سر تیتر خبرها
از نمایـش تا نمایـش

از نمایـش تا نمایـش

گزارش بازداشت شدن ما توسط مآموران اطلاعات و باقی ماجرا

یک: دیروز ( پنجشنبه چهارده اسفند 93) سالروز وفات دکتر محمد مصدق بود و ما بنا داشتیم به احمد آباد برویم. صبح دیروز من و آقای دکترمحمد ملکی و مادر شهید مصطفی کریم بیگی راه افتادیم طرفِ احمد آباد تا در سالروز وفات آن مرد بزرگ در کنار مزارش باشیم و یادش را گرامی بداریم. هر سه می دانستیم که در ابتدای جاده ی احمد آباد، برادران چشم به راه مایند. وهر سه، خود را برای هر برخوردشان مهیا کرده بودیم. بویژه این که دیروزش، سرتیم اطلاعاتی با دهانی پر از لجن و زیر مشت و لگد، برایم خط و نشان کشیده بود: فردا که سرِ قبر مصدق فلانجایت را پاره کردم و به فلانت فلان کردم خواهی فهمید با کی طرفی! من این تهدیدِ سرتیم اطلاعاتی را هم با مادر مصطفی و هم با دکتر ملکی در میان گذاردم. که یعنی: راهی که ما می رویم ممکن است به جایی دیگر ختم شود. اما هر دو سرفرازتر از هر سرفرازی محکم بر رفتن اصرار ورزیدند. قرار گذاشتیم اگر ما را از رفتن به احمد آباد باز داشتند، همانجا رو به مزار مصدق بایستیم و سلامش بگوییم و بی مجادله باز گردیم و از همانجا به سمت رباط کریم برویم برای شرکت در مراسم ترحیم پدر ستار بهشتی.

دو: از یازده صبح گذشته بود که به ورودیِ احمد آباد رسیدیم. همانگونه که انتظارش را داشتیم، درست در ابتدای جاده ای که به احمد آباد می رفت، دو اتومبیل نیروی انتظامی و یک اتومبیل اطلاعات منتظرمان بودند. درجه داری برای من که راننده ی اتومبیل بودم دست بلند کرد که: بایست. و افسرپنجاه و چند ساله ی نیروی انتظامی با دیدنِ من از دور، یک جوان لاغر و پالتو پوشِ اطلاعاتی را صدا زد و گفت: خودشه! جوانی با دوربین عکاسی اش از زوایای مختلف از هر سه ی ما عکس گرفت. یکی دوتا سی تا.

سه: جوان پالتو پوشِ اطلاعاتی بلافاصله به رییسش زنگ زد که: بیا که شکار با پای خود به دام آمد. و خود، مؤدبانه از تحصیلات من و دکتر ملکی پرسید. باران می بارید و هوا سرد بود. دکتر ملکی از اتومبیل پیاده شد. به دستشویی رفتن احتیاجش بود. این را با جوان با ادب پالتو پوش در میان گذاردم. جوان، راننده ی اتومبیل خودشان را صدا زد که: بیا و دکتر را تا فلانجا ببر. ظاهراً رده ی تشکیلاتیِ جوان پالتو پوش نه در حدی بود که اتومبیل اطلاعات از جا بجنبد. به کسی زنگ زد و با شرم به سمت من آمد و گفت: می گویند در همین اطراف قضای حاجت کند. و گفت: ما از صبح منتظرتان بودیم دیر کردید. از او بخاطر این که در آن سرمای بارانی چشم به راهشان گذارده بودیم پوزش خواستم.

کمی بعد رییس آمد. مردی با شکمی برآمده که سال قبل در احمد آباد دیده بودمش. از اتومبیل پیاده شد و به طرف من آمد و دست داد و نوک کلیدش را به پیشانی ام زد و گفت: شلوغ می کنی نوری زاد. و پرسید: این خانم چه نسبتی با تو داره؟ گفتم: نسبتِ خیلی نزدیک، هموطن من است. کلمه ی هموطن را دو سه بار مزه مزه کرد. جوان پالتو پوش آمد و گفت: دکتر ملکی به دستشویی احتیاج دارد. رییس بی آنکه سر بگرداند با قاطعیت گفت: همینجا بشاشه. دکترملکی چند برگ دستمال کاغذی گرفت و عصا زنان به سمتی رفت.

چهار: رییسِ شکم برآمده، که پنجاه و سه چهار ساله می نمود، تلاش کرد بر احساس درونی اش فائق آید و از چارچوب ادب خروج نکند. احتمال دادم نوشته ی دوشینِ مرا در باره ی همکار فحاش و لگد پرانش خوانده یا از همو گزارش کتک زدن و مشت و مال کلامی با من و بانو نرگس محمدی و دو بانوی دیگر را شنیده است. با تحکم مرا پشت فرمان نشاند و گفت: این برادرایی که می نویسی، مثل ما هم دارن. منظورش این بود که اگر در میان مآموران اطلاعات، به هیولاها برخورده ای، انسان هم در لابلایشان هست که من یکی از آنهایم. وبعد مرا دستور فرمود از اتومبیل خارج شوم و در کنار بنشینم. به رییس گفتم: اجازه بدهید دکتر ملکی هم بیاید. گفت: می شاشد و می آید.
رییس شکم برآمده از مأموران زیر دستش، یکی را که بقول خودش ورزیده تر از همه بود فرا خواند تا پشت فرمان بنشیند. و به راننده با صدای بلندی که همه بشنوند دستور داد: اینها را می بری بخشداری و ازشان پذیرایی می کنی. ناهار چایی دستشویی قرآن مفاتیح هرچی خواستند در اختیارشان می گذاری. و دستور فرمود: با احترام. دکتر ملکی آمد. پیش از آنکه سوار شود پیاده شدیم و هر سه رو به احمد آباد ایستادیم و به دکتر مصدق سلام گفتیم. جوانی که عکس می گرفت، این صحنه ی پرشکوه بارانی را از یاد نبرد. جوان پالتو پوش زیر خنده زد. صورت که برگرداندم، دیدم شش سرباز و درجه دار و افسرنیروی انتظامی، برای گریز از باران، فشرده در داخل یکی از اتومبیل ها جا گرفته اند و هر شش نفر چشم به من دارند. دست بر سینه نهادم و سر خم کردم و به صورتشان لبخند باراندم و سلامشان گفتم. هر شش نفر تکانی خوردند و با احترام و لبخند دست به سینه نهادند و سلام مرا با دوستی پاسخ گفتند.

پنج: در بخشداریِ نظرآباد کرج اتاقی را برای ما در نظر گرفته بودند. رفتارشان مؤدبانه بود. یک ساعتی که نشستیم، هر سه ی ما را از اتاق بیرون خواندند. مرد بازجویی سر رسید و به همان اتاق رفت. من و مادر مصطفی در راهرو ماندیم و دکتر ملکی را به داخل اتاق بازجویی بردند. یک مأمور جوان اما کمی چاق، در راهرو با ما بود تا پایان کار. صحبت با دکتر ملکی چهل و پنج دقیقه به درازا کشید. که البته در این میان، ناهار نیز آوردند. برای من و مادر مصطفی در راهرو. و برای دکتر ملکی و مرد بازجو در داخل اتاق. بعد آنکه دکتر ملکی بیرون آمد، مادر مصطفی را فرا خواندند. دکتر در کنار من نشست و در یک فرصت مناسب گفت: اگر تعهد خواستند ندهیدها! گفتم: هرگز. و به من گفت: اینها دلشان از شما خیلی پر است.

صحبت با مادر مصطفی نیم ساعت به درازا کشید. بعد که وی بیرون آمد، دوباره دکتر ملکی را به داخل بردند. این بار شاید پانزده دقیقه طول کشید. می توانستم تجسم کنم در داخل اتاق چه می گذرد و از چه حوالی پرس و جو می شود. حالا نوبت من بود. دکتر بیرون آمد. به او گفتم: اینها آنقدر ما را اینجا نگه می دارند تا به مراسم رباط کریم نرسیم. دکتر درکنار مادر مصطفی نشست و با صدای گرفته ای گفت: من شاید سال دیگر زنده نباشم. من مصدق را و قدرش را می شناسم. با خود گفتم این آخر عمری بیایم و سلامی به وی بکنم. این صحبت دکتر ملکی اشک من و مادر مصطفی را در آورد. مادر مصطفی گفت: شما را بخدا از مرگ نگویید. ما این روزها به شما احتیاج داریم. مثل یتیم های بی پناه.

شش: مرا به داخل هدایت کردند. بازجو مردی بود چهل و پنج شش ساله با قدی نسبتا بلند و موهایی کوتاه و مشرف به بور. بلند شد و از پشت میزش تعارفم کرد که بنشینم. خودش نخواست که با من دست بدهد. نشستم. ایستاده گفت: این دومین بار است که شما را اینجا می بینیم. سال گذشته هم آمدید و ما به شما گفتیم که ممنوع است نیایید اما باز آمدید. به وی گفتم: همکاران شما تلفن ها و کارت ملی و گواهینامه و کارت های بانکی و کلید خانه ی مرا از جیبم بیرون کشیدند و کتکم زدند و فحش های ناموسی به من و خانم نرگس محمدی دادند و هیچ رسیدی هم به ما ندادند. زحمت بکشید به این موضوع رسیدگی کنید و ترتیبی بدهید تا اموال مرا به من برگردانند.
مرد بازجو گفت: ما اینجا در باره ی امروز صحبت می کنیم. وخودش ادامه داد: این مصوبه ی شورای عالی امنیت ملی است که تا اطلاع ثانوی در کنار مزار مصدق مراسمی برگزار نشود. به میان حرفش دویدم و گفتم: مراسم؟ جواب داد: بله مراسم. گفتم: کدام مراسم. مراسم تعریف دارد. جمعیتی و صندلی هایی و سخنرانانی و سیستم صوتی و هیاهویی. ما سه نفر کجا و مراسم کجا و استناد به مصوبه ی شورای عالی امنیت ملی کجا؟ و گفتم: پوسته ی بیرونی رفتار شما به گمان خود شما قانونی است اما داخلش را هم خودتان خبردارید چه هست و هم من. گفت: یعنی رفتار ما غیر قانونی است و رفتار شما قانونی؟

گفتم: من از بحث بیهوده در می گذرم. اجازه بدهید در باره ی همین امروز صحبت کنیم. که اگر بخواهم با شما درباره ی رفتار همکارانتان صحبت کنم کار به سلول های انفرادی و ادبیات همکاران شما و زدن و کشتن و دزدیدن و دست به بدن زنان و دختران متهم می کشد و شما تحمل اینجور حرفها را ندارید و کار به توپ و تشر می کشد که من اصلاً حوصله اش را ندارم.

هفت: این بازجو خیلی تلاش کرد که عصبیت خود را فرو بخورد اما صحبت را به دو شب پیش کشاند که: یک زندان قانونی است به اسم زندان رجایی شهر با مجرمان و جرم هایی مثل آدمکشی و ترور و حمله به پاسگاه که باید طبق قانون اعدام می شدند. شما پای دیوار این زندان چه می کردید شب تا به صبح با خانواده های این اعدامی ها؟ گفتم: ترجیح می دهم در این باره صحبتی نکنیم که اگر داخلش شویم کار به شیوه های اعترافگیریِ شما می کشد. و گفتم: شما اکنون دو کار با من می توانید داشته باشید. یا زندانی ام کنید یا آزادم کنید. راه سومی ندارید. گفت: این دیگر به خود ما مربوط است که با شما چه بکنیم. تـآکید کردم: جز این دو راه، راه دیگری ندارید. گرچه از راه سوم شما که گونی بر سر متهم می کشیدید و هر بلایی که می خواستید برسرش می آوردید، مدتی است سپری شده.

صحبت با من راه به جایی نمی برد. مرد بازجو برخاست و عینکش را در جلدش جا داد و از اتاق خارج شد. به احترامش از جا برخاستم. گفت: شما تشریف داشته باشید. کمی که نشستم، برخاستم تا از دو همراه خود خبر بگیرم. مـأمور با ادب و چاق اطلاعات جلو آمد و گفت: ما آژانس گرفتیم و دوستان شما را فرستادیم تهران. به همان اتاق بازجویی برگشتم که صندلی هایش راحتی بود. چراغ اتاق را خاموش کردم و دراز کشیدم و به خوابی خوش فرو شدم. ساعت پنج همان مـآمور چاق آمد و گفت: می توانید بروید.

هشت: به نمایش ” پاییز” دعوت داشتم در خانه ی هنرمندان. مستقیم از بخشداری نظر آباد کرج خود را به خانه ی هنرمندان رساندم. با بزرگواری دوستانِ این نمایش، به داخل رفتم و در ردیف جلو به تماشای “پاییز” نشستم. داستان این نمایش، گرچه کمی کهنه است اما به روزهای سرگشتگیِ بسیجیانِ باز آمده از جنگ مربوط است و کاسبیِ جماعتی که از وجهه ی اینان بهره می کشند. بازی درخشان و کم نظیرِ امیرجعفری در این نمایش، که نقشِ برادر ناتنیِ آن بسیجیِ سرگشته ی بازآمده از جنگ را دارد، میخکوب کننده است. طعم کلی این نمایش، به طنزی لوطی وار آغشته است و همین طنز خواستنی، استوانه ای است که ساختمان کلی نمایش را سرِ پا نگهداشته. بعد از پایان نمایش، به میان هنرمندان رفتم و از یک یک برآورندگان این اثر تقدیر کردم و قدرشان را ستودم.

نه: مراسم پدرِ ستار بهشتی بی حضور ما به انجام رسید. مأموران اطلاعات به آنچه که اراده اش را داشتند رسیدند. روز من اما با یک نمایش شروع شد و با نمایشی دیگر پایان پذیرفت.

محمد نوری زاد
پانزده اسفند نود و سه – تهران

11000266_1047632831930999_1696666705309453662_n

479703_1047632615264354_2608397147570482434_n

10997485_1047632478597701_8858293836725692961_nShare This Post

درباره محمد نوری زاد

122 نظر

  1. سلام بر علی1 عزیز

    این کامنت اخیر شما را چند روز قبل دیدم ،باپوزش از تاخیر در جواب ،هم بجهت کمبود مزمن وقت و هم به لحاظ دو سه نکته ای که مطرح کرده بودید که نیازمند بررسی بود،تشکر می کنم که این کامنت بخلاف ماقبلی ها کمتر حاشیه ای و مبتنی بر احساسات و موضعگیری های حماسی بود ،گرچه باز هم دارد!،سعی میکنم برخی امور را تلگرافی و کوتاه پاسخ دهم یا بحث در آنها را ببعد موکول کنم ،و در عین حال امهات مطالب مربوط به مانحن فیه را بررسی کنم.
    در طلیعه سخن صحبت از توبه شکستن کردی ،این تعبیر درست نبود ،شما باصطلاح فقهی “عهد” کرده بودید که دیگر در این مورد ننویسید ،اما با نوشتن عهد را شکستید ،نه انکه توبه شکستید ،از اینکه عهد شکنی منتهی به سهر و کم خوابی شد در رنج شدم ،اگرچه سهر مطلوب است و کفاره ما یقترح بالنهار(حال این مزاحی دوستانه بود).
    آری نحن ابناء الدلیل ،شما اگر مدلل و خارج از لحن حماسه و ارجاع به دکتر فلان و دکتر بهمان ،یافته های مدلل خویش را مستند و موجه بیان کنید دوستان بهتری خواهیم بود.
    قلتم:
    “” من باید از شما دلیل بخواهم که تصریح کردید 1.بنی قریظه از اوس بودند2.بنی قریظه هنگام محاصره همپیمان اوس بودند3. بنی قریظه خود حکمیت سعد را انتخاب و پذیرفتند””.
    قلنا:ظاهرا شما بنای تامل در گفتار و مراد دیگران ندارید ،من در کامنت قبل توضیحاتی در مورد سوء برداشت شما ارائه کردم ،بنی قریظه از اوس بودند ،یعنی هم پیمانان آنها بودند ،نه یهود مهاجر از از مناطق دیگر استحاله و معنون به اوس شوند ،کسی که علم (جنس العلم الذی یشمل جمیع العلوم الاسلامیه من الصرف و النحو و المعانی والبیان و المنطق و الفقه و الاصول و الرجال و الدرایه و الفلسفه و العرفان و التفسیر و التاریخ مع العرض العریض فیها کلها) علماء را چهار ساله یافته است ،لاجرم باید بداند که “در اضافه ادنی ملابست کافی است.
    بر من هنوز واضح نیست که بنو قریظه که هم پیمان اوس بودند پیش از اسلام ،پس از اسلام از هم پیمانی انصراف پیدا کرده باشند ،یا مفاد معاهده حفاظتی عمومی مدینه بین همه طوائف موجود در مدینه ،ناقض و ناسخ آن پیمان قبلی قبیله ای بوده باشد ،البینه علی المدعی ،اگر بینه تاریخی تحلیلی درستی بیان شد چرا پذیرفته نشود ،اما اقامه بینه از سوی مدعی ،به لحن حماسی در گفتار و ارجاع به این و آن نیست،زیرا آن این و آن هم اگر مدعی باشند باز مشمول قاعده البیته علی المدعی هستند.عناوین اعتباری نیز حیث تقییدی یا تعلیلی مدعاها نیست.
    بنی قریظه حکمیت سعد را پذیرفتند ،این نص تاریخ است ،شما اجتهاد برابر نص نکنید ،به استشهاد به عبارات “الاموال” حمید بن زنجویه نیز خواهیم رسید.

    قلتم :
    “” فرض کنیم-که هنوز جز ظهور گرفتن از عبارت ابن اثیر دلیلی طرح نکرده اید-ثابت کردید که بنی قریظه سعد را برای داوری انتخاب کرد پس چرا زیرکانه آن را تبدیل به «انتخاب ابتدایی» می کنید؟اگر حکمیت از روی اختیار و قاعده عادی است چرا سپس صحبت از ابتدایی و انتهایی شدن یک انتخاب می کنید؟””.

    قلنا :دوست من در خوانش تاریخ و هر متنی لاجرم استظهار و ظهورگیری امری قهری است ،مگر خود شما در همین کامنت مطول در نقل یکی ازمنابع تاریخ (الاموال ابن زنجویه) جز این کرده اید؟ باءوک تجر و باءی لاتجر؟!
    من چند روایت تاریخی را نقل کردم و اشاره به تفاوت های آنها نیز کردم ،و گفتم بیشتر عبائر کتب این است که آنان پس از تسلیم و اسارت ،بر حسب نص تعهد نامه مدینه ،خائن و مهدور الدم بودند ،و در آن متن هست که مرجع حکمیت در چنین صوری رسول الله است ،پس اگر رسول الله همان دم نیز حکم به قتل آنان می کرد امری بود ناشی از متن معاهده مورد امضاء همه ،اما چون اوس که هم پیمان آن یهود بودند ،بشفاعت نزد رسول آمدند که با آنان همان کن که با بنی قینقاع و بنی النضیر کردی ،پیامبر فرمود مایلید حکمی از بین شما هم پیمانان اختیار شود؟ آنان (اوس پذیرفتند) و پیامبر سعد را بحکمیت برگزید ،و یهود نیز به تبع هم پیمانان خود پذیرفتند .ارز این تعبیر شد به رضاء.
    در عین حال با نقل عبارت اسد الغابه عرض شد که بنظر میرسد نکته انتخاب سعد از سوی رسول این بوده است که مطابق آن گزارش ،خود یهود وقتی محصور بودند ،در مشاوره با ابولبابه گفتند بر حکم سعد رئیس هم پیمان ما فرود می آئیم ،من گفتم می توان با این خاستگاه تعبیر به انتخاب کرد چون آنان خود این گفته بودند ،و پیامبر پس از اسارت آنان شاید روی همین نکته (تسلم قبلی آنان) حکمیت را به سعد سپرد.پس تعبیر انتخاب ابتدایی تعبیری بوده است در قبال گزارشات دیگر تاریخی غیر از گزارش ابن الاثیر و شما در گیر مناقشه لفظی شدید.

    قلتم :
    “” مدام برای اینکه جای انکار بگذارید می گویید بله تاریخ ظنون متراکمه است. عزیز باور کنید تمام دانش انسان ظنون متراکمه است و هیچ برهان بدیهی و خالی از هیچ جای نقدی بر هیچ درک انسانی نمی توان آاورد یعنی نمی توان چیزی گفت که نتوان جابجایش کرد و بر بداهت و صراحت ادعایی اش ایراد گرفت و بدیهیات تنها به صورت اندیشه مربوط اند مثل کار ارسطو و کار کانت و کار ابن سینا. همه دریافتهای ما از متنها ظنون متراکمه است. برداشت همه علما از آغاز تا همیشه با درجاتی از یقین و قطعیت برهانی فاصله دارد. برهان در منطق اگر قطعیت دارد چون تنها مربوط به صورت اندیشه است نه محتوا. شما مراجعه به منابع جدید بکنید می یابید نوابغ طراز اولی را که قطعیت در ریاضیات را هم زیر سوال برده و عدم قطعیت در فیزیک هم پیشتر از سوی هایزنبرگ مدلل شد و در کتاب جزء و کل با ترجمه حسین معصومی همدانی در دسترس است.چه باور کنید یا نکنید هر کس مطالعاتی منسجم در حوزه فلسفه علم داشته باشد می داند سخن از قطعیت و بداهت در امور انسانی به اثبات نمی رسد اساسا اثبات کردن یعنی نسبت میان دو مورد منفک از هم پیوند برقرار کردن و از آنجا که انطباق ذهن و عین با بداهت کامل ناممکن است دست ما از دسترسی به بداهت خالی است. اما و هزار اما نابدیهی بودن به معنای مشکوک بودن و نسبی بودن نیست. و میان درجات ناآگاهی و درجات آگاهی را می توان تبیین درست و صحیح کرد.
    “”.

    قلنا :من برای بقاء محل انکار این تعبیر “ظنون متراکم” را نکرده ام،تصادفا برای اشاره به همین نکاتی که در دنباله گفته اید این تعبیر را ابداع کرده ام،آنجا و قبلا هم توضیح دادم که در وجدان وقایع مربوط به گذشته ،در غیر موارد تواتر معنوی یا لفظی که عادتا سبب علم است ،با با گشودن صفحات مختلف تاریخ با مجموعه ای از “ظنون” مواجهیم که از آن تعبیر به “ظنون متراکم ” کردم،و چنانکه شما گفته اید و من سابق بر تصریح شما گفته ام ،یافتن تاریخ و تحلیل واقع نمای نسبی آن ،متوقف بر گشودن صفحات تاریخ و انضمام ظنون متراکم با انضمام قرائن لبی و غیر لبی است.نمیدانم چرا شما با سوء ظن به تعبیرات من می نگرید.
    این بحث های عنوانی که قطعیت ریاضی نیز زیر سوال است ،و بداهت و برهان و یافتن متن ها و منطق ارسطویی و….بحث های پایه ای دیگری است که الان پرداخت به آنها کمکی به بحث تاریخی مانحن فیه نمی کند ،بلکه ما را به مسائل دیگری سر می دهد ،اجازه بفرمایید اینها را جداگانه بررسی کنم.لطفا عنوان تلنبار نفرمایید و توجه کنید که یک دوست وقتی می گوید ظنون متراکم مقصودش این است که فاصله زمانی بین ما و وقایع و وساطت لفظ و کتابت و سلسله سند تا یافتن واقع بطور نسبی ،ما را با ظنونی مواجه می کند که باید برای یافتن واقع باید تلاش کنیم.همین.

    قلتم:
    “”بگذار در نسبت با موضوع ظنون متراکمه و قطعیت در علم، همین مثال خودمان را پیش ببریم مثلا اگر مورخی و محققی بگوید چون نمی خواهم نسبت کشتن به پیامبر بدهم و این را بد می داند پس از اساس همه داستان بنی قریظه را مخدوش و نادرست می دانم. این فرد می تواند بگوید داستان بنی قریظه کار یک مورخ جعال بنام ابن اسحاق است و او هم از یهودیان گرفته و چه و چه. کما اینکه نجیب عرفات این کار را کرد و چند محقق اسرائیلی و عربستانی به درستی پاسخش دادند و ادله مثلا محکم او را مخدوش دانستند آری در این مثال آقای نجیب عرفات منکر اصل داستان است و تقریبا همه محققان موافق اما حق با کدام است؟. حق با عرفات نیست زیرا دلایل او واهی اند و دلایل واهی گرچه اندکی شک و تردید ایجاد می کنند اما هنگام سنجیدن با دلایل واقعی می فهمیم که درجه قطعیت دلیل واقعی خیلی بیشتر از دلیل ناواقعی است یعنی دلیل واقعی هم از قبیل ظنون متراکمه است اما صدها مرتبه فاصله دارد از دلیل واهی و ناواقعی. بنابرین این بنا را دنبال نکنید و کمتر تاریخ را به ظنیت و دیگر دانشها را به قطعیت نسبت دهید که بنیاد این مبنا سست است.متفکران غربی بیش از دو قرن پیش تا اواخر سده بیستم می خواستند علوم انسانی را چون علوم طبیعی بر روش و مبنای قطعی استوار کنند اکنون مورخان فهیم علم دریافته اند که باید علوم طبیعی را چون علوم اانسانی اندکی ناقطعی تلقی کرد!””.

    قلنا:من این پاراگراف را پذیرا هستم ،آیا بحث ما و شما این مطالب بود؟ آری هر محققی با استناد به فاکت ها و قرائن و متونی ،استظهار و استنادی دارد ،شما چرا از بدیهیات برای من میگویید؟ به مثال شما اضافه کنم مرحوم شهیدی در تاریخ تحلیلی اسلام با قرائنی از همین کتب و ظنون متراکمه نه تنها عدد کشتگان یهود به آن کثرت را نامعقول و مبالغه آمیز میداند ،بلکه می خواهد با استناد به این که لعل روای یا راویان ماجرا خزرجی هایی بوده اند که با اینگونه مبالغات خواسته اند بگویند پیامبر پاس ما را بیش از اوس میداشت که هم پیمانان اوس را بقتل رساند ،اما هم پیمانان ما را مثلا فقط اخراج کرد یا اموال آنان را مصادره نمود ،ایشان تصریح نمی کند اما بالملازمه می خواهد بگوید شاید اصل ماجرا چنین نبوده است که البته قبول این سخن در این بخش مشکل است اگرچه در باب عدد مقتولین احتجاجات او به قرائن احتجاجات معقولی است ،و زحمت شما در این کامنت (سعیکم و سهرکم مشکور) نیز موید است آنجا که بخشی از عبارت “الاموال” ابن زنجویه را نقل کرده اید که “قتل اربعون رجلا” اگرچه تصحیف عدد چهار صد به چهل در عبائر تاریخی کهن ،دور از دهن نیست ،مع انضمام این قرینه که ابن زنجویه 251 هجری است و متاخر از نقل های ابن اسحق است.
    باز ناچار به تذکره ام که تاکید بر “ظنون متراکم” در باب تاریخ مکتوب ،ملازم با قطعیت دانش های دیگر نیست ،من نمیدانم چرا شما این بلا را بر سر این تعبیر بیچاره ما می آورید!چشم بسفارش شما عمل می کنم و آن علوم و قضایای دیگر را موکول به محلی خارج از ابحاث تاریخی می کنم ،لطفا اینقدر بحث روش شناسی بکسی که لا اقل پانزده سال (زیرا گفتید چهل ساله اید!) از شما مسن تر است و علم علماء را هم (نه در چهار سال بلکه قریب به سی سال ) می داند آموزش ندهید.

    قلتم مفصلا :
    “”نکته دیگر:شما اگر موافق اصل داستان هستید حال باید مجموعه روایات و مجموعه مطالب مربوط به تاریخ اسلام و روابط قبائل و احکام جنگ را با هم در ذهن داشته باشید و لحاظ کنید و سپس به خواندن یک روایت منفرد بپردازید.اینجاست که-دقت کنید- تاریخ با فقه فرق می کند یعنی از ظهور گرفتن از عبارات یک مورخ به نمی توان به یک پدیده تاریخی دست یافت بلکه باید دو کار اساسی کرد: یکی وارسی اسناد یک نقل و گزارش و دیگر تایید شدن یا نشدن آن از سوی یک منبع دیگر(شهادت و خبر دادن ، منبع مکتوب، خط نوشته، کتیبه و سنگ نوشته و آثار باستانی دیگر). بنابرین شما برای اینکه فکر کنید ابن اثیر در باره این واقعه خبر داده باید بررسی کنید که آیا خبر جدیدی دارد یا همانی است که ابن اسحاق و متقدمان آورده اند و اگر اسناد و نقلهای او همانها بود پس دلیل ندارد ابن اثیر که بیش از شش قرن با واقعه فاصله دارد را یک منبع محسوب کنید. اینجاست که عرض می کنم علما تاریخ نمی دانند و آن را با فقه اشتباه می گیرند و شما ناراحت می شوید و آن را از صد فحش بدتر می دانید. این رنجش شما بی دلیل است زیرا من به سود شما دارم نکته آگاه کننده ای را به خدمتتان عرض کردم. مختارید نپذیرید اما آن را فحش دانستن بی احترامی شدید به منی است که اصلا چنین قصد و نیتی ندارم و کلمه را در همان معنای مشخصش بکار می برم. پس هم بررسی اسناد یک خبر و هم مویدات آن ما را مدد می رسانند تا بفهمیم آن گزارش درست است یا خطا. حال باید گفت تا آنجایی که من می دانم تمام نقلهای مربوط به حادثه بنی قریظه دو منبع بیشتر ندارد-استقرایم ناقص است ولی اگر منبعی دیگر کسی یافت حتما بر من منت می گذارد-یکی ابن اسحاق و دیگری الاموال ابن زنجویه. اولی داستان را با جزییات بسیار آورده و نقلهای متعدد دارد و می توان گفت چون ابن اسحاق نخستین سیره نویس است و چون در زمانه او روایات مغازی شکل و تدوین یافتند و چون مورد قبول علمای زمانه و همگان بود-درگیری او با مالک انس سر چیزهای دیگری بوده نه این موضوع- پس منبع مهمی است و هر چه ابن اثیر و دیگران سپسها نقل می کند ظاهرا از اوست.(من در چند جلسه نقد مقالات بنی قریظه شرکت داشته و چیزهایی قبلا با جزییات خوانده و ارزیابی کرده ام و والا الان دسترسی مستقیم به ابن اسحاق ندارم) یعنی شما نمی توانی با تکثیر بی دلیل منابع متاخر بگویی این منابع جور دیگر حرف زنده اند. منبع دوم الاموال ابن زنجویه است که من دیشب برای کار دیگری در مراجعه به آن دیدم در چند جا از بنی قریظه یاد کرده یکی در «باب ما امر به من قتل الاساری»و دیگری در «باب الحکم فی اقارب اهل الذمه من الاساری و السبی». من نکات مربوط به ابن زنجویه را اینجا پیوست می کنم که دیشب محض خاطر مبارک شدم نخوابیدم و گشتم و خواندم و نوشتمش. اطلاعات ابن زنجویه(حتی در جاهای دیگر کتاب اوممکن است اطلاعات بیشتری در باب بنی قریظه باشد ) و حتی منابع دیگر آن زمان-این بحث دیگر ی است و کلیتر از حادثه بنی قریظه- و نظریات او نشان می دهد که در مواجه با اسیران در زمان پیامبر چهارگونه عمل می شد و زمان خلفا هم این روش تداوم داشته:منت گذاشتن یعنی آزاد کردن و جزیه گرفتن، فدیه گرفتن، بردگی و قتل و باور دارد که در باره بنی قریظه که بعد از جنگ اسیر شده بودند حکمشان قتل بود و جالب اینکه تعداد کشته ها را چهل نفر می داند و توجه به این منبع می تواند حتی مشکلات نجیب عرفات را هم پاسخ دهد.البته من نمی دانم چقدر نسخ خطی(اربعون رجلا) این منبع ملاحظه شده و فعلا وقت بررسی بیشتر ندارم متاسفانه. باری بین قریظه محاصره و مجبور به نزول به حکم سعد شدند چون اسیر بودند. خواهشا تصور نکنید با عبارت نزلوا می توانید کاری کنید اصل بحث را توجه کنید که اینها در جنگ با مسلمانان شکست خوردند و اسیر هم حکمش قتل بود. مباحث مربوط به احکام اسارت در فقه را بعدها فقها مدونتر و محدودتر کردند. توجه کنید صحبت در باره سیره نبوی است وو طرف مقابلش که هم مشرک یا اهل کتابی است که خیانت کرده و جنگیده و نباید برای رفع شبهه تاریخ را تحریف کرد بی دلیل””.

    قلنا :
    خوب باز به روش پرداختید ،جناب علی من میدانم فقه غیر از تاریخ است ،اما در بیان مشابه که اینجا تکرار کردید پذیرفتم که تاریخ (ظنون متراکم حاصل از متن) را باید در کنار قرائن دیگر و قواعد خوانش متن و قواعد دیگر در کتاب و سنت دید و بررسی کرد ،شما چرا دائم تکراری سخن می گویید؟ماجرای ظهور گرفتن از متن همان خوانش متن است همان که شما را به بیداری واداشت که متن ابن زنجویه را ببینید و به آن استناد کنید ،شما عمل خود را با عمل دیگران به یک وزان مقایسه کنید نه با حسن ظن به خود و سوء ظن به غیر خود.
    آری قبول است ،باید اسناد متن را دید و متن ها را با هم سنجید و استدلال کرد ،مگر من غیر این کردم؟
    این نکته هم مورد توجه من هست که متن قدیمی کدام است و اقدم از آن چیست و متن متاخر کدام است ،آن بحث های من نمونه آوردن از کتب مختلف برای پاسخ به برخی سوالات و تشکیکات شما بود ،آیا من نمیدانم که محور نقل ابن اسحاق است و ابن هشام آنچه که ابن اسحق گفته است باز سازی کرده است؟ اما سوال من از شما این است آیا شما در مورد همه متون متاخرتر از ابن هشام و واقدی و ابن اعثم و طبری ،کنکاش در اسناد متصله آنها به قبل کرده اید و یافته اید که همه اسناد مختوم به ابن اسحاقند؟ یا احتمال اینکه ابن الاثیر و دیگران که متاخرترند نیز سلسله روات متصلی غیر آن هم میتوانسته اند داشته باشند؟
    آیا از نظر شما فهم لزوم بررسی اسناد کتب متاخر و متقدم و سنجش آنها بهم برای یک عالم یا فقیه اینقدر صعوبت دارد که دائم مکرر میکند که علماء چه و چه؟ یعنی علماء اینقدر که شما می فهمید نمی فهمند؟ بحث من دقیقا در همین ظهور گیری ها (بقول شما) است که :””هر چه ابن اثیر و دیگران سپسها نقل می کند ظاهرا از اوست””.
    شما چطور می توانید بدون علم و جزم اینگونه ظهور گیری کنید و ظهور گیری شما حجت است اما ظهور گیری دیگران نا آگاهانه و “جدلی فقهی” است؟
    در مورد “الاموال ” حمید بن قتیبه معروف به ابن زنجویه ،سعیکم مشکور ،من خود قبلا توفیق دیدن این کتاب را نداشتم ،اما با طرح شما ،آنرا در “المکتبه الشامله” یافتم و موارد مربوط به بنی قریظه را (اینها که شما پیوست کردی و مازاد بر آن را) دیدم ،البته خیلی بیش از پیوست های شما وجود ندارد ،موارد دیگری نیز هست که یک مطلب مکرر شده است مثل اینکه نابالغان از قتل معاف شدند و بالغان جنگجو مجازات شدند،حال باید ضمن تشکر از زحمت شما عرض کنم الحق که ابن زنجویه عبارات سنگین و محکمی دارد ،و در عین ایجاز،بسیار خوب بیان مطلب و روایت کرده است (اگر سخن او نقل به معنا باشد).
    همین جا ارزیابی خودم از زحمت شما را ارائه کنم ،دوست عزیز علی! شما مطالب ابن زنجویه را که متاخر از ابن اسحاق هم بوده است اینجا پیوست کردید ،آنچه هم که کبرای مد نظر و استدلال شما بود این بود که بنی قریظه تحت عنوان اسیر جنگی مورد حکمیت قرار گرفتند،اما در باقی حکایت ابن زنجویه از آن واقعه امر جدید و مهمی وجود ندارد ،جز آن نکته “اربعون رجلا” که موید خوب و قابل توجهی برای موافقان اصل واقعه و مخالفان تعداد مبالغه آمیز مقتولان است ،مثل مرحوم شهیدی.
    اما در مورد اینکه یهود بنی قریظه باسارت در آمدند ،شما یک شب بیدار ماندید که این نکته را با عبارات ابن زنجویه اثبات کنید؟! مگر مساله اسارت مورد انکار من یا تاریخ نویسانی غیر از ابن زنجویه بود؟ اینکه در همه کتابهای دیگر بود که “نزلوا علی کذا”آری آنها در قلاع خود محصور بودند و این ماجرا دنباله جنگ خندق بود ،پس مطلب پیش از زحمت شما نیز روشن بود ،تفاوت البته این است که موضوع کتاب ابن زنجویه بررسی مستند مسائل مالی و غنایم جنگی در صدر اسلام بوده است و اینکه کدام اموال حاصل مصالحه بوده و کدام اموال حاصل از جنگ و مقاتله و اسیر گیری بوده است،و موضوع ابحاث دیگران تاریخ نگاری عمومی بوده است.
    در واقع همه تلاش شما این بوده است بگویید آنها اسیر پیامبر و مسلمانان شدند و چاره ای نداشتند،ما که این کلیت را انکار نداریم ،بحث اما این است که همه صدر و ذیل واقعه را باید دید ،متن معاهده عمومی مدینه ،و اینکه مجازات متخلف مرگ است ،و اینکه آنان چه کردند و در چه شرائطی کردند ،اینها را باید دید ،و در عین حال توجه کرد که مساله حکمیت یک محاکمه رایج در آن اعصار بوده است ، و بنظر من اگر پیامبر حتی بدون وساطت حکمیت خود مطابق عهدنامه عمومی مدینه آنان را مجازات می کرد هیچ ظلم و اجحافی واقع نشده بود ،در حالیکه باز پیامبر وساطت را پذیرفت وسعد رئیس اوس را که هم پیمان آنان بود بحکمیت برگزید و یهود نیز راضی بودند ،مگر در متن نبود که یکی از خودیهای یهود هنگام حصر سه پیشنهاد داد که مورد قبول آنها واقع نشد و گفتند بر حکم سعد گردن می نهیم؟ بنابر این حکمیت نیز یک فرصت بود ،متاسفانه شما جوری یهود را اینجا مظلوم قلمداد می کنید که گویا آنها باید بخاطر توطئه نابودی اسلام و پیامبر و مسلمانان و نقض عهد ،دستخوش دریافت می کردند و گویا آنها طلبکارند!
    شما بمن پاسخ ندادید (دائم ببحث های روشی و مخلوط کردن مسائل دیگر می پردازید) که آیا پیامبر در این ماجرا ظاهر سازی کرد؟ و آیا پیش از تعیین حکم ،با سعد ساخت و پاخت کرده بود؟ و آیا برای سعد امکان نداشت که حکم به اخراج آنان مثل یهود دیگر کند؟ من پاسخ اینها را منفی می دانم ،شما چطور؟ شما آیا چنین برداشتی از عمل یک پیامبر دارید؟
    پس آنان اسیر بودند ،همانطور که بنی النضیر و بنی قینقاع اسیر بودند ،آنجا پیامبر اخراج آنان را پذیرفت ،و اینجا حکمیت سعد را،شما (نترسید و نگویید فلانی مرا گوشه رینگ! گیر آورده نمی خواهم بگویم تا جلز ولز کند!) شجاعت در استظهار و برداشت و حکم داشته باشید ،و استنتاج خود را بیان کنید ،مقصود شما از اینکه ازکتاب ابن زنجویه فاکت آوردید (که مورد انکار هم نبود و لم تاتوا بامر جدید) که بنز قریظه اسیر جنگی بودند چیست؟ آری احکام اسیر نیز روشن است ،یا قتل است یا تفدیه و من ،یا تبعید یا تحریر،که این موارد بتشخیص حاکم است ،اما شما بگویید آیا حکم یهود در این واقعه چه بود؟ شما که بمن سفارش می کنید متن معاهده عمومی مدینه راببینم ،آیا خود تامل در اجزاء آن کرده اید؟
    باری ،من تکثیر بی دلیل منابع نکردم ،من برخی عبارات منابع را پیش روی سوالات و شبهات شما گذاشتم ،البته اسناد کتب متاخر را هم باید دید همینطور ظهور گیری نکنید که همه از هم کپی کرده اند،اما شما چه کردید (البته بیخوابی کشیدید) آمدید همه کتب تاریخی دیگر را قیچی کردید ،و ابن اسحاق را کنار گذاشته ،ابن زنجویه را بمیدان آوردید ،خوب ابن زنجویه بیش از اینکه گفت :
    “”حدثنا حميد قال أبو عبيد ، وثنا يزيد ، عن محمد بن عمرو بن علقمة ، عن أبيه ، عن جده ، عن عائشة ، رضوان الله عليها أن رسول الله صلى الله عليه وسلم حاصر بني قريظة خمسا وعشرين ليلة ، فلما اشتد عليهم البلاء (1) ، قيل لهم : انزلوا على حكم رسول الله صلى الله عليه وسلم ، فقالوا : ننزل على حكم سعد بن معاذ . فقال لهم رسول الله صلى الله عليه وسلم : « انزلوا على حكم سعد » ، فبعث رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى سعد ، فلما جاء قال له رسول الله صلى الله عليه وسلم : « احكم فيهم » ، فحكم فيهم أن يقتل مقاتلتهم ويسبى (2) ذراريهم (3) ، وتقسم أموالهم . فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : « لقد حكمت فيهم بحكم الله وحكم رسوله »””.

    یا گفت : “”حدثنا حميد ثنا عبد الله بن صالح ، حدثني الليث بن سعد ، حدثني عقيل ، عن ابن شهاب ، أن رسول الله صلى الله عليه وسلم غدا (1) إلى بني قريظة ، فحاصرهم حتى نزلوا على حكم سعد بن معاذ ، فقضى بأن يقتل رجالهم ، وتقسم ذراريهم (2) وأموالهم ، فقتل منهم يومئذ أربعون رجلا ، إلا عمرو بن سعد ، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : « إنه كان يأمر بالوفاء ، وينهى عن الغدر »””.
    یا گفت :
    “”حدثنا حميد أنا النفيلي ، أنا مسكين ، ثنا شعبة ، عن سعد بن إبراهيم ، عن أبي أمامة بن سهل ، عن أبي سعيد الخدري ، قال : لما نزل بنو قريظة على حكم سعد ، قال : فإني أحكم فيهم أن يقتل مقاتلتهم ويسبى ذريتهم ، فقال النبي صلى الله عليه وسلم : « حكمت بحكم الملك » يعني جبريل.

    یا گفت :””أنا حميد ثنا أبو نعيم ، أنا سفيان ، عن عبد الملك بن عمير ، قال : أخبرني عطية القرظي ، قال : « كنت فيمن أخذ يوم قريظة ، فكانوا يقتلون من أنبت (1) ، ويتركون من لم ينبت ، فكنت فيمن ترك »””. چه گفت ؟

    البته این روایت ابن زنجویه را نقل نکردید که :
    “” عاهد حيي بن أخطب رسول الله صلى الله عليه وسلم على أن لا يظاهر عليه أحدا ، وجعل الله عليه كفيلا فلما كان يوم قريظة أتي به رسول الله وابنه سلما فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : « أوف الكيل » ، ثم أمر به فضربت عنقه وعنق ابنه . حدثنا حميد قال أبو عبيد : وإنما استحل رسول الله صلى الله عليه وسلم دماء بني قريظة لمظاهرتهم الأحزاب عليه وكانوا في عهد منه فرأى ذلك نكثا لعهدهم ، وإن كانوا لم يقتلوا من أصحابه أحدا ونزل بذلك القرآن في سورة الأحزاب””.
    (الاموال ،ابن زنجویه ،ج 2 ص 67 ،حدیث 534)
    به این تعبیرات نظر کنید :”عاهد حیی …ان لا یظاهر علیه احدا” ،و “انما استحل رسول الله …..لمظاهرتهم الاحزاب”،این بسیار تعبیر سنگین و جالبی است ،لمظاهرتهم الاحزاب ،آنهم با توجه به آن پیمان شدید و غلیظ ،امیدوارم نور السیره و سایر نرم افزارهایتان بازگردد ،این نورالسیره واقعا نرم افزار خوبی است ،من همه کتابهای تاریخ را در منزل ندارم ،اما این نرم افزار یک کتابخانه جامع است برای مطالعه قطع نظر از امکانات سرچ و غیره.
    تعبیر دیگر : “”وكانوا في عهد منه فرأى ذلك نكثا لعهدهم “”،جناب علی عزیز ،اینها همه تعبیرات حمید بن زنجویه است ،دقت دارید؟
    شما که بخشی از عبارات “الاموال ” را نقل کردید و به سر فصل ها اشاره کردید ،اما من همه موارد مربوط به بنو قریظه را نقل می کنم :
    “””حدثنا حميد قال أبو عبيد ، وثنا يزيد ، عن محمد بن عمرو بن علقمة ، عن أبيه ، عن جده ، عن عائشة ، رضوان الله عليها أن رسول الله صلى الله عليه وسلم حاصر بني قريظة خمسا وعشرين ليلة ، فلما اشتد عليهم البلاء (1) ، قيل لهم : انزلوا على حكم رسول الله صلى الله عليه وسلم ، فقالوا : ننزل على حكم سعد بن معاذ . فقال لهم رسول الله صلى الله عليه وسلم : « انزلوا على حكم سعد » ، فبعث رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى سعد ، فلما جاء قال له رسول الله صلى الله عليه وسلم : « احكم فيهم » ، فحكم فيهم أن يقتل مقاتلتهم ويسبى (2) ذراريهم (3) ، وتقسم أموالهم . فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : « لقد حكمت فيهم بحكم الله وحكم رسوله »
    __________
    ////////////////////////////////////////////////////////////

    حدثنا حميد ثنا عبد الله بن صالح ، حدثني الليث بن سعد ، حدثني عقيل ، عن ابن شهاب ، أن رسول الله صلى الله عليه وسلم غدا (1) إلى بني قريظة ، فحاصرهم حتى نزلوا على حكم سعد بن معاذ ، فقضى بأن يقتل رجالهم ، وتقسم ذراريهم (2) وأموالهم ، فقتل منهم يومئذ أربعون رجلا ، إلا عمرو بن سعد ، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : « إنه كان يأمر بالوفاء ، وينهى عن الغدر »
    ////////////////////////////////////
    حدثنا حميد أنا النفيلي ، أنا مسكين ، ثنا شعبة ، عن سعد بن إبراهيم ، عن أبي أمامة بن سهل ، عن أبي سعيد الخدري ، قال : لما نزل بنو قريظة على حكم سعد ، قال : فإني أحكم فيهم أن يقتل مقاتلتهم ويسبى ذريتهم ، فقال النبي صلى الله عليه وسلم : « حكمت بحكم الملك » يعني جبريل
    /////////////////////////////////
    أنا حميد ثنا أبو نعيم ، أنا سفيان ، عن عبد الملك بن عمير ، قال : أخبرني عطية القرظي ، قال : « كنت فيمن أخذ يوم قريظة ، فكانوا يقتلون من أنبت (1) ، ويتركون من لم ينبت ، فكنت فيمن ترك »
    __________
    ////////////////////////////////////////////
    ثنا الشيخان الفقيهان الإمامان أبو الفتح نصر بن إبراهيم المقدسي بقراءته وأبو القاسم علي بن محمد بن علي المصيصي قالا : بسم الله الرحمن الرحيم : عدتي عند لقاء ربي الوحدانية والإقرار بذنبي أخبرنا الشيخ أبو الحسن محمد بن عوف بن أحمد بن المزني العدل بدمشق رضي الله عنه قلت أخبرنا أبو العباس محمد بن موسى بن الحسين السمسار أنا أبو بكر محمد بن خريم بن محمد قال أنا أبو أحمد حميد بن زنجويه قال أبو عبيد : وأنا يزيد بن هارون ، عن هشام ، عن الحسن ، قال : عاهد حيي بن أخطب رسول الله صلى الله عليه وسلم على أن لا يظاهر عليه أحدا ، وجعل الله عليه كفيلا فلما كان يوم قريظة أتي به رسول الله وابنه سلما فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم : « أوف الكيل » ، ثم أمر به فضربت عنقه وعنق ابنه . حدثنا حميد قال أبو عبيد : وإنما استحل رسول الله صلى الله عليه وسلم دماء بني قريظة لمظاهرتهم الأحزاب عليه وكانوا في عهد منه فرأى ذلك نكثا لعهدهم ، وإن كانوا لم يقتلوا من أصحابه أحدا ونزل بذلك القرآن في سورة الأحزاب
    ////////////////////////////////////////////////
    حدثنا حميد أنا عبد الله بن صالح ، حدثني الليث ، عن عقيل ، عن ابن شهاب ، قال : أقبل رسول الله صلى الله عليه وسلم حين انصرف من الأحزاب ، حتى دخل على أهله فوضع السلاح ، فدخل عليه جبريل فقال : أوضعت السلاح ؟ فما زلنا في طلب القوم ، فاخرج فإن الله قد أذن لك في بني قريظة وأنزل فيهم ( وإما تخافن من قوم خيانة فانبذ إليهم على سواء إن الله لا يحب الخائنين (1) ) ثم ذكر من حصرهم ونزولهم على حكم سعد ، وما حكم فيهم من القتل والسباء ما قد ذكرناه في غير هذا الموضع . حدثنا حميد قال أبو عبيد : فهذا ما كان من نكث بني قريظة وبه استحل رسول الله صلى الله عليه وسلم دماءهم ، وكذلك آل أبي الحقيق ، ورأى كتمانهم إياه ما شرطوا له أن لا يكتموه نكثا وقد حكم بمثل ذلك عمرو بن العاص بمصر””.

    قلتم :
    “”
    خلاصه کنم:1. می گویید برای هر نکته دلیل بیاور می گویم مطالب مهمی از تاریخ از درک تاریخ به دست می آید نه لزوما از خبر لفظی و خبر هم معنای مشخص دارد و با فقه فرق دارد. و از مطالب مربوط به اخبار بنی قریظه به دست می آید آنها نه تنها از اوس نبودند بلکه همیپمانشان هم نبودند و بلکه سعد را به عنوان حکم قبول نکردند بلکه اسیرانی بودند که چشم به داروی سعد داشتند. یعنی اینکه بنی قریظه سعد را انتخاب نکردند بلکه راهی نداشتند جز آن از فهم این گزارشها و از فهم اینکه در عهدنامه مدینه داور نهایی پیامبر بود و از فهم اینکه آری با تشکیل امت جدید و جامعه مومنان، اوس و خزرج حق نداشتند همپیمان کافران باشند و من متعجبم از سیدمرتضای عالم چطور این نکته را نادیده می گیرد!””.

    قلنا :آقای علی1 عزیز کمی آهسته تر لطفا! شما باز کلی گویی کردید،این خلاصه نتیجه منطقی کدام اسناد تاریخی است؟ تولیدات ذهنی شما سند تاریخ است؟! شما منابع ثانوی را قیچی کردید و یک منبع قدیمی مثل ابن زنجویه را بمیدان آوردید ،این خرص و تخمین ها نتیجه منطقی کدامیک از عبارات ابن زنجویه است؟
    شما نه حق دارید خبر لفظی را قیچی یا حدف کنید ،و نه حق دارید چیزهایی که تولیدات ذهنی شماست بعنوان خلاصه بحث تحمیل کنید.
    بحث اسارت مساله دیگری است،همپیمانشان نبودند اول کلام است ،چون شما میگویید باید آنرا پذیرفت؟!
    شما اینهمه نصوص تاریخی ،و حتی عبارت ابن زنجویه مبنی بر قبول حکمیت از سوی یهود را رها کرده با مصادره بمطلوب میگویید قبول نکردند؟! عبارات ابن زنجویه را دوباره بازخوانی کنید.
    مغالطه نکنید ،امت جدید بوجود آورنده اجتماع متشکل از مهاجران و انصار مسلمان است ،عزیزم ،امت یک مفهوم کاربردی درون دینی است ،آیا شما میگویید یهود طرف قرار داد جزء امت اسلامی بودند؟! کمی تامل کن دوست من ،
    آری در عهد نامه مدینه پیامبر داور بود ،چرا اینرا دائم تکرار می کنید؟ پیامبر داور بود و حکم آنها نیز بر اساس معاهده مرگ بود آنها خود میدانستند ،اما با شفاعت اوس هم پیمان ،داور نهایی یعنی پیامبر به آنان ارفاق کرد ،و حکم تعیین کرد ،حکم رئیس همپیمانان آنان بود ،و حکم او محتمل الامور بود ،یهود نیز چه در قلعه ها و چه پس از ارجاع پیامبر ،حکمیت سعد را پذیرفتند ،اینجا مگر اینکه شما بخواهید از منظری برون دینی به پیامبر افتراء بزنید که همه ماجرای حکمیت نمایشی بیش نبوده است و پیامبر با سعد ساخت و پاخت قبلی کرده بود! شما اگر مسلمانید به چنین لوازمی ملتزمید؟
    چطور خود پیامبر در قالب امام امت، حق هم پیمانی (معاهده عمومی مدینه) با کافران (طوایف مختلف یهود) داشته است ،اما اوس و خزرج حق نداشته اند به پیمان قبلی هم ملتزم باشند؟!
    شما خودتان میگویید حامعه مومنان ،در عین حال برای تثبیت مدعای خود ،دست به تعمیم و تحریف مفهوم امت می زنید،سخن بر سر دلالت است ،و تولیدات ذهنی شما یا دیگران فاقد حجیت.

