سر تیتر خبرها
اینک روضه:  نامه ی سیزدهم محمد نوری زاد به رهبر ( باز نشر)

اینک روضه: نامه ی سیزدهم محمد نوری زاد به رهبر ( باز نشر)

اشاره:
این روزها صدای طبل و دهل بلند است و علم و کتل ها: آذین شده. بد ندیدم به همین مناسبت، نامه ی سیزدهم خود را باز نشر دهم. در این نامه، من به کربلای ایران اشاره کرده ام. این نامه و نامه ی چهاردهم ( مرگ رهبران) از نوشته های خواندنی من است. پیشنهاد می کنم دو باره بخوانیدشان. نامه ی سیزدهم، فایل صوتی هم دارد. آن را بشنوید. محمد نوری زاد – دوازدهم آبان نود و سه – تهران

——————

نامه ی سیزدهم محمد نوری زاد به رهبری

به نام خدایی که اشک آفرید

اینک روضه!

سلام به محضر رهبرگرامی حضرت آیت الله خامنه ای

بار دیگرمحرم سررسید و برای ما و شما که درنیمکره ی تاریکِ سرنوشتِ خویش گرفتار آمده ایم، فرصتی از تحرک و جولان پدید آورد. مگر این محرم، وگسیل منبریان مجیزگوی، وانطباق حسین و آل و راه او، با آل و راه ما، ورقِ سرنوشتِ ما بگرداند. ما و شما سخت به این محرم محتاجیم. آری سخت. چرا که هجوم تاریخیِ مردمان به مساجد و تکایا و حسینیه ها و خیابان ها، بیرقِ برقراری ما می افرازد وخشم ها را فرو می نشاند وحسرت ها را به حاشیه می راند. مردمی که از ظلم به ستوه آمده اند، چرا بجای آن که مشت ها و زنجیرها و قمه های بالا بُرده ی خود را برفرقِ ما فرود آرند، برسروسینه و فرق خود نکوبند؟ و برای این کوبشِ مستمر نیز بساطی از هیاهو نیارایند؟ مگر نه این که هراعتراض به خون می انجامد؟ چرا این خون، خونِ ما باشد؟ وچرا خونِ خود مردم نباشد؟

بله، این است نشانیِ غلطی که ما از کربلا و عاشورا به مردمانِ تاریخیِ خویش تحکم فرموده ایم. که چه؟ که آهای آدم های به تنگ آمده، اگر نسبت به فاجعه ای معترضید، واگر هویت ایمانی و اجتماعی تان به چارچرخِ ارابه های حاکمیت سپرده شده، واگر نفرت ها و کینه ها و انزجارها راه گلویتان را بسته، این شما و این کربلا. این شما و این شمر و حرمله. مظلومیت می خواهید؟ بفرمایید: مظلومیت حسین. شقاوت می خواهید؟ این هم شقاوت اشقیای صف بسته در برابر بانوان و کودکان حسین. ما حتی به زن یا مرد دردمندی که درجوارِ انفجار و عصیان و خروج است، اخم می کنیم که: خجالت بکش! مصیبت تو بیشتراست یا مصیبت حسین؟ گرفتاری تو بیشتر است یا گرفتاری زینب؟ به بچه های تو بیشتر ظلم شده یا به بچه های امام حسین؟ وچنان تنگنایی از شرمساری براو بار می کنیم تا همه ی خشم ها و نفرت ها و رنج ها و آسیب هایش را یکجا به دور اندازد و عقده های تلنبارش را واکند و تا می تواند برای امام حسین اشک بریزد و برسروسینه بکوبد و نفرت هایش را به دوردست های تاریخ، به سمت خانه ی خولی حواله کند.

رهبرگرامی،

این روزها، روز روضه های پرسوز است. روز جاری شدن اشک های گرم. و روز احاله ی خشم ها و نفرت ها به یک جای دور. اگر مشتاق شنودنِ یک روضه ی داغ و آتشین اید، نه برهمان صندلی همیشگی، ونه جلوی دوربین صداوسیما، که ناشناس برزمین خاک آلود یک محله ی پرت و یک روستای بی نشان فرو بنشینید تا من از حنجره ی ملتهب مردم برای شما روضه بخوانم. روضه ای که اگراز عهده ی خوانشِ آن برآیم، اشک چیست، خون خواهید گریست.

روضه ام را از جایی آغاز می کنم که معاویه از دنیا رفته است و یزید از امام حسین برای خلافتِ خویش بیعت می خواهد. وحسین، نه هرکسی است که تن به این مذلت آشکار بسپارد. پس خروج می کند. خروج، نه برای ستیز. که از مدینه. به کجا؟ به مکه. به جایی که حریم امنِ آن برهمگان محرز است. که یعنی: آهای مردم، آهای تاریخ، شاهد باشید که من و اهلم تأمین جانی نداریم. به جایی پناه می بریم که آزردنِ یک حشره در آن گناهی نابخشودنی است، چه برسد به ریختنِ خون یک انسان بی گناه.

امام حسین خروج کرد، نه به این دلیل که عمله ی حکومت مزاحم او بودند و نماز او را برنمی تافتند. ونه به این دلیل که چشم مردم به دیگری بود و به او نبود. بل به این دلیل که امام در همه ی ممالک اسلامی آن روزگار، یک منبرنداشت. همه ی درها به روی او بسته بود. و درستی راه پیامبر به غرقاب سلطنتِ خودکامگان انجامیده بود. این گونه بود که حسین منبر خود را به شانه گرفت و آن را در زمین کربلا بر زمین گذارد. تا شاید شنونده ای از راه برسد و سخن تاریخی او را شنود کند. گرچه جهلِ متراکم براو سنگ ببارد و دهانش را به ضرب نیزه و شمشیر بدوزد و اهلش را به اسیری بَرَد.

مردم ما نیز در سال های پیش از انقلاب، نه ازآن روی خروج کردند که آنان را آب و نان و روزنامه نبود. بل به این دلیل که هزار فامیل پهلوی عمده ی فرصت های محوری کشور را به پایه های تخت شاه بسته بودند و برای بقای همان تخت، مردمان معترض ما را به تخت می بستند و آنان را از هویت و استقلال تهی می کردند.

مردمان ما از رژیم پهلوی به رژیم اسلامی پناه آوردند. چرا که یک باور تاریخی به آنان می گفت: در هرکجا اگر احساس نا امنی با شماست، در رژیم اسلامی – بخاطر امتزاجِ غلیظ وعمیقش با خیرها و خوبی ها – جزامنیتِ محض با شما نخواهد بود. مردم بی پناه ما با گزینش ما، از نا امنی به امنیت، از سرسپردگی به استقلال، از نبود آزادی به آزادی، از حقارت به تکریم، از دزدی به پاکدستی، از بی هویتی به هویت، از بداخلاقی به اخلاق، وخلاصه از شیطان به خدا پناه آوردند. و صادقانه رشته های اختیار را به تمامی، آری به تمامی، به ما و شما سپردند.

مردم ما رژیم اسلامی را حریمی سرشار از امنیت فهم کرده بودند. که اگر در هرکجای این دنیا، نا بحق خون می ریزند و نا بحق حقی ومالی را جابجا می کنند، در رژیم اسلامی خونی نا بحق برزمین نخواهد ریخت و نابحق نیز حقی و مالی و فرصتی ضایع نخواهد شد. مردمان ما صمیمانه به پرچمی که امام خمینی و روحانیان خوش سابقه و خوش نامی چون مطهری و طالقانی و منتظری و بهشتی، از خدا و پیغمبر و اهل بیت بالا گرفته بودند و درهر فریادشان نیزعِطری از حکمت و درستی منتشر می شد، اعتماد کردند.

رأیِ” آری” به جمهوری اسلامی یعنی: ای مردم، شما اگرما را برگزینید، ما روحانیان و همراهانمان به شما نشان خواهیم داد انسان و انصاف و مهر یعنی چه! شما به ما رأی بدهید، تا ما به شما نشان بدهیم صیانت از حق مردم و خواست های بحق شان یعنی چه! واینگونه بود که روحانیان ما برمنبرهای تاریخی خود غریو می کردند: آهای ایرانیان، ما روحانیانی که لباس پیامبرو علی به تن داریم، نمی توانیم به چیزی غیراز حکمت ها و درستی های علی و اولاد علی روی بریم. ما را اگر انتخاب کنید ما بارانی از همه ی آن برکات آسمانی را برشما خواهیم بارید. ما آمده ایم تا انسانیت را بازتعریف کنیم. وآنچنان حق را ازانزوا به در آوریم که یک روستایی بی نشان از شوقِ یکسانیِ حقوقش با رهبرانِ سرشناسِ انقلاب پای بکوبد و دست افشانی کند.

مردمان ما که اساساً خوش باور و زود جوش اند، این بار نیزما و شما را باورکردند. مخصوصاً این سخن ما را که: درهیچ کجای تاریخ ایران، امضای یک روحانی پای یک سند استعماری ننشسته است. این مردم، آنقدر ساده و زود باور بودند که یکبار از خود نپرسیدند: امضا را کسی پای یک سند می نشاند که کاره ای باشد. روحانیان ما کجا کاره ای بوده اند که احتیاجی به امضای آنان بوده باشد؟ البته درادامه ی این نامه خواهم گفت: اکنون، آری اکنون، درپای کدام سند استعماری، امضای روحانیان ما ننشسته است؟!

امام حسین در مکه نیز در امان نبود. عده ای مأموریت یافته بودند که در خفا او را از پا درآورند. پس، با حاجیان بار بست و موقتاً در صحرای عرفات بارگشود. جمعی از کهنسالان و عالمان و بزرگان طوایف را گرد آورد و با آنان از تباهی ها سخن گفت. از این که: چه بودیم و چه شده ایم. به کجا می نگریستیم و به کجاها نزول کرده ایم. سخنرانی اش که پایان گرفت، به همگان خبرداد: من فردا حرکت می کنم. هرکه ازتباهی به تنگ آمده، و هرکس که خواهان نور است، با من همراه شود. پایان این خطابه از همان ابتدا روشن بود. مخاطبان او، آن همه راه را درنوردیده بودند تا “حاجی” شوند. نه آن که از نیمه راه مناسک، به سمت یک سرنوشت گنگ روانه شوند. امام از آن بزرگان و عالمان روی برگرداند و مثل همیشه به دامان خدا چنگ بُرد. وسخت گریست. و پایان کار خود را به خدا وانهاد. نامه های کوفیان اما راه او را به سمت کوفه کج کرد. از همه ی وسعت این کره ی خاکی، یک قطعه ی کوچک، یک زمین داغ، چشم به راه او بود: کربلا. جایی که از ملیون ها سال پیش به راهِ اوچشم داشت و برای کاروان کوچک او آغوش گشوده بود.

سرانجام وعده های ما وشما کارگر افتاد. ومردمی که با تردید به ریش ما و عبا و عمامه ی شما می نگریستند، کم کم مشتاق ما شدند. و باور کردند که از ریش ما ولباس متفاوت شما، وازهواداران سراسیمه وغصبناک این قیام همگانی، می توان انتظار لبخند و عاطفه و علم داشت. آنان با دو گوش خود از کلام امام و مطهری و همه ی ما، وعده های مفصلی از آزادی، و رواج پاکی، و غوغایی ازقشنگی های قانون شنیدند. ما آنقدر در جذب رأی مخالفان افراط کردیم که کمونیست های کشورمان نیز خود را در پس کرسیِ تدریسِ مارکسیسم تجسم کردند.

نامه های کوفیان نیزسراسروعده بود. که: اگربه سوی ما رو آری، ما تو را برخواهیم گزید و خاک قدمت را سرمه ی چشم خود خواهیم کرد. تو اگر به کوفه بیایی، برفرشی از دل های ما پا خواهی نهاد. درِ خانه های ما به شوق تو واگشوده است. جوانان وکودکان ما هرصبح به امید رویت جمال تو تا دروازه ی شهرمی روند و غروبگاه، مغموم و افسرده باز می آیند. بیا و مارا با نور آشنا کن. بیا وآزادیِ رفته را به میان ما بازآور. بیا و ما را با پاکی و پاکدستی بیامیز.

ایرانیان نیز با هزار حسرت و شوق به روی ما آغوش گشودند و ما را درشاه نشینِ دلِ خویش جای دادند و با انتخاب ما، همه ی مقدرات کشور را به ما سپردند. تا ما به نمایندگی از آنان، انسانیت را باز تعریف کنیم و به جهانِ چشم به راه، نشان بدهیم: دراین سوی کره ی زمین، آسمان آنقدر پایین آمده که مردم می توانند با دست های خود ستاره ها را لمس کنند و به صورت خودِ خورشید دست بکشند.

وما اما، همین که براسب مراد جا گرفتیم، بی خیالِ پیادگان و از پا درآمدگان، مهمیز زدیم و روی به تاخت بردیم. ناگهان از انبان دارایی های خود، یکی از شاگردان و مجاورانِ خود را برکشیدیم و سرورویش را آراستیم و خنجر و کُلتی به کمرش بستیم و مسلسلی حمایلش کردیم و به جان جامعه اش درانداختیم. و او، با همان خنجر و کلت و مسلسل، شروع کرد به باز تعریف انسانیت. اگر در زمان شاه، تکلیف مقصران و خطاکاران از یک دادگاه نیم بند بدرمی آمد، همو به مردم بهت زده ی ایران و جهان نشان داد که می شود بدون محاکمه ووکیل وبدون اعتنا به همان وعده های آسمانی، هربنی بشری را سینه ی دیوار نهاد و به شکمش خنجر فرو کرد و به سینه اش رگبار بست.

روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه، تجلی میزان فهم ما از آسمان خدا بود. و معنای دیگر وعده ها وسخنان جاریِ ما وشما برمنبرهایمان. او می کشت، به ظاهر برای برقراری اسلام، و در باطن، برای برقراریِ خودما که بعد از قرن ها به نان و نوایی رسیده بودیم. وگرنه اگر ما را بصیرتی بود، گریبان دریدنِ خود خدا را به چشم می دیدیم. که فریاد می زد: آهای آنانی که هیاهویی به اسم جمهوری اسلامی به راه انداخته اید، در اسلام رحمت نیز هست. چرا به محض پیروزی، همانند فاتحان وحشیِ تاریخ، به اعدام و مصادره ی اموال مردم حریص شده اید؟ وچرا به گوشه ای از همان سخنان منبرتان، به روزِفتحِ مکه، به عفوعمومی پیامبر، به بخشودن همه ی قاتلان و خطاکاران روی نمی برید؟ چرا آنچنان تلخ بر بندگان من می نگرید و عرصه را برآنان تنگ می گیرید که بسیاری از نخبگان و ترسیدگان جلای وطن کنند؟ اما مگر در آن غوغا، صدای خدا به گوش کسی می رسید؟ این شد که خدا در انقلابی که به اسم او پا گرفته بود، از ما رو گرداند و ما را به حال خود وانهاد. تا هرخاکی که می توانیم برسر کنیم و خود به دست خود مقدمات زوال خود را پدید آوریم.

این گونه شد که با ظهور روحانیان عبوسی چون خلخالی و روح الله حسینیان و فلاحیان، لبخند و شادمانی به صورت مردم ما ماسید و خشکید. مردم با ناباوری به قیل و قال ما و به عربده های ما که نسبتی با مسلمانی نداشت، نگریستند و کم کم عقب نشستند. عقب نشستند؟ بیجا کردند! ما را با این مردم هنوز کارهاست. و: افتادیم به جان مردممان. و تا توانستیم در اطرافشان سیم خاردار کشیدیم. سوژه ی انقلابِ ما گویا نه آن افق های آسمانی، که اسیرکردن و به اسیری بردن مردمانِ خودمان بود. همان مردمی که به ما آری گفته بودند و ساده لوحانه مقدرات کشور را به ما گرسنگان وکمین کردگان و سیری ناپذیران سپرده بودند. ما ای عزیز، بسیار زود، آری بسیار زود، نقاب از چهره انداختیم و ذات پنهان خود را برملا کردیم. جوری که مردم در ناخود آگاه خود به ما می گفتند: آن آسمان پراز ستاره و خورشید را، آن وعده های بازتعریف انسانیت را، و ترمیم قرن ها تحقیر و سرشکستگی را نخواستیم، ما را بجای اولمان باز برید! ما مگر به این سخنِ باطنیِ مردممان اعتنا کردیم؟ تازه دنیا به ما روی آورده بود. ما را با این دنیا و با این مردم کارها پیشِ رو بود.

در کربلا، حسین و خویشان او به محاصره آمدند. به محاصره ی سپاهی تلخ روی و هیچ نفهم و عربده کش و گرسنه و بی وجاهت. هرچه امام به بزرگان سپاه می گفت: راه را برمن وا کنید تا من راهِ آمده را باز گردم، یا به جایی دور هجرت کنم، به او می خندیدند که: کجا؟ ما تازه همدیگر را یافته ایم. تو، یا از این صحرای سوزان بیرون نمی روی یا آنگونه خواهی شد که ما می خواهیم. چگونه؟ زبون! خوار، خفیف! ومگر حسین را با خفت سازگاری بود؟ او، امام درستی ها بود. امام پاکی ها و پایمردی ها. پس اینطور! به زانو در نمی افتی؟ نه که نمی افتم، من تنها در برابر خدا سرخم می کنم. آهای ای همه ی کوفیان، شمشیرها بیرون کشید و طومار این طاغیِ بدکیش را در هم بپیچید. دست نگهدارید! شما را به خدایی که می پرستید دست نگهدارید. اگر دین ندارید، آزاده باشید. شما را با من کینه است، با زنان و کودکان چرا این می کنید؟ ما را هم با تو هم با زنان و کودکان تو کارهاست.

شمشیرها به یکباره ازغلاف ها بیرون دویدند و یاران اندک امام یک به یک از پا درآمدند وجسم صد چاک خود او نیزدر زیر پای اسبان کوفیان فرش گردید. زنان و کودکان چه؟ به اسیری. کجا؟ کوفه وشام.

رهبرگرامی،

شاید تا کنون از این زاویه به کربلای ایران ننگریسته بودید. ما اشقیا، مردم فلک زده ی خویش را اسیرکردیم. برسر هیاهوهای بی سرانجامی چون تسخیر سفارت آمریکا، وجهه ی جهانی خود را آشفتیم و هزینه های فراوان و بی دلیلی را از جیب مردم خرج خصلتِ قلچماقیِ خود کردیم. آنچنان در عصبیت های فکری و اعتقادی فرو شدیم که همه ی آن وعده های داده شده و کرسی تدریس کمونیست ها را گلوله کردیم و برسروسینه ی مخالفان خود فرو کوفتیم. حسرت به دل مردم ما و دلِ مردمان جهان ماند تا از ما و انقلاب ما یک لبخند، و یک عنایت انسانی تماشا کنند. ما، روز به روز، و سال به سال، در خشم، در انتقام، در نفرت، درعصبیت، ودر کینه های تو در توی دقیانوسی فرو شدیم و گام به گام که نه، ناگهان از چشم مردم خود و از چشم مردمان جهان افتادیم. وشدیم: تنها. تنها؟ هرگز! مارا هنوزمردمانی اسیردر چنگ هست. مردمانی که ما راه هرگونه نفس کشیدن و اعتراض و یک ” نه” ی ساده را برآنان بسته بودیم.

راستی به نظر شما، تاریخ پیراست یا جوان؟ زن است یا مرد؟ شعور دارد یا ندارد؟ اگر از من بپرسید می گویم: تاریخ پیر باشد یا جوان، زن باشد یا مرد، شعور داشته باشد یا نه، اما یک ” شاهد” است. که سینه ای صبور و ثبت کننده دارد. باهزار هزار سخن پند آموز. که شاه بیت سخنان پند آموز او این است: “ظلم، رفتنی است”. من اما تاریخ را می بینم که از بلندای نگاهبانی اش به زیر می آید و بی طرفانه سطلِ رنگی را برمی دارد و انگشت رنگین خود را برپیشانی من می نشاند و دم گوشم می گوید: این نشانه ای است برای سالها بی خِردیِ تو، و برای سالها اصرار بر بی خِردی ات.

و باز انگشتش را در سطل رنگ فرو می بَرَد و انگشت رنگین خود را برپیشانی یکی دیگر می نشاند و دم گوشش می گوید: این نشانه ای است برای تشخیص سال ها فریب و سال ها هدر دادن سرمایه های پولی و انسانی و عاطفی و علمی مردم ایران.

وباز انگشت رنگین تاریخ را می بینم که برپیشانی یک روحانی جلیل القدر می نشیند و دم گوش آن روحانی می گوید: شیخ، تو قرار بود نور افشانی کنی. قرار بود دیگرانی را که سربه اندرون خانه ی مردم فرو برده اند، به جهنم و قانون هشدار دهی. نه این که دوهزار برگ شنود تلفنی دفتر آن فقیه مطرود را پیش امام ببری و علیه آن فقیه عالیقدر سعایت کنی. وهرگز نیز از امام نشنوی: این همه شنود، حرام اندر حرام است.

من صدای تاریخ را می شنوم که دم گوش همان روحانی می گوید: شیخ، توقرار بود مردم را با خدا آشتی دهی! قرار نبود هرکه تو را می بیند، نه از تو، که از خدا گریز کند. تو مگربرمنبر از سه طلاقه کردن دنیا نمی گفتی؟ یک نگاهی به خودت بیانداز. ببین غیر دنیا چه با خود داری؟

از دور که به جماعت خودمان می نگرم، هریک لکه ای برپیشانی داریم. نه لکه ی ننگ. که لکه ای تاریخی. برای عبرتِ دیگران. که ازما چه بیاموزند؟ بیاموزند: “ازهرچه نان می خورید، از خدا و دین او نان مخورید”! وما ای عزیز، تا توانستیم از دین خدا نان خوردیم و دهانمان را برای آنانی که متعجبانه به ما و به بلعشِ حریصانه ی ما می نگریستند ،کج کردیم.

رهبرگرامی،

کربلای سال شصت و یک هجری را رها کنید و به کربلای ایران بنگرید. کربلا اینجاست. شمر اینجاست . خولی اینجاست. سرهای به نیزه شده اینجاست. اسیراینجاست. زنان وطفلان پای برهنه و گریزان اینجایند. اشقیا اینجایند. آری اشقیا اینجایند. کجا؟ پاکان سپاه به کنار، یک نگاهی به چهره ی پاسداران فربه از مال حرام بیاندازید، پاسدارانی که نفس زنان از بالا کشیدن اموال مردم به نزد شما شتاب می کنند، اشقیا اینانند. کسانی که یک روز در صف مردم بودند و امروز به برکت دلارهای نفتی و اسکله های قاچاق وپیمانهای بدون مناقصه و سهام مخابرات و هزار فرصت اقتصادی و سیاسی واطلاعاتی، خنده کنان به فوج اسرا می نگرند و شلاق به دست، قهقهه سرمی دهند و اسلحه به دست، مراقب اند اسیری از صفِ اسارت خروج نکند.

افکار یخ بسته ی ما را داغیِ هسته ی خورشید نیز آب نمی کند. ما نیک می دانیم که بهترین راه آب کردن این افکار یخ زده، بازکردن راه رواجِ آن هاست. اما چرا به رواجِ افکارمان دل نمی سپریم؟ می دانید چرا؟ چون رواج افکار یخ بسته ی ما، درهرصورت به مرگ خود ما می انجامد. دیر یا زودش مهم نیست. مهم، مرگی است که در ذات افکار یخ بسته ی ما حیات دارد.

پیِ اشقیای تاریخ می گردید؟ پاکان وزارت اطلاعات به کنار، یک نگاهی به دزدان اطلاعات بیاندازید. اشقیا اینانند. کسانی که سربه اموال مردم و به حریم خصوصی مردم فرو برده اند و برای هر ایرانی پرونده ای از شنودها و رفت و آمدها برآورده اند. مأمورانی که نفسِ نمایندگان مجلس را بریده اند و نای یک اعتراض ساده را از آنان ستانده اند. مأمورانی که اسرای بی گناه خود را می زنند تا به هرآنچه که آنان می خواهند اعتراف کنند. چشم از اسرای سال شصت و یک هجری بگردانید. اسیراینجاست. درسلول های انفرادی وزارت اطلاعات. آیا بازجویی سربازان امام زمان از همسر سعید امامی را دیده اید؟ کدام شمرو خولی با زنان و دختران امام حسین آن کردند که اشقیای وزارت اطلاعات با زنان و دختران ما کرده و می کنند؟ بله، اسیر اینجاست. زن، مرد، پیر، جوان، کودک، نوزاد. به کجا چشم برده اید آقا؟

صادقانه بگویم: ما کلاهبرداریم. آری کلاهبردار. ما با مردممان عهدی بستیم و همان عهد را ناجوانمردانه و یکطرفه گسستیم. کلاهبرداری همه فن حریف شده ایم که زیرکانه به خودمان قرض می دهیم و از خودمان باج می کشیم. بوالعجبی کم نظیر شده ایم. عین دامادی شده ایم که همه چیز دارد الا جوانی. و همه را با همان جوانی ای که نداریم میخکوب دامادیِ خود کرده ایم.

