سر تیتر خبرها
بوی گلویِ کودک (روز یکصد و هفتم)

بوی گلویِ کودک (روز یکصد و هفتم)

یک: عملِ پروستاتِ رهبر مگر چه شق القمری است که یک هفته مملکت را به تماشای خود بخواند؟ مگر نمی شد جناب رهبر نصفه روزه ترتیبِ این عملِ سرپایی را می دادند و از بیمارستان به منزلِ مبارک پای می نهادند و در همانجا میهمانانِ خود را پذیرا می شدند؟ می گویم: آدمِ افتاده بر تخت، لباس سفید بیمارستان، دستگاه های سنجش و مراقبت، آمد و رفت پزشکان و پرستاران، یا اساساَ تیترِ ” عمل جراحی”، همه ی اینها ” ترحم ” بر انگیزند. یعنی شما اگر از کسی هزار جور دلخوری هم که داشته باشید، همین که بشنوید طرف روی تخت بیمارستان است، دلتان به رحم می آید.

می گویم: جناب رهبر، سخت به این ترحم محتاج بود. می گویم: رهبر نه و خودِ محمد نوری زاد، وقتی دست نوری زاد به نکبت هسته ای آغشته باشد، و به آشوب ها و خون های جاری در سوریه، و به باد دادن سرمایه های ملی، و به بر آوردن و برکشیدنِ شعبده ای به اسم احمدی نژاد، و به بارشِ آوار گون تحریم ها، و به زدن و کشتن و زندانی کردن هموطنان، خب این محمد نوری زاد با کلی آدم مجیز گوی اطرافش، هنوز دلهره ی محبوبیت دارد. این که نکند از سکه افتاده باشد یک وقت؟ داستانِ عمل پروستات حضرت آقا، و به عیادت رفتن فوج فوج وزیر و وکیل و آخوند و غیر آخوند و ورزشکار و هنرمند و آدمهای دم دست، هرچه که نداشته باشد، رحمت و شفقت و دلسوزی که دارد.

باور کنید من وقتی به دیدن جناب امیر انتظام رفتم که در خانه اش نیمه بیهوش بود و کسی از گنده نامان را بر سر نداشت، به یاد عمل پروستات حضرت آقا افتادم. و این که این عمل سر پایی، به این خاطر متعمدانه تا یک هفته ” کش ” داده شده که برای ایشان جلب محبت کند. بله، ایشان به این محبت های آبشارگون محتاج بود سخت. راستی چه ابلهانی به رهبر مشاوره می دهند در اینجور قضایا.

دو: ما و شما، محسن شجاع را آزاد کردیم. من اما همچنان جلوی اوین به قدم زدن های خود ادامه خواهم داد. هم برای این که جلوی چشم بازجوهای سپاهی باشم، و هم برای این که گزارشگر رنج آدم های بی پناه باشم، و هم برای این که دوستان به آنجا نیایند تا داستان محسن و آتنا فرقدانی ( دختر هفت سینیِ من) تکرار شود. آتنا، یک فهم جاری است. یک محبت سیال و زلال است. کاش در میان هواخواهان رهبر، یکی مثل آتنا پیدا می شد که بی هیچ چشمداشتی به اصل انسانیِ وی عشق ورزد. ما آتنا و دیگر عزیزانمان را نیز آزاد خواهیم کرد حتماَ.

سه: به دیدن جناب امیر انتظام رفتم. حالش کمی بهتر بود. اما چه حالی؟ پاها از کار افتاده، دست ها لرزان، صدا فرو کشیده، چشم ها به انتظار. انتظارِ چه؟ انتظارِ فرزندانی که سی و شش سال است آنان را ندیده. از جناب امیر انتظام پرسیدم: بزرگترین آرزویتان چیست؟ گفت: آزادیِ ایران. دیگرچه؟ دیدن فرزندانم. می گویم: آهای سر رشته داران نظام اسلامی، اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. آزادیِ ایران و ایرانیان به کنار، بیایید و آرزوی دیدار فرزندان را برای امیر انتظامی که از سی و شش سال پیش زندانیِ شماست محقق کنید. یا ممنوع الخروجی اش را رفع کنید یا به اندازه ی یک هفته – و نه بیشتر – امکانِ آمدنِ فرزندانش را به ایران فراهم آورید.

چهار: عکس های تن پوشم همان قبلی ها بود: عکسِ آقای تاج زاده با زیر نویسِ ” زندانیان بی گناه ” در پیش، و عکس جناب حاج حسین شریعتمداری با زیر نویسِ ” داعشی های ایران ” در پشت. بانویی مانتویی و لاغر آمد و گفت: ما مردم اهل همراهی و خطر کردن نیستیم. علتش این است که گرفتار و مشغول و اسیرِ امروزیم و از فکر کردن به فردا هراس داریم. بنا به گفته ی خودش، برادرش بخاطر یک ” انگِ ” مالی در زندان بود.

پنج: یک پژوی 405 که احتمالاَ یا به بازجویان سپاه تعلق داشت یا به بازجویان اطلاعات، آمد جلو و دم درِ بزرگِ زندان توقف کرد تا به داخل برود. آن کسی که پشت فرمان بود، صورتی تیره داشت و چهل سالی از عمرش را پشت سر گذارده بود. این مرد تیره پوست، زیر چشمی مرا پایید و تا آمدم به چهره اش بنگرم، صورت برگرداند. و من تا رفتم که قدم بزنم، به سمت من سر برگرداند تا نوشته ها و عکس های تن پوشم را بخواند و ببیند. سربازِ دم در، رفت طرف تیره پوست. مرد تیره پوست که نمی خواست من صدایش را بشنوم، بسیار آرام و بی صدا اسمش را به سرباز گفت. سرباز با صدای بلندِ میوه فروشانِ دوره گرد، به سربازِ هماهنگ کننده ی داخل اتاقِ هماهنگی رو کرد و داد زد: مهدوی دو الف. و این یعنی مرد تیره پوست از بازجویان سپاه بود.

شش: پیرمردی هفتاد ساله که اندامی ریز ولاغر و چهره ای زرد و پر چروک و ته ریشی سفید و کاپشنی احمدی نژادی بر تن داشت و کیف نازکِ قهوه ای رنگی به دست، از درِ کوچک مراجعینِ زندان بیرون آمد و از کنار من گذشت و نیم نگاهی به تن پوش من انداخت و عرق پیشانی اش را با دستمال پارچه ای اش سترد. پرسیدم: پدر جان کسی از شما زندانی است؟ ابروانش را بالا انداخت که: نه. پرسیدم: خودتان زندانی هستید؟ ابروها را بالا انداخت که: نه. پرسیدم: وکیل هستید؟ ابروانِ بالا رفته گفتند: نه. اما سرانجام به سخن در آمد و گفت: شغلی دارم که هیچ کس نمی تواند عزلم کند.

یک اتومبیل سمند از داخل زندان بیرون آمد. پیرمردِ چهره زرد به طرف سمند رفت. پرسیدم: چکاره اید که کسی نمی تواند عزلتان کند؟ گفت: قاریِ قرآنم. پرسیدم: برای زندانیان قرآن می خوانید؟ سرش را پایین آورد که یعنی بله. داشت سوار می شد که گفتم: خیلی خوب است که شما قاری هستید. اما این داعشی ها هم بد قرآن نمی خوانند ها؟! در نیمه راه سوار شدن گفت: آنها انسان نیستند. رفت که سوار شود گفت: در قرآن ” لعن” هم داریم. شیشه ی راننده پایین بود. گفتم: اتفاقاً داعشی ها به همین لعن های قرآن استناد می کنند و آدم می کشند و تجاوز می کنند. سرباز دم در کفِ دستش را به صندوق عقب سمند کوفت و به راننده که سرباز بود گفت: برو دیگه!

هفت: مرد جارویی که از زندانیان مالی است و کارش نظافت همین اطراف است، ماسک سفیدی به صورت بسته بود و خاک انداز به دست، جارویش را پرچم کرده بود به دیواره ی پل و با بی حوصلگیِ مفرط، زباله های جمع آوری شده را در یک سطل زرد رنگ می ریخت. کوه می کند انگار. زندانیان سیاسی از این ماسک های سفید خاطره ها دارند. همه ی بازجویان ماسک به چهره دارند. عجب شهری است اینجا. هم متهمان چشم بند به چشم دارند و هم بازجوها ماسک به صورت.

هشت: جمعی از زنان و مردان چهل پنجاه شصت ساله در کناره ی پل در سایه ایستاده بودند. مینی بوسی از راه رسید. این زنان و مردان با دیدن مینی بوس به وجد آمدند. عده ای سرباز، زندانیانی را با مینی بوس آورده و به داخلِ زندان می بردند. مینی بوس در شیبِ پیچ کمی توقف کرد. دست هایی از پنجره ها بیرون آمدند. زن ها و مردهای منتظر با شادمانی پیش دویدند و به لمس دست ها پرداختند. مینی بوس بالا آمد و در کنار من توقف کرد. زنان و مردان بالا دویدند. چهار زندانی با دستبند یکی یکی درست پیشِ روی من از مینی بوس پیاده شدند. یکی از زندانیان عجبا که شبیه ستار بهشتی بود. با سری برهنه و بی هیچ موی.

هر چهار زندانی که پیاده شدند، من دیدم یکی شان عجیب شبیه ” آرتین” پسرک پنج ساله ی بهایی زاده است. همو که من به پاهایش بوسه زده بودم. بله، این پدرِآرتین بود. جلو رفتم. او نیز مرا شناخت و با صدای بلند خودش را به من معرفی کرد: من کامران رحیمیان هستم. پدر آرتین. از این خبر، مست شدم. رفتم و در آغوشش گرفتم. سه زندانیِ دیگر با دیدنِ من شادمان شدند. صورت آن سه را نیز بوسیدم و به تک تک شان گفتم: من بخاطر شماها اینجایم. سربازِ مراقب بیش از این به مستیِ ما مجال نداد. آنها را به سمتِ درِ کوچک مراجعین بُرد. آن چهار می رفتند و سر بر می گرداندند و به تکانِ دست من پاسخ می دادند. مردان و زنان بهایی با هیجان به سمت اتاق مراجعین رفتند.

نه: یکی از بستگانِ کامران رحیمیان را دیدم که آرتین را بر شانه نشانده بود و با شتاب از شیبِ اوین بالا می آمد. او را می شناختم. به من که رسید گفتمش: دیر آمدید رفتند داخل. گفت: نه دیر نشده. و داستان را برایم این گونه تعریف کرد: یک چند وقتی است پدر آرتین و این سه نفر را از زندان رجایی شهر به اینجا می آورند. همسرِ کامران و همسرِ عادل نعیمی و همسر شهاب دهقانی و مادر شمیم نعیمی در اینجا – اوین – زندانی اند. گفت: به اینها ماهی یک بار ملاقات حضوری می دهند. من آرتین را آورده ام بفرستم داخل پیش پدر و مادرش.

ده: مردی شبیه آقای ابراهیم اصغرزاده از شیبِ اوین بالا آمد و یک راست رفت داخل دادسرا. هر چه منتظر ماندم بیرون بیاید تا به او بگویم: آقای اصغر زاده، شما چه بخواهید و چه نخواهید، در این سی و شش زندانِ آقای امیر انتظام سهم و نقش دارید. آن روزها که با همرزمان خود، مثل خورشید بر سرِ دیوار سفارت آمریکا طلوع می کردید و هر روز همانجا دادگاه تشکیل می دادید و به شعار مردمِ بی خبر که فریاد می زدند: دانشجوی خط امام افشا کن افشا کن، با افشاگری های روز به روز پاسخ می دادید، اکنون بیایید و با دوستانتان به ملاقات آقای امیر انتظام بروید که سخت بیمار است و معلوم نیست چند وقت دیگر زنده بماند.

یازده: پیرمردِ چهره زرد که قاری قرآن بود و کسی نمی توانست عزلش کند، با یک پژوی 405 آمد و مقابل درِ اصلیِ زندان از اتومبیل پیاده شد و به سمت درِ مراجعین رفت. راننده ی این پژو یک روحانی بود. یک سرباز مسلح، شش زندانی را بازو به بازو دستبند زده بود و از پله ها پایین شان می برد. این شش نفر برای پایین رفتن از پله ها، ناگزیر در هم فشرده می شدند و در پله ای دیگر از هم وا می رفتند. یک مرد سیاه پوش که نیمی از دندانهای بالایی اش ریخته بود، به سمت من آمد. چرا سیاه پوشیده ای؟ همینجوری. اینجا چکار داری؟ برادرم در رجایی شهر زندانی است. به چه جرمی؟ سلفی گری. اقدام مسلحانه که نداشته؟ نه بابا، برادرِ بدبخت من تنها توی مغزش سلفی است و اینها دست برده اند توی مغزش. مرد، کُرد بود و سنندجی. سه سالی از زندانی بودنِ برادرش می گذشت. برای عفو مشروط برادرش به آنجا آمده بود اما نمی دانست چه باید بکند. سرگردان بود. کسی را برای پاسخگویی نیافته بود.

دوازده: یک پراید آمد و جلوی درِ بزرگ زندان توقف کرد. مسافرش یک روحانی بود. راننده و روحانی پیاده شدند و به سمت درِ مراجعین رفتند. از راننده پرسیدم: حاج آقا را برای نماز آورده ای؟ با علاقه گفت: آره عزیزم. گفتم: قبول باشه. گفت: قبولِ حق. خود در زندان دیده ام که این روحانیان می روند به نمازخانه های بندهای مختلف زندان. زندانیان می آیند و صف می بندند و پشت سرِ حاج آقا به نماز می ایستند. من در دنیا هیچ کاری ناجوانمردانه تر از پول گرفتن بخاطر نماز ندیده ام. این که شما جلو بایستی و نماز بخوانی و دیگران به تو اقتدا بکنند و تو بخاطر همان نماز – که نماز خودت نیز هست – از مردم پول بگیری.

سیزده: یک پراید آمد. مسافرش سه نفر بودند. شاخص ترین شان همان سرگرد لباس شخصی روز چهار شنبه بود. مرا به سمت خود فرا خواند و گفت: باز آمده ای که؟ گفتم: من روزهای زوج اینجایم. نفر بغل کسی که پشت فرمان بود شیرین زبانی کرد که: روزهای فرد می روی پیِ کار؟ گفتم: بله، به نوشتن و کارهای خانه و شخصی ام می رسم. سرگرد لباس شخصی گفت: هیچ به دورنمایی که از خودت ساخته ای فکر کرده ای؟ گفتم: خیلی زیاد. گفت: شاید یه عده بگویند به سرش زده. یک عده بگویند قاطی کرده.

به جناب سرگرد لباس شخصی گفتم: به همه ی اینها فکر کرده ام اما به این هم فکر کرده ام که آن اصلِ کاری ها هرگز به این چیزها فکر نمی کنند. و گفتم: مخاطب من سپاهی ها و قاضی ها و اطلاعاتی ها و مسئولان هستند. یک نفرشان به این فکر نمی کنند که فلانی به سرش زده. بل همه شان در این سخن مشترک اند که نوری زاد با این کارش، بیخ و بنیان سپاه و اطلاعات و نظام را نشانه رفته و روز به روز بر دخمه های مخوف ما نور می تاباند. گفتم: من نود و چهار روز با همین ریخت و قیافه جلوی اطلاعات قدم زدم و جور واجور حرف شنیدم اما اموالم را از آنان پس گرفتم. از اینها هم پس می گیرم.

چهارده: یک مرد سی و هشت ساله ی روشن روی با ته ریشی جو گندمی و کاپشنی بی آستین و پیراهنی بی یقه از داخل زندان بیرون آمد. یک سه ساعتی بود که بعد از دو ماه زندان، آزادش کرده بودند. دانشجوی امام صادق بود و طیِ یک مصاحبه ی ساختگی که در آن به احمدی نژاد گفته بود احمقی نژاد به زندانش انداخته بودند. در این مدت، دوازده روز در انفرادی بوده و سخت او را می زدندش که اعتراف کند آن صد دلاری که در جیبش بوده از اسراییلی ها گرفته. نیز طبق حکم، سی ضربه شلاقش زده بودند و یک هفته بخاطر این سی ضربه شلاق، بستری بوده در درمانگاه زندان.

یکی دیگر از جرمهایش این بوده که در همان مصاحبه ی دروغین از او در باره ی شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران پرسیده بودند و وی گفته بود: ما تا زمانی که خودمان محتاجیم، ناجوانمردانه است که از گلوی مردم خودمان بزنیم و بریزیم به کام دیگران. با نگاه به عکس ها، دانستم که تاجزاده را دوست دارد و از شریعتمداری متنفر است. اسمش؟ سید محمد موسی میر شاه ولد. می گفت: سال 80 هم یک ده ماهی زندانی بوده در همین اوین و برای مدتی نیز از تحصیل محروم شده بود. می رفت تا لوازم شخصی اش را پس بگیرد.

پانزده: مردی پنجاه ساله، در حالی که دست مردی فلج را گرفته بود از دادسرا بیرون آمد و با مرد فلج که عصایی دردست داشت به سمت شیب اوین رفت. این مرد فلج، در هر گام با رقصی دردناک به خود می پیچید و پایین می رفت. جوری که با خود می گفتم ای خدا هر آن ممکن است استخوانهای نازک این مرد بشکند و بند از بندهای سستش جدا شود.

شانزده: مرد جوان و رشید و توپُری که عینکش را روی موهای بالای پیشانی اش جای داده بود، از یک وانت آبی رنگ نیسان پیاده شد و با نگاه به تن پوشم گفت: بابا اینها مالی را که بردند پس نمی دهند که. کارش؟ توزیع غذا به ده واحد از زیرمجموعه های زندان اوین درده نقطه ی تهران. می گفت: آشپزخانه ی مادر در همین اوین است. کمی که به تن پوشم خیره ماند، دست به صورتش کشید و ملتمسانه از من پرسید: مرگ من دوربین مخفی نیستی؟

هفده: سید محمد موسی میر شاه ولد با کیسه ای پلاستیکی در دست باز آمد. حکم قاضی را که نشانم داد، دانستم وی روحانی است و در این مدت در بند ویژه ی روحانیان زندانی بوده. در حکم، خلع لباسش کرده بودند به مدت سه سال و محروم از حمایت ها و امکانات حوزوی با یک میلیون تومان جریمه ی نقدی و سی ضربه شلاق. می گفت: مدتی با آیت الله کاظمینی بروجردی که هشت سال در اوین زندانی است هم بند بوده است. جای دو زخم عمیقِ مچِ دستش را نشانم داد. گفت: به هشدار بسیجی ها اعتنا نکردم. یکی از بسیجی جلو آمد و با چاقو به من ضربه زد دو بار. جوری که خون بیرون زد و پاشید هم به سرو روی من و هم به سرو روی بسیجی. می گفت: داعشی ها اخیراَ کلمه ی داعش که مخفف دولت اسلامی عراق و شام است تغیرش داده اند به: داعشما. یعنی دولت اسلامی عراق و شام و مصر و ایران.

