سر تیتر خبرها

رازهای جذابیت "مخابرات" برای دوستان سپاهی ام !

دو روز از خرید پنجاه درصد+ یک سهم از سهام شرکت مخابرات توسط سپاه می گذرد . ظاهرا کنسرسیوم های دیگری نیز برای خرید این سهام دورخیز کرده بودند اما مگر می شود بی اذن واراده سازمان خصوصی سازی که امروز یکی را دارای صلاحیت می داند و روز دیگر عدم  لیاقت او را کف دستش می گذارد ، برای ربودن این  سهام حساس ، پای پیش نهاد ؟

این نوشته را به  دوستان سپاهی ام تقدیم می دارم . آنانی که برای درک یک لحظه از قشنگی های فهم و معرفتشان حسرتناک بوده ام . آنانی که : دربرابر کوه کوه درد ، کوه بوده اند ، و دربرابر وسعتی از نیازمندی های تمام نشدنی بشری ، تبسم  . آنان را ندیدم سربه غرور برآورند و برزمین با تکبر قدم گذارند و با تکبر سخن بگویند . وآنانی که : هر چه مرتبت های  دنیایی شان  بلندی می گرفت  ، متعمدانه ، خاکساری خود را شدت می بخشودند ، و هرچه غلیان عاطفه  اطرافیانشان  فوران می کرد ، سینه هایشان را برای جذب آنهمه عاطفه سراسیمه  سپر می کردند .  خدایا ، آنان ، دوستان سفرکرده من ، هنوز هم هستند . بی های و هوی . می دانم . هنوز هم هستند : بی های وهوی . می دانم. درگوشه وکنار.

دو روز از خرید پنجاه  درصد+ یک سهم  از سهام شرکت مخابرات توسط سپاه می گذرد . ظاهرا کنسرسیوم های دیگری نیز برای خرید این سهام دورخیز کرده بودند اما مگر می شود بی اذن واراده سازمان خصوصی سازی که امروز یکی را دارای صلاحیت می داند و روز دیگر عدم  لیاقت او را کف دستش می گذارد ، برای ربودن این  سهام حساس ، پای پیش نهاد ؟

هنوز ابهام های فراوانی در چند و چون ارائه این سهام ، و تاخیر های بی دلیل آن در کار است . کسی نمی داند در پس پرده رابطه های همیشگی مردان آهنین ما چه گذشته و چه می گذرد . مردم ما به دلیل این که بعدها ، وقتی همه کارها سامان داده شد و آب از آسیاب افتاد در جریان کارها قرار می گیرند ، مردم فلک زده ای هستند که باید در ته صف محرمیت قرار گیرند .  باورم براین است که : با این مردم ، بدجوری بازی می شود . می بینم که ریسمانی به گردن این مردم بسته و آنان را  به هرکجا که می خواهند می کشند و می برند .

من از این که آن مردان آهنین پنهان در پس پرده ، همواره به ریش و قد و بالای این مردم می خندند ،  و بدون دغدغه کارشان را پیش می برند در عذابم .

جاذبه شرکت مخابرات برای دوستان سپاهی ما از دو منظر قابل اعتناست :

–         یک این که : شرکت مخابرات شاید از معدود شرکت های سود ده و بی شکست و بی رقیب است . شرکتی که سود روزانه آن که هیچ ، سود ثانیه های آن را می شود از پیش محاسبه کرد و آن را به حساب جاری خود واریز کرد . شرکت های غول آسایی چون پتروشیمی حتی درحال رکود و ورشکستگی اند اما مخابرات در این سالهای بحرانی هیچگاه به مرز تهدید نیز نرسید .

طعم شیرین سودهای حتمی ، برای خیلی ها وسوسه انگیز است . حتی برای وارد کنندگان شکر. اگر چه به قول آقای نادر قاضی پور نماینده مردم ارومیه : آقای میرکاظمی (وزیر بازرگانی دولت نهم ) در دو سال گذشته سی و دو کارخانه قند کشور را با واردات شکر تعطیل کرد . و امسال چهار کارخانه تعطیل شده اند و باقیمانده ها با سی درصد ظرفیتشان کار می کنند . آقای قاضی پور ادامه می دهد : …این آقازاده ها شکر وارد می کنند و مردم را بیچاره می کنند .

