سر تیتر خبرها
جشن تولد دختری که در زندان است

جشن تولد دختری که در زندان است

“مریم شفیع پور” اکنون در زندان است. و قرار است سالها نیز باشد. در درستی و پاکی و سلامت و شجاعت این دختر همین بس که هیچ نقطه ضعفی در پرونده ی او نیست الّا نشاط سیاسی. همان نشاطی که ضروریِ دوره ی جوانی است و یک حکومتِ شایسته، برای فورانِ آن راه می گشاید. نه این که هم راه ببندد و هم درهای زندان را برای پاکانی چون مریم وا کند.

سرِ شب رفتم منزل مریم. پدرش بود و مادرش و خواهرانش. و دوستانی چون فیض الله عرب سرخی و همسرش، همسرِ عبدالفتاح سلطانی، همسرِ ابوالفضل قدیانی، مادرِ سعید زینالی، نرگس محمدی، امین احمدیان، مجید درّی، پدر و مادر و خواهر شهید مصطفی کریم بیگی، و جمعی دیگر.

می گویم: خدا وکیلی به چه بختکی گرفتار شده ایم در این سالها. که این بختک، همزمان از یک سوی برای رهانیدن یک شیخِ بحرینی از زندان هوار می کشد و گریبان چاک می زند و سر و موی آشفته می سازد، و از دیگر سوی زندان های خود را از معترضانی چون مریم پُر کرده است و پُر تر می کند.

می گویم: دخترم مریم، تو امروز پای به بیست و هشت سالگی ات نهادی. و قرار است همچنان تا سالها در زندان بمانی. بمان و از هیچ مهراس که هراس، خوراکِ شب و روز ملایانی است که از چون تویی در هراس اند و خواب ندارند. این ملایانِ اسلام گستر، زن و فرزندان خود را در لابلای آسایش و آسودگی جا داده اند و برای کسانی چون تو به تجویزِ زندان دست برده اند. روزی را تجسم کن که تک به تکِ ثانیه های زندانت، آجری شوند برای بنایی آباد و آزاد به اسم ایران. ایرانی بی مزاحمتِ ملایانِ بی سواد و نالایق. که هرکدامشان جایی را اشغال کرده اند و حریصِ بلعیدن ایران اند و جز از بر کشیدنِ خسارت شگردی ندارند.

محمد نوری زاد
نوزده دیماه نود و سه – تهران

10898019_1015047358522880_6581882382492687386_nشاید روزی در همین نزدیکی ها مریم از زندان بدر آید و این عکس را ببیند. جایتان خالی.

10931376_1015047681856181_6330115257415846076_nامشب برای مریم کف زدیم. برای او و برای دیگرانی چون وی که بی دلیل و بی گناه در زندان اند.

10675600_1015046798522936_6762786779005252582_nکیک تولدی به یاد مریم که اکنون در زندان است. ناگزیر براین تصویر زیبا چاقو زدیمShare This Post

درباره محمد نوری زاد

38 نظر

  1. سلام بر کورس. منظورم از مراکز همیشه در صحنه، مراکز بسیاری است که شب و روز کتب بنجل منتشر می کنند. همه این مراکز هم در قم ساکنند و عمده آنها زیر نظر مصباح یزدی و شاگردان او اداره می شوند. موسسه آقای مصباح بیش از سی نشریه منتشر می کند که در بخشی از عنوان این نشریات ترویجی، پژوهشی کلمه معرفت نقش بسته.جالب اینکه سالانه این نشریات و دیگر نشریات قم بالای شش هزار مقاله منتشر می کنند که-من به سبب وظیفه تحقیقی اداری ام به اجمال این مقالات را مرور می کنم- در میان آنها پنج مقاله خوب نمی توان یافت. مقاله عالی که اصلا نایاب است.
    در باره مجله ارغنون که اشاره کردید من خود را- بخصوص در اوان التفات به فلسفه غرب- مرهون دانش این نشریه میدانستم و می دانم بخصوص با شماره 8 انس و الفت مداوم دارم گرچه به اقتضای وضعیت موجود-اینکه نشریه با حمایت وزارت ارشاد منتشر می شده- بازتاب دهنده وجهی از تمدن غرب بوده که مورد نقد طوفانزای آدرنور و هورکهایمر و فروید و هایدگر و دیگران بوده و این برای کمتر آشنایان با فلسفه غرب سوء تفاهم ایجاد کرده است. کم ندیده ام جوانهای فلسفه خوانی که با خواندن برخی مقالات نشریه آه می کشند که ما را ببین که می خواستیم فلسفه و علوم غرب بخوانیم آنگاه می بینیم که علوم اروپایی دچار بحران شده اند! در استناد به گفتار معروف هوسرل! و از بحران همانی را می فهمند که بمثل در کاربرد روزانه می گویند کشور دچار بحران بی آبی شده است!
    با فلسفه های مورد بحث مشکلی ندارم اگر در زمینه اصلی خود طرح شوند نه اینکه به سیاق فرهنگ و فلسفه کلی نگر ما تنها در کلیات بمانند و آن را به منطق تقلیل دهند. من از فلسفه ای دفاع می کنم که از دستاوردهای تحقیق موجود در هر رشته بهره گیرد و با تکیه بر شناخت و خواندن مستمر این تحقیقات، به طرح پرسش و نظر پردازد مثلا به نظر من هم اکنون بحث در باره فلسفه ذهن تنها با تکیه بر استدلالهای سنتی ارسطو و سنت کلامی اسلامی و مسیحی و یهودی بدون ملاحظه و خواندن دانش عصب شناسی و مغزشناسی و دیگر فروعات این شاخه های علمی و حتی بدون خواندن روانکاوی تنها به شعبده بازی زبانی می انجامد! یعنی تکرار بازی های پیشینان برای حل کردن پرسشهای پسینیان! به عبارت دیگر کسی که از فلسفه ذهن بدون خواندن این علوم نو سخن بگوید و بحث کند تنها می خواهد شبهه ها را پاسخ دهد و آن هم با تکرار حرفهای قبلی. چون چنین کسی اگر علوم عصبشناسی و روانکاوی بخواند طبعا ذهنش، در جایی و پایگاهی نو حامل پرسشهای نو خواهد شد و آنگاه طرح آن پرسشها در باره ماهیت ذهن و از جمله این پرسش که آیا عصبها تولیدگر دانش و آگاهی اند یا چیزی ورای آنها؟، معقول و منطبق با دانش روز و نیاز فکری انسان امورز پیش خواهد رفت. ممنون از حوصله و پاسخهای متینان

     
    • سلام بر علی1 جان گرامی

      طی هفته متاسفانه درگیر اشتغالات سهمگینی بودم (این تعبیر حالا شوخی بود!) و موفق به نوشتن و ادامه بحث نشدم،انشاء الله پنج شنبه و جمعه که فرصت کارهای شخصی هست به ادامه مطالب نوشته شما خواهم پرداخت.

      با احترام و پوزش

       
  2. تولدت مبارک مریم جان و امیدوارم به زودی بگوئیم آزاذیت مبارک

     
  3. جناب علي1

    باسلامي اندك به شما

    اولا بايددانسته باشيد همه اين مسائل معاملاتي ودادوستدي كه بين مردم دنيا رائج است چه مسلمان وچه غير مسلمان ودررساله هاي عمليه هم احكامشان گفته شده است ؛همه اينها حكمشان ازاحكام مستقلات عقليه انسانيه است همه مسائل تجارت وعقدوبيمانها ي بانكي وتمام عقودازمضاربه گرفته تاشركت واجاره وسلف خري وغيره بجزمعاملات ربوي كه اسلام آنراامضا نكرده است بلكه نهي شديدازآن كرده است؛همگي ازاحكام مستقلات عقلي بوده اند وهستندوفقط اسلام اينهاراامضاءكرده است.شماادعاي آشنائي بافقه راداشتيدچگونه اينها رانمي دانيد؟

    واما درمورداثبات خدا براي اين جهان هستي ،خوب ،مي گويم اگربافرض اينكه هيچ خدائي نباشد ،اينكه باتصادف اين هستي بوجودآمده باشد ؛هيچ عقل سالمي اين رانميبذيرد ،ودرثاني ممكن است كسي بگويد اتفاقا وتصادفا آفريدگاري داشت وآفريد.شما چه مي گوئيد الكلام والكلام.

    فرض ارائه برهان :اگرخدائ نباشد هرج ومرج ،هستي را فراخواهدگرفت،بس حالا كه چنين منظم وداراي نظمي ظريف ودقيق را درهستي مشاهده مي كنيم دليل بروجودناظم وآفريدگارآنست كه باتدبير ونظم خاص جهان را اداره مي كند.آيا هيچ سستي وفطوري وشكافي وخللي درجهان مشاهده مي كنيد؟ وهرچقدرنگاه كنيدو دنبال يك سستي وبي نظمي باشيد وارائه دهيد نتوانيد وچشمتان برازحسرت مشاهده يك بي نظمي برهم مي چسبد.
    وبقوا هايدگر:اين بديده اي كه نبود وبود وبديدار شده است ولباس وجود بوشيده است ،بس بديدآورنده اي داشته است ،وجهان خودش بديده اي حادث وممكن الوجود است كه نيازمند به بديداركننده ومحدث وواجب الوجود دارد وآن آفريدگار يگانه هستي است.

    واما خود آفريدگار هستي بريكتائي اش چنين برهان اقامه كرده است :اگردرجهان هستي ودرزمين وآسمان دوخدا آفريدگارباشد،حتمااين آفرينش واين آسمان وزمين برهم مي ريزند وفاسدوخراب مي شوند زيرا كه هركدام مي خواهند بسليقه وخواست خويش درآفريده خودشان دخل وتصرف نمايند ،وفرض براينست كه هردو عالم وقادر وزنده وحكيم هستند. مثلا يكي مي خواهد كه علي 1 ازجدال وبريشانگوئي دست برداردوآن ديگري مي خواهد كه علي 1لجوج وعنود باحقيقت باشد،البته درمثل مناقشه نيست راكه مي دانيد ؛ خوب بگوببينم خواست كدام محقق مي شود؟

    اگربگوئي خواست اولي ويادومي محقق مي شود،بس آن ديگري قدرتي ندارد خواستش را محقق كند بس اين فرض دوخدائي باطل است .

    واگربگوئي خواست هردو بايدمحقق شود چون هردوقادرهستند آن گاه مواجه مي شوي باخرابي خودت ويادرمثال اصلي مواجه مي شويم باخرابي وفساددرهستي آفرينش.
    وازاين طرف مي بينيم كه درعالم هستي هيچ فطوري وكم وكاستي مشاهده نمي شود وهيچ بي نظمي مشاهده نمي شود وهرمنجم توانائي مي تواند ازگردش منظم ستاره ها وسيارگان منظومه شمسي تقويم هزارسال بعدرا بنويسند باهمه خسوف وكسوفش. بس فرض دوخدائي وچند خدائي باطل است وتنها مي ماند تحقق واثبات خداي لاشريك له فسبحانه عمايقول الظالمون.

    واين برهان تمانع است كه آفريدگار حكيم وحي وزنده وقادرمتعال، براثبات يگانگي خويش اقامه فرموده اند كه :”لوكان فيهما آلهةالاالله لفسدتافسبحان الله رب العرش عما يصفون . 22/انبيا.

    ت=اگردرآسمان وزمين غيرازخداي واحد خدايان ديگري بودحتما هردوي آسمان وزمين خراب وفاسد مي شدند وبهم مي ريختند . وباضميمه اينكه فطوروسستي وخرابي وشكافي درآفرينش مشاهده نمي شود بس يك خداي خالق آفريدگار هستي راآفريده وتدبير واداره مي كند= “الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى‏ في‏ خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ (3)
    ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسيرٌ (4) سوره الملك.

    ت=همان كسى كه هفت آسمان را بر فراز يكديگر آفريد در آفرينش خداوند رحمان هيچ تضادّ و عيبى نمى‏بينى! بار ديگر نگاه كن، آيا هيچ شكاف و خللى مشاهده مى‏كنى؟! (3)
    بار ديگر (به عالم هستى) نگاه كن، سرانجام چشمانت (در جستجوى خلل و نقصان ناكام مانده) به سوى تو باز مى‏گردد در حالى كه خسته و ناتوان است! (4). هرچقدر نگاه كني سستي ببيني نمي تواني وچشمانت باحسرت وخسته ناتوان ازديدن تفاوت وسستي وخرابي درجهان باعظمت است.
    ويا”مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (91) سوره المؤمنون .

    ت=خدا هرگز فرزندى براى خود انتخاب نكرده و معبود ديگرى با او نيست كه اگر چنين مى‏شد، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تدبير و اداره مى‏كردند و بعضى بر بعضى ديگر برترى مى‏جستند (و جهان هستى به تباهى كشيده مى‏شد) منزّه است خدا از آنچه آنان توصيف مى‏كنند! (91)

    ودرخاتمه نكته اي رامي خواهم متذكرشوم ازگفتارخداوند كه براي شما ونوري زاد وديگراني كه اعتراضي برخداوند دارند اين اعتراض بي جا وبيهوده است زيرا كه اوخودش حكيم علي الاطلاق است وكارها ودستوراتش نيز كه خودش چنين فرموده است :
    “لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ (23)انبيا .ت=هيچ كس نمى‏تواند بر كار او خرده بگيرد ولى در كارهاى آنها، جاى سؤال و ايراد است! (23)

    و اينكه فرمود: بازخواست نمى‏شود از آن فعلهايى كه به جا مى‏آورد، معناى بازخواست، اين است كه ما به كننده آن كار بگوييم چرا چنين كردى؟ و اين نحوه سؤال، سؤال از مصلحت فعل است، و فعلى كه مقارن با مصلحت باشد در نزد عقلاء مؤاخذه ندارد، و چون خداى سبحان حكيم على الاطلاق است، هم چنان كه خودش خويشتن را در چند جاى كلام خود به حكمت ستوده، و حكيم آن كسى است كه عملى جز به خاطر مصلحت انجام نمى‏دهد، بلكه هر كارى صورت مى‏دهد به خاطر اين است كه داراى مصلحتى است كه انجام دادنش را بر ندادن ترجيح مى‏دهد، و با اين حال ديگر معنا ندارد كسى از او بازخواست كند كه چرا چنين كردى؟ به خلاف غير حكيم كه اگر كارى كرد معقول هست بپرسند چرا چنين كردى، چون غير حكيم، هم ممكن است كار صحيح و حق انجام دهد و هم ممكن است باطل انجام دهد، هم ممكن است كارى كند كه مصلحت‏دار باشد و هم ممكن است كارى كند كه مفسده‏دار باشد، لذا جايز است در حق غير حكيم مؤاخذه شود كه چرا چنين كردى؟ تا اگر باطل انجام داده بود مذمت عقلى و يا عقاب مولوى شود.
    باعرض بوزش ازتطويل
    مصلح

     
  4. هو ۱۱۰
    مریم بانو ، مولا علی یار و نگهدرات.

     
  5. هو ۱۱۰

    به پاس بزرگواری نانوای جوانمرد ورامین فریاد میزنم:

    مرگ بر ما که گفتیم مرگ بر شاه

    یا علی مدد

     
  6. مریم خانم تولدت مبارک

     
  7. ایران ابستن حوادث تازه ایست احساس می کنم یک هوایه تازه ای در راه است هوایی برای نفس کشیدن یک موسیقی تازه چه جمع خوبی دارید این چهره می تواند ما را وارد یک جریان بسیار مهم تاریخی کند فقط تنهایش نگذارید صبر داشته باشید و هیچ کا ر جاهلا نه ای انجام ندهید تا بزرگتر وبزرگتر شوید دانایی اتحاد و مقاومت

     
  8. انهایی که میگویند اسلام دین رافت است لطفا یک مورد نشان بدهند که اسلام در موضع قدرت بوده و با رافت عمل کرده باشد.
    پیامبر گرامی اسلام ١٣سال در مکه مردم را با رافت به اسلام دعوت کرد و در این مدت کمتر از ١٠٠نفر به اسلام گرویدند .گسترش اسلام از وقتی شدت گرفت که شمشیر جایگزین رافت شد.

     
    • اسلام هیچگاه در قدرت نبوده است ، نه تنها اسلام بلکه هیچ دینی وحتی هیچ مکتبی . چرا که انسان در هیچ چارچوبی نمیگنجد . این انسانها بوده و هستند که به نام دین و مکتب اعمال قدرت میکنند ، با تمام نیک و بد و عقده هایی که در درون دارند . به همین جهت نیز انسانهای به بلوغ رسیده امروز سکولاریسم سیاسی را پرچم کرده است ، تا اندکی از مفاسد قدرت بکاهد . در امریکا با حکومتی سکولار ، روزی بوش بر سر قدرت بوده است و امروز اوباما .
      تنها راه چاره محدود کردن قدرت است ، با تقسیم ان بین نهادهای اجتماعی و نظارت دائم بر آنها .