هجده: از درِ مراجعین، آرتین کوچولو را دیدم که با مادر بزرگش – آفاق خانم – بیرون آمد. به مادر بزرگ اجازه نداده بودند پسر و عروسش را ببیند اما آرتین را به داخل فرستاده بودند. اکنون وقت باز رفتن این چهار زندانیِ بهایی به رجایی شهر بود. بردندشان به اتاق مراجعین. من نیز رفتم و بار دیگر صورت هرچهارشان را بوسیدم و گفتمشان: ما را در همه حال در کنار خود بدانید. گفتم: ما بخاطر آسیب هایی که از ما شیعیان و این نظام اسلامی دیده اید و می بینید، هماره شرمنده ی شمایانیم. همانجا در اتاق مراجعین، آرتین را بار دیگر به آغوش پدرش کامران رحیمیان سپردند. این پدر گویا از لمس و بوسیدن و بوییدن آرتین سیر نمی شد. دیدم که کامران رحیمیان، بینی اش را به گلوی کودک نزدیک کرد. نمی دانم چه بویی را از تن کودک استشمام می کرد که وقتی به سمت من روی بر گرداند، چشمانش بی تاب اشک بود. نامسلمان ها، مگر پدر و مادری را همزمان زندانی می کنند؟ آنهم بخاطر درس دادن فیزیک و شیمی و روانشناسی!؟

نوزده: همه که رفتند، آرتین کوچولو همان لطیفه ای را که چند بار برای پدر و مادرش تعریف کرده بود، برای من نیز تعریف کرد. این لطیفه را از زبان کودکانه ی آرتین از اینجا بشنوید و ببینید:

بیست: محسن شجاع زنگ زد. کِی؟ ساعت دوازده و نیم ظهرِ همین امروز یکشنبه. گفت که حالش خوب است و هیچ نگرانی ندارد. و گفت: چیزی در میان نبوده که بخواهند برایش پرونده کنند. خدای را سپاس گفتم. به محسن نگفتم که: در همین زندان اوین، چه دختران و پسران و مردان و زنانی را که بی هیچ گناه و خطا بر عاطفه هایشان سیلی زده اند و سه سال و ده سال و بیست سال در دخمه ها و سلول ها پوسانده اندشان.

محمد نوری زاد
بیست و سوم شهریور نود و سه – تهران




Share This Post

درباره محمد نوری زاد

45 نظر

  1. المیرااا جوون

    چقد بیکارزیاده کامنتا قد یه کتابب 7 جلدیه

     
  2. المیرااا جوون

    تو هم راهی برای خودنمایی پیدا نکردیا .خداییش خیلی ادم مزخرفی هسی. حالم از امایی که میخوان با ایجاد جنجال خودنمایی کنن بهم میخوره .البته ببخشیدا

     
  3. این عکس دختر خانم که گذاشتین زیر صفحه همون دختر هفت سینی هستش؟ برا چی دستگیرش کردن ؟دو نفر هم که پیدا میشن که انسان هستند این اخوندا سریع می فرستن زندان که ویروس انسانیتشون ماها رو نگیره خودشون که واکسینه شدن مقام عظمی فرمودند ما میکروب سیاسی هستیم اگه ما میکروب هستیم تو چی هستی؟

     
  4. سلام
    آقای نوری زاد به رهبر من توهین نکنید لطفا

    خودتان هم خوب میدانید که دروغ زیاد میگویید

     
  5. با درود_ آقای نوری زاد ما باید رفتن خامنه ای به مریضخانه را تجزیه و تحلیل بیشتری کنیم( هرچند که شما چند تحلیل خوب داشته اید ) و همینطوری باور نکنیم که ایشان به خاطر بیماری ! به مریضخانه رفته اند . تحلیل اول : ایشان به خاطر شعار ” ازدیاد فرزند ” و جمعیت در کشور باید اول از خودشان شروع کنند و درمان غده تناسلی ” پروستات ” رابطه مستقیم با ازدیاد فرزند دارد .تحلیل دوم : ایشان مرضی سخت تری داشته اند که ” مشاورین ” برای لاپوشانی بهتر دیده اند که ” پروستات ” را بیان کنند . تحلیل سوم : ایشان خواسته اند که ببیند که آیا چاپلوسانی هستند که به دیدن ایشان /// بیایند و با /// ایشان تجدید دیدار و ” بیعتی ” داشته باشند .( در تاریخ داریم که معاویه برای بیعت گرفتن از بعضی افراد بجای دست دادن و دست بوسیدن ” کف پا و لنگش “را دراز میکرد تا ببوسند و بیعت بگیرد ) .

     
  6. جناب مرتضی یا همان آخوند مرتضای خودنمون دوباره بقول جناب نوریزاد گرامی تنت میخاره! جناب آخوند اسلام و سایر ادیان ابراهیمی و حتی بهاییت چون دارای برنامه و قوانین (شریعت) برای حل مسایل جوامع و روابط انسانی هستند و از حریم خصوصی به میدان عمومی پا گذاشته اند و بر جان و مال و خواب و خوراک و تولد و مرگ انسانها دریک جامعه تاثیر مستقیم دارند نمی توانند بعنوان امری خصوصی تلقی شوند.اینها با طرح چنین قوانینی خود را وارد حریم خصوصی و عمومی دیگران کرده اند و برای همه بدون در نظر گرفتن اعتقاداتشان تعیین و تکلیف میکنند.بنا براین ملیونها انسانی مثل من که اعتقادی به چنین خرافاتی ندارند دربرابر تجاوز دینداران و جنایت پیشه گانیکه سرنوشت آنها را بنام همین خرافات رقم میزنند حق دارند که هر چرا که تشخیص میدهند حتی توهین به بنیان گذاران و مقدسین چنین طرز تفکری بکنند.و کسانی را که از راه نابودی دیگران بنام هیمین مقدسات و خرافات ارتزاق می نمایند /// و جنایت پیشه و هر چه میخواهند بنامند.اسلام و سایر ادیان ابراهیمی برای من دین نیستند بلکه ایدیولوژیهایی هستند که سعی در گرفتن قدرت در جامعه دارند تا بر طبق شرع خود ان جامعه را بسازند. مگر سوسیالیستها و لیبرالیستها و …چه کار میکنند.تازه آنها کاری لاقل به رختخواب مردم انقدر که اسلام و سایر ادیان ابراهیمی …دارند ندارند! ولی فعلا بدبختی و بیچاره گی و درماندگی ما از اسلام است و ///و هم صنفان شما نیز از این راه ارتزاق میکنید به قیمت نابودی ما!ابنابراین ما از شما و دینتان و آنچه را مقدس میدانید نه تنها متنفریم بلکه حق تنفر از شماها را هم داریم!چطوری شما حق داریند دیگران را نجس و کافر و زندیق و اراجیفی از این قبیل بدانید ولی بما حق تنفر از شما و مقدساتتان را نمی دهید؟بله زمانیکه شما مسلمانان قواعد دمکراتیک و برابری در مقابل قانون بر مبنای حقوق بشر(نه منبعث از از شریعت اسلام) را پذیرفتید و دست از قتل و وهن و جنایت و کشت و کشتار و اجحاف و تجاوز به حقوق دیگران برداشتید و حاضر شدید در کنار سایر هموطنان خود و برابر با آنها دریک کشور ضمن رعایت حقوق دیگران و عدم دخالت در زندگی دیگران زندگی کنید حق تنفر ما از شما از ما سلب می شود.چون شما شرایط یک همزیستی مسالمت آمیز را پذیرفته اید درآن صورت قانون از شما در برابر تنفر من نوعی از شما حمایت میکند و حق تنفر من از شما را خصوصی می بیند چرا چون شما دین خود را بدیگران و به جامعه تحمیل نکرده اید و حقی از من نوعی ضایع نکرده اید.ولی حتی در آن جامعه هم انتقاد و تنفر از دین شما و محمد و یا مقدسات شما برای هر فردی محفوظ است. چون محمد و اسلام در مالکیت کسی نیستند و به کل بشریت تعلق دارند مثل هر تفکر انسانی دیگر.هیچ پدیده فکری بشری زمانیکه از دهان فرد بیرون پرید و به دیگرانی منتقل شد نمی تواند خصوصی تلقی شود.ولی اعتقاد به چنین تولیدات ذهنی تا زمانیکه در کار و زندگی دیگران دخالتی نکرده است و ادعای حل مسایل جامعه و سیاست را نداردخصوصی است!ولی اگر چنین تنفری باعث حق کشی از طرف من نسبت بشما(بعنوان یک فرد و یا گروهی از مسلمین مثلا من بعنوان یک معلم بر اثر کینه ای که به اسلام دارم فردی مسلمان را مورد تبعیض قرار دهم چیزی که شماها با ایرانیان میکنید) شود درآن صورت قانون مرا مجرم می شمارد!

    در پایان همانطوریکه من بارها گفته ام هموطنان گرامی ما نمی توانیم با برافراشتن پرچم اسلامی مثلا دوستدار حقوق بشر به جنگ اسلامیان کنونی برویم زیرا طبق مثل …ازموده را آزمودن خطاست …ما ایرانیان در اینباره شکست خورده ایم. تاریخ پر رنج و درد و تکرار مکرر جنایات و وحشیگریها و تجاوزات و غارتگریهای منادیان ادیان دراین مرز و بوم و بخصوص نقش مخرب و خانمان برانداز شیعیان و اسلام در این 500 سال و بخصوص این 200 سال اخر و نهایت جنایت و جهل و ویرانگری این 36 سال بما می اموزد که آویختن به شعارهای اسلامی و خرافات بدون سند و مدرک و متناقض و ویرانگر نمی توانند ما را به دمکراسی و برابری و رعایت حقوق بشر رهنمون نمایند.چون پایه و اساس اسلام و مذاهب ابراهیمی بر نابرابری و تبعیض و تجاوز به حقوق دگراندیشان و کافر و ملحد ونجس دانستن دیگران است. همانطوریکه استاد ارجمند کورس گرامی در باره نوع مبارزه فردوسی بزرگ در مقایسه با سایرین نوشتند برافراشتن دین بر ضد دین یا بقول شریعتی مذهب علیه مذهب نتیجه اش همین خواهد شد که ما امروز گرفتارش هستیم.و نفع ان تنها به اسلام و اسلامیان می رسد. مبارزه با حکومت ارازل و اوباش اسلامی کنونی با توصل به حقوق بشر و برابری انسانها و سکولاریسم و جدایی دستگاه دین از حکومت ممکنست زیرا در سیستمی سکولار و دمکراتیک با قوانینی بر مبنای حقوق بشر حقوق انسانی هر شهروندی تنها بخاطر انسان بودنش پایه و اساس است نه /// روایات الصادق و الباقر …

     
    • جناب مزدک

      بقول شما درود و بقول ما سلام بر شما

      از نوع ادبیات گفتاری شما و محبتی که بمن داری تشکر میکنم ،البته طرز ادبیات پرخاشگرانه شما همین است که هست ،و ظاهرا درشت خوئی و درشت گویی از خصوصیات ذاتی شماست ،که این جسارت و شهامت را که ناشی از خارج نشینی و دستی از دور بر آتش داشتن است را باید ستود.
      اما یک کلمه بگویم شما اگر در این دعاوی میهن پرستانه و ایران دوستانه و حقوق بشری صادق بودید ،ملت خود را تنها نگذاشته و بخارج کوچ نمی کردید ،بلکه صدق چنین ادعاهای وطن پرستانه اقتضاء داشت که مانند ایران دوستان دیگر در بین ملت خود می ماندی و به تعقیب اهدافی که آمال شماست می پرداختی ،همانند فرزندان دیگر وطن که در این کشور ماندند و به تلاش خود در اصلاح کجی ها ادامه دادند و هزینه آن را هم پرداخته یا می پردازند،نه آنکه مثل کودکانی که پشت دیوار مخفی میشوند و سنگی یا فحشی بدیگران می پرانند و مخفی میشوند به خارج کوچ کنی و آنجا ندای من آنم که رستم بود پهلوان سر دهی!،البته طبیعی است که اصلاح گران صادق در داخل کشور عاقلانه به اصلاح گری خود ادامه میدهند ،و از درشتی و ادبیات تند و ناهنجار و تندخوئی های کاذب که مناسب حال بزدلانی است که از روی ترس یا بقصد عیاشی کشور را ترک کرده و از راه دور ،متدینان یا ملیون عاقل معتدل را بناسزا می گیرند،خود داری می کنند.
      یک کلمه هم به عزیزانی مثل خواهرم فائزه عرض میکنم که اخیرا یک انتقاد تند محتوایی من به این آقای شجاع! متواری از وطن را به توهین تعبیر کردند :
      خواهرم !،سوال من از شما ناظر به این سنخ گفتارهای این آقاست ،اکنون شما وجدان یا دیانت محفوظ در جان خویش را بقضاوت بگیرید و به ادبیات گفتاری این آقا خصوصا در جملات ابتدای گفتارش توجه کنید ،و بگویید اگر آرمان شما اخلاق و انسانیت و مدارا و رفتار اصلاح گرانه مدنی است،چگونه است که در برابر درشت و زمخت گویی های این فرد به یک روحانی اصلاح طلب منتقد که آراء و باورهای خویش را صادقانه با دیگران باشتراک میگذارد و به سخن آنان گوش میدهد و مودبانه پاسخ سوالات و ابهامات آنها را می دهد،سکوت میکنید و واکنش های نادر او به این ادبیات زشت و بی منطق و رادیکال را مورد انتقاد قرار میدهید؟ الکریم و الکریمه اذا وعد وفی.
      البته محتوای گفتار او هم چیزی جز تکرار مکررات و ادعاهای بی اساس و سند نیست ،بنابر این ،سخنان تکراری او ارزش پاسخگویی ندارد.

       
      • آقا مرتضای گرامی سلام. باور کنید درخواست من برای خاتمه گفتگویم آن بود که می دانم این بحث ها آغاز دارند، اما خاتمه نه، و در نهایت به چیزی جز دلخوری طرفین نمی انجامد. با این حال، می گویم که اعتراض من از آن جهت بود که شما، مخاطب آن نوشته ی آقای مزدک نبودید. ایشان دیدگاه خود را درباره موضوعی به طور عام نوشته بودند، اما شما شخص ایشان را مخاطب قرار دادید و سخنانش را مهملات خواندید. من حدس زدم که این نوشته ی شما، غائله ای که چندی پیش در سایت به راه افتاد و به قهر و ترک سایت از سوی برخی دوستان انجامید را دوباره برپا می کند. دیگر اینکه من یاداوری کردم که مگر نه اینست که حتی توهین به آیات قرآن هم مجازاتی در دین ندارد و از مومن خواسته شده تا جمع توهین کنندگان را ترک کند، و نه قهرو جدل، و بعد از عوض شدن موضوع گفتگو، دوباره به جمع آنها بپیوندد؟

        مرتضای عزیز خاطرتان هست روزی که تصمیم به ترک سایت گرفتید، از شما خواهش کردم بمانید، اما پتانسیل ارزشمند خود را صرف این کنید که چرا و چگونه است که دین را این همه آفت انحراف گرفته، که روحانی نماهایی سخن از مبارزه با شرک می کنند، اما خود، شخص پرست و موقعیت پرستند؟ شما از من پرسیدید آیا از توهین به دین برآشفته نمی شوم؟ صادقانه بگویم که نه. اما مگر می شود از توهین برآشفته نشوم. بله من از توهین برآشفته می شدم، اما توهین به شعورم، و به انسانیت. جای شما خالی، چنید پیش که دیدم مردی پس از اعتراض جوانی به رانندگی نادرستش، از ماشین نمره دولتی اش پیاده شد و با توسل به بیسیم و دم و دستگاهی که هیچ مناسبتی با آن اعتراض نداشت، می خواست جوانک بیچاره را بترساند و گرفتار کند، آنچنان واکنش تندی به مامور نشان دادم که تا به حال از خود ندیده بودم. یا وقتی می بینم اینجا آنان که خود را بسیجی و ولایتمدار می نامند، نه تنها به نوری زاد، که به ساحت خرد و شرافت و شعور همه ی ما توهین می کنند، بر می آشوبم. دیده اید که.

        من می گویم اعتراض به توهین به مقدسات، تا زمانی که این همه پلشتی های جورواجور در برمان گرفته، و تا زمانی که روحانیونِ در راس قدرت از راه فریب مردم و ترویج خرافات، عملا پوست از سر دین می کنند، نتیجه معکوس خواهد داشت. شما خود بهتر می دانید که این سایت، برشی از جامعه ی خودمان است. هر اندیشه ای که در قالب نظرات کاربران به اینجا می آید، گروهی از جامعه خودمان را نمایندگی می کند. انزجار برخی از دین، واقعیتی است که نمی توان انکار کرد و من معتقدم هیچ کسی بهتر از عزیزانی مانند شما و جناب مصلح نمی تواند از شیب آن بکاهد. از من نرنجید، که می گویم ارزش قلم شما بسیار بالاتر از آن است که بخواهید روی اسم یک فرد خط قرمز بکشید به خاطر توهینش به دین. باور کنید من می گویم هزار راه برای اصلاح این جامعه ای که نفرت از همنوع از در و دیوارش بالا می رود، وجود دارد.

        برقرار باشد هموطن خوب من.

