سر تیتر خبرها
تیر خلاص!

تیر خلاص!

می گویم: باید کاری برای بسیجیان دست و پا می کردند و آنان را از بیکاری بِدَر می بردند. که البته با واگذاری اجرای طرح امر به معروف و نهی از منکر، هم بر شقیقه ی بسیجیان خنجر زدند و هم خیال بابک های زنجانیِ پس پرده را تا همیشه یِ عمرِ جناب جمهوری اسلامی راحت کردند. که: از این پس، بنای غیرتِ منکراتیِ این جنابانِ بسیجی بر نوع پوشش و نوع آرایش و موهای بیرون زده ی بانوان است. و نه میلیارد خواری سرداران پف کرده ی سپاه و آیت الله های حرامخوار. یک بسیجیِ مرد می خواهم که بر خیزد و از دایره ای که برایش دیوار کرده اند بیرون بزند و برود جلوی مثلاً امامی کاشانی و به اسم نهی از منکر، معدن سنگِ سرخ بیدخت را از گلویش بیرون بکشد. که البته اگر شیب نهی از منکر بسیجیان به این سوی سو می گرفت، من همچنان اسم این خندق های بلای عمامه به سر را، و گنده دزدان دولتی و مجلسی و قضایی و آیت الله زادگانِ کارچاق کن و رانت خوارِ پس پرده را یک به یک شماره می کردم تا بسیجیان – اگر که غیرتی برایشان مانده هنوز – حق مردم را از گلوی این نابکارانِ مال مردم خوار بیرون بکشند. بسیجیان با اجرای این طرح، رسماً خود بر ملاج خویش تیر خلاص می زنند و بر گور خود پای می کوبند. چرا که بسیج، از هر قیافه ای که داشته و با هر آبرویی که نداشته، بسرعت به سمت قلچماقان و شعبون بی مخ های دولتی و قانونی تغییر ماهیت می دهد و رسماً در مدار نفرت مردمان جا می گیرد و علناً به خاک مذلت می نشیند و وجهه ای جز از لات و لوت های بی مایه و عربده کش برای خود نمی پردازد.

محمد نوری زاد
هجدهم آبان نود و سه – تهرانShare This Post

 

درباره محمد نوری زاد

53 نظر

  1. درودبه شرفت جناب نوری زاد.خواهی بشوی رسواهمرنگ جهالت شو

     
  2. با درود چون سرعت اینترنت پایین است لطفا صدا ها را به صورت نوشتنی در بیارید

     
  3. بسيار مايل هستم تا سوالي از تك تك ماموران امر به معروف و نهي از منكر كنم. فرض بفرماييد شما در يك كشور اروپايي هستيد با يقه بسته و ريش و تسبيح و پيراهني روي شلوار كسي با كراوات و ظاهري تميز به شما نزديك مي شود و مي گويد شما اجازه نداريد با اين هيبت در جامعه ظاهر شويد زيرا برخلاف فرهنگ و روال جاري انجا است شما با اين هيبت مردم ما را به بنياد گرايي و يك ايدئولوژي خطرناك تشويق مي كنيد. لطفا بفرماييد چه پاسخي خواهيد داد؟
    اين معرفي كه شما به ان امر ميكنيد را ازكجا اورده ايد . از مكتب از رژيم از حزب….. ديگران هم معروفهاي خود را دارند چرا شما نبايد مورد امر ديگراني كه مثل شما فكر نمي كنند قرار بگيريد؟

     
  4. مرا مستبد بدانید, مرا دیکتاتور بنامید ، باز هم حکم میکنم …..

    برای نجات و سعادت ملت ایران التماس نمیکنم ، بلکه حکم میکنم

    برای نجات فرزندانتان از ابله و وبا و بیماری ، حکم میکنم …..

    برای زدودن جهل و خرافات و بیسوادی ، حکم میکنم …..

    برای رساندن ایران به جایگاه شایسته اش در جهان ، حکم میکنم …..

    برای آسایش و پیشرفت و رفاه همه ایرانیان ، حکم میکنم …..

    برای باسواد شدن و دستیابی به دانش و بینش ، حکم میکنم …..

    مرا دیکتاتور بنامید ، باز هم حکم میکنم …..

    برای نجات جان شما از دست راهزنان و دزدان ، حکم میکنم …..

    برای نجات ایران از تجزیه و برای یکپارچگی میهن ، حکم میکنم …..

    برای کوتاه کردن دست انگلیس و روسیه ،از مال و جان و ناموستان ، حکم میکنم …..

    برای نجات افکارتان از چنگ خرافات آخوندی ، حکم میکنم …..

    مرا مستبد بدانید ، ولی باز هم من حکم میکنم …..

    برای داشتن ایرانی متمدن و پیشرفته و قدرتمند ، حکم میکنم ……

    برای ساختن دبستان و دانشگاه و راه آهن و کارخانه ، حکم میکنم …..

    برای آزاد ساختن دست زنان ازچادربرای استقلال آنها ،حکم میکنم …..

    هر تهمتی را به جان میخرم ،مستبد و قلدر و دیکتاتور میگردم ، اما ……

    برای سربلندی و بزرگی و شکوه ایران و احترام و قدرت ایرانی باز هم
    حکم میکنم

    بعد یک عمر تازه فهمیدم چرا به رضا شاه می گفتند رضا قلدر!
    پادشاه مملکت می رفته زمان حرکت قطارها رو هم چک می کرده تا اگر تاخیر داشتند دهن رییس راه آهن رو سرویس می کرده!
    آخه آدمی با این نظم و ترتیب رو نباید از ممکلت بیرون انداخت؟!
    تازه پسرش رو هم همراهش می برده تا یادش بده!

    اینجوری خوبه!

     
  5. درود به محمد نوری زاد عزیز
    ایران ،اخوند،ویرانی
    زده بانگ بو زور مسلمانی،
    کرده جوانان وطن قربانی
    این شد رسم مسلمانی

     
  6. درود دوستان

    حکم امر به معروف و نهی از منکر به جهت نظم جامعه است، نباید سبب دلهره و اغتشاش جامعه شود.آنرا به صرف اینکه از اسباب نظم است به نیروی انتظامی سپردن خود از منکرات عظیمه است و بایستی قویاً نهی شود.
    این امر مهم بایستی به سرپرستی و هدایت اخلاقی توسط مدرسین اخلاق انجام شود.

    عاملین نهی از منکر باید ابتدا از خود شروع کنند و بعد امر به معروف نمایند.
    تشکیل شبکه ای عظیم از مردم در میان مردم به هدایت مدرسین اخلاق ذیصلاحیت، بعنوان خدمت به همنوع و نه شغل وحرفه میتواند علاقمندان این فریضه دینی را راضی نماید.
    منکر یعنی عملی نا معروف(نا صلاح) پس نا خوشایند در جامعه . .اگر نهی آن نا خوشایند شود حکایت شستن خون با خون است دردی را دوا نکرده بآن میافزاید. کار به کاردان باید داد نه خرابکار.
    استعمال دخانیات در مکان های عمومی نا خوشایند است. قبل از اینکه شخص مرتکب بان را امر به خاموش کردن سیگار نماییم بایستی با اعلام به طرق ملایم تر او را از نا معروف بودن عملش مطلع کرد.
    با مید روزی که موفق بآن شویم نه ایجاد منکر در منکر و دوری از معروف.

     
  7. این نیز گواهی دیگر از رعایت حقوق بشر از نوع «جمهوری اسلامی» است
    اگر امر به معروف و نهی از منکر، در غالب حقوق بشر انجام شود میتواند موثر باشد
    عاملین آن بایستی افراد تحت سرپرستی مدرسین اخلاق باشند و نه نیروی انتظامی. این نیز از وارونگی هاست.

    خبر زیر بر گرفته از روز آنلاین است

    دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
    جواد لاریجانی: رقص و پایکوبی کار الاغ است!
    جوانان را وادار
    به تقلید صدای خر کردند
    نازنین کامدار

    همزمان با روزهایی که محمدجواد اردشیر لاریجانی، رئیس کمیسیون حقوق بشر قوه قضاییه، افرادی را که در اماکن عمومی به ابراز شادی بپردازند با “الاغ” مقایسه کرده،
    انتشار فیلمی که در آن چند جوان ایرانی توسط نیروهای نقابدار نیروی انتظامی واداربه تقلید صدای حیوانات و خنده ماموران می شوند، مسئله ساز شده است.

    ماجرای گرداندن افراد با اتهاماتی چون “اراذل و اوباش” در سطح شهر، عریان کردن آنها در ملاء عام، انداختن آفتابه بر گردن و زیر مشت و لگد گرفتن شان از سوی عوامل نقاب دار نیروی انتظامی تاکنون چند بار اتفاق افتاده است،

    اما اخیرا فیلمی
    در شبکه های اجتماعی پخش شده که رسانه ها آنرا “تکاندهنده” توصیف کرده اند.در این فیلم عوامل نقابدار نیروی انتظامی، چهار تن از جوانان را در عقب یک خودروی پلیس در سطح شهر می گردانند و با به کار بردن الفاظ رکیک درباره آنها، از این جوانان می خواهند برگ درختان را بخورند و صدای چهارپایان را از خود در بیاورند؛ اقدامی که با خنده و شوخی نقابداران نیروی انتظامی همراه است. این جوانان طی مسیر گرداندن در سطح شهر، بارها مورد ضرب و شتم قرار می گیرند.

     
  8. ممانعت از دفن یک نوجوان بهایی

    روز سه شنبه 29 مهر ماه سال 1393 مهنا سمندری ، متولد 1381، نوجوانان بهایی به دلیل بیماری در شهر تبریز در گذشت ولی هنوز پیکرش دفن نشده است. مسئولین تبریز از دفن پیکر مهنا خودداری کردند زیرا مهنا بهایی بود ! مسئولین در تبریز از سال 1390 اجازه ی دفن را به بهاییان نمی دهند. مهنا روز سه شنبه در بیمارستان در گذشت و به همین دلیل پدر و مادر او که هر دو معلول جسمی هستند خواستار انتقال مهنا از بیمارستان به منزل جهت غسل او و خواندن نماز میت شدند. راننده ی آمبولانس پس از اینکه متوجه شد که مهنا بهایی است اتومبیل خود را متوقف کرده و گفته است که او را فقط به وادی رحمت( گورستان تبریز) منتقل خواهد کرد ولی با اصرار بیش از اندازه ی بستگان مهنا بالاخره راضی شده است که او را به منزل ببرد. پیکر او پس از غسل و خواندن نماز میت و کفن شدن به روش بهایی اجباراً به سرد خانه ی وادی رحمت تحویل داده شده است ولی هنوز دفن نشده است.
    بهاییان تبریز قبل از انقلاب گورستان مخصوص به خود را خریداری کرده بودند که این محل توسط دولت مصادره شد. پیکر اموات بهایی از زمان انقلاب تا سال 1390 در همان گورستان عمومی تبریز دفن می شد و از بابت اجرای مراسم کفن و دفن بهایی مشکلی نبود ولی در مرداد ماه سال 90 پیکر بانویی که پس از مرگ به سردخانه تحویل داده شده بود دفن نشد و مسئولین اعلام کردند که از این پس بهاییان را دفن نمی کنند در طی این سه سال بالغ بر 20 نفر در تبریز فوت کردند که تمامی اجساد بدون اجازه ی خانواده ی متوفی به شهر میاندوآب یا ارومیه منتقل شده اند و آنجا خود مسئولین آنها را دفن کرده اند. گفتنی است که طبق قوانین دیانت بهایی جسد نباید به محلی که بیش از 1 ساعت از محل فوت فاصله دارد حمل شود و شهر میاندوآب و ارومیه هر دو بیش از یک ساعت با شهر تبریز فاصله دارند. در طی این سه سال بهاییان شهر تبریز نامه های بیشماری به بسیاری مراجع قانونی از جمله سازمان وادی رحمت، شهرداری، فرمانداری، شورای شهر، استانداری، نمایندگی نهاد ریاست جمهوری، دفتر امام جمعه، دفاتر نمایندگان مجلس دادگستری، اداره بازرسی و بیت رهبری، کمیسیون اصل 90، دفتر ریاست جمهوری، وزارت کشور، دادستانی کل کشور، سازمان آرامستان های کشور، ریاست قوه قضائیه، ریاست مجلس و…نامه نوشته شده است و خواستار رسیدگی به این وضع شده اند ولی تا کنون هیچ پاسخی دریافت نکرده اند.
    مادر مهنای نازنین شخصا به بسیاری از مراجع قانونی مراجع کرده است و خواستار دفن پیکر کوچک فرزندش شده است ولی هیچ پاسخی دریافت نکرده است. استاندار حتی حاضر نشده است که اجازه ی ملاقات را به وی بدهد در صورتی که همین استاندار تنها چند سال پیش خود مهنا را دیده بود و از او تقدیر کرده بود زیرا این نوجوان نازنین به دلیل هوش و استعداد زیادی که داشت با دهان خود نقاشی بسیار زیبایی کشیده بود که این نقاشی رتبه ی اول را در کل کشور کسب کرده بود ( مهنا قادر به حرکت دادن دستان خود نبود). دو معلول نازنین ، پدر و مادر مهنا حتی نمیتوانند پیکر فرزند 12 ساله ی خود را به خاک بسپارند و هنوز امیدوارند تا با رعایت عدالت حداقل اجازه ی دفن در تبریز را از مسئولین بگیرند.
    مهنا سمندری دچار بیماری نوروپاتی (Motor-sensory neuropathy) بود که از حدود 5 سالگی علایم این بیماری شروع شد. در ابتدا به صورت ضعف عضلات تحتانی این بیماری علایم خود را آشکار کرد تا اینکه از هفت سالگی به بعد دیگر قادر به حرکت پا های خود نبود. از حدود 9 سالگی ضعف عضلانی در اندام های فوقانی هم ایجاد شد به طوری که بعد از این سن دستان خود را نمیتوانست حرکت بدهد و در آخر به دلیل ضعف عضلات بین دنده ای و مشکلات ریوی فوت کرد. مهنای عزیز از همان ابتدا در مدرسه مشغول به تحصیل بود و به دلیل هوش و علاقه ی زیادی که داشت همیشه در امتحانات مدرسه رتبه ی اول را کسب میکرد. مهنا بعد از 9 سالگی که قادر به حرکت دستان خود نبود با دهان خود می نوشت و نقاشی می کرد. مهنای عزیز همیشه از دوستانش میخواست که برای بهبودش دعا کنند ولی برای اینکه کسی مخصوصا مادر نازنینش ناراحت نشود هیچ گاه از بیماری خود شکایت نکرد. او هیچ وقت اجازه نداد که بیماریش مانع پیشرفت او بشود حتی زیر دستگاه ونتیلاتور هم سعی می کرد همه را بخنداند و کسی را ناراحت نکند. مهنای نازنین روز اول مهر از مادرش خواست که کتاب های ششم ابتدایی رو بخرد و با اینکه در ICU بود حتما تاکید میکرد مادرش کتاب ها را بعد از تهیه کردن به او نشان بدهد و از مادرش خواسته بود که به معلمش تلفن کند و از او بخواهد که دروسی که تدریس میکند بعد از بهبود مهنا به او خصوصی درس بدهد تا مهنا از برنامه ی درسی عقب نماند. مهنای عزیز با وجود استعداد زیادی که داشتند هیچ گاه رسانه های ایرانی از استعداد او سخنی نگفتند ولی تلویزیون باکو ( کشور آذربایجان) نقاشی ای را که مهنا با دهانش کشیده بود پخش کرد و حالا حتی بعد از صعود او اجازه ی دفن پیکرش را هم نمی دهند.
    مادر مهنا ( خانم فینا قلمی) بانوی ناشنوایی هستند که نهایت تلاش خود را در تمام این سال ها برای مهنا کردند تا مهنا هیچ گاه احساس ضعف و کمبود نکند. در تمامی لحظاتی که مهنا در بیمارستان بود کنار مهنا بودند و یک لحظه او را ترک نکردندو این مادر فداکار هیچ از خودگذشتگی و عمل محبت آمیزی نبود که برای مهنا انجام ندهند و حالا با وجود معلولیت خودشان و همسر عزیزشان حتی نمی توانند پیکر دخترشان را به خاک بسپارند. خانم قلمی به بسیاری از مراجع قانونی مراجعه کردند ولی هیچ کدام اجازه ی ملاقات با فرد ذی ربط را به ایشان ندادند. استاندار و معاونین استاندار هیچ کدام وقت ملاقات به ایشان را ندادند.
    در مدت این سه سال عزیزان بسیاری بودند که در سن جوانی صعود کردند. ثابت محمدی در سن 31 سالگی بر اثر بیماری سرطان صعود کردند ولی حالا همسر عزیزشان و مادر مهربانشان باید فرسنگ ها مسافت را طی کنند تا به مزار ایشان برسند یا پریچهر میثاقی در میانسالی بر اثر بیماری سرطان صعود کردند و باز هم خواهر و مادر مسنشان برای دیدن دخترشان باید کیلومتر ها راه را طی کنند.
    امروز 15/8/93 هنوز پیکر مهنا دفن نشده است و هیچ پاسخی خانواده ی متوفی از جانب مسئولان دریافت نکرده اند.

     
  9. 1- هدف از طرح امر به معروف فقط برای اختلاف افکنی بین مردم است و بس.
    2- نوری زاد گرامی شما مودبانه و دلسوزانه شخص نخست و مسئول اصلی فلاکت ایران را به اصلاح توصیه فرمودید حالا نوبت به رفسنجانی است چرا که ایشان نیز در به نابودی کشاندن این مملکت بسیار بیشتر از حاکم موثر بوده است آقای رفسنجانی خود بهتر می داند که روزی که بمیرد به چهلمش نرسیده دو گور دیگر در کنارش از خانواده اش برپا خواهند کرد و نیک می داند که در یک صورت این اتفاق نمی افتد و آن هم اینکه بعد از مرگ خامنه ای بمیرد.
    3- نوری زاد گرامی نوشتار و گفتار امثال شما آزاد اندیشان در تاریخ ثبت و در کتاب های درسی آیندگان چاپ خواهد شد.
    4- مقامات ریز و درشت و آخوندهای پوست هندوانه خور و سرداران فربه و بدکاره دائم برای حکومت دُم می جنبانند و بهبه و چهچه میکنند چرا که لفت و لیسی که حکومت خامنه ای برایشان داشته را در خواب هم نمی دیدند پس نباید از اینها انتظاری داشت غیر از دروغ و فریب و ریا و نیرنگ و خیانت و جنایت و فساد و دزدی و فحاشی و بی شرمی و ….