    قلتم :
    “”دانشورانی چون ابن زنجویه که از متقدمترین پردازندگان به حادثه بنی قریظه است آنها را جنگجویان اسیری میدانند که سیره نبوی بر قتلشان استقرار داشت. حال اینکه عبارت نزولوا علی حکم سعد را مبنا قرا دهیم و بخواهیم بحث از حکمیت کنیم باید اساسا منکر جنگ و احکام جنگ شویم و رد کردن این جنگ در مقابل گزارش ابن زنجویه و دلایل دیگری که نزد بخاری و مسلم و متون شافعی هست ناممکن است””.

    قلنا :مساله اسارت آنان امری بی تردید است ،نیازی هم به استیناس عبارات ابن زنجویه نبود ،آری حکم خیانت آنان نیز مطابق معاهده قتل بود،اما سوال این است حکم تعیین شده در حکمیت نمی تواند یکی دیگر از اضلاع احتمالی (آزادی-اخراج-و…) باشد؟ تاریخ نمی گوید پیامبر به سعد دیکته کردند که چه بگو ،سعد اصلا وقت اسارت آنان آنجا حضور نداشت ،بعد زمان انشاء او را آوردند ،و اصرار اوسیان را که دیدید ،من هنوز گمانم این است که شما به جایگاه و پایگاه حکمیت در تاریخ جاهلیت و حتی پس از اسلام واقف نیستید ،کمی در این زمینه مطالعه کنید،مساله حکمیت و تحکیم حتی اکنون نیز یکی از احکام امضائی کتاب القضاء ماست ،و شما راحت از کنار این می گذرید ،من می گویم اگر شفاعت اوسیان نبود ،براحتی و باقتضای متن معاهده عمومی مدینه ،حکم آنان مرگ و اسارت بود ،و مرجع حکم نیز پیامبر بود ،اما شما ظاهرا ماجرای شفاعت مصرانه اوسیان و قبول پیامبر و تعیین حکم را بازی و نمایش یا جعل تاریخ می دانید ،بگویید چه تنافی هست بین اینکه حکم اسیر توسط مرجع اول قضائی تعیین شود یا حتی معلوم باشد ،درعین حال با ارفاق ناشی از اصرار هم پیمانان ،به مرجع دیگری تفویض شود ،ایراد شما این است که مساله هم پیمانی سابق یا هم پیمانی محفوظ را که از مناسبات مستحکم قبیله ای بوده است نادیده گرفته میگویید آنها اسیر بودند ،آری آنها اسیر بودند لکن اسیر معاهده امضائی خویش ،و اسیر نقض عهد و خیانت خویش ،و اسیر حماقت خویش ،این بود که آن نوبت عرض شد که “الایجاب بالاختیار لا ینافی الاختیار”.من کجا جنگ بودن آن ماجرا را نفی کردم یا اسارت آنان را نفی کردم ،سخن من این است که همان اسیران اختیار خویش ،و اسیرا معاهده خویش ،چون میدانستند که بر اساس متن عهدنامه و مرجعیت رسول الله حکم اولی آنان مرگ است ،حکمیت رئیس هم پیمان خویش را پذیرفتند ،و این بقول شما شانسی برای آنان بود ،حال بگویید قضاوت شما و ارزش گذاری شما نسبت به این ماجرا چیست؟ آیا به آنان ظلم شد؟ چرا؟

    قلتم :
    “”دقت در این مطالب و ضمیمه کردن آن به عهدنامه مدینه و دقت در آیات قرآن و آیاتی که در باره حادثه بنی قریظه آمده و دقت در مناسبات و اطلاعات مربوط به اوس و خزج(کتاب دو جلدی جعفریان را ببینید و مطالعات دکتر پاکتچی و دکتر بهرامی در ذیل مداخل مختلف دایره المعارف بزرگ اسلامی) نشان می دهد اوس مسلمان همیپمان کافران و اهل کتاب نبودند و آنها صرفا می خواستند به دلیل سابقه همپیمانی خدمتی به یهودیان بکنند و رئیسشان قاطعانه حکم را صادر کرد. بنابرین دلیل را صرفا ظهور لفظی عبارات در نظر نگیرید””.

    قلنا : من این دقت را اول الکلام میدانم ،شما کلی گویی نکنید ،چه به تولید ذهنی خود متکی هستید و چه به تولیدات ذهنی دیگران ،باید دقت را با اتکاء به متن و بیان قرائن تبیین کرد .و ظهور لفظی تاریخ را اگر کنار گذارید ،شما تنها با توهمات و ذهنیات خود در حال حکم راندن هستید.حتی وقتی ابن زنجویه هم بمیدان گفتگو می آید شما دارید عبارات او را نقل می کنید و شما در حال استظهار هستید! منتها این دیگر نامی ندارد جز اعجاب المرء بنفسه ،که کسی دست و پای استظهار دیگران را ببندد و بگوید استظهار نکنید ،لکن من میتوانم استظهار کنم ،چون فلان و فلان محقق چنین گفته اند!
    من وقتی به پایان این کامنت شما رسیدم خلاصه گیری که کردم این بود که دوست ما علی1 ،تمسک به یک متن با تقریبا صد سال تاخر از روایت های ابن اسحاق را که مورد استناد مورخان مهمی مثل ابن هشام و طبری و واقدی و ابن الاثیر و ابن سعد و ابن خلدون و دیگران هم واقع شده است ،را مجوز قیچی کردن اینهمه استناد و کتاب دانسته بخود اجازه میدهد ،از عبارات ابن زنجویه که شیء جدیدی هم نداشته است جز آن تعبیر 40 نفر بودن کشتگان واقعه ،اینطور استفاده کند که همه ماجرای حکمیت و تعیین سعد و حکم او ،را نمایشی دانسته ،و براحتی مناسبات قبیله ای و معاهدات را نادیده گرفته و دیگران را متهم به ظهور گیری لفظی کند ،نه عزیز دیگران نیز مثل شما حق مفتوح کردن صفحات تاریخ و جمع آوری قرائن دارند ،مشکل این است که شما فقط استظهار و اتکاء به قرائن خود را وحی منزل میدانید.
    دیگر اینکه نتیجه همه تلاش و سهر شما این بود که یهود قریظه ،اسیران جنگی بودند! خوب دوست من مگر این امر جدیدی بود که شما کشف کردید؟
    عباراتی را هم که از “الاموال” ابن زنجویه نقل کردید ،در متن کتاب او دیدم ،و حتی همه موارد مربوط به بنو قریظه را استقصاء و برای شما فوقا نقل کردم ،موارد مورد روایت ابن زنجویه تفاوت ماهوی زیادی با گزارشات ابن اسحاق و دیگران ندارد ،مگر آن مورد تصریح به 40 نفر ،حتی آن مورد بخشش یکی از یهود که ثابت بود که اهل غدر و حیله نبوده یعنی با پیمان شکنان و خائنان همراه نبوده ،در نقل های دیگر هست،تنها عبارت “لمظاهرتهم الاحزاب” بر علیه امت اسلامی ،برای من تعبیر مهم و شگفتی بود ،که این تعبیر سنگین و جامع ابن زنجویه حاکی از عمق ماجرا است ،و آن آزاد شدن آن فرد که اهل غدر و حیله نبود ،خود قرینه قاطعی است بر ملاک واقعی حکم ،و در عین حال پیامبر با احترام به اوس ،حکمیت را بدیگری واگذار کرد ،شما از این قرائن غفلت نکنید.

    متشکرم

    پوزش از طولانی شدن مطلب

     
  2. من به عنوان یک اصلاح طلب از تو منزجرم.
    با آن قلم هایی که در کیهان میزدی و ما را آزار دادی هرگز بخشوده نخواهی شد.
    ترا چه به مرحوم مصدق اول رهبر آزادی در ایران؟
    ///// در میان ایرانی وطن پرست و آزادیخواه آگاه جائی نخواهی داشت .

     
    • بی نام بی نهایت

      پرویز گرامی سلام و درود بر شما
      دوست گرانقدر اصلاح طلب من.آیا انسانها در طول مسیر زندگی خویش باید در انجماد فکری بسر ببرن؟
      آیا اصلاح طلبان مکتب خاتمی هیچ خطایی ندارند؟ شما شاید اصلاح طلب باشی ولی آیا با سران اصلاح طلب نشست و برخاست داشتی و از روی آگاهی اصلاح طلب شدی؟
      آیا رئیس جمهور اصلاح طلب جناب خاتمی در طول زمان ریاست جمهوری خود بر مدار راستی بود؟ هر چه جناح تندرو و رهبر معزز فرمودند همین خاتمی میگفت چشم.یعنی فقط شما اصلاح طلبا وطن پرست و آزادیخواه هستین؟
      برادر من اصلاح طلب یعنی چه؟ اصلاح کردن یعنی چه؟اگر به درستی دنبال شخصی به معنای واقعی اصلاح طلب میگردی همین جناب نوری زاد هست.
      شما وارد میشی یه یا الله ی چیزی بگو …اول سلام و بعد کلام….اومدی و یه چیزایی پروندی و رفتی!
      از اصلاح طلب بودن رفتی سراغ ملی مذهبی ها بعد هم شدی وطن پرست و آزادیخواه لیبرال! یعنی سید سیاه پوش جناب خاتمی هم اینگونه می اندیشد؟!

       
  3. برادر گرامی بی نام بی نهایت (که این لقب به خدا می برازد و بس) سلام.
    به جدم من شیعه هستم نه میترا پرست و یزدانپرستانی که در شمال عراق ساکنند.شما شاید کمی یعنی بیش از کمی حساس باشید.
    اگر مزدک به خدا توهین کند به کجای خدا بر می خورد مگر خدا را کسی شناخته تا جسارت کند که من خداشناسم.
    خدا شناسی یک پروسه ابدی است که من و تو حتی در خط آغاز آن هم نیستسم برادر گرامی من.ما هنوز زیر صفریم.
    (یک استامپ در ذهنت داری که بر پیشانی هر که تصور کنی مانند تو نیست می زنی مرا هم یزدانپرست و یزیدی نام نهادی همان گونه که مزدک را بیدین نامیدی.)
    نوشته اید کسی نباید به دین یا حتی به بیدینان توهین کند بله درست است ولی باید ریشه های عقاید وآرایی که سده ها و قرنهاست به مردم این دیار حکومت و فرمانروایی می کنند با ترازوی عقل و “بررسی تاریخ آن” مورد وارسی محققانه گیرد.
    این نظر که کسی محق نباشد به غبارهای انباشته شده و فسیل شده در اذهان یک مکتب و “یک ملت معتقد به یک مکتب” فوتی بکند- به اعصار قرون وسطی تعلق دارد.
    ما مردم ایران(در فرکانس اندیشه گران) داریم از قرون وسطی کناره می گیریم . نقد و بررسی دین و خدا و سیاست و جهان نگری از ابزارهای مهم این ایده و کنش فکری است.با بررسی کردن و گوهر را در بته نقد علمی آزمودن- کمک بسیاری به جداشدن و عدم دخالت دین و سیاست در حریمی دو جانبه می گردد.
    لطفا به من دیندار یا به مزدک بیدین نگویید بلکه به ما انسان و ایرانی نام دهید.هنگامی که کسی مارک بیدین به پیشانیش زده می شود آن گاه یک مجتبی میرلوحی کم بینشی که نواب صفوی نامیده شد دست به اسلحه می برد و جهان را از لوث این بیدین پاک می کند.
    دوست گرامی مایلم ده سطر در باره تجربه شخصی تان از خداوند و معنویتی که شما را دگرگون کرده و موجب شده خدا را درک کنید برایم بنویسید.
    البته کپی پیست مورد قبول نیست.ارجینال و دست اول باشد نه شنیده ها و خوانده ها.
    سپاسگزارم.

     
    • بی نام بی نهایت

      دوست گرانقدر من البرز عزیز
      اجازه میخواهم قبل از ده سطری که از من خواستید توضیح مختصری درباب گفته های قبل شما بدهم؛
      – اول اینکه خداوند نه بی نام است و نه بی نهایت.همانطور که خود میدانید خداوند هزاران اسم دارد و البته نهایتی هم دارد و یا شاید من اینگونه تصور میکنم و شما بتوانید دلایلی بیاورید که خداوند بی نهایت است.
      – شما خودتان گفتید یزدان پرستید اینم جملۀ خودتان ” من یکی که خودم را خداباور و یزدانپرست می دانم ” پس من در یک فضای مجازی بر مبنای یافته های خود عمل میکنم.از کجای نوشتۀ بالا میشود به شیعه بودن شما پی برد.در ضمن شیعه و مسلمان بودن عار نیست که شما از عنوان کردن آن می هراسید.من هم در خانواده ای شیعه متولد شدم و در مدارک شناسایی شیعه و مسلمان هستم.در ضمن مگر چه ایرادی دارد شما زرتشتی،یزدان پرست و یا یزیدی (عربی یزدان پرست ) باشید شاید فکر کردید منظور از یزیدی یعنی همان یزید ملعون تاریخ شیعه است.اجداد تمام ما ایرانیان یزدان پرست یا زرتشی و یا به عربی یزیدی بودن و باعث افتخار تمام ما ایرانیان است.
      مبحث خدا شناسی بسیار مفصل استو اینکه چون نمی بینیم او را پس نمی توانیم بشناسیم او را برداشتی غلط می باشد چرا که تمامی پیشرفت بشر بر مبنای نا شناخته هاست که خدا شناسی نیز شامل همان پیشرفت های بشری میشود و به قول شما مراحل پیچیده و بسیار زیادی دارد ولی شدنی است مانند بسیاری از علوم.
      ( من استامپ نگذاشتم عزیز من.من از روی نوشتار شما اینگونه برداشت کردم ) متاسفانه شما توهین به خود محسوب کردی.اگر به شما برخورد عذرخواهی میکنم.( مزدک هم بی دین هست و هم ضد خدا.او خداناباور نیست) هم چنان که شما عارت میاد خودت رو شیعه و مسلمان بخوانی و میگی خداباور و از اینکه زرتشتی هم باشی بازم حس میکنی به شما توهین شده.مزدک بی دین و ضد خداست او خداناباور نیست این را با اطمینان می گویم.بین این دو کلمه بسیار فاصله است که در این مقوله نمی گنجد.
      در مورد مطالب بعد شما کاملا با شما موافق هستم ولی دوست من با توهین به ادیان و اشخاص به هیچ اتحادی نمی رسیم .افرادی مثل مزدک در خوش بینانه ترین حالت هدفشان تبدیل انسان به ماشین هست.یک ماشین با مغزی تعریف شده و بدون اختیار. البته رفتار و گفتار ایشان به هیچ نقطهۀ مشترک و اتحادی بین انسانها نمی رسد و فقط باعث ایجاد کینه و بخل در عقاید میشود.فرد خداناباور برای جذب اندیشه های دیگر آنها را تخریب نمیکند.اگر شما خداباورید پس من و شما حداقل یک نقطۀ مشترک داریم و امید که این نقاط بیشتر شده و به باروری ذهن ما بیانجامد.
      من به شما دیندار نگفتم فقط سوال کردم.شما البرز هستید و من از آشنایی با شما خوشبختم.
      بی دین یک مارک نیست بلکه یک نگرش است و قابل احترام.البته در باب میرلوحی هم یک کتاب میتوانم برایتان بگویم فقط به همین بسنده کنم که نواب صفوی و فدائیان اسلام نباید معرف فرد دین دار باشد .
      در مورد مطلب درخواستی شما هم به چشم، 10 سطر می نویسم.البته برای اینکه در 10 سطر کامل شود نیاز به وقت دارم. در ضمن کپی پیست کردن عقاید و نگرش آندسته از انسانهایی که به نظرات شما نزدیک هستند اشکالی ندارد البته با ذکر نام آنها.مطلب من ارجینال و دست اول خواهد بود…منتظر باشید.

       
    • بی نام بی نهایت

      سلام و درود بر همه عزیزان
      جناب البرز
      و اما آن 10 سطری که در باب تجربۀ شخصی از درک خداوند و معنویت حاصل از آن خواستید؛
      من ابتدا از طبیعت،علوم تجربی و ریاضی شروع کردم و به بررسی دانسته های بشر از دنیای پیرامون خودش پرداختم و همچنین تاریخ بشریت تا این لحظه. پرسش های فراوانی در ذهنم بود که جوابی نداشت و یا اگر داشت مرا قانع نمیکرد. ما هنوز بسیاری از بیماریها رو نشناختیم و راه مبارزه با آن بیماریها رو نمیدونیم.ما هنوز نتونستیم وسیله ای بسازیم که بتونه به اعماق دریا بره و یا اینکه بتونه به کهکشانهای دیگه سفر کنه.ما در علم ریاضی هنوز بر مبنای اعداد و قراردادهای خودمون جلو میریم مثل عدد پی و مقدار اون.ما هنوز نتونستیم نفرت ، کینه و دشمنی رو که در طول تاریخ عامل بسیاری از جنگها بوده ریشه کن کنیم.ما در این کرۀ خاکی تنها موجوداتی هستیم که اینگونه زندگی میکنیم ،چرا؟ با دشمنی با طبیعت و قوانین طبیعت و حس سیری ناپذیر دانستن ولی تا کی ادامه داره و چقدر میتونیم ادامه بدیم.آیا ما انسانها راه رو اشتباه اومدیم و بجای پذیرش قوانین طبیعت با اون قوانین جنگیدیم و باعث اینهمه مشکلات شدیم.چرا در این دور باطل ما هنوز ارضاء نشدیم.چرا نیاز بشر تمام شدنی نیست و فقط مختص نوع بشر هست. هر چه که من میتوانم الان درک کنم هست و بسیاری در گذشته قابل درک نبود ولی وجود داشت…در تمام موجودات یک پذیرش و رضایتمندی وجود داره که در انسان نیست. پس نیرویی وجود داره که از درک فعلی من خارجه. اون نیروی انتقال دهندۀ پذیرش و رضایتمندی، “خداست”.

      – خواستم کوتاه بگم و مختصر ولی این یه جمله رو هم بگم که تجربیات هرکس مختص به خودش هست و باید خودش تجربه کنه تا به خدا برسه. خدا یکی نیست بلکه هر انسانی حداقل یک خدا داره. حتی آنانکه خداناباور هستند به یک نیروی ناظم در طبیعت ایمان دارن و نظم موجود در طبیعت رو ستایش میکنن هر چند که هنوز نمیدانند دلیل اصلی اون چیه. به قول بو علی سینا ” اگر کلام عجیبی شنیدی، مادامی که دلیلی بر امکان یا عدم امکانش نداری، نه آن را رد کن و نه قبول، تا وقتی که دلیل و برهانی به دست آوری”
      موفق باشید

       
  4. درود بر شرفت اقای نوری زاد
    به نظر من هر کس کار خودشو انجام بده همه چی درس میشه
    مثلا کسایی که کارشون فقط قران خوندن هست فقط قرانشونو بخونن نه کار اجرایی یا اداره کشور
    تو کشور ما بخاطر این بی نظمی این همه نابسامانیها ایجاد شده و فک میکنن با زور و اجبار درست میشه
    ظلم پایدار نیست

     
  5. درود بر شرفت اقای نوری زاد

     
  6. Hello Mr. Nourizad. How are you?

    I want to write with Farsi, but I don’t know what to do with my computer to change alphabet from English to Farsi. I also do not have keyboard with Farsi alphabet.

    There are a lot of things to talk about, but now I thank you, and Narges Mohammadi. That is beyond my imagination how much pain those families of executed persons are going through. You were with them, you were present with them to comfort them and to show they are not alone.

    Iranian regime has created darkness but some people like you shine in this darkness. Mr. Nourizad, you are only one person but this single person makes hope for others. In one side you try for freedom and love people, in the other side the Iranian regime makes jails and kills people. There is large distance between these two sides. I am so grateful because some people like you still exist.

     
    • بی نام بی نهایت

      Hi Mr. Payman
      At First I want tell you “Welcome my friend” Please tell us some detail about yourself
      Are you Iranian ? do you know Farsi language?I think your answer would be Yes
      THE BEST WAY IS
      You don’t need add farsi language in your IOS because of keyboard
      Just write in fasinglish means that Farsi language in English alphabet
      FOR EXAMPLE
      Hello…..> salam or dorood
      How are you?…> Halet chetore? or Haletoon chetore

      If you have a problem yet, i will be glad to help you

      With Best
      Binaam Binahaayat

       
    • بی نام بی نهایت

      سلام ودرود
      با اجازه جناب نوری زاد خواستم مطلب ارسالی پیمان رو ترجمه کنم برای اینکه ممکنه بعضی از دوستان به زبان انگلیسی آشنا یی نداشته باشن. البته با عرض پوزش از سایر اساتید در احتمال ایراد در ترجمه.
      متن ارسالی توسط پیمان
      ” سلام آقای نوری زاد ، حالتون چطوره؟
      من میخواستم به زبان فارسی بنویسم ولی نمیدونستم چه کار کنم تا زبان کامپوتر من از انلیسی به فارسی تغییر کنه.در ضمن کی برد (صفحه کلید تایپ) من روی دکمه هاش زبان فارسی نداره.
      چیزای زیادی برا گفتن دارم ولی الان فقط میتونم از شما و خانم نرگس محمدی تشکر کنم.غیر قابل باور و تصور هستش که خانواده کسانی که اعدام شدند چه مقدار درد و رنج رو تحمل کردند.شما (به همراه خانم محمدی) آنجا و در کنار آنها بودید، به آنها دلداری و تسلی میدادین و به آنها نشان میدادین که تنها نیستند.
      رژیم فعلی ایران تاریکی را با اعمال خشونت بار و شیطانی در جامعه گسترش داده و این شما هستین که در این تاریکی بسان نوری درخشان میدرخشید و به دیگران امید میدهید هر چند اگر تنها باشید.
      در یک طرف این شما هستین در دفاع از آزادی و دموکراسی و گسترش نوع دوستی و عشق به هم نوع و در طرف دیگه این رژیم سرکوبگر هست که زندان می سازد تا دگر اندیشان و آزادی خواهان را حبس کند و یا آنان را اعدام میکند.
      بین این اندیشه و عملکرد فاصله بسیار زیادی ست.من بسیار سپاسگزارم از شما و اینکه هنوز افرادی شبیه شما در کشورمان ایران هستند و وجودشون باعث خوشحالی ماست.”
      اگر لغزشی در ترجمه بود پوزش من رو بپذیرید.در پایان من نیز به نوبۀ خودم از جناب نوری زاد تشکر و قدردانی میکنم و آرزو دارم که همیشه با تنی سالم و روحی استوار در کنار مردم باشن.

       
      • بی نام بی نهایت

        لطفا ویرایش کنید
        انلیسی….انگلیسی
        بین این اندیشه و عملکرد ….بین این دو اندیشه و عملکرد

        در ضمن من در جواب ایشان به طور خلاصه گفتم که به دلیل عدم وجود حروف فارسی روی کی برد بهترین راه حل اینه که فارسینگلیش بنویسن یعنی زبان فارسی را با حروف انگلیسی تایپ کنن البته اگه به زبان فارسی مسلط باشن که احتمال زیاد دادم اینگونه باشه.

         
  7. آقای بی نام بی نهایت عزیزم- با سلام.
    از کامنت 10:09 ب.ظ / مارس 7, 2015 به مزدک جان باید من یکی که خودم را خداباور و یزدانپرست می دانم شرمنده و شرمسار شوم.او را بیدین خطاب کردی و باید بگویم که بیدینی- حق اوست- نه جرم او.نوشته هایش را بررسی کن نه دین و کیش و آیینش را. در روزگاری هستیم که امواج سهمگین تعصبات مسلمانی جهان را تیره و تار کرده و اگر همه بشر از هر چه آیین و دین و کیش است متنفر شوند شگفتی ندارد.
    و “رایت الناس یخرجون من دین الله افواجا” از گفته های مرحوم مهندس بازرگان پس از دیدن رفتارهای نا انسانی این جماعت در سالهای نخست این انقلاب نالازم و ایران برانداز و معنویت زدا و طبیعت خراب کن و شهرآشوب و جهان گندزن بود.موفق باشی.
    با سپاس

     
    • بی نام بی نهایت

      البرز عزیز درود بر شما
      مگر لفظ بی دین دشنام است که شما اینگونه نوشته اید.اگر به شما بگویم البرز بادین و یا دین دار به شما توهین شده؟
      شما کل مطلب قبل و بعد را نخواندید و فقط همان یک کلمه را دیدی.
      من به دین و اعتقاد هیچکس کاری ندارم.به من مربوط نیست که شما چه دین و آئینی دارید. در ضمن شما به دور از انصاف رای دادید و متن مزدک را نخواندید که چه نوشته بود.
      از نظر من هم مهم پندار،گفتار و کردار نیک افراد است. من زرتشتی و یا به عبارتی یزدانپرست و یا به عبارت دیگر یزیدی نیستم ولی یک گفته که به زرتشت نسبت میدهند برای من کافیست و نیاز به تفسیر نیز ندارد. و ان پندار نیک-گفتار نیک و کردار نیک است. هر جا برویم و فقط این جمله را بگوییم همه به آن ایمان می آورند.
      هیچکس حق ندارد به دین و آئین دیگران توهین کند.حتی به بی دینان و یا کافران هم باید احترام گذاشت.بنده فقط به همان روش مزدک به او جواب دادم و لاغیر.راستی اگر از یزدان پرستان هم این جناب مزدک می نگاشت و آنها را به چهار میخ میکشید باز شما از او حمایت میکردید.مشکل نوع دین نیست مشکل نحوۀ برخورد تحقیر آمیز وی با افراد دین دار است.

       
      • جناب بی‌ نام بی‌ نهایت، با سلام، این “حتی – یی” که در جمله آورده ای، بوی درجه بندی و تعیین مرتبه و بالا و پایین نشاندن انسان‌ها در ضمیر ناخوداگاه شما نمی‌‌دهد؟

         
        • بی نام بی نهایت

          جناب پیام جواب شما خیر یا همان نخیر میباشد.در هنگامۀ گفتن کلمات ممکن است کلماتی بیان شود از باب استفهام و تاکید ولی منظور بنده بی بو بود.بازم ممنون از شما

           
          • پس شما بر حسب ابتدائی‌ترین دلیل که حق شماست تا ” باوری”داشته باشید، همین حق را برای هر کس قائلید که “باوری” داشته باشد، ولو حتی ضدّ باور شما باشد. آگاهانه نگفتم ” عقیده ” که امتیازی ویژه از خزانه عقیده در کفهٔ ترازوی سنجش واریز نکنید. بی‌جهت نیست که عقلای جهان بشر و حقوق بشر را مبنا قرار داده‌اند که هیچ عقیده‌ای نیست که خود را بر حق‌ترین نداند و سرمست از دلایلی که برای خود تراشیده، نباشد.

             
  8. میگوئیم/میگویند
    میگوئیم القائده؟
    میگویند اسلامی نیست
    میگوئیم طالبان؟
    میگویند اسلامی نیست
    میگوئیم بوکوحرام؟
    میگویند اسلامی نیست
    میگوئیم وهابیون؟
    میگویند اسلامی نیست
    میگوئیم حزب الله لبنان/جمهوری اسلامی؟
    میگویند اینها اسلامی نیستند
    میگوئیم فلان مرجع تقلید شیعه/فلان مفتی سنی؟
    میگویند این اخوندا مسلمون نیستن دارن اسلام رو خراب میکنند
    میگوئیم فلان قانون اسلام؟
    میگویند این قانون مال اون زمان بوده و ربطی به الان نداره
    میگوئیم فلان حدیث؟
    میگویند ممکن ایت تحریف شده باشد مورد قبول ما نیست
    میگوئیم فلان ایه قران؟
    میگویند معنیش این نیست برو تفسیرش رو بخون شان نزول داره
    میگوئیم فلان روایت تاریخی از فلان مورخ مسلمان؟
    میگویند فلام مورخ معصوم نبوده ما قبولش نداریم
    میگوئیم پس اسلام واقعی چیست؟کجاست؟کی میخواد اجرا بشه؟
    میگویند اسلام واقعی هنوز پیاده نشده باید تا ظهور مهدی عج صبر کنید
    میگوئیم ظهور چه موقع است؟
    میگویند شاید این جمعه بیاید شاید هم اون جمعه !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     
    • جناب خرمگس : از قدیم گفته اند
      وقتی قافیه تنگ آید //// شاعر به جفنگ آید
      این بیت شعر در باره جمهوری اسلامی صادق است .
      مکه امنیت ندارد
      و نباید امام زمان آنجا ظهور کند!

      شیخ مهدی طائب فرمانده قرار گاه عمار است. برادر حسین طائب رئیس سازمان امنیت سپاه و از حامیان سفت و سخت احمدی نژاد. سایت “صبح توس” آخرین سخنرانی وی را در جمع سپاهیان استان خراسان رضوی منتشر کرده است. او در این سخنرانی با تکرار همان اندیشه های امام زمانی مصباح یزدی و احمدی نژاد و رحیم مشائی و در نهایت “انجمن حجتیه” گفت:

      هدف انقلاب مقدمه سازی برای ظهور حضرت مهدی (عج) است. اما دو مانع بر سر راه ظهور ایشان است. خدای در حساس‌ترین زمان، عربستان را دچار تغییر مدیریت کرد. (اشاره به مرگ پادشاه عربستان که احمد جنتی در نماز جمعه دو هفته پیش تهران مرگ او را تبریک گفت و چنان دردسری درست کرد که علاء الدین بروجردی رئیس کمیسیون امنیت و سیاست خارجی مجلس ناچار شد فورا مصاحبه کرده و بگوید ج. اسلامی با عربستان رابطه دوستانه دارد!)

      طائب ادامه داد:

      اولین مانع میدان مین است، و ایشان تا بیاید با آتش نزدیک و دور دشمن شهید خواهد شد. دوم اینکه ایشان می‌خواهد دنیا را مدیریت کند (همان مدیریتی که احمدی نژاد مدعی آن بود) و برای این مدیریت نیازمند نیروست و من معتقدم جمهوری اسلامی فقط برای تربیت آن نیرو است. اگر امام زمان در مشهد ظهور می‌کرد ما هیچ مشکلی نداشتیم اما ظهور در مکه امن نیست.

      در انتخابات 92 از ولایتی گرفته تا غرضی و جلیلی و قالیباف، اگر اینها پایشان به آمریکا می‌رسید، در آن کشور یک نفر مثل این‌ها گیر نمی‌آمد.

      عبدالله پادشاه عربستان بود، واقعاً قدر بود و یک کلمه پرت و پلا نمی‌گفت اما پادشاه جدید از لحاظ هوش درست نقطه‌ مقابل عبدالله است و آلزایمر دارد. می‌گویند چندی پیش به نخست وزیر لیبی گفته حال برادر ما قذافی چه طور است؟

      آتش نزدیک تا حدودی حل شده است اما آتش دور را چه کنیم؟ اوبامای خبیث و پست، فرمانده کل قوای آمریکاست و اختیار همه‌ سلاح‌های هسته ای در دستان اوست، تا حضرت ظهور کند، بعد از چند دقیقه مکه نابود می‌شود.
      در ضمن جمهوری اسلامی همیشه صحبت از یک میلیارد و نیم مسلمان میکند اما هیچکدام از این فرقه های اسلامی را قبول ندارد بنابراین در کل جهان فقط در حدود هشتاد میلیون مسلمان وجود دارد

       
  9. متن ترانه پس از تصحیح

    شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
    جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
    کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبا
    باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
    وای از دنیا که یار از یار می ترسد
    غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
    عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
    پنجه خنیار گران از تار می ترسد
    شهسوار از جاده ی هموار می ترسد
    این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
    سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
    سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
    آشنا نا آشنا شد تابلی گفتم بلا شد
    گریه کردم ناله کردمحلقه بر هر در زدم
    سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم
    آب از آبب نجنبید خفته در خوابم نجنبید
    شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
    جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
    کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبا
    باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
    وای از دنیا که یار از یار می ترسد
    غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
    عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
    پنجه خنیار گران از تا می ترسد
    شهسوار از جاده ی هموار می ترسد
    این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
    چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
    آسمان اافسانه ما را به دست کم گرفت
    جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
    بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد
    شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
    جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
    کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبا
    باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
    بازا تا کاروان رفته باز آید
    بازا تا درلبران ناز باز آید
    بازا تا مطرب و آهنگ و ساز آید
    با گل افشانان نگار دلنواز آید
    بازا تا بر دری ها قصه پردازیم
    گل بر افشانیم و می در ساغز اندازیم

    ارسال متن و MP3 توسط :

    متن ترانه شهر ، خالی 7 سال و 6 ماه پیش در تاریخ 9/16/2008 و ساعت 1:03:00 PM ارسال شده است.

    اصلاح متن و مشخصات آهنگ | نسخه آماده چاپ

     
  10. آقا سید مرتضای عزیز
    در کامنت اسبق با اینکه پیشتر گفتم آخرین کامنت در باب بنی قریظه است چه کنم هم شما بحث را ادامه می دهی و من را گام به گام بدهکار خود می کنید! و هم اندکی مباحث را به سمتهایی که لازم نیست می کشانید چه بگویم و چه جواب بدهم تا شما قانع شوید! و من توبه شکستم گرچه این بار سعی می کنم دیگر توبه نشکنم چون کفاره بیخوابی دارد و علما ازاین کفارات زیاد بر ما نوآموزان و پابرهنگان تاریخ تحمیل می کنند!
    بگذار از اینجا شروع کنم: می گویید فقط دلیل و نحن ابناء الدلیل؟خوب اولاً آیا حاضری پابند این سخن باشی و در همه مطالبی که در باب مسائل و موضوعات تاریخی می گویی دلیل مند جلو بروی؟(نکات زیادی از عباراتتان را می توانم بیاورم که هیچ دلیل مکتوب تاریخی ندارد) ثانیا من باید از شما دلیل بخواهم که تصریح کردید 1.بنی قریظه از اوس بودند2.بنی قریظه هنگام محاصره همپیمان اوس بودند3. بنی قریظه خود حکمیت سعد را انتخاب و پذیرفتند.ثالثا فرض کنیم-که هنوز جز ظهور گرفتن از عبارت ابن اثیر دلیلی طرح نکرده اید-ثابت کردید که بنی قریظه سعد را برای داوری انتخاب کرد پس چرا زیرکانه آن را تبدیل به «انتخاب ابتدایی» می کنید؟اگر حکمیت از روی اختیار و قاعده عادی است چرا سپس صحبت از ابتدایی و انتهایی شدن یک انتخاب می کنید؟ و تازه دو ادعای مهمترتان چه می شود؟ برادر، من که قصدم رنجاندن شما نیست اما من ندیده ام هیچگاه هیچ خطای صریحی را بپذیرید و مدام برای اینکه جای انکار بگذارید می گویید بله تاریخ ظنون متراکمه است. عزیز باور کنید تمام دانش انسان ظنون متراکمه است و هیچ برهان بدیهی و خالی از هیچ جای نقدی بر هیچ درک انسانی نمی توان آاورد یعنی نمی توان چیزی گفت که نتوان جابجایش کرد و بر بداهت و صراحت ادعایی اش ایراد گرفت و بدیهیات تنها به صورت اندیشه مربوط اند مثل کار ارسطو و کار کانت و کار ابن سینا. همه دریافتهای ما از متنها ظنون متراکمه است. برداشت همه علما از آغاز تا همیشه با درجاتی از یقین و قطعیت برهانی فاصله دارد. برهان در منطق اگر قطعیت دارد چون تنها مربوط به صورت اندیشه است نه محتوا. شما مراجعه به منابع جدید بکنید می یابید نوابغ طراز اولی را که قطعیت در ریاضیات را هم زیر سوال برده و عدم قطعیت در فیزیک هم پیشتر از سوی هایزنبرگ مدلل شد و در کتاب جزء و کل با ترجمه حسین معصومی همدانی در دسترس است.چه باور کنید یا نکنید هر کس مطالعاتی منسجم در حوزه فلسفه علم داشته باشد می داند سخن از قطعیت و بداهت در امور انسانی به اثبات نمی رسد اساسا اثبات کردن یعنی نسبت میان دو مورد منفک از هم پیوند برقرار کردن و از آنجا که انطباق ذهن و عین با بداهت کامل ناممکن است دست ما از دسترسی به بداهت خالی است. اما و هزار اما نابدیهی بودن به معنای مشکوک بودن و نسبی بودن نیست. و میان درجات ناآگاهی و درجات آگاهی را می توان تبیین درست و صحیح کرد.
    بگذار در نسبت با موضوع ظنون متراکمه و قطعیت در علم، همین مثال خودمان را پیش ببریم مثلا اگر مورخی و محققی بگوید چون نمی خواهم نسبت کشتن به پیامبر بدهم و این را بد می داند پس از اساس همه داستان بنی قریظه را مخدوش و نادرست می دانم. این فرد می تواند بگوید داستان بنی قریظه کار یک مورخ جعال بنام ابن اسحاق است و او هم از یهودیان گرفته و چه و چه. کما اینکه نجیب عرفات این کار را کرد و چند محقق اسرائیلی و عربستانی به درستی پاسخش دادند و ادله مثلا محکم او را مخدوش دانستند آری در این مثال آقای نجیب عرفات منکر اصل داستان است و تقریبا همه محققان موافق اما حق با کدام است؟. حق با عرفات نیست زیرا دلایل او واهی اند و دلایل واهی گرچه اندکی شک و تردید ایجاد می کنند اما هنگام سنجیدن با دلایل واقعی می فهمیم که درجه قطعیت دلیل واقعی خیلی بیشتر از دلیل ناواقعی است یعنی دلیل واقعی هم از قبیل ظنون متراکمه است اما صدها مرتبه فاصله دارد از دلیل واهی و ناواقعی. بنابرین این بنا را دنبال نکنید و کمتر تاریخ را به ظنیت و دیگر دانشها را به قطعیت نسبت دهید که بنیاد این مبنا سست است.متفکران غربی بیش از دو قرن پیش تا اواخر سده بیستم می خواستند علوم انسانی را چون علوم طبیعی بر روش و مبنای قطعی استوار کنند اکنون مورخان فهیم علم دریافته اند که باید علوم طبیعی را چون علوم اانسانی اندکی ناقطعی تلقی کرد!
    نکته دیگر:شما اگر موافق اصل داستان هستید حال باید مجموعه روایات و مجموعه مطالب مربوط به تاریخ اسلام و روابط قبائل و احکام جنگ را با هم در ذهن داشته باشید و لحاظ کنید و سپس به خواندن یک روایت منفرد بپردازید.اینجاست که-دقت کنید- تاریخ با فقه فرق می کند یعنی از ظهور گرفتن از عبارات یک مورخ به نمی توان به یک پدیده تاریخی دست یافت بلکه باید دو کار اساسی کرد: یکی وارسی اسناد یک نقل و گزارش و دیگر تایید شدن یا نشدن آن از سوی یک منبع دیگر(شهادت و خبر دادن ، منبع مکتوب، خط نوشته، کتیبه و سنگ نوشته و آثار باستانی دیگر). بنابرین شما برای اینکه فکر کنید ابن اثیر در باره این واقعه خبر داده باید بررسی کنید که آیا خبر جدیدی دارد یا همانی است که ابن اسحاق و متقدمان آورده اند و اگر اسناد و نقلهای او همانها بود پس دلیل ندارد ابن اثیر که بیش از شش قرن با واقعه فاصله دارد را یک منبع محسوب کنید. اینجاست که عرض می کنم علما تاریخ نمی دانند و آن را با فقه اشتباه می گیرند و شما ناراحت می شوید و آن را از صد فحش بدتر می دانید. این رنجش شما بی دلیل است زیرا من به سود شما دارم نکته آگاه کننده ای را به خدمتتان عرض کردم. مختارید نپذیرید اما آن را فحش دانستن بی احترامی شدید به منی است که اصلا چنین قصد و نیتی ندارم و کلمه را در همان معنای مشخصش بکار می برم. پس هم بررسی اسناد یک خبر و هم مویدات آن ما را مدد می رسانند تا بفهمیم آن گزارش درست است یا خطا. حال باید گفت تا آنجایی که من می دانم تمام نقلهای مربوط به حادثه بنی قریظه دو منبع بیشتر ندارد-استقرایم ناقص است ولی اگر منبعی دیگر کسی یافت حتما بر من منت می گذارد-یکی ابن اسحاق و دیگری الاموال ابن زنجویه. اولی داستان را با جزییات بسیار آورده و نقلهای متعدد دارد و می توان گفت چون ابن اسحاق نخستین سیره نویس است و چون در زمانه او روایات مغازی شکل و تدوین یافتند و چون مورد قبول علمای زمانه و همگان بود-درگیری او با مالک انس سر چیزهای دیگری بوده نه این موضوع- پس منبع مهمی است و هر چه ابن اثیر و دیگران سپسها نقل می کند ظاهرا از اوست.(من در چند جلسه نقد مقالات بنی قریظه شرکت داشته و چیزهایی قبلا با جزییات خوانده و ارزیابی کرده ام و والا الان دسترسی مستقیم به ابن اسحاق ندارم) یعنی شما نمی توانی با تکثیر بی دلیل منابع متاخر بگویی این منابع جور دیگر حرف زنده اند. منبع دوم الاموال ابن زنجویه است که من دیشب برای کار دیگری در مراجعه به آن دیدم در چند جا از بنی قریظه یاد کرده یکی در «باب ما امر به من قتل الاساری»و دیگری در «باب الحکم فی اقارب اهل الذمه من الاساری و السبی». من نکات مربوط به ابن زنجویه را اینجا پیوست می کنم که دیشب محض خاطر مبارک شدم نخوابیدم و گشتم و خواندم و نوشتمش. اطلاعات ابن زنجویه(حتی در جاهای دیگر کتاب اوممکن است اطلاعات بیشتری در باب بنی قریظه باشد ) و حتی منابع دیگر آن زمان-این بحث دیگر ی است و کلیتر از حادثه بنی قریظه- و نظریات او نشان می دهد که در مواجه با اسیران در زمان پیامبر چهارگونه عمل می شد و زمان خلفا هم این روش تداوم داشته:منت گذاشتن یعنی آزاد کردن و جزیه گرفتن، فدیه گرفتن، بردگی و قتل و باور دارد که در باره بنی قریظه که بعد از جنگ اسیر شده بودند حکمشان قتل بود و جالب اینکه تعداد کشته ها را چهل نفر می داند و توجه به این منبع می تواند حتی مشکلات نجیب عرفات را هم پاسخ دهد.البته من نمی دانم چقدر نسخ خطی(اربعون رجلا) این منبع ملاحظه شده و فعلا وقت بررسی بیشتر ندارم متاسفانه. باری بین قریظه محاصره و مجبور به نزول به حکم سعد شدند چون اسیر بودند. خواهشا تصور نکنید با عبارت نزلوا می توانید کاری کنید اصل بحث را توجه کنید که اینها در جنگ با مسلمانان شکست خوردند و اسیر هم حکمش قتل بود. مباحث مربوط به احکام اسارت در فقه را بعدها فقها مدونتر و محدودتر کردند. توجه کنید صحبت در باره سیره نبوی است وو طرف مقابلش که هم مشرک یا اهل کتابی است که خیانت کرده و جنگیده و نباید برای رفع شبهه تاریخ را تحریف کرد بی دلیل.
    خلاصه کنم:1. می گویید برای هر نکته دلیل بیاور می گویم مطالب مهمی از تاریخ از درک تاریخ به دست می آید نه لزوما از خبر لفظی و خبر هم معنای مشخص دارد و با فقه فرق دارد. و از مطالب مربوط به اخبار بنی قریظه به دست می آید آنها نه تنها از اوس نبودند بلکه همیپمانشان هم نبودند و بلکه سعد را به عنوان حکم قبول نکردند بلکه اسیرانی بودند که چشم به داروی سعد داشتند. یعنی اینکه بنی قریظه سعد را انتخاب نکردند بلکه راهی نداشتند جز آن از فهم این گزارشها و از فهم اینکه در عهدنامه مدینه داور نهایی پیامبر بود و از فهم اینکه آری با تشکیل امت جدید و جامعه مومنان، اوس و خزرج حق نداشتند همپیمان کافران باشند و من متعجبم از سیدمرتضای عالم چطور این نکته را نادیده می گیرد!2. دانشورانی چون ابن زنجویه که از متقدمترین پردازندگان به حادثه بنی قریظه است آنها را جنگجویان اسیری میدانند که سیره نبوی بر قتلشان استقرار داشت. حال اینکه عبارت نزولوا علی حکم سعد را مبنا قرا دهیم و بخواهیم بحث از حکمیت کنیم باید اساسا منکر جنگ و احکام جنگ شویم و رد کردن این جنگ در مقابل گزارش ابن زنجویه و دلایل دیگری که نزد بخاری و مسلم و متون شافعی هست ناممکن است.3.من دسترسی به نور السیره ندارم تا عبارات ابن اسحاق را هم بیاورم. یعنی داشتم اما فعلا همه نرم افزاهام تا اطلاع ثانوی از دسترس خارجند و اگر یافتم می آورم و عبارات این زنجویه را نوشتم و می دانید نوشتن چقدر وقت گیر است بخصوص برای منی که نابلدم درتایپ کردن!.4.دقت در این مطالب و ضمیمه کردن آن به عهدنامه مدینه و دقت در آیات قرآن و آیاتی که در باره حادثه بنی قریظه آمده و دقت در مناسبات و اطلاعات مربوط به اوس و خزج(کتاب دو جلدی جعفریان را ببینید و مطالعات دکتر پاکتچی و دکتر بهرامی در ذیل مداخل مختلف دایره المعارف بزرگ اسلامی) نشان می دهد اوس مسلمان همیپمان کافران و اهل کتاب نبودند و آنها صرفا می خواستند به دلیل سابقه همپیمانی خدمتی به یهودیان بکنند و رئیسشان قاطعانه حکم را صادر کرد. بنابرین دلیل را صرفا ظهور لفظی عبارات در نظر نگیرید5. در بحثی که یک وقتی با دکتر صفری داشتم ایشان مدعی بود که نماز قبل از اسلام در میان اعراب وجود نداشته و دلیل آن را همین توجه به ظهور لفظی می گرفت یعنی می گفت چون مورخان نگفته اند پس نبوده من عرض کردم شما کافی است سابقه حج و مسجد الحرام را پیش از اسلام در مکه در نظر بگیرید. بگذریم که الگر به المفصل جواد علی مراجعه می کرد نکات روشن کننده همیشه هست. شما فکر نکنید هرچه موجود بوده لزوما باید از ظهور لفظی بدست آید نه ممکن است با دقت در قرائن به مسجل بودن آن رسید و این همه نوشته اندک من در باره الاموال نوشته حمید بن زنجویه م 251 تصحیح شاکر ذیب فیاض جزء اول ریاض چاپ اول 1406ق..

