سر تیتر خبرها
تسلیـت! (مصاحبـه)

تسلیـت! (مصاحبـه)

یک: دوشنبه از ساعت ده تا دوازده در کنار نسرین ستوده خواهم بود. با همراهی جناب دکتر محمد ملکی و دوستان خوبی که در این مدت بانو ستوده را تنها نگذارده اند. روز دوشنبه با یادی از همه ی زندانیانِ بی دلیل این سال ها، از آتنا فرقدانی یاد خواهیم کرد که این روزها، روزهای دشواری را در زندان قرچک ورامین می گذراند. و به یاد آتنا دائمی خواهیم بود که بانویی است فهیم و فعال و شریف و زندانی زندان اوین. نیز از رویین عطوفت یاد خواهیم کرد. مرد نیک اندیش و نیکخواهی که تنها به جرم فهمیدن به تحمل ده سال زندان محکومش کرده اند. تنها به جرم فهمیدن! می پرسم: چه کسانی از فهم دیگران در رنج اند؟ جز آنان که فهم دیگران را مانعی بر سرِ راهِ کارناوالِ دزدی های خود می پندارند؟

نشانیِ محل همراهی با خانم ستوده: میدان آرژانتین – ابتدای خیابان زاگرس – کانون وکلا

دو: دو شب پیش با برنامه ی ” صفحه ی آخر” مصاحبه داشتم. در آن مصاحبه، از شهید صانع ژاله سخن گفتم و در باره ی شهید سازیِ جنابِ نظام اسلامی صحبت کردم و در پایان، پیروزی انقلاب اسلامی را – که اکنون آوارِ دهه ی فجرش را بر سر داریم – به همه ی فرهیختگان و خردمندان و دردمندان و آسیب دیدگان، “تسلیت” گفتم.

متن پیاده شده ی مصاحبه:
سلام می کنم به شما آقای فلاحتی،
من برنامه ی شما را دیدم خیلی افسوس می خورم از یک جهت، و از جهت دیگری هم بسیار خوشحالم.افسوس من از این است که جوانان ما در انقلاب، در جنگ، در بعد از جنگ از پا در آمدند به خاطر جمعی بی خرد که بر ما سلطه یافته اند. اما خوشحالم از آن جهت که ما به بسیاری از ناگفته ها و هر آنچه که نامکشوف بوده داریم آشنا می شویم. شما نگاه کنید این همه حدیث قال الباقر و قال الصادق در طول تاریخ آمده و در سیستم قضائی ما الان فرو نشسته و اعدام ها را بر اساس مثلا قال الصادق …نمی دانم فلان حکم را بر اساس قال الباقر انجام می دادند…ولی نگاه کنید در این چهار سال زل زدند به چشم هفتاد میلیون نفر و دروغ ساختند. وقتی ما خودمان شاهد بودیم و شاهد هستیم که یک چنین اتفاقاتی در کنار ما رخ داده و اینها می آیند جعل می کنند، آقای شریعتمداری می آید زل می زند به چشم هفتاد میلیون نفر و می گوید صانع ژاله نفوذی ما بوده در بیت آقای منتظری، ما چطور اعتماد بکنیم به قال الباقرهایی که مثلا از هزار و چندصد سال پیش به اینجا آمده. اینست که من می گویم بنیان آخوندها بر باد است و دکانی ساخته اند که اگر لازم باشند آدم هم می کشند.

بله من به پاوه، و بر سر مزار صانع ژاله ی عزیز رفتم و از او پوزشخواهی کردم. می دانید چرا؟ در کردستان و در مناطق سنی نشین، وقتی یک کودک به دنیا می آید، نظام اسلامی ما دو داغ بر روی پیشانی او می نشاند، یکی کُرد بودن، یکی سُنی بودن. و من این داغ را بر پیشانی بسیاری از جوانان دیدم که در کردستان به خاطر سنی بودن و بخاطر کرد بودنشان از ابتدایی ترین حقوق شهروندی محروم بوده اند. صانع ژاله یکی از آنهایی بود که توفیق و شانس این را داشت که لااقل تا یک جایی تحصیلش را ادامه دهد. ولی بعد از تحصیل اینها هیچ شانسی ندارند که در موقعیت ای شغلی درست و منطقی و معقول قرار بگیرند. می بینید که یک شیعه ی بیسواد دیپلمه در مناطق سنی نشین رئیس یک اداره است و مثلا چند سنی با مدرک کارشناسی ارشد زیردست او هستند و این فاجعه ی حقوق شهروندی است که که در جامعه ی ما هست.

صانع ژاله را من نمی شناختم، ولی رفتم که بشناسم، و شناختم. پدرش مرد بسیار فهیم و درستکاری است. مادرش یک کلمه فارسی نمی داند و وقتی من با مادرش صحبت می کردم، پدرش ترجمه می کرد. از فرزندان دیگرش نگران بود. به من با زبان کردی می گفت که تو می آیی و عکس می گیری و می روی ولی اینها با بچه های دیگر من همین را می کنند که با صانع کردند. این عدم امنیت چیزی است که در همه جای کشور هست. همین الان که من دارم با شما صحبت می کنم در منطقه ی پل رومی تهران هستم. در داخل یک کوچه ای به صورت اتفاقی امروز فهمیدم شیخ علی فلاحیان قاتل اینجا یک منطقه ای را بالا برده و از خود کرده. یعنی دزدانی که جان بچه های ما را گرفتند و جنگ بی دلیلی را بر ما تحمیل کردند، اسمش را می گویند عراق بر ما تحمیل کرده ولی صانع ژاله تمثیلی از هزاران جوانی است که بدست ما مستقیما، و توسط بی خردی های ما غیر مستقیم از پا درآمده اند. سرمایه هایی که می توانستند برای ایران عزیز خدمت کنند اینچنین از پا در می آیند.

من واقعیتش، خانواده ی صانع ژاله را بسیار فهیم و آبرومند یافتم. اینها درست است که فرزندشان را از دست دادند، درست است مستقیما از تلویزیون دروغ های شریعتمداری را دیدند، دروغ های حاکمیت را دیدند، اما آنقدر این مردم فهیمند… ببینید، پدر صانع ژاله یک کُرد است. شما چطور می آیید برای کردستانی که یکی از آنها پدر صانع ژاله است رسما نسخه می پیچید که این منطقه ناآرام است. اگر ما دلیلی برای ناآرامی در کردستان می خواستیم، پدر صانع ژاله و پسرانش باید تفنگ به دست می گرفتند و می زدند به کوه و مثلا پاسدار می کشتند. اما اینها اینقدر فهمیم اند، و اینقدر دوست داشتنی هستند یعنی اگر خبرنگاران هم سراغ اینها نمی رفتند اینها حرفی نمی زدند. این مردم کردستان از یک طرف، دراویش از یک طرف، بلوچ ها از یک طرف. ما توسط یک اقلیت بی خردی که که مثلا به قول خودشان لباس پیغمبر و علی بر تن کرده اند به اسیری گرفته شدیم. کردستان در اسارت است. من پدر صانع ژاله را دیدم که می سوخت از اینکه فرزندش را درو کردند، غارت کردند، فرزندش را مصادره کردند. می گفت فرزند مرا زدید و کشتید، به جای خود، من سکوت می کنم. چرا فرزند مرا مصادره می کنید و او را جور دیگری جلوه می دهید که بر آینده ی او پس از مرگ تاثیر بگذارد؟

بله ما در چنین جامعه ای زندگی می کنیم. جامعه ای که هیچ نظامی بر او مترتب نیست. این روزها سالروز پیروزی انقلاب است. من این پیروزی انقلاب را به همه ی فرهیختگان، به همه ی دردمندان، به همه ی آسیب دیدگان تسلیت می گویم. این روزها، روزهای دهه فجر است و من بخاطر این انقلاب تسلیت می گویم به همه ی درستکاران و پاک دستان و نیک اندیشان و خردمندان و فرهیختگان. موفق باشید.

محمد نوری زاد
نوزده بهمن نود و سه – تهران

download
S
10952402_1032764316751184_8673616671958700474_nShare This Post

درباره محمد نوری زاد

62 نظر

  1. آقای نوریزاد شما چگونه و بر اساس چه مدارکی قبول کردید و مطرح کردید و همچنان مطرح میکنید که حادثۀ صانع بدست ماموران وزارت اطلاعات بوده؟
    آیا حاضر به قبول بار عذاب وجدان و مکافات اخروی و عواقب دنیوی این تهمت به کسانی که در لحظۀ حادثه روحشان هم بی خبر بوده هستید؟
    اطلاعات هرگز در پی حذف این جوان نبود اگرچه زیاده روی شد و در این رابطه چند نفر بازخواست و متنبه شدند بدون اینکه کسی آگاه شود؛ از مرکز توبیخ نامه صادر شد؛ چند مسئول بازخواست و بازجویی شدند؛ حقوق چند نفر قطع شد و مسایلی بیشتر که جای مطرح شدن نیست… آیا اگر سیاست اطلاعات بر حذف فیزیکی صانع بوده هرگز به این روند بازجویی و توبیخات تن میداد؟
    شما کلاه خودتان را قاضی کنید چند مامور از کله سحر مشغول پوشش این فرد بودند و در یک لحظه که با پدرش مشاجره میکند و به خیابان میرود او را در میان انبوه مردم اصفهان گرفته و در کیسه میکنند و به بالای پل میبرندو از انجا به پایین پرتاب میکنند؟ چرا حداقل یک شاهد برای اینهمه صحنه وجود ندارد؟
    تهمت زشت و دارای بار گناه و عذاب وجدان است تا این حد دهن بین و زودباور بودن خوب نیست.

     
  2. مازیار عزیز
    اولا تشکر از شما و از دوستتان مزدک جهت نمایش دادن مقاله تاریخی مصطفی رحیمی. من شک ندارم در زمانه ای دگر، مصطفی رحیمی و مقاله او موضوع ملی و تحقیقات دانشگاهی بسیار خواهد شد چون او یک نقطه عطف در میان نسلی از دست رفته بود. کی آن زمان برآید، تنها از طبع زمانه باید دریافت که میل به کی دارد و اینکه کی و چگونه روح رحیمی و ایده او را در تناسخی شگفتاشگفت بر سریر یک عمومیت ایرانی بنشاند و به ظهور رساند!. کلیدی ترین یافته و گفته رحیمی به نظر من همان عبارت حکیمانه «امر عمومی را اختصاصی کردن»است.در پیوند با این سخن رحیمی می توان شاهکار هابرماس با عنوان دگرگونی ساختاری حوزه عمومی ترجمه جمال محمدی نشر افکار رجوع کرد. بخوانید و بسنجید که رحیمی چه خلاقانه چیزی را نشانه گرفته که طبع زمانه از اختصاصی کردن آن سرباز می زند و شاهد آن تحقیقات هابرماس در عمومی شدن چیزهایی که قبلا اختصاصی بوده اند و انقلاب شکوه مند ما همه آن عمومی و ریپابلیک ها را اختصاص و شخصی و خصوصی کرد و وارونه کرد!.آگاهی به امر عمومی کلید مشکل ماست و اینکه چرا همچنان دراختصاصی کردن آن از همدیگر سبقت می گیریم! منظورم این است که اگر آگاه بودیم غرضی را بر روحانی ترجیح می دادیم همانطور که بدرستی انتخاب احمدی نژاد را برآنها تحمیل کردیم و آگاهی به امر عمومی سرعت گرفت.باری از میان ما کرمانشاهیان چندین سال پیش نماینده ای-چون مرحوم شده نام بردنش صحیح نیست-برخاست که تهرانیها از این انتخاب ما و قدر فهم و آگاهی سطحی ما در شگفت بودند و ما هم از قدر هوش آنها در شگفت که نمی دانستند انتخابمان نکته ای داشته و آن اینکه چون داستان را برای ما ساخته اند پس ما آن را به یک تئاتر و حتی یک سیرک تبدیل می کنیم و خودمان شخص اول نمایش آن! به نظرم ما انتخاب احمدی نژاد را بر آنان تحمیلاندیم و همین سبب این همه درد و رنج و ناراحتی «اختصاصی» و آگاهی اجتماعی نسبت به امر «عمومی» شده است. قطعا شما از نوشته رحیمی می توانید دریابید که امر عمومی چرا نباید اختصاصی شود ولی اگر شد چه کنیم؟ باید آن را به یک سیرک تبدیل کرد راه دیگری نیست باور کنید!
    ثانیاً از اظهار محبتتان به کامنتهای گاه به گاهی من-بگذارید اندکی از القاب تعارفی و برآمده از ریا و رنگ چون من حقیر و فقیر و سراپاتقصیر گذر کنیم- متشکرم.ثالثا همواره از نکات و قطعات گزینش شده تان استفاده می کنم و از اینکه محل برخی مقالات خوب را مشخص می کنید امتنان دارم.

     
    • دورود علی گرامی

      وقتی اقا گفتند تفکر من به احمدی نژاد نزدیکتر است لذتش را هنوز دارم حس میکنم این سوتی یک ملت را نجات داد

       
  3. با درود _ آقای نوری زاد ،نمی دانم از اینکه سالگرد انقلاب را ” تسلیت ” گفته اید چقدر درست و تا چه میزان نا درست است . اما این را میدانم که اگر بر طبق همین تبلیغات صدا و سیما در حال حاضر که به دهه فجر پرداخته است ، توجه کنیم ، شعارهایی را می بینیم که الآن وجود ندارد و فقط خاطره ای از زمان سال 1357 است . اگر به همین شعارها توجه کنیم در یک کلام می بینیم که به قولی معروف ” چه میخواستیم و چه شد” ! ( حکایت آن پسر تازه بالغی که فکر و آرزو میکرد که اگر مادر بد اخلاقش بمیرد و اگر یک مادر و دختر پیدا شود ، مادر را پدر و دخترش را خود او بگیرد ، چقدر ایده آل می باشد ! و بر عکس آرزوی پسر نا بالغ اتفاق افتاد و پدر مرد و …. اتفاق بد ! ) . آقای نوری زاد باور کنید اگر همین الآن شرایط کشور از مراجع و آیت الله های قم سئوال کنید دلشان خون است . اگر از امام جمعه ها و امام جماعت ها و همین پیشنماز محل خودتان هم سئوال کنید ، دلشان خون است . اگر از مسئولین راست و چپ ، از افراد اصلاح طلب و قدرت طلب ، از عمامه بسر و بی عمامه و … چه درد سرتان بدهم ، از همین آفت الله جنتی مشاعر از دست داده هم که بپرسید که انقلاب چگونه رفته است ؟ پاسخ همانی خواهد بود که شما هم میگویید . اما چه کنیم که شیرینی پست و مقام ، چاپلوسی های مبلغ دار ، نان به نرخ روز خوردن و سکوت های خفقان آور . از آنطرف هم بگیر ببند و زندان و شکنجه حاکمان و لطمه مادی و معنوی به زندگی افراد و … هم چون کسانی مانند آیت الله منتظری و صانعی و دیگر فرهیختگان و خردمندان و دردمندان و آسیب دیدگان که شما نام برده اید .

     
  4. مازیار وطن‌پرست

    زندانیان سیاسی امید کوکبی (فیزیک دان برجسته) و مهدی خدایی کتابی به نام “اطلس حقوق بشر” نوشته‌اند که دکتر عبدالفتاح سلطانی (وکیل مبرز و زندانی سیاسی) بر آن مقدمه نوشته‌است. این کتاب توسط نشر آرمانشهر افغانستان منتشر شد.

    تنها جملهٔ رهبری در تایید یکی از سخنان رئیس جمهور در سایتش سانسور شد! و آن یک جملهٔ مثبت از نوشتهٔ او درآمد! گاهی فکر می کنم خودش هم در دست یکعدهٔ مزور گرفتار است.

     
  5. تقديم به آتنا فرقدانى
    ريشه ها ٢٧٧( قسمت ٢٧٦ ذيل پست : هياهوى نامردان )
    فرهنگ < فرهنگ دينى < عرفان <…..
    هيچ سندى از تمدن نيست كه در عين حال سندى از توحش نباشد
    والتر بنيامين

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-فرضيه عارف بودن حافظ ( دنباله قسمت الف ): سمرقند و بخارا شهرهاى رؤيايي شاعران ما بودند و نيز بهشت بازيافته تيمور لنگ .اروپا و چين يا همان خُتَن يا ختا به هر دليل از حمله لشكر جرار تيمور در امان ماندند . در عوض ، چين صورتگر نقاش خود را به شاعران و نقاشان ايران داد و اروپا افسانه هاى افسون كننده اش را در باره Tamburlaine يا تيمور لنگ . تا پيش از ورود قدرتمندانه اروپاييان به شرق در دوران كولونياليزم – كه به استعمار ترجمه اش كرده اند – ، شرق به چشم اروپائيان وادى اسرار و شگفتى ها بود .با دگرگونى هاى صنعتى مدرن و اختراع نقل افزارها و جنگ افزارها و نشر افزارهاو ديگر ابزار هاى تكنولوژيك مفهوم سفر و مكان و زمان و فضا نيز كم كم دگرگون شد. به بيانى كوتاه كه بعد تر در بخش فرهنگ مدرن به تفصيل بازش خواهيم انديشيد ، ابزار هاى نو تحقق يك آرزوى ديرينه بود : به نزديك آوردن امرِ دور . به قول مسيحا برپايي ملكوت آسمان در زمين . اين اينترنت ، فيس بوك ، سينما ، راديو ، تلوزيون ، تلفون ، تلگراف ، و تله افزارها(tele-instruments) ، جهانى شدن ، دهكده كوچك جهانىِ مارشال مك لوهان به گونه اى اين آرزوىِ ديرينه را تحقق بخشيده است .بله ، به نزديك آوردن tele ها . tele يعنى : دور پيش از ورود جمعى اروپاييان به شرق و آوردن عمران – عمران به مفهوم ابن خلدونى – به هند و جاوه و چين و خاورميانه خليدن اين آرزو را در بخشى از ادبيات غرب كه در مورد شرق است مى بينيم و ادوارد سعيد در كتاب معروف شرق شناسى اش به قدر كافى در اين باره شواهد ادبى آورده است . شواهد اين استاد متوفاىِ ادبيات انگليسى و ادبيات تطبيقى دانشگاه هاروارد را كه نمى توان انكار كرد. اگر مناقشه اى باشد ، بر سر تفسير وى از اين شواهد است كه در جاى خود به آن اشاره شده است .هارولد لمب (در مقدمه كتاب تيمور لنگ ) شيطانِ جان ميلتون شاعر انگليسىِ سده ١٧ را طراحى شده از روى افسانه هايي مى داند كه اروپاييان در باره تيمور لنگ پرداخته بودند و به گمان من اگر كسى بهشت گم شده (Paradise Lost) ميلتون يا نمايشنامه Tamburlaine ( تيمور لنگ ) از كريستوفر مارلو شاعر عصر اليزابتى را خوانده باشد، به درستى اين نظر هارولد لمب پى مى برد . اما جالب اينكه باور كردن برخى از اوصاف خودِ هارولد لمب نيز – به رغم همه تلاش خود در وفادارى به سفرنامه ها – گاه دشوار است ؛ از جمله آنچه در توصيف روحيات تيمور و سرعت حركت چاپار و لشكر وى مى گويد . علت اين تصوير افسونى از شرق شايد بيش از آنكه در توطئه باشد ، در تفاوت ميان تاريخ نگارى مستند و سفرنامه يا ادبيات باشد. . سفرنامه ها از جمله سفرنامه ماركوپولو از گزافه گويي خالى نيستند . در ادبيات نيز شاعر و نويسنده غربى ماجراهاى شرق دوردست را با قوه تخيل رنگ آميزى كرده است . وقتى كه اروپاييان تهديد تيمور خوفناك و شكست ناپذير را در پس دروازه هاى اروپا احساس كنند طبيعى است كه رعب زده مى شوند
    .بايد در نظر داشت كه بر پا كننده چندين كله مناره از هفتاد هزار سر بريده در اصفهان كه خود را نظركرده الله مى دانست و شرف الدين على يزدى در تاريخ همزمانى با عنوان ظفرنامه '' نائره غضب جهانسوز '' اين صاحب قران و كثرت كشته شدگان به فرمان وى را به ليقضى الله امراً كان مفعولا يا تحقق اراده پادشاه قهار بر ويرانسازى اصفهان را به اذا َارادالله شيئاً هيّا اسبابه تعبير مى كند ، نويسنده به صريح ترين شكل ممكن '' خداوندِ'' خود تيمور را با الله همسان مى كند و نافرمانى از اولو الامر را سزاوار بد تر از اين ها مى داند .(بنگريد به :تاريخ عصر حافظ ، دكتر قاسم غنى ، صص ٣٨٧-٣٨٦) . مورخان غربى كه ادوارد سعيد كم تر به آنها استناد كرده است ، براى تاريخ نگارى خود اصولى دارند كه به باور من بيش تر بخردانه و كم تر خيالبافته است . توطئه انديشى كور و كين توزانه از هر سو كه باشد شناخت روش كار را دشوار مى كند . حساب مورخان را بايد از داستان پردازان جدا كرد. در فقدان منابع معتبر همواره در هر جا ، چه در شرق و چه درغرب ، افسانه پردازى عوام گرا ميدان جولان يافته است . من خواهم گفت ، هرچند به اختصار ، كه منابع تاريخى همزمان و هم مكان با تيمور و تيموريان كم نيستند. اين منابع آن قدر هستند كه به تبارشناسى منش داعشى كمك كنند و از راه ديگر نشان دهند كه برخلاف نظر ادوارد سعيد ما شرقيان نيز لازم است كمى سر و گردن خود را به سوى خود بچرخانيم تا استبداد مخوف و هولناك خود را نيز ببينيم و آنگاه در صدد دست و پا كردن جايي براى آن در دوگانه هاى دژخيم غربى و قربانى شرقى بگرديم . آرزوى ما نيز به نزديك آوردنِ امرِ دور بوده است ، اما وقتى كه حاكمان ما در ابداع و اختراع ابزارى كه فاصله هاى زمانى و مكانى و فضايي را كوته كنند كوته دست بوده اند ، حتى اگر شده با كشتارافزارهاى مدرن همان زور مستبدانه اى را خواسته اند ادامه دهند كه تبارش به قلعه الموت و تيمور لنگ مى رسد . قربانى واقعى در اين ميان همواره مردمى بوده اند كه در تاريخ نگارى ها عنصر غايب اند و شايد تنها در هنر هنرمندان آزاده اى چون حافظ حضورى داشته باشند و مجال اشكى و آهى .
    مورخ غربى افزون بر استناد به اطلاعات كتيبه اى و سكه اى و به اصطلاح زيرخاكى ، منابع مكتوب را مى گيرد ، ترجمه مى كند و با سنجه هاى علمى و عقلى سنديت و اعتبار آنها را تعيين مى كند . ادبيات و عامه در بده و بستانى دو سويه افسانه ها را پر و بال مى دهند و قدرت سياسى نيز غالباً از اين فريب پذيرى تاريخ مى سازد . 'گفته اند '' كه در ملاقاتى تيمور فاتح شكست ناپذير و افسانه اى از حافظ مى پرسد :'' من به ضرب شمشير آبدار اكثر ربع مسكون را مسخر ساختم و هزاران جاى و ولايت را ويران كردم تا سمرقند و بخارا را كه وطن مألوف و تختگاه من است ، آبادان سازم ، تو مردك به يك خال هندوى ترك شيرازى سمرقند و بخاراى ما را مى فروشى ؟ '' اين حكايت در انيس الناس و تذكره دولتشاهى آمده است .( نقل شده در تاريخ عصر حافظ ؛ صص ٤٠ و ٥٠) مضمون پاسخ حافظ اين است :'' از همين حاتم بخشى ها كرديم كه كارمان به افلاس كشيد ديگر '' تيمور سنگدل نيز ناگهان همچون شاه شجاع و ناصرالدين شاه از اين بذله گويي خوشش مى آيد و از جان هنرمند بزرگ در مى گذرد. مورخ حق دارد به آنچه فقط '' گفته اند '' شك كند . گلندام ، جامع ديوان حافظ ، در مقدمه خود كه نزديك ترين تذكره به زمانه حافظ است حافظ را شهيد مى نامد. گزارش امير تقى الدين اوحدى در كتاب عرفات العاشقين به ما مى گويد كه فقها و صوفيه كه به آوازه و محبوبيت حافظ حسد مى بردند سرانجام نزد شاه شجاع حافظ را از بابت بيت زير منكر معاد و درخور تكفير و قتل مى خوانند
    گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد
    واى اگر از پس امروز بود فردايي
    . مأموران شاه به خانه حافظ مى ريزند، تا وى را بازداشت و اعدام كنند . حافظ به روحانى نيك سيرتى كه با وى سابقه دوستى داشته پناه مى برد و بيت تكفير شده را مى خواند. دوست روحانى حافظ پيشتهاد مى كند تا حافظ قبل از اين بيت بيتى ديگر بياورد تا اين گفته را نقل قول جلوه دهد چرا كه نقل قول كفر كفر نيست . حافظ نيز چنين مى سرايد :
    اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مى گفت
    بر در ميكده اى با دف و نى ترسايى
    گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد
    واى اگر از پس امروز بود فردايي
    علامه قزوينى كه طليعه دار حافظ پژوهى دقيق و علمى است اين داستان ها را قابل ترديد مى داند .( ر.ك. به : تاريخ عصر حافظ ، پانوشت هاى صص ٢٨ و ٥٥ ) . آنچه مسلم است چنين شايعاتى كه با '' مى گويند '' و '' گفته اند '' نقل مى شوند از نظر پژوهشى كاملاً بى ارزش نيستند زيرا ميان مردم رواج داشته اند و آنچه ميان مردم رواج مى يابد حتى اگر راست نباشد گوياى حقيقتى است : افسانه ها گوياىِ ديدگاه و گرايش عمومى اند .به گواه تمامى زندگينامه نامه نويسان گاليله ، وى پس از توبه هيچوقت روى زمين يا ديوارى ننوشت : '' زمين همچنان مى گردد '' اما مردم چنين شايع كردند ، چون دوست داشتند گاليله ايستادگى كند. اگر لفاظى هاى مسجع و پرتكلف گلندام را كه نمونه نثر زمان حافظ است با زبان حافظ بسنجيم بهتر مى توانيم به مردمى بودن زبان حافظ و سبب محبوبيت دامن گستر او در زمان حياتش پى ببريم . مى توانيم دريابيم كه دلپسندى شعر حافظ براى مردم به سبب مضامين مرموز و باطنى عرفانى نبوده است . وقتى او از رياى عارفان و حقه بازى صوفيان و لشكر ظلم محتسب يا مبارزالدين مى گفته ، وقتى با رفتن مبارزالدين و آمدن شاه شجاع خواننده را فرامى خواند كه '' شراب خانگى ترس محتسب خورده '' را با بانگ نوشانوش بنوشند ، وقتى ايستادگى دليرانه شاه منصور در برابر تيمورِ '' دجال فعل ملحد شكل '' را با زيباترين و روان ترين طرز بيان ستايش مى كند ، وقتى پس از شكست منصور زادگاه و موطن عزيزش شيراز را به قول دكتر غنى '' در دست خسان مى بيند و نسيم روضه شيراز و طرف بوستان آن را آميخته به تندباد حوادث و سموم كشنده '' مى يابد ، (ص٣٩٨)زيبايي سخنش به كنار ، زبان حال مردم را باز مى گويد. حافظ خوشامدگويي و پيشباز اميران و اهالى فارس از ورود تيمور را نظاره مى كند . دكتر غنى در تاريخ عصر حافظ با دقت دگرگونى هاى حال حافظ را با استناد به اشعارش قبل و بعد از غلبه تيمور پى گرفته است .ابتدا همراه با همه مردم براى پيش گيرى از بلاىِ اصفهان بد نمى بيند كه سرانجام خاطر به تركِ سمرقندى اى دهد كه شايد با پايان بخشيدن به آشوب و جنگ دايم ميان حاكمان محلى عالمى و آدمى از نو بسازد و سپس چون رفتار وحشيانه سربازان تيمور را نسبت به جان و نواميس مردم مى بيند شاه منصور را ترغيب مى كند تا در برابر آن '' دجال فعل ملحد شكل '' ايستادگى كند .
    تيمور بنا به تواريخى چون ظفرنامه و عجايب المقدور در راه دين خدا مى جنگد و به خدا متوكل است و خود صوفى و حافظ قرآن است . تو بگو پس از سامانيان بجز نادر شاه و پهلوى ها و شايد يكى دو شاه ديگر كدام شاه در ايران شاهخدا و مدعى دين گسترى نبوده است ؟تيمور اما به بندگانش أجازه مى دهد تا او را '' خداوند ما '' خطاب كنند . از ظفرنامه اى كه مورخ رسمى تيمور آن را نوشته است در مى يابيم كه تيمور دم دروازه هر شهرى دو انتخاب بر اهالى شهر تحميل مى كرد : يا گردن نهادن به فرمان شاهخدا ، يا جوى خون و قتل عام .در حالت نخست نه فقط مردم در امان بودند بل تيمور نيز پيش از ترك آن شهر به عزم سمرقند يا جبهه بعدى ، حاكمان قبلى را ابقا مى كرد به شرط عهد وفادارى و گسيل خراج به سمرقند . در حالت دوم فرمان مى داد علما و صوفيان و هنرمندان در امان مانند تا بعداً آنها را به سمرقند ببرد. و مابقى اهالى همراه با شهرشان نابود گردند . جماعتى كه در اصفهان مقاومت كرده و با سربازان تيمور به سبب هتك نواميس شان جنگيده بودند ، از نظر نويسنده ظفر نامه '' جماعتى از اوباشِ ارذال '' بودند كه '' به تسويل نفس شيطانى خروج كردند '' لطفاً به ادبيات دينى مورخ توجه كنيد .پس از قتل عام و عقوبت الهى اصفهانى هايي كه '' سه هزار مسلمان را به ناحق كشتند اين حال پيش آمد '' اين حال يعنى : لشكريان تيمور به دسته هاى صد و هزار و ده هزار نفره تقسيم شدند .هر دسته به تعداد نفرات بايد سر بريده تحويل محاسبان صاحب قران مى داد . توجه كنيد كه اين ها را مورخين حقوق بگير خودِ تيمور از جمله شرف الدين على يزدى ،نوشته اند نه شرق شناسان غربى . معلوم است كه جنايت به قدرى فجيع بوده كه حتى برخى از سربازان تيمور از آن سرباز مى زده اند . به نقل اين مورخان دربارى كه ليقضى الله امراً را به امر تيمور نسبت مى دهند برخى از سربازان كه نمى توانستند شخصاً سر ببرند سربريده مى خريدند ؛ در آغاز هر كله بيست دينار و در پايان '' كه هركس حصه خود داده بود ، سرى به نيم دينار آمده بود . كسى نمى خريد و همچنان هركه را كه مى يافتندمى كشتند و از غوامض الهى آنكه '' عده كه روز نوبتشان نشده بود شبانه فرار كردند اما برف شديدى مانع رفتنشان شد ، پس روزگاه از مخفيگاه بيرون كشيده شدند و به تيغ قضاى امر الهى سپرده شدند. اين افتخارات را مورخ از آن كسى مى داند كه خود را صوفى ، مجاهد و غازى عليه كفار ، حافظ و عاشقِ قرآن و داراى قدرت الهى معرفى مى كرد. مورخ همه جا اين جنايات را به عنوان نافرمانى از اولوالامر ذوشوكت كاملاً بحق مى داند و حتى يك لحظه اثرى از شرم و همدردى انسانى از قلمش بيرون نمى تراود . (بنگريد به: تاريخ عصر حافظ ، صص ٣٨٧-٣٨٤ از فصل : توجه امير تيمور به طرف اصفهان و فارس در ٧٨٩) .
    براى صرفه جويي در وقت ، تنها به نام چند تاريخ و كتاب كه حاوى مطالبى ذرباره تيمورند اشاره مى كنم كه سنديت همه آنها را خبرگان تأييد كرده اند : زبدة التواريخ از حافظ ابرو ، روضة الصفا و حبيب السير از خواند مير ، محمل فصيحى از فصيح خوافى ،منتخب التواريخ از معين الدين نظيرى كه شامل وقايع عالم از هبوط آدم تا مرگ تيمور است ، دو ظفرنامه يكى ظفرنامه سامى و دو ديگر ظفرنامه يزدى كه از مورخان دربار خودِ تيمورند،عجايب المقدور از ابن عربشاه ، تزوكات تيمورى : اين كتاب منسوب به خودِ تيمور گوركانى است اما كه مورخان غربى آن را به انگليسى ترجمه كرده اند ، اما چارلز ريو و هرمان اِته و ادوارد براون در صحت انتساب آن شك كرده اند و محمد تقى بهار با بهرگيرى از آموزه هاى اين مورخان به اين تنيجه مى رسد كه نويسنده آن ابو طالب حسينى تربتى است كه مطالبى از ظفرنامه ها را گرد آورده و مدعى شده كه آنها را از تركى به فارسى ترجمه كرده است .مقاله دوم اين كتاب ذكر حنگ هاى تيمور است كه به گفته نويسنده براى ترويج و تقويت اسلام بوده است . اين تاريخ ها گرچه از زبان قدرت نوشته شده اند ، مى توانند وارونه خوانده شوند . مثلاً مورخ قتل عام اصفهان را به عنوان امر الهى ستوده و موجه شمرده است ، چرا كه مورخ با فاجعه اى برخورد كرده است ، كه مجبور به توجيه آن شده است . اكنون شايد با ديدى ژرف تر بتوان به اين ابنيه و آثار هنرمندانه اى نگريست كه امروز در موزه ها با عنوان هنر عصر تيمورى آرام و معصوم به ما مى نگرند .
    با سپاس بسيار از بردبارى شما

