سر تیتر خبرها
ازچهارشنبه ی آینده در قدمگاهم

ازچهارشنبه ی آینده در قدمگاهم

من ” با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار” به این که هرجور شده اموالم را از سرداران سپاه پس خواهم گرفت، از چهارشنبه ی آینده به قدمگاه پای خواهم نهاد. نمی خواهم در این کوتاهِ سخن، به چند و چونِ کلمات و معانیِ داخل گیومه اشاره کنم. تاریخِ این سرزمینِ آفت زده، بی تابِ واکاویِ این عباراتِ ماورایی است. احتمالاً آیت الله هایی مثل مصباح یزدی و جنتی و مکارم شیرازی و آدم کش هایی چون شیخ علی فلاحیان و طائب و پور محمدی و روح الله حسینیان و خلخالی نیز به همین ” قلب مطمئن” در پیشگاه حضرت باری دل خوش کرده اند. چرا راه دور برویم؟ شما همین اکنون اگر جلوی یک داعشی عراقی و سوری را، یا اگر جلوی یک انصار حزب اللهیِ زنجیر به دستِ موتور سوارِ خودمان را بگیرید، مطمئن باشید که سخن از قلب مطمئن شان خواهند گفت. ما و شما نیز احتمالاً همین گونه ایم. تا زمانی که ما خودمان را شاخصِ بد و خوب بدانیم و دیگران را با متر و مقیاس مخصوص خودمان بسنجیم، همه ی ساکنانِ هستی در سایه اند و آن که نور می خورد و نور می تاباند و آنکه رستگار و سرفراز و سرمست است، این خود ماییم بی ترید.

بگذریم. در این چند وقت، تا توانستم نقاشی کردم. به زودی تازه ترین آثار عاشقانه ام را برای هموطنان مان در ” لوس آنجلس” به نمایش خواهم گذارد. می گویم: حالا که اجازه ی خروجم نمی دهند، من نیز زیباترین واژگان احساسی ام را در نقاشی هایم می نشانم و آنها را به هر کجا پرواز می دهم. به قول قدیمی ها: ای نامه که می روی به سویش، از جانب من ببوس رویش. این دو تابلویی که تازگی ها کار کرده ام، سه گانه و چهار گانه اند. همت کنید و عشق را در آنها بجویید.

محمد نوری زاد
ششم شهریور نود و سه – تهران



Share This Post

درباره محمد نوری زاد

71 نظر

  1. خیلی /// . خیلی ////

     
  2. 30, 2014

    آقای نوریزاد لطفا اگر میتونید پاسخ دهید:
    1- شما که دایم یا در قدمگاه هستید و یا مشغول دیدار با این و آن و یا در سفر! کار که نمی کنید! کارخانه یا شرکت که ندارید! سرمایه دار که نبوده و نیستید! پس انداز میلیاردی که ندارید! و… پس چگونه از پس هزینه های سنگین زندگی شرافتمندانه با تورم 40 – 30 درصدی بر می آیید؟!
    2- چرا شما را دستگیر نمی کنند؟! نگو که آدم بسیار مهمی هستی و گرفتن شما باعث می شود که کشور بهم بریزد و یا هزینه ای سنگین بپردازد که اصلا باور پذیر نیست! زیرا تو خیلی کمتر از موسوی و کروبی و تاجزاده و بهزاد نبوی و سعید حجاریان و میردامادی و عبدالله رمضان زاده و هادی قابل و محسن امین زاده و … هستی! آنها را گرفتند و سالهاست که در حبس و انفرادی و… هستند ولی آب از آب تکان نخورد! آیا فکر نمیکنی که عددی نیستی که نمیگیرنت ولی در توهمات خودت، خود را همپایه بزرگان میدانی؟!

     
  3. محمد نوری زاد

    مصدق:

    M Mosadeq

    Jul 24

    to zarif, bcc: me

    با درود:

    آقای ظریف می فرمایند ایران در آمریکا حضور دارد ولی آمریکا در ایران حضور ندارد و از واقعیات ایران بی اطلاع است !

    اگر منظور از این سخن نیاز به داشتن ارتباط دیپلماتیک با آمریکا است درست می فرمایند. ولی اگر واقعا منظورشان این است که به آمریکا دروغ گفته میشود خیر به مردم ایران دروغ گفته میشود.

    ایران باید بفهمد که ایران نیاز به تکنولوژی و مدیریت آمریکا دارد و نه بر عکس. ایران چیزی ندارد که آمریکا نیاز شدیدی به آن داشته باشد. دوستی با آمریکا و اسراییل به نفع ایران است ودشمنی هیچ سودی ندارد. از خود سواُل کنید در سال چند نفر ایرانی به آمریکا مهاجرت می کند و بر عکس چند نفر آمریکایی حاضرند به ایران بیایند؟ فقط از طریق لاتاری سالی بیش از 4453 نفر گرین کارت می گیرند. آمریکا بیشترین میزان مهاجران و نسل دومی ایرانی را دارد, هیچ کشوری خارج از ایران به اندازه آمریکا ایرانی ندارد. و ایرانی ها به رفتن به آمریکا بیش از هر کشور دیگری علاقمند هستند. یعنی این دولت ایران است که توجه هی به نیاز ملتش ندارد.

     
  4. محمد نوری زاد

    راه در جهان یکی است و آن هم راستی است.