         
        • فائزه خانم گرامی

          علیکم السلام

          با پوزش باید مانند خطابی بی پیرایه که برادری به خواهری میکند عرض کنم از جواب وجدانی طفره می روید و موضوع بحثها را عوض می کنید و در این جهت استادید! از قسمت آخر کلامتان می آغازم ،آیا بحث من این است که قلم قرمز روی نام کسی بکشم؟
          آیا من گفتم کسی نباید انتقادی کند؟
          و آیا من گفتم کسی به مظالم یا روش های نادرست در جامعه اعتراض نکند و سخنی نگوید؟
          شما میگویید سخن آن آقا کلی بوده و سخن من شخصی بوده پس به من اعتراض کرده اید،بگذریم که این تلقی نادرست است و من توضیح دادم که بمحتوای متناقض گفتار آن شخص اعتراض کردم و الفاظی را هم که شما توهین تلقی کرده بودید توضیح دادم،شگفت از شما این است که کامنت این آقا بالای این صفحه پیش روی شماست،آیا شما بهمان معیار شخصی که ملاک قضاوت قرار میدهید یعنی “توهین شخصی یا توهین به شعور و انسانیت …” خدشه ای در گفتار ایشان نمی بینید؟!
          در حقیقت شما با سکوتی که در برابر این هرزه گویی :(جناب مرتضی یا همان آخوند مرتضای خودنمون دوباره بقول جناب نوریزاد گرامی تنت میخاره!) می کنید، یا در حال نقض همان معیار شخصی خود هستید یا باید بگویم از این شخص هراس دارید.
          شما چطور بهمان ملاک مقبول نزد خودتان بمن ایراد کردید ،اما از ایراد به اینگونه هرزه گویی و بی تربیتی طفره رفته صغری کبراهای دیگری که خارج از بحث است مطرح میکنید؟
          شما اگر ملاکتان اجتناب از “توهین به شعور” و “توهین به انسانیت” در سطح جامعه است ،آیا گفتار فوق را توهین به شعور من یا توهین به انسانیت من ندانسته و در برابر آن هیچ احساس مسولیت نمی کنید؟
          آری آیه ای که شاهد میاورید مربوط است به تمسخری که مشرکان به آیات قرآن می کردند،این یک توصیه اخلاقی به مسلمانان است ،اما چه کسی گفته توهین به مقدسات اسلامی مثل پیامبر و قرآن و امامان مجازات ندارد؟ آیا این فتوای شماست؟!
          در این کشور توهین هایی که این فرد فراری به قرآن و رسول اکرم صلی الله علیه وآله و امامان شیعه روحی لهم الفداء میکند ،برحسب قانون متخذ از روایات معتبر ،جرم است و مجازات دارد،شما چرا می خواهید با الفاظ زیبایی مثل “انسانیت” و “شعور من ” این امور را ترقیق کنید خواهر من؟
          من نمیگویم انتقاد یا سوال نشود ،میگویم هرزه گویی نشود،و شما متاسفانه در برابر هرزه گویی به مقدسات یک میلیارد مسلمان حساسیتی ندارید آیا مسلمانان شعور یا انسانیت شان نزد شما احترامی ندارد؟
          خوب بنابر این فتوا و رای، شما باید به اقای نوریزاد هم اعتراض کنید که چرا اصلا ایشان برخی الفاظ بی ادبانه دیگر این فرد شرور و بی ادب را هاشور میکند!
          من واقعا بشما حسن نیت داشتم ،اما در جمله متناقض خود درنگ کنید،گفته اید :

          “” شما از من پرسیدید آیا از توهین به دین برآشفته نمی شوم؟ صادقانه بگویم که نه. اما مگر می شود از توهین برآشفته نشوم””.
          ضمن ستایش صداقت شما از شما سوال می کنم ،چرا شما از توهین دین برآشفته نمی شوید اما از توهین به شخص برآشفته می شوید؟!
          از دو حال خارج نیست ،یا مسلمانید و هیچ حساسیتی به دین و اولیاء دین ندارید ،که وا اسفا، یا اینکه مسلمان نیستید،بسیار خوب اختیار با شما ،اگر مسلمان هم نیستید ،آیا عقل شما اصل “توهین” را تقبیح می کند یا “توهین خاص” را؟
          بنظر ما چنانکه قبلا نیز گفته ام “فعل توهین” از نظر عقل عملی انسانی محکوم به قبح است و قبیح است ،چون ما عدلیه ایم و اولا به حسن و قبح عقلی باور داریم ،و ثانیا نفس توهین را موضع حکم عقل به قبح میدانیم ،نه متعلق و موضوع توهین را، متاسفانه اینگونه بحث شما یک بام و دو هواست ،زیرا شما میگویید توهین جایی رواست (لابد آنجا که بخدا و پیامبر و قرآن باشد!) و جایی روا نیست ،یعنی آنجایی که به “مزدک” باشد! عقل خویش را قاضی کنید ،آیا این اقتضای انسانیت و شعوری است که مدافع آنید؟
          بتعبیر دیگر ،اقتضای بیان شما این است که “انسانیت” و “شعور اشخاص” جزء خط قرمز و مقدسات شماست،که البته در این جهت من با شما همراهم و معتقدید نباید به شعور و انسانیت انسانها توهین شود ،اگر میگویید حساسیتی به توهین به مقدسات یک میلیارد مسلمان ندارید،فحوای این کلام این قضیه موجبه جزئیه می شود که “توهین در برخی جاها جایز است و در برخی موارد جایز نیست”،پس از نظر شما نفس توهین محکوم نیست ،تا توهین به چی و کی باشد!
          من واقعا از این تحلیل شما متاسفم،و احساسم این است که پس از نظر شما هدف وسیله را توجیه میکند ،و حتی میتوانم بگویم سوالات یا تاییداتی که تاکنون از من در برخی مسائل اجتماعی کرده اید و گرفته اید ،در این جهت بوده که مرا ابزار مقاصد خویش قرار دهید.
          خواهر من ،توقع من از شما تنها این بود که نفس توهین را محکوم کنید در هرجا ،خواه نسبت به شخصیت های حقیقی اسلامی و غیر اسلامی و خواه نسبت به شخصیت های حقوقی اسلامی و غیر اسلامی،نه آنکه اینطور با صراحت بگویید توهین آنجا مهم نیست و حساسیتی ندارید ،اما توهین در جایی مهم است!
          شما با شجاعت و بی هراس (چه مسلمان باشید و چه نباشید) فقط بگویید این فرد بیجا می کند که به مقدسات مسلمانان اهانت میکند،در اینصورت اگر مودبانه و منطقی سوال و اشکال کرد من نیز در کمال ادب با او گفتگو می کنم،اما اگر شما به چنین تبعیضی در یک حکم مبتلا باشید باید عرض کنم حق نداشتید به خطاب من به او اعتراضی کنید ،زیرا از نظر شما “نفس توهین” محکوم نیست بلکه برخی توهین های خاص محکوم است ،پس نیز نیز محق هستم بگویم توهین من به آن فرد نیز یکی از موارد استثناء از توهین هاست!
          من بهرحال به عقیده شما احترام می گذارم ،با ظلم ستیزی و حق گویی شما هم موافقم ،اما اگر اشاره ای به قبح و زشتی کلمات این شخص نکنید ،من در عین احترام به شما دیگر از گفتگو با شما معذور هستم و برای شما آرزوی توفیق دارم.

          موفق باشید

           
  7. EIN ,nashanasha KE CHONIN MOHEN MENAVISAND CHANDAN HAM NA SHANAKHTAH NEISTAN ,,AZ ADAB DAR KALAMASHAnMESHAVAD FAHMEID KE AZ TEIF E ZOBE DAR VALAYETAND KE DAR HEMAYEAT AZ RAHBARI HICH MAFARRI BARAYEE FAHM KHODASHAN GHAYEL NEISTAND CHARAH EI NEIST JOZ MOLAYEEMAT BA JOHHAL TA SHAYED ROOZEI BA KHOD AAYAND VA MAGHZASHAN RA BA KAR BAGEIRAND DROOD BA SHARAF VA EINSAN TALABEIT ,,,,,,,NURIZAD AZIZ

     
  8. گمان میکنم شما تا پای گور هم این پارادوکس را حفظ خواهی کرد! بالاخره معلوم نشد که از نظر تو پیامبر اسلام وجود داشته است یا خیر؟! حتی نتوانستی برخی از دوستان سکولارت در این سایت را که از این تناقض سوال کرده بودند قانع کنی،این نشان میدهد کماکان در تناقضی و نمیدانی کدام قول صحیح است! دانشمند سکه شناس و باستان شناس! اگر پیامبر اسلام در صدر اسلام وجود شخصی خارجی نداشته است پس چرا اینهمه در نوشته های سراسر تناقضت به رفتارهای تاریخی و حکومتی پیامبر اسلام انتقاد کرده ای؟! پس انتقادهایت به یک موجود کلی خیالی است؟!
    و اگر پیامبر بزرگوار اسلام وجود داشته است و اینهمه منشا خشم و کینه ات گردیده است ،پس مهملات داریوش بی نیاز و اراجیف سکه شناسی و نبشته خوانان مدرن! را چرا مطرح میکنی؟!
    البته برای من قبول این تناقضات از سوی کسی که بصراحت “قانون علیت عمومی” در عرصه اندیشه و جهان خارجی را منکر شده است،مساله مشکلی نیست ،زیرا نتیجه اینگونه تحیرات معرفتی و عدم التزام به اخلاق و انصاف ،همین تناقض گویی ها و مهمل بافی است!

     
    • “تا پای گور” ؟
      “تو” ؟
      “دانشمند” ؟ (نوعی تمسخر)
      “مهملات”؟
      “اراجیف”؟
      “مهمل بافی”؟

      شش توهین در یازده خط؟ آخر چرا؟

      سلام بر شما.
      آیا این توهین ها، صرف نظر از محتوای نوشته ی مورد بررسی، در مقیاسی بزرگ تر، همان کاری نیست که با جناب علی اصغر غروی شد؟ شما در فضای مجازی، نویسنده ی نوشته ای را که نمی پسندید، اینطور هدف توهین و تمسخر قرار می دهید، در چند مقیاس بزرگتر، عده ای که نوشته ی دکتر غروی را نپسندیدند، او را در سن 73 سالگی در زندان کردند. راستی این ادبیات شما در کجای دین توصیه شده؟ و مگر برد یک کامنت ضد دین (به پندار شما) در یک سایت مجازی، چقدر است که شما را اینطور برآشفت و به توهین واداشت؟

       
      • خانم فائزه

        سلام بر شما

        اولا: ممنون از تذکر شما

        ثانیا: من موقع نوشتن این مطلب انتقادی بهیچوجه بر نیاشفتم.

        ثالثا: گفتار انتقادی تند متناسب با نوع گفتارهای معهود توهین آمیز فردی که از او حمایت کردید،قابل مقایسه با عملکرد حکومت با آقای غروی نیست.

        رابعا :شما که سابقه صاحب کامنت فوق در توهین به صدر و ذیل دین و مقدسات را دارید،سوال من از شما خواهر محترم این است که شما آیا یکبار ،بله یکبار به ایشان چنین تذکری دادید؟

        خامسا:کلماتی را که شما توهین تلقی کرده اید ،این آقا دهها بار غلیظ تر از آنرا اینجا خطاب بمن و صنف من نوشته است،شما کجا بودید وقتی ایشان بارها تعبیراتی مثل “انگل” را نثار من و هم صنفان من کرد؟ یکبار احساس ترحم و التزام به تادبتان بیدار شد؟
        حال من هیچ مهم نیستم ،شما چطور دهها بار در کامنت های هتاکانه ایشان مواجه با توهین این آقا به “پیامبر اسلام” و “قرآن” و “امامان شیعه”شدید چطور رگ امر بمعروف و نهی از منکرتان تحریک نشد؟
        الان کامنتهای مزین به ادب ایشان در تمام صفحات سایت آقای نوریزاد وجود دارد ،سرچ کنید ،بارها بمن “تو” خطاب کرده است ،سخنان مرا “مهمل” خوانده است،و مکرر بحالت تحقیر “آخوند آخوند” کرده است،شما در آن مواقع تشریف نداشتید؟
        اما بشما خواهر محترم که اینجا متاسفانه در تشخیص موضوع دچار اشتباه شدید،عرض کنم که توهین از عناوین قصدی متقوم به قصد است ،و قصد و غرض من در اینجا توهین به این شخص نبوده است،ایراد و اوصاف مذکور اوصاف کلام و گفتار فوق است ،اگرچه بارها از ایشان دیدید که به ما “انگل” اطلاق کرد و سکوت کردید،آن شعر معروف را بکار برد و خود را “ماه” فرض کرد و ما را سگ (مه فشاند نور و سگ عو عو کند) ،و شما سکوت کردید ،اما متاسفانه اینجا مته بخشخاش گذاشته و انتقاد تند محتوایی مرا توهین تلقی کرده اید.
        خانم فائزه ،اندکی بیندیشید ،شما آیا آزاد از آراء و اندیشه و صنف من بمن انتقاد و ایراد کردید؟
        آری از نظر من سخن فردی که توهین به پیامبر اسلام کند ،و با تکیه بر استنادات واهی وجود تاریخی پیامبرم را زیر سوال ببرد “مهمل”=بی محتوا است ،و “اراجیف” =سخن بی پایه و شایعه است،مقصود از تعبیر عرفی “تا پای گور “نیز استمرار و تداوم تناقض و پارادوکس است ،نه چیز دیگری.
        از شما متوقع نبودم که با اینهمه مساهله و تسامح نسبت به گفتارهای غیر مودبانه این آقا ،چند لفظ را دست گرفته و به یک انتقاد تند متناسب با محتوا اینگونه بتازید.

        با این حال از شما خواهر محترم دلگیر نیستم و برای شما آرزوی موفقیت دارم.

         
        • مرتضای ارجمند،
          دلیل گلایه من این بود که مخاطب ایشان در این نوشته، شخص شما نبودید. ایشان نظر خود را بیان کردند. آیا فکر می کنید لازم است در دفاع از دین، از این واژه ها استفاده شود و آیا این واژه ها نظر منتقد را تغییر می دهد؟ من یک بار دیگر هم این را از مصلح عزیز هم پرسیده بودم، که مگر خود خداوند نمی خواهد که اگر در مجلسی به قرآن توهین شد، آنجا را ترک کنید و وقتی موضوع سخن عوض شد بازآیید (یعنی حتی قهر هم نکنید و برگردید)؟ باور کنید من هنوز هم تندی در مقابل منتقدان دین را هم وزن به بند کشیدن جناب غروی می دانم. ایشان عقاید خود را به قصد پایان دادن به این همه اختلاف شیعه و سنی بیان کردند، اما سخن ایشان به توهین به مقدسات تعبیر شد و حال ایشان با تنی رنجور و دستبندی به دست راهی اوین شده اند. البته که در ظاهر این دو قابل قیاس نیستند، اما ناظر بیرونی یک چیز می بیند، عدم تحمل آنچه توهین تلقی شده.

          اینکه شما را مخاطب قرار داده ام به این دلیل است که شما که علیرغم اینکه در همان حوزه بوده اید، حساب خود را از خیلی ها جدا می کنید چرا در مقابل نوشته های یک منتقد تندی می کنید؟ باور کنید انعکاس منفی آنچه در جامعه توسط برخی عملای دینی به نام دین انجام می شود، هزار هزار بار بیشتر از توهینی است که در یک کامنت در یک وبسایت دیده می شود. قبول ندارید؟

          سپاس که از من نرنجیدید.
          با احترام

           
        • خانم فائزه

          متشکرم

          اولا: موضوع بحث من با شما ماجرای آقای غروی نبود ،و من قبلا مخالفت شخصی خویش با رفتار حاکمیت با ایشان را ابراز کرده ام و معتقدم فقط باید پاسخ علمی به ایشان داده می شد نه حبس و غیره.
          بنابر این متاسفانه شما بدون در نظر گرفتن مورد خاص مورد بحث (گفتارهای مزدک) مرا مورد عتاب قرار دادید،و توجه نکردید که گفتار من با گفتارهای نرمال افراد نرمال به این سبک و سیاق نیست ،مثلا من کی و کجا با شما یا دوستان دیگری که مودب می نویسند و انتقاد میکنند ،”تو” خطاب کرده ام؟
          پس شما توجه به مورد خاص نکرده اید.

          ثانیا:شما متاسفانه پاسخ یکی دو سوالی را که در مورد سیره رفتاری و گفتاری فرد مورد نظر مطرح کردم ندادید،ببینید اگر بنا بر مته بخشخاش گذاشتن های اینچنینی باشد ،من هم باید به شما ایراد کنم که چرا در کامنت جدیدتان در پست جدید گفته اید “شرم بر این” یا “شرم بر آن”.
          معمولا شما سوالاتی مذهبی سیاسی از من کرده اید یا میکنید،و من نیز بقدر وسع پاسخگو بوده و هستم،الان شما پاسخ این یکی دو سوال مرا ندادید،آیا من حق دارم که در مورد شما بیندیشم که توهین به “اسلام و قرآن و امامان و ….” از سوی این فرد برایتان هیچ اهمیتی ندارد و در مورد آنها براحتی تساهل می کنید،در عین حال انتقاد تند من نسبت به او (آنهم به نظر و مطلب او) را اینچنین برجسته می کنید؟
          من به کبرای مورد استدلال شما توجه می کنم که اگر میخواهید بگویید “توهین به مقدسات” بقول شما در یک کامنت محدود دارای بردی کم است پس باید در مورد آن تساهل کنیم،فرضا اگر گفتار من بزعم شما حاوی توهین به این فرد بود ،آن هم دارای بردی کم در فضای محدود یک سایت بود! سوال این است که چطور شما در برابر آن موارد براحتی تساهل کرده اید و در مورد گفتار من تساهل روا نداشته اید؟
          سوال من الان این است ،قطع نظر از گفتارهای من، و برد کم فضای مجازی این سایت ،چرا شما تاکنون نسبت به توهین های این فرد به مقدسات اسلامی (پیامبر – قرآن- امامان) هیچ واکنش یا حداقل نصایحی از قبیل نصایحی که متوجه من می کنید نکرده اید؟

          سپاس

           
        • مرتضای عزیز،
          فقط اجازه دهید این را بگویم. از من مرنجید که من هرگز چنین قصدی نداشتم. قصد من، بیان این بود که از شما توقع چنین نوشتاری نبود. من که قبلا گفته ام بارها گفته ام حضور شما برای سایت آقای نوری زاد را چقدر ارزشمند می دانم. اجازه دهید ادامه این بحث را که شاید به رنجش بیشتر اما ناخواسته بیانجامد، بگذاریم برای وقتی دیگر. برقرار باشید هموطن شریف روحانی من.