     
  10. فرهاد از ناکجا آباد

    سلام به راه روان عدالت و انسان دوستی
    یه لینک برای بسیجی ها و مدافعان انسانی نگاه کنید خودسازی کنید
    http://ir.voanews.com/media/all/last_page/latest.html?z=1868

    یه نظری که امید است که روزی در نسل حال ایران عملی شود
    محیط زیست وپیشرفت در خودکفای ساده را سیاسی نگاه نکنید۰
    بلکه حرکتی اجتماعی۰
    کار نیکو کردن از پر کردن است۰

    فکر اش را بکنید هر تهرانی درختی میوه ای را در محلی بکارد
    یعنی 12 میلیون درخت اول اینکه هوا سالم دوم ابهای زیر زمینی
    سالم و بعد از 10 سال انواع میوه های مجانی برای خوردن
    ولی گو فرهنگ ساختن
    از هند اسراییل غرب ارزان ترش را برایتان وارد می کنند
    تا نفت و معادن طبیعی برای غارت شدن هست ۰

    ونوشته ای که باید دقت کرد.

    به ایرانی ها در خارج از ایران۱۳۸۰

    امیدوارم که ما وظیفه نشناس های پناهنده دو پاسه و مهاجر برده شده
    در سیستم های که زندگی می کنیم و می شنویم /می بینیم/ می خوانیم
    که این ها برای غارت کردن کشور ها چه می کنند
    و ما
    چه بگویم از دسته عزیزان گله ای نیست کر هم گله ای هست…..
    دیگرحوصله ای نیست.
    کشور های لاتین امریکای افریقا و کشورهای واقع در خلیج فارس
    سه راه را برایمان انتخاب کردن و همیشه تکرار می شود
    ۱ انقلاب و شورش
    ۲ جنگ داخلی
    ۳ جنگ خارجی

    امید است که به خود ایم

    پناهنده ای که بیست هفت سال است که منتظرجمع پناهنده گانی است
    که وظیفه شناس باشند تا حرکتی در راه گرفتن حق خود و دمکراسی
    انسانی شود۰
    فرهاد از ناکجا آباد

     
  11. سلام اقای نوری زاد سوالی دارم امیدوارم جواب بدهید این نسبتهایی که شما به سران جمهوری اسلامی میدهیداز کجا میدانید مدرکی برای گفته های خوددارید لطفا ذکرکنید ممنون

     
  12. با سلام

    رد شبهه :چرا اسلام برده داري را لغو نكرد؟

    در اين فيلم 2 نفر صحبت مي كنند

    خلاصه اي از ترجمه فيلم : يك نفر آمريكايي از سخنران سؤال مي كند چرا پيامبر شما شجاعت آبراهام لينكولن را نداشت

    و بر ده داري را لغو نكرد ابتدا شرايط زماني را بررسي مي كنيم آبراهام لينكولن در قرن 19 بر اساس قانوني كه در

    كنگره ي آمريكا تصويب شد برده داري را لغو كرد يعني از فردا برده داري ممنوع -بسيار خوب چه اتفاقي افتاد

    آيا اين امر محقق شد ؟ بين شمال و جنوب جنگی اتفاق افتاد به مدت 5 سال و تلفات اين جنگ نيم ميليون

    كشته و نيم ميليون معلول بود خود آبراهام لينكولن را هم كشتند اين اتفاق در قرن 19 افتاد

    بسيار خوب يك امريكايي مي گويد اين بهاي آزادي است يك ميليون تلفات داديم تا برده داري لغو شود

    اين امر پسنديده اي است براي بهاي آزادي مردم الجزاير نيز 1.5 ميليون شهيد دادند تا از استعمار فرانسه

    رهايي يابند ما هم حاضريم براي آزادي فلسطين دهها ميليون شهيد تقديم كنيم

    ولي نكته اصلي آنجاست كه برده داري موضوعي ريشه دار در تاريخ بشريت بوده است

    —–

    اين بود خلاصه اي از ترجمه متن سخنران اول

    سخنران دوم در باره ي اسلام هراسي و برده داري مطالبي را يادآور مي شود

    http://www.youtube.com/watch?v=YGQKEi2HLxs

     
    • عبدل جان ماله نکشی چیکار کنی! برده داری هزار بار زشت تر وغیر انسانی تر از بت پرستیست . توهین به بتها که خدایان و مقدسات عربها بوده اند بیش از هر چیزی برای عربها غیر قابل هضم تر بوده پس چرا محمد بت پرستی را به چالش کشید ؟؟؟ ایا خودت حاضری برده دیگری باشی ؟؟؟

       
      • با سلام

        جنابعالي خيلي با ادب تشريف داريد

        واقعا نشان دادي در چه محيطي رشد كرده اي و امثال شما هم بحمد الله روز به روز

        زيادتر مي شوند

         
        • چه کسانی بی ادب هستند ؟کسانیکه انسانهای غیر مسلمان یهودیان مسحیان بوداییان هندوها زرتشتی ها خداناباوران و…….را در ردیف ادرار و مدفوع قرار میدهند و انان را نجس می دانند چطور حرف از ادب میزنند ؟؟ نزادپرستی و فاشیزم مگر چیکار کرد؟ابراهام لینکن که از قرار معلوم همجنس گرا ها بوده خیلی انسانتر از همه پیامبران مخترع ادیان بوده.

           
  13. با سلام

    مي بينم كه دوستان حسابي عصباني شده اند أقایان خوب خودشان را نشان دادند به سرور و سالار آنها اهانت شده

    است جناب ساسان كه اين روزها مشغول نقد رساله توضيح المسائل هستند و از اين شاخه به آن شاخه می پرند

    جناب مزدك كه تكليفش روشن است

    فراموش كرده بودم كه نژادپرستان در برابر عربها و تركها و افغانيها حس خود برتر بيني دارند و لي در مواجهه

    با غربيها دست و پايشان را گم مي كنند و از خود بي خود مي شوند آخر طرف مقابل آمريكايي يا انگليسي است

    به قول يكي از دوستان در وصف نژادپرستان استناد مي كنم

    هنرمندی نیویورکی که در ایران در حال عکاسی است مطلبی گذاشته و از مهمان نوازی ایرانی ها تشکر کرده، از اینکه چقدر ما ایرانی ها مهمان نواز، نایس، بخشنده و هزارچیز خوب دیگر هستیم…ایشان نمی داند ما ایرانی ها قبل از هرچیز “نژاد پرست” بار آمده ایم، اینکه خون پاک “آریایی” مان کارایی اش در حد تحریک برای “کوبیدن” لایک است… افغان و عرب و پاکستانی و هندی و بنگلادشی و افریقایی و غیره بیاید ایران بهره ای از نایس بودن ما نخواهد برد…

    در عوض تا اروپایی و امریکایی می بینیم دست و پایمان را گم می کنیم، دخترانمان صدایشان را نازک می کنند تا انگلیسی افتضاحشان در عشوه هایشان گم شود و پسرانمان رگ بامرامی شان گل می کند و تا به زور قلیانی توی حلق مهمان نچپانند و کوبیده و کباب ایرانی به طرف ندهند ول نمی کنند… چرا؟ چون نژاد پرستیم و نژاد پرستی مان این جا معکوس نمایان می شود،طرف “خارجی” است، “امریکایی” است، “اروپایی” است، ما خاک پایش هم نیستیم، ما کجا آنها کجا؟

     
    • جناب عبداله شما حق ندارید به بهانه دفاع از عقایدتان به همه ملت ایران توهین کنید و انها را نزاد پرست بخوانید

       
      • ایشان حق!!! دارند به هرکه میخواهند با نژاد پرست خواندن آنها توهین کنند. آزادی سخن همین است، من یا شما ممکن است که با حرفی که شخصی میزند یا مینویسد مخالف باشیم ولی جلوی آزادی بیان و یا عقیده را نباید گرفت هر چقدر هم بد، غلط ، و یا بیجا باشد.

         
    • عبدالله جان .عزیز دل برادر میشه لطف کنی کمتر این ملت بخت برگشته عرب گزیده را آزار دهی جان هر کس که دوست

      داری اینقدر از عربها دفاع نکن بابا بی خیال اگر عرب خوب بود که یک میلیارد نفر از آنان که خوار وخفیف سه میلیون اسرائیلی

      نمی شدند بابا آخه در دیزی بازاست حیای گربه کجا رفته ما هیچ نمی گیم تو دیگر ……

       
    • مازیار وطن‌پرست

      دوست گرامی عبدالله
      اساس تفکر مدرن، شک و انتقاد است و هر نقدی باید از خویشتن خویش آغاز شود. و باز به گفتهٔ آن فیلسوف شهیر، انتقاد قبل از هر چیز انتقاد از دین است.
      من انتقادات شما از برخی اخلاقِ نژاد پرستانهٔ ما را -اگرچه با کمی ناراحتی- برمی‌تابم. اگر ناراحتم نکند که نقد نیست. و اگر ناراحت می کند پس موضوعیت دارد. بنابراین گفته‌ای شما آئینه‌ای در برابر همچو منی گرفته‌است.
      پس خواهش می‌کنم شما نیز نقد دین را برتابید و آنرا به حساب نقد قوم عرب ننهید، گیرم بسیاری از ما این دو را خلط می کنند. اگر ما نیز بزرگان فرهنگ عرب را می شناختیم، اگر می‌دانستیم پیش از مدرنیزاسیون رضا شاهی در ایران، مصر در این راه قدم گذاشته‌است؛ دچار این اشتباه نمی‌شدیم. شما چرا از نزار قبانی، درویش، جبران، عبدالحلیم حافظ، طه حسین، … و سایر مشاهیر عرب برای ما نمی‌نویسی؟

       
      • با سلام

        جناب مازيار ان شاء الله بعد از محرم و صفر اگر در قيد حيات باشم در باره ي

        عبدالحليم حافظ -فريد الأطرش -ام كلثوم و استاد موسيقي محمد عبدالوهاب

        رياض السنباطي صحبت خواهيم كرد

        در باره ي شعرا ي معاصر نيز با امير الشعرا أحمد شوقي شروع خواهيم كرد

         
    • عبدالله جان بابا حدیث نفس کردی و قیاس به خود بقول ایروونیها کافر همه را به کیش خود پندارد اره اخی ما میفهمیم . خوب خودی از خود نشون دادی.

       
    • با درود به نوریزاد گرامی و هم میهنان فرهیخته : خوب چناب عبد الله این دخترانی که صدایشان را در مقابل غربی ها نازک میکنند را کجا دیدید و صحبت آن ها را کجا شنیده اید و اینگلیسی صحبت کردنشان را ! مگر شما به گفته ولا تجسسو اعتقاد ندارید ؟ البته اگر بتوانید این گفته سخیف را اثبات کنید !! سی و شش سال از غرب جنایت کار گفته اند و باز هم میگویند . چرا آویزه گوش مردم نشد؟ ّه قول شما آن عشوه گران از شما ها جز داغ ودرفش حتما چیز دیگری ندیده بودند ! واز غربی های جنایت کار جز رعایت قانون نشنیده بودند!! تا بعد!

       
    • مشکل جناب عبدالله تعصب شیعی است نه اینکه خیلی بعرب و عجم بودن کاری دارد.دیدی که این جناب دارد همان دید سالهای قبل از 57 است.هماندیدی که احزاب چپ در ذهنها کاشته اند و آخوند های حکومتی آنرا به ابزاری برای حفظ حکومت خود بنام دشمن در آورده اند.اتفاقا در برنامه افق یکی از کسانیکه گویا از 7 سالگی به لندن آمده بود و با ریسس جدید صدا و سیما 20 سال کارکرده بود موضوع را بسیار خوب می شکافت.ولی جناب عبدالله فراموش کرده که تمدن امروزه بشر و علم و دانش در هر زمینه ایی از غرب است و همین مسلمانانیکه اینهمه قتل و جنایت و ترور انجام میدهند تا مشکلی برایشان پیش می آید به همین غرب پناه می برند و از جو آزاد آن سؤاستفاده می کنند.ایشان فراموش میکند که دروغ و تهمت زدن و بدون مدرک حرف زدن کار یست که اراذل . اوباش اسلامی سالهاست برای سرکوب کردن مردم بکار برده اند.نمی داند که درغرب کوچکترین اتفاقی را فورا مطبوعات آزاد در بوق و کرناها می نوازند و مردم فورا یقه دولت را میگیرند.بحث را مثل آخونها در اینکه به سرور شان توهین شده خلاصه می کند و تفاوت اینکه ایشان همان اراجیفی را که آخونها سالهاست بلغور کرده اند می گوید را درک نمی کند.

       
  14. در میان این خروار خروار بد بختی و درماندگی که بر سر ایران و ایرانی فرود آمده است, خودم از حرفی که میخواهم بگویم خنده ام میگیرد با اینحال این حرف مدتها است در گلویم مانده است اگر نگویم خفه میشوم : آقا , خانم به رهبر جمهوری اسلام نگویید ” رهبری”. خیلی ساده بگویید ” رهبر”.
    این ” ی” را بردارید. این ” ی” را میگویند “ی ” تفخیم. آیا شما برای ایشان قایل به تفخیم هستید؟ همین که ” رهبر جمهور اسلامی” بگویید خیلی مودبانه است. از سر این ” ی ” بگذرید.

