سر تیتر خبرها
بخش دوم: – فراتر از فربه – روز یکصد و شانزدهم

بخش دوم: – فراتر از فربه – روز یکصد و شانزدهم

ساعت ده صبح اگر درخیابان پاستور بودم، یک ساعت بعدش در کلانتری بودم. با صورتی خونین و پیراهنی که چکه های خشک شده ی خون بر آن نشسته بود. در طبقه ی دوم، مرا به اتاق بازجویی بردند و بر صندلی نشاندند. افسران و درجه داران می آمدند و به سر و روی خونین من نگاه می کردند و داستان را می پرسیدند. همگی اما در این پرسش، مشترک بودند که: مگر اموالت چه بوده؟ گرچه به ردیف و کیفیت اموالم اشاره می کردم اما به همه شان می گفتم: تصور کنید یک قوطی کبریت! بارها از من خواستند که تن پوش را بر تن خود بنشانم تا نوشته ها و عکس های پس و پیشش را ببینند. شخصاً کنجکاو بودند. وگرنه اراده ی دیگری در کار نبود. و من، صبورانه اطاعت می کردم. چرا که مرا هیچ با افسران و درجه داران نیروی انتظامی مجادله نبود و نیست. من آنان را خدمتگذار می دانستم و دلیلی برای تمرّد و تندگویی در میان نمی دیدم.

هنوز از شکاف صورتم خون بیرون می زد. بعد از پرسش ها و پاسخ ها، قرار شد منتظر گزارشی باشند که سپاه باید برایشان ارسال می کرد. صحبت هایشان که خصوصی شد، مرا به راهروی بیرون اتاق هدایت کردند. نشستم بر صندلی و تن پوشِ تا شده را جوری بر سینه نشاندم که کلمه ی درشتِ سپاهِ آن پیدا باشد. کلمه ای که اکنون با شتک خون آذین شده بود.

مردی آمد بسیار فربه. بهتر بگویم: فراتر از فربه. لباس شخصی به تن داشت. در اطراف من پرسه زد و با یکی دو تا از مأموران کلانتری صحبت کرد. سر آخر از جلوی من رد شد و رفت به همان اتاق بازجویی. کمی بعد، یکی از افسران با ادب از اتاق بازجویی بیرون آمد و مرا به داخل خواند. فراتر از فربه لمیده بود بر یک صندلی و افسران و درجه داران پشت میزهایشان بودند. در کنج اتاق چوب لباسی ای بود که لباس افسران از آن آویزان بود. همه ی آنانی که در این اتاق بودند، یونیفورم نظامی به تن نداشتند. همان افسر با ادب از من خواست تا تن پوش را به تن بنشانم و نشانِ فراتر از فربه بدهم. تن پوشِ پاره را گشودم و بر تن خویش نشاندم. پشت آن را نیز نشانش دادم.

فراتر از فربه پنجاه و پنج ساله به نظر می رسید. در آمد که: حالا چرا پاستور؟ گفتم: من همه ی راههای قانونی را برای پس گرفتن اموالم طی کرده ام. مدتی جلوی سفارت آمریکا بودم و مدتی جلوی اوین و حالا آمده ام خیابان پاستور. و گفتم: چهار شنبه نیز همانجا خواهم بود. فراتر از فربه پرسید: مگر پاستور به سپاه مربوط است؟ گفتم: شما بگو صد متر زیر زمین. بگو بالای کوه. مگر جایی هست که به سپاه مربوط نباشد؟ فراتر از فربه، سپاهی بود و من نمی خواستم در حضور افسران نیروی انتظامی به حوزه های مفسده ای که حاکمیت برآورده ورود کنم. شاید احساسم این بود که مبادا سخنان صریحِ من برای افسران با ادب آن اتاق مشکلی پدید آورد.

فراتر از فربه اما پای مرا به کشور خواریِ سپاه کشاند. با این پرسش که: حالا این اموالت مگر چقدر می ارزد که خودت را به این ریخت در آورده ای؟ گفتم: این را از دزدان سپاه بپرسید که مملکت را بلعیده و سیر نمی شوند. چرا باید بیش از دو سال و نیم اموال مرا نگه دارند و پس ندهند؟
ضربه ای که با این سخن به فراتر از فربه وارد شد، افسران لباس شخصی اتاق بازجویی را در صندلی هایشان جابجا کرد. فراتر از فربه گفت: سپاه چی را دزدیده؟ گفتم: از اموال من که بگذریم، بپرسید سپاه چی را ندزدیده؟ و گفتم: از من از اسکله های رسمی و غیر رسمیِ سپاه بپرسید که از کامیون گرفته تا رُژِ لب بانوان وارد و قاچاق می کند و همه ی پروژه های میلیاردی را بی مناقصه درو می کند و همزمان آدم می کشد و زندانی می کند و هزار مفسده ی ملی و بین المللی را سامان می دهد و هیچ نیز از تباهیِ همه جانبه ی کشور خجالت نمی کشد.

فراتر از فربه که پیشِ روی افسران نیروی انتظامی سخت مچاله شده بود، تلاش کرد خودش را با یک انگِ فرسوده و تکراری نجات دهد. گفت: خب اینهایی که تو می گویی، موساد هم می گوید که!؟ به افسرانِ نیروی انتظامیِ داخل اتاق اشاره کردم و به فراتر از فربه گفتم: اجازه بدهید در حضور این عزیزان من به پرسشِ شما پاسخ ندهم. صحبت های من بدون فیلتر است و شاید برای اینان دردسر درست کند. فراتر از فربه گفت: نخیر، چه دردسری؟

اجازه که صادر شد، پرسیدم: می دانید راز مفسده ای که گریبان مملکت را گرفته در کجاست؟ فراتر از فربه سرش را تکان داد که یعنی در کجاست؟ گفتم: راز مفسده را در بیت رهبری بجویید. در اتاق آقا مجتبی خامنه ای. که دست در دست جناب حجة الاسلام طائب و سردار جعفری، هم فراورده هایی چون بابک زنجانی را تر و خشک می کنند و هم مغز جوانان ما را نشانه می روند و هم کودتای سال 88 را مهندسی می کنند. فراتر از فربه چه باید می گفت؟ در آمد که: شما برای این حرفها سند هم داری؟

گفتم: سند برای چه می خواهید؟ به صورت این مردم نگاه کنید، تک تک شان سند است. و گفتم: یک قلمش همین هشتصد میلیون تومانی است که جناب مجتبی خامنه ای از شهرام جزایری گرفته. قلم دومش شنودهایی است که جناب مجتبی خامنه ای در اتاق تک تک مسئولان کار گذاشته و خودش شخصاً می نشیند پای دستگاههای شنود. قلم سومش بدر رفتن سپاه از اندازه ی متداولِ غارتگری است. قلم چهارمش…. جای ماندن نبود. قلم های بعدی می رفت به سمت نکبت هسته ای و پولهای مردم که به هر کجا رفته. و به احمدی نژاد نامتعادل و دزدانی که در کنار خود قطار کرده بود. فراتر از فربه به هوای پاسخ دادن به تلفنِ همراهش از اتاق بیرون زد. افسری لاغر و بسیار متین رو به من کرد و گفت: آقای نوری زاد، مسئولیت این اتاق با من است. شما بجز من، به پرسشِ هیچ کس پاسخ ندهید. گفتم: ای به چشم.

این عکس ها را در میدان منیریه، بیرونِ دادسرا از خود گرفته ام. (ادامه دارد)

محمد نوری زاد
بیست و دوم مهر نود و سه – تهران

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

77 نظر

  1. آقای نوری زاد دست از این بازی ها بردارید…
    اولا این خون خون مصنوعی است از این جهت مطمئنم!
    ثانیا شما دقیقا از کجای صورتتون داره خون میاد؟! و چه ضربه ای خورده اید که جای ضربه اش نیست وخونش هست؟!
    دست از این کارهای مسخره ات بردار جناب نوری زاد

     
    • گیرم مصنوعی باشدونوری زادعامل اطلاعاتی.چه اشکالی دارد؟خب یک صفحه مجازی بازشده وکامنتهای دوستان هم اغلب دررشدشعورواگاهی از جریانات وموضوعات مختلف موثراست.شما مشخصا به چه چیزی معترض هستید؟

       
    • محمدرضای ایران

      میشه بگید خود شما چه کاری کردید تا حالا
      مرد حسابی خودت رو نزن کوچه علی چپ
      بهتره شما پشت فیس بوک مبارزاتت رو ادامه بدی و قضاوت نکنی کسی رو

       
  2. عدم دخالت بهائیان در سیاست یا کشک – پاسخ به نوری علا و بهبهانی

    در جائی دیدم که جناب اسمائیل نوری علا در جمعی از بهائیان از آنها برای اجتناب از دخالت در سیاست انتقاد نموده بود. یک بهائی نادان هم به جای این که جواب درست را بدهد زد به بیراهه که بلی ما از سیاست و تدبیر در زندگی استفاده میکنیم و فقط از دخالت در سیاست حکومتی پرهیز مینمائیم. سعید بهبهانی نیز در تلویزیون میهن به تمسخر ایشان و دیگر بهائیان پرداخت که بلی کسی نگفت که شما تصمیم نمیگیرید که مثلاَ چند سیر گوشت در آبگوشت بریزید اما چرا نسبت به سرنوشت مملکت بی تفاوت هستید؟ از آنجا که انتقاد و سوال این دو گرانمایه محدود به آنها نبوده و افراد دیگری نیز ممکن است به همین صورت بهائیان را عنصر خنثی جامعه ایران بدانند بجا دیدم که پاسخی عرض کنم تا پرده را هم از جلوی چشم این دوستان کنار زده باشم و هم دیگر کسانی که همین انتقاد را به جامعه بهائی وارد می دانند.

    جناب نوری علا، این که بهائیان در سیاست دخالت نمی کنند توهمی بیش نیست. شما برای این که بتوانید به صورت روشن تری به مسائل بنگرید باید دخالت در سیاست را تعریف نمائید. آیا این به معنی دخالت در سرنوشت کشور و تدوین قوانین آن نیست؟ اگر چنین است کدام سیاستی در ایران در چند صده گذشته مهمتر از رویاروئی با شریعتمداران و اسلامی است که به فریب و زور بر مردم تحمیل نموده اند؟ کدام سیاست می تواند ایران را بیش از گذاشتن نقطۀ پایان بر اسلام و ورود به دنیای جدید متحول کند؟ و باز میپرسم اتخاذ کدام سیاست می تواند خطرناکتر از در افتادن با آخوند و ملا و سعی در کشیدن فرش از زیر پای شریعتمداران در ایران باشد؟ آیا این تلاش بهائیان برای جایگزینی اسلام با دینی ایرانی که صلح را جایگزین خشونت، برابری حقوق را جایگزین تبعیض، تحقیق را جایگزین تقلید و منتخبین جامعه را جایگزین معممین حوزه میکند تلاشی در خور تقدیر نیست؟ صد و پنجاه سال است که بهائیان برای آزادی بیان و آزادی عقیده و برابری حقوق در این جامعه تک قطبی و استبداد زده تلاش میکنند. مگر بهائیان کم برای تحقق این اهداف کشته داده اند و آزار گشته اند که حال شما و یا سعید بهبهانی با حالتی حق بجانب آنها را تحقیر نمائید که اینها در سیاست دخالت نمی کنند. چگونه شخص روشنی چون شما می تواند اینگونه اسیر بازی لغات شود و عاجز از دیدن این حقیقت آشکار از ورای پردۀ کلمات باشد. بهائیان، بخواهند یا نه، با باور به خاتمۀ دوران اسلام، اصل حاکمیت اسلام در ایران، چه با ولایت فقیه و چه بدون آن را، رد مینمایند و در جبهۀ مخالف حکومت قرار می گیرند و هرگز از این موضع پا پس نکشیده اند.

    احتیاجی نیست که من به فرد دانش آموخته ای چون شما بگویم که آن چه باعث عقب ماندگی و فساد جامعه ایران گشته تا حد بسیار زیادی دین و بخصوص دین اسلام بوده است. هر دو می دانیم که شریعتمداران همیشه با حکومت و سیاستهای آن مرتبط بوده و از نقش مخرب آنها در ایجاد فساد در دولت و در مواردی تجزیه مملکت آگاه هستیم. از نقش آنها در از بین بردن روشنگران و خیر خواهان این جامعه نیز بسیار می دانیم. در این جامعه ای که قرنها است /// دین اسلام به جانش افتاده است چه امری مهمتر از مبارزه با چنین /// و اصلاح جامعه است؟ چه امری مهمتر از تضعیف شیخ و آخوند است؟ صدو پنجاه سال است که بهائیان خواهان جدائی دین از سیاست و زدودن جایگاه سیاسی علما بوده اند. در این مدت بهائیان ایران پشیزی به آخوند کمک نکرده اند و هر چه در توان داشته اند برای مقابله با جهلی که آخوند می پراکند انجام داده اند. از شما و آقای بهبهانی می پرسم که چند بار به آخوند برای یاوه هایش پول پرداخت کرده اید؟ چند بار آنها را به عقد و ختم دعوت نموده اید و با دادن اجرت در ازای شنیدن مشتی لغات عربی بی معنی و گه گاه جنایتبار به بقای این کلاشان در جامعه کمک نموده اید؟ انصاف بدهید که این بلائی که به سر کشور آمده نتیجۀ همین ساده انگاری های شما و امثال شما بوده که آخوندها را حفظ نموده اید و بهائیان که از دیرباز با ملایان در تضاد بوده اند چوب کارهای شما را می خورند.

    حالا شما از این چهار، پنج و یا شش میلیون ایرانی خارج از کشور چند نفر را جذب سیاست نموده اید که نگران سیاست گریزی بهائیان گشته اید؟ آیا پس از انقلاب 57 و نتایج فاجعه بار آن جامعۀ ایرانی و از جمله بهائیان حق ندارند که نسبت به راه حلهای افرادی چون شما و تاثیر و نتایج آن تردید داشته باشند؟ جامعه ایرانی این را فرا گرفته که تنها با دست بدست گشتن قدرت تغییر مطلوب حاصل نخواهد شد و تنها حاصلش این است که شکنجه گر ساواک بشود شکنجه گر ولایت فقیه. اگر چشمهایتان را باز کنید می بینید که شما خواستار اصلاح جامعه از طریق اصلاح سیاسی هستید و بهائیان خواستار اصلاح سیاسی از راه اصلاح جامعه. شما و دیگر سیاست پیشگان و بهائیان در واقع مکمل یکدیگر هستید چرا که نه میتوان نقش دولت در فاسد نمودن جامعه را منکر شد و نه این حقیقت که جامعه فاسد چیزی بجز حکومت فاسد تولید نخواهد نمود.

    اگر از دلیل تاریخی عدم دخالت بهائیان در سیاست آگاه نیستید بگذارید آن را نیز برایتان شرح دهم. پس از سوء قصد چند نفر بابی به جان ناصرالدین شاه دستور قتل و شکنجه عمومی بابیان صادر شد و شرح فجایعی که بر بابیان بی گناه رفت را می توانید در تاریخها بجوئید. میرزا حسینعلی بهاءالله در پی آن وقایع امر کرد که بابیان در سیاست دخالت ننمایند و این اصل همچنان در این دین پابرجا بوده است. متاسفانه این تعمیم جزء به کل در آن حکومت و جامعه نادان تا به امروز ادامه داشته و برای مثال پس از سی و شش سال که همه چیز روشن شده امیر عباس هویدا را که خود مسلمان و پدرش متعلق به خانواده ای بهائی بود دلیل دخالت و کنترل بهائیان بر سیاست ایران در زمان پهلوی ارائه میکنند. حال شما از اینها می خواهید که دوباره جامعه شان را دم تیغ بدهند که شاید قدرت دست بدست شود و تعجب میکنید که در جواب به شما لبخند میزنند.

    همین بهائیان اما در سازمان ملل از جمهوری اسلامی شکایت میکنند و سیاستهای آن علیه آزادی عقیده و بیان را زیر سوال می برند و هر گونه ظلم و ستمی را که بر جامعه شان می رود گزارش میدهند. با دولتها و پارلمانهای کشورهای مختلف تماس گرفته و در رابطه با آنچه استبداد آخوندی مینماید تظلم خواهی میکنند. شک نداشته باشید که اینگونه دخالتها و لابی گری ها علیه سیاستهای جمهوری اسلامی کاهش نخواهد یافت. من فکر میکنم اینگونه فعالیتها از سالی یک بار دور هم جمع شدن و بیانیه صادر کردن که برخی فعالان سیاسی بدان بسنده میکنند تاثیر بیشتری در سیاست ایران خواهد داشت هر چند که احترام زیادی برای همۀ فعالان سیاسی داشته و به هیچوجه ارزش همت آنها را نادیده نمیگیرم.

    در یکی از برنامه های اخیر افق از صدای امریکا مشاهده نمودم که سخنگویان و طرفداران آقایان کاظمینی بروجردی و طاهری اظهار میکنند که ما در سیاست دخالت نکرده ایم و دسته ای میگفت که حال هم دخالت نمیکنیم و دسته ای دیگر بیان مینمود که حال مجبور به دخالت شده ایم. دراویش هم همین را میگویند. شما خود ساده اید و یا استبداد آخوندی را ساده فرض نموده اید؟ مگر میشود که در استبدادی که پایه اش بر ولایت فقیه است شما تفسیر دیگری از اسلام بدهید و بعد هم بگوئید که ما در سیاست دخالت نکرده ایم؟ مگر از یاد برده اید که سیاست ما عین دیانت ما است و دیانت ما عین سیاست ما؟ اصلاَ همین که فردی چون محسن امیر اصلانی اسلام را تفسیر عقلی مینماید خود بزرگترین دخالت در سیاست استبداد اسلامی است.

    مشکل، این کلمه سیاست است که معنی خاصی ندارد و بسیاری را گمراه نموده که فکر کنند سیاست یعنی تشکیل حزب سیاسی و یا چریک بازی های مکتبی مانند آن چه دسته هائی با گرایش کمونیستی پیش از انقلاب خوش عاقبت بدان مشغول بودند. اگر سیاست به معنای دخالت در کار حکومت و سعی در تغییر جامعه و قوانین مدون و غیر مدون آن و تلاش برای حکومتی دگرگون باشد خواهید دید که نه تنها بهائیان بلکه همۀ دگر اندیشان ایران دخالتی بسزا در سیاست دارند.

     
  3. حضرت هردمبيل و پاچه خواري

    روزی جمعی از سران حکومتی خدمت اعليحضرت هردمبيل مشرف شده ، در حال فیض بردن از فرمایشات ملوكانه بودند
    وقت ناهار شد. سلطان فرمودند تا سفره ای گسترانیده شد، و دستور دادند تا کله پاچه ای بیاورند، حضار با بهت و تعجب به اعلي حضرت می نگریستند. به سرعت کله پاچه آماده شد و همه بر سفره نشستند
    اعليحضرت فرمودند: در این کله پاچه اندرزها نهفته است. وزير اعظم گفت: اعلي حضرتا ! ما بارها کله پاچه خورده ايم، اما متوجه پند و اندرز آن نشده ايم
    اعلي حضرت فرمود: اي وزير اعظم! صبر داشته باش

    سپس اعلي حضرت لقمه نانی برداشت و یک راست مغز کله را تناول نمودند. سپس گفتند: حکمتش را دریافتید؟ همگی عرض کردند: خیر اعلي حضرتا ! شما از ما آگاه ترید

    هردمبيل فرمود: حکمتش این است: اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از ” مغز ” تهی کنید

    سپس اعلي حضرت لقمه دیگری برداشتند و ” زبان ” کله پاچه را نوش جان فرمودند و باز هم پرسیدند: حکمتش را درک کردید؟ همه حاضران باتعجب عرض کردند: خیر اعلي حضرتا ! شما از ما آگاه ترید

    هردمبيل فرمودند: اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید ، ” زبان ” جامعه را کوتاه و ساکت کنید

    سپس اعليحضرت چشم ها و بناگوش کله پاچه را همچون قبل برکشیدند و سوال خود را تکرار کردند و درباريان همچنان پاسخ دادند: اعليحضرتا ! شما از ما به ما داناترید

    پادشاه فرمود: برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند

    از آنجایی که وزير اعظم با سلطان احساس قرابت و نزدیکی بیشتری داشت، عرض کرد: پادشاها ! قربانت بروم . حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب روده کوچک مان را چه بدهیم؟
    ذات ملوكانه در حالی که دست خود را بر سبيل هاي خود می کشید، با ابروان خود اشاره ای به “پاچه ” انداختند و فرمودند
    در این نیز حکمتی نهفته است. همگی گفتند : شاها ! چه حکمتی؟
    فرمودند: شما “پاچه ” را بخورید و ” پاچه ” خواری را در جامعه رواج دهید تا حکومتتان مستدام بماند…

     
    • ولاکن من نمیدانم کدام پادشاه همچین حرفها زده ولاکن این را میدانم که در حکومت ولایت فقیه اسلامی این شیوه مملکت داری از روز اول اجرا گردیده است.

       
  4. Thanks God I left this zoo 30 some odd years ago. Good Luck

     
  5. جناب مصطفی نیک کردار درود بر شما

    حسب الامر جنابعالی بنده ۳ تا نوشته در جواب افراد دائم الشّک در رابطه با جناب نوریزاد در ان صفحه پیشنهادی شما در فیسبوک پست کردم و اگر اوقات شریف مجال دهد انها را مرور فرموده و در صورت امکان نظرتان را مرقوم بفرمائید سپاسگزارخواهم بود.

    پایدار و سربلند باشید

    http://goo.gl/8D9owR

     
    • دوست گرامی آقای رسول , لطف کردید و منت بر سر من گذاشتید و بی نهایت از شما سپاسگزارم ,
      امیدوارم که بتوانم لطف شما را جبران کنم ,
      در اولین فرصت در خدمت شما هستم .

       
  6. ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ,,
    ﺧﻴﻠﻲ ﻫﺎ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩاﺭﻧﺪ,
    ﻛﺎﺭﻱ ﺭا ﻛﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﺎﺭﺳﺘﺎﻥ اﺳﺖ و ﻗﺎﺑﻞ ﺳﺘﺎﻳﺶ,

     
  7. خسته نباشی دکتر…

     
  8. سلام جناب انعامی عزیز
    واقعاً عجیب است که از کسی سوالی چالشی و در حوزه مطالعاتش بپرسید بعد از مدتی بیاید بگوید نمی دانم سوالتان چه بوده است. می فرمایید: «وفکرنمی کنم به سوالی که بلدباشم جواب ندهم». من تا حالا و تا این زمان که با شما بحث کرده ام بیشماران مطلب و سند بوده که آوردم اما پاسخ نداده اید و هرگز نفرمودید که فلان مطلب را بلد نیستم و نمی دانم. فقط سکوت کرده اید. متاسفم این نحوه برخورد عالمانه با مسائل نیست. قبل از پرداختن به این بحث (یعنی یادآوری سوالاتم در مورد نامه 6 نهج البلاغه و درخواست پاسخ به آنها) بگذارید در ابتدا سایر مواردی که در کامنت تان بدان اشاره فرمودید پاسخ دهم:
    فرمودید: «اون مومن به صراحت شیخین را قبول وشورا را هم قبول میکند»
    آقای عباس بزرگوار؛ اینکه علی (ع) روش و سیره شیخین و کلاً ایشان را قبول نداشتند از واضحات تاریخ است و این همه سند از معتبرترین کتب اهل سنت (و نه شیعه به صراحت و قاطعانه می گویم فقط اهل سنت) آوردم، منت ننهادید و به سمتشان نرفتید و آنها را نقد نفرمودید.
    برای نمونه و مجدداً و مجدداً و مجدداً این عبارت صحیح مسلم را می اورم که بدانید نظر علی در مورد ابوبکر و عمر چیست؟ خواهشاً اگر قادرید نقد فرمایید و اگر برایتان ممکن نیست بفرمایید که بلد نیستم و خواهشاً به مسائل دیگر بپردازید و این مباحث را به اهلش بسپارید. البته در خود نهج البلاغه می توان در چند جا نظر علی را در مورد خلفا درک کرد که در جای مناسب به آن اشاره خواهم کرد.
    اما خوب عنایت نمایید:
    مسلم در صحیح خود در جلد 5 صفحه 152 در کتاب جهاد باب 15 می اورد عمر خطاب به علی و عباس عموی پیامبر می گوید:
    زماني که رسول خدا صلى اللّه عليه (و آله) وسلم از دنيا رفت ، ابوبکر گفت من جانشين رسول خدا هستم … أبو بكر گفت : رسول اللّه صلى الله عليه (وآله) و سلم فرموده است ما گروه پيامبران بعد از خود ارثي به جا نمي گذاريم ، هر آن چه بعد از خود به جا مي گذاريم صدقه است ( و بايد براي عموم مسلمين صرف شود ) شما نظرتان اين بود که ابوبکر در گفتارش درغگو ، گناهکار ، پيمان شکن و خائن است … سپس ابوبکر از دنيا رفت (بعد از مرگ او ) من گفتم : من جانشين رسول خدا و ابوبکر هستم شما مرا هم مانند ابوبکر درغگو ، گناهکار ، پيمان شکن و خائن دانستيد .
    عربی متن را هم می آورم که برای سرچ در نرم افزارهای مربوطه کارتان را آسان کند.
    فلمّا توفّي رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم ، قال أبو بكر: أنا ولي رسول اللّه ، … فقال أبو بكر: قال رسول اللّه صلى الله عليه وسلم: نحن معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه فهو صدقة، فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً ،… ثمّ توفّي أبو بكر فقلت: أنا وليّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم و ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً .
    عباس عزیز منتظرم اعتبار این سند را بررسی کنید. مگر نمی فرمایید: «درنظرداشته باشیدبسیاری ازاسنادومدارکی که شما درحقانیت شیعه بدانهااحتجاج میکنیداعتبارتاریخی ندارند»
    این حرف را یک عالم می تواند بزند. بفرمایید بررسی کنید، نقد کنید و رد کنید. بسم الله
    و یا این سند را که در صحیح بخاری جلد 5 صفحه 82 آمده است که علی معتقد است ابوبکر در مساله خلافت در حق ایشان استبداد کرده است.
    تو در امر خلافت با ما مستبدانه برخورد نمودي و ما بواسطه قرابت و خويشاونديمان با رسول خدا معتقديم که حق و نصيبي در خلافت بعد از رسول خدا داريم. تا اشک از چشمان ابوبکر جاري شد.
    و متن عربی آن: ولكنّك استبددت علينا بالأمر وكنّا نرى لقرابتنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم نصيباً حتّى فاضت عينا أبى بكر…
    بهر استی آقای انعامی بزرگوار آیا صحیح بخاری و صحیح مسلم را می شناسید؟ نکند اینها شیعه هستند؟ یا نه نکند اینها کلاً بی اعتبار هستند؟

    می فرمایید: «درعلم تاریخ ویرای صحت سندومدرک خاصی شرایط خاصی لازم است وباراههای علمی ونقددرونی وبیرونی بایست درستی انهارااثبات نمود»
    محبت کنید این شرایط را اعلام فرمایید.

