سر تیتر خبرها
مصاحبه ی محمد نوری زاد با صدای آمریکا + متـن پیـاده شده

مصاحبه ی محمد نوری زاد با صدای آمریکا + متـن پیـاده شده

در برنامه ی ” جامعه ی مدنی” که مجری اش آقای مهدی فلاحتی است، به یکی از “پرتاب” های آقای روحانی اشاره کرده ام. آقای روحانی هر از گاه چیزکی پرتاب می کند و فردایش همان را پس می گیرد. مثل پرتابی که به سمت سپاه کرد و از اسلحه و رسانه و سرمایه های بی دلیلِ سپاه گفت و چند روز بعد حرفش را پس گرفت. اخیراً وی پرتابی داشته به اسم: رفراندوم. این که بیاییم در باره ی برخی از ضرورت های کشور رفراندوم برگزار کنیم. این پرتاب، از آن شلیک هایی است که نه سر و صدایی داشته و نه فراز و فرودی. چرا که ذات این سخن از درون تهی است. من در این مصاحبه به چراییِ پوک بودنِ سخن آقای روحانی پرداخته ام. در انتهای این برنامه نیز به یک ” بختک” بزرگِ این روزهای کشورمان اشاره کرده ام که آوار شده بر سرِ مردم و بر نمی خیزد. پیشنهاد می کنم اگر این برنامه را ندیده اید، ببیندش. https://www.facebook.com/voamadani?ref=tn_tnmn

متـن پیـاده شده:
آقای روحانی اختیاری از خودش ندارد و قطب نمای خود را با بیت رهبری هماهنگ کرده است. در مسئله ای مثل رفراندوم اصلا او اجازه ندارد حتی رطوبتی از این سخن ژرف را بر زبان جاری کند. رفراندوم امر خطرناکیست برای نظامی که هیچ وقت حقی برای حرف مردم قائل نشده. اگر نظام جمهوری اسلامی بخواهد مقوله ای و مسئله ای یا قانونی رابه اسم رفراندوم واگشایی کند و این حق را برای مردم در نظر بگیرد، سیلی را به سمت خود هدایت خواهد کرد که بنیان او را خواهد کند. رفراندوم می تواند اصلا درباره اصل ولایت فقیه باشد یا رفراندوم می تواند درباره اصل جمهوری اسلامی باشد.اینها نمایشی است که بر زبان جاری می کنند تا هیاهوهای جانبی را به شکلی کم کنند آقای روحانی هیچ وقت چیزی را که بیت رهبری نامطلوب می داند بر زبان جاری نمی کند. رفراندوم گرچه یک اصل مسلم قانون اساسی است و اصلا دولت ها و حکومت های فهیم برای ترمیم خود و برای به روز کردن خود به آن رجوع می کنند. اما در اینجا اصلا قرار نیست چیزی نو و به روز شود. ما اینجا در فرسودگی دست و پا می زنیم.

مثلا شما نگاهی به مجلس خبرگان بیندازید. این مجلس خبرگان، یک مجموعه ی فرسوده ای است که اصلا وظیفه اش ابقای رهبری است، با هر شرایطی که دنیا و جامعه ایران در آن قرار بگیرد. یعنی رفراندوم مطلقا شوخی بردار نیست. من اطمینان دارم که اگر سر کیسه را شل کنند، دیگر نمی توانند قضیه را جمع کنند و به همین دلیل، مسئله رفراندوم فقط در حد یک زمزمه است برای اینکه در مجامع دانشگاهی و محافل سیاسی مثلا نشاطی ایجاد کنند. و برای اینکه نگاه حساس مردم را به سمت دیگری سوق دهند از این الفاظ پرتاب می کنند وگرنه طرح مسئله رفراندوم هیچ پشتوانه ای ندارد. عرض و طول اقتصادی که دست سپاه هست و خود اساس سپاه می تواند در رفراندم قرار بگیرد که آیا ما در حالی که ارتش داریم آیا باید سپاه داشته باشیم؟ مطلقا باور نکنید و باور نکنیم، چرا که این حرف شوخی ای بیش نیست.

من قبول دارم که بخش نخبه ی جامعه می تواند همین رفرادوم را بگیرند و مقالات مختلفی درباره ی آن بنویسند و همایش های مختلفی برگزار کنند. اما در مجموع، اینها همه تنقلات است و بیش از تنقلات هم نخواهد بود. چرا که ورود به عرصه ی رفراندوم با نفی نظام مواجه است که این جزو خط قرمزهای اساسی است. یعنی شما نمی توانید سپاه را تصور کنید، در کنار برگزاری رفراندم. مثلا انتخابات سال 88 یک چیزی شبیه نفوظ به هیمنه ی این نظام ولایت فقیه بود. تازه آقای موسوی از “دوران طلایی امام” می گفت و در سخنرانی هایش از “مقام معظم رهبری” اسم می برد. ولی چون نامحرمی بود که داشت وارد مجموعه ی دزدان می شد و سر به دخمه ی دزدان می کرد، ترتیبش داده شد. این است که رفراندوم یک شوخی بیشتر نیست و اصلا این نظام برای چنین مقوله ای تمرین نکرده و آمادگی ندارد.

نه اینکه من ناامید باشم. اما می گویم گفتن حرفی بر ضد خود، یعنی حرف از رفراندوم زدن، اصلا خود آقای روحانی را زیر سوال می برد، که آیا اساسا این مردم می خواهند روحانی و آخوند بر مسند داشته باشند یا نه. مجلسی به اسم خبرگان می خواهند داشته باشند، یا نمی خواهند؟ دزدانی به اسم سپاه و سرداران سپاه می خواهند داشته باشند یا نمی خواهند؟ یا اصلا چیزی به اسم ولی فقیه می خواهند داشته باشند یا نه. ببینید، اینها همه خط قرمزهاست و به همین دلیل رفراندوم به عنوان تنقلات برای عرصه های آکادمیک می تواند مطرح باشد ولی فراتر از آن نه.

منظور من، باطن قضیه ی طرح رفراندوم است وگرنه سطح روئین این موضوع را ما از همین فردا شروع می کنیم. یک سیگنالی به اسم رفراندوم از زبان آقای روحانی بیرون جهیده و ما آن را گرفته و به عنوان یک مطالبه مطرح می کنیم. ما فردا و پس فردا، ماجرای رفراندوم را در مجامع دانشگاهی و غیره به عنوان مطالبه ای که تا به حال مغفول مانده بود مطرح خواهیم کرد و بر زبان جاری کرده و خواهیم نوشت،. اما می دانیم که در انتها، اگر این رفراندوم بخواهد به مراحل جدی برسد، با یک شوک بزرگ امنیتی مواجه خواهد شد، کما اینکه مثلا قضیه سال 88 ، به نوعی یک رفراندوم بود و دیدید که به چه وضعی منجر شد.