چرا اشک می ریزید آقا جان؟ برای غارت اموال امام حسین گریه می کنید؟ غارت اینجاست. به پول هایی که سپاه بالا کشیده و می کشد، به پول هایی که رییس دولت و اعوانش بالا کشیده و می کشند، به پول هایی که از جیب مردم به جیب بشاراسد قاتل سرازیر می شود بنگرید. غارت اینجاست. پیش چشم ما وشما، درکربلای ایران. می بینم از پریشان حالی اسرا می سوزید؟ ای عزیز، پریشانی اینجاست. یک نگاهی به صورت مردم بیاندازید. چرا برصورت این مردم یک لبخند، آری یک لبخند صادقانه نمی بینید؟ چرا باید این مردم غارت شده بخندند؟ به شمر و خولی نفرین می کنید؟ وقتی ما جوان مردم را می کشیم و به آنان اجازه نمی دهیم برای جوان از دست رفته شان یک مجلس ساده ی ترحیم بپا کنند، این مردم، برای چه ما را شمرو خولی ندانند؟

ما را چه به دروغگویان و عهد شکنان کوفی؟ عهد شکن ماییم. دروغگو ماییم. ما با مهارت یک بازیگر گرسنه، و در یک کارناوال همگانی، فروتنیِ دروغینِ خود را به نمایش می گذاریم. شرمنده ام اما اجازه بدهید با صراحت بگویم: به یک جورتف مالی شخصیتی گرفتار آمده ایم. که هرروز صبح به صبح، نقاب دروغین مان را روغن مالی می کنیم تا کسی متعرضِ هویت مخدوش ما نشود. گرسنه ی شهرتیم. علاقه مندیم همه ی عقب ماندگی های تاریخی خود را با روغنِ دروغ برق بیاندازیم. دوست داریم مثل فواره بالا برویم. اصلاً هم به تبعاتِ بالا نشینیِ این فواره ی خیالین نمی اندیشیم. به بالا جهیدن ناگهانی خود امید داریم. بی خیالِ فرودی که مغز ما را فرش زمین کند. یک نگاهی به سند استحماری تأسیس نیروگاه اتمی بوشهر بیاندازید که چهار برابر پول داده ایم و چیزی نیزعایدمان نشده! نگاهی نیز به هجوم جنس های تحمیلی چینی بیاندازید. و به تعطیلی کارخانه ها و بی کاری جوانان و اعتیاد گسترده ی آنان و به پول های بی زبانی که به روسیه و چین، این دو غول بی شاخ و دم می پردازیم تاهوای ما را در شورای امنیت سازمان ملل داشته باشند؟ بازهم معتقدید: پای هیچ سند استعماری امضای یک روحانی ننشسته؟

راستی اساساً آیا شما خبردارید عده ای به اسم دانشجو با حیثت نداشته ی ما چه کردند؟ داستان تسخیر و تخریب سفارت انگلستان را می گویم. چرا با شتاب، با همان شتابی که به آقای احمدی نژاد تبریک گفتید و پیروزی اش را برهمگان مسجّل فرمودید، در تقبیحِ رفتارِ این دانشجونماهای هماهنگ، برنیاشفتید؟ یا اگر با رفتارشان موافقید، کارشان را تأیید نکردید؟ شما رهبر این مردمید. تسخیر و تخریب یک سفارتخانه ی بی پناه، قرار است کدام بخش از مردانگی و قلچماقیِ ما را به رخِ جهانیان بکشد؟ شمایی که در جزییات امور دخالت می فرمایید، چرا به تقبیح این فاجعه ی آسیب زا نپرداختید؟ چرا مردم فلک زده ی ما و نسل های بعدی ما باید هزینه ی جماعتی را بپردازند که از عقل تهی اند؟

به این سخن مفت رییس کمیسیون امنیت ملی مجلس دقت فرمایید: “تجمع دانشجویان در مقابل سفارت بریتانیا (ولابد تسخیر و تخریب آن) تجلی احساسات پاک درونی آنان بود”. این جناب، همان است که راهپیمایی با شکوه و ملیونی مردم تهران را که در سکوت و نظم و بدون خسارت انجام شد، تجلی فتنه نامید. ویا به این سخن سراسر دروغ رییس مجلس توجه فرمایید: ” اقدام دیروز دانشجویان( تسخیر و تخریب سفارت بریتانیا) نمادی از افکارعمومی بود”.

بله رهبر گرامی، این همان نقابی است که ما به صورت بسته ایم و به نیابت از مردم، جیب مردم را خالی می کنیم. اشقیایی شقی ترازخود ما سراغ دارید؟ کربلا اینجاست. مگر نه این که : هرزمین کربلا و هر ماهی محرم و هرروزی عاشوراست؟ به این دلیل است که در ابتدای این نوشته آوردم: ما به این محرم سخت محتاجیم. چرا مردمی که از ظلم به ستوه آمده اند، بجای آن که مشت ها و زنجیرها و قمه های بالا بُرده ی خود را برفرقِ ما فرود آرند، برسروسینه و فرق خود نکوبند؟ و برای این کوبشِ مستمر نیز بساطی از هیاهو نیارایند؟ مگر نه این که هراعتراض به خون می انجامد؟ چرا این خون، خونِ ما باشد؟ وچرا خونِ خود مردم نباشد؟ روضه ی من هنوز ادامه دارد. اشک مجال سخن گفتن از خود من واستانده. اگر موافقید به همین اندک بسنده کنیم. والسلام

بدرود تا جمعه ای دیگر

با احترام و ادب: محمد نوری زاد

جمعه یازدهم آذرماه سال نود

http://www.nurizad.info/blog/14829
http://www.nurizad.info/blog/15477Share This Post

درباره محمد نوری زاد

26 نظر

  1. نسيم
    نوامبر 6 ,2014

    با سلام خالصانه و محترمانه خدمت شما،اقاى نورى زاد،

    خوشحالم كه جوانمردى و شجاعت و دليرى هنوز در اين سرزمين ديده مي شود براستى حق و حقانيت رو خوب شناختيد و الگوى يك انسان ازاده و مشفق و وفادار به سرزمين و به وظائف الهى،براى مردم ايران هستيد.شما مايه افتخار اين ملتيد.
    من يكى از طرفداران وبلاگ شما هستم و واقعا از نوشته هاي زيباى شما لذت ميبرم.
    توى اينترنت گشتى ميزدم كه چشمم به حديثى زيبااز حضرت على(ع) افتاد كه سرشار از پند و اندرز بود.به نظرم كاملا در مورد اين حكومت پليد و فاسد جمهورى اسلامى كه در مورد خامنه اى شياد سر دسته اين شيطانهاو اين نظام فاسق شيطانى، صدق ميكند.از اينرو فكر كردم ضررى نداره كه اين حديث را در اين صفحه قرار بدم تا شما و ديگران بخونيد و بدونيم كه عاقبت اين اخوندهاي منافق و متظاهر به كجا ختم ميشود.

    آسیاب جهنم!

    از امام علی(ع) نقل شده است که فرمود:
    در جهنم آسیاب‌هایی هست که آرد می‌کنند!

    آنگاه فرمود: از من نمی‌پرسید که چه چیز را آرد می‌کنند؟!

    بعد خود حضرت در پاسخ فرمود:
    «العلماء الفجره والقراء الفسقه و الامراء الظلمه»

    – علماء فاجر،
    – ‌و قاریان فاسق،
    – و زمامداران ستمگر.
    پناه بر خدا از این سه گروه!
    اینها هستند که موجب ویرانی و نابودی دین و دنیای مردمند.

    آنان که لباس علماء را بر تن دارند، اما درونشان پر از تباهی و سیاهی است.

    آنان که با زیباترین صوت و سوزناکترین صدا، قرآن می خوانند؛ اما هیچ بهره ای از آموزه های عالی آن کتاب شریف، در رفتارشان دیده نمی شود.

    آنان که ریاست و مدیریت را جایگاهی برای آزمندیها و عقده گشائی های خود می پندارند و برای تحقق بخشیدن به آمال نامشروع خویش با مردم رفتاری پرخشونت در پیش می گیرند.

     
  2. سلام برادر گرامی جناب نوری زاد
    دیگر تحمل فضای ظالمانه و تحقیر آمیز حکومت مبتنی بر جهالت پروری را نداشتم و جلا ی وطن کردم .
    سیستمی که تحمل ناصحان خالص و زلالی چون موسوی و کروبی و رهنورد را ندارد میخ بر تابوت خود کوفته است
    نامه های شما را بارها خوانده ام واین نامه چیز دیگری است . واقعا روح رحمانی در آن موج می زند . به شما تبریک می گویم و چون عرضه مبارزه رو در رو و تحمل این رژیم خرافه پرور و دین دزد را نداشتم تصمیم گرفتم از قافله حسینیان فاصله بگیرم تا لااقل به فرموده حسین به حدی دور شوم تا صدای یار یخواهی مظلوم را نشنوم! . این بزرگواران در بند و ملتی گروگان فاسدان ،اگریاری بخواهند و ما چونان آتشفشانی سر ریز نشویم دیگر چیزی از وجدانمان باقی نمی ماند . این روضه شما دل من را سوزاند و از شما التماس دعا دارم که غیرت دارید و به عهد حسینی پایبند ماندید.

     
  3. هو یا علی مدد
    سلام آقای نوریزاد
    خداوند چه عزتی بشما داده و چه نظر لطفی بشما دارد، چه استعدادی بشما عطا کرده. چه سلاست زبان و ظرافت گفتاری، چه بلاغت و چه نجابت کلام بشما عنایت کرده. راستش من غبطه میخورم. ای کاش من هم تا این انداه سرعت انتقال و تمرکز در اندیشه منطبق با سخن میداشتم.
    مولا علی یارت

     
  4. کالایی به نام کربلا و حسین
    وقتی ادعا می شود که آخوندها و هم مسلکان و هم فکران آنان، از قضیه کربلا و ماجرای عاشورا به مانند کالایی در دکان خویش بهره می برند و تمام سبک سریها و ستمهای خود را با آن می پوشانند و از آن برای پیشبرد اهداف و سیاستهای رذیلانه خود استفاده می کنند و سعی در انحراف اندیشه مردمان از راستی و هم ارزی و برابری خویش با حقانیت دارند پر بیراه نگفته ایم. به نمونه ای از این استفاده ابزاری در خبر ذیل توجه بفرمایید:

    “محمد اسماعیل کوثری٬ عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس گفته شعار «مرگ بر آمریکا»‌‌ همان «لعنت بر یزید» است و تقارن عاشورا با ۱۳ آبان امسال «حتما حکمت»(!!!) دارد. کوثری افزوده تقارن روز عاشورا با «تسخیر» سفارت آمریکا در ایران (۱۳ آبان) در تاریخ جمهوری اسلامی بی‌سابقه است(عجب!!) که باید این تقارن را به «فال نیک»(!!؟) گرفت.
    وی مدعی شده که این دو روز «سنخیت‌ها» و «تشابهات» زیادی با هم دارند و آمریکا در‌‌ همان جهت و راستای «باطل» حرکت می‌کند و می‌خواهد «مسلخ» دیگری برپا کند. این نماینده مجلس در بخش دیگری از سخنان خود از آمریکا و اسرائیل با عنوان «یزید زمانه» یاد کرده است.”