       
  9. اقای نوری زاد سلام
    جسارتا این بنده حقیر احساس میکنم شما باید لحن سخن گفتنتان را عوض کنید
    چرا؟
    حال میگویم
    چون من احساس میکنم لحن سخن گفتن شما طوری است که گویا میخواهید حکومت را سرنگون کنید
    و این با توجه به پاسخهای شما به بعضی از دوستان که میفرمایید غیراز گرفتن اموالتان هدف دیگری ندارید ناهم خوانی دارد
    و یک ایراد دیگری که بنده حقیر وارد میکنم اینست که این حکومت اصلا قصد تغییر به هیچ وجه ندارد چه در رفتارش چه در کل حکومت (یعنی کلا این حکومت عوض شود با این نوع مبارزه ها)چون این حکومت انقدر ذخایر مالی دارد که هر کسی را به هر قیمتی بخواهد میخرد(البته منظورم هرکسی افراد ضعیف و پول پرست را مبگویم)
    حال به نظر بنده لحن شما باید بیشتر به سمت فقط اگاهی مردم برود البته این لحن هست در گفتار شما
    اماباید مختص همین بشود این حکومت تغییر پذیر نیست به هیچ
    باتشکر

     
    • این حکومت بزودی سرنگون می شود ولی نه با قیام مردمی و یا حمله خارجی بلکه بواسطه ظلم و ستمی که بر مردم می کند و رسوایی های مالی و فساد های بی حد و حصر اقتصادی و فضاحت های بیشماری که در همه عرصه های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی ببار اورده است یقین داشته باش که چنین اتفاقی خواهد افتاد و ملت از شر و نحوست اخوندیزم و توحش نجات می یابد

       
  10. سلام علیکم _ ما میدانیم که این زندانیان کشور ما بی گناه در زندان افتاده اند ( مثلا” امید کوکبی و سید مصطفی تاجزاده ) و در عین حالی که اینان هیچ گناهی را مرتکب نشده اند ولی نظام فکر میکند که اینها ” فوت ” به صندلی و سلطنت رهبری کرده اند و با ” فوت ” این آقایان ، صندلی صدارت ایشان لرزشی به اندازه زلزله 10 ریشتری داشته است . آقای نوری زاد ، سیمای کشور ما دائم دارد برای دو شیخک دستگیر شده که بهترین زمان زندگی خود را دارند در هتل های بحرین و عربستان و کنار دریا میگذرانند ، خود را پاره میکند . یکی شیخک بحرین به نام علی سلمان است که در شهر قم تحصیل ! ! کرده و یک شبه آیت الله اش کرده اند و دیگری به نام شیخ نمر باقر آل نمر که در سال 1357 برای آشنایی نزدیک‌تر با انقلاب اسلامی ایران و تحصیلات حوزوی به تهران آمده و در حوزه علمیه حضرت قائم(عج) حضور داشته که در همان سال توسط آیت‌الله سید محمدتقی مدرسی در تهران تأسیس شده بود . شیخ نمر پس از ۱۰ سال تحصیل در حوزه علمیه حضرت قائم(عج) تهران یک شبه آیت الله شده . اینان زمانی در ایران بوده اند و الآن برای انجام وظیفه محوله از قم و تهران در بحرین و عربستان مشغول خرابکاری و اغتشاش هستند . بد نیست که به کمی از اراجیف روی منبر و خطابه و سخنرانی شیخ نمر باقر آل نمر که امام جمعه شهر العوامیه عربستان شده و زندانیان ما کمترین آن را هم به نظام !! نداشته اند ، توجه نمایید : این آل سعود هیچ نیستند ، اما فعلا چند صباحی قدرت و فرمانروایی را در اختیار دارند. آیا می‌توانند ملک الموت را از خود منصرف کنند؟ دستگاه اطلاعاتی‌اش کجاست؟ سرهنگ‌های تحت امرشان کجا هستند؟ آیا این دستگاهها می‌توانند جلوی ملک‌الموت را بگیرند؟و خطاب به ملک عبدالله شاه سعودی نیز اظهار می دارد : تو تا چه زمانی پادشاهی؟ پادشاهی که نخواهد بازنشسته شود ، باید ملک الموت بیاید جان او را بگیرد . نایف آل سعود نمی‌خواست بازنشسته شود ولی ملک الموت آمد و جان او را گرفت و ما از دست او خلاص شدیم . خدا را شکر می‌کنیم و انشالله عمر بقیه سعودی هم به سر برسد ، علی الخصوص ال سعود و ال خلیفه . نایف آل سعود وقتی زنده بود می‌گفت : فرزندان عبدالعزیز وارثان زمین خدا هستند من میگویم که حال که مرده ، بگذار زیر زمین خدا هم حکمرانی کند. در قبر هم حکمرانی کند . آقای نوری زاد ، خدا وکیلی اگر در کشورمان عده ای در سخنرانی در دانشگاه و یا روی منبر و روضه خوانی مثلا” میگفتند که وقتی ” مهدوی کنی ” مرد ، ما از دستش خلاص شدیم ، آیا نظام ما ول کن مامله بود ؟ ضمنا” در کشور ما افرادی مثل مهدی کروبی ، حسن روحانی ، منتجب نیا ، مجید انصاری و مخصوصا” شخص ” محسن قرائتی ” که خیلی قبل تر از انقلاب درس حوزه خوانده اند ، چرا هنوز در سیمای کشور ما با لقب ” حجةالسلام ” خوانده می شوند و هنوز آیت الله نشده اند ؟ مگر نامبردگان چه چیزی کمتر از این دو آخوندک بحرین و عربستان دارند که سیمای کشور ما اینان را آیت الله می خواند ؟

     
    • حاکمان ما در این 36 سال روی آرامش را ندیده اند ، چرا که بهتر از هرکس میدانند که این نظام مسخره قابل ادامه نیست . بهترین دلیل آن مخالفت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در مجلس خبرگان قانون اساسی با اصل مترقی ولایت فقیه و دفاع حضرتشان از آن به قیمت انحصار تجارت شکر ، یا اختلاف برداشت ولی فقیه فعلی با ولی فقیه راحل در حدود اختیارات آن و افزودن بر آن اختیارات پس از رسیدن به قدرت . انان که این اصل مترقی را ابداع امام راحل میدانند هم در اشتباه هستند ، این روش حکومت همان روشی است که از زمان معاویه بن ابی سفیان تا امروز در ایران و خاورمیانه جریان داشته است . شاه نیز یک ولی بود هرچند که فقاهت و وقاحتی نیز نداشت که ملتی را صراحتا محجور بخواند .

       
  11. این عکس های زندانیان معصوم را وقتی در کشور های اسلامی می ببنند دیگر دنبال بیداری اسلامی نمیروند. یا بیشتر به خواب اسلامی فرو میروند و یا بیداری غیر اسلامی!

     
  12. عبارت های زیر را بدون هیچ قضاوتی بخوانید:

    «یکى از خصوصیّات آن رژیم فاسد، دیکتاتورىِ سیاه و خفقان عجیب علیه مردم، با قساوت آمیزترین روشها بود»
    «رفتارهایى که اینها میکردند، آن شکنجه ها، آن فشارهاى عجیب و غریبِ جسمى و روحى، آن زندانهاى مخوف، …»
    «اینها با قدرت زور و استبداد و فشار بر مردم، حکومت خودشان را ادامه میدادند»

    «خصوصیّت دوّم، وابستگى ذلّت آمیزى بود که اینها به قدرتهاى خارجى داشتند»

    «خصوصیّت سوّم، انواع فساد، از فسادهاى جنسى بگیرید .. تا فساد مالى، نه فقط در سطوح متوسّط که هر وقتى ممکن است پیش بیاید؛ نخیر، در عالى ترین سطوح کشور.»

    «براى خودشان ثروت درست میکردند به قیمت فقیر کردن مردم و بیچاره کردن مردم. فساد، فساد جنسى، فساد مالى، اعتیاد، ترویج اعتیاد و ترویج موادّ مخدّر صنعتى.. »

    «بى اعتنائى به مردم؛ ازجمله ى خصوصیّات مهمّ بود؛ مردم به هیچ قیمت به حساب نمى آمدند»

    «اینها به جاى کشاندن کشور به سمت احیاى تولیدات داخلی و منابع حقیقى یک ملّت، مردم را با پول نفت عادت دادند به واردات؛ ذائقه ى مردم را عوض کردند؛ کشاورزى کشور را نابود کردند، صنایع واقعى و ملّى کشور را از بین بردند، کاملاً کشور را وابسته کردند به خارج و به دشمنان این ملّت. ملّت را تحقیر کردند، توانایى هاى ملّت را دستِ کم گرفتند،»

    ———–
    عبارات بالا، بخش هایی از سخنان هفته پیش آیت الله خامنه ای در دیدار با مردم قم بود. ایشان این خصوصیات را برای حکومت شاه برشمرده بودند.

    بزرگوار!
    توقع ما از حکومت چیز زیادی نیست. چیست؟ قائل شدن درجه ای از شعور برای مردم.

    بزرگوار!
    مردم شفیع پور 28 ساله و بهاره هدایت 33 ساله و سایر دختران جوان پس در اوین شما چه می کنند؟ اقدام مسلحانه کرده اند؟ پس آن ستار مگر در زندان های رژیم شاه بود که از شکنجه کشته شد؟ پس جریان کهریزک مگر در رژیم شاه اتفاق افتاده بود؟

    آقا! اگر شاه قائل به رای مردم نبود و شما هستید، پس چرا جلوی حرف مصباح یزدی که رای مردم را تزئینی خوانده بود نایستادید؟ همو که یک بار او را مطهری دوران خوانده بودبد؟

    اگر حکومت شاه به فساد آلوده بود، مگر مسئولان این دوران نیستند؟ مگر می شود فسادهای سه تریلیون تومانی و 12 تریلیون تومانی اتفاق بیفتد بدون آگاهی مسئولان رده بالا؟ مگر می شود یک نفر، و تنها یک نفر، و تنها یک نفر، بدون اطلاع بزرگان، دو و نیم میلیارد یورو بدهی نفتی بالا آورد؟

    منظور شما از وابستگی ذلت آمیز چیست؟ اگر همین امروز، چین همه قراردادهایش را با ما یکطرفه لغو کند و نفتی ازمان نخرد، مگر به خاک ذلت نمی افتیم؟ یا مگر شما ذائقه مردم خودتان را به واردات عادت نداده اید؟ کجا رفت نساجی مازندران؟ جوراب بافی های وطنی چه شدند؟ مگر پیکان و پراید امروز به یک شوخی اتومبیلی تبدیل نشده اند؟ کفش ملی چه به روزش آمده؟ مگر نشنیده اید که مسئولان دولت خودتان می گویند کارخانه ها تنها با بیست سی درصد ظرفیت شان کار می کنند؟ مگر نشنیده اید که ایران سه میلیون «جویای کار» دارد و هفت میلیون «بیکاره» دارد، یعنی آنها که کار ندارند و از کار پیدا کردن ناامید شده و کناره گرفته اند؟

    تا کی می خواهیم به خودمان دروغ بگوییم؟ نمی خواهیم از خواب بیدار شویم؟

     
  13. دخترم مریم، تو امروز پای به بیست و هشت سالگی ات نهادی. و قرار است همچنان تا سالها در زندان بمانی. بمان و از هیچ مهراس
    چرا؟ آخر این چه حرفی است میزنید؟ خجالت نمی کشید؟ از کیسه خلیفه می بخشید؟ منظورم به نوری زاد عزیز نیست که با نوشته خود خون را در رگ انسان به جوش می آورد منظورم ما ها هستیم که همینجوری نشسته ایم سر در گم….
    این نوشته باید این گونه ادامه یابد:

    از هیچ مهراس چون ما ساکت نخواهیم نشست
    در خارج زندان تحصن خواهیم کرد و به زندان بانان تفهیم خواهیم کرد یا مریم را و امثال مریم را که بی گناه به زندان انداخته اید همین الان آزاد می کنید یا منتظر باشید روز به روز بر جمعیت ما افزوده شود آنقدر که سقف زندان تحمل وزن این جمعیت را نداشته باشد و فرو ریزد………………….

    فکر کنید شخص پیغمبر اسلام حکومت کند. خیر! امام زمان اکنون ظهور کرده و حاکم است.
    اعتراض حق هر انسان است! اعتراض به حکومت حق هر انسان است در تمام دنیا حتی اگر این حکومت مال معصوم باشد و حاکم عادل باشد و هیچ خلافی مرتکب نشده باشد ما همچنان حق داریم به وی اعتراض کنیم! حتی اگر ما در اعتراض خود دچار اشتباه شده باشیم!
    مگر نمی گویید اوفو به عهدکم! مگر ایران عهد نامه منشور حقوق بشر سازمان ملل را امضا نکرده است؟ پس قانونا وظیفه دارد از مفاد این عهد نامه پیروی کند و اگر خلاف آن را کرد خلاف قانون عمل کرده است!
    این حکومت است که خلاف قانون عمل می کند و حق ما را ضایع می کند!

    ایران امضا کننده چندین معاهده بین المللی حقوق بشر است و تمامی قوانین این کشور باید مطابق این معاهدات باشد و هر جا قانونی خلاف این معاهدات بود آن قانون باطل است و هر قرایتی از قانون خلاف این معاهدات بود این قرایت باطل است!!!!!!!!!!!!!
    حق گرفتنی است! مادامی که مردم از حق خود بگذرند و بگویند همه چیز درست خواهد شد هیچ چیز درست نخواهد شد. همین اصلاح طلبان آبکی اگر راست می گویید لااقل به مبارزه مدنی روی آورید که حق قانونی ما است. مادامی که بدون حمل سلاح باشد احدی حق ندارد مانع شود!
    این حکومت دارد خلاف قانون رفتار می کند یکی نیست بیاید جلوی قانون شکنی های حکومت را بگیرد؟
    در تمام مجلس همین مطهری را داریم و در خیابان همین نوری زاد و نسرین ستوده و یارانشان که به عدد انگشتان دست هم نمی رسند؟
    به امید روحانی نشسته اید؟ یا رفسنجانی؟ ……………

     
  14. سوالی که در ذهن من پیش آمده این هست که آیا ما هنوز باید به اسلام باور داشته باشیم؟
    یکی از جواب های معمولی که با مطرح کردن این سوال میشنوی این هست که “مشکل از اسلام نیست. مشکل از اجرای غلط اسلام هست”!
    ولی این چه دینی هست که از روز اول که آمده نتوانسته درست اجرا شود و همواره با خون و خشونت یکی بوده. یا شما یک جای دنیا رو به من نشون بدید که به واسطه وجود اسلام مردم اون کشور خوشبخت شده باشند.

    به نظرم اساس اسلام بر این مبنا بوده که : بشین و ببین چه چیزهایی باعث شادی و دل خوش و رفاه میشود, بعد همه رو ممنوع کن!
    من معتقدم که ایراد همیشه از خود اسلام بوده و هست و تنها راه رهایی , رهایی از اسلام هست.

     
  15. کاوه از دانمارک‌

    “حفظ جان و امنیت شهروندان به هر قیمتی”

    ۲۳ دسامبر، روز قبل از کریسمس را می‌توان با روز قبل از عید نوروز خودمان مقایسه کرد.
    صدها هزار نفر برای تعطیلات کریسمس و سال نو عازم مسافرت و دیدار عزیزانشان میشوند.
    این روز بدون تردید، پر ترددترین و شلوغ‌ترین روز سال در ایستگاه‌های قطار، فرودگاه‌ها و جاده‌ها به شمار میاید.
    حدود ساعت ۴ بعد از ظهر روز ۲۳ دسامبر ۲۰۱۴ شخص ناشناسی با دفتر ایستگاه قطار شهر “اودنسه” تماس
    گرفته و از وجود بمبی در ایستگاه قطار خبر میدهد.
    شهر “اودنسه”، سومین شهر بزرگ دانمارک‌، بدلیل واقع شدن در مرکزی‌ترین جزیره کشور، محل تلاقی تمامی‌ خطوط
    راه آهن و تردد قطار هاست. بهمین دلیل بلافاصله پس از بستن ایستگاه قطار توسط پلیس، تمامی‌ ارتباطات میان سه
    جزیره‌ اصلی کشور مختل میگردد. پلیس همچنین تمامی‌ خیابان‌ها و جاده‌های منتهی‌ به ایستگاه را مسدود کرده و
    فروشگاه‌ها و ساختمانهای مجاور را تا شعاع ۵۰۰ متری تخلیه مینماید و پس از آن به کمک دستگاه‌های بمب یاب و
    سگ، برای یافتن بمب و خنثی کردن آن وارد عمل میشود. این جستجو ساعتها ادامه پیدا می‌کند در حالیکه برخی‌ از
    مسافران بوسیله اتوبوس‌های تهیه شده به مقصد‌های نزدیکتر عازم میشوند، دیگران بی‌ تابانه در انتظار چراغ سبز
    پلیس، برای ملحق شدن به خانواده‌شان برای برگزاری عید کریسمس منشینند.
    مطابق مقررات راه آهن دولتی دانمارک‌، چنانچه برنامه‌های اعلان شده حرکت قطارها، با بیش از یک ساعت تاخیر
    انجام گیرد، راه آهن موظف است تا علاوه ٔبر باز پرداخت بهای بلیط، خسارتی را بابت تاخیر در برنامه‌های کاری مسافران
    به آنها بپردازد.
    اینگونه تهدیدها پدیده جدیدی در دانمارک‌ نیست و هر از چند گاهی‌ با انگیزه‌های متفاوتی اتفاق می‌افتد. این انگیزه ها
    میتوانند سیاسی باشد، برای مختل کردن نظم و ایجاد وحشت، میتواند توسط فردی باشد که تعادل روانی‌ نداشته و یا بوسیله شخصی‌ که از سیستم دولتی دل‌ خوشی‌ نداشته و با این عمل قصد انتقام گرفتن دارد.
    حدود سه سال پیش یک دانش آموز دبیرستانی‌که خود را برای امتحان آماده نکرده بود، برای بر هم زدن امتحان، به مسئولین دبیرستان به عنوان ناشناس تلفن زده و خبر از وجود بمبی در آن محل میدهد.
    دبیرستان و ساختمانهای اطراف از سکنه‌ خالی‌ شده و امتحان نیز لغو میشود. پلیس پس از ساعت‌ها بازرسی و جستجو اثری از بمب نمیابد و پس از مدتی‌ با ردیابی تلفن به هویت دانش آموز پی‌ میبرد.
    با وجودیکه تا کنون حتی در یک مورد از این تهدیده ها، بمبی یافت نشده و جز تهدیدی خالی‌ چیزی نبوده، ولی‌ مسئولین و
    پلیس همواره این تهدید‌ها را کاملا جدی گرفته و علیرغم هزینه‌های بسیار بالا، بخاطر حفظ جان شهروندان، دست به کوچکترین ریسکی‌ نمیزنند.
    مورد بمب گذاری در ایستگاه قطار “اودنسه” نیز از این امر مستثنی نبود. پس از ساعتها جست و جو و بازرسی از محدوده بسیار وسیع ایستگاه قطار توسط پلیس، و پاک یافتن منطقه از هر بمبی، فعالیتهای ایستگاه مجددا از سر گرفته شد.
    پس از این تهدید و مختل شدن طولانی سیستم راه‌آ‌هن در شب قبل از کریسمس، تنی چند از سیاستمداران و نمایندگان مجلس خواهان تشدید مجازات این گونه جرم شدند. مجازات کنونی این جرم در حال حاضر بین ۲ تا ۳ ماه زندان “مشروط” است. مشروط به این معنا، که شخص مجرم به زندان نرفته، بلکه متعهد میشود که در این مدت ۲ تا ۳ ماه، مرتکب جرمی‌ نشود!
    میزان پیشنهادی تشدید مجازات، هفت ماه زندان بدون شرط می‌باشد. یعنی‌ مجرم میبایست تمام مدت هفت ماه را در زندانسپری کند. البته این پیشنهاد هنوز به تصویب مجلس نرسیده است.
    میزان مجازات به طور کلی‌ در سیستم قضایی دانمارک‌ و دیگر کشورهای اسکاندیناوی بسیار پایین است. به اعتقاد آنها
    مجازات شدید و طولانی، موجب عدم ارتکاب به جرم و افعال غیر قانونی نمیگردد، بلکه باید بیشتر بر روی عواملی که
    موجب پیشگیری از بزه کاری میشود، تمرکز و سرمایه‌گذاری کرد.

     
  16. جناب نوری‌زاد گرامی‌ با سلام نوشته‌های شما را مرتب دنبال می‌کنم چون شما را انسانی‌ دلسوز و علاقه‌مند به سرنوشت ایران می‌‌دانم که نسنجده حرف نمیزنید و آنچه در دلً دارید صادقانه و شجاعانه بیان می‌کنید این اقدام شما بسیار جذاب و خیره کننده است و شدیدا مورد احترام خوانندگان شما می‌باشد. متاسفانه در سفر اخیرتان به مشهد نکاتی را در باب برده داری و رسول گرامی‌ اسلام مطرح کرده‌اید که از عمق فکری همیشگی برخوردار نبود لذا بر اون شدم نکاتی‌ بعرض برسانم.