یک آخوند مطلقا نمی تواند در حوزه ای منشأ خیر باشد الا در حوزه ی اخلاقیات. شما در حوزه ی حاکمیت در هیچ کجای دنیا و در هیچ کجای تاریخ نشانی و سراغی نمی توانید پیدا کنید که یک آخوند بر مسند بوده و خیری از او برجوشیده باشد. به همین دلیل، آسیب بزرگ جامعه ی امروز ما آخوندهایی هستند که چون مملکت داری بلد نیستند، عرصه ی اختیار جامعه را به کلت به دست ها و اسلحه به دست ها سپردند و این روزها، آخوندهای ما علنا زیردست و عمله ی سپاهیان و سرداران شده اند. من بزرگترین آسیب تاریخی این ایام سزرمین مان را برآمدن آخوندها در حوزه هایی که به آنها مربوط نیست و جایگاه هایی که مطلقا به آنها تعلق ندارد می دانم. این بزرگترین آسیبی است که ما امروز گرفتارش هستیم، و از آنجایی که این موضوع، با جهالت بخشی از مردم آمیخته، حالا حالاها گرفتار این بختک بزرگ تاریخی خواهیم بود.

محمد نوری زاد
بیست و چهارم دیماه نود و سه – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

18 نظر

  1. هو ۱۱۰
    با درود به به همه همرهان بویژه نا شناس ارجمند. ترجمه حدیث به فارسی چنین است:

    آخرین پیامبر خدا پیشگوئی فرمود، زمانی فرا میرسد به پیروانم که در آن از قرآن جز نمایشی و از دین اسلام جز نامی باقی نمی ماند که مردم آنزمان خود را مسلمان مینامند در حالیکه دور ترین مردمان از دین اند. مسجد های آنها مجلل ولی از نور ایمان خالی اند و اما فقیهان آنزمان بدترین فقیهانی هستند که جهان بخود دیده، آنها فتنه و خونریزی برپا میکنند و این فتنه نیز به آنها برمیگردد و گریبان خود آنها را میگیرد.

    یا علی

     
  2. مازیار وطن‌پرت

    خبر و متن نامهٔ آقای زیبا کلام در خصوص معرفی علی مطهری برای دریافت جایزهٔ صلح نوبل یک شوخی و کذب محض است.
    این سایت آقای زیبا کلام است که همهٔ نامه‌های سرگشادهٔ وی (از جمله نامه‌اش به پادشاه عربستان) را می‌توانید در آن بخوانید. و اثری از نامهٔ مذکور در آن نیست: http://zibakalam.com/
    ضمنا سطح سواد و معلومات نویسندهٔ نامهٔ کذایی از حد متوسط هم پائین‌تر بوده (احتمالا به عمد) تا آقای زیبا کلام را خراب کنند. ضمنا کیهانی‌ها و شریعتمداری‌ها جایزهٔ صلح نوبل را مثل جایزه‌ای به دشمنان اسلام و ایران می‌دانند.

     
  3. اتفاقا” حضرت جناب روحانی با هماهنگی حضرت اقا به ریسکی این چنین بزرگ(رفراندم)
    خطر کرده اند انهم به جهت جلوگیری از خطری به مراتب سهمگین تر بنام (سقوط)
    غرب یا همان به گفته ایت ا لله جوادی املی باغ وحش منظم بنا بر این دارد که ابتدا با تحریم و نهایتا” بعد ان تا مرز حمله کار حکومت را یکسره کند این سیاست رفراندم همان سیاست فرار به جلو ست که یعنی ما میاییم و به لاف و گزاف همینجوری تا هر جا که شد از یقه استکبار جهانی بالا میریم و از از حقوق هسته ایی دفاع میکنیم و نهایتا” اگر کار به جایی رسید که قرار شد ما نباشیم رفراندمی بپا میکنیم به وقت ضرورت البته خدای ناخواسته که ای مردم گرسنه و بیکار و پلاسیده و پهن بر زمین نان میخواهید یا انرژی هسته ایی ؟ این شما و این صندوق رفراندوم ….

     
  4. با سلام،

    ای کاش این آقای کوروس درد دلهاشو می‌برد یه جای دیگه. پدر جان،حرفات بی‌ ربطه. خیلی‌ خیلی‌ بی‌ ربطه. ببر یه جای دیگه. باشه عزیز؟ آقای نوریزاد عجب تحملی داره‌ها‌ !!

     
    • با سلام به دوست عزیز مسعود

      جناب مسعود ،اجازه دهید لا اقل در این سایت هرکس هر مطلبی خواست بنویسد ، البته خواندن همه کامنت ها و مطالب هم از واجبات شرعی نیست ،هرکس هر مطلبی را خواست می خواند و هر مطلبی را نخواست نمی خواند ،ممکن است شما سلیقه متفاوتی داشته باشید و مثلا نوع مطالب آقای کورس را دوست نداشته باشید بخوانید یا آنرا طولانی بدانید ،اما در این سایت دوستانی هم هستند که مطالب ایشان را دوست دارند و دنبال می کنند و ایشان هم با سخاوت حاصل تجربیات و مطالعات خود را باشتراک می گذارند،من خود نیز با اینکه با برخی مطالب ایشان موافقتی ندارم و گاهی نقدهایی هم به ایشان داشته ام ،اما مطالب ایشان را می بینم ،بنظرم خوب است لا اقل در یک فضای محدود آزادی بیان و نقد و اشکال و تحمل یکدیگر را تمرین کنیم.

      با احترام به نظر شما

       
  5. ………
    به گفته کارشناسان میراث فرهنگی این کاوش‌ها از زمانی آغاز شد که دختری که اتفاقی در محدوده کارگاه فاضلاب مولوی عبور می‌کرده، متوجه تعدادی سفال در میان خاک‌های فاضلاب می‌شود، او این سفال‌ها را به سازمان میراث فرهنگی می‌برد و پس از آن گروهی از باستان‌شناسان به این محدوده اعزام می‌شوند و در کاوش‌ها به این اسکلت چند‌هزار ساله و مجموعه دیگری از آثار با ارزش تاریخی می‌رسند.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( این متن کپی بخشی از یک خبر میباشد که در سایت بالاترین خوانده ام)

    آفرین هزار آفرین… به امانت داری، شرف ملی، علائق میهنی، پاکدستی، احساس مسئولیت، این دختر خانم بزرگوار ایرانی!! حاکمان خود خدابین ایران ، دیانت ، انسانیت ، امانت، نجابت و شرافت را از این دوشیزه ایرانی متواضع بیاموزند ، که اگر آقازاده هایشان سفال ها پیدا میکردند بجای ارائه به سازمان میراث فرهنگی بوسیله دلالانشان در بازار سیاه خارج میفروختند. کاش افتخار آشنائی این دختر خانم را می داشتم تا رسما از ایشان تقدیر کنم. والدین این دو شیزه باید به دخترشان افتخار کنند که وارث زردشت و نماد پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک است.

