سر تیتر خبرها
سه مادرِ زخمی – روز یکصد و دوازدهم

سه مادرِ زخمی – روز یکصد و دوازدهم

یک: خیابان بود و رفت و آمد اتومبیل ها و من و تن پوش سپید و پرچمی قرمز و نگاه پُر سئوالِ گذرکنندگان. به شیب زندان اوین در افتادم و از نگهبانی عبور کردم. محسن شجاع، نخستین کسی بود که دیدمش. احضاریه ای به محل اقامتش فرستاده بودند و او آمده بود که به شعبه ی شش دادسرا برود.. محسن شجاع هموست که من بخاطرش قدمگاه خود – سفارت آمریکا – را با زندان اوین جابجا کردم. جوانی که بخاطر هیچ به زندان برده شد و اکنون سایه ی پرونده ای سیاسی بر سرش سنگینی می کند. ما بزعم خود مخالفین را تنبیه می کنیم و می ترسانیم اما دانسته یا ندانسته با زخمی کردن روانِ آنان، از یک معترضِ آرامِ مدنی، یک مخالف سرسخت و آشتی ناپذیر بر می کشیم. صورتِ محسن را بوسیدم. به داخل رفت. با ساکی در دست. ساکی که چند جلد کتاب و چند دست لباس و چیزهایی از این دست در آن بود.

دو: یک بانوی چادری پشت فرمان بود و بانوی چادریِ دیگری در کنار. پراید سفید از داخل زندان بیرون آمد و جلوی من توقف کرد. تماشای مردی با تن پوش سپید و عکس هایی که به آن چسبانده بود و نوشته هایی که کلمه ی ” سپاه” در آن می درخشید، میخکوبشان کرده بود. نوشته ها و عکس جلویی را که دیدند، به پشت چرخیدم. تا عکس طائب به چشم شان خورد، گاز دادند و رفتند.

سه: مرد جارویی در کنار مردمی که برای پیگیریِ کارهای زندانی اشان به آنجا آمده بودند به سایه ی دیوار پل پناه برده و همانجا در کنار جاروی ایستاده اش، نشسته بود. ده دقیقه بعد، کوهِ هفتاد کیلویی اش را از جا کند و از شیب زندان بالا آمد و درست در پیش پای من بر زمین نشست تا برگِ روزنامه ای را از زمین بردارد. باد وزید و برگ روزنامه را یک متر دورتر بُرد. کوه هفتاد کیلویی به سختی این یک متر را جابجا شد و برگ روزنامه را برداشت و به دشواری از جا برخاست و رفت همانجا در سایه نشست.

چهار: یک تاکسیِ زرد با مرد مسافری که جلو نشسته بود از شیب بالا آمد و از کنار من رد شد و مقابلِ دروازه ی زندان توقف کرد. مرد مسافر یک روحانی بود اما عمامه اش را برداشته بود. اتومبیل ها برای هماهنگیِ ورود، چند دقیقه ای معطل می مانند. و این چند دقیقه ی ناگزیر، فرصت خوبی است که هم من به رانندگان و سرنشینان نیک بنگرم و هم آنان به من. جلو رفتم و گفتم: حاج آقا، رازِ این که شماها در حین رانندگی عمامه هایتان را بر می دارید چیست؟ در میانه ی این پرسش، روحانی را شناختم. وی همو بود که بقول خودش مدتها در بند ویژه ی روحانیان زندانی بوده و آزاد شده اما مرتب او را به داخل می خوانند. این روحانی کمی خوش مشرب است. انرژی خوبی برای مزاح گویی دارد. گفت: به رازِ عمامه ی ما چکار داری خودت بگو ببینم راز این پرچم قرمزت چیست؟

به روحانیِ بی عمامه گفتم: این که شماها عمامه تان را برمی دارید هیچ دلیلی ندارد جز این که: از نگاه مردم رنج می برید. نگاه هایی که ممکن است یک تکه سخنی و یک متلکی نیز به سمت شما پرتاب کنند. و این نشان می دهد که شما هماره با یک جماعت خاص از مردم طرف اید و در میان آنهاست که خورشیدتان طلوع می کند. و یعنی بخش وسیعی از مردم را از دست داده اید. چرا؟ چون خاطره ی خوب از خودتان بجای نگذاشته اید. بدشانسی شماها در این است که ضایعه را روحانیان حاکم دست به دست می کنند اما بقیه هم در مدار بُهت و نفرتِ مردم جا می گیرند و به آتش آنان می سوزند.

روحانیِ بی عمامه که گرفتارِ همچو منی شده بود و چاره ای جز تحمل نداشت، گفت: اینها را ولش، بگو ببینم چرا پرچمت قرمز است؟ گفتم: بخاطر جلب توجه. ابروهایش را بالا انداخت و لبانش را جمع کرد و تکانی به سرش داد که یعنی فهمیدم. پرسید: این عکسِ کیه؟ گفتم: آتنا فرقدانی. لبش به تبسمی مرموز گشوده شد. پرسید: عکس پشتی ات را ببینم؟ به پشت چرخیدم. طائب را نشناخت. گفتم: مگر می شود یکی زندان آمده باشد و طائب را نشناسد؟ گفت: ما سرمان به کار خودمان است. و پرسید: حالا کی هست این طائب که زیرش نوشته ای داعشی. گفتم: معاون فرمانده ی سپاه و رییس سازمان اطلاعات سپاه. یعنی همه کاره ی بیت رهبری و همه کاره ی کل مملکت.

تا دیدم زیاد حال نکرد با طائب، گفتم: حاج آقا بیا اینجا در کنار من و برای کمک به خواسته های من سفید بپوش و قدم بزن. سرضرب پرسید: چقدر می دهی؟ گفتم: جان به جان تان کنند، آخوندید. منبر هم که می روید نرخ تعیین می کنید. اعجوبه هایی هستید کم نظیر! دروازه ی زندان کنار رفت. راننده ی تاکسی گاز داد و اعجوبه ی ما را به داخل برد.

پنج: مرد جوانی که به سمت اتاق مراجعین می رفت و معلوم بود از کارکنان زندان است، تکه ای پراند که: شنیده ام سرعت اینترنت ات پایینه! این سخنِ جوان که برای شنیدنِ پاسخ رغبتی نداشت و رفت که رفت، بدین معنی بود که وی همه یا اغلبِ نوشته های مرا خوانده و می خواند. من در یکی دوتا از نوشته های اخیرم به سرعت کمِ اینترنت اشاره کرده ام و این که نتوانسته ام عکس های قدمگاه را در کنار نوشته ام بگذارم. اگر مرد جوان کمی تأمل می کرد، می گفتمش: گلی به گوشه ی جمال آیت الله ها و سرداران و سرکردگان نظام که کم کاری ها و بدکاری ها و زشتکاری های خود را با اینجور کارها لاپوشانی می کنند. می گفتم: حالا شما فکر می کنید مثلاً جناب مکارم شیرازی که سرعتِ بالای اینترنت را حرام اعلام کرده و ناجور دانسته، مگر چقدر با مقولات اینترنتی آشناست؟

به جرأت می گویم همین جناب مکارم با یک جوان دبیرستانیِ آشنا نه به اینترنت بل آشنا به زیر و بم گوشی های تلفن همراه، فاصله ای بقدر صد سال نوری دارد. آقای مکارم و مراجع دیگر چه می دانند سرعت اینترنت یعنی چه؟ سردارانِ بیت رهبری به یمن آدم هایی که در بیوت آقایان دارند، و با بسترسازی های مناسب، فتاوای دلخواه را از آقایان ” اخذ” می کنند.

وقتی از نگاه جناب شریعتمداریِ کیهان و سردارانِ سیری ناپذیر سپاه، چسباندن یک بهتان به یک معترض یا مخالف – برای بدر بردنِ وی – توصیه ای است آمده از فلان امام معصوم، چرا نباید در این یکی دو ماه گذشته، لشگری از سپاه سایبری بنشینند دور هم تا در یک مجاهده ی بزرگ و احتمالاً آسمانی، هرچه می توانند جوک و لطیفه و ناسزا برای امامشان بسازند و بپردازند و منتشر کنند تا جناب علم الهدی در مشهد برای عربده های در کمینش بهانه پیدا کند و جناب اژه ای با استناد به فحش های تولیدیِ برادران، نامه ای بنویسد به وزیر ارتباطات و از وی انسداد وایبر و واتساپ و کم کردن سرعت اینترنت را بخواهد؟ می گویم: کسی که روز را انکار می کند، پیش از دیگران به چشم خود خیانت می کند. و چشمی که به خیانت خو کرد، چرا آدم نکشد و آدم کشی را عین مرحمت نداند؟

شش: مرد جارویی آنچنان در سایه نشسته و پاهایش را دراز کرده بود که گویا حالا حالاها قرار نیست تکانی به خود بدهد. راننده ی یک کمپرسی همین که از دروازه ی زندان بیرون زد، سرش را تا هرکجایی که می توانست از پنجره بدر آورد و خم شد طرف من و کشیده و داش مشدی گفت: مخلصِ آقای نوری زاد. کمپرسی رفت و نگاه مرا به سمت مرد جارویی بُرد. نه، مثل این که خبرهایی است. مرد جارویی به تندی برخاست و آمد طرف من. داشت می رفت به اتاق مراجعین تا از آنجا به داخل زندان باز رود. از کنار من که گذشت، به تُرکی گفت: یورولمدین؟ یعنی خسته نشدی؟

به ترکی پاسخش دادم و گفتم: من این روزها در باره ی تو می نویسم و منتشر می کنم. شاید گشایشی شود و کسی بخواند و کاری بکند برایت. با شنیدنِ این سخن، لبانش به نرمی گشوده شد و ردیف دندانهای زردش به جلوه گری در آمد. برای یک لحظه او را دیدم که سوار بر جارویش چرخی زد و از آسمان زندان گذشت و در خانه اش فرود آمد و همسر و فرزندانش را در آغوش کشید و مستقیم رفت سراغ شریکش که به او کلک زده بود و زندانی اش کرده بود و یقه ی او را گرفت و کشیده ای زیر گوشش نشاند. مرد جارویی اما ترجیح داد کشیده ای نزند و لبخندش را محو کند و به داخل زندان بخزد.

هفت: یک مأمور لباس شخصی، بازوان دو مرد را از هم عبور داده و به دستشان دستبند زده بود و این دو را به سمت زندان می برد. این دو نفر را که دیدم، به یاد غفلت های تمام نشدنی نوع بشر افتادم. این دو مرد، عمراً به این شکل بازو در بازو می شدند و تن به تنِ هم می ساییدند. اما اکنون، بی آن که همدیگر را بشناسند، بازو در بازو، شانه به شانه، نفس به نفس، باهم قدم بر می داشتند و از پله ها با مدارا بالا می رفتند و با هم می گفتند و با هم می خندیدند. چه خوب می شد همینجوری آقای تاجزاده را با آقای شریعتمداریِ کیهان بازو در بازو می کردند و مرا با رهبری. شما ببین اگر این می شد، چه حرف ها که نمی گفتیم با هم و چه ها که نمی شنیدیم از هم. و من، نخستین فردی می شدم بر روی کره ی زمین، که با رهبر اسلامیِ ایران مصاحبه کرده و از وی در باره ی چراییِ پاسخگو نبودنش پرسش ها پرسیده. و البته از بابک زنجانی نیز. که از زانوی آقا مجتبی برخاست و چه خاک ها که بر سر این ملت زبان بسته و مردمِ زبان بریده نپاشید. چی؟ از احمدی نژاد هم بپرسم؟

هشت: محسن شجاع از داخل دادسرا بیرون آمد. به وی گفته بودند برو چند وقت دیگر بیا. چرا؟ چون پرونده ات نیامده. محسن هرچه خواست در آنجا بماند، قبول نکردم. فرستادمش که برود. برادران اطلاعاتی و سپاهی که به داخل می رفتند یا از داخل زندان بیرون می آمدند، برخی با اخم و عده ای با لبخند به من می نگریستند. لبخند اطلاعاتی ها و اخم سپاهی ها به عکس طائب ربط داشت. اطلاعاتی ها اصلاً دلِ خوشی از سپاه و طائب ندارند. طائب، اطلاعات را از ریخت انداخت اما همزمان از جاسوسان فراوانی را در سازمان خود پذیرایی کرد. جاسوسانی که لایه به لایه خبر و تحلیل می آوردند و در کام جناب طائب می افشاندند و جناب طائب همین خبرها و تحلیل ها را می برد به بیت رهبری و به اسم خودش تقدیم حضرت آقا می کرد و نتیجه آن می شد که باید می شد.

نه: مادر سعید زینالی را دیدم که نفس زنان از شیب زندان بالا می آید. رفتم طرفش و از وی خواستم که بالاتر نیاید. به دیدنِ من و برای همراهی با من آمده بود. در سایه ایستادیم و از هر در سخن گفتیم. این مادر، پانزده سال است که چشم به راه پسرش است. پانزده سال پیش، اطلاعاتی ها به خانه ی وی می روند و پسرِ این مادر را – ده دقیقه – به بیرون می برند. اکنون از آن ده دقیقه، پانزده سال گذشته بی هیچ نشانی و بی هیچ ردی و بی هیچ خبری! در این سالها این مادر، آواره ی دادستانی و هرکجا که شما بگویید شده تا رد پایی از پسرش بجوید. و وقتی پر پر می زند که پسرم کجاست، وی را به زندان اوین می برند و چهل و هشت روز او را در انفرادی می آزارند و بعد از سه ماه بیرونش می فرستند. می گویم: اگر جناب رهبری و آیت الله های ما عمامه ها را کمی بالاتر بگذارند بد نمی شودها؟!

ده: مادرِ امید علی شناس از دادسرا آمد و به جمع ما پیوست. همو که دو روز پیش با ذوق وشوق به ما گفته بود پسرش را به قید وثیقه آزاد می کنند. مادرِ امید اما گفت: دیدی آقای نوری زاد به ما دروغ گفتند و امید را آزاد نکردند؟ بله، به این مادر گفته بودند برو وثیقه مهیا کن تا پسرت را آزاد کنیم. رفته بود و با هزار مکافات آماده کرده بود اما دیروز در همین دادسرا به وی گفته بودند: وثیقه بی وثیقه. فعلاً هست پسرت.

یازده: مادرِ امید علی شناس رفت و من ماندم و خانم اکرم نقابی، مادر سعید زینالی. به وی گفتم: من می روم آن بالا برای قدم زدن. شما هم اگر مایل بودید در این سایه بنشینید. بالا که رفتم، دیدم این مادر عکسی از فرزندش را به سینه اش چسبانده و با صدایی به بلندای هیچ اما با آهی کهکشان نورد، ردی از فرزندش می جوید. روی عکس نوشته شده بود: سعید زینالی کجاست؟ آهای عمامه ها…..؟

دوازده: بانویی پنجاه و چند ساله آمد و با بغضی که عنقریب می شکفت خود را به من معرفی ک/NB/L;د. مادرِ غنچه قوامی بود. غنچه ای که بخاطر تلاشش برای ورود به استادیوم ورزشی و تماشای مسابقه ی والیبال اکنون زندانی است اما جناب اژه ای می گوید: اتهام غنچه به والیبال ربطی ندارد. مادر غنچه حال خوبی نداشت و با هر سخن به دلِ اشک فرو می شد. به وی گفتم: الآن شما را می برم جایی که همه ی غصه هایتان را فراموش کنید. کمی تعجب کرد. گفتم: بله، شما را می برم جایی که انرژی هم بگیرید. و بردمش پیش مادر سعید زینالی.

در آنجا به مادر غنچه گفتم: هر وقت دلتان هوای غنچه کرد و دیدید بد جوری دارید می سوزید، به یاد این مادر بیفتید که پانزده سال پیش پسر دانشجویش را برده اند و یک خبر به او نداده اند و نمی دهند. کمی بعد مادر بزرگ غنچه نیز آمد با اشک های سرازیر. شدند سه مادرِ زخمی. مادر و مادر بزرگ غنچه رفته بودند دادسرا تا وقت ملاقاتی بگیرند اما نداده بودند. کمی به این دو دلداری دادم و آرامشان کردم. بمیرم، پا به پای دلداری دادن های من، این مادر سعید زینالی بود که به مادر و مادربزرگ غنچه دلداری می داد و آنان را به صبوری می خواند. مگر نه این که خودش استاد صبوری بود؟ می گویم: بقول جوان ها، حفظِ نظامتو برم که چه شعبده ها در آستین دارد!

سیزده: این تابلو را همین دیروز به پایان بردم. کار نویی است. از هر زاویه که به آن بنگرید، صدها چشمه ی نور با او می بینید. اسمش؟ چشمه ی نور. گرچه دارم روی طرح های عاشقانه نیز کار می کنم برای شالِ بانوان و تی شرت مردان.

محمد نوری زاد
سوم مهرماه سال نود و سه – تهران











Share This Post

درباره محمد نوری زاد

68 نظر

  1. مصلح عزیز،

    پاسخ کامنت شما را در ارتباط با رویاهای پیامبر نوشته سروش را اینجا می آورم.

    جمله آخر مرا نخواندید.

    خداوند با چه زبانی با آدم صحبت می کرد؟ آیا روش صحبت کردن خدا با انسانهائی که خودش آنها را خلق کرده روشی زمینی است؟
    کلام ساخته بشر است و از ذهن انسان منشا میگیرد خدا برای صحبت با انسان نیاز به زبان ندارد. اصولا در عالم معنا کلام وجود ندارد. کلام ترجمه مشاهدات است که بر زبان جاری میشود. انچه که سروش می گوید این است که قرآن نتیجه سیر و سلوک پیامبر است و انچه را که در عالم معنا می دیده با تمثیلاتی بر زبان جاری میکرده. حتی من شنیدم وقتی یکی از کاتبان وحی مشغول نوشتن بود یکی از جمله ها را گفت اگر اینجوری بنویسیم بهتر نیست که پیامبر هم گفت آری درست است همینجوری بود.
    یک فکری که خیلی ذهن مرا مشغول میکرد همیشه این بود که اگر پیامبر مثلا هزار سال عمر می کرد ایا جریان وحی قطع می شد؟ ایا ما که می گوئیم قرآن تکمیل است یعنی اگر پیامبر هزار سال یا اصلا 90 سال زنده میبود دیگر قرار نبود بر او وحی شود؟ کمی دور از ذهن است.
    نظریه دکتر سروش عقلانی به نظر می آید دلیل ان آیات ناسخ ومنسوخ است . این نشان میدهد قران بتدریج تکمیل شده.
    در جریان تعویض قبله چون پیامبر از خواندن نماز به سمت بیت المقدس اکراه داشته پس وحی میشود به طرف مکه نماز بخوانید. این یعنی خدا برای خود خط مشخصی ندارد انهم در یک موضوعی با این درجه از اهمیت، یعنی یک عبادتی که خدا خودش دستورش را می دهد.
    ما آدم های معمولی وقتی می خوابیم کاملا اراده خود را از دست میدهیم ولی کسانی که از تمرکز و تمرین خوبی برخوردار هستند می توانند بر خواب مسلط شوند و البته اگر ادامه بدهم متهم به علوم غریبه و جادو و جمبل می شوم .

     
    • با درود به سالک عزیز نوریزاد گرامی و هم میهنان فرهیخته . با سلامی دگربار به منصور عزیز: شخصی که کاتب وحی بوده(البته کاتبین وحی متعدد بودند) نامش ابی سرح بود که از کودکی به پیامبر انس داشته و با ایشان زندگی میکرد . و هنگامی که به پیامبر وحی میشد دچار ریزش شدید عرق و برافروختگی و تنگی نفس میشدند و تقریبا از حالت عادی خارج می گردیدند وسپس به زیر بالا پوش عبا کسا میرفتندد و بعد از آن شروع به تلاوت آیات مینمودند این ابی سرح بیشتر نزد ایشان بود و کاتب وحی . روزی که آیه ای به ایشان وحی شد و جملات را پیامبر می گفتند. و وی مینگاشت. ابی سرح به ناگاه به پیامبر گفت یا رسول الله آیا بهتر نیست به جای این جمله یک جمله دیگر بنویسم تا بهتر شود! پیامبر گفتند مانعی ندارد! ابی سرح بعد از اتمام کار به فکر فرو رفت که پیغمبر اظهار میدارند که جملات بلکل از طرف الله توسط جبرئیل امین به من وحی میشود چگونه پیغمبربه من بی مقدار اجازه دخل وتصرف در آیات میدهند؟ وبه همین دلیل از آنجا متواری شد و کافر گشت! هنگامی که پیامبر مکه را فتح کردند گفتند همه اهالی مکه در امانند مگر دو یا سه نفر که اگر به پرده های کعبه هم چنگ زده باشند باز هم واجب القتل هستند . یکی از آن ها همین ابی سرح بود ولی معلوم نبود که کجا پنهان شده یکی دو سال بعد یکی از یاران حضرت با ابی سرح به حضور رسید و استدعای بخشش و عفو کرد که تا سه مرتبه در خواست پیامبر پاسخ ندادند و بار چهارم توبه پذیرفته شد و ابی سرح امان یافت . همگامی که مرخص شدند یاران پیامبر از ایشان دلیل نپذیرفتن سه بار توبه را پرسیدند که ایشان اظهار داشتند من منتظر بودم یکی از شما غیرت کنید و آن ملعون را بکشید ولی این کار را نکردید . ولی دیگر توبه اش را پذیرفتم دیگر کسی حق بر خورد با وی را ندارد . به نقل از کتاب 23سال نوشته شادروان علی دشتی . لازم به توضیح است کتاب مذکور کل وقایع از ابتدای چهل سالگی ودریافت وحی در غار حرا تا وفات ایشان شصت و سه سالگی ایشان است مجموعا بیست و سه سال خواندن این کتاب را به همه توصیه میکنم. جهت دریافت به وب سایت هایtaboobookworldpress.com— rezafazeli.com..—..reza fazeli.org..— …مراجعه کنید. با احترام

       
  2. «غفلت از مهدکودک‌ها خسارت‌بار است». کاظم صديقی، امام جمعه تهران در نماز جمعه چهارم مهرماه.

    به کره شمالی خوش آمدید!

     
  3. سلام
    آقای نوریزاد، دوبیتی مندرج با آغاز ” دوران به مراد صوفیان خواهد شد” ، سروده درویشی است که من در دوران کودکی ام پیشگوئی فتنه فقیهان، آمدن خمینی به ایران، سقوط و مرگ محمد رضا شاه را از زبان او شنیدم. بیاد میآورم که با شنیدن خبر آشوب قم و تهران به شادروان پدرم و یکی از معتمدان شان گفت ” این هندی میآید و ایران را غرق خون میکند.” او حتی به جنگ ایران و عراق هم اشاره کرد و گفت پادشاه یکسال پس از من در غربت میمیرد. او همچنین به ختم غائله فقیهان نیز اشاره کرد که گویا همین نزدیکی ها باید واقع شود. این دوبیتی را که او سالها پیش از فتنه فقیهان سروده در دفتر اشعارش خوانده ام و برای تنبه ملت ابن الوقت مان در سایت های واجد شرایط درج میکنم. ضمنا بر اساس تجربه شخصی ام ، جهت برآمدن حاجات ذکر هفتادویک مرتبه ” اللهم العن ////” را پس از نماز صبح به مومنین ستمدیده توصیه میکنم.

     
  4. NURAZD AZIZ VA ARJMAND KHOFFASHANE SHAB PARAST AZ NOOR MEIHARASAND MOVAZEB BASH TA KHODAYEE NAKARDAH GAZANDI BA TOU NARASANNAND ……DASTE ALI VA DOAYEE NEIKAN BAHAMRAT PAYENDAH BASHI EIY BOZORG MARD……….

     
  5. «مجتبی ذوالنور» مشاور نماینده «علی خامنه‌ای» در سپاه پاسداران اعلام کرد با «پیروزی» جمهوری اسلامی در «یمن»٬ دروازه‌های «فتح» عربستان نیز گشوده شد.
    به گزارش دیگربان٬ آقای ذوالنور این مطلب را شامگاه سه‌شنبه در یک برنامه مذهبی بیان کرده و از تحولات اخیر «یمن» به عنوان پیروزی جمهوری اسلامی یاد کرده است.جناب نوری زاد دوستان ایا حرفی از این عوامانه تر وبی مسئولیت تر و خطرناک تر تاکنون شنیدهاید؟این بی نور با کدامین اراده سیاسی و قدرت نظامی و دیپلماسی چنین لاف در غربت و ….در بازار مسگران در میکند؟کشوری که اقتصاد ان در رکود و رشد منفی دارد و نیز از آب و هوا وزمین و محیط زیست در الودگی و فقر و عدم سرمایه گذاری است با کدام اقتصاد باید تاوان چنین افراد ماجرا جو و تهی مغز را بدهد؟نظامیانی که بعد از ساعت کار در تاکسی سرویس کار میکنند با کدام تجهیزات؟ دوستان اینان کمر به نابودی مملکت بسته اند روزی تیمسار عزیز کردهای در زمان شاه چنین شکری خورد در خصوص عراق ظرف چند ساعت بر کنار شد این ملای بی نور بد نیست یک نگاهی به تاریخ بیاندازد.

     
  6. سلام دوستان.
    امروزه روز با حاکمیت عقل ومنطق وانفجاراطلاعات و دهکده جهانی کسی بخواهدازدین ومذهب مایه بگذارد.حداقلش اینه که خط بطلانی بایست براون عقل ومنطق وحتی انسانیت کشید.چرا؟چون این متون با درک وفهم وشعور2-3هزارسال پیش تدوین شده اند.چیزی هم که بعدهابرقامت ان دوخته واضافه شده چون اساس وپایه ادیان مربوط بدان ادوارمیشه نتونست حرف جدیدی ومهمتراز همه نتونست درعمل سعادت وارامش رابه جامعه ارزانی بدارد.هزاران مورد از این متون که خودشمابهترازمن بدانها واقفیدکه انحصارطلب -دگم-عقب مانده-خرافاتی وووو
    اندک افرادی که به اصطلاح یکی به نعل ویکی به میخ زده وبرای دین سینه سپرهم میکنندنتایج مخرب حاصله ازدین را ناشی از سوء برداشت افرادمختلف درطول تاریخ میدانند.اما نکته مهم اینجا اینه که بالاخره این برداشت خوب وادعای ادیان درسعادت ورفاه جوامع کی قرار است درعمل نمود پیدابکند؟یعنی بعد2-3هزارسال هنوزوقتش نشده؟
    راستی چیزی یادم اومد.با منطق مذهب شیعه .نخیر.هنوزوقتش نشده.هروقت خداوندصلاح بداندمنجی ظهور وعدل و دادراحاکم خواهدنمود.(با اون کیفیت مطرح شده درکتب مختلف.که بهتراست اشاره ای بدان نداشته باشیم)
    عزت زیاد

     
    • با درود به سالک عزیزنوریزاد گرامی و هم میهنانم . وبادرودی به جناب انعامی. : خط بطلان بر عقل بسیاری در ایران کشیده شده !! من مثالی می آورم که شاید در پشت شیشه اتوموبیل ویا بعضی اماکن دیده باشید . ما منتظر منتقم فاطمه هستیم .. خوب فکر میکنید معنای این جمله چیست؟ به نظر آقایان در روز جزا دوباره کل انسان ها (حداقل ابتدای اسلام ) دو باره زنده میشوند و امام زمان از قاتلین حضرت زهرا انتقام میگیرد و حتی بنا به گفته صریح کلینی و دیگرشیوخ عایشه دوباره زنده میشود و چون میخواهند بر او حد جاری کنند چون تن ایشان به تن پیامبر رسیده!! ایشان را در پوست کلب (سگ) مینمایند و بر بدنش شلاق میزنند!! تا شلاق مستقیما به بدن ایشان نخورد!!خودتان تصور کنید در مقابل چشم پیامبر همسر و سو گلی عزیزشان را حد میزنند وایشان اعتراض نمیکند . خدایا آن را که عقل دادی چه ندادی ؟ آن را که عقل ندادی چه داده ای؟

       
  7. امثال محسنی اژه ایی و دستورات مدعی العمومی انها فقط به انجا صدور می یابد که اصل نظام و حفظ نظام اوجب الواجباتی ان را هدف قرار دهد تا خدای ناکرده مواجبات خود و نسلهای بعدشان در خطر نیفتد و الا مصادیق برای صدور ضرب الاجل در این مملکت الا ماشا الله زیاد است اینکه حضرت ایشان به دستگاههای زیر چنین براشوبد که :
    رئیش پلیس کشور چند روز مهلت داری مبادی ورود مواد افیونی و بنیان برافکن را در مرزها قرق کنی
    رئیس سپاه برای تعطیلی اسکله های غیر قانونی و ترک منابع عظیم اقتصادی
    یا رئیس استان قدس مهلت برای استرداد ابروی امام رضا ع و ترک پادشاهی مافیای خراسان
    یا رئیس مرکزی برای تعطیلی رباخوانهای اسلامی که بنام ائمه اطهار تزیین کرده اید
    یا مجلسیان برای قانون از کجا اورده ایید
    یا مراجع به خطر حمل لباس پیامبر و سکوت در مقابل ظلم و
    و یا ایران خودرو و کشته شدن هزاران انسان بیگناه در جاده ها
    و یا……
    به قول صادق سرمد در شعری که به اخرای حکومت شاه به او نوشد و او را از اعدام و شکنجه ها و خفقان ها چنین خطاب قرار دا دکه”
    میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
    میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
    پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
    ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
    بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد
    این شهر اگر دادرس و دادگری داشت
    یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
    مرغ دل غمدیده اگر بال و پری داشت
    در معرکه عشق که پیکار حیات است
    مغلوب حریفی که بجز سر سپری داشت
    سرمد) سر پیمانه نبود این همه غوغا
    میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت.

