایان انتخاب کند که مرتد شناخته میشودوبقیه قضایا …
    اما بنده پیشنهاد میکنم به آقایان که اگرمیخواهند از برف وباران وبرکت خداوندی درجاهای مختلف برخوردار شویم ،بیائیم همان برکتی را که از مملکت به بیرون راندیم دوباره برش گردانیم ؛بیائیم استخوانهای آقای خمینی را به همان نجف برده وتطهیرودفن نمائیم ودرعوض استخوانهای شاه را بجایش دفن کنیم .باورکنید برکت به مملکت برمیگردد وازاینهمه نکبت وبدبختی رها میشویم .امتحان کنید !!!

     
    • از اين آقا كه نامش صديقى است ( كچل را زلفعلى نامند) بايد خواست صادقانه بگويد اگر خشكسالى بخاطر بى حجابى است، پس چرا پيش از انقلاب كه بى حجابى بيشتر بود، بيشتر بارندگى داشتيم؟

      آيا كارتون زيباى شير شاه ( The Lion King ) را ديده ايد؟
      بيست سال پيش براى اولين بار اين كارتون تأثير گذار را ديدم. شير شاه، سلطان جنگل با دسيسه سرنگون شد و كفتار ها عامل دسيسه را بر تخت شاهى نشاندند و او اما مطيع و مرعوب كفتار ها بود.
      شير شاه همواره تاكيد مى كرد كه وظيفه اش تنها مراقبت از تعادل زنجيره حيات است تا اين تعادل بر هم نخورد.
      پس از حاكميت سلطان جديد، بعلت بى قانونى و نيز رانت كفتار ها براى دست اندازى به ذخائر حياتى و به هم خوردن زنجيره حيات، تمام حيوانات جنگل بجز كفتارها در گرسنگى به سر مى بردند.
      اما سؤالى كه برايم مطرح بود اين بود كه جنگل ديگر چرا خشك شد؟ خشكسالى ديگر بايد مبالغه كارگردان باشد براى سياه تر نشان دادن اوضاع و تحت تاثير قرار دادن بيننده.

      اما اكنون به خوبى مى فهمم كه حاكميت كفتارها چطور مى تواند آسمان و زمين را هم بميراند.

       
    • با سلام به شما، کاش به این زنده، یعنی‌ “///” که لحظه‌ای بدون توهم مطلقه قادر به ادامهٔ حیات و نفس کشیدن نیست هم ، اشارتی کرده بودی. فعلا این متوهم مطلقه هست که صدها صدیقی را تولید کرده است،

       
    • سلام و درود
      جناب ali
      برای شما سلطنت طلبان فقط یک مثال ساده میزنم از تلاش شاه برای مدرن کردن ایران. اجازه به شرکت ایران ناسیونال برای خرید و آوردن خط تولید یک کارخانۀ ورشکستۀ انگلیسی به نام روتس تالبوت به ایران و شعار هر ایرانی یک پیکان! آنهم با آن وضع اسفبار خیابانها و جاده های کشور.شرکت ایران ناسیونال از آنهمه کارخانۀ اتومبیل سازی مدرن ( فورد – پژو – فولکس واگن ) رفت سراغ پیکان (تالبوت) ورشکسته که تا 50 سال بعد هم بدون تغییر محسوسی با یک شکل تولید شد.آنها فقط بدنبال سود خود بودند و نه رفاه مردم و شاه ایران که بزرگترین مقام تصمیم گیرنده بود نیز اعتراضی نکرد. از نظر شاه شما، لیاقت ایرانی ها بیش از پیکان نبود. در امور دیگر هم که می توان به هزاران مورد خیانت وی اشاره کرد.
      شاه اگر مرد بود می ماند و مثل همین جناب مبارک محاکمه میشد و نه اینکه فرار را بر قرار ترجیح بده و میلیاردها دلار پول ایرانیان را با خود ببره.شاه فقط یک دزد ترسو بود و به مردم ایران ارزشی قائل نبود.اگر ذره ای شرف داشت می ماند و محاکمه می شد مگر نه اینکه سرطان داشت و در سراشیبی مرگ قرار داشت پس می توانست بماند و مرگی با عزت را انتخاب کند. شاید بتوان گفت وی در اواخر سلطنت خودش بیدار شد ولی دیگر سودی نداشت.هر کار مثبتی هم کرد برای خدمت به مردم نبود بلکه هدفش پز دادن و رقابت با کشورهای دیگر منطقه بود. فقط ظاهر سازی بود و نه به شکلی بنیادین. کمترین مکافات اعمال جنایتکارانۀ وی این بود که در غربت و در اوج ذلت بمیره. اولین خیانت وی به پدرش بود و اینکه برای رسیدن به حکومت، با انگلیسیها روی هم ریخت و پدرش را به زندگی در غربت و تبعید مجبور ساخت. وضعیت شاه در آنزمان به شکلی دقیق شبیه وضعیت خامنه ای در این زمان بود. مجلس فرمایشی ، نخست وزیر فرمایشی ، دادگستری فرمایشی. علت این همه سال عقب ماندگی مردم ایران ، همان رفتار خودسرانه و دیکتاتور گونۀ شاه بود و هم او بود که برای انتقام گیری از مردم ایران با اینکه میدانست آخوندها چه کسانی هستند باز هم به آنها پر و بال داد و مجیز گویی آنها را کرد از ترس اینکه مبادا بلایی سر مقام شاهنشاهی وی بیاید.او فقط بدنبال ماندن در پادشاهی بود حال به هر قیمتی که باشد و به تنها چیزی که نمی اندیشید مردم ایران و سرنوشت آنها بود.وجود این حکومت سراسر خفقان و دیکتاتوری آخوندی تقصیر شاه ایران است.
      شاه = ///

       
      • درود بر ایرانیان راستین

        در زمان شاه زندان اوین مخوفترین، نفرت انگیزترین و وحشتناکترین مکان در کل ایران وسیع بشمار میامد. امروز ۳۶سال بعد از بیرون راندن طاغوت و تماشای ورود فرشته آزادی که بطور سحرآمیزی جمال آسمانی این فرشته نجات بخش بشریت قبل از ورود پر جلالش به ایران توسط اکثریت غریب باتفاق بدون هیچ تردیدی در سطح ماه مشاهده شده بود. حالا زندانیان در بند این فرشته آزادی برای انتقال خویش به زندان اوین اقدام به اعتصاب غذای مرگبار میکنند (آتنا فرقدانی). خود خدای تبارک و تعالی نیز انگشت بدهان حیران مانده است.

        شخصی مثل حقیر را هیچگاه نمیتوان در زمره شاهدوستان و یا بعبارتی سلطنت طلبان بحساب آورد ولی امروزه با توجه به اطلاعات تاریخی نوشته شده توسط مورخین بیغرض و شنیدن شرح اتفاقاتی که توسط اشخاص شاهد العین گفته میشود و همه این اطلاعات میتوانند بدون هیچ درنگی با کلیک کردن یک دگمه در اختیار همگان قرار گیرند و با نگرش، مرور ومقایسه تاریخ معاصرایران از بدو حکومت صفویان تا بامروز بدون هیچ تردیدی ویا کوچکترین مکثی میتوانم از اعماق دل فریاد بر آورم درود بر خاندان ایراندوست و ایران ساز پهلوی.

         
        • سلام و درود
          جناب رسول
          خاندان ایراندوست و ایران ساز پهلوی!!! باشه درود بفرست. کسی نمیتونه جلوی درود فرستادن شما رو بگیره. به عربی هم بفرست بلکه ثواب بیشتری ببری.
          مثلا: ” الهم صل علی بهلوی و آل بهلوی ”
          و یا از پس ماندۀ این خاندان هم اینگونه مدد بجو ” یا بهلوی ادرکنی “.
          تمام خدمات خاندان پهلوی در ایران نه برای من و شما که به جهت این بود که از کشورهای دیگه عقب نمونن و برای حفظ وجهۀ خودشان بود که به دیگران بگن ایران هم پیشرفته ست. فقط میخواستند خودشون رو به رخ دیگران بکشن و البته بیشتر کارهاشون هم با توصیه و فشار انگلستان و آمریکا بود. بسیاری از کارهایی که کردند فقط برای رقابت بود. اگه به فکر من و شما بودن الان وضعیت ما این نبود .رضا شاه با آتاترک باهم یه راهی رو شروع کردن. آتا ترک درایت داشت و رضا شاه عقدۀ حقارت و نتیجه رو خودتون میبینید که چه شد. آتا ترک وطن پرست بود و رضا شاه وطن فروش.آتا ترک با انگلستان و فرانسه جنگید و شد آتا ترک و رضا شاه زیر چتر انگلستان رفت و با وطن پرستان جنگید و اونها رو کشت تا شد رضا شاه.آتا ترک با اجنبی جنگید شد آتا ترک و رضا شاه با مردم وخودش جنگید و شد رضا شاه.آتا ترک توی ترکیه ماند و در اوج عزت مرد و تا امروز هر سال در روز مرگش برای وی و به یاد وی سکوت اختیار میکنند و بعد زنگها به صدا در میاد. ولی رضا شاه شجاع ! به خاطر اینکه سلطنت خاندانش رو از دست نده با انگلیسیها روی هم ریخت و به نفع سلطنت پسرش و نه برای وطن به تبعید رفت و سر از جزایر ناکجا آباد و آفریقای جنوبی درآورد و در همانجا به درک واصل شد. اگه پهلوی خادم مردم بودن پس چرا اینگونه مردند ، در غربت و حقارت… من فقط چند تا مثال ساده زدم. حالا شما از اعماق دل فریاد بزن.حتمن از اون خاندان یه چیزی به شما رسیده و داری قدر شناسی میکنی.حق هم داری. راستی اگه دلت براشون تنگ بشه باید کجا بری سر قبرشون و زاری کنی ؟

           
      • جناب بی نهایت
        تو به ما میگی که حرفهای بی محتوا میزنیم ! آخه بابا جون چرا یه چیزهایی سر هم میکنی که مرغ پخته هم خنده اش میگیره . اولا قبل ازهمه عرض کنم که شخص خود من گاهی وقتها ( بخدا قسم ) که حدود سه ماه درب مغازه رو می بستم ( تعجب نکن آخه زمان اون خدابیامرز یک روز کارمیکردیم و سه روز میخوردیم بر عکس امروز که سه روز باید کارکنیم و یکروز بخوریم )و به علت نفهمی و ساده لوحی مثل اکثریت جامعه اون روز ایران دنبال این دجالان راه افتادم و فریاد مرگ بر شاه سردادم و در کمال خریت فریاد میزدیم که تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود ! این را گفتم که انگ سلطنت طلب به اون معنایی که تو می فهمی نزنی ! هر چند که از سال 1364 به حماقتم پی بردم. سگ حکومت سلطنتی به حال امروز ما شرف داشت. اما در مواردی که اطلاع نداری و سرهم کردی . محض اطلاع برای اون مثال ساده ات
        پیکان از مدل سال 1346 وارد بازار ایران شد و تا سال 1357 که سال خریت ما بود کلا 11 سال در زمان شاه فقید تولید شد نه 50 سال درسته که ما مسلمونها دروغ تو ذاتمونه . اما نه به این بزرگی لااقل دوبرابر میکردی نه حدود 5برابر. قیمت اون هم در سال 57 شانزده هزارتومان بود خوب اگر این سیاست شاه اشتباه بود چرا آقایان تا سال 87 به تولیدش ادامه دادند و حدود هفت میلیون تومان به خیک این ملت انداختند ( ضمنا همین پیکان که شما نشانه خیانت شاه میدانیدبزودی به شکل وشمایل کادیلاک به امت ایران غالب خواهد شد ) ظمنا در همون زمان از همون کمپانی اتومبیل هیلمن وارد این مملکت شد که به کارمندان با ماهی یکهزارتومان واگذار گردید یعنی در حد مجانی . حالا میتونی درک کنی خدمت به افراد مملکت یعنی چه ! خدمتی که خاندان پهلوی برای ترقی این مملکت کردند ما باید توی خواب ببینیم ( همون خوابی که برای برق مفتی در یکی از کامنت هایت نوشتی ) باز هم برای اگاه شدنت عرض کنم که زمان شاه اینجوری نبود که شخص شاه یا وزارت خانه ها مثل امروز در واردات شورت و زیرپوش هم دخالت داشته باشند چه برسد به واردات یا مونتاژ اتومبیل. شخص حقیقی مثل خیام که خدا پدرش را بیامرزد این کارخانه را با سلیقه خودش آورد و صدها هزار نفر را مشغول به کار کرد وحقوقشان را هم قبل از پایان برج پرداخت میکرد نه بر عکس امروز که هر روزه جاده قدیم کرج را گروهی از کارگران نگونبخت برای گرفتن حقوق معوقه حتی تا یکسال می بندند ولی همان زمان خیابانهای کشور مملو بود از اتومبیل های المانی – انگلیسی- امریکایی وژاپنی که اینک برای 95 درصد مردم داشتنش رویا شده جانم . امروز بعد از 35 سال که شاه را هم کفن کردیم باید آشغال های چینی را ازلیف حمام تا لیفان خیابان استفاده کنیم ! خوب علامه دهر! خیانت در این زمان است یا زمان پهلوی > و مغلطه میکنی که بگوییم یا پهلوی ادرکنی . 40 سال پیش شاه استادیومی ساخت که علیرغم مانور های تانک وتوپ زمان جنگ هنوز مایه آبرو برای ورزش این مملکت میباشد و در سال 1353 هفتمین دوره بازیهای آسیایی را در این مملکت برگزارکرد خوب 40 سال که گذشت آیامیتوانیم امیدوار باشیم که 40 سال دیگر عرضه برگذاری بازیهای آسیایی را داشته باشیم > میتونی درک کنی که خیانت یعنی چه ؟ رضا شاه فقط کلی جنگید و خون دل خورد که ملت را از دست جهلی که این ملت گرفتار دجالان بودند که حمام رفتن در خزینه را ثواب و دوش گرفتن را حرام میدانستند نجات دهد ! این نکته را هم به معلوماتت اضافه کن تا زمان شاه فقید خانم های این مملکت از جمله دختر و خواهر و مادران من وتو حق رای دادن را نداشتند . چرا که طبق فتوای آقایان رای دادن زنان حرام بود ! برای همین حقوق اولیه زنان این کشور هم شاه باید با جهل میجنگید وهزاران موردی که نمیتوان در این فرصت ذکر کرد که ما مملکتی که اون خدابیامرز رتبه جهانی اش را بالاتر از کره جنوبی و….تحویل داد الان رتبه اش را در مجاورت سومالی و همسایگی نیجریه و زنگبار بیابیم بقول امروزیها داداش دو زاریت افتاد ؟