    ۱ فکر می‌کنید تمام بحرانهای کنونی‌ مسمنها ناشی‌ از همون برده داری است که حل نشده باقی‌ ماند و اگر اون حل شده بود دنیا اسلام و مسلمان‌ها عاری از این همه خشونت و گرفتاری‌ها میبود ۲ چطور ممکن است این همه دست آورد‌های علمی‌ فرهنگی‌ و هنری که تا قرن پنجم ادامه داشته است را ندیده گرفت و بسادگی از اون گذشت ۳ چطور ممکن است افتخارات فرهنگی مذهبی خودمان نظیر مولای رومی،حافظ،سعدی گنجوی،فردسی و غزلی و …. که در دنیای ادبیات بینظیر هستند و تمام تجربیات عرفانی و اخلاقی‌ خودشان را در اختیار ما قرار دادند به سادگی‌ از اون عبور کنیم چون پیغمبر مساله برده داری را حل نکرد،افسوس که حکومت ایران هم مانند غرب فکر می‌کند قدرت یعنی داشتن توپ و تفنگ یا قدرت هسته ایی و اصلا توجهی‌ ندارد که امروز بشریّت از جهت اخلاقی‌ و فرهنگی‌ به بن‌بست رسیده است و آثار همین حکما و اعراف خودمان از هزاران توپ و تفنگ موثرتر و میتواند نجات دهنده بسیاری از انسانها باشد، ایران ما برخوردار از گنجینه‌های فکری و فرهنگی‌ است که قادر خواهد بود مشکلات امروز انسانها را برطرف نماید منوط به اینکه بتوانیم اول خودمان را از زنجیر‌های که به دست پای ما واصل است نجات بدیم

    —————————

    سلام علی گرامی
    سپاس از نوشته ی خوبتان. فکر نمی کنید این علما و شعرا و اندیشمندانی که اسم بردید، در هرکجای دنیا اگر بودند، باز می درخشیدند؟ روحی که در اشعار مولانا و حافظ و سعدی است کجا به احکام اسلامی مربوط است؟ هرچه گفته اند اغلب : انسانی است. یعنی از همان گوهر شریفی سخن گفته اند که: همگانی است. گرچه این روح شریف انسانی را می شود در اسلام نیز کاوید و بدان دست یافت. حافظ اگر در آلمان بود، حتما فراتر از گوته می درخشید. کل سخنان حافظ و سعدی و مولانا از اسلام را از آثارشان بیرون بکشید و ببینید آیا آنچه که می ماند لطمه ای به شخصیت انسانی آنان می زند؟ دوست من، من اگر سخن از برده داری رانده ام نه به این خاطر است که خواسته باشم از اسلام مچ گیری کرده باشم، نخیر، بل خواسته ام این را بگویم که: مقدس کردن هرپدیده ای ما را از نقد آن باز می دارد. بسیاری از انسانها ابتدا به خود خدا شک می کنند و نرم نرم به خود خدا می رسند یا نمی رسند. این آیا توهین به خداست؟ هرگز. وقتی در باور خود خدا شک کردن پسندیده است چرا نباید به دیگر پدیده ها پرداخت بی واهمه؟
    سپاس

    .

     
    • ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

      ﺳﻼﻡ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ
      ﻣﺮﺩاﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺩﺭ ﺷﺮاﻳﻄ اﺳﺘﺜﻨﺎﻳﻲ و اﻓﺮاﻃﻲ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ ‘ ﻇﻬﻮﺭ اﻳﻦ ﻣﺮﺩاﻥ ﺟﻮاﺏ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﺮاﻳﻄ اﺳﺖ ‘ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻲﺁﻳﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﺮاﻳﻄ ﺭا ﻣﺘﻌﺎﺩﻝ ﻛﻨﻨﺪ ‘ ﺣﺎﻝ اﻳﻨﻜﻪ ﭼﺮا اﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺑﺮاﻱ ﻣﺘﻌﺎﺩﻝ ﻛﺮﺩﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﻧﺎﻛﺎﻡ ﺑﻮﺩﻩاﻧﺪ ‘ و اﻳﻨﻜﻪ ﭼﺮا ﺗﺎ ﺑﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻥ اﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭼﻠﻘﻮﺯﺗﺮﻳﻦ اﻓﺮاﺩ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﻮﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﺳﻮاﻵﺗﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭘﺮﺩاﺧﺖ ‘
      اﺗﻔﺎﻗﺎ اﻳﻦ ﺩﻭﺭاﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺮاﻱ ﭘﺮﺩاﺧﺘﻦ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﻮاﻝ اﺳﺖ ‘ ﻭاﻗﻌﺎ ﭼﻪ اﺗﻔﺎﻗﻲ اﻓﺘﺎﺩ ﻛﻪ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ ﺷﺪ اﺻﻠﺤﺘﺮﻳﻦ ﻓﺮﺩ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ و ﻳﺎﺭاﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺟﻨﺘﻲ ﻳﺰﺩﻱ ‘ ﻧﻘﺪﻱ ‘ اﺣﻤﺪﻳﻨﮋاﺩ ﺷﺪﻧﺪ ﻳﺎﺭاﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ اﻭ و ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻥ و ﺳﺤﺎﺑﻲﻫﺎ و ﺑﻨﻲ ﺻﺪﺭ و ﺩﻛﺘﺮ ﺳﺎﻣﻲ و ﻓﺮﻭﻫﺮﻫﺎ و ﺳﺮﻭﺵ و ﺗﺎﺟﺰاﺩﻩ و ﻣﻨﺘﻆﺮﻱ ﺷﺪﻧﺪ ﺧﺎﻳﻦ و ﺑﻴﺒﺼﻴﺮﺕ

       
    • هر چند جواب کامل به این پست داده شد ولی یک سوال دارم از این دوست عزیز و ان اینکه چرا در مدت این 35 سالی که از حاکمیت اخوندها در کشور می گذرد یک شخصیت فرهنگی و یا شاعر و فیلسوف و ایه الله. با سواد و فرهیخته درون حاکمیت پرورش نیافته و اگر هم بوده به دیار غربت کوچیده یا در زندان و زیر شکنجه روحی و روانی اخوندهای احمق بسر برده است ؟ چرا اکثر قریب به اتفاق جوانان فرهیخته و دانشمندان کشور. را ترک کرده اند و خدمات علمی و فکری خود را در کشورهای پیشرفته بکار گرفته اند؟ اگر این حکومت بر جای حق نشسته بود امروز باید دهها سعدی و حافظ و مولانا و فردوسی در دامن خود بزرگ کرده باشد باید اقتصادی قوی و محکم را پایه ریزی کرده باشد باید سمبل فرهنگ و اخلاق و مسالمت در جهان می بود نه این وضعیت دهشتناک توسعه طلبی و صدور ترور و وحشت و فقر و بیکاری و فلاکت!

       
  17. کورس گرامی
    در کامنت پرمغز پیشین اشارکی هم به کارل مانهایم و جسارت او در نوشتن مقاله ای در باره دموکراتیک شدن دانش در بحبوحه اوج گرفتن شر مطلق کردید. من این مقاله را-ترجمه اش را-سالها پیش خوانده ام و همان وقت احساس خشنودانه ای در دلم نسبت به او شکل گرفت و شگفت زده بودم از تعابیر پیش گویانه او بخصوص نسبت به دنیای ما شرقیان که تا چند دهه پیش تنها برخی خانواده ها امکان تحصیلات عالیه داشتند شگفتآور بود گفته حکیمانه مانهایم. سپس اجمالی در باره مانهایم و اینکه آدم مهمی است و نقشی در پروراندن دوباره کانت و دیلتای داشته خواندم اما سپستر دیدم در کتبی که-مراکز همیشه در صحنه-منتشر می کردند مدام نامش را به عنوان شکل دهنده به جامعه شناسی شناخت می آوردند. راستش اندکی از اینکه مانهایم حامل اندیشه ای بوده که به آسانی به قالب دلخواه مخالفان دموکراسی می آید از او و اندیشه اش ناخشنود شدم. راستی دیگر اینکه من هم شمی دارم در درک کتبی که مورد توجه این مراکز قرار می گیرد از جمله اینان به فلسفه هر چیزی توجه نشان می دهند: فلسفه حقوق، فلسفه شناخت، فلسفه علوم اجتماعی و فلسفه ذهن و فلسفه فلسفه! و با اینکه قبلا اندکی از این نوع کتب را می خواندم اما به قطعیت می یافتم که در این نوع فلسفه ها چیزی ناجور و خردناپذیر هست و خونی در آنهاست که تنها به درد شعبده بازی زبانی می خورد! بعدها این حالت یقینی شد شمی در درک این نوع کتب. دیده اید ماشین ماشین کتاب و مقاله و نشریه در باره فلسفه ذهن می نویسند که جز تعاریف توخالی چیز دیگری نیست. جدیدا هم مراکزی در قم وجه مشترکی کشف کرده اند میان خود و مسیحیان، تا با آنها در کنگره ها به آسانی مجامعت کنند! و آن اینکه برخی از نویسندگان مسیحی آثار و مقالاتی در باره فلسفه ذهن نوشته اند و از آن طریق در درصدد اثبات تجرد نفس برآمده اند. این وجه مشترک میان دو نوع اندیشه دینی، آنها را به هم نزدیک کرده و از همدیگر در مجامع پذیرایی می کنند! حال حکایت جامعه شناسی معرفت که من چیز زیادی از آن نمی دانم همین است.با کمک آن شم و بوکشیدن انسانی به آن مشکوکم و حتی شکم به بخشی از ارزشمندی کارل مانهایم کشیده شده. یادتان باشه گُر به گُر در کتب و مقالات اینان-این شعبده بازان زبان و فلسفه- به او استناد می کنند. یک جای کار می لنگه!. من البته از صدقه سر ترجمه ها از برخی از کارهای دیلتای بی خبر نیستم و او را بسیار ارزشمند می بینم اما مانهایم چه؟ از طرفی کسی که با نگارش آن مقاله پیش گویانه، از روند برابر شدن و عمومیت یابی دانش که واقعیتی بالفعل است خبر داده-تکثیر ایده زای و بیکرانگی مردمان در اینترنت بتعبیر حضرت شما- شاهد صحت این خبر است از طرفی مدافعان بلبشو شدگی شناخت و مدافعان نسبیت یافتگی و شعبده بازی زبانی هم به او استناد می کنند. چرا؟ آیا تفکر مانهایم حامل چیزی است که برخی لایه های آن مثل هیدگر، تن به نادموکراسی خواهی هم می دهد یا تن به نسبیت گرایی در خوانش؟ اگر وقتتان را نمی گیرد پاسخ دهید اگر وقت گیر است بگذارید برای زمان دیگر. نازنین مردا! ما که (مانند مهمان)ناخوانده همیشه-بمحض احساس گرسنگی و تشنگی- از خوان کرم شما برمی داریم.

     
    • اگر خدا همه کارهایش را کنار بگذارد باز نمیتواند دنیایی را که علی1 جان میخواهد بسازد. او در تک تک سلول های بنی آدم ایراد مییابد. نمیدانم خدامیفهمد او چه میگوید. اگر ادم شاگرد او بشود یا دیوانه دیوانه میشود و یا فیلسوف فیلسوف.

       
  18. جناب علی لاریجانی رئیس مچلس و برادر سه مختلس فامیلی و ملّی ،از علمای شیعه و سنی خواسته که بیانیه مشترکی بدهند و تفرقه افکنی را محکوم کنند. از طرف دیگر جناب حداد عادل پدر زن عشق نوه هم ناله کرده که شیعه و سنی دشمن مشترک دارند. این برادران عزیز که پدرشون تو خیابون پاستور دکون داره ، مثل اون بنده خدا هر وقت 4 تا سنی را میبینند که تو کنفرانس وحدت شرکت می کنند یه دفعه گروه خونیشون تغییر میکنه! ما می گیم:
    • ای برادران پاستوری، اگه بیل زنید در مشک خودتون بزنید!..شما اوّل دست از سر شیعه ها بردارید تا برسیم به سنی ها!
    • ای برادران پاستوری، وقتی با شیعه ها وحدت کردید برید سراغ سنی های ایرانی که سرویسشان کرده اید!
    • ای برادران پاستوری، اگر اهل وحدت بودید یه کمی خجالت می کشیدید و بجای اینکه در “کنفرانس وحدت اسلامی” صف تماز جماعت سنی و شیعه را جدا میکردید که عکسهای آن پخش شده و باعث بزرگترین آبرو ریزی شده یه کم دندون رو جیگر تون میذاشتید و تو یه صف نماز میخوندید..حسنش این بود که وقتی خدا این نماز رو میزد تو کمرتون کمتر دردتون می اومد!!
    • ای برادران پاستوری..جدا رو تون رو برم!!..آخرشید!..
    در ضمن تولد مریم خانم هم مبارک.بکوری چشم بعصی اهالی پاستور!..

     
  19. با درود، رهبر اعتراف می‌‌کند عامل کشورهایی است که مأموریت دارد بین شیعه و سنی اختلاف ایجاد کند. می‌‌گوید من مأمورم و معذور چون کشورهای غربی ( اراده فرموده‌اند) بین شیعه و سنی اختلاف ایجاد می‌‌کنند. این اواخر خیلی‌ بیشتر هزیان می‌‌گوید. جناب مرتضی و مصلح حمله نفرمایند، در تقیه تشریف داشته باشند.

     
  20. زنده باشی اقای نوری زاد که الحق خیلی مردی

     
  21. مازیار وطن‌پرست

    باید شرمنده‌باشیم
    تا زمانی که بهترین بچه‌های این و آب و خاک در کنج زندانند؛
    تا زمانیکه گرگ‌ها و شغال‌ها بر لاشهٔ نیمه جان این آب و خاک، سور کثیف خود را می‌چرانند؛
    تا زمانیکه غراب‌ها آسمان را قرق کرده اند؛

    مادام که جشن تولد مریم‌ها در غیابشان برپا می‌شود؛
    ما باید برای وجدان و غیرت و فهم خود مجلس ختم بگیریم.

     
  22. از سخنان آقا مرتضی در پست قبلی .
    « بنای انبیاء و از جمله پیامبر اسلام ،بر انسان سازی و آدم شدن همه بشریت و انسانها بوده است . » پایان نقل قول
    به به . چه آدم هایی ساختند!!!؟ واقعا که محشر کردند . بی وفا بذار خون روزنامه نگارایی که بخاطر کشیدن یک عکس قتل عام شدندخشک بشه بعد از این فرمایشات متین بکن.
    تو رو به وجدانت قسم راست و حسینی جواب بده و بگو که تعداد کمونیست هایی که در همین ده سال اخیر دست به ترور و آدم کشی زدند بیشتره یا تعداد آدم هایی که این انبیا تربیت کردند؟
    میشه بفرمایید کشورهای بی خدا و بی انبیا خوشبخت ترند یا کشورهای مسلمان؟
    میشه بفرمایید مردمی که دنبال این انبیا نیستند مثل مردم سوئد کمتر دزدی می کنند و دروغ می گند و رشوه می گیرند …………. یا مردمی که دنبال تفکرات این انبیاهستند مثل مردم ایران به خصوص مسلمونای دوآتشه ای که حکومت اسلامو اداره می کنند؟
    میشه بفرمایید در کشورهایی که مردم و حاکمش مسلمانند و دنباله رو پیامبران الهی هستند بیشتر زندانی و شکنجه و کشت و کشتاره یا کشورهای بی ایمانی که خدا براشون مامور ادم سازی نفرستاده است؟
    میشه بفرمایید کسانی مثل گاندی که پیغمبر آسمونی نداشتند و کسی برای هدایتشان نیومده بود تا آدمشون کنه یشتر آدم کشتند و ترور کردند یا اونایی که خدا فرستاده بودشون تا مردمو آدم کننن؟
    میشه بقرمایید که /// بیشتر دنبال عقدی و صیغه ای بودند یا تیوریسین های کمونیست؟
    خدا به کسانی که به هیچ وجه نمی خوان حقایقو ببینند و هزار تا دلیل و شاهد علمی و عینی رو با یک آیه و روایت عوض نمی کنند چشمی باز و ذهنی فعال بده.

     
  23. ملای بیسواد از مراجع سنی برای یک تئاتر ساختگی به نام وحدت اسلامی شیعه-سنی دعوت می کند سپس مسلح از مراسم نماز جماعت سنی ها جلوگیری میکند.
    رهبر ملایان بیسواد نطق می کند که شیعه متصل به سازمانهای امنیتی انگلیس و سنی های وابسته به سازمان امنیتی امریکا مسلمان نیستند.و ایشان وابستگی به سازمانهای امنیتی روسیه را نهی نکردند . ته این آغا به اونجا وصل است.
    ملای بیسواد ازساختن اسلام سیاسی برای تالاج و ترور به نام جهاد مغزشویی می کند و متقابل ء سیاست زده ها را کشف ء بازداشت وحشیانه زندان شکنجه تهدید به اعتراف ساختگی میکند.
    ملای بیسواد همه جا هست جار میزند فتنه فتنه ولی از دادن کوچکترین حقوق دادرسی کیفری به گروگان گرفته شده وحشت میکند که مبادا صدایی و تصویری به مردم برسد
    ملای بیسواد او که پشت سر ایستاده را زنده و او که نقد به مقابل می کند را مرده و رفته میپندارد
    ملای بیسواد عاشق شبیه سازی هاست مانند نامیدن دروغین حماسه یا میثاق ملی یا مقدس سازی و یا سیاه نمایی ها
    ملای بیسواد این را نمتواند به روز رسانی کند که با رهبری که اسلحه دارد نمیتوان از آزادی حرف زد
    ملای بیسواد از ابتدا باور داشته که هنگام ترور دیگران ء کشته شدن مساویست با شهادت و ازدواج با حوریان آماده در بهشت خیالی
    ملای بیسواد اجبار کردن را اختیار میداند و انسانها را همچون گوسفند می نگرد
    ملای بیسواد اعدام انسانها را پاکساری اسلامی میشناسد ولی موجودیت جرم را نادیده میگیرد
    ملای بیسواد مراقب هست یک قدم عقب نگذارد مبادا بگویند جام زهر نوشید
    ملای بیسواد از حجاب قانون میسازد و لشگرزشت به دامن مردم میریزد ولی در بازجوییها سیاه چاله ها دست به همه جای زن مردم می کشد و با دوربین مخفی به زوایای شخصی بدنی مردم به نگاه مینشیند
    بلخره این ملای بیسواد همه جا هست و روزانه هزاران مشکل می سازد ولی با شبیه سازی دروغین بر بام مسلح نشسته.

     
  24. salam har kodam az in aksha sandi ast bar jenayatpishegi nafare aval beyt

     
  25. ريشه ها٢٦١ (قسمت ٢٦٠ذيل پست قبلى )
    فرهنگ < فرهنگ دينى < عرفان <……..