     
  8. با درودی بی پایان به نوریزاد عزیز

    بیائید همه ایرانی باشیم

    نا بخردی حاکمان ما ذهنیت کسانی که به شکلی به آنها ظلم شده را به سمتی میبرد که در آینده در صورت غلبه بر نابخردان حاکم هر شهر و دهی پرچم خود را بالا ببرد واین شله قلمکار چه شود خدا میداند .شاید همه انتظار دارند در اصلاح قانون اساسی فهرستی بلند از ادیان ومذاهب وفرقه های جور واجور ردیف کنیم به اسم آزادی وبرابری حقوق و کشمکش جدیدی را براساس فرقه ها اغاز کنیم .ایا فکر نمیکنید اگر در چارچوب انسانیت جمع شوم بهتر نیست؟ ایرانیت ما چه عیبی دارد؟ چرا مشخصه ما باید دینمان باشد این از بی خردی نیست تاریخ ادیان را نگاه کنید کجا به دمکراسی رسیده ؟جامعه دمکرات کجا حقوق یک بهائی یا درویش را نادیده میگیرد بیائید دست از لجبازی با آخوند برداریم حقوق اساسی خود را مطالبه کنیم چرا اجازه دهیم قواعد بازی را آخوند تعریف کند فرقه گرائی بر اساس سنتهای پوسیده برای گذشتگان ما چه داشته که ما باز هم برای زنده نگه داشتن آنها فریاد بزنیم آقای خمینی ودوستانشان فریاد واسلاما سر دادند واز اینکه دوست پسر ودختری در بغل هم خوابیده اند زمین آسمان را بهم دوختند ویا اینکه رضا شاه مگر چقدر نیروی انتظامی داشت که در هر خانه یک نیرو بگذارد تا اگر کسی از خانه بیرون امد حجاب از سر او بردارند ببینید وقتی آقای خمینی گفت شاه مملکت را ویران وقبرستانها را آباد کرد همینجور حرف او را باور کردیم ونپرسیدیم دقیقا بگو قبل از شاه چه جامعه ای داشتیم که او آن را ویران کرد آیا جاده راه آهن بیمارستان کارخانه دانشگاه و ده ها چیز دیگر داشتیم که شاه ویران کرده باشد؟ ما از خمینی هیچ سندی نخواستیم فقط گوش دادیم غلام حلقه بگوشش شدیم او هدف خود را دنبال کرد به آن رسید و سر ملت بی کلاه ماند بازی بهائی و درویش کار آخوندها است وارد این بازی نشویم بله حاکمیت وقتی حقوق یک بهائی و یا درویش را پایمال میکند میداند دیگران حاضرند از حقوق انسانی او دفاع کنند اما وقتی او با شناسنامه بهائی یا درویش خود را معرفی میکند دیگران بی تفاوتند چون او حقی بیشتر از حقوق انسانی خود طلب میکند او میخواهد به نفسانیتهای درونی او هم احترام بگذاریم چیزی که نه قابل اندازه گیری است و نه قابل دیدن مثل تقوا وخدا ترسی علمای ما. این سوژه ها برای آینده کشور نکبت بار است. جغرافیای کشورمان را فردا میخواهیم چگونه ترسیم کنیم براساس قومیت ها براساس مذاهب براساس زبان بر اساس سابقه تاریخی کدام ؟ ایرانیت ما چه عیبی دارد که دور آن جمع نشویم ؟ پژوهشگران تاریخ اولین هسته تشکیل دولت در جهان را به ایران نسبت میدهند از تمدنهای باقی مانده جهان باستان غیر از ایران چین وهند تمدنی که هویت خود را حفظ کرده چیزی باقی نمانده وما ایرانیان در خطریم آخوندها با چسباندن خودشان به ما ایرانیان سرمان کلاه گذاشتند مطهری کتاب خدمات متقابل ایران واسلام را نوشت تا بتواند موقعیت آخوندها را تثبیت کندوخود را به ایرانیان بچسباند مگر او شاگرد ممتاز آقای خمینی نبود ؟. وامروز که در قدرتند ریشه ایرانی را میخواهند بکنند هر اثری از ایرانی مانده نابود میکنند اگر سراغ تخت جمشید در شیراز نمی روند از واکنش مردم میترسند روح زیباپرستی ایرانی فرهنگهای مهاجم عرب ومغول را در خود هضم کرده انها وحشیگری خود را با روح ایرانی تلطیف کرده اند وفرهنگ ما را بعضی وقتها به نام خود چسبانده اند. شما ببینید شناسنامه مذهب چه به روز خاورمیانه اورده این بازی را چه کسی شروع کرده ابتدا اسرائیل وبعد آخوندهای ما دنباله آن را گرفته اند دستاورد ان چه بوده ایا شرم اور نیست نوشته های آقای کورس را بخوانید تا با تاثیرات روانی مذهب گرائی بر روح انسانها آشنا شوید ببینید عصاره این مذهب پرستی صهیونیسم وآخوندیسم وداعشیسم نیست؟ ای باورمندان همه ادعا دارید خدا یکیست پس چرا دعوا دارید ؟دست از این رفتار زشت بردارید این انسانیتی که در درون خود حس میکنید به زندگی شما زیبائی میبخشد بیائید همدیگر را دوست داشته باشیم هر کس خوبیهائی دارد خوبیها را تقویت کنیم .

     
  9. حامی گرامی و دیگر دوستان
    درود بر همگی

    در لینک زیر گفتگوی پرسش‌برانگیز بین دکتر صادق زیباکلام و دکتر عرفانی را گوش دهید.

    چکیده گفتگو: زیباکلام بر این باور است که جنگ ایران و عراق، از سوی ایران قابل پیشگیری بود ولی دکتر عرفانی مخالف گفته دکتر زیبا کلام است.

    زیباکلام بیان میکند که صدام پیش از سال ۵۷ نیز در پی حمله به ایران بود ولی ترس از ارتش نیرومند و آمریکایی محمد رضا شاه، جلوگیر او بود. اما زیباکلام اشاره ای به تخریب ارتش ایران بعد از انقلاب نکرد که خود سهم بزرگی در بوجودآمدن جنگ داشت. در گفته‌های دکتر زیباکلام‌، مطالب تازه‌ای بیان می‌شود که ارزش شنیدن آن را دارد.

    http://www.mediafire.com/download/e5avhlt1b6mb00b/DrZibakalam-Debate-radiogoftogoo-930631-War.mp3

    تندرست و پیروز باشید

     
    • ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

      ﺳﻼﻡ ﺣﺎﻣﺪ ﻋﺰﻳﺰ ” ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﻫﻢ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎﻱ ﺷﻤﺎ اﺿﺎﻓﻪ ﻣﻴﻜﻨﻢ
      ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺟﻨﮓ و ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺎﻳﻌﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﮔﺬﺷﺖ ‘ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻏﻠﻂﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ اﺯ ﺧﻮﺩ ﺩاﺭﻧﺪ ” ﻣﻨﻆﻮرﻡ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﻔﺮﻃﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻔﺎﻟﻪ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ اﺯ ﺷﻴﻌﻪ ﻏﺎﻟﻴﺴﺖ ” ﺩﺭ اﻳﻨﻜﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﺯﻭﺭ ﮔﻔﺘﻪاﻧﺪ و ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ و ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ ‘ﺗﺮﺩﻳﺪﻱ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﺤﺚ اﺻﻠﻲ اﻣﺎ ‘ﻓﻘﻄ و ﻓﻘﻄ ﺑﻪ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻣﺎ اﺯ ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ و ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺯﻭﺭﮔﻮﻳﻤﺎﻥ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﺩ ‘ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻏﺮﻭﺭ ﻛﺎﺫﺏ ﻣﺎﻧﻊ ﺁﻥ ﻣﻴﮕﺮﺩﺩ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺗﻨﺎﺳﺒﻲ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﺑﻴﻦ ﺧﻮاﺳﺘﻪﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ‘ ﻋﻤﻠﻜﺮﺩﻣﺎﻥ و ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ﺑﺮﻗﺮﺁﺭ ﻛﻨﻴﻢ ” اﻳﻦ اﺳﺖ ﻋﻠﺖ ﺷﻜﺴﺘﻬﺎﻱ ﭘﻲ ﺩﺭ ﭘﻲ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺿﻤﻴﻨﻪﻫﺎﻱ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ‘ اﻳﻨﻜﻪ ﭼﺮا ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺗﻌﻘﻴﺮ ﺭﻭﺵ و ﺑﺎﺯﻧﮕﺮﻱ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﻜﺮﺩﻣﺎﻥ ‘ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎ و اﻫﺪاﻓﻤﺎﻥ ﺗﻌﻐﻴﺮ ﻛﺮﺩ ‘ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﺩ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ اﺯ اﻳﻨﻜﻪ اﻧﻘﻼﺑﻴﻮﻥ ﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻋﺪاﻟﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺧﺎﺯﺟﻲ و ﻫﺰاﺭاﻥ ﻣﺸﻜﻠﻲ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻛﺸﻮﺭﻱ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﺁﻥ اﺳﺖ و ﺑﺎ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ و ﭘﻨﺠﻪ ﻧﺮﻡ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩﺗﺮ اﺯ ﺁﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ ‘ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﻱ ﺑﺮﺣﻘﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﺩﺭ اﻭﻟﻮﻳﺖ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ و ﻫﻴﭻ ﺗﻨﺎﺳﺒﻲ ﺑﺎ اﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﻣﺎ ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ ‘ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺎﺻﻴﻴﺖ ﺁﻧﻬﺎ ” اﻭﻝ اﻳﻨﻜﻪ ﻋﻴﻮﺏ ‘ﻧﺎﺗﻮاﻧﻲ ‘و ﻋﺠﺰ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺩﺭ ﺣﻞ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﻣﻴﭙﻮﺷﺎﻧﺪ ‘ ﺩﻭﻡ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻜﺮﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﺮاﻱ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ‘ و ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﺁﻥ ‘ ﻋﻘﺪﻩﮔﺸﺎﻳﻲ ﻛﺴﺐ ﻗﺪﺭﺕ و ﻫﻮﻳﻴﺖ و ﺧﻮﺩ ﺭا ﻛﺴﻲ ﺩاﻧﺴﺘﻦ ” ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﮔﻨﺪﻩﻻﺕ ﺑﺎﺯﻱﻫﺎﻱ ﭼﺎﻟﻪ ﻣﻴﺪاﻥ ﻛﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭاﺭﺩﻱ ﻣﻴﺮﻭﺩ و ﺑﺎ ﺯﺭﻧﮓ ﻳﻚ ﻣﻨﻂﻘﻪ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻣﻴﺸﻮﺩ و ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ اﺳﻤﻲ اﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﻴﮕﺬاﺭﺩ ” اﻳﻦ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺭﮔﻴﺮﻱ ﻛﺘﻚ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ‘ ﻣﻬﻢ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻭ اﺳﻢ و ﺭﺳﻤﻲ ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺖ و ﭘﺎ ﻣﻴﻜﻨﺪ و ﺧﻮﺩ ﺭا ﻛﺴﻲ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ”
      ﺁﻗﺎﻳﺎﻧﻲ ﻛﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ اﻧﺘﻘﺎﺩﻱ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﮓ و ﻋﻠﻞ ﺁﻥ ﺭا ﺧﻴﺎﻧﺘﻲ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺷﻬﺪا ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ ﺑﺎﻳﺪ اﻳﻦ ﺭا ﻫﻢ ﺑﺪاﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺧﻮﻥ ﻫﺰاﺭاﻥ ﻛﺸﺘﻪاﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﺩاﻣﻪ ﺣﻤﺎﻗﺘﻬﺎﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ ‘ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ‘ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ اﺻﻞ اﺳﺮاﺭ ﺑﻪ ﺑﺎﻃﻠﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪﻧﺶ ﻓﻘﻄ ﺑﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ ااﻳﻦ ﻛﻔﺘﮕﻮﻫﺎ و اﻧﺘﻘﺎﺩﻫﺎ ﺩاﺭﺩ’ ” ﻣﻦ ﺑﺎﺭﻫﺎ اﺯ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻩاﻡ “ﺁﻳﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﻧﺎﻡ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺭا ﻛﻪ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ‘ﺷﻌﺎﺭ ﺩﻫﻨﺪﮔﺎﻥ و ﺧﻮﺩﺑﺰﺭﮒﺑﻴﻨﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﻢ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﻧﻔﺲ ﺧﻮﺩ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ‘ ﺷﻬﻴﺪ ﻧﺎﻣﻴﺪ ‘
      ﺗﺼﻮﺭ ﻛﻨﻴﺪ ﻋﺪﻩاﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﻓﺮﺩا ﻛﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺭا ﺑﺎ اﻳﻦ ﺷﻌﺎﺭ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭاﻩ ﺣﺴﻴﻦ ﺭا ﺑﺮﮔﺬﻳﺪﻩاﻳﻢ ” ﺩﺭﮔﻴﺮ ﺟﻨﮕﻲ ﺧﺎﻧﻤﺎﻥﺑﺮاﻧﺪاﺯ ﻛﻨﻨﺪ ‘ و ﭼﻨﻴﻦ اﺳﺘﺪﻻﻝ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺁﺭﻱ ‘ ﻇﺎﻟﻢ ﻛﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ اﺳﺖ (ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ‘ﻏﺮﺏ) ﻣﻆﻠﻮﻡ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯ ﺭﻭﺷﻦ اﺳﺖ (اﻳﺮاﻥ) ﭘﺲ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻨﺘﻆﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺘﻴﻢ (ﺣﻤﻠﻪ) ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﺸﺘﻪﻫﺎﻱ ﭼﻨﻴﻦ ﺟﻨﮕﻲ ﺭا ﭼﻪ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﻧﺎﻣﻴﺪ ‘ ﺁﻳﺎ ﺗﺪﺑﻴﺮ و ﺳﻴﺎﺳﺖ و ﺭﻭﺵ ﻛﻪ ﺩﺭ اﺻﻞ ﭘﺎﻳﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﺭﮔﻴﺮﻱﻫﺎ ﺩﺭ ﻋﺮﺻﻪ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺧﺎﺭﺟﻴﺴﺖ ﺭا ” ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ ﺩﻟﻴﻞ اﺻﻠﻲ ﻣﺨﻠﻔﺘﻬﺎﻱ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺩﺭ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﺩاﻧﺴﺖ ” ﺁﺧﻪ ﺗﺎ ﻛﻲ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﺪﻳﻦ ﺭا ﻓﻮﺭا ﺑﻪ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ و اﺳﺮاﻳﻴﻞ ﻧﺴﺒﺖ ﺩاﺩ و ﺣﻤﺎﻗﺘﻬﺎﻱ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭا ﺗﻜﺮاﺭ ﻛﺮﺩ “ﻭاﻗﻌﺎ اﮔﺮ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎﺩﮔﻴﺴﺖ و ﻇﺎﻟﻢ و ﻣﻆﻠﻮﻡ ﻣﺸﺨﺺ اﺳﺖ ﭘﺲ ﭼﺮا ﻫﻤﻴﻦ ﻓﺮﺩا ﺑﻪ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﻤﻴﻜﻨﻴﺪ ” ﻣﮕﺮ ﻏﻴﺮ اﺯ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭا ﺑﺪﻭﻥ ﺳﻴﺎﺳﺖ و ﺗﺪﺑﻴﺮ ﺣﻤﺎﻗﺖ
      ﻣﻴﺪاﻧﻴﺪ ‘ ﻣﮕﺮ ﺣﺮﻑ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ اﺯ اﻭﻝ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺪﺑﻴﺮ و ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﺟﻮاﻧﻤﺮﺩاﻧﻪ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺘﻲ ﺭا ﺑﻪ ﻛﻔﺮ و ﺧﻴﺎﻧﺖ ﻧﺴﺒﺖ ﺩاﺩﻳﺪ
      ﺧﺪا ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ

       
    • با درود به جناب حامد عزیز و ساسانم گرامی
      دوستان بزرگوار؛ از اینکه لینک مطالب مرتبط با سلسله نوشتارم در باب جنگ هشت ساله را درج نموده و تشویقم داشته‌اید تا آنها را مورد توجه قرار دهم؛ بسیار سپاسگزارم.
      اینجانب، برای بررسی دقیق موضوع و ارائۀ صادقانه تاریخ این جنگ، فراوان به این نوع مستندات نیاز دارم؛ لذا سپاسگزاریم از شما دوستان، کاملاً از سر صدق است.
      واقعیت امر اینستکه: مطالبی که آقای زیباکلام در مورد عللِ بروز جنگ و اینکه می توانستیم، مانعِ بروز آن شویم، گفته اند؛ کاملاً درست میباشند که من به بخشی از این مطالب، در قسمت دوم و سوم این سلسله نوشتار، اشاره کرده بودم.
      و از طرفی، اکثریتِ مطالبی را که آقای حسین باستانی در سایت بی.بی.سی فارسی نوشته‌اند نیز، کاملاً درست بوده و من در مورد برخی از آنها، مطالبی را در این سلسله نوشتار، ذکر کرده‌ام و در مورد مطالبِ دیگرِ آن نیز در ادامۀ ماجرا، ذکر خواهم نمود.
      اما ذکر این نکته را لازم میدانم که: همانگونه که در قسمتِ هشتم این سلسله نوشتار عرض کردم؛ برای آنکه واقعیتِ تاریخی قلب نگردد و دوستان تصور ننمایند که من در موردِ این موضوعِ بسیار مهمِ تاریخِ کشور، براساس برداشت و تحلیلِ دلخواه خودم، می نویسم؛ ناچار گردیدم تا در این بررسی‌ها و تحلیل‌ها، حتماً ترتیبِ تاریخ را رعایت نمایم تا جریانِ تاریخ همانگونه دنبال گردد که واقعاً “رخ داده است”!
      بنظرم این رویکرد، کاملاً شفاف، واقعیاتِ تاریخی را به تصویر میکشند. و لذا ارزشِ این نوع بررسیِ تاریخی، بسیار بیشتر از نوشته و مقالاتی است که افراد مختلف، با جابجا نمودنِ تاریخ نامه‌ها و مستندات، تحلیل‌های دلخواهِ خویش را به دیگران القاء میکنند!!
      لذا به همین دلیل، سرعت پیشروی من کمی کند است و من الان در ماه‌های اولیۀ سال 1360 هستم و در حال بیان وقایعِ جنگ و بحرانهای داخل کشور که تاثیر مستقیم بر آن دارند، می باشم. بدیهی است که در ادامۀ ماجرا، به عملیاتهای بعدی و خدمات و خیانت‌های صورت گرفته، خواهم پرداخت.
      با سپاس مجدد از شما و دیگر دوستان گرامی که در نوشته‌های مختلف، اینجانب را مورد لطف خویش قرار داده و مرا به ادامۀ کار تشویق نموده‌اند.
      و البته سپاسی فراوان به انسان آزاده و آزاداندیش، جناب نوری‌زاد عزیز که در چند نوبت، این ناچیز را مورد تشویق قرار داده‌اند. کسیکه، اگر نبود وارستگی و شجاعتِ ایشان، هرگز امکانِ تبادلِ اندیشه و واکاویِ مسائل تاریخی میسر نمی گردید.
      من اعتراف می نمایم(چنانکه قبلاً نیز در کامنتی، خطاب به ایشان و پیر فرزانۀ این سایت، جناب کورس گرامی عرض کرده بودم)، آنچه که من نوشته و می نویسم، چیزی فراتر از مطالبی که شما نوشته و مینویسید، نیست. من از خودِ شما درس گرفته و می گیرم. شاید، شاید، آنچه که من نوشته و می نویسم، تنها با زبانِ دیگر و ادبیاتی دیگر باشد؛ وگرنه بیشترِ این مطالب در نوشته‌های شما عزیزان، بیان گردیده است.
      با ادب و احترام فراوان، حامی.

       
    • با درود به سالک عزیز نوریزاد گرامی و هم میهنانم و با درودی به جنابان حامد حامی عرفانیان ودیگر دوستان بدن هر موجود زنده با پوست پوشیده شده ! چرا ؟ چون اولین سد در مقابل میکروب ها ودیگر عوامل بیماری هاست!! در ابتدای ورود آقای خمینی به ایران یاسر عرفات ملعون هم به ایران آمد و در همان ابتدا آقای خمینی مبلغ پنج میلیاد دلار به جنبش آزادیبخش به سر کردگی وی کمک نمودند ! آن بی شرم جه تحفه ای برای ما داشت؟ اعلام کرد که دو کشور برادر ؟ ایران و عراق چرا در مقابل هم نیرو (نیرو های مرز بانی) گذاشته اند این دو کشور باید با کمک هم اسراییل را نابود کنند بعد از این گفتار بیشتر نیرو های مرزی ایران به عقب کشیده شد هیچ کس تصور نمیکرد که عراق سال بعد به ایران حمله کند! چون اولین نیرو های عراقی که در راه دزفول باز داشت شده بودند در بازجویی سوال شد که چرامسافتپانزده کیلومتری را با نیروی مکانیزه ده ساعته طی کردند ؟. به ما گفته بودند که در راه ایران حتما سایت های زیر زمینی و مجهزی دارد که حتما برای ما کمین گذاشته اند !! بی چاره ا باور نکرده بودند که هیچ نیرویی در آنجا مستقر نیست والا به سرعت برق آسایی زمین ها را فتح میکردند. با احترام

       
  10. سلام استاد
    گزارش امروزتان را که خواندم، یاد این داستان افتادم. بد ندیدم دوستان دیگر هم با خواندن این داستان به معنای باطنی گزارش های شما دل بدهند و با آنها مأنوس شوند

    سه برادر نزد امام علی عليه السلام آمدند و گفتند
    ميخواهيم اين مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی.
    امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟
    آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و … هستم.
    يکی از شترهايم شروع به خوردن درختی از زمين پدر اينها کرد،
    پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد،
    و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.
    امام علی عليه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا ميکنم.
    آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهيد.
    پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی به جا گذاشته
    پس اگر مرا بکشيد آن گنج تباه ميشود،
    و به اين ترتيب برادرم هم بعد از من تباه ميشود.
    اميرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را مي کند؟
    مرد به مردم نگاه کرد و گفت اين مرد.
    اميرالمومنين (ع) فرمودند: ای اباذر آيا اين مرد را ضمانت ميکنی؟
    ابوذر عرض کرد: بله. اميرالمومنين
    فرمود: تو او را نميشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا ميکنم!
    ابوذر عرض کرد: من ضمانتش ميکنم يا اميرالمومنين.
    آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم …
    و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود…
    اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد.
    و در حاليکه خيلی خسته بود، بين دستان اميرالمومنين قرار گرفت
    و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زير دستانت هستم
    تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:

    چه چيزی باعث شد برگردی درحاليکه مي توانستی فرار کنی؟

    آن مرد گفت: ترسيدم که بگويند “وفای به عهد” از بين مردم رفت…

    اميرالمونين از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

    ابوذر گفت: ترسيدم که بگويند “خیر رسانی و خوبی” از بین مردم رفت…

    اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتيم… اميرالمومنين عليه السلام فرمود: چرا؟

    گفتند: ميترسيم که بگويند “بخشش و گذشت” از بين مردم رفت…

     
  11. با درود به سالک عزیزنوریزاد گرامی و هم میهنان فرهیخته . در اس ام اس های گذشته خود سیر می کردم به این پیام رسیدم که برایتان قلمی میکنم _____اینجا سر زمین کلمه های وارونه است ! جایی که گنج “جنگ ” میشود . درمان ” نامرد” میشود . قهقهه “هق هق ” میشود . اما دزد همان “دزد” است . و درد همان “درد” اینجا ایران است . در کشور من آزادی فقط نام یک میدان است .

     
  12. درودی بی پایان بر جناب نوریزاد(که چاکر اون روی دوست داشتنیش هم هستیم زنده باشی ممد آقا) و همفکران خردورزشان و هممیهنان ارجمندمان

    استدعا دارم نفهمی آشکاراین حقیر را عفو کنید ولی چون بنده سالها از اجتماع پر تلاطم میهن ارجمندم دور بوده ام بعضی اوقات واژه هائی که در سالهای اخیر وارد گفتمان روزمره همیهنانم شده اند برای حقیر گنگ وغیر قابل درک هستند به عنوان مثال در مورد «دانشجویان ستاره دار» میپرسم این عبارت یعنی چه؟

    در زمان هیتلر (که بیشتر مسلمان به نظر میامد تا یک فاشیست) و به امر ایشان یهودیان میبایستی یک علامت ستاره ۶ گوش داوود ولی نسبتا بزرگ و قابل مشاهده از مسافتی دور بر روی البسه خود نسب میکردند تا وابستگی آنان به یک باورو یا دینی بخصوص از راه دور قابل تشخیص باشد تا «پیراهن قهوه ای ها» و یا اس اس ها بدانند با آنها چه «رفتار شایسته ای» انجام دهند
    حالا سؤال اینجاست که آیا جملهً «دانشجویان ستاره دار» همان معنی را میدهد؟

    از شما استدعا میکنم این هممیهن «گیج» را یاری نمائید

    با سپاس فراوان
    رسول

    ——————–

    سلام و درود رسول گرامی
    به میهن خویش خوش آمدید. دانشجوی ستاره دار یعنی دانشجوی مسئله دار. که باید از تحصیل محروم یا برای چند ترم تعلیق شود. معمولا برای خفه کردن سایر دانشجویان معترض از این حربه استفاده می کنند.

     
    • درود بر شما،
      اتفاقا چندی پیش من لیست ناکاملی از این واژه ها را تهیه کرده بودم، که البته دانشجوی ستاره دار در آن جا افتاده بود.

      فتنه گر: کسی که ذلت زیر بار حرف زور رفتن را نمی پذیرد و حاضر نیست ریسمان سرنوشت کشورش را برای چهار سال دیگر به دست مردی پرگو و دورو بدهد. این واژه به فرد یا افرادی شرافتمندی اطلاق می شود که قصد اصلاح وطن و زدودن پیرایه هایی از جنس جهل و خرافه و دزدی دارند.

      بصیرت: بستن چشم ها به روی واقعیات به قصد موجه جلوه دادن و تداوم بساط دروغ، و به بهای گزاف شوخی با سرنوشت میلیونها جوان ایرانی، و به قیمت میلیاردها دلار ثروت نفت که دود خاکسترش هنوز چشم ها را می سوزاند. بصیرت یعنی یک اشتباه محاسباتی هولناک، که چون سیلی، پهنای کشوری را در نوردد و در مسیر، همه امیدها و سرمایه ها را بروبد و با خود ببرد.

      بسیجی: نیرویی که بسیج شده برای قربانی کردن حقیقت و اخلاق به قصد جلب رضایت حاکمان. این بسیجی، با «مرد»انی که در سال های جنگ، از زن و فرزند و مادر و شغل و موقعیت تحصیلی گذشتند و برای دفاع از وطن، بی هیچ چشمداشتی در مقابل دشمن سینه سپر کردند کاملا متفاوت است. هر گونه تشابه اسمی بین این دو مفهوم، اتفاقی ست.