    پژمان

     
  15. جنگِ عقیدتی و آرمانی یا جنگِ دفاعی و میهن پرستانه؟
    قسمت سی و سوم (قسمت سی و دوم، در پستِ “گوهر عشقی نرگس را آزاد کرد!”)
    با درود به انسان آزاده و شجاع، جناب نوری زاد عزیز
    رکود نسبی در جبهه‌ها و بحران سیاسی در کشور (29)
    ************************************
    در دو قسمت گذشته؛ به سخنرانی‏هاي تند و عصبیِ آقای خمینی و صدورِ فتواهایی برای برخورد خشونت‌آمیز با مخالفان و کتک‌زدن و دستگیرکردنِ آنها، اشاره شد. و گفتیم که با تعطیل کردنِ تمامی نشریاتِ مخالف؛ رادیو و تلویزیونِ انحصاری و نشریاتِ حزبی، یکه‌تازی کرده و اجازۀ طرح هیچ سخنِ مخالفی را نمی‌دهند! درچنین فضایی، آقایان هاشمی، خامنه‌ای و احمدخمینی در منزل آقای بهشتی تصمیمِ قبلیِ خود را اجرایی کرده و فرمانِ برکناریِ بنی‌صدر از فرماندهی‌کل‌قوا را با عبارتی موهن، برای خمینی آماده نموده و با امضای وی، او را عزل نموده و اختیاراتِ فرماندهی بطور موقت، به تیمسار فلاحی تفویض می‌گردد! حال ادامۀ ماجرا:
    1360/3/21:
    پس از برکناری بنی‌صدر از فرماندهی‌کل‌قوا، سازمان مجاهدین خلق در حمایت از او، طی اطلاعیه‌ای با عنوان “هشدار نسبت به حفظ جان رییس‌جمهور”، این حرکت را کودتای مرتجعین نامیده و ضمن دعوت مردم به حضور در صحنه‌، بر حمایت از رئیس‌جمهور و حفاظت از جان وی، تاکید نمود.
    1360/3/21:
    هاشمی در یادداشت این روز خود خبر از آمادگیِ بنی‌صدر برای خروج از کشور داده و همچنین خبر از موافقت خمینی با این اقدام، میدهد! وی می‌نویسد: “آخر شب، محسن رضایی اطلاع داد که خبری میگوید، بنی‏صدر هواپیمای بزرگی را خواسته آماده داشته باشند و می‌گفت احمدآقا هم از امام کسب تکلیف کرده و امام هم مخالفتی ندارند. خودم از احمدآقا پرسیدم، ایشان تائید کرد”!
    وی در همین یادداشت از قصد هیئت‌رئیسه مجلس برای برداشتنِ گامِ آخر و حذف کاملِ رئیس‌جمهور از صحنۀ سیاسی کشور، خبر می‌دهد! اما در ادامه، خودش از نیّت قبلیِ خود پرده بر می‌دارد و به نکتۀ جالبی اشاره میکند. وی که می‌داند این فشارها بر مخالفین، آنها را بالاجبار “وادار” به عکس‌العمل می‌کند؛ در ادامه می‌نویسد که تصمیم گرفتیم، طرح برکناریِ رئیس‌جمهور را چند روزی به تاخیر بیندازیم تا آنها (بنی‌صدر و مخالفین) با اَعمالِ خودشان، زمینه را برای انجام این کار مساعدتر کنند!!. لطفاً به این یادداشت توجه کنید: “در جلسه هیئت رئیسه، تقاضای جلسۀ غیر علنی برای بحث در سرنوشت رئیس‌جمهور، مطرح شد. نظر این شد که چند روزی تاخیر بیندازیم تا با اَعمال خودشان، زمینه را مساعدتر کنند”!
    1360/3/22:
    آقای خمینی و روحانیونِ حاکم، آنچنان جو کشور را امنیتی و هولناک کرده‌اند که کسی جرات ابراز اندیشۀ مخالف را ندارد و بجزء تعداد معدودی، از کسی فریادی بر نمی‌خیزد! در چنین شرایطی آقای لاهوتی که هم‌زندانیِ هاشمی در دوران گذشته بوده است، به سراغ هاشمی رفته و از برخوردِ خمینی و … با بنی‌صدر انتقاد می‌کند! در خاطرات این روز می‌ خوانیم: “شب آقای لاهوتی آمد و بحث زیادی درباره موضعِ ایشان داشتیم. ایشان از موضعِ امام، ما، مردم، صدا و سیما و مجلس انتقاد داشت”.
    1360/3/22:
    در این روز بنی‏‌صدر نامه‌ای به خمینی نوشته و با لحنی تند، ایشان را مورد خطاب قرار می‌دهد. او می‌نویسد: مرا تهدید کردید که: “…و اِلّا تا آخر خواهم رفت”! منظورتان از “تا آخر”، کجا است؟! منظورتان اینستکه می‌خواهید توسط دژخیمانتان، مرا اعدام کنید!. این حکومت شما، هر نوع کاری کرده و فقط یک “کربلا” کم دارد که می‌خواهید آنرا هم آماده کنید؛ بسیار خوب، من آماده‌ام!.
    وی می‌نویسد: متأسفانه از وقتی که از پاریس به ایران آمدید؛ همیشه بیانِ تهدیدآمیز داشته‌اید و حتی یکبار، بیانِ “اطمینان بخش” را امتحان نکرده‌اید! … نُه (9) ماه است که مرا، چه با پیغام، چه حضوری؛ تهدید می‌کنید و این همه موارد را برخلافِ قانون اساسی، به من تحمیل کردید؛ یک بار هم این حزبِ چماقداران را تهدید کنید، آن وقت خواهید دید که فوراً آرامش به کشور باز می گردد!!
    وی در ادامه به آخرین “مرحلۀ کودتای خزنده”، یعنی به عدمِ کفایت رئیس‌جمهور اشاره می‌کند و می‌نویسد: این امر توسط مجلسِ تحت‌الحمایۀ شما و با امضای شما انجام خواهد گرفت و بعد از آن، همه متوجه خواهند شد که از این حکومت، نه استقلالی مانده است، نه آزادی‌ای؛ نه اسلامی باقی مانده است و نه جمهوری‌ای!!
    وی در نهایت می‌نویسد: “…الآن به شما می‌گویم – تا باز نگوئید نمی‌دانستید- اگر در این کودتای خزنده، قدمهای بعدی هم برداشته شود، یعنی تهدید شما عملی گردد؛ کشور در این جنگِ داخلی، توأم با جنگِ خارجیِ موجود، فرو خواهد رفت و مسؤول این جنگ، کسی جز شما نیست”!
    1360/3/22:
    بنی‌صدر در همین روز، پیام دیگری خطاب به مردم صادر نمود و در بخشهایی از آن نوشت: “…روزی، محکومی در پای چوبه‌دار گفت: ای آزادی! چه جنایت‌ها که به نام تو نمی‌کنند! امروز، و فردا بیش‌تر از امروز، خواهند گفت: ای اسلام! چه جنایت‌ها که به نام تو نمی کنند! چنان دین را از اعتبار خواهند انداخت که به نام این دین، تا یک قرن، کسی نتواند حرفی بزند و دعوتی به حق کند… به شما مردم گفتم، کودتای خزنده اجرا می‌کنند و مراحل آن را هم یکایک شرح کردم و تا اینجا نیز به همان ترتیب انجام داده‌اند و مرحلۀ آخر آن، که سلبِ عنوانِ ریاست‌جمهوری و گرفتنِ جانِ اینجانب است را نیز دست اندر کارند تا انجام دهند.”!
    وی در بخش دیگری از این پیام، به مسئلۀ عدمِ علاقۀ رژیم به پذیرشِ صلح و کارشکنیِ آنها در این زمینه، اشاره کرده و نوشت: “…چهار وزیر خارجه آمدند و پیشنهاد کردند که قوای عراق به داخل خاک عراق عقب‌نشینی کنند و مقداری هم از مرز فاصله بگیرند و از هر دو طرف، حریمی غیرنظامی به وجود بیاید. و بعد، موارد اختلاف از طریق سیاسی حل گردند. ما از آنها خواستیم نقشه بیاورند و روی نقشه پیشنهادِ خود را برای ما روشن بگردانند. قرار بود 18 خرداد بیایند که با ملاحظۀ وضعِ کشور، منصرف شدند.”
    وی در مورد جنگ و متوقف ساختنِ دشمن نوشت: “…روزی که به دزفول رفتم، شهر در حالِ سقوط بود. با ارتشیان صحبت کردم. به آنها گفتم، شما به خود باور کنید که می‌توانید دشمن را متوقف کنید و بشکنید. آنها از اینجانب پذیرفتند، عمل کردند و موفق شدند… ضربه از خارج را تحمل کردیم. ارتشِ مهاجم را متوقف ساختیم و شروع به اضمحلالِ آن نمودیم. از پشتِ سر، کردند آنچه که کردند و شما از آن اطلاع دارید!. وضعِ جنگ تا این لحظه این طور است، هستیم و ببینیم که این وضع، چطور تحول خواهد کرد”!
    وی در ادامه، وضعیتِ نظامیِ جنگ و نیروهای خودی را در حال حاضر “بهترین وضعیت” قلمداد نموده و نوشت: “عقیده اینجانب این بود که اگر ما را به حالِ خود بگذارند، با چند پیروزیِ چشمگیر، ما نه تنها پیروزیِ نظامی به دست می آوریم، بلکه نقشه‌های آمریکا را در همۀ منطقه بر هم می ریزیم”!
    وی در بخشی از این پیام، سرنوشت و آیندۀ جنگ را پیش‌بینی کرده و بخوبی آنچه را که در انتظارِ ما بود، به تصویر کشید! او نوشت: همانگونه که در جریانِ گروگانها، تسلیم شده و آن افتضاح را بار آوردند؛ در جریانِ این جنگ نیز، آنرا آنقدر طولانی خواهندکرد تا به فرسودگیِ کاملِ نیروهای ایران و عراق بیانجامد و آنوقت با پذیرشِ شرائطِ ننگین، تسلیم شده و خواهند گفت: “چاره نداشتیم جز اینکه به شرائط، تسلیم بشویم”!!
    لطفاً به این بخش از این پیام توجه کنید: “…جنگ تحمیلی در صورتِ طولانی شدن، به فرسودگیِ کاملِ نیروهای ایران و عراق می‌انجامد و در خاورمیانه زمینۀ اجرای برنامۀ آمریکا فراهم می‌گردد و همان طوری که در جریان گروگانگیری ملاحظه کردید، ناچار به شرائطِ ننگینی تن خواهند داد!. همانطور که بیمی به خود راه ندادند، روزی گفتند: تا گروگان‌ها در دستِ ماست، گلوگاهِ امپریالیزمِ آمریکا در دستِ ماست!. و وقتی تسلیم شدند، گفتند: گروگانها، جنسِ بُنجل بودند و آمریکا نمی‌خواست. ناچار شدیم، از سر، بازشان کنیم!؛ خواهند آمد و خواهند گفت: چاره نداشتیم جز اینکه به شرائط، تسلیم بشویم.”
    وی در پایان خطاب به مردم می‌نویسد: “…با کمال صداقت، وضعی را که می‌بینم برای شما شرح دادم. به شما می‌گویم: اگر امروز که هنوز وقت باقی است، نایستادید و استبداد را که هنوز قوام نگرفته، دفعِ شر نکردید و استبداد با سلطه خارجی پیوندِ قطعی پیدا کرد، همه آنچه را که گفتم و بدتر از آن را بر شما خواهند آورد و…”
    اما متاسفانه این فریادها در بین هیاهوی رادیو و تلویزیونِ انحصاری و نشریاتِ حزبی، گم شد و به هیچ گوشی نرسید!
    1360/3/23:
    هاشمی در خاطرات این روز به دیدارِ خود با خمینی و کسبِ نظر او در مورد طرحِ عدم کفایت سیاسیِ بنی‏‌صدر؛ اشاره می‌کند. نکتۀ جالب در خاطرات همین روز؛ گلایۀ مسئولان اجرایی سپاه و دادستان کل (آقای قدوسی) است که علیرغم اینکه در جبهۀ خودی‌ها قرار دارند، از تکروی و انحصارطلبیِ حزب و شخصِ آقای بهشتی گلایه داشته و آنرا با هاشمی در میان می‌گذارند! لطفاً توجه کنید: “ظهر با آقای قدوسی و خامنه‏ای جلسه‏ای داشتیم. قدوسی میگفت: دوستانِ اجرایی در سپاه و جاهای دیگر از اینکه تصمیمات توسط حزب یا شخص آقای بهشتی گرفته می‌شود و آنها در جریان نیستند، گله دارند!. ولی واقعاً این نیست. اشتباه کرده‏ اند. اصلِ مساله، همین توقیف روزنامه هاست که شورایعالی قضایی، بدونِ مشورت و بلکه برخلاف نظرِ دیگران اقدام کرده است”!!.
    ادامه دارد.
    با ادب و احترام، حامی.

     
    • چه پیش بینی کرده بوداین اقا.ودقیقا هم همانطورشد.نکته جالب این بودکه میگوید (تا دیکتاتوری جان نگرفته وبا غرب روهم نریخته سرنگونش کنید…)اما مردم کر وکور بودند.وماروهم گردابی انداختندکه بقول بنی صدر 100سال طول میکشدتا…

       
      • حالا هم داریم رقص قهرمانانه میکنیم !!!

         
      • جناب انعامی درود بر شما٫

        درست میفرمایید ولی باید بحضورتان عرض کنم که بنده در آن موقع که نقشه این دسیسه های ننگین برای تدفین آزادی وعلم کردن زور و خفقان جهت برپائی حاکمیت ملایان با دستهای یک سری خائن آدم خوار مثل همین رفسنجانی٫ خامنه ای و شرکا کشیده میشد ۲۲سالم بود و بوضوح آن روزها را درخاطردارم

        حضورتان عارضم اکثریت مردم کروکور نبودند و خزیدن زیر سطحی استبداد دینی را حس میکردند. همانطور که واقف هستید در تمامی اجتماعات مردم عادی (موسوم به عوام) همواره دنباله رو روشنفکران٫ متفکران و سیاسیون اجتماع خود هستند و ما نیز از این قائده مستثنی نبودیم. سخنان و نعره های «کو نفس کش» خمینی و دستیاران ساطور بذست وی را میشنیدیم و بالطبع احساس خطر میکردیم ولی تا قدم بر مخالفت بر میداشتیم و لب به نقد میگشودیم همین روشنفکران و متفکران که امروزه به اصلاحطلبها مشهورهستند (البته منهی آنانی که بدست همین سیستمی که خود شریک بنیانش بودند اعدام شدند) ما را ازهراقدامی برای مبارزه منع میکردند که بعله انقلاب هنوزجوان هست و ما باید به آن وقت بدهیم که خود را باز یابد و به مسیر دلخواه باز گردد هرانقلابی باید این مسیر طی را کند واجتناب ناپذیرهست. و برای اثبات اندیشه و روند متعفن خود شروع به بکار بردن یک اسامی قلمبه سلمبه لاتین و انگلیسی و فرانسوی میکردند که هم ما ها را قانع کنند و ضمنا سطح معلومات و کرامات خود را برخ عوام بکشند

        خیانتی که روشنفکران و متفکران آن روزگار به این سرزمین فلکزده کردند الالخصوص آنانی که حالا به هرانگیزه به دست بوسی جلادان رفتند بمراتب ازخیانت های ملایان مخرب تر بود. تا اواسط شهریور ۱۳۵۷ حتی ۱۰در صد از مردم ایران هیچ شناختی از خمینی نداشتند و اسم او را نشنیده بودند و وقتی آرام آرام این کلمه بر سر زبانها افتاد همه از همدیگر میپرسیدند «خمینی کیه؟»همین گروه روشنفکران و متفکران بودند که خود خمینی را به عنوان امام و رهبر انقلاب به مردم قالب کردند. البته اظهر من الشمس هست که فکر میکردند خمینی یک آخوند روضه ای ۵ زاری پیر بیش نیست و بعد از پیروزی جنبش ایشون و کنار میگزاریم و خودمون بر تخت ریاست لم میدیم چه کوری خونده بودند این نگون بخت ها.

        در زمان شاه مردم ایران همه چیز داشتند و تنها کمبود آنان آزادی فردی بود و همین امرانگیزه اصلی برای شروع جنبش و انقلاب مبدل شد که همه ما با در لحظه آغاز صدارت زنده یاد دکتر شاهپور بختیار به هدف نایل آمدیم٫ انحلال ساواک٫ آزادی احزاب٫ مطبوعات و زندانیان سیاسی برایمان مثل یک رؤیا بود که ایشان در مدتی بسیار کوتاه به آن تحقق بخشیدند ولی این گروه خود فروخته مزبور با استهزا و سخنان زهرآگین که از طریق خبرگزاریهای بیگانه هر لحظه با آب و تاب منعکس میشد ایشان را بی اعتبار کردند و خاکی بس مرگبار بر سر ایران ریختند که معلوم نیست کی و چه بهائی نسلهائی که هیچ نقشی در این ویرانگری ها نداشتند باید بپردازند تا انرا به زباله دان تاریخ بریزند

        پیروز و پایدار باشید

         
    • با سلام حامی عزیز. من خاطره ای از اقای خامنه ای شنیدم که گفته بودند شب قبل ازبرکناری بنی صدر از فرماندهی کل قوا ایشان و هاشمی وبهشتی به دیدار امام میروند و امام بدون سلام با انها به علت ایجاد تفرقه دعوا میکند و هاشمی در جواب امام به او میگوید چرا با بنی صدر چیزی نمیگویی و با حالت گریه خارج میشود و بدنبال ان دو نفر دیگر هم از حضور امام میروند و فردای ان خادم امام زنگ میزنند که امام دیشب از ناراحتی خواب نرفت و بنی صدر را برکنار کرد .این خاطره نشان میدهد که امام با سه نفر دیگر هم عقیده نبود

       
  16. باز هم یک ایرانی

    با اندکی تامل در تاریخ تصویب ننگ اعطای چماق به بسیجیان با آخرین روزهای مذاکرات هسته ای، دو فرض به ذهن خطور می کند:
    1- رهبری قصد به کست کشاندن مذاکرات را دارد که به دنبال آن شرایط سخت اقتصادی/ف سیاسی و اجتماعی خواهد بود. بنابراین نیاز به چماقداران برای کنترل وضعیت روزها و ماههای آینده بیش از پیش احساس میشود. توضیح اینکه حفظ نظام استبدادی برای مدتی کوتاه با چماق میسر است.
    2- ممکن است رهبری برای فرار از وضعیت اسفبار کنونی، در این مذاکرات هسته ای امتیازاتی بدهد که نظام را از خطر فروپاشی توسط شرایط بحرانی ناشی از تحریم برهاند. در این صورت باید در داخل نیز امتیازاتی بدهد تا اصطکاک نیروهای خودی با بیت رهبری و دایره قدرت بکاهد. طبیعتا برای نیرویی که قشر عظیم آنها کم سواد و بیسواد هستند، امتیاز چماقداری بهترین گزینه خواهد بود.

    در هر دو صورت در بازه زمانی کوتاه مدت این مردم ستمدیده ایران هستند که متضرر خواهند شد. ولی در بلند مدت، به دلیل عادت به اشتباهات پی در پی، قطعا حاکمیت زیر بار فشار افکار عمومی داخلی و خارجی تاب نخواهد آورد. توضیح اینکه ترک عادت موجب مرض است.

    خوشحالم از اینکه اینبار حاکمیت تیشه را مستقیم به ریشه خودش زد.

    به امید پیروزی در آینده ای نزدیک

     
  17. آقا عبدالله،

    چرا از سؤالم طفره میری؟ فرض کن که من هم توی جنگ بودم که چی‌؟ حتی فرض کن که من هم از فرمندهان سپاه بودم که چی‌؟ سوالی ساده کردم از شما، پرسیدم که اگر بین ایران و عراق مسابقه فوتبال برگزار بشه شما دوست داری که کی‌ برنده بشه. ترا جان رسوالله درست جواب بده.

     
    • با سلام

      اين آقا همان كسي است كه با نامهاي خادم الحرمين و بعد خادم الأهرام و بعد نامهاي

      ديگر مطلب مي نوشت شيوه ي نوشتاري او همان است دوستان مراقب باشيد

       
      • آقای عبدالله یادت میاید که روزهای سیاهی ارتش متجاوز وجنایتکار عراق در سوسنگرد پیشروی می

        کردند ویک عده وطنفروش جلوی تانکهای آنان گوسفند قربانی می کردند ولی خوب به یاد داری که به

        اولین کسانی که سربازان عراقی تجاوز کردند همین خانواده های خائنین بودندکه مورد تجاوز قرار

        گرفتند وای بر تو وامثال تو

         
        • با سلام

          جناب حسين وطن پرست حیف که نمي توانم خودم را معرفي كنم

          شايد روزي امنيت برقرار شود و ما با نامهاي واقعي در سايت جناب

          نوري زاد بنويسيم ولي اينرا بدان كه خانواده مادري بنده مناصب عاليرتبه اي

          در اين نظام داشته اند و دارند و در صف مقدم مبارزه با تحركات خلق عرب براي

          تجزيه طلبي بودند بنابراين لطفا از اين به بعد دقت كن نوشته هايت ا ز

          روي احساسات نباشد
          ————————-

           
  18. سلام آقای نوری زاد عزیز وگرامی،

    شانزدهمین سالگرد قتل فجیع داریوش و پروانه فروهر بدست عمال حکومت!

