سر تیتر خبرها
از دو شنبه جلوی زندان اوین قدم می زنم

از دو شنبه جلوی زندان اوین قدم می زنم

من جوان کتابی را با نام نیما آهی می شناختم. در فیسبوک اسمش این بود. هر چه درکلانتری می گفتم با نیما آهی چه کرده اید، می گفتند فردی به این اسم نمی شناسیم. بعداً که دفترهای خود را کاویدند، معلوم شد اسم واقعی اش محسن شجاع است. پنجشنبه و جمعه، تلفن محسن خاموش بود. شنبه تا دیر وقت پیگیر وی بودم. دانستم او را – بی آنکه خطایی مرتکب شده باشد – از کلانتری به پلیس امنیت در میدان نیلوفر، و از آنجا به مرکز مبارزه با مفاسد اجتماعی در خیابان وزرا‌، و از آنجا به دادسرا، و از دادسرا احتمالاً به زندان اوین منتقل کرده اند. سخن کوتاه کنم و بگویم: اگر این جوان تا یکشنبه آزاد نشود، من از روز دو شنبه قدمگاه خود را به مقابل زندان اوین منتقل می کنم. گزارش روز شنبه ی قدمگاه بماند برای عصر یکشنبه.

محمد نوری زاد
شانزدهم شهریور نود و سه – تهران




Share This Post

درباره محمد نوری زاد

17 نظر

  1. گمشید //// /////// همتون مثل همید

     
  2. دوستان ایرانی من…

    شنیده ام می گویند داعشی ها سربچه ها را جدا میکنند..کودکان را به قتل می رسانند ..و نیز شنیده ام که سرکرده داعشی ها گفته است مخواهد رودخانه ای از خوان راه بیندازد..سوال اصلی این است که داعش کیست؟ خاطرات حمله اسلام به کشور ایران را تداعی میکنم.. تا بهتر بدانیم اینان کی هستند. مورد اول سربریدن کودکان: در بالای کوه گرین ما بین لرستان و نهاوند قله ای وجود دارد که به نام 40 نابالغان مشهور است..زمانی که سپاه عرب به نهاوند حمله میکند 40 نوجوان ایرانی از شهر گریخته و به این کوه پناه می بند و سپاه اعرب با دنبال کردن آنها را در بالای قله یافته و هر 40 نوجوان را به قتل می رسانند..در حال حاضر مردم به آنجا می روند و با زبان عربی دعا میخوانند(وای وای وای) . رودخانه خون: مشهور ایت که از حاکمان عرب از سر بردین ایرانی ها رودخانه ای از خون به را می اندازد و آسیاب شهر را به چرخش در می آورد..به آتش کشیدن کتابخانه ها.. و تمام اتفاقات صدر اسلام دقیقا برابر با چیزی است که الات اتفاق می افتد. آقای نوری زاد زمانی یر روی لباستان نوشتید” داعشی های ایران” به یاد این افتادم که اینها در واقع نوادگان داعشی های 1400 سال پیش هستند. بسیار تاسف میخورم که بعد از گذشت این همه سال ما هنوز نفهمیده ایم دشمن کیست…

     
  3. مازیار وطن‌پرست

    از آقایان حامی و کورس و صد البته منشاء اصلی خیر، آقای نوریزاد برای اینهمه فرصت آموختن که ایجاد کرده‌اند سپاسگزارم.

     
  4. نوشابه امیری
    n.amiri(at)roozonline.com
    [این مقاله با استفاده از یادداشت حسین شریعتمداری نوشته شده و جملات وی همه جا در گیومه آمده است]

    برادر بازجو حسین شریعتمداری، نماینده آقای علی خامنه ای در روزنامه کیهان، در مقاله ای با عنوان تاکتیک وحشت به بازخوانی شیوه حکومت داری گروه داعش پرداخته و نوشته: “مهم ترین تاکتیک مورد استفاده گروه تکفیری ـ اجاره ای داعش برای پیشروی، ایجاد رعب و وحشت است. جنایات عجیب و غریب این گروه که هرازچندگاهی تصاویر آن در شبکه های اینترنتی منتشر می شود نیز در همین راستا صورت می گیرد”.

    الحق که باید خود متخصص این شیوه حکومت داری باشی تا به این دقت، نقطه محوری را ببینی؛نقطه ای که ثقل گاه شریعتمداری ها و همه آنانی است که برادر حسین نمایندگی شان می کند؛ همان ها که داعش من و مایند.

    بله برادر بازجو، داعش من شمایید. از همان روز اول هم بوده اید. از همان روزها که پایتان قرص نشده، در خیابان ها به صورت زنان بی حجاب تیغ می کشیدید و مردان بر دار می کردید. هم آن روز ها و هم این روزها که در کمیته ها و نهادهای به اصطلاح امنیتی جوراجور، مردمان را به زیر اخیه می کشیدید و می کشید، و در مدرسه های آن روزگار و در زندان های امروز، به زندانیان چشم بسته، از پشت شلیک می کردید… همان روزها که “با استفاده از تاکتیک های مختلف ایجاد وحشت” میهن ما را به تصرف درآوردید و “تاخت و تازهای مغول وار” تان موجب فرار صدها هزارایرانی از خانه و کاشانه شان شد.

    من از همان روزها که بیست و چند ساله بودم تا امروز که شصت و چند ساله ام از شما می ترسم. از همان اولین روزها که حزب اللهی هایتان، در تحریریه روزنامه کیهان، با چشمان دریده و مشت های گره کرده، فریاد می زدند: اعدام بایدگردد و ما مانند جوجه می لرزیدیم، تا همین روزها که پیام های سربریدن می فرستید. از سال های ۶۰ که چونان اسیریان، به صف مان می کردید برای ملاقاتی چند دقیقه ای در اوین و رجایی شهر وقزلحصار و کمیته مشترک و… تا آن روز که با دهان و گلویی خشک شده، بار خویش بستیم و گریختیم، بی آنکه زمانی داشته باشیم برای افکندن آخرین نگاه به خانه. چه آن روزها که تن پاک فروهرها، به چاقویتان تکه تکه شد، تا همین روزهاکه بر بندیان ۳۵۰ یورش بردید و استخوان ها بشکستید. از همان شب که در کوی دانشگاه، جوانان میهن مارا از تونل باتوم گذراندید و از بام به حیاط پرتاب شان کردید، تا آن غروب پرخشم که سواره از تن نازک فرزندان ایران گذشتید. از همان روزها که دخترکان ما درسیاه چال هایتان، طعمه ای شدند برای دریدن تا همین امروز که آنان را به جرم دوست داشتن والیبال به بند می کشید. از همان گاه که قلم های ما بشکستید، تا همین امروز که روزنامه نگاری را در عین جوانی وادار به خداحافظی با حرفه اش کرده اید….

    بله، من و ما از شما می ترسیم. شما و شمایان با ایجاد رعب و وحشت، بر میهن ماحاکم شده اید. “جنایات عجیب و غریب شما نیز که هرازچندگاهی” اخبار و تصاویر آن “در شبکه های اینترنتی منتشر می شوددر همین راستا صورت می گیرد”….. چرا که “جنایت برای حرامی های داعش در واقع وسیله ای است برای لاپوشانی و سرپوشی بر ناتوانی آنها.” ناتوانی کسانی که سی و چند سال است، بر سفره پر برکت ایران نشسته اند و می خورند و می برند و می سوزانند، لیک حتی توان پاسخگویی به نیازهای اولیه مردم ایران را ندارند.

    درست نوشته اید “پیروزی های اولیه” شمایان، نه “به خاطر شجاعت، بلکه به خاطرشقاوت” تان بود. بی جهت نیست وقتی شما و شمایان وارد می شوید، نفس ما بند می آید و گلویمان خشک می شود. اما این را درست تر نوشته اید که “این هیمنه پوشالی” با وقوع حوادثی چند، به ویژه جنبش سبز، از هم فروریخت؛همان که کابوس تان شده است ونمی گذارد فتنه فتنه از دهان تان بیافتد؛ جنبش مردمانی “با دست خالی و تحت سخت ترین شرایط” که هر روز از جایی و هر لحظه به شکلی سر بر می آورندو “توهم قدرتمند بودن این غده سرطانی” را یادآورمی شوند؛غده ای که اگر چه “برای وابستگان خود هیچ محدودیتی قائل نشده، بلکه دست آنها را برای انجام هر اقدامی ـ تاکید می شود هر اقدامی آزاد گذاشته اند ـ و به آنها اینگونه القا شده که می توانند زنا کنند ـ حتی زنای محصنه ـ آدم بکشند، پول بگیرند و هر غلط دیگری بکنند و در نهایت به بهشت بروند”، اما چرکین است و لاجرم سرباز خواهد کرد. چرا که شمایان نیز همانید که نوشته اید: “ملغمه ای از پست ترین موجودات روی زمین که افسار آن به دست فکری است شیطانی” و این ملغمه، به همان دلایل که نوشته اید، زیاد دوام نخواهد آورد.

     
    • رهبر فرزانه هم چندين بار فرموده اند النصر برعب

       
      • رهبر فرزانه باید بداند برای ادمی که هیچ امیدی به اینده ندارد نه ازدواج ونه کار ونه مسکن و………….. شعار النصر بالرعب جز شوخی چیزی نخواهد بود وصد البته ازمودن را دوباره ازمودن جزنشان از بلاهت و حماقت و وحشت و ترس از دست دادن قدرت و در اخر کار بودن و بر لبه پرتگاه ولحظه سقوط سهمگین ودفن در زباله دان تاریخ چیزینیست

         
  5. انچه از اقای بنی صدر انتظار بود این بود که از خدعه خمینی قبل از اینکه این فجایع صورت گیرد مطلع میشد. حالا هم انچه بیشرر از همه اهمیت دارد. این است که خود او و دوستدارانش تجزیه و تحلیل کنند که کدام عناصر تفکر او درست نبود که این اشتباهات صورت گرفت. ایا عامل اصلی ان چیزی نیست که اقای نوری زاد انرا فهم علمی و یا بهتر بگوییم تفکر علمی می نامد بوده است. اقای بنی صدر بسیار سخن میگوید بسیار مطلع است. اما بخاطر سابقه افکار مذهبی خود هم اکنون نیز عنان عقل را بدست احساسات رقیق مذهبی میدهد. و دچار لغزش های بزرگ میشود. این است که ادم میگوید. نه تنها سیاست از مذهب باید جدا باشد. ادم مذهبی هم در کار سیاست دخالت نکند. کار علمی و مذهبی دو کار مختلف است و حساسیت های مختلف می طلبد. هر دو کار را یک نفر نمیتواند بکند. مثل این است که زرگر نمیتواند پتکار خوب باشد و اهنگر نمیتواند طلا ساز خوب باشد. انچه برای ما مهم است ابزار های فکری است که شخص در اختیار دارد. و مهارت های استفاده از ان. بدست زرگری نگاه کنید و مهارت های دست او را بنگرید. نه ابزار او و نه مهارت های او همان است که پتگر دارد. ایا اقای بنی صدر ابزار و مهارت های استفاده یک زرگر درجه یک ساسی رادارد/. افکار مذهبی او هم ابزار او را کج و معوج کرده است و هم دستانش را لرزان و بی خویشتن کار کرده است. کودکانه درس های را که اموخته است پس میدهد. بدون اینکه کسی بتواند به نتیجه گفته ها و اعمال او دلخوش دارد. خدایا عاشقان درگاهت را به میخانه بر و عاقلان را بر کار های ما گمار.

     
  6. انسان های جهان متحد شوید.

     
  7. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺳﻼﻡ ﺧﺪﻣﺖ ﻋﺰﻳﺰ ﮔﺮاﻣﻲ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ( ﻳﻚ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ)
    ﭼﻂﻮﺭ اﺳﺖ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻌﺪ ﻗﺪﻣﮕﺎﻩ ﺭا ﺑﻪ ﺟﻠﻮﻱ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺁﻳﺖاﻟﻠﻪﻫﺎﻱ ﺳﺮﺷﻨﺎﺱ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﺪ

    ﺩاﺷﺘﻦ ﺷﻚ و ﺷﺒﻬﻪ اﻣﺮ ﻣﺬﻣﻮﻣﻲ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﺎ اﻳﻨﻜﻪ اﻧﺴﺎﻥ اﺯ ﺁﻥ ﮔﺮﻳﺰاﻥ اﺳﺖ ‘ و ﻳﻘﻴﻦ ﺭا ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﺷﻚ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻴﺪﻫﺪ ‘ ﻭﻟﻲ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ﻫﻢ اﺯ ﺑﺮﻛﺖ ﺷﻚ و ﺷﺒﻬﻪ اﺳﺖ ‘ ﺳﻂﺢ ﻳﻘﻴﻦ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﭘﺎﻳﻴﻦ اﺳﺖ و ﻫﻴﭻ ﺗﻨﺎﺳﺒﻲ ﺑﺎ ﺳﻂﺢ ﻣﻌﻠﻮﻣﺎﺕ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ‘ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻳﺎﻭﻩﮔﻮﻳﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﻮﻣﻦ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ‘ ﻧﺪاﺭﺩ.” ﺳﻂﺢ ﻳﻘﻴﻦ ﭘﺎﻳﻴﻦ اﺳﺖ ‘ﻳﻌﻨﻲ ﻋﺪﻩاي ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻛﻴﻠﻮ ﻣﻌﺮﻓﺖ و ﺳﻮاﺩ ﻫﺰاﺭاﻥ ﻛﻴﻠﻮ ﺑﺮ اﺩﻋﺎ و ﻏﺮﻭﺭ و ﻣﻨﻴﻴﺖ ﺧﻮﺩ اﻓﺰﻭﺩﻩاﻧﺪ ” ﺑﻴﺨﻮﺩ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﺳﺎﻝ اﺳﺖ ﺗﻜﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩاﻧﺪ ” و ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ اﻳﻦ ﻧﻮﻉ اﺯ ﻳﻘﻴﻦ ‘ﻛﻪ ﺩﺭ اﺻﻞ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻥ ﺭا ﻏﺮﻭﺭ ﻛﺎﺫﺏ ﻧﺎﻣﻴﺪ ‘ﻫﻤﺎﻥ ﺧﻮاﺭﺝ و ﺩاﻋﺸﻲ ﺷﺪﻥ اﺳﺖ.’ ﻧﻜﺘﻪاي ﻛﻪ ﻋﺎﻣﻞ اﺻﻠﻲ ﺧﺮاﻓﺎﺕ و ﺟﻬﻞ و اﻧﺤﻂﺎﻁ ﺑﻴﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ اﺳﺖ ‘ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻘﻴﻦ ﻛﺸﻜﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻏﺮﻭﺭ و اﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﻫﻤﺎﻧﻜﻪ ﺩﻣﺎﺭ اﺯ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ‘ و ﻋﺪﻩاي ﺁﻥ ﺭا ﻣﺮﻫﻢ ﻣﻮﻣﻨﺎﻥ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺑﺰﺭﮒﺑﻴﻨﻲ ﻛﺎﺫﺑﻲ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘و ﻣﺸﺘﺮﻳﺎﻥ ﺟﺎﻫﻞ و ﭘﺮ و ﭘﺎ ﻗﺮﺻﻲ ﺩاﺭﺩ ‘ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻪ ﭼﻠﻘﻮﺯاﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺭاﺱ ﻣﻴﻨﺸﺎﻧﺪ ‘ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺗﻨﺎﺳﺒﻲ ﺑﺎ ﻋﻠﻢ و ﻣﻌﺮﻓﺖ و اﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﻣﺎ ﻧﺪاﺭﺩ ‘.ﻫﻤﺎﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﭘﺸﺖ ﺧﺪا و ﭘﻴﺎﻡ ﺁﻭﺭاﻧﺶ ﺳﻨﮕﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ,ﻫﻤﺎﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻓﻮﺣﺶ ﻧﺎﻣﻮﺱ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ‘ ﻫﻤﺎﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩﺗﺮﻳﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪاﻥ اﻳﻦ ﺩﻳﺎﺭ ﺭا ﻳﺎ ﺳﺮﻛﻮﺏ و ﻳﺎ ﻓﺮاﺭﻱ ﺩاﺩﻩاﻧﺪ ” ” ﭼﻤﺎﻗﺪاﺭاﻥ ﺭا ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﻫﻤﺎﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ اﺳﺘﺨﺪاﻡ ﻧﻮاﺑﻎ ﺣﻮﺯﻩ ﻋﻠﻤﻴﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩاﻧﺪ و ﺑﺎ ﻓﺘﻮاﻱ ﺁﻧﺎﻥ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘(ﻧﻮاﺑﻎ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻋﻠﺖ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﻗﺮاﺭ ﺑﻮﺩﻩ اﺻﻠﺤﺘﺮﻳﻦ ﺁﻧﺎﻥ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ) اﻟﺒﺘﻪ ﺣﻮﺯﻩ ﻋﻠﻤﻴﻪ ﻣﻨﺘﻆﺮﻱﻫﺎ و ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﻲﻫﺎﻳﻲ ﻫﻢ ﺩاﺷﺘﻪ اﺳﺖ (ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺁﻗﺎ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﮔﻞ ﻣﺎ) ﻭﻟﻲ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﻋﺮﺻﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮﻓﻴﻘﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ ‘ و ﻋﻠﺖ ﺁﻥ ﻫﻢ اﻳﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﺪﻑ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺭا ﺗﻮﺟﻴﺢ ﻣﻴﻜﻨﺪ
    اﻳﻦ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﺮﺻﻪ ﻋﻠﻢ ﻛﻼﻡ و ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﺣﺘﻲ ﻋﻠﻢ ﺗﺠﺮﺑﻲ ﻗﻂﻌﻴﻴﺘﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪاﺭﺩ ‘ و ﺣﺪاﻛﺜﺮ ﺗﻮاﻥ ﺁﻥ ‘ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﺩ و ﻳﺎ اﺛﺒﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﺪا و ﻋﺎﻟﻢ ﻏﻴﺐ ﺭا ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ اﺛﺒﺎﺕ ﺑﺪاﻧﺪ ” ‘ ﻋﻠﻢ اﻣﺮﻭﺯ ﻫﺰاﺭ ﺑﺎﺭ اﻓﺘﺎﺩﻩﺗﺮ اﺯ ﻋﻠﻢ ﺩﻳﺮﻭﺯﻳﺎﻥ اﺳﺖ ‘ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ اﺯ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﻓﺎﻫﻤﻪ ﺑﺸﺮﻱ ﻣﻂﺐ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻨﺪ ‘ﺷﺎﻳﺪ اﻭﻟﻴﻦ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﻴﺘﻬﺎﻱ ﻋﻘﻞ ﻣﻂﺎﻟﺒﻲ ﻋﻨﻮاﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ ‘ﻋﺮﻓﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘ ﻭﻟﻲ اﻣﺎﻧﻮﻳﻞ ﻛﺎﻧﺖ ﺁﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻳﻚ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﻣﻂﺮﺡ ﻛﺮﺩ و ﺑﺎﻝ و ﭘﺮ ﻋﺎﻟﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻗﻂﻌﻴﺘﻲ ﺑﺮاﻱ ﻋﻠﻢ ﺧﻮﺩ ﻗﺎﻳﻞ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭا ﭼﻴﺪ ‘ و ﻧﺸﺎﻥ ﺩاﺩ ﻛﻪ ﻣﺤﺎﻻﺕ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻴﺶ اﺯ ﺁﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ‘ ﺭاﻩ ﺑﻪ ﻗﻂﻌﻴﺖ ﺩﻫﻨﺪ
    اﻳﻨﻜﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺑﺤﺜﻬﺎﻱ ﺑﭽﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪاﻱ ﭼﻴﺰﻱ ﺭا ﺑﻪ اﺛﺒﺎﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩاﻧﺪ ‘ﺧﻮﺩ ﻛﻤﺎﻝ ﺑﻲﻣﻌﺮﻓﺘﻴﺴﺖ ‘ اﻳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻋﻠﻢ ﻛﻼﻡ و ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﺩﻟﻴﻞ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﻣﻂﻠﻮﺏ اﺳﺖ و ﻧﻪ ﻣﻔﻴﺪ ” ﭼﺮا ﻛﻪ ﻋﻠﻢ ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﻛﻼﻡ ﻋﻠﻤﻲ ﺳﻴﺎﻝ اﺳﺖ ‘و اﮔﺮ ﻣﺬﻫﺐ ﺑﺮ اﻳﻦ ﭘﺎﻳﻪ اﺳﺘﻮاﺭ ﺑﺎﺷﺪ ‘ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ اﺑﻂﺎﻝ ﺩﻻﻳﻞ ﺑﻪ اﺑﻂﺎﻝ ﻋﻘﺎﻳﺪ و اﻳﻤﺎﻥ ﻣﻲاﻧﺠﺎﻣﺪ ” ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻫﻢ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮاﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭا ﺑﺎ ﺩﻻﻳﻞ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻪ ﺩﻳﻦ ﻧﺨﻮاﻧﺪﻧﺪ ‘ﺑﻠﻜﻪ ﻓﻘﻄ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭼﺎﺷﻨﻲ اﺯ ﺁﻥ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ ‘ “ﺩﺭ اﺻﻞ ﺁﻥ ﭼﻪ ﺟﺎﻧﻬﺎ ﺭا ﺑﻪ ﺟﻨﺒﺶ اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭاﮊﻩ ﻋﺪاﻟﺖ ﺑﻮﺩ ” اﻳﻦ اﺗﺶ ﻋﺪاﻟﺖ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮاﻥ اﻣﻜﺎﻥ ﺗﻮﻓﻴﻖ ﻋﻂﺎ ﻛﺮﺩﻩ ‘ ﻋﺪاﻟﺖ ﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ اﺳﺘﻴﻔﺎﻱ ﺣﻘﻮﻕ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ” ﺣﻘﻮﻗﻲ ﻛﻪ ﻭاﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ و ﻧﮋاﺩ و ﻋﻘﻴﺪﻩ ﻧﻴﺴﺖ ‘ﺑﻠﻜﻪ ﻓﻘﻄ و ﻓﻘﻄ ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﺁﺩﻡ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ‘ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﺑﻪ ﺩﻳﻦ ﻧﺪاﺭﺩ ﺗﺎ ﻇﻠﻢ و ﻋﺪاﻟﺖ ﺭا ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻲ ﻛﻨﺪ ‘
    ﺟﻮاﻣﻊ ﺑﺪﻭﻱ ﻫﻢ اﮔﺮ ﺑﻪ ﺣﺪاﻗﻠﻲ اﺯ ﻋﺪاﻟﺖ ﺗﻦ ﻧﻤﻴﺪاﺩﻧﺪ ‘ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺣﻴﺎﺕ ﺧﻮﺩ اﺩاﻣﻪ ﺩﻫﻨﺪ ‘ ﺩﻳﻨﻲ ﻛﻪ ﻋﺎﺩﻝ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺩﻳﻦ ﺧﺪا ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﺪ ﻧﻴﺴﺖ اﻳﻨﺠﺎ اﺷﺎﺭﻩاﻱ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻭاﮊﻩ ﻋﺪاﻟﺖ اﺯ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ ﻓﻘﻴﻬﺎﻥ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ‘ ﺣﺮﻑ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ اﺣﻜﺎﻡ و ﺩﻳﻦ ﺧﺎﻟﺺ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﺪ ‘ و ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺪ ‘ﺁﻥ ﻋﺪاﻟﺖ اﺳﺖ
    ﻋﺪاﻟﺖ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻣﺴﺘﻘﻠﻲ ﻧﻴﺴﺖ ‘ﺗﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﻨﺪﻳﺸﻨﺪ و ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺁﻥ ﺭا ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ” اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪ ‘ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻏﺎﻟﺐ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﻋﻤﻮﻡ ﻃﻼﺏ ﺩﻳﻨﻲ ﺑﻮﺩﻩ و ﻫﺴﺖ ‘ اﻳﻦ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎ اﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ﻋﺪاﻟﺖ ﺭا ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﻨﻴﻢ ‘و اﮔﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺷﺒﺎﻫﺘﻲ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﺪاﺷﺖ ‘ﺁﻥ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺭا ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻧﺎﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﺑﻨﺎﻣﻴﻢ ‘ ﺑﻠﻜﻪ اﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ اﺣﻜﺎﻡ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ ‘ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺁﻥ ﺷﻮﺩ ‘ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺪاﻟﺖ اﺳﺖ ‘ ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﺑﻨﺎﺯﻡ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺧﻼﻗﻴﻴﺖ ﻣﻼ ﺟﻤﺎﻋﺖ “ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﺪ ‘ ﺭﻭﺯﻧﻪاﻱ ﺭا ﻫﻢ ﻛﻪ ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ‘اﺧﻂﺎﺭﻱ ﺑﺮاﻱ ﻋﺎﻗﻼن ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺑﺴﺘﻪاﻧﺪ ‘ﻛﻪ ﻣﺒﺎﺩا ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﺑﻪ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﻓﻘﻬﺎ ﺷﻚ ﻛﻨﻨﺪ ” و ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﻋﺎﻣﻞ ﻧﺎﻋﺪاﻟﺘﻲ و ﺑﺪ ﻓﻬﻤﻲ ﺑﺪاﻧﻨﺪ
    ﻭاﻗﻌﺎ اﻧﺴﺎﻥ ﺗﺎ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ‘ ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻋﻤﻠﺶ ﺑﺒﻨﺪﺩ و ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺑﺤﺜﻬﺎﻱ ﻧﻆﺮﻱ ‘ﺩﻟﺨﻮﺵ ﻛﻨﺪ ‘ ﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﻧﻪ ﻋﺰﻳﺰ اﺯ ﻳﻚ ﺟﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻫﺮ ﻣﻜﺘﺐ و ﻣﺮاﻣﻲ ﺟﺰﻳﻲ اﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﺁﻥ ﻣﻜﺘﺐ اﺳﺖ ‘و ﺑﺎ ﻫﻴﭻ ﺗﺮﻓﻨﺪﻱ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻥ اﺯ ﺯﻳﺮ اﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺷﺎﻧﻪ ﺧﺎﻟﻲ ﻛﺮﺩ ”
    ﺁﺥ ” ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ” ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﺧﺎﻟﻲ ﻛﺮﺩ ‘ ﻓﻘﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ و ﺷﺪﻩ ‘ اﻟﺒﺘﻪ ﭼﻪ ﺷﺪﻧﻲ ‘ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﻱ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻼﻳﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪاﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﺳﻴﺐ ﺷﻨﺎﺳﻲ و اﻳﻨﻜﻪ ,ﺳﺮ اﻳﻦ ﻓﻼﻛﺖ و ﺑﻲاﺫﺗﻲ ﺩﺭ ﭼﻴﺴﺖ ‘ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﻨﺪ ” ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻧﺘﻴﺠﻪ اﻳﻨﻜﻪ ‘ ﺟﺎﻣﻌﻪاﻱ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺧﺮﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﺑﻲﻋﺪاﻟﺘﻲ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ‘ ﺑﻪ ﺗﻌﺒﻴﺮﻱ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺧﺮﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﻛﻔﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ‘ ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﺪاﻧﺪ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﭼﻪ ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ ‘ ﻛﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻧﺪاﻧﺪ ﺁﺧﻮﻧﺪ و ﻓﺮﺯﻧﺪاﻥ و ﻓﺎﻣﻴﻠﺶ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻧﻮاﻱ ﺭﺳﻴﺪﻩاﻧﺪ ” ﺁﺑﺮﻭﻱ اﻳﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﻪ “ﺣﺪاﻗﻞ ﺑﺎﻗﻲﻣﺎﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻧﺸﺪﻧﺪ ﺟﻠﻮﻱ ﺭﻓﺘﻦ ﺁﺏ ﺯﻳﺮ ﺭا ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ
    ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩﻡ اﺯ اﻳﻦ ﻧﻮﺷﺘﻨﻬﺎ ﻗﺼﺪ ﺧﺪﻣﺖ ﺩاﺭﻡ ‘ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺯ اﺭﺿﺎﻱ ﻧﻴﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ اﺯ ﺁﻥ ﺑﻴﺨﺒﺮﻡ و ﻣﻂﻤﻴﻨﻢ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻴﮕﻴﺮﻧﺪ و ﻗﻠﻢ ﻣﻴﻔﺮﺳﺎﻳﻨﺪ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻢ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲاﻧﺪﻳﺸﻨﺪ ” ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﻕ ﻣﺎ ﺩﺭ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﻣﺪﻋﻴﻨﺪ ﻛﻪ ﺭاﻩ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺧﻮﺩ و ﺑﺎﻗﻲ ﺑﺸﺮﻳﺖ ﺭا ﻳﺎﻓﺘﻪاﻧﺪ و ﺩﺭﻙ و ﻓﻬﻢ و ﺗﻔﺴﻴﺮ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﻴﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ و ﺣﺎﺿﺮﻧﺪ ﺑﺮاﻱ اﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺭا ﻫﻢ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ ” ﻭﻟﻲ ﺑﻨﺪﻩ و ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﭼﻨﻴﻦ اﻳﻤﺎﻧﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ و اﺯ اﻳﻦ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﻢ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﮔﻤﺮاﻫﻲ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻴﺒﺮﻳﻢ و ﺧﻮﺩ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻴﻢ ‘ ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻴﺪﻫﻴﻢ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﺭا ﻧﺒﺮﻳﻢ ‘ﻛﻪ اﮔﺮ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﻨﻴﻢ’ و ﺑﻌﺪ ﺑﻔﻬﻤﻴﻢ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻩاﻳﻢ ‘ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻴﻢ ﺳﺮﺵ ﺭا ﺑﻪ ﺗﻨﺶ ﺑﭽﺴﺒﺎﻧﻴﻢ’ و ﺑﮕﻮﻳﻴﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﺎ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻳﻢ و ﺣﻖ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺎﺭﻱ ﺭا ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ ‘ ﻣﺎ ﻣﻌﺘﻘﺪﻳﻢ ﻛﻪ ﺭاﻩ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺑﺸﺮ ﺭا ﻧﻤﻴﺪاﻧﻴﻢ ‘ ﻣﺎ ﻓﻘﻄ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺣﺪ ﻣﻴﺪاﻧﻴﻢ ﻛﻪ هﻫﻤﻪ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺣﻖ و ﺣﻘﻮﻗﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ‘و ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻥ ﺭا ﺭﻋﺎﻳﺖ ﻛﻨﻨﺪ ‘ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺎ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﻣﺎ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻨﺪ ﻧﻴﺴﺖ ‘ اﺗﻔﺎﻗﺎ اﻳﻦ ﺧﻮاﺳﺘﻪﻫﺎ ﻫﻤﺎﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻗﺒﻞ اﺯ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﻴﺪﻥ و ﻗﺒﻀﻪ ﺁﻥ( ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﻴﻤﺖ) ﻫﻤﺎﻥ ﺭا ﻣﻴﺨﻮاﺳﺘﻨﺪ,
    ﻣﺜﻼ ‘اﮔﺮ ﻗﺒﻞ اﺯ اﻧﻘﻼﺏ ﺷﺎﻩ اﺯ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪ ‘ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻲ ﺗﺎ ﺁﺭاﻡ ﺑﮕﻴﺮﻱ ‘ اﻭ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﺯاﺩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ اﺟﺎﺯﻩ ﺗﺮﻭﻳﺞ ﻋﻘﺎﻳﺪﺷﺎﻥ ﺭا ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺗﺒﻌﻴﺾ ﻧﺒﺎﺷﺪ ‘ ﻇﻠﻢ ﻧﺒﺎﺷﺪ ‘ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪﻫﺎ ﺁﺯاﺩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﻖ ﺭاﻱ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﻖ ﺭاﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻲ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘اﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ ﻣﻂﻤﻴﻨﻢ ﻛﻪ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﺑﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻛﻤﺘﺮ اﺯ اﻳﻨﻬﺎ ﻫﻢ ﺭﺿﺎﻳﺖ ﻣﻴﺪاﺩ ‘ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ اﺯ ﻭﻗﺎﻳﻊ ﺳﺎﻝ ﭼﻬﻞ و ﺩﻭ ﺁﮔﺎﻫﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺤﻮﺭ اﺻﻠﻲ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﺩﻭ ﻧﻜﺘﻪ ﺑﻮﺩ ‘ﻳﻜﻲ ﺣﻖ ﺭاﻱ ﺯﻧﺎﻥ ‘ ﻛﻪ اﻭ ﺁﻥ ﺭا ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺷﺮﻉ اﺳﻼﻡ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﻣﻴﺪاﺩ و ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻣﺤﺎﻛﻤﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯاﻥ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺗﺨﻠﻒ ﺩﺭ ﺩاﺩﮔﺎﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ‘
    ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﻴﭙﺴﻨﺪﻱ ‘ﺩﺭ ﺣﻖ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺭﻭا ﻣﺪاﺭ ‘
    اﻳﻦ ﺣﺪاﻗﻠﻬﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺸﺮ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ﻛﻪ ﻧﻮﺩ ﺩﺭﺻﺪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺟﻬﺎﻧﻲ ‘ﺣﺪاﻗﻞ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ‘ﺁﻥ ﺭا ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و اﻳﺮاﻥ ﻫﻢ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺁﻧﺎﻥ اﺳﺖ ” ﺗﺤﻘﻖ اﻳﻦ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺪﻭﻥ ﺩاﺷﺘﻦ ﺩﻣﻜﺮاﺳﻲ و ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻓﺮاﺩﻳﻨﻲ (ﺳﻜﻮﻻﺭﻳﺴﻢ) و ﭘﺬﻳﺮﺵ ﺗﻜﺜﺮ ﻋﻘﺎﻳﺪ (ﭘﻠﻮﺭاﻟﻴﺴﺖ) اﻣﻜﺎﻥﭘﺬﻳﺮ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ
    ﺣﺎﻻ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﮔﺮاﻣﻴﻤﺎﻥ ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺮﺗﻀﻲ اﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺭا ﺑﻬﺘﺮ ﺩﺭﻙ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﭼﺮا ﻫﺮ ﺑﺎﺭ اﺯ ﺁﻥ ﻳﺎﺩ ﻣﻴﻜﻨﻢ (ﺧﺪا ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ) ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻣﺮﻳﺾ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﺘﺮﻓﻢ (اﻳﻨﺠﺎ ﻣﺮﻳﺾ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﻛﺎﻣﻞ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻧﺎﻗﺺ ﺑﻮﺩﻥ ‘ﺟﺎﻳﺰاﻟﺨﻂﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﻋﻘﺪﻩاﻱ ﺑﻮﺩﻥ اﺳﺖ) ‘ ﺑﺮاﻱ ﻫﻤﻴﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﺮاﺕ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﻛﺸﻴﺪﻥ و ﮔﺮﺩﻥ ﺯﺩﻥ ﺭا ﻧﺪاﺭﻡ ‘ ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ‘ ﺁﻳﺎ اﻳﻦ ﺩاﻋﺸﻲ ﻫﺎ ﻛﻪ ﻣﺜﻞ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ و ﻳﺎ ﺧﻮﺩ و ﻋﺪﻩاﻱ ﺭا ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ﺳﺎﻟﻤﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ اﺟﺎﺯﻩ اﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭا ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ’ و ﺟﺮاﺕ ﺁﻥ ﺭا ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﻧﻪ ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻝ ﺑﺮاﺩﺭ ‘ ﺁﻧﻬﺎ ﻳﻘﻴﻦ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﻫﻤﺎﻥ ﻳﻘﻴﻨﻲ ﻛﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻃﻤﻊ ﺩاﺷﺘﻨﺶ ﺭا ﺩاﺭﻧﺪ ‘ و ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ اﻭﻝ ﺑﻪ اﺳﻼﻣﻲ ﻛﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩاﻧﺪ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻨﺪ ‘ ﻳﻘﻴﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ دﻧﺒﺎﻟﺶ ﻣﻴﺂﻳﺪ. ‘ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﺯﺩﻧﺪ ‘ ﭼﻨﺎﻥ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ﻛﻪ ﭼﺎﺭﻩاﻱ ﺟﺰ اﺩاﻣﻪ ‘ﻧﺪاﺭﻧﺪ ” ﻓﻘﻄ ﻋﻠﻢ و ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻳﻘﻴﻦﺁﻭﺭاﺳﺖ ‘ ﺟﻬﻞ ﻫﻢ ﻳﻘﻴﻦ ﺁﻭﺭ اﺳﺖ ‘ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻬﻠﻲ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ ﻧﺪاﻧﺪ و ﻧﺪاﻧﺪ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ‘
    ﺑﻠﻪ “اﻳﻦ ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﻛﺴﺎﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﺼﻮﺭ ﺑﺎﻃﻞ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﻠﻢ ﭘﻨﺪاﺷﺘﻪاﻧﺪ ‘ و ﺑﻪ ﭘﺸﺘﻮاﻧﻪ ﺁﻥ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ ‘ ” ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺑﻴﺸﺮﻣﺎﻧﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﭼﻨﻴﻦ اﺩﻋﺎﻱ ﮔﺰاﻓﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﻭاﻗﻌﺎ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ اﺩﻋﺎﻱ ﻳﻘﻴﻦ ﻛﻨﺪ ‘ﻣﺎ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺑﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﻛﻮﺱ اﻧﻠﺤﻖ ﻧﺸﻨﻴﺪﻳﻢ ” ﺁﻳﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ ﭼﻨﻴﻦ اﺩﻋﺎﻳﻲ ﺩاﺭﺩ ‘ ﻛﺪاﻡ ﺁﻳﺖاﻟﻠﻪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺩﺭﺟﻪ اﺯ ﻋﻠﻢ ﺩﺳﺖ ﻳﺎﻓﺘﻪ و ﺑﺎﻧﮓ اﻧﻠﺤﻖ ﺳﺮ ﺩاﺩﻩ ‘ ﻣﮕﺮ ﻗﺮﺁﻥ ﻧﻤﻴﮕﻮﻳﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻣﺘﺎﻉ اﺯ ﻧﺎﺩﺭﺗﺮﻳﻦ ﻣﺘﺎﻋﻬﺎﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪا ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﺮﺩﻩ ” ﭼﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﺩاﺭﺩ ﻛﻪ ﻋﺪﻩاﻱ اﺩاﻱ ﺁﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺁﻭﺭﻧﺪ و ﭼﻨﺎﻥ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ اﻧﮕﺎﺭ ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ ” ﺧﻮﻳﺶ ﺭا ﻛﺎﻣﻞ ﻧﺪﻳﺪﻥ ‘ﺧﻮﺩ ﻛﻤﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮﻳﺴﺖ ”
    ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﻜﺸﻨﺪ ‘ﻣﺜﻞ اﻳﻨﻜﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻳﺎ ﻋﻠﻲ ﮔﻮﻳﺎﻥ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺸﺎﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ‘ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﺭا ﻋﻮاﻡ ﻧﺰﺩﻩاﻧﺪ ‘ﺑﻠﻜﻪ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﻩ ﻭﻟﻲ ﻓﻘﻴﻪ ﮔﻔﺘﻪ ‘ ﻣﮕﺮ ﻧﺎﻃﻖ ﻧﻮﺭﻱ ﻧﮕﻔﺖ ﻳﺎﻭﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺮ ﺁﻧﻜﻪ ﮔﻔﺘﻪ ‘ ﻣﮕﺮ ﻛﻢ ﺣﺮﻓﻲ ﺑﻮﺩﻩ ‘ ﺑﻶﺧﺮﻩ ﻳﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻮﺩﻩ ‘ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ اﻭ ﭼﺮا ﭼﻨﻴﻦ ﺩﺭﻭﻏﻲ ﮔﻔﺘﻪ ” اﮔﺮ ﻫﻢ ﺭاﺳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ‘ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﻮﺩ ‘ﺗﺎ ﻣﺎ ﺑﺪاﻧﻴﻢ ﺑﺎ ﭼﻪ اﻋﻮﺟﻮﺑﻪاﻱ ﻃﺮﻑ ﻫﺴﺘﻴﻢ ‘ ﻣﮕﺮ ﺁﻥ ﻳﺎﻭﻩﮔﻮ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺩاﻧﺸﻤﻨﺪ اﺳﺖ و ﻣﻌﻤﻢ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﻧﮕﻔﺖ (ﺁﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺟﻠﻮﻱ ﺻﺪﻫﺎ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ) ﻛﻪ ﺛﻨﻲﻫﺎ ﺣﺮاﻣﺰاﺩﻩاﻧﺪ ‘ﺁﻥ ﻫﻢ ﻃﺒﻖ ﺭﻭاﻳﺎﺕ ﺷﻴﻌﻲ ‘ و ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﺭﻭاﻳﺎﺕ ﺛﺎﺑﺖ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﭼﻮﻥ اﻫﻞ ﺛﻨﺖ ﺩﺭ ﻃﻮاﻑ ﻛﻌﺒﻪ ‘ﺩﻭ ﺭﻛﻌﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﻃﻮاﻑ ﺭا ﻧﻤﻴﺨﻮاﻧﻨﺪ ‘ﺣﺮاﻣﺰاﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﺣﺘﻲ ﺩاﺳﺘﺎﻥ اﻥ ﺭا ﻫﻢ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮﺩ ‘ ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻪ ﻳﻮﺗﻴﻮﺏ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻛﻨﻴﺪ ‘ اﻭ اﻳﻦ ﺩﺭﻭﻍ ﺭا اﻣﺮﻭﺯ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻣﻮ ﺑﻪ ﻣﻮ ﺛﺒﺖ و ﻇﺒﻄ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ ﻭاﻱ ﺑﻪ ﺩﻳﺮﻭﺯﻱ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﻓﻬﻢ ﺧﻮﺩ و ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭﻗﺎﻳﻊ ﺭا ﻣﻴﻨﮕﺎﺷﺘﻪ
    ﺁﻧﻜﻪ ﺛﻨﻲﻫﺎ ﺭا ﻃﺒﻖ ﺭﻭاﻳﺎﺕ ﺷﻴﻌﻲ ﺣﺮاﻣﺰاﺩﻩ ﺑﺪاﻧﺪ ‘ ﻭاﻱ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺳﺎﻳﺮ اﺩﻳﺎﻥ ‘
    ﻣﺸﻜﻞ ﻳﻘﻴﻨﻴﻴﺎﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ اﻳﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﺑﺎ ﺩﺭﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﻛﻮﺭﻫﺎ ﻃﺮﻓﻨﺪ
    ﺧﺪا ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ

     
    • جناب عرفانیان

      با سلام

      در کلیت انتقادهای شما و دردهای اجتماعی که مطرح می کنید ،یا ایراداتی که به گروههای تندرو جاهل مثل داعش و غیر آن وارد میکنید ،با شما مخالفتی ندارم و همراهم،چیزی که هست این است که مطالب خود را بر مبناهای قابل بحث و مناقشه استوار میکنید ،آنهم بزبان و منطقی جزمی ،بسیار جالب است که از جزمیت فلسفی و کلامی در عرصه اندیشه انتقاد میکنید ،چیزی که “نسبی گرایان” مدعی آنند ،در عین حال عجیب است که سخنان خود را بصورتی “دگماتیک و جزمی” بیان می کنید!
      عزیز ، شما اگر معتقد به “نسبیت” در عرصه اندیشه و اخلاق و عمل هستید ،چگونه خود ،اینطور گفتار خود را مشحون از “گزاره های جزمی” اثبات نشده نی کنی؟
      سوال من از شما این است به دهها گزاره جزمی که اینجا نوشتی کار ندارم،بگویید آیا یک گزاره جزمی در عرصه اندیشه وجود دارد یا ندارد ؟
      اگر هیچ گزاره جزمی در عرصه اندیشه وجود ندارد،پس همه گزاره هایی که اینجا نوشتید و بر اساس آنها داد سخن دادید و گروهی را محکوم کردید و یقین افرادی را مورد سوال قرار دادید،همه گزاره هایی غیر جزمی و اثبات ناپذیر و مشکوکند!
      دقت کردید؟
      و اگر فی الجمله پذیرفتید که یک یا چند گزاره جزمی در عرصه اندیشه و شناخت وجود دارد،پس نسبیت همه اندیشه ها و یقینی نبودن آنها که مورد ادعای شماست را نقض کرده اید.
      من از بحث تفصیلی در اینجا معذورم ،اما کمی درنگ کنید ،این یک سوال مهم و ابتدایی است که متوجه ادعای “نسبیت مطلق” در عرصه اندیشه است ،البته اینجا جزمیت ریاضی و قضایای ریاضی مورد نظر من نیست ،جزمیت یا نسبیت در همین عرصه هایی که شما ادعا می کنید ،یعنی در عرصه اندیشه و اخلاق عملی.
      ببینید شما نوشته اید :