     
  5. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺳﻼﻡ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ ” ﻋﺠﺐ ﻧﺎﻣﻪ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪاﻱ ‘ ﻣﻦ اﮔﺮ ﺟﺎﻱ ﺳﻴﺪ ﻋﻠﻲ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻗﺘﻠﺖ ﺭا ﻫﻤﻴﻦ اﻣﺸﺐ ﺻﺎﺩﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ‘ ﺑﺮاﻱ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺷﺪﻩ ﻧﺎﺟﻲ ﺑﺸﺮﻳﺖ اﺳﺖ ‘ اﺗﻬﺎﻣﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻭاﺭﺩ ﻛﺮﺩﻩاﻳﺪ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﻙ اﺳﺖ ‘ اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮا به ﻳﺎﺩ ﻳﻜﻲ اﺯ ﻓﻴﻠﻤﻬﺎﻱ ﺭﻭﺑﺮﺕ ﺩﻧﻴﺮﻭ اﻧﺪاﺧﺖ ” ﺧﻼﺻﻪ اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻢ اﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺑﺎﺑﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﺣﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﻴﻂﺎﻥ (ﻗﺪﺭﺕ) ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ و ﺧﻮﺩﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪاﺷﺖ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻪ ﻗﺎﺗﻠﻲ ﺭﻭ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﻪ ‘ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﻗﺎﺗﻞ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩه
    ﺧﻮﺩﻛﺸﻲ ‘ ﻣﻴﺮاﺙ ﺟﻨﮓ ﻏﺰﻩ ﺑﺮاﻱ اﻓﺴﺮاﻥ اﺳﺮاﻳﻴﻠﻲ
    اﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺗﻴﺘﺮﻫﺎﻱ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻛﻴﻬﺎﻥ اﺳﺖ ‘ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻛﻴﻬﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻋﺬاﺏ ﻭﺟﺪاﻥ اﻓﺴﺮاﻥ اﺳﺮاﻳﻴﻠﻲ ﺭا ﺩﻟﻴﻞ ﻭاﺿﺤﻲ ﺑﺮ ﻧﺎﺣﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻏﺰﻩ ﺩاﻧﺴﺘﻪ ‘ ﻛﻪ اﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ‘ اﻣﺎ ﻣﻂﻠﺒﻲ ﻛﻪ ﻣﺮا ﺁﺯاﺭ ﻣﻴﺪﻫﺪ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻡ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻭﺟﺪاﻥﺩﺭﺩ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﻧﺪ اﺯ ﻃﺎﻟﺒﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺩاﻋﺶ و ﺑﻮﻛﻮﺣﺮاﻡ و ﻃﺎﻟﺒﺎﻥ ﺗﺎ ﺑﺮاﺩﺭاﻥ ﻗﺎﺗﻞ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﺳﺖ و ﺩﻟﺒﺎﺯاﻧﻪ ﻋﻤﻞ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ و ﭘﺮﻭاﻱ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ‘ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺩ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻗﺎﻃﻊ ﻛﻪ ﻣﻮ ﻻﻱ ﺩﺭﺯﺵ ﻧﻤﻴﺮﻭﺩ ‘اﻳﻦ ﺩﻻﻳﻞ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﻜﻤﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺑﺮاﻳﺶ ﺁﺩﻡ ﻛﺸﺖ ‘ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﺑﺮ ﻓﺮﺽ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ اﺯ اﻳﻦ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ اﺳﻼﻡ ﻧﺎﺏ ﺭا ﻳﺎﻓﺘﻪ اﺳﺖ و اﺟﺎﺯﻩ ﺁﺩﻡ ﻛﺸﺘﻦ ﺩاﺭد ‘ ﭘﺲ ﭼﺮا ﺁﻥ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺣﻖ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ﻫﻢ ﻣﺸﻜﻠﻲ ﺑﺎ ﻭﺟﺪاﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪاﺭﻧﺪ و ﺑﺎ ﺧﻴﺎﻝ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﻣﺜﻞ ﺁﺏ ﺧﻮﺩﻥ ﺳﺮ ﻣﻴﺒﺮﻧﺪ ‘و ﻳﺎ اﺯ ﺟﺎﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﮕﺬاﺭﻧﺪ ‘ ﺁﻳﺎ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻥ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯاﻥ اﺳﺮاﻳﻴﻠﻲ ﻛﻪ ﺣﺪاﻗﻞ ﻋﺬاﺏ ﻭﺟﺪاﻥ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﺷﺮﻑ ﺩاﺭﻧﺪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺁﺩﻣﺨﻮاﺭاﻥ ﻛﻪ ﮔﻨﺎﻩ اﻳﻦ ﻗﺘﻞ و ﻋﺎﻡ ﺭا ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺧﺪا ﻣﻴﻨﺪاﺯﻧﺪ و اﻋﻤﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ اﺳﻼﻡ و ﻗﺮﺁﻥ ﺗﻮﺟﻴﺢ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ
    ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻧﻂﻮر ﻛﻪ ﻣﻼﺣﻀﻪ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﻣﻨﺸﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﻓﻘﻄ ﻧﻮﺭ ﻧﻴﺴﺖ ‘ﻋﻠﻢ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ و ﺟﻬﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﻣﻨﺒﻊ ﻗﺪﺭﺕ و اﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﺎﺷﺪ ” ﺗﺼﻮﺭ ﻛﻨﻴﺪ ﺷﻤﺎ اﺯ اﻧﻔﺠﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﻗﺮاﺭ اﺳﺖ ﺷﻤﺎ و ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ ﺭا ﻭﻳﺮاﻥ ﻛﻨﺪ ﺑﻴﺨﺒﺮﻳﺪ ‘ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻴﺨﺒﺮﻱ ﺁﺭاﻣﺶﺩﻫﻨﺪﻩ اﺳﺖ ‘ اﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻴﺨﺒﺮﻱ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻪاﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺁﺭاﻣﺶ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﻴﻜﻨﺪ و ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﺫﻭﺏ ﺷﺪﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﻭﻻﻳﺖ ‘ﺁﻥ ﺭا ﻧﺸﺎﻧﻪي اﻳﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ‘ و ﻣﺜﻞ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﻛﻪ اﺯ ﺗﺮﺱ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭا ﮔﺮﻓﺘﻪ ‘ﺁﻥ ﺭا ﺭﻫﺎ ﻧﻤﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺁﻥ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﺸﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﻘﺎﻱ اﻳﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ و ﻳﺎ اﻣﺜﺎﻝ ﺟﻨﺘﻲﻫﺎ و ﻓﻼﺣﻴﺎﻧﻬﺎ ‘ ﻛﻪ اﺯ ﻳﻚ ﻃﺮﻑ ﺭﻭاﻧﺸﺎﻥ ﭘﺎﻙ اﺳﺖ و اﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻟﻮﺩﻩ اﺳﺖ ‘
    ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻥ ﻣﺎ ﻣﺎﺕ و ﺣﻴﺮاﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﭼﻂﻮﺭ اﻣﻜﺎﻥ ﺩاﺭﺩ اﻳﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻓﺴﺎﺩ و ﺧﺮاﺑﻲ ﻫﻨﻮﺯ ﻃﺮﻓﺪاﺭاﻧﻲ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺣﺎﺿﺮﻧﺪ ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭا ﺳﺮﻛﻮﺏ ﻛﻨﻨﺪ و ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺯﺩﻱ و ﺟﻨﺎﻳﺖ و اﻋﺘﻴﺎﺩ و ﭘﺎﺭﺗﻲ ﺑﺎﺯﻱ و ﺭﺷﻮﻩ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ ‘ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﺯﺩ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ‘ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭼﻴﺴﺖ? ‘ ﻧﻤﻴﺘﻮان ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﺟﻴﺢ و ﻓﻘﻄ ﺑﺎ اﻧﮕﻴﺰﻩ ﻣﺎﻟﻲ و ﺷﻬﻮﺕ ﻗﺪﺭﺕ ﻛﻪ ﻫﺎﺭﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ ‘ اﻳﻦ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺭا ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩاﺩ ‘ﻣﻦ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻮﺷﺘﻪاﻡ ‘و اﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﺭا ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﻢ ﻣﻴﺪاﻧﻢ ‘
    ﺗﻴﻮﺭﻱ ﺗﻮﻃﻌﻪ ﻳﻚ ﺗﻮﻃﻌﻪ اﺳﺖ
    ﺷﻤﺎ اﮔﺮ ﺗﺤﺖ اﻳﻦ ﻋﻨﺎﻭﻳﻦ ﺩﺭ اﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻛﻨﻴﺪ (Rotschild.”eliminaten’bilderberg’freimaurer ‘ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻳﻠﻲ ﺑﺮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ اﺑﻬﺎﻣﺎﺕ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺭا ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻤﻬﺎ ﺭا ﺩﻳﺪﻩاﻡ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻱ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ و ﻣﻬﻴﺐ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻧﺴﺎﻥ ﮔﻤﺎﻥ ﻣﻴﺒﺮﺩ ﺭاﺯ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺭا ﻛﺸﻒ ﻛﺮﺩﻩ و ﻫﺮ ﻛﺲ ﺁﻥ ﺭا ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ﺩﺭ ﺧﻮاﺏ و ﻏﻔﻠﺖ اﺳﺖ ‘ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ اﻟﻘﺎ ﻣﻴﺸﻮﺩ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﺩﺭ ﺭاﺱ ﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﻣﻴﺨﻮاﻫﻨﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭا ﻗﺒﻀﻪ ﻛﻨﻨﺪ ‘ﺩﺭ اﺻﻞ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻼﻃﻴﻦ ﺟﻬﺎﻥ اﺯ ﻇﻬﻮﺭ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺗﺎ اﻣﺮﻭﺯ ﺳﻌﻲ ﺩﺭ اﻧﺠﺎﻡ ﺁﻥ ﺩاﺷﺘﻨﺪ ‘ ﻳﻌﻨﻲ ﺗﺴﺨﻴﺮ ﺟﻬﺎﻥ ‘اﻟﺒﺘﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻓﻘﻄ ﺑﻪ ﻗﻮﻩ ﻗﻬﺮﻳﻪ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﺷﻮﻧﺪ ‘ ﺑﻠﻜﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﺟﻪ اﻭﻝ ﺑﺎ ﺩاﺷﺘﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﺫﺧﺎﻳﺮ ﻣﺎﻟﻲ و اﻗﺘﺼﺎﺩي و ﻣﻨﺎﺑﻊ ااﻃﻼﻋﺎﺗﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﻧﻘﺸﻪﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻧﺎﻡ اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻟﻤﺎﻧﻲ ﻫﺴﺖ(globalisirung) ﻳﻌﻨﻲ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻛﺮﺩﻥ ‘ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻥ اﻗﺘﺼﺎﺩ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺩاﺷﺖ ﻭﻟﻲ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺟﻬﺎﻧﻲ و ﻳﺎ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻧﺪاﺷﺖ ﺑﺮاﻱ ﻧﺠﺎﺕ ﻛﺮﻩ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻴﻦ ﺗﻤﺎﻡ اﺟﺰاﻱ ﺗﺸﻜﻴﻞ ﺩﻫﻨﺪﻩ اﻳﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻴﺎﻳﺪ ‘ اﻳﻦ ﺭﻭﻧﺪ ﻧﻘﺸﻪ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﻠﻜﻪ اﻗﺘﻀﺎﻱ ﻭﺿﻌﻴﺘﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ‘ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﻴﺎﺳﺘﻤﺪاﺭاﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩاﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﺟﻬﺎﻧﻲ اﺩاﺭﻩ و ﻧﺠﺎﺕ ﺯﻣﻴﻦ ﻏﻴﺮ ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ‘اﻧﮕﺎﺭ ﻳﻚ ﻛﺸﺘﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻭﻱ ﺁﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪاﻧﺪ و ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻫﻤﻪ ﺳﺮﻧﺸﻴﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺤﻮﻱ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ اﺳﺖ ‘ اﺳﺘﻘﻼﻝ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺷﺖ ﺩﮔﺮ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ‘ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺑﺎﺯﻱ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺑﺮﻧﺪﮔﺎﻥ و ﺑﺎﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺩاﺷﺖ ‘ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻘﺶ اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻤﻬﺎ ﻛﻪ ﻣﺨﻠﻮﻃﻲ اﺯ ﺗﻮﻫﻢ و ﻭاﻗﻌﻴﺖ اﺳﺖ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﻣﺸﺘﺮﻳﺎﻥ اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻤﻬﺎ ﺩﺭ ﻳﻮﺗﻴﻮﺏ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻤﻬﺎ ﺑﺎ ﭼﺎﺷﻨﻲ ﺷﻴﻂﺎﻥ ﭘﺮﺳﺘﻲ و ﻫﻤﺠﻨﺴﮕﺮاﻳﻲ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪي ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ اﻓﺮاﻃﻲ ‘ﺑﺮاﻱ ﻳﺎﺭﮔﻴﺮﻱ اﺯ ﺑﭽﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ اﺭﻭﭘﺎ ﻣﺸﮕﻞ ﻫﻮﻳﻴﺘﻲ ﺩاﺭﻧﺪ و ﺑﺎ ﭼﺎﺷﻨﻲ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺸﺮﻳﻴﺖ ﺑﻪ ﺭاﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺗﻮﺭ ﺩاﻋﺸﻲﻫﺎ و ﻳﺎ ﺳﻠﻔﻲﻫﺎﻱ اﻓﺮاﻃﻲ اﻓﺘﺎﺩﻩاﻧﺪ اﺯ ﻳﻚ ﻃﺮﻑ اﺭﻭﭘﺎ اﺯ ﺷﺮ ﺑﭽﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﭘﺘﺎﻧﺴﻴﻞ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺩاﺭﻧﺪ ﺭاﺣﺖ ﻣﻴﺸﻮﺩ و ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺭاﻫﻲ ﺑﻬﺸﺖ اﺳﻼﻣﻴﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭﻣﻴﺎﻧﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ و اﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭ ﻣﻴﺎﻧﻪ و ﺗﺠﺰﻳﻪ ﺁﻥ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻲﺁﻳﺪ’ و ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﭼﻬﺮﻩ اﺳﻼﻡ و ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻟﺠﻦ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻓﺮﻳﻦ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺗﻴﺮ ﻧﺸﺎﻧﻬﺎ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ ‘ ﺧﺮﺩﻩاﻱ ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻇﺎﻟﻢ و ﻣﻆﻠﻮﻡ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭ ﺟﻨﺒﻪ ﺩاﺭﺩ ﻋﺎﻣﻠﻲ و ﻗﺎﺑﻠﻲ ” ﻋﺎﻣﻠﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻋﺎﻣﻼﻥ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﻣﺼﻠﺤﺖ و ﻣﻨﺎﻓﻌﺸﺎﻥ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﺭﻳﺰﻱ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ﻗﺎﺑﻠﻲ ﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻣﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻗﺎﺑﻠﻴﻴﺖ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻧﻘﺸﻪﻫﺎﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺩاﺭﻳﻢ ‘ﻣﺸﺘﺮﻱﻫﺎﻱ اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻤﻬﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺮﺩاﻥ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻃﺒﻊ ﺟﺎهﻃﻠﺒﻴﺸﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ اﺯ ﺗﻮاﻧﺎﻳﻬﺎ و اﻣﻜﺎﻧﺎﺗﺸﺎﻥ اﺳﺖ ‘ اﺣﻤﺪﻱﻧﮋاﺩ ﺑﻲﺧﻮﺩ ﻧﻤﻴﮕﻔﺖ ﻣﺪﻳﺮﻳﺖ ﺟﻬﺎﻧﻲ ‘ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ‘ﺟﻨﺎﺏ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﻴﺨﻮﺩ ﻧﻴﺴﺖ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻴﻜﻨﻪ ‘ اﻳﻦ ﺑﻨﺪﻩﻫﺎﻱ ﺧﺪا ﺗﻘﺼﻴﺮﻱ ﻧﺪاﺭﻥ ‘ ﺗﺼﻮﺭ ﻛﻨﻴﺪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻥ ﺗﻮ اﺗﺎﻕ ﻋﻤﻞ ‘ﻳﻪ ﭼﺎﻗﻮ ﺩاﺩﻥ ﺩﺳﺘﺘﻮﻥ ‘ ﺑﺎ ﻫﺰاﺭﺗﺎ ﻣﺮﻳﺾ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ‘ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺣﺘﻲ ﻳﻪ ﺯﺧﻢ ﺭﻭ هﻫﻢ ﭘﺎﻧﺴﺒﺎﻥ ﻧﻜﺮﺩﻳﺪ ‘ و ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻓﻘﻄ ﻻﻑ اﻭﻣﺪﻱ ﻛﻪ ﺑﻠﻪ اﮔﺮ اﻳﻦ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﻮﺩﺗﺎ ﻣﻴﻜﻨﻢ ‘ ﻛﺎﺭﻱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻣﺮﻳﻀﻬﺎ ﻋﺮﺑﻲ ﺑﺮﻗﺼﻦ ‘ ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺣﻴﺮﻭﻥ ﺑﻤﻮﻧﻦ ‘ ﺯﺩو اﻳﻦ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ اﻓﺘﺎﺩ ﺩﺳﺖ اﻳﻦ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ‘ اﻳﻦ ﮔﻮﺩ و اﻳﻦ ﻣﻴﺪاﻥ ‘ ﺑﺎ اﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﻻﻑ ‘ﻣﮕﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﺯﻳﺮﺵ ﺯﺩ ‘ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﭼﺎﻗﻮ ﺭﻭ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻦ ﺷﻜﻤﻬﺎ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻥ ‘ﺩﻝ و ﺭﻭﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻳﺨﺘﻦ و ﺣﺎﻻ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻦ ﺟﻤﺶ ﻛﻨﻦ ‘ ﻫﻤﻮﻥ اﻭﻝ ﻛﺎﺭ ﻋﺪﻩاﻱ ﻓﻬﻤﻴﺪﻥ ﭼﻪ ﻏﻠﻂﻲ اﻓﺘﺎﺩﻩ ‘و ﻓﻮﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﻛﺸﻴﺪﻥ ‘ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﻣﻴﮕﺬﺷﺖ و ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺗﻠﻔﺎﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﻣﻴﺪاﺩ ﺗﻌﺪاﺩ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻥ ‘ اﻭﻟﻴﻦ ﻛﺴﺎن ﻣﻠﻲ ﻣﺬﻫﺒﻲﻫﺎ ﺑﻮﺩﻥ ‘ و ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻳﻜﻲ ﭘﺲ ااﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ اﻭﻝ اﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺴﺸﺎﻥ ﺭا اﺯ ﺩﺳﺖ ﺩاﺩﻥ و ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻳﻜﻲ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺣﺬﻑ ﺷﺪﻧﺪ و ﺁﺧﺮ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺧﺘﻢ ﺷﺪ ﺑﻪ اﺻﻼﺡﻃﻠﺒﺎﻥ ‘ ﺑﺎﻗﻴﻤﺎﻧﺪﮔﺎﻥ اﻳﻦ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﺷﻜﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ ‘ ﺭﻭاﻧﻲﺗﺮﻳﻦ ‘ﻋﻘﺪﻩاﻱﺗﺮﻳﻦ ‘ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺗﺼﻔﻴﻪ ﺷﺪﻩ اﺯ اﻧﻘﻼﺑﻴﻮﻥ ﭘﻨﺠﺎﻩ و ﻫﻔﺖ ﻣﻴﺒﺎﺷﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺠﻢ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﮒ ﻫﺰاﺭ ﺑﺎﺭ ﺷﻴﺮﻳﻨﺘﺮ اﺳﺖ اﺯ ﭘﺬﻳﺮﺵ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﻛﺠﺮﻭﻱ و ﮔﻨﺎﻩ و ﺧﺮاﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﻳﻜﻲ اﺯ اﻳﻦ ﺩﺭﺏ و ﺩاﻏﻮﻧﻬﺎي ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺿﺎ ﺭاﻣﻴﻦ اﺳﺖ ‘ﻣﻌﺎﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ‘ اﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﺴﻴﺴﺖ ﻛﻪ ااﻳﻦ ﻓﻴﻠﻤﻬﺎ ﺭا ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻛﺸﻒ ﻛﺮﺩ و اﻳﻦ ااﻃﻼﻋﺎﺕ ﺭا ﺑﻪ ﺭﻫﺒﺮ و ﺩاﺭﻭﺩﺳﺘﻪاﺵ ﺩاﺩ ﺣﺪاﺩ ﻋﺎﺩﻝ و اﺯﻏﺪﻱ ﻫﻢ ﻧﻘﺶ ﻫﺎﻳﺪﮔﺮ ﺭا ﺑﺎﺯﻱ ﻛﺮﺩﻧﺪ و ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭاﺯﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺟﻬﺎﻥ ﺭا ﻛﺸﻒ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ و ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻨﺪ ﺑﺸﺮﻳﻴﺖ ﺭا ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﻨﺪ ‘ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭﺳﻴﻪ اﺯ ﭼﻪ ﻗﺮاﺭ اﺳﺖ ” ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻨﺪ اﺯ اﺧﺘﻼﻓﺎﺕ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ و ﺭﻭﺳﻴﻪ ﺑﻬﺮﻩﺑﺮﺩاﺭﻱ ﻛﻨﻨﺪ و ﺻﺎﺣﺐ ﺑﻤﺐ اﺗﻤﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﻏﺎﻓﻞ اﺯ اﻳﻨﻜﻪ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ اﻳﺮاﻥ ﺭا ﺩﺭ ﻳﻚ ﺳﻴﻨﻲ ﺯﺭﻳﻦ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﻴﻪ ﺗﻘﺪﻳﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ‘ ﺭﻭﺳﻴﻪ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻓﺮﻭﭘﺎﺷﻲ ﻏﺮﺏ ﺭا ﺗﻬﺪﻳﺪ ﺑﻪ ﺣﻤﻠﻪ اﺗﻤﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ و ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ‘ﺗﺤﻤﻞ اﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺳﻴﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﻗﺮﺑﺎﻧﻴﻴﺎﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺩﻭﻡ ﺩاﺷﺘﻪ و اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﻳﺪ ‘ﻧﻆﺎﺭﮔﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪﻩﮔﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﺑﺎﺷﺪ ﺭا ‘ﻧﺪاﺭﺩ’ ﻳﻜﻲ اﺯ اﻣﺘﻴﺎﺯاﺕ ﻏﺮﺏ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﻴﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ اﺗﻤﻲ اﻳﺮاﻥ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﮔﺎﻭﺑﻨﺪﻱ ﺑﻴﻦ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺳﻴﺪ ﻋﻠﻲ و ﻳﺎﺭاﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺑﺎﺗﻼﻕ اﺗﻤﻲ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩﻧﺪ ‘ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺑﺮاﺩﺭ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲ اﺩاﺭﻩ ﻳﻚ ﻧﺎﻧﻮاﻳﻲ ﺭا ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ . ﻛﺎﺭ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺸﺮﻳﻴﺖ ﻛﺸﻴﺪ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺕ اﻳﺮاﻥ و ﺣﺎﻻ ﻓﻘﻄ و ﻓﻘﻄ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻧﺠﺎﺕ اﻳﻦ ﻭﺭﺷﻜﺴﺘﮕﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻴﻦ اﺳﺖ ‘ اﻳﻦ ﺷﻜﺴﺘﻬﺎﻱ ﭘﻲ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﻲ و ﺷﺶ ﺳﺎﻝ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﭘﺮﻭﻳﻲ اﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﻳﺎﺩ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﻋﺎﻣﻞ اﺻﻠﻲ ﻓﺸﺎﺭﻫﺎﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻭاﺭﺩ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ” ﺁﻧﻘﺪﺭ اﺩاﻣﻪ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺩاﺩ ﺗﺎ ﻋﺪﻩاﻱ اﺯ ﻣﺮﺯ ﺟﻨﻮﻥ ﺑﮕﺬاﺭﻧﺪ و اﻧﺘﻘﺎﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﻮﺩ ‘ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎﻱ اﻣﺮﻭﺯ ﺩﮔﺮ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻥ ﻓﻘﻄ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻛﺮﺩ ‘ ﺩﺳﺖ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺑﺮاﻱ ﺧﺮاﺑﻜﺎﺭﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺎﺯﺗﺮ اﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ ‘ ﻳﻜﻲ اﺯ ﻋﻠﺘﻬﺎﻱ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ اﺳﺖ ‘ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﻴﺪ ﺑﻪ اﺿﻬﺎﺭ ﻧﻆﺮ ﺩﻭ ﺗﻦ اﺯ ﺩﺳﺖ اﻧﺪﺭﻛﺎﺭاﻥ اﻳﺮاﻥ و ﻋﺮاﻕ
    ﭼﻨﺪﻱ ﭘﻴﺶ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﺁﺑﻮﻻ و اﻳﺪﺯ ﺭا ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲﻫﺎ ﺑﺮاﻱ ﻛﻢ ﻛﺮﺩﻥ ﺟﻤﻴﻌﺖ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩﻩاﻧﺪ ” ﻳﻜﻲ ﺩﻳﮕﺮ اﺯ ﻭﺯﺭاﻱ ﻋﺮاﻕ ﻫﻢ ﻫﺸﺪاﺭ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩاﻋﺶ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ اﺯ اﻳﻦ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ (اﺑﻮﻻ) ﺑﺮاﻱ اﺯ ﺑﻴﻦ ﺑﺮﺩﻥ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻧﺶ اﺳﺖ ‘
    ﺑﻶﺧﺮﻩ اﻳﻦ ﻇﻠﻢ ﺑﻲ ﺣﺪ و ﻣﺮﺯ ﻋﺪﻩاﻱ ﺭا ﺑﺮ ﺁﻥ ﺧﻮاﻫﺪ ﺩاﺷﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﻴﻤﺖ ‘اﻧﺘﻘﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺭا اﺯ ﻣﺴﺒﺒﺎﻥ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ ‘ ﺑﺮاﻱ ﺛﻨﻲﻫﺎ ﻣﺴﺒﺐ ‘ﺷﻴﻌﻴﺎﻧﻨﺪ ‘ ﺑﺮاﻱ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﺛﻨﻲﻳﺎﻧﻨﺪ ‘ ﺑﺮاﻱ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻧﻨﺪ و ﺑﺮاﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻣﺮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ ﺑﺮاﻱ ﺑﻠﻮﭼﻬﺎﻱ ﺳﺘﻤﺪﻳﺪﻩ ‘ ﻛﺮﺩﻫﺎﻱ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺷﺪﻩ ‘ﻋﺮﺑﻬﺎﻱ اﻳﺮاﻥ ﻛﻪ ﺛﺮﻭﺕ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳﺸﺎﻥ و ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻓﻘﺮ ﻣﻂﻠﻘﻨﺪ ‘ ﺧﻼﺻﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﻛﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﺷﻤﻨﻴﺴﺖ ‘و اﻳﻦ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺷﻮﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﺩاﺷﺖ ‘ اﻳﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻛﻪ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ و ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻧﺪ ﻧﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻣﻠﻲ ﻣﻴﻔﻬﻤﻨﺪ و ﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﻮاﻗﺐ ﺷﻮﻡ ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺩ ﻣﻲاﻧﺪﻳﺸﻨﺪ ‘ﻛﻪ ﺗﺮ و ﺧﺸﻚ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺳﻮﺧﺖ ‘ ﻭاﻗﻌﺎ ﺗﺼﻮﺭﺵ ﻣﻮ ﺑﺮ اﻧﺪاﻡ ﻫﺮ اﻧﺴﺎﻥ ﻋﺎﻗﻠﻲ راﺳﺖ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻭﺭ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﺁﻣﺎﺩﮔﻲ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱﻫﺎﻳﻲ ﺭا ﻧﺪاﺭﺩ ‘ و ﭼﻨﺎﻥ ﻫﺮﺝ و ﻣﺮﺟﻲ ﺣﺎﻛﻢ ﺷﻮﺩ.
    ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﺮ اﺳﺘﻌﻤﺎﺭﻱ ﺗﻦ ﺩﺭ ﺩﻫﻨﺪ ‘ ﺁﺧﺮ ﻫﻢ اﻳﻦ ﻏﺮﺑﻴﻬﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ و ﻣﻴﺎﻧﺠﻲ ﻃﺮﻓﻬﺎﻱ ﺩﻋﻮا ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺷﻮﻧﺪ و ﺑﺎ ﻛﻤﻜﻬﺎﻱ ﺁﻧﻬﺎ اﺯ ﭘﻮﻟﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻗﺮﺽ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺩاﺩ ﺳﺮﺁﻏﺎﺯ ﺑﺪﻫﻲﻫﺎﻱ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ اﺳﺘﻘﻼﻝ ﻧﺴﺒﻲ ﺭا ﻏﻴﺮ ﻣﻤﻜﻦ ﺧﻮاﻫﺪ ﺳﺎﺧﺖ.
    اﻳﻦ ﺳﻨﺎﺭﻳﻮ ‘ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﺩﻭﺭ اﺯ ﺫﻫﻦ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻃﺮﻓﺪاﺭاﻥ اﺳﺘﻘﻼﻝ ﻣﻂﻠﻖ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ‘ ﺁﻧﻬﺎ اﺯ اﻧﺮﮊﻱ ﺳﻴﺎه ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻫﺴﺖ ﻏﺎﻓﻞ ﺑﻮﺩﻧﺪ ‘ ﻭﻗﺘﻲ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﮔﻔﺖ اﻳﻦ اﻧﻘﻼﺏ اﻧﻔﺠﺎﺭ ﻧﻮﺭ اﺳﺖ ‘ ﺩﮔﺮ ﻛﺴﻲ اﺣﺘﻤﺎﻝ اﻧﺤﺮاﻑ ﺭا ﻧﺪاﺩ ‘ﭼﺮا ﻛﻪ ﻣﺬاﻕ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻣﻴﺎﻣﺪ. ﺣﺘﻲ ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﺳﻲ و ﺷﺶ ﺳﺎﻝ ﻫﻨﻮﺯ اﺣﺪﻱ اﺟﺎﺯﻩ اﻧﺘﻘﺎﺩ اﺯ اﻭ ﺭا ﻧﺪاﺭﺩ ‘ اﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ اﻭ اﺩﻋﺎﻱ ﻋﺼﻤﺖ ﺩاﺷﺘﻪ ‘ ﭼﻪ اﻧﺤﺮاﻓﻲ اﺯ اﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ‘ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻚ ﻧﻮﺭ ﻣﻨﺸﺎ ﻋﻠﻢ ‘ ﻗﺪﺭﺕ ‘ ﺁﺭاﻣﺶ و اﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ اﺳﺖ ” ﻭﻟﻲ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ و ﺟﻬﻞ ﻫﻢ ﻣﻨﺸﺎ ﻗﺪﺭﺕ و اﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ اﺳﺖ ‘ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﺧﻮاﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ و اﻧﺠﺎﻡ ﻓﺮاﻳﺾ ﻓﻘﻬﻲ و اﺩاﻱ ﺗﻜﻠﻴﻒ اﻳﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ اﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ﺑﻬﺘﺮ اﺳﺖ ﺑﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﻘﻮﻻﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﭙﺮﺩاﺯﻧﺪ ‘ ﻣﻨﻆﻮﺭ ﻣﻦ ﺑﺮاﺩﺭاﻥ ﻭﻃﻨﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ ﭼﻨﺪﻱ ﭘﻴﺶ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ اﺷﺎﺭﻩاي ﺩاﺷﺘﻢ ‘ﻗﻴﻤﺖ اﻳﻤﺎﻥ اﻳﻦ ﺑﺮاﺩﺭاﻥ ﺭا ‘ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ ﺑﺎ ﺑﻲاﻳﻤﺎﻧﻲ ‘ اﻓﺴﺮﺩﮔﻲ ‘ اﻋﺘﻴﺎﺩ ‘ و ﺿﻌﻒ ﺑﭙﺮﺩاﺯﻧﺪ ‘ﺷﻤﺎ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﻭﻗﺘﻲ اﻳﻦ ﺑﺮاﺩﺭاﻥ
    ﺧﻴﻞ ﻋﻆﻴﻢ اﻳﻦ ﻣﻌﺘﺎﺩاﻥ و اﻓﺴﺮﺩﮔﺎﻥ و ﻓﺎﺣﺸﻪﮔﺎﻥ ﺭا ﻣﻴﺒﻴﻨﻨﺪ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻣﻴﺴﻮﺯﺩ ‘ و ﻳﺎ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻘﺼﻴﺮﻛﺎﺭ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ‘ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ‘ اﻭ ﺑﺎ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺧﻮﺩ و ﺁﻧﻬﺎ ‘ﺧﻮﺩ ﺭا ﻫﺪاﻳﺖ ﺷﺪﻩ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ‘ اﻳﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭا ﻛﻮﭼﻚ ﻛﻨﻨﺪ ‘ﺧﻮﺩ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ ‘ اﻧﮕﺎﺭ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﻘﺎﻱ اﻧﺮﮊﻳﺴﺖ ‘ اﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ اﻳﺪﻳﻮﻟﻮﮊﻱ ﺷﻴﻂﺎﻧﻴﺴﺖ ‘ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺭا ﺑﻲاﻳﻤﺎﻧﺘﺮ ﻛﻨﻨﺪ ‘ ﺑﻪ اﻳﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻲاﻓﺰاﻳﻨﺪ ‘ ﻣﺜﻞ ﺯاﻟﻮ ﻛﻪ اﺯ ﺧﻮﻥ ﺑﻘﻴﻪ اﺭﺗﺰاﻕ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﻛﻪ اﻳﻤﺎﻥ ﻭاﻗﻌﻲ ﺟﺬﺏﻛﻨﻨﺪﻩ اﺳﺖ ﻧﻪ ﺩاﻓﻊ. ” ﺩﻓﻊ ﺣﺪ اﻗﻠﻴﺴﺖ و ﺟﺬﺏ ﺣﺪاﻛﺜﺮﻱ
    و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﺘﻴﺠﻪ اﻳﻦ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ﻣﻠﺘﻲ ﺫﻟﻴﻞ و ﺧﻮاﺭ ‘ و ﻋﺪﻩاﻱ ﮔﺮﺩﻥ ﻛﺶ و ﭘﺮ ﻣﺪﻋﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﻣﺮاﺩ ﺳﻮاﺭ” ﻋﺪﻩاﻱ ﻗﻮﻱ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ ‘ﻭﻟﻲ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺿﻌﻴﻒ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪاﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻭﺭاﻥ ﺻﻔﻮﻳﻪ ﻣﺤﻤﻮﺩ اﻓﻐﺎﻥ ﺗﺎ اﺻﻔﻬﺎﻥ ﺁﻣﺪ ‘ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺩﻭﺭاﻧﻲ ﻛﻪ اﻳﺮاﻥ اﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻓﻘﻪ و اﺣﻜﺎﻡ ﺷﺮﻳﻌﺖ ﻫﻴﭻ ﻛﻢ ﻧﺪاﺷﺖ و اﺯ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻋﺎﺷﻮﺭا ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺣﺠﺎﺏ ﺯﻧﺎﻥ ‘ ﺑﺎ ﻏﻠﻆﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺜﺒﻴﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
    ﺧﺪا ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ

     
  6. ایران داد عمارلویی

    سلام بر همه,سلام بر حسین 61 یا 60/ببخشید که حافظه یاری نمیکند و از بی قوتی/همان نون خالی,نه نون والقلم و بقیات و ساکنات و سکنات؟اسم با مسمای خلخالی مرحوم وقتی به بصیرت؛؟ بی بصیرتان و به قول ظریف و ظریفی که بصیرت همه ی اعوان و انصار به هم اغوشی شاهدیون و سفره ارایی شاهد بازان قرن 6 و 7 و 8 ما را با این همه بلا و بلیه و بلیان گرفتاریم و با لهو و لعب خواجگان شاعر و متشاعر به بند میکشند بدون نیتی که ما بازی بخوریم همچنان که خیلی از مشاهدان به مشاطه گری این دوستان گرفتار امده اند بدون ثمری یاد سمنگان و خای هندو به مشاهده نشسته اند. بازی کنان این سفره مجانی ما را به ملیجکی هم نمیخوانند و با تار و تنبک جناس ایهام از نون ما میرند تا به نونی بنشینند.داستان تمثیلی طبابت پیشگانی که ما را مفتخر میکنند به جای خر و هم پالان؛هر دو هم خر و هم پالان به یکجا به قورت؛نشسته ایم.گره گشایی این دوستان راز و رمزی دارد که بعید است بشود به کنه ان پی برد ولی کنایاتشان نه از سر تدبیر,بل شروع دوباره حیدری؛نعمتی را به ارمغان می اورد و سر در اخور یکی از دو گروه عرف و شرع دارد و به سرپنجه راز و رمز گونه واگشایی از ظلم شرع بهغرف را حکایت میکنند.همه ی بد و بی حساب مردم را وانهاده اند و به یکباره از زن بارگی گذشته به شاهد ما مشغول میدارند بدون بهره دهی در این وانفسای نفس بریدگانی کثیر؛ که نفس به کوپن و یارانه به دم نشسته اند و سر دراخور خان و خوانین دارند و با بیم هراس و ترس واگویه ای ندارند که می هراسند که با لمحه ای اندیشیدن به فقر و فلاکت و نشانی از دزد بدهند کل الاجمعین به سینه کش اموات رهسپار خواهند شد.داستان مردی را میماند که عازم مکه بود و تولدی و تنازع به افزون برای سیطره زبر شکم وتعطیل همه شعور و شرافت…تنها 2 ریالی کودکی برای سوت سوتک به نتیجه رسید بقیه الناس که از در و درب فک و فامیل حکایت داشت حوالتشان به نسیه بازار رسید و اوهام به یغما رفت.از شعور گذر و به شعر قناعت کردن نتیجه جز تخدیر ندارد و مواجب تخدیر چون گران است همه سواد و سوات به امیزش میرسند تا زایمان و کارکرد مجانی انرا به حوالتی که از بلند پایگان ذی شعور و بی شعور میگیرند و گریه مردمان را واگویه گذشتگان میکنند.اگر واگویه ای دارید از ایهام و ابهام جناس و چند گونگی بافتن در گذرید و به امروز و امروزیان برسید و راه بنمایید تا از اوهام و چند گانگی به یگانگی برسیم و طی طریق را از هفت و هفتاد گونگی که رنگی از حقیقت امروز را ندارد به ادرس و نشانی عقل برسانیم.هندوستانیان و بهشت نسیه را به سیلی اگاهی ختم به خیر بگردانیم.بار فروهشته ی اعصار کاروانیان قدیم را که خود ادرس درست و درمانی به ارث ننهاده اند به سفره خالی امروزین بپردازیم که بنا به نوشته خود جناب عالیان,هزاران در این وادی به بادی رسیده اند و رنگین کمانی جور واجور که از طاووس هم گذشته اند ایا نتیجه ای که لواشی و لواشکی برای امروز؛و مفری برای شکم گشنه حاصل امده است؟به باور مثل منی همه را در می و مستان و بد مستی رسانیده اند که عمر به بطالت رهنمون داشته و هنوزی که شمایان دارید.به خیل ادمیان امده و نا امده چه بهتر که شاهین خرد را سنگین کنیم تا اباطیل و خرافات را زمرد و الماس ننامیم.داستانی واقعی برای شمایان که از می انگور,رز و تاک و تمنا میگویید تا به وصل برسید که هرگز نخواهید رسید همچنان که تا کنون تمام مدعیات ره به جایی نبرده اند و هر کس بیل خود میزند ولی چه سود؟این بیل به کویر و کویریات است.اسم و شهرت عاملین را به علل همه دانسته نمی اورم تا بدانید که با یک من اوهام شما و این داستان چه همپوشانیی دارد و نتیجه با شما:7 صبح یکی از روزهای قبل از انقلاب یکی از فرماندهان بزرگ با جت شکاری به پایگاه دزفول نزول اجلال فرمودند اگر سنی و سربازی شما به ان دوران میخورد چه بهتر,اگر که جوانید و جویای نام,از دیگرانی سوال بفرمایید.فرمانده پایگاه با چندین گردان و با حسابی و کتابی تا به ان مقدار که با اطوی شلوارسربازان میشد خربزه به قاچ/قاش نشست/ پیش فنگ و پا فنگی در گرفت و چه با نظم]و چه با ترتیب و ترتب,فرمانده ارشد به شدت از این کار در امتناع بود و فرمانده پایگاه را به فرمان و با تغیر به باد انتقاد گرفت که جناب تیمسار؟به جای این همه اهن و تلپی و هزینه ای و..این کار ارزشی ندارد به جای اینکه چند 100 نفر را بیش از چند ساعت در صف نگه دارید ایا بهتر نبود سربازان را موظف میکردید در این شکاری پایگاه به صف و به قدم رو:هر کدام این سربازان اگر برگی را از زمین برداشته بودنداکنون میشد چلوکبابی را هم در این فصل برگریزان در اسفالت به تناول نشست.این یک عمل انسانی که حداقل ان پاکیزگی و تشفی روحی را ارمغان دارد قیاس بفرمایید با نتیجه ی بی نتیجه این همه قلم فرسایی که سراغاز ی شده و میشود برای جنگی که یک طرف ان عارف است با هزاران ادا و اطوار و بی عملگی و دم خوش و به فی الحال بچسب؛؛برس به می معشوق؛که تا کنون کسی را در مبدا زیارت حاصل؛ولی مقصد؟اب خضری که موسی هم نتوانست از ان بهره ای جوید,به نهایت است و بی نهایت راه؛و تمام راه نه موازین و نه به هم میرسند,چون رسیدنیی که یک مشت خالی پر باشد در ان مشت فقط خال است و خالی,خدا یکیست و هر کدام به چهار راه ؟که نه؟ بی نهایت راهی که انقدر سر راست و با ادرس و پلاک و صندوق پستی به شماره کهکشان؟که مقصد یکی و ان یک به بی نهایت؛ان بینهایت به یک میرسد و دانیم که هیچ دو تا یکی با هم برابر نیست.لطف بفرمایید چرا این گونه هست؟منتطریم سوال اخر ما را به جواب برسید که چنان چه رسیدید که عجب باشد؛من هم سر سودایی میطلبم و انگیزش در خود به امداد میخوانم.

     
  7. مردفتو‍‍ژني

    مردفتو‍‍ژني
    1:12 ق.ظ / نوامبر 4, 2014
    نظر شما پیش از انتشار، بررسی خواهد شد.

    سلام بزرگوار
    من اكثر نوشته هاي شما را دنبال ميكنم.در نوشته هاي شما چند اصل اخلاقي عميق به صورت خيلي گويا و برجسته مشاهده نمودم:
    1- رهايي وآزادي
    2-عشق ومحبت
    3-حقيقت وواقعيت
    4-عدالت وانصاف
    5-حيثيت وكرامت انساني
    بايد بگويم كه انسان امروزي فارغ از هردين ” ايين وعقيده اگر بتواند در درون خودش اين اصول محكم وبنيادين را نهادينه كرده باشد رفتاري هم چون شما در اين جامعه فلاكت زده ايران خواهد داشت .ومن به شما به عنوان يك انساني كه به اين اصول باور داري ودر حد توان خود عمل مي نمايي تبريك ميگويم وميبالم.البته بنده هنوز فقط اين كلمات را ميشناسم و همانطور خودتان گفتيد وابستگي هاي زندگي و جهل ونداشتن ايمان يقيني به خود وراه خود نگذاشته كه حركت درخور وموثري بتوانم انجام دهم .واز اين بابت به شما گرامي غبطه ميخورم وبه حال خودم تاسف.اميدوارم روزي برسد كه همه ايرانيان باهر نژاد ودين ومذهبي در راه سعادت خودشان وابنا بشري گامهاي موثر ومفيد بردارند .من به آينده اميدوارم وحركت وشايد انقلاب بعدي در ايران يك انقلاب وياجنبش اخلاقي خواهد بود .و رهبري وپيشگامي اين مهم به دست زنان تواناي اين مرز و بوم خواهد بود.و در اينجا ارزو دارم كه خداوند به حاكمان ما هم بصيرت وبينش عطا فرمايد.

