سر تیتر خبرها
پنج سال زندان، پنج سال تریاک!

پنج سال زندان، پنج سال تریاک!

یک: عماد بهاور دیروز – پنجشنبه – بعد از تحمل پنج سال زندان آزاد شد. من با وی در زندان همبند بوده ام. جوانی است پاک. پاک دست. پاک فکر، که اکنون مواجه است با پنج سال عمرِ رفته. پنج سال جوانیِ تلف شده. پنج سال عاطفه یِ خراش خورده. عماد است و پنج سال نابسامانی و پنج سال اضطراب و پنج سال آشفتگی. از آنسوی اما من نمایندگانی را می شناسم که متخصصِ کم و کیف تریاک اند. طعم تریاک. جنس تریاک. نسل تریاک. نماینده. نماینده ی رهبری. با ریش. بی ریش. با عمامه. بی عمامه. یک زمانی من پیشنهادی داده بودم که: همگی برویم تست اعتیاد. از آیت الله تا دیگران. از مردم تا نمایندگانِ رهبری در هر کجا. مثلاً در کیهان. نمی دانم چرا هیچ استقبالی نشد ازش.

دو: امروز، درست روزی است که من در تهران و مرحوم احمد قابل در شاهرود بازداشت و روانه ی زندان شدیم. من به اوین برده شدم و مرحوم قابل به زندان مشهد. روزِ درگذشت آیت الله منتظری بود آن روز. سال 88. مرحوم قابل می آمد به قم. برای آخرین دیدارِ پیش از دفن استادش. که خودش نیز از پی رفت. یاد هر دوشان در دل.

سه: می گویم: جنس تریاک تأثیر فراوانی در جنس سخن دارد. باور ندارید؟ این هم سخنی از یک آیت الله دانه درشت به اسم موسوی بجنوردی که افاضه فرموده اند: بهاییان، شهروند نیستند که حقوقی داشته باشند.

چهار: ای عماد عزیز، در این پنج سالی که تو در زندان بودی، جماعتی از نمایندگان تا توانستند تریاک کشیدند بی واهمه. حتی قاضیانی که ابتدا تو را به ده سال زندان محکوم کردند و اکنون بعد از بازنگری به دو سال اصلاح و کوتاهش کرده اند. یعنی به قول مادرت: تو اکنون سه سال از این نظام طلب داری. سه سال زندان طلب داری. سه سال زندان. سه سال. بگذریم.

راستی اگر گفتی ریسمان این تریاکی ها به کجاها بند است؟ مباد برادران را از قلم بیندازی؟! ایکاش یکی پیدا می شد و طرح تست اعتیادِ پیشنهادیِ ما را جدی می گرفت. و این که: ای عماد عزیز، مباد سخن مرا در این مقال به کیفوریِ تریاک محدود کنی. رشته های کیفوری به جاهای باریک و دور و دراز می انجامند. به این فکر کن.

محمد نوری زاد
بیست و هشتم آذر نود و سه – تهرانShare This Post

 

درباره محمد نوری زاد

19 نظر

  1. زندان نرفته ام اما حسم این است که زندان رفته های سیاسی صاحبان اسم اعظم و سرسقوط حکومت ها یند.
    حکومت مایل است هر باجی به انها بدهد تا بر بیرونیان تسلط داشته باشد. وصد البته اگر عاقل باشد
    در حوزه خداشناسی نیز ظاهرا اوضاع هم اینگونه است انان را که صاحب اسم اعظم میشوند علی القاعده مستجاب الدعوه هم میشوند

     
  2. سلام _ 1 -میگویم که این آیت الله دانه درشت موسوی بجنوردی چگونه از سیاست و آن هم مصاحبه با خبرگزاری” پارس ” که متعلق به سپاه می باشد ، سر درآورده است ؟ آیا کمی تا قسمتی ” بودار ” نیست ؟ آنهم در مسئله بهاییان ؟ ایشان در بیت حضرت امام خمینی و دائم الرکاب سید حسن خمینی بوده و همیشه در معیت ایشان است . فکر میکنم که کمی باید صبر کرد ببینیم که به اصطلاح از کجا آب میخورد ! ایشان همیشه مطالعاتشان در باره اقتصاد و خصوصا” بانکداری بدون ربا و اسلامی بوده و در تمامی سمینارهای بانکی حضور فعال دارند .2_ مرحوم آیت الله العظمی خویی که همیشه در نجف اشرف بودند ، در تابستان که هوای عراق گرم طاغت فرسا بود به شهر ” کرند غرب ” در دامنه کوههای ” دالاهو ” میآمدند که افراد این شهر بیشتر مشهور به ایزدی و به تعبیری شیطان پرست و دارای سبیل بلند و غیر شیعی هستند . اگر آقای بجنوردی که گفته اند اقلیتی که در قانون اساسی دارای ” کتاب آسمانی ” نیستند ، پس شهروند ایرانی نیستند که حقوقی داشته باشند ، پس آیت الله خویی چگونه سالیانی در میان اهالی کرند غرب که کتاب آسمانی ندارند ، حشر و نشر میکرد ؟

     
  3. آیت الله دانه درشت موسوی بجنوردی همونیه که حقوق شهروندی را برای حسن کلید دار نوشته. اینها همه شیادند!

     
  4. پاسخ زیباکلام به حسین شریعتمداری: اگر آنچه برنامه هسته ای برای کشورببارآورده یقین دارید، پس چرا برای جلوگیری از آنچه که بنده یا دکتر شیرزاد در انتقاد از برنامه هسته ایی می گوییم متوسل به زور می شوید؟

    وبلاگ صادق زیباکلام، :

    با سلام و عرض ادب، همانطور که مستحضرند انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده ادبیات وعلوم انسانی دانشگاه تهران روز چهارشنبه 26 آذر نشستی برگزار می کنند در خصوص بررسی روند برنامه هسته ایی کشور . آقایان دکتر هرمیداس باوند، احمد شیرزاد، سیروس ناصری و این بنده حقیر از طرف انجمن دعوت شده بودیم. آقای سیروس ناصری البته نتوانستند حضور پیدا کنند . بخش هایی از آنچه که در آن نشست گفته شد توسط سایت ها درج شدند. مطالب گفته شده بالاخص توسط آقای دکتر شیرزاد و بنده با مخالفت و واکنش تند جنابعالی و برخی دیگر از همفکرانتان قرار گرفت.

    برخی از این واکنش ها را که بنده بعد از نشست دانشگاه تهران رصد کردم عبارت بودند : مصاحبه خود جنابعالی و جناب سردار محمد کوثری با خبرگزاری فارس؛ اشاره اخبار ساعت 19 شبکه اول (27 آذر)؛ پاسخ های سردار محمد کوثری و آقای هادی ثروتی در برنامه زنده ” بدون خط خوردگی” رادیو گفتگو (27 آذر) ، مصاحبه جناب ابراهیم کارخانه ایی رئیس محترم کمیته هسته ایی مجلس، اظهارات سرکار زهره طیب زاده (نماینده محترم مجلس)؛ سرمقاله جناب محمد اسماعیلی در روزنامه جوان (27 آذر) تحت عنوان “دانشگاه تهران پاتوق مخالفان هسته ایی”.