    (اشوزرتشت)

    جناب آقای نوری زاد

    با درود و خسته نباشید و تحسین شجاعت ،آزادگی و انسان دوستی ات و آرزوی سلامت و بهروزی و استقامت برای جنابعالی و خانواده گرامی.

    اینجانب بابک(ابراهیم)مهربد هم میهن زرتشتی شما که گرفتار کلاه برداری بزرگی از سوی فردی مسلمان و ظاهرا مومن و متشرع و دکتر بنام محسن پاکزاد ماسوله که بیش از صد نفر دیگر را هم گرفتار مطامع خود ساخته و فریادهای تظلم خواهیم از سوی تشنگان قدرت و همه مسئولین رده بالای کشور یعنی روحانیت نادیده و ناشنیده گرفته شده و میشود.زیرا مسائل و مشکلات فلسطینیان، حزب الله، سوریه، عراق و … از فجایع و مشکلات و مصائبی که بر اثر سوء مدیریت، بی دانشی و بی بصیرتی و بی کفایتی آنان که کشور و ملت را فراگرفته بر ایشان مهمتر است چند تار موی زنان اگر دیده شود اسلام به خطر می افتد و فریاد روحانیت و ذوب شدگان در ولایت را به آسمانها میبرد و سالانه میلیاردها تومان هزینه دین دولتی میگردد ولی اختلاسها، دزدی، قاچاق، آدم کشی، رشوه، فساد و اعتیاد که همچون خوره دارد هستی مادی و معنوی ملت و کیان کشور را به خطر انداخته برایشان اهمیتی ندارد آقای دکتر پاکزاد جزء یقه سفیدان و وابسته به حکومت بوده و از همه گونه رانت و عنایت ویژه از سوی دستگاه های قضایی، امنیتی و اقتصادی برخوردار میباشد بدین جهت با دریافت شش بار حکم جلب نامبرده مامورین وظیفه شناس و خدوم و قدرتمند امنیتی توان دستگیری ایشان را ندارند.

    قسمتی از شرح ماجرا و باورهایم را طی نامه ای برای رئیس جمهور محترم آقای روحانی نوشتم که به پیوست این ایمیل و به همراه نوشته ای از خود که در روزنامه سلام چاپ گردیده خدمتتان ارسال می نمایم. یادآور میگردم اینجانب تقاضای کمک و مساعدتی از حضرتعالی ندارم میدانم آزاد منشی شما به اندازه کافی برایت گرفتاری ایجاد نموده فقط خواستم به عنوان یک مسلمان آزاده از ظلم و جوری که به نام اسلام از بدو حمله اعراب به ایران تا کنون بر ما رفته و از همه حقوق انسانی و شهروندی محروم ساخته و اینک در قرن 21 هم از سوی مومنین و متشرعین و با همدستی حکومت برای نمونه ماده 881 مکرر قانون مدنی توسط حاکمان ادامه دارد شاهد و ناظر باشید سایر مدارک و مستندات در صورت امکان ملاقات حضوری تقدیم خواهد شد.

     
  5. با درودی بی کران به سالک عزیز و هم میهنان گرامی : بار سوم مسدع اوقات شدم که در جواب ( بسیجی) سخنانی چند قلمی کنم . آقای بسجی که نام خود را رضایی گفته ای وگفته ای در دانشگاه درس میخوانی من مطمئن نیستم که نام واقعی خود را گفته ای یا نام مستعار . اگر نام خود را به درستی اعلام کرده ای حتما خواسته ای برای اربابانت خوش رقصی کنی و تا شاید تورا از عوامل فعال بدانندد تا در آینده به کار ببری که خود بهتر میدانی وگرنه بسیجی را چه به فیلتر شکن ملعون. در جمهوری جهل و جنایت گروهی را به نام بسیجی گرد آوردند که من اطمینان دارم جمع بسیار زیادی خالصانه و بی ریا به این کار پرداختند ولی امان از جمع اوباش که نان به نرخ روز خور و به قول بعضی نفوذی هستند و آبروی این کلمه را به باد دادند واین گروه آخر عنان واختیار بسیج را به دست گرفتند . بسیجی که جهت کمک به بی نوایان و مردم ستم دیده قامت افراشته بود به محافضت از دست آورد های آخوندی و سرکوب تبدیل شد در ادارات جمع بسیارزیادی به این ارگان پیوستند تا هم دریافتی بیشتری داشته باشند وهم قدرتی جهت سرکوب ریاست بسیج هم که یک عراقی زاده است که پس از ورود به ایران نام خود را به نقده ای تغییر داد و اورا نقدی ویا سردار نقدی میدانند من بارها بسیجیانی دیده ام که با کمال احترام به بانویی تذکر لسانی داده اند و راه خود را گرفته ورفته اند ولی امان از اوباشان سوء استفاده گر شمایی که ولایت را مصون از اشتباه میدانید آیا پانزدهمین معصوم را کشف کرده اید . خوب این مقام معصوم در حوزه اقتدارش چطور اجازه انواع واقسام ظلم و فساد و اختلاس های چند میلیاردی را که در تمام حکومت پهلوی یک هزارم آن را مردم شاهد نبودند میدهد شاید می گویید ایشان اطلاع کافی ندارند ! خوب این دلیل عدم معصومیت ! ایشان را نایب امام نامیده اید ! تاجایی که من اطلاع دارم توسط شیخ رضی . کلینی. محمدباقر مجلسی . وووو دیگر شیوخ از قول امام قائم نقل شده پس از نواب اربعه هرکس ادعای نیابت کند کذاب ودروغ گو است ومورد لعن ابدی. من سراغ ندارم آقای خامنه ای در جایی ادعای نیابت کنند . شما و دیگر هم پالکی هایتان چرا راضی میشوید که ایشان به ادعای دروغ شما دچار لعن ابدی شوند من پیشنهاد میکنم جهت حفظ آخرتتان شروع به افشا گری در مورد فساد های عدیده ای گریبان این مردم ستم دیده را گرفته وهمه را از چشم آسلام میبینند کنید اگر این کنید حتما از احرار خواهید بود والا دنیا را بقایی نیست که با چاپلوسی بی مزد آخرتتان را هم خراب کنید با احترام.