     
  8. نسل سوزانده شده

    آقای نوریزاد سلامء
    تلاش شما به روشنگرایی و جلب توجه به نکات امنیتی و اقتصادی و دینی و حیثیتی موجود در کشور به مخاطب خود در نامه بسیار ستودنی است. و اینکه در هر صورت جان و شرافت خود و خانواده خود را در این وانفسا بر کف دست نهاده اید بسی نشان از انسانیت و خرد والای اجتماعی شما حکایت میکند. و نکته مهمی که درک میشود این امیدواری بی اندازه شما به شخصی است که شاید بخواهد بساط قهر و نفرین و گرفتاریهای اسفناک موجود را برطرف کند.
    شخصأ به قوه همدردی شما آفرین گویم. و نمیخواهم دید و نظر شخصی ام در شما و یا مخاطب نامه شما اثر منفی بجا بگذارم. اما چه کنم که گیرنده نامه شما در دنیای دیگری حیات دارند و اشک که هیچ . ایشان آهی هم نخواهند کشید و اگر تصادفی به نامه شما برخورد کنند ء با تأبیری طلبکارانه این رنجنامه شما را خوراک دشمن و منکر همه مصیبت های جانفرسا در کشور خواهند شد. اگر غیر از این باشد ء میبایست ایشان از شما دعوت شخصی نمایند و راجب گوشزدهای شما به ایشان تحقیق و در رفع آنها به تلاطم بیفتند.
    هیچ سوسماری جوجه نزاییده است. مرا ببخشید قصد بی احترامی به انسانیت نداشتم. و به امید شما امید میبندم که برداشت آخرم کاملأ اشتباه خواهد بود.
    با سپاسء
    نسل سوزانده شده

     
  9. نگاهی به سناریو های مطرح شده از سوی حاکمان در مورد اسید پاشی

    گفتند مثل بقیه اسید پاشی ها است و انگیزه شخصی است. خوب این یعنی طرف در رابطه خاصی با فرد مضروب قرار دارد. اولین احتمال شکست در رابطه عاشقانه است. یعنی طرف رو تحویل نگرفتند اسید پاشی کرده. یا خواسته دیگری داشته که بر آورده نشده. به هر حال این فرد در ارتباط با فرد مضروب یا خانواده درجه اول او قرار دارد و پیدا کردن چنین کسی چند ساعت وقت بیشتر نمی برد.

    گفتند طرف روانی است. این گونه افراد به ناگاه از اسید پاشی دست بر نمی دارند. در اثر بیماری روانی نیازمند اسید پاشی هستند و ناچارند هر از چندی برای ارضای شهوت خود اقدام به اسید پاشی کنند. چنین افرادی دیر یا زود شناسایی می شوند چرا که هر بار که مرتکب جرم می شوند قراین و شواهد بیشتری از خود به جای می گذارند و با این قراین و شواهد می شود طرف را شناسایی کرد. یعنی فرد روانی به طور حتم خود را لو خواهد داد.

    گفتند کار جاسوسان موساد و سی آی ای و …. است که این ها را هم اداره اطلاعات به راحتی می تواند رد گیری کند. جاسوس مزدور خارجی کارش به مراتب دشوار تر از مجرمین عادی است. نیازمند تدارکات است. سازمانی باید پشتوانه اش باشد تا بتواند فرارش دهد. اگر اطلاعات ما از وجود چنین سازمانی در اصفهان یا دیگر نقاط کشور آگاه نباشد به درد لای جرز می خورد.

    جالب است که دستگاه حکومت به طور یک صدا تاکید دارد که اسید پاشی به طور حتم کار افراد حزب اللهی نمی تواند باشد! جالب است! آقایان مثل این که علم غیب دارند! پیش از آن که تحقیقات به نتیجه برسد می دانند که یک حزب اللهی هرگز مرتکب چنین جنایتی نمی شود! یکی نیست به این ها بگوید لا اقل برای حفظ ظاهر هم که شده موضع بی طرفانه ای بگیرید و بگویید فعلا نمی توانیم اظهار نظری کنیم و باید تحقیقات ادامه یابد و به نتیجه برسد.

    ببخشید آقایان محترم ما قتل های زنجیره ای را و کوی دانشگاه را و …. را هنوز فراموش نکرده ایم. شما سابقه تان خراب است. پرونده اعمال جنایت کارانه تان قطور است. مثل این است یک قاتل حرفه ای که بار ها ارتکاب قتل وی به اثبات رسیده بیاید و بگوید که خیر این من نبودم که دیروز سوار بر موتور در چهار راه فلان ساعت فلان با فلان وسیله اسید روی سرنشینان فلان اتومبیل با فلان رنگ و فلان شماره پاشیدم و بعد به مسجد فلان فرار کردم و خودم را زیر عبای فلان آخوند پنهان کردم. تو گفتی و من باور کردم……

    سناریویی که حکومت ولایت فقیه اصرار دارد ناممکن است حزب اللهی های عزیزی هستند که رگ غیرتشان به جوش آمده و از برق چشمان رهبر معظمشان خوانده اند که باید کاری کنند. این ها نیز نیازمند سازماندهی هستند و باید مورد حمایت قرار داشته باشند وگرنه هرگز خود را به مخاطره نمی اندازند. تنها درصورتی مبادرت به اسید پاشی می کنند که از پشت سر خیالشان را راحت کرده باشند. این ها را اطلاعات البته به خوبی می شناسد چون کم و بیش از ماموران خودش است. اطلاعات بیاید و مزدوران خودش را دستگیر کند؟

    به خاطرتان هست در هند کار تجاوز به زنان بالا گرفت مردم چه کردند؟ چه بر سر حکومت آوردند؟ مقامات رسمی را به //خوری انداختند. خیابان ها یک روز آرام نگرفت. موج تظاهرات بود که ادامه یافت تا نیروی انتظامی وادار شد با عاملین این تجاوز ها برخورد کند. مجلس قوانین مجازات متجاوزین را تشدید کرد. خاک بر سر ما که حکومتمان به اندازه هند به مردم اجازه اعتراض نمی دهد. به جای این که مجرمان را دستگیر کند معترضان را دستگیر می کند.
    فلاکت از این بیشتر می شود؟ بی شرمی از این فرا تر می شود؟

    خنده دار ترین قسمت ماجرا این است که علمای عظام سخنرانی می کنند و به جهانیان اعلان خطر می کنند که داعش را آمریکا ساخته تا آبروی اسلام را ببرد! شما آبرو برای اسلام گذاشته اید؟ اف

    اینجا سخنم با ماموران اطلاعات است. اگر غیرت دارید بیایید و در حق مردم مردانگی کنید و اگر از جان خود می ترسید به نحوی که شناخته نشوید اسامی عاملان پس پرده و ضاربان را به اطلاع مردم برسانید. بقیه اش را بسپارید به دست مردم. چند تا مامور با غیرت انتظامی کار را پی گیری کنند و تا انتهای ماجرا را بر ملا سازند. لا اقل در حد قتل های زنجیره ای و یا محفلی کرمان. می دانیم که حتی اگر ضاربان و عاملان شناسایی شوند مجازات نخواهند شد لیکن شما به وظیفه وجدانی تان عمل کنید. تصمیم با مردم است که با چنین حکومتی چه معامله ای کنند.

     
    • تصور کنید سربازان اسرائیلی به صورت زنان فلسطینی اسید پاشی زنجیره ای میکردند .!!؟

      صداو سیما دم و دقیقه برنامه هاش رو قطع میکرد و عکسهای صورتهای لهیده و داغونشون رو نمایش میداد”
      تیتر تموم روزنامه ها با عکس وخبرش مزین میشد”
      تو تموم بخشهای خبری تا یک ماه به یه بهونه ای میگفت در پی…. فلان شد”
      همه مقامات کشوری و لشکری و استانی و مجلسی و…. ریز و درشت این جنایت را محکوم میکردند”
      تو قم و بعد تهران و بعد بقیه شهرستانها تظاهراتهایی برای محکوم کردن این حرکت ضد انسانی برگزار میشد”
      پوسترهای عکسهای خون آلودشون به همراه شعارای ضد اسرائیلی شهر را پر میکرد”

      ورودی همه بانکها شماره حساب کمک به قربانیان اسیدپاشی نصب میشد”
      تعداد زیادی از ارگانها و مراکز پزشکی و گروههای خیریه جهت درمانشون اعلام آمادگی میکردند”
      قربانیان با پول ما به بهترین مراکز درمانی اروپا اعزام میشدند”
      دیه کامل همه اعضا و جوارحشون چارلا پنجلا از کیسه ملت دربدر ایران پرداخت میشد”
      یه سری افرادی اجیر میشدند که با دریافت پول عملیات تلافی جویانه انجام بدهند”
      .
      .
      براستی چه کرده ایم که اینچنین تنها و بی کسیم ..!!؟
      به چه جرمی چنان لایق تحقیر و خرد شدن و سوزانده شدنیم ..!!!!

       
  10. با درود به نوریزاد عزیز و هم میهنان فرهیخته نوشتار ناب شما را خواندم و به خود میگویم که در واقعه کربلا که امام حسین هم لشکریان عمرسعد را به پاکی ودرستی دعوت میکرد پس چه شد ؟ زات پاک انسان ها به کجا رفت ؟ آیا گوش هایشان کر بود ویا چشم هایشان نمیدید؟ نمیدانم ! آن هارا نمیدانم! ولی این هارا ! این هایی که مردم یک مملکت رابه گروگان گرفته اند را میدانم این هایی که به اسم اسلام بر جان و جهان ما چنگ افکنده اند را میدانم ! این ها محال است که گوش شنوایی داشته باشند ! مگر زور بر سرشان فشار بیاورد. که در جریان هسته ای شاهد هستیم که چگونه به رقص قهرمانانه افتاده اند ولی جهان برای این رقص ها تره هم خورد نمیکند ! آقای خمینی را هم که یادتان هست می گفتند اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم! عزت وشرف ما درگرو همین جنگ است! به ناگاه که متوجه شدند که اگر دیر بجنبند طومارهستی روحانیت به باد میرود و چام زهر را سر کشیدند! و انسان ها و اموال این مملکت که به باد فنا رفت به هیچ انگاشته نشد! حالا هم که دست قهر طبیعت دنیای عراق را نشانه رفته و انتقام میکشد به ذست وپا افتاده اند که نکند این داعشیان گوشه چشمی به ایران داشته باشند! غافل از آنکه داعشیان واقعی همین ها هستند. فقط با این فرق که آن ها به روش سنت اعمال قدرت میکنند و اینان به روش شیعه و وقتی از آن ها سوال خصوصی میشود که با این مال واموال چه میکنید با لبخندی چون قند میگویند در حقیقت مالک اصلی خداست این امانت بهرروزی نزد ماست ویا پر رو ترینشان میگوید من این اموال را به امام زمان مسترد میکنم! حال از رهبری که بطور حتم همه را میبیند توقع گوشه چشمی خطاست. با ادب و احترامی روز افزون.

     
  11. در سه راه اقد سیه نیاوران سپاه یک مجتمع تجاری می ساز دکه بزرگترین مجتمع خاورمیانه است. زمین ان قبلن مال فرح پهلوی بوده است.1400 جای پارکینگ دارد.مغازه های انرا متری 50 میلیون میفروشند.برای جواهر فروش ها و لباس و کفش ایتالیایی و امریکایی. سپا ه در حال بلعیدن همه اقتصاد مملکت است. شاه می کفت مجاهدین میخواهند مارکسیست اسلامی درست کنند. انچه را مجاهدین نتوانستند انجام دهند سپاه انجام داد.

     
  12. وقتی که آ دم نوری زاد قبل از ازادی و بعد از ازادی را با هم مقایسه میکند میفهمد که چرا ما حهان سومی هستیم. او هر روز دست به خلاقیت های تازه میزند. کاری برای پیشرفت فرهنگ کشور خود میکند. او تنها مرد ازاد این سرزمی است. تصور کنیم همه ما بدین ازادی دست می یافتیم چه خلاقیت هایی بوجود میامد. چه کشوری میساختیم. اول ما زندانی ترس خودیم. وبه هر جا می رویم برای ابراز کوچکترین فکر خود با دیگران باید دست به یقه بشویم. انها هم از ترس و برای لقمه نانی با ما درگیرمیشوند. چندی پیش در یک کنفرانس استادی تحقیق کرده بود. و نتاییجی بدست اورده بود که اجرایی کردن ان مربوط به قوه قضایی میشدو من بلند شدم و بر ترس خود غالب شدم و گفتم ایا شما با قوه قضاییه تماس گرفته اید که طرح اجرا شود. فورن رییس جلسه که او هم استاد دانشگاه بود حرف مرا قطع کرد. چون سوال مرا بو دار تشخیص داده بود و صدایش از ترس میلرزید و گفت لطفن تفسیر اضافی نکنید و فقط سوال کنید. البته در تمام اتاق های کنفرانس همیشه یک مامور حفاظت دانشگاه را میگذارند.
    همه جا باید چارچوب های فکری از پیش تعیین شده را رعایت کرد. در حالیکه پیشرفت و خلاقیت جایی ورای ان چارچوب هاست. چارچوب های فکری حاکمان ما که غیر از جهالت هیچ نیست.

     
  13. این حرفها را ول کنید ! سری به سایت نذری یاب بزنید تا ببینید نزدیکترین محل پخش قیمه کجاست!!!

