سر تیتر خبرها
فیلم کوتاه “داغ” – کاری از محمد نوری زاد

فیلم کوتاه “داغ” – کاری از محمد نوری زاد

هر جور شده این فیلم را ببینید و بعد از تماشای آن، رو به خانه ی آیت الله های بهره مند بایستید و به آنان بگویید: عمامه ها را بالا تر بگذارید آقایان. این فیلم را ببینید و به سردارانِ آدمکش و پف کرده از مال حرامِ سپاه بگویید: بر قبه های روی شانه اتان برقِ بیشتر بیندازید برادران. به امام جمعه ها و آخوندهای حاکمیت بگویید: نانی که از فریب مردم می خورید به خون آغشته است. و این که: آقایان، حنای فریبکاری هایتان مدت هاست که رنگ باخته. این فیلم را که دیدید، رو به بیت رهبری بایستید و داد بزنید: کاش معنای “داغ ” را می دانستی پیرمرد.

لطفاً این فیلم را به اشتراک بگذارید.

محمد نوری زاد
پانزده آذر نود و سه – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

82 نظر

  1. جناب رهبر بی انصاف،

    به بازوان توانا و قوت سر دست

    خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

    نترسد آن که بر افتادگان نبخشاید

    که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست؟

    هر آن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت

    دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

    ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده

    وگر تو می‌ندهی داد، روز دادی هست

    بنی آدم اعضای یک پیکرند

    که در آفرینش ز یک گوهرند

    چو عضوی به درد آورد روزگار

    دگر عضوها را نماند قرار

    تو کز محنت دیگران بی غمی

    نشاید که نامت نهند آدمی

    خمینی تنها چند ساعت قبل از مرگش بو برد که اوضاع آخرتش بس اسفناک و تاریک است. بیچاره که تازه داشت با واقعیتی سهمگین مواجه می شد دستپاچه گمان برد که مشکل شاید به خاطر فتوای بلد کبیر بودن تهران باشد پس سراسیمه آشتیانی و کس دیگری را خواند تا اصلاحیه اش را بر آن فتوای قبلیش بدهد که حاصل کار البته بسی مضحک بود.و خمینی نمی دانست که اشتباهاتش عظیم تر از این خرده فتواهای نابخردانه است.و راقم این سطور پناه می برد به خدای از آخرت دهشتناک ظالمان و متبکران و عاصیان.

     
  2. آقای رهبر، سپاه و اطلاعات

    ای زبردست زیردست آزار
    گرم تا کی بماند این بازار
    به چه کار آیدت جهانداری
    مردنت به که مردم آزاری

     
  3. ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش …

    (سید مرتضی آوینی)

     
  4. با سلام
    لطفا لینک دانلود را بگذارید ما نتونستیم ببینیم


    سلام دوست گرامی،
    سایت هایی هستند که به شما امکان دانلود می دهند. با جستجو در گوگل می توانید آنها را بیابید و لینک این ویدئو را در آنها قرار داده و دانلود کنید.

     
  5. یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
    کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
    سلام و درود فراوان بر مادری مهربان و سر تا پا از عشق٬ عشق به فرزندی پاک و دور از او٬
    عشق به انسان٬ عشق به شرافت و آزادی و حق
    امروز با دیدن این مستند به این باور رسیدم که مانند حضرت یعقوب کم نیستند.
    خانم زینالی عزیز٬ با دیدن صبر شما و پدر مهربان فرزندتان٬ با خود گفتم چرا من در کنار شما نیستم تا با گفتن جمله ای با شما همدردی کنم چرا که درد و غم مادر را تنها مادر می داند و بس. خواهر عزیزم بر خود افتخار کن و بر خود ببال که چنین فرزندی پاک در دامان خود پرورش دادی که سر در برابر ظلم و زور فرود نیاورد و محکم در برابر حوادث زمان ایستاد. صمیمانه از خداوند طلب و آرزو دارم که به زودی زود قلب پر از درد و زیبا و صبور شما با شنیدن خبری خوش شاد و آرام گردد.
    ای مادر عزیز و مهربان، ما همه محتاج نفس های گرم و صبور تو هستیم، مقاومت کن که خداوند با صابران است، عاجزانه از تو خواهش می کنم که بیش از پیش مراقب خود و همسر و دیگر فرزندانت باشی و همچنان با صبر و استقامت به زندگی ادامه بده که تا پیروزی چند قدم بیشتر نمانده است. امیدوارم به زودی زود شاهد دیدن چهره ی شاد و خندانت باشم.

    با تشکر از آقای نوری زاد که تلنگری بر وجدان خفته ی ما مردمان می زند.

     
  6. سلام
    شبیه کار های روایت فتح و دوست عزیزمون مرتضی آوینی بود . اما این بار نگاه به مردم مظلومی که قربانی خدایان ساختگی مشتی روحانی دنیا پرست شده اند .
    حاجی به نظر حقیر شما همین خط مستند را بروید جلو موثر تر باشد . شما را مخصوصا میخواهند مستهلک کنند .

     
  7. با سلام بر دوستان عزیز…اگر از ایرانیان در مورد یک پدیده زشت حاکم بر کشور سئوال کنید که ریشه اصلی مفاسد است بی تردید “ئروغ” و ” دروغگوئی” مورد توافق همه است. این اصل که یکی از زشترین رفتارهای تاریخ بشر است بدون هیچ کم و کاست و یا احساس شرمی از بالاترین رکن این کشور تا پائینترین آن بی وقفه در جریان است .
    دروغ در این کشور آن چنان نهادینه شده که در افکار عمومی و حتی در نزد خواص حکومتی هم اصل جاری “دروغ” است. همه میدانند که رهبری و ریاست جمهور در مورد مسئله هسته ای و بهبود اوضاع دروغ می گویند. همه میدانند که برادران لاریجانی در کلیّت خود مرتبا دروغ می گویند. همه می دانند که وزرا اغلب دروغ می گویند. صدا و سیما 24 ساعت دروغ می گوید. کسبه اغلب دروغ می گویند و پیدا کردن یک روده راست در این جامعه از معجزات است. رهبر دروغ می گوید که می خواهد فساد ریشه کن شود و دروغ می گوید که معتقد به اقتصاد ملی است. سپاه دروغ می گوید گکه حافظ امنیت است و بقیّه هم مثل بقیّه..این میراث کسی است که آمده بود عزت و کرامت ما را حفظ کند و ما را به بهشت ببرد.!
    اما این دروغگوئی کاری نیست که به تنهائی موفق باشد و اصولا “دروغ” کاری دسته جمعی است. یعنی اینکه دروغ را یکی می گوید و طرف دیگر هم باور می کند. بدون این تشریک مساعی این پدیده امکان وقوع ندارد. یعنی اینکه اگر ما واقعا از دروغ بیزاریم باید از نشستن پای حرف دروغ و پذیرفتن آن خود داری کنیم. باید دروغ را نپذیریم و آنرا بطور دائم افشا کنیم. باید نشان بدهیم که آنقدر زنده هستیم که نشود ما را فریب داد. راه آن هم درک حقیقت در حد توان است. فعاّل کردن شعور است.باز کردن چشم است و گوش. والّا قوم نادان را همیشه یک نفر است که بر گرده اش سوار شود.
    نسل قبل اهل مطالعه بود و تخقیق ولی این چنین فریب خورد. وای به حال نسل امروز و فردا..نه اهل تحقیقند و نه اهل سئوال..جامعه ای که نه اهل کار است و نه تلاش…ملتّی که از اوّل صبح تا آخر شب منتظر یک پول کلان است که از آسمان نازل شود نصیبش احمدی نژاد است و قوم فریبکار..میشود به هوش آمد؟

     
  8. سلام،

    کارتان در این مورد عالی است اما چرا فیلمی از خاوران و داغدیدگان آن تهیه نمی کنید؟

     
  9. اینکه گفته میشود ما هر گز در تاریع زیر بار استعمار نرفته ایم. یک دروغ بزرگ تاریخی است. جز معدودی از دوران ها مثل دوره نادرشاه مصدق امیرکبیر ما تحت اشغال و استعمار خارچیبوده ایم. هم اکنون نیز تحت استعمار هم آمریکا و هم عرب هستسم. آمریکا نقت و نخبگان ما را میبرد و به کار ابادانی کشور خود میرساند و عرب پول و جوانان ما را میبرد و بکار جهالت ها تعصبات جنگ و آدم کشی در سرزمین های خود می پردازد.
    هیچ افتخاری در کار نیست. آنچه هست خواری حقارت خاک بر سری و جهالت است. تنها راه نجات ما انتقاد استخوان شکن از گذشته و حال است. انطور که صادق هدایت کرده است. او ما را نواد گان لوس داریوش شاه میداند. که پر خور کم کار خود آزار صاجب جبن و ترس و غرق در توهمات و تعصبات مذهبی و قومی هستیم. شریعتی از استخوان های پوسیده عرب برج آجاجی ساخت و ما را در برج آج ساخته شده بر آب پادشاه بی تاج مدعی جهان ساخت. و بعضی خارج نشین ها از فرط بلعیدن خوراک های فکری بسیار و هضم نکردن آن دچار اسهال روشنفکری شده اند. و به تولید اد بیات فاخر فله ای مشغولند. نه راه حلی دارند و نه مسیول گفته های خودند. و آن بنی حرف بزرگ اگر به نزد او بروند و بگویند غریقی در آب شما را میخواند میگوید شما نمیدانید نجات این غریق 386 روش دارد عجله هم نداریم بنشنینید برایتان بگویم. و آن عروس و داماد بی بدیل در برج آج خود تاریخ را به نظاره فروغ جاودان خود آوردند. صدای هلهله ساغ دوشان و مطربان گوششان را کر کرد که از واقعیات اطراف خود هیچ نشنیدند.
    تنها پنجره امید کسانی هستند مثل نوریزاد و دکتر ملکی و منتظری که ابتدا انتقاد را از خود شروع کردند و انچه گفتند خود کردند نهراسیدند پر کار بودند و کم خور کم گفتند و گزینه….

     
    • ما نه ملت داریم ونه دولت. برای داشتن دولت یا باید شانس میداشتیم و یا نباید نفت می داشتیم. تا به گونه ای از برخورد حوادث تاریخی صاحب دولت شویم. برای داشتن دولت باید ابتدا ملت داشته باشیم. ملت ما انجاست که افکار خود را بیترس بیان کنیم. ملت ما در کلاس درسی است که معلم و شاگرد افکار خود را بگویند. به ساختن انسان پر مهر یکدیگر مشغول باشند. ملت ما انجاست که خود باشیم بی دروغ و تظاهر و رییا. ملت ما انجاست که شهرزاد قصه گوی هیچ پادشاه ستمگر نباشیم. ملت ما انجاست که افکار مستقلمان در گرو هیچ رسانه بیگانه و یگانه نباشد. اگر ملت نداریم میتوانیم ملت خود را بسازیم. یک قطعه کوچک یک پازل ملت خود را در جایی بسازیم در یک کلاس درس در یک روستای دور دست در یک کتابخانه… ملت ما ار بهم پیوستن قطعه های کوچک پازی بوجود خواهد آمد.

       
  10. Dear Dr. Khatami,
    I hope this message finds you well.
    I just saw a documentary about “Saeed Zeinali” which is available at https://www.youtube.com/watch?v=jvYcGDXxsQs&feature=youtu.be. This is the story of a student who was kidnapped by the regime during your term as the president of Iran. His parents only want to know where their son has been buried. Was this something that you were unable to provide? If so then for what else on earth a man should participate in politics?
    Kind regards,
    Ali

     
    • علی‌ آقا سلام،

      من از این نوشتهٔ شما که در حالی‌ که کوتاهه ولی‌ دنیایی از حرف توش هست تشکر می‌کنم. آقای خاتمی جواب بده دیگه، بابا پس کیه میخوای حرف بزنی‌؟ های گفتی‌ که بهتون خواهم گفت، بهتون خواهم گفت، بابا جان حرف بزن، از مردم عذر خواهی‌ کن. چطور به روی مردم نگاه میکنی‌ و خجالت نمیکشی. احمدی‌ صد شرف داره به تو اگر حرفهای توی دلتو نزنی‌، هر چند که اون حرفات هم به درد عمت میخوره، و دیگه حنات برای ملت رنگی‌ نداره.

       
  11. وقتی تفنگ ء پول و رسانه در اختیار یک نهاد باشد ٍ فساد می آورد.
    بهترین گزینه (ها) کدامند ؟

    ۱- سپاه پاسداران
    ۲- بیت رهبری
    ۳- بسیج مستضعفین !
    ۴- صندوق صدقات
    ۵- کمیته امداد امام
    ۶- صدا و سیمای جمهوری اسلامی
    ۷-قوه قضاییه (بازجویان) ء دادگاههای انقلاب و زندانهای کشور
    ۸- شورای نگهبان
    ۹- نهاد کمیسیون حقوق بشری جمهوری اسلامی بریاست لاریجانی
    ۱۰-شهرداری ها
    ۱۱- نیروی انتظامی
    ۱۲-فدراسیون های ورزشی به میریت سرداران
    ۱۳- سازمان ثبت و احوال و اراضی کشور
    ۱۴- آستان قدس رضوی
    ۱۴- سازمان انرژی اتمی
    ۱۵- نهاد امامان جمعه

     
  12. نطفه تورو هم همین اخوندا بستن وننه باباتو بهم حلال کردن اینه که حرومزاده دراومدی

     
  13. شهر خواب آلوده را بیدار می خواهد چه کار؟
    این همه دار است! استان دار می خواهد چه کار؟
    رازهای پشت پرده یک به یک شد بر ملا
    پرده ی بی پرده را اسرار می خواهد چه کار؟
    هر خلافی ریشه اش خشکانده شد در این دیار
    شهر ما امن است! پس سرکار می خواهد چه کار؟
    با وجود این همه غارتگر دارای پست
    مملکت باور بکن اشرار می خواهد چه کار؟
    آن که آب از کله اش رد شد، قضاوت باشما
    واقعا پیژامه و شلوار می خواهد چه کار؟
    هر دروغی را که می شد برزبان آورد و رفت
    مانده ام این کار او، انکار می خواهد چه کار؟
    سرزمینی که ندارد یک نفر بیکار، پس
    یک وزارتخانه مثل کار می خواهد چه کار؟
    تا چنین روشن تر از روز است و گویاتر ز بوق
    این تورم شاخص آمار می خواهد چه کار؟
    کاسبان هم مثل زالو خون ما را می مکند
    خاک ایران این همه خونخوار می خواهد چه کار؟
    با وجود حضرت استاد “خسرو معتضد’
    کشور ما “ایرج افشار” می خواهد چه کار؟
    با بزرگانی نظیر حاج “مسعود” و “فرج”
    سینما، “فرهادی” و اسکار می خواهد چه کار؟
    خشک چون دریاچه شد، تبدیل می گردد به دشت
    دشت،
    دیگر مرغ ماهی خوار می خواهد چه کار؟

    سیمین بهبهانی

     
  14. دوستان مطلب زیر را بخوانید وببینید چه قرابت نزدیکی با برداشت کسانی همچون مصباح از ولابت فقیه دارد
    http://www.hamneshinbahar.net/

     
  15. مادر در انتظار فرزند خانه خود را اراسته است.با گوهر عشق وجود خود خانه را آراسته است. روحانیت میخواهید در خانه او موج میزند. از هر چه خلاقیت داشته است سود برده است تا خانه کوچک حود را به زیبایی ترین وجه بیاراید. . ایا ما خانه ذهن خود را بدان گوهر عشق رذالت سوز اراسته ایم.یک معلم گفت ما هم اکنون بدست شاگردان دیروز خود در زندان ها شکنجه میشو یم. او گفت کشیده هایی که به شاگردان خود زده ایم هم اکنون به صورت تازیانه بر بدن های ما فرود میآید. آیا کلاس های خود را به گوهر های پاک آذین بسته ایم. تا ان کودک سزشار از مهر و خرد از میان فرهنگ سراسر خشونت ما سراسر جهالت ما سرانجام زاده شود. تا در اینده هیچ رذالتی فرزند پاک مادری را از آعوش پر مهر او جدا نسازد.

     
  16. سلام علیکم ، ما و شما قبل از انقلاب چی میخواستیم ! و حال چه شد ؟ یک جوان مجرد ناپخته ای که مادرش مرده بود ، آرزویی کرده بود که انشاء الله یک مادر و دختری پیدا شود که مادر را پدر و دختر را خود به نکاح درآورد ، اما از شانس بد . . . و آنگاه جوان ناپخته نالیده بود که چی میخواستیم ! و چه شد . حال حکایت این روزهای افراد واقعی انقلاب است . آقای نوری زاد با دیدن این فیلم و بردن این فیلم و با مبالغی وجوهات شرعی ( خمس ) برای این آفت الله های مراجع تقلید درباری ترسو و عمال حکومت ( به استثاء چند نفر آیت الله که مردمی هستند و گاهی هم خانه هایشان را حکومتیان خراب میکنند ) ، آن چیزی که آنان را خوشحال میکند ، همان گرفتن وجوهات توسط آفت الله هاست و به قولی شما با دیدن این گونه فیلم های حقیقی وقایع ، این آفت الله ها ، عمامه هایشان را بالاتر هم میاندازند و کک اشان هم از این همه ظلم و جور نمی گزد ! یادم آمد که شعار اول انقلاب توسط این عمامه به سرها که ما را با دغل بازی گول زدند ، ” جامعه بی طبقه توحیدی ” و ” کندن ریشه ظلم و جور ” توسط حکومت شاهنشاهی بود . حال جامعه ما بجای ” بی طبقه ای ” ، طبقات اش از برج ایفل هم بالا زده و انواع طبقه برای جامعه درست کرده اند .

     
    • سيدسجادحسيني

      جناب نوري زاد سلام

      شماگفته ايد:
      ” همان باوری که در درازنای تاریخ هزار خرافه بر آن نقش بسته و جزیی از تار و پودش گشته.”
      كدام خرافه برآن باورها نقش بسته است؟ ولطفا بفرمائيد آن باورهاي اصيل چه ها بود ؟ واين خرافه هاچيست؟
      چرا مبهم مي بافيد؟ چرا كلي گوئي وابهام آميز سخن مي گوئيد؟

      بارها جناب مصلح ازشما خواست كه اين خرافات چيست كه به اسلام وباورهاي مسلمانان بسته شده است؟ هنوز كه هنوز است ازشما يك موردهم نشينده ايم ونديديم كه نشانمان بدهيد كه اين خرافات چگونه خرافاتي هستند ؟آياخرافاتي كه خودتان درذهن داريد به اسلام نسبت مي دهيد ؟ خوب چند مورد بگوئيد ماهم بدانيم .چرادربرده سخن مي گوئيد؟

      ازهزار خرافه ده موردش را بگوئيد وبشماريد اگرآقامرتضي -زيده عزه- جواب نگفت بنده آماده ام كه برايتان جواب بگويم ليكن خواهشمندم ازميدان درنرويد وماست ماليشن نكنيد.
      لابديكي ازخرافات اجراي حكم قصاص قاتل ودزداست كه شما وگروه لگام بي لگام راسخت بريشان كرده است؟
      وقس بقيه خرافاتت را كه خودتان به اسلام مي بنديد واينها خرافات ذهني شما نوروشنفكرنماني است كه تازه به دوران رسيده ايد.
      اينگونه سخن گفتن هاازخواص گمراهگرانست فقط ولاغير.
      باسباس واحترام
      سيدسجادحسيني

      ——————

      سلام مصلح گرامی
      یکی از خرافه های پر هزینه همین ولایت فقیه است که خروجی تاریخی اش در روزگار ما آوار شد و بر سر ما نشست. خرافه ی دیگر همین الم شنگه هایی است که به اسم محرم و صفر به نان دانی علمای منبری بدل شده و چه خزعبلاتی که به حرکت امام حسین نیاویخته و آن را از محتوا تهی کرده. خرافه ی دیگر همین داستان تقلید به این شکلی که امروزه دست به دست می شود است. این که یک نفر دربست چشم به دهان آقایان بدوزد و هیچ اختیاری از خود نداشته باشد. عجب دکانی است این یکی. خرافه ی دیگر بساطی است که آخوندهای ما برای خود پرداخته اند. مگر نه این که پیامبر وقتی در میان جمع می نشست هیچ مزیتی بر دیگران نداشت و حتی مردم غریبه می پرسیدند کدامتان محمدید؟ پس چرا آخوندهای ما باید از این تربیت نبوی تأسی نجویند؟ به لباس روحانیان و صندلی ای که ولی امر مسلمین جهان بر آن می نشیند و بقیه روی زمین دقت بفرمایید. و این که چرا روحانیان لباسی بپوشند که هماره شناخته شوند؟ نمی شد با لباس مردم سخن از حق بگویند؟ این تفکیک یک ویژه گرایی است که این روزها به همان خرافه راه یافته است. خرافه ی دیگر خمس است. خرافه ی دیگر بساطی است که به اسم حوزه های علمیه پرداخته اند و با دادن شهریه به هر طلبه وی را برای یک مفت خواری همه جانبه حریص می کنند. خرافه ی دیگر خود را بهشتی پنداشتن و دیگران را جهنمی پنداشتن است. خرافه ی بعدی حتمی و ابدی پنداشتن قرآن است و لایغیر بودن آن. خرافه ی دیگر برکشیدن احکام بجای ذات ایمان است. خرافه ی دیگر… بازهم بگویم؟
      با احترام