    «در باره حادثه بین قریظه بطور کلی دو منبع اصلی هست.یکی سیره ابن اسحاق است و دیگری الاموال ابن زنجویه. حمید بن زنجویه متوفای 251 و دقیقا صدسال بعد ابن اسحاق(151ق)به حادثه اشاره کرده. با اینکه برخی از محققان گفته اند کل اطلاعات این رخداد به ابن اسحاق بر می گردد اما پیداست که اطلاعات ابن زنجویه هم دست اول است. او در«باب ما امر به من قتل الاساری» ص430 حدیث 528شروع کرده در باره اینکه حکم اسیران قتل است بحث کرده و مجموعه روایاتی از سیره پیامبر و خلفا آورده و با اینکه در نهایت باور دارد منت گذاشتن، بردگی و فدا و قتل احکام اسارت اند یعنی حاکم بسته به شرایط موضوع حق یکی از این چهار روش را دارد داستان بنی قریظه و حکم قتل آنها را آورده یعنی پیداست او موضوع بنی قریظه را جزو اسیران جنگی محسوب می کند. عبارت او این است: یزید بن محمد از جدش و او از پدرش از عایشه آورده(حدیث536): ان رسول الله حاصر بنی قریظه خمسا و عشرین لیله فلما اشتد علیهم البلاء قیل لهم انزلو علی حکم رسول الله فقاللوا ننزل علی حکم سعد بن معاذ فقال لهم رسول الله انزلوا علی حکم سعد و بعث رسول الله الی سعد فلماء جاء فقال له رسول الله احکم فیهم فحکم فیهم ان یقتل مقاتلتم و یسبی ذراریهم و تقسم ذراریهم فقال رسول الله لقد حکمت فیهم بحکم الله و حکم رسوله. در حدیث بعدی آمده از قول رسول که «حکمت بحکم الملک» یعنی جبریل. در حدیت بعدی آمده «لقد حکمت بحکم الله من فوق سبعه ارقعه» یعنی به حکم الهی که در آیمان هفتم بست شده حکم کردی. از بنی قریظه تنها یک نوجوان ماند و مسلمان هم شد و جزو صحابه تلقی می شود به نام عطیه القریظی یک حدیث ابن زنجویه مستند به او: کنت فیمن اخذ یوم قریظه فکانوا یقتلون من انبت و یترکون من لم ینبت و فکنت فیمت ترک. یعنی بالغان را می کشتند و من بالغ نشده بودم و از باقیمانده ها شدم. حدیث بعدی هم از قول برخی فرزندان بنی قریظه همین مضمون نقل شده و در حدیث پایانی که از قول ابن شهاب زهری نقل شده آمده که نزلوا علی حکم سعد فقضی بان یقتل رجالهم و تقسم ذراریهم و اموالهم فقتل منهم یومئذ کذا و کذا.در حدیث 461 هم یک اشاه دیگر به حادثه شده و از قول ابن شهاب نقل شده که پیامبر بر خیبریان منت گذاشت و آنها را که به سواحل دریای سرخ فرستاد یعنی تنها به گرفتن جزیه اکتفا کرد و سپس آورده که در حادثه بنی قریظه بر کسی به نام عمر بن سعد رحم کرد و نکشت زیرا فقال رسول الله انه کان یامر بالوفاء و ینهی عن الغدر فلذلک نجا. اینجا هم آمده که ان رسول اله غدا الی قریظه فحاصرهم حتی نزلو بحکم سعد بن معاذ فقضی بان تقسم ذراریهم و اموالهم فقتل منهم یومئذ اربعون رجلا الا عمرو بن سعد. الی آخر.این حدیث در باب الحکم فی اقارب اهل الذمه من الاساری و السبی طرح شده است»

     
  11. بی نام بی نهایت

    سلام و درودی دوباره
    خوزه پیه موخیکا ریس جمهور مردمی اروگوئه : ” تنها اعتیاد خوب عشق است ”
    این مطلب از بی بی سی فارسی است که خواستم دوستان عزیز را به خواندن آن دعوت کنم؛

    اروگوئه با رئیس جمهور ‘فقیرش’ وداع کرد
    فارغ از اینکه “سلیقه شخصی” شما در سیاست چه باشد، به سختی می‌توانید تحت تأثیر خوزه “پپه” موخیکا قرار نگیرید یا شیفته شخصیتش نشوید.
    سیاستمداران آرمانگرا، صادق و سخت کوش در همه جای دنیا وجود دارند – هر چند شاید افراد بدبین ادعا کنند که آن‌ها اقلیتی کوچک هستند– ولی هیچ یک از آن‌ها، وقتی پای وفاداری به اصول در زندگی شخصی شان به میان بیاید، به گرد پای رئیس جمهور خوش مشرب اروگوئه نمی‌رسند.
    کارهای او تنها جنبه نمایشی ندارد. فولکس قورباغه ای قدیمی و قراضه او احتمالا یکی از معروف ترین اتومبیل ها در دنیا است. تصمیم او برای چشم‌پوشی از زندگی در کاخ مجلل ریاست جمهوری بی‌همتا نیست – جانشین او، تاباره وازکز، هم احتمالا ترجیح خواهد داد که در خانه خود زندگی کند.
    ولی وقتی برای ملاقات با “پپه” به خانه کوچک یک طبقه اش در حومه مونته ویدئو می‌روید، متوجه می‌شوید که او واقعا به حرف‌هایی که می‌زند اعتقاد دارد.
    آقای موخیکا با لباسی که شاید بتوان “لباس راحتی” نامید – فکر نمی‌کنم تا به حال کسی او را با کراوات دیده باشد – روی یک چهارپایه چوبی ساده می‌نشیند. در پشت او قفسه کتابی قرار دارد که به نظر می‌رسد هر آن ممکن است، زیر فشار انبوه زندگینامه ها و کتاب‌های خاطرات رقبا و متحدان سیاسی او، فرو بریزد.
    کتاب برای این چریک سابق، که مجموعا ۱۳ سال را در زندان گذرانده است، چیز مهمی است. او ۲ سال از ۱۳ سال زندانش را در کف یک آخور قدیمی گذرانده است – تجربه‌ای که تا سرحد شکستن شخصیت او پیش رفت و عامل اصلی تبدیل او از یک چریک به یک سیاستمدار بود.
    “قدرت درونی”
    آقای موخیکا به شوخی می‌گوید: “من در سلول انفرادی زندانی بودم، برای همین روزی که من را روی مبل نشاندند، خیلی احساس راحتی کردم.”
    او می‌گوید: “شک ندارم که بدون از سر گذراندن آن تجربه، امروز انسان دیگری می‌بودم. زندان و سلول انفرادی تأثیر عمیقی روی من داشت. باید به یک قدرت درونی می‌رسیدم. برای هفت-هشت سال حتی کتاب هم نمی‌توانستم بخوانم – فکرش را بکنید!”
    احتمالا با توجه به گذشته آقای موخیکا می‌توان درک کرد که او چرا حدود ۹۰ درصد از درآمد خود را، چون “احتیاجی به آن نیست”، صرف امور خیریه می‌کند.
    آقای موخیکا در ابتدا کمی بدخلق است، ولی رفته‌رفته رویش باز می‌شود و توضیح می‌دهد که درک نمی‌کند چرا سبک زندگی‌اش برای عده‌ای پرسش برانگیز است.
    او می‌گوید: “این دنیا حسابی دیوانه است! مردم از چیزهای عادی شگفت زده می‌شوند و این من را نگران می‌کند.”
    او که از حمله به دیگر رهبران همتای خود ابایی ندارد می‌گوید: “تنها کاری که من می‌کنم این است که مثل اکثریت مردم کشورم زندگی می‌کنم، نه اقلیت. زندگی من معمولی است و رهبران ایتالیا و اسپانیا هم باید مثل مردمشان زندگی کنند. آن‌ها نباید از یک اقلیت ثروتمند تقلید کنند.”
    خوزه موخیکا حرفش را با راحتی می‌زند و گاهی بیش از اندازه روراست است، ولی این رفتار برای او هزینه ای ندارد.
    اروگوئه به عقیده بسیاری، آزادترین کشور آمریکای جنوبی است. در حالی که شبح تنش سیاسی و اقتصادی بر دو همسایه بزرگ این کشور، برزیل و آرژانتین، سایه افکنده است، این کشور سه میلیون نفری مانند یک پناهگاه امن است.
    سیاست‌های جنجالی
    آقای موخیکا پست خود را در حالی ترک می‌کند که همسایه های بزرگ اروگوئه، اقتصاد نسبتاً سالم و ثبات اجتماعی مانند این کشور را تنها در خواب می‌توانند ببینند.
    اصول بنیادی آقای موخیکا همچنان سوسیالیستی است، ولی او با پا به سن گذاشتن نرم تر و جا افتاده تر شده است. برخی از جنجالی ترین سیاست‌های او در دوره پنج ساله ریاستش – مانند قوانین سقط جنین و ماریجوانا – در کنار دلایل ایدئولوژیک، دارای توجیه عملگرایانه نیز بوده است.
    او که در سال ۲۰۰۵ بالاخره با هم رزم سابق و شریک طولانی مدت زندگی‌اش، لوسیا توپولانسکی، ازدواج کرد می‌گوید: “ماریجوانا هم یک معضل دیگر است، یک اعتیاد. بعضی‌ها می‌گویند چیز خوبی است، ولی چرند می‌گویند. ماریجوانا، تنباکو و الکل به درد نمی‌خورد – تنها اعتیاد خوب عشق است.”
    او می‌گوید: “ولی ۱۵۰ هزار نفر در اینجا ماریجوانا می‌کشند و من نمی‌توانم آن‌ها را به دست قاچاقچی های مواد مخدر بسپارم. اگر چیزی قانونی باشد کنترل کردن آن آسان‌تر می‌شود و ما به همین دلیل این کار را کردیم.”
    آقای موخیکا که گاهی در توصیفش می‌گویند “رئیس جمهوری که همه کشورهای دیگر می‌خواهند داشته باشند”، این تعریف و تمجید ها را با تکان دادن دستش رد می‌کند، ولی حرف‌هایش هنوز تمام نشده.
    او با پوزخند به من می‌گوید: “قصد ندارم به یک پیرمرد بازنشسته تبدیل شوم که در گوشه‌ای نشسته و خاطراتش را می‌نویسد – اصلا راه ندارد!”
    “البته که خسته شده‌ام، ولی هنوز آماده توقف کردن نیستم. سفر من دارد به پایان می‌رسد و هر روز به لب گور نزدیک‌تر می‌شوم.”
    شاید این‌طور باشد، ولی این رهبر معماگونه همچنان الهام بخش عده بسیاری خواهد بود و به ما یادآوری می‌کند که قرار بود سیاست، حرفه‌ای شرافتمندانه و فروتنانه باشد.

     
    • آفتاب آمد دلیل آفتاب! جناب بی نام بی نهایت.همین موخیکا یک خداناباوراست.پس اگر من نوشتم که جناب پرفسور جز اراحیف چیزی ننوشته بی خود نگفته ام جناب!

       
      • بی نام بی نهایت

        با درود و سلام به همه
        جناب مزدک نگرفتی منظور منو برادر، نگرفتی ! جناب مازیار وطن پرست خسته نباشی !
        اینجایی که شما کامنت میزاری حق نداری به افرادی که من از اونا مطلب مینویسم توهین کنی و گرنه جوابتو میدم.کافی بود با یه عذر خواهی غائله رو ختم میکردی.هر کس حق داره اظهار نظر کنه و رتبه دهی کافیه و اما اگر انتقادی داشتی به حرف ها داشته باش نه به شخصیت گوینده.این جنابعالی بودین که به من که راوی گفته های یک دانشمند ایرانی بودم بنام پرفسور سمیعی بی فکر لقب دادید و به شخص سوم که پرفسور باشه انواع توهین ها رو کردین بدون شناخت از ایشون.من به عنوان راوی حق خودم دیدم از ایشون دفاع کنم چرا که من باعث شدم شمای مجازی به شخصی حقیقی توهین کنی.
        در ضمن این شما و امثال شما بی دینان یا به قول تو خدا ناباوران نیستید که حق اظهار نظر دارین.دموکراسی یعنی همین که هر کس هر چه خواست بگه و ناظر سایت تصمیم میگیره درج کنه یا نه.شما چه کاره هستی اینجا؟شما هم یکی مثل بقیه.ادب داشته باش برادر.من خدا ناباور نیستم ولی خدای خودمو باور دارم و نه خدای توی کتب دینی رو.من حق دارم اظهار نظر کنم و مطلب بنویسم و همه هم همینطور.دلیل نمیشه که هر متنی به مزاج شما سازگار بود بشکن بزنی که بله راوی مطلب خدا ناباوره و هر متنی رو که دوست نداشتی چون جواب نداری بدی با توهین ببندی و بگی اینم از خداباوران.تمام این مطالب ناشی از سن کم شماست.
        از طرز جواب شما این مطلبم میشه حدس زد که شما هنوز خیلی جا داری تا یاد بگیری.
        در ضمن در جواب توهین مجدد شما به پرفسور سمیعی باید عرض کنم که :
        اراجیف را تو و امثال تو بلغور میکنن. در بزدلی تو همین بس که در فضای مجازی اینگونه عقده های فرو خورده خودتو با توهین به دیگران خصوصا دانشمندان بزرگ خالی میکنی و جواب من همونی هست که قبلا به شما گفتم.ادب چیز خوبیه ، اگه علامه هم باشی و بی ادب کسی پشیزی برات ارزش قایل نمیشه.
        من حق دارم هر چه خواستم بگویم و تو هم حق داری انتقاد کنی.این جناب شما بود که توهین کرد به راوی متن و صاحب متن و من جواب دادم.
        جناب مازیار وطن پرست از شما هم بیش از این انتظار میره.برخورد جناحی شما و صحه گذاشتن به مشکل شخصیتی این جناب مزدک و محاکمه من ناشی از چیه عزیز؟ اصلا متن من و جواب مزدک و در جواب متن اون پاسخ منو خوندی که اینگونه برآشفتی.شاید شما و مزدک یک جسمین با 2 روح متفاوت؟ شما اگه قراره قضاوت کنی و اگه من به شما این اجازه رو دادم .میتونی بیطرفانه و مبتنی بر ادله و برهان که دم از اون میزنی قضاوت کنی و نه یکطرفه.// مزدک را ندیدید و جواب منو دیدید.همچنین شما نمایندۀ مزدک هستین یا خیر.؟ نمیتونی بدون شناخت از کسی بگی بعید میدونی اون این حرفو زده باشه.گیرم که کل مطلب چاخان بود شما که خودت رو دنباله روی مکتب دلیل و استدلال میدونی کافی بود همون رویه رو ادامه بدی عزیز

         
  12. مازیار وطن‌پرست

    appropriation( اختصاص، تملك، از آنِ خود كنندگى )

    عنوان یادداشت فوق را از نوشتهٔ گرانمایهٔ کورس (ریشه‌ها 283) برداشته‌ام. به راستی ما ایرانیان در تملک افکار، هنرها، سبک‌ها، ادیان، … و کم و بیش هر رویکرد ممکن به جهان و در جهان ید طولایی داریم. اما موضوع تملک را به سبک و شیوهٔ خود درمی‌آوریم. قصد ندارم پا در کفش کورس گرامی بکنم و فقط شما را به خواندن ریشه‌ها (بخصوص همین قسمت 283) دعوت می‌کنم. اما آنچه می‌خواهم با کمک از نوشتهٔ کورس بگویم -که بی ارتباط با موضوع این پُست نیست- در خصوص تاریخ است.

    رویکرد ما ایرانیان به تاریخ نیز رویکردی اسطوره محور است. تاریخ نگاری به سبک جدید و علمی از آن چیزهایی است که ما از فرنگیان آموخته و سپس به “تملک” خویش درآورده‌ایم. E.H.Carr مورخ انگلیسی و نویسندهٔ کتاب تاریخ چیست می‌گوید:
    “وظيفة مورخ اين است كه نه به گذشته عشق بورزد و نه خويشتن را از قيد آن رها سازد، بلكه بايد بر آن تسلط يابد و به فهم آن كامياب شود كه اين خود كليد فهم امروز است.”
    حال آنکه مورخ ایرانی/شیعه بدون حب و بغض به تاریخ نمی‌نگرد. تفاوتی هم ندارد که موضوع پژوهش واقعهٔ قدیر خم باشد یا اتفاقی که در 28 مرداد سال 1332 افتاد. مورخ ما همچون اسلافش تنها در جستجوی قهرمان و ضد قهرمان، اهورا و اهرمن، خادم و خائن است. از تاریخ نگاری علمی تنها رجوع به مدارک را آموخته. همان مدرکی که محقق بی‌طرف را به خطاهای یک شخصیت تاریخی رهنمون می‌شود، مورخ اسطوره ساز را دلیلی دیگر بر ستایش از قهرمان بدست خواهد داد. همینطور اصلاحات موسوم به “انقلاب سفید” که تنها 50 سال پیش اتفاق افتاد.

    در تاریخ نگاری ایرانی نمی‌شود از مصدق، امیرکبیر، شاهان سلسلهٔ پهلوی، … تمجید/انتقاد کرد. بسته به اینکه مخاطب از چه طایفه‌ای باشد به محض موضع گرفتن در قبال هرشخصی باران توهین و تهمت است که برسر مورخ خواهد بارید. اگر از رضاشاه انتقاد کند گروهی و اگر ضعف‌ها یا اشتباهات مصدق یا فاطمی را بگوید گروهی دیگر پوستش را خواهند کند. البته اگر اصلا چنین تمایلی وجود داشته باشد!

    اختلاف سلیقه برسر بازیگران تاریخ در تمام دنیا وجود دارد. چندی پیش مجلهٔ مهرنامه سلسله مقالاتی در خصوص نویسنده و سیاستمدار برجستهٔ فرانسوی “آندره مالرو” منتشر کرد. برایم جالب بود که یکی از مقالات به قلم یک فرانسوی “مالرو” را بزرگترین شیاد و دروغگوی تاریخ فرانسه خوانده‌بود! با اینهمه روند اصلی تاریخنگاری بدور از هیاهوی ژورنالیستی است. اختلاف عقاید بین روشنفکران در محدودهٔ آکادمیک حل و فصل می‌شود و بازتاب سیاسی اجتماعی ندارد. چون عمل سیاسی در جوامع غربی محتاج اسطوره/قهرمان نیست!

     
    • مازیار وطن‌پرست

      غلط های مرا ببخشید:
      عنوان یادداشت فوق ← عنوان این یادداشت
      قدیر خم ← غدیر خم
      موضع گرفتن در قبال هرشخصی ← موضع گرفتن در قبال این اشخاص

       
  13. راستی هیچ فکروشو کردید هیچ کدوم ما حرات نداریم یک روز کراوات بزنیم و برویم تو ادارات دوری بزنیم در حالیکه میدانیم هیچ اتفاقی نمیافتد. . یا وفتی سوار تاکسی شدیم بگیم برو خیابان مصدف. اول انفلاب مردم خیابان پهلوی سابق را مصدق نام نهادند و شهرداری هم تابلو انرا نصب کرد.

     
  14. از میان کامنت ها

    سلام به نوری زاد عزیز. من در میان کامنت های سایت دلقک ایرانی یه کامنت دیدم که خیلی به دلم نشست. شاید به دل شمام نشست:

    …… بله توافق انجام شده و در ایام نوروز اعلام عمومی‌ خواهد شد ، اما بیماری پیشرفته رهبر جدی است و درز آن به رسانه‌ها از طرف خود بیت رهبری بوده برای آماده سازی اذهان عمومی‌. به نظر می‌رسد که چینش جدید قدرت در ایران در حال شکل گیری است که اتفاقاً بی‌ ارتباط با توافق هسته‌ای و ورود آمریکا به صحنه سیاسی ایران ( پس از ۳۷ سال ) نیست. این جماعت هنگامی کاسه زهر را سر میکشند که از مرگ قریب الوقوع خود مطمئن باشند ، مثال حضرت امام که حدود یکسال پس از جام زهر ، به رحمت خدا رفتند. لذا فکر می‌کنم که چینش جدید کادر حاکم بخشی از مذاکرات پشت پرده به اصطلاح هسته‌ای بوده که دلواپسان با آگاهی‌ از اینکه در تیم‌ جدید جایی‌ ندارند ، به حق دلواپس بوده و هستند هنوز.

    موضوع دیگر شخص جانشین برای پست رهبری است که به نظرم محمد خاتمی اصلح‌ترین و عاقلانه‌ترین شخص برای این پست است به دلایل زیر :

    ۱ – خاتمی هیچگاه مقابل نظام نایستاد.

    ۲ – خاتمی تنها آخوند نظام است که میتواند در پست رهبری ، نظام جمهوری اسلامی را حداقل برای ۲۰ سال دیگر سرپا نگهدارد ، چرا که جمهوری اسلامی در نقطه پایان راه خود قرار گرفته و از هم پاشیده است .

    ۳ – وجهه خارجی‌ خاتمی ، هم عرض وجهه درونی او است و مورد پذیرش جهانی‌.

    ۴ – شخصیت خاتمی توری است که کمترین چالش را برای نهاد‌های قانونی‌ قدرت در آینده خواهد داشت و این باعث میشود که کسانی‌ که دنبال لفت و لیس هستند به او اجماع کنند.

    فراموش نکنیم که انتخاب رهبر کنونی در سال ۶۸ نیز مورد انتظار جامعه نبود و اقبال و محبوبیت عمومی‌ خامنه‌ای ، بیشتر از محمد خاتمی امروز نبود.

    هسته قدرت در ایران به دنبال راهی‌ برای بقای بیشتر است و خاتمی کلید این کار است ، شاید هم ممنوع الرسانه کردن او هم در جهت افزایش محبوبیتش در جامعه انجام شده باشد ، که همین نتیجه را هم داشته است.

    مخلص کلام اینکه توافق در پیش رو نه‌‌ یک توافق ساده هسته‌ای ، بلکه یک توافق همه جانبه است که عوض کردن اهرمهای قدرت در ایران و برداشتن همزمان تحریمهای غرب وجوه اصلی‌ آن خواهد بود.

    سال آینده، ایران آبستن حوادث بسیار مبارکی خواهد بود که زندگی‌ عادی و رفاه تدریجی‌ و نشاط را به جامعه ، پس از سالها باز خواهد گرداند.

     
  15. بی نام بی نهایت

    سلام و درود بر همه عزیزان
    جناب مزدک عزیز
    متاسفانه این نحوۀ بیان شما حاکی از شخصیتی خود محور و پوچ گراست که فقط خود و اندیشه های خود را قابل درک میداند. خواندن متن های نوشته شده توسط شما به انسان هیچ حسی نمی دهد جز نفرت و پوچی.شما دقیقا مصداق همان انسانهای بی دینی هستید که به علت نداشتن انگیزه و عشق در 24 ساعت شبانه روز با خوردن قرص یا نوشیدن الکل و یا زدن دود خود را به شکل مصنوعی شارژ میکنند تا از این حس نفرت درونی خود که نسبت به خود و دیگر انسانها و همچنین طبیعت دارند قدری بکاهند. اصلا چرا باید فردی مثل شما با خزعبلاتی اینچنین بخواهد نظرات اندیشمندان و دانشمندان عصر حاضر را زیر سوال ببرد؟ شما شخصیتی مجازی در دنیای مجازی هستید که هیچ وجود خارجی ندارید و انسانهایی مثل شما اصلا معنی واژۀ عشق و عاشق را نمی فهمند و به تعاریف مکتبی و منفی از عشق رو می آورند. کاش نظرات فروید را در باب عشق کامل بیان می کردید و مثل خواندن آیات قرآن به اون قسمتی که خود میخواهید اشاره نمیکردید. حتی در همین کلماتی که از فروید گفتید با تفکر میتوانید به درک بهتری برسید و نه نگاه سطحی.جناب مزدک عشق مرحلۀ نهایی دوست داشتن میباشد و با هوس تعبیری بی دینانی شبیه شما تفاوت دارد چرا که عشق امثال شما فقط همان هوس آنی است که از محرکهای مصنوعی بدست می آورید. کوچکترین نشانه از عشق در زندگی انسانها،عشق والدین و خصوصا مادر به فرزند خویش است که البته در بیش از 90 درصد انسانها وجود دارد.نکند شما به این نوع عشق نیز هوس گذرا میگوئید .البته نگرش خرد ورزانه شما چگونه این را تعریف میکند. بنده مشتاقم که جای خزعبلات به بنده و دیگران از عشق بگویید.( شاید هم بخواهید حس جنسی بین والدین و فرزندان بر طبق نظرات فروید را بیان کنید)
    جناب مزدک دیدید که من نیز میتوانم مثل شما و البته خیلی کمتر از آنچه شما در مورد پرفسور سمیعی گفتید به شما پاسخ دهم.و اینکه بنده را فردی بی فکر خطاب کردید به شما عرض ادب کنم.
    مزدک عزیز فکر کردن و تفکر بیشتر مخصوص انسانهاست و تفکر، سیال است و در جریان ، تا آخرین دم حیات انسان نیز قابل تغییر و در حال نوسان. این خاصیت فکر کردن و متفکر بودن است، نه مثل فکر شما و افکار انساهایی شبیه شما که به مرحلۀ فریز شدن رسیده و در جمود به سر میبرند. یعنی فکر شما و افکار شما به نهایت بلوغ رسیده و دیگر جایی برای تغییر ندارد؟ خواندن نظرات دیگران باید به شما کمک فکری بدهد و اجباری به پذیرفتن آن ندارید. احترام به دیگران و نظرات آنها اولین قدم در بلوغ شخصیت اجتماعی هر فرد است.
    لطفا افکار خود را از ترس اینکه مورد تاخت وتاز دیگران قرار گیرد در فریزر نگهداری نکنید.
    قدرت تفکر در این است که ما را وادار به قیاس کند و به چالش بکشد و نه اینکه با خواندن نوشته های دیگران و تکرار طوطی وار آنها و بستن آن کتاب، تفکر ما نیز بسته شود.
    – در باب عشق و هوس؛
    هوس قدم اول در برآوردن خواسته ونیاز شخص است و بدون هوس شما دیگر وجود خارجی ندارید و تهی از هر میل و اشتیاقی هستید. هوس نیز رتبه بندی دارد. زمانی شما تشنه هستید و هوس آب و میل به آب شما را رها نمیکند ولی بعد از سیرآب شدن دیگر هوس و میلی به آب ندارید پس این هوس زود گذر است و مثالهای دیگر از این قبیل. هوس به تنهایی هیچگاه صمیمیت و تعهد در شما ایجاد نمیکند یعنی فرد تشنه هر نوع آبی که بتوان نوشید را می نوشد تا از تشنگی رهایی پیدا کند و همین شخص آب را نیز دوست دارد چرا که بدون آب زندگی نیست .ولی نیاز به آب و دوست داشتن آب دلیل این نیست که شما با آن آب صمیمیت دارید و یا به آب تعهدی دارید.شما آب را دوست دارید ولی این دوست داشتن منجر به عشق نمیشود.شما آب را دوست دارید ولی عاشق آب نیستید.
    عشق یک نیروی محرک است که قلب شما را به تپش تندتر وادار میکند و مغز و ذهن شما را به شکل مستمر و پیوسته درگیر میکند.عشق نوعی بیماری است ولی از نوع خوبش که به شما حس بودن میدهد.عشق ممکن است باعث خسارت و نابودی نیز بشود که بستگی به شخص دارد و مرحله و درجه ای که درآن است و همچنین میزان فهم شخص.
    عشق، نیز رتبه بندی دارد. با هوس و میل شروع میشود و با صمیمیت و تعهد به تکامل می رسد. هر کس به قدر فهم ، درک و توانش از عشق بهره میبرد.
    البته امیدوارم در این مختصر نوشته توانسته باشم تفاوت هوس ، دوست داشتن و عشق را بیان کنم.
    جناب مزدک علم امروزی که از آن یاد میکنید بسیاری از این گفته ها را قبول دارد. نمیدانم چطور شما سخنگوی علم امروز هستید که خبر ندارید. در ضمن قبل از بیان نظرات سخیف خود و توهین به دیگران تنها یک سوال از خود بپرسید ” من مزدک آیا برای خودم، خانواده ام – محله – منطقه – شهر – استان – کشور – قاره و تمام دنیا چه کرده ام ؟
    و که هستم ؟ که به خود اجازه بدهم در مورد شخصیتهایی مثل پرفسور سمیعی و دیگران اینگونه توهین آمیز برخورد کنم و ادعای شناخت هوس ، دوست داشتن و عشق بکنم.” اشخاصی مثل جناب سمیعی نبودشان خسارت بزرگی به جامعۀ جهانی میزند ولی نبود شما چه؟ آیا باید همه نظرات سخیف شما ، از عشق و خدا داشته باشند.شما مگر که هستید؟ آیا حتی شخصی مثل پرفسور سمیعی که هم سن بالاتری دارد و هم مدارج کامل علمی را گذرانده و هم 4 تا کتاب از شما بیشتر خوانده حق اظهار نظر ندارد؟
    از گفتار شما بجز نفرت ، خشم و ناسزا دریافت نکردم …کمی هم در باب هوس ، صمیمیت ، دوست داشتن و عشق بگوئید دوست عزیز. کمی هم در باب احترام به نظرات دیگران بگویید و …

    در پایان از جناب مازیار وطن پرست تشکر میکنم بابت توضیح مختصر و در عین حال کامل که نشان از درک بالا و توجه عمیق ایشان در باب دین و خداست.

     
    • جناب بی نام بی نهایت کسی مزاحم عاشق شدن شما و جناب پرفسور نشده ولی زمانیکه کسی خودش را پرفسور می نامد و اراجیف بهم می بافد دیگرانی هم هستند که به حرف طرف توجه دارند نه گوینده اش!حالا ناراحتی ندارد که بفرما یید مثل خود پرفسور عاشق شوید تا از قافله عقب نمانید جناب!

       
    • مازیار وطن‌پرست

      جناب “بی‌نام، بی‌نهایت”
      من در اغلب اوقات با مزدک همعقیده‌ام! در مورد سخنی که شما به نقل از پروفسور سمیعی آورده‌اید، مزدک می‌گوید: “پروفسور [یاوه] می‌گوید.” من گفته‌ام: “به نظرم این حرف‌ها [یاوه‌ها] از پروفسور نیست.” از پروفسور سمیعی شناختی ندارم، اما تجربه نشان داده به چهره‌های مردم پسند ازین مطالب نسبت می‌دهند. مثلا 99٪ کلمات قصاری که در اینترنت (بخصوص فیس بوک) به کورش نسبت می‌دهند مزخرف محض است. اختلاف من و مزدک چندان در اصول عقاید نیست، بلکه در روش بیان آن‌هاست. راهش آنستکه ببینید این حرف‌ها به آن شخصیت جور در می‌آید یا نه؟ پروفسور سمیعی -یا هر که در حد او- یک دانشمند و تکنسین علوم تجربی است، در غرب جا و مقام علوم تجربی مشخص است. کمتر عالم علوم طبیعی به صرف اشتهارش در تخصص خویش، در مواردی که به علوم انسانی مربوط است دخالت می کند. اگر هم بکند (مثل ریچارد داوکینز) بازی را در زمین علوم انسانی، انجام می‌دهد. چون پذیرفته شده که موضع علوم طبیعی نسبت به متافیزیک (خدا، عشق، ایمان، …) موضع لاادری است. اگر دانشمند علوم طبیعی تنها بواسطهٔ اشتهار خویش در موضوعی خارج از تخصص اظهار نظر کند تنها خود را ضایع کرده. اینستکه به ضرس قاطع عرض می‌کنم این متن نمی‌تواند از آقای سمیعی یا هر دانشمند دیگر علوم طبیعی باشد.

      جناب بی‌نام بی‌نهایت، من مطمئنم شما تقصیری ندارید غیر از آنکه به اینترنت اعتماد کرده‌اید. هفتهٔ پیش یکی از دوستان شعری از هادی خرسندی را به نام سیمین بهبهانی منتشر کرد. با اینکه سال هاست با زبان هر دو شاعر مانوسم و مطمئن بودم؛ ترجیح دادم جست و جویی بکنم. نتیجه شگفت انگیز بود! بیش از 10 مورد از نتایج جست و جوی گوگل همان اشتباه را منعکس می‌کرد. حال آنکه شعر در صفحهٔ نخست سایت هادی خرسندی وجود داشت که تقریبا دو برابر اندازهٔ منتشر شده‌اش بود و بیت تخلص هم در آخر داشت.
      من تجربه زیادی در برخورد با اقوال و نقل قول‌های بی‌مدرک و سند در اینترنت دارم. حتی نامه‌ای به نقل از اینشتین به آیت‌الله بروجردی در نت وجود دارد دال بر اظهار اسلام شیعهٔ اثنی عشری!

      متاسفانه فرهنگ ما فرهنگی شفاهی است. اگرچه از جهان مطبوعات به جهان مجازی نیز اسباب کشیده‌ایم، اما فرهنگمان را که همان فرهنگ شفاهی زمان پدربزرگ‌هامان بوده همچنان در صندوق‌ها به همراه آورده‌ایم. دلیل و سند برای حرف‌‌ها لازم نداریم. هرجا کم می‌آوریم با نیت قربت سندش را هم جور می کنیم.

      اما اینکه شما با خواندن دو خط از مزدک به خود اجازه می‌دهید شخصیتش را حلاجی کنید، واقعا جای تاسف است. دوست عزیز در بحث‌ها عقاید و اطلاعات مان با یکدیگر مواجه می‌شوند، نه شخصیت‌ها.

      مزدک عزیز از من شاکی شد که چرا آن بار اعتراض کردم به چیزی که بی‌سند و مدرک منتشر شده و به من معترض شدند که تو چرا سند ارائه نمی‌کنی. اولا که مدعی باید سند ارائه کند. ثانیا من نیازی نمی‌بینم در رد مطالبی چون “همه روحانیون عرب و عرب زاده‌اند” یا “نام شفت را اختراع کردند تا فلان آخوند را ایرانی‌زاده جابزنند” سند ارائه کنم! ثالثا مزدک عزیز اینجا متوجه منظورم می‌شوی که حرف بی‌سند و مدرک ارائه کردن چه بازار گرمی دارد؟ اما نمی‌شود هرجا بر وفق عقایدمان بود برایش کف و سوت بزنیم و هر جا بدمان بیاید گریبانش را بگیریم: “کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم!”

       
  16. هدف مقاله اثبات چند نظریه
    یک. پوشش در حال حاضر در جامعه ایران عامل اصلی بد زبانی بد رفتاری و رفتار سطح دور از شان و آداب و نزاکت میان اقشار مردم است
    دو.کنترل پایداری و مقاومت انسان در مقابل غرایز حیوانی و امیال متضاد با هدف به دست آوردن مراتب عالیه شعوری از اهداف بنیانی و اولیه انسان و هدف ز زندگی او در دنیا میباشد
    سه. عرضه زیبایی زن در جامعه و این میل فطری انسان در عامل بسیار مهم و اصلی در بروز و ارتقا صفت (شرافت)و به عبارتی مردانگی در جامعه است
    چهار.علت عامل این نوع پوشش در جامعه به طرز فکر و عقیده قشر اخوند و مذهبی جامعه باز میگردد که توانیی کنترل خویش در مقابل عرضه زیبایی زن را ندارند
    پنج:حجاب عرضه زیبایی زن منحصر به تنها قوه ی بینایی و در نتیجه بدن وی نمیشود و شامل حجاب بر صدا حجاب یر دیگر مراتب هم میشود
    توضیحات
    .عموما در جامعه ایران در از زبان قشر ناگاه و شستشو مغزی داده شده میشنویم که چرا باید دست و پا و بدن ناموس ما لخت باشد و دیگران در تلاش برای چشم چرانی و لذت برآیند
    جواب: با کمی کنکاش و برسی در جامعه به شما من پاخ میدهم که کدامین بدتر است اینکه دختر شما با پوشش شلوارک و تاپ باز در معرض اتهام بی بند و باری قرار بگیرد یا اینکه هم اکنون در جامعه اگر فقط چند تار از مو دختر یرون باشد یا باد ناخود آگاه پوشش مانتو او را کنار بزند در معرض انواع ظن های آلوده وچشمهای متجوزانه قرار بگیرد .آیا امنیت و ارامش خاطر زن در جامعه اکنون وضعیت بهتری دارد و یا سالها و شاید صدها سال پیش؟

    از شما خواننده محترم میپرسم که آیا شما با دیدن بدن حتی لخت زنی عقب مانده ذهنی بدزبان رفتاری کامل به دور از شان و نزاکت و ادب غریزه ی شما تحریک میشود؟پس ای انسان با شرافت بدان کسب شرافت شفقت محبت کمک به هم نوع عشق از غریزه ی جنسی بالاتر و والاتر است
    آیا جمهوری اسلامی توانسته با گذشت سال و تاریخ به ارتقا سطح فکری جامعه خویش کمک کند یا که به العکس
    اگر بپذیریم که پایداری و مقاومت فرد در مقابل امیال و غرایز جنسی برای به دست اوردن مراتب بالای شعوری کار و صفتی خوب و پسندیده است آیا میشود این صت را بدون تمرین و آگاهی به دست آورد ؟
    در جامعه ای که سراسر آن را قانون حجاب و پوشش در بر گرفته چگونه انسن به تمرین شرافت بپردازد ؟معیار و ترازوی سنجش شرافت انسانی چیست و کجاست؟آیا در باشگاه ورزشی خوب و پسندیده است به خاطر ترس و هوس و حسادت فردی مبتذی الگویه یک فرد حرفه ای را حذف کنیم ؟تمامی وزنه های سبک را برداریم؟ آیا اینگونه انسان رشد میکند؟آیا تا وقتی امانتی در جامعه داده نشود و رد و بدل نشود آمانت داری اصلا معنا پیدا خواهد کرد؟ تا وقتی که مردی زیبایی زن را ندیده و نحوه رفتار درست را نیاموخته باشد هیچگاه نجبت و شرافت را نخواد اموخت به همان دلیل که املا نا نوشته غلطی هم ندارد
    از شما سول میپرسم اگر حجاب و پوشش کامل خوب و عرضه زیبایی بد است و محرک امیال و افکار منفی پس چند نفر و یا صدها و یا هزاران و یا میلیون ها انسان و ذهن هستندد که با شنیدن نغمه های گوگوش مهستی حمیرا و کنار زدن پرده حجاب از صدای خویش اختیار و کنترل جنسی خویش را از دست داده و به عالم جهنم وارد شدند؟آیا شما با شنیدن این نغمه ها امیال و افکار منفی پیدا میکنید؟
    از شما انسان آزاده و به عنوان یک فرد در جایگاه پدر میپرسم آیا تاریخ و زمین به خود دیده و یا شنیده که دختری را تنها به خاطر دختر بودن و زیبایی اش به خاطر چند تار مو اش و اعاده حق خویش محکوم به اسید پاشی کنند؟

    باز به عنوان ذات پرسش گر و حق طلب از شما خواننده محترم سوال میپرسم که آیا انسانی با گذشت سالهای بسیار و عبادت و تمرین و ممارست و مطالعه فراوان هنوز قدرت کنترل شهوت خویش در مقابل یک پوشش حتی کامل بلوز و شلوار ندارد و ان را عامل تحریک غریزه خویش میداند به انسان و انسانیت نزدیک تر است یا انسان خود دار و با (شرافتی) که شاید هیچگونه سوادی نداشه باشد اما حاضر نیست قداست و حرمت و شرافت یک زن را به قیمت تنها میل و ارضا خویش بپردازد
    و باز من از شما میپرسم که انسان و یا آخوند و یا فرد مذهبی که وقتی در مواجهه با زیبایی زن میشود آی غیر از این است که تمام تلاش درونی خود را متمرکز بر مقابله با ان میل در درون برانگیخته شده ی خود میکند؟و تنها به دلیل ترس و تخیلات خویش مبنی بر جهنم و آتش از برقراری رابطه خود داری میورزد؟پس تنها فرق این فرد مذهبی با انسان وحشی و متجاوز در رفتار این دو است و الا هر دو با دیدن زیبایی زن عنان اختیار از کف میدهند
    از شما سوال میپرسم کدامین صحیح تر است که فشر متمدن و هنرمند و با فرهنگ را الگو خویش و جامعه قرار دهمیم و یا فردی که ذهن و فکرش از رابطه و معاشرت آزاد با زن در واهمه است
    آیا هیچ وقت یک انسان با شعور و شرافتی عرضه زیبایی زن در جامعه را محدود میکند تنها و تنها به این دلیل که چند توده انسان شیطان صفت و ضعیف عنان اختیار از دست بر خاک شهوت مینهند؟ایران ما باید به ساز قشر با فرهنگ و متمدن برقصد یا نوای مرگ بر این و ان و آیا اصلا هیچ زن و مردی را میلی به رقصو شادی هم در این مملکت مانده؟!!
    بی شک عت حجاب و محدودیت در جامعه عواملی استراتژیک برای افرادی بوده و اهداف پشت پرده متعددی برای بهره برداری مادی و معنوی از اقشار نااگاه برای این افراد پدید می اورد به عنوان مثال کسب و جمع اوری پول در برهه ای از تاریخ برای مقابل با کشف حجاب حکومت وقت
    و سخن اخر اینکه ما به عنوان بشر و انسان اگر خواستار کسب شرافت و نجابت هستیم این ممکن نخواهد بود زیرا در جامعه حال ایران فضای بیرونی و درونی به شدت مسموم و آلوده شده است و حتی یک زن حاظر به عرضه زیبایی خویش نیست به علت اینکه حیا و آبرو و ناموسش را حفظ کند در مقابل انسانهای چشم چران و هوسباز. و نیز گفته شده که این استدلال باطل است زیرا هم باعث رواج بد اخلاقی بد زبانی برای مثال فرهنگ لغات رکیک در جامعه به علت عدم امکان رشد و کسب شرافت و مراتب عالیه میشود و هم حجاب زن به طور مطلق امکان اینکه در جامعه مرد با شرافتی پدید بیاید را عقیم میکند
    عرضه درست زیبایی زن در جامعه و قرار دادن الگو درست رفتاری برای مردم امکان رشد و جهت دهی درست را برای مراتب عالیه شعوری بشر پدید میاورد مطمانا زنان و مردان جامعه اگر در عصر رضا شاه از اتفاقات اکنون جامعه و وضع ان اگاهی داشتند فریب استدلالهای عوام فریبانه قشر مذهبی را نمیخوردند

     
  17. بقلم مرتضی کاظمیان

    سه‌شنبه شب (۱۲ اسفند) و تمام بامداد سرد و سیاه منتهی به سپیده‌دم مرگبار چهارشنبه ۱۳ اسفند، از جمع کنشگران جامعه مدنی ایران تنها دو چهره‌ی شناخته شده کنار خانواده‌های حیران و گیران و لرزانِ متهمان در آستانه‌ی اعدام* ایستاده بودند: نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد.

    خبر ناگوار انتقال شش زندانی برای اجرای حکم اعدام، و فراخواندن خانواده‌ها از دوردست غربی ایران (سنندج و جوانرود و روستاهای کردستان) برای آخرین ملاقات با زندانیان، صبح سه‌شنبه منتشر شد؛ اما به علل و دلایل گوناگون ـ که موضوع این مطلب نیست ـ از جمع فعالان سیاسی دغدغه‌دار دموکراسی و حاکمیت قانون، و کنشگران مدنی پیگیر حقوق بشر، تنها همین دو شجاع‌دل نوع‌دوست و یکی دو همراه دیگر، پشت دیوار زندان قزل‌حصار، و کنار مادران و فرزندان و خواهران و خویشان متهمان ایستادند.

    هزاران کیلومتر دورتر از ایران‌زمین، البته جای چندانی برای پرسش در مورد دلایل این وضع وجود ندارد؛ پرسش‌هایی از این دست که “چرا کنشگران مدنی و فعالان سیاسی دیگری کنار نرگس و نوری‌زاد نبودند؟”؛ “مگر درخواست دادرسی منصفانه و طی روند حقوقی ـ قضایی عادلانه و شفاف و علنی و با حضور وکیل، مطالبه‌ای رادیکال است؟”؛ “چرا این شش زندانی باید در هنگامه‌ی نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد و در اوج مذاکره با ۵+۱ به دار آویخته شوند؟”؛ و سئوال‌های هم‌راستا و هم‌مضمون.

    حتی بازخوانی آن شعرگونه‌ی مشهور مارتین نیمولر، کشیش پروتستان ضدنازیسم نیز به نظر می‌رسد دیگر مخاطب چندانی ـ به‌ویژه در برخی گروه‌های سیاسی ـ ندارد:

    “در آغاز نازی‌ها سراغ کمونیست‌ها را گرفتند تا با خود ببرند و سر به نیست کنند، من سکوت کردم و لام تا کام حرف نزدم چون کمونیست نبودم.

    بعد (از کمونیست‌ها) در پی اتحادیه‌های کارگری رفتند اما چون در شمار آنان نیز نبودم سکوت کردم.

    یهودی‌ها را که هدف گرفتند بازهم واکنشی نشان ندادم چون یهودی نبودم.

    تا اینکه سر وقت خودم آمدند…

    هنگامی که خودم را دستگیر کردند… دیگر کسی نبود تا صدایی به اعتراض برآرد.”

    القصه، اگر طرح چنین پرسش‌هایی به هر دلیل و علت، دشوار یا منتفی است، سوی اثباتی و ایجابی رویداد و وجه خوش‌آیند و خشنودکننده‌ی رویداد، در خور تقدیر و تجلیل، و نیز دست‌کم تقدیم “خدا قوت”ی است. “خسته نباشید” و “خدا قوت”ی به نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد، که اگر در محل حادثه نبودند چه بسا ابعاد ماجرا، چنان‌که در خور آن بود و بازتاب یافت، منتشر نمی‌شد.

    نرگس محمدی فرزندان خردسال خود را در خانه گذاشت و شب سرد زمستانی تا بامداد پرسوز و درد کنار “مهنا” دختر خردسال یکی از اعدامیان و دیگر خویشان مظلوم و غریب آنان ماند.

    پرپر زدن و تلاش‌های نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد برای جلوگیری از اعدام متهمان، و اعاده دادرسی منصفانه و عادلانه و علنی، هرچند با وجود کوشش و اطلاع‌رسانی رسانه‌های دغدغه‌دار حقوق بشر، حاصلی ملموس در بر نداشت و منجر به ادامه حیات زندانیان نشد، اما دست‌کم ـ و به‌قدر بضاعت جان و کلام آن‌دو ـ از درد و رنج خویشان دل‌نگران و پریشان‌حال کاست؛ و در گامی فراتر، افزون بر ثبت انسانیت ایستاده در فراسوی زبان و جنسیت و دین و آیین و قوم و قبیله، در مورد ماجرای تلخ موجب اطلاع‌رسانی مشدد شد.

    درد و رنجی که نرگس و نوری‌زاد در شب سخت متحمل شدند، قابل فهم نیست. آنان ضجه‌هایی را با جان دل و همدلانه شنیدند و آن‌گونه همدردی پیشه کردند که ـ مستقل از تهدیدهای امنیتی و آزار و اذیت و خشونت تحمیلی بعدی ـ خود در خور ستایش است.

    وجه تأسف‌بار و تلخ ماجرا اینجاست که این روزها، شجاع‌دلان و آزادگانی چون این‌دو و برخی دیگر از کنشگران مدنی و سیاسی که کنش فعال و جسورانه در گفتار و کردار پیشه کرده‌اند و از حقوق اساسی و مدنی خود و دیگر شهروندان می‌گویند و آن را مطالبه می‌کنند، از سوی برخی افراد و گروه‌های سیاسی نه تنها قدر نمی‌بینند و مورد حمایت قرار نمی‌گیرند، بلکه طعن می‌شنوند و متهم می‌شوند به “خودنمایی” و “نمایش‌گری” و اقدامات افراطی در کنش اجتماعی ـ سیاسی و رادیکالیسم و… و دیگر مفاهیم همسو.

    منتقدان به‌خوبی از جایگاه اجتماعی رهبران جنبش سبز آگاهند؛ وگرنه چه بسا حتی کروبی و موسوی و رهنورد را هم به سماجت و لجبازی و رفتار رادیکال و تندروی و… متهم می‌کردند. چنان‌که انتقاد از اعتراض‌های مدنی پس از کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸ نیز اندک‌اندک، از سوی برخی افراد و گروه‌های سیاسی، شدت گرفته است.

    ناگوار است؛ آن گروه از فعالان سیاسی و کنشگران مدنی که استوار و مصمم، مطالبات قانونی و انسانی خود را مطرح کرده و پی گرفته‌اند (ازجمله کسانی چون دکتر محمد ملکی، نسرین ستوده، و جعفر پناهی) هم‌زمان از دو سوی حکومت و طیفی از منتقدان حکومت، مورد بازخواست و نقد و طعن قرار می‌گیرند.

    نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد در بازگشت از زندان، متوقف و توسط مأموران امنیتی هدف خشونت و دشنام واقع می‌شوند. آنان فحش‌هایی “وقیحانه” می‌شنوند که به گزارش نوری‌زاد، به هیچ شکل و سانسوری قابل نقل قول نیست، و هدف ضرب و شتمی قرار می‌گیرند که به تعبیر وی: “با من که این می‌کنید، معلوم است در پستوهای خود با متهمینِ بی پناه چه کرده‌اید در این سال‌ها.” و اسف‌بار، طعن و هجمه به ایشان است از سویی متفاوت؛ توسط برخی که حکومتی نیستند…

    چنین است که نگارنده، به سهم خود، تقدیم “خسته نباشید” و “خدا قوت”ی از چند هزار کیلومتری ایران، به نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد و دیگر آزادگان راسخ و صبور و استوار و شجاع را وظیفه‌ی اخلاقی و ملی خویش می‌داند.

    *توضیح: نگارنده اطلاع موثقی از محتوای پرونده‌ی اعدام‌‌شدگان ندارد. اما آنچه با اطمینان می‌توان در مورد آن سخن گفت، عدم رعایت تاکیدهای قانون اساسی در مورد حقوق اساسی متهمان، و نقض فاحش لوازم دادرسی عادلانه و علنی و با حضور وکیل، توسط دادگاه انقلاب و نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی است. morkazemian(at)gmail.com

     
  18. مازیار وطن‌پرست

    تاریخچه، اخبار و گمانه‌ها در خصوص بازداشت داریوش (حسن) افراشته‌پور به اتهام فساد اقتصادی:
    http://iranwire.com/features/7217/

     
  19. منصور عزیز
    اینکه می گویم یک سخن مشخص بگوییم تا امکان گسترش بحث پیش آید از اینجاست که شما از طرفی سخنم در باب کلمه انسان در قرآن را قانع کننده نمی یابی از طرفی می گویی در قرآن بحث جامعه شناسی و هنر و علم جدید نیست و از طرفی میگویی دین برای کنترل طمع و شهوت است و از طرف چهارم به اته ایستهای مسیحی و از طرف ششم در باره امید و از طرف هفتم از ضرورت دین و…! خدای من آخر چرا در یک موضوع مشخص نمی گویی نظرت چیست و استدلالت کدام و چارچوب آن را توضیح نمی دهی و ده ها حرف را به هم می چسبانی!
    بگذار من یک پرسش مشخص بکنم: شما که دین را ضروری میدانی و باورهای دینی داری، از کجا می دانی که نادینی بودن به معنای ناامیدی است؟ در کلمات ویتگنشتاین حرف جالبی نقل شده است: روزی با دوست مضطرب و ناراحتش در خیابان می رفت با دیدن سگی نزار و بدحال، دوستش گفت که حالم از حال این سگ بدتر است و فیلسوف نکته سنج هم -بدون تعارفات مألوف ما ایرانیا-گفت چرا جفنگ می گویی رفیق تو که حال او را تجربه نکرده ای پس از کجا فهمیدی حالت از او بدتر است!کسی که خداناباور است منصفانه نیست اگر در باره تجارب خداباوران سخن بگوید و مثلا داوری کند که خداباوری چه احول درونی به همرا می آورد و به عکس خداباور را نرسد که حال و تجربه خداناباور را بفهمد چون از آن تجربه ای ندارد پس این یکی از آن مرزهایی است اگر از آن تخطی کنیم، دچار خطای در قضاوت خواهیم شد و هذکا فعلل و تفعلل!
    راستی حرف کوتاهم در باره انسان را دوباره نمایش می دهم شاید با تأمل مجدد نقدش کنی و بر من منت نهی البته این نوشته ناظر به نوشته دوست حوزوی است و نقدی اجمالی بر استناد او به آیاتی مانند آیه امانت و دو آیه از سوره دهر و بر اینکه ایشان برای مشخص کردن معنای انسان در آیات، متوسل به کلماتی مانند ذات و طبیعت انسان و کلی و جزیی منطقی می شد و آن را پایه استدلاش در معنای آیات می نمود که از نظر من خطاست و نشانه اش هم اینکه هیچ عربی از اول تا بعدها نمی دانست علم منطق چیست و کلی طبیعی چیست اما معنای آیات را روشن می فهمید البته تا آنجا که اصلا از خود آیات معنای روشنی بدست بیاید و به قول علما به ظهور برسد و الا خود قرآن از متشابه بودن بخشی از آیاتش تصریح کرده و به آن نمی توان استناد کرد و از قضا به نظر من آیه امانت از آن متشابهات است.