    اینها بخشی از مطالب دوستان در پاسخ به عرایض بنده و دکتر شیرزاد بودند. بنده هیچ گلایه ایی از جانب آنها ندارم. بالاخره صدا و سیما تعلق به شما دارد و هرچه را که دلتان بخواهد در آن می گوئید. این هم حرف و حدیث تازه ایی نیست. دیش های ماهواره که از در و دیوار مملکت بالا رفته و حتی در روستاهای کشور هم ظاهر شده اند حاصل انحصار شما بر صدا و سیمای کشور است.

    جناب شریعتمداری عزیز ، سخن بنده نه اصلاً در باب آنست که بنده در دانشگاه تهران چه گفتم و شما و دوستانتان چه پاسخ هایی داده اید و دارید می دهید ؛ و نه اصلاً گلایه از تحریف، دروغ و روایت یکسویه صدا و سیماست. نزدیک به سه ساعت مطالب نشست دانشگاه تهران در خصوص برنامه هسته ایی کشور ضبط شده که ما آنجا چه گفتیم و شما و همفکرانتان چه پاسخ داده اید. دست کم چند صد دانشجو در آن سه ساعت شاهد و شنونده حرفهای ما بودند و می توانند شهادت دهند که آیا در آن سه ساعت کلامی که در جهت مصالح و منافع ملی کشور و نظام بود گفته شد یا نه؟

    جناب شریعتمداری، انگیزه من از نوشتن این نامه به محضرتان بازگو کردن داستانی است که در دوران خردسالی ام که به مدرسه می رفتم اتفاق می افتاد. بعضی وقتها از مدرسه که تعطیل می شدیم در سر راه منزل با بچه های دیگر دعوا می کردیم. من و برخی دیگر از بچه ها هر قدر هم که در دعوا کتک می خوردیم به “بزرگترمان” یک کلام نمی گفتیم. مادرم کشتیارم می شد که “کی تو را به این روز انداخته”، اما یک کلام نمی گفتم. اما برخی از بچه های دیگر بعد از دعوا به “بزرگترشان” مراجعه کرده و به اصطلاح دادخواهی می کردند. حالا جناب شریعتمداری شده داستان من و شما. من و شما بر سر مسئله هسته ایی ، جنگ، آمریکا یا هر مسئله دیگری مجادله مان می شود. بنده در یک سخنرانی ، مقاله یا مناظره مطلبی را می گویم یا می نویسم. جنابعالی هم پاسخ می دهید. اما متاسفانه دعوا فقط میان من و شما نمی ماند. جنابعالی، آقای حمید رسایی و سایر “دلواپسان” توافق ژنو را سال گذشته بدتر از ترکمنچای اعلام فرمودید. بنده اما از توافق ژنو دفاع کردم و از جنابعالی و همفکرانتان این سئوال را پرسیدم که هسته ایی علیرغم این همه هزینه هنگفتی که مستقیم و غیر مستقیم ( هزینه تحریم ها) برای کشور داشته، چه فایده و ثمری اقتصادی برایمان به بار آورده؟ بالطبع شما و دوستانتان هم پاسخ هایی داده اید. اما متاسفانه “دعوا” صرفاً میان من و شما باقی نماند. “بزرگتری” بنام قوه قضائیه وارد مجادله من و شما شد و به شما کاری نداشت اما من را بواسطه آنچه در پاسخ شما در خصوص هسته ایی گفته بودم به اتهام “تشویش اذهان عمومی” و “تبلیغ علیه نظام” به یکسال حبس محکوم نمود. بنده یکسال دوندگی کردم تا با لطف برخی ازمقامات قوه قضائیه حبسم تبدیل شد به 5 میلیون تومان جزای نقدی.

    جناب شریعتمداری، این همان حکایت دعواهای دوران مدرسه مان است. نمی شود که شما و دوستانتان هر چه دلتان می خواهد در مورد سیاست های هسته ایی این دولت بگوئید و گفته هایتان مصداق وطن پرستی و انقلابی گری توصیف شود اما اگر کسی سیاست های هسته ایی دولت قبلی را مورد مواخذه قرار دهد گفته هایش مصداق غرب زدگی، شرق زدگی، مزدوری و….. توصیف شود و بعد هم دادستانی انقلاب علیه اش پرونده تشکیل بدهد؟ جناب سردار کوثری هم در برنامه زنده رادیویی هم در مصاحبه با “فارس” علنا می فرمایند که مسئولین قضایی باید با این افراد(یعنی بنده و دکتر شیرزاد) برخورد نمایند. دیگران هم مطالبی قریب به همین مضامین فرموده اند.اگر جنابعالی یا ایشان از مفید بودن آنچه هسته ایی برای کشورببارآورده یقین دارید(که ظاهرا دارید)، پس چرا برای جلوگیری از آنچه که بنده یا دکتر شیرزاد در انتقاد از برنامه هسته ایی می گوییم متوسل به زور می شوید؟ حرفهای بنده یا دکتر شیرزاد در حضورچند صد دانشجو در دانشگاه تهران بود. جنابعالی می فرمایید حرفهای ما درست نبوده و شما درست می اندیشید، بسم الله شما و سردار کوثری،دکتر جلیلی، آقای ثروتی و….بفرمایید که چرا حرفهای ما نادرست و مال شما درست است؟ چرا پای قوه قضاییه را وسط می کشید؟ آیا در کشور های دیگر هم کسانی را که با این یا آن سیاست دولت های شان مخالفت می ورزند یا انتقاد می کنند را خائن، مزدور،صهیونیست،غربزده، وابسته، نفوذی، عامل بیگانه و….خطاب می کنند و خواهان آن می شوند که “قوه قضاییه و یا سایر مقامات دهان آنانرا ببندند”؟
    ایام بکام باد

     
  5. سيدسجادحسيني

    دولت و ابزارهای الزام به شریعت (4)

    طرح مسأله

    تغییر و تحولاتی که در زندگی انسان ها رخ می دهد موجب آن می شود که گاه به دلیل دگرگونی های فرهنگی و اجتماعی، یک رفتار، یا یک قانون، تأثیرات متفاوتی داشته باشد و در حالی که در یک محیط، تأثیرات مثبت و سازنده داشته، در محیط و فضای دیگر، دارای تأثیرات منفی و مخرّب باشد. همین تفاوت هاست که طرفداران مسئولیت دولت در اجرای شریعت را با این سؤال جدی مواجه می سازد که آیا این مسئولیت به معنای نادیده انگاشتن عوارض و پیامدهای اجرای حکم شرعی و اصرار بر اجرای آن ها حتی در شرایط مناسب و با وجود عوارض منفی است و یا این مسئولیت به معنای (الف) آماده ساختن فضای اجرای احکام و به معنای (ب) انتخاب روش هایی بدون ضرر و زیان ، و به معنای (ج) ترجیح خردمندانه اجرا یا عدم اجرای حکم در شرایط نامساعد بودن اوضاع متناسب با حکم است؟

    این پرسش درباره ی همه ی احکام شرعی که جنبه ی اجتماعی و عمومی به خود می گیرد، قابل طرح و بررسی است ولی در این جا و به تناسب مقاله ی قبل، مسأله به لحاظ اجرای فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر پیگیری می شود و در عین حال تأکید می گردد که سؤال «آیا فقه، مسئولیت پیامدهای اجرای احکام را به عهده می گیرد» سؤال جدی این عصر است. این مسأله در احکام عبادی، پاسخ روشنی دارد و مثلاً به مکلف گفته می شود که اگر روزه برای او ضرر دارد، نباید روزه بگیرد ، یعنی شرع عوارض روزه در شرایط بیماری را بر عهده نمی گیرد، ولی آیا احکام اجتماعی مثل اجرای احکام کیفری و جزائی هم، چنین قیدی وجود دارد؟ اگر این قید لازم المراعات است، در کدام فتوا دیده می شود و اگر نه ، آیا می توان این قید را به طور کلی نادیده انگاشت؟

    اینک موضوع را در همان قلمرو اجرای احکام در قالب امر به معروف و نهی از منکر ، مطرح کنیم، تا در فرصت دیگری به واکاوی بخش های دیگر این موضوع بپردازیم.