         
        • سلام و درود
          جناب سایه لاتین!
          من پاسخ شما رو بعد از یک ماه و تصادفی دیدم .
          باید بگم که همینکه تولید پیکان را از سال 46 تا 57 میدانید اختمالن جلای وطن کردید و خبر ندارین که تا سال 1390 هم تولید میشد. و وانت پیکان تا سال 1393 هم تولیدش ادامه داشت.همین اشارۀ شما به تولید پیکان حاکی از نگاه سطحی شماست. شما فقط هر چه را که میبینی درک میکنی.به یه حیوان در باغ وحش هم خیلی خوب میرسن،خیلی بهتر از زمانی که آزاده.حالا امیدوارم دوزاری شما افتاده باشه!

           
  17. با درود به نوریزاد عزیزو هم میهنان فرهیخته . خواهش میکنم خبر زیر را با دقت بیشتر بخوانید .
    اتاق ۳۳ اورژانس زنان بیمارستان فارابی تهران چند ماهی است، محل بستری «سهیلا جورکش» دختر زیبایی است که پاییز سال گذشته قربانی اسیدپاشی زنجیره‌ای در اصفهان شد؛ اسیدپاشان جنجالی که معلوم نیست چرا هیچ وقت شناسایی نشدند. سهیلا که به خاطر از دست دادن توانایی بینایی‌اش حالا کارهای معمول را هم نمی‌تواند انجام دهد، میزبان ماست تا بر روی تخت بیمارستان با هم گفت‌و‌گو کنیم. او ورزشکار و دانشجوی رشته حقوق در دانشگاه اصفهان بود ولی چشم‌هایش طیف رنگ‌های پاییز را ندید. پاییز، زمستان، بهار، تابستان و دوباره پاییز دیگر برایش معنایی ندارد. بدنش هنوز بعد از سوختگی شدید با اسید می‌سوزد و هنوز هم نمی‌داند انگیزه اسیدپاش یا اسیدپاش‌های نا‌شناس اصفهان چه بوده است؟

    سهیلا درباره روز حادثه 9 مهر سال 93 می گوید: با دوستانم به استخر رفته بودم. راستش را بخواهید دیگر نمی‌خواستم به آن استخر بروم و به خودم گفته بودم این بار آخری است که به آن استخر می‌روم. همه دوستانم را رساندم خانه‌هایشان و داشتم به خانه خودمان می‌رفتم که یک موتوری کنارم توقف کرد و بعد سوختم.

    مرد موتوری کلاه کاسکت به سر داست او را به یاد نمی‌آورد. اسیدپاشی که هیچ کس او را به یاد نمی‌آورد. سهیلا در لحظات اولیه روی دادن حادثه نمی‌دانسته چه بلایی سرش آمده است. او درباره تجربه خود از برخورد مردم می‌گوید : وقتی دوستم را در خیابان بزرگمهر به منزل رساندم و در حال مکالمه تلفنی با مادرم بودم ناگهان مرد موتورسواری در یک لحظه چیزی به صورتم پاشید که از بوی تعفن و شدت سوزش متوجه شدم اسید بوده است. از شدت سوزش فریاد می‌زدم «سوختم سوختم، اسید اسید» اما به خاطر تاریکی شب هیچکس متوجه من نشد و به دادم نرسید. به دنبال ماشین‌ها می‌دویدم تا کمکی بگیرم اما تنها یک خودرو سفید که حتی مدل ماشین را به یاد ندارم، ایستاد و وقتی متوجه وضع من شد گازش را گرفت و رفت. در حالی که جیغ می‌زدم و کمک می‌خواستم لباس‌هایم را از تن در آوردم و کف خیابان دراز کشیدم، پیش خود فکر می‌کردم یا کف خیابان می‌میرم و یا کسی به دادم می‌رسد. تا اینکه بالاخره مردم اطرافم جمع شدند اما بازهم هیچ کس قطره آبی روی صورتم نریخت و با اینکه این اتفاق در نزدیکی آتش‌نشانی رخ داده بود اما هیچ کس برای امدادرسانی کمکی نطلبید. کسی نمی دانست چه بکند! با اینکه چشمانم بینایی کمی داشت حرکت می‌کردم. لباس‌هایم را از تن در می آوردم. می‌سوختم. حتی در این حین چند بار به شمشاد‌های کنار خیابان برخوردم. زمین خوردم. زخمی شدم! خانمی بر سرم فریاد می‌کشید «خانم حجابت را رعایت کن، خجالت بکش، لباس‌هایت را بپوش، قیامت را چه می‌کنی» اما من می‌گفتم دارم می‌سوزم، اسید به من پاشیدند… او نمی فهمید! مردم پتویی دورم پیچیدند و مرا دوباره روی صندلی‌های ماشین گذاشتند. صندلی‌ها هم اسیدی بود کمرم هم از اسید سوخت! یک خانم پس از گذشت زمان زیادی خواست به روی صورتم آب بریزد پس از ۴۵ دقیقه آمبولانس اورژانس در محل حاضر شد و حتی آن خانم دلش نیامد آب را بریزد.

    سهیلا، آرزو می‌کند همه این اتفاقات خواب باشد. چشمهایش سو سو می‌کند. انگار بخواهد از زیر آن خروار گوشت و پلک‌های سوخته ما را ببیند. می‌گوید: بالاخره پس از گذشت زمانی طولانی مرا به بیمارستان کاوه اصفهان رساندند که در آنجا مرا کمی شست‌وشو دادند و گفتند مرخص هستی. حتی برای انتقال به یک بیمارستان دیگر ماشین اورژانس در محل موجود نبود و با ماشین دایی‌ام به مرکز دیگری منتقل شدم.

    سهیلا تنها قربانی اسیدپاشی اصفهان نبود. زنان دیگری به صورت زنجیره‌ای قربانی همین شیوه شده‌اند؛ اما دستگاه‌های امنیتی، قضایی و انتظامی هنوز ردی از این جنایت نیافته است. این پرسش سهیلا و همه دخترانی است که قربانی اسیدپاشی اصفهان هستند. سهیلا می گوید: آن شب از زور خستگی و گرسنگی فقط خوابیدم. روز بعد که برای انجام عکسبرداری، موهای سرم را تراشیدند و به آزمایشگاه بردند پرستاران با تعجب گفته بودند که هنوز باقیمانده‌های اسید در بین تارهای موی سرم وجود دارد. بالاخره برای ادامه درمان به تهران آمدم که در بیمارستان چمران نیز پس از گذشت دو روز رسیدگی لازم به چشمم من صورت نگرفت و نه قطره‌ای و نه شست‌وشویی و به جای اینکه به چشمم رسیدگی کنند، فقط به فکر سوختگی‌های بدنم بودند.

    خیاطی در اتاق عمل

    خانم خیاطی در اتاق در حال گرفتن اندازه ‌های بدن سهیلاست تا لباس‌های مخصوص سوختگی را برایش بدوزد. لباسی که می‌خواهد مانع افزایش گوشت‌های اضافه ناشی از سوختگی در بدن این دختر جوان شود. خیاط می‌گوید، لباس قبلی به خاطر اضافه شدن ۵ کیلو وزن و ۱۱ سانتی متر عرض بدن سهیلا دیگر قابل استفاده نیست. سهیلا شکایت می‌کند.

    او به خاطر استفاده از دارو‌ها و نشستن‌های مکرر در بیمارستان گله‌مند است و می‌گوید: در روز حادثه به دلم افتاده بود که از خانه خارج نشوم. چون حتی آن روز استخر رفتن برایم جذابیتی نداشت و قصد داشتم به دوستانم بگویم این آخرین جلسه‌ای‌ است که با آنان به استخر می‌روم اما با توجه به اینکه اعتماد به نفس کافی نداشتم برای اینکه دوستانم ناراحت نشوند و راجع به من قضاوت بدی نداشته باشند با آنها رفتم. اگر آن شب دوستم را به منزل نمی‌رساندم آن وقت شب در خیابان بزرگمهر نبودم. البته این دوست از روز اسیدپاشی تاکنون حتی یک بار تماس تلفنی و احوالپرسی با من نداشته است.

    سهیلا جورکش از مسئولان و مقامات قضایی و امنیتی کشور می‌خواهد سریع‌تر به پرونده اسیدپاشی‌های اصفهان و به پرونده خودش رسیدگی کنند و متهم یا متهمان را به مجازات اعمالش برسانند. حسن رحیمی دادستان اصفهان، 26 بهمن گفته است که وزیر کشور جلسات هفتگی برای پرونده اسیدپاشی اصفهان تشکیل می دهند اما هنوز متهمان دستگیر نشده‌اند. او اما مثل دیگر مسئولان قضایی – انتظامی کشور تاکید کرد پیگیری سرنخ‌ها همچنان ادامه دارد!

    سهیلا اما از دکتر حسن هاشمی، وزیر بهداشت، نیز گله‌مند است. می‌گوید: نمی‌خواهم با گفته‌هایم دکتر هاشمی را ناراحت کنم اما من قبل از عمل ۵۰ درصد بینایی داشتم. پدرم و مادرم و حتی خود وزیر بهداشت را وقتی برای اولین بار به دیدنم آمدند با چشمانم می‌دیدم. چشم من خوب بود اما حالا می‌گویند فقط یک بار دیگر امکان عمل قرینه وجود دارد. تازه خدا می‌داند که آیا پس از عمل رگ‌ها پیوند بخورد یا خیر! حتی احتمال بروز عفونت نیز وجود دارد بر این اساس از وزیر بهداشت و مسئولان کشور می‌خواهم برای ادامه روند درمان به من اجازه خروج از کشور دهند. چون ممکن است در خارج از کشور روند درمانی بهتری را دنبال کنم.

    سهیلا به گفته‌های وزیر بهداشت اشاره می‌کند و می‌گوید: دکتر هاشمی به من گفت به وضع درمانی من رسیدگی می‌کند؛ حالا منتظرم ببینم چه کاری برای من انجام خواهند داد و اگر پزشکان کوتاهی نکنند می توانم بهتر شوم. نهایتا با درمان در خارج از کشور شاید کمی بهبود پیدا کنم و حداقل بتوانم جلوی پا‌هایم را ببینم.