     
  6. هو ۱۱۰
    سلام
    قال رسول الله (ص) : سیأتی زمان علی امتی، لایبقی من القرآن الا رسمه و لا من الاسلام الا اسمه، یسمون به و هم ابعد الناس منه، مساجدهم عامره و هی خراب من الهدی، ففقهاء ذالک الزمان شر الفقها تحت ظل السما ٔ، خرجت منهم فتنه و الیهم تعود !!!!
    آیا فقها ٔفتنه گر شهامت تکذیب این حدیث صحیح را دارند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

    یا علی مدد

     
  7. نگاهی به این سایت بیندازید تا ببینید که فاجعه آخوند پروری چیست!
    https://www.zamanalwsl.net/news/57115.html

    در کجای تاریخ به جز هیتلر سراغ دارید که اینگونه مردم را سلاخی کرده باشند!
    این دستپخت رهبر مسلمین کل جهان است و هر فردی که در کنار آخوند می ایستد
    در این جنایت سهمی دارد!

     
  8. “یک آخوند مطلقا نمی تواند در حوزه ای منشأ خیر باشد الا در حوزه ی اخلاقیات.”

    آخوند یک هویت جعلی است که برای عقب نگه داشتن مردمان آریائی به ایران تحمیل شده است!
    آخوند یک سرطان تاریخی بر پیکره ایران زمین است و اولین وظیفه انسانی هر ایرانی آزاده ای
    ریشه کن کردن این غده سرطانی از ایران است. حتی یک سلول آن نیز نباید باقی بماند!

    تا زمانی که موجودی به نام آخوند در این سرزمین وجود داشته باشد بلوغ فکری معتقدین به اسلام
    امری ناممکن و بسیار دشوار خواهد بود.

    آقای نوری زاد!
    اخلاقیات امر خیلی سنگین و غیر قابل فهم و هضمی نیست که برای درک آن نیازمند آخوند باشیم
    با نیم نگاهی به توضیح المسائل یک مجتهد که دیگر بالاترین مقام آخوند است به خوبی میتوان فهمید
    که حوزه اخلاقیات این فرقه مجعول از سطح زیر شکم و شکم بالاتر نرفته است!

    لطفا آدرس غلط ندهید برای هر جمله ای که می نویسید مسئول هستید!!

     
  9. امروز در بی بی سی خواندم که دادستانی علیه سایت خبرآنلاین به خاطر آنچه توهین به سپاه در مقاله ای به نام “رمزگشایی از فساد ابوذر ها و سلمان ها” خوانده اعلام جرم کرده است. بی بی سی بخش هایی از مقاله درج شده در این سایت را منتشر کرده که در آن نویسنده از اینکه سرداران سپاه بتوانند در صورت وقوع جنگ از پشت اتومبیل های گرم و نرم خود سوار تانک ها و نفربرها شوند ابراز تردید کرده و متذکر شده که بیم آن می رود که این نهاد با در دست داشتن ده ها خبرگزاری و سایت و روزنامه، در دو انتخابات آینده مداخله کند. همینطور از مجهز بودن این دستگاه عریض و طویل به دستگاه های شنود و بندهای زندان و … گله کرده است. توصیه می کنم خودتان ادامه مطلب را از سایت بی بی سی بخوانید.

    شاید یکی از ده ها آفتی که امروز دامن گیر جامعه شده این باشد که دستگاه های مسئول، دیگر نه تنها خود را موظف به توضیح و پاسخگویی نمی دانند، بلکه حتی زحمت تکذیب هم به خود نمی دهند. سابقا لااقل رسم بر این بود که به قول معروف، قال قضیه با یک تکذیبیه و یا در نهایت اجرای یک سناریوی عاری از حقیقت در “بیست و سی” کنده می شد. اما امروز دادستانی به جای درخواست از سپاه برای توضیح دادن درباره اتهامات، صورت مسئله را با مجازات نویسنده و سایت پاک می کند.

    آقایان امروز آشکارا ظلم کرده و حقوق مردم را زیر پا له می کنند، اما در عین حال از شنیدن حقیقت و انتقاد حالشان بد می شود. انگار که از دیدن چهره خود در آینه می هراسند. برچیدن بساط خبرآنلاین، نسخه دیگر هیاهوی نمایندگان مجلس برای نشنیدن حقایق بیان شده توسط علی مطهری بود، و البته نسخه دیگر برچیدن بساط روزنامه “بهار” به این دلیل که علما حتی زحمت به چالش کشیدن نویسنده مقاله جنجال برانگیز را به خود ندادند.

    همانطور که آقای نوری زاد در این مصاحبه گفته اند، جریان رفراندوم هرگز وارد فاز اجرایی نخواهد شد، اما باز هم طبق گفته ایشان، طرح این مسئله از سوی آقای روحانی خالی از فایده نخواهد بود، چون آن را به یک مطالبه برآورده نشدۀ عمومی بدل خواهد کرد. و یادمان باشد همین آقای روحانی بود که چندی پیش با ایما و اشاره به نهاد هایی اشاره کرد که اسلحه و پول و روزنامه و رسانه دارند و لاجرم پایشان به فساد واگشوده می شود. بدون شک نام بردن از “ابوذر و سلمان” در آن سخنرانی توسط آقای روحانی بود که بستری برای خلق مقاله جنجال برتنگیز سایت خبرآنلاین فراهم کرد.