     
  6. مصلح عزيز: درود بر شما
    ذيل قسمت ٢٧٥ ريشه ها ( ذيل پست چون شير غريدن ) الف-عرفانى نزديك به سيارك خيالى كدام عرفان است ؟
    پاسخ :
    غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
    ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
    ٢- شريعت چگونه رهزن راه آزادى هست ؟عرفانى كه پيام صلح و دوستى و كم آزارى مى پراكند و از قاضى و فقيه مدرس و .. جدايي مى جويد كدام عرفان است ؟ متإسفم كه مقدور نشد تمام سخنان شما را پيست كنم . شما به طور كلى عارفان را متشرع نيز خوانده ايد . در مورد آيه امانت هم چند بار گفته ام كه در تفسير عرفانى از جمله تفسير ميبدى امانت به عشقى كه ملازم با اختيار است تفسير شده است .از فيه و مافيه هم شاهد آوردم .
    .راستش به دلايلى ترجيح دادم به جاى مباحثه مسئله را مفتوح بگذارم ، حالا شما هر طور مى خواهيد حساب كنيد . اما چون مصر به پاسخ بوديد چند كلمه اى عرض مى كنم .
    خطاب به شما و همه دوستان گفته ام و باز هم مى گويم كه پاسخ ندادن به يك كامنت را حمل بر بى ادبى وبى توجهى نكنند . حتى اگر پاسخ ندهم به آن فكر مى كنم ، من اشتياق دارم كه با بسيارى از دوستان در اين سايت ، با خانم ها فائضه و آنيتا و خواهر شهيد ، با على1، با مزدك ، با ساسانم ، با مانى از آلمان ،با مهرداد ،با عرفانييان ، با ياران با مازيار و منصور و هو ١١١و آقا سيد مرتضى و ali و على و كاوه و كالان و البرز و مشيرى و عباس انعامى و حسين كه اخيراً تذكر خوبى داده بودند و مهدى و افلاتون و و رسول و فاروق و مخلص آبادى و بچه جواديه خوش قريحه و طناز و ديگر دوستانى كه حافظه ام از يادآورى نامشان معذور است گفتگو كنم ، از كامنت خوبشان تشكر كنم ، يا إيراد بگيرم . دوست دارم هر روز بگويم : دانشجو ، حامد ، زهرا شماره١، بيكنش گرانمايه ، حامى دردمند ، سيد ابوالفضل ، برديا استقامت كجاييد؟ ما ز ياران چشم يارى داشتيم اما خب ،توان بسيار محدودتر از اشتياق است . من مى گويم امكانات و بالقوگى ها هميشه فاصله اى پايان ناپذير با شدنى ها دارند و از همين رو اعلام مى كنم كه ما جاودانه ايم اگر خود را يك گام از راهى بيابيم كه راه جاودانه انسانيت به سوى جهانى انسانى تماماً انسانى است .
    ” همه آن پرندگان دليرى كه به دوردستان ، به دورترين پهنه ها ، پرواز مى كنند ،لاجرم جايي از پيشروى وامى مانند و بر دكلى يا خرسنگى پرت فرومى نشينند . چه بسا حتى سپاس گويند به شكرانه اين قرار فلاكت بار ! اما كه را دل آن است تا بگويد در پيش رو ديگر پروازگاه بيكرانى نبوده است ؟ كه را دل آن است تا بگويد كه به غايت و نهايت ممكن رسيده است ؟ همه آموزگاران و پيشينبان ما سرانجام در جايي فرومانده اند ،…. بر من و بر تو نيز چنين مى رود . اما چه باك !من و تو چه اهميتى داريم . پرندگان ديگر پرواز به دوردست تر ها را ادامه خواهند داد . رقيب پرواز آنان به فراز و فراسو همين پايبندى ماست . ؛ با اين همه آنها پرواز خواهند كرد ؛ از فراز ، به فراسو ؛ از فراز سرهاى ما و به فراسوى كوته دستى ما ، بالا و بالاتر خواهند رفت ، دور تر از جايي كه ما حتى از دور به آن ديده بتوانيم دوخت ، آنجا همه چيزى درياست ، دريا ، دريا! – و آنگاه تا به كجا خواهيم رسيد ؟”
    مصلح عزيز ! اين ترجمه دست و پا شكسته از قطعه ” ما هوانوردان جان ” از نيچه را به جاى پاسخ از من بپذير.
    برخى گفتگو ها پايانى ندارند كه من يا شما بتوانيم با نظر كلى و فتواگونه خود آن را در اين سايت مختومه كنيم . بسيارى از نظرات حضرتعالى يا من ممكن است براى خودمان چنان مختومه شده باشند كه هيچ گفتگويي كمينه خدشه اى بر آنها وارد نكند .اگر قبل و بعد از گفتگو هيچ تغييرى در يك يا هر دوطرف گفتگو پديد نيايد ، آيا بهتر نيست در جايي آن را به اين فضاى عمومى بسپاريم ؟ در واقع اول و آخرش هم همين است و همين مى شود . مگر من با حضور در فضاى عمومى توهم كبك سر فروبرده در برف داشته باشم و لحظه اى امر بر من مشتبه شود كه اينجا فقط من و جناب مصلح حضور داريم كه به تعبير مولوى چون جهان را از خود پركرده ايم پس نتيجه بحث مان جهان را تغيير مى دهد .
    چند گويي من بگيرم عالمى
    اين جهان را پر كنم از خود همى
    به يارى كارنامه حافظ پژوهان – كلى تلاش كردم تا ببينم مثلاً شراب و شاهد و ساقى و پير مغان و مى مغانه در ديوان حافظ تا چه حد دلالت واقعى و تا چه حد دلالت ادبى و تا چه حد دلالت عرفانى دارد . البته ممنون از تذكر شما . من مى بايد به جاى شريعت مى گفتم توقف در شريعت . اما مصلح ارجمند : شما هم حكم هاى خيلى كلى مى دهيد و آدم را به قول معروف خلع سلاح مى كنيد . رابطه عارفان با شريعت در طول تاريخ عرفان محل بحث و مناقشه بوده است . اينكه من بدون شرح حكم دهم كه عرفان و شريعت هيچ تنازع ندارند يك حكم است و نياز به شرح و اثبات دارد . وقتى شما فقط حكم مى دهيد ، خب ، من چه جوابى دارم جز محترم شمردن عقيده شما ؟آيا فقها و متشرعان در اعدام امثال سهروردى ، عين القضات و حلاج نقش نداشتند ؟ آيا حديث الطرق الى الله بعدد انفاس الخلايق به نظر شما يعنى تنها راه رسيدن به خدا اطاعت از صاحبان يك شريعت خاص است ؟ بله ، قبول دارم كه اصولى چون نماز و عبادات واجب مورد احترام عارف مسلمان بوده است ، اما اين اصول آن قدر كلى و مسلم است كه نياز به تفسير و حكم شارع ندارند .شارع در باره آداب نماز مى گويد و اين آداب هم مورد اختلاف اند اما عارف مى گويد : به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد . از حافظ مثال مى زنم چون مى دانم شما حافظ را عارف ربانى مى دانيد و شايد هم شيعه و شايد هم شيعه جعفرى و شايد هم شيعه جعفرى اثنا عشرى . الان من نمى توانم دوباره مطالب قبلى را در ريشه ها تكرار كنم . مطالبى كه بيش تر آنها به نقل از حافظ پژوهان بود ، از جمله اينكه شاهد و شراب در ديوان حافظ هميشه معناى استعارى و عرفانى ندارد .حتى اگر يك و فقط يك بار شراب همان دختر رز و آب انگور باشد كه بسيارى از شاعران مسلمان از جمله خيام و نظامى و منوچهرى و عنصرى آن را ستوده اند ، پس حافظ ِ عارفِ شما آن تلخ وش كه صوفى ام الخبائثش خوانده است را ” اشهى و أحلى من قبلة العذارا”(خوش تر و شيرين تر از بوسه دوشيزگان ) يافته است .
    مى خور كه شيخ و زاهد و مفتى و محتسب
    چون نيك بنگرى همه تزوير مى كنند
    ……
    نگويمت كه همه سال مى پرستى من
    سه ماه مى خور و نه ماه پارسا مى باش
    اين چگونه مى عارفانه اى است كه با پارسايي در تضاد است ؟ اين چگونه مى عارفانه اى است كه وقتى شاه متشرع و متعصب ، امير مبارزالدين ، تازيانه بدست براى رصد كردن صداى موسيقى و شادخوارى در شيراز گشت ارشاد راه مى اندارد ، شاعر مى گويد :
    در ميخانه ببستند خدايا مپسند
    كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
    و وقتى شاه شجاع شاعر و شادخوار مى آيد چنين مى سرايد
    سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
    كه دور شاه شجاع است مى دلير بنوش
    شراب خانگى ترس محتسب خورده
    به روى يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
    اين چه مى عارفانه اى است كه خود شاعر آن را گناه قابل بخشش و توبه مى داند
    هاتفى از گوشه ميخانه دوش
    گفت ببخشند گنه مى بنوش
    اين چه مى عارفانه اى است كه باسپرى شدن ماه روزه نوشيدنش سهل تر است ؟ ماه روزه كه به عقيده مؤمنان بايد بيش تر ماه عرفان و ضيافت عرفانى باشد . افزون بر اين ، باده عارفانه اى كه خلاف شريعت نيست نيازى به توبه ندارد . اگر به قدر استاد خرمشاهى – و نه بيش تر – حافظ را شناخته باشيم ، در مى يابيم كه اولاً در ديوان حافظ سه نوع باده هست ؛ عرفانى ، ادبى ، انگورى .و ثانياً حافظ شريعت خاص خودش را داشته است كه طبق آن شراب و شاهد و موسيقى گناهانى است كه به قول خرمشاهى ” گناهان بصيرت بخش” اند و اين را خرمشاهى كه حافظ پژوه و قرآن پژوه است گفته است . ايشان در ذهن و زبان حافظ در فصلِ ” ميلِ حافظ به گناه ” مفصلاً و با شواهد بيش تر از آنچه من آوردم رابطه حافظ با شريعت را توضيح داده است (به ويژه در ص ٧٤) . مصلح جان : من مخصوصاً در خطاب به حضرتعالى به سراغ سيروس شميسا ، احمد شاملو ،احسان طبرى ، مصطفى رحيمى ، على حصورى ، داريوش آشورى ، زرين كوب ، و خلاصه كسانى كه ممكن است از نظر شما مغرض باشند نرفتم .خرمشاهى شخصاً مؤمن و معتقد و اصلاح طلب و متشرع است .ممكن است بگوييد ماقال مهم است نه من قال . من هم همين را مى گويم . ماقالِ ايشان در اين مورد خاص به نظر من پشتوانه تعليلى و توجيهى قابل دفاعى دارد . اى عزيز : شما كه خودت با يك حكم كلى در مورد هر نوع عرفانى – عاشقانه ، زاهدانه ، قلندرى ، ملامتى ، فراكيشى و غيره – مى گوييد عارفان سخت پايبند شريعت بوده اند و توضيح وافى به مقصود هم نمى دهيد . اگر سابقه همراهى در اين سايت شريف نبود من هم در يك حكم كلى جواب مى دادم نخير ، اين طور نيست و دليلى هم نمى آوردم .اما به احترام شما اكنون در حد مقدور توضيح خرمشاهى را مضموناً بازگو مى كنم . و از نقد خود هم كه در ريشه ها آمده مى گذرم . شاهد انتخاب شده ايشان عالى است .؛ غزلى با اين آغاز : روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست. اين غزل ابياتى دارد از اين قرار :
    فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم
    و آنچه گويند روا نيست نگوييم رواست
    تا اينجا يعنى : من – حافظ – با روا و ناروا ( حلال و حرام ) كه اشاره اى كلى به احكام شريعت است در قول و گفتار مخالفت نمى كنم . اين به معناى پايبندى در عمل هم هست ؟ مگر نگفته اند : الشريعت اقوالى ، الطريقت افعالى ، الحقيقت احوالى ؟ خب ، آيا مراد حافظ آن است كه پرهيز از مخالفت گفتارى با فقيه به معناى التزام فعلى او به گفتار فقيه است ؟ جواب را بهتر است در بيت بعدى از زبان خود حافظ بشنويم :
    چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم
    باده از خون رزان است نه از خون شماست
    همين . رابطه اين كسى كه شما عارفش مى دانيد با شريعت همين مقدارست و تازه اين به شرطى است كه بتوان بى دردسر و بدون تناقض اين ابيات را به تمام ديوان تعميم داد. و ديوان حافظ خودش به ما مى گويد كه آيا اين مقدار را مى توان تعميم داد يا خير . دست كم من با هيچ تأويل چپ اندر قيچى اى نمى توانم ابيات زير را تابعيت از شريعتى بدانم كه مبارزالدين ها با اجراى سختگيرانه آن زندگى را بر جامعه تلخ و دشوار و غمبار كرده و بيان انديشه آزاد را با ترس و تهديد و تكفير از پويش بازداشته اند .
    ساقى بيار باده كه ماه صيام رفت
    در ده قدح كه موسم ناموس و نام رفت
    در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
    مى ده كه عمر در سر سوداى خام رفت
    حافظ مى گويد :
    گفتم هواى ميكده غم مى برد ز دل
    گفتا خوش آن كسان كه دلى شادمان كنند
    گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
    گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند
    اين چه باده عارفانه اى است كه مخالف آيين و مذهب است و گرچه تأويل لازم نيست اما پيداست كه مراد از مذهب همان شريعت اسلام است چرا كه در شريعت هاى ديگر باده نوشى نه فقط حرام نيست بل گاه بخشى از آيين هاى مقدس است . من با استناد به نظر حافظ پژوهان توضيح دادم كه تا دويست سال پس از مرگ حافظ هيچ تذكره اى او را عارف و متشرع نخوانده است اما گفته اند كه در مدرسه دواوين عرب و فارسى و علوم دينى و شرح كشاف مى خوانده و در زمان حافظ در اكثر مكتب ها و مدرسه هاى شيراز صرفاً علوم دينى درس مى داده اند و حفظ قرآن نيز در ميان نوجوانان و كودكان مدرسه رو مرسوم بوده و تيمور لنگ خونريز و شرابخوار نيز حافظ قرآن بوده . آنچه روشن است دلگرفتگى و گريز پايي حافظ از خانقاه و مدرسه و فقيه و مفتى و شيخ و زاهد است كه در ديوانش صريح است .
    مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم
    در كار بانگ بربط و آواز نى كنم
    از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت
    يك چند نيز صحبت معشوق و مى كنم
    كى بود در زمانه وفا جام مى بيار
    تا من حكايت جم و كاووس كى كنم
    از نامه سياه نترسم كه روز حشر
    با فيض لطف او صد از اين نامه طى كنم
    در اين ابيات آميزه اى از مرام خيامى و ايمان به لطف خدا در مورد سيه نامه ميخواره اى مضمون است .اين يعنى خداى اين شاعر با خداى سختگير فقيه و شارع فرق دارد . عشق و شراب و شاهد در مذهب او گناهى است قابل بخشش . در شريعت او بدتر از ريا و خون كسان خوردن و آزار مردمان گناهى نيست :
    مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن
    كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
    آيا باده نوشى كه در شريعت حرام و گناه است مردم آزارى محسوب مى شود؟ پاسخ را از حافظ مى گيريم ؛
    به يكى جرعه كه آزار كسش در پى نيست
    زحمتى مى كشم از مردم نادان كه مپرس
    مصلح عزيز : اگر ديوان حافظ را سند عرفان بگيريم تا اين زمان سير ما در خود ديوان ما را با تعارضاتى مواجه كرده است ؛ اين تعارضات تنها دريافت من نيست . اكثر حافظ پژوهان آنها را قبول داشته و كارشان كشمكش با اين تعارضات بوده است . نخستين نوشته در باره شعر حافظ – كه از محمد گلندام همدرس و دوست حافظ و گردآورنده ديوان است – به ما مى گويد كه شعر حافظ در زمان حيات خود او هم گرمى بخش سماع صوفيان بوده ، هم رونق بخش مجلس ميخواران . با موافق و مخالف به طنازى و رعنايي درآويخته ، در خلوتسراى دين و دولت ، شاه و گدا ، عالم و عامى ، بزم ها ساخته و در هر واقعه اى سخنى مناسب حال گفته .در طول زمان نيز زرتشتى و مهر آيينى و عارف و خيام مسلك و كمونيست و اگزيستانسياليست و غيره ابياتى را به فراخور حال خود برگزيده تا حافظ را از آن خود كنند و اين امكان در خودِ ديوان بوده است : ما چرا دچار اين تعصب شويم وقتى نمى توانيم تعارضات را رفع كنيم : در باره اصطلاحات آيين مهر كه در ديوان فراوان به كار رفته ، على حصورى يارى رسان شد . در باره آيين زرتشتى حافظ در جايي مى گويد :
    به باغ تازه كن آيين دين زرتشتى
    كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود
    در عين حال حافظ وقتى از مسلمانى خود سخن مى گويد ، فقها براى مهدور الدم كردنش شاه شجاع را وسوسه مى كنند كه با دستكارى غزل و وساطت قوام الدين خطر از بيخ گوش حافظ رد مى شود . اينجا ديگر مسئله به تعارض گفتارى با شرع و شريعت منحصر نمى شود . تعارض نزديك است حافظ را هم به سرنوشت حلاج و عين القضات سهروردى بپيوندد . پس از رفع خطر حافظ با پياله اى به باغ و بوستان مى رود : در اين باره خود در قصيده اى مى گويد :
    به شكر تهمت تكفير كز ميان برخاست
    بكوش كز گل و مل داد عيش بستانى
    حافظ سپس ضمن شكوه از دين پرورى شاه شجاع عشرت طلب شريعت خود را بدينسان معرفى مى كند :
    جفا نه شيوه دين پرورى بود حاشا
    همه كرامت و لطف است شرع يزدانى
    باطن نماز و عبادت و شرعيات در اينجا تفاوت مى كند . حافظ حكم تكفير را روا نمى داند و آن را خلاف شرع يزدانى مى داند . اين اوست كه شرع يزدانى را همه سر لطف و كرامت انسانى مى خواند و مى خواهد اين طور تفسيرش كند ، نه غزالى كه با يك دست عليه فارابى و ابن سينا و شيعيان و فيلسوفان و انديشمندان آزاده شمشير تكفير مى چرخاند و با دست ديگر نور از عالم بالا مى گيرد . اين عرفان است كه از همه مذهب هاى صلح جو و مهرآيين جهان از جمله از مسيحيت ، نوافلاتونيسم و فلسفه نور ايران باستان و حتى بوديسم بهره مى گيرد تا آن رابطه با خدا را از آن حالت خشك و خشن و پركينه و دشمن خو به رابطه اى عاشقانه دگرگون كند . مصلح گرامى : در سلسله مطالب ريشه ها اگر من غالبا چيزى را كه قبلا شرح و تبيين كرده ام تكرار مىكنم ديگر شرح و تعليلش را تكرار نمى كنم . اگر حافظ براى شما عارف و عارف هم سخت پايبند شرع محسوب گردد ، ما با اين مسائل مواجه ايم .
    اگر اسوه عرفان شما مولوى باشد بدون هيچ بحثى مى پذيرم كه مولوى اصل شريعت را رد نمى كند هرچند شريعت بماهى شريعت را پوسته مى داند :
    ما ز قرآن مغز را بر داشتيم
    پوست را بهر خران بگذاشتيم
    اگر شيخ محمود شبسترى كه درسنامه و مانيفست عرفان عاشقانه را منظوم كرده است منظور نظرتان باشد ، پس بفرماييد:
    تبه گردد سراسر مغز بادام
    گرش از پوست بيرون آورى خام
    ولى چون پخته شد بى پوست نيكوست
    اگر مغزش بر آرى بر كنى پوست
    شريعت پوست ، مغز آمد حقيقت
    ميان اين و آن باشد طريقت
    خلل در راه سالك نقص مغز است
    چو مغزش پخته شد بى پوست مغز است .
    چو عارف با يقين خويش پيوست
    رسيده گشت مغز و پوست بشكست
    اين عارف را مى بينيد كه شريعت را چون شارعان نمى نگرد و از آن رهايي مى جويد . اى عزيز : عرفان جريانى بسيار عظيم و چند شاخه است . عقلاء مجانين كه عطار شرحش مى دهد تا مرز كفر پيش مى روند اما كفرى كه نهايتش عشق و ايمان است . يك هسته رهايي از گذشته در عرفان به مفهوم جهانى كلمه است . شريعت رو به پس مى رود ، چون حافظ آداب است . طريقت رو به پيش مى رود ، چون همان راهى است كه عارف فرداً و بشخصه در آن خطر كرده است . قطعه بالا كه از نيچه نقل شد به همين خطر كردن خوشامد مى گويد كه يك معناى رند و لاابالى و بى تعلق در انديشه حافظ است
    در طريقت هرچه پيش سالك آيد خير اوست
    در صراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست
    شريعت در پيش چيزى تازه ندارد و اتكاء به سنت گذشته دارد ، اما اينجا حافظ از آنچه پيش مى آيد و بيش بينى ناپذير است سخن مى گويد .
    شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هائل
    كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها
    بنابر اين ماجراى رابطه عارفان با شريعت به آن سبكبارى كه شما مى خواهيد سر و ته اش را يكبار براى هميشه به هم آوريد نيست . من هم نمى توانم . اين مسئله در تمام تاريخ محل مناقشه بوده است و تن به ابدى سازى راه حل ها كه رسم حوزه هاى دينى ماست نمى دهد . به اين دليل تر جيح دادم جواب ندهم و مسئله. را مفتوح بگذارم و البته دليل ديگرى هم بود كه در آخر عرض مى كنم

    ب-در مورد اشاره شما به صلح و دوستى و حقوق انسانى بر اساس آيه معروف سوره مائده البته جاى خوشحالى است كه شما تفسير نيكويي فرموديد و اشاره شما به عام بودن واژه هاى ناس و نفس براى من آموزنده بود . منتها عبارت ” بغيرِ نفسٍ اَو فَسادٍ فى الارضِ ” اين حكم كلى را مشروط مى كند . البته مى خواهم ياد بگيرم و غرضم پرسش است نه اعتراض . تا جايي كه من مى دانم اين دو شرط يكى قصاص است ، و ديگرى فساد فى الارض . قصاص كه أحكامش معلوم است و در مورد قاتل يا جارح يا ضارب به كار مى رود و از آيه نيز مستفاد مى شود كه حكم قصاص برگرفته از تورات است چون در آغاز آيه مى خوانيم كه :” مِن أجْلِ ذالك كتبنا على بنى اسراييل اِنّه…” ( از همين رو بر بنى اسراييل واجب كرديم كه …). اين ”از همين رو ” معطوف به آيه قبل است كه قابيل نمى داند با جسد هابيل چه كند تا اينكه خداوند زاغى را برانگيخت تا زمين را حفر كند و بدينسان به قابيل نشان دهد كه چگونه سوءَةَ برادر خويش را بپوشاند . سوأة در تفسير بيضاوى به جسد مرده معنى شده و همچنين در تفسيرهاى طبرى و كشف الاسرار و مجمع البيان به معانى عورت ، بدى و جيفه آمده است (به نقل از قرآن زين العابدين رهنما ) .با توجه به اين قراين و امارات مطلب براى من خيلى جالب مى شود چون اولاً خطاب خدا به بنى اسراييل بوده و ياد آور فرمان ” قتل مكن ” از ده فرمان موسى و ثانياً موضوع نخستين عمل قتل و برادر كشى است كه فرويد در كتاب موسى و يكتاپرستى آن را پدركشى انسان اوليه مى داند . فرويد در اين كتاب دلايلى مى آورد براى اثبات اينكه موسى به دست قومش كشته شده است و فرمان قتل مكن هم براى پيشگيرى از قتل خودش بوده .رهنما به نقل از تفسير سيد محمد على پاكستانى مى نويسد كه از اين آيه اهميت قتل نفس و لزوم قصاص مستفاد مى شود أما ممكن است آيه به توطئه يهوديان به قتل خود پيامبر نيز اشاره داشته باشد ، چون قتل پيامبر در حكم نابود شدن پارسايي و تقوى و زنده گذاردن او در حكم نجات انسانيت است . در اين صورت تفسير شما خيلى انسانى است اما تفسير به رأى است كه تا آنجا كه من مى دانم شما به شدت با آن مخالفيد اما من گفته و استدلال كرده ام كه هر تفسيرى كم يا بيش تفسير بر وفقِ يك فهم است .همه تفسيرها تفسير به رإى هستند ، حتى اگر هزار بار چيزى به اسم نص و اصل بازيافته شود از فرداى اين بازيافت دگربار اختلافات گفتارى و كشتارى آغاز مى شود . من مىدانم شما هرگز اين را نمى پذيريد و بنابراين بحث بى ثمر است . أجازه دهيد شما حرف خودتان را بزنيد و من حرف خودم را ، حتما لازم نيست خواننده داورى كند يا يك طرف را نمره قبولى بدهد .مهم آن است كه مسئله و معضل ايجاد شود . ما نه مفتى هستيم نه قاضى و خواننده هم قرار نيست همه چيز را دربست بپذيرد
    نه قاضيم ، نه مدرس ، نه محتسب ، نه فقيه
    مرا چه كار كه منع شرابخواره كنم
    . خلاصه اينكه : مصلح عزيز و دوست گرامى اگر من ادعاى مسلمانى كرده بودم ، ما يك مبناى مشتركى براى بحث داشتيم اما چون من پايبند اعتقادات موروثى نيستم اختلاف ما اساسى مى شود . مثلاً شما مى گوييد اسلام موافق با حقوق بشر است و من به شما مى گويم پس چه بهتر كه ما در مورد حقوق بشر همان اعلاميه را معيار گيريم نه اسلام را . براى مثال اگر آيه ٣٢ سوره مائده با ماده ٣ اعلاميه در مورد حق حيات منافات نداردهمان ماده ٣ را ملاك گيريم ، تا با اين تفسير سيد محمد على پاكستانى مشكل پيدا نكنيم كه ياد كردن از بنى اسراييل نشان مى دهد كه روى سخن با يهوديانى است كه قصدِ قتل پيامبر را داشتند .در واقع براى بيان اين قانون كه قتل يك تن قتل كل بشر و احياى يك تن احياى كل بشر است عقلاً و بنا به عرف حقوقى نيازى به پيش كشيدن بنى اسراييل نيست و اگر مسئله قصاص و فساد در ارض هم پيش كشيده نمى شد باز با توجه به آيه قبل معلوم بود كه مراد از قتل قتل مجرمانه است نه اعدام مجرم . ما فعلاً داريم عدد قربانيان هولوكاست را كم و زياد مى كنيم . از اينكه دو ميليون بشود يك ميليون درد كه آن يك تن قربانى كشيده نه ذره اى كاسته مى شود ، نه دره اى افزوده . پس اين آيه به دشوارى مى تواند به اصل حقوق بشرى حق حيات ترجمه گردد . ماده ٣ اعلاميه حقوق بشر اين است :” هركس حق حيات ، آزادى و امنيت شخصى دارد”. با توجه به مواد ديگر همين اعلاميه در مورد اصل برائت ومنع شكنجه و كيفر ظالمانه و برابرى همه در برابر قانون و تناسب جرم و كيفر و دادرسى منصفانه و عادلانه در دادگاه مستقل و علنى پيداست كه مقصود ماده ٣ نفى كيفر مجرم و قاتل نيست ، اما به عنوان يك اصل قانونى در شرايط برائت هركس حق حيات دارد و داخل كردن قصاص و فساد در ارض و نيز خطاب به بنى اسراييل در آيه مورد بحث تبديل آن را به ماده ٣ در باره حق حيات با دشوارى مواجه مى كند و تا گزاره هاى هر كتابى صورت قانون رسمىت پيدا نكرده است شايد در باره آن فقط بشود گفت : به به ، اين قسمتش چه حرف قشنگى است . در باره آن قسمتش هم كه به قانون تبديل شده – فساد فى الارض و قصاص – ما نمى توانيم با هم وارد بحث شويم چون شما به عنوان فردى مؤمن به كلام وحى در چارچوب فكرى خود قصاص را حكم ازلى و ابدى خدا مى دانيد و احتمالاً دلايلى كه در توجيه آن مى آوريد مابعدى است اما من از اين ديدگاه به قضيه نگاه نمى كنم پس مبناى مشتركى براى بحث نداريم . بعلاوه فساد فى الارض چنانكه تجربه جمهورى اسلامى نشان داده امرى كلى و تفسير پذير است و در نتيجه در عمل در ورطه تمايلات سود انديشانه و بقا طلبانه حاكميت دينى مى افتد . مصلح عزيز صادقانه بگويم : يك علت ديگر تأخير و بى ميلى به اين پاسخ نيز مصادف شدن كامنت شما با آدمسوزان داعشى ها بود . از اين توحش به شدت حالم دگرگون بود و يادم به سينما ركس افتاد و از شما چه پنهان در دل گفتم از حرف هاى قشنگ كه بگذريم در عمل سوزاندن پانصد نفر در حكم سوزاندن يك نفر است .
    شادكام و پرتوان باشيد
    پى نوشت: اين مسئله كه شراب و شاهد در شعر حافظ تا چه حد دلالت واقعى دارد يك مسئله نظرى ديرينه در حافظ پژوهى است و اميدوارم حمل بر تبليغ شراب نشود يا تمايل شخصى نشود
    با پوزش و سپاس

     
    • باسلام ودرود برجناب آقاي كورس گرانمايه گرامي

      باتشكرازقبول زحمت ورنجش نوشتاري حضرتعالي كه بدون تعارف هم ازنوشتار ريشه ها وازتاريخ فجايع بشري تيمورلنگ وملحد وسفاك كه دوباره برايم بازخواني شد وهم ازجوابيه اي كه درموردنا همخواني عرفان وشريعت بنده سؤالهائي داشتم ،جنابتان بطورمفصل ومشبع ارسال فرموده ايد
      بي نهايت متشكرم ومستفيدشدم.
      اما به هرحال چنانكه خودتان فرموده ايد:

      “”اين مسئله كه شراب و شاهد در شعر حافظ تا چه حد دلالت واقعى دارد يك مسئله نظرى ديرينه در حافظ پژوهى است.”””

      بنظراين حقيرالفاظ شراب وخمر ومي ويادختررز درديوان حافظ قابل تأويل هستندو فقط آن بيت است كه نتوان آنراتأويل نموداگرازخودحافظ باشدنه منسوب به او؛وآن اين بيت است: آن تلخوش كه صوفي ام الخبائثش خواند //// اشهي لنا واحلي من قبلة العذارا.
      كه جنابعالي هم متذكرشده بوديد.
      وامادرديگر اشعارش تأويل پذيرندچناكه گفته است:
      گفتم هواى ميكده غم مى برد ز دل
      گفتا خوش آن كسان كه دلى شادمان كنند
      گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
      گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند
      وشما فرموده ايد:
      “اين چه باده عارفانه اى است كه مخالف آيين و مذهب است و گرچه تأويل لازم نيست اما پيداست كه مراد از مذهب همان شريعت اسلام است” ؟

      دربيت اول مقصودازميكده گفتگو ودرس وبحث ازرحمت بي انتهاي دوست ومحبوب ومعشوق لايزالي است كه غم راازدل مي برد.ودرمصرع دوم ازقول شيخش صحه براين هواي ميكده مي گذاردوشادباش مي گويدبردل خوش كنان.

      دربيت دوم شراب كه درس محبت است درآئين خرقه پوشي عارفان است فقط نه درمذهب خشگ انديشان شريعت. وشيخش هم گفت اين عمل بمذهب پيرمغان كنند نه بمذهب ظاهريان وقشريان كه فقط وظيفه عمل بتكليف دارند.هرچندمغزاي اين عمل بتكليف كه بانيت قربةالي الله انجام شودواقعا همان پيمودن راه عارف است كه مقصودازهرعمل شرعي بقصدقربت فقط بريئ الذمه بودن نيست بلكه نزديك شدن بكمال مطلق است.
      واينكه :گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند”يعني اين سلوك طريقه مرشد وشيخ راه بلدعارفان است .چنانكه درآن بيت ميگويد:
      بمي سجاده رنگين كن گرت پيرمغان گويد/// كه سالك بي خبرنبودزرسم وراه منزلها.

      مقصوداين نيست كه باسجاده آلوده به شراب نمازبگذاربلكه مقصودش آنست كه هرچه شيخ ومرشد راه بلد به توي سالك دستورمي دهد همان راه را برو وازشيخ اطاعت كن كه اواين راه رارفته است وبه پيچ وخم منزلها واردومطلع است .وپيرمغان همان سالك مطلع ازراه ورسم منزلهااست.
      وهمچنين بقيه تعارضات ابيات حافظ قابل تأويل وحل هستند به دقت تفسير وواردبودن به مشرب عرفان ناب.
      تااينجا بنظرم بس است واما درتفسيرآيه وتطبيقش باحقوق بشربماندبراي بعد.والسلام
      مصلح

       
  7. آتنا فرقدانی

    آقا مرتضی،

    سلام بر شما

    لینک مطلب شما خطاب به علی1 در ارتباط با عقل را خواندم. wblog/27408ww.nurizad.info/

    لینک را اینجا گذاشتم که اگر از دوستان، کسی تمایلی به مطالعه مجدد این مطلب داشت دسترسی پیدا کند.