      نیروهای خودجوش: نیروهایی که در بزنگاه هایی که کشور درحال عبور از یک پیچ سخت تصمیم گیری برای رهایی از مشکلات است، از درون زمین می جوشد، نعره می کشد، می زند، می شکند، از دیوار بالا می رود، و وقتی درباره خسارت های سنگین عملش اطمینان حاصل کرد، دوباره به زمین فرو می رود تا بزنگاه بعدی. نیروهای خودجوش غالبا نه تنها بیمی از شناسایی شدن ندارند، بلکه اغلب در مقابل دوربین ها لبخند می زنند و در مقابل خسارات وارده، مسئولیتی ندارند

      ملت ایران: آن بخشی از جمعیت ایران که مهم نیست چند درصد باشند، مهم اینست که حاضر است از جان و مال و فرزند و آبرو و آینده خود و خانواده، آن هم بدون هیچ پرسشی، و هر وقت که لازم باشد، برای بقای حاکمان مایه بگذارد. ملتی که حاضر به تحمل همه گونه سختی است، اما هرگز نمی پرسد آخر تا کی؟ ملتی که هرگز کاربرد واژه “چرا” را نمی داند. ملتی که بدبختی هایش را جبری و امتحان الهی دانسته و به قصد اجر، صبر پیشه می کند.

      استقلال: قطع ارتباط سیاسی و اقتصادی با همه ممالک مؤثر دنیا، به جز چین و روسیه. نیاز به این کشورها در واردات گندم و برنج و بذر دام و بنجل جات… نه تنها وابستگی نیست، بلکه تحکیم روابط با کشورهای دوست و برادر است، ولو کافر.

      غیرت: این کلمه به طور مطلق، حول محور زنان می گردد. غیرت، رگی دارد که کارکردش منحصر به امور مرتبط با جماعت نسوان بوده، و کوچکترین ارتباطی با احساس گناه و شرم نسبت به سوء عملکرد مسئولان و خسارت هایی که آن سوء عملکردها بر زندگی و سرنوشت مردمان به بار آورده، ندارد. مسئول با غیرت، مسئولی است که مراودات زنان و مردان را در ادارات به حداقل کاهش دهد. چنین مسئولی می گوید:

      ” نباید اجازه دهیم یک خانم در طول وقت اداری و در طی روزها و ماه‌ها ساعت تماس و معاشرتش با نامحرمان بیشتر از محرم، شوهر و فرزند او باشد. با گذشت زمان این موضوع کانون خانواده را تحت تاثیر منفی قرار می‌دهد. غیرت ما کجا رفته است؟”

      البته کسی نمی داند “غیرت” آن مسئول کجا رفته، اما می شود حدس زد که شاید آن “غیرت” متوجه آمار نگران کننده بیکاری جوانان شده، بله، همان پنج و نیم میلیون بیکاری که نویدش را به ملت داده اند.

       
  13. فهم یک نماینده را باش

    سلام استاد نوری زاد.
    من این نوشته را از جای دیگر آوردم اینجا تا سایت شما از سخنان گهربار یکی از اصطبل نشینان بی نصیب نمانده باشد:

    —————————–

    تقاطع: علی‌رضا محجوب، عضو “اصلاح‌طلب” مجلس شورای اسلامی در جریان
    مراجعه‌ی شماری از شهروندان بهایی محروم از تحصیل کنکور امسال به دفترش،
    باورهای آن‌ها را مورد توهین قرار داد و ضمن توصیف بهاییان به افرادی
    “تروریست” و “تفنگ به دست”، این شهروندان را از اتاق کارش بیرون کرد.

    روحیه صفاجو، دختر بهایی ۱۸ ساله‌ای که در این جلسه حاضر بود، روز
    سه‌شنبه (۱ مهر-۲۳ سپتامبر) در شرح این دیدار در صفحه‌ی فیسبوک خود نوشت
    که آقای محجوب از همان آغاز و در واکنش به “سلام” یکی از هشت شهروند
    بهایی مراجعه‌کننده به دفترش، بدون اینکه جواب سلامی بدهد، گفت: «آخر
    بهاییت هم شد دین؟»

    خانم صفاجو نوشته که آقای ثابت به نمایندگی از این هشت بهایی در پاسخ به
    محجوب گفته: «ما صحبتی درباره دین نداریم، می‌گوییم ایرانی هستیم و حق
    تحصیل داریم، من خودم اخراج شدم و حالا دخترم حتی دانشگاه نرفته است.»

    در این زمان، محجوب که «چشمانش را بسته بود» و به بهاییان نگاه‌ نمی‌کرد،
    با عصبانیت گفت: «بحث را عوض نکنید، جواب من را بدهید، بهاییت دین است؟»

    این بهایی محروم از تحصیل افزوده وقتی که نماینده بهاییان در پاسخ گفته
    که «بله، بهاییت دین است» آقای محجوب تنها «داد می‌زد و به مقدسات و دین
    بهاییان توهین می‌کرد» و اجازه نمی‌داد که هیچ‌کدام از این افراد صحبت
    کنند.

    روحیه صفاجو که تا آن زمان سکوت کرده بود، زمانی که صدایش را بالا برد و
    از محجوب خواست تا چند لحظه حرف بزند، با واکنش “خشم‌”گینانه این عضو
    اصلاح‌طلب چندین دوره‌ی مجلس شورای اسلامی روبه‌رو شد که «با صدایی
    بلند‌تر از قبل داد زد: جد و آباد شما تروریست است، شما همه‌تان تفنگ
    دست‌تان می‌گیرید و…»

    او بر سر این دختر محروم از تحصیل فریاد می‌زده: «برو بیرون، برو بیرون،
    برو…» که پاسخ شنیده: «نمی‌روم. پدر من بعد از هجده سال تا به حال سر من
    داد نزده، شما به چه حقی سر من داد می‌زنید؟»

    خانم صفاجو در ادامه می‌نویسد: «دوباره صدای آقای محجوب بالا رفت و گفت
    “مگر من به تو بدهکارم؟ مگر تو از من طلب‌کاری؟” اما من سریع گفتم: بله،
    طلب‌کارم، پدرم را اخراج کردید، مامانم حتی کنکور نداده، خودمم که
    اینجام.»

    به نوشته وی، محجوب بار دیگر داد زد و گفت: «مگر تقصیر من است؟ برو بیرون برو.»

    فریادهایی که سرانجام این دختر جوان را مجاب می‌کند تا درحالی که “اشک”
    در چشمانش حلقه زده بود و می‌لرزید”، از اتاق این عضو “اصلاح‌طلب” مجلس
    شورای اسلامی خارج شد.

    محمد ملکی و محمد نوری‌زاد، دو فعال سیاسی منتقد حکومت ایران در مقابل
    جوانان بهایی محروم از تحصیل نشسته از آن‌ها عذرخواهی می‌کنند.

    علاوه بر روحیه صفاجو، چند دختر و پسر بهایی دیگر به نام‌های شادان
    شیرازی (با رتبه ۱۱۳کنکور ریاضی و فنی)، تارا هوشمند، نورا ثابت و سرمد
    شادابی نیز موضوع بازماندن خود از ورود به دانشگاه‌ها در کنکور امسال را
    رسانه‌ای‌ کرده‌اند. برای‌ این جوانان بهایی یا از ابتدا کارنامه‌ای صادر
    نشده، و یا بعد از انتخاب رشته، از آن‌ها خواسته شده تا به سازمان سنجش
    مراجعه کنند. مراجعه‌ای که تا کنون بی‌نتیجه بوده و حتی
    شکایت‌نامه‌های‌شان نیز در جایی ثبت نشده است.

    این شهروندان بهایی در نوشته‌ها و مصاحبه‌های خود تاکید کرده‌اند که در
    هیچ جایی بهایی بودن خود را اعلام نکرده بودند و در کنکور نیز به سوالات
    “معارف اسلامی” پاسخ داده‌اند.

    محرومیت از تحصیل بهاییان در دانشگاه‌های ایران با استناد به مصوبه ششم
    اسفند ۱۳۶۹ “شورای عالی انقلاب فرهنگی” صورت می‌گیرد که بهاییان را علاوه
    بر محرومیت از اشتغال در اماکن دولتی، از تحصیلات دانشگاهی نیز محروم
    می‌کند.

    بر اساس بند سوم این مصوبه، نه تنها باید از ثبت نام بهاییان در
    دانشگاه‌ها جلوگیری به عمل آید بلکه چنان‌چه هویت بهایی فردی بعد از ثبت
    نام و “هنگام تحصیل” نیز احراز گردد، باید از تحصیل محروم شود.

    در واکنش به ادامه‌ی بازماندن شهروندان بهایی از ورود به دانشگاه در سال
    جاری، حدود دو هفته‌ی قبل، ۳۶۰ تن از بهاییان محروم از تحصیل در سال‌های
    گذشته، در نامه سرگشاده‌ای به حسن روحانی، رییس‌جمهور جمهوری اسلامی،‌
    وعده‌های انتخاباتی وی در خصوص رعایت حقوق شهروندی را به او یادآور شدند
    و نوشتند: «اعلام نشدن نتایج اولیه و نهایی تعداد زیادی از داوطلبان
    بهایی کنکور

     
  14. سلام آقای نوری زاد

    من و تو وظیفه داریم جوانان ایران زمین را از خطراتی که اندیشه‌ی ضحاکی کشورمان را تهدید می‌نماید، آگاه سازیم؛ باشد که از دل همین آگاه سازی محدود ما، فریدونی پهلوانانه سر بر آورد و ریشه‌ی ماردوشان را از میهنمان برچیند. من دستورات اسلامی را بسان ویروسی می‌بینم که خویش را زیر جامه‌ی زیبای عدالت پنهان نموده تا تنگدستان منتظر رسیدن به زندگی بهتری پس از مرگ بنشینند و قدرتمندان همواره بر اریکه‌ آیا شوهران حوری برای زنان بهشتی وجود دارد؟ اسلام دینی است مردسالار؛ این دین نه تنها در دنیا زن را کالائی جنسی در خدمت شوهر می‌داند که باید در خانه بماند، بلکه پس از مرگ نیز هیچ حقی برای آنان در نظر نگرفته؛ یکی از این حقوق ضایع شده‌ی آنان، حق داشتن همسر و در صورت جهنمی بودن شوهر، داشتن همسرانی مانند حوری است؛ قرآن یکی از نعتمهای بهشتی را علاوه بر حوری، پسرانی نوجوان به نام غلمان می‌نامد و با توجه به اینکه قرآن برای مالکیت این پسران بی‌نهایت زیبا از ضمیر “لـــهم” استفاده کرده پس جای شکی باقی نمی‌ماند که این پسران نوجوان زیباروی هم برای مردان همجنسگرای بهشتی در نظر گرفته، اما بررسی و شرح کامل وضعیت زنان بهشتی: در قرآن به مردان مؤمن وعده داده شده است که الله آنها را به ازدواج حورالعین در می‌آورد، اما آیا برای زنان و دختران مومن بهشتی، در آنجا همسرانی مشابه حورالعین وجود دارد؟ در اینجا چند فرضیه مطرح می‌گردد: 1- الله همین زنان مومن را حورالعین قرار میدهد. 2- الله حورالعین مذکر نیز جهت آنها می‌آفریند. 3- آنها را به ازدواج مردان مومن بهشتی در می‌آورد. 4- آنها در آنجا بلاتکلیفند. اکنون به بررسی هر‌کدام از این احتمالات می‌پردازم. برای رد کردن حالت نخست، کافی‌است بدانیم که الله بیان می‌نماید، دست هیچ جن و یا انسی پیشتر به آنها (حورالعین) نرسیده است: فِيهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ (رحمن/56) در آنها (باغها‌ی بهشتی) زناني هستند چشم نگه‌دار از نامحرم و هيچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته است. لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ (رحمن/74) زناني كه هيچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته. بررسی حالت دوم. برای رد کردن این حالت، کافی‌است به این آیه دقت نمائیم که الله بیان می‌نمائید که ما آنها را باکره قرار می‌دهیم: فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْكَارًا (واقعه/36) پس ما آنها را (در بهشت) باکره قرار میدهیم.

    اگر بیان شود که منظور زنان مومن هستند که در بهشت باکره می‌شوند، پس باز هدف رضایت مردان است. ضمنا در تمام آیاتی که وصف حوریان شده از ضمیر مونث استفاده گردیده است و این بدین معناست که این حوریان فقط دختر هستند. پذیرش حالت سوم، بدان معناست که برای آنها، همین مردان مومن دنیا در نظر گرفته شده است، مردانی که هر‌ اندازه مایل باشند از حوریان بهره‌مند هستند. اما در برخی از روایات اسلامی و آیات قرآن گفته شده که زنان بهشتی به ازدواج شوهرانشان در می‌آیند؛ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْواجُکُمْ تُحْبرُونَ (زخرف/70) «شما (مردان)و همسرانتان در نهایت شادمانی وارد بهشت شوید. اگر چنین باشد چند حالت پیش می‌آید: نخست اینکه اگر شوهرانشان جهنمی باشند در آن صورت تکلیف آنها چیست؟ دوم: اگر شوهر بهشتی باشد ولی در مرتبه‌ی متفاوتی از همسر، در آن صورت تکلیف چیست؟ سوم: تکلیف دختران مومن مجرد چه می‌شود؟ چهارم: اگر مردی چند‌همسره باشد و همه‌ی زنان همراه شوهرشان بهشتی باشند،آیا دوباره سر آنها هوو وجود دارد؟ پنجم: تکلیف دوجنسه‌ها چیست؟ ششم: اگر زنی همسر اولش از دنیا رفت، او دوباره ازدواج نمود و هر دو همسرش به همراه خودش بهشتی شدند، تکلیفش چیست؟ او زن کدامیک از آنها می‌گردد؟ اما در آنجا نوجوانانی پسر که مانند حوریانند، نیز وجود دارند. اگر گفته شود که آنها برای این زنان و مانند حوریان مردانند پس: وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمَانٌ لَّهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَّكْنُونٌ (طور/24) و بدور آنها(مردان) غلمانی (پسران نوجوان) می‌گردند که برای آنها هستند و آنها(غلمان) مانند مروارید پنهان(دست نخورده) هستند. همانگونه که ملاحظه می‌نمائیم در این آیه، پسران نوجوان برای مردان بهشتی هستند نه زنان، زیرا از ضمیر مونث “هن” استفاده نشده است؛ ضمنا صفاتشان، صفات زنانه است. اگر تمام حالات گفته‌ شده‌ی بالا رخ ندهد، پس: زنان بهشتی بلاتکلیف می‌مانند؛ بنابراین احتمالا میل جنسی از آنها گرفته می‌گردد، که به‌ نظر می‌رسد گزینه‌ای جز همین گزینه باقی نماند.

    اسلام دینی است مردسالار؛ این دین نه تنها در دنیا زن را کالائی جنسی در خدمت شوهر می‌داند که باید در خانه بماند، بلکه پس از مرگ نیز هیچ حقی برای آنان در نظر نگرفته؛ یکی از این حقوق ضایع شده‌ی آنان، حق داشتن همسر و در صورت جهنمی بودن شوهر، داشتن همسرانی مانند حوری است؛ قرآن یکی از نعتمهای بهشتی را علاوه بر حوری، پسرانی نوجوان به نام غلمان می‌نامد و با توجه به اینکه قرآن برای مالکیت این پسران بی‌نهایت زیبا از ضمیر “لـــهم” استفاده کرده پس جای شکی باقی نمی‌ماند که این پسران نوجوان زیباروی هم برای مردان همجنسگرای بهشتی در نظر گرفته، اما بررسی و شرح کامل وضعیت زنان بهشتی: در قرآن به مردان مؤمن وعده داده شده است که الله آنها را به ازدواج حورالعین در می‌آورد، اما آیا برای زنان و دختران مومن بهشتی، در آنجا همسرانی مشابه حورالعین وجود دارد؟ در اینجا چند فرضیه مطرح می‌گردد: 1- الله همین زنان مومن را حورالعین قرار میدهد. 2- الله حورالعین مذکر نیز جهت آنها می‌آفریند. 3- آنها را به ازدواج مردان مومن بهشتی در می‌آورد. 4- آنها در آنجا بلاتکلیفند. اکنون به بررسی هر‌کدام از این احتمالات می‌پردازم. برای رد کردن حالت نخست، کافی‌است بدانیم که الله بیان می‌نماید، دست هیچ جن و یا انسی پیشتر به آنها (حورالعین) نرسیده است: فِيهِنَّ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ (رحمن/56) در آنها (باغها‌ی بهشتی) زناني هستند چشم نگه‌دار از نامحرم و هيچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته است. لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَانٌّ (رحمن/74) زناني كه هيچ انس و جن قبلا با آنها تماس نگرفته. بررسی حالت دوم. برای رد کردن این حالت، کافی‌است به این آیه دقت نمائیم که الله بیان می‌نمائید که ما آنها را باکره قرار می‌دهیم: فَجَعَلْنَاهُنَّ أَبْكَارًا (واقعه/36) پس ما آنها را (در بهشت) باکره قرار میدهیم. اگر بیان شود که منظور زنان مومن هستند که در بهشت باکره می‌شوند، پس باز هدف رضایت مردان است. ضمنا در تمام آیاتی که وصف حوریان شده از ضمیر مونث استفاده گردیده است و این بدین معناست که این حوریان فقط دختر هستند.

    پذیرش حالت سوم، بدان معناست که برای آنها، همین مردان مومن دنیا در نظر گرفته شده است، مردانی که هر‌ اندازه مایل باشند از حوریان بهره‌مند هستند. اما در برخی از روایات اسلامی و آیات قرآن گفته شده که زنان بهشتی به ازدواج شوهرانشان در می‌آیند؛ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْواجُکُمْ تُحْبرُونَ (زخرف/70) «شما (مردان)و همسرانتان در نهایت شادمانی وارد بهشت شوید. اگر چنین باشد چند حالت پیش می‌آید: نخست اینکه اگر شوهرانشان جهنمی باشند در آن صورت تکلیف آنها چیست؟ دوم: اگر شوهر بهشتی باشد ولی در مرتبه‌ی متفاوتی از همسر، در آن صورت تکلیف چیست؟ سوم: تکلیف دختران مومن مجرد چه می‌شود؟ چهارم: اگر مردی چند‌همسره باشد و همه‌ی زنان همراه شوهرشان بهشتی باشند،آیا دوباره سر آنها هوو وجود دارد؟ پنجم: تکلیف دوجنسه‌ها چیست؟ ششم: اگر زنی همسر اولش از دنیا رفت، او دوباره ازدواج نمود و هر دو همسرش به همراه خودش بهشتی شدند، تکلیفش چیست؟ او زن کدامیک از آنها می‌گردد؟ اما در آنجا نوجوانانی پسر که مانند حوریانند، نیز وجود دارند. اگر گفته شود که آنها برای این زنان و مانند حوریان مردانند پس: وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمَانٌ لَّهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَّكْنُونٌ (طور/24) و بدور آنها(مردان) غلمانی (پسران نوجوان) می‌گردند که برای آنها هستند و آنها(غلمان) مانند مروارید پنهان(دست نخورده) هستند. همانگونه که ملاحظه می‌نمائیم در این آیه، پسران نوجوان برای مردان بهشتی هستند نه زنان، زیرا از ضمیر مونث “هن” استفاده نشده است؛ ضمنا صفاتشان، صفات زنانه است. اگر تمام حالات گفته‌ شده‌ی بالا رخ ندهد، پس: زنان بهشتی بلاتکلیف می‌مانند؛ بنابراین احتمالا میل جنسی از آنها گرفته می‌گردد، که به‌ نظر می‌رسد گزینه‌ای جز همین گزینه باقی نماند.

     
    • دوستی میگفت با این تفاسیر در بهشت موعود اگر برای زنان بهشتی هم مرد بهشتی وجود داشته باشد یک وقت دیدید شما یک حوری پسند کردید و با به گوشه دنجی از جنگلهای بهشتی پا گذاشتید که ناگهان دیدید مرد بهشتی با مادرتان خلوت کرده است

       
  15. اینهمه خاکی که مردم ایران بر سر خود ریختند در حجم کره زمین نمیگنجد. اینان این همه خاک را از کا آوردند؟

     
  16. ريشه ها ١٨٨(قسمت ١٨٧ ذيل پست قبلى )
    همان عناوين كلى (فرهنگ / فرهنگ دينى /عرفان )
    كدامند ناهمسازى هاى عرفان با سياست ؟
    ٩-عرفان عليه استيلا
    به ولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى
    از سر خواجگى كون و مكان برخيزم
    تمامى ناهمسازى هاى عرفان با سياست در اين اصل بايد چكيده شود كه عارفان بر نفى هر گونه قدرت طليى ادعا دارند جز قدرتى صرفا معنوى يا به ديگر سخن قدرت عشق و ايمان .حتى برخى از عارفان گفته اند : نگو كه خدا را مى طلبم چرا كه طلب ناشى از نفس محدود تو ست و هرگز با آن به خداوند كه لا يتناهى است نزديك نمى شوى // چرا كه آن خداى مطلوب تو در چارچوب طلب توست و محدود و مقيد به خواست توست و وارد در نفس توست به به علت طلب تو و در حقيقت نفس توست كه آن را خداى پنداشته اى // ( از بيانات سيد هاشم حداد از عارفان معاصر از سايت كانون ) اين گفته در ضمن مى رساند كه خداى عوام غالبا نقشى است كه نفس آنها ساخته است .گويا اين عارف با فويرباخ فقط يك گام فاصله دارد .فوير باخ مى گفت :خدا انسان را خلق نكرده است .انسان خدا را خلق كرده است ..اكنون اين عارف نيز دريافته است كه خداى گرفتاران در طلب هاى نفسانى ،يعنى اكثر مردم و قريب به اتفاق اهل سياست نقشى است كه نفس آنها زده است .فقط فرقش با فوير باخ اين است كه به اين دليل خدا را انكار نمى كند .از پيش به خدا ايمان دارد اما قرب به خدا را مستلزم فنا از هر خواستى مى داند و مگر در سياست مى توان خواست قدرت را محو كرد ؟ اين ادعاى همه عارفان است كه سر خواجگى دنيا ندارند و اين ادعا به محض ورود عرفان به سياست فرومى پاشد .
    مى گوييم سياست و نخ فقط حكومت .جداى از قلمرو خصوصى ، سياست دو سر دارد :فضاى عمومى و حكومت ، مردم و دولت ،جماعت و حكومت . ناگفته نبايد نهاد كه قدرت غير معنوى ،تنها منحصر به حكومت فرادستى نيست .حكومت زور و پول و سلاح و دندان تيز دارد .وظيفه قانونى حكومت ها اين است كه با اين زورافزار ها نخست از تماميت ارضى كشور پاسدارى كنند و دوم از حقوق مردم در برابر دزدان و مجرمان و قانون شكنان . دندان تيز حكومت نبايد در بدن عيسى سحرخيز ها فرو رود .ترس از زور حكومت نبايد در دل مردم و آزادگان و انسان هاى شريف وبا وجدان باشد . يكى از ملاك هاى حكمروايي خوب اين است كه در قلمرو آن ترس از جنايت بيش تر است يا ترس از شرافت .اما در قلمرو عمومى نيز قدرت غير معنوى وجود دارد .ديكتاتور ها از اين قدرت بيش از قدرت معنوى مى ترسند .حكومتى كه مى ترساند مى ترسد .از همبستگى مردم ،از افزايش عدد باورمندان به يك باور معنوى و گفتارى .از تركيدن پيش بينى ناپذير بغض وجود ستمديگان ،اينجا عدد است كه بهره از قدرت زور دارد نه باور يا معنا .سياست به ويژه در عصر مدرن كشمكش قدرت مردم و قدرت حكومت است .حكومت بهتر مى داند كه مردم همان خدايي را بپرستند كه نقش خواست ها و آرزو ها و اميد هاى خرافى و بى عمل آنهاست . خداى خود حاكمان نيز از همين نوع است .اين هسته و جانمايه آن چيزى است كه حكومت دينى به يارى آن مى تواند سر دموكراسى را هم كلاه بگذارد .دوام .اين كلاه بردارى تا وقتى است كه مردم يا اصلا به دين خود فكر نكنند يا اگر هم فكر كنند از بيانش هراس داشته باشند .حكومت نيز زير جلى آزادى گفتگو در فضاى عمومى را مى بندد و صندوق رأى را مى گشايد .يك پاى دموكراسى را قطع مى كند و با پاى ديگرش مى رقصد .سياست به اين كشمكش دنيوى تعلق دارد ،هر قدر نيز كه اين كشمكش را با معنويات عوامانه رنگ مالى كنيد .عرفان با سياست ناهمساز است زيرا بنا به ادعاى معنوى اش نه مى تواند همساز با زور حكومت گردد و نه همساز با امور عمومى .عرفان تنها مى تواند به گونه اى سلبى انگيزه مقاومت باشد و اين مطلبى است كه بعدا به آن خواهم پرداخت .در انجيل يوحنا ( ،باب ١٨ ، گزاره هاى ٣٣تا ٣٧) پيلاتوس حاكم رومى يهوديه از عيسى مى پرسد : آيا تو پاد شاه يهودى ؟ عيسى پاسخ مى دهد :// سلطنت من از اين جهان نيست .،چه اگر چنين بود ،پاسدارانم پيكار مى كردند تا تسليم يهوديان نگردم // اين پيكار همان زور نهفته در قلمرو عمومى است .عرفان با ورود به قدرت سياسى همان سرنوشتى پيدا مى كند كه تمامى حكومت هاى عقيدتى در پى داشته اند

     
    • ويرايش همراه با پوزش :
      سمت راست نادرست ،سمت چپ درست
      به به علت طلب تو …………….. به علت طلب تو
      از پيش به خدا ايمان دارد …………….كه از پيش به خدا ايمان دارد
      مى گوييم سياست و نخ فقط حكومت…………….مى گوييم سياست و نه فقط حكومت
      با پوزشى دگربار

       
  17. اقای امین حسین رحیمی رئیس سابق دیوان محاسبات بخاطر اعترافات چند رئیس شعبه بانک که بدستور او پرونده بدهکاریهای چند صد میلیاردی را از پیگیری حقوقی بانک خارج کرده بودند محاکمه شد در حین محاکمه همان رئسای بانک در حضور خبرنگارن حرفهای زدند که در خبرگزاری دانشجویان ایران چاپ شده که از او بنام م.ر اسم برده شده مشابه م.ر که برای رحیمی معاون احمدی نژاد بکار میرود فقط تفاوت در عنوان رئیس سابق دیوان محاسبات است رئیس بانک ملت از او بعنوان شاه کلید و فردی که با گذاشتن عوامل خود در معاونتهای حقوقی بانکها بدهکاران بزرگ بانکی را شناسایی و از انها میلیاردها تومان اخازی میکرده بعد از فرار رئیس بانک ملت کیش پرونده صدها میلیون دلار وامهای ارزی این شعبه که با سندهای جعلی داده شده بود بدست امین حسین رحیمی و دار دسته اش میافتد و بجای معرفی این متخلفین بدادگاه خود از انها اخازی و قول میدادند پرونده ای که بدروغ برای انها درست کرده بودند را حل کنند تمام حرفهای متهمین از فول رحیمی برای حل مشکلشان این مطلب بوده و جرائم بزرگ دیگر که نماینده دادستان هم جرائم او را حتی بزرگتر از متهمین دیگر بازگو میکند رحیمی تماما در مشاغل قضائی بوده که شرح ان در ویکی پدیا امده اخیرا بوسیله افراد پشتیبان خود کلیه مسائلی که علیهش مطرح شده بود را در سایتها و خبرگذاریها حذف کرده و بخاطر اینکه با شیطنت از ابتدا در دادگاهها نیز نام او را م.ر مینوشتند اتهاماتش را جوری انعکاس داده اند که انگار محمد رحیمی معاون احمدی نژاد همان م.ر رئیس سابق دیوان محاسبان است من چون ایشان را میشناسم و دائما اخبارش را دنبال میکردم متوجه شدم اکثر سایتها اخبار جلسات دادگاه او را حذف کرده و دادگاه هم انگار از او چشم پوشی کرده شما فقط در یکی دو تا امروز برخی از جلسات دادگاه را میبینید لازم است به اطلاع برسانم یکی از دلایل عدم پیگیری بدهی بدهکاران بزرگ بانکی رشوه های این چنینی است که عوامل حقوقی بانکها به پشتوانه افرادی چون رحیمی که از پشت پرده های دستگاه قضایی هستند میگیرند و اگر یک سازمانی هم بخواهد پیگیری کند بدهکاران علنا اسناد پرداخت رشوه را رو میکنند و دستگاه قضایی هم بخاطر ابروی خود پرونده انها را بایگانی میکند پس حتما در مورد م.ر جستجو و مطالب را تا حذف نشده کنارهم بگذارید مهم است

     
  18. محمد سیف‌زاده و حشمت الله طبرزدی دو تن از زندانیان عقیدتی محبوس در زندان رجایی شهر کرج با ارسال نامه‌ای کوتاه به خارج زندان، نسبت به تداوم تضییع حقوق جمعی از شهروندان ایرانی و محرومیت آن‌ها از ادامه تحصیل در قالب «دانشجویان ستاره دار» و نیز «دانشجویان بهایی» واکنش نشان دادند، متن این نامه عینا در پی می‌آید:

    منع حق تحصیل، اقدامی غیرحقوق بشری است
    سال تحصیلی نو شروع شد، اما شوربختانه همچون سالهای گذشته گروهی از جوانان با استعداد این مرز و بوم که با تلاش‌های فراوان و به امید آینده‌ای بهتر، در کنکور و در مقاطع گوناگون تحصیلی موفق گردیدند بار دیگر از سوی حکومت، از تحصیل بازماندند. این جوانان و دانشجویان که گروهی از آنان به بهانه فعالیت‌های سیاسی و گروه دیگر به اتهام بهایی بودن و زیرعنوان جعلی «نقص پرونده» از ورودشان به دانشگاه پیشگری شد، از جوانان بسیار با استعداد هستند که خوشبختانه رتبه آموزشی برخی از آنان نیز اعلام گردید.
    بدون تردید منع حق تحصیلی، برخلاف اصل ۲۶ اعلامیه جهانی حقوق بشر و اصل ۳۰ قانون اساسی موجود بوده و به این لحاظ اقدامی برخلاف حقوق بشر به حساب می‌آید که به شدت محکوم و مردود است و عاملین این اقدام، مستحق پیگرد قانونی به دلیل ارتکاب عمل مجرمانه می‌باشند. از دیگرسو شگفت انگیز است که درست یکسال پیش رییس دولت جدید در شعارهای انتخاباتی‌اش وعدهٔ برگرداندن اساتید اخراجی و دانشجویان ستاره دار را می‌داد اما اینک، برخلاف آن شعار‌ها عمل می‌شود، و این در حالی است که مطابق اصل ۱۱۳ قانون اساسی، موظف به اجرای ص/NB/KNیح قانون اساسی است. باید پاسخگو باشند و هیچ عذر و بهانه‌ای برای فرار از مسئولیت، پذیرفته نیست و البته از سایر دانشجویان و دانشگاهیان انتظار می‌رود از حقوق این عزیزان دفاع نمایند.