    و فرمودید که: «روایات واقعی منتسب به پیامبروامامان خیلی خیلی کم هست .مثلا ابوداوودمولف سنن میگوید:500هزارحدیث ازپیامبرنوشته ام که تعداد4هزارتاازان صحیح باشدیانزدیک به صحیح.»
    آری بنده این را قبول دارم و مشکلی در این جمله نیست.

    فرمودید: «شماحساب عده ای ازقمه زنان وعزاداران راازشیعه جداکرده اید.اما من شما وامثال شماراکه عده اتان خیلی کم هست وبه دیگراعتقادات احترام گذاشته انان را لعن ونفرین نمیکنیدازشیعه جدامیکنم.»
    یعنی شما می گویید مثلاً 60 ، 70 میلیون معتقد به قمه زدن و انجام سایر اعمال موهن در عزاداری ها هستند و من و امثال من مثلاً در حد چند هزار (اقلیت) هستیم؟ خیر عباس جان این (امروزه) عقیده اکثریت قاطع شیعیان است که قمه زدن و کلاً ضرر رساندن به بدن در مساله ادای احترام به مقدسین را قبول ندارند. و سپس به مورادی اشاره کردید که قبلاً در مورد آنها بحث شده.
    در ادامه چندین مبحث را با هم خلط کردید. یک مطلب خوب می اورید و در اداهم یک مثال نادرست می اورید. عباس عزیز قطعاً عزاداری به حال امام حسین (ع) فرقی ندارد دیگر قسم خوردن ندارد. کدام شیعه گفته است فرق دارد؟
    در ثانی مگر پدر، دلیل برتری است نسبت به دیگران؟ ملاک برتری عمل انسان است. ممکن است یک شخصی، عالمی، استادی و دوستی فهیم تر و عالم تر و درست کردار تر از پدر انسان باشد. نمی شود گفت چون این شخص پدر بنده است پس از همه خلایق برتر و خیر خواه تر است. این حرف شما کاملاً غیر منطقی است. ثالثاً مگر فقط پدر است که نسبت به انسان خیر خواه است؟ در ضمن مجدداً درگذشت پدر گرامیتان را محضر شما خانواده عزیزتان تسلیت عرض می کنم. مبادا از سخنم ناراحت شده باشید؟

    فرمودید: «نوشته ایدعالمانه باسوالات شما برخوردنمیکنم.اخرمومن متون دینی سنخیتی باعلم ندارند.که شما بحث علم راپیش میکشید.»
    بسیار خرسند شدم از این جمله شما. خیلی جالب است که برخورد عالمانه با موضوعات دینی را ربط دادید به سایر علوم مثلاً فیزیک و پزشکی و….
    برخورد علمانه با مسائل دینی از دید شما یعنی برخورد مثلاً فیزیکانه و پزشکانه با آن؟ سپاسگزارم از شما.

    و در آخر فرمودید: «درباره مناظره هم هنوزهم امادگی دارم که ثابت کنم اسلام به زورشمشیرپاگرفت.ومتون ان اغلب درتناقض بادیکدیگرهستند.عزت زیاد»
    بسیار عالی. برای شروع کار بهتر است همان مباحثی که تا اینجا در موردشان بحث کردیم را روشن کنیم. عنایت بفرمایید به سوالات مطرح شده تا کنون پاسخ دهید. ان شاء الله وقت بسیار است برای پرداختن به شمشیرها و تضادها.

    اما مساله نامه 6 نهج البلاغه که فرمودید فراموش کردید. بسیار خوب آخرین کامنتم را در مورد همین نامه می گذارم و محبت کنید پاسخ دهید: http://nurizad.info/?p=26431
    شما بخاطر تعصبی که دارید اگر هزار بار هم نامه 6 نهج البلاغه را بخوانید باز سخن خودتان را خواهید گفت که علی گفته است « انتخاب خلیفه به عهده شوراست»!!
    جناب انعامی گرامی؛ اسناد و مدارک تاریخی در کتب شیعه و سنی در مورد مخالفت علی (ع) با شورا و سیره شیخین فراوان (متواتر) است لذا این بخش نامه 6 نهج البلاغه کاملاً نشان می دهد که علی در مقام احتجاج با معاویه بر آمده است.
    عباس عزیز شما انسان تحصیلکرده ای هستید. در دانشگاه یاد گرفته اید که اگر حرفی با سند و مدرک بود و منطقی و عقلانی بود بپذیرید حتی اگر مخالفت عقیده چندین و چند سالتان باشد. اما چرا این آموخته ها را نادیده می گیرید، نمی دانم؟!!!
    همانطور که بنده یاد گرفتم و در این مدتی که در مورد تاریخ دین و تشیع تحقیق کرده ام تعدادی از مواردی که قبلاً به آنها معتقد بودم را کنار گذاردم اما نه دین و نه مذهبم آسیب دید و به بیراهه رفتم.
    امام در نامه 6 فرموده است:
    « إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَ لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وَإِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ وَوَلاهُ اللَّهُ مَا تَوَلَّى.»
    «همانا كسانى با من، بيعت كرده‌اند كه با ابوبكر و عمر و عثمان، با همان شرايط بيعت نمودند، پس آنكه در بيعت حضور داشت نمى‌تواند خليفه اى ديگر برگزيند، و آنكه غايب است نمى تواند بيعت مردم را نپذيرد، همانا شوراى مسلمين، از آنِ مهاجرين و انصار است، پس اگر بر امامت كسى گرد آمدند، و او را امام خود خواندند، خشنودى خدا هم در آن است. حال اگر كسى كار آنان را نكوهش كند يا بدعتى پديد آورد، او را به جايگاه بيعت قانونى باز مى‏ گردانند، اگر سر باز زد با او پيكار مي كنند؛ زيرا كه به راه مسلمانان درنيامده، خدا هم او را در گمراهي اش وامی گذارد»
    چندین سوال در زیر مطرح می کنم لطفاً مستند و با دلیل پاسخ دهید. هر چند در گفتگوی با ساسان عزیز تا حدودی بحث شد:
    1- آقای انعامی گرامی، همانطور که می دانید یکی از روش های دعوت مخالفین و بحث با آنها که در قرآن هم به آن اشاره شده جدال احسن می باشد. آیه 125 سوره نحل که می فرماید: « وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي‏ هِيَ أَحْسَنُ»
    جدال احسن در بحث و دعوت از مخالف شرط عقل است. دقیقاً از این قسمت نامه که می فرماید: إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ کاملاً مشخص است که علی (ع) دارد نحوه انتخاب شدن و بیعت کردن مردم با وی را به کسی که خلفا را تمام و کمال قبول داشته است یادآوری می کند. یعنی ای معاویه اگر از نظر تو معيار مشروعيت خلافت آنان، اجتماع مهاجرين و انصار بود، همان معيار در خلافت من نيز وجود دارد پس جنگ برای چه؟ مخالفت برای چه؟ دشمنی برای چه؟ تازه حضرت می فرماید اگر بر فرض اینکه انتخاب خليفه بر اساس شورا هم باشد، شورا فقط حق مهاجرين و انصار است اما تو نه از انصارى هستی و نه از مهاجرين.
    2- سوال دوم در مورد دیگر نامه ها و خطبه های نهج البلاغه است که قبلاً به آنها اشاره کردم شما پاسخ سوالاتم را ندادید!!! به عنوان مثال چرا پاسخ خطبه شقشقیه است را نمی دهید که حضرت در آن می فرمایید: « صَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا. فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ. فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ. سرانجام اوّلى حكومت را به راهى در آورد، و به دست كسى (عمر) سپرد كه مجموعه‏اى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى بود. مانند زمامدارى كه بر شترى سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد، پرده‏هاى بينى حيوان پاره مى‏شود، و اگر آزادش گذارد، در پرتگاه سقوط مى‏كند. سوگند به خدا مردم در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رويى‏ها و اعتراض‏ها شدند.»
    در ثانی چرا پاسخی در مورد نظر علی (ع) در خطبه 2 نهج البلاغه نمی دهید که در آن خلافت را حق اهل بیت بیان کرده است؟ و آنجا که علی (ع) می فرماید اکنون حق به حقدار رسیده است؟ و جالب اینکه ایشان از گذشته و فسق و فجوری که بوده است گلایه می کند. و خطبه 6 نهج البلاغه را که می فرماید: «فَوَاللهِ مَا زِلتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّي، مُسْتَأْثَراً عَلَيَّ، مُنْذُ قَبَضَ اللهُ تعالى نَبِيَّهُ صلى الله عليه وآله حَتَّى يَوْمِ النَّاسِ هذَا. به خدا سوگند! از زمان رحلت پیامبر تا به امروز مرا از حق خویش محروم و دیگران را بر من مقدم داشتند»؟
    3- سوال سوم اینکه چرا پاسخ این همه منابع موثق تاریخی (اهل سنت) که نامه را به صورت کامل آورده اند نمی دهید؟ نهج البلاغه کتاب کاملی نیست. این کتاب قرن ها بعد توسط سید رضی با هدف گردآوری مطالب ادبی علی (ع) تدوین شد که البته برخی از مطالب آن نیز دارای سند نیست و یا سند ضعیف دارد. از این روی نامه 6 نهج البلاغه نیز کامل در این کتاب نیامده است. برای خواندن متن کامل این نامه شما را ارجاع می دهم به کتاب وقعه صفین تالیف نصر بن مزاحم (قرن دوم هجری پیش از سید رضی) ج 1 ص 29، همینطور کتاب الإمامة و السياسة ابن قتیبه دینوری (قرن دوم هجری پیش از سید رضی) ج 1، ص 80 که ابتدای نامه را اینگونه می آورند:
    «فإنّ بيعتي بالمدينة لزمتك و أنت بالشام. همانگونه كه بيعت با ابوبكر و عمر در مدينه بود و تو در شام به آن ملتزم شدى، بايد بيعت مرا هم بپذيري»
    متن کامل این نامه در سایر منابع ذکر شده است که در زیر اشاره می شود: (تاکید می کنم دو کتاب فوق و کتب زیر همگی از مصادر اهل سنت هستند).
    – موفق خوارزمی در کتاب المناقب ص ۲۰۲
    – ابن دمشقی شافعى در کتاب جواهر المطالب ج ۱ ، ص ۳۶۷
    – ابن عساکر در کتاب تاریخ مدینة دمشق ج ۵۹ ، ص ۱۲۸
    – ابن أبی الحدید در کتاب شرح نهج البلاغة ج ۳ ، ص ۷۵ و ج ۱۴ ص ۳۵ و ۴۳
    – ابن أعثم در کتاب الفتوح، ج 2 ص 494
    – ابن سعد الخیر در کتاب القرط على الکامل، ج 1، ص 112
    علی (ع) در قسمت پایانی این نامه ماجرای بیعت شکنی طلحه و زبیر را به معاویه یادآوری می کند که می فرماید: «وإن طلحة والزبیر بایعانى ثم نقضا بیعتى، وکان نقضهما کردّهما، فجاهدتهما. على ذلک حتى جاء الحق وظهر أمر اللّه وهم کارهون. فادخل فیما دخل فیه المسلمون، فإن أحب الأمور إلى فیک العافیة، إلا أن تتعرض للبلاء. فإن تعرضت له قاتلتک واستعنت اللّه علیک. طلحه و زبیر با من بیعت کردند، سپس بیعتشان را گسستند، با آن دو پیکار کردم تاحق آشکار شد؛ اگر چه آنان دوست نداشتند؛ پس تو هم اى معاویه به آن چه مسلمانان پذیرفته‌اند وارد شود؛ چون دوست دارم تو در سلامت باشى و اگر دست به فتنه و آشوب زدی، به یارى خداوند با تو خواهم جنگید».
    4- سوال چهارم بنده از شما این است که به راستی اگر علی (ع) بیعت با خلفای سه گانه را دلیل بر مشروعیت آن‌ها می‌دانست، چرا خودش (به نقل از صحیح بخاری ج ۵، ص ۸۲) از بیعت کردن با آنان خودداری کرد؟ آیا این سوال برای شما ایجاد سوال نمی کند که به گونه ای دیگر این نامه 6 نهج البلاغه و کلاً ماجرای قبول داشتن شورا و سیره شیخین را بررسی کنید؟ یا خیر همان تعصب باعث می شود قرائن را نبینید و به لفظ توجه کنید!؟ تازه علی (ع) بیعت هم که کرد از روی اجبار بود در واقع مجبورش کردند. رجوع کنید به نامه 28 نهج البلاغه که در آن می فرماید: « إنّی کنت أقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتى أبایع. مرا از خانه‌ام کشان کشان به مسجد بردند؛ همان‌گونه‌ای که شتر را مهار می‌زنند و هر گونه فرار و اختیار از او می‌گیرند».
    5- سوال پنجم عباس عزیز، اگر علی (ع) سیره شیخین و خلافت شیخین را مشروع می دانست چرا پس از اینکه به او بر اساس سیره شیخین پیشنهاد خلافت شد، سه بار شرط پیروی از روش شیخین را رد کرد و گفت قرآن و سنت؟ رجوع کنید به کتاب تاریخ یعقوبی ج ۲ ص ۱۶۲. همینطور به مسند احمد امام احمد بن حنبل ج ۱ ص ۷۵ و مجمع الزوائد هیثمی ج ۵ ص ۱۸۵ و تاریخ مدینة دمشق ابن عساکر ج ۳۹ ص ۲۰۲ و أسد الغابة ابن اثیر ج ۴ ص ۳۲ و … .
    6- سوال ششم اینکه اصلاً در کجا اجماع صورت گرفته است؟ کی ابوبکر و عمر و عثمان با اجماع مسلمانان انتخاب شده اند. اتفاقاً روش انتخاب آن سه با روش انتخاب علی (ع) کاملاً متفاوت بوده است. علی با گردهمایی اکثریت مردم خلیفه شد. جالب اینجاست که در همان نامه 6 در بخشی که می فرماید: «فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا.» سوالی پیش می آید آیا علی و دیگر صحابه از انصار و مهاجرین نبوده اند؟ پس چه اجماعی اتفاق افتاده است؟ این بخش نامه این را می گوید که اگر انتخاب با مشاركت همه مهاجرین و انصار صورت گرفته باشد رضایت خداوند را در بر خواهد داشت. در حالیکه می دانیم و اسناد تاريخی (که قبلاً اشاره کردم) نشان می دهد که به هیچ وجه اجماعی در کار نبوده است لذا خلافت مشروعیت نداشته است. سند همان صحیح بخاری بود که می آورد علی تا زمانی که همسرش زنده بود با ابوبکر بیعت نکرد.
    مجدداً عرض می کنم محضر مبارکتان که بی اعتباری اسنادی که آورده ام را مشخص فرمایید. با تشکر
    روزگار خوش

     
  9. باسلام فريبكاري -دزدي – تضييع حق-دغل – دروغ-قلب حقيقت -سياه كاري وسفيد كاري -سركوب مخالفان وهر آنچه كه مي شود به اين نظام نكبتي به حق نسبت داد به نفسه افعال زشت وخصوصياتي منفي هستند اما لازمه اجرا وعمل بدانها داشتن هوش منفي بالا يي مي باشد عمال ونوكران نظام حتي بهره اي از اين هوش منفي نيز نبرده اند از ميان اين ابلهان كسي پيدا نشد كه بگويد آخر كتك زدن ومجروح كردن يك معترض بي پناه ومظلوم وبي سلاح بجز مفتضح شدن مهاجمان وپشتيبان آنها ومحبوبيت بيشتر براي مضروب جه فايده اي دارد خدا راشكر كه دشمنان شما واين ملت را از احمقها آفريده است اينان ثابت كردند كه دستشان از پاسخ گفتن به كسي كه ظاهرا” به دنبال اموال ضبط شده اش مي باشد خاليست تا چه رسد به گفتن پاسخ به سوالات اساسي تر مثل :در قرن بيست ويك شما پشت ميز رياست بر ملتي هفتاد ميليوني چه مي كنيد ؟و……..

     
  10. با درودي ديگر بر شما عزيزان، جناب نوريزاد به اسكله هاي متعلق به سپاه و فرماندهان فراتر إز فربه شان اشاره كرديد، ذكر دو نكته را در اين رابطه خدمت دوستان خالي إز لطف نديدم، كه در كنار هر انچه كه اين نهاد سركوبگر در امر صادرات و. واردات كه إز شير مرغ بگير تا جان ادميزاد بر ان چنگ انداخته،. اقاي نوريزاد و دوستان خردمند ١- چند وقت پيش در سايتي خواندم كه تجارت مشروبات الكلي بازار سالانه اي در حدود ١٣ ميليارد دلار در بر ميگيرد، چه كسي يا نهادي قدرت و إمكانات چنين حجمي إز واردات را دارد، جز اينكه فقط مي شود در اين اسكله هايي كه هيچ نهاد يا قدرتي شهامت بازرسي و تجسس در ان را ندارد أقدام به وارد كردن اين كالا كرد، به كلامي ديگر در انحصار و مختص سپاه است، وقتي دقيق تر به اين مورد نظر كنيد دليل تير إندازي و كشتن كولبرهايي كه در مرز كردستان أقدام به وارد كردن جنس قاچاق مي كنند، واضحتر مي شود، براي يك كولبر حمل چند شيشه مشروب هم راحتر و هم سودش بيشتر است، به اين دليل نمي خواهند كه كسي ديگر حتي در مقياس ريز و كم در اين درامد سهيم بأشد. و گر نه دليل ندارد در يك كشور إسلامي به گفته أيشان كار به جايي برسد، كه چند وقتيست به فكر ايجاد كمپهاي ترك اعتياد الكل باشند، ٢- هفته گذشته يك محموله ٣٣٠ كيلويي هرويين در المان توسط ماموران گمرك كشف و ضبط شد، اين محموله كه در بار يك تريلي كه إز ايران امده بود به طرز ماهرانه اي در ميان ترشي و خيار شور جا سازي شده بود، كه يك عراقي و يك سوري در اين رابطه دستگير شدند، چند وقت پيشتر هم يك محموله سنگين هم در ميان بار قالي إز كاميوني كه إز ايران امده بود كشف شد، خيلي إز اين محموله ها هم لو و گير نمي كنند، كسي نمي داند چقدر إز اين محموله هاي مواد مخدر إز مبدا ايران وارد كشورهاي اروپايي مي شود، بي دليل نبود كه چند وقت پيش سرداران و امنيتيهايي كه به جاي وكيل مردم صندليهاي مجلس را واگير كرده اند، داد و بيداد راه انداختند كه مي خواهند طرحي بدهند كه ديگر نيروهاي انتظامي ايران نظارت و كنترلي بر محموله هاي مواد مخدري كه إز ايران عازم اروپا مي شود، نداشته باشند، ان إز واردات ١٣ ميليارد دلاري مشروب و اين هم إز صادرات دهها ميلياردي مواد مخدر به كشورهاي ديگر ، وقتي پاي عراقي و سوري و لبناني در كار بأشد مي توان گفت كه سپاه پاسداران بخصوص بخش خارجيش سپاه قدس مستقيم دست دارند. موفق باشيد 

     
  11. با سلام و عرض ادب خدمت نوری زاد بزرگوار و بزرگ منش
    لازم دیدم مراتب تالم و تاثر خود را از عمل رذیلانه و ناجوانمردانه مامورین مزدوری که با حمله به شما جراحات و صدماتی را بر شما وارد نمودند ، خدمت شما اعلام کنم.
    این ازخودگذشتگی های امروز شما در واقع کاشت نهالی است که با خونی که بر صورتتان نشست ابیاری می گردد و بی شک در اینده ای نه چندان دور این نهال به درخت تناوری تبدیل خواهد شد که دیگر زخم تبر نامردی و نامردمانی های این دون صفتان بر ان هیچ تاثیری نخواهد داشت و خونهایی از این دست یقینا تبدیل این نهال به درخت تناور ازادی را تسریع خواهند نمود.
    همواره سرفراز و پر توان باشید.

     
  12. درود فراوان بر نوریزاد ارجمند٫ همراهان ایشان و هممیهنان بزرگوار

    حضور انورتان عارضم که اتفاقات شنبه گذشته ونتایج حاصله بنده را هم مانند اکثریت شما هم شاد و مسرور نمود ولی در عین حال تأّثری عجیب هم برای من بهمراه داشت. در پست قبلی در مورد شادمانی و سرور این پیروزی سخنی چند مرقوم حضور کردم. ولی حالا چرا تأّثر؟

    آقای علی در پست قبلی نوشته بودند:
    «مردم باگوشیهایشان فیلم میگرفتند…اینست زخم عمیق سینه های ما…وتوغریبانه درسرزمین خویش زخم میخوردی»
    تأّثر بنده از رفتار همین مردم که در آن صحنه حضور داشتند و گویا بسیاری از آنان مشغول فیلم گرفتن بودند. دوست داشتم از این مردم میپرسیدم که شما چگونه اجازه دادید که یک هممیهن شما را که برای خیلی از شما ها ناآشنا هم نیست ۴ قلچماق در لباس شخصی که هیچ نشانه ای از وابستگی آنان به هرگونه مؤسسه حکومتی وجود ندارد بزور کتک و حتاکی بداخل ماشین انداخته و صحنه را ترک کنند؟ شما از کجا میدانستید که این افراد وابسته به اطلاعات٫ ناجا و یا سپاه هستند؟ شاید این ها واقعاً تبهکار بودند و داشتند در روز روشن و درملأ عام آدمربائی میکردند

    دوستان باور بفرمائید که بنده تحط هیچگونه شرایطی به اصل «بیرون گود بایست وبگو لنگش کن» اعتقاد ندارم ولی قبول کنید که ما نباید اجازه بدهیم جامعه ما بجائی برسد که در آن ۴ نفر ناشناس یک بنده خدائی را به زور و به این آسانی وبدون هزینه داخل یک ماشین انداخته وبا خود ببرند. برا ی اینکه اگر این نوع قانون شکنی ها و زورگویی ها باین سهولت ادامه پیدا کند و یک روزی یکی از خود ماها قربانی این اعمال باشیم دیگر انتظار کمک از جامعه بیهوده خواهد بود.