    «در باره کلمه انسان در قرآن مثل اینکه بدهکار شدیم! جدا اگر این منطق صوری نبود این علما چه داشتند بگویند! صدها بار گفته شده و در کتب بسیار هست که منطق در کلیتش هیچ نیست مگر اصل امتناع تناقض و از این اصل برخلاف گفته مطهری که ام المعارفش خواند، هیچ شناختی به دست نمی آید تا چه رسد به اینکه از جنس و طبیعت کلی و جزیی و کلی شناختی از مفاهیم و محتوای دیگر بدست آوریم. منطق تنها-دقت کنید-چارچوب فکر را مشخص می کند نه محتوای آن را یعنی هیچ سخنی نمی توانیم بگوییم الا با رعایت منطق اما منطق، محتوای هیچ نوع سخن گفتنی را به ما نمی دهد این محتوا را باید از جای دیگر بگیریم.برای کسانی که با فلسفه غرب آشنایند این مطلب روشن و بی نیاز از تحلیل است و از اول فلسفه این موضوع مسجل بوده اما در عهد لایب نیتس و سپس کانت چارچوب و مبانی کلی این نظر که منطق تنها صورت اندیشه است و از آن هیچ مظروفی در نمی آید تبیین شده است. فقط کافی است بروید و این ایده کانت که گزاره ها تحلیلی یا ترکیبی اند را دنبال کنید. کانت چون می دانست از منطق و از اصل امتناع تناقض هیچ جمله معنی دار گسترش یابنده ای به دست نمی آید به طرح این ایده پرداخت که ما هر جمله که می سازیم یا محمول در موضوع مندرج است یا محمول در موضوع مندرج نیست اولی که روی اصل تناقض بنا شده هیچ شناخت نویی به ما نمی دهد. این گزاره ترکیبی است که شناخت نو به ما می دهد که روی دوش زمان و مکان استوار است نه منطق. باری در باره کلمه انسان در قرآن اصلا نمی توان کلی و جزیی و طبیعی و ذاتی کرد چون هم ذات گرایی رد شده است هم منطق نمی تواند بگوید این کلمه در معنای کلی و طبیعی آن بکار رفته بلکه باید به نسبت میان اجزا و استعمالات آن توجه کرد. حال وقتی آیه می گوید ما انسان را از نطفه آفریدیم این جمله تنها خصوصیتی بنام آفریده شدن از نطفه را به انسان نسبت می دهد یعنی انسان مورد نظر آیه تنها این خصوصیت را دارد که از نطفه آفریده شده و این ربطی به مجموعه خصوصیات دیگر انسان که در آیات متعرض آن نشده ندارد یعنی انسان در این آیه حداکثر کسی است که از نطفه آفریده شده و با این محمول و ویژگی شناخته می شود این ربطی به طیف وسیعی از شناختهای علمی سپسین ما از انسان ندارد. به عبارت دیگر ممکن است در آیات بیش از 100ویژگی به کلمه انسان نسبت داده شده باشد در نتیجه شناخت ما از انسان از نظر قرآن برابر همین صد ویژگی است اگر فرض کنیم در دوران بعدی 1000ویژگی دیگر برای انسان شناختیم در واقع این هزار ویژگی را نمی توانیم به صرف اینکه کلمه انسان در قرآن آمده به قرآن نسبت دهیم. یعنی قرآن می گوید من انسان حامل100 ویژگی را دارم توضیح می دهم و ما از ورای قرون می گوییم ما در باره انسان دارای 1000ویژگی سخن می گوییم. نتیجه: انسان معاصر تا جایی که در باره آن صدویژگی بحث کند و نام ببرد با متن قرآن اشتراک نظر دارد اما آنجا که از هزار ویژگی سپسین بحث می کند حق ندارد از وجه اشتراک با قرآن یاد کند.
    باری در باره آیه امانت هم نمی توان هیچ حرفی زد جز به حدس و حدس هم برای هیچ کس حجیت ندارد یعنی نمی توان درک کرد که منظور آیه چیست و حتی می توان گفت کاملا مبهم است. تنها چیزی که هست اینکه چیزی به کوه و آسمان داده شده آنها نپذیرفتند اما انسان پذیرفته. این تنها معنایی است که از آیه می توان درک کرد. من به عنوان آدم می توانم مدعی شوم من چیزی بهم داده نشده که به آسمان و زمین داده اند یعنی من از چنین داد و گرفتی بی خبرم پس مسلماً من بی خبر مقصود آیه نیستم. نظر مفسران؟می دانید بحث مفسران در باب اینکه مقصود از امانت اطاعت یاولایت یا اختیار است فقط روی نظر شخصی خودشان است. هیچ مفسری از معنای آیه با خبر نیست. پس به آیه ای که معنای آن مبهم است نمی توان تکیه استدلالی کرد. آیه سوره انسان که می گوید آیا زمانی بر انسان نگذشت که هیچ نبود؟ هم یک تحذیر است و تنها نشان می دهد که آدمی زمانی نیست و نابوده و سپس هست شده. من که این را می پذیرم و معتقدم این صفات تماما برای سخن گفتن در باره انسانی که قرآن می خواهد دینی بماند و غیر الله را نپرستد گفته شده؛ اما یک پرسش آیا از این آیات و تمام آیات دیگر بر می آید که انسان می تواند بیافریند؟ آیا طبق قرآن-صریح نه با تفسیر و تاویل-مجازیم یک فعل طبیعی از کار و بار جهان به انسان نسبت دهیم؟ آیا انسان جسم است یا روح؟(دقت کنید می دانم روح در قرآن به کار رفته پس خود را به سختی نیفکنید و آیات ردیف نکنید که همه کاربران را خسته می کنید) آیا انسان می تواند خوودکشی کند؟ آیا انسان می تواند خدا را منکر شود؟(تا سه قرن پیش انکار خدا معنا و مفهوم تاریخی نداشته)آیا انسان می تواند علم و صنعت بسازد؟و آیا و آیا؟دقت کنید تمام کارهای انسان مثل ساختن کشتی و ابنیه در قرآن نادیده گرفته می شود و متعرض آن نمی شود چرا؟ چون می خواهد انسان فقط به کارهای الله توجه کند و او را متوجه برپا نگهداره آسمان و زمین کند و او را به عبادت وادارد پس این نوع انسان را ضعیف و کفور و عجول می داند نه هر انسانی و نه در هر زمانی. این انسان عجول و کفور است که خدا را نادیده می گیرد و هستی را فعل او نمی داند. حال ما در دنیای مدرن می توانیم با اعتقاد به این خدای غیب، دنیای زمینی خود را بسازیم.انسان در دنیای مدرن می تواند بسازد و هر ساختنی هم فعل اوست و فعل او هم حد و حدود و برنامه دارد و مدیریت شدنی است. با اقتصاد، فقر را رفع کرده و برای 7میلیارد نفوس محترمه، غذا تهیه می کنیم و علم روانشناسی را برای رفع افسردگی، جامعه شناسی را برای درمان طلاق، خودکشی، قتل، جنگ و تجاوز می سازیم و دانشگاه را برپا داشته، آدمها را اهل مدارا بار می آوریم و نه اهل کشتن و خشونت.همانطور که بردگی را وانهادیم می توانیم خیلی کارهای دیگر هم بکنیم اما خدا در زمانه نزول نتوانست چون انسان آن زمان هنوز به انسانی که امروز هست تبدیل نشده بود!نتیجه:گر چه شمای عزیز حوزوی مطمئنا حرف من را درک نمی کنی و برای آن ارزش قائل نیستی، اما به یمن ساخته های این دنیای مدرن است که شما می توانی، انسانهای بیشتری را معتقد سازی-مبارکت باد- اما به دیگران یعنی به مدافعان انسان مدرن و سکولاریسم هم حق بده که از اموال و دستاوردهای خودشان(یعنی همین دنیای مجازی که دستاورد انسان مدرن است) بدون واهمه و توهین مخالفان، بهره برند.تصور کنید سکولارها بیایند خمس مخصوص شما را تصاحب کنند و میان مسجد اعظم درس سکولاریسم پهن کنند چه حالی می شوید؟مطمئنا کفن پوشان، راهشان را سد می کنید. پس به دنیای مجازی که تکرار می کنم محصول انسان مدرن و انسان آفریننده است و حق و مال و اموال اوست اندکی- فقط اندکی- میدان داده و احترام بگذارید و دست از تخریب بردارید! فرق دنیای مدرن با دنیای پیشا مدرن این است که هر چه به دست می آید در اختیار بشریت است اما در دنیای پیشامدرن هر چه هست مختص گروه و نژاد خاص است. آیا هر مسیحی می تواند از مواهب مسجد-آنجور که دلش می خواهد خدا را عبادت کند و بهره برد یا یک مسلمان می تواند در کلیسا، هرجور که می خواهد عبادت کند یا هر دو نزد یهودی و هر سه نزد بودایی و به عکس؟مواهب دنیای مدرن را به شیوه پیشامدرن به سمت تخریب و تربیت انسان افسرده انتحاری استشهادی بنیادگرا نبرید»!عزت مستدام

     
    • مازیار وطن‌پرست

      علی1 عزیز
      1- “تا سه قرن پیش انکار خدا معنا و مفهوم تاریخی نداشته” این گفته‌ات برایم بسیار بسیار جالب بود. واقعا تا سه قرن پیش هیچ انکارگری وجود نداشته؟ اولین مورد کِی ثبت شده؟ و چه کسی بوده؟

      2- قسمت آخر سخنت مرا به یاد کارت پستالی انداخت که یکی از دوستان نخبه از مجموعه دانشجویی (به اصطلاح ما پردیس) موسسه فن‌آوری ماساچوست (MIT) ارسال کرده‌بود. پشت کارت پستال ضمن اشاره به حدود خوابگاه خود در عکس، از ساختمان بزرگ سفید رنگی که در آن میانه مشخص و متمایز بود به عنوان “مرکز عبادت” یاد کرده و افزوده‌بود: جایی است که هر دانشجویی با هر اعتقادی می‌تواند به عبادت یا مراقبه (مدیتیشن) بپردازد. به قول شاعر: “بهشت آنجاست کازاری نباشد/ کسی را با کسی کاری نباشد”

      در کشور عمان در جنوب خلیج فارس هم که اکثریت آن از اباضیه هستند، همهٔ مسلمانان از شیعه و سنی و خود اباضیه در مساجد مشترک در کنار هم احرام بسته و نماز می‌خوانند. اما در جهان اسلام سیاسی و ایدئولوژی زده، گویا این نیکی‌ها طرفدار و خواهانی ندارد.

       
    • علی 1 عزیز

      فکر میکنم بحث من با شما باید تنها به یک نتیجه برسد و آن این که بگویم صد در صد حق با شماست.

      موفق باشید

       
  20. غرضی: چرا مردم اسم پنج تا ده نماینده را هم بلد نیستند؟!

     
  21. آقا مرتضی‌،

    میفرمایید که امام علی‌ و زنش که گاها اختلاف داشته‌اند این امری عادی بین زن و شوهر هست. خدا خیرت بده ، ما هم که همینو میگیم. اونها زن و شوهرای عادی بوداند. با این حرف شما که دیگه جریان معصوم بودن حد aقل یکی‌ از اینا از بین میره، و ظاهراً هم که پیغمبر از چشم امام علی‌ این اختلافو میدیده و از علی‌ رنجش پیدا کرده و گفت که هر کس فاطمه رو برنجونه منو رنجونده.

     
    • رایبان گرامی

      آری فاطمه و علی علیهما السلام انسان بودند و رابطه زناشوئی متعارف داشتند ،در این جهت که تفاوتی بین اولیاء خدا و دیگر انسانها نیست ،قرآن حتی در مورد پیامبران الهی می گوید :(وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَ ما كانُوا خالِدينَ .الانبیاء/آیه 8)،یعنی ما پیامبران را از جنس بشر قرار دادیم ،و آنان را اجسادی که غذا نمی خورند قرار ندادیم ،همانطور که آنان را جاودان در این دنیا قرار ندادیم.

      و قرآن از قول خود پیامبر نقل می کند که (قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَي‏.الکهف/110) یعنی من بشری همچون شما هستم که بمن وحی می شود.
      این جمله “که من وحی می شود” را که بخش دوم آیه است در پرانتز نگه دارید تا بعد به آن برسیم.

      نیز فرمود (قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحی.الانعام/50) یعنی: ای پیامبر به انسانها بگو نمی گویم خزائن خدا در دست من است و نمی گویم علم غیب می دانم و نمی گویم من فرشته ام ،من انسانی هستم که بمن وحی می شود.

      نیز فرمود : (قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُريدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبينٍ ، قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ .ابراهیم/10-11).

      منکران وحی(در طول تاریخ) به انبیاء می گفتند شما جز بشری مثل ما نیستید ،و می خواهید ما را از آنچه پدران ما می پرستیدند باز دارید،واکنش انبیاء به آنان چه بود؟ انبیاء می گفتند آری ما نیز بشری مثل شما هستیم ،اما این خدای جهان است که بر هرکس خواست منت گذاشته و او را حامل رسالت خود می کند.

      از این قبیل آیات در قرآن زیاد است ،این آیات واکنش به چیست؟ واکنش به سخن منکران وحی در طول تاریخ است که : چرا خدا پیامبران را از جنس فرشته قرار نداده است؟ و چرا اینها اگر پیامبرند مثل ما می خورند و می آشامند و نکاح می کنند و می میرند؟ یا چرا بخود ما (همه بشر) وحی نازل نمی شود یا فرشته را نمی بینیم؟
      به این آیات توجه کنید :(وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي‏ فِي الْأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذيراً .الفرقان/7)
      منکران وحی گفتند این چه رسولی است که غذا می خورد؟! چرا مثل دیگران در بازارها راه می رود؟! و چرا با او ملک و فرشته ای نازل نمی شود (که ما آن فرشته را خود ببینیم)؟

      در سوره هود فرمود: (فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذيرٌ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكيلٌ.هود/12)
      این آیه پیامبر را تسلی می دهد ،می گوید می دانیم که سینه تو از گفتار های انکار آمیز اینان و تمسخرها و طعنه ها تنگ شده است ،و میدانیم تا چه حد غصه می خوری از انکار منکران ،تو ماموریت خویش را ترک نکن ،می دانیم آنها چه میگویند ،می گویند چرا گنج بزرگی بر او فرود نمی آید؟! و می گویند چرا یک فرشته با نیست (تا ما فرشته را ببینیم)،پیامبر تو غصه نخور از تکذیب اینان،تو تنها مامور به هشدار هستی .

      شما اگر به اینگونه گفتارها که اختصاص به دعوت پیامبر اسلام نیز نداشته است ،و سنت همه انبیاء پروردگار بوده است،توجه می کنید ،خاستگاه تعبیر “انا بشر مثلکم” را در می یابید،آن اثبات مثلیت و اینکه اولیاء الهی بشری مثل بشر عادی هستند در خواب و خوراک و نکاح و زندگی عادی زناشوئی،پاسخ به اینگونه انکارهای منکران رسالت است ،می خواهد بفرماید که اگر بنا باشد که بر همه انسانها وحی و پیام نازل شود ،دیگر نشاه نشاه تکلیف و اختیار و امتحان نخواهد بود ،و اگر فرشته را همه ببینند دیگر تکلیف و پیام و آزمایش و انتخاب مختارانه چه مفهومی دارد؟پس لازم است انسانهایی با تایید الهی مامور ابلاغ پیام الهی به بشر باشند ،و این همان حیثیت دوم آیه است که عرض شد در پرانتز نگه دارید ،آری ابراهیم و نوح و موسی و عیسی و محمد و دیگر انبیاء و اولیاء الهی ،همه انسانهای یک سر و دو گوشی مثل من و شما بوده اند ،می خوردند و می آشامیدند و می خوابیدند و نکاح می کردند و خشم و رافت داشتند و …نیز زناشوئی متعارف داشتند و امور داخل منزل.
      اما توجه کنید حیثیت “ماموریت الهی” و “رساندن پیام”حیثیت دیگری است ،اینجاست که مساله عصمت مطرح است ،این مربوط است به چگونگی “دریافت پیام” ،و چگونگی “حفظ و نگهداری پیام” “چگونگی ابلاغ پیام” و “چگونگی عمل به آن پیام” ،عصمت که لازمه پیامبران و اولیاء خاص الهی است مرتبط است با این بخش ،اگر رسول در “دریافت” دقیق محتوای وحی و الهام محتمل الخطا والسهو باشد ،چه فارقی بین مقوله وحی و الهام و مقوله خواطر شیطانی و نفسانی و توهمات شخصی وجود خواهد داشت ،و چه ضمانتی بر صحت دریافت مضمون وجود خواهد داشت؟
      اگر رسول در “حفظ و نگهداری” مضمون وحی محتمل الخطاء باشد چه ضمانتی بر حفظ محتوا برای ابلاغ آن وجود خواهد داشت؟ نظیر خواب های آشفته و غیر آشفته که من و جنابعالی هرشب می بینیم و از خواب که بر می خیزیم همه آنها را بطاق نسیان سپرده ایم.

      و اگر رسول و نبی در “ابلاغ ” و رساندن مضمون وحی و پیام الهی محتمل الخطاء باشند ،چگونه وثوقی باشد که آن پیام درست دریافت شده و درست نگهداری شده ،درست هم ابلاغ شود؟ آری امانت مایه وثاقت است لکن امین آیا دستخوش خطای سهوی نیست؟

      و اگر رسول و نبی در “عمل به محتوای وحی” نیز معصوم نباشد ،دیگر انسانها چه وثوقی به او و پیام او خواهند داشت،لذا فرمود (انا اول العابدین)
      مقصودم از مزاحمت این بود که معیار “عصمت” مورد ادعا در انبیاء و اولیاء خاص خدا این جنبه مربوط به “ماموریت هدایت الهی” است نه مربوط به شوون زندگی عادی و خور و خواب و خشم و شهوت،و نه اختلاف زن و شوهری که مثلا فلان غذا بخوریم ،یا قلان لباس بهتر است ،یا فلان مکان برای سکونت بهتر است و …
      در واقع و در یک کلام ما باید حیثیات را بتوانیم از هم جدا کرده و تمییز دهیم ،و اینکه مثلیت انبیاء الهی تنافی با ملاک های لازم برای ماموریت الهی ندارد ،(الله اعلم حیث یجعل رسالته) و آن آیه پیش گفته :(قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُريدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبينٍ ، قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ .ابراهیم/10-11)
      این آیه می گوید رسالت و پیام برای بشر امر ضروری است و ارسال و ابلاغ پیام و فرود آمدن فرشته وحی برای همه انسانها یعنی تحول جهان اختیار و اختبار و تکلیف ،به جهان دیگر ،پس “ولکن الله یمن علی من یشاء من عباده” این خداست که باید بر بنده ای منت گذاشته و او را برای ماموریت الهی و ابلاغ پیام آماده و او را بر انگیزد (هو الذی بعث فی الامیین رسولا…) و عصمت که تایید الهی است از لوازم ضروری ابلاغ پیام است ،که البته زمینه آن ،باور عمیق و ریاضات و عبادات شاق و تاییدات الهی است در آن مزاجی که مستعد تلقی پیام است.

      ممنون از توجه شما

       
      • با سلام
        آقا مرتضی عزیز
        فکر مکنم در مورد عصمت انبیا خلط مبحثی از نظر ربط دو موضوع بیربط بهم صورت گرفته است . اگر به آیه با مضمون “ما خود ذکر را فرستادیم و خویش نگهدارنده آنیم “اعتقاد داشته باشیم ( درون دینی) دیگر احتیاجی به لزوم عصمت انبیا نیست . عصمتی که شیعه معتقد است و عدم توانائی در ارتکاب گناه است هیچگونه حسن ومزیتی ایجاد نمیکند که حتی نقص بشمار خواهد آمد. در قرآن بار ها به رسول تذکر داده میشود که تو تنها ابلاغ کننده و نذیر و بشیری و هیچ گونه قدرت و مسئولیتی جز این نداری واگر پیام را نرسانی باتو چنین و چنان میکنیم .(مورد غرانیق…) و همچنین قرآن گناه یونس را متذکر میشود و دستور توقف نکاح به رسول را میدهد و…….در مورد عصمت امامان مورد ادعای شیعه نیز گفته ها و تاریخ شاهدی بر این است .

         
        • سلام بر فرهاد عزیز

          جناب فرهاد شما از قدیمی های این سایت هستید،من اینجا در مقام بیان تفصیلی مبحث عصمت و بیان ادله عقلی و نقلی آن نبودم و تنها اشاره ای اجمالی به بحث کردم،شما اگر بیاد داشته باشید سال گذشته اینجا بحث های طولانی در این مورد صورت گرفت که نکاتی که الان به اشاره کردید در آن بحث ها مطرح شد چه بر اساس نگاه بیرون دینی که تابع استدلال عقلی بر لزوم عصمت است و چه بر اساس نگاه درون دینی به آیات و روایات در این مورد،من الان فرصت کافی برای تفصیل ندارم ،بنظرم اگر در سایت نوریزاد سرچی با کلمه عصمت بکنید شاید بتوانید آن پست ها و کامنت ها را بیابید.
          اما باقتضای دوستی اینجا فقط اشاره می کنم که خلط مبحثی صورت نگرفته ،و اگر دقت کنید در همین کامنت فوق من به مراحل مربوط به دریافت وحی یا الهام الهی اشاره کردم ،تصادفا خلطی که شما به آن دچار هستید این است که به آیه “انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون” اشاره می کنید در نفی عصمت ،در حالیکه این آیه روی همان نگاه درون دینی بتعبیر شما دلالت بر حفظ “ذکر” یعنی قرآن دارد ،این آیه می گوید ما خود “ذکر”=قرآن را نازل کردیم و خود آنرا محافظت می کنیم ،از چه ؟ از نابود شدن کلی قرآن ،و از تحریف قرآن به زیادتی یا نقیصه ،دقت کنید : حد دلالت این آیه مربوط است به پس از نزول قرآن بر پیامبر و ابلاغ آن به مردم و بشر ،پس حافظیت اینجا راجع است به قرآن فعلی موجود پس از نزول وحی.
          اما بحثی که من در بالا مطرح کردم و امید دارم آنرا بازخوانی دقیق کنید ،راجع است به مراحل پیش و پس از نزول قرآن :
          1-مرحله “دریافت و تلقی وحی با اتصال به خدای متعال یا فرشته نزول وحی” .

          2- مرحله “حفظ و نگهداری صحیح در خزانه نفس و بنیه مبارکه رسول الله”.

          3-مرحله “ابلاغ دقیق الفاظ یا مضمون وحی”

          4- مرحله “عمل تام و تمام به مضمون آنچه که به رسول الله نازل شده است.
          توضیح داده شده که هریک از این مراحل در فرض عدم عصمت ،مورد عروض سهو یا خطا ممکن است باشد ،و حتی تطرق احتمال خطا (نه خیانت به امانت) سبب عدم وثوق به وحی خواهد بود.و این ملاک لزوم عصمت در انبیاء و اولیاء الهی است ،یعنی مقام عصمت مقام و حیث مرتبط به جنبه ماموریت دقیق الهی است ،نه تفاخر و فخر کردن و خود برتر دانی،از این بیان معلوم می شود که سخنی که برخی از روشنفکران دینی گفته اند و مقام عصمت را با روبوت بودن انبیاء یا اولیاء مقایسه کرده اند ،سخنی ناصواب و ناشی از عدم تدقیق در باب وحی و ماموریت الهی است.
          این را هم عرض کنم که بخش اول آیه ای که به آن اشاره کردید یعنی “انا نحن نزلنا” ما (خود ما) که این تعبیر ما (خود ما) از نظر ادبیات عربی تاکید مستحکمی است ،قرآن را فرود آوردیم و بتدریج نازل کردیم ،این تعبیر ما خود ما حتی می تواند از شواهد نقلی درون دینی بر عصمت پیامبر باشد ،یعنی می گوید با تایید ما و اشراف ما قرآن بر قلب و بنیه مبارک رسول الله فرود آمد که می تواند لا اقل اشاره به مراحل :”دریافت” و “نگهداری=ضبط کامل ،باشد.
          من توضیح دادم که ملاک اثبات و ثبوت عصمت “مزیت و حسن” نیست بلکه ملاک ایفاء نقش و ماموریت الهی دریافت و رساندن پیام است نه تفاخر و خود بالاتر بینی.
          آیات مربوط به “ابلاغ” را نیز مکرر بحث داشته ایم که اشاره است به اینکه بشر تکوینا آزاد است ،قرآن به پیامبر مکرر می گوید تو چرا غصه می خوری این کفار ایمان نمی آورند ،سمت تو فقط ابلاغ است ،و اگر ما (خدا) بخواهیم می توانیم (تکوینا) بجبر کاری کنیم که مردم ایمان بیاورند ،لکن این با نشاه اختیار و تکلیف مختارانه انسان در این دنیا ناسازگار است ،پس تو فقط ابلاغ پیام کن ،چکار داری که ابو جهل ها و ابو لهب ها و ابو سفیان های تاریخ لج می کنند یا تو را شاعر و ساحر و مجنون تلقی می کنند ،آیات در این مضامین فراوان است که فرصت بسط همه آنها نیست.
          در مورد “گناه” ،مقصود از عصمت که تایید الهی و ایمان عمیق ناشی از باور و ریاضات فراوان و استعداد خاص است ،این نیست که آنها نمی توانند گناه کنند ،بلکه چنانکه عرض شد محتوای عصمت بر تایید و باور عمیق و قرب الهی و عبادات و ریاضات شاق استوار است ،و این مانعیت دارد،بنابر این مساله عصمت با اختیار و قدرت بر عصیان تنافی ندارد.
          آیاتی هم که در قرآن احیانا موهم صدور گناه از بعض انبیاء است بر اساس برهان عقلی پیش گفته در بحث عصمت تاویل به “ترک اولی” می شوند نه “گناه و عصیان اصطلاحی بمعنای مثلا ترک واجب یا فعل حرام” ،و این نکته (تاویل ظواهری که خلاف برهان های عقلی هستند) کم نیست ،مثل آیاتی از قرآن که موهم جسمانیت خدای متعال است در حالیکه اقتضای برهان عدم جسمیت ذات الهی است ،مثل “ثم استوی علی العرش” یا “ید الله” یا “عین الله”،روشن است که تعبیر “دست خدا” به معنایی نیست که در ما هست ،مثلا می گویند “ید الله” یعنی کنایه از قدرت خدا زیرا دست مظهر عمل و صدور فعل است که ملازم با قدرت است.
          این بحث دامنه دار است و امید است که بتدریج در فرصت های خاص تبیین بیشتری شود .برای شما آرزوی توفیق دارم.

           
  22. » نامه دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی به یک خواننده: ما هم قربانی اعمال سلیقه‌های فردی هستیم

    شنبه, ۱۶ اسفند, ۱۳۹۳
    چکیده : سخت است که بگوییم با شما همدردیم، اما درستش این است که ماهم مثل هنر شما، چند سالی است قربانی این اعمال سلیقه‌های فردی هستیم! قربانی تصمیم‌های ساعتی و ثانیه‌ای! قربانی کسانی که دنیای همه را فقط و فقط با خط کش خودشان اندازه می کنند و هر آنچه شبیه اندازه گیری هایشان نباشد – جدا از قانونی بودن یا نبونش – را غلط می گیرند. قربانی بهانه هایی که چیزی است شبیه به خارش تن تا تسلای روح …

    جمعی از دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی، بعد از لغو کنسرت علیرضا قربانی در این دانشگاه، نامه‌ای به او نوشته‌اند.

    به گزارش خبرآنلاین، بعد از این اتفاق دانشجویان در نامه‌ای خطاب به این خواننده، در صدد دلجویی از او برآمدند. در این نامه آمده است:

    آقای قربانی نازنین سلام!

    دوست داشتیم این سلام را همگی باهم در سالن ابوریحان دانشگاه به شما می‌دادیم، در حالیکه از ذوق حضور شما در دانشگاه‌مان می‌خندیدیم و برایتان دست می‌زدیم.

    دوست داشتیم به احترام اینهمه محبت و شعورتان که به ما اختصاصش داده‌اید، می‌ایستادیم و با شما سرود‌ای ایران را که همیشه انتهای کنسرت‌هایتان می‌خوانید می‌خواندیم و آماده می‌شدیم برای دادن دسته گلی که با بچه‌ها شریکی خریده بودیمش.

    اما…

    حالا برایمان انگار فقط تصویر آن لحظه‌ها مانده. و یک عالم شرمندگی از بزرگواری بی‌اندازه شما…

    ای کاش بدانید ما با چه خون دلی دویده‌ایم برای مجوز کنسرت شما… با چه شوقی بنر چاپ کرده‌ایم. به چه طرقی بلیط فروخته‌ایم…

    ای کاش بدانید که به کنسرت شما که قرار بود در دانشگاه همیشه پر از سختی و سکوتمان برگزار شود به چه چشم‌هایی غیر از چشم کنسرت نگاه می‌کردیم… کنسرت شما برای ما مثل یک پنجرهٔ روشن به سمت روزهای خوب بود…

    کاش بدانید بچه‌های دانشجویی که خیلی وقت‌ها به خاطر ساعت و یا هزینهٔ بالا نمی‌توانند موسیقی زیبای شما را از نزدیک بشنوند با چه امیدی پول‌هایشان را برای کنسرت شما جمع کرده بودند…

    ای کاش بدانید آنهایی که دغدغه سطح فرهنگ موسیقی را بین جوان‌ها دارند و نگران روند سلیقهٔ موسیقی نسل جوان هستند، چقدر دلشان می‌خواست بچه‌های دانشگاه موسیقی به معنای واقعی کلمه فاخر شما را بشنوند و به دلشان بنشیند…. همانطور که سالهاست به دل آن‌ها نشسته‌اید…

    اما حالا این سلام را با حسرت همهٔ این‌ها به شما می‌کنیم. با یک عالمه شوق و ذوق فرو خورده شده…

    استاد قربانی عزیز!

    فهمیدن حال این روزهای شما سخت است. حال کسی که یک تنه با تمام قوایش برای صیانت از فضای موسیقی سالم و فاخر، در مقابل تمام توهین‌های غیر مستقیم و بی‌احترامی‌ها، فقط و فقط به خاطر اعتلای فرهنگ و ارتقای سطح سلیقه کشورش ایستاده و تمام تلاشش را برای زنده نگه داشتن این موسیقی فاخر انجام می‌دهد. کسی که می‌داند اگر وقت و هنر بی‌مثالش را به کوچک‌ترین شکل ممکن خارج از این مرز به اجرا بگذارد، صف‌ها و ساعت‌ها برای دیدن اجرایش فراهم می‌شود…

    بنابراین سخت است که بگوییم با شما همدردیم، اما درستش این است که ماهم مثل هنر شما، چند سالی است قربانی این اعمال سلیقه‌های فردی هستیم! قربانی تصمیم‌های ساعتی و ثانیه‌ای! قربانی کسانی که دنیای همه را فقط و فقط با خط کش خودشان اندازه می کنند و هر آنچه شبیه اندازه گیری هایشان نباشد – جدا از قانونی بودن یا نبونش – را غلط می گیرند. قربانی بهانه هایی که چیزی است شبیه به خارش تن تا تسلای روح …

    استاد بزرگوار

    شاید از روش دیگری نمی شد، اما میخواهیم باور کنید ما هم به اندازه ی شما غمگینیم. به اندازه ی شما خسته از تمرین های زیاد ارکستر. برای درک همین خستگی از شما عذر خواهی میکنیم. به جای کسانی که هیچ ارزشی برای هنر و هنرمند قایل نیستند. به جای کسانی که شما را نمی شناسند . به جای کسانی که نمیدانند، هنر هنرمند ، بهانه زنده ماندن روح یک جامعه است ، نه بازیچه ی سلیقه ی آنها.

    امیدوارم یک روزی شما را بالاخره در تالار ابوریحان ببینیم. در حالیکه در میان صدای دستهایی که به احترام شما ایستاده اند ، شاخه گل هایی که هر چند دانشجویی و کم اند، اما پر از محبت اند و به شما تقدیم می شود. ما هم مثل شما صبر میکنیم، نه تحمل . چرا که کسی که صبر میکند می داند پشت این روزهای سخت یک اتفاق خوب هم هست. اما کسی که تحمل می کند نه. ما هم مثل شما برای آن اتفاق خوب میجنگیم و به امید آن روز صبر می‌کنیم.»

    خدا همیشه نگهدارتان استاد .

    جمعی از دانشجوهای دانشگاه شهید بهشتی

     
  23. انقلاب کم هزینه

    ابراهيم نبوی
    e.
    آیت الله مصباح یزدی گفت “انقلاب ۵۷ کم هزینه و هدیه خداوند بود.” البته که کم هزینه بود، در واقع برای آقای مصباح نه تنها هیچ هزینه ای نداشت، بلکه باعث شد درآمدش حداقل یک میلیون برابر شود، هزینه ای که داشت برای مردم ایران بود که داریم می پردازیم. برای یادآوری بیشتر بخشی از هزینه ها و درآمدهای انقلاب سال ۱۳۵۷ را در زیر تقدیم می کنیم.

    قبل از انقلاب مردم حقوق کمی می گرفتند، با نصفش اجاره می دادن و با نصفش زندگی می کردند، حالا مردم یک عالمه پول می گیرن که باهاش نصف اجاره خونه شون رو می دن و برای دادن بقیه اجاره خونه دست می کنن توی جیب بغلی شون.

    قبل از انقلاب یک پادشاه خوش تیپ داشتیم که ۹۸ درصد قدرت را در اختیار داشت، حالا یک رهبر داغون داریم که ۹۹ درصد قدرت را در اختیار دارد.

    قبل از انقلاب از هر ده هزار نفر پنج نفر زندان می رفتند و وقتی از زندان آزاد می شدند، باید ساعتها توضیح می دادند تا مردم بپذیرند که اون زندانی جنایتکار نیست. بعد از انقلاب از هر ده هزار نفر ۳۵ نفر زندانی می شن و وقتی دستگیر می شن حکومت باید ساعتها توضیح بده تا ثابت کنه اون زندانی مقصره.

    برای این انقلاب خیلی کم هزینه دادیم، در طول ۳۶ سال ارزش پول مون ۵۰۰ برابر کم شد، خدایا واقعا چقدر به ما لطف داشتی که کاری کردی که درآمد مصباح که بطور طبیعی باید به اندازه یک معلم فلسفه دبیرستان باشه به اندازه یکی از رهبران کشورهای منطقه است. بیخودی نیست که اینقدر ایشون اصرار می کنه که انقلاب هیچ هزینه ای نداشته.

    قبل از انقلاب مردم توی خونه هاشون پیژاما می پوشیدند و توی خیابون کراوات می زدند، حالا مردم با پیژاما می رن سر کار و توخونه هاشون کراوات می زنند.

    قبل از انقلاب هشت هزار فاحشه وجود داشت که شناسنامه داشتن، شغل و کارشون معلوم بود و خیلی هم بدبخت و بیچاره بودن. حالا صدها هزار زن در کشور زندگی می کنند که معلوم نیست فاحشه هستند، نیستند، هر سال هم که از پیروزی انقلاب می گذره، سن فاحشه کمتر می شه، فعلا که رسیده به سیزده و چهارده سال.

    قبل از انقلاب مردم توی خونه نماز می خوندن و توی خیابون می رفتن دیسکو، حالا توی خونه پارتی می دن و توی خیابون نماز می خونن.

    قبل از انقلاب یک پایتخت به اسم تهران داشتیم که معمولا سی چهل درصد اتفاقات بزرگ توش می افتاد و ده پونزده تا شهر مهم داشتیم مثل اهواز، آبادان، شیراز، مشهد، تبریز، کرمان، یزد، اصفهان، همدان، سنندج، کرمانشاه که در همه اون های زندگی اجتماعی شهری جاری بود و یک ابرقو داشتیم که هر وقت می خواستیم بگیم یک جایی نقطه دورافتاده است و هیچ کس ازش خبرنداره، می گفتیم ابرقو. حالا به لطف انقلاب یک پایتخت داریم به اسم تهران که همه اتفاقات کشور در همون می افته و جز اصفهان و مشهد و شیراز که گاهی امام جمعه اش گاف می کنه یا روی مردمش اسید می پاشن، دیگه کسی اسم یزد و اهواز و آبادان رو سالهاست نشنیده. نه که این شهرها وجود نداره، مهم اینکه این شهرها همه شدن ابرقو، این هم مهم ترین تولید انقلاب ایران یعنی تولید نقاط دورافتاده.

    قبل از انقلاب مردم همیشه امیدوار بودند که در بدترین حالت امام زمان می آد و مشکلات مردم حل می شه، حالا مردم آرزو می کنند نایب امام زمان برای همیشه بره تا مشکلات مردم حل بشه.

    البته انقلاب اسلامی هرچی اشکال داشت در زمینه تولید جمعیت تاثیر بزرگی داشت. قبل از انقلاب نصف مردم در روستاها و نصف مردم در شهرها زندگی می کردند. امروز سی درصد مردم در روستاها زندگی می کنند و شصت درصد مردم در شهرها، ده درصد مردم هم در لوس آنجلس، لندن، استکهلم، آمستردام، برلین، دوبی، استانبول، پاریس و جمعیت ایرانیان شهر لوس آنجلس از بعضی شهرهای ایران بیشتره.

    قبل از انقلاب اگر کسی موفق نمی شد وارد دانشگاههای ایران بشه می رفت به دانشگاههای جهان و بعد از چهار یا شش یا هفت سال درس خوندن برمی گشت و در دانشگاه یا سیستم اداری مشغول به کار می شد. بعد از انقلاب از هر صد نفری که از دانشگاه فارغ التحصیل می شن و معدل خوبی می آرن، هر کسی که نتونه بره به دانشگاههای آمریکا و فرانسه می مونه در ایران و در دانشگاه فعالیت می کنه و می ره زندان و در می آد، هشتاد درصد دانشجوهای درجه یک هم که می رن آمریکا و گاهی اروپا و بعد از فارغ التحصیل شدن می شن مدیر موسسات بین المللی یا استاد دانشگاههای جهان و از هر ده تاشون سالی دو نفر برمی گردن یک ماه می رن ایران مهمونی و دوباره برمی گردن می رن کشور جدیدشون.

    قبل از انقلاب دانشجوهایی که می رفتن خارج درس بخونن بعد از چهار سال برمی گشتن ایران کار می کردن و هر سال یک هفته به عنوان توریست می رفتن خارج تجدید خاطره کنن و دوباره می اومدن کشورشون. بعد از انقلاب دانشجوهایی که می رن خارج درس بخونن، بعد از ده سال به عنوان توریست برمی گردن ایران و تجدید خاطره می کنن و سریع برمی گردن آمریکا تا مرخصی شون تموم نشده.

    قبل از انقلاب تعداد فارغ التحصیل دانشگاههای کشور از هر ده نفر یکی بود که معمولا همه بهش احترام می گذاشتند و غالبا دولت برای کار جذبش می کرد. بعد از انقلاب از هر ده نفر سه نفر فارع التحصیل دانشگاه داریم که از وقتی وارد دانشگاه می شن یا به خوابگاه شون حمله می شه یا ستاره دار می شن یا تا آخر عمرشون سالی یک ماه می رن دانشگاه اوین.

    قبل از انقلاب زنان وارد حکومت می شدند که برای حفظ حقوق زنان مبارزه کنند و اگر زنی می خواست حجاب خودش رو حفظ کنه در هیچ اداره ای کار نمی کرد، بعد از انقلاب اگر زنی بخواد جلوی آزادی زنان رو بگیره حتما باید وارد حکومت بشه و اگر نخواد حجابش رو حفظ کنه باید کار دولتی رو ببوسه و بگذاره کنار.

    قبل از انقلاب دخترها و پسرها غالبا با هم نامزد می کردند و بعد از شش هفت ماه که با هم آشنا می شدن یا از هم خوششون می اومد که جشن ازدواج می گرفتن و با هم ازدواج می کردن یا خوششون نمی اومد که ازدواج نمی کردن. الآن دخترها و پسرها اول با هم شش هفت ماه ازدواج می کنن تا همدیگه رو بشناسن، اگه از هم خوششون نیاد که جشن طلاق می گیرن و جدا می شن و اگه خوششون بیاد که ادامه می دن.

    در گذشته مردم هر وقت یک روحانی رو می دیدن بهش احترام می گذاشتند، مگر اینکه یک چیز بدی ازش دیده باشن که بهش بدبین بشن، بعد از انقلاب مردم وقتی یک روحانی می بینن حتما بهش دو تا متلک می گن، مگر اینکه یک چیز خوبی ازش دیده باشن و مثل منتظری و کروبی و خاتمی مردم بهش اعتماد داشته باشن.

    قبل از انقلاب آدمهایی که حوصله سیاست رو نداشتند می رفتن سراغ موسیقی و سینما و فلسفه و هنر و این جور چیزها، بعد از انقلاب افرادی که می رن سراغ سیاست معمولا وقت شون یا با سینما می گذره یا موسیقی و فلسفه و هنر و این جور چیزها.

    قبل از انقلاب از هر ده ایرانی فقط یکی پاسپورت می گرفت و زمانی پاسپورت می گرفت که قرار بود مثلا برای تحصیل یا عمل جراحی خاصی از ایران بره بیرون و وقتی هم پاسپورت می گرفت یعنی برای رفتن به پنجاه درصد کشورهای دنیا ویزا لازم نیست. بعد از انقلاب هر ایرانی فقط وقتی پاسپورت نمی گیرد که ممنوع الخروج باشد، و وقتی هم پاسپورت ایرانی داشته باشند برای رفتن به هر درودهاتی حتما باید ویزا بگیرند. در خیلی از موارد حتی اگر یک متولد ایران پاسپورت آمریکایی هم داشته باشد فقط بخاطر اینکه ایرانی است دردسر پیدا می کند، حتی در خود آمریکا و حتی در خود ایران.

    قبل از انقلاب وقتی امیر امارات یا بحرین به شیراز می رفت، استاندار فارس از او استقبال می کرد. بعد از انقلاب وقتی احمدی نژاد به برزیل رفت، پلیس برزیل تنها مقام دولتی بود که در طول سفرش او را دید.

    قبل از انقلاب ۹۰ درصد مردم اهل سیاست نبودند، آنها همه آزادی های فردی و اجتماعی را داشتند جز آزادی سیاسی، بعد از انقلاب هفتاد درصد مردم سیاسی شدند و سعی کردند با انقلاب آزادی سیاسی را هم به دست بیاورند، در نتیجه هم آزادی سیاسی را به دست نیاوردند و هم آزادی های دیگر را از دست دادند. قبل از انقلاب مردم نمی توانستند رئیس جمهور انتخاب کنند، بعد از انقلاب مردم شلوار خودشان را هم نمی توانستند انتخاب کنند.

    قبل از انقلاب در ایران استقلال سیاسی وجود نداشت، ایران مجبور بود اغلب کالاهای مورد نیازش را از آمریکا وارد کند و اگر نمی خواست یا باید از شوروی وارد می کرد یا اروپا، بعد از انقلاب ما مستقل شدیم و دیگر نیازی نداشتیم از آمریکا کالا وارد کنیم، در واقع حتی اگر می خواستیم هم نمی توانستیم لوازم یدکی هواپیما یا خیلی چیزهای دیگر را از آن کشور وارد کنیم. در نتیجه مستقل شدیم و همین امسال اینقدر مستقل شدیم که مجبوریم حدود پنجاه درصد کالاها را از چین وارد کنیم. یعنی قبل از انقلاب مجبور بودیم از بهترین تولید کننده کالا وارد کنیم، حالا با اختیار خودمان آشغالهای چینی را وارد می کنیم، وگرنه باید آشغال تر های ترکیه و برزیل را بیاوریم.

    قبل از انقلاب مردم ایران در کافه ها و بار ها و کاباره ها مشروبات الکلی مثل آبجو مجیدیه و عرق کشمش یا ودکا و ویسکی می خوردند، معمولا هم فقط مردها می خوردند و کمتر در مهمانی های خانوادگی مشروب می خوردند. بعد از انقلاب مردم در خانه ها مشروب می خورند و بجز عرق سگی و الکل سفید انواع کنیاک و ودکا و ویسکی را هم می خورند. فعلا در ایران سالانه دویست میلیون لیتر مشروب مصرف می شود و الحمدالله در این زمینه نیز رکورددار جهان اسلام هستیم.

    در انقلاب اسلامی سه هدف بزرگ مورد حمله انقلابیون بود، سینماها، بانک ها و مشروب فروشی ها که همیشه به آنها حمله می شد، بعد از انقلاب سینمای ایران تبدیل به یکی از مهم ترین تولید کنندگان فیلم جهان شد، بهره بانکی امن ترین و مهم ترین درآمد اقتصادی ناشی از پول شد و مصرف مشروبات الکلی بطور دائمی حفظ شد، در عوض قصد داشت به سه چیز برسد، دیندار کردن مردم، مبارزه با ظلم و مبارزه با فساد، در نتیجه مردم از دین بیزار شدند، تعداد زندانیان و کشتگان سیاسی بیشتر شد و ایران رکورددار مصرف پورنوگرافی در اینترنت شد.

     
  24. درود بر شما و مصدق و همه رهروان راستین نکوکاری. به گمانم رییس جمهور اروگوییه هم از این دست باشد. بد نیس این مطلب را در سایت بی بی سی بخوانید

    http://www.bbc.co.uk/persian/world/2015/03/150307_an_uruguay_president_farewell

     
  25. «خدا قوت» به نرگس و نوری‌زاد

    منتشر شده در جمعه, ۱۵اسفند , ۱۳۹۳ | ۹:۴۹ ق.ظ
    NoorizadNArges-saham-news

    » مرتضی کاظمیان

    سه‌شنبه شب (۱۲ اسفند) و تمام بامداد سرد و سیاه منتهی به سپیده‌دم مرگبار چهارشنبه ۱۳ اسفند، ازجمع کنش‌گران جامعه مدنی ایران تنها دوچهره‌ی شناخته شده کنارخانواده‌های حیران و گیران و لرزانِ متهمان درآستانه‌ی اعدام* ایستاده بودند: نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد.

    خبر ناگوار انتقال شش زندانی برای اجرای حکم اعدام، و فراخواندن خانواده‌ها از دوردست غربی ایران(سنندج و جوانرود و روستاهای کردستان) برای آخرین ملاقات با زندانیان، صبح سه‌شنبه منتشر شد؛ اما به علل و دلایل گوناگون ـ که موضوع این مطلب نیست ـ ازجمع فعالان سیاسی دغدغه‌دار دموکراسی و حاکمیت قانون، و کنش‌گران مدنی پیگیرحقوق بشر، تنها همین دوشجاع‌دل نوع‌دوست و یکی دوهمراه دیگر، پشت دیوار زندان قزل‌حصار، و کنار مادران و فرزندان و خواهران و خویشان متهمان ایستادند.

    هزاران کیلومتر دورتر از ایران‌زمین، البته جای چندانی برای پرسش درمورد دلایل این وضع وجود ندارد؛ پرسش‌هایی از این دست که«چرا کنش‌گران مدنی و فعالان سیاسی دیگری کنار نرگس و نوری‌زاد نبودند؟»؛«مگر درخواست دادرسی منصفانه و طی روند حقوقی ـ قضایی عادلانه و شفاف و علنی و با حضور وکیل، مطالبه‌ای رادیکال است؟»؛«چرا این شش زندانی باید درهنگامه‌ی نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد و دراوج مذاکره با ۱+۵ به دار آویخته شوند؟»؛ و سئوال‌های هم‌راستا و هم‌مضمون.

    حتی بازخوانی آن شعرگونه‌ی مشهور مارتین نیمولر، کشیش پروتستان ضدنازیسم نیز به نظر می‌رسد دیگر مخاطب چندانی ـ به‌ویژه در برخی گروه‌های سیاسی ـ ندارد:

    «درآغاز نازی‌ها سراغ کمونیست‌ها را گرفتند تا با خود ببرند و سر به نیست کنند، من سکوت کردم و لام تا کام حرف نزدم چون کمونیست نبودم.

    بعد (ازکمونیست‌ها) در پی اتحادیه‌های کارگری رفتند اما چون درشمار آنان نیز نبودم سکوت کردم.

    یهودی‌ها را که هدف گرفتند بازهم واکنشی نشان ندادم چون یهودی نبودم.

    تا این‌که سر وقت خودم آمدند…

    هنگامی‌که خودم را دستگیر کردند… دیگر کسی نبود تا صدایی به اعتراض برآرد.»

    القصه، اگرطرح چنین پرسش‌هایی به هر دلیل و علت، دشوار یا منتفی است، سوی اثباتی و ایجابی رویداد و وجه خوش‌آیند وخشنودکننده‌ی رویداد، درخور تقدیر و تجلیل، و نیز دست‌کم تقدیم«خدا قوت»ی است.«خسته نباشید» و«خدا قوت»ی به نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد، که اگر درمحل حادثه نبودند چه بسا ابعاد ماجرا، چنان‌که درخور آن بود و بازتاب یافت، منتشر نمی‌شد.

    نرگس محمدی فرزندان خردسال خود را درخانه گذاشت و شب سرد زمستانی تا بامداد پرسوز و درد کنار«مهنا» دختر خردسال یکی از اعدامیان و دیگرخویشان مظلوم و غریب آنان ماند.

    پرپر زدن و تلاش‌های نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد برای جلوگیری از اعدام متهمان، و اعاده دادرسی منصفانه و عادلانه وعلنی، هرچند با وجود کوشش و اطلاع‌رسانی رسانه‌های دغدغه‌دار حقوق بشر، حاصلی ملموس در برنداشت و منجر به ادامه حیات زندانیان نشد، اما دست‌کم ـ و به‌قدر بضاعت جان و کلام آن‌دو ـ از درد و رنج خویشان دل‌نگران و پریشان‌حال کاست؛ و درگامی فراتر، افزون برثبت انسانیت ایستاده درفراسوی زبان و جنسیت و دین و آیین و قوم و قبیله، درمورد ماجرای تلخ موجب اطلاع‌رسانی مشدد شد.

    درد و رنجی که نرگس و نوری‌زاد درشب سخت متحمل شدند، قابل فهم نیست. آنان ضجه‌هایی را با جان دل و همدلانه شنیدند و آن‌گونه همدردی پیشه کردند که ـ مستقل از تهدیدهای امنیتی و آزار و اذیت و خشونت تحمیلی بعدی ـ خود درخور ستایش است.

    وجه تأسف‌بار و تلخ ماجرا این‌جاست که این روزها، شجاع‌دلان و آزادگانی چون این‌دو و برخی دیگر ازکنش‌گران مدنی و سیاسی که کنش فعال و جسورانه درگفتار و کردار پیشه کرده‌اند و ازحقوق اساسی و مدنی خود و دیگر شهروندان می‌گویند و آن را مطالبه می‌کنند، ازسوی برخی افراد و گروه‌های سیاسی نه تنها قدر نمی‌بینند و مورد حمایت قرار نمی‌گیرند، بلکه طعن می‌شنوند و متهم می‌شوند به«خودنمایی» و«نمایش‌گری» و اقدامات افراطی درکنش اجتماعی ـ سیاسی و رادیکالیسم و… و دیگر مفاهیم همسو.

    منتقدان به‌خوبی ازجایگاه اجتماعی رهبران جنبش سبز آگاهند؛ وگرنه چه بسا حتی کروبی و موسوی و رهنورد را هم به سماجت و لجبازی و رفتار رادیکال و تندروی و… متهم می‌کردند. چنان‌که انتقاد از اعتراض‌های مدنی پس از کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸ نیز اندک‌اندک، از سوی برخی افراد و گروه‌های سیاسی، شدت گرفته است.

    ناگوار است؛ آن گروه از فعالان سیاسی و کنش‌گران مدنی که استوار و مصمم، مطالبات قانونی و انسانی خود را مطرح کرده و پی گرفته‌اند(ازجمله کسانی چون دکترمحمد ملکی، نسرین ستوده، و جعفرپناهی) هم‌زمان از دوسوی حکومت و طیفی از منتقدان حکومت، مورد بازخواست و نقد و طعن قرار می‌گیرند.

    نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد دربازگشت از زندان، متوقف و توسط مأموران امنیتی هدف خشونت و دشنام واقع می‌شوند. آنان فحش‌هایی«وقیحانه» می‌شنوند که به گزارش نوری‌زاد، به هیچ شکل و سانسوری قابل نقل قول نیست، و هدف ضرب و شتمی قرار می‌گیرند که به تعبیر وی: «با من که این می‌کنید، معلوم است در پستوهای خود با متهمینِ بی پناه چه کرده‌اید دراین سال‌ها.» و اسف‌بار، طعن و هجمه به ایشان است از سویی متفاوت؛ توسط برخی که حکومتی نیستند…

    چنین است که نگارنده، به سهم خود، تقدیم«خسته نباشید» و«خدا قوت»ی از چند هزارکیلومتری ایران، به نرگس محمدی و محمد نوری‌زاد و دیگرآزادگان راسخ و صبور و استوار و شجاع را وظیفه‌ی اخلاقی و ملی خویش می‌داند.

     
  26. فریده غیرت: بلاتکلیفی کودکان فاقد تابعیت به صلاح جامعه نیست/ هر چه سریع‌تر چاره‌اندیشی شود
    یک حقوقدان با تاکیدبر تعیین تکلیف تابعیت کودکان دارای مادر ایرانی و پدر خارجی گفت: تعیین تکلیف هرچه سریع‌تر وضعیت تابعیت این کودکان ضروری و به صلاح جامعه است.

    چقدر سخته که بفهمیم نصف بیشتر ژنهای این بچه ها با مادر ایرانی مثل بچه های با پدر ایرانی، ایرانیه (با احتساب ژنهای میتوکندریایی که فقط از مادر به فرزند میرسد) و اگر مادر حق بیشتری از پدر نسبت به فرزند خود نداشته باشد این حق کمتر نیست . مگر نسل پیامبر از دخترش انتقال پیدا نکرد (دوازده امام). مگر در قران نیامده که ما به تو ای پیامبر کوثر (دختر ) دادیم …و او خودش ابتر (بدون نسل) است. مگر شما امروز با ادعای جانشینی فرزندان دختر پیامبر به تخت ننشسته اید (ولایت فقیه) پس شما مدعیان برتری در همه ی علوم از کجا با محاسبه ی عقلانی به این نتیجه رسیدید که فرزند دارای پدر ایرانی، از بدو تولد ایرانی است ولی با مادر ایرانی بعد از هجده سال میتواند تصمیم بگیرد ایرانی باشد. گفتم که اینجا برره است و هر چیز معنای عکس میدهد !!!!!!

     
  27. شرکت ملی نفت ایران: بهای پائین نفت به نفع تولید کنندگان است
    مدیر امور بین الملل شرکت ملی نفت ایران گفته است که نفت ارزان قیمت برای تولید کنندگان بهتر است و پیش بینی کرده است که در دو سال آینده قیمت نفت از بشکه ای ۶۰ دلار بالاتر نخواهد رفت.

    به نظر شما کشور ما ایران همان برره نیست که هر سخنی که از دهان حکام آن در می آید معنای عکس آن را میدهد!!!!!!

     
  28. درود بر شما
    آخوند برای چه میخواهیم؟
    دوستان لطفا چند دقیقه وقت بگذارید گوش کنید

    https://www.youtube.com/watch?v=VLhjQoNpQYQ

     
  29. دلقک ایرانی

    هجوم شوک آور سپاه به برادران افراشته و بازداشت حسن افراشته و مهمتر از آن بیانیۀ با عجله و شدید و غلاظ سپاه در این مورد اختصاص می دادم. که بنظرم خبر بسیار مهم و منحصر بفرد در تمام سالهای گذشته بود. و نشان از تلاطم های درونی کم شدن سهم شاخه های مختلف مافیای اقتصادی دارد. من که شخصاً موضوع را بی ارتباط با سؤال چند پست پیشم از شما در مورد پدرخواندگی محسن رفیقدوست در مافیای ایران نمی دانم. و بنظرم می رسد که این کار هم توسط شاخۀ نظامی مافیا به دستور سردار رفیقدوست انجام شده باشد. زیرا اگر توانسته بودند که قوۀ قضائیه را متقاعد به بازداشت یار و غار رفیقدوست و فاضل خداداد مرحوم بکنند قطعاً خود اطلاعات سپاه ابتدا بساکن چنین تابلو وارد بازداشت فعال اقتصادی بسیار شناخته شده و خودی و همیشه در دسترسی مثل افراشته ها نمی شدند؛ با آن اتهامات عجیب و غریب و عجول. اما بنا به احترام شما و بعلت کمی اطلاعات قابل استناد در مورد این موضوع مهم، می روم به موضوعی ملی و مورد رصد اکثریت ایرانیان (مذاکرات هسته ای)
    http://dalghakirani.blogspot.ro/2015/03/blog-post_6.html

     
  30. به عنوان مثال، ماده مربوط به حاج سید محمد باقر رشتی معروف به حجت الاسلام شفتی در لغت نامه دهخدا، اعتراض حوزویان را بر می‌انگیزد. آنان طی نامه‌ای به رهبر خواهان اصلاح این ماده می‌شوند. به دستور آقای خامنه‌ای، بخش‌های مورد اعتراض، (چاپ ۱۳۳۰ جلد ۱۸ صفحه ۳۲۹) در چاپ اخیر (۱۳۷۷، جلد ۶ صفحه ۸۷۸۱) حذف می‌شود.