    مفسده ، خط قرمز امر و نهی

    برای امر به معروف و نهی از منکر، باید از «روش ها و شیوه هایی» استفاده کرد، که «مفسده» نداشته باشد ، البته کلام فقها در این باره صریح تر از این است، چون آن ها اصلِ تکلیف امر و نهی را مشروط به این شرط دانسته و گفته اند که با وجود مفسده، تکلیف امر به معروف و نهی از منکر ساقط است.

    استدلالی که برای این شرط وجود دارد کاملاً منطقی و عقلانی است، آن ها می گویند: امر به معروف و نهی از منکر ، برای از میان برداشتن «زشتی ها » و «ناپسندی ها» است، در این صورت معنی ندارد که اگر خود موجب زشتی و ناپسندی می شود، بازهم واجب و لازم باشد، چرا که با این فرض ، نهی از منکر، عملاً امر به منکر خواهد بود. و دیگر نمی تواند کاری نیکو و واجب باشد.(ر.ک: الاقتصاد، شیخ طوسی، ص149) بیان دیگر این استدلال آن است که خرد همانطور که اجازه نمی دهد انسان مستقیماً کار ناپسند و قبیح مرتکب شود، هم چنین اجازه نمی دهد اقدامی انجام دهد که نتیجه و اثر آن وقوع قبیح و یا زمینه ساز برای آن باشد:

    لعلمنا بوجوب اجتناب ما اثر وقوع قبیح او کان لطفاً فیه لقبحه کالقبیح المبتدأ (الکافی ، ابوالصلاح حلبی، ص266)

    پس وقتی اثر امر به معروف ، وقوع منکر است، عقل و شرع آن را تخطئه نموده و مجاز نمی شمارد، لذا کسی که برای ادای این فریضه احساس تکلیف می کند، باید به عکس العمل های آن نیز توجه داشته و بازتاب عمل خود را نسبت به مخاطب، و نسبت به جامعه ، در نظر بگیرد و چنانچه امر و نهی او ـ به ویژه با زبان تلخ و یا با ضرب دست ـ به افزایش منکر در همان قالب و یا در قالب ها و اشکال دیگر می انجامد ، از آن خودداری کند. این خودداری از نهی از منکر ، در حقیقت یک گام برای جلوگیری از گسترش منکرات است!

    این نکته سنجی ها که در متون هزار ساله فقهی وجود دارد، به روشنی نشان می دهد که فقه چشم خود را به روی واقعیت ها نمی بندد و احکام را در فضای ذهنی مؤمنان و به دور از تأثیرات واقعی آن در جامعه، مطرح نمی سازد. بر این اساس ، سید مرتضی به مکلفان تذکر می دهد که امر به معروف را مانند نماز و روزه نپندارند و گمان نکنند که انجام آن در هر شرایطی و با هر شیوه ای مطلوب است و دقت در مفاسد احتمالی آن، خارج از وظیفه ماست، بلکه در این جا به اتفاق نظر همه فقها، مکلف خود باید تشخیص دهد که اقدام او در امر و نهی، مفسده ای به دنبال ندارد، نه آنکه خداوند آن را بر عهده گرفته و از عدم مفسده در همه حالات و شرایط ، خبر داده باشد. (الذخیره، ص558)

    متأسفانه این مبنای متقن فقهی، در آثار فقهی متأخر رنگ باخته، و وضوح و شفافیت خود را از دست داده است. از وقتی که «مفسده» به «ضرر جانی یا مالی» تفسیر شد، و بر نفی ضرر نسبت به شخص «آمر به معروف» تأکید گردید، مفاد شرط عدم مفسده به این صورت در آمد که «امر به معروف نباید برای کسی که می خواهد امر به معروف و نهی از منکرکند ضرر جانی یا مالی داشته باشد» : «الشرط الرابع: ان لا یکون فی انکاره مفسده،و لو علم او ظن ان انکاره موجب لتوجه ضرر نفسی او عرضی او مالی یعتد به علیه او احد اقربائه فلایجب و یسقط عنه» (تحریر الوسیله، ج1، ص 448) و بر همین اساس است که در کتابهای استدلالی هم مبنای این شرط تغییر کرد و آنچه که در کلام سید مرتضی و شیخ طوسی و ابوالصلاح حلبی مورد توجه و تأکید بود به فراموشی سپرده شد و جای خود را به قاعده” لاضرر و نفی حرج” داد که مسئولیت آمر به معروف را در موارد ضرر و حرج منتفی می دانست (جواهر الکلام ، ج21، ص371)

    این در حالی است که قدمای اصحاب این دو موضوع را از یکدیگر تفکیک کرده و بر” شرط عدم ضرر” برای ” آمر” به معروف، “شرط عدم مفسده” در خود.

    “امر و نهی” را هم افزود بودند و با این شرط اضافه توجه داده بودند که اگر آمر به معروف در کار خود، از امنیت کافی برخوردار است (مثل پلیس) ولی باید ملاحظه عوارض منفی امر ونهی را هم داشته و رفتارش موجب پیامدهای ناپسندند در جامعه یا نسبت به مخاطب نباشد (الذخیره، ص559) و در میان قدما، کسانی که این تفکیک را نمی پسندیدند ، تصریح می کردند که شرط عدم مفسده مفهوم جامعی دارد تا به عدم ضرر نسبت به آمر اختصاص داده نشود (شیخ طوسی ، تمهید الاصول، ص302) شیخ طوسی در این باره نوشته است:

    و النهی عن المنکر له شروط … رابعها الایخاف علی نفسه و خامسها الا یخاف علی ماله و سادسها ألایکون فیه مفسده و ان اقتصرت علی اربع مشروط کان کافیا لأنک اذ اقلت لا یکون فیه مفسدة دخل فیه الخوف علی النفس و المال لان ذلک مفسدة (الاقتصاد، ص148، و ر.ک: ابن ادریس، السرائر ، ج2، ص23)

    و علاء الدین حلبی که از فقهای متقدم است ، پس از آنکه شرط عدم ضرر جانی و مالی برای آمر را ذکر می کند، اضافه می کند که امر به معروف نباید به بروز مفسده دینی یا دنیوی بیانجامد: ولا الی تجدد مفسدة فی دین او دنیا (اشارة السبق، ص146)

    بهر حال این فضای فقهی که در قرن چهارم و پنجم وجود دارد، حساسیت فقها را در این مسأله نشان می دهد که مبادا نهی از منکر بی مورد و نابجا ، موجب فساد گردد. در حالی که در اعصار بعدی این موضع مهم، مورد غفلت بسیاری از آنان قرار گرفت و در نتیجه امر به معروف، عملاً از مسیر صحیح خود منحرف گردید زیرا چه بسا آمران به معروف چشم خود را به بازتاب اقدامات خود بسته و به این دل خوش داشتند که با منکر مبارزه و با معصیت کار بر خورد کرده ایم. آن ها در اثر یک محاسبه غلط احساس می کردند که به غیرت دینی خود در مواجه با گناهان پاسخ مثبت داده اند هرچند با برخورد نامناسب خود گناهکار را عصبانی و در نتیجه بجای تنبّه او را بیشتر در مسیر گناه و تمرّد، تحریک کرده باشند.

