سر تیتر خبرها
حالا عکس بگیر!

حالا عکس بگیر!

روز یکصد و سوم

یک: من از این به بعد، روزهای زوج در قدمگاه خواهم بود. شنبه ها دوشنبه ها و چهارشنبه ها از ساعت پنج و نیم تا هفت عصر. یک روز به عقب برگردم. سه شنبه صبح رفتم به دیدن دکتر سید محمد سیف زاده در یک دندانپزشکی. سیف زاده، کامله مرد سپید مویِ کارآزموده ای است در قضاوت و وکالت. که بخاطر فهم فراوانش، و بخاطر پافشاری اش بر اجرای قانون، و بخاطرِ گوشزد کردنِ قانون به قانون گریزانِ اسلامی، زندانی است. دو مأمور او را از زندان رجایی شهر کرج به تهران آورده بودند تا دوست دندانپزشکش روی دندان های وی کار کند. جناب پیمان عارف و خانواده ی دکتر سیف زاده نیز آمده بودند. این نخستین دیدار من با این مرد توانمندِ کوه اراده بود. مردی که: دو سال پیش باید آزاد می شد اما با نرفتنِ به دادگاهی که نه دادگاهش را قبول داشت و نه قاضی صلواتیِ زبون و بی سواد و مرعوب اطلاعاتی ها و سپاهی ها را، باید چند سال دیگر در زندان بماند. پیش تر اما در غیاب این مردِ قانون، با پیمان عارف و سیامک قادری – که دو روز بود از زندان آزاد شده بود – در باغستانِ شهریار به دیدن خانواده اش رفته بودم.

آن روز در آن دندانپزشکی، پرسشِ پسرم را از وی پرسیدم. این که: این همه مرارت و سختی و زندان آیا ارزشِ این را دارد که شما بخاطر چیزی که از نگاه خیلی ها پنهان است، خود را و خانواده ی خود را به هزار آشوب و دلهره و اشتلم های حکومتی در بیندازید؟ مرد کوه اراده گفت: بله، ما برای اصولی خود را به مخاطره انداخته ایم که خراب شدن و خراش خوردنِ این اصول، زندگی را بی معنا می کند. و گفت: من چگونه به دادگاهی پای بگذارم که بنیانش بر نادرستی است؟ و چگونه در محضر قاضی ای بایستم که می دانم او گماشته ی دستگاههای امنیتی است و هیچ اعتنایی به قانون ندارد؟

دخترانِ سیف زاده نیز آمدند. نوه ی چند ماهه ی سیف زاده را به آغوش وی سپردند. سیف زاده صورت به صورت نوه اش چسباند و برای لحظه ای به دوردست های عاطفه فرو شد. ومن، کوه را دیدم که آب شد و از بلندای سترگی اش به زیر آمد و در بوی بهشتی نوزاد گم شد.


دو: چهار روز مرخصی بعد از چند سال زندان. عصر سه شنبه رفتم منزل دکتر مسعود پدرام. خیلی ها به دیدنش آمده بودند. عزیزانی چون حمزه کرمی، عرب سرخی، ابوالفضل عابدینی، امین زاده، پیمان عارف، و جمعی از جوانان و زندانیان و هم بندی های وی. دکتر مسعود پیمان را نیز برای نخستین بار می دیدم. وی را مردی درستکار و نجیب و شریف یافتم. بی هیچ گناهی که مستحق زندان باشد.

من وقتی زندانیان پاکدست و نیک اندیشی چون وی را با اعجوبه هایی چون رسایی و کوچک زاده و زکایی و قاتل هایی چون روح الله حسینیان و پورمحمدی – وزیر دادگستری – و اژه ای و آیت الله هایی چون مکارم شیرازی و نوری همدانی بر می سنجم، به علتِ فلاکت های همه جانبه ی این روزهای درماندگیِ خود پی می برم و بخود می گویم: آنجا که پاکان و فهیمان و درستکاران ما زندانی اند و خیره سران و بی فکران و جاهلان و جاماندگان بر مصدرها، چرا نباید از سر و روی این سرزمین اساطیری شقاوت و نکبت فرو ریزد؟ اگر می خواهید صدای پدرام را بشنوید که از ایران می خواند، به اینجا سر بزنید: (ایرانِ من بزرگتر از دنیای توست ای نارفیق)

سه: من از این به بعد روزهای ” زوج ” در قدمگاه – مقابلِ درِ اصلی سفارت سابق آمریکا – خواهم بود. مباد دوستانی و عزیزانی در روزهای دیگر به آنجا روند و مرا شرمنده ی خود سازند؟ بعد از چند روز غیبت، دیروز – چهارشنبه دوازده شهریور – به قدمگاه رفتم. پوشش سفیدم را تغییر داده بودم. پوشش قبلی، پلاستیکی بود و سخت مرا می آزرد و گرما را چند برابر و خیس آبم می کرد. پوشش تازه اما پارچه ای است. با نقش هایی که بنا دارم هر روز جابجایشان کنم. دیروز عکسی از امید کوکبی بر سینه داشتم و عکسی از شیخ علی فلاحیانِ قاتل بر پشت. زیر عکس امید کوکبی نوشته ام: زندانیان بی گناه، و زیر عکس فلاحیان نوشته ام: داعشی های ایران. عکس ها موقتی اند اما نوشته ها همیشگی. جوری که بتوانم عکس بی گناهان و داعشی ها را مرتب و هر روزه عوض کنم.

چهار: دو سه نفر پیش تراز من آمده و در قدمگاه منتظر من بودند. خنده روی ترینشان مردی بود حدوداً چهل و چند ساله که وقتی می خندید، بهار را با گل های رنگارنگش می آورد و در میان می نهاد. مرد بهاری اصالتاً اهل رشت بود. آمده بود که آنجا باشد. سخن چندانی با من نگفت اما در بحث هایی که در آنجا پا می گرفت شرکت می کرد و نشان می داد مردی خوش فکر و دور اندیش و زخم خورده است.

پنج: بانوی سی و هفت هشت ساله ای که بر نیمکت نشسته بود، با دیدن من برخاست و با صورتی که جای خالی برای شادمانی بیشتر نداشت، به استقبالم آمد. این بانو، خواهرِ زهرا زهتاب چی است. که زهرا زهتاب چی، نه ماهی است در انفرادیِ اوین زندانی است. این بانو در آمد که: من نیز می خواهم با شما همراه شوم. می خواهم مثل شما سپید بپوشم و پرچم به دست گیرم و نگاه همگان را به این بخوانم که: چرا باید یک بانو نه یک ماه دو ماه و سه ماه، که نه ماه در انفرادی باشد و بلاتکلیف؟ این بانو که شادمانیِ صورتش خیلی زود پرکشید و اندوهی عمیق بجایش نشست، تا پایان در قدمگاه ماند و احتمالاً به این می اندیشید که اگر سپید بپوشد و در آنجا به اعتراض ایستد، با چه عکس العمل هایی روبرو خواهد شد.

شش: در کنار جوانانی که دانشجو بودند و هرچه که نداشتند، جوان اما بودند، مردی بود شصت ساله با صورتی چروکیده و لاغر و سوخته از تابش آفتاب داغ. از همین چهره های رنج کشیده و خسته و مچاله شده. تصورم بر این بود که این مرد، نه برای ملاقات با من، که برای درخواست مساعدتی آنجاست. به سمتش رفتم و دستش را به گرمی فشردم. گفت: نامه ای نوشته ام برای خامنه ای می خواهم آن را به شما نیز بدهم. دست به کیفش برد و دویست برگی بیرون آورد و به من داد با یک سی دی. پرسیدم: این که یک رمان است نه یک نامه. گفت: بله طولانی است شاید به این دلیل که دلم پر است. و گفت: مذهبی نوشته ام. یعنی چه؟ گفت: با اشاره به آیات و احادیث. و خودش دلیلش را توضیح داد: بخاطر این که طرفِ مقابل آدم مذهبی است. چون که با کودک سر و کارت فتاد / پس زبان کودکی باید گشاد.

به مرد سوخته از آفتابِ داغ گفتم: من یک پوزشخواهی به شما بدهکارم. تصورم از شما چیز دیگری بود. و گفتم: ما عموماً اینگونه ایم که پیشاپیش مردمانِ اطرافمان را در محفل درونی و فردیِ خود ارزش گذاری می کنیم. برای کسی که شیک پوش است و خوش روی و خوش ظاهر بجوری، و برای کسی که ژولیده و نا مرتب است بجور دیگر. مرد سوخته نه گذاشت و نه برداشت و گفت: خمینی با ما خدعه کرد و با همین خدعه مفسده ای بزرگ در ایران و جهان به راه انداخت و آبروها را برد و اعتبارها را تباه کرد. و گفت: من در این نامه به خامنه ای گفته ام: بردار و جمع کن و برو که حمل این بار سنگین کار تو نیست. و گفت: ما آزادی می خواهیم که نداریم. از وی پرسیدم: معمولاً درنامه هایی که مردم به مسئولان می نویسند، خواسته های معیشتیِ خود را به رخ می کشند. شما چرا از آزادی سخن می گویید؟ گفت: آزادی که باشد، زندان نخواهد بود. نقدهای درست، جامعه را اصلاح خواهد کرد و آدمهای ناجور را کنار خواهد زد.

مرد سوخته دست به کیفش برد و چندین سی دی بیرون آورد و آنها را یک به یک به مردم کنجکاو داد و مثل یک خطیب رو کرد به جوان ها و گفت: نا امید نباشید جوانها. طوفانی بزرگ در راه است. خودتان را برای آن طوفان مهیا کنید. این مرد که چند چروک عمیق بر گونه ها و پیشانی داشت و بنا به گفته ی خودش از زنجان تنها برای دیدنِ من به آنجا آمده بود، تا پایان با من ماند و با هر نگاه، به من فهماند: مردمان را در گذرگاه درونی ات ارزش گذاری مکن آقای نوری زاد. جوان ریش حنایی و جوان کتابی آمدند و من نامه ی قطور مرد سوخته و سی دی را به جوانِ کتابی دادم تا درکیفش بگذارد و موقعِ رفتن به من بازگرداند.

هفت: در میان جمع، چشمم به مرد جوانی افتاد سی و چند ساله که بانویی پیر در کنارش بود. دستم را به سمت جوان بردم. به بانوی پیر اشاره کرد و گفت: مادرم است. و گفت: من لیسانس عمران دارم. ملی گرا هستیم خانوادگی. تا کنون کارخانه های فراوانی بکار انداخته ایم و با هر شکست به سمت تأسیس کارخانه ای دیگر خیز برداشته ایم. یکی از این کارخانه ها را از طراحی تا اجرا خودمان پیش بردیم و هفت میلیارد هزینه اش کردیم. اما به محض راه اندازی، به خلف وعده ی مسئولین و به مشکل مواد اولیه برخوردیم و کارخانه با چند صد کارگر و متخصص به لنگ افتاد. و گفت: در هرکجا مافیا هستند و در حرفه ی ما نیز. که ما را مجبور کردند کارخانه ی تازه تأسیس خود را به کسانی واگذاریم که برای همین واگذاری، سنگ پیش پای ما می نهادند. گفت: این شعار” ما می توانیم” یک شعار پوک و ابتر بیش نیست. ما در دنیایی زندگی می کنیم که همه چیزش به هم پیوسته است. ما را چاره ای نیست جز این که با دنیا و با همین آمریکا رابطه داشته باشیم و گرنه لنگ خواهیم زد و از شتاب دنیا جا خواهیم ماند که مانده ایم.

هشت: یک پهلوان جوان و ستبر بازو اما ژولیده ای که سر و وضع مناسبی نداشت، جمله ای را با بغض گفت و رفت. این که: خسته ایم آقای نوری زاد. من تا به آنروز پهلوان بغض کرده ندیده بودم. او رفت و من شانه های قوی اما فرو افتاده اش را دیدم که از حمل اشک هایش ناتوان بودند.

نه: دو بانوی سی و پنج ساله که یکی صورتی گرد داشت و دیگری صورتی کشیده و هردو عینک های آفتابی به چشم داشتند، برای من یک طبق لبخند آوردند. بانوی صورت گرد گفت: ازحق بچه های صورت سوخته ی شین آباد نیز دفاع کنید. گفتم: من رفته ام به شهرشان پیرانشهر و رفته ام به خانه هایشان و به سهم خود خواسته هایشان را منعکس کرده ام. و گفتم: در کنار بچه های صورت سوخته ی شین آباد، ما مردمان دل سوخته نیز فراوان داریم که من به دفاع از حق آنان نیز حساسم. بانوی صورت گِرد گفت: من سابقاً نوشته های شما را همینجوری می خواندم اما از روزی که پای آن کودک بهایی زاده را بوسیدید نوشته های شما را با تمام سلول هایم می بلعم. بانوی صورت کشیده از پایانِ این روزگارِ درد آلود پرسید. گفتم: مغولان دویست سال بر این سرزمین حاکم بودند. بی تابی برای پایان دادن به این وضعیتِ ناجور، یا بی تابی برای تماشای روزی که از این مخمصه بدر رفته ایم، ما را عبوس و نا امید می کند. ما باید خود را به گذر زمان بسپریم اما در همه حال کار شایسته ی خود را بکار اندازیم و از بهره بردن ازهیچ فرصتی و منفذی برای ایجاد تغییر دریغ نکنیم.

ده: راننده تاکسی آمد و خودی نشان داد و نگفته گفت: من هستم. این مرد که هم سن خودم است، هر روز خود را از هر کجای تهران به قدمگاه می رساند و مرا با تاکسی اش به هر کجا می برد. بی هیچ درخواستی و بی هیچ چشمداشتی. چند بانوی دیگر نیز آمدند و همگی خسته نباشید گفتند و برای فردای ایران روزهایی خوب و شایسته آرزو کردند. در آن میان، بانویی بود کوتاه قامت و پنجاه و چند ساله. کمی بعد دو دختر جوان آمدند و خود را به این بانو رساندند. از وضع تحصیلیِ دختران جوان که مشتاق سخن گفتن بودند، پرسیدم. یکی شان در مقطع دکترای علوم کامپیوتری درس می خواند و دیگری در مقطع ارشد ادبیات فرانسه.

رو به بانوی قامت کوتاه کردم. که یعنی شما چه؟ که گفت: من فرهنگی بودم و اکنون بازنشسته ام. دختری که ادبیات فرانسه می خواند پرسشی مطرح کرد که دانستم این دختر به فهمِ چه اعماقی از حساسیت های اجتماعی راه یافته است. آنجا که از هر دو دختر پرسیدم: شما آیا افسرده اید یا خسته یا امیدوار، همین دختر ادبیاتی گفت: بروزِ اجتماعیِ رفتار ما نشان می دهد که ما چگونه ایم. و گفت: شما یک نگاهی به سینمای ما بیندازید، و نگاهی به کتابها و تأتر و کلاً هنر و دستگاههای سیاسی و قانون گزاریِ ما. خواهید دانست که ما به چه بحرانی از هویت دچار شده ایم. این بحران هویت، همان است که از جوان شادابی و امید را گرفته و از بزرگترها حرکت برای بهبود اوضاع را. و گفت: جامعه ی ما پرشده از ریاکاری و چاپلوسی.

یازده: مردی که عزیزانش در خارج اند گفت: دوستان و خویشانِ من مرا به اینجا فرستاده اند تا از شما بپرسم: آنها که به هر دلیل از کشور خارج شده اند و امکان بازگشت ندارند، چگونه می توانند برای وطنشان کاری بکنند؟ گفتم: همین که نسبت به وقایع کشورشان بی تفاوت نباشند، و همین که بلندگوی ما و خواسته های ما باشند در مجامع جهانی و در هرکجا که هستند، این خود بزرگترین خدمت به ایرانِ عزیز است.

دوازده: جماعتی در اطراف بودند و هریک چیزی می گفت. یک دبیر بازنشسته که سرو رویش به سپیدی گراییده بود، با پسر جوانش به گفتگو در آمدند. پدر گفت: من بعد سی و سه سال تدریس ریاضی و به معنی واقعی گچ خوردن، اکنون باید آنچنان کار کنم که یک جوان. و گفت: آنچنان در این سی و سه سال، شایسته و پاک بوده ام که یک لکه ی سیاه در کارنامه ام نیست. و نتیجه گرفت: همین پاکدستی و خدمت صادقانه، دلیل تهی دستیِ امروز من است. که اگر من مثل خیلی ها به کرنش و تمنّا روی برده بودم اکنون حال و روزم این نبود که مجبور به هشت ساعت کار در روز باشم در این سن و سال. و البته خدای را سپاس گفت بخاطر سلامت خانواده اش و فرزندان پاک و با ادبش که هریک تحصیلکرده و کارآمدند.

پسرش اما همان پرسش همیشگی را پرسید. این که: من اگر چیزی بنویسم بلافاصله ترتیبم را می دهند شما را چرا نه؟ گفتم: دلیلش در این است که من و شما با هم مساوی نیستیم و وضعیت مشابهی نداریم. گفتم: شما آن زمانی با من مساوی خواهی شد که یک به یکِ این کارهایی را که من کرده ام کرده باشی. چه کارهایی؟ این که: مثل من ” نام آشنا ” بوده باشی و مثل من بنویسی، و بخاطر سه تا از نوشته هایت یک سال و نیم زندان رفته باشی، در زندان کتک خورده باشی و تهدید شده باشی اما همچنان بنویسی، مرخصی ات که می دهند بشرط ننوشتن، باز بنویسی تا برت گردانند به زندان، در زندان باز بنویسی و اعتصاب غذا کنی، از زندان که بیرون آمدی مرتب بنویسی و به جاهایی بروی و به دیدن کسانی بروی که کمتر کسی به آن سو می رود. با حکمی نانوشته، تو را از مسیرِ کار و حرفه ات باز بدارند و ممنوع الخروجت کنند و صد جور مزاحمت برای تو و خانواده ات فراهم آورند.

گفتم: این کارها را که انجام دادی، و اینگونه که شدی، تازه ما با هم مساوی می شویم. از اینجا به بعد اگر هر دو نوشتیم اما تو را گرفتند و بردند، حق داری بپرسی چرا؟ گفتم: آقای جعفر پناهی را به زندان بردند چند ماه نگذشته بود که سر و صدای شخصیت های جهانی بلند شد و سرضرب آزادش کردند. به او حکم دادند که هرگز فیلم نسازد اما می سازد و فیلم هایش را به خارج می فرستد و در سینماهای خارج هم به نمایش در می آید و از گل بالاتر هم به او نمی گویند. استاد شجریان می رود خارج و در شبکه ی تلویزیونیِ بی بی سی رسماً به نقد جمهوری اسلامی می پردازد و بی واهمه و سرفراز به میهن باز می گردد بی آنکه کمترین مزاحمتی برای وی پدید آورند.

سیزده: رو به جمع، از حالِ ناخوشِ جناب امیر انتظام گفتم. و از آنان خواستم به دیدنِ این دماوند سرفراز بروند. و داستانی را که از خودِ جناب امیر انتظام شنیده بودم، برای جمع تعریف کردم: ما (زندانیان) هرگاه بیمار می شدیم و درد می کشیدیم، پنج شش ماه بعد ما را به درمانگاه یا بیمارستان می بردند. من ( امیر انتظام) گوش هایم چرک کرده بود. بعدِ شش ماه، مرا و دو نفر دیگر را که آن دو نیز بیمار بودند، خبر کردند تا به بیمارستان ببرند. سه تا الاغ آوردند و هریک از ما را در میان الاغ ها جای دادند و دم و افسار الاغ ها را به ما دادند و حرکت مان دادند به سمت بیرون زندان. ما را با همین وضعیت از محله های اطراف زندان اوین عبور دادند تا رسیدیم به بیمارستان طالقانی. شاید نیمساعتی ما را معاینه کردند و به همان وضعیت برمان گرداندند به زندان. این خاطره، به دوران تلخِ اعجوبه ای به اسم لاجوردی مربوط بوده است.

چهارده: جوان آستین کوتاه پوشیده ای که اهل شیراز بود و در تهران برای کنکور ارشد کلاس می رفت و مرا گلادیاتور می خواند، سخن از مردم گفت. این که: این مردم را دارند به کجا می برند؟ آینده ی هویتیِ این مردم چه خواهد بود؟ و گفت: عده ای شاید به روحانی دلخوش باشند اما من روحانی – رییس جمهور – را پروژه ی خودِ نظام می دانم. رییس جمهوری که در یک قلم عُرضه ی در اختیار گرفتنِ پهنای باند اینترنتی را ندارد و یکجا به مردم حال می دهد و صد جا به بیت رهبری، مگر می تواند خارج از اراده ی اوجب واجباتی نظام قدم بردارد.