     
  10. اقای نوری زاد
    همه ایرانیان سلام
    حکومت مانند ماشینی است در سرازیری فروپاشی
    که راننده اش رهبر است و او در این سرازیری پای مبارکش را بر روی پدال گاز میفشارد و امثال حسینیانها و خاتمی ها و شریعتمداری ها و رسایی ها و حدادیها هم دارند از پشت ماشین را هل میدهند که خدایی ناکرده نایستد
    حال به هر طریق دیر یا زود این حکومت به پرتگاه نزدیک میشود
    شما با این تفاسیر پیدا کنید پرتقال فروش را
    من با بر هم ریختن این حکومت خوشحال نیستم
    با وجودش هم مخالفم
    اما اگر گاهی با نبودش مخالفم چون اگر دوباره امری شبیه انقلاب در این حکومت اتفاق بیافتد دودش در چشم ما مردم میرود
    اما چه کنیم که رهبر گاز میدهد شیب هم زیاد ان ابلهان هم هل میدهند
    البته گاهی عقلم کار میکند میبینم وجود این حکومت و نبودش هیچ فرقی ندارد
    پس همان بهتر نباشد
    حال امثال نوری زاد عزیز و اتنا فرقدانی و مطهری ها و موسوی و کروبیها دارند با هر جان کندنی شده به رهبر میگویندماشین را در مسیر اصلی بیاور
    رهبر گوشش بدهکار نیست
    به ان ابلهان میگویند ماشین داره میره چرا حلش میدین
    بر وزن من که دارم میرم چرا حلم میدی
    اما ان ابلهان میگویند ممکن است ترمز خود خود بگیرد مانمیخواهیم بایستد
    من از رهبر تمنا دارم یک تجدید نظر در افکارش و اطرافیانش بدهد
    اگر امریکا همین امروز تحریمها را بردارد
    اوضاع مملکت گل و بلبل شود
    اگر همه مخالفین شما با شما خوب شوند این موافقین شما با این دوستی خاله خرسه اشان شما را به قهقرا میفرستند
    حال از ما گفتن و از شما هم نشنیدن

     
  11. کلید روحانی در قفل چرخید و قفل را باز کرد. روحانی وقتی قبل از انتخابات با پوز خند کلیدی را به مردم نشان داد که قفل گشاست میدانست از چه کلیدی صحبت میکند. آیت الله خمینی یکبار دیگر بااستفاده از این کلید قفل انقلاب ایران را باز کرده بود. قطب زاده در خاطراتش نوشته است که خمینی به ما گفت که به آمریکاییان بگوییم که ما هدفمان اسلام است و به نفت و قیمت آن کار نداریم و همین خارجی ها را ترغیب کرد که انها خمینی را به بختایر که میخواست دولت ملی بی شاه بسسازد ترجیح دهند. زنرال هایزر را به ایران بفرستند تا او ارتش را از قره باقی بگیرد و بدست بازرگان بدهد.
    ظزیف در مذاکراتش با امریکایی ها موفق بوده است هم به انها اطمینان داده است که به قیمت نفت کاری نداریم و هم قول مبارزه با داعش را دادهاست. بحران اتمی با پذیرفتن حقوق حداقلی خاتمه خواهد یافت. قیمت نفت به نصف کاهش یاقت و ج. ا. درجای خود تثبیت شد. امریکا از ج.ا چه می خواهد :
    اول بحران سازی در اطراف چاه های نفت. در نتیجه مردم اطراف جاه های نفت مجبور میشوند نفت خود را به قیمت کمتر بفروشند و اسلحه بخرن. نخبه ها انها در اثر بحران فرار میکنند و به همان جاهایی میروند که نقت ارزان میرود.
    دوم سرکوب مردم خود تا انها نتواند دست به ابتکاراتی برای خلاصی خود از نیاز به فروش نفت گردند.
    ج.ا این دو را به بهترین وجه انجام میدهد.
    کلید در قفل چرخید و قفل را باز کرد.

     
    • میشه بفرمایین خاطرات مرحوم قطب زاده کجا ثبت شده؟

       
    • مازیار وطن‌پرست

      خوب شد فهمیدیم بحران سازی در کنار چاه‌های نفت، بهای نفت را پائین می‌آورد. خوب است عربستان (که لابد او هم شریک توطئه است) به اتفاق ایران برای پائینتر آوردن قیمت نفت اصلا تنگهٔ هرمز را ببندند.
      پدر جان هر چه که به فکر برسد تحلیل سیاسی و اقتصادی نیست که زود به زبان بیاوریم.

       
      • ایران و عربستان چگونه میتوانند تنگه هرمز را ببندد. یکی با پول نفت به شیعان اسلخه میدهد و دیگری به سنی ها. هردو برای ایجاد بحران در اطراف چاه های نفت. بحران ایجاد شده باعث فرار سرمایه ها و مغز ها میشود. سرمایه و مغز ها به همان جایی میرود که نفت ارزان میرود. مردمان بحران زده نه میتوانند اوضاع خود را سامان دهند و نه دانش و اگاهی را که لازم برای درک روابط پیچیده دنیای امروز است بدست آورند. مردمان فلک زده اطراف چاه های نفت هر روز به فروش نفت بیشتری نیازمندند. به پای خریداران نفت میافتند. عرضه زیاد میشود . قیمت نفت پایین میاید. اتفاقی که الان افتاده است.