       
  17. تعصّب مذهبی و تفکّر انتقادی

    نوشته : دکتر مهدی خلجی

    دفاع از حقوق بهائیان، آرمان تنها بهائیان نیست؛ مسأله‌ی شهروند ایرانی است، چه بهائی چه شیعه چه خداناباور؛ زیرا شهروند ایرانی باید بتواند از آزادی و حقوق برابر خود دفاع کند؛ و مگر می‌توان بدون دفاع از حقوق اقلیت‌ها، از جمله بهائیان به چنین آرمانی دست یافت؟

    شاید دیرزمانی بود که این‌قدر سخن گفتن از تعصّب مذهبی ضرورت پیدا نکرده بود. سرزمین پهناوری در خاورمیانه در آتش نزاع‌های مذهبی می‌سوزد، مردمان‌اش آواره، داغ‌دیده‌، بی‌سر و بی‌پناه می‌شوند، لحظه‌های عادی روزمره به کابوس‌های نادر ذهنی بیمار بدل می‌گردند و هیچ چشم‌انداز روشنی از فردا پیدا نیست. آن‌جا هم که خیابان و خانه، رزم‌گاه زنان و مردان مسلح یا بی‌سلاح نیست، تبعیض و سرکوب نظام‌مند سیاسی و اجتماعی، تعصّبات مذهبی را شدت و شتاب می‌بخشد و قربانی می‌گیرد. ایران و عربستان سعودی، دو کشور باثبات منطقه‌اند که قساوت‌آمیزترین نوع تبعیض‌ها را علیه اقلیت‌های مذهبی روا می‌دارند.
    اگر کسی می‌خواهد ژرفای مصیبتی را که بر این پاره از کره‌ی زمین می‌رود بنگرد، خوب است روزگار ما را با سده‌ی نوزدهم مقایسه کند و ببیند که در سده‌ی نوزدهم، «خاورمیانه» یا آن‌چه «جهان اسلام» خوانده می‌شود، دربردارنده‌ی چه تنوع رنگارنگی از جوامع دینی بود. برای نمونه، مسیحیان عرب، نقشی پررنگ در گذار از جهان قدیم به جهان جدید بازی کردند و حتا در نوسازی زبان عربی سهمی انکارناپذیر داشتند. با این‌همه، امروز، مسیحیان در عراق، طعمه‌ی سنگدلانه‌ترین شکل تاریک‌اندیشی مذهبی‌اند؛ از زادبوم خود رانده و حرمت و کرامت‌شان در انبوه درد و دود و دم و گوگرد، گم شده است. یهودیان در قلمروهایی که سابقه‌ی صدها و بل هزاران سال سکونت دارند، آزرده از آزار دیگران، یادگارهای نیاکان خود را به تلخی وامی‌نهند و راهی دیار نامسلمانان می‌شوند. بهائیان در سرزمینی که آیین آنان زاده شد و برآمد، از گزند دولت و فضای عمومی جامعه در امان نیستند و از حقوق ابتدایی شهروندی بهره‌ای ندارند. «جهان اسلام» و «خاورمیانه» با شتابی شگفت‌آور، پویایی مذهبی خود را از دست می‌دهد و یک‌دست می‌شود. اما مگر آن‌جا که تعصّب است، مسلمان به جان مسلمان نمی‌افتد؟
    نبرد شیعه و سلفی – یا بهتر بگوییم تنش‌ها و خشونت‌هایی که خود را در گفتار و ادبیات مذهبی بازمی‌نماید – برای دهه‌های بسیار پیکر جهان اسلام را شرحه شرحه خواهد کرد. مهاجرت انبوه نامسلمانان از سرزمین‌های اسلامی یا مهار و فشار سیستماتیک بر آنان، پایان خشونت نیست. آن‌جا که مسلمانی نتواند با یهودی و بهائی کنار آید و بنیاد هم‌زیستی بگذارد، با مسلمان دیگر هم نخواهد توانست؛ برادر جان برادر می‌گیرد و زن برای پاره‌نانی خوشبختی، ناگزیر، سینه‌ی قبیله‌ی خود می‌درد.

    «تعصّب مذهبی» چیست؟
    در سده‌ی هجدهم، در عصر روشن‌گری، اصحاب خردگرای دائره المعارف، در تعریف «فناتیسم» یا «تعصّب مذهبی» نوشتند: «تعصّب کورکورانه و شورمندانه‌ای که حاصل باور به خرافه است و به رفتارهایی می‌انجامد که مسخره، ستم‌گرانه و سنگ‌دلانه‌اند، ولی متعصبان، بدون شرم و افسوس آن رفتارها را می‌کنند و حتا از آن لذت می‌برند و بدان خرسندند. در نتیجه، فناتیسم ،تجسّم عملی خرافه است.»
    به سخن دیگر، تعصّب، بروز و ظهور خشمگینانه و توفانی و غیورانه و پرغوغای خرافه است.
    ولی «خرافه» چیست؟ شاید «خرافه» باورها و جزمیاتی است که هنوز تن به سنجش و اندیشیدن انتقادی نداده‌اند؛ عقائدی که مرده‌ریگ گذشتگان یا حاصل نظام و مناسبات موجودِ قدرت‌اند و در نتیجه، اعمال قدرت عده‌ای را علیه شماری دیگر توجیه می‌کنند و مشروعیت می‌بخشند.
    «خرافه» عقیده‌ای باطل است، اما معصومانه نیست؛ خرافات، یک‌راست به نظم و پایگان و مکانیسم‌های قدرت پیوند دارند. ممکن است به ظاهر، موضوع خرافه‌ای مربوط به عالم بالا یا مفاهیم انتزاعی باشد، ولی در نهایت، همان انگاره‌های مابعد طبیعی یا مجرد، روابط و مناسبات میان آدم‌های گوشت و پوست‌ و استخوان‌دار را شکل می‌دهند. بنابراین، سنجش عقلانی خرافات و اندیشیدن انتقادی به آن‌ها، تنها تمرینی فکری یا دل‌مشغولی دانشگاهی نیست، بل‌که وظیفه‌ای ضروری برای تحقق عدالت و آزادی و ستیز با شکل‌های پیدا و پنهان ستم‌گری و اقتدارگرایی است.
    ولتر، در کتاب «فرهنگ فلسفی» به درستی نوشت تعصّب مذهبی جان آدم‌ها را ناآرام می‌کند و همواره آنان را در عبوسی و برانگیختگی و پرخاش‌گری و جوش و خروش نگاه می‌دارد. از این روست که خشونت و تعصب نام‌هایی ترس‌آور برای یک چیزند و متعصّبان همواره آماده‌اند پای باورهای خرافی را به میان کشند و پای آدم‌ها را بشکنند و مرزهای بربریت را از نو گسترش دهند.
    ولتر نوشت فیلسوفان با این پدیده، سخت آشنایند و پادزهر آن را می‌دانند. پادزهر تعصّب، تفکّر فلسفی است. هرچقدر تعصب روان بشر را برمی‌آشوبد، فلسفیدن و اندیشیدن او را آرامش می‌بخشد؛ فلسفیدن، امکان تأمل در عمل، پیش از ارتکاب آن را پدیدمی‌آورد.
    به اقتضای مجلسی که در آن گردآمده‌ایم، اجازه دهید به ستم‌هایی که بر جامعه‌ی بهائیان در ایران می‌رود، اشاره کنم. بخش مهمی از این ستم‌ها حاصل تعصّب مذهبی است. این تعصّب مذهبی نه تنها در فقه شیعه توجیه شده که مبنای قانون‌گذاری ناعادلانه نیز قرار گرفته است.
    در اصل دوازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده: «دین رسمی ایران، اسلام و مذهب جعفری اثنی‌عشری است و این اصل الی ‏الابد غیر قابل تغییر است.»
    در اصل سیزدهم همین قانون می‌خوانیم: «ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی تنها اقلیتهای دینی شناخته می‏شوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل می‌کنند.»
    چرا تنها پیروان سه دین در قانون اساسی در مقام اقلیت‌های دینی به رسمیت شناخته می‌شوند؟
    در زمان تدوین قانون اساسی، گروهی از صابئین که بیشتر در جنوب ایران زندگی می‌کنند از نمایندگان مجلس تدوین قانون اساسی خواستند که به عنوان اقلیت دینی به رسمیت شناخته شوند. آن‌ها به آیه‌ای از قرآن نیز استناد کردند که در آن نام صابئین آمده بود. نمایندگان گفتند چون فقیهان، صابئین را به مثابه‌ی پیروان دینی «حقیقی» به رسمیت نمی‌شناسند، آن‌ها نیز از به رسمیت‌شناختن صابئین در قانون اساسی سربازمی‌زنند. هم‌چنین، کسی نامی از بهائیان می‌آورد، اما در نسخه‌ی نشرشده‌ی مشروح مذاکرات مجلس تدوین قانون اساسی، این تقاضا با سکوت و بی‌اعتنایی روبه‌رو شده است.
    بنابراین، تنها کسانی می‌توانند طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، «اقلیت دینی» شناخته شوند که در فقه اسلامی «اهل کتاب» به شمار می‌آیند. از این‌رو، جا دارد از مفهوم و مصداق «اهل کتاب» پرسش کنیم.
    در فقه اسلامی، یهودیان و مسیحیان کافرند، اما با دیگر کافران در «اهل کتاب» بودن تفاوت دارند. قلیلی از فقیهان حتا فتوا داده‌اند اهل کتاب مانند دیگر کافران، نجس نیستند و از قبیل خون و بول و مدفوع به شمار نمی‌آیند.
    فهم فقیهان و متکلمان و مفسران اسلامی از دو دیانت یهودی و مسیحی، غیرتاریخی است. یعنی آن‌چه آنان به استناد قرآن و حدیث به یهودیان و مسیحیان نسبت می‌دهند، با آن‌چه یهودیان و مسیحیان درباره‌ی خود باور دارند، تفاوت می‌کند. همان‌طور که عبدالمجید شرفی، اسلام‌شناس پرآوازه‌ی تونسی، در مقاله‌ای با عنوان «مسیحیت در تفسیر طبری» آورده، در قرآن، عبارت «اهل کتاب» گاهی تنها درباره‌ی یهودیان، گاه درباره‌ی یهودیان و مسیحیان باهم و گاه به شکل انحصاری درباره‌ی مسیحیان به کار رفته است. قرآن، تورات را کتابی که از سوی خدا به موسی نازل شده و انجیل را کتابی که از سوی خدا به عیسی نازل شده، می‌داند. هم‌چنین، در قرآن از یک «انجیل» سخن به میان رفته، نه از «اناجیل» یا دست‌کم، انجیل‌های چهارگانه. طبری، سرآمد و سرسلسله‌ی مفسران اسلامی، تورات و انجیل را گاهی کتابی واحد می‌داند که در آن شریعت و احکام و مواعظ بیان شده است: در انجیل نام محمد، به عنوان پیامبر بعدی آمده؛ اما انجیل و نیز تورات «تحریف» شده‌اند: یعنی یا در آن‌ها دستکاری شده یا تأویل‌های نادرست و تفسیرهای ناروای از آن‌ها شده یا اباطیلی به خدا نسبت داده‌اند یا پیامبران را تکذیب کرده‌اند یا نام محمد را از آن زدوده‌اند تا پیش‌گویی درباره‌ی ظهور اسلام را پنهان کنند.
    فهرست بلندی می‌توان داد از تفاوت‌های بنیادی میان آن‌چه یهودیان و مسیحیان درباره‌ی اعتقادات خود می‌گفتند و می‌گویند و تصور اسلامی از یهودیت و مسیحیت. اگر یهودیت واقعی و تاریخی نه آن یهودیتی است که فقیهان و مفسران مسلمان می‌گویند، اگر مسیحیت واقعی و تاریخی نه آن مسیحیتی است که فقیهان و مفسران مسلمان می‌گویند، چرا فقیهان، هم‌چنان، یهودیان و مسیحیان را «اهل کتاب» می‌خوانند؟ هم‌چنین، بعید است که کسی از فقیهان بزرگ با دستاوردهای علمی امروزه درباره‌ی آیین زرتشتی آشنا باشد. در متون اسلامی انبوهی از اطلاعات و نسبت‌های غیرتاریخی به زرتشتیان به چشم می‌خورد.
    آیا فقیهان، زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان را به رسمیت می‌شناسند، چون آن ادیان پیش از اسلام زاده شده‌اند و مشروعیت اسلام را نقض و نسخ نمی‌کنند؟ مگر نه این است که آن سه دین، اسلام را «دین حق» نمی‌دانند؟ مگر نه آن است که در بستر تاریخ، مسیحیان و مسلمانان بر سر زمین و آسمان، خون یکدیگر ریخته‌ و جهاد و جنگ صلیبی کرده‌اند؟ آیا این ادیان به رسمیت شناخته می‌شوند چون پیروان آنان به وحدانیت خدا باور دارند؟ مگر بهائیان به وحدانیت خداوند اعتقاد ندارند؟ در الاهیات بهائی، چه عنصر تمایزبخشی نسبت به مسیحیت وجود دارد که باعث می‌شود «دین کتاب» نباشد یا پیروان آن «اهل کتاب» نباشند؟ «کتاب»هایی که فقیهان، کتاب مقدس یهودیان یا مسیحیان می‌انگارند، از نظر تاریخی شباهت اندکی به تورات، عهد عتیق، اناحیل چهارگانه و انجیل‌های دیگر دارد. کتاب مقدس بهائیان همان اندازه می‌تواند برای فقیهان اسلامی نامقبول باشد که کتاب‌های امروزی یهودیان و مسیحیان.
    تأمل انتقادی در «اهل کتاب» نشان می‌دهد که «اهل کتاب»، مفهومی ایدئولوژیک است؛ یعنی تحمّل سنجش‌گری‌های عقلانی را ندارد و با اندکی واکاوی می‌شود تار از پودش گسست. این مفهوم، تنها به کار مرزکشیدن‌ها و اعمال تبعیض‌ها علیه پیروان ادیان، حتا یهودیت و مسیحیت می‌آید. «اهل کتاب» دیواری می‌کشد میان «اُمّت و جماعت» و «دیگرانی» که باید تحت قیمومت و قدرت «اُمّت و جماعت» باشند. «اهل کتاب»، «امت و جماعت» مفاهیمی «دیگر»سازند و به جهانی تعلّق دارند که هنوز «جامعه»، «ملت»، «دولت»، «فرد انسانی» و «شهروند» و «حقوق طبیعی» و «حقوق بشر» زاده نشده بود و الاهیاتی سیاسی شالوده‌ی نظم سیاسی و اجتماعی را می‌ریخت. هنوز درکی فلسفی از «دیگری» وجود نداشت و نمی‌دانستیم که حذف دیگری، نپذیرفتن دیگری، نفهمیدن و ندیدن دیگری، نشناختن و ندیدن خود است. هنوز نمی‌دانستیم که مسأله‌ی بنیادین «آزادی» و «عدالت»، «دیگری» است و هیچ آزادی و عدالتی بدون به رسمیت شناختن «دیگری» و حق برابر و آزادی او معنا و واقعیت ندارد. شیعیانی که آیین بهائی را نمی‌شناسند، درکی درست از هویت شیعی خود در یک‌صد و پنجاه سال اخیر نخواهند داشت؛ سهل است، به دشواری می‌توانند از حقوق خود به مثابه‌ی شهروند آزاد دفاع کنند.

    در نتیجه، دفاع از حقوق بهائیان، آرمان تنها بهائیان نیست؛ مسأله‌ی شهروند ایرانی است، چه بهائی چه شیعه چه خداناباور؛ زیرا شهروند ایرانی باید بتواند از آزادی و حقوق برابر خود دفاع کند؛ و مگر می‌توان بدون دفاع از حقوق اقلیت‌ها، از جمله بهائیان به چنین آرمانی دست یافت؟

     
    • درود بر دوستان و هم میهنان ارجمند

      چهار مورد درآئین بهائیت وجود دارند که ملایان را به دشمن خونین و ابدی پیروان این دین مبدل کرده است٫ ۴ چیزی که بشدت مورد پسند این جماعت میباشند:

      ۱- در بهائیت چیزی به اسم روحانی٫ آخوند و یا ملا که لباسی غیر از عامه مردم بپوشد و با استفاده از دین ازسایرین پول گرفته و معاش کند وجود ندارد. رهبران دینی بهائیت ازطریق رأیگیری انتخاب میشوند و مثل سایرین شاغل هستند و برای معاش خود از کسی پول نمیگیرند

      ۲- تعدد زوجات یعنی داشتن بیش از یک همسر حرام است

      ۳- ازدواج موقت یا صیغه حرام است

      ۴- مصرف تریاک و یا هر نوع ماده ای که مخدر باشد حرام است

      البته اعمال دیگری نیز مانند روضه خوانی٫ سینه٫ زنجیر و قمه زنی و تقیه که جایزنیستند و این خود کاسبی دیفروشان را کساد میکند و یا ممکن است کلا باعث تخته شدن درهای دکانشان بشود

       
      • ولی دوست گرامی مهمترین کاری که باب و بهاییت در باره اسلام کردنسخ اسلام بود همان کاریکه مسیحیت با یهودیت و اسلام با مسیحیت کرد و آن بزرگترین ضربه ایی بود که دکان مشتی انگل را می رفت که ببند.ولی متاسفانه ایرانیان این موضوع را درک نکردند!والا امروز ما گرفتار اراذل و اوباش اسلامی نبودیم!

         
  18. آیا میدانید که برای واردات محصولات ال جی و سامسونگ بانک مرکزی ارز مبادله ای تخصیص میدهد و فروش آن با ارز آزاد است؟
    آیا میدانید مهار تورم یعنی افزایش قیمت؟
    آیا میدانید شکستن حصر یعنی تشدید آن؟
    آیا میدانید داشتن رمز عابر بانک یعنی کشک؟
    آیا میدانید که بلوکه شدن پولهایتان در خارج برای یکسال دیگر یعنی پیروزی اسلام؟
    آیا میدانید که ظریف راست میگوید که در مذاکرات هیج عقب نشینی نشده؟ چرا ؟ چون اصلا جلو نشینی در کار نبوده!!
    آیا میدانید مصباح یزدی معتقد است خاک توسراین مردم با این رهبر . همینطور برای رهبر با این مردم؟
    آیا میدانید آژدانها شده اند مرجع تقلید و مراجع آژدان!!؟ اولی حکم حجاب میدهد و دومی دستور قلع و قمع!!
    آیا میدانید که استقلال اسلامی یعنی اینکه ببینیم اوباما کی به خوروسازان اروائی اچازه میدهد بداد ولایت برسند؟
    آیا میدانید ما به سوخت هسته ای هیچ احتیاجی نداریم؟ چون یک راکتور داریم که سوحتش را روسیه میدهد! والسلام!
    آیا میدانید چون اصلا سوخت هسته ای نمی خواهیم فعلا مقام ولایت ایرانیان را مجبور به چهاد نکاح با 5+1 نموده اند؟
    آیا میدانید برای اینکه در این جهاد نکاح دچار عذاب نشوید باید هر شب فاطمه گل و حریم سلطان و سیلا و کارادائی را تماشا کنید تا نفهمید طرف بغل دستت چینییه، روسیه، غربیه و یا شرقبه؟!!
    راستی اینارو نمیدونستید؟ بمبرم براتون!! معلومه آفتاب مهتاب ندیدید! فقط نور ولایت دیدید!!

