سر تیتر خبرها
سوزِ عشق ( آوای اباذر نوری زاد برای پدرش)

سوزِ عشق ( آوای اباذر نوری زاد برای پدرش)

پیشنهاد می کنم کار تازه ی پسرم اباذر نوری زاد – عشق – را بشنوید. این اثر، شاید از نگاه حرفه ای ها و اساتید موسیقی کاری ساده و دمِ دست بحساب آید اما برای من – پدرش – مثل آوای چاوشانی است که از هجران می سرایند و با سوز می آمیزند و با درد می خوانند و به ” وصل ” ی بزرگ بشارت می دهند. باور کنید من به هرخانه ای که داخل می شوم و در آن گیتاری و سه تاری و پیانویی می بینم، در خود می گدازم. وقتی کودکان و جوانانی را می بینم که ساز به دوش از معبری می گذرند، خود را شماتت می کنم. چه کنم؟ این سوز، هماره با من است. بارها رسماً از پسرم اباذر پوزشخواهی کرده ام. از پسری که از همان کودکی گوش و هوش و شوقِ شگفتی برای موسیقی داشت و من مثل میرغضب های هیچ نفهم، عصبیت های جاهلانه ی اسلامی ام را بر وی آوار کردم و او را از مسیر بایسته اش باز داشتم. اکنون زمان سپری شده اما سوز صدای اباذر باقی است. او هر از گاه می خواند. و من از هر خواندنش کنایه هایی برای خود می پردازم. این که: ای پدر، اگر مرا با تعصب های کور اسلامیِ خود از موسیقی دور نمی کردی، شاید امروز من یکی از نام آواران موسیقی بودم در جهان. کارِ تازه ی اباذر را بشنوید که آهنگ و آوایش از خود اوست و با پیانوی جناب شاهین یوسف زمانی رنگ گرفته است. با شعری از علی مهجور:

شاید برای فاصله ها فرق می کند
نزدیک و دور خانه ما فرق می کند
وقتی که از نگاه تو جاری ست صد غزل
فرقی نمی کند که قافیه ها فرق می کند
در انتظار پاسخ تو صبح ما شب است
خورشید و ماه قصه ما فرق می کند
با تو شتاب عقربه ها تند می شود
در کوی عشق ثانیه ها فرق می کند
با یک قطار فاصله کوتاه می شود
تنها صدای قافله ها فرق می کند
در شهر دوست خرقه به ساغر فروختیم
آواره ایم و جامه ما فرق می کند
پنهان شده ست نام تو در سطر سطر شعر
متنش بخوان چو حاشیه ها فرق می کند
مفلس شدیم و باز خریدار یوسفیم
ما عاشقیم و سکه ما فرق می کند

محمد نوری زاد
بیست و یکم شهریور نود و سه

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

58 نظر

  1. BESYAR MAMNON VASEH AHANGH ZIBAI KE FARZANDETON KHONDEH, VA CHE ZIBA VA GHOMAN MIKONAM KE CHIZI AZ DIGARAN KAM NADASHTEH BASHEH.
    BAZ HAM MAMNON

     
  2. ذیل کامنت “نوشته های کاظم” در مورد جنگ، دوستانی نوشته اند:
    اکبر:””ای وطن فروشان خائن….کمی نمک شناسی و غیرت و خجالت و شرم و حیا چیزی بدی نیست! “”
    ساسانم: “”…پرونده جنگ روزی به روی عموم باز خواهد شد و معلوم خواهد شد خاینین چه کسانی بودند و هستند. یک شیر پاک خورده ای بیاید و ماجرای جزایر مجنون و هدر رفتن تیپ زرهی ارتش در این عملیات را باز گو کند…””

    شوربختانه آنچه که دوست عزیزمان جناب “کاظم” نوشته اند، همگی صحیح و درستند. اصولاً این دوستمان خیلی تحلیل نکرده اند و تنها به ذکر روایت از یکی دوتا عملیات بسنده کرده اند. ایشان نوشته اند که: اینگونه فرماندهی در جنگ، بدرد یک سناریوی فیلم‌های کمدی جنگی می خورد…
    حال چه چیزی موجب شده تا دوستی با نام “اکبر” ایچنین آشفته شوند و دیگران را وطن فروش و خائن، خطاب نمایند و به نمک ناشناسی و… متهم کنند؟! جداً من نمی دانم که دلیل این برخورد اکبرآقا چیست! آنچه که بیان شده است عیناً از خاطراتِ شخصی است که در همان منطقه حضور داشته و همان زمان این وقایع را نگاشته است و الان در دسترس همه گذارده است. پس چه جای اینگونه تهمت و توهین است؟!
    من در سلسله نوشتاری که در مورد جنگ بوده و در حال پیگیری آن هستم؛ هنگامی که به سال 62 برسم، بطور مفصل در مورد جزایر مجنون توضیح خواهم داد. اما در اینجا فقط همین را بگویم که:
    عملیات خیبر(سال 62)، عملیاتی است مانند عملیات رمضان(سال 61) و عملیات بدر(سال 63) و عملیاتهای کربلای 4 و 5(سال 65) که همگی کمابیش شبیه به هم و تقریباً همگی در یک منطقه، با هدف حمله به بصره و تصرف آن، انجام گرفته است!
    متاسفانه هیچکدام از این عملیاتها به نتیجه نرسیدند و تلفات بسیار زیادی را به همراه داشته اند. این عملیاتها (غیر از عملیات رمضان در سال 61 که ارتش نیز حضور داشت) همگی توسط سرداران سپاه طرح ریزی و اجرا گردیده است.
    لطفاً فقط به آمار رسمیِ تلفاتِ ما (از قول آقای هاشمی و سردار رحیم صفوی) در چندتا از این عملیاتهایی که برادران سپاهی اجرا نموده اند، دقت فرمایید: (آماری که خودمان میگوییم و نه دشمن)
    عملیات خیبر: 1800 نفر شهید – 5000 نفر مفقودالاثر(که عمدتاً شهید شده اند) – 15000 نفر مجروح.
    عملیات کربلای4: 1000 نفر شهید – 3900 نفر مفقودالاثر(که عمدتاً شهید شده اند) – 11000 نفر مجروح.
    عملیات کربلای5: 7651 نفر شهید – 3522 نفر مفقودالاثر(که عمدتاً شهید شده اند) – 53299 نفر مجروح.
    متاسفانه همان خطاهای تاکتیکی که در عملیات خیبر(سال62) انجام گرفت، در عملیات کربلای 4و5 نیز تکرار شد. در عملیات خیبر، ارتباطی بین فرماندهان وجود ندارد و قبل از صدورِ فرمانِ حمله توسط سردار محسن رضایی، تعدادی از یگانها عملیات را آغاز کرده اند. و یا اینکه اجرای عملیات یک روز جابجا میشود، ولیکن به نیروهای مربوطه خبر داده نمی شود و چهار گردان زبده (حداقل 1200 نفر) اقدام به اجرای عملیات میکنند و به عمق نیروهای دشمن نفوذ میکنند و متاسفانه فردای آنروز، وقتیکه در محاصرۀ کامل قرار گرفته اند، متوجه میشوند که عملیات عقب افتاده است!! در حالیکه یکی از فرماندهان می گوید که من خودم سردار رشید را دیدم و او چیزی از اینکه عملیات تغییر کرده است، نگفت!!
    نتیجه آن میشود که تمامی این نیروها طی کمتر از 2 روز کاملاً نابود میگردند و هیچ یک از فرماندهان و یگانها، قادر به انجام کاری نمی باشند!. همت و حمید باکری و بسیاری دیگر از فرماندهان در این عملیات شهید میگردند. و البته در یکسال بعد و در عملیات مشابه و در سالروز همان عملیات، عملیات بدر انجام میشود و مهدی باکری شهید میشود.
    و از کربلای 5 نمی گویم که سردار رحیم صفوی خود میگوید که: در این عملیات 400 فرمانده شهید گردیدند.

    و اینها همه درحالی انجام گرفته است که از اواخر سال 61 و اوائل سال 62، فرماندهان ارتش، با این نوع تاکتیکِ جنگیدن، مخالفت دارند و این مخالفت خود را ابراز میدارند. اما سپاه اعلام میدارد که خودش بصورت مستقل و تحت فرماندهی خودش، اقدام به اجرای عملیات مینماید!
    در این موارد در آینده مفصل تر خواهم نگاشت.
    با ادب و احترام، حامی.

     
    • حامی گرامی
      ملایان بی شعور از اول تا اخرشون ابتدا ارتشیان غیور و میهن پرست ما را اعدام کردند و ارتش ملی را متلاشی کردند بعد به تمام عالم فحاشی کردند گفتند انقلاب من در آوردی و ضد انسانی شان را به عرب ها صادر می کنند بعد نالیدند از این که صدام به ما حمله کرده است!!!!
      جنگ که شد نالیدند ازاین که ارتشی که خود نابود کرده بودند چرا نمی آید
      بعد عده ای روضه خوان رفتند فرمانده سپاه شدند و همه جا ارتش را جلو می انداختند و امکانات ارتشی را نفله می کردند و خودشان را خوش نام و ارتش را بد نام جلوه می دادند. بعضی ساده لوح ها فکر می کنند این خاین ها قهرمان بودند. یکی از نمونه هاش همین عملیات جنون آمیز جزایر مجنون است.
      منتظر نوشته هایت هستم.

       
    • با عرض سلام خدمت دوست گرامی جناب حامی

      بنده پیگیرمطالب ارائه شده از جانب جنابعالی در مورد جنگ 8 ساله هستم ، فقط پیوستگی مطالب را از قبل از قسمت 4 از

      دست دادم .لطفا آدرس سه قسمت اول نوشتارتان در این مورد و مطالب بعدی را بعداز قسمت ششم را اعلام فرمایید

      با تشکر و امتنان فراوان

       
      • دوست گرامی جناب عبداله
        با درود و عرض ادب، تاریخ پستهای قبلی سلسله نوشتار اینجانب در مورد جنگ 8 ساله به شرح زیرند:
        قسمت اول، در پستِ “سیمین بهبهانی و کمای ملی” (9 آگوست 2014)
        قسمت دوم، در پستِ “دست های نرم آیت الله (روز نود و نهم)” (11 آگوست 2014)
        قسمت سومِ، در پستِ “آمده بودند بگویند:تو تنها نیستی!” (14 آگوست 2014)
        قسمت چهارم، در پستِ “درپاسخ به یک اصلاح طلبِ سرشناس” (18 آگوست 2014)
        قسمت پنجم، در پستِ “بخاطر خود سیمین” (22 آگوست 2014)
        قسمت ششم، در پستِ “چه رویای شیرینی!” (24 آگوست 2014)
        قسمت هفتم، در پستِ “از چهارشنبه‌ی آینده در قدمگاهم” (28 آگوست 2014)
        قسمت هشتم، در پستِ “از دوشنبه جلوی زندان اوین قدم می زنم” (7 سپتامبر 2014)
        قسمت نهم، در پستِ “تابلوهایی که از درون من رنگ می گیرند!” (8 سپتامبر 2014)
        قسمت دهم، در پستِ “بازهم گرد و خاک در زندان اوین!” (11 سپتامبر 2014)
        قسمت یازدهم، در پستِ “محسن شجاع را آزاد کردیم!” (14 سپتامبر 2014)

        با ادب و احترام، حامی.

         
    • در همه جای دنیا و در سراسر تاریخ جنگها، بهترین فرماندهان هم شکست خوردند و افراد زیادی را از دست دادند… اما مردم آن سرزمین (چه در همان زمانها و چه در آینده) قدردان دلیرمردان خود (چه فرماندهان فاتح و چه شکست خوردگان) بودند و هیچگاه آب به آسیاب دشمنان وطن نریختند و در مورد شجاعتها و از خود گذشتگی ها و حماسه های فرماندهان و سربازان سرزمین خود شعرها سرودند، داستانها نقل کردند و افسانه ها ساختند و آن را سینه به سینه به نسلهای بعدی منتقل نمودند . اگر در ایران تدابیر فرماندهان کارساز نبوده و در تعدادی از عملیاتها شکست خوردند در سرزمینهای دیگر هم اینگونه اتفاقات افتاده است.
      تاریخ به خیانتها و وطن فروشیهای بعضی از مردمان کشورها هم اشاره دارد اما اینهمه وطن فروشی و خیانت به کشور و ملت از برخی معدود از ایرانیهای بزدل و ترسو و بعضی ایرانیهای کاسه لیس دشمن واقعا نوبر است. همانهایی که هرگاه سخن از حمله دشمنان(آمریکا و اسرئیل) به ایران بود از آن حمایت کردند و هرگاه صحبت از تحریم ایران و ایرانی از سوی دشمنان بوده، از آن پشتیبانی نمودند!. آخه خیانت به مردم و مملکت و نوکری اجنبی ها تا این حد؟!!! آدم نوکری بدترین فرد کشورش را بکند ولی نوکری دشمن وطنش را نه! گاهی بخودم میگویم که ایکاش مدافعین و فرماندهان و سربازان کشورمان ایران (چه ارتشی په بسیجی و چه سپاهی. چه آنهایی که شهید و زخمی شدند و چه کسانی که زنده اند) این همه حماسه و شجاعت و از خودگذشتگی نداشتند و (زبانم لال) عراقی ها کشور ما را میگرفتند و مردم ما نوکر خود میکردند و … ولی باز شیطان را لعنت میکنم و میگویم نباید به خیانت و وطن فروشی عده ای اندک توجه کرد. اینها یه مشت آدم وطن فروش ترسوی عقده ای بیخرد هستند که سرنوشت و عزت و سربلندی ایران و مردم برایشان اهمیتی ندارد!

       
      • عجب!
        یعنی ما اینقدر احمق هستیم مشتی نوحه خوان بی سواد بروند فرمانده گردان و تیپ و لشکر شوند و این همه جوان را نفله کنند و جیکمان هم در نیاید؟
        این نوحه خوان ها چه کارشان به فرماندهی؟
        وقتی ارازل و اوباش حکومت می کنند البته نوحه خوان ها هم باید فرماندهی لشکر کنند. شما اشتباه گرفته ای عزیز. ما دقیقا می خواهیم خاینین را بنمایانیم. کار را از ریشه باید وا کاوی کرد. امرای ارتش التماس می کردند بگذارید ما بیاییم خدمت کنیم. خلبانان نیروی هوایی التماس می کردند بگذارید به وظیفه مان عمل کنیم. ملاها از ترس ارتشی ها نمی گذاشتند. این است خیانت.
        بروید تحقیق کنید هر جا پیروزی بزرگی نصیب شد کار ارتش بود.
        کاظم می گوید این ها اینقدر احمق بودند در لحظات سرنوشت ساز با اشک و آه و ناله مکالماتشان بدون رمز بود و دشمن همه را شنود می کرد. این است خیانت. این احمق ها را چه به فرماندهی جنگ؟

        اکبر آقا
        در همه جای دنیا فرماندهی چنین خطای آشکاری مرتکب شود دادگاه صحرایی است و تیر باران.
        به جای بت تراشیدن واکاوی کنیم ببینیم چه بر سرمان آمد تا تکرار نشود.
        آری با این نوحه خوانان بی عرضه آرزوی شما داشت بر آورده می شد. کم مانده بود صدام اهواز را و پس از آن تمام ایران را بگیرد. مثل این که دوران جنگ خواب تشریف داشتید. خبر ندارید آخر کار تا کجا ها پیش آمد؟
        معادلات بین المللی به صدام اجازه نداد.

        چشم هایت را باز کن ببین چه می نویسم:
        اصلا در این جنگ قرار نبود کسی برنده شود. ابر قدرت ها مواظب بودند تا صدام زیادی پیشروی می کرد به ایران سلاح می دادند جلویش را بگیرد. هر گاه ایران زیاده روی می کرد به صدام اجازه می دادند سلاح شیمیایی بکار برد. احمق ما بودیم که سرنوشتمان را به دست ملایان بی شعور سپردیم تا بهترین سرمایه های ما که جوانان ما بودند را نفله کنند. این است خیانت.
        حال برو و از نوحه خوان ها بت بتراش. البته این ها هم بازی خوردگانی بیش نبودند. این ها هم نیروهای بالقوه ای بودند که می توانستند در ساختن و آبادی ایران دست داشته باشند. خونشان حیف شد. فتوای آیت الله خویی که یادت هست. هر کس در این جنگ کشته شود خونش به هدر رفته و شهید نیست. کمی فکر کن. احساسات را کنار بگذار.

         
        • ///که هستی آنهم خیلی زیاد. وگرنه اینگونه قضاوت و تحلیل بیسوادانه نمیکردی. از دشمنان وطن که با بیگانگان ساخت و پاخت کردند تا کشور را تحویل دشمنان دهند و خودشان بشوند نوکر کاسه لیس اجنبی ها بدتر از اینها هم قابل انتظار است.
          خدا شفایتان دهد.

           
          • چون فکر می کنم نیت بدی در سر نداری این رو می نویسم
            داداش ما اینقدر ها هم بی کس و کار نیستیم
            هم ارتشی و هم سپاهیش برام نقل قول کردند منابع دست اول
            من شاهد زنده این انقلابم
            جناب عالی رو نمی دونم چند سالته و تو انقلاب کجا بودی
            ما از اولش بودیم تا جالا
            ما نسل اول انقلاب در حق نسل های بعدی ظلم کردیم ولی اجازه نمی دیم حقایق وارونه جلوه داده بشه. این وظیفه ما است و حقی است که نسل های بعدی بر گردن ما دارند.

