سر تیتر خبرها

از آن سوی : رو به اندرون

پشتیبانی سایت رسمی: مطالعه ی مجدد این مطلب را از این روی پیشنهاد می کنیم که حبس آقایان موسوی و کروبی، بیش از آنکه نشانه ی عقلانیت مسئولان قضایی ما باشد، نشانه ی دردی است که نه به گذشته ، که به آینده مربوط است. دراین نوشته، نویسنده به همان درد ناشی از تجسم آینده پرداخته است.{شایان ذکر است که این نوشته پیشتر در مهرماه سال 88 منتشر گردیده بود}

من می خواهم دست شما را بگیرم و از منفذی متفاوت ، شما را به تماشای یک نمایش خیالی از انتخابات اخیر ریاست جمهوری ببرم . وشما را در کنار آقای میرحسین موسوی بنشانم که رییس جمهورشده اند . ایرادی که ندارد ؟ خیال است دیگر.


بجای مقدمه : من گاه ، به گفتگوی شرموک الاغ ، با خدای متعال می اندیشم . و صحنه ای را تجسم می کنم که الاغ ، ضجه و شکوه به آستان خدای برده و سربه زیر ومحزون و بغض کرده ا زخدا گله می کند . این که : مگر نه مرا توخود خلق کردی و بارمردمان به دوش من گذاردی و کمال مرا در این باربری و بارکشی مقدرفرمودی ؟ پس چرا دراین میان ، صدای عر و تیز مرا به سخره گرفتی و درقرآن خود از آن به “انکرالاصوات” نام بردی ؟ و با این خلقت طنزگونه ات ، درهمه طول تاریخ ، خندیدن آدمیان برمرا مباه و مجاز دانستی ؟ آدمیان تا صدای مرا می شنوند ، به یاد اشاره انکرالاصواتی تو می افتند و برمن خنده می کنند . و حال آنکه من دراین ورطه مسخرگی ، هیچ از خود ندارم و تنها هرآنچه تو فرموده ای ، ابراز می کنم .

من حتی در این تخیل خود ، به اشکی که از چشمان الاغ فرو می چکد و برگونه اش می غلتد نیز می اندیشم . الاغ را می بینم که با گوشهای آویزان ، انگار که کوهی برپشت داشته باشد ، آرام به میعادگاه معهود و مالوف خود باز می رود . و باز خدای خوب را می بینم که نازکشان از پی او می رود و با سرانگشتان خداوندگاری اش ، اشک الاغ را از گونه هایش می سترد و درگوشش نجوا می کند : مخلوق نازنین من ، نگران مباش . من درقیامت عنقریب خود ، حتما به حق تو رسیدگی خواهم کرد و درمنظر همه مخلوقاتم ، شان خراش خورده تورا ترمیم خواهم کرد . مرا چاره ای نبود از این که برای تربیت آدمیان خود ، به سمت تو اشاره کنم . وگرنه صدای عرو تیز آنان ، همه هستی را به خنده وا می داشت .

*    *      *

داستان ورود سپاه به عرصه اقتصاد و خرید سهام مخابرات ، بخش کوچکی از یک کتاب صدجلدی است . دربخش های دیگراین کتاب صد جلدی ، حکایت هایی نوبه نو ، دست به دست  می دهند و ما را به این روزگار درهم  می کشانند .

من درجایی دور ، دربازارچه مرزی میلک زابل ، عده ای از سربازان گمنام امام زمان را دیدم که انبار بزرگی از کودشیمیایی را به افغان ها می فروختند . و درحوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ، دیدم که ازسود دخانیات و واردات سیگارو معدنی که صاحب شده بودند ، آثار هنری تولید می کردند .

  • من امام جمعه ای را دیدم که وقتی به او می گفتیم : حاج آقا ، می گویند این قایق مسافربری بزرگ مال شماست ، درپاسخ می فرمود : من تکذیب می کنم . این قایق مسافربری بزرگ ، اگرچه به اسم من است ، اما متعلق به حوزه علمیه برادران است . وباز وقتی از او می پرسیدیم : حاج آقا ، می گویند مجتمع تجاری سرچهارراه انقلاب مال شماست ؟ بلافاصله تکذیب می کرد که : اگر چه به اسم من است ، اما آن مجتمع تجاری سرچهارراه انقلاب ، متعلق به حوزه علمیه خواهران است.