من به سخن این نماینده عزیز کاری ندارم . اما  دوست داشتم به دوستان سپاهی مان بگویم : اگر نگران اقتصاد کشورید ، بخشی از آن هشت میلیارد دلاری را که  با یکدست  دادید وبا دست دیگر مدیریت بر مخابرات کشور را درعرض نیم ساعت دریافت کردید ، می دادید به مثلا کشت و صنعت نیشکر خوزستان  . و آنهمه متخصص و کارگر را از وحشت بیکاری و ورشکستگی بدر می آوردید . البته من پاسخ پرسش خود را می دانم . کسی که برود و کشت و صنعت نیشکر خوزستان را از ورشکستگی بدرآورد ، حتما باید یک احساس تلخی نسبت به بیکاری و دربدری داشته باشد . و در نقطه مقابل : به عزت و سربلندی و خودکفایی .

شرمنده ام که بگویم : دوستان سپاهی ما سالهاست که از شور و شورش های درونی سالهای دفاع مقدس فاصله گرفته اند . دیگر مثل سابق شعار نمی دهند . شعار را گذاشته اند برای مردمی که مرتب و یک نفس با مرگ برفلان و زنده باد فلان سرگرم باشند .

–         ودو این که : دست یابی برمدیریت همه جانبه مخابرات کشور ، همیشه برای نیازهای امنیتی سپاه و همان مردان آهنین پس پرده ، یک امر حیاتی بوده است . با دست نهادن برمدیریت مخابرات ، می توان برهمه سیستم های مخابراتی  کشور ، از تلفن و تلفن همراه و پیام های تلفنی و اینترنت و اینمارست و هر کوفت و زهر ماری که به سیگنالها و پالس های مخابراتی مربوط باشد ، تسلط یافت .

دراین روند ، مردم ، به بازیچه های احمقی تغییر ماهیت می دهند که انگار خودشان با پای خودشان  رفته اند به دفاتر مخابراتی ، و یک بی سیم جاسوسی به اسم تلفن همراه ، از مدیران مخابرات ، که حالا دوستان سپاهی ما هستند ، تحویل گرفته اند وبسته اند به کمرشان . حالا نوبت سیگنال های نامحرم مخابراتی است که به راحتی آب خوردن آنان را رد یابی کنند .

این مردم رام و مطیع ،  بهرکجا که بروند و با هرکه صحبت  کنند ،  سیگنال های وظیفه شناس ، دقیقا چند وچونشان را به مردان آهنین ما گزارش می دهند و شنیده ها و دیده ها را بی کم وکاست می برند و داخل  پوشه ها و پرونده هایی که برای هرکدامشان ترتیب داده اند می اندازند  .

یکی از دوستان ساده من می گفت : من که راضی نیستم . این کار اگر انجام شود شرعا حرام است . یکی از صفات خدای متعال ستارالعیوبی اوست . اگر قرار باشد برای مردم پرونده تشکیل بدهند و معایب آنان را (به زعم خودشان) در آن پرونده ها انبار کنند ، این کار ، از شرع و ذات صفات الهی بدور است .

به دوست ساده ام گفتم : بنده خدا ، شرعی که در دست مردان آهنین پس پرده ما  اسیر است و صدای ضجه خودش  از متولیان امورشرعی تا هفت آسمان بالا رفته   ، مگر جرات می کند  سخن از غیرشرعی بودن شنود گفتگوهای خصوصی مردم و رد گیری  رفت وآمد آنان براند ؟ چنان پرونده ای برای شرع  مقدس بسازند که ذلیل خاص وعام شود .