پانزده: بانویی که بقول خودش جز رنج ندیده بود آمد و انگشت بر تن پوشم نهاد و پرسید: من بهایی ام. آیا از نظر شما نجس هستم؟ گفتم: من از هر آیت اللهی که نه شما بل هر بنی بشری را نجس بداند متنفرم و معتقدم این آیت الله ها مستقیماً از مغز و متن جهالت دستور می گیرند. عده ای از بسیجیان شهرستانی و روستایی که شکل و قیافه هایشان آفتاب سوخته بود و احتمالاً از اردویی در داخلِ سفارت آمریکا – که در اشغال سپاه است – بیرون آمده بودند، شروع کردند به عکس گرفتن از من و جمع. وقتی یکی از بسیجیانِ دوربین به دست خیلی به من نزدیک شد، رو به همه گفتم: دوستان، این آقا می خواهد از من عکس بگیرد اما حضور شما ظاهراً باعث شده او نتواند عکس دلخواهش را بگیرد. شما کنار بایستید تا بعداً برای شما مشکلی پیش نیاید. تا این را گفتم، نخست چهار نفر اما بلافاصله همه در کنار من ایستادند و به بسیجیِ شهرستانی گفتند: حالا عکس بگیر!

شانزده: یک مرد شصت ساله که قدی بلند داشت و تا اینجا سکوت کرده بود، در آمد که: این نظام دشمن دارد یا ندارد؟ و خودش نتیجه گرفت: در این شرایط که دشمن ما را محاصره کرده، چرا باید این نظام اسلامی را تضعیف کرد؟ حاضرانِ جمع با او در افتادند که: مگر کشورهای دیگری مثل دوبی و کویت و عربستان و مالزی و ترکیه و سنگاپور و هرکجا غیرِ ما با دنیا ارتباط ندارند و زندگی نمی کنند؟ چرا باید در این میان چشم اسلامیِ ما دشمن را ببیند و دیگران نبینند؟ مرد قد بلند که ته ریش سپیدی داشت و کتابی در دست، دست به دامان شهدا برد و گفت: شهدا برای ما تعیین می کنند که ما چه بکنیم و چه نکنیم؟ شهدا گفته اند پشتیبان ولایت فقیه باشید و ما چون صادق تر از آنان سراغ نداریم پس پشتیبان ولایت فقیه هستیم.
به مرد قد بلند گفتم: دوست من، شهدا آیا منظورشان این نظام بود با این همه فساد؟

نظامی که در آمار جهانی جزء بی آبرو ترین ها و پر رشوه ترین ها و بیکار ترین ها و معتاد ترین هاست؟ نظامی که دخترانش را به تن فروشی می برند و سن فاحشگی در آن به دوازده سال رسیده؟ نظامی که بیشترین دزدیِ مسئولان را در تاریخ این کشور به اسم خود ثبت کرده؟ مرد قد بلند کتاب درسی ای را که در دست داشت نشان حاضران داد و گفت: توی این کتاب ها نوشته امام خمینی نتیجه ی پنجاه سال مبارزه اش را در قامت این نظام پیاده کرد. به وی گفتم: هم اصل انقلاب، و هم دانشجویانی که خام و هیجان زده از این دیوار بالا رفتند، و هم جنگ هشت ساله، و هم داستان نکبت بارهسته ای، و هم ورود ایران به جنگ سوریه، و هم کمک های همه جانبه به حزب الله و فلسطین، و هم رویه های خفت باری چون حجاب اجباری، و پاسخگو نبودن رهبر در قبال کارهای قانونی و فراقانونی اش، همه و همه نشانه ی بی خردیِ کسانی است که برای من و شما و این مردم نسخه ها پیچیدند و می پیچند.

مرد قد بلند به ریسمان اندیشه ی ایدئولوژیکِ جمهوری اسلامی دست برد و آن را یک اصل خدشه ناپذیر و آسمانی و مطلوب تلقی کرد. به وی گفتم: اندیشه های ایدئولوژیک حتماً به ” حفظ نظام با هر قیمت ” منجر می شوند. جوری که قربتاً الی الله آدم می کشد و قربتاً الی الله دزدی می کنند. و برای مثال گفتم: شما به من بگو جناب مجتبی خامنه ای بی آنکه جایگاه مسئولیتی اش مشخص باشد، چرا میلیاردها پول مردم را بالا می کشد و در کارهای امنیتی و اطلاعاتی دخول می کند و جماعتی از معترضین را به زندان می اندازد و دست سپاه را بر مقدرات اطلاعاتی و امنیتی و اقتصادی و سیاسی وا می گشاید و کسی نیز جرأت نمی کند به او بگوید بالای چشمت ابروست. مرد قد بلند آنقدر صادقانه و زلال بر باورهای خود – که منطبق با محکمات جمهوری اسلامی بود – اصرار می ورزید که من گذشته های نچندان دور خود را با وی می دیدم.

هفده: سه بانو که به کارمندان یک اداره ی دولتی می ماندند، با هم آمدند و با هم رفتند. یکی شان با کمی شرم پرسید: شما چرا نمی ترسید آقای نوری زاد؟ پرسیدم: معمولاً ما چرا می ترسیم؟ خودم پاسخ گفتم: یا برای جان یا برای مال یا برای آبرو. و گفتم: من از همه ی اینها گذر کرده ام. مردی که شرایط فعلی نظام را از قول لاریجانی – رییس مجلس – عالی توصیف می کرد، آمد و رفت و باز برگشت و گفت: مردم ما بهترین سوژه اند برای مسئولان که سوارشان شوند و خوب برانند و مطمئن باشند که این مردم دم بر نمی آورند. گفت: اگر مردم تنها و تنها بخاطر فضاحت روغن پالم، یک هفته – نه بیشتر – لبنیات مصرف نمی کردند، تکلیف خیلی ها روشن می شد. بانویی که خود را خاله ی ” امیرارشد تاج میر” معرفی کرد، از این شهید روز عاشورا اسم برد و از همه گله کرد. که چرا در هیچ کجا اسمی از این شهید سبز نیست و کسی سراغی از خانواده اش نمی گیرد؟

هجده: جناب سرگرد با یک وانتِ نیروی انتظامی، و یک مأمور با موتور آمدند. جناب سرگرد جوان کتابی را از میان جمع بیرون کشید و وی را به دست مأمور سپرد. رفتم که نامه و سی دیِ مرد سوخته را از جوان کتابی بگیرم که جناب سرگرد نگذاشت. تقلای من برای رهایی جوان بجایی نرسید. بر ترک موتور سوارش کردند و بردند. تن پوش سپید را از تن در آوردم و با جوان ریش حنایی سوار تاکسی شدیم. راننده ی تاکسی ما را تا کلانتری محل برد. در آنجا من به داخل رفتم. جوان کتابی را دیدم که در سالن انتظار نشسته بود و چیزی مطالعه می کرد. رفتم سراغ جناب سرگرد. داشت شام می خورد. به وی گفتم: مسئولیتِ آن نامه و آن سی دی با من است و به این جوان هیچ ربطی ندارد. به سراغ جوان کتابی رفتم و به وی گفتم: هرچه پرسیدند جز واقعیت هیچ مگو. بگو که اینها را فلانی داد در کیفم بگذارم. تا کنون که زمان از پنجشنبه گذشته و به یک ساعتِ ابتدایی روز جمعه پای نهاده، چندین بار به تلفن جوان کتابی زنگ زده ام. تلفنش خاموش است. احتمال می دهم نگهش داشته اند تا صبح شنبه تکلیفش را روشن کنند. این جوان، بارها در قدمگاه اطلاعات به دیدنِ من آمده بود و خودش می گفت: آزادی را مفت به کسی نمی دهند. برای آزادی باید هزینه کرد.

محمد نوری زاد
چهاردهم شهریور نود و سه – تهران



































Share This Post

درباره محمد نوری زاد

69 نظر

  1. واقعاً مسخره ایی.

    همین که کاری بات ندارن ومیایی این دلقک بازی ها رو درمیاری نشون میده چقدر ناچیزی.
    بجای اینکارا بشین ببین زاویت ازکجا شروع شده.خدابه راه راست هدایتت کنه.
    نظام بیدی نیست که با این باد معده ها تکون بخوره.

     
    • یک روستایی به زبان خودش گفته بود تا وقتی تعداد خرها از آدمها زیادتر باشد از دست کسی کاری ساخته نیست . بایستی امثال این نوریزاد خود و آبروی خود را فدا کنند تا تعداد خرهایی که مغزشان جامد شده و جز سواری دادن کاری بلد نیستند کمتر شود .
      امین محترم لطفا یک دلیل برای حمایت خودت از این نظام بیاور .

       
    • آقاي امين بجاي اينکه با گفتن چند کلمه تحقير آميز اين کار را کوچک کني برو چند تا دليل بيار که دزدي ها سپاه و آدم کشي افرادي مثل فلاحيان را توجيه کنه.مگه توي همين انقلاب خيلي از آدمها را به خاطر اختلاف عقيده مثل گوسفند سلاخي نکرديد.حالا چرا از اينکه بهتون ميگن داعش ناراحت ميشين.هر کسي خلاف عقيده شما فکر کنه بايد بميره نه؟اين مفهوم يک مسلمان واقعي از منظر شماست.آقاي نوري زاد درود خداوند برشما و مردانگيتان

       
    • آره نظام بيدي نيست كه با اين بادها بلرزد:
      1- قدرتمندترين سلسله‌ها و حكومتها در ايران و دنيا در طول تاريخ از حيث مديريت و توان نظامي و پشتوانه مردمي مويد خيلي چيزهاست. چرخش و دگرگوني همواره بوده است. قذافي يادش بخير كه نهايتا يك دشنه در ما تحتش فرو بردند او كه خود را رهبر اعراب مي‌دانست. مثل خيلي ها كه خود را ولي امر مسلمين ميدانند!! و خانواده‌اش هم قبولش ندارند شما شيخ علي تهراني و هادي خامنه‌اي را مي‌شناسيد!
      2- پاكترين و عادلترين حكومت بعد از حوكمت حضرت رسول گرامي اسلام (ص) خلافت مولي امير المومنين (ع) بود كه آنهم متاسفانه 5 سال دوام آورد.
      3- اين حكومت بسيار شبيه به دوران آخن‌آتون فرعون مصر است (سريال يوسف پيامبر ساخته تلويزيون ضرغامي را اينبار از دريچه نو ببينيد و تفكر كنيد كه يكساعت تفكر بالاتر از يكسال عبادت است و كتاب سينوهه پزشك فرعون را بخوانيد) و يك جمع‌بندي كنيد خوهيد فهميد كه آنها كه بنام دين با افراط ملت را مي‌دوشند چه كاهنان معبد و چه حكومت يكتا پرستي آخن‌آتون به چه سرنوشتي مبتلا مي‌شوند تا بدانيد اعتدال يعني چه و اسلام و خدا براي بشر اعتدال را خواسته‌اند و اين بتان كاهنان معبدند.
      4- منتظر رهبر بعدي باشيد و ميزان بيعت واقعي را ببينيد و بدانيد كه مردم و حتي بسياري از صاحب منصبان قدرت براساس تجربه از اين رهبر چقدر بر رهبر بعدي اجماع خواهند كرد.
      بهر حال اين حكومت پايدار نخواهد بود و بيچاره مردمي كه يا به ناحق كشته شدند يا بواسطه سوء استفاده اين دين‌فروشان گرانفروش! به دين پشت كردند.
      گفته‌اند روز موسي (ع) به طور سينا براي راز و نياز با خدا مي‌رفت و عالمي از بني‌اسرائيل وي را ديد و گفت:
      به خدا بگو فلاني توبه كرده و مي‌خواهد به سمت تو بيايد و طلب آمرزش دارد.
      موسي در طور بعد از صحبت با خدا وقتي خواست برگردد خداوند فرمود آيا چيزي را فراموش نكرده‌اي؟! قبل از اينكه موسي حرفي بزند خداوند فرمود:
      به آن بنده من بگو اگر ميان من و تو بود مي‌بخشيدم و آن قومي كه از راه بدر كردي با آنها چه كنيم؟!

       
  2. این جا آلمان-هامبورگ. سرتون سلامت و دلتان شد باشد نوریزاد گرامی. درود بیکران بر شما, همت و غیرت شما

     
  3. با سلام خدمت تمامى دوستان
    در قسمت هاى قبل مطالبى در خصوص ساختگى بودن داستان رابطه محمود غزنوى و فردوسى بيان گرديد و مشخص شد كه سفارش سرودن شاهنامه از جانب محمود در قبال دريافت پول توسط فردوسى ، داستانى ساختگى است كه متاثر از نگاه حاكم بر مقوله شعر و شاعرى در ان دوران مى باشد و اهم اين دلايل عبارت بودند از؛
    ١- فردوسى حداقل بيست سال قبل از زمانى كه محمود به سلطنت برسد سرودن شاهنامه را اغاز مى كند.
    ٢-اصولا نه طرح چنين سفارشى مى تواند معقول باشد كه به فردوسى پيشنهاد داده شود ؛ شما به هزينه خودت سرودن شاهنامه را اغاز كن و اگر در طول حيات خود موفق به اتمام ان شدى و من (محمود) در ان زمان زنده و هنوز در راس كار بودم x رقم وجه به شما پرداخت خواهم نمود و نه اينكه پذيرش چنين شرطى از جانب فردوسى و هر كس ديگر را مى توان عملى معمول و معقول به حساب اورد.
    ٣-اگر سرودن شاهنامه به سفارش محمود بود ، بايد حداقل يكبار فردوسى در طول سى و پنج سالى كه به سرودن شاهنامه مشغول بوده ، كمكى از جانب محمود دريافت كرده باشد و مانند افراد ديگرى كه به وى كمك كرده و در شاهنامه ذكر شده ، فردوسى به ان اشاره كرده باشد.
    ٣- چنانچه نظم شاهنامه به سفارش محمود بود حتما فردوسى در شاهنامه بدان اشاره مى كرد.
    ٤-اگر فردوسى مى خواست اجير محمود باشد مى توانست به سهولت با استفاده از توانايى خود در شعر سرودن ، به دربار محمود راه يابد و همچون ساير شعراى مديحه سرا عمر خود را بجاى سپرى كردن در فقر و فلاكت ، در برخوردارى از ناز و نعم دربار بسر برد.
    ٥-اين داستان اولين بار توسط نظامى و يكصدوپنجاه سال پس از مرگ فردوسى روايت شده و در هيچ اثرى قبل از ان ، اين داستان ذكر نشده است.
    ٦-علاقمندى محمود غزنوى ترك زبان با ان گرايش غليظ مذهبى به زبان فارسى و فرهنگ پيش از اسلام موضوعى است كه هيچ توجيهى براى ان يافت نمى شود.
    ٧- در هيچيك از اثار مكتوبى كه نام شعراى مرتبط با محمود غزنوى ذكر شده ، اسمى از فردوسى برده نمى شود، حال اينكه در صورت صحت وجود چنين رابطه اى ، با توجه به ميزان اشتهار فردوسى حتما نام وى در اين اثار ذكر مى شد
    ٨- وجود تناقضى بزرگ در اين داستان ، با اين توضيح كه فردوسى سرودن شاهنامه را به پيشنهاد محمود اغاز مى كند ولى وقتى شاهنامه به اتمام مى رسد محمود غزنوى از اينكه مى بيند شاهنامه شرح دلاوريهاى رستم و سر گذشت شاهان ايران است برافروخته مى شود و اين موضوع سبب عداوت محمود با فردوسى مى گردد!! در اينصورت؛
    ايا محمود زمانيكه سفارش سرودن شاهنامه را مى داده ، نمى دانسته موضوع ان چيست؟!
    و نيز دلائل متعدد ديگرى كه براى بيان انها من اكنون حضور ذهن ندارم.

    پس از بيان اين مقدمه بسراغ دلائلى مى رويم كه حاكى از مجعول بودن مدايح محمود در شاهنامه مى باشد؛
    ١- اولين دليل انست كه در هيچيك از اثار مربوط به قرون چهارم و پنجم كه در ان نام شاعران و اشعارشان ذكر شده ، حتى براى نمونه يك بيت -تاكيد ميكنم حتى يك بيت- از اين مدحيات ذكر نشده است.
    در ادامه بخشى از مقاله جناب محسن قيصى زاده با عنوان “فردوسى مداح يا فردوسى وارسته” كه به همين دليل اختصاص دارد را ، اورده و ذكر دلائل ديگر را به قسمت يا فسمت هاى بعدى محول ميكنم؛
    “حضرت فردوسی را می‌توان بی‌شک تأثیرگذارترین شاعر تاریخ برشمرد. در هنگامه‌ای که ایران‌زمین در زیر سهمگین‌ترین تازیانه‌های فرهنگی قرار داشت و هویت ایرانیان به عنوان یک ملّت در خطر غرق شدن و حل و واپاشی در مواجهه با توفان تعصب و فرو رفتن در گرداب جزم‌اندیشی مهاجمان بیگانه می‌بود، «شاهنامه» اثر سترگ و جاودانه‌ی این شاعر نستوه، همچون یک کشتی باعظمت و امن، تمدنی دیرینه و ملّتی فرهنگمند اما شکست خورده و نومید را از مرگ حتمی نجات داد و رهایی بخشید.

    آن کشتی، چه بسا اینک جزیره‌ای‌ست که ایران‌زمین را از گزند توفان‌های سهمگین فرهنگی برکشیده و تا همیشه پشتیبان است. به جرأت می‌توان گفت هیچ اثر ادبی، چنین قدرت و تأثیرگذاری‌ای نداشته که یک‌تنه روح غرور و امید را در کالبد یک ملّت بدمد و هویت و هستی‌اش را به او تلنگر زند، آن‌چنان که آن ملّت ققنوس‌وار از زیر خاکستر جور و تعصب و جهل جوانه زند، نفس تازه کند و ببالد.

    و اما یکی از مباحثی که همیشه پیرامون «شاهنامه» وجود داشته و جدل‌ها و گمانه‌زنی‌های بسیاری را موجب شده، مدایحی است که در جای‌جای این اثر نسبت به سلطان محمود غزنوی ثبت شده و به چشم می‌خورد. مدایحی که دوگانگی آشکاری دارد با روح و موضوعیت حاکم بر این اثر که همانا استوار بر تقدیس و نکوداشت منش پهلوانی، آزادگی و وارستگی‌ست. مدح سلطان محمود غزنوی خدشه‌ای در بنای زیبا و مستحکم حضرت فردوسی ایجاد کرده و همچون وصله‌ای ناهمگون در بافت اثر خلل ایجاد نموده است. اگر به تندیس غروربرانگیز و پرصلابت حضرت فردوسی با آن هیبت و هیمنه نگاهی بیندازید، یاد آوردن این مدایح کافی‌ست تا اندکی از شکوه تصویری که از این شاعر در ذهن داریم، کاسته شود. پرسشی که ایجاد می‌شود این است که چگونه شاعری که ایرانیان را پس از چند صد سال به گذشته‌ی پرشکوه‌شان پیوند زد و از زیر بار سنگین آن همه حقارت بیگانگان رهایی بخشید، این‌چنین خود زبان به ستایش پادشاهِ نه چندان محبوبی به نام محمود می‌گشاید؟!

    گروهی از شاهنامه‌پژوهان با استناد به دلایل مستدل ادبی و تاریخی، بر این باورند که این مدایح به هیچ عنوان سروده‌ی حضرت فردوسی نیست و بعدها در «شاهنامه» گنجانده شده است، برخی این مدایح را تضمین کننده و لازمه‌ی بقا و حیات «شاهنامه» می‌دانند، و هستند کسانی که مدح گفتن شاعر در آن دوره را با توجه به عُرف زمانه چندان ننگ و مضموم نمی‌پندارند.