    اگر یونیفورم بتن داشتند و یا با نشان دادن کارت هویت خود را معرفی میکردند و یا به چشم خود میدید که مسلّح هستند مسئله فرق میکرد ولی این اشخاص هیچکدام را نداشتند چرا هیچ کس اعتراض نکرد؟

    البته من منظورم بر خورد فیزیکی نیست چون این نوع بر خورد بسیار ناعاقلانه است و بجز وخیمتر کردن اوضاع و ازدیاد افراد دستگیر شده نتیجه مثبتی نخواهد داشت ولی اعتراض فقط با صدا یعنی پرس و جوچطور؟
    یعنی اگر ۴ و یا ۵ نفر جلو میرفتند و خیلی مؤدّبانه ازاین اوباش میپرسیدند آقایون شما چه کاره هستید واین آقا رو چرا دارید کتک میزنید؟ ایشون وکجا دارید میبرید؟ شما فکر میکنید خطری برای این ۴ و یا ۵ نفر ایجاد میشد؟

    یعنی روزگار ما به یک جائی رسیده است که هیچ شهروند ایرانی بر روی هموطن خود حساب نمیکند؟ یعنی اگر چند نفر لات بی سروپای هتاک روی سر من بریزند بنده رو زیر مشت ولگد بگیرند٫ جیب های مرا خالی کنند و یا از همه مهمتر ناموس مرا بزور توی یک ماشین بیاندازند و ببرند جامعه دیگر تماشاچیی بیش نخواهد بود؟

    بنظر من تمامی اشخاصی که در آن محل حاظر بودند باید اعتراض میکردند باید سروصدا راه میانداختند برای انجام اینکار نه به جرأت و جسارت بخصوصی احتیاج هست و نه خطر دستگیری و حبس. چماقداران سپاه و بیت نمیتوانند ۷۰ ویا۸۰ آدم و دستگیر کنند که چرا سرو صدا کرده اند

    دوستان! در کنار خیلی چیزهای دیگر روابط اجتماعی ما نیز بطور خطرناکی دارد افت میکند اگر بیشتر از این اجازه بدهیم نزول کند شاید دیگر هیچوت توان بلند شدن نداشته باشیم. این پاچه خوارهای استبداد نباید تا این حد برای وارد کردن زور٫ فشار و اعمال فرا قانونی احساس آرامش بکنند البته بنده منظورم به هیچ وجه برخورد فیزیکی و خشماگین نیست منظورم فقط گفتگوست. مثلا در همن مورد دستگیری آقای نوریزاد چند نفر باید پیشقدم شده و این ریش آشفته گان را بزیر سؤال میبردند و از آنها در مورد هؤیت و دلیل بر خورد و ضرب و شتم یک انسان در ملأ عام پرس و جو میکردند. باور ندارم که چنین عملی برای یک شهروند خطری بوجود آورد

    اشتباهات لغتی و دستور زبانی بنده را عفو بفرمائید

     
  13. روح الله شهسواری

    برسد به دست برادر محمد نوری‌زاد
    روح‌الله شهسوار
    من مردی را می‌بینم که وجدان بیدارش دچار دردی عمیق شده، و هرچند که از اجرای عدالت ناامید

    برادر بزرگ و بزرگوارم!
    محمد نوری‌زاد عزیز
    با سلام و احترام

    بیش از یک سال است که در دل دارم نامه‌ای بنویسم و آنچه در جان محفوظ می‌دارم با شما درمیان بگذرام. اما هربار قلم (بخوانید صفحه‌کلید) را ناتوان از رسانیدن سخن و کلام و پیام می‌بینم.

    برادر عزیزم!
    بر خلاف بسیاری از رسانه‌ها، صورت زخمی شما برای من هیچ‌گاه تکراری نمی‌شود و ارزش «رسانه‌ای»اش را از دست نمی‌دهد. هرگاه آن عکس‌ها را می‌بینم روحم خراش بر می‌دارد و دلم ریش می‌شود. شرم بر سرتاسر وجودم خیمه می‌زند و از خود بیزار می‌شوم. این آخری، قصد حضورِ بی‌حذر شما در برابر کوچه‌ی معشوقه‌ی ما، کوچه‌ی اختر، سوز دل و درد روح و وجدان را دوچندان کرد. شرم در برابر میرحسین و رهنورد و کروبی به جانبازی شما گره خورد و بر ناشکیبایی من افزود. همین شد که این برادر کوچک را نوشتن و سخن گفتن، بر خاموش ماندن و کلام در دهان نهفتن شایسته و بایسته‌تر آمد.

    برادر جانبازم!

    همچنان که گفتم، نباید ارزش عملکرد شما را با سنجه‌ی رسانه‌های حرفه‌ای سنجید. بر همین منطق، فکر می‌کنم نباید آن را با حساب و کتاب سیاست‌ورزان قدیمی محاسبه کرد. برخلاف برخی از فعالین «حرفه‌ای!» سیاسی و حقوق بشر که کارهای شما را بی‌نتیجه می‌دانند، من با چنین خطکش و معیارهایی کنش‌های شما را ارزش‌گذاری نمی‌کنم. می‌دانید! بعضی از فعالین سیاسی فکر می‌کنند «فعالیت‌های شما هیچ کمکی به پیشرفت وضعیت مردم‌سالاری در کشور که نمی‌کند که هیچ، گهگاه ضررهایی هم در پی دارد؛ اعمال خشونت از سوی نیروهای [ضد]امنیتی را عادی می‌کند و دیگران را هم در معرض همین خطرها قرار می‌دهد.» عده‌ای دیگر می‌گویند «این حرکت‌ها فردی است و در نهایت به جایی ختم نمی‌شود. ما حرکت‌های جمعی نیاز داریم. یا به نوعی از حرکت‌ها و کنش‌ها نیازمندیم که بتوان به طور جمعی آن‌ها را انجام داد.» نمی‌دانم! شاید هم درست بگویند.

    اما همانطور که گفتم، من ماجرا را طوری دیگر نگاه می‌کنم و همواره دوستانم را دعوت می‌کنم اینگونه بنگرند. من مردی را می‌بینم که وجدان بیدارش دچار دردی عمیق شده، و هرچند که از اجرای عدالت ناامید و یا به نیروهای سیاسی بی‌اعتماد است، اما نمی‌خواهد در برابر ظلمی که به او و دیگر یاران و هموطنانش می‌شود سر خم کند. اینگونه است که تَن و پیکرش، عزیزترین دارایی در چشم بسیاری از انسان‌ها، را در برابر ضربه‌های ناجوانمردانه و ظالمانه‌ی اصحاب قدرت سپر می‌کند.

    ای یار دوردست!
    به عنوان جوانی کتک‌خورده، کسی که مزه‌ی درد بر بدن را چشیده، آن صفتی که می‌توانم به عملکرد شما بدهم، تنها «شجاعت» است و بس. شاید من حتی اگر امکان جغرافیایی و شرایط فیزیکی‌اش را هم داشتم، از لحاظ عقلی به چنین نتیجه‌ای که شما رسیده‌اید نمی‌رسیدم و این راه را برای رودرویی با ظلم انتخاب نمی‌کردم. اما هرچه باشد، نمی‌توانم زبان بر تحسین شجاعت شما ببندم. آن‌قدرها به خودم مطمئن نیستم و نمی‌دانم که آیا این تفاوت دیدگاه من با شما در روشی که برگزیده‌ایم، حاصل عقل است یا نتیجه‌ی ترس. البته به رغم اینکه بارها چوب و باتوم و مشت و لگد بر بدم روانه شده، هیچگاه فکر نکرده‌ام که این آخرین باری است که کتک می‌خورم؛ اما پنهان نمی‌کنم که بالاخره به اندازه‌ی عرف جامعه از مشت و لگد خوردن می‌ترسم. بااینحال هرگز بر آن نشده‌ام که ترس خودم را تئوریزه کنم و لای زروروق به دیگران بفروشم. یا اینکه شجاعت دیگران را انکار کنم و با زبان‌بازی و اندیشه‌بافی بخواهم از ارزش آن بکاهم. فارغ از اینکه روش شما برای مبارزه بهتر است یا نه، روشن است که شما از من «شجاع‌»ترید. این حقیقتی است که حتی به زبان آوردنش شاید حتی از ارزش‌اش بکاهد. اما چه باک!

    برادر بسیجی‌ام!
    به عنوان یکی از میلیون‌ها عضو خانواده‌ی جنبش سبز شما را از آبروهای جنبش می‌دانم. همچنین به عنوان یکی از فرزندان خانواده‌ی بزرگ انقلاب و دفاع مقدس، افتخار می‌کنم که افرادی پرشماری مثل شما هستند که آبروی برادران شهیدمان را پاسدارند و نمی‌گذارند که گرد افسوس خاک آنها را بپوشاند و طوفان ظلم و فساد خون‌شان را بر باد دهد.

    همچون برادر کوچک شما، امید دارم که امیدتان از به بار نشستن رنج‌هایی که بسیاری از مردان و زنان این سرزمین، که با اندیشه‌ها، روش‌ها، تیره‌ها و سابقه‌های گوناگون برای سعادت و بهروزی مردم و مملکت کشیده‌اند، از دست ندهید. همه‌ی ما کم و بیش خطاکاریم. اما آینده را همین امروز «ما»، همین انسان‌های خطاکار، می‌سازیم.
    پیشنهاد می‌کنم بیش از پیش به نتیجه‌ها کارهای‌تان اعتماد داشته باشید. و بیشتر از آن، به مردم، به آن‌هایی که نمی‌شناسید اما بیشتر از هر آشنایی همدرد شمایند، اعتماد کنید. آنهایند که برای ساختن امروز و فردا، امروز فردا در کنار شمایند.

    برادر کوچک شما

    روح‌الله شهسوار

    منبع: وبلاگ نویسنده

     
  14. با سلام و آرزوی سلامتی برای شما
    نکته ای ذهنم را آزار می دهد که از فهم آن عاجزم .
    اینکه : چرا به جای شنیدن سخنان شخصی مانند آقای نوری زاد و تجزیه و تحلیل سره یا ناسره بودن گفتارش با توسل به سنگ محک واقعیتهای عینی و آشکارو ملموس موجود در جامعه و همچنین مشق نمودن از سرمشق اعتراضی ایشان ، باید در گذشته ای که خود ایشان آن را ترک گفته گیر کنیم و یا تمام همّ خویش را در جستجو و مکاشفهء حال ایشان به نیت مچ گیری مصروف داریم ؟ چراکه بندهء حقیر ، اگر به جای آقای نوری زاد ( که عده ای تمام هم و غمشان اثبات خدمتگزاری ایشان برای قدرت حاکم است )، خود شخص رهبر و یا اهل بیت ایشان و یا هر شخص مقصری و دیگر اربابان زر و زور و تزویر ، چنین بی محابا به نقد خویشتن پرداخته و بنیانهای قدرت و یکه تازی خویش را به چالش کشیده و به لرزه درآورد ، به فال نیک گرفته و در این جهاد اکبر در کنارش خواهم بود . بنابر این موضوع مهم در این میان ، به چالش کشیده شدن قدرت است توسط شخصی به نام آقای نوری زاد . خواه حقیقتا” منتقد باشد و یا خدای ناکرده ……
    زنده باشید . قدومتان استوار و عزمتان پولادین باد. ( امیر گوهری )

     
    • دوست عزیز حق با شماست. در فرهنگ ما بجای اینکه از مظلوم دفاع شود از ظالم دفاع میشود. مثل گذشته نوریزاد صد ها هزار نفر هستند ولی مثل امروز او فقط یک نفر است. ما میخواهیم نوریزاد امروز را شماطت کنیم. در کتاب جامعه شناسی نخبه کشی علی رضا قلی بدین پدیده اشاره شده است. جامعه ما دارای مشخصه است که خود نخبه های خود را از بین میبرد. مردمی که در اطراف حمام فین کاشان بوده اند بن میرغضب شاه کمک کرده اند تا او را بکشد. ما در مورد همه نحبگان جامه همین کار را کرده ایم: حسنک وزیر قایم مقام فراهنی مصدق نمونه های دیگری هستند. یک روز صادق هدایت از خیابان اسلامبول رد میشده است دیده است مرغ ها را یکی یکی از قفص میکیرند و سر میبرند. مرغ ها وقتی میخواهند یکی را بگیرند مقداری قد قد مکنند بعد آرام میگیرند. صادق هدایت بسیار محزون میشود همراه او علت را میپرسد او میگوید ما هم مثل مرغ هستیم و میایند یکی یکب ما را میگیرند میکشند ولی ما مثل مرغ ها عکس العمل نشان میدهیم.

       
  15. جناب نوری زاد مستقیم وارد جنگ با خدا شدهاید و خبر ندارید در میز تریبون نماز جمعه دقت کنید می خوانید”
    ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است
    ….. ولایت فقیه همان رسول لله است
    …. ولایت فقیه همان الله است
    وقتی در تبیین این اصل کارگشای جهانی حضرت امام معتقد بود که ولی فقیه میتواند احکام اولیه اسلام را از حج و…. تعطیل کند یعنی از روی عرش به دامن خدا ورپریده و در دامن حمایت او هر انچه که میگوید خدا هم همان را میگویید دست خدا در پوسته گردوی ولایت فقیه رنگ خدایی به خود گرفته. شما با خدا نمی جنگید حاشا که چنین نباشد.

     
  16. ر يشه ها ٢٠٢( قسمت ٢٠١ ذيل پست قبلى )
    همان عنوان هاى كلى :فرهنگ /فرهنگ دينى /عرفان

    زمين و آسمان حافظ
    ١٣-قسمت قبلى به اين پرسش انجاميد :چرا اعضاى بدن معشوق مؤنث و گاه مذكر در خدمت صور خيال عرفانى درمى آيند ؟ من مطمئن نيستم كه بتوانم پاسخى قطعى و مختوم كننده به اين پرسش بدهم ،اما آن گونه فرهنگ درمانى كه راه خاص هر ملتى را بر وفق عصر مدرن هموار مى كند ،هرگز تحقق نخواهد يافت اگر پرسش هاى اساسى تابو گردند .يك بار در قرن هفتم شيخ محمود شبسترى به پرسشى شبيه اين پرسش پاسخى داد كه مرا مجاب نمى كند
    ندارد عالم معنى نهايت
    كجا بيند مر او را لفظ غايت
    هر آن معنى كه شد از ذوق پيدا
    كجا تعبير لفظى يابد او را
    چو اهل دل كند تفسير معنى
    به مانندى كند تعبير معنى
    كه محسوسات از إن عالم چو سايه است
    كه اين چون طلل و آن مانند دايه است
    دكتر يثربى در عرفان نظرى مقاله بسيار عالمانه اى نوشته است با عنوان :مبانى پيوند لفظ و معنى در ادبيات عرفانى .وى نيز به اين بيت گلشن راز استناد كرده است
    معانى هرگز اندر حرف نايد
    كه بحر بلزم اندر ظرف نايد
    آنجا مى خوانيم كه حس و شهود قوس صعود هستى از نوع حسى نيست كه زبان لفظى متداول بر وفق إن كاربرد دارد .عارف براى رساندن آنچه بيان ناپذير است ناگزير از زبان اشارت است .بسيا خوب ،اصلا در وجود قوس صعود و مراتب بالاى وجود و عالم غيب و مجردات و تقدم معانى بر الفاظ و حقيقت اشياء بر اشياء عجالتا چون و چرا نمى كنيم ،عجالتا قبول مى كنيم كه زبان اشارت لازم است ،اما چرا زلف و گيسو خط و خال و لب و شيرين پسر ؟ اينجا نيز شبسترى براى برخى از اين تصاوير تعبيرهايي عرضه مى كند : مثلا در باره خال لب مى گويد
    بر آن رخ نقطه خالش بسيط است
    كه اصل مركز دور محيط است
    از او شد خط دور هر دو عالم
    وزو شد خط نفس و قلب آدم
    مى گوييم خب چرا خود مركز دايره يا قلب را كه بيش تر از مركزيت نشان دارند به كار نبريم و برويم به سراغ مراكز جاذبه هاى جنسى كه عارف غالبا بايد خود را از آنها بر حذر دارد ؟ مسئله وقتى حاد تر مى شود كه معشوق مذكر مى شود .سنايي مى گويد
    عاقبت خانه به زلف تو گذاشت
    صورت فخر و فلاح اى پسرا
    چشم بيمار تو ما را ببريد
    ز صحاح و ز صحيح اى پسرا
    همه تسبيح سنايي اين است
    كانعم الله صباح اى پسرا
    حافظ مى گويد :
    گر إن شيرين پسر خونم بريزد
    دلا چون شير مادر كن حلالش
    سيروس شميسا استاد برجسته ادبيات كتابى نورشت با عنوان شاهد بازى در ادبيات فارسى كه فورا توقيف شد و البته اكنون در بازار سياه و از طريق دانلود اينترنتى با تيراژ چند برابر خوانده مى شود .اينكه پس از عصر غزنوى به علل محبوسيت زنان در خانه و دورى مردان از كاشانه به سبب جنگ يا هر علت ديگرى همجنس بازى در ايران رواج پيدا مى كند ،اينكه محبوب ترين دلداده سلطان محمود غلامباره و ميخواره اياز بوده و اين همجنس بازى قبحى نداشته است ،فبلا كمابيش روشن بود ،اما شميسا مسئله را خيلى قديمى تر و گسترده تر مى داند و درست يا غلط اسنادى مى آورد در اين باره كه از زمان سلجوقيان كسانى بوده اند كه در ازاى دريافت مبلغى خانه اى در اختيار فاعل و مفعول قرار مى داده اند .وى بر إن است كه چون در گرامر زبان فارسى تمايز مؤنث و مذكر وجود ندارد حتى بسيارى از ابياتى كه مى نمايند در وصف معشوق مؤنث باشند به محبوب مذكر خطاب شده اند . در جماعت بسته و استبداد زده و مرد سالار و به باور شميسا همجنس گرا ساقى كه نمى توانسته زن باشد .من البته اين پژوهش تابو شكن را موضوعا تأييد و انكار نمى كنم اما تابو شكنى و نقد بيرحمانه و بى هراس فرهنگ را تنها رده فرهنگ درمانى و فرننگ پيرايي مى دانم . در دانشگاه كلمبيا از احمدى نژاد در باره سختگيرى با همجنس گرايان در ايران پرسيدند و او نه بردار و نه بگذار بي درنگ گفت ايران اصلا همجنس گرا ندارد و بدينسان خود را بيش از هر زمان ديگرى مضحكه كرد .داستان ماجراهاى ساتريكون در روم باستان خبر از عادى بودن نمجنس بازى مى دهد .اومبرتو اكو در رمان نام گل سرخ از همجنس بازى در حجره هاى راهبان و كشيشان قرون وسطى خبر مى دهد .در ايران نيز اين ماجرا در رستم التواريخ و هجو هاى عبيد و ايرج ميرزا فاش شده است .حتى اگر مبالغه شده باشد چيزى در كار بوده است كه بزرگش كرده اند .اين پرسش هنوز براى من بى پاسخ مانده است كه چرا امرد بازى محمل خلق صور خيال در ادبيات فارسى شده است و باز هم فردوسى از نادر شاعرانى است كه از اين صورت خيالى به كار نبرده است .تنها مى توان گفت كه اين گونه صور خيال بيش از آنكه نماد ناگزير عالم ملكوت باشد برخاسته از واقعيت هاى عينى اجتماعى اند .

     
    • ويرايش همراه با پوزش
      طلل……………طفل
      بحر بلزم ………بحر قلزم
      كتابى نورشت …………..كتابى نوشت
      تنها رده فرهنگ درمانى ……………..تنها راه فرهنگ درمانى
      نمجنس بازى ………………………….همجنس بازى
      با پوزشى دگر بار و سپاس بسيار از بردبارى شما

       
    • ببخشید متن ویرایش شده دوم را اگر صلاح می دانید نمایش دهید نه اولی را.
      جناب کورس تحلیلی شنیدنی از صور خیال در شعر فردوسی و نیز حافظ دادید و بهره بردم. راستش برخی از این نکات را قبلا خوانده بودم و از دست نصرالله پورجوادی که در نوشتارهایش به کرات عموم تصاویر خط و خال و لب را تاویلی فرازمینی می نمایاند، ناراحت بودم زیرا کمتر مبتنی بر نکته یابی بود. من همچنان که قبلا از جنابتان پرسیدم همواره در مقابل شور خارج از حد مولوی در غزلیات شمس مانده ام گاه با توجه به اطلاعاتی که می خواندم از مناسبات صوفیه و مریدان امردی که کاملا در اختیارشان در خانقاه ها نگه داری می شدند و آماده طی کردن منازل سلوک می شدند، خلجانی در دلم می افتاد که نکند داستان شور و عشق مولوی -بخصوص که مریدبازی های خارج از قاعده در مولویه بسیار مرسوم بوده و مناسک خارج شریعتی که اجرا می شده-با شاهدبازی و دلبستگی های عاطفی از این نوع مربوط باشد؟من هنوز در حال پرسیدنم و دیدم شما هم پرسش دارید حال با توجه به وضع عجبیبی که امثال شمیسا می گویند در گذشته ایران مرسوم بوده آیا جای تحقیقی در باره وضع مولوی خالی نیست؟
      نکته دیگر اینکه خوب است در باره صور خیال از کلیت شعر یک شاعر مدد بگیریم نه از شواهد و مدارک تاریخی زیرا تاریخ سند تبیین واقعیت است و به کار معنا دادن به صور و استعارات شاعرانی چون حافظ و مولوی و فردوسی نمی آید.به نظر من تنها راه محدود،برای معنا دادن و روشن کردن استعارات و صور خیال یک شاعر زندگینامه روشن او و کلیت دیوان و اشعار اوست.مثلا وقتی ما می دانیم جناب کدکنی به کبوتر علاقه عجیبی دارد پس استعارات نزدیک به این پرنده را می توان با تکیه بر شهود و دوستی شخصی او توضیح داد نه حاکی از معشوقی معصوم که مظلومانه از دست رفته و او را دچار هجران کرده.

       
      • با درود به دوست دورادور على آقا
        مولوى ،بهاء ولد ، شيخ محمود شبسترى ،فردوسى ،ناصر خسرو ،در كتاب شميسا از شاعرانى محسوب شده اند كه با آن كار ديگر شديدا مخالف بوده اند .در مورد ويرايش اگر ممكن بود به همان صورت كه فرموديد انجانم مى دادم ،اما فيلتر شكن من يا شايد علت ديگرى باعث مى شوند كه هر چند خط كه تايپ مى كنم پنهان شوند .و من در پايان همه متن را يكجا نبينم .از طرف ديگر چون هر لحظه بيم قطع شدن و به هوا رفتن مطالب دارم كمى شتاب مى كنم تا پيش از قطع شدن كل مطلب را كپى پيست كنم .سعى خودم را مى كنم .اما بالاخره تلفات مى دهم .كمى هم لرزش دست دارم .حسب حال ما مصداق اين ضرب المثل است :سپلشك آيد و زن زايد و مهمان گرامى ز در آيد .خوشدل وكامروا باشيد

         
    • کورس عزیز
      به نکته ظریفی اشاره کردید. به نظر می رسد هر جا که از ادغام زنان و مردان پرهیز می شود همجنس گرایی رواج پیدا می کند. دوست پزشکی دارم که از آمار مخفی مربوط به شیوع ایدز در زندانها می گفت. ظاهرا دلیل آن هم همجنس بازی شدید بین زندانیان مرد بوده است. در کشورهای غربی هم به خصوص در زندانها این عمل شایع است. کوس رسوایی کشیشان هم که در این زمینه بلند است. شایعات زیادی هم در ارتباط با همجنس بازی در حوزه های علمیه وجود دارد. به طور کل هرجا محیط به شدت مردانه می شود، به نظر می رسد این تمایل غیر طبیعی سر باز می کند.