             
          • ساسانم جان اینقدر من من نکن! مگه چند منی!
            من هم از نسل اول انقلابم. 53 سال سن دارم و در انقلاب سال 57 شرکت فعالانه داشتم و به اصطلاح دود رژیم منفور و کثیف پهلوی به چشمانم رفته و … حالا بقیه اش بماند. دو سال در لباس مقدس سربازی به کشورم خدمت کردم و در جنگ تحمیلی که همه دنیا یکطرف و ایران انقلابی و اسلامی هم یکطرف بودند، نزدیک به 4 سال بعنوان بسیجی داوطلب در جبهه های مختلف برای دفاع از دین و مملکت و ناموس و شرف در مسئولیتهای مختلف از جمله در سمت فرماندهی (حداکثر فرماندهی گردان) و در عملیاتهای متعدد شرکت داشتم (که عمدتا با پیروزی رزمندگان اسلام همراه بود) تا اینکه در یکی از عملیاتهای مهم از ناحیه دست و پا بشدت مجروح شدم و بیش از 6 ماه در بیمارستان و طول درمان و… (و اگر خودنمایی نباشد جزو میلیونها جانباز جنگ هستم).
            از گذشته خود نه تنها پشیمان نیستم بلکه به آن افتخار هم میکنم. از همه عملکردهای مسئولین جبهه و جنگ (از فرماندهی کل قوا تا رزمندگان و سربازان) دفاع میکنم و اشتباهات در جنگ را جزئی از جنگ میدانم. مهم نیت و هدف افراد است. جرم هم زمانی اثبات میشود و مستحق مجازات است که دو عنصر مادی (اصل عمل جرم) و عنصر معنوی (نیت و هدف برای انجام جرم) همزمان محقق شود. من از همه آنها ممنون هستم که با دست خالی (وصد البته با تجربه کم) نگذاشتند کشور بدست اجنبی ها بیفتد.
            اگر یادتان باشد در آن زمان کلا مردم دوسته بودند یا انقلابی یا ضد انقلاب و وابسته به رژیم منحوس پهلوی. طبیعی بود که ژنرالها و فرماندهان وابسته به شاه خائن یا فرار کرده بودند و یا بخاطر خیانت به کشور و جنایت علیه مردم اعدام و زندانی بودند. حال بجز اندکی ارتشی با تجربه اما سطح پایین(حداکثر در رده سرهنگی) که انسجام آنچنانی نداشتند و میخواستند بطور منظم بجنگند بقیه رزمندگان و فرماندهان از متن همین مردم انقلابی بودند که مهمترین وجوه تمایز و ویژگیهای آنان شجاعت و مردانگی و ایستادگی و مقاومت بوده که با تاکتیکهای جنگهای چریکی و نامنظم با ارتش تا بن دندان مسلح عراق که نه تمام دنیا جانانه جنگیدند و نگذاشتند که شماها الان به عراقیها بابا و عمو و دایی و… بگویید. متاسفم واقعا برای شما که بجای قدردانی و افتخار به گذشتگان حماسه ساز و جان برکف آنها را یک مشت نوحه خوان و بیسواد میخوانید. خیانت و وطن فروشی که شاخ و دم ندارد. به همین اظهارات سخیف و توهین نسبت به فرزندان رشید این مرز و بوم میگویند نوکری دشمن و کاسه لیسی آنها.
            ما رزمندگان و جانبازان و خانواده شهدا از روی نسلهای بعدی انقلاب هم شرمسار نیستیم چرا که نه دروغی گفتیم و نه جرمی که مستحق عذرخواهی باشد و نه ظلمی کردیم و نه …بلکه شرمساری مربوط به دروغگوها و بریده ها و پشیمان شدگان و بزدلان و ترسوهای زمان جنگ که یک روزی را برای دفاع از وطن در جبهه ها نبودند و ضد انقلابها و وابستگان به رژیم مفلوک و کثیف پهلوی و بی دینان و وطن فروشان است.
            از طرف دیگر همین فرماندهان بقول شما نوحه خوان و بیسواد و… دمار از روزگار دشمن در آوردند و فرماندهان و ژنرالهای چند ستاره عراقی را به زانو در آوردند. بروید به تاریخ جنگ تحمیلی و خاطرات فرماندهان ارتشی و سپاهی و بسیجی و حتی خاطرات فرماندهان عراقی را مطالعه کنید. هر چند میدانم که شماها طالب حقیقت نیستید. شماها یک عده محدود و فلیل از ضد انقلابها و مفسدین و بی دینان و خائنین به ملت و مملکت هستید که هر یک بدلایلی صابون انقلاب به بدنشان خورده که جز دشمنی کورکورانه نسبت به انقلاب و مردم و کشورشان و از آنطرف خوش خدمتی بلکه نوکری دشمنان دین و ملت کار دیگری بلد نیستند. شمایانی که برای تحریم کنندگان این ملت و جنگ طلبان علیه کشور سوت و کف میزنید و به انتظار روزی نشسته اید که (خدای نکرده و قلمم شکسته باد) اجنبی ها سروز و آقای ایران عزیز شوند و شماها هم نوکر و برده دشمنان. واقعا متإسفم برای شما. شما عناد دارید و جویای حقیقت نیستید و نمیخواهید هدایت شوید.
            من دیگر حرفی با امثال شماها خائنین و بی دینان و بی منطق ها که کاری جز توهین به بهترین فرزندان ابن مرز و بوم بلد نیستند، ندارم. دیدار به قیامت

            ————————–

            سلام اکبر گرامی
            شما نوشته ی خود را خوب شروع کردید و بسیار عبوس به پایان بردید. بفرض که جناب ساسانم خطاکار و خطا نویس و شما درستکار و نیک نویس. خب چه سوژه ای مناسب تر و شایسته تر برای آگاهی دادن به ایشان؟ اگر غلط می گویند، درستش را باز گو کنید. و اگر اشتباه می کنند، اصلاحش کنید. با خائن و جاسوس و بی دین خطاب کردن دیگران، هرگز به اثبات خود دست نخواهیم یافت.
            با احترام

             
    • جناب حامی گرامی سلام

      شما،درشهر دوست خرقه به ساغری نفروخته ای؟؟؟؟؟

      حال کارشما بجائی رسیده است که کار مدافعان وطن وکاردلیر مردانی شهید امثال باکری ها وجهان آراها وچمران ها ودیگردلیرمردان شجاع وایثارگررا امثال حسین علائی ودیگررادمردان سختکوشی که بادست خالی ازوطنمان دفاع جانانه کردند واشتباهشان هم طبیعی بود ؛به سخره گرفته ای وتجزیه وتحلیل ناجوانمردانه می کنی؟؟؟

      خیلی کارنابخردانه می کنی ااا
      به به وچه چه این سوسولهای وطن فروش گولت نزند؛ بقول یکی ازآقایان که درجواب آن سوسولهای تهی ازمغز ودماغ انسانی گفته است:”اگراین رزمندگان چنان جانانه ازوطن دفاع نمی کردند،آنان امروزاین سوسول های مفتگو به عراقی های بعثی بابا وعمو ودائی می گفتند.”
      شما این را باورندارید؟ وبه پدران دهه شصت خرده می گیرید که فریب دین خوردیم؟
      مگرنه اینست که هرجانداری ازهستی وحیثییت خوددفاع می کند؟ آیا این ابلهانه است یاکارتو؟

      ازشما توقع نداشتم که چنین منحرف شوی ودین ستیز وحقیقت گریز باشی.
      ما، درآن برحه که صدام به سرزمین ما حمله کرد ، اگرهم درزمان شاه ظالم می بود ،دفاع جانانه می کردیم ولو اینکه نصف جمعیت کشور شهید ویامقتول می گشتیم صدمرتبه بهترازآن بود که وطنمان اشغال بیگانه گردد ومثل اشغال عراق ازسوی امریکا،آنگونه باناموس مارفتار کنند چنانکه باعراقی ها کردند. بقول آن آقا خیلی نمک نشناسانی هستید ؛///به غیرتتان.
      ظلم حاکمان حکومت نباید چشمتان را به دیدن همه حقایق کورکند وهمه چیزراوارونه ببینید؟
      من قبول دارم که درمورد تبلیغ ازایثارگران وشهدا وترویج ازجنگ وجهاد ودفاع مقدس ،تقدسنمائی ومبالغه شدید انجام می شود تا برای گدکاریهای سپاه سرپوش باشد وآنان به چپاول خود مشغول باشند وقپه وجغه بگیرند وایثار شهیدان را به رخ ملت بکشند وبگویند من آنم که رستم بود چنان پهلوان؛ اما همه اینها باعث نمی شود که کار شهداوایثار گران جبهه دفاع مقدس را بله مقدس را به سخره بگیریم وپدران ومادران شهدارا ملامت کنیم وکارشهداوجانبازان ورزمندگان ومدافعان وطنمان را ابلهانه جلوه دهیم .
      بلکه این کارخیلی ابلهانه واحمقانه وناجوانمردانه است که شما برآن کارکثیف مشغول شده ای ؛خیلی برایت متاسفم واین تاسفم ازروی ارادت ومحبتی بود که بشما داشتم وگرنه چرا دیگران را خطاب نکردم وبلکه شما رامخاطب قراردادم .امیداست که بخودآئی واصلاح خویش بفرمائی وگرنه تاابد خدا حافظ.

      مگرشما ” درشهرعشق خرقه به ساغرنفروخته ای؟
      ولیکن مافروخته ایم /// هرچند مفلس شده ایم اما هنوزخریداریوسفیم /// ماعاشقانیم و سکه ما باسکولارها فرق می کند ای عزیز ////مادینداریم وشعارمان “انا لله وانا الیه راجعون /// هرچند سفلگان بی خرد برما جورکنند /// ازدین برنگشته ایم وبرصراط مستقیم استوار /// برآن صراط رهنمونیم که انبیا واولیا وشهداوصلحابرآن رهند ////
      انعام نموده حضرت حق چون مطبع حق اند . اهدنا الصراط المستقیم باشد ذکرما //// صراط الذین انعمت علیهم وردما ////
      هرآنکس اطاعت کند خداورسول را //// همآنان باشند درجنت رفیقان انبیا وصدیقین وصالحان وشهدا ///چونیکو رفیقند به به براین رفقا /// ومن یطع الله والرسول ازجان ودل ///فاولئک مع الذین انعم الله علیهم ،چه انعام نیکو برآن خسروان چه احسان نیکو ازآن رحمت بی کران //// من النبییین والصدیقین والشهداء والصالحین //// چه نیکو رفیقان هستند این بزرگان.
      بودهمین فضل زیزدان پاک /// ذالک الفضل من الله /// کفایت است بنده مطیع را بخشش همان الله ///وکفی با لله علیما ،خدای دانای توانا//// برو ای گدای مسکین زدرخدای طلب کن /// که هزاربار گفتی وزدرسکولار جوابی نیامد. و هرگزنمی آید.
      {نساء /69-70}
      مخلص همه حقجویان وحق پرستان
      مصلح بی نوا

       
      • والا تا اونجایی که ما یادمان میاد در زمان شاه صدام یزید جرات همچین غلطی رو نمیکرد. مگه در خواب میدید که بتونه پا روی مرز ایرانزمین بگذاره. این دیوونه ها باعث شروع جنگ شدند و دیوونه بازیهاشان را به اسم شجاعت به ملت قالب کردند.

         
      • درود بر جناب مصلح گرامی
        دوست عزیز، به بازگشتتان خوش آمد میگویم.
        اما بعد، دوست گرامی؛ این فریادها برای چیست؟ من در کجای این نوشته، کسی را به سُخره گرفته ام؟ در کجا، پدران و مادران شهدا را ملامت نموده ام؟ آخر این چه ادبیاتی است که شما بکار گرفته اید؟
        من نمی دانم که آن دوستمان “اکبر” دارای چه سن و سالی است و آیا از جنگ و مسائل آن خبر دارد یا خیر؟ اما این را میدانم که شما نسبتاً در این دوران بوده اید و بخش زیادی از آنرا تجربه کرده اید. پس با شما راحتتر میتوانم سخن بگویم: من نوشته ام که این سرداران (فقط در همین عملیات خیبر) چه کرده اند. خیانتِ آشکارِ آنها را نشانتان داده ام. آنها (یعنی سرداران رضایی، رشید، رحیم صفوی، جعفری و…) در این عملیات، تعدادِ حداقلِ 1200 نفر (چهار گردان) را در جریانِ تصمیمِ خود قرار ندادند و آنها را به کام دشمن فرستادند و آنقدر “صبر” پیشه کردند تا پس از دو روز، آخرین فرمانده و بیسیم چی او نیز کشته شوند!! من هیچ اشاره ای به چگونگیِ کشته شدنِ بیش از 5000 نفر دیگر، نکرده ام.
        ذکرِ این خیانتِ آشکار را، شما، به سخره گرفتن و ملامتِ پدران و مادرانِ شهدا، تعبیر می فرمایید؟!
        شما خودتان نوشته اید که: “”من قبول دارم که درمورد تبلیغ از ایثارگران و شهدا و ترویج ازجنگ و جهاد و دفاع مقدس، تقدسنمائی و مبالغۀ شدید انجام می شود تا برای گندکاریهای سپاه سرپوش باشد و آنان به چپاولِ خود مشغول باشند و قپه و جغه بگیرند و ایثار شهیدان را به رخ ملت بکشند و بگویند من آنم که رستم بود چنان پهلوان؛… “”.
        میتوانید بفرمایید که جنابعالی چگونه میخواهید این گندکاریهای سپاه و… را برملا سازید؟! با سکوت؟ با نصیحت یا ملامتِ من؟
        آیا شما با دادنِ القابی چون “ابلهانه-احمقانه- ناجوانمردانه- کار کثیف- نمک ناشناس- تف به غیرت” به من؛ میخواهید سرپوش از گندکاریهای سپاه بردارید؟!
        دوست عزیز، من نیز چون بسیاری از جوانانِ میهن، خود را در اختیارِ این سرداران قرار دادم تا با فرمانِ آنها روزگار را بر دشمنِ متجاوز، سیاه نمایم. من برای آن حرکت و تلاشِ خود، از هیچکس چیزی نخواسته و ادعایی را نیز نداشته ام. حتی بالاتر، من در همان زمان، از بابت آنچه که آن زمان رخ داده و یا می داده، سخنی و ادعایی نداشتم! چون جنگ، جنگ است. ممکن است اشتباه در محاسبات پیش آید و یا جنگ مغلوبه گردد و تعدادی نیز کشته شوند!
        مشکل اینها نیست!
        مشکل زمانی پیش می آید که آن سردارانِ خطاکار، قلبِ واقعیت میکنند و بابتِ کارهای نکرده، مزدِ مضاعف میخواهند و بابتِ کارها و خطاهای کرده، کوچکترین مسئولیتی قبول نمی کنند!
        مشکل زمانی پیش می آید که ببینیم بین هاشمی و این سرداران بده و بستان صورت گرفته و میگیرد! یعنی مظهرِ حکومتِ دینی و تزویر (هاشمی) با مظهرِ قوای نظامی و زور (سرداران سپاه)، دست در دست یکدیگر میگذارند و حقایق را وارونه نموده و شکستها را پیروزی و پیروزیها را شکست، جلوه میدهند! و با سوء استفاده از خون شهدا، از مردم، طلب های مضاعف میخواهند.
        دوست گرامی، فکر میکنم لازم است، شما فقط یکبار به فایل صوتی آقای نوری زاد عزیز با عنوان “گوش کن سردار” مراجعه نمایی تا ببینی که ایشان از چه چیزی گلایه داشتند!
        در انتها خواهش من این است که سلسله نوشتار مرا در مورد جنگ که با عنوان “جنگِ عقیدتی و آرمانی یا جنگِ دفاعی و میهن پرستانه؟” نوشته می شود، پیگیری نمایید تا حقایق (آنچنان که بوده است) بر شما روشن گردد.
        کلام آخر: دوست عزیز؛ “فریب خوردن پدران و مادران در دهه شصت”، ارتباطی به این کامنت من نداشت و در مورد جناب نوری زاد و فرزندشان آقا اباذر بوده است؛ لذا اینها را با هم خلط نفرمایید!
        با ادب و احترام، حامی.

         
        • جناب حامی گرامی باسلام مجدد

          دین، شمارا چگونه فریب داده است؟؟؟؟؟
          فقط همین سوال را جواب دهیدوبس.
          والسلام

           
          • درود جناب مصلح عزیز
            میدانید که پاسخ این پرسشِ کوتاه، بسیار مفصل است. اگر امکانِ گفتگوی دو طرفه بود؛ بسیار راحتتر می توانستم، خدمتتان عرض کنم. حال که این فرصت فراهم نیست، قول میدهم در فرصتی که پیش آید، حتماً پاسختان را بدهم. این روزها سخت درگیر مسائل دیگر بوده و فرصتی هم که بدست می آید؛ به امر “بررسی جنگ 8 ساله” می پردازم.
            سعی خواهم کرد پاسختان را بدهم. گرچه، می اندیشم که اصلاً این کار نفعی برای هیچکدام از طرفین دارد یا خیر؟!
            با عرض ادب و احترام، حامی.

             
  3. بیچاره فرزندانِ دهه 60 که بدلیلِ نادانیِ ما پدران و مادران، و بدلیلِ فریبی که از دین و حکومتِ دینی خوردیم؛ نتوانستند مراحلِ رشد کودکی، نوجوانی و جوانی خویش را به درستی تجربه کنند!
    عزیزان و فرزندان دلبندِ ما در این دهه، نسلی سوخته محسوب میگردند که همۀ ما در قبالِ آنها مسئولیت داریم و بجاست که به هر شکلی، آن خطاهایی که در موردشان مرتکب شده ایم را، جبران نماییم.
    جناب نوری زاد عزیز، می اندیشم که اباذر تو نیز وقتی این نوشته و نوشته های دیگرت را دیده و می بیند؛ با چشمانی اشکبار در مقابل شما سر تعظیم فرود می آورد و درک میکند که من و شما و همۀ مادران و پدرانِ این نسل، خودمان قربانیِ این حکومت و این دغلکارانِ دینی بوده ایم.
    گرچه این موضوع، خیلی زیاد از مسئولیتِ ما نمی کاهد؛ اما تا حدودی واقعیتِ حاکم بر ما و جامعه را برای این عزیزان آشکار مینماید و فرصتی را فراهم می آورد تا ما بتوانیم آنها را دوستانه و صمیمانه، همراه با بغض و شرم، در آغوش بگیریم و آنها نیز با دیدۀ احترام و گذشت، این هم آغوشی را پاسخ دهند.
    بازهم درود خویش را تقدیم تو می دارم که اینچنین فروتنانه به خطای گذشتۀ خویش نسبت به فرزندان، اعتراف می نمایی و آنرا به ما نیز یادآور میشوی.
    من در چند مورد، از جمله در فیس بوکِ اباذر عزیز، دیده ام که ایشان نیز نگاهی احترام آمیز به شما دارد، لذا من به نوبه خویش به ایشان و همۀ هم نسلان وی، درود میفرستم و بابت خطاهایی که داشته ایم، پوزش می طلبم.
    با ادب و احترام، حامی.