     
  19. اسید مرتضی کجایی که جواب بدی؟خمینی مگر نگفت دلخوش به این نباشید که بخشهای اساسی زندگی شما را مجانی میکنیم خوب وظیفه حکومت چیه؟ابتدایی ترینش تامین آب سالم هوای پاک ،امنیت کافی سرپناه مناسب افراد،بهداشت محیط و اشخاص ،تامین نیازمندان ،حمایت از اموال و دارایی های مردم،ایجاد جو ارامش روانی…اخه اسید مردم که بدهی به حکومت ندارند وگرنه اقا بالا سر می خوان چکار؟وضع آب را که می بینی دعوای بین نماینده شورای شهر و دولتیها در مورد آب هشت منطقه تهران،وضع هوا هم که همه خبر داریم معلوم نیست کی پشت بخور بخور بنزین هست که وضع هوای تهران همیشه در وضع خطره،امنیت هم که یک روز اسید یک روز چاقو یک روز ناپدید شدن جوری که خود تو هم جرئت نمی کنی شب بری سمت دو راهی نیزار و بعد پل آهنچی جوری که وزیر بهداشت میگه میزان خشونت ده درصد امسال افزایش پیدا کرده .وضع مسکن هم که همه می دونیم زن و مرد باید هر دو کار کنن یکی قسط و بهره یا اجاره بده یکی هم پول نون!تامین هم که دیدی وزیر رفاه گفت 12 میلیون ایرانی زیر خط گرسنگی هستند حمایت از اموالم که بدتر از همه یک ستاد اجرایی هست مثل گرگ دنبال اموال مردم .کلاهبدراری و مال مردم خوریو اختلاس و رشوه هم که ظاهر اموال مردم هم امروز ارزشش به دلار یک قیمته فردا نصف میشه تورم هم که امید و توانی برای مردم نذاشته و چون حکومت می بینه در تامین مردم شکست خورده و حرفی برای گفتن نداره حالا یکی میگه اصلا مال دنیا اخ و بد وظیفه ما ظهور امام زمانه !یکی دیگه میگه مال دنیا به چه درد می خوره!!اخه سید پس اگر مال بده خود اخوند چرا سالی سیصد میلیارد تومن برای موئسسه تحت نظرش می گیره؟حق کی؟پول کدوم بیوه زن؟خوشمزه اینجاست ستاد اجرایی دنبال مال بی سرپرست هست اما زن بی سرپرست ارتباطی به این دستگاه نداره !اخوی!اسید!بد کردید با مردم و باختید.چنته خالی تون رو شد.بقیش حرف و حدیث و توجیه هست.برو مثل مجتهد شبستری خودتو خلع لباس کن.

     
    • واقعیت این است که دین باید به حیطه فردی افراد برود و شریعت بدان معنا که مجتهدین اجتهاد کنند و براساس آن فتوی دهند جز بی قوانونی و هرج و مرج و فساد نتیجه ای نخواهد داشت. تا زمانی که مجتهدین میتوانند فتوی دهند و عمال یا عاملانی برای اجرای فتوا هایشان دارند قتل و فساد ریشه کن نخواهد شد.
      کشور ما به یک قوه قضائیه مستقل و انقیاد به قانون نیاز دارد نه مجتهدینی که خود را فرا تر از قانون می دانند و نه این تفکر که اطاعت از فتوای مجتهدین واجب تر از تبعیت از قانون است.
      متاسفانه بازار اجتهاد شیعه به دکانی برای دنیا بدل شده و از راه آن ارتزاق میکنند. در واقع اجتهاد و مرجعیت به بساطی برای دین فروشی مبدل گشته.

       
  20. جناب آقای نوری زاد
    1- با بیشنهاد برخی دوستان موافقم لطف کنید شماره حسابی اعلام کنید تا ما که نمی توانیم فرزندشان را به ایشان بازگردانیم لااقل قدری از مصایب مالی ایشان بکاهیم . من شخصا هر چه در توان دارم کمک می کنم . به گمان من اگر اندک انسانیتی در وجودمان باقی است نباید ندای مدد خواهی این خانواده مطلوم را بی باسخ بگذاریم .
    2- مطمین باشید در درون حاکمیت هم هستند کسانی که از راز این دانشجو مطلع هستند که انها هم اگر انسانیتی در وجودشان باقی مانده باشد ممکن است با دیدن این فیلم تاثیر گذار به خود ایند و رازها را برملا کنند .

    —————–

    سلام عبدالله گرامی
    سپاس از فهم خوب تان. داستان گشایش یک حساب برای کارهایی از این دست هماره دستاویزی برای تهمت ها و کنایه ها بوده است. اطمینان دارم هر که مشتاق باشد راهش را پیدا می کند. شخص مرا معذور دارید. در عین حال که انتشار حساب بانکی خود ایشان را نیز در اینجا به صلاح نمی دانم.
    سپاس

     
  21. نظر دهندگان محترم
    1 – اقای علی خامنه ای هم یک ایرانی در قدرت نگه داشته و مسلط به اموال مملکت توسط و به علت سکوت مرگبار اکثریت ملت ایران مانند هر ایرانی مسلمان شیعه در این ایران علاقه وافر و شدیدی به دادن پند و اندرز و امر به به اصطلاح معروف و نهی به اصطلاح منکرو به بهشت بردن دیگران دارد. لذا انتقادی بر ایشان نیست زیرا دستورات دین اسلام و مذهب شیعه به او چنین دیکته میکند. به نظر اینجانب به موازات زجه و ناله و گریه کردن بهتر است که با استفاده از شعور خدادادی عقل و خرد را جایگزین این فرهنگ دینی و مذهبی متعلق به 1400 سال پیش تازیان بادیه نشین که سودی جز به ذلت کشیدن انسان را ندارد، بکنیم.
    2 – جالب است ، حدود 36 سال از زمان در آوردن ملت ایران از چاله و به چاه انداختن خود مبگذرد ، دنیا بطورشگفت انگیزی پیشرفت کرده است ، به دنیا آمدگان سالهای اول تغییر رژیم دیکتاتوری چکمه به دیکتاتوری نعلین بالای 30 سال سن دارند، ایران از لحاظ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی قرنها به عقب برگردانده شده ولی متاسفانه نمیتوان نورامیدی دلگرم کننده در رابطه با پیشرفت جایگزینی عقل و خرد به فرهنگ دینی و مذهبی 1400 ساله تازی بده نشین مشاهدن نمود.
    3 – به نظر اینجانب یکی از عوامل موثر در زدودن فرهنگ دینی و مذهبی خرافی قرون وسطائی اصلاح واژه ها ، کلمات ، ضر بوالمثلها و اصطلاحات و و و و و که درای مفاهیم و ریشه مذهبی و دینی دارند از زبان پارسی است.
    به امید روزی که خرد و عقل در ما ایرانیها به حد اعلا برسد تا سیستم سیاسی بر امده از مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم مبتنی بر قوانین مترقی روز بشری و فاقد فرهنگ دینی و مذهبی برپا کنیم.
    مهدی

     
    • آقای مهدی – مطالبی که نوشتی درست است. بد نیست خود شما هم اسم تان ( مستعار یا واقعی ) را تغییر دهی.

       
      • جناب علی، با درود، مگر نمیدانی در جمهوری اسلامی در مملکت ایران!! تغییر نام از عربی به ایرانی ممنوع است!!؟ ولی تغییر نام از ایرانی به عربی آزاد است!! در فامیل ما دختر خانمی هست که در روز تولدش، مادر بزرگش از دنیا می رود و به همین دلیل نام مادر بزرگش که ام البنین بوده است را روی او می گذارند ولی در خانه از همان بچگی او را آیدا صدا می زنند الآن که بزرگ شده است هر کار می کند نمی تواند نامش را از ام البنین به آیدا تغییر دهد حتی وکیل گرفته است و چندین سال دوندگی کرده است و استشهاد از تمام فامیل برده است که همه مرا آیدا صدا می زنند باز هم دادگاه به استناد اینکه ام البنین نام مادر ابرفرض است با درخواست او مخالفت کرده است و این دختر همچنان از این نام زجر می کشد و هیچ راه چاره ای ندارد!! قابل توجه پدر و مادرها، نکنید عزیزان من!! با دست خود فرزندان خود را به زجر مادام العمر مبتلا نکنید روز اول نام فرزند خود را ایرانی بگذارید و او وقتی بزرگ شد برای تبدیل نامش به عربی قانونا!! آزاد است ولی وقتی نام او را با توجه به اعتقادات خرافی خود عربی می گذارید فرزند دلبند خود را در بزرگسالی به احساس خفت در جمع دوستانش مبتلا می کنید نکنید عزیزان من، اگر فرزندان خود را دوست می دارید با پاره تن خود این گونه جفا نکنید، نکنید عزیزان من، نکنید، نکنید، تکتید.

         
  22. مجازات ناسزاگویی اعدام نیست
    صدیقه وسمقی
    پاسخ هر ستم، حداکثر رفتاری همانند آن است و بیش از آن خلاف تقوا است

    ناسزاگویی و توهین کردن به هرکس و هرچیز که باشد ناپسند است، به ویژه نسبت به باورها و ارزشهای دینی ملت‌ها و اقوام گوناگون. قرآن با استدلالی ساده و منطقی به تازه مسلمانان پر شور و پرهیجان سفارش می کند که به بت‌های مشرکان ناسزا نگویند زیرا در این صورت آنان نیز به خدای مسلمانان ناسزا خواهند گفت. آری ناسزاگوئی حتی به بت‌ها نیز ناپسند است تا چه رسد به پیامبر اسلام که پیامبر رحمت است.

    سهیل اعرابی جوانی است که به جرم سب نبی یعنی ناسزاگویی به پیامبر اسلام به اعدام محکوم شده است اما آیا واقعا مجازات ناسزاگویی اعدام است؟

    قبل از پرداختن به پاسخ سوال مذکورباید به این موضوع مهم توجه نمود که متاسفانه در طول سال‌های اخیر توهین به باورهای اسلامی افزایش یافته و به گمان نگارنده مهم‌ترین علت آن ارتکاب جنایت و فساد توسط کسانی است که لباس دین بر تن کرده و اعمال ناپسند را با قرآن وسنت پیامبر توجیه می کنند. آنان گمان می کنند که با این توجیهات، زشتی جنایات و مفاسد را می توانند بپوشانند، حال آنکه اثر مهم و منطقی مترتب بر عمل کرد آنان، رویگردانی مردم از دین و مسلکی است که آنان مروج آن اند.

    یکی از قوانین ناعادلانه ایکه مروجان اسلام افراطی و خشن، مدافع آن اند همانا اعدام در ازای توهین به پیامبر است. چگونه ممکن است بهای یک سخن ناسزا و ناپسند،جان آدمی باشد؟ به روشنی می توان دریافت که دراین قانون، جرم و مجازات تناسبی با هم ندارند و نمی توانند در دو کفه یک ترازو قرار گیرند و از همین رو این قانون ظالمانه است و هیچ مویدی از قرآن وسنت پیامبر ندارد.

    اجرای چنین قوانینی است که در دل‌ها بذر نفرت نسبت به اسلام می کارد و چاره آن بستن دهان‌ها با ارعاب و اعدام نیست. آن کسی مدافع اسلام است که بتواند در جهان ارتباطات امروز چهره‌ای معقول ، دوست داشتنی و انسانی از اسلام معرفی کند و در دل‌ها نسبت به آن بذر محبت بکارد. آن اسلام که در دنیای امروز نتواند سخنی حد اقل برابر با ارزش هایی که امروزه در سراسر جهان مشتاقان بسیار دارد مانند دموکراسی، حقوق بشر، آزادی و… مطرح سازد، محکوم به شکست است. با ارعاب و اعدام و شلاق و قطع دست و پا و ابزارهای ناپسندی از این دست نمی توان در برابر دموکراسی و حقوق بشر قد علم کرد و مردمان را مجاب ساخت که چنین اسلامی برتر از حقوق بشر و دموکراسی است . دررقابت میان دو ایدئولوژی که یکی مبلغ برابری ، آزادی ،پسندیده بودن شیوه مجازات و مانند آنست و دیگری مبلغ تبعیض و سنگسار و اعدام و بردگی و مانند آن ، معلوم است که اکثر انسان‌ها گرایش به اولی دارند و این نه به جهت گمراهی آنان، بلکه اقتضای عقل آنان است. ایدئولوژی دوم پیداست که در چه جایگاه پائینی قرار دارد جایگاهی که ساخته و پرداخته مدارس سنتی منسوب به اسلام است مدارسی که قرن هاست خانه تکانی نکرده اند و اگر بدین منوال پیش روند به آثار باستانی برای کاوشگران بدل خواهند شد. حتی مخالفان منصف و اهل تحقیق نیز معتقدند که حق اسلام چنین جایگاهی نیست.

    واما در پاسخ به این سوال که آیا اساسا مجازات ناسزاگویی به پیامبر اسلام شرعاٌ اعدام است به سیره خود پیامبر اشاره می کنم، که جاهلی بر سر وی خاکسترمی ریخت اما آن حضرت هنگامی که آن جاهل بیمار بود به عیادتش رفت که اگر چنین نبود و رفتار آن حضرت بهتر از دیگران نبود، هرگز عده‌ای گرد او جمع نمی شدند در حالی که او نه پست و مقام دنیوی داشت و نه ثروت که به طرفدارانش بدهد. چنین پیامبری هرگز نمی تواند موید این قانون باشد که اگر کسی به او توهین کرد مستحق مرگ است. روشن تر از سیره پیامبر آیات متعدد قرآن است که بدون ابهام بارها از تناسب مجازات با جرم سخن می گوید و تخطی از آن را ظلم می خواند. به نمونه‌های زیر توجه فرمائید:
    “جزاء سیئه سیئه مثلها فمن عفی و اصلح فاجره علی الله انه لایحب الظالمین” شوری/ ۴۰
    وجزای هر بدی بدی همانند آنست اما اگر کسی ببخشد و صلح کند پس پاداش او بر خداوند است که خداوند ستمگران را دوست ندارد.
    “وان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیرللصابرین” نمل/۱۲۶
    اگر مجازات می کنید پس همانند ستمی که بر شما رفته مجازات کنید اما اگر صبر کنید پس آن برای شکیبایان بهتر است.

    آیات مذکور فقط دو آیه از آیات متعددی است که بر تناسب مجازات با جرم تاکید می کند و نه تنها تعدی از آن را ظلم می داند بلکه مردمان را به عفو و گذشت فرا می خواند، چرا که همواره جوامع بشری بیش از مجازات به عفو و گذشت نیازمند است؛ زیرا در جامعه‌ای که عفو و گذشت در آن رایج باشد، هم زمینه وقوع جرم در آن کمتر است و هم شناخت عدالت و اجرای آن آسان تر.

    پیامبری که از جانب خدا برتناسب و همانندی مجازات با جرم تاکید می کند هرگز اعدام را مجازات متناسب برای ناسزاگوئی نمی داند. در همان روزگار نیز کسانی بودند که گمان میک ردند بعضی موضوعات وجرائم از قاعده فوق الذکر مستثنی هستند مثل توهین به مقدسات. آنان گمان می بردند مجازات توهین به مقدسات فراتر از مقابله به مثل است و یا شاید به دلیل غلبه افراطی گری بر فکر آنان و کم رنگ بودن ارزش اخلاقی گذشت در میان آنان معیار عدالت را گم کرده و تصور می کردند مجازات مناسب برای هتک حرمت مقدسات قتل و قتال است. آیه ۱۹۴ بقره به همین مطلب اشاره دارد. هنگامی که مشرکین قریش مانع ورود پیامبر به بیت الحرام برای انجام مناسک عمره شدند آن حضرت برخلاف رویه معمول آن مردم که در چنین مواقعی به جنگ و خونریزی می پرداختند، بدون جنگ و خونریزی به مدینه باز گشت و سال بعد یعنی سال هفتم هجرت همراه جمعی از مسلمانان به مکه رفت و عمره را بجا آورد. آ یه مربوطه چنین است:

    “الشهرالحرام بالشهرالحرام والحرمات قصاص فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل مالعتدی علیکم والتقوالله واعلموان الله مع المتقین” بقره/۱۹۴
    این ماه حرام باآن ماه حرام برابرودیگر حرمت‌ها نیزبا یکدیگر برابرند پس اگرکسی به شما تعدی کرد شما می توانید با رفتاری همانند آن با وی مقابله کنید(و نه بیشتر!) و تقوی پیشه سازید و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است.

    ورود پیامبر و مسلمانان به خانه خدا در همان ماه حرامی که سال قبل از آن منع شده بودند مقابله به مثل عملکرد قریش خوانده شده است. پیامبر با این آیه مسلمانان را که از رفتار قریش برآشفته شده بودند و احساس می کردند که به مناسک عبادی وحرمت‌های آنان توهین شده و بیم آن می رفت که جنگ درگیرد، آرام می سازد. این آیه تاکید می کند که پاسخ منع قریش از انجام عمره این است که شما وارد خانه خدا می شوید در همین ماه حرامی که قصد انجام مناسک عمره داشتید. و می افزاید که پاسخ هر ستم حداکثر رفتاری همانند آن است و بیش از آن خلاف تقوی است. به عبارت دیگر آیه در بردارنده این معناست که پاسخ حرمت شکنی قتل و کشتار نیست.

    در روزگاری که مردمان اهل افراط بودند و از اینکه پاسخ هر ستمی را با قتل وشمشیر بدهند ابایی نداشتند، پیامبر با آیات قرآن به آنان می آموزد که جزای هر عمل بد، حد اکثر همانند آن عمل است و مردم را به فضیلت عفو وگذشت دعوت می کند. براساس منطق قرآن و پیامبر اسلام مجازات اعدام برای ناسزاگویی ولو به پیامبریک ، جنایت است. آسیبی که اجرای چنین قوانینی به وجهه اسلام می رساند امروز بر بسیاری از دوستداران اسلام روشن است و یکی از آسیب‌ها همانا بدبینی و نفرتی است که در برخی دل‌ها ایجاد شده و در نتیجه به اسلام توهین می کنند.

    از دلایل مهمی که بسیاری از فقهای بنام شیعه با اجرای قوانین جزائی موجود در فقه اسلامی توسط غیر معصوم مخالف بودند احتیاط فراوان آنان نسبت به جان مردمان وحفظ وجهه اسلام بود. تجربه اجرای این قوانین در جمهوری اسلامی نشان می دهد که احتیاط آن دسته از فقها بسیار بجا و عاقلانه بوده است. اعدام هایی که در جمهوری اسلامی بطور پیاپی وتحت عنوان مجازات اسلامی انجام می شود خدشه‌های جبران ناپذیری است که پیاپی بر وجهه اسلام و ایران و بر جان‌های محترم وارد می شود. امید است با بازنگری در رویه موجود شاهد اعدام سهیل اعرابی ودیگرافراد در ایران نباشیم.

     
  23. هو ۱۱۰
    به برد بار :
    ای ارجمند، بردبار تر باش که تا نگرید کودک حلوا فروش***** بحر بخشایش نمی آید بجوش
    پیر و مراد ما فرمود : تا گریستن کودک حلوا فروش چیزی نمانده

    به رسول:
    ای ارجمند، برادرم نیز همین را میگفت، گرچه او نخستین کس بود که در هنگامه ترکتازی این مغولان دلیرانه در برابر همه ایستاد و اعدام های بی رویه و انحصار طلبی ها را محکوم کرد. او بارها از سوی همه اوباشان از جمله همبندان سابق زندانهای رژیم پیشین خائن قلمداد و تهدید به مرگ شدبویژه از سوی فالانژهای حزب الله ،کمونیستها و التقاتی ها!! راستی دل شیر میخواست که در همان روزهای نخست کسی بگوید” این انقلاب نیست، فتنه است، بلوای صاحب الزنج است”. امروز او از سیاست کناره گرفته، البته به امر پیر و مراد مان که از همان ابتدا گفت این فتنه است. او مرا نیز نهی میکند و میگوید این جزای اعمال نادرست ما ملت و پدران ما در ده های پیشین است، دخالت نکن . بد نیست بدانید که قربانیان جنایات حکام امروز در عالم برزخ اهل الجنه اند و بسیار خرسند. در آخرین احضار اسرار مهمی افشا کردند که شقاوت این غاصبان را میرساند. چون به امر پیرمان احضار نهی شده و من ملزم به اطاعتم سکوت میکنم. چنانچه خود در زمینه اسپریتیسم و احضار فعالیت دارید و یا اصولا علاقمند هستید پیگیر شوید. فقط در افشای اسرار و هویت ها محتاط باشید.
    یا علی

     
  24. جمهوری اسلامی برره

    شیر مصباح یزدی برره : جامعه ما لیاقت رهبری مقام معظم رهبری را ندارد و رهبری بر ملتی فاقد لیاقت افتخاری ندارد.

    تکبیر
    تکبیر چیه بابا سیفون را بکش

    https://khodnevis.org/article/62276#.VIQORdKUc2E

     
    • راستی ایرانیان با چه زبانی باید در تایید حرف این درنده خو بگویند که شما درست می گویید ما از همان اول هم گفتیم که لیاقت رهبری شماها را نداریم لطفا دست از سر مردم بردارید و به همان اصطبلهاتان برگردید!

       
  25. محمد نوریزاد عزیز،

    درود بر تو و پدر و مادری که در دامانشان بزرگ شده ای. اگر خدایی باشد مطمئنم همه گناهانی را که با خدمت به این قوم جنایتکار مرتکب شده ای بخشیده است.