           
        • فائزه عزیز

          بسیار خوب،این بحث را به توصیه شما و بتسامح ، اینجا به پایان می بریم،اگرچه برخی ابهامات جزئی دیگر در بیانات شما وجود دارد اما پاسخ شما به این سوالات را می گذاریم برای وقتی دگر،الکریم اذا وعد وفی.
          موفق باشید

           
  9. سلام بر عباس انعامی عزیز
    از محبت و حسن نظری که نسبت به بنده دارید سپاسگزارم. از دوستی با شما که اهل ادب و احترام متقابل هستید خرسندم. بنده دوست اهل سنت که هیچ، دوست مسیحی و کلیمی و… که هیچ، دوست بی خدا هم دارم. ایشان را گلهایی می دانم که هر یک رنگ و بویی خاص دارند. من اعتقاد دارم ادب و احترام و خوش اخلاقی، چونان موسیقی زبان واحد انسان هاست. باید در اولویت باشد و سرلوحه اعمال.
    در نقد مطالب اینجانب چند مساله را متذکر شدید که ضروری است من باب تبادل نظر و گفتگوی مشفقانه بنده نیز پاسخ دهم. تا آنجا که می دانم سر لوحه نظریات شما احترام به عقیده دیگران و عدم تحمیل آن بر دیگری است که از نظر اینجانب نیز پسندیده است. لذا چند نکته عرض می کنم و اگر مایل بودید نقد بفرمایید و گر نه سلام و درود بر شما.
    فرمودید که: « اسلام سلمان فارسی که یک برده بود چه ربطی به اسلام اوردن ایرانیان دارد؟اگرحمله اعراب نبود.اندک مراودات مردم عربستان مگرچقدرمیتوانست در اسلام اوردن ایرانیان موثرباشد؟تازه ارتباط ایرانیان هم درقلمرومرزهای حیره بوده.وگرنه شرق ایران پهناورراچه به عربستان.»
    دو مساله در این گفتار مطرح شده است. یک مساله اسلام آوردن و برده بودن سلمان فارسی و دو مساله ارتباط مرزهای حیره و عربستان و شرق ایران.
    اینکه ماجرای سلمان را مطرح کردم به این علت بود که نشان دهم یک ایرانی با تفکر زردشتی و مانوی هم می تواند به تفکرات اسلام و پیامبر آن گرایش پیدا کند و مسلمان شود. نشان می دهد از دیگر سرزمین ها هم شبه جزیره عربستان هم سفر می شده است. نشان می دهد که دنیای عربستان از دیگر ممالک جدا نبوده است. اما این (ماجرای سلمان) اصل مساله نیست. مساله اسلام آوردن سایر ایرانیان به خاطر ارتباطی که با مسلمانان داشتند، می باشد.
    بنده منکر این نیستم که حمله اعراب در اسلام آوردن ایرانیان نقش داشته است. اما حرف من چیز دیگری است. حرف من این است که چرا باید اسلام آوردن ایرانیان را تنها به حمله اعراب ختم کرد؟ که اگر آن حمله نبود، ما نیز مسلمان نبودیم!!! در حالیکه پیش از آن بوده است و پس از آن هم بواسطه رفتار امامان شیعه و مسلمانانی که عقیده ای خلاف پیراون خلفا داشتند و همواره مورد ستم بودند و در حال گریز، رخ داده است.
    اینکه مطرح کردید سلمان فارسی یک برده بوده درست است. اما نه از آن دست بردگانی که گمان کنیم در جنگ بین اعراب و ایرانیان به اسارت رفته است. سلمان فارسی یک ایرانی زرتشتی مانوی مسلک بود (کتاب مانی و آیین او؛ اثر فرید شالیزاده). البته پیش از آن زردشتی بود. کارش و عشقش سفر به این سرزمین و آن سرزمین بود. تحقیق در مورد سایر ادیان و آداب و رسوم. در اروپا مدتی در کلیسا بود. مسیحیت و یهودیت را مسلط شد. می توانید برای مطالعه بیشتر به کتاب آثار الباقیه عن القرون الخالیه اثر ابوریحان بیرونی مراجعه کنید. در آنجا شرح داده شده که سلمان در سفری همراه با یک کاروان به شبه جزیره عربستان مورد حمله دزدان قرار می گیرد و به عنوان یک برده در مدینه فروخته می شود که مردی یهودی او را می خرد و به یثرب می برد. سپس توسط پیامبر اسلام آزاد می شود. وی پس از دیدن رفتار پیامبر اسلام می آورد و تابع وی می شود. البته در دانشنامه اسلام انتشارات بریل هلند نیز شرح این ماجرا ذکر شده است. همچنین کتاب سلمان پاک اثر لویی ماسینیون.
    فرمودید ارتباط ایران در مرزهای حیره بوده است. آری مرز ایران با عرب ها در این منطقه بوده است. اما این ارتباط تنها به مردم حیره خلاصه نمی شود. بلکه مرزهای شمالی و جنوبی عربستان نیز چنین وضعیتی داشتند. اعراب از شمال و جنوب و شرق با ایرانیان همسایه بودند.
    اگر عربستان در شرق ایران بود حتماً می فرمودید که چه ارتباطی با غرب ایران دارد!؟ عباس عزیز بالاخره ایرانیان آن منطقه با اعراب در ارتباط بودند یا خیر؟ در ثانی شما آن همه استدلال را رها کردید چسبیدید به فاصله جغرافیای شرق و غرب ایران؟ اسلام آوردن زعیم یمن و بحرین و مردمانش که ایرانی بودند را رها کردید و چسبیدید به مرزهای حیره و بی خبر بودن مردمان شرق ایران؟ به نظر شما اسم این تعصب نیست در پاسخ به دادن به سوالات و استدلالهای بنده؟ ثالثاً بنده چنین عقیده ای ندارم که تمامی و یا اکثریت یا نیمی از مردم ایران مسلمان بودند. خیر. درصد بسیاری ناچیزی از ایرانیان مسلمان شده بودند تا پیش از حمله اعراب. اما همین نشان می دهد که اسلام به ایران مخصوصاً مناطق مرزی وارد شده بود و ایرانیان از وجود چنین دینی با خبر بودند.

    می فرمایید: « واگراندلس هم درمرزهای عربستان بوداحتمالا امروزه مسلمان بودند»
    آیا آلبانی و کزوزو و بوسنی و … همرز عربستان هستند که امروزه مردمانش غالباً مسلمانند؟

    فرمودید که: « ایا خلافت کوفه وبصره به طلحه زبیرمیرسیدبهتربودیامحروم کردن انها که مسبب اصلی جنگ جمل شد؟» جالب اینجاست که شما علی (ع) را مقصر می دانید نه طلحه و زیبر را که به روی خلیفه شان شمشیر کشیدند آن هم به خاطر پست و مقام!!! فوق العاده عجیب است این نظر شما!!! خلیفه وقت تشخیص داده است که به طلحه و زیبر حکومت ندهد چون آنها را نالایق در امر حکومتداری می دانست. تشخیص داده است که به معاویه حکومت ندهد چون وی را می شناخته است. اما حالا شما بعد از 1400 سال استدلال می کنید که علی (ع) می بایست به طلحه و زیبر و معاویه و سایر امرای بدکار پیشین منصب می داده تا این اتفاقات نمی افتاد؟
    چگونه می شود علی (ع) به قاتلان و معارضین به خلیفه وقت (یعنی عثمان)، امارت بدهد؟ آری طلحه و زیبر یکی از آشوبگران و معارضین به عثمان بودند. البته با تحریک ام المومنین عایشه. تعجب می کنید؟ پس بزرگواری کنید سری بزنید به تاریخ یعقوبی که در جلد 2 صفحه 175 که آورده است: و كان أكثر من يؤلب عليه طلحة و الزبير و عائشة. کساني که مردم را عليه عثمان، تحريک مي‌کردند، طلحه و زبير و عايشه بودند.
    برای تحقیق بیشتر رجوع کنید به: فتح الباري ابن حجر، جلد 13، صفحه 2 ؛ تاريخ اسلام ذهبي، جلد 3، صفحه 504 ؛ مسند احمد، جلد 1، صفحه 165 ؛ تفسير ابن كثير، جلد 2، صفحه 311 ؛ شواهد التنزيل، حاكم حسكاني، جلد 1، صفحه 274 ؛ الدر المنثور سيوطي، جلد 3، صفحه 177 ؛ إمتاع الأسماع مقريزي، جلد 13، ص 222 ؛ فتح القدير شوكاني، جلد 2، صفحه 300.
    همه اینها ماجرای زیر را شرح داده اند که:
    قلنا للزبير يعني في قصة الجمل: يا أبا عبد الله! ما جاء بكم ضيعتم الخليفة الذي قتل يعني عثمان بالمدينة ثم جئتم تطلبون بدمه يعني بالبصرة؟ فقال الزبير: أنا قرأنا على عهد رسول الله صلى الله عليه و سلم: «و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة» لم نكن نحسب أنا أهلها حتى وقعت منا حيث وقعت. چه چيزي باعث شد که شما خليفه مسلمين ـ عثمان ـ را اين‌چنين ضايع کرديد و او را کشتيد و سپس به بصره آمده‌ايد و خون‌خواه او هستيد؟! زبير گفت: ما اين آيه را در زمان پيامبر صلي الله عليه و سلم مي‌خوانديم که قرآن مي‌فرمايد: «بترسيد از فتنه‌اي که همه‌گير است و مخصوص ستمگران نيست» و باور نمي‌کرديم که ما اهل اين آيه هستيم تا اين که اين قضيه عثمان پيش آمد و قتل عثمان اتفاق افتاد و متوجه شديم که مشمول اين آيه شريفه هستيم.
    و برای تکمیل این بحث مطلبی را می آورم از کتاب كتاب الفتوح ابن اعثم كوفي، جلد 2، صفحه 393 که بد نیست مطالعه کنید: (البته دیگر متن عربی آن را نمی آورم).
    طلحه و زبير وارد خانه عثمان شدند و شروع کردند به اعتراض به عثمان … ، زبير به عثمان گفت: چرا وليد بن عقبه ـ فاسد و شارب الخمر ـ را والي کوفه کردي؟ عثمان گفت: عمر بن خطاب هم عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبة را والي کرده بود. زبير گفت: چرا صحابه پيامبر صلي الله عليه و سلم را ناسزا مي‌گويي و حال آنکه تو بهتر از آنان نيستي؟ عثمان گفت: من که تو را ناسزا نمي‌گويم و هر کس را که ناسزا مي‌دهم، استحقاق بالاتر از ناسزاي مرا هم دارد. زبير گفت: به چه مجوّزي دستور دادي که عبد الله بن مسعود را در جامعه منزوي کردند و مردم از قرائت عبد الله بن مسعود ممانعت شدند و دستور دادي که با لگد بر شکم او بکوبند؟ چرا دستور دادي که لگد بر شکم عمار بن ياسر زدند و در شکمش، فتق ايجاد شد؟ … ، چرا دستور دادي که ابوذر، حبيب پيامبر صلي الله عليه و سلم را تبعيد کردي و در غربت، غريبانه جان داد؟ زبير گفت: اي عثمان‌! اين بدعت‌ها و خيانت‌هايي که شمردم، کمترين بدعت‌هاي توست. اگر بخواهم، موارد زيادي از کارهاي خلاف تو را بيان مي‌کنم. پرونده‌ات را بازخواني کن. مي‌ترسم فردايي برسد که ديگر در آن فردا، نتواني هيچ عکس‌العملي از خودت نشان بدهی.
    آیا عقلانی است که علی (ع) پس از آنکه عموم مردم با وی بیعت کردند، طلحه و زبیر را امارت دهد؟ آیا اینها را مردم آن روز نمی فهمیدند؟
    شاید سوال کنید که معاویه چه نقشی در این قتل داشته است چرا که این اسناد نقش طلحه و زبیر را نشان داده است پس معاویه کجای کار است. خیلی جالب است همین برداشتی که امروزه وجود دارد که معاویه کاری برای نجات عثمان نکرد تا وی کشته شود و بعد به بهانه خونخواهی عثمان قیام کند در منابع تاریخی نقل شده است. مراجعه کنید به الإمامة و السياسة ابن قتيبة دينوري، جلد 1، صفحه 54 که ماجرای نامه عثمان به معاویه را نقل می کند:
    «عثمان، نامه نوشت به مردم شام و معاويه و اهل دمشق: … ، به فرياد من برسيد که مردم مدينه، تصميم به قتل من گرفته‌اند. بشتاب بشتاب اي معاويه، به داد من برس، به داد من برس، گمان نمي‌کنم که به داد من برسي.»
    می دانید معاویه چه کرد؟ عمل معاویه را در تاریخ یعقوبی جلد 2 صفحه 175 دنبال بفرمایید:
    «معاويه با 12 هزار نيرو براي ياري عثمان از شام به طرف مدينه حرکت کرد. در 30 کيلومتري مدينه، لشکر را در آنجا نگه‌داشت تا خودش بيايد به مدينه و خبر بگيرد. وقتي به مدينه آمد، عثمان از او سوال کرد: اي معاويه، پس نيروهايت کجايند؟ معاويه گفت: آمده‌ام خبر بگيرم تا ببينم در مدينه چه خبر است. عثمان گفت: من که نامه نوشتم و قضايا را مطرح کردم. … . بعد از مشاجراتي، عثمان گفت: به خدا سوگند! تو مي‌خواهي من کشته شوم تا به بهانه خون‌خواهي من، قيام کني. برو و با نيروهايت بيا. معاويه رفت و برنگشت تا اين که عثمان کشته شد.»
    بلاذری در کتاب أنساب الأشراف، جلد6 صفحه 188 و ابن شبة در تاريخ مدينه، جلد4 صفحه 1289 از قول يزيد بن اسد نقل می کنند:
    « معاويه، نيروهاي کمکي را که از شام آورده بود، به مدينه نياورد و در وسط راه، معطل کرد؛ زيرا: معاويه مي‌خواست که عثمان کشته شود تا مردم را به بيعت خودش فرا بخواند.»
    و طبری هم در تاریخ طبری جلد 3، صفحه570 و ابن اثیر در کتاب کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه286 به نقل از شبث بن ربعي می آورند: «ما مي‌دانيم که تو در ياري عثمان، کوتاهي کردي و مي‌خواستي که او کشته شود تا بعد از او، خلافت را براي خودت قرار بدهي»
    و در آخر بگذارید از نهج البلاغه سند بیاورم که علی (ع) در نامه 37 می آورد:
    «فأما إكثارك الحجاج في عثمان و قتلته، فإنك إنما نصرت عثمان حيث كان النصر لك و خذلته حيث كان النصر له. اي معاويه! قاتل واقعي عثمان، تو بودي و بس. روزي که ياري تو براي عثمان به درد مي‌خورد، ياري نکردي.»
    عباس عزیز آیا امارت معاویه در زمان خلافت علی (ع) دیگر محلی از اعراب داشت؟ و همینطور طلحه و زیبر؟
    اگر منظور شما از موفق بودن معاویه (در کامنت قبل اشاره فرمودید) این است و اینهاست که آری معاویه موفق بود. البته اینکه معاویه زیرک و سیاستمدار بود بواسطه کمک های عمرو عاص، درست است.

    در ادامه آورده اید: «حتی ابن عباس تاکیدمیکندکه معاویه راابقاکندوبعدازبیعت گرفتن هرکاری میخواهد بکند.» بسیار خرسند شدم که بالاخره مطلبی، نقل قولی و جمله ای از تاریخ ارائه کردید. اما اگر عنایت بفرمایید و سند این جمله را ارائه کنید سپاسگزار می شوم که در مورد آن تحقیق کنم. اما در مقابل شما را ارجاع می دهم به تاریخ طبری جلد 3 صفحه 461 و 462 که ماجرای درخواست علی (ع) از ابن عباس برای پذیرش زمامت شام را می آورد که در آنجا ابن عباس می گوید که معاویه یا وی را خواهد کشت و یا اسیر خواهد کرد و از این طریق بر شما (یعنی علی(ع)) فشار می آورد.
    عزیز من معاویه دشمن علی (ع) بود، مگر می شود که شما دشمنت را معاون و جانشین خودت کنی؟ کسی که در زمان عثمان و قبل از آن بد رفتاری با مردم و اهل بیت کرده بود؛ مسبب تبعید شخصی چون ابوذر غفاری بود. ووو. انکار دشمنی معاویه با علی (ع) انکار وجود خورشید در روز روشن است. شاید دشمنی دیگران با علی (ع) کمی حرف و حدیث داشته باشد اما در مورد معاویه خیر. دشمنی وی همانند دشمنی فرزندش با فرزند علی (ع) است. در ثانی این دشمنی پس از خلع وی از امارت شام نبود. سابقه دیرینه داشت که دیگر به آنها نمی پردازم.
    البته حضرتعالی اشاره فرمودید که معاویه قدرتمند بود. خیر چنین نبود. زمانی که علی (ع) به خلافت رسید اکثریت قاطع مردم و اکثریت صحابه با وی بیعت کردند. علی (ع) در این زمان بر عکس زمان پیش از خلافتش دارای قدرت شد. به هیچ وقت چنین سخنی درست نیست که چون معاویه قدرت داشت باید به وی امارت می داد. معاویه تا زمانی که علی (ع) زنده بود قدرت قابل توجه ای (البته در مقابل علی و یارانش) نداشت. نشان به این نشان که وی و سپاهش در جنگ صفین از علی و سپاهش شکست خورد اما با رندی نتیجه را عوض کرد.

    مساله ای که در مورد پیک چنگیز خان بیان فرمودید درست است. در زمان خوارزمشاهیان بوده است. ماجرا بر می گردد به زمان به قدرت رسید چنگیز در مغولستان. چین را فتح می کند و همسایه حکومت سلطان محمد خوارزمشاه می شود. با سلطان محمد پیمان صلح می بندد. بعد از مدتی گروهی از تاجران مغلول برای داد و ستد به ایران می آیند اما غایر خان که از بستگان سلطان محمد بود اموال آنها را مصادره می کند و تاجران را به قتل می رساند. چنگیز ناراحت می شود و پیکی می فرستد که غایر خان را تحویل وی دهند. متاسفانه چنین نمی کنند و پیک را هم می کشند و این آغاز هجوم مغول به ایران می شود.
    حضرتعالی برای اثبات بحثتان قیاسی کردید مع الفارق. شما کشتن پیک چنگیز را با امارت ندادن به معاویه قیاس کردید. عجیب است این قیاس از شما. شما اگر مثالی می خواهید بزنید و چیزی را با چیز دیگر برابر کنید باید از یک جنس باشند. این دو از یک جنس نیستند. علی (ع) به خلافت رسید و شخصی که در زمان خلیفه قبل دچار اشتباهات فراوان بود و مردم و صحابه از وی ناراحت بودند را عزل کرد. شما عزل معاویه بد کار را با کشتن تاجران و آن پیک بی گناه برابر می دانید؟!!!! علی اشتباه نکرد بلکه کار درست را انجام داد، اما غایر خان و سلطان محمد اشتباه کردند و کاری غلط را انجام دادند.