     
  6. آقای نوریزاد و دوستان گرامی من در اینجا داستان دربارگاه رستم را که شروع حمله اسلام به این کشور بی پناه می باشد را می گذارم.قومی اجنبی(حضرت امام این واژه را به بیگانگان اطلاق می کردند) که زبانشان برای ایرانیان نامفهوم بود آمدند و دینی را که بیست و سه سال طول کشید تا شبه جزیره عربی راتسخیر کند بزور و در عرض سه شبانه روز مهلت به ایرانیان تحمیل کنند.آنان بزبان پارسی بیگانه با فرهنگ ایرانی بیگانه و فقط با منطق شمشیر آشنا بودند.در ادامه می خوانید که نماینده مسلمانان هنگام ورود به درگاه رستم با نیزه فرشها را پاره می کرد .فردی که جز خیمه وپشم بز و شیر شتر تکنولژی دیگری را ندیده درکی ندارد که پنجه ها وانگشتان دخترکان ایرانی چقدر رنج برده تا این فرشها را ببافد.
    آنها با چند تا واژه و گفتار آمده بودند تا قومی از خودشان بافرهنگتتر را به آدااب بیابان نشینان صحاری تفتیده عربستان زنجیر ابدی کنند:
    ” آنچه پيغمبر ما سنت كرده و پيشوايان ما رفتار كرده‏اند اين است‏ كه در اينگونه مواقع بيش از سه روز تأخير جايز ندانيم . من سه روز مهلت مي‏دهم تا يكي از سه‏ كار را انتخاب كنيد : يا اسلام بياوريد ، در اين صورت ما از راهي كه‏ آمده‏ايم بر مي‏گرديم . سرزمين شما با همه نعمتها مال خودتان ، ما طمع به‏ مال و ثروت و سرزمين شما نبسته ايم . يا قبول كنيد جزيه بدهيد ، يا آماده نبرد باشيد ”
    یا اسلام بیاورید !!! لا اکراه فی الدین!! یا قبول کنید جزیه بدهید!! من نمی دانم چه کار مفیدی برای ایران و امنیت راهها و جاده ها و شهروندان ایرانی می کرده اند که باید جزیه بگیرند در خط پیشش می خوانیم: ما طمع به‏ مال و ثروت و سرزمين شما نبسته ايم!! شگفتا جزیه بدهید که ما طمع به اموالتان نداریم راهمان را بگیریم و برویم !! و در پایان:” یا آماده نبرد باشید.لا اکراه فی الدین..
    {برای اطلاع دوستان من خودم نمازخوان و روزه گیر هستم ولی هیچ اعتقادی به جهاد و سایر احکام خشن و بیرحمانه ندارم.و در آخر دو بیت مولانا را ک به آن اعتقاد دارم را می گذارم که : سختگیری و تعصب خامی است در جنینی کار خون آشامی است – نیست جز تقوا در این ره توشه ای نان و حلوا را بنه در گوشه ای -فدای همه دوستان رنجدیده خصوصا محمد نوریزاد}
    داستان راستان جلد دو تالیف آیت الله مرتضی مطهری
    دربارگاه رستم
    رستم فرخ زاد ، با سپاه گران و ساز و برگ كامل ، براي سركوبي مسلمانان‏ كه قبلا شكست سختي به ايرانيان داده بودند ، وارد قادسيه شد . مسلمانان‏ به سر كردگي سعد و قاص تا نزديك قادسيه جلو آمده بودند . سعد عده‏اي را مأمور كرده بود تا پيشاپيش سپاه به عنوان ” مقدمه الجيش ” و پيشاهنگ‏ حركت كنند . رياست اين عده با مردي بود به نام زهره بن عبدالله . رستم‏ پس از آنكه شبي را در قادسيه به روز آورد ، براي آنكه وضع دشمن را از نزديك ببيند سوار شد ، و به راه افتاد و در كنار اردوگاه مسلمانان بر روي تپه‏اي ايستاد و مدتي وضع آنها را تحت نظر گرفت . بديهي است نه عدد و نه تجهيزات و ساز و برگ مسلمانان چيزي نبود كه اسباب وحشت بشود . اما در عين حال ، مثل‏ اينكه به قلبش الهام شده بود كه جنگ با اين مردم سر انجام نيكي نخواهد داشت ، رستم همان شب با پيغام ، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبيد ، و به او پيشنهاد صلح كرد ، اما به اين صورت كه پولي بگيرند و برگردند سرجاي خود .
    رستم با غرور و بلند پروازي – كه مخصوص خود او بود – به او گفت : ” شما همسايه ما بوديد و ما به شما نيكي مي‏كرديم . شما از انعام ما بهره‏مند مي‏شديد و گاهي كه خطري از ناحيه كسي شما را تهديد مي‏كرد ، ما از شما حمايت و شما را حفظ مي‏كرديم ، تاريخ گواه اين مطلب است ” .