    زندان رجایی شهر کرج
    محمد سیف‌زاده، حشمت الله طبرزدی

     
    • با درود به سالک عزیزنوریزاد گرامی و هم میهنان فرهیخته . جهت ااطلاع هم میهنان عرض میکنم که چندین سال قبل نشریه ای چاپ میشد به نام پیام دانشجو که به سر دبیری جناب طبر زدی اداره میشد و تا حد امکان که به آن ها اجازه میدادند افشا گری میکرد . روزی در این نشریه راجع به ده تن طلا افشا گری شد که تا جایی که به یاد دارم قلمی میکنم . این نشریه با فرمانده نیروی انتظامی وقت مصاحبه ای انجام داد : ایشان فرمودند که سا عت هشت شب پنج شنبه از زاهدان به ما خبر رسید که یک تریلر که مشکوک به حمل طلا به افغانستان را توقیف کرده ایم و امریه میخواستند من چون آخر شب بود به معتمدین بازار طلای تهران زنگ زدم و درخواست چند کارشناس کردم که لطف کردند و در اختیارم قراردادند ومن شبانه آن ها را به زاهدان مامور کردم ظهر روز جمعه به من تلفن زدند و اظهار نمودند که ما محموله را محک زدیم که شامل ده تن طلای شمش با عیار 24 میباشد. بعد از چند روز خبری در دیگر روزنامه ها منتشر شد مبنی بر اینکه محموله کشف شده آهن قراضه بوده وطلایی در کار نبوده احمد خمینی هم اعتراضیه ای مبنی بر اینکه طلای مکشوفه را یک شبه به آهن تبدیل کرزدند که اعتراضش به جایی نرسید. وبعد ازآن پیام دانشجو به محاق توقیف رفت . با احترام.

       
  19. سلام – این روحانیانی که بی عمامه تا زندان با اتومبیل در ساعات مشخص یه زندان میآیند و با عمامه به داخل زندان می روند ، جهت نماز جماعت و کمی هم اندرز به زندانیان می باشد . یکبار در زندان در وقت نماز هر چه به روحانیان گفتم که مرا بی گناه آورده اند ، گفت به من ربطی ندارد ومن قاضی نیستم و قاضی طبق قانون به تو حکم داده است . گفتم امام میگفت : کلکم رای و کلکم مسئول و اینکه میگفت ” یاللمسلمین ” . یعنی همه ما در قبال هم مسئولیم و هر که فریاد مسلمی را بشنود و اقدامی نکند مسلمان نیست ! می خندید و میگفت : اینها را که از ما یاد گرفتی به خودمان تحویل میدهی ؟ فهمیدم که هیچ کار دیگری غیر از نامز خواندن از دست عمامه به سران در زندان بر نمی آید و اینان هم شغلی برای خود یافته اند ، همانند ” شکنجه گر ” در زندان و ” مرده شور ” در قبرستان و ” رفتگری “در شهرداری و ” کارگر تانکر تخلیه فاصلاب ” و … که نان دانی برای زندگی روزمره است .

     
  20. يك آفت فرهنگى: ” ناشكرى نكنيد. بد از بدتر بسيار است”

    گويند سر بريده اى بر آب مى رفت و مى گفت ” بد است بدتر نيايد”
    عابرى پرسيد: ديگر بدتر از اين چه كه از بدن جدا شده اى و به جاى آرام گرفتن در آرامگاهى، بر آب متلاطم شناورى؟
    پس آب به آسيابى داخل شد و سر بريده به داخل چرخ آسياب شد و خرد و ناپديد گرديد و عابر پى به حكمت آن سخن برد كه همواره از هر بدى بدتر هم هست.
    از اين دست حكايات بسيار شنيده ايم كه در هر حال بايد شكرگزار بود و به قسمت، ناچار تن داد و بسيار رايج است كه گرفتار به مصيبتى را نصيحت كنيم كه ناشكرى نكند و او را با بيان مصيبتى بزرگتر دلدارى دهيم.
    شخصى دست نداشت و بسيار در اندوه بود، به او گفتند، ببين فلان شخص نه دست دارد نه پا و به اندازه تو بيقرارى نمى كند. او گفت: من غم خود را مى فهمم. من نمى توانم بخاطر اينكه او دست و پا ندارد به دست نداشتن خود رضايت دهم.
    زخم من بسيار درد مى كند و از زخم شخص ديگرى، هر چند بزرگتر و دردناكتر، به اندازه زخم خودم رنج نمى كشم، آيا بايد بخاطر اينكه زخم ديگرى از من بزرگتر است از شكايت و بيقرارى ام شرمنده باشم؟

    اگر هيچ چاره اى بر مصيبت نباشد، شايد اين راهكار در حوزه فردى بتواند تا حدى به آرامش روانى مصيبت ديده منجر شود، اما در حوزه اجتماعى به دليل شرمنده و آرام كردن ستمديدگان، تنها به جرى تر كردن عامل مصيبت زا مى انجامد.

    به گمان من نمى بايست مادر غنچه را با بيان غم بسيار بزرگترِ مادر سعيد و حتماً مادر سعيد را با شرح غم مادران خاوران و تا آخر…… دلدارى داد.

    بازداشت غنچه و آتنا بايد همان قدر جدى گرفته شود كه فقدان پانزده ساله سعيد. مبادا به مادر غنچه گفته شود مادر سعيد را ببيند و ناشكرى نكند كه همين را مى توان به مادر سعيد در مورد مادر شبنم سهرابى گفت كه كودك بى مادرى هم از او به جا مانده است و اينگونه، همه را به پذيرش و تحمل آنچه بر آنها گذشته است، واداشت.

    نظام مى داند كه از شدت تكرار مصائب، وجدان جامعه كرخ شده، تجاوزات كوچكتر به حقوق خود برايش عادى شده و به آن واكنشى نشان نمى دهد.

    اين تحمل، چرخه معيوبى را در پى دارد.
    خاموشى جامعه به ستم هاى كوچك نظام، موجب ادامه عملكرد متجاوزانه و بالا و بالاتر بردن آستانه تحمل جامعه مى شود تا جايى كه حتى عبور ماشين نيروى انتظامى اش از روى بدن يك مادر كه حتى فيلم آن وجود دارد، و شليك مستقيم به يك شهروند در روز روشن، ( ندا، على موسوى ) و هزاران مورد فجيع ديگر جامعه كرخ ، خسته و نااميد را به حركت در نمى آورد. پس نظام جسور تر شده و آستانه تحمل خود را پايين و پايين تر مى برد تا آنجا كه تماشاى واليبال و توهين به حضرت يونس! هم جرم و مستوجب مجازات مى شود.

    نبايد با مقايسه ستمها و درجه بندى آنها، مبتلا به ستم كوچكتر را از بيتابى كردنش شرمنده كنيم. بايد تمام تلاش ما بر اين باشد كه حس را به پيكر كرخ شده جامعهء خود بازگردانيم تا هر زخمى هر چند كوچك را جدى گرفته و با حركت، مطالبه گرى و پرخاش به مهاجم واكنش نشان دهد. تنها در اينصورت مى توانيم اميدوار باشيم كه مهاجم، از زدن زخمهاى بزرگتر بهراسد.

    نتيجه ناگزير گذشت كردن از ستم هاى كوچكتر، ابتلاء به فجايع بزرگ است و تداوم اين روند، از جامعه ما يك سر بريدهء شناور شكرگزار خواهد ساخت.

     
    • اصلاح مى كنم:
      يك آفت فرهنگى : ” ناشكرى نكنيد. از بد بدتر بسيار است”

       
      • با درود به سالک عزیز نوریزاد گرامی و سرکار Anita میگویند روزی ملا نصر الدین جهت حاکم جبار تحفه ای میبرد که مرکب بود از تعدادی پیاز خوش آب ورنگ در راه رفیقی به او بر خورد میکند به او گوش زد میکند که پیاز تحفه جالبی نیست ملا که پول زیادی نداشت تعدادی چغندر به پیشگاه میبرد . از شانس بد ملا آن روز امیر بسیار خشمگین بود رو به قراولانش کرده و میگوید ملا را مجبور کنند که تحفه ای که آورده خام خام بخورد ملای بی چاره نا گزیر به خوردن میشود و از خدا تشکر میکند . و مرتبا میگفت چغندر تا پیاز شکر خدا . حاکم که متحیر مانده بود سوال میکند دیگر چرا شکر میکنی ملا میگوید اگر پیاز آورده بودم که الان روزگارم سیاه شده بود

         
    • نظام امنیتی و اطلاعاتی سید علی یک هدف داره که منتقد و مخالف را در درون خود سختأ بشکنه. احتمالأ سعید زینعلی زیر شکنجه کشته شده و یا هنوز نشکسته است که مادر از او هیچ نشانی ندارد. اصول شکستن درونی زندانی اینکه در وحله اول با خانواده اش در تماس نباشد و یا اگر به سهو مرتبط شده اینک خانواده زندانی تهدید اسلامی میشوند که با غریبه ها درمیان نگذارید که بدتر از بد میشود. اسلام شیعه

       
  21. با درودي ديگر بر أزاد مردان و شير زنان استبداد ستيز، جناب نوريزاد و كاربران و تيم سايتشان و هموطنان ارجمند، اقاي نوريزاد با اجازه شما راجب جند مورد قصد نوشتن دارم اگر نوشته ام مقداري طولاني شد إز شما و ساير كاربران پوزش مي خواهم ، ١- اقاي نوريزاد تقريبا در ميان تمامي مليتها در جا جاي اين كُره خاكي مثلي است كه مي گويند صورت انسانها اينه اي قلب و روح انهاست و نشانگر رفتار و كردار انها در چهره يكي حماقت در يكي شارلاتاني در يكي صداقت و الااخر، يك نيم نگاه به اين اخوند طائب كافيست در چشمانش شرارت و خباثت درونش را مرور كني، در صورت مصباح يزدي مكاري حيله و در صورت علم الهدا و احمد خاتمي حماقت مي بيني راستش هر وقت قيافه احمد خاتمي را مي بينم بي اختيار به ياد عكس روي حشره كشها مي افتم و خنده ام مي گيرد، جاي تعجب نيست كه دست چين بيت رهبر و همه كاره كشور شده اند. ٢- اقاي نوريزاد نوشته هاي شما هرچند در باره ظلم و عذاب چپاول اين نظام الهيست اما نگاه طنز شما جاي خود را در همه نوشته هاي شما دارد، بطور مثال اين مرد زنداني جارو بدست، اقاي نوريزاد من وقتي حرفهاي شما را در مصاحبه ها و مراسمهاي ديگر مي شنوم إحساس مي كنم قدرت شما در نوشتن و به تحرير دراوردن صد برابر سخن گفتنتان است، اميدوارم منفي برداشت نكنيد نظر خودم است. همين نوشتن شما در باره افراد و خصلتهاي ظاهريشان يكي إز كليدهاي موفقيت جامعه ماست، كه بايد جامعه شناسان و روانشانسان خيلي عميقتر به داخل جامعه بروند و يك گزارش كامل در باره نقطه ضعفها و قوتها مردم بنويسند و در رفع نكات منفي و برجسته كردن نكات مثبت بپردازند، براي چه؟ براي اينكه تا خود را نشناسيم و حلاجي نكنيم إمكان موفقيت نداريم، خارجيها سألها قبل مردم و هر گوشه كنار كشورمان را مطالعه تجزيه و تحليل كردند و براي همين است كه ما را خيلي بعتر إز خودمان مي شناسند، ايام كودكي محله ما در كرمانشاه تقريبا جز حاشيه شهر بود در اين محل ما يك جايگاه سوخت بود كه به پمپ گازروييل معروف بود پدر يكي إز دوستانم كارگر انجا بود و نهايتا اين دوست هم بعضي مواقع به پدرش كمك مي كرد و من هم بعضي مواقع سري به او ميزدم همان موقع خارجيهاي زيادي مي ديديم كه يا دوربين إز انجا گذر مي كردند و باك ماشينشان را پُر مي كردند، انها جاسوس نبودند بلكه جامعه شناسان و مردمشناساني بودند كه به صورت توريست به همه جاي كشورمان رفت وأمد مي كردند و مطالعه! يكي إز بچه هاي خرم آباد كه در امريكا استاد دانشگاه بود و بعد إز انقلاب به ايران برگشته بود خاطره اي برايمان تعريف كرد كه يكي إز اساتيد انگليسي همكارش او را به لندن دعوت مي كند و با هم به كتابخانه اي مي روند مي گفت گوشه اي إز كتابخانه توجه مرا جلب كرد به انجا رفتم و ديدم فقط چند كتاب در مورد لرستان بود يكي إز كتابها را برداشتم و ورق ميزدم و به اسم رودخانه ها و مناطق و تيره هايي برخورد كردم كه براي من كه استاد جامعه شناسي بودم تازگي داشت و قصد داشتم بيشتر بخوانم كه همكار انگليسيم به طرفم امد و با خشمي كه انتظار نداشتم پرسيد در اين قسمت جه مي كني؟ گفتم اين كتابها برايم جالب است، كه كتاب را إز دستم گرفت و با ناراحتي گفت نبايد به اين قسمت مي امدي، و مرا به بيرون إز كتابخانه راهنمايي كرد، بلافاصله دليل خشم و ناراحتيش را فهميدم اين كتابها به مثابه شيشه عمر مردم هر سرزميني بود كه انها خيلي بيشتر إز مردم خود ان كشورها اطلاعات إز انها داشتند. حال اقاي نوريزاد اين توجه شما به رفتار انسانهايي كه اطراف شما هستند مي تواند قدمهاي نخستين براي واكاوي رفتارهاي اجتماعيمان بأشد، موفق باشيد

     
  22. شعر کوتاهی از برتولت برشت
    اول سراغ کمونیست ها آمدند،
    سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
    بعد سراغ سوسیالیست ها آمدند،
    سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
    بعد سراغ یهودی ها آمدند،
    سکوت کردم چون یهودی نبودم.
    سراغ خودم که آمدند،
    دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.

     
    • ستاره گرامي با اجازه شما مطلبتان را تصيح كنم، اين نه شعر است و نه متعلق به برتولت برشت، بلكه يكي گفته هاي معروف ( به الماني Zitat ) دكتر مارتين نيه مولر است.  

       
  23. اول سراغ کمونیست ها آمدند،
    سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
    بعد سراغ سوسیالیست ها آمدند،
    سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
    بعد سراغ یهودی ها آمدند،
    سکوت کردم چون یهودی نبودم.
    سراغ خودم که آمدند،
    دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.

     
  24. بخوانیم و بخندیم (البته باید به حال زار این مملکت گریه کرد !) یک طنز بسیار با مزه و زیبا از آقای ابراهیم نبوی:

    … یا چگونه غنچه قوامی به تبلیغ علیه نظام متهم شد؟

    بازجو: اعتراف کن!

    متهم: به چی؟

    بازجو: به جرایمی که کردی….

    متهم: بخدا من جرمی نکردم. به پیغمبر من خلافی نکردم، به حضرت عباس من اصلا روحم خبر نداره.

    بازجو: یعنی شما می گید قوه قضائیه ایران برخوردی غیرمسئولانه داره و بیگناهان رو دستگیر می کنه و بیهوده به اونها تهمت می زنه و افراد رو بدون اینکه جرمی داشته باشند، به زندان می بره؟

    متهم: من کی چنین حرفهایی زدم، من اصلا حرفی نزدم…

    بازجو: پس شما می پذیرید که اتهاماتی که به شما زده شده کاملا منطقی و درست است و اعتراف می کنید که این اتهامات واقعی است و شما مجرم هستید، اما چون می دونید که ما با رافت اسلامی برخورد می کنیم توبه می کنید و از ما می خواهید که شما را بخاطر اینکه دفعه اولی است که جرمی مرتکب می شید ببخشیم، اما چون شما در بازجویی خودتون با لجاجت و خیره سری در برابر اجرای عدالت مقاومت کردید، ما شما رو نمی بخشیم و خواستار اشد مجازات برای شما هستیم و شما هم هیچ اعتراضی به حکم صادره ندارید. درسته؟

    متهم: هر چی شما بگید، من هم حاضرم اعتراف کنم، ولی من نمی دونم به چی اعتراف کنم، برای منم فرق نمی کنه، هر چی شما تعیین کنید. بخدا من به فکر خودم نیستم، فقط من نمی خوام به چیزی اعتراف کنم که فردا روزی که شما بخواهید منو محکوم کنید اصلا هیچ دلیلی برای محکومیت من نباشه. به همین دلیل شما بفرمائید من به چی اعتراف کنم.

    بازجو: دهه کی! شما جرم انجام دادین من بگم به چی اعتراف کن؟ خودت موضوعش رو تعیین کن.

    متهم: برادر من! بخدا من نمی خواهم توهین کنم، ولی من اصلا یادم نمی آد که چه اشتباهی کردم. بهتون برنخوره، قصد توهین ندارم، ولی هر چه فکر می کنم یادم نمی آد چه جرمی انجام دادم. شما بفرمائید، من قول می دم هر جرمی شما بفرمائید حداکثر در ده دقیقه بهش اعتراف کنم.

    بازجو: یعنی تو نمی دونی به چی متهم هستی؟

    متهم: ابلفضلی نمی دونم، به روح مادرم نمی دونم، به جان بچه ام نمی دونم…

    بازجو( بیرون می رود و برمی گردد): بیخودی سعی نکن با حرفهای دروغ و فریب قانون جریان رو منحرف کنی، من الآن رفتم و دیدم که در پرونده تو هیچ چیزی بجز کارت و عکسی که موقع انتقال به اوین صادر می شه هیچی نبود. به همین دلیل خیلی سریع و دقیق اعتراف کن که به چه دلیل دستگیر شدی و چه کسی تو رو دستگیر کرده؟ و با شرح جزئیات بگو در هنگام دستگیری چه حرفهایی بین تو و ماموران رد و بدل شده.

    متهم: من دستگیر نشدم. من همینجوری اومدم.

    بازجو: تو غلط کردی همین جوری اومدی. ورود به زندان برای افرادی که مجاز نیستند جرم محسوب می شه. به چه دلیل ورود غیرقانونی به زندان کردی؟ و قصد جاسوسی برای کدام سرویس اطلاعاتی داشتی؟ و عکس هایی که از زندان گرفتی کجا هستند؟ و کلیه اعضای تشکیلات جاسوسی خودت رو معرفی کن…؟

    متهم: برادر باز جو! من که خودم وارد زندان نشدم. من از شهرستان امروز صبح به تهران اومدم، در فرودگاه سئوال کردم کدوم هتل برم، یکی گفت برو هتل اوین، منم به راننده گفتم هتل اوین. راننده هم خنده ای کرد و منو جلوی یک در آبی پیاده کرد. من به محض پیاده شدن از تاکسی دیدم جلوی یک نگهبان هستم، بهش گفتم هتل اوین کجاست. خندید و گفت همین جا، منم گفتم می خوام چند روز بمونم، طرف هم گفت برم پذیرش، منم رفتم، اونجا هم منو دستگیر کردند و الآن یک ماهه اینجا هستم و از کار و زندگی افتادم، بخدا من اصلا کاری نکردم، تا حالا دو نفر اومدن گفتن اعتراف کن، هر چی می گم به چی اعتراف کنم، بهم نمی گن. من اصلا نمی دونستم هتل اومدن این همه دردسر داره، حالا شما به من بگید چه کنم من همون کار رو می کنم، فقط یک کاری بکنید که تکلیف من روشن بشه.

    بازجو( پوزخند می زند): یعنی تو فکر کردی من گاگولم؟ فکر کردی من اسگلم؟ فکر کردی پپه یابو گیر آوردی؟ تو سرتو انداختی پائین و الکی اومدی این تو؟ تو گفتی منم باور کردم.

    متهم: برادر! حاج آقا! اصلا منو بی خیال. مگه شما نمی گی من خلاف کردم، شما بفرما من چه خلافی کردم، من بهش اعتراف می کنم. حضرت عباسی به ناموس زهرا هر چی بگی نه تو کار نمی آرم.

    بازجو( فکری می کند): ببینم، تو وایبر و واتس آپ و تانگو داری؟

    متهم: نه حاج آقا! ما از این بی ناموسی ها بلد نیستیم، من می دونم پریود چیه، ولی نمی دونم اینها که گفتین چیه؟

    بازجو: حقه بازی نکن مرتیکه پدرسوخته، تو چطوری از موبایل تلفن می زنی؟

    متهم: دکمه اش رو فشار می دم و تلفن می زنم…

    بازجو: وایبر و واتس آپ نداری؟

    متهم: نه، اصلا نمی دونم چیه…

    بازجو: پس اگر نمی دونی چیه، چطوری از این طریق به امام خمینی توهین کردی؟ برای چی به بنیانگذار نظام مقدس جمهوری اسلامی اهانت کردی؟ خجالت نمی کشی مزدور کثیف؟

    متهم: بخدا من نه می دونم وایبر و واتس آپ چیه، نه هیچ کاری به سیاست ندارم.

    بازجو: ببین، تو بیا اعتراف کن که به امام خمینی توهین کردی و اونو منتشر کردی توی وایبر، این جوری منم کمک می کنم که سریع محاکمه بشی و یک سال زندان بری و بعد آزاد بشی. سریع تکلیفت روشن می شه. خوبه؟

    متهم: هر چی شما بگین، ولی من اصلا این وایبر و اینها که می گین نمی دونم چیه، چی کار کنم؟

    بازجو: اون که کاری نداره، خودم جیک ثانیه برات اپلیکیشن دانلود می کن و برات اکانت وایبر می گیرم و خودم هم توهین آماده و توپ علیه امام خمینی دارم سند می کنم برات، حله؟ موافقی؟

    متهم: هر جور شما بفرمائید، ولی اگر می فرمودین در این وایبر چطوری مقاله می نویسند، خوب بود، منم یک جوری اعتراف می کردم که اسباب شرمندگی شما نشه…

    بازجو( سری تکان می دهد): بابا! تو دیگه خیلی حالت بده، اسگل می گه مقاله می نویسن توی وایبر، انگار دفتر چهل برگه. بیخیال وایبر، اصلا این جرم رو بی خیال. به یک چیز دیگه اعتراف کن….

    متهم: من برام فرقی نمی کنه، شما بفرمائید، من دستم تو کار نیست.

    بازجو: می خوای با یک ان جی اوی منحط وابسته به سرویس های جاسوسی ارتباط داشته باشی که بهش اعتراف کنی؟ اینجوری سریع محاکمه می شی، یک سال زندان می ری دیگه تمومه…

    متهم: ام جی او چیه؟ من بی ام و دیدم، ولی ان جی او نمی دونم چیه، اگر توضیح بفرمائید اعتراف می کنم…

    بازجو: ام جی او نه، ان جی او، یعنی توی اوشکول نمی دونی فرق بی ام و و ان جی او چیه؟

    متهم: شرمنده ام، بخدا فرصت نداشتیم، در منطقه ما امکانات نبود و فقر فرهنگی داشتیم، من بی ام و می دونم چیه، حتی بی بی سی هم چند بار گوش کردم، ولی این یکی ان جی او رو بلد نیستم…

    بازجو: بی خیال! ولش کن، اصلا بگو رابطه ات با فتنه چطور بود؟

    رنگ متهم می پرد: یعنی شما همه چیز رو می دونید، خدایا!!!!

    بازجو یک دستی می زند: بگو رابطه ات با فتنه چگونه بود و در طول فتنه چکار می کردی؟

    متهم: من کلا دو سال با فتنه رابطه داشتم، ولی بعد از اون دیگه هیچ رابطه نداشتم، و قسم می خورم که هیچ کاری نکردم.

    بازجو: در روز عاشورای سال 88 چکار می کردی؟

    متهم: بله، عاشورای 88 من از صبح با فتنه همراهی می کردم، تازه شناخته بودمش و خیلی بهش علاقه داشتم، همه زندگیم شده بود

    بازجو: پس اعتراف می کنی که دنباله روی فتنه بودی؟

    متهم: اوایل بله، واقعا همه فکرم دنبالش بود و اشکالاتش رو نمی دیدم، ولی بعدا اون دنبال من بود…

    بازجو: یعنی اعتراف می کنی که تو فتنه رو اداره می کردی؟

    متهم: بله، البته بخاطر این که خیلی به من وابسته شده بود. اگر من نبودم معلوم نبود چه اتفاقی براش می افته…

    بازجو: پس در واقع تو از رهبران فتنه بودی، اعتراف می کنی؟

    متهم: من فکر نمی کنم کسی جز من روی فتنه تاثیر داشت، خیلی از کسانی که بهش نزدیک بودند این رو می گفتند…

    بازجو: یعنی تو از میرحسین موسوی هم روش بیشتر تاثیر داشتی؟

    متهم: میرحسین موسوی کیه؟

    بازجو: میرحسین موسوی دیگه، همون رهبر فتنه گران…

    متهم: آهان، همون که قدیم ها کوپن می داد، چند سال قبل هم می خواست رئیس جمهور بشه که دعوا شد، ولی فتنه اصلا کاری به موسوی نداشت، اصلا، اصلا فکر نکنم می شناختش…

    بازجو: بیخودی دودره بازی نکن، می خوای موسوی رو تبرئه کنی، موسوی همه کاره فتنه بود…

    متهم: راست می گی؟ من پدرش رو در می آرم، من آبروش رو می برم….

    بازجو: پدر کی رو در می آری؟

    متهم: پدر همین موسوی رو، تازه فهمیدم که چرا فتنه از من طلاق گرفت و منو بیچاره کرد و رفت، پس تقصیر این موسوی بود، من احمق رو بگو که هر روز به فتنه تلفن می کردم و بهش التماس می کردم، ببین سرش کجا گرم بود….