    و اما موضوع عقل.

    در مجموع آنچه که از بحث عقل دستگیرم شد اینکه کاربرد عقل تنها در حسن و قبح که به عقل عملی مربوط میشود می باشد. و از طرفی در آنجا هم یک کبری تعریف شده که هم خودش و هم عکسش صادق است که قاعده ملازمه نامیده می شود.

    آقا مرتضی،
    راستش را بخواهید با خواندن مطالب شما در ارتباط با عقل در فقه شیعه از ادامه بحث عقل و حتی احکام با شما منصرف شدم.
    در واقع این مسیر موئی که برای عقل در منابع فقه شیعی تعریف شده ، بسیار نا امید کننده است.
    بهمین دلیل ترجیح میدهم به بحث با شما در ارتباط با احکام شرعی و عقل عملی خاتمه دهم چرا که فقط در یک مسیر بسته فقط به دور خود خواهیم چرخید.

    پیروز باشید
    منصور

     
    • جناب منصور درود بر شما باد!دوست گرامی از قدیم گفته اند آزموده را آزمون خطاست.من معتقد نیستم که این سخن صد در صد درست است ولی نشانه ایی از خردورزی درآن هست.اغلب کسانیکه در این سایت قلم می زنند بهمین نتیجه با سید مرتضی رسیده اند.مسلما تمام کسانیکه با ایشان بحث کرده اند دراشتباهند و از علوم خاصه آخوندها بی بهره اند و از عقل مختص آخوندها چیزی نمی دانند.

       
    • سلام بر آقا منصور عزیز

      اوکی بنظر می رسد که این کامنت بمعنای ختم گفتگوهای شما با این بنده است ،من از گفتگو با دوست مودب و صادقی مثل شما خرسند بوده و هستم ،و کما کان مایل به ادامه دیالوگ بودم،اما در حوزه اختیار و اراده شما دخالتی نمیکنم ،با توجه به اینکه شما در دین شناسی و فهم معارف دینی و وحی ،تک منبعی هستید و فقط دلالت های قرآنی را حجت میدانید ،می شد بحث و احتجاج در حوزه معارف قرآنی ادامه یابد ،در عین حال اختیار با شماست.
      از گفتگوی با شما بهره مند و خرسند شدم و برای شما هرجا هستید آرزوی تعالی و توفیق دارم.

      دوست تو سید مرتضی

       
      • آتنا فرقدانی

        آقا مرتضی

        سلام بر شما

        اشتباه نکنید من فقط بحث احکام و ورود عقل عملی به احکام را گفتم. بحث های دیگر ما بقوت خود باقی هستند.

        منصور

         
        • سلام بر منصور عزیز

          بسیار خوب ،تصور من این بود که کلا از گفتگو با من دلزده شده اید ،بحث ها را ادامه می دهیم ،حال ممکن است چون شما تک منبعی هستید احتجاج ها را فقط به حوزه قرآن ببریم ،اما بهرحال توجه داشته باشید که نوع بحث ها در معارف اسلامی متداخل و منعطف به هم است یعنی لااقل دید من این است که منابع دینی عبارتند از قرآن و سنت و عقل و اجماع کاشف ،اما خوب سعی می کنیم بر اساس قدر متیقنی از قرآن که مورد تسلم و پذیرش شماست بحث کنیم.

          سالم باشید

           
  8. با سلام خدمت نوریزاده از جان گدشته . در مورد تسلیت حداکثر آنرا برای تولد جمهوری اسلامی بکار میبردید (12 فروردین 58) بهتر بود تا برای انقلاب 57 . آن پوسته حکومتی شاه دیگر قابل دوام نبود.

     
  9. آتنا فرقدانی

    آقا مرتضی،

    با سلام

    در پست “هیاهوی نامردان” کامنت زیر را مرقوم کرده بودید:

    “4-آیه لا اکراه فی الدین ،مربوط به پذیرش اصل دین است ،دین را در مقام پذیرش نمی توان بزور بکسی تحمیل کرد ،زیرا ایمان که جوهره و اساس دین است یک فعل و عمل قلبی است که باید متکی بر مبادی تصوری باشد ،تا شما مقدماتی عقلی را تصور نکنید و تصدیق نکنید ،به چیزی باور پیدا نمی کنید ،پس بدن اشخاص را ممکن است بزور وادار کرد به کاری ،اما قلب و دل را نمیتوان به تصدیق واداشت مگر به دلیل و برهان.
    اما شما وقتی ایمان به اسلام آوردید ،یعنی ملتزم به محتوای ما جاء به النبی شده اید ،و در داخل دین مکلف به تکالیفی هستید ،البته عالم عالم اختیار تکوینی است ،اما خدا در قالب شریعت از انسانها تکالیفی را خواسته است.این کلیت قضیه تکلیف و رابطه آن با لا اکراه فی الدین،حال بحث حکومت را هم باید پس از فراغ از روش شناسی دینی پی گیریم ،فعلا در وسط بحثیم.
    آن آیه “لا یکلف الله نفسا…” را هم که بحث شد ،چرا تکرار می کنید ،من توضیح دادم که مراد آیه این است که تکلیف به ما لا یطاق محال و قبیح بر خداست ،و خدا محال است که تکلیف به فوق طاقت انسانها کند ،اما همین آیه میگوید اجمالا تکالیفی هست ،و ما نمی توانیم ببهانه این آیه از خود سلب مسولیت کنیم.
    مهم ادعایی است که شما می کنید ،این باید تبیین شود که اگر حکومت مورد نظر دین باشد ،و تکالیفی هم وجود داشته باشد چرا تکلیف بما لا یطاق پیش آید؟
    شما میگویید اگر حکومت دینی و متکی بر ایدولوژی باشد می شود تکلیف محور ،خوب بشود ،تکلیف اگر از سوی خدای خالق جهان و انسان باشد ،بر اساس مصالح انسان است ،شما به چه معیاری می خواهید نفی تکلیف کنید؟ بهمان معیار که حتی تکالیف عبادی مثل نماز و روزه را نفی کردید؟ این که خلاف قرآن می شود ،مگر شما قرآن را بعنوان تک منبع دین شناسی قبول نکردید؟
    البته مساله مکلف بودن انسان منافاتی با حق داشتن او نیست ،انسان البته که حقوقی هم دارد ،کسی منکر حقوق ذاتی انسان ،و در ارتباط با انسانهای دیگر نیست ،اما حقوق انسان در جهان بینی توحیدی الهی ،در ظل مسولیت های او در برابر خدای خالق انسان و جهان تعریف می شود ،مثلا انسان آزاد است در بسیاری از جهات زندگی ،اما آزاد نیست معصیت خدا کند ،و آزاد نیست اوامر تشریعی الهی را که ناشی از اراده تشریعی خداست مخالفت کند.البته بحث در حق و حقوق و ریشه های آن و رابطه حق و تکلیف بحث گسترده حقوقی تشریعی است که باید جداگانه بحث کنیم اما غرضم این است که صرف ثبوت تکالیف برای انسان منافاتی بر ثبوت حقوق او نیست ،و صرف وجود تکالیف فردی و اجتماعی نافی لزوم حکومت نیست.”
    پایان

    شما هنوز به من نگفته اید که چه مرجعی در دین تعیین شده که در صورت تشکیل حکومت اسلامی میزان وسع تک تک مردم اجتماع را تعیین کند. لازم به یاد آوری است که شما هم به این اذعان دارید که تکلیف کردن به آنچه خارج از توان افراد با اصل دین و خواست خدا منافات دارد.

    موفق باشید
    منصور

     
    • سلام بر منصور گرامی

      در مورد اصل استحاله تکلیف بما لایطاق (فوق حد توان نوع انسانها که مستلزم عسر یا حرج است)قبلا توضیح دادم ،من گفتم تکالیف بر این اساس برهانی ،مقدور انسانهاست و اگر در مواردی بلحاظ شخصی مستلزم عسر و حرج و ضرر فوق حد توان باشد ،یا تکلیف ساقط می شود یا تبدیل به تکلیف خفیف تر می شود (مثال لزوم حرج و ضرر روزه در حق مریض که تبدیل به قضاء یا کفاره می شود) مثل اینکه تکلیف وضوء بلحاظ نوع بشر بهیچوجه مستلزم حرج و ضرر نیست ،حال اگر فردی مثلا بجهت مرض شدید مثل سوختگی و جراحت نتواند وضوء بگیرد چون مستلزم ضرر یا عسر و حرج است ،تکلیف شخصی او مبدل به تیمم می شود مثلا.
      این کلیت سخن من بود که دیگر تفصیل نمی دهم ،در اینجا شما باید مبنایی بحث کنید ،اگر شما اصلا قائل به هیچ تکلیفی از سوی شریعت بر انسانها نیستید ،خوب این بحث جدایی است و مبادی و مبانی خاص خود را دارد ،اما اگر معتقدید اسلام تکالیف فردی و اجتماعی فی الجمله دارد ،منتها شما برخی از آنها را تکلیف بما لایطاق میدانید ،خوب باید باز هم آن موارد را مشخص کنید.
      و اما اگر معتقدید که صرف تحقق حکومت دینی مستلزم عسر و حرج و ضرر و تکلیف بما لایطاق است ،باز هم این برعهده شماست که مدعای خود را توضیح داده اثبات کنید.

      با سپاس

       
  10. سخنی با آقا سید مرتضای گرامی !

    اقا سید مرتضی التفات فرموده و حقیر را با ” آقاجان ” مورد عتاب و خطاب قرار داده بودید که باید عارض شوم ” آقاجان ” فقط جناب مستطاب سید علی میباشد و بس و همان یک آقا برای هفت پشت این ملت فلک زده کافی و وافیست.

    1- من مثل جنابعالی حقوق بگیر(در حالت کلی) نیستم که در خانه بنشیم، بجای مردم بیاندیشم و الله و پیغنبر را تبلیغ کنم. این الله و اسلام شما چقدر باید ناتوان باشد که خود در گوشه ای پشت یکی از سیارات پنهان گشته و شما را برای تبلیغ و اظهار موجودیتش به میدان فرستاده !!! آخر خنده دار نیست؟ مگر خدا و پیغنبر هم تبلیغ میخواهد؟ به زعم شما خالق کائنات است ولی از عهده ی فروش و جذب مشتری برای تنها کالایش (اسلام) هم بر نمی آید این الله و پیغنبر شما ؟؟؟

    2- و نیز مثال شما ////هم، نیستم که وقت کافی داشته باشم و مواظب خلق الله باشم که خدای ناکرده راه ناصوابی پیش بگیرند و راهی دوزخ گردند!!!
    این خدای ییچاره و مفلوک را طوری دربند کرده اید که نای عرض اندام هم ندارد هرچه دل تنگتان میخواهد بنامش ضرب میکنید و خلق الله را بدان نه دعوت، بل مجبور میکنید! بخدا که خدا خودش هم دلش بحال خودش میسوزد .

    3-اینکه فرموده اید حتی قرآن را یکبار کامل نخوانده ام معروضم که ابوی مرحوم بنده نماینده ی شادروان آقای شریعتمداری در شهر مان بوده که بطریق اولی خانه ما پر بوده از نسخ و تفاسیر مختلف قرآن و کتب و رسالات مختلف مراجع متعدد و من از 16 سالگی که خودم را مکلف دانستم با قرآن و … مانوس و مالوف بوده ام و تا همین چند سال پیش مثل شما و شاید هم بیشتر از شما یکی از پیروان متعصب و کور مذهب اسلام بودم منتها مخالف نظام آخوندی.
    یادم هست 14ساله بودم پدرم دستم را میگرفت و در تظاهرات شهرمان شرکت میداد. در 17 سالگی عازم جبهه شدم و پدرم چون نتوانست مانع رفتن من به جبهه شود، با اعزام برادر بزرگترم هم ممانعت نکرد تا در جبهه کنار من باشد(در خانواده مرا بیشتر از سایر بچه ها دوست داشتند بخاطر همین الفت با قرآن و نماز شب).من اکنون هم چندین یادگار از ترکش های توپ فرانسوی در بدنم دارم که اگر امروز پس از گذشت 27 سال شما هم جای جراحاتش را مشاهده کنید مطمئنا حالتان بهم میخورد. دیدن این جراحات برای دیگران بقدری چندش آور بوده که نتوانسته ام در استخرها و اماکن عمومی( کنار دریا ) ظاهر شوم آوخ آقا مرتضی اگر بدانی من در این چند سال اخیر(ازحدود 10 سال باینطرف) برخی شبها(در واقع اغلب شبها) با چه دردها و آلامی دست و پنجه نرم میکنم تا خوابم ببرد البته تا بامروز ریالی هم بابت همین باصطلاح جانبازی نگرفته ام.
    آنموقع با خودم اندیشیدم کسی که در راه خدا جهاد میکند که نباید با خدا معامله بکند و بعدها افکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من برای وطنم و برای مردمم و برای دفاع از آرمان هایم یه جنگ رفته ام و نباید توقع پاداش و انعام داشته باشم.
    آقا مرتضی ما باید به این تفکر برسیم که فضیلت و نیکی به بهشت نائل شدن نیست. اینکه فضیلت نیست شما در این دنیا ی محدود به چند سال عمر کوتاه از جان شیرین تان بگذرید یا مقداری درهم و دینار ببخشید که عوضش در آن دنیا خرما بگیرید، بهشت بگیرید، حوری و غلمان بگیرید، شرابی نوش جان فرمایید که نظیرش تو این دنیا هم پیدا نمی شود–چون بنا به نص صریح همین قرآن، شرابی که الله ساقی اش خواهد بود “سردرد” هم نمی آورد لَا يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا يُنزِفُونَ ( واقعه/19 ) نه از آن دردسر می‌گيرند و نه بی‌عقل (ناشی از مستی) می‌گردند. فِيهِنَّ خَيْرَاتٌ حِسَانٌ (رحمن/70 ) در آنها دوشيزگان نيكخو و زيبا روست‏.
    حُورٌ مَّقْصُورَاتٌ فِي الْخِيَامِ (رحمن/72) حوريان پرده‌نشين شده‌ها در چادرها.
    لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ (رحمن/74) دست هيچ انس و جنى پيش از ايشان به آنها نرسيده است(باکره هستند).
    فِيهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانّ (رحمن/56 ) در اینها ( باغها) پرده نشینان (چشم) نگهدار از نگاه(به نامحرم) هستند، کسانی که پیشتر (نه) انسی آنها را لمس نموده است و نه جنی.
    وَعِنْدَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ عِينٌ (صافات/48) و نزدشان پرده نشینانی هستند چشم نگهدار از نگاه (به نامحرم).
    البته بگذریم ازینکه در وصف رنگ پوست این حوریان قرآن دچار تناقض گوئی شده، از یک سو آنها را مانند یاقوت و مرجان، قرمز می‌داند:
    كَأَنَّهُنَّ الْيَاقُوتُ وَالْمَرْجَانُ (رحمن/58 ) آنها همچون ياقوت و مرجانند.
    و از سوئی دیگر آنها مانند تخم مرغی که در زیر بال مرغ پنهان هستند، سفید می‌داند:
    كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَّكْنُونٌ (صافات /49) (از شدت سفیدی) مانند تخم مرغی که (در زیر بال مرغ ) پنهان (دست نخورده) هستند.- و الخ… مگر اینکه همین آقایان برگردند و دست به تفسیر برده و بفرمایند آن سرخی به جای دیگری مربوط است استغفرالله…

    اینکه به طمع بهشت شما کار خوب و نیکو انجام دهید مثل این است که شما به بچه ای بگویید اگر شما فلان کار خوب را انجام بدهی من در عوض برای شما بستنی خواهم خرید یا شما را سوار چرخ فلک خواهم کرد.
    ما باید یاد بگیریم کار خوب را برای خوب بودنش،مفید بودنش برای سایرین، انسانی بودنش و نفس فضیلت داشتنش انجام بدهیم نه برای پاداشش. شما فکر میکنید همین داعشیان از جانشان سیر شده اند که مثل آب خوردن آدم
    میکشند ؟ نه آقا مرتضای عزیز به آنها هم مثل شما وعده بهشت داده شده است مانند قزلباشان که شما داستان دردناک آنها را بهتر از همه میدانید آنها حتی گوشت سنی ها را بصورت کباب شده و چه بسا زنده زنده میخوردند تا آنها هم تشیع از نوع خودشان را در این سرزمین بسط دهند چون مرجع تقلیدشان بآنها اینگونه القاء کرده بود.

    4-در مورد علم غیب داشتن یا نداشتن مستشرقین غربی البته حق با شماست منهم میگویم آنها علم غیب نداشته اند منتها فرق من و شما اینجاست که شما این علم را برای بزرگان دینی تان قائل می شوید( همانهایی که شما از آنها بنام اولیاءالله، متکلم، مفسر، محدث، عالم بالله و غیره یاد میکنید). همچنانکه من، نیز، خود تا چند سال پیش درست مانند شما میاندیشیدم و با کفار مانند “الان خودم” بحث و مجادله می کردم با کمال تاسف و شرمساری البته.

    آقا مرتضای ارجمند من مثل شما مخالفین عقیدتی خود را کافر، خوک، ابنه ای ( هزاربار غذر خواهی میکنم ازینکه مجبورم از رعایت ادب اندکی دور شوم )و چهار پا و بل هم اضل خطاب نمیکنم همانگونه که بزرگان دینی شما انجام دادند:

    وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ(اعراف/179) و در حقيقت بسيارى از جنيان و آدميان را براى دوزخ آفريده‏ايم قلبهائی (مغز، زیرا از نظر قرآن مرکز تعقل قلب است) دارند كه با آن (علمی )دريافت نمى‏كنند و چشمانى دارند كه با آنها نمى‏بينند و گوشهايى دارند كه با آنها نمى‏شنوند آنان همانند دامها بلكه پست تر هستند، آنها همان غافل‏ماندگانند.
    أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا (فرقان/44) آيا گمان مي‏بري اكثر آنها مي‏شنوند يا مي‏فهمند؟ آنها فقط مانند دامها بلكه پست تر هستند.

    //////////
    آقا مرتضی ما باید یاد بگیریم و به دیگران هم بیاموزیم وقتی کسی اشتباهی مرتکب میشوند به آنان آگاهی دهیم کسی که میگوید مثلا” کشور نروژ در خط استوا قرار دارد یا 2بعلاوه2 میشود 5 نباید با او به جنگ برآییم یا باو بخندیم یا مورد استهزاء قرار بدهیم بلکه ما وظیفه داریم او را آگاه کنیم تا از نادانی بیرون آیدوالخ…

    5- قطعا” اطلاع دارید که در همین تشیع ما، بالغ بر هزارواندی فرق شیعی گوناگون وجود دارد که هر کدام از این فرقه ها ،فقط مذهب و فرقه منتسب خود را الهی (محق) میداند و بقیه را منحرف و تحریف شده یا خوارج(بمعنی اخص در اینجا).
    نگاهی به کتاب “فرهنگ فرق شیعه “بیندازید نویسنده این کتاب حضور ذهنم نیست ولی میدانم “موسسه مرکز انتشارات اسلامی” ان را منتشر کرده است.

    راستی آقا مرتضی

    6- تا کنون با خود اندیشیده اید اگر یکی از همین فرقه های دیگر،(بغیر از فرقه 12 امامی و از نوع خاصش) درست و برحق باشد -البته از مسیحیت با شعب گوناگونش، یهودیت با گونه های متعددش، زرتشت، بودائیسم ووو – تکلیف آن دنیای شما چگونه خواهد بود؟؟؟!!!

    آیا براستی

    7- شما اگر در خانواده ای غیر از تشیعی که الان هستید به دنیا میامدید- برفرض بعید بسیار دور- اگر عمر شما هم کفاف میکرد، بعد از تحقیق و مطالعه سایر ادیان، آیا باز هم همین تشیع را انتخاب میکردید؟؟؟
    خواهش میکنم در این مورد، نه به من و نه به هیچ کس دیگر جواب ندهید! و فقط به خودتان پاسخ دهید بیایید و با خودتان صادق باشید حدود 8 میلیارد جمعیت کنونی جهان است . حدود یک میلیارد و اندی مسلمان هستند و حدودا”150 ملیون نفر شیعه البته با هزار فرقه اش. از این 150 ملیون نفر نزدیک 50 ملیون شیعه در ایران هستند. صبح که از خواب بر می خیزید و به بیرون مشرف می شوید برای ابتیاع مایحتاج(////)به اولین خیابان که قدم میگذارید به شیعیان پیرامون خود، مثلا” به بانوان مسلمان (نترسید گناهش را آن دنیا خودم به گردن میگیرم) نگاهی پژوهشگرانه-اینجوری گناهش هم کمتر است و من مسئولیتم کمتر میشود- بیندازید البته در مورد شهر قم قضیه اندکی متفاوت خواهد بود، آقا مرتضی چند درصد از بانوانی که مشاهده میکنید، واقعا”به آن تشیع خاص شما معتقد و ملتزم هستند؟؟؟منصف باشید و قبول کنید طبق تعالیم اسلام و علی الخصوص شیعه، حتی یک ” تار مو” ی زن مسلمان نباید دیده شود چون اگر دیده شود شما بهتر میدانید در بهشت موعود شما چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود؟؟؟ بقیه در کامنت بعدی
    اقا مرتضا
    غلط های املایی را به بزرگواری خودتان حتما خواهید بخشید من دستم خیلی کند است(در تایپ البته)درست 4 ساعت زمان برد. عمری باقی بود حتما ادامه خواهم داد.

     
    • سلام جناب کاوه گرامی

      مطلب مفصل شما را امروز بدقت خواندم ،چون فرموده بودید چهار ساعت صرف وقت برای تایپ آن کرده اید ،منصفانه نیست آنرا بی جواب بگذارم،خصوصا اینکه گفتید دچار جراحات هستید و جانباز جنگ ،البته نه تنها از اغلاط املائی و اغلاط مضمونی فراوان نوشته شما گذشت می کنم بلکه از هم اکنون از تهمت ها ،و از الفاظی که از وراء چنگک ها مرحمت کرده اید هم گذشتم،در فرصتی همین جا ذیل کامنت شما به مضمون مطالب شما خواهم پرداخت .

      موفق باشید

       
      • پاسخی به کاوه گرامی!

        1- کلمه “آقا جان” از تکیه کلام های محترمانه من به خیلی دوستان و هم سن و سالان و حتی فرزندانم است ،این تعبیری دوستانه است و بار منفی یا توهینی ندارد ،بدیهی است که این لقب اختصاصی به فرد مورد نظر ندارد.

        2-گفته اید :
        “”من مثل جنابعالی حقوق بگیر(در حالت کلی) نیستم که در خانه بنشیم، بجای مردم بیاندیشم و الله و پیغنبر را تبلیغ کنم. این الله و اسلام شما چقدر باید ناتوان باشد که خود در گوشه ای پشت یکی از سیارات پنهان گشته و شما را برای تبلیغ و اظهار موجودیتش به میدان فرستاده !!! آخر خنده دار نیست؟ مگر خدا و پیغنبر هم تبلیغ میخواهد؟ به زعم شما خالق کائنات است ولی از عهده ی فروش و جذب مشتری برای تنها کالایش (اسلام) هم بر نمی آید این الله و پیغنبر شما ؟؟؟””.
        (پایان)

        من در خانه ننشسته ام ،طلبه و پژوهشگری هستم مستقل از هر نهاد و سازمانی ،در یکی دو موسسه پژوهشی کار مستقل پژوهشی میکنم و امرار معاش میکنم ،آری آنچه اینجا می نویسم در اوقات خارج از زمان کاری است که در منزلم و در اینترنت مطالعه و سیر میکنم ،شما خواه باور کنید یا نکنید اهمیتی ندارد ،اما کار نوشتن من در این سایت یک کار فردی و تفننی است ،من از آنچه که باورهایم هست سخن می گویم و دفاع می کنم ،بخواهم می نویسم و نخواهم نمی نویسم ،خودم آقای خودم هستم ،پس نوشتن من در اینجا ارتباطی به حقوق گرفتن ندارد ،حال شما اصلا فرض کنید که من حقوق بگیرم ،شما در بحث ها به ما قال نگاه کن نه من قال یا انگیزه او ،اگر کسی شما را متقابلا متهم کند که کاوه هم از جایی در داخل یا خارج ایران پول می گیرد و کامنت های تبلیغاتی بر علیه معتقدات و پیامبر و قرآن مسلمانان می نویسد ،آیا خوشایند شماست؟ من هرگز چنین تهمتی به کسی نمی زنم ،شما نیز چنین باشید.
        چنانکه گفتم من از باورهای خود و یافته های خود دفاع میکنم ،خدای من نیز پشت سیارات مخفی نیست ،خدای من خالق تو و من و خالق همه اوج و حضیض هستی است ،الله نور السموات و الارض- هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن- فاطر السموات و الارض- خدای من این اوصاف را دارد و نور او چنان سطوت و غلبه بر شراشر هستی دارد که چشمهای خفافیش را نابینا کرده است ،و خدای من بی نیاز از همه کائنات است (الله الصمد- والله غنی عنکم- یاایها الناس انتم الفقراء الی الله والله هو الغنی الحمید) ،اما معرفی دین و متن دین و معرفت دین نیاز انسانهاست،و چنانکه عرض شد دفاع من از یک باور عاشقانه است و نه کاسبی و خودنمائی یا کمک به خدا.

        3-گفته اید :
        “”2- و نیز مثال شما ////هم، نیستم که وقت کافی داشته باشم و مواظب خلق الله باشم که خدای ناکرده راه ناصوابی پیش بگیرند و راهی دوزخ گردند!!!
        این خدای ییچاره و مفلوک را طوری دربند کرده اید که نای عرض اندام هم ندارد هرچه دل تنگتان میخواهد بنامش ضرب میکنید و خلق الله را بدان نه دعوت، بل مجبور میکنید! بخدا که خدا خودش هم دلش بحال خودش میسوزد “”.
        (پایان)
        این سخنان پایه های ادب و معرفت گوینده آن را بخوبی ظاهر می کند ،من اینجا مواظب کسی نیستم ،با انسانها گفتگو می کنم و از باورهایم دفاع می کنم ،همانطور که شما چنین می کنی،چنانکه گفتم بودن در نت و نوشتن و خواندن در آن از کارهای تفننی من در منزل است ،حال شما در هر تخیلی آزادید.
        من که باشم که خدای خالق جهان را در بند کنم ،و من چه مفلوکی هستم که خدا را بفلاکت نسبت دهم ؟ شما آیا با ذهنیات خود درگیر هستی؟ و آیا باید در برابر یک نقد اینگونه به آشفته گویی در باره دیگران و خالق جهان بپردازی؟

        4- از سابقه خود و انس با قرآن و نماز شب و مجاهده فی سبیل الله گفته اید ،طوبی لکم و حسن مآب ،اما مومن حقیقی اسرار و عبادات و جهاد و راز و نیاز و نماز و دعای خود را به عرصه عمومی نمی آورد و آنرا دست مایه رانت و دلبری از دیگران نمی کند ،نیز ملاک غرق بودن بین نسخ قرآن و تفسیر نیست ،آنچه که مهم است فهم و باور قرآن است ،اینکه گذشته من چه بوده ،یا پدرم معاشر چه کسی بوده ،اینها معیار هیچ فضیلت سابق و لاحق نیست ،انسان ببیند اکنون چه هست و چه می کند.

        5-گفته اید فضیلت انسان به بهشت نیست ،البته وصال به بهشت نیز نیازمند استحقاق و قابلیت است ،اما معیار فضیلت از نظر ما قرب الی الله و مشاهده او و وصال اوست ،که راه رسیدن به آن ایمان و عمل صالح است ،این نه به ادعاست و نه به گنده گویی،کسی اگر خدای قرآن و قرآن را ریشخند می کند و او را مفلوک می داند ،حق ابراز نظر در خصوص جنه عرضها السموات و الارض ندارد،آن جنت با عرض و طول اش و مراتب اش تا مرتبه جنت لقاء و جنت ذات ،موکول به ایمان خالصانه و عمل فارغ از ریا و خودنمائی است.
        آری مومنین باور به بهشت و نعم آن و شراب و حوری و غلمان و سایر مراتب دارند ،واگویه این نعمت ها برای کسی که باور به قرآن ندارد چه سودی دارد جز خودنمائی و اظهار فضل؟

        6- گفته اید :
        “”البته بگذریم ازینکه در وصف رنگ پوست این حوریان قرآن دچار تناقض گوئی شده، از یک سو آنها را مانند یاقوت و مرجان، قرمز می‌داند:
        كَأَنَّهُنَّ الْيَاقُوتُ وَالْمَرْجَانُ (رحمن/58 ) آنها همچون ياقوت و مرجانند.
        و از سوئی دیگر آنها مانند تخم مرغی که در زیر بال مرغ پنهان هستند، سفید می‌داند:
        كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَّكْنُونٌ (صافات /49) (از شدت سفیدی) مانند تخم مرغی که (در زیر بال مرغ ) پنهان (دست نخورده) هستند.- و الخ… مگر اینکه همین آقایان برگردند و دست به تفسیر برده و بفرمایند آن سرخی به جای دیگری مربوط است استغفرالله…””.
        (پایان )

        این فقرات بیش از نشان از آگاهی داشتن نشان از نا آگاهی و یکسویه نگری و قلت معرفت قائل آن دارد،البته نعیم بهشت از سنخ یدرک و لا یوصف است ،تا کسی نرفته باشد چه میتواند از جهان دیگر و پدیده های دانسته باشد ،اما ریشخند کننده به قرآن آیا در ذهن خود نمی تواند تصور کند که ممکن است اوصاف مختلف از حوریان و سایر نعیم بهشت ،محمول بر تعدد آنها و اختلاف مراتب آنها باشد ،تا تفوه به زشتی های زبانی نکند؟

        7- گفته اید :
        “”
        اینکه به طمع بهشت شما کار خوب و نیکو انجام دهید مثل این است که شما به بچه ای بگویید اگر شما فلان کار خوب را انجام بدهی من در عوض برای شما بستنی خواهم خرید یا شما را سوار چرخ فلک خواهم کرد.
        ما باید یاد بگیریم کار خوب را برای خوب بودنش،مفید بودنش برای سایرین، انسانی بودنش و نفس فضیلت داشتنش انجام بدهیم نه برای پاداشش. شما فکر میکنید همین داعشیان از جانشان سیر شده اند که مثل آب خوردن آدم
        میکشند ؟””.
        (پایان)
        این سخنان سطحی تر از آن است که نیاز به پاسخ داشته باشد ،قبلا اشاره شد که اساس و جوهره دین بر عبودیت خالصانه لله است ،این دیگر مربوط به معرفت ها و تفاوت و اختلاف انسانهاست ،و آنچه که معیار قرآنی فضیلت است ،ایمان و عمل مخلصانه است ،حال اگر بتفاوت مراتب انسانها در معرفت به اموری تشویق واقع شود مشکل آن چیست ؟خواستید بگویید شما اینطورید؟
        بله داعش نیز ممکن است در اثر جهل شان بجهل مرکب خود را مستحق پاداش و بهشت بدانند ،این گمان و اعتقاد چه ارتباطی با نفس الامر و واقع دارد؟

        8- گفته اید :
        “”قزلباشان که شما داستان دردناک آنها را بهتر از همه میدانید آنها حتی گوشت سنی ها را بصورت کباب شده و چه بسا زنده زنده میخوردند تا آنها هم تشیع از نوع خودشان را در این سرزمین بسط دهند چون مرجع تقلیدشان بآنها اینگونه القاء کرده بود””.
        (پایان)

        ممکن است مستند بگویید که کدام مرجع تقلید شیعه چنین نظری داشته است که کباب کردن و خوردن گوشت سنی ها جایز است؟

        9-گفته اید :
        “”
        آقا مرتضای ارجمند من مثل شما مخالفین عقیدتی خود را کافر، خوک، ابنه ای ( هزاربار غذر خواهی میکنم ازینکه مجبورم از رعایت ادب اندکی دور شوم )و چهار پا و بل هم اضل خطاب نمیکنم همانگونه که بزرگان دینی شما انجام دادند””.
        (پایان)
        و به گمان خود تمسک به شواهدی کرده اید که یک یک آنها را بررسی می کنیم.
        تعبیراتی که در دو آیه مورد نظر شاهد آورده اید در باره کیست؟ گمان شما این است که بمفهومی که امروز رایج است “مخالف عقیدتی” اطلاق شده است؟
        واضح است که این گونه تعبیرات در باره مشرکان معاندی بوده است که در ستیز با پیامبر و مسلمانان بودند ،و دائم با آنان در حال جنگ بوده اند ،اینها که حق بر آنها واضح است و معجزات رسول الله را دیدند و به او شاعر و ساحر و مجنون و تعابیر زشت دیگر می کردند ،البته که اینها از چهار پایان پست ترند ،زیرا چهار پا در همان حد تکوینی و معرفتی خود از حد خود تجاوز نمی کند ،شما آیا اگر با کسی در حال جنگ و کشتار هستید در معرکه جنگ او را نوازش می کنید و به القاب زیبا می نوازید؟
        مگر قرآن در مورد یهود و نصارایی که یا ایمان به پیامبر آوردند یا با او در صلح بودند ،تعبیر به انعام کرده است؟ آیا قرآن آنان را اهل کتاب ننامید؟ بنابر این تعبیر کالانعام بل هم اضل در حق معاندان و دشمنان خونی اسلام و پیامبر بوده است که به آنحضرت انواع و اقسام اهانت میکردند.