    بخشی از مطلب حذف شده بدین قرار است:

    «و چون سید اقامهء حدود را در زمان غیبت امام واجب می‌دانسته، خود به امر به معروف و نهی از منکر و اجرای حدود قیام می‌نمود و مدعی بوده است که حکم من در این قبیل مسائل، بعینه همان حکم حضرت صاحب الزمان است.

    عدد کسانی که سید ایشان را در دورهء سلطهء خود در اصفهان به تازیانه حد زده، از حساب بیرون است. و شمارهء کسانی که او به دست خویش به عنوان اقامهء حدود کشته، تا یکصد و بیست نوشته‌اند. امر عجیب در کار وی این است که او متّهمین را ابتدا به اصرار و ملایمت تمام و به تشویق اینکه خود در روز قیامت پیش جدّم شفیع گناهان شما خواهم شد به اقرار و اعتراف وامی‌داشته، سپس غالبا با حال گریه ایشان را گردن می‌زده و خود بر کشتهء آنان نماز می‌گذارده و گاهی هم در حین نماز غش می‌کرده‌است.»یكى از مخالفين در اين باره مى‏نويسد : ما زمانى كه در نجف بوديم، آقا سيّد محمّد باقر يك خوشه انگور از بازار گرفت، پس از يك هفته يا بيشتر كه من به آنجا رفتم ديدم همان يك خوشه انگور هنوز در آنجاست و سيّد هيچ از آن نخورده. گفتم به وى : چرا از آن انگور نخورده‏اى ؟ جواب داد : خواستم خِلاف نفس كنم . اكنون او صاحب اموال هنگفتى است كه روز به روز افزايش يافته، ولى خلاف نفس نمى‏كند !!! ( قصص العلما : 135 ).شفتی گرچه در آغاز ورود به اصفهان مجتهدی گمنام بود، اما با اجرای حدود شرعی و گرفتن تایید از بعضی علمای نامدار اصفهان شهرت یافت.[۵] او گرچه در دوران تحصیل در نجف و کربلا در فقر زندگی می‌کرد، بعد ورود به اصفهان در مدت کمی با تجارت و تصرف سهم خود از وجوه شرعیه در شمار ثروتمندان بزرگ عصر خود در آمد. محمد تنکابنی در قصص‌العلماء دربارهٔ ثروت او می‌نویسد:«در شهر اصفهان چهارصد کاروانسرا از مال خود داشت، گویا زیاده از هزار باب دکاکین داشته […] و املاکی که در بروجرد داشت، مداخل آن تقریباً سالی شش‌هزار تومان بود و املاکی که در یزد داشت [مداخل آن] سالی دوهزار تومان بود.» نیز در دربارهٔ دوران تحصیل او می‌نویسد که بعضی اوقات حتی قدرت تأمین غذای روزانه خود را نداشت و براثر گرسنگی غش می‌کرد و به این سبب سید علی طباطبایی، استاد شفتی در کربلا، شخصی را مأمور کرده‌بود تا روزانه دو قرص نان، یکی برای غذای ظهر، و دیگر برای غذای شب وی ببرد.(قصص العلماء، میرزا محمد تُنکابنی، شرح حال27، چاپ تهران: 1383ش، ص179-182)ـ «پیش‌ تر گفتیم كه [سید باقر] شفتی، این محصول دوران ملاپرور فتحعلی‌ شاه، رفته رفته كارش بدانجا كشید كه در اصفهان، با كمك انبوه لوطی‌ها و آدمكشان، ادعای استقلال كرد و حتا به نام او خطبه خواندند و سكه زدند. و تنها ایستادگی و مقابله ‌ی آشتی‌ناپذیر حاج میرزا آقاسی و محمد شاه بود كه او را با ذلت و خواری فروكشید. وقتی به فرمان محمد شاه به كمك توپخانه دروازه‌ های شهر اصفهان را گشودند، لوطیان پا به فرار گذاشتند و به قول یك ناظر فرنگی، مجتهد به كنجی خزید و بعضی از ملایان روانه ‌ی زندان شدند و 300 لوطی گرفتار آمدند و بدین ‌گونه غائله ختم شد و اموال غصبی به صاحبان آن‌ها بازگشت.» (15) شیعی‌ گری و ترقی ‌خواهی، مهدی قاسمی، چاپ پاژن، امریكا، سال 1999، ص 96//همانجا، صص 96 تا 97///نقل از مقاله‌ی اقبال در مجله‌ی یادگار

     
    • با سلام بر اهل خرد
      در باب این انسان نماهای روحانی نام اقوال تاریخی بسیار است.به عنوان نمونه شخصی به نام آقا نجفی که در اصفهان بود و اخیرا هم بزرگداشتی برایش گذارده شد و حتی شخص خوشنام خامنه ای هم پیامی فرستاد در باب ثروت او نقل است که آنچنان دارایی داشت که حکومتی برای خود در اصفهان دایر کرده بود و از ملاکان بزرگ اصفهان بود.نقل است که مستخدمی داشت که هرگاه جهت وصول مالیات مودیانی نزد او می آمدند و برگه مالیاتی را به او می دادند هنگامیکه چایی می آورد و قصد بردن ظروف خالی آنرا داشت اگر میزان مالیات خوش آمد او بود می گفت میرزا استکانها را ببر و اگر باب میلش نبود می گفت میرزا استکانها را آب بکش که یعنی مودی بدبخت نجس بوده و بالطبع قتلش واجب!!!در عقب ماندگی این ملت این جماعت هریک به نوبه خود نقشی پررنگ یا کمرنگ دارند.حتی مرحوم منتظری هم در ایجاد مجعولی به نام ولایت فقیه که سالیانیست نکبت را دامنگیر این ملت کرده نقشی پررنگ داشت یا در ارتباط با امام موهوم آنچنان این جماعت ملت را به نام انتظار به انفعال کشانده اند که هیچ ایدئولوژی در جهان چنین قدرت استثمار ملتی را نداشته است.با اینهمه هر عاملی چه خوب و بد نیاز به بستری جهت رشد دارد و بستر جهالت آلود ما ایرانیان این بستر را فراهم نموده تا اینگونه دچار معضلی به نام آخوندیسم بگردیم.من برچیده شدن این حکومت را نشان رشد فکری ملتمان نمی دانم بلکه هر زمان تفکر ما از وضعیت فعلی تغییر یافت آن موقع شکوفایی اندیشه ها قابل تصور است.

       
  31. با عرض پوزش از جناب نوری زاد و سایر خوانندگان فرهیخته از اینکه مجبور شدم در کامنت قبلی برخی واژگان و الفاظ رکیک، را (علیرغم میل درونیم ) بکار ببرم، که البته همچنانکه منابع آنها اعلام شد، خودِ همین واژگان در متون معتبر شیعی و سنی بوضوح مذکور است و لذا بطریق اولی، تعذیری بر این حقیر مترتب نبوده و نیست. با احترام و ادب فائقه

    از جناب نوری زاد عزیز که احتمال میدهم بواسطه برخی ملاحظات از انتشار این کامنت خودداری نمایند، عاجزانه استدعا دارم بخاطر جناب آفایان سید مرتضی و شیخ مصلح، دامت برکاتهم، هم که شده، این کامنت را منتشر نمایند چون اولا خیلی دوست دارم از لاپوشانی و ماله کشی حضرات آیات عظام، در این مورد مستفیض ( مستِ فیض ) گردم . دوما” مطالب مطروحه دقیقا” از منابع و مآخذی استخراج و نقل گردیده که مورد وثوق تقریبا همه ی آقایان (حجج اسلام ! ) می باشد.

    ضمنا” نکته بسیار مهم و قابل توجه اینکه همین آقایان که دم از اسلام و دین برحقِ الله می زنند و داعیه ی “ظلم ستیزی” و ” آزادی و آزادگی”سر می دهند، با اینکه از مدافعین سر سخت و متعصب همین نظام آخوندی و ولایت مطلقه میباشند و هرچند در مواردی هم برای دلبری و جلوه گری خود را مخالف نظام معرفی می کنند، اندک جرئت و جسارت آنرا ندارند که حداقل با نام واقعی، و نه اسم مستعار، پای به میدان گزارند ! ایکاش فقط اندکی ( فقط سرِ ناخنی ) از روحیه ظلم ستیزی آقای نوریزاد را داشتند که شوربختانه ندارند !!!؟؟؟
    مگر نه اینکه این حضرات خود را مسلمان می دانند؟؟؟!!!
    مگر نه اینکه اعتقاد به بهشت موعود دارند؟؟؟!!!
    مگر غیر از اینست که، مطابق ادعای خودشان: کسانی که در راه مبارزه با نظام جور پیکار و جهاد کنند و کشته شوند، نمی میرند و ” عند ربهم یرزقون “ند؟؟؟!!!
    نکند استدلال میکنند امروز اسلام(و علی الخصوص بیضه ی آن ) در خطر است؟؟؟!!!
    براستی اینهمه ترس و واهمه برای چیست ؟ قطعا” که ترس از خدا نیست چون اگر از “الله “می ترسیدند از “بنده” نمی ترسیدند !!!
    ولی از طاغوت میترسند و ، نیز، از مردم هم میترسند چون می خواهند بعد از سقوط این نظام، مقبولیت و پایگاه مردمی خود را، که البته خیلی پیشترها از دست داده اند، حفظ کرده و بلافاصله موج سواری کنند-بزعم خود البته- درست همانند اسلاف شان در صد و اندی سال اخیر !!!

    “وفات یا شهادت ” ؟ بررسی علت مرگ فاطمه در منابع اسلامی و نیز اختلاف علی با فاطمه با تحقیق در همان منابع

    و بررسی و پژوهش در اینکه : ” آیا حضرت علی و فاطمه، در زندگی زناشویی همیشه اختلاف داشتند” ؟

    شیعیان امروزی من جمله همین آق سید مرتضی و آشیخ مصلح، معتقدند که فاطمه به دست عمر و با ضربه‌ای که او بر پهلوی این زن وارد نمود و در حالی که کودکی به نام محسن در شکم داشت، ضمن سقط جنین، خود او هم به شهادت رسید؛ اما بررسی دلیل شیعه بر این مدعا:
    با مطالعه منابعی که شیعه به آنها استناد می‌کند متوجه می‌گردیم که مهمترین دلیل آنها حدیثی است از جوینی که در قرن هفتم و هشتم زندگی می‌کرد، او می‌گوید:
    روزی رسول الله (ص) نشسته بود که حسن ابن علی (ع) وارد شد، هنگامی که چشم رسول الله (ص) بر حسن افتاد، دیدگانش اشک آلود گردید، سپس حسین و علی و فاطمه وارد شدند، چشمان رسول الله (ص) نیز برای آنان اشک آلود شد؛ علت گریه بر فاطمه را از رسول الله (ص) پرسیدند، گفت:
    هنگامی که فاطمه را دیدم، به یاد صحنه‌ای افتادم که پس از من برای او رخ می‌دهد، انگار می‌بینم که پَستی وارد خانه او شده، حرمتش شکسته و حقش غصب گردیده، از ارث ممنوع گشته، پهلویش شکسته شده و فرزندی که در شکم دارد سقط گردید در حالی که او مدام فریاد می‌زند “وامحمدا” کسی به او پاسخ نمی‌دهد و یاری‌اش نمی‌کند، او اولین کسی از آل محمد است که به من می‌پیوندد… (فرائد السمطین/ نوشته جوینی/ جلد 2 / صفحه 34 و 35)
    این کتاب در قرن هشتم هجری نوشته شده، هیچ یک از محدثین معتبر آن این را در کتابش نیاورده‌اند، شیعه مدعی است که دلیل عدم بیان چنین روایتی سیطره‌ی اهل سنت بر تمامی متون اسلامی آن زمان است و چه بسا آنان عمدا چنین روایتی را کتمان می‌کردند؛ در اینجا وارد این بحث نمی‌شویم، اما آنچه که در این روایت به چشم می‌خورد پیش بینی آینده از سوی محمد است، موضوعی که هر دو فرقه‌ی اسلامی معتقدند که او اگر بر امری تأکید کرد، قطعا الله به وسیله‌ی وحی به او اطلاع داده است؛ زیرا به نص صریح قرآن الله کسی را به جز برخی از رسولانش از غیب آگاه نمی‌کند.
    اگر این حدیث صحیح فرض کنیم و/////// نشان می‌داد را، به کنار بگذاریم و فرض کنیم که واقعا پس از مرگش چنین اتفاقی رخ داده است، پس باید بپذیریم که تمامی مسلمانان نسبت به سخنان او بی تفاوت شدند؛ زیرا به دخترش ستمی آشکار صورت گرفت، اما پرسش:
    آیا این بی تفاوتی همه، شامل شوهرش نیز می‌گردد؟ اگر نه، پس چرا واکنشی درخور را نشان نداد و با قاتل همسرش همکاری نمود (در جنگ با ایرانیان مشاور عمر بود)؟ این همکاری و علاقه تا بدانجا پیش رفت که حتی دخترش از فاطمه (ام کلثوم) را به عقد عمر در آورد(1).
    شیعیان و اهل سنت هرکدام با استناد به یکی از دلایل بالا، سخن همدیگر را رد می‌کنند، آیا ممکن است حالت سومی رخ داده باشد که مسلمین از بیان آن خودداری می‌کنند.

    //////
    در تقریبا تمامی منابع معتبر اسلامی حدیثی بیان شده که روزی محمد به خانه فاطمه می‌رود و می‌پرسد “پسرعمویت کجاست؟ فاطمه می‌گوید که ما با هم دعوا کردیم و او از اینجا رفت، محمد کسی را برای یافتن علی می‌فرستد و وی علی را در مسجد می‌یابد، محمد سراغ او می‌رود در حالی که در مسجد بر خاک خوابیده بود و خاک بر سرش قرار داشت، محمد می‌گوید: “بلند شو ای ابا تراب”. (صحیح بخاری/ کتاب الایمان/ باب ای الاسلام افضل ) (2)
    همین موضوع یعنی قهر کردن علی از فاطمه در منابع گوناگون شیعه مانند علل الشرائع شیخ صدوق / جلد 1 / صفحه 185 و 186 و بحار الانوار / جلد 43 / صفحه 202 نیز آمده است:
    هنگامی که رسول الله فاطمه را دید که او خواب به چشم ندارد و آرام و قرار نداشت، به او گفت: دخترم بلند شو”، بلند شد، پس رسول الله حسن را بغل کرد و فاطمه حسین را و دست ام کلثوم را گرفت، پس رسول الله نزد علی رفت در حالی که او در مسجد خوابیده بود، پایش را به پای علی زد، علی زیر چشمی به او نگاه کرد؛ رسول الله گفت: “بلند شو ای ابا تراب،” از دلی آرام راحتی را گرفتی، ابوبکر را از خانه‌اش و عمر را از مجلسش و همچنین طلحه را صدا بزن، علی آنها را از خانه‌های‌شان خارج نمود و نزد رسول الله گرد هم آمدند، رسول الله گفت: ای علی، تو قطعا می‌دانی که فاطمه پاره‌ی تن من است و من هم از اویم، پس هر کس او را بیازارد مرا آزرده و هر کس مرا بیازارد الله را آزرده کرده است و کسی که پس از مرگم او را بیازارد انگار مرا در زندگیم آزرده و هر کس که او را در زندگیم بیازارد انگار پس از مرگم او را آزرده. (3)

    قطعا خود علی از شدت عصبانیت خاک بر سرش ریخته بود، زیرا در این مدت کم امکان ندارد که خاک بر سرش جمع گردد.
    خواستگاری علی از دختر عمرو ابن هشام (ابوجهل).
    دراین مورد احادیث متعددی از منابع معتبر اسلام وجود دارد:
    در صحیح بخاری / کتاب العلم / باب العلم و العظه بالیل آمده (4):
    علی از دختر ابوجهل خواستگاری کرد، فاطمه خبر را شنید، نزد رسول الله (ص) آمد و گفت: “قبیله‌ی تو گمان دارند که تو به خاطر دخترانت ناراحت نمی‌شوی و این علی با دختر ابوجهل ازدواج کرده؛ پس رسول الله (ص) گفت: “ابوالعاص بن ربیع (5) را به دامادی گرفتم با من سخن گفت و سخنانم را پذیرفت و یقینا فاطمه پاره تن من است، من ناراحت می‌شوم کسی که او را آزار دهد؛ به الله سوگند! دختر رسول الله و دختر دشمن الله کنار یک مرد گرد هم نمی‌آیند، پس علی آن خواستگاری را رها نمود.
    و دو حدیث دیگر با همین مضمون در بخاری وجود دارد.
    داستان خواستگاری علی از دختر ابوجهل در منابع شیعه مانند علل الشرائع شیخ صدوق/ جلد 1 / صفحه 185 و الانتصار / العاملی / جلد 7 / صفحه 486 و بحار الانوار / جلد 43 / صفحه 201 نیز آمده است.
    در آن زمان تقریبا تمام کسانی که توانائی ازدواج چند گانه را داشتند این کار را انجام می‌دادند
    /////
    /////////////
    فاطمه حتی تا آخر عمر نه تنها با ابوبکر بیعت نکرد، بلکه به خاطر فدک با او قهر نمود (8) و علی هم زمانی که فاطمه زنده بود از بیعت خودداری نمود، ولی پس از مرگ فاطمه با ابوبکر بیعت نمود.

    ///////////////////

     
    • جناب نوریزاد گرامی آنچه را شما از کامنت کاوه گرامی هاشورکرده اید در حقیقت کل کامنت را نابود کرده اید. نمونه هایی از نبوغ حوزویان با سایزهای مختلف عمامه . وقتی خود آنها بدون هیچ شرمی و با پررویی در کتابهایشان می آورند شما چرا آنها را هاشور می کنید.جناب کاوه که عکس از پلی بوی در سایت نگذاشته اند.آنچه گذاشته اند اگر اراجیف و یا مستهجن است ترشحات فکری مشتی مریض الحوال و روانی است.آیا بهتر نیست آنچه را نوشته اند در سایت بگذارید تا مردم بفهمند که با چه درنده خویان روان پریشانی سرو کار دارند؟ در ثانی جناب کاوه سعی در مراجعه به متنهایی دارد که خود آخوندها آنرا قبول دارند وقتی شما وسط جمله ایی را هاشور میکنید کل متن بی معنی می شود.من فکر میکنم اگر یک همه پرسی بنمایید اغلب کاربران موافق مستفیض شدن از ترشحات فکری این نخبه های حوزه و علمای اعلام جهان اسلام باشند.لاقل برای مزه پای بساط عرق که خوبند!

       
    • نوشته شما چند بخش دارد

      1-اینکه به کسانی از منتقدین جمهوری اسلامی ،ایراد کرده اید که چرا در فضاهای مجازی و با عناوین مجازی به انتقاد می پردازند،در این مورد چند نکته متوجه ایراد شما هست :
      الف- خود شما که نه تنها منتقد جمهوری اسلامی بلکه خواستار سقوط آن هستید چرا تحت پوشش مجازی عنوان “کاوه” به انتقاد می پردازید؟

      ب-آیا انتقاد از حکومت جمهوری اسلامی یا مطالبه سقوط آن که مطلوب شماست ،مساوی با توهین به باورها و مقدسات مردم ایران است؟
      شما که با حکومت جمهوری اسلامی مشکل دارید چرا بجای پرداختن به موارد انتقاد به عملکرد آنان یا تبلیغ و ترویج حکومت سکولار ،همه کامنت های شما شده است بازگویی جعلیاتی که مشتمل بر دروغ و هتک مقدسات اسلامی مردم ایران است؟ آیا با توهین به مقدسات مردم می خواهید آنان را برای سقوط جمهوری اسلامی و حکومت سکولار مورد نظرتان تجهیز کنید؟ این عقلانیت سیاسی است؟
      بنابر این روش کامنت نویسی شما حاکی از این است که هم می ترسید (زیرا نان مجازی انتخاب کرده اید) و هم در مبارزه سیاسی صداقت ندارید،و هم کینه و نفرت شما بیش از آنکه متوجه عملکرد حاکمان جمهوری اسلامی باشد ،متوجه عقاید و باورهای شخصی مردم است ،و این ره برای شما جز به ترکستان ختم نخواهد شد.
      در مقابل البته مرام و روش ما روشن است ،ما هم از باورهای معقول خود و مردم ایران دفاع می کنیم و هم با اصل حکومت جمهوری اسلامی که مورد رای مردم ایران بوده است موافقیم و بدنبال سرنگونی و سقوط آن نیستیم ،و هم برحسب وظیفه اصلاح گری اسلامی قرآنی امر بمعروف و نهی از منکر ،در جهت اصلاح رویه های غلط ،به نقد حاکمیت و کوشش برای اصلاح آن می اندیشیم و می کوشیم ،و با افراط و هتاکی و توهین نیز مخالفیم.

      2-بخش سوم نوشته شما مشتمل بر برخی نقلیات در باب اختلاف سلیقه زن و شوهری بین علی علیه السلام و فاطمه علیها سلام است ،فرض کنید این روایت ها خبر واحد غیر قابل استناد در اعتقادیات نباشد ،و فرض کنید اصلا خبر متواتر علم آور باشند ،مگر اختلاف سلیقه زن و شوهری در خانواده ها امری محال یا غیر قابل تحقق است؟ فرض کنید علی و فاطمه در موردی از امور عرفی رایج خانواده ،اختلاف کرده باشند،و قهر و آشتی متداول خانوادگی که بنوعی نمک زندگی نیز هست بوده باشد ،این چه چیزی را اثبات و چه چیزی را نفی می کند؟
      نکته دیگر اینکه شما مغالطه آشکاری کرده اید ،حدیث مربوط به عنوان ابوتراب بودن علی علیه السلام را که قضیه واحدی بوده است نقل کرده اید اما عنوان مورد را اینطور عنوان گذاری کرده اید :
      “”و بررسی و پژوهش در اینکه : ” آیا حضرت علی و فاطمه، در زندگی زناشویی همیشه اختلاف داشتند” ؟””.
      (پایان نقل قول)
      سوال این است که نقل یک واقعه در برخی اخبار واحد غیر قابل اعتقاد و فرضا معتبر ،و اضافه کردن عنوان “همیشه” امری موافق اخلاق و انسانیت است؟

      3- بخش دیگر گفتار شما مربوط است به ماجرای تاریخی یورش به خانه دخت گرامی پیامبر اسلام زهرا سلام الله علیها و لطمه به آنحضرت که منجر به مرگ طفلی بنام محسن از آنحضرت شد،و انکار آن و اینکه این از جعلیات شیعه امامیه است ،از منابع معتبر حدیثی شیعه در این مورد گذر می کنم ،من اینجا فقط چند نمونه از منابع حدیثی تاریخی مورد اعتماد اهل سنت در مورد این یورش و مرگ جنینی بنام محسن در اثر ضربه ای که به حضرت فاطمه علیها سلام وارد شد برای شما نقل می کنم که در کتابی بنام یورش به خانه وحی ،گردآوری شده است ،این موارد را بررسی کنید :

      “”سلام الله علیها هتك حرمت خانه حضرت زهراء

      در اين مورد نصوصى را از كتب اهل سنّت نقل مى‏كنيم، تا روشن شود مسئله هتك حرمت خانه زهرا عليها السلام و رويدادهاى بعدى، امرى تاريخى و مسلّم است؛ نه يك افسانه! و با اينكه در عصر خلفا سخت‏گيرى فوق‏العاده‏اى نسبت به نگارش فضايل و مناقب اهل‏بيت عليهم السلام در كار بود ولى به حكم اينكه «حقيقت شى‏ء
      نگهبان آن است» اين حقيقت به طور زنده در كتابهاى تاريخى و حديثى محفوظ مانده است. در نقل مدارك، ترتيب زمانى را از قرنهاى نخستين در نظر مى‏گيريم، تا برسد به نويسندگان عصر حاضر.
      ////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      الف) ابن ابى‏شيبه، محدّث معروف اهل سنّت، در كتاب «المصنّف»
      ابوبكر ابن ابى‏شيبه (159- 235) مؤلف كتاب المصنّف به سندى صحيح چنين نقل مى‏كند:
      «إِنَّهُ حينَ بُويِعَ لِأبي بَكْرٍ بَعْدَ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله كانَ عَليٌّ وَ الزُّبَيْرُ يَدْخُلانِ عَلى‏ فاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّه، فَيُشاوِرُونَها وَ يَرْتَجِعُونَ في أَمْرِهِمْ. فَلَمَّا بَلَغَ ذلِكَ عُمَرُ بنُ الْخَطّابِ خَرَجَ وَ دَخَلَ عَلى‏ فاطِمَةَ، فَقالَ:
      يا بِنْتَ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله وَ اللَّهِ ما أَحَدٌ أَحَبَّ إِلَيْنا مِنْ أَبِيكِ وَ ما مِنْ أَحَدٍ أَحَّبَ إِلَيْنا بَعْدَ أَبيكِ مِنْكِ، وَ أيْمُ اللَّهِ ما ذاكَ بِمانِعي إِنِ اجْتَمَعَ هؤلاءِ النَّفَرُ عِنْدَكِ أَنْ أَمرْتُهُمْ أَنْ يُحْرَقَ عَلَيْهِمُ الْبَيْتَ.
      قالَ: فَلَمّا خَرَجَ عُمَرُ جاؤُوها، فَقالَتْ: تَعْلَمُونَ أنَّ عَمَرَ قَدْ جاءَني، وَقَدْ حَلَفَ بِاللَّهِ لَئِنْ عُدْتُم لَيَحرِقَنَّ عَلَيْكُمُ الْبَيْتَ، وَ أيْمُ اللَّهِ لَيْمِضَيَّن لِما حَلَفَ عَلَيْهِ.
      هنگامى كه مردم با ابى‏بكر بيعت كردند، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى‏پرداختند، و اين مطلب به عمر بن‏
      خطّاب رسيد. او به خانه فاطمه آمد، و گفت: اى دختر رسول خدا، محبوب‏ترين فرد براى ما پدر تو و بعد از پدرت تو هستى؛ ولى سوگند به خدا اين محبّت مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند.
      اين جمله را گفت و بيرون رفت، وقتى على عليه السلام و زبير به خانه بازگشتند، دخت گرامى پيامبر به على عليه السلام و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود، خانه را هنگامى كه شما در آن هستيد آتش مى‏زنم، به خدا سوگند! آنچه را كه قسم خورده است انجام مى‏دهد!». »
      تكرار مى‏كنيم كه اين رويداد در كتاب المصنّف با سند صحيح نقل شده است.
      (مصنف ابن ابى‏شيبه، ج 8، ص 572، كتاب المغازى)
      /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      ب) بلاذرى، محدّث بزرگ ديگر اهل‏سنّت، دركتاب «انساب‏الاشراف»
      احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى (م 270) نويسنده معروف و صاحب تاريخ بزرگ، اين رويداد تاريخى را در كتاب انساب الاشراف بدين نحو نقل مى‏كند:
      «إِنَّ أَبابَكرٍ أَرْسَلَ إلى‏ عَليٍّ يُريدُ الْبَيْعَةَ فَلَمْ يُبايِعْ، فَجاءَ عُمَرُ وَ مَعَهُ فَتيلةٌ! فَلَقيَتْهُ فاطِمَةُ عَلَى الْبابِ.
      فَقالَتْ فاطِمَةُ: يَابْنَ الْخَطّاب، أَتَراكَ مُحْرِقاً عَليَّ بابي؟ قالَ: نَعَمْ، وَذلِكَ أَقْوى‏ فيما جاءَ بِهِ ابُوكِ …. .»
      ابوبكر به دنبال على عليه السلام فرستاد تا بيعت كند؛ ولى على عليه السلام از بيعت امتناع ورزيد. سپس عمر همراه با فتيله (آتش‏زا) حركت كرد، و با فاطمه در مقابل باب خانه روبه‏رو شد، فاطمه گفت: اى فرزند خطّاب، مى‏بينم درصدد سوزاندن خانه من هستى؟! عمر گفت:
      بلى، اين كار كمك به چيزى است كه پدرت براى آن مبعوث شده است!».
      ) انساب الأشراف، ج 1، ص 586، چاپ دار معارف، قاهره‏)
      /////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      ج) ابن قتيبه و كتاب «الإمامة و السياسة»
      مورّخ شهير عبداللَّه بن مسلم بن قتيبه دينورى (212- 276) از پيشوايان ادب، نويسندگان پركار حوزه تاريخ اسلامى و مؤلف كتاب تأويل مختلف الحديث، و ادب الكاتب و … است. «2» وى در كتاب الامامة و السياسة چنين مى‏نويسد:
      «إنّ أبابَكْرٍ (رض) تَفَقَّدَ قَوْماً تَخَلَّفُوا عَنْ بَيْعَتِهِ عِنْدَ عَليّ كَرَّمَ اللَّهُ وَجْهَهُ فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ عُمَرُ فَجاءَ فَناداهُمْ وَ هُمْ في دارِ عَليٍّ، فَأَبَوْا أَنْ يَخْرُجُوا فَدَعا بِالْحَطَبِ وَ قالَ: وَالَّذي نَفْسُ عُمَرَ بِيَدِهِ لَتَخْرُجَنَّ أَوْ
      لأَحْرَقَنَّها عَلى‏ مَنْ فيها، فَقيلَ لَهُ: يا أبا حَفصٍ إِنَّ فيها فاطِمَةَ فَقالَ، وَإِنْ! .»
      ابوبكر از كسانى كه از بيعت با او سر برتافتند و در خانه على گردآمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد، او به درِ خانه على عليه السلام آمد و همگان را صدا زد كه بيرون بيايند و آنان از خروج ازخانه امتناع ورزيدند در اين موقع عمر هيزم طلبيد و گفت: به خدايى كه جان عمر در دست اوست بيرون بياييد يا خانه را با شما آتش مى‏زنم. مردى به عمر گفت: اى اباحفص (كنيه عمر) در اين خانه، فاطمه، دختر پيامبر است، گفت: باشد!».
      ابن قتيبه دنباله اين داستان را سوزناك‏تر و دردناك‏تر نوشته است، او مى‏گويد:
      «ثُمَّ قامَ عَمُرُ فَمَشى‏ مَعَهُ جَماعَةٌ حَتّى‏ أَتَوْا فاطِمَةَ فَدقُّوا الْبابَ فَلَمَّا سَمِعَتْ أصْواتَهُم نادَتْ بِأَعْلى‏ صَوْتِها يا أَبَتاهُ يا رَسُولَ اللَّه ماذا لَقينا بَعْدَكَ مِنْ ابنِ الْخَطّابِ وَ ابنِ أبي‏ الْقُحافة فَلَمّا سَمِعَ الْقَوْمُ صَوْتَها وَ بُكائَها انْصَرَفُوا وَ بَقِيَ عُمَرُ وَ مَعَهُ قَوْمٌ فَأَخْرَجُوا عَلَيّاً فَمَضَوْا بِهِ إلى‏ أبي بَكْرٍ فَقالُوا لَهُ بايِعْ، فَقالَ: إنْ أَنَا لَمْ أَفْعَلْ فَمَه؟ فَقالُوا: إِذاً وَاللَّهِ الَّذي لا إلهَ إِلّا هُوَ نَضْرِبُ عُنُقَكَ …! .»
      عمر همراه گروهى به در خانه فاطمه آمدند، درِ خانه را زدند،
      هنگامى كه فاطمه صداى آنان را شنيد، با صداى بلند گفت: اى رسول خدا پس از تو چه مصيبتهايى به ما از فرزند خطاب و فرزند ابى‏قحافه رسيد، افرادى كه همراه عمر بودند هنگامى كه صداى زهرا و گريه او را شنيدند برگشتند؛ ولى عمر با گروهى باقى ماند و على را از خانه بيرون آوردند، نزد ابى‏بكر بردند و به او گفتند: بيعت كن، على عليه السلام گفت: اگر بيعت نكنم چه مى‏شود؟ گفتند: به خدايى كه جز او خدايى نيست، گردن تو را مى‏زنيم …».
      اين بخش از تاريخ براى علاقه‏مندان به شيخين قطعاً بسيار سنگين و ناگوار است، لذا برخى در صدد بر آمدند در نسبت كتاب به ابن قتيبه ترديد كنند، در حالى كه ابن ابى الحديد استاد فن تاريخ، اين كتاب را از آثار او مى‏داند و پيوسته از آن مطالبى نقل مى‏كند، متأسفانه اين كتاب به سرنوشت تحريف دچار شده و بخشى از مطالب آن به هنگام چاپ حذف شده است، در حالى كه همان مطالب در شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد آمده است.
      زركلى در كتاب الأعلام اين كتاب را از آثار ابن قتيبه مى‏داند و مى‏افزايد: برخى از علما در اين نسبت نظرى دارند؛ يعنى شك و ترديد را به ديگران نسبت مى‏دهد؛ نه به خويش. الياس سركيس نيز اين كتاب را از آثار ابن قتيبه مى‏شمارد. »
      (الامامة و السياسة ابن قتيبه، ص 12، چاپ مكتبة تجارية كبرى، مصر)
      //////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      د) طبرى و تاريخ او
      مورّخ معروف محمد بن جرير طبرى (م 310) در تاريخ خود رويداد هتك حرمت خانه وحى را چنين بيان مى‏كند:
      «أتى‏ عُمَرُ بنُ الْخَطّابِ مَنْزِلَ عَليٍّ وَ فيهِ طَلْحَةٌ وَ الزُّبَيْرُ وَ رِجالٌ مِنَ الْمُهاجِرِينَ، فَقالَ وَاللَّهِ لَأَحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ أَوْ لَتَخْرُجَنَّ إلى الْبَيْعَةِ، فَخَرَج عَلَيْهِ الزُّبيرُ مُصْلِتاً بِالسَّيْفِ فَعَثَرَ فَسَقَطَ السَّيْفُ مِنْ يَدِهِ، فَوَثَبُوا عَلَيْهِ فَأَخَذُوهُ. .»
      عمر بن خطّاب به خانه على آمد در حالى كه طلحه و زبير و گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان كرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش مى‏كشم مگر اينكه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشير كشيده بود، ناگهان پاى او لغزيد، شمشير از دستش افتاد و ديگران بر او هجوم آوردند و او را گرفتند».
      اين بخش از تاريخ حاكى از آن است كه اخذ بيعت براى خليفه با تهديد و ارعاب صورت مى‏پذيرفت امّا اينكه اين‏گونه بيعت چه ارزشى دارد؟ قضاوت آن با خوانندگان است.
      تاريخ طبرى، ج 2، ص 443، چاپ بيروت))

      ////////////////////////////////////////////////////////////////////
      ه) ابن عبد ربّه و كتاب «العقد الفريد»
      شهاب الدين احمد معروف به ابن عبد ربه اندلسى مؤلف كتاب‏
      العقد الفريد (م 463) در كتاب خود بحثى مشروح درباره تاريخ سقيفه آورده است. وى تحت عنوان كسانى كه از بيعت ابى‏بكر تخلف جستند، مى‏نويسد:
      «فَأمّا عَليٌّ وَ الْعَبّاسُ وَ الزُّبَيرُ فَقَعَدُوا فِي بَيْتِ فاطِمَةَ حَتّى بَعَثَ إِلَيْهِمْ أَبُوبَكْرُ، عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ لِيُخْرِجَهُمْ مِنْ بَيْتِ فاطِمَةَ وَ قالَ لَهُ: إنْ أَبَوْا فَقاتِلْهُمْ، فَأَقْبَلَ بِقَبَسٍ مِنْ نارٍ أَنْ يُضرِمَ عَلَيْهِمُ الدَّارَ، فَلَقِيَتْهُ فاطِمَةُ فَقالَ: يا ابْنَ الْخَطَّابِ أَجِئْتَ لِتَحْرِقَ دارَنا؟! قالَ: نِعَمْ، أوْ تَدْخُلُوا فيما دَخَلَتْ فيهِ الأُمَّةُ!. .»
      على و عباس و زبير در خانه فاطمه نشسته بودند كه ابوبكر، عمر بن خطّاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بيرون كند و به او گفت: اگر بيرون نيامدند، با آنان نبرد كن! عمر بن خطّاب با مقدارى آتش به سوى خانه فاطمه رهسپار شد تا خانه را بسوزاند، ناگاه با فاطمه روبه‏رو شد. دختر پيامبر گفت: اى فرزند خطّاب آمده‏اى خانه ما را بسوزانى؟ او در پاسخ گفت: بلى مگر اينكه در آنچه امّت وارد شدند، شما نيز وارد شويد!».
      (عقد الفريد، ج 4، ص 93، چاپ مكتبة هلال)
      ////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      تا اينجا بخشى كه در آن تصريح به تصميم به هتك حرمت شده است پايان پذيرفت، اكنون به بخش دوم كه حاكى از جامه عمل پوشاندن به اين نيّت شوم است، مى‏پردازيم! مبادا تصور شود كه‏
      قصد آنها تنها ارعاب و تهديد بود تا على عليه السلام و يارانش را مجبور به بيعت كنند، و هدف عملى ساختن چنين تهديدى را نداشتند.

      ///////////////////////////////////////////////////////////////
      يورش انجام گرفت
      تا اينجا سخنان آن گروه كه فقط به سوء نيّت خليفه و ياران او اشاره كرده‏اند به پايان رسيد. گروهى كه نخواستند و يا نتوانستند دنباله فاجعه را به طور روشن منعكس كنند، در حالى كه برخى ديگر به اصل فاجعه؛ يعنى يورش به خانه و … اشاره نموده‏اند و اينك مدارك يورش و هتك حرمت به خانه حضرت فاطمه عليها السلام (در اين بخش نيز در نقل مصادر، غالباً ترتيب زمانى را در نظر مى‏گيريم):
      ////////////////////////////////////////////////////////////////
      و) ابوعبيد و كتاب «الاموال»
      ابوعبيد، قاسم بن سلام (م 224) در كتاب الأموال كه مورد اعتماد فقهاى اهل سنّت است، مى‏نويسد:
      «عبدالرّحمن بن عوف مى‏گويد: در بيمارى ابوبكر براى عيادتش به خانه او رفتم. پس از گفتگوى زياد گفت: اى كاش سه چيز را كه انجام داده‏ام، انجام نمى‏دادم، اى كاش سه چيز را كه انجام نداده‏ام، انجام مى‏دادم. همچنين آرزو مى‏كنم سه چيز را از پيامبر
      سؤال مى‏كردم؛ يكى از آن سه چيزى كه انجام داده‏ام و آرزو مى‏كنم اى كاش انجام نمى‏دادم اين است كه: «وَدَدْتُ أنّي لَمْ أكْشِفْ بَيْتَ فاطِمَةَ وَ تَرَكْتُهُ وَ إنْ أُغْلِقَ عَلَى الْحَرْبِ؛ اى كاش پرده حرمت خانه فاطمه را نمى‏گشودم و آن را به حال خود وامى‏گذاشتم، هر چند براى جنگ بسته شده بود». «1»
      ابوعبيد هنگامى كه به اينجا مى‏رسد به جاى جمله: «لم أكشف بيت فاطمة و تركته …» مى‏گويد: «كذا و كذا» و اضافه مى‏كند كه من مايل به ذكر آن نيستم!
      ابوعبيد، هر چند روى تعصّب مذهبى يا علّت ديگر از نقل حقيقت سر برتافته؛ ولى محقّقان كتاب الأموال در پاورقى مى‏گويند: جمله‏هاى حذف شده در كتاب ميزان الاعتدال- به نحوى كه بيان گرديد- وارد شده است، افزون بر آن، طبرانى در معجم خود و ابن عبد ربّه در عقد الفريد و افراد ديگر جمله‏هاى حذف شده را آورده‏اند. (دقت كنيد!)
      (الأموال، پاورقى 4، چاپ نشر كليات ازهرية، نيز ص 144، چاپ بيروت)‏
      //////////////////////////////////////////////////////////////////
      ز) طبرانى و «معجم الكبير»
      ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى (260- 360) كه ذهبى در
      ميزان الاعتدال وى را معتبر مى‏داند. «1» در كتاب المعجم الكبير كه كراراً چاپ شده، آنجا كه درباره ابوبكر و خطبه‏ها و وفات او سخن مى‏گويد، يادآور مى‏شود:
      ابوبكر به هنگام مرگ، امورى را تمنا كرد و گفت: اى كاش سه چيز را انجام نمى‏دادم، سه چيز را انجام مى‏دادم و سه چيز را از رسول خدا سؤال مى‏كردم: «أمّا الثَّلاثُ اللَّائي‏ وَدَدْتُ أنّى‏ لَمْ أَفْعَلْهُنَّ، فَوَدَدْتُ أنّي لَمْ أَكُنْ أكْشِفَ بَيْتَ فاطِمَةَ وَ تَرَكْتُهُ …؛ آن سه چيزى كه آرزو مى‏كنم كه اى كاش انجام نمى‏دادم، آرزو مى‏كنم اى كاش حرمت خانه فاطمه را هتك نمى‏كردم و آن را به حال خود واگذار مى‏كردم!». «2»
      اين تعبيرات به خوبى نشان مى‏دهد كه تهديدهاى عمر عملى شد و درِ خانه را به زور (يا با آتش زدن) گشودند.

      (معجم الكبير طبرانى، ج 1، ص 62، ح 34، تحقيق حمدى عبدالمجيد سلفى‏)
      ///////////////////////////////////////////////////////////////////
      ح) باز هم ابن عبد ربّه و «عقد الفريد»
      ابن عبد ربّه اندلسى مؤلف كتاب العقد الفريد (م 463) در كتاب خود از عبدالرحمن بن عوف نقل مى‏كند:
      «من در بيمارى ابى‏بكر بر او وارد شدم تا از او عيادت كنم، او
      گفت: آرزو مى‏كنم كه‏اى كاش سه چيز را انجام نمى‏دادم و يكى از آن سه چيز اين است: «وَدَدْتُ أنّي لَمْ أكْشِفُ بَيْتَ فاطِمَةَ عَنْ شي‏ءٍ وَإنْ كانُوا أَغْلَقُوهُ عَلَى الْحَرْبِ؛ اى كاش خانه فاطمه را نمى‏گشودم، هر چند آنان براى نبرد درِ خانه را بسته بودند». «1»
      در بحثهاى آينده نيز اسامى و عبارات شخصيتهاى ديگرى كه اين بخش از گفتار خليفه را نقل كرده‏اند، خواهد آمد.
      (عقد الفريد، ج 4، ص 93، چاپ مكتبة الهلال)
      ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      ط) سخن نظّام در كتاب «الوافى بالوفيات»
      ابراهيم بن سيار نظّام معتزلى (160- 231) كه به دليل زيبايى كلامش در نظم ونثر به نظّام معروف شده است در كتابهاى متعددى، واقعه بعد از حضور در خانه فاطمه عليها السلام را نقل مى‏كند. او مى‏گويد:
      «إِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ يَوْمَ الْبَيْعَةِ حَتّى ألْقَتِ الْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها؛ عمر در روز اخذ بيعت براى ابى‏بكر، بر شكم فاطمه زد، او فرزندى كه در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، سقط كرد!». «2»

      (الوافى بالوفيات، ج 6، ص 17، شماره 2444؛ ملل و نحل شهرستانى، ج 1، ص 57)
      ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      ى) مبرّد در كتاب «كامل»
      ابن ابى الحديد مى‏نويسد: محمد بن يزيد بن عبدالاكبر بغدادى (210- 285) اديب، و نويسنده معروف و صاحب آثار مشهور، در كتاب الكامل، از عبدالرحمن بن عوف داستان آرزوهاى خليفه را مى‏نويسد، و چنين يادآور مى‏شود:
      «وَدَدْتُ أنّي لَمْ أكُنْ كَشَفْتُ عَنْ بَيْتِ فاطِمَةَ وَ تَرَكْتُهُ وَ لَوْ أُغْلِقَ عَلَى الْحَرْبِ». «1»

      (شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 2، ص 46 و 47، چاپ مصر)
      ////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      ك) مسعودى و «مروج الذهب»
      مسعودى (م 325) در مروج الذهب مى‏نويسد: «آنگاه كه ابوبكر در حال احتضار بود چنين گفت:
      سه چيز انجام دادم و تمنّا مى‏كردم كه اى كاش انجام نمى‏دادم؛ يكى از آن سه چيز اين بود: فَوَدَدْتُ أنّي لَمْ أَكُنْ فَتَّشْتُ بَيْتَ فاطِمَةَ وَ ذَكَرَ في ذلِكَ كَلاماً كَثيراً!؛ آرزو مى‏كردم كه اى كاش حرمت خانه زهرا را هتك نمى‏كردم. وى در اين مورد سخن زيادى گفته است!!». «2»
      مسعودى با اينكه نسبت به اهل‏بيت گرايشهاى موافقى دارد؛ ولى اينجا از بازگويى سخن خليفه خوددارى كرده و با كنايه رد شده است. البتّه سبب را خدا مى‏داند والبتّه بندگان خدا هم اجمالًا مى‏دانند!

      (مروج الذهب، ج 2، ص 301، چاپ دارالاندلس، بيروت)‏
      //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      ل) ذهبى و كتاب «ميزان الاعتدال»

      ذهبى در كتاب ميزان الاعتدال از محمّد بن احمد كوفى حافظ نقل مى‏كند كه در محضر احمد بن محمّد معروف به ابن ابى‏دارم، محدّث كوفى (م 357)، اين خبر خوانده شد:
      «إنّ عُمَرَ رَفَسَ فاطِمَةَ حَتّى أسْقَطَتْ بِمُحْسِنٍ؛ عمر لگدى بر فاطمه زد و او فرزندى كه در رحم به نام محسن داشت سقط كرد!». «1»
      (ميزان الاعتدال، ج 1، ص 139 )

      //////////////////////////////////////////////////////////////////////////
      م) عبدالفتاح عبدالمقصود و كتاب «الإمام علي»
      وى هجوم به خانه وحى را در دو مورد از كتاب خود آورده است و ما به نقل يكى از آنها بسنده مى‏كنيم:
      «عمر گفت: وَالّذي نَفْسُ عُمَرَ بِيَدِهِ، لَيَخْرُجَنَّ أَوْ لَأحْرَقَنّها عَلى‏ مَنْ فيها …! قالَتْ له طائفة خافت اللَّهَ ورَعَتِ الرَّسولَ في عقبه: يا أباحَفْصٍ، إِنَّ فيها فاطِمَةَ …»! فَصاحَ: لايُبالي وَ إن …! وَ اقْتَرَبَ وَ قَرَعَ الْبابَ، ثُمَّ ضَرَبَهُ وَ اقْتَحَمَهُ … وَ بَدالَهُ عَليّ … وَ رَنَّ حينَذاكَ صَوْتُ الزَّهْراءِ عِنْدَ مَدْخَلِ الدَّارِ … فَإنْ هِيَ إلّاطَنينَ اسْتِغاثَةٍ … «2»؛
      قسم به كسى كه جان عمر در دست اوست يا بايد بيرون بياييد يا خانه را بر ساكنانش آتش مى‏زنم.
      عدّه‏اى كه از خدا مى‏ترسيدند و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله رعايت منزلت او را مى‏كردند، گفتند:
      اى اباحفص، فاطمه در اين خانه است. بى پروا فرياد زد: باشد!.
      نزديك شد، در زد، سپس بر در كوبيد و وارد خانه شد.
      على عليه السلام پيدا شد …
      طنين صداى زهرا در نزديكى مدخل خانه بلند شد … اين ناله استغاثه او بود …!».
      (عبدالفتاح عبدالمقصود، على بن ابى‏طالب، ج 4، ص 276- 277)

      ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

      اين بحث را با حديث ديگرى از مقاتل ابن عطيّه در كتاب الامامة و الخلافة پايان مى‏دهيم او در اين كتاب چنين مى‏نويسد:

      «إنّ أبابكر بَعْدَ ما أَخَذَ الْبَيْعَةَ لِنَفْسِهِ مِنَ النَّاسِ بِالإرْهابِ وَ السَّيْفِ وَ الْقُوَّةِ أرْسَلَ عُمَرَ وَ قُنْفُذاً وَ جَماعَةً إلى‏ دارِ عَليٍ وَ فاطِمَةَ عليهما السلام وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلى‏ دارِ فاطِمَةَ وَ أَحْرَق بابَ الدَّارِ! … «1»
      ؛ هنگامى كه ابوبكر از مردم با تهديد و شمشير و زور بيعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتى را به سوى خانه على و فاطمه عليهما السلام فرستاد. عمر هيزم جمع كرد و درِ خانه را آتش زد …».
      (الامامة و الخلافة، ص 160- 161، مقاتل بن عطية)

      (برگرفته از کتاب یورش به خانه وحی)

      از خدای متعال درخواست می کنم به شما انصاف عطا فرموده و اسباب هدایت را فراهم فرماید.

      با احترام

       
      • مردگان نمي شنوند.

         
      • تقبل الله اسید.اجرکم الله از این منبر پاکت جنابعالی با صاحب سایت .