    از سوی دیگر، یک عامل دیگر نیز در بروز اینگونه اقدامات نسنجیده و غیر منطقی تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد و آن غفلت از تأکید اتی است که در روایات از عدم برخورداهای تند و خشن برای افزایش دینداری وجود دارد . در مقاله قبل نمونه ای از این هشدارها را نقل کردیم که ائمه فرموده اند فشار و تحمیل برای تقویت دینداری، به درهم شکستن ایمان شخص و سقوط وی می انجامد و آن ها به شدت چنین شیوه هایی را نفی کرده اند، «ولا تحملنّ علیه مالایطیق فتکسره»

    ولی آیا این توصیه ها و تأکید ها در فقه مورد توجه قرار گرفته است؟ متأسفانه پاسخ منفی است زیرا «ضرورت» استفاده از رفق و مداوا ـ به دلیل پیامدهای وحشتناک تندی در دین گریزی که در روایات هم ذکر شده ـ جای خود را به «استحباب» استفاده از رفق و مداوا داده است و حتی این استحباب را هم محدود به «امر به مستحبات» کرده و فتوا داده اند که «امر کردن به مستحبات ـ مثل نماز جماعت ـ بهتر است با رفق و مداوا انجام گیرد ، نه بازور و فشار». شیخ حر عاملی این روایات را تحت همین عنوان گردآوری کرده است :

    «باب استحباب الرفق فی امرهم «بالمندوبات» و الاقتصاد علی مالایثقل علی المأمور و یزهد فی الدین و کذا النهی عن المکروهات» (وسائل الشیعه، ج16،ص160)

    این جمله به معنای آن است که اولاً رفق و مدارا «مستحب» است و الا فشار و تحمیل هم خلاف شرع و حرام نیست. و ثانیاً این استحباب هم در امر کردن به مستحبات و نهی کردن از مکروهات است و الا نسبت به واجبات جای رفق و مدارا نیست!

    بازتاب روشن این تلقی را در نظریه ی فقهی آقا ضیاء عراقی که در رتبه ی اول محققّان فقه و اصول قرار داد، دیده می شود، وی می گوید: امر کردن به مستحبات، سزاوار است که به شیوه رفق انجام شود تا موجب تنفّر و انزجار از عمل نشده و فراتر از آن به اشمئزاز از اصل دین نیانجامد:

    ان الامر بالمندوبات ینبغی ان یکون بنحو الرفق ، بحیث لایوجب اشمئزازاً و کلالا عن العمل فضلاً عن اصل الشریعه بشهادة ضرب الامام المثل المعروف … (شرح التبصره، ج4، ص456)

    این طلبه در مقام کنکاش از مبنای این فتوا، با این سؤالات روبروست:

    اول: چرا در امر به مستحبات، رفق کردن با «ینبغی» سزاوار شمرده شده و تلویحاً خلاف آن عمل کردن مشروع و جائز دانسته شده است . آیا به کارگیری تندی و عُنف برای به اجرای در آوردن مستحبات جایز است؟

    دوم: فرضاً رفق در اوامر استحبابی، مستحب باشد، آیا در مواردی که مراعات رفق نکردن در امر به مستحبات به نفرت از دین و انزجار از اصل شریعت می انجامد، بازهم می توان از رفق ومدارا صرف نظر کرد؟

    سوم: در حالی که محقق عراقی به پیامدهای عدول از شیوه های همراه با مدارا توجه دارد و به تأثیر آن در دین گریزی تصریح می کند، چرا آن را به مستحبات اختصاص می دهد؟ آیا در واجبات بکارگیری شیوه های خشنی که موجب نفرت از دین می شود، جایز است؟

    چهارم: استناد محقق عراقی به روایتی که مربوط به سخت گیری در اجرای مستحبات است و ماجرای تازه مسلمانی که به دلیل تحمیل مستحبات، از اسلام برگشت، دلیل کافی برای این نظریه ی عراقی نیست زیرا هر چند متن ماجرا سخت گیری در مستحبات است، ولی در ذیل روایت ، امام (ع) به شکل کلی، شیوه صحیح دعوت به دینداری را مطرح کرده و تفاوت روش حکمرانی بنی امیه با امامت امامان به حق را متذکر شده است:

    ان امارة بنی امیه کانت بالسیف و العسف و الجور و ان امامتنا بالرفق و التألف و الوقار

    این ذیل کلام گویای آن است که که اساساً کلام امام ناظر به «مستحبات» نیست زیرا روشن است که بنی امیّه حساسیتی برای اعمال قهر در مستحبات نداشتند! بلکه امام در صدد تبیین این حقیقت است که در حاکمیت جور، همه چیز رنگ و بوی زوری بخود می گیرد و حتی دینداران هم فکر می کنند که باید با فشار و سخت گیری دینداری را ترویج کنند! پس چرا این فقیه بزرگوار به مثال امام توجه کرده و از اصل مطلب امام که به شکل قاعده فرموده اند، غفلت کرده است؟

     
  6. آقای خامنه ای بخود و به دستگاهش بسیار مینازد که امنّیت و ثبات را بر قرار کرده و آن شورشها و نا امنی ها و درگیری ها که مثلا در سوریه و لبنان و عراق است در اینجا نیست. مردم هم از این بابت شاکرند که به هر حال این حدّاقل فراهم است. امّا این وضعیت وقتی ارزش دارد که اولا پایدار باشد و در ثانی خود زمینه مشکلات بعدی نشود. اوضاع و احوال این کشور و اقتصاد به گل نشسته اش خلاف این را گواهی میدهند.
    آفت و مصیبت تحریمها در اقتصاداد ایران فقط این نیست که ارتباطات بانکی و نفت و کشتیرانی دچار اختلال شده بلکه وجود بالقوه خطر تحریمها این است که معلوم نیست در آینده چه خواهد شد و یا مثلا در صورتی که بدتر بشود چه اتفاق دیگری می افتد و در صورتیکه قرار است بر داشته شود با چه روند ی و با الویت کدام بخشها این کار صورت خواهد گرفت.
    از سوی دیگر بر فرض که همه تحریمها بکناری رود و بر گردیم سر جای اولمان و تمام پولهایمان هم آزاد شود سیاست آینده دولت چه خواهد بود؟ در صورتیکه ادامه سیاستهای مخرب سالهای گذشته باشد چه تغییری را باید منتظر بود و اصولا این لغو تحریمها چه فایده ای خواهد داشت؟ با توجه به ابعاد حاکمیت فساد گسترده و افسار گسیخته بر اقتصاد و سیاست کشور میتوان این احتمال را هم داد که تلاش برای رفع تحریمها در حقیقت برداشتن مانع از سر راه نقل و انتقال اموال و نقدینگی غارتی است تا رعایت منافع ملّی. شاهد این امر هم عملکرد این 35 ساله و قربان صدقه رفتنهای این روزهای دولت روحانی و سپاه هست که بنظر میرسد به یک همگرائی تاکتیکی هم رسیده اند.
    آنچه اکنون محل توجه بعضی ها شده این نکته است که بنظر نمی رسد که دولت یازدهم و حامیانش دیگر حاضر ببازی مرید و مراد با آقای خامنه ای باشند و ایشان هم از بسیاری قطع امید کرده. سپاهیانی که به لحاظ منافع باندی و شخصی خود عاشق ولایت شده اند و همه کارها را هم بگردن “آقا” انداخته اند زیرکتر از آن هستند که با طناب امثال سید محّمد خامنه ای ته چاه بروند. از سوی دیگر بر خورداری از مولفه تفنگ و رسانه و پول و بی اخلاقی و بی اعتقادی به آنها قدرت کافی را داده که در یک بزنگاه تاریخی خود را از رهبری آقای خامنه ای جدا کنند و زیر بار هزینه هایش هم نروند. شاید هم حرفهای برادر بزرگتر آقا از باب اطلاعاتی است که در این مسائل دارد ولی نمیداند چگونه از عواقب آن رها شود. جالب است که آقای موسوی بجنوردی هم در حرفهای اخیرش اعتراف مرد که رهبر محترم ماهانه به مجمع روحانیون مبارز اصلاح طلب هم کمک نقدی میکند! یعنب به عبارتی بدنبال خربد حمایت است!
    به هر حال بنظر بسیاری ناظران درون حاکمیت، چیزی در حال وقوع است و قطعا غربیها و بخصوص آمریکائیها هم چندان تعلق خاطری به رهبری فعلی ندارند چون او توان اجرای تعهدات را ندارد. مشکل توافق فعلی که در جریان مذاکرات طرح هست یکیش هم همین است. سئوالی که الان مطرح است این است که رهبری با مواضع خود و فحاشیهای بی حساب و کتابش زندانی حرفهای خود شده است . راه فرار او از این زندان و پهلوان پنبگی چیست؟ آقای خمینی بعد از جام زهر معروف سعی کرد با طرح موضوع سلمان رشدی باز هم بنوعی به نقش رهبری خود ادامه دهد. آقای خامنه ای هم آیا چیزی در چنته دارد؟ و یا بی خردی او در همدستی با احمدی نژاد آخرین امیدهای به او را از بین برد؟..جواب این سئوال بسیاری از مسائل را روشن خواهد کرد.