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٨- فرضيه عارف بودن حافظ
    ١-( دنباله)
    الف:من هنوز دارم به جاى كسى سخن مى گويم كه همه استدلال ها و توجيهاتش را براى رد فرضيه بالا بسيج كرده است . شايد از اين طريق ،جدا از بحث حافظ ، بهتر دستگيرم شود كه ذهن ما چقدر مى تواند سركش ،گريزپا و پويا باشد و بسى آزاد تر از آنكه يك دستگاه حقيقت آن را چنان بياكَنَد كه مثل چمدانى پر از سنگ ديگر جايي براى چيز ديگرى نداشته باشد يا مثل گوشى كيپ شده ديگر صدايي جز صداى صاحبش را نشنود . همچنين از اين طريق شايد خود به جان دريابم كه ادراك چقدر ممكن است تمامت خواه باشد و متعلِق شناخت يا ابژه را پروكروست وار به قد و قواره چارچوب پيشداورى هايش بدوزد تا ميخ اين ادعا را در مغزها فروكوبد كه جهان آنى است كه من مى بينم . اضافه كنم كه من اصلاً رل بازى نمى كنم . من هم مثل استاد آشورى مى كوشم در اينجا از روش هرمنوتيكى ديلتاى موسوم به '' همدلى ''( /empathy /Einfühlung) بهره ببرم ، اما براى من همدلى با شخصى امروزى كه حافظ را عارف نمى داند ، بسى آسان تر است از همدلى با گفتمان سده هشتم .
    افزون بر اين ، هدف من كاوش يك معضل فرهنگى است كه حافظ پژوهى يكى از مصاديق آن است : در فرهنگ ما چرا امر زيبا و امر نيك تابع و زير افكنده امر حقيقى بوده است ؟ چرا اخلاق و هنر تحت فرمان يك دستگاه حقيقت بوده و اولى به جاى نهادينه شدن در قانون و جامعه مدنى ، نقاب فضيلت زده است بر اخلاق ترس و بردگى و دروغ و كاسه ليسى و ريا و دغلبازى و خود فريبى و دگر فريبى و جنايات مصلحت آميز و در نهايت به فقدان همدردرى و همبستگى انسانى و كارش رسيده است به ديوارهاى بلند جدايي روحى انسان ها و سر به كار خويش داشتن . خلوت و سربه راهى و نجابت اسب وار صفاتى نيست كه من به ايرانى قرون وسطايي چسبانده باشم . اين صفات هردم از نو در ادبيات ما به جاى نكوهش ستايش شده اند .
    چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
    چه كنند اگر زبونى نكنند و زير دستى
    گله از فراق ياران و جفاى روزگاران
    نه طريق توست سعدى ، سر خويش گير و رستى
    چرا اصرار داريم ارزش حافظ را كه اوج هنر شعر در فرهنگ ماست مشروط به محبوس كردن او در صندوقى كنيم كه رويش نوشته اند :شيعه يا عارف ، يا زرتشتى يا كافر يا صوفى اويسى يا قلندرى يا روزبهانى ؟ اسناد همزمان با حافظ مغشوش و آميخته با شايعاتند . برخى از دوستى حافظ با مريدان روزبهان بقلى و اويس قرنى و ارتباط وى با عارفانى چون كمال خجندى و سيد ابوالوفا سخن مى گويند و همزمان حكاياتى چون تكفير حافظ به سبب انكارمعادجسمانى و شفاعت شيخ زين الدين تايبادى يا ماجراى تعريض حافظ بر صوفيان زمانش از جمله بر عماد فقيه را فاقد اعتبار مى دانند و به عارفان و صوفيان سده نه و ده كه از حافظ به نيكى ياد كرده اند استناد مى كنند ، اما مى دانيم كه حتى جامى، صوفى سده نهم ، در نفحات الانس (ص٦١٤) كه بسيار مورد استناد قرار مى گيرد در چند سطرى كه به حافظ اختصاص داده است ، وابستگى حافظ به يك خانقاه يا پير و مراد يابه فرقه اى از فرق صوفيه را نامعلوم مى خواند و فقط سخنان او را بسيار همساز با سخنان صوفيه مى داند و صفات لسان الغيب و ترجمان الاسرار نيز كه به حافظ نسبت مى دهد تكرار زبانزد هاى عامه است . مى دانيم كه به گواهى محمد گلندام ، نخستين جامع ديوان ، حافظ در زمان حياتش به علت ''ناراستى روزگار و غدر اهل عصر '' از گردآورى غزل هايش سرباز زده است . مى دانيم كه حافظ را يكبار در زمان حياتش تكفير كرده و از شايعه يا واقعهِ منع نماز بر جنازه اش خبر داريم . سودى و قزوينى از جنجال مفتيان عثمانى عليه خمريات و به ويژه نخستين بيت ديوان كه به غلط به يزيد منسوبش كرده اند به ما خبر مى دهند. قزوينى دليل اين جنجال را نفوذ حافظ در بلاد عثمانى مى داند .( محمد قزوينى ، حافظ از ديدگاه علامه محمد قزوينى ،ج١، تهران ١٣٦٧،صص ٣٨٠-٣٣٨) پس از شيعه گسترى صفويه و مهاجرت برخى عارفان و شاعران سبك هندى به دربارهاى هند ديوان حافظ نيز به ويژه نزد شاهان بابرى محبوب تر از پيش مى گردد ، اما ديرى نمى پايد كه در زمان اورنگ زيب به كيفر خمريه سرايي دستور جمع آورى و سوزاندن ديوان هاى حافظ داده مى شود و در اين هنگام است كه شاعرى معروف به شائق هندى براى نجات اين شاهكار هنر شعر فارسى دست به تأويل عرفانى خمريه ها مى زند .( آقا بزرگ تهرانى ، الدريعه الى تصانيف الشيعة ، ج٩، قسم ٢، صص٥٠٥-٥٠٤، نقل شده در مقاله '' منتقدان حافظ ''در ويكى فقه)اين جريان انتقاد و شبهه همچنان در آثار متشرعانى چون محمد جواد خراسانى و سيد ابوالفضل برقعى ادامه مى يابد . خراسانى حافظ را اهل ضلال و ديوانش را مضل مى خواند و خريد و فروش و چاپ ديوان را حرام اعلام مى كند. وى بر آن است كه حافظ ابتدا اهل خانقاه بوده است ، اما با ديدن رياكارى زاهدان و صوفيان رميده از خانقاه و مسجد به صف رندان لاابالى و مذهب مغان كه شراب را حلال مى دانند ، مى پيوندد . برقعى نيز اشعار حافظ را سراپا ترويج مى خوارى و گناه و بدگويي از فقيه و زاهد و بهشت و كوثر مى داند . ( منتقدان حافظ ، ويكى فقه) برقعى و خراسانى مدافع مذهب تشيع بودند وكسروى مخالف سرسخت شيعيگرى و صوفى گرى . جالب است كه اين هر سه در صف مخالفان سرسخت حافظ قرار مى گيرند . آن دو مدافع تشيع و اين مخالف كه هرسه درك درستى از هنر ندارند و نيز حاكمان عثمانى و صفوى و هندى اصلاً چرا حافظ را نشانه مى روند ؟ قزوينى در همان منبع بالا نفوذ حافظ ميان مردم را علت مخالفت مفتيان و اهل قدرت مى داند و درستى اين سخن نيازى به دليل ندارد . غزليات حافظ از زمان حيات خودش تا اقصى نقاط ايران و تا هند و بنگال بر دل ها مى نشيند . اگر اين تأثير و محبوبيت و گيرايي همگانى نبود ، اين مخالفت ها نيز تا اين حد كه كتاب هايي عليه حافظ بنويسند ، در كار نبود . يكى براى پاسدارى از تشيع و ديگرى براى نجات جماعت از شيعى گرى و صوفى گرى و گسترش خردگرايي دنياى نو با جاذبه مردمىِ گسترده حافظ مقابله مى كنند . كسروى توجه نمى كند كه خردگرايي روشنگران اروپايي نيز همدوش و بعضاً بواسطه هنر و ادبيات است كه به فضاى عمًومى منتقل مى گردد و حتى برخى از روشنگران از جمله ديدرو و ولتر و روسو مى كوشند با داستان و رمان خرافه هاى اجتماعى را به خردگرايي تبديل كنند . از سوى ديگر متشرعانى كه تا به امروز هنوز بر كسروى رديه مى نويسند ، گويي هيچ ضرورتى نمى بينند كه همراه با رديه نويسى فاضلانه اشاره اى هم به عمل ضد انسانى روحانيت در سلاخى كسروى و دستيارش كنند و يا نشانه اى از عذاب وجدان در باره پاسخ كلمه با گلوله و قمه از خود نشان دهند . انگار مرور زمان اين ننگ را براى روحانيت پاك كرده و اكنون فقط بايد رديه بر انديشه هاى مكتوب شده را مقدم دارند . اينان نيز توجه ندارند كه خرد گراى اروپايي خطاب به سرسخت ترين مخالف خود مى گفت :'' مخالف منى . اما جانم را مى دهم تا تو حرفت را بزنى '' ماجراى عارف شدن حافظ ، دويست سال پس از مرگ او ، در چنين وضعيتى رخ مى دهد. حافظ بخشى از وجدان ملى ايرانيان گشته است . خودش هم كه نيست تا دارش بزنند . ديوان هايش را نيز اگر تماماً بسوزانند ، اشعارش ثبتِ سينه هاى بسيارى است . يك راه مى ماند : پاره كردن وجدان ملى و تكه اى از آن را به جنگ تكه ديگر برانگيختن . يزيد در برابر حافظ ، تشيع عليه حافظ . وقتى اين شگرد ناكارامد مى شود ، مراسمِ از آنِ خودسازى آغاز مى گردد . ابزارش؟ تأويل . حافظ را يكى شيعه مى كند و ديگرى كمونيست . عارف شدن حافظ به آن صورتى كه در مورد شايق هندى خوانديم تأويلى است براى نجات هنر از اقتدار خونبار يك دستگاه حقيقت .
    رابطه حافظ با عرفاى زمان خودش ، به فرضِ درست بودنش ، دليل بر عارف بودن حافظ نمى شود .حافظ با عبيد و حاجى قوام و شاه شجاع و رندان و قلندران شيراز هم دوست بوده است .. در زمان بيسوادى عمومى درسخوانده ها با هم مراوده داشته اند . اكثر اين توجيهات اساساً مابعدى و واكنشى هستند . هيچكس در عارف بودن عطار و مولوى و سنايي و جامى شبهه نكرده است ، اما در مورد حافظ و ديوانش اين شبهه رخ داده است و در واكنش به آن عده اى براى عارف بودنش دليل دست و پا كرده اند و عده اى براى عارف نبودنش . حافظ خودش هرچه بوده و هرچه كرده اكنون هفتاد كفن پوسانده است ، آنچه در دست داريم يك ديوان اشعار است . بيش تر علاقمندان حافظ كه من مى شناسم برايشان هيچ اهميتى ندارد كه گوينده اين اشعار به چه دين يا مرامى اعتقاد داشته يا حتى كليت ديوان چه دستگاه حقيقتى را در خود زندانى كرده است .
    افزون بر اين ، ضمير من در ديوان حافظ در مواردى معرفى كننده خودِ حافظ از زبان خودش است .حافظ هيچگاه خود را عارف نخوانده است مگر در يك جا كه آنجا نيز در برابر عارفان و صوفيان أعلام استقلال مى كند :
    من اگر باده خورم ، ور نه چه كارم با كس
    حافظِ راز خود و عارفِ وقتِ خويشم
    مصرع نخست كه تكليفش روشن است .حافظ از قضا خستو به كارى است كه نكوهش ديگران را در پى دارد ؛ او ،در مقامِ دفاع ، مى رساند كه كارش هر چه هست كردن و نكردنش آزارى به كسى نمى رساند، چنانكه در جاى ديگر مى گويد :/ مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن —كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست / . پيداست كه نماز و دعاى سحرى و خلوت عرفانى در جماعتِ اكثراً مسلمان شيراز باآن همه مساجد و خانقاه هايش كه ابن بطوطه در سفرنامه اش برمى شمرد جاى نكوهش نداشته است تا كسى از بابت آن بگويد '' مگر به كسى آزار رسانده ام ؟ '' عارف در اينجا همچنين ممكن است به معناى لغوى كلمه يعنى شناسنده باشد اما چون وقت و راز از تعبيرات عرفانى است ،در بخش ٢ در اين بيت بيش تر تآمل خواهيم كرد
    در ديگر جاها حافظ واژه عارف و عارفان را به صيغه سوم شخص ذكر مى كند. البته در ابياتى چند حافظ همدلانه مى رساند كه عارفان نيز در كوى دلبران مشام عقل معطر مى كنند / عارفان آنجا مشام عقل مُشكين مى كنند ./ يا معشوق او دل عارفان را نيز مى ربايد ./ به لطف خال و خط از عارفان ربودى دل ./ يا عارف فريب دنيا را نمى خورد./ طره شاهد دنيا همه بند است و فريب – عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع ./ يا / به آب روشن مى عارفى طهارت كرد./ آنچه ازاين اشارات به گونه اى سر راست دريافت مى شود اين است كه /عكس روى تو چو در آينه جام افتاد – عارف از خنده مى در طمع خام افتاد./ يعنى رخسار دلدار او دل عارفان را نيز مى ربايد، اما آزمندى عارف ناپخته است .حافظ از عارف بد نمى گويد ، اما طمع او را خام مى داند و باده فروش را از سرى كه او پنهان مى كند آگاه تر مى داند / سرٓ خدا كه عارف سالك به كس نگفت – در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد ./ و گاه نيز عارف به معناى لغوى اش يعنى شناسنده نزديك است ./ عارفى كو كه كندفهم زبان سوسن ؟ / همنشينىِ زبان سوسن و واژه عارف مستعد رهزنى ذهن اند به معناىِ عارفانه اى چون '' نطق آب و نطق خاك و نطق گِل '' كه به باور مولانا :'' هست محسوسِ حواسِ اهلِ دل '' .اما اكثر شارحان غزلى را كه اين بيت به آن تعلق دارد ، در مورد بازگشت شاه شجاع مى دانند .
    مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد
    هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
    بركش اى مرغ سحر نغمه داوودى باز
    كه سليمانِ گل از باد هوا باز آمد
    لاله بوىِ مى نوشين بشنيد از دمِ صبح
    داغدل بود به اميد دوا باز آمد
    عارفى كو كه كند فهم زبان سوسن
    تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد
    استعاره و صور خيال به غايت زيبا و خلاقانه اين غزل وحدت معنايي و همپيوستگى ابيات آن را از بين نمى برد و گرچه آنچه در شعر رخ مى دهد به قول آرامش دوستدار هيچ مابازاء بيرونى ندارد ، اما سرچشمه ابداعِ آن از رويدادى واقعى – شكست و پيروزى شاه شجاع – گرفته شده است و به آن رويداد واقعى نيز بازمى گردد ..در واقعيت لاله بوى مى نوشين نمى شنود و مرغ سحر با باز آمدن '' سليمانِ گل '' نغمه داوودى برنمى كشد . اين فقط در شعر رخ مى دهد ؛ در شعر به طور كلى ،و نه فقط شعر حافظ و از آن فراتر در جهانِ قايم به ذات هنر در كل گاه رويدادهايي رخ مى دهند كه نه ما به ازاء بيرونى دارند ، و نه حتى امكان وقوع خارجى . اما همين جهان خيالى و واقع ناشدنى قادر است پرده از ژرفاى نهفته واقعيت بردارد و باعث حركت شود يا بر عكس سكون و تسلاى خاطر ايجاد كند . قدرت هنر در تأثير آن است نه در واقعى يا ناواقعى بودنِ درونمايه و متن . عرشه كشتى اى كه در شعر O Captain !My Captain از والت ويتمن ناخدايي را حمل مى كند ، اگر به واقعيتى بازگردانده شود ، تابوت آبراهام لينكلن است . جوهره زبان استعاره است و از همين رو حتى زبان روزمره با واقعيت خارجى كاملاً يكى نيست ، اما استعاره شاعرانه معلول ابداع است نه تكرار و تقليد . به اين دليل كه هنر به طور كلى و شعر به طور خاص جهانى خود بسنده مى آفرينند، آنها را دست كم نبايد گرفت . اينكه بالندگى انديشه و هنر توأمان و همزمان نقش تعيين كننده در بالندگى شوق آزادى در هر جامعه اى ايفا مى كنند ، نيازى به برهان منطقى ندارد ، تجربهِ تاريخى آن را مبرهن كرده است. از نظر تأثير اجتماعى ، هرجا هنر سركوب شود ، تفكر نيز بى اثر و بى ضرر مى گردد .
    با سپاس از بردبارى شما
    ………….
    براى مطالعه شعر O Captain( آى ناخدا ) از والت ويتمن و گزيده اى از بهترين اشعار انگليسى كتاب دو زبانهِ از شكسپير تا إليوت ترجمه سعيد سعيد پور پيشنهاد مى شود