         
      • با سلام خدمت سید مرتضی رضی الله عنه
        جناب مرتضی بنده شخصا به فراخور حال برخی از این مباحث شما را با برخی دوستان دیگر دنبال کرده و نسبت به برخی بی احترامیها شرمسار شده و همواره از خود می پرسم ملتی که تا این حد توان تحمل هموطن خود را ندارد چگونه انتظار جامعه ای را می کشد که در آن انواع عقاید وجود دارد و هریک از افراد آن جامعه بدون توجه به نوع پوشش و عقیده و رنگ دیگری را صرفا به این دلیل که هموطن اوست می پذیرد.حتی دوست دیگری که گویا هم عقیده و مسلک شماست به نام مصلح هم بعضا احکامی صادر می نماید یکی را از جانب خدا سلام می فرستد و دیگری را سزاوار سلام نمی داند.اما خوشبختانه شما در متون خود حداقل رعایت ادب را می نمایید.بنده شخصا هیچگونه تمایلی به شرکت در این مباحث نداشته و آن را بی فایده می دانم.(به کرات با موافقان و مخالفان عقاید شما بحث کرده و نتیجه ای عایدم نشده است)اما برخی نکات را لازم می دانم برادرانه عرض کنم البته پذیرش یا عدم پذیرش ان مدنظر بنده نبوده و منطقا شما در این زمینه مختارید:
        1-بپذیرید شما در جامعه ای هستید که به نام اسلام و بالاخص تشیع دمار از روزگار این مردم درآورده اند پس نفرت طبیعی ترین واکنش بوده که اگر نگوییم اکثرا بعضا همراه با توهین خواهد بود.شما که آنچنان بر حق بودن مذهب تشیع پایفشاری می کنید به این نکته توجه نمی کنید که در جامعه ای که تماما تریبونها در اختیار تشیع است چرا آمار کلیساهای خانگی بصورت تصاعدی زیاد شده،دین گریزی به وفور مشاهده می شود،روحانیون شیعه بسان انگل در جامعه دیده می شوند و…بعنوان مشتی از خروار از شما می خواهم به دیدن شبکه های ماهواره ای نظیر توحید و وصال که مربوط به اهل سنت است مراجعه کنید و ببینید چه تعداد افرادی می آیند و از شهرهایی نظیر مشهد و ری و …که مراکز اصلی تشیع است شهادتین می گویند و اسلام می آورند!!!!باور کنید همانگونه که در اسلام تصریح شده هر کس به آنچه دارد راضیست.بنابراین همانگونه شما خود را برحق می دانید دیگران هم به این معضل دچارند بدون اینکه بپذیرند که ممکن است ذره ای دچار اشتباه شوند.این را هم اضافه کنم که بنده شیعه زاده ای مسلمانم نه شیعه یا سنی یا معتقد به هر مذهب دیگر.
        2-متاسفانه حوزویها که خود منابعی نظیر کتاب و سنت و حدیث و عقل و اجماع را به عنوان منابع تصمیم گیری و اجتهاد خود معرفی می کنند عملا تمام موارد را رها کرده و صرفا به احادیث پرداخته اند و جهت اثبات درستی این احادیث به علم رجال و…متوسل می شوند که یقینا خالی از اشکال نیست.این به این معنیست که بحث عقلی را رها کرده و مشغول به نقلی شده اند.به نوشته های خود مراجعه کنید و بدون تعصب درستی آن را از زبان یک ناظر بی طرف بسنجید.
        3-عطف به بند 2 عرایضم شما به احادیثی که آورده اید مراجعه کنید تا تناقضها آشکار شود.در جایی عمر مستقیما اقدام میکند،در جایی دیگر ابوبکر می گوید برو،در جایی طلحه بوده در جایی زبیر در جایی عباس و…در جایی فاطمه جواب می دهد و در جایی زبیر با شمشیر بیرون می پرد و …در جمعی که در خانه بودند چه کسی خبر داشته مشاوره بوده و…حال همین اقوال را مقایسه کن با حدیثی که شما تشیع در باب فاطمه می آورید که او با حسنین گشت و کسی را جهت بیعت با علی نیافت حتی بلال هم به او پاسخ منفی داد.پس این اشخاص که بودند که در یکجا جمع شده اند؟!!!اصلا آیا غیرت جامعه مسلمین پذیرای این بود که به دختر پیامبر که چند روز پیش در گذشته بی احترامی شود یا صرفا این اقوال جهت انگیزش احساسات شیعیان بوده که البته یکی از ترفندهای گروههای اقلیت در تاریخ است.ممکن است به احادیث تسنن مراجعه کنید که دو اشکال دارد اولا بسیاری خلاف این را می گویند و ثانیا مثلا در ارتباط با عبدالله بن صبا که شیعیان ننگ انرا بر پیشانی دارند آیا امثال عسگری تلاش نکردند تا ثابت کنند دروغ است علی رغم اینکه در تمام تواریخ است.پس همه چیز را نه با احادیث که بلکه با تعقل هم باید سنجید.یا از بعد دیگر اگر عمر چنین کرده چرا پاسخ نمی گویید که ام کلثوم در خانه عمر چه می کند؟!!!چرا نام دوتن از فرزندان علی عمر و عثمان و نام فرزند حسن ابوبکر است؟!!!از بعد دیگر پاسخ نمی دهید که فرزند شش ماهه در زمانیکه به لطف دانش غرب سونوگرافی بوجود نیامده بود از کجا پسر شد و از کجا در زمانیکه نام فرزند بعد از تولد بر روی او گذارده می شد محسن نام گرفت.می خواهید به روایات و امثال وجود علم لدنی و…احتجاج کنید.بسیار خوب خود شما روایت جنگ با یهودیان را آوردید که علی گفت یا چون حمزه شهید می شوم یا پیروز.یعنی علی از مرگ خود هم مطلع نبوده چه برسد به نام فرزندش؟!!علم لدنی یا همان دانستن غیب ساخته و پرداخته شیعیان است.شما را مراجعه می دهم به نهج البلاغه که علی بصورت متعدد اعلام کرده در احوال چیزی اندیشیده و نتایجی گرفته است.یعنی به علم آن احاطه نداشته است بلکه با اندیشیدن و استنتاج به نتایجی رسیده است.
        4-در بین اقوام مختلف بالاخص در کشورهای جهان سوم هر چیزی جا افتاده باشد مقدس بوده و هیچ انتقادی هم بر آن مترتب نیست.در حالیکه این تقدیس ممکن است در ذهن ان ملت مقدس باشد و عملا مبنای درستی نداشته باشد.ببینید اگر پیامبر می خواست این تقدس را رعایت کند در فتح مکه نباید دست به بت شکنی می زد.یا در ارتباط با ابراهیم خلیل الله هم همین روال برقرار بود.پس هر کسی به شما انتقادی ولو تند(که فکر نکنم به تندی بت شکنی باشد)وارد کرد سریع او را متهم به حمله به عقاید و مقدسات نکنید.اینها نزد شما مقدس است و الزاما سایرین به ان تعهدی ندارند.به عنوان نمونه در ارتباط با امام موهوم.من این عبارات را نه از طنزهای عبید زاکانی یا مجله فکاهی شارلی ابدو که بلکه از یکی از معتبر ترین کتب شیعه یعنی اصول کافی آورده ام.قضاوت را به اهل خرد می سپارم:
        امام مدفوع ندارد.آن مقدار که هست بوی عطر می دهد و بلافاصله بعد از مدفوع زمین ان را می بلعد.پشت سر را می بیند همانگونه که جلوی خود را می بیند.چهارزانو به دنیا آمده(که با علم امروزی اینگونه تولد یعنی فوت مادر که نیاز به سزارین دارد)آنچنان قویست که درختی را از جا می کند!!!!فریاد او کوهها را می ریزد!!!!امام فاقد سایه است و…و اینها در حالیست که کسی او را ندیده چه برسد به کلینی یهودی زاده!!سایر بزرگان تشیع هم کمابیش به او و اراجیفش استناد کرده اند تا مجلسی که شاهکار 110 جلدیش به نام بحار الانوار که چراغ راه حوزویان است نیاز بوجود هرگونه کتاب طنز و فکاهی را بر طرف نموده است.
        با این اوصاف این دروغ بزرگ تاریخی را باید پذیرفت و به این خرافات تمکین کرد یا محکوم به حمله به مقدسات شد؟!!!!بسیار گشتم تا ببینم دوستان شیعه که می گویند این موجود نیامده توسط یک زن یهود کشته می شود پس از او چه فکری کرده اند؟چون جماعتی متوهم سالیانیست چشم به راه اویند و اینک او مرده است.دو دلیل یافتم یکی از یکی مضحک تر.رجعت و پایان جهان.گویی پروردگار عالمیان تمام هم و غم خود را در این بندگان و رضایت آنان معطوف کرده است.نعوذ بالله!جای بحث در این باره نیست چون یقینا با بک گراند ذهن شما قابل پذیرش نیست.
        5-نامه ششم نهج البلاغه به خوبی نظر علی را در ارتباط با خلافت و بطلان قلم فرسایی تشیع را نشان می دهد آنجا که می گوید راه صحیح همان است(خلافت با بیعت)و هر که خارج ان عمل کند از راه راست خارج شده است.بیعت حسن بن علی هم نمونه دیگر که نشان می دهد امامت نه بر خلاف نظریه شیعه امری الهی بوده(زیرا واگذار کردنی در اینصورت نبود چنانکه پیامبر با اعطای ماه و خورشید هم آن را نپذیرفت)بلکه کاملا زمینی و بر عهده مسلمانان است.
        دوست بزرگوار بیش از این متصدی اوقات شما نمی شوم و مجددا شرمساری خود را از نسبتهای ناروای رد و بدل شده اعلام می دارم ولی به عنوان یک تجربه به شما عارضم که دوبار قرآن را خواندم و زیباترین آیه را آن یافتم که فرمود رستگارترین مردم کسانیند که اقوال مختلف را می شنوند و بهترین آن را بر می گزینند و این نه نیازمند حدیث و این چه گفت آن چه گفت است و نه تعصب چنین اجازه ای را می دهد فقط عقل سلیم اعطایی پرورگار نیاز است که یکساعت مساعدت او معادل هفتادسال عبادت است.
        خداوند یار و نگهدار شما و تمامی دوستان در این سایت باشد.

         
    • حديثي كه اين مردك شقي ازبحار43/ ص201 ح31، فقط آن قطعه را نقل كرده است وبقيه حديث چه ازاول وچه ازآخر ش ،اين دشمن خدانقل نكرده است وانگهي اصلش هم موردقبول نيست. بحارهم ازعلل الشرايع نقل كرده است كه شقيي ازاشقيا آمدبه خدمت فاطمه عليها سلام و گفت كه آيا مي داني كه علي عليه السلام ازدخترابي جهل خواستگاري كرده است؟
      -آيا حقيقت را مي گوئي؟ سه مرتبه چنين پرسيد وآن شقي گفت حقيقت را مي گويم ،وپيامبر-ص- بعدازمواجهه باعلي -ع- وپرسيدن ازحال واقعه ،علي -ع- گفت اين خبر دروغ است ومن چنين خواستگاري نكرده ام وباهم بخانه شان رفتند ومشغول زندگي خوش خويش شدند.

      وروسياهي به آن شقي ماند وباقي اشقيا كه چنين تحريف مي كنند.وبقيه حديث طولاني است كه عمروابوبكر مي خواستند اززهراي مرضيه حلاليت بگيرندورضايت اورا خواستار بودند كه زهرا-ع- گفت كه من هرگزازشما راضي نخواهم شد وشكايتم را بخدا مي كنم .
      بقيه مدارك اين مردك شقي نيزچنين تحريف شده است.

       
      • ولی جناب ناشناس علی 35 بچه داشته از زنان متعددی!ایا حدیث شامل ان زنان هم می شده یا آنها چون کنیز و غنیمت بودند آدم بحساب نمی آمده اند.چون از فرزندان دیگر علی حتی کسانیکه در کربلا با حسین بوده اند و نامهایی چون عمر و عثمان و ابوبکر …داشته اند خبری نیست!

         
  32. روایاتی ناب و شنیده نشده از معتبرترین منابع شیعی و سنی:

    ////////
    //////////
    ///////////////

     
  33. نشنو از نی‌ من حکایت می‌کنم

    از خدای خود شکایت می‌کنم

    از خدایی که گنه در من نهاد

    سیب داد و اذن خوردن را نهاد

    از خدائی که مرا بازندهٔ کرد

    از همان آنی‌ که زادم بنده کرد

    حوریان را سجده بر من یاد داد

    از همان لحظه مرا بر باد داد

    چونکه شیطان را بخونم تشنه کرد

    دست من با خونِ من آغشته کرد

    آری شیطان را بدنبالم گمارد

    هر گنه را پای من اما شمارد

    نشنو از نی‌‌ من حکایت می‌کنم

    از “منهِ من” من شکایت می‌کنم

    از منی که بدتر از شیطان شدست

    بس غریبه با منِ انسان شدست

    از منی که مملو از رنگ و ریاست

    از منی که با دغل دیر آشناست

    ای من ای انسانِ چون شیطان شده

    ای درنده تر ز هر حیوان شده

    نشنو از نی‌ من حکایت می‌کنم

    از تو و من، من شکایت می‌کنم

     
    • با سلام
      جناب بهرنگ مشه لطف کنید اگر شعر را از منبعی بر داشته ای بنویسد و اگر متعلق به خودتان است اسم خود را در اخر شعر بنویسید.
      متشکرم

       
  34. بی نام بی نهایت

    سلام و درود بر عزیزان

    “آدم مذهبی ای نیستم اما از آنانی که به هیچ، پایبند نیستند می ترسم.اینها برای هیچکس و هیچ چیز ارزش قائل نیستند.فریب ظاهر افراد را نخورید؛کسانی که تنها خود را و عقل خود را قبول دارند شما را در نهایت، هیچ می پندارند.اینان به عشق نیز خیانت می کنند چرا که خدایی ندارند.از آنانی که بیش از حد مذهبی اند، می ترسم.از هر دین و آئینی که باشند. از آنانی که تنها آئین مذهب خود را راه سعادت میدانند،می ترسم.کسانی که به غیر از خود و هم کیشان خود ، دیگران را کافر می انگارند.فریب ظاهر خدا ترسشان را نخورید چرا که شما را در نهایت کافر می پندارند.
    آدم مذهبی ای نیستم اما خدا، همه دارایی من است.”
    گزیده ای از کلمات پرفسور مجید سمیعی در باب دین و خدا
    خلاصه کلام جناب سمیعی اینست که از 2 گروه باید ترسید و از آنها دوری کرد؛ اول از کسانی که بی دین هستند و به خدا اعتقادی ندارند.دوم از کسانی که متعصب دین دار هستند.گروه اول که بی دینان هستند در واقع خمیر مایۀ آنها از عشق تهی است پس باید از اینگون افراد ترسید.گروه دوم نیز که متعصبان دینی هستند نیز خدا را در قالبی خشک و به دور از عشق ورزی می پرستند،آنها عاشق خدا نیستند بلکه خدا را از سر ترس و اجبار و یا از روی اعتقاد به بهشت و دوزخ می پرستند.پس هر دو گروه عاشق نیستند. هر دو گروه به عشق زمینی هم اعتقادی ندارند. بی دینان عشق را هوس می پندارند و دینداران متعصب عشق را گناه. از این دو گروه باید فاصله گرفت و ترسید. می خواهم عاشق باشم و بعد به خدا برسم.انسانی که به وجود خود ، به همنوع خود و به طبیعت پیرامون خود عشق بورزد محال است بخواهد به خود یا به همنوع خود و یا به طبیعت پیرامون خود آزاری برساند و ناخواسته بسوی خدا گام برمیدارد آن خدایی که در کلام و تفسیر نمیگنجد.انسان عاشق ، نیاز به تعریف و کتاب و تفسیر ندارد او سرانجام به خدا میرسد.
    خدای من ، نه خدای ادیان ابراهیمی است و نه خدای هیچ دین و مذهب دیگری.من به آن خدایان باور ندارم.خدای من نهایت و سرانجام عشق است. اگر بخواهم و همت کنم به او خواهم رسید.سخت است ولی شدنی است.باید ابتدا عاشق باشم…عشق به خود، عشق به همنوع خود و عشق به طبیعت…اگر بخواهم به او برسم باید به تمام معنا عاشق باشم.

     
    • این جناب سمیعی یک /// یا درحال مستی و یا در خلسه خود ساخته گفته و شما بدون تفکر آنرا اینجا آورده اید.عشق هم دست آویزی شده برای مردمی که چون به احتیاجات و محرومیتهای جنسی خود درست و بموقع جواب نداده اند احساسات پوچ و بی مایه ایی را دست آویز کرده اند.همین عارفان چون بقدرت رسیده اند چنگیز و تیمور و استالین را روسفید کرده اند.نمو اش همین /// !دوست داشتن طبیعت و مردم و انسانها با عاشق بودن به آنها فرق دارد. چون دوست داشتن خردورزی است و پس از تجربیات زندگی پیش می آید و پایدار است ولی عشق یک هوس و احساسی گذرااست .این جناب پرفسور باید از خود می پرسید چرا عشق وعارفی ..مخصوص همین خاورمیانه خراب شده است؟آیا مردمیکه جهان را ساخته اند همه عارف و عاشق بوده اند.علاقه و دوست داشتن باعشق دومقوله جداست.درمورد خداپرستی هم ایشان دراشتباهند چون اگر خداپرستی که حتما مقصود ایشان خدایان ابراهیمی و لابد الله است خب جناب پرفسور باید برای قبول فرضیه آدم و هوا و این /// هم توضیحی داشته باشد.علم امروز چنین خرافاتی را قبول ندارد.وخود صحت تفسیر سنتی از اسلام را هم زیر سؤال می برد.درثانی انسانهای زیادی بوده اند که به خدایی اعتقاد نداشته اند ولی برای ازادی و پیشرفت انسانها حتی از جان خود گذشته اند.جناب پرفسور باید یک کمی به تاریخ خونبار ادیان بخصوص ادیان ابراهیمی با خدایان خونریز و خونخوارشان هم سری می زد وبعد از این /// بلغور می فرمودند!

       
      • مازیار وطن‌پرست

        مزدک جان
        من تعصبی نسبت به این آقای پروفسور یا نظایرش ندارم، اما بعید می‌دانم یک دانشمند چیزی از قبیل همانها که شما نوشتی و بعد هاشورخورد (!) بگوید!
        از جمله در اینترنت با کمی جست و جو به چیزهایی از این قبیل زیاد برمی‌خوری! مشهورترینشان نامهٔ اسلام آوردن اینشتین به آیت‌الله بروجردی! حال آنکه اینشتین آنجاهایی هم که در نوشته‌های مستندش از خدا نام می‌برد، منظورش اشاره به مجهولات علمی (یا همان لاادری) است.

         
    • یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه با خبر شد ولی هزاران جسد افتاد و بشر معنی انسانیت را درک نکرد.

      ” دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند ”

      ( کورش کبیر )

       
  35. خاک بر سر شورای عالی امنیت ملی اش که مراسم بر سر مزار کسی که موقع ملی شدن نفت یک روز ملی برایش تعطیل دارد ولی مراسم سالگردش ممنوع است

     
    • جالب است که اقای خمینی طاقت دیدن یکروز تجلیل از مصدق را نداشت و میفرمود میخواهند استخوانهای پوسیده را زنده کنند
      اما مرده خود ایشان سالانه حداقل 53 میلیارد تومان وبه عبارتی روزانه 150 میلیون تومان خرج بر روی دست ملت ایران میگذارد
      و استخوانهای ایشان باید تا ابد زنده باشد

       
  36. با از پرده برون افتادن چهره واقعى نظام و غير قابل دفاع بودن عملكرد هايش، وابستگان و دلبستگان حكومت دينى، چه اين دلبستگى از سر اعتقاد و صدق باشد چه از سر منافعى كه اين نظام برايشان به ارمغان آورده است، ديگر نمى توانند چون گذشته، همه اين فجايع آشكار را به تبليغات دشمنان نسبت دهند و توجيه و ماله كشى را غير ممكن مى بينند و نيز هيچ حكومت اسلامى را در جهان معاصر واجد حداقل شرايط مطلوب بشر امروز نمى يابند، اما خود را از تك و تا نمى اندازند و چون در هر صورت مى خواهند اثبات كنند كه برقرارى نظام عادلانه بر اساس اسلام ممكنست، تلاش دارند اين بارپرسشگران را كه خواهان گواهى بر اين مدعا هستند، به اعماق تاريخ حواله دهند.
    از نظر سيد مرتضى همانگونه كه پيشتر نيز گفته است، تنها دوره اى در تاريخ اسلام كه حكومت مطلوب و عادلانهء اسلامى برقرار شده است دوره پنج ساله حكومت على بوده است. حتى در زمان ائمه ديگر يعنى نوادگان پيامبر اسلام نيز برقراى حكومت مطلوب اسلامى ممكن نشده است. از عمر اسلام بيش از 1400 سال مى گذرد. اگر پنج سال حكومت على را بر طول عمر اسلام تقسيم كنيم به عدد 0.0036 مى رسيم كه برحسب درصد برابر 0.36% مى شود يعنى از نظر يك كارشناس دين اسلام، طولانى ترين زمانى كه پيروان اسلام، آن هم برجسته ترين پيروان، توانسته اند حكومت مطلوب اسلامى را برقرار كنند، كمتر از نيم درصد طول عمر اسلام بوده است.

    حتى اگر همگان بپذيرند كه آن پنج سال حكومت عادلانه برقرار بوده است، نگاه به اين رقم و نيز تجربه شكست خورده نظام اسلامى ايران عليرغم در دست داشتن منابع بسيار غنى ثروت و قدرت، نشان مى دهد احتمال آنكه پيروان عادى اسلام كه در حدِ على هم نيستند در آينده بتوانند يك حكومت مطلوب و عادلانهء اسلامى برقرار كنند بسيار بسيار ناچيز و عملاً محال است.
    آيا بايد چه امكاناتى در اختيار اين حكومت قرار مى گرفت كه نگرفت تا برپايى حكومت ايده آل اسلامى مقدور مى شد؟
    پس تبليغ بر ادامه حكومت ِدينى اما با قرائت هاى ديگر از اسلام، كه دوستداران حكومت دينى سعى دارند با خواندن آن قرائت ها به نامهايى چون اسلام رحمانى، اسلام راستين، اسلام اصلى، اسلام حقيقى، اسلام ناب و اسلام واقعى آنها را از قرائتى كه در حكومت ايران، داعش، يا عربستان و بقيه نظامهاى حكومتىِ مبتنى بر قوانين اسلام متجلى است، متمايز كنند، به جاى نجات ايران از سقوط، زدن تير خلاص به ايران است.

    اى مسلمانانِ خواهان حكومت دينى با قرائت ديگر، اگر اسلام در مغز و قلب شما جايى براى تفكر منطقى و عشق به ميهن باقى گذارده، نخواهيد كه تن نيمه جانِ ميهن، باز لگد كوبِ آرمانى موهوم شود.

    آزموده را دوباره آزمودن، ذبح كردن ايران با طبيعتى كه هم اكنون با سرعت در حال تاراج شدن و نابوديست، نثار كردن دوبارهء جانها، ته ماندهء ثروتهاى ملى و آبروى ايرانيان، همه و همه در پاى آرمانى كه به اذعان كارشناس دين، در99.64% طول عمر اسلام، محقق نشده است، با كدام دليل عقلى و تاريخى توجيه پذير است؟؟

     
    • سرکار آنیتا گرامی‌، با درود امروزه خدمتی که دانش آمار به بشریت کرده، بسیاری از مسائل حتی فلسفی را حل کرده. دانش آماری که به ویژه در شیعه کاربردی ندارد و ورود به این دانش و نتیجه گیری از آن گویا سمّ قاتل است. اصلا سر، خود اعتقاد به شیعه، کدام شیعه خود را در برابر نتایج آماری قرار می‌‌دهد و تکلیف مذهب خود را روشن می‌‌کند؟ جمعیت جهان ۷،۲ میلیارد ، شیعه زور بزند ۸۰ میلیون. از هر صد نفر جمعیت در جهان قریب یک نفر شیعه هستند. حالا یک قطار پرسش مطرح می‌‌شود و بیچاره و بدبخت کسی‌ که پای صحبت امثال خامنه ای‌ها می‌نشیند و خیال می‌‌کند توضیح المسائل هم کتابی است که ارزش خواندن دارد. شیعه یقین محض دارد که برحق‌ترین است، یعنی‌ خدا بعد از ۱۴۰۰ توفیقی نداشته که این برحق‌ترین‌ها که شیعه باشند،بیش از یک در صد از جمعیت همهٔ بندگانش باشند، جز این است؟ حالا این ادعا که حرف خامنه‌ای ، حرف خداست را در نظر بگیرید تا هم شیعه و خدا را بهتر مجسّم کنیم.

       
    • گر چه این سرزمین در درازنای تاریخ بارها مورد هجوم و یورش بیگانگان

      واقع شده و به خاک و خون کشیده شد، ولی طبیعت و محیط زیست آن‌ به

      دلایل تاریخی و زمانی‌ تا چند دهه گذشته از آسیب این تهاجم‌ها در امان ماند.

      متاسفانه تکنولوژی و ابزارهای پیشرفتهِ امروزی در دست این جانورها ی بی‌ دم

      برای اولین بار در تایخ کشورمان، فاجعه‌ای جبران ناپذیر ٔبر محیط زیست و طبیعت

      آن وارد ساخت. احداث سدهای نامناسب و حساب نشده در مناطقی که موجب

      فجایع زیست محیطی‌ بزرگی‌ گشته است. قطع بیرویه درختان جنگلی‌، آلودگی

      آبها ی رودخانه‌‌ها و دریا، خشک کردن و از میان بردن تالاب‌های متعدد در نقاط

      مختلف کشور، ارسال پارازیت و امواج سرطان زا در شهر‌های بزرگ، آلودگی

      مرگبار هوا، گسترش طوفانهای شنی در مناطق جنوبی کشور بدلیل ناکارامدی

      مسئولان خشک مغز و پریشان احوال و سرانجام غنی کردن و انباشتن مقادیر زیادی

      مواد رادیو اکتیو در نقاط مختلف کشور که میتواند فاجعه‌ای عظیم به دنبال داشته باشد.

      همه اینها در کنار تلفات جبران ناپذیرِ اخلاقی‌، فرهنگی‌، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی

      که روزانه شاهد آنیم، دستاورد بیش از سه دهه حکومت دین و مذهب بر این

      سرزمین است. کسانی‌ که پس از مشاهده و تجربه این فجایع، همچنان بر حمایت و

      همکاری با این لاشخورها ادامه میدهند، فردای تیره و تاریکی‌ را برای خود و

      فرزندانشان رقم میزنند.

       
  37. منصور عزیز
    بحث من برای کسی که با مباحث آشنا باشد تا حدود زیادی روشن است و بخصوص با اشاراتی که در باره کلمه انسان در قرآن طرح کردم نباید در آن موضوع کذایی مشکل خاصی مانده باشد.. باور کن عزیز نه کار انتحاری بلدم و نه هیچ گاه قصد توهین به دوستان غیر موافق. حال اینکه می پندارید نوشتار من مانند نارنجک در کنار جاده کاشتن است و شاید شما راهم زخمی کرده باشد!خوب با آن احتیاطی که عرض کردم مجبور شدم رعایت کنم حق بدهید بیشتر از این به جزییات لاطائل فرو نرویم البته عمق دادن به هر بحث و یک نکته مشخص را توضیح دادن -مثل کاری که کورس می کند، راستی چندی است این بزرگمرد را نمی بینیم و نبودش آزارمان می دهد-لازم و ضروری است. من که اینجا اقرار کردم توان نوشتن مقاله تفصیلی را ندارم زیرا فرصتش را ازم گرفته اند. گفتم جوری مجبورت می کنند که اگر ارث و میراثی بتو نرسد یا مثل آتنای فرقدانی بچه پول دار نباشی، آنقدر برای یک لقمه نان بدویی که از صد زندان بدتر باشد. اینها را شوخی نگیر اگر تجربه این سختی ها را نداشته ای. اما در هر مورد که حضرت شما بحث تحلیلی نظری داری یک پرسش مشخص بپرس من هم در حد مطالعات بسیار ناقصم پاسخ خواهم داد تنها به دو شرط: یک از باورهای شخصی نپرسی یعنی نخواهی عمق افکار من را کشف کنی! چون من حق دارم به این عمق شکافیها مشکوک باشم. دوم اینکه مرز مطالب و موضوعات را از هم تفکیک کینم یعنی عرفان را به فلسفه و هر دو را به قرآن نیامیزیم که نتیجه بخش نیست. باری اگر منظورت از عمق افکار اشاره به موضوعات سیاسی است باید گفت که زندگی گذشته بااکنون فرق داشته و اکنون را جز با عقل و داده های بشری نمی توان اداره کرد. هر کس مدعی مسیر و منابع دیگری است من با او هیچ همنظری ندارم. از این صریحتر! اما در باب مسائل اعتقادی و اینکه دنیا را چگونه می بینم و یا هستی چه وضعی دارد چون این باورهای شخصی را تنها باید برای شخص خودمان نگه داریم دلیل و محملی برای عمومی کردن آن نمی بینم و هر کس چنین کند و بگوید به چه ایمان دارد و به چه ایمان ندارد تنها از روی ساده اندیشی است. ما ایرانیها از قرنها پیش از روی تجربه و درد آموختیم که آنچه در غار هست را به میان شالیزار نکشانیم! پس خوب است در باره چیزهایی که ما را در راه بهتر شدن وضع مان یاری می دهد سخن بگوییم نه در باورهای شخصی.ضمن اینکه بگویم حقیقتش-تا حالا از گفتن اینگونه کلمات خوداری کرده ام-کسی اگر با مباحث فلسفه غربی و زبانشناسی جدید آشنا نباشد عرض من را درباب معنای آیات واینکه کلمات چه معنایی دارند در نمی یابد و این نه نشانه دانایی من بل نشانه این است که ما باید مقدمات بسیاری را بخوانیم تا موضوع را بدون حاشیه روی بسیار دریابیم. مثال استاد ارجمند کورس-حاشا اگر قصد مقایسه خودم با او را داشته باشم- و بد و بیراه هایی که کامنتگذارانی از قدیم به او می گفتند معرف حضورتان هست. دلیل این واکشنها چیزی نیست جز ناآگاهی آن نوع خواننده با مقدمات منطوی در کلام کورس و حتی صریحتر بگویم اینکه علما در حرفهای او نمی پیچند دلیلش سطح عالی مباحث کورس و ناآشنا بودن علما با این بحثهاست حتما دیده ای گاهی می نویسند: با اینکه کورس خوب است اما ما کاری با مباحث شعر و شاعری او نداریم. بنابرین واکنش منفی به یک کامنت لزوما به معنای بد نوشتن و بد طرح کردن وبد تحلیل کردن نیست. گرچه من بر برخی نواقص نوشتارم واقف و بر چیزهایی هم ناواقفم. اگر مشخصا تذکرم بدهید اجابت می کنم و بر من منت گذاشته اید. القصه با طرح پرسش مشخص پاسخ مشخص موافقم و با طرح آمیختن عرفان و قران و برهان توی یک کاسه و سپس طلب حدس صائب از محتویات کاسه کردن ناموافق. عزت مستدام

     
    • علی 1 گرامی

      توضیحات شما در ارتباط با “انسان” قانع کننده نبود.
      آنچه که به قرآن و متون آسمانی در ارتباط با “انسان” باز میگردد و موضوع آنها را تشکیل میدهد مباحث جامعه شناسی و استعداد ها و خلاقیت های هنری و تکنولوژیکی نیست.

      بله انسان امروز با انسان 200 سال قبل قابل مقایسه نیست چه رسد به انسان 1400 سال پیش یا 40000 سال پیش.
      ولی آیا خصوصیات ذاتی انسان از قبیل حرص و طمع و زیاده خواهی و تکبر و شهوات گوناگون تغییر کرده اند؟ اینها موضوع ادیان هستند نه اینترنت و ریاضیات و ستاره شناسی.

      امروز ایتئیستهائی در غرب و در آمریکا داریم که گرچه به خدا اعتقاد ندارند ولی با توجه به اینکه جایگزینی بهتر از دین برای ارائه ندارد، خود را ایتئیستهای مسیحی مینامند. چرا؟

      انسانها در این دنیای تکنولوژیک و پیچیده برای سر پا ماندن نیاز به امید دارند. انسان امروز با وجود همه پیشرفتهائی که شما خود به آنها واقفید ، بیش از هر زمانی در معرض افسردگی ناشی از ترس از مشکلات و ناامنی های مختلف اقتصادی و اجتماعی است. دین عاملی بسیار قوی و آرام بخشی کم خطر برای انسان امروزی است.
      هنوز درصد قابل توجهی ار فیزیکدانان ، زیست شناسان و پزشکان مطرح دنیا مذهبی هستند.

      همانگونه که خود سفارش میکنید ، لطفا قلمرو ها را با هم مخلوط ننمائید.
      همین دین اسلام که اکنون منفور بسیاری من جمله در این سایت هست یکی از عباداتش یعنی حج به نظر من بی نظیر است . در طول تاریخ بشر مناسکی سلمبلیک به این شکل من سراغ ندارم.

      هر سال بیش از یک میلیون زن و مرد همزمان با ساده ترین لباس و ظاهر به گرد نقطه ای در این عالم به نشانه وحدانیت خدا یا همان ریشه مشترک خود میگردند، به سمت آن نماز میخوانند ، اجازه ندارند حتی یک پشه را بکشند و از همه مهم تر آنکه اینهمه بحث زنی و مردی در بین مسلمانان مطرح است در آنجا زن و مرد در کنار هم طواف میکنند و نماز میخوانند. شما همین عبادت را ببینید که چقدر معنا در آن نهفته است.
      البته شما از کلمه معنا قطعا خوشتان نمی آید ولی هرچه که شما اسم بر آن می گذارید قبول است. آنچه که در این مناسک اتفاق می افتد واقعا زیبا و منحصر بفرد است.

      آیا انسان های امروز به این فکر میکنند که این زندگی موقت است پس هم دیگر را ندرند؟
      آیا پیشرفتی چنان عظیم در تکنولوژی که منجر به دو فاجعه عظیم انسانی در هیروشیما و ناکازاکی شد نشانه تفاوت انسان امروز با دیروز است؟
      حس درنده خوئی انسان زمانی با شمشیر و چوب سنگ بروز میکرد امروز با توپ و تانک و بمب اتمی و بورس و شرکت های چند ملیتی.
      لطفا در اخبار چند ماه گذشته یک مروری بکنید تا اعلام نگرانی بیل گیتس و استیون هاوکینگ را در ارتباط با هوش مصنوعی که طی 40-50 سال آینده به تهدیدی جدی برای نسل بشر تبدیل خواهد شد را بخوانید.
      این همان انسانی است که شما میگوئید با 1400 سال قبل فرق کرده ولی من میگویم هیچ فرقی نکرده و انسان ها همیشه نیازمند تذکر و بازگشت به خود هستند.

      موفق باشید

       
    • جناب علی 1 و منصور
      از آنجا که نوشته های علی 1 برای من بسیار آموزنده است به خودم اجازه دادم در گفت و گوی شما فضولی کنم و نکته ای را خدمت منصور یاد آور شوم. آنچه که من از لابلای سطور نوشته های علی 1 متوجه شده ام دغدغه وی تولید فکر و فلسفه ای ایرانی است که اگر درست حدس زده باشم اساسی ترین کاری است که قرن ها است بر زمین مانده و کسی را یارای دست یازیدن به آن نبوده است. آرامش دوستدار در همین زمینه به تازگی هشدار می دهد نسبت به نوعی عوام زدگی در مطالعه افکار فلاسفه غربی. چطور؟ عرض می کنم. وی می گوید افکار این فلاسفه زادگاهی دارد و در بستر تحولات اجتماعی سیاسی فرهنگی و فکری محیط خود قابل درک است. وی در همین ارتباط نسبت به گسترش »دریداییسم» هشدار می دهد. واضح است منظور وی مخالفت با دریدا نیست بلکه قرایت های دلخواه ما از این فیلسوف نامدار اروپا است. دوستدار می گوید هنگامی که فلسفه ای را از غرب مطالعه می کنیم وقتی که زمینه های شکل گیری این فلسفه را مد نظر قرار ندهیم مفاهیم آن را در قالب ذهنی خود ساخته ای قرار می دهیم که مغالطه آمیز خواهد بود. اشاره علی 1 به اهمیت زبان شناسی و مفهوم شناسی لغات نه تنها در طول تاریخ بلکه در عرض زمان حال نیز حیاتی است.
      جناب منصور
      افراد جست و جو گر و دانش طلب هرگز نمی توانند اعلام کنند به قطعیت دست یافته اند. آری یک سری مبانی است که می توان گفت پایه و اساس کار است و چهار عمل اصلی تفکر و شناخت را تشکیل می دهد ولی این ها ابزار کار است و هدف بی نهایت است. بنا بر این صحبت از مین و تله های انفجاری درست نیست. علی 1 مبانی فکری خود را دارد (جست و جو می کند) و شما نیز که عرفان را برای خود برگزیده اید (اگر اشتباه نکنم) مبانی خود را دارید.

       
      • ساسانم گرامی

        من موضوع بحث علی1 گرامی را کاملا درک میکنم. ولی مشتاقم که دلائل ایشان را داشته باشم.
        من مذهبی نیستم ولی قرآن را خوانده ام. قال این وقال آن را هم به کرات هم شنیده ام و هم خوانده ام.
        علی با اطمینان میگوید فلان مطالب اصلا در قران وجود ندارد. یا می گوید قرآن زبانش سمبلیک نیست.

        روی هوا که نمی شود سخن گفت. ایشان میگوید متن را باید از منبع دست اول خواند یعنی باید عربی را یاد بگیری و بروی انرا خودت بخوانی. وقتی از همان قرآن عربی فاکت می آوری دو منبع مربوط به سده های دوم و سوم هجری را نام میبرد ودر حالیکه بنای من حتی در بحث با آقا مرتضی فقط و فقط قرآن است. من هیچ روایتی را قبول ندارم. آنکسی که میگوید قرآن فقط کتاب قانون است باید آنرا از همین قرآن اثبات کند آنکسی هم که میگوید قران برای همه تاریخ آمده نیز باید از همین قرآن مطلبش را اثبات نماید.
        من بعنوان یک سؤال کننده از هر دوی آقایان مرتضی و علی1 دلائل قانع کننده می خواهم ولی نه روایات تاریخی که همگی مورد مناقشه اند.

        اینکه میگویم مطالب علی 1 مثل بمب کنار جاده ای هستند نه به این معنا که به کسی اسیب میزنند بلکه به این معناست که گرد و خاکی میکند ولی بعد مطلب را جمع نمی کند. تا اینکه مزدک عزیز در جائی بر او خرده گرفت که مبهم سخن میگوئی.
        البته علی1 میگوید که معذوراتی دارد که نمی تواند بی پرده صحبت کند که من درک میکنم .

        بحث فلسفه ایرانی هم شبیه موضوع خودکفائی جمهوری اسلامی است که یک زمانی دور ایران را دیوار کشیدند که همه چیز را داخل ایران بسازند. اندیشه هیچ حد و مرزی نمی شناسد.

        کسی نمی تواند دستور دهد هیچ کسی حق ندارد مثلا از آیه “کل یوم هو فی شان” هیچ برداشتی بکند یا الهامی بگیرد اگر کرد هر نتیجه ای که بگیرد غلط است. ایا این اندیشه فلسفی است؟ این آیا فاشیسم را برای شما تداعی نمی کند؟

        ارادتمند شما

         
  38. مازیار وطن‌پرست

    جناب مصلح
    من کامنت خداحافظی شما را با دقت نخوانده‌بودم. گویا شما از گفتار بعضی دوستان به واسطهٔ توهین به مقدسات، شکایت داشتید و از آن به عنوان نقص یا ضعف مدیر وبلاگ نام برده‌اید. مصلح گرامی! من دوست دارم شما بمانید و ناملایمات را تحمل کنید تا این محیط به محفلی یکرنگ از افراد همعقیده بدل نشود. هرچه افراد با اعتقادات گوناگون رایج در کشور (البته با نیت خیر نسبت به ایران و ایرانی- که البته نیت خسر محسوس و سنجیدنی نیست و تنها در کلام آشکار می‌شود) حضور بیشتری داشته‌باشند، ارزش این مکان بیشتر و بحث در آن آموزنده‌تر خواهد بود.

    اما اگر آنطور که خودتان ادعا دارید دموکراسی اسلامی را ممکن و مطلوب می‌دانید، باید به عرضتان برسانم که دموکراسی بدون آزادی بیان و عقیده میسر نمی‌شود. مگر نه اینکه آقای مطهری ادعا می‌کردند در نظام مطلوب ما اساتید مارکسیست آزادی بیان افکار و حتی تدریس در دانشگاه‌ها را خواهند داشت؟ گمان نمی‌کنم یک ماتریالیست در قبال اساطیری که پندارهای دینی را تشکیل داده نظری داشته باشد که از نظر شما غیرتوهین آمیز باشد. اصلا توهین به یک واقعهٔ تاریخی چرا باید شما را برنجاند؟ خوب نپذیرید و بر علیه آن برهان و دلیل اقامه کنید. مگر ما از ایمان شما می‌رنجیم؟ تا زمانیکه کسی نخواهد به قول آقای صدیقی امام جمعهٔ موقت تهران مردم را به زور به بهشت هدایت کند، رنجشی وجود نخواهد داشت.

    اما توقع شما از مدیر وبلاگ مبنی بر حذف هرآنچه به نظر شما توهین قلمداد می‌شود، از اساس ناقض و مخلّ به هدف این وبلاگ است. چرا باید معیارهای عقیدتی شما یا X یا Y را ملاک عمل قرار داد؟ من در مقام نقد دین، اسلام (تمام فِرَق) و مسیحیت و یهودیت و بهائیت را یکسان می‌پندارم. تفاوتی اگر هست دراینجاست که یک قرائت خاص از اسلام بیش از ثلث قرن است که وطن و هموطنانم را به گروگان گرفته، می‌چاپد، می‌کُشد و به تبعید یا مهاجرت می‌فرستد. بدیهی است که در چنین جایی (که فلسفهٔ وجودیش مبارزه با نظام برخاسته از آن قرائت و آگاه سازی است) تیغ انتقاد بیشتر از همه متوجه معتقدان به چنین قرائتی باشد. اگر کسی بخواهد اینجا تبلیغ مسیحیت/بهائیت/زردشت بکند، آزاد است، اما آن وقت تیغ تند انتقاد من را متوجه خود خواهد کرد. اگر می‌بینید که از حقوق ایشان دفاع می‌شود، هیچ تناقضی ندارد. چون حقوق بشر با تضارب آراء متناقض نیست. بویژه که در این سی‌و چند سال حقوق اولیهٔ اقلیت‌ها پایمال شده و ما شیعیان و شیعه‌زادگان به آن‌ها بدهکاریم.
    من امیدوارم در وقتش اینقدر پخته و با سعهٔ صدر باشم که از حقوق شما و هریک از دینباوران دیگر به عنوان یک انسان (و نه مبلغ دینی) در عین اختلاف نظر دفاع کنم.

    همه آزادند که مطلب و عقیدهٔ خویش را بنویسند، اگر خطایی رفت نقد و اصلاحش می‌کنیم. اما حذف آن‌ها به صرف خواست شما، دقیقا همان رفتاری است که در جمهوری اسلامی با عقاید دیگران می‌شود و ما از شرّ آن به اینجا پناه آورده‌ایم.

    ضمن اینکه شما با من نیز چندان مهربان نبوده‌اید. مرا دروغگو خواندید و آنجا که مدارک سخنم را از کامنت سیدمرتضای گرامی یافتم و ارائه کردم، به سکوت برگزار کردید.

     
  39. ريشه ها ٢٨٣( قسمت ٢٨٢ ذيل پست : فاجعه فراموشى )
    فرهنگ< فرهنگ دينى < عرفان <…….

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ ( دنباله قسمت الف ) :
    تا اوايل سده هفدهم ميلادى در هنر نقاشى در ايران اسلامى گرايشى به بازنمايي طبيعت و انسان در كار نيست . نقاشى ايرانى و به بيانى دقيق تر نگارگرى بيش تر شامل مصورسازى كتابها ، قلمدان ها ، پرده ها ، و مرقعات است . به رغم همه دگرگونى هايي كه در اثر مراودات فرهنگى و مكتب هاى نگارگرى پديد آمده است و به رغم ذوق زيباشناسانه ايرانيان در تأليف و در آميختن سبك هاى شرقى و ظرافت و ريزنگارى به كار رفته در مينياتور ها ، درنقاشى ايرانى تا پيش از آشنايي نقاشان ايراني با نقاشى اروپايي ، طبيعت و انسان نه آنچنانكه هستند، بل در آينه خيال و زيبايي آرمانى نقاش مصور مى شوند. نقاشى ايرانى با نقش هاى فرش ايرانى گونه اى خويشاوندى دارد . رنگ ها و نقش ها با ظرافت هرچه بيش تر همنشين مى شوند تا تركيب كلى هرچه زيباترين ، وحدانى تر و چشم نوازتر بنمايد. اين آميزه شاعرانه و ريزنگارانه خطوط و رنگها نه چنان است كه صرفاً رئاليستى نباشد بل در هيچ يك از سبك هاى اروپايي كه از پسِ رئاليسم برآمده اند نمى گنجد . همه سبك هاى نقاشى اروپايي پس از رنسانس از زير قباى رئاليسم يا واقع گرايي بيرون آمده اند ؛ طور ديگرى بگويم : امپرسيونيست ها ، سورئاليست ها و صاحبان همه سبك هاى هنرى اين ادعا را دارند كه واقعيت همين است كه ما بيان مى كنيم .رئاليسم بازتاب طابق نعل به نعل چيز هاست آن گونه كه خودشان خودشان را نشان مى دهند . حكايت همان تصوير انگورى كه پرندگان به آن نوك مى زدند چراكه آن را با انگور واقعى اشتباه گرفته بودند . بعدتر هنرمندانى ديگر مى گويند كه اين فقط قشر واقعيت است . بخشى از واقعيت از جمله عشق و نفرت در درون ماست . اين رويكرد به جهان واقعى اساس باستانى هنر غرب است كه از اواخر قرون وسطى تا رنسانس دگر بار در برابر هنر قدسى قد بر مى افرازد.
    ارسطو در بوطيقا يا پوئتيكا يا فن شعر بر آن بود كه جوهره شعر و هنر نمايش mimesis يا محاكات و تقليدِ بى كم و زيادِ واقعيت است . رئاليسم همسو با انگشت اشاره اى است كه به انسان هاى زمينى اشاره مى كند و خوبى ها و بدى هاى جهان انسانى را پيش چشم مى نهد .در هنر رئاليستى ،به معناى خاص كلمه ، انسان ها خودشان را مى بينند اما با فاصله . اين فاصله باعث مى شود كه انسان ها خشم و زجر و خودكامگى ها و حسد و حماقت هاى خود را تماشا كنند بى آنكه شخصاً با آنها درگير باشند. جهان براى خودش هر قدر نيز كه پهناور و بيكران باشد براى كسى كه در وضعيتى واقعى در خشم و نفرت و رنج مى سوزد بسيار تنگ و كوچك است .؛ همچون زندانى به تنگى خشمى كه همه وجودش را فراگرفته و از آن سخت رنج مى برد . اين حال پالايش (catharsis)مى شود در زمانى كه ما خشم را در بيرونِ خود تماشا مى كنيم . دعواى همسايه را همواره طور ديگرى احساس و ادراك مى كنيم تا دعوايي كه در خانه خودمان بر پا شده و خود در دامگه آن گرفتاريم . در حالت دوم زير فشار رنج و عذابى وصف ناشدنى رنج مى بريم و در حالت نخست تماشاگرى هستيم كه روانمان ،به سببِ مشاهدهِ فاصله دار، با احساساتى چون ترس و ترحم پالايش مى شود و اين پالايش قواى روانى را تجديد و تعديل مى كند.اين پايه هنرى است كه هنر غربى حتى در روزگار دراز حكومت كليسا آن را همچون تبار يونانى خود مى شناخته است و ارسطو در فن شعر يا بوطيقا با استادى تمام آن را صورت بندى كرده است .بازنمايي انسان واقعى سرشتنماىِ چنين هنرى است هرچند اين انسان عيسايي باشد كه بر روى صليب رنج مى كشد. حتماً بايد اضافه كنم كه بازنمايي واقعيت در هنر غرب نه فقط در كپيه فتوگرافيك چهره ها و اشياء متوقف نمى ماند ، بل به مراتبى مى رسد كه ديگر چنين بازنمايي را در حد كارى تزيينى مى بيند . جمله اى كه ژان ليمارى در كتاب'' پيكاسو:مسخ ها و يگانگى '' از پيكاسو نقل مى كند شايد بهتر از هر توضيحى كه از زبان الكن من بر آيد ، اين نكته را توضيح دهد كه حتى در پسِ كژ و مژ ترين تركيب هاى تصويرى و لفظى و صوتى در هنر اروپايي همان انگشت ارسطو در تابلو مكتب آتن نهفته است كه به زمين و جهان انسانى اشاره مى كند . پيكاسو مى گويد :'' شما فكر مى كنيد هنرمند چگونه آدمى است ؟ احمقى كه اگر نقاش باشد چيزى جز چشمانش ندارد و اگر آهنگساز باشد چيزى جز گوش هايش ندارد يا اگر شاعر باشد در گوشه و زواياى دلش چيزى جز ذوق شعرى ندارد ؟ خير ، نقاشى كار تزيين آپارتمان ها نيست بل رزم افزارى است اعتراضى و دفاعى در برابر دشمن '' در تابلو عظيم گرنيكا – با ابعاد ٣/٥ در ٧/٥ متر – چشم ظاهربين نه چيزهايي كه عيناً در واقعيت باشند مى بيند ، و نه ظهور معانى مجرد آسمانى در اين چيزها . در اين تابلو كه سطح آن قريب ٢٧ متر مربع است همه چيز كژ و مژ و تكه پاره است . در فضايي تنگ و مسقف شش انسان و سه حيوان همنشين شده اند . حباب لامپى از سقف آويزان است كه سايه هايي خاكسترى و تشويشناك ايجاد مى كند . جز اين رنگ خاكسترى تابلو در كل سياه و سفيد است . به قول سارتر ( در فصل نخست از كتاب ادبيات چيست ؟ ترجمه مصطفى رحيمى و ابوالحسن نجفى ، نشر نيلوفر ، دى ١٣٨٨ ) اين رنگ خاكسترى نماد يا نشان دهنده اضطراب نيست بل عينِ اضطراب است ، اضطراب تعين يافته و شئى شده است .'' ( نقل مضمونى ) . چه اضطرابى ؟ اين اضطراب هرچه هست از دل انسان ها برمى خيزد ؛ انسان هايى كه در ٢٦ آوريل سال ١٩٣٧ در شهرستان كوچكى به نام گرنيكا در جاده بيلبائو در منطقه باسك اسپانيا هدف بمباران هوايى هواپيماهاى لوفت وافه آلمانى قرار گرفتند كه به كمك ژنرال فرانكو رهبر فاشيست ايتاليا و مزدوررانش ( فالانژها ) آمده بودند تا با ايجاد رعب جنگ داخلى اسپانيا را عليه جمهوري خواهان فيصله بخشند. پيكاسو خبر را مى شنود و تصويرى از فاجعه را در روزنامه اى چينى زبان در پاريس مى بيند . تصوير ، رنگ ، سنگ ، صوت مى توانند زبانى جهانى تر از كلمات داشته باشند . تابلو گرنيكا دقيقاً قطب مقابل مينياتور است .در آن همه چيز در ابعادى بزرگ و دلهره آور ترسيم شده است ، اما تاريخى را در خود چكيده مى كند. در اين وجيزه ، من نمى خواهم به تحليل أجزاء و به اصطلاح كمپوزيسيون اين نقاشى بسيار پيچيده و فشرده بپردازم و خبره اين كار نيز نيستم .اينترنت امروزه دقيق تر و كامل تر از تمامى بحر العلوم ها و مونوپولى هاى تفسيرى دهه هاى پيش از جمله دهه هاى ٤٠ و ٥٠ هجرى در ايران مى تواند به جوينده اطلاعات يارى رساند . من صرفاً ناچارم به اين گفته پيكاسو اشاره كنم كه در تابلو گرنيكا گاو نشان دهنده جهل و خشونت است نه شخصِ فرانكو . اگر او گاو را صرفاً تجسم بخش فردى مى كرد كه اكنون هفت كفن پوسانده است تابلو اش نيز اكنون به تاريخ پيوسته بود . در اين تابلو كه تاريخ نقاشى اروپا از رنسانس تا سال ١٩٣٧ پشتوانه آن است كم ترين اثرى از تلاش براى زيبا سازى زشتى ها از بركت آسمان خيالى و آرمانى ديده نمى شود . علت آن است كه اصل محاكات در تراژدى و كمدى و شعر به روايت ارسطويي در هنر اروپايي هرگز از تنگ و تا نيفتاده است . اما بوطيقا يا فن شعر ارسطو كه تبار رمان و درام و هنر غربى است هرگز در فرهنگ دينى ما جدى گرفته نشد ، گرچه فلسفه اولى و تك جهانى ارسطو در فرهنگ مسيحى و اسلامى با جد و جهد به متافيزيك دينىِ دوجهان انگار دگرديس گشت . انسان به عنوان موجودى ناوابسته به آسمان بسى به سختى و ناخن خشكى به هنر ايرانى راه مى يابد . البته رضا عباسى در تصوير شاه عباس در بازتاب دقيق چهره يك شاه ورزيدگى و توانايي خود را نشان مى دهد ، اما اگر چند آدمخوار به اين عكس تميز مى افزود ، در اين صورت شايد به بهاى خيانت به زيبايي عهد امانت به وجهى از واقعيت را بهتر ايفا مى كرد .
    هنر ايرانى ، به ويژه نگارگرى و مينياتور آنچه اصل است تزيين ، خيال و زيباييِ محض است .پس اين نگارگرى نه رئاليستى است و نه در سبك هاى بعد از رئاليسم مى گنجد . اين نگارگرى فقط ايرانى است و همان طور كه آيدين آغداشلو گفته است در هيچ جاى ديگرِ جهان اسلام نيز يافت نمى شود . ايرانيان در زمينه هاى مختلف استعداد خود را در آنچه فرنگى ها appropriation( اختصاص، تملك، از آنِ خود كنندگى ) مى نامندش نشان داده اند ؛مينياتور چينى را ايرانى مى كنند. عرفان را از هركجا آمده باشد ايرانى مى كنند، بسيارى برآنند كه اسلام را هم ايرانى مى كنند و اين ايفاى نقش دوم را در وزيرانى چون برمكى ها ، نوبختى ها ، خواجه نصير و خواجه رشيد مى بينيم .البته اين از آنِ خود سازى ممكن است اين طور نيز بيان شود كه اسلام يا عرب ايرانى را از آنِ خود مى كند. ليك نظراً هرگونه كه طرح مسئله كنيم ، در عمل با رويداد تناور سازى اسلام به دست ايرانيان مواجه هستيم . اين تناور سازى كه پيش تر به سخن گفتن به زبان متجاوز نيز تعبيرش كرديم ، كم كم به معارفى چون حكمت و كلام و عرفان گسترش پيدا مى كند كه از جهات بسيارى با اسلام اوليه تفاوت بسيارى دارد كه بعداً به آنها برمى گرديم .
    شايد بتوان نقاشى اى را كه غالباً مصور سازى كتاب هاست به وزير ادبيات تشبيه كرد . رابطه زيبا نگارى ايرانى و زشتى ها و خشونت هاى جهان واقعى اش رابطه اى معكوس بوده است . اين تعارض در شعر حافظ از همه جا گوياتر است و ما درست از اين روست كه حافظ را چون كانون گفتار در مركزى نهاده ايم كه از آن دور مى شويم تا باز به او برگرديم . چه بسا اين پرسش پيش آيد يا براى خوانندگانى پيش آمده باشد كه جنگ هاى فرقه اى در عصر غزالى يا نزاع اشباح در جريان سقوط المستعصم يا ساختن و ويران شدن ربع رشيدى چه ربطى به فرضيه عارف بودن حافظ دارد ؟ اين ارتباط ناپرسيده را اين سان بيان توانم كرد : حافظ حافظه ماست ، حافظ آينه دوهزاره تاريخ ماست . اين ها را اساتيد ارجمندى گفته اند و من بى آنكه خود قصدى پيشينى در سرم بوده باشد دارم مجمل هاى آن اساتيد را تفصيل مى دهم . شعر حافظ در غايت زيبايي است ، از هر ورق ديوانِ بازمانده از اين مرد دستى به سوى من و تو دراز مى شود براى آشتى ، مهر ، بخشش ، كم آزارى ، آزادگى ، نيكى ، راستى ، بى ريايي ، همدلى ، بخشش ، مدارا ، و دورى از خشونت و آز و خودكامگى . تعارض اين جهان آرمانى با آنچه در تاريخ ما گذشته است كمابيش در تمامى هنرهاى ايرانى دريافتنى است . منتها حافظ برخلاف نقاشان و معماران و خوش نويسان و رامشگران گاه اين تعارض را در هنرش عيان مى كند :
    جز آستان تو ام در جهان پناهى نيست
    سرِ مرا بجز اين در حواله گاهى نيست
    مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن
    كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
    اين آستانى كه تنهاه پناهگاه حافظ است در كجاست ؟ در زمين يا در آسمان حافظ ؟ شك نيست كه در زمينى نيست كه وى بيدرنگ چنين وصفش مى كند :
    عنان كشيده رو اى پادشاه كشور حسن
    كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست
    عقاب جور گشاده است بال بر همه شهر
    كمانِ گوشه نشينىّ و تير آهى نيست
    كشور حُسن كه عنوان ديگرش هنر است در نگارگرى ايرانى لگام اسبش را نمى كشد تا آهسته تر رود و چشمى هم به داد خواهان سر راهش افكند و يا نگاهى به عقاب ستمگرى در بالاى سر شهر اندازد . در نگاره هاى ايرانى انسان صوراً حضور دارد اما به ويژه در مينياتورها صورت هاى زنانه و مردانه كه غالباً همانند اند در فضايي خيالى معلق اند. نگارگر ايرانى به معانى انتزاعى و كليشه هاى نمادين بسى بيش تر دلبسته است تا بازنمايي واقعيت طبيعى و انسانى جهان پيرامون .
    تصويرنگارى هاى خمسه و شاهنامه به هيچ وجه روايت هاى جاندار فردوسى و نظامى را بهتر از آنچه با كلمات مصور شده است نمايش نمى دهند . مجالس بزم و رزم و شكار در بيش تر مينياتور ها شاهكارى از تشخيص رنگ و همنشينى ظريف رنگ ها هستند ، اما كل تصوير گويي از زمان و مكان بيرون است . توالى و زمانمندى روايي در حالات و احساسات انسانى نمود ندارد . رستم در حال كشتن سهراب چندان تفاوتى با رستم در حال كشتن اكوان ديو ندارد . اجازه دهيد ستايش و مباهات به آنچه خود داشته ايم به اهلش سپرده شود و مشقِ نقدِ اين مباهات به يكى چون من . نقاش بوف كور هميشه درخت سروى مى كشد كه زيرش پيرمردى قوز كرده ، عبا به خود پيچيده ، انگشت حيرت بر لب ، چمباتمه زده است . دخترى سياهپوش به فاصله يك جوى آب روبروى او خم شده و گل نيلوفرى به او تعارف مى كند . راوى مى پرسد :'' آيا اين مجلس را من سابقاً ديده بوده ام يا در خواب به من الهام شده بود؟'' خانه اين نقاش هم پرت افتاده و بدور از جنجال هاى زندگى است . راوى مى گويد : '' خانه اى كه فقط روى قلمدان هاى قديم ممكن است است نقاشى كرده باشند .'' خيالى پررمز و راز و اثير گونه در هاله اى از مه و غبار كه معلوم نيست آن را كدام مجنونى در عهد دقيانوس ساخته است جان راوى را تسخير كرده است . او در بيدارى خواب مى بيند و تنها مى خواهد رؤياى ازلى اش را به هر قيمتى واقعيت ببخشد . قبلاً اشاره شد كه رؤيايي هلاكو را از قتل خليفه بازمى داشت و رؤياى ديگر كه عوامل خواجه در بيدارى مى ديدند هلاكو را به قتل خليفه برانگيخت . نمى دانم كه آيا تا كنون كسى بوف كور را چون چكيده تاريخ نگارگرى و رؤيا باورى ايرانى آزموده است ؟آخر نه مگر لكاتهِ دنياى واقعى در خيال نقاش زن اثيرى مى گردد ؟ اين هويت اثيرى كه خنزر پنزرى ها و لكاته ها و سيرابى فروش ها از آسمان كسب مى كنند ، در رمان بوف كور دردناك ترين تقدير تاريخ سفاك و سفله پرور و انسان ستيزى به صورت هاى برافروخته از مباهات فرهنگى پرتاب مى كند. روايت گوياتر اين ظلمت فرهنگى در رمان هاى نسل بعدى از جمله شازده احتجاب و جن نامه هوشنگ گلشيرى و طوبى و معناى شبِ شهرنوش پارسى پور و برخى ديگر از رمان ها پى گرفته مى شود ، علت آن نيست كه اين فرهنگ شناسان راستين گاو بندى و توطئه كرده اند . متوليان خود خوانده آسمان به جاى كاربرد گزليك و كارد اى كاش يك لحظه با كاربرد شعور احتمال مى دادند كه تكرار انديشه واحد در اذهان انديشمند شايد بر واقعيتى گواهى دهد كه هركس به زبانى آن را بازمى نمايد.
    هنر سنتى اگر نتواند دوشادوش تحولات تاريخى پوست اندازى كند دير يا زود به عتيقه هاى موزه اى خواهد پيوست و هنرى كه از زهدان فرهنگ ديگرى برآمده است جاى آن را خواهد گرفت . اين گزاره تا حد زيادى بيان امرى رخ داده است كه نياز به اثبات ندارد . هنرى كه ،در قياس با هنر اروپايي ، قرن ها در برابر دگرگونى هاى اساسى سخت سرى كرده است حتى محاسن خود را نيز ديگر نمى تواند در واقعيت زندگى معاصر انتقال دهد .آن كمال زيبايي و هماهنگى ظريف رنگ ها و نقوش در نگارگرى و معمارى عصر ايلخانى و پس از آن را اكنون در كجا مى توان ديد ؟ به قول يكى از نقاشان خوب زمان ما امروزه به هر سو كه مى نگريم همه چيز را زشت مى بينيم البته اگر كمى استعداد ديدن داشته باشيم .( نقل مضمونى از سخنرانى آيدين آغداشلو با عنوان : ويژگى هاى نقاشى قديم ايرانى ). در اين سخنرانى كه متن آن در سايت ماهنامه اينترنتى ايران ديدار دسترس پذير است آغداشلو اشاره مى كند كه درست در زمانى كه هنر جهان غرب اوج رنسانس را سپرى كرده و در پى كمال عينيت است نهايت آززوى نقاش ايرانى كمال زيبايي يا زيبايي آرمانى است . اگر صادق هدايت يا هوشنگ گلشيرى مى خواستند همين مضمون را بيان كنند احتمالاً چيزى از اين دست مى گفتند :'' زمانى كه هنر اروپايي سرچشمه الهام خود را در عينيت و واقعيات زمينى مى جويد ، هنر ايرانى هنوز خواهان تبديل لكاته به زن اثيرى است '' آغداشلو مى پرسد : نقاش ايرانى در اين دوران چرا در پى عينيت نيست ؟'' آيا نمى تواند اين كار را بكند ؟ نه، نمى خواهد بكند . اگر بخواهد يك نقاشى كاملاً عينى بكشد ، تصورش را از باغ بهشت مخدوش مى كند ، تصورش را به مسيرى مى اندازد كه قرار نيست بيفتد .'' درست مى گويد اين نقاش استخوان خرد كرده ، أما سخنش كمى بوى خود سانسورى به مشام مى رساند . مينياتور عشق بازى از رضا عباسى را نگاه كنيد. زن و مرد جوان كجا هستند ؟ انگار در جايي كه اينجا نيست . به ذهن مى آيد كه حوريان بهشتى در خيال استاد جان گرفته اند .آغداشلو ادامه مى دهد:'' حالا ممكن است يكى بپرسد چرا قرار نيست ؟ …چرا در نقاشى ايرانى همهِ صورت ها شبيه هم اند ؟ ،، پاسخ من همان پاسخ اين عزيز است . در عصر ايلخانان و تيموريان كه ديگر چيزى چون اوتوريته زورمدار حكومت دينى بالاى سر هنرمند نبوده است . چه چيزى مانع از چرخش هنر به سوى طبيعت و انسان واقعى بوده است ؟ بى ترديد قدرت فرهنگ . اما پاسخ آغداشلو را بشنويم :'' چون مجموعه فرهنگى كه به او ارث رسيده بوده، يعنى رجوع هنرمند به استادش و تقليد از استادش و بازسازى آثار استادش ، همچنين توافقى كه ميان او و جامعه و فرهنگ و دينش بوده او را در اين مسير حركت مى داده است .'' در كدام مسير ؟ در اين مسير كه هنرمند از توسن خيالى كه جولانگاهش آسمان است ، هرگز نگاهى به زير پايش نيفكند ، در اين مسير كه خلاقيت فردى را قربانى آن مجموعه توافق ها با حاملان بار هاى گذشته كند ، در مسير انگشتِ اشاره افلاتون .
    با سپاس بسيار از بردبارى شما