    بازجو: ببین، من قاطی کردم، منظورت از فتنه چیه؟ اصلا شاید ما منظور همدیگه رو متوجه نمی شیم…

    متهم: فتنه زن سابق من بود، فتنه شهابی، خیلی دوستش داشتم، قبل از اینکه با همین موسوی که شما گفتی رابطه برقرار کنه که من اصلا تا همین الآن نمی دونستم، من فکر کردم از من بدش می آد که منو گذاشت و رفت، نگو با موسوی سروسری داشته…

    بازجو: یعنی اسم زنت فتنه بود؟

    متهم: پس انتظار داشتی چی باشه؟ پس یه ساعته از من می پرسی، هنوز نفهمیدی؟

    بازجو: ببین، بی خیال فتنه بشو، اصلا این رو ولش کن، بیا به یه چیز اعتراف کن دو هفته ای جمعش کن برو بیرون، ما این سلول رو برای زندونی های جدید لازم داریم….

    متهم: چشم، به چی اعتراف کنم؟ شما بگو…

    بازجو: مرتیکه الدنگ! همه کارها رو که من نباید بکنم، من تو رو دستگیر کردم و آوردم اینجا، تو هم یک کاری بکن، من که نمی تونم هم تو رو دستگیر کنم و بازجویی کنم، هم جرم ات رو مشخص کنم، بالاخره تو هم یک کمکی بکن….

    متهم: باشه، هر چی شما بگی، می خوای من اعتراف کنم تروریست هستم؟

    بازجو: تروریست؟ نه، اصلا خوب نیست. به محض اینکه اعتراف کنی تروریست هستی، بعدش باید بگی می خواستی کی رو ترور کنی، بعد هم وقتی خبرت رو منتشر کنیم و بگیم می خواستی فلانی رو ترور کنی بقیه مسئولین حسودی شون می شه، ترور اصلا جواب نمی ده، به یه چیز دیگه اعتراف کن…

    متهم: می خواین اعتراف کنم که قصد داشتم کودتا کنم؟ فکر کنم بد فکری نباشه…

    بازجو: کودتا کنی؟ نه، اصلا جرم خوبی نیست. تا بری بیرون فورا ده تا فرمانده سپاه می آن سراغت و بهت سفارش کار می دن برای کودتا، الآن کلی فرمانده داریم که اسلحه دارن ولی کسی رو ندارن کودتا کنه، اگه بفهمن تو اینکاره ای می ریزن دوروبرت و سرت شلوغ می شه، اون وقت ما باید بگیریمت و می آی همینجا، کلی برامون دردسر می شه، به یه چیزی اعتراف کن که سریع جمعش کنیم بره.

    متهم: چطوره بگم جاسوس بودم؟ این جرم خوبیه، خیلی هم کلاس داره، این جوری شخصیت جالبی پیدا می کنم که ممکنه فتنه دوباره بهم علاقمند بشه…

    بازجو: فکر بدی نیست، منتهی شرایطی داره، باید تافل یا آیلتس داشته باشی و زبانت خوب باشه، ضمنا باید حداقل ده پونزده سفر خارجی رفته باشی، تافل داری؟

    متهم: نه، من اصلا زبانم اوکی نیست، پاسپورت هم ندارم، تا حالا هم فقط یه بار حج عمره رفتم…

    بازجو: پس کاملا بی خیال بشو…

    متهم: می خوای اعتراف کنم که دزدی بیت المال کردم….

    بازجو: چقدر؟

    متهم: هر چقدر شما بگین، مثلا صد میلیون تومن…

    بازجو: صد میلیون تومن که جرم نیست، جلوی بچه بگذاری قهر می کنه، زیر صد میلیون دلار اصلا توی اوین راه نمی دیم.

    متهم: صد میلیون دلار؟ یعنی چن تومن؟

    بازجو: حدود سیصد میلیارد تومن….

    متهم: اووووف، خیلی زیاده…. ولی اگر اعتراف کنم چی می شه؟

    بازجو: باید پس بدی اش، وگرنه همین جا می مونی تا آخر عمرت…

    متهم: نه، می شه بگم قصد داشتم صدا و سیما رو منفجر کنم؟

    بازجو: فایده نداره، اصلا بازار اتهام انفجار خوب نیست، بخصوص صدا و سیما، به محض اینکه اعتراف کنی، دیگه نمی تونیم ببریمت دادگاه، چون همه مسئولین ازت حمایت می کنن، همه شون خوششون می آد که صدا و سیما رو می خواستی منفجر کنی…. بعد باهات ملاقات می کنن و می فهمن دروغ گفتی، فایده نداره.

    متهم: می تونم اعتراف کنم که با دولت مخالفم، نظرت چیه؟

    بازجو بروبر نگاه می کند: تو از کدوم دروداهاتی اومدی الاغ؟ اگر اعتراف کنی با دولت مخالفی که بهت ده تا جایزه می دن و می شی محبوب مجلس و قوه قضائیه و حکومت.

    متهم: خوب، چه اشکالی داره، بعدش هم همه موافقت می کنن که من آزاد بشم، مشکل حل می شه…

    بازجو: زکی! مشکل تو حل می شه، تازه اون موقع منو می اندازن زندون، چون به من می گن یک مخالف دولت رو زندونی کردم؛ همه سابقه و حیثییت و آبروی من به باد می ره…

    متهم: اعتراف کنم از دیوار مردم بالا رفتم؟

    بازجو: نه بابا، این که جرم نیست، همه این کارو می کنن…

    متهم: اعتراف کنم که مواد مخدر می کشیدم؟

    بازجو: مگه نمی کشی؟

    متهم: نه، اصلا

    بازجو: خاک بر سرت، تو چطور ایرانی هستی که مواد نمی کشی، ناامیدم کردی. مرد حسابی! مملکت چهار میلیون معتاد داره، اینم شد جرم که تو می خوای اعتراف کنی؟

    متهم: من دیگه عقلم قد نمی ده، شما بگو….

    بازجو فکری می کند و گل از گلش می شکفد: آهان! این شد یه چیزی.

    متهم می خندد: ای دستت درد نکنه، چه عالی، چی؟

    بازجو: تو رو متهم می کنم به تبلیغ علیه نظام، الآن روی بورسه، اعتراف می کنی و توبه می کنی، یک هفته ای آزادت می کنم و می ری از شرت راحت می شم، قبوله؟

    متهم: بله، خیلی هم عالی، دستت درد نکنه که شرمنده مون کردی. هر چی بفرمایی در خدمتم…

    بازجو: خوبه، حالا یکی دو تا توهین به نظام بکن….

    متهم: جدی؟ الآن توهین کنم؟

    بازجو: آره، سعی کن حسابی توهین کنی….

    متهم: باشه، ولی قول بده عصبانی نشی و دعوام نکنی….

    بازجو: خره، من می خوام محکومت کنم که زودتر بری، زود باش توهین کن….

    متهم: حکومت ابله و نادان و دزد و فاسد جمهوری اسلامی…..

    بازجو حوصله اش سر رفته: من که نگفتم مشخصات حکومت رو بگو، گفتم توهین کن، اینایی که گفتی که همه اش قابل اثباته، یک توهین بکن که بتونیم محکومت کنیم، بگووووو

    متهم: همین حکومتی که مردم را به فقر و گرسنگی دچار کرده و کارگران را بیکار نموده و…

    بازجو( خمیازه می کشد): این جمله ها رو که رهبری هم می گه، می گم توهین کن، یک چیزی بگو که خیلی زشت و کثیف باشه….

    متهم: حکومت دیکتاتور و واپسگرا و مرتجع که می خواهد ایران را به هزار سال قبل ببرد….

    بازجو( عصبانی): مرد حسابی! من بهت می گم توهین کنم، تو تبلیغات انتخاباتی می کنی؟ تو اگر بگی طرفدار دیکتاتوری هستی و می خوای کشور رو به هزار سال قبل ببری که می تونی تو هر انتخاباتی کلی طرفدار بین مسئولین پیدا کنی، این ها که توهین نیست. یک توهین درست و حسابی خیلی خیلی خیلی بد بکن.

    متهم( ناامید شده): والا هیچی به عقلم نمی رسه، کاش می شد یک هفته فکر کنم و از طریق عقلانیت و تفکر راهی برای حل مشکلات پیدا کنم، مطمئنم که راهی پیدا می کنم…..

    بازجو( با دقت گوش می دهد، از جا بلند شده): چی گفتی؟ همین رو تکرار کن…

    متهم( با تردید): چیزی نگفتم، من بخدا چیز بدی نگفتم…

    بازجو: نه نه نه نه، همونی که گفتی تکرار کن. گفتی چی؟

    متهم: گفتم از طریق عقلانیت و تفکر راهی برای حل مشکلات پیدا کنم…. همینو گفتم…

    بازجو: دقیقا، خیلی عالی. همین خوبه.

    متهم: باشه، من چی بگم؟

    بازجو: بگو که از نظر من نظام جمهوری اسلامی می خواهد از طریق عقلانیت و تفکر راهی برای مشکلات کشور پیدا کند…

    متهم: یعنی واقعا، اینجوری که نیست که….

    بازجو: مثلا گفتم، باشه…

    متهم( با خوشحالی): باشه، قبوله، به نظر من نظام جمهوری اسلامی می خواهد از طریق عقلانیت و تفکر راهی برای مشکلات کشور پیدا کند….

    بازجو( در جلد بازجو فرو می رود): پس شما معتقدید مسئولان عالیرتبه نظام قصد دارند از طریق عقلانیت و تفکر راهی برای مشکلات کشور پیدا کنند….

    متهم: بله، اعتراف می کنم

    بازجو: یعنی شما معتقدید مسئولان نظام به دنبال عقل و تدبیر بوده و با پیروی از علوم انسانی کثیف غربی و از طریق آویختن به اندیشه های اومانیستی و ضد الهی غربی، ایمان الهی خویش را از دست داده و به جای پیروی از منابع دینی به دنبال افکار پوچ جهان مادی و نیهیلیستی و شیطان گرایی و راسیونالیسم غربی رفته و از این طریق قصد ایجاد انحراف در اساس نظام را دارند….

    متهم: بله، اعتراف می کنم

    بازجو: یعنی رهبری و مجلس و شورای نگهبان و مسئولان عالیرتبه نظام رامتهم می کنید که قصد رفتار عقلانی داشته و دچار انحراف شده و به جای پیروی از ایمان دینی به تفکر فاسد غربی روی آورده اند و معتقد هستید که نظام جمهوری اسلامی نظامی ماسونی و غربی و منحط و دموکرات و گلوبالیستی بوده که علیه اهداف عالیه نظام جمهوری اسلامی مبارزه کرده و خدای ناکرده قصد دارد کشور را به منجلاب پیشرفت و توسعه دچار کند، اعتراف می کنید که به این موارد معتقدید؟ و آیا قبول می کنید که این حرفها را برای تبلیغ علیه نظام زده اید؟

    متهم: بله، اعتراف می کنم….

    بازجو: اینجا رو امضا کن…

    متهم امضا می کند.

    بازجو: ببین، من الآن یک فیلم ازت می گیرم که توبه می کنی، بعد هم می گی گه خوردی، اگه لازم شد مقداری هم می خوری، سعی می کنم یک هفته ای آزادت کنم بری، البته خیلی این حرفهایی که زدی تند بود، ممکنه یکی دو بار به اتهام تبلیغ علیه نظام اعدامت کنیم، من سعی می کنم اعدام نشی، ولی خیالت راحت باشه، اگر تا هفته دیگه اعدام نشی، تا دو هفته دیگه آزادت می کنیم. فعلا خداحافظ

    ( پرده می افتد، نمایش به پایان می رسد.)

    برادر غنچه قوامی: “خواهرم به تبلیغ علیه نظام متهم شده است.”

     
  25. زمان و تاریخ اعدام محسن امیراصلانی ، چند نکته را به خاطر ما می آورد ،

    زمانی که روحانی به عنوان ریاست جمهور به سازمان ملل می رود،به دنیا می گویند که در ایران صرفا به خاطر عقیده شخص اعدام می شود.

    ما فراموش نکرده ایم که هر گاه خاتمی به کنفرانس یا همایشی به خارج از کشور می رفت در داخل آشوب و بلوایی بر علیه دولت ایجاد می کردند.

    به امید روزی که دیگر شاهد اعدام هیچکس در این کشور غم زده نباشیم .

     
  26. فقط!! هشیارم!! بیدارم!!؟… از تنبلی بیزارم!! در ادامه آن نیست!!؟

    درودون علیکـــم!!

    (کامنت دهم)”””””(کامنت نهم در پست زنان زن و مردان مرد)

    همانطور که در کامنت پیشین مطرح کردم شورای مرکزی حزب در سایت جناب نوریزاد، صفحه ویژه ای راه اندازی کند که هم اطلاعات جامع از وضعیت فعلی ایران در تمام زمینه ها در آن صفحه موجود باشد و هم اطلاعات جامع از خواسته ها و اهداف حزب در آن صفحه درج شود اعضا داخل کشور حزب هم خواسته های حزب را تحت نظر شورای مرکزی طی سه هفته و با طرح یک خواسته برای هرهفته، در کاغذ اعلامیه حزب که اسکناس رایج ایران است بنویسند و به تعداد معین شده در مخارج روزانه توزیع نمایند و در هفته چهارم هم بجای خواسته های حزب، فراخوان به سایت نوریزاد جهت آشنایی با مشروح خواسته های حزب را بنویسند و توزیع نمایند.

    و حالا می خواهم در مورد نحوه فعالیت اعضا خارج از کشور حزب پیشنهاد خود را مطرح نمایم با توجه به اینکه در خارج از کشور اسکناس ایران رایج نیست پس آنها در مرحله فعلی چگونه فعالیت کنند؟ پیشنهاد این است آنها بجای اسکناس نویسی، به همان تعداد که هموطنانشان در داخل طی یک هفته اسکناس می نویسند در فضای مجازی کامنت تبلیغی بگذارند در فیسبوک دهها هزار نفر از ایرانیان عضو هستند در گوگل پلاس نیز به هم چنین، تعداد زیادی خبرگزاری از قبیل بی بی سی و رادیو فردا و صدای آمریکا و فرانسه و دویچه وله و …موجود است هزاران نفر از هموطنان ایرانی در فضای مجازی دارای وبلاگ هستند در هر کجا که امکان کامنت گذاری است این هموطنان به آنجا وارد شوند و خبر رسانی کنند و فراخوان بدهند برای مرکزیت حزب که سایت جناب نوریزاد است هر هفته شعار حزب را که شورای مرکزی تعیین می کند در بالای کامنت خود بنویسند و در زیر آن هموطنان را برای آگاهی از مشروح مواضع حزب به سایت جناب نوریزاد دعوت کنند و این عمل را هر هفته که شعار جدید حزب تعیین می شود مجددا در همان سایت تکرار نمایند نگاه نکنید آن پیچها و یا وبلاگها سیاسی هستند یا نه، در هر زمینه ای که هستند شما وارد شوید و کامنت تبلیغی خود را بگذارید فقط توصیه می کنم از بین پر بازدیدها و پر لایک ها کامنت گذاری خود را شروع کنید.

    این نکته را در نظر داشته باشیم که هموطنان خارج از کشور حدود 5 میلیون نفرند و داخل کشور 75 میلیون نفر، یعنی نسبت یک به پانزده، بیشترین خواننده کامنتهای شما عزیزان خوانندگان داخل کشور خواهند بود شما از یک طرف هموطنان داخل کشور را با کامنت گذاری با خواسته های حزب آشنا می کنید و هموطنان داخل کشور هم همان کار را با اسکناس نویسی انجام می دهند تلفیقی از فعالیت در فضای مجازی و فضای حقیقی جامعه، نتیجه گیری مثبت فعالیت هر دو گروه در یک راستا خواهد بود و مکمل هم هستند و مرکز هماهنگی همه ما هم فعلا سایت جناب نوریزاد خواهد بود و بدین ترتیب هم مراجعین به سایت نوریزاد و تامین اهداف فعلی آن دهها برابر خواهد شد و هم با مراجعه به صفحه ویژه حزب با مشروح مواضع حزب آشنا خواهند شد و هم از بین مراجعین به اعضا فعال حزب هر روز بیش از پیش افزوده خواهد شد.

    خاطرتان هست در کامنت های ابتدایی عرض کردم فعالیت این حزب هیچگونه منافاتی با سایت جناب نوریزاد نخواهد داشت بلکه اهداف این سایت و کاربران آن را در سطحی وسیعتر و مثمر ثمرتر پیگیری خواهد کرد الآن اسکلت و استخوان بندی پیشنهادات بنده تا حدودی روشن شده است البته اینها برای شروع کار در مرحله صفر فاز یک است برای تکمیل همین فاز، تشکیل شاخه های متعدد حزب، مخصوصا تشکیل شاخه جوانان برای دفاع مشروع و تشکیل شاخه امور مالی مردمی برای تامین آسیب دیدگان معیشتی احتمالی و شاخه های زنان، کارگزان، دانشجویان و …. پیشنهاداتی خواهم داشت که سازماندهی آنها متفاوت خواهد بود و این پیشنهاداتی که در این مرحله مطرح شده است برای تامین دو خواسته است. 1ـ مطلع شدن مردم که چنین حزبی تشکیل شده است. 2ـ خواسته های حزب را با مردم برای همراهی آنها در میان گذاشتن. تامین هر دو این خواسته ها نیاز به فعالیت وسیع تبلیغی دارد و شک ندارم که اگر همت کنیم در کوتاهترین زمان ممکن به این دو خواسته به نحو احسن دست خواهیم یافت.

    من در اینجا می خواهم وعده ای را که قبلا به شما عزیزان داده بودم به محاسبه شما بگذارم گفته بودم در شرایط فعلی خفقان فعلی باید طوری حرکت کرد که نه کسی بترسد و نه کسی دستگیر شود در عین حال اعلامیه های حزب بصورت میلیونی توزیع شود در مورد ترس و دستگیری نیاز به توضیح نیست با بکار بردن این راهکارها، قاضی صلواتی خبیث هم نمی تواند ثابت کند که شما این اعلامیه ها را نوشته اید همه یک جواب یکنواخت خواهند داد که مثلا از راننده تاکسی گرفته ام یا از مغازه دار و یا بانک و…. چگونه می تواند ثابت کند که شما نوشته اید مخصوصا وقتی که یکنواخت و یکرنگ باشد که قبلا پیشنهاد آنرا توضیح داده ام.

    اما در مورد توزیع میلیونی می خواهم یک محاسبه حداقلی بنمایم:

    شما یک نگاه به امتیازهای فعلی کامنتهای سایت نوریزاد بیاندازید میانگین را از 10 الی 20 امتیاز می بینید یک نگاه هم به تعداد کامنتهای هر پست بیاندازید میانگین را از 50 الی 100 کامنت می بینید یک نگاه هم به ثابت بودن تقریبی این مراجعین بیاندازید نه تنها بعد از چند سال پیشرفتی نمی بینیم که بسیاری از کامنت گذاران پیشین نیز ریزش کرده اند و رفته اند دلیلش این است وقتی مدام اخبار منفی را می شنویم و از طرفی راه تخلیه این انرژی منفی به رویشان بسته است نتیجه قهری آن یاس و ناامیدی است.

    اما با بکار بستن پیشنهاد تشکیل حزب، نه تنها آن انرژی منفی به انرژی مثبت تبدیل می شود و روز به روز هم به امتیازهای کامنتها افزوده می شود و هم به تعداد کامنتها اضافه خواهد شد و آن یاس و ناامیدی از طریق فعالیت به نفع حزب در سطح جامعه به امید تبدیل خواهد شد و اصلا سطح آگاهی رسانی به جامعه با شرایط فعلی قابل مقایسه نخواهد بود و جهشی صدها برابری خواهد کرد من نتیجه فعالیت هموطنان خارج از کشور را نمی توانم محاسبه کنم ولی نتیجه فعالیت هموطنان داخل کشور را با دو عدد فرضی حداقلی محاسبه خواهم کرد یکی 100 عضو فعال و دیگری 100 عضو فعال، و نتیجه این محاسبه حداقلی را خودتان به بینید فراموش نکنید با آن گستره فعالیت تبلیغی پیشنهادی، این حزب دارای هزاران عضو خواهد شد و من حداقل و کمترین عدد را به محاسبه می گذارم آنهم فقط نتیجه فعالیت فقط در یک هفته را و نه هفته های متوالی.

    خواننده 1000000 = هر اسکناس 100 دست بچرخد X هر عضو در یک هفته 100 اسکناس بنویسد X عضو فعال 100 نفر

    خواننده 10000000 = هر اسکناس 100 دست بچرخد X هر عضو در یک هفته 100 اسکناس بنویسد X عضو فعال 1000 نفر

    ملاحظه می فرمائید با هزار عضو فعال حداقل ده میلیون نفر خواسته های حزب را می خوانند در صورتیکه یک قطعه اسکناس خیلی بیشتر از 100 دست می چرخد من حداقل را محاسبه کردم و از طرفی اعضا حزب به مرور زمان خیلی بیشتر از هزار نفر خواهند شد و از طرفی این محاسبه فقط برای یک هفته است و هفته های بعدی هم به آن اضافه خواهند شد و میرسد به جایی که در یک بسته 100 تایی اسکناس، دهها اسکناس شعار نویسی شده موجود خواهد بود عزیزان من میدانید این جمله یعنی چه!!؟ یعنی برطرف شدن همان نقطه ضعفی که به درستی مطرح میشود که در سال 57 مردم می دانستند چه چیزی را نمی خواهند ولی نمی دانستند به چه چیزی خواهند رسید که جناب ساسانم هم در آخرین کامنت خود به این نکته باز اشاره کرده اند وقتی دهها قطعه اسکناس شعار نویسی شده در دستان هر نفر بچرخد و در خانواده ها مورد بحث قرار گیرد این مردم خواسته ها و حقوق خود را حفظ خواهند شد!! و دیگر هیچ کس نمی تواند آنها را فریب بدهد می بینید چه اعداد و نتایج شگفت انگیزی بدست می آید؟ حیف نیست از یک چنین پتانسیل نجات دهنده ای استفاده نمی کنیم؟ بیائیم با دست به دست هم دادن و تکمیل کردن این پیشنهادات و اجرای آنها خودمان را از درد چه کنم!!؟ چه کنم!!؟ نجات دهیم و دلمان را به این تعداد مراجعین محدود سایت خوش نکنیم و قدمهای بزرگتری را برای نجات مردم ایران برداریم البته همانطور که دیدید به این فعالیت فعلی شما هیچگونه لطمه ای هم وارد نخواهد شد بلکه فعالیت فعلی شما را نیز مثمرثمرتر خواهد کرد.

    با من همراه باشید… ادامه دارد

    ———————————-

    سلام دوست گرامی
    من شخصاً در این که نقطه ی عزیمت رهایی ما حتما در تشکیل حزب یا احزاب شایسته است، هیچ تردیدی ندارم. و در این که ما یک روز حتما باید بهم بپیوندیم و با همفکری و همدلی به اعتراضات فردی پایان بدهیم و درجمع و اراده ی جمعی مستحیل شویم نیز. باور کنید در این نیز که شما را رویکردی فهیمانه است و به رهاییِ این قوم ملازده دل می سوزانید، شکی ندارم. چه کنم که نوشتنِ روی اسکناس را نمی پسندم. چرا؟ شاید کمی نابخردانه به نظر برسد. اما می گویم: این اسکناس ها سرمایه های ملی مایند. با هر آسیبی که به آنها وارد آید، ما بخشی از سرمایه ی خود را تلف می کنیم. در این نیز موافقم که با یک بخشنامه ی سراسری، می شود از تحویل اسکناس های مخدوش جلو گیری کرد. همه ی اینها را که گفتم، این نیز می گویم که: جامعه ی ما هنوز به پختگیِ لازم برای یک اعتراض بطئی اما گسترده دست نیافته است. مردم ما در عصاره ی تاریخیِ خویش به جوری تربیت شده اند که: حتما باید یکی باشد که جلو بیفتد و چپ رفتن و راست رفتن و ایستادن و حرکت کردن را به آنها یاد آور شود.
    با احترام

    .

     
    • جناب نوریزاد، درودون علیکــــم، من طی این مدت چشمم به در، خشک شد تا بلکه یک نفر پیشنهادی یا اعتراضی بدهد، نشد که نشد!! به قول قدیمی ها چو کنم!!؟ و اما در پاسخ به مطالبی که مرقوم فرموده اید:

      جناب نوریزاد شما تا کنون این همه اسکناس که مثلا بمناسبت عید غدیر به روی آن تبریک می نویسند و گوینده تبریک مهر رسمی خود را نیز به روی اسکناس میزند و در جامعه به طریقی پخش می کند را ندیده ای؟ هیچکس تاکنون اعتراض نکرده است که این سرمایه ملی است و روی آن تبلیغ عید غدیر را نکنید!! آنها هزاران تریبون مثل روزنامه ها و صدا و سیما و مساجد و… را برای تبریک عید غدیر در اختیار دارند باز هم حریصانه به روی بقول شما سرمایه ملی تبلیغ می کنند!! من در کامنتهای پیشین شعار نویسی و پخش اعلامیه را که پیشنهاد کاربر محترم و عزیزی بود را مورد بررسی قرار دادم و گفتم هم احتمال دستگیری در آن هست و هم برد آن چندان زیاد نیست و فورا هم با رنگ سیاه آنرا مخدوش می کنند البته پخش اعلامیه که فعلا اصلا شرایط و زمینه اش فراهم نیست.

      فرمودید با هر آسیبی به اسکناس، ما سرمایه ملی خود را از بین می بریم!! چگونه این سرمایه ملی از بین می رود!!؟ مگر با نوشتن شعار اسکناس از اعتبار خود ساقط می شود هم اکنون به وفور می بینیم مردم با نوشتن حساب و کتاب خود به روی اسکناس، با اسکناس به مثابه یک دفتر یادداشت برخورد می کنند! من نمی خواهم این عمل را توجیه کنم بلکه می خواهم بگویم همانگونه که شما با رسانه های خارج از کشور مصاحبه می کنی و در پاسخ به درستی می گوئید اگر صدا و سیما با من مصاحبه کند من با رسانه های خارجی دیگر مصاحبه نخواهم کرد در اینمورد هم همینطور است جناب نوریزاد، دیکتاتور برای مردم هیچگونه امکانی را باقی نگذاشته است نه امکان تاسیس حزب بصورت علنی است نه امکان داشتن روزنامه، هیچ تریبونی در اختیارمان نیست.

      من در کامنتهای ابتدائی با کاربران محترم شرط کرده بودم اگر با پیشنهادات بنده مخالفت کردید حتما از پیشنهاد بهتر و جایگزین دریغ نفرمائید الآن شما بجای اسکناس نویسی که سرمایه ملی از بین نرود چه پیشنهاد جایگزین و بهتری را ارائه می فرمائید؟

      فرمودید با یک بخشنامه می شود جلوی اسکناسهای مخدوش را گرفت!! اولا چه کسی می خواهد جلوی اسکناسهای مخدوش را بگیرد؟ کارمند بانک؟ مگر ما می خواهم به روی اسکناسها مشکلات کره مریخ را بنویسیم!!؟ ما می خواهیم از مشکلات و درد این مردم و راه نجات آنها بنویسیم و کارمند بانک هم مثل من و شما جزئی از همین مردم با دردهای مشترک است سینه چاک دیکتاتور که نیست تا با بخشنامه او زمین را سجده کند!! دوما الآن دستگاههای اسکناس شمار در بانکها پول را می شمارند و امکان دیدن و جدا کردن آنها توسط کارمند خیلی کم است. سوما این اسکناسها در جامعه دهها دست می گردد و بعضا به مدت طولانی گزارشان به بانک نمی افتد تا سلاخی شوند!! چهارما، مگر ما بیکار نشسته ایم!!؟ او جمع کند و ما هم هر هفته مجددا می نویسیم اصلا پیشنهاد بنده بر نوشتن مکرر در هر هفته با شعار جدید است تا معلوم شود در این بازی موش و گربه چه کسی برنده خواهد شد!!