      “”اﻳﻦ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﺮﺻﻪ ﻋﻠﻢ ﻛﻼﻡ و ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﺣﺘﻲ ﻋﻠﻢ ﺗﺠﺮﺑﻲ ﻗﻂﻌﻴﻴﺘﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪاﺭﺩ ‘ و ﺣﺪاﻛﺜﺮ ﺗﻮاﻥ ﺁﻥ ‘ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﺩ و ﻳﺎ اﺛﺒﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﺪا و ﻋﺎﻟﻢ ﻏﻴﺐ ﺭا ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ اﺛﺒﺎﺕ ﺑﺪاﻧﺪ ” ‘ ﻋﻠﻢ اﻣﺮﻭﺯ ﻫﺰاﺭ ﺑﺎﺭ اﻓﺘﺎﺩﻩﺗﺮ اﺯ ﻋﻠﻢ ﺩﻳﺮﻭﺯﻳﺎﻥ اﺳﺖ ‘ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ اﺯ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﻓﺎﻫﻤﻪ ﺑﺸﺮﻱ ﻣﻂﺐ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻨﺪ ‘ﺷﺎﻳﺪ اﻭﻟﻴﻦ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﻴﺘﻬﺎﻱ ﻋﻘﻞ ﻣﻂﺎﻟﺒﻲ ﻋﻨﻮاﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ ‘ﻋﺮﻓﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘ ﻭﻟﻲ اﻣﺎﻧﻮﻳﻞ ﻛﺎﻧﺖ ﺁﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻳﻚ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﻣﻂﺮﺡ ﻛﺮﺩ و ﺑﺎﻝ و ﭘﺮ ﻋﺎﻟﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻗﻂﻌﻴﺘﻲ ﺑﺮاﻱ ﻋﻠﻢ ﺧﻮﺩ ﻗﺎﻳﻞ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭا ﭼﻴﺪ ‘ و ﻧﺸﺎﻥ ﺩاﺩ ﻛﻪ ﻣﺤﺎﻻﺕ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻴﺶ اﺯ ﺁﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ‘ ﺭاﻩ ﺑﻪ ﻗﻂﻌﻴﺖ ﺩﻫﻨﺪ””.

      من الان به عرصه کلام یا فلسفه یا علوم تجربی و جزئیات ادعاهای شما در این چند سطر ورودی نمی کنم،دوست من بمن بگو ،همین گزاره چند سطری که نوشتی ،آیا به آن جزم داری یا خیر؟ یعنی آن نسبیت در اندیشه که باعث شده است قطعیت و جزمیت همه گزاره های اندیشه بشری را نفی کنی ،شامل گزاره خودت نیز میشود یا خیر؟
      اگر نمی شود و این ادعایت جزمی غیر قابل مناقشه است ،پس خود محتوای سخن خود را نقض کرده ای که گفتی هیچ چیز جزمی در جهان معرفت و شناخت وجود ندارد.
      و اگر شامل میشود و این گزاره که حاکی از نسبیت شناخت است ،خودش را هم شامل میشود پس مفاد خود این گزاره نیز نسبی و غیر قابل اتکاء است.
      گفتم اینجا جای بحث تفصیلی نیست ،اینکه گفتی در فلسفه هیچ قطعیتی وجود ندارد،میگویم یکی از مباحث تقسیمی وجود که نعت کلی هستی است این است که “موجود یا حادث است یا قدیم” ،و “موجود یا ثابت است یا سیال و متحرک”،و “موجود یا بالقوه است یا بالفعل” ،من میگویم این گزاره ها جزمی است و قطعیت دارد زیرا حاکی از نعت و وصف کلی وجود است ،شما که میگویی در فلسفه هیچ قطعیتی وجود ندارد ،بمن بگو چرا این قضایا و گزاره ها قطعی نیست؟

      دیگر اینکه شما از کجا بقطعیت گفتی :
      “” و ﺣﺪاﻛﺜﺮ ﺗﻮاﻥ ﺁﻥ ‘ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﺩ و ﻳﺎ اﺛﺒﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﺪا و ﻋﺎﻟﻢ ﻏﻴﺐ ﺭا ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ اﺛﺒﺎﺕ ﺑﺪاﻧﺪ “”.
      دلیل شما بر چنین ادعای جزمی چیست؟ ضمن اینکه در باره خود این گزاره قطعی باید بر اساس نسبیت مورد نظرت توضیح دهی.

      گفته ای :
      “”ﻭﻟﻲ اﻣﺎﻧﻮﻳﻞ ﻛﺎﻧﺖ ﺁﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻳﻚ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﻣﻂﺮﺡ ﻛﺮﺩ و ﺑﺎﻝ و ﭘﺮ ﻋﺎﻟﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻗﻂﻌﻴﺘﻲ ﺑﺮاﻱ ﻋﻠﻢ ﺧﻮﺩ ﻗﺎﻳﻞ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭا ﭼﻴﺪ ‘ و ﻧﺸﺎﻥ ﺩاﺩ ﻛﻪ ﻣﺤﺎﻻﺕ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻴﺶ اﺯ ﺁﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ‘ ﺭاﻩ ﺑﻪ ﻗﻂﻌﻴﺖ ﺩﻫﻨﺪ””.

      امانوئل کانت هرچه گفته یا نوشته ،اینجا سخن به ادعا نیست ،شما اگر جزمیات ایشان را بطور “مدلل و استدلالی” پذیرفته ای ،لطف کن آن گفته های ایشان را (و نه صورت مساله و ادعا را) بطور مستدل برای ما تبیین کن،و روشن کن کانت چگونه پروبال جزمی گرایان را چید ،در حالیکه به دستگاه فلسفی خود جزم داشت؟!
      توجه کنید که شما بعنوان نسبی گرا اگر گزاره های فوق را بدیهی میدانید ،ما میگوییم بداهتی در اینها وجود ندارد ،و اگر قضایای مذکور را نظری قابل نفی و اثبات میدانید ،پس چرا بخلاف مبنای نسبی گرایی خودتان ،اینگونه اینها را جزمی بیان می کنید؟! شما که گفتید یقین کیمیای دست نیافتنی است!

      گفته اید :

      “”اﻳﻨﻜﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺑﺤﺜﻬﺎﻱ ﺑﭽﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪاﻱ ﭼﻴﺰﻱ ﺭا ﺑﻪ اﺛﺒﺎﺕ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩاﻧﺪ ‘ﺧﻮﺩ ﻛﻤﺎﻝ ﺑﻲﻣﻌﺮﻓﺘﻴﺴﺖ ‘ اﻳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻋﻠﻢ ﻛﻼﻡ و ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﺩﻟﻴﻞ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﻣﻂﻠﻮﺏ اﺳﺖ و ﻧﻪ ﻣﻔﻴﺪ ” ﭼﺮا ﻛﻪ ﻋﻠﻢ ﻓﻠﺴﻔﻪ و ﻛﻼﻡ ﻋﻠﻤﻲ ﺳﻴﺎﻝ اﺳﺖ ‘و اﮔﺮ ﻣﺬﻫﺐ ﺑﺮ اﻳﻦ ﭘﺎﻳﻪ اﺳﺘﻮاﺭ ﺑﺎﺷﺪ ‘ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ اﺑﻂﺎﻝ ﺩﻻﻳﻞ ﺑﻪ اﺑﻂﺎﻝ ﻋﻘﺎﻳﺪ و اﻳﻤﺎﻥ ﻣﻲاﻧﺠﺎﻣﺪ ” ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻫﻢ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮاﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭا ﺑﺎ ﺩﻻﻳﻞ ﻓﻠﺴﻔﻲ ﺑﻪ ﺩﻳﻦ ﻧﺨﻮاﻧﺪﻧﺪ ‘ﺑﻠﻜﻪ ﻓﻘﻄ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭼﺎﺷﻨﻲ اﺯ ﺁﻥ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻧﺪ “”.

      آقای عرفانیان اینگونه سخنان جزمی (که مخالف مبنای شما هم هست) نامی جز گزافه گویی ندارد،خیر بحثهای کلام و فلسفه بحثهای بچه مدرسه ای نیست ،شما آنها را نیاموخته اید ،اتفاقا بنظرم اینگونه سخن گفتن کم لطفی و بچه مدرسه ای سخن گفتن است ،شما راحت آنجا نشسته ای و در مورد یافته ها و اندیشه های بزرگان اندیشه بشر مثل سقراط و افلاطون و ارسطو و شیخ الرئیس و غیرو اینگونه قضاوت های سطحی و کودکانه می کنی،شما اصلا چند سطر برای من بنویس که “کلام” چیست،یا “فلسفه” چیست ،ببینیم اصلا میدانی اینها چیست؟ تا بعد بیایی راجع به کلیت یا اهداف فلسفه و کلام سخن بگویی،اینها فوق سطح فکر شماست ،شما اگر می بینی امثال دکتر سروش چیزی در این باب یعنی فلسفه و کلام اظهار می کند ،او کسی است که خود در برابر امثال مرحوم مطهری زانو زده و فلسفه اسلامی را آموخته است ،حال چیزهایی نیز که میگوید یا می نویسد هم باید در کوره نقد بگدازد ،شما چند کتاب فلسفه خوانده ای که ادعا کنی فلسفه و کلام سیال هست یا نیست یا کجای فلسفه سیال هست یا نیست،لطفا حد معرفتی خود را بشناس و فوق حد علم خود سخن نگو ،یا اگر سخنی دارید ،آنرا اینطور کلی و جزمی نگویید و رد شوید ،مساله فلسفه اینقدر بچه مدرسه ای و سطحی نیست که هرکس در مورد آن هرچه خواست بگوید.آموختن اینها راه و رسم دارد ،استاد دارد ،کتاب دارد ،ریاضت و خون دل دارد،همینطور به اظهار لحیه و دستی از دور بر آتش داشتن نیست،حتی آموختن فلسفه های مدرسه ای امروزی نیز چنین نیست دوست عزیز،شما چی خواندی و کجا خواندی ،مهم این است.
      مذهب هم بر فلسفه و اصطلاح فلسفی استوار نیست ،اما اثبات خدا و حقانیت دعوت انبیاء متوقف بر برهان عقلی است ،کار فلسفه و منطق هم انسجام دادن به برهان های عقلی است برای شناخت و تعریف وجود و احوال وجود.
      بله انبیاء فلسفه برای مردم نیاوردند ،اما در محتوای دعوت آنها اتکاء به برهان های عقلی وجود دارد ،چیزی که شما از آن تعبیر به چاشنی کردید ،در همین قرآن ما هم استدلال عقلی و برهان فراوان وجود دارد ،و انبیاء (لیثیروا لهم دفائن العقول) آمدند که عقول و فطرت بشر را شکوفا کنند ،و برای اقامه عدالت (لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان ) چرا؟ (لیقوم الناس بالقسط) برای قیام مردم و تحول آنان به قسط و عدل.

      اینکه گفتید :
      “”و اﮔﺮ ﻣﺬﻫﺐ ﺑﺮ اﻳﻦ ﭘﺎﻳﻪ اﺳﺘﻮاﺭ ﺑﺎﺷﺪ ‘ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ اﺑﻂﺎﻝ ﺩﻻﻳﻞ ﺑﻪ اﺑﻂﺎﻝ ﻋﻘﺎﻳﺪ و اﻳﻤﺎﻥ ﻣﻲاﻧﺠﺎﻣﺪ””.

      این ناشی از خلط مبحث علوم تجربی با کلام و فلسفه است ،ظاهرا هنوز شما آشنای با تعریف فلسفه و روش آن و غایت آن و تفاوت آن با علوم تجربی نیستید ،روی این جهت چیزهایی را در برخی کتب و نظرات نویسندگان می بینید و همه را با هم یک کاسه میکنید.
      مذهب بر دلیل و استناد عقلی پابرجاست ،و برهان عقلی از قبیل قضایای کلی ضروری دائمی است ،که اگر این ویژگی را بردارید دیگر برهان عقلی و فلسفی نیست ،این از قبیل آزمایش تجربی اکسیژن و ایدروژن و ترکیب آنها نیست که موکول به تجربه و آزمایش و تفاوت در نتیجه مشاهدات تجربی باشد،اینها را درست در جای خود بیاموزید و با هم مخلوط نکنید.