    موفق باشی

     
  26. ای کاش…ای کاش این فیلم را منتشر نمیکردید. هیچ وقت از خودم تا این اندازه مأیوس و متنفر نبوده ام. خواهشا مسؤلیت و وزن سنگین این جنایات را بر گردن گروه بخصوصی بنام اراذل و اوباش که تعداد زیادی از آنان پارچه های زیادتر و بلندتر از سایر اراذل و اوباش بر تن دارند منتقل نکنید. رفتیم و ۲ سال با جان و دل و بعضی موقع ها به بهای خون زحمت کشیدیم و این جماعت را بر مصدر قدرت نشاندیم و حالا به زمین و زمان ناسزا میگیم که بله من نبودم تقصیر آستینم بود

    حتی برای یک بار هم شده درستکار باشیم و قبول کنیم که آری کمبود هائی بود ولی نحوه مقابله با آنان اینی نبود که ما ۹۸٪ ها بر گزیدیم و دودمان ها بر باد دادیم و پدر مادرها داغدار کردیم. انصافا خود گولزنی نکنیم جمهری اسلامی نتیجه اعمال خمینی و یا خامنه ای نیست بل نتیجه عملکرد ما ایرانیان هست. این گروه متکبر و خونخوار فقط نشسته اند و حال عملکرد های ما را میکنند

    اگر اوضاع امروز ما را نگاه کنید به این واقعیت پی خواهید برد که بطور کاملا واضح اشخاص بقول خودشون ضد طبقه طاغوتی که افتخارشان مبارزه با آن قشر بوده (و خیلی هاشون هم اهل جنوب لبنان٫ سوریه و عراق بوند) هم اکنون جای آنها را پر کرده و حتی کاخ ها و املاکشان را از آن خود کرده اند از طاغوتیان سابق هم درست یاد گرفته اند که چطور راههای مبارزه با آن را مسدود کنند حتی اگر به قیمت خون هزاران بیگناه تمام شود

    مرد باشیم و اعتراف کنیم اشتباه کردیم. خود کرده را تدبیر نیست

     
    • انقلابی یا طاقوت ء مردم مقصر ء دیگه فکر و بیان این کلمات تاریخ مصرف نداره. لطفإ مغز و بینش سیاسی خوذ را به روز کنید. شماها گول خوردید انقلابی راه انداختید و حالا با وضع موجود و با کلام انقلابی ۳۶ سال پیش ء خود کنار نشسته اید و مردم را مقصر میشناسید! عجبا که هدف شما نابودی عشق است

       
  27. با درود و عشق و محبت به نوریزاد خردورز

    مایل بودم که از شما در خصوص جواب داده شده به سولات ۲۵گانه که از حضرات مراجع محترم پرسیده شده بود جویا شوم و اگر هم تا کنون پاسخی در خور دریافت نشده است مجددأ اقدام همگانی برای ارسال پرسشها نماییم.
    سلامتی و بهروزی شما را آرزومندم

    —————

    سلام دوست گرامی ام
    نخست مرجعی که به پرسش من پاسخ گفت، جناب آیت الله اسدالله بیات بود. و بعد دانشمندانی چون : جناب محسن کدیور ، جناب ایازی، جناب معصومی تهرانی. من پاکت نامه ای را که پرسش ها در آن گنجانده شده بود، به بیت تک تک حضرات آیت الله ها تحویل دادم. به خیلی هایشان. اما پاسخی نیامد که نیامد. علتش شاید به این مربوط باشد که آن پرسش ها آیت الله های خانه کرده در سالها و قرن های دور را به این سوی می کشاند و اینان در خود رغبتی برای این جابجایی نمی دیدند.
    هرگونه که خود صلاح می دانید عمل کنید.
    سپاس

     
  28. نوريزاد شيردل و انسان دوست
    من البته تا الان موفق به ديدن اين فيلم نشده ام ، و شايد ديدنش هم براى من خيلى سخت باشد ، اما ماجراى اين مادر داغدار را مى دانم .سال هاست دنبال عزيزش مى گردد ، بر هر درى كه كوفته نشانى از محبوب نيافته ، اى كاش مادر نمى شد كه مهر مادرى عشقى پايان ناپذير است و محبتى از بن جان . با اين همه ، اين قدرت پرستان خشكدل از نمايش و پخش اين فيلم بعيد است متأثر شوند ، اما بسيار ممكن است كه گره بر جبين اندازند و انتشار آن را چون جرم هاى من درآوردى اى تلقى كنند چون :بهانه دادن به دست دشمن ، سياه نمايي ، پايمال كردن خون شهدا ، اقدام عليه امنيت ملى ، تشويش اذهان عمومى ، چراغ سبز به استكباررررر جهانى ، وهن نظام ، و امثال اين اتهامات باسمه اى . يا ممكن است با همان حربه فرافكنى نخ نماشده شان بگويند در اِمريكا و اسراييل هم از اين اتفاقات مى افتد ، يا اصلا سفارش دهند به حسين بازجو تا داستانى سر هم كند از اين قبيل كه سعيد زينالى را مأموران موساد يا ام آى سيكس وسط راه از دست سربازان گمنام ربوده اند . اينان قسى تر از آنى هستند كه اين فيلم ها خراشى بر وجدان نداشته شان اندازد .آيت الله ها نيز سكوت خود را براى خودشان توجيه مى كنند . منافع ، توهمات بيمارگونه و نابخردانه ، شهوت قدرت و پول ، و عادت به مواجب كارنكرده و هنگفت دل هاى اينان را سنگ كرده نوريزاد عزيز . مى گويند اين اتفاقى استثنايي است ، مى گويند كشتار هاى دهه شصت از سر ناچارى بود ، مى گويند : قتل هاى زنجيره اى به كليت نظام مربوط نبود ، مى گويند اتوبوس ارمنستان و مرگ زهرا كاظمى و زجر كش شدن كاظمينى بروجردى و مرگ هدى صابر و زير گرفتن مردم در ظهر عاشور و فاجعه كوى دانشگاه و قتل ستار بهشتى و مجازات هاى خفيف قاتل او و مجازات هاى شديد زيد آبادى ها و توكلى ها و فرارى دادن مغزها ، شيوع فقر و اعتياد و فحشاء و غارت هاى نجومى ثروت ملى و سه هزار بورس تحصيلى غير قانونى و كنترل كاربران اينتر نتى و شنود تلفنى و حصرهاى غير قانونى و گرانى روز افزون نيازهاى اوليه و دخالت سپاه در اقتصاد و سياست و اسيد پاشى و چاقو زدن به زنان و دختران و زمين خوارى ها همه و همه استثناها و اتفاقاتى هستند كه افشاى علنى آنها از خود اين اتفاقات بدتر است . معلوم نيست ديگر چه بايد بشود كه اين كوردلان باور كنند كه يك در صد هم ممكن است حق با منتقدان و معترضان باشد .اگر هر كدام از اين بلاها به قول خودشان غده سرطانى در بدن سالم فرض شود ، خب ، الان اين بدن كه سراپا يش غده شده و جاى سالمى در بدن ندارد .اگر اشتباه نكنم بيست و شش سال پيش بود كه آيت الله منتظرى گفت : اين ها روى ساواك را سفيد كرده اند .بيست و شش سال است كه هر روز روى ساواك را سفيد تر از پيش مى كنند . اى كاش هم ميهنانى كه در بدنه سپاه و بسيج كار مى كنند اين را درك كنند كه نه استكبار جهانى ، نه اتحاديه تمامى ملحدان جهان ، و نه همه سكولار هاى عالم اگر براى بدنام كردن دين متحد مى شدند نمى توانستند دين را اين قدر بى آبرو كنند كه خودِ اين نظام كرده است . اى كاش براى نجات دين خودشان هم كه شده دين را از نهاد قدرت جدا مى كردند و مى دانستند كه اين تنها راه نجات دين شان است ورنه در غير اين صورت با عوض شدن نسل آنچه از دين مى ماند از جعبه سانسور تلويزيون غصب شده انحصارى آن سو تر نخواهد رفت . اى كاش براى جيفه حقير دنيا اين همه مصيبت را انكار يا توجيه نمى كردند و همچون نوريزاد با درك واقعيت بر گذشته خود چار تكبير مى زدند و به مردمى مى پيوستند كه نظام هرگز جرأت نكرده است در يك رفراندوم آزاد با نظارت ناظران بين المللى به آنها اجازه دهد كه خود راه سرنوشت آينده خود را تعيين كنند . اى كاش خدايشان را كه خداي قدرتمندان بالانشين است با خداى مردمى عوض مى كردند كه خداى ستمديدگان ، بى فرياد رسان ، آزادگان و مردم دوستان است . اى كاش چشم هاى خود را از يكسونگرى مى شستند و مغزهايشان را از انگ ها و القاب كليشه اى كه نظام بر هر مخالفى مى زند پاك مى كردند و درمى يافتند كه ايران از آن همه ايرانيان است .اى كاش…

     
  29. سلام عرض نموده و تعظیم مینمایم بر مادر و پدر و خانواده داغدار زینالی

    از داستان جگر سوز فرزند قهرمان تان شدیدأ منقلب و متأثر گردیدم. آیا براستی لغت و کلمه ای هست این زجرتان را در سالیان دراز بیان کند. این را میدانم که عزیزتان قهرمان وافتخار همه ملت گردیده و در دلهای مردم و جوانان زندگی کرده تآثیر گزارده و جاودان خواهد ماند. و نخواهیم گذاشت خونش پایمال گردد. انگار خود میدانست باعث افتخار خواهد بود.
    جنایتکارانی که مر تکب این اعمال ضد انسانی میگردند مستحق مجازاتی سخت میباشند و گرفتار دوزخ و بلا خواهند شد. مسعولان بالا میبایست به یاری خانواده بشتابند و تعظیم نموده طلب بخشش و حلالیت کنند و همه ی خسارات و آسیب های وارده به خانواده را در سالیان دراز بپردازند و جبران نمایند تا رضایت خانواده و بخصوص مادر داغدار را بگیرند. در خاتمه صبر و تحمل و توکل برایتان و به قهرمان بزرگوار اسطوره و انساندوست و ایراندوست و همه مادران داغدار آرزو مینمایم و از استاد گرامی تهیه کننده این فیلم تاریخی نیز برای به تصویر کشیدن این تراژدیها کمال تشکر را دارم. پاینده باشید.

     
  30. بیانیه آقای حشمت الله طبرزدی پس از دستگیری فرزندش توسط مزدوران علی‌ خامنه‌ای:

    در همین حال، حشمت‌الله طبرزدی، فعال سیاسی مخالف حکومت ایران که پدر علی طبرزدی است، در واکنش به بازداشت فرزندش، بیانیه‌ی کوتاهی را از داخل زندان رجایی‌شهر در کرج منتشر کرد و علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی را مسوول فشار بر خانواده‌اش دانست.

    آقای طبرزدی که در حال سپری کردن پنجمین سال از محکومیت ۸ سال حبس خود است در این بیانیه نوشته:

    «شنیدم عوامل خشن، وحشی و زنجیر‌ پاره‌ کرده‌های خامنه‌ای، بار دیگر و در حالی که من در زندان توسط همین‌ها اسیر هستم، به خانه‌ام ریختند، در بین اعضای خانواده‌ام ایجاد وحشت کرده و ضمن به غارت بردن اموالم، علی را نیز با خود برده‌اند. نه اولین بار است که علی را می‌برند، نه اولین خانواده‌ای هستیم که این‌گونه زیر سرکوب و ستم قرار می‌گیریم. می‌دانم هزاران علی در کشور هست و می‌دانم دوستان و بستگان علی و علی‌ها ساکت نخواهند نشست. اما خامنه‌ای بداند که اگر عواملش در اسرع وقت علی را آزاد نکنند، اموال را برنگردانند و از خانواده پوزش نخواهند، اطمینان داشته باشند این آنها هستند که بیش از گذشته ضرر خواهند کرد. بر عهدی که با آزادی، عدالت و مردم بسته‌ام بیش از گذشته و مصمم‌تر از گذشته خواهم بود و بدون تردید جانم را در این راه خواهم گذاشت اما زیر بار ستم نخواهم رفت. از خانواده‌ی بزرگ طبرزدی‌ها و از همه‌ی دوستان می‌خواهم، مرعوب این وحشی‌گری‌ها نشوید و علیه این ستم و این توحش عوامل خامنه‌ای، لحظه‌ای سکوت نکنید.»

     
  31. قلب سنگ از حرفهای این پدر و مادر ذوب می شود ولی ….

     
  32. بیشتر از سران مردم مقصرند ببینید در امریکا برای کشته شدن یک نفر که آنهم طبق گفته های یک طرف بی تقصیر نبوده مردم چنین می کنند. ولی مردم ما را خواب فرا گرفته است.

     
    • مارا خواب نگرفته بلکه هنو. نشئه پول نفتیم،وای به روزی که این نشئگی بپرد و درد بیاید ،حتما از درد سنکوپ میکنیم…

       
  33. برای آن دسته از دوستان که خاطرشان نیست متن آخر را دوباره در اینجا می آورم:

    درود به جناب نوری زاد و دیگر عزیزان
    در روزگاری زندگی میکنیم که یکی از اولین و مهمترین خصلتهای انسان بودن که همانا آزاده زیستن است کم کم به فراموشی سپرده شده و باید به شما دست مریزاد گفت که با این حرکتهای سنجیده به وجدانهای خفته تلنگر میزنید.
    درود بر جناب امیر انتظام که در تمام سالهای حبس حتی لحظه ای از فعالیتهایش در دفاع از انسانیت دست نکشید و به تمام معنا آزاده بود و اینک که با تنی شکسته و روحی استوار در برابر چشمان ماست نیز همان است که بود.
    به نظر این حقیر مقایسه ی جناب امیر انتظام با نلسون ماندلا اگر فقط با در نظر گرفتن برابری نسبی سالهای حبس و زندان آنها باشد شاید درست باشد ولی درکل اجحاف به جناب امیر انتظام است چرا که نلسون ماندلا چه در دوران زندان و چه پس از خروج از زندان قهرمان آفریقای جنوبی بود و پاداش استقامتش را گرفت و به ریاست کشور انتخاب شد و با غرور و افتخار از دنیا رفت …ولی امیر انتظام چه در زمان حبس و چه الان که بیرون از زندان است در گمنامی بوده و هست و اگر شما یادی از وی نمیکردید هنوز هم کسی او را به یاد نمی آورد و بسیاری از مردم ایران حتی او را نمی شناسند…
    یک تار موی امیر انتظام می ارزد به کل وجود نلسون ماندلا. میدانید بدترین شکنجه برای امیر انتظام چه بود و چه هست ؟ نه سلول انفرادی و نه شکنجه و نه زندان طولانی بلکه بی رگی امثال بنده است.
    درود بر شرف این شیر مرد و دیگر آزادگان در بند.
    ننگ بر من که بودن او در این سالیان دراز در زندان، تقصیر من و امثال من است.
    آیا براستی لیاقت من، این حاکمان مستبد هستند؟ بله! و همین ها هم از سر من زیاد هستند.
    نه تنها حاکمان بر من جفا میکنند، که من هم به خودم و هم به دیگران جفا میکنم.
    شرم بر من…ببینید به چه روزی افتادم و چه بر سرم آمده…من الان باید به چه خصلت انسانی خود ببالم و افتخار کنم… من نه یک انسان بلکه یک موجود مسخ شده ای هستم که در زندگی حیوانی خود اسیر شده و فقط به دنبال پر کردن شکم خود و خانواده خود هستم. دیگر مجال اندیشیدن ندارم. زندگی من خلاصه شده در تلاش برای بقاء و ترس از فنا، درست مثل حیوانات.هر زمان که در آینه نگاه میکنم از دیدن خود شرم دارم…
    دوستان و عزیزان من از همه پوزش میخواهم و دیگر تحمل من به سر آمده. باید به این زندگی خفت بار خود رنگی انسانی بدهم. تنها راه مبارزه است.
    در این سالها تا به امروز بارها خواستم بجنگم ولی هربار گفتم آخر برای چه؟ و به خاطر که؟
    اما الان به این پاسخ رسیدم.می جنگم برای شرافتم و به خاطر خودم.
    به تمامی شما عزیزان بدرود میگویم .جناب نوری زاد و دیگر فرهیختگان اگر گفتار من در این مدت باعث رنجش شما شد مرا ببخشید و عفو کنید که بخشش خصلت بزرگان است. مهاجر را ببخشید…

     
  34. درود بر جناب نوری زاد
    همچنان درود بر سعید زینالی عزیز،خانوادۀ محترم ایشان و دیگر داغدیدگان…
    دو صد درود بر جناب امیرانتظام ، این استورۀ ایمان،صبر و مقاومت.
    بنده چند وقتی است که در این صفحه نیستم . بعد از گزارش جناب نوری زاد در مورد آزادی آقای امیر انتظام از زندان پس از 37 سال تحمل زندان در چند ماه پیش بود که دیگر نخواستم فقط با حرف و حرف و حرف…وقت شما عزیزان را بگیرم.
    فقط آمدم بگویم که دست مریزاد جناب نوری زاد و سپاس فراوان از این گزارش زیبا.آنچه در این گزارش دیدم و شنیدم مرا بر آنچه در سر دارم و برایش برنامه ریزی می کنم مصمم تر کرد.برایم آرزوی موفقیت کنید که محتاج آن هستم.
    بدرود

     
  35. دیدن این فیلم حال مرا دگرگون کرد بسیار گریستم به یاد دوران جوانی خودم فرو رفتم به یاد دوستان و رفقائی که به همین منوال از دست دادم به یاد مادران آن سالها که بسیارشان دیگر در بین ما نیستند. بیاد مادر خودم که چه ها نکشید؟ این جلادان باید بفهمند که با کشتن و نابود کردن مبارزان راه آزادی نمی توانند ریشه آنان را خشک کنند. چه آنها در همین مردم ریشه دوانده اند و همین مردم آنها را آب یاری می کنند. و روزی انتقام تمام این جنایت ها و نا مردمی ها توسط خود همین مردم از این دیوان آدم خوار گرفته خواهد شد. ولی بدانید که اینها از دیدن اشکهای ما لذت می برند، نشعه می شوند و می بالند به قدرت خویش که توانسته اند ملتی را به زانو درآورند که در نیاورده اند. ما باید اشکهایمان را به خشم تبدیل کنیم و خورشید انقلاب این خشم ما باشد. با ناله و تضرع نه هیچ آزادی بدست آمده و نه هیچ ملتی رها شده است. بیائیم مانند ستار بهشتی با لبخندی بر لب راه انقلاب را جویا باشیم.حواله آنان به آن دنیا نیست ما باید در همین دنیا حق خود را بستانیم. به امید آن روز

     
  36. وای بر دجالهای دین فروش آنروز که وارونه آویزان میشوند آنگونه که دین خدا را وارونه نمودند

    دو دجال از شذاذ آل محمد و دجالی از بصره را بشناسید …. حضرت امام علی (ع) میفرماید: ای مردم، پس از من آرام باشید و بر زمین بچسبید و از جداشوندگان از آل محمّد بپرهیزید زیرا بی گمان، جداشوندگان از خاندان محمّد قیام و خروج میکنند و بر اثر سرپیچی کردن ایشان از فرمان من و شکستن پیمانم، آنچه را که دوست دارند (گشایش)، نمی بینند و به مقصود نمی رسند. و پرچمی از فرزندان حسین در کوفه با تبلیغ اُمیه آشکار می شود و مردم را بلا و گرفتاری فرا می گیرد و خداوند بهترین آفریدگانش را آزمایش می کند، تا پلید از پاکیزه جدا شود و مردم از یکدیگر بیزاری می جویند، و اینها به درازا می کشد تا آنکه خداوند، به وسیلۀ مردی از آل محمّد برای ایشان گشایش می کند و هر کس از فرزندانم قیام کند و کردار و روشی جز کردار و روش من را داشته باشد، من از او بیزارم. و هر کس از فرزندانم پیش از مهدی خروج کند، بی گمان، کشته خواهد شد. و از دو دجال از فرزندان فاطمه بر حذر باشید ؛ زیرا بی گمان، برخی از فرزندان فاطمه دجّال اند، و خروج میکند دجّالی از دجلۀ بصره، در حالی که از من نیست، و او مقدمه همۀ دجّالهاست سيد بن طاوس ميگويد: اين حديث صراحت صریح دارد در اينكه مولاى ما على عليه السّلام فرزندان و شیعیان خود را نهى كرده كه قبل از ظهور مهدى عليه السّلام قیام ننمایند و مدعی حکومت نباشند منبع: الملاحم والفتن السید بن طاووس ، صفحه 110 ، باب السادس والثلاثون

     
  37. وقتی دجالها حاکم بشوند باید هم چنین جنایتها و خون دل خوردن هایی را شاهد باشیم

    شذاذ آل محمد را بشناسید … جابر جعفی از امام محمد باقر روایت میکند که فرمود:و (در آخرالزمان و هر زمان) بپرهیز از تابع شدن به پاره ای سادات آل محمد که ادعای سلطنت و حکومت میکنند ، زیرا سلطنت آل محمد یکبار خواهد بود و برای دیگران بارهاست. پس به هر کس از آل محمد که مدعی حکومت است ، متابعت نکن ، تا آنکه ببینی از اولاد حسین مردی را که عهدنامه رسول الله ، پرچم و اسلحه آن حضرت نزد اوست. منبع: تفسیر عیاشی ، جلد 1 ، صفحه 65 ، در ذیل تفسیر آیه 148 سوره بقره

     
  38. اقای نوریزاد سلام به شما افتخار میکنم. از خدای ایران زمین ارزوی سلامتی شما رو خواهانم .خدایا دشمنان این اب و خاک در راس انان اخوند های گردن کلفت به همراه برادران کلت و قمه به کمر را به راه راست هدایت فرما تا به این اب و خاک خیانت نکنند

     
  39. اقای نوریزاد خسته نباشید…اشک مجالم نمیدهد که انچه در ذهن دارم به رشته تحریر در اورم..شرم باد بربشریت..شرم باد بر چشمانی که به خاطر طفل مسلم گریه میکنند ولی از کنار اشک های مادر سعید به راحتی میگذرند….شرم باد به اسلامی که قامت پدر سعید رو خمیده کرد…شرم باد بر انسانیت…..قامت خمیده مادر سعید.اشکهای خواهر سعید.قیافه شکسته پدر سعید فریاد میزند بر ما که ..ای ایرانی ها..ای ازادگان این پدر و مادر به چه جرمی باید 15سال چشم انتظار فرزند برومندشان باشند.کدامین دست های ناپاکی فرزند این مادر را خاموش کرد..به چه جرمی..مگر یک دانشجوی بیست ساله چه خطری برای اسلام اقایان داشت که ناجوانمردانه خاموشش کردند و حتی از دادن جنازه او به خوانواده اش هراس دارند…فرزندش را کشتند چرا پدر پیرش را ازکار بیکار کردند..به چه جرمی؟……اقای نوریزاد خواهش میکنم .التماس میکنم با جسارتی که دارین این فیلم رو جهانی کنید..خواهش میکنم شماره حسابی اعلام کنید تا بتوانیم به این خوانواده داغدار کمک کنیم تا حداقل ضرر های مادی که درطول این15 سال متحمل شدندجبران کنیم..میدونم که داغ این خوانواده با پول و خانه التیام نمیابد ولی مطمئنم کمکی که به این خوانواده خواهد شد قاتلانش را شرمنده خواهد کرد و خوهند فهمید که هنوز انسانیت و ازادی خواهی نمرده هست..باشد روزی برسد که قاتلان فرزندان رشید ایران به مجازات برسند..