       
      • بردياى روشن بين و نيك سيرت
        باور كنيد قبل از خواندن اين مطلب شما -تقريبا يك دقيقه پيش در قسمت بعدى ريشه ها كه البته از بيم قطعى اينترنت آن را شتابزده كپى پيست كردم -به همين نكته اشاره كرده ام .اگر نخوانده ايد حتما اين كتاب سيروس شميسا را بخوانيد . كتاب ايشان البته بيشتر توصيف بر اساس اشعار است .من چون شخصا تا به اين سن ننتوانسته ام بر شرمويي خود غلبه كنم نمى توانم برخى از شواهدى را كه ايشان آورده نقل كنم .براى مثال يكى دو رباعى از فرخى سيستانى كه واقعا مهوع است و به تعبير ناصر خسرو اين قيمتى لفظ در درى را آلوده كرده است .بله ،من هم با شما موافقم . تفكيك جنسيتى كه حضرات بر آن اصرار مى ورزند تاريخى ريشه دار و ديرينه دارد .هرگز در ايران تاريخ روابط جنسى و مفهوم عشق نوشته نشده است .اما اين را هم ناگفته نگذارم كه درست يا غلط هم آقاى شميسا و هم ميشل فوكو در جلد دوم تاريخ سكسواليته و هم افلاتون در ضيافت متفقند كه شيوع همجنس بازى در ايران باستان پيشينه ندارد و بر عكس در روم و يونان سابقه روشنى دارد و مراد از عشق افلاتونى در اصل عشق به همجنس بوده است .خيلى خيلى خوشحال شدم كه مرا قابل دانستيد .مدتى است شما و آقايان بيكنش و بچه جواديه و حامد عزيز و خوش قلب و خانم زهرا شماره يك و آقاى مجتبى و برخى از دوستان ديگر حضورشان كم رنگ شده ،دانشجو و سيد ابوالفضل هم كه پاك نوميدمان كردند .سايت نوريزاد ،اين مرد بزرگ ،را ما بايد با هم زنده نگه داريم .اين كمينه كارى است كه از ما ساخته است ببخشيد كه از فرصت سوء استفاده كردم .شاد باشيد

         
        • با درود به کورس عزیز و بسیار گرامی
          از اینکه یادی نیز از من کردید بی نهایت سپاسگذارم و هم مسرور ، من تقریبا هر روز و به عشق خواندن مطالب شما و سایر دوستان گرامی حداقل چند بار به سایت سر می زنم و بهره ها می برم لیکن به دلیل مشکلاتی که اخیرا و به نحو غیر منتظره مرا احاطه نموده اند فرصتی برای نوشتن پیدا نمیکنم ، باور بفرمایید این روزها من بیش از نود درصد از وقت و توانم صرف مواجهه با این مشکلات عجیب و غریبی می گردد که اخیرا یکی پس از دیگری برایم ظهور می کنند و مرا پاک مستاصل نموده اند. بهر روی هرگاه اندک فرصتی برایم حاصل گردد در خدمت شما و سایر دوستان خواهم بود. سرفرازیتان پاینده باد.

           
  17. درود بر شجاعت و شرفت نوریزاد گرامی!اری درست نکته ای را نشانه گرفته اید! فرض کنید یک قوطی کبریت! همین مهم است که حقوق افراد کم و زیاد ندارد.چیزی را که از کسی برداشتند باید پس بدهند.حکومت حق ندارد که حقوق مردم را ولو جزیی بدون مراجعه به راهای قانونی ولو جزیی نادیده بگیرد.درود بر شما باد!این دولت و حکومت است که باید جیره خوار و مطیع مردم و قانون باشد نه اینکه مردم از ترس حکومت نتوانند برای حقوق خود سر براورند.

     
  18. http://fararu.com/fa/news/210340

    ببینیم میتونی امنیت آقای نوریزاد هم تامین کنی. اگه ایشان را شهروند ایرانی قبول داری. فقط روزهای زوج کاری و فقط ساعت ۱۰-۱۲ صبح خیابان پاستور.

    ممنون

     
  19. بهرام مشیری محمد نوری زاد را سقراط خواند..صجبت های بهرام مشیری در مورد نوری زاد در یوتیوپ http://www.youtube.com/watch?v=ty-8tB_AB58&feature=youtu.be

     
  20. با درودي ديگر بر شما عزيزان، جناب نوريزاد اسم شهرام جزايري را اوردي، مصاحبه اي روز جمعه گذشته با خبرنگار شرق ( اگر اشتباه نكنم ) اين فرد بعد إز ازاديش إز زندان انجام داده، البته واقعا بايد بر اعصاب خود مسلط باشي كه تا اخر اين گذارش را بخواني، باري دوستان بعد إز ١٣ سال زندان بقول خبرنگار مصاحبه كننده چل و چاق تر و تر گُل ورگُل تر إز هميشه پذيراي اين مصاحبه بوده، بايد خواند كه به قول خودش چه امكاناتي در اختيار ابن مفسد اقتصادي محكوم شده بوده، تعجبي ندارد اگر اينقدر سر حال و بشاش بوده، بگذريم چيزي كه أعصاب مرا سه چرخه كرد، اين بود كه اين مردك دزد نادرست هنوز مهر ازادي إز زندانش به جرم رانتخواري و كلاهبرداري خشك نشده، قسم مي خورد كه اينجور هم نبوده، به چي قسم ميخوره؟ به ان مكه اي كه به ان مُشرف شدم، بعد هم گلايه إز رساناها مي كند كه چرا در باره هزينه هايي كه بابت چمكران و سأخت مساجدي كه او پرداخت كرده چيزي ننوشته اند، مي بينيد!! واقعا أيا پررويي و وقاحت حد و مرزي مي شناسد؟ خواهشن اقاي نوريزاد ابن كلمات را كه در دنباله مي ايد هاشور نزنيد،. انوقت اين ملاي رينه اي لاريجاني به قول اقاي قاطبه اين ( /// ) با ان غوزش، براي همه خط و نشان مي كشد كه هر كَس در مفاسد بزرگنمايي كند در هر مقامي بأشد به دادكاه كشيده مي شود، اين ملاي لاريجان كه بدون كوچكترين تخصص و لياقت بر مسند قوه قضاييه نشانده شده همسن من است، و به قول همكلاسهايش كِسي بوده كه حتي سال ٥٧ جرات شركت در تظاهراتها را نداشته همان روزهايي كه زن و بچه و ريز و درشت در خيابانها طلب ازادي مي كردند. حالا به يومن و بركت علي تارزن عربده مي كشد و حريف مي طلبد.

     
  21. درود

    قدمگاه پیشین که سفارت سابق امریکا و بسیج فعلی دانشجویی باشد اگر به‌قول سرگرد، لانه‌ی زنبور بود پاستور احتمالاً سوراخ زنبور گاوی حساب می‌شود.

    تن‌درستی و سلامت شما را آرزومندم محمد آقا.

     
  22. آخ که چه حالی کردم از اون ضربه ایی که به ریش آشفته زدین حتما مجتبی خامنه ای هم دردش گرفته

     
  23. کاش مردمان سرزمین من به جز ساده دلی کمی از علی شجاعت می آموختند انقدر که ایندگان بر ذلتی که می کشیم سر نچرخانند واه حسرت نفرستند ما مردمانی شجاع وبا فرهنگ بودیم وحلا چنین در منجلاب حکومت دینی گرفتاریم

     
  24. جناب کورس عزیز

    در چند پست قبل در کامنتی که در پاسخ من فرموده بودید سؤالاتی را مطرح کرده بودید البته این پاسخ من نیست فقط بلند فکر کرده ام.

    “….الان هاوكينگ بايد خودش متوجه اين معضل شده باشد كه به ال موندو ( اسم نشريه ) مى گويد ال موندو ( يعنى جهان )بيرون از ذهن نمى تواند باشد و هيچ واقعيتى بيرون از ذهن انسان نيست .خب اين ذهنى كه در صورت تقليل به مغز و ژنوم خودش جزيي از كيهان است چطور برخلاف همه اجزاء ديگر از كل آگاه مى شود ؟آيا خدا همين ذهن كليه انسان ها در پايان و در كمال آگاهى اش نيست ؟ مگر هاوكينگ در كتاب قديمى تر خود ،تاريخچه مختصر زمان نگفته بود طرحى كه همه چيز را فى الجمله توضيح دهد همان طرح الهى است ؟از منصور عزيز و همه دوستان سپاسگزار مى شوم اگر مرا در پاسخ به اين پرسش ها يارى كنند ؟”
    کورس عزیز،
    من معتقدم که آنچه انسان خلق میکند از روی خودش میسازد. من به این باور به تجربه رسیده ام که آنچه که در ذهن تصویر می شود یا هست یا قابلیت هست شدن دارد. اما کورس عزیز این سؤالهای شما را هیچ کس حتی ادیان هم که معتقدند هیچ نکته مجهولی نمانده نتوانسته اند پاسخ دهند. آنجا که در قرآن گفته می شود قل الروح من امر ربی. این یعنی اینکه دین هم برای این سؤالات جوابی ندارد. در واقع شما میتوانید همه چیز را ببینید جز خودتان را به همین دلیل است که خود شما از شما پنهان است. اما می توانید خودتان بشوید بدون آنکه آنرا ببینید. راز کنت کنزا مخفیا فاحببت لاعرف… همین است. خدا میگوید من گنجی پنهان بودم خواستم که شناخته شوم پس خلق را آفریدم. اگر دقت کنید این حال ما انسان هاست. ما نمی توانیم تنها بمانیم به همین دلیل یک کاری می کنیم تا دیده شویم. یا چیزی میسازیم، یا چیزی را کشف می کنیم یا مطلبی را می نویسیم یا دیگران را می خندانیم یا دیگران را میگریانیم وووو . حقیقت ما مانند خورشیدی بسیار بسیار پر قدرت و تواناست.
    هر کاری از او بر می آید. اینکه می گویند انسان از درصد پائینی از توانائی مغز خود استفاده میکند دقیقا درست است. اینجاست که نمی توان باور کرد که همه چیز به همین سادگی که آقای هاوکینگ می گوید باشد. از طرفی هم این یک واقعیت است که انسانی که مفزش از کار می افتد عملا تعطیل می شود.

    در واقع شاید اگر یک زمانی می گفتند که انسان حیوان ناطق است خیلی بیراه نبوده. ما کلام را خلق کرده ایم و با آن دانسته های خود را به اشتراک می گذاریم ولی با یک اسب نمی توانیم ارتباط بگیریم تا ببینیم او از این دنیا چه می داند.
    اما دانش ما که از راه کلام ما منتقل می شود مبنایش چیست؟ آیا عین آن چیزی است که هست یا تنها برداشتی است که از زاویه ای که ما در آن قرار داریم نسبت به موضوع بیان می کنیم؟
    فاصله واقعی دو شیء چیست؟ هیچ فاصله مطلقی در جهان ما وجود ندارد و همه چیز را نسبت به یک مقدار قرار دادی می سنجیم.
    یک شیء چه رنگی دارد؟ نسبت به نوری که به آن تابانده میشود رنگ آن تعریف می گردد پس این رنگی که ما از آن یاد می کنیم یک قرارداد بین خودمان است که نسبت به نور سفید که در اینجا مرادمان نور خورشید است سنجیده می شود.
    کلیه دستگاه های اندازه گیری بر مبنای قیاس با یک اندازه استاندارد کار می کنند و آنچه که ما به عنوان دانش از آن یاد می کنیم تنها مجموعه ای از قیاس هاست که همگی در شرایط خاصی صادقند.
    اما آنچه که ما در بیرون از خودمان می بینیم و بیان می کنیم واقعا همانی است که وجود دارد؟
    یک روز عصر از سر چهار راه براه افتادم و به طرف منزل قدم زدم. در جائی ایستادم که به سمت دیگر خیابان بروم. به مسیر بازگشتم نگاه کردم و دیدم هزاران و یا شاید میلیون ها منصور مانند قطعات فیلم در یک زمان کوتاه بوجود آمده اند و نابود شده اند و الان من اینجا هستم.
    آیا نحوه ادراک ما از وجود این گونه است یا اینکه ما یک وجود به هم پیوسته ایم؟ اگر یک وجود به هم پیوسته ایم پس وقتی من اینجا هستم باید در همه آنجا هائی که قبل از این بودم هم باشم. و اگر قرار باشد همه انسانها و همه موجودات اینگونه باشند پس در واقع یک وجود بیشتر نباید باشد چرا که تداخل همه این موجودات در هم مشکل ساز خواهد بود. به نظر من ظهور حقیقت ما بصورت کوانتائی است. یا در حقیقت ذهن ما آنرا کوانتائی درک می کند. ظهور در ذهن به وقوع می پیوندد و ادراک ذهن بر مبنای قیاس است. ابزار ذهن برای خلق کردن آنچیزی است که هست و چیزی که نباشد را ذهن نمی تواند بسازد. پس هرچه را که به آن می اندیشیم هست یا بالقوه یا بالفعل. واگر هم بالقوه است می تواند فعلیت پیدا کند. پس بالا، پائین، سیاه، سفید همه چیز هائی هستند که در ذهن به نمایش در می آید و بر زبان جاری می شوند. ولی در حقیقت وجود ندارند و وجودشان اعتباری است.
    اما چرا من منصور هستم و شما کورس. هیچکس نمی داند. برخی از انسانها به این سؤال که رسیدند خدا و یا خدایان را آفریدند. ولی حتی ساختن خدا هم جوابگوی ذهن نیست. چرا که او به دنبال خدای خدا می گردد و این قصه انتهائی نخواهد داشت. خدا در واقع بیگ بنگ ادیان برای توجیه این جهان است.

    ببخشید که طولانی شد.

     
    • منصور عزيز از شما بسيار سپاسگزارم .و از مطالب تأمل انگيز و خوب شما .

       
      • منصور عزيز :اين سلسله گفتار هاى ريشه ها مثل يك راهى است كه در آن افتاده ام و مقصدش مرا به دنبال خود مى كشاند و داورى در اين باره كه ربطى به حال و روز امروزمان دارد يا نه در سرانجام نسبى اش روشن تر مى گردد ،با اين همه مى پندارم كه برخى از دوستان با اين نظر همساز نيستند و شايد همه مشكلات ما را محدود به مقطع حال بدانند .مخلص همه اين دوستان هم هستنم و سپاسمند بردبارى و تحملشان .اكنون مطلبى كه شما پرسشگرانه مطرح فرموديد از آن مسئله هايي است كه ذهن پرسشگر نه مى تواند ناديده اش گيرد نه فضاى اين سايت و امكانات مختل پيام رسانى اجازه مى دهد كه با ورود به آن بيش از حد خود مزاحم دوستان گردم ،اما همين قدر دوباره پرسش را به صورت ديگرى تكرار مى كنم :حرف شما را شيخ محمود شبسترى به اين سان مطرح كرده است :
        عدم در ذات خود چون بود صافى
        از او با ظاهر آمد گنج مخفى
        حديث كنت كنزا را فروخوان
        كه تا پيدا ببينى سر پنهان
        عدم آيينه ،عالم عكس و انسان
        چو چشم عكس در وى جان پنهان
        تو چشم عكسى و او نور ديده است
        به ديده ديده اى را ديده ديده است
        جهان انسان شد و انسان جهانى
        از اين پاكيزه تر نبود بيانى
        اما پرسش من :همين قدر خود آگاهى كه شما را به اين درك رسانده كه چشم خود را نمى بيند چگونه ممكن شده است ؟ چگونه فرايند مكانيكى و كامپيوتر گونه بسط كمى و كيفى كائنات به شعورى جهش كرده كه بر عجز خود از شناخت خود مى تواند آگاه گردد ؟ آقاى ليونارد ملادينو در كتابى كه قبلا معرفى كردم سعى كرده با چند آزمايش نتيجه بگيرد كه حتى تصميمات و انتخاب هاى آگاهانه ما قبلا نا آگاهانه در زير آستانه ذهن آگاه و آن نيز در ژنوم منحصر به فرد خاص هر كس تعيين شده اند و اين نظريه را حتى به رفتار هاى سياسى و جمعى تسرى مى دهند .مى دانيد كه اين دانشمند فيزيك كوانتوم همكار و دستيار هاوكينگ در نوشتن طرح بزرگ بوده است و با چوپرا كه خداباور است در شبكه اى معروف در آمريكا مناظره كرده و گزارش مناظره نيز به يكى از پرفروش ترين كتاب ها در جهان انگليسى زبان در آمده است .درست است كه هنوز نورولوژى و شناخت مغز پاسخى قطعى براى چگونگى فعل و انفعالات مادى مغز به انتخاب و خوآگاهى نرسيده است اما ادعا بر آن است كه مسير پيشرفت علمى در جهت رسيدن به پاسخ اين پرسش است .از سوى ديگر اخيرا پژوهشگران دانشگاه ساوت همپمتون پس از چهار سال تحقيق بر روى بيش از ٢٠٦٠ نفر به اين نتيجه رسيده اند كه حتى با توقف فعاليت مغز هوشيارى دست كم به طور موقت ادامه پيدا مى كند .اين مطلب در سه شنبه ٧ اكتبر ٢٠١٤ در سايت details اعلام شده است .من راستش شخصا دوست ندارم كه چنين باشد .به قول حافظ
        بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
        كاخر ملول گردى از دست و لب گزيدن
        فرصت شمار صحبت كز اين دو راهه منزل
        چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
        اما پرسش ها بر سر ما پرسه مى زنند
        شاد و پرتوان باشيد

         
        • درود بر استاد كورس ارجمند،. نفرما استاد گرامي يك مثل المانيست بدين مظمون es gibt kein Zukunft ohne Vergangenheit ( بدون گذشته اينده اي وجود نخواهد داشت ) كه البته بيشتر منظور سرنوشت مردم است، استاد كورس إمكان ندارد بدون تجربه گذشته اينده را حتي محاسبه كرد، پس عنايتتان را بيشتر و عميقتر ريشه ها را كنكاش و بررسي كنيم، با احترام ماني 

           
          • مانى عزيز
            از راه دور از بن جان دستتان را مى فشارم . ياد داشت هاى شما بر دل مى نشيند چون معلوم است دل دردمندى داريد . ضرب المثل آلمانى مناسب حال بود .إن را حفظ كردم .فرانسوى ها هم مى گويند گذشته اى كه به ياد آورده نشود تكرار خواهد شد .شاد باشيد

             
  25. باسلام ،،

    آقای فربه ،در روزهای انقلاب (1357) همه ما ساعت نزدیک به هشت شب گوش خود را به رادیو می چسباندیم وبا سختی اخبار انقلاب را از رادیو « بی بی سی » گوش می کردیم همه اخبار گوشه وکنار ایران ،اخبار امام و نوفل لو شاتو و همه اعلامیه های امام را مردم از «بی بی سی » گوش می کردند چون به رسانه داخل اعتماد نداشتند .چرا در آن زمان کسی نگفت بالای منبر و تریبون که مردم «بی بی سی » دروغ می گوید ،ولی حالا همه دروغ گو هستند به جز روزنامه کیهان و صدا و سیمای شما!!!!!!!!!!!!!

    آقای فربه زمان تغییر کرده دهکده جهانی ، یعنی همه مردم با یک خط اینترنت به همه اخبار ظرف چند ثانیه دست خواهند یافت .

    به آمار تعداد ماهواره و شبکه های مجازی که شما بیش از همه از تعداد آن خبر دارید توجه کنید و میزان اعتماد مردم را به اخبار رسانه های داخلی در یابید.

     
  26. سلام __ آقای نوری زاد من شخصا” از شما ممنونم که در پاسخ فحاشی آن ” جوان آشفته ریش ” سکوت کرده اید و او هم تا آنجا که توانسته تمامی آن چیزهایی را که در شکم و حلقوم و دهانش وجود داشته ، اعم از ” پایین تنه مردانه ” و ” پایین تنه خرانه ” متعلق به الاغ ، به بیرون بریزد . شما در آن لحظه فحاشی ، در برابر ” جوان آشفته ریش ” سکوتی پزشک وار داشته اید که بیمار مریضی تان ( جوان آشفته ریش ) را که ، قیم های زیادی او از طفولیت ، در حلقوم و دهانش از ” پایین تنه مردانه ” و ” پایین تنه خرانه ” متعلق به الاغ را تپانده و چپانده و پر کرده بودند و او در آن لحظه در مرز خفگی قرار داشت . او توانست تمام آن اشیاء پایین تنه ای را از دهان خود بیرون کند . او الآن از خفگی نجات یافته و سلامت امروزی خود را مدیون شما و از امروز به شما دعا میکند . دفعه بعد که او را دیدید حتما” آرام تر است .

     
  27. مطلبی از کیهان شریعتمداری

    فراترازفربه اگر شما که با انگ زدن به هر نظر و تحقیقی انسانها را به سامانه های امنیتی خارجی ربط میدهید آیا مجازیم شما را به داعش شیعوی تشبیح کنیم؟ که در پشت دستور سرکوب و تجاوز و دشنام میدهید و سپس برای بررسی و پرونده سازی به میدان می آیید . مطمینم شما در زمان لازم از همکارتان پریشان ریش چندین برابر بی رحمتر و جلادترید.

     
  28. جناب نوریزاد سلام
    حالا که تا اینجا امده اید با عرض پوزش بایستی بگویم در برنامه روز یکصد و شانزدهم خیابان پاستور دو اشتباه را از نظ من انجام داده اید
    1- هنگامی که مسئول ان گروه که شما را به ضرب و شتم سوار اتومبیل کردند با لگد مقابله به مثل نمودید. این با فلسفه مطالبات مدنی با روش پرهیز از خشونت منافات دارد . شما که می دانستید انها به هر تقدیر شما را سوار اتومبیل خواهند کرد و ان مامور برای ادامه ارتزاق خود و حراست از حیثیت کاری اش ناگزیر بوده که به وادی خشونت و تند خویی متوسل شود . شما بایستی محدودیت های او و امثال او را درک نمایید. گرچه باید از رفتن ارام به داخل اتومبیل تا حد امکان اجتناب می کردید اما با زدن لگد به سینه آن مامور بی نوا هم مظلومیت خودرا مورد تردید قرار دادید و هم او را در تداوم خشونتش تحریک بیشتر نمودید. مورد دوم اینکه به او گفته اید که در کدام لجنزار بی تربیت شده است؟ همان موقعی که امثال شما در فضای دیگری با همین قابلیت هایتان اب به اسیاب خشونت می ریختید لجنزاری پدید امد که همه ما و از جمله او رشد و بسط یافتیم. او یک قربانی است امثال شما که اکنون پرچمدار شده اید با رفتار نمادینتان بایستی اسطوره ای برای پراکنش مظلومیت و روش های پرهیز ازخشونت شوید. گاندی و ماندلا را بخاطر بسپارید . انها هرگز دست بر روی شکنجه گرانشان بلند نکردند. اگر شما را زدند از انها پوزش بخواهید . بنظرم انها که برای ادامه حیات خود متوسل به خشونت می شوند قربانیان بزرگتری از انان که ضرب و شتم می بینند هستند

     
  29. مازیار وطن‌پرست

    یادداشتی از روشنفکر و مترجم برجسته متون فلسفی آقای خشایار دیهیمی:

    مملکت بی قانون !
    آقای رئیس قوه قضائیه ! باز هم که تهدید میکنی ! جز تهدید و ارعاب و زندان و شلاق چیزی هم نمیشناسی . در دست تو شلاق است در دل من اخلاق ! تو تهدید به احضار شهروندانی میکنی که فریادشان از فساد لانه کرده درنظام به هواست . آن هم نه فقط فساد مالی ، بلکه فساد اخلاقی ،دروغگویی ، و حق را ناحق کردن . مرا هم زبان تهدید هست . مرجع من هم تو نیستس . عدالت است . تو از بزرگنمایی فساد در نظام میگویی من از لاپوشانی فساد در نظام . مسئول ارشد قانون ! قانون شکنان ، رانت خواران ، دروغگویان و تهمت زنندگان راست راست در این مملکت راه میروند و اگر بگویی بالای چشمتان ابروست متهم به بزرگنمایی فساد در نظام میشوند و عقوبت میبینند .طشت رسوایی هشت سال دولت از بام افتاده است . معاون اول رئیس جمهور بعد از مکیدن خون مردم تازه حالا که منصبش را از دست داده دارد محاکمه میشود و تازه یقین دارم که مجازات نمیشود آنچنان که باید . وقتی فساد معاون اول رئیس جمهور سابق محرز شده دیگر چه جای بزرگنمایی میماند ؟ تازه این یکی از آن هزاری است که نشد لاپوشانی اش کنید . و تو تهدید هم میکنی ؟ از تو بزرگترهایش در طول تاریخ لافهای بزرگتر زده اند . اما عاقبتشان را دیده ایم . من از قانون سخن میگویم . از همان چیز فراموش شده در این مملکت . اگر راست میگویی به قانون و به همین گزافه گویی ات عمل کن . من تو را به دادگاه تحت امرت به حکم قانون اساسی فرامیخوانم . بیا در دادگاهی علنی حاضر شو و به اتهاماتی که یک شهروند یک لاقبا متوجه تو میداند جواب بده . وگرنه من که میدانم تو کهریزک ها داری . گمان مبر که شهامت مدنی مرده است . نه از تو میترسم نه از لاف و گزافت . مردم قضاوتشان را کرده اند و باز هم خواهند کرد . امروز بر مسند قدرتی و غره به این مسند . من نه مسندی دارم و نه جز عزت انسانی ام سرمایه و قدرتی . قامت من اگر زیر بار زورتان خمیده است دلم سرفراز است . تو دلت خمیده است . فخر مفروش . روزگار تکلیف ما را با هم روشن خواهد کرد .
    شهروند –خشایار دیهیمی
    ب. ت. همه مجازند این یادداشت را بی کم و کاست در هر سایت و روزنامه و مجله و هر رسانه ی دیگر با اسم و رسم نقل کنند

     
    • همین آقای خشایار دیهیمی در دور دوم انتخاب اون شیاد (حاج ممد) نامه به جوانان مینوشت برای ترغیب به رای دادن در انتخابات. ما هرچه میکشیم از دست این قبیله میکشیم.