    خبری ازسایت سحام نیوز
    – – – – – – – – – – – – – – – –
    شانزدهمین سالگرد قتل داریوش و پروانه فروهر؛ بیانیه پرستو فروهر
    پرستو فروهر دختر داریوش و پروانه فروهر که درجنایات قتل های زنجیره ای توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران به قتل رسیدند، درآستانه بازگشت به ایران برای گرامی‌داشت شانزدهمین سالگرد قتل پدر و مادر خویش، بیانیه ای را صادر کرد. جنایات موسوم به «قتل های زنجیره ای» در ابتدای دولت اصلاحات و برای مقابله با روشنفکران اتفاق افتاد و سیدمحمد خاتمی رئیس جمهور وقت با شجاعت این جنایات را افشا و مسئولیت آن را با بخشی از وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی دانست. به گزارش سحام، متن این بیانیه به شرح زیر است:
    شانزدهمین سالگرد قتل‌های سیاسی آذر۷۷ فرامی‌رسد و امسال نیز به تهران خواهم رفت تا درسال‌روز قتل پدر و مادر نازنینم، داریوش و پروانه فروهر، یادشان را درخانه و قتلگاه‌شان گرامی بدارم.
    درآستانه‌ی این سفر شما را به یادآوری، به تلاش برای روشن‌گری و دادخواهی این جنایت‌ها، و به گرامی‌داشت یاد قربانیان؛ پروانه فروهر، داریوش فروهر، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، مجید شریف، پیروز دوانی، حمید حاجی‌زاده و فرزند خردسالش کارون، فرامی‌خوانم.
    از سال‌ها پیش از آن آذر شوم دگراندیشان ایرانی، در درون و بیرون کشور، قربانی جنایت‌های مخوفی شده‌اند، که از سوی . . . .
    – – – – – – – – – — – – – – – – – – –
    لطفا کل این خبر را در منبع آن در لینک زیر بخوانید.
    http://sahamnews.org/1393/08/269987/

     
  19. آقای نوری زاد گرامی
    سلام و ارادت
    خسته نباشی

     
  20. سلام آقای نوری زاد عزیز وگرامی،

    جنایت بسیار وحشتناک وخبیث اسید پاشی که هرگزفراموش نخواهیم کرد!
    خبری از سایت پیک نت
    – – – – – – – – – – – – – – – –
    علی یونسی: خبررسانی بموقع اجازه گسترش اسیدپاشی را نداد

    علی یونسی وزیر اطلاعات دولت خاتمی و مشاور ارشد اقوام و اقلیت‌های در کابینه روحانی در نمایشگاه مطبوعات به غرفه خبرگزاری ایسنا رفت و با اشاره به نقش خوبی که این خبرگزاری در انتشار خبر اسیدپاشی های اصفهان ایفاء کرد گفت:
    اطلاع‌رسانی خوبی که در این زمینه صورت گرفت سبب شد یک انزجار عمومی نسبت به این قضیه به وجود بیاید که این یک پیروزی مهم برای همه است.
    رفتارهای خشن از هر طرف و از سوی هر شخصی که باشد یک حرکت ضد ملی است. خوشبختانه همه مردم، سیا سیون، چپ و راست به این مسئله احساس انزجار کردند که این یک پیروزی بزرگ برای ملت بود. همچنین درسی بود برای کسانی که گفتمان‌های خشونت‌آمیز را دنبال می‌کنند تا عبرت بگیرند و دنبال رفتارهای خشن نروند. رسانه‌ها اطلاع‌رسانی خوبی در این زمینه داشتند؛ البته بعضی‌ها از هر دو طرف تندروی‌هایی انجام دادند.
    پیک نت 19 آبان
    – – – – – – – – – – – – – – – –

     
  21. هویت بسیج تا امروز به باج گیران و عربده کشان معنی میشد که تصویب قانونی همچین نهادی برای زورگویی مقابل مردم به من میگه اون عده ای که در اصفهان اسید پشی کردند باید بسیجی بوده باشن که جواب سوال جدولی که پنهان بود پیدا شدعجیبه که روز نیست که از مجلس نشینهای بهارستان یه لایحه و قانون که ضد آزادی اجتماعی مردم باشه بیرون نمیاد و لات اینها همون علی مطهری هست که جیک نمیزنه ولی با افراطی ها یک ائتلاف واحد داره و دریغ که همین دوستان افراطی ایشون برای آزای سیاسی و چشم پوشی های قضاییه و تالاج اموال ملی هیچ غیرتی از خود نشون نمیدن.

     
  22. برگرفته از:
    http://msahar.blogspot.fr/

    داعش، اسلام، غرب و مدرنیته

    از آغاز سخن بد نیست که یکی از تمثیل‌های مولوی را که در مثنوی آمده یاد آوری کنم:

    مولوی در این تمثیل ماجرای مارگیری را روایت می‌کند که در میان یخ و برف کوهستان، اژدهایی یخ آگین و افسرده یافت و به شهر آورد و بساط معرکه گسترد و مردم را به تماشا فرا خواند.
    اما آنگاه که آفتاب شهر بر اژد‌ها تابید، یخ‌ها آب شدند و اژد‌ها جان گرفت و به مردم شهر هجوم آورد وبسیاری را زد و از هم درید و کشت و خورد و اول کسی که قربانی کامِ آتشبار او شد، همان مارگیر هنگدامه ساز بود!

    و این داستان در مثنوی مولانای بزرگ ِ روم و بلخ به تفصیل شرح و بیان شده و من فشردهء سخن مولوی را در همین آغاز سخن از مثنوی نقل می‌کنم :

    مارگیری رفت سوی کوهسار
    تا بگیرد او به افسون هاش مار
    مارگیر اندر زمستان شدید
    مار می‌جست اژدهایی مرده دید
    او همی مرده گمان بردش ولیک
    زنده بود و او ندیدش نیک نیک
    او ز سرما‌ها و برف افسرده بود
    زنده بود و شکل مرده می‌نمود
    تا به بغداد آمد آن هنگامه‌جو
    تا نهد هنگامه‌ای بر چارسو
    بر لب شط مرد هنگامه نهاد
    غلغله در شهر بغداد اوفتاد
    مارگیری اژد‌ها آورده است
    بوالعجب نادر شکاری کرده است
    جمع آمد صد هزاران خام‌ریش
    صید او گشته چو او از ابلهیش
    و اژد‌ها کز زمهریر افسرده بود
    زیر صد گونه پلاس و پرده بود
    بسته بودش با رسنهای غلیظ
    احتیاطی کرده بودش آن حفیظ
    در درنگ انتظار و اتفاق
    تافت بر آن مار خورشید عراق
    آفتاب گرمسیرش گرم کرد
    رفت از اعضای او اخلاط سرد
    مرده بود و زنده گشت او از شگفت
    اژد‌ها بر خویش جنبیدن گرفت
    می‌شکست او بند و زان بانگ بلند
    هر طرف می‌رفت چاقاچاق بند
    بند‌ها بگسست و بیرون شد ز زیر
    اژدهایی زشت غران همچو شیر
    در هزیمت بس خلایق کشته شد
    از فتاده و کشتگان صد پشته شد
    مارگیر از ترس بر جا خشک گشت
    که چه آوردم من از کهسار و دشت
    گرگ را بیدار کرد آن کور می‌ش
    رفت نادان سوی عزرائیل خویش
    نفست اژدرهاست او کی مرده است
    از غم و بی‌آلتی افسرده است
    اژد‌ها را دار در برف فراق
    هین مکش او را به خورشید عراق
    تا فسرده می‌بود آن اژدهات
    لقمهٔ اویی چو او یابد نجات

    البته مولوی از این تمثیل در پی نتیجه گیری مربوط به اندیشه‌های عارفانه خویش است و مسئله تسلط بر نفس اماره یکی از نکات اصلی و کلیدی قصهء اوست. اما از سوی دیگر با نگاهی عمیق به داستان، خواننده نمی‌تواند به یاد جامعه ایران در سال‌ها ۵۶ و ۵۷ نیفتند و نمی‌شود که وقایع افغانستان دهه هشتاد و نود میلادی و عروج بنیاد گرایی اسلامی که حاصل جنگ سرد و توطئه‌های مربوط به نزاع دو ابرقدرت آن روزگار بودند به یاد آورده نشود و نیز دنبالۀ فاجعه‌ای که در افغانستان شکل گرفت و حاصل آن برآمدن طالبان بود و به ظهور القاعده و توسعه تشکیلاتی گروههای تروریست جهادی در بسیاری از کشورهای مسلمان نشین انجامید و تا همین امروز ادامه یافته به خاطر خطور نکند، همچنان که با خواندن این تمثیل آدمی نمی‌تواند به یاد عراق سالهای دهه ۸۰ و برآمدن هیولای جنگ در ایران و عراق وسپس بدل شدن صدام حسین به نیرویی اهریمنی و مهار ناپذیر در بین النحرین نیفتد!

    در هرحال این تمثیل برای ما ایرانیان بسیار پرمعنی و پر رمز و راز است.

    این قصه را‌‌‌ رها کنیم و اندکی به علل و ریشه‌های وقایع هولناکی بیندیشیم که در سه دههء اخیر نه تنها ایران بلکه سراسر خاور میانه و بسیاری از کشور‌های مسلمان نشین را گرفتار آفتی بنیان سوز کرده است :
    آفتی به نام اسلامیسم سیاسی!

    از اینجا آغاز کنیم که اندیشۀ سیاسی مدرن و فکر پیشرفت و «پروگره» و پیدایش تجدد، در فضای فکری و فرهنگی و معنوی جوامع مسلمان نطفه نبست و شکل نگرفت.

    جوامع اسلامی در اواسط قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم به طور بسیار جدی‌تر از پیش با نیروی قاطع و درهم کوبنده‌ای روبرو شدند که در لباس استعمار به سراغ آن‌ها آمده بود.

    چنین برخوردی البته غیر مترقبه هم نبود. مردم مشرق زمین از قرن شانزدهم و هفدهم حضور فرنگی‌ها و فزونخواهی‌ها و کنجاوی‌های جستجوگرانه آن‌ها را دریافته بودند و با آن آشنایی داشتند.

    اما این بار بیگانهء موطلایی با اعجاز عیسوی و عصای موسوی نیرومندی می‌آمد که نتیجه انقلابات بزرگ فکری و علمی و صنعتی در سرزمین‌های ناشناخته ماندهء مغرب زمین بود.

    انقلاباتی که نگرش آدمی را به جهان دگرگون کرده بود و انسان شرقی ما از آن بی‌خبر مانده بود و از بنیاد با آنچه که در غرب گذشته بود و فرنگی را فرنگی کرده بود بیگانه و خالی از هرگونه تصوری بود.
    به هر حال این رودررویی، توأم با سرگیجه و اعجاب، شرقی ی مسلمان را با این پرسش روبرو ساخت که «به راستی من کیستم؟» و چرا میهمان ناخواندهء مغربی اینگونه بر من برتری دارد و اینچنین از من قوی ترست؟

    به راستی او کیست؟ و چه کرده است که بر من برتری یافته است؟ و چرا من در برابر او توان مقاومت ندارم؟ و تاب ایستادگی در برابر سلاح‌های گرم او آتشبار‌های کُشنده و اعجاب آور او را نمی‌آورم؟
    چرا ناگزیر می‌شوم که او را« صاحب و ارباب» بخوانم و بر دوش خود سوار کنم یا عرابه اورا با خود بکشم؟
    اما این پرسش‌ها بی‌پاسخ می‌ماندند.

    نه رهبران وشاهان و شاهزادگان جوامع مسلمان از پسِ چنین پرسشی برمی آمدند و برای آن پاسخ درخوری عرضه می‌کردند و نه میرزایان و مستوفیان و طلاب و فضلا و علمای علوم دینی این جوامع.
    این پرسش که: «به راستی چرا او آنچنان قوی ست و چرا من اینگونه ناتوان و ضعیفم؟» طی زمانی نسبتا طولانی بی‌پاسخ مانده بود و این خود مقدمه‌ای بود بر نطفه بستن برخی احساس حقارت‌ها و‌ای بسا بر انگیخته شدن برخی کین توزی‌هایی که در دهه‌های بعد اوج گرفتند و در افکار بعضی از معاصران ما منبع بسیاری بدآموزی‌های فکری و سرگشتگی‌ها و شکست‌های سیاسی شدند.

    مقصودم‌‌ همان بد آموزی‌ها و «سوراخ دعا گم کردگی‌ها» یی ست که سرانجام در واژۀ مشهور و بد یمُن «غرب زدگی» تبلور یافت.

    یعنی‌‌ همان مفهوم بی‌محتوایی که حاکی از سطحی نگری و کم سوادی کسانی بود که در محیط‌های روشنفکری یا داتشگاهی به غلط یا از بدِ روزگار، نفوذی یافته بودند و همانطور که دیده‌ایم کشور ما در دهه‌های اخیر، همچنان به طرز خفت بار و دردناکی با حاصل سرگشتگی‌ها و نظرپردازی‌های خام اندیشانهء آنان دست به گریبان است.

    در هر صورت، آنچه حقیقت داشت آن بود که جامعه و جهان این شاهان و شاهزادگان و میرزایان و مستوفیان و خان‌ها و فضلا از جامعه و جهان آن فرنگی کلاه برسر و شلوارک پوش تپانچه برکمر یک دنیا فاصله داشت.

    دره‌ای عمیق به ژرفای یک تاریخ جامعه مسلمان را از محیطی که میهمان ناخوانده در آن پرورش یافته بود جدا می‌کرد.

    جامعه مسلمان سنتی در روزگاران گذشتهء خود به کُندی نیم گامِ بطئی به پیش و سه گام شتابناک به پس نهاده بود و تا آنجا که به ایران مربوط می‌شود می‌توان گفت از دوسه قرنِ پیشین ِ خود، یعنی از روزگار صفویان نیز تا حدود زیادی به واپس گراییده بود.

    و در بهترین حالت می‌توان گفت که جوامع مسلمان نشین قرن‌ها به‌‌‌ همان شکل و شمایل پیشین خود باقی مانده و در انجمادی که هنوز به آن وقوف نیافته بودند، به کلی از قافلۀ پیشرفت و توسعه علمی و فرهنگی و اقتصادی و صنعتی به دور مانده بودند.

    حتی می‌توان گفت که نسبت به دوران‌های « گذشتۀ طلایی» خود دچار قهقرا و بازگشتی رقت بار هم شده بودند

    این قهقرا و زوال را می‌شد در اظهاراتِ نویسندگان و فیلسوفان یا در آثار شعرای آنان در قیاس با فرهنگسازان و شاعران و عرفا و فلاسفه پانصد سال و ششصد سال پیش‌تر آنان مشاهده کرد :

    مثلا چنانچه نظریات بزرگترین «فلاسفه» اسلامی قرن هفدهم همچون ملا صدرا وقرن نوزدهم یعنی کسانی همچون حاج ملاهادی سبزواری را با بزرگان اندیشه و عرفان و شعر فارسی در سده‌های ۱۱و ۱۲ و ۱۳ میلادی یعنی با کسانی چون رازی، این سینا، بیرونی، فردوسی سعدی و حافط قیاس کنیم، از فرط فاصله‌ای که نشانگر سیر قهقرایی اندیشه در ایران و به طورکلی درجهان اسلام است شگفت زده خواهیم شد.

    ملا صدرا در اواسط دوران صفوی و هم عصر با بنیانگذار فلسفه مدرن، یعنی دکارت می‌زیست و کتاب‌های گفتار در روش و مدیتاسیون (تعمق) دکارت تقریباً در همان سال وفات وی انتشار یافته بود. یعنی تقریبا هم عصر با پاسکال و هابزبود اما متألهی معتقد به قضا و قدر بود و عرفان کهنسال را با فلسفۀ اشراق با هم در می‌آمیخت و اعتقادات چندان شگفت انگیزی به ویژه در باره زنان ایراز کرده است که انسان از شنیدن آن دچار شگفتی می‌شود.

    حاج ملا هادی سبزواری در روزگاری می‌زیست (۱۷۹۳ ــ ۱۸۷۳) که مدت‌ها بود اروپا از طریق امپراطوری عثمانی یا امپراطوری تزاری وارد ایران شده بود و بسیاری از مسلمانان به ویژه در میان اقشار حاکم، با آنان و با ویژگی اخلاقی و سلوک و رفتار آن‌ها آشنایی‌هایی هرچند سطحی یافته بودند وآثار تمدن جدید غربی نه فقط شگفتی و اعجاب آنان را بر می‌انگیخت بلکه وحشت به جان سرآمدان و فضلا و اهل فکر در این جوامع می‌افکند

    نمونه آن را در ماجرای برخورد شگفت انگیز حاج ملا هادی سبزواری با دوربین عکاسی ناصر الدین شاه می‌توان مثال آورد.

    می‌گویند وقتی ناصر الدین شاه طی سفری به مشهد، در میان راه از او دیدار کرد و دوربین عکاسی خود را به وی نشان داد و گفت این دستگاهی ست که می‌شود با آن تصویر شخصی را ضبط کرد وی گفت: « این از محالات است زیرا وجود ظِلّ (سایه) قائم به وجود ذی ظِلّ (صاحب سایه) است.» و ممکن نیست بعد از رفتن صاحب سایه، سایه او همچنان باقی بماند!

    حال تصور کنید که در یک چنین حالت شگفت زدگی‌ای که برای بزرگترین «فیلسوف» اسلامی آن دوران در برابر غرب پیش آمده بود وضع سایر مسلمانان چگونه می‌توانست بود؟

    و چگونه عوالم روحی آنان به لرزه در می‌آمد و دچار وحشت می‌شدند زیرا جهان خود را گرفتار بحران می‌دیدند و باورهای خود را در خطر طوفانهای ناشناختۀ بیان کن می‌یافتند. طوفانی که بعد ها تجدد نام گرفت.
    جمعی از آن‌ها که فاضل‌تر بودند یا از طریق همسایه‌ترین کشور مسلمان نشین یعنی امپراطوری عثمانی با پدیده‌های نوی که از مردم مغرب زمبن در زمینه‌های فکری و اندیشه سیاسی می‌رسید آشنا‌تر شده بودند، به این فکر افتادند که : فتور دولت‌های ما ناشی از فتور اسلام است.