     
  4. ريشه ها ١٧٥ ( قسمت قبلى ذيل پست قبلى )
    فرهنگ
    فرهنگ دينى
    درياى هائل آزادى
    ددر قسمت ١٧٣ بخشى از سخنان عزالدين محمود كاشانى از كتاب مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه عينا نقل و شرح شد .اين عارف سده هشتم هجرى در سخنان ياد شده از عصرى ظلمانى سخن مى گو يد كه ظلمات آن قرنا بعد قرن متراكم گشته و به جدال و خصومت و سب و تكفير كشيده شده است .اعتقادات عمومى از نظر او از راه تواتر و توارث از طفوليت چون نقشى بر سنگ ذهن ها و حافظه ها را چنان پر مى كند كه ديگر محال است به عقايد ديگر راه بدهند ،برعكس مالكان هر عقيده خود را بحق مى دانند و عقايد ديگر را با انگ هاى بغى و كفر و ضلالت تكفير مى كنند .عزالدين محمود كشف كرده است كه اين خصومت ها و فرقه بازى هاى مقلدانه و موروثى حتى آنجا كه عده اى از اهل فرقه به گمان خروج از تقليد و ورود به تحقيق با ادله و برهان مجهزشان مى كنند باز هم گرفتار تقليداز ائمه فرقه خود هستند و علت اين اختلافات كين توزانه چيزى جز اهواء نفسانى يا به بيان امروزى تر چيزى جز خود پرستى و خود شيفتگى و خواهش هاى دنيوى نيست .عزالدين از ظلمت زمانه اى مى گويد كه حافظ ،شاعر معاصر وى ،چنين وصفش كرده است
    اگر چه باده فرح بخش و باد گل بيز است
    به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است
    صراحييى و حريفى گرت به چنگ افتاد
    به عقل نوش كه ايام فتنه انگيز است
    در آستين مرقع پياله پنهان كن
    كه همچو چشم صراحى زمانه خونريز است
    اما نكته تأمل انگيز آن است كه عزالدين را سوداى آن است كه از اين اعتقادات طوطى صفتانه آزاد گردد .و از نو زاده شود .قرون وسطى البته چون هر روزگارى آن سان كه شايد تصور رود يكدست نيست اما اولا وقتى از فرهنگ سخن مى گوييم مرادمان امرى عمومى و جمعى است كه عمدتا معرف عامه و عوام است و خواصى چون عزالدين بخش پوياى آن محسوب مى شوند .در همين دوران مباحث گوناگونى در ميان متكلمان و اهل برهان و فقيهان مطرح است ؛اصالت وجود و اصالت ماهيت ،جبر و اختيار ،حدوث و قدم عالم ،مبحث كلى ها ،مباحث منطقى و انبوهى از مسائل فقهى .در چنين قيل و قالى اگر كسى در سر سوداى آزادى از فرهنگ غالب داشته باشد ، شرط عقل آن است كه به سراغ بنياد همه اين مباحث برود و در فرهنگ دينى بنيادى ترين بنيان شيوه رابطه با خداست .براى آنكه اين رابطه از نو بازيافته شود ،نخست شخص بايد نسبت به قبول يا انكار خدا ايستارى آزادانه و پيش بينى ناپذير داشته باشد .از همين رو فيلسوفى گفته است كه آغازگاه فلسفه نمى تواند ايمانى باشد .متفكر بايد خطر كند و آن اعتقاد موروثى را كه در جانش رسوخ كرده پاك برباد دهد و بر كرانه هائل و خطيرى ايستد كه كفر و ايمان در آن بالسويه است .اين نه به معناى شك است ،نه به معناى الحاد و نه به معناى ايمان . فرض براى عارف إن است كه خدا يك ديگرى بزرگ و ،يك غيريت است
    در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد
    برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد
    براى جان آزاده اين غيريت يا هست يا نيست .جان آزاده بار مسؤوليت ايستادن بر كرانه اى را بر دوش مى گيرد كه هيچ از پيش معلوم نيست كه در آن سويش خدا باشد يا شيطان يا هيچ .اما يك چيز مسلم است .در آن سوى كرانه هائل هرچه باشد غير از من است .من براى آنكه صداى غير را بشنوم خود بايد از درون تهى و خاموش شوم .انسان نخست با همنوع سر و كار دارد .همنوع نزديك ترين غير است در صحنه زندگى .در برابر همنوع نيز بايد قدرى فرستنده ات را خاموش و گيرنده ات را روشن كنى تا صداى او را بشنوى .اكنون بر لب بحر فنا منتظريم اى ساقى .اگر اين بحر بحر فناست پس معلوم نيست پاسخگوى اين انتظار كه يا چه باشد ؛ گودو ،گاد ،خدا ،يا هيچ .خيام به درستى اين حالت را وصف كرده است
    رندى ديدم نشسته بر خنگ زمين
    نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
    نه حق ،نه حقيقت ،نه شريعت ،نه يقين
    اندر دو جهان كه را بود زهره اين
    چرا نگوييم در فرهنگ دينى ؟ در فرهنگ دينى هرگز امنيت و شرايط زندگى براى مؤمن و ملحد برابر نبوده است .تاريخ با شواهد بي شمار بر اين امر گواهى مى دهد .تفكر إزادانه و از نو در باره خدا و حتى در باره سنت هاى الهى وقتى به معناى راستين رخ مى دهد كه براى كسى كه چون عزالدين مى خواهد از يوغ ظلمات رسوم آزاد گردد و از نو حقيقت را بازيابد نتيجه چه الحاد باشد و چه شهود حق تفاوتى نكند .قرون وسطى آكنده است از شكنجه و لعنت و كشتار ملحدان .از همين رو ،يك قدرت نهفته و هولناك پيشاپيش تعيين كرده است كه حتى وقتى بر آن مى شوى تا از تفرقه خونبار تعصبات مالكانه رها شوى ،بايد پس پس دوباره به همان مبدأ و آغازگاهى رجعت كنى كه منشأ آغازين همين تواتر و توارث خصم آلود و پر ستيزه كنونى بوده است .

     
    • خدمت جناب آیه الله کورس دامت افاضاته

      باعرض سلام وخسته نباشید درراه حقیقت جوئی وحقیقت پوئی وخطرکردن دراین مراحل رسیدن به حقیقت حق جل وعلا موفق وموئید باشید وازآب زلال معرفت بنوشید و به تشنگان حقیقت بنوشانید؛

      اما لازم به تذکر استکه : جویندگان گوهر دریای کنه او //// دروادی یقین وگمان ازاوبی خبر؛ عطاراگرچه نعره عشق اومی زند///دروادی گمان ویقین ازاوبی خبر.
      وسرسلسله عارفان وعاشقان حق جل وعلا،یعنی خواجه لولاک حضرت مصطفی-ص- بااینکه آئینه تمام نمای حضرت حق جل وعلا بود ؛بعجزازشناخت کنه وی اعتراف نمود ودم از”ماعرفناک حق معرفتک “زد؛ زیرا که پرواضح است که یک جام وکاس توانائی دربرداشتن اقیانوس اطلس را ندارد تاچه رسد به کیهان آفرین ؛واما المروف بقدرالمعرفه والبعره تدل علی البعیر؛لیکن آثاراوپراست درجهان وجان لیکن دل وجان ازاوبی خبر.

      اما بقول شاعرعارف:
      کی رفته ای زدل که تمنا کنم تورا//// کی بوده ای نهفته که پیداکنم تورا.
      غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور //// پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا .
      بهمین گونه شناخت هااکتفا کنیم بنظرم خوبست .
      وبه برهانی که خودش اقامه کرده است بسنده کنیم وتدبر وتعقل ورزیم بهتراست چنانکه فرمود: “لوکان فیهما آله الاالله لفسدتا: واین نظم حیرت انگیز هستی گویای وحدت ویگانگی وجوداوست ،وحده لاشریک له ،وحده لاالاه الاهو.
      بیش ازاین تصدیع ننمایم والسلام
      ارادتمند همه حقجویان
      مصلح فقیر

       
      • حضور دگر بار شما بسيار مايه خرسندى است .به اميد تداوم آن .با كامنت شما مخالف نيستم .اما اجازه دهيد نقش سياسى و اجتماعى حقه بازانى را كه به نام خداى عارفان با حكام جاير نرد عشق باختند و به اسم تصوف راه خرد گريزى و تنبلى فكرى و خشونت جاهلانه را -آن هم درست همزمان با تحولات برگشت ناپذير مدرن باز كردند ناگفته نگذاريم .نهايت آن است كه مرتكب اشتباهاتى مى شويم و اين اشتباهاتى اگر در معرض نظر دوستان قرار نگيرد چطور آشكاره خواهد شد ؟
        با سپاس و احترام

         
  5. سید ابوذر محمدی

    سلام اگه این متن رو امروز بذارین تو پیجتون ،ممنون میشم ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﮐﺎﺗﻮﺯﯾﺎﻥ ﺗﺎ ﻧﻤﺮﺩﻥ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﭘﺮﺩﻩ ﺍﻭﻝ ﻣﺮﮒ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﻫﺒﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺎﺯﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﻭﻟﯽ ﮔﺎﻫﺎ ﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﺎﺯﻝ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ، ﻣﺜﻼ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ، ﺑﯽ ﺁﺑﺮﻭ ﯾﺎ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺩﻫﻬﺎ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻃﻠﺒﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﺤﮑﻮﻣﯿﺖ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﻮﺩ ﮐﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻫﺎ ﮔﯿﺮ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﮐﻪ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﻣﻬﺪﯾﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﻋﺎﯼ ﮐﻤﯿﻞ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﻧﯿﺰ ﺳﯿﻤﺎﯼ ﺻﺪﻫﺎ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﻧﻮ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﯾﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺲ ﭘﺎﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﺍﻭ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺸﺘﻨﺪ. ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺯﻧﮕﺸﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﻣﺎﻧﺪ . ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺻﺎﻑ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻫﻤﺴﺮ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻋﺮﻭﺱ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺍﻣﺎﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺩﺍﻣﺎﺩﻫﺎ، ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺮ ﺍﻣﭙﺮﺍﻃﻮﺭﯼ ﻣﺎﻟﯽ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﻟﺼﺎﺩﻕ ﭼﻨﮓ ﺯﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺳﻬﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺍﺳﺖ. ﻓﻘﻂ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﻣﯿﻼﺩ ﺷﻬﺮﮎ ﻏﺮﺏ ﻭ ﻣﺠﺘﻤﻊ ﺗﺠﺎﺭﯼ ﻧﻮﺭ ﻭ ﺻﻨﺎﯾﻊ ﭘﻮﺷﺎﮎ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻣﻨﺰﻝ ﺷﺨﺼﯽ ﭘﻨﺞ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﻫﺎ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﺍﺯ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﺧﺮﯾﺪ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﭘﺮﺭﻭﻧﻖ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﻼﮎ ﻭ ﻣﺴﺘﻐﻼﺕ ﺗﺤﺖ ﭘﻮﺷﺶ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺣﺴﺎﺑﺮﺳﯽ ﻧﺸﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﺍﻧﺘﺮﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﻮﺍﻟﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﻓﺸﺎﯼ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﻣﻬﺪﯼ ﺧﺰﻋﻠﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺳﻠﻮﻝ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺍﻭ ﻣﻨﺠﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﻁ ﺁﺯﺍﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺘﻦ ﺍﻓﺸﺎﮔﺮﯼ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﺷﺒﮑﻪ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺎﯾﺘﺶ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ . ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﭽﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺧﺮﯾﺪ ﻣﯿﻼﺩ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﮎ ﻏﺮﺏ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻌﺪﺩ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﻓﺮﻭﺵ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻫﺮ ﻫﺎﯼ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺣﯿﺮﺕ ﺑﻮﺩﻡ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺳﻮﺩ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﻟﺼﺎﺩﻕ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺳﻮﺩ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﮐﺎﻻﻫﺎﯼ ﻟﻮﮐﺲ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻣﺮﺟﻌﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺣﺴﺎﺑﺮﺳﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ، ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﺍﻧﺘﺼﺎﺑﯽ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﻫﻤﻪ ﺍﻫﻞ ﺑﺨﯿﻪ ﻭ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻌﺘﻤﺪﯾﻦ ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺣﺴﺎﺏ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻓﺎﺗﺮ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺛﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﺭﺁﻣﺪﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﻔﺎﻑ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺩﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﻋﻠﻤﺎ ﺑﻪ ﮐﺮ ﺍﺗﺼﺎﻝ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﻭ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍ ﻭﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ . ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺒﺮﮔﺎﻥ ﮐﻪ ﻃﺒﻌﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺎﻓﻆ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﺮﺱ ﺟﺎﻥ ﻭ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩ، ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﻘﺎﺹ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺭﻧﺞ ﻭ ﺟﻬﻞ ﻭ ﻓﻘﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺭﻓﺖ، ﭘﺲ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ. ﭘﺮﺩﻩ ﺩﻭﻡ ﺍﻣﺎ ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎﺗﻮﺯﯾﺎﻥ، ﭘﺪﺭ ﻋﻠﻢ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﺯﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎﻥ ﭘﯿﺶ ﻧﻮﯾﺲ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻧﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﺷﺒﻬﻪ ﻧﺎﮐﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﺪﻋﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻭ ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍﺑﻬﺎﻡ ﺑﻮﺩ . ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﻭ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﻘﻮﻕ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﯼ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ ﺁﻥ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻭ ﺍﺯ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭﺍﻥ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﻮﻩ ﭼﯿﻦ ﺁﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﻮﻻﻥ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﻣﺮﮒ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎﺗﻮﺯﯾﺎﻥ ﻭ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ، ﯾﮏ ﺟﻮﺭﻫﺎﯾﯽ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﺩﻭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻓﮑﺮﯼ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﺎﻟﺶ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ. ﺍﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺣﺪﻭﺩ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻋﺪﻭﻝ ﻧﮑﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﻭﻣﯽ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﺁﺧﺮﻭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻬﺮﻩ ﺑﺮﺩﻥ ﻧﮕﺬﺷﺖ . ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﯾﮏ ﺍﻣﭙﺮﺍﻃﻮﺭﯼ ﻣﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﺪﻋﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎﺗﻮﺯﯾﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺤﺮﻭﻣﯿﺖ ﺍﺯ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﻭ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﻋﻠﻤﯽ ﺍﺷﺘﻐﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻈﺎﻡ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺑﻮﺩ ﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻋﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﺷﺪ . ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﺭﻓﺮﺍﻧﺲ ﻫﺎﯼ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﻬﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻟﯿﺎﻧﯽ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺗﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭ ﮐﺘﺐ ﻭ ﺁﺛﺎﺭ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﺍﺵ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﺣﺬﻑ ﺷﺪ .ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺍﻭ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﻃﯿﻔﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺠﯿﺰ ﮔﻮﯾﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﮑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻇﻠﻢ ﻭ ﻓﺴﺎﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﻧﭙﺮﺩﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﻮﻧﺪ ﻫﻢ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﻫﺎ ﻧﺸﺪﻧﺪ . ﻭ ﺍﯾﻦ ﺟﺪﺍﻝ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﯿﻦ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺳﻬﻢ ﺩﺭ ﺳﻬﻢ، ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ . ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺒﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻃﻮﺭﯼ ﺳﺎﺯﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺷﺪﻩj ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﻟﺸﮑﺮ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﺎﺭﯼ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻋﺮﻭﺱ ﻭ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻣﯽ ﺟﻮﺷﺪ ﻭ ﺑﻬﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺹ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻧﮑﺘﻪ ﺗﺮﺩﯾﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﻣﻬﺪﻭﯼ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻧﺎﺻﺮ ﮐﺎﺗﻮﺯﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨد

     
  6. fباسلام ،،،

    برادر گرامی آقای نوریزاد:برای تجزیه وتحلیل هر رخداد اجنماعی باید در ظرف همان زمان و مکان قرار گرفت و بعد تجزیه وتحلیل کرد شاید همه ما از گذشته خود و از تعصب یکسویه خود گاهگاهی انگشت تاسف به دندان می گیریم اما جامعه شناسان اثبات می کنند در دوره ای که من و شماانقلاب کردیم هر کس دیگری بود همین کاررامی کردچون آموزه های جامعه شناسی در آن دوره راه نجات جامعه را انقلاب می دانست شما ببیند چند انقلاب در آن دوره اتقاق افتاد؟

    اما به شما تبریک می گویم که شهامت انتقاد از خود را دارید.

    و اما فرزندم اکبر ، در کامنت بالا با عصبانیت به همه توهین کرده ای فرزندم من به عنوان خواهر شهید وجانباز به شما می گویم آیا شهیدان ما رفتند تا چراغی روشن برای آینده باشند ؟ یا چماقی برسرمردم،چرا هر کجا خشونتی انجام می شود از شهیدان سرمایه گذاری می کنیدمثلا مرگ بر بی حجاب ما شهید داده ایم!!!!!!!

    فرزندم اکبر ، برای تاثیر گداری برافکار دیگران فقط باید زبان نرم و آرام داشت و این آموزه قرآن است . خدا به موسی گفت :با زبانی نرم فرعون را دعوت کن .آیا مخالفان نظریه ما به اندازه فرعون ارزش ندارند؟

    برایت آرامش و مهربانی آرزو می کنم.

     
  7. درود بر نوری زاد دلیر

    خوشحالم که میبنم بتدریج متوجه میشوید که اسلام چگونه ما نند یک سرطان بر همه ابعاد زندگیتان اثر منفی گذاشته بود. کنجکاوم بدانم آیا هیچ احساس بخصوصی دارید که چرا بجای نام ایرانی بر پسرتان نامی تازی گذاشتید؟

    به امید روزی که ///// در کوه دماوند به زنجیر کشیده شود.