       
  30. با درود به نوریزاد و هم میهنان فرهیخته : گوشه ای از فلاکت مملکت امام زمان را ببینید آمار در سایت تابناک بود که برای شما کپی کردم .این آمار نشان از چه میدهد ؟ کمی فکر کنید ………………………………………….. R
    ۱۳۵هزار قاچاقچی دوره گرد در تهران
    کاهش قیمت مواد مخدر خبر بدی نیست که نگران باشیم. یک معتاد به مواد مخدر نیاز دارد حالا قیمتش هر چه باشد قطعا خریداری می کند چون جزو کالاهای اساسی زندگی او تعریف شده است. اگر مواد مخدر گران باشد معتاد یا دست به جرم می زند و یا سرقت های کوچک و بزرگ برای تامین پول انجام می دهد.
    کد خبر: ۴۴۱۹۵۷تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۳۹۳ – ۱۰:۱۰ – 14 October 2014
    افزایش تعداد مصرف کنندگان مخدرهای صنعتی، میزان کشف مواد مخدر در 36 سال گذشته و شهادت بیش از چهار هزار شهید در راه مبارزه با مواد مخدر حاکی از وضعیت نگران کننده اعتیاد است. کارشناسان معتقدند تا وقتی تقاضا باشد استراتژی مقابله کارایی ندارد، از همین رو بهترین روش فرهنگ سازی برای ترک اعتیاد، درمان رایگان، بیمه رایگان و ارائه مشوق‌ است.

    به گزارش مهر، موادمخدر معضلی که سالهاست همچون کابوسی خواب را از چشمان خانواده های نگران و مسئولان ربوده و برای فرار از این آسیب جسمی و روحی که سرآغاز هزاران آسیب دیگر است راهکارهای مختلفی تجربه و اجرایی شده است. از انسداد مرزهای کشور تا تبلیغات محیطی، ساخت فیلم، دستگیری و اعدام قاچاقچیان، قوانین جدید، ایجاد کمپ های ترک اعتیاد، فعالیتهای فرهنگی و پیشگیرانه و غیره …

    345 هزار نفر در کشور شیشه مصرف می کنند

    اما آمارها و اخبار نشان می دهد وضعیت مصرف مواد مخدر نگران کننده است. این نگرانی از این بابت است که مصرف کنندگان در سالهای اخیر تمایل بیشتری به مصرف شیشه و هروئین پیدا کرده اند. مواد مخدری که مغز و سیستم های عصبی انسان را مختل می کند و ترک آن شاید بیش از پنج سال به طول انجامد. بابک دین پرست معاون کاهش تقاضا و توسعه مشارکت های مردمی ستاد مبارزه با مواد مخدر می گوید: 345 هزار نفر در سطح کشور، ماده مخدر صنعتی شیشه مصرف می کنند و شمار معتادان به مصرف شیشه 26 درصد از کل جمعیت معتادان به مواد مخدر کشور است. همچنین میزان مصرف ماده مخدر شیشه در کشور 126 تن است در حالیکه میزان کشفیات این ماده مخدر صنعتی، پنج تا هشت تن است.

    این آمارها در حالی است که دسترسی معتادان به خدمات درمانی در کشور 17 درصد بوده و میانگین کشوری تحت پوشش بودن معتادان در کشور 58 درصد است. خلاهای قانونی از جمله اکتفا کردن به جریمه نقدی فروشندگان مواد مخدر، دسترسی افراد به مواد مخدر را راحت کرده که همین موضوع نارضایتی مردم را به همراه داشته است. در این میان کاهش قیمت مواد مخدر نسبت به 2 سال قبل هم قابل تامل است.

    کاهش قیمت مواد مخدر در کشور
    نام مخدر
    قیمت/ سال 89 و 90/گزارش پلیس
    قیمت سال 91/ گزارش پلیس
    قیمت سال 93/گزارش میدانی از معتادان

    تریاک
    یک کیلو 700 هزار تومان
    یک کیلو 3 میلیون و 600 هزار تومان
    کیلویی یک میلیون و 700 تومان

    هروئین
    یک کیلو 3 میلیون تومان
    یک کیلو 14 میلیون تومان
    کیلویی 2 میلیون و 500 هزار تومان

    شیشه
    یک کیلو 5 میلیون تومان
    یک کیلو 17 میلیون تومان
    کیلویی 12 میلیون تومان

    میزان کشفیات مواد مخدر توسط نیروی انتظامی:

    سال 1390: 450 تن

    سال 1391: 500 تن

    سال 1392: 574 تن

    6 ماهه نخست سال 1393: 240 تن

    کشف مواد مخدر در 36 سال گذشته تاکنون: 18000 تن

    * دلایل ورود مواد مخدر به ایران از زبان وزیر کشور

    به گزارش خبرنگار مهر، هرچند که قیمت مواد مخدر در کشور کاهش یافته و میزان کشفیات هم تغییری نکرده است اما همچنان بسیاری از معتادان به مواد مخدر دسترسی دارند. در این میان وزیر کشور در مورد دلایل ورود آسان مواد مخدر به کشور و دسترسی آسان به مخدرها می گوید: راه ورود مواد مخدر به ایران معلوم است. 2000 کیلومتر مرز وجود دارد که کشورهای همسایه هیچ کنترلی به روی آن‌ها ندارند و خودشان نیز به این موضوع اذعان دارند، این در حالی است که میزان کشت مواد مخدر 210 هزار هکتار است که 5500 تا 6000 تن از این زمین‌ها محصول برداشت می‌شود و ایران مسیر ترانزیت این مواد است.

    یک جامعه شناس: ورود مواد مخدر چینی به کشور

    اما دکتر اصغر مهاجری جامعه شناس می گوید: دیگر نمی توان گفت که مواد مخدر افغانستان و پاکستان همگی وارد ایران می شود چرا که تحقیقات نشان می دهد که مسیر ترانزیت مواد به سمت کشورهای دیگر آسیایی مانند چین تغییر پیدا کرده است. بطوریکه قاچاقچیان مواد مخدر از این کشور مواد مخدر را در بسته های متفاوت و ارزان وارد ایران می کند.

    مهاجری می گوید: البته مطالعات علمی، تخصصی و کارشناسی در حوزه مواد مخدر و جامعه مصرف و توزیع زیاد شفاف نیست و آمار دقیقی هم نداریم تا بتوانیم به درستی روی آن کار کنیم. به عنوان مثال امروز جامعه زنان و دختران بیشتر از گذشته به سمت مصرف مواد می روند و حتی سن اعتیاد هم تغییر کرده است. این بدان معنا است که باید بیشتر روی آمارها و مطالعات معطوف شد.

    وی در پاسخ به گفته های رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر مبنی بر اینکه درب پلیس به روی دانشگاه ها برای مبارزه با مواد مخدر باز است گفت: بله اینها درست است اما داده های قابل اتکا و مستندی در اختیار ما قرار نمی دهند. به اعتقاد من اینگونه صحبت کردن شوخی است و مساله به این سادگی ها نیست. مشکل این است که هنوز بانک آماری دقیق و مدیریت یکپارچه در این حوزه نداریم و موازی کاری ها ادامه دارد.

    مدیر جمعیت تولد دوباره: تا وقتی تقاضا باشد استراتژی مقابله کارایی ندارد

    دکتر عباس دیلمی زاده مدیر عامل جمعیت تولد دوباره در مورد آمارهای اعلام شده از کشفیات مواد مخدر در سالهای اخیر و همچنین کاهش قیمت مواد مخدر در سال جاری گفت: کاهش قیمت مواد مخدر خبر بدی نیست که نگران باشیم. یک معتاد به مواد مخدر نیاز دارد حالا قیمتش هر چه باشد قطعا خریداری می کند چون جزو کالاهای اساسی زندگی او تعریف شده است. اگر مواد مخدر گران باشد معتاد یا دست به جرم می زند و یا سرقت های کوچک و بزرگ برای تامین پول انجام می دهد. برای همین در دوران قبل از انقلاب حتی تریاک با کوپن ارائه می شد و امروز هم در برخی مراکز درمان اعتیاد های کشورهای اروپایی مواد مخدر عرضه می شود.

    وی افزود: ما برای مبارزه با مواد مخدر با دو محور مقابله و کاهش تقاضا روبرو هستیم و تا وقتی تقاضا باشد استراتژی مقابله کارایی ندارد و باید ابتدا تقاضا را کاهش داد که بهترین روش آن فرهنگ سازی برای ترک اعتیاد، درمان رایگان، بیمه رایگان و ارائه مشوق های تشویقی است. اینکه برخی شعار می دهند اعتیاد را می توان به زودی ریشه کن یا از صحنه پاک کرد یک شوخی است. به جای دادن شعار باید حوزه درمان را مدیریت کنیم و هوشمندانه عمل کنیم.

    آمارهای اعلام شده از سوی فرماندهان نیروی انتظامی و ستاد مبارزه با مواد مخدر در دوسال اخیر وضعیت کشفیات، اقدامات و هزینه های سنگین مبارزه با مواد مخدر را نشان می دهد:

    تعداد شهدای مبارزه با مواد مخدر: 4 هزار شهید

    تعداد جانبازان مبارزه با مواد مخدر: 12 هزار ایثارگر

    در صد کشفیات مواد مخدر سنتی: 95 درصد

    تعداد دستگیر شدگان خرده فروش در تهران(سال 93): 25 هزار نفر

    تعداد خرده فروشان آزاد شده در سال 93: با قید وثیقه و جریمه 18 هزار نفر

    تعداد دستگیری معتادان متهاجر در تهران (سال 93): 175 هزار نفر

    تعداد قاچاقچیان دوره گرد در تهران (سال 93): 135 هزار نفر

    افزایش کشفیات مواد مخدر نسبت به سالهای قبل: 400 درصد

    * اخبار ویژه حوزه مواد مخدر در سال 93

    معاون ستاد مبارزه با مواد مخدر: آغاز به کار کمپ ویژه معتادان کودک

    وزیر کشور: ورود روزانه 1/5 میلیون تن مواد مخدر به کشور

    رحمانی فضلی: اختصاص 30 میلیارد تومان برای ترک اعتیاد معتادان

    رئیس ستاد مبارزه با مواد مخدر: برخورد با 948 مرکز غیرمجاز ترک مواد مخدر

    وزیر کشور: اختصاص 200 میلیارد تومان برای ساخت 7 اردوگاه ویژه مجرمان مواد مخدر

    90 درصد مرزهای کشور تحت کنترل مرزبانی

    62 درصد مواد مخدر جهان در افغانستان تولید می شود

    *یک مقام مسئول در ستاد مبارزه با مواد مخدر: نوبت نهادهای فرهنگی است تا آستین ها را بالا بزنند

    به گزارش مهر، آمارهای فوق نشان می دهد که وضعیت اعتیاد در کشور قابل قبول نیست و نیاز به یک حرکت ملی دارد. در این میان برخی معتادان متجاهر نیستند اما در مشاغل مختلف در حال فعالیت هستند.این در حالی است که این گروه از معتادان را که تعدادشان کم هم نیستند نباید بی تاثیر در عرضه و تقاضا دانست. فرید براتی سده مدیرکل درمان ستاد مبارزه با موادمخدر در گفتگو با خبرنگار مهر می گوید: موضوع کاهش مصرف و عرضه مواد مخدر در جامعه در قالب یک اقدام اورژانسی نمی گنجد. این آسیب 6 هزار سال است که با انسان همراه بوده و در ایران می توان جای پای آن را در ارتش شاه طهماسب هم یافت که شاه طهماسب به سپاهیان معتاد خود گفت: یا کنار بگذارید یا از ارتش خارج شوید.

    وی افزود: به اعتقاد من ستاد مبارزه با مواد مخدر، نیروی انتظامی و سایر نهادهای مرتبط با ستاد تمام تلاش خود را در کنترل عرضه و مصرف به کار گرفته اند و حالا نوبت بخش های فرهنگی و رسانه ای کشور مانند امور جوانان، زنان و خانواده است که وارد گود شوند. هر چند در بخش درمان هم موفقیت هایی داشته ایم اما در بخش دارو هم باید بهتر عمل شود و در کل باید گفت نظارت ها ضعیف است که نیاز به تقویت دارد.

    * کارمندان و کارگران معتاد شناسایی شوند

    این کارشاس آسیب های اجتماعی معتقد است بیشتر اقدامات متوجه معتادان متجاهر و عینی بوده در حالیکه تعداد زیادی از معتادان از نظر ظاهری قابل شناسایی نیستند و حتی در مسند کارمندی و مدیریت هم فعالیت دارند. البته در قوانین این موضوع دیده شده است. وظیفه حراست های سازمانها است که در طول هفته یا ماه پایش های موردی داشته باشند و اگر در میان کارکنان خود فرد معتادی را شناسایی کردند از وی برای ترک اعتیاد حمایت کنند تا این فرهنگ نهادینه شود. البته این موضوع تنها در مورد ادارات و نهادها صدق نمی کند بلکه در تمام مشاغل قابل تعمیم است مانند رانندگان و غیره…

     
  31. مازیار وطن پرست

    ای یوسف مصر جان از مات سلام الله!

     
  32. سلام بر مرد مبارز، آقای نوری زاد،

    ما همه با تو هستیم .هر جا بری با تو هستیم. روز چهارشنبه دیدار در خیابان پاستور

     
  33. میرزا حسن رشذیه بنیان گذار مدارس جدید . در قرن گذشته مسایل مشابهی را در مقابل جهالت دینی داشته است. طلاب جاهل و مذهبیون بدستور روحانیان بلر ها او ا مورد شتم و ضرب قرار دادند. مدرسه او را خراب کردند و پای او را شکستند و به او شلیک کردند. تا سرانجام عقل بر جهل پیروز شد و او مدارس خود را تاسیس کرد. او پذر فرهنگ جدید ایران قرار گرفت و مجسمه او را در جلو مدارس قرار دادند:
    امروز نوریزادمدرسه تدریس انسانیت خود را بر سر هر کوچه و بازار گشوده است. و به همان صورت مورد تهاجم جهالت مذهبی قرار گرفته است.
    ” رشدیه در آن موقع با توجه به اینکه دستش را در مشهد شکسته بودند و پایش نیز دراین واقعه مجروح شده بود، شعری بدین مضمون می‌خواند:
    مرا دوست بی‌دست و پا خواسته است پسندم همان را که او خواسته اس
    نوری زاد هم همین را میگوید
    روحانیون تا بحا ل با هرچه حرکت تعالی بخشی بوده اند. مخالفت کرده اند انها ا با رادیو تلویزیون ماهواره دستگاه فکس و در ابتدای نیروی برق با ان هم مخالفت کردند. انها از هر پدیده تازه و غیر ملموسی میترسند.اما بتدریج میپذیرند. انها هم میاموزند ولی برای هر کلمه آموختن جان ما را میگیرند.
    جنبش نوریزاد هم سرانجام پیروز خواهد شد. روحانیون و مذهبیون در خواهند یافت که ما نیز لایق حد اقل زندگی انسانی هستیم. به نوعی حقوق انسانی ما باید رعایت شود.
    نکته دیگری از داستان رشدیه اموختنی است:
    گروهی از مردم آن روز این شیوه نوین آموزشی را که با اصول قدیم آموزش متفاوت بود، برنتافتند و هر روز علیه وی شایعاتی درست می‌کردند. متحجران زنگ مدرسه وی را ناقوس کلیسا می‌نامیدند و اعلام می‌کردند که کسانی که فرزند خود را به مدرسه می‌فرستند کافرند. رشدیه برای آرام کردن اوضاع تصمیم گرفت دیگر از زنگ مدرسه برای صف بستن و… استفاده نکند و به‌جای آن یکی از دانش‌آموزان با صدای بلند شعر زیر را که سروده خود او بود می‌خواند:
    هر آنکه در پی علم و دانایی است بداند که وقت صف آرایی است
    لینک:
    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%87

     
  34. با درودي ديگر بر شما عزيزان، جناب نوريزاد مبارز و كاربران و تيم سايتشان و هموطنان ارجمند، اقاي نوريزاد و دوستان خردمند سايت، در كامنتي در گذشته نوشتم كه روي كار امدن اين نظام نامقدس ماموريتي ديگر ندارد جز تخريب در هر زمينه اي در داخل كشور و منطقه و هر جاب اين دنيا كه دستش برسد و امكاناتش مقدور بأشد، أيا ابن دخالتهاي مخرب در سوريه و عراق و لبنان و فلسطين چيزي ديگري جز همان صدور انقلاب كه ان اوائل يهاوش را مي دادند نيست؟ و تمامي اين دخالتها جز هزينه مادي و معنوي حاصلي ديگر براي ما إيرانيان تا به امروز داشته است؟ حساب كنيد ٣٤ سال است سرمايه مردم ايران به سوريه و لبنان و فلسطين و بوسني هرزگوين و يمن و بحرين حواله شده، تا به حال اين كشورها يك ريال ناقابل براي ما إيرانيان منفعت داشته اند، دادن سه جور نفت به سوريه در زمان جنگ براي حمايت حافظ اسد إز جنگ افروزيهاي خميني و نظامش، دوستان اسن سه فرم دادن نفت به سوريه يك فرمش نفت مجاني بود دومي نفت ارزان قيمت و قرضي بود و سومي كه خيلي جالب بود در ازاي نفت خريداري شده إز ايران جنس به ايران صادر مي كرد يكي إز اجناسي كه براي ما مي فرستاد نمك بود، حال در كنارش هم مقداري سلاحهاي كهنه روسي بود كه جاشنيش مي كرد، البته اينها هيچوقت نگفتند كه چرا حافظ اسد إز سياستهاي جنگ افروزانه خميني و باندش دفاع مي كرد، حقيقتش اين بود كه إز روز اول بنياد حزب بعث اختلاف شديدي بين مقامات دمشق و بغداد بود كه آدامه ان به صدام حسبن و حافظ اسد رسيده بود و هر كدام دايعه رهبري اين مرام را داشتند، وأين جنگ خانمانسوز كه ابلهان نظام بر ان اصرار داشتند و مي گفتند اگر بيست سال هم طول بكشد ما ايستاده ايم منافع بسياري براي همه داشت جز مردم و كشور ايران، حافظ اسد عاشق چشم ابروي نظام إسلامي نبود منافعش در گرو ان بود، رقيب سرسختش صدام را درگير كرده بود، پول و نفت به كشورش سرازير شده بود، همه دنيا إز بركت وجود اين نظام به وضعيت افتصاديشان سرو سامان دادند، تركيه، چين، روسيه، هند و پاكستان و بقيه هم مثل حزب الله لبنان و حماس فقط هزبنه بودند و بس، جناب نوريزاد و دوستان تا وقتي اين نظام اخوندي و پاسداران فربه و بسيجيهاي ذوب شده در ولايتش بر مقدرات اين كشور لميده اند، نه ما و نه منطقه روي خوش نخواهد ديد، يك نگاه به رويدادها و اتفاقات گذشته در منطقه بيندازيد روز به روز شرائط مخوف تر شده إز بركت وجود اين نظام طالبان و القاعده و حالا هم هيولايي به نام داعش، اگر فرض را بر اين بگذاريم كه امريكا و دول غربي واقعا قصد سركوب و نابودي داعش را دارند، و اين كار را هم انجام بدهند، أبا ضمانتي هيت كه چند سال ديگر به اسمي ديگر در جايي ديگر ظهور نكند؟ اين نظام نامقدس ولي وقبح خود يكي مهمترين فاكتورهاي به وجود امدن ابن جريانات است، هر وقت ما إيرانيان إز شر اين نظام من دراوردي اخوندي جنايتكار و دزدپرور رها شديم، انوقت مي شود اميدوار شد كه
    منطقه هم روي ارامش ببيند، موفق باشيد 

     
  35. درود به آقای محمد(کاوه)نوری زاد
    و به همکاران با وفا و هموطنان شریف خرد ورز و آزاد منش

    1. جای بسی تأسف که این مزدوران و جیره خواران خلافت اسلامی آخوندیسم چنان به بد اخلاقی تربیت شده اند که از هیچ عمل غیر انسانی و بی شرمانه رویگردان نیستند. همدردی خود را در اینجا با شما اعلام می کنم. ترس ندارم و لیکن دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. دوری ، بیماری های مختلف که از عوارض کهولت سن پدید می آیند مانع و رداعی شده اند.

    2.البته هر طور که خود صلاح می دانید با این افراد گفتکو نمائید ولیکن بنظرم می رسد آب در هاون کوبیدن است اکر این موجودات دوپا، منطق ، وجدان ، انسان دوست ، خرد و دانائی داشتند که برای تکه اسخوانی شرف انسانی خود را نمی فروختند و بنده و مزدور نمی شدندند.

    3. این جوجه مسلمانان نمی دانند و یا نمی خواهند بدانند(بعلت منافع مادی ، غنام ، شکم و زیر شکم ) که بزرکترین نعمت و ارزش برای انسان ، آزادی و حق حیات است و آزادی حق طبیعی اوست و هر فردی حق آزاد زیستن دارد .
    زندکی کن و بگذار زندگی بکنند. و تنها وضع قوانین انسانی ، عقلی و خردمندانه مانع از بد اخلاقی ، دعوا و جنگ و خون ریزی مابین انسان ها می شود و این از عهده قوانین بنده کی و کورکورانه مذهبی و دینی خارج است. بنا براین برای حفظ و نگهداری ایمان مردم ، جدائی دین از سیاست و دولت اوجب واجبات است.

    4. متأسفانه باغبان باغ ، افتاده به دست بز ها که هیچ درخت و گیاه و سبزینه ای سالم بر جای نخواهند گذاشت. هر کجا نظز می اندازی و انکشت می گذاری فساد دزدی و اخاذی دروغ و بد اخلاقی ،نارضایتی ،گرانی ، دعوای هسته ای ، ترویج خرافات و لاطئلات ، ایجاد ترس و رعب و وحشت ،کردنگشی و قلچماقی ، زندان وشکنجه و اعدام وووو .. امیدوارم عاقبت این سر زمین باعظمت تاریخی و مردم ایران را بخیر بکند . دعا و نذر و نیاز و نفرین کوچکترین تأثیری نخواهد داشت فقط ، کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ، صادق و تأثیر گذار است.

    4.یک مملکت برای رسیدن به آرامش و پیشرفت و زندگی خوب احتیاج مبرمی به کار شناس و آزادیخواه و دل سوز و مردم دوست ، انسان های با هنر ،سیاستمدار واقتصاددان و فر هیخته دارد که بتوانند با درایت و دوست داشتن و بی آلایش ،قفل و زنجیرها و مشکلات و معضلات که بردست و پای سیاست و اقتصاد و محیط زیست و رفتار های خشن داخلی وخارجی وو… افتاده است ، رفع و رجوع بکنند نه که افرادی که هر روز دروغ و فریب و شایعه پراکنی و ادعا های پوچ وکردنکشی و تهدید مردم به کتک و شلاق و زندان وشکنجه و اعدام .
    درتحلیل نهائی از نظر تجربه تاریخی و علمی ، هر جا قدرت دست یک نفر بماند ، اخلاق در آن جامعه فرو می ریزد.

    5. توصیه من به کاربران : صفحه حافظه کمپیوتر خودرا بطور مرتب در صفحه حافظه دیگر ذخیره کنید چون که عمر این صفحات حد اکثر ما بین 5 تا 10 سال بیشتر نیست و خراب می شوند. البته بستگی به این دارد چه مدت در روز از کومپیوتر استفاده می کنید و برای باز آوردن نوشتجات ، عکس و یا فیلم ها و بطور کلی محتوی صفحه حافظه مخارج زیادی را بایستی متحمل بشوید.

    6.در حین یا هنگام کردش در یو توب اینترنت به سمیناری 6 قسمتی در مورد خشنوت توسط روانشناسان پزشگی ایرانی برخورد کردم. شنیدن آن ها را نوصیه می کنم . با خط فارسی در یوتوب بنویسید : سومین همایش روان پژوهان ایرانی

    7. همانطور که در یادداشت های قبلی اعلام نمودم : مسئولیت و حاصل تمام بی عدالتی ها در عرصه های مختلف سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و ناهنجاری های اچتماعی و فلاکت و بدبختی مردم ایران را در شرایط فعلی بعهده شخص خامنه ای می دانم.. برای حفظ ایمان و عقاید مردم ، جدائی دین از سیاست ، اقتصاد و دولت را بفوریت خواستارم.