         
  12. ريشه ها ١٦٣(قسمت ١٦٢ ذيل پست قبلى )
    فرهنگ < فرهنگ دينى < عرفان <……

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨-قرضيه عارف بودن حافظ
    ١-(دنباله قسمت ب)
    علم رسمى سر به سر قيل است و قال
    نه از او كيفيتى حاصل ، نه حال
    طبع را افسردگى بخشد مدام
    مولوى باور ندارد اين كلام
    وه چه خوش مى گفت در راه حجاز
    آن عرب شعرى به آهنگ حجاز
    كل من لم يعشق الوجه الحسن
    قرب الجل اليه و الرسن
    يعنى :''آن كس را كه نبود عشق يار
    بهر او پالان و افسارى بيار
    علم نبود غير علم عاشقى
    مابقى تلبيس ابليس شقى
    علم فقه و علم تفسير و حديث
    هست از تلبيس ابليس خبيث
    زان نگردد بر تو هرگز كشف راز
    گر بود شاگرد تو صد فخر راز
    دل كه فارغ شد ز مهر آن نگار
    سنگ استنجاىِ شيطانش شمار
    اين علوم و اين خيالات و صور
    فضلهِ شيطان بود بر آن حجر
    چند و چند از حكمت يونانيان؟
    حكمت ايمانيان را هم بدان
    دل منور كن به أنوار جلى
    چند باشى كاسه ليس بوعلى
    شيخ بهايي
    چند از اين عقل ترهات انگيز
    چند از اين چرخ و طبع رنگ آميز
    علما جمله هرزه مى لافند
    دين نه بر پاى هر كسى بافند.
    سنايي
    چو عقل فلسفى در علت افتاد
    ز دين مصطفى بى دولت افتاد
    عطار
    شبهه مى انگيزد آن شيطان دون
    در فتند اين جمله كوران سرنگون
    پاى استدلاليان چوبين بود
    پاى چوبين سخت بى تمكين بود
    ……….
    چون حكيمك اعتقادى كرده است
    كاسمان بيضه ، زمين چون زرده است
    …….
    فلسفى خود را ز انديشه بكشت
    گو بدو كو را سوى گنج است پشت
    گو بدو چندان كه افزون مى دوى
    از مراد دل جدا تر مى شود
    ………
    سيل سياه شب بَرَد، هر جا كه عقل است و خرد
    زان سيل شان كى واخرد ،جز مشترىِ هل أتى
    ………
    امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازى
    اين جان محدث را ، وان عقل خطابى را
    ……
    شراب صرف سلطانى بريزيم
    بخوابانيم عقل ذوفنون را
    مولوى
    فلسفه در سخن مياميزيد
    وانگهى نام آن جدل منهيد
    حرم كعبه كز هبل شد پاك
    باز هم در حرم هبل منهيد
    قفل اسطوره ارسطو را
    بر در احسن الملل منهيد
    فلسفى مرد دين مپنداريد
    حيز را جفت سام يل منهيد
    خاقانى
    ز دور انديشى عقل فضولى
    يكى شد فلسفى ديگر حلولى
    شيخ محمود شبسترى
    اين تنها شمه اى از اعلام جنگ پويه هاى آگاهانه تر فرهنگ ما در گسترهِ زمانىِ پنج شش قرن بود عليه علم و عقل و خرد و فلسفه . مى توان از اين گونه خردگريزى ها و خرد ستيزى ها طومارى طويل نقل كرد ؛ فقط نقل كرد و داورى را سپرد به …، به كى ؟ پاسخ من پاسخ من است . داورى اى در كار نيست . بايد درون خود را واشكافيم تا پيش از حمله به اين نامداران ببينيم آيا در ته و توى وجود فردى و اجتماعى خود ما ، ما انسان هاى هزاره سوم ، از اين ميراث تاريخى چقدر رسوب كرده ، چگونه رسوب كرده ، تأثير فرهنگى و اجتماعى و سياسى آن چه و چگونه بوده است ؟ روان ايرانى آيا نيازمند نقد نيست ؟ در سده ١٧ميلادى بهاء الدين محمد بن حسين عاملى ملقب به شيخ بهايي ، زاده بعلبك لبنان كه در ١٣ سالگى در پى دعوت شاه طهماسب صفوى از پدرش به ايران مى آيد و در قزوين فارسى مى آموزد و در ميانسالى به مقام شيخ الاسلامى در دربار شاه عباس مى رسد ،علم رسمى را قيل و قال ، تلبييس ابليس ، سنگ استنجا و فضله شيطان مى خواند و براى كسانى كه چون خودش علم عاشقى نياموخته اند پالان و رسن سفارش مى دهد.آيا اين دولتمرد مذهبى از استعداد علمى بى بهره است ؟ به هيچ وجه . گلخن حمام شيخ بهايي ، معمارى منار جنبان ، و قنات كشى آب زاينده رود را به او نسبت داده اند . سده هفدهم ميلادى است . همهنگام با رنسانس علمى و فرهنگى در اروپا و آغاز انديشه نوى در فلسفه و علم با مشاركت گاليله ، دكارت ، هابز ، بيكن ، گاسندى ، اسپينوزا و ديگران .برخى از اين نام ها را در كتابى به نام اعتراضات و پاسخها از دكارت كه به فارسى هم ترجمه شده مى بينيم . در برخى نقاط اروپا از جمله در اسپانيا و لهستان كليسا هنوز زبان مى برد و آدم مى سوزاند . در اروپاى غربى هم كمابيش قدرت دارد و حكم تكفير و جمع آورى كتابهاى ''ضاله '' مى دهد. دكارت به هر دليلى پيش از انتشار تأملات مصلحت مى بيند كه نسخه هايي از آن را به فيلسوفان مادى و الهيات دان هاى سوربون بدهد و انتقادات آنها را بشنود و پاسخ دهد .در كتاب اعتراضات و پاسخ ها مى توانيد اين انتقادها و پاسخ هاى دكارت را بخوانيد و در ضمن كمى با فضاى گفتگو ميان گرايش هاى متعارض در سده ١٧ آشنا شويد. همه ناگزيرند با رعايت ادب صرفا دليل بياورند و بر موضوع متمركز شوند . هيچ كس نمى تواند متون مقدس را پشتوانه منطق خود سازد . دكارت فضاى برابر گفتگو را هم به ماترياليست ها و هم به الهيات دان ها تحميل مى كند . رشد طبقه متوسط باسواد و پيشرفت چاپ و بازرگانى و دريانوردى مجال مى دهد تا كم كم اين فضا همگانى تر شود و لحن آمرانه و تحكم كننده شعر و نثر به توصيف و طنز فروتنانه اى كه به انديشه مخاطب بها مى دهد بگرود . علم تجربى و رياضى و فلسفه خرد گرا دوشادوش هنر و ادبيات به گونه اى دامن گستر انسانى تر و دنيوى تر مى شوند و پيداست كه ثمرات آن بسى عظيم تر از منارجنبان و تون حمام شيخ بهايي است .در همين زمان شيخ الاسلامى كه در مقام دولتى خود هم فقيه و منجم و رياضى دان و هم عارف و شاعر و اديب است ، در مثنوى نان و حلوا علم و عقل را چنان تحقير مى كند كه دست پيشينيان خود را از پشت مى بيند.