    در بحث دیگر فرمودید: « درباره اغلب روایاتی که امروزه افرادفهیمی مثل جنابعالی انان رادروغی وباطل میدانید.همه این روایات درگذشته نه چندان دور منتسب به ائمه بوده وقابل قبول.وامروزه بارشدشعورواگاهیها.وازانجایی که متن انها موجوداست ونمی توان ازبین بردادعای باطل بودن میکنند.»
    اتفاقاً بر عکس می فرمایید. برخی از روایات و اعتقاداتی که امروزه هست، در گذشته نبوده است بلکه علمای پیشین قائل نبودند و بعدها و به مرور زمان به یک مبنای اعتقادی تبدیل شد. در گذشته منتسب به ائمه می شدند اما تنها به ذعم برخی قابل قبول بودند. در واقع این امروز است که برخی از آن روایات غلو آمیز مقبول واقع شده اند و به ائمه منسوب می شوند.
    در گذشته (که البته دلایلی دارد) گروه های غالی شکل گرفتند که خود امامان شیعه و سایر علما با آنها مخالفت کردند. در این خصوص بحث بسیار است که اگر مایل بودید می توانیم ادامه دهیم.
    اما عباس عزیز شما نمی توانید بخاطر چند مورد مساله باطل و دروغ و غلو آمیز، کل و ارکان یک دین و مذهب را زیر سوال ببرید. نمی شود ما بخاطر ماجرای تثلیث، کلیت مسیحیت را باطل بدانیم. و یا اهل تسنن را بخاطر قبول نداشتن امامت علی (ع) بلکل زیر سوال ببریم در حالیکه آنها در بحث تاریخ بسیار بیشتر از شیعه کار کرده اند و تلاش کرده اند. این دلیل نمی شود که امروزه هر چه در کتب یافت می شود پس درست است. این از بنیه باطل است. اصلاً شیعه به چنین چیزی اعتقاد ندارد بر عکس اهل سنت. اساس شیعه بر تحقیق و بررسی بنا نهاده شده است در تمامی کتب حتی نهج البلاغه و کتب اربعه و…. در حالیکه در مذهب اهل سنت کلاً تحقیق در صحت و درستی روایات بخاری و مسلم نکوهیده و باطل است.

    می فرمایید: « ارکان تشیع که اغلب غیرقابل قبول است راشمانمیتوانیدکتمان کنید».
    منظور حضرتعالی از ارکان تشیع چیست؟ ارکان تشیع عبارتند از مجموع اصول و فروع دین. اصول یعنی توحید، معاد، نبوت، عدل و امامت و فروع هم یعنی نماز، روزه، حج، زکات، خمس، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، تولی و تبری.
    آیا اینها غیر قابل قبول هستند یا منظورتان چیز دیگری بود؟ اگر منظورتان غیر از اینهاست، که دیگر از ارکان به حساب نمی آیند. لطفاً بیشتر توضیح دهید اگر مایل هستید.

    در ادامه فرمودید: «ماننداینکه افرینش زمین وزمان بخاطروجودفاطمه زهراست.ائمه از اب وگل والاتری هستندبقیه شیعیان ازباقی مانده ان اب وگل.همه کارهای شیعیان به امامان عرضه می شود.شفاعت امامان.کرامت ومعجزات امامان….مااین امور راکتمان نمی کنیم.منتهاهمه رامجبوربه قبول ان هم نمی کنیم»
    شاید منظور از ارکان مواردی است که در بالا اشاره کردید. خیر عباس عزیز اینها از ارکان نیستند. به این معنی که اگر کسی قائل به آنها نبود از دین خارج است. در طول تاریخ در شیعه در مورد این مسائل، و اهل سنت در مورد مسائل خودشان در این خصوص بحث و بررسی بوده است. نه تحقیق در موردشان باطل است و نه انکارشان موجب کفر.
    متاسفانه حضرتعالی در مجموعه ای که ذکر کرده اید به عنوان اباطیل، بجا و نابجا را با هم خلط فرموده اید. یک سری را حضرتعالی درست می فرمایید ولی یک سری را خیر. یک سری شامل همان مواردی است که توسط غالیان ایجاد شده و متاسفانه امروزه عده ای به آن معتقد می باشند مثل بحث آب و گل و سایر موارد غلو آمیز در مورد انبیاء و امامان ولی یکسری را که مستند قرآنی دارند نمی توانید باطل و خلاف دین و قرآن بدانید. مثل بحث شفاعت، کرامات و معجزات امامان و…
    در این خصوص نیز اگر مایل باشید می توانیم بحث را ادامه دهیم.
    البته یک نکته. بهتر است اگر مایل به بحث هستید، هم بنده و هم شما از پراکنده گویی خودداری کنیم. تنها در یک مورد بحث کنیم.
    مساله به نتیجه رسیدن نیست. مساله گفتگوست برای بالا بردن سطح آگاهی در این خصوص. مساله استفاده دیگر دوستان از بحث های رد و بدل شده بین مااست و استنباط آنها از این بحث ها.

    منظور شما را از این جمله درک نکردم که فرمودید: «ادعای اینگونه امور دریک محفل بی طرف باشرکت افرادسایرسرزمینهاوسایربلادغیرقابل قبول است.»

    اما در پایان مساله مقدس بودن گاو برای گاو پرستان را ذکر کردید. که باید عرض کنم بحث احترام با بحث های علمی و منطقی و عقلانی جداست. به لحاظ احترام و خوش رویی و مهربانی، باید به گاو گاو پرستان و خود گاو پرستان احترام گذاشت. به عقیدشان توهین نکرد. من به ادعای گاو پرست که گاو را می پرستد احترام می گذارم. خوش رویی و مهربانی می کنم. این مساله در مورد همه ادیان و مذاهب صادق است. مثلاً چه اشکالی دارد برای نماز خواندن به مساجد اهل سنت (که ای کاش تفاوتی وجود نداشت) برویم؟ چه اشکالی دارد برای دعا کردن گاهی اوقات به کنیسه و کلیسا و آتشکده برویم؟ چه اشکالی دارد گاهی به روش های آنها (من باب تحکیم روابط دوستانه) عمل کنیم؟ به عقیده من اشکالی ندارد. چون هدف خوش اخلاقی و مهربانی است. اینهاست که می تواند افراد را به سمت خود جذب کند. همانگونه که هدف پیامبر اسلام از بعثتش، تکمیل مکارم اخلاقی بود. بحث های بی ادیان و مذاهب به کنار اما آنچه به عقیده من در اولویت است انسانیت و خوش رفتاری با همه ادیان حتی بی خدایان است.
    روزگار خوش

     
    • سلام آقا مجتبی01 ,
      خوشا به سعادت شما که هر چه کتاب تاریخ عرب نوشته شده رو خواندید .
      دوست عزیز گذشته از این که اسلام و مسلمانان هزار و دویست چهار صد سال پیش چگونه فکر و عمل میکردند , آن هم در کتابهای نوشته شده به جای کتابهای آتش زده شده به دست همین نویسندگان ! یه نگاهی به دور و بر خودتان بی اندازید, صحبت شمشیر از رو بستن برای اسلام نیست , مسلمان زاده ام ! پدران ما آن موقع با بهایی که سهل است با مسیحی دست میدادند میرفتند دستشونو آب میکشیدند ! امیدمان به نسل جدیدمان بود که با انقلاب اسلامی به یاُس نشست !
      این چهره ایی که شما نشان میدهد ( که مسلمانان برند در کنیسه دعا کنند یا حالا برعکس ! )شامل چند درصد میشه ؟
      هر وقت به یک در صد رسید ما هم به آینده امیدوار میشویم , کامنت آقای دانا , همین قبل شما را می بینید ؟ این واقعیت فعلی ماست . بعد از سی سال که اومدم با دختر خاله ام دست بدم ( همه با هم بزرگ شده بودیم !) دستشو برد زیر چادر که به دست من نخوره ! ما از نسل قبلی خودمون هم عقب تر رفتیم !!!
      پاینده باشید .

       
  10. درود به شما آقای نوری زاد. دوست داشتم از بازداشت خودم براتون بگم
    در تاریخ 7/2/92 ساعت16/30دقیقه بعداز بازداشت ودست بند من در محل کار و وارد کردن در ماشین، چشم بند کرده وبه یک مکان نا معلومی بردند،چند ساعت بازجویی وکتک کاری شدید کردند به طوری که از گوش مرا بلند می کردندوکلیه هامو فشار می دادند،بعد از خدا میدونه چند ساعت بازجویی وکتک کاری منو به یک اتاق دیگه بردند وبا چشم بندودست بند به یک میله بستندو در اتاقی خواباندند که خودشان هم حضور داشتند،یکی از بدترین شبهای زندگیم بود. صبح شدو منو بردند پیش بازپرس…….بازپرس با صدای بلند:چشم بندشو بزنین بالا……ها تا دیروز شیر بودی حالا موش شدی ها کسافت…..بگو ببینم با کی از این قلتا کردی….من:من که گیج ومبهوت بودم و اولین تجربه….شما براچی تهمت میزنید……نمی فهمم منظورتون چیه….اشتباه شده……بازپرس با فریاد:زهرمارواشتباه شده…..همین پانچو بردارم بزنم تو سرت…باز پرس به بازجو گفت بزن پس گردنش واونم زد……من:دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرمو گفتم این چه طرز برخورد…..وچند بار بلند تکرار کردم [بزن…بزن…بالاتراز سیاهی رنگی نیست]بیشتر آتیش گرفت…بازپرس:ده روز بازداشت موقت می نویسم فقط ببینم بعد از ده روز اینقدر زبونت درازه منم در جواب فقط گفتم بنویس..بنویس… چشم بندمو آوردند پایین وبا ماشین بردند اهواز و تو سلول باز کردن…..24ساعت تمام چشم بندو دست بند بودم از لحظه بازداشت تا سلول انفرادی بازداشتگاه……..بازداشتگاهی که بودیم چهار سلول انفرادی به ابعاد1/5*2/5 ودو سلول اجتماعی4*5داشت و از بس بردند و آوردند میتونم کروکیشو بکشم.. بعداز زمان کوتاهی شخصی اومد پشت درو گفت داد زد:هر وقت میشنوی با پا می زنن پشت در روتو میکنی طرف دیوار واگر خواستیم از سلول ببریمت بیرون اول چشم بندتو میزنی وبعد دور می خوری بعد لباس سبزی با آرم شهرداری منطقه5اهواز انداخت وبا لباس خودم عوض کردم..بعداز چند دقیقه یه ضربه محکم به در خورد رومو کردم طرف دیوار مشخصاتمو پرسید وبعد گفت:بیاعقب عقب بیا دم در حالا بشین،نعره وحشتناکی بلند شدو به من گفت با قاضی درگیر میشی ها کتک کاری بدی کرد وانداختم تو سلول………. صدای گریه،دعا و قرآن از سلولای دیگه میومد صدای بلند تلویزیونو رادیو میومد که خیلی اعصاب بهم زن بود. هر کس که زیاد سرو صدا می کرد تو سلول دستاشو از پشت دست بند می کردندو البته قبلش یه کتک کاری مفصل. در روز دو لیوان الی سه لیوان آب می دادند،غذا در هفته دو بار پلو و بقیه وعده های ناهارو شام یه نون با یه کاسه خروشت یا لوبیا یا یادم نمیاد ……….در روز تنها تنوعی که بیرون از سلول داشتیم سه تا ،پنج دقیقه ویا بعضی روزها دو تا،پنج دقیقه دیدن توالت بود…هر روز با شنیدن صدای آیفون بازداشتگاه متوجه ورود بازجوها میشدیم واحساس ترس که بازجوی کی اومده،البته اینکه قراره من بازجویی بشم یا یکی دیگه فرقی نداشت چون هم صدای وحشتناک بازجو میومد وهم صدای گریه بازجو شونده هرصبح همین برنامه بود….بعداز چند روز منو بردن برای بازجویی بیش از 5،4ساعت طول کشید تقریبا یک روز در میون همین برنامه بود خیلی وحشتناک بود فوش و ناسزا به همه کس ،کتک کاری ،از بس با زانو زدن پشت رونم تا 5،4 روز از درد پا نمی تونستم از جام بلند شم وتا ده روز بعد به دلایلی اعتراف کردم وبعد از اعتراف همه فشارهای بازجویی بیشتر شد،لحظه باز جویی فیلم می گرفتن و لحظه ای که می خواست کتک کاری کنه دوربینو قطع می کرد…. شکنجه فکری به درجه دیوانه کننده ای رسید طوری بود که تا48ساعت خواب نمی رفتموبعد استراحت کوتاهی ودوباره بی خوابی……چه افرادی رو گرفتن،چی تو خونه پیدا کردن،چقدر میدونن،در جواب فلان سوال چی باید جواب بدم….و….و….خیلی دیوانه کننده بوداین مشکلات از یک طرف وطرف دیگه کثیفی سلول از خستگی خوارش کف پاهام که تا ساعتها طول می کشیدوبدتر می شد از نه بردن به دستشویی و نگه داشتن ادرار تاصبح،گرسنگی وتشنگی که اگر بازجو از دستت رازی نبود از آب و غذاتم کم می کردندوبد تر از همه فکر…فکرو بی خبری از آینده……. فکر کنم بیست روزی بود که منو بردن دادگاه اهواز…..قاضی:[البته به نیابت بهبهان]اسم..فامیل..بیارش جلو..چشم بندشو یه خورده بزن بالا فردا با بی بی سی مصاحبه کرد نگه با چشم بند انگشت زدم…این اعترافاتی که تو بازجویی کردی قبول داری..من که گیج بودم:بله چی….قاضی:میگم زر نزن انگشت بزن[اینم از ادبیات یک قاضی عادل]یه کفه ترازو جلو میزش بود دقیقتر از دیجیتالی…… پرونده کامل بود ولی باز هم بازداشت تمدید شد…… سوال و جواب برای پرونده اطلاعاتی:با کی ارتباط داری،اسم بیار کی فعالیت داره،اتباطت با فلانیو شرح کن،و…….و…….و………. هیچ بد تر از شکنجه فکری نیست.این نیروهای اطلاعاتی اکثرا سنشون بین 23تا30بود در سنی که انسان مغرورو جهل قدرته …… البته خیلی از بدبختیاشو یا نمی شد گفت ویا زیاد طولانی میشدخیلی سخت گذشت……. چند روز بعد تحویل ما به زندان یه رمان از طاهر بن جلون به نام مرگ نور در چند نفرمراکشی که به دلیل اقدام ناموفق به ترور شاه 18سال تو انفرادی بودن، وقتی کتابو تمام کردم فقط عرق شرم از وجودم سرازیر می شد….. اما تجربه خیلی خوبی بود……….. به امید دیدار مجدد…….

     
  11. سيدابراهيم نبوي

    سی سال طول کشید تا روسها یک نیروگاه چن مثقالی را در بوشهر بسازند و هنوز که هنوز است نه به بار است و نه به دار، همین هفته قبل هم دوباره قورم قورم توسعه روابط با روسیه شروع شده و قرار است روابط با روسیه ده برابر افزایش پیدا کند. اصلا هم برای مدیران سیاسی کشور اهمیت ندارد که روسیه همیشه با آس ها و شاه و سرباز ما توپ زده و سانوار رست ما را به باد داده. افشار سلیمانی، سفیر سابق ایران در جمهوری آذربایجان، گفته که “گسترش روابط با روسیه باید مبتنی بر عملگرایی واقع بینانه باشد و اجازه نداد که ایران گروگان روس ها در مناسبات این کشور با غرب شود.” پوتین در تمام سالهای دیوانه بازی احمدی نژاد او را شیر کرد تا با ایجاد بحران در جهان قیمت نفت بالا برود و در نتیجه درآمد روسیه از نفت در عرض شش ماه دوبرابر شد و وقتی هم که شورای حکام آژانس یا شورای امنیت علیه ایران قطعنامه صادر کرد، پوتین که در عروسی افزایش قیمت نفت دودستماله رقصیده بود، در عزای قطعنامه خودش هم یک لگد به مرحوم سیاست خارجی ایران زد و علیه ایران رای داد.

    به قول همین آقای افشار سلیمانی “موافقت با صدور رای علیه ایران در شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی و شورای امنیت سازمان ملل در چند نوبت، جلوگیری از انتقال تجهیزات لیزری خریداری شده توسط ایران، عدم تحویل سیستم دفاع موشکی اس-۳۰۰ به ایران، جلوگیری از ادامه تحصیل دانشجویان ایرانی رشته فیزیک هسته ای و رشته های مشابه در دانشگاههای روسیه، تضییع حقوق ایران در دریای خزر، قفقازجنوبی و آسیای مرکزی و… تنها گوشه ای از رفتار روس ها علیه ایران بوده است.” حالا بروند و باز هم همان اشتباهات تاریخی را در رابطه تنگاتنگ با روسیه تکرار کنند. آدم نمی فهمد وقتی ایران می تواند با اقتصادهای مطمئن و معتبر و با کیفیتی مثل اقتصاد آلمان و انگلیس و اتریش و هلند رابطه داشته باشد، چرا باید با چین و روسیه رابطه برقرار کند که کل اقتصادیشان دست مافیای حکومتی و حکومت مافیایی است.

     
  12. علی اصغر رمضانپور

    علی اصغر رمضانپور نوشت
    بازی رسانه ای آشکارا رفتن علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی، به بیمارستان و صف بستن بازدید کنندگان، بازتاب تازه ای از بن بست روابط عمومی ای ست که بیت آقای خامنه ای سال هاست با آن روبروست.

    آقای خامنه ای در پی سرکوب خشونت بار مردم معترض پس از انتخابات ۱۳۸۸ به میزان زیادی اعتبار خود را، حتی در بین هواداران جمهوری اسلامی و جناح های مختلف سیاسی فعال در ایران از دست داد. اگرچه سرکوب ها به همه یادآوری کرد که او و حلقه امنیتی پیرامون او نمی توانند در برابر هرگونه اعتراضی، سیاستی جز کشاندن معترضان به کهریزک و اوین و حصر خانگی رسمی یا غیر رسمی در پیش بگیرند، اما غالب کردن ترس هم نتوانست به بهبود چهره آقای خامنه ای در افکار عمومی کمک کند. حلقه تندروهای هدایت کننده سرکوب به زودی دریافتند که ممکن است با ترس بتوان مردم را به سکوت واداشت اما نمی توان دل مردم را نسبت به کسی نرم کرد. در مقابل، بر محبوبیت میرحسین موسوی و مهدی کروبی که از هر بلندگویی محروم شدند و به حبس گرفتار آمدند، افزوده شد.

    ۴ سال دوم ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و به ویژه مصایب ناشی از تحریم ها که روز به روز عرصه زندگی را بر مردم تنگ تر کرد، از دید مردم نه فقط ثمره دولت آقای احمدی نژاد بلکه ثمره لجبازی آقای خامنه ای در برابر نصایح عقلای کشور و دل خوش کردن او به چاپلوسی هایی بود که اطرافیانش در بیت و رسانه ها راه انداخته بودند. نتیجه و نشانه روشن ناخشنودی مردم از رفتار آقای خامنه ای بی اعتنایی آنان به نزدیکان آقای خامنه ای در انتخابات ریاست جمهوری بود. این بار او عقل به خرج داد و زود حساب خودش را از این نزدیکان جدا کرد تا بار دیگر مثل انتخابات پیشین به دام رای مردم نیفتد و بتواند بهره خود را از مشارکت مردم ببرد و فرصتی دوباره پیش پای نظام جمهوری اسلامی قرار دهد تا اشتباه های ۸ سال گذشته خود را جبران کند.