    با آرزوی تندرستی و موفقیت و تشکر برای امکان و درج دیدگاه دگری در وب سایتتان

     
  36. به آقای فراتر از فربه بگوئید سالانه 150000 جوان از این مملکت مهاجرت می کنند.چرا؟ این را که دیگر موساد نگفته بانک جهانی بر اساس آمار دولت ایران اعلام کرده.
    70،000،000،000 دلار توسط احمدی نژاد که فکرش به فکر آقا نزدیک تر است غیب میشود آب هم از آب تکان نمی خورد این را موساد گفته؟
    ا

     
  37. وقتی فردی خود را به حماقت بزند صدتا عاقل هم نمی توانند حرف عاقلانه توی کله اش فرو کنند اون فربه و دیگر سرداران و امنیتی ها هم همینطور هستند و خودشان را به خریّت می زنند که صحبت کردن باهاشون آب در هاون کوبیدن است بخدا.

     
  38. سلام
    این فربه احتمالا برادر فیروز ابادی فرمانده میباشد به خاطر حجم شکمش مدال شجاعت و دلاوری هم گرفته مثل اون یکی

     
  39. همه رو ول … اون یک لگدی که به آشفته ریش زدی خیلی حال داد … آقای نوریزاد خدا وکیلی اینطور نبود؟؟؟
    آقایان … بترسید از روز مظلوم بر ظالم … این صد مرتبه … هنوز نفهمیدید چه خبره؟

     
  40. مدتی است شخصی سقراط وار در خیابان های تهران گام می زند و به روشنگری می پردازد به جهت اینکه این سقراط امروز ما- به کنه وجود و عمق ذات این رژیم….واقف است هیچکس به اندازه او واقف نیست این است که تحمل این گروه آدمخور بعض اوقات در واقع تمام می شود.
    این است که سربازان گمنام ….ریخته اند سر این مرد محترم- آقای نوریزاد که تصویرش را اینجا می بینید و اور را کتک زده اند و مجروح کرده اند و به زندان اوین برده اند….
    این داستان زندگی ما ایرانیان است و یک مردی که از جان گذشته وسقراط وار- حقیقتا چنین است چون سقراط هم در واقع در کوچه های آتن قدم می زد و جوانان را به حقایق آگاه می کرد و امیدواریم سرنوشت ایشان هم به سرنوشت سقراط شبیه نباشد
    بهرام مشیری برنامه سرزمین جاوید21مهر 93

     
  41. سلام بر جانباز آزاده شهید زنده جناب نوریزاد
    میدانی تو در دل همه جانبازان جایگاه ویژه ای داری چند بار از پریروز بچه های جانباز به من زنگ زدند که آقای نوریزاد آدرس اون سپاهی ها رو پیدا کرد یا نه ؟ تو سایتش اعلام کرد هرکی آدرسی از اینا داره بفرسته خواهش میکنم یک صفحه اختصاص بدید به آدرس و عکس و مشخصات قاضی نماها و وطن فروشهایی مثل آشفته ریش و صلواتی و مرتضوی و دیگرانی که با نوکری آخوندهای نادان و شکنجه مردم و آزادی خواهان لجن ترین مال دنیا را برای خود جمع میکنند ما فقط به آنها مراجعه و یاد آوری میکنیم که نوریزاد فدایی داره حامی داره همین. منتظریم

     
  42. ای یوسف مصر جان از مات سلام الله!

     
  43. نسل كشي عقيدتي: قیزیلباشان اهل حق مياندواب (قوشاچاي) : آراز آتــــا، اوغور تکین

    نسل كشي عقيدتي: قیزیلباشان اهل حق مياندواب (قوشاچاي)

    آراز آتــــا، اوغور تکین

    qw.jpgقربانيان و مسدومين اين حادثه:
    1. سهندعلی محمـدی فرزند بیگ محمـد
    2. فریدون محمـدی فرزند سلطانعلی
    3. سلطانعلی محمـدی فرزند بیگ محمـد
    4. حسین محمـدی فرزند سلطانعلی
    5. بخشعلی محمـدی فرزند بیگ محمـد
    6. فريبرز محمـدی فرزند سلطانعلی
    7. سیفعلی شیری فرزند محرم
    8. وحید شیری
    9. قباد قاسم زاده
    10. عباداله قاسم زاده فرزند قباد
    11. مهدی قاسم زاده فرزند قباد
    12. بهروز قاسم زاده فرزند قباد
    13. يونس آقايان فرزند ایوب
    14. بختیار ساعد
    15. نصرت محمـدی
    16. کرمعلی محمـدی، بعد از 17 روز شکنجه در تاریخ 82/2/3 از زندان آزاد کردند،
    17. حمید رضا محمـدی
    18. نصراله قهرمانزاده
    19. امير قاسم زاده
    20. نورعلی کریم زاده،
    21. ایرج عباسی،
    22. ناصر عباسی،
    23. یعقوبعلی عبادی،
    24. اسماعیل نادرپور،
    25. کیهان کریم زاده
    26. شمس اله قرباني
    27. فردین بختیاری
    28. عسگر لطفی، عقب ماندگی ذهني ساکن میاندواب
    29. یعقوبعلی عبادی، “کارگر نصرت محمـدی، اهل روستاهای شاهیندژ”
    30. روح اله صمدیان (محمـدیان)، “کارگر نصرت محمـدی، اهل روستاهای شاهیندژ”
    31. اسماعیل نادر پور، “کارگر نصرت محمـدی، اهل روستاهای شاهیندژ”
    32. عین الله قاسمی
    33. مولاقلي محمـدي، فرزند شير علي اهل روستاي گلدانلوي اورميه
    34. اهالي روستاي اوچ تپه قالا

    شهيدان اين حادثه:
    1. سلطانعلی محمـدی
    2. فریدون محمـدی
    3. حسین محمـدی
    4. سیفعلی شیری
    5. وحید شیری
    6. مهدی قاسم زاده
    7. بهروز قاسم زاده

    اعداميان اين حادثه:
    1. مهدی قاسم زاده
    2. يونس آقايان (حكم اعدام او صادر شده و در قرنطيه زندان مركزي اورميه منتظر اجراي حكم مي باشد.)

    زندانيان فعلی اين حادثه:
    1. سهندعلی محمـدی
    2. بخشعلی محمـدی
    3. عباداله قاسم زاده
    4. يونس آقايان

    مسببين و عاملين اين حادثه:
    1. خامنه ای، رهبر و فرمانده كل قواي جمهوری اسلامی ایران
    2. ملا حسني،امام جمعه شهرستان اورميه و نماينده ولي فقيه در استان آ.غ. از صدا و سيما اقدام به توهين و اهانت به جماعت قیزیلباش اهل حق نمود و اين جماعت را خرافه پرست معرفي كرد و اقدام به زدن سبيل تعدادي قیزیلباش اهل حق اورميه و روستاهاي اطراف آن نمود.
    3. سرتيپ قاليباف، فرمانده نيروهاي انتظامي
    4. اصغریان، امام جمعه میاندوآب
    5. ملا رضا نوحی، فرمانده پادگان کهریزک اورميه
    6. حاجی پور، رئیس اطلاعات میاندواب
    7. رضا جنگی، همکاری با اطلاعات میاندواب
    8. حسن عبدی، با اسم مستعار “مصلحی” که قبلا “صدقعلی” نام داشت. این فرد معاونت امنیتی اداره اطلاعات شهرستان میاندوآب میباشد.

    نیروهای دولتی سرکوب کننده در اين حادثه:
    1. نيروي انتظامی
    2. نيروي سپاه
    3. نيروي بسيجي
    4. عوامل اطلاعاتي و لباس شحصی

    شكنجه گران اين حادثه:
    1. حسن عبدی، معاونت امنیتی اداره اطلاعات شهرستان میاندوآب،
    2. ستوان دوم بهنام قنبری، از نيروهاي حفاظت
    3. سرهنگ رستم زاده، از مامورين اماکن
    4. ستوانیکم ولی امان اللهی، از نيروهاي حفاظت
    5. محمـدی، مامور لباس شخصی و حفاظت نیروی انتظامی
    6. رسول ابراهيم زاه، سرباز نيروي حفاظت نیروی انتظامی كه بدستور فرماندهان خود قربانيان را شكنجه مي داد.
    7. کریمی، شكنجه گر وزارت اطلاعات مياندواب
    8. رضایی، رئیس زندان مهاباد
    9. رجب نجفی، مدیر داخله زندان مرکزی اورميه
    10. فردین حنیف كردلر، مسئول حفاظت و اطلاعات زندان مرکزی اورميه
    11. داریوش بخشی، مسئول اندرزگاه ش.3 رندان اورمیه که حالا مدیر داخلی زندان سلماس شده است.
    12. احمد سهرابی، مسئول بازرسی زندان اورمیه
    13. اکبر پیشه ور ، افسر نگهبان وقت زندان اورمیه
    14. اکبر افشار ، مسئول اندرزگاه بند سیاسی زندان اورمیه
    15. مراد فتحی، رئیس زندان مرکزی اورمیه
    16. پیمان خانزاده، مسئول اندرزگاه شماره 1
    17. سيد عبدالحسين عباديان رييس ستاد خبري اطلاعات آ.غ.
    18. بحرینی، رئیس حفاظت زندان مرکزی اورمیه
    19. امیر کارایی، بازرسی زندان مرکزی اورمیه
    20. بيرامي زاده مدیر داخله زندان
    21. باقری، مدير كل زندان اورمیه
    22. قاسم زاده، معاون حفاظت مدير كل زندان اورمیه
    23. آخوند مطلبي، معاونت فرهنگي زندان اورمیه
    24. حيدر پسنديده، ،مسئول فرهنگي زندان اورمیه
    25. محمـد زاده، افسر نگهبان زندان اورمیه
    26. اميني، مسئو ل بهداشت محيط زندان اورمیه
    27. شاهرخ احمدزاده، معاون زندان اورمیه
    28. حسن زاده، رييس بازداشتگاه

    وكلاء و قاضی های خائن اين حادثه:
    1. عباسزاده، قاضی پرونده شعبه دوم دادگاه انقلاب مهاباد
    2. علیپور، قاضي دادگاه
    3. پاشاپور، قاضی پرونده شعبه 7دادگاه عمومی میاندوآب
    4. درويشي قاضي شعبه يك دادگاه انقلاب اورمیه
    5. …..،رئيس شعبه 103 دادگاه عمومي ميانداب
    6. دادستان آقای رضایی

    سلاحها و نجهيزات بکار رفته در اين حادثه:
    1. آرپی چی 7
    2. خمپاره های اشک آور
    3. توپ 106 م.م.
    4. مسلسل
    5. ژ-3
    6. کلاشینکف
    7. نارنجک
    8. جرثقیل
    9. نردبان آتش نشانی
    10. دوربين فیلمبرداري
    11. لودرها،
    12. بلدوزر،
    خلاصه اتهامات وارده به متهمان پرونده
    با توجه به محتویات پرونده از مجموع اوراق و پیرو گزارش شعبه 27 دیوانعالی کشور شش اتهام در مورد متهمین مطرح است:
    1. انتشار اعلامیه های توهین آمیز
    2. انتشار عقاید ارتداد آور و کفر آمیز
    3. توهین به مقام معظم رهبری
    4. تمرّد در مقابل نیروهای انتظامی
    5. نگهداری اسلحه ناریه غیر مجاز و استفاده از آن
    6. اقدام مسلحانه علیه نظام جمهوری اسلامی ایران (محاربه)

    زمان شروع حمله:
    ساعت 2.30 بعد از ظهر 1/7/1383 (23.09.2004)

    مكان وقوع حادثه:
    روستاي اوچ تپه شهرستان مياندواب (قوشاچاي) استان آذربايجان شرقي

    ضررهايي مالي قربانيان اين حادثه:
    طي اين حادثه علاوه بر اينكه ضررهاي كلي و جزيي به یعضی خانه های روستاي اوچ تپه وارد آمد، نيروهاي دولتي گاوداري هاي سلطانعلي محمـدي و نصرت محمـدي را بشرح زير كلا منهدم نمودند:
    نيروهاي دولتي در روز حادثه، قبل از هر چیزی گاوداری سلطانعلي محمـدي را فورا محاصره و از هرطرف شروع به تیراندازی به دامداری کردند. نيروهاي دولتي همچنين شروع به آتش زدن ذخیره علوفه و ساختمانها و انبار علوفه ها و دستگاه كنسانتره سازي و نيز شير دوشي صنعتي گرانقيمت نصرت محمـدي نمودند كه در اثر حرارت آهن سقفها خم شده و منجر به ویرانی 90 درصدی گاوداری شده بود و نیز نزدیک به 30 راس گاو نیز تیر خلاص زده بودند. اکثر گاوهای آبستن را سقط جنین کرده بودند و همه آنها بدون آب و علف مانده بودند. در کل خسارت وارده به کارخانه شیر پاستوریزه و دو گاوداری و کارگاه استیل کاری نزدیک به چند میلیارد تومان برآورد شده است. بعدها فهميدم كه در اثر تجمع جسد گاوها در گاوداری بوی تعفن منطقه را گرفته بود و آنجا را به پادگان نظامی تبدیل کرده بودند. لودرهایی نیز برای خراب کردن آنجا آورده بودند. همچنين در گاوداری سلطانعلی کلیه کارگاههای جوشکاری و ساختمانها را باخاک یکسان کرده بودند و با بلدوزر باغهای اطراف را با خاک یکسان کرده بودند و نيز دیوارهای اطراف را هر 20 متر به 20 متر در حدود 5 مترش را خراب کرده و تل شن ریخته و سیم خاردار کشیده و به یک پادگان نظامی تبدیل کرده بودند. بنا به اظهار منابع آگاه دو ماه بعد گاوهای اصیل گاوداری را به گاوداری امام جمعه اورميه (حسني) منتقل كرده بودند.
    همچنين ماشین سمند نصرت را كه در داخل گاوداری خودش پارك شده بود، بعد از غارت و چپاول موبایل و مبلغ صدو سي و هشت ميليون ريال معادل 13.800.000 تومان پول نقد او، با آرپی چی 7 منفجر کرده بودند و حتي به موبایل او نيز رحم نكرده و به حساب او به كشورهاي خارج و جاهاي ديگر زنگ زده بودند که الان هم پرینت آن همراه با قبض نه ميليون و هشتصد هزار ريال معادل 980.000 تومان آن موجود مي باشد. آنها از دزدیدن کفش و قطعات کارگاه استیل کاری گرفته تا دزدیدن برگه هاي چکهای سلطانعلی محمـدی از زیر تشک او و خرج کردن آنها بعدا معلوم شد و الان پرونده آن موجود است، كوتاهي نكردند. حتی دستگاههای کارخانه شیر پاستوریزه را که در آن حوالی بود، منفجر کرده و ساختمانهای آن را با آرپی چی 7 منفجر کرده بودند.

    چكيده
    مجموعه اي كه در پيش رو داريد، گزارش اجمالي و مختصر از قيزيلباش اهل حق مياندواب (قوشاچاي) مي باشد كه در سال 1383 در منطقه اوچ تپه شهرستان مياندواب مورد هجوم رژيم جمهوري اسلامي ايران قرار گرفتند. در گزارش حاضر به توصيف تلاش حكومت جمهوري اسلامي ايران و نهاد هاي روحاني ايران جهت قلع و قمع كردن و در تنگنا قرار دادن عده اي از جوانان جامعه قيزيلباشان اهل حق كه خواستار حقوق اوليه و طبيعي خود مي بودند، پرداخته شده كه در كنار آن مشكلات و دشواري هاي اين جامعه و همچنين راه حل هاي پيشنهادي بررسي شده و نيز مراحلي مطرح مي گردد كه حكومت جمهوري اسلامي ايران براي سركوب جامعه قيزيلباشان اهل حق با روشهاي مخرب فرهنگي، عاطفي، ذهني و فيزيكي انجام داده است. در اين نوشته به اختصار از نحوه درگيري و علل آن تا حدودي مطلع مي شويد:
    درگيري كه با حمله نيروهاي چند هزار نفري تحت فرمان مستقيم فرماندهي نيروهاي انتظامي سرتيپ قاليباف[1] و فتواي شخص رهبر و فرمانده كل قواي حكومت ايران و با اطلاع و همكاري نيروهاي بسيجي و همچنين عوامل اطلاعاتي زير نظر وزير اطلاعات وقت صورت مي گيرد. مجموعه اي از نيروهاي مسلح و سياسي و غيره كه روي هم رفته شوراي امنيت ملي كشور را تشكيل مي دهند، اقدام به ريشه كني و كشتار جمعي چند خانواده قيزيلباش اهل حق[2] كه نمونه اي از مظلوميت چندين ساله تمامي قيزيلباش اهل حق بودند، كردند و محل كار و امرار و معاش آنها را (گاوداري) با آن وضع وحشتناك و باور نكردني و ظلمهاي ديگر كه انجام گرفت، ويران نمودند. در اصل اقدامات غيرمنطقي دولت در قبال اين چمد نفر، انسان را به اين فكر مي اندازد كه آيا نيروهاي به اصطلاح انتظامي، انسان بودند و يا جانواراني به شكل انسان؟ چرا كه آنها حتي به گاوهاي گاوداري همسايه ها هم رحم نكردند و آنها را به گلوله بستند. ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه دفاع از حقوق اوليه حياتي و حراست از امنيت عمومي و دفاع براي حفظ آرمانهاي اصيل و معنوي؛ بطور كلي دفاع مشروع، حماسه بزرگ زندگي است و شور بودن و شعور چگونه ماندن است و مصداق آن نوعي جنگ است كه به حق حماسه زندگي بايد خواند.

    شرح وقايع[3]

    در مرداد 79 “حسین محمـدی” به خدمت سربازی میرود و بعداز تقسیم به پادگان کهریزک اورميه می افتد. یک ماهی به خدمت خود ادامه داده بود که فرمانده پادگان عوض میشود و بدست ملایی بنام “ملا نوحی” می افتد. وي در سخنرانیهای خود می گوید که “شما باید سبیلهایتان را بزنید و الا من خودم میزنم.” و شروع به اهانت به جماعت اهل حق می کند که متاسفانه بجز “حسین محمـدی” همه اهل حقها زیر فشار روحی و از ترس، سبیلشان را میزنند. یکی از درجه داران برای خاموش کردن غائله، 2 روز مرخصی به حسین میدهد. حسین بخانه می آید و موضوع را با پدرش “سلطانعلی محمـدی[4]” در میان می گذارد.
    “آقای سلطانعلی” نيز در نامه ای خطاب به سرهنگ از عقاید قیزیلباشان اهل حق مینویسد و و با توجه به آیات قرآن و نهج البلاغه نشان مي دهد كه در دین اجباری نیست. ولی سرهنگ خاطی باخواندن محتوای داخل آن می گوید “قرآن راست می گوید ولی من با قرآن کاری ندارم و این آئین نامه رهبری هست. تو باید سیبیلهایت را بزنی.” و از همان تربیون باز شروع به توهین و افتراء به جماعت اهل حق میکند و موقعی که با جوابهای منطقی “حسین محمـدی” مواجه می شود، بیشتر عصبانی شده و اعلام می دارد که “حتی خون اینها مباح است و اینها بودند که در صدر اسلام شیعه و سنی را بوجود آوردند.” و به سنی های آنجا میگوید که “او را بکشید. من جوابش را میدهم. چون برای اینها قصاص وجود ندارد.” و حسین نیز از یکی از افسران 24 ساعت مرخصی گرفته و به خانه می آید. پدرش سلطانعلی با شنیدن ماجرا دیگر مانع رفتن حسین به خدمت سربازی میشود. بعلت نبودن امنیت جانی، طی مراحلي، نامه های جداگانه به فرماندهي نيروي انتظامی آ. غ. می نویسد و آنها را در جريان مي گذارد. بعد اين موضوع در شهریور 82 به فرماندهی انتظامی آ.ش. و استانداری آ.ش. می روند و ايشان را نيز در جريان می گذارند و خواهان معذرت خواهی فرمانده خاطی را میشوند و خواستار اتخاذ تدابیری برای سربازان قیزیلباشان اهل حق و امنیت جانی و عقیدتی برای آنها میشوند. آنها نيز اعلام کردند “حق با شماست. درقبال شما خیلی ظلم میشود. ولی ما کاره ای نیستیم و شما بايد از وزارت کشور اقدامات لازم را انجام دهيد.”
    مهدی قاسم زاده در خاطرات خود می نویسد: ما نيز در همان ماه به وزارت کشور و کمیسیون اصل 10 مجلس نامه نوشتیم و همچنين به وزارت کشور رفتیم و با معاونت امنیتی وقت گفتگو کردیم که آخرش به ما رو کرد و گفت: “می دانم حق با شماست، ولی از دست ما کاری بر نمی آید. می بینید که در مملکتی که رئیس جمهور آن بیست میلیون رای پشتوانه دارد، وقتی می خواهد حرفی بزند، رهبر توی دهنش میزند و ساکتش می کند. يعني از او هم کاری بر نمی آید. در این مملکت همه کاره رهبر است. بروید و حقتان را از او بگیرید.” ما نیز به ناچار مکتوبی کاملا محترمانه به رهیری مرقوم داشتیم که در آن به روایت ماجرا و ظلمهای دیگری که به قیزیلباشان اهل حق شده و میشود، اشاره کرده و خواستار صدور بخشنامه ای در مورد مصونیت قیزیلباشان اهل حقها از توهین و اهانت در پادگانها و کل کشور شدیم که متاسفانه با بی مهری شدید روبرو شدیم. رسید این نامه موجود میباشد:
    بخشي از نامه سلطانعلی محمـدی به رهبری

    بنده سلطانعلی محمـدی پدر حسین محمـدی هستم. فرزند بنده مدتی است که در مرکز آموزش نیروی انتظامی امام سجاد (ع) اورمیه مشغول انجام وظیفه سربازی می باشد. ایشان در اوایل خدمت و زیر نظر فرماندهی قبلی بدون مشکل انجام وظیفه نموده است. ولی اخیرا و تحت فرماندهی جدید این مرکز با مشکلاتی مواجه گردیده است…
    تهدید و ارعاب و کشاندن اغلب بزرگان و یا افراد این سلسله را به مراکز اطلاعاتی و یا ورود ماموران مسلح دولتی به منازل و اقدام به زدن سبیل آنها که در سالهای گذشته روی داده یا عدم استخدام جوانان قیزیلباشان اهل حق در ادارات دولتی بجز در شرایط خاص و یا بازنشستگی پیش از موعد کارمندان و توهین و تحقیر جماعت قیزیلباشان اهل حق توسط فیلم سازان و دادن جانی ترین نقشها به افراد با سبیل و پخش اینگونه فیلمها از رسانه های جمعی و در سیمای تلویزیون و بدبین کردن افکار عمومی نسبت به جماعت قیزیلباشان اهل حق آنهم با بودجه عمومی عین تبعیض نژادی نیست؟
    بنده به اولادم توصیه کرده ام تا تعیین تکلیف از مراجع زیربط به خدمت خود ادامه دهد. اما ادامه این وظیفه مهم منوط به حل فوری مواردی است که به آنها اشاره می شود:
    1. رسیدگی فوری به این مساله از طرف دست اندرکاران و حل این معضل بطوری که کلیه قیزیلباشان اهل حق و اولاد بنده در این کشور از هر نظر بالاخص دینی و عقیدتی احساس امنیت کامل نمایند.
    2. حضور فرمانده فعلی آن مرکز آموزشی در پشت همان تریبونی که از طریق آن اقدام به تجاوز به حیثیت و شخصیت معنوی و اجتماعی جماعت اهل حق نموده است و پس گرفتن رسمی گفته های خود و عذر خواهی رسمی از عموم جماعت اهل حق.
    3. تصویب لایحه ای در هیئت دولت و ارائه آن به مجلس شورای اسلامی مبنی بر به رسمیت شناختن مقدسات و حق و حقوق جماعت میلیونی این سلسله و پایان دادن محض به تبعیض و تحقیر و تهدید و تحمیل از جمله این موارد است.
    بدیهی است در غیر اینصورت بنده ناچارا ضمن اینکه در مقابل توهین به مقدساتم، اقدام مقابله به مثل را برای خودم محفوظ و حق قانونی خود می دانم و از طرف دیگر ادامه خدمت اولادم تحت فرماندهی چنین شخصی و با این شرایط امکان پذیر نخواهد بود. لازم به توضیح است برای حل موارد مذکور مطمئنا بیش از چند روز فرصت لازم نخواهد بود و بنده منتظر آن خواهم بود. بنده یک جان به امانت دارم و در صورت لزوم هر آن آماده ام آن را فدای مقدسات و باورهای دیني یم بنمایم./
    « والسلام»
    سلطانعلی محمـدی

    رونوشت به:
    · کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی
    · وزارت کشور
    · فرماندهی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی
    · استانداری آذربایجان غربی
    · فرمانداری شهرستان میاندوآب
    · فرماندهی نیروی انتظامی منطقه

    بعد از نوشتن این نامه و نامه ديگر به فرمانداري شهرستان میاندوآب در مورخه 26/12/82، جو منطقه کاملا برای اين افراد عوض شده و احساس مي كنند كه بصورت نامحسوس تحت تعقیب و کنترل شدید قرار دارند. نیروهای لباس شخصی دوستان ما سلطانعلی و سیفعلی را تعقیب کرده و با نشان دادن اسلحه، سعی در کشاندن آنها به جاهای خلوت می کنند که البته موفق نشدند و آنها خود را به گاوداری می رسانند. در همین مواقع بود که سلطانعلی تصمیم گرفت، کتابش را منتشر نمايد.[5] بخاطر همین تقریبا در دی ماه 82 به دنبال مجوز آن رفتیم، ولی نه تنها اجازه انتشار ندادند، بلکه پیغامهایی دریافت کردیم مبنی بر اینکه شما را سالم نمی گذاریم. باید از این کشور بروید. شما از رهبر حق و حقوق می خواهید و می خواهید قیزیلباشان اهل حق را رواج دهید و کتاب چاپ کنید. در حالیکه هدفمان از چاپ کتاب شناساندن قیزیلباشان اهل حق برای جلوگیری از توهین و اهانت به قیزیلباشان اهل حق و تبلیغات سوء که بر علیه ما براه انداخته بودند.
    – در تاريخ 83/1/17 کرمعلی محمـدي بدستور حاجی پور (رئیس اطلاعات میاندواب) بدست عوامل اطلاعاتی براي تضعيف روحيه ما ربوده شد و در تاريخ 82/2/3 او را از زندان آزاد کردند.