     
  40. با سلام
    ايران ١٠٠ سال است كه در كذر دردناكي از عقب ماندگي به مدرنيته است…
    مادراني چون مادر زينيلي به حق كه زينب زمانه اند.
    متاسفانه روح پليد شيطان اين بار در خاورميانه در حكومت كنوني رخنه كرده و جولان ميده. اين روح شيطاني كوچكترين بهايي به ايران و ايرانيت نميده.

    همونطور كه ماندلاي ايران بزرگمرد امير انتظام گفتن تا كمتر از ٧،٨ سال آينده اين روح شيطاني كالبد ايراني رو ترك ميكنه و ملت ما رها ميشه.
    ما ملتي مسخ شده هستيم. مسخ شيطان .

     
  41. گر بر فلکم دست بدی چون یزدان …… برداشتمی من این فلک را زمیان،،،،،،، وزنو فلکی دگر چنان ساختمی،،،،،،،، که آزاده به کام دل رسیدی آسان.

     
  42. با اهدای سلام
    بدون تردید این قبیل کارهای شما مجاهدتی بزرگ و ستودنی است . خدایتان در این راه موفق دارد و دعای خیر ما همیشه همراهت .

     
  43. بریزی خونه مردم بچه اشون رو کت بست کنی اموالش ضبت کنی خانواده اش را بازداشت و تهدید کنی ببریش شکنجه کنی در حد مرگ بکشیش ببریش بیخبر شبانه خاکش کنی تا ۱۶ سال بگذره هنوز هیچ قانونی قدرت نداشته باشه که پیگیری کنه تا کوچکترین خبری یا از محل دفن به خانواده اش بده!!
    اسم این کار چیست؟ بهترین گزینه (ها) کدامند ؟
    ۱- آدم ربایی و جنایت
    ۲- صیانت از نظام جمهوری اسلامی و رهبر فرزانه
    ۳-احکام اسلامی و ایجاد امنیت!
    ۴-مافیای مخوف اسلامی درون حکومت
    ۵- اعتبار قسم نامه امضاء شده توسط نمایندگان مجلس (خانه مردم)
    ۶- اقتدار سربازان گمنام امام زمان
    ۷- رییس جمهور و وزیران دلسوز
    ۸- اتفاقی که در همه جای دنیا می افتد و جای نگرانی نیست
    ۹- اینی که هست …. بسم الله ( هیچ کشوری اجازه ندارد در قوانین داخلی کشور ما دخالت کند)
    ۱۰- حکم حکومتی توسط رهبر

     
    • ۱۱- نبود توافق و وحدت ابتدایی احزاب و جنبشها زیر یک سقف بنام شورای ایران آینده
      ۱۲- کمبود فشار لازم حقوق بشر از سوی جامعه آزاد سیاسی جهان بر حکومت فقیه ایران
      ۱۳- هویت به سرقت رفته و اسیر ایران زمین
      ۱۴- نقش چرخش اقتصادی جهان و بهره برداری نا عادلانه از وضعیت موجود
      ۱۵- پرونده سازی و مجرم شناختن برای ایرانیان در بستر موجود و خاموشی
      ۱۶- نبود نهاد بین اللملی- داخلی آزاد و بیطرف مردمی برای پی گیری حقوق انسانی توسط وکلای حقوق بشری بیطرف از آیین و مذهب و سیاست و ارایه گزارش های مستقیم به شورای ایرانیان و مردم ایران و سپس به مجامع جهانی

       
  44. درود بر محمد نوریزاد
    درود بر پدر و مادر نوریزاد
    مرد با شرف شیر مادرت حلال

     
  45. سعید زینالی – دانشجوی رشته کامپیوتر دانشگاه تهران
    محسن روح الامینی – دانشکده برق و کامپیوتر دانشگاه تهران
    و …
    نخبه های کشور دزدیده و کشته میشوند. شما نمیخواد جلو فرارشون رو بگیری، نکش!

     
  46. روزی یک از دوستان با شکوه از دوستی دیگر من پرسید این چه بساطی است ما که نفهمیدیم این دیگر چه اسلامی است . آنچه که قبل از انقلاب به ما میگفتند با این عملکرد زمین تا اسمان تفاوت دارد. دوست دیگر جواب داد آن که قبلا می شنیدی “اسلام” بود ولی این “اسلام عزیز” است .
    آری اسلام میگوید نماز در جای غصبی باطل است ولی وقتی متولی یکی از خانقاه های توقیف شده به بسیجیانی که در آنجا نماز میخواندند اعتراض کرد پاسخ شنید این نماز سیاسی است.
    قرآن می گوید اگر یک نفر به ناحق کشته شود این مساوی کشته شدن همه بشر است. این یعنی اگر ستار بهشتی توسط حکومت به ناحق کشته شد آقای خامنه ای بعنوان جانشین” خدا “بر روی زمین باید خود را حلق آویز کند چون خونبهای کل بشر را نمی تواند پرداخت کند.
    دست دزد طبق شریعت آقایان باید قطع شود در نظام “اسلام عزیز” دزدان ترفیع میگیرند که هیچ کسی هم اجازه ندارد ماجرای دزدی های 3000 و 7000 و 8000 میلیاردی را کش دهد بدستور جانشین “خدا” بر روی زمین.
    تظاهرات مردم معترض به نتایج انتخابات به خاک و خون کشیده میشود و هزار خون نا حق بر زمین ریخته میشود مراجع صدایشان در نمی آید ولی تا تصویر ابوالفضل در تلویزیون نمایش داده می شود وا اسلاما سر می دهند.

    حق ندارند مردم بگویند ما که پیامبر و علی و… را ندیدیم حتما آنها هم کسانی بودند مثل اینه؟ چون ما اسلام را از اینها یاد گرفتیم. البته شاید هم اسلام را از اینها یا گرفتیم ولی بعد “اسلام عزیز” را تحویل گرفتیم.

     
  47. کاش دستانم باز بود تا کمک میکردم منزلی بنامشان میکردم که این مادر و خانواده ستم دیده ذره ای کمتر غم میداشتن. از کسانی که قدرت انجام این کمک انسان دوستانه را دارند خواهش میکنم از طریق آقای نوریزاد میتوانید بصورت گمنام و ناشناخته وجدان آرامی برای خود کسب کنید

     
  48. ريشه ها ٢٤٠(قسمت ٢٣٩ ذيل پست قبلى )
    عنوان هاىِ ذيل بخش فرهنگ : فرهنگ دينى / عرفان /و….

    زمين و آسمان حافظ
    مرورى بر كارنامه حافظ پژوهى
    حافظ از نگاه على حصورى
    صاحبدلى به مدرسه آمد ز خانقاه
    بشكست عهد صحبت اهل طريق را
    گفتم ميان عارف وعالم چه فرق بود
    تا برگزيدى از آن اين فريق را
    گفت آن گليم خويش به در مى برد ز موج
    وين جهد مى كند كه بگيرد غريق را
    سعدى
    روشن شد كه برخلاف نظر سيد حسين نصرحافظ اعظم شاعران صوفى نيست . جامى كه خود از مشايخ صوفيه قرن نهم است در صوفى دانستن حافظ ترديد كرده است و فقط از جانب صوفيان گفته است كه آنها سخنان حافظ را بر وفق مشرب خود يافته اند. پس هيچ بعيد نيست كه نظر حصورى در اينكه صفويه حافظ را صوفى كرده اند درست باشد . افزون بر اينكه صوفى در متن ديوان حافظ بسيار مذموم شمرده شده است ، حصورى اشاره به خلق و خوى حافظ و گفتار هاى وى مى كند كه همه وابسته به جامعه اند و از بيخ و بن رنگ اجتماعى دارند .حصورى مى پرسد :” اين چگونه عارف و از كدام دبستان انديشه عرفانى است كه روايتگر تاريخ و گزارشگر رويداد هاى اجتماعى ايران در بيش از نيم صده ( ٧٤٢ تا ٧٩٥ هجرى قمرى ) بوده است ؟ كدام عارف و صوفى ديگرى با جامعه سر و كار داشته و غمخوار اهل درد بوده است ؟ اين واقعه به اندازه اى روشن است كه سعدى هم آن را دريافته است .،، ( ص ١٠٥)حصورى ابيات بالا را شاهد مى گيرد .براى فهم سخن حصورى اجازه دهيد نخست از سر همدلى به آن گوش فرادهيم و با آن همراه شويم و نقد را به بعد موكول كنيم .حصورى مى افزايد :” عارف و عرفان در پى رهايي فردى هستند ، نه رهايي جمعى انسانى . راه عرفان فردى پيموده مى شود و كوشش هاى يك عارف به هيچ وجه در رهايي يا فراروى ديگرى اثرى ندارد ، زيرا همه آزمون ها و دستآوردهاى عرفانى نه تنها فردى بلكه شخصى است .استنباط عرفانى شخصى است و استنباط و فهم عرفانى يك نفر به دريافت يا حس ديگرى بستگى ندارد . عارف تنها مى تواند راهنما و برانگيزنده ديگرى باشد .نمى تواند ديگرى را به تجربه عرفانى وادارد .اين كارى شخصى است . آن جايي اين آزمون شكل مى گيرد كه شخص خود بماند و خود را در برابر حقيقتى روحانى تصور كند .همه كار ها ،مراسم ، آداب و رسوم صوفيانه ابزار تشويق و وسيله راندن دانش آموزيابي تجربه به سوى آن آزمون است.”(ص١٠٦)
    حصورى اشارات حافظ به عشق زمينى و خوش باشى و پيشامدهاى سياسى و اجتماعى را قبلاً برشمرده است . اكنون از ما مى خواهد تا همه آثار صوفيان و عارفان را كنار هم بگذاريم تا معلوم شود كه اشارات آنها به مسئله هاى اجتماعى نصف اشارات خافظ نيز نمى شود .در سده هفتم وضع اناتولى به مراتب بدتر از ايران سده هشتم بوده است ، اما حتى در يك بيت مولوى هم اشاره اى به اين اوضاع ديده نمى شود . ( ص ١٠٦) حصورى با تأييد سخنى از محمد امين رياحى مى نويسد ممكن است حافظ به عرفان عاشقانه علاقمند بوده باشد ، اما اين رند آزاده و وارسته و بالاتر از زمان و مكان و جنگ هفت و دو ملت ، پايبند و محدود به هيچ گروه فكرى اى نبوده است . ( ص١٠٧) حصورى معضله و پرسمان (problematic ) عرفان حافظ را جدى و برجسته مى كند ورنه به قول خودش پژوهشگران بيشين نيز نتوانسته اند حافظ را به مكتب مشخصى پيوند دهند و گزارش محمد قزوينى از تاريخ تذكره ها و دست نويس هاى ديوان حافظ به وضوح گواهى مى دهد كه رونويسگران در عصر صفويان براى نگه داشتن ديوان حافظ او را عارف و حتى شيعه كردند و بعدها كه معلوم شد مردم شيراز در زمان حافظ اصلاً شيعه نبوده اند ،در دوران وابسگرايي و استبداد و رونق فقر و فلاكت مردم ،تنها عارف بودن حافظ باانواع كارهاى تبليغاتى نهادينه شد .(ص١٠٨)
    به ديگر سخن صوفى شدن حافظ يا عارف نمايي وى – حصورى چندان تفاوتى ميان عارف و صوفى نمى بيند – به اصطلاح مدرن بخشى از يك پروژه خونبار هويت بخشى و فرهنگ سازى بوده است .يك راه رهايي از اين هويت هاى همگانى شده قرار دادن يك علامت سؤال بزرگ در برابر آنهاست . همه چنين و چنان مى گويند . اين الگوى توجيهى را نه فقط در باره حافظ بل در باره هرچيزى بايد به پرسمان تبديل كرد .اين” همه ” خيلى چيزها مى گويند اما چون از آنها بپرسى كه چيست اينكه تو مى گويي هيچ پاسخى ندارند . فقط چيزى را شنيده اند و طوطى صفت تكرارش مى كنند و حتى چنان آن را باور دارند كه نسبت به آن احساس شديدترى دارند تا نسبت به آنچه در پيرامونشان مى گذرد .خودِ عارفان نيز نخست بر مسموعات و شايعات و مكررات عامه خط بطلان مى كشيدند و عزالدين محمود اين ها را ظلمات رسوم مى نامد. براى آنكه معلوممان شود كه فقر فرهنگى در فضاى عمومى چگونه به حاكمان مستبد و تمامت خواه حتى در عصر فقدان رسانه هاى توده اى تكنيكى مجال فرهنگ سازى دلخواهشان مى داد ما پيرمردها به ياد جوان ها مى آوريم كه در حالى كه تقريباً أجداد نه نسل پيش تر آنها سنى بودند ، أجداد دو سه نسل پيش تر آنها در مراسم عمر كشان با نفرت مجسمه پارچه اى عمر را آتش مى زدند و همزمان با توهين هاى شنيع از روى آن مى پريدند . من به عنوان يكى از صدها هزار شاهد مى توانم حتى شعارهاى اين مراسم را واگو كنم اما در اين صورت پوزشى ناموجه به هم ميهنان اهل تسنن بدهكار مى شوم . چرا كه حكومت عثمانى نيز همين بساط را به صور ديگر عليه شيعه برپا كرده بود .در فقر فرهنگى كينه افروز تر از جنگ قومى جنگ فرقه اى و مذهبى است .در نبرد قدرت ها طبيعى است كه طرف غربى از اين فقر و تفرقه براى منافع خود بهره ببرد .اما اگر اين فقر و جهل و تعصب نبود ، كجا و چگونه اين بهره گيرى ممكن مى شد؟ اگر در شرق به جاى اراده مطلقه يك فرد و اقليت أنصار تهى مغز و خونين دستش اراده مردم و درياى استعدادها و انديشه ورزى هاى آنها منشأ قدرت سياسى مى بود غرب چگونه مى توانست در آن لحظه تاريخى بزرگ در بازى قدرت ورق را به سود خود برگرداند ؟ ادوارد سعيد در شرق شناسى عمدتاً از طريق نقد فرهنگ ادبى غرب به اين نتيجه مى رسد كه شرق ديگرىِ خيالبافته غرب است .مى گوييم :درست ، حق با شماست . شكى هم در مستندات ادبى شما نيست . از سده هاى سيزده و چهارده ميلادى و حتى تا پايان سده هفدهم اسلام براى اروپاييان سمبل ترور ، تخريب ، و جماعت شيطانى و بربر مورد نفرت اروپائيان و خطرى عظيم براى تمدن غرب شد . پيشرفت لشكر اسلام تا سيسيل و فرانسه و هند و اندونزى و چين ، شرق را در هاله هيبت ناك و اسرار آميزى وانمود كه تصويرى ازMohammedanism
    به مفهوم شياد گرايي بود . (بنگريد به شرق شناسى ،چاپ دوم ، صص ١١٨-١١٢) از نوشته ادوارد سعيد مى توان دريافت كه ماجراى سلمان رشدى و مضمون آيات شيطانى هيچ چيز تازه اى نبوده است .زنده ياد سعيد نمونه هايي از تصاوير مشابه اين كتاب را در ادبيات كلاسيك اروپا پيش چشم مى نهد . پرسش اين است كه چه در غرب و چه در شرق وقتى هرم قدرت سياسى در رأسى پيوسته در آسمان آغاز و تمام و متمركز مى شود و مادون رأس عمدتاً سرسپرده وضع موجود مى گردد ، پس آن رأس دوردست نيز خودش هاله هاى افسونى پيرامونِ خودش مى تند و صادر كننده اصلى اوهام است .وقتى در سده بيستم فتواى مباح الدمى نويسنده اى كه همان مضمون قرن سيزدهم Maometto را ساز كرده صادر مى شود و تا كنون يكى از يك ميليارد و چهار صد هزار نفر مسلمان جهان آن را اجرا نكرده است ، پس لابد شرق افسانه اى خودش هم در آن تصوير شيطانى سهمى داشته است .گفتن ندارد كه مائومتو نام تغيير يافته پيامبر اسلام است كه دانته در كمدى الهى ايشان را در دوزخ ، در ورطه مخصوص شيطان ملاقات مى كند .دانته دوزخ را به دركاتى گونه گون تقسيم مى كند و على و مائومتو را در درك اسفل جاى مى دهد و در حلقه اول دوزخ مسلمانان با ورتو يا با فضيلتى چون ابن سينا و ابن رشد در كنار سقراط و افلاتون و ارسطو قرار داده شده اند ، گناه و مجازات آنها خفيف تر است چون اينان از فضيلت پيروى از مسيح برخوردار نشده اند ، انگار كه براى دانته هيچ اهميتى ندارد كه مسيح اصلا در زمان ارسطو و افلاتون وجود نداشته است .عجب آنكه ادوارد سعيد همجوارى ابن سينا وابن رشد و ارسطو و افلاتون را در كمدى الهى با نقاشى رافائل موسوم به مكتب آتن همسان مى داند . ( شرق شناسى ، صص ١٣١-١٢٦)در حالى كه اين نقاشى پيامى رنسانسى دارد و دعواى فيلسوفان و دانشمندان گذشته را به دعواى ميان زمين ارسطويي و آسمان افلاتونى بر مى گرداند .اگر سعيد دانته را با دو شاعر همزمان ِ دانته ، حافظ و عبيد ، قياس مى كرد ، و سپس به نقش صفويان در شقه كردن جهان اسلام و برانگيختن جنگ هاى حيدرى نعمتى مى پرداخت شايد نتايج واقعى ترى مى گرفت فراتر از تخيلات ادبى غربى .از جمله اينكه : در هرجنگ صليبى هر سرباز مسلمان مى پنداشت كه يا يك مسيحى را به جهنم مى فرستد يا خودش به بهشت مى رود و پندار هر مسيحى درست عكسِ اين بود. اصل مهم تر رياكارى قدرت طلبان و مشايخ وابسته به قدرت در طرفين اين منازعه وحشيانه پاپ ها و خلفايي بود كه خودشان پندار سربازان و عامه را در مورد مقدس بودن جنگ ها تقويت مى كردند و حال آنكه هدفى جز فتح و غنيمت و انباشت ثروت نداشتند .احتمالاً در اين جنگ ها خداوند از بالا به ريش نمايندگانش مى خنديد و نمايندگانش كمى پايين تر به ريش سربازان غيور ،و شايد پرنده ذيشعورى نيز كه ميان دو طرف دو دو مى كرد حيران مانده بود كه بالاخره اين برى ها شهيد اند يا آن برى ها ،اين برى ها شيطان اند يا آن برى ها ، اين برى ها مقدس اند يا آن برى ها . اين البته صورتى خيالى است كه شايد ما را به فهم اين نكته رهنمون شود كه اگر فرهنگ ناخودآگاهانه از راه خود انتقادى بهوش نيايد ، بازيچه جنگ قدرت طلبان مى گردد ؛ قدرت طلبانى كه فاتح مى شوند يا مقهور . مقهور همان فاتح بالقوه است نه كسى كه مظلوم واقع شده ، مظلوم مردم ساده اى هستند كه نه سرزمين خود را انتخاب كرده اند و نه دين خود را ، اما بايد ويرانى زندگى خود را تماشا كنند ، مظلوم آن كودك معصومى است كه گويي زاده شده تا در يك آن گلوله اى مغزش را كف دستش بگذارد ، مظلوم آن خانواده اى است كه با خون جگر سايه سارى براى سكونت در موطن خود فراهم آورده و به يك آن بى خانمان و سرگردان در بيابان ها و كوه هاى يخزده مى گردد و ، بى خانه ، بى غذا ،بى دارو بايد با مرگى فجيع پنجه افكند . درك اين نكته نياز به احتجاج ندارد . كافى است ساعتى خود را به جاى يك آواره افغانى بگذاريم يا مصايب عبور او از مرز را از زبان خودش بشنويم .تاريخ ها هرگز از زبان اين ستمديدگان نوشته نشده اند . اما ستمديد گان كه غالباً از مردم عادى و بى دفاع هستند حاملان ناخودآگاهانه همان فرهنگى هستند كه آنها را بازيچه خواست جنگ طلبان و آزمندان قدرت و سود گردانده است .فرهنگ هرچه خودآگاه تر شود ، كم تر ممكن است محمل فريب گردد . خودآگاهى فرهنگى در غرب آغاز شد ، ورنه پيش از اين آغازگاه از نظر وضعيت فرهنگى غرب به هيچ وجه روز و حالش به از روز و حال شرق نبود .انسان هاى بزرگ و آزادانديشى كه بسيارى از آنها خود برآمده از حوزه كليسا بودند هولناك ترين شكنجه ها و مرگ ها را پذيرا شدند و راه را براى نقد فرهنگ افلاتونى_ مسيحى قرون وسطى هموار ساختند . از سده شانزدهم نقد فرهنگ دينى آغاز شد . كم كم هرآنچه بى چون و چرا و مقدس محسوب مى شد به پرسش و چون و چرا كشيده شد .پيش از هرچيز ادبيات مسيحى و دينى هدف هجو و نقد قرار گرفت .پيش از رنسانس علمى و صنعتى اروپاى شمالى ، رنسانس هنرى وادبى فلورانس بود كه ادبيات را از رياى و تظاهر به اخلاق مسيحى آزاد ساخت ؛ اخلاقى كه دم از دوست داشتن همنوع مى زد و در عمل شكنجه و زنده سوزاندن در آتش را لطف خدا براى پاك كردن گناه جا مى زد. بر زبان كشيشان مزور سخن از عشق به همنوع مى رفت و واقعيت چيزى جز شكنجه و كشتار و آزِ مال و قدرت نبود .اديبانِ رنسانسِ فلورانس از اين ادبيات رياكارانه روگرداندند و به ادبيات يونان و روم باستان روى آوردند . اين وقايع تقريباً كمى پس از دوران حافظ و عبيد و دانته و ابن بطوطه و همزمان با عصر صفويان رخ مى داد .حافظ و عبيد تقريباً همزمان با بوكاچيو و پترارك و نويسندگان فلورانسى انديشه خود را بر پديده گسترده تزوير و ريا در فرهنگ دينى متمركز كردند .سده چهاردهم ميلادى و هشتم هجرى شرق و غرب از انحطاط اخلاقى متوليان دينى و همدستى و همكاسگى آنها با شاهان رنج مى برد .جنگ هاى صليبى در هردو جناح آثار مصيبت بارى به بار آورده بود و در شرق پس از حمله مغول دستگاه خلافت بغداد از هم پاشيده بود . اما باورهاى دينى مردم همچنان در هر دو سو آويزگاه شاهان و مشايخ وابسته بود و به روايت ابن بطوطه دكان مال اندوزى و كسب وجاهت ميان جماعت بود . سخن كوته كنم : حافظ و عبيد و پيش از آنها خيام سخن از امرى صرفاً شخصى و تهذيبى نمى گفتند ، آن همه تأكيد و تكرار حافظ و عبيد و تا حدى يغماى جندقى بر سالوسى و تزوير و ريا يك رهنمود تهذيبى درون فرقه اى نمى تواند باشد ، به ويژه وقتى كه مى بينيم بى ريايي در اشعار اين شاعران در رندى و آزادگى و شادخوارى و حتى لاابالى گرى ظاهر مى شود و تنها گه گاهى به خلوص همچون گذرگاهى در سلوك عرفانى تعبير مى شود .
    كجايابم وصال چون تو شاهى
    منِ بدنامِ رندِ لاابالى
    ………
    مى ده كه گرچه گشتم نامه سياه عالم
    نوميد كى توان بود از لطفِ لايزالى
    ساقى بيار جامى وز خلوتم برون كش
    تا دربدر بگردم قلاش و لا ابالى
    از چار چيز مگذر گر عاقلى و زيرك
    امن وشراب بى غش معشوق و جاى خالى
    در اشعار حافظ و عبيد ريا همچون پديده اى فرهنگى و اجتماعى مطرح مى شود ، درست مثل وقتى كه در همين زمان و جامعه خودمان از گسترش دروغ و خشونت و دين فروشى سخن مى گوييم . على حصورى مى گويد :” بارى من بر اين باورم كه حافظ همچون شاعرى اجتماعى ، معترض و طغيانگر نمى توانست عارف باشد .او ..دست كم در زمان خود چنين شمرده نمى شد .” ( ص١٠٩) اينكه همه حافظ را عارف مى دانند دليلى بر عارف بودن حافظ نمى شود .تنها كار را بر پرسشگران در حد شنا كردن برخلاف جريان آب مشكل مى سازد .حصورى سپس به دو مقدمه بر كهن ترين نسخه هاى ديوان حافظ استناد مى كند .يكى مقدمه محمد گلندام كه پيش تر آن را معرفى كردم و ديگر مقدمه نخجوانى . قزوينى از بيشگامان حافظ پژوهى علمى اذعان دارد كه در اين دومقدمه رديفى از صفات به حافظ منتسب شده اند چون عالم ، فاضل ، قارى ،اديب اما اثرى از واژه عارف نمى بينيم .اما به گفته حصورى گرفتارى قزوينى در غوغاى عوام وى را بر مى انگيزد تا با احتياط سخن گويد .همعصران حافظ اما در باره او درست و دقيق داورى كرده اند .در دانشمندى حافظ همين بس كه او نخستين شاعرى است كه زمين را كروى و متحرك در مدار و باعث ايجاد ماه و سال و تبديل فصول شناخته است .
    گوىِ زمين ربودهِ چوگان عدل اوست
    وين بر كشيده گنبد نيلى حصار هم
    عزم سبك عنانْش به جنبش درآورد
    اين پايدار مركز عالى مدار هم
    تا از نتيجهِ فلك و طورِ دورِ او
    تبديل سال و ماه و خزان و بهار هم(صص ١١٣-١١٠)
    من از ادله ديگر حصورى درمى گذرم ، تا سخن را با اين نتيجه گيرى كوتاه كنم . تقريباً همزمان با حافظ و عبيد در فلورانس نيز شاعران و نويسندگان از ستايش عشق و نكوهش تزوير كشيشان رنسانس را آغاز مى كنند ، اما فلورانسى ها تنها نمى مانند . كسر عظيمى از مردم با سوادند ، فلورانسى ها با روى آورى به ادبيات و هنر كلاسيك روم و يونان پايگاه هاى فرهنگى را عوض مى كنند و حال آنكه نهضت تزوير ستيز حافظ و عبيد و يغماى جندقى درون دينى مى مانند ، رنسانس فلورانس در حركتى دسته جمعى و همكارانه به اروپاى شمالى گسترش مى يابد .به زودى دستگاه چاپ ، اختراع توپ و سلاح باروتى و كشف خورشيد مركزى و كشفيات و اختراعات ديگر با گسترش بازرگانى و دريانوردى و رشد طبقه متوسطِ با سواد و به ويژه رونق كتاب خوانى و كند و كاو پيگير براى يافتن دست نوشته هاى روميان و يونانيان باستان جهان كهنه را كم كم زير و رو مى كند . در اين سوى جهان صفويه در ايران سنى زدايي و شيعه گسترى مى كنند .اگر كسى بگويد حافظ ” هوشيارترين شاعر اجتماعى ” يا هنرمندى بزرگ است گويي شان معنوى و عرفانى او را فروكاسته است . در همين زمان هنر در اروپا به غايت ارج پيدا مى كند و البته هنر آزاد ، نه هنرى كه خادم دين است .در آن سو شاهان از مراجع دينى مستقل مى شوند و ملت سازى آغاز مى شود ، در اين سو شاهان با مراجع دينى همبسته مى گردند و امت سازى را شروع مى كنند . تقريباٍ هنگامى كه دكارت گفتار در روش درست به كار بردن عقل را مى.نويسد تا فلسفه آينده را طرح افكند ، ملا صدرا دارد از خاك تا افلاك را با حركت جوهرى مى پيمايد تا فلسفه هاى گذشته را تكميل كند . در اين سو هنرمندى حافظ و هنر ديگر هنرمندان – از جمله خطاطان ، مينياتوريست ها ، آينه كاران ، خاتم كاران – تا حد زيادى از وابستگى به فرهنگ معنا گرا و رازورزانه قديم كسب اعتبار مى كند .از جمله صرفِ هنرمندى حافظ در آفرينش صور خيال و عالى ترين بيان شاعرانه براى اهل زمانه ارزش چندانى ندارد مگر اين هنر وابسته به حكمت ذات گراى قديم گردد .در آن سو هنر رافائل و داوينچى و بوكاچيو و چاوسر با نگاهى به گيتى از تمثال هاى دينى قديم راز زدايي مى كنند و چهره و بدن و رفتار مقدسين را چون پديده هايي انسانى مجسم مى كنند . مارتين لوتر با پنج اصل معروف خود بدون خونريزى و خشونت وساطت پاپ ها را ميان انسان و خدا بر مى دارد و با كمك دستگاه چاپ ترجمه آلمانى كتاب مقدس را با تيراژ هاى افسانه اى در اختيار عموم مى گذارد . تعصب و تحجر در آن سو كم كم جايش را به تفكر مى دهد ، در اين سو تعصب و تحجر و علوم خفيه به مدد همدستى شاهان صفوى و مشايخ قشرى رو به تشديد و رواج مى گذارند تا آنجا كه حتى ملاصدرا و برخى از فيلسوفان و شاعران وعارفان مستقل را تاب نمى آورند و بسيارى از آنها را به هند مى تارانند . البته على حصورى اين چيزها را نمى گويد ، اما مى رساند كه حافظ مقامى بلند تر از وابستگى به يك دبستان عرفانى دارد اما در دوران پرخشونت و واپسگراى صفوى رونويس گران براى نجات او مى كوشند تا او را عارف و حتى شيعه معرفى كنند . من نمى گويم اين نظر درست يا غلط است اما مى كوشم در بخش هاى بعدى نظر مخالف با آن را نيز محل تأمل قرار دهم .
    سپاس از بردبارى و همراهى همرهان و پوزش از گرفتن چند لحظه وقت ناهمراهان عزيز