    دکتر فریدون جنیدی کسی که سال‌های بسیاری از عمر خود را همدم «شاهنامه» بوده است، به شدت مدح سلطان محمود توسط شاعر را رد می‌کند و وجود مدایح در این کتاب را دروغی ناروا می‌داند که هزار سال است روح حضرت فردوسی را می‌آزارد. وی این چنین گلایه می‌کند: «این ستم را به کجا ببریم که هزار سال مردم ایران باور می‌کنند و می‌گویند و تکرار می‌کنند که محمود می‌خواست فردوسی این کار را بکند و فردوسی این بزرگ‌ترین شاهکار فرهنگ جهان را برای صله‌ای که می‌خواست از محمود بگیرد سرود. این توهین است. چرا ما باید این‌قدر ناآگاه باشیم و به دیده کور به جریان جهان نگاه کنیم»؟
    البته ایشان مستنداتی در خور و قابل اعتنا نیز در این زمینه ارایه می‌کند که به یکی دو نمونه اشاره می‌کنم. جنیدی یکی از دلایل مداح نبودن حضرت فردوسی را چنین بیان می‌کند: «یکی از دلایل عمده که در دست داریم تاریخ بسیار بزرگ بیهقی است که یک بخش آن بیشتر باقی نمانده است و در همین کتاب تاریخ بیهقی که در زمان خود محمود و مسعود نوشته شده، انبوهی از مداحان محمود را نام برده و نمونه‌ی شعر آن‌ها را آورده، اما می‌بینیم که در این لیست نامی از فردوسی نیست».
    این سند می‌تواند قابل توجه باشد چرا که حضرت فردوسی در زمان خود نیز شاعری صاحب‌آوازه بوده و اگر وی مدح محمود کرده بود، باید جزو اولین نفرات این فهرست قرار می‌گرفت. در جایی دیگر جنیدی با توجه به زبان و شیوه‌ی سرایش حضرت فردوسی، بر نظر خود مبنی بر عدم مداحی این شاعر پای می‌فشرد: «هیچ‌کدام از کسانی که روی شاهنامه کار کرده‌اند نیامده‌اند روش گفتار فردوسی را با آن‌ها بسنجند. اصلاً این‌که در آغاز و پایان شاهنامه، محمود را دشنام می‌دهد و بیهقی نام فردوسی را به نام مداح محمود نمی‌آورد مورد توجه قرار نگرفته است. اکنون به یاری زبان فارسی و البته به یاری خرد باید متوجه شد که این گفتار با خرد همخوان نیست. من به یاری زبان فارسی این کارها را کردم و سنجیدم و دریافتم این‌ها افزوده است».
    از دیگر اساتیدی که «شاهنامه» را تهی از مدح محمود می‌داند و این ابیات را الحاقی و جعلی بر می‌شمرد، می‌توان دکتر مالمیر را نام برد. وی با تأکید بر لزوم توجه جدی‌تر به ديباچه‌ی نخست «شاهنامه» و ديباچه‌ی برخي داستان‌ها، مي‌گويد: «بي‌توجهي به اهميت اين ديباچه‌ها موجب شده ارزش كار فردوسي پنهان بماند يا نسبت‌هاي ناروايي چون مدح و هجو محمود غزنوي به او داده شود و اشعار مدحي به شاهنامه الحاق گردد».
    وي سخن خود را چنین پی می‌گیرد: «هر چند مصححان شاهنامه به قدمت و اصالت نسخه‌ها توجه كرده‌اند، ولي به سبب نداشتن ديدگاهي ساختاري نسبت به كل شاهنامه، گاهي به توجيه ابياتي كه در مدح سلطان محمود آمده پرداخته‌اند».”…….ادامه دارد.
    با تشكر از شما دوستان در بذل حوصله به منظور مطالعه اين مطلب.

     
    • بی کنش عزیز
      به نظر بنده این مدایح چه از فردوسی باشند یا نباشند خدشه ای در اثر تاریخی و جاودانه شاهنامه به وجود نمی آورد. نه فردوسی معصوم است و نه شاهنامه کتاب مقدس. ما مغز را بر می داریم و پوست را وا می گذاریم.

       
  4. بی کنش گرامی

    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

    زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

     
    • با درودى به گرمى تفتان و به بلنداى دماوند بر فلسفى مرد بسيار دان ساسانم بزرگ و مهتر منش
      دوست عزيز و گرامى واقعا بايد به اين ويژگى فوق العاده شما كه اكنون اسم يا اصطلاح انرا من بخاطر نمى اورم (اين ويژگى كه شما را قادر مى سازد براى بيان منظور خود بهترين شعرى كه بتواند منظور شما را برساند و گوياى نظر شما باشد را انتخاب مى فرماييد) هزاران افرين گفت ، با اين دو بيت شعرى كه انتخاب كرديد مطالبى را به من رسانديد كه نوشتن ان به بيش از يك صفحه نياز داشت. باز هم افرين بر شما به جهت برخوردارى از اين هنر. با اين دو بيت هم موضوع تداوم نوشتن مطالب در باب شاهنامه را متذكر شديد و هم از بعضى عدم همراهى ها گلايه مند شديد و دهها مطلب ديگر كه خودتان بهتر ميدانيد و جالب اينكه چون موضوع اصلى شاهنامه بود رستم دستان هم كه نماد بارز كتاب شاهنامه است در شعر انتخابى شما خودنمايى ميكرد.
      باز هم بر اين هوش و ذكاوت شما صد ها افرين.
      به روى چشم و بديده منت.

       
      • بی کنش گرامی
        غلو یکی از صنایع زیبای ادب فارسی است لیکن هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.
        فلسفی مرد بسیار دان بزرگ مهتر منش
        مثل این که بنده را با ابن سینا اشتباه گرفته اید دوست عزیز!
        این ها را که می نویسم لبخند بر لبانم جاری است از دوستی و محبت و توجه شما.
        پرسش گری بیش نیستم ای بزرگوار….

         
  5. جناب مرتضی گرامی

    کورس در پست “یک پرسش از رهبر” مولوی را بخاطر این شعر مورد نقد قرار داد:

    لاجرم كفار را خون شد مباح
    همچو وحشى پيش نشاب و رماح
    خر نشايد كشت از بهر صلاح
    چون شود وحشى شود خونش مباح

    مثنوی را که ورق بزنید به ابیات جالب تری بر می خورید:

    لاجرم کفار را شد خون مباح
    همچو وحشی پیش نشاب و رماح
    جفت و فرزندانشان جمله سبیل
    زانک بی‌عقلند و مردود و ذلیل
    باز عقلی کو رمد از عقل عقل
    کرد از عقلی به حیوانات نقل

    این جا مشکل ما تشبیه کفار به حیوان نیست دوست گرامی. اشکال کار که کورس آن را وحشتناک می شمرد در این است که حقوق انسانی از کفار سلب می شود.
    تمام گفتار کورس همین نکته است جناب مرتضی.
    کار به خود کافر محدود نمی شود.

    “جفت و فرزندانشان جمله سبیل”

    بله؟ جفت و فرزندان کفار مباهند؟

    تمام تلاش کورس برای نشان دادن همین استدلال وحشتناکی است که مولوی در قالب تفکر دینی خود ارایه می کند.
    چرا جفت و فرزندانشان جمله سبیل؟
    چون که بی عقلند و مردود و زلیل؟

    مرتضی عزیز این هم شد استدلال؟

    گوینده هر کس که باشد.
    داستانی است تکراری.
    غزالی نیز دچار همین گونه دگم شد.

    دوستانه به شما عرض کنم مخاطب سخنان کورس یکی شمایید.
    بدون تعارف می گویم شما را فردی بسیار با هوش و با استعداد و با پشتکار و با اراده می دانم. شاید همین ذکاوت شما است که به شما اجازه نمی دهد زیر بار حرف زور حاکمان جمهوری اسلامی روید. تمنا دارم اجازه ندهید آن چه مولوی و غزالی در آن گرفتار شدند شما را نیز گرفتار کند. منظورم دین نیست بلکه نحوه تفکر و نحوه پژوهش ونحوه دست یابی به شناخت است. مثالی می آورم که البته شامل همه ما می شود.
    مسافران یک کشتی غول پیکر را در نظر بگیرید. فکر کنید همگی تصمیم بگیرند به سمت شمال حرکت کنند. چه سود اگر این کشتی در حال حرکت به جنوب باشد؟
    کمی بد نیست با فلسفه هایدگر آشنا شوید. وی در چنین مایه هایی می اندیشد و به بشر هشدار می دهد.
    این به معنی رد دین نیست بلکه اعلان خطر نسبت به نوع نگرشی است که ما می توانیم به دین داشته باشیم.

     
    • جناب ساسانم

      چندی پیش در آمریکا در کارولینای شمالی سه نفر را بعد از سی سال زندان به جرم تجاوز جنسی آزاد کردند چرا که بعد از سی سال با آزمایش دی ان ای بیگناه شناخته شدند. اخیرا پنج نفر دیگر را که در سال 1989 به جرم تجاوز جنسی به زندان افتاده بودند دادگاه بی گناه اعلام و ازاد کرد. اینها را نوشتم چون هنوز از این بیعدالتی که در حق اینها شده سرم گیج می رود و کم نیستند موارد از این دست. ممکن است بگوئید این چه ربطی به مطلب من دارد. هیچ ربطی نداشت ولی فقط آنرا داشته باشید برای روز مبادا.

      خواهش می کنم شما یا اقای کورس که اطلاعات تاریخی خوبی دارید بفرمائید مولانا در کدام جنگ بر علیه کفار شرکت کرد و خون آنها را ریخت و زنان آنها را وووو؟

      میگویند کسی به اطاق آیت الله بروجردی وارد شد دید دارد مثنوی می خواند. پرسید اقا شما که همه را نهی می کنید از خواندن این کتاب خودتان که مشغول آن هستید. آقای بروجردی می گوید بله خواندنش حرام است برای شما. مدتها من منتقد این طرز فکر اقای بروجردی بودم. ولی الآن معتقدم حتی همین قران را هم همه نباید بخوانند مگر کسانی که اهل تفکر باشند. اگر اهل تفکر نباشید یا منکر قران می شوید یا داعش. در هر دو ضورت انحراف خواهد بود.

      مثنوی من چو قرآن مدل- هادی بعضی و بعضی را مضل

      اگر دوست داشتید از همین مثنوی دعا کردن بلعم باعور که موسی و قومش را… که آقای کورس دو بیتش را برای کشیدن خط بطلان بر این گنجینه بشری اوردند شروع کنیم.

       
      • اصلاح میکنم: یا منکر قران می شوید یا داعش می شوید

         
      • قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ إِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

        باز آ باز آ هر آن که هستی باز آ
        گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
        این درگه ما درگه نومیدی نیست
        صد بار اگر توبه شکستی باز آ

        قصد ما جسارت به مقام معنوی مولوی نیست
        توجه داشته باشید نقادی و نقد پذیری یک فرهنگ است
        باید یاد گرفت افراد افکار و جریان ها سیاه و سفید نیستند
        مولوی فرزند زمان خود بود. بر مبنای دانش و نیاز ها و ملزومات شناخته شده آن زمان سخن گفت. اگر چه ما پس از صد ها سال مخاطب مولوی هستیم و مولوی تا ابد انسان را مخاطب قرار داده است.
        با این حال اگر سخنی از وی به دست آمد که مغایر دانش و علم روز بشر بود باید آن را بی مهابا نقد کرد.
        هدف از “ریشه ها” به طور دقیق همین است.

        ما ز قرآن مغز را برداشتیم
        پوست را بهر خران بگذاشتیم

        مولوی در این بیت چه می گوید؟
        ادعایی در باره ترجمه و تفسیر ندارم. پرسش گری بیش نیستم.
        چرا اساس قوانین اسلامی را بر پایه آیه ای که در ابتدا آوردم بنا نکنیم؟
        حریت مسامحه و مدارا چرا در صدر قرار نداشته باشد؟
        حکومت اسلامی چرا تعامل با شهروندان را بر این پایه بنا نمی کند؟
        مجازات های وحشیانه
        اعدام سنگسار شلاق چرا جای خود را به زندان نمی دهد؟
        گاهی می اندیشم پتانسیل اخلاقی که دین در توده های مردم می تواند به وجود آورد اگر با دستاورد های مدرنیته کنار آید چه بسا راه تازه ای جلوی پای بشر قرار دهد. حیف نیست این پنانسیل را با تعصبات و تند روی ها از بین ببریم؟

         
        • رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار- کار ملک است آنچه تدبیر و تامل بایدش

          دقیقا در تائید این مطلب شما باید بگویم که انحراف زمانی اغاز شد که سیاست ما عین دیانت ما شد.

          در عرفان و قرآن( آنجا که بحث معارف است نه تاریخ و قوانین مربوط به اعراب) صحبت از حقیقت است و حقیقت کل است و واقعیت جزء و جزء نمی تواند کل را درک کند.

          نه مولانا و نه هیچ عارفی فیزیکدان و شیمی دان نیستند. اینکه بخواهیم از قران یا مثنوی فیزیک و شیمی استخراج کنیم جهل محض است.

          ولی لطف کنید و بفرمائید در کجا قرآن و مثنوی دانش را نقض کرده اند. این واقعا برای من سؤال است لطفا به اشتراک بگذارید.

           
          • منصور گرامی
            علم محدود به شیمی و فیزیک و ریاضی نمی شود
            دامنه علم امروزه به جامعه شناسی و انسان شناسی و روان شناسی کشیده شده است. آری علم در حال رشد و کمال است و نسل به نسل بر دامنه نفوذ آن افزوده می شود.
            آن چه مربوط به معارف قرآنی است مجموعه ای است که علم وارد آن نمی شود. تصریح کنم منظور من از علم science است. منظورم علمی است که قابل اثبات است. این که جهانی دیگر باشد و بهشت و جهنمی و فرشته و …. ربطی به علم ندارد و علم با آن کاری ندارد. نه آن را رد می کند و نه آن را تایید می کند. لیکن هنگامی که قوانین اجتماعی وضع می شود هنگامی که روابط بین الملل ترسیم می شود هنگامی که اقتصاد به میان می آید و دیگر امور انسانی علم حرف ها برای گفتن دارد.
            بنا بر این پاسخ من به سوال شما بسیار روشن است: خیر قرآن در بخش معارف علم را نقض نکرده لیکن سخنش علمی هم نیست.
            این گفت و گو مرا به تقسیم بندی مجتهد شبستری باز می گرداند

            علم
            فلسفه
            دین
            هنر

            باید دست به دست هم دهند و به یاری هم بشتابند تا از ما انسان های بهتری بسازند.
            هر یک حیطه جدا گانه ای دارند و هر یک نیازی از نیاز های بشر را بر طرف می کنند.
            هر یک باید در حیطه خود جولان دهد و وارد مقولات دیگری نشود.
            البته شاید بتوان گفت در یک نقطه مشترکند و آن حریت و آزادگی بشر است.

             
          • ساسانم

            به نظر من ، من و شما اختلاف نظر زیادی با هم نداریم جز در مواردی که بحث از موضوعاتی مانند بهشت و جهنم است که فکر می کنم اگر آنها را هم باز کنیم اختلافی بین ما در آن زمینه ها هم نخواهد بود. در ارتباط با احکام حقوقی که در قرآن آمده به نظر من همگی تاریخ مصرف داشته اند و نیز قابل اجرا فقط در جزیره العرب بوده اند. خود قرآن می گوید که ما بر هر قومی پیامبری به زبان همان قوم فرستادیم. بنا براین اشکالی ندارد اگر یک ایرانی هم قرآن را قبول داشته باشد ولی قبل از ان باید آنرا بپالاید و این کار سختی است و فقط از عهده متفکران زبده بر می اید. قرآن کتابی است که با زبان سمبلیک نوشته شده و زبان سمبلیک تفسیر پذیر و اختلاف انگیز است. به همین دلیل است که قرآن می گوید ان هذالقرآن یهدی من یشاء و تضل من یشاء.

             
  6. آفاق خسروی زند، شهروند بهایی که دو پسر و عروسش به دلیل تدریس در دانشگاه بهاییان در زندان به سر می برند به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت که آنها به دلیل داشتن دو فرزند خردسال نیاز به مرخصی و یا موافقت با آزادی مشروط دارند، در حالیکه مسولان به آنها گفته اند آزادی مشروط آنها منوط به توبه است و اینکه تعهد بدهند که دیگر در دانشگاه بهاییان تدریس نخواهند کرد.

    مادر این زندانیان بهایی به کمپین گفت:‌«بارها به مراجع قانونی نامه نوشتم اما هیچ پاسخی نگرفتم. کامران و فاران یک پسر پنج ساله دارند و کیوان یک دختر ۱۴ ساله دارد و متاسفانه قبل از دستگیرش همسرش را هم به علت بیماری سرطان از دست داد. این بچه ها الان با من زندگی می کنند. ولی من برای دختری که دوران بلوغ خود را می گذارند و برای یک بچه خردسال کافی نیستم.»

    آفاق خسروی زند با اظهار اینکه بیش از ده ماه از درخواست آزادی مشروط کامران رحیمیان (پسرش) و فاران حسامی(عروسش) می گذرد به کمپین گفت: «طبق قانون اگر زندانی یک سوم محکومیتش را گذارنده باشد و رفتار بدی در زندان در دوره حبس نداشته باشد شامل حال آزادی مشروط می شود. ده ماه پیش کامران و فاران تقاضای آزادی مشروط داده اند اما هر بار که پیگیری کردیم به ما گفتند در دست بررسی است. لابد تا زمان آزادیشان این بررسی ها طول می کشد. اما مسولان گفته اند اگر توبه کنند و قول بدهند که دیگر تدریس نکنند آزاد می شوند اما آنها هم گفته اند که وقتی به بهاییان اجازه درس خواندن در دانشگاه های ملی را نمی دهید، ما مجبوریم خودمان به بهایی ها درس بدهیم. نمی خواهیم آنها بی سواد بمانند. »

    خانم خسروی زند با اشاره به اینکه حتی به آنها مرخصی نیز تعلق نگرفته است، گفت: «بچه هایم از زمان بازداشت تا کنون یکبار هم به مرخصی نیامده اند. هر بار که پیگیری می کنم، می گویند دادستانی موافقت کرده اما اطلاعات موافق نیست. ما نمی توانیم به هیچکدام از مسولان وزارت اطلاعات هم دسترسی پیدا کنیم تا لااقل بفهیم دلیل موافقت نکردن آنها چیست.»

    فاران حسامی، کامران رحیمیان و کیوان رحیمیان از اساتید دانشگاه آنلاین بهاییان در تاریخ ۲۲شهریور ماه ۱۳۹۱ دستگیر شدند. فاران حسامی پس از ۷۷ روز انفرادی با قرار وثیقۀ ۱۰۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد، اما کامران و کیوان رحیمیان در زندان ماندند.

    در نهایت این سه شهروند بهایی به اتهامات “اجتماع و تبانی به قصد برهم زدن امنیت ملی از طریق تدریس در دانشگاه آنلاین بهاییان” در شعبۀ ۱۵ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی محاکمه شدند. کامران رحیمیان و فاران حسامی به ۴ سال حبس و کیوان رحیمیان به ۵ سال حبس محکوم شدند. خانم فاران حسامی که با قرار وثیقه آزاد بود در روز ۲۵ تیرماه ۱۳۹۱ که برای پیگیری به دادسرای اوین رفته بود، بازداشت شد و برای گذراندن دوران حبسش به بند زنان زندان اوین منتقل شد.

    این شهروند بهایی به کمپین گفت: «بچۀ پنج ساله هر هفته روزهای سه شنبه برای ملاقات با پدرش همراه ما به زندان رجایی شهر می رود و روزهای چهارشنبه برای ملاقات مادرش به زندان اوین می رود. ژینا دختر ۱۴ سالۀ کیوان هم هر هفته به زندان رجایی شهر کرج برای ملاقات با پدرش می رود.»

     
  7. نگاهی به اندیشه‌های لودویگ فویرباخ در نقد دین
    شهاب شباهنگ
    • جستجوی حقیقت، پیکار با ادعاهای اخلاقی فریبکارانه‌ی دین، آموزش انسان‌ها برای رساندن آنان به بلوغ فکری و روحی و نیز هدایت نیروهای بشری برای زندگی واقعی این‌جهانی، هدف‌هایی است که فویرباخ در نقد دین، خود را به آنها متعهد می‌داند.‌ …

    اخبار روز: http://www.akhbar-rooz.com
    آدينه ۱۴ شهريور ۱٣۹٣ – ۵ سپتامبر ۲۰۱۴
    لودویگ فویرباخ، فیلسوف آلمانی سده‌ی نوزدهم (۱۸۷۲ ـ ۱۸۰۴)، از شاگردان هگل و برجسته‌ترین نماینده‌ی فکری محفل فلسفی موسوم به «هگلیان چپ» بود. وی بعدها بویژه در حوزه‌ی فلسفه‌ی دین از آرای هگل فاصله گرفت و بنیادهای نظری او را معروض سنجش قرار داد. هگل از جمله ‌می‌خواست دین را در فلسفه حل کند، ولی نتیجه‌ا‌ی که از این کار حاصل شد، بیش از هر چیز «تئولوژیزه شدن» فلسفه بود.

    در کانون فلسفه‌ی هگل، نه حل مشکلات این‌جهانی، بلکه شناخت نگرورزانه‌ی «امر مطلق» قرار داشت. ولی فویرباخ تلاش کرد فلسفه‌ی نگرورزانه‌ی هگل را در حوزه‌ی دین از منظری انسان‌شناختی و به مفهومی هگلی «رفع کند و برکشد». او خدای تئولوژی و نیز «روح مطلق» هگل را فرافکنی ویژگی‌های آدمی تفسیر کرد و معتقد بود که باید گفتارهای دین به گفتارهایی درباره‌ی سرشت آدمی برگردانده شوند و به دیگر سخن، دین و تئولوژی به انسان‌شناسی تبدیل گردند.