    سخن رستم كه به اينجا رسيد زهره گفت : ” همه اينها كه راجع به گذشته گفتي صحيح است ، اما تو بايد اين‏ واقعيت را درك كني كه امروز غير از ديروز است . ما ديگر آن مردم‏ نيستيم كه طالب دنيا و ماديات باشيم . ما از هدفهاي دنيايي گذشته‏ هدفهاي آخرتي داريم . ما قبلا همان طور بوديم كه تو گفتي ، تا روزي كه خداوند پيغمبر خويش را در ميان ما مبعوث فرمود . او ما را به خداي يگانه خواند . ما دين او را پذيرفتيم . خداوند به پيغمبر خويش وحي كرد كه اگر پيروان تو بر آنچه به‏ تو وحي شده ثابت بمانند ، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل ديگر تسلط خواهد بخشيد . هر كس به اين دين بپيوندد عزيز مي‏گردد و هر كس تخلف كند خوار و زبون مي‏شود ” . رستم گفت :
    – ” ممكن است در اطراف دين خودتان توضيحي بدهي ؟ ”
    – ” اساس و پايه و ركن آن دو چيز است : شهادت به يگانگي خدا و شهادت به رسالت محمد ، و اينكه آنچه او گفته است از جانب خدا است ”
    – ” اينكه عيب ندارد ، خوب است ديگر چي ؟ ”
    – ” آزاد ساختن بندگان خدا از بندگي انسانهايي مانند خود ” ( 1 ) .
    ” اين هم خوب است . ديگر چي ؟ ”
    – ” مردم همه از يك پدر و مادر زاده شده‏اند ، همه فرزندان آدم و حوا هستند ، بنابراين همه برادر و خواهر يكديگرند ” ( 2 ) .
    – ” اين هم بسيار خوب است . خوب اگر ما اينها را بپذيريم و قبول‏ كنيم ، آيا شما باز خواهيد گشت ؟ ”
    – ” آري قسم به خدا ، ديگر قدم به سرزمين‏هاي شما نخواهيم گذاشت ، مگر به عنوان تجارت يا براي كار لازم ديگري از اين قبيل . ما هيچ مقصودي جز اينكه گفتم نداريم ” .
    – ” راست مي‏گويي . اما يك اشكال در كار است ، از زمان اردشير در ميان ما مردم ايران سنتي معمول و رايج است كه با دين شما جور در نمي‏آيد
    . از آن زمان رسم بر اين است كه طبقات پست از قبيل كشاورز و كارگر حق‏ ندارند تغيير شغل دهند و به كار ديگر بپردازند . اگر بنا شود آن طبقات‏ به خود يا فرزندان خود حق بدهند كه تغيير شغل و طبقه بدهند و در رديف‏ اشراف قرار بگيرند ، پا از گليم خود درازتر خواهند كرد و با طبقات‏ عاليه و اعيان و اشراف ستيزه خواهند جست . پس بهتر اين است كه يك‏
    بچه كشاورز بداند كه بايد كشاورز باشد و بس ، يك بچه آهنگر نيز بداند كه غير از آهنگري حق كار ديگر ندارد و همينطور . . . ” .
    – ” اما ما از همه مردم براي مردم بهتريم. ما نمي‏توانيم مثل‏ شما باشيم و طبقاتي آنچنان در ميان خود قائل شويم . ما عقيده داريم امر خدا را در مورد همان طبقات پست اطاعت كنيم . همان طور كه گفتم به‏ عقيده ما همه مردم از يك پدر و مادر آفريده شده‏اند و همه برادر و برابرند . ما معتقديم به وظيفه خودمان درباره ديگران بخوبي رفتار كنيم ، و اگر به وظيفه خودمان عمل كنيم ، عمل نكردن آنها به ما زيان نمي‏رساند .
    عمل به وظيفه مصونيت ايجاد مي‏كند ” .
    زهره بن عبدالله اينها را گفت و رفت . رستم بزرگان سپاه را جمع كرد و سخنان اين فرد مسلمان را براي آنان بازگو كرد . آنان سخنان آن مسلمان را به چيزي‏ نشمردند . رستم به سعد و قاص پيام داد كه نماينده‏اي رسمي براي مذاكره‏ پيش ما بفرست . سعد خواست هيئتي را مأمور اين كار كند ، اما ربعي بن‏ عامر كه حاضر مجلس بود صلاح نديد ، گفت : – ” ايرانيان اخلاق مخصوصي دارند . همين كه يك هيئت به عنوان‏ نمايندگي به طرفشان برود آن را دليل اهميت خودشان قرار مي‏دهند ، و خيال‏ مي‏كنند ما چون به آنها اهميت مي‏دهيم هيئتي فرستاده‏ايم . فقط يك نفر بفرست كافي است ” . خود ربعي مأمور اين كار شد .
    از آن طرف به رستم خبر دادند كه نماينده سعد و قاص آمده است . رستم‏ با مشاورين خود در كيفيت برخورد با نماينده مسلمانان مشورت كرد كه به‏ چه صورتي باشد . به اتفاق كلمه رأي دادند كه بايد به او بي اعتنايي كرد و چنين وانمود كرد كه ما به شما اعتنايي نداريم . شما كوچكتر از اين حرفها هستيد .
    رستم براي آنكه جلال و شكوه ايرانيان را به رخ مسلمانان بكشد ، دستور داد تختي زرين نهادند ، و خودش روي آن‏ نشست . فرشهاي عالي گستردند . متكاهاي زربفت نهادند . نماينده مسلمانان‏ ، در حالي كه بر اسبي سوار و شمشير خويش را در يك غلافي كهنه پوشيده و نيزه‏اش را به يك تار پوست بسته بود ، وارد شد . تا نگاه كرد فهميد كه‏ اين زينتها و تشريفات براي اين است كه به رخ او بكشند ، متقابلا براي‏ اينكه بفهماند ، ما به اين جلال و شكوهها اهميت نمي‏دهيم و هدف ديگري‏ داريم ، همينكه به كنار بساط رستم رسيد ، معطل نشد ، اسب خويش را نهيب‏ زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد . مأمورين به او گفتند : ” پياده شو !