    بنا بر این می‌باید اتحاد جوامع مسلمان به وجود بیاید و راه چاره در آن است که دولتهای اسلامی با یکدیگر متحد شوند.

    برجسته‌ترین نمایندۀ چنین فکری شخصی بود که تا همین امروز شخصیت او در هاله‌ای از ابهام مانده است.

    جمعی او را همچنان افغانی و جمع دیگر همچنان اسدآبادی همدانی و ایرانی می‌دانند (۱۸۳۸ تا ۱۸۹۷ )

    گرچه در آن سال‌ها ایران و حد اقل بخشی از افغانستان تقریبا یک حوزۀ فرهنگی و سیاسی شناخته می‌شدند، زیرا هنوز هرات و برخی از مناطق از دولت ایران منتزع نشده بود.

    به هرحال سید جمال دست به کوشش‌های سیاسی و فکری زد و به نشر اندیشه‌های خود در زمینه باز سازی اسلام سیاسی اقدام کرد.

    او در پاریس همراه با محمد عبدُه مصری که از مریدان و شاگردان او محسوب می‌شد روزنامه عروة الوثقی را انتشار می‌داد ومیان لندن و پاریس و مونیخ و مُسکو و قفقاز و عراق و حجاز و اسلامبول و تهران و قاهره در سفر بود و به تبلیغ اتحاد اسلام می‌پرداخت و باسلاطین و حاکمان مسلمان در حال مراودات فکری و نظری بود.

    به هر صورت سید جمال فکر اتحاد اسلام را به فکر احیاء اندیشه سیاسی در اسلام ارتقاء داد و بازگشت به اسلام (بنیادگرایی اسلامی) را تنها راه چاره برای پر کردن درّۀ ژرفی معرفی کرد که میان دنیای اسلام و جهش برق آسا و خیره کنندۀ غرب مسیحی (و یهودی ـ مسیحی ) ایجاد شده بود.

    بنا بر این، دین موجود در ایران و جهان مسلمان آن روزگار درحال بدل شدن به یک ایدئولوژی سیاسی بود که قرار شده بود به معارضه با دنیای مدرن برود یا برای عرض اندام مسلمانان در برابر عظمت جهش مغرب زمین و خِفتانِ نظری و سلاح فکری بسازد! زِره نظر و فکری که اوتوپیای خود را در گذشته‌ای بسیار دور می‌جست و با نگاهی پسِ پشت خویش قصد داشت فاصلۀ درازی را که غرب با او داشت و پیشاپیش وی به سرعت سرسام آوری درحرکت بود پُر کند!

    نام این آرزو ی گذشته گرایانه بازگشت به اسلام و رجعت به شریعت محمدی نهاده شده بود!

    واز همین نقطه می‌توان اندکی به دلایل اصلی شکست محتوم پروژهء تخیلی و متکی به توهم ایمانی داعیان اتحاد اسلام در قرن نوزدهم پی برد.

    جهانی ناشناخته برای شرقیان به سرعت با او درحال سبقت است، اما وجدان شرقی، دلیل واپس افتادگی خود را در بی‌توجهی مسلمانان به اسلام می‌بیند و با خیال ورزیدن در راه بازگشت به گذشته‌ای گنگ و اساطیری، قصد رسیدن به رقیب پرتوان و اعجاب انگیز و معمایی خود را دارد که حرکت پر سرعت وی رو به سوی آینده است ونگاه به گذشتهء خود را دیری ست که به کنار نهاده است.

    بنا بر این از‌‌ همان آغاز راه حل اسلامیستی پشت به آینده و رو به گذشته‌ای موهوم و اسطوره‌ای داشت و رقابت و هماوردی او با غربی که از دل باز زایی سر برون آورده بود و عصر روشنی اش را طی می‌کرد، نه تنها مقرون به شکست بلکه محکوم بود به خزیدن ِ میان پیله‌های محصور کننده و اسارت آور سنت که به ناگزیر منجر به بر انگیختن حقد و کینه ای علاج ناپذیر در برابر غرب پیروزمند می‌شد و این سرنوشت محتوم همانست که در سالهای اخیر مشاهده شد و جوامع مسلمان را به سوی بن بستی فلاکتبار در برابر تمدن غرب کشانده است.

    باری در ایران سید جمال پیروانی یافته بودکه تروریسم اسلامیستی را پس از حدود ۴۰۰ سال که از برچیده شدن قلعه الموت و فدائیان اسماعیلی می‌گذشت احیا کردند و نخستین ترور سیاسی را با قتل ناصر الدین شاه به اجرا در آوردند.

    میرزا رضای کرمانی که در تاریخ ۱۲۷۵ شمسی در شاه عبدالعظیم ناصر الدین شاه را به قتل رساند، خود را شاگرد سید جمال می‌نامید و اقدام خود را اجرای منویات وی می‌شمرد.
    کسان دیگری همچون محمد عبده، رشید رضا، حسن البنا و سید قطب که هرچهار تن، مصری بودند از مریدان و شاگردان معنوی و سیاسی چنین مکتبی بودند و از زیر تخم‌هایی بیرون آمده بودند که سید جمال اسدآبادی روی آن‌ها نشسته بود.

    آن‌ها همه طرفدار بازگشت به اسلام بودند و بازگشت به اسلام آغازین نام دیگری ست برای آنچه در دوران ما به بنیادگرایی یا فوندامانتالیسم اسلامی شهرت یافته و شعار اصلی او مرگ برغرب در کنار اللهُ اکبر است!

    اخوان المسلمین در مصر و فدائیان اسلام در ایران فرزندان چنین اندیشه‌هایی و چنین جنبشی بوده و هستند

    ازین رو می‌توان گفت نطفهء داعش در‌‌‌ همان روزگاران بسته می‌شد.

    چرا؟

    زیرا بازگشت به اسلام آغازین یک معنا بیش نداشت. رجوع به اصل و بنیاد و بازگشت به صدر اسلام و به ویژه به قرآن.
    برای توضیح این نکته پرداختن به حقایق زیر ضروری به نظر می‌رسد:

    با سپری شدن ۱۴۰۰ سالهء زمان از دوران تهاجمات و کشورگشایی‌های عرب حیره و حجاز، تنوع و تکثر فراوانی در دین و در باور‌های اعتقادی مردمان مسلمان ایجاد شده بود.

    این گونه گونی معتقدات دینی که در اشکال مختلف مسلمانی بروز می‌یافت حاصل برخورد اسلام وارداتی و تهاجمی عرب (همه جا در آغاز اسلام از طریق تهاجم نظامی وارد خاک دیگران می شد : ایران : اعراب صحرای حجاز / هند: سلطان محمود غزنوی و مغول ها و تیموریان / آسیای صغیر : ترک های سلجوقی و در سایر مناطق نیز کما بیش با جنگ ها و غزوه ها وارد سرزمین های مردم غیر عرب شده بود)، با سنن و آداب و فرهنگ‌ها و شیوه‌های زیست مردمانی بود که در مناطق جغرافیایی بسیار وسیعی پراکنده بودند.

    سر زمین‌هایی که از مرز چین آغاز می‌شد و آسیای مرکزی و قفقاز را درمی نوردید و ازهند و ایران به آسیای صغیر وروم می‌رفت و تا آنسوی مرز‌های آفریقا می‌رسید.

    در واقع این تنوعات و گونه گونی‌ها بازتاب برداشت‌ها ی متنوع و متکثر از اسلام و به نام اسلام بود.

    در هم آشفتگی‌های اعتقادی و پراکندگی‌های مرامی، برخاسته از وجود ملل و نحل مختلفی بودند که از انواع تفاسیر و تأویل‌ها سرچشمه می‌گرفتند و طی داد و ستد‌ها و تأثیر و تأثرات متقابل با اعتقادات و نگرش‌ها و سنت‌ها و آئین های گوناگون بومی و قومی و مذهبی درمی آمیختند وهریک در هرجا چون بت عیار به شکلی در می‌آمدند و قوام دهند یا تشخص بخشندۀ هویت‌های فردی و جمعی یا بومی مردمان گوناگون می‌شدند، به شکلی که می‌توان گفت جنگ هفتاد و دوملت در این میدان بسیار وسیع جغرافیایی و قومی و تمدنی از جنگ هفتصد و بیست ملت هم فرا‌تر برده شده بود: یک اسلام وجود نداشت بلکه اسلام‌ها متنوع و متکثر بودند.
    از این رو نظم و نسق و اوتوریته و مرجعی پایدار و اقتدار روحانیتی مقبول همگان در جهان اسلام (مثلا آنچه در کلیسای کاتولیک همواره موجود بوده است) وجود نداشت و هرگز به وجود نیامد.

    به سخن دیگر اسلام معین و مشخص مورد اجماع عامه مسلمین به طور کلی غایب بود و پیشوا و امام یا خلیفه‌ای که همگان به او اقتدا کنند در میانه نبود.

    تنها «حبل المتینی» که سیاستمداران نظریه‌پرداز مسلمان همچون سید جمال می‌توانستند به مسلمانان معرفی و آنان را با شعار «واعتصمو به حبل الله جمیعا و لاتفرقوا» دعوت کنند، بازگشت به قرآن بود و «سنّت محمدی» که احادیث بی‌شمار و گوناگونی منبع و سرچشمه آن محسوب می‌شدند که این احادیث بی‌شمار و غالبا جعلی و پوشیده در ابهام ناشی از گذشت قرون و اعصار، نیز مورد توافق همهء مسلمانان نبودند وهمچنان مورد توافق کافۀ مسلمین و همۀ فِرَقِ اسلامی نیستند

    ازین رو قرآن و سنت و خاطرات محو و گنگ از تاریخ دهه‌های نخستین مکی و مدنی در دوران محمد و خلفای چهارگانه، تنها کانون قابل دسترس و تنها محل ارجاع و ملجآء و منزلگاهی بود که داعیه داران بازگشت به اسلام می‌توانستند به مسلمانان نشان بدهند و آنان را به سواد آرمانشهر گم شده‌ای که تنها در غبار‌های وهم آلود خاطرات جمعی مسلمانان و در میان افسانه‌ها و اسطوره‌ها همچون سایه‌ای محو و مِه آلود حضور داشت رهنمون شوند.

    شعار سید جمال و شاگردان وی بازگشت به قرآن و سنت بود و اتفاق را، این‌‌‌ همان «اسلام عزیزی» بود که خمینی می‌گفت و سر انجام به نام انقلاب اسلامی و به نام حق ولایت و قیمومت فقیهان شیعه بر ایرانیان (با هرعقیده و مرام و مذهب که داشتند و دارند )، و حق سروری سیاسی ملایان بر مردم، آنرا به ملت ایران تحمیل کردند.

    حکومت سی و پنج سالهء اسلامی در کشور ما نتیجۀ فتح دوبارهء ایران از سوی اسلامیسم بنیادگرا (اسلام عزیز خمینی ) و آغاز انقیاد و اسارتِ نوین ملت ایران زیر حاکمیت استبداد ولایی (قیمومت) ملایان است.
    اسلام عزیزی که مزه و نوبر آنرا بیست سی سالی قبل از انقلاب اسلامی، فدائیان اسلام ـ که همقطاران پیشین آیت الله خمینی بودند و همدستان بعدی وی در حکومت ولایت فقیه شدند ــ با ترور ها و جنایات سیاسی خود به ملت ایران چشانده بودند.

    آنچه سید جمال وعدۀ رجوع به آن را می‌داد‌‌‌ همان پدیدهء نو بنیادی بود که سید قطب در کتابی، نظم و نسق نظری به آن داد و «حکومت اسلامی» ‌اش نامید و طلبه ای به نام سید علی خامنه‌ای در سالهای دهه ۴۰ آنرا به فارسی ترجمه کرد.

    نیز‌‌‌ همان بود که آیت الله خمینی در نجف نشست و به انگیزه واقعیت بخشیدن به رؤیاهای اسلام گرایان سیاسی و شیفتگان قدرت طلب انقلاب در دوران ما نظریه «ولایت فقیه» خودش را تدوین کرد و سرانجام گوی سبقت را از درس خواندگان مکلا و مستفرنگی که قصد ابزار سیاست کردن از تشیع و تدوین تئوری « انقلاب سرخ حسینی » ـ در رقابت با مارکسیست‌های انقلابی ایرانی ـ را داشتند بربود و انگشت تحیّر اهل روشنایی و علم و ادب و سیاست را از چپ و راست به دندان گزیدن واداشت!

    و نیز بگویم که شعار سید جمال‌‌‌، بیانگر همان آرمان و انگیزه‌ای بود که علاوه بر قیام خمینیه در ایران، قبایل مسلمان سنتی افغانستان را برانگیخت تا به نیروی سلاح‌ها و دلارهایی که آمریکایی‌ها و عرب‌های سعودی و شیخ‌های نفتی برای ایجاد کمربند سبز اسلامی در برابر توسعه کمونیسم موجود و مقتدر، در اختیارشان می‌نهادند با روسیه شوروی گلاویز شوند و حکومت اسلامی طالبانی بر پا کنند.

    باری این‌ها همه پدران معنوی وسیاسی آن نیروی ویرانگر و جهانسوزی هستند که امروز در گروههای تروریست جهادی بروز یافته و توحشبار‌ترین و فاجعه آور ترین آن «داعش» نامیده می‌شود.

    البته این داعش اگرچه از پی آن‌ها آمده است اما رفتار و روش او در این زمان کوتاه چنان بوده است که توانسته است «مفهومی جهانروا» از خود به جهانیان عرضه کند که همهء شیوخ و مربیان و پیشوایان معنوی و سیاسی پیشین را شامل شود. این مفهوم‌‌‌ همان داعش و داعشیسم است و این پدیدۀ دیگری نیست جز میوۀ درخت اسلامیسم سیاسی که امروز به نام «داعش» به بار نشسته است!

    بنا بر این امروز داعش برازنده‌ترین نام برای کسانی ست که با تدوین یک نظریه سیاسی مهاجم و خشونت ورز در جهت بازگشت به اسلام آغازین کوشیده‌اند و برخی از آن‌ها همچون خمینی و طالبان در بنیاد نهادن حکومت اسلامی بر پایه قرآن و سنت، توفیقی هرچند ناپایدار و محکوم به شکست نیز یافته‌اند!

    چرا می‌باید خمینی و طالبان را پدران معنوی القاعده و داعش دانست و به طریق اولی و بر اساس گفتۀ قرآنی «السابقون والسابقون اُلئک المقُرّبون!»، اخوان المسلمین و شاگردان سید جمالالدین (محمد عبده، رشید رضا، حسن البّنا و سید قطب) و نیز فدائیان اسلام را پدران معنوی خمینی و طالبان محسوب داشت؟

    به یک دلیل ساده و معقول و مشروع:

    زیرا ـ اگرچه شنیدن این سخن بر مؤمنان دشوار است اما حقیقتی ست که ـ هم خمینی، هم طالبان و هم داعش آنچه می‌گویند و می‌کنند و آنچه گفتند و کردند همه منطبق برقرآن و سنت نبوی و الهام گرفته از روزگار نطفه بستن نخستین دولت اسلام طی دهه‌های آغازین هجری و یاد آور شیوهء نخستین سرداران عرب طی فتوحات اعراب مسلمان ا ست و به ویژه بنا به شهادت تاریخ، کاملا مننطبق با بیداد امویه و غدر و خودکامگی عباسیان است که خلافت آنان بیش از ۶۰۰ سال به طول انجامیده است.

    همه آن‌ها که می‌خواهند به قول خمینی «اسلام عزیز را پیاده کنند» برآنند که تنها با پا نهادن در این «صراط المستقیم! » است که مسلمانان خوشبختی دنیوی و رستگاری اخروی را درک خواهند کرد!
    آنان برای هدایت مسلمانان در چنین مسیری و برای سوق دادن آنان به مدینۀ خیالی و آرمان موهوم خود، مدل و سرنمون اسطوره‌ای و مقدسی دارند. چنین سرنمون و مدلی در متن مقدس و در گزارشی ست که متولیان دین از صدر اسلام ارائه و از آن به نام « سنت نبوی » یاد می کنند.

    آری برای دلبستگان به اسلام سیاسی و شیفتگان قدرت، راه دست و انتخاب اصلح، همانا بازگشت به قرآن و سنت، به معنای بازگشت به روزهای نخستین شکل گیری اسلام در صحرای حجاز است و این است تنها مسیر مشروع و ایدآل و مقبول مدعیان و متولیان دین در جهت باز سازی و تکرار آن سرنمون مقدس در روزگار ما و در جامعهء امروزی!

    باری، این گونه بنیادگرایان اسلامی (داعشیست‌های هارد یا سُفت یا کم رنگ یا پر رنگ یا به قول مدعیان اصلاحات حکومتی در ایران «حد اقلی و حد اکثری» )، به خوبی می‌دانند که چنین هدف خطیری (بازگشت به اسلام آغازین) در جوامع امروزی به دلایل آناکرونیک و به دلایل بازدارندۀ اجتماعی تاریخی سیاسی و فرهنگی متعدد دیگر، نمی‌تواند جز با شیوه‌ای به غایت خشونت بار یعنی جز ازطریق ایجاد وحشت به پیش گرفته شود و نیک می‌دانند که اقدامات آنان، تنها با تکیه بر احکام قرآنی «رُعب» و «ارهاب» و« ارعاب» و «استرهاب» و«انذار» و« خوف» و« خشیه» و« اشد العقاب » و « اشدّ العذاب » و «عذاب اُلنار» و امثال این‌ها (که به اشکال مختلف در متن مقدس تکرار و بدل به یک فرهنگ و رفتار روانشناسانهء دینی در جامعهء مسلمانان شده‌اند)، قرین با «نصر» و «فتح» و «توفیق» تواند بود.