        10- گفته اید :
        “”راستی آقا مرتضی

        تا کنون با خود اندیشیده اید اگر یکی از همین فرقه های دیگر،(بغیر از فرقه 12 امامی و از نوع خاصش) درست و برحق باشد -البته از مسیحیت با شعب گوناگونش، یهودیت با گونه های متعددش، زرتشت، بودائیسم ووو – تکلیف آن دنیای شما چگونه خواهد بود؟؟؟!!!””.
        (پایان)

        این همان مغالطه طرح پلورالیسم معرفتی است برای هرج و مرج معرفتی و از بین بردن سخن حق ،حال نقش شما در این میان چیست؟! شما هم آیا با خود لحظه ای اندیشیده اید که اگر سخن انبیاء و سخن نبی اکرم اسلام و پیام قرآن حق باشد تکلیف شما در آن جهان (جهان پس از مرگ) چه خواهد بود؟
        اما پاسخ حلی این شبهه این است که تکثر معرفتی در احتجاج و گفتگو سامان می یابد،صرف اینکه ما بکثرتی اشاره کنیم و با شیطنت بخواهیم دیگران را مثل خود متزلزل کنیم،حل مساله پلورالیسم معرفتی نیست.ضمن این که گفتگو و احتجاج باید با منطق و اخلاق توام باشد.

        11- گفته اید :
        “”7- شما اگر در خانواده ای غیر از تشیعی که الان هستید به دنیا میامدید- برفرض بعید بسیار دور- اگر عمر شما هم کفاف میکرد، بعد از تحقیق و مطالعه سایر ادیان، آیا باز هم همین تشیع را انتخاب میکردید؟؟؟””
        (پایان)

        مقصود شما از این سخنان چیست؟ شما چون اساس درستی در عقیده نداشته اید و اکنون متزلزل شده اید ،بخود حق می دهید که در مورد اسلام و عقاید دیگران چنین بگویید؟ عقیده قائم به اشخاص است و انسان موجود مختار است و نمیتوان باوری را به او تحمیل کرد ،شما فرض کنید مسلمانان یا شیعیان بطور سنتی و خانوادگی مسلمان شیعه باشند ،این نهایت تا سن بلوغ مصداق دارد ،آیا بعد از بلوغ یک مسلمان یا شیعه نمی تواند ولو پنهانی از عقاید خود منسلخ و جدا شود؟ مگر خود شما اینطور نیستید؟! شما گفتید اهل قرآن و نماز شب بوده اید،و اکنون خدای قرآن و جهان و مسلمانان را “مفلوک” نامیدید،آیا شما با اکراه اینطور شدید یا آزادانه؟ معلوم است که آزادانه،من که یک عالم و کارشناس دین هستم و اساس دیانت من بر تحقیق بوده است ،اما شما چه حقی دارید که ایمان و اسلام و تشیع دیگران را وراثتی و اجباری و خانوادگی بدانید؟ اعلامیه حقوق بشر اینرا بشما نعلیم داده است؟

        در ادامه گفتید :””
        خواهش میکنم در این مورد، نه به من و نه به هیچ کس دیگر جواب ندهید! و فقط به خودتان پاسخ دهید بیایید و با خودتان صادق باشید حدود 8 میلیارد جمعیت کنونی جهان است . حدود یک میلیارد و اندی مسلمان هستند و حدودا”150 ملیون نفر شیعه البته با هزار فرقه اش. از این 150 ملیون نفر نزدیک 50 ملیون شیعه در ایران هستند. صبح که از خواب بر می خیزید و به بیرون مشرف می شوید برای ابتیاع مایحتاج(////)به اولین خیابان که قدم میگذارید به شیعیان پیرامون خود، مثلا” به بانوان مسلمان (نترسید گناهش را آن دنیا خودم به گردن میگیرم) نگاهی پژوهشگرانه-اینجوری گناهش هم کمتر است و من مسئولیتم کمتر میشود- بیندازید البته در مورد شهر قم قضیه اندکی متفاوت خواهد بود، آقا مرتضی چند درصد از بانوانی که مشاهده میکنید، واقعا”به آن تشیع خاص شما معتقد و ملتزم هستند؟؟””.
        (پایان)
        بنظرم این سخنان ارزش پاسخ گویی ندارد ،اما متقابلا سوال من نیز از شما همین است ،شما از کجا یقین و علم بخلاف ان چیزی که گفتید پیدا کرده اید؟! شما علم غیب دارید؟در واقع شما مصداق بارز “کافر همه را بکیش خود پندارد” هستید ،چون خود بلحاظ فقر معرفت دینی و عدم پیمودن راه درست تحقیق متزلزل شده اید گمان میکنید همه یا اکثر جامعه آنطوری هستند که شما در منزل خود در باره آنها تصور می کنید.

        جناب کاوه گرامی،در پایان توصیه می کنم ،هر عقیده ای دارید داشته باشید ،ما هم هرکس هر عقیده ای دارد اگر محترمانه آنرا مطرح کند و کینه های مربوط به جاهای دیگر را اینجا نیاورد به او و عقیده اش احترام می گذاریم ،اما اندکی از این توهمات و تخیلات و سوء ظن های یکطرفه خود جدا شوید ،روزگار ما روزگار دیالوگ و گفتگو و احترام متقابل و تبادل نظر هست ،اما اینکه بتوهماتی عقاید و مقدسات دیگران را با تحریف و کینه و نفرت ببحث بکشید ،مقتضای حریت و فرهیختگی و فرهمندی نیست.

        موفق باشید

         
        • بنظرم یکی از ایرادات انسانهای دیندار اینه که میخواهند ثابت کنند که حقند . همیشه به دنبال اثبات حقانیت خودهستند تا به دنبال کشف حقایق دین خود . “قبلا اشاره شد که اساس و جوهره دین بر عبودیت خالصانه لله است ” بنظرم خالص ترین موجود کائنات شیطان هست که حاضر نشد انسان را بپرستد و گفت من غیر تو کسی را ستایش نمیکنم و حتی حاضر شد بهشت را ترک گوید میدانی کدوم بهشت ؟ همون بهشتی که بیش از 70 درصد مردمان جهان در تلاش رسیدن به اون همه کار رو مباح میدانند .

           
          • جناب نیریزی سلام

            سجده ای که شیطان و سایر فرشتگان مامور به آن بودند سجده عبودیت و پرستش نبوده است ،و شیطان هم البته مطابق روایات شش هزار سال خدای متعال را پرستش کرده است ،تنها مشکل او عدم اطاعت از امر خدا بوده است ،چیزی که تابعین شیطان در این عالم با او مشترکند.
            موفق باشید

             
        • سلام اسید مرتضی عزیز شما که عالم دین ومبلغ ان هستید لطف میکنید پاسخی در حد سواد زیر دیپلم بنده بدهید که چرا اکثر ایات عظام که حلال وحرام زندگی ما رو تعیین میکنن خودشون کمترین اعتقادی به جهان پس از مرگ وسوال وجوابش ندارن .مثلا میگن معنویات مهمتراز مادیات هست اما خودشون چنان بدنبال مادیات روان ودوان هستند که کسی به گرد پاشون نمیرسه یاچنان دودستی به این دنیای فانی چسبیدن که اکثرا لقب نمیرالمومنین رو یدک میکشن .یا اینکه اگه یه اخوند کمتر از هشتاد سال عمر کنه ناکام از دنیا رفته به چه دلیلی هست.غیر از اینه که تو کشوری که سن سکته های قلبی ومغزی به حدود سی سال رسیده این حضرات سواربرخر مراد چهار نعل میتازن وهیچ دغدغه ای ندارن.غیر از اینه که توعمرشون یه روز سختی نکشیدن یه روز تو فکر معیشتشون نبودن چون میدونن هستند ادمای ساده ای که تمام سال عرق ریختن وزحمت کشیدن اخر سال هم اومدن دودستی نون زن وبچههاشون رو گذاشتن تو دهن حضرات تا به خیال خودشون پولشون حلال باشه.اگه بخوام ادامه بدم هم وقت کم میارم هم احتمالا خودم همم جزو سکته ای های حدود سی سال میشم .یه پیش نهاد هم خدمتتون دارم که اگه واقغا دغدغه دین دارید اول سعی کنید چهره دینتون پاک بشه چون از قدیم گفتن پیش نماز که ب/////ه تکلیف پس نماز مشخصه..پاینده باشید

           
          • سلام سید گرامی

            بحثی که من داشتم یا غالبا دارم همان است که شما در پایان نوشته تان مرا به آن سفارش کردید (پاک کردن دین از تحریف یا تهمت های ناگوار) و بحث من هیچگاه دفاع از اشخاص نبوده است ،اشخاص میتوانند خودشان از خودشان دفاع کنند و منطق رفتاری شان را توضیح دهند ،اما توصیه من بشما این است که هیچگاه در ارزیابی ها جازمانه همه را به یک چوب نرانید ،ما انسانها همه در معرض خطا هستیم و همه جا و همه اصناف خوب و بد دارند،شما به یک دید یکطرفه قضاوت نکنید.

            موفق باشید

             
  11. مازیار وطن‌پرست

    متن اصلی و تاریخی زنده‌یاد مصطفی رحیمی را پیدا نکردم. اما مقاله‌ای به قلم درخشانِ م. قائد (عضو شورای سردبیری آیندگان) پیدا کردم که خلاصه‌ای از آن مقاله و بازتاب‌هایش را گزارش می‌دهد. این متن سندیست که بخشی از روشنفکری ایران را از اتهام کوتاهی در برابر ارتجاع و پوپولیسم خمینی در سال 57 تبرئه می کند.

    خاستگاه مصطفی رحیمی از سنت روشنفکری چپ بود. اما مستقل بود و اندیشمند. نه سرسپردهٔ حزب توده و رهبرانش بود و نه مفتون اندیشهٔ رمانتیک جنگ مسلحانه. او در کنار عبدالکریم لاهیجی، مهشید امیر شاهی و چند نفر دیگر (با خاستگاه‌های فکری متفاوت)، اگرچه نتوانستند در عمل کاری از پیش برند؛ اما دست کم نام خود را به مثابه نمایندگان متفاوت و اصیل روشنفکری، و وجدان بیدار اما نحیفِ جامعهٔ آشوب‌زدهٔ ما به ثبت رسانند.

    یادداشت م. قائد در خصوص زنده‌یاد مصطفی رحیمی و مقالهٔ تاریخی‌اش:
    http://www.mghaed.com/ay/pressure_group.pdf

    بخشی از مقالهٔ مهشید امیر شاهی در سال 57:
    مهشید امیرشاهی در جریان انقلاب اسلامی به صراحت علیه اسلامگرایان موضع گرفت و مقالهٔ کسی نیست از بختیار حمایت کند به قلم او در شمارهٔ ۱۷ بهمن ۱۳۵۷ روزنامهٔ آیندگان منتشر شد. وی تنها کسی از میان روشنفکران ایران بود که از دولت شاپور بختیار پشتیبانی کرد. در آن مقاله آمده است:
    «من تا امروز به هیچ روزنامه و نشریه‌ای مطلبی نداده‌ام که حال و هوای سیاسی داشته باشد. شاید به این دلیل که تا امروز در مملکتم به سیاستمداری چون شاپور بختیار برنخورده بودم که بدانم سیاست الزاماً مغایر شرافت، صمیمیت و وطن پرستی نیست. من تمام این صفات، شرافت، صمیمیت، وطن پرستی، را در آقای شاپور بختیار سراغ کرده‌ام. به علاوه به سرافرازی و آزادگی او مؤمنم. من ایمان دارم که اگر امروز او را از صحنهٔ سیاست مملکتمان برانیم خطایی کرده‌ایم جبران ناپذیر و نابخشودنی. من معتقدم که این مرد عزیز این مرد عمل دارد فدای هیجان و غلیان عده‌ای و فرصت طلبی‌های عده‌ای دیگر می‌شود و اگر فدا شود اسف انگیزترین شهید حوادث اخیر خواهد بود. من صدایم را به پشتیبانی از آقای شاپور بختیار با سربلندی هر چه تمامتر بلند می‌کنم، حتی اگر این صدا در فضا تنها بماند. من از تنها ماندن هرگز هراسی به دل راه نداده‌ام. ولی این بار می‌ترسم نه به خاطر خودم، بلکه به خاطر آیندهٔ این ملک و سرنوشت همهٔ آنها که دوستشان دارم.»

     
    • تقدیم به جناب مازیار!مسلما اگر منظورتا همین نامه باشد!

      چرا با جمهوری اسلامی مخالفم؟

      بخت خواب آلوده ما بیدار خواهد شد دگر (حافظ)

      نامه به امام خمینی

      پیش از شروع مطلب باید عرض كنم كه نویسنده این نامه با فتواها و نظریات آنجناب در موارد زیر نه تنها كاملا موافق است، بلكه تبلیغ و پیشبرد آنها را وظیفه ملی و اجتماعی و معنوی خود می داند:

      ١ – تمام آنچه شما در مخالفت با رژیم غیرقانونی كنونی ایران فرموده اید.

      ٢- تمام آنچه شما در مخالفت با امپریالیسم امریكا و هر دولت امپریالیست دیگری گفته‌اید.

      ٣- تمام آنچه شما در مخالفت با سیاست شوروی و چین و هر دولت كمونیست دیگری اظهار داشته‌اید.

      ٤- تمام آنچه شما در مخالفت با دولت صهیونیستی اسرائیل و موافقت با حقانیت مبارزه مردم فلسطین فرموده‌اید. نكته آخر را از آن لحاظ می گویم كه من برخی از آثار سارتر را ترجمه یا تفسیر كرده‌ام. اما همچنان كه پیش از این نیز به صراحت گفته‌ام با نظر سارتر درباره اسرائیل بكلی مخالفم.

      زائد است بگویم كه نویسنده این نامه شیعی و شیعی‌زاده است. و نه تنها همواره احترام اصول ادیان و مذاهب را در نوشته های خود حفظ كرده است، بلكه به شرحی كه خواهد آمد دوام جامعه را بدون ركن معنویت و روحانیت محال می داند.

      آنچه موجب شد این نامه را به عنوان آن جناب بنویسم احترام شدید من نسبت به شماست. احترامی بی شائبه، نه بر مبنای احساسات و قهرمان پرستی، بلكه بر مبنای تفكر. شما در وضع و حالی كه هیچكس دیگر نمی توانست هم سخنگوی ملت زجر كشیده ایران در برابر رژیم سراسر فساد كنونی شدید و هم صدای خود را در برابر دولت های بزرگ ستمكار بلند كردید. شما با رهبری خردمندانه خود پایه های رژیم سفاكی را كه تمام دولت‌های روی زمین از غرب و شرق به تحكیمش می كوشیدند چنان به سرعت و شدت لرزاندید كه امروز چون منی قادرم این نامه را داخل كشور ایران بنویسم و به دست شما برسانم. در حالی كه تا چندی پیش محال بود هیچ كس حتی به بهای جان، حرف خود را بزند، زیرا پیش از آن كه حرفش به گوش مخاطب برسد به دست جلادان یا نابود شده بود یا سخنش در میان سلول های زندان گم می شد. اجازه می خواهم پیش از این در این باره چیزی نگویم و ادامه آن را به بعد موكول كنم، زیرا تجزیه و تحلیل همه این عوامل و سخن از شخصیت و تأثیر شما فرصتی دیگر و بیشتر می خواهد.

      وانگهی آنچه نوشتن این نامه را موجب شد، اینها نیست، نكته هائی است كه تا آنجا كه من می دانم تاكنون كسی از داخل كشور آشكارا به شما ننوشته است. مشكل هنگامی آغاز شد كه برخی از طرفداران مسئله جمهوری اسلامی را به عنوان خواست كلیه مردم این مملكت مطرح كردند. من به عنوان نویسنده و حقوقدان (هر دو را با فروتنی عنوان می كنم) با جمهوری اسلامی مخالفم و دلائل مخالفت خود را صمیمانه با شخص شما در میان می گذارم زیرا در مورد كم و بیش مشابه چنین می پندارم كه گفتگو با شخص ماركس آسانتر از از گفتگو با ماركسیست‌هاست. علاوه بر این به علل زیر مخاطب این نامه فقط شما می توانید باشید: الف- سالهاست به این نتیجه رسیده ام كه راه رهائی بشر تلفیق دو اندیشه است: دموكراسی و سوسیالیسم ، كه هر دو ظاهرا از غرب آمده اند. اما معناً همه ملتها و همه فرهنگ ها در تكوین آن هر دو سهم داشته اند. امروز آنچه دموكراسی را از رمق انداخته سرمایه داری است و آنچه سوسیالیسم را به فساد كشانده قدرت عجین شده با كمونیسم است. پس تلفیق سوسیالیسم و دموكراسی كار آسانی نیست و رسالت آن به عهده همه اندیشمندان و همه ملتهاست. باید اضافه كنم كه تاكنون در همه نهضت ها، افراد مردم به طور دردناكی از تحقق بخشیدن به اندیشه ها معاف شده اند و ریشه بسیاری از مصائب در همین است: از دموكراسی بسیار سخن گفته اند، اما عده ای محدود، همیشه مردم خرده پا كنار بوده اند. البته به میدان كشیده شده اند. اما هیچگاه طرف گفتگو نبوده اند. یعنی كسی نظرشان را نپرسیده یا اگر پرسیده در پرورش آن اقدامی نكرده است.

      باز اندیشیده ام كه اگر دموكراسی و سوسیالیسم در فضائی از اخلاق و معنویت به هم نپیوندند، تركیبشان پیوندی انسانی نخواهد بود. خوب می دانید كه در محیط مختنق ایران بیان كامل و رسای این مطالب محال بود. ناچارآنها را دست و پا شكسته در كتابهایم نوشته ام. امروز می خواهم از روحانیت و معنویت شما كمك بگیرم.

      ب- اختناق دهشتناك ٢٥ ساله اخیر همه اجتماعات سیاسی مفید را از هم پاشید و همه قلم های حقگوی را شكست ستم های بیكران رژیم در حق ملت از حد هر مهاجم اشغال گری گذشته است. افشای دلیرانه این ستمها از جانب شما و مبارزه شما با آن امروز همه نظرها را متوجه شخص شما کرده است، بطوریکه امروز بارگران رهبری سیاسی و رهبری روحانی هر دو بر دوش شماست. این امر بهمان اندازه كه پرافتخار است مسئولیت آور نیز هست.

      پ – به علل بالا شما تنها كسی هستید كه اگر به جای جمهوری اسلامی. اعلام جمهوری مطلق كنید، یعنی به جای حكومت عده ای از مردم، حكومت و حاكمیت جمهور آنان را بپذیرید، نه تنها در ایران انقلاب معنوی عظیمی ایجاد كرده اید بلكه در قرن مادی گرای ما (نه به معنای فلسفی، بلكه به معنای نفی معنویت) به روحانیت و معنویت بعد عظیمی بخشیده اید. و تاریخ مقام شما را در ردیف گاندی و شاید بالاتر از او ثبت خواهد كرد. زیرا مسئله اصلی قرن ما ساقط كردن حكومتی فاسد و خادم بیگانه نیست، این كار با همه اهمیت درجه اولی كه امروز برای ما ایرانیان دارد مسئله ای جهانی نیست. مسئله درجه اول جهانی (كه بافاصله پس از سقوط رژیم برای ما نیز مسئله درجه اول خواهد شد) آن است كه قرن بیستم پس از ترور شدن گاندی معنویت مجسم خود را از دست داده است. اگر شما همچنان از شعار جمهوری اسلامی طرفداری كنید آن تز مشهور ماتریالیستی (به معنای فلسفی آن) را جان بخشیده اید كه اعلام می دارد تاریخ مدون، تاریخ جنگهای طبقاتی است و اگر گفته شود كه آیت الله خمینی می خواهد طبقه یا قشر روحانی ایران را در حكومت جانشین طبقه یا قشر دیگری كند ، چه جوابی خواهید داد؟ و در این صورت كجاست آن معنویت و اخلاقی كه قرن ما در جستجوی اوست؟

      ت- اگر شما حاكمیت مطلق ملت را بپذیرید، مردم ایران كه تاكنون تقریبا در همه قیام های خود بالمآل شكست خورده اند و پس از قرنها می توانند نفسی به راحتی بكشند و در فردای پیروزی جشنی دو گانه (سقوط استبداد سیاه و استقرار حكومت مردم) برپا سازند.

      ث- چند قرن است كه غربیان می گویند و باز می گویند ( و طرفه آن كه كه این بحث در سخن متفكران “كمونیسم اروپائی” صیغه تازه ای یافته است) كه ملت های مشرق زمین لیاقت آزادی و دموكراسی بی قید و شرط را ندارند و همیشه باید در پای عَلَم خودکامه‌ای سینه بزنند. باید به این یاوه‌ها در میدان عمل پاسخ داد. هندیان بطلان این ادعا را ثابت كردند، آیا نوبت ایران نرسیده است؟

      ج- سه هزار سال حكومت استبدادی و بیست و پنج سال اختناق مطلق، در وجود همه ما (جز نوابع) دیو مستبدی پروارنده است كه خواه ناخواه بر قسمتی از اعمال و اندیشه های ما سایه میاندازد. چنین است كه نه تنها توده مردمان نیازمند تربیت و آموزشی تازه‌اند بلكه هر یك از ما نیز نیازمند چنین پرورشی هستیم. اگر این كار صورت نگیرد چیزی در عمل تغییر نمی یابد. تعصب جای تفكر را می گیرد، مردم به جای تقویت استعداد های نهفته خود متوجه تقویت رهبران خواهند شد. چیزی كه بالمال آنان را زبون و خطرپذیر می سازد. بنابراین ما به تربیتی همه جانبه در سطح سیاسی و فرهنگی نیازمندیم كه همه دستاوردهای قدیم و جدید جهان فرهنگ را برایمان مطرح كند و بیالاید. این همه جز در پرتو دموكراسی مطلق و كامل، محقق نخواهد شد. و اگر روحانی بزرگی رهبر چنین جهادی نشود از چه كسی باید انتظار داشت؟

      به همه این دلائل اكنون سفره دل را به پیروی از سنتهای گرانبهای اسلام در حضرت شما می گسترم و می گویم كه به چه دلائلی با جمهوری اسلامی مخالفم.

      ١- انقلابی كه ایجاد شده و در عظمت آن دوست و دشمن موافقند، مربوط به همه مردم ایران است ( به سهولت میتوان با این توافق رسید كه عده ای دزد خادم بیگانه مدتهاست هویت ملی خود را از دست داده اند) هر انقلابی دو ركن دارد كه هیچیك بی دیگری منشاء اثر نمی تواند بود. اول مردمی كه باید انقلاب كنند، دوم، رهبر یا رهبرانی كه باید لحظه مناسب را تشخیص دهند و با اعلام شعارها و رهنمودهای مناسب انقلاب را هدایت كنند. ركن دوم، در قسمت اعظم متعلق به شماست، ولی درباره ركن اول چه باید گفت؟ و چرا باید در ساختن ایران آینده، رای آزادانه ملت را نپرسید؟ آیا میتوان ادعا كرد كه همه شهیدانی كه در سال های سیاه با خون خود نهال انقلاب را آبیاری كردند طرفدار جمهوری اسلامی بوده اند؟ آیا می توان ادعا كرد كه همه زندانیان سیاسی كه با زندگی و شرف خود مقدمات آزادی ایران را فراهم آوردند دارای ایدئولوژی مذهبی بودند و هستند؟ آیا میتوان ادعا كرد كه همه كسانی كه هر روز به بهای جان یا شرف یا آزادی با زندگی خود مبارزه را ادامه می دهند، یك پارچه طرفدار چنین نظری هستند؟

      سخن كوتاه : حماسه ای كه ایجاد شده مربوط به همه ملت ایران است، پس كار منطقی و درست و عادلانه آن است كه فقط مهر ملت برآن باشد و بس. و هر كاری دیگر امری عمومی را اختصاصی خواهد كرد.

      ٢- آن چنان كه من می فهمم جمهوری اسلامی یعنی ان كه حاكمیت متعلق به روحانیون باشد. و این برخلاف حقوق مكتسبه ملت ایران است كه به بهای فداكاری ها و جان بازی های بسیار این امتیاز بزرگ را در انقلاب مشروطیت به دست آورد كه “قوای مملكت ناشی از ملت است” . این راه از نظر سیاسی و اجتماعی و حقوقی راهی است برگشت ناپذیر. البته ملت حق دارد همیشه برای تدوین قانون اساسی بهتر و مترقی تری قیام و اقدام كند، اما معقول نیست كه حق حاكمیت خود را به هیچ شخص یا اشخاصی واگذارد.

      دلیل این امر را باید در نوشته های دو قرن پیش روس جست. بدین گونه قانون اساسی ما با قبول اصل مترقی حاكمیت ملی به بحث “ولایت شاه” و “ولایت فقیه” پایان داده است(١).

      ٣- به دلایل بالا جمهوری اسلامی با موازین دموكراسی منافات دارد . دموكراسی به معنای حكومت همه مردم، مطلق است و هرچه این اطلاق را مقید كند به اساس دموكراسی(جمهوری) گزند رسانده است. بدین گونه مفهوم جمهوری اسلامی (مانند مفاهیم دیكتاتوری صالح – دموکراسی بورژوائی – آزادی در كادر حزب…) مفهومی است متناقض. اگر كشوری جمهوری باشد، برحسب تعریف، حاكمیت باید در دست جمهور مردم باشد. هرقیدی این خصوصیت را مخدوش می كند. و اگر كشور اسلامی باشد، دیگر جمهوری نیست، زیرا مقررات حكومت از پیش تعیین شده است و كسی را در آن قواعد و ضوابط حق چون و چرا نیست. این امر چنان بدیهی است كه وقتی كمونیستها خواستند فقط اصطلاح دموكراسی را از تابوتی كه خود برایش ساخته بودند بیرون آورند، بخود اجازه ندادند كه عبارت “دموكراسی كمونیستی” را بكار برند، بلكه عبارت دموكراسی توده ای را عام كردند كه بازهم همان عیب را دارد (٢).

      ٤- مرا می بخشید كه به لقمان حكمت می آموزم. اما در طول تاریخ موارد بسیار پیش آمده است كه بزرگان از ایراد خٌردان نكته ها فرا گرفته اند. پس اجازه می خواهم بگویم كه عنوان كردن جمهوری اسلامی در زمان ما با روح دموكراسی گونه ای كه در زمان حضرت محمد(ص) و خلفای راشیدین برقرار بود منافات دارد. زیرا مسائل معیشتی، در نتیجه سیاسی جهان در تحول مدام است. می پرسم كه یك حكومت اسلامی مسائل پیچیده اقتصادی و حقوقی و آزادیهای سیاسی را با كدام قواعد و ضوابط حل خواهد كرد؟ مسلما جواب شخص شما این است كه براساسی تحول زمان، اما همه سخن در این است كه اگر پس از صدو بیست سال عمر شما، جانشین شما گفت كه می خواهد این مسائل را صرفا با قواعد و ضوابط قرنها پیش حل كند( چنان كه هم اكنون بیشتر افراد ساده دل و عده ای از طرفداران صاحب‌نام طرفدار جمهوری اسلامی چنین می گویند) تكلیف چیست و با استناد به كدام اصلی می توان بدیشان پاسخ گفت!

      ٥- اگربرای حكومت مردم از پیش قواعد وضوابطی تعیین كنیم درآنچه مربوط به مردم است خواه ناخواه خود مردم را كنار گذاشته ایم. درمسائل دینی تعیین روابط انسان با خدا كارآیات عظام است ودیگران را درآن حقی نیست. رفع ظلم وعدوان نیز وظیفه شرعی آنان است. اماتعیین قواعد وضوابط معیشتی مردم باخود مردم است وتكراركنم،كدام مسئله معیشتی است كه ازجنبه سیاسی عاری باشد؟ وبرای حل این امور چه كسی ازمردم شایسته تر؟ مردمی كه با خون خود بزرگترین حماسه تاریخ ایران را آفریدند چرا به هنگام تعیین سرنوشت خود كنارگذاشته شوند؟ خواهم گفت كه چرا رای گیری همراه با پیشنهاد قواعد وضوابط قبلی آزادی رای دهندگان را محدود خواهد كرد.

      ٦- شایسته مقام روحانیت آن است كه خود را به مقام سیاسی نپالاید.

      از شیر حمل خوش بود و از غزال رم.

      مقام سیاسی یعنی قدرت سیاسی ، و قدرت فی نفسه و بالضروره فسادآور است مگر آن كه در جنبه اعتراض باشد. این نكته را ماركس و لنین و مائو به غفلت سپردند. امید كه شما از این بحث آسان نگذرید. مسیحیت تا هنگامی كه در جبهه اعتراض بود افشاگر ستم بود اما همین كه بر سریر قدرت تكیه كرد زاینده پاپها شد. روحانیت، جهان پاكی و صفا و رفع ستم است، و قدرت سیاسی، جهان آلودگی و ستم. پس می توان گفت كه روحانیت با آلوده شدن به قدرت سیاسی خود را از روحانیت خلع می كند و این دریغی مضاعف است: یكی این كه حق حاكمیت را كه متعلق به همه خلایق است از آن خود كرده و دیگر آن كه مقام روحانی و معنوی را كه هر جامعه ای بدان نیازمند است نابود میکند(٣).

      این كه گفته اند قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق، حقیقتی است ماسوای سوءنیت یا گمراهی زمامداران. در واقع در این بحث زمامداران دزد و خادم بیگانه اصولا مورد نظر نیستند. همچنین گمراهانی چون هیتلر و موسولینی كه دزد نبودند اما جهان بینی خطائی داشتند نیز از دایره این بحث بیرون اند.

      سخن بر سر سیاستمداران با حسن نیت و دلسوز مردمی است مانند روبسپیر – لنین – مائو و دیگران) كه با حسن نیت تمام و مردم دوستی تمام قدرت سیاسی را در دست خود یا طرفداران خود می گیرند و صرف وجود همین قدرت – نبودن مخالف – لزوم به كرسی نشاندن ضوابط و قواعد معین و تعیین شده از پیش – كارشان را به تباهی می كشاند. در این فرض مهم نیست كه قدرت به طور مستقیم و یا غیر مستقیم اعمال شود. اگر مخالف در این قدرت حق چون و چرا نداشته باشد، كار تمام است. راز این تباهی آن است كه چون مخالف خاموش است و چون قواعد معین است و چون هر فرد و گروهی جایزه الخطاست. فرد یا گروه حاكم از خطائی به خطای دیگر می لغزد. اگر امروز احزاب دموكرات مسیحی در همه جا با ستمگران همكاری می كنند علت آن نیست كه مسیح یا قدیسین عیسوی طرفدار ستم بوده اند. علت آن است كه این احزاب دچار قواعد و ضوابط دگم شده خویش‌اند. افلاطون چنین می پنداشت كه با حكومت فیلسوفان كلید جادوئی سعادت اجتماعی به دست می آید. اما بیش از یك قرن است كه گروهی از متفكران بر شرق و غرب فرمان می رانند. اما چون پاس جمهور مردم را نمیدارند حكومتشان هیچ یك از آرزوهای افلاطون را برنیاورده است. وانگهی هر جامعه به اخلاق و معنویتی نیازمند است كه بی وجود آن زندگی آدمی با زندگی بهائم تفاوت چندانی ندارد. غربی ها كوشیده اند با ایجاد مقامی غیر مسئول در راس قوای سه گانه حكومت، مرجعی معنوی ایجاد كند كه دور از قدرت سیاسی نیاز جامعه را از نظر وجود مقامی معنوی ارضاء كند اما در تحقق این آروز شكست خورده اند، زیرا این مقام، یا مانند ملكه انگستان وجودی كاملا عاطل و باطل از آب درآمده است یا مانند روسای جماهیر امریكا و فرانسه قسمتی از قدرت سیاسی را در دست دارد و ناچار دیگر نمی تواند قدرتی معنوی باشد. و ما كه در ایران این مقام را به صورت مرجع روحانی از دیر باز داریم چرا چنین آسان و ارزان از دست بدهیم؟

      اگر روحانیت كار تبرعی نكند، اینكار را از چه كسی باید انتظار داشت؟ اگر شما كار مردم را به مردم وانگذارید به سراغ كه باید رفت؟ میشل فوكو، فیلسوف معاصر فرانسوی كه انقلاب اخیر ایران او را به وطن ما كشاند، می نویسد: «ایرانی ها حتی به قیمت جان خود در جستجوی چیزی هستند كه ما، ما دیگران، پس از رنسانس و بحرانهای بزرگ مسیحیت امكانش را فراموش كرده ایم، آن چیز” روحانیت سیاسی” است. می بینیم كه فرانسویان براین گفته می خندند ولی می دانم كه بیهوده می خندند.»

      فرانسویان آزادند كه به گفته فیلسوف خودد بخندند یا نخندند، ولی ما ایرانیان بیاییم و گفته او را به این اعتبار كه متضمن تجلیل بزرگی از ملت ایران است، جدی بگیریم، یعنی حكومت را روحانی كنیم، نه این كه روحانیت را به حكومت برسانیم و با این كار آنان را به صورت صنفی درآوریم در شمار سایر صنف‌ها.