     
    • ناشناس جا ن فرمایش شما شروع بدبختی است دزدان مالتو ازدستت میگیرند بعد از مال خودت نذری میدهند البته نه همه نذردهنده گان

       
  14. با درود به آقای محمد(کاوه) نوری زاد
    و به همکاران با وفایتان و هموطنان غیور و آزاد منش

    1. جناب آقای نوری زاد ، نمیدانم کجای کار هستی ؟ ده ها ازاین نامه ، عریضه ها ، شگایت نامه ها ، داد خواهی ها وو.. برای ///، خامنه ای نوشته شده. همگی بی پاسخ مانده و اصلأ ایشان اهمیت نمیدهد . رهبر مسلمین جهان به این حرف های پیش پا افتاده (البته از نظر او) ارزش قائل نیست و اصلأ وقت ندارد. ایشان نماینده خدا و امام زمان است. بایستی مشکلات و معضلات جهان را حل و فصل بکند.

    2. از حسین ، حسین و زینب ، زینب و محمد و علی و کوفه و یا فتح مکه و داستان های کربلا بطور مرتب مثال آوردن و از اینجور سخنرانی ها و گفته ها و روضه خوانی ها مردم را آخوند ها عادت داده اند و مسخ اندشه وفکر کرده اند و تاریخ را وارونه جلوه داده اند و از این طریق انسان ها را تهییج واحساساتی کردن ، ما را از حقوق انسانی وشهروندی دور می کند و بشتر و بیشتر به عقب می اندازد و از حقایق واقعیت های تاریخی سرزمین اعراب واتفاقاتی که در آنجا افتاده است بیشتر وبشتر منحرف می کند و آب به آسیاب آخوندهای دروغگو ریخته و اضافه می شود.
    تاریخ و علم و منطق و خرد به شرح این اتفاقات پاسخ داده است. حال کو گوش شنوا ! بسیاری از آخوند ها هم میدانند داستان از چه قرار است ولیکن چون دکان نون دونی خوبی پیدا کرده اند بنا براین بقول معروف : هیچ بقالی نمی گوید ، ماست من ترش است. ای دل غافل!

    3. بار ها نوشته ام: آب در هاون کوبیدن است ومیخ آهنین نرود در سنگ.
    این قشر آخوند دل هایشان سیاه وتیره و از سنگ خارا هم سخت تر است زیرا از تک ایده لوژی سیاه و تاریک ، خونین وخشن اعراب 1400 سال پیش نشئت و سر چشمه گرفته وبویژه این که:

    گر کدا معتبر شود … از خدا بی خبر شود

    4. در تحلیل نهائی : بایستی کاری کرد ، کارستان . همین که جنایات و فساد اخلاقی خلافت اسلامی را افشاء می کنید و از ستمدیدگان بطور بدیهی دفاع و روشنگری می کنید ، بسیار قا بل ارزش است و مردم ایران قدر دان هستند. روضه خوانی و داستان کربلا و شرح و توضیح اینجور اتفاقات را به همان آخوند ها واگذار نمائید.

    5. باز هم می نویسم واعلام می کنم : مسئولیت و حاصل تمام بی عدالتی ها در عرصه های مختلف سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و ناهنجاری های اچتماعی و فلاکت و بدبختی مردم ایران را در شرایط فعلی بعهده شخص خامنه ای می دانم.. برای حفظ ایمان و عقاید مردم ، جدائی دین از سیاست ، اقتصاد و دولت را بفوریت خواستارم.

    با آرزوی تندرستی و موفقیت و تشکر از امکان و درج دیدگاه دگری در وب سایتتان

     
  15. با درود بر همه شما گرامي هموطن، جناب نوريزاد مبارز و كاربران و تيم سايتشان، گاهي با خود مي انديشم، كه اين مطلبي كه گفتم يا نوشتم، چند بار در اين ٣٥ سال تكرار كردم، إز شقاوتهاي يك قشر مدعي همه چيز كه خود را هم عالم مي نامند إز چپاول و غارت سرمايه هاي ملي و مردمي كه تا جايي مي توانند خود مي خورند و مي دزدنند، تا جايي كه مي توانند در سوريه و لبنان و فلسطين و يمن و بحرين بذل و بخشش مي كنند، تا جايي كه روسيه و چين مي خواهند به انها باج داده و مي دهند، إز فشردن گلوي ازادي تا به أسارت كشيدن ازادگان و قتل و عام دگرانديشان. إز دادن پستهاي اجرايي و قضايي و پارلماني تا فرهنگي و اموزشي و ورزشي و دانشگاهي به يك مشت خودفروش و دزد و هيچ ندار،. بعد إز خود مي پرسم خسته نشدي إز اين همه تكرارِ مكررات، تازه تو تنها كسي نيستي كه اينطور فكر مي كني و مي گويي و مي نويسي ، ميليونها إيراني دربند هم مثل تو فكر مي كنند، هر نظام يا حكومتي ديگر بود تا بحال صد باره إز رو رفته بود، سألها قبل تَن به خواسته هاي مردم مي داد، بعضي وقتها هم ميگم بابا ما به جاي شما إز رو رفتيم، منتها اين قشر اخوند إز هر قشري پُر مدعاتر و پُرروتر است، مثلا احمد خاتمي در نماز جمعه أخير فرمايش كرده ( ج إسلامي هديه خداوند به روحانيان است )، اخر سر به اين نتيجه مي رسم كه تا زماني كه اين سيستم بر گُرده و سرنوشت مردم سوار است، بايد گُفت و نوشت و تكرار كرد،  

     
  16. آقای نوری زاد سال گذشته چنین روزهایی نوشته دیگری در همین زمینه داشتند که با اجازه ایشان، آن را در اینجا می آورم:
    .
    .
    .
    حسین جان، درکشوری که آزادگی را به دخمه های نامردمی فرو فشرده اند، من چرا برای تو گریه کنم؟ پس من نه برای زخم های تو بل برای همین آزادگیِ محبوس دردخمه های شقاوت می گریم. درکشوری که بدیهی ترین مقدمات انسانی را به لجنِ بد بوی عربده های بی ادبی آلوده اند، من چرا برای تو بگریم؟ گریستن برای تو، یعنی ندیدنِ شمرها وخولی ها ویزیدهای این زمان. ومن، حتماً جفا کارخواهم بود اگریزدیان این روزهای سرزمینم را رها کنم و به کینه توزی آنانی خیزبردارم که قرنها پیش برتو واهل تو بلا باریدند؟

    حسین جان، باورکن کربلا همینجاست. ما اینجا به دست کسانی کشته وغارت و زندانی می شویم که فریاد اسلامخواهی وصدای غلیظ قرآن خواندنشان گوش ما وگوش فلک را کرکرده است. به این نتیجه رسیده ام که ای حسین عزیز، دشمنان خونی تو، حداقل به مختصاتی از جوانمردی پای بند بودند. دشمنان تو ای حسین بزرگ، هرگزبه ناموس تودست نبردند. آنان برای ظاهرسازی هم که شده، اموال ربوده شده ی خویشانت را بدانان بازگرداندند و خود آنان را با عزت و احترام به موطنشان بازگرداندند. دراینجا اما بیرق بدوشان اسلامی، به ناموس وآبروی ما دست می برند و با ما آن می کنند که مطلقاً دشمنان تو با تو وبا اهل تو نکردند.

    دیروز حسین جان، بانویی با چشمان گریان نزد منِ نوری زاد آمد و از روزهای تلخِ زندان خود گفت. این که درزندان ودرشب ها و روزهای هولناکِ بازجویی به بدن او دست کشیده اند. چندی پیش نیزبانویی دیگر. که اورا و دخترانش را برهنه ی برهنه کرده بودند. اینها را حسین جان بیفزای به هزارهزارکشته ی بی دلیل. وبه اموال مصادره وغارت شده. وبه آبروهای ریخته شده. وبه عمرها واستعدادهای تباه شده. پس من با اجازه ی خودت، و برخلاف سالهای گذشته، برای تو عزاداری نمی کنم.

    آنجا که حاکمان ما، با فریب مردم وهدایت آنان برای عزاداریِ تو، گریبان خود را ازمهلکه ی شقاوت بدرمی برند، ما چرا شمرها ویزیدها وخولی های دم دست را وابگذاریم وبه سراغ کسانی برویم که درخاطره های محو ما می لنگند؟ آنهم درست درحالی که اشقیای حیّ وحاضر، دمِ دست مایند و برای روفتنِ دارایی های فردی و جمعی ما برطبل های ناکسی می کوبند. این بگویم وبگذرم حسین جان که اگردشمنان تو به اسم اسلام، تورا واهل تورا ازدم تیغ گذراندند، اشقیای ما درلباس توو جد تو وشجره ای که ازتو برای خود آراسته اند، به برهنه کردنِ ما از اخلاق و مال وجان شلتاق می کنند. با این حساب حتماً با من هم رآی هستی که عزاداری برای تو، درست همان است که حاکمان شقیّ ما می خواهند. من صدای تو را می شنوم که ازدل تاریخ فریاد برمی آوری که: حق مرا رها کنید و برای احقاقِ حقوق تباه شده ی خود خروج کنید وبرسروسینه بزنید. پس من همین می کنم که تومی خواهی.
    محمد نوری زاد
    شانزدهم آبانماه نود ودو – مصادف با سوم محرم 1435- تهران

     
    • منتظر تاریخ نمانید فایضه خانم. اگر در همسایگی شما یک پاسدار یا بسیجی هست بروید. با او صحبت کنید و یا بدیدن اقای نوریزاد و خانم ستوده جلو کانون وکلا بروید.

       
  17. این رفتن ها و برگشتن های نوشته شما به سال 61 هجری قمری و سال 90 شمسی، هم موجب تاسف و هم موجب امیدواری است. تاسف بخاطر نورستن یزیدهای مدفون در تاریخ، و امیدواری بخاطر آنچه مهندس عباس امیرانتظام (در پست گام های لرزان کوه) به زیبایی بیان کردند که:

    «…تاریخ جهان را همینطور از جلوی چشم بگذرانید، خیلی ها در زمان خودشان ظلم کردند و رفتند. ولی به هر صورت، سال های بعد، این تاریخ تکرار شد، و به نحوی انتقام آن عزیزان و مظلومانی که به ناحق از بین رفته بودند به شکلی گرفته شد، و یا هنوز در حال گرفته شدن هست. تاریخ جوابش را یک روزه نمی دهد. طولانی است. بنابراین، این به من می آموزد که بسیار امیدوار باشم که گرچه سالیان درازی هم ظالمان در امان بمانند و بمیرند و از این دنیا بروند بدون اینکه پاسخی داده باشند، ولی تاریخ قضاوت خواهد کرد..»

    ضمنا گفته های مرحوم هدا صابر در سخنرانی سال 87 در حسینیه ارشاد و در وصف انقلاب بسیار مرتبط با نوشته شماست:

    «…انقلابى كه حاملِ آرمانِ هاى پاك بود ولى نشد كه نشد، و تنها مَلاتى شد براى تقدس زدايى از جريان روحانيتِ قدرت مدار كه تا قبل از آن تنها، پناهگاهى امن بود براى مردمان.»

     
  18. وای که ردپای دزد ابادی ما چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟

    روزی که ردپای به جا مانده شبيه چکمه های کدخدا بود، یکی می‌گفت: دزد چکمه های کدخدا را دزدیده؛ دیگری گفت: چکمه هاش شبیه چکمه کدخدا بوده.
    هر کسی به طریقی واقعیت را توجیه می‌کرد.
    دیوانه‌ای فریاد براورد که: مردم، دزد خود کدخداست!
    مردم پوزخندی زدند و گفتند: کدخدا، به دل نگیر مجنون است، دیوانه است. ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل ابادی اوست.
    از فردای آن روز کسی آن مجنون را ندید. احوالش را جویا شدند، کدخدا می‌گفت: دزد او را کشته است. کدخدا واقعیت را گفت، ولی درک مردم از واقعیت فرسنگها فاصله داشت، شاید هم از سر نوشت مجنون می‌ترسیدند؛ چون در آن آبادی، دانستن بهايش سنگین ولی نادانی انعام داشت!!!

    وای که ردپای دزد ابادی ما چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟

     
  19. با سلام، آقای نوری زاد عزیز ، از راهنمایی شما بینهایت متشکرم. من هم به مثل شما به افکار شما معتقدم. انسان باید فقط خدا پرست باشه و وقتی مثل استاد به عقل و شعور رسید با عقل خودش خوب و بد رو از هم تمیز بده و پیامبر خود باشد. در مورد حجاب من کتاب حجاب شرعی در زمان پیامبر نوشته آقای ترکاشوند و چند کتاب دیگر را چند ماه پیش بود که برایتان به جی میلتون فرستادم. امیدوارم فرصت کرده و آنها را لود کرده باشید و بخوانید .خیلی جالبند و اطلاعات فرهنگی همه ما رو را بالا می برند. من خیلی خوشحالم شخصیت والای شما را من و بقیه افراد جامعه شناختیم.

     
  20. با سلام خدمت استاد گرامی ام.
    می خواستم نظر شما را در خصوص بر پایی تجمعات مناسبتی بپرسم. به همراه همسرم بسیار مشتاق به حضور هستیم. نیک می دانیم که وجود داریم اما مادامی که حضور نداریم پس نیستیم. از سردی و انفعال خسته ایم و از جان بی رمق گذشته. با سپاس
    پورمحمود- کارشناس ارشد محروم از هر فرصت شغلی (به علت غیر خودی بودن)

    ——————

    سلام حسن گرامی
    در این سالها حاکمیت نشان داده که بسیار شکننده است و هر تجمعی را به اراده ای سیاسی و براندازانه بند میکند. پیشنهادم اکنون برای این زمان این است که از تجمع های بی برنامه بپرهیزیم. ما باید انرژی هایمان را برای بزنگاهی مطلوب ذخیره کنیم. می توانید به من و خانم نسرین ستوده سر بزنید. جلوی کانون وکلا در میدان آرژانتین ابتدای خیابان زاگرس.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

95 queries in 2928 seconds.