وگفتم : اگر شرع کاره ای بود ، این مردان آهنین را با نیمی از آن هشت هزار میلیارد تومانی که معلوم نیست چگونه به یکی از تعاونی های سپاه راه یافته ،  به سمت خوزستان گسیل می نمود . خوزستانی  که یک زمان خواستگاه و خاستگاهشان بود و خاطره هایی شیرین و شوق انگیز  از آن دارند . تا چه بکنند ؟ تا همان کشت و صنعت نیشکر را از دریوزگی بدرآورند و به آقا زاده های سیری ناپذیر وارد کننده شکر بگویند : اگر به اندازه کافی سیر شده اید ، لطفا یک چند قدم کنار بروید و اجازه بدهید مردم هم به یک نیم نوایی برسند .

درعین حال که حقه بکار رفته درمعامله اخیر  هیچ ربطی به اسلام و مسلمین ندارد ُ اما تنفر و آسیبش  درجان  مردم و نظام می نشیند و آنان را بیش از پیش از  مردان آهنین پس پرده منزجر می سازد . حقه ای که دراین معامله ، خنده هر کودکی را برمی انگیزد . معامله ای صوری . از دولت به دولت . به اسم خصوص سازی . حقه ای که به اسم شرع صورت گرفته و نه قانون . شرعی که لاشه اش را  می توان در نفرت مردمان کوچه و بازار جست. شرعی که از انباشت این زد و بندها به موجودی لاغر و استخوانی و رو به موت مانند شده است . که در این سالها ، هرکه توانسته از او بهره برده اما بهره ای به او نرسانده .

برادران سپاهی ما شاید از آن روی برای خرید موثر و تعیین کننده سهام مخابرات برنامه ریزی حیثیتی کرده اند که می دانند با تسلط بر مخابرات ، درآینده ای که به فردا می ماند ، می شود کاری کرد که حتی از تلفن همراه خاموش یک نفر ، هم مکالمات او را شنود کرد ، و هم رد او را گرفت . داستان گوشی های قاچاق و سیستم های نامتجانس آنها ، حاشیه ناچیزی است براین متن  مفصل .

من با اطمینان می گویم که با تسلط سپاه برمخابرات کشور ، بیش از پیش ، این ته مانده اعتماد مردم به مسئولان زدوده خواهد شد  . و صباحی بعد ، سپاهیانی که روزگاری تخم چشم مردم بودند ، به غریبه هایی تغییر چهره می دهند که همیشه ازپس دیواری و گذری و سایه روشن معبری به گوش ایستاده اند تا هم جیبشان را به اسم قانون و شرع خالی کنند هم از رازهای خصوصی مردم ، و از خلوتشان سردر بیاورند  . خلوتی که متعلق به خدای خوب ، و خود خود خود مردم است و هیچ احدالناسی اجازه سرک کشیدن به کل و جز و اختفای آن  ندارد .  من دراین مقال ، برادران پاک نهاد سپاهی خود را ، آنانی را که از این روند ناخشنودند به این حدیث شریف معصوم (ع)  ارجاع می دهم : خدای متعال در محشر ، پرونده خصوصی بندگان خود را ، خود – بی حضور غیر- وارسی می کند تا بندگانش بخاطر خطاهای دنیایی شان شرمگین نشوند .

روح این حدیث را مقایسه کنید با آبروهایی که تاکنون برده شده ، آنهم به اسم شرع و با مجوز های شرعی فراوان و مکتوب . شرعی که دراین میان بازیچه ای است برای آنانی که می خواهند به اسم دین و نظام و سپاه به سرمردم کلاه بگذارند و سراز خلوت مردمان در بیاورند . آنانی که وقتی  وجدان مبارکشان می جنبد که : نکند رضایت خدا در این واکاوی ها و تجسس ها نباشد  ، مجوزهای شرعی راحت الصدور به آنها می گویند : بی خیال ، بروید جلو که طرف ممکن است جاسوس باشد . جاسوس هم که نباشد شاید برای مبادای او گزکی پیدا شد  و در پرونده اش جا گرفت و به وقت ضرورت زبان بسته اش را گشود و به اعترافش واداشت .

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

77 queries in 1445 seconds.