      در این سالها درباره قدرت نفی تشیع یعنی نیروی اعتراضی و ضد دولتی آن زیاد سخن رفته است. اما این نكته كه به مسامحه گذرانیده شده است كه همین نیروی انقلابی هنگامی كه در زمان صفویان به قدرت سیاسی آلوده شد دیگر آن توان را نداشت كه صفویان را از نظر معنوی بر سایر سلسله های سلاطین امتیازی ببخشد. چنین است، تا به امروز سرنوشت تمام ایدئولوژی های انقلابی، كه تا زمانی كه در جبهه مخالف دولت، جنبه اعتراضی داشته اند. انقلابی بوده اند و همین كه به حكومت رسیده اند، دچار تباهی شده اند، اشكال كار در كجاست؟ در آنجا كه فراموش كرده اند كه قدرت سیاسی فقط در صورتی تباه كننده فساد انگیز نیست كه واقعا در دست تمام مردم باشد. در حقیقت قدرت سیاسی توده سمی است كه اگر به شماره افراد كشور تقسیم شد و میان همه آنان تقسیم كردید خصوصیت داروئی شفابخش دارد. هر گروهی كه سهم دیگران را بخود اختصاص داد، هم دیگران را از دارو محروم كرده و خود را مسموم ساخته است. اگر روحانیت كنونی ایران این توده سم را به خود اختصاص دهد سرنوشتی بهتر از اقران خود ندارد. كار روحانیت نباید آن باشد كه مستقیم یا غیر مستقیم حكومت كند. كارش باید آن باشد كه در جوار وظیفه الهی و اختصاص خود، در این امر نظارت كند كه حق به حقدار برسد، و چه حقی مهمتر و برتر از حاكمیت ملی. در واقع اگر این حق به همه افراد كشور رسید سایر حقوق نیر رسیده است. والا جمهور مردمان در حكم بردگانی خواهند بود كه اگر حاكم (یا گروه حاكم) حسن نیت داشته باشد، از راه لطف و مرحمت نان و آبی، صدقه وار، به ایشان می رساند، والا فلا.

      اگر در قضیه تحریم تنباكو انقلاب مشروطیت، روحانیت خدمات ارزنده ای به ملت و پیشبرد حقیقت و معنویت كرد از آن رو بود كه بیرون از گود قدرت سیاسی بود، یعنی در جبهه اعتراض قرار داشت. در زمان نهضت ملی دكتر مصدق یك روحانی كه خواست در اعمال قدرت سیاسی سهیم باشد خدمت خود را در میان راه رها كرد.

      عده ای از روحانیون می گویند: ما نمی خواهیم زمامدار باشیم بلكه می خواهیم در وضع قوانین و اجرای عدالت نظارت كنیم. می پرسم این نظارتها به چه صورتی خواهد بود.اگر نظارت بیرون از داشتن حق خاص در مجلس و دادگستری باشد (مانند نظارت نویسندگان در كشورهای دمكراسی در كار دولت، البته با اعمال نظر روحانی) این كار به بهترین صورت خود در جمهوری مطلق میسر است پس چنین كسانی منطقا باید حاكمیت بی قید و شرط ملت را بپذیرند و در راه تحقق آن بكوشند و یس از ان كه حكومت ملی مستقر شد، طبیعیترین امور نظارت معنوی كسانی است كه خود در ایجاد آن بزرگترین سهم را داشته اند. باید به مردم اعتماد كرد. و اگر منظور از نظارت داشتن، حق وتو در قوهء قانون گذاری یا اعمال اختصاصی قضاوت است این امر با موازین جمهوری مغایرت آشكار دارد. بدیهی است كه در حكومت دمكراسی اولا روحانیون مانند هر گروهی دیگر از افراد ملت، به نمایندگی مجلس و قضاوت و وزارت و صدارت خواهند رسید و اگر نظر اكثریت مردم را جلب كردند اكثریت مجلس نصیب آنان خواهد شد. باید گفت كسانی در قوای مملكتی ( قانون گذاری- قضائی- اجرائی) حق شركت اختصاصی می خواهند كه مطمئن اند از راه های دموكراتیك به این قوا دسترسی نخواهند یافت. گاندی پیشوای ملی ومذهبی هند از آن رو چنین مقامی یافت كه در آزاد كردن هند فعالانه شركت كرد اما طالب شركت در قدرت سیاسی به طور مستقیم یا غیر مستقیم نبود. بدین گونه بود كه صاحب بزرگترین نیروی معنوی قرن بیستم تا به امروز شد. و نیز در سایه دموكراسی مطلق بود كه هند در جهان كنونی بدین مقام معنوی و فرهنگی رسید(٤).

      شما چون گاندی در آزادی ایران سهم بزرگی دارید. دنباله منطقی این خدمت آن است كه خانه از دزد نجات داده را به صاحبان اصلیش بسپارید و بازهم نظارت فرمائید كه اگر كسی از جاده صواب خارج شده به افشاگری بپردازید. بی آنكه قصد مقایسه در میان باشد لازم به یادآوری است كه سالها پیش، ارتش تركیه حكومت را از دست متجاوزان بیرون آورد ولی پس از پیروزی، حكمت را به غیر نظامیان سپرد و خود به سربازخانه بازگشت. آیا هوای پاك روحانیت فاقد چنین كششی است؟ و باز، در زمینه ای دیگر لازم به یادآوری است كه لنین نیز روسیه را از ستم تزارها نجات داد اما به جای آن كه حكومت را به مردم روسیه بسپارد، به گروه خویش، حزب بلشویك سپرد.دنباله منطقی این غصب حاكمیت ظهور استالین بود و قتل عام همه افراد با حسن نیت حزبی و سپس انبوه جنایت ها و فرهنگ كشی ها و خودسریها. فراموش نكنیم كه اتحاد جماهیر شوروی نیز از آغاز (چنان كه از نامش پیداست) جمهوری بود. اما چون این جمهوری براساس ضوابط و قواعد قبلی بنا شده بود. كلمه جمهوری در نجات ماهیت جمهوری معجزی نكرد. فراموش نكنیم كه استالین نیز نه دزد بود و نه بیگانه پرست نه قمار خانه دار و نه وطن فروش. سخن در نهاد و تشكیلات است كه بتواند كشوری را نجات دهد. در این مورد نه فرد، هر قدر مهم باشد- می تواند معجزی بكند، نه گفته ها و شعارهای دلنشین و نه احساسات برانگیخته شده، این ها تا هنگامی كه جنبه تخریبی داشته باشد بسیار مفید است و هنگامی كه سازندگی آغاز شد بسیار مضر. صمیمانه امیدوارم كه دستگاه روحانیت همیشه مانند این اواخر بیدار و هشیار باشد. بخصوص كه از هم اكنون فرصت طلبان غیر روحانی ( كه در همه جا هستند) بیش از آیات عظام سنگ جمهوری اسلامی را به سینه می زنند و طرفه آن كه ایشان مخالفت شما را با امپریالیسم آمریكا و انگلستان، هریك علی قدر مراتبهم تندروی، می دانند. تو خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل. اینان در همه نهضت ها و حزبها و جمعیت ها حضور بالفعل داشته اند و دارند. و چون حراف و مغلطه گر و آب زیركاه و مزور و دروغ‌زن و دغلند، شناختن و راندنشان محال است. چنان كه از دیرباز حكومت های اسلامی را نیز آلودند. اكنون می پرسم در محدوده ضوابط و قواعد اسلامی چه تضمینی است كه بار دیگر معاویهها برعلیها، یزیدها بر حسینها و عباسیان بر مسلم ها چیره نگردند؟

      خود شما پذیرفته اید كه هیچیك از جمهوری های اسلامی امروز الگوی حكومت آرمانی نمی تواند بود. شما خود هیچیك از آنها را برای اقامت موقت (حتی موقت) انتخاب نكردید. از نظر اقتصادی و اجتماعی نیزبازگشت به گذشته ممكن نیست. گویا قصد دارید با توجه به شخصیت بارز خود به این كالبد كهن حیات نوی بدهید. اما باید عرض كنم كه حسن نیت و شخصیت شما نمی تواند در اصلاح نهادهای غیردموكراتیك معجزی بكند. بازهم قصد مقایسه در میان نیست، اما از نظر ذكر شواهد تاریخی می گویم كه شخصیت حماسی و روحانی حسین (ع) در اصلاح نهادهای یزیدی تاثیری نكرد. در مقیاسی دیگر شخصیت ابومسلم در تشكیلات فرعونی بنی‌عباس خللی ایجاد نكرد و شخصیت لنین مانع از دیكتاتوری كمونیسم نشد.

      در اهمیت نهادهای دموكراسی همین بس كه سالها و سالها تا هنگامی كه مردم جهان می پنداشتند كه دموكراسی از سوسیالیسم جدا نخواهد شد جاذبه، ماركسیسم جهان را زیر نفوذ داشت، اما همین كه با محاكمات مسكو این جدائی بر همگان آشكار شد و با حراز سلطه جوئی بزرگ كمونیستی، ماركسیسم روز به روز جاذبه خود را برای روشن بینان از دست داد.

      از خدمت شما به كشور وخدمات روحانیون به نهضت مشروطه و خدمت آیت الله شیرازی در قضیه تحریم تنباكو هرچه بگوئیم كم گفته ایم اما این را نیز فراموش نكنیم كه در طی قرون متمادی در ایران و سایر كشور های اسلامی با وجود حضور و نفوذ صاحبان فتاوی، ستمهای بیشمار، گاه با سكوت، گاه با تائید این صاحبان فتاوی صورت گرفته است. پس باید به دنبال نهادها و تشكیلاتی بود كه ضمن پاسخگوئی به نیازهای اقتصادی و اجتماعی این قرن راه را برتباهی ببندد. و آن هیچ نیست جز جمهوری مطلق. و بی هیچ قید وشرطی.

      در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

      جهدی كن و سرحلقه رندان جهان باش

      تكرار كنم كه قواعد معیشتی اسلامی(سیاسی-اقتصادی-اجتماعی) برای حل بحران های امروزی كافی نیست و باز تكرار كنم كه این نظر موجب نمی شود كه من رسالتی را كه روحانیون از نظر تبلیغ مسائل الهی و دینی و نیز رسالت رفع ستم و افشاگری‌های اجتماعی و نیز تبلیغ اخلاق و معنویت به عهده دارند انكار كنم. نویسنده این نامه نه تنها منكر این همه نیست، بلكه آنها را ارج بسیار می نهد. و تردید نیست كه در دموكراسی فردای ایران، ملت همه این مواهب را قدر خواهد شناخت و در پیشبردش خواهد كوشید. اما با بنیادهای انسانی و جهان شمول دموكراسی و سوسیالیسم چه باید كرد؟

      مثلا در این كه در یك كشور آزاد و خودمختار كه عقل سلیم برآن حكمفرماست نباید قمارخانه وجود داشته باشد تردیدی نیست، ولی حكیمی مانند شما خوب می داند كه قمار واقعی در بانكها و مؤسسات اقتصادی و بورسها صورت می گیرد. چه تضمینی هست كه جمهوری اسلامی این قمارهای واقعی را ازمیان خواهد برد و راه را بر سوسیالیسمی انسانی خواهد گشود. از نظر حل مشكلات اقتصادی، ماركسیسم هیچ عیبی ندار جز این كه با قواعد و ضوابط پیش ساخته به میدان می آید. هنگامی كه جمهوری اسلامی بخواهد با همین سلاح به میدان بیاید چگونه بدان پاسخ می دهد؟ خواهید فرمود ماركسیسم با زور به میان اجتماع می آید و ما با اقناع. من تردیدی ندارم كه شخص شما راست می گوئید اما باز به این مسئله برمی گردیم كه در صحنه اجتماع تضمین های نهادی لازم است نه شخصی.

      همچنین است مسائل مربوط به مبانی دموكراسی. بازهم برحكیمی مانند شما پوشیده نیست كه نهاد دموكراسی، نهادی است بیرون از قواعد اخیر پرورده شده است، چرا خود را از این دست‌آورها محروم کنیم. تردید ندارم كه شما همه این ها و بسیارچیزهای دیگری را بسی بهتر از من میدانید ولی نگفتن آن را گوئیا مصلحت وقت می بینید. می خواهم عرض كنم كه هیچ مصلحتی برتر از ابراز حقیقت نیست و از آن گذشته با رشدی كه از نظر سیاسی ملت ایران در این اواخر یافته است بالاترین مصلحت باز گفتن عین حقیقت است.

      بار دیگر به بحث درباره آفتی به نام قدرت برگردم. این آفت چنان است كه تفاوت اسلام با مسیحیت و هر دین دیگر را آنجا كه مربوط به حكومت است، به یكباره می‌شوید. چون اسیدی كه چند فلز متفاوت، همه را در خود حل می كند. امپراتوری عثمانی بدان سبب كه اسلامی بود امتیازی بر سایر امپراتوریها نداشت. در تاریخ قدیمتر عباسیان بدان سبب كه اسلامی بودند معنوی تر از ساسانیان نبودند و صفویان بدان سبب كه شیعه بودند امتیازی بر هخامنشیان نداشتند. سلاطین عثمانی، بنام خلیفه حكومت می كردند . ناصرالدین شاه نیز خود را پادشاه اسلام پناه می دانست. پس چه بهتر كه یك بار برای همیشه معنویت اسلام را چون ارزشی برین از قواعد حكومتی و معیشیتی جدا كنیم و با این كار با حفظ و رواج معنویت شیعی، راه را برای ورود دستاوردهای دموكراسی و سوسیالیسم و پالایش آنها و ارزش گذاری آنها (و نه قبول بی چون چرای قاعده ای كه در جای دیگر معتبر است) باز بگذاریم.

      كسانی می گویند كه روحانیت می خواهد در قواعد كهنه، با توجه به پیشرفت های قرون اخیر اصلاحی بوجود آورد. اگر این اصلاحات در چارچوب ضوابط معیشتی و حكومتی اسلامی باشد، به دلائلی كه عرض شد سرنوشتی بهتر از “رفرم” مسیحیت نخواهد داشت. امروز كشیش‌های پروتستان از نظر سیاسی مترقی تر از كشورهای كاتولیك به شمار نمی آیند.

      اضافه براین مراتب، رفراندم بلافاصله پس از سقوط رژیم استبدادی (اگر لازم باشد) مفید است. اما برای خواستن عقیده مردم درباره حكومت آینده – با تصریح صفت خاص یا با حفظ قواعد و ضوابط معین- یكسره خطاست، به دلائل زیر:

      اولا- این نوع رای گیری به گذرانیدن قراردادهای نفتی و كنفوانسیون های یك جانبه (مانند آلمان به كنفوانسیون وین درباره مصونیتها، كه شخص آیت آلله خمینی بر تصویب آن اعتراض كردند) از مجالس مقننه بی شباهت نیست، با یك ماده « واحد» قراردادی را كه كمتر كسی از كم و كیف آن خبر دارد از تصویب می گذارنند. استفاده از این شیوه شایسته مقامات روحانی نیست.

      ثانیا- عبارت ” جمهوری اسلامی” اصطلاحی است بسار مبهم كه هركس از آن برداشتی منطبق با افكار خود دارد. به طوری كه كمتر دو نفری می توان یافت كه از آن استنباط واحدی داشته باشند.

      ثالثا- ملت ایران كه سه هزار سال است در استبداد مدام و بیست و پنج سال است كه در مختنق ترین سكوتها به سر می برد، از نظر فكری آن آمادگی را ندارد كه بتواند در امری چنین مهم تصمیم آنی بگیرد. آینده سازی كار مشترك فرزانگان ملت و خود ملت است. در سال های سیاهی كه گذشت رابطه فرزانگان (متفكران، روشنفكران، نویسندگان، هنرمندان) با ملت كاملا قطع بود. فرزانگان را یا كشتند یا تبعید كردند یا به ترك اجباری خانمان واداشتند یا در سیاهچال محبوس كردند یا مجبور به سكوتشان كردند. سانسوری استالینی ( كه به كمك شاگردان پیشین استالین تحمیل شد) امكان هیچگونه روشنگری و افشاگری نمی داد. ملت كه باید سخن همه فرزانگان خود را بشنود تا بعداً بتواند، بانگ شوم تملق را در پست ترین صور خود بشنود [کذا]. تنها گروهی كه حق سخن تمام داشت مشتی خائن و متملق و بیمار روانی و بیگانه پرست بودند. سخن حق یا كم بود یا گم. تنها در این اواخر یكی دو تن متفكرانی كه ایدئولوژی مذهبی داشتند امكان یافتند كه سكوت دهشتناك ایران را از زاویه سیاسی بشكنند(٥). برای فرهنگ، جزاین، مطلقاً سخنگوئی نبود. اكنون من می پرسم: آیا این سخن كم در جوار آن همه یاوه بافیهای دستگاه و در زمینه آن سكوت مرگبار، برای آمادگی سیاسی و اجتماعی ملت كافی است؟

      چاره آن است كه بلافاصله پس از سرنگونی رژیم، حكومتی با شركت همه احزاب و جمعیت ها و گروه های ملی تشكیل شود ( تعریف ملی بودن را ممكن است كنگره ای متشكل از قضات سراسر كشور به دست دهد) آزادی بلاشرط بیان و آزادی اجتماعات را ترویج كند و در مدتی كه از حدود یك سال تجاوز نخواهد كرد راه را برای تصویب قانون اساسی جدیدـ كه همه آن جمعیت های ملی اصولش را تهیه كرده اند- باز كند. در این صورت است كه بد و نیك ایدئولوژیها و دیدگاه ها بر ملت روشن خواهد شد و مردم خواهند توانست آگاهانه و آزادانه در سرنوشت خود شركت كنند.

      آزادی اگر با آگاهی همراه نباشد به ضد خود تبدیل می گردد. در زمینه آگاهی باید به مردم چیزی داد و چیزی گرفت. و چیزی كه می گیریم متناسب است با چیزی كه به آنان دادهایم (٦).

      رابعا- امروز از روزهای اوج نهضت انقلابی همه گروه هاست و در نتیجه روز اوج احساسات. احساسات برای جنگ با دشمن مشترك صددرصد مفید است و برای ساختن جامعه آیند صددرصد مضر. چه بسا مردم ساده دل متوجه نبشاند، اما اگر فرزانگان ملت بدین نكته توجه نكنند وظیفه ملی خود را را به تمام انجام نداده اند. در كنار این احساسات تعصب هم هست. تكرار كنم كه از هم اكنون فكلی ها و غیرفكلی های از همه جا رانده كه یا می خواهند از پرتو نام شما استفاده كنند و به نوائی برسند (اینان در احزاب و دسته های دیگر نیز بخت خود را آزموده اند) یا می خواهند كهنه ترین افكار را به نام مذهب رواج دهند . سنگ مریدی شما را به سینه می زنند . اینان بی تردید مورد تائید آن جناب نیستند . اما برای شناسائی آنها- وهمه آنها- ازادی بیان لازم است.

      خامسا- اجازه فرمائید لحظه ای نیز به وكالت از طرف اقلیت های زردشتی و كلیمی و عیسوی عرض كنم كه مذهب تشیع بیش از هزار سال است كه در ایران، از زوایای گوناگون تبلیغ شده است. شرط انصاف نیست كه فرزندان یپرم مشروطه پرست و امثال آنان از تبلیغ عقاید سیاسی و اجتماعی خود، در زمانی مناسب قبل از رفراندم، محروم گردند.

      سادسا- توده های مردم كه در جریان انقلاب لزوما همه قوای خود را به كار می برند پس از به ثمر رساندن انقلاب، چون پهلوان از میدان برون آمده، سخت نیازمند آرمیدان اند. این استراحت آنان را تلقین پذیر می سازد.چنین است كه پس از هر مدی یا جذر جریانی انقلابی روبروئیم. معمولا كسی كه از این وضع استفاده می كند آیت الله خمینی نیست: كسانی از این خلاء و آرمیدگی استفاده می كنند كه فقط تشنه قدرت اند و بس. چنین است كه پس از آن همه جوش و خروش انقلاب فرانسه ژنرال ناپلئون به میدان می آید. خروش انقلاب اكتبر دیكتاتوری سیاه استالین را به دنبال دارد. انقلابیون حماسه آفرین الجزایر خود را تسلیم بومیدن می كنند. و مردم ویتنام و كامبوج پس از آن قهرمانی ما اكنون با دهانهای باز ناظر قدرت نمائی و بلاهت‌های گروه‌های حاكم خویش‌اند. و چنین است كه فرزانگان و مخصوصا رهبران سیاسی، برای ایجاد پادزهر این جریان مسئولیتی خطیر دارند. اینجاست كه مخصوصا تخریب بنای كهنه دیروز و ساختن بنای فردا باهم یكی می شود و این دو اندیشه با هم جوش می خورد.

      آنچه می تواند عذرخواه كشته نشدن فرزانگان در این پیكار گرم و خونین باشد آن است كه ضمن كمك به فروریختن بنای كهنه، عقاید خود را درباره برپائی بنای آینده، شرافتمندانه و بدون بیم و هراس با ملت در میان گذارند و اگر این فرصت فراهم نباشد عدالت مخدوش خواهد شد و بنای فردا فاقد همه اركان خود خواهد بود.

      ویران كردن بنای كهنه و برپا سختن بنای فردا در واقع طرحی است واحد و جدائی ناپذیر. به عبارت بهتر انقلاب واقعی آن است كه خراب كنندگان بنای ستم طرح روشنی از جامعه آزاد و عادلانه فردا در پیش چشم داشته باشند. هرچه این طرح، آرمانیتر باشد وبه نسبتی كه همه گروه های حق طلب آرمان خود- و شركت واقعی خود را در ساختن این آرمان- در آئینه انقلاب ببینند. انقلاب كامل تر، موفق تر و آینده سازتر خواهد بود. والا با جانشینی طبقه ای به جای طبقه دیگر سروكار خواهیم داشت و حكایت همچنان باقی… و همچنان كه گفتم حسن نیت و پاكدامنی رهبران طبقه جدید، در چنبر پیچ واپیچ روابط اجتماعی، معجز زیادی نخواهد كرد. قلمرو تاثیر رهبران اندك نیست. اما تاریخ نیز قوانین خاص خود را دارد. اگر راست است كه تاریخ ساخت افراد بشراست. این نیز راست است كه همه افراد بشر در وجود رهبران خلاصه نمی شوند.

      البته بسیار پیش آمده است كه ملتی تجسم آرزوها و آرمان خود را در وجود یك شخص دیده است. در این حال مسئولیتی بسیار سنگین بر دوش چنین كسی نهاده می شود. تاكنون كمتر كسی از این قهرمانان آن انصاف را داشته است كه پس از تحمیل قدرت آنچه را مربوط به مردم است به مردم بازگرداند. چنین است كه تابه امروز قهرمانان تنها خود را قوی خواسته‌اند و از این نكته غافل بوده اند كه هرچه قهرمانان قوی تر، ملت ضعیفتر- و برعكس. تنها یكی از قهرمانان قرن بیستم از بیان این حقیقت خودداری نكرد كه جمع مردمان چیزی بیشتر از نبوغ قهرمانان دارند. اما افسوس كه پس از رسیدن به قدرت، گفته خود را از یاد برد. و شما، از نظر داشتن سمت روحانی می توانید به این حقیقت جامه عمل بپوشانید و تضاد رابطه ملت و دولت را به سود ملت. ازمیان بردارید. باشد كه این بار گروهها و تودههای مردم از شركت در تعیین سرنوشت خویش معاف نشوند.

      باتوجه به آنچه گذشت، استدعای دیگر من آن است كه شما در افتتاح جلسه های دیگر گفتگو در كلیه مواردی كه مربوط به سرنوشت كشور باشد، پیشقدم باشید. در اینجا باید به یك پرسش مقدر جواب بگویم: آیا گفتگو درباره این گونه مسائل در صف مبارزان جدائی نخواهد انداخت؟ پاسخ بی تردید منفی است، زیرا:

      ١ – كلیه حق طلبان و دشمنان استبداد، از هر دسته و هر گروه، بی آن كه گفتگوئی صورت گرفته باشد. رهبری سیاسی آن جناب را بی هیچگونه قید و شرطی تا حصول پیروزی پذیرفته اند (یكی از این افراد نویسنده این سطور). هركدام به سهم خود در اجرای این پیمان نانوشته پای می فشاریم. گفتگوی دوستانه اولا این پیمان را استوارتر خواهد كرد. ثانیا مقدمه ای خواهد بود برای توافقهای بعدی گروهها و جمعیتها.

      ٢- تمام نهضت هائی كه در قرن بیستم به پیروزی رسیده اند بر مبنای تشكل جمعیتها و گروه های گوناگون حق طلب در یك جبهه مشترك تكوین یافته اند. لازمه وجود جبهه آن است كه هریك از اعضای جبهه، ضمن اجرای شعارهای مشترك و تعقیب هدف مشترك سیاسی، موجودیت فكری و فرهنگی خود را حفظ كند. نه این كه همه اعضاء دریك ایدئولوژی حل شوند.

      ٣- بحث و گفتگو كه لازمه اش گرد هم آمدن است دلها را به هم نزدیكتر خواهد كرد. تردید ها را مبدل به یقین خواهد كرد، سوءتفاهم ها را خواهد زدود. سهوها، و اشتباهاتی را كه چون موریانه بنای فردا را سست می كند از میان خواهد برد، مردمان آگاهی بیشتری خواهند یافت و شكاكان، تجدید ایمان خواهند كرد. تكروان خود را تنها نخواهند یافت و نیرو های خود را در خدمت جمع خواهند نهاد، بی پناهان پناهی خواهند یافت و همه و همه نیرومندتر خواهند شد. تشكیل جبهه مشترك یعنی ساختن بناءی با چند ستون و هرچه ستونها پابرجاتر. بنای اصلی استوارتر.

      ٤- خوب یا بد هیچ ملتی یكپارچه نیست و در ایران نیز هم اكنون اختلاف اندیشه میان گروه ها و جمعیت های مبارز و حق جوی وجود دارد. اگر هر جمعیت در پیله افكار خود بماند جدائی عمیق تر خواهد شد و كار ساختن فردا دشوارتر. اما اگر گفتگو در میان باشد بسیاری از جدائی ها زدوده خواهد.« انقلاب بدون جدل و گفتگو ممكن است پیروز شود. اما محال است كه بدون آن قوام و ادامه یابد» (٧).

      بر نقطهء زخم‌پذیر یك نهضت اگر دوستان انگشت نگذارند دشمنان خنجر خواهند گذاشت. دوستان عیب كار را می گویند تا آنچه اصلی و اساسی است نجات یابد و دشمنان از كاه كوه خواهند ساخت تا آنچه اصلی و اساسی است نابود گردد. شك نیست كه دشمنان داخلی ملت یا این كه زخم های مهلكی خورده اند. چون گرگ زخم خورده در كمین فرصت اند. وانگهی ایران به سبب موقعیت خاص خود همیشه در معرض دسیسهكاری دولت های قوی بوده و هست . این امر كه همه دولتها اعم از كاپیتالیستی یا كمونیستی در اختناق ایران بر یكدیگر سبقت گرفته اند بسیار پر معنی است. در آینده نیز اینان خواهند كوشید تا آنچه را موجب اختناق مردم ایران است تقویت كنند و آنچه را مایه آزادی و آگاهی اوست بكوبند. پس مردم این دیار اگر كاملا هوشیار نباشند نابود شده اند. تجربه های مكرر تاریخی نشان داده است كه اگر ملتی در كل وجود خودآگاه و بیدار باشد با هر خطر نظامی و ضد فرهنگی مقابله خواهد كرد و این همه تنها در یك دموكراسی بی قید و شرط بدیت می آید و بس. لازمه آگاهی و بیداری دست یافتن به فرهنگی وسیع است و فرهنگ واقعی تنها در محیطی كاملا آزاد می شكند و با هر قیدی می پژمرد.

      اگر هسته های امید بخش آزادگی و آزاد فكری در گفته های شما نمی بود. هرگز این نامه را به عنوان آن جناب نمی نوشتم. هراس من از كسانی است كه تا دیروز می گفتند بیائید با كمك مذهب، ملت را بر ضد دشمن مشترك به حركت درآوریم فردا هر گروهی در بیان عقاید خود آزاد خواهد بود و امروز، به جای این كه به حرف من و امثال من گوش كنند در فكر دوخت لباس وكالت و وزارت اند.

      تردیدی نیست كه روزی، مردم ستم كشیده و اهانت دیده ایران پیوند مبارك سوسیالیسم و دموكراسی را در پرتو اخلاق و معنویت جشن خواهند گرفت زیرا بودنی خواهد بود و شدنی خواهد شد. منتها اشاره شما، به سبب شخصیت بارز استثنائیتان ، برگزاری این جشن را بسیار به جلو خواهد آورد و ریختن بسیاری اشكها و تلف شدن بسیاری نیروها را مانع خواهد شد.

      مصطفی رحیمی

      دهم دیماه ١٣٥٧

      توضیحات

      (١) – به عبارت دگر این مبحث با دعوای “حکومت مشروطه” و “حکومت مشروعه” در صدر مشروطیت آعاز شد و همان وقت نیز پایان یافت، یعنی افکار عمومی و مجلس وقت ” حکومت مشروعه” را نپذیرفت.

      (٢) – در بحثی دقیقتر باید گفت: اگر کلمهء «توده» به معنای همهء مردم است، در اینجا کلمهای است زائد. زیرا دموکراسی یعنی حکومت همهء مردم، و اگر به معنی قسمتی از مردم است همان عیبی را دارد که گفته شد.

      (٣) – در فرض مهم نیست که جامعهء روحانی قدرت را بطور مستقیم اعمال کند یا بطور غیر مستقیم. مهم دردست داشتن قدرت است.

      گرچه تیراز کمان همی گذرد

      از کماندار بیند اهل خرد

      (٤) – پرواضح است که هند ( و هیچ کشور دیگری) به عنوان الگوئی آرمانی پیشنهاد نمیشود. زیرا که اگر هند در زمینهء دموکراسی پیشرفتی چشمگیر داشته است، بر عکس در زمینهء اقتصاد، از اصول سوسیالیسم پیروی نکرده است.

      (٥) – نکته آن که عقاید این متفکران بدون برخورد با انتقاد و بطور یک جانبه انتشار یافت. کسی از آنان انتقادی نکرد، زیرا اولاً آزادی مباحثه نبود و ثانیا کسانی چون من میگفتیم که اگر از اینان انتقاد کنیم، آنان را در برابر حکومت ستم ( که اینان به مبارزه با آن برخاسته بودند) تضعیف کردهایم. چنین شد که مثلا مسئله غربزدگی با مغلطهها و سوء تعبیرهای فراوان اشاعه یافت.

      (٦) – در این زمینه خوانندگان را رجوع میدهم به مسئله مهم رابطهء ملت و روشنفکران، رابطهء فرهنگ و مردم. مسئلهء تأثیر فرزانگان در جامعه، رابطه توده و پیشتاز و مانند آنها.

      (٧) – مضمون این گفته از آلبر کامو است.
      درباره ما حق تألیف و تکثیر

       
      • درود بر تمامی هم میهنان بزرگوار

        صد البته خیال اهانت و مراتب گستاخی به هیچ شخص بخصوصی ندارم ولی با خواندن نامه آقای مصطفی رحیمی (قسمت کامل) یاد یک نوشته ایی از کلیله و دمنه (فکر کنم) افتادم که در درس زبان فارسی کلاس هشتم سیستم سابق به ما یاد میدادند:

        آورده‌اند که جماعتي از بوزینگان که از سپاه زنگیان بعد از پیروزی بر لشگر روم شکست خورده بودند و سپاه زنگ بر آنان چیره گشته و آنان به کوهی پناه برده بودند این بوزینگان بیچاره از شدت سرما کرمک شبتابی پیدا کرده و بر هیزم گذاشته بر آن میدمیدند تا آتشی درست شود.

        در همان مکان مرغی بود بر شاخه درخت که بانگ بر آورد: ای غافلان آن آتش نیست و شما آب در آهن میکوبید.

        مردی به مرغ گفت : که رنج مبر که به گفتار تو عوض نخواهند شد و تو رنجور گردي، و کار تو برای بیدار کردن این عوام همچنان است که کسي شمشير بر سنگ آزمايد ویا شکر در زير آب پنهان کند. مرغ سخن وی گوش نکرد و از درخت فرود آمد تا بوزینگان را از حقیقت کرم شبتاب بهتر معلوم کند، بوزینگان مرغ را برگرفتند و سرش جدا کردند.

        جناب رحیمی٫ قربانت گردم اگر در قید حیات هستید خداوند عمری طولانی عطایتان کند و اگر دیگر بین ما نیستید ایشان روانتان شاد نگهدارد. ولی با خاندن نامه شما به خیرالماکرین قرن بیستم به این نتیجه رسیدم که جنابعالی و بنده هیچ کدام خمینی را نشناخته بودیم ولی فرق در این است که من علاوه بر اینکه روشن فکر نبوده و نیستم از نظر مالی هم در وضعیتی نبودم که چنین نامه بلند بالایی را به آن گاندی ایران ارسال کنم. به قول شاعر:

        من بد کنم و تو بد مجازات کنی …..پس فرق میان من و تو چیست بگو

         
    • مازیار وطن‌پرست

      برای کسانی که شاید حوصله یا وقت خواندن مقالهٔ م. قائد را ندارند نقل می کنم.