    و پیداست که رعب افکنی و ارهاب و ارعاب و انذار و قهر و ابزار سلطه‌گری ساختن از مفاهیمی همچون خوف و خشیه الهی، بنا به توجیهات دنیاوی و غیر دینی یاغیر ایدئولوژیک، کار ساده‌ای نیست و در دنیای مدرن نا‌ممکن است و این «هنر» تنها از اهل دین و به ویژه از متولیان و مراجع دینی ساخته است که می‌توانند به نام خدا و از زبان قرآن سخن بگویند و در جلد ائمه معصوم و اولیا مقدسین و مُقربین بروند و در پیگیری روش‌های ناموجه و خشونتبار، در مسیر سلطه‌گری و فزونخواهی، خود را سخنگوی ملکوت اعلا اعلام دارند و اهداف سیاسی معطوف به قدرت و جاه و مکنت دنیاوی را در جامهء اهدف الهی و آسمانی فرو پوشند و به هاله‌ های مقدس و متبرک و فریبنده و سحر کننده زینت دهند.

    ما ایرانیان معاصر لحظه به لحظهء اجرای این روش ها را در سی و پنج سال اخیر از سوی حاکمیت قیم مآب (ولایی) ملایان آزموده و ثمرات آنها را به عنوان اشّدِ مجازات زیسته‌ایم!

    به هر بهانه و دستاویزی نمی‌توان بر انقلابی که آزادی عدالت شعار اصلی او بوده است سوار شد و میدان را از رقبایی که بیش از آن‌ها برای آزادی و عدالت مایه گداشته بوده‌اند خالی کرد و بی‌محابا و بی‌وقفه به تاخت و تاز پرداخت.

    چنین هدفی و چنین انگیزه‌ای می‌باید نخست از قداست دینی برخوردار باشد.

    می‌باید پای ائمّۀ اطهار و مقدسات و اسطوره‌های دینی به صفحهء شطرنج سیاست و قدرت باز شود
    تا کسانی که خود را نمایندهء مقدسات و ارزش‌های الهی می‌شمارند بتوانند بی‌رقیب بتازند و دست و پای معارضان و مخالفان یا منتقدان خود را قلم کنند!

    ازین رو می‌باید ترس از خدا، نه تنها حریفان سیاسی بلکه مؤمنان تماشاگر و اکثریت خاموش را به ترس از «نمایندگان خدا» سوق دهد تا اسلامیسم سیاسی قدرت طلبان بنیاد گرا بر جامعه مسلط شود و این پروسه‌ای بود که در ایران به تمام و کمال به اجرا در آمد و همچنان وحشت و ارعاب به نام خدا و ائمه و اولیا از سوی متولیان دین که انحصارگران اصلی الله و ملکوت اعلا و عالم غیب و امام غایب‌اند، برملت ایران و برای تسلط بر مردم و حفظ قدرت حکومتی به زورمدارانه ترین شکل ممکن اعمال می‌شود.

    از اینروست که همهء لحظه‌های خشونت بار در تاریخ دین برجسته می‌شوند و همهء شعار‌های سرکوب گرانه انذار آور، رعب افکن و انتقام جوی مکنون در متن مقدس برجسته می‌شوند و آیات «اُقتلوا هم و قاتلو هم و یقاتلونهم» و آیاتی از نوع: إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَى الْمَلآئِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَاضْرِبُواْ مِنْهُمْ کُلَّ بَنَان (ٍ﴿هنگامى که پروردگارت به فرشتگان وحى مى ‏کرد که من با شما هستم پس کسانى را که ایمان آورده ‏اند ثابت‏قدم بدارید به زودى در دل کافران وحشت‏خواهم افکند پس فراز گردن‌ها را بزنید و همه سرانگشتانشان را قلم کنید! )

    یا از نوع «إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ!» در حالیکه خود را در مقام الله نشانده اند، بدل به شعار‌های دائمی اسلامیست‌های بنیاد گرا می‌شوند.

    قاصم و جبار و جابر و قاهر و قهار و منتقم و اسامی و این نوع اسامی و القاب الهی و نیز آیات و عبارات فراوانی که حاوی مضامینی ازین نوع خشونتبار و انتقامجو هستند، تبدیل به گفتار روزانه خشونت و کشتار می‌شوند والبته نیروی سحر کننده و جادویی و سلطه گرانهء آن‌ها در مقدس بودن آن‌ها و در منشاء قرآنی آن‌ها و در مشروعیت بخشی فریبکارانهء دینی آنهاست.

    مؤمنان ایرانی (همچنان که مؤمنان ترک و هندی /پاکستانی و افغانی و….) که عربی نمی‌فهمند همواره تسخیر شدۀ و مسحور عباراتی عربی (قرآنی یا غیر قرآنی)بوده‌اند که در اذان و نماز خود به کار می‌برند یا در اوراد و ادعیه باخود زمزمه می کنند اما معنای آن‌ها را نمی‌دانند.

    باری متولیان و اهل دین در طول تاریخ همواره به این نقطهء حساس و به این «رگ خواب» ایرانی‌ها واقف بوده‌اند و بی‌‌‌‌نهایت از آن بهره برده‌اند و می‌برند.

    در واژه‌های عربی اهل منابر و در عبارات عربی قرآنی یا غیر قرآنی آنان نیروی تسخیر گری نهفته است که ناشی از تقدس فرازمینی و فرازمانی آنهاست و با آب و تاب تمام، همواره و به صورت مداوم رگبار گونه در فریفتن عوام و در توجیه دینی ی اغراض سیاسی خود، بسیار ماهرانه به کار می‌برند.
    چنین راه و روش و چنین فوت و فن‌هایی در ابزار سازی از مفاهیم ترس افکن و ارهاب آور قرآنی ست که بنیاد گرایان خشونت ورز وشیوهء دهشت آور آن‌ها را رنگ و جلای دینی و آسمانی می‌دهد و بخش عظیمی از مردم مؤمن را به ویژه در آغاز کار (همچنان که در انقلاب اسلامی ایران دیدیم) فریب می‌دهد و به حمایت از آنان بر می‌انگیزد و آنان را ظلم پذیر وحتی شریک در ظلم قویدستان نورسیدۀ دینی می‌سازد و نیرو و انرژی آنان را در ساختن بند و زندان خود آن‌ها و برای بافتن زنجیر های اسارت خود آنان در قلع و قمع آزادی‌های خود آن‌ها به کار می‌برد همچنانکه طی سی و پنج سال مداوم در ایران شاهد آن بوده ایم.

    اسلام سیاسی و متولیان آن در کشور‌های سنتی و دیکتاتور زده‌ای که مردم از حد اقل آگاهی‌های سیاسی و فرهنگی بی‌بهره‌اند و هنوز به حقوق طبیعی و انسانی و اجتماعی خود پی نبرده‌اند، بسیار قویدستند، زیرا تکیهء آن‌ها بر آیات الهی و چیره دستی آنان برای ابزار فریب کردن متون مقدس، آن‌ها را در برابر ایراد‌ها و اعتراضات (داخلی و خارجی) ضد ضربه و مقاوم می‌سازد و توجیه روش‌های سرکوبگرانۀ آنان را به مراتب ساده‌تر و برخوردار از مشروعیت فریبکارانهء دینی می‌کند به ویژه آن که می توانند بخش های مهمی از مردم را به تأیید خود برانگیزانند!

    بنا بر این می‌باید با تکیه بر متن کتاب الهی، ارعاب و ارهاب و دهشت و ترس به ارزش‌های والا و متعالی دینی بدل شوند تا رهبران سیاسی ـ دینی فارغ از دغدغه و اضطراب، و آسوده خاطر از پاسخگویی به بشریت متمدن به نام نسبی گرایی فرهنگی یا به نام خواست و ارادهء مردم مؤمن، بتوانند قتل شهروندان، یا شکنجه و زندانی کردن و گریزاندن آنان را از زادگاه و سرزمینشان امری مقدس و مشروع جلوه دهند و همگان را به سکوت وادار سازند.

    این‌‌ همان نیروی عنان گسیخته و غیر قابل مهاری ست که با سیاسی کردن دین و با ابزار قدرت ساختن و با ایدئولوژی ساختن ازباور‌ها و ایمان مذهبی مردم در اختیار کنشگران سیاسی بنیادگرو قدرت طلب دینی قرار می‌گیرد و به هیچ وجه از انواع فاشیسم‌های مدرن کم خطر‌تر نیست، سهل است حتی در مواردی غیر انسانی تر است زیرا شخص خدا و بارگاه الهی را دخیل در شیوه های سرکوبگرانه و ضد انسانی خود می شمارد و «یدالله فق ایدیکم» را از آستین حکومت استبدادی و بیدادگر خود بیرون می آورد و «ذوالفقار علی » را به دست عوامل خونریز خود می دهد.

    اینچنین است که ایدئولوژی سازی و پروژۀ سیاسی و حکومتی ساختن از اسلام در روزگار ما نمی‌تواند جز با تکیه بر بنیاد گرایی و جز با نگاهی به گذشتۀ آغازین اسلام انسجام نظری و مشروعیت دینی بیابد و قبول ایمانی بیابد.

    نیز باید افزود که یک ایدئولوژی‌ دینی در میان جامعه مسلمان هنگامی توانایی نفوذ و بسیج عمومی خواهد یافت که بتواند آرمانشهر گمشده را در خاطره جمعی مسلمانان احیا و آنان را به سوی چنین «لامکانی» سوق دهد.

    از این رو یاد آوری پیروزی‌های پیامبر اسلام بر «کفار قریش و بنی قریظه» وقبایل گوناگون دیگر عرب در مکه و مدینه و نیز خاطرۀ فتوحات خلفای چهارگانه و شکست سریع و افسانه آسای دو امپراطوری بزرگ و مقتدر آن روزگار یعنی ایران و روم و نیز نوشدن خاطرات شکوه و شوکت خلفای اموی و عباسی که نزدیک به ۶۰۰ سال به نام اسلام بر بخش عظیمی از جهان متمدن آن روزگار فرمان رانده بودند، می‌توانند در مسلمانان فقر زده و واپس مانده از سیر تحولی روزگار و تحقیر شده در برابر جهش غرب، انگیزه ایجاد کنند و به آرزوهای دور و دراز آنان پر و بال تازه‌ای بدهند و زمینه ساز رؤیا پروری‌های آنان برای بازگشت به بهشت گم شده و بازیابی قدرت سیاسی گردند.

    از سوی دیگر دینی که به ایدئولوژی سیاسی برای کسب قدرت بدل می‌شود، نخست می‌خواهد با اتکا به گوهر اصیل و مورد اجماع عموم در میان مسلمانان نفوذ کند و افکار خود را به آنان بقبولاند و آنان را با پروژه‌هایی که طرح می‌کند همدل و همراه سازد.

    ازین رو مدعیان چنین دین سیاسی شده‌ای می‌باید بیشتر از سایر دینداران و مدعیان دین خود را معتقد و پایبند به اسلام آغازین یعنی به قرآن و سنت و به سرنمون‌های روزگار نخستین پیدایش و برآمدن اسلام نشان بدهند

    ازین رو نطفهء رادیکال شدنِ دینی که بدل به ایدئولوژی تسخیر قدرت یا حفظ قدرت شده، از همان آغاز در بطن آن نهفته است.

    چنین است که اسلام ایدئولوژیک چاره‌ای ندارد جز آنکه فوندامانتالیست و بنیادگرا و رادیکال باشد.

    اسلام سیاسی می‌باید مجاری اعتقادی و دگم‌های دینی و قواعد و قوانینی را که قصد جاری کردنشان را دارد مستقیماً به سرچشمه اصلی یعنی دهه‌های نخستین هجری در جزیرة العرب وصل کرده و بر آن‌ها تکیه کند و همواره مشروعیت برنامه‌ها، اعتقادات، نُرم‌ها، کُد‌ها و رفتار اجتماعی گردانندگان و فرماندهان خود را با اظهار پایبندی هرچه بیشتری به‌‌‌ همان اسلام آغازین (اسلام ناب محمدی) به دست بیاورد.
    مهم‌ترین انگیزه اسلام گرایان سیاسی در بازگشت به «اسلام عزیز و اسلام ناب محمدی» وبازگشت به قرآن و سنت به واسطۀ آن است که چنین بازگشتی به ویژه در جوامع سنت زده و فاقد آگاهی‌های همه گیر سیاسی و فرهنگی نیرو بخش است و توان بسیج عوام را در آنان سرعت فراوان می‌بخشد.

    از این روچنین انگیزه‌ای در آنان بسیار قویست و از اهمیت حیاتی برخوردار است به این دلیل بنیادی که:
    مجموعهء مسلمانان بر سر حقانیت محمد اجماع دارند و به سخنان او و به قرآن و به خلفای چهارگانه اعتقاد دارند. البته به جز شیعیان (دوازده امامی هفت امامی زیدی و سایر فرق شیعه) که فرقه‌هایی در اقلیت‌اند نگاه‌شان به اسلام پس از مرگ پیامبر به گونه‌ای دیگر است. درست است که شیعیان اختلافاتی بر سر خلافت علی با اهل تسنن ـ که اکثریت مطلق مسلمانان را شکل می‌دهند ــ دارند. با اینهمه می‌توانند بنا به ضرورت، ضمن حفظ اختلافات خود، بر سرحلافت علی با یکدیگر کنار بیایند.

    اسلام نخستین (ناب محمدی) با خروج از جزیرة العرب و با بیرون آمدن از صحرای حجاز و با بیرون آمدن از میان قبایل متحد شدۀ حول و حوش غار حرا، با سرعت به اسلام امپراطوری و به دین رسمی یک قدرت سیاسی بزرگ تبدیل می‌شود.

    امااز‌‌‌ همان آغاز تشکیل خلافت اموی تا امروز که حدود ۱۴۰۰ سال از آن روز‌ها گذشته است، روز به روز و لحظه به لحظه از آنچه اسلام ناب محمدی نام گرفته است و از آن سرنمون نخستین و از آن بهشت گمشدهء محمدی که گاهی از آن به مدینة النبی هم تعبیر می‌کنند، فاصله می‌گیرد.

    زیرا همچنان که در آغاز سخن گفتیم، اسلام با گذشت روزگار و به ضرورت زمان در سرزمینهایی گوناگون مسیرهای متنوعی را طی کرده و شعبه‌ها و شاخه‌ها و ملل و نحل فراوانی از آن سرزده و طی این سده‌های متمادی تاریخ از او چیز و چیزهای دیگری ساخته است.

    چیزهایی که از بنیاد با آنچه در دههه‌های آغازین اسلام در مکه و مدینه گذشته بود فاصلۀ عرضی و طولی و عمقی بسیار دارند.
    ……….………………………………..ادامه دارد.

    توضیح:
    این مطلب که در دو بخش عرضه خواهد شد بر اساس متن سخنانی به نگارش در آمده است که در کادر یک سمینار با شرکت چهار سخنگو در پاریس زیر عنوان “داعش، اسلام، غرب، خاورمیانه و مدرنیته” در 11/1/2014 عرضه شده است. بخش دوم این مطلب متعاقبا خواهد آمد.
    م.سحر)

     
  23. بهشت محصور؛ تاریخ باغبانی ایرانی

    چاپ

    درباره این مطلب نظر دهید

    برای دیگران بفرستید

    ——————————————————————————–

    باغ ارم، شیراز
    باغ ارم، شیراز

    تخریب چهارمین باغ پسیان در خیابان ولی‌عصر تهران
    دیلی میل:فلوریدا و ماربلا را فراموش کنید، به ایران بروید
    کارشناس آمریکایی: مزه محصولات ارگانیک ایرانی بی‌نظیر است
    تجمع مخالفان ساخت و ساز در باغ فرزانه شیراز
    لاشه پلنگ ایرانی با سر و دم بریده در استخر پیدا شد
    نابودی هزاران هکتار باغ چای
    ویرانی نخستین باغ گیاه شناسی خاورمیانه در نوشهر
    پس از ممسنی، انجیرستان های فارس در آتش سوخت

    ۱۳۹۳/۰۸/۰۹ | ۰۲:۳۵

    تورج دریایی*، پژوهشگر تاریخ در کالیفرنیا، در مقاله ای که بر وب سایت گاردین منتشر شده ایران را باغی محصور در میان دیوارها توصیف می کند. او در این مقاله نگاهی دریغناک به «بهشتی» دارد که اکنون بسیاری از ساکنانش آرزوی فرار از آن را دارند.

    او می نویسد: سابقه وجود باغ و بستان در سرزمین ایران به شش قرن پیش از میلاد مسیح می رسد. به زمانی که هرودت، تاریخ نگار یونانی، از علاقه شاهان پارسی به باغ سخن گفته است، و از این که در باغ های آنان همه گونه گل و گیاه یافت می شد و با آب روان، که گرامی ترین ماده نزد ساکنان فلات ایران بود، آبیاری می شد. نهرهای آب در باغ در یک نقطه به هم برمی خوردند به طوری که باغ به چهار قطعه سرسبز تقسیم می شد. که این، به قول دیوید استروناخ، باستان شناس و ایران شناس معروف، حکایت از نخستین «چهارباغ» در تاریخ جهان دارد. این الگوی «چهارباغ» بعدها در اقصا نقاط جهان، مانند اگرا در هند و اندلس در اسپانیا مورد تقلید قرار گرفت.

    پارسیان این باغ ها را که بر گردشان دیواری کشیده بود، پاراداییدا می نامیدند. یونانیان این واژه را گرفتند و به صورت پارادیسوس وارد زبان خود کردند. تا زمانی که کتاب مقدس به زبان یونانی ترجمه شد این کلمه به معنای«مکانی بهشتی»، یا پارادیس، بود برای آنان که از فرمان خدا اطاعت می کردند. در ایران از این «مکان های بهشتی» (پردیس یا فردوس) بسیار بود و پارسیان باستان نه فقط این مکان ها را گرامی می داشتند، بلکه این مفهوم بخشی از ایدئولوژی امپراتوری و جهان گشایی آنان بود. بروس لینگن، پژوهشگر نامدار تاریخ ادیان، معتقد است که مراد شاهان هخامنشی از تصرف جهان، ساختن بهشت بر روی زمین بود.