     
  26. ممنون مرتضا از اینکه ویژگی های شخصی و شخصیتی من را برشمردی. سخن من در چند کامنت پیشین که مدتی از آن گذشته، روشن بود: عقل یکی از ادله فقه شیعه است و از شما خواستم تنها یک فتوای مشترک از سوی فقها،آری تنها یک فتوا برآمده از عقل برای من بنویسید و آدرسش را هم مشخصا نشان بدهید؟ این خیلی طبیعیه که وقتی عقل یک پایه و دلیل مستحکم در یک مکتب فکری باشد باید جایی در برنامه زندگی آن داشته باشد. ملتفتی که برنامه زندگی نه در مطاوی کتب نظری و لم و لانسملهای اصول فقهی بل در رساله های عملیه است. خیلی روشن بگویم: همانطور که بقدر یک ماشین فتوا در باره کشیدن آب چاه نجس شده و انواع خون و حیض و استحاضه متکی بر ادله نقلی صادر شده و در رساله ها ثبت است، ما دوست داریم بخش صادر شده از عقل را هم ببینیم. این پرسش را من سهمگین می دانم چون نشانه سهمگین بودنش اینه که طرف پرسش را به تکاپو و عصبانیت دچار می کند و پرسشگر را روانکاوی کرده و با طرح حواشی می گوید اول ثابت کن فلسفه و فقه و چه و چه بلدی تا پرسشت را جواب دهم. من اصراری بر جواب شما ندارم چون حق شماست که جواب ندهی. فقط یادت باشه فتوای برآمده از عقل را ذکر کن نه« نقل وعقل» آنجوری که حضرت شما می خواهی!
    در باره برده داری سخن روشن است اگر هزار سال هم استدلال و مطلب تاریخی بیاوریم فایده ای ندارد و ارجاع به تفسیر و آرای تفسیر می دهند. تفسیر روشن کننده حقیقت نیست یک بازی زبانی است همین. تاریخ و فقه(رسال های فقهی از اول صدسال پیش) روشن می کند که وضع برده داری نزد ما چگونه بوده است.
    در باره پرسش کی خدا را آفریده به استحضار شما می رسانم که مطهری مرحوم هم با تندخویی و تحقیر کردن راسل-که در کتاب چرا مسیحی نشدم این پرسش را طرح کرده- از او دعوت کرده که بیاید فلسفه اسلامی بخواند تا درک حقیقت کند!(نک: علل گرایش به مادیگری).من متواضعانه عرض می کنم شما و علمای ما اساسا و بنیادا دوستدار فلسفه و منطق نیستنید، تنها چون فلسفه محملی برای پوشاندن شبهات می شود به آن اعتنا دارید والا کسی که از فلسفه آگاه باشد و طالب حقیقت باشد می داند که ابن سینا با دوگانه واجب و ممکن مغالطه کرد، نه اینکه پرسش را حل کرده باشد. به عبارتی دیگر وقتی یک مفهوم/حقیقت را پیشاپیش تقسیم کردید به واجب و ممکن مرتکب مغالطه شده اید چون هنوز آن مفهوم/ حقیقت هویت و تعین نیافته و مشخص نشده و نامعلوم است پس چگونه تقسیم می شود. مقسم باید روشن باشد تا تن به تقسیم بدهد. تازه سلمنا که تقسیم شود. چه چیزی تقسیم می شود؟ یک مفهوم. جای مفهوم در کجاست؟ در ذهن من و شما. و این با اثبات اینکه حقایق خارج از ذهن من و شما یا واجب اند یا ممکن، فاصله دارد. تازه سلمنا که مفهوم همان واقعیت خارجی است چرا از همان اول فرض می کنی با گفتن واجب ضروری است و بنفسه موجود است حقیقت مورد نظرتان(خدای لایزال مطلق) را اثبات شده می دانی؟ مستشکل حق دارد بپرسد که اونی که واجب و ضروری است همانا همین جهانی است که در یک فضای بیکران غوطه ور است یعنی همان جهان که شما ممکنش می خوانی، بنفسه ضروری است و همیشه بوده و همیشه خواهد بود. می گویی پس این همه مردن و نابودن شدن موجودات ممکن چه؟ می گویم این مردن امور جزیی غیر از مردن و نابود شدن جهان و هستی بیکران است چون این مردن همانا دگرگون شدن است و هیچ یک از عناصر و بنیادهای سازنده جهان نیست و نابود نمی شود تنها به مدیگر تبدیل می شوند پس همین جهان بنفسه ضروری است. یعنی مستشکل می تواند واجب ضروری مورد نظر شما را همانا همین جهان و همین هستی بیکران بداند. طبق این نظر-که واجب را همین جهان ممکن می داند- دیگر پرسش کی من را آفریده هم مطرح نیست.بگذریم می خواهم بگویم موضوع پیچیده است اینگونه نیست که با یک مغالطه ابن سینا همه چیز تمام شود. هیچگاه هم نگفته ام هرچه من و ما می گوییم سخن نهایی است. من انسانم و محدود و امکان خطایم بسبار است آنانکه پاسخهای خود را نهایی می دانند باید با اندکی خودشناسی-اگر می توانند به درونشان بنگرند که جهان بسیار پیچیده تر از ذهن ماست- اندکی فروتنی آموزند. البته می دانم ناراحتی ها از کجاست: از اینجاست: من با هوش خیلی اندکم هر پاسخ احتمالی مرتضا را پیش بینی می کنم!: شرط می بندم در هر پاسخی یا به فلسفه و منطق گذشته یا به تفسیر آیات و احادیث و آرای فقها و عرفا استناد می کند و دیگر هیچ! پس خودت، در ذهنت، نزد خودت، در درونت، به موضوع چگونه اندیشیده ای؟ فلسفه و فقه گذشته برای این است که ما آموزش ببینیم و با ذهن خود و از درون خود بیندیشیم. به مرتضای عزیز هم قول می دهم که من ابن سینا و ملاصدرا می فهمم منتها اگر او شک دارد و باور ندارد به او واگذار می کنم یک موضوع را طرح کند از نظر این فیلسوفان و اگر من توانستم بدون ترجمه و ارجاع به این و آن، نظراتشان را تقریر و تبیین کنم، آنگاه -چون موضوع قدری شخصی شده-او هم باید قولی به من بدهد از این ببعد حداقل در یکی از پاسخهایش به خودش متکی باشد نه به ابن سینا و ملاصدرا و مطهری و طباطبایی و جوادی آملی و هر نام ظاهرا بزرگ دیگری چون رفتن زیرچتر هیچ نامی استدلال ما را قوی نمی کند. ضمن اینکه از مرده ریگ دیگران بهره بردن و خوردن، هنر نیست و این فرق می کند با این حقیقت که فهمیدن هر متن مهمی یک ضرورت است.
    در باره مقایسه میان فیلسوفان غرب و شرق، من در حدی که یک کامنت اجازه زیاده گویی می دهد -اینجا محل آموزش و توضیح عبارات و تبیین مفردات متنها که نیست اینجا وبگاهی برای طرح آخرین اندیشه هر فرد است نه ترجمه و گزارش صدها صفحه از المیزان و کشاف و اشارات- عرض کردم از نظر من فلسفه غرب زنده است و فلسفه ما مرده. البته قبول دارم که انسان در یک ادعا می باید ادله و طرح کند و به صرف ادعا اکتفا نکند. این را به پای ضعف من بنویسید اما من که اندکی خودم را می شناسم این را بپای این می گذارم که کامنت نویسی جای متن خوانی و تفسیرهای مفصل نیست مگر به ضرورت و در حدی که حوصله را سر نبرد
    شما شک نکنید در وبگاه هیچ حقیقتی-در قالب جدل- روشن نخواهد شد حتی در یک کتاب متوسط هم امکان دفاع از یک حقیقت مشخص نمی رود. پس من پیشاپیش می دانم هر نکته ای به جدل لاینحل ختم خواهد شد. وبگاه جایی است برای طرح نظرات شخصی افراد. همین. اینجا جای بگو مگوهای ایدئولوژیک نیست پس هر کس دوستدار انسانیت است می خواهد دیگران نظراتشان را آنگونه که خود می اندیشند طرح کنند تا خواننده از این زوایای پر تنوع در اندیشه ها اندکی انسانشناسی آموزد و دریابد انسانها بسیار پیچیده و متنوع اند. اینجا برای طرد هیمنه دنیایی ساخته شده که یک متن و تنها یک زبان می شناسد اینجا محل آخرین نظرگاه هر شخص-صرف نظر از القاب و هیمنه شخصی و خانوادگی و اقتصادی و سیاسی و صنفی او-است.

     
    • خود این اشخاص هستند که خدائی اینچنین آفرید ه ا ید و به امــر او این هرج و مرج را به راه انداخته اند وگرنه آفریدگار واقعی که کائناتی به این عظمت آفریده است و زمین در مقابلش از ذره ی اتم هم کوچکتر میباشد احتیاج به عجز و لابه و پرستش کسی را ندارد این خود خواهی و صفت سود جوئی و تقلب مفتخوران است که به خدایشان نیز عطا فرموده اند

       
    • سلام به علی1 گرامی

      پوزش از تاخیر در پاسخ بجهت کمبود فرصت.

      علی1 گرامی مطالب تلگرافی شما مشتمل بر چند بخش بود که من آنها را آنالیز میکنم و سعی می کنم بروش خودت تلگرافی بنویسم،حال اگر مطلب بدرازا کشید پاراگراف های بعدی و آن بحث فلسفی مربوط به خدا و راسل را که چند اشتباه سهمگین فلسفی در بیان آن داشتی به بعد موکول می کنم ،این تعبیر تلگرافی مرا بیاد تعبیر یکی از اساتیدم در مورد متن تجرید العقاید خواجه طوسی ره انداخت،زمانی که در تهران نزد استادی کشف المراد علامه را می خواندم ،میدانی خواجه بسیار مختصر و کوتاه سخن گفته با اینکه ذیل هر عبارت مطالب عمیقی مخفی است که نیازمند شرح و بسط است و لذا شروح مفصلی مثل قوشچی و شوارق و کشف المراد و دیگر شروح بوجود آمد.حال حکایت مطلب نویسی شماست ،مطالب عمیق مختلفی را تلگرافی طرح می کنی و میگویی تلگرافی جواب بده ،یعنی تفصیل نده ،و این دست انسان را می بندد ،مثل همین بحث جایگاه عقل در استنباط احکام که در نوبت قبل مفصل توضیح دادم ،حال شما بدید پراگماتیستی و بی آنکه زیر بناهای مطالب را تعمیق کنید ،می گویی زود تند سریع بگو ببینم!
      صحبت از بیان ویژگی هایت کردی و بحث عصبانیت و روانکاوی و …،اینطور نیست دوست من ،قبلا در پاسخ به یکی از دوستان (مازیار) توضیح دادم که چون علی1 در کامنت قبلی به نقد شخصیت مرتضی و مصلح پرداخت ،من نیز ویژگی های علی1 را نقد کردم،در واقع تعبیرات و گفتار من محاذی تعبیرات حاشیه ای شما بود،پس اگر حاشیه پردازی نکنید (علیکم بالمتون) و فقط نقد محتوا شود ،چنین پیچ و خم هایی پدید نخواهد آمد،بگذریم.

      بخش اول گفتار شما در مورد مکانت و جایگاه عقل در استنباط احکام بود ،عبارت شما این بود :
      “” سخن من در چند کامنت پیشین که مدتی از آن گذشته، روشن بود: عقل یکی از ادله فقه شیعه است و از شما خواستم تنها یک فتوای مشترک از سوی فقها،آری تنها یک فتوا برآمده از عقل برای من بنویسید و آدرسش را هم مشخصا نشان بدهید؟ این خیلی طبیعیه که وقتی عقل یک پایه و دلیل مستحکم در یک مکتب فکری باشد باید جایی در برنامه زندگی آن داشته باشد. ملتفتی که برنامه زندگی نه در مطاوی کتب نظری و لم و لانسملهای اصول فقهی بل در رساله های عملیه است. خیلی روشن بگویم: همانطور که بقدر یک ماشین فتوا در باره کشیدن آب چاه نجس شده و انواع خون و حیض و استحاضه متکی بر ادله نقلی صادر شده و در رساله ها ثبت است، ما دوست داریم بخش صادر شده از عقل را هم ببینیم. این پرسش را من سهمگین می دانم چون نشانه سهمگین بودنش اینه که طرف پرسش را به تکاپو و عصبانیت دچار می کند و پرسشگر را روانکاوی کرده و با طرح حواشی می گوید اول ثابت کن فلسفه و فقه و چه و چه بلدی تا پرسشت را جواب دهم. من اصراری بر جواب شما ندارم چون حق شماست که جواب ندهی. فقط یادت باشه فتوای برآمده از عقل را ذکر کن نه« نقل وعقل» آنجوری که حضرت شما می خواهی!””.
      (پایان نقل قول)

      قبلا در آن بحث تفصیلی مفصل توضیح دادم که در این بحث باید به بیس ها یا پایه های مبنایی توجه کرد ،و لازم است بحث را بسمت و سوی تبلیغاتی و گرایش های پراگماتیستی نکشانید ،الان این تعبیر “فتوای مشترک” را که کردید ملاحظه کنید ،ما اگر حتی عقل را از منبع نیل به شریعت یا احکام شریعت خارج کنیم ،و به همان کتاب و سنت معتبر اکتفاء کنیم ،فتوای مشترک بلحاظ استناد و اشتراک در استظهار مطالب از ایندو مطلب هم کم است تا چه رسد به بحث عقل آنهم در فرضی که اکثر احکام عبادی یا معاملی متکی بر دلایل خاص یا عمومات و اطلاقات موجود در کتاب و سنت است.مقصود این است که اختلاف فتوا در بین فقهاء قدیم و معاصر الی ما شاء الله است ،چنانکه اختلاف در استناد هم الی ما شاء الله است ،یعنی حتی در آن موارد که اشتراک در مطلوبات فتوایی وجود دارد،اختلاف در استناد هم هست چه در استناد به قرآن و چه در استناد به روایت ،در مورد استناد به عقل نیز استقراء در اینکه فتوای مشترک الاستناد به عقل پیدا کنیم امر نادری است ،زیرا چنانکه در آن بحث مفصل توضیح داده شد و آن سخن ابن ادریس را که ذکر کردم ،بحث در استناد به حکم عقل وقتی است که “اذا فقدت الثلاثه” ،اما در فرض هایی که دلیل خاص از قرآن هست یا دلیل خاص از سنت معتبر هست ،یا مورد بحث فتوایی تحت شمول و عموم عمومات و اطلاقات موجود در کتاب و سنت است ،اگر فرضا عقل بطور قطعی بمناط حکم رسید دلیل عقل نیز کاشفیت دارد،همین سر آن تعبیر ریفرنس گونه من بود الان هم میگویم ،شما اگر نرم افزارهای حاوی کتب فقهی را در اختیار دارید ،یک سرچ محتوایی با کلمات مربوطه مثل “یدل یا تدل علیه العقل و النقل” ،و نظایر این تعبیرات مثل “و یساعده الاعتبار”
      و امثال اینها کنید می بینید در بسیاری از احکام معاملات و دیگر احکام ،تمسک به عقل و نقل شده است ،این همان بحث قاعده ملازمه بود که آن نوبت توضیح دادم.
      که کل ما حکم به العقل حکم به الشرع و کل ما حکم به الشرع حکم به العقل .
      چیزی که هست باید پایه های این بحث را بررسی کرد که متاسفانه با تلگرافی نویسی و تلگرافی خواهی که شما دارید ناسازگار است ،یک پایه مهم بحث این است که مراد از “عقل” در اینجا چیست؟ میدانید که تعاریف متفاوتی از عقل از قدیم تاکنون شده است ، در آن بحث بطور جامع در مورد عقل توضیح داده شد به اینکه باید حیطه عقل نظری را در اینجا از حیطه عقل عملی تفکیک کرد و اینکه مراد از عقل در اینجا عقل عملی حاکم به باید ها و نبایدهاست ،نه عقل نظری حاکم به هست ها و نیست ها.
      توضیح داده شد مقصود از سندیت عقل عملی که میتواند حاکم باشد آنجاهایی است که مورد تطابق آراء همه عقلاء باشد نه موارد تفاوت سلایق و اهواء و امیال فردی یا منطقه ای،و اقسام آن را توضیح دادم که دیگر تکرار نمی کنم.
      و توضیح داده شد که حیطه مستقلات عقلیه چیست و حیطه غیر مستقلات عقلیه چیست و اینکه غالب قیاسات استنباطی شرعی متشکل از دو مقدمه عقل و نقل است.
      یک مطلب پایه ای دیگر همان مطالبی بود که شما بصورت واکنشی نسبت به گفتارهای نقل شده از ابن ادریس و مرحوم مفید و سید مرتضی ارائه کردید و اینکه مثلا حق با سید و ابن ادریس است و فقط خبر متواتر حجت است نه خبر واحد! خوب دوست عزیز ،همین بیس ها و پایه ها سبب تفاوت استنتاج هاست ،شما وقتی کلا بخواهید مساله سنت یا خبر معتبر واحد را از حیطه و دائره استنباط احکام شریعت خارج کنید ،خوب قرآن که کتاب تفصیل احکام نیست ،طبعا منتقل می شوید به اینکه پس هرچه عقل من فهمید! ،این است که عرض شد که حل این عویصات بصورت تلگرافی مقدور ما نیست ،اینجا ما تاریخ فقه نمی خواهیم بگوییم و رد شویم،اگر می خواهیم از منابع احکام شریعت سخن بگوییم ناچاریم که حد و حدود هریک را استیفاء کنیم.بنابر این روی متد و روش فقهی اگر بخواهیم مشی کنیم باید مبناها روشن باشد ،پس بحث باید در مبانی باشد، از این جهت نگرش کمیتی و اینکه بر حسب سبر و تقسیم چقدر در فقه به قرآن استناد شده است و تا چه حد به روایات استناد شده است و تا چه حد به دلیل صراح عقل تکیه شده است، رنگ می بازد زیرا اساس باید روشن باشد.
      یک نکته ای را هم که در بحث قبل شما توجه دقیق نکردید،مساله رابطه و تعانق دو علم فقه و اصول فقه بود ،من موارد و مسائل و موضوعات مختلفی از مباحث لفظی و عقلی علم اصول را در نوبت قبل مثال زده بودم که اساس آنها بر احکام مستقل و غیر مستقل استوار بود مثل بحث قطع طریقی و موضوعی ،یا بحث اشتغال ،یا بحث برائت عقلیه و قبح عقاب بلا بیان و … در احکام غیر مستقلات عقلیه که اساس مشترک بسیاری از استنباط های فقهی است ،در اینجا شما براحتی بین علمین اصول فقه و فقه تفکیک کردید و سخن از فتوای مشترک مستند به حکم عقل کردید،شما که ظاهرا در حوزه بوده اید آیا توجه ندارید به تعانق پایه ای فقه و اصول فقه ندارید؟ نمیدانید که بتعبیری رابطه فقه و اصول فقه مثل ترابط بین منطق و فلسفه است؟ مگر می شود تفکیک کرد؟ ما اگر فرض کنیم هیچ دلیل خاص یا عموم و اطلاقی در کتاب و سنت بر مساله خاصی یا فعل خاصی نداشتیم ،حال اگر شک در حرمت یا وجوب آن فعل کنیم ،بر چه اساسی مشی می کنیم؟ اگر شبهه تحریمیه است بعد از فحص از دلیل نقلی ،اگر دلیل خاصی نداشتیم به چه استناد می کنیم؟ به برائت عقلی مستند به قبح عقاب بلابیان،این آیا تمسک به حکم عقل عملی نیست؟ مسبوق هستید (البته مثال فرضی است) همین مثال شک در حرمت “شرب تتن” که در کتب شیخ انصاری و دیگران هست ،بر فرض فقدان مدرک نقلی،نفی حرمت آن مستند به چیست؟ آیا مستند به چیزی جز “قبح عقاب بلابیان” است؟
      در بحث تخییر عقلی در فرض هایی مثل تعارض و تساقط ادله ،آیا مستند چیزی جز حکم عقل است؟
      در فرض تزاحم بین اهم و مهم که سرشار از مصادیق خارجی فراوان است ،آیا استناد به عقل است یا نقل؟ و موارد دیگر.
      ملاحظه می کنید که اصول فقه و بنیانهای آن ،منطق و روش استنباط در احکام فقهی است ،و این سرمایه های مستند به حکم عقل ،نقش آفرین بسیاری از موارد است.
      به این بیان توجه کنید،من این بیان را از مرحوم مطهری نقل می کنم چون بیان خوب و روشنی است:

      “”مسائل اصولىِ مربوط به عقل دو قسمت است: يك قسمت مربوط است به «ملاكات» و «مناطات» احكام و به عبارت ديگر به «فلسفه احكام»، قسمت ديگر مربوط است به لوازم احكام.
      اما قسمت اول: توضيح اينكه يكى از مسلمات اسلامى، خصوصاً از نظر ما شيعيان، اين است كه احكام شرعى تابع و منبعث از يك سلسله مصالح و مفاسد واقعى است؛ يعنى هر امر شرعى به علت يك مصلحتِ لازم الاستيفاء است و هر نهى شرعى ناشى از يك مفسده واجب الاحتراز است. خداوند متعال براى اينكه بشر را به يك سلسله مصالح واقعى كه سعادت او در آن است برساند يك سلسله امور را واجب يا مستحب كرده است، و براى اينكه بشر از يك سلسله مفاسد دور بماند او را از پاره‏اى كارها منع كرده است. اگر آن مصالح و مفاسد نمى‏بود نه امرى بود و نه نهيى؛ و آن مصالح و مفاسد و به تعبير ديگر آن حكمتها به نحوى است كه اگر عقل انسان به آنها آگاه گردد همان حكم را مى‏كند كه شرع كرده است.
      اين است كه اصوليون- و همچنين متكلمين- مى‏گويند كه چون احكام شرعى تابع و دائر مدار حكمتها و مصلحتها و مفسده‏هاست- خواه آن مصالح و مفاسد مربوط به جسم باشد يا به جان، مربوط به فرد باشد يا به اجتماع، مربوط به حيات فانى باشد يا به حيات باقى- پس هرجا كه آن حكمتها وجود دارد حكم شرعى مناسب هم وجود دارد، و هرجا كه آن حكمتها وجود ندارد حكم شرعى هم وجود ندارد.
      حالا اگر فرض كنيم در مورد بخصوصى از طريق نقل هيچ گونه حكم شرعى به ما ابلاغ نشده است ولى عقل به‏طور يقين و جزم به حكمت خاصى در رديف ساير حكمتها پى ببرد، كشف مى‏كند كه حكم شارع چيست. در حقيقت عقل در اين گونه‏ موارد صغرا و كبراى منطقى تشكيل مى‏دهد به اين ترتيب:
      1. در فلان مورد مصلحت لازم الاستيفائى وجود دارد. (صغرا).
      2. هرجا كه مصلحت لازم الاستيفائى وجود داشته باشد قطعاً شارع بى‏تفاوت نيست بلكه استيفاء آن را امر مى‏كند. (كبرا).
      3. پس در مورد بالا حكم شرع اين است كه بايد آن را انجام داد.
      مثلًا در زمان شارع، ترياك و اعتياد به آن وجود نداشته است و ما در ادلّه نقليّه دليل خاصى درباره ترياك نداريم اما به دلائل حسى و تجربى زيانها و مفاسد اعتياد به ترياك محرز شده است، پس ما در اينجا با عقل و علم خود به يك «ملاك» يعنى يك مفسده لازم الاحتراز در زمينه ترياك دست يافته‏ايم. ما به حكم اينكه مى‏دانيم كه چيزى كه براى بشر مضر باشد و مفسده داشته باشد از نظر شرعى حرام است حكم مى‏كنيم كه اعتياد به ترياك حرام است.
      اگر ثابت شود كه سيگار سرطانزاست يك مجتهد به حكم عقل حكم مى‏كند كه سيگار شرعاً حرام است.
      متكلمين و اصوليون تلازم عقل و شرع را «قاعده ملازمه» مى‏نامند، مى‏گويند:
      كل ما حكم به العقل حكم به الشرع يعنى هرچه عقل حكم كند شرع هم طبق آن حكم مى‏كند.
      ولى البته اين در صورتى است كه عقل به يك مصلحت لازم الاستيفاء و يا مفسده لازم الاحتراز به‏طور قطع و يقين پى ببرد و به اصطلاح به «ملاك» و «مناط» واقعى به‏طور يقين و بدون شبهه دست يابد، و الّا با صِرف ظنّ و گمان و حدس و تخمين نمى‏توان نام حكم عقل را بر آن نهاد. قياس به همين جهت باطل است كه ظنّى و خيالى است نه عقلى و قطعى. آنگاه كه به «مناط» قطعى دست يابيم آن را «تنقيح مناط» مى‏ناميم.
      متعاكساً در مواردى كه عقل به مناط احكام دست نمى‏يابد ولى مى‏بيند كه شارع در اينجا حكمى دارد، حكم مى‏كند كه قطعاً در اينجا مصلحتى در كار بوده و الّا شارع حكم نمى‏كرد. پس عقل همان‏طور كه از كشف مصالح واقعى حكم شرعى را كشف مى‏كند، از كشف حكم شرعى نيز به وجود مصالح واقعى پى مى‏برد.
      لهذا همان‏طور كه مى‏گويند: كل ما حكم به العقل حكم به الشرع، مى‏گويند: كل ما حكم به الشرع حكم به العقل””.
      (مجموعه آثار شهید مطهری ،ج 20 ص 52-53)

      ملاحظه می کنید این یک توضیح جامعی است برای موارد مستحدثی که فرضا دلیل نقلی خاص یا عام بر آن وجود نداشته باشد ،و اینکه در دو طرف قاعده ملازمه ،عقل بحکم برهانی که دارد احکام شرع را می پذیرد حتی در آن مواردی که ملاک قطعی آنرا نیابد ،از آنطرف چنانکه در بیان فوق بود ،اگر عقل حکم قطعی بر مطلبی داشته باشد و علی الفرض حکم نقل در دست نباشد ،همان حکم عقل حکم شرع است.
      در مستقلات عقلیه هم شما کم لطفی کردید ،در همان مورد حسن عدل و قبح ظلم ،این یک ضابطه کلی است ،طبعا میتواند مصادیق زیادی داشته باشد ،این فقط یک قضیه تجریدی کلی نیست.
      در اینجا بیان دیگری هم از شیخنا الاستاد مرحوم آقای منتظری نقل می کنم :

      “”متن قرآن کریم و شرح و بسط آن ،سنت (قول و فعل و تقریر معصومان) و برداشت کننده از آن دو ،عقل صائب است که هرسه از حجت های قطعی خداوند می باشند.البته در مواردی که متنی از قرآن و سنت در بین نباشد ،چنانچه عقل بطور قطع حکمی نمود ،یعنی حسن و قبح فعل یا ترک آن را ادراک نمود ،آن ادراک ،کشف از حکم شرعی می کند ،و چنین حکمی از عقل نیز حجت خداوند خواهد بود ، و در روایات از آن تعبیر به پیامبر داخلی شده است و مراد از قاعده معروف :کل ما حکم به العقل حکم به الشرع نیز همین است.””
      (پاسخ به پرسش های دینی،ص 155،سوال 101).

      بهر حال مقصود این است که شما برای کنکاش در مورد جایگاه عقل ،کافی نیست که اس و اساس و پایه های بحث های فقهی در اصول فقه را که همانطور که توضیح دادم بر احکام عقل عملی استوار است ،کنار بگذارید و دنبال “فتوای مشترک” مستند به عقل باشید ،این لحاظ لحاظ ناصحیحی است ،همانطور که صحیح نیست از دلایل اعتباری و عقلی که فقهاء در مسائل مختلف در کنار دلیل نقلی مطرح کرده اند صرفنظر کنید ،و با بحث های تبلیغاتی مثل مساله چاه و حیض و استحاضه که مسائلی تعبدی است خلط مبحث کنید.
      و نکته اساسی این است که باید در بحث ها مبناها را مورد دقت قرار داد که بناها همه بر آن مبناها استوار است.
      علی1 گرامی ،این بحث طولانی شد ،بنابر این من فقرات دیگر مطالب ات را بنوبت دیگر واگذار می کنم.

      متشکرم

       
    • با سلام مجدد به علی1 گرامی و دیگر خوانندگان

      می پردازم به نکات دیگر مطلب شما که البته غیر از یکی دو فاکت ،بقیه آن بیشتر مطالب حاشیه ای و بحث های مربوط به روش گفتگوست که به برخی از آنها خواهم پرداخت.

      2- در بخش دوم با اشاره به بحث برده داری از نظر اسلام که مدتی قبل در سایت درگرفت اینطور گفتید که :
      “”در باره برده داری سخن روشن است اگر هزار سال هم استدلال و مطلب تاریخی بیاوریم فایده ای ندارد و ارجاع به تفسیر و آرای تفسیر می دهند. تفسیر روشن کننده حقیقت نیست یک بازی زبانی است همین. تاریخ و فقه(رسال های فقهی از اول صدسال پیش) روشن می کند که وضع برده داری نزد ما چگونه بوده است””.
      (پایان نقل قول)

      نمیدانم چرا شما مبتلا به همان چیزی هستید که دیگران را به آن متهم میکنید :کلی گویی های حماسی، الان نوشته اخیر شما در بالای همین صفحه خطاب به دوستمان کورس گرامی را دیدم ،در این نوشته افراد و موسسات زیادی را مورد تحقیر قرار دادید و همه نوشته ها و مقالات آنها را چکی رمی به کلی گویی و سخنان بیفایده کردید ،که البته این تعبیرات تعبیرات کلی و خود پسندانه ای بود ،من نمیگویم هرچه نوشته می شود یا همه مقالات در سازمان های فرهنگی حوزوی یا دانشگاهی ،مقالات خوب و غیر قابل خدشه ای است ،اما دوست عزیز ،شما برای اثبات خود نیازی ندارید که همه را نفی کنید ،اقتضای فرهیختگی و کرامت نفسانی این است که برای اندیشه ها و آراء اشخاص دیگر احترام قائل باشید و اینگونه همه کس و همه چیز را نفی نکنید.حالا شما تمام مقالات و نوشته ها را متهم به کلی گویی می کنی ،آیا خود شما مبتلا به همین صفت کلی گویی و گذر از مطالب نیستید؟ فی المثل اشاره ای کلی به استدلال من در باب نگرش تشریعی اسلام به مساله برده داری می کنید و اینکه هزار سال استدلال در این زمینه بی اساس است ،بی آنکه به جزئیات مطالبی که من این چند روزه نوشتم بپردازید ،بحث من بحث تفسیر نبود ،این یک دیدگاه و برداشت جدید با توجه به نگرش تاریخی اسلام و قرآن و سنت نبوی در این موضوع بوده است ،حرف من این بود که از مجموعه احکام و برخوردهای اسلام نسبت به مساله برده داری چنین استنباط می شود که اسلام به مبارزه با پدیده برده داری برخاسته است تا در فرصت مناسب آن را ریشه کن کند،البته من در این برداشت پیشتاز نیستم ،این مطلب در نوشته های مرحوم شیخنا الاستاد آیت الله منتظری با قرائنی تبیین شده است و در سخنان بزرگان دیگری مثل مرحوم علامه و مرحوم مطهری نیز رگه هایی از آن وجود دارد،حال البته باید فحص دقیقتری در کتب فقهی قدیم و جدید کرد اما این یک تحول در استنباط است و مفهوم اجتهاد نیز همین است،من در اینجا الان قرائن مختلفی که در برخی نوشته های استاد هست را برای شما فقط فهرست می کنم که مجموع این قرائن سبب تصدیق آن دیدگاه است ،قرائن مستفاد از عقل و نقل بر این مطلب عبارتند از:
      1-اینکه حق تسلط انسان بر نفس خویش
      2-اینکه پذیرش موارد برده گیری بصورت استثنائی و مبتنی بر ضرورت بوده است ،که الضرورات تتقدر بقدرها،این چنانکه در آن بحث ها توضیح داده شد مربوط می شده است به برده و اسیر گیری مربوط به جنگها و الغاء اقسام دیگر برده گیری.
      3- اینکه حکم برده داری از احکام تاسیسی شارع نبوده است بلکه از احکام امضائی بوده است،بنابر این برای کشف علت پذیرش آن از سوی شارع باید در پی کشف علت یا حکمت امضای این موضوع اجتماعی برآمد.در آن بحث ها توضیح داده شد که اگر قبح برده داری ملحوظ نظر شارع نبود ،اقسام دیگر برده داری را الغاء نمی فرمود ،بلکه به تشویق و ترغیب و تایید راههای تکثیر این پدیده و جلوگیری از آزاد سازی آنها می پرداخت ،حال آنکه ماجرا بالعکس است ،اقسامی لغو اعلام شد و بر حریت انسان بما هو انسان تاکید شد و بر پرهیز از بردگی و برده فروشی و در نظر گرفتن راههایی برای تقلیل بردگان و آزاد سازی آنها تاکید شد. این یک شمای کلی از نگرش تشریعی اسلام به برده داری بوده است.
      4-بی تردید شارع مقدس برای آزاد سازی بردگان و رفتار انسانی با ایشان توصیه های موکدی کرده است،و به بهانه های مختلف از پیروان شریعت خواسته است تا برده ای را در راه رضای خدا آزاد کنند و ثواب آن را از برخی عبادات بالاتر دانسته است.در بیانات پیامبر اسلام عبارات مختلفی آمده است که برده فروشی را ناپسند می شمارد یا بندگی برخی انواع بردگان را باطل اعلام می فرماید،مانند نهی از اینکه کسی بخاطر نیاز مادی خود را بعنوان برده بفروشد و یا از برده گرفتن پدر و مادر نهی کرده است.پس معلوم می شود که آزادی بردگان مطلوب خدا بوده است و نه برده گرفتن آنان.یک سبب عمده برده گیری پیش از اسلام و در عهد اسلام ،به این صورت بوده است که افرادی قدرتمند و متمول به زور و قدرت به مناطق محروم و عقب افتاده مثل افریقا یورش می بردند و افرادی را ببردگی گرفته و در بازارهای جهان آنان را می فروخته اند ،این نوع بردگی بی شک بلحاظ انسانی ظلم بوده و با کرامت بنی آدم که در آیه هفتادم سوره اسراء بر آن تاکید شده است منافات دارد (و لقد کرمنا بنی آدم….) و در اسلا هیچ گاه چنین بردگی تایید و امضاء نشده است ،خداوند انسان را آزاد آفریده و کسی حق ندارد انسان دیگری را برده گرفته و او را استثمار کند و با اجبار او را وادار به کار برای دیگری کند ،علی علیه السلام در باره بردگی فکری و تن دادن به ذلت فرموده است : “ولا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا” (نهج البلاغه/نامه 31) تا چه رسد به بردگی واقعی و تسلیم کامل دیگران شدن.
      بهرحال در منابع آیاتو روایات و سیره پیامبر اکرم و ائمه معصومین هیچ جا دیده نشده است که این قسم از بردگی را تجویز کرده باشند.
      اما صورت دیگری که در آن اعصار معمول بوده است در مواردی بوده است که جنگ اتفاق می افتاد و افرادی از دشمن را زنده اسیر می کردند ،کاری که هم اکنون در تمام جنگها مرسوم است.در آن زمان این اسیران بندگان لشکر مقابل می شده اند و باید با کار کردن راههای دیگر خود را آزاد می کردند.این نوع اسیر گرفتن که در قرآن در چند آیه به آن اشاره شده است (از جمله در آیات 67 و 70 سوره انفال) نوعی روش نگهداری اسرا بوده است که در اسلام قوانینی برای رعایت حقوق و شوون آنها آمده است مثل حق خوراک و پوشاک ،عدم اذیت و آزار و چگونگی آزاد شدن آنها.
      این نکته نباید از نظر دور بماند که شیوه تعامل با بردگان در اسلام ،آن چنان شایسته بوده است که در شهرهای اسلامی ،جمعی از فقهای بزرگ آن عصر از بردگان بودند، مثل حسن بصری ،ابن سیرین ،عطا، مجاهد،سعید،سلیمان،زید بن اسلم، نافع ، ربیعه الرای،طاووس،عطار بن عبدالله،،و مادر برخی از ائمه علیهم السلام نیز از همین کنیزان آزاد شده و پاکدامن بودند،جمعی دیگر نیز پیشینه بردگی داشته اند و با آزاد شدن در جمع علما و قاریان جهان اسلام قرار گرفته اند.
      اینکه در جنگ برای شکست دشمن افرادی از آنها را بگیرند ،روشی بوده است که در آن عصر در همه کشورها رایج بوده است و افرادی را که اسیر می گرفته اند برده می کردند و اسلام در آن شرائط جامعه جهانی نمی توانسته یکطرفه از آن پرهیز کند و در نتیجه در جنگ هایی که اتفاق می افتاده ،به برده دادن تن داده ولی برده نگیرد ،این امری نامعقول است.
      همینطور اسلام نمی توانسته نظام برده گیری را که سابقه تاریخی بسیار طولانی داشت با یک فرمان و دستور الغاء نماید،اما تدریجا و با اعمال تدابیری در صدد حذف آن از گردونه جامعه برآمد.
      در اسلام برای آزاد نمودن بردگان تدابیر زیادی معین گشت ،از جمله اینکه ثواب فراوان برای عتق رقبه مقرر شد ،نیز آزاد نمودن برده جزو قوانین حقوقی و کیفری قرار داده شد و برای بسیاری از گناهان و یا کارهای دیگر آزادی حداقل یک برده لزوما بعنوان کفاره قانونی شد.
      در کتب فقهی فقهاء نیز فصلی مستقل بنام “عتق رقبه”(آزاد سازی برده) تدوین شده است که روش های آزاد نمودن برده و حقوق بردگان در آن به تفصیل ذکر شده است.بعبارت دیگر از آنجا که نظام بین الملل در عصر تشریع پدیده برده داری را پذیرفته بود و همگان به آن ملتزم بودند و براحتی از آن دست نمی کشیدند،توجه اسلام به مبارزه با پدیده برده داری منعطف شد ،بهمین جهت بر عدم مطلوبیت آن نزد خدای متعال تاکید شد و رضای خدا در “آزاد کردن بردگان” تعریف شد.
      بنابر این عدم تحریم کلی بردگی (حتی بردگی ناشی از جنگ) ناشی از رواج عملی آن پدیده و انس نظری جامعه بشری نسبت به آن بوده است.یعنی اگر انس نظری و رواج عملی نمی بود همه دلایل برای ممنوعیت شرعی این پدیده نا مطلوب نزد شارع فراهم می شد.
      البته باید توجه داشت که آنچه در دو قرن اخیر بعنوان مبارزه با بردگی انجام گرفته استبیشتر همان مبارزه با شکل اول بردگی است ،وگرنه شکل دوم آن که مربوط به اسرای جنگی است در بعضی جاها بمراتب بدتر و سخت تر از بردگی در عصر اسلام در گرفتن اسیران جنگی است ،هرچند اسم بردگی بر آن اطلاق نمی شود.
      بهرحال امروزه چون موضوع بردگی از گردونه جامعه خارج شده است از نظر اسلام نیز جایز نمی باشد ،در واقع برده گیری در عصر اسلام از قبیل مقابله به مثل بود (زیرا کفار نیز از مسلمانان در حال جنگ برده می گرفتند) که این امری مورد قبول عقل و عقلاست و امروز بکلی عرف زمان تغییر کرده برده گیری بر طرف شده است و فرض اینکه برده گرفتن مجددا در عرف زمان ما رایج شود و بقهقرا باز گردد ،فرض بسیار بعیدی است و اگر فرضا چنین شد طبعا اسلام از روی اضطرار و مقابله به مثل به آن تن خواهد داد.بنابر این هم اکنون حکم برده گیری و برده داری بلحاظ عدم تحقق موضوع آن فعلیت ندارد.
      جناب علی1، این جوهره آن چیزی بود که من در بحث های گذشته در این سایت مفصل توضیح دادم ،یاد آور شوم که بیشتر عبارات این تحلیل استنباطی برگرفته از عبارات کتاب “حکومت دینی و حقوق انسان” مرحوم استاد آیت الله منتظری است و برای تفصیل بیشتر می توانید به این کتاب (پرسش چهاردهم) مراجعه نمایید.
      مقصود من از اعاده این مطالب این بود که شما همینطور بدون ورود به جزئیات مسائل ،تحلیل و استنباط دیگران را متهم بکلی گویی نکنید ، این روش نادرستی است که ما در انواع مقولات مختلف با یک تعبیر کلی و از موضع بالا رای دیگران را سست و دیدگاه خود را برتر ببینیم ،من در لابلای گفتارهای قبل هم توضیح دادم که بیشتر بیانات روایی و فقهی در کتاب العتق مطالبی است که انعکاس آن تجویز لابدی و قهری مساله برده گیری ناشی از جنگ بوده است و در زمان ما موضوعا مساله برده گیری سالبه به انتفاء موضوع است ، و چنانکه در کلام مرحوم استاد بود ،بخش قابل توجهی از مسائل کتاب العتق فقهی و روایات کتاب العتق در کتب فقهی و روایی ناظر به تبیین راههای آزاد سازی بردگان گرفته شده از جنگ بوده است که با انتفاء زمینه این گونه برده داری ، موضوع آن کتب فقهی سلب بانتفاء موضوع است.
      این دیدگاهی بود که عرض شد ،من در انتهای این بخش با توجه به اینکه شما خود را متدین به دین اسلام معرفی کرده اید ،سوالم از شما این است که شما اگر اینگونه تحلیل های استنباطی فقهی را قابل تصدیق نمیدانید ،چه توجیهی برای این مساله در نظر شما هست و راهکار نظری و عملی شما در این مساله چیست؟
      چون مطالب این بخش نیز بطور قهری بدرازا کشید ،این بخش از کامنت را به پایان می رسانم و دنباله مطالب شما را در کامنت متعاقب بعدی پی می گیرم.