     
    • حکایت اقای خامنه ای ، حکایت همان ادمی است که به اب پرید تا خیگی را در اب شناور بود بگیرد ، غافل از انکه آنچه خیگ پنداشته بود ، خرسی است در حال شنا . خرس مرد را چسبید و مرد در حال غرق شدن بود . رفیقش بر لب آب فریاد زد که خیگ را رها کن و مرد جواب داد که خیگ مرا رها نمیکند .
      اقای خامنه ای برای انحصاری کردن قدرت مطلقه خویش جمعی را دور خود جمع کرد با دستی گشاده بر جان و مال و ابروی ملت ، اکنون اگر اقای خامنه ای هم بخواهد قدرت مطلقه را رها کند و به قانون اساسی برگردد ، آن جمع او را رها نمیکنند ، جمعی که پول و رسانه تفنگ و زندان را در اختیار دارد به علاوه وقاحت بی حد .

       
  7. خاتمی: قدرت بی‌مهار نقد نشود به دیکتاتوری می‌انجامد. از کرامات شیخ ما اینست شیره را خورد و گفت شیرین است. حاج ممد اون روزی که به ولایت مطلقه فقیه رای دادی اینو نمیدونستی؟ حاج ممد روزی که وکیل و وزیر و رییس جمهور بودی اینو نمیدونستی؟ اون روزی که توی وزارت خونه خودت مردم رو درست زیر اتاق وزارتت فلک میکردن کجا بودی؟

     
  8. برادران الان تل خوب گرمی 3500 است .

     
    • حمید جان، خدا رو شکر از هفته قبل کمی ارزون شده. الان گرمی 3000 شده، سرراست. حالا کمی قاطی داره اما بد نیست. بمبیش بهتره 🙂

       
  9. سلام آقای نوری زاد شما که دستی تو فیلم و هنر دارید نطرتون در مورد فیلم مشابه مختار به اسم(صلح سرخ)که قراره یک شنبه ساعت15 پخش بشه(حتما ببینید)چیه؟
    از اسمش پیداس که اسلام شیعه همیشه سر جنگ بوده حتی در صلحش
    ائمه کجایید که یاد راهتون بخیر…

     
  10. مازیار وطن‌پرست

    در پست پیش، نوشته‌های دوستانی مثل ساسانم، مزدک، ناشناس، علی 1 و صد البته کورس گرامی و گرانقدر مرا به شوق آورد و نور امید به دلم تابانید. اگرچه تکرار مکررات است اما طاقت نیاوردم بی‌سپاس و ستایش از کنار اینهمه فرهیختگی درگذرم.
    گویا سیر اندیشه ایرانی در حال دگردیسی و پوست انداختن است. از نوشته‌های همهٔ دوستان آموختم و قوت قلب گرفتم.
    آقای نوریزاد خوبست و شایستهٔ بهترین‌ها. بیهوده نیست که این وبلاگ ساده و بی‌ادعا، از سطحی چنین رفیع و ژرفایی بی‌مانند در اندیشه برخوردار است. امیدوارم ادامه یابد و در محضر دوستان بیشتر و بیشتر بیاموزم.

    در حالیکه این جمع کوچک در این وبلاگ چنین در مرزهای اندیشهٔ ایرانی (و خاورمیانه‌ای) جولان می دهد، این به اصطلاح سلسله جنبانان مبادی اندیشهٔ رسمی کشور هنوز حرف‌های شاگردان درجهٔ چهارم امثال فردید را نشخوار می‌کنند. و در عالم سیاست هم می‌پندارند با استعمار سنتی و کمپانی هند شرقی طرفند. حال آنکه حتی واجد صداقت و صراحت آل‌احمد در بیان و نقد خویش نیز نیستند.

    اگرچه اندیشه‌های آرامش دوستدار جای نقد فراوان دارد (که ناصر نیکفر با حفظ نهایت ادب و رعایت شان اندیشهٔ ایشان یکی از بهترین نقدها را بر وی نوشته) اما [دوستدار] دست بر نکات بسیار حساسی در فرهنگ ایران گذاشته‌است. نکاتی که دانستنش بر آنان که گمان می‌کنند موجب همهٔ بدبختی‌ها اسلام است، واجب است. زیرا ندیدن سایر نقاط ضعف اندیشه و تمدن ما همواره ضربه خوردن از آن نقاط نادیده را محتمل و بلکه ممکن می‌کند.

    هر یک از دوستان بتواند راجع به نظرات آقای سید جواد طباطبایی و نقطهٔ عطف نگرش او توضیحاتی بدهد مرا مدیون خویش کرده‌است. بعضی از کتاب‌هایش را خوانده‌ام اما … اعتراف می‌کنم متوجه آنچه باعث سرسپردگی اینهمه دانشجوی فلسفه و روشنفکر به او شده، نشده‌ام. در حالیکه تعداد زیادی از روشنفکران (بخصوص در مجلهٔ مهرنامه) نسبت به او احساس مریدی دارند، من دلیل این احساس را نمی‌فهمم. دوستدارانش به من توصیه کردند کتاب کلیدی او “جدال قدیم و جدید” را بخوانم. که خواندم اما مطالب آن را هم در تاریخ فلسفهٔ غرب (ذیل فصل تاریخ فلسفهٔ قرون وسطی) از راسل و در کتاب دیلتای (حضور ذهن ندارم، راجع به تاریخچهٔ هرمنوتیک) خوانده‌ام؛ متوجه اندیشهٔ جدیدی که آقای طباطبایی عرضه کند، نشدم.