     
  8. با درود به سالک عزیز نوریزاد گرامی و هم میهنان فرهیخته : آفرین به شرف نوریزاد عزیز که جرئت دارد به اشتباهی که در برخورد با فرزند عزیزش داشته اعتراف که نه به ما آموزش دهد که ملاک عمل ما عقل باشد چه هیچ کس از خطا مبرا نیست ببینید من مثالی میزنم همانطور که اطلاع دارید در کشور هندوستان انواع واقسام مذاهب گرد هم آمده اند وبا مسالمت کنار هم زندگی میکنند پدر بزرگ مرحوم من به واسطه شغلی که داشت شصت سال پیش گهگاهی به خارج از کشور مسافرت میکرد تعریف میکرد که در هندوستان گروهی هستند که به گاو احترام فوق العاده ای میگذارند و گاو را در حد یک الهه میدانند و در کوچه وخیابان ها گاو ها آزادانه راه میروند و کسی جرئت ندارد بی احترامی کند و همگان باید از سر راه کنار بروند واظهار تعجب مینمود . باری اگر به اقلام صادراتی هند نظر بیفکنیم متوجه میشویم که این کشور یکی از بزرگترین صادر کننده گاو به جهان است که خود حدیث بخوانید از این مجمل اگر به توضیح المسائل بیشتر مجتهدین قدیم مراجعه نمایید میبینید از قول امام جعفر صادق اعلام کرده اند اگر کسی به شطرنج دست بزند ویا نگاه کند انگار همان عمل شنیع را با مادرش انجام داده . خوب آقای خمینی این تابو را حد اقل شکست و مردم را از این قید رهانید ولی من گمان نمیکنم که دیگر کسی از علما ! جرئت کند که آلات مو.سیقی را حلال کند و رادیو و تلویزیون هم نعل وارونه میزنند که مثلا آلات موسیقی را نشان ندهند مثل جوکی که در قدیم مرسوم بود که فردی به نزد مجتهدی میرود و سوال میکند که آقا تنبک حرام است ایشان میگوید بلی میپرسد کمانچه حرام است میگویند حتما! میپرسد قرنی چطور میگویند که آن هم حرام است می گوید پس خمینی ای امام را با چه نواخته اند ؟ و خنده شنوندگان بیشتر حوزه ها حقوق بگیر رهبر هستند چطور توقع دارید برخلاف نظر ایشان نظری ابراز شود ویا رفورمی صورت گیرد آقایان مدعی هستند که فقهی پویا تر از شیعه نیست ! کو آن پویایی ؟ به جز کره شمالی و ایران کدام کشور را سراغ دارید که قائم به یک نفر باشد وبت سازی کنند مملکتی که این همه دزدی و چپاول میشود و متاسفانه گروه های حاکم از هم گرو کشی میکنند و بگم بگم راه می اندازند و طرف مقابل را به افشا گری تهدید میکنند . مردم همیشه در صحنه هم ناظر و ساکت. این بماند تا وقتی دگر.

     
  9. دراین متنها کسی با عنوان مجتبی01به عباس انعامی در باب تاریخ اسلام پاسخ داد و نوشت که پاسخ کلامی و فلسفی را به مرتضی وامیگذارد و او عهده دار پاسخ است. من از تاریخدانی این آقا در شگفتم!ببینید جناب ما هم مثل شما مسلمانیم و مسلمان زاده اما آنقدر آموخته ایم که درک کنیم حقیقت از هر عزیزی، عزیزتراست مگر اینکه شما عزیزترین چیز هر کس را باور او بدانید. حال بر من بنمایید چگونه تا پیش از آمدن دنیای مدرن و طرح حق آزادی عقیده کسی می توانست از یک عقیده ببرد و به دین دیگر بگرود؟هم در ادیان ابراهیمی و هم در زرتشت و ادیان دیگر- در حدی که من پژوهیده ام- بریدن از دین، ارتداد اس ومجازات سخت دارد. من نمی دانم شما چگونه از ارتباط میان اقوام عرب عراق با عربستان نتیجه کلان مسلمان شدن آنها را بعد از اسلام استنباط می کنید؟ یا چگونه از ارتباط سیاسی چند حاکم ایرانی نشسته بر تخت بحرین و یمن با پیامبر اسلام را و احیانا پذیرفتن اسلام از سوی آنان را- این نکته در هیچ متن تاریخی قطعی نیست مگر اینکه شما منابع جدیدی خلق کنید- به مسلمان شدن ایرانیان با انتخاب و آزادی خود زبط می دهید که با قهره و غلبه سخت محقق شد و کل تاریخ و منابع اسلامی شاهد آن است. یه حرفی بزنید که دستکم با مسلمات تاریخی تعارض نکند چون آنوقت من حق خواهم داشت بگویم شما تاریخ جدیدی می سازید که کلا و جزئا من درآوردی است.حال برای اینکه شما را بیازمایم و اگر پاسخ سرراست و محققانه بدهید همه چیز روشن می شود این را می پرسم:به من به عنوان یک مشتاق دانش تاریخی شما، نشان دهید و بنمایید: یک خبر و گزارش از آمدن مسلمانان ایرانی به مراسم حج را تا سالهای بسیار بعد از ظهور اسلام ؟چگونه مردم ایران حتی بعد از فتح و غلبه مسلمان شده اند-بقول شما خودخواسته-در حالی که نخستین اخبار از آمدن کاروان حج از ایران دستکم بعد از صد سال از فتح ایران مربوط است. نخستین اخبار خیلی متاخرتر از صد سال نخست است اما من از باب مماشات می گویم که شما به من نشان دهید که این چه کشور مسلمان شده ای است که مستطیعان آن به حج واجب سالیانه نمی روند؟در قیاسی ببینید کاروان حج شام از همان سالهای نخست بعد از فتح شام و در عهد معاویه کاروان حج مجهز می شود و مثلا از سالهای چهل و پنجاه کاروان شام می اید که دستکم نشان می دهد گروهی از مردم مسلمان شده مستطیع به حج می آیند.پاسخم دهید جناب تاریخدان؟در باره اطلاعتان از اندلس هم که شگفتانه اش بیشتر است می گذارم برای فصل دیگر !

     
    • جناب علی 1

      اصل اولی در گفتگوها و تقابل فکری ،نیک سخن گفتن و احترام به مخالف فکری است ،آنچه که مهم است ،سخن مستدل برابر سخن دیگران است ،این تعبیرات تحقیر آمیز “کسی با عنوان مجتبی01…..” بیش از آنکه نشان از قاهریت در گفتار و استدلال باشد ،نشان از خالی بودن چنته است ،قاعده این بود که شما در برابر مطالب تفصیلی و مستند مجتبی 01 ،مستندات جدیدی خلاف آن ذکر کنید ،نه آنکه شبهه واهی “تاریخ حج مسلمانان ایران” را در برابر ذکر کنید.
      بهر حال آراء و انظار شما و هرچه به آن معتقدید محترم است ،اما عرصه عمومی عرصه استدلال و سخن بدلیل گفتن است ،نه تحقیر کردن دیگران و خود حق پنداری،لطفا با احترام از دیگران یاد کنید تا بعد بخاطر این گرد و خاکها دچار پشیمانی نشوید.

       
  10. “ای وطن فروشان خائن. شماها را همان بهتر که نوکر اجنبی باشید. اگر این رزمندگان و فرماندهان ارتشی و سپاهی و بسیجی نبودن شماه الان به عراقیها باید میگفتین بابا یا دایی یا عمو یا همچین چیزی…”

    ************************************************************
    آقای اکبر!

    هیچ آدم با وجدانی منکر زحمات رزمندگان و فرماندهان در جبهه جنگ نیست
    اما اینکه جبهه بودن و جبهه رفتن موجب شود افراد تطهیر شوند
    و مقدس شوند و به نقد کشیده نشوند فساد آور است.

    در هیچ کجای دنیا افراد با جنگ رفتن مقدس نمی شوند چرا که حضور در حنگ
    برای آنها فقط یک انجام وظیفه شغلی است مانند همه شغلهای دیگر اجتماعی
    دلیلی وجود ندارد که باز ماندگان جنگ رفته ها از انواع رانت های مالی و اجتماعی
    آنهم نسل اندر نسل برخوردار شوند و در کنکور و بازار کار و گرفتن وام و هر امتیاز
    اجتماعی دیگر بصورت طبقه ای ممتاز درآیند آنهم بدون داشتن کوچکترین لیاقت لازم!!

    اگر جبهه رفته ها عضو ارتش و سپاه بودند که وظیفه شغلی شان را انجام داده اند
    اگر بسیجی و داوطلب بودند که با انتخاب خودشان رفته اند و کسی مجبورشان
    نکرده بود که بروند پس چرا باید منتی بر سر مردم گذاشته شود که اگر آنها نبودند
    فلان و بهمان می شد و به عراقی ها باید عمو می گفتیم!! جمع کنید این بساط را!!

    این سیاست گنده نمائی و مقدس سازی جنگ و جنگ رفته ها و جار و جنجالی که
    از انتقاد کردن به به قول شما رزمندگان به راه انداخته اید و به راه انداخته می شود
    البته که برای مردم سودی ندارد اما برای عده ای آب و نان دارد از جمله:

    1- مهیا کردن زمینه برای رانت خواری و مفت خوری عده ای بی لیاقت که خیال ندارند
    حالا حالاها از کول مردم پائین بیایند و تا هفت نسل یک مثلا شهید باید امکانات بقیه مردم را
    مفت خوری کنند بدون اینکه کمترین امتیازی از نظر توانائی های اجتماعی داشته باشند

    2- سیاهی لشگر شدن عده ای از این جماعت رانت خور انگل برای راهپیمائی ها و
    نماز جمعه ها و هر کجا که لازم بود امت شهید پرور برای منافع حکومت به صحنه بیاید

    3- لاپوشانی اشتباهات فاحش و وعده های دروغین فتح قدس از کربلا که به قیمت
    گزاف خسارات مالی و جانی برای ایران تمام شده است تا از مسببین این فاجعه تاریخی
    که خمینی ملعون آن را نعمت الهی میدانست حسابرسی شود

    4- جنجال آفرینی برای عدم توجه و بررسی این مطلب که جنگ فقط تا فتح خرمشهر
    دفاع مثلاً مقدس بود و بعد از آن یک تجاوز به خاک کشور همسایه بود یعنی دقیقاً
    همان اقدام زشتی که صدام کرد. همه افرادی که بعد از فتح خرمشهر در جبهه ها
    حضور داشتند دیگر سرباز فداکار وطن نبودند بلکه آلت دست عده ای جنگ افروز و
    متجاوز بودند تا هیزم آتش تنور جنگ ضد میهنی باشند. حضور آنها نه تنها جای تشویق
    ندارد بلکه می توان آنها را به خاطر ادامه دادن جنگ شماتت و حسابرسی کرد!

    5- …..

     
    • پاسخ امثال شما 3 کلمه هست : خائن، وطن فروش، کینه ای

       
      • اما برای امثال شما پاسخ مناسبی وجود دارد!

        پاسخ مناسب به شما مشت محکمی است که در آینده ای نه چندان دور
        مردم طبقه متوسط که نمی توانید آنها را مانند طبقات محروم فریب بدهید
        بر دهان جمهوری اسلامی و تمام وطن فروشان حامی آن خواهند زد!!
        همان جمعیتی که در 25 خرداد 88 بر تن آخوندها رعشه مرگ انداختند

        پس از جمهوری اسلامی و هنگامی که کمیته های حقیقت یاب
        از طرف مردم تشکیل شود و به زیر و بم دلایل خیلی از مسائل
        از جمله شروع و ادامه جنگ بصورت منطقی و نه احساسی
        پرداخته شود معلوم خواهد شد که خائن و وطن فروش چه کسانی هستند!!

        در زمان شاه درباریهای شمال شهر نشین رانت خور و مملکت دار بودند
        و در زمان خمینی هندی زاده اراذل و اوباش گرسنه جنوب شهر نشین
        که مملو از عقده های بر جا مانده از زمان شاه بودند مملکت دار شده اند
        و بازی جنگ را هم خمینی //// خوب می دانست که چرا باید به راه اندازد!

         
        • هیچکس(چه اسم با مسمایی)
          دیدید که در سال 88 آشوب طلبان، خائنین، وطن فروشان، بیگانه پرستان، سلطنت طلبان، منافقین، کمونیستها و مفسدین چگونه با قدرت لا یزال الهی و اقتدار جمهوری اسلامی ایران به خاک مذلت نشستند و با همه پشتیبانی مادی و معنوی اجنبی ها نتوانستند هیچ غلطی بکنند(مثل اربابشان آمریکا)!!!
          آرزوی پس از جمهوری اسلامی را بگور خواهید برد مطمئنا. چون در برابر سیل عظیم 70 میلیونی سربازان وطن و نظام، شما افراد قلیل واقعا “هیچکس ” هستید.

           
  11. نوری زاد عزیز شعر بسیار زیبا و پر معنی بود اشک مرا که در آورد
    موسیقی دان نیستم لیکن احساس می کنم پرده های مختلفی را به هم پیوست داده است اباذر با هنرمندی و ظرافت.

    بعد هم برای روحیه دادن به خودم سراغ این شعر رفتم:

    هوا دل‌پذیر شد گل از خاک بردمید پرستو به بازگشت زد نغمه‌ی امید
    به جوش آمده‌ست خون درون رگ گیاه بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه
    بهار خجسته‌ باز خرامان رسد ز راه
    به خویشان به دوستان به یاران آشنا به مردان تیزخشم که پیکار می‌کنند
    به آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند
    بهاران خجسته باد بهاران خجسته باد
    و این بند بندگی و این بار فقر و جهل به سرتاسر جهان به هر صورتی که هست
    نگون و گسسته باد نگون و گسسته باد
    به خویشان به دوستان به یاران آشنا به مردان تیزخشم که پیکار می‌کنند
    به آنان که با قلم تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند
    بهاران خجسته باد بهاران خجسته باد

    تقدیم به تمامی دوستان که با قلم به پیکار جهل و نادانی می روند

     
  12. من مطمئنم که یک روز همه این کسانی که به شرک روی اورده اند و به جای خدا پرستی به (بنده و شخص پرستی ) روی اورده اند و چشمانشان بجای خدا امروز فقط اشخاص را مییند روزی به خود شناسی و خداشناسی خواهند رسید.تبریک به تو نوریزدا که از روزگار شرک پرستی به روزگار خدا پرستی رسیده ای.و امروز اعتراف میکنی که در جهل بودی.خلی سخت است که از دنیا ببری ومثل تو فقط خدا و حقیقت را ببینی.
    (پنهان شده ست نام تو در سطر سطر شعر
    متنش بخوان چو حاشیه ها فرق می کند)

     
  13. اقای نوری زاد
    سلام و عرض ادب
    شعر زیبایی است. موزیک را هم سر فرصت دانلود و گوش خواهم داد.
    با سپاس

     
  14. عباس بزرگوار
    سلام و عرض ادب و تسلیت بخاطر درگذشت پدر گرامی تان که حقیقتاً (با وجود اینکه حضرتعالی را ندیده ام و نمی شناسم) این حقیر را آزرده خاطر کرد. از خداوند متعال تمنا می کنم روح آن عزیز را قرین رحمت خویش گرداند و شما و خانواده محترم را صبر و طاقتی عظیم.
    زمان زمان بحث نیست بخاطر این اتفاق ناگوار، لذا خلاصه عرض می کنم امیدوارم مصدع اوقات نباشم.
    – سخن شما را در این مورد که فرمودید: «این همه شهر درایران مایک شهردارسنی-بهایی -یهود-مسیح و….نداریم.چرا؟چون مثل حاکمیت فکرنمیکنن.ایا به زعم شما این امور درست است؟» قبول دارم و معتقدم نادرست است. البته اخیراً شهردار و فرماندار سنی مذهب داشته ایم که جای امیدواری دارد. اما هنوز بسیار کار داریم تا به جایی برسیم که مهم تخصص و دلسوزی و محبوبیت بین مردم و متعهد به حفظ منافع ملی باشد حال هر عقیده و مرام و مسلکی که می خواهد داشته باشد. این به نفع خود نظام اسلامی است دیگر چه برسد به یک جامعه نظام سکولار. اما کو گوش شنوا.

    – در بحث علم و دین هم عرض کنم محضر مبارکتان که مساله همان نگاه صفر و صدی است که بسیاری از دین ستیزان دارند و علم و دین را تماماً و مطلقاً از هم جدا می کنند و معتقدند دین تنها و تنها افیون توده ها و ملت ها بوده و هست؛ خدمتی نداشته و جز جنگ و خونریزی اثری به بار نیاورده اما در مقابل علم فقط خدمت و رفاه و آسایش داشته است. حضرتعال هم تقریباً این نوع نگرش را داشته اید که با چند تا مثال محضرتان عرض کردم به نظر می پذیرید که علم هم می تواند مورد سوء استفاده قرار گیرد لذا مساله نسبی بودن همه چیز را مطرح کردید. شما تقریباً به نظر بنده نزدیک شده اید. البته اگر منظور شما از نقصان “کمبود” نباشد و منظورتان پلیدی و بدی و زشتی و کجی باشد. چون نقصان در واقع ماهیت منفی ندارد اگر به معنی کمبود باشد. اما باز این نظر و نیت بنده نیست. نظر من این است که علم هم فی النفسه نقصان ندارد. کمبود آری اما پلیدی خیر. همانگونه که دین نداشته و ندارد. آنچه کجی می آورد، نحوه استفاده انسانها از علم و دین است. مساله خود انسان است با اختیاری که دارد که می تواند برترین انسانها باشد و یا از حیوان هم پست تر (اگر توهین به حیوان نباشد).

    – از روستا و هوای پاک و آرامشش گفتید که داغ دلم را تازه کردید. آرزو داشتم در جنگل های شمال یک کلبه داشتم دو طبقه که طبقه زیرین آن محل نگهداری گاو و گوسفند و مرغ و خروس و سگ بود برای تهیه لبنیات و گوشت و…، و زمینی برای کشاورزی برای تهیه غلات و سیزیجات و…؛ و یک منبع درآمدی ثابت. یک اینترنت و ماهواره و انبوهی از کتاب. خودم و همسرم بودم و آرامش و هوا و غذای پاک. بگذریم… البته آرزو بر جوانان عیب نیست.

    – این مشکل شما یعنی دخالت دین در حکومت و بالعکس تنها مشکل شما نیست. شاید به نوعی مشکل ما هم باشد البته نه مطلق. ولی تا حد زیادی من هم با شما هم عقیده ام. این نوع نگاه شما نشان می دهد آری دین ستیز نیستید بلکه اصل دین را قبول دارید با این عقیده که می تواند برای هر انسانی در خلوتش مایه آرامش و لذت باشد. ایراد شما به خروج آن از خلوت است که به نوعی با سخن شما موافقم و به نوعی خیر. چرا که نه می توان دین را مطلقاً فردی و خلوتی دانست و نه مطلقاً داخل در همه چیز و همه کاره.