     
    • باسلام وخسته نباشيد به آقاي كورس گرامي

      چناب كورس، هرچند علي حصوري حافظ را عارف ندانسته اند وليكن عرفان ناب ازاشعار وغزل هاي حافظ نمايان وبرملا است وجاي هيچگونه ترديدنيست واينكه وي هنرمند واديب توانا وعالم ودانشمندي فاضل است باز جاي ترديد نيست.

      بولاي تو كه گربنده خويشم خواني //// ازسرخواجگي كون ومكان برخيزم.ويا
      كرشمه توشرابي به عاشقان بيمود /// كه علم بي خبرافتاد وعقل بي حس شد.ويا
      دريغ ودرد كه درجستجوي گنج حضور //// بسي شدم به گدائي بركرام ونشد.

      واين بيت را شايد به امثال نوري زاد گفته است كه باحروف عشق بازي كودكانه مي كند:
      بكوي عشق منه بي دليل راه قدم //// كه من بخويش نمودم صد اهتمام ونشد.
      بابوزش ازشما وهمه گراميان
      آشنا

       
    • با سلام به دوستان گرامی جناب کورس و جناب آشنا

      البته من در موضوع عارف بودن یا نبودن مرحوم حافظ نظر ایجابی یا سلبی جازمانه ندارم زیرا مطالعه جامعی در این باب نداشته ام و بنای علمی من این نیست که در موضوعاتی که بررسی جامعی در آنها نداشته ام اظهار نظری کنم ،اما سوالی را از ناحیه منطق بحث در این موضوع متوجه دوست عزیز آقای کورس می کنم و آن اینکه فرض کنیم اثبات شود مرحوم حافظ عارف اصطلاحی باصطلاح عرفان نظری نبوده است ،یا حتی عارف باصطلاح عرفان عملی هم نبوده باشد ،یا بالعکس فرض کنیم حافظ، عارف باصطلاح عرفان نظری یا عملی بوده است؟ ثمره علمی یا عملی دو طرف ایجابی یا سلبی این بحث چیست؟
      من از زمان ورود جناب کورس به این بحث ،بطور ارتجالی ذهنم متوجه بحث های تاریخی معروف شیعه یا سنی بودن شخصیت های علمی فلسفی اجتماعی شد که معمولا مطرح می شده است و طرفین آن گفتگوها غالبا با لحن ها و شواهد متصلب در صدد اثبات مدعای خویش بوده اند و غالبا هم موارد ادله طرفین اقناع کننده نبوده است ،یا نظیر بحثی که در فلسفه در باب حادث یا قدیم بودن جهان هستی مطرح بوده است بین افلاطونیان و ارسطوئیان ،که بحث های مطول و کم نتیجه ای هم بوده است و مدعای دو طرف هم معمولا این بوده است که ادله طرف مقابل آنها را قانع نکرده است ،چنانکه از خود ارسطو نیز نقل شده است که مساله حدوث یا قدم جهان هستی ،مساله ای جدلی الطرفین است.
      نظر جناب کورس در این باب چیست؟
      یک نکته هم در این مساله نباید مورد غفلت واقع شود و آن اینکه ما پیش از آنکه فلان شخصیت تاریخی را عارف بدانیم یا ندانیم _با این پیش فرض که ورود در این بحث ثمرات علمی عملی یا تاریخی داشته باشد_ باید ابتدا مشخص کنیم که تعریف ما از عرفان چیست؟ آیا مقصود ما از عرفان ،عرفان نظری بسبک و سیاق دستگاه منسجمی که خصوصا از زمان شیخ اکبر محی الدین بن العربی و شاگردان و اتباع ایشان ،بوجود آمده و دهها کتاب کلاسیک در مورد آن تالیف شده است،می باشد؟ آیا مقصود از عارف بودن حافظ شاعر ،عارف به این اصطلاح عرفان نظری است؟ یا مقصود از عارف همان است که مرحوم شیخ الرئیس بوعلی سینا در متن اشارات تعریف کرده است ( المتصرف بفكره إلى قدس الجبروت مستديما لشروق نور الحق في سره يخص باسم العارف.الاشارات و التنبیهات/ص 143،نمط نهم،فصل2) که بیشتر منصرف به عرفان عملی و سیر و سلوک الی الله تعالی است ،چون شیخ، عارف را اینطور تعریف کرده است که :عارف کسی است که تمام همت فکری خویش را متوجه نزاهت عوالم جبروت و متعلقات آن کرده است و بلحاظ سر و حقیقت ذاتش بدنبال دوام اشراقات نازل از نور حق متعال است.
      آیا مقصود ما از عارف بودن یا نبودن حافظ شاعر ،این اطلاق و اصطلاح است؟
      چنانکه در مطلع گفتار عرض شد من در صدد اصدار حکم جازمانه نسبت به دو طرف سلبی یا ایجابی این مساله نیستم ،اما بنظرم میرسد با توجه به محتوای اشعار حافظ ،اگر فرضا او را عارف اصطلاحی به عرفان نظری ندانیم و شواهدی هم بر این فاکت ارائه کنیم ،اما مشکل است حافظ را عارف بعرفان عملی و بتعبیر شیخ الرئیس ،مستدیما لشروق انوار الحق ندانیم.حال ما چه بخواهیم احکام سلبی یا ایجابی این مساله را قرینه برای برداشت های اجتماعی یا سیاسی از زمینه و زمانه اشعار حافظ قرار دهیم یا ندهیم.
      نظر دوستان چیست؟