     
  11. اگر تست آزمایش تریاک را از بیت تا پایین ترین رده نظام شروع نمایند خیلی ها تاکید می نمایم خیلیها سرافکنده خارج میشوند . شما نگاه کنید همیشه وقتی میخواهند تبلیغ مبارزه با قاچاقچان را بکنند افراد خرده پا را گرفته اند ولی تا بحال شما اسمی هم از افراد کله گنده قاچاقچی نمی شنوید همچنانکه اسمی از کله گنده های فساد اقتصادی را نمی شنوید . عزیزان درد زیاد است بگذاریم و بگذریم که دارم منفجر میشوم .

     
    • حمید جان آی گفتی… نامردا از وقتی این رجب دست‌قشنگِ ما رو گرفتن زا برا شدیم… 🙂
      می‌گن وقتی رجبو می‌بردن هی داد می‌زده که بابا من این بارو از پسر حاجی گرفتم اما کسی گوش نمی‌کرده. داداش‌جان چی بگم؟ منم دارم منفجر می‌شم. 🙂

       
  12. مازیار وطن‌پرست

    آمدم با شوق خبر آزادی عماد بهاور را بنویسم که دیدم جناب آقای نوریزاد عزیز خودشان سنگ تمام گذاشته‌اند. امیدوارم همهٔ عزیزانی که به خاطر ادای کلمهٔ حق و ابراز شجاعت یا تنها بخاطر اعتقادشان در زندان هستند، هر چه زودتر آزاد شوند.

     
  13. فرد بیسواد و /// بنام خانم افخم با ساز مان ملل اعتراض میکنه ما زندانی سیایس نداریم فکر میکنه دنیا مانند خودشان نفهم و // نه حاجیه خانم دیگر سلهای قبل از پنجاه و هفت نیست دکتر نوریزاد از داخل زندا و کلانتری فوری عکسی که مضروبش کردهاند را به دید دنیا میگذاره دنیا دنیای ارتبا طاته هحمق شما ها هستید که در عصر حجر زندگی میکنید ببینید غرب ابر قدرتی مانند روسیه خائن را و پوتین جنایتکار را بخاک سیاه نشانده هممین روزاست که اربابتان به پا بوسی آمریکا نیز بروند

     
  14. با درود به نوریزاد عزیز و هم میهنان فرهیخته : از همه عزیزان خواهش میکنم به سایت بی بی سی مراجعه و مقالات چمدان را بخوانید این مقالات نزندگی نامه های گوناگون هم میهنان ما است در شرایط گوناگون مانند ساندرا تراپ هاوس تعجب نکنید او کاملا ایرانی هست خودتان نوشته هایش را بخوانید و دیگر هم وطنی که گوشه ای از زندگی نا مه اش را می آورم امید که مورد توجهتان قرار گیرد . با احترام. …………………………….. “حالا که شما می‌پرسید فکر می‌کنم اگر قرار باشد روزی به ایران بازگردم دو چیز را در چمدانم خواهم گذاشت. اول، نهادهای غیرودلتی و اجتماعی که اینجا برای کمک به کودکان یتیم و کم بضاعت وجود دارد و سیستم‌های حمایتی از زنان بیوه. دوم این حس با هم بودن آمریکایی‌ها بر سر مسایل اجتماعی است. در آمریکا گروه‌های سیاسی و مذهبی مختلفی وجود دارد اما وقتی نوبت به مشکلات اجتماعی چون فقر و گرسنگی می‌رسد دیگر دموکرات و جمهوریخواه، یهودی و مسیحی و مسلمان کنار می‌رود؛ همه آمریکایی می‌شوند.”

    “از رادیو شنیدم که در شیکاگو، پلیس هر چند وقت یک‌بار حراجی برگزار می‌کرده و اجناس پیدا شده و بی‌صاحب را به حراج عمومی می‌گذاشته. در این حراجی پسر بچه‌ای هر بار می‌آمده و با سقف ۱۵ دلار در حراج شرکت می‌کرده اما وقتی کسی بالاتر از ۱۵ دلار می رفته، پسرک دیگر ساکت می مانده. بعد از چند بار تکرار شدن این ماجرا، یک روز مامور حراج به پسر بچه می‌گوید: ‘پسر جان اگر دوچرخه می‌خواهی باید بالاتر از ۱۵ دلار بیایی’. اما پسر می‌گوید ‘من فقط ۱۵ دلار دارم’. حراج ادامه می‌یابد و در نوبت بعدی یک دوچرخه‌ خیلی زیبا را برای حراج می‌آورند، پسرک دوباره با ۱۵ دلار شروع می‌کند. اما این بار هیچ‌کس پیشنهاد جدیدی ارایه نمی‌کند. مامور حراجی فریاد می‌زند ‘۲۰ دلار نبود. ۲۵ دلار نبود’. هیچ‌کس چیزی نمی‌گوید. دوچرخه به پسر بچه می‌رسد. من از این خصوصیات آمریکایی‌ها خوشم می‌آید.”

     
  15. ريشه ها ٢٤٨ ( قسمت ٢٤٧ ذيل پست قبلى )
    فرهنگ < فرهنگ دينى < عرفان <…..