      شما قصد خدمت دارید ،این مفروض است ،همه قصد خدمت دارند و باید داشته باشند ،اما هرکس باید بقدر علم و معلومات خود سخن بگوید ،من و شما انیشتین نیستیم که در عرصه فیزیک هرچه خواستیم بگوییم ،این بدیهی است ،در عرصه های دیگر نیز نباید لقمه بزرگتر از دهان بگیریم ،اگر فلسفه و کلام خوانده اید ،بقدری که خوانده اید اظهار نظر مستدل کنید ،همینطور نخوانده ملایی نکنید و قضاوت که “اینها بحث های بچه مدرسه ای است” کسی اگر بخواهد بگوید چیزی بچه مدرسه ای است باید بمدرسه رفته باشد بعد اینرا بگوید،مدرسه شما کجا بوده است؟

      “”ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﻕ ﻣﺎ ﺩﺭ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﻣﺪﻋﻴﻨﺪ ﻛﻪ ﺭاﻩ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺧﻮﺩ و ﺑﺎﻗﻲ ﺑﺸﺮﻳﺖ ﺭا ﻳﺎﻓﺘﻪاﻧﺪ و ﺩﺭﻙ و ﻓﻬﻢ و ﺗﻔﺴﻴﺮ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﻴﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ “”.

      مقصود شما از عده ای ،انبیاء هستند؟ خوب اینکه سعادت بشر در چیست و به چیست قابل بحث است ،اینهم که بشر حق و حقوقی دارد مقبول است ،اما باید در مبنای حقوق گفتگو کرد ،حقوق بشر نیز اجمالا مقبول است ،اما با تکیه بر حقوق تعریف شده بدست بشر ،نمی توان ره آورد انبیاء را همینطور چکی کنار گذاشت،حرف باید روی اساس باشد نه شعار.

      در مورد یقین کسی نگفت هر یقینی مقبول و موجه است ،فوقا بیان کردم که یقین های شما هم باید عیارش سنجیده شود ،چرا بر اساس نسبیت در معرفت و اندیشه هرچه کلام و فلسفه و ره آورد انبیاء است را باید دور ریخت ،و به آنچه که شما به آن یقین و جزم پیدا کرده اید باور داشت؟ خون شما رنگین تر است؟!
      کسی نگفت هر یقینی مصیب بواقع است ،گاه یقین هایی جوهرا جهل مرکب یا جهل بسیط است ،مثل یقین داعشیان ،مگر ما گفتیم هر یقینی و از هرکسی بهرحال مقبول است؟ شما چرا جهل و اشتباه مصداقی فرقه ای را دلیل بر بطلان همه چیز می گیرید؟

      آن که گفتید هیچ متاعی در عالم نادرتر از یقین نیست ،در قرآن نیست ،این مضمون روایت است که بگوش شما خورده،بهر حال ندرت و نادر بودن یقین سلب حجیت از یقینی که از مبادی صحیح ناشی شود نمی کند ،عرض کردم برخی یقین ها مصداق یقین نیست ،مصداق توهم و جهل مرکب است ،مثل این مطالبی که شما نادانسته در مورد فلسفه و کلام سر هم می کنید،اینها را لطفا تامل کنید ،که سخن بدون علم خدمت نیست ،اگر سخن بدون علم خود را گفتید و آنرا یقین پنداشتید و رد شدید ،فرق شما با همان داعش گردن بر که به آنها اشکال دارید چیست دوست عزیز؟!

      بحث در مورد “عدالت” هم طولانی است ،این سخن شما که بشر خود درک از عدالت دارد ،پس نیازمند به ره آورد انبیاء در باب عدالت ندارد ،سخن و مغالطه تازه ای نیست ،آنچه که مورد درک بشر است ،ادراک حسن عدل و قبح ظلم است ،اما در تبیین مصادیق عدل و ظلم ،عقل بشر کافی نیست و نیاز به هدایت انبیاء وجود دارد،این نکته مغالطه شماست،و عدالت اینجور که امروزه ترویج و تبلیغ میشود به “مساوات” نیست ،عدالت یعنی “وضع کل شیء فی موضعه” نهادن هر شیء در موضع و محل لایق آن ،اینجاست که بشر نیازمند هدایت انبیاء است و عقل تنها کافی نیست.

      عرفانیان جان! من با مطالب آخر نوشته ات مخالفتی ندارم و با آن موافقم ،آری آنکه گفت کسی هنگام تولد یا علی گفت ،یاوه گفت و دروغ گفت و اشتباه کرد،حال انگیزه اش بقول شما خدمت بود یا خودشیرینی و چاپلوسی و غلو بود ،فرق نمی کند ،غلط کرد و غلط گفت و یاوه بافت ،همینطور آنکه گفت سنی ها و اهل سنت ( من چندشم میشود از این غلط های املایی شما ،دوست من “ثنی” با “ثاء” نوشته نمیشود ،سنی با سین یعنی منسوب به سنت پیامبر ،شما لطف کنید لغاتی را که شک دارید ،شک و شبهه اینجاها خوب است! این لغات را مراجعه به دهخدا یا اهلش کنید ،خوب نیست با اینهمه ادعای علم و اطلاع که شما در باره صدر و ذیل جهان اندیشه دارید ،در این عرصه عمومی لغات را غلط تایپ کنید و وقتی سید ابوالفضل تذکری بشما داد،شما عجله در نوشتن نکن ،مطالب را درست و به دیکته صحیح بنویس،من اینرا بعنوان تذکر برادرانه عرض کردم برای بی عیب و نقص شدن گفتارهایت) حرام زاده اند ،بیجا گفت ،و مطلبی سلیقه ای و غلط گفت ،شواهد سخن او هم نادرست و متکی به برخی روایات ضعیف یا قابل تاویل است ،پس معیار شما در نقد اسلام و دین ،سخن یک واعظ منبری کم سواد کج سلیقه نباشد ،معیار شما در بررسی این مسائل سخنان امثال علامه طباطبائی و آیت الله منتظری و آیت الله مطهری باشد ،از سخنان اینها اگر چیزی برای بحث داری بیاور ،نه از سخنان منبری های کم سواد،شما کر و کور هم نیستی ،استغفرالله کسی چنین نگفت ،مطالعات ات ضعیف است و آب را از آنجا که سرچشمه است نمی نوشی دوست من،واقع این است که شما از چیزهایی دلزده شده ای ،انتخابی کرده ای و بدنبال از سخنان ضعیف این و آن فرد کم سواد شاهد برای جزمیات و یقینیات خود میاوری! وگرنه اگر یقینی نداریم یا هیچ یقینی حجیت ندارد ،چرا شما به یقینیات خود می بالی دوست من؟!

      من جرات نمی کنم مثل تو بگویم “همه ما” اما بسبک و سیاق پایان گفتار های خودت می گویم : خداوند من و عرفانیان را از جهل شفا دهد!
      بگو آمین!

       
  8. ريشه ها ١٧٠ ( قسمت ١٦٩ ذيل پست :در ستايش دو بانوى ايرانى )
    فرهنگ
    فرهنگ دينى
    عرفان : از روش تا حقيقت
    اگر عرفان را با سنجه روش شناخت يا علم به مفهوم gnosticism در نظر گيريم ،بى هيچ ترديدى پيشينه و تبار آن را بسى كهن تر از تاريخ اسلام مى يابيم .در فصل دوم كتاب عرفان نظرى از دكتر يحيى يثربى مسيحيت نخستين زمينه و منبع تصوف اسلامى معرفى مى شود .مرگوليث مستشرق انگليسى اظهارات حارث محاسبى يكى ارزنخستين مؤلفان تصوف اسلامى را با مطالب باب پنجم انجيل متى مقايسه مى كند و همانندى ميان آن دو را دليلى بر تأثير مسيحيت در تصوف اسلامى مى گيرد .(ص٧٣) نيكلسون هم ميل به زهد و تفكر صوفيان اسلام را اقتباسى از اعمال راهبان مسيحى مىداند .دكتر غنى پشمينه پوشى يا تصوف را از عادات راهبان مسيحى مى خواند (ص٧٤) در همين كتاب (ص١٣٢) در باره عارف بلند آوازه و تإثير گذار ،حلاج مى خوانيم كه وى گر چه معتقد به نور قدم محمدى بود ،عيسى – و نه محمد – را مثل اعلاى انسانى مى دانست كه به مقام قرب رسيده و در روح خدا حلول كرده است ./ از نظرات حلاج كه بعدها نيز در عرفان اسلامى مطرح بوده علاوه بر توجه خاص به حضرت عيسى و طرح مسئله لاهوت و ناسوت كه يك اصطلاح مسيحى است مسئله دفاع از ابليس است ./ يثربى مى افزايد كه ابليس از نظر حلاج از آن رو سجده بر آدم نكرد كه حتى به بهاى عذاب جاودانه بر غير خدا سجده نكند و حلاج ابليس را از استادان خود مى شمرد (ص ١٣٢) توجه بايد كرد كه منابع يثربى در اين مورد منبعى دست اول يعنى كتاب الطواسين خود منصور حلاج است و در موارد ديگر انبوهى از منابع پژوهشگران غربى و همچنين منابع اسلامى است و به نظر من كتاب عرفان نظرى اين استاد طراز اول فلسفه اسلامى براى هركس كه مايل است اطلاعات موثقى در باره مضامين و آداب و تاريخ و تبار عرفان به زبان فارسى امروزى بخواند بسيار مناسب است هرچند به هر دليل گاه مى نمايد كه ملاحظاتى را نيز براى همسازى مطالب با ايدئولوژى حاكم رعايت كرده است .پس از حلاج عين القضات همدانى نيز متإثر از حلاج ابليس را مى ستايد و متأثر از ابن سينا معاد جسمانى را رد مى كند .من به هيچ وجه خود را در حدى نمى دانم كه چيزى به نظر پژوهشگران افزوده كنم .اما اين را نيز مى دانم كه سرچشمه عرفان از نظر پژوهشگران محل اختلاف است .مانويت ،آيين مغان و زروانى گرى زرتشتى ،مذهب بودا ،افلاتونيسم و نو افلاتونيسم ،مسيحيت و در مورد مايه هاى عرفانى حكمت اشراق سهروردى حكمت خسروانى ايران باستان از جمله خاستگاه هايي است كه عرفان ايرانى را ملهم از آنها مى دانند .حافظ حتى در مقام اشارت و استعاره چرا بايد اين همه از پير مغان و خرابات مغان و مغبچه باده فروش سخن گويد يا از فيض روح القدس و مسيحا دم ؟ اين آميزه زرتشتى گرى و مسيحيت پيشينه اش به مذاهبى در اواخر عصر ساسانى بر مى گردد ؛از جمله زروانى گرى و مانويت .در اين مجال كوتاه كه هيچ ،در فرصتى طولانى تر به مدت سال ها نيز نمى توان در باره سرچشمه حقيقت عرفان به يك نتيجه قطعى رسيد .در مثنوى مولوى مىتوان طيف هاى مختلف و گاه متعارضى از تإثيرات غير اسلامى را مشاهده كرد .مى دانيم كه در فلسفه افلاطون طبق كتاب دهم جمهورى يا پوليتئيا موجودات اين جهان سايه هايي از ايده ها يا صورت هاى معقول در عالم مثل نيستند .مولوى مى گويد :
    مرغ بر بالا پران و سايه اش
    مى دود بر خاك و پران مرغ وش
    ابلهى صياد آن سايه شود
    مى دود چندان كه بى مايه شود
    بى خبر كان عكس آن مرغ هواست
    بى خبر كه اصل آن سايه كجاست
    تير اندازد به سوى سايه او
    تركشش خالى شود از جستجو
    تركش عمرش تهى شد عمر رفت
    از دويدن در شكار سايه تفت
    از اين روشن تر نمى توان نظريه مثل يا ايدوس هاى افلاتونى را توصيف كرد .با اين همه ،عارفان ايرانى عرفان را در قالب اسلامى عرضه مى كنند و از آيات قرآن بهره مى گيرند .من صلاحيت ندارم كه در باره اعتبار و اصالت بعض احاديثى كه عارفان مستند فرضشان كرده اند نظر بدهم .حديث معروف به كنت كنزا مخفيا كه شالوده وحدت وجود است از كجا آمده است ؟ يا ابليس ستايي حلاج و عين القضات با نظر قرإنى نمى خواند .چرا كه سركشى و اباء ابليس به روايت قرآن از سر تفرعن و غرور است نه امتناع از سجده در برابر آدم .ابليس مى گويد :من از آتشم و او از خاك .خرمشاهى و برخى ديگر از پژوهشگران قبول ندارند كه شراب و شاهد در ديوان حافظ دست كم در همه جا جنبه روحانى داشته باشد .ما مى دانيم كه فردوسى نيز در شاهنامه ابياتى در ستايش شراب دارد كه بى شك مرادش آب نبيد يا انگو ر يعنى شراب واقعى است .رقص و سماع و بربط زدن و نواختن چنگ و عو.د نيز چندان با قرآن و شريعت عامه سازگار نيست .پاسداران همين شريعت كه قدرت ها غالبا از آن بهره جسته اند ،حلاج و عين القضات و سهروردى را به قتل رساندند و تنها مدت ها پس از قتل آنها بود كه عارفان جرأت كردند با ستايش از آنها ياد كنند .با همه اين ها عرفان ايرانى مبانى خود را از قرآن و احاديث مى آوردند .
    اما اگر از نظر حقيقت و درونمايه عرفان با قطعيت نمى توان به اين نتيجه رسيد كه عرفان ايرانى خاستگاهى پيشا اسلامى دارد ،از نظر روش شناخت بى هيچ ترديدى پيشينه عرفان دست كم به دوران رواج مكتب غنوصيه بر مى گردد ؛ يعنى به فاصله سده يكم پيش از ميلاد تا سده يكم پس از ميلاد .غنوصيه يا گنوستيست ها جهان خاكى را خوار و خواهش هاى جسمانى را شيطانى و زندگى اين جهانى را ذاتا ناقص و سرشته از رنج و گناه مى شمردند .در نظر آنها راه رستگارى كوشش هاى تهذيبى و فكرى براى زايشى دوباره در قرب خدايي بود والاتر از دميورژ يا خداى صانع .در طول زمان اين خداى نجاتبخش در ناجيانى چون عيسى و مانى متجلى مى گردد و به مريدان مى آموزد تا با علم گنوسيس كلمه يا لوگوس الهى را در خود پيدا كنند .برخى از لغتنامه هاى عربى اين نوع علم را معرفت الحدسيه معنا كرده اند .بينش ،شهود ،اشراق ،intuition ، ذوق ،Anschauung( آلمانى ) ،علم حضورى ،و غيره از واژه هاى ديگر زبان ها براى gnosis يونانى هستند .در فارسى آن را يافت و اندريافت نيز ناميده اند .اين گونه شهود درونى از نظر منبع بيرونى اش revelation يا انكشاف و كشف و شهود نيز ناميده شده است .غنوصيه بر آن بودند كه تنها با اين نوع علم مى توان خدا را ديدار كرد و نه با علم عقلى و استدلالى يا تعبد شرعى .مسيحيت سبب ساز رشد اين عرفان يا گنوسيس شد .