    ” قبول نكرد و تا نزديك تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پياده‏ شد . يكي از متكاهاي زرين را با نيزه سوراخ كرد و لجام اسب خويش را در آن فرو برد و گره زد . مخصوصا پلاس كهنه‏اي كه جل شتر بود ، به عنوان‏ روپوش به دوش خويش افكند . به او گفتند : ” اسلحه خود را تحويل بده ،
    بعد برو نزد رستم . گفت : تحويل نمي‏دهم ، شما از ما نماينده خواستيد و من به عنوان نمايندگي آمده‏ام ، اگر نمي‏خواهيد بر مي‏گردم . رستم‏ گفت : بگذاريد هر طور مايل است بيايد ” .
    ربعي بن عامر ، با وقار و طمأنينه خاصي ، در حالي كه قدمها را كوچك بر مي‏داشت و از نيزه خويش به عنوان عصا استفاده مي‏كرد و عمدا فرشها را پاره مي‏كرد ، تا پاي تخت رستم آمد . وقتي كه خواست بنشيند ، فرشها را عقب زد و روي خاك نشست . گفتند : ” چرا روي فرش ننشستي ؟ ” گفت :
    ما از نشستن روي اين زيورها خوشمان نمي‏آيد ” .
    مترجم مخصوص رستم از او پرسيد :
    – ” شما چرا آمده‏ايد ؟ ”
    – ” خدا ما را فرستاده است ، خدا ما را مأمور كرده بندگان او را از سختيها و بدبختيها رهايي بخشيم و مردمي را كه دچار فشار و استبداد و ظلم‏ ساير كيشها هستند نجات دهيم ، و آنها را در ظل عدل اسلامي در آوريم اين اساس است ، بر ساير ملل عرضه مي‏داريم . اگر قبول كردند در سايه‏ اين دين خوش و خرم و سعادتمندانه زندگي كنند ، ما با آنها كاري نداريم ، اگر قبول نكردند با آنها مي‏جنگيم ، آنگاه يا كشته مي‏شويم و به بهشت‏ مي‏رويم ، يا بر دشمن پيروز مي‏گرديم ” .
    – ” بسيار خوب ، سخن شما را فهميديم ، حالا ممكن است فعلا تصميم خود را تأخير بيندازيد تا ما فكري بكنيم و ببينيم چه تصميم مي‏گيريم ” .
    – ” چه مانعي دارد ، چند روز مهلت مي‏خواهيد ، يك روز يا دو روز ؟ ”
    – ” يك روز و دو روز كافي نيست ، ما بايد به رؤسا و بزرگان خود نامه‏ بنويسيم و آنها بايد مدتها با هم مشورت كنند تا تصميمي گرفته شود ” .
    ربعي كه مقصود آنها را فهميده بود و مي‏دانست منظور اين است كه دفع‏ الوقت شده باشد گفت :
    – ” آنچه پيغمبر ما سنت كرده و پيشوايان ما رفتار كرده‏اند اين است‏ كه در اينگونه مواقع بيش از سه روز تأخير جايز ندانيم . من سه روز مهلت مي‏دهم تا يكي از سه‏ كار را انتخاب كنيد : يا اسلام بياوريد ، در اين صورت ما از راهي كه‏ آمده‏ايم بر مي‏گرديم . سرزمين شما با همه نعمتها مال خودتان ، ما طمع به‏ مال و ثروت و سرزمين شما نبسته ايم . يا قبول كنيد جزيه بدهيد ، يا
    آماده نبرد باشيد ” .
    – ” معلوم مي‏شود تو خودت فرمانده كل مي‏باشي كه با ما قرار مي‏گذاري ”
    – ” خير ، من يكي از افراد عادي هستم ، اما مسلمانان مانند اعضاء يك‏ پيكرند ، همه از همند . اگر كوچكترين آنها به كسي امان بدهد ، مانند اين‏ است كه همه امان داده‏اند پيمان يكديگر را محترم مي‏شمارند ” .
    پس از اين جريان ، رستم كه سخت تحت تأثير قرار گرفته بود ، با زعماي‏ سپاه خويش در كار مسلمانان مشورت كرد ، به آنها گفت : چگونه ديديد اينها را ؟ آيا در همه عمر سخني بلندتر و محكمتر و روشنتر از سخنان اين مرد شنيده‏ايد .
    اكنون نظر شما چيست ؟ ”
    ممكن نيست ما به دين اين سگ در آييم ، مگر نديدي چه لباسهاي كهنه و تندرسي پوشيده بود ؟ ! ”
    – ” شما به لباس چكار داريد ، فكر و سخن را ببينيد ، عمل و روش را ملاحظه كنيد ” .
    سخن رستم مورد پذيرش آنان قرار نگرفت . آنها آن قدر گرفتار غرور بودند كه حقايق روشن را درك نمي‏كردند . رستم ديد هم عقيده و همفكري‏ دارد . پس از اين سلسله مذاكرات ديگر با نمايندگان مسلمانان و مشورت‏ و زعماي سپاه خود ، نتوانست راه حلي پيدا كند ، آماده كار زار شد ، و چنان شكست سختي خورد كه تاريخ كمتر به ياد دارد . جان خويش را نيز در راه خيره سري ديگران از دست داد ”
    پاورقي :
    . 6 كامل ابن اثير ، جلد 2 ، صفحه 319 – 321 ، وقايع سال 14 هجري .