    زمين و آسمان حافظ
    ٢٧- مرورى بر كارنامه حافظ پژوهى
    از آنجا كه هر پديده تازه اى الزاماً تحولى جدى و مثبت در پى ندارد ، پس هرجا كه بر پوسته صلب و سخت فرهنگ مقدس شكافى پديد آيد ، كمى بايد منتظر ماند تا معلوم شود آيا شكاف آن قدر پايه و مايه دارد كه بماند يا ديرى نمى پايد كه پاسداران محافظت كار سنت و فرهنگ آن شكاف را سر هم مى آورند و فضاى عمومى نيز آن را به دست نسيان مى سپرد . چون نيك بنگريم حافظ پژوهى از زمان محمد گلندام كه همزمان با حافظ بود ، تا اكنون كه كار به جدال بر سر عارف بودن و عارف نبودن حافظ كشيده است ، خودش خس خسِ خراش بر پوسته فرهنگ را به گوش ما را رسانده است . به گفته حصورى نه حافظ خودش در ديوانش خود را عارف ناميده است و نه تا دويست سال پس از فوتش كسى عارفش ناميده است . اگر اين درست باشد – كه به احتمال زياد هست – پسِ از عصر صفويان است كه پيالهِ پنهان در آستين مرقع حافظ از آب انگور تهى و از شراب روحانى پر مى شود .
    در آستين مرقع پياله پنهان كن
    كه همچوچشم صراحى زمانه خونريز است
    سپس از آن دوران تا كنون حافظ از نظر چالش انگيزى در ميان صوفيان و عارفان يك استثنا بوده است . هم از اين سبب كه هيچ رساله يا منظومه اى در باره عرفان ننوشته است و هم از آن رو كه هيچ شاعر عارفى به اندازه او از شراب و شاهد سخن نگفته و عشقش به عشق زمينى نزديك نبوده وازاين ها گذشته هيچ كس به اندازه او از صوفىان بد نگفته است .نه مولوى ، نه عطار و نه سنايي عارف بودنشان زير سؤال نرفته و در مورد صلاح شرعى شان به اندازه حافظ شك نشده است .در عصر صفوى مفتى مشهور حنفى ابو السعود غزليات حافظ را نقض شريعت خوانده است .در هند اورنگ زيب در سده يازده فرمان سوزاندن ديوان هاى حافظ را صادر مى كند و شاعرى به نام مير يوسف بيگ متخلص به شائق هندى با تأويل عرفانى خمريات حافظ مانع اجراى دستور مى شود . از متشرعان معاصر محمد جواد خراسانى حافظ را اهل ضلال و ديوانش را مضل و خريد و فروش و چاپ و مطالعه آن را حرام مى خواند . نزاع بر سر صلاح و ضلالت حافظ به اين موارد كه من از مقاله ''منتقدان و مخالفان حافظ'' شماره ٥٧٠٥ در دانشنامه جهان اسلام برگرفته ام محدود نمى شود . مخالفان ديگر عارفان غالباً يا كلاً مخالف عرفان و تصوف بوده اند ، يا عرفان عارفى را حلولى و انحرافى خوانده اند ، اما تا به ياد داريم ، از قديم هرجا كه شاگردى از معلم يا استاد مى پرسيد منظور اين شاعر از مى و معشوق چه بوده است ، آن شاعر نامش حافظ بود نه سنايي و عطار و مولوى . آيا اين خودِ حافظ نبوده است كه خودش باعث اين معركه ها شده است ؟ وقتى معلم ادبيات باد در گلو مى انداخت و و با وقارى ساختگى مى گفت منظور حافظ از معشوق خدا بوده است ، شاگرد تيز هوش مى توانست بپرسد : مگر خدا را سر پيرى تنگ در آغوش مى كشند كه حافظ مى گويد : '' گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم گير / تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم ؟ مگر خدا نيمه شب زلف آشفته و عرق كرده و خندان لب و مست ، پيرهن چاك و صراحى در دست ، به بالين شاعر مى آيد تا در گوشش به آواز حزين بگويد : ''اى عاشق شوريده من كارت هست ''؟ اين چه عارفى است كه به فرمان پير مغان به مى سجاده رنگين مى كند ؟ مگر اين پير مغان همانى نيست كه باده در مذهب او حلال است و از قبله گريزان ؟
    ما مريدان روى سوى قبله چون آريم چون
    روى سوىِ خانه خمار دارد پير ما
    ابياتى دارد اين جناب حافظ كه از لااباليگرى و خوشباشى و بدنامى مى گويد . ساقى نامه و مثنوى آهوى وحشى كاملاً خيامى است نه عرفانى . او بى پرده مى گويد كه با صلاح و تقوى نسبتى ندارد .
    چه نسبت است به رندى صلاح و تقوى را
    سماعِ وعظ كجا ، نغمه رباب كجا
    دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
    كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
    حافظ همچون عبيد به زبان طنزِ سرراست و عريان سخن نمى گويد ، اما در اعتراض به زاهد و صوفى و شيخ و فقيه و واعظ كه نمايندگان ديانت و شريعت بودند ،هيچ كم از عبيد ندارد . چنين هم نيست كه وى در جايي واعظ و زاهد خوب را از بد جدا كرده باشد . برخلاف نظر خرمشاهى اين موارد در ديوان حافظ در حد عتاب و شوخى گه گاهى با مقدسات نيستند ، بل از مكررات حافظ اند. چنين اعتراضى به تزوير و دورويي يا فراخوان اهل زمانه به رقص و شادى و موسيقى و عشق و دوستى و يكرنگي با توجه به اوضاع و احوال روزگار حافظ جز اعتراض به پديده هاى اجتماعى چه مى تواند باشد ؟بيدرنگ بايد افزود كه به فرضِ آرى گفتن به اين پرسش ، باز اين پرسش پيش مى آيد كه اولاً اعتراض اجتماعى حافظ نقشى در تغيير اوضاع داشته يا تنها در محدوده زبان محبوس مانده و شاعر در واكنش به آن تنها جهانى خيالبافته و زيبا در جهان شعر ساخته است ؟ مخاطب شعر حافظ مجذوب و مسحور كدام يك مى شود ؛ اعتراض اجتماعى يا آن جهان خيالى كه با كلمات ساخته مى شوند ؟ اين پرسش ها را داشته باشيد تا دوباره به آنها برگرديم .
    از سوى ديگر حافظ ابياتى با دلالت هاى عرفانى دارد از جمله :
    حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
    خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
    بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار
    كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم
    ………..
    هردوعالم يك فروغ روى اوست
    گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
    ………
    دوش وقت سحر ار غصه نجاتم دادند
    وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
    بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
    باده از جام تجلى صفاتم دادند
    ……..
    كس نيست كه افتاده آن زلف دوتا نيست
    در رهگذرِ كيست كه اين دام بلا نيست
    ………
    فرشته عشق نداند كه چيست اى ساقى
    بخواه جام و گل آبى به خاك آدم ريز
    غلام آن كلماتم كه آتش انگيزد
    نه آب سرد زند در سخن بر آتشِ تيز
    فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمى
    كه جز ولاى تو ام نيست هيچ دستاويز
    غزلى چون غزل مبتدى به '' در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد '' سراپا عرفانى است . در برخى غزل ها عشق زمينى با عشق عرفانى چنان درآميخته كه انگار ابياتش براى دريافت هاى متعارض فراهم آمده اند .در دو بيت آغازين مى خوانيم كه :
    مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
    طاير قدسى و از دام جهان بر خيزم
    به ولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى
    از سر خواجگى كون و مكان برخيزم
    سپس در بيتى ديگر مى شنويم كه :
    گرچه پيرم تو شبى تنگ در آغوشم گير
    تا سحرگه ز كنار تو جوان بر خيزم