      سپاس از توجه شما

       
    • بنام خدا

      با سلام به علی1

      1-بخش دیگر گفتار شما با این جملات ادامه یافت :

      “”در باره پرسش کی خدا را آفریده به استحضار شما می رسانم که مطهری مرحوم هم با تندخویی و تحقیر کردن راسل-که در کتاب چرا مسیحی نشدم این پرسش را طرح کرده- از او دعوت کرده که بیاید فلسفه اسلامی بخواند تا درک حقیقت کند!(نک: علل گرایش به مادیگری)””.
      (پایان نقل قول)

      شما در این عبارت با متهم کردن مرحوم مطهری به تند خوئی باز به حاشیه پردازی های خود در نفی فلسفه رایج و تثبیت آنچه که در فلسفه غرب ممتاز می دانید ادامه داده اید ،من این کتاب مرحوم مطهری را همان اوایل انقلاب که جوان بیست ساله ای بودم خواندم اما چون شما ریفرنس دادید به عبارت های مورد نظر رجوع کردم ،غرضم تعصب روی شخص مرحوم مطهری نیست ،اما میخواهم نحوه اینگونه قضاوتهای عبوری شما را که همراه با نوعی تحکم است بچالش بکشم .
      ببینیم مرحوم آقای مطهری در انجا چه مطالبی از برتراند راسل نقل کرده است و نظرش به چه جنبه ای بوده است تا عیار اینگونه قضاوتهای متاسفانه سطحی یا غرض آلود که در نوشته های شما کم هم نیست روشن تر شود ،که البته با مطالب دیگر شما که در ادامه بریده اید و دوخته اید مرتبط هم هست.
      مرحوم مطهری در باب “علت نخستین” که مورد اشاره شماست ،در منبع مذکور علاوه بر راسل ،از هگل نیز نقل عبارت و محتوا کرده است ،اما ببینید که همین مطهری که در مورد راسل بقول شما تحقیر آمیز سخن گفته چگونه از شخصیت هگل و نکته سنجی او در باب “علت نخستین ” با تعظیم و احترام یاد کرده است:

      الف- مرحوم مطهری در مورد نظر راسل در کتاب” چرا مسیحی نیستم” نوشته است :
      “”
      در پايان اين قسمت از بحث، مناسب است سخنى از برتراند راسل فيلسوف معاصر درباره علّت نخستين نقل كنيم و تصوّر فيلسوفانه (!) او را نيز درباره اين مسأله غامض به دست آوريم.

      راسل كتاب كوچكى دارد به نام چرا مسيحى نيستم؟ در آن كتاب تنها مسيحيّت را انتقاد نمى‏كند، بلكه اساسا انديشه‏هاى مذهبى را عموما و انديشه خدا را خصوصا- كه برخى غير مذهبيها نيز قبول دارند- مورد ايراد و انتقاد قرار مى‏دهد. وى در آن‏

      كتاب از جمله مطالبى كه ايراد مى‏گيرد «برهان علّت نخستين» است. براى اينكه بدانيم آقاى راسل- اين فيلسوف بزرگ غرب كه نامش همه جا را گرفته- اين مسائل را به چه شكلى در ذهن خود تصوير مى‏كرده است، عبارت او را نقل مى‏كنيم.
      مى‏گويد:
      «اساس اين برهان عبارت از اين است كه تمام آنچه را ما در اين جهان مى‏بينيم داراى علّتى است و اگر زنجير علّتها را دنبال كنيم سرانجام به نخستين علّت مى‏رسيم و اين نخستين علّت را علّة العلل يا خدا مى‏ناميم».
      راسل آنگاه اين برهان را اينچنين انتقاد مى‏كند:
      «به هنگام جوانى درباره اين مسائل ژرف نمى‏انديشيدم و برهان علّة العلل را تا مدّتى مديد پذيرفتم، تا اينكه روزى به سنّ هيجده سالگى ضمن خواندن اتوبيوگرافى جان استوارت ميل بدين جمله برخوردم: «پدرم به من مى‏گفت كه اين پرسش: چه كسى مرا آفريده است؟ جواب ندارد، زيرا بلافاصله اين سؤال مطرح مى‏شود چه كسى خدا را آفريد؟» جمله‏اى بدين سادگى، دروغ برهان علّة العلل را برايم آشكار ساخت و هنوز هم آن را دروغ مى‏دانم. اگر هر چيز بايد علّتى داشته باشد، پس خداى را نيز علّتى بايد. اگر چيزى بدون علّت وجود تواند داشت، اين چيز مى‏تواند هم خدا باشد و هم جهان پوچى اين برهان به همين جهت است.

      سخنان گذشته ما پوچى سخن راسل را روشن مى‏كند. سخن در اين نيست كه آيا هر چيز بايد علّت داشته باشد يا استثنائاً يك موجود بدون علّت وجود تواند داشت، و اگر يك چيز بدون علّت مى‏تواند وجود داشته باشد چه فرق مى‏كند كه خدا باشد يا جهان. سخن در اين است كه هر چيز و هر موجود از آن جهت كه چيز است و به نوعى داراى هستى است، نه ملاك نياز به علّت است و نه ملاك بى‏نيازى، تا گفته شود چه فرقى در اين جهت ميان چيزهاست. سخن در اين است كه در ميان چيزها و موجودات، چيزى و موجودى هست كه وجود صرف و كمال مطلق است و هر كمالى از اوست و به سوى اوست و او چون هستى عين ذاتش است، بى‏نياز از علّت است، برخلاف چيزهايى كه هستى را به صورت عاريت دارند. آنچنان موجودى نه وجود و نه كمالات وجود را فاقد است تا طلب كند و به سوى آن بشتابد، و نه اين كمالات را از دست مى‏دهد.

      از طرف ديگر، ما در جهانى زندگى مى‏كنيم كه همه چيز در آن جنبه موقتى دارد؛ همه چيز در جستجوى چيز ديگرى است كه ندارد؛ همه چيز آنچه را دارد در وقت ديگر از دست مى‏دهد. در جهانى زندگى مى‏كنيم كه همه چيز در آن در معرض فنا و زوال و تغيير و تحوّل است؛ همه علامات فقر و نياز و عاريتى بودن و عاريتى داشتن در جبين همه اجزايش نمودار است. پس چنين جهانى نمى‏تواند علّت نخستين و واجب الوجود باشد، و اين است استدلال ابراهيمى كه در قرآن كريم آمده است””.

      (مجموعه آثار شهید مطهری ،ج1 ص 511-512)

      ملاحظه میکنید که سخن مرحوم مطهری به آن شوری یا پیاز داغی که معمولا چاشنی گفتار شماست نبوده است ،زیرا اگر کسی با الفبای مفاهیم فلسفی آشنا باشد میداند که یک فرد پخته آشنای به مبانی حکمت اینطور سخن نمی گوید که از سخن عامیانه جان استوارت میل یا پدر او در باب مساله علت العلل اینگونه اثر پذیرد ،که دروغ برهان علت العلل اینطور با یک جمله در بیوگرافی یک فرد واضح شود! البته مرحوم مطهری در ادامه توضیح روشنی داده است که بحث در ابطال تسلسل در علل و لزوم انتهاء سلسله تعاقبی در وجود به علتی که معلول علت دیگری نیست و باصطلاح طرف یا حاشیه اعلای وجود است ،بر این اساس استوار نیست که قاعده عقلی علیت و معلولیت در جایی تخصیص خورده باشد! و اگر بنا بر تخصیص قاعده عقلیه شد چه فرق میکند که وجود عالم موجود تخصیص بخورد یا وجود خدایی که علت نخستین عالم است !چیزی که علی1 محترم در ادامه بعنوان شاهکار و دستاورد فلسفه در غرب در مقام پاسخ به من ارائه کرده است!
      بهرحال خواستم بیادتان بیاورم و خوانندگان این گفتار را متوجه کنم که جناب علی1 معمولا در مقام تثبیت هر آنچه که اندیشمندان غربی گفته اند و تحقیر هر آنچه که حکماء الهی در شرق و غرب گفته اند ،چگونه سهمگینانه پیاز داغ میکند!.

      ب- مرحوم مطهری در همین زمینه (علت نخستین) با تعظیم و احترام دغدغه هایی از هگل را نیز نقل میکند که اجمال آن این است که هگل میگوید تکیه ما در مورد علت نخستین نباید روی حیثیت فاعلی ماجرا باشد ،بلکه باید روی حیثیت غایی هستی باید تکیه کنیم ،مرحوم مطهری با احترام به این دغدغه هگل و اشاره به هوشمندی او تصریح میکند که مترجمان سخن هگل و توجیه کنندگان گفتارهای او به مخ و مغز این سخن هگل راه نیافته اند ،بعد توضیح روان کاوانه و منطقی در مورد نوع براهین میدهد و سخن هگل را تبیین می کند ،ببینید عبارت مرحوم مطهری در مورد مطلب هگل از این قرار است :

      “”مشكل «علّت نخستين»
      يكى از مسائلى كه خوب است به عنوان نمونه ذكر كنيم، داستان فلسفى «علّت‏
      نخستين» در فلسفه غرب است. هر چند مطلب قدرى دشوار است، امّا اميدوارم خوانندگان قدرى تحمّل داشته باشند.
      هگل از فيلسوفان بزرگ و معروف جهان است كه حقّا بزرگى‏اش را نبايد انكار كرد و در سخنان وى مطالب صحيح، بسيار است. مطلبى از اين فيلسوف بزرگ درباره يكى از مهمترين مسائل الهيّات نقل مى‏كنيم و سپس آن را با آنچه در فلسفه اسلامى آمده مقايسه مى‏كنيم. آن مطلب درباره علّت نخستين يعنى درباره ذات «واجب الوجود» است از آن جهت كه نخستين علّت موجودات است. هگل مى‏گويد:
      «در حلّ معمّاى جهان آفرينش به دنبال علّت فاعلى نبايد برويم، زيرا از طرفى ذهن به تسلسل راضى نمى‏گردد و ناچار علّت نخستين مى‏خواهد، و از طرفى چون علّت نخستين را در نظر گرفتيم، معمّا حل نگشته و طبع قانع نمى‏گردد و اين مشكل باز باقى است كه علّت نخستين چرا علّت نخستين شده است؟
      براى اينكه معمّا گشوده شود بايد غايت يا وجه و دليل وجود را دريابيم؛ چه اگر دانستيم براى چه موجود شده است، و به عبارت ديگر، چون معلوم شد كه امرى معقول است، طبع قانع مى‏شود و علّت ديگرى نمى‏جويد، و روشن است كه هر چيز توجيه لازم دارد امّا خود وجه، توجيه نمى‏خواهد.»
      شارحين كلام او نتوانسته‏اند مراد او را توجيه كنند، ولى شايد بتوان با دقّتى دانست كه درد اين مرد چه بوده است.
      اگر بخواهيم مطلب را به زبان فلسفه خودمان طورى تقرير كنيم كه با نظر هگل منطبق شود و لا اقل نزديك گردد، بايد بگوييم خدا را به صورت امرى كه مستقيماً مورد قبول ذهن است- نه به صورت امرى كه ذهن با نوعى اجبار ملزم گردد آن را بپذيرد- بايد پذيرفت. فرق است ميان مطلبى كه ذهن مستقيماً لمّيّت آن را درك مى‏كند و پذيرشش يك پذيرش طبيعى است و ميان اينكه مطلبى را از آن جهت بپذيرد كه دليل نفى و بطلان نقطه مقابل آن مطلب او را ملزم مى‏كند، و در حقيقت، از آن جهت مى‏پذيرد كه جوابى ندارد به دليلى كه بر بطلان نقطه مقابل آن اقامه شده است بدهد. و از طرفى، وقتى كه نقطه مقابل يك مطلب به حكم برهان، باطل شناخته شد طبعاً و بالاجبار خود آن مطلب را بايد پذيرفت؛ چون ممكن نيست هم نقطه مقابل يك مطلب، نادرست باشد و هم خود آن مطلب، بلكه از دو نقيض يكى را بايد پذيرفت. بطلان يكى از دو نقيض، دليل صحّت و درستى نقيض ديگر است.
      پذيرفتن مطلبى به دليل بطلان نقيض آن مطلب، نوعى الزام و اجبار براى ذهن به وجود مى‏آورد ولى اقناع نمى‏آورد، و فرق است ميان اجبار و الزام ذهن با اقناع و ارضاى آن. بسيار اتّفاق مى‏افتد كه انسان در مقابل يك دليل ساكت مى‏شود، امّا در عمق وجدان خود نوعى شك و ترديد نسبت به مدّعا احساس مى‏كند.
      اين تفاوت را ميان «برهان مستقيم» و «برهان خلف» مى‏بينيم. گاهى ذهن از «مقدّمه» و «حدّ وسط» «1» به طور طبيعى و عادى و آگاهانه عبور مى‏كند و به «نتيجه» مى‏رسد. «نتيجه» مولود مستقيم «حدّ وسط» است، آنچنانكه در برهانهاى «لمّى» مشاهده مى‏شود. در اين گونه براهين، ذهن به طور طبيعى نتيجه را از مقدّمات استنتاج مى‏كند. نتيجه براى ذهن حكم فرزندى را دارد كه به طور طبيعى از پدر و مادر متولّد مى‏شود. امّا «برهان خلف» چنين نيست. حتّى «برهان انّى» نيز چنين نيست. در «برهان خلف»، ذهن به حكم اجبار نتيجه را قبول مى‏كند. حالت ذهن حالت كسى است كه در مقابل يك قوّه قهريّه قرار گرفته و نمى‏تواند سرپيچى كند؛ از آن جهت مى‏پذيرد كه نمى‏تواند رد كند.
      در اين گونه براهين چون از دو طرف احتمال، يك طرف با دليل باطل مى‏شود، ذهن مجبور است طرف ديگر را بپذيرد. آن طرف ديگر كه مورد قبول ذهن واقع شده است، از اين جهت مورد قبول ذهن است كه طرف مخالف رد شده و از دو طرف يكى بايد مقبول باشد و ممكن نيست هر دو طرف مردود باشد، زيرا مستلزم ارتفاع نقيضين است؛ پس اين طرف را الزاماً و اجباراً قبول مى‏كند؛ پس پذيرش اين طرف يك پذيرش اجبارى است نه طبيعى.
      هگل مى‏خواهد بگويد اينكه به دنبال علّت نخستين مى‏رويم و آن را قبول مى‏كنيم، از نوع دوّم است. ذهن مستقيماً علّت نخستين را درك نمى‏كند بلكه براى پرهيز از تسلسل آن را مى‏پذيرد، و از آن طرف مى‏بيند كه هر چند از حكم «امتناع تسلسل» نمى‏توان سرپيچى كرد امّا نمى‏توان درك كرد كه فرق علّت نخستين با ساير علل چيست، كه آنها نيازمند به علّت‏اند و او بى‏نياز از علّت است. يا به عبارت خود او، نمى‏توان فهميد كه چرا علّت نخستين، علّت نخستين شده است، ولى اگر به دنبال وجه و غايت برويم مى‏رسيم به وجه و غايتى كه وجه و غايت بودن آن عين ذات اوست””.
      (همان ،ج1 ص 494-495)

      بعد هم ایشان میگوید نظیر آنچه که هگل در این مورد گفته است در سخنان کانت و اسپنسر نیز هست و عبارت های آنان را هم نقل میکند.

      من الان در صدد بحث محتوایی از مطالب مرحوم مطهری در مورد هگل و راسل و دیگران نیستم ،بحث ام این گونه تعبیرات مبالغه آمیز شماست که گفتید مرحوم مطهری راسل را تحقیر میکند ،خیر ایشان در تبیین یک موضوع فلسفی کسی را تحقیر نمی کند ،زیرا اگر مشی او این بود در مورد هگل و کانت و اسپنسر نیز چنین می کرد ،اما اشاره ایشان به سرسری انگاشتن مسائل به این اهمیت است در ادبیات راسل ،البته بی شک اگر کسی مطالب راسل را ببیند یا لا اقل همین مطلب او در تحلیل فلسفی علت نخستین را ببیند می فهمد که راسل از راسخان در حکمت نبوده است و اصلا وضع آن کتاب همین نکته نفی اندیشه های مذهبی عموما و نفی اندیشه خدا خصوصا است ،نه تعمیق در مسائل الهی و فلسفی.
      این نکته اول در گفتار شما که امیدوارم در آینده این فرهیختگی را داشته باشید که در طرح مسائل علمی و محتوایی بجای اینگونه حاشیه پردازیها در مورد بزرگان علم و معرفت ،تنها به اصل مطلب بپردازید.

      2- در ادامه گفته اید :
      “”””.من متواضعانه عرض می کنم شما و علمای ما اساسا و بنیادا دوستدار فلسفه و منطق نیستنید، تنها چون فلسفه محملی برای پوشاندن شبهات می شود به آن اعتنا دارید””.
      (پایان نقل قول)
      از اتهام متواضعانه شما سپاسگزارم! در فقره اولی در این مورد توضیح دادم اما بیادتان میاورم که فلسفه عبارت است از یک سلسله مباحث عقلانی هستی شناسانه مبتنی بر براهین و قواعد فطری منطق ،بغایت شناخت هستی ،یکی ازتعاریف رایج حکمت این است که “صیروره الانسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینی” بنابر این تعریف و این غایت ،فلسفه محمل پوشاندن شبهات نیست ،بله البته اگر بر چیزی قیاسی برهانی مبتنی بر ماده و صورت صحیح اقامه شد ،شبهات جزئی برابر برهان پاسخ داده می شود ،این اساس حکمت است ،و ظاهرا شما با این بدبینی ها یا بدنمایی ها بین فلسفه و کلام خلط کردید ،آنکه متکفل پاسخ به شبهات در اصول عقاید دینی است اصالتا علم کلام است، نه فلسفه که از یک سلسله بحث های روشمند تقسیمی در نفی سوفیسم و تحکیم رئالیسم و اثبات مراتب وجود و ….تشکیل می شود.
      بهرحال ببینید که باز شما در این جملات تنها به حاشیه رفته اید و بدگمانیهای خود را بعرصه عمومی کشانده اید.