     
    • بهمن آقا
      ما یک وقت هایی بچه بودیم گول این قبیل قصه ها رو می خوردیم
      دیگه بزرگ شدیم داداش
      وقت قصه هم گذشته و اسلام عزیز از کتاب قصه بیرون اومده و دخل ماها رو آورده داداش.
      اسلام عزیز تو قرن بیست و یکم سر ما این رو آورده ببین عرب های وحشی شاش شتر خور هزار و چهار صد سال پیش چی سر اجدادمون آوردند.
      بهمن جون
      پاشو بابا پاشو
      کم کم وقتشه تو هم بزرگ بشی و چشمات باز شه
      البته خوب کاری کردی از داستان راستان مطهری مثالی آوردی
      اف بر ما که چقدر ابله بودیم گول چنین قصه هایی را خوردیم و کارمان به این جا رسید……

      مطهری هم که البته خیانت کرد.
      بالاخره فرق هست بین یک بچه دبستانی که این مزخرفات رو می خونه و باور می کنه و مطهری که از حقایق تاریخ اسلام خبر داره و این اراجیف رو به اسم اسلام به خورد ملت میده

       
      • سلام اقا ساسانم
        فکر میکنم که شما اشتباه کردی. اصلن منظور اقا بهمن تایید این نوشته و این داستان نبود. ایشون اتفاقن به زشتی حرفای مطهری اشاره کرده. ایشون خواسته بگه که مسلمونا چه حرفای بی منطقی میزدن و منظور واقعیشون چی بوده. و اینکه مطهری توی این داستان چجوری داره ازشون دفاع میکنه و یه ذره وجدان خودشو قاضی نمیکنه.
        اتفاقن من فکر میکنم که این داستان رو که نشوندهنده ی بی تفاوتی مطهری به ایرانه و دفاع زشت ایشون از مسلموناست رو هم نشون میده،بایستی بارها توی این سایت و جاهای دیگه بنویسیم تا ماهیت واقعی این ادم برا همه روشن بشه.
        یه بار دیگه نوشته ی اقابهمن رو بخون با من هم نظر میشی.

         
  7. با درود برشما در مورد قدمگاه جدید میخواستم نظرم را ارایه نمایم. این کار ارزش مبارزاتی زیادی ندارد وبیشتر ریشه در مسایل برتری طلبی ونمایشی دارد که فکرمیکنم مورد پزیرش واقبال گسترده عمومی قرار نگیرد و با پوزش مقداری چیپ < حقیر> است چون اصل موضوع کلش مبلغ ومقدار ناچیزی است ودر ذهن مردم مسیله ایجاد مینماید مثلا کسی که عزیزش مفقودالاثر یا اعدام سیاسی < بی علت مرتبط > شده موجه است اگر این عمل را انجام دهد . شما در مبارزه با ستم وظلم کارهای بزرگی انجام دادهاید و نباید انها با بعضی کارها وحتما تبلیغات ظالمین در اذهان عمومی کوچک شود . من ظمنا در متن قدمگاه جدید شما حس کردم وزارت اطلاعات را قانون مدار ومثبت جلوه داده شده که زندگی من وهزاران هزار انسان در این کشور خلاف انرا نشان میدهد ولی مدتها است بطور کاذب در برخوردهای این وزارت سعی میکنند تصویر خوبی از خود نمایش دهند . استاد عزیز پیشنهاد مینمایم قدمگاهی بگزارید تا تمام کسانی که در این 35 سال بتوانند با شما از مظالم وستمهای وارد شده برای شما تعریف نمایند وشما هر روز در سایتتان جهت افکار عمومی داخل وخارج درج نمایید< بجای قدمگاه مقابل سپاه> با تقدیم نهایت احترام محمود امامی

     
  8. من یک بسیجی هستم

    آقای نوری زاد …
    باید بگویم لحن شما در عین ادب ظاهری بسیار تهوع‌آور و آکنده از خود بزرگ‌بینی و احساس فضل است. شما دروغ و تهمت بی‌جای خود را لابلای کلمات زیبا پنهان کرده‌اید و به گونه‌ای مطمئن سخن میگویید که انگار چون شخص سومی همه واقع پنهان در نهان‌خانه‌های این مملکت را دیده‌اید و کسی اگر نداند فکر میکند کرام‌الکاتبین به شما گزارش روزانه از عملکرد ملت میدهند.