    على حصورى در سه فصل ٩ و ١٠ و ١١ كتاب '' حافظ از نگاهى ديگر '' به تصريح خودش ( ص١٠٣) بناست اين مايه هاى عرفانى را به گونه اى توضيح دهد كه نظريه امثال آشورى را منتفى كند ، اما متإسفانه حتى به يك بيت از ايياتى نظير ابيات بالا اشاره نمى كند ، به همان سان كه در در تحليل داستان ضحاك در فصل آخر كتاب '' سرنوشت يك شمن '' كه بيش تر در باره مزدك است ، كمينه اشاره اى به روايت نسبتاً ستايش آميز فردوسى از ماجراى مزدك نمى كند . با اين همه ، اين خودِ حافظ است كه حافظ پژوهى را رندانه به دست امكانات تفسيرى متعارض و بحث انگيزى رها مى كند ، خس و خس و اندك اندك بر پوستهِ سختِ پويه اى فرهنگى خراش وارد مى كند .
    اين خراش در رويارويي حصورى و نويسنده '' زبان باز '' با زتر مى شود و به شكافى فاش سازنده تبديل مى شود ؛ فاش سازنده بحران دوپارگى فرهنگى كه آشورى نه با كلى گويي بل با دست نهادن بر يك مصداق پرماجرا مى كوشد آن را تحليل و چاره كند . اين به باور من نقطه بحرانى و كريتيكال پروژه حافظ پژوهى است كه هنوز نمى دانيم تا چه حد بر ديگر پژوهش هاى فرهنگى گسترش پيدا كند . روزى كه نيما آى آدم ها را سرود ، پيش بينى آينده شعر نو دشوار بود . حمله هاى پاسداران فرهنگ قديم چنان شديد و تند بود كه گمان مى رفت به زودى شكاف به هم آيد و نيما به ديار فراموشى روانه شود ، اما بذرى كه نيما افشاند بارور و برگشت ناپذير شد . درحيطه هنر، موسيقى مقامى و كلاسيك به راه خودش ادامه داد ، و موسيقى جَز و پاپ نيز به موازات آن حركت كرد ، بى آنكه ميان صورت مدرن و سنتى برخوردى رخ دهد . روح الله خالقى و كلنل وزيرى و اخلاف آنها همان نواها و تم هاى كلاسيك را وارد اركستر كردند . اما اينكه آهنگى در شور يا ماهور با يك يا بيست ساز نواخته شود و كمى هم با اكورد و هارمونى مزين شود شكافى در موسيقى سنتى پديد نمى آورد . به رغم زيبايي فوق العاده آثار به يادماندنى خالقى و زحمت ستودنى اساتيدى كه در راه مدرنيزه كردن موسيقى ايرانى گام برداشتند ، شكافى كه موسيقى دستگاهى را بر موسيقى كلاسيك غربى گشوده كند رخ نداد . اكنون نسل جديد با موسيقى التقاطى (fusion) همان موسيقى سنتى و شرقى را از نواهاى همگام غربى بهره مند مى كند ، به همان سان كه نيما همان شعر فارسى را از فرم هاى شعر سپيد اروپايي بهره مند ساخت . محسن نامجو در موسيقى كارى شييه كار نيما مى كند ، چرا كه همان شور و نوا و دشتى را همراه با اشعار حافظ و خواجو و عطار را مى خواند اما در يك لحن مشترك ناگهان از بلوز و راك به شور مى رود . برخى از اصحاب موسيقى سنتى او را مى دهند و برخى ديگر نظرى نمى دهند .،اين شكافى است كه تنها آينده برد تأثيرش را معلوم مى كند . كسى كه به كلى موسيقى ايرانى را رها مى كند و صورت و فرم و حتى زبان موسيقى اش تماماً غربى است ، صرفاً دنبال علايق خودش مى رود و تحولى در موسيقى ايرانى پديد نمى آورد . با گريز از خويشتنِ خويش خودمان و حمل حافظه و گذشته و خلق و خوى مان به سرزمين هاى ديگر به اين آسانى ها حتى از خودمان رها نمى شويم . زاهد نيز عالم و آدم را ترك مى كند و به غارش پناه مى برد ، همه چيزش را آن بيرون جامى گذارد ، جز نفسش كه آن را با خود به غار مى برد .براى تغيير خود گزيرى جز رويارويي با خود ، جز شناخت خود نداريم . در هيچ دورانى و در هيچ سنت و فرهنگى جدى تر و بيش تر از عصر مدرن و انديشه مدرن انسان به خود انديشى و تأمل در نفس نپرداخته است . در پى اين تأمل روانشناسى مدرن زاده و باليده شد كه به كلى چيزى غير از علم النفس قديم است . در فلسفه ديلتاى و فلسفه هاى وجودى و حتى در فلسفه كانت تفكر فلسفى عمده نيرويش را بر سر شناختِ وجودِ انسان مى نهد و اين نظر اكنون رد نشده و غالب است كه اساساً غيريت همبسته ذاتى هويت است و اين غيريت جهان ، زمان ، ديگران و جامعه را در بر بر مى گيرد . اگر اين نظر درست باشد ، عرفان از بنيان فرومى ريزدتا آنجا كه به قول منوچهر مرتضوى به راه تفريد و تجريد مى رود . بنا به اين نظر ، وجود انسان مجرد شدنى نيست ، وجود انسان مطلقاً منفرد نمى شود ، نفسى كه جهان ، جامعه و ديگران در تكوين آن نقشى نداشته باشند يك هيچِ دسترس ناپذير است . تنها مرگ – آن هم نه مرگِ مجازى يا موت اختيارى بل مرگ بيولوژيكى و فيزيكى – فرد را از جمع ، از جهان و از ديگران جدا مى كند . تغيير خود با تركِ جهان و ديگرانى كه در تكوين اين خود نقش داشته اند ، خود فريبى ناآگاهانه اى است كه هويت يك مهاجر را دوپاره مى كند و اين درحالى است كه مهاجر صرفاً براى نجاتِ شخص خود مى كوشد كلاً به هويتِ جديدى دربيايد. .چنين دگرديسى اى حتى اگر ممكن باشد ،هيچ شناختى از فرهنگ و سنت پديد نمى آورد تا چه رسد به اينكه آن را تغيير دهد و از بيمارى شفايش دهد .به زبان ساده تر ، فرض كن نيما اصلاً مى رفت فرانسه و شعر فرانسوى مى سرود . پيداست كه در اين صورت ، شعر سنتى هيچ خراشى بر نمى داشت . فرض كن زنده ياد روح الله خالقى و بنان و حسين گل گلاب به جاى ساختن سرود جاودانه و ملى اى ايران مى رفتند انگليس و آهنگ هايي به كلى غربى مى ساختند و حتى چنان شهرت جهانى اى پيدا مى كردند كه ايرانى ها نيز به خاطر اصليت ايرانى شان به آنها افتخار مى كردند . اين هيچ دگرگونى اى در سنت موسيقايي ما پديد نمى آورد ، اما اجازه دهيد گرچه از موضوع كمى خارج مى شوم با اشك چشم بگويم كه اين اثر جاودانه چگونه ساخته شد . سال ١٣٢٣ ايران در اشغال متفقين است .بيش تر ايرانيان هم از فقر و هم از احساسى خوارى رنج مى برند . حسين گل گلاب در خيابان از ديدن رفتار توهين آميز سربازان انگليسى با هموطنانش سخت متأثر و آشفته مى شود .به اداره راديو كه مى رسد خالقى او را خشمگين و بغض كرده مى بيند . چه شده؟ حسين ماجرا را تعريف مى كند .خالقى مى گويد گريه بى فايده است .بيا سرودى بسازيم . حسين در اين حال ، از بن جان و با اشك چشم براى مرز پرگهرش سرودى مى سازد كه فقط چهار واژه عربى دارد .مى توان حدس زد كه وى كوششى براى سره نويسى نكرده است اما بيزارى از تجاوز دشمن ناخودآگانه واژه هاى عربى را نيز از وى فرارى داده است . بنان ، خالقى و اركستر سرود را اجرا مى كنند .اينكه هنوز ايرانيان به اين سرود عشق مى ورزند چه بسا از آن باشد كه در يك آن خودِ فردى گل گلاب خودِ ملى مى شود .فرزند پاره اى از خودِ مادر است . اين خودى كه به جهان و ديگران و تاريخى پيوسته است ، اگر شناخته نشود تغيير نمى كند . خواندن فلسفه غرب تنها هموار كننده راه خود انديشى است و خود انديشى بدون تأمل در خود و صرفاً با اندوختن دانشِ ديگران ممكن نمى گردد . عرصه رويارويي آشورى و حصورى شكافى است كه فروبستگى آيين پژوهش در پويه هاى مقتدر و مقدس گونه فرهنگى را دارد به روى انديشه مدرن باز مى كند . آشورى كه همان ساز قديمى عارف بودن حافظ را از نو كوك كرده است ، چه تركى بر مقدس گونگى حافظ انداخته است ؟ اين پرسشى انكارى نيست بلكه مسئله اى است كه آشورى بر آن ادعا دارد .با اجازه ارجمندان تلاش براى يافتن پاسخ را به قسمت بعد موكول مى كنم .
    سپاسمندم از بردبارى همراهان و پوزش خواهم از گرفتن لحظاتى از وقت ناهمراهان ارجمند

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

90 queries in 2051 seconds.