      مختصری از نوشتهٔ مصطفی رحيمي, نويسنده و مترجم و حقوقدان, كه ٢٥ دي ٥٧ (زمانی که جمهوری اسلامی تنها شعاری بود و بس) در صفحهٔ ديدگاههای روزنامهٔ آیندگان، با عنوان “چرا با جمهوري اسلامي مخالفم” چاپ شد:

      «عبارت جمهوري اسلامي اصطلاحي است بسيار مبهم كه هركس ازآن برداشتي منطبق با افكار خود دارد, به طوريكه كمتر دو نفري مي‌توان یافت كه از آن استنباط واحدي داشته باشند…
      آنچنان كه من مي‌فهمم جمهوري اسلامي يعني اينكه حاكميت متعلق به روحانيون باشد … اين راه از نظر حقوقي و سياسي و اجتماعي راهي است برگشت ناپذير… البته ملت حق دارد هميشه براي تدوين قانون اساسي بهتر و مترقي‌تري قيام كند اما معقول نيست که حق حاكميت خود را به شخص يا اشخاصي واگذارد …»

       
  12. و ششمین سالگرد انقلاب اسلامی،
    ////
    ////،
    /////،
    رفسنجانی،
    خاتمی،
    احمدی،
    روحانی
    و اسلام ناااااااااااب محمدی!

    با درود فراوان به سرور محمد نوری زاد گرامی!

     
  13. مجاهد عزیز برادر مهربان و خوانندگان محترم
    سلام اخیرا برخی برادر عزیز ما را به تند روی و یا تکفیر متهم میکنند مقلدین محترم و مجتهدین معظم آیا اگر مجتهدین معظم یقین نمایند مالی که مقلدین محترم مصرف میکنند مال حرام است نباید اعلام نماید و هشدار بدهد که آهای مومنین آتش جهنم در انتظارتان است مطابق گفته پیامبر و ائمه باعث نکبت و بدبیاری میشود و…مطابق آنچه در منابع موثق خبری آمده محمود خیامی پدر خودروسازی ایران مالک شرکت ایران خودرو و فروشگاههای زنجیره کوروش قدس فعلی میباشد.و مطابق آنچه دهها نفر از موثقین جامعه و افراد مطلع خبر داده اند اقای محمود خیامی فردی شیعه و مومن و مال خود را از محل شاگردی در تعمیرگاه کامیون پدرش تا مالکیت ایران خودرو از راه حلال بدست اورده خمس میدهد و در قبل انقلاب به حج رفته و هیچ زد و بندی هیچگاه با عوامل رژیم قبلی نداشته و تمام کارگرانش هم همیشه از او راضی بودند.در ویکی پدیا کاملتر بدانید.در اول انقلاب ایادی حزب توده که خیامی بشدت مانع تحرکاتشان در جوامع کاگری میشد بمحض ضعف حکومت مرکزی به سراغش رفتند و بازداشتش کردند ولی برخی از مراجع از جمله اگر اشتباه نکنم جناب اقای خوئی واسطه شده وی ازاد و لی بدون هیچ محاکمه و دلیلی اموالش مصادره و ایشان هم با نا امیدی کشور را ترک میکند .ولی تا به امروز هیچ مدرک و دلیلی برای مصادره اموال وی ارائه نشده و از طرفی بدلیل علاقه محمود خیامی به وطنش تا بحال غیر کمکهای نقدی مستقیما وکالتا 18 مدرسه در مناطق محروم ساخته ,در محل زندگی خود در امریکا مسجد ساخته و هنوز عقاید خودش را حفظ نموده است .حال آقایان محترم که سنگ مراجع را به سینه میزنید چرا با توجه به وسعت استفاده از اموال وی و وضعیت اسفباریکه این اموال حرام اکنون پیداکرده و صدها میلیارد بدهی و محصولات مرگبار انها و از طرف دیکر اولا با دیدن هر پیکان هر کسی یاد سازنده و جناب خیامی و قضیه مصادره اموال وی میافتد اگر هم نیافتد ایشان به اکثرشان نامه نوشته و نارضایتی خود را اعلام و مدارک مالکیت و نامشروع بودن تصرف اموال خود را بدست دولت اثبات کرده اند و جالب اینکه در اوایل دولت احمدی نژاد اقای خیامی به اموزش و پرورش اعلام میکند که شماره حسابی جهت واریز مبلغ ده میلیون دلار به او بدهند تا جهت ساختن مدرسه در مناطق محروم اختصاص یابد و آموزش و پرورش از وزارت اطلاعات در مورد او و پذیرش مبلغ اهدایی نظر میخواهد که در جواب میاید که نامبرده نه قبل و نه بعد انقلاب فعالیت اقتصادی نامشروعی نداشته چگونه این مراجع محترم سکوت کرده و فتوای تحریم استفاده از این تولیدات را که عینا لمس کرده ایم باعث نکبت در زندگی ما شده است را صادر نکرده اند اقایانیکه فتوا میدهند اگر کسی خمس نمیدهد مالش حرام و حتی زیر سایه دیوارش هم نشستن کراهت دارد چطور بر این مفسده به این روشنی میتوانند سکوت کنند .منتظرم اقایان طرفدار آیات عظام جواب بدهید؟

     
  14. مازیار وطن‌پرست

    جناب آقای نوریزاد و سایر دوستان گرامی، شنیدن این فایل صوتی را به همهٔ دوستان توصیه می کنم:

    https://soundcloud.com/agora-philosophical-forum/11-11-12?in=agora-philosophical-forum/sets/democracy

     
  15. مازیار وطن‌پرست

    این هم پیرو کامنت “ساسانم” گرامی (http://www.nurizad.info/blog/28675#comment-179216) در خصوص «افتتاحیه اردوی “جهاداکبر” با حضور علامه مصباح» .
    خواندن متن سخنانی که نمایندهٔ دانشجویان ایراد کرد ترسناکتر است تا سخنان خود علامه (!) مصباح. چنان بوی کرنش و چاکری و اسارت فکری از سخنان این جوان دانشجو، به مشام می‌رسد که ترسناک است. بر جناب “علامه” حرجی نیست. او ذینفع است. اما آن دانشجو چطور می‌اندیشد؟

    http://shohadayeiran.com/fa/news/65602/%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1

     
  16. مازیار وطن‌پرست

    بد جوری ترسیده‌ام. اعتراف می‌کنم نا امیدم. از آینده بد جوری می‌ترسم. از اینکه مهاجرت نکرده‌ام و از آن بدتر، در این مکان بلا گرفته تشکیل خانواده داده‌ام پشیمانم.
    آخوندها با همان درک بدوی‌شان از اقتصاد، قضا و سیاست چنان بلایی بر سر گاو نه من شیر ده خودشان آورده‌اند که دیگر بزور از پستانش آخرین قطرات شیر با خون بیرون می‌آید. عده‌ای برای آنکه از شر آخوندها راحت شوند بر طبل تجزیه می‌کوبند. بهترین‌های مملکت از کشور فرار کرده‌اند. امکان کسب روزی حلال کاملا منتفی است: بدون ریب و رشوه و ریا درهای ارتزاق بسته می‌ماند. بدون دروغ گویی نمی‌توان در خیابان‌ها راه رفت. هرروز ناچارم به پسرم یاد بدهم حرف‌های مرا در بیرون باژگونه تکرار کند؛ دروغ بگوید. تنفس هوای سالم برای بخش بزرگی از هموطنان غیر ممکن شده. اعتماد در اجتماع وجود ندارد. آب و زمین آلوده شده. از سویی بهترین و آموخته‌ترین مردان و زنان نومیدانه در آرزوی کارند و از دیگر سوی شاغلین نیز از روی فرزند شرمسارند.

    مردم انقلاب را دسیسهٔ بیگانگان می خوانند. آخر آدم خیلی راحت می‌شود. وقتی دیگران موجب همهٔ بدبختی‌ها باشند دیگر تکلیفی بر دوش آدم نیست. بیش از هر کشوری در خاورمیانه آدم درسخوانده و روشنفکر داریم، اما ظاهرا به هر چیزی توجه دارند، جز وضعیت واقعی اجتماع، اقتصاد و سیاست ایران.

    تا کنون به این فکر کرده‌اید که باقیماندهٔ خانوادهٔ پهلوی از یکسو و سازمان مجاهدین از سوی دیگر بزرگترین عِدّه و عُدّه را بین مخالفین نظام دارند ولی هر دوشان پرت‌ترین در درک جامعه و منفورترین بین مردم ایران هستند؟

    یا شباهت شگفت انگیز چپ‌های سایق و لاحق به آخوندها تا کنون نظرتان را جلب نکرده‌است؟ بیش از اینکه به واقعیات و تجارب جهان و جامعهٔ ایران بپردازند، در کارِ “خوراندن” فرضیه‌ها و نظریاتشان (اعم از مارکسیستی یا پست مدرن) به جامعهٔ -هنوز- ماقبل سرمایه‌داری ایرانند.

    رهبری نظام در بیست سال گذشته قدم به قدم جای محمدرضا شاه گذاشته‌است. البته این مقایسه صرفا از نظر دیکتاتوری و انسداد سیاسی است، وگرنه مقایسهٔ این دو بی‌انصافی محض است. محمدرضا شاه تنها همین یک عیب را داشت اما نظام وقت ایران مجموعهٔ به هم پیچیده‌ای از مشکلات دارد که این بزرگترین آن‌هاست. شاه پهلوی مملکت را ملک طلق خود می دانست و آن را آنطور که تنها خود مصلحت می‌دانست اداره می کرد. برخورد نظام جدید با کشور همچون یک قوای بیگانهٔ اشغالگر است که می‌داند امروز یا فردا باید برود، پس هر چه می‌تواند می‌خورد و هرچه را نمی‌تواند تباه می‌کند.

    منظورم از مقایسهٔ رهبری نظام با آخرین شاه، در انسدا مطلق همهٔ راه‌های سیاسی است. یعنی هرگونه روزنهٔ امید در اصلاح گام به گام عملکرد و ساختار را بسته است. می‌داند مردم از یک انقلاب و یک جنگ بزرگ و یک احمدی‌نژادِ مخبط، آنقدر خسته و کلافه‌اند که دنبال راه‌های کم هزینه برای اصلاح امور می‌گردند. رهبری نظام نیز هزینهٔ هر قدم و هر نفسی را برای غیر خودی دشوار می‌سازد. آنقدر دشوار که یا تن به مهاجرت و تبعید بسپارد، یا خودش بخشی از سیستم شود و یا دچار یاس، نومیدی، حرمان و انفعال.

    فکر می کنید دلیل بالا بودن مصرف الکل و مواد مخدر در کشوری که بالاترین مجازات‌ها را برای خرید و فروش و مصرف آن‌ها اعمال می‌کند در چیست؟ مردم از خود بیزارند، از خود گریزانند، به جامعه و به پیرامونیان خویش بی‌اعتمادند، هرچه هم که ثروتمند باشند، به آینده بدگمانند. ازین رو فقیر و غنی حرص می‌زنند. هر لحظه ممکن است بلایی نازل شود و ارزش دارایی‌شان به 30٪ یا کمتر تنزل یابد.

    در قوهٔ قضائیهٔ آخوند-نشان ما مرز بین آزادی و زندان از یک مو باریک‌تر است. مه‌آفرید امیرخسروی فاصلهٔ بین “سردار اقتصادی” و “مفسد فی‌الارض” بودن را در چشم بر همزدنی پیمود. امنیت کالای لوکسی است که تنها در حریم کوچک عمود خیمهٔ نظام در دسترس است.

    می دانم حرف جدیدی نزده ام. چنین سخنانی در این وبلاگ در حکم سرود آموختن به مستان است. اما دلم خیلی گرفته‌است و از آن خوش بینی یاوه‌ای که باعث شد سال‌ها با وجود درک شرایط در اینجا بمانم و به آینده امید ببندم، دیگر هیچ نمانده‌است.
    باید بر من ببخشایید که افسرده بودم و افسرده‌تان کردم، اما باور کنید اصلا حالم خوب نیست.

    ————————–

    سلام مازیار گرامی
    اینهمه افسردگی شاید به این دلیل است که احساس می کنید انرژی شما هدر رفته و برای پیمودن آینده ای که در پیش دارید تهی از انرژی و فرصت اید. اگر اینگونه است که می گویم: این یأس و افسردگی دقیقاً همان است که آخوندهای حاکمیت می خواهند. هر یک نفر خردمند و نخبه و کارآمدی که دچار افسردگی و دل بریدن می شود، تسمه ای بر بقای آخوندهای حاکمیت محکم می کند. شما که نمی خواهید اینها حالا حالاها برقرار باشند؟ پس تکانی به خود بدهید و بر سر پا بایستید. ما که اهل جنگ و جهاد و تندی و تنش نیستیم. ما با رواج آگاهی زمین گیرشان می کنیم. می خواهی یک چمدان انرژی برایتان بفرستم؟ من یک چندتایی از این چمدان های سرشار از انرژی دارم. تقدیم به شما
    با احترام

     
    • مازیار وطن‌پرست

      با تمام وجود به حامل‌های انرژی شما نیازمند و از بابتش سپاسگزارم. همین چند خطی که برای من نوشته‌اید حامل یکدنیا محبت و انسانیت و درک است. ما آدم‌های مرید خو و مرادپروری هستیم. ادبیات مان سرشار از تملق و تعارف است. از همینرو در نوشته‌هایم به افرادی چون شما و کورس (و سایر دوستانی که احترام و محبت مرا به خود جلب می‌کنند) عمدا می‌کوشم در مصرف صفات و قیود بسیار ممسک باشم. آنچه در این مختصر خواندید کمترین بازتاب مراتب ارادتم به شماست.

      امیدوارم شما شنیدن آن فایل صوتی را فراموش نکنید. از جهاتی گمان می‌کنم حرف‌ها و اندیشه‌های آقای جهانبگلو بویژه در خصوص مبانی “اخلاق سیاسی” و موضوع مهم “عدم خشونت” می تواند زیربنایی فکری و اخلاقی برای جامعه و بویژه کنشگران سیاسی/اجتماعی ایجاد کند. بخصوص که به دریافت من، نظام حاکم با مصادرهٔ به مطلوبِ معنویت و از شکل انداختن آن، جامعه و بخصوص مخالفین خود را دچار فقر مبانی نظری معنوی و اخلاقی نموده‌است.

      شما در تولد دوباره‌تان نوری از امید، معنویت و اخلاق در بطن کنشگران سیاسی/اجتماعی افکنده‌اید. ازینرو بسیار مصّرم تا توجه شما را به مباحث مطروحه توسط آقای جهانبگلو (که آموزگار و نویسندهٔ شناخته‌شدهٔ فلسفه در جهان است) جلب کنم.

       
    • دوست عزیز و گرامی مازیار
      بگذارید تجربه خود را با شما در میان بگذارم. حقیقت این است که آواز دهل شنیدن از دور خوش است. میدانید که من درست به همان دلایلی که گفتید مهاجرت کردم ولی با مرارت بسیار بازگشتم. متاسفانه بازگشت به مراتب سخت تر از رفتن بود زیرا از حال و روز ایران با خبر بودم. افرادی چون ما ریشه ای عمیق در این خاک دارند و به قول شاملو چراغشان در این خانه می سوزد. راستش را بخواهید الآن که به پشت سر می نگرم با خود می گویم کاش هیچگاه مهاجرت نکرده بودم. حالا خسته ام و دلسرد، نگران و سرشار از دلهره انگار خالی شده ام از انگیزه های قوی که سابقا داشتم. دستتان را می فشارم و برایتان شادی و سرفرازی آرزو می کنم.

      ———

      سلام بردیای گرامی
      به وطنت خوش آمده ای. ما و شما و عزیزانمان با هم، آجرهای بقای نامردمان را از بنِ بنایشان بیرون می کشیم. بی های و هوی. و نرم نرم. با خردمندی. و با امیدی سرشار. سپاس که: هستی!

       
      • مازیار وطن‌پرست

        بردیای بسیار بسیار گرامی
        از اینکه غرغرِ افسردگی من باعث شد، نخست تفقد نوریزاد گرامی و سپس نوشته‌ای از شما را بخوانم، شادمانم. دست کم دیگر از آن ذکر مصیبت شرمزده نیستم.
        برایم کاملا قابل تصور است کسی بتواند مهاجرت را تاب آورد، که یاد و اخبار زادگاهش را سه طلاقه کند؛ زبان مادریش و نام برادر و همسایه را فراموش کند؛ وگرنه زخم ناسور مهاجرت را همیشه و در هر سوء پیشامدی همچنان باز و خونچکان خواهد یافت.
        و این که گفتم، با اینهمه ماجراها، امیدها، عشق‌ها و نویدها که ما در این ثلث قرن و بیشتر (از 57 تا 88) از وطن خویش، به خود دیده و داده‌ایم؛ امکان پذیر نیست.

        در حقیقت هروقت مطالبی از تجزیه طلبان می‌خوانم دچار این افسردگی می شوم. از سوی دیگر فکر می کنم چرا و به چه انگیزه‌ای آن که بتواند، بند نافِ خویش را از جنازهٔ این مادرِ اینک گندیده نگسلد؟ چه امیدی می‌توان به آن ترک یا کرد یا عرب یا بلوچ یا … داد؟
        برای من مسلم است که بهانهٔ تضییع حقوق شهروندی جز برای اهل سنت (از هر قوم و قبیله‌ای که باشند) ریشه‌ای جز در احوال سیاسی منطقه نه داشته و نه دارد. کیست که نداند رهبر نظام خود ترک زبان است؟
        مسئلهٔ آموزش زبان مادری را (که به هزار راه قابل حل است) اگر بکناری نهیم، نظام چه گلی به سر شیعیان فارس زده که از سایرین دریغ کرده‌باشد؟ با اینهمه وقتی روز و روزگار اینهمه تنگ و دریغ ساز است، هر کس محق است که سرنوشت خود را از این خودکشی بی‌افتخار که نامش جمهوری اسلامی است، جدا کند. چو پرده‌دار به شمشیر میزند همه را / کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند.
        و سپس از خود ننگم می‌آید که فرزند زمانه‌ای بوده‌ام که این آخرین میراث ایرانشهری را بباد داده.

        از سوی دیگر معاش آنچنان تنگ است و آب باریکهٔ ارتزاق آنچنان از زیر دست پلیدترین و بخیل‌ترین و قحبه‌ترین میرآب می‌گذرد که حق خود طلبیدن صد بار بتر از گدایی شده. صورت بیرونم دل مردم را می‌سوزاند و حال درونم خویش و خویشان را.

        ای کاش درِ وبلاگت را آنطور تخته نمی کردی. هم مطالب خوبی در آن بود هم امکان انتقال بحث‌هایی کمتر عمومی به آن جا میسر بود. حتما علتی داشته، و اگر نه، لطف کن و دوباره کرکره را بالا بکش.

         
      • بردیای گرامی درود
        مدتها نبودی
        خوش امدی
        شاد باشی

         
  17. تقدیم به محسن امیر ارصلانی، کسی که به خاطر نپذیرفتن زندگی یونس در شکم ماهی توسط داعشان ایران اعدام شد.

    داستان تسبیح کردن یونس در شکم ماهی و رشد کدو بالای سرش!

    داستان یونس یکی از ///// قرآنی است، آن گونه که در روایات اسلامی گفته شده، او سالیان زیادی را در میان قوم خویش به تبلیغ الله و ترغیب آنان به بندگی کردن گذرانید و تنها دو یا سه نفر بیشتر به او ایمان نیاوردند؛ وی از دست آنان ناراحت گردید و الله هم به او اطلاع داد که قرار است قومش را دچار عذاب گرداند، وی ایشان را ترک نمود و به سراغ کشتی که پر از مسافر بود رفت.
    در این داستان گفته نشده که یونس قصد رفتن به کجا را داشت؛ او از آنان خواهش نمود که وی را همراه خود ببرند، هنگامی که کشتی به میان دریا رسید، ماهی بزرگی در حالی که گرسنه و دهنش باز بود جلوشان پدیدار گردید؛ مسافران قرعه‌کشی کردند و قرعه به نام یونس می‌افتد تا به دریا انداخته و خوراک ماهی شود؛ در این داستان علاوه بر اینکه گفته شده یونس مدتی را در شکم ماهی گذرانید و در آنجا به عبادت الله مشغول بود، بیان شده پس از این که الله او را از تسبیح کنندگان خویش یافت، وی را در بیابانی کاملا خشک رها نمود، شدت این خشکی تا بدانجا بود که الله مجبور شد بالای سر یونس کدوئی برویاند، شرح داستان به نقل از قرآن:
    وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ(صافات/139) و یقینا یونس از فرستادگان (پیامبران) بود.
    إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (صافات/140) هنگامی که او به کشتی پر (از مسافر) فرار کرد.
    فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ (صافات/141) پس قرعه کشی کردند و او از بدشانسان بود.
    فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ (صافات/142) پس ماهی او را لقمه کرد و او سرزنش گر (خویش) بود.
    فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ (صافات/143) اگر از تسبیح کنندگان نبود.
    لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ(صافات/144) تا روزی که برانگیخته می‌شوند (قیامت) در شکمش می‌ماند.
    فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ (صافات/145) در حالی که بیمار بود در بیابان خشک افنکدیم.
    وَأَنبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِّن يَقْطِينٍ (صافات/146) و بالای سرش کدوئی رویانیدیم. (1)
    این کدو همان نعمت پروردگار بود؛ زیرا شدت حشکی در آن بیابان تا بدانجا بود که امکان روئیده شدن کدو هیچ جا نبود جر بالای سر یونس:
    لَوْلَا أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاء وَهُوَ مَذْمُومٌ (قلم/ 49) و اگر نعمت پروردگارش به او نمی‌رسید در بیابان خشک نکوهش شده می‌افتاد.
    الله در اینجا یادش رفته که از چگونگی آب خوردن یونس نام ببرد.
    یونس درمانده مرتبا الله را صدا می‌زد:
    وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ (انبیاء/ 87) و ذوالنون (یونس) هنگامی که خشمگین رفت و گمان کرد که هرگز بر او (سخت) نمی‌گيريم و در تاريکی ندا داد “هيچ خدايی جز تو نيست، تو پاکی ومن از ستمکاران هستم.
    فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ (انبیاء/ 88) و دعایش را پذیرفتیم و نجاتش دادیم و همچنین مؤمنین را نجات می‌دهیم.
    فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ (قلم/ 50) پس پروردگارش او را نجات و او را از نیکوکاران قرار داد.
    علت فرار یونس، آگاهی او از تصمیم الله بر نابودی قومش بود که بعدا الله در تصمیمش تجدید نظر نمود، البته الله سابقه دارد که پس از شناخت مردم حکمش را تغییر دهد:
    فَلَوْلاَ كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّآ آمَنُواْ كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الخِزْيِ فِي الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ (یونس/ 98) چرا مردم هيچ روستائی هنگامی که ايمانشان به آنان سود می‌داد، ايمان نياوردند مگر قوم يونس که چون ايمان آوردند، عذاب خواری در دنيا را از ایشان برداشتيم و تا هنگامی که زمان مرگشان فرا رسيد از زندگی بهره مندشان نمودیم.
    نکته جالب دیگر این داستان، این است که الله نمی‌داند تعداد ایمان آوردندگان به یونس چند نفر است! صد هزار نفر یا بیشتر از صد هزار!
    و أَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِئَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ (صافات/147) و او را به سوی 100،000 نفر و یا بیشتر فرستادیم.
    فَآمَنُوا فَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ (صافات/148) پس ایمان آوردند و تا مدتی به ایشان نعمت دادیم.
    جالب اینجاست که محمد از قول الله یونس را سرزنش می‌کند به خودش می‌گوید تو مانند یونس نباش:
    فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَهُوَ مَكْظُومٌ (قلم/48) در برابر فرمان پروردگارت شکیبا باش و مانند صاحب ماهی مباش که با دلی دردناک (الله) را ندا کرد.

    اگر دقت کرده باشید، قرآن این داستان را بیشتر در سوره صافات بیان کرده است و تا آیه 148 ادامه دارد، اما به ناگاه گردآوردندگان قرآن داستان را کاملا عوض می‌کنند:
    فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ (صافات/149) از ایشان استفتا کن که ایا آنهابرای خودشان پسر می‌خواهند و برای الله دختر.
    أَمْ خَلَقْنَا الْمَلَائِكَةَ إِنَاثًا وَهُمْ شَاهِدُونَ (صافات/150) ایا ما فرشتگان را دختر افریدم و اینان گواه بودند؟
    أَصْطَفَى الْبَنَاتِ عَلَى الْبَنِينَ (صافات/152) دختر را بر پسر ترجیح داد؟

    ========================================
    (1) ترجمه محمد مهدی فولادوند:
    و بر بالاى (سر) او درختى از (نوع) كدوبُن رويانيديم.
    ترجمه مشکینی:
    و بر بالاى سر او بوته‏اى از نوع كدو (يا موز يا انجير) رويانيديم.
    ترجمه مجتبوی:
    و بر (سر) او كدوبنى رويانيديم.
    ترجمه بهرام‌پور:
    و بر بالاى (سر) او بوته كدويى رويانديم.
    ترجمه خرمشاهی:
    و بر سر او (براى سايه افكنى‏) گياهى از قسم كدو رويانديم‏.
    ………………………………………………………………………
    در روایات مختلف اسلامی گفته شده که یونس اهل نینوا در عراق کنونی است، از نینوا تا نزدیک ترین دریا (دریای سیاه، مدیترانه و یا خلیج فارس) فاصله زیادی است، قرآن در این زمینه که یونس چند روز راهپیمائی کرد تا به دریا رسید، سکوت کرده است؛ همچنین او سوار کشتی شده و در میان دریاست که ماهی او را می‌بلعد، پرسش:
    ماهی کجا و در کدامین بیابان کاملا خشک او را رها کرد؟
    یونس چگونه توانست راه سرزمین نینوا را دوباره پیدا کند؟
    البته اینکه او چگونه در شکم ماهی تنفس می‌کرد و چه می‌خورد، بحثی است جدا که وارد آن نمی‌شویم.
    اگر گفته شود که معجزه بود، پس این همه داستان بافی برای چیست، همان مرحله اول بگویند کل داستان غیر علمی و معجزه است، به اصطلاح قال قضیه رو بکَنند.
    يونس النبی ابن متى صاحب الحوت الذی بعث إلى أهل نينوى… (تفسیر المیزان/ جلد 14/ صفحه 314)
    بعث الله يونس عليه السلام إلى أهل نينوى من أرض الموصل… (البدایه و النهایه/ ابن کثیر/ جلد 1/ صفحه 267 – فتح الباری فی شرح صحیح البخاری/ جلد 6/ صفحه 325)
    حدثنی الحارث قال حدثنا الحسن الأشيب قال سمعت أبا هلال محمد بن سليم قال حدثنا شهر بن حوشب قال أتاه جبريل عليه السلام يعنى يونس و قال انطلق الى اهل نينوى… (التاریخ الطبری/ جلد 1/ صفحه 458)

     
    • سلام بر ناظران گرامی

      کامنت گذار کاوه در این کامنت آیات مربوط به حضرت یونس پیامبر علیه السلام را مورد سوال و پرسش و ریشخند قرار داده است ،اینقدری که از آیات قرآن در سوره های مختلف خصوصا سوره صافات برمی آید این است که قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده. در سوره‏ صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فرار كرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد. و سپس نجات داده شده و بار ديگر به سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند.
      خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مى‏شود، با كمك قرائن موجود در اطراف اين داستان اين است كه: يونس (ع) يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را به سوى مردمى گسيل داشته كه جمعيت بسيارى بوده‏اند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مى‏كرده و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند، تا آنكه عذابى كه يونس (ع) با آن تهديدشان مى‏كرد فرا رسيد. و يونس (ع) خودش از ميان قوم بيرون رفت.
      همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمان آورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مى‏ساخت، از ايشان برداشت.
      و اما يونس (ع) وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان برداشته شده، و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كرده‏اند، لذا ديگر به سوى ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت بود. هم چنان پيش رفت، در نتيجه ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مى‏كند و به عنوان قهر كردن از اينكه چرا خدا او را نزد اين مردم خوار كرد دور مى‏شود، و نيز در حالى مى‏رفت كه گمان مى‏كرد دست ما به او نمى‏رسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت شد و رفت. در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چاره‏اى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد آن بيندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور قرعه انداختند و قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت.
      آن گاه خداى سبحان او را در شكم ماهى مدتی زنده نگه داشت، و حفظ كرد يونس (ع) فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلا كرده و اين مؤاخذه‏اى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان تاريكى شكم ماهى فريادش بلند شد به اينكه:” لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ”.
      خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب و كنار دريا بيفكند. نهنگ چنين كرد. يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود. خداى تعالى بوته كدويى بالاى سرش رويانيد، تا بر او سايه بيفكند. پس همين كه حالش جا آمد، و مثل اولش شد خدا او را به سوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان آوردند، در نتيجه با اينكه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.
      و رواياتى كه از طرق امامان اهل بيت (ع) در تفسير اين آيات وارد شده، با اينكه بسيار زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده، هر دو در اين قسمت شريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مى‏شود چيزى ندارند، البته با مختصر اختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند.البته آن احاديث خبر واحدند و خبر واحد تنها در احكام حجت است، نه در مثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است.
      این کلیت ماجرای حضرت یونس است آنطور که قرآن حکایت کرده است و نظر قرآن به خصوصیات ایمانی و تبیین سنت های الهی و جنبه های اخلاقی و تربیتی است. می دانیم که قرآن که خود معجزه جاودان رسول اسلام علیه السلام است ،کتاب “تاریخ” یا کتاب “رمان و قصه” نیست که کسی از آن متوقع این باشد که در بازنمود امور تاریخی و سرگذشت اقوام گذشته و پیامبران به شرح و تفصیل جزئیات وقایع مورد نظر بسبک کلاسیک تاریخ نویسی یا رمان نویسی بپردازد،در واقع بازگویی تاریخ و سنت های الهی یکی از ابعاد تعلیمی قرآن کریم است بغرض هدایت و انسان سازی و الگو برداری ایمانی و تربیتی.
      با توجه به نکات فوق ،پوچی و پوشالی بودن ریشخند ها و سوالات این دوست کامنت گذار که با عینکی حس گرایانه و مبتنی بر انکار خدا و قدرت او و تاثیر متافیزیک و ماوراء و عام غیب پرسش هایی را مطرح کرده است روشن می شود که من به یک یک آنها می پردازم.
      این نکته را هم باید دانست که این ماجرا تقریبا با همین شاکله در عهد قدیم و قدیم تحت عنوان ” يوناه بن امتای” بازگو شده است که در برخی موارد بلحاظ تنزیهی تناسبی با عصمت انبیاء ندارد ،اما کلیت واقعه یونس و حبس محدود او در شکم یک ماهی بزرگ (مثلا حیوانی از قبیل وال یا نهنگ های غول پیکر) در عهدین نیز وجود دارد.

      1-کامنت گذار نوشته است :
      “”در این داستان گفته نشده که یونس قصد رفتن به کجا را داشت””.
      (پایان)

      خوب گفته نشده باشد! مگر قرآن کتاب رمان یا تاریخ اصطلاحی است ،آنچه که ر قرآن هست این است که یونس مدتهای طولانی قوم خود را دعوت کرد ،و بسبب عدم پذیرش و انکار آنان ،از آنها ملول و خشمگین شد و ماموریت خویش را مدتی از روی خشم رها کرد و این ترک اولایی بوده است که آنحضرت مرتکب شده است ،اینکه قرآن نگفته است که یونس قصد رفتن به کجا داشت چه دخلی به اصل ماجرا دارد؟!

      2-کامنت گذار نوشته است :
      “”در این داستان علاوه بر اینکه گفته شده یونس مدتی را در شکم ماهی گذرانید و در آنجا به عبادت الله مشغول بود””.
      (پایان)

      آری چنین است و قرآن می گوید یونس متذکر ترک اولای خویش شد و با پشیمانی در آن ظلمات دریا و شکم ماهی به استغفار پرداخت “لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین” که به ذکر یونسی معروف است لفظ استغفار آن حضرت بوده است.