    – فرمودید: «شما با تفکرونگرشتون به دیگران احترام میگذارید.همه راصاحب حق مدانید.اما متون مذهب شیعه غیرازاین است.نمی خواهم بامثالهایی که خودتان بهترازمن میدانید اطاله کلم بشود».
    عرض کنم که من و آقا مرتضی هم بر مبنای همین متونی که شما نسبت به آن محبت دارید دارای چنین عقیده ای هستیم. البته نه بر مبنای تمام احادیث و روایت ها و کتب و منابع که باز مطلق گرایی هم در این زمینه (که بگوییم هر چه در کتب به نام دین ثبت شده صحیح است و هر چه در گذشته روا بوده امروز نیز تماماً قابل استفاده است) نادرست است. لذا درخواست دارم اگر فرصت نمودید نمونه هایی که فرمودید ما می دانیم، ارائه کنید برای شکافتن موضوع. بلکه از کلی گویی پرهیز شود و دیگران و ما نیز استفاده کنیم.

    -می فرمایید: «درباره خدمات شیخین، نگاه و نگرش شما دینی و مکتبی ست». این نسبت نارواست. اتفاقاً اگر کامنتهای من را از ابتدا تا کنون مشاهده کرده باشید، غالباً بحث های تاریخی کرده ام نه فقهی و فلسفی و کلامی و…. به نظر شما اینکه من برای هر ادعایم سند و مدرک از کتب معتبر می آورم، نگاه دینی و مکتبی کرده ام؟ خیلی عجیب است!!!. در مقابل حضرتعالی تنها به ایجاد سوال و چالش تاریخی آن هم بدون سند و مدرک از کتب تاریخی و روایی شیعه و سنی مبادرت می ورزید که این اسمش نگاه تاریخی که بهتر است بگوییم تاریخ پژوهی، نیست.
    مثلاً اینکه در ادامه فرمودید: « برطبق نگرش تاریخی شیخین(منهای اواخرخلافت عثمان)درکارهای خودبااون قوانین خاص صدراسلام موفق بودند». درخواست دارم با سند و مدرک از کتب معتبر نمونه های موفقیت شیخین را ذکر کنید تا بحث کنیم
    و فرمودید: « واینکهامروزه شما حمله عمربه ایران رامحکوم میکنید.اما در اون برهه ودرنگرش تاریخی کارش بسی ارزشمندوبزرگ بوده.»
    سوالی در کامنت های قبل مطرح کردم که اگر این کار از دید آن روز ارزشمند بود و عین سیره قرآن و پیامبر بود چرا علی (ع) که مظهر شجاعت بود و همواره در نبردها همراه پیامبر صف اول را به خود اختصاص می داد، در این جنگ ها هدفش گسترش اسلام بود شرکت نکرد؟
    اما در قسمت آخر مساله 4، سوالی مطرح کردید به این شرح: «حالا شما توضیح بدهیداینکه عمراسلام را گسترش دادوباعث تکثراسلام در سرزمینهای زیادی هم شد.وامروزه منجربه مسلمانی (ورستگاری شما)شماشده ناراحت هستیدوان رامحکوم میکنیدیانه؟»
    باید عرض کنم هرگز بنده (و شاید آقا مرتضی) چنین عقیده ای نداریم که اگر عمر ایران فتح نمی کرد، من و ایشان و دیگران مسلمان نبودیم. در این مساله یک بحث معرفتی-فلسفی حادث و یک بحث تاریخی. بحث معرفتی-فلسفی آن را به آقا مرتضی می سپارم که هراس دارم اگر وارد شوم به خطار بروم. اما بحث تاریخی را با یک سوال یا ابهام یا چالش آغاز می کنم. عباس عزیز چرا بسیاری گمان می کنند که 1400 سال پیش در این منطقه یک شبه جزیره عربستانی بود در سیاره ای دیگر و امپراتوری ایرانی بود در یک سیاره دیگر. بی خبر از هم و بدون هیچ ارتباطی تا اینکه خلیفه دوم مسلمین سیاره عربستان به سیاره ایران حمله کرد و مساله مسلمان شدن ایرانیان آغاز گردید. گر چه هیچ مورخی چه دیندار و چه بی دین منکر جنایات اعراب در جنگ های مربوطه و اسلام آوردن اجباری عده ای از ایرانیان نبوده است اما آنگونه که در سطور فوق گذشت هم نبوده است. رویه مسلمان شدن ایرانیان به ابتدای ظهور اسلام و زمان خود پیامبر بر می گردد که جنگ و خونریزی در کار نبوده است. نمونه آن سلمان فارسی بوده است و دیگران. پس اینکه تمام ایرانیان دینی غیر از اسلام داشته اند و تنها با حمله عمر اسلام آوردند خلاف واقع است. عرب ها حتی پیش از اسلام با مناطقی از عراق (ایران آن روز) در داد و ستد بودند. یمن و بحرین متعلق به ایران بود که حکام آنها توسط پادشاهان ایران تعیین می شد. اولین گروه از ایرانیان در یمن و بحرین مسلمان شدند که شرح آن در کتب تاریخی آمده است لذا بسط آن در این مقال نمی گنجد.
    آیا به من اجازه می دهید این نکته و به نوعی سوال را مطرح کنم که از کجا معلوم اگر عمر به ایران حمله نمی کرد، کم کم مردم ایران بواسطه گسترش ارتباطات و دیدن رفتار امامان شیعه مسلمان نمی شدند؟ کما اینکه بسیاری همینگونه مسلمان شدند. کما اینکه عده زیادی از ایرانیان پیش از حمله اعراب مسلمان شده بودند. کما اینکه سلمان فارسی در عهده پیامبر اسلام، اسلام آورده بود و صحابی ایشان شده بود. این سوال است برای من که چرا مسلمان بودن من و آقا مرتضی و همه مسلمانان ایرانی را فقط و مطلقاً به حمله عمر ربط می دهید؟ که اگر نبود ما هم مسلمان نبودیم.
    براستی چرا اسپانیای امروزی (اندلس آن روز) کشوری مسلمان نیست با اینکه تماماً تحت سیطره اعراب بوده است و همان اجبار و زور در اسلام آوردن بسیاری از مردم آن سرزمین لحاظ گردید؟

    -در تذکرتان فرمودید: «بازهم نکته مهم را متذکربشوم.بحث درباره رویدادهای تاریخی برایی شمایک مسئله اعتقادی ست.اما نگاه ونگرش ما نگرش تاریخی ست».
    البته بنده منکر این نیستم که چنین نگاهی در بین مسلمان چه شیعه و چه سنی در بررسی تاریخ وجود دارد اما در مورد بنده صادق نیست. بلکه سعی کرده ام تاریخ را بدون تعصب بررسی کنم نه از منظر اعتقادی که شما فرمودید. اما همین بررسی های تاریخی بسیاری از مسائل را برای من اثبات کرده است که به گونه ای دیگر می اندیشیدم. اما این دلیل نمی شود که هر چه مخالفین شیعه بگویند درست است چون من مخالف تفکر شیعی هستم. شاید خود شما هم دچار همین نگاه اعتقادی شده باشید. به این صورت که چون مخالف تفکر شیعه هستید (به هر دلیلی)، اگر شخصی در بررسی های تاریخی اش از شیعه دفاع کند وی را متهم به نگاه مکتبی می کنید.

    در ادامه می فرمایید: «با کمی تدبیر وسیاست امام علی براحتی میتوانست ازبروز جنگ ها جلوگیری کندبخصوص جنگ جمل وصفین.»
    اگر نگاه شما تاریخی بود برای این سخنتان سند ارائه می کردید نه اینکه به صورت کلی بگویید که علی (ع) تدبر نداشت و الا جنگی در نمی گرفت. نگاه تاریخ پژوهی که یعنی غوطه ور شدن در کتب تاریخی و کشیدن مو از ماست در مساله جنگ های صفین و جمل و بعد اظهار نظر کردن. شاید شما هم نگاه اعتقادی دارید به این مساله به این صورت که چون مخالف سیره امامان شیعه هستید، تمامی اقدامات آنها را بی تدبری می دانید.
    جنگ جمل را آغاز گر ام المومنین عایشه بودند. به همراه طلحه و زبیر. جنگ بر علی (ع) تحمیل شد. علی (ع) تمام تلاش را برای منصرف نمودن جنگ طلبان کرد. نامه نوشت. حتی در میدان جنگ سخنرانی کرد. اما اشتباهات طرف مقابل هزاران نفر را به کشتن داد. این اشتباهات در اغراق های ام المومنین عایشه در هنگام مرگ و دیگر صحابه هویداست که مجالی برای ارائه سند نیست. اگر درخواست بفرمایید می توانیم در این بحث ادامه دهیم.
    ضرب المثل پیرهن عثمان بیراه نیست. هم جمل به خونخواهی عثمان در گرفت. آن هم از چه کسی؟ علی !!!! در حالیکه خود صحابه در قتل عثمان شرکت کرده بودند و حتی علی (ع)، حسن و حسین را برای حراست از خانه عثمان گسیل داشت. اما چه شد که علی (ع) شد مقصر؟؟؟؟ ام المومنین عایشه که به عثمان توهین می کرد شد خونخواه وی!!! البته معاویه دوستدار عثمان بود چون در زمان خلافت عثمان، در شام جولان می داد که تاریخ مملو از بدکاری های اوست.
    ماجرای جنگ صفین را بروید و مطالعه کنید. این جنگ را نیز معاویه آغاز کرد. معاویه که توسط علی (ع) از زمامت شام عزل شده بود. او هم به خوانخواهی عثمان را کرد بهانه و قشون کشید برای جنگ با خلیفه وقت. در مورد این جنگ نیز تواریخ متعددی ذکر سند کرده اند که مجالی برای ارائه آنها نیست.

    – در ادامه نیز مفرمودید: «وبازهم برخلاف میل ونظرشما تحلیل زندگانی معاویه نشان می دهد وی فردی موفق درروزگارخودش بوده وحکومت مقتدری داشته.حالا شما مدام بنویسیدوادعاکنیدبنی امیه غاصب خلافت و…بودند ان امردیگریست.که شمادراین باره هرادله ای بیاوریددیگران قبول نمی کنند.وچون معتقدبه اون اصول هستیدشمانیز قبول نخواهیدکرد.» و نتیجه گرفتید: «پس نتیجه اینکه بگذاریداعتقادهرفردی برای خودش محترم ومحفوظ مانده .وجامعه بایک قانون مدرن که همگی دران برابر باشند.وحق وحقوق همه محترم شمرده شود.نه اینکه بگوییدفلانی چون بهایی ست نجس است.و…».
    این بحث که هر کس اعتقاد خودش دارد و نباید اجباری و تحکمی در کار باشد صحیح است. عباس عزیز بحث این نیست که سنی، شیعه را سنی کند و شیعه، سنی را شیعه. و حتی سایر ادیان نسبت به یکدیگر. بحث این نیست که ما همدیگر را تکفیر کنیم. بحث این نیست که اگر نپذیری پس فلان و بهمان هستی و اگر بپذیری چه و چه. مساله این است که این گفتگوها مباحث علمی است. گفتگوهای تاریخی است که همیشه بوده است و خواهد بود و اختصاص به تاریخ دین هم ندارد. با نظر شما موافقم که باید آزادی در عقیده و اندیشه باشد. اصلاً مهم نیست که نظر من را دیگری بپذیرد یا نپذیرد و یا من نظر دیگری را. مهم ارتباط و احترام متقابل است با اینکه نظر یکدیگر را قبول نداشته باشیم.
    اما یک نکته باقی ماند و آن این است که شخص ثالثی که نظاره گر این گفتگوی تاریخی است و به هیچ یک هم گرایش ندارد و بی دین است، کدام یک را عقلانی تر و منطقی تر و منطبق با حقایق تاریخی می داند.
    شاید این شخص ثالث حضرتعالی باشید که از در طرفداری از مخالف شیعه در می آیید و می فرمایید: « تحلیل زندگانی معاویه نشان می دهد وی فردی موفق درروزگارخودش بوده وحکومت مقتدری داشته». و من که شیعه هستم و معتقد به اصول مذهب و دینم (با توجه به آزادی که در این خصوص هست)، چون تاریخ را بررسی کرده ام دیده ام که این نظر خلاف واقع است و بعد به شما پاسخ می دهم اینگونه که به عرض شما رسیده نیست. خودتان بروید و تاریخ را و زندگانی معاویه را بررسی کنید و ببینید چه کسی بی راه رفته و چه کسی درست ادعا کرده است. به عنوان مثال با ذکر منبع و سند بفرمایید 1-تعریف شما از موفقیت چیست؟ 2-معاویه چه موفقیت هایی داشته است؟ 3- آیا خودتان این تعاریف و تحلیل ها را می پذیرید؟
    البته من نمی گویم که شما مخالف و دشمن شیعه هستید. هرگز. می گویم سوال شما از منظر و جانب مخالف شیعه است، لذا بروید ببینید آنچه مخالفین معاویه در این خصوص گفته اند صحت دارد (یعنی با تاریخ سازگاری دارد) یا موافقین؟
    اما اگر نظر شما این است که معاویه بد، معاویه ظالم، معاویه غاصب و معاویه چه و چه، آقا جان یک عده به او ایمان و اعتقاد دارند و باید به آنها احترام بگذاریم، قبول دارم. چرا که بحث ما در اصل این مساله نیست.
    در پایان نکته ای در مورد نجس بودن فرمودید که باید عرض کنم بنده اعتقادی به نجس بودن بر مبنای داشتن “تفکر و عقیده” ای خاص ندارم. نجس بودن یا کثیف بودن یا هر چیزی دیگری که اسم را بگذارید، در مورد “جسم” صادق است که با ماده ای پاک کننده مثل آب مرتفع می شود.

    بسیار سعی کردم که خلاصه مطالب را به محضرتان عرض کنم. لذا پوزش می طلبم اگر اندکی به درازا کشید. مجدد مصیبت وارده را به شما و خانواده محترمان تسلیت عرض می نمایم.
    روزگار خوش

     
    • جناب آقامجبی سلام برشما
      وسلام گرم وصمیمانه برآقا سیدمرتضی عزیزوگرامی

      این عباس آقای انعامی شیعه شناس رابحال خود بگذارید بنویسدواز این تاریخدان محترم توقع ارائه مدرک مستندکه آدرس صحیح داشته باشد،توقع نداشته باشید؛زیراما هرچه اصرارکردیم یک منبعی برای مانشان ندادفقط کلی گوئی را خوب بلداست

      واما به یک واقعیت جامعه شناسی خوب اشاره داشتند که به رفقای همکیش تحول طلب سکولار خودداشتند که ازمجالس دفن وکفن وترحیم دائی مرحومشان داشتندکه توقع تحول ورنسانس ایرانی را محال وممتنع ارزیابی نموده بودند. خیلی واقع بینانه بود؛بنده ازنوشته های ایشان همین را واقع بینانه دیدم وتحسین می کنم واما بقیه ادعاهایش فقط ادعاهست وبس دلیل ومدرکی برگفته هایش تاکنون ارائه نداده است ونمی تواند ارائه دهد چون مدرک ومنبع مستندی وجودندارد که ادعای وی را اثبات نماید ودراولین ادعایش گفت :شیعه وتشیع ساخته وپرداخته امثال کلینی وشیخ صدوق ووو…است؛ بنده وآقامرتضی مکرم ما هرچه اصرار کردیم که یک منبع مورداستنادی نشان مابدهد فقط اسم چندکتاب تاریخی را بما ارائه داد بدون آدرس جلد وصفحه ازآنها.

      ودراینجانیز امیرموئمنان -ع- وائمه معصومین دیگر را بی تدبیر معرفی نموده اند.
      واقعا به این شیعه نشناس وامام ناشناسی احسنت باید گفت اما ازآنطرف.

      عصمت امام -ع-رامنکراست ،چگونه شیعه شناسی است که ازآیه تطهیر بی خبراست که عصمت پیامبر-ص- وزهرای مرضیه وامیرموئمنان وحسنین -ع- رااثبات می کند ومفسر شهیر فخررازی درتفسیرش درچندجا اثبات طهارت وعصمت پنجتن آل عبا رااثبات نموده وگفته است:اگردیگران درشمول آیه تطهیر مشکوک باشنداهلبیت پیامبر وفرزندانش فاطمه وحسنین وعلی ابن ابی طالب داماد وپسرعمویش درمشمول بودن آیه تطهیر مسلم است.وهکذا زمخشری درکشاف وثعلبی درتفسیرش ودیگران.

      معرفی علی ابن ابی طالب -ع-وشناسنامه معاویه را ایشان باید بروند ازابن ابی الحدید درشرح برنهج البلاغه مولی جستجوکنند که شیعه هم نیست.ایشان بنده خدا خیلی دست خالی است من نمی دانم کدام دانشگاه به ایشان مدرک کارشناسی ارشدرا داده است معلم راهنمای رساله اش کدام استادبی سوادی بوده است ومشاورش کدام شیعه ستیزی بوده است ؛اگربقیه فارق التحصیلان هم ازچنین عیاری برخوردارباشند ،فاتحه دانشگاهیان راباید خواند.

      باید به او بگویم که اگر امیر موئمنان -ع-هم مثل معاویه سیاست وکیاست را رویه خوش می ساخت،دیگر امیر متقیان نبود وبقول خودش :والله ما معاویه بادهی منی،ولکنه یغدر ویفجر،ولولاکراهیه الغدر لکنت من ادهی الناس،ولکن کل غدره فجره، وکل فجره کفره؛ ولکل غادرلواء یعرف به یوم القیامه. ت=سوگندبخدا معاویه ازمن زیرکتر نیست،ولیکن او بی وفائی وخیانت کرده ومعصیت ونافرمانی می نماید، واگرمکر وبی وفائی نکوهیده نبود من زیرکترین مردم بودم،ولی هرمکروبی وفائی گناهی است،وهرگناهی نافرمانی است،وروز قیامت برای هرعهدوپیمان شکنی پرچم ونشانه ایست که به آن شناخته می شود وسوگندبخدامن غافلگیرنمی گردم تادرباره ام مکر وحیله بکاربرندودرسختی وگرفتاری عاجز وناتوان نمی شوم .{نهج خطبه 191فیض الاسلام} این خطبه درجواب کسی مثل انعمای است که اعتقادداشت اندیشه معاویه رساتر وتدبیرش بهترازآن بزرگواراست .