     
  40. بير بن العوام از شنيدن جريان امر در سقيفه بنی ساعده به خشم آمد و فرياد زد
    ای پسران عبد مناف، گرد و خاکی برخاسته است که با سخن خوش نمی توان آن » : ابوسفيان گفت .«را فرو نشاند . چرا ابوبکر به کار شما دست اندازد؟ از عباس و علی خوارتر و ضعيف تر نيافته اند که خلافت را در
    دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم » : پس از آن روی به علی کرده و گفت « ؟ پايين ترين تيره های قريش گذاشته اند
    و حضرت علی از قبول بيعت امتناع کرد . گويی جز علی بن « و اگر بخواهی، مدينه را از سوار و پياده پر می کنم
    ابی ط الب که خلوص و صداقت او به پيغمبر و اساس اسلام از مرز عادات و اخلاق دوره جاهليت درگذشته بود،
    سايرين همه به دنبال رياست بودند . بدين مناسبت قضيه ای را که هم در تاريخ طبری 4 و هم در سيره ابن هشام آمده،
    در تأييد اين رأی می آوريم:
    علی در روز آخر بيماری پيغمبر از خانه او بيرون آمد . مردم دور وی را گرفتند و از حال حضرت جويا شدند . علی »
    من » : يعنی شکر خدای را که خوبست . عباس بن عبدالمطلب او را به کناری کشيد گفت .« بارئا 5 بحمدالله » : گفت
    حضرت رسول را رفتنی می بينم . تمام آثاری را که بنی عبدالمطلب در هنگام مرگ بر چهره داشتند در چهره او
    مشاهده کردم . برگرد و نزد پيغمبر برو و بپرس پس از او کار با که خواهد بود . اگر امر (يعنی جانشينی ) با ماست،
    من هرگز چنين سئوالی نکنم » : علی گفت .« آگاه شويم و اگر به ديگران تعلق دارد، دستور دهد و ما را توصيه کند
    .« زيرا اگر از ما دريغ کرد، هيچکس ديگر به ما روی نخواهد آورد
    امری که نمی توان انکار کرد اين است که خلافت دو خليفه اول و دوم به خوبی گذشت . کيفيتِ رسيدن آن دو به خلافت
    هر چه باشد و هر قدر اين شبه وجود داشته باشد که اجماع صحابه حاصل نشده است اما لااقل اين اصل به خوبی
    جريان داشت که از کتاب الله و س نّت رسول الله انحرافی روی نداد و هر دو خليفه پاک و پاکيزه از آب در آمدند . با
    آنکه علی بی ابی طالب شاخص ترين مدعيان خلافت در بيعت با ابوبکر شش ماه تأخير کرد [اما] در بيعت با عمر
    چنين امتناع يا ترديدی از وی نقل نکرده اند.
    ولی درباره خليفه سوم امر چنين نيست و انحراف از روش سيمين [در اينجا معنی خوب و ظريف می دهد ] زياد روی
    داد. به حدی که عالم اسلام را به طغيان و سرکشی کشانيد.
    بر حسب ظاهر، انتصاب عثمان بيشتر جنبه دموکراسی داشت و بيشتر متکی به افکار عمومی مسلمين بود زيرا عمر
    شش نفر را معين کرد که از بين آنها خلي فه انتخاب کنند و آن شش نفر عبارت بودند از علی، عثمان، طلحه، زبير، سعد
    بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف.
    درست است که عبدالرحمن با عثمان بيعت کرد و [سپس] سايرين بيعت کردند . ولی اين امر بعد از آن بود که علی
    پيشنهاد او را نپذيرفت و عثمان پذيرفت . عبدالرحمن در ظرف سه روز نوعی رفراندوم و مراجعه به افکار عمومی
    کرده بود . معذلک انحراف از سنّت رسول الله در دوران همين خليفه روی داد که به اجماعِ امت خليفه شده بود و
    تخطی او را از سنن تا بيست و پنج فقره برشمرده اند . اين تجاوز از حدود سنن همه در نتيجه مطامع خاندان عثمان و
    حرص رسيدن به مقام روی داده است.
    عثمان مردی محجوب و در مقابل خواهشِ اقوام ضعيف بود و از اين حيث در نقطه مقابل عمر قرار داشت و حتی
    نصايح و راهنمايی صحابه کُبار [مهم و طراز اول] در وی اثر نکرد.
    خليفه ای که انتخاب او بيشتر از همه متکی به افکار عمومی مسلمين مدي نه و صحابه رسول صورت گرفته، علی بن
    ابی طالب بود که در دوره کوتاه خلافت خود با سه جنگ روبرو شد و از هر سو با حيله و دسيسه و غدر [فريب]
    مواجه گرديد . حتی طلحه و زبير از وی روی گردانيدند و نَکثِ [عهد شکنی ] بيعت کردند و بر روی او شمشير
    کشيدند. برای اينکه علی حکومت بصره و کوفه را از آنها دريغ کرده بود.
    بنا بر دهها ملاحظه از اين قبيل می توان گفت اگر رأی اهل تسنّن درباره خلافت از حيث مبنا قابل تصديق باشد، از
    حيث عمل خدشه پذير است و حوادث تاريخی نشان داده است که به خير و صلاح جامعه اسلامی نيانجاميده و حرص
    رسيدن به قدرت و مکنت بر اجرای احکام قرآن و سنّت رسول الله غالب گرديد.
    از اين رو باز اين قضيه مسلّم در برابر ذهن هويدا می شود که خود حضرت محمد در تعيين جانشين بيش از هر
    جماعت صلاحيت داشته است . آيا مردی که قطع نظر از مقام وی و نبوت، از حيث فکر و قوت اخلاق و ساير مزايای
    انسانی بر همه ياران خود برتری مسلّم داشت و بسط و استواری ديانت اسلام هدف اساسی او بود و فراستِ مردم
    شناسی و باز شناختن ارزش معنوی ياران خويش به حدّ وافر داشته بود، سزاوارتر از هر کسی برای تعيين جانشين
    خود نبود؟ معذلک در زمان حيات و در اوج قدرت خويش که کسی را يارای مخالفت با وی نبود، بدين کار دست نزد .
    چرا؟ آيا از انجام اين امر خطير غفلت داشت يا تصور می کرد هنوز موقع آن نرسيده و آينده نسبتاً فراخی در مقابل
    دارد و هنوز وقت و مجال باقی است؟ زيرا پيغمبر سنّ زيادی نداشت . در شصت و سه سالگی بيمار شد و بيماری او
    نيز طولانی نشد . پس خيلی ممکن و محتمل است که آن بيماری را مهلک فرض نکرده و تا روز آخر اميد شفا يافتن در
    4 [تاريخ طبری از محمد ابن جرير مکنی به ابوجعفر، فقيه و دانشمند و مورخ ايرانی (تولد حدود ٢٢٦ / وفات ٣١٠ هجری قمری در
    بغداد). وی خواهرزاده ابوبکر خوارزمی بود و در بيشتر علوم تأليف داشته . پس از مرگ، شبانه او را در خانه اش دفن کردند زيرا او کتابی
    نوشته و در آن اختلاف فقها را ذکر کرده ولی از احمد بن حنبل نامی نبرده بود، چه او را محدث نمی دانست . از اين رو پيرو ان احمد بن حنبل
    از روی تعصب به آزار وی برخاستند و به الحاد و زندقه اش منسوب کردند و روز مرگ وی هم از دفن او در گورستان عمومی جلوگيری
    کردند. کتاب تاريخ الرسل و الملوک معروف به تاريخ طبری، تفسير کبير مشهور به تفسير طبری که بعدها به پارسی ترجمه شد]
    5 [بئر، در اصطلاح يعنی چشمه ای که می جوشد]
    161وی قوی بوده است و به همين دليل روز اول بيماری که از زنان خود اجازه گرفت تا در خانه عايشه بستری شود، با
    آيا ميل نداری قبل از من بميری تا خودم تو را غسل دهم و » : [به] وی که دردِ سر [سر درد ] داشت، با شوخی فرمود
    «! تا آسوده خاطر در خانه من با زنان خود به عيش بنشينی » : عايشه به طنز گفت «؟ بر جنازه ات نماز گزارم
    پس حضرت اين بيماری را خاتمه عمر خود تصور نمی کرد . قرينه ای که اين احتمال را موجه می کند حادثه زير
    است:
    حضرت سپاهی گرد کرده بود برای حمله به شام و جنگ با ترسايان عرب و اسامة بن زيد را که جوانی بيست ساله
    بود به سرداری سپاه معين فرموده بود . به گوش او رسيد که زمزمه عدم رضايت از اين انتصاب در ميان مسلمين پديد
    آمده است زيرا بسی از سالمندان و اشخاص معتبر از مهاجر . و انصار جزء اين سپاه بودند . از شنيدن اين خبر، پيغمبر
    چنان خشمگين شد که در حال تب عصابه ای [پارچه ای که بر پيشانی بندند، دستار، سربند ] بر سر بسته و به مسجد
    رفته بر منبر شد و ناخشنودی مردم را نوعی نافرمانی شمرد و اسامة بن زيد را از هر حيث شايسته اين انتصاب اعلام
    فرمود و غائله را ختم کرد . خود اين عمل نشان می دهد که حضرت رسول مرض را عارضه ای زودگذر دانسته و
    به شفای خود اميدوار بوده است.
    قرينه ای که اين فرض را قوت می بخشد اين است که به يک امر خطير ديگری که از حيث اهميت و تأثير در
    سرنوشت ديانت اسلام کمتر از تع يين جانشين نبود نيز نپرداخت و آن امر به جمع آوری و تدوين قرآن در تحت نظر
    خود او بود. قرآن سندِ رسالت حضرت رسول و دستورالعمل رفتار و کردار مسلمين است و تا آن تاريخ ميان صحابه و
    کاتبانِ وحی پراکنده بود و در يک جا جمع نشده بود.
    تدوين قرآن در پرتو دستور و راهنم ايی خود حضرت بسياری از مشکلات فقها و مفسرين را حل می کرد . اختلاف
    قراآت [قرائتهای مختلف از قرآن ] پيش نمی آمد و ناسخ و منسوخ معين می شد . مخصوصاً اگر سوره ها و آيات بر
    حسب نظم نزولی آنها تدوين می گرديد چنانکه علی ابی طالب چنين کرده بود.
    ابوبکر مرا احضار کرد و گفت عمر مدتی است به من اصرار می کند که قرآن را جمع آوری » : زيد بن ثابت می گويد
    و تدوين کنيم . من از اين کار اکراه هداشتم زيرا اگر لازم بود قرآن تدوين شود حضرت رسول بدان مبادرت می فرمود
    ولی بعد از جنگ يمامه که بسياری از صحابه کشته شدند و هر يک قسمتی از قرآن را همراه داشتند و همه آنها از بين
    .« رفت، رأی عمر را صواب می بينم
    ملاحظه می کنيد [که] باز عمر به اين فکر اساسی و اصولی افتاد و خليفه را بدين کار مجبور کرد . اما متأسفانه قرآنی
    که گردآوری آن چند سال طول کشيد و به وسيله هيئتی تحت نظر عثمان انجام شد، فاقد نظم نزولی است و در تدوين
    آن از قرآنِ علی بن ابی طالب و حتی نسخه عبدالله بن مسعود استفاده نکردند، چنانکه ترتيب سوره های آن به کلّی
    مغشوش است، چه حداقل نظم اين بود که نخست سوره های مکّی در قرآن قرار گيرد و سپس سوره های مدنی . علاوه
    بر اينکه اين کار را کردند، بسی از آيات مکی را ضمن سوره های مدنی جای دادند و بسی از آيات مدنی را در خلال
    سوره های مکی.
    باری، اقدام نکردن حضرت رسول به تدوين قرآن، قرينه معقولی است بر اينکه اجل او را غافلگير کرد . حتی تا روز
    آخر ٢٨ صفر يا ١٢ ربيع الاول يازدهم هجری که تقريباً مصادف با تيرماه سال ٦٣٢ ميلاديست، بيماری را مهلک
    فرض نمی کردند . در آخرين روز که مرض شدت يافت و حالت اغمائی بدو دست داد، پس از به هوش آمدن گويی
    اَيتونی بدواةٍ و صحيفة اکتب لَکم کِتاباً، لَن تَضلوا بعدهِ » رسيدن دمِ آخر را احساس فرمود . از اين رو به حاضرين گفت
    يعنی: دوات و کاغذی آوريد که نامه ای بنويسم تا بعد از آن هرگز گمراه نشويد . دريغ که بدين آخرين درخواست « ابداً
    رسول جواب مساعدی داده نشد . نخست بهتی دست داد و سپس مناقشه ای درگرفت . يکی گفت آيا هذيان می گويد؟
    خوب است عزيمت [غزل رفتن ] بخوانيد. زينب دختر جحش و يارانش گفتند : آنچه رسول الله خواسته است برايش
    بياوريد. عمر گفت : به نظر شدتِ تب بر او چيره شده، شما قرآن داريد و کتاب الله ما را کافيست . مناقشه طول کشيد .
    دسته ای می گفتند بگذاريد برای شما نامه نويسد که گمراه نشويد . دسته ای ديگر از اين امتناع کرده، قرآن را
    دستورالعمل کافی می گفتند . پيغمبر از اين مشاجره به تنگ آمده فرمود : برخيزيد، اين اختلاف شايسته محضر پيغمبر
    نيست. کسی نمی داند پيغمبر چه می خواست بنويسد . پيغمبری که نوشتن نمی دانست . آيا می خواست جانشين خود را
    معين کند يا مطلب ناگفته ای در قرآن بود که می خواست بگويد؟ آيا سياست آينده قوم عرب را می خواست املاء کند يا
    حکمی را از قرآن نسخ فرمايد؟ اگر امر مهمی بود که در آينده اسلام تأثير داشت، چرا شفاهاً نفرمود؟ همه اينها
    سئوالاتی است بدون پاسخ معمايی که حل آن هميشه مکتوم خواهد ماند.
    از طرف ديگر مرد محکم و استواری چون عمر با همه علا قه و بستگی به دستگاه اسلام و شارع اسلام چرا مانعِ
    آوردنِ قلم و کاغذ شد و اصرار داشت که پيغمبر آخرين وصيت خود را اظهار نکند و به کفانا کتاب الله [کافی است ما
    را کتاب خد ا] پناه برد؟ آيا راستی اين اظهار اخير پيغبر را ناشی از شدت درد و هيجان می دانست يا به فکر آن بود که
    پيغمبر در مقام تعيين جانشين است؟ آيا با آن شمّ سياسی و فراستِ واقع گرای و فکر مآل انديش اين احتمال را ممکن
    می دانست که حضرت در دقايق واپسين زندگی، علی را به خلافت و رياست مسلمين معين کند؟ و در اين صورت
    رشته از دست او به در خواهد رفت؟ چه، در اين صورت اکثريت قطعی مسلمين از وصيت پيغمبر پيروی کرده، ميدان
    حرکت و فعاليت و حل و عقد امور برای او محدود و تنگ می شد . شيعيان بر اين عقيده اند و شايد چندان بيراه نرفته
    باشند، ورنه برای مخالفت با اين آخرين تمنای پيغمبر محمل ديگری نمی توان پيدا کرد.عمر يکی از ار کان بنای اسلام و از معتبرترين و با نفوذترين صحابه پيغمبر است و در سياست اسلامی يار و پشتيبان
    اوست. بعلاوه، سياستمداری با فراست، دورانديش و در همه امور صاحب رأی و نظر است و شايد به فراست دريافته
    باشد که اگر قصد پيغمبر تعيين جانشين باشد، امر ميان ابوبکر و علی دور می زند.
    علی چون خود او مستقل الفکر و صاحب اراده است . فرد متشخص خاندان هاشمی، داماد پيغمبر و مجاهد صف
    نخستين و کاتب وحی است . بعلاوه ذاتاً تحت نفوذ ديگری قرار نمی گيرد . اما ابوبکر با وی دوست شفيق و صميمی
    است. از همان سال اول هجرت، رابطه دوستی و رفت و آمد او با ابوبکر بيش از ساير اصحاب بود و در اغلب امور
    هم فکر و متحد يکديگر بودند . اگر بنا باشد يکی از اين دو جانشين پيغمبر شوند، در نظر او ابوبکر بر علی رجحان
    دارد.
    ابوبکر کس و کاری ندارد و با خوی ملايم و آرامَش، عُمَر قوه مجريه او خواهد شد و در صورتی که ع لی تمام بنی
    هاشم را پشت سر خود دارد و بسياری از صحابه بزرگ به وی احترام دارند و او (عمر) در حاشيه قرار می گيرد نه
    متن.
    قطعاً يک نکته مهم ديگر از فکر واقع بين و مآل انديش عمر دور نمانده و آن سنّ ابوبکر است که در آن تاريخ بيش از
    شصت سال داشت و اين سنّ علاوه بر اينکه جلب احترام می کند، برای عمر اميدپرورتر از علی بن ابی طالب است
    که در آن تاريخ ٣٢ سال داشت. پس خلافت ابوبکر برای نظرهای سياسی او ارجح و نويدبخش تر است.
    اينگونه ملاحظات می تواند نگرانی عمر را از تقاضای پيغمبر و نوشتن وصيت توجيه و تفسير کند . بعلاوه، ه م نبوت
    هم خلافت در خاندان هاشمی امرِ ساده و سهل القبولی نيست و دريچه اميد را بر روی تمنيّات جاه طلبانه می بندد.
    ممکن است قصد پيغمبر تعيين جانشين نبوده و مطلب ديگری می خواست بگويد . ولی عمر نمی خواست روزه شک
    دار بگيرد و در مقابل امر واقع شده قرار گيرد و حتی خود را هم به اين احتمال آشنا نشان نداد که ممکن است قصد
    پيغمبر تعيين خليفه باشد بلکه چنين وانمود کرد که حضرت از فرط درد و شدت ناراحتی سخن می گويد و در چنين
    حالی نمی تواند چيزی بر قرآن اضافه کند. قرآنی که در هنگام سلامت پيامبر نازل شده است و شامل تمام احکام هست.
    در اينجا يک مطلب ديگر بی درنگ به ذهن می آيد که اگر قصد پيغمبر تعيين جانشين خود بود، چرا آن را شفاهاً بيان
    نفرمود. پس از آنکه اختلاف روی داد [و] آوردن قلم و دوات و کاغذ با مخالفت عمر روبرو شد، لااقل می توانست
    مقصود خود را که به عقيده شيعيان تعيين علی است به خلافت، شفاهاً بيان بفرمايد . بخصوص که حاضران مجلس کم
    نبودند و آخرين تصميم و اراده او به زودی در جامعه مسلمانان پخش می شد. پس چرا شفاهاً چيزی بيان نفرمود؟
    ظاهراً اين سئوال باز رنگ معما به خود می گيرد و پاسخ بدان آسان نيست . اما يک مطلب مهم را نبايد فراموش کرد و
    آن اين است که حضرت رسول از ديرباز مسخّر يک فکر بوده است و از بيست و سه سال به اين طرف اين فکر روز
    به روز قوت گرفته است به حدی که می توان آن را جزو شخصيت آن حضرت دانست و آن ايجاد جامعه جديدی بود
    بر اساس اسلام که قوميت عرب نيز در آن بگنجد.
    حضرت محم د با فراست ذاتی و موهبت کم مانندِ مردم شناسی به رويه و تمايل و ارزش ياران خود آشناست .
    مخصوصاً از شخصيت عمر، قوت اخلاق، تدبير و دورانديشی او آگاه است و می داند که در پيشامدها واقع بين و در
    عقايد خود استوار و بدون تزلزل است . حُسنِ روابط و پيوستگی معنوی او ر ا با ابوبکر می داند . عمر از وقتی که
    اسلام آورده است از نزديکترين ياران پيغمبر بوده و حتی در مواقع بسيار با فکر واقع گرای خود تصميم های جديد و
    تدابيری که در پيشرفت کار مؤثر بوده است، به آن حضرت القا کرده و اصرار ورزيده است . به عبارت ديگر، عمر
    بر خلاف ابوبکر، مطيع و پيرو محض نبوده است بلکه از خود رأی و نظر داشته و عقايد و آراء خود را با پيغمبر در
    ميان می گذاشته و بسا حضرت رأی و نظر او را صائب دانسته و بر وفق نظر او اقدام می کرده است.
    و قسمت « آنچه در قرآن به زبان و رأی اصحاب نازل شده است » فصلی دارد تحت عنوان « اتقان » سيوطی در کتاب
    يعنی عمر « کان عمر يری الرأی فينزل به القرآن » : اعظم آن به عمر اختصاص دارد . حتی از مجاهد نقل می کند که
    نظری ابراز می کرد، سپس آياتی موافق آن نازل می شد.
    خود عمر معتقد بود که در سه مورد آيات قرآنی مطابق رأی او نازل شده است : حجاب، اسيران پدر و مقام ابراهيم. در
    اين باب، مفسران و اهل حديث و سيره مطالب زيادی نقل می کنند که از مجموع آنها اين مطلبِ مسلّم به دست می آيد
    که عمر خوش فکر، صاحب رأی و نظر و مورد اعتماد پيغمبر بوده است بطوری که تحقيقاً می توان گفت در ميان
    صحابه پيغمبر پنج نفر چون عمر نمی توان يافت . پس اگر چنين شخصی با نوشتن وصيت مخالفت کند، معلوم است
    قصد و نيتی در سر دارد و اگر پيغمبر شفاهاً علی را به خلافت معين کند، ممکن است اين انتصاب پس از فوت او
    مواجه با مخالفت عمر و ابوبکر و همدستان آنان شود . عمر از ارکان محکم اسلام است . مخالفت او مخ صوصاً که
    ابوبکر هم به وی بپيوندد، کار را خراب می کند.
    در زمان حيات به واسطه شأن و اعتبار نامحدودی که مقام نبوت به وی داده است، هر اقدامی برای پيغمبر سهل است
    حتی معين کردن اسامة بن زيد به سرداری سپاه . زيرا با يک جمله تند همه را سر جای خود می نشاند و صدای
    اعتراض را در سينه ها خفه می کند . اما پس از مرگ او چطور؟ وقتی او نباشد که [چه کسی ] می تواند اختلافات قبيله
    ای را فرو نشاند؟ که می تواند جلو سيل خروشان مطامع را بگيرد و جهش به طرف سيادت و امارت را بخواباند؟ در
    اين صورت، هدف اساسی و اعلا يعنی جامعه جديد اسلام به چه روزی خواهد افتاد و آيا باز عرب دچار همان
    مشاجرات و مناقشات قبيله ای نخواهد شد؟

     
    • با درود به آخوند سابق.دوست گرامی اگر ما این تفسیر سنتی از اسلام را بپذیریم از کجا معلوم که محمد به یک شورای رهبری و یا اصلا به کسی دیگر غیراز یاران طراز اول خود حکومت را واگذار نمی کرد. همانطوریکه زید جوان را به فرماندهی سپاهی عظیم برای غارت شام با وجود آنهمه اصحاب و بزرگان عرب بودند برگزید.بنابراین آنچه را شیعه می گوید مشتی /// و /// و ادعاهایی نا بخردانه بیش نیست و همه برمبنای اگر و مگر و شاید…پایه ریزی شده.

       
  41. [Pin It]

    مرتضی کاظمیان

    ۱۳۹۳/۱۲/۱۴

    نيم قرن پس از به تاريخ پيوستن دکتر محمد مصدق، و ثبت تصويری ماندگار و منحصر به فرد از رهبر نهضت ملی ايران، هنوز در رنج و دردی که او در حبس خانگی متحمل شد، مورد تأملی در خور قرار نگرفته است. ستم غريب و هولناکی که متوجه نخست وزير دولت ملی و دموکراتيک ايران شد، زير سايه‌ صبوری سياستمدار وطن‌دوست و کارنامه‌ وی يا حتی وقوع کودتای آمريکايی ـ انگليسی به حاشيه رفته است. اما واقعيت ـ چنان‌که خود دکتر مصدق به صراحت بر آن تاکيد می‌کند ـ جز اين نيست که او در قلعه محصور احمدآباد، روزگار سخت و پر درد و رنجی را در تبعيد و تنهايی تا هنگام مرگ (چهاردهم اسفندماه ۱۳۴۵) سپری کرد.

    از پی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و پس از بازداشت و محاکمه‌ دکتر مصدق در دادگاه نظامی، و بعد از تحمل سه سال حبس انفرادی، او در مرداد ۱۳۳۵ به احمدآباد تبعيد و در خانه‌ خود، محبوس شد. پيش‎‌تر و در خرداد ۱۳۳۵ مصدق در نامه‌ای به گلشاييان، وزير دادگستری، ضمن اعتراض به تخلف‌های قانونی صورت گرفته در پرونده خود، می‌نويسد: «سه سال مدت حبس خود را تحمل کرده‌ام و از محکوميت در اين دادگاه هم که در نتيجه خدمت به مملکت نصيبم شده است افتخار بزرگی تحصيل نموده‌ام که هرگز نمی‌خواهم آن را از دست بدهم و بعد هم هرچه به سرم بيايد روی همين اصل است و با کمال خوشوقتی آن‌را قبول می‌کنم.» شاه، حبس خانگی را بر مصدق تحميل کرد.

    نخست وزير دولت ملی درحالی به احمدآباد تبعيد شد که در مرداد ۱۳۳۵ و از زندان لشکر ۲ زرهی نوشت: «کار مملکت به‌جايی رسيده است که يک دادستان ارتش می‌تواند قانون را لگدمال کند و يک زندانی بی‌تقصير که حق دارد از خود دفاع کند [برخلاف نص قانون] نتواند وکلای خود را ببيند… و آن‌قدر خسته و ناتوان شود که [بخواهد] از روی اجبار انتحار نمايد».

    پيوندهای اجتماعی رهبر نهضت ملی و روابط وی با ياران و خانواده به حداقل ممکن رسيد. سه سال پس از حصر خانگی (بهمن ۱۳۳۸) در نامه‌ای به فرزندش احمد، ضمن تشکر از ارسال يک کتاب، می‌نويسد: «مرا خوب مشغول کرده است… شما نمی‌دانيد از تنهايی و حرف نزدن با کسی چقدر به من بد می‌گذرد».

    در نامه‌ای ديگر، در ارديبهشت ۱۳۳۹، مصدق ضمن تشکر از برخی هدايای بستگان نزديک، می‌نگارد: «در اين کنج ده اگر اين قبيل محبت‌ها هم شامل من نبود زندگی برايم بسيار مشکل می‌شد».

    آذر ۱۳۳۹ و در چهارمين سال حبس خانگی، با تداوم يافتن محدوديت‌ها عليه سياستمدار فرهيخته، او در نامه‌ای خصوصی گزارش می‌دهد: «از حال من بخواهيد، از تنهايی بسيار بد می‌گذرد. وضعيتم همان‌طور است که ديده‌ايد سخت و با کسی غير از فرزندانم ارتباط ندارم. آنها هم هر ۱۵ روز يک‌مرتبه سری به من می‌زنند و می‌روند، و با اين راه دور هم از اين بيشتر انتظار ندارم.»

    مصدق در اول فروردين ۱۳۴۰ و در نامه‌ای به خواهر دکتر فاطمی، درد و رنجی را که متوجه اوست چنين توضيح می‌دهد: «با کسی حق ملاقات ندارم و از محوطه قلعه نمی‌توانم پای به خارج گذارم و بر اين طريق می‌گذرانم تا ببينم چه وقت خداوند به اين زندگی خاتمه می‌دهد. ديگر بيش از اين چه عرض کنم که بر تأثرات شما بيافزايم».

    تيرماه ۱۳۴۰ و در نامه‌ای به دکتر حسن صدر با اشاره به مقاله‌های روشنگرانه و انتقادی وی، با تلخ‌کامی و ضمن نقد تلويحی وضع اجتماعی ـ سياسی، می‌نويسد: «ديگران هم اگر علاقه به وطن دارند بايد از همين راه بروند و آن را انتخاب نمايند. باری، حرف زياد است و مستمع به تمام معنی فداکار، کم. چه می‌شود کرد، بلکه خدا بخواهد که اين نقيصه در ما رفع شود؛ ما هم بتوانيم بگوييم مملکت و وطنی داريم و در راه آزادی و استقلال آن از همه چيز می‌گذريم».

    در نامه‌ای ديگر (در مهر ۱۳۴۰) مصدق شرايط سخت و «رقت‌بار» خود را اين‌چنين برای دکتر سعيد فاطمی توصيف می‌کند: «از اين قلعه نمی‌توانم خارج شوم و با کمتر کسی مکاتبه می‌کنم… اکنون متجاوز از ۵۰ نفر سرباز و گروهبان اطراف بنده هستند که اجازه نمی‌دهند با کسی ملاقات کنم غير از فرزندانم؛ خواهانم هرچه زودتر از اين زندگی رقت‌بار خلاص شوم».

    نخست وزير محبوس در اول فروردين ۱۳۴۱ و در پاسخ به نامه محمدرحيم عطايی، از بنيان‌گزاران نهضت آزادی ايران وضع ناگوار تحميل شده به خويش را اين‌چنين گزارش می‌کند: «هر قدر از سختی زندگی خود عرض کنم کم گفته‌ام و روزی نيست که از خدا مرگ نخواهم؛ آن هم چون مقدر نيست به سراغم نمی‌آيد و مرا در اين زندان ثانوی واله و حيران گذاشته است».

    همان هنگام و در نامه‌ای با مضمون مشابه، درد و رنجی را که تحمل می‌کند اين‌گونه توضيح می‌دهد: «قريب ۹ سال است که در زندان لشکر دو زرهی و احمدآباد محبوسم و هر قدر هم که از خدا مرگ خواسته‌ام مقرون به اجابت نشده و نمی‌دانم چرا زنده مانده‌ام و اين همه ناراحتی و بدبختی را تحمل کرده‌ام».

    مهرماه ۱۳۴۱ مصدق در مکتوبی خطاب به محمود تفضلی، مترجم کتاب «انديشه‌های نهرو»، محدوديت‌هايی را که متوجه اوست و موجب آزارش، به اشارتی می‌آورد: «دکتر تاراچند، سفير کبير هند در ايران موقع تشريف‌فرمايی به تهران خواستند مرا سرافراز و در زندان ديداری از اين اخلاص‌مند حقيقی به‌عمل آورند ولی مورد موافقت بعضی قرار نگرفت. بسيار غصه خوردم و افسرده شدم و باز رنج می‌کشم و بسر می‌برم».

    حصر او در قلعه احمدآباد، با حبس انفرادی تفاوت چندانی ندارد؛ ارديبهشت ۱۳۴۳ مصدق در نامه‌ای ديگر اين وضع را به اجمال مکتوب می‌کند: «کماکان در قلعه احمد‌آباد می‌گذرانم و اجازه خروج ندارم. تفريح و گردشم هروقت هوا سرد نيست در حياط و جلوی اتاق می‌گذرد و زندگی نامطبوعی را تحمل می‌کنم».

    بهمن ۱۳۴۳ دکتر مصدق خطاب به همراه قديمی و وزير کشورش، دکتر غلامحسين صديقی، می‌نويسد: «آن‌قدر از اين زندگی خسته شده‌ام که روزی نيست از خدا خاتمه‌ی آن‌را مسئلت نکنم. چه می‌توان کرد قسمت بنده هم اين بوده… بايد بسوزم و بسازم».

    مصدق در نامه‌ای ديگر، مرداد ۱۳۴۴ و پس از درگذشت همسرش، بار ديگر خطاب به به صديقی می‌گويد: «از اين مصيبت وارده بسيار رنج می‌کشم؛ چون‌که همسر عزيزم متجاوز از ۶۴ سال با من زندگی کرد و به همه‌چيزم ساخت و من هيچ‌وقت نمی‌خواستم بعد از او بروم. تقدير اين بود تا او زودتر برود، و اکنون غير از اينکه از خدا بخواهم مرا از اين زندگی رقت‌بار خلاص کند چاره‌ای ندارم».

    کش يافتن حبس، محدوديت‌های مترتب بر حصر، و فقدان همسر، رنج‌های مصدق را مشدد ساخت. شهريور ۱۳۴۴ او در نامه‌ای به يکی از همفکران، گزارش می‌کند: «حدود ۱۰ سال است که از اين قلعه نتوانستم خارج شوم… يقين دارم که به شما هم بد گذشته است ولی چون محبوس نبوده‌ايد و کسی مانع ملاقات شما نبوده و از اين بابت آزاده بوده‌ايد با زندگی بنده که در يک اتاق زندگی می‌کنم و گاه می‌شود که در روز چند کلمه هم صحبت نمی‌کنم بسيار فرق دارد. اين است وضع زندگی اشخاصی که يک عقيده‌ای دارند و تسليم هوا و هوس ديگران نمی‌شوند».

    در نامه‌ای ديگر، در آذرماه ۱۳۴۴ خطاب به يکی از بستگان حسين فاطمی، وزير خارجه‌ دولت ملی (که پس از کودتای ۲۸ مرداد، اعدام شد) می‌نگارد: «ای کاش سرنوشت ايشان [دکتر فاطمی] نصيب من شده بود و اين زندگی رقت‌بار را نمی‌ديدم».

    مصدق در آخرين سال زندگی، و در جواب به پيام تبريک‌های سال نو (۱۳۴۵) به تکرار از «زندگی رقت‌بار» و پرمشقت خود می‌گويد، و ازجمله در يک مورد می‌نويسد: «متجاوز از ۱۲ سال در دو زندان يعنی در لشکر دو زرهی و اکنون احمد‌آباد حالی برايم باقی نگذاشته و از خدا هميشه درخواست مرگ می‌کنم که از اين زندگی رقت‌بار خلاص و آسوده شوم».

    افزون بر ۱۳ سال زندان و حبس خانگی، و کش يافتن غيرانسانی محدوديت‌ها، ديگر برای مصدق حتی انگيزه و رمقی برای گلايه کردن از شرايط ناگوار نمی‌گذارد؛ چنان‌که در تير ۱۳۴۵ به مريم فيروز، از بستگان خويش و از اعضای شاخص حزب توده می‌نويسد: «از حال خود خبری عرض نمی‌کنم که موجب ملالت خاطر شود.» نيز در آبان ۱۳۴۵ خطاب به داريوش فروهر، کوشنده شاخص جبهه ملی ايران می‌نگارد: «حال بنده خوب نيست و بيش از اين عرض نمی‌کنم که موجب تأثر خاطر شريف شود».

    دردها و رنج‌های دکتر محمد مصدق در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ به پايان رسيد. نخست وزير دولت ملی درحالی چشم بر جهان فروبست که غلبه‌ی استبداد بر اراده‌ی تغيير در جامعه، مانع از رفع حبس خانگی وی ـ تا زمان مرگ، و افزون بر ۱۰ سال ـ شد.

     
  42. [Pin It]

    اکبر گنجی

    ۱۳۹۳/۱۲/۰۶

    فقیهان، استادان سخنان بدون دلیل و برهان هستند. شخصیت آنها پشتوانه مدعیاتشان بوده و بدین ترتیب، نیازمند ارائه دلیل نبوده و نیستند. آیت الله جوادی آملی یکی از مراجع تقلید قم است. ایشان «فقیه، مفسر قرآن و عرفان و فلسفه» هم معرفی می شود. اما همیشه مدعیات بلادلیلی ارائه می کند که بسیاری از آنها کاذب هستند. به چند نمونه زیر بنگرید:

    گذار از جاهلیت به عقلانیت

    آیت الله جوادی آملی در ۱۱/۱۱/۹۳​ می گوید: «اين که گفته شد: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية همين است چون امام، کار پيغمبر را می‌کند؛ اگر کسی پيغمبر را نشناخت در جاهليت به سر می‌برد و اگر کسی امام را نشناخت در جاهليت به سر می‌برد».

    به گفته وی نایب امام- یعنی ولی فقیه- نیز همین نقش را دارد و نشناختن ولی فقیه و گردن ننهادن به فرامین و احکام او به معنای زندگی جاهلی است. به همین دلیل دوران شاه را دوران جاهلیت به شمار می آورد که آیت الله خمینی همگان را از آن خارج و وارد دوران عقلانیت کرد.

    آیت الله جوادی آملی در ۱۸/۱۱/۹۳​ گفته است: «عقلانی کردن جامعه و نجات جامعه از جاهیلت کاری بود که امام راحل نیز در زمان خود انجام داد».

    به احتمال بسیار، او سلطه فقیهان بر کشور را به منزله گذار از جاهلیت به عقلانیت به شمار می آورد. سخنان دیگری از او این مدعا را تأیید می کند.

    آیت الله جوادی آملی در ۲۵/۱۱/۹۳​ گفته است: «ما انقلاب نکردیم که به مقام و ثروتی دست پیدا کنیم، بلکه انقلاب اسلامی برای آزادی دین از اسارت عده‌ای بود که معارف قرآن و عترت طاهره را مهجور کرده بودند».

     
    • جناب تهمتن با سلام سوالی داشتم آیا شما در سایت دیگر بان با این نام کامنت میگذاشتید یا نه اگر جواب دهید باعث تشکر است .با احترام

       
    • سلام
      اين حرف هاي اكبرگنجي مغالطه اي بيش نيست ،واهل فهم اين مغالطه را زود ازهمين متن مي فهمد.

       
    • با درود به شما، این میزان عقل و درک و شعور آخوندی است که خیلی‌ از آخوند‌ها او را نمونهٔ اعلای درک و فهم می‌‌دانند. بزرگشان که این است، حالا ببین احمد جنتی و احد خاتمی چی‌ هستند؟ طائب‌ها هم که در عصر پارینه سنگی‌ روزگار می‌‌گذرانند.

       
  43. عربستان سعودی: ایران در صدد تسلط بر عراق است
    سعود الفیصل، وزیر خارجه عربستان سعودی، درباره نقش فزاینده ایران در عراق هشدار داد و دولت جمهوری اسلامی ایران را متهم کرد که با ارسال کمک به عراق در جنگ علیه گروه دولت اسلامی (داعش) در صدد تسلط بر این کشور است.

    جناب خامنه ای ایا فکر نمی کنید که اگر در همکاریتان با دولت عراق در مبارزه ی با داعش تکروی نمی کردید وبا دیگران از جمله آمریکا در این مسیر همراه میشدید تنشها و ایران و شیعه هراسی در منطقه کم میشد و ایران متهم به تسلط به عراق نمیشد و این افراطیون متوحش ریششان سریعتر خشکانده میشد!!! لطفا عمیقتر به منافع ملی فکر کنید!!!

     
  44. بچّه جوادیه

    در نظام مقدّس ما معجزات زیادی اتفاق افتاده که هر کدامش یک معجزه است. برای مثال در این نظام ولائی، ماموران امنیتی برای صحبت کردن با مخاطبین خود بجای “دهان” از “باسن” خود استفاده می کنند و میشینند رو “دهان” متهم! و او باید با “باسن” این سربازان گمنام ،که فقط از طریق این عضو خود شناخته میشوند، با انها گفتگو کند!. شاید برای همین است که کلام انقلابی این نظام یک بوی خاصی میدهد!

     
  45. پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
    مطرب بازی

    هوشنگ اسدی

    چه بهاری در راه است، چه بهاری! خون شش زندانی کُرد سحرگاهان دیگری را رنگ بیداد می زند، تیغ سانسور در جماران به بیت بنیانگذار انقلاب می رسد و فرزند نظریه پرداز انقلاب صلا در می دهد که خفقانی بدتر از زمان شاه حاکم شده است.
    هفته ایست که خبر مرگ نزدیک آیت اله خامنه ای به روزنامه فیگارو می رسد و جهانی می شود. آخرین شاه ایران بیماری خود را ازهمگان پنهان داشت.تاریخ گواهی داد که بیماری و ضعف محمد رضا شاه درتحولات منجر به “انقلاب اسلامی” نقش مهمی داشته است.بیماری کشنده نخستین ولی فقیه دیرهنگام آشکار شد. اسناد متعدد خبر می دهد که در بی خبری پیش ازمرگ آیت اله خمینی، کانون های پنهان قدرت تصمیمات خوفناک گرفتند و بنام او اجرا کردند.وازپرده بیرون افتادن سرطان جانستان ولی فقیه دوم معادله دیگری را وارد صحنه بسیار پیچیده شرایط سیاسی آخرین سالهای حیات آیت اله خامنه ای می کند که هنوزهمه امور مستقیما توسط ” معظم له” هدایت می شود.
    هفته ایست که یکی از منصوبان رهبری، تکلیف موسیقی را روشن می کند. احمد علم الهدی، امام جمعه مشهد، می گوید: “برگزاری کنسرت «مطرب‌بازی و ولنگاری» است و چون تمام شهر مشهد حرم امام هشتم شیعیان است، برگزاری کنسرت در این شهر، «مطرب‌بازی» در حرم او است”.
    همفکران علم الهدی درسازمان های امنیتی “نظام مقدس” هم مانع نشست چند مترجم می شوند که قصد دارند در باره “ترجمه” سخنرانی کنند.
    کانون نویسندگان ایران در صفحه فیس‌بوکی خود می نویسد: “این کانون در شرایطی که حق استفاده از مکان‌های عمومی را ندارد، سالن یک رستوران را برای برگزاری برنامه ادبی خود اجاره کرده بود، اما یک ساعت پیش از آغاز این برنامه «مامور یکی از ارگان‌های امنیتی» به این سالن مراجعه کرده و به مسئولان آن گفته است که جلسه کانون نباید برگزار شود. در این نشست ادبی قرار بود بابک احمدی، ناصر زرافشان، علی عبداللهی، عباس مخبر و حسن مرتضوی درباره ترجمه‌های خود سخنرانی کنند”.
    یک مرکز وابسته به سپاه پاسداران، با انتشار اطلاعیه‌ای در وب‌سایت “گرداب”، از اجرای پروژه‌ای به نام “عنکبوت” خبر می دهد که سبب “اشراف” بر روی “حدود ۸ میلیون لایک (کاربران و فعالیت‌هایشان)” در فیس‌بوک شده است. و در دو ماه آینده هم پروژه دیگری در شبکه‌های “اینستاگرام”، “وایبر” و “واتس‌اپ” اجرایی خواهد شد.
    تیغ سانسور به بیت “رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی” می رسد وبعد از حضور مدیر سایت جماران در دادسرا و سپردن تعهد مبنی بر رعایت دستورات قضایی، دستور رفع فیلتر این سایت صادر می شود. وبسايت جماران، پايگاه رسمی موسسه تنظيم و نشر آثار آيت‌الله خمينی و مدیری که “تعهد” داده از بکار بردن نام محمد خاتمی خودداری کند، حسن خمينی، نوه “حضرت امام” است. معلوم نیست حسن خمینی هنگام امضای تعهد، بیاد دارد که پدر بزرگش گفته بود که “مارکسیست ها هم در ابراز عقیده آزادند” یا نه؟
    بیهوده نیست که فرزند نظریه پرداز انقلاب مرتضی مطهری، دادش در می آید و می گوید: “اینطور پیش برویم، دیگر هیچ کس نمی‌تواند حرفی بزند. این سطح از خفقان در زمان شاه هم نبود”.
    سایت کلمه می نویسد: “هنوز ساعتی از سخنان علی مطهری در جمع خبرنگاران پارلمانی نگذشته بود که مصداق های عینی آن سخنان عیان شدند. نماینده مردم تهران از خفقانی بدتر از زمان شاه سخن گفت، و هیچ یک از خبرگزاری‌ها و سایت‌ها سخنان کامل او را منتشر نکردند تا مشخص شود وقتی علی مطهری از خفقان می‌گوید، چه وضعیتی را توصیف می‌کند”.
    مرتضی کاظمیان تصویری از “مستبد” زمانه بدست می دهد واخبار دیگری هم در “توصیف وضعیت”، روزهای هفته دوم اسفند را ورق می زند. معلمان از “فرق” به فریاد در آمده به خیابان می آیند.معلوم می شود مدت هاست که در سرزمین حافظ “عشق” را ازادبیات نوجوانان حذف کرده اند.
    ونخستین حکم بدوی” چشم در برابر چشم” در زندان رجایی شهر، که دارد گوی بدنامی جهانی را از زندان اوین می رباید، به اجرا در می آید.
    و چنین است آخرین “خبر خوش” هفته از قول معاون وزیر نیروی: “سه شهر بندرعباس، سنندج و کرمان از نظر تامین آب آشامیدنی در «وضعیت قرمز» قرار دارند و در ۵۴۷ شهر دیگر نیز «در بدبینانه‌ترین حالت تنش آبی» پیش‌بینی شده است”.
    اسفند ماه به نیمه می رسد و “نظام مقدس” تحت زعامت “مقام معظم” که در یک قدمی گور ایستاده در کار گسترش امپراتوری کاغذی خود است. درآخرین روز هفته “جیمز کلاپر” مدیر سازمان اطلاعات ملی آمریکا خبر می دهد که جمهوری اسلامی “مقادیر زیادی سلاح به عراق ارسال کرده است”.
    مذاکرات اتمی که به “پوکر روبازظریف با کری” تبدیل شده، پنهان از مردم ایران همچنان در جریان است. جان کری، وزیر امور خارجه آمریکا، غروب چهارشنبه در پایان سه روز مذاکرات هسته‌ای با محمد جواد ظریف در مونترو سوئیس، می گوید: “پیشرفت‌هایی به دست آمده اما همچنان اختلافات مهمی بین دو طرف باقی است

     
  46. رئیس فیفا به ایران: استادیوم‌ها را به روی زنان باز کنید

    اقا مگر مرد از دامن زن به معراج نمیرود، مگر بهشت زیر پای مادران نیست، مگر زنها حق رای مساوی با مردها ندارند، مگر زنها کمتر از مردها برای جنگ و انقلابی که شما را حاکم کرد زحمت کشیدند مگر خداوند از زن به کوثر یاد نکرد و پیامبر را به داشتن ان مفتخر نکرد، و… پس چرا در وضع قوانین و اداره ی حکومت انها را نادیده میگیرید و به اختیار و شعورشان توهین میکنید. زن را به عنوان کالایی جنسی می بینید که اگر به مرد نزدیک شود چون قوای جنسی او تحریک می شود پس محدودیت ها برای زن ایجاد میشود که مرد نلغزد پس اشکال اشکال مرد ها ست چرا زنها را محدود میکنید مردها به استادیوم نیایند زنها که مشکل ندارند. البته قانون گذاران خواهند گفت همانطور که ما کروبی و موسوی و رهنورد را برای حفاظت از خودشان محصور کردیم این تفاوتهای جنسیتی و حصرها برای خانمها نیز برای حفاظت از جنس زن است چه کسی این اختیار را به شما داده که از ما حفاظت کنید. البته بنده اشکال را در خانمها می بینم خانمها بخود بیایید فرزندان را شما تربیت میکنید و با این اقایان که قوانین را مینویسند هر روز بر سر یک سفره مینشیند شما حق رای مساوی با مردها دارید و 60% قبول شده ه های دانشگاه هم که شما هستید چرا ساکتید، ایا این عقب ماندگی عظیم ما نیست که به جای اینکه با حکام بر سر پستهای اداره ی کشور چانه بزنیم برای اجازه ی ورود به استادیوم ورزشی اجازه بخواهیم، فرق از کجا تا بکجا..