    دیدار سهیلا با قربانی اسیدپاشی دهدشت

    سهیلا جورکش چندی قبل در بیمارستان مطهری با سیما افشاری قربانی اسیدپاشی در شهر دهدشت که همزمان با او بدنش سوخته بود، ملاقات و گفت‌وگو کرده است. او می‌گوید: روزی که در بیمارستان مطهری بستری بودم از صدای جیغ‌های مکرر یک دختر متوجه شدم که دختر دیگری مثل من قربانی اسیدپاشی شده است. از پرستارها خواستم کمکم کنند تا در بیمارستان به دیدنش بروم. سیما افشاری بود. من می‌دیدمش. به او گفتم سیما جان ان‌شاءالله به زودی خوب می‌شوی. اما سیما به من گفت، چشمان تو می‌بیند اما من نمی‌بینم! در حالی که امروز این وضع برعکس شده و سیما به خاطر عمل جراحی که روی چشماهایش انجام شده است، می‌بیند و من دیگر نمی‌بینم!

    سهیلا از مسئولان و مقامات ارشد کشور گلایه می‌کند و می‌گوید: دلم می‌خواست هیچ یک از این مسئولان به ملاقاتم نمی‌آمدند اما چشمانم بهتر می‌شد؛ هیچ کدام از این مقامات به دیدار سیما افشاری نرفتند و او امروز می‌بیند در حالی که من نمی‌بینم. وزیر بهداشت، معاون امور زنان ریاست جمهوری، بازیگران سینما و تلویزیون، رئیس سازمان محیط زیست و… به دیدنم آمدند اما هیچ فایده‌ای برای بهبود من نداشت.

    انجمنی برای قربانیان اسید پاشی

    سهیلا راجع به ایجاد انجمن قربانیان اسیدپاشی در کشور می‌گوید: هر کدام از ما می‌توانیم در کنار هم از تجربه‌های یکدیگر استفاده کنیم و با همدردی به هم کمک کنیم. چون هیچ کس حتی پدر و مادر و نزدیک‌ترین اشخاص به ما نیز نمی‌توانند آن لحظه را تصور و تجسم کنند. همیشه به مادرم می‌گویم دو دقیقه چشم‌هایت را ببند و حرکت کن اما آنان می‌توانند و می‌دانند که لحظه‌ای بعد خواهند دید در حالی که من از آینده خود بی‌خبرم.

    پدر سهیلا می‌گوید جا و مکان مشخصی برای استقرار در تهران ندارم و حتی برخی شب‌ها در ماشین می‌خوابم تا هزینه‌ای بر دولت تحمیل نشود و دولت تصور نکند که ما قصد داریم موی دماغش باشیم. در منزل دوستانم می‌خوابم چون نمی‌خواستم آویزان دولت بشوم که فکر کنند می‌خواهم خود را تامین کنم. ما فقط به دنبال درمان چشم‌های سهیلا هستیم.

    بیش از ۲ ماه است که دخترش در بیمارستان فارابی بستری است. قبل از این حادثه وام‌هایی برای مسائل شغلی از بانک گرفته بودم اما پس از بروز این حادثه حتی نتوانستم یک روز کار کنم و اقساط بانک را پس بدهم و دوستانم جور مرا می‌کشند و این اقساط را پرداخت می‌کنند.

    پدر سهیلا به حضور وزیربهداشت در بالین دخترش اشاره می‌‌کند و می‌گوید: پس از حضور دکتر هاشمی وزیر بهداشت و درمان متوجه شدیم که روند درمان سهیلا هیچ پیشرفتی که نداشت هیچ، تازه روند درمان پس‌رفت هم کرده است به طوری که طبق اسناد پزشکی موجود در پرونده ۵۰ درصد بینایی چشم چپ سهیلا نیز پس از عمل از دست رفت.

    وی ادامه می‌دهد: تا کنون ۷مرتبه عمل جراحی به منظور رگرسانی و خون‌رسانی و پلک‌سازی روی چشم‌های سهیلا انجام شده است و بر اساس گفته پزشکان باید ۳ ماه دیگر صبر کنیم. که می شود فروردین 94 تا عمل بعدی انجام شود و دکتر هاشمی می‌گوید، فقط یک بار دیگر امکان عمل بر روی قرنیه چشم چپ سهیلا وجود دارد.

    پدر سهیلا می‌گفت: از دکتر هاشمی خواهش کردم و به دفتر ریاست جمهوری نیز نامه نوشتم تا با توجه به اینکه فقط یک بار امکان عمل قرنیه وجود دارد و چشم چپ دخترم نیز در شرایط بغرنج و اضطراری است برای ادامه روند درمان اجازه اعزام به خارج از کشور را بدهند زیرا دخترش به توجهات ویژه پزشکی نیازمند است.

    دست تکان می‌دهد؛ نمی‌بیند

    صدای زنگ اتاق سهیلا به گوش می‌رسد پرستار می‌خواهد ملاقات را به پایان برسانم چون زمان آزمایش‌های مجدد دختر جوان فرارسیده است. سهیلا با کمک پدر و مادر روی ویلچر می‌نشیند و برای ادامه آزمایش‌ها جدید به سمت آزمایشگاه منتقل می‌شود. دست تکان می‌دهد ولی نمی‌بیند.

    از پله‌های بیمارستان پایین می‌آیم و به حرف‌های سهیلا فکر می‌کنم که می گفت: امروز جز سیاهی چیزی نمی‌بیند. قبل از این حادثه بیشتر آرزوهای من دنیایی بود، دوست داشتم به مال و ثروت برسم. سفرهای خارجی و مختلف داشته باشم با کسی که دوست دارم، ازدواج کنم در حالی که امروز فقط آرزو دارم یک بار دیگر بینایی‌ام را بدست آورم. دوست دارم ببینم! چون برای من که آنقدر فعال بودم، واقعا دشوار است که کسی برای انجام ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین اقدامات روزانه دستم را بگیرد و مرا به دستشویی ببرد و یا حتی قاشق غذا به دهانم بگذارد اما با این حال به آینده امیدوارم و سعی دارم خوب شوم و دوباره زیبایی‌های دنیا را ببینم. احساس می‌کنم در گذشته انسان بسیار ناشکری بودم به طوری که با داشتن زندگی خوب، تندرستی و زیبایی همیشه ابراز نارضایتی می‌کردم اما امروز می‌خواهم خدا یک بار دیگر بینایی را به چشمانم باز گرداند تا فقط شکر گذارش باشم.

    * این گزارش به قلم مهرو ماهر در سالنامه روزنامه فرهیختگان منتشر شده است

    خوب توجه نمودید ! دختری شاد و تحصیل کرده و این خانواده بیچاره را در این رژیم اسلامی !! ؟!! به خدا دیگر حالم ازهرچه طرفدار این رژیم پوشالی هست به هم میخورد . از یک طرف میگویند دسته دسته مجروحین جنگی یمن را به اینجا برای درمان می آورند و. همین امروزپنجاه تن کمک دارویی به یمن فرستادند و آقایان مسئول متظاهر به مسلمانی برای اینکه خودی نشان بدهند چند روز به این بی چاره گان سر زدند و دیگر هیچ این دختر جوان با هزاران آرزو ازطرف برادران ارزشی بی ارزش متمسک به اسلام دروغین به این روز افتاد و همه به آن اعتراف میکنند و دیگر هیچ مگر این بی چاره خود این بد بختی را به روز خود آورده حکومت اسلامی موظف به تامین امنیت آحاد این مردم است ودر صورت عدم تامین ضامن است حال که این بلا به سر این انسان ها آمده پدر این خانم هم که ازاصفهان به تهران بیاید باید در اتو موبیل شب را به سر کند !! تا روزبعد به دنبال در مان ناقص جگر گوشه اش باشد ؟؟ و دیگر توان و زمان کار کردن و داشتن در آمد هم از او سلب شده . آن وقت یک مشت پیر و پاتال ازخانواده سران به سرای باقی میشتابند و مجالس به پا میشود و تسلیت ها قطار که چه آقا ما شریک غم هستیم و لی دیگران به درک !! ازنظر من ازهمه بدتر آن بود که این دختر بیچاره در حال سوختن و فریاد زدن بود و خانمی مسلمان به او گیر داده بود که خانم ججابت را رعایت کن آن دنیا هم هست .مانند آن افغانی هایی که فرخنده بیگناه را در کابل کشتند . همین.

     
    • سلام آقا مهرداد
      از همین جا میخواستم به ملا مصلح و اون باصطلاح سید مرتضی پیام بدهم که با با جان اثبات خدا را ول کنید.
      به اثبات رساندن حقانیت اسلام را ول کنید. اینها دردی از درد های جامعه را برطرف نمی کند
      زیرا اون جانوری که به روی این بندگان خدا اسید پاشید . نه بهایی نه کلیمی. نه مسیحی . نه یهودی . نه زردشتی و نه……. بود. اون جانور /// نام مسلمان ! آنهم ازنوع دوآتشه ذوب در شیعه 12 امامی بود ! اینجاست که به این دو تبلیغاتچی (ملا وسید )چند بار گفته ام که بابا جان به همین خاطر است که از مسلمان بودن و آنهم نوع شیعه اش شرمساریم . در حالی که سهیلا بیچاره در سوز اسید آن // مسلمان می سوخته ! اونوقت اون /// مسلمون دیگه داد میزده که خانم حجابت را رعایت کن ! آخه این // چقدر بدبختند که بویی از انسانیت نبرده اند ! به همین دلیل است که انسان از دیدن این /// انسان نما که مارک مسلمانی را یدک میکشند حالت تهوع میگیرد . اونوقت این ( سید وملا ) هی در این سایت قال الباقر و قال الصادق سرهم میکنند ! فقط خداکنه ///////// تا اونوقت معنی این // بافتن هارا بفهمند ! حالا وجدانا شرف این این عزیزان بهایی از این باصطلاح // انسان نمای مسلمان بالاتر نیست ; من مسلمان که در مقابل این بزرگواران سر تعظیم فرود می آورم و از همینجا به سرور بزرگوارم نوریزاد عزیز درود میفرستم و عرض میکنم که نوریزاد عزیز اونهایی که فتوا میدهند که خواراکیهای این عزیزان نجس است خودشان را به کوچه علی چپ میزنند وگرنه خوراکیهای مصرفی شان از بیخ حرام است ! چرا که ازمال چپاول شده بدروغ و ریا تهیه شده است

       
    • سهيلا. اى دختر نازنينِ دل و بدن سوخته

      تو هنوز به دنيا نيامده بودى كه نابكاران، با آتش زدن سينما ركس آبادان چهارصد انسان بيگناه را زنده زنده در آتش سوزاندند و با خدعه و فريب دادن نسل پيش از تو، نهادى را بر آوردند كه هنوز هم با سوزاندن بيگناهان ادامه حيات مى دهد.
      اين همان دست آتش افروز است كه اكنون دامن نسل تو را گرفته است. نسل بيگناه تو به آتش جهل و زود باورىِ نسل پيش از خود مى سوزد و بى شك بيگناهانى از نسل هاى بعد نيز در اين آتش خواهند سوخت.
      تا كى؟ تا زمانى كه هر كس سهم خود را در زدودن آفت فراموشى و بيدار كردن وجدانهاى خفته ادا كند.
      نگذاريم فراموشى آنچه تا كنون گذشته، چرايى سوختن سهيلا را از يادمان ببرد.

       
    • جناب مهرداد گرامی اسید پاش کسی است که شعار //// میدهد! و با دادن این شعار ها و عربده کشیدها نه تنها حقوق انسانها بلکه زندگی انسانها را قربانی قدرت طلبی و خود بزرگ بینی و تنگ نظری خود و /// می کند.کسانیکه بخاطر رفتن به بهشت موهوم زندگی را بر ملیونها انسان جهمنم می کنند.تعارف را باید با این درندگان کنار گذاشت و به آنها نشان داد که مقدسات آنها //// هستند که دست آویزی برای جنایت و کشتار و غارت و تجاوز به حقوق انسانهاست.شعارهای ////////.هردو برده گی و بنده گی و یا مرگ رابه دگراندیشان عرضه میکنند.اسلام بنام الله و آنها بنام پیشوا.