    ——————
    سلام مزدک گرامی
    من لینک ادامه ی مطلب را اینجا می گذارم.
    سپاس

    http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=62213

     
  8. تازه فهمیدم داعش برای چی خلق شده آقای نوری زاد چرا با صدای امریکا صحبت میکنی چرا نظام مارو با داعش یکی میکنی! اگه اموالت رو ازت نمیگرفتن بازم اینجوری رفتار میکردی

     
  9. جناب بی کنش درود.دوست ارجمند مدتی است از شما کامنتی در باره شاهنامه نوشته نشده است. هم چنین دوست گرامی مان جناب دانشجو سکوت کرده اند.دوستان ما باید این موضوع را درک کنیم که سیاست و فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی حوزه هایی هستند که نیروی بسیار می طلبند و اگاهانیکه دراین وادی پای گذارند بخصوص اگر انسانهایی آزاده و راد و انساندوست باشند زیر فشار شدید استبدادگرایان و سودجویان و کوتوله های سیاسی کار و بی فرهنگ ولی پر رو و پر هیاهو و بی شرم و بدون هیچ احساس انسانی قرار خواهند گرفت.اینست که نیروهای مردمی باید در حین پافشاری بر حقوق شهروندی و برابری درمقابل قانون و شایسته سالاری و رعایت قانون (قانونیکه سکولار و دمکراتیک و بر مبنای حقوق بشر است) خاموش ننشینند.موضوع شاهنامه را که شما از دیدی بسیار مترقی و هدفمند و توانمندی به سایت جناب نوریزاد اریه دادید مسلما آب در لانه مورچگان و طرفداران استبداد دینی و متعصبین مذهبی ریخته.بنابراین به مخالفت برخاستن چنین گروههایی باید خود مشوق شما باشد.همانطور که من قبلا بارها نوشته ام شاهنامه سند هویت و بزرگی ایرانیان است و یاد آور بنیانهای فرهنگی ایرانیان است.بنابراین اگر کتابی برای ایرانی باید مقدس(که شخصا اعتقاد به تقدس هیچ کتاب و گفتار و نوشته ای ندارم) باشد همین شاهنامه است.خوشبختانه امروزه پزوهشهای بسیاری بر روی متون قدیمی و فرهنگی ایران توسط ایرانیان مختلفی در سراسر جهان شده و فریاد کسانی که دراین سایت به اراجیف و لجن پراکنی می پردازند از چهار دیواری خودشان بیرون نمی رود و بقولی …مه فشاند نور و ///.پس دوست ارجمند ما منتظر نوشته های پربار شما از شاهنامه و نوشته های پر بار دوست گرامیمان دانشجوی گرامی در مورد پدیده شوم مذهب و تاثیرات آن بر جامعه برای آگاهی بیشتر کاربران و مردم هستیم.
    دوست گرامی جناب بابکم دودن علیکم! دوست گرامی زحمات شما در توضیح و تفسیر و و بررسی و شناخت درد و ضعف ارازل حاکم و پیشنهاد برای فایق آمدن بر اهریمنان حاکم قابل ستایش است.در ضمن کامنت مورد نظر شما را من خیلی قبل از کامنت اعتراضی تان به جناب نوریزاد خوانده بوده.من دلیل ناراحتی شما را کمی بی صبری شما می دانم ولی شما حتما می دانید که جناب نوریزاد این روزها بسیار تحت فشارند و درثانی ایشان خود بارها اعلام کرده اند که فردی سیاسی نیست و فعالیتهای ایشان مدنی است.ولی در هر صورت آنچه را ارایه داده اید عالی است اما باید بدانید که تجربه چنین جریاناتی بدون شناخت اگر غیر ممکن نباشد بسیار دشوار است.ولی منهم موافقم که باید کاری کرد.

    پیروز و تندرست باشید

     
    • مانی عزیز درود بر شما
      این از اسباب افتخار من است که نوشته های من نظر مساعد جنابعالی را بدنبال داشته است. دوست گرامی و بسیار محترم بنده ، به روی چشم من با کمال میل مطالب را ادامه خواهم داد ، دلیل تاخیر چند روزه ام نیز مشغله ها و مشکلات کاری است وگرنه من به صرف اظهار نظرهای دوستانی مانند جناب عاقل محترم که مخالف نوشتن مطالب شاهنامه هستند ، تا زمانیکه دلیل قابل قبولی بر صحت نظر خود ارائه نکرده اند ، از موضوع نوشتن غافل نخواهم شد. در عین حال من به نظر این دوستان نیز احترام گذارده و چنانچه دلیل موجهی در این خصوص ارائه فرمایند ، خود را ملتزم به رعایت نظرشان میدانم همانگونه که در بحث طولانی بودن کامنتها من سعی کردم با کاستن از حجم و تعداد کامنتهایم ، خواست و نظر اندسته از دوستان را نیز مد نظر قرار دهم.
      من مجدد از شما دوست بزرگوار به جهت توجه به موضوع تشکر می کنم و تمامی انچه را در رابطه با این اثر ارزشمند ملی و فرا ملی بیان فرمودیدید تایید می کنم و در پایان درودی چندین باره بر حمیت و غیرت و شرافت شما دوست ازاده خو و دیگر دوستانی همچون بردیای گرامی و سایر عزیزانی می فرستم که دوری از وطن و سکونت در خارج از کشور نتوانسته انان را فارغ از اندیشه درد و رنج هم میهنان خود کند.

       
    • مانی عزیز درود بر شما
      این از اسباب افتخار من است که نوشته های من نظر مساعد جنابعالی را بدنبال داشته است. دوست گرامی و بسیار محترم بنده ، به روی چشم من با کمال میل مطالب را ادامه خواهم داد ، دلیل تاخیر چند روزه ام نیز مشغله ها و مشکلات کاری است وگرنه من به صرف اظهار نظرهای دوستانی مانند جناب عاقل محترم که مخالف نوشتن مطالب شاهنامه هستند ، تا زمانیکه دلیل قابل قبولی بر صحت نظر خود ارائه نکرده اند ، از موضوع نوشتن غافل نخواهم شد. در عین حال من به نظر این دوستان نیز احترام گذارده و چنانچه دلیل موجهی در این خصوص ارائه فرمایند ، خود را ملتزم به رعایت نظرشان میدانم همانگونه که در بحث طولانی بودن کامنتها من سعی کردم با کاستن از حجم و تعداد کامنتهایم ، خواست و نظر اندسته از دوستان را نیز مد نظر قرار دهم.
      من مجدد از شما دوست بزرگوار به جهت توجه به موضوع تشکر می کنم و تمامی انچه را در رابطه با این اثر ارزشمند ملی و فرا ملی بیان فرمودیدید تایید می کنم و در پایان درودی چندین باره بر حمیت و غیرت و شرافت شما دوست ازاده خو و دیگر دوستانی همچون بردیای گرامی و سایر عزیزانی می فرستم که دوری از وطن و سکونت در خارج از کشور نتوانسته انان را فارغ از اندیشه درد و رنج هم میهنان خود کند.

       
  10. بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد با درود آقای نوری زاد،پدر نازنین و مهربانم،در راستای سلسله مطالب گرانقدری که در هفته های اخیر در نقد برده داری در اسلام و رفتارهای دگماتیستی مذهبی داعشی وار و در طرف مقابل تایید و تحسین پیام آوری عشق و خرد بانو ستوده و آزاد مردی و حقیقت جویی آقای امیر انتظام به رشته تحریر درآورده اید،مطالبی زیبا از فیلسوف آلمانی کانت را در زیر آورده ام که برداشت من از روح گفتار و فعالیتهای شماست.وقتی به عکسهای زیبای شما در چهار شنبه 12 شهریور نگاه می کردم اندیشیدم که چقدر این پیاده رو وطن ما که مردمانی تشنه حقیقت و کمال در کنار شما هستند زیباست و چقدر بعد ها خاطره انگیز خواهد بود،این روزها خاطرات زمانی که پشت نیمکت مدرسه می نشستم برایم تداعی می شود و این شعر سیمین بانوی ایران:اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بود جوانی آغاز می کنم کنار نوباوگان خویش احساس من از مطالب زیر، آرزوی من است برای پیشرفت معنوی بلکه شاید برای مردم وطنم فرد مفیدی بشوم و بتوانم اندکی خستگی را از شما دور کرده و سپاس زحمات بی دریغ شما را به جا آورم.برای دیدن شما در هفته پیش رو بسیار بی تاب هستم.به امید دیدار… با احترام کاوه “سعادت فردی نه تنها بنیاد اخلاق نیست بلکه درست روبروی آن است و اگر ندای خرد که ندایی آسمانی است چنین روشن و آشکار نمی بود، جستجوی سعادت فردی بنیاد اخلاق را بر می انداخت.این تناقض میان اصل اخلاق و سعادت فردی فقط منطقی نیست بلکه عملی نیز هست،و اگر ندای خرد به اراده،چنین روشن،مقاومت ناپذیر و حتی برای مردم عادی چنین متمایز و رسا نبود،این تناقض، بنیاد اخلاق را بر می انداخت.اما جای آن فقط در تفکرات گیج کننده مدرسه هاست،جایی که برای تایید نظریه های بی ارزش،گوشهای خود را با گستاخی بر این ندای آسمانی می بندند.اخلاق و خود دوستی، چنان مرزهای دقیق و روشنی دارند که هیچ چشمی در تشخیص اینکه چه چیز از آن اخلاق است و چه چیز از آن خود دوستی دستخوش خطا نمی شود.” “ارج هنر اخلاقی در آن است که چه بسا چنین گران تمام می شود وگرنه اگر جز این بود و شایستگی اخلاقی همواره با سود وسعادت همراه بود،ممکن نبود که در جان انسان تاثیری اینچنین ژرف داشته باشد.به هر نسبت که اخلاق خالص تر باشد تاثیرش بر دل انسان بیشتر است.” “دو چیز جان مرا از اعجاب و احترام سرشار می کند،چنانکه هر چه اندیشه ام بیشتر و ژرفتر به آن می پردازد،این شگفتی و احترام فزونی می یابد:آسمان پر ستاره بالای سر من، و قانون اخلاقی در درون من.نیازی نیست درباره آنها به تحقیق و حدس و گمان بپردازم چنانکه گویی در پرده ای از تاریکی پوشیده شده اند و یا اینکه در حوزه ای آنسوی افق دید من هستند،نه،من آنها را پیش روی خود می بینم و در هستی آگاه خویش بطور بی واسطه با آنها در تماسم.اولی از جاییکه من در جهان حسی و بیرونی دارم آغاز می شود و بستگی های مرا با این جهان افزون می کند و تا حد جهانهایی آنسوی جهان ها و نظام هایی آنسوی نظام ها و زمان بی پایان دوران های حرکتشان و آغاز و تداوم آنها گسترش می دهد.دومی از خود نا پیدای من،از شخصیت من آغاز می شود و مرا به جهانی می برد که به راستی بی پایان است و تنها فهم است که بویی از آن می برد و بدین وسیله است که در می یابم در شبکه ای از بستگی هایی که اتفاقی با شد،نیستم بلکه بستگی من با این جهان بی پایان نیز،همانند بستگی های جهان دیده شدنی،لازم و کلی است.دیدگاه نخست و نگریستن به جهان های بی شمار،اهمیت وجود مرا ناچیز می کند و به من می فهماند که وجودی حیوانی هستم و ماده ای که از آن پدید آمده ام پس از آنکه زمانی کوتاه از زندگانی برخوردار بوده است، بی آنکه کسی چگونگی آن را بداند، باید دوباره به سیاره ای که خود آن چیزی جز نقطه ای نا چیز از کیهان نیست،باز گردد.اما از سوی دیگر،دیدگاه دوم،ارزش مرا چون یک هوش یعنی باشنده معنوی به وسیله شخصیت و قانون اخلاقی آن که آشکار کننده یک زندگانی آزاد از هر گونه حیوانیت و حتی از کل جهان دیده شدنی است،تا بی نهایت بالا می برد.” “با آنکه بی شک در آغاز کار،ترس بود که می توانست خدایان یعنی رب النوع ها را پدید آورد،ولی این فقط خرد است که توانست به یاری اصل های اخلاقی خود به ایده خدا برسد

     
  11. ایا مخالفان اینترنت پر سرعت در ایران میدانند که در کشورهای پیشرفته که اینترنت پرسرعت دارند تقریبا همه کلاسهای تدریس دانشگاهی همزمان آپلود میشود و دانشجو زمانی که بخانه برگردد یا حتی در مسیر برگشت یا در هر فرصتی بدست آورد میتواند کلاس درسش را دوباره یا سه باره ووو تماشا کند؟ آیا مردم ایران اینترنت پر سرعت داشته اند تا هر سوالی توسط فرزند شان یا هرفرد دیگر مطرح شد با اشاره انگشت جواب سوآل را بیابند؟ آیا آنها که حتی یوتیوب را ممنوع کرده اند میدانند که آپلود فیلمهای بالای هجده سال در یوتیوب مجاز نیست و فیلمهای بقول آنها مستهجن در یوتیوب یافت نمیشود آیا این آقایان میدانند که تقریبا تمام دیدنی های جهان در یوتیوب آپلود شده و هر شهروند از این نعمت برخوردار است که همه دیدنی های جهان را هر زمانی خواست با اشاره انگشت خود تماشا کند. آیا مخالفان اینترنت پر سرعت و سایتهایی مانند یوتیوب نسبت آنچه نمی پسندند را به تمام دیدنی های آن میدانند . ایا میدانند که نسبت آنچه بزعم آنها بد است یک هزارم خوبی ها هم نیست؟ آیا میدانند که هر شهروند میتواند در مهلت یک ثانیه دستور العمل هرچه خواست را تماشا کند. یا در مورد هر موضوعی که مایل باشد گوش و چشم فرا دهد .برای مثال ساعتها توضیح در مورد اینکه راه پیش گیری از فلان بیماری چیست را در منزل خود حتی در رختخوابش هر زمان اراده کند ببیند و بشنود . یا برای مثال پزشکتان دارویی تجویز کرده اگر بخواهید که بدانید کاربرد، معایب ، مضرات ،و فوائد آن دارو چیست تنها کافیست در مرورگر خود نام آن دارو را وارد کنید تا توضیحات لازم در اندک زمانی مقابل چشمتان قرار گیرد. من از آن انسانهای نادان که نداشته و ندیده و استفاده نکرده با این معجره قرن بیست و یکم مخالفت میکنند تقاضا میکنم که کمتر موجب عقب ماندگی بچه های این مملکت بشوند حد اقل با نوه های خود مشورت کنند

     
  12. این نوع دلیل آوردن که به خاطر شهدا این کار را بکنیم این کار را نکنیم رو خیلی دیدیم. ولی نمی دونم چرا باید دو چیز کاملا متفاوت رو با هم قاطی کنیم. اینکه افرادی که در جنگ شرکت کردند فرقی هم نداره چه شهید شدند چه نشدند چه اجباری چه غیر اجباری به گردن مردم حق دارن و بسیاری از آنها شجاعت به خرج دادند شکی نیست ولی این چه ربطی دارد به اینکه الزاما همه باید نوع تفکر آنها را قبول کنیم تازه این در صورتی است که همه ی انها این مدل تفکری که تبلیغ می شود را قبول داشته باشن یا الزاما در صورت ادامه حیات همین طوری فکر می کردند.
    فرض کنیم شما در اتفاقی جان همان فرد شعار دهنده را نجات دهید آیا او اعتقاداتش را عوض می کند یا به شما حق می دهد او را مجبور کنید یا حتی توقع داشته باشید که مثل شما فکر کند؟
    عادتشان شده اعتقادات خودشان را به اسم دیگران و با استدلال ضعیف به مغز دیگران بچپانند.

     
  13. باسلام خدمت اقای نوری زاد عزیر ( امروز در اخبار شهرخبر به یک خبر برخوردکردم در خصوص سرعت وقیمت انترنت درمقایسه باچندکشور خارجی قیمت یک پهنای باندیک مگابایت درثانیه برای هرماه در ایران 420هزارتومان در افغانستان 226هزارتومان در ژاپن 120 تک تومانی درکره جنوبی2640تومان حالاقضاو ت باشما خوانندگان گرامی ما یک کشور اسلامی ودیگران……….

     
  14. عزیزان امروزه روزگار خیلی ختیری برای بشریت هست و بر ماست که به وظایف خود خوب عمل کنیم زیرا ما میتوانیم از پیشگامان تاریخ باشیم بشرط اینکه به حرفهای یکدیگر گوش بدهیم برای مثال من فهمیدم که افراد مشکوکی در این سایت سعی در انحراف مسیر این سایت دارند و با نقالی و رمالی میخواهند مسیر را به انزوا ببرند من یقین باسغ دارم که اینها از ماموران گمنام هستند و برای اجرای ماموریت حضور دارند من یکی از این افراد را معرفی کردم ولی دوستان بجای تشکر فراوان از من با امتیازهای منفی به من حمله ور شدند . من حتا فهمیدم که مشوقینش از همکارانش هستند . اول فکر میکردم این مشوقین از سر نادانی از او حمایت میکنند ولی چون به حرف من گوش نکردند و حرفهای من را نپذیرفتند فهمیدم که انها همکارانش هستند. دوستان بهوش باشید تا همه با کمک هم به سوی ازادی جلو برویم نگذارید من و امثال من که میتوانند نقش معثری در پیشبرد این اهداف داریم از شما دلسرد و اندوهگین شویم و شما را به خودتان بسپاریم که بسیار ضرر خاهید کرد امیدوارم همه دوستان فهمیده باشند و از این سپس بتوانیم با قبول حرفهای دیگران کشور خود را به سوی ازادی و استقلال رهسپار کنیم.

     
  15. دوستان افراد مشکوکی در این سایت سعی در انحراف مسیر این سایت دارند و با نقالی و رمالی میخواهند مسیر را به انزوا ببرند من یقین باسغ دارم که اینها از ماموران گمنام هستند و برای اجرای ماموریت حضور دارند من یکی از این افراد را معرفی کردم ولی دوستان بجای تشکر فراوان از من با امتیازهای منفی به من حمله ور شدند . من حتا فهمیدم که مشوقینش از همکارانش هستند . اول فکر میکردم این مشوقین از سر نادانی از او حمایت میکنند ولی چون به حرف من گوش نکردند و حرفهای من را نپذیرفتند فهمیدم که انها همکارانش هستند. دوستان بهوش باشید تا همه با کمک هم به سوی ازادی جلو برویم.

     
  16. متن سخنرانی مهدی خلجی در کتفرانس دوستداران فرهنگ ایران -تعصّب مذهبی و تفکّر انتقادی

    تعصّب مذهبی و تفکّر انتقادی

    شاید دیرزمانی بود که این‌قدر سخن گفتن از تعصّب مذهبی ضرورت پیدا نکرده بود. سرزمین پهناوری در خاورمیانه در آتش نزاع‌های مذهبی می‌سوزد، مردمان‌اش آواره، داغ‌دیده‌، بی‌سر و بی‌پناه می‌شوند، لحظه‌های عادی روزمره به کابوس‌های نادر ذهنی بیمار بدل می‌گردند و هیچ چشم‌انداز روشنی از فردا پیدا نیست. آن‌جا هم که خیابان و خانه، رزم‌گاه زنان و مردان مسلح یا بی‌سلاح نیست، تبعیض و سرکوب نظام‌مند سیاسی و اجتماعی، تعصّبات مذهبی را شدت و شتاب می‌بخشد و قربانی می‌گیرد. ایران و عربستان سعودی، دو کشور باثبات منطقه‌اند که قساوت‌آمیزترین نوع تبعیض‌ها را علیه اقلیت‌های مذهبی روا می‌دارند.
    اگر کسی می‌خواهد ژرفای مصیبتی را که بر این پاره از کره‌ی زمین می‌رود بنگرد، خوب است روزگار ما را با سده‌ی نوزدهم مقایسه کند و ببیند که در سده‌ی نوزدهم، «خاورمیانه» یا آن‌چه «جهان اسلام» خوانده می‌شود، دربردارنده‌ی چه تنوع رنگارنگی از جوامع دینی بود. برای نمونه، مسیحیان عرب، نقشی پررنگ در گذار از جهان قدیم به جهان جدید بازی کردند و حتا در نوسازی زبان عربی سهمی انکارناپذیر داشتند. با این‌همه، امروز، مسیحیان در عراق، طعمه‌ی سنگدلانه‌ترین شکل تاریک‌اندیشی مذهبی‌اند؛ از زادبوم خود رانده و حرمت و کرامت‌شان در انبوه درد و دود و دم و گوگرد، گم شده است. یهودیان در قلمروهایی که سابقه‌ی صدها و بل هزاران سال سکونت دارند، آزرده از آزار دیگران، یادگارهای نیاکان خود را به تلخی وامی‌نهند و راهی دیار نامسلمانان می‌شوند. بهائیان در سرزمینی که آیین آنان زاده شد و برآمد، از گزند دولت و فضای عمومی جامعه در امان نیستند و از حقوق ابتدایی شهروندی بهره‌ای ندارند. «جهان اسلام» و «خاورمیانه» با شتابی شگفت‌آور، پویایی مذهبی خود را از دست می‌دهد و یک‌دست می‌شود. اما مگر آن‌جا که تعصّب است، مسلمان به جان مسلمان نمی‌افتد؟
    نبرد شیعه و سلفی – یا بهتر بگوییم تنش‌ها و خشونت‌هایی که خود را در گفتار و ادبیات مذهبی بازمی‌نماید – برای دهه‌های بسیار پیکر جهان اسلام را شرحه شرحه خواهد کرد. مهاجرت انبوه نامسلمانان از سرزمین‌های اسلامی یا مهار و فشار سیستماتیک بر آنان، پایان خشونت نیست. آن‌جا که مسلمانی نتواند با یهودی و بهائی کنار آید و بنیاد هم‌زیستی بگذارد، با مسلمان دیگر هم نخواهد توانست؛ برادر جان برادر می‌گیرد و زن برای پاره‌نانی خوشبختی، ناگزیر، سینه‌ی قبیله‌ی خود می‌درد.