من درنوار ساحلی جنوب ، درمیانه راه ها و جاده ها ، در سواحل شمال ، و درهرکجایی که شما از باب امتحان انگشت بگذارید ، مامورانی را دیده ام که در لباس نظامی و انتظامی ، آستین همت بالا زده اند و در مجاهدتی مثل زدنی ، عرق ریزان ، به حمل و انتقال کالا مشغولند . و دیدم که برای این مجاهدت بزرگ ، حتی اسکله های اختصاصی تدارک دیده اند . و کمی آنسوتر ، مدیر فلک زده یک اداره اقتصادی را دیدم که با بندبند انگشتانش ، سعی می کرد با وارسی اسناد ، کالاهای رسمی وارداتی را شماره کند و با کالاهای موجود دربازاربسنجد .

من به معادن و کارخانه ها و املاک بی صاحب بسیاری نیزسرزده ام . که چگونه در یک ماراتون غارت ، میان دوستان سپاهی و انتظامی و دستگاههای دولتی ، و به حکم رسمی و تردید ناپذیر دستگاه قضایی ، تقسیم شده اند . با سندهای واگذاری تنظیم شده . و مالکیت مسلم .

من خودم که نه ، روح من به سفرهای خارجی نیز رفته است و از دارایی های جماعتی که از وابستگان بوده اند ، خبرگرفته است . آنجاها نیز مجاهدتهایی درکاراست بیاو بنگر .

خدایا می بینی حال و روز مرا؟ من دراین روزگار ، بایستی از فرازها و بلندبختی های سرزمینم سخن می گفتم و از غرور سربه آسمان می ساییدم . اما می بینی که اشک ریزان ، درحسرت فرصت های روبیده شده ، دست بردست می زنم و لب می گزم .

من حتی رییس جمهوری را دیدم که با همراهانش ، گونی های پراز پول به دوش گرفته اند و با چشمانی اشکبار ، علی وار ، به درخانه فقرا می روند و اصلا هم درانتهای ذهن مبارکشان ، به رای فقرا نمی اندیشند .

این ها که آوردم ، تنها چند برگی از آن کتاب صد جلدی است . مابقی را می گذاریم به عهده حضرت صاحب . که مگر خودش بیاید و با مجاهدت مردان حسابگرش ، موی از شکاف خلاف بیرون کشد .

من می خواهم دست شما را بگیرم و از منفذی متفاوت ، شما را به تماشای یک نمایش خیالی از انتخابات اخیر ریاست جمهوری ببرم . وشما را در کنار آقای میرحسین موسوی بنشانم که رییس جمهورشده اند . ایرادی که ندارد ؟ خیال است دیگر.

آقای میرحسین موسوی ، رو به مردم ، پشت میزش نشسته ، ودرکنارش سپاهیان و امامان جمعه و متولیان امور اقتصادی و سندسازان دستگاه قضایی و نمایندگان آستان قدس رضوی و نمایندگان مجلس و خیل بیشماری از این دست ، لرزان ، برسرپا ایستاده  یا روی صندلی های ساده ای ، نشسته اند .

آقای میرحسین موسوی روبه مردان آهنین سپاه وماموران انتظامی می گوید : من این تابلوها را برای مشق شمایان به دیوار نصب کرده ام . این قلم ها را بردارید و برای مردم بنویسید که به کجاها چنگ برده اید و در این سالهای دراز چه کرده اید و چه برده اید !

مردان آهنین ما با کمی تردید که : ما باید جوابگوی  دیگری باشیم نه تو ، سرانجام قلم ها را برداشته و از تابلویی به تابلوی دیگر می روند و یک به یک برداشته های  خود را شماره می کنند .

نوبت به امامان جمعه می رسد . اول اعتراض می کنند که آقای رییس جمهور به شما مربوط نیست ما چه کرده ایم و برای خواهران وبرادران و بستگان و اطرافیان چه تمهیداتی فراهم آورده ایم و درچه کارهایی دخالت کرده ایم بدون اینکه مسئولیت این دخالت های غیرکارشناسانه خود را پذیرفته باشیم . حساب و کتاب ما با دیگری است نه با تو . اما مگر می شود به چشم مردم چشم دوخت و از کنار پرسش های ویرانگرشان بی تفاوت گذرکرد؟ امامان جمعه هم دست به قلم می برند .از تابلویی به تابلویی دیگر .

نوبت به آستان قدس رضوی ها می رسد . ابتدا پرخاش می کنند که : ای داد ای بیداد ، زمانه چه گندی به خود گرفته است که می خواهند درکار آستانه مقدسه دخالت کنند . اما این رییس جمهور بعد از بیست وپنج سال نیامده است که برای هر دستگاه مملکتی ، حیاط خلوتی مجاز و مخصوص بخود  به رسمیت بشناسد . آستان قدسی ها هم به ناچار دست به قلم می برند و از تابلویی به تابلویی کوچ می کنند .