       
  18. مازیار وطن‌پرست

    نوریزاد گرامی سخن را تمام کرده، آنجا که گفته: من به مذهب جهانگیر انسانیت کوچ کرده‌ام.

    وقتی اشخاصی پیدا می‌شوند که وجود یک انسان دیگر را نجس می‌دانند و نمی‌توانند پلشتی این اعتقادشان را درک کنند، ورود به بحث‌های متافیزیکی برای “اثبات/انکار خدا” یا “حقانیت پیامبران”، بیهوده و بی‌فایده است.

    به همان خدایی که می‌پرستند رجوع کنند. همو که همه را از بهایی و مسلمان و کافر و مشرک و بودایی را آفریده. مگر نه اینکه همه را از یک آب و گل سرشته؟ مگر نه آنکه همان خدا حیات و جان را بر همهٔ مخلوقاتش به یکسان ارزانی داشته؟ مگر نه اینکه گفته شده هر که را بخواهد گمراه کرده و هر که را بخواهد هدایت می‌کند؟
    مگر خود را و همهٔ انسان‌ها را بندهٔ (=غلام) او نمی‌دانند؟ مگر بنده و غلام حق دارد حقِّ زندگیِ دیگر بندگانِ همچون خود را سلب کند؟
    چطور می‌توانند در روی پاکیزهٔ این انسان‌های شریف (یا هر انسان دیگری) بنگرند و به او (به بنده‌ای همجون خود) بگویند: “تو نجسی!”

    چندش‌آور و نفرت انگیزتر آنجاست که چنین اشخاصی خود را مدعی و پی‌گیر حقوق سیاه پوستان آمریکا و آورگان فلسطینی می‌دانند.

     
  19. سلام بردانشجوي گرامي
    جناب،شما كه دروجودخداوند كه آفريدگارجهان است متحيرمانده واماوجودوهستي اوراوخداباوري را برناخداباوري ترجيح داده ايد؛آيابابرهان عقلي كه ستيزي نداريد؟
    بنده حقيرازآنجائي كه ميدانم گذشته درخشاني داشته ايدوهنوزهم آن فطرت سالم حقيقتجوئي راداريد، يك برهان عقلي برايتان ارئه مي كنم تاچه درنظرشريفتان آيد وچگونه مقبول افتد.
    واينك بيان آن برهان عقلي مستدعي است نيك بينديشيد:
    “واقعيت هستى كه در ثبوت وى هيچ شك نداريم هرگز نفى نمى‏پذيرد و نابودى بر نمى‏دارد.
    به عبارت ديگر:
    واقعيت هستى بى‏هيچ قيد و شرط واقعيت هستى است و با هيچ قيد و شرطى لا واقعيت نمى‏شود، و چون جهان گذران و هر جزء از اجزاء جهان، نفى را مى‏پذيرد پس عين همان واقعيت نفى ناپذير نيست 1، بلكه با آن واقعيت واقعيت دار و بى آن ازهستى بهره‏اى نداشته و منفى است، البته نه به اين معنى كه واقعيت با اشياء يكى شود و يا در آنها نفوذ يا حلول كند و يا پاره‏هايى از واقعيت جدا شده و به اشياء بپيوندد، بلكه مانند نور كه اجسام تاريك با وى روشن و بى وى تاريك مى‏باشند؛ و در عين حال همين مثال نور در بيان مقصود خالى از قصور نيست.
    و به عبارت ديگر: او خودش عين واقعيت است و جهان و اجزاء جهان با او واقعيت دار و بى او هيچ و پوچ مى‏باشد.
    نتيجه‏
    جهان و اجزاء جهان در استقلال وجودى خود و واقعيت دار بودن خود تكيه به يك واقعيتى دارند كه عين واقعيت و به خودى خود واقعيت است.
    ———————————————–
    وازنظرقرآن هم اواول وآخروهم ظاهروباطن است.
    هو الاوّل و الاخر و الظّاهر و الباطن.
    او هم اول است و هم آخر، هم ظاهر است و هم باطن.
    در سوره نور مى‏فرمايد: «اللّه نور السّموات و الارض». يعنى ظهور همه اشياء به ذات اوست. در سوره آل عمران مى‏فرمايد:

    شهد اللّه انّه لا اله الّا هو و الملائكة و اولوا العلم.
    ذات خدا و فرشتگان و دانشمندان بر وحدانيت خدا گواهى مى‏دهند.
    در اين آيه سه نوع گواهى (دلالت) ذكر شده است و نوع اول كه اشرف و عالى‏تر است گواهى و دلالت ذات حق بر ذات خود و بر وحدانيت خود است. و نيز در سوره بقره مى‏فرمايد:
    اينما تولّوا فثمّ وجه اللّه.
    به هر طرف رو كنيد آنجا چهره خداست.
    ارادتمندتان
    مصلح

     
    • آشیخ مصلح دامت برکاته و فیوضاته و غیره…
      جناب دانشمند ! حضرت علامه و فیلسوف زمان ! آقای مستطاب اخیرا” کشف شده ی اشراف زاده النسب بالنسب والنسل اندر نسل و غیره… شما چقدر /// تشریف دارید عزیز دل برادر ! از درگاه ذات اقدس و ربوبی اش، //////

       
    • مصلح بزرگوار درود و سلام برشما.
      نوشته ی محبت آمیزتان را چندین بار ، با دقت خواندم .
      درپاسخ به این که پرسیده اید:« با برهان عقلی ستیزی ندارید؟».
      با توجه به این که هرکس به خیال خود سخن اش برمبنای عقل و برهان و استدلال می باشد و من نیز چون همگانم ، عرض می کنم: خیر. دلیل و برهان را برچشم می گذارم.
      فرموده اید:« …نیک بیندیشید».
      درحد توان اندیشیدم و سپس به پاسخ پرداختم.
      در پاسخ به این که نوشته اید:«… واقعيت هستى بى‏هيچ قيد و شرط واقعيت هستى است و با هيچ قيد و شرطى لا واقعيت نمى‏شود، و چون جهان گذران و هر جزء از اجزاء جهان، نفى را مى‏پذيرد پس عين همان واقعيت نفى ناپذير نيست…».
      عرض می کنم: جهان نفی ( به معنی نابودی ) پذیرنیست. اگر همه ی اجزاء جهان در تغییر هستند طبق قانون قابل فهم ما ، که شاهد آن هستیم ، کلِ نیز تحت تاثیر اجزاء ، متغییر می شود و بالاجبار، تغییرمی کند.
      در پاسخ به این که فرموده اید:« … واقعيت واقعيت دارد و بى آن ازهستى بهره‏اى نداشته و منفى است، البته نه به اين معنى كه واقعيت با اشياء يكى شود و يا در آنها نفوذ يا حلول كند و يا پاره‏هايى از واقعيت جدا شده و به اشياء بپيوندد، بلكه مانند نور كه اجسام تاريك با وى روشن و بى وى تاريك مى‏باشند؛ و در عين حال همين مثال نور در بيان مقصود خالى از قصور نيست».
      عرض می شود: اگر منظور حضرتعالی از واقعیت ، چیزی است که واقع شده و به وقوع می پیوندد ، آن واقعیت، بالاجبار باید با اشیاء یا افراد یکی شود تا وقوع آن محسوس گردد ، پس باید واقعیت با اشیاء یکی شوند یا در آنها نفوذ و حلول کنند تا واقع گردند.
      در پاسخ به «… او خودش عين واقعيت است و جهان و اجزاء جهان با او واقعيت دارد و بى او هيچ و پوچ مى‏باشد.
      عرض می کنم: اگر منظور شما از این جمله ی « او خودش عین واقعیت است » نیرویی می باشد که اتفاقات را صورت می دهد تقریبا سخنان کسانی مثل آینشتاین را می فرمایید که می گویند:«من به خدای اسپینوزا ایمان دارم. خدایی که خود را درمیان هارمونی قانونمند جهان می نماید».
      فرمایشتان به جان اما ، این یک روی سکه است.
      روی دیگر، دلایل و براهینی است که ماده گرایان در باب رَد خدا آورده و می آورند. بی انصافی است اگر کسانی را که مخالف ما هستند ، بی منطق و بی برهان بخوانیم ، و فیلسوفانی چون کنفوسیوس شرقی ودموکریتوس غربی در سدها سال پیش از میلاد ، تا راسل و سارتر، در دوهزار سال پس از میلاد، و لائو و مهاویرا و بودا و امثالهم را که دین دار ولی بی خدا بودند را ، به صرف این که چون ما نمی اندیشیدند ، ضد دلیل و مخالفِ استدلال بگوییم.
      در نتیجه گیری شما آمده: «جهان و اجزاء جهان در استقلال وجودى خود و واقعيت دار بودن خود تكيه به يك واقعيتى دارند كه عين واقعيت و به خودى خود واقعيت است».
      به عرض می رسانم : این سخن شما شاید ، به دلیل عمقی که دارد و شاید به دلیلی دیگر، قابل فهم برای من نیست.
      و اما درباره آیات قرآن.
      با آروزی این که از سخن من نرنجید و آن را حمل بر اهانت نفرمایید عرض می کنم: این حقیر، خیال می کنم قرآن کتاب خدا نیست. به گمان نگارنده این کتاب برای زمان و مکانی دیگر نوشته شده است و درحلِ مسائل و مشکلات این زمان و این مکان کارساز نمی باشد.
      شما بهتر از من می دانید که گفت و گوی ِ بسیاری از مخالفان فکری ، ازجمله خداباوران و خداناباوران ، سابقه ای چند هزار ساله دارد و هنوز به نتیجه نرسیده است ، پس اگر دراین داد و ستد ، تفاهمی نباشد نباید تاسفی برانگیزد.
      با آرزوی روزگاری خوش برای حضرتعالی و دیگر عزیزانی که این مطلب را می خوانند.
      با احترام.
      دانشجو

       
      • دانشجوي بزرگواروعزيزوگرامي

        سلام ودرودبرشما

        باتشكر ازجوابيه محبت آميزحضرتعالي وتأمل وتفكربرنوشته اين حقير. ازنوشتن جواب براين حقير بسيارازشماخرسندشدم.

        اما اينكه فرموده ايد:”در پاسخ به «… او خودش عين واقعيت است و جهان و اجزاء جهان با او واقعيت دارد و بى او هيچ و پوچ مى‏باشد.
        عرض می کنم: اگر منظور شما از این جمله ی « او خودش عین واقعیت است » نیرویی می باشد که اتفاقات را صورت می دهد تقریبا سخنان کسانی مثل آینشتاین را می فرمایید که می گویند:«من به خدای اسپینوزا ایمان دارم. خدایی که خود را درمیان هارمونی قانونمند جهان می نماید».
        فرمایشتان به جان اما ، این یک روی سکه است.””
        بله مقصودم همان نيروئي است بنام الله جلت عظمته كه داراي صفاتي ،عالم وقادرحي وزنده است كه اواين عالم هستي راتدبيرمي كند.
        ومقصودم ازفناپذيري موجودات ومخلولات او ،يعني نهايت پذيري عمرشان، وقدرت نداشتن برادامه دادن و بقاي زندگي شان وگرنه هيچ چيزي فناپذيرنيست بل درزمان ومكان خاص خويش موجود وضروري الوجوداست وماده هم قابل تغيير وتبديل به انرژي هست وبالعكس.

        واما اينكه فرموده ايد:
        “روی دیگر{سكه}، دلایل و براهینی است که ماده گرایان در باب رَد خدا آورده و می آورند. بی انصافی است اگر کسانی را که مخالف ما هستند ، بی منطق و بی برهان بخوانیم ، و فیلسوفانی چون کنفوسیوس شرقی ودموکریتوس غربی در سدها سال پیش از میلاد ، تا راسل و سارتر، در دوهزار سال پس از میلاد، و لائو و مهاویرا و بودا و امثالهم را که دین دار ولی بی خدا بودند را ، به صرف این که چون ما نمی اندیشیدند ، ضد دلیل و مخالفِ استدلال بگوییم.”