       
      • درود من به جناب مرتضاى عزيز
        ١- از قضا شما همان پرسشى را فرموديد كه من چند بار در مرور حافظ پژوهى مطرح كرده ام . به راستى چرا ارزش حافظ را نبايد به نبوغ شاعرى و مقام هنرى و صور خيال خلاقانه او دانست ؟ چه مى شود اگر بزرگى و محبوبيت هنرمند در آن باشد كه در زيباترين فرم صداى ناخودآگاه جمعى و تاريخى ملتى شده باشد ؟ از كجا كه جاذبه عمومى حافظ در آن نباشد كه با هنرمندانه ترين بيان از زرق و ريا و حقه بازى شيخ ها و زاهدان و صوفيان وابسته به قدرت و از درد ها و آمال تاريخى ملتى سخن گفته است ؟ اگر يادتان باشد من در نقد جناب خرمشاهى پرسشى با همين مضمون مطرح كردم .چرا حافظ پژوهى ما اين همه نيرو صرف تفتيش مافى الضمير پويندگان فرهنگ ايران كه خودشان هفتاد كفن پوسانده اند كرده و سرانجام نيز به طور مبرهن به نتيجه اى مورد اجماع نرسيده و به تعبيرى كه قبلا از فروزانفر آوردم در مزله( ورطه ، لغزشگاه ) گير كرده است ؟ چرا حافظ يا فردوسى بايد از معنا گرايي و متافيزيك كسب اعتبار كنند و نه از مقام هنرى شان ؟ چرا جادويي ارجمند گشته و هنر خوار ؟ مرتضاى عزيز بحث و جدل حافظ پژوهان ما بر سر عارف بودن يا عارف نبودن يا شيعه يا سنى بودن حافظ را اگر دقت فرموده باشيد من دارم آسيب شناسى مى كنم نه تأييد . چرا اكنون كه محققى كتابى نوشته با تبيين نظريه عارف نبودن حافظ بعضى بدون مطالعه و اعتنا به كتاب وى معترض مى شوند كه نخير ، حافظ عارف بوده و چنين و چنان .اين كتاب حجم زيادى ندارد و بى مايه و بى منطق هم نيست و نويسنده براى نوشتن إن زحمت كشيده . من در حد اين مجال همه استناد ها و استدلال هاى نويسنده را عمدتاً بى نظرانه و گاهى همدلانه يك به يك مطرح كردم . نقد را هم موكول كرده ام به مخالفان اين نظر . حالا اگر كسى قبول ندارد اين استدلال ها را آيا بهتر نيست مصداق به مصداق آنها را رد كند نه با تكرار همان پيشفرض قديمى ؟ من باورم اين است كه پيش از موضع گيرى منفى يا مثبت در برابر يك كتاب بهتر است آن را بخوانيم و تا حدى همدردانه بخوانيم تا بيش تر گيرنده باشيم تا فرستنده . به استدلال هاى نويسنده گوش سپارانه توجه كنيم ، در دخالت دادن پيش فرض هاى قبلى خود كمى تآمل و درنگ كنيم ؛ اين فرض را فراپيش خود نهيم كه ممكن است همه دانسته هاى تاكنونى ما و مسموعات و مكررات جماعت خطا بوده باشد . جامعه بشرى در علم و فلسفه و هنر و ديگر فراورده هاى روح و خرد ، حتى يك گام پيش نمى رفت اگر هر نظر تازه و بى پيشينه اى يكبار براى هميشه سركوب و دفن مى شد .من صادقانه بگويم به كسانى كه نخوانده و نشنيده و پرخاشگرانه در برابر هر امر جديدى موضع منفى مى گيرند بد بينم .البته منظورم شما نيستيد چون كمابيش با روش صبورانه شما در مباحثه آشنا هستم .من نظرم به آسيب هاى فرهنگى است . شما مى فرماييد فايده عملى تشخيص مرام و مذهب حافظ چيست .درود بر شما ،ما يك گام به پيش برداشته ايم اما اين من نيستم كه در اين تفتيش گرى فرهنگى مايلم اول عرفانيت مى و معشوقه و شاهد و شراب در حافظ اثبات شود و بعد به هنرمندى او يا پيام هاى فرهنگى او وقع نهم .من شخصا سالهاست كه از موسيقى كلام حافظ و شيوه هنرى انتقال احساس او سرمست مى شوم و براى من هيچ اهميت ندارد كه شخصِ حافظ سنى يا شيعه بوده است و باز شخصاً باور دارم كه اين شاعر اگر از قيل و قال مدرسه و دنياى تنگ مذهب و فرقه آزاد نبود نمى توانست چنان هم حسى اى در هر فارسى زبان و حتى غير فارسى زبانى ايجاد كند. دعوا بر سر اينكه حافظ صوفى يا عارف يا كافر يا شيعه يا سنى بوده يك معضل است كه جلوه آن را در همايش ها بهتر مى توان ديد تا احساس عوام .اين معضل همذات است با همان روحيه مفتشانه اى كه مى گويد : نوريزاد را چرا نمى گيرند . اين مفتشان اگر اندكى احساس هنرى داشتند از صدق نهفته در زبان و رفتار نوريزاد مى فهميدند كه اين مرد همه وجودش سرشار از عشق به انسانيت است …من دارم حافظ پژوهى را مرور انتقادى مى كنم .حافظ پژوهى ، سعدى پژوهى ، قرآن پژوهى ، دين پژوهى همه بايد مرور و نقد شوند ، اما من با نقد حافظ پژوهى نمونه بدست مى دهم . تا به اينجا هم نتيجه گرفته ام كه در همه اين پژوهش ها كه بيش تر شرح و تفسير بوده اند ،نقد چندان نقشى نداشته است . تا دلتان بخواهد تفسير مولوى و قرآن داريم اما دريغ از نقد خودِ مولوى يا قرآن .تا دلتان بخواهد تفسير و تبليغ دين داريم ، اما دريغ از نقد دين . من الان خوشحالم كه حضرتعالى همان پرسش من را مطرح مى كنيد و اين را گامى به پيش مى دانم .اما مرتضاى بسيار عزيز اين پرسش ناظر به كيست ؟ ناظر به من يا شما يا ناظر به مسئله اى فراتر از عقيده ما ؟ اگر دومى است پس بايد پى گيرانه و صبورانه پرسش را دنبال كنيم و با اين گفته كلى و مكرر كه حافظ عارف است از آن نگذريم .اينكه من حافظ را عارف بدانم يا ندانم زيانى به كسى نمى زند . .پرسش همان سان كه خودتان در بخش نخست نوشته تان فرموديد اين نيست كه حافظ شيعه يا عارف هست يا نيست .پرسش اين است كه چرا اعتبار آزاده جانانى چون حافظ و فردوسى بستهِ اتصالات ايدئولوژيك آنها ، آن هم از نوع عرفان زده و معنا گراىِ آن ، شده ؟ اثرهنرى كه كارش انتقال احساس است چرا بايد به بيانيه يك مذهب يا رساله فلسفى تبديل شود تا مجاز گردد و مورد احترام ؟ چرا اگر فردى ملحد شاهكارى هنرى خلق كند ، ذوق جمعى آن قدر زير بار كوهوار معنا گرايي خنثا شده باشد تا به آن شاهكار بى اعتنا گردد ؟ همه اين پرسش ها به همان پرسشى برمى گردد كه شما مطرح فرموديد و مى توان پيش از پاسخِ عجولانه و متعصبانه همچنان پرسش را واشكافت .
        ٢- قسمت دوم مطلب شما اگر درست فهميده باشم از اين قرار است كه قبل از تعيين عارف بودن يا عارف نبودن حافظ بايد تعريف خود را از عرفان تعيين كنيم . شايد اين نظر شما كاشف از يك اختلاف بنيادى باشد ميان تقدم يا تأخر تعريف ، تقدم يا تأخر وجود يا ماهيت . حالا وارد اين بحث نمى شوم .اما اگر مقصود شما اين است كه من بايد چنين تعريفى عرضه كنم بايد عرض كنم كه در اينجا عمده بحث ما كارنامه حافظ پژوهان است و من جزء كارنامه حافظ پژوهى نيستم .
        با اين حال سعى خود را مى كنم تا خارج از موضوع حافظ پژوهى نظر خود را بگويم گرچه اين نظر تأثيرى در جريان هاى فرهنگى ندارد . خود شما دو الگو براى تعريف پيش نهاده ايد كه هردو متأخر هستند .يعنى شيخ اكبر بدواً فصوص را نوشته و بعداً چنانكه بهتر از من مى دانيد جريان عظيمى از عرفان وحدت وجودى را راه انداخته ، چه در عمل و چه در نظر . ابن سينا در فصل دوم نمط نهم اشارات تعريفى كه متناقض با ابن عربى باشد نمى كند بلكه عرفان را به حسب حال و مقام عارف تعريف مى كند نه به حسب هستى شناسى عارفانه .ابن سينا در جمله المتصرف فكره ….الخ اصلاً عرفان را تعريف نمى كند ، عارف و تجربه عرفانى را تعريف مى كند . بعداً مثلاً در فصول ١٨ و ١٩ و ٢٠ است كه ابن سينا تا حدودى وارد تعريف عرفان مى شود . مثلاً در فصل ١٨مى گويد : الاقبال بالكلية على الحق خلاص . ( روى آورد با تمامى وجود به حق رستگارى است ) يا فصل ١٩صريحاً از واژه العرفان آغاز مى شود : العرفان مبتدى ء بالتفريق …الخ ( عرفان از تفريق و نقض و ترك و رفض آغاز مى شود و در جمع عمق پيدا مى كند …الخ ) . ببخشيد كه زيره به كرمان مى برم . مقصودم اين است كه در كل ابن سينا عرفان را بيش تر از زاويه حال و مقام و مراتب سلوك عارف تعريف مى كند نه بر حسب حقيقت هستى شناختى اى كه عارف مشاهده مى كند .آن قدس الجبروت و شروق حق كلى اى است كه در تفصيل مى تواند همان عقول عشره ابن عربى و قوس صعود و نزول شيخ محمود شبسترى باشد . در واقع همان طور كه خودتان مستحضريد اگر دنبال تعريف عرفان باشيم تذكرة الاوليا به شمار عارفانِ مكتبِ عرفان عاشقانه و كشف المحجوب هجويرى به شمار عارفانِ عابدانه تعريف بدست مى دهند . اما تعريف براى اينكه همه شمول گردد ، به همان اندازه بايد تهى و كلى گردد . مثلا ً تعريفى از اين دست شود كه حتى عرفان چينى و هندى را نيز در بر مى گيرد : عرفان انصراف از ماسواى حق و اشتغال به حق و همه سر و همه جا حق ديدن است . شيخ محمود شبسترى وقتى تفكر را تعريف مى كند در واقع دارد عرفان را تعريف مى كند چون تفكر فلسفى را حلولى و گمراه كننده مى داند
        تفكر رفتن از باطل سوى حق
        به جزو اندر بديدن كل مطلق
        اينكه اين رفتن عابدانه ، يا عاشقانه ، يا رياضت كشانه است ، اينكه حق كدام است و باطل چيست و يا آن كل مطلق كه در جزئيات قرار است ديده شود چيست ، در اين گونه تعريف ها معلوم نمى شوند ،پس اين تعريف ها تهى هستند . يا بايد پرگردند يا از اعتبار ساقط شوند .حالا من كه عارف نيستم اما بنا به ادعاى عارفان اين تعريف كلى از راه عقل نظرى پر نمى گردد .از راه تجربه اى شخصى و كاملاً فردى پر مى گردد .آغاز سير و حركت اين تجربه هم در همين نمط نهم ، فصل هفتم آمده است . شخصى كه با يقين برهانى يا ايمان قلبى حق را تصديق كرده است اراده مى كند به آن بند استوار آن قدر چنگ بزند كه به اتصال برسد .اين تجربه اى انتقال پذير به ديگرى نيست و هركس خود بايد با تفريد و تجريد إن را طى كند . شايد اين ها تعريف نباشند اما همه تعريف ها هم به همين تعريف كلى بر مى گردند .
        اكنون در اين بخش ريشه ها اگر دقيق مطالعه فرموده باشيد ، من بر نقاط عطف حافظ پژوهى دست نهادم . منوچهر مرتضوى در كتاب مكتب حافظ اول مى كوشد عرفان را تعريف كند و حتى مكاتب عرفانى را تقسيم بندى كند . على حصورى هم به چيستى عرفان و رفتار فردگراى عارفان نظر مى كند و ديگر حافظ پژوهان نيز اكثراً همين كار را مى كنند ، سپس بر اساس اين توصيف ها و تعريف هاى پيشينى به سراغ متن ديوان حافظ مى روند . تلاش من هم آن است كه اول امانتدارانه نظرات را انتقال دهم و بعدا منتقدانه آنها را باز خوانى كنم . مثلا در دو قسمت بعدى ريشه ها كه هم اكنون متن شان را آماده كرده ام ،من كارنامه پژوهشى حصورى را به قصد انتقاد وسعت داده ام و دلايل خود را در رد نظر او در باره فردوسى و داستان كاوه آهنگر نوشته ام . سپس نقد نظر او در باره حافظ را هم از زبان آشورى بررسى خواهم كرد ، و بعد از همه اين ها اگر عمرى باقى بود خود وارد گود مى شوم . به رغم همدردى هاى جسته و گريخته با برخى از وجوه اين پژوهش ها فعلا من هم مثل شما نمى توانم سلباً يا إيجاباً در مقام داورى بنشينم .
        اميدوارم پاسخگوى شما بوده باشم . همچنين گفته بوديد كسالت داريد . اميدوارم بهبودى حاصل شده باشد .شاد و سرفراز باشيد

         
        • سلام به دوست گرانمایه کورس عزیز

          از عطف توجه شما به نقد و سوالات تشکر می کنم،همچون همیشه بسی خرمن خرمن و دامن دامن ،جواهر به عرصه معرفت آورده اید،همچنین از ابراز محبت های شما سپاسگزارم.
          با کلیت گفتار شما مخالفتی ندارم،در بخش اول که ثقل کلام حول و پر این معنا بود که باید هنر هنرمند ،در همه عرصه های هنری اعم از شعر و موسیقی و ادبیات و غیر اینها،کما هو حقه و بالذات ،مورد ارزیابی ،نقد یا تحسین و تایید قرار گیرد،مطلب و مطلوب ما یکیست ،آری اعتبار هنر یک هنرمند یه امور عرضی یا عارضی دیگر نیست ،اگرچه آن امور عرضی یا عارضی خود در مقام خود از امور ذاتی و ارزشمند باشد،غرض من هم همین بود که هنر حافظ،تلقی و دریافت پیام های احساسی یا عقلانی یا اجتماعی حافظ ،چرا باید موکول به این گونه گزاره ها باشد که :آیا حافظ مسلمان بوده یا کافر؟ و آیا شیعه بوده یا سنی؟ آیا عارف و سالک و صوفی بوده است یا تنها شاعر و ادیب و هنرمندی که اشعار او حامل احساسات یا عواطف یا پیامهای مادی و معنوی و فردی و اجتماعی بوده است؟
          همینطور الکلام الکلام در مورد فردوسی و دیگر بزرگان هنر و شعر و ادبیات و موسیقی و غیر اینها.
          من که ورودی در این بحثها نداشتم ،در واقع سوال ناظر به گفتارهای تا اندازه ای مطول جنابعالی بود،که چه لزومی به تکثیر و تطویل و ورود به این مبحث بود که آیا حافظ عارف بوده است یا غیر عارف.
          البته در باب آن تعبیرات رمز گونه متداول در کلام عارفان شاعر ،و شاعران عارف مسلک،مثل “می” و “ساقی” و اینها،همچنان تفاوت دیدگاه وجود دارد ،اگرچه من فی الجمله استعمال معانی حقیقی اینگونه الفاظ فی ما وضع له را انکار ندارم ،اما در عین حال می دانید که اشارات رمزگونه به حقایق صعب المنال و تجربیات عرفانی والا امری رایج بین عرفاء و متصوفه بوده است ،از جهت مصونیت از آزارهای الغاغه من الناس.
          البته اعتذاراتی برای ورود به بحث داشتید که به آنها نمی پردازم ،در هر صورت انگیزه من این بود که شاید تطویل در این امور عرضی که حافظ عارف بوده است یا زاهد و عابد ،شیعه بوده است یا سنی ،مصداق تطویل بلاطائل بوده باشد ،اگرچه غرضم دخالت در سمت و سو و اغراض بحثهای خوب ریشه ای شما نیست،اما سوال ناظر به ترتب یا عدم ترتب فائده بر طرح اینگونه مباحث بود ،و اینکه آیا اثبات و احراز عارف بودن یا عارف نبودن حافظ شاعر ،سبب مزید بصیرت ها علمی یا ترتب فوائد عملی هست یا خیر؟

          در بخش دوم نیز غرضم ورود تفصیلی در تعریف عرفان و عارف از دیدگاههای متفاوت نبود،زیرا میدانید اینگونه مباحث لها ذیل طویل.
          مقصود این بود که اگر ذو فائده بودن نظری یا عملی ،تعقیب و تنقیب از عارف بودن یا عارف نبودن حافظ ،مورد تصدیق اجمالی باشد ،باید دید که مقصود از عرفانی که حافظ را به او موصوف می کنیم آیا عرفان عملی و سیر و سلوک عملی صرف است؟،بنظر من نفی عارف بودن حافظ در این وجه امر آسانی نیست گرچه من بر اساس توضیح بخش اول ،ورود به این بحث را حاوی فائده علمی یا عملی چندانی نمی دانم.
          یا مقصود از عرفانی که حافظ را به آن متصف می کنیم ،عرفان نظری منسجم نظیر دستگاه عرفان وحدت وجودی محی الدینی است؟ که بنظر من اثبات این معنا در مورد حافظ امر پر موونه و صعب است.
          اگرچه روشن است که همان عرفان عملی و سیر و سلوک و طی منازل عرفانی نیز بهر حال مبتنی بر نوعی هستی شناسی عارفانه و عرفان نظری است.
          در هر حال با توجه به توضیح اول بنظر من بحث در عارف بودن یا نبودن حافظ شاید حشو و زائد باشد،اما خواستم با توجه به اشراف شما و ورود در این بحث که طولانی هم بنظر رسید ببینم آیا شما نفعی نظری یا عملی در بررسی آن نظرات حافظ پژوهانه در این زمینه در ذهن داشته اید؟

          عرض دیگری ندارم ،البته بحثهای ریشه های شما که همیشه بلحاظ محتوا پربار بوده است ،اما چیزی که همیشه مرا رنج میداد ،ضعف امکانات سند و ارسال شما بود که همیشه از آن شکایت می کردید ،و سبب آسیب به قالب و شکل مطالب پر محتوای شما بود که به اجبار ناچار به تصحیحات لفظی متعاقب می شدید ،دیدم که اظهار ابتهاج کرده بودید از نصب نرم افزار دفترچه که باعث شده است خطاهای لفظی شما در مقام تایپ به حد اقل یا انتفاء برسد،که این سبب مسرت من نیز شد که این بحث های خوب محتوائی، بلحاظ قالب و شکل نیز زیبایی های خود را در معرض دید خوانندگان قرار دهد.

          از عنایت شما سپاسگزارم
          موفق باشید

           
    • کسانی هستند که به کمک حافظه بی نظیر خود همه چیز را به همه چیز میبافتند. و ما تحت تاثیر حجم اطلاعات انها قرار میگیریم در حالیکه گفته های انها نه دقتی دارد و نه مسیله ای را حل میکند. حسن نصر و حسن نراقی و حسن بنی حرف سه تن از اینها هستند. هر یک کوهی از لاطایلات تولید کرده ان و هیچ مسیله ای را در جهان حل نکرده اند. مقایسه کنید با امیر انتظام نوری زاد و دکتر ملکی چه کم گفته اند و چه گزیده.

       
  49. هو ۱۱۰
    سلام آقای نوریزاد
    در هیچ مجلس روضه شهدای کربلا، این چنین گریه نکردم که با دیدن فیلم داغ گریستم
    یا علی

     
  50. اقای نوری زاد بسیار کسان از این حرفها وسوزها گفته اند ولی گوش اقایان کر است البته کر نیست خود را به کری زده اند.به قول شما تا حکومت دست اخوند هاست روزگار ما همین است.

     
  51. ای خدا تو طرفدار ظالمین هستی یا مظلومین اگر با ظالم هستی ما را با تو کاری نیست .اگر با مظلوم هستی چرا بعد از سی و شش سال ظلم ها را نمی بینی
    امیدوارم که آمران و عاملان این جنایت ها داغ فرزندانشان را ببینند شاید مرتکب جنایت دیگری نشوند.

    دین سراسر شده سرپوش جنایت همه سو //// عاشقان را بنگر بر سر دار هر گذری
    از جهنم شده بد تر وطن ایرانی //// فقر و بدبختی و ظلم و ستم و دربدری
    آنکه تا فرق سرش یکسره در لجن است //// میدهد بر سر منبر دروس بشری
    دیدی آخر که چه آمد به جهان بر سر ما //// همه طوفانی از آتش شده هر جگری
    تا به کی خفته ای ای خدای مظلومین //// بزن آخربه بن و ریشه شیخان تبری
    این همه مرجع تقلید و سخن های ظریف//// نمی ارزد دگر به اندازه … خری

     
  52. مازیار وطن‌پرست

    حالم خوب نبود، این فیلم را دیدم بدتر هم شدم.
    زمانی است که در راه اجرای سیاست هایی برای خیر و منفعت عمومی، حق عده ای قلیل پامال می شود. در آن موقع سیاستگزار عذر می خواهد و آن خیر عمومی را بهانۀ خویش قلمداد می کند. حالا که این ضررها به جان و مال و زندگی شهروندان بسیاری وارد شده است در ازایش چه خدمتی به منافع ملی شده؟ چه قشر یا چند درصد از مردم سود برده اند؟ مملکتی که داشت جزو 25 کشور نخست دنیا می شد (البته هنوز کاستی های بزرگی داشت آنقدر بزرگ که مردم آن همه محاسن را به بهای کسب آزادی سیاسی فدا کردند) اکنون به لطف بی خردی همانها که دستشان به خون این بیگناهان آلوده است، یکی از دو سه کشور آخر هستیم در هر فهرستی که می شود از نام کشورهای جهان ترتیب داد: رفاه، اعتماد اجتماعی، شفافیت (فساد دولتی)، اعتیاد، فحشاء، درآمد سرانه، اختلاف طبقاتی، … و البته به آزادی سیاسی هم همچنان دست نیافته ایم.

     
  53. نسل سوزانیده شده

    روزی کوجه های دل این مردم ستم کشیده چراغانی میشود ء که ستون های بیت های رهبری و خبرگان و شورای نگهبان و مصلحت نظام و نهاد امامان جمعه فرو ریخته باشند. و سالهاست همین سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات و دادستانی و قوه قضایی مشغول به این فروپاشی هستند. اقتدارگرایی در حال اضحملال کلی ایت این نظام هست. صقت انقلابی بودن رهبر در این نطام به معنای رویاهای کودکی است که هیچگاه بزرگ نمی شود و خود به خواب زدن است تا در قمار قدرت بر باد دهد ء هستی و نیستی را.
    و چراغ دل شبهای قماربازان کوتاه روشن خواهد بود

     
  54. فرهاد از ناکجا آباد

    با سلام
    و سپاس به تمامی زندانیان سیاسی درایران
    ودرود بر کشته شدگان در راه عدالت و دادخواهی
    و سلام بر همه مادران و پدران و خواهران و برادران داغ دیده و مورد ستم و رنج و غم واقع
    شده.
    درود بی پایان به یاران دبستانی ام
    راهتان پر راه رو باد
    فرهاد از ناکجا آباد

     
  55. علی‌ خامنه‌ای مسئول تمام این جنایات و ظلم‌ها است و مطمئن باشید که نتیجه دردناک کار‌های خلاف خود را خواهد دید.

     
  56. هم اکنون قانوننی در مجلس تصویب شده است که امر به معروف و نهی از منکر برای همه ازاد شده است. مثل این است که اینها تا حالا نمیدانسته اند که امر به معروف و نهی از منکر انه تنها حق بلکه از واجبات مسلمان است. یعنی آ فایان به خدا اجازه داده اند که قانون خود را اعمال کند. بازهم جای شکرش باقی است.
    معلوم میشود فعالیت های آقای نوری زاد به نتیجه رسیده است. یعنی روحانیان ما هم می آموزند تا بحال بعضی چیز ها را آموخته اند: حق داشتن مدارس جدید. حق داشتن دانشگاه. حق نداشتن مکتب خانه. حق داشتن پزشکی جدید.حق حرف زدن آزادانه در تاکسی. حق داشتن انتن ماهواره. حق داشتن فیسبوک. معلوم میشود که حق گرفتنی است و نه دادنی.
    بعضی از حق ها هم اصلن گرفتنی نیستند و ما داوطلبانه و از روی ترس به حاکمان داده ایم از جمله خق خاک بر سر نبودن حقیر نبودن ایرانی بودن .خق اظهار نظر کردن دانش اموز و دانشجو در کلاس. خق بیان آزادانه افکار در کنفرانس ها وجلسات دانشگاه ها و ادارات. حق اظهار نظر آزادانه افکار معلم و و استاد.
    شاید روحانیان ما هم سرانجام دریابند که انجه انها میکنند جلوگیری از رشد و بالندگی جوانان و جامعه است. جلوگیری از آن نیروی لایزال تفکر انسانی است که هدیه خدا به انسان است. انرا که خدا بخشیده است انها نمی بخشند. انچه را انها با هم وطنان خود میکنند چیزی در حد جنایت علیه بشریت است.

     
  57. مادر مادر مادر

    ای من به فدای تو مادر ما که فعلا کاری از دستمان بر نمیاد تا به موقع اش حداقل روحانیان محترم این سایت از این مادر داغدار خجالت بکشند و اینقدر از اسلام دفاع نکنند و در اینجا آیه تفسیر نکنند و مزخرق بارمان نکنند که همه بدبختیهای ما از افکار فسیل شده اسلامی است .