      ارادتمندتان
      مصلح

       
      • فاضل عزیز و ارجمند آقا مصلح گرامی

        علیکم السلام و رحمه الله

        حضور دوباره و مغتنم شما در این سایت ،سبب خوشوقتی و مسرت اینجانب شد ،آقا ما دلتنگ شما بودیم،غیبت شما خیلی طول کشید،البته بنده هم چند روزی مختصر کسالتی داشتم که نتوانستم مطالب سایت را مطالعه کنم ،ممنون که بنده را مورد محبت قرار دادید ،اگر عرض ارادت متقابل با تاخیر صورت گرفته است عذرخواهی میکنم،همینطور تشکر میکنم از بحث های مستند و مبسوط و مودبانه برادرمان جناب آقا مجتبی ،و از ایشان خواهش میکنم مرا شرمنده نکنند.
        لازم میدانم اینجا مجددا از غیبت دوستان گرامی آقایان سید ابوالفضل و عبدالله گلایه کنم،امیدوارم این دوستان نیز در بحثها مشارکت داشته باشند.

        توفیق همه دوستان مذهبی و غیر مذهبی را از خدای متعال خواستارم.

         
        • سلامی مجدد به برادر وپسرعموی عزیزم دانشمندمحترم واستاد مکرمم جناب آقاسیدمرتضی گلم دام مجده وزیدعزه ودامت توفیقاته

          ازاظهارلطف بی کرانتان شرمنده ومتشکرم ؛بنده هم دراین غیبت طولانی خیلی دلتنگتان بودم ،وسبب غیبتم تبلیغ درماه رمضان بود وبعدش درو کردن محصول کشاورزی وفروش آن وتهیه بذر وکود برای کشت سال آتی مشغول بودم ،

          ودیگرنگذشتن ازهوای پاک وتمیز وخنک روستائی که وطنم وزادگاهم می باشد بود ؛ودرآنجا همیشه بیادتان ودعاگویتان بودم چه هوای پاکی وخنکی خانه پدریم وآن سبزی های خوردنی حیاتش وآن بهارخوابش وآن مردم خوب ومهربانش وآن فامیلهای پرمحبتش؛همگی یادشان بخیرباد.

          ودراولین فرصت که رسیدم وبه این سایت نگاه کردم آخرین بحثتان را باآیت الله کورس دام عزه ملاحظه کردم وآن ایرادی که به ایشان داشتید که بنده هم داشتم ولیکن اظهارنمی کردم ،ملاحظه کردم ولذت بخش بودبرایم ومستفید شدم ازکلام وگفتگوی متینانه هردوی بزرگوارتان ؛البته بنده درمقال دیگرازایشان خواستم که این سفرپر خطررا پی گیری نکنند ولیکن دیدم جواب دادند که مصمم هستند وغرضی دیگردارند.

          به هرحال امیدوارم که هیچ وقت کسالت ونقاهتی نداشته باشید وهمیشه شاداب وخرم باشید وسالم وتندرست وموئید وموفق باشید وازمباحث عالمانه تان باقلم شیوایتان هم ما وهم دیگرحقجویان مستفید وبهره مندباشیم.
          به امیددیدار وجود ذیجود حضرتعالی بدرود.
          مخلصتان مصلح فقیر

           
  15. یک انتقاد؛
    به جمله زیر زل بزنید:
    “شاید امروز من یکی از نام آواران موسیقی بودم در جهان”
    در آن اصالت یه شهرت داده شده است.
    این انتقاد البته از صلاحیت های پرشمار شما جناب نوری زاد کم نمی کند ولی شاید یاری رسان باشد به هدفهای مردم سویی که می جویید.
    با احترام بی کران

     
  16. موسیقی روح یک ملت است !

    با همه سختی هایی که بر موسیقی و اهالی آن در این 35 سال رفته ، اما موسیقی راه خود را باز می یابد، به تعبیر موسیقی دانان بزرگ ، موسیقی حقیقتا” روح یک ملت است ، اگر محدودیت های بی حد و حصر و غیر ضروری تحمیل شده از سوی تاریک اندیشان به اصطلاح “دینی ” نبود شاید جامعه ایران بسیاری از مشکلات روانی – و در حقیقت روان پریشی – خود را با موسیقی درمان می نمود.
    از خاطرم نمی رود اوایل انقلاب وقتی ” هابیل علیف ” – استاد کمانچه – می خواست کنسرت خود را آغاز نماید ، طلبه ای جوان از حوزه ها که بر مسند اداره فرهنگ و اسلامی یکی از شهرستان ها تکیه زده بود و خود را در خط عارفانه امام خمینی می شمرد با سخنان محکمی می گفت :
    ” هنر یکی از عرصه های تجلی قدرت الهی است در میان آفریدگانش، اگر شما به قدرت خداوند میخواهید پی ببرید لطفا” به نوای کمانچه ” هابیل علیف ” گوش بسپارید.
    برای خانواده شما توفیق در همه عرصه های زندگی ، و برای اباذرتان سرمستی از موسیقی ناب را آرزو داریم.
    با احترام – علی محمدی

     
  17. نوشته های کاظم

    دوست گرامی‌،
    ضمن شادباش برای پیروزی سمبلیک در اولین گام، به عنوان یک ناظر “خارج از گود” که از ابتدا تا به امروز حرکت گام به گام شما را رسد می‌کند، لازم میدانم نکات زیر را یادآوری کنم:
    حریف شما پس از واکنشهای “احساسی‌” پیش بینی‌ شده به آخرین حرکت شما(قدمگاه)، با برنامه‌ای هدفمند، شما را به چالشی فرسایشی کشید و نتیجه بدست آمده را کمرنگ و شما را به سازشی ه”حداقلی” وادار کرد. برای درک بهتر این نکته پیشنهاد می‌کنم یکبار دیگر خواسته‌های چهارگانه‌ای را که برروی “تن‌ پوش” اولی‌ که در قدمگاه برتن میکردید، نوشته بودید را یکبار دیگر مرور کنید. گمان نمیکنم بازستندن “وسائل کارتان” در آن مانیفست مهمترین بخش آن‌ بود که بتوان آنرا پیروزی نامید.
    گیرم که از ضرر و زیان مادی خود گذاشتید، تقاضای ملاقاتتان با جناب وزیر اطلاعات چه شد؟ آیا اگر اطلاعات سپاه همین سناریو را برایتان اجرا کرد، تسلیم آن خواهید شد؟
    از سوی دیگر، با حمایتهای حضوری و مجازی هموطنان از حرکت شما که خود را “زبان گویای دردمندان” تعریف کرده اید، بار روانی‌ مسوولیت شما بسیار افزایش یافته است. آیا توان بدوش کشیدن چنین بار مسئولیتی را در خود می‌بینید؟
    درست بمانند استاد عوض ایران شجریان بزرگ که محکوم است برای مردم بخواند و همیشه آثاری فراتر و بهتر از اثر پیشین بیافریند، امیدوارم از وقفه اجباری که در روند پیگیری مطالباتتان ایجاد شده بخوبی بهره ببرید و با آهنگی متفاوت اما دلنشین تر و چالشی تر حضور دوباره شما را جشن بگیریم.

    یا مکن با فیلبانان دوستی‌
    یا بنا کن خانه‌ای در خورد فیل

    ———————————

    سلام کاظم گرامی.
    چشم حتما بر رسی می کنم.
    من دیدم اصرار روی ملاقات با وزیری که بدون اجازه ی طائب و بیت رهبری آب نمی نوشد حتما به یک بن بست می انجامد کوتاه آمدم. آنها حاضرند فرو بپاشند اما این ملاقات صورت نگیرد. مگر توپخانه ی شریعتمداری را می توانند نادیده بگیرند؟
    سپاس

    ————————

    جناب نوریزاد گرامی‌،
    با سلامی دوباره و آرزوی تدرستی و بهروزی شما و خانواده گرامی‌.
    خوشحالم که حرکت شما شکل و جهت لازم را پیدا کرده و ایمان دارم که نتایج اولّیه آن بزودی نمایان خواهد شد. هدف کنونی شما یعنی‌ سپاه که مانند هیولا بر مال، جان و آبروی کشور چنبره زده و از آتش زدن بود و نبود ایران ابایی ندارد، باید به شاه بیت غزل شما تبدیل شود و بهتر اینکه بجای نقاط ضعف آنها که دزدی و قتل و غارت است، به نقطه قوت آنها که اسباب سرداری آنها را فراهم آورده بپردازید، جنگ و مدیریت سرداران در ۶.۵ سال بیهوده آخر آن.
    مجیزنامه ////// ملیجک هاشمی که با هدف تمجید از هاشمی منتشر شد، بهانه‌ای شد تا خاطرات قدیمی‌ را دوباره مرور کنم و متنی را در آن زمینه تهیه و منتشر کردم. با توجه به اینکه شما از زاویه‌ای دیگر با حوادث جنگ مرتبط بودید، مطمئنم امروز قادر به بازگویی “واقعیت”‌های جنگ و کشف حماقتها و خیانت‌های مکرر سرداران بی‌ لیاقت جنگ باشید.
    شما امروز وجدان بیدار مردم دربندی هستید که حمایت وهمراهی خود را با شما بارها و بارها ابراز کرده اند. کلام و نوشتار شما عمق یافته و خوشحالم که در متن دیروز خود بدرستی از حاشیه امنیت “خانواده شهدا” به عنوان طلبکاران این رژیم سخن گفتید. لذا خواهشمندم مطلب ضمیمه را مطالعه و با نقد ظریف خود آنرا به خانواده شهدا تقدیم کنید.

    اسرار مگوی “دفاع مقدس”

    روزی که عالم و آدم، پس از آزادی خرمشهر از آیت الله خمینی به عنوان سکاندار کشتی انقلاب درخواست قبول آتش بس و کشورهای عربی‌ با ارسال هیئتی پیشنهاد پرداخت غرامت جنگی کردند، خمینی که سودای صدور انقلاب و رهبری جهان اسلام را در سر میپروراند، با شعار ” اگر این جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد، ما ایستاده ایم” رأی به ادامه جنگ، ساقط کردن رژیم عراق و فتح قدس داد.
    هرچند خمینی این آرزو را با خود به گور برد و با سرکشیدن جام زهر بدون هیچ آبرویی جهان را ترک کرد، اما میراث آن جنگ را که تا به امروز گریبانگیر کشور است، باقی‌ گذاشت. رفسنجانی به عنوان نماینده خمینی در فرماندهی جنگ، در لباس سردار سازندگی، زمینه ورود تفنگچی‌ها را به عرصه‌های اقتصادی کشور گشود و با دوست و برادر خواندن صدام حسین، فائزه را برای دستبوس به حضور جلاد فرزندان ایران فرستاد. از سوی دیگر خامنه‌ای با اهدای پاگونهای رنگارنگ به تکریم “یاران” پرداخت، اما هیچ کس خود را موظف به هیچگونه توضیحی برای چرایی شروع، دلایل ادامه آن پس از آزادسازی خرمشهر، قبول آتش بس، میزان خسارات وارده و چگونگی‌ جبران آن خسارات ندید.
    تراژدی کمدی دیگر اینکه علیرغم اعلام صریح خمینی به نوشیدن جام زهر و معامله آبروی خود با خودا که به معنی قبول شکست است، هرساله سالگرد آنرا با هزینه‌ای نجومی جشن میگیرند و به ریش ملت میخندند. بدترین یادگار این جنگ که این ننگ را هرروز به آنها یادآوری می‌کند، نام جوانانی است که به عنوان هیزم تنور آن جنگ بیحاصل بر سر خیابانها و میادین نهاده شد و پیام حاکمان را به یادمان می‌آورد که: گرانبهاترین سرمایه‌هایمان را از ما گرفتیم و نام آنها را درکنار عماد مغنیه، فضل الله نوری، خالد اسلامبولی گذاشتند.
    مافیای حاکم پس از تقسیم همه منابع کشور و حذف یا جذب رقبای کوچکتر، بدلیل انحصارطلبی و تنگ نظری پایان ناپذیر، درگیر نزاع‌های درونی شد که نتیجه آن پرده برداشتن از خیانت‌ها و جنایت‌های رقیب و تبری جستن از اشتباهات و تیرگی‌ها بود.

    انتشار “هدفمند” خبری در سایت رفسنجانی که حاکی از جلوگیری رفسنجانی از اعدام رحیم صفوی بجرم وارد کردن خسارات فراوان مالی‌ و جانی به کشور، از دست دادن فاو “با آن همه اموال و امکانات” بود، بهانه‌ای شد تا نگاهی‌ کوتاه به این صفحه سیاه تاریخ جنگ بیندازیم و گوشه‌ای از خیانت رحیم صفوی و دیگر سرداران را به نقل از خاطرات “محرمانه” رفسنجانی ببینیم.
    هرچند انتخاب مطالب مطرح شده بصورت گزینشی و در راستای بازسازی چهره هاشمی و یادآوری نقش پررنگ او در برابر سایر چهره‌های انقلاب از جمله خمینی است. اما تاکید طفل شیرین هاشمی بر این موضوع که با انتشار خاطرات محرمانه و سری هاشمی که ظاهراً بیمه‌ عمر وی و خاندان محترم و جعبه سیاه نظام است، پرسش‌های بیشتری را درمورد میزان مسوولیت او در ادامه خیانتها، جنایت‌ها و حماقتهایی که تا به امروز ادامه دارد، مطرح میشود.

    گوهر شب چراغ رفسنجان که به گفته نویسنده حرکت بسوی انرژی اتمی‌ در زمان او آغاز شد و در کشور بدون امام و رهبری که آغاز تجربه رهبری خود را تجربه میکرد، بالطبع همه کاره کشور و مسول همه عواقب آن نیز هست. خشک سالی‌‌های فعلی‌ که به گفته کارشناسان وطنی نتیجه سدسازی‌های بی‌رویه و غیر مسئولانه بود و همه ضرر و زیانهایی که از آنروز تا کنون بدلیل برنامه غیر مسئولانه و پنهان اتمی‌ بر ساختار اقتصادی کشور وارد شده نیز حاصل همان مدیریت مدبرانه است.
    بیان اینکه هاشمی از ماجرای انتخابات ۸۴ و ۸۸ مدارکی دارد که انتشار هر یک از آنها موجب سرافکندگی مخالفان “فتنه” خواهد شد، موقعیت او و حامیانش را در ادامه غارت کشور تضمین می‌کند، اما بار گناه او را در برابر مادران و همسرانی که عزیزان خود را در این بازی کثیف از دست دادند نمی‌کاهد.
    به کدامین حق و کدامین مصلحت با قاتلان فرزندان ایران بر سر منافع شخصی‌ و گروهی معامله کردند؟ پنهانکاری در حمایت از یک سیستم سرکوبگر و جنایتکار، شاید در کوتاه مدت ایشان را در شهر کورها بر مسند پادشاهی بنشاند و سهم خاندان او‌را از این قتل و غارت تضمین کند، اما در پیشگاه تاریخ و بنا به شهادت خودتان، جنایتکاری بیش نیست. (۱)

    شاهکار فاو
    پس از اشغال شبه جزیره‌ فاو در عملیاتی که بیش از دو ماه طول کشید و به بهای جان بیش از ۳۰،۰۰۰ نفر از بهترین جوانان ایران میسر شد، حاکمان ابله و غیر مسئول کشور و جنگ با گمان اینکه روند تهاجمی آنها تا فتح بغداد و حکومت صدام ادامه خواهد داشت، شروع به سرمایه گذاری‌های دیوانه وار در فاو کردند. نخستین چالش آنها ایجاد ارتباط زمینی‌ با فاو بمنظور تسهیل عبور و مرور بود که بدلیل صورت جریان آب و عرض رودخانه، امکان استفاده از پول‌های شناور نظامی امکان پذیر نبود، لذا تصمیم گرفتند با طرحی “انقلابی‌” اینکار را عملی‌ سازند.
    برای انجام اینکار، کلیه فعالیت‌های خطوط تولید کارخانه لوله سازی اهواز به تولید لوله‌های ۵۶ اینچ برای سپاه اختصاص یافت و همه تولید کارخانه روانه آبادان میشد. در آنجا هر ۳ لوله را بصورت هرم بروی هم قرار داده و به هم جوش داده و در جهت جریان آب در بستر رودخانه غرق میکردند، بصورتی که جریان آب از میان لوله‌ها عبور کرده و بستر رودخانه پس از غرق شدن چند دستگاه ساید بوم و جرثقیل با لوله‌هایی‌ که در آن‌روز صدها میلیون تومان ارزش داشتند، پوشیده شد و ٔپل ثابتی برپا گردید
    سردار رحیم صفوی، سردار جنگ و مشاور نظامی رهبر از راه همین ٔپل که رفسنجانی از سختی ساخت آن میگوید گریخت و نیروهای تحت امر خود زیر آتش دشمن بدست قصابان بعثی سپرد که بیش از ۲۰،۰۰۰۰آنان کشته و حدود ۴۰۰۰ نفر نیز به اسارت درآمدند و کلاه خود همین “شهیدان” سنگفرش میدان رژه نظامی در بغداد شد.