        ج-عرض مي كنم كه منكران خدا چه ماديون وچه غيرهم ،برهاني معقول برعدم وجودمدبر هستي تاحالانياورده اندبلكه نهايت برهانشان ،انكارصرف است ودليل انكارگران وبقول معروف ديوارحاشا بلنداست ؛واين ادله انكارپوزوتويست ها كه ماخدارا، درلابراتوار هاوآزمايشگاهها وتجربه ها نديده ايم.پس اووجودخارجي ندارد ؛ومنكراوشده اندوهستند؛ همين وبس.
        دوست عزيزم اينكه نشدبرهان مبرهن آنان؟

        عده اي ديگرمنكرعقل وياروح خاص انساني شده اندوگفته اند: مادرتشريح پيكرانسان درمعالجات وروانكاوي چيزي بنام عقل وروح نديديم .آياما بايدحرفشان رابپذيريم؟آيااين گفتارشان برهاني است؟واگربنابراين باشدكه حرف اينان را بپذيريم؛ ديگر گفتگوبي معني است.چون ازعقل وخردوروح انساني برخوردارنيستيم پس حرفهايمان ازعقل وخرد بي توشه است.

        واما اگرحرف منكران وجودروح وعقل درانسان را نپذيرفتيم ،درموردوجود خدا هم همچنين حرف منكران خدارا نمي پذيريم.
        بقول خودتان درآن مقاله بنا برنظريه فيزيكدانان اين سنگ ماده جامدهم نوعي ازشعوربرخورداراست.آيا مي شودگفت كه اين جهان هستي پرازشعور درموجودات اعلايش مثل اسان وغيره،واين جهان باعظمت ومنظم درهستي اش ؛ازروي تصادف واتفاق به وجودآمده است؟وآيا آفريدگار باشعوري ندارد؟ اين گفتارمضمون گفته هاي حضرت عالي است .وبنده هم صحه مي گذارم كه حتما اين كيهان باعظمت ومنظم هستي را،آفريدگاري هست كه اين هستي را بااراده اش تدبيرمي كند.

        واما اينكه فرموده ايد خيال مي كنم كه قرآن كتاب خدانيست وبراي زمان ومكان ديگري نوشته شده است ودرحل مسائل ومشگلات اين زمان ومكان كارسازنيست.
        ج-البته اين حرف را همانطوركه خودتان مرقوم فرموده ايد ،ازروي خيال است نه ازروي تفكرعقلي است بلكه اگرازروي تفكرعقلي باشد جواب دارد وآن اينكه قرآن خودش باصداي رسا وبلند اعلام كرده است كه خودش معجزه باقيه آخرين پيامبراست واگرمي گوئيد كلام خدانيست يك سوره وياچندسوره بمانندآن رابياوريد. واين تحدي اززمان نزولش تا حالا ازمنكران مبارز طلبيده است .وهنوزهم كسي ازبلغا وفصحاي عرب هم نتوانسته يك سوره بمانندقرآن بياورد.

        پس احتمالا درپيش وجدانتان قرآن راقبول داريد كه كلام خداوند است واحكام اسلام جهانشمول وابدي تاقيامت است. وامامجريان وحاكمان جائر براي حفظ قدرتشان كج انديشي وستمگري داشته باشند نبايدبه حساب اسلام وقرآن وخد ا نوشت.مگرجوامع ديگر مشگلشان راچگونه حل مي كنند ؟ما هم بمانندانها ازعقل برخوردارهستيم وباخردجمعي بايد مشگلمان راحل كنيم وتدين به دين اسلام هيچ مزاحمتي باحل مشگل هاندارد.

        وامانسبت به مشگلات جامعه انساني قرآن كلياتي درمورد توحيد ويگانگي خداوند ودرموردجهان آخرت ومعاد
        سخن اصلي را گفته است ودرمورداحكام فقهي و اخلاقيات انساني مطالبي را به صراحت بيان داشته است. واما بقيه مسائل راواگذار به عقل وخردجمعي انساني واگذارنموده است وشاهدش دعوت اينهمه به تعقل وتفكرانساني با “افلاتعقلون وأفلاتتفكرون وأين تذهبون” هااست؟
        ارادتمندتان
        مصلح

         
        • آقای مصلح من آدم بی سوادی هستم چیزی از فرمایشتان را متوجه نمی شوم لطف بفرما با زبان معمولی دلیل این همه فقروفلاکت وفساددر کشور آخوندزده را تشریح فرما و سوال بعد اینکه ؛ چرا با وجود خدا وپیامبر و قرآن وهرچه خوبی است جوامع مسلمان و حاکمان آنان کوچکترین عملکردی در زمینه اختراعات و کشفیات علمی و صنایع و حقوق بشر ندارند؟ همانند : تلویزیون،رادیو،آسفالت،برق،خودرو،و……….، چرا مسلمانان در این 1500 سال فقط نقش مصرف کننده و انگل را دارند؟ چرا مسلمانان عامل به احکام اسلامی،اینقدر قسی القلب اند؟لطفا اگر مقدور است پاسخ دهید

           
        • مصلح عزیز. سلام و درود برشما.
          1- دوست گرامی درتوان من نیست که سخن هزاران دانشمندی را که یا می گویند « ما نمی دانیم» ، و یا می گویند « خدایی درکارنیست» ، غیرمنطقی و مخالف برهان بدانم. همچنان که سخن علمای خداپرست را نیز نمی توانم بی برهان و متکی برنفس بخوانم.
          2- بله ، حق باشماست . بیشتر ذهنیات من گمان و خیال است و در باره قرآن نیز گمان من چنین است. شاید ، اگر حکومت دینی نبود و این ستم ها به اسم دین برمردم جهان نمی رفت ، من و امثال من ، چون گذشته فکر می کردیم ، و قرآن را کلام خدا می پنداشتیم.
          به هرحال ، خوشحالم از این که دراین اندیشکده عزیزانی مثلِ حضرتعالی در دفاع از وجود خدا می نویسند و گرامیانی مانندِ مزدک نیز در رَد آن.
          امیدوارم توفیق یارم شود و به قول کتب مقدس زرتشتیان و مسلمانان که می گویند :« همه ی حرف ها بشنوید و بهترین را انتخاب کنید». سخن مخالف و موافق را بشنوم و بهترین را برگزینم.
          شاد و تندرست باشید.
          با احترام.
          دانشجو

           
    • شهد اللّه انّه لا اله الّا هو و الملائكة و اولوا العلم…
      شاهزاده // مشکل همینجاست که الله یکی از میلیاردها خدایان شما خود را یگانه و یکه تاز میدان کرده و این یعنی نابودی و درد و حقارت و بدبختی و ستم و رنج و غارت و تجاوز برای دیگران. شاهزاده // و هم صنفانش گویا موضوع به این ساده گی را درک نمی کنند.آنچه که جناب دانشجو دارد در نوشته هایش پی گیری میکند همین است که ای آخوند و ای مسلمان دیگرانی هم قبل و همزمان و هم بعد از ما و شما بوده اند و هستند و خواهند بود که دارای خدا هستند و لی خدایشان و اعتقاداتشان را به کسی تحمیل نمی کنند و زیربنای اعتقادی خود را نه قربانی و عبد و بنده و برده کردن انسانها در برابر بت و خدا و الله و هر چیز مقدس شده ایی می نمایند بلکه تمام این اعتقادات را برای زندگی این جهانی و خوشی و خرمی و خوش زیستن انسانها دراین جهان میدانند.و کسی را بنام الله و بت و معبودشان سرنمی برند و تحقیر نمی کنند و به مال و ناموس مردم مثل شما مسلمین بنام الله ///// نمی زنند.شما تنها یک حکومت اسلامی را جناب شاهزاده // بما نشان دهید که جز غارت و کشتن و دزدی و خود را صاحب اختیار مال و جان و ناموس مردم دانستن و به هر زشتی و پلاشتی دست یازیدن …کاری مثبت برای بشریت کرده.می دانید جناب شاهزاده // چرا؟دلیلش همین شعارهای پوچ و خود بزرگ بین و انسان ستیز و در ضدیت با حقوق انسانی /////// و …است.چون با چنین دیدی اصولا انسان را موجودی محق و آزاد نمی خواهد.ودلیل اش همین /////////////…است که روان انسانها را پژمرده و انسان را موجودی خوار و ذلیل و توسری خور و بنده وار بار می آورد.یک نگاه به تعارفات ایرانیان غارت شده و اسیر در تفکر اسلامی/شیعی کافی است تا به عمق فاجعه فرهنگی اسلامی/شیعی پی ببریم.آغا چاکرتیم نوکرتیم ومخلصتیم خاک پاتیم…همه اش دروغ و ابراز برده گی و بنده گی و آنهم با تعارفات تهوع آور و مشمیز کننده.آیا دریک جامعه غربی چنین فساد اخلاقی و روان نژندی را می بینید؟هرگز!تمام اینها نتیجه همین اخلاق //// شماست. به رفتار و کردار همین حرامیان اسلامی در حکومت بنگر تا بفمی که مفهوم /////// چیست و نتیجه اش در واقعییت جامعه چه در می آید!

       
    • مصلح جان
      سلام
      واقعا این برهان شما “عقلی” بود؟!! برادر جان وجود خداوند امری است اعتقادی و تا به امروز کسی توان اثبات عقلانی و ریاضی آن را نداشته. اینگونه استدلالها کار خداپرستان را خراب می کند. ننویس برادر آبرویمان رفت!!
      یکبار بخوان عزیز چه نوشته ای:
      “و خودش عين واقعيت است و جهان و اجزاء جهان با او واقعيت دار و بى او هيچ و پوچ مى‏باشد.
      نتيجه‏
      جهان و اجزاء جهان در استقلال وجودى خود و واقعيت دار بودن خود تكيه به يك واقعيتى دارند كه عين واقعيت و به خودى خود واقعيت است.” =>
      …………………………………………………………
      “این بدیهی است پس آنهم بدیهی است و…”

       
      • محمدجان عزيز وگرامي

        عليكم السلام

        خطاب به اين حقيرچنين نوشته ايد:”واقعا این برهان شما “عقلی” بود؟!! برادر جان وجود خداوند امری است اعتقادی و تا به امروز کسی توان اثبات عقلانی و ریاضی آن را نداشته. اینگونه استدلالها کار خداپرستان را خراب می کند. ننویس برادر آبرویمان رفت!!
        یکبار بخوان عزیز چه نوشته ای:””پايان گفتارشما.

        اولا ازابراز نوشتارمحبت آميزشما متشكرم كه بمانندديگران اين حقيرراموردفحاشي قرارنداديد،بلكه باموردسؤل قراردادن برهان وبانوشته اي:”یکبار بخوان عزیز چه نوشته ای”موردملامت وسرزنشم قرارداديدوباسخني اين چنين:” ننویس برادر آبرویمان رفت!!””” مرانوازش فرموديدبازهم متشكرم.

        ثانيا بازهم تكرارمي كنم كه بله واقعااين نوشته بنده حقير برهان عقلي محض بود،اماصدحيف ومتأسفم كه جنابعالي مطالعه نداشته و نداريد تاعمق اين برهان رادريابيدوبفهميد.
        واما جناب دانشجو كه خيلي پرمطالعه واهل تحقيق هستند،نتيجه اين برهان رپذيرفتند.وفقط ردِمنكران خدارا گوزش زدنمودندكه آنان هم براهيني دارند،همين وبس.
        وامابراي فهم بيشترودقت بيشتر شما وديگران دركامنتي ديگر به خدمت دوست عزيزم جناب آقاي دانشجو درهمين پست به ضميمه برهان ديگروباتوضيح هردووطرح گفتارمادييين منكرخداوپاسخ شان ارسال كرده ام لطفابادقت مطالعه بفرمائيد.سپاسگزارم
        مصلح

         
    • با سلام به مصلح عزیز، به الله سوگند که این الله در بین خدایان گوناگونکی که همین الان انسانهایی‌ آنها را می‌‌پرستند، در مقولات زیادی که به کرامت و ارزش انسان و اسانیت مربوط می‌‌شود، دستش از همه خدایان دیگر خالی‌ تر است و هر جا که به بگیر و ببند و کشت و کشتار و غارت و تحقیر انسان‌ها مربوط است، از همه بزن بهادتر است. من می‌‌روم در مغازه‌ای خرید کنم، اگر پیشاپیش بدانم شرط خرید از فلان مغازه این است که اولا باید خرید کنم و ثانیا اگر خرید نکنم قلم پایم را خرد می‌‌کند و در دیگر مغازه‌ها چنین شرایطی حاکم نیست، شما باشید به کدام مغازه می‌‌روید، اگر قرار باشد از دکانی جنس دین خرید کنید؟ دوست عزیز، قضایا را چنان پیچیده کرده اید که عمرا از کلافهٔ سردرگم آن نمی‌شود بیرون آمد. من خدایی که وصله‌ٔ تنم هست را انتخاب کرده ام، خودم هیچ مشکلی با ایشان ندارم و قبل از آنکه از او بترسم، تنم می‌‌لرزد اگر لحظه‌ای بخواهم انسانیت را زیر سئوال ببرّم، چه برسد که بی‌ تفاوت باشم. خدای من از من ناراضی‌ است یا راضی‌ است؟ به کی‌ مربوط میشود؟ به کسی‌ که نظر خدا را به اندازه خدا بداند، او کیست؟

       
  20. خبرنگار اعزامی همراه تیم ملی فوتبال ایران، درخواست پناهندگی کرد

    منتشر شده در دوشنبه, ۱۰فروردین , ۱۳۹۴ | ۲:۵۱ ب.ظ.