     
  9. خداوند همواره پشتیبانت و دست ددان و دیوخویان از تو کوتاه باد

    از راهی بسی دور دعایم همیشه بهمراهت خواهد بود و آن چیزی جز آرزوی سلامتی برای خود و عزیزانت نیست

    ارادت

     
  10. جنگِ عقیدتی و آرمانی یا جنگِ دفاعی و میهن پرستانه؟
    قسمت هشتم (قسمت هفتم، در پستِ “ازچهارشنبه‌ی آینده در قدمگاهم”)
    با درود به انسان آزاده و شجاع، جناب نوری زاد عزیز

    رکود نسبی در جبهه‌ها و بحران سیاسی در کشور (5)
    **************************************
    در قسمت‌های گذشته، به سخنرانی و افشاگریِ رئیس‌جمهور (بنی‌صدر) در 14 اسفند سال 59 و بازتاب‌های این سخنرانی و ادامۀ بحرانها درکشور، پرداختم.
    قصدم بر آن بود که در این قسمت به ادامۀ آن ماجرا بپردازم اما بدنبال مباحثی که با تنی چند از دوستانم داشتم و بدلیل اهمیت موضوعِ “تنش‌ها و بحران سیاسی سال 1359 و اوائل سال 1360” و تاثیر مستقیمی که این موضوع، بر جنگ و سرنوشتِ میهن ما داشته است؛ تصمیم گرفتم این موضوع را کمی دقیقتر، واشکافی نمایم. من دو دلیلِ عمده برای این کار دارم:
    1- دوستانم گفته‌اند: “بیان وقایع این دوران، به شکلی که شما دنبال می‌کنید و تاریخِ این اتفاقات را به دلخواهِ خویش، جابجا می‌نمایید؛ منطقی نیست!. مثلاً شما برای تحلیلِ وقایعِ مربوط به اواسط سال 59، از مصاحبه‌ها یا اخبارِ سال 60، بهره می جویید!. در چنین حالتی ممکن است، واقعیاتِ تاریخی، با تحلیل‌های شما، تغییر یابند. و مطلب همانگونه نباشند که شما بیان داشته‌اید!!”
    برای رفع این شبهه، من تصمیم گرفته‌ام تا این مقطع را با “ترتیبِ تاریخی” دنبال نمایم. و از آنجائیکه بخشی از این دوره را در قسمت‌های پیشین مطرح نموده‌ام، لذا با کسب اجازه از دوستان گرامی، سعی می‌نمایم تنها چند هفته به عقب رفته و از یکی از اتفاقات مهمِ همین دوره، یعنی از حوالی اسفند ماه 1359، مطلب را پیگیری نمایم.

    2- پس از انقلاب 57، تاریخِ این سرزمین، در چهار مقطع، دارای نقطه عطفی مشخص، بوده است. یعنی در این 36 سال گذشته، مردمِ میهن ما با چهار مقطع زمانی مواجه شده‌اند که هر کدام از آنها، تاثیر بسیار زیادی بر نحوۀ ادارۀ کشور و در نتیجه بر سرنوشت‌شان داشته است. این چهار مقطع، به ترتیب عبارتند از:
    (1) شش ماه آخر سال 1359 و اوائل سال 1360
    (2) هفت ماه آخر سال 1367 و اوائل سال 1368
    (3) شش ماه آخر سال 1377 و اوائل سال 1378
    (4) سال 1388
    بسیاری از دوستان با این دو مقطع (3) و (4)، آشنا بوده و با مقطع (2) و چگونگی آن، آشنایی کمتری دارند!. و باید اعتراف نمود که این آشنایی در موردِ مقطع اول، بسیار کم است.
    جالب آنست که هر چه میزانِ این آشنایی نزدِ اقشار مختلفِ جامعه و مردم، بیشتر می گردد؛ بدلیلِ افشای ماهیت رژیم، از مشروعیت آن نیز بیشتر کاسته می‌گردد.
    کیست که نداند؛ جریانات سال 1388(انتخابات ریاست‌جمهوری، جنبش سبز و حرکت مردم) و همچنین جریان سال 1378 (قتل‌های زنجیره‌ای، حمله به کوی دانشگاه)، چگونه توانست به بی اعتباری نظام انجامیده و ریزشِ فراوانِ نیروهای آنرا، در پی داشته باشد؟
    یکی از نتایجِ خوبِ آشنایی با دو مورد فوق؛ افشاگری‌ها و آشکار شدنِ حقایق پشتِ پردۀ مقطع (2)، یعنی جریانات سال 67 و 68 (پذیرش قطعنامه، کشتار زندانیان سیاسی، برکناری آقای منتظری، فوت خمینی و انتصاب خامنه‌ای)، بوده است. در همین سالهای جدید است که پرده از رازِ کشتار وحشیانۀ زندانیان سیاسی که براساس فتوای خمینی صورت گرفته بود، برداشته می شود و ماهیت واقعیِ حکومتِ دینی آشکار می‌گردد.
    اما شوربختانه، جریاناتِ مقطع اول (برکناری رئیس‌جمهور، قلع وقعم نیروهای غیر خودی، انفجار در حزب‌جمهوری و ترورها، انحصارطلبیِ حکومت دینی)؛ بدلیلِ تبلیغاتِ وارونۀ حکومت و مخفی‌کاری‌های آن، و از طرفی، شریک بودنِ تمامیِ جناح‌های حکومتی در آن جریانات؛ این مقطع، همچنان برای جامعه و مردم، پوشیده مانده است.
    ضمناً، از آنجائیکه بررسیِ تحلیلیِ این دوران، پرده از چهرۀ آقای خمینی بر میدارد و موجب میگردد تا اندیشه‌ها و رفتارهای واقعیِ ایشان افشا شود؛ لذا اکثریتِ جناح‌های موجود در کشور (که همگی تلاش دارند تا این چهره را همچنان قدیسی و پاک و منزه نگاه دارند) نیز به گونه‌ای در تاریک نگاه داشتنِ این بخش از تاریخ؛ با هم همداستانند.
    من معتقدم این مقطع، نقشِ بنیادی و ریشه‌ای در رفتارشناسی این نظام دارد. اندیشه‌هایی که در پشتِ جریاناتِ این مقطع وجود داشته است، هنوز هم جاری و ساری است. بعبارتی‌دیگر، من معتقدم که تمامیِ رفتاری که طی این سالها از حاکمان این نظام و چماقداران آنها سر زده است، همگیِ آنها از “اخلاقی” سرچشمه میگیرند که در طول همین جریانات (توسط آقای خمینی و حزب جمهوری) در بین مردم (بویژه جوانان)؛ ریشه دوانیده شد. چرا که قبل از انقلاب و حتی تا چند ماه قبل از این جریانات؛ اخلاق و رفتارِ این مردم، کاملاً به شکل دیگری بوده است. اخلاقِ جاری در بین آنها: دوستی، همدلی، صبر، شکیبایی و مدارا بوده و اختلاف در اندیشه، معنای ناپسندی را در بر نداشته است.
    لذا من تصمیم گرفتم تا با نگاهی دقیقتر، به این قطع، بپردازم.

    مایلم نکته‌ای را خاطر نشان نمایم. و آن اینکه، نگاه من به این مقطع و جریانات آن، بر پایه همان سرفصلی است که از قبل در حال پیگیری بودم؛ یعنی یافتنِ پاسخ به این پرسش که “آیا جنگ؛ آرمانی و عقیدتی بود؟ یا دفاعی و میهن‏پرستانه؟”. پس همچنان سعی خواهم کرد، در این راه گام زنم. و اگر مطلبی از این دوره، از قلم فرو ماند، حتماً بدان دلیل بوده است که آن مطلب، تاثیر مستقیمی بر “جنگ” نداشته است. اما، از آنجائیکه اکثر روزهای این چند ماه (بعنوان یکی از چهار مقطعِ مهمِ این 36 سال)، آبستنِ حوادثِ فراوانی است، لذا تلاش خواهم نمود به کلیۀ موارد آن (هرچند، گذرا) اشاره‌ای بنمایم.
    بدیهی است، همفکری دوستانِ سالخورده‌تر ما یا دوستانِ آگاهتر ما به این دوران؛ می تواند در هر چه پربارتر شدنِ این تحلیل، کمک شایانی را نصیب همه ما بنماید.
    من که نوشته‌های استاد گرامی جناب کورس را دنبال می‌نمایم، اقرار میکنم که این دوست خردمند ما، از تمامیِ جریاناتِ این دوران آگاه بوده و دارای منطق و تحلیلِ کاملی از آن می‌باشند. لکن از بختِ بد ما، مشکلات ما آنقدر فراوانند که ایشان فرصتِ پرداختنِ مستقیم به این موضوع را ندارند، لذا من این مسئولیت را بعهده گرفتم(گرچه ایشان در بحث “ریشه‌ها- انقلاب” تا حدودی به این کار پرداخته‌اند).
    منابع من:
    من در این بررسیِ تاریخی به منابع فراوانی رجوع کرده و اطلاعات و اخبار گوناگون را با یکدیگر تلاقی داده‌ام تا آنچه را که می نویسم با واقعیاتِ تاریخیِ این دوران، کاملاً منطبق باشد. لکن منابع عمده و اصلی من در این کار، موارد زیرند و دوستان عزیز می توانند با مراجعه به این منابع، به صحت این گفتار پی برند:
    ++ جلد 14 و 15 کتاب صحیفه نور (مجموعه کتاب 22جلدی از موسسه نشر آثار امام)
    ++ خاطرات سال 1360 هاشمی رفسنجانی که بنام کتاب “عبور از بحران” نیز نامیده میشود. (آقای هاشمی، خود می گویند که خاطرات سالهای 57، 58 و 59 را ننوشته‌اند. لذا از ایشان کتاب خاطرات سال 59 انتشار نیافته و شروع خاطره‌ نویسی وی، از سال 1360 است)
    ++ جلد اول از مجموعه کتاب هفت جلدی “نجواهای نجیبانه” بقلم آقای عباس خسروی فارسانی. (این کتاب 6000 صفحه‌ای، مجموعه‌ای از اسناد و مدارک و نامه‌های مهمی است که به سران جمهوری اسلامی نوشته شده و یا توسط آنها، به دیگران نوشته شده است. آقای فارسانی تنها بدلیلِ جمع‌آوری این اسناد و انتشار آنها در کتاب مذکور، توسط پلیس فتا دستگیر و زندانی وزارت اطلاعات گردید. وی در سال 1391، قبل از تشکیل دادگاه و هنگامی که با وثیقه آزاد گردیده بود؛ برای آنکه دچار سرنوشت عزیزانی چون امیدرضا میرصیافی، هدی صابر، ستار بهشتی و… نگردیده و کشته نشود؛ قبل از آنکه بتواند از پایان نامۀ دکترای خود، دفاع نماید؛ از کشور گریخت)

    سه سخن آخر:
    1- من، ابتدا، بدونِ هرگونه پیشداوری و با ذهنی خالی، به مطالعه این دوران پرداختم. در پایان این مطالعه و بررسی‌ها، به نتایجی رسیدم که با دانسته‌های من سازگاری نداشتند. دوباره، با نگاهی تحلیلی و با یک سابقۀ ذهنی، این جریانات را دنبال نمودم و دریافتم که: چگونه این حکومت، سالها این حقایق را وارونه جلوه داده و به تخریبِ شخصیت‌ها و بازیگرانِ مخالفِ خود پرداختند و به مقدس‌سازیِ افرادِ خودی؛ پرداختند!!
    آنها کاری کردند که من نمی‌توانم از بنی‌صدر، از مهندس بازرگان، از جبهه ملی، از نهضت آزادی، از سازمان مجاهدین و از بسیاری دیگر؛ بدونِ ذکرِ القابِ زشت، یادی کنم.
    آنها کاری کرده‌اند که بر همۀ ما، امر، اینگونه مشتبه گردیده است که اگر بخواهیم از “خائن و خیانت” سخنی برانیم؛ نمونۀ بارزِ آنها، همین افراد و گروه‌هایی هستند که الان ذکر کردم.
    لذا خواهشی دارم از تمامی دوستان، و آن اینکه: لطفاً، لطفاً، خود را از این تبلیغات و این پیشداوری‌ها خلاص نمایید و به شخصیتها و بازیگرانِ این دوران، نگاهی تازه داشته باشید تا حقایق، آنگونه که هست، خود را به شما بنمایانند.

    2- همانگونه که در قسمتهای قبل نوشته‌ام، در این جریانات، کشمکش بین رئیس‌جمهور (بنی‌صدر) است با آقای خمینی و روحانیون نزدیک به ایشان (حزب جمهوری اسلامی). در این وقایع، هر یک، طرفِ دیگر را به عدمِ رعایتِ قانون و تجاوز به حریمِ دیگری، متهم می نمایند. سخنرانی‌ها و مقالات روزنامه‌ها، همگی، حولِ همین محور هستند. تا حدود زیادی، جنگ، تحت تاثیرِ این کشمکش هاست و در چهار ماهه آخرِ سال 59 و اوائل سال 60، جنگ در حالت “رکود نسبی” است.
    لذا من با این رویکرد، مطالب را از 15 بهمن 1359، دنبال مینمایم و تقریباً بصورت روزانه و به ترتیب تقدمِ تاریخی، آنها را دنبال کرده و وضعیتِ جبهه‌ها و جنگ را نیز بیان خواهم داشت.

    3- ضمن پوزش از تاخیری که داشته‌ام، با خویش عهد نموده‌ام تا ادامه این مطلب را با سرعت و نظم بیشتر دنبال نمایم. و سپاس بیدریغ خود را به بانی این اندیشکده، انسان آزاده و آزاداندیش، جناب نوری‌زاد عزیز، تقدیم میدارم.
    ======================
    1359/11/15:
    در این روز آقای خمینی طی یک سخنرانی، روزنامه‏ها و مطبوعات را به عدم انتقاد از جمهورى‏اسلامى فراخوانده و به گونه ای تهدید آمیز همگی را به وحدت فرا می خواند؛ گرچه با ذکرِ جملۀ “اگر احساس وظيفه بشود، من به هركس هر چه دادم پس مى‏گيرم”، به گونه ای نشان میدهد که خطاب وی به بنی صدر است. زیرا این بنی صدر است که “فرماندهی کل قوا” را از ایشان گرفته است. توجه فرمایید:
    “” اين روزنامه‏هائى كه هر كدام به جان هم افتاده‏اند و يك راهى را دارند باز مى‏كنند براى انتقاد از كشور، براى انتقاد از جمهورى‏اسلامى، براى انتقاد از گروه‏ها يا اشخاص، اينها شياطينى هستند و قلم‏ها در دست شياطين است و خودشان توجه ندارند، روزنامه‏ها و مطبوعاتى كه بايد در خدمت اين ملت و در خدمت اسلام باشند، بايد همه با هم به طور برادرى رفتار كنند.
    امروز هم مطلب اين است كه مثل مار و عقرب هم را مى‏گزند و خودشان نمى‏فهمند يا مى‏فهمند و مى‏خواهند بگزند. خدا نكند كه بفهمند، خدا نكند كه دانسته اينها تضعيف كنند اين كشور را، خدا نكند كه روزى پيش بيايد كه من احساس وظيفه بكنم. من به آنها نصيحت مى‏كنم كه آرام باشيد، به آنها نصيحت مى‏كنم كه يكديگر را نگزند، پنجه به روى هم نزنيد، همه با هم اين كشور را به پيش ببريد، اختلاف سليقه‏ها را در يك محيط خوب، برادرانه حل كنيد. نگذاريد كه احساس وظيفه بشود، اگر احساس وظيفه بشود، من به هر كس هر چه دادم پس مى‏گيرم.””