انگار كه خودش توى سر استعداد علمى خودش مى زند.هراس از مرگ و آخرت و تزلزل ايمان به دست علم به ويژه در آثار اواخر عمد شيخ بهايي چشمگير است . مولوى نيز از شبهه انگيزى عقل و علم مى هراسد . اگر امروزه عصر خردگريز قرون وسطى را عصر تاريكى مى نامند ، مولوى بر عكس مى گويد :/ سيل سياه شب برد ، هر جا كه عقل است و خرد /. در آثار اين پويه هاى آگاه تر فرهنگى البته سخنان خردمندانه كم نيست ، اما گويي دوزخ اخروى شان شكنجه گاهى است بس هولناك تر از دوزخ زمينى كليسا . مرگ حتى در جهان زندگى خيام سايه افكنده است . پرسش كردن و سپس پرسش را به خوشباشىِ تراژيك وانهادن آن قدرها كه برخى تصور مى كنند از خيام تكانه اى مؤثر در فرهنگ دينى نمى سازد و نساخته است .جهان فكرى كه رباعيات تصوير مى كند كم تر از جهان مولوى دنياگريز نيست . در اين جهان كه دل دردمند خالى مى شود ، به يك نام خاص از قبيل مبارزالدين و تيمور لنگ و شاه شجاع بر نمى خوريم كه شاعر او را عامل خفقان يا گشودگى زندگى نشان دهد . آن زندگى واقعى كه زادن و مردن تنها آغاز و پايانش هستند در جهان خيام حضور ندارد . ستمگرى ها و آزاده كُشى ها به گردن چيزهاى دسترس ناپذيرى چون يزدان ، چرخ فلك ، گردون ، و خاك مى افتد ، خيام گاه شكاك است و گاه نيست انگارى كه در پس و پيش زندگى – و البته زندگى اى كه هميشه فردى است – چيزى نمى بيند جز هيچ .
    چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
    نتوان به اميد شك همه عمر نشست
    هان تا ننهيم جام مى از كف دست
    در بى خبرى مرد چه هشيار و چه مست
    ……..
    چون نيست ز هرچه هست جز باد بدست
    چون هست به هرچه هست نقصان و شكست
    انگار كه هرچه هست در عالم نيست
    پندار كه هر چه نيست در عالم هست
    ……
    از آمدنم نبود گردون را سود
    وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
    وز هيچ كسى نيز دو گوشم نشنود
    كين آمدن و رفتنم از بهر چه بود
    خيام يك اعتراض تك نفره است عليه كل هستى و عبث بودن آن . اگر نه چنين بود دريغ نمى خورد از اينكه از آمدن و رفتتنش به گردون سودى نرسيده است ، بل اين طور مى انديشيد : زندگى من قطعه اى از زندگى همه نا آمدگان و رفتنگانى است كه در يك همايش عظيم تاريخى
    مشاركت دارند و هريك به يارى ديگرى سهمى سودمند يا زيانبار در اين جريان سيال و بى پايان نهاده اند .خوشباشى خيام اپيكورى هم نيست بل مرگ انديش و تراژيك و اشكباراست . اپيكور در باره مرگ مى گفت :'' تا او هست ما نيستيم و تا ما هستيم او نيست '' پس به زندگى فكر كن . به سالى كه ٣٦٥ روز است و كمينه نياز هر روزش سه وعده غذا براى نمردن است . مردمى كه هر روزِ هر سال ذرات ناپيداى ستم و سركوب را با گوشت و پوست خود حس مى كنند، مردمى كه حتى شورِ تيره شدهِ زندگى در چرخه استبداد خداشاهى شرقى اميد و عشق را از روح آنها نمى زدايد ، در جهان شاعرانه و عارفانه بسيارى از نامداران اين عرصه حضورى كمرنگ دارند. اين البته تقصير خيام نيست . در وادى سركوب روحِ آزادى ، خيام يارى است كه دروغ نمى گويد ، تن به فريب نمى دهد ، نقش بهشت جاودانه بر هيچ نمى زند ، هنوز در كنار ماست ، سخنش به دل مى نشيند ، دانا و خردمند مى نمايد ، وارسته و آزاده است ، در اعتراض به شيخان و شاه خدايان كه در استبداد شرقى غالبا همدست و همداستان بوده اند شيخان را كه كم خطر تر اند هدف مى گيرد .
    شيخى به زنى فاحشه گفتا مستى
    هر لحظه به دام دگرى پابستى
    گفتا شيخا چنانكه گويي هستم
    تو نيز چنانكه مى نمايي هستى
    ………
    اى واعظ شهر از تو پركارتريم
    با اين همه مستى ز تو هشيارتريم
    تو خون كسان خورى و ما خون رزان
    انصاف بده كدام خونخوارتريم
    اما آن چيزى كه نمى گذارد اين معترض پرسشگر و آزاده بر سقف كوتاه فرهنگ دينى تركى اندازد يكه تازى قدرت شخص واحدى در رأس هرم است كه كاسه ليسانش چنان وجوه هرم را پر كرده اند كه زندگى بنده وار جمهور مردم حتى تصور دخالت در سرنوشت سياسى و اجتماعى خود نمى كنند . ميان قاعده و رأس هرم هيچ رابطه دوجانبه اى برقرار نيست . از همين روست كه راه اعتراض در گريز انفرادى به خلوت عارفانه و خوش باشى مستانه كج مى شود و اين از جهان شاعرانه خيام و حافظ ناشى نمى شود بل جهان آنهاست كه از جهان منكوب گشته واقعى ناشى مى شود. حتى مخالفت بعضى از عارفان با عقل و خرد و برهان چنانكه قاسم غنى تحقيق كرده است سركشى از ادله عقليه و حتى نقليه بوده است . ( همان منبع ، ج٢، ص١٧) آن عقل و خرد و علمى كه چندين قرن هدف توفان ناسزا قرار مى گيرند ، بيش تر علوم و حكمت هاى دينى است نه شيمى و طب و مكانيك و رياضى . چنانكه مى بينيم فخر رازى ، متكلمان ، فقها ، و حكماء مشاء اند كه بيش تر آماج حمله واقع شده اند . و از يك نظر مى توان حق را به عارفان داد كه اين برهان آورى هاى ارسطويي و افلاتونى كه عالم مثل را به اعيان ثابته و اوسياى ارسطو را به واجب الوجود تبديل كرده اند ، صرفاً علم بى روح است نه رابطه زنده با خداى انسانوار اديان ابراهيمى . به عنوان شاهد از عرفان زاهدانه مى توان به كشف المحجوب هجويرى ( چاپ ژوكوفسكى ، صص ١٩-١٨) و به عنوان شاهد از عرفان عاشقانه به عشق و عقل نجم الدين رازى (بنگاه ترجمه و نشر كتاب ،چ٢، ١٣٥٢، تهران ، ص ٤٧) رجوع كرد . هجويرى علمى جز علم الله – علم من الله ، علم مع الله و علم بالله – نمى شناسد و نجم الدين رازى يك گام پيش تر نهاده ، علوم فلسفه و طب و نجوم و منطق و رياضيات را عقلى مى داند و موجب رشد و كمال عقل ، اما اضافه مى كند علم الهى بيرون از حد اين علوم است ، و اگر كسى با عقل مستبد خود وارد علوم الهى شود '' لاجرم در شبهات و كفريات '' مى افتد .اما ماجراى فرهنگى كه به روح همگانى مربوط است ، از سده پنجم بى توجه به اين دقايق به صورت غلبه روح خردگريزى و خرد ستيزى و درغلتيدن به تنبلى و خمودگى فكرى و مسحور شدن در اداهاى پيران اهل حال هستى اجتماعى پيدا مى كند .