      3-کامنت گذار می نویسد :
      “”پس از این که الله او را از تسبیح کنندگان خویش یافت، وی را در بیابانی کاملا خشک رها نمود، شدت این خشکی تا بدانجا بود که الله مجبور شد بالای سر یونس کدوئی برویاند””.
      (پایان)

      قرآن می گوید :”فَلَوْ لا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ (143) لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (144) فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ (145) سوره صافات

      و اگر او از تسبيح‏گويان نمى‏بود (143).
      حتما در شكم ماهى تا روزى كه خلق مبعوث شوند باقى مى‏ماند (144).
      ولى چون از تسبيح‏گويان بود ما او را به خشكى پرتاب كرديم در حالى كه مريض بود (145).
      و بر بالاى سرش بوته‏اى از كدو رويانديم.
      اینکه کامنت گذار نوشت :””وی را در بیابانی کاملا خشک رها نمود، شدت این خشکی تا بدانجا بود که الله مجبور شد بالای سر یونس کدوئی برویاند””.
      یک دروغ واضح و تفسیر به رای و تحمیل ذهنیات خود به لفظ قرآن است ،زیرا کلمه “نبذ” بمعنای انداختن و پرتاب کردن است ،و اما كلمه” عراء” به معناى محلى روباز است، كه ديوار و حايلى ديگر در آن نباشد و چيزى كه انسان در زير سايه‏اش قرار گيرد نداشته باشد، نه سقفى و نه خيمه‏اى و نه درختى.
      از مجموع این تعبیر بر می آید که ماهی به امر خدا یونس را در کنار ساحل دریایی انداخته است که سقف و سایبانی نداشته است ،و چون وضعیت جسمانی و پوستی یونس بجهت درنگ کوتاه مدت در شکم ماهی ملتهب و ناسالم بوده است ،اراده و قدرت الهی تعلق گرفته است به رویاندن “کدو بنی” در کنار دریا ،و خصوصیت بوته و ساقه کدو داشتن برگهای مرطوب و بزرگ است که مناسب با سایبانی بر بدن یونس و حفظ او از آسیب اشعه خورشید بوده است.
      بنابر این معلوم شد که تعبیر “”””وی را در بیابانی کاملا خشک رها نمود، شدت این خشکی تا بدانجا بود که الله مجبور شد بالای سر یونس کدوئی برویاند””.
      چیزی است که کامنت گذار یا از جیب مبارک به مفهوم آیه تحمیل کرده است (اگر نویسنده مطلب خود او باشد) ،یا اینکه مقلدانه آنرا از پی دی اف هایی که در فضای اینترنت وجود دارد کپی برداری کرده است ،بقول دوستم منصور :کاپی اند پیست!

      4-کامنت گذار می گوید :
      “”الله در اینجا یادش رفته که از چگونگی آب خوردن یونس نام ببرد!””
      خوب اینطور مطالب از چیزهایی است که به آن ایراد بنی اسرائیلی گفته می شود ،ایشان یک بیابان برهوت خشک و بی آب را تصور و به مفهوم آیه تحمیل کرده بعد می پرسد که یونس چگونه رفع عطش کرده است،یا خدایی که (و ما کان ربک نسیا=خدا هیچگاه فراموش نمی کند) را خدای فراموش کار می نامد،گویا که هدف قرآن و خدا از واگویه ماجرای یونس بیان همه جزئیات و تفاصیل ماجرا بسبک کتب تاریخ کلاسیک است!

      5-کامنت گذار نوشته است :
      “”علت فرار یونس، آگاهی او از تصمیم الله بر نابودی قومش بود که بعدا الله در تصمیمش تجدید نظر نمود، البته الله سابقه دارد که پس از شناخت مردم حکمش را تغییر دهد””.
      (پایان)

      البته بخش اول گفتار درست است که بنا بود عذاب نازل شود یا در برخی روایات هست که آنان مورد نفرین یونس واقع شدند و او نیز بهمین گمان یا بجهت خشم آنان را ترک کرد ،اما هم از ظاهر برخی آیات بر می آید که قوم یونس پس از رفتن او اندیشناک شدند و از کرده خود پشیمان شدند (فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى‏ حينٍ.یونس/98) و هم از برخی روایت ها بر می آید که این ماجرا پیش از وقوع عذاب بوده است ،پس سنت الهی که وقوع عذاب پس از اتمام حجت بوده است ،در موارد گذشته وجود داشته است و مورد قوم یونس هم پیش از وقوع عذاب و پس از خشم و رفتن یونس بوده است.

      6-کامنت گذار می گوید :
      “”نکته جالب دیگر این داستان، این است که الله نمی‌داند تعداد ایمان آوردندگان به یونس چند نفر است! صد هزار نفر یا بیشتر از صد هزار!””.
      (پایان)

      متاسفانه اینجا آن گرایش های منکرانه پوزیتیویستی با عدم آشنایی به اصول معارف و اصول ادبیات عرب دست بدست هم داده اند تا کامنت گذار یا مقلدین(بفتح) پی دی اف نویس او دچار چنین اشتباه سهمگینی شوند!
      زیرا كلمه” او” در اينجا به معناى ترديد نيست، چون خداى تعالى در عدد آن جمعيت ترديد ندارد، بلكه به معناى ترقى است، و معنا چنين است كه: ما او را به رسم پيامبرى به سوى مردمى فرستاديم كه عددشان صد هزار و بلكه بيشتر بود،اگر کسی پیش از معارضه با اقیانوس معارف قرآن اندکی قواعد علم نحو را آموزش دیده بود میدانست که کلمه “او” در لغت و زبان عربی معانی مختلفی دارد و معنای “الی ان” که معنای قالبی مفهوم ترقی و بیان کثرت است ،یکی از کاربردهای رایج آن است و دارای شواهد ادبی و شعری و استعمالی در لغت عرب هست ،خوب است کامنت گذار مدتی پی دی اف های الحادی را رها کرده و به آموزش علم نحو و مراجعه به کتاب “المغنی” ابن هشام و کتابهای دیگر بپردازد.

      7-می گوید :
      “”جالب اینجاست که محمد از قول الله یونس را سرزنش می‌کند به خودش می‌گوید تو مانند یونس نباش:
      فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَهُوَ مَكْظُومٌ (قلم/48)””.
      (پایان)

      خوب یعنی چه؟! آری اصلا مصب این ماجرا بیان این است که یونس ترک اولی و ترک ماموریت کرد و مورد سرزنش خدا واقع شد و با حبس در شکم ماهی بزرگ تنبیه شد ،انکار شما ناظر به چیست؟ ضمن اینکه اینجا خدا پیامبرش را امر به استقامت و تحمل سنگینی دعوت به توحید می کند ،نمیدانم این بهانه گیری ها چه مفهومی دارد؟

      8-کانت گذار در ادامه بهانه گیری های بنی اسرائیلی نوشته است :
      “”در روایات مختلف اسلامی گفته شده که یونس اهل نینوا در عراق کنونی است، از نینوا تا نزدیک ترین دریا (دریای سیاه، مدیترانه و یا خلیج فارس) فاصله زیادی است، قرآن در این زمینه که یونس چند روز راهپیمائی کرد تا به دریا رسید، سکوت کرده است””.

      (پایان نقل قول)

      اولا: گفته شد که غرض قرآن از بازگویی تاریخ پیامبران و امت ها ،پند گیری و هشدار و آموزش معارف مربوط به مبدا و معاد است نه تاریخ نویسی اصطلاحی.
      از این جهت اینکه یونس چه مسافتی را در چه زمانی و با چه وسائل نقلیه ای طی کرد ،خارج از اغراض آموزشی قرآنی است.

      ثانیا :اینکه یونس به ساحل کدام دریا رفته است نیز خارج از غرض حقیقی قرآن است ،شما اگر بخواهید این بهانه گیری های بنی اسرائیلی را ادامه دهید می توانید هفتاد من مثنوی بسازید!مثلا بگویید قرآن نگفت چند شنبه و در چه روزی یونس حرکت کرد، و روزی که حرکت کرد آب و هوا از نظر وضعیت هواشناسی چطور بود! آیا از زن و فرزند خود خداحافظی کرد یا بی خداحافظی رفت؟! با اسب حرکت می کرد یا با الاغ یا با شتر ؟!
      اینها و هزاران خصوصیت در پدیده های حسی و خارجی وجود دارد آیا قرآن که برای تربیت و انسان سازی و تعمیق معارف آمده است باید همه این خصوصیات را مثل کتاب رمان و تاریخ بازگو کند؟! خوب سکوت کرده باشد این که سکوت کرده باشد نشان بر کذب خبر از اصل واقعه است؟

      ثالثا:آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس (ع) از ديدگاه اهل كتاب مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مى‏كند.
      او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس (ع) را امر فرمود تا براى دعوت اهل” نينوى” بدانجا رود.” نينوى” يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرار داشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت سه روز راه بود. علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرور و فاسد بودند، لذا اين ماموريت بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى” ترسيس” فرار كرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است. سپس به شهر” يافا” آمد كه هم اكنون نيز” يافا” خوانده مى‏شود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت سرنشينان خود را به” ترسيس” ببرد، او هم اجرتى داد تا به” ترسيس” برود، همين كه سوار بر كشتى شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى مشرف به غرق گشت‏
      (ترجمه تفسیر المیزان ج 17 ص 254)

      مطابق این گزارش که در عهد قدیم هست یونس به شهر “یافا” رفت که امروز بهمین نام در نواحی شامات وجود دارد ،و بر ساحل دریا هم هست.
      علاوه بر این ،این ماجرا مربوط به هزاران سال قبل است ،شما از کجا اشراف و احاطه به وضعیت ها و تغییرات جغرافیائی در طول این قرنها دارید که استبعاد می کنید که یونس مسافت بین نینوا تا آن دریا را چگونه پیموده است؟ و اصلا زود رسیدن یا دیر رسیدن او به ساحل یک دریا چه نقشی در اصل ماجرا دارد؟!
      از همین بیان نکته بنی اسرائیلی بودن بهانه گیری های کامنت گذار معلوم ی شود که گفته است :
      “”ماهی کجا و در کدامین بیابان کاملا خشک او را رها کرد؟
      یونس چگونه توانست راه سرزمین نینوا را دوباره پیدا کند؟””
      (پایان)
      خوب دوست عزیز اینکه ساحل دریا کدام ساحل بوده است ،یا یونس چگونه دوباره به نینوا رفته است و مسکوت بودن آن چه ربطی به صدق و کذب خبر دادن الهی دارد؟! شما فرض کن یونس جی پی اس خدایی داشته است! یا کسانی را دیده است و از آنها آدرس پرسیده است ،واقعا اینگونه استبعادها عقلانی است؟کمی بیندیش دوست من.

      9- و بالاخره کامنت گذار بزعم خود ضربه کاری را بر اسلام و قرآن و پیامبر و خدا وارد کرده است که :

      “”البته اینکه او چگونه در شکم ماهی تنفس می‌کرد و چه می‌خورد، بحثی است جدا که وارد آن نمی‌شویم.
      اگر گفته شود که معجزه بود، پس این همه داستان بافی برای چیست، همان مرحله اول بگویند کل داستان غیر علمی و معجزه است، به اصطلاح قال قضیه رو بکَنند.””.
      (پایان)

      عجب حکایتی است،خوب بله گرامی! همه صدر و ساقه این ماجرا اساسش بر معجزه و قدرت و اراده الهی است ،شما تازه مثل اینکه کشف بزرگی کرده ای،آری اساس همین باورهاست که شما از او دور شده اید،وگرنه همه هستی و موجودات تحت اراده و تدبیر خدای متعال است ،شما تازه تنبه پیدا کردید که آن ماهی بزرگ مامور و تحت تسخیر اراده الهی بوده است؟
      آن خدایی که قادر بوده است در ای غوغای جهان هستی ،کره زمین را در فاصله مناسبی از خورشید منظومه شمسی قرار دهد و برای او حرکت وضعی و انتقالی متناسب قرار دهد تا ساکنان آن نه از شدت گرما ذوب شوند و نه از شدت سرما خشک شوند ،و آن خدایی که قادر بوده است شرائط جو و اتمسفر زمین را متناسب با تنفس و نیاز موجودات زنده از انسان و حیوان و گیاه قرار دهد ،همان خدا قادر است شرائط تنفس یونس سلام الله علیه را در شکم ماهی بزرگ فراهم کند ،که ان الله علی کل شیء قدیر . باور کن دوست من باور!.

      والسلام علی من اتبع الهدی

       
  18. سلام برهمه ناظران گرامي

    علي رغم نظرتندروانه آقاي نوري زاد بنده دهه مباركه فجررا صميمانه به مردم انقلابي تبريك عرض مي كنم ودراصلاح امور كشوراستبداد زده وتكصدائي منفور ازهمه تقاضاي اصلاح همه جانبه رادارم.
    به اميداقدام همگي آزادمردان آزادانديش ايران.
    مصلح

     
    • مصلح گرامى

      دل نوشته مازيار گرامى را بخوانيد تا ببينيد چرا بايد براى سالگرد پيروزى اين انقلاب تسليت گفت. شايد تنها گروهى كه تبريك به دلش مى نشيند، روحانيت است. اين تبريك را مى توانيد در تابلو اعلانات حوزه علميه اعلام بفرماييد.

       
    • با درود به نوریزادعزیزوهم میهنان فرهیخته وبا سلام به مصلح : خشت اول چون نهد معمار کح ——تا ثریا میرود دیوار کج . … جناب مصلح واقعا فکر میفرمایید مصلحی معتقد و مقتدر در این رژیم مانده باشد ؟؟ حاشا .چون اگر بود ما هر روز به نظاره فساد های بیشتر و بزرگ تر خو نکرده بودیم . جناب مصلح توجهتان را به روز نامه حام جم روز یک شنبه جلب میکنم از افرادی که برای یک لقمه نان آگهی های جور واجور در خیابان پخش میکنند ! حتما به این مقاله رجوع کنید که یک مادر درد مند. برای لقمه نانی (پانزده هزار تومان) حدود سه هزار آگهی را در میان مردم میخواهد پخش کند. و ناتوان از این کار.. مقاله نویس را کاره ای فرض میکند. و به او میگوید حیلی ها به من گفتند اگر خسته شدی آگهی ها را در جوی آب بریز! و برو .ولی من پانزده هزار تومان را خرج کرده ام و نمی توانم . راستی پسری دارم سی ساله سینما خوانده و بی کار است و شما حتما به او کاری رجوع کن . نماز هم میخواند. مقاله نویس میگوید شما فکر میکنی من کاره ای هستم ؟ سفارش او را به دوستان خواهم کرد. . آقا به خدا ما از از آن بالا ها به پایین فرو آمدیم . شما را خدا رسانده برای او کاری بکن . باشه فکری میکنم . واز دستش فرار میکنم . جناب مصلح این انقلاب خیلی چیز ها را واژگونه کرد. اگر نمیبینید به چشمان خود شک کنید . اگر میبینید که حتما میبینید! عینک خود را عوض کنید! روز های عادی به مساجد تهران سری بزنید تا شاهد ایمانی فراوان! و لبالب از مردم باشید! به وزارت کار مراجعه کنید تا انبوه کار جویان شما را به سر سام بیندازد! به آگهی روز نامه ها مراجعه کنید تا با پاسخ استخدام شد مواجه شوید . به خیابان ها بروید تا با رژه ماشین های آنچنانی با راننده های جوان سال و نگاه های طلب کارانه و خصمانه آنان مواجه شوید و شعبات دادگستری که الحمدلله در سطح تهران بزرگ فراوان شده بروید تا مردم سر خورده را بیشتر نظاره گر باشید ! کلانتری ها که دیگه نپرس! پنجمین سازنده زیر دریایی دنیا !! دهمین سازنده موشک در دنیا ! ووووو راستی زندان ورامین عجب نشانی دقیق از انقلاب شکوهمند دارد ! مبارکتان باشد!!

       
    • سلام بر جناب مصلح عزیز به نظر شما نظرشما تندروانه تر بود یا نظر اقای نوریزاد .البته به گمان بنده از جهتی نیز میتوان این مناسبت را تبریک گفت همچون تبریک شهادت چون مطمئنا پس از مرحوم شدنمان بجهت زجرها وسختی هایی که نظام نا مقدس جمهوری اسلامی بر ما روا داشته است بدون سوال وجواب ونکیر ومنکر به بهشت موعود وارد خواهیم شد مگر اینکه بهشت هم مانند انقلاب برای پیچاندن اذهان ساخته شده باشد موفق باشید اجرکم با علی اقا

       
  19. درود بر همه شما عزیزان

    مانند همه شما چیزی جز ادای بنده گی و مقام احترام برای تمامی جانبازان ایرانزمین که برای تحکیم و استقرار آزادی ٫سربلندی و پایداری این مرزو بوم جاویدان٫ بالاترین از خود گذشته گی را اهدای مام میهن نمودند و در این راه با ارزشترین دارایی هر انسایی که جان عزیزشان باشد تقدیم کردند٫ ندارم

    ولی بطوراعجاب انگیزی بدون اینکه خود دخالتی شخصی دراین احساس داشته باشم ۳ نفر بیش از دیگر این بزرگواران بر روحیه من تأثیر گزار بوده اند طوری که ناچیز٫ بی اثر٫ دست و پاچلفتی٫ وبیخود بودن شخص خودم بر من به آسانی اثبات شده است. این بزرگواران به من آموختند (البته اگر یاد بگیرم) که چگونه میتوان از مرحله ناچیز بودن به ناگهان وبا اخذ تصمیمی به معنای راستین انقلابی به مقام والای انسانیت صعود کرده و جاودانه شد. اینان نام هایی آشنا بر همه ایرانیان هستند و همواره در تاریخ پر فراز و نشیب ایران زمین جاودانه خواهند درخشید:

    سهراب اعرابی- ترانه موسوی و محمد مختاری

     
  20. با درود به نوریزاد عزیز و هم میهنان فرهیخته : آتنا فرقدانی . این گزارش نشان میدهد که آتنا فرقدانی توسط قاضی صلواتی به این هتل چند ستاره گسیل شده که قدر عافیت را بداند . خدایا کسی نیست که از این ناجوانمرد بپرسد که یک دختر به اتهام بر اندازی!!! را به این آغل می اندازی ؟ امید که عزیزان این ناجوانمرد به دست ناجوانمردی همچون خودش گرفتار این زندان بلا شود تا بدانند که این نا قاضی صلواتی چه اسم بی مسمایی دارد .
    گزارشی از زندان قرچک ورامین: نگهداری ۲۰۰۰ زن زندانی در چند سوله مرغداری

    شنبه, ۱۸ بهمن, ۱۳۹۳

    چکیده :زندان قرچک ورامین متشکل از چند سوله مرغداری با آب و هوای بسیار نامناسب و غیرقابل تحمل است. این زندان در حقیقت سالنی بزرگ است با سقفی بلند که فاقد سلول است و در آن دو هزار زن بدون کمترین امکان بهداشتی در سرما و گرما زندگی می‌کنند. در این زندان جرایم تفکیک شده نیست و زندانیان از کمترین امکانات رفاهی و بهداشتی برخوردارند. زندانیان قرچک ورامین از آب گرم محروم هستند و تقریبا به ازای هر هشتاد نفر، یک یخچال کوچک وجود دارد!…

    کلمه – گروه اجتماعی: از اوایل سال ۹۰ نام زندان قرچک، به عنوان زندان زنان در رسانه‌ها مطرح شد. انتقال و تجمیع تمامی زندانیان با جرایم عمومی بند زنان اوین و رجایی‌شهر به این زندان در شهر ری که در میان آنان نام چند زندانی زن سیاسی و عقیدتی هم مشاهده می‌شد، باعث بروز موجی اعتراض نسبت به شرایط اسفناک این زندان شد.

    انتقال گهگاه زندانیان سیاسی و عقیدتی زن به این زندان و شرایط اسفناک آن منجر به بروز اعتراضاتی درباره وضعیت این زندان می‌شد و البته برخی از فعالان حقوق بشر بارها نسبت به آنچه رخ دادن فاجعه بشری در زندان قرچک می‌خواندند، هشدار دادند. با این حال این اعتراضات نه تنها منجر به بهبود شرایط نگهداری زندانیان زن با جرایم عادی در این زندان نشد که بعضی اوقات زنان زندانی سیاسی و عقیدتی هم به قرچک تبعید شدند و این زندان به عاملی برای تهدید و سرکوب اعتراضات زنان زندانی سیاسی تبدیل شد.

    به گزارش کلمه، این روزها انتقال زندانیان سیاسی و عقیدتی زن به این زندان روند سریع‌تری به خود گرفته است. اخیرا حکیمه شکری زندانی بند سیاسی زنان در زندان اوین و همچنین آتنا فرقدانی به این زندان منتقل شده‌اند و همچنین به برخی از زنانی که آزاد هستند اما حکم حبس دارند، گفته شده که برای اجرای حکم، آنها را به زندان قرچک خواهند برد!

    با وجود آنکه انتظار می رفت پس از اعتراضات صورت گرفته، تفکیک قانونی در این زندان صورت بگیرد و یا از اعزام زندانیان زن سیاسی به این زندان به دلیل عدم تفکیک جرایم جلوگیری کنند؛ اما همچنان تعدادی از زندانیان سیاسی زن به این زندان عازم شده اند. انتقال غیر قانونی حکیمه شکری از اوین به قرچک، در حالی که در حکم دادگاه وی تبعید درج نشده است، یکی از آخرین نمونه هاست.

    حکیمه شکری، از زندانیان سیاسی سبز و عضو گروه مادران پارک لاله، آذر ماه سال ۱۳۸۹ به همراه شماری دیگر از افرادی که برای شرکت در مراسم بزرگداشت امیرارشد تاجمیر یکی از شهدای حوادث بعد از انتخابات در بهشت زهرا حضور یافته بودند، بازداشت و به بازداشتگاه شهر ری منتقل شد. او سپس به بند ۲۰۹ اوین منتقل و بعد از سه ماه به قید وثیقه آزاد شد. شکری در دادگاهی به ریاست قاضی مقیسه به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام به سه سال حبس محکوم شد که آبان سال ۹۱ برای اجرای حکم، خود را به زندان اوین معرفی کرد و از آن زمان در زندان اوین به سر می برد تا آنکه ناگهان به زندان قرچک منتقل شد.

    در حال حاضر حکیمه شکری منتظر آزادی مشروط و یا بازگشت به زندان اوین است. او اعتراضات قانونی خود را نسبت به این انتقال انجام داده، اما تاکنون پاسخی از دادستانی تهران و دادستانی شهر ری که گفته می شود پرونده در آنجاست، داده نشده است.

    پیش از حکیمه شکری، غنچه قوامی نیز مدتی از بند دو الف زندان اون به زندان قرچک ورامین منتقل شده بود. آتنا فرقدانی نیز از دادگاه راهی همین زندان شد و هم اکنون به عنوان متهم در آنجا در بازداشت است.

    بسمه الجبوری زندانی عراقی و نگار حایری نیز دو زندانی امنیتی و سیاسی دیگر هستند که دوران محکومیت خود را در این زندان سپری می کنند، پیش از این نیز صدیقه مرادی و کبری بنازاده دو تن دیگر از زندانیانی بودند که در سال ۹۱ به قرچک منتقل شدند. آنهاا بعد از دو ماه به اوین بازگردانده شدند.

    به گفته شاهدان و زندانیان حاضر در زندان قرچک، این زندان از کمترین امکانات بهداشتی و رفاهی برخوردار است. اعتراض به شرایط نگهداری زنان زندانی به محسنی اژه‌ای و نمایندگان مجلس هم کشیده شد و آنان را در موضع انکار قرار داد و حتی از شرایط خوب این زندان زنانه تعریف و تمجید کردند. آنان در حالی از شرایط مناسب و حتی عالی زندان زنان سخن می‌گفتند که اخبار حکایت از فاجعه‌ای اسفناک داشت.

    زندان قرچک ورامین متشکل از چند سوله مرغداری با آب و هوای بسیار نامناسب و غیرقابل تحمل است. این زندان در حقیقت سالنی بزرگ است با سقفی بلند که فاقد سلول است و در آن دو هزار زن بدون کمترین امکان بهداشتی در سرما و گرما زندگی می‌کنند.

    در این زندان جرایم تفکیک شده نیست و زندانیان از کمترین امکانات رفاهی و بهداشتی برخوردارند. زندانیان قرچک ورامین از آب گرم محروم هستند و تقریبا به ازای هر هشتاد نفر، یک یخچال کوچک وجود دارد!

    آب آشامیدنی و آب استحمام زندانیان شور است. البته دستگاه آب شیرین کن نیز وجود دارد که کارایی چندانی ندارد و زندانیان مجبور به خرید آب معدنی هستند. این زندان کتاب خانه ندارد و روزنامه هم در اختیار زندانیان، به خصوص چند زندانی سیاسی، گذاشته نمی شود.

    در سال‌های اخیر اعتراضاتی نسبت به شرایط این زندان و عدم وجود امکانات بهداشتی و همچنین رفتار و برخورد بد مامورین زندان و گاه ضرب و شتم زندانیان شده است، اما به نظر می‌رسد با انتقال زندانیان سیاسی زن به زندان اوین و جداسازی آنان، نگاه رسانه ها کمتر متوجه شرایط دیگر زنان زندانی در قرچک ورامین شده است.

    با این حال گزارش های گهگاهی که از این زندان به دست می‌رسید، حکایت از شرایط اسفناکی داشت که زندانیان مجبور به تحمل آن بودند. عدم وجود سرویس‌های بهداشتی به میزان کافی، تراکم زندانیان، ضرب و شتم آنان توسط مامورین مرد، حتی عدم وجود وسایل بهداشتی زنانه و آب و هوای بسیار بد این منطقه و غیره همچنان در اخبار دیده می‌شود.

    انتقال به زندان قرچک همواره یکی از تهدیدهایی است که مسئولان دادستانی تهران و زندان اوین به عنوان عامل فشاری برای زنان بند سیاسی زندان اوین به کار می‌برند و در مواردی نیز تهدیدهای خود را عملی کرده‌اند.

     
  21. با درود به نوریزاد عزیز و هم میهنان فرهیخته :عوامل و جیره خوار های رژیم به اسطلاح اسلامی در این سالگرد فرو خفتن خرد جمعی ایرانیان مدام از جانبازان دم میزنند این هم از ارج نهادن به مقام جانبازی ……………………………………….ترکشی که از زمان دفاع مقدس در گردن زندانی سیاسی و جانباز جنگ سراج الدین میردامادی به یادگار مانده، حرکت کرده و سلامتی او را به خطر انداخته است. با وجود تشخیص پزشک زندان و تاکید او بر لزوم اعزام سید سراج الدین میردامادی برای عمل جراحی، تعطیلی سالروز پیروزی انقلاب اسلامی مانع از درمان این جانباز جنگ تحمیلی شده است و مسوولان زندان اعزام او به بیمارستان را به هفته بعد موکول کرده اند….

     
  22. “بمناسبت فرا رسیدن ۲۲ بهمن”

    معلم : ۲۲ بهمن چه روزیست؟

    دانش آموز : روزیکه “جمهوری اسلامی” به ایران حمله کرد.

    معلم : چرا مردم کشته دادند و انقلاب کردند ؟

    دانش آموز : واسه اینکه کارهایی رو که قبل از انقلاب، براحتی و با آزادی انجام می‌‌دادن

    حالا همون کارا رو با ترس و لرز و در خفا انجام بدن!

    معلم : چه تفاوتیست میان قبل از انقلاب و بعد از انقلاب؟

    دانش آموز : قبل از انقلاب، تو سفره مردم فقط، نون و پنیر و سبزی بود، ولی بد از انقلاب

    پول نفت هم بهش اضافه شد. قبل از انقلاب باید پول آب و برق و تلفن می‌دادیم، بد از انقلاب

    اینا مجانی‌ شدن. قبل از انقلاب بایستی از بانک‌های نزول خور، واسه خرید خونه، وام میگرفتیم،

    بد از انقلاب، نزول و ربا حروم شد، و واسه همین به همه خونه مجانی‌ دادن.

    معلم : برو بشین! حسن تو پاشو بینم! تو بگو چه تفاوت‌های هست، قبل و بعد از انقلاب؟

    حسن : آقا، قبل از انقلاب ما هممون حیوون بودیم، بد از انقلاب مارو به “مقام والای انسانیت” رسوندن!

    معلم : اعضای شورای نگهبان چند نفرند و چه وظایفی بر عهده دارند؟

    دانش آموز :آقا ۱۲ نفرن، شیش تا شون، شبا نگهبانی میدن، شیش تاشونم روزا، تا کسی‌ به “آقا” چپ نیگا نکنه!

    معلم : مجلس خبرگان چه وظایفی بر عهده دارند ؟

    دانش آموز : وظیفه مجلس “خفته گان” اینه که آسوده بخوابن، واسه اینکه شورای نگهبان، مشغول نگهبانیه!

    معلم : راهپیمایی شروع شد، بجنبین برین ساندیساتونو بگیرین !

     
  23. مازیار وطن‌پرست

    منبع: http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=64573

    «… بیش از دو دهه از آن سالها گذشته است. جمهوری اسلامی ایران فعلا دیگر پیشتاز لیگ جهانی بربریت نیست. در این مسابقه کسانی دیگر پیش افتاده اند. دولت ایران مجبور است از قول سخنگوی وزارت خارجه اش جنایت پاریس را محکوم کند، البته ضمن محکوم کردن «توهین به مذهب» و از این طریق، بی ارزش کردن موضعگیری علیه ترور. کسی که قاتل و قربانی را محکوم می کند، کاری نمی کند جز لو دادن این راز آشکار که آبشخورش با همه شرکت کنندگان در مسابقه بربریت یکی است.
    آبشخورشان یکی است حتی اگر به خون هم تشنه باشند. نه، منظور فقط تیره های گوناگون بنیادگرایی اسلامی نیست. شرکت کنندگان در مسابقه بربریت به اسلام گرایان محدود نمی شوند. به یاد آوریم که حدود سه سال و نیم پیش، آندریس بریویک، فاشیست مسلمان ستیز نروژی، بیش از هفتاد نفر را در یک اردوی جوانان حزب کارگر نروژ به قتل رساند. امروز در کشورهای مختلف اروپا نژادپرستانی خیابانها و صندوقهای رأی را پر می کنند که موضع آنها در قبال آندریس بریویک اندکی مانند موضع دولت ایران در قبال عوامل جنایت ۷ ژانویه پاریس است. اگر دست روی دل نژادپرست اروپایی بگذاری می گوید تیراندازی آن هم در نروژ بد است اما برای آن که چنین نشود باید مهاجران و به خصوص مسلمانان را از اروپا بیرون کرد. دولت ایران هم می گوید ترور بد است اما برای اینکه ترور انجام نگیرد باید اسلام حقوق ویژه داشته باشد و شوخی با آن ممنوع شود.»

     
  24. اینکه اخوند ها را عالم میخوانند اشتباه است. مذهب علم نیست بر مبنای باور داشت است. فقط ریاضی فیزیک و انقسمت از علوم را که قابل اثبات است علم مینامند. علم یونیورسال است. علم زاپنی و چینی . هلندی نداریم همه جا یکسان است. هیچ کس تا بحال برای نپذیرفتن اصول علمی آزار ندیده است. برای آدم مذهبی غیر ممکن است واقعیت های علمی ,را درک کند. چون شزط درک این واقعیت ها نداشتن پیش داوری هاست. یک آدم مذهبی که از قبل میداند پاسح یک سوال چیست چگونه ممکن است پرسش گری کند.
    گالیله به کشیش ها گفت بیایید از درون تلسکوپ من نگاه کنید شاید در تلسکوپ من همان چیز را بینید که من میبینیم انها نپذیرفتند.
    هم اکنون هم دانشوران به روحانیان میگوین بیایید از درون ابزار غلمی ما به جهان بنگرید شاید همان چیزی را ببینیدکه ما میبینیم. نمیپذیرند. بر در هر کلاس هر دانشگاهی یک روحانی گذلرده اند. تا او اجازه برگرداندن ابزار علمی را به سوی حقایق علمی ندهد. جلوی هر خلاقیت و نو آوری را بگیرد. اگر خدا فرصت انتخاب را به اولین مخلوق خود آدم داد ]نها نمیدهند. جلو رشد خرد را گرفته اند. جلو استفاده از عقل بنی بشر را انرا که هدیه هدا به انسان است گرفته اند. جنایت علیه بشریت.

     
    • فرزند ایران

      دوست ناشناس من

      ای کاش می توانستم بسیار بهتر از عالی به نوشته شما بدهم، اما فعلا فقط به همین عالی بسنده می کنم. درود بر شما.

       
  25. انقلابی که برکت و دستاوردهایش اعتیاد، فساد، اختلاس، بی عدالتی، رانت خواری، دیکتاتوری وحشت، دروغ و استبداد باشد انقلاب نیست بلکه آمدن دیو است و رفتن فرشته ، اما صد حیف که اول نفهمیدیم.