     
  58. جنگِ عقیدتی و آرمانی یا جنگِ دفاعی و میهن پرستانه؟
    قسمت چهل و یکم (قسمت چهلم، در پستِ “مصاحبه ی محمد نوری زاد با شبکه ی تلویزیونی رها”)
    با درود به انسان آزاده و شجاع، جناب نوری زاد عزیز
    رکود نسبی در جبهه‌ها و بحران سیاسی در کشور (37)
    ************************************
    در قسمت قبل به مذاکرات مجلس (در تاریخ 30 خرداد 1360) در مورد اجرای فرمان خمینی مبنی بر حذف و برکناری بنی‌صدر، اشاره شد. در این جلسه اکثریتِ نمایندگان ملی-مذهبی، بدلیلِ عدمِ تامینِ جانی، غیبت کرده و در مجلس حضور نمی‌یابند! در آنجا، سخنانِ آقای معین‌فر در مخالفت با طرحِ برکناری، درج گردید. ایشان در این سخنان با اشاره به جوِّ موجود در جامعه و در مجلس، گفت: مجلس و نمایندگان، تصمیمِ خویش را پیشاپیش گرفته‌اند، لذا به نظر میرسد، صحبتِ مخالفین بی‌اثر و بی‌فایده باشد! وی آنگاه گفت: “غلیانِ احساساتِ آنان که اطرافِ ساختمانِ مجلس و محوطۀ بعضی از خیابان‌ها را در اختیار گرفته‌اند و کوچک‌ترین نغمۀ مخالف را، مخالفتِ با اسلام و ضدیتِ با انقلاب اسلامی می‌دانند؛ به حدی است که برای گوینده خطراتِ بسیاری را در بر دارد!. آنان آماده‌اند هرگونه توهین و آزاری به گوینده روا دارند و حتی به سادگی، خونِ وی را بر زمین بریزند! در چنین جوّی، شاید دم فرو بستن و تماشاچی بودن و در برابرِ تصمیمِ قطعی‌ای که گرفته شده است، ابرازِ نظر نکردن، به عقل و منطق نزدیک‌تر باشد!” اما علیرغم این مسائل، او به مخالفتِ خود با این طرح، ادامه می دهد!. حال در این قسمت به ادامۀ آن سخنان، پرداخته می‌شود:
    معین‌فر با اشاره به بخشی از اقدامات و موضع‌گیری‌های رئیس‌جمهور، او را نه تنها بی‌کفایت ندانسته بلکه آنها را نشانۀ کفایتِ سیاسیِ وی می‌داند و می‌گوید:
    ” اگر در کشور، در اجرای قانون‌اساسی تعللی شده باشد و یا برخلافِ قانون‌اساسی، عملی صورت گرفته باشد و رئیس‌جمهور از تذکر و پیگیری در این باره خودداری کرده باشد، باید او را ناتوان گفت، در حالیکه همۀ نمایندگان محترم شاهد هستند که آقای بنی‌صدر در هر مورد که عملی را برخلافِ قانون‌اساسی دید، با صراحت و اصرار، اعلام کرد!. با این ترتیب نه تنها در ایفای وظیفۀ خود کوتاهی نکرده است، بلکه همین پافشاری‌ها موجبِ دشمنیِ کسانی گشته است که خود، پا از دایرۀ قانون‌اساسی فرا‌تر گذارده‌اند!.”
    وی آنگاه به چند مورد اشاره کرده و خودِ مجلس را نیز زیر سوال می برد:
    اعتراض به دخالتِ قوۀ قضائیه در قوۀ مقننه: “دخالتِ دادستانِ دیوان کشور در نصبِ سرپرست برای صدا و سیمای جمهوری اسلامی، ابلاغِ دستورالعملِ شورایعالی قضائی در تعیینِ مجازات‌هایی برای جرائمِ ضدانقلاب که باید قانونِ آن بتصویبِ مجلس می‌رسید، ولی شورایعالی قضائی بدون اینکه به مجلس توجهی کند و یا حتی با کمک تعدادی از نمایندگان این قسمت از قانونِ جزا را بصورتِ طرح تقدیم مجلس کند؛ راساً در امور مقننه دخالت نمود!. بنظر من اگر آقای بنی‌صدر در مقابلِ این تجاوزِ آشکارِ قوۀ قضائیه به قوۀ مقننه سکوت می‌کرد، بی‌کفایتیِ خود را نشان داده بود. نه اینک که اعتراض کرده است”!!.
    در بحثِ آزاد نمودنِ گروگانها: “رئیس‌جمهور در موردِ موافقت‌نامۀ ایران و آمریکا که به صراحت با اصول ۵۲ و ۵۳ و ۷۵ و ۱۲۵ قانون‌اساسی مغایرت داشت، بموقعِ خود، اعتراض کرد و اگر غیر از این کرده بود، باید نسبت به کفایتِ ایشان تردید می‌کردیم”!
    دخالتِ قوۀ مقننه در قوۀ مجریه: “همۀ شما شاهدید که برخلافِ اصل 124 قانون‌اساسی چگونه نخست‌وزیریِ آقای رجائی به رئیس‌جمهور تحمیل گردید، در حالیکه باید طبقِ قانون‌اساسی، نخست وزیر موردِ قبولِ رئیس‌جمهور باشد!. آیا ایشان بارها نگفت که آقای رجائی را برای ادارۀ امورِ کشور، ناتوان می‌داند؟ و آیا این مجلس نبود که نخست‌وزیر را به ایشان تحمیل کرد؟ … در حالتی که قوۀ مقننه، خود، پای از چهارچوبی که قانون‌اساسی برایش تعیین کرده است، بیرون گذارده است؛ آیا می‌تواند رئیس‌جمهور را به استنادِ ضعفی که ناشی از تحمیلِ قوۀ مقننه بر وی بوده است، متصف به عدمِ کفایتِ سیاسی کند؟!”
    وی به نحوۀ برخورد عوامل قدرت با رئیس جمهور و قصد اولیۀ آنها بر سقوطِ او، اشاره کرده و می گوید:
    “شخصی را “ملت” برای ریاست‌جمهوری معین کرد، و از روزِ نخست، عواملِ قدرت‌مَدارِ حاکم، در راهِ ایفای وظایفِ قانونی‌اش سنگ انداخته‌اند و به امیدِ سقوطش بوده‌اند؛ و اکنون بیاییم و بگوییم که او کفایتِ سیاسیِ لازم را نداشته است؟! آیا این صحیح است؟! از یکطرف، رئیس‌جمهور را بعنوان اینکه لولوی سرِخرمن است و به هیچ کار نباید دخالت کند، می‌شناسیم و می‌گوییم. و از طرفِ دیگر، می‌گوییم: ناتوان برای ادارۀ مملکت است!. یک بام و دو هوا؟!”
    وی در پایان، به انگیزه‌های سرانِ حزب که انحصارطلبیِ آنها برای قبضه کردنِ کاملِ مملکت می باشد، اشاره کرده و ضمن افشای ماهیتِ فکریِ طرفدارانِ سیستم تک‌حزبی (حزب اللهی‌ها)؛ با تیز بینیِ هرچه تمامتر، آینده را پیش‌بینی کرده و به وضوح، از بروزِ دیکتاتوریِ وحشت‌آورِ اسلامی، خبر می‌دهد! دیکتاتوری‌ای که “خلاصی” از آن، بسیار مشکل‌تر از خلاصی از رژیمِ شاهنشاهی، خواهد بود!! وی آنگاه آیۀ استرجاع را خوانده و به زبانِ بی‌زبانی، خبر از خواندنِ فاتحۀ آزادی و … را می‌دهد! لطفاً توجه فرمایید:
    “آنچه موردِ نظرِ اینجانب است، بودن یا نبودنِ آقای بنی‌صدر در مقامِ ریاست‌جمهوری نیست!. توجه من به انگیزه‌هایی است که موجب شده است چنین وضعِ نامناسبی در کشور بوجود آید! و عواملی که برای قبضه کردنِ کاملِ مملکت و در اختیار گرفتنِ همه چیز، از هیچ‌گونه فعالیتی خودداری نمی‌کنند! … به این ترتیب، عملاً تمامِ قدرت‌ها در یک گروهِ خاص متمرکز خواهد شد و با سابقه‌ای که از این گروه داریم که هر کس که با آن‌ها نیست را مخالفِ خود دانسته و طرد خواهند کرد؛ چندی نمی‌گذرد که دیکتاتوریِ وحشت‌آوری به کشور تحمیل خواهد شد!!.
    نمایندگانِ محترم… اگر امروز در برابر سیستمِ تک حزبی، مقاومت نشود، باید در انتظارِ دیکتاتوریِ موحش و شدیدی، نظیرِ دیکتاتوریِ کشورهای کمونیستی مُنتها با آب و رنگِ اسلامی، باشید! که خلاصی از آن، به مراتب مشکل‌تر از خلاصی از رژیمِ شاهنشاهی است!! ‌ای امام امت و ای نمایندگان مردم، من گفتم آنچه را که صلاح می‌دانستم. ‌”انا الله و انا الیه راجعون.”
    5- یکی دیگر ازمخالفینِ این طرح آقای عزت‌الله سحابی است که در اینجا به بخشی از سخنانِ وی اشاره می‌شود. ایشان در ابتدای سخنانِ خود، پرسشی را از آقای هاشمی (رئیس‌مجلس) طرح می‌نماید که: آیا پس از تصویبِ طرحِ “بررسیِ عدم کفایت سیاسی رئیس‌جمهور” در جلسۀ قبلیِ مجلس؛ این مصوبه به رئیس‌جمهور ابلاغ شده یا نشده؟ آیا مهلت پنج روزۀ ایشان، رعایت شده یا نشده؟
    آقای هاشمی در پاسخ اعلام می‌کند که در شرایط ویژه، این مهلت، دو روزه است. و ما بلافاصله عصر چهارشنبه مصوبۀ مجلس را به دفترِ رئیس‌جمهور فرستادیم و به مامورانی که در آنجا بودند هم گفتیم و به دمِ دفترشان هم الصاق کردیم!. البته آقای رئیس‌جمهور که الان سه روز است جایشان معلوم نیست و دسترسی به ایشان نیست!
    وی سپس میگوید: چون ما الان به ایشان دسترسی نداریم، لذا با توجه به این اصلِ قانون‌اساسی که “وقتی که رئیس‌جمهور استعفا داد یا عزل شد یا مریض بود یا به چیزهایی از این قبیل دسترسی به ایشان امکان نداشت شورائی مرکب از نخست وزیر، رئیس دیوانعالی کشور و رئیس مجلس، وظایفِ ایشان را انجام میدهند”؛ ما نیز این مصوبه را دادیم این سه نفر آقایان هم امضاء کردند!!
    یعنی از دیدِ آقای هاشمی و یارانِ وی اصلاً لزومی ندارد تا شرایطی فراهم آید که رئیس‌جمهوری که در مضانِ اتهام است و باید از خود دفاع نماید؛ در مجلس حاضر شود! آنها خودشان، از طرفِ رئیس‌جمهور طرحِ مصوبۀ خود را، امضاء میکنند و آنرا ابلاغ شده تلقی نموده و به محاکمۀ غیرحضوریِ وی می پردازند!
    در ادامه، آقای سحابی در بخشی از سخنانِ خود، می‌گوید:
    “او (بنی صدر) در اینجا مقصر، خیلی خوب، ولی طرفِ مقابل هم “عمل” میکرد. آرام در تمامِ سطوح عمل میکرد و پیشرفت میکرد. یعنی آنچه را او و خیلی از مخالفین می‌گفتند؛ روندهای انحصارگرانه، در این جامعه وجود دارد و جامعه به طرفِ انحصار دارد میرود، این انحصار همچنان ادامه پیدا کرد. ما نمی‌توانیم به لحاظ اخلاقی، به لحاظ تعهد، به لحاظ احساس مسؤولیت نسبت به انقلاب، بگوییم: تو، طرفِ مقابل، یا آقای بنی‌صدر، ساکت باش و اینها را تحمل کن! ولو اینکه منجر بشود به اینکه خودت هم از بین بروی!. ما در عالَم اخلاق و در عالَم تعهد، این حق را داریم. ولیکن به لحاظِ قانونی، در اینجا چه گناهی صورت گرفته است؟ یکطرف تعرضی کرده و طرفِ دیگر دفاعی کرده است.
    بنابراین، اگر تقصیری هست، تقصیر دو طرف است. یکطرف نیست. این طرح، ایکاش اینجور اصلاح میشد که آقای بنی‌صدر عدم کفایت سیاسی، طرفِ مقابل هم مقصر در ایجادِ این زمینه‌های عدم کفایت سیاسی! ولی ما زمینه‌ها را اینجور نمی‌بینیم. حرف ما در اینجا است که: ممکن است یک کسی را شما به انواعِ مختلف اذیّت بکنید و شکنجه بدهید، ولی او فریاد بزند؛ مردمی که دور هستند فریادِ او را می‌شنوند ولی آن عملیاتی را که با او انجام میگیرد، نمی ‌بینند! مساله اینجا است.”
    سحابی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به خطبه‌های دیروزِ خامنه‌ای که گفته بود بنی‌صدر در طولِ هفت ماهِ فرماندهیِ خود بر نیروهای مسلح پیش از آغاز جنگ، کاری برای دفاع از مرزها انجام نداده؛ گفت:
    “من میگویم جناب آقای خامنه‌ای برادر عزیز، جنابعالی از تیر یا مرداد سال ۱۳۵۸ در وزارت دفاع تشریف داشتید. معاون وزارت دفاع بودید. نماینده امام بودید. مورد اعتمادِ ایشان بودید. همه جور حمایت از شما وجود داشت. قدرت شما در وزارت دفاع، به تصدیقِ همۀ کسانی که در آن ایام در شورای انقلاب، یا در مصادر امور بودند، از وزیر دفاع بسیار بالاتر بود. خودِ شما چه کرده‌اید؟! اگر عدم آمادگیِ ارتش در روز حملۀ عراق به ایران، به خاک وطن ما، تقصیر بنی‌صدر است؛ خوب، بنی‌صدر عملاً از فروردین سال ۵۹ یا اواخر اسفند ماه ۵۹ واردِ مسؤولیتِ فرماندهی کل قوا شد، ولی جنابعالی از هشت ماه، نه ماه قبل از آن تشریف داشتید و بعداز آن هم همیشه تشریف داشتید. بعد از آن هم شما عضو شورایعالی دفاع بودید. و شما حضور در مناطق جنگی داشتید، اگر تقصیری هست، اگر اشکالی و نقصی در امور جنگی، یا در ارتش، یا در قوای دفاعی کشور وجود دارد؛ شما هم دراین، سهیم هستید!. آیا شما کاری خواستید بکنید، برنامه‌ای برای پیشرفت، برنامه‌ای برای اصلاحِ تجدیدِ سازمان ارتش، ‌آمادگیِ ارتش داشتید و ارائه کردید و بنی‌صدر مخالفت کرد و جلویش را گرفت؟! خوب اگر اینها را شما سند و مدرک و نمونه و شاهدی دارید، بفرمایید.”
    وی ادامه می‌دهد: “در این دعوا آیا فقط یکطرف بود؟ فقط یکطرف حمله میکرد؟ طرفِ دیگر سالم بود و تحمل میکرد؟ از سر بی‌نظری و بیطرفی، اگر به روندهای یکسال و خرده‌ای اخیر نگاه کنید، می‌بینید طرفِ مقابل هم، اینجور نبود. بی تقصیر نبود. سهل است که تقصیرِ اقدام، تقصیرِ تعرض را داشت. منتها تعرضی که بی سر و صدا در عمل انجام می گرفت!. آنطرف هم تقصیرِ این را داشت که بی‌پرده، “می‌گفت”. در آن حد پرده‌دری میکرد که آبروی جمهوری را میبرد.”
    وی آنگاه در مورد گروگانها و آزاد کردنِ آنها، می‌گوید:
    “راه‌حلی در اواخر سال ۵۸ در شورای‌انقلاب مطرح شد. کورت والدهایم از آمریکا به ایران آمد. در جلسۀ شورای‌انقلاب شرکت کرد. طرحی بود، آن طرح را شورای انقلاب هم تصویب کرد و وزارت‌خارجه و رئیس‌جمهور هم مامورِ تعقیب آن طرح شدند. ولی خوب، آن طرح را نگذاشتند عمل بشود. عمل نشد تا اینکه بالاخره بعداز جنگ در یک شرایط اضطراری در یک شرایط تنگنا، نزدیک انتخابات رئیس جمهوری آمریکا، در یک شرایط “فورس ماژور” بالاخره به نحوی مساله حل شد!. خوب، یک عده‌ای اعتراض دارند، منجمله بنده که آن چهار ماده شرایطِ حلِ مساله را که مجلس شورای اسلامی تعیین کرد، آن شرایط تاریخی را، در عمل اجرا نکردند یا آنچه که در عمل اجرا شد، مطابق با آن شرایط نبود!. ولی تا این لحظه به آن اعتراض، هیچکس جواب نداده است!. یکی از حرفهای آقای بنی‌صدر این چیزها بود…”
    ادامه دارد.
    با ادب و احترام، حامی.

     
    • از دوست عزیز سوال کنیم آیا مراجعی از بنی صدر و دیگران وجود دارد که نحوه کمک کردن آمریکا و انگلیس را به خمینی برای روی کار امدن توضیح دهد. خمینی از گذشته دور عقاید خود را در مورد ولایت فقیه ابراز کرده است و دو کتاب در این مورد نوشته است. حتمن امریکا به این دو کتاب دسترسی داشته اند و طرز تفکر او را میدانستنه اند. ازاین روی او را برای ایران برگزیده اند. هم چنانکه طا لبان القاعده و… را بر سر کار آورده اند. روشن شدن این مسیله بسیار اهمیت دارد. چون نظام مرتب تبلیغ میکند که آمریکا با اودشمن است در حالیکه بر عکس است. ج.ا درست همان چیزی است که آمریکا میخواهد. اگر ÷اسدارها بدانند که همه ما بازیچه دست قدرت های استعمار گر قرار گرفته ایم چه [واهند کرد. اگر بفهمند که استحمار مذهبی را برای بردن نفت ما بر ما تحمیل کرده اند.
      چه ساده لوحی بزرگی بود که وقتی زنرال هاوزر آمزیکایی به ایران آمد و ارتش را از قره باغی گرفت و بدست یک مذهبی متعصب داد. روشنفکران ما فکرکردند یک دفعه آمریکا طرفدار آزادی و دموکراسی شده است. زنرال هاوزر امریکایی کتاب های خمینی را خوانده بود و میدانست چه سرنوشتی را برای ملت ایران رقم میزند.

       
      • روشهای استعمار نوین از سالیان دور تغییر کرده اینطور نیست که دولت آمریکا و انگلیس و … به کسانی مثل آقای خمینی و القاعده و طالبان پول دهند یا قرار داد داشته باشند . انها حمایت های غیر مستقیم اطلاعاتی میکنند ، کسانی را که لازم ندارند و یا احتمال میدهند مزاحمتی برای اجرای برنامه هایشان باشند بطرز مشکوکی از میان بر میدارند و در عوض مهره هائی را دور آنان میچینند که هم از تصمیمات آنها آگاه شوند و هم بر تصمیم گیری های آنان تاثیر بگذارند. بدین صورت آنها را تحت کنترل نگه می دارند.
        در انگلستان که بقول یکی از دوستان رئیس همه مذاهب دنیاست هر مذهبی از هر دینی و همچنین هر فرقه ای یک شعبه دارد. این شعبات در انگلستان تصادفی یا به انگیزه اینکه آزادی مذاهب در آنجا بیشتر است تشکیل نشده اند بلکه دولت انگلستان از همه آنها حمایت مالی میکند و در ضمن تحولات داخلی آنها را زیر نظر دارد و سر بزنگاه بر تحولاتی که اتفاق می افتد موج سواری میکند و با تاثیری گذاری بر روند حرکتها از آنها به نفع خود بهره برداری می نماید.
        من اعتقاد ندارم انگلستان از هند خارج شده بلکه نحوه حضورش تغییر یافته. امپراطوری چای و برنج در دنیا که هند یکی از بزرگترین تولیدات را دارد هنوز متعلق به انگیسی هاست . اینها دو قلم از منافع بی شمار انگستان است و به اینها اضافه کنید نفت و گاز و معادن و صنایع شیمیائی و نساجی و… را.

         
  59. باسلام
    اقای نوری زاد دستتان درد نکند
    آیا امام خامنه ای چه جوابی در آن دنیا برای پدرو مادر این جوان شهید دارد.
    آیا آیت الله های ما واقعا مسلمان هستند یا ادای مسلمانی را در می آورند.
    مردم آمریکا واقعا استحقاق دمکراسی را دارند .چراکه در مقابل ظلم همگی متحد هستند اما ما مردم ایران چه .
    اینها تنها نمونه ای از چند صد هزار جنایت هستند وای به روزی که از اینها مظلومتر ها که نای اهشان به جایی نمی رسد.افشا شوند.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2568 seconds.