     
    • مازیار وطن‌پرست

      مرضی عزیز
      روی نکتهٔ مهمی انگشت گذاشتی و ازت متشکرم. می‌شود دو رویکرد به این موضوع داشت:
      1- چرا زنان (با توجه به میزان تحصیلات و حق رای برابرشان) به این حق خویش اهمیتی درخور نمی‌دهند (همان سئوال شما).
      2- چرا مردان با توجه به اینکه حقی مسلم از همسران/مادران/خواهرانشان دریغ شده و توهینی در شان همگی است، در احقاق حق به کمک ایشان نمی‌آیند؟

      معمولا مردان به گزینهٔ نخست، و زنان به گزینهٔ دوم گرایش دارند. اما یک امر مهم در هر دو سئوال غائب است. مردان و زنان ایرانی تا چه اندازه به این حق اهمیت می‌دهند؟ با مراجعه به بازخوردهایی که از ایرانیان نسبت به حقی اساسیتر (حجاب اجباری) در فضای مجازی می‌بینیم می‌شود غیر مستقیم به پاسخ رسید.

      در میان تعجب من و احتمالا شما دو گروه نسبت به حقوق زنان به طور اعم و حق آزادی پوشش یا حجاب اجباری (و همین حق حضور در استادیوم‌ها) به طور خاص، مواضع مشترکی دارند که -ظاهرا- دو سوی طیف سیاست ورزی و اعتقادی هستند. در این میان من از آن‌ها که به ایدئولوژی رسمی نظام معتقدند یا منافعی در تایید آن دارند اشاره‌ای نمی‌کنم.

      نخست مردمی که اغلب تحصیلکرده‌اند و با سیاست‌های نظام مخالفند و سبک زندگی‌شان مطابق با سبک زندگی مورد تایید ایدئولوژی حاکم نیست. اینان که ممکن است عامل به شرعیات باشند یا نباشند، از منظر ایفای حقوق اساسی زنان، به این مسائل نمی‌نگرند: “چه فرقی می‌کنه که روسری سرم باشه یا نه؟ دغدغهٔ من اینه که بچه‌ام آینده‌ای در این کشور داشته باشه” و “در شرایط حاضر دغدغه‌های مهمتری برای ما مطرحه”. معنای این جملات اینست که گویندگانش -اعم از متشرع یا غیر آن- درک یا اهمیتی نسبت به مسئلهٔ “حقوق اساسی بشر و بالطبع زنان” قائل نیستند. در واقع حقوق برابر بین مردان و زنان را در مسائلی چون ارث، دیه، حق طلاق، … مهم و قابل پیگیری می‌دانند. ازینرو چه مرد و چه زن، به کاری همچون “صفحهٔ آزادی‌های یواشکی” یا کمپین حق ورود زنان به استادیوم‌ها نگاهی بدبینانه یا دست بالا بی‌تفاوت دارند. خوشبینانه‌ترین برچسبی که این افراد به حرکتی مثل “کمپین حق ورود زنان به استادیوم‌ها” می‌زنند: “غیر ضروری” است.
      البته بسیاری از همین افراد (حتی متشرع و معتقد به نظام) زحمات زیادی برای رفع تبعیض از زنان در مواردی که برایشان مهم است -و برشمردم- برداشته‌اند اما هنوز نمی‌توانند ریشهٔ مشترک تبعیض‌های گوناگون را دریابند. این درست است که نظام اسلامی با کوته بینی حجاب اجباری را تبدیل به شیشهٔ عمر و هویت خویش کرده و در برابر ناقضین آن بسیار بی‌رحم است؛ اما در اساس همین نگاه بوده که در سپیده دم انقلاب باعث شد فعالان، در برابر حکم غیرقابل باور حجاب اجباری (در آن سال و علی رغم ادعای رهبران انقلاب) کوتاه بیایند و سنگر به سنگر عقب بنشینند. در این موارد باید متاسفانه عرض کنم که حسب معمولِ همهٔ جوامع در همهٔ دنیا، زنان هر جامعه محافظه‌کارتر و سنتی‌ترند و در برابر سنت/مذهب نقطه ضعف بیشتری دارند.

      دستهٔ دوم که اگرچه کوچکند اما به دلیل جایگاهشان تریبون‌ها و فضای مرغوبتری در اختیار دارند، باقی ماندهٔ روشنفکری چپ است. این گروه که از منظر تبار شناسی نوعی “معتقدین به تقلید” از “مشایخ نقلی” محسوب می‌شوند که مرجع تقلید و مشایخ‌شان مارکس، هورکهایمر، آدرنو، مارکوزه، لیوتار، آگامبن، … است و بی‌نقل احادیث ازیشان روز را شروع نمی کنند؛ از آنجا که در باطن “حقوق بشر” را از جنس “روبناهای زندگی بورژوازی” تلقی می کنند (گرچه در ادعا فمینیست هم باشند) به همهٔ فعالیت‌هایی که برای استیفای بخشی از حقوق عقب ماندهٔ زنان انجام می‌شود به دیدهٔ بدبینی و تردید نگاه می‌کنند. ایشان در حمله به شخص یا اشخاصی که بخواهد در همین فضای موجود حقی از حقوق مغفول ماندهٔ زنان را احیا کند تردیدی به خود راه نداده و چنین کنش‌هایی را در حکم “بزک کردن چهرهٔ نظام” و “کمک به بقای آن” معرفی می‌کنند. حرفشان هم ظاهرا خیلی قشنگ است: “هر عملی که معطوف به سیاست نباشد، یا خیانت است و یا بی‌اثر” و “این‌ها حرکات آن دسته از بورژوازی جدید است که حالا روسریش را کمی شل کرده و برای مصرف لوازم آرایش بیشتر مارک غربی به دنبال فضای بیشتری است”.
      نمی‌دانم اگر کسی از ایشان بپرسد که: “خوب! چرا دست به عمل سیاسی نمی‌زنید؟” چه جوابی خواهند داد؟ اما آنچه مسلم است این افراد که نخبه‌گراترین مجلات و سایت‌ها را در اختیار دارند و مخاطبانشان از تحصیلکرده‌تربن و برگزیده‌ترین اقشار جامعه‌اند و خود را بزرگترین دشمن نظام می‌دانند، نه توان و نه امکان کنش سیاسی ندارند. ظاهرا دغدغه اصلی‌شان کشف و مبارزه با دست‌های پنهان سرمایه‌داری جهانی در این نظام فاشیستی است.

      اتفاقا “سبک زندگی مطلوب” و تمایل زنان جامعه به تحمیل ارادهٔ خود در نوع رفتار و پوشش و … بزرگترین و آشکارترین مقاومت مدنی در برابر حاکمیت است. این بخش از کنش اجتماعی علی رغم بیشترین فشاری که بر حاکمیت وارد می‌کند، از سه طرف زیر ضربه است: حاکمیت که آنان را بی‌بند و بار و فریفتهٔ فرهنگ مبتذل غرب می‌خواند؛ گروه نخست (بالا) که اینان را جدی نمی‌گیرد؛ گروه دوم (بالا) که اصلا اینان را “طبقهٔ نوکیسه و بورژوازی جدید” ارزیابی می‌کند.

      در این میان آنچه مغفول مانده اینکه اتفاقا همین سبک زندگی و حجاب زنان، شیشهٔ عمر حاکمیت است. همانطور که عبور از دیوار برلین به سقوط دومینووار بلوک کمونیستی منجر شد، برداشتن حجاب می‌تواند به سقوط اتوریتهٔ حاکم یا دست کم تمکین آنان در برابر حق و رای مردم بیانجامد.

       
  47. با درود به نوریزاد عزیز و هم میهنان فرهیخته : جناب مصلح .البته با سلام . میخوانید؟ پی میبرید که جمهوری جهل و جنون وخون چه به روز این مملکت آورده سن تمام مامورین فحاش و هتاک با عمر جمهوری ننگین برابر است ! این نشان از چه میدهد؟ از کوزه همان برون تراود که در اوست! شمایی که تخمین زدید 80 درصد مردم به دنبال رژیمی اسلامی هستند . این دست پروردگان اسلامی را خوب نظاره گر هستید؟ این ها که در آغوش رژیمی سراپا اسلامی رشد کرده اند . وبه قولی نان اسلام را خورده اند . باز ده آن ها چیست ولایت و مرگ بر ضد ولایت چیز دیگری هم آموخته اند؟ مانند گرگ هار به جان مردم می افتند و دلی از عذا در می آورند البته اگر فرمان قتل هم داشتند با چنگ ودندان همه ضد ولایتیون را پاره پاره میکردند! و در آخر شاکر خداوند هم بودند که جمعی را به جهنم گسیل کرده اند ! بماند ! مرا به آقای نوری همدانی رهنمون کردید. که مثلا راه کار نشان بدهید! ؟ جناب مصلح این حوزه هایی که گفتم خروجیش آخوند های ولایت مدار و همین ارازل یونیفرم پوش هست وبس البته شاید تک وتوک حوزوی پدر و مادر داری باشد ولی انگشت شمارند! لطفا در مقام دفاع از حوزه ها بر نیایید چون اگر در حوزه ها انسان واقعی یافت میشد حتما به خروش می آمد . نگویید چرا مردم شروع نمیکنند. مردم هزار جور گرفتاری دارند ولی حوزه ها نان اسلام ناب محمدی میخورند وارتزاق همگی از اموال (شرعی)که توسط همین مردم فراهم آمده هست وباید از اسلام دفاع کنند و چون این وضع را میبینند و لام تا کام هیچ نمیگویند لابد اسلام چنین فرمان داده وهمه مورد تایید هست . همین که همگی به دریا ریخته شوند اولا تر هست . و خواهید دید که اینچنین خواهد شد!

     
    • آقاي مهرداد

      چه شِرٌووِرٌِ مي بافيد بنده خدا مصلح كه ازاينجارفته اندودرثاني اوهم اين ظلم وستم اينهارا محكوم مي كردند ،شما هم دلت خيلي خوش است داداش.اگرآنهاهمه شان به درياريختني هستند ،پس فرق شما باآنان درچيست؟

      پس چرا ازآنان استمدادمي كنيد؟
      اگرعرضه اش را داريد ومردهستيد وراست مي گوئيدبيائيدهمگي فردا برويم جلومجلس يا رياست جمهوري يابه بيت خراب شده ودادمان راازاين ظالمان بستانيم .چرااينجا /// مي كشيد.؟”خلايق هرچه لائق.

       
      • ناشناس کمی گرامی لطفا اول نزاکت داشته بیاشید پیشینه جناب مصلح به من اثبات میکند که ایشان کامنت هارا حتما میخوانند و قطعا باز خواهند گشت که افراد ساده دل در این سایت گمراه نشوند . از اینکه نام ناشناس را دارید نشان میدهد بسیار پر دل و جرئت هستید !!! در جمهوری جهل و جنایت اگر جمعی با هم اعتراض کنند اگر به مهدور الدم بودنشان رای ندهند زندان شدنشان حتمی است البته زمان همه چیز را حل خواهد کرد دور نیست آن روز. جناب پردل وجرئت.!

         
  48. مازیار وطن‌پرست

    جناب آقای نوریزاد و سایر دوستان
    حال آقای خامنه‌ای خوب نیست. چند روز پیش رفته بود بیمارستان چک آپ کنه چو افتاد که به کما رفته. در کوتاه مدت فکر می‌کنید مرگ یا زنده بودنش چه تاثیری می‌تونه در موافقتنامه هسته‌ای داشته‌باشه؟ و در بلند مدت جنگ قدرت جانشینی را چه شخص یا اشخاصی خواهند برد؟

     
  49. مازیار وطن‌پرست

    مزدک گرامی
    فلانی بد است پس هر چه بدی در بارهٔ او بگوییم عین صواب است. بیساری خوبست، پس هر چه خوبی در خصوصش جعل کنیم عین راستی است.
    این همان فرهنگی است که از افراد بشری “معصوم” می‌سازد و منتقدین را به مرگ محکوم می‌کند. این همان فرهنگی است که از دل آن دروغ‌ها جعل و به نام صواب و ثواب به خورد خلق‌الله داده می‌شود. آخوند و آخوندبازی هم چیزی جز دیانت ورزی در متن چنین فرهنگی نیست. شما بودی یا دوستی دیگر که داستان حرمله و علی‌اصغر را نقد می‌کردی؟ غیر از این است که این داستانسرایی‌ها جز در متن چنین فرهنگی رشد نمی کند؟

    از آنسوی بام هم افسانه سازی‌هایی که پیرامون کورش و داریوش و “حقوق بشرِ کورش نوشته!” می‌شود. این فرهنگ است که دشمن و بلای جان ماست. فرهنگی که راست و دروغ در آن معنایی ندارد. بلکه مهم هدف است: اگر آخوند را دوست داشته‌باشی ادعا می‌کنی آقای بهجت مثل کلایدر پرواز می‌کرده؛ اگر از آخوند بدت بیاید ادعا می‌کنی همه عرب و جهودند. سند؟ مهم نیست! حقیقت؟ بی خیال آقا مردم کینهٔ مقدس دارند! تاریخ؟ ای بابا تاریخ رو مگه کی می‌نویسه؟!

    باید کمی جلوتر از زیر گام‌هامان را ببینیم. ریشهٔ این فرهنگ در اسطوره سازی و اسطوره پرستی است. مهم نیست اسطوره امام علی و امام حسین باشد یا کورش و داریوش. اسطوره سازی درست مخالف حرف مستند زدن است. همین فرهنگ است که براساسش می‌شود بدون سند و مدرک محکمه پسند آنقدر متهم را شکنجه داد تا به جرمی که می‌شود قانونا اعدامش کرد اعتراف کند. گلابتون (یا نویسندهٔ آن متنی که در اینترنت منتشر شده) با خود می‌گوید: “اینهمه آخوندها به ما ظلم کردند، عرب‌ها هم که 1400 سال پیش (!) به ما حمله کرده‌اند، پس بیا بگم همه آخوندها عرب و عرب‌زاده هستند!” از آنطرف بازجوی اطلاعان می‌گوید: “این‌ها مگر کی هستند؟ عُمَری! همان که پهلوی خانم فاطمه زهرا را شکست! همان بهتر که بمیرند. یه خورده بهشون فشار می‌آریم بالاخره اعتراف می‌کنند. تازه اگه اشتباه هم کرده باشیم نیت ما که خیر است. این‌ها هم که بالاخره به جهنم می‌روند” و با کمی کنکاش مزدک عزیز، می‌شود فهمید سرتاسر این حرف همان اسطوره سازی و اسطوره پرستی و بیگانه بودن با راستی و حقیقت و مدرک محکمه پسند است. پس لطفا دفاع نکن.

    از آن سوی هم پارسی و تازی گفتن و کینه‌های تاریخ 1400 سال پیش را به امروز کشاندن، همان ایدئولوژی‌ای است که کمتر از 100 سال پیش، در متمدن‌ترین کشور جهان، از دلش آشوویتس و داخائو زاده شد. و ده بیست سال پیش فاجعهٔ بوسنی را آفرید. من بخاطر همین از فیس بوک گریزانم. اما اینجا حسابش فرق می‌کند. در اینجا متن‌هایی می‌خوانم که جای کتاب خواندن را هم می‌تواند بگیرد. بخاطر ارجی که برای این مکان قائلم برخود لازم می‌بینم چنین متونی را نقد بکنم. برایم مهم نیست آنکه در چنین متونی بزرگ قلمداد می‌شود یا تحقیر می‌شود کیست، تنها استناد و صحت موضوع برایم مهم است است.

    با احترام مجدد مازیار (این یادداشت را هر چه خواستم زیر پست قبل و کامنت شما ارسال کنم نشد، اگر احیانا هر دو منتشر شد باید ببخشید)

     
    • مازیار گرامی درود.من اگر هم در باره موضوع کربلا نوشته باشم چون کل داستان را /// و دروغ می دانم زیاد کاری به حرمله و علی اضغر و علی اکبر ندارم ولی مسلما وقتی آخوندی با پررویی از جنین ///و /// دفاع می نماید مثلا شاید بپرسم علی اصغر شیرخواره احتیاج به اب نداشته و بفرض اینکه علی اصغر آب هم می خورده //////////.و یا وقتی آخوند می گوید شب قبل از عاشورا حسین یارانش را جمع کرد و گفت که شما می توانید از تاریکی شب استفاده کنید و بروید یعنی مردمانی بیش از 72 تن(در روایاتی تا 3000نفر) در اردوگاه حسین بوده اند و برای چنین لشکری خب آب و آذوقه بوده و وقتی که آنها شب اردوگاه را ترک کرده و یا به اردوگاه یزید رفته اند و یا به خانه هاشان آذوقه و آب را که با خود نبرده اند بنابراین مواد غذایی و آبی که باقی مانده حتما برای جندین روز حسین ویارانش کفایت میکرده.تمام این جریان علی اضغر و علی اکبر وزینب دروغ و شرموته بازی آخوند است برای رواج زندگی /// خود و شوربختانه موفق هم شده اند.

      ولی دوست ارجمند تاریخ گذشته ما هر چه باشد و بوده مسلما احتیاج به پژوهشهای بسیاری توسط خود ایرانیان و در فضایی آزاد و دمکراتیک و بدون تبعیض است ولی زمانیکه مردمی اجنبی پرست و /// و /// که زندگی /// خود را به بهای نابودی ایران و گرسنگی وشکنجه و تجاوز به حقوق مردمان وتبعیض و ترور و قتل و جنایت و کینه توزی از هم پاشیده گی کشور و نابودی فرهنگ و آثار تمدن درایران و بدتر از همه به تحریف تاریخ ما (میتوانید برای این ادعا به ادعاهای افراد مزدوری که قبلا توده ایی بوده اند مثل پورپیرا و شهبازی..رجوع کنید)می جویند مسلما باید انتظار هر حرکتی را ازجانب مردمان ایران داشته باشند.من متعجبم که شما خود بدون ارایه سندی در زیر کامنت آخوند سابق نوشته اید که نباید بی مدرک و سند حرفی زد ولی من ندیدم که در جواب ایشان مدرکی ارایه دهید.دوست گرامی من خود یکی از منتقدان آریایی گرایی و ناسیونالیسم کورم و بارها دراین سایت اعلام کرده ام که مردمان عرب مثل هر مردم دیگری انسانهایی با عقاید و آینها و رسوم و خوبیها و بدیها هستند و نمی توانند که دشمن ما باشند و ما حق توهین به عرب را نداریم چون اسلام اگر همین تفسیر سنتی از اسلام را ملاک بگیریم قسمتی از فرهنگ عرب است و حتی درتقابل با بسیاری از آیینهای عرب جاهلی است.درثانی ایران کشوریست با اقوام و ادیان و اعتقادات.و زبانها ..مختلف وبهمین جهت یک سیستم حکومتی سکولار و دمکراتیک بر مبنی حقوق بشر را برای ایران مناسب ترین سیستم حکومتی می دانم و بر حقوق شهروندی سوای قوم و قبیله گرایی تاکید می کنم.اما موضوع آخوند در قدرت که باعث اینهمه جنایت و ترور و بدبختی و قلاکت دراین دیار گشته مقوله دیگریست.دوست ارجمند ما با اشغالگرانی مواجه ایم که دلی در ایدیولوژیی مخرب و ویرانگر اسلام دارند و حاضرند تمام ایران را برای آن به خاک و خون بکشند .مسلم است که یکی از واکنشهای رایج به چنین اشغالگران اجنبی پرست ناسیونالیسم افراطی باشد.چون همانطوریکه من دریکی از کامنتهایم در جواب دوست ارجمندمان منصور نوشتم این رفتار و کردار حاکمان است که نوع مبارزه با آنها را تعیین میکنند.اما درمورد کاربر محترمی بنام گلابتون ایشان مثل بسیاری از ایرانیان حق دارند درباره درندگانیکه دراین حداقل 500 سال و بخصوص در این 36 سال جز جنایت و وجشیگری و مخالفت با زبان و فرهنگ و آیین و تاریخ ایرانیان نداشته اند و تا توانسته اند بغارت و تجاوز به مال و ناموس این مرزو بود دست زده اند هرموضوعی را مطرح کنند و اصالت این حرامیان را بپژوهند.دوست گرامی شما نیز اگر میدانید که چنین ادعایی درست نیست دراین سایت می توانید مدارک و اسناد را ارایه دهید نه اینکه دیگران متهم به نژادپرستی و شونیسم و …بنمایید.مثلا دوست ارجمندمان جناب منصور درکامنتی در پاسخ به عرایض من نوشته اند که طالقانی و منتظری هم آخوند بودند و خوب بودند خب این یک جوابی است بدون اینکه مرا به چیزی متهم کند و منهم سعی می کنم که درحد برداشت و توان خودم از نوشته ها و دیدها و اعمال این آخوندهای به اصطلاح خوب به دوستمان جواب دهم ولی حق ندارم بدون دلیل به ایشان اتهام طرفدار آخوند و مثلا حکومت اسلامی مدرن بزنم.من معتقدم که افراد ایدیولوژیک را نمی توان به خوب و بد تقسیم کرد این کاری به ذات انسانها ندارد بلکه جهتگیری این افراد را چهار چوب ایدیولوژی تعیین میکند. افرادی مثل منتظری و یا طالقانی و یا بازرگان(از آخوندهای کراواتی) و… غیره بعلت احترام و اعتمادی که در بین مردم داشتند در حقیقت باعث پاگرفتن قدرت دراکولای حاکم شدند. درحقیقت اگر این افراد نبودند کار خمینی و اصولا اسلامگرایان به این آسانی بالا نمی گرفت.بنابراین این می بینیم که افراد پیرو یک ایدیولوژی هر چند هم ذاتا انسانهای شریف و خوبی باشند ولی چهارچوب فکری شان آنها را به بند می کشد و توانایی آزاد اندیشی و خردورزی را که نمی تواند در چهارچوب ایدیولوژی قرار بگیرد از آنها سلب میکند. در ضمن نه من خواهان کشت و کشتار آخوندم و نه از آنچنان قدرتی برخوردارم که مثلا اگر انقلابی رخ داد مردم بجان آمده را از بردار کشیدن آخوند برحذر دارم.من می توانم در حد خودم نظری بدهم مثل بقیه و آن اینست که اگر جنایتکاران حاکم دست از جنایت بردارند و به حکومتی مردمی تن دردهند مثل تمام افراد جامعه حق داشتن وکیل دردادگاهی عادلانه برطبق قوانین حقوق بشر را باید داشته باشند و نه کسی و یا دستگاهی و یا گروهی حق تعرض قبل از محکوم شدن به آنها را ندارند.و در صورت محکومیت هم مجازاتشان را قانون تعیین میکند.ولی تازمانیکه در قدرتند و آدم می کشند و ویرانی ببارمی آورند هر ایرانی حق دارد که بهر نحویی که خود تشخیص میدهد با این جنایت پیشه گان انیرانی برخورد کند و هیچگونه انتقاد و یا اعتراضی را به چنین فردی صلاح نمی دانم .چون همچنانکه بارها نوشته ام کسیکه کارد برگلو دارد حق مطلق است!

       
  50. با سلام به مرتضای عزیز
    سوئالی داشتم

    انسان جایزالخطا است صحیح است
    ویا انسان ممکن الخطا است
    تفاوت کاربرد این دو عبارت چیست

     
    • سلام بر علی گرامی

      این سوال شما را الان دیدم
      این دو گزاره تفاوت محتوایی ندارند ،جواز در اینجا بمعنای جواز در اصطلاحات فقهی نیست ،مثل اینکه بگوییم “کوهنوردی جایز است شرعا”،که جایز در این گزاره از احکام تکلیفی پنچ گانه است در برابر وجوب و استحباب و حرمت و کراهت.این اصطلاح دیگری است.
      اما “جواز” یا “جایز” در دو گزاره ای که شما ارائه کردید ،جواز بمعنای شرعی نیست ،بلکه این یک اصطلاح فلسفی است ،و باید گفت هردو گزاره شما به یک معنا هستند ،و جایز باصطلاح فلسفی بمعنای “ممکن التحقق ” یا ممکن الوقوع است،که در بحث مواد ثلاث در امور عامه فلسفه توضیح داده می شود که “امکان=جواز اصطلاحی است در برابر “وجوب=ضرورت ،و در برابر “امتناع=سلب ضرورت.
      پس اگر گفتیم انسان جایز الخطاست ،مفهوم این جایز که در برابر “ضروری التحقق” یا “ممتنع التحقق” است ،این است که ممکن است انسان در مواردی خطا کند،و اگر گفتیم :انسان ممتنع الخطاست” یعنی صدور خطا از انسان ممکن نیست و انسان هیچ گاه خطا نمی کند.
      و اگر گفتیم :انسان ضروری الخطاست ،یعنی انسان حتما خطا می کند.
      پس اجمالا باید توجه کرد که کلمه جایز در گزاره اولی شما جایز باصطلاح فلسفی است یعنی “ممکن التحقق” نه جایز باصطلاح شرعی ،پس دو گزاره مترادفند

       
  51. بادرود برشما.چه جای تاسف است که در14 اسفند یعنی روز مصدق قهرمان ملی فقط سه آزاده جرات میکنند به زادگاه ومزار او بروند.من خود درسال 57 شاهدحضور گسترده مردم دراحمداباد بودم وسخنان مرحوم طالقانی ودیگر آزادگان راشنیده بودم چگونه بایدباورکرد که درپی ان انقلاب که گل برگلوله پیروز شدملتی این چنین از آرمان های خودجدا بماند صدافسوس.

     
  52. اگر دانشمندی‌، روانشناسی‌ بخواهد درباره ‌زشت‌ترین‌ اشكال‌ بی‌حیایی‌ بلاهت‌، حقارت‌، هرزگی‌، رذالت‌ و خودگنده‌بینی‌ مطالعه‌ای‌ جدی بكند باید بیاید و در این‌جا ‫#‏ایران‬ مستقر شود تا محیرالعقول‌ترین‌ پدیده‌ها را ثبت‌ كند. خلاصه‌ بازی بدی سرِ ما درآوردند. حق‌مان‌ هم‌ همین‌ بود
    ‫#‏صادق_هدایت‬ / از میان نامه ها به نورایی / ۱۷ مورخ ۱۳۲۵

     
  53. از انقلاب اسلامی 36 سال گذشت ولی ایران اسلامی نشد.

    فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بعد از 36 سال که از انقلاب اسلامی ایران می گذرد، بعد از اینکه دو رهبر، دو نخست وزیر، هفت رئیس جمهور مسلمان کشور را اداره کردند، بعد از اینکه ده شبکه تلویزیونی 24 ساعته و صد شبکه رادیویی 24 ساعته و هزاران روزنامه از صبح تا شب برای اسلامی کردن کشور تلاش کردند، بعد از گذشتن عمر دو نسل از مردم که بیش از هشتاد درصدشان در جمهوری اسلامی به دنیا آمدند، بعد از اینکه هزاران نفر بخاطر تلاش علیه اسلامیت نظامی زندانی شدند، بعد از ایجاد صد هزار مسجد و تربیت صد هزار روحانی، بعد از اینکه سپاه ده سال کل اقتصاد و مسائل اجتماعی و فرهنگ و بهداشت و راه و صنعت و کشاورزی را در دست خودش داشت و دارد، اعلام کرد:
    «اسلامی شدن برخی دستگاههای نظام به کندی پیش می رود.»

    حالا من نمی دانم که ما باید
    چه کنیم؟ رئیس جمهور که التزام به ولایت دارد، ولایت هم که عین اسلام است،
    نامسلمان ها هم که الحمدالله نه می توانند وزیر و وکیل بشوند و نه می توانند روزنامه و مجله و تلویزیون داشته باشند، حتی ارمنی ها و یهودی های کشورمان هم از مسلمان های کشورهای دیگر مسلمان تر هستند، ما باید چه کنیم؟ شما یک هویج را گرفتی و هی تلاش می کنی تبدیلش کنی به آلبالو، این کار شدنی نیست.
    چطور می شود
    که آرتور آیهام پوپ ایرانشناس که سالهاست مرحوم شده و در اصفهان دفن است قبرش لانه جاسوسی است، رابرت مرداک که در آن گوشه دنیا تلویزیون خرید و فروش می کند تمام سرنوشت فرهنگ کشور را در دست دارد، ولی نظام جمهوری اسلامی 77 میلیون آدم و دستگاههایی را که 36 سال در اختیارش بوده نمی تواند کشور را اسلامی کند؟

    اسلامی شدن هم که به این سادگی نیست، ملت هشت سال می دوند دنبال آیت الله خمینی و هی صبح تا شب می گویند روح منی خمینی بت شکنی خمینی و آقا هی دست نوازش بر ابرها می کشد، بعد از سی سال معلوم می شود که پسر و دختر و نوه و نتیجه و ندیده و نبیره و همه بازماندگان بنیانگذار جمهوری اسلامی از کفار هم بدترند.

    تقصیرمردم چیست؟ یا مثلا
    امام خمینی می گوید «من در منتظری نه یک بار بلکه چند بار خلاصه شده ام.» مردم هم می افتند دنبال آیت الله منتظری و هر کس با آقا مخالفت کند دهانش را خرد می کنند، بعد یک دفعه در عرض دو ساعت قائم مقام رهبری و نایب الامام منتظری می شود شیخ ساده لوح.
    مردم چه تقصیری دارند؟
    دستگاهها چه تقصیری دارند؟

    یکی به اسم میرحسین موسوی را
    می کنند نخست وزیر، هشت سال آیت الله خمینی از او حمایت می کند، بعد از استعفایش می رود توی خانه نقاشی آبستره می کشد، هر چه به او اصرار می کنند بیا رئیس جمهور بشو نمی آید، بالاخره بعد از بیست سال نامزد ریاست جمهوری می شود
    با سلام و صلوات، دهانش را که باز می کند، یک دفعه تبدیل می شود به فتنه گر و جاسوس آمریکا و مزدور آفریقا و پرتش می کنند توی خانه در را به رویش قفل می کنند. مردم که وقتی دنبال موسوی رفتند او نخست وزیر امام بود، مردم و دستگاهها چه تقصیری دارند؟

    از وسط همه
    رهبران کشور یکی پیدا می شود مثل آیت الله خامنه ای که تبدیل می شود به رهبر.
    یک خواهرش می شود هوادار مجاهدین خلق، شوهر خواهرش می شود سخنگوی مجاهدین خلق،
    خواهرزاده اش می شود عنصر مساله دار، برادرهای رهبر هم می شوند عناصر معلوم الحال، وقتی رهبر مملکت نمی تواند اطرافیانش را درست کند، مردم عادی و
    دستگاهها چه تقصیری دارند؟

    بعد از نابودی همه دشمنان اسلام کسی که نورچشم امام و دشمن همه دشمنان نظام و دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی بود و امام جمعه تهران و رئیس جمهور کشور شد، هاشمی رفسنجانی بود.
    ملت گفتند این یکی دیگر مظهر اسلام ناب محمدی است، افتادند دنبال او و هی کارخانه افتتاح کردند و سد ساختند و سازندگی کردند و گل کاشتند و پیش رفتند،
    آخرش تمام روزنامه های اسلامی کشور پر شد از فحش به هاشمی که دخترش فلان است و خودش بهمان و نابود باید گردد و این حرف ها.

    حالا کلا خاتمی را فاکتور می گیریم که سپاه روی او شک داشت و دارد.

    ولی وقتی خاتمی رفت، همه سپاه عقلش را گذاشت روی عقل بیت، برادران لاریجانی هم عقل شان را گذاشتند روی این دو تا، روحانیون هم کمک کردند، شریعتمداری هم وارد شد، یک دفعه یک تحفه از ارادان وارد شد که هم پیامبر زمان بود، هم هاله نور داشت، هم ساده زیست بود، هم سپاه دوستش داشت، هم رهبر. ملت هم گفتند این یکی دیگر اصل جنس است. بخاطرش کودتا شد، آدم زندانی شد، مردم آواره شدند، دو تا رئیس جمهور سابق و یک نخست وزیر سابق محصور و ملعون و مطرود شدند، آخرش هم سپاه و مجلس و روحانیون و رهبر و بقیه همه گفتند که این آقا از اول فاسد بود و همه می دانستیم و جنگیر بود و رمال بود و وردار و ورمال بود، خوب! به ما چه؟ مردم و دستگاهها چه تقصیری دارند.

    هی یک کسی
    را به عنوان اصل اسلام می کنید توی پاچه ملت، بعد درش می آورید و می گوئید این توی پاچه تو چکار می کرد؟
    رازینسکی کتابی نوشته به نام «استالین» و در آن ثابت کرده که « کوبا» که نام سابق استالین بود، جزو پلیس مخفی تزاری بود و در سالهای 1907 تا 1917 گزارش کمونیست ها را به دستگاه امنیتی حکومت تزاری می داد. می گوید در کنگره حزب کمونیست بعد از افشاگری های خروشچف علیه استالین، یکی از کسانی که موضوع عضویت استالین در پلیس مخفی تزاری را می دانست، از خروشچف خواست که این موضوع را اعلام کند، اما خروشچف این کار را نکرد و با وجود اینکه استالین را منحرف و قاتل و دیکتاتور و هزار چیز بدتر نامیده بود، اما گفت: « ما چطور به مردم شوروی بگوئیم که کشور شما به مدت 37 سال توسط یک عضو پلیس مخفی تزاری اداره می شد.» حالا حکایت ماست. اصلا به ما چه ربطی دارد که شما هر چهار سال کشف می کنید که جمهوری اسلامی ایران در این 36 سال توسط عوامل سیا و اینتلیجنت سرویس و موساد اداره شده؟ انتظار داشتید از این حکومت سلمان پارسی و ابوذر
    غفاری دربیاید؟ بیله دیگ، بیله چغندر!

     
  54. باسلام
    استاد نوریزاد عزیز امیدوارم همواره پاینده و موفق باشید
    در خبرها آمده است که رهبر بصیرتیان دلواپس در بیمارستان بستری شده است هرچند از بیماری و مرگ کسی شاد و امیدوارشدن بدور از انسانیت است ولی چه کنم که اگر جز این بگویم دروغ است . کاش اینک که خود میداند زنگها برایش بصدا درآمده اند برای جلوگیری از هرج ومرج و درگیریهای گرگان ولایت مدار و کفتاران مسلح و ….در ثانیه های پس از ارتحال ملکوتیش از هم اکنون پوزه بند ی بر سگهای هار پیرامونش بزند که افغانستان و لیبی دیگری در این میهن پا نگیرد .

     
  55. درود بر شما
    بازگشت به جهالت
    برابری زن و مرد در اسلام عزیز !
    ا- دیه زن نصف مرد است 2 – ارث زن نصف مرد است 3- عقل زن نصف مرد است 4- اعتبار زن در امضا و شهادت نصف مرد است 5- زن بدون اجازه مرد کوچکترین اختیاری از خود ندارد 6 – در صورت خیانت مرد میتواند زنش را بکشد اما خیانت مرد هیچ اشکالی ندارد ! و بالاخره به زن میگویند بچه هامان یا منزل که یک مرد مسلمان میتواند چهار تا از این موچودات خار شده اسلامی را رسما مالکیت کند و به تعداد نامحدود صیغه کند و اگر ایمانش قوی باشد حتی میتواند بچه شیرخوار را تبخیذ کند و یا بچه از شیر گرفته شده را افذا کند ! شما را نمی دانم من که حالم بهم خورد رفتم بیارم بالا …

     
  56. آقای نوری زاد درود٬
    خدا یا به نوری زاد سلامتی عطا فرما.
    آقای نوری زاد کاش اینجانب هم یک ملیونم همت شما راداشتم
    که این گونه آدم های پالتو پوش وشکم گنده مرا هم
    کتک میزدنند ویافحش میدادنند٬چونکه راه شما جستجوی حق است.
    سلامت باش٬ حق وحقیقت راه خودرا پیدا خواهد کرد.
    دیروزود دارد ولی سوخت سوز ندارد
    مهران

     
  57. اق هر چه کشت و هر چه برد و هر چه جنایت کرد و دروغ گفت همه را با خود با کفنی زیر خاک می برد .با ید خود را برای بعد از /// آماده ساخت.امیدوارم که مرگ پدر خوانده باعث از هم پاشیدن رژیم جهل و جنایت و ترور مشتی اراذل و اوباش مافیایی باشد!

    غیبت دوهفته‌ای خامنه‌ای از انظار عمومی و انتشار خبر وخامت حال او در رسانه‌های منطقه‌ای

    تقاطع: تعدادی از رسانه‌های اسراییلی، عربی و روسی از وخامت حال علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی و قرار گرفتن او در “بستر مرگ” خبر داده‌اند.

    وب‌سایت روزنامه “اسراییل هایوم” که پرتیراژترین روزنامه‌ی اسراییل به شمار می‌رود به نقل از رسانه‌های عربی نوشته که خامنه‌ای بعد از وخامت حالش به صورت اورژانس به بیمارستانی در تهران منتقل شده و تحت عمل جراحی قرار گرفته است.

    این گزارش هم‌چنین مدعی شده که تعدادی از اعضای بدن رهبر جمهوری اسلامی از کار افتاده‌اند و او در وضعیت بحرانی به سر می‌برد.

    این خبر در وب‌سایت “صدای روسیه” و “العربیه” و چندین وب‌سایت دیگر اسراییلی نیز بازتاب یافته و “جروزالم پست” دیگر روزنامه‌ی پرتیراژ اسراییلی نیز در گزارشی به بررسی موضوع جانشینی خامنه‌ای پرداخته است.

    پیش‌تر در هفته‌ی گذشته‌، روزنامه فرانسوی فیگارو، از گسترش بیماری سرطان پروستات خامنه‌ای خبر داده و نوشته بود که این بیماری به مرحله چهارم یعنی وخیم‌ترین مرحله رسیده است و او حداکثر دو سال دیگر زنده می‌ماند.

    گفتنی است آخرین حضور عمومی عالی‌ترین مقام حکومت ایران به سخنرانی روز ۲۹ بهمن او در جمع شماری از مردم آذربایجان شرقی برمی‌گردد. او در آن سخنرانی، اروپایی‌ها را “بیچاره” توصیف کرده و گفته بود که جمهوری اسلامی در “وقت مناسب” از ابزار “تحریم گاز” علیه آن‌ها استفاده خواهد کرد.

    وی هم‌چنین ضمن اعلام مخالفت با “توافق هسته‌ای دومرحله‌ای” خاطرنشان کرده بود که به اعتقاد او امریکا قصد برداشتن تحریم‌ها را حتی در صورت پذیرش شرایط این کشور، ندارد.

    پس از آن سخنرانی، در بیش از دو هفته‌ی گذشته، وب‌سایت رهبر جمهوری اسلامی در اقدامی سوال‌برانگیز، در حالی اخبار مربوط به چندین دیدار او در ماه بهمن را با تاخیری چند هفته‌ای منتشر کرد، که این‌گونه اخبار معمولا در همان روز و بدون تاخیر از سوی این وب‌سایت منتشر می‌شدند. این وب‌سایت هم‌چنین گزیده‌ی سخنرانی‌های گذشته‌ی خامنه‌ای را به مناسبت‌های مختلف بازنشر داده است.

    علی خامنه‌ای روز ۱۷ شهریورماه امسال در بیمارستان “رجایی” تهران تحت عمل جراحی پروستات قرار گرفت و نزدیک به یک هفته در این بیمارستان بستری بود. در آن زمان، تیم پزشکی وی این عمل را موفقیت‌آمیز توصیف کرده بود.

    با این وجود در ماه‌های گذشته شماری از مقامات جمهوری اسلامی آشکارا نگرانی خود را نسبت به آینده‌ی جمهوری اسلامی پس از مرگ خامنه‌ای اعلام کرده‌اند.

    در یکی از آخرین این اظهارنظرها، محمدعلی موحدی کرمانی، “عضو مجلس خبرگان رهبری” و “دبیرکل جامعه روحانیت مبارز تهران” روز ۲۹ بهمن گفت: «من نگرانم، اما این نگرانی در خصوص زمان زعامت رهبری فعلی نیست. هیچ خبرگانی در مقابل رهبر معظم انقلاب هیچ غلطی نمی‌تواند بکند. اما مسأله ما بعد از آقاست. خدا انشاءلله ایشان را حفظ کند و رهبری ایشان را به حکومت امام زمان متصل کند. اما این‌که بعد از ایشان چه می‌خواهد بشود مهم است.»

     
    • جناب مزدک دلتون راذبه این خبرها خوش نکنید. Survival rate یا میزان بقا در سرطان پروستات بسیار بالا است (15- 5 سال 100-94%) و سرعت پیشرفت ان کم است. معمولا این بیماران قبل از انکه سرطان انها را بکشد از بیماری دیگر میمیرند. معمولا اگر بیماری در مرحله ی 4 ان (distant stage) باشد دیگر جراحی صورت نمیگیرد مگر برای باز کردن مجرای ادرار وکم کردن درد بیمار(Palliative surgery). درمان های موثری در این مرحله نیز موجود است و هنوز بیمار میتواند عمر قابل توجهی داشته باشد. در این اظهار نظر شما دو اشکال وجود دارد، اول اینکه جناب خامنه ای مورد عمل جراحی قرار گرفته اند و ایشان سالم به نظر میرسند و پیشرفت این بیماری کند است و دو هفته ای کسی را به زمین نمیزند. دوم اینکه منبع اصلی این خبر اسرائیل است. که با ایران دشمنی عمیقی دارد و پدر جد همه ی دروغگوهاست. همین هفته ناتانیاهو برای اینکه کنگره ی امریکا را قانع به خودداری از موافقت هسته ای با ایران کند این دروغ بزرگ را گفت که بر اساس داستان استر ایرانیها از 2500سال پیش با یهودی ها دشمنی دیرینه دارند. او فراموش کرد که بگوید استر زن یهودی پادشاه ایرانی بوده و جلوی قتل عام یهودی ها را که وزیرش صادر نموده بوده پادشاه گرفته است . او همچنین از خدمات دیگر پادشاهان ایرانی از جمله کوروش به یهودی ها نام نبرد و حقیقت را برای رسیدن به اهداف سیاسیش کاملا وارونه جلوه داد.
      اما پاراگراف اخر شما کاملا منطقی به نظر می رسد و انطور که شواهد و اخبار داخلی خودمان از جمله انتخابات زودرس خبرگان رهبری که دارای طول مدت 9سال و دو ماه به جای 8سال خواهد بود همه دلالت بر این دارند که پشت پرده خبرهایی هست.

       
      • جناب مرضی گرامی 1. این خبر از من نیست و من آدرس خبر را در کامنتی در پایین گذاشته ام.
        2.از کامنتهایی در موارد پزشکی که نوشته اید چه قبلی و جه کنونی اینچنین برداشت می شود که پزشکی جوان هستید(این برداشت من است می تواند نادرست باشد) هرچند بعنوان یک هموطن از موفقیت شما خوشحالم.دوست گرامی خامنه ایی بیش از 10 سال است که به سرطان پروستات مبتلاست و اگر این خبر درست باشد درمانهایی مثل اخته کردن و …همه قبلا انجام شده .بنابراین وخیم شدن حال بیماری سرطانی آنهم با فاصله ایی کوتاه برای شما بعنوان یک پزشک متخصص باید زنگ خطری باشد. آن جراحی (Palliative surgery)دراینجا بی معنی است چون قبلا تمام راهای درمانی به بن بست رسیده .بنابراین داروهای و خدمات پزشکی را از این به بعد باید در زمره (Palliative Care ) بحساب آورد.مسلما این باریست بر خزانه ملی بی حساب و کتاب کشوری که بیشماری از مردمان عادیش بنان شب محتاجند ولی برای بچه دارشدن مجتبی خامنه ایی یک ملیون پوند از خزانه ملی آنهم در بهشت اخوندها لندن خرج شده و ملیونها پول مردم خرج این فسیلهای و یا مردگان زنده شده و خواهد شد.
        3.در ضمن من مثل شما یهود و اسراییل را دشمن ایران نمی دانم بلکه نه تنها اسراییل بلکه تمام کشورها ی خاور میانه را رقبای ایران می دانم که اگر ما رزیمی سکولار و دمکرات و مردمی داشتیم و سیاستمداران ما بجای دکتر و مهندس واقعا سیاستمدار بودند و منافع ملی ما را بجای منافع گروهی و ایدیولوژیکی پاس میداشتند اجباری به دشمن دشمن کردن نداشتیم.متاسفانه مردم ایران درست مثل آخوندهای حاکم که نوعی کینه شتری از یهود دارند(فراموش نکنید که علت قتل و عام یهود توسط محمد همین کینه شتری و حس ///نسبت به یهود او بود) و سرنوشت کشور ما را به دشمنی با یهود گره زده اند همان دید را نسبت به یهود دارند.اسراییل چه ما خوشمان بیاید چه بدمان بیاید یکی از کشورهایی است که سازمان ملل بعنوان یک کشور مستقل برسمیت می شناسد.ما باید با تعریف منافع ملی خود و بیرون کشیدن حکومت از دست اراذل و اوباش کنونی سعی در بازسازی و ترمیم روابط خارجی خود با دنیا باشیم.نه اینکه مثل سگ هار (آخوندهای حاکم) پای این و آن را بگیریم و دشمن دشمن کنیم.بنابراین دوست من مشکل ما داخلی است نه خارجی هرچند که خارج مهم است ولی داخل اصل است.

         
        • جناب مزدک سلام،
          همانطور که احتمالا شنیده اید جناب خامنه ای امروز با مسئولان محیط زیست دیدار داشته و سرو مرو گنده اند. اینقدر حالشان خوب است که به جای انرژی هسته ای به محیط زیست توجه نموده اند. در ثانی اشکال دیگر شما این است که برای پیروزی در هر بحثی به طرف مقابلتان تهمت میزنید. بفرمایید کجا ی کامنت بنده برای نوشته ی شما دلالت با یهودی ستیزی بنده دارد. انچه من اذعان داشته ام دروغگو بودن و دروغ پراکنی رژیم اسرائیل و ناتانیاهو است و به عنوان نمونه سخنان اخیر او در پارلمان آمریکا در مورد دشمنی 2500 ساله ی ایرانیان و نه مسلمانان (اسلام 1400 سال دارد) با قوم یهود را آورده ام. از چه زمانی اسراییل معنای یهودی میدهد و انها نماینده ی تمام یهو دیان شده اند. لطفا به این لینک رفته و تحلیل جان استوارت که خود یک کمدین و تحلیلگر یهودی امریکایی است و شوی شبانه دارد را در مورد سخنرانی ناتانیاهو در پارلمان ببینید. بنده عاشق هر انسان آزاده ای بوده و انسانها را مارکدار نمیدانم . معتقدم باید سخن را شنید و بهترین را انتخاب نمود یهودی و مسلمان و مسیحی و هندو و بودایی… ندارد. یکی از هدفهای جناب نوریزاد نیز در این سایت همین است.
          https://www.youtube.com/watch?v=07rETBLslrk

           
  58. میدونید به چی فکر می کنم ؟
    به اینکه در ماه های محرم و صفر عربی این عمامه داران چنان از مظلومیت و پهلوی شکسته فاطمه زهرا و سر بریدده حسین به عزاداری و عزا پروری می نشینند و در مقابل اینجا حتی فقه دینی ایشان هیچ ترحمی به این دختر بچه ۶ ساله نمی کند. چگونه به این قماش میتوان اعتماد کرد که حتی اجازه نداد تا این کودک از بدو تولد حتی یکبار آغوش پدر اسیر خود را ببوید و حس کند !
    آیا میتوان کوچکترین لقبی که شایسته رهبر و قضات بیت ایشان باشد را جنایتکار نامید ؟
    جنایت کاران خشن
    کودک ۶ ساله و خانواده هایی که در کابوس نامردی رها شدند و بدون پوشش تأمینی و مالی کافی از سیستم عدلی که رهبر عظیم الشأن مجری اصلی میباشد تعبیر خواب نمایی بوده که امروز به واقعیت و تداوم در دست اجرا می باشد ء تا روضه های علی اصغر و علی اکبر معنای خونخواهی و شقاوت بیشتری به خود بگیرند.
    این تصمیم ها و اجرای آن به مخاطب نیاز دارد تا بفهماند در دل فقها و آیتالله ها شقاوتی نهان است که اگر بجنبد ء چنان جنایت میکند که متون برجسته در تواریخ خواهد شد.

     
  59. چه خوب که شورای امنیت ملی دربارۀ ریز به ریز امور کشور مصوبه دارد: درباره ممنوعیت مراسم بر مزار مصدق، دربارۀ ممنوع التصویری سیدِ خندان، درباره حصر میرحسین. پس حتما دربارۀ امور بزرگ جاری کشور هم مصوباتی باید داشته باشد. دربارۀ نظارت بر حسن اجرای قانون تفکیک زندانیان مثلا، یا لزوم برخورد ضربتی با مسببان ارقام نجومی قاچاق «رسمی»، یا مثلا نظارت بر پیگیری دادخواهی مادران داغدار کهریزک و عاشورای هشتاد و هشت. نظارت بر اعطای مرخصی به زندانیان سیاسی و … اینطور نیست؟

    چطور است که به باور شورای امنیت ملی، گرفتن مراسم بزرگداشت برای کسی که در تقویم رسمی کشور، یک روز به احترام اقدام ارزنده اش تعطیل رسمی است امنیت کشور را به مخاطره می اندازد اما دزدی ها و اختلاس ها و قاچاق های پرملات تریلیون تومانی نه، کشتن جوانان کهریزک نه، فساد مسئولان تراز اول نه.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 3028 seconds.