    «تعصّب مذهبی» چیست؟
    در سده‌ی هجدهم، در عصر روشن‌گری، اصحاب خردگرای دائرة المعارف، در تعریف «فناتیسم» یا «تعصّب مذهبی» نوشتند: «تعصّب کورکورانه و شورمندانه‌ای که حاصل باور به خرافه است و به رفتارهایی می‌انجامد که مسخره، ستم‌گرانه و سنگ‌دلانه‌اند، ولی متعصبان، بدون شرم و افسوس آن رفتارها را می‌کنند و حتا از آن لذت می‌برند و بدان خرسندند. در نتیجه، فناتیسم ،تجسّم عملی خرافه است.»
    به سخن دیگر، تعصّب، بروز و ظهور خشمگینانه و توفانی و غیورانه و پرغوغای خرافه است.
    ولی «خرافه» چیست؟ شاید «خرافه» باورها و جزمیاتی است که هنوز تن به سنجش و اندیشیدن انتقادی نداده‌اند؛ عقائدی که مرده‌ریگ گذشتگان یا حاصل نظام و مناسبات موجودِ قدرت‌اند و در نتیجه، اعمال قدرت عده‌ای را علیه شماری دیگر توجیه می‌کنند و مشروعیت می‌بخشند.
    «خرافه» عقیده‌ای باطل است، اما معصومانه نیست؛ خرافات، یک‌راست به نظم و پایگان و مکانیسم‌های قدرت پیوند دارند. ممکن است به ظاهر، موضوع خرافه‌ای مربوط به عالم بالا یا مفاهیم انتزاعی باشد، ولی در نهایت، همان انگاره‌های مابعد طبیعی یا مجرد، روابط و مناسبات میان آدم‌های گوشت و پوست‌ و استخوان‌دار را شکل می‌دهند. بنابراین، سنجش عقلانی خرافات و اندیشیدن انتقادی به آن‌ها، تنها تمرینی فکری یا دل‌مشغولی دانشگاهی نیست، بل‌که وظیفه‌ای ضروری برای تحقق عدالت و آزادی و ستیز با شکل‌های پیدا و پنهان ستم‌گری و اقتدارگرایی است.
    ولتر، در کتاب «فرهنگ فلسفی» به درستی نوشت تعصّب مذهبی جان آدم‌ها را ناآرام می‌کند و همواره آنان را در عبوسی و برانگیختگی و پرخاش‌گری و جوش و خروش نگاه می‌دارد. از این روست که خشونت و تعصب نام‌هایی ترس‌آور برای یک چیزند و متعصّبان همواره آماده‌اند پای باورهای خرافی را به میان کشند و پای آدم‌ها را بشکنند و مرزهای بربریت را از نو گسترش دهند.
    ولتر نوشت فیلسوفان با این پدیده، سخت آشنایند و پادزهر آن را می‌دانند. پادزهر تعصّب، تفکّر فلسفی است. هرچقدر تعصب روان بشر را برمی‌آشوبد، فلسفیدن و اندیشیدن او را آرامش می‌بخشد؛ فلسفیدن، امکان تأمل در عمل، پیش از ارتکاب آن را پدیدمی‌آورد.
    به اقتضای مجلسی که در آن گردآمده‌ایم، اجازه دهید به ستم‌هایی که بر جامعه‌ی بهائیان در ایران می‌رود، اشاره کنم. بخش مهمی از این ستم‌ها حاصل تعصّب مذهبی است. این تعصّب مذهبی نه تنها در فقه شیعه توجیه شده که مبنای قانون‌گذاری ناعادلانه نیز قرار گرفته است.
    در اصل دوازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده: «دین رسمی ایران، اسلام و مذهب جعفری اثنی‌عشری است و این اصل الی ‏الابد غیر قابل تغییر است.»
    در اصل سیزدهم همین قانون می‌خوانیم: «ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی تنها اقلیتهای دینی شناخته می‏شوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل می‌کنند.»
    چرا تنها پیروان سه دین در قانون اساسی در مقام اقلیت‌های دینی به رسمیت شناخته می‌شوند؟
    در زمان تدوین قانون اساسی، گروهی از صابئین که بیشتر در جنوب ایران زندگی می‌کنند از نمایندگان مجلس تدوین قانون اساسی خواستند که به عنوان اقلیت دینی به رسمیت شناخته شوند. آن‌ها به آیه‌ای از قرآن نیز استناد کردند که در آن نام صابئین آمده بود. نمایندگان گفتند چون فقیهان، صابئین را به مثابه‌ی پیروان دینی «حقیقی» به رسمیت نمی‌شناسند، آن‌ها نیز از به رسمیت‌شناختن صابئین در قانون اساسی سربازمی‌زنند. هم‌چنین، کسی نامی از بهائیان می‌آورد، اما در نسخه‌ی نشرشده‌ی مشروح مذاکرات مجلس تدوین قانون اساسی، این تقاضا با سکوت و بی‌اعتنایی روبه‌رو شده است.
    بنابراین، تنها کسانی می‌توانند طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، «اقلیت دینی» شناخته شوند که در فقه اسلامی «اهل کتاب» به شمار می‌آیند. از این‌رو، جا دارد از مفهوم و مصداق «اهل کتاب» پرسش کنیم.
    در فقه اسلامی، یهودیان و مسیحیان کافرند، اما با دیگر کافران در «اهل کتاب» بودن تفاوت دارند. قلیلی از فقیهان حتا فتوا داده‌اند اهل کتاب مانند دیگر کافران، نجس نیستند و از قبیل خون و بول و مدفوع به شمار نمی‌آیند.
    فهم فقیهان و متکلمان و مفسران اسلامی از دو دیانت یهودی و مسیحی، غیرتاریخی است. یعنی آن‌چه آنان به استناد قرآن و حدیث به یهودیان و مسیحیان نسبت می‌دهند، با آن‌چه یهودیان و مسیحیان درباره‌ی خود باور دارند، تفاوت می‌کند. همان‌طور که عبدالمجید شرفی، اسلام‌شناس پرآوازه‌ی تونسی، در مقاله‌ای با عنوان «مسیحیت در تفسیر طبری» آورده، در قرآن، عبارت «اهل کتاب» گاهی تنها درباره‌ی یهودیان، گاه درباره‌ی یهودیان و مسیحیان باهم و گاه به شکل انحصاری درباره‌ی مسیحیان به کار رفته است. قرآن، تورات را کتابی که از سوی خدا به موسی نازل شده و انجیل را کتابی که از سوی خدا به عیسی نازل شده، می‌داند. هم‌چنین، در قرآن از یک «انجیل» سخن به میان رفته، نه از «اناجیل» یا دست‌کم، انجیل‌های چهارگانه. طبری، سرآمد و سرسلسله‌ی مفسران اسلامی، تورات و انجیل را گاهی کتابی واحد می‌داند که در آن شریعت و احکام و مواعظ بیان شده است: در انجیل نام محمد، به عنوان پیامبر بعدی آمده؛ اما انجیل و نیز تورات «تحریف» شده‌اند: یعنی یا در آن‌ها دستکاری شده یا تأویل‌های نادرست و تفسیرهای ناروای از آن‌ها شده یا اباطیلی به خدا نسبت داده‌اند یا پیامبران را تکذیب کرده‌اند یا نام محمد را از آن زدوده‌اند تا پیش‌گویی درباره‌ی ظهور اسلام را پنهان کنند.
    فهرست بلندی می‌توان داد از تفاوت‌های بنیادی میان آن‌چه یهودیان و مسیحیان درباره‌ی اعتقادات خود می‌گفتند و می‌گویند و تصور اسلامی از یهودیت و مسیحیت. اگر یهودیت واقعی و تاریخی نه آن یهودیتی است که فقیهان و مفسران مسلمان می‌گویند، اگر مسیحیت واقعی و تاریخی نه آن مسیحیتی است که فقیهان و مفسران مسلمان می‌گویند، چرا فقیهان، هم‌چنان، یهودیان و مسیحیان را «اهل کتاب» می‌خوانند؟ هم‌چنین، بعید است که کسی از فقیهان بزرگ با دستاوردهای علمی امروزه درباره‌ی آیین زرتشتی آشنا باشد. در متون اسلامی انبوهی از اطلاعات و نسبت‌های غیرتاریخی به زرتشتیان به چشم می‌خورد.
    آیا فقیهان، زرتشتیان و یهودیان و مسیحیان را به رسمیت می‌شناسند، چون آن ادیان پیش از اسلام زاده شده‌اند و مشروعیت اسلام را نقض و نسخ نمی‌کنند؟ مگر نه این است که آن سه دین، اسلام را «دین حق» نمی‌دانند؟ مگر نه آن است که در بستر تاریخ، مسیحیان و مسلمانان بر سر زمین و آسمان، خون یکدیگر ریخته‌ و جهاد و جنگ صلیبی کرده‌اند؟ آیا این ادیان به رسمیت شناخته می‌شوند چون پیروان آنان به وحدانیت خدا باور دارند؟ مگر بهائیان به وحدانیت خداوند اعتقاد ندارند؟ در الاهیات بهائی، چه عنصر تمایزبخشی نسبت به مسیحیت وجود دارد که باعث می‌شود «دین کتاب» نباشد یا پیروان آن «اهل کتاب» نباشند؟ «کتاب»هایی که فقیهان، کتاب مقدس یهودیان یا مسیحیان می‌انگارند، از نظر تاریخی شباهت اندکی به تورات، عهد عتیق، اناحیل چهارگانه و انجیل‌های دیگر دارد. کتاب مقدس بهائیان همان اندازه می‌تواند برای فقیهان اسلامی نامقبول باشد که کتاب‌های امروزی یهودیان و مسیحیان.
    تأمل انتقادی در «اهل کتاب» نشان می‌دهد که «اهل کتاب»، مفهومی ایدئولوژیک است؛ یعنی تحمّل سنجش‌گری‌های عقلانی را ندارد و با اندکی واکاوی می‌شود تار از پودش گسست. این مفهوم، تنها به کار مرزکشیدن‌ها و اعمال تبعیض‌ها علیه پیروان ادیان، حتا یهودیت و مسیحیت می‌آید. «اهل کتاب» دیواری می‌کشد میان «اُمّت و جماعت» و «دیگرانی» که باید تحت قیمومت و قدرت «اُمّت و جماعت» باشند. «اهل کتاب»، «امت و جماعت» مفاهیمی «دیگر»سازند و به جهانی تعلّق دارند که هنوز «جامعه»، «ملت»، «دولت»، «فرد انسانی» و «شهروند» و «حقوق طبیعی» و «حقوق بشر» زاده نشده بود و الاهیاتی سیاسی شالوده‌ی نظم سیاسی و اجتماعی را می‌ریخت. هنوز درکی فلسفی از «دیگری» وجود نداشت و نمی‌دانستیم که حذف دیگری، نپذیرفتن دیگری، نفهمیدن و ندیدن دیگری، نشناختن و ندیدن خود است. هنوز نمی‌دانستیم که مسأله‌ی بنیادین «آزادی» و «عدالت»، «دیگری» است و هیچ آزادی و عدالتی بدون به رسمیت شناختن «دیگری» و حق برابر و آزادی او معنا و واقعیت ندارد. شیعیانی که آیین بهائی را نمی‌شناسند، درکی درست از هویت شیعی خود در یک‌صد و پنجاه سال اخیر نخواهند داشت؛ سهل است، به دشواری می‌توانند از حقوق خود به مثابه‌ی شهروند آزاد دفاع کنند.

    در نتیجه، دفاع از حقوق بهائیان، آرمان تنها بهائیان نیست؛ مسأله‌ی شهروند ایرانی است، چه بهائی چه شیعه چه خداناباور؛ زیرا شهروند ایرانی باید بتواند از آزادی و حقوق برابر خود دفاع کند؛ و مگر می‌توان بدون دفاع از حقوق اقلیت‌ها، از جمله بهائیان به چنین آرمانی دست یافت؟

     
  17. برای اطمینان حاصل‌ کردن از شکنجه شدن کشته‌شدگان نیازی به پزشک قانونی و بررسی اجساد نبود: «کمر پدرم و نیمی از بدنش سوخته و جای دشنه و کارد در جای‌جای آن نمایان بود. سینه‌ی اقای خزینی خرد و شکسته شده بود. بدن دکتر وفایی پاره‌پاره بود و عمویم ـ سهیل حبیبی ـ دو کتف٬ آرنج و انگشتانش شکسته شده بود. جای دشنه بر بدن و پیشانی دکتر نعیمی به چشم می‌خورد. داخل شکم حسین خاندل خالی و سوراخ بود و جای ۹ تیر در قلب‌اش خودنمایی می‌کرد».

    الهام در حالی‌ که شاهد پیدا شدن پیکر پدرش و دیگر کشته‌شدگان بود که فردای آن روز وقتی به سالن امتحان مدرسه وارد شد٬ محل نشستن خود را جدا از دیگر دانش‌آموزان دید: «صندلی مرا از ۴۰۰ نفر دیگر جدا و در گوشه‌ای تک گذاشته‌ بودند و یک نفر هم تا پایان امتحان بالای سرم ایستاده بود. نمی‌دانم چطور قبول شدم اما خب٬ وقتی که می‌خواستم در کنکور شرکت کنم گفتند که فرقه‌ی ضاله‌ای و نمی‌توانی کنکور بدهی».

    تنها سه ماه پیش از اعدام اما در شب عید سال ۶۰ هر هفت نفر به دادگاه احضار و حکم آزادی‌شان اعلام می‌شود٬ اما
    طبق گفته‌ی خانواده‌ی حسین مطلق «محفل محلی» در مدت یازده ماهی که هفت بهایی اهل همدان در زندان بودند نامه‌هایی در راستای «رفع ممنوع الملاقاتی با خانواده‌ها» و رفع اتهامات به آیت‌الله ابوالحسن اعلمی٬ حاکم شرع و رییس دادگاه و نمایندگان او٬ که برای بازدید به زندان می‌رفتند٬ تحویل داده می‌شد و گاهی نیز مسوولان حضوری مورد مشورت و خطاب قرار می‌گرفتند. از جمله افرادی که طرف صحبت قرار گرفتند آیت‌الله حمیدی و آقامحمدی٬ نمایندگان همدان در مجلس شورای اسلامی٬ مکرم دادیار دادگاه٬ حسین ملکی نماینده و عضو دفتر ابوالحسن بنی‌صدر و بابازاده دادستان انقلاب بودند.

    «در دست‌نوشته‌ها آمده که وقتی دو نفر از اعضای محفل در رابطه با مشکلات “احبای اطراف” به آیت‌الله مدنی نیز مراجعه کرده بودند ایشان در وهله‌ی اول از پذیرفتن آن‌ها امتناع کرده بودند و بعد از پذیرفتن هم به آن‌ها گفته بود “شماها ۱۳۶ سال است که خار چشم ما هستند. آیا فراموش کرده‌اید که در قلعه‌ی شیخ طبرسی چه کردید؟” ولی ملاقات‌ها با عالمی که تحت نظر مدنی امور دادگاه انقلاب و کمیته‌ها و غیره را برعهده داشت انجام می‌شد هر بار قول مساعد می‌داد و اگرچه به هیچ‌کدام عمل نمی‌کرد.»

    روز ۲۱ تیر ماه سال ۵۹ کیفرخواست ۹ صفحه‌ای متهمان از طرف دادسرای انقلاب در دفتر زندان به آن‌ها تحویل داده می‌شود. کیفرخواستی که توسط متهمان تکذیب می‌شود. آن‌ها معتقد بودند که «کیفرخواست جز دروغ و اتهام چیز دیگری نداشت. البته غیر از این هم انتظار نداشتیم و می‌دانستیم که ما را محکوم خواهند کرد چون اگر محکوم نشویم صحیح نیست». زمانی که کیفرخواست قرائت شد «یکی از ماموران گفت ایده شما را می‌خواهند محاکمه کنند نه خودتان را چون در کیفر خواست در هیچ مورد شما متهم نبودید و فقط دین شما متهم است و چیز مهمی نیست».

    در آخرین صفحه از دست‌نوشته‌های سهراب حبیبی که در اختیار ایران وایر قرار گرفته٬ آمده است: «از رییس زندان خواستیم که اجازه دهد در مورد کیفرخواست با وکیل یا خانواده خود مشورت کنیم. جواب ندادند و سخت ما را کنترل می‌کردند که مبادا با کسی در تماس باشیم ولی غافل از این‌که ما هم هیچ موقع حاضر نبودیم خلاف مقررات رفتار کنیم. در هر حال این اوضاع با ظلم به ما می‌گذرد و امیدواریم که خداوند همه را مورد تفضل خود قرار دهد».

    الهام در گفت‌وگو با ایران وایر با اشاره به این‌که هیچ فیلمی از این هفت نفر باقی نمانده٬ گفت:‌ «شنیده‌ایم که یک حلقه فیلم مربوط به آن‌ها وجود دارد و زمانی‌که محمدعلی رجایی٬ دومین رییس‌جمهوری ایران به سازمان ملل رفته و از خودش دفاع می‌کرد٬ بعد از نشان دادن پای خود به عنوان سند شکنجه می‌گوید کسی به نام بهایی در ایران اعدام نمی‌شود٬ اما یکی از نماینده‌های جامعه‌ی بهایی این فیلم را همان‌موقع پخش می‌کند».

    به گفته‌ی الهام «به من گفتند که قرار نبود اعدام این هفت نفر جایی منتشر شود. همه سعی در مخفی نگه داشتن آن داشتند». اما چرا باید این اتفاق مهجور می‌ماند؟ چرا این هفت نفر؟ اتهامات آن‌ها در دادگاه و دفاعیات آن‌ها چه بود؟

    ————————————

    اعدام بهاییان همدان، قیامت در چشمان باهره

    اعدام بهاییان همدان، حلقه‌ی رقص و پایکوبی در تشییع کشته‌شدگان

    اعدام بهاییان همدان؛ خاطرات ژینوس از هفت داماد

    ایا اقای مکرم که هم اکنون وکیل موفق و ازادی خواهی است در خیابان بخارست تهران و نیز جناب اشراقی عضو هیئت مرگ که کتاب در زمینه ارائ دیوانعالی کشور می نویسند حاضر به بیان جزئ کوچکی از ما وقع هستند یا پذیرش مسئولیت خود؟

     
  18. اقا مرتضی دوتاکامنت اخیرمان واخیرتان مضمونش غیردینی بود.دریکی لغتی به من یاد دادیدودردیگری ازادی راپاس داشتیدونوشتیدکه علایق متفاوت وقابل احترامند.بنده نیز بنوبه خودتشکرکرده وبه اصطلاح دل دادیم وقلوه گرفتیم.اما.
    اما نکته مهم این جاست بارهامشاهده شده اگرکسی بخواهددین ومذهب ومرام خاصی راتبلیغ ویابه دیگران غالب کند.این امرنشدنی ست.واختلافها بروزکرده وبهتان ودروغها و… ردوبدل خواهدشد.چرا؟چون تابوده همین بوده…
    درهمین کامنت اخیردوستمون عرفانیان(اگراشتباه نکرده باشم)مطالبی درباره گاوپرستی وغیره بودکه برای شما غیرقابل قبول ومفتضح بود.اما برای اون صاحب تفکرقابل احترام است.هزاران حدیثشان نیز همچنین.وبرای اونیز مرام شما واحادیث شما وباورشما همانقدر غیرقابل قبول است که برای شما باور انان.حالا شما هی ادعاکنیدنخیر باورهای ما ریشه وبنیان دارد ومجهز به نبوت وامامت ومنتسب به خداونداست.واین چرخه ادامه داردبارهانوشته ام هزاران باور ومکاتب وادیان هستندکه هرکدام براین باورندکه حقیقت نزدانان است.ودیگر باورها راقبول ندارند.یکیش مثل جنابعالی
    پس اگربه نوشته اتان عمیقا باور دارید.دین ومرام خودتان رابرای خودتان ودرخلوت خودتان نگه داشته به باوردیگران نیز احترام بگذاریدهمانطورکه دوست داریدبه باورشمااحترام بگذارند.
    درعمل انچه اتفاق افتاده این بود که هردین ومذهبی را درجامعه وحاکمیت دخالت داده اند نتایج فاجعه باری داشته.چرایش بماند.ک اگربنویسم دوباره میگوییدبه ادیان توهین میکنیم.پس بگداریددرهمان خلوت فردبماندواینکه فردرا درخدمت به خلق وانسانیت سوق بدهد.
    عزت زیاد

     
    • آقا عباس! دل و قلوه ای در کار نیست! هرکس حرف حساب داشته باشد و به ادب سخن گوید ما با او بصلحیم و الا فلا، اگر سخن به نصاب برهان نگوئی دل و قلوه هم اگر رد و بدل شده باشد پس گرفته می شود!
      گفتگوی در باب ادیان هم ممکن است ،مهم مراعات آداب گفتگوست ،چطور است که گفتگو در هر مقوله ای ممکن است ،به دین که می رسد ناممکن میشود؟! این خود حق پنداری در مجادلات و گفتگوها اختصاصی به ادیان ندارد ،دو یا چند کارشناس در هر رشته ای که با هم گفتگو میکنند ،هرکس سخن خود را مطابق با واقع و مر واقع میداند،بنابر این به منطق شما عملا هیچ گفتگوی انتقادی در عالم امکان ندارد!
      خیر اخوی این آلرژی شما به دین است که اینجا اینطور نمود میکند،شما اگر دوست نداشتی در بحثهای از ادیان شرکت نکن ،اما گفتگو در هر موردی از ویژگی های خوب عصر اطلاعات است،لطفا سلیقه خود را تحمیل به دیگران نکن.