     
  26. نظر دهند گان محترم
    1- امروز اقای علی خامنه ای فرمانی اشکار مبنی بر رسیدن زمان رسانه ای کردن توافق امضاءشده هسته ای (سر کشیدن گالن سم) را به عوامل رژیم ولایت مطلقه فقیه داد. انسان یاد زمانی میافتد که سران رژیم صدام حسین با سران آمریکا ملاقات و خوش و بش کردند و سالهای بعد آمریکا در دو مرحله به عراق حمله کرد که بار دوم رژیم صدام حسین را ساقط نمود. حالا هم رژیم ولایت مطلقه فقیه به رهبری آقای علی خامنه ای هم همان راه صدام حسین را میرود ، بدین معنا که امروز توافق با 5+1 امضاء میکند بدون انکه در نظر بگیرند چند سالی دیگر آمریکا به ایران حمله خواهد کرد. بله اینجانب باور دارم که پس از رسانه ای کردن توافق امضاء شده هسته ای با 5+1 باید منتظر حمله آمریکا به ایران بود. را ه برون رفت از حمله امریکا به ایران در دست ما ملت با ارتقاء فرهنگ و علم و دانش و جایگزین کردن عقل و خرد با جهل و خرافات دینی است.
    2 – راه نجات ایران در دست ما ملت است. اگر ما ملت بنا بر این داشته باشیم که کشوری بسازیم بر اساس قانون زمینی بنحوی که انسانها از سایر کشور ها برای زندگی کردن ادمی وار به ایران هجرت کنند ، بهتر است در ابتدا فکری به حال زدودن کامل فرهنگ متعلق به بیش از 1400 سال تازی از تمامی شئونات زندگی خود بکنیم. تا روش زندگی و فرهنگ اکثر ما ملت آلوده به ویروس فرهنگ جهل و خرافی دینی تازی باشد، ایران روی خوش نخواهد دید.
    3 – داعشیها و ولایت مطلقه فقی ها و بکو حرامها و امثال اینها کمک خوبی در زدودن جهل و خرافات دینی میکنند . امید وارم حال که اکثر ملل جهان با وجود چنین تفکرهائی به ماهیت دین و مذاهب اسلام بیش از بیش پی برده اند و آگاهی رسانی میکنند، ما پدر و مادرهای ایرانی موقعیت را غنیمت بشماریم و با استفاده از ارتباطات جهانی بوجود آمده، فرزندان خود را نسبت به فرا گیری علم و دانش و دوری از جهل و خرافه دینی ترغیب کنیم. به امید روزجهان عاری از آخوند حکوکتی
    به امید روزی که ما ایرانیها به آن اندازه از دارا بودن عقل و خرد برسیم که سیستم سیاسیی برای خود تشکیل دهیم که بر آورده از ما مردم و برای ما مردم و پاسخگو به ما مردم باشد.
    مهدی

     
  27. توافقات نا مشروع

    سید علی خامنه ای : با توافقی که بتواند انجام شود موافقم
    مردم ایران : شما نزد مردم کشور مشروعیت ندارید و میبایستت پاسخگوی فساد و قروض داخلی و خارجی باشید

     
  28. متن زیر نامه‌ی محمد رضا پورشجری در اعلام اعتصاب غذای خود است:

    من محمدرضا پورشجری هستم، دارای نام مستعار سیامک مهر نویسنده وبلاگ گزارش به خاک ایران.

    من پس از تحمل چهار سال حبس در شرایط جهنمی زندانهای جمهوری اسلامی که دستگاه قضایی سرکوبگر این رژیم بنا به اتهامات پوچ و بی اساسی چون: اقدام علیه امنیت کشور،توهین به رهبری و توهین به مقدسات برمن تحمیل کرده بود، در تاریخ یکم شهریور ماه سال جاری از زندان آزاد گشتم اما تنها پس از ۳۸ روز پس ازآزادی یعنی در ۸ مهرماه ماموران وزارت اطلاعات در شهر ارومیه مرا ربوده و در سیاه چال های بازداشتگاه اداره اطلاعات آن شهر تحت بازجویی های بی دلیل و بی مورد قرار دادند سپس به همان اتهاماتی که از بابت آنها قبلا به چهار سال زندان محکوم شده بودم مجددا پرونده ای ساخته وبه دادسرای انقلاب کرج ارجاع دادند، اما در کرج نیز دوباره توسط ماموران وزارت اطلاعات به سلول های انفرادی بازداشتگاه اداره اطلاعات کرج معروف به بند ۸ سپاه واقع در زندان رجایی شهر منتقل شده و در آنجا نیز با فشار و شانتاژ و توهین و تحقیر و اذیت و آزار و تهدید به مرگ واعدام و با چشمان بسته مرا مورد بازجویی‌های بی پایان قرار گرفتم، اکنون نزدیک به چهارماه است که مرا بصورت بلاتکلیف در یکی از کثیف‌ترین زندان‌های جمهوری اسلامی که هرروز آن یک فاجعه انسانی است در میان اشرار و جانیان و قاچاقچیان و سارقان حرفه‌ای و بیماران روانی اسیر کردند، با توجه به این واقعیت ها به آگاهی هم میهنانم میرسانم که تصمیم گرفته ام در اعتراض به شرایط ناگوار خود و اعتراض به رنج و درد و بیدادی که برمن روا داشته اند از تاریخ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۳ به مدت نامعلوم به اعتصاب غذا مبادرت کنم، ضمن هشدار نسبت به بیماریهای متعدی که بدان دچار هستم از جمله عوارض قلبی، دیابت، سنگ کلیه و ورم غده پروستات، اعلام میدارم که مسئول هرگونه عواقب این اقدام و مسئول سلامت جسمی و روحی خود را شخص علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی و دستگاه قضایی این رژیم و همچنین دولت مردم فریب حسن روحانی به خصوص وزارت اطلاعات این دولت می شناسم که برای من پاپوش دوخته و پرونده سازی کرده‌اند.

    کرج بهمن ماه ۹۳

    زندان ندامتگاه مرکزی کرج

     
  29. به آقای نوری زاد سلام می گم
    آیا این مطلب را دیدین؟ از شما هم یه چیزی گفته:

    در روزهای گذشته، رسانه های ایران خبر از افتتاح طرحی به نام «هتل زندان» قصر داده اند؛ هتلی که قرار است در یک فضای دو هزار متری و در محل زندان قدیم «قصر» راه اندازی ‌شود. میهمانان این هتل در بدو ورود یک فرم امضا می‌کنند که مایلند بازداشت شوند. پس از آن، می‌توانند با یک شب اقامت در آن فضا، سفری ماجراجویانه در بند زندانیان سیاسی دوران پهلوی که به طور کامل بازسازی شده است را تجربه کنند.

    زندان قصر نخستین زندان متمرکز تهران بود که در سال ۱۳۰۸ با ۱۹۲ سلول توسط رضاشاه پهلوی و به درخواست سرتیپ «درگاهی»، رییس نظمیه وقت ساخته شد و تا سال ۱۳۸۳ به عنوان زندان مورد استفاده قرار می‌گرفت. نخستین زندانی زندان قصر نیز خود سرتیپ درگاهی بود که تنها دو روز پس از افتتاح زندان، از ریاست نظمیه معزول و به همراه برخی همکاران خود میهمان آن جا شد.

    زندان قصر در روزگار پیش از انقلاب 57 میزبان افرادی چون «علیمردان خان بختیاری»، «دکتر تقی ارانی»، «امیرعباس هویدا»، آیت الله «سید محمود طالقانی»، «محمود دولت آبادی»، «احمد شاملو»، «مهدی اخوان ثالث» و «بزرگ علوی» بود و پس از پیروزی انقلاب 57 محل اعدام سران رژِیم پهلوی شد.

    «محمدرضا سعیدی»، مدیر باغ موزه قصر به رسانه های ایران گفته است در این طرح ماجراجویانه و بکر، تمامی بخش‌های زندان، لباس زندانیان و نگهبانان، نوع غذا‌ها، نحوه برخورد زندان‌بان‌ها، عبور و مرور همراه با افکت صدا‌ها بازسازی شده‌اند.
    به گفته وی، بخش نخست این تجربه با حضور 10 نویسنده ایرانی رونمایی شده است.

    اما تبدیل کردن محل زندان به موزه، آن گونه که مدیر باغ موزه قصر گفته، یک طرح بکر و تازه نیست. این روش در سراسر دنیا راهی قدیمی برای جذب توریست است و سالانه هزاران گردش‌گر در سراسر جهان به محوطه زندان‌های قدیمی می‌روند تا شرایط بازداشت و نقض حقوق انسانی در کشورهای مختلف را از نزدیک ببینند؛ از جمله این زندان‌ها، می‌توان به زندان «آلکاتراز» درمیان آب‌های خلیج سانفرانسیسکو امریکا اشاره کرد که هیچ کس قادر به فرار از آن نبوده است. «هتل لیبرتی» در بوستون امریکا، «زندان سلطان احمد» در استانبول، «زندان جزیره روبن» که محل حبس 27 سالهٔ نلسون ماندلا نیز بوده، «زندان سن پدرو» در بولیوی، «زندان سلیکا» در یوگسلاوی سابق که امروزه تبدیل به هتل و مدرسه شبانه روزی شده و برای اقامت در آن از ماه‌ها قبل باید جا رزرو کرد و زندان «جزیره شیطان» در گینه فرانسه نمونه های دیگری از این زندان ها است.

    بر اساس گزارش «سازمان گزارش‌گران بدون مرز»، ایران در سال جاری پس از کشور چین و اریتره، سومین زندان بزرگ روزنامه نگاران جهان بوده است. طبق این گزارش، اغلب خبرنگاران ایرانی یک یا چند بار بازداشت و اقامت طولانی مدت در سلول‌های انفرادی زندان اوین را تجربه کرده‌اند.

    «احمد رضا احمدپور»، روحانی پژوهش‌گر دینی و وبلاگ نویسی که به اتهام «نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی» به خاطر مطالبی که در وبلاگش نوشته، ماه‎های متمادی در زندان به سر برده و هم اکنون نیز تبعیدی شهرستان ایذه است، در این باره می‌گوید: «ایجاد موزه زندان چیز خوبی می‌تواند باشد؛ اما نه در کشوری که سالانه زندان‌هایش رو به گسترش است و بودجه کلانی صرف ساختن و توسعه زندان‌ها می‌شود! ایجاد موزه زندان در جایی معنا پیدا می‌کند که زندان و زندانی وجود نداشته باشد و همت بر زندان زدایی در عین جرم زدایی باشد.»

    این پژوهش‌گر دینی اظهار امیدواری می‌کند که ایجاد موزه زندان، تنها یک ژست تبلیغاتی سیاسی مثل بسیاری از ژست‌های سیاسی دیگر نباشد و همراهش فرهنگ زندان زدایی نهادینه شود.

    «سیامک قادری»، دیگر روزنامه نگار و وبلاگ نویسی است که مدت چهارسال دشوار را در زندان اوین به این دلیل سپری کرده که در وبلاگش به نام «ایرنای ما»، از سیاست‌های مدیریتی سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی(ایرنا) و شرایط دشواری که پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ بر مردم گذشته، انتقاد کرده است.

    او درباره راه اندازی هتل زندان قصر می‌گوید: «این طرح یک فانتزی ذهنی است که توان آن را پیدا کرده تا در شرایط کنونی، قابلیت اجرایی پیدا کند. وگرنه کیست که نداند زندان قصر یکی از بدنام‌ترین زندان های دوره استبداد بوده که بسیاری از زندانیان آن یا هرگز از آن جا خارج نشدند، یا آسیب‌های دوران اقامت در آن جا باعث نابودی روحی و فیزیکی آن ها شده و پس از آن نیز در همین دوره پس از انقلاب، بار‌ها زندان را در بازداشتگاه های مختلف یا بندهای سیاسی تجربه کرده‌اند.»

    او «ابوالفضل قدیانی» را به عنوان نمونه مطرح می کند که با حکمی سنگین در زندان قصر، حبس ابد را می‌کشید ولی تنها دو سال پس از آغاز مجازاتش، با عفو از زندان خارج شد. همین فرد با حکم یک سال زندان دوباره به اوین رفت و پس از پایان یک سال مجازات خود، نه تنها آزاد نشد بلکه با یک حکم ۶ ساله به زندان «قزل حصار»، محل نگه‎داری زندانی‌های مجرم تبعیدش کردند.

    این روزنامه نگار به امثال «هدی صابر» و «افشین اصانلو» اشاره می‌کند که به دلیل نبود رسیدگی پزشکی، در زندان جان دادند و یا امثال «ستار بهشتی» و شهدای کهریزک که تحت شکنجه کشته شدند.

    سیامک قادری می‌گوید: «گویی جمهوری اسلامی، زندان سیاسی و شکنجه را قائم به خود تعریف می‌کند. در حالی که زندان‌های رژیم گذشته را موزه عبرت و هتل توریستی – آموزشی می داند، زندان های خود را مملو از انسان های بی‌گناه و آزاده کرده است. در مورد هدف تغییر نگاه مردم به زندان سیاسی هم لازم نیست آقایان به خودشان زحمت دهند چرا که دیرگاهی است تلقی مردم از ساکنان بندهای سیاسی و امنیتی نه عده‌ای خطاکار نیازمند مجازات که انسان های آزاده و از خود گذشته است که باید به آن‌ها نشان فداکاری داد.»

    «زهرا رحیمی»، همسر ابوالفضل قدیانی که خود نیز تجربه بازداشت در زندان‌های رژِیم سابق را داشته، بر این باور است که راه اندازی هر موزه و نگاه به تاریخ گذشته و تنگنا‌هایش خوب و مفید است به این شرط که واقعا اراده‌ای برای تجربه آموزی وجود داشته باشد.

    او بر این باور است که نقد عملکرد گذشته، به تنهایی هم خوب و مفید است به این امید که راه نقد شرایط فعلی را باز کند:« موزه، عرصه نقد عملی به عملکردها است.»

    «محمد نوری‌زاد» هم معتقد است:«افتتاح هتل زندان قصر درمجموع خوب است و ایرادی ندارد با این پیش شرط که هوشمند باشیم و فریب نخوریم.»

    او در این باره می‌گوید: «انگشت اشاره این هتل زندان رو به گذشته دارد که یعنی مردم ببینید! زندان‌های شاه این گونه بوده اند. ولی من بر این باورم که باید موزه‌ای هم ساخت از وحشی گری‌هایی که امروز در مراحل مختلف در زندان‌هایی رخ می‌دهد که زندانی‌ها در آن گذران می‌کنند؛ به ویژه حملهٔ بازجویان اسلامی که روی ساواک را سفید کرده‌اند.»
    http://iranwire.com/features/7086/

     
  30. جناب نوری زاد عزیز، با سلام،
    این روزها اخباری منتشر می شود حاکی از آنکه، حاکمان در صدد گرفتن حکم ارتداد جهت اعدام آقای محمد علی طاهری هستند . وگفته می شود سه تن از آقایان هم به حکم ارتداد رای داده اند. خواهشمند است از آنچه در توان دارید جهت جلو گیری از این موضوع بکار گیرید. مثل گفتن در خبر گزاریها و رسانه های در دست. با تشکر فراوان .

     
  31. من دوست هستم

    جناب اقای نوریزاد ! مراقب باشید بار دیگر به بیماری تندروی گرفتار نشوید

    جناب آقای نوریزاد ، در مصاحبه ای که با برنامۀ « صفحۀ آخر » صدای آمریکا داشته « پیروزی انقلاب اسلامی را – که اکنون آوارِ دهه ی فجرش را بر سر داریم – به همه ی فرهیختگان و خردمندان و دردمندان و آسیب دیدگان، “تسلیت” کقته است.
    من با نظر شما آقای نوریزاد بشدت مخالفم ومعتقدم پیروزی مردم ما بر اهریمن وابستگی و استبداد نظام شاهنشاهی نه تنها جای تسلیت نداشته بلکه یکی از موفقیت هاو پیروزی های بزرگ مردم ما در قرن بیستم بوده است . ضمن اینکه جنبش انقلابی ایران را جنبشی می دانم که قشر های مختلف سیاسی و فکری مردم ایران آنرا همراهی کردند و برخلاف نظر حکام مستقر در نظام جدید که آنرا انقلاب اسلامی نامیدند ،آنرا انقلاب اسلامی ندانسته بلکه آنرا متعلق به مردم ایران و در نتیجه یک انقلاب ملی ارزیابی می کنم. مزید بر این نکته می خواهم اضافه کنم :

    جناب نوریزاد ، شاید شدت فشارها سبب شده که همه چیز را تیره و تار ببینید. در حالی که اینگونه نباید باشد. من نمی دانم چرا باید از انقلابی که کردیم پشیمان باشیم؟ مگر نظام شاهنشاهی راهی برای طرح خواسته های قانونی ما باز گذاشت که بگوئیم در میان راه های مختلف یکی از آن راه ها را انتخاب می کردیم و نکردیم ؟ ایا مبارزۀ مردم ما علیه وابستگی کشور به بیگانگان ، علیه استبداد سیاسی ، علیه قانون شکنی ، علیه تبعیض ، علیه اختناق ، دستگیری ها ، زندانی کردن ها ، شکنجه کردن ها ، اعدامها نادرست بوده است ؟ اینکه چرا آیة الله خمینی رهبر جنبش ضد سلطنتی ما شد بمقدارزیادی به سیاست های شاه باز می گردد. کدام حزب سیاسی مستقل ، ملی و قانونگرا ، اجازۀ فعالیت داشت تا علیه کاپیتولاسیون اعتراض کند ؟ آیة الله خمینی از مصونیت قانونی مراجع تقلید در قانون اساسی بهره جست و همراه با برخی دیگر از مراجع ، اعتراض کرد و در تثبیت موقعیت رهبری اش تأثیر بسزائی گذاشت . جز مساجد ، هیأت های مذهبی ، تکایا و جز آخوند های حقوق بگیرادارۀ اوقاف ، کدام سازمان سیاسی ای امکان تماس دموکراتیک با مردم را داشتند ؟ تشکیلات دربار هیچ راهی را برای استفادۀ مردم از حقوق قانونی خود باز نگذاشت تا مردم مطالبات خود را از آن طریق دنبال کنند . بنابراین حرکتی که منتهی به سقوط و فروپاشی آن نظام شد راه منحصر بفرد مردم در مقطع معین تاریخی جنبش انقلابی ایران و سزای قانون شکنی ها و نوکر صفتی های شاه و دیگر مسؤلین آن نظام بود و نه تنها جای تسلیت برای پیروز مندان ندارد باید تبریک هم گفت .اما علیرغم چنین مسأله ای ، این حق ما است که جریانات بعد از استقرار جمهوری اسلامی را تجزیه و تحلیل کنیم و ببینیم مردم ما با کدام کوله بار فرهنگی از کویر نظام شاهنشاهی کوچ کرده به استقرار جمهوری اسلامی رسیده اند تا به کمک تازه مستقر شدگان در حکومت ، ساختاری را بسازند که بزودی دمار از روزگار مان در آورند و این مسألۀ بسیار مهمی است. بهرحال امروزه هرچه که روزگار ما تیره و تباه باشد به حقانیت تلاشهای ما علیه نظام شاهنشاهی خدشه ای وارد نمی سازد و به نظرم آقای نوریزاد باید به این نکته بخوبی توجه کرده گرفتار همان تندروی هائی که در جمهوری اسلامی شد و در تقویت پایه های این نظام جلو رفت در تطهیر نظام گذشته و مخدوش کردن مبارزات حق طلبانۀ مردم ما علیه نظام شاهنشاهی گرفتارتندروی هائی در جهت عکس آن نگردد .

     
    • جناب من دوست هستم درود! شکی در صداقت اکثریت انسانهایی (بجز روحانیون و گروهای زیادی از اسلامیان و حزب توده ..)که برای رهایی ایران از چنگال استبداد پهلوی مبارزه کردند نیست.اما جناب شور بدون شعور و خرد ورزی باعث شد که 36 سال مردمی را به جهنمی که اخوند در کتابهایش پیش از 57 بما نشان داده بود رهنمون کنیم و به ساز مرتجع ترین و جنایت پیشه ترین و انسان و تمدن ستیزترین قشر برقصیم نه برای جشن و پایکوبی بلکه همچون خر برفت مولوی برای آنچه بر باد داده ایم!.نه تنها نوریزاد بلکه هر انسان با شرفی باید بمردمش وجود منهوس چنین اراذل و اوباشی را تسلیت بگوید.مسلما آنچه را که شما و دیگران و بسیاری در مورد حکومت پهلوی بخصوص در مورد نابودی احزاب و از بین بردن و یا سرسپرده کردن اصناف و اتحادیه ها و گروهای سیاسی … می گویند نمی توان منکر بود ولی اختلاف بین حکومت پهلوی با این اراذل و اوباش از زمین تا آسمان است و غیر قابل مقایسه!بحث تطهیر نظام گذشته نیست ولی مقایسه می توان کرد.من معتقدم اگر جریانات چپ و اسلامیان مارکسیست زده و وراجانی بی پرنسیب و ملعبه دست مشی آخوند و آخوندهای بی شرم و دروغگو و شارلاتان و بی همه چیز نبودند و ذهن مردم را با دروغ و نا روایی منحرف نمی کردند می شد به تدریج رزیم قبلی را به سوی دمکراسی پایدار کشاند.ولی افسوس که بی شعوری و جهل و اعتقادات به خرافات و اعتماد به جنایت پیشه گان و گرگانی که مهارت در پوشانیدن لباس گرگ دارند خرد را از ایرانیان بیکبار چنان بربود که خود از اعراف به سمت دوزخ روان شدند و با چه شوقی!
      بقول شیخ اجل …حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف…از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است..
      این شرایط حال امروز ماست جناب !ما را چاره ایی جز مبارزه با این اراذل و اوباش نیست .زیرا نه وجدان انسانهای آگاه اجازه سکوت میدهد و نه تر از اینده این کهن دیار بما اجازه خاموشی.من برعکس تمام کسانیکه درپی پند و اندرز به این و ان برای به سکوت کشاندنشان هستند معتقدم که هر انسانی که خود را ایرانی میداند و درد ایران و مردمش را دارد باید با تمام قوا بهر صورتی که خود تشخیص میدهد بر ضد این جنایت پیشه گان برخیزد و درعین مبارزه با این جنایت پیشه گان خود را مسلح به خرد و اندیشه و چه باید کرد و چگونه زیستن و تحلیل منطقی و بروز از سیاست جهانی بپردازد.بزرگترین دشمن ما بی خیالی و نا امیدی و در حسرت آنچه گذشته است ماندن است.امید را نباید از دست داد.من معتقدم که شعر آرش را باید هر ایرانی از صبح که بر می خیزد تا شب که به رختخواب می رود در فواصل مختلف دکلمه کند تا نوای مرگی را که پیام آوران مرگ سر میدهند به هیچ انگارد!…

      آري آري زندگي زيباست
      زندگي ، آتشگهي ديرنده پابرجاست
      گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست
      ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست
      …..

       
    • بنده خدا حداقل یکی از راه ها بختیار بود بگذریم از بقیه راه ها

       
    • سلام دوست ،فک کنم نطر آقای نوری زاد قسمت اسلام انقلاب بوده.تازه از چاله به چاه افتادن تسلیت هم داره.حالا شما هی بگو همین که یه بار از چاله دراومدیم جای شکر داره دیگه ولش کن که به یه سیاه چاله افتادیم!!!

       
    • سلام شما که دوست هستید گمانم مدتهاست که در خواب هم تشریف دارید .ایا شما که انقلاب کردید توانستید ظلم وستم فساد فحشا رانت خواری احتیاج به بیگانگان وخیلی چیزهای بد دیگر را اصلاح کنید؟خیر دوست من شما فقط تاج را برداشتید وبجای ان هزاران عمامه گذاردید که بجای اتصال به خاندان پهلوی به خاندان الهی خود را متصل میدانند وبه پشتوانه همین الهیت فرمان قتل مخالفین را بدون برگذاری هیچ دادگاهی صادر مینمایند .اگر درزمان گذشته قراردادی با دولتهای کمونیست منعقد میشد فریاد وا اسلامای شما انقلابیون گوش فلک را کر میکرد.اکنون که زیر پرچم وبلیط دولتهای کمونیست قرار داریم چرا صدایی از شما بگوش نمیرسد.مگر غیر از ین است که حق وحساب دلسوزان اسلام میرسد انهم چرب تر ازحد تصورتان.پس دیگر وااسلاما محلی از اعراب ندارد وقطعا سالروز بار گذاشتن این دیگ پلو برای شمایان جای بسی تبریک .تهنیت وشاد باش دارد

       
  32. معصومی تهرانی

    چرا داعش تا ديروز محارب نبود؟؟

    http://www.amasumi.net/article160.html

    داعش سال‌هاست که همچون طالبان، القاعده، بوكوحرام و ديگر گروه‌ها و حكومتهای بنيادگرای اسلامی اقدام به کشتارهای فجیع می‌کند. اما آخرین جنایت داعش در زنده سوزاندن خلبان اردنی موجب گشت تا شیخ محمد احمد الطیب امام اعظم مسجد الازهر قاهره مجبور به موضع‌گیری تندی شوند. در بی‌رحمی داعش و امثالهم هیچ شکی نیست. اما ایشان اعمال داعش را «بزدلی» خطاب کرده‌ و آنان را مصداق محارب با خدا و رسولش دانسته‌اند. این در حالی است که این «بزدلی‌ها» سال‌هاست در کشتار مسیحیان و ایزدیان و کوردها و به بردگی گرفتن زنان عیسوی و ایزدی رخ می‌داده است. چرا ایشان تاکنون سکوت اختیار کرده بودند؟

    در موضع‌گیری ایشان دو نکته‌ مورد توجه است. نكته اول اينكه: چرا داعش امروز «محارب» شد و تاکنون از حکم محاربه در مورد ایشان سخنی به میان نیامده بود؟. آیا این تاخیر چندين ساله دلیل بر این نیست که جناب شیخ و هم‌قطاران ايشان در فرق مختلف اسلامی تاکنون حجتی شرعی بر ضد اعمال داعش نداشته‌اند؟؛ آيا آن سكوت ديروز و صدور حكم امروز خود دلیلی بر این نیست که تمامی آنچه داعش و ديگر گروه‌ها و حكومتهای مدعی بنيادگرایی اسلامی انجام می‌داده‌اند، دقيقاً مطابق با شریعت اسلام بوده است؟؟. قطعا مجازات سوزاندن در قرآن نیامده است. اما ایشان نیز مستحضرند روایاتی در باب مجازات سوزاندن مجرم، در فقه اسلامی وجود دارد و پيش‌تر نيز طالبان در افغاتستان آن را اجرا نموده است.

    اما نکته دیگری که در افتاء ایشان حائز اهمیت می‌باشد، اشاره ایشان به آیه‌ی محاربه است. چندی پیش خبری در رسانه‌ها منتشر شد که نوجوانی در رقه –پایتخت خلافت اسلامی داعش- به اتهام «محاربه» پس از تحمل «شلاق»، «اعدام» گرديد و جسدش برای سه روز بر «صلیب» آویزان بود. در حقیقت جناب شیخ از مجازاتی سخن می‌گویند که خلیفه‌ی داعش نیز بر آن استناد كرده و عمل می‌کند؛ و این سوای آن است که خلیفه‌ی داعش نیز سنگسار می‌کند، دست می‌برد، از بلندی پرتاب می‌کند، شلاق می‌زند و جان و مال غیرمسلمانان را نابود می‌کند كه جناب شیخ و دیگر علمای مطرح اسلام كوچكترين موضع صريح و قاطعی بر عليه آن اعمال بنيادگرايان اسلامی از خود نشان ندادند. آیا آن روز که کلیساهای موصل تخریب شدند؛ آن روز که مردم شنگال تار و مار می‌شدند؛ آن روز كه مردان عيسوی، ايزدی و كورد را همچون گوسفند سلاخی می‌كردند و زنانشان را به بردگی میبردند داعش محارب نبود؟ و «بر ضد خدا و رسولش» عمل نمی‌كرد؟!. مدعيان بنيادگرایی اسلامی سالهاست كه در محاربه با حيات بشر و كرامت ذاتی انسان هستند؛ آيا اين همه جنايت بر عيله جان و مال و ناموس انسانها ارزش نداشت؟؟. به نظر می‌رسد كه اگر داعش خلبان به اسير گرفته شده‌ی اردنی را بجای زنده به آتش كشيدن، همچون صدها هزار نفر ديگر سلاخی می‌‌كرد متهم به محاربه با خدا و رسول نمی‌گرديد كمااينكه تا پيش از اين هيچ يك از گروه‌ها و حكومتهای بنيادگرای اسلامی متهم نگرديدند؛

    نگارنده با تمام احترامی كه برای‌ شیخ محمد احمد الطیب قائل هستم؛ لكن بايد به ايشان و ديگر عالمان مسلمان عرض كنم كه جا دارد در عصر حاضر بر خلاف داعشيان گوناگون كنونی به آموزه‌های معنوی و رحمانی دين اسلام توجه بيشتری نمايند؛ نه آنكه همچون آنان حكم به كشتن، به صليب كشيدن و بريدن دست و پا بر خلاف بدهند. ما می‌بايست درك كنيم كه از درون خشونت، صلح و ارزش‌گزاری به كرامت انسان بيرون نخواهد آمد؛ بلكه مولد نفرت و خشونت بيشتر و بی حد و اندازه خواهد گرديد. انزجار از اعمال و جنايات شنيع داعش امری طبیعی و فطری است. اما باید پذیرفت که بسیاری از احکام قرآن در محدوده‌ی زمان و عصر خود معنا داشته است. مجازات «قطع دست و پا بر خلاف هم» در آیه‌ی محاربه، همان مجازاتی است که فرعون بر ضد معاندین خود حکم کرده بود. امروزه ما نه در عصر مصر باستان قرار داریم، و نه در عصر بدويت عربستان.

    بايد توجه كرد كه چنین احکامی بر اساس فرهنگ منطقه‌ای مقرر شده بود که «خشونت» به طوری کلی، و بخصوص بر علیه مخالفین یک ارزش اجتماعی تلقی می‌گرديد؛ و آن چیزی که باعث شده چنین احکامی به دیگر فرهنگ‌ها تحمیل شود، خلافت اسلامی بوده است. خلافت، رویه‌ای است که ماهیتا قرآنی نبوده و نیست؛ و بنابر ساختار جامعه‌ی آن عصر عربستان و مقتضیات پس از وفات پیامبر اسلام(ص) شکل گرفت؛ و نمی‌تواند به عنوان یک ساختار حقوقی و حکومتی جهان‌ شمول به رسمیت شناخته شود. با این حال کشورگشایی‌های متاثر از برتری‌جويهای نژادپرستانه‌ی عربی؛ و دست‌اندازی‌ به فرهنگ و ملل همجوار عربستان پس از رحلت پیامبر(ص)؛ بنیان “فرهنگی” را بنا کرد که طالبان، القاعده، داعش، بوکوحرام و ديگر مدعيان حكومت اسلامی در امتداد آن قرار دارند. این “فرهنگ” مدعی است که اجرای تمام آنچه در قرآن آمده، بدون هیچ قید و شرطی از الزامات حاکمیت و مدنیت است. این “فرهنگ” ادعا می‌کند که سعادت تمامی بشر منحصر به اطاعت از دستورات خداوند، پیامبر(ص) و جانشینان وی، آنهم بنابر تفسير، رای و نظر عالمان همان مذهب است. این “فرهنگ” اصرار دارد که برداشت وی از دین، صحیح‌ترین، دقيق‌ترين و كاملترين قرائت دینی است. این “فرهنگ” باور دارد که خداوند یک بار برای همیشه و آن هم در میان مردم یک عصر و در منطقه حجاز، دستوراتی جهانی برای همه‌ی زمان‌ها، همه مکان‌ها و همه ابناء بشر آورده است. داعش و ديگر مدعيان بنيادگرایی در مذهاب مختلف اسلامی مگر چیزی غیر از این “فرهنگ” را ادعا می‌کنند؟؟.

    در واقع با استناد به اعمال داعش باید اذعان کرد که تمامی آنچه شیخ محمد احمد الطیب «بزدلی» می‌خوانند، در تاریخ گذشته و معاصر خلافت اسلامی مسبوق به سابقه است.

    واقعيت اين است كه اديان در هر قومی كه تشريع گرديد قصد اصلی‌اش آن بود تا با وضع قوانين و آموزه‌هایی مطابق با فرهنگ خاستگاه تشريعی خود، از ظلم و ستم و نابرابری و تعدی انسان به حقوق فردی و اجتماعی ديگران به بهانه‌ی برترانگاری قبيلگی، نژادی و خدايان قومی جلوگيری نمايد؛ اما متاسفانه با گذشت زمان همان قوانين و آموزه‌های دينی، مستمسكی در دست بشر زياده‌طلب و برتری‌جو جهت ظلم و ستم و نابرابری و تعدی به حقوق فردی و اجتماعی ديگر انسانها مبدل شد. تاريخ تمدن دينی بشر مملو از ظلمها، ستمها و تعدياتی است كه انسانها به اسم خدا و آموزه‌های دينی در حق يكديگر روا داشته‌اند.

    جناب شيخ محمد احمد الطیب و ديگر علما مذاهب اسلامی می‌بايست به اين نكته ريشه‌ای توجه كنند كه آنچه اكنون باعث معرفی اسلام به عنوان دينی خشونت‌طلب و خو‌ن‌ريز گرديده و در جوامع بشری مايه‌ی اسلام‌هراسی شده است؛ به آتش كشيدن يك انسان توسط عده‌ای بنيادگرای اسلامی نيست؛ بلكه همين قتلها، سلاخی‌ها، به دار كشيدن‌ها، دست و پا بريدن‌ها، سنگسار كردنها، به شلاق بستن‌ها، از ارتفاع به زير انداختن‌ها و تعدی به حقوق پيروان ديگر اديان و مذاهب است كه ايشان خود به نام خدا حكم بدان داده‌اند. اگر امروزه اعمال داعش را سخیف می‌پنداریم، باید نسبت به تمامی آنچه به اسم شریعت اسلامی اعمال می‌شود، همان حساسیتی را نشان دهیم که وجدان انسانی و اندیشه و عقلانیت رشد یافته‌ی امروز‌ ما نسبت به جوانب مختلف انسان ستیزی در تاریخ تمدن بشر نشان می‌دهد. در نهایت، اگر مرحوم معاذ کساسبه به جرم محاربه با خلیفه‌ی داعش، دست و پایش خلاف بر هم قطع شده بود جناب شیخ محمد احمد الطیب چه حکمی بر داعش اعلام می‌نمود؟؟ جنایت، جنایت است و باید محكوم گردد؛ و حقوق بشر، حقوق بشر است و باید بر هر حکمی اولویت داده شود.

    عبدالحمید معصومی تهرانی

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2888 seconds.