    تنها به فاصله چند روز پس از آن‌که «امیرحسین متقی» سردبیر سابق خبرگزاری ایسکا نیوز – که برای پوشش اخبار مذاکرات اتمی به لوزان سوئیس رفته بود و در آن‌جا درخواست پناهندگی کرد – «پیام یونسی پور»، معاون سردبیر نشریه ایران ورزشی نیز در اتریش درخواست پناهندگی کرد.

    رادیو کوچه از وب‌سایت «دویچه‌وله» آلمان روز دوشنبه سی‌ام مارس گزارش داده است که «پیام یونسی پور»، معاون سردبیر نشریه ایران ورزشی که به همراه تیم ملی فوتبال ایران برای پوشش خبری دیدار ملی‌پوشان ایران با تیم ملی فوتبال شیلی به وین، پایتخت اتریش سفر کرده بود، از این کشور تقاضای پناهندگی کرده است.

    «پیام یونسی پور»، خبرنگار ورزشی و سردبیر دوم نشریه «ایران ورزشی» به همراه «میلاد حجت الاسلامی» و«حسین جوادی» که در سانحه سقوط هواپیمای جرمن‌وینگز جان خود را از دست دادند، برای پوشش خبری دیدار تیم ملی فوتبال ایران با ملی‌پوشان شیلی که در وین، پایتخت اتریش برگزار شد، به کشور اتریش سفر کرده بود.

    «یونسی پور» هم‌چنین در پی سانحه سقوط هواپیمای جرمن‌وینگز و مرگ همکاران خود «میلاد حجت الاسلامی» و «حسین جوادی» در گفت‌و‌گو با رسانه‌های فارسی زبان برون‌مرزی، به انتقاد از سپاه پاسداران جمهوری اسلامی پرداخته بود.

    او دراین گفت‌و‌گو نهاد سپاه پاسداران را به عنوان مالک خبرگزاری «تسنیم» و روزنامه «وطن امروز»، دو رسانه‌ای که «میلاد حجت الاسلامی» و «حسین جوادی کارمند» آن بودند، به علت عدم پرداخت مخارج سفر شغلی این خبرنگاران به اتریش و اسپانیا، در مرگ دو همکار خود مسئول دانست.

    «یونسی پور» در مصاحبه با دویچه وله ضمن اشاره به جزییات تهدید شدن شخص خود از سوی مقامات جمهوری اسلامی در پی این انتقاد، از پناهجویی خود به کشور اتریش و محدودیت‌های فعالیت خبرنگاری در ایران می‌گوید.

     
  21. سخنان نماینده سابق شیراز درباره نقش مهاجمان به علی مطهری در حمله پنج سال قبل به مسجد آیت‌الله دستغیب

    منتشر شده در دوشنبه, ۱۰فروردین , ۱۳۹۴ | ۴:۵۷ ب.ظ.

    رضا یوسفیان، نماینده مردم شیراز در مجلس اصلاحات، به اظهارات کامران باقری لنکرانی درباره حمله به علی مطهری در شیراز پاسخ داد و خواستار بازگشت به سیره امام علی، رعایت حقوق مخالف و محاکمه کسانی شد که علاوه بر حمله به علی مطهری، چند سال پیش هم در حمله به مسجد قبا نقش داشتند.

    نماینده شیراز در مجلس ششم در بخشی از نامه خود به حمایت لنکرانی از امام جمعه شیراز اعتراض کرده و آورده است: آنچه از سیره علوی آموخته ایم این است که همه شهروندان اعم از دارا و ندار، کارگر و والی و رعیت، حتی دیندار و بی دین دارای حقوق برابرند و امام جمعه بودن یا نبودن هیچ تفاوتی در حقوق انان ایجاد نمی کند. چنانچه مولا در محکمه حاضر می شد و در نهایت حکم به نفع او صادر نمی گشت و آن بزرگوار هیچ گاه نامی از عصمت، امامت و خلافت خود در میان نیاورد و به آن متوسل نشد. هیهات که از آن آموزه ها چنان دورشده ایم، که گویا داستان هایی است که فقط در کتاب ها سراغش را می توان گرفت.

    به نام خداوند یکتا

    بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
    زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

    جناب آقای دکتر کامران لنکرانی

    با سلام

    سبب نگارش این نامه یادآوری برخی وقایع و پرسش های مهمی است که اهمیتی بیشتر از “حمله تند آقای مطهری به امام جمعه شیراز” دارد:

    در اغاز از اینکه در نامه خود به اقای مطهری تلاش نمودید از خشونت فاصله بگیریدو اندیشه خود را محتاج چنین رجاله ها و داعشی های وطنی ندانسته اید به شما تبریک میگویم و از ان استقبال می کنم . این تغییر را در سال جدید به فال نیک گرفته و گامی مثبت جهت محکومیت و زدودن خشونت ازجامعه تلقی میکنم
    هر چند مجموع مفاد نامه شما نشان می دهد اگر آقای مطهری در برابر تضییع حقوق خویش و دیگر شهروندان و گسترش خشونت سکوت نموده یا به امام جمعه شیراز پاسخ نداده بود، بعید می نمود که شما نسبت به محکومیت این واقعه که اولین آن هم در شیراز نیست، دست به نگارش نامه سرگشاده می زدید. به زمان های دور از جمله لشکر کشی به مسجد اتشی ها(قبا) و هجمه مغول گونه به خانه و خانواده ایه الله دستغیب اشاره نمی نمایم بلکه مقصود من ممانعت از سخنرانی دکتر کولایی، تلاش برای بر هم زدن سخنرانی دکتر عارف، تهدید خانم ابتکار، هیاهو و تهدید جانی در هنگام سخنرانی حجج اسلام یونسی و غفاری در همین یکی دو سال در شیراز و نادیده گرفتن انها می باشد . آن هم در زمانی که معجزه رای مردم در انتخابات ۹۲، باطل السحر تلاشها ئی بود که در دوران وزارت شما و دیگر وزرای دولت محمود احمدی نژاد بساط هر تشکل دانشجویی منتقد و از جمله انجمن های اسلامی دانشجویان را برچیده بود و گرنه در ۸ سال حاکمیت شما که صورت مساله حل و تشکل های مستقل با احکام پی در پی پلمب و دانشجویان عضو آن ستاره دار می گردیدند.

    جناب آقای دکتر لنکرانی

    آزادی در اندیشه اصلاح طلبان، یعنی آزادی مخالف. اصلاح طلبی باتیغ رد صلاحیت که شما زمانی عهده دار مسئولیت آن بودید و البته به تمثیل کوزه گر در کوزه افتاد و “انقلب السحر علی الساحر “، میانه ای ندارد.

    اصلاح طلبی یعنی تحمل عقیده مخالف، گفتگو، تساهل و تسامح، اصلاح طلبی یعنی امکان انتقاد بی رحمانه. آن گونه که در جریان سخنرانی های مرحوم سحابی و شمس الواعظین از یک سو و اقایان مهدی نصیری و مرتضی نبوی از سوی دیگر، در بستری که انجمن اسلامی دانشجویان اماده کرده بود، دیدگاه های مختلف مطرح می شد .امروز با یاداوری ان تلاش های افتخار افرین جهت تضارب اراء بر خود می بالیم و خداوند را برای ان توفیق گران شکرگزاریم . اصلاح طلبی یعنی در اوج قدرت، مخالف خود را از حقوق شهروندی نظیر تحصیل، شغل، آزادی بیان و انتخاب محروم ننماییم . از این روست که تا زمانی مردم را نا امید، فضا را پادگانی و انتخابات را حتی با دوپینگ نظارت استصوابی، مهندسی ننمودند ، پیروز نهایی انتخابات اصلاح طلبان بودند.

    اینکه عده ای در کشور در پی تغییر جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی و حذف جمهور مردم بودند، علاوه بر ریشه های عقیدتی در ذهن ایشان، ناشی از ناتوانی در استدلال ومنطق در مناظرات رو در روی فکری- عقیدتی و سیاسی میباشد . نظیر آنچه در مقابل چشمان ما و صدها دانشجو در مناظره آقایان دکتر اقاجری و حجه الاسلام کدیور با ان روحانی نماینده اصلی جریان فکری شما و مغز متفکر اکادمی مرحوم سید منیر الدین حسینی الهاشمی رخ داد از خاطرمان پاک نگردیده است، چنان که به علت عجز و ناتوانی وی در مقابل استدلال ها ، دچار افت سطح هوشیاری و نیازمند کمک های پزشکی گردید. رای” نه “مردم به این اندیشه از انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان در صحن دانشکده محل تحصیل من و شما، و شکست های پی در پی انتخابات نظیر ریاست جمهوری، مجلس، شورای شهر باعث شد عرصه سیاست را پادگانی، فرهنگ را سرهنگی و مقابله با فکر و اندیشه را به دادگاه و افراد احساساتی شیفته دگرآزاری بسپرند . تنها اخرین شاهکار اصول گرائی را خاطر نشان میکنم که در اقدامی کم نظیر در تاریخ، ریاست جمهور اسبق سید محمد خاتمی ممنوع التصویر گردید . ایا این اقدام شرم اور میتواند از جریانی سر بزند که دارای کمترین اعتماد به نفس و ذره ای منطق قابل قبول باشد؟ جالب انکه این در حالیست که چاپ و نشر تصویر محمد رضا پهلوی تا کنون ممنوع اعلام نشده است .چه عاملی غیر از محبوبیت و منطق وزین این سید، هول و هراس بر اندام اقتدار گرایان انداخته که از تصویرش چنین دلواپسند؟ روزی را به نظر اورید که به دور از قدرت قاهره امروز بخواهید اینگونه اعمال و تصویر هراسی را دستکم برای فرزندان خود توجیه کنید . در حیرتم که چه دلایلی خواهید اورد.

    ایا میدانید در زمان وزارت شما برخی از پزشکان صرفا به علت دگر اندیشی از اشتغال به حرفه طبابت حتی در مناطق دور افتاده نیز محروم شدند تا فشار معیشت و زندگی آنان را به زانو در اورد و به راه “راست” هدایت شوند.

    براستی کاش شما که قسمت عمده نامه تان در باب فضائل امام جمعه شیراز است در این اتفاق اخیر، روشن می نمودید آیا پاسخ قلمی به مخالف، قبیح تر است یا اقدام به آزار، اذیت و حتی جرح و ضرب مخالف، که به اشکال مختلف می کوشید موضوع را کوچک و کم اهمیت جلوه دهید. اگر واقعا کلام امام خمینی (ره) هنگام نصب امام جمعه حجت بلا منازع در باب علو شأن ایشان است، چگونه شورای نگهبان به خود اجازه میدهد تعداد معتنا بهی از اشخاص که بارها و کرارا مورد لطف صریح و کتبی امام(ره) قرار گرفته اند را با یک حرکت قلم از حق طبیعی کاندیداتوری محروم نماید.کارنامه شما و دوستانتان در شورای نگهبان مملو از اسامی رزمندگان، خانواده شهداء و جانبازانی است که با توسل به بند” عدم اعتقاد به اسلام ” رد صلاحیت شده اند. خرما خوردن و منع خرما!!

    بماند که آنچه از سیره علوی آموخته ایم این است که همه شهروندان اعم از دارا و ندار، کارگر و والی و رعیت، حتی دیندار و بی دین دارای حقوق برابرند و امام جمعه بودن یا نبودن هیچ تفاوتی در حقوق انان ایجاد نمی کند. چنانچه مولا در محکمه حاضر می شد و در نهایت حکم به نفع او صادر نمی گشت و آن بزرگوار هیچ گاه نامی از عصمت، امامت و خلافت خود در میان نیاورد و به آن متوسل نشد. هیهات که از آن آموزه ها چنان دورشده ایم، که گویا داستان هایی است که فقط در کتاب ها سراغش را می توان گرفت.