      فرمودید جامعه ما به آمادگی لازم برای یک اعتراض گسترده دست نیافته است. و نیز فرموده اید حتما باید یکی باشد که جلو بیفتد و راه رفتن مردم را به آنها بنمایاند.
      در پاسخ عرض می کنم من چند بار در طی این کامنتها و حتی همین کامنت دهم یادآوری کرده ام که ما در مرحله صفر فاز یک هستیم و هدف را نیز دو چیز اعلام کرده ام 1ـ اطلاع یافتن مردم از تاسیس این حزب 2ـ آگاه شدن مردم از خواسته های حزب.
      ملاحظه فرمودید هیچ صحبتی از اعتراضات گسترده و بطئی در سطح جامعه در شرایط فعلی مطرح نشده است که جنابعالی می فرمائید مردم آماده نیستند. از یک طرف می فرمائید در اینکه نقطه عزیمت و رهایی ما تاسیس یک حزب است تردیدی ندارید و از طرف دیگر می فرمائید مردم آماده نیستند. خب بالاخره برای این آمادگی مردم نباید از یک جایی شروع کرد؟ و قدم به قدم مردم را آماده کرد تا روز موعود که شرایط اعتراض گشترده را به دست بیاورند؟ می فرمائید حتما یکی باید جلو بیفتد!! خب حزب هم همین کار را می خواهد بکند یعنی جلو بیفتد و مردم را با آگاهی از خواسته هایش به پشت سر حزب بسیج کند حتما که نباید اینکار را یک شخص انجام دهد حزب خیلی بهتر از یک شخص می تواند این جلوداری را انجام دهد.

      جناب نوریزاد، شما بارها گفته اید تنها و انفرادی هستید و از عهده شما همین قدر بر می آید این حزب می خواهد در راستای اهداف شما و نیز آنجا که در پست وصیت نامه گفتید راه مرا ادامه دهید به کمک شما بیاید و گستره مخاطبین شما را از وضعیت ساکن و ناامید کننده فعلی به دهها برابر افزایش دهد من که در همین کامنت گفته ام تعداد زیادی از کاربران قدیمی، دیگر در سایت شما کامنت نمی گذارند و و امتیازات کامنتها و تعداد کامنت گذاران جدید همه در یک حد ساکن و ثابت باقیمانده است و کاربران به دلیل بارش دائمی اخبار منفی و بسته بودن راه حرکت رو به جلو، ناامید و مایوس می شوند و می روند آب هم که مایه حیات است اگر در یک برکه ساکن باقی بماند می گندد!! باید با ایجاد یک روزنه آب را در دشتها جاری کرد تا امید و سرزندگی و مایه حیات بودن آب نمودار شود هدف حزب هم همین است که از سکون و ناامیدی کاربران جلوگیری کند و با فعال شدن آنها در امتداد اهداف این سایت و ایجاد امید به تغییر شرایط، روز به روز جلوتر برویم .

      من در کامنتی خدمت کاربر محترمی عرض کرده ام که در بین عنوان این سری کامنتها سه نقطه(…) گذاشته ام اگر هدف از آگاهی بخشی توقف در پشت این سه نقطه باشد این یک پروژه دیگر است که همانگونه که تاکنون بوده است ایجاد آگاهی، به یاس و ناامیدی منجر می شود ولی اگر از این سه نقطه عبور کنیم یعنی از تنبلی بیزار باشیم!! پروژه دیگری رقم خواهد خورد و ایجاد امید به تغییر شرایط، کمترین محصول آن خواهد بود جناب نوریزاد من نمی دانم که پروژه شما توقف در پشت سه نقطه است یا عبور از سه نقطه؟ البته به آن کاربر عزیز عرض کردم ما نباید برای هر انتقاد کننده ای فورا هورا بکشیم!! چون تا پشت این سه نقطه، ناامید کننده و امیدوار کننده، همه با هم مشترک هستند از این سه نقطه به بعد است که با عرض معذرت از شما مشخص خواهد شد پروژه تخلیه کننده انرژی منفی جامعه است یا پروژه نجات دهنده جامعه و تغییر شرایط.

      جناب نوریزاد، این کامنتهایی که این کاربران محترم در سایت شما می گذارند محصول یک عمر تجربه و مطالعه آنها است حیف است با 10 امتیاز و 20 امتیاز در یک جامعه 80 میلیونی، زحمات این عزیزان به ثمن بخس برود هدف از ایجاد حزب این بود بجای اعداد 10 و 20 امتیازها به 50000 و 100000 برسد بجای 50 و 100 کامنت فعلی، 5000 و 10000 کامنت را برای هر پست تجربه کنیم آنروز بجای ناامیدی فعلی، می توانستیم امید را جایگزین کنیم.

      من حتی مطمئن بودم به محض جدی شدن این پیشنهاد، به مثابه، سر چشمه شاید گرفتن به بیل === چو پر شد نشاید گذشتن به پیل!! دیکتاتور حتما بدون هیچگونه شکی سایت شما را مسدود خواهد کرد او زرنگتر از این است که دست روی دست بگذارد تا مار در آستینش!! پرورش بیابد و بازی موش و گربه را می خواستم پیشنهاد بدهم یعنی قبل از شروع فعالیت حزب، حتما دو سایت یدکی راه اندازی و اطلاع رسانی وسیع کنیم با محتویات حداقل یک ماه قبل سایت شما و صفحه ویژه حزب، به محض مسدود شدن سایت شما، یکی از آن دو سایت اطلاع رسانی شده را فورا فعال نمائیم و بلافاصله یک سایت یدکی دیگر راه اندازی کنیم یعنی همیشه دوسایت یدکی و اطلاع رسانی شده، برای هماورد طلبی با دیکتاتور در آستین داشته باشیم تا او نتواند ما را آلاخون!! و بالاخون!! کند تا بهرام که همه عمر گور می گرفتی!! دیدی که چگونه گور،بهرام گرفت!!؟ دیکتاتور که همه عمر مردم را ترساند دیدی که با تاسیس این حزب و ناتوانی در بستن سایتش، چگونه شبها از ترس خوابش مشوش شده است!!؟

      با توجه به موافق نبودن جناب نوریزاد با تاسیس این حزب، حالا یا بدلیل همخوان نبودن با پروژه او و یا به هر دلیل دیگر، و از طرف دیگر بنای تاسیس این حزب، بر سایت جناب نوریزاد و استمرار واقعی این حرکت نوریزاد، استوار بود از تمام کاربران عزیز و محترمی که این سلسله کامنتها را پی می گرفتند هم تشکر و هم عذر خواهی می نمایم این سلسله کامنتها در همین جا مختومه اعلام میشود و ایران عزیز از این نقطه امید هم به دلایلی محروم شد ایکاش قدر این روزهای قبل از مرگ دیکتاتور را می دانستیم و بجای دلخوش کنک های فعلی، بذری در این سرزمین می کاشتیم تا محصول رسیده و شیرین آنرا در روز مرگ دیکتاتور، بتوانیم برداشت کنیم و با این بی عملی سازمان نا یافته، حتما این دیکتاتور خواهد بود که برنامه های تعیین شده بعد از مرگش را نیز تضمین شده!! عملی خواهد کرد در خاتمه به یاد بانوی مظلوم و زندانی، آتنا فرقدانی مجددا دو بیتی او را تقدیم شما عزیزان می نمایم:

      خوشا چون سروها ایستادنی سبز

      خوشا چون برگها افتادنی سبز

      خوشا چون گل به فصلی سرخ مردن

      خوشا در فصل دیگر زادنی سبز

      در همه کامنتها با درودون علیکـــم، خدمت شما سروران رسیدم و حال با بدرودون علیکــــم تلخ،شما را ترک می کنم مواظب خودتان باشید.

      ———————-

      سلام دوست گرامی
      مشکل ما همین است که وقتی پیشنهادی می دهیم :/.. به مخالفتی بر می خوریم، راهمان را کج می کنیم و دِ برو که رفتی. بمان دوست من. چه با ایده ی شما موافقت کنند و چه نکنند. قرار نیست ما با این سایت دگرگونی های ملی پدید آوریم. مگر این سایت تنها تریبون مردم معترض است. صدها و صدهای دیگر نیز هست. مثلا سایت من به گرد سایت بالاترین نمی رسد از کثرت مخاطبانی که دارد. من شخصا به دنبال هیچ چیزی غیر از گسترانیدن آگاهی نیستم. این، چیزی است که من گرفته ام و دارم پیش می برمش. بقدر مقدور. اندازه ی مانور من مشخص است. ما اینجا دور هم هستیم که: دور هم باشیم. نه برای اینکه حرکتی را سامان بدهیم. این سایت، تریبونی برای حرکت های اجتماعی و اعتراضات نیست. محلی است برای تبادل نظر. از این زاویه که بنگریدش، امتیاز کم یا زیاد کامنت ها آرامش شما نمی آشوبد. بمان دوست من. در همین حد. و نه بیشتر. بمان و به ما آگاهی بده. در هر چه که صلاح می دانی.
      سپاس

       
      • یک سوالی هم که مطرح بود این بود که حزب این دوستمون بابکم درودون! فقط یک حزب اینترنتی می خواست باشه یا حزب واقعی در بین مردم بیرون از اینترنت؟! اونوقت این سوال مطرح بود که حزب بدون مجوز قانونی؟! الان سایت های اینترنتی رو هم میگن باید مجوز بگیرن اونوقت شما اومدی با چند تا کامنت در اینجا بخیال خودت حزب تشکیل میدی؟! اگرم حزب واقعی بیرونی منظورت بود که اونم مجوز میخواد،تا بخوای جایی افرادتو جمع کنی میان دمار از روزگارتون در میارن! بعد هم گفتی چند سایت یدک تشکیل میدیم،مگه برای سایبری و هک کننده ها کاری داره که چند سایت رو با هم هک کنن؟!
        حالا بنازم به استقامت این طراح حزب! که تا یک اشکال درست و حسابی مدنی بهش وارد شد( اسکناس نویسی کاری متمدنانه نیست) فوری دمشو انداخت رو کولش که بقول نوریزاد د برو که رفتیم!
        این بود نتیجه این همه کامنت نویسی و سر کار گذاشتن نوریزاد و دیگران؟! معلوم شد که نوریزاد و اینطور کامنت نویساش همه سر کارند! دلتون خوشه به این حرفها صد من یک غاز!
        کمی واقع بین باشین

         
      • خوب مقایسه ای کردی نوریزاد! سایت تو دست کمی از سایت بالاترین نداره! چون مثل یک مستراحه که هرکی خواست میره توی اون هر نجاستی خاست ول میکنه و میره! از این جهت سایتت شاید گاهی از مستراح بالاترینم جلو میزنه!

        —————————

        سلام دوست گرامی
        بهتر از این هم می توانستید از سایت من انتقاد کنید. لااقل بخاطر چند روحانی و چند صاحب قلمی که در اینجا با تما قوا از اسلام و تشیع و نظام اسلامی دفاع می کنند و بجای خود نیز بر برخی از ناهنجاری ها نقد دارند، حرمت قلم خود را حفظ می فرمودید. اگر به ریشه ی سخن تان در این نوشته رجوع کنید، خواهید دانست که هیچ آیه ای و حدیثی از باورهای اسلامی و شیعی، و هیچ مرتبه ای از مراتب انسانی، شما را به این هتاکی راهنمایی نکرده است. با پوزش، می گویم: این رنج شماست در مواجهه با مسائلی که در این سایت مطرح می شود و شما از تحمل آنها عاجزید. وگرنه شما نیز یکی می شدید مثل عزیزانی که در اینجا هوشمندانه با دیگران بحث می کنند و ابهام مخاطبان خود را برطرف می کنند یا در باره ی آنها به مجادله ی نیکو می پردازند.
        با احترام

        .

         
    • در برنامه ها مختلف سیمای اسلام ، از جمله برنامه نود با اعلام موضوعی از بینندگان وسیله پیامک نظرخواهی میشود . با هر نظرخواهی برنامه نود ، دو تا سه میلیون پیامک ارسال میشود و میلیونها تومان به جیب مخابرات متعلق به سپاه ریخته میشود ، در حالیکه این نظرخواهیها هیچ ثمری هم برای مردم ندارد . از این قبیل وسیله ها برای خالی کردن جیب مردم بسیار است که میتوان شناسایی و از آنها اجتناب کرد .

       
      • درود بر بابكم عزيز
        من همه كامنت هاى شما را با دقت خوانده ام . من هم مثل شما چشم به در دوخته ام .تمام سلول هاى بدنم فرياد مى زنند كه كارى بايد كرد .در برابر زورمندانى كه براى حفظ جمهورى جسمانى خود هر كارى كه مى خواهند با مردم مى كنند بايد كارى كرد . در باره فساد ها ،دروغ ها ،جنايت ها ،غارت ها ،بلاهت ها ،هراس افكنى ها ،خود حق پندارى ها ،ناشايستگى ها ،انحصار رسانه هاى پر مخاطب به مغزشويي حكومت و كشتن يك وبلاگ نويس و هدر كردن بهترين ايام عمر شريف ترين انسان ها به اتهام نوشتن و حرف زدن ،در باره نابرابرى ظالمانه رسانه اى ،در باره امپراتورى هاى مالى اين يا آن آيت خدا ،در باره كودتاى بى شرمانه ،در باره كوس لمن الملكى كسى كه هيچ حق معقول و مشروعى براى رياست بر اين ملت بزرگ و متكثر نداشته و ندارد ،در باره بدنى كه سرتا پايش غده چركين است و در باره باز روليد روز افزون و نو به نو شر و فساد و دروغ و مردم آزارى بسيار نو شته و گفته اند . ما شاهد پر پر شدن جوانان هستيم ،شاهد گريز گسترده آنها از اين خاك غصب شده ميهن عزيز هستيم .شاهد مجلسى هستيم كه شاهكارش راه پيمايي شجاعانه در فضاى مسقف مجلس و شعار مرگ بر اين و آن هستيم ، شب و روز كار مى كنيم و آنچه با زجر به كف مى آوريم كفاف نياز هاى اوليه زندگى مان نمى دهد و از آن طرف هر چند وقت يكبار خبر رقم مسروقه اى به گوش و چشممان مى رسد كه اصلا قادر به شمردنش نيستيم .انگار اعراب دگربار بر آب و خاك ايران هجوم آورده اند .مزدوران خود جوش چفيه بر دوش و نيروهاى لباس شخصى و بيسج و سپاه تنها هنرشان سركوب هر صداى اعتراضى است كه هيچ پشتوانه اى جز صدا ندارد .دل همه ما پر است .همه زخمى و جريحه داريم .تو اين جان فدا هاى الكى و پشت به زور حاكميت را ببين .از طرز حرف زدنشان پيداست كه منطقشان چماق و قمه و زور است .تا جايي كه من با مردم كوچه و بازار سر و كار دارم كمابيش اكثر مردم اين چيزها را مى دانند .هزينه هاى نجومى كه از پول همين مردم براى شستن مغز هاى همين مردم بر باد داده اند ديگر اثر خود را از دست داده است و روز به روز از شمار حاميان اين جمهورى جسمانى كاسته مى شود .اين پرسش در همه جا پرسه مى زند كه كارى بايد كرد ،اما اگر در برابر پيشنهاد شما ،بابكم عزيز ، واكنشى كه چشم داشته اى رخ نداده است حتما دليلى دارد .دوستانى كه سايت را ترك كرده اند از افراد دردمند اين جامعه بوده اند .در نوشته هاى دانشجو ،صرف نظر از درستى يا نادرستى اش ،به نظر من دردى انسانى مى جوشيد و من از ايشان و همه دوستانى كه اين تريبون را واگذاشتندد،اعم از مذهبى و غير مذهبى

         
    • باسلام آقاي بابك نااميد نشو پاسخ نگرفتن به پيشنهادات به معني مورد اقبال واستقبال قرار نگرفتن از طرف مخاطبان نيست چه بسا افراد بسيار زيادي مطالب وپيشنهادات شما را مي خوانند وبا آن همدل وهمراهند ولي از ترس مزدوران فتا جرات اظهار نظر ندارند شما همراه ما بمان وپيشنهادات خود را مطرح كن رهايي از باتلاقي كه 35 سال است در آن گرفتاريم به اين آساني ميسر نخواهد شد كه شما زود خسته مي شوي دلسرد نشو عزيز مثلا همين پيشنهاد اخير خيلي جالب است درست است كه برادر نوري زاد مخالفت كرد ولي چه بسا شماري از مخاطبان سايت جدي بگيرند واستقبال كنند فقط يك پيشنهاد دارم سعي كنيد مطالبي كه مي نويسيد كوتاه ودر حد چند خط باشد چون بسياري از مراجعان مطالب طولاني را مطالعه نمي كنند .

       
  27. آیت الله حائری شیرازی اخیرا در سایتشان، نباریدن باران را به گناهان و ضرورت توبه از آنها نسبت داده اند. این نوشته ایشان هم موجب مسرت است و هم اندوه. مسرت از این جهت به به هر حال، وجود معضلاتی که بزعم ایشان آنقدر بزرگ هستند که به نزول بلای خشکسالی منجر شده اند، پذیرفته اند، و مایه تاسف از این جهت که ایشان بلا را صرفا در رباخواری بانک ها و دعواهای دو جناح سیاسی دانسته اند.

    واقعیت اما جناب آیت الله، اینست که ربا، یک نشانه ی بیماری است و نه خود بیماری. با توجه به سخنان اخیر وزیر مبنی بر بنگاهداری بانک ها، وجود ربا در سیستم بانکی محرز شد، چه اینکه تا قبل از آن، آقایان توجیهات شرعی ای برای گرفتن کارمزد تهیه دیده بودند که بر اساس آن، شما به بانک وکالت می دهید که از جانب شما، پول را صرف سرمایه گذاری و تولید کند و ماحصل را به عنوان کارمزدی حلال به شما دهد.

    اما قصد من ورود به بحث بانکداری نیست. من می گویم که ایشان و آیت الله هایی چون ایشان، خواسته یا ناخواسته در پدید آمدن این سیستم ربای بانکی مقصرند. چگونه؟

    چرا وقتی آن رئیس جمهور عوامفریب، سهم بخش تولید را به نام “پول امام زمان” در جیب مردم می ریخت و برای خود محبوبیت می خرید، صدایی از آقایان در نیامد که چرا تولید را به بهای حفظ موقعیت خود، نابود می کند؟ کدام بانک عاقلی حاضر است سرمایه اش را در اختیار تولیدکنندگان ورشکسته قرار دهد تا به اصول بانکداری اسلامی اش متعهد بماند؟

    چرا آن وقتی که نرخ تورم به 40 درصد رسید و قیمت دلار سه برابر شد، صدایی از آقایان درنیامد که با این نرخ تورم، تولید کننده ی مفلوک بساط کار و کاسبی را بر می چیند و سراغ خرید و فروش ارز و سکه و مسکن می رود، و آنوقت، بانک ها هم با سرمایه گذاری در بازار ارز و سکه، پول ربا به سپرده های مردم می دهند؟

    چرا آن وقتی که تحریم ها کمر تولید داخلی را شکست و عرصه را برای جولان مواد غذایی و محصولات خارجی در سفره های مردم باز کرد، صدایی از آقایان در نیامد که تولید که بخوابد و دلالی که رونق بگیرد، نشت پول ربا به جامعه اجتناب ناپذیر است؟

    چرا آن وقتی که بورسیه دزدها، مشغول کشیدن صندلی از زیر پای وزیر شریف علوم بودند، صدایی از آقایان در نیامد که این دعواهای ناجوانمردانه سیاسی به نزول بلا می انجامد؟

    ضمنا حاج آقا، بر خلاف شما، من می گویم که اگر هم قرار باشد بلایی نازل شود، نه در اثر رویش گناه، بلکه در اثر نفوذ ظلم در جامعه، و از آن مهم تر سکوت در برابر آن خواهد بود. اینجاست که می گویم باید منتظر بدتر از اینها هم باشید. چرا؟

    کدام گناه سنگین تر از زدن و زندان کردن دراویشی که اعتراض مدنی داشتند؟
    کدام گناه سنگین تر از پرپر کردن جوانانی مثل ستار بهشتی و سعید زینالی و محسن روح الامینی و سهراب اعرابی و ندا و ترانه و …و کدام نفرین کارسازتر از آه مادران آنها؟
    کدام گناه سنگین تر از حبس های موقت (!) طولانی دختران جوانی چون غنچه و آتنا و مریم؟ گدام گناه سنگین تر از محروم کردن ساجده عرب سرخی از دیدن کودک خردسالش؟
    کدام گناه سنگین تر از سکوت در برابر جنایت های سعید مرتضوی؟
    کدام گناه سنگین تر از به بار آوردن جامعه ای که کودکان کارش، روز اول مهر سر چهارراه ها بودند؟ به جز کیهان، روزنامه دیگری می خوانید شما اصلا؟

    ای وای اگر فردایی در پس امروز ما و شما باشد. بله، تا زمانی که تعریف شما از آنچه که “گناه” می نامید ناقص باشد، و تا زمانی که چیزهایی مثل ربای اجتناب ناپذیر برآمده از یک سیستم بیمار اقتصادی و زلف بانوان را، و نه ظلم حاکمان را، عامل نزول بلا بدانید، در بر همین پاشنه می چرخد.

    ———————

    سلام بانوی خوب
    از نوشته ی فهیمانه ی شما و از نوری که بر تاریکخانه ی این جماعت جهل گستر تابانده اید، سپاس مندم.
    سپاس

     
    • علاوه بر رباخواری تمهیدات خررنگ کن نظام مقدس برای اسلامی جلوه دادن اعمال خود خسارات زیادی را متوجه مردم میکند . برای چند میلیون تومان وام مسکن ، در دو مرحله سند رسمی در چند صفحه در قالب شرعی مشارکت تنظیم میشود با هزینه چند صد هزار تومان ، که بر گردن وام گیرنده مستاصل است . در حالیکه این سند را میتوان در دو سه جمله در باره مبلغ وام و تعداد اقساط و سر رسید هر یک تنظیم کرد . هزینه ایکه اسلام آقایان بر این کشور تحمیل کرده است بیش از هزینه جنگ جهانی دوم است .

       
    • یادمه وقتی مردم تو خیابون اومدند سال 88 بعد مدت ها تو شهر بارون می بارید شاید گناه این مردم اینه که بر ظلم سکوت کردند و خود نیز دارند مثل اونا می شن تا بتونن از تکه نونی که جلوشون پرت می کنن ارتزاق کنند کاش همه ما مثل داراوش بودیم

       
  28. درود به آقای محمد(کاوه) نوری زاد
    وبه همکاران با وفایتان و هموطنان شریف ، خردورز و آزاد منش

    و درود بی پایان می فزستم به زنان غیور و با فهم دراویش همانند بانو مریم شیرینی و صدیقه خلیلی و هم چنین به مادران ستمدیده سعید زینالی ، غنچه قوامی ، امید علی شناس و خانم اکرم نقابی و دیگران

    1. مصاحبه ها را با رادیو رها شنیدم و ضعیت مملکت ایران با شگوه ، سال هاست چقدر دردناک و اسف انگیز شده است. امیدوارم عاقبت ایران به خیر شود ومردم ایران بیدار شوند و یا حداقل به این همه ظلم و بیداد گری اعتراضی بکنند.

    2. خلافت اسلامی ایران تمام هم وغم خود را گذاشته که روحیه اقشار مردم (البته غیر از چاپلوسان و جیره خواران و آخوند های مزدور و بی سواد و بی شرم) را خراب کند و رعب و وحشت و بی اخلاقی را در چامعه رواج دهد. چون خودشان اخلاق انسانی ندارند و بایستی ریشه یابی نمود که این جماعت در چه نوع خانواده ای متولد شده اند.

    3. خواهش دارم از آقای نوری زاد ، شما که در شرایط فعلی ایران ، جان برکف مشعل و پرچم آزادگی و انسانیت را بر افراشته اید و با دلی بی باک ، ماهیت ضد انسانی و ایرانی سردمداران خلافت اسلامی و آخوند ها را افشاء و روشنگری می کنید و همدردی خود را با ستمدیگان عملأ نشان می دهید ، از در خواست مصاحبه و گفتگو با کلیه رادیو ها وتلویزیون ها و رسانه ها و خبر گزاری های بین الملی استقبال نمائید و آمادگی خود را به آنها اعلام دارید، حتی اگر آن ها سلطنت طلب و یا بی دین و یا بقول آخوند ها دشمن ، بیگانه و صیهونیست ووو… باشند.

    بگذارید! هر چه تهمت، برجسب و انگ مزدوران آخوند ها می خواهند به شما بزنند . شما با کمال رشادت از حقوق انسان و عدالت صحبت می کنید و پروائی ندارید. و دلی پاک و مملو از انسان دوستی در آن نهفته است و به اشتباهات خویش با کمال صداقت و رشادت اقرار می کنید و با مشعل این راه را به دیگران باز گو ونشان می دهید و پیه همه ناملایمات را بجان خود مالیده اید. شنوده بایستی عاقل و خردمند باشد. شما طرفدار بسیار دارید

    آن که پاک است .. چه منتش به خاک است

    4. تصور می کنم و واقعیت نشان می دهد که آخوند ها و نوجه ها و مزدورانشان برای حفظ این نظام ولایت فقیه خلافت اسلامی به قربانی نیاز دارند والبته با داشتن ترس و وحشت از حرکت مردم ، خود را هم آزار می دهند و دیگران را هم نابود می کنند. هوا وقتی آلوده است همه ازآن استنشاق می کنند.

    5.مطمئن هستم که این شیوه جدید بنیادگرائی دینی ، حال به هر نوع آن ، شیعه اثنی عشری و یا سنی داعشی وغیره که می خواهند با زور و قلدری و اذیت و آزار همانند 1400 سال پیش با زور و شمشیر احکام اسلامی را به اجراء بگذارند و ادعا می کنند که می خواهند حکومت اسلامی را در جهان پیاده کنند، با این اعمال وحشیانه و ضد بشری بهیچ وقت موفق نخواهند شد. زهی خیال باطل !

    6. شاید هم سرچشمه ایجاد این همه نارسائی ها از روز اذل ، صفت زشت و ناپسندیده ” حسادت ” باشد.
    بقول ضرب المثل زیبای ایرانی : حسود هر گز نیاسود.
    براسبی ما ایرانیان چقدر ضرب المثل های پر محتوا و پر معنی و زیبائی داریم.

    با آرزوی تندرستی و موفقیت
    وتشکر از امکان و درج دیدگاه دگری در وب سایتتان

     
  29. سلام
    استاد محترم جناب آقای نوریزاد

    من فکر میکنم داعش بوجود آمد تا به مانند طالبان آینه ای باشد از کار های مسئولان و حاکمان سرزمینمان ایران تا شاید به خود آیند و ببینند که رفتارها و کردارهایشان چقدر با اسلام و ذات اسلام تفاوت دارد و کمی خجالت بکشند ودست از سر مردم ما بردارند
    ولی گویا اینها نه تنها خجالت نمیکشند که وقیح تر هم شده اند و هر روز مثل داعشی ها با فتوا و قانونی تازه سر راه این مردم عزیز قرار میگیرند

     
    • دوست عزیز داعش دقیقا همان کاری را میکند که در ذات اسلام است. مگر کشتن کسی که کافر است یا حد زدن و سنگسار زنا کار از دستورات اسلام نیست?مگر سپاه اسلام نبود که بنی قریضه تسلیم شده را گردن زد?خوب همین کار را داعش هم لطف میکند و انجام میدهد دیگر.
      البته لطف به مردم ما میکند که بهتر اسلام رحمانی را بشناسیم.