      در مورد گاو پرستی و غیر آن مساله و معیار “تصلب و تعصب بر اعتقاد” نیست ،مساله و معیار “برهان” های عقلی است،خدی متعال به شما عقل که داده ،موازین منطق ارسطویی نیز موازینی فطری است ،شما میتوانید با موازین عقلی ،بررسی کنید که سخن گاو پرست منطبق با واقع است ،یا سخن متدین رئالیست. اینکه طرفین جمود بر معتقد خود دارند ما و شما را از تحقیق و تعمیق بی نیاز نمی کند ،در واقع مغالطه این سنخ گفتارها در این است که “تکثر و پلورالیسم معرفتی” ما را وادار می کند به چیزی معتقد نباشیم،شما چرا این پلورالیسم معرفتی را در سایر علوم و فنون برسمیت نمی شناسید؟!
      پس معلوم شد که آلرژی اینجا نسبت به گفتگوهای دینی ،مانعی ندارد شما آلرژی داشته باش ،ما هم به حساسیت شما احترام می گذاریم ،اما آنرا نادرست میدانیم و نمی پذیریم.

      دین و مرام من یعنی دیانت اسلام و تشیع دینی است فردی و اجتماعی ،و باقتضای خاتمیت و اجتماعی بودن آن ،هم مربوط به خلوت است و هم مربوط به جلوت ،بباور دیگران نیز احترام می گذاریم حتی باور گاو پرست ،این مربوط است به رفتار اجتماعی با همنوعان ،اما در مقام اثبات و گفتگو ،استدلال و برهان میزان اثبات و احراز صحت و سقم قضایای مورد اختلاف است،بنابر این بمنطق خود شما عرض میکنم ،این اظهار نظر شما که دین امر شخصی است و مربوط به “خلوت” این نظر شماست ،شما هم این نظریه خود را ببر به خلوت ،نظر شا محترم است اما نامقبول.

      اینکه در پروسه عمل چه اتفاقی افتاده ،باید در محل خود آسیب شناسی شود ،ضمن آنکه پروسه عمل نیز باید بررسی شود ،اما اینکه عمل دچار آسیب باشد ،دلیل بر بطلان تئوری و نظر باشد ازکجا؟ این نظر شماست.

      شما هرچه دوست داری بنویس ،اما اگر به کسی یا ایده ای چه دینی و چه دینی توهین کردی ،سخن خود را نقض کرده ای ،مگر نگفتی اقتضای پلورالیسم معرفتی این است که همه به نظر دیگران احترام گذارند؟ پس اگر توهین به ادیان کردی دچار پارادوکس خواهی بود یعنی خود سخن خود را نقض کرده ای.

      عباس جان،عرصه عمومی نه عرصه شیره مالی است و نه عرصه دگماتیسم و جزم گرایی ،می بینی که در مفاد همین کامنت روش شناسی بحث که نوشته ای اختلاف نظر هست ،بنابر این نمی شود جزمیات خود را به دیگران تحمیل کرد که بحث ادیان شخصی است و مربوط به خلوت ،شما الان در جلوت در حال جزم گرایی در مورد دین هستی،شما جزم گرایی را کنار بگذار ،و احتمال بده که در دین شناسی به خطا رفته ای ،پس باب گفتگو ضرورتا مفتوح است ،و اگر بنا بر بستن باب گفتگو باشد ،پس شما هم این تز را دین امر شخصی است ،به صندوقخانه محترم منزلتان ببرید.

      آقا عباس! می بینی که من ذیل فرمایشت سخنت را نقد کردم ، به قسمت پایین کادر نگاه کن ،آقای نوریزاد تکمه ای بنام پاسخ تعبیه کرده اند ،این یعنی اگر نقدی داری تکمه را کلیک کن و بنویس ،تا من هم اگر لازم شد دوباره پاسخ گفتار بعدیت را بدهم ،این توالی گفتگو باعث میشود که همه در عرصه عمومی ببینند ،مرتضی چه گفت و آقا عباس چه جواب داد،اگر مدرن هستی و بمدرنیته علاقمند ،این روش تعقیب بحث و احتجاج است ،بنابر این نیازی به مبادله جگر دل و قلوه نیست ،بگذار جگر دل و قلوه در جگرکی رد و بدل شود و کار و کسب جگرکی بیچاره تخته نشود.

      عزتت زیاد

       
  19. درودون علیکــــم!!

    خدمت کاربران سایت جناب نوریزاد عرض می کنم من دیروز پنج شنبه ساعت 8/38 دقیقه بعداز ظهر کامنت پنجم را ذیل پست “در ستایش دو بانوی ایران” ارسال نمودم تا کنون که عصر جمعه میباشد در انتظار تائید جناب نوریزاد باقیمانده بود و نشر نیافته بود این در صورتی بود که جناب نوریزاد در این فاصله پست جدیدش را نیز منتشر نموده است و نیز طی سه مرحله کامنتهای دیگران را تائید و منتشر نموده اند ولی از تایید کامنت بنده به هر دلیلی امتناع شده است.

    الآن که ساعت 7/30 دقیقه عصر جمعه است می بینم جناب نوریزاد مرحمت فرموده اند و منتشر نموده اند با توجه به اذعان خود جناب نوریزاد اکثر خوانندگان به پست های جدید مراجعه مینمایند و کامنتهای قدیم در ذیل پست قدیمی در زیر انبوهی از کامنتها دفن میشوند و کمتر خوانده میشوند و از طرفی این کامنت پنجم و نیز کامنتهای ششم و هفتم بنده از مهمترین قسمتهای این سلسله کامنتها می باشند لذا از شما خوانندگان گرامی که پیگیر این کامنتها هستید درخواست می کنم کامنت پنجم را حتما بخوانید.

    من در کامنت پنجم نحوه انتخاب اعضا شورای مرکزی حزب را با شما عزیزان در میان گذاشته ام و در کامنتهای ششم و هفتم نحوه فعالیت اعضا در عرصه جامعه را با شما در میان می گذارم.

    یک در خواست هم از جناب نوریزاد: من در اولین کامنت عرض کردم که تشکیل این حزب در امتداد فعالیتهای جنابعالی خواهد بود و به هیچ وجه جدای از اهداف جنابعالی که گسترش آگاهی می باشد، نمی باشد بلکه این گسترش آگاهی را علاوه بر سایت جنابعالی به عرصه وسیع جامعه خواهیم برد و مراجعه کنندگان به سایت شما را از وضعیت فعلی به دهها برابر ارتقا خواهد داد لذا ممنون میشوم اگر عنایت ویژه داشته باشید. با سپاس

    ———————

    سلام دوست گرامی
    اگر به کامنتی دلبستگی دارید یا صلاح را در این می دانید که دو باره خوانده شود، چه ایرادی دارد آن را برای مطلب تازه نیز ارسال کنید. ما که حذفش نمی کنیم.
    سپاس

     
  20. درود بر نوریزاد گرامی! شما روح طپنده ای در برهوت استبداد زده ایرانید!بسیار هوشمندانه و بجا به معرفی جنایتکاران و تروریستها از یک طرف و انسانهای شرافتمند و آزادی خواه از طرفی می پردازید! پیروز و تندرست باشید.

     
  21. با درودي ديگر بر جمله خردورزانِ أزاد انديش، جناب نوريزاد و تيم سايتشان و كليه كاربران و هموطنان ارجمند، قبل إز اينكه جند سطري بنويسم، خواهشي دارم إز استاد كورس و جناب بي كنش ارجمند كه باز ما را إز نوشتن و ياداوري شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسي محروم نفرمايند، جناب بي كنش ان دسته إز مردم المان اگر براي مارتين لوتر احترامي قايلند، بيشتر به خاطر ترجمه نوي تستامنت ( انجيل ) به زبان المانيست، و همين ترجمه لوتر را سنگ بناي زبان و دستور زبان الماني مي دانند، در اين هزار و اندي سال اكر هويت و زبان فارسي زنده مانده انرا فقط مديون فردوسي و شاهنامه أش هستيم، اقاي نوريزاد در پست قيليتان در مورد جناب امير انتظام به يكي إز شاهكارهاي دژخيم لاجوردي در مورد زندانيان اشاره كرديد، در مورد شقاوتهاي اين ديوسيرت مي توان كتاب عريض و طويلي نوشت، يكي إز دوستانم كه اوائل دهه ٦٠ در زندان اوين بود مي گفت بدترين شكنجه براي هر زنداني حين بازجويي او بود، كه تحمل بوي دهانش حتي إز سه متري هر جنبنده اي را كلافه مي كرد، يا هر وقت در درگيريهاي خياباني عضو يا أعضائي إز سازمانهاي سياسي مخالف كه كشته مي شدند، فردايش كشته ها را در محوطه زندان سروته اويزان مي كردند و لاجوردي و كجويي ديگر دژخيم اوين در محوطه زندانيان سياسي را به خط مي كردند و مجبور مي كردند به اجساد كشته ها تف بيندازند، هر كِسي اجتناب مي كرد به ليست اعداميها أضافه مي شد، مي گفت تفريحش اين بود كه زندانيان را در حياط زندان جمع مي كرد و فرمان مي داد سرود خميني اي امام را بارها و بارها با صداي بلند بخوانند، همين دژخيم پليد را اقاي محمد خاتمي شهيد ناميد، نكته ديگر دوستان در باره چه بايد كرد كه إز شر اين نظام به قول شما هردمبيل خلاص شويم مطالبي نوشته اند، قدر مسلم نياز به همكاري و اتحاد همه است گذشته إز اختلاف نظرهايمان، حتي بار دوستان مذهبي سنگينتر است اگر واقعا اعتقادي به اين نظام ندارند، بايد همه در اين مقوله سهيم باشند بنويسند و مخالفت كنند، حتي اگر به قول شما افاي نوريزاد در فرداي ايران سهمي به ما نرسد، همين سايت مي تواند قدمهاي اول بأشد هيچ كسي را طرد نكنيم و انگ و مارك به كسي نزنيم، خوشحالم كه باز جناب عبدالله و حاج اقا مرتضي باز مطلب مي نويسند، و خصوصا كه چرخشي در در نظرات جناب عبدالله ميبينم، ما همه إيراني هستيم ، كُرد و لُر و عَرب و بلوچ و تُرك همه اعضاي اين خانواده هستيم، همانقدر كه يك بلوچ حق در خوزستان دارد كه عرب در اذربايجان دارد، به سخني ديگر خاك ايران بين أقوام إيراني مشاع است، به اميد فردايي بهتر براي هموطنان در هرجاي ايران عزيز، موفق باشيد  

     
    • دوست عزيز مانى دردمند
      حتى اگر آقاى بيكنش مرا به ادامه شرح داستان كيخسرو ترغيب نمى كردند ،باز هم به گونه اى ناگزير مى بايست بخشى از ريشه ها را به نقش فرهنگى فردوسى اختصاص مى دادم .چرا كه اگر دقت كرده باشيد مسير بحث من در باره فرهنگ به آنجا رسيد كه هر فرهنگى در خود دو نيروى همستيز دارد ؛يكى نيرويي كه به ثبات و محافظت و ايستايي فرهنگ موروث مى گرايد و به ثبات حكومت كمك مى كند ،دو ديگر نيرويي پويا و تغيير گرا كه مى خواهد پوسته متصلب فرهنگ را بشكافد و آن را از تحجر و تعصب عاميانه آزاد سازد و فرهنگ را از فروبستگى به گشودگى سوق دهد .نمايندگان اين نيروى پويا را در حد مقدورات اين سايت معرفى كردم ؛از جمله حكماى مشاء كه كوشيدند عقلانيت و ديانت را همساز كنند عارفان اوليه كه تلاش كردند با انتقال دين به خلوت خود در برابر دين حكومتى مقاومت كنند .و كسانى كه با انشعاب مذهبى در برابر سلطه نژاد پرستانه عرب در راه استقلال ميهن نيز ازاى سهم كردند .انديشه نگارى در باره اين پويه هاى بخش آگاه فرهنگ هنوز از ادامه دارد .خب ،وقتى كه بحث كلى در باره اين پويه هاى فرهنگى است مگر مى شد فردوسى را ناديده بگيرم .در يك جا هم اشاره كردم كه كار فردوسى به مراتب از كار مارتين لوتر بزرگ تر بود اما دريغا كه در زمان او دستگاه چاپ وجود نداشت .بر همين منوال كار رازى در روى آورى به خرد و تجربه پيشگام تر از كار فرانسيس بيكن بود .مانى ارجمند طرح كلى ريشه ها لازم مى إورد كه در فردوسى متوقف نشوم و فكر مى كنم با خوانش بخش هايي از شاهنامه همين قدر رسانده باشم كه فردوسى هم با رويكرد به گذشته ايران و هم با پرهيز از عربى نويسى و از همه مهم تر با عرضه حكمتى كه تنها بر خرد عملى و اخلاق انسانى براى بهبود همين جهان استوار است بر خلاف رفورميست هاى مذهبى مرتكب اين اشتباه ويرانگر نشد كه با ادبيات و با حربه دينى خود سلطه گران در برابر إنها ايستادگى كند تا سرانجام يك حكومت دينى در برابر يك حكومت دينى ديگر تأسيس كند .من شخصا دوست دارم كه تنها شاهنامه را در حد بضاعت خود شرح كنم اما در اين صورت ريشه ها را پيش نمى توانم برد ..اما بيكنش عزيز مى تواند جبران كند .گرچه اين كامنت در پاسخ به شماست اما در پاسخ كاربرى كه با پافشارى بسيارى مايل است بيكنش ننويسد و من و چند تن ديگر از دوستان را به بدترين تهمت و ناسزاى تاريخ يعنى سايبرى بودن متهم كرده اند مايلم بگويم كه پاسخ همه سؤالات ايشان را در متن ريشه ها داده ام .اين مسائل روز و حاليه تكرار خواهند شد اگر گذشته خود را به ياد نياوريم و آن را در معرض انديشه انتقادى قرار ندهيم .ما هرچه مى كشيم از گذشته اى مى كسيم كه هنوز بر ما سوار است .جناب مانى كاش شما توضيح مى داديد كه در همين آلمان كه شما تشريف داريد در ميانه سده نوزدهم چگونه فرهنگ دينى گذشته را تا اعماقش شرحه شرحه كردند و تا حد انكار وجود تاريخى مسيح پيش رفتند .مسائل روز در اولويت هستند اما مگر ما چه مى كنيم جز ريشه يابى همين مسائل .
      آقا مانى شاد باشى

       
      • با درود به استاد گرامی جناب کورس
        شما در چندین مورد به موضوعِ “برخورد با سلطه گران، با ادبیاتِ خودشان” اشاره فرمودید و وعده دادید که در ادامۀ نوشته های خود به این موضوع، خواهید پرداخت.
        شما در باب “فرهنگِ شاهنامه و فردوسی” به این موضوع اشاره فرمودید که: فردوسی گرانقدر، برای مبارزه با حکومت و حاکمانِ دینی، به ساختنِ “دینی” تازه دست نبرد و بعبارتی با ادبیاتِ سلطه گران، با آنها سخن نگفت؛ بلکه با تکیه بر خرد عملى و اخلاق انسانى، به مبارزه برخاسته است.
        می اندیشم که شما در این بیان، بر شعار “مذهب علیه مذهب” که علی شریعتی عنوان نموده و به نوعی بر آن صحه گذاشته بود؛ خط بطلان می کشید.
        اکنون پرسش من این است که:
        آیا شما خطا بودن و زشت بودنِ مبارزه با حاکمان، با ادبیاتِ خودشان را، برای هر نوع حکومتِ مسلط شده ای، (غیر از حکومتهای دینی و حکومتهای ایدوئولوژیک) تایید می نمایید؟
        و دیگر آنکه، تفاوتِ آشنا بودن و یا ناآشناییِ روشنفکران، با فرهنگِ حاکم در بین مردم، چیست؟ آیا روشنفکران نباید با فرهنگ جامعه (که احتمالاً متاثر از فرهنگ حاکمان است)، آشنا گردیده و با زبانِ همان فرهنگ با مردم خویش ارتباط برقرار کرده و به مبارزه برخیزند؟

        پرسشم تنها برای درک دقیق موضوع است و رفع ابهامی که در ذهن داشته ام. بسیار خرسند خواهم شد تا دیدگاهتان را بیان دارید. چه در این زمان و چه در ادامۀ نوشته های خود؛ که قبلاً قول آنرا داده اید، اما ظاهراً مشغله های دیگر، فرصت لازم را به شما نداده اند.
        با ادب و احترام، حامی.