    برادر عزیز

    پوستین وارونه پوشاندن با شیوه اهل بیت تفاوت اساسی دارد . چنان که تفاوت فراوانی میان جملات شما مبنی بر “لغو سخنرانی توسط شورای تامین استان ” با واقعیت “نامه ای توسط معاونت سیاسی و انتظامی فرمانداری شیراز” می باشد. یا در جای دیگر تهدید به لشکرکشی خیابانی از سوی آقای مطهری راعنوان نمودید در حالیکه جمله ایشان ” اگر مایل به زور آزمایی اجتماعی هستید مخالفان این داعشی های وطنی را آزاد بگذارید تا ببیند چه برسر این اراذل می اورند ” می باشد. جالب انکه نقد صریح و پاسخگوئی به امام جمعه را ” توهین ” و ” هتاکی ” نامیده اید .گمان نمی کنم برای هیچ امام جمعه و جماعتی مقام عصمت قائل باشید. متاسفانه شان و شئونات سازی های جعلی یکی از عوامل مهمی است که وضعیت کنونی را بر ما رقم زده است . این رویه البته در رفتار و گفتار شما سابقه دیرینه دارد چنان که درقتل فرزند دکتر روح الامینی ، بدون ذکر نامی از ضرب و جرح و فک خورد شده ان جوان مظلوم سعی نمودید مرگ را به “بیماری مننژیت” تقلیل دهید . بر سر دو راهی انتخاب های سخت ،حفظ شرافت کسوت پزشکی بر تمامی مصلحت های ساختگی دیگر اولویت دارد. خداوند را شکرگزارم که سردار احمدی مقدم با مسئولیت پذیری از بی توجهی خویش عذرخواهی نمود و.. روز حساب دهی نزدیک است .

    برادر گرامی

    اقدام رئیس دانشگاه در برگزاری سخنرانی، دفاع از استقلال دانشگاه است و انتظار می رود شما که خود در کسوت استاد دانشگاه هستید از این عملکرد شجاعانه برخود ببالید نه آن که انتظار داشته باشید رئیس دانشگاه شیراز، صرفا توصیه یک مقام درجه دوم انتظامی- امنیتی را بپذیرد، یادتان باشد به همت انجمن اسلامی دانشجویان بیش از ۴۰ سال پیش در اوج حکومت ستم شاهی و دست اندازی ساواک، استاد شهید مطهری در دانشگاه شیراز سلسله سخنرانی بر گزار نمود .روسای دانشگاه ، اجازه نمی دادند حرمت دانشگاه و آزادی بیان خدشه دار گردد.طرفه انکه ریاست وقت دانشگاه طی سخنرانی استاد به عنوان مستمع در تمام مدت حضور داشت و پس از سخنرانی تا پای اتومبیل ،ایشان را بدرقه نمود و درب اتومبیل را شخصا برای استاد باز کرد.

    اگر شیراز و دانشگاه شیراز مفتخر به پرچم داری آزادی بیان و آزاد اندیشی است از یک سو ناشی از تلاش تشکل های مستقل دانشجویی نظیر انجمن فرهنگ و سیاست و از سوی دیگر در اقلیت بودن تفکری ایست که تا سال ۸۴ ، امکان مقابله اش با آزادی گفتگو محدود بود . تا ان زمان حملات معدودی رخ داده بود که از ان جمله هجمه به سخنرانی حجه الاسلام سید هادی خامنه ای توسط اعضای تشکلی که شما عضو برجسته آن بودید، را می توان نام برد . متاسفانه اما در سالهای اخیر این جریان یکه تاز عرصه سیاست در استان فارس گردیده است چنان که مسئولین استانی هم مرعوب آنان گردیده اند .

    به راستی اگر اعتقاد دارید این رفتارها ارتباطی به جریان منصوب به امام جمعه ندارد و نگران سوء استفاده غربیان می باشید و چنین رفتاری را دور از شان شیرازیان عزیز می دانید، اعلام فرمایید که خواستار محاکمه علنی همه کسانی هستید که در وقایع اخیر و از جمله در لشکرکشی به مسجد اتشیها( قبا) حدود قانون را زیر پا گذاشته اند.

    البنه برادر محترم

    نمی دانم چرا هنگام افشا ی فسادهای هول برانگیز با ارقام محیرالعقول در دولت محمود احمدی نژاد ، دولتی که عهده دار وزارت در ان بودید، نه خون شما و نه خون جوانان احساساتی به جوش نیامد ، رگ گردنی برجسته نشد و اطلاعیه ای از سر غیرت به رویت کسی نرسید؟ اما پاسخ آقای مطهری به امام جمعه شیراز و یا سخنرانی ایشان در باب آزادی در اسلام خون را در رگ ها به جوش آورد. من بعید می دانم حتی در برداشت طالبانی و داعشی از اسلام، مفاد سخنرانی آقای دکتر مطهری بیشتر از این فسادهای کلان و نجومی به اسلام و کشور ضربه بزند.

    انتظار داریم برای مقابله با خشونت ورزان و افراط گرایان این بار نه چون سالهای جنگ تحمیلی در پشت جبهه، بلکه چون اصلاح طلبان شهید و زنده در صف مقدم، مقابل کسانی بیاستید که به نام دین تیشه بر ریشه اعتقادات زده ، بر سر شاخ بن می برند.

    متاسفانه امروز از عرش به فرش رسیده ایم. از ازاد اندیشی و فرهنگ گفتگو ی ائمه اطهار با زندیقان و خدا ناپرستان به جائی رسیده ایم که برای امکان یا امتناع نقد یک امام جمعه نیازمند اقامه برهان می باشیم. فاین تذهبون.

    آرزومندم که بتوانیم با تاسی از سنت اهل بیت ،فرهنگ گفتگو را پاس بداریم و همگان با هر گرایشی پاسدار فضای ازاد نه برای دوستانمان که برای مخالفین فکرمان باشیم. روزگاری می توانیم به خود ببالیم که در مقابل حق کشی و ظلم بر مخالف مان سکوت نکنیم.

    با آرزوی خیر و برکت در سال جدید
    رضا یوسفیان

     
  22. با درود به نوریزاد عزیزو هم میهنان فرهیخته . اگر شما به شهریار و استان البرز ووووو دیگر آبادی های اطراف تهران ظهر تشزیف ببرید از حظور تعداد معتنابهی دانش آموز افغان شگفت زده خواهید شد این نماینده گان اسطبل نشین مجلس نباید ازدولت سوال کنند که برای چه این تعداد افغانی به طور قانونی در ایران باید حضور داشته باشند این ها به بهانه جنگ در افغانستان به این مملکت آمده اند چرا نباید به مملکت خود بازگردانده شوند اوصاع اقتصادی مردم فرو دست زیاد خوب نیست در پست اطلاعاتیها اگر به یاد داشته باشید هم وطنی ملتمسانه ازجناب نوریزاد درخواست کار می کرد آیا به یاد دارید ؟ حالا سیل اعتراض ها بر خواهد خواست که اگر افغانی ها بروند کارگر یافت نمیشود و افغانی ها خیلی کارگران خوبی هستند و چه و چه من میگویم چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است این تعداد افغانی که در سر تا سر ایران حضور دارند باعث بیکاری کارگران و دیگر هم وطنان خواهند بود برای نشان دادن مشت نمونه خروار به خبر زیر توجه نمایید …….. حضور ۸۰ هزار هوادار افغان در ورزشگاه آزادی تیم ملی المپیک ایران و معدود هوادارانش را غافلگیر کرد.

    به گزارش خبرگزاری ایسنا، دیدار تیم‌های ملی المپیک ایران و افغانستان در حالی از ساعت ۱۷ در ورزشگاه آزادی آغاز شده که نزدیک به ۸۰ هزار هوادار افغان به آزادی آمد‌ه‌اند تا تیم کشورشان را در ایران تنها نگذاشته باشند. حضور پرتعداد افغانی‌ها در آزادی در حالی است که تنها ۱۰۰ تماشاگر ایرانی به ورزشگاه آمده‌اند و فضای ورزشگاه کاملا به سود تیم قرمزپوش افغانستان است.

    افغان‌ها طبقه دوم ورزشگاه را پر کرده‌اند و در طبقه اول نیز جایگاه‌های پشت دروازه به هواداران این کشور اختصاص یافته است. تنها جایگاه ویژه و روبروی این جایگاه به ایرانی‌ها اختصاص یافته که تعداد آنها به زحمت به ۱۰۰ نفر می‌رسد. افغان‌ها در حالی بار دیگر تعداد تماشاگران ورزشگاه آزادی را به بالای ۸۰ هزار نفر رسانده‌اند که حتی پرسپولیس و استقلال در ماه‌های گذشته به سختی می‌توانستد ۲۰ هزار تماشاگر را برای بازی‌های خود به ورزشگاه بکشانند.
    حال با این همه لشکر آمده در آینده چه خواهند کرد چون کودکان این ها بزرگ میشوند و ادعای ارث هم خواهند کرد . خواهید دید !

     
    • هموطن عزیز، آقا مهرداد

      هم اکنون بیش از دو میلیون ایرانی به دلایل گوناگون از جمله: مهاجرت برای کسب امنیت اجتماعی بیشتر، بیکاری در ایران، تحصیل در دانشگاه های معتبر و کم خفقان تر، تجارت، تدریس، پناهندگی سیاسی به منظور حفظ جان خویش ووو در کشورهای اروپایی، آمریکایی و آسیایی (و حتی آفریقایی) مشغول زندگی و کار هستند.
      اگر از هرکدام از آن ها بپرسید خواهید دید که همه آن ها، چه در بالاترین موقعیت اجتماعی و چه در ضعیف ترین وضعیت معاش، با مواجهه با مجموعه ای از دیدگاه های نژادگرایانه و تعصب آمیز-گاه حتی یک برخورد نامناسب-به چه آشفتگی فکری و شخصیتی دچار شده اند. هیچ ایرانی نیست که چنین برخوردهای نژادی یا قومی را پذیرا باشد. ما از سرزمین مادری خودمان-به انتخاب یا به اجبار-کوچ می کنیم و در سرزمین دیگران که خود به درجاتی با همین دشواری های اقصادی و بیکاری درگیرند،با کوچک ترین گوشه چشمی فریاد سر می دهیم. دوست می داریم در سرزمین جدید با ما به درستی و بر اساس انسانیت و عدالت رفتار شود، که البته خواسته درستی است؛ امـــــــــــــــا…
      چگونه است که چنین چیزی را برای دیگران در خاک خودمان نمی پسندیم. عزیز من با این همه غارت ثروت های بیکران ایران، گریز ثروت های فکری، نابودی منابع طبیعی، سرکوب نیروهای سازنده و مولد در داخل، وجود هشتاد هزار-بلکه دویست هزار-افغانی آخرین و کوچک ترین عامل نابسامانی ایران عزیز ماست.
      در عجبم از هم میهنانی که به این نظر شما، امتیاز “بسیار عالی” داده اند. انسانیت با کامنت اینترنتی و مبارزات سایبری به دست نمی آید. انسانیت از همین جاها آغاز می شود.