    به نوشته نویسنده کتاب «ایران ساسانی»، ایران تا اواخر دوران باستان، به گونه باغی تصور می شد که مردمان نیک در آن می زیستند. سرزمین نیک و مردمان نیک، که تمدن از آن برمی آید، در ایران فراوان بود. ایرانیان دوران ساسانی دیواری بر گرد ایران کشیدند تا سرزمین خود را از دست اندازی بیگانگانی که گاه آنان را به صورت دیو و شر ترسیم کرده اند، درامان بدارند. باروهای عظیم در شمال ایران، ایرانیان را از تاراج اقوام صحرانورد، از هون ها تا ترک نژادان، مصون می داشت و در جنوب از دسترس عرب های بدوی و بیابانی دور می داشت. دریاها نیز بقیه کشور را از شر بیگانگان حفظ می کرد و این گونه از سرزمینی که تجسم باغی بزرگ بود، دفاع می شد.

    در شاهنامه، خسرو اول انوشیروان، یکی از بزرگ ترین شاهان ایران، از ایران به گونه باغی محصور درمیان باروها یاد می کند که اگر این باروها یا دیوارها فروریزند این باغ با بیابان یک سان خواهد شد.

    آقای دریایی می نویسد همه فرمان روایان ایران باید شاهنامه بخوانند- همچنان که تا یک قرن پیش چنین بود- و سخنان خسرو انوشیروان را آویزه گوش کنند. اما، دیوارها ویران شدند و عرب ها، ترک ها، مغول ها و دیگران وارد باغ شدند. اما باز باغ ایران باقی ماند و همه فاتحانی که در آغاز در ویران کردنش دست داشتند خود به ساختنش کوشیدند. حتی باروها نیز گِردش برآمدند و این سنت تا بعد از دوران میانه نیز تداوم داشت.

    ایران یا پارس، همچنان سرزمین زیبای باغ وشعر و عرفان باقی ماند. چهارباغ های اصفهان شهر را به دل انگیز ترین شهر جهان تبدیل کرد. گویند حافظ نتوانست از شیراز، شهر محبوب و پر باغ وبستانش، دل برکند و از آن بیرون رود. جامی، عارف شاعر می گوید هر جوان بختی که از این درختان پرشکوفه و سایه سارها و میوه ها نصیب می یابد، باید حکم حق را به جا آورد. چنین بود که باغ ایران به زندگی ادامه داد و ایرانیان در این باغ زندگی کردند، و جز به حکم ضرورت، آن را ترک نگفتند.

    زمانی بود که مردم در این باغ می ماندند. جوانان، از زن ومرد، به خارج می رفتند، اما به خانه باز می گشتند و باغشان را آباد می کردند. برخی از ما اکنون این باغ را رها کرده ایم. برای بسیاری از ایرانیان باروهایی که زمانی باغ شان را از دستبرد بیگانه مصون می داشت، اکنون به دیوارهای زندان می ماند. بسیاری از آنان می روند و در خارج وطن می کنند و موفق و مشهور و ثروتمند می شوند. اما باز برای باغی که پشت سر رها کرده اند، دلتنگ می شوند.

    استاد دانشگاه در کالیفرنیا می نویسد: من هم مانند بسیاری از کسانی که از ایران دورند، برای این باغ آرزوی آبادی دارم. ما امیدواریم بار دیگر به این باغ بازگردیم و گیاهانش را ابیاری و پرستاری کنیم. اما من اکنون از این باغ بسیار دورم. در عوض، به یاد ایرانی که زمانی باغم بود، در خانه ام، باغچه ای ساخته ام.

    * تورج دریایی استاد دانشگاه در رشته تاریخ ایران و جوامع پارسی زبان در دانشگاه کالیفرنیاست. مهم ترین آثار او که به فارسی منتشر شده اند، کتاب های «ایران ساسانی»، «شهرستان های ایران شهر» و «غروب یک امپراتوری» است.

     
  24. امر به معروف و نهی از منکر در فرهنگ حسین یعنی اینکه پیرو حسین از رهبر سوال کند که با چه مجوز شرعی و اخلاقی قاتلان قتل های زنجیره ای از جمله عالیخانی و کاظمی و سرمدی را که به جرم خود اعتراف هم نموده بودند و در دادگاه به حبس ابد محکوم شده بودند مورد عفو قرار دادی؟

     
  25. دوستان عزیز مطلب زیر بر گرفته از سایت نقطه نظر، گواهی است روشن بر احترام به حقوق بشر از نوع «جمهوری اسلامی ایران»ا
    اگر چه بر هیچکس پوشیده نیست
    حکایت دم خروس و قسم به حضرت عباس است
    شنبه, ۱۷ام آبان, ۱۳۹۳
    نویسنده مطلب: مهرداد فانی.
    اخیراً گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد درامور حقوق بشر ایران، در ششمین گزارش خود از وضعیت حقوق بشر در ایران، که برای بررسی در نشست اکتبر مجمع عمومی سازمان ملل متحد تهیه شده مطالبی بسیاری در باره وضعیت حقوق بشر در ایران اظهار نموده که در تعدادی از مراجع خبری[1] درج و منعکس شده. ایشان نکات بسیار مهمی را بیان کرده اند که عمیقاً مورد تفکر است. ولی آنچه که باعث تاسف فراوان است این نکته بسیار پر اهمیت میباشد که اگرچه بسیاری از زعماء، علماء و مسئولین امور درایران بحق الیقین میدانند که آنچه بعنوان جوابیه دربسیاری از این موارد منجمله در جواب گزارش گر سازمان ملل اظهار میدارند خلاف صواب و واقعیت است ولی همان مطالب تکراری را میگویند که تا بحال گفته اند و میگویند انچه را که بخیال خود تصور میکنند حقیقت است ولى هیچ منبع موثقى حاضر نیست خریدار آن باشد. چه که مطالب گفته شده اینها در طى این ٣۵ سال همان بوده که هست.
    در جوابیه این گزارش، مقام عالیرتبه ای از دولت ایران گرچه بطور کلی قلم بطلان بر آنچه گزارش شده کشیده ولی ازنحوه کلام ایشان این طور استنباط میشود که انتظار دارند بدون هیچ سند و مدرکی بیاناتش را همگان تأیید و تصدیق نمایند. از نکات مهمی که این مقام محافظ حقوق بشر در ایران در جواب این گزارش داده اظهاراتشان مربوط به بهائیان میباشد. در پاسخ به کلامی در مورد بهاییان که در گزارش های گزارش گر ویژه سازمان ملل اظهار شده این مقام گفته است که “با بهایی ها در ایران براساس تعهد و قرارداد شهروندی برخورد می‌شود”.
    وی افزود: “این‌ها از جهات مالی افراد متمولی هستند و در کشور کارخانه و فعالیت مالی دارند و تا از قوانین جمهوری اسلامی تخلف نکنند زیر پوشش امنیت جمهوری اسلامی ایران هستند.”
    مجددا در باره همین مطلب ادامه داده که “بطبع قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، ادیان رسمی را در کشور احصاء کرده است و این‌ها جزو ادیان رسمی کشور نیستند، منتها فعالیت‌های مربوط به شهروندی آن‌ها مطابق قانون منعی ندارد و انجام می‌شود و جمهوری اسلامی ایران از افرادی که متعهد به قوانین شهروندی باشند حفاظت می‌کند. اگر فردی تخلف کند هیچ ربطی به شیعه، سنی و غیره ندارد.”[2]
    در جواب ایشان باید گفت انچه را که این مقام محترم اظهار نموده اند فقط تراوشات فکری است که بزعم خودشان صواب است در حالیکه بخوبی مطلع و آگاه میباشند که آنچه را که گفته اند نه تنها هیچ قرابتی با صداقت و درستی ندارد بلکه بسیار گمراه کننده و مطلب به بیراهه کشاندن است. زیرا بسیاری اسناد و شواهد زنده و غیر زنده در دست است که آنچه ایشان بیان نموده اند خلاف صواب است و شاید یک هزارم هم واقعیت ندارد و ایشان نیازمندند که واقعیت را درک و استنباط نموده و در آینده نگویند آنچه را که یَضحَکُ به کُلُّ السُّفَهاءِ وَ المَجانین[3] و شأن و قدر و مقام را خود با این مطالب به پستی نکشند.
    حال در این برهه چند نکته بصورت سئوال مطرح میشود تا مطلب برای منصفین قدری روشن گردد و اگر جوابی صادقانه از وجدان سالم در این مورد ارسال گردد مورد سپاس است:
    این چه حقوق شهروندی است که ایشان اظهار میدارند که حفاظت شده در حالیکه بیش از 200 نفر از بهائیان مورد احترام جامعه بهائی بالاخص و غیر بهائی عموما، اعم از دانشمند، استاد، کاسب امین، تاجر درستکار و کشاورز فداکار بدون هیچ حکم دقیقی، اتهامی، و دادگاه صالحی کشته و شهید و یا ناپدید شدند. کجا بود این دولتی که اکنون اظهار میکند حقوق شهروندی بهائیان را حفاظت نموده؟
    این چه حقوق شهروندی است که بسیاری از خادمین حقیقی دولت و ملت بعد از سی تا چهل سال خدمات صادقانه به محض به قدرت رسیدن دولت جدید از مستمری و مقرری ناچیز بازنشستگی محروم شدند که درسنین بالا و کهولت با مشقت، مرارت و زحمت فراوان گذران زندگی کنند و حتی مجبور شدند که دست تمنا بسمت فرزندان و خویشان خویش دراز نموده که بتوانند امرار معاش نمایند. آیا این حق شهروندی است که اظهار میدارید حفظ شده است؟ کدامیک از این نفوس قوانین شهروندی را زیر پا گذاشته بودند که شامل این بی توجهی گردیدند و اگر قوانین شهروندی را مراعات ننموده اند چرا بنا بگفته شما مورد مؤاخذه قضائی قرار نگفته اند؟ چرا از بسیاری از آنان تقاضا شده که آنچه در عرض سی سال با مرارت فراوان بدست آورده اند در همان ایّام بدولت مسترد نمایند؟
    این چه حق شهروندی است که بسیاری از بهائیان مطیع قانون بدون هیچ جرمی فقط و فقط بدلیل بهائی بودن از گرفتن پروانۀ کسب محروم شده و حتی در بعضی از مواقع که توانستند پروانه کسب اخذ نمانید بعد از مدتی بعلت اتهامات واهی محل کسب و کارشان را مُهر و موم نموده اند. حتی بسیاری هم به دلائل پوچ مورد تحریم اقتصادی قرار گرفتند؛ علل واهی مانند مواردی متهم به نجاست و غیره. حتی فهرست بلند بالایی بهم رسانند که مردم بعنوان مثال از عینک فروش بهائی عینک نخرند زیرا در موقع تمیز کردن عینک ممکن است دستش خیس باشد و این مرطوب بودن دست ایشان به عینک منتقل شده که اگر بدان دست زنند باعث نجس شدن مسلمانان میشود. این چه حق شهروندی حفظ شده است که با تمام قوا سعی در تخطئه کردن کسب و کارشان است؟ کدامیک از این بهائیان متموّل که ذکرشده کارخانه دار هستند و شما گذاشتید که مسلمانان در کارخانه ایشان بخدمت مشغول باشند و گذارن زندگی نمایند؟ فقط برای مثال یک نمونه بیاورید؟ هیج بهائی در ایران نتوانسته کارخانه ای با دغدغه و یا بدون آن براه بیاندازد. اگر نفوسی متموّلی هم در میان آنان پیدا میشود از راه غیر قانونی این تموّل را بدست نیاورده اند. زیرا خود گفته اید که اگر قوانین شهروندی را رعایت نمایند هیچ ربطی به شیعه، سنی و غیره ندارد. پس چرا تموّلشان را به رخ میکشید؟ اگر کسب ثروتی کرده اند غیر قانونی نبوده زیرا اگر غیر قانونی بوده تا حال از دم تیغ شما گذشته بودند.
    این چه حق شهروندی است که از تمامی ادارات و دوائر دولتی طی بخشنامه های عریض و طویل خواسته شده که تمام بهائیان را شناسائی نموده که در مورد لزوم و بموقع خود آنها را از حقوق حقه شان فقط بجرم بهائی بودن با تمام قوا محرومشان نمائید.
    این چه حق شهروندی است که جوانان بهائی از همان اوائل انقلاب اسلامی از ادامه تحصیلات عالیه محرومند. جوانانی که چشم و چراغ هر جامعه هستند بدون هیچ دلیلی از نعمت ادامه تحصیل محروم گشته اند. حتی اخیراً این جوانان طوری شناسائی شده اند که بدون اظهار کردن دیانت خود در ستون مذهب، در حالیکه پذیرش نگرفته اند از آنان خواسته شده که به ادارۀ آزمون و سنجش برای یافتن جواب علل عدم پذیرش مراجعه کنند و بعد از مراجعه حتی ورقه ای رسمی و غیر رسمی مبنی بر دلیل عدم پذیرش به ایشان ارائه نشده و شفاهاً بسیاری از کارمندان خدادوست و خداپرست باین جوانان گفته اند که بخاطر بهائی بودن پذیرش ندارند و از دست این نفوس منصف و خادم کاری بر نمی آید. این چه حق شهروندی است که شما مقام محترم از آن دم میزنید؟ حتی زیرکانه برای ساکت و صامت نمودن بعضی از سازمان های خیرخواه و بشر دوست بین المللی تعداد معدودی را که پذیرش داده ولی بدلائل پوچ و واهی و در بسیاری از موارد بدون دلیل آنها را اخراج نموده اید. اگر واقعا صادقید طبق آمار علمی ثابت نمائید که چه در صدی از جوانان بهائی در دانشگاهای ایران در عرض سی و چند سال گذشته پذیرش گرفته و فارغ التحصیل و یا اخراج شده وعلل اخراج را هم ذکر کنید و عموماً آنرا اعلام نمایید و اجازه دهید که بدون دخالت احدی مؤسّسات معتبر بیطرف ادّعای شما را تحقیق و آن را تأئید نمایند. هم چنین ثابت نمائید که تعداد آنها با در صد عمومی دیگر جوامع و حتی جامعۀ مسلمان از نظر آماری همخوانی دارند. این امر بسیار آسان است بدلیل اینکه در فرم ثبت نام که ستون مذهب داشته جوانان بهائی دیانت خود را به هیچوجه کتمان ننموده اند و براحتی میتوان استخراج نمود که چند نفر از بهائیان پذیرش گرفته و چند نفر فارغ التحصیل شده اند. حال سئوال این است مگر تحصیل علم عملی است که مخالف قوانین شهروندی است که از ادامۀ آن محروم شده اند؟ چرا این جوانان از پوشش امینتی که صحبت میکنید بهره ای نبرده اند؟ مگر از آموزه های عالی اسلام عزیز نیست که ” اُطلُبُوا العِلمَ مِنَ المَهدِ اِلَی اللَّحد”[4] ؟ این بیان محترم در حق تمام نفوس اظهار شده، نه برای ملت خاصّی.
    این چه حق شهروندی است که عدّه ای علاقمندان به تحصیل و کسب دانش که عملی نمودن آن از دستورات تمام ادیان الهی است بعد از اینکه در خانه به تعلیم جوانان خود پرداخته اند و حتی برای دولت ایران زحمتی بوجود نیاورده و یا مخارجی تحمیل ننموده اند تا از این جوانان نفوسی خادم و لایقی در جامعه بسازند با دلائل پوچ دانشگاهشان را بستید و تمام خادمین آنان را اعم از مدرسین و کارمندان بدون دلیل بزندان افکندید. آیا این عمل خیر خواهانه به آبادی مملکت کمک نمینمود و نباید استقبال میشد و مورد تشویق و حمایت قرار میگرفت؟ آیا این عمل پسندیده و خیر نیست؟ آیا ” حَیَّ عَلی خَیرِ العَمَل” شعار روزانۀ ملیون ها نفوس در دنیای اسلام نیست که مردم بدان تشویق میشوند؟ بغیر از تعلیم خصوصی دادن به فرزندان دیگران که یکی از مراسم مورد احترام جامعۀ ایران از قدیم بوده و هنوز هم هست چه عملی نموده اند؟ آیا تدریس عملی غیر قانونی است که از این نفوس سر زده؟ چه کاری پسندیده تر از آنکه نفسی بتواند فرد دیگری را دانش بیاموزد؟ مگر مجدداً در آموزه های اسلام نیست که اگر نفسی فردی را تعلیم دهد وی را بندۀ خویش نموده؟ بغیر از این اعمال خدا پسندانه چه قانون شهروندی زیر پا گذاشته شده بود که به چنان سرنوشتی دچار گردیدند؟
    این چه حق شهروندی است که زمانی این جوانان برای احقاق حق خود که بدون جهت و دلیل از ایشان گرفته شده به دفتر یکی از اعضای اصلاح طلب مجلس برای استیفای حق خود مراجعه میکنند با فریاد و توهین و هتاکی به مقدساتشان از دفترشان اخراج میشوند. در هنگام دادخواهی در دفتر این نماینده، اوّلین سؤال ایشان دربارۀ دیانت این جوانان بوده. شما که میگویید: “هیچ ربطی به شیعه، سنی و غیره ندارد”؛ آیا ایشان که نمایندۀ ملت هستند به چه دلیل اوّلین سؤالشان از دیانت این جوانان بوده؟ این جوانان برای دادخواهی به عدم پذیرش مراجعه نمودند ولی این نمایندۀ ملت ایشان را در بارۀ دیانتشان مورد بازخواست قرار دادند. آیا این جوانان شهروند نیستند که شما در مصاحبه های خود میگویید از ایشان دفاع میکنید و اگر قوانین را رعایت کنند حقوق شهروندی ایشان حفاظت میشود؟ چه قانونی را این جوانان زیر پا گذاشتند که باید از دفتر نمایندۀ ملت اخراج گردند؟ چگونه است که به هیچ قانون شهروندی بی احترامی نکرده اند ولی ایشان را از حقوق قانونی بر طبق همان قانون اساسی که شما ذکرش را کرده اید محرومشان نموده اید؟
    این چه حق شهروندی است که تا حال از استخدام بهائیان در دوائر دولتی و حتی شرکت های خصوصی خود داری نموده اید. مگر استخدام در مؤسّسات دولتی باید منحصر به گروه خاصّی باشد؟ مگر حقِّ تمام شهروندان درستکار نیست؟ اگر این نفوس حقّ شهروندی که شما از آن دم میزنید دارند چرا برای این شهروندان حقّی دراستخدام قائل نیستید؟ حتّی بسیاری از مؤسّسات خصوصی هم که کارمندان بهائی را استخدام نموده بودند ارعاب کردید که اگر کارمند بهائی را اخراج نکنند مؤسّسۀ اشان مهر و موم میشود. کسب و کار و خدمت در اداره ها چه ربطی به اعتقاد و ایمان نقوس دارد؟
    این چه حقِّ شهروندی و پوشش امنیّت جمهوری اسلامی است که بهائیان بی گناه و بی دفاع از پشت سر مورد هدف گلوله قرار می گیرند و عامل و یا عاملان آن بدون هیچ ترس و واهمه ای در میان جامعه زندگی میکنند و دستگاه قضائی دولتی که ادّعا میکند از حقوق این شهروندان حفاظت میکند تا حال نتوانسته است فرد مجرم را شناسائی نموده و به حکم عدالت حقیقی مورد مؤاخذه قرار دهد.
    این چه حقِّ شهروندی است که حتّی اموات بهائیان از دست ظلم و ستم دولتی و دستگاه قضائی که ادّعا میکند حفاظت حقّشان را میکند امان ندارند و هنوز اجساد این بهائیان که باید برای مدتی لازم مدفون باشند و کاملاً به خاک برنگشته در نهایت قساوت نبش قبر شده و تحت عنوان سامان دادن منطقه و شهر سازی از بین برده اند. تنها دلیل این اعمال خدا ناپسندانه را میتوان گفت که نمی خواهید اثری از این عزیزان برجا مانده باشد. آیا نبش قبر در تمام ادیان امری قبیح نیست؟ شهروندان بهائی که از این عالم فانی در گذشته اند چگونه قانون شهروندی را زیر پا گذاشته اند که استخوان پوسیده و نا پوسیده ایشان در تحت حفاظت شما قرار نگرفته اند؟
    حال از این نفوس مسؤول که ادّعا می کنند بهائیان حقوق شهروندیشان حفاظت میشود تقاضا میشود که با وجدان سالم جواب در این موارد عنایت نمایند که بسیار باعت امتنان است والّا همانطور که دقیقا میدانید “المُلکُ یَبقی مَعَ الکُفر وَ لا یَبقی مَعَ الظّلم”[5] و تاریخ بشریّت همواره شاهد این بیان اَعلی بوده است. گرچه مسلم است که میدانید ولی جهت استحضار مجدد بدانید که عین همین بیان عالی هم در دیانت بهائی تلألؤ خاصِّ خود را دارد که می فرمایند: “ای ظالمان ارض از ظلم دست خود را کوتاه نمائید که قسم یاد نموده ام از ظلم احدی نگذرم.”