    آيا آغاز اين ماجرا برمى گردد به :تكفير حجت الاسلام امام ابو حامد محمد غزالى مر فلاسفه را در تهافت الفلاسفه در سده پنجم پس از دوران رازى و فردوسى و پيش از حمله مغول ؟ با اجازه شما من آن قدر ايدئاليست نيستم تا بگويم : تاريخ را تراوش هاى ذهنى يك شخص مى سازد . اگر اين طور فكر كنم بايد غزالى را ول كنم و به دنبال ريشه هاى كيش شخصيت پرستى در روان خودم بگردم . آرامش دوستدار مى گويد براىِ روان دينخوى ما تفكر محال است و سپس درخشش هاى روزبه ( ابن مقفع ) و زكرياى رازى و پرسشگرى هاى جسته و گريخته را چون جرقه هاى زود گذر ، و به هم ناپيوسته اى مى نگرد كه فرهنگ را از خواب بيدار نكرده اند . نقطه مقابل آن ، چه از ميان حوزويان و چه از ميان درسخوانده هاى آكادمى هاى بلوك شرق سابق ، كسانى بوده اند كه از رنسانس هاى اسلامى و ايرانى مى گويند ؛ رنسانس در زمان مأمون عباسى ، رنسانس شعوبيه ، رنسانس عارفان و رنسانس هاى ابتر مانده ديگر . من مى گويم اين درخشش هاى جدا جدا را در همين شخص غزالى بازبينيم . نه غزالى ، نه مجراى بول كرامول و نه زكام ناپلئون بناپارت به تنهايي و با اراده يك شخص تاريخ نساخته اند ، تاريخ از كشمكش آنها با همان هيولاى تمثيلى ساخته شده است كه در قسمت قبلى وصفش كردم . روان غزالى خودش آينه اى است كه وجهى مهم از تاريخ فرهنگ ما در آن منعكس شده است . پيش از اين در همين ريشه ها بخشى از المنقذ من الضلال از همين غزالى را نقل كردم . درباره شك روشى بود . غزالى عزم جزم مى كند تا تنها چيزى را بپذيرد كه همچون اين گزاره كه ده بزرگ تر از سه است آن قدر يقينى باشد كه كرامت و معجزه – و نمونه امروزى اش ديدن عكس امام در ماه – هم نتواند خلافش را ثابت كند .او مى گويد براى رهيافت به اين يقين پاشنه ها را ور كشيده است ؛ به عزم يادگيرى همه علوم زمانش . او پس از سال ها تحقيق در مى يابد كه چيزى جز ضروريات و حسيات او را به چنين يقين مشهود و بى چون و چرايي نمى رساند ، سپس به ما مى گويد كه اين دو را نيز در بوته شك مى نهد . حسيات؟ مگر آدمى در خواب به آنچه مى بيند و لمس مى كند بقين ندارد ؟ پس از كجا كه بيدارى نيز خواب و خيالى بيش نباشد ؟حتى مثال هايش همان مثال هاى دكارت است . اگر كسى بگويد دكارت در سده ١٧ ميلادى شك متدى اش را از روى كتابى متعلق به سده ١١ ميلادى به نام المنقذ من الضلال نوشته ، يا اگر كسى مدعى شود كه بانى جدايي دين از سياست تز حقيقت دوگانه ابن رشد است يا راجر بيكن رويكرد به علم تجربى را از زكرياى رازى آموخته است ، من يكى بيدرنگ او را به گزافه گويي متهم نمى كنم . اما يك چيزى كه به هستى اجتماعى و قدرت مربوط است و به باور من ،محمد عابد الجابرى ،روشنفكر عرب ، نيز تا حدى به تشخيصش نزديك شده و صادق هدايت به طنز و هجو آن را حفظ بيضه اسلام ناميده است ، بخت سركش اين درخشندگان را خاموش كرده است ؛ نه فقط از برون ، بل همچنين از درون .
    در اينكه كنش ها و تظاهرات روحى انسان همه عقلانى نيستند ، شكى نيست . عشق و كين توزى در هيچ كجا سرشتى كاملاً عقلانى ندارند ، قوه خيالى كه سرچشمه ابداع هنرى است كاملاً عقلانى نيست .چرا هوشمند ترين روبات هاو كامپيوتر ها هنوز نتوانسته اند به انسانِ خودآگاه تبديل شوند ؟ انسان ها احساس دارند ، و در پيشرفته ترين نوع هوش مصنوعى تنها عقلانيت است كه پردازش مى شود . احساسات كليشه اى و پردازش شده اين ماشين ها هرگز تاكنون حتى جاى احساس انس سگ ها را نگرفته اند . فردوسى و نظامى گنجوى هنوز وارد اين جريان چند قرنه و مهلك خردستيزى نشده اند ، اما هم آنان نيز آنجا كه پاى عشق در ميان است ، دست خرد را كوتاه مى بينند . اما عشقى كه آنان نقاشى مى كنند عشقى است انسانى . من دريغ مى خورم كه چرا نظامى امروزه خوانده نمى شود . اگر كسى عشق راستين انسانى را آزموده باشد ، خمسه نظامى را باز نكرده به لرزه مى افتد . دريغ كه اين تنگجا اجازه نمى دهد تا حق اين ستاره درخشان تمامى تاريخ ادبيات جهان را به سهم خود ادا كنم . تنها چند كلمه مى گويم و هرچه زودتر از از جو سياره افسونكار ليلى و مجنون و خسرو و شيرين مى گريزم . مجنون چون عاشق مى شود ، نظم موجود و قراردادهايش به چشم او فرو مى ريزد . زمان براى او محو مى شود . جهان براى او پر از عشق و خودش سراپا ليلى مى شود . اين روزها كه سخن از برده دارى مى رود بد نيست بدانيم كه مجنون پيشگام لغو برده دارى و هر نوع اسارت است . آهو را از دام صياد مى رهاند . به همه چيز عشق مى ورزد ، چرا كه همه جهان را ليلى مى بيند . ناچيز و نيست مى شود تا قدرت محبتش سباع جنگل و بيابان را رامِ خود كند . رحم و شفقت و بى آزارى همه هستى اش را فرامى گيرد . همه اين ها را نظامى در غايت زيبايي بيان كرده است .پس از او و فردوسى عشق انسانى به عشق عرفانى قلب مى شود ، تو گويي گرچه ليلى در گور و مجنون بر سرگور مرده اند تا مگر در جهانى ديگر به هم رسند ، اما ليلى ها همچنان مهجور و محجور و پرده نشين مانده اند. ، زبان عشق مجنون گرچه عقلانى نيست ، به هيچ وجه نمى تواند كين توز و دشنام گو و ستيزه جو باشد ؛ نمى تواند اهل عقل را چارپا و كافر و بت پرست بنامد و پالان و چوبه دار براى فيلسوفان و خرد گرايان سفارش دهد ، به ويژه در خانه كعبه و بر سر گور ليلى ، اين مجنون نيست كه سخن مى گويد ، اين سخن است كه مجنون را مى گويد . پس چيزى براى اثبات زورآورانه عشق به خلقى كه عارف دعوى وارستگى از آن دارد در كار نيست .