    ظرف یک‌سال یک کارخانه بزرگ یخ سازی، بیمارستان و تأسیسات فراوانی ساخته شد. ضمن اینکه با هدف ایجاد جبهه جدیدی برای اشغال بصره، تجهیزات نظامی فراوانی در فاو گرد آورده بودند که توسط عراقی‌ها به غنیمت گرفته شد و کاروانی متشکل از ۹۰ تانک و تجهیزات دیگر نظامی غنیمتی دیگر درخیابانهای بغداد رژه پیروزی رفتند. (۲)
    سردار گریخت و امروز پاداش خیانت خود را با پاگونهای طلایی و افتخار مشاورت رهبر گرفت و فرمانده جنگ نیز به پاداش سرپوش نهادن بر این خیانت ملی‌ تا به امروز محرم دربار است.
    البته این تنها دسته گًل و ارزانترین آنها نیست و میزان خسارت وارده به ایران در جنگ و عدم توانایی‌ ایران در شکست دادن نهایی‌ عراق علیرغم برتری عددی، پیش از اینکه مرهون قدرت ارتش عراق یا حمایتهای این و آن باشد، بدلیل مدیریت مدبرانه سردار چاپندگی و سرداران بعدی در اصرار به تداوم “بیهوده” جنگ و نحوه مدیریت آن بود.
    به عنوان نمونه‌ای دیگر میتوانید به گزارشی از عملیات خیبر را در وب سایت پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس و یا سایت یالثارات مطالعه کنید. (۳)
    این گزارش طولانی و بسیار خواندنی که بسیار با دقت تهیه شده، سناریو بی‌نظیری برای فیلم‌های کمدی جنگی است که سرداران نامداری در تهیه آن مشارکت داشته اند، از جمله: سردار رشید، سردار عزیز جعفری، سردار غلامپور، محسن رضائی، قالی باف و بسیاری دیگر، از جمله برادران باکری. شاید با خواندن دوباره این گزارش و گزارش دیگر عملیات جنگی که پس از آزادی خرمشهر با مدیریت سپاه انجام شد، بتوان میزان بهائی را که ایران و ایرانی برای سردار شدن “ناکسان” با جان، مال و آبرو پرداخت، محاسبه کرد. گوشه‌هایی‌ از این گزارش:
    * سرانجام، پس از يك سال و اندي تلاش پيگير و مستمر فرماندهي كل سپاه و مسئولان قرارگاه نصرت به نتيجه رسيد و تمامي افراد دلسوز انقلاب براي اجراي اين عمليات بسيج شدند
    * همان شب نيروهاي عمل كننده را با اتوبوسها به خاكريزهايي كه از پيش زده شده بود، رساندند و نيروها بدون اينكه بدانند آنجا كجاست، تمام شب را به خواندن نماز و استراحت پرداختند
    *ساعت 27:18، رشيد به غلامپور گفت: < با قرارگاه حنين كه روي ضلع شرقي جزاير كار مي كند، هماهنگ كنيد كه با هم آغاز كنيد، اما نيروهاي قرارگاه حنين هنوز به پاي كار نرسيده بودند *ساعت، 07:19، دقيقه بود كه با بي سيم اطلاع دادند كه نيروهاي لشكر نجف وارد جزيرهِ شمالي شده اند و درگيري اصلي براي پاك سازي ضلع غربي آغاز شده است. بدين ترتيب، نخستين نيرو روي تقاطع سيل بند شمالي و شرقي جزيرهِ شمالي وارد عمل شد و آنجا را پاك سازي كرد و بعد گروه ويژهِ ده نفره خود را به برمائيهِ جديد رسانيد و روي جاده آمد و سپس، نيروهايي كه قرار بود از پاسگاه مجنون وارد شوند، آمدند و به عمليات خود براي پاك سازي و الحاق با يكديگر ادامه دادند. قرار بود هم زمان با عمليات نيروهاي نجف، نيروهاي لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) هم در شرق جزيره وارد شوند، اما از آنها خبري نبود * همچنين، بچه هاي لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) نيروهاي لشكر 8 نجف را در جزيره شمالي تنها گذاشته و هنوز وارد عمل نشده بودند. *ساعت 37:20 روز 3 اسفند ماه برادر محسن رضايي پس از آنكه تمامي قرارگاهها را به گوش كرد؛ پيام آغاز عمليات را اين گونه اعلام نمود: < نام عمليات از جنگ خيبر گرفته شده است كه در تاريخ اسلام بيانگر فتح و پيروزي و شكست صهيونيستها و به قدرت رساندن اسلام عزيز بود. اكنون، تمامي رزمندگان اسلام براي اجراي عمليات خيبر آماده اند. من رمز آغاز پيروزي اين عمليات را مي دهم و شما هم براي برادران عزيز رزمنده تكرار كنيد و بگوييد خدايا به اميد تو! ان شاءالله، با قدرت به دشمن بتازند. رمز موفقيت ما در عمليات اين است كه حسين وار بجنگيم. بسم الله الرحمن الرحيم، ولاحول ولاقوه الا بالله، يا رسول الله، يا رسول الله، يا رسول الله. به تيپها و لشكرها بگوييد بعد از واژهِ رسول الله ياد زهرا(س) همچنان، در قلبشان باقي بماند و دشمن را تارومار كنند *حدود دوازده تا پانزده نفر فشرده به هم در قايقها نشسته بودند. هوا سرد و آب هور هم خنك بود، هنگامي كه در اثر عبور قايقي از كنار قايق ديگري به رزمندگان آب پاشيده مي شد، آنها از شدت سرما مي لرزيدند. در كنار اين كانال، چند قايق هم به گل نشسته بودند. *سرانجام، از كانال T گذشتيم و به نهر زبره وارد شديم. در كنار نهر، يكي دو قايق خراب ديده مي شد كه يكي از آنها هم چپ كرده بود و از سرنشينان آن خبري نبود. قايقهاي خراب حركت قايقهاي ديگر را كند مي كردند. در سه راهي ريگ، نيز چند قايق حامل نيروهاي لشكر 17 سرگردان بودند و نمي دانستند كه بايد كجا بروند و ظاهراً، اين چندمين باري بود كه نيروهاي لشكر 17 به حالت سرگردان مشاهده مي شدند * از ساعت 40:20 شب تا 25:01 بامداد، به دليل خرابي بي سيم قايق فرماندهي، تماس فرماندهي با يگانهاي تابعه اش قطع بود *براي بحث دربارهِ طرح مانور دو جلسه جداگانه با حضور فرماندهان تشكيل شد. نخستين جلسه در شهرك نفتي جزيرهِ جنوبي با شركت فرماندهان لشكرها بود و ديگري با حضور فرماندهان قرارگاه نجف و كربلا در قرارگاه نجف تشكيل شد. در جلسهِ دوم مقرر شد، ادامه عمليات از سوي قرارگاه نجف يك روز به تعويق افتد. و بر اين اساس عمليات در شب دوم منتفي و ا نجام عمليات در شب سوم به روطه و القرنه اختصاص يافت. قرار شد نتيجهِ تصميم جلسه به اطلاع حاج همت رسانده شود، اما ظاهراً، تماسي بين جزيره و قرارگاه نجف نبوده است تا اين پيغام به اطلاع آنها برسد؛ بنابراين، آنها طبق تصميم جلسهِ نخست، براي اجراي عمليات در شب دوم آماده شدند [...]. * سرانجام، ستون با دو گردان از لشكر نجف و دو گردان از لشكر عاشورا آماده حركت شدند. چهار گردان كيفي از اين دو لشكر براي مأموريتي بزرگ و بس حساسي انتخاب شده بودند.اين گردانها به دليل آنكه براي مأموريتهاي سنگين در عمق خاك عراق سازمان دهي شده بودند، از نظر كيفيت و كميت، كادري قوي و دو برابر ديگر گردانها كادر داشتند و نيروهاي بسيجي آن هم از آماده ترين و جانبازترين نيروها بودند. *تا اين ساعت، فرماندهي قرارگاه بدر و نجف (حتي بشر دوست كه در جزيره حضور داشت) از حركت اين چهار گردان خبر نداشت. *پيش از ساعت 00:5 بامداد، غلامپور را از خواب بيدار كردند و خبر گرفتن پل طلايه و بي اطلاع بودن از حاج همت و نيروهايش را به وي دادند. پس از چند ساعت، فرماندهي تازه متوجه شد كه چه كرده اند! هر چهار گردان نيرو در محاصرهِ كامل دشمن قرار گرفته بودند و فرماندهان مي كوشيدند پل طلايه را نگه دارند و جان آنها را نجات دهند. *در اين هنگام، غلامپور، مهدي زين الدين را از خواب بيدار كرد و موضوع را به وي گفت او كه از وضعيت نيروهايش خبر جديدي نداشت قرار شد، پيگيري كند تا نيروها از سه راهي به سمت پل طلايه حركت كنند و سپس، علامت بدهند تا بچه ها روي پل به سمت آنها بيايند. بشردوست، غلامپور، علي هاشمي، باكري و كاظمي همه از اينكه چرا حاج همت عمل نكرده است، مرتب با قرارگاه نجف و حنين تماس مي گرفتند و در مورد راه چاره صحبت مي كردند؛ زيرا، وضعيت بسيار بد بود، فرماندهان به علت ناراحتي و با حالت اضطراب، طوري در بي سيم صحبت مي كردند كه براي دشمن قابل كشف بود. ساعت 20:5 بامداد، تازه پس از آنكه بشردوست علت عمل نكردن حاج همت را از عزيز جعفري پرسيد، متوجه شد كه عمليات يك روز عقب افتاده است. در اين ساعت، تمامي مسائل روشن شد. صياف(2) گفت: < پس بگو چرا ديشب هلي كوپترها هيچ چيز براي ما نياوردند> .
    غلامپور پاسخ داد: < منظور از 523 اين بوده كه شما امروز (جمعه) عمل كنيد؛ زيرا، ديروز ساعت 17 و 18 بود كه تازه گردانها هلي برن شدند . علي هاشمي كه بعدازظهر به جزيره برگشته بود گفت: < من رشيد را ديدم، اما چيزي به من نگفت و گفت همه چيز را به بشردوست گفته ام> .
    باكري كه از وضع پيش آمده سخت ناراحت بود گفت: < آقاي غلامپور شما به ما گفتيد پل دست ماست؛ حاج همت بيايد و تحويل بگيرد> . غلامپور پاسخ داد: < ما تماس گرفته ايم تا حاج همت را در روز حركت دهند> .(3) غلامپور فكر مي كرد نيروهاي لشكر حضرت رسول(ص) پشت خاكريزي اند كه تصرف كرده بودند (در حالي كه همان روز 4/12/1362 حاج همت بر اثر فشار دشمن عقب آمده بود)؛ بنابراين، با فرمانده قرارگاه نجف تصميم گرفت تا هر چه پيگيرتر حاج همت را به سوي پل طلايه حركت دهند كه عزيز جعفري گفت: حاج همت نمي تواند اين كار را انجام دهد .
    دشمن از هر چهار طرف آتش شديدي روي جاده و اطراف پل طلايه مي ريخت و از آنجا كه از طريق شنود مطمئن شده بود كه نمي توانيم حركتي انجام دهيم با خيال راحت از چهار طرف روي بچه ها فشار مي آورد و آن قدر به آنها نزديك شد كه با بلندگو مرتب مي گفتند كه بياييد خودتان را تسليم كنيد.

    . ساعت 16:6 صبح، مهدي باكري وضع خط را اين طور گزارش داد: < تعدادي از بچه ها روي جاده اند، تعداد ديگري روي پل و برخي هم به چپ (يعني از پل طلايه به سمت سه راهي در جزيره) حركت كرده اند. ... بچه ها مي گويند از پل رد شده ايم ...، اما قرار نبود كه ما پدافند كنيم؛ بچه ها نيز براي اين كار توجيه نشده اند و الان داريم آنها را جمع و جور مي كنيم و اگر حاج همت حركت نكند، ديگر چپ و راست معني ندارد. حيف است اين همه زحمت را به هدر بدهند. آقا جان چهار گردان نيرو حيف نيست؟!> غلامپور به باكري گفت: < بچه ها را روي پل و كانال پنجاه متري جمع كنيد و آنجا زائده اي داشته باشيد تا راه را براي حاج همت باز نگه داريد> . سپس، غلامپور با عزيز جعفري تماس گرفت و گفت: < بچه ها روي پل و اطراف آن مستقرند، اما به دليل كمبود نيرو نتوانسته اند، پخش شوند> .
    برادر رشيد كه به اين تماس گوش مي داد. با ناراحتي گفت: < شما با اين كمبودي كه داشتيد چرا عمل كرديد؟> غلامپور پاسخ داد: < ما براي مأموريتي كه بشردوست، گفت نيرو داشتيم> .
    طي اين ساعتها، تماسهاي مشابهي بين قرارگاه نجف با قرارگاه بدر برقرار مي شد. البته، در برخي از تماسها، احمد كاظمي كه از فرط ناراحتي صدايش بيرون نمي آمد، با محسن رضايي و رشيد صحبت مي كرد.

    در اين هنگام، دشمن كاملاً، به بچه ها نزديك شده بود و آتش شديدي روي آنها اجرا مي كرد و به طور مرتب، با بلندگو مي گفت: < خودتان را تسليم كنيد>
    آتش عراق روي سر بچه ها، نه تنها قطع نمي شد؛ بلكه شدت هم مي يافت. با اين حال، رزمندگان اسلام مقاومت مي كردند. تلاش همگي براي شكستن محاصره تا بعدازظهر به جايي نرسيد. ساعت 00:15، نجفيان، فرمانده يكي از گردانهاي عمل كننده، با احمد كاظمي تماس گرفت و گفت آتش دشمن بسيار سنگين است و از چهار گردان نيرو تنها يك گروهان و آن هم روي پل مانده است. پل خيلي بزرگ و سفيد رنگ است و اگر آتش عراق به همين صورت ادامه داشته باشد، اين مقدار نيرو نيز شهيد مي شوند. غلامپور وضعيت را به رشيد خبر داد، اما كاري از دست هيچ كس ساخته نبود. رشيد به غلامپور گفت: < عزيز جعفري الان، به جزيره مي آيد. شما با احمد كاظمي و باكري و بشردوست به قرارگاه نجف بياييد تا تصميم گيري كنيم، تمامي فرماند هان به قرارگاه نجف رفتند> . سرانجام، بعدازظهر روز جمعه 5 اسفند ماه ساعت 00:17، كه فرمانده گردان لشكر نجف براي آخرين بار از احمد كاظمي خداحافظي كرد و رفت و آخرين نفر نيز بي سيم چي بود كه ظاهراً، بي سيم و كد رمزها را منهدم و خود نيز به ديدار معبود خويش شتافت. بدين ترتيب، نام چهار گردان از فهرست سازماني لشكر عاشورا و نجف خط خورد.
    براي تسريع در كار و طي مسافت ده كيلومتر، بچه ها با خودرو و كرجي منتقل شدند و تا ساعت 30:22، شب تقريباً انتقال هر دو گردان عاشورا پايان يافت. ساعت 37:22 شب لشكر نجف اعلام كرد به دليل نبود وسيله نمي توانند نيروها را سر وقت به پاي كار برساند و اين انتقال دست كم، دو ساعت طول مي كشد. بدين ترتيب، زمزمهِ لغو عمليات بر زبان فرماندهان قرارگاه آمد كه اگر آنها ساعت 00:24 به بعد وارد عمل شوند، عمليات به صبح مي كشد و در روز تيپ سيدالشهدا(ع) و دو گردان لشكر حضرت رسول(ص) نمي توانند عمل كنند.

    آتش دشمن در خط اول، در انتهاي جزيرهِ جنوبي سنگين بود و از نيروها تلفات مي گرفت، اما آتش دشمن روي عقبهِ ما زياد سنگين نبود. ساعت 15:8 صبح بچه ها از پل عقب آمد ند و پل بين ما و دشمن قرار گرفت و نيروهايي كه قرار بود پل را منهدم كنند، نتوانستند زيرا:
    1) آن دو نفري كه از طرف قرارگاه نجف براي تخريب پل آمده بودند شهيد شدند؛
    2) افراد تخريبچي لشكر نجف هم شهيد شده بودند؛ و
    3) مهمات لازم براي انهدام آن پل در دست نبود.
    ساعت 00:18، محسن رضايي يك پيام بسيار مهم به جزيره مخابره كرد. ظاهراً، اين پيام را آقاي هاشمي ساعت 00:17 از سوي امام خميني[ره] به جبهه آورده بود. به گفته آقاي هاشمي رفسنجاني در اين پيام، آمده بود: < سرنوشت اسلام به اين جنگ وابسته است> و امشب، شما با كمك لشكر 8 نجف نشوه را به هر قيمتي است بگيريد.
    برادر رشيد اين طور جلسه را آغاز كرد: < خواهش من از برادران اين است كه اين جلسه را مانند جلسات هميشه معمولي تصور نكنيد، بلكه شايد اضطراري ترين شرايطي كه طي اين چهار سال با آن روبه رو شده ايم، همين لحظه هاست و اين جلسه هم به دليل همين است. همهِ ما صبح به گريه افتاديم. گزارشي از وضعيت به گوش امام رسيد در اين عمليات، اگر اوضاع همين طوري پيش برود، بي گمان، اسلام شكست مي خورد، جمهوري اسلامي در معرض شكست است، در اين چهار سال، ما هر آنچه از دستمان برآمده است، انجام داده ايم و همه برادران خالصانه جنگيده اند [...]. ما چاره اي نداشتيم كه اين عمليات را آغاز كنيم. كجا برويم؟
    http://www.ana.ir/Home/Single/103704
    http://en.wikipedia.org/wiki/Tawakalna_ala_Allah_Operations
    http://dsrc.ir/View/article.aspx?id=1204
    http://yalasarat.com/vdcftcdc.w6dm0agiiw.html

     
    • خدا وکیلی به اسمهای لشگر و عملیاتشان توجه کنید: لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع)، نيروهاي نجف، لشكر عاشورا، لشكر حضرت رسول(ص). اینها خیال میکردند جنگ یعنی اسمهای اینجوری روی جمع یه مشت جوون بزارن بعدش هم با یه مشت اراجیف رمزی بسم الله الرحمن الرحيم، ولاحول ولاقوه الا بالله، يا رسول الله، يا رسول الله، يا رسول الله بفرستنشون زیر آتش و احمقانه انتظار پیروزی هم داشتن. سردارهای اینجوری فقط به درد یه کار میخورند: گردن کلفتی توی خیابونهای شهرها و زدن توی سر و کله زن و بچه مردم. سرداران خیلی شجاع تشریف دارین ها!

       
    • ای وطن فروشان خائن. شماها را همان بهتر که نوکر اجنبی باشید. اگر این رزمندگان و فرماندهان ارتشی و سپاهی و بسیجی نبودن شماه الان به عراقیها باید میگفتین بابا یا دایی یا عمو یا همچین چیزی… بله فرماندهان اشتباهاتی داشتن و چون تجربه ای نداشتن باید دست روی دست میذاشتن و هیچ کاری نمیکردن تا دشمن کشور ما رو اشغال کنه! کمی نمک شناسی و غیرت و خجالت و شرم و حیا چیزی بدی نیست!

       
      • اکبر آقا
        مجازات چنین فرماندهانی که این چنین ابلهانه هزاران تن را به کام مرگ فرو می برند چیست؟
        فرماندهی که نیرو هایش را زیر آتش دشمن بفرستد و به کشتن دهد و تنها به فکر نجات جان خود باشد را چه باید نامید؟
        من مخالف اعدام چنین کسی هستم لیکن لا اقل به عنوان خاین باید از نیرو های مسلح با بی آبرویی اخراج شود نه این که درجه و ترفبع مقام بگیرد.
        خطا و اشتباه همه جا اتفاق می افتد ولی در این حد ابلهانه عمل کردن خیانت است و تمامی دست اندر کاران این خیانت باید از نیرو های مسلح اخراج شوند.
        پرونده جنگ روزی به روی عموم باز خواهد شد و معلوم خواهد شد خاینین چه کسانی بودند و هستند.