    در همین روز بنی‏صدر نامه‏ای به احمد خمینی نوشته و ضمن اشاره به وضع جنگ، از اینکه آقای خمینی به حرفهای دروغِ دیگران گوش کرده و آنها را قبول میکند، گلایه می‏نماید. ضمناً بنی‏صدر به احمدخمینی مینویسد که به امام بگویید نگرانِ سخنرانیِ روز 22 بهمن نباشند، چون من قبل از سخنرانی به خدمت ایشان می‏آیم و متن سخنانم را با وی هماهنگ میکنم!! توجه فرمایید:
    “”از وضع جنگ بگویم: طرح آب، اولی اجرا شد. امروز یک هواپیما رفت ببیند آب، دو طرف کارون را در سه راهی آبادان گرفته است یا نه؟ … طرح دوم هم نزدیک به اجرا است تا یک هفته دیگر اجرا می شود. امید به این طرح بیش تراست. و در ضمن بازسازی لشگر 16 هم پیشرفت می کند.
    …مسائلی است که در چند شهری که رفتم با آنها برخورد کردم: آوردن دسته‏ای برای بر هم زدن سخنرانی، در اصفهان و جیرفت نظرگیر بود. می دانستم و به دفعات گفتم کار به اینجاها خواهد کشید. اما متأسفانه گوشی بدهکار نبود.
    … این حرف‏ها از قول امام شنیده شده است که بنی‏صدر می گوید: ارتش را او ساخته است – انقلاب را هم او ایجاد کرده است – می خواهد ایران را مثل سوئیس و فرانسه بکند و ما اسلام می خواهیم – ریگان هم میگوید این دولت نالایق است…
    تعجب نمی‏کنم که به امام این دروغ‏ها را بگویند، اما از امام تعجب می‏کنم که این دروغ‏ها را بپذیرند!
    به عکس، من گفته‏ام ارتش را من نساخته‏ام، کم و زیاد آن را به پای اینجانب ننویسید. تحول ارتش را هم به پای خود ارتشیان نوشته‏ام و گفته‏ام: نقش اینجانب این بوده است که میل به ابتکار را در آنها برانگیزم و ترس و تهدیدها را از آنها دور کنم…
    …حالا آقا چرا این دروغ‏ها را قبول میکنند؟ مگر نمی فرمودند کسی نمی‏آید از شما حرفی بزند، پس اینها چه کسانی هستند که می آیند این حرف‏ها را می زنند؟…
    در ضمن شنیدم آقا نگران صحبت اینجانب در روز 22 بهمن هستند. به عرض ایشان میرسانم قبل از صحبت، خدمت ایشان می‏رسم و مضمون صحبت را به اطلاع می‏رسانم و راهنمائی می‏گیرم، اما اگر این تجاوزها که می‏کنند، نکنند، هیچ وقت اینجانب مقدم نمی شوم.””
    ادامه دارد.
    با ادب و احترام، حامی.

     
    • دوست محترم جناب حامی

      با سلام

      مطالبی را که تاکنون تحت عنوان “جنگ عقیدتی یا جنگ دفاعی” زحمت کشیده و گرد آوری کرده اید را از اول این گفتارها زیر نظر داشتم و چون مطالب معمولا تفصیلی و با ریفرنس بوده است ،بنایم این بود که صبر کنم تا همه مطالب را از ذهن خود بقلم بیاورید بعد بررسی و قضاوت کنم.البته همه این سلسله نوشتارهای شما رزمنده محترم جنگ دفاعی را کپی و نگهداری کرده ام تا در فرصتی به جزئیات آن نیز بپردازیم.
      اینرا بگویم که نوشتن در باب تاریخ انقلاب یا غیر انقلاب و تحلیل آن امر نیکویی است ،زیرا بتعبیر قرآن کریم: “فاعتبروا یا اولی الابصار” و نظایر آن ،فلسفه تامل در تاریخ، عبرت آموزی و بازنگری در روش ها و اهداف است.بنابر این حساسیت بخصوصی به نوع نوشته شما یا برداشت های شخصی شما ندارم ،هرکس میتواند دهها فاکت و گزاره را در مورد وقایع انقلاب یا غیر انقلاب گردآوری کرده و استنتاجاتی نموده و صدها جلد کتاب بوجود بیاورد ،این مانعی ندارد.
      اما حساسیت من مربوط میشود به اینکه “شان نزول” انگیزنده شما بر این سلسله نوشتارها ،بحث کوتاهی بود که بین من و دوستی بنام دانشجو پدید آمده بود ،امیدوارم آن شان نزول را فراموش نکرده باشید،شان نزول ،این بود که ایشان در نقدهایی اجتماعی که بر برخی موضوعات انقلاب اسلامی ایران داشت،در جایی گفته بود : جنگ را حکومت جمهوری اسلامی پدید آورد ،و در واقع هدف جمهوری اسلامی و آیت الله خمینی ادامه جنگ و تصرف کشورهای همسایه تا مرزهای اسرائیل و نابودی اسرائیل بود! ،و صدور انقلاب که در گفتارهای روسای جمهوری اسلامی بود را به این معنا تفسیر و توجیه کرده بود… بعد ایشان برای اثبات مدعای خود شاهد آورده بود که در جبهه ها رزمندگان جنگ شعار می داده اند “راه قدس از کربلا می گذرد”! و همین شعار را مستمسک قرار داده بود و نتیجه گرفته بود که “جنگ ایران و عراق جنگ دفاعی نبود” بلکه جنگی عقیدتی بقصد صدور انقلاب و تصرف ممالک دیگر بود.
      این حاصل مدعای ایشان بود که بعد مورد تایید شما نیز واقع شد و این مجموعه تاریخی را گردآوری کردید.
      حرف من این بود که این برداشت نادرست است،و من در جوابیه کوتاهی به ایشان عرض کردم که شما باید تفکیک کنید بین شعارهایی که در میدان جنگ یا غیر میدان جنگ داده میشود ،با شعارها و اهدافی که مرکزیت حکومت و مرکزیت فرماندهی جنگ مطرح کرده بودند،و این بی انصافی است که ما به استناد شعار جزئی “راه قدس از کربلا میگذرد” که مثلا مداحی حین روضه خوانی مطرح میکند و برخی دیگر هم تکرار میکنند ،با آنچه که شعار و هدف مرکزیت فرماندهی جنگ است.
      بنظر من اینگونه شعارهای خودجوش که مطرح میشده است نوعی ایجاد انگیزه بر استقامت در ادامه دفاع در برابر صدام حسین متجاوز بوده است تا حصول نتیجه یعنی عقب راندن او و متجاوزان از مرزها.
      این مطلبی بود که بنده نوشته بودم و بعد مورد نقد شما واقع شد و این مجموعه تاریخی را گرد آوردید.
      جناب حامی ! اینکه شروع کننده جنگ ما بودیم یا صدام حسین متجاوز ،گمان نمی کنم در الان تاریخ دیگر ناروشن باشد ،الان دیگر وقتی بعد از بیست سال اسناد وزارت خارجه انگلیس و امریکا بیرون میاید ،دیگر آنها باکی ندارند که اظهار کنند که اهداف استراتژیک و منافع کوتاه و بلند مدت آنها اقتضاء میکرده است که با تحریک صدام حسین جنگی را پدید بیاورند بهدف تضعیف ایرانی که با انقلاب اسلامی،یکی از متحدین مهم او در منطقه یعنی شاه را سرنگون کرده بود،یا حتی بهدف تضعیف خود عراق ،یا برای فروش سلاح به طرفین ،یا نابودی انقلاب اسلامی و بازگرداندن شاه یا فردی دیگر برای تامین اهداف استراتژیک و غیر اینها.
      بنابر این گمان نمی کنم که شکی وجود داشته باشد در اینکه شروع کننده جنگ ایران و عراق ،ایران نبوده است.
      پس ماهیت جنگ ما با عراق یک جنگ دفاعی بوده است و صدام در ابتدای جنگ مناطق زیادی از کشور ما را اشغال کرد و خود را سردار پیروز قادسیه نامید و اهواز را الاهواز نامید و نظایر آن ،آیا شمای رزمنده محترم جبهه جنگ اینها را فراموش کرده اید یا خود را بفراموشی زده اید؟
      شاید اینها را هم شما منکر نباشید ،و چیزی که انگیزه شما شده است که این مجموعه را بوجود بیاورید ،این مدعاست که شعارهایی مثل “جنگ جنگ تا پیروزی” یا “راه قدس از کربلا می گذرد” یا “جنگ جنگ تا رفع فتنه” و نظایر آن حاکی از این بوده است که جنگ ما جنگ دفاعی نبوده است بلکه جنگ عقیدتی بقصد صدور انقلاب از طریق تصرف کشورهای همسایه بوده است.
      البته تحول فکری عقیدتی هم که اکنون در شما رزمنده جنگ پدید آمده ، سبب شده است دیگر به همه چیز و همه کس بدبین شده و وقایع و فاکت ها را آنطور که میخواهید تحلیل و تفسیر کنید.
      ببینید دوست عزیز، مقصود من این نیست که نمیشود وقایع گذشته را بازبینی و تحلیل کرد ،و مقصود من این نیست که آقای خمینی و دیگران معصوم و مصون از خطا بوده و هیچ اشتباهی در عرض این 35 سال نداشته اند،همینطور مقصود من این نیست که هیچ خطایی در سطح فرماندهی جنگ وجود نداشته ،نیز مقصود من این نیست که فرصتی که بعد از فتح خرمشهر برای پذیرش قطع نامه پیش آمد و از دست رفت و خطای این نپذیرفتن را منکر شوم ،بحث من این نیست که آقای بنی صدر بتعبیر بعضی خائن بود یا نبود ،اینها و دهها مسائل دیگر قابل بحث و تعقیب است.
      بحث من این است که اکنون شما بعنوان رزمنده سابق جنگ وقتی نگاه تحلیلی بگذشته جنگ و اهداف آن دارید ،موضوعات گوناگون را بهم مخلوط نکنید،در واقع باصطلاح مطالبی که شما جمع آوری کرده یا می کنید “اعم از مدعاست” ،و مدعای انگیزنده شما بر این نوشتارها مدعای خاص “جنگ عقیدتی بودن در برابر جنگ دفاعی بودن” جنگ ابتدای انقلاب است ،البته جنگ که عقیدتی هست خواه به انگیزه و عقیده ناسیونالیستی و ملی ،و خواه به صبغه شرعی و دینی ،بهرحال دفاع دفاع است و دفاع از جان و مال و ناموس و کشور و انقلاب ،دفاعی عقیدتی هست ،اما اینجا شما عقیدتی را بمعنای جهاد های ابتدایی و بقصد تصرف کشورها می گیرید ،در برابر دفاع بقصد عقب نشاندن متجاوز.
      بحث من این است که شما از محل و موضوع بحث خارج شده اید ،در واقع الان شما نه “تاریخ جنگ” برای پاسخ به پرسش مورد نزاع را ،بلکه تاریخ انقلاب اسلامی و گفتارهای گوناگون را تحلیل میکنید ،این البته بحث مطول و خوبی است که کلیت انقلاب مورد تحلیل انتقادی واقع شود ،اما این بحثها اعم از محل نزاع است ،اینکه کسی فاکت های تاریخی از ابتدای انقلاب را جمع آوری کند کار مشکلی نیست ،تمام این مطالب که شما میاورید در آرشیو های مختلف مطبوعات و کتابها و خاطرات نویسی ها موجود است و با امکانات جدید رسانه و ایزارهای مدرن ،گرد آوری آنها امر صعب و دشواری نیست .
      شما اگر قصد بررسی تحلیلی تاریخ انقلاب را دارید ،پس عنوان بحث تان را عوض کنید ،عنوان بحث شما که از بحث من و دانشجو ناشی شد این بود که آیا جنگ ایران و عراق ماهیتا جنگی دفاعی بود یا جنگ ابتدائی عقیدتی بقصد تصرف سرزمینهای دیگران و مثلا صدور انقلاب؟ عنوان این بود نه “تاریخ کلی انقلاب ایران”. (دقت کنید)
      در باب تحلیل نیز صحبت و برداشت ها گوناگون است ،شما ممکن است یک سوال و جواب بین روسای انقلاب را بگونه ای تحلیل کنید و بشواهدی استناد کنید ،دیگری همان مورد را با اتکاء به شواهد دیگری طور دیگری تحلیل کند،بنابر این باب تحلیل و تفسیر وقایع تاریخی نیز باب واسعی است،و در این جهت، تحلیل تاریخ جنگ نیز مثل امور تاریخی دیگر ممکن است محل نزاع و اختلاف نظر باشد.
      من غرضم این است که عیبی نیست که شما کلیت انقلاب اسلامی و عملکردهای تاکنون را در ترازوی نقد قرار دهید ،بحثم این است که چرا از محل نزاع خارج شده اید؟! و چرا ناراحتی هایی که اکنون از اشخاص یا گذشته انقلاب پیدا کرده اید را در تحلیل خود دخالت می دهید؟
      قرآن میگوید بغض و دشمنی با افراد شما را وادار نکند که در نظر و عمل عادل نباشید ،پس عادلانه رفتار کنید که این بتقوی نزدیکتر است: (و لا یجرمنکم شنآن قوم علی الا تعدلوا ،اعدلوا هو اقرب للتقوی.المائده/8).
      جناب حامی رزمنده محترم جنگ! من مطالب شما و سرفصل های مطالب شما را اجمالا مرور کرده ام و بعد در فرصتی بتفصیل نیز خواهم خواند،بسیاری از این سرفصلها و مطالب شما مطالب قابل بحث و خوبی است ،اما چه دخلی به مدعایی که قصد ورود به آنرا داشتید دارد؟
      بحث آزادی مطبوعات ،یا عملکرد حاکمان در برابر مخالفان ،و دهها مطلب دیگر چه نقشی در اثبات دفاعی نبودن جنگ تحمیلی دارد؟ شما منصف باشید ،و مقوله شروع جنگ ،و اینکه چه کسی متجاوز بود؟ اینکه کجا میشد جنگ متوقف شود ،یا چه کسی خائن بود یا نبود ،اینکه فرماندهان جنگ آنجا چه گفتند و چه نگفتند ،و مسائل دیگر را چرا شما با هدف محل نزاع خلط می کنید؟
      شما الان در حال تاریخ نویسی تحلیلی انقلاب اسلامی ایران هستید یا می خواهید آن محل نزاع که جنگ ما بقصد دفاع از کشورمان بود یا بقصد فتح کربلا و قدس و غیرو بود را روشن کنید؟
      تصادفا من همین مطلب اخیر شما را تا آخر دیدم ،آخر عزیز ،اینکه بنی صدر نامه به سید احمد خمینی نوشت و او چه جواب داد و بنی صدر چه گفت ؛چه ارتباطی به این دارد که جنگ ما دفاعی بود یا نبود؟!
      البته اگر شما می خواهید کلیت انقلاب را مورد تحلیل تاریخی قرار دهید مانعی ندارد ،و من شاید حساسیتی هم نداشته باشم یا در برخی ایرادها و انتقادها با شما همراه باشم ،اما سخن من این است که شما از موضوع بحث خارج نشوید ،من تا کنون هرچه سرفصلها و شواهد گفتار شما را دیده ام ،هیچکدام را واجد این خصوصیت ندیدم که بطور قاطع و اقناع کننده ای اثبات کند که هدف فرماندهی جنگ این بود که کربلا را و عراق را تصرف کنند برای رسیدن به هدف بزرگتر یعنی نابودی اسرائیل! کجا آقای خمینی یا آقای رفسنجانی بعنوان فرمانده جنگ گفته است بروید بجنگید تا برای صدور انقلاب ،عراق و کشورهای دیگر را تصرف کنیم؟!
      اصلا مقصود از صدور انقلاب این بوده است؟ اینکه آقای خمینی گفتند اگر بیست سال جنگ ادامه پیدا کند ما ایستاده ایم ،این مقصود ایستادگی در دفاع از کشور بود ،شما مگر فراموش کرده اید که همه غربیها چگونه از صدام حمایت می کردند و چگونه او را تسلیح می کردند؟ مگر سخن مرکزیت جنگ چیزی جز این بود که متجاوز در جنگ شناسایی شود و به مرزهای خود برگردد و خسارات جنگ را متجاوز پرداخت کند؟ آیا سخن مرکزیت فرماندهی جنگ این بود یا سخنشان این بود که برویم کربلا را بگیریم تا مال خودمان باشد و از آنجا برویم قدس؟!
      مگر زیارت کربلا به این است که ما مرزهای بین المللی کشور عراق را نقض کنیم؟ شما چرا مسائل تاریخی را خلط و تحریف می کنید عزیز؟