    – روز چهارشنبه 83/1/26 نامه ای از رهبر خویش حضرت آقا نظام (رهبر دینی آتش بیگی های قیزیلباش اهل حق که یکی از 11 خاندان این دین می باشد.) دریافت کردیم که متن آن دقیقا در یادم نیست ولی نامه ها تحت فشار رژيم بما نوشته مي شد و منظور از نامه این بود که:

    “مگذارید تظلم خواهی شما را به مسائل حاشیه ای بکشاند. همواره از طرح معقول منطقی و قانونی تظلم خواهی خویش را ابراز دارید و خودتان را معرفی کنید.”
    صبح روز پنجشنبه 83/1/27 پنج نفرکه اسمشان زیر اعلامیه ها كه قبلا پخش شده بودند، سلطانعلی، سهندعلی، سیفعلی، فریدون و حسین را تحویل زندان دادند. قاضی اعلام کرد که “اطلاعات اینها را خواسته و باید تا 48 ساعت به اطلاعات بروند.” بعد آنان را به زندان بردند. عصر همان روز نیروهای اطلاعاتی به منازل و دامداری هجوم آوردند و بخشعلی را كه داخل دامداری بود، گرفته و آنقدر زده بودند که سرش و دنده هایش شکسته بود و می گفتند که جای سلاح ها را باید بگوئی.
    روز یکشنبه 83/3/3 بعد از 38 روز سلطانعلی، سیفعلی، سهندعلی، فریدون و حسین با قرار وثیقه از زندان ازاد شدند
    در تاريخ 28/3/83 سلطانعلی نامه ای به اداره اطلاعات نوشته بود و جريانات اخير و قول و قرارها را یادآوری کرده بود. از جمله: بازداشتهای طولانی و غیر موجه برادرانم و فرزندم و توهین به مقدسات آنها،ربودن کاملا بیگناهانه و تعمدی و غیر قانونی برادرم کرمعلی و دستگیری برادرم نصرت الله محمـدی و آزارهای روحی و روانی وارده بر اعضای خانواده آنها و پرونده سازی بر علیه آنها بدون ارائه مدرک و اشاره مشخص به موارد جرم و عدم تفهیم اتهام، بازرسی غیر قانونی از منازل نصرت الله و حمیدرضا محمـدی، کتک کاری برادرم بخشعلی و وحید شیری با روش غیر انسانی در حین بازرسی از منزل و گاوداری و بی حرمتی به مقدسات و توهین آشکار و دست اندازی به سبیل بخشعلی محمـدی توسط یکی از افراد، توهین به مقدسات برادرم فریدون محمـدی در حین بازجویی، تصرف اجباری تابلویی که مقدسات ما بر روی آن نوشته شده و عدم تحویل آن طی مذاکرات اخیری که با مسئولین مربوطه منطقه ای داشتیم، این در حالیست که ابراز عقیده و بیان حق مسلم و قانونی ماست و ناقض قوانین الهی و کشوری و بین المللی نمی باشد و … اینها جزئی از موارد نقض حقوق انسانی بود که طی روزها و هفته های اخیر ما با آن مواجه بودیم.
    در تاريخ 83/6/31 سلطانعلی و بقیه اخطاریه از دادگاه دریافت می کنند و همگی به دادگاه می روند. در آنجا ضمن اینکه مامورین دستشان باز بود می توانستند در آنجا همه را دسته جمعی دستگیر کنند و مرا در اطلاعات ولی آخر سر گفته بودند که بروید دامداری می آییم آنجا تسویه حساب می کنیم. قاضی پرونده شعبه 7دادگاه عمومی میاندوآب (پاشاپور) به سلطانعلی گفته بود که “همین الان از من خواسته اند و حکم غارت و کشتار شما را صادر کرده ام و می خواهند بیایند مثل بهائی ها بر اموالتان آتش بزنند. زنانتان را طلاق بدهند و اموال تان را مصادره کنند و خود منهم این حکم را داده ام و در این شهر نمی مانم و میروم.”

    روز حمله نيروهاي دولتي به ما
    تاريخ 83/7/1 حوالي ظهربود. اهالی روستا گاهگاهي سر می زدند و از روي كنجكاوي جوياي حال مي شدند. درهمین حوالی بود که “یونس آقایان” وارد دامداری شد. سراغ عباداله قاسم زاده را گرفت. چون برای او کار مي کرد. گفتیم: “یونس بلندشو، برو. الان احتمال حمله وجود دارد. تو هم اينجا گیر می افتی.” گفت: “اینها شش ماه است که می خواهند حمله کنند، دروغ است. تازه اینها روز روشن حمله نمی کنند، یک کمی با شما صحبت می کنم و میروم.” در این موقع بود که بهروز و وحید که در بالای دو طبقه نهار می خوردند، فرياد زدند: “آمدند! آمدند! همه جا را گرفتند.” بله بالاخره آمدند و قبل از هر چیزی دامداری را فورا محاصره و از هرطرف شروع به تیراندازی به دامداری کردند. تا آمدیم بجنبیم، دیدیم در محاصره هستیم. وقتی همه جمع شدیم جلوی دفتر مديريت، من هنوز داشتم داخل دفتر غذا می خوردم. یک دفعه یک گلوله آرپی چی به دو طبقه اصابت کرد. سلطانعلی گفت: “مهدی بیا بیرون، محاصره شدیم.” وقتی آمدم بیرون، دیدم یونس هم داخل دامداری مانده. در را باز کردیم در جاده یک نفر فیلمبردار با پنج شش نفرسرباز دیدیم. سیفعلی داد زد: “فرارکنید والا کشته خواهید شد.” آنها هم بطرف روستا فرار کردند و منهم پشت سر آنها خارج شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. یکدفعه دیدم زمین خوردم. فکر کردم پام پیچ خورده. خواستم بلند شوم، پایم پیچ خورد، رفت. آنطرف نگاه کردم دیدم از قسمت ران پای راستم مورد اصابت گلوله قرارگرفته، بخاطر همین سیفعلی سلطانعلی و فریدون و حسین بطرف جاده رفته و بسوی نیروهای وحشی آتش گشودند. بعد از اینکه مرا روی تخت داخل دفتر گذاشتند، بهروز هم پای مرا بست ولی من خیلی بی تابی میکردم و بعدا گفتم: “مرا بگذارید و بروید. آنها مرا به بیمارستان می برند.” ناگفته نماند در عرض نیم ساعت آنجا را تبدیل به جهنم؛ جهنم که چه عرض کنم جهنم را ندیدم ولی اینجا را دیدم. همه جا را به خمپاره و آرپی چی بسته بودند و از دیوارهای دامداری بالا می آمدند.
    وقتي كمي آرام شدند، از گاوداری همسایه هم صدایشان را مي شنیدم. لازم به ذکر است كه در كنار گاوداري ما، يعني در گاوداری نصرت، نصرت با کارگرهایش کارمی کرد که کارگرهایش بعدا زير شکنجه نیروی انتظامی و نيروي بسیجی به سلول برده شدند. یکی از مامورین نصرت را می زد که دیگری به او گفت كه او نصرت است. او را نزند. به همدیگرفحش میدادند. به ساعت نگاه کردم. موقعي كه حمله شروع شد ساعت 2.30 بعد از ظهر بود. وقتی من زخمی شدم، ساعت 2.40 بعد از ظهر شده بود و ساعت 4 بعد از ظهر بود كه دوباره خمپاره و آرپی چی 7 و توپ 106 م.م. شدت گرفت. البته صدای مسلسل و ژ-3 و کلاشینکف و نارنجک بجاي خود بماند. البته منهم بعضی مواقع از هوش میرفتم و گاهی با صدای خمپاره از خواب بیدارمیشدم. بالاخره ساعت 5.50 بعد از ظهر، نیروها وارد گاوداری شدند.

    شكنجه ها آغاز مي شود
    من اصلا فکر نمی کردم کسی از بین آنهمه آتش جان سالم ببرد. شروع به تیراندازی به دفتر و انداختن نارنجک به اتاق بغلی من کردند. تیرها از 10سانتی کمر من که داراز کشیده بودم و بالای سرم به دیوار اصابت میکرد و بالاخره مرا پیدا کردند. و ای کاش كه پيدا نمی کردند. مثل کفتار به جانم افتادند و چه عرض کنم، چشمتان بد نبیند. با پوتین به سرم ضربه زدند و من وقتي تكان خوردم، گفتند: “زنده است.” بعد با پوتين روي زخمم ضربه اي وارد كردند و فورا پايم را كه بهروز بسته بود، باز كردند و خونریزی شروع شد. با قنداق اسلحه به جانم افتادند. از طرف چپ سرم کاسه سرم را شکستند. يكي از آنها لوله کلاش را در دهانم فرو برده و می گفت: “بزنم.” من هم با ابروان خود اشاره کردم “بله.” چشمانم که نمی دید، یکبارفقط برگشتم، نگاه کنم، گفتند: “فلان فلان شده… میخواهد قیافه هایمان را به یاد داشته باشد.” دیگر از دهانم به طرف داخل خونریزی شروع شد. روی چشمانم پر از تف دهان آنها بود. پایم را از روی تخت به پایین می انداختند چشمهایم پر از تف و آب دهن آنها بود، فقط از درون ناله و زاری می کردم و نمی توانستم حرف بزنم. زبانم كوچكم ازشدت فشار لوله تفنگ پاره شده و بیهوش شدم. دوباره بر اثر ضربه پوتین و کلاش به سينه ام به هوش آمدم. در موقع انداختن پايم به زمین که ازهم جداشده بود، صدايی شبیه شکستن چوب را شنیدم که استخوانها بهم میخوردند. بازوانم را ازکار انداخته بودند. دیگر نمی توانستم دستانم را جلوی چشمانم بگیرم. پایم را از جایی که شکسته بود، بسوی سرم پرت کردند و پایم روی سینه ام افتاده بود. دیگر نمی توانستم پایم را درست کنم. پایم را ازجایی که شکسته بود، مثل پارچه اینطرف و آنطرف می انداختند. این شکنجه ها همراه با توهین و فحاشی به دین و ناموس و شرف و حیثیت همراه بود، طوري فحشهای عجیبی میدادند که من در عمرم نشنیده بودم. حتی به دستگاه تناسلی ام آسیب رسيده بود. فقط شنیدم می گفتند: “لااقل بزنید عقیمش بکنید. این را دولت آزاد خواهد کرد.” مثل لاشخور به جانم افتاده بودند. البته دو نفر از آنها که در نگاهی گذرا به چشمم خوردند، یکی “ستوان دوم بهنام قنبری” از نيروهاي حفاظت و ديگري “سرهنگ تمام رستم زاده” از مامورين اماکن بودند که بمن می خندیدند و شکنجه ام می کردند. بعد از مدتی “سرتیپ گراوند” فرماندهی آ. غ. وارد شد. باسر بمن اشاره و پرسيد: “به گلو و سر او چی شده؟” گفتند: “جناب، گلوله اصابت کرده.” در حالیکه همه اش در اثر شکنجه بود. بعد “سرتیپ گراوند” گفت: “مواظب باشيد نميرد. با او كاري نداشته باشيد، اطلاعاتش به درد ما می خورد.” وقتی او خارج شد، یکی از لاشخورها که بشدت عصبی شده بود، با پوتین ضربه محکمی بسرم زد و من بيهوش شدم.
    یکبار داخل پتو که به آمبولانس میگذاشتند، به هوش آمدم. آنهم در اثر برخورد پايم به درب كه از پتو بیرون افتاده بود و آن را به داخل پتو انداختند. وقتی مرا وارد بیمارستان عباسی میاندوآب کردند، لاشخورهای جدیدی بطرفم هجوم آوردند و مرا در قسمت اورژانس روی تخت خواباندند و شروع به شکنجه و فحاشی نمودند. هر كسي مي آمد با مشت و با پوتين بر روي سر و پايم مي زد و بر صورتم تف مي انداخت. ديگر چشمانم نمي ديد. از سر تا پای بدنم دوباره شروع به خونریزی کرد. بطوریکه فکر کنم در حول و حوش 2 ساعت شكنجه اي كردند 3 بار مرا پانسمان نمودند.
    وقتی مرا به رادیولوژی می بردند، پرستار چشمانم را پاک کرد تا ببینم. درسالن امام جمعه را دیدم. من اشاره به رد شکنجه هاي بدنم نمودم. امام جمعه میاندوآب “اصغریان” بمن ریش خند زد و بعد جلوی چشم او دوباره مرا زدند که چرا شکایت ما را به امام جمعه می کنی؟ و وي نيز همچنان بمن می خندید. دكتر متخصص ارتوپدي بخاطر ضربه اي كه بر سرم وارد شده و سبب شكاف در سرم شده بود را تشخيص ضربه مغزي داده و درخواست اعزام به اورميه را نوشته بود. بعد دوباره مرا به اورژانس انتقال دادند در این موقع شنیدم که گفتند: “حاجی دارد می آید.” وی بازنشسته اطلاعات بود. در آن موقع می توانستم ببینم مردی با موهای سفید كه مثل کرگدن هیکل درشتی داشت، با پنجه خود ضربه عمودی بربینی ام وارد کرد که من بیهوش شدم. لازم بذكر است وقتي من بيهوش مي شدم، پايم را به زمين مي انداختند و من از شدت درد به هوش مي آمدم. وقتي دستهاي من بي حركت بود، اقدام به هتاكي و كندن سبيلهاي من مي كرد و يا اقدام به فحاشي به اساس و کیان و عقیده و ناموس من مي کرد.
    مرا تحویل یک افسر چاق 50 ساله و سرکچل که اسمش فکر می کنم “ولی امان اللهی” و یا شبیه آن با درجه ستوانیکم بود، دادند و سرتيپ گراوند به وی گفت: “نگذار شکنجه اش بکنند. (در اصل اين نوعي دستور به شكنجه بود) اطلاعاتش به دردمان می خورد.”
    عليرغم اينها، آن مرد اطلاعاتی پیرمرد، از من دست بردار نبود. دوباره و سه باره به سراغم آمد و شروع به شکنجه من مي كرد. نزدیکی های 4 بامداد مرا با آمبولانس به اورميه اعزام کردند. البته فکر می کنم دکتران و پرستاران در اعزام من به اورميه و رهایی از آن جهنم، نقش بسزایی داشتند. در بین راه نیز همان ستوان یکم از من دست بردار نبود. دستهایم را به میله ها دستبد زده بود و پای چپم را با پابند به میله زیر صندلی بسته بود و پاي راستم كه تير خورده بود را به اينطرف و آنطرف پرت مي كرد. وقتی نفس می کشیدم، بعلت جمع شدن خون در گلو با صدای خرخر نفس می کشیدم و او فکر می کرد من می خوابم. بخاطر همین میله بالای سرش را میگرفت و با جفت پا بر روی پایم می زد و مي گفت: “پایت را نگه دار، تا به این طرف نیاید.” ولی من هیچ کنترلی روی پایم نداشتم. بالاخره هرچه بگویم، قطره ای از دریاست.
    باري! به بیمارستان مطهری اورميه رسیدیم و مرا تحویل یگان امداد شهرستان اورميه دادند بمحض بستري در بخش، فورا یک مامور لباس شخصی بعدها فهمیدم اسم او “محمـدی” و از حفاظت نیروهای انتظامی میباشد، وارد شد و از من شروع به بازجوئی کرد. ولی من نمی توانستم حرف بزنم. وی با مشت به سینه ام مي کوبید و مي گفت: “ناز نکن. باید حرف بزنی.” در اثر ضربه مشت وي، من سرفه اي مي كردم و همراه سرفه خون از گلویم به بیرون پرت مي شد كه در این هنگام، همه پزشکان و مامورین از ترس خونی شدن از اطرافم پراکنده مي شدند. بعد پرستاري دو لوله سونداز در دو سوراخ بینی يم وارد کرد. زيرا تخشيص دادند كه ریه و معده ام پر از خون است و آن لوله ها را برای تخلیه خون گذاشتند. پرستاری که لوله ها را داخل بینی ام میکرد، از قیافه اش معلوم بود که از نیروهای کثیف بسیجی است و طوری به لوله ها فشار آورد كه از درد بخود پيچيدم. او نيز با چشمانش کم مانده بود مرا بخورد. خلاصه بعداز چند ساعت، برای جلوگیری از ناله و زاری به دستور همان افسر حفاظت “محمـدی” مرتبا آمپول مرفین تزریق می کردند تا بتوانم حرف بزنم. البته شبیه آمپول مرفین بود. چون وقتی آمپولها را می زدند، من گیج و منگ می شدم. متاسفانه بازجوئی ها یادم نمی آید. فقط روزهای بعد آنهم، کشیدن کروکی زمینها و گاوداری و اطراف روستا یادم می آید.
    در تاريخ 83/7/7، عصر آنروز ساعت 8 شب بعد 8 روز پای مرا عمل کردند و پلاتین گذاشتند.
    در تاريخ 83/7/14 مرا به حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی 9 پله بردند. در آنجا فهمیدم که نصرت و پدرم در سلولهای انفرادی آنجا هستند. بعد برای شست و شوی من و نیز خالی کردن کیسه سوندم، پدرم را آوردند. وقتی چشمم به پدرم 75ساله ام افتاد، حتی نگذاشتند با هم حرف بزنیم و همدیگر را در آغوش بکشیم. فقط دورادور صورت معصوم و پير و زخمي و باد کرده و ورم کرده اش را دیدم و نیز کبود شدن پشت گردنش را ديدم. فردای آنروز، نصرت را پیش من آوردند، تا بمن رسیدگی کند. در آن موقع توانستنم كمي با نصرت صحبت كنم. البته نصرت با خواهش و تمنا از آنها خواست که مدتي پیش من بماند و آنها نيز قبول کردند. البته بعدها فهمیدم که در سلول من میکروفن وجود داشت و برای همین با ماندن نصرت مخالفت نکردند. از نصرت در مورد حوادث و علل دستگيريش پرسیدم.

    سرگذشت پدرم از زبان خودش:
    حالا بشنوید احوالات پدرم را از زبان خودش که بعداز دو ماه وقتی من در اثر تجویز قرص و دارو آرام شدم، پدرم حوادث آن روز را برايم چنين حكايت مي كرد:
    “در خانه دراز کشیده بودم. وقتی صدای انفجار و گلوله ها را شنیدم، بغض گلویم را گرفت. به تمثال آقا پناه بردم و زیارتش کردم. اشك در چشمانم جمع شده بود. با گريه و زاري به آقا التماس مي كردم. مولا جان بالاخره کار خودشان را کردند و بچه هايم را قتل عام مي كنند. بعد از یک ساعت دیدم، تمام در و دیوار پر از مامور است. از پشت بام آر پی چی و مسلسل به طرف خانه نشانه گرفته بودند و تمام آذوقه و یونجه و انبار کاه را به گلوله بستند. شنیدم که بیکدیگر می گفتند: شاید زیر کاهها مخفی شده باشند. خيلي وحشت زده و ترسيده بودم. تا بخود آمدم، به بيرون رفته و با عصبانبت فرياد زدم: لامذهبها، بچه هايم را قتل و عام كرد، ديگر از جان ما چه مي خواهيد؟ در اين موقع مامورهاي لباس شخصي و درجه دار مرا به باد مشت و لگد گرفتند. یک سرهنگ پیری وارد معركه شد و مرا از آنها دور كرد و به آرامي گفت كه عمو جان کاری با تو نداریم. فقط بايد یک بازجوئی كوتاه از شما داشته باشيم و بدين ترتيب، مرا سوار یک پیکان سفید کردند که سه نفر لباس شخصی سوار آن بودند. بعد از دور شدن از روستا، یکی از آنها مرا به زیر صندلی فشار داد و با قنداق تپانچه به سرم و پشت گردنم می زد که الان هم کبودی پشت گردنم و ورم آن بخاطر آن است. مرا به سلول بردند، پیش نصرت و ديگر بر و بچه هايي كه در اين جريان دستگير شده بودند. البته من تنها در یک سلول بودم، با یک پتو که از سرما یخ میزدم. هر چقدر می خواستم که مرا به دستشوئی ببرند، نمی بردند. مثانه ام باد کرده بود. فقط یکبار مرا به دستشوئی بردند و بعداز چند ثانیه چنان درب را زدند كه بصورتم برخورد کرد و من به داخل دستشوئی افتادم. صورتم زخمی شد که الانم جایش مشخص است. وقتی مرا بعد از بازجوئی به سلول می بردند، یکی از آنها با پوتین محکم به پایم زد. البته دیگری يكي از آنها اعتراض كرد كه “آقای رستم زاده، این پیرمرد کاره ای نیست كه، بي گناه است.” ولي او با پر رويي برگشت و گفت: “همه کاره این پدر سوخته است. چون اين … آنها را بزرگ کرده است.” بعد از چند روز ما را بهمراه بقیه به مهاباد و بعد از مدتي نيز به اورميه منتقل کردند. در آنجا و همه جا زیر شکنجه و مشت و لگد بودم و فقط از من می پرسیدند که “چرا پسرانت با دولت مخالف اند؟ و باید جای آنها را بگوئی.” هرچقدر می گفتم: “نمی دانم. درسته آنها را من بزرگ كردم، ولي پسرانم بزرگ و مستقل از من هستند…” قبول نمي كردند. می گفتند: “اگر یکی از آنها فقط مخالف بود، حرف هايت را قبول داشتيم. ولی همه پسرانت مخالفند. پس تو بی نقش هم نیستی.”
    بیاد دارم كه بازجو در حين بازجويي به پدرم می گفت كه “ما تو را آزاد می کنیم، بشرطی که آنها را پیدا کنی و بما تحويل دهی.” و پدرم یک جواب منطقی داد که بازجو دیگر جوابی نداد. گفت: “وقتی شما با ده هزار نیرو نمی توانید آنهارا پیدا کنید، من پیرمرد چگونه می توانم اين كار را بکنم.”
    بالاخره روز 83/9/28 او را با وعده آزادی، به زندان مهاباد منتقل کردند. پدرم بعد از سپری کردن 10 روز در زندان مهاباد و با سند 10میلیونی زمین خودش و به قيد وثیقه درتاریخ 83/10/5 از زندان رژیم آزادشد. بعداز پدرم “یونس آقایان” را برای رسیدگی بمن به سلول آوردند که 11 روز با او هم سلولی بودم.