       
  30. جنگِ عقیدتی و آرمانی یا جنگِ دفاعی و میهن پرستانه؟
    قسمت پانزدهم (قسمت چهاردهم، در پستِ “زنانِ زن، و مردانِ مرد– روز یکصد و دهم”)
    با درود به انسان آزاده و شجاع، جناب نوری زاد عزیز

    رکود نسبی در جبهه‌ها و بحران سیاسی در کشور (12)
    ************************************
    در قسمت‌ قبل، در مورد بحران سیاسی کشور و بازتاب‌های افشاگریِ بنی‌صدر یا همان غائلۀ 14 اسفند، توضیح داده شد. در آنجا بیان گردید که چگونه مسئولِ رسیدگی به این غائله(آقای موسوی‌اردبیلی) با جناح رقیب نشست و برخاست‌داشته و با آنها هماهنگی‌های لازم را بعمل می‌آورد؛ در حالیکه رئیس‌جمهور از این امتیاز برخوردار نیست! همچنین از تماس مکرر آقای هاشمی، که هیچ نقشی در مسئله جبهه و جنگ ندارد، با آقای خمینی و دخالت‌هایی که در امور نظامی بعمل می آورد؛ صحبت شد.
    و بیان گردید که: آقایانِ حزبی و خودِ آقای خمینی، به فکرِ صدورِ انقلاب و نجاتِ مردمِ عراق هستند و دوست ندارند موافقت‌ نامۀ صلحی را امضاء کنند که مانعِ این کار بشود! زیرا معتقدند که مردمِ عراق از آنها “انتظار” دارند!
    در آن قسمت توضیح داده شد که چگونه جناح رقیب، توسط حزب‌الله، آقای احمد خمینی را تحت فشار قرار داده‌اند تا او را از رئیس‌جمهور دور کرده و جذب خودشان بکنند!
    در آنجا بیان گردید که: علیرغم اوضاع آشفتۀ کشور و علیرغم گلایه‌هایی که فرماندهان ارتش از نحوۀ برخوردِ حکومت با خودشان دارند؛ عملیات مهم و کم نظیر هوایی (عملیات اچ3) توسط نیروی هوایی ارتش در دورترین نقطۀ مرزی عراق انجام میگیرد و هواپیماهای جنگی عراق و پایگاه‌های آنها منهدم میگردد.
    و در انتها به گلایۀ بنی‌صدر از خمینی اشاره شد که ایشان معتقد بود که پیام ده ماده‌‌ای و فرمانِ سکوت و تعیین هیئت سه نفره، همگی برای بایکوت کردنِ رئیس‌جمهور است. چراکه جناح رقیب، رادیو و تلویزیون و مجلس و منبر و… را در اختیار داشته و مدام در حالِ طرحِ دیدگاه خود بوده ولی ایشان از حقِّ صحبت، محروم هستند!
    حال ادامۀ ماجرا را پی می‌گیریم:
    1360/1/18:
    بر اساس گزارش روزنامه اطلاعات 18 فروردین، در این روز آقای صدر مدیر مسئول روزنامه میزان(ارگان نهضت آزادی) به اتهام نشر مقالات خلاف واقع از طرف دادگاه ویژه بازداشت میگردد و به زندان قصر منتقل می‌شود. سپس دستور تعطیلیِ خودِ این روزنامه نیز صادر می‌شود.

    1360/1/19:
    امروز با تعیین آقای اشراقی به عنوان نمایندۀ آقای بنی‌صدر در هیئت سه نفره، این هیئت برای حل اختلافات مسئولان، تکمیل می‌شود. در همین روز بعلت بروز ناامنی و درگیریِ منجر به قتل در بعضی از شهرستان‌ها؛ دفتر رئیس‌جمهور طی نامه‌ای از دادستان کل کشور می‌‌خواهد تا یک هیئت عالی، جهت تحقیق در جزئیات آن حوادث، به آن مناطق اعزام شود.

    1360/1/19:
    در قسمت نهم این سلسله نوشتار توضیح داده شد که آقای خمینی از شایعۀ وجودِ شکنجه در کشور، سخت گلایه میکند و آنرا دروغ پنداشته و به کسانیکه این حرف را می زنند، می تازد! و در همان قسمت، به نامۀ بنی‌صدر به خمینی اشاره شد. و اینکه ایشان بر وجودِ شکنجه اصرار می ورزد و می ‌گوید: من در حضور آقایان حجتی کرمانی و محلاتی و بجنوردی؛ شکمِ آن جوانی را که با آتشِ سیگار و توسط پاسداران، شکنجه شده بود و کلمۀ “بهشتی” را بر شکم وی نوشته بودند؛ به آنها نشان دادم و…
    حال مجدداً آقای خمینی در سخنرانی امروزِ خود در جمعِ اعضای دادگاههای انقلاب، به همان موضوع اشاره میکند و بر نبودِ شکنجه در کشور تاکید مینماید!. وی که خودش میگوید: هیئت بررسی کنندۀ مسائل زندانها و شکنجه، هنوز نتیجۀ بررسیِ خود را به ایشان ارائه نکرده‌اند؛ ولی قاطعانه اعلام میکند که اصلاً شکنجه وجود ندارد و این افرادی که اظهار میکنند شکنجه شده‌اند؛ از منافقین (طرفداران مجاهدین خلق) هستند و خودشان خودشان را شکنجه می‌کنند!!
    او درحالیکه حتی یادش نمی آید که از چه کسی شنیده و در موردِ کجا شنیده است؛ اما با این وجود، اظهار می‌دارد: من شنيده‏‌ام كه بعضى از اينها، آن رفيقِ خودشان را بيهوش مى‏‌كنند و شكنجه مى‏‌كنند، براى اينكه بگويند ما شكنجه داريم. شما با چنین مردمى سر و كار دارید!!.
    لطفاً به بخشی از این سخنان توجه فرمایید(امیدوارم بتوانید جملات محاوره‌ای ایشان را با کمی درنگ، بطور کامل درک نمایید):
    “”همين ديشب يا ديروز بود كه يك آقائى به من گفت كه من رفتم منزل فلان شخص، شخصيت، وقتى از پيش آن شخص بيرون آمدم بعضى از اشخاصى كه در دفتر اين آقا بودند گفتند كه شكنجه شده اگر بخواهيد ببينيد اينجا يكى هست، ايشان گفتند بله من مى‏خواهم ببينم. ايشان گفتند كه من رفتم ديدم كه يك شخصى روى چيزش را باز كرد آنجا، گفت كه اينها با سيگار هست و من را داغ كردند، من را چه كردند. و اسم فلان آدم هم با همين سيگار رويش ثبت بود، اسم يكى از مقامات محترم قضائى، اسم او را مى‏گفت كه آن شخص مدعى بود كه اينها با سر سيگار اينجورى كردند و من را شكنجه كردند و داغ كردند و آن اسم هم رويش بود يعنى آن اسم را به قول او با سر سيگار آنجا نوشته بود. ايشان گفتند كه من ابتدائاً به نظرم آمد كه خالكوبى كردند. بعد با او صحبت كردم گفتم كه كى شما را گرفت؟ گفت كه يك دسته‏‌اى تو بيابان آمدند و يك اتومبيل بود و من را گرفتند و شكنجه كردند و چه گفتند. خوب شناختى آنها را؟ گفت نه، سرو كله‏‌شان را بسته بودند آنها. گفتم كه كجا شما را اين شكنجه را دادند؟ گفت كه در همان اتومبيل اين شكنجه را دادند و آنها هم پاسدار بودند. گفتم خوب تو كه مى‏گوئى سرو كله‏‌شان را بسته بودند از كجا مى‏‌گوئى پاسدار بودند، شايد رفقاى خودت بودند. گفت، ماند و نتوانست جواب بدهد. بعد من گفتم كه تو از اين منافقين هستى و اينجا آمده‌‏اى شكايت مى‏كنى، پاشو برو. اينها يك همچو وضعى دارند بلكه من شنيده‌‏ام از يك نفر آدم كه در چيز قضائى بود كه در فلان جا (حالا يادم نيست مثل اينكه شيراز را مى‏گفت) كه بعضى از اينها، آن رفيق خودشان را بيهوش مى‏كنند و شكنجه مى‏كنند براى اينكه بگويند شكنجه ما داريم. شما سرو كارتان با يك همچو مردمى است.
    … آن مردم خيال مى‏كنند كه همچو كه يك كسى رفت در حبس، اول شروع مى‏شود به كتك زدن و داغ كردن و چه كردن و بعد هم تا آخر همين طور. شما هم از اين ور مى‏گوئيد كه اين مسائل هيچ نيست در آنجا. بلكه آنها دارند ما را داغ مى‏كنند و ما را شكنجه مى‏دهند. آنها پاسبان‏ها را دارند كتك زنند و پاسبان‏ها به آنها حرفى نمى‏زنند. اين مسأله بايد براى مردم روشن بشود، بايد گفته بشود به مردم. آن آقايانى كه آمدند و حبس‏‌ها را ديدند، باز تا حالا نيامدند پيش من كه مسائل را به من درست بگويند، جسته و گريخته من بعضى وقت‏ها از مثلاً بعض اشخاص محترم مى‏‌شنوم كه مسائل، مسائل دروغ بوده، آنطور نبوده. وقتى شما گرفتار يك جمعيتى هستيد كه خودشان، خودشان را بيهوش مى‏كنند و داغ مى‏كنند براى اينكه گردن شما بگذارند….””

    آیا تصور نمی‌نمایید که نیاز به هیچ توضیحی وجود ندارد؟ آیا بنظر شما، بیان چنین سخنانی (نه خطاب به مردم و گروهِ مخالف)، بلکه خطاب به اعضای دادگاههای انقلاب که خودشان به نوعی متهم به ارتکاب این جنایت هستند؛ به معنای صحه گذاشتن بر این عمل و یا به اصطلاح، تئوریزه کردنِ خشونت و شکنجه نیست؟! راستی، با وجودِ چنینی دیدگاهی نزدِ رهبر، چه نیازی به هیئت بررسی و تحقیقِ شکنجه وجود دارد؟! آیا اظهارِ این بیانات به معنای این نیست که: ای هیئت تحقیق، بیایید و اعلام نمایید که شکنجه‌ای وجود ندارد؟!
    (تصور نکنید که ایشان، الان، در زمانیکه هیئت تحقیق تا حدودی بررسی‌هایی کرده است، این حرفها را میزند؛ خیر. ایشان حدود دو ماه پیش نیز همین حرفها را زده بود!)

    1360/1/19:
    بدنبال آن سخنان، دادستان کل انقلاب(آقای قدوسی) یک اطلاعیه 10 ماده‌ای صادر می نماید و می نویسد تا تصویبِ قانونِ احزاب در مجلس؛ همۀ احزاب و گروه‌ها می بایستی در چارچوب این اطلاعیه فعالیت نمایند.
    آقای بهزاد نبوی(سخنگوی دولت رجایی) در مورد این اطلاعیه می گوید: “این بیانیه در نخست وزیری و در جلسات متعددی که با حضور آقایان بهشتی، قدوسی، رجایی و شخص بنده تشکیل میشد، تدوین گردید… جوهرۀ اطلاعیه این بود که گروه‌های سیاسی، یا باید مبارزۀ مسلحانه را انتخاب بکنند. و یا خلع‌سلاح و مخالفت درچارچوبِ قانون را…! اگر گروه‌های سیاسی می‌خواهند در چارچوب مخالفینِ قانونی فعالیت کنند، باید رهبران خود را معرفی کنند، نشانی مقرهای خودرا مشخص کنند و اسلحه و مهمات خود را تحویل بدهند.”

    1360/1/22:
    در این روز، آقای بنی‏‌صدر یکبار دیگر نامۀ مفصلی را به دادستان کل کشور (موسوی اردبیلی) می نویسد. ایشان در ابتدای این نامه به مسئلۀ “اعلامِ جرمِ خودش نسبت به آقایان بهزادنبوی و رجایی” اشاره می کند. او می گوید که: چرا این اعلامِ جرم را از دادگستری گرفته و به هیئت سه نفرۀ حل اختلاف داده‌اید؟! این موضوع، اختلافِ من با آقایان نیست، بلکه در مورد خیانتی است که آنها در قراردادِ الجزیره(قرارداد تحویل گروگانهای آمریکایی)، به ملت خودشان کرده‌اند!
    (امیدوارم در یکی از قسمتهای بعدی این سلسله نوشتار، در مورد قرارداد الجزیره و موضوع تحویل گروگانها، بطور مشروح بنویسم)
    وی آنگاه ضمن اشاره به استبدادِ دینی، به عدم رعایت قانون توسط نهادهای حکومتی، بویژه مجلس و قوه قضائیه، اشاره میکند. وی در ادامه تمامی فرآیندی را که حزب رقیب در حالِ تدارک و اجرا می باشد را پیش‌بینی کرده و می‌نویسد: آنها می‌خواهند در مرحله اول؛ با ادارۀ انحصاریِ رادیو و تلویزیون، با تعطیلیِ روزنامه‌‏ها و با جلوگیری از حضورِ من در اجتماعات مردم و سخنرانی؛ موجبِ قطعِ ارتباطِ رئیس‌جمهور با مردم بشوند. آنگاه آنها با تصویبِ حذفِ اختیاراتِ ریاست‌جمهوری در مجلس، او را بی‌اختیار و بی‌اعتبار نمایند. آنها سپس با تصفیه در نهادهای انقلاب؛ کاری میکنند که همۀ آنها بصورت یکدست، ضدِ رئیس‌جمهوری بشوند. آنها فرماندهی کل قوا را از من گرفته و مرا وادار به استعفا می‌نمایند. و البته اگر این تدابیر نتیجه نداد؛ مرا ترور خواهند نمود!!
    وی در انتها می نویسد که می خواسته این دردِ دل را بصورت یک کتاب در آورد ولی بعلت کم بودنِ فرصت، این کار را نکرده است. وی میگوید: اما برای آنکه این تصور پیش نیاید که مجریِ قانون اساسی، سکوت کرده است؛ من این موارد را برای شما نوشتم.
    لطفاً به بخشهای بسیار کوچک از این نامۀ مفصل، توجه فرمایید:
    “”…اعلام جرم، اختلاف نیست که به هیأت 3 نفری برود. جای رسیدگی‌اش دادگستری است و اگر باید برود، چگونه است که بر خلاف بیان امام؟
    (در اینجا اشاره است به اعلام جرم رئیس‌جمهوری به جرمی که آقایان رجائی نخست‌وزیر و آقای بهزادنبوی وزیر مشاور با انعقاد قرارداد الجزیره، مرتکب شده بودند. بازپرس به رئیس‌جمهوری اطلاع داده بود: وقوع جرم، مشهود است و او آمادۀ صدور دستور توقیف نخست وزیر و وزیر مشاور است. اما آقایان بهشتی و موسوی اردبیلی، پرونده را، به این عنوان که باید در اختیار هیأت سه نفری حل اختلاف قرار گیرد!، از بازپرس گرفتند!)
    …اعتماد مردم به دستگاه قضائی به حداقل رسیده است…در یک سنجش افکار، تنها 12درصد مردم امیدوارند دادگستری شما، قضیۀ دانشگاه را عادلانه مورد رسیدگی قرار دهد.
    …استبداد با رنگ مذهبی در ظاهر، برای اجرای مکتب و در واقع، زمینه سازی برای عود استبداد وابسته به غرب؛ چرا؟ …
    …وقتی نهادهای منبعث از قانون‌اساسی، خود، قانون‌اساسی را رعایت نکردند، قانون‌اساسی بی‌اعتبار میشود، خود این نهادها بی‌اعتبار میشوند… محکومیت در این دستگاه قضائی، مرا در زمرۀ اصحابِ حضرت حسین(ع) در می آورد که از قاضی شرع عنوان “خارجی”، گرفتند…
    …مردم را باید جدی گرفت و برای رأی و نظر آنها احترام قائل شد. مردم، انقلاب کردند تا مرد را به حق بسنجند و نه حق را به مرد…
    …نمی‌دانم شما چه می‌خواهید بکنید. اما حاصلِ یک سال اطلاعاتِ جمع‌آوری شده را در خطوط اساسیِ طرحی که برای نابودی این جمهوری تنظیم کرده‏اند، به شرح زیر برای شما می‌نویسم، بعد شما را با خدای خود تنها می‌گذارم:
    همه شواهد و قرائن می گوید که دست به کار شده‌‏اند که به کار خود سرعت خواهند بخشید. حالا فرض کنید خطوط طرح اینها باشند:
    مرحله اول، بی‌اختیار و بی‌اعتبار کردنِ رئیس‌جمهوری و نهادهای دیگر از طریق: قطع ارتباط رئیس‌جمهور با مردم با ادارۀ انحصاریِ رادیو و تلویزیون – حذفِ روزنامه‏‌ها – جلوگیری از حضور در اجتماعات مردم و سخنرانی – حذفِ اختیارات ریاست‌ جمهوری که دو مورد دیگر به مجلس لایحه برده‌‏اند – تصفیه در نهادهای انقلاب طوریکه یکدست ضد رئیس‌جمهوری بشوند- گرفتنِ فرماندهی کل قوا و ناگزیر کردنِ وی از استعفا – و در صورتی که تدابیر بالا بی نتیجه ماند، ترور او – …
    …در مجلس، در جائی که خود قانون وضع می کنند، آشکارا قانون نقض می شود و اقلامِ مصرفِ بودجۀ سری، برخلاف قانون افشا می‌شود و با آنکه رئیس مجلس از حقیقت آگاه است، دَم بر نمی آورد…
    …مردم قضاوتِ خود را دربارۀ چماقداری و قضیه 14اسفند کرده‏اند، چرا که خود در صحنه حاضر بودند. آنرا بهانه کردن و هر نوبت تعرضی به رئیس‌جمهوری روا دیدن، کار نیست. شأن قاضی و جرأتِ او در احضارِ رئیس‌جمهوری نیست، در اجرای قانون است. وقتی، قاضی، شجاع و درخورِ احترام است که به شما بگوید: دادستانِ کل حق ندارد، اعلامِ جرم، آن هم جرم بر ضدِ قانون‌اساسی را بگیرد و به هیأت سه نفری بدهد!. و الّا وقتی که ناسزا به رئیس‌جمهوری و چماقداری، جایزه دارد، احضارِ او به دادگستری، جرأت نمی خواهد…
    …سه کارمند بانک را به دلیل آنکه فتوکپی حواله آقای هاشمی را به مسئول تدارکات سپاه، بیرون داده‏اند (این کار را کرده‏اند یا نه؟ نمی دانم) با آنکه سری نبوده و معلوم نیست جرم باشد، دادگاه انقلاب توقیف کرده است. اما آقای آیت، اسناد هزینۀ سری را برخلاف قانون، علنی از میزِ خطابۀ مجلس خواندند و برخلافِ حقیقت حرف زدند، تهمت زدند، کسی از او کم‌ترین توضیحی هم نخواست!. این دستگاه قضائی با این تبعیض‏‌های آشکار، چطور می تواند دَم از اجرای قانون بزند؟
    …فشار روحی و سیاسی، جامعه را به سوی انفجارهای مهار نکردنی میراند. آخر چقدر تجربه کنیم؟ آیا نمی بینیم تمام گروه‏‌های سیاسی که تحت فشار قرار گرفتند، رشد کردند و قوی‌تر شدند؟ و آنها که آزادی عمل داشتند، شناخته شدند و جامعه حدی به آنها داد که سزاوار آن بودند؟
    …مردم را باید جدی گرفت و برای رأی و نظر آنها احترام قائل شد. مردم، انقلاب کردند تا مرد را به حق بسنجند و نه حق را به مرد…
    …در رژیم‌های استبدادی، ثروتمندها پول‏ها را می‌برند و مستضعف‌ها، شعارها را تحویل می گیرند. ایران امروز، مردم محروم، کوشش از روی برنامه برای رفع محرومیت‏‌ها را می‌خواهند، شعار نمی‌خواهند…نگذاریم حقِِّ محروم را قشرهای زورمند و مالدار و زد و بنددار، ببرند و بخورند…
    …باری، سخن بسیار است، می خواستم این درد دل را کتاب کنم. اما فرصت کم است و نباید این تصور پیش بیاید که مجری قانون اساسی، سکوت اختیار کرده است.
    ادامه دارد.
    با ادب و احترام، حامی.

    ———————–

    سلام حامی گرامی
    از شما بخاطر جمع آوری این اسناد انکار ناپذیر و تألیف آنها و تلاشتان برای روشنگری و واشکافی گذشته های نچندان دور این سرزمین و انقلاب سپاس می گویم.
    سپاس فراوان

     
  31. با درود به سالک عزیز نوریزاد گرامی . دست مریزاد از گذارش هایی که از اطراف زندان اوین قلمی میکنید . من یاد دارم که در مورد آن روحانی که از زندان به در آمده بود و شما فکر میکردید که وی زندانی بوده و آزاد شده طی چند مرحله رفت وآمد وی به زندان همگی متوجه شدیم که با کمال پر رویی و وقاحت که فقط در معممین دیده میشود کذاب بود و در زندان کار ها دارد که نامعلوم است و با پر رویی تمام از اینکه داعشی ها را به وی گوشزد میکنید خود را بی خبر نشان میدهد و لوده بازی در می آورد . نکاتی که در مورد مادران درد کشیده گفتید را باید به افرادی گفت که از کاربران سایت شما سوال میکنند که چرا نوریزاد را تنها گذاشتید و با وی همراهی و مساعدت نمیکنید باید به آنان گفت سر نوشت محسن شجاع علی زینالی دختر هفت سینی و دیگران باعث میشود که دیگران دست به عصا راه بروند ومنتظر فرصت باشند . نوریزاد دیگر اظهر من الشمس شده دیگر نمیتوان با او به سادگی در افتاد ولی طومار هستی هر کس که به او بپیوندد را در هم میپیچند مگر آنقدر جمعیت انبوه باشد که از انقلاب وحشت کنند آن وقت دیگر موضوع عوض میشود ! در دنیای کنونی این داعشی ها ی وطنی ثابت کرده اند که برای مقام انسانیت و آزادی کوچکترین ارزشی قائل نیستند و هر انگی به هر کس میبندند و کسی جلو دارشان نیست دراویش نمونه بارز آن هست این هایی که برای مظلومیت امام حسین اشک میریزند وسینه چاک میکنند نمیبینند که در این مملکت چه حق ها ناحق میشود جه ظلم ها میشود چه تهمت ها روا می شود مگر لشکریان یزید و سر دم دارانشان به امام حسین نمی گفتند که پسر پیغمبر خدا هستی باش چون بر علیه خلیفه زمان (یزید) خروج کرده ای خونت مباه است وحتی امام که میخواست از راهی که آمده بود بر گردد جلو گیری کردند وگفتند یا بیعت ویا مرگ خوب این داعشی ها ی وطنی چه چیزی از لشکریان عمر سعد کم دارند صدای هر حق طلبی را در گلویش خفه میکنند تازه روحانیون طراز اول مملکت هم پشتیبانی بی چون وچرا میکنند که جمعی مرتد! به امام حسین توهین ها کرده اند و به قول جنتی چمدان چمدان برایشان دلار فرستاده بودند و هیچ کس را توان دفاع نیست آز این دروغ زنان . میدانید چرا ! چون جمع کثیری به غارت و چپاول اموال البته بی سر وصدا مشغولند جمع کثیری از فیلتر های هسته های گزینش به پست های نان و آب دار رسیده اند و از این خوان یغما دل نمیکنند وخود را مدیون مسئولین امر میدانند که این نان را در سفره آنان گذاشته اند . کسبه و بازاریان که دیگر تکلیفشان مشخص است و به هر نحو ممکن خون مردم را درشیشه کرده و نوش جان میکنند آروغی زده و هر چند سال به مکه مکرمه مشرف میشوند تا کسب حلالشان پر برکت تر شود ! میماند جمعیتی حقوق بگیر جزء و جمع انبوهی بی کار که آن هم داستانیست پر آب چشم ! مگر آلترناتیو بسیار قوی پدید آید و مردم متوجه شوند که چه کلاه گشادی سرشان رفته .

     
  32. 1- اگر آقایان اطلاعاتی و سپاهی می گویند ایستادن در اطراف اوین غیر قانونی و جرمه پس مکانی را اعلام کنند که مردم بتوانند آرام تجمع کنند که غیرقانونی و جرم نباشد؟
    2- بنده و مردمی که این همه ستم را بر عزیزان و مادران هم وطن می بینیم و هیچ صدا و حرکتی نمی کنیم به نظرم مرده هایی متحرک هستیم که یارای یاری رساندن نداریم.! چه بسا از سنگ صدا در آید و از ما هیچ! ای وای بر ما ………….
    3- 35 سال ملت را با بد و بدتر به پای انتخابات گسیل می کنند و ملت مثل پینوکیو باز هم فریب می خورد خدا می داند تا کی؟
    4-آقایان حکومتی از خامنه ای تا رفسنجانی و .. سپاهیان و امنیتی ها راستی راستی فکر کرده اند مملکت ارث پدرشان است و هر غلطی می خواهند دارند می کنند و ملت شریف!! ایران هنوز در خواب غفلت و نان شب است. آیا می دانید افسردگی و فقر و فحشا و فساد و جنایات و دروغ و اخاذی و اختلاس و دزدی و پرخاشگری و ریاکاری جزئی از زندگانی اکثر مردم شده است؟ آقایان حکومتی این بود وعده های انقلاب؟! تخت و تاج حکومت این قدر دوست داشتنی بود که ملت و مملکت را به پای آن قربانی کردید؟ ای تُف به غیرت نداشته تان.

     
  33. فرشته قاضی
    فرشته قاضی
    f.ghazi(at)roozonline.com

    محسن امیراصلانی بامداد روز گذشته در زندان رجایی شهر اعدام شد. او اردیبهشت ۸۵ به اتفاق همسر و چند تن از شاگردانش بازداشت شده بود، هرچند همسر و شاگردانش آزاد شدند اما او طی ۹ سال گذشته به اتهامات متعددی از بدعت در دین، ادعای ارتباط با امام زمان، توهین به حضرت یونس تا تجاوز به عنف و.. متهم شده بود؛ اتهاماتی که به گفته پدرش در مجموع اتهام مفسدفی الارض را برای او به دنبال داشت و در نهایت هم با همین اتهام به دار آویخته شد. همسرش هم می گوید که در نهایت با اتهام تجاوز به عنف و بدعت در دین همسرش را اعدام کردند.

    حکم اعدام محسن امیراصلانی دو بار، به گفته خانواده اش، در دیوان عالی کشور نقض شد اما در نهایت برای بار سوم حکم اعدام صادر و بامداد روز گذشته هم اجرا شد. درباره محسن امیراصلانی و پرونده و اتهامات او شایعات فراوانی مطرح می شود. از این جهت رفته ایم سراغ همسر، پدر و برادرش و درمصاحبه با آنها از علت بازداشت، اتهامات منتسب، روند دادرسی و شاکیان خصوصی آقای امیراصلانی سئوال کرده ایم. مصاحبه با پدر محسن امیر اصلانی روز دوشنبه و قبل از اعدام فرزندش صورت گرفته. بخشی از مصاحبه همسر محسن امیراصلانی هم روز دوشنبه و قبل از اعدام و بخش دیگر روز گذشته و پس از اعدام همسرش انجام شده.

    برادر امیراصلانی هم دیروز و پس از اعدام برادرش در مصاحبه ای کوتاه با “روز” از انتشار فیلمی درباره برادرش سخن می گوید که به گفته او به طرزی مشکوک در اینترنت آپلود شده است. او در این مورد که چطور بعد از 9 سال، یک باره حکم اعدام برادرش به اجرا گذاشته شد، می گوید: جمعه همین هفته ای که گذشت معلوم نیست از چه طریقی و از چه نهادی و به چه صورتی یک فیلم ۱۰-۱۲ دقیقه ای روی اینترنت منتشر شده که عنوان آن آلبوم عکس های محسن امیراصلانی است. ما فیلم را نگاه کردیم، یک چیز کاملا خانگی و خیلی خام و کودکانه که در حد تفریح بوده که شرایط جامعه را مورد بررسی قرار داده، البته بحث های سیاسی تری هم توی آن هست از جمله اشاره به مسائل ۸۸ و مسائل ۶۰. در نهایت هم از بالا تا پایین نظام جمهوری اسلامی را مورد حمله قرار داده. ما نمی دانیم این فیلم از سوی چه کسی و از چه طریقی بوده، یک زندانی که امکان مونتاژ و تدوین و.. را ندارد، تازه اینها را هم داشته باشد امکان آپلود کردن روی اینترنت را که ندارد. این فیلم چگونه ساخته شد و چگونه آمد بیرون؟ به نظر ما همین زمینه اقدام عاجل برای اجرای حکم شد. فیلم سیاه نمایی از شرایط اجتماعی و شرایط سیاسی دارد و من فکر میکنم این فیلم به این شتاب زدگی سیستم را به اجرای حکم کشاند.

    او می افزاید: جمعه فیلم منتشر شد، دوشنبه او را بردند قرنطینه و سه شنبه صبح اعدام کردند. ما این قضیه را به صورت قانونی پیگیری و شکایت خواهیم کرد که مشخص شود چه کسی یا کسانی چنین کردند.