      اصلا آقای خمینی بعنوان فقیه مرجع تقلید که رساله های استدلالی فقهی دارد ، در کتب فقهی خود فتوا به جواز یا وجوب جنگ ابتدائی داده است که شما چنین مطلبی را دنبال میکنید؟
      شما یک رزمنده جنگ بوده اید ،و من از این جهت برای شما احترام قائلم ،اکنون هم دچار تحول فکری درست یا نادرست شده اید ،و به چیزهایی از انقلاب منتقدید ،بسیار خوب ،اما چرا اجر زحماتی که در جنگ کشیده اید را ضایع می کنید؟
      تحلیل و انتقاد از گذشته رواست و لازم است ،اما چرا بخاطر “شنآن قوم” بتعبیر قرآن ،ما مسائل تاریخی را تحریف کنیم؟
      حرف من به آن دوست این بود که شعار “راه قدس از کربلا می گذرد” شعار مرکزیت فرماندهی جنگ نبوده است ،یا جنگ جنگ تا پیروزی معنایش این نبوده است که ما جغرافیاهای سرزمینی امروز و مفهوم مدرن “ملت” را نادیده بگیریم،و این مفاهیم دور از فهم امثال آقای خمینی و دیگران نبوده است ،علاوه اینکه مقدورات و توان ما تناسبی با اینگونه ادعاها نداشته و ندارد .
      من میگویم اینگونه شعارها شعارهای استقامت در جنگ بوده است،نه شعار هدفمند ادامه جنگ تا نابودی امریکا و اسرائیل و غیرو ،یا بهم زدن مرزهای جغرافیایی برسمیت شناخته شده بین المللی ،خوب اگر این مبنا باشد که دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد و هرکسی ادعایی به مناطق کشورهای دیگر خواهد داشت.
      اینها معلوم است ،البته گفتم آسیب شناسی عملکردها و استراتژی های جنگ و فرماندهی جنگ در عملیات ها و اینکه میشد در فلان جا فلان کار را بکنیم یا نکنیم تا شهداء کمتر باشند یا اصلا کسی کشته نشود ،یا حتی اگر کسی خیانت کرده محاکمه عادلانه شود ،اینها مطالب قابل طرحی است ،اینکه بنی صدر خائن بود یا نبود ،ممکن است من با شما موافق باشم که بنی صدر خائن در جنگ نبود ،اینها مطالب دیگری است ،این نکته هم از شما عجیب است ،که خیال می کنید نزاع آقای بنی صدر با دیگران فقط مربوط به مسائل جنگ بوده است ،خیر اینطور نیست ،من الان به حق و باطل ماجرا کار ندارم ،نه می گویم بنی صدر مطلقا درست میگفت و نه میگویم مطلقا غلط میگفت ،اما اختلافات بنی صدر راجع به خیلی از مسائل خرد و ریز مملکتی و قانونی و سلیقه در نحوه اداره کشور بود ،خوب شما الان آمده اید بسیاری از آن اختلافات خارج از موضوع را نقل و بررسی کرده اید که ربطی به بحث مورد نظر ما با دانشجو ندارد!
      بهرحال بنظر من مطالب شما چه در مقام نقل و ریفرنس و چه در مقام نقد و تحلیل و استنتاج ،قابل بررسی و مناقشه است ،زیاد گول تشویق های دیگران را نخورید ،متاسفانه برخی دوستان ما مخالفت بهر شکل با انقلاب اسلامی ایران برایشان مطلوبیت ذاتی دارد! کاری به حق یا باطل ادعاها و فاکتها ندارند،و تو بدم بمیر و بدم وجهه همتشان است! ،اما مسائل همه یک وجهی نیستند که بگویید این است و جز این نیست ، من الان به تحلیل شما از گذشته تاکنون انقلاب کاری ندارم ،هرچه دوست دارید بگویید و بنویسید و تحلیل کنید ،اما بگویید در مورد آن حیثیت بحث من با دانشجو که جنگ ایران و عراق جنگ دفاعی نبود ،بلکه جنگ ابتدایی( بتعبیر شما عقیدتی) برای تصرف کشورها و کربلا و نجف و صدور انقلاب بود،چه شاهد یا شواهدی آورده اید؟!
      در واقع مطالب شما نقد به انقلاب اسلامی و عملکردهای گوناگون در اداره کشور است ،که این اعم از مدعا و امر گسترده ایست ،و حریم نزاع ما که انگیزه نوشتارهای شما بود “اخص از مدعاهایی است” که مطرح کرده اید.

      با احترام و سپاس از زحمات شما

       
      • درود بر دوست گرامی جناب آقا مرتضی
        من با بیشترِ آنچه که نوشته اید مشکلی ندارم و با بخشهای زیادی از آن نیز موافقم.
        اما توضیحی چند را عرض می نمایم:
        همانگونه که شما فرمودید؛ پاسخ و انتقاد جنابعالی به نوشته ای از جناب دانشجو (که مدتی است از ایشان بی خبریم و امیداست که سالم و تندرست بوده و بزودی ما را از نوشته های خوب خویش بهره مند نمایند)، انگیزه ای گردید که من اقدام به نوشتنِ این سلسله نوشتار نمایم. و بهمین دلیل نیز من عنوان مطلب خویش را “جنگِ عقیدتی و آرمانی یا جنگِ دفاعی و میهن پرستانه؟” بر گزیدم.
        اما من حداقل در 4 قسمت از این سلسله نوشتار، دلایلی که مرا وامیدارد تا در مورد بحرانهای سیاسی این دوران توضیحی دهم را، بیان داشته ام.
        مثلاً در قسمت پنجم، پرسشی طرح کرده و نوشتم:
        آیا برای بررسیِ جنگ و روشن نمودنِ اینکه این جنگ، یک جنگِ آرمانی بوده یا یک جنگِ دفاعی و میهن‌پرستانه؛ نیازی هست که در موردِ مسائلِ سیاسی و کشمکش‌های جناحیِ آن دوران؛ ذکری به میان آید؟
        و در پاسخ به این پرسش، من شش دلیل را برای این کار ارائه نمودم.
        و یا در بخشی دیگر اینگونه نوشته ام: …لذا بخاطر همین دلایل است که اینجانب نیز به این باور رسیده‌ام: بحران‌های خودساختۀ این دوران، که در سرنوشت جنگ نیز دارای تاثیر مستقیم بوده‌اند، موضوعی است که باید مورد کنکاش جدی قرار گیرد و بر تاریکیِ این دورۀ تاریخ از میهن، نوری فراوان تابانده شود.
        و باز در جای دیگر نوشتم: اینها و مسائل فراوانِ دیگر است که مرا وامیدارد تا به بحرانهای سیاسی و به رفتارِ سردمداران حکومتی بپردازم تا حقایق جنگ آشکار گردد. تا تحلیل‌هایی که در ادامۀ این موضوع ارائه می گردد، بهتر درک شود.

        جناب آقا مرتضی، مقصودم از این مطالبی که عرض کردم اینستکه: جنابعالی توجه فرمایید که من واقعاً برای بیان حقایق جنگ، نیاز دارم تا به این مسائل بپردازم.

        و اما جناب آقا مرتضی؛ گرچه مقصودِ اصلیِ من مسئلۀ جنگ است، ولیکن در همان اولین قسمت این سلسله نوشتار عرض نموده بودم که:
        “من در چند نوشته، از شرایطِ قبل از جنگ و از نحوۀ آغاز جنگ و چگونگیِ ادامۀ آن تا آزادسازی خرمشهر و همچنین، از ادامۀ جنگ بین سالهای 61 تا 67 و در نهایت از شرایط پذیرشِ قطعنامه، سخن خواهم گفت”
        و یا همانجا قصدِ دیگر خویش را از این سلسله نوشتار نوشتم:
        “می خواهم مانعی شوم تا کسانی چون آقا مرتضی و سردارانِ سپاهی، قلب واقعیت ننمایند و اینگونه بر “مظلومانِ رنج کشیدۀ جنگ” نتازند و آنها را دروغگو نشمارند.
        می خواهم به حقِّ از دست رفتۀ خویش و بر ظلمِ روا شده بر هم نسلان و هم میهنانِ خود، اشاره کنم تا این سرداران و این حکومتِ فاسد، نتوانند در دورانی که ما هنوز حضور داریم و هنوز زنده‌ایم؛ تاریخ را اینگونه “وارونه” نمایند.”
        با توجه به این موارد کاملاً روشن است که من علاوه بر مسئله جنگ، به مسائل دیگرِ این دوران نیز خواهم پرداخت.
        بنا به همان دلایلی که در همین قسمت به آنها اشاره کردم؛ بسیار ضروری است که تاریخ این دوران، هم برای خودم و هم برای دوستان دیگر، واکاوی گردد.
        پس دوست گرامیم، به من اجازه فرمایید تا براساس تشخیص خویش عمل نموده و جریانات این دوران را با نظر خویش (که میتواند اشتباه نیز باشد) تحلیل نمایم. و البته باید تاکید نمایم که تمامِ تلاشم اینستکه از جادۀ انصاف خارج نشوم. اما با این وجود آمادۀ شنیدنِ هرگونه نقدی نیز میباشم.
        با ادب و احترام، حامی.

         
        • رزمنده محترم دفاع مقدس جناب حامی

          باسلام

          ممنون از توضیحاتتان ،اجمالابر اهدافی که توضیح دادید وقوف داشتم ،البته بفرمایید، هر روشی که دارید را ادامه دهید ،غرض من مانع شدن از ادامه نوشته ها نبود .
          تشکر هم میکنم که مرا قرین فرماندهان سپاه قرار دادید! اما بگویم من در تحلیل هایم از وقایع و مسائل جامعه یا مسائل علمی مستقل هستم ،اهمیتی هم ندارد که سخنم موافق چه کسی یا چه کسانی باشد یا نباشد ،کار من پژوهش مستقل در معارف و مسائل علمی و سیاسی و غیرو است ،بنابر این از آنچه که به آن باور دارم سخن میگویم و در صدد تقلید یا تبعیت از کسی هم نیستم،همچنانکه هیچگاه در صدد قلب حقیقت نیستم ،البته خطا از لوازم بشر است ،اما قلب حقیقت باید خاستگاهی داشته باشد ،من در اینجا ناشناخته می نویسم پس شائبه منفعت در قلب حقیقت وجود ندارد در عین حال شما در قضاوت آزادید من نیز بفهم خودم تکلیفم را در برابر حقیقت ادا می کنم.
          در هر حال مانعی از تعمیم بحثها وجود ندارد ،هرچه دوست دارید بنویسید ،اما از شما بعنوان یکی از حضار عینی دفاع مقدس که جلوه گاه خونین شهدای عالیمقامی بوده است که ناظر اعمال و اقوال ما هستند،انتظار میرود مدعای خود مبنی بر دفاعی نبودن جنگ ،یا شروع جنگ از سوی ایران ،یا بنای عمدی رهبران جنگ و آیت الله خمینی بر تداوم جنگ تا فتح کربلا و عراق و مناطق دیگر و صدور انقلاب از طریق جنگ ،و اینکه آن شعارهای مقطعی از مرکزیت ستاد جنگ بوده است را ،مستدل و با تکیه بر شواهد عینی و غیر قابل تاویل ،تبیین نمایید.

          برای شما آرزوی توفیق دارم

           

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

96 queries in 2499 seconds.