    در این یک سال گذشته اما آقای خامنه ای به جای اینکه به جدا کردن حساب خود از حساب تندرو هایی ادامه بدهد که فقط به منافع خود می اندیشند، بارها با سخنانی تلخ و ناامید کردن مردم از امکان عملی شدن وعده های رییس جمهوری منتخب مردم، در حل مساله اتمی و کاستن از فشار بر مردم در حوزه فرهنگ و زندگی مدنی، به تنزل موقعیت خود در میان مردم دامن زد. کار به جایی رسید که برنامه ریزان روابط عمومی بیت آقای خامنه ای برای کسب اعتبار برای رهبر جمهوری اسلامی دست به دامن چهره هایی مانند الهام چرخنده به عنوان یک بازیگر دست سوم شدند. کار بدبینی به مقام های عالی رتبه حاکم بر ایران و مقام های پشت پرده به جایی رسید که در میان مردم شایع شد که حتی باخت ایران به تیم بوسنی در مسابقات جام جهانی نیز زیر سر همین مقام های پشت پرده است. این بدبینی و امید های ناخود آگاه برای رهایی از دست رهبری که به هیچ وجه روی خوش به مردم نشان نمی دهد به جایی رسید که از اوایل امسال بحث از احتمال صعب العلاج بودن بیماری آقای خامنه ای و گفت و گو بر سر جانشینی او نه فقط در محافل سیاسی، بلکه در کوچه و بازار بالا گرفت.

    وقتی خبرهای مربوط به بیماری آقای خامنه ای بی آنکه در رسانه های رسمی بازگو شود دهان به دهان و در رسانه های زیر زمینی مردم گشت و به موضوع گفت و گوی روزمره تبدیل شد، دور و بری های آقای خامنه ای دریافتند که هیچ چیز را نمی توان از مردم پنهان نگاه داشت. همین تجربه سبب شد تا این بار به جای مداوای پنهانی رهبر جمهوری اسلامی او را به طور رسمی به نام انجام یک عمل جراحی ساده و معمولی به بیمارستان ببرند تا از زیر باران شایعه رهایی یابند. اما دلیل مهم تر کشاندن و نگاه داشتن آقای خامنه ای در بیمارستان از دید برنامه ریزان روابط عمومی بیت، کشاندن گروه های مختلف، پای تخت بیماری در بیمارستان به عنوان ملاقات بود تا به این ترتیب با تکیه بر فرهنگ ترحم آفرین مردم ایران سهمی از این جلب ترحم را به حساب رهبر جمهوری اسلامی بریزند و افزون بر آن نمایشی از دیدار های برنامه ریزی شده راه بیندازند که آقای خامنه ای را از بن بست دیده شدن در چارچوب سیاست های تلخ مردم ستیزانه و مردم گریزانه اش برهاند، و رهبر جمهوری اسلامی را در چهره ای غیر رسمی و تا حدودی انسانی تر به نمایش بگذارد.

    اما آقای خامنه ای در حالی بر تخت بیمارستان نشسته و برای قهرمانان والیبال این ملت پیام تبریک می فرستد که یک دختر ایرانی به خاطر رفتن به دیدن یک مسابقه والیبال در زندان به سر می برد. چون دین سالاران گرداگرد آقای خامنه ای گفته اند اگر دختران به ورزشگاه بروند اسلام از دست رفته است. همزمان، یک هفته به آغاز سال تحصیلی یک دختر بهایی که رتبه ای بالا در کنکور آورده است نمی تواند به دانشگاه برود چون آقای خامنه ای فتوا داده است که نه فقط تحصیل که سایر حقوق اولیه شهروندی بر بهاییان حرام است تا زمانی که اقرار به بهایی بودن می کنند. همزمان زندانیان بسیاری در زندان همچنان از حق ملاقات محروم اند و از رفتن به بیمارستان برای مداوا باز داشته می شوند برای این که محافظان حکومت آقای خامنه ای التزامی به عدالت ندارند و همزمان زهرا رهنورد و میرحسین موسوی و مهدی کروبی محبوس اند به این جرمِ از منظر آقای خامنه ای نابخشوده، که همچنان محبوب مردم اند و آقای اژه ای گفته است اگر آزاد شوند برای آقای خامنه ای ضرر امنیتی دارند.

    آقای خامنه ای برای بازدیدکنندگانش در بیمارستان اشعار عرفانی پروین اعتصامی را می خواند در حالی که درویشانی که پروین دلبسته آنان بود در زندانند و فریاد اعتصاب های پیاپی آنان برای اینکه از حقوق اولیه خود بهره مند باشند نه به گوش آقای خامنه ای که به گوش نگهبانان عدالتخانه منصوبان آقای خامنه ای هم نمی رسد.

    با وجود همه این ها، برنامه ریزان روابط عمومی آقای خامنه ای انتظار دارند مردم لبخند های عاقل اندر سفیه رهبر جمهوری اسلامی را جدی بگیرند و عطوفت مزاج او را باور کنند و دلشان به رحم آید و بر او نرمی گیرند. اما این برنامه ریزان از این نکته غافل اند یا خود را به غفلت می زنند که آنچه دل مردم را نرم می کند و به دعایی از ته دل برای سلامتی می انجامد آن است که آقای خامنه ای گامی برای خشنودی دل مردم بردارد نه اصرار ورزیدن بر ادامه گام برداشتن در راهی که به هیچ دورنمایی به جز به باد دادن ثروت مردم و محتاج شدن آنان به نان شب و آب روز و از آن تلخ تر، توهین به زنان به نام دلسوزی برای اسلام و آزار کودکان به نام اقامه نماز در مدارس نمی انجامد.

    امیدواریم حالا که می شود از طریق همین اینترنت که تکنولوژی دین بر باد دهِ غربی است (به قول آقای مکارم و مصباح یزدی) سیستم “ملاقات مجازی با رهبری” به راه انداخت، گوشه ای از درد دل های مردم را هم بشود به نام ملاقات مجازی با آقای خامنه ای از لندن روانه تخت بیمارستان کرد تا بار دیگر لبخندی مجازی بر لب بیماری بنشاند که به مردم ایران پشت کرده و اکنون از آنان آرزوی دعای خیر دارد.

     
  13. درودي ديگر بر هموطنان و اقاي نوريزاد و كاربران و تيم سايتشان، ١- اقاي نوري زاد رهانيدن اين جوان كتابي ( محسن شجاع ) را به شما تبريك بگويم، كار بزرگي بود و گر نه شايد او را هم مثل ستار بهشتي زير مشت و لگد سر به نيست مي كردند، ٢- اين جريان شامورتي بازي بستري شدن در يك بيمارستان دولتي ترفندي ديگريست كه در اينده نه چندان دور براي مردم كشورمان روشن خواهد شد چه نقشه هايي در پس ان خوابيده است، به ياد گريه و زاريش در دوران إصلاحات افتادم و ان رقص بابا كرم و دشتي خواندنش در زندان شاه، درسش را خيلي خوب بلد است كه در چه زماني چه فيلمي بازي كند. بايد دست و پنجه اين رفسنجاني هفت خط را طلا بگيرند براي انتخاب اين شخص هزارچهره براي مقام عظمائ ولايت مطلق ، اين بستري شدن فرصتي شد باز براي خوش رقصي يك مشت دزد و جاني كه هموطنان كم و بيش در جريان هستند، اما جالبترين سخن إز دهان كسي برامده كه تازه چند روز است إز زندان خودشان أزاد شده، سردار محمد رويانيان فرمايش كردند بزرگترين شرف يك نظامي مثل ما اين است كه سرباز ولايت هستيم، به اميد ازادي اين كشور اين مردم إز دست اين اختاپوسان ولايت 

     
  14. ريشه ها ١٧٧( قسمت ١٧٦) ذيل پست قبلى )
    فرهنگ
    فرهنگ دينى :آزادى منفى
    عرفان در برهه هايي از تاريخ خود پرده از دروغ و رياى ديانت قدرتمندان و قدرت پناهان برداشت ، در مشروعيت دين حكومتى و ديندارى تاجرانه و بزدلانه عوام خدشه وارد كرد .در برابر خداى سختگير و تن نظر شريعتمداران و حاكمان خدايي معرفى كرد كه هر كس مى تواند راهى شخصى و متفاوت به سوى او داشته باشد . رابطه هاى دروغين و زرق إلود با خدا را نفى كرد ،رابطه هاى نو كرانه و مصلحت انديش و مرد فريبانه با خدا را رسوا كرد .تا حد زيادى رابطه با خدا را از قلمرو شيخان و محتسبان شهر به خلوت دل اشخاص منتقل كرد .خشونت اين رابطه را به عشق و محبت تبديل كرد مردان خدا را مردانى وارسته و مردم نواز و اهل مهر و مدارا معرفى كرد .در جهان آكنده از نزاع هاى گفتارى و كشتارى و در استبداد پر خشونت و رعب پراكن جهانى دگر گونه آفريد سرشار از عشق و كم إزارى و زيبايي هاى خيره كننده . خدايي را توصيف كرد كه مى توانست كمابيش خداى همه فرقه ها و حتى اديان بزرگ باشد .قرن ها ادبيات شعرى ايران را از شور و غوغاى جهانى درونى سرشار كرد ،راهى منفى و انتزاعى براى نفى جهان و روزگارى گشود كه آزادى آدمى د ر آن سخت سركوب و منكوب مى شد .غزليات حافظ بى ترديد در زمان خود چون نغمه هاى شادى بخش موسيقى بر دل هاى افسرده مرهم مى نهاد .با اين همه اين تأثيرات عمومى كه شايد تأثيراتى ثانوى و ناخواسته بودند تنها در يك فرهنگ دينى مى توانستند از بار رنج هستى مردمان بكاهند .عرفان نيز چون ديگر پويه هاى فرهنگ دينى در استبداد خداشاهى شرقى ساختارى داشت كه با سلسله مراتبى از بالا به پايين .جهت سلبى و منفى عرفان صرفا به كار فرهنگ دينى مى خورد .آن دريا يا بهتر بگويم آن مغاك هائل آزادى كه بنيادى ترين سرشت نماى عصر مدرن است نه در خود عرفان پيش آمده است و نه عرفان با جنبه سلبى اش قادر به زمينه سازى آن بوده است .رند خيام به مراتب بيش از همه عارفان به آزادى هائلى نزديك شده است كه از آغاز معلوم نيست كه پايانش خدا باشد يا هيچ . سلوك چنانكه خواجه نصير در اوصاف الاشراف به سادگى تعريفش مى كند راهى نيست كه مقصدش نامعلوم باشد .عارف در بيابان خار مغيلان را به شوق معشوق و ديدار يار تحمل مى كند .خواجه نصير مبدأ حركت را در شش چيز مى داند : ايمان ،نيت ،انابت يا روى آورى به سوى خدا ، ثبات ،صدق، و اخلاص .رند حافظ اگر بر همه تعلقات چار تكبير مى زند از آن روست كه ذره صفت و رقص كنان آهنگ كوى دوست دارد اما رند خيامى تنها روياروى مغاك هيچ ايستاده است
    رندى ديدم نشسته بر خنگ زمين
    نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
    نه حق ، نه حقيقت ،نه شريعت ،نه يقين
    اندر دو جهان كه را بود زهره اين

     
  15. با درود به انسانیت,
    آقای نوریزاد عزیز, من شخصا به انسانیت و احوال انسانی احترام میگذارم. خیلی ناراحت شدم وقتی برای اولین بار از ماجرای آرتین کوچولو برای جامعه ایرانی گزارش کردید.
    امیدوارم از نظر حس نوعدوستی به درجه ای برسیم, که انسانها را از منظر و دید مذهب ننگریم. البته این سیستم جمهوری اسلامی نیز مانند سیستم آپارتاید هموطن های ما را مورد اذیت و آزار قرار میدهد. ایران سرای همه است, به امید آزادی همه در بندان.

     
  16. پاسخ به علی 1

    جناب علی 1 ،شما ذیل پست (چه گرد و خاکی شد در دادسرای جلو اوین) آقای نوریزاد مطالبی خطاب به بنده نوشته بودید که یک یک آنها را بررسی میکنم:

    1-گفته اید :

    “”ببینید جناب، خواندن و کار کردن با آثار فلسفی تنها برای یک چیز است و نه بیشتر و آن همانا ورزیدگی ذهن و کنشگری ذهن در روبرو شدن با مسئله هاست یعنی شفا و اشارات و اسفار و حکمه الاشراق و نیز متافیزیک ارسطو و منادولوژی لایب نیس و اخلاق اسپینوزا و سنجش خرد ناب کانت و پدیدارشناسی جان هگل و هستی و زمان هایدگر و پژوهشهای فلسفی ویتگنشتاین و دیگر متنهای طراز اول اندیشه بشری برای این نیست که شما حقایق مسلمی را از این آثار برگیرید و در پس آنها همه جزییات طبیعت و فراطبیعت را در لفافه یقین و قطعیت بپوشانید و فکر کنید هر کس فلسفه یعنی آگاهی از قاعده های کلان ذهن را دریابد حتما به شناخت قطعی از “جهان” می رسد””.

    این سخن شما ظاهرا واکنشی است به بحثی که من با عرفانیان داشتم ،شما ظاهرا مقصود اصلی من از آن بحث را دقیق دریافت نکردید ،ابتدا بیادتان بیاورم که مرحوم حاج ملا هادی سبزواری در جایی از کتاب “اسرار الحکم” خود نوشته است “فهمیدن سخن مردم هنر است نه ایراد کردن به آن”،در بحثی که آنجا مطرح بود ایشان با اتکاء به دستگاه فلسفی کانت مدعی شده بود که بطور کلی “قطعیت” های فلسفی موجود در قضایا و براهین فلسفی از بین رفته است و بتعبیر ایشان “پر این ادعاها قیچی شده است”.
    آنچه که من در پاسخ گفتم این بود که بنحو”قضیه سالبه کلیه” نمیتوان چنین ادعایی کرد ،و اجمالا در دستگاههای فلسفی موجود اعم از مشاء و اشراق و حکمت متعالیه و حتی فلسفه غرب ،قطعیت ها و قضایای قطعی که نتیجه برهان است وجود دارد،پس سخن من با ایشان ادعای “موجبه جزئیه” در برابر “سلب کلی” بود.و توضیح دادم که اگر ما با این گزافه گویی ها بسمت نسبی گرایی مطلق برویم ،اولین خسارتی که به اندیشه وارد میکنیم این است که خود این قضایایی که ادعا میکنیم مشمول آن ادعاهای نسبیت مطلق هست ،بنابر این نتیجه این است که گوینده هیچ گزاره ای وثوقی به مفاد گزاره های سلبی یا ایجابی خود ندارد.
    این بحث من با آن دوست بود و چون دیدم شما ادعا کردید که به فلسفه و کلام آشنا هستید بطور اصطلاحی این مطلب را برای شما هم توضیح دادم.
    بعد مواجه شدم با مطالب فوق الذکر شما ،دوست محترم ،من کجا مدعی شدم که هرچه در کتب فلسفی اعم از کتب فلسفه مشاء یا اشراق یا نو افلاطونیان ،یا کتب فلسفی جدید که شما برشمرده اید ،تماما دارای مطالب قطعی و غیر قابل مناقشه است؟! مگر در خود این کتابها، فلاسفه براهین یا مقدمات براهین یکدیگر را مورد مناقشه قرار نمی دهند؟ من بحثم این بود که نفی قطعیت بنحو کلی غیر قابل استثناء ،مساوق است با “نسبیت مطلق” که سر از سفسطه و سوفیسم در خواهد آورد.
    اینکه میگویید مطالعه کتب فلسفی برای تشحیذ ذهن یا ورزیدگی آن است اجمالا مطلب درستی است ،و من با آن مخالفتی ندارم،اما بنظرم این “تنها برای یک چیز است” که گفتید درست نیست ،بلکه در فلسفه اعلی یا علم کلی که موضوع آن هستی شناسی برهانی است ،می توان بر اساس برهان در باره هستی و نحوه وجود آن یا مراتب آن یا وجود ممکنات و وجود واجب ، نحوه صدور هستی و انتشاء کثرت از وحدت ،به قطعیاتی دست یافت ،اینکه گفته اید:”” حقایق مسلمی را برگیرید….””،حقایق مسلم در فلسفه مبتنی بر برهان های انی و لمی است ،و این غیر از بحث “مسلمات” در علم کلام است ،در واقع فلسفه محل تقلید و قبول و تسلم مطالب بدون برهان نیست ،و کسی نیز نمیتواند ورای سلوک برهانی انی یا لمی یا سلوک از احد المتلازمین به متلازم دیگر ،مطلبی را بقول شما لباس یقین و لفافه قطعیت بپوشاند.
    شناخت قطعی از جهان نیز دو گونه است ،یکی شناخت کلی است که بعهده فلسفه کلی است،و دیگری شناخت جزئی و تفصیلی که علوم حسی و تجربی متکفل آن است ،پس اگر در فلسفه بطور کلی و برهانا بحث از امکان و وجوب و رابطه” رابط و مستقل” و “قیام ممکنات به واجب تعالی” شد ،مفهوم آن این نیست که مثلا ارسطو یا شیخ الرئیس یا مرحوم ملاصدرا ،مدعی شدند که بتمام جزئیات و اسرار کائنات و نظام طبیعی موجود علم قطعی پیدا کردند. کسی چنین ادعایی نکرد که شما مطالب فوق را نوشته اید.

    2- نوشته اید :
    “” منظور از جهان طبیعت در گستردگی آن، سیاست و حکومت، جامعه و اجتماع و روان و درونیات آدمی و پدیدهای فراطبیعی است””.

    چنانکه توضیح داده شد بحث من با آن دوست بحث از درستی و نادرستی ادعای نسبیت مطلق و نفی همه قطعیت ها بلسان سلب کلی بود ،من بحثی از سیاست و حکومت و اجتماع و روان شناسی و غیره (این کلمه غیره را دیدم در این بحث ها داخل کرده بودید ،اینجا در پرانتز بشما تذکر میدهم که اگر اهل بحث های عقلانی و تجریدی هستید لطفا از مته بخشخاش گذاشتن های لفظی خودداری کنید ،تذکر من به آن دوست ناظر به اغلاط واضحی است که در کلام او هست،این کلمه “غیره” که گاهی بصورت چند نقطه … برای پرهیز از تکرار نمونه های متشابه بکار میرود لغت شایعی است ،البته “غیرو” هم تعبیر میشود ،حال فرض کنید در سهو تایپ کسی “غیره” را “غیرو” نوشت ،این غلط املایی نیست ،و از قبیل اغلاط املایی آن دوست نیست ،بهرحال شما مناقشات لفظی را تتمه برهان ناتمام سخن خود قرار ندهید) نکرده بودم ،بحث من در فلسفه کلی یا فلسفه اعلی بود و مثالهای آن دوست هم اگر دقت کنید در حوزه مباحث اثبات خدا و این مسائل بود و در واقع شما از محل نزاع خارج شده اید.