    بنده با افتخار بسیجی‌ام … همین بسیجی که اول بسیجی‌اش علی(ع) است. من مستند‌های شعبان بی‌مخ شما که ملغمه‌ای از واقعیت و دروغ‌ بود را دیدم. این سری فیلم‌ها را جز توهین و تهمت ناروای شما در حق بخشی از جوانان پاک ایران، چیزی نمیدانم. این را نیز بگویم که با هر کاری که در پوشش بسیج انجام میشود، موافق نیستم؛ اما استفاده از برخی واقعیات مبهم در تخریب چهره بسیج و بسیجی که از نظر من یکی از یادگاران امام بزرگوار و از شاهکارهای جمهوری اسلامی است را مصداق بارز خیانت میدانم. شما در آخرین مستند (در کمال وقاحت) بسیجی را (در حالت کلی) فردی بی‌اخلاق، قداره‌کش و جامانده از همه‌جا خواندید. از این رو برآن شدم تا اندکی به معرفی خود و دوستان مظلومم که عمری را در کنار آنها گذرانده ام بپردازم.
    (به الله احد و واحد که تا کنون در زندگی از خود سخن نزد این و آن نکرده اما لازم میدانم در اینجا علی رغم میل باطنی به این کار دست زنم.)
    من احمد اصغریان رضایی. متولد مشهد. کودکی را چون همه در شهر خویش گذراندم و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در این شهر به پایان بردم. با شروع دوره دبیرستان وارد بسیج شدم، و آن را جمعی از جوانان همین وطن (چون مدرسه یا سایر نهادهای اجتماعی دیگر) دیدم که از همه قشر زیر این لوا گرد آمده‌اند.
    فعالیت ما در بسیج بیشتر جنبه فرهنگی و ورزشی داشت. جلسات اعتقادی(احکام، تفسیر قرآن، مراسم مذهبی و غیره) و همچنین برنامه‌های ورزشی چون استخر و غیره داشتیم. من در عمر خود، هیچ‌گاه خود و دوستان خودم را سراغ ندارم که تحت نام بسیج با کسی درگیر شده باشیم؛ هیچ گاه بیاد ندارم که دستوری برای حمله به جایی یا حمل سلاح سرد داشته باشیم. به خدا که من و دوستانم را سراغ ندارم که کوچکترین سلاح سرد با خود حمل کرده باشیم(اشاره به این که بسیجی‌ها قداره دارند و …). تنها فعالیت عملیاتی ما محدود میشد به چندین گشت در محل در اواخر شب که برای جلوگیری از مزاحمت برای نوامیس گذاشته میشد (که البته تعداد این گشت‌ها هم از ۴، ۵ تا بیشتر نشد.) و همچنین حضور در پایگاه در شب‌های چهارشنبه سوری برای اینکه خدای نکرده کسی مزاحم مردم نشوند. از نظر اخلاقی نیز باید خود و دوستان را اینگونه توصیف کنم که خود هرگز فحش رکیک به کسی نداده‌ام!(به این ادعا دقت کنید خیلی بزرگ است… و مقایسه‌اش کنید با آنچه شما میگید و بسیج رو در حالت کلی معرفی میکنید) و در محیط بسیج نیز هرگز فحش رکیک و اصولا فحش نشنیده‌ام.
    با اینکه میگویم اعضای بسیج عموما آحاد جوانان هستند، فضای داخل محیط بسیج فضای اخلاقی و مثبتی است و برای اطمینان از صحت این ماجرا میتوانید به نزدیکترین پایگاه محل سکونت خود مراجعه کنید.
    بگذریم. آن سالها گذشت. بعدتر من در کنکور سراسری جز ۱ درصد برتر شناخته شده و وارد دانشگاه فردوسی مشهد شدم. لیسانس را از این دانشگاه گرفته و با کسب مدال طلای المپیاد دانشجویی وارد دانشگاه صنعتی شریف شدم. و اکنون در دانشگاه شریف مشغول تحصیلم. در طول دوران تحصیل همواره جز بهترین دانشجویان بوده‌ام و همواره تلاش داشتم از حداکثر توان خود برای کمک به رشد دیگران در زمینه‌های مختلف استفاده کنم.
    آقای نوری‌زاد… به خدا قسم که من که عمری را با بسیجیان گذرانده‌ام، از آن کسانی که شما تعریف میکنید تا کنون ندیده‌ام؛ و با توجه به اینکه از همه قشر آدمی رفیق دارم، مذهبی جماعت (که صدی نود بسیجی‌اند یا به بسیج معتقد‌اند) را از با مرام‌ترین، با اخلاق‌ترین و قطعا از موفق‌ترین افرادی که تا کنون دیده‌ام میدانم. حیف که شما این همه انسان پاک را ندیده بی‌اخلاق و قداره‌کش و از همه جا مانده خواندید. آقای نوری‌زاد، من به همه نخبه‌های ایران علاقه دارم؛ هر کجا که هستند، اما علاقه و ارادت واقعی خودم را تقدیم نخبگانی میکنم که بهترین شرایط زندگی در آنجاهایی که شما پسرتان را فرستادید رد میکنند و صبورانه، مظلومانه و در عین حال مقتدرانه در ایران می‌ایستند، حقوق کمی میگیرند، و رفاه کمی دارند ولی دل به ایران داده‌اند و برای آن کار میکنند؛ بسیجی یعنی این. یعنی فداکاری… یعنی خود را فدای ملت کردن و باز هم آماج تهمت‌ها بودن و من افتخار میکنم که بسیجی‌ام.(البته این را بگویم که جوانمرد این سبکی که غیر بسیجی باشد هم داریم.)
    ای کاش میتوانستم نام این جوانمردان را لیست کنم و نشانتان دهم که از قسم این جوانمردان چه بسیاراند که خدا نگه‌دارشان باد.
    آقای نوری‌زاد … نمیدانم چرا شما و هم پالگی‌هایتان فکر میکنم امام خامنه‌ای، بسیجی‌ها را چیز خور کرده‌اند. نه… اینها شاید تا کنون حتی امام را ندیده‌ باشند، (البته خدا رو شکر من دو بار توفیق داشتم) ولی حرف حق را خوب میفهمند. بسیجی ولی‌فقیه را نائب امام زمان میداند و به قول شهید چمران، ولی فقیه را هم انسانی که خداوند نمیگذارد او اشتباه کند؛ پس اعتبار حرف ولی‌فقیه از هرکس دیگری در نزد او بیشتر است… حالا شما اسم این را هرچه که میخواهید بگذارید.