         
        • درود بر دوست دردمند و ناديده ام ،حامى عزيز
          من تا حدى به وعده وفا كرده ام ؛يكى در ريشه ها شماره ١٦٢ ذيل پست :چه رؤياى شيرينى .عنوان آن قسمت :به زبان من سخن بگو .جاى ديگر در باره ابو مسلم خراسانى دلير مرد بزرگ و مقايسه او با اسپارتاكوس و حتى قيام زنگيان .آخ كه تاريخ چه درس عبرتى است ،اما به شرطى كه با انديشه انتقادى و آزادانه روايت شود همان سان كه شما تاريخ جنگ را مرور مى كنيد و من مشتاقانه چشم انتظار ادامه آن هستم .درست گرامى احتمالا شما مى دانيد كه من از روى يك صفحه به اندازه يك كف دست مطالبم را با كمى دشوارى و ناشيگرى مى فرستم و فقط خودم از ارسال مطالب خبر دارم ورنه اطرافيانم هنوز ترس بلاهاى دهه شصت در جانشان است ؛ترس از ناپديد شدن و جستجو و دربدرى در جاهاى وحشتناك . مى بينم كه چقدر بزرگوارانه ملاحظه من كرده ايد و نخواسته ايد كه در جا جواب بدهم .سپاس بسيار از شما .
          مختصرى بر مطالب اشاره شد ه اضافه مى كنم .من بر يك حق ابدى و هستى شناختى انسان كه رآى اكثريت هم حق ندارد پامالش كند پاي مى فشرم :آزادى بيان انديشه در شرايط امن و برابر گفتگو براى همه از چپ چپ تا راست راست .در اين فضا جهت گيرى و غايت به سوى گفتار است نه قدرت .بر عكس قدرت در دو جا پشتوان عقيده مى گردد ؛يكى در حكومت و ديگرى در جماعت . جماعت غالبا نسبت به اعتقادات موروثى و طوطى صفتانه فناتيك و متعصب است .تعصب كاركرد زور دارد و به پشتوانه عدد و چماق مى تواند آزاد انديشانى را سركوب كند كه خادم عامه اند نه تابع عامه .بهره گيرى از هسته هاى زور و جهل عامه براى جذب عامه كارى است كه قرن ها اتحادى نانوشته ميان جماعت و قدرت در رسم تفكر كشى برقرار كرده است .خوش بختانه پس از سال ٨٨ اين حربه بسيار كند و ناكارا شده است .شما مى بينيد كه پس از كلى تبليغ و تمهيد در يك مراسم دولتى در يك به اصطلاح يوم الله جمعيتى چنان اندك حاضر مى شود كه نقدى سخنرانى نمى كند .اما در نوشته هاى بسيار ارزشمند و افشاگرانه شما در باره جنگ از قول بهشتى مى خوانيم كه جنگ ميان دو بينش است و بينش ما حق است و طرفدارانمان هم بيش تر است .در باره كثرت طرفداران بيراه نمى گويد اما بيش تر بودن امرى كاملا نسبى است .من خيلى زاجع به آن روزها فكر كرده ام .يازده ميليون به بنى صدر رأى داده اند و ايشان مى گويد طرفداران ما بيش تر است .من به اين نتيجه رسيدم كه مردم ايران دو رو داشته اند ؛يك رو در ناخودآگاه جمعى و تاريخى و تعصبات و ترس هاى مقدس موروثى است كه در فضاى شورمندى و عارف مسلكى و تعصب و خشونت انگيزى و تحريك تعلقات نامعقول اما به شدت خوپذير شده خود را نشان مى دهد .اين بيشى طرفداران فقط با تحريك و فريب و تخريب آزادگان تآمين مى شود نه با صندوق رآى در فضاى گفتگوى انديشه .در حالت دوم شم سياسى مردم ايران بهتر كار مى كند ،گرچه باز هم دموكراسى ناكار و بسته و دودوزه بازى ميدان انتخاب إنهاست .در اين شرايط آرام تر و معقول تر مجالى هم براى سخن گفتن آزادانه تر پديد مى ايد .اهل فكر البته بايد سعى كنند به زبان قابل فهم براى همگان سخن گويند ،اما نبايد حقيقت را فداى گفتار و كردارى كنند كه زبانش را قدرت تعيين كرده است .گفتن ندارد كه مقصود از زبان همان گفتمان است .شما گفتمان (discourse) فرهنگ قدرت پناه را عوض كن همه چيز به سرعت به سوى آزادى و دموكراسى و شرافت اخلاقى تغيير مى كند .موردى مثال بزنم : دوستى مكرر اندر مكرر دو پرسش را پيش روى نوريزاد و كاربران اين سايت مى گذارد كه چرا جمهورى اسلامى نوريزاد را آزاد نهاده است ؟خب جواب اين پرسش ها پيش جمهورى اسلامى است و اوست كه بايد پاسخ بدهد .من هم نمى دانم چرا و به گمانم پاسخ جناب نوريزاد هم در شرايطى اضطرارى داده مى شود اما نوريزاد با بوسيدن پاى كودك بهايي سخنى بر خلاف سخن قدرت گفته است .وى حتى يكبار پرانتزى از اين دست بار نكرده است كه :البته من اين فرقه را ضاله مى دانم اما از حقوق انسانى دفاع مى كنم .حامى جان ناچارم قطع كنم .حتما اگر درست حرفم تفهيم نشده به اطلاع برسان
          با احترام و ادب متقابل

           
          • حامى ارجمند
            اكنون مى كوشم به سه پرسش شما به ترتيب پاسخ و دقيق تر پاسخ دهم
            ١- البته كه نظر من در باره حكومت هاى عقيدتى ،اعم از دينى يا الحادى است كه بر يك دستگاه حقيقت ادعا دارند و يا ظاهر و باطن اوراق دفتر دموكراسى را مى شويند و حق اول و آخر را در انحصار يك پيشوا يا دوچه يا حزب فاشيست يا حزب كمونيست مى داننند و مى خواهند بر كثرات واقعى وحدتى از بالا زور آور كنند و نه يك دموكراسى راستين كه در آن كنترل اقتصاد و سياست و اختيار نصب و عزل دولت با مردم است .در اين صورت اصل بر همزبانى ملت و دولت است اما اين امر در واقعيت همواره نسبى است و به عقيده من هم ربط ندارد .در دموكراسى ها هم تا كنون عواملى از جنس قدرت از جمله لابى هاى خرپول ها ،دستگا هاى ايدئولوژيك به صورت باز توليد كلبى مسلكى و رضايت عمومى از وضعيت موجود از طريق اشكال تخدير در كارند .در چنين اوضاعى نيز روشنفكران بايد با انتقاد هاى راديكال قدرت را طرف خطاب قرار دهند بى آنكه اجازه دهند قدرت حرف در دهانشان بگذارد چنانكه اكنون انديشمندان شريف غرب چنين مى كنند .خطاب به قدرت همواره خطاب به مردم نيز هست .به اصطلاح به در مى گويند تا ديوار بشنود
            ٢- روشنفكر اگر فرهنگ حاكم را به درستى نشناسد به دامش مى افتد چه بسا بى إنكه خود متوجه باشد .روشنفكر اگر فرهنگ حاكم را بشناسد مى تواند به جاى فحش و ناسزا اين فرهنگ را نقد كند در عصر مشروطه مردم زبان ميرزا ملكم خان ها را نمى شناختند .در قسمتى از ريشه ها به نام جابجايي دو اكنون نظرم را در اين مورد بيش تر توضيح داده ام .فرهنگ حاكم نه فقط لازم است تبارشناسانه و با كاوش در گذشنه نقد شود بل زبان نقد قابل انتقال به ذهنيت عمومى باشد .اين مسير در غرب تجربه شده و دوست عزيز ما مانى بيخود بر ترجمه آلمانى كتاب مقدس به دست لوتر تأكيد نمى كند .
            ٣- چرا ،اما من موضوع را اين طور بيان مى كنم .انديشمند دلسوز بايد به زبان قابل انتقال به مردمى كه حامل فرهنگ موروثى اند سخن گويند و آسيب هاى اين فرهنگ را فاش سازند نه اينكه مدام براى جلب مخاطب به اين فرهنگ باج بدهند
            در ضمن من در مورد تز مذهب عليه مذهب هيچ قصدى براى مقابله با شريعتى نداشته ام و الان كه شما مى گوييد متوجه شدم كه بله ،حق با شماست .با سپاس مجدد

             
          • انسان فرهیخته جناب کورس عزیز
            چون همیشه، سپاس بی کران خویش را تقدیمتان می دارم که در چنین شرایط سخت و دشوار، زحمت افزوده ای را پذیرا شدید و پاسخم را بیان داشتید.
            بازهم سپاسگزارم.

             
    • مانى عزيز
      من در پاسخ كامنت جنابعالى و نيز كامنت مزدك گرامى دو كامنت جداگانه نوشتم كه متاسفانه بعلت بى دقتى من پاسخ كامنت شما در ذيل كامنت مزدك گرامى در همين پست درج شد، اين بى دقتى من را ببخشيد ، باور بفرماييد من هميشه نام شما دو بزرگوار را جابجا ميگيرم كه شايد علت ان اين باشد كه هميشه اين دو نام بعنوان دو پيام اور ايرانى با يكديگر اورده شده ، بهر حال اين بى دقتى مرا عفو بفرماييد.با احترام

       
  22. آقای نوریزاد با سلام
    من هم مانند شما فردی پیگیر هستم و تا پاسخ سئوالاتم را نگیرم دست بردار نیستم. اما پاسخی منطقی و قانع کننده و نه بقول خودت پاسخ هردمبیلی.
    1- شما که دایم یا در قدمگاه هستید و یا مشغول دیدار با این و آن و یا در سفر! کار که نمی کنید! کارخانه یا شرکت که ندارید! سرمایه دار که نبوده و نیستید! پس انداز میلیاردی که ندارید! و… پس چگونه از پس هزینه های سنگین زندگی شرافتمندانه با تورم 40 – 30 درصدی بر می آیید؟!
    2- چرا شما را دستگیر نمی کنند؟! نگو که آدم بسیار مهمی هستی و گرفتن شما باعث می شود که کشور بهم بریزد و یا هزینه ای سنگین بپردازد که اصلا باور پذیر نیست! زیرا تو خیلی کمتر از موسوی و کروبی و تاجزاده و بهزاد نبوی و سعید حجاریان و میردامادی و عبدالله رمضان زاده و هادی قابل و محسن امین زاده و … هستی! آنها را گرفتند و سالهاست که در حبس و انفرادی و… هستند ولی آب از آب تکان نخورد! آیا فکر نمیکنی که عددی نیستی که نمیگیرنت ولی در توهمات خودت، خود را همپایه بزرگان میدانی؟!
    پاسخی که شما به پرسش آن جوان داده ای و در این نوشته ات( “حال عکس بگیر” ) درج کرده ای تا ضمنا پاسخی برای پرسشهای امثال بنده بادشد، باید عرض کنم که در پاسختان سعی کرده اید نمونه هایی بیاورید که شرایطشان مانند شما باشد (آقای جعفر پناهی و استاد شجریان)، اما قیاس مع الفارق نموده اید. کجای صحبتها، نوشته ها، فیلمها و آوازهای اینان مانند شماست؟! لطفا هر دمبیلی نفرمایید، سند و مدرک ارائه کنید! بجای طفره رفتن لطفا شفاف و درست پاسخ بدهید و افرادی را با سند و مدرک معرفی کنید که مانند شما اینگونه و با این حجم و کیفیت نظام را به چالش میکشند و نسبت های بسیار گزنده و غیر فابل تحمل به حکام و مقامات عالی رتبه و شخص اول مملکت میدهند ولی مانند شما آزاد و راحت و معمولی زندگی می کنند؟!
    جناب نوریزاد با عرض پوزش من فکر میکنم رفتار و فعالیتهای شما مصداق “کاسه ای زیر نیم کاسه” است. باز هم با عرض پوزش، تصور میکنم که شما آدم متوهمی هستید : آیا واقعا شما فکر میکنید که فردی “نام آشنا” هستید که نظام نمیتواند کاری به کار شما داشته باشد و در برابرتان مستأصل شده باشد؟! آیا شما نام آشنا تر هستید یا سران و رهبران جنبش سبز؟! آیا شما سابقه علمی و کاری و.. بالاتری داشته اید یا سران مخالف در بند؟! آیا شما مؤثرتر بوده و هستید و باعث جنبش اجتماعی شده اید یا آقایان موسوی و کروبی و تاجزاده و بهزاد نبوی و سعید حجاریان و میردامادی و عبدالله رمضان زاده و هادی قابل و محسن امین زاده و ..؟! آنها را گرفتند و سالهاست که در حبس و انفرادی و… هستند ولی آب از آب تکان نخورد! و نظام ولایت فقیه مجبور نشد به آنها امتیاز بدهد و یا حاکمیت مجبور نشد به درخواستهای مقامات خارجی از مقامات سازمانهای بین المللی تا آمریکایی و اروپایی مبنی بر آزادی آنها تن در دهد! آنهایی که نامشان را برده اید (پناهی و شجریان و امثالهم)، از نظر نظام، جرمشان سبک و قابل اغاض بوده نه اینکه در برابر فشارهای بین المللی ،حاکمیت مجبور به آزادی آنان شده باشد! جناب نوری زاد آیا فکر نمیکنی که حکومت شما را اصلا به حساب نمی آورد و پیش آنها عددی نیستی که نمیگیرنت، ولی در توهمات خودت، خود را همپایه بزرگان بلکه بالاتر از آنان میدانی؟!
    راستی جناب نوریزاد عزیز؛ ای کاش به آن جوان پاسخ سئوال اول من و امثال من را هم میدادید. تکرار میکنم : 1- شما که دایم یا در قدمگاه هستید و یا مشغول دیدار با این و آن و یا در سفر! کار که نمی کنید! کارخانه یا شرکت که ندارید! سرمایه دار که نبوده و نیستید! پس انداز میلیاردی که ندارید! و… … پس چگونه از پس هزینه های سنگین زندگی شرافتمندانه و نیز هزینه های سرسام آور اینهمه فعالیتهای جور واجور با توجه به تورم 40 – 30 درصدی جامعه ایران بر می آیید؟! با احترام

     
    • حالا فرض کنید گماشته ای باشد ایا این روش مبارزه مدنی اقای نوریزاد فایده ای دارد؟اگر مفید هست استفاده کنید.اگر هم میدانید اقای نوری زاد از جانب حاکمیت مامور شده برای بقای جمهوری اسلامی،خوب شما افشاگری و اطلاع رسانی کنید!!!

       
      • با سلام و ادب به شما حسین آقای عزیز
        شما بفرمایید رفتار و حرکات جناب نوریزاد چه فوایدی داشته و بعبارت دیگر چه حرکت و تحول اجتماعی ایجاد کرده است؟ همین سئوالات و ابهاماتی که در مورد آقای نوری زاد مطرح می شود، نوعی اطلاع رسانی است یعنی مخاطبین را وادار میکند که بیشتر فکر کنند و به افراد منصف و مستقل (بدون وابستگی به جریانها و باندهای سیاسی) اجازه نمیدهد که هر چیزی به سادگی نپذیرند و به صرف اینکه حرفها و مواضع طرف مطابق با سلیقه شان است، فریب نخورند. همانگونه من هم اولین بار که با سایت آقای نوریزاد آشنا شدم با رفقای هموطن و غیر هموطن که گاهی دور هم جمع میشویم، مطالبی را از این سایت مطرح کردم که یکی از دوستان ضمن تحلیلی جالب ابهاماتی را مطرح کرد و من هم از زمان تا حالا دنبال پاسخی روشن و منطقی هستم ولی برخی از دوستان (که انصاف و استفلال فکری آنها مورد سئوال است) بجای پاسخ درست یا حاشیه پردازی کردند و یا به تمسخر و توهین پرداخته و با خوی دیکتاتور مآبانه مصرانه خواستند که من پاسخ بدون سند و مدرک (به قول جناب نوریزاد هردمبیلی) آنها را بپذیرم. ولی خوشبختانه من سالهای درازی است که در این نقطه از کره خاکی یاد گرفتم که زیر بار حرف زور نروم و مستقل و آزاد فکر کنم.
        البته برخی از رفقا نیز از سئوالاتم حمایت کردند و ابعاد جدیدی نیز به آن اضافه نمودند که من از آن استفاده کردم.
        من یواش یواش دارم از این سایت نا امید میشوم که ظاهرا کسی نمیتواند به سئوالات و ابهامات من پاسخ درست و منطقی و منصفانه (بدون هیچ غرض و گرایش سیاسی و اعتقادی خاصی) همراه با سند و مدرک بدهد!
        موفق و عزتمند باشید
        با احترام مجدد

         
    • ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

      ﺁﺧﻪ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻦ ﻣﺴﺠﺪ ﻧﺪﻳﺪﻩ ”
      اﮔﺮ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺷﻤﺎ ﻣﺸﻜﻮﻙ ﻣﻴﺰﻧﺪ و ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﻆﺎﻡ اﺳﺖ ‘ ﭼﻪ ﺩﻟﻴﻠﻲ ﺩاﺭﺩ ﻛﻪ ﺭاﺳﺘﺶ ﺭا ﺑﮕﻮﻳﺪ ‘ ﺑﻶﺧﺮﻩ ﺩاﺳﺘﺎﻧﻲ ﺳﺮ ﻫﻢ ﻣﻴﻜﻨﺪ و ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺷﻤﺎ ﻣﻴﺪﻫﺪ ‘ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﻨﺪ ﺟﻮاﺏ ﺑﻪ ﺳﻮاﻻﺕ ﺷﻤﺎ ﻣﻴﺪﻫﻢ ‘ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻱ ‘ ﺳﻨﺪ و ﻣﺪﺭﻙ ﻫﻢ ﺭﻭ ﻣﻴﻜﻨﻢ
      ﭼﻨﺪ ﺗﻦ اﺯ ﺁﻳﺖاﻟﻠﻪﻫﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻌﺮﻭﻑ و ﻣﻂﺮﺡ ‘ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩاﻧﺪ ‘ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﻣﻮﻳﻲ اﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻛﻢ ﺷﻮﺩ ‘ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺣﺎﺿﺮ ﺭا ﻧﺎﻣﺸﺮﻭﻉ اﻋﻼﻥ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ و ﺩﺭ ﮔﻔﺘﮕﻮﻳﻲ ﺑﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ اﺯ اﻭ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ‘ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﻲ ﻛﻪ اﻭ ﺑﺮاﻧﺪاﺯ ﻣﺴﻠﺢ ﻧﺒﺎﺷﺪ ” و ﺩﺭﻭﻍ ﻫﻢ ﻧﮕﻮﻳﺪ ‘ ﭼﻨﺪ ﺷﺮﻁ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻩ
      ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻴﺪ ﺑﻌﻀﻲ اﺯ ﺗﺎﺑﻠﻮﻫﺎﻱ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻣﻠﻴﻮﻥ ﻓﺮﻭﺵ ﺭﻓﺘﻪ ” ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻋﺠﻠﻪ ﻛﻨﻴﺪ ‘ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﺩاﻱ اﻳﺮاﻥ ﺁﺯاﺩ ‘اﺭﺯﺵ اﻳﻦ ﺗﺎﺑﻠﻮﻫﺎ ‘ﺑﻪ ﻣﻴﻠﻴﺎﺭﺩﻫﺎ ﺧﻮاﻫﺪ ﺭﺳﻴﺪ
      ﺩﺭ ﺿﻤﻦ اﻳﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻴﻜﻔﺎﻳﺘﻲﻫﺎﻱ ﻛﻪ ﺩاﺭﺩ ‘ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻌﻮﺭ ﺩاﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺗﺤﻘﻖ ﺳﻨﺎﺭﻳﻮﻱ ﻟﻴﺒﻲ و ﻳﺎ ﻋﺮاﻕ ﺁﻟﺘﺮﻧﺎﺗﻴﻮﻱ اﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﻗﻲ ﺑﮕﺬاﺭﺩ ” ﺑﺮاﻱ ﺭﻭﺯ ﻣﺒﺎﺩا ”
      ﭼﺮا ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﻨﻬﺎ ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ اﻳﻦ ﺣﺎﻛﻤﺎﻥ ﺟﻨﺎﻳﺘﻜﺎﺭ ﻣﻼﺣﻀﻪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺩاﺷﺖ ‘و ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺁﺷﺘﻲ ﻣﻠﻲ ﺭا ﻓﺮاﻫﻢ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻛﺮﺩ ﻫﻤﻴﻦ ﭼﻬﺮﻩﻫﺎﻱ ﺁﺷﻨﺎﻱ اﺻﻼﺣﻂﻠﺐ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ‘

       
      • جناب عرفانیان؛ مرد مؤمن مسجد دیده
        با عرض سلام و ادب و احترام
        1- در این سایت تا آنجایی که من مشاهده کردم؛ قرار بر این است که همه متمدن و با ادب باشند. از کجا میدانید که من مؤمن مسجد ندیده ام؟! بنظر میرسد که شما هم آدم متمدنی باشید ولی چه چیزی شما را عصبانی کرد، نمیدانم؟! من فقط دو سئوال ساده و برخی از ابهاماتی را که از آقای نوریزاد دیده ام و شنیده ام، مطرح کردم! همین! آیا طرح اینگونه سئوالات اینقدر باعث عصبانیت میشود؟! اگر اینطور هست پس باید به صبر و تحمل حاکمیت آفرین گفت در برابر اینهمه هجمه شدید و وسیع آقای نوریزاد و امثال ایشان! در اینجا معروف است؛ هر کسی که در برابر سئوالات عصبانی شود، فردی بی منطق و غیر متمدن قلمداد میشود! ایران را نمیدانم چگونه است؟ اگر روزی روزگاری امثال شما حاکمیت ایران آزاد را در دست گرفتید، من اصلا دوست ندارم که پایم را به ایران بگذارم. شما که تحمل چند سئوال را ندارید، چگونه میخواهید با در دست داشتن عناصر وسوسه انگیز ثروت و قدرت، به مخالفینتان اجازه نفس کشیدن و رقابت سیاسی و انتخاباتی را بدهید؟!
        2- جناب آقای عرفانیان؛ منصفانه قضاوت کنید آیا واقعا جنابعالی فکر میکنید که آقای نوریزاد از رهبران جنبش سبز و سران مخالف اصلاح طلب و غیر اصلاح طلب در بند و یا آزاد مهمتر و مؤثرتراست که بقول شما ﭼﻨﺪ ﺗﻦ اﺯ ﺁﻳﺖاﻟﻠﻪﻫﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻌﺮﻭﻑ و ﻣﻂﺮﺡ ‘ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩاﻧﺪ ‘ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﻣﻮﻳﻲ اﺯ ﺳﺮ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻛﻢ ﺷﻮﺩ ‘ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺣﺎﺿﺮ ﺭا ﻧﺎﻣﺸﺮﻭﻉ اﻋﻼﻥ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘؟! فی المثل آقایان کروبی و موسوی و خاتمی شرایط و مختصات شخصیتی و کاریزمایی و اصلاح طلبی کمتری دارند که برای روز مبادا بتوانند زمینه آشتی ملی را فراهم کنند؟! پس چرا آن آیت الله های بسیار معروف و مطرح! از این شخصیتها دفاعی نکردند؟! چرا فقط و فقط و فقط نوریزاد؟!!! این آیا عجیب و سئوال برانگیز نیست؟! البته اظهار نظر شما برای من سئوال ایجاد کرد وگرنه چنانچه مسئله برایتان روشن است و سند و مدرکی هم دارید، لطف بفرمایید ارائه کنید تا من هم از این تردید خارج شوم. لطفا سند و مدرک قابل استناد رو کنید نه به قول جناب نوریزاد هردمبیلی!
        3- نه نمیدانستم ﺑﻌﻀﻲ اﺯ ﺗﺎﺑﻠﻮﻫﺎﻱ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻣﻠﻴﻮﻥ ﻓﺮﻭﺵ ﺭﻓﺘﻪ و ﺩﺭ ﻓﺮﺩاﻱ اﻳﺮاﻥ ﺁﺯاﺩ ‘اﺭﺯﺵ اﻳﻦ ﺗﺎﺑﻠﻮﻫﺎ ‘ﺑﻪ ﻣﻴﻠﻴﺎﺭﺩﻫﺎ ﺧﻮاﻫﺪ ﺭﺳﻴﺪ!!! من علاقه و عجله ای برای خرید این آثار ندارم. چون بیش از آنکه به قول شما به سودهای کلان و ثروت بادآورده فکر کنم، به ارزش هنری و فهم فلسفی آثار هنری توجه دارم. من (بعنوان یک فرد غیر متخصص در آثار هنری که البته بطور بالقوه میتوانم جزو مخاطبین و خریداران این آثار باشم) و تعدادی دیگر از دوستان که دستی بر آتش هنر دارند، طبعا بایستی از این آثار بقول شما فاخر و ارزشمند سر در بیاوریم تا بتوانیم آنها را خریداری و تجزیه و تحلیل کنیم! با عرض پوزش خدمت جناب نوری زاد و جنابعالی باید عرض کنم که اکثر این آثار را بی سر و ته و بی معنی و هردمبیلی یافتیم! حال جنابعالی که ظاهرا به ارزش میلیاردی این آثار پی بردید، لطف بفرمایید ارزش هنری و فهم فلسفی خودتان را برایمان تجزیه تحلیل کنید.
        4- آقای عرفانیان عزیز؛ آیا شما فکر نمیکنید که مخارج سنگین آقای نوریزاد نه از راه فروش تابلوها بلکه از راههای دیگر تأمین میگردد؟! مثلا از جایی و توسط کسانی ویا از محل قرارداد میلیاردی ساخت فیلمهایی مانند چهل سرباز که در آن سر صدا و سیمای جمهوری اسلامی را حسابی کلاه گذاشته و فیلمهایی بی معنی به خورد ملت مظلوم ایران داده و در واقع نه تنها دراصل جیب مردم بدبخت را خالی کرده بلکه به فهم و شعور مردم نیز توهین کرده است. اینطور نیست؟!
        5- جناب عرفانیان گرامی؛ هر وقت خواستید پاسخ من را بدهید، لطفا مطالب قبلی و فعلی ام را با حوصله و دقت مطالعه بفرمایید و بند به بند و سطر به سطر آن را منطقی، با سند قابل اثیات و بدون توهین پاسخ گویید.
        با تشکر و احترام

         
    • محمد مهدوي فر

      دوست عزيزي كه مطالب بالا را نوشته اي ، اگر به آمار رتبه دهي مربوط به كامنت خود مرجعه كني جواب خود را مي يابي .
      نوري زاد ، گاندي و نلسون ماندلاي ايران است .