    3- در ادامه نوشته اید :
    “”روشنتر بگویم برخلاف گفته مرتضی مطهری اصل امتناع تناقض ام المعارف نیست و شما هزاران سال هم متن روی متن بگذارید با تکیه بر این اصل “جهان” را نخواهید شناخت زیرا همانطور که کانت نشان داد اصل تناقض یک گزاره تحلیلی است و از آن هیچ آگاهی گسترش یافته ای از جهان به دست نمی آید””.

    این شگفت انگیز ترین فراز گفتار ناتمام شماست :
    اولا اینکه “اصل امتناع اجتماع و ارتفاع نقیضین “ام المعارف یا “ام القضایا” یا “ابده البدیهیات” زیربنای همه اندیشه ها در فلسفه و علوم تجربی است ،سخن انحصاری مرحوم استاد مرتضی مطهری نیست ،این سخن در بسیاری از کتب قدیمی فلسفه و منطق مثل منطق و الهیات شفا و نجات و حتی پیش از ابن سینا در کتب حکماء قدیم وجود دارد ،که در ادامه اگر لازم بود آن موارد را ریفرنس خواهم کرد ،این مطلبی بنیادی و در عین حال بدیهی است ،منتها اول باید تصور صحیحی از آن داشت ،که اگر کسی تصور درستی از آن داشته باشد ،فطرتا آنرا تصدیق خواهد کرد.لذا من همین جا از شما میخواهم ابتدا تصور خودتان را از این قضیه بیان کنید،اینکه کانت چه گفته است ،و مفهوم “گزاره تحلیلی” در نظر کانت چیست ،فعلا موضوع بحث ما نیست،اگر هم لازم میدانید مراد کانت را از گزاره تحلیلی بیان کنید ،خوب بیان کنید ،اما اینکه صرفا بگوییم “اصل امتناع اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین” زیربنای اندیشه نیست ،چون آقای مطهری اینرا گفته است! یا کانت چنان گفته است و در فلان کتاب نوشته است و بگذریم ،اینها بحث فلسفی نیست ،این دیگر تبلیغات است ،از این جهت شما لطف کنید اول بگویید “اصل امتناع اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین” از نظر شما چیست؟ چطور این محتوا زیربنای فکری نیست،و اگر لازم هم دیدید توضیح دهید که “گزاره تحلیلی کانت” چگونه نافی این مضمون است.آن مثال “مرد مجرد عزب است” هم که گفتید بحث تعریف لغوی و شرح اللفظ است و باصطلاح منطق حمل اولی مفهومی است ،این ربطی به مساله “ام القضایا” ندارد ،اگر مدعی هستید ربط دارد بیان کنید.

    اینکه گفتید :
    “”از آن هیچ آگاهی گسترش یافته ای از جهان به دست نمی آید””.

    باز حاکی از این است که تصور درستی از ام القضایا ندارید ،شما توضیحتان را در مورد ام القضایا بیان کنید تا من توضیح دهم که کسی در مفاد ام القضایا چنین ادعایی نکرده است که “ام القضایا علت تامه آگاهی گسترش یافته از جهان است”.
    اینها تصورات شماست.البته که با منطق که ابزار اندیشیدن و پرهیز از خطای درفکر است نمیتوان به شناخت دست یافت ،کسی چنین نگفت ،منطق ابزار اندیشیدن است ،و شناخت و جهان بینی فلسفی متکی به برهان های عقلی است ،چیزی که در کلام شما بنظر میرسد این است که در صدد هستید شناخت فلسفی را با روشهای تجربی علوم مخلوط کنید ،اما جهان شناسی علمی تجربی غیر از هستی شناسی فلسفی است ،اینها نباید مخلوط شوند.
    بهرحال امیدوارم صرفنظر از کلام مرحوم مطهری ،توضیح دهید تلقی شما از “قضیه ام القضایا” چیست و چرا آنرا زیربنای اندیشه بشر نمیدانید ،یا لا اقل اگر متکی به دیدگاه کانت در مورد قضیه تحلیلی و ترکیبی هستید آنرا توضیح داده تثبیت کنید ،وگرنه کتاب معرفی کردن امر سهلی است ،هرکس میتواند دهها کتاب و ترجمه را بدیگری معرفی کند ،این روش بهیچوجه کارساز نیست .مقصود من نیز از ذکر آن چند کتاب فلسفی چیزی جز این نبود که ادعای نسبیت مطلق و نفی قطعیت بطور کلی سر از سوفیسم در می آورد و خواستم بگویم در امثال این کتب اجمالا برخی قضایای قطعی مبرهن وجود دارد ،و کانت و امثال کانت کوچکتر از آنند که “پر و بال همه قطعیت ها را بچینند”،البته گمان من هم این نیست که کانت چنین ادعایی کرده باشد ،این سخن نادرستی بود که آن دوست بی سند ارائه کرده بود.

    موفق باشید

     
  17. حسابی ///سوخته از این همه ارادت سبز وبنفش وسفید به رهبری اینا احمقایی مثل تورو جلو انداختن تا کار خودشونو بکنن خری مثل تو هم تو کوچه بن بست گیر کرده روش نمیشه برگرده خاتمیتونم که التماس کرد بره راش ندادن دلم به پیر خرفتی مثل تو میسوزه بیناموسی اگه این پیامو نذاری االبته چون ادم بیتربیتی هستی بازبون خودت حرف زدم که متوجه بشی

     
  18. زهرای شماره ی یک

    درود بر پدرم نوری زاد و جمله خردورزان
    ما و عارضه ی رهبری
    گفته اید : “یعنی شما اگر از کسی هزار جور دلخوری هم که داشته باشید، همین که بشنوید طرف روی تخت بیمارستان است، دلتان به رحم می آید.”
    میگویم : یعنی همه دنیای من شاهد اگر ذره ای از روی تخت بیمارستان رفتن این آدم ، دل من به رحم آمده باشد این چه چیز را ثابت میکند ؟
    یک . من از او بیشتر از هزار جور دلخوری دارم. دلخوری جلوی آن چه من از این بشر در دل دارم چیزی ست در حد نسبت همین عارضه ی سر پایی رهبری و شکل سرطان گونه اش آن هم از نوع بدخیمش .
    دو . او که روی تخت بیمارستان است کَس نیست و از قضا ناکَس است . نامردم است ضد مردم است . ضد صلح است . ضد رحم است . ضد بشریت است .
    تکمله : پدر جان خواهش میکنم کلید واژه های وجیزه ام را هاشوری مکن .

     
  19. بنام خدا
    باعرض سلام
    بنظرمن تبلیغات درمورد بیماری رهبر نوعی آماده کردن جامعه ازنظر روانی در رابطه با فوت رهبری میباشد وسنجش عکس العمل مردم در رابطه با آن.
    با تشکرواحترام

     
  20. با درود به سالک عزیز نوریزاد گرامی و هم میهنانم: دست مریزاد از این گذارشی که در مورد اطراف زندان اوین قلمی کردید گویی ما هم آنجا به نظاره ایستاده بودیم و میدیدیم پدر آرتین کوچولو چگونه گلوی دلبندش را میبوید و میبوسد واشک غیرت در چشمانمان حلقه میزند و خونمان خونمان را میخورد ازاین نا مردی ها و رذالت پیشگی قضات خود فروخته که نه شاگردان ابلیس که فکر نمیکند یک کودک بدون پدر ومادرش به که پناه برد گوییا لاجوردی مقبور را میدیدم که کیف میکند از این بگیر وببند ها وفریاد میزند چرا حکم ارتداد صادر نمیکنید و جلو میرود که جگر این عزیزان را مانند هند جگر خوار بدر آورد ولی ریسمانهای مالک دوزخ به دست وپایبش میپیچد که زنگ تفریح تمام شد کرم نما فرود آ ی که خانه خانه توست . . درمورد بت اعظم که مسئله بسیار روشن است چاپلوسان درگاه که گویا قوت قلبشان اندکی تلنگر خورده بود سر از پای نشناخته به دیدار بت اعظم میروند که هم فال است وهم تماشا گویا میبینم آن هارا که از هر کادر درمانی در مورد وی سوال میکنند و با تفرعن و استفهام سر تکان میدهند که گویا کل مسایل پزشکی دستگیرشان شد و رفع خطر گردید و بیعتکی هم میکنند که آقا ما چاکریم ما مخلصیم در روز مبادا به کار آید در مورد طولانی شدن درمان ایشان در آن بیمارستان دولتی هم به نظر من توسط مشاورین حاذق به ایشان گفته شده که در بیمارستان دولتی بهتر عوام کلانعام را به وجد می آورند گو اینکه مخارج عمل از کیسه مردم همیشه در صحنه پرداخت خواهد شد و ایشان در لباس بیمارستان چشم نواز تر خواهند بود ولی وای بر بیماران و کادر درمان آن بیمارستان از بگیر و ببند هر لحظه که نکند گزندی به ساحت ایشان برسد ولی در عجبم که ایشان این ردای بلند سپید را به تن کرده و یادی از کفن که احتمالا بطور حتم بر تن خواهند کرد نمیکند و فکر میکند در سرای باقی هم حوریان و غلمان ! ها صف در صف به پابوسشان خواهند آمد تا به دیدار مرادشان آقای خمینی ببرندشان و تکبیر خواهند زد صل علی محمد رهبر ما خوش آمد . نمیدانم ؟ ؟ ؟

     
  21. من در دنیا هیچ کاری ناجوانمردانه تر از پول گرفتن بخاطر نماز ندیده ام. این که شما جلو بایستی و نماز بخوانی و دیگران به تو اقتدا بکنند و تو بخاطر همان نماز – که نماز خودت نیز هست – از مردم پول بگیری…..

    با درود به نوریزاد گرامی! جناب از این ناجوانمردانه تر و پست تر زمانیست که همین آخوند که هم پول میگیرد و هم بقول خودش اجر آخرت را می برد پا به سن که بگذارد تقاضای بازنشتهگی زود هنگام کند !چرا؟چون از بس صبح و شب دلا و راست شده کمردرد و پا درد گرفته بهمین جهت دیگر نمی تواند پیش نماز باشد و درآمدی ندارد!

     
  22. فقط!! هشیارم!! بیدارم!!؟ … از تنبلی بیزارم!! در ادامه آن نیست!!؟

    درودون علیکــــم!!

    (کامنت هشتم)””””””(کامنت هفتم در پست چه گرد و خاکی شد در دادسرای داخل اوین)

    ابتدائا ضمن شادباش آزادی جوان کتابی به کاربران محترم این سایت و نیز خودش و خانواده محترمش، لازم است یادی از دختر خانم محترمی بنام آتنا فرقدانی کنیم دیکتاتور یک آن نمی گذارد شادی ما دوام داشته باشد در حالی که یک بیمارستان را به خدمت خودش گرفته است و روی تخت برای تامین اهدافش جا خوش کرده است و //// در همان حال دست از زجر مردم بر نمی دارد این بانو آتنا در فیسبوک نوریزاد کامنت می گذاشت و همیشه هم کامنت او بدون هیچ توضیحی یک شعر دو بیتی بود، شب عید سفره هفت سین را برای نوریزاد، جلوی وزارت اطلاعات هدیه آورد، در خانه خودش نمایشگاه نقاشی های خودش را راه اندازی کرد و با کله خروس نقاشی کرده بود و وقتی نوریزاد از او دلیل آنرا پرسیده بود گفته بود برای اینکه هم در عزا!! و هم در عروسی!! سر خروس را می برند!! و حالا هم بدون هیچ خبر رسانی،مظلومانه دستگیر شده است خودم را موظف دیدم قبل از شروع کامنت اصلی از این دختر مظلوم یادی کرده باشم. همان دو خط شعری را که همیشه در فیسبوک نوریزاد می نوشت، در غیاب او، به عنوان صدای مظلومیت او، به شما کاربران محترم هدیه می نمایم.

    خوشا چون سروها ایستادنی سبز

    خوشا چون برگها افتادنی سبز

    خوشا چون گل به فصلی سرخ مردن

    خوشا در فصل دیگر زادنی سبز

    عزیزان من، تا موقعی که ما بصورت تک، تک، و انفرادی هستیم این سرنوشت هر روز برای یکی از ما رقم خواهد خورد تنها راهی که دیکتاتور را به عقب می راند مجتمع شدن و دست به دست هم دادن و در کنار هم قرار گرفتن و از این طریق ایجاد قدرت کردن است که ما را موفق خواهد کرد. که نام این مجتمع شدن، یعنی تشکیل حزب. تا ما حزب تشکیل ندهیم و دارای قدرت نشویم این دیکتاتور دست و پایش را جمع نخواهد کرد!! مطلب آنقدر واضح است که نیازی به این همه تاکید نیست ولی من تعجب می کنم که چرا شما عزیزان در این فکر نیستید!!؟ همه شما سروران یادتان هست بچه که بودیم این شعر را می خواندیم، از هوا کوفته میاد!! بوی دماغ سوخته میاد!! آیا الآن که بزرگ شده ایم هنوز منتظریم از هوا برایمان کوفته بیاید!!؟ این همه بوی دماغ سوخته ای که استشمام کرده ایم هنوز ما را به صرافت نینداخته است که از آسمان بارش کوفته ای در کار نخواهد بود!!؟ هر که فیل خواهد جور هندوستان کشد. کوفته اگر می خواهی باید آستینها را بالا بزنی، به روی سبزی معطر و دیگر مواد آن را تهیه کنی و پس از طبخ، سر سفره مردمت بگذاری و با هم نوش جان کنیم!! منتظر چه کسی هستیم؟ ایا منتظر منجی هستیم که مثلا از ته چاه جمکران بیاید و ما را نجات دهد!!؟ پس بیائیم به اتفاق، از فردا برویم سر چاه جمکران، بست بنشینیم و با هم یکصدا بگوئیم از هوا که برای ما کوفته پائین نیامد لااقل تو از ته این چاه بیا بالا و ما را نجات بده!! هر چی هیچی نمی گن، پس چی که این حرفها را بار می کنم!!.

    من از این دلم می سوزد که یک پیشنهاد بهتر و یا تکمیلی که نمی دهید!! هیچی، حتی یک انتقاد هم نمی کنید!! ای لعنت بر این آخوند، ببین این آخوند لعنتی چه بلایی بر سر این مردم آورده است!! من یک جمله ای در کامنت ششم در مورد دو نیم شدن کره ماه آورده بودم که ای به قبر آن یک نفر که در هند دیده است!! کاربر بسیار عزیز و محترمی در ذیل کامنت هفتم به این جمله اعتراض کرده بودند و من پاسخی برای ایشان ارسال کرده ام از آنجا که در این پاسخ به مطالب مهمی از نظر خودم اشاره کرده ام به عزیزانی که آن پاسخ را نخوانده اند توصیه می کنم حتما بخوانند کامنت هفتم در پست “چه گرد و خاکی شد در دادسرای داخل اوین” موجود است.

    ////!! من بنا داشتم در این کامنت، ادامه مطالب خود را داشته باشم ولی دیکتاتور هر روز یک مسئله ای برای ما بوجود می آورد قبلا یک کامنت در مورد جوان کتابی و امروز هم این کامنت در مورد بانو آتنا، وقتی این اتفاقات می افتد نمی توانم سر خود را پائین بیاندازم و به راه خود و مطالب خود ادامه دهم از اینکه در این کامنت نتوانستم پیشنهادات کامنت هفتم را تکمیل کنم از شما کاربران محترم عذر می خواهم اگر دیکتاتور بگذارد حتما در کامنت نهم به آنها خواهم پرداخت.

    با من همراه باشید… ادامه دارد

     
  23. درود
    رفتار و منش شما برأي نظام شده مثل شمشير دو لبه ، اگه بلايي سرتان بيارن كه براشون بد ميشه و ميشن ناقض حقوق بشر ( البته الان هم دست كمي ندارن تو رفتار و برخورد با شما ) و اگر بخوان رفتار شما را به جوامع بشري نشان دهند و سو استفاده ژست حقوق بشري بگيرن كه ببينيد ما با نوريزاد كاري نداريم اون وقت مطالب نوريزاد را هم بأيد نشان حقوق بشر بدهند ، يعني زديد به پاشنه آشيل ، به قول مأمور اطلاعات هزينه برخورد با شما رسيده به ارتفاع ٣٠ هزار پايي

     
  24. محمدرضاگوهریان

    بادرودوسلامتی برای شماسرورگرامی بنده-اصلااین عمل به تمام معنی که درجامعه بااین پوشش خبری که داده اندازلحاظاغیرتی زشت و…….میباشدکه مردی ازاعضای تناسلی !!ویانزدیک به الت تناسلی ایرادپیداکندوتمامی مراجع بیاندوبپرسند!!حال انجایت چطوراست !!