    سرگذشت “یونس آقایان” از زبان خودش:
    “یونس آقایان” شرح وقايا چنين توصيف مي كند:‌
    “وقتی همه جا را محاصره كردند و تو نيز زخمی شدي، چند تا گلوله اشک آور شلیک کردند و امانمان را بريدند. سلطانعلی گفت: “این لاشخور ها می خواهند ما را زنده دستگیر کنند. بنابراین باید از دامداری خارج بشویم.” بنابراين از ضلع غربی دامداری خواستیم فرار كنيم. اول عباداله از دیوار بالارفت که ماموران تیراندازی کردند. بقیه هم از دیوار بالارفتیم و دیدیم تیراندازی قطع شد. رفتیم به باغ سیفعلی منتظر ماندیم. در آنجا صدای تیراندازی و فرو افتادن تابلوها را مي شنيديم. آنها از ترس اینکه همه جا پر از نیرو بود، خواستند مرا از گروه جدا كنند. نمي خواستند مرا بيشتر درگير اين مسائل نمايند. ولي من با همه اصرار آنها، از جداشدن از آنها خودداری کردم و پیش آنها ماندم. فریدون اصرار می کرد که به روستا برویم و نگذاریم تابلوها را پایین بیاورند. ولي سیفعلی و سلطانعلی مخالفت می کردند و می گفتند: “اگر نزدیک روستا برویم مردم زیان می بینند. باید صبر کنیم. شبها آتش سوختن گاوداري را مشاهده می کردیم. یک روز سلطانعلی می گفت که “آنها به ما پیغام فرستادند که از ایران خارج شوید و هر چقدر پول هم می خواهید می دهیم. ولی ما قبول نكرديم. در ثاني اگر ما از اينجا برویم، هرچه پشت سرمان بگویند، می چسبد. ما اینجا را ترک نمی کنیم. ما به دامداری خودمان برمی گردیم.”
    و بالاخره صبح روز 83/7/7 به دامداری برگشتیم. در بین راه باز هم هر چه اصرار کردند که از آنها جداشوم، قبول نكردم و مصمم به ماندن شدم. چون من خواسته ناخواسته و بطور ناگهانی وارد ماجرا شده بودم. هر چه می گفتند برگرد، من مخالفت می کردم، چون از جدا شدن هم می ترسیدم.
    همه جا پر از ماموران انتظامي و لباس شخصي بود. بالاخره به گاوداری رسیدیم و صبح زود از قسمت شمالی يعني درب اصلي وارد محوطه گاوداری شدیم. سلطانعلی به بالای سالن دامداری رفت و مستقیما روبروی ویلاي دو طبقه اي قرار گرفت و گفت: ما با شما مشکلی نداریم. به خامنه ای نامه نوشتیم و حقمان را خواستیم و شما این روز را بر سرما آورده اید و خانه ما را ویران کرده اید. الان دیگر چه می خواهید ما به هیچ عنوان اینجارا ترک نمی کنیم. بعد حسین و فریدون پشت سر او به بالا رفتند و بقیه نیز پشت سر آنها. ولی نیروهای لاشخور در کمال نامردی شروع به آتش گشودند و یکدفعه دیدیم که به همه جای دامداری خصوصا دامداری نصرت شروع به آتش کردند و آنجا را به جهنم تبدیل کردند. متاسفانه سلطانعلی و فریدون و حسین را ناجوانمردانه مورد اصابت گلوله قراردادند و بقیه که پشت بام بودند و نزدیک به لبه بودند، خود را بطرف پایین پرتاب کردند. درست است که می گویند سلطانعلی هم شهیدشده، ولی من مطمئنم که از ناحیه پا مورد اصابت قرار گرفت و زخمی شد. ولی بعدا چه برسرش آمد، دیگر نمیدانم. سیفعلی و بقیه شروع به آتش متقابل کردند و وقتی آتش از همه طرف سنگین شد، دیگر ما همدیگر را گم کردیم و من از طرف پشت دامداری خارج شدم و خودرا به باغهای روستای مجاور اوج تپه قلعه رساندم و اسلحه را در یک آلونک مخفی کرده و خودم را به شهر رساندم. چند روزی اینطرف و آن طرف می رفتم. بعد خودم را به تهران رساندم. در آنجا توسط یکی از فامیلهای پدرم که به باغ آقا رفته بود و به ایشان اطلاع داده بود، خبر يافتم که حضرت آقا فرموده اند: برود و خود را به قانون معرفی کند. بعد از آن به میاندواب برگشته منتظر ماندم. در اين حين شنیدم که پدرم را به اطلاعات برده اند و گفته اند اگر یونس را پیدا کرده و تحویل ندهی، تو را به سلول و زندان خواهیم برد. همچنين ریش سفیدان و فامیل را نيز يه اطلاعات احضار و هشدار داده بودند که در صورت تحویل یونس، ما هم قول می دهیم به او تخفیف مجازات دهيم. چون ما می دانیم که یونس بطور ناگهانی درگیر این مساله شده است.
    بنابراین من همراه پدرم و جمعی از ریش سفیدان در تاریخ 83/7/17 خود را به اطلاعات معرفی کردم. ابتدا منکر همه چیز شدم. ولی چون بعدا بشدت مورد شکنجه و تهدید و ارعاب قرار گرفتم و از آنجائیکه قسم می خوردند و می گفتند که با تو کاری نداریم و می دانیم که تو نقشی نداری، فقط باید اسلحه ات را تحویل بدهی بخاطر همین من بهمراه آنها به میاندواب رفته و جایش را به آنها نشان دادم. ولی فقط سینه خشاب را پیداکردند و بعدا دوباره مرا به سلول اطلاعات عودت دادند.”
    من وقتی در بهداری زندان بستری بودم، یک دفاعیه مانند مختصري تحت عنوان دفاعیه به تشخیص دیوانعالی کشور ارسال کردم که خلاصه متن حکم تایید شده از دیوان و دفاعیه اینجانب بشرح ذیل میباشد:

    لایحه دفاعیه مهدی قاسم زاده به دادنامه شماره 73

    فرستنده: مهدی قاسم زاده ف قباد
    موضوع نامه: لایحه دفاعیه دادنامه 73 مورخه 21/1/84 و شماره فرجامی9283
    گیرنده: دادستانی تشخیص دیوانعالی کشور
    اینجانب مهدی قاسم زاده فرزند قباد که به اتهام قیام مسلحانه در زندان مرکزی اورميه تحمل حبس می نمایم. وقتی حکم پنج سال زندان و اعدام را که از طرف قاضی صادر شده بود، را دیدم؛ نگران نشدم. زیرا بخاطر داشتن مرام قیزیلباش اهل حقی و بخاطر افشاء زور گویی ها و ستم ها و ظلم های ناروا که بر کل جماعت اهل حق شده، بخاطر تبعیض ها و نا عدالتی ها، به خاطر خیلی مسائلی مهم فرقه ای و مذهبی، من و امسال من فدا شدیم و می شویم. لازم می دانم چند جمله ای دوباره برای اثبات حکم غیرعادلانه شما بنویسم.
    در مورد قیام مسلحانه که برایم اتهام کذایی وارد گردیده است، بنویسم که وقتی اینجانب در گاوداری محمـدی و بیرون گاوداری بدون اینکه اسلحه ای در دستم باشد زخمی گردیدم و اسیر نیروهای انتظامی، به بیمارستان منتقل گردیدم. بعد از آن در بیمارستان اورميه و از آنجا به سلول انفرادی و سپس تا بحال در زندان بوده ام. چگونه برای من این اتهام وارد گردیده است. من از شما از اینکه بدون هیچ دلیل و مدرکی ما را مظلومانه شهید می کنید و حکمهای سنگین ظالمانه می دهید و چطور جوابگوی اذهان عمومی و چطور جوابگوی ذات احدیت خواهید شد. …
    در پایان خلاصه این مطالب را بیان می کنم و خواسته های بحق خود را اعلام می دارم.
    اولا حکم تاییدی دیوانعالی را کاملا واهی و پوچ می دانم زیرا بر اساس واقعیت نمی باشد. همچنان که در اول این مکتوب آوردم نه رضا جنگی و نه اعلامیه به من مربوط نیست و در مورد قیام هم عالم و آدم می دانند و خود شما از همه بهتر می دانید که ما قیام نکرده ایم. بلکه از عقیده خود دفاع کرده ایم و این از حمله شما به گاوداری ما کاملا محرز است. شما به چه حقی به گاوداری حمله کردید؟ با کدام قانون نیروهای شما به افرادی که به آنها توهین شده بود و آنها خواستار رسیدگی به حقوقشان بودند، حمله کردید؟ باید به این مسائل پاسخگو باشید. اولا طرفهای ما را محاکمه کنید و آنهایی را که به ما توهین کرده اند را محاکمه نمایید. دوما چه کسی پاسخگوی در معرض مرگ قرار گرفتن پدر من می باشد؟ چه کسی مسئول از هم پاشیدن زندگانی ماست؟
    1- اولا قاضی شهرستان مهاباد تحت تأثیر و نفوذ فرمایشات نیروی انتظامی و شاید نهادهای دیگر واقع گردیده است.
    2- گزارشات کذب که از طرف نیروی انتظامی به پرونده منعکس گردیده، صرفاً به دلیل بی خبری محض از واقعه و به دلیل سرپوش گذاشتن به اعمال خلاف خود و ناشایستگی خود تهیه و تنظیم گردیده که افراد تحت فرمان افسران ارشد مجبور به امضاء صورت جلسه ها شده اند که درصورت بازجویی صحیح از آنها، اعتراف خواهند کرد که هیچ کدام اینجانب را درحین تیراندازی ندیده اند و نمی دانند.
    3- من در لحظه های اولیه درگیری زخمی شده و افتاده ام و بدرون هرگونه اقدام به تیرندازی به زمین افتاده ام و سپس تحت نظر فرماندهان اورمیه و به شواهد مختلف از اتاق نگهبانی دامداری به بیمارستان منتقل شده ام و چندین روز تحت فشار جسمی و روحی و شکنجه بوده ام و هیچ گویه دلیل مستند مبنی برتیراندازی از دست من اثبات نگردیده است.
    4- بعد از 85 روز حبس در سلولهای انفرادی اداره اطلاعات و بازجویی هیچ گونه جرمی به عهده من ثابت نگردیده است.
    5- چهار نفر از برادران و رفیقان من در سلولهای انفرادی دیگر ادارۀ اطلاعات بر بی گناهی من بدون هر گونه ارتباط و دیدار داشتن با هم دیگر، بر عدم تیراندازی از طرف من و اثبات گفته های من گواهی داده اند و گواهی فعلی آنها نیز به پیوست ارسال می گردد.
    مهدی قاسم زاده فرزند قباد

    گواهی چهار نفراز رفیقان بنده:

    اینجانبان سهندعلی محمـدی ف محمـد، بخشعلی محمـدی ف محمـد، عبادالله قاسم زاده ف قباد و یونس آقایان ف ایوب که همگی در محل درگیری روز اول حضورداشتیم و همچنانکه دربازجویی مختلف به طور جداگانه و بدون هماهنگی هم، اعلام نموده ایم که آقای مهدی قاسم زاده در اولین درگیری که از درب گاوداری همراه با سایرین خارج می شد، مورد هدف قرار گرفته و بر زمین افتاد و این قبل از دیگری در خیابان بود و ما به علت محاصره بودن در گاوداری و تعرض به عقیده از گاوداری خارج شدیم تا در صورت امکان از صحنۀ درگیری خارج شویم و یا در جلوی تابلوی خود که عقیده ماست شهید شویم مورد هدف قرار گرفته و نقش زمین شد قب

     
  44. جامی لبریز از مردانگی نوریزاد و خزعلی(شرمنده تاریخ)

    من که اذعان دارم که شرمنده تاریخم و هیچگاه نمی توانم به ساحت شجاعت و دلیری و مردانگی شما حتی نزدیک شوم ولی به فرض محال اگه جای شما بودم یک قلم هم به فراتر از فربهی وی و اربابان عمامه به سرش اختصاص میدادم

     
  45. این که میگویم شما سرشار از تناقض و متخصص شعار و سخنان بی سند هستید بی راه نیست ، کافیست علاقمندان و اردتمندان شما مراجعه کنند به اولین نامه ای که به رهبری نوشته اید ؛‌در آن ایام هم روی خوشی با نظام نداشته و آغاز گردش 190 درجه ای شما با چاشنی هیجانات پوچ و احساسی بود ، کافیست بین پراگرافهای میانی نامه را با پراگرافهای انتهای نامه فوق مقایسه نمود و پی به احوال شما برد ، مشخصا مطالبی که در مورد اوضاع اقتصادی بیت رهبری در آن نامه نگراش فرمودید با آنچه بی سند امروز بیان میدارید .

     
    • ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

      ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﭘﺎﺭاﮔﺮﻓﻬﺎﻱ اﻭﻝ ﻧﺎﻣﻪ و ﺁﺧﺮ ﺁﻥ اﻧﺪاﺧﺖ ‘ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺭﻭﺷﻦ اﺳﺖ ‘ اﻋﺪاﻡ
      ﺳﻲ و ﺷﺶ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺭاﺣﺘﻲ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﻌﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ
      ﻣﻂﻤﻴﻦ ﺑﺎﺵ ﻳﻪ ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﺩاﺭﻥ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺗﻮ و اﻣﺜﺎﻝ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺗﻌﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ

       
    • 190 درجه ؟

       
  46. یک جمله.
    دوستت داریم و………………………………………………………………

     
  47. در آثار حضرت بهاءاله خوانده ام: (مضمون )روحانیون بزودی در ایران قدرت را از دست خواهند داد. پادشاهی عادل مستقر خواهد شد و ایران در عدل و ابادی رشک جهانیان میگردد.

    بنظر بنده این عدل نه از نوع پهلوی خواهد بود و نه غیره بلکه الهی زیرا در غیر این صورت رشک جهانیان واقع نخواهد شد . این همان نیست که همه منتظریم؟: استقرار عدل الهی.
    بنظر من آقای نوریزاد عزیز از برگزیدگان الهی ست تا این حرفها را به تشنگان قدرت بدون واهمه بزند که حتی توانایی جلوگیری که ندارند هیچ بلکه از شنیدن هم نمیتوانند خودداری کنند. فشار و ظلم بیشتر بر او وسیله گفتن حقایق و اخطار میشود . این آقایان بدنبال بز اخوش اند :امریکا، انگلیس، خلاصه دشمن، ولی نمیدانند که دشمن واقعی اعمال خودشان اند زیرا خداوند تعالی بعد از صبر به حسابشان خواهد رسید و انتقام این ملت مظلوم ولی صبور را از انان خواهد گرفت
    آقای نوریزادی باید به اراده و حمایت الهی پیدا میشد که شد تا اخطار ها را گوشزد نماید که بعد از اضمهلال به گردن آمریکا و انگلیس نیاندازند.
    مسببین این اوضاع خواهند ماند و خواهند دید و در شرم جهنمی خود در این دنیا و ان دنیا غوطه خواهند خورد به عدل الهی و استقرارش اطمینان داشته باشیم:بزودی انشاءاله

     
  48. علیرضا کرمانی

    آقای نوری زاد عزیز!

    به نام نامی آزادی؛ من اگر جای شما باشم, به هیچ یک از پرسش های آدم های بی نام و نشان یا با نام های اختصاری یا جعلی و دارای صفحه هایی بی عکس و هویت پاسخ نخواهم داد.

    هر کس جای نیروهای امنیتی باشد, کم هزینه ترین کار برای او همین خواهد بود که شخصی شناخته شده را که از پس او برنمی آید, خونین و مالین کند و پس از چند ساعت آزاد و بعد ده ها نفر را بی نام و با نام های جعلی راه بیندازند که یالا ثابت کن که چرا آزادت کردند؟

    آدم های باورمند به تئوری توطئه هم, در برابر سیل این جریان خواهند گفت حکومتی که به خاطر چند نوشته بر روی وبلاگ یا فیسبوک هر کاری می کند, مگر می شود که همین طور الکی کسی را آزاد کند؛ پس حتمن طرف برایشان خودی ست و سوپاپ تخلیه فشار.

    آدم های بی حرکت و خواب آلود, حال و فرصت آن را هم ندرند که خودشان کلاهشان را قاضی کنند که جمهوری اسلامی مگر مغز خر خورده است که با خراب کردن رهبر و فرزند رهبر و نیروهای نظامی و امنیتی حافظ رهبر بخواهد فشارها را از روی خود بردارد؟ مگر فشاری مهم تر از این ها هم هست؟

    از نگاه من کسی که واقعن و صادقانه پرسشی دارد, اگر با هویت راستینش پا به صفحه ای می گذارد, احترامش واجب است و پاسخش لازم. اگر کسی می ترسد با هویت واقعی خود پرسشی بپرسد, او هم اگر پیام بفرستد و پرسش کند, به او هم در صورتی که احراز شود که شخصیتی حقیقی و واقعی ست, خوب است پاسخ داده شود؛ اما سیل پرسش آدم های بی نام و نشان, کمی تا قسمتی و شاید بسیار هدایت شده می نماید.

    با ادب و احترام؛
    علیرضا کرمانی

     
  49. درود بر شما
    محمد نوری زاد سقراط زمان ما

    بهرام مشیری
    سرزمین جاوید

    http://youtu.be/qvO6Crqp8NU

     
  50. باسلام

    شما خوب میدانید که در سپاه آدمها تکرار هم هستند . فربه گی از گردن به پایین است و بالای آن و در مغزها برهوتی از هیچ و اراجیف و تبلیغاتی که اطاق های فکری نظام در اختیارشان گذاشته و بسیار محقر و مفلوک . مواردی که شما مطرح میکنید را بسیاری از اینان نیز میدانند ولی شهامت ابراز آن را ندارند و یا مواجبشان چربتر از تائید این انحرافات و ظلمهاست . سپاه نیز چشمه دیگری از همین داعش است . تفکر داعشی که لباس تهوع آور ولایت برتن وچون صوفیان اسماعیل صفوی اماده جویدن گوشت مخالفان این تفکر شیطانی است . بخدا قسم که تمامی تندروی های وحشیانه داعش و طالبان و القاعده و بوکو حرام و…..انعکاس این انحرافی است که در انقلاب 57 رخ داد . خونریزی های سالهای اولیه را بیاد بیاورید و جنایات دهه شصت را ویا قتلهای زنجیره ای و یا ترور اندیشمندان و نویسندگان و سیاسیون و یا ماجرای کهریزک و…… تسنن افراطی ، نسخه دیگری از حفط نظام از اوجب واجبات است خمینی ها وولایت مطلقه خامنه ای ها و تفکر متحجر مصباح یزدی ها و صادق شیرازی هاست . اینان در تمام تفکرات و اصول مشترکند و تنها تفاوت در آن است که داعش جهاد را اولی میداند و اینان اصل دیگر از اصولشان( حدود و دیات و یا نهی ازمنکرو…) را ارجه میدانند . از پر گوئی ام عذر می خواهم ….!!!!!؟

     
  51. آقای نوریزاد خسته نباشید برادر.شما یک تنه مثل یک دلفین به جنگ یک کشتی نفتکش بی احساس رفته اید
    که فلز زیرین آن در حال پوسیدگی فزاینده است و هر آن امکان غرق شدن دارد
    ولی امدادهای الهی از آستین انگلیس و آمریکا و روسیه لعنتی آنرا محافظت می کند.
    علت اینکه در این کشور کسی که قدرت مطلقه را دارد پاسخگو نیست می دانید چیست؟
    علت را در عصمت پیامبر و امامان منصوب همدیگر باید دانست.
    هیچکس حق ندارد از پیامبر انتقاد کند زیرا قران می گوید او از هوای نفس سخن نمی گوید و این وحی است که بر او فرود می آید.
    خدا و پیامبر بر مردم سزاوارتر هستند.از خدا و رسول واولی الامر پیروی کنید.
    وبی نهایت کلمات و واژگان که بر روی دریای زبان پارسی سوار شده اند و ما را دیوانه کرده اند.
    زبان آریایی پارسی”جایگاه مفاهیمی سامی و عربی و صحرایی و بدوی و ترسناک و هولناک و خطرناک و دهشتناک ” شده است
    در این آیین دسترسی و دست درازی بینهایت فراخی را به جان و دارایی و روح و جسم و آبروی تمام بشریت بدست پیامبر و جانشینانش گذارده اند.بعد هم که فوت کردی در قبر نکیر و منکر با گرز بسراغت می آیند و در یک تفتیش عقاید اگر از عهده پرسش برنیامدی چنان ضربه ای به سرت می زنند که درد تمام بشریت اول و اخر اگر با هم جمع کنی بپای این ضربه نمی رسد.
    سپس نوبت رستااخیز است… وعذاب ابدی بدکاران .
    برای رهایی از عواقب رفتارت در دنیا و جهان بعدی باید هر چه پیابر می گوید را قبول کنی و بگویی چشم.
    اگر پیامبر و جانشینانش نبودند چه؟حضرت ایت الله امام خمینی می گویند فقیه جامع الشرایط [یعنی خودم] باید
    افسار این رعیت صغیر را بدست گیرد.
    و طبق نظر حضرت امام تمام اختیارات پیامبر که هیچ خودکامه ای در تمام طول تاریخ یک صدم آنرا نداشته را فقیه دارد.
    پس ما نتیجه می گیریم که اگر این تز عصمت نبود این اختیارات برای ولی فقیه نبود.
    من فکر می کنم اگر مدینه در جنوب مکه بود و کاروانهای بازرگانی قریش مجبور نبودند از کنار مدینه رد شوند
    که مورد دستبرد و راهزنی قرار گیرند شاید تاریخ جور دیگری رقم می خورد.
    و اگر ایران در جنگهای فرساینده با روم ضعیف نمی شد و یک بهرام چوبین فرمانده سپاه ایران بود
    چوب در آستین سپاه خلیفه دوم می گذاردند و اینهمه فساد و خونریزی در تاریخ و حافظه ژنهای ایرانیان بر جای نمی ماند.
    فکر می کنم یک باران سیل آسای دگرگونی معنوی و روحانی باید از ابر مطلق پروردگار جهان به کره زمین ببارد .
    مادرمان زمین ،آزرده و خسته از زخم های خونین و عفونی فرزندان ناخلفش در طبیعت و کوهستان و جنگل و دریا و اکوسیستم
    می باشد.
    زخم های روحانی و معنوی هم همه جهان را فراگرفته.پس ای پروردگارا یا کمکمان کن یا این خاورمیانه منحوس
    متعصب را که تاریخ چندهزار ساله اش جهان را آزار داده از میان بردار تا بقیه جهان بتوانند زندگی کنند.

     
  52. مشتاق عليشاه

    بابا زدي شتك متكشون كردي كه

     
  53. خیلی مردی . انشاء ا… مسئولین و سیاستمداران ما کمی از شجاعت شما یاد بگیرند و کمی به خود بیایند و اظهار نظر کنند و مطالبات مردم را گوشزد نمایند . موفق و سلامت باشی دلاور مرد .

     
  54. فراتر از فربه گفت “خب اینهایی که تو می گویی، موساد هم می گوید که!؟”

    نه آقا! اینها را موساد اگر هم بداند، نمی گوید. اینها را سران کشور خودمان می گویند. باور نمی کنید؟

    هاشمی رفسنجانی، 27 فروزدین 1392:
    “ما در آن زمان پروژه هایی مثل راه سازی به آنان دادیم؛ هم برای کشور مفید بود و هم برای سپاه، اما حالا سپاه نبض اقتصاد، و سیاست خارجه و داخله را در دست گرقته و به کمتر از کل کشور راضی نیست.”

    اکبر ترکان، 30 شهریور 93:
    “ما هم در این مدت نتوانستیم به پیشرفت پروژه (پل خلیج فارس) سرعت ببخشیم چراکه موضوع، ‌ جذب فاینانس است که فاینانس را باید پیمانکار بیاورد و پیمانکار هم قرار‌گاه خاتم است که زورش زیاد است و ما هم زورمان به قرار‌گاه خاتم نمی‌رسد.”

    علی مطهری، 6 خرداد 1391:
    “سپاه باید توصیه امام و رهبری درباره عدم دخالت نظامیان در سیاست را جدی بگیرد چون ورود سپاه به سیاست موجب تفرقه در داخل آن می شود و هر گروهی طرفدار یک فرد یا حزب می شوند و اگر در زمان جنگ باشیم این امر به کشور لطمه می زند.”

    علی مطهری، 21 خرداد 1393:
    “سپاه گاهی از حيطه وظايف خود خارج شده است. مثلا سپاه نبايد در کار وزارت اطلاعات دخالت کند. مجلس می‌تواند از وزير اطلاعات سوال کند ولی از سپاه نمی‌تواند.”

     
  55. مصباح يزدي ( غير منفور )

    حتي خواندن واقعه و تصور أن لرزه بر بندم مي اندازد. كاش مثل شما شجاع بودم، كاش بر ترس خود غلبه مي كردم و در كنارت مي بودم. خدا نگه دارت مرد.

     
    • خدایا این ستم ها را چگونه تحمل کنیم و به کی شکایت بریم

       
      • در جواب محمد:

        با پناه به او، هم تحمل میشود و هم شکوه

        این شرایط فقط به اراده خالق متعال عوض خواهد شد

        او از ظلم احدی نخواهد گذشت. کجاست ناصرالدین شاه؟
        اینان هم متعاقب او خواهند رفت همین مثال کفایت میکند

        عده ای از هموطنان برای تامین معاش به «زعم خودشان» به مسؤولیت ارشد متاسفانه مرتکب ظلم میشوند.
        این صلب مسؤولیت در پیشگاه الهی مقبول نخواهد بود او از ظلم احدی نخاهد گذشت.

        خدمت به ملت و کشورهر چه بیشتر، وقوع اراده الهی سریعتر.

        پیروز باشیم

         

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

100 queries in 1845 seconds.