     
  26. امر به معروف و نهی از منکر یعنی که کسی از شورای نگهبان فساد و جنایت سوال کند که مگر پول دادن آقای رحیمی به ۱۸۰ نماینده مجلس نهم از طریق جعل اسناد و دزدی از بیمه ایران دخالت دولت در انتخابات نبود پس چرا احمدی نژاد و نماینده های وابسته را تایید صلاحیت کردید؟ نظارت شما جز باز شدن پای قاتلان و حرام خواران به مجلس چه فایده دیگری داشته است؟

     
  27. سلام آقای نوری زاد عزیز وگرامی،

    امر به معروف و نهی ازمنکر هم شد یک وسیله دیگر برای ظلم و تعدی به شهروندان و ایجاد رعب و سکوت که مردم از جنایات ومظالم و مفاسد و غارتگری ها چیزی نگویند و حتی الامکان فراموششان شود. مانند جنایت وحشتناک و خبیث اسید پاشیهای زنجیره ای در اصفهان که سعی در ماست مالی کردن و به فراموشی سپردن آن دارند.
    جمهوری اسلامی یعنی جمهوری زور، سرنیزه، گروههای خودسر، گاز اشک آور، زندان، شکنجه واعدام. از قانون و عقل وعدالت در این “جمهوری اسلامی” خبری نیست. دراین حکومت اطاق تعاون را هم با گاز اشک آور تحویل گرفتند.
    خبری از سایت ندای سبزآزادی:
    – – – – – – – – – – –
    اتاق تعاون را با گاز اشک آور تحویل گرفتند
    ایجاد شده در: 11/09/2014 – 16:24
    لی نصیبی، با نامناسب خواندن اقدامات هیات مدیره اتاق تعاون برای تاخیر در انتخابات این اتاق که قرار بود در تاریخ یکم آبان انجام شود، گفت: تاخیر در انتخابات اتاق تعاون در شأن این اتاق نیست.
    عضو هیات مدیره اتاق تعاون در گفت‌وگو با ایلنا، در رابطه با تاریخ برگزاری انتخابات اظهار کرد: در نامه‌ای اعلام شده است که این انتخابات قرار است در تاریخ بیستم دی ماه برگزار شود و پس از آن نامه دیگری در خصوص تاریخ انتخابات دریافت نکرده‌ایم.
    وی با اشاره به داستان عجیبی که در انتخابات گذشته در اتاق تعاون رخ داد، گفت: در انتخابات گذشته تخلفاتی صورت گرفت که در شأن اتاق نبوده است، یکی از این تخلفات متوسل شدن به زور و گاز اشک‌آور برای تحویل اتاق بود.
    نصیبی اذعان داشت که در درگیری مذکور در اتاق تعاون حضور داشته است.
    عضو هیات مدیره اتاق تعاون، افزود: امید است با برگزاری انتخابات سالم و درست رونق به این اتاق بازگردد.
    – – – – – – – – – – – –
    http://www.irangreenvoice.com/article/2014/nov/09/47343

     
  28. سلام جناب دکتر نوری زاد
    این مطلب را از سایت گفتنی ها برداشتم دیدم خیلی خورند بحث های آقا مرتضا و مهرداد و عبدالله و مصلح شماست. لطفا همگی بخوانید
    000000000000000000
    شناسایی اسیدپاشان در اصفهان بی فایده است!

    در شهر جهرم از بهمن ۱۳۵۷ تا اسفند ۱۳۶۰ طبق آمار رسمی ۷۴ نفر و به روایت دیگری ۱۳۰ نفر از زنان خیابانی و خوانندگان و رقاصه‌های کاباره و رستوران‌های زمان قبل از انقلاب کشته شدند، البته در میان کشته‌شدگان تعدادی هم از زن‌های بهایی و همچنین وابستگان به گروه‌های چپ هم دیده‌شده بود.
    در آن سال‌ها وضعیت شهر جهرم و شهرهای اطراف آن ملتهب بود، در شهر آشکارا خبری از زنان نبود و همه از ترس مرگ خانه‌نشین شده بودند این در حالی بود که همه مردم قاتل و قاتلان را می‌شناختند و از راه و روش و مسلک آن‌ها خبر داشتند این آشنایی به اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن سال ۱۳۵۷ برمی‌گشت که حسین آیت‌اللهی نماینده آیت‌الله خمینی و امام‌جمعه شهر به علی‌محمد بشارتی که از جوانان انقلابی شهر و از بنیانگزاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهر جهرم بود مأموریت می‌دهد تا دریکی از باغ‌های اطراف شهر (که متعلق بود به یک فرد بهایی که از کشور گریخته بود و مصادره شده) کمیته‌ای را تأسیس نماید و با وابستگان طاغوت و مظاهر فساد برخورد کند. بشارتی نیز بلافاصله پس از دریافت این مأموریت دورتادور باغ را سیم‌خاردار می‌کشد و دو برج نگهبانی هم در دو طرف باغ تعبیه نموده و با استفاده از چند کانکس در آنجا بازداشتگاه و اتاق‌های بازجویی برقرار می‌نماید و بر سر در باغ نیز تابلویی می‌زند به نام «کمیته تسویه» و کار خود را با بازداشت و تشکیل پرونده و نهایت اخراج کارمندان و معلمان ادارات دولتی شهر که به‌زعم وی از وابستگان به طاغوت و یا ساواکی بودند آغاز می‌کند و اگر در خلال شناسایی‌هایش فردی را نمی‌توانست بیابد اعلامیه‌هایی منتشر و در سطح شهر پخش کرده تا «امت حزب‌الله» آن‌ها را شناسایی نمایندو به کمیته تحویل بدهند.
    بشارتی در آن زمان ضمن آنکه در آن کمیته به فعالیت مشغول بود فرمانده اطلاعات سپاه و همچنین نماینده دور اول مجلس شورای اسلامی و عضو کمیسیون دفاع مجلس نیز بود (که ریاستش را خامنه‌ای و نائب رئیسی آن را حسن روحانی بر عهده داشت) همین سمت‌ها باعث شده بود تا وی به هیچ نهاد و سازمانی حتی دادگاه‌های تازه تأسیس انقلاب هم جوابگو نباشد و در برابر سؤال هرکسی که می‌پرسید چرا بعد سال‌ها کار من اخراج و تسویه شدم؟ مشهور است که می‌گفت: »ما مسئول پاسخ دادن به سؤال‌های شما نیستیم، این خودِ شما هستید که باید پاسخ دهید که چرا تسویه شدید!« بشارتی از کارمندان و معلمان شهر آغاز کرد و با کسبه و تجار شهر که مدعی بود ساواکی هستند ادامه داد و درنهایت به بهاییان شهر جهرم و اطراف که بسیار هم زیاد بودند رسید.
    اولین حرکت گروه بشارتی در برخورد با بهاییان کارگری بود به نام رضا حقیقت، وی از بهاییان شهر بود که مدتی در یک نانوایی کارگری می‌کرد و بعدها صاحب یک پمپ‌بنزین که خود نیز بهایی بود او را به آنجا برد و رضا کارگر و نگهبان پمپ‌بنزین شد که یک‌شب گروه بشارتی به او حمله می‌کنند و ابتدا چهارده چاقو به او می‌زنند و بعد سه تیر به سر او شلیک می‌کنند و می‌روند، این اولین بهایی کشته‌شده توسط این گروه بود اما آن‌ها دیگر به بهاییآن‌هم اکتفا نکردند و به زنان بدحجاب و یا خیابانی و خوانندگان و رقاصه‌های کاباره و رستوران‌های زمان قبل از انقلاب هم پرداختند و کار خود را با حمله به یکی از خوانندگان زن قبل از انقلاب جهرم آغاز کردند که به نام »گُلُو« در شهر معروف بود آن‌ها به‌صورت وی اسیدپاشیدند و او را کور کردند. (نقل است که این زن نابینا همچنان در جهرم زنده است و سال‌هاست در میدان ششم بهمن جهرم گدایی می‌کند).
    کمیته تسویه و یا همان گروه بشارتی از بهمن ۱۳۵۷ تا نیمه‌های سال ۱۳۶۰ جنایات بسیاری انجام داد آن‌ها طیف وسیعی از وابستگان طاغوت، مظاهر فساد، بدحجاب‌ها و بی‌حجاب‌ها، بهاییان را یکی پس از دیگری شناسایی می‌کردند و می‌کشتند و جنازه‌های آنان را در قنات‌های اطراف شهر می‌انداختند، از همین رو بود که این گروه در بین مردم به نام «گروه قنات» مشهور شد، اعتراض‌های مردمی به این گروه نه‌تنها تأثیرگذار نبود بلکه بر شدت عمل آن‌ها نیز می‌افزود.
    اردیبهشت سال ۱۳۶۰، حجت‌الاسلام حسین آیت‌اللهی ضمن تقدیر از فعالیت‌های بشارتی که به زعم او «باعث رونق اسلام و کمرنگ شدن فساد و طاغوت شده است» مأموریت می‌دهد تا به «سرکوب مخالفین جمهوری اسلامی نیز بپردازد» در حکم آیت الهی به بشارتی آورده شده بود که «آن‌ها را طناب‌بر گردن به مسجد بیاورید»
    از سال ۱۳۶۰ و با برچیده شدن گروه قنات تا اوایل دهه هفتاد به علت جنگ با عراق بیشتر اذهان حزب‌اللهی‌ها و جوانان انقلابی متوجه جنگ می‌گردد گرچه در همین سال‌ها گروه‌های بانام و بی‌نام حزب‌اللهی در شهرها اقدام به «امربه‌معروف و نهی از منکر» می‌کردند اما خبری از اقدامات خشونت‌بار منجر به مرگ دست‌کم به‌صورت رسمی دیده نشده است، با پایان جنگ و بازگشت بسیجیان و رزمندگان به شهرها باز «بازار امربه‌معروف» داغ می‌شود.

     
    • خشت اول چون نهد معمار کج/////تا ثریا می رود دیوارکج

       
    • با درود به نوریزاد عزیز و هم میهنان فرهیخته .وبا درودی گرم تر به این هم میهن محترم که آگاه میکند همه را که با چه شعبان بی مخ هایی طرف هستیم . اگر به پیشینه قزیب به اتفاق آقایانی که در راس حکومت هستند نظری بیفکنیم کما بیش از این سوابق مشعشع در پرونده سیاه وننگین خود دارند که بدون امکان دفاع از مردم کشتند و به اسم متدین بودن کردند هر آنچه دل بی صاحبشان میخواست وحالا هم با وجدانی آسوده وقلبی مالامال از برکاتی که در این زندگی ننگینشان حکومت در اختیارشان قرار داده به شاد کامی می پردازند و به زعم خود از خداوند طلبکاربهشت برین هم هستند خوب این بی شرمان را چه کسی باید هشیارکند من یا روحانیتی که خود را از این حکومت جدا میدانند و مدعی اخلاص در راه خداوند هست چون از من یک لا قبا بیشتر مصونیت دارند در مقابل این نامردان روزگار که جمعی بی خرد ویا مقرض را به دنبال خود می کشند تا ره توشه های گناه را برچینند. . کار روحاتیت چیست واقعا فکر میکنند چه گلی به سر این ملت زده اند این نگهبانان دین؟ این هایی که از مظلومیت حسین فریاد ها میزنند چرا در مقابل این حرمله های معاصر و زنده سکوت کرده اند؟ مگر یزید شمر حرمله وآن کثافت های همراهشان مدعی دین داری نبودند به ظاهر نتیجه عمل آن ها چه شد؟ خوب این جماعت هم مانند آن ها از مردم بی دفاع کشتند سوختند و بردند حال شما بیا هی نوحه بخوان وبر سر وسینه بزن که وای حسین کشته شد ! شما که ملبس به لباس روحانیت هستی چه دفاعی از آن بی چاره گان کردی در مقابل این شمر های رمان . با احترام تا بعد.

       
  29. یک اینکه مثل خیلی چیزهای دیگر، در این سرزمین واژه های ناب هم غارت شده و کارکرد خود را از دست داده اند. امر به معروفی که دعوتِ حاکمیت به عدل و نهی از ظلم است، امروز به تاختن به بانوان جوان برای پوشاندن چند تار مو تنزل داده شده. واژۀ “بسیجی” که روزی به کسانی اطلاق می شد که از موقعیت هاشان برای وطن دل می کندند، امروز نصیب کسانی می شود که برای کسب موقعیت، از وطن دل می کنند.

    دو اینکه وقتی بانویی با زلف افشانش دل جوانی را می لرزاند، آن جوان عاشق را از ما طلبکار می کند که من برای وصال به معشوق ، شغل و موقعیت اجتماعی مناسب می خواهم. مای حاکمیت هم که نمی شود بگوییم در این آوار به جا مانده از ویرانی های احمدی نژاد، شغل از کجا بیاوریم به توی جوان بدهیم. پس عجالتا جلوی جلوۀ بانوان را بگیریم، تا بعد که خدا بزرگ است. اینطوری، گرچه برای آن جوان عاشق شغلی دست و پا نشده، چند بسیجی لااقل مشغول به کار شده اند.

    و آخر اینکه اینجا همه چیز ابزار است. بانوان هم ابزارند. یادتان هست وقتی سردار قالیباف از طرح تفکیک جنسیتی و غیرت مردان دفاع می کرد؟ به تاریخ سخنان ایشان، و همزمانی آن با رسانه ای شدن قرارداد شهرداری با قرارگاه خاتم نگاهی بیندازید تا ببینید همه چیز ، حتی حجاب بانوان ملعبه سیاست بازی های آقایان است.

     
    • و یادمان نرود که قالیباف چگونه با طمطراق سخن میگفت که مگر او و سرداران سپاه بی غیرت شده اند که زنها در کنار مردها کار کنند و حال با فاجعه اسیدپاشی و سکوت این سرداران باید گفت بله جناب قالیباف ! تو و سرداران سپاه به راستی بی غیرت ترین مردم این کشورید که رگ غیرتتان تنها برای تاراج مردمان میجنبد و بس اما اگر دختران این سرزمین توسط همپالگی هایتان مورد اسید پاشی قرار گیرند خفه خوان گرفته و روی خود را به سمت دیگر میکنید.

       
  30. نرود میخ اهنین در سنگ
    جناب نوری زاد مشکلی که بعضی از این بسیجیان
    تاکید میکنم بعضی از اینان دارند نبود عقل
    در صورت وجود عقل , مشکل شنوایی
    در صورت شنوا بودن , غیر فهم بودن مطالب برایشان
    در صورت فهیم بودن مطالب, خود برتر بینیشان نمیگذارد که بسیجیان این مطالب شما را درک کنند

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

90 queries in 2351 seconds.