نوبت به آقای احمدی نژاد وتیمش می رسد . که باید قلم بردارند و بگویند با آنهمه پول نفت چه کرده اند ؟

من به ادامه داستان نمی پردازم . خدای می داند که قصد من از ترسیم یک چنین صحنه خیالی ، طرفداری کور از مثلا آقای موسوی نیست . من برخلاف سخنوران رسمی و دستگاههای رسمی سخن پراکنی ، عقبه موسوی و همفکرانش را به آمریکا و اسراییل بند نمی کنم . باورم براین بود و هست که یک ماجرای خانوادگی را که به راحتی می شد به نفع نظام و مردم حل کرد ، به دیگران بند کرده ایم و در این ادعا سخت گرفتار شده ایم . من می خواهم درهمین خانه خودمان قضیه را رتق و فتق کنم .

احساس که نه ، باورم این است که : ورود غریبه ای به اسم موسوی به مناسبات اجرایی کشور ، دراین زمان ، یعنی درسال یکهزار و سیصدو هشتادو هشت  شمسی ، برج بلند هویتی آدمها و دستگاههای بسیاری را که درآرامش اختفا ، سربه رفتار نامبارک خود داشته اند به لرزه در می آورد و خوابشان می آشفت . از نگاه آنان : موسوی غریبه بود . خودی نبود . پس برای رهایی از یک چنین صحنه ای که می توانست از خیال به واقعیت درآید ،  چه باید می کردیم ؟ پاسخش این است : هرطور شده ، اگر زمین را به آسمان بدوزیم ، نباید اجازه بدهیم این غریبه حرف گوش نکن به اندرون و اختفای ما سرفرو کند.

حالا شما ، درمقام خواننده این مطلب ، سعی کنید ارتباط مقدمه این نوشته را با انتهایش کشف کنید . این که : چرا الاغ ، به قدر یک تاریخ ، باید مضحکه موجودی به اسم انسان باشد ؟ من خود معتقدم خدای خوب ، جبران می کند . قبول ندارید ؟ اگر قبول ندارید ، یکبار دیگر مقدمه این نوشته را بخوانید تا راز اشکهای دراز گوش داستان ما را بدانید .


Share This Post

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

3 نظر

  1. من هم از ابتدای تقلب انتخابات88 نظرم این بود که ریسک تقلب دین و دنیا را بر باد دادن و چنین رسوائی آشکاری فقط ترس از گم شدن میلیاردها دلار دارد که هم اینک درآمد افسانه ای نفت در 6سال دوران احمدی نژاد به 450 میلیارد دلار رسیده !! آنهم بدون احتساب گاز و پتروشیمی و معادن و…. کاملآ مشخص بود کسی که از حضور کمتر از 3 سال در شهرداری تهران (که نسبت به دولت یک مغازه محسوب نمیشود) حداقل 320 میلیارد تومان گم میشود اگر رئیس دولت نفتی و مملو از شرکتهای غول اقتصادی شود چه میکند. البته حساب کشی حاکمان ما خوب بود ، به یاد بیاورید محاکمه شهردار منطقه 16 آقای مهیمنی برادر شهید را که هیچ از او نیافتند و آخرش بخاطر اهدای یک دوچرخه به نیروی انتظامی محکومش کردند !

     
  2. درود بر شما نوری زاد عزیز…متن زیبایی بود و در واقع عین حقیقت …چرا که میر حسین موسوی نخست وزیر دوران جنگ نشان داده که چنین آدم پاک دست و سالمی است و به هیچ کس اجازه ی دستبرد در بیت المال و حیف و میل دارایی ها و ثروت مملکت را نمی دهد و دست دزدان و چنین فرصت طلبانی را کوتاه می کند… سیاستمداری به قاطعیت و پاک دستی و سلامت نفس مهندس موسوی عزیز ندیده ام…بی خود نیست که دشمنان و دزدان دین و رای و مال و جان و بیت المال مردم بر علیه رای ملت کودتا کردند..یا حسین میرحسین

     
  3. هوشنگ سمانی

    آقا درود بر شما
    این فیلم آبراه شمالی به کجا انجامید؟ دوست من دیدار محمودی می گفت نقشی در آن بازی کرده ولی از پخش خبری نیست
    در ضمن اگه امکانش رو داری با ما همسفر باش
    A musical tour to Samarqandتور ترانه های شرقیhttp://our-music.blogfa.co​m/post-296.aspx

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

82 queries in 1563 seconds.