    در تاريخ فرهنگ ما واقعه اى بدفرجام رخ مى دهد كه ما هنوز از درون و برون داريم چوبش را مى خوريم : عشق انسانى چون الهى مى شود ، كين توز و دشنام گو و خشونت بار مى گردد .به طورى كه به همه گويندگان دشنام هاى بالا مى توان گفت : تو هرچه هستى چرا به راه خودت نمى روى و عشق اين همه فرصت به تو مى دهد تا دم به دم روى برگردانى و با زشت گويي و كين توزى به قول مولوى بر آن مى شوى تا '' اين عقل ذو فنون '' را ضربه فنى كنى ؟
    در سده هشتم ديگر شاهان عالم معنا با شاهان دنيا همكاسه شده اند . صوفى به همان نيرنگباز و بيدردى تازل شده است كه حافظ توصيفش مى كند . اين حافظ به راستى چقدر در خوارداشت عقل سهم ادا مى كند ؟ تقريباً همان اندازه و همان سان كه مجنون در برابر اندرزهاى عاقلانه و مصلحت آميز پدرش از عقل باختگى و مصلحت سوزى عشق مى گويد:
    اين خرد خام به ميخانه بر
    تا مى لعل آوردش خون بجوش
    …………..
    غمزه ساقى به يغماى خرد آهخته تيغ
    زلف جانان از براى صيد دل گسترده دام
    …………….
    خرد كه قيدِ مجانينِ عشق مى فرمود
    به بوى سنبل زلف تو گشت ديوانه
    ……….
    ساقيا ديوانه اى چون من كجا در بر كشد
    دختر رز را كه نقدِ عقل كابين كرده اند
    حافظ عقل وخرد را گاه با فضل وعلم ، گاه با تدبير ، گاه با ادب ،گاه با كفايت ،گاه با جان ، گاه با دين ، گاه با دانش به دنبال هم آورده است كه خوشبختانه هركس با چند كليك مى تواند شواهد را جستجو كند . حافظ از مرغ خرد ، خردِ خام ، '' دفتر طبيب خرد '' ، '' پاىِ خيلِ خرد'' ، سخن گفته است . احساس زبانى كه خرد و عقل در شعر حافظ بر مى انگيزد ، حالت ستيزه و لعنت ندارد .زبان حافظ تند وپرخاشگرانه و زشت گو نيست ، تا اهل عقل و فلسفه را خر و چارپا و كور و گمراه بنامد. ميراث عرفان و تصوف عقل ستيز در حافظ بسى كمرنگ است .
    گرد ديوانگى و عشق مگرد
    كه به عقل عقيله مشهورى
    …….
    در كارخانه اى كه ره عقل و فضل نيست
    فهم ضعيف راى فضولى چرا كند
    ………..
    عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى
    عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
    ……..
    اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى
    ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
    اين ابيات كه بسيار نادرند منفى ترين موضع حافظ نسبت به عقل را نشان مى دهند و حال آنكه عرفان به ويژه عرفان مولوى هيچ فرصتى را براى خوار داشت عقل و فلسفه و خرد و علم از دست نمى دهند. خرد سوزى در عشق نزد حافظ بيش تر رخداداست تا اصل . هر انسانى احساسات دارد و ممكن است عاشق شود . در اين نوع عشق اين عشق نيست كه به عقل مى توپد ، اين عقل است كه عشق را اندرز و انذار مى دهد . سخنان نادر حافظ در باره عقل و دانش و فهم در سنت خرد ستيزى عارفان نمى گنجد ،اگر حافظ در شرح عشقِ شخصِ خويش سخن از از دست دادن عقل و دين و علمش مى گويد ، مولوى در اييات بالا عليه عقل و فلسفه بيانيه صادر مى كند .
    عقل قربان كن به پيش مصطفى
    حسبى الله گو كه الله ام كفى
    كفى بالله حسيبا از ديد مولوى يعنى تعطيل اختيار و آزادى و دانش و تعقل .البته به شهادت ابيات ديگر او :
    من نخواهم عشوه دانش شنود
    آزمودم چند خواهم آزمود
    عاشقم من بر فنِ ديوانگى
    سيرم از فرهنگ و از فرزانگى
    شيخ محمود شبسترى در گلشن راز دو چشم فيلسوف را احول يا چپ مى داند كه از درك وحدت وجود كور است . / رها كن عقل را با حق همى باش – كه تاب خور ندارد چشم خفاش / اين خرد ستيزى و خرد گريزى پيش از ابن عربى و مولوى – پيش از حمله مغول نيز وجود داشته است . در آغاز بخش عرفان به برگرفته هايي از تذكرة الأولياء در باره شگفتى هاى باور نكردنى زندگى صوفيان اوليه اشاره شد. ابن عربى در فصوص الحكم مى كوشد وحدت وجود را توضيح دهد و شاگردش صدر الدين قونوى كه مكاتبات جالبى با حكيم عقل گرا خواجه نصير دارد و همچنين قيصرى مى كوشند تفسيرى در باره اينكه هر چيزى مظهر وجود خداست عرضه كنند . ورود به اشكالات اين نظريه واقعاً در اين مجال تنگ دشوار است . قيصرى حتى صورت خر و گاو را نيز مظهر وجود حق مى خواند . انگار اول اين وحدت را پيش فرض مى گيرند و بعد آن را با نظريه هاى پر شكاف مثل قوس صعود و نزول وجود توجيه مى كنند . پسِ از حمله مغول اين گونه پنداشت ها به يك جريان عظيم عقل گريزى تبديل مى شود . اشاره شد كه در زمان خودِ حافظ يك فقيه و عالم دينى به نام علاء الدوله سمنانى در حاشيه فصوص پس از حمله شديد به ابن عربى مى نويسد كه نامبرده لابد در مدفوع خويش نور مى بيند . علاء الدوله سمنانى وحدت وجود را خلاف قرآن و شريعت مى خواند .در كنار اين جريان همان طور كه داريوش آشورى تشخيص داده است عرفان عاشقانه اى رشد مى كند كه به آن صورتى كه ابن عربى و شاگردانش مى پندارند وحدت وجودى نيست و ركن اصلى اش همان امانت انسانى و گناه ازلى است . عشق حافظ در هرحال يك احساس انسانى در خود دارد . اين البته دريافت من است .
    سالها پيروى مذهب رندان كردم
    تا به فتواى خرد حرص به زندان كردم
    سپاس بسيار از بردبارى شما

     
    • با پوزش اصلاح مى كنم:
      ١- دست پيشينيان خود را از پشت مى بيند(نادرست)
      دست پيشينيان خود را از پشت مى بندد (درست)
      ٢- به ويژه در آثار اواخر عمد(نادرست )
      به ويژه در آثار اواخر عمر ( درست )

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

97 queries in 2178 seconds.