سر تیتر خبرها

مادرانه !

زن ، پیر است . خوش سیما و خوش سخن است . ناز است . خواستنی است .  از درد پا رنج می برد . آنچنان که قدمهایش به سختی قامت او را  برمی کشند و به جای اول باز می برند . و در این فراز و فرود ، هیبتی از شوکت غریبانه اش  را می بینی که با اضطرابی هماره ، تو را و خبرها و کارهای تو را پرس و جو می کند . درهر ملاقات ، تو را به آیه های قرآن قسم می دهد . که مبادا با این نوشتن ها به انقلاب خیانت کنی . و تو ، درهر ملاقات ، او را مطمئن می کنی که : ذره ای نگران مباش . مگر به شوکت مادری خود شک داری ؟ آه   از آه های سرد مرد ، که او نیز پیر اما خواستنی است .
زن ، تو را که می بیند ، هربار ، درآغوشت می گیرد . و تو ، سیر می بوسی اش . دستش را ، پیشانی اش را ، و آماده ای که از حلال و حرام و نگرانی هایش بگوید . در روستا ، خبرها به او نیز  می رسد . و تو صمیمانه ، هربار ، دست هایش را درمیان می گیری و به او اطمینان می دهی که : نگران مباش .

پیرمرد ،  زن را کنار می زند و تو را در آغوش می گیرد . و تو ، به رسم همیشگی ات ، خم می شوی و پشت دست او را می بوسی . و سیر  سینه به سینه او می شوی . غبار کشاورزی نشسته به سرو لباسش را می ستری و بو می کشی . او نیز نگران است . و تو را به شب هایی که نمی خوابد و اضطراب دارد احاله می دهد .

پیرزن و پیرمرد ، پدر و مادر یک جانباز هفتاد درصدند . از انعکاس نوشته های تو خبر دارند . و هر دو سخت نگران . این نگرانی را هرباره به تو یادآور می شوند . که مبادا به راه احمد خیانت کنی . احمد در راه آرمان های امام به این روز افتاده . نکند آب به آسیاب دشمن بریزی ! و تو ، همچنان خیالشان را آسوده می کنی که : راه احمد ، راه همیشگی من نیز هست. من اگر می نویسم ، واگر برمی آشوبم ، برای پاسداشت راه احمد است . برای این که راه احمد را دیگران مصادره نکنند . برای این که راه احمد را به انحراف نبرند.

هربار که وقت جدایی می رسد، پیرزن و پیرمرد ، با تو همقدم می شوند . از همه جا و همه کس می پرسند و به هر بهانه ، باز به سروقت نگرانی مالوف خود می روند . نکندبه انقلاب خیانت کنی . مبادا به راه برادرت خیانت کنی . اگر می خواهی ما از تو راضی باشیم ، این نوشتن ها را کنار بگذار . در این روستا ، خبرهایی به ما می رسد که نگران کننده است . می گویند فرزندتان ضد انقلاب شده . حرفهای ضد انقلابی می زند .

دور که می شوم ، می ایستند تا نگاه سیری ناپذیر من همچنان از قدوبالایشان کام بگیرد . پدرو مادرند دیگر . نگرانی پدر و مادر تمامی ندارد . به سن و سال هم مربوط نیست . هردو پیرند اما همه تار و پود مرا به همان پیرانگی خود بند کرده اند . من به دعاهای سوزناک آنان برسرپایم . این سخن همیشگی را بهنگام جدایی تکرار می کنم : پدر ، مادر ، ذره ای در سلامت راهی که من از دیرباز برآن قدم گذارده ام شک نکنید . من نه برای نامی و نانی و شهرتی و فرصتی نوشته ومی نویسم ونه برای کسی وجریانی و صنفی و حزبی . برای شما می نویسم . برای جوانک همسایه تان که زبان شکوه اش همیشه به لکنت می افتد  . برای احمدمان که به ترکش دشمن نیمه جان شده  و برای همیشه رنجور است . من برای احیای راه امام می نویسم .برای خوبی هایی که روزگاری می درخشیدند و امروز به حاشیه رفته اند . پدر ، مادر ، نگران نباشید . من همان محمد شمایم . بی هیچ تغییری . و بی هیچ تزلزلی . من ، هستم ، چون می نویسم ! که اگر ننویسم ، به قدر غبار روی شانه شما نیز قدر ندارم .Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

با کمی فاصله از تهران، در روستای یوسف آباد صیرفی شهریار به دنیا آمدم. در تهران به تحصیل ادامه دادم. ابتدایی، دبیرستان، دانشگاه. انقلاب فرهنگی که دانشگاهها را به تعطیلی کشاند، ابتدا به آموزش و پرورش رفتم و سپس در سال 1359 به جهاد سازندگی پیوستم. آشنایی من با شهید آوینی از همین سال شروع شد. علاوه بر فعالیت های اصلی ام در جهاد وزارت نیرو، شدم مجری برنامه های تلویزیونی جهاد سازندگی. که به مناطق محروم کشور سفر می کردم و برنامه های تلویزیونی تهیه می کردم. طوری که شدم متخصص استانهای سیستان و بلوچستان و هرمزگان. در تابستان سال 1361 تهران را رها کردم و با خانواده ی کوچکم کوچیدم به منطقه ی محروم بشاگرد. به کوهستانی درهم فشرده و داغ و بی آب و علف در آنسوی بندرعباس و میناب. سال 1364 به تهران بازآمدم. درحالی که مجری برنامه های روایت فتح بودم به مناطق جنگی می رفتم و از مناطق عملیاتی گزارش تهیه می کردم. بعد از جنگ به مستند سازی روی بردم. و بعد به داستانی و سینمایی. از میان مستندهای متنوع آن سالهای دور، مجموعه ی “روی خط مرز” و از سریالهای داستانی: پروانه ها می نویسند، چهل سرباز، و از فیلمهای سینمایی: انتظار، شاهزاده ی ایرانی، پرچم های قلعه ی کاوه را می شود نام برد. پانزده جلدی نیز کتاب نوشته ام. عمدتاً داستان و نقد و مقاله های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی. حوادث خونین سال 88 بساط فکری مرا درهم کوفت. در آذرماه همان سال بخاطر سه نامه ی انتقادی به رهبر و یک نامه ی انتقادی به رییس قوه ی قضاییه زندانی شدم. یک سال و نیم بعد از زندان آزاد شدم. اکنون ممنوع الخروجم. و نانوشته: برکنار از فعالیت حرفه ای ام.

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

75 queries in 1744 seconds.