     
  25. مازیار وطن‌پرست

    یک منتقد ادبی شاعران را به دو دسته تقسیم می‌کرد: شاعرانی که شعر بخشی از زندگی‌و شخصیتشان است و دوم شاعرانی که شخصیتشان همان شعرشان است و شعرشان را زندگی می‌کنند. البته این تقسیم بندی صرفا از لحاظ شناخت روانی شاعران است و ربطی به ارزش ادبی اشعارشان ندارد. یک شاعر برجسته می‌تواند جزو هر کدام از دسته‌های فوق باشد.
    این مقدمهٔ کوتاه را گفتم تا به گفت و گویی که چندی پیش با دوستی داشتم بپردازم:
    صحبت من و دوستم از آقای نوریزاد و تحولش بود. آنچه این دگرگونی (یا شاید بهتر باشد بگویم دگردیسی) را از نظر موافق و مخالف چشم‌گیر می‌سازد تخالف و تضاد چشم گیر بین دو وجه پیش و پس از آن است. نخست یک معتقد ذوب شده در ایمان خویش که بی دلالت خضرش قدم به راه وادی ایمن نیز نمی‌نهد و سپس پرسش‌گری بی‌مهابا، سنت شکن و چالشگر با خضرها و اولیاء خود خوانده. پویشگر تنهای راههای کس نسپرده، در ظلمات.
    آنچه این مهم را باز مهم‌تر می‌سازد این واقعیت -اغلب گریزنده- است که اولیاء بی‌مدد مریدان و مولیان به ولایت نمی‌رسند. در زبان عربی حالت فاعلی و مفعولی “ولی” هر دو یکی است: مولی. چنانکه چه پیامبر و چه شیعهٔ غالی هر دو می‌توانند بگویند: علی مولای من است و من مولای علی. تنها در معناست که می‌توان به حالت هر یک از کلمات سابق و لاحق “علی” پی برد. شاید این استعارهٔ خوبی باشد برای شناخت جایگاه کم و بیش برابر مولی و مولی در ایجاد این رابطهٔ ولایی. هر چند این کجا و آن کجا!
    هیچ مقامی، هیچ بشیر و نذیری مادام که فردی احساس نیاز به قیم و سرپرست نداشته‌باشد، نمی‌تواند براو ولایت و قیومیت داشته‌باشد. این یکی از مهم ترین وجوه دگرگونی آقای نوریزاد است که نشان می دهد این دگرگونی نه به یکباره و نه خامدستانه صورت گرفته است: بلکه سالها سنجش موقعیت وجودی خویش، ره توشۀ این هجرت تاریخی و بی بازگشت بوده است. هجرت از مقلد به شهروند. از رعیت به کنشگر مدنی. از بندۀ دیروز به انسان امروز.
    اما سویۀ دیگر دگردیسی نوریزاد برخلاف اولی در ظاهر آن است: اینکه چگونه تمام قد و با تمام بضاعتش این دگرگشت را فریاد می زند. بسیارانی هستند که اشتباهات مواضع و اقدامات عقیدتی- سیاسی و اجتماعی خود را سالها پیش درک کرده اند. اما برای جبران مافات تنها کناره جسته اند. اگر از خویش و یاران سابق انتقادی هم می کنند، در پسله و پستوی نشست های درون محافل و هیئات است. اما نوریزاد گویا از گذشتۀ خویش یک یادگاری در کوله بار سبک گشته اش به همراه دارد: اعتقاد به آن حدیث منسوب (که مطهری نسبتش را درست نمی دانست) به امام سوم شیعیان : «انّ الحیات عقیدة و جهاد»
    نورزاد نیز همچون جامعۀ ما ملغمه ای از سنت و مدرنیسم است. اما به گمان من زیباترین صورتی که می شد این ملغمه به خود بگیرد. در بند نخست نوشتم او از بندگی دیروز که در بندش مامنی از شر انبوه پرسشها و ابهامات جهان مدرن می جسته به انسان مدرن آزاد رهیافته است. انسان آزادی که می داند بهای آزادیش چیزی جز کلنجار رفتن با خویش و جهانِ لگام گسیختۀ مدرن نیست. اگر تعریف انسان و انسانیت در گذشته بندگی و تقلید بود، در این زمان باز جستن و باز آفرینی معانی و تعاریف نو و درخور برای ارزشها و معناهای انسانیت؛ انسانیت را شکل می دهد.
    نوریزاد در این کارزار همچون عارفی است که انکار عشق به بهای آبرو را تاب نمی آورد. او اگرچه معنای جدیدی برای انسانیت و معنویت به دست می دهد اما انگار این معنا را در قالبی هر چه سنتی تر می ریزد. به راستی در دنیایی که هویت بزرگترین دغدغۀ همۀ ما جاماندگان از قافلۀ تمدن نوین (از شیعۀ ایرانی تا سنی عرب و حتی نوجوان اروپا زادۀ به داعش پیوسته) است، چه زیباست اندیشه ای نو که به لباسی کهن به مثابه هویت ایرانی، پوشیده شود: نوریزاد راه جدید باز تولید هویت ایرانی را به نمایش میگذارد، و اگر بیاد آوریم که شعر فارسی تا چه اندازه شاکلۀ این هویت است این استعاره چه آشناتر به نظر می آید:
    محمد نوریزاد، شاعری نوگراست که شعرش را زندگی میکند.

     
  26. آقای نوریزاد
    سلام
    اگه اونجا نیاییم پس چیکار کنیم؟
    جلوی سفارت که بودید دلمون خوش بود که با اومدنمون حداقل میتونستیم دل خودمونو آروم کنیم که ما هم بیکار ننشستیم
    اما حالا رفتید جلوی اوینو همش هم میگید که کسی نیاد
    این کسی نیادها تعارفه یا واقعا مزاحمیم؟

    ————–

    سلام دوست گرامی
    نمی خواهم برای کسی مزاحمتی پیش بیاید.
    همین
    سپاس

     
  27. جناب نوری زاد
    یک دوست بسیجی در چند پست پیش بحثی با سرکارخانم فائزه داشتند که ارائه توضیحی بر آن را لازم می دانم. به غیر از بی ادبی که مشخصه بارز طرفداران ولایت شده و از آن می گذرم، این بنده خدا ظاهرا به نقل از خبرگذاریهای داخلی خبری در مورد موی سر برلوسکونی و چند میلیون دلار جریمه خبرنگار نقل کرده بود که واقعا آدم را به خنده می انداخت. ببینید اینها فقط می خواهند بگویند آی ملتی که در ایران زندگی می کنید ببینید ظلم و ستم در حکومتهای مدعی دموکراسی بیشتر است و مردم را از حرکت بترسانند. خدمت شما عارضم که در استرالیا محترم ترین شخصیت حقوقی ملکه است و حتی در هنگام قسم خوردن رسمی برای اعطای حق شهروندی، عکس ایشان را در کنار پرچم استرالیا قرار می دهند و سوگند وفاداری می خورند. همین ملکه وقتی آمده بود سیدنی من با چشم خودم افرادی را دیدم که علیه او اعلامیه رسمی پخش می کردند. در آن اعلامیه ایشان و کل فامیلشان را به یک باند مافیایی فاشیستی که عامل قتل و کشتار و مفاسد اقتصادی است متهم کرده بودند. توجه کنید این اتهام قابل بررسی در دادگاه است ولی هیچ کس معترض آنها نمی شد و هر کس اعلامیه ها را می گرفت آن را می خواند و هیچ عکس العملی نه از مردم و نه از مامورین انتظامی که همه جا حضور داشتند نمی دیدید. بعد از ملکه هم نخست وزیر بالاترین مقام مملکت است که روزنامه ها شدیدترین حملات را به او می کنند و حتی دیده ام گاهی او را به حیوان هم تشبیه می کنند ولی باز تاکید می کنم که به هیچ وجه آنها شکایتی از روزنامه نگاران نمی کنند و این توهینها را برای حفظ محبوبیت حزبشان به جان می خرند و در بعضی موارد هم البته به صورت یک مقاله و یا سخنرانی پاسخ می دهند؛ همین و بس. حالا این رفیق بسیجی بیاید از یک خبرگذاری معتبر نه امپراتوری دروغ جمهوری اسلامی، اصل خبر را لینک بدهد تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

     
  28. اقای نوریزاد : اب به اسیاب دشمن می ریزی . حضرت اقا مریض است ، بیمار است ، ممکن است بدرود حیات گوید و دار فانی را وداع کند . شما دنبال لوازم عکاسی میگردی ؟ انقدر به حضرت اقا خون دل دادی که خون به جگر شد . ایا دیدن حضرت اقا بر تخت مرده شویخانه را می خواهی ؟ حضرت اقا همه چیزش را در راه اسلام عزیز فدا نموده ، اموالش را ، دستش را ، ///را و فرزندانش را . دیگر چه می خواهی از جسم رنجور و ///.

     
  29. از زندانیان بی گناه و هم تراز مریم میرزا خانی.امید کوکبی، دانشمند و فیزیک دان جوان و نخبه ایرانی . او که در رشته فوق دکترای فیزیک کوانتوم در دانشگاه تکزاس در استین درس می خواند، وقتی برای دیدار از خانواده اش در ژانویه ۲۰۱۱ به تهران آمد دستگیر شد و در ماه مه پس از محاکمه ای ناعادلانه در دادگاه انقلاب و بی آن که کمترین دلیلی علیه او وجود داشته باشد، به ده سال زندان محکوم شد- با اتهام واهی رابطه با کشور خصم و کسب «درآمد نامشروع». که همان کمک هزینه ای ست که معمولا دانشگاه تکزا س به دانشجویان بالای لیسانس می دهد.مخالفت او با همکاری در برنامه های هسته ای و نظامی ایران بظاهر یکی از دلایل تنبیه و بازداشت امید کوکبی استhttp://ir.voanews.com/content/brain-drain-iran/2439467.html

     
  30. دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در قطعه کوتاهش “اگر عمر دوباره داشتم…” مینویسد:

    اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

    اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

    در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است.*

     
  31. با سپاس از پاسخ مهرآمیز شما، از اینکه مطلب ارسالی مورد پسند شما واقع شد. بخشی از آن مطلب مربوط به خاطرات دست اول است که صحت و صغم آن براحتی قابل پیگیری و اثبات است. به عنوان عضوی از خانواده‌ای که ۴ تن‌ از عزیزان ( برادر، خواهرزاده، دایی و پسر دایی) و بسیاری دیگر از دوستان و آشنایان خود را در آسیاب خونبار این انقلاب نفرت انگیز و آن جنگ بیهوده از دست داده و نام ۲ خیابان در شهر اهواز بنام عزیزان اوست و از مال دنیا اندکی‌ هوش، حافظه‌ای بسیار قوی و زبانی‌ سرخ تنها دارایی اوست، قادر به هضم اینهمه دروغ و وقاحت را نداشته و نخواهم داشت.
    جنگ مقوله‌ای است که سایه سیاه و شوم آن هنوز بر کشور ما افکنده است و با استفاده از “نعمتهای” آن بود که این فلاکت بر سرنوشت و آینده ما حاکم شد و لازم است حکایت “واقعی‌” آن برای نسلی که آنرا تجربه نکرده و نسل که هنوز آنرا با همان طعم و رنگی‌ که برایش آراسته اند میبلعد، بازخوانی شود و برای این مهم چه کسی‌ بهتر از شما که: اولا به عنوان مستند ساز جنگ یکبار این داستان را از زاویه نگاه و باورهای آنروز ثبت و ارائه کردید و بخشی از اعتبار خود در میان باورمندان به این انقلاب، از جمله آن گروه که امروز با اشاره به همین مقوله، در جبهه‌ منتقدان و دشمنان امروز شما ایستاده آن، کسب کرده اید. دوم اینکه مخاطبان امروز شما بجز همفکران و حامیان شما که نوریزادی “نوزاد” را می‌بینند که همه باورهای پیشین خود را به چالش و نقد کشیده و آنرا فریاد می‌کند، باورمندانی هستند که ضمن همدردی و همفکری با شما بلافاصله به کربلای شهدا و جنگ و حرمت میشوند.
    نقد باورهای قدیمی‌ و خانه تکانی صندوقچهٔ اسرار جنگ بخشی از وظیفه اخلاقی‌ شماست، زیرا میان نوریزاد امروز و نوریزادی که جنگ را از زاویه تنگ حکومتی روایت کرد، تفاوت از زمین تا آسمان است. هرچند امکان ضبط حکایت امروز شما میسر نخواهد بود، اما حتی سناریو آن برمبنای حقایق موجود و اعترافات گاه و بیگاه دست اندرکاران جنگ، اما بدون روتوش و ویرایش، میتواند بسیاری از آنچه گذشت را برای مردم بازگو کند.

    تحلیل کوتاهی از عملیات خیبر:
    برای این عملیات یک‌سال و نیم برنامه ریزی شده بود و کلیت نظام خبردار ایستاده بود.
    جوانان مردم را که معمولاً آموزشهای بسیار اندک دارند، برای انجام عملیاتی به این مهمی‌ به محلی که نمیدانند کجاست( یعنی برایشان توجیه نشده) برده میشوند.
    شب عملیات، قرارگاه “حنین” هنوز پای کار!!! نرسیده است.
    لشکر “نجف” هنوز نرسیده درگیر میشود!!!
    قرار بود هم زمان با عمليات نيروهاي نجف، نيروهاي لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) هم در شرق جزيره وارد شوند، اما از آنها خبري نبود.
    همچنين، بچه هاي لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) نيروهاي لشكر 8 نجف را در جزيره شمالي تنها گذاشته و هنوز وارد عمل نشده بودند.
    نام عمليات از جنگ خيبر گرفته شده است كه در تاريخ اسلام بيانگر فتح و پيروزي و شكست “صهيونيستها” و به قدرت رساندن اسلام عزيز بود
    به تيپها و لشكرها بگوييد بعد از واژهِ رسول الله ياد زهرا(س) همچنان، در قلبشان باقي بماند و دشمن را تارومار كنند
    حدود دوازده تا پانزده نفر فشرده به هم در قايقها نشسته بودند. هوا سرد و آب هور هم خنك بود، هنگامي كه در اثر عبور قايقي از كنار قايق ديگري به رزمندگان آب پاشيده مي شد، آنها از شدت سرما مي لرزيدند. در كنار اين كانال، چند قايق هم به گل نشسته بودند.
    در كنار نهر، يكي دو قايق خراب ديده مي شد كه يكي از آنها هم چپ كرده بود و از سرنشينان آن خبري نبود. قايقهاي خراب حركت قايقهاي ديگر را كند مي كردند. در سه راهي ريگ، نيز چند قايق حامل نيروهاي لشكر 17 سرگردان بودند و نمي دانستند كه بايد كجا بروند و ظاهراً، اين چندمين باري بود كه نيروهاي لشكر 17 به حالت سرگردان مشاهده مي شدند

    * از ساعت 20:40 شب تا 01:25بامداد، به دليل خرابي بي سيم قايق فرماندهي، تماس فرماندهي با يگانهاي تابعه اش قطع بود
    براي بحث دربارهِ طرح مانور دو جلسه جداگانه با حضور فرماندهان تشكيل شد. نخستين جلسه در شهرك نفتي جزيرهِ جنوبي با شركت فرماندهان لشكرها بود و ديگري با حضور فرماندهان قرارگاه نجف و كربلا در قرارگاه نجف تشكيل شد. در جلسهِ دوم مقرر شد، ادامه عمليات از سوي قرارگاه نجف يك روز به تعويق افتد. و بر اين اساس عمليات در شب دوم منتفي و ا نجام عمليات در شب سوم به روطه و القرنه اختصاص يافت. قرار شد نتيجهِ تصميم جلسه به اطلاع حاج همت رسانده شود، اما ظاهراً، تماسي بين جزيره و قرارگاه نجف نبوده است تا اين پيغام به اطلاع آنها برسد؛ بنابراين، آنها طبق تصميم جلسهِ نخست، براي اجراي عمليات در شب دوم آماده شدند
    سرانجام، ستون با دو گردان از لشكر نجف و دو گردان از لشكر عاشورا آماده حركت شدند. چهار گردان كيفي از اين دو لشكر براي مأموريتي بزرگ و بس حساسي انتخاب شده بودند.اين گردانها به دليل آنكه براي مأموريتهاي سنگين در عمق خاك عراق سازمان دهي شده بودند، از نظر كيفيت و كميت، كادري قوي و دو برابر ديگر گردانها كادر داشتند و نيروهاي بسيجي آن هم از آماده ترين و جانبازترين نيروها بودند.
    *تا اين ساعت، فرماندهي قرارگاه بدر و نجف (حتي بشر دوست كه در جزيره حضور داشت) از حركت اين چهار گردان خبر نداشت.
    *پيش از ساعت 5:00بامداد، غلامپور را از خواب بيدار كردند و خبر گرفتن پل طلايه و بي اطلاع بودن از حاج همت و نيروهايش را به وي دادند.
    پس از چند ساعت، فرماندهي تازه متوجه شد كه چه كرده اند! هر چهار گردان نيرو در محاصرهِ كامل دشمن قرار گرفته بودند و فرماندهان مي كوشيدند پل طلايه را نگه دارند و جان آنها را نجات دهند
    *در اين هنگام، غلامپور، مهدي زين الدين را از خواب بيدار كرد و موضوع را به وي گفت او كه از وضعيت نيروهايش خبر جديدي نداشت
    فرماندهان به علت ناراحتي و با حالت اضطراب، طوري در بي سيم صحبت مي كردند كه براي دشمن قابل كشف بود
    ساعت 5:20 بامداد، تازه پس از آنكه بشردوست علت عمل نكردن حاج همت را از عزيز جعفري پرسيد، متوجه شد كه عمليات يك روز عقب افتاده است. در اين ساعت، تمامي مسائل روشن شد.
    صياف(2) گفت: پس بگو چرا ديشب هلي كوپترها هيچ چيز براي ما نياوردند
    دشمن از هر چهار طرف آتش شديدي روي جاده و اطراف پل طلايه مي ريخت و از آنجا كه از طريق شنود مطمئن شده بود كه نمي توانيم حركتي انجام دهيم با خيال راحت از چهار طرف روي بچه ها فشار مي آورد و آن قدر به آنها نزديك شد كه با بلندگو مرتب مي گفتند كه بياييد خودتان را تسليم كنيد.
    در اين هنگام، دشمن كاملاً، به بچه ها نزديك شده بود و آتش شديدي روي آنها اجرا مي كرد و به طور مرتب، با بلندگو مي گفت: خودتان را تسليم كنيد
    سرانجام، بعدازظهر روز جمعه 5 اسفند ماه ساعت 17:00، كه فرمانده گردان لشكر نجف براي آخرين بار از احمد كاظمي خداحافظي كرد و رفت و آخرين نفر نيز بي سيم چي بود كه ظاهراً، بي سيم و كد رمزها را منهدم و خود نيز به ديدار معبود خويش شتافت. بدين ترتيب، نام چهار گردان از فهرست سازماني لشكر عاشورا و نجف خط خورد.

    گمان می‌کنم فقط با استناد به همین سند، همه فرماندهان و دست اندرکاران این عملیات به اتهام خیانت ملی‌، بی‌ لیاقتی و اسباب قتل دو گردان از زبده‌ترین نیروها باید به دادگاه صحرایی سپرده می‌شدند. اما تیغ جلاد آنروز‌ها سرگرم بریدن گلوهای دیگری از فرزندان ایران زمین بود.
    نوریزاد عزیز،
    این بهانه فرصتی است که فریادهای تاکنون خاموش بسیاری را همراه خواهد کرد، با حوصله بیشتری آنرا بررسی و با عزیزانی که میتوانند و میخواهند بار گناهان خود را با بازگویی حقایقی که تا به امروز بنا به مصلحت ناگفته گذاشته اند، درمیان بگذارید و نقد و بازسازی آثار پیشین خودرا آغاز کنید. تا هنوز فرصتی باقیست و انگشت شمار شاهدان عزلت گزیده هنوز زنده اند، فردا دیر است.

     
    • عمده اختلاف بنی صدربادیگران همین بی تدبیریهابوده.درمصاحبه ای بعدها درفرانسه میگفت:من مسئول جوانان مملکتم بودم.نمی توانستم بدون تاکتیک وتدبرانان را به مسلخ ببرم.اما کسانی که بعدهاسردارشدندبرای بازکردن معبری که تاکتیک خاصی می خواست.دسته دسته جوانان رابا شعارهای مذهبی تهییج وبا سلاخی کردن انان فلان معبر رابازمیکردندکه ان هم نتیجه ای نداشت…

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

95 queries in 2474 seconds.