        یک شیر پاک خورده ای بیاید و ماجرای جزایر مجنون و هدر رفتن تیپ زرهی ارتش در این عملیات را باز گو کند. فلاکت یکی دو تا نیست. خیلی بد بختیم به خدا دچار یک مشت ارازل و اوباش شدیم چقدر جان ها به هدر رفت………

         
      • خاین کسانی بودند که زمینه ساز جنگ شدند
        خاین کسانی بودند که گزارشات آمادگی صدام برای حمله را نادیده گرفتند

         
      • اکبر جان اگه صدام ایران رو میگرفت به اندازه خسارتی که حاکمان بی لیاقت کشور و احمدی نژاد و کلا مغولهای اسلامی به ایران وارد کردند خسارت نمی زد و بالاخره مردم جلوی یک قدرت اشغالگر می ایستادند و بیرونش میکردند همانطوریکه در طول تاریخ، ایران بارها از سوی بیگانگان اشغال شد ولی هنوز ایران وجود داره ولی این برادرا ی ارزشی بالاخره ایران رو نابود میکنن.

         
    • غم انگیز ترین بخش تاریخ تاریک ٣٥ سال گذشته ایران اینست که عده ای ناآگاه که تصورشان از میدان جنگ قرن بیستم در حد تعزیه گردانهای صحرای کربلا بود خودشان را در مقام فرماندهی قرارداده بودند و جوانان وطنپرست ولی بی اطلاع از جزئی ترین اصول نبرد را باین صورت مقابل ارتشی قوی, منظم و آموزش دیده میفرستادند و بکشتن میدادند . بعد هم این بیچاره های بی گناه را شهید نامیدند و هنوز پس از بیش از ربع قرن در نهایت وقاحت تحت نام همان “شهدا” به چپاول بازماندگان آنها مشغولند

       
  18. درود بر شما جناب نوریزاد:
    خدایا حق خوران را توبه تا کی؟
    زندان بهبهان=گوانتانامو
    من مدتها در زندان بهبان زندانی بودم. شماتهرانی ها همه اش به اوین و رجایی شهر متمرکز شده اید. بقول دوره گردها: بیا این طرف بازار.

    آمار مددجو:500نفر زندان بهبهان با چهار بند:1.واحد فرهنگی8*15….2موادبااتاقها10*15…..3عادی4*17..4عشایر5*13…76تخت سه نفره،پنج حمام و دستشویی،با هواخوری 10*18که با پنج لایه تور پوشانده شده و آسمان نقره ای،بدون آبدارخانه با کیفیت بسیار بد غذای زندان وفروشگاهی با اجناس گران و تاریخ مصرف گذشته……

    زندان جایی است که مولد میکروب و بیماری است اما بهداری زندان به بهانه هایی از دادن حتی داروهای سرما خوردگی امتناع میکند برای کم کردن هزینه های زندان با دادن نسخه هزینه دارو به دوش مددجو می افتد وحتی گاهی از تعداد داروهای خریداری شده توسط مددجو کم می شود،انقدر هوای آلوده در فضای زندان متراکم است که افراد ضعیف الجسه تا چند ماه از کوفتگی شدید و سرما خوردگی رنج می برند،همه بندها بیش از ظرفیت خود مددجو دارند به طور مثال گاهی اوقات در بند واحد فرهنگی به 160مددجو میرسد ودر نتیجه میزان رطوبت انقدر بالامیرود که احساس خفگی به مددجو دست می دهد،در گاهی اوقات هزینه گزافی از مددجو مطالبه می شد برای اعزام مددجو از زندان به دادگاه،هزینه ای که باید دولت بپردازد نه مددجو ی هیچی ندار،با دیدن این موارد وگزارش آن به بازرس تنها دستمزد ی که مددجو می گیرد منع از حقوق قضایی خود مثل مرخصی،اشتغال ویا ملاقات،حتی به دلیل بدهی زندان به شهرداری برای دادن حق قانونی مددجو[مرخصی،اشتغال،پایان حبس و…] برای رنگ آمیزی بلوارها در سطح شهر ودر موارد دیگر استفاده می شود اگر اسم این عمل را باج گیری نگذاریم چه لایق این عمل غیر انسانی است؟….در بیشتر موارد خرید وتعمیر ابزار سرمایش و گرمایشی زندان و عمران آن با دادن امتیاز مرخصی وغیره به مددجو از سوی مددجو تهیه می شود……….

    برنامه های فرهنگی زندان به غیر از مناسبتهای مذهبی،احکام،NAکه زیاد حمایت نمی شدند،در سال شاید چند بار کلاسهای فنی ولی با خدمات وامکانات بسیارمحدود برگزار میشد اما از برنامه های روانشناسی،مبنای آسیب های اجتماعی ودر کل اینکه زندان تبدیل شود به یک مکان برای احیاء وتجدیداخلاق انسانی وکنار گذاشتن اعمال بزهکاری برای خط مشی مددجو،مددجو مسیر عکس را طی می کند زندان مکانی شده برای رشد خط فکری منفی مددجو. با نبود تفکیک جرائم در زندان موجب شده تاثیر منفی وحتی هم فکری در بعضی موارد بزهکاری دربین مددجویان رشد کند والبته از آنجا که تفکیک جرائم به همراه نبود تفکیک سنی در زندان وجود داردموجب آزارهای جنسی متعدد و ضرب وشتم شده است. در بیشتر موارد شاهد بودیم مددجویان از سوی زندان بانها با برخورد زشت وحتی مورد ضرب وشتم مواجه می شدند اما صدای این مددجویان ستمدیده به جایی راه ندارد چون حق و حقوقی ندارند. در حیات اداری زندان قفسی به اندازه یک سلول انفرادی تدارک دیده اند که در صورت بی نظمی،مددجو را در قفس جای دهند هنوز روش تنبیع وادب مدل قرون وسطی وفیزیکی است.

    روش اعتراف گرفتن از متهمین از طرف آگاهی واطلاعات ودیگر ارگانها به روایت خود متهمین آن چنان مویی از سر مخاطب سیخ و ازریشه رها می کند که تا به حال فکرش را نکرده ایم آثارشکنجه فکری وفیزیکی بر بدن متهمین خود گویای صداقت اوست. همه اینها گفته شد که قانون شکن مشخص شود همه این افراد به دلیل قانون شکنی در قفسند اما آن مدعیان قانون واعمال کنندگان قانون چه توجیهی برای قانون شکنی خود دارند، اکثر این مددجویان پیشینه درستی ندارند اما این درست پیشگان به چه دلیل؟ یک مددجو باید قانون رو از کی یاد بگیره از این نقض کنندگان قانون؟ زندان بهبهان در استان خوزستان به هتل پنج ستاره معروفه پس بدانید زندانی که در این مملکت به پنج ستاره معروفه چه خصوصیاتی داره…… …. بعد صدا می زنند مددجو فلانی….این مدد در بخچه کیست….

     
  19. ﺁﺭﺯﻭﻱ ﻫﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪﻱ ﺩاﺷﺘﻦ ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﺷﺮﻓﻲ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎﺳﺖ.

     
  20. مهدی کوثری-لندن

    خب چون ایشان پسر شماست نمیخواهم با زیاده گویی بخطا بروم و بخطا ببرم و سر به تملق بسایم. در حد یک آماتور و کسی که فقط نوای موسیقی بگوشش خوش باید بیاید باید بگویم به گوش من خیلی خوش نشست. امیدوارم به آنچه که دنبال آن بوده هر چند اندکی فاصله افتاده، اما به آنها برسد.

     
  21. رابطه ی شما و اباذر خیلی جالبه، یکی داستان پر از آب چشم ! گاهی رابطه ها دستخوش اختلاف سلیقه و نظر و اختلاف دیدگاه میشه ! رابطه ی شما و اباذر جدا از نقاط اختلافیش نقاط پیوند بسیار جالبی داره مثلا من نامه ای که به اباذر نوشته بودین را خیلی دوست داشته و دارم و از اون مهم تر اینکه من همیشه اباذر را دلیل آغاز روند رستگاری شما میدونم.

     
  22. براى همهء پدران پشيمان نازنين

    هادى خرسندى نوشتهء زيبايى دارد به نام ” شبى كه من كاج شدم” و در آن مى گويد كه چگونه پس از مهاجرت به لندن، سالها با بچه هاى كوچكش مبارزه كرد و به خيال خود براى حفظ غرور ملى، دينى اش، جلوى خواستهء آنها براى داشتن كاج كريسمس ايستاد و سالها گذشت تا دريافت كه كريسمس، كاج و هدايايش، مراسمى سمبليك و تنها يك بهانه براى شادى كودكان و تعطيلى بزرگسالان است و رضايت داد و براى غافلگير كردن بچه ها كه ديگر دانشجو شده بودند و قرار بود براى تعطيلات كريسمس به خانه بيايند، تزئينات و چراغها و كاج را خريدارى كرد:
    ” تازه می‌فهمیدم بچه‌ها چه می‌کشند. هرچه فکر کردم، دیدم هیچ خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمیکند. دیدم یک کاج، کوچکتر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سوال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الآن در لندن بودند، چه بسا کاجی روشن می‌کردند. نادرشاه، جواهراتی را که از هند آورده بود به آن می‌آویخت و عادلشاه بیضه‌ های بریده آغامحمدخان را”

    اما ديگر بچه ها بزرگ شده بودند و كاج نمى خواستند و چراغها و تزئينات كاج را از سر و كلهء پدرشان آويزان كردند و او را روشن كردند و با اين كاج شرمندهء دوست داشتنى عكس گرفتند.

    اين نوشتهء زيبا را چند بار خوانده ام و هر بار به اين نتيجه مى رسم كه اين پدر پشيمان و شرمنده، اما روشن شده، زيباترين كاج كريسمس دنياست.

    مى توان گفت سنت جامعه ما چنان بوده كه بسيارى از پدران، در جايگاه يك ديكتاتور مصلح، با خيرخواهى، فرزندان خود را از علائق شان بازداشته و به سوى علائق و باور هاى خود هدايت مى كنند.
    بسيارى از اين فرزندان، بعد از رها شدن از سيطره پدر، دچار دو گانگى شديد روحى شده و از يك سو، آموزه هاى خانواده در جانشان ريشه دوانده و ترك آن، آنان را دچار عذاب وجدان مى كند و از سوى ديگر اگر به سوى خواسته هاى سركوب شده شان بروند، ديگر از ان رضايتى حس نمى كنند.

    شايد اتوريته و تحكم آميز بودن شديد رفتار پدران، معلول استبداد هميشگى حاكم بر جامعه ما ، و در يك چرخهء معيوب، همچنين عامل اين فرهنگ هميشه استبدادى بوده است.

    ستاره فرمانفرمائيان، بنيانگذار مددكارى اجتماعى در ايران، در كتاب خواندنى اش ” دخترى از ايران ” شرح مى دهد كه پدرش، يك شخصيت با نفوذ و از نوادگان قاجار، چقدر قدرتمند و با ابهت و داراى چهار زن و بيست و چند فرزند بوده است و خانواده، چگونه در يكى از روز هاى هفته دسته جمعى به حضور پدر شرفياب مى شده اند و پدر از بچه ها كه با لباسهاى مرتب به صف شده بودند سان مى ديده و از درس و مشقشان مى پرسيده است در حاليكه بجه ها نفس هايشان را از ترس در سينه حبس كرده بودند.
    ستاره سپس براى تحصيل به امريكا مى رود و هنگامى كه مى بيند همكلاس امريكايى اش چقدر با پدرش راحت است و براى احوال پرسى به او مى گويد: ” چطورى پيرى؟!” دهانش از شكفتى باز مى ماند و بر اين باور مى شود كه دليل پيشرفت اين جوامع، نبودن استبداد در واحد كوچك اجتماع يعنى خانواده است كه كودكان را آزاد و سركوب نشده پرورش مى دهد و براى باز توليدِ آزادى در اجتماع آماده مى كند.

    اگر چه پدران مستبد، به مدد كنترل شديد و تحكم آميز، مى توانند فرزندانى درسخوان و نهايتاً متخصص علوم مختلف و يا اگر متشرع باشند، فرزندانى بسيار پايبند به مناسك دينى به جامعه تقديم كنند اما متخصصين و مقيدين به مناسك اگر خود برآمده از سازوكارى مستبدانه باشند، اگر به باز توليد استبداد در جامعه مدد نرسانند، دست كم در چاره كردن آن نيز ناتوانند. .

    همانگونه كه مى بينيم جامعه ما دچار كمبود متخصص و متشرع نيست اما استبدادى ديرپا و تاريخى، سدى سترگ در برابر حركت رو به جلوى جامعه ما بر افراشته و به گمان من، همانگونه كه ستاره مى گويد، اين سد، ريشه در فرهنگ استبدادى خانواده دارد و كودكى كه در خانواده با فرهنگ فشار، تحكم و اجبار خو گرفت ديگر به آسانى فرهنگ آزادى، دموكراسى و احترام به حقوق ديگران در او نهادينه نخواهد شد.

    در اين ميان، هر كه بتواند خود را از اين چرخهء معيوب تحكم پذيرى و تحكم كردن برهاند، شايسته ستايش است.

    آقاى نوريزاد. از خود بعنوان يك پدر راضى باشيد كه با درك روحيات فرزندتان و شرمندگى و پشيمانى از موضع تحكم آميز پيشين خود، به اين جايگاه بلند رسيده ايد.

    بسيارى پدران يا هرگز به اين مرتبه از درك نمى رسند، يا مى رسند اما غرورشان به آنان اجازه نمى دهد كه از برج عاج سنتى خود پايين بيايند، در كنار فرزندشان قرار گيرند و پشيمانى پر مهر خود را بى دريغ بر او ببارند پس خود و او را در حسرت ابدىِ لذتِ يك حس مشترك، باقى مى گذارند.

    چقدر پدران پشيمان نازنينند و چقدر پشيمانى عاشقانه اين پدران أنها را انسانى تر و دوست داشتنى تر مى كند.

    شايد شما هم روزى سازى به اباذر هديه دهيد و او آنرا از شما بياويزد اما چه بسا در آن روز سرخوشى او از حس مشتركى كه با شما دارد، برايش كمتر از سرخوشىِ نام آورى در عرصهء موسيقى نباشد.

    ————————-

    سلام آنیتای خوب
    شما در این نوشته با هوشمندی و نیک نگری و ذره شکافی بر نقطه ای و نکته ای انگشت نهاده اید که ریشه ای تاریخی در این مرز و بوم دارد و بخش وسیعی از این بی تربیتی متوجه روحانیان است و حقنه ی مفاهیم و مطالب جاهلانه به ذهن و زبان مردم و بویژه خانواده ها. هیچگاه یادم نمی رود روزی را که همین اباذر یک گیتار خرید و آورد خانه. همان بهتر که نبودید تا ببینید من با تأسی از آموزه های روحانیان صاحب نام شیعه و با استناد به احادیث مکرر و متواتر نبوی و علوی و قال الباقر و قال الصادق چه کردم و چه ها که نگفتم با این جوان. سوز من نه از هیاهوی خودم، بل به سر به زیری و سکوت اباذر در آن روز است که بلافاصله ساز را برد و پس داد. سپاس از شما بخاطر واکاویِ این سخن.
    سپاس

     
    • من شک دارم که حضرت مسیح با تمام کراماتشان هیچ درخت کاجی را دیده بود. کلیسای مسیحی هم در اروپا همان کرد که اسلام در ایران. اینجا آتشکده ها امامزاده شدند و آنجا جشنهای مردمی مسیحی. کریسمس همان جشن درازترین شب سال (یلدا=http://en.wikipedia.org/wiki/Yule) بود که کلیساییان آنرا بنام تولد مسیح (که تاریخ تولدش را کسی حتی خودش نمیدانست) مصادره کرد. به پندار من زندگی کوتاه تر از آن است که آدم چشنی را – مال هر مردمانی که میخواهد باشد – به هدر دهد. از سنگاپوریها یاد بگیریم که همه چه چینی٬مالایی،هندی و اروپایی در جشنهای همدیگر شرکت دارند.

       
    • یک سئوال :
      الان آقا اباذر کجا زندگی میکنه؟! ایرانیه؟

       
    • زهرای شماره ی یک

      درود آنیتای عزیز
      حقیقتی کهنه و کهن را وا کاویدی . پدر _ خدایانِ خانه های ما ایرانیان .
      که از سویی سخت بودند و سر سخت و جدی و از دیگر سوی بسیار مهربان و دلسوز .
      چقدر این تصویر شبیه همین خدای متکبر و جبار و غفار و رحیم است .
      چقدر معامله ی ما با پدرانمان شبیه معامله ی ما با همین خدا بوده است .
      هم او را بر نمیتافتیم هم دوستش داشتیم . هم در مقابلش عاصی و طاغی بودیم و هم تواب .
      خوب که نگاه میکنم همین بده بستان را با حاکمان کشورمان نیز داشته ایم .
      نسل ما با آن پدر _ خدایان جامع صفات متضاد عجیب نیست که امروزش این است .
      اما اگر فهم الگویی من از این رابطه درست باشد _ رابطه ی پدر _ خدایان در خانواده و تاثیرش در نگاه فرد به خدا و تاثیر این نگاه بر کنش فرد در مقابل حاکمان _ آینده ی خوبی پیشروست .
      نگاه و قلم زیبایت را سپاس دوست عزیز و با خردم ، آنیتا

       
  23. زهرای شماره ی یک

    درود بر پدر اباذر
    در روزهای آخر اسفند،
    در نیم‌روز روشن،
    وقتی‌ بنفشه‌ها را
    با برگ و ریشه و پیوند و خاک
    در جعبه‌های کوچک چوبین جای می‌دهند
    جوی هزار زمزمه‌ی درد و انتظار
    در سینه می‌خروشد و بر گونه‌ها روان.
    ای کاش آدمی،
    وطن‌اش را هم‌چون بنفشه‌ها
    می‌شد با خود ببرد هر کجا که خواست!

     
  24. درود به شرف شما که حداقل به کردار نادرست خویش اعتراف میکنید.

     
  25. درود به شرف شما که حداقل به کردار نادرستخویش اعتراف میکنید.

     
  26. dorood be sharafe shoma ke hadeaghal be kardeh nadoroste khish eteraf mikonid.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

97 queries in 2310 seconds.