       
    • سلام آقا محمد !
      با توجه به نوشته های شما سوالی دارم ! شما چه کاره اید و منظورتان از این نوشته ها چیست ؟!!!
      یعنی اگر به آقای نوریزاد اعتماد ندارید و میگید از خود اینهاست و مامور اطلاعات و …… , پس شما ناقد جمهوری اسلامی حتی بیشتر از این از معتقدان براندازی باید باشید ؟!!!! اگر هستید , پس تا زمانی که ایشون افشاگری میکند از همه این فلاکتها و بی خردی ها و ….. به نفع شما و هم فکران شماست , حالا ایشان به هر کجا وصل باشد !!!! اگر هم نیستید ( آزاده باشید ! و حرف دلتان را بزنید برادر !!! ) .

       
  23. هر چیزی باید در جای واقعی خود قرار گیرد مثل عکس آقای فلاحیان روی پوشش شما.

     
  24. جناب آقای نوریزاد،

    در چند ماه اخیر این بنده حقیر کمتر کامنت بر نوشته های شما مینویسد. دلیلش کوتاهی بنده یا کم توجهی به نوشته های شما نیست. نماز صبح این بندۀ بی نماز خواندن نوشته های شماست.

    دلیلش این است که میبینم تعداد کسانی که بر نوشته های شما کامنت و منجمله کامنت های طولانی مینویسند بسیار زیاد شده است. از طرفی این مطلبی خوشحال کننده است چون حدس میزنم که تعداد خوانندگان مطالب شما دیگر به صدها هزار و بیشتر رسیده است. از طرفی نگرانی دارم که افزایش تعداد کامنت ها مروری بر آن را مشکل و خواندن آنها را غیر ممکن گرداند. باین دلیل تنها گاهگاهی عریضۀ مختصری تقدیم میکنم. در ضمن قلم جوانان از قلم ما برا تراست. امروز هم عریضۀ مختصری تقدیم میکنم:

    کنش شما نشان میدهد که دستتان را روی نکاتی گذاشته اید که نه تنها گناهان همه سردمداران و کارگزاران این جمهوری جمهوری ستیز و این حکومت خودکامه سلطنتی و عدم “مشروعیتش” را از روز اول نشان میدهد بلکه گناهان همه ما را در کردن یا نکردن کاری از ماهها بلکه سالها پیش از انقلاب تا کنون جلوی چشم ما میگیرد.

    کنش شما آئینه ای است که گناهان مردم را و حکومتگران را روزانه به خود آنها نشان میدهد. البته آنان که گناهان بیشتری دارند و خونهای بیشتری دستشان را آلوده کرده است یا ثروتهای بزرگتری را غارت کرده اند بهیچوجه حاضر به پذیرفتن اشتباه خود نیستند تا چه رسد به قبول مسئولیت یا حتی گناه. آنها دیرزمانی است روح خود را به شیطان فروخته اند اگر چه همیشه از خدا نام میبرند. آنها خدا را هم فروخته اند.

    کنش شما بتدریج مردمی را که بهر دلیل در مقابل حرفهای شما مقاومتی یا مقابلتی انجام میدهند از خواب بیدار میکند و هریک از نوشته های هرروز شما، دو باشد یا پنج یا هشت، نشان میدهد که شما چقدر همدرد در ایران دارید و چه کسانی را دارید بیدار میکنید. حتی آنهائی که مانند بسیجی شهرستانی از اصول ایدئولوژیک صحبت میکنند، اگر مستقیم از طرف صاحبمنصبان خود فرستاده نشده باشند، شک خود را نشان میدهند و خارشی را که در روح و روان خود احساس میکنند که اگر چنین نمیبود احتیاجی به حضور در گذر لوطی محمد یا بقول شما قدمگاه نمی داشتند. اگر آنها آنقدر به اصول خود معتقد میبودند که ادعا میکنند حرفهای شما مانند بادی از کنار گوش آنها عبور میکرد.

    کنش شما نشان میدهد که حتی اگر بخشم میایند باین دلیل است که فروپاشی ساختمانی را در خود احساس میکنند که بر تعصب ها و پیشداوری ها بنا شده است، بر الله و اکبری که در گوش کودک نوزاد خوانده شده و بر شستشوی مغزی که از طفولیت بر آنها رفته است. تعصبی که زدن کراوات را ننگ و بسر گذاشتن کلاهی از کاسکتهای امریکائی اقتباس شده توسط رهبر سپاه را مجاز میداند. که تراشیدن ریش را گناه و نتراشیدن موهای “زائد” را گناه میداند. که روزه خواری در اول رمضان را گناه و روزه داری در اول شوال را گناه میپندارد. از سوی آنها که قبرستانها را خراب میکنند تا پارک و مصلا بسازند و از دیدن قرآن های پاره پاره در تکیه های مخروبه شرم نمی کنند ولی میترسند بدون وضو به قرآن سالمی دست بزنند. آنها که جنب رانندگی نمی کنند اما سربریدن گوسفند و دارزدن انسان و سنگسار کردن را با کلام خدا آغاز میکنند.

    کنش شما با تشکر بی پایان از خود شما و فداکاریهایتان دیگر تنها متعلق به شما نیست. این ملت ایران است که شاهد حفاظت شما از وجدان ایرانی در این دوره بی وجدانی هاست. دوره بیداری وجدانهاست. این تک و توک نامهائی که شما میبرید نامبردی از اندک آبروئی است که برای ایران و ایرانی مانده است. که مردم دنیا بدانند که ایرانیان تنها دزدان و آدمکشان نیستند. یان هوس ششصد سال پیش در دامگه دستگاه پلید کلیسای کاتولیک بر فراز تلی از هیزم سوزانده شد تا ملتی بنام چک امروز بداند که حقیقت چیست. حلاج در دوران سیاه خلافت هزار سال پیش حقیقت را گفت که از حق بر میاید. حق و حقیقت معضل همه دوره های تاریخی بوده است و خواهد ماند. ننگ بر آنچه در ایران از حق و از حقوق فهمیده و اجرا میگردد. همانطور که شاه با تمام قدرت طلبی از کارهائی مانند اعدام خمینی حذر داشت این حکومت و رهبرش هم از کارهائی مانند ازبین بردن موسوی و کروبی حذر میکند اگرچه هنوز حرف آخر را نزده است. لکن گناهان این حکومت هزاران بار بزرگتر از گناهان پهلوی هاست و این حکومت ابائی از از بین بردن صدها و هزاران برابر انسان نداشته و ندارد و خدا میداند اگر اینبار غوغائی مانند 1388 بر پا شود چه خواهد کرد.

    کنش شما لکن نشان میدهد که اینبار دیگر کار از اینکارها گذشته است. همانطور که برادری امروز گفت توفانی خواهد آمد از آنجائی که حکومت فکرش را نکرده است. فعالیت توده های مردم غیر قابل محاسبه است. مانند زلزله است که قابل پیش بینی نیست. چهل سال حکومت های آلمان شرقی، لهستان، رومانی و شوروی خود را برای مقابله ای آماده میکردند که در مقابل آن مذبوحانه شکست خوردند. انقلاب مشروطیت را و انقلاب 1357 را که سران خود دیده اند (آنگاه ارتشبد بدره ای میگوید تنها 700 سرباز بیشتر ندارد که آنها هم از کاخها حفاظت میکنند). اینها باید بدانند که همه این تمهیدات اثری ندارند.

    کنش شما نشان میدهد که این حکومت و در صدرش خامنه ای و پسرش مجتبی میدانند که این مسئله دیر یازود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. آنها تصویر اجساد قدی و قصی و صدام حسین و قذافی و فرزندانش را در پیش چشم دارند و در سردرگمی غریبی فرو رفته اند. جنبش های اروپای شرقی و مصر و تونس و عراق و یمن و بحرین و سوریه را میبینند و تنها راهی که برای آنان مانده است یا راه هیتلری است که خود را چندساعت پیش از دستگیر شدنشان بکشند، یا مانند موسولینی و مترسش از پاهای خود آویزان گردند و یا بترسند که با مرگشان دستگاهشان مانند دستگاه استالین یکباره واژگون گردد. بدتر از همه میدانند که نامشان بالاتر از میرزا آغاسی و شاه سلطانحسین، بالاتر از فتحعلیشاه و محمدعلیشاه، بالاتر از سیستم ساواک هزارسال سمبل دوره ای تاریک و جنایتکارانه از تاریخ ایران خواهد ماند. برای هیچیک از آنها اندک آبروئی نمانده است. تنها آبروئی که در ایران مانده است آن است که شما از ان نام میبرید.

    کنش شما مانند کنش صدها ایرانی که من نیابتا از نسرین ستوده بجای همه آنها نام میبرم مانند شمعی است که ما را ازاین غار تاریک به دشتی پر از روشنائی و مهر هدایت میکند. خداوند شما را حفظ کند و پایداری شمارا. گذر لوطی محمد برقرار باد

     
  25. یعنی واقعا الاغ اوردندواینارابردن درمانگاه.یااقا امیرانتظام مزاح میفرمایند؟

     
  26. جناب مرتضی گرامی
    درود بر شما
    باید پیش از همه چیز، از شما سپاسگزاری کنم که در افزودن آگاهی و پخش ادب در این اندیشکده نورافشانی میکنید.

    در مورد گفته‌های شما زیر پست “قدمگاه و جسم رنجور امیر انتظام”
    بیشتر گفته‌های شما را می‌پذیرم و در ادامه به چند نکته در نوشته شما می‌پردازم.

    ۱- درباره گفتگوی شما و بردیا:
    همان‌گونه که بردیا اشاره کرد،من و ایشان -بردیا- به روشنگری‌ها و کارهای ارزشمند آقای دستغیب را آگاهیم و نقد ایشان تنها بر جمله مورد بحث بود؛ نه تمامی کارهای ایشان. بردیا و من بر این باوریم که با این قانون اساسی ما به جایی نخواهیم رسید؛ قانون اساسی که بر فرض اینکه کامل هم اجرا شود، پر از موارد خلاف حقوق بشر است که پیشتر خود بردیا به چندین مورد آن اشاره کرده‌اند . شما خود نوشته‌اید:” اصلاح طلبی و روشنگری و اعتراض مدنی و قانونی و گفتن و نوشتن و نقد کردن ،بهترین روش اصلاح هر جامعه ای است”. مگر نوشته بردیا چیزی جز نقدِ گفته آقای دستغیب است؟

    ۲- توهین دوستان به ادیان:
    شما درست میگویید و من بجای دوستان از شما پوزش میخواهم. بسیاری از این توهین‌ها از سرکوب و نادیده‌گرفتن حقوق نخستین مردم از سوی حاکمیت است که کوروس گرامی در ابتدای ریشه‌ها به آن اشاره کردند که میل آزادی سرکوب‌شده‌ی فضای عمومی در بیشتر زمان‌ها رو به واکنش‌های نابخردانه میگذارد و گونه‌ای انتقام را در پیش میگیرد که در آن بیشماری انسان کشته شده‌اند. این نفرت‌ها و کینه‌های شکل‌گرفته در فضای بسته عمومی، در فضای عمومی باز، با ابزار گفتگو و کلمه، رو به کاهش گذارده و کم‌کم ناپدید میشود. در این دو سالی که نوشته‌های دوستان را پیگیری میکنم، روز به روز این توهین‌ها در حال کاهش است و از کمتر هاشورزدن جناب نوری‌زاد نیز این گفته دیده می‌شود. من خودم در این سایت چیزهای ارزشمندی یادگرفتم؛ برای نمونه، کینه‌ای از تازیان داشتم که با نوشته‌های بی‌کنش گرامی از شاهنامه و بیان نگرش فردوسی نسبت به تازیان، این نکته منفی از من پاک شد. برخورد درست و پسندیده شما، کوروس و دیگر دوستان نیز در کاهش این توهین‌ها ستودنی و آموزنده است.

    ۳- فرموده‌اید:
    “شما خودتان مگر بر مبنای دمکراسی نمی گویید معیار و میزان خواست و رای اکثریت مردم است؟”
    از دیدگاه من، معیار و میزان، درنظرگرفتن حقوق اساسی یکسان مردم است.اگر بیشتر مردم به نادیده‌گرفتن حقوق اساسی یکسان مردم نظر بدهند، به باور من به پشیزی نمی‌ارزد و خود را بر آن میبینم که جلوی این دستگاه بایستم؛ حتی در شرایطی که تمامی قوانین به سود و برتری من در زندگی منجر شود. حقوق اساسی شهروندی مردم چیزی نیست که با رای اکثریت بتوان آن را نادیده گرفت و یا بنا به دیدگاه اکثریت آن را تغییر داد. ۳۰ ماده حقوق بشر که دستاورد بشری است، نقطه شروع خوبی است. این که چه نوع حکومتی این حقوق بشر را میتواند اجرا کند؛ میتوان از حکومت دینی، حکومت لیبرال و حکومت سکولار دموکرات نام برد. در نگاه نخست، مهم نیست که “حکومت” چه پسوندی داشته باشد؛ مهم آن است که قانون بر پایه حقوق شهروندی یکسان نوشته شود و شما هر پسوندی میتوانید بر آن بگذارید. من اگر در همین نظام، حقوق شهروندی رعایت میشد، هیچ اعتراضی نداشتم و حتی میتوانستیم یک شیوه حکومتی جدید به جهان ارائه کنیم. پیشنهاد جهان امروز یک نظام سکولار دموکرات است که بر پایه درس‌گرفتن از پیشینه خونین‌بار گذشته است. مشکل امروز ما در همان حقوق شهروندی است که از روی آن قانون اساسی نوشته شود. اگر این حقوق شهروندی کامل نباشند، شما سالی صد بار نیز مردم را به پای صندوق رای بکشاندید و بیشتر مردم نیز به آن رای بدهند، مشکل کشور ما حل نخواهد شد. هر گونه تبعیض در حقوق شهروندی، ما را به جایی نخواهد رساند. ما و شما میتوانیم با نقد ۳۰ ماده جهانی حقوق بشر یا نقد مواد حقوق بشر درونی ادیان که شما بیان می‌کنید، شروع کنیم تا به یک نقطه مشترک برسیم.

    پیروز باشید

     
    • سلام و درود بر حامد جان گرامی

      تشکر می کنم از توجه و پاسخگویی شما ،تقریبا با بیشتر مطالب شما موافقم ،البته برخی نکات در مورد بند پایانی وجود دارد که در کامنت اصلی اشاراتی به آنها داشتم ،بهرحال در هر دستگاه حقوقی بقاعده عام دمکراسی ،تعارض مابین اکثریت و اقلیت قهری است ،و اقلیت (هرکس باشند) باید بقاعده بازی دمکراتیک پایبند باشند ،اگرچه همیشه حق مخالفت مدنی و دمکراتیک آنها با اکثریت ها در جوامع باید محفوظ باشد.

      با سپاس از شما

       
  27. اینجا زادگاه امیرکبیراست
    روح بزرگ امیر و قلب ما درقدمگاه باشماست

     
  28. چه جمله زیبایی گفت این جوان قهرمان:
    “آزادی را مفت به کسی نمی دهند. برای آزادی باید هزینه کرد. “

     
  29. اقای //// تبدیل به دیب شده ای لطفن سریعن خودت را به نزدیک ترین انسان برسان.

     
  30. اقای نوری زاد عزیز هیچ دقت کرده اید سایت شما موتور جسنجوگر ندارد. کم کم این سایت دارد تبدیل میشود به دایرت المعارف انسان های شجاع این سرزمین . حتمن کسانی هستند که در این مورد میخواهند جستجو کنند.

     
  31. با سلام _1_ آقای نوری زاد ، دست مریزاد ! عکس این جناب علی فلاحیان نجف آبادی ” شاه کلید ” قتل های زنجیره ای را الحق و الانصاف درست در جای ” هدف ” گذاشته ای ! یادم هست که در قدیم وقتی ” عنتر بازان ” در معرکه های خود از میمون عنتر در حضور جمعیت می پرسیدند که جای دشمن کجاست ؟ بلافاصله میمون با انگشت خود به تماشاگران ، همان جایی را نشان میداد که جنابعالی عکس فلاحیان را نسب کرده ای ! و در مقابل میمون عنتر ، در پاسخ آنکه جای ” دوست ” کجاست را ، در پیشگاه جمعیت ” بالای چشم ” خود را نشان میداد . 2_اینکه شما در قبل ها گفته بودید که قاضیان صلواتی و مقیسه و… ” جنازه گانی ” هستند ، زبون و بی سواد و نوکرانی که مرعوب اطلاعاتی ها و سپاهی ها کاملا” درست است، چون از حسد و بخل و حقارت خودشان است که باید دکتر سیف زاده و چندین وکیل دیگر که سلامت شغلی اشان زبانزد عام وخاص است را چندین سال در زندان اسارت خودشان نگهداشته اند تا عقده های نهفته خودشان را بر سر بیگناهان آزادیخواه خالی کنند .

     
  32. جناب نوری‌زاد گرامی
    درود بر شما، خسته نباشید
    آیا ریش حنایی همانی است که تک‌پوش آستین‌کوتاه با زمینه سورمه‌ای و راه‌راه‌های باریک سفید و زرد، بر تن دارد؟

    تندرست و پیروز باشید

    ————–

    نخیر حامد گرامی
    وگرنه این دو را تفکیک نمی کردم

     
  33. سلام خسته نباشید شما اینهمه می فرمایید اینها دزدند اخه برادر عزیز چرا ابروی دزدها میبریددزدان هم برای خود ابرویی دارند از بیکاری ونداری واعتیاد یک ضبط ماشین وخیلی زیاد باشد یک ماشین میدزدندانهم از یک نفر بعدا هم دستگیر میشوند وزندان ولی اقایان را نمیتوان دزد نامیدچپاولگران غارتگران شاید بد نباشد

     
  34. اینجا لس آنجلس – آمریکا

    جناب نوری‌زاد عزیز، همیشه سرفراز و شاد باشی‌. با آرزوی در هم شکستن ظلم و فساد در ایران

     
  35. محمد مهدوي فر

    اينجا آران و بيدگل : قلب ما به عشق تو مي تپد . نوري زاد عزيز

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

131 queries in 3697 seconds.