    پدر محسن امیراصلانی اما ساعاتی پس از آخرین ملاقات با فرزندش در زندان رجایی شهر در مصاحبه با “روز” و در پاسخ به این سئوال که چه شد که به اینجا کشید و چرا این همه سال حرف نزدید و اطلاع رسانی نکردید می گوید: ما خیلی تلاش کردیم، ۹ سال تمام تلاش کردیم. رای دیوان عالی کل کشور را که ۱۲ صفحه بود و برائت داده بود برای تشکیل دادگاه هم عرض، دور زدند، دادگاه هم عرض را هم به کمک رئیس کیفری استان تشکیل ندادند. می گفتند آبروی قضاتی که این رای ها را داده اند می رود و نمی توانیم این رای دیوان را اجرا کنیم. گفتیم اینجا جوانی کشته می شود، گفتند این کار ما نیست ما نمی توانیم بگذاریم آبروی همکاران مان برود.

    او می افزاید: خود لاریجانی یک بار رفته بود بازدید کیفری استان. پرونده را داده بودند ماده ۱۸ اعمال کردند و محول کردند به شعبه ۱۳ در دیوان عالی. او هم رای صلواتی را که مال ۸ سال پیش بود از محکمات دانست و بقیه آرا را باطل کرد. طبق آئین دادرسی رایی که سه سال بگذرد قابل اعتنا نیست، از این رای ۸ سال گذشته اما رای او را از محکمات دانستند. او هم دید رایش زنده شده، گذاشت پشت آن که اجرا شود.

    پدر محسن امیراصلانی می گوید که فرزندش روانشناسی درس می داد و کار دیگری نمی کرد: توی کلاس درس می داد روانشناسی. هیچ کاری نمی کرد. اتهام بدعت و توهین و قرائت جدید از اسلام وزدند.. در کنار اینها اتهاماتی از قبیل تجاوز به شاگرد و تجاوز به عنف هم اضافه می کنند دیگر. هیچ سیاسی ای نیست که از این اتهامات نداشته باشد. مجموعه مفسد فی الارض دادند و اعدام دادند.

    اودر توضیح پی گیری هایشان می گوید: ما همه جوره تلاش مان را کردیم. کمیسیون عفو و بخشودگی سه بار می توانستیم، رفتیم، یک بار رد کردند بعد ما فتوای رهبری را بردیم که مفسد فی الارض قابل توبه و پذیرش است، ازموسوی اردبیلی هم بردیم و.. خیلی سریع استیذان ها را گرفتند و گذاشتند اجرا و گفتند کمیسیون هم رد کرده.

    آقای امیراصلانی سپس می گوید: قرار ما این نبود که رسانه ای کنیم. ما قرارمان این بود از طریق قانون حل کنیم و آئین دادرسی. هر چه جلو رفتیم یک پاتک دیگر زدند الان هم که اعلام کردیم گفتیم خونش هدر نشود حداقل رسانه های گروهی متوجه باشند. سعی مان این بود که رسانه ای و خبری نکنیم و تا می شود در داخل حل کنیم ولی نشد متاسفانه دادسرای ما آئین دادرسی را اجرا نمی کند. سلیقه ای و سفارشی است. وزارت اطلاعات هم خیلی سعی میکند از مسیر خارج کند. کیفری استان هم همانطور که گفتم به خاطر اینکه قضاتش زیر سئوال نروند که حکم ناپخته ای داده اند، حکم شان هیچ دلیل و استناد که نداشت همه با علم قاضی بود. برای اینکه آبروی آنها نرود یک جوان را به ورطه هلاکت انداختند.

    لیلا قدیمی، همسر محسن امیراصلانی اما توضیحات مفصل تری ارائه می دهد. او که خود به همراه همسرش بازداشت و سپس آزاد شده بود می گوید که حسادت و خصومت برخی شاگردان همسرش به دادگاه کشید و بعد وزارت اطلاعات پرونده را در دست گرفت و در نهایت به اتهام تجاوز به عنف و بدعت در دین همسرش اعدام شد.

    او درباره اتهام توهین به حضرت یونس که در دادنامه ای که به عنوان دادنامه همسرش منتشر شده می گوید: این دادنامه قدیمی است و منتفی شده اما مساله توهین به حضرت یونس به یکی از جلسات دادگاه همسرم برمیگردد که در دادگاه تمثیلی آورده بود و برداشت توهین به حضرت یونس از آن کردند.

    مصاحبه “روز” با لیلا قدیمی، همسر محسن امیراصلانی در ذیل می آید:

    خانم قدیمی همسر شما ۹ سال زندان و سالها زیر حکم اعدام بود ولی شما و خانواده تان هیچ وقت اطلاع رسانی نکردید تا این اواخر که مجموعه فعالان حقوق بشر اقدام به اطلاع رسانی کرد. سکوت شما و خانواده تان چه دلیلی داشت؟

    واقعیت اش نمی دانم، خودش خیلی دوست نداشت شلوغ شود. واقعا نمی دانم. دلیل قانع کننده ای نیست این حرکت ما ولی اعتقاد خودش بر این بود که دست نگهداریم ببینیم چه اتفاقی می افتد. اینقدر که این سالها ما را سر در گم کردند، گاه امیدوار، گاه ناامید، از این دادگاه به آن دادگاه. وکیل و هر کسی یک چیزی به ما گفت، یکی گفت صد در صد این پرونده تبرئه است یکی دیگر گفت نه راهی ندارد و.. اینقدر این وضعیت بود که ما گفتیم نکند با شبکه ها بخواهیم ارتباط بزنیم برای محسن بد بشود و.. نمی دانم چقدر قانع کننده است اما اینقدر شرایط ما خاص بود که واقعا در چند راهی بودیم تا اینکه متاسفانه امروز خیلی ناغافل ما را توی شوک بردند. خودش را هم ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار کردند و بردند. برای آخرین ملاقات هم تماس گرفتند که شکل گرفت و گفتند اجرای حکم آمده و هیچ راه دیگری ندارید مگر اینکه تا قبل از ۶ صبح نامه توقف حکم بیاورید. پدرش هم برای پی گیری رفت به کمیسیون عفو و بخشودگی اما متاسفانه دست قاضی صلواتی روی این پرونده است. یکی از آرزوهایش این بود که اجرای حکم محسن را ببیند. حالا دیگر ما به این نتیجه رسیده ایم که این قضیه را خبری کنیم، اطلاع رسانی کنیم. حداقل اینگونه خبر به گوش بالادستی ها برسد و حداقل بازخواست کنند. شاید باورتان نشود از آخرین دادگاهی که برای محسن گذاشتند ۳ سال می گذرد، محسن ۳ سال در زندان رجایی شهر بود و دادگاهی تشکیل نشد، حتی یکبار او را نخواستندبگویند اصلا چرا ۹ سال است زندان هستی،وضعیت ات چگونه است،کی هستی،چی هستی و…

    چطور شد اصلا همسر شما بازداشت شد؟

    محسن یک موسسه روانشناسی داشت چون روان شناس و رویا شناس و هیپنوتراپیست و روانکاو بود. این تخصص هایش بود. در موسسه اش مشاوره می داد و یکسری کلاس ها هم می گذاشت مثل طریقت باطنی و رویا شناسی. یک تعدادی شاگرد بودند و کلاس های قرآن بود. در این کلاس ها شاگردها یک سری اختلال ایجاد کردند در این سطح که این، آن را می خواهد و آن، این را می خواهد و از این بازی ها. طی مشاوره هایی که محسن میداد متاسفانه یک تعدادی حسادت ها و بچه بازی ها و.. باعث شد که این داستان مفسد فی الارض و زنا و تجاوز به عنف روی پرونده شکل گرفت. اطلاعات دست اندرکار شد و ۱۰ اردیبهشت ۸۵ محسن و من و هفت هشت نفر از شاگردان را گرفتند و به محسن گفتند تو در کلاس ها گفته ای که قرآن را فارسی بخوانند و لباس سفید مخصوص نماز به آنها دادی. حتی به ما این اتهام را زدند که قرص های روانگردان به شاگردان دادید و حلقه های معنوی تشکیل دادید، به آنها گفتید تو باید با آن یکی ازدواج کنی، یا با آن ازدواج کنی و.. این را در برنامه ای به اسم ادعاهای دروغین در شبکه ۵ هم گذاشتند،یک برنامه ای بود عکس محسن را هم انداختند ولی جلوی چشمانش را پوشانده بودند اما خود محسن بود بعد یک جای دیگر آمدند کاپشن محسن را تن یکی دیگر کردند که یک مقدار ته صدایش شبیه محسن بود و اینکه بله من این کارها را کردم و الان نادم و پشیمان هستم و این بازی ها. یعنی این بازی ها را هم با ما کردند. بعد گفتند بدعت در دین گذاشتی و خواستی نظام را براندازی کنی با این حلقه ها و.. تا اینکه اولین حکم را قاضی صمدی داد در دادگاه ارشاد که چند سال زندان و جریمه نقدی و شلاق بود. ولی بعد پرونده رفت دادگاه انقلاب و قاضی صلواتی حکم اعدام داد. در اعتراض اولیه دیوان عالی کشور گفت این دادگاه و این قاضی صلاحیت رسیدگی به این پرونده را نداشته. فرستادند دادگاه بعدی. قاضی سایه هم حکم صلواتی را صادر کرد،فکر میکنم اجازه نداشتند این حکم را بشکنند. او روی حرف صلواتی حرف نزد و اعدام داد. دیوان عالی کشور ۱۰ – ۱۱ صفحه توضیح نوشت که مستندات شما چیست و چه دلایلی دارید برای چنین حکمی. شاهد و ادله ای ندارد. ما خوشحال شدیم و فکر کردیم با توجه به ۱۰ – ۱۱ صفحه که دیوان عالی اینها را کوبانده اصلا تبرئه می دهند اما متاسفانه حکم سوم را هم اعدام دادند. کمیسیون عفو و بخشودگی و دادستان کل و.. می گویند متفق القول که باید این حکم اجرا شود. اینکه قضاتی مثل صلواتی خیلی دخیل هستند در این پرونده. شاید باور نکنید در این ۹ سال محسن به اندازه تعداد انگشتان یک دست توی دادگاه دعوت شد که بازخواست شود که تو اصلا کی هستی چی می گویی و.. خودشان بریدند و دوختند و دادگاهی تشکیل نشد که از خودش دفاع کند و.. بعد هم که یکسری به ما توهین به حضرت یونس بستند و…

    اصلا این قضیه توهین به حضرت یونس چیست؟

    ظاهرا در یکی از جلسات بازپرسی محسن داستانی را تعریف می کند و نمی دانم آنها چگونه برداشت می کنند که توهین تلقی می کنند به حضرت یونس. اصلا من نمی دانم تا آن موقع حضرت یونس را می شناختند و اسمش را شنیده بودند یا نه؟ این را گذاشتند روی پرونده ما و یکی از رزومه هایی که در سربرگ زندان محسن است همین داستان است که می گفت هر دادستانی که می آمد زندان و سربرگ مرا می دید اولین سوالی که می کرد این بود که توهین به حضرت یونس یعنی چی؟ می گفت ما خودمان هم نمی دانیم که این سوبرداشت شان چگونه بوده و…

    گفتید یکسری حسادت کردند و به دادگاه کشید و بعد وزارت اطلاعات پرونده را در دست گرفت. یعنی یکسری شکایت شخصی شده بود و…

    ببینید یک سری شاگردان خصومت کردند سر همین بچه بازی ها که من فلانی را خواسته ام توی مشاوره گفتند نه تو نخواه. پس این آقا خودش نظر دارد به اینها. فکر کنید دو نفر می آیند مشاوره. یکی می گوید این دختر را می خواهم دختر می گوید من این را نمی خواهم. محسن مشاوره می دهد مثل همه مشاوره های دنیا که این تو را نمی خواهد و.. از این بچه بازی ها تا می کشد به دادگاه و این شروع اش بود و کلا نظرها را برگرداندند که محسن دارد به شیوه خودش تعبیر قرآن می کند. به شیوه و نفع خودش تعبیر خواب می کند. یعنی همه چیز را برگرداندند. بعد اطلاعات دست به کار شد، یک مقدار مخفیانه کلاس ها کنترل شد و چیزی دستگیرشان نشد بعد دیدند در کلاس ما قرآن به فارسی خوانده می شود و بچه ها لباس سفید می پوشند برای نماز. مثل اینکه می روید مکه محرم شوید سفید می پوشید. بعد گفتند تعدادی از شاگردهای تان می گویند ما لخت می رویم سر نماز و از این اراجیف که منجر به این شد که یک روزی اتفاقی اطلاعات ساعت ۱۰ صبح آمدند منزل شخصی ما و ما و چند تا از شاگردها را گرفتند. شاید باورتان نشود هر چه کامپیوتر و هارد و تخت و مبل بود بردند و ترکاندند. فکر کردند با یک باند طرف هستند. دیدند در هاردها چیزی نیست، چیزی در نیامد و بچه ها مانده بودند چی بگویند که اصلا ما را برای چی آوردید و چرا آوردید. ما چند روزه آزاد شدیم یکی ۵ روزه یکی ۶ روزه و نهایت ۸ روزه. محسن تا ماه اول ۲۰۹ اوین بود. بعد انتقال دادند قزل حصار که ۵ – ۶ سال آنجا بود بعد دوباره بردند اوین و دو مرتبه رفت انفرادی اوین و ۶ ماه آنجا بود، باز بردند قزل حصار و بعد بردند رجایی شهر. از زمانی که بردند رجایی شهر دیگر محسن را به هیچ دادگاهی نبردند. رجایی شهر هر سه شنبه به سه شنبه اجرای حکم دارد و دو سه شنبه قبلی هم محسن را برده بودند. صبح بردند و بعد گفتند اشتباهی شده و برگرداندند ولی این سری خیلی جدی بود، به محسن آخرین ملاقات را هم دادند.

    بحث ادعای ارتباط با امام زمان چی؟ همسر شما مدعی ارتباط با امام زمان بوده؟

    اینها همه اتهام است،محسن هیچ ادعایی نکرد که اصلا من کی هستم و نیستم. هر بار پرسیدند گفت من محسن امیراصلانی هستم. اینها گفتند این ادعا را کرده، آن ادعا را کرده اما اینها همه اتهام بود و محسن هیچ اقراری نکرد. حکم صادر کردند بدون اینکه متهم اقراری کرده باشد. متاسفانه همه اینها یک بازی است. مثل همان فیلمی که سالها پیش توی تلویزیون نشان دادند، این بازی ها شروع شد و شد و شد.

    گفتید آن فیلم همسرتان نبود؟

    بله مشخص بود. عکس اول خود محسن بود در موسسه خود ما. عکس گلدان و.. ولی جلوی چشمانش را برچسب زده بودند. بعد آن را آوردند توی برنامه ای دیگر. کاپشن محسن را از او گرفته بودند تن یک آقای دیگر کرده بودند. ما می شناختیم معلوم بود که خود محسن نبود. صدایش اصلا صدای محسن نبود. می گفت بله چنین برنامه هایی بوده ما چنین کارهایی می کردیم بدون اطلاع خانواده ما برای اینها صیغه محرمیت می خواندیم و من اشتباه کردم و اعتراف می کنم و.. اصلا همه این دری وری ها را به نفع خودشان گفتند و جمع کردند. اصلا اجازه ندادند محسن حرف بزند هیچ حق دفاعی ندادندو نگذاشتند نیم ساعت در دادگاه حرف بزند.

    بدعت در دین همان بحث ادعای ارتباط با امام زمان بود؟

    وقتی بگویند بدعت در دین به هر شاخه ای می خورد. هم ارتباط با امام زمان. تحریف قران و بی احترامی به ائمه اطهار و.. از این کلمه که استفاده می کنند شاخه های متعددی دارد اینقدر هم بند و ماده و اینجور حرف ها به پرونده اضافه کرده اند که شده بود یک پرونده هزار سر. معلوم نبود آنچه که این دولت دارد برای ما تصمیم گیری کند چیست. فقط جمهوری اسلامی جنگی داشت با ایشان و علاقه نداشت ایشان را زنده ببیند، در نهایت هم کار خودشان را کردند.

    گفتید همسرتان کلاس های طریقت دین می گذاشت و روانکاوی می کرد و.. مدرک همسرتان چی بود؟

    تحصیلات شان روانشناسی بود. در زمینه روانشناسی، روانکاو، هیپتوتراپیست و رویاشناس بودند.

    در این دادنامه ای که در اینترنت منتشر شده اسم شما هم است. اتهامی که به شما زده بودند چی بود؟

    آن دادنامه اولین حکمی بود که قاضی سال ۸۵ داده بود و همه اینها منتفی وپاک شده. قدیمی است.

    اتهام شما چی بود؟

    حکم شلاق دادند که تبدلی به پول شد و پرداخت کردیم.

    اتهامی که این حکم را دادند چی بود؟

    هیچی معلوم نبود والا فقط زده بودند متهم ردیف اول و دوم. اتهامی پیدا نکردیم که ببینیم چی به ما زده اند و بسته اند. در این سالها خود ما هم نمی دانستیم، فقط به خاطر فشارهای روحی که توی زندان می آوردند با جواب هایی که گرفتند مطمئنا برای خودشان یک ادعایی داشتند ولی حکم که دادند قضاوتی در آن نبود که ببینیم به چه علتی این حکم را دادند. فقط نوشته بودند متهم ردیف اول و دوم.

    توی بازجویی ها چی می پرسیدند؟

    هرآنچه آنها می خواستند باید جواب می گرفتند. سئوالی نبود که ما جواب دهیم خودشان سئوال را مطرح می کردند خودشان هم از ما همان جوابی را که خودشان می خواستند می گرفتند. می خواستند توی دهن ما بگذارند که این اتفاقات افتاده و.. با فشارهای روحی که می گذاشتند ما جواب های انچنانی نمی دادیم. ولی توجهی نمی کردند هر آنچه می خواستند نوشتند.

    اتهام شما اعمال منافی عفت بود که در دادنامه هم اشاره شده بود؟

    بله

    دیروز گفتید یکسری از سر حسادت و خصومت ماجرا را به دادگاه کشاندند. گفته می شود همسر شما شاکیان خصوصی داشته و چند نفر به اتهام تجاوز به عنف از او شکایت کرده بودند.

    این را گفتند، شاکیان هم آمده بودند ولی بعد از مدتی که دادگاه خواست شاکیان حضور بیایند، نیامدند. هر چی هم گفته بودند دروغین بود واز آن اتهام تبرئه شدند ولی این اتهام هم در زیرمجموعه اتهاماتی که زده بودند بود و با این اتهام شروع کردند دهن مردم و هر کسی که می پرسید را بستند و هر روز اذیت کردند و ایشان را آخر سر به آنچه نباید اتفاق می افتاد فرستادند. اصلا درمورد پرونده ایشان وکلایی که کار می کردند خیلی نمی توانستند فعالیت چندانی بکنند، هر جایی می رفتند انگار یک باره پرونده از دست شان در می رفت و.. الان هم ذهنم اینقدر خراب است نمی توانم همه مسائل را دقیق توضیح دهم.

    وکلای همسرتان چه کسانی بودند؟

    یکی از اقوام شان بود و بقیه هم دادگاه به صورت تسخیری داده بود.

    درباره مساله توهین به حضرت یونس گویا همسرتان او را با پدر ژپتو مقایسه کرده بود درست است؟

    تمثیلی بود که آن یک داستان است و این پدر ژپتو هم یک داستان و جفت اش را در واقعیت نمی توان پذیرفت. یک مثال و تمثیل زده بود.

    کجا گفته بود؟

    توی یکی از دادگاه هایشان که برده بودند، زمان دقیق اش یادم نیست.

    گفتید این دادنامه مال قبل است و منتفی شده بود. در نهایت اتهام نهایی که منجر به اعدام شد چی بود؟

    یک خبرگزاری زده تجاوز به عنف و یک خبرگزاری دیگر زده بدعت در دین. اعدام را برای اتهام تجاوز به عنف و بدعت در دین صادر کرده اند.

     
  34. محسن امیراصلانی زنجانی

    محسن امیراصلانی زنجانی، که به اتهام جرایم عقیدتی زندانی بود، صبح امروز در زندان رجایی شهر کرج اعدام شد.

    اعدام آقای امیراصلانی، در سحرگاه روز چهارشنبه دوم مهرماه (۲۴ سپتامبر) به اتهام “فساد فی الارض” و “بدعت در دین” صورت گرفته است. وی همچنین به “توهین به حضرت یونس” متهم شده بود.
    یکی از دوستان آقای امیراصلانی در مصاحبه با بی بی سی فارسی گفت که مقام های زندان، دیروز صبح با خانواده او تماس گرفته و ضمن خبر دادن از حکم اعدام این زندانی، از آنها خواسته اند که برای آخرین ملاقات به زندان بروند.

    حکم اعدام، سحرگاه روز چهارشنبه دوم مهرماه (۲۴ سپتامبر) به اجرا درآمده و پیکر محسن امیراصلانی، در آرامگاه “بهشت سکینه” کرج تحویل خانواده وی شده است.

    وی در اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۵ دستگیر و در ابتدا، ۹ ماه در بند انفرادی ۲۰۹ اوین زندانی شد. این بند، تحت نظارت وزارت اطلاعات قرار دارد.

    شعبه ۳۱ دیوان عالی کشور ، پیشتر دو بار حکم اعدام محسن امیراصلانی زنجانی را نقض کرده بود و اجرای این حکم، نهایتا با پی گیری شخص رئیس قوه قضاییه (از طریق اعمال ماده ۱۸) صورت گرفت.

    دوست آقای امیراصلانی، به بی بی سی فارسی گفت که وی بنیانگذار شیوه ای معنوی به نام “طریقت جوهری” بوده و علاوه بر برگزاری جلساتی در مورد رویاشناسی و تفسیر قرآن، به شرکت کنندگان در این جلسات مشاوره شخصی می داده است.

    به نظر می رسد که محتوای بعضی از این تفسیرها، از نظر قوه قضاییه “بدعت در دین” تلقی شده است.

    ظاهرا وی در یکی از این جلسات، صحت “زنده ماندن حضرت یونس در دل نهنگ” را زیر سوال برده و چنین اظهاراتی، از سوی دادگاه “توهین” به این پیامبر تلقی شده است.

     
  35. گويی علی خامنه‌ای بر آن است تا ارکان و شخصيت‌های حکومتش تا می‌توانند عليه هم به افشاگری‌های ص
    باسمه تعالی

    تاريخ حکومت ها پس ازفروپاشی شان افشا وبازخوانی می شود اما جمهوری اسلامی ازاين قاعده مستثنی بوده وازبدوپايه گزاری تاريخش به گونه روزمره افشا ودرمعرض عموم قرارگرفته است. اين تاريخ روزمره سرشاراست ازافشای فساد های صاحبان وکارگزاران قدرت درساخت جمهوری اسلامی. فسادهايی که هرروزه عموم شهروندان درانتظار افشای حد اقل يکی ازاين دست فساد ها ميباشند. اکنون هم دعوا برسرلاشه های قدرت بيش ازپيش به رويه تاريخ نگاری درزمان حيات جمهوری اسلامی مدد رسانده و برشدت وحدت آن افزوده. دراين بين مجادله لفظی هاشمی رفسنجانی ومحمد تقی مصباح يزدی درنوع خود درخورتوجه ميباشد. روايت، روايت قدرت است و حماقت.

    *چندی قبل هاشمی رفسنجانی درسايت رسمی خود ضمن طرح خاطره ای ازهم صدا نبودن مصباح يزدی با انقلاب وانقلابيون درجريان انقلاب پنجاه وهفت عنوان داشت:
    « دونفری، به‌ اتفاق آقای خامنه‌ای صبحانه رفتيم منزل آقای قدوسی. اين آقا هم آنجا بود. نشستيم تا ظهر با او بحث کرديم تا قانعش کنيم برای ادامه مبارزه. آخرش هم گفت من مبارزه با شاه را حرام می‌دانم! آقای خامنه‌ای از او پرسيدند: دليلت چيه؟ آن آقا در جواب گفته بود: مبارزه‌ای که مجاهدين و چپی‌ها درآن باشند، حرام است! آقای خامنه‌ای هم به تلخی به او گفته بود: اگراهل مبارزه نيستی، خب مبارزه نکن ولی لااقل مبارزه را با اين حرف‌ها خراب نکن! … از کم‌فروشی اين آقا، کار به‌جايی رسيد که رهبری ده سال تا ابتدای انقلاب با او قهر بودند»

    *اما پس از اين مصباح يزدی درمقام پاسخ به هاشمی رفسنجانی درسايت خود با عنوان” بخشی از گفت‌وگوی منتشرنشده علامه مصباح با مرحوم آقای عسگراولادی در تاريخ. . .» عنوان داشت:
    ——————-
    ادامه ی مطلب را از اینجا پی می گیریم:
    http://news.gooya.com/politics/archives/2014/09/186483.php

     
  36. علی اصغر حاج سیدجوادی

    تا سایه ی آمریکا بر سر اسرائیل است؟!٬ علی اصغر حاج سیدجوادی

    صدها کشته از کودکان و زنان و مردان و هزاران زخمی در میان تلی خاکستر برباد رفته از محلات و مساکن ویران شده از زیر موشک ها و بمب های اسرائیلی برجای مانده است. این فاجعه اولین محصول هماغوشی مرگبار آمریکا و اسرائیل برسر مردم فلسطین نیست؛ و تا چرخ سیاست جهانی برهمین محور می چرخد، بار آخر هم نخواهد بود. … [ادامه مطلب]

    مطابق روایت این گروه از اصولگرایان، همان سیاستمدارانی که در یک سال اخیر به دنبال “سازش” بر سر پرونده هسته ای بوده اند، در زمان جنگ هم سپاه پاسداران را وادار به خاتمه جنگ کردند و “جام زهر” را به خورد حکومت و رهبر وقت جمهوری اسلامی دادند.

    به نظر می رسد که این گروه از اصولگرایان، در تبلیغات خود از عاملی تعیین کننده بهره می برند و آن، تمایل دستگاه های حکومتی به “ناگفته گذاشتن” بخش مهمی از وقایع جنگ است.

    روایت های جدید اصولگرایان از پایان جنگ ایران و عراق، به لحاظ سیاسی قابل فهم است، اما با طیفی گسترده از مستندات مربوط به ماه های پایانی جنگ همخوانی ندارد. مستنداتی از قبیل حکم رهبر وقت جمهوری اسلامی برای “اعدام” فرماندهان مسئول شکست های نظامی ایران، هشدار آیت الله خمینی که اگرسپاه پاسداران نتواند عقب نشینی ها خود را جبران کند “برای همیشه یک سپاه ذلیل ومرده می شود”، حضور فرماندهان سپاه در یک همایش “سیاسی” در هنگام سقوط فاو، نوشته محسن رضایی فرمانده وقت سپاه که برای مقابله با عراق “بمب اتم” لازم است، اصرار دادگاه نظامی به محاکمه احمد وحیدی (فرماندار نظامی کرمانشاه که بعدها وزیر دفاع شد) و مخالفت اکبر هاشمی رفسنجانی با نظر بعضی از مسئولان در مورد “اعدام” فرماندهانی همچون رحیم صفوی (مسئول وقت عملیات سپاه پاسداران که بعد ها فرمانده سپاه شد).

    این آخرین مورد، همین دو هفته پیش خبر ساز شد. زمانی که اکبر هاشمی رفسنجانی، به صحبت های چندی پیش یحیی (رحیم) صفوی فرمانده سابق سپاه پاسداران پاسخ تندی داد که گفته بود وی به دنبال رهبر شدن بعد از آیت الله خمینی بوده است.

    رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، بدون نام بردن مستقیم از سرلشکر صفوی تاکید کرد که وقتی این فرمانده، فاو را “با آن همه امکانات و اموال” رها کرده، صادق خلخالی -حاکم شرع سابق دادگاه های انقلاب و نماینده وقت مجلس- خواستار اعدام او و دو نفر دیگر بوده ولی با مخالفت اکبر هاشمی رفسنجانی مواجه شده است. هاشمی رفسنجانی در اشاره ای دیگر، گفت در آخر جنگ نیز آیت الله خمینی دادگاه رسیدگی به تخلفات فرماندهان را زیر نظر او تشکیل داده که قصد داشته “بعضی ها را اعدام کند” و حتی “رئیس جمهور وقت” (آقای خامنه ای) نیز با دادگاه هم نظر بوده، اما او باز مانع شده است.
    ——————–
    سلام دوست گرامی
    من لینک ادامه ی مطلب را اینجا قرار می دهم.
    سپاس

    http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2014/09/140923_l39_file_iran_iraq_war.shtml

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

98 queries in 2654 seconds.