    منتظر نظر شما در خصوص این نوشته هستم.

    ————————————————–

    سلام پسرم
    وقتی ما می گوییم: ایران، دزد بازار است و رشوه کولاک می کند و دروغ در کوچه و برزن جاری است، این به معنی این نیست که در ایران آدمهای پاک و شایسته و نخبه نیستند و آدمهای درستکار و راستگو وجود ندارند. بل وجه مؤثر را در این خصلت ها رصد می کنیم. شما به همین جمله ی پایانی نوشته ی خود دقت کنید:
    …بسیجی ولی‌فقیه را نائب امام زمان میداند و به قول شهید چمران، ولی فقیه را هم انسانی که خداوند نمیگذارد او اشتباه کند؛ پس اعتبار حرف ولی‌فقیه از هرکس دیگری در نزد او بیشتر است… حالا شما اسم این را هرچه که میخواهید بگذارید….
    این سخن شما یعنی توهین به عقل به فهم به شعور. یعنی چه که خدا نمی گذارد ولی فقیه گناه و اشتباه بکند؟ اینهمه خطای ولی فقیه و ضررهای میلیاردی پولی و اعتباری که وی به ایران و نسل های بعدی وارد کرده و مثلا با برکشیدن و جولان دادن به نامتعادلی چون احمدی نژاد اینهمه خسارت را نهادینه کرده و با برکشیدن آدمهایی چون بابک زنجانی توسط آقا مجتبی خامنه ای مگر این سخن شما ذره ای از درستی بو و بهره دارد؟ من می دانم که شما نمی توانید از آنچه که بدان دلبسته اید دست بشویید. چرا؟ چون ساختمانی فرو می ریزد که خود شما را در زیرآوارش دفن می کند. من خودم از زیر این آوار بیرون آمده ام. یک بسیجی هرگز واژه ی همپالگی بکار نمی برد. مگر شیعیان همپالگی هم نیستند؟ یک بسیجی هرگز فحش و توهین نمی کند که شما در این نامه مرا نواخته اید. یک بسیجی دروغ نمی گوید و فریب نمی دهد. شما چرا می گویید تا کنون به بسیجیانی بر نخورده اید که کسی را زده باشند و لت و پار کرده باشند؟ حالا واقعیت بکنار، این همه فیلم آیا ندیده اید در فضای مجازی؟ شما بخود اجازه نمی دهید ذره ای به ولی فقیه انتقاد کنید ولو با دیدن هزار هزار خسارتش. این یعنی بن بست فکری و قفل بستن به جولان اندیشه و تعقل و آزادگی. علت این که شما فجایع سپاه و بسیجیان را ندیده اید این است که چشمانتان را بسته اید و بوقت ضرورت آن را می گشایید. دزدی ها و خیانت ها و جنایت های سپاه مگر قابل کتمان است؟
    با احترام وادب

     
    • نوری جان
      راست می گوید این بسیجی عزیز دانشمند فاضل المپیادی صنعتی شریفی گوگول مامانی. تو چرا به این بسیجیها بند کرده ای و خجالت هم نمی کشی. من هم گواهی می دهم که تا کنون هیچ بسیجی را با قمه و چاقو ندیده ام. کور بشوم اگر دروغ بگویم. همه بسیجیها فقط کلت دارند و از آن هم فقط برای دفاع استفاده می کنند. تمام کسانی که در اعتراضات 88 کشته شدند هم تقصیر خودشان بود. مگر همین نایب امام زمان نگفت تقصیر خودشان بود پس تو لالمونی بگیر. بسیجیها هم فقط برای دفاع از خودشون در مقابل حمله مردم بی دفاع بود که شلیک می کردند. همه شاهد بودند که مردم با سلاحهای مخوف مانند شعار “رای من کو” و یا “مرگ بر دیکتاتور” که در حد سلاح اتمی است به جنگ بسیجیان مظلوم می آمدند و این مظلومان هم برای دفاع از خودشان مردم مسلح به سلاح هسته ای را با کلت و مسلسل می کشتند. کجای این کار عیب دارد برادر چرا شما حالیت نمی شود! اینها یعنی امام خامنه ای و امام خمینی نایبان امام زمان اند همین است که امام زمان هم که مستقیم به خدا وصل است نمی گذارد که نایبش اشتباه کند. اصلا هم فکر نکن که بسیجیهای دانشمند که در قرن بیست و یکم چنین اعتقادی دارند خر کله شان را گاز گرفته است. اینها از تئوری نسبیت انیشتین هم قابل اثبات است ولی تو نمی دانی. این بسیجی دانشمند که فارغ التحصیل شریف است می داند و بس. اگر نایب قبلی هم با یک دست خط هزران آدم زنده را افقی کرد و در گورهای دسته جمعی دفنشان کرد بدان که حق آنها را کف دستشان