      3-در ادامه نوشته اید :
      “” والا کسی که از فلسفه آگاه باشد و طالب حقیقت باشد می داند که ابن سینا با دوگانه واجب و ممکن مغالطه کرد، نه اینکه پرسش را حل کرده باشد. به عبارتی دیگر وقتی یک مفهوم/حقیقت را پیشاپیش تقسیم کردید به واجب و ممکن مرتکب مغالطه شده اید چون هنوز آن مفهوم/ حقیقت هویت و تعین نیافته و مشخص نشده و نامعلوم است پس چگونه تقسیم می شود. مقسم باید روشن باشد تا تن به تقسیم بدهد. تازه سلمنا که تقسیم شود. چه چیزی تقسیم می شود؟ یک مفهوم. جای مفهوم در کجاست؟ در ذهن من و شما. و این با اثبات اینکه حقایق خارج از ذهن من و شما یا واجب اند یا ممکن، فاصله دارد. تازه سلمنا که مفهوم همان واقعیت خارجی است چرا از همان اول فرض می کنی با گفتن واجب ضروری است و بنفسه موجود است حقیقت مورد نظرتان(خدای لایزال مطلق) را اثبات شده می دانی؟ مستشکل حق دارد بپرسد که اونی که واجب و ضروری است همانا همین جهانی است که در یک فضای بیکران غوطه ور است یعنی همان جهان که شما ممکنش می خوانی، بنفسه ضروری است و همیشه بوده و همیشه خواهد بود. می گویی پس این همه مردن و نابودن شدن موجودات ممکن چه؟ می گویم این مردن امور جزیی غیر از مردن و نابود شدن جهان و هستی بیکران است چون این مردن همانا دگرگون شدن است و هیچ یک از عناصر و بنیادهای سازنده جهان نیست و نابود نمی شود تنها به مدیگر تبدیل می شوند پس همین جهان بنفسه ضروری است. یعنی مستشکل می تواند واجب ضروری مورد نظر شما را همانا همین جهان و همین هستی بیکران بداند. طبق این نظر-که واجب را همین جهان ممکن می داند- دیگر پرسش کی من را آفریده هم مطرح نیست””.
      (پایان نقل قول)

      من بسیار از این بخش گفتار شما متعجب شدم ،زیرا شما قبلا گفته بودید فلسفه خوانده ام،جالب این است که با این گفتارهای مغالطه آمیز شیخ الفلاسفه را متهم به مبالغه کرده اید!
      دوست عزیز ،علی 1 گرامی متاسفانه شما در این گفتاری که در مورد مواد ثلاث (امکان و وجوب و امتناع) ارائه کردید تمایزی بین معقولات ثانیه منطقی و معقولات ثانیه فلسفی قائل نشدید ،در جای خود بیان شده است که معقولات ثانیه منطقی یک سلسله مفاهیمی هستند که ما بازاء خارجی ندارند یعنی عروض و اتصاف آنها در وعاء ذهن است ،اینها قالبهای ذهنی هستند که ذهن ما برای مفاهیم ماهوی یا معقولات اولی که مستقیما بذهن ما می آیند می سازد و بر آنها حمل می کند ،میدانید که در برابر اين تصوّرات يك دسته تصوّرات ديگر در ذهن ما وجود دارد مانند تصوّر وجود و عدم، وجوب و امكان و امتناع، علّيت و معلوليّت، وحدت و كثرت، حدوث و قدم، تساوى و لا تساوى، قوّه و فعليّت كه اين تصوّرات هيچيك نماينده يك موجود خاص نيستند و در عين حال هر يك از اين مفاهيم و يا هر دو تاى از آنها بر همه موجودات قابل حمل است؛ يعنى اين مفاهيم صور مستقيم اشياء خاص نيستند ،و بعبارت دیگر اینها معقولات ثانی فلسفی نام دارند که عروض آنها در ذهن و اتصاف به آنها در خارج است.بنابر این ما در خارج امکان و وجوب ،حدوث و قدم ،وحدت و کثرت ،قوه و فعلیت و نظایر این مفاهیم از معقولات فلسفی دیگر مثل شیئیت نداریم ،آنچه که در خارج هست ممکن و واجب و حادث و قدیم و علت و معلول و واحد و کثیر و نظایر اینهاست که متصف به آن اوصافند.
      بنابر این آنطور که شما تصور کردید که مفاهیم وجوب و امکان یک سلسله مفاهیم صرف قطع نظر از واقع خارجی هستند ناشی از عدم تصور درست از معقولات ثانی فلسفی است ،و آنچه که شیخ و اضراب او در باب دو گانه یا سه گانه جهات ثلاث (امکان و وجوب و امتناع) بیان می کنند متکی بر بداهت نفی سوفیسم و تحقق واقعیت خارجی است ،یعنی واقعیت خارجی هست (حال منشا درک و بداهت تحقق هستی علم حضوری ما به خود و تعمیم و مقایسه باشد یا درک حسی و نظایر آن) و ذهن بلحاظ واقع خارجی به این تقسیمات می پردازد.البته بحث در مواد ثلاث یا جهات ثلاث میدانید بحث دامنه داری است.بنابر این آن جمله شما که قبل از تعین هویت وجود چگونه تقسیم صورت گرفته خودبخود رنگ می بازد،مگر شما سوفیست هستید؟یا فرض شما این است که شیخ الرئیس یک سوفیست است؟!آری مفهوم بما هو مفهوم وعاء آن ذهن است ،اما پس از اثبات واقعیت ذهن ما با تحلیل واقعیت وجود و با مقایسه و بمدد برهان می یابد که هستی قائم به ذات و غیر قائم به غیر تحقق دارد و هستی های غیر قائم به ذات ،ضرورت وجودی خویش را از هستی قائم به ذات اخذ می کنند ،همان که تعبیر شد به اینکه عروض آنها در ذهن و اتصاف به آنها در خارج است.
      ما یا شیخ نگفتیم به این بیان تقسیمی که منتزع از واقع خارجی است واجب الوجود متعین اثبات شد ،آنکه براهین خاص و مطول خود را دارد ،شما از آنهمه براهین مطول تجربی و فطری و فلسفی و نظم و غیر اینها غمض عین کرده و پاسخ به سوال امثال راسل را منطبق کرده اید بر مبحث تقسیمی مواد ثلاث؟
      اینجا صرفا تبیین فلسفی تحقق خارجی است ،حال به آن شبهه که چرا همین جهان واجب الوجود قائم بالذات نباشد میرسیم ولی روی این تقسیم و مثلا با تکیه بر امتناع تسلسل بین علل در وجود می گوییم ممکن الوجود فی حد ذاته نسبت به عدم و وجود متساوی النسبه است ،و ضرورت عدم یا ضرورت وجود آن بالغیر است پس نیازمند به علت است ،و آن علت نیز چنین است و نقل کلام می شود و با ادله امتناع تسلسل در علل،به موجودی می رسیم که قائم به ذات است یعنی وجود او عین ماهیت اوست یا بتعبیر دقیقتر وجودی که ماهیت ندارد.

      اما اینکه با واجب الوجود بودن خود جهان مادی (حال اصلا از هستی های مجرد و متافیزیکی و چینش ضروری تشکیکی و قاعده امکان اشرف و این مسائل می گذریم) گمان کردید که سوال از آفریدگی واجب الوجود منتفی شد :
      اولا ما در جهان مادی و عالم محسوس ما می بینیم که اجزاء آن ملازم با حدوث و حرکت است حال چه حرکت جوهری و چه حرکات در مقولات عرضیه ،بالاخره عالم برحسب اجزاء ،وجدانا همدوش حرکت و تحول و حدوث و زوال است ،و بتعبیر شما زنده شدن و مرگ یا تبدیل و تبدلات ماده به انرژی و انرژی به ماده و نظایر این تعبیرات،سوال این است که شما از کجا قدم و ثبات و ازلیت مجموع عالم را اثبات و احراز کردید؟مگر صحبت ما صحبت از یک مجموعه اعتباری است؟ اگر اجزاء یک مجموعه متحول و ملازم با حرکت و تحول و حدوث است پس اجزاء همه ممکن الوجودند پس سوال باقی است که اجزاء، ضرورت وجودی خویش را از کجا گرفته اند ،و چون مجموع چیزی جز اجتماع اجزاء نیست این سوال نسبت به مجموع باقی است ،پس سوال منتفی نشد،زیرا مجموع نیز چیزی جز همان اجزاء نیست،از کجا شما مجموع عالم موجود را ازلی و قدیم دانستید؟

      ثانیا: آن فضای وهمی که از آن سخن میگویید و میگویید جهان موجود در آن فضاست چیست؟ آن فضا ممکن الوجود است یا واجب الوجود؟!

      بنابر این این احتمال که جهان موجود، خود واجب الوجود باشد ،قاطع آن سوال نخواهد بود.
      بنظر میرسد آن چیزی که منشا این توهمات امثال راسل و اینگونه اشتباهات و خلط مبحث ها بوده است این پندار بوده است که پنداشته اند موضوع اصل علّيت، مطلق موجود است و از اينروي بر برهان علّة العلل خرده گرفته اند كه طبق اصل علّيت، بايد خدا هم آفريننده اي داشته باشد غافل از اينكه موضوع اصل مزبور «موجود معلول» است نه مطلق موجود،روی این اساس آن سوال منتفی است و هیچ تخصیصی هم بقاعده عقلیه علیت نخورده است ،و موجود قائم بذات که طرف عالی موجودات است موضوعا از قاعده علیت خارج است ،آن موجود بدلایل متقن در محل خود ثابت است و عالم ممکن با جمیع اجزاء خود چه قدیم زمانی باشد و چه حادث زمانی ،بمناط نیازمندی و فقر وجودی برای خروج از حد تساوی بین وجود و عدم نیازمند علت خارجی است،و بر اساس قانون علیت همانطور که تحقق یک ممکن بدون علت محال است ،بطریق اولی تحقق ممکنات و مجموعه کائنات بدون سبب قائم به ذات ،ممکن نیست (برهان اسد اخصر فارابی).
      در این نگرش که در حکمت متعالیه صدرائی مبرهن شده است که مناط نیازمندی ممکنات به موجود قائم به ذات ازلی ،امکان فقری یا فقر وجودی است ،نه امکان ماهوی ،دیگر مساله حدوث یا قدم کائنات ممکن ،دخلی در اصل نیازمندی به طرف ،ندارد ،یعنی چه عالم قدیم باشد و چه عالم حادث باشد ،بر حسب امکان فقری و فقر وجودی نیازمند به علت و طرف است ،آن طرف هم چه بر اساس امتناع تسلسل در وجود اثبات شود ،و چه بر اساس براهین دیگر ،نظیر برهان صدیقین و نظایر آن ،تحقق دارد و سوال از تحقق او منتفی است ،زیرا در صورت عدم تحقق طرف ،حتی یک معلول و ممکن الوجود (چه حادث و چه قدیم) تحقق نخواهد داشت تا چه رسد به سلسله بی پایان و نامتناهی معلولات.

      4- در ادامه نوشته اید :
      “”بگذریم می خواهم بگویم موضوع پیچیده است اینگونه نیست که با یک مغالطه ابن سینا همه چیز تمام شود. هیچگاه هم نگفته ام هرچه من و ما می گوییم سخن نهایی است. من انسانم و محدود و امکان خطایم بسبار است آنانکه پاسخهای خود را نهایی می دانند باید با اندکی خودشناسی-اگر می توانند به درونشان بنگرند که جهان بسیار پیچیده تر از ذهن ماست- اندکی فروتنی آموزند. البته می دانم ناراحتی ها از کجاست: از اینجاست: من با هوش خیلی اندکم هر پاسخ احتمالی مرتضا را پیش بینی می کنم!: شرط می بندم در هر پاسخی یا به فلسفه و منطق گذشته یا به تفسیر آیات و احادیث و آرای فقها و عرفا استناد می کند و دیگر هیچ! پس خودت، در ذهنت، نزد خودت، در درونت، به موضوع چگونه اندیشیده ای؟ فلسفه و فقه گذشته برای این است که ما آموزش ببینیم و با ذهن خود و از درون خود بیندیشیم. به مرتضای عزیز هم قول می دهم که من ابن سینا و ملاصدرا می فهمم منتها اگر او شک دارد و باور ندارد به او واگذار می کنم یک موضوع را طرح کند از نظر این فیلسوفان و اگر من توانستم بدون ترجمه و ارجاع به این و آن، نظراتشان را تقریر و تبیین کنم، آنگاه -چون موضوع قدری شخصی شده-او هم باید قولی به من بدهد از این ببعد حداقل در یکی از پاسخهایش به خودش متکی باشد نه به ابن سینا و ملاصدرا و مطهری و طباطبایی و جوادی آملی و هر نام ظاهرا بزرگ دیگری چون رفتن زیرچتر هیچ نامی استدلال ما را قوی نمی کند. ضمن اینکه از مرده ریگ دیگران بهره بردن و خوردن، هنر نیست و این فرق می کند با این حقیقت که فهمیدن هر متن مهمی یک ضرورت است””.
      (پایان نقل قول)

      ببین علی 1 جان ،این جملات که باعث تطویل و انبوه سازی کامنت ات شده است ،از قبیل همان حاشیه پردازی هاست که عرض شد ،مطالب محتوایی شما همانهاست که بحث شد ،منتها عادت شما متاسفانه انبوه سازی و مقرون کردن مطالب با پیش دواری ها و گزافه گوئی هاست (با پوزش) من این سخنان را لایق پاسخ گویی نمیدانم ،اینها داد لمن الملک الیوم زدن است که در نهاد همه بشر هست اما باید اخلاقا حدود را رعایت کرد ،تواضع چیزی نیست که با ارائه لفظ محقق شود ،انسان باید از درون متواضع باشد،شما اینجا مرا متهم به ناراحتی کردید و قبلا هم متهم به تکاپو در جهت روانکاوی مستشکل کردید ،در حالیکه همین جملات شما مصداق بارز همان است که مرا به آن متهم نمودید،برخی موارد که واقعا نارواست ،پاسخ در هر زمینه متفاوت است ،شما اگر از من سوال فقهی کنید پاسخ من پاسخ فقهی است ،کجا در پاسخ سوال فقهی تمسک به سخن عرفا کرده ام؟اگر سوال فلسفی است اصلا زمینه بحث نقلی و آیات و روایات نیست ،دوست عزیز چرا دم از تواضع می زنی اما بناروا دیگران را آماج تهمت قرار می دهی؟
      من اگر سخنی از بزرگی نقل می کنم ،مفهوم آن تبعیت و تقلید نیست ،مفهوم این است که من آن سخن را برهانا و وجدانا یافته ام ،این چه تصوراتی است که شما دارید؟ شما چرا دائم سخن از کانت و راسل و هگل و غیر اینها می گویی ؟ نظر شخصی ملازم با این نیست که حتما چیزی را اختراع کنی! اگر مثلا عالم ریاضی ببرهان اثبات کرد که مجموع زوایای مثلث دو قائمه است و من آنرا یافتم و تایید و نقل کردم ،مفهوم آن تبعیت کورکورانه نیست،پس شما چرا از این و آن نقل قول می کنید و آنرا سهمگین می خوانی؟ باوک تجر و بائی لا تجر؟!
      بنابر این نقل قول و تایید به این معنا نیست که مثلا چون این سخن چون سخن مرحوم علامه است صحیح است !نه این سخن به این معناست که من آن استدلال را پذیرفته ام ،پس نظر شخصی لزوما بمعنای اختراع شخصی نیست ،من متاسفم که صرف نقد عمر در این توهمات کنیم.

      5- و بالاخره ضربه کاری را فرود آورده ای که :
      “”
      در باره مقایسه میان فیلسوفان غرب و شرق، من در حدی که یک کامنت اجازه زیاده گویی می دهد -اینجا محل آموزش و توضیح عبارات و تبیین مفردات متنها که نیست اینجا وبگاهی برای طرح آخرین اندیشه هر فرد است نه ترجمه و گزارش صدها صفحه از المیزان و کشاف و اشارات- عرض کردم از نظر من فلسفه غرب زنده است و فلسفه ما مرده . البته قبول دارم که انسان در یک ادعا می باید ادله و طرح کند و به صرف ادعا اکتفا نکند. این را به پای ضعف من بنویسید اما من که اندکی خودم را می شناسم این را بپای این می گذارم که کامنت نویسی جای متن خوانی و تفسیرهای مفصل نیست مگر به ضرورت و در حدی که حوصله را سر نبرد
      شما شک نکنید در وبگاه هیچ حقیقتی-در قالب جدل- روشن نخواهد شد حتی در یک کتاب متوسط هم امکان دفاع از یک حقیقت مشخص نمی رود. پس من پیشاپیش می دانم هر نکته ای به جدل لاینحل ختم خواهد شد. وبگاه جایی است برای طرح نظرات شخصی افراد. همین. اینجا جای بگو مگوهای ایدئولوژیک نیست پس هر کس دوستدار انسانیت است می خواهد دیگران نظراتشان را آنگونه که خود می اندیشند طرح کنند تا خواننده از این زوایای پر تنوع در اندیشه ها اندکی انسانشناسی آموزد و دریابد انسانها بسیار پیچیده و متنوع اند. اینجا برای طرد هیمنه دنیایی ساخته شده که یک متن و تنها یک زبان می شناسد اینجا محل آخرین نظرگاه هر شخص-صرف نظر از القاب و هیمنه شخصی و خانوادگی و اقتصادی و سیاسی و صنفی او-است””.
      (پایان نقل قول)

      البته قبول است که اینجا امکان تفصیل نیست ،اما اینجا جای گزافه گویی و ادعاهای بزرگ اثبات نشده هم نیست! من این ایراد را به نحوه نگارش دوست عزیزمان کورس هم دارم ،معمولا در واگویی اندیشه های فیلسوفان غرب ،گفتار شما یا ایشان متمایل به بیان تاریخ فلسفه است ،ذکر فاکت های کوتاه و گذرا و اینکه کانت منطق ارسطویی را در هم پیچید ،یا نیچه سهمگین است! و چنین و چنان ،مفادی جز سخنان سطحی و حاشیه ای ندارد ،شما اگر کانت را درک کرده باشی و به مطالب او ایمان داشته باشی باید بتوانی مختصرا کلیات و دستگاه منسجم فلسفی او و اصول فکری او را بیان کنی ،اینکه در این فضاها دائم اسم بیاوری و اظهار شگفتی کنی ،چیزی جز بیان تاریخ فلسفه نیست ،کسی اگر بخواهد تاریخ فلسفه غرب را بداند ،می تواند به سیر حکمت در اروپا و ،تاریخ فلسفه ویل دورانت و کتابهای دیگر مراجعه کند،بحث اینجا این است که شما به این سایت که سایتی سیاسی و غیر تخصصی است ورود کرده ای و دائم با سخنان سهمگین ادعاهایی می کنید مثل این ادعا که “”عرض کردم از نظر من فلسفه غرب زنده است و فلسفه ما مرده””. عزیز جان این ادعاها لقمه بزرگتر از دهان شماست ،و نشان میدهد که برخلاف ادعا ،اشرافی بر حکمت مشاء و اشراق و حکمت متعالیه ندارید.دقیقا من از این پزیشن ها تنفر دارم ،وگرنه نمی گویم فلسفه در شرق انتهاء تفکر بشر است ،یا هرچه در غرب هست فلسفه نیست. من اینرا نمی گویم اما میدانم که شما از چیزهای دیگری ناراحت بوده ای و از آنها گریزان شده ای ،این از تعبیرات گاه توهین آمیزی که نسبت به بزرگانی مثل شیخ و ملاصدرا و شیخ اشراق می کنی لایح است.
      من متاسف شدم که در پایان گفتار با این عبارات شما مواجه شدم ،آری جدال بیهوده مذموم است عقلا و نقلا ،اما شما ببین دوست من که دو سوم از این کامنت ات و سایر کامنت هایت همه جدل و تحقیر دیگران و داد لمن الملک الیوم سر دادن و بحث های اپیستمولوژی است ،من به سخن خود شما استناد میکنم ،میگویم علی 1 جان این فضاها فضای تفصیل و داد و قال و جدل نیست ،اگر مطلبی محتوایی بود باید آنرا فروتنانه به هم اندیشی گذاشت ،و لسان ادب و احترام را حفظ کرد خواه با کسی که موافق فکری ماست و خواه با آنکه با او در خلافیم.

      با سپاس و احترام

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

90 queries in 2255 seconds.