       
      • جناب فرزند ایران مثل اینکه متوجه نشدید فقط در شهر تهران هشتاد هزار افغانی عموما جوان و حتما مرد به تماشا آمده بودند چون ورود خانم ها ممنوع است ! این نشان دهنده چیست ؟این نشاندهنده حد اقل دو میلیون افغانی در استان تهران است با احتساب خانم ها و افراد مسن و کودکانشان اگر به دیگر استان ها هم نظری بیفکنید به یک آمار قطعی چهار پنج میلیونی می رسید که در شرایط بد اقتصادی که ایران گریبانگیر آن است بسیار سوال بر انگیزاست البته دولت اولین سود را ازاینها میبرد به این صورت که چون برای گذران زندگی مجبورند کار کنند به حد اقل دریافتی قانعند و بلطبع کارگر ایرانی هم به علت کمبود کار و نبود امنیت شغلی مجبور است به حد اقل دریافتی اکتفا کند و این چرخه غلط همین طور ادامه دارد شما لطف کنید صبح های زود ازخواب نازبرخیزید و به چهار راه ها و میادین اصلی شهر ها بروید تا ازانبوه کارگران ساختمانی به شگفت آیید تازه این ها کار هم پیدا نمیکنند و مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد . با احترام

         
  23. نظر دهندگان محترم
    سال نو و نوروز بر هم وطنان و شما نظر دهندگان عزیز و جناب نوری زاد مبارک و خجسته باد
    1 – به نظر اینجانب فرقه بهائی و بابی گری که یک حزب ساخته شده انگلیس مانند حزب توده ساخته شوروی سابق میباشد هیچ جای دفاع ندارد. البته این بدان معنا نیست که رفتار غیر انسانی با فریب خوردگان این حزب بهائی و بابی گری انگلیس ساز گردد.
    2 – همانطور که در نوشته های خود در طول دو سال اخیر در سایت جناب نوری زاد نوشتم رژیم ولایت مطلقه فقیه مدتهاست به دنبال پیدا کردن راه و روش رسانه ای کردن توافقنامه امضاء شده با 5+1 میباشد که ظاهرا فشارهای اقتصادی به رژیم – نه به ملت که اصولا ملی گرائی برای آخوند و رژیم ولایت مطلقه فقیه معنائی ندارد – به رسانه ای کردن نوشیدن گالن سم هسته ای سرعت بخشیده و گویا قصد آن را دارند که ظرف دو سه ماه آینده به تدریج نسبت به رسانه ای کردن آن اقدام کنند.
    دنیا هم کار خودش را میکند و به منظور کمک به رژیم آقای خامنه ای جهت رسانه ای کردن هر چه زودتر توافق امضاء شده با 5+1 عمدا یا سهوا گروه های مانند حزب جمهوری خواه آمریکا و سیستمهائی مانند صهیونیستها و تازیانی مانند رژیم مرتجع و عروسک خیمه شب بازی غرب و آمریکا آل سعود و ایرانیانی مانند گرو هائی (شامل آخوند و مکلا)که خود را دلواپسان مینامند، داد مخالفت با توافقنامه را – هر کدام به روش خود – سر دادهاند.
    نتیجه عملکرد اکثر ما ملت ایران در 36 ساله اخیر با سکوت مرگبار ناشی از فرهنگ جهل و خرافات تازی دینی و مذهبی این شده است که اجانب به ما دیکته میکنند که چه برای ما ملت مفید و چه غیر مفید است. ادامه داشتن این فرهنگ ارتجاعی و به دور انداختن ملی گرائی و حب وطن تا این زمان که مشاهده میشود نشانگر آن است که ایران و ایرانی تا قرنهای دور استثمار و استعمار فرهنگی و اجتماعی و سیاسی را باید تجربه کند.
    3 – سخنی کوتاه با اقای علی خامنه ای:
    جناب علی خامنه ای اگر شما به جا ی رفتارهای نا ملی که در طول این 27 سال داشتید کرداری ملی را پیش میگرفتید امروز ایران به این وضع فلاکت بار نمیرسید که دنیا بطور کل و امریکائی که خود از بمب اتم استفاده کرده بطور اخص و انگلیس و روسیه که فسادهایشان در جهان کاملا شناخته شده است به ما دیکته کنند و زور بگویند.
    4 – من خود معتقدم که انچه که ما ملت ایران به صرفه و صلاح خویش و منافع ملی خود میدانیم باید داشته باشیم از جمله بمب اتم.
    به امید رشد عقل و خرد در حد اعلا در فرهنگ ما ایرانیها و جایگزینی با جهل و خرافات دینی و مذهبی تازی و ایجاد سیستمی سکولار و ملی و دولتی برآورده از ملت و برای ملت و پاسخگو به ملت
    مهدی

     
    • دوست گرامی مهدی درودفرض کنید حرف شما که همان عقیده زنده یاد کسرویست درست.آیا شما به آزادی عقیده و مرام و دین و باور افراد اعتقاد دارید یا نه؟شما در نوشته هایتان گویا به سیستمی سکولار و دمکراتیک بر مبنای حقوق بشر اعتقاد دارید.دوست ارجمند اعتقاد افراد جزیی از حقوق انهاست.و تا زمانیکه به حقوق دیگران مثل اسلامیان تجاوز نکرده و اعتقادات خود را بردیگران حاکم نکرده اند و قانونی عرفی که بنایش حقوق بشر است را نقض نکرده اند درعقاید خود افراد آزادند.و وظیفه یک نظام سکولار و دمکراتیک حفاظت از حقوق آنهاست.همین فاشیستهای و درنده خوی های اسلامی را نیز باید درچهارچوب قانون آزاد گذاشت تا هر خاکی بسر خود می ریزند بریزند ولی چنانچه قبلا گفته شد شرطش رعایت حقوق دیگران است.

       
      • جناب مزدک و جناب مهرداد
        1- از تو جهتان به نوشته های اینجانب و اندرزهایتان تشکر میکنم.
        2- دستیابی به وداشتن هر نوع تکنولوژی و دانش و سلاح روز از هر نوع را بهتر است ما ملت مد نظر قرار دهیم. داشتن یک رژیمی مانند ولایت مطلقه فقیه نباید مانع شود مثل این است که بگوئیم تیغ جراحی نداشته باشیم چون ممکن است به دست دیواه ای بیافتدو با آن دیگران را زخم بزند. یکی از راه حلهای نجات ما ملت از فلاکت امروز دوری از خرافات وجهل دینی و مذهبی تازی که منتج به جمع شدن بساط رژیم دیکتاتوری خواهد شد، میباشد. دیگر ره حل رهائی از نکبت مبتلا به امروزی روی اوردن به ملی گرائی و ایجاد سیستم سکولار میباشد.
        3- احزابی مانند بهائی و بابی گری و توده ای و مجاهد (هم نشینان صدام عراق) و آخوندیسم از دشمنان ایران و ایرانی میباشند و رفتار با دشمن اصولا دوستانه نیست.
        ه امید رشد عقل و خرد در حد اعلا در فرهنگ ما ایرانیها و جایگزینی با جهل و خرافات دینی و مذهبی تازی و ایجاد سیستمی سکولار و ملی و دولتی برآورده از ملت و برای ملت و پاسخگو به ملت
        مهدی

         
        • جناب مهدی درود بر شما

          هم ردیف کردن بهائیان با سازمان مجاهدین و حزب توده ایران کمال بی انصافی و شاید محصول غرض دینی باشد.

          بنظر میآید شما شخصا با هم میهنان بهائیمان تماس زیادی نداشته اید بنده چندین دوست نزدیک بهائی دارم و ۲ نفر دیگر از این هممیهنان عزیز ما در شرکت بسیار کوچک بنده کارمند هستند و تماس بنده با این عزیزان روزانه و لاینقطع میباشد وبا ذکر این مقددمه و با یک ضمیری روشن میتوانم حضورتان عرض کنم که قدر و منزلت ایران برای بهائیان درست مانند و شاید بیشتر از مکه برای مسلمانان باشد. ایران محل تولد این دین و مقدس ترین مکان برای بهائیان هست. این گروه هر گز اقدامی و یا حتی تفکر انجام عملی که باعث گزند و زیان ایران باشد انجام نخواهند داد. ضمنا بنده هیچ گونه تشویش و یا نگرانی از روی کار ظآمدن بهائیان بعنوان حکومت آینده ایران ندارم چونکه در گیر شدن با و یا ورود بهائیان به سیاست ممنوع و از گناهن کبیره محسوب میشود

          اگر مزار علی محمد باب در حیفا قرار دارد بخاطر این نیست که آنان عمال سازمانهای اطلاعاتی اسرائیل هستند بلکه بخاطر این است که دولت عثمانی که حاکم وقت آن دیار در آن زمان بود دستور انتقال آنان را به حیفا صادر کرده بود و این رویداد زمانی بوقوع پیوست که حتی نامی از کشور مستقل اسرائیل در میان نبود

          خیلی از بهایی ستیزها ادعا میکنند که بابیان و بهائیان عمال انگلیسی ها هستند خوب اگر این ادعا واقعیت داشت چرا وقتی این گروه بدستور قاجار ها از ایران اخراج شدند به انگلستان و یا یکی از کشورهای تحت سلطه امپراتوری بریتانیا نرفتند وبه کشور عثمانی که دشمن خونین انگلستان بود پناه بردند؟ مدت زیادی از ورود این گروه به آن سرزمین نگذشته بود که انگلستان با عثمانیان وارد جنگ شدند که موجب شکست و انهدام رژیم عثمانی شد.

          قاجار ها با پشتیبانی مستقیم ایرانیان مسلمان هزاران نفرازاین نگونبخت ها را اکثرا بطرزی فجیع و وحشیانه بقتل رساندند و بقیه را از خانه، کاشانه و کشور خودشان بیرون کردند تمامی دار و ندارشان را به غارت بردند و حالا تعدادی از ایرانیان بخاطر رفتن این بدبخت ها به کشوری که خود هیچ گونه اختیار انتخاب نداشتند بر آنان برچسب جاسوس و عمال بیگانه میزنند. بنازم به این انصاف و جوانمردی.

          رسول

           
    • جناب مهدی واقعا ازدرایتتان شگفت زده شدم !؟! فکر میکنید بمب اتمی و یا ئیدروژنی و یا نوترنی برای ایران امنیت به بار میآورد ؟ نه خیر عزیزبرادر فقط فرض کنید که ما دارای این سلاح وحشتناک باشیم و در شرایط فعلی کافیست که مسئول پرتاب بمب و یا موشک مقلد فلان مرجع باشد و آن مرجع فتوا دهد که به فلان موضع حمله کن فکر می کنید چه اتفاقی می افتد ؟ قطعا جنگ جهانی به راه خواهد افتاد ! امثال پاکستان و هند و اسرائیل ثابت کرده اند که این نیروی مخرب در دست عقلا است و به سادگی شلیک نخواهد شد . همین سلاح اتمی پاکستان را فکر میکنید به جزعربستان هزینه آن را پرداخت کرده (بمب اتمی اسلامی) البته باید کل سلاح های اتمی محو و نابود شود تا شاید جهان از شر این سلاح ها آسوده شود برادر من ما متاسفانه در مملکتی زندگی میکنیم که اگر فردی فقط یک نوشته و داستانی بنویسد که به اسلام توهین کرده باشد رهبر این مملکت فرمان ترور صادر میکند بدون توجه به عواقب آن فرمان . متوجه شدید ؟؟

       
  24. قابل توجه دوستان
    صدهایاشاید هزاران سایت فارسی زبان در فضای مجازی فعالیت می کنند اما این سایت باتمامی آنها متفاوت است.علت آن تنها کامنت ها ومطالب آن نیست بلکه شخصیت(به اعتراف بسیاری)استثنایی محمد نوریزاد است,مردی که بخاطرشرف وانسانیت جانش رابرکف دست گرفته دردهان شیرزندگی میکند,لذا کمترین وظیفه ما درادای دین به این بزرگمرد نوشتن اسم کوچک وواقعی خود بالای کامنت ها است.زیرا ده ها یاصدها هزارحسین وکوروش ورضاواسامی دیگردراین کشوراست ونوشتن اسم کوچک خطری ایجاد نمی کند(خودم ازنوشتن جمله آخرخجالت کشیدم).آیا این انتظار زیادی است.

     
    • سلام و درود
      جناب رضا
      با سپاس از شما. ولی طبق گفتۀ شما صدها هزار نام یک شکل هست .حال تصور کنید تنها 50 شخصی که همنام هستند بخواهند در این سایت مطلب بنویسند.چگونه ای کا را بکنند که در عین حال بشود آنها را تشخیص داد؟
      به طور مثال آیا میشود بعد از نام آنها شماره گذاشت؟ علی 1 تا علی 50 این نشدنی است دوست گرامی.
      من به نوبۀ خودم نام خود را از “بی نام بی نهایت” به “بی نهایت” تغییر دادم.

       
  25. با سلام و درودهاي گرم و پرمهر
    جناب نوري زاد عزيز، ضمن سپاس بيكران از گفتگوي روشنگرانه و مسئولانه شما بزرگوار با راديو ندا، لينك آن را تقديم حضورتان ميكنم. پايدار و سرافراز باشيد!
    با مهر و امتنان و احترام
    حميد روشن

    http://radio-neda.blogspot.com/2015/03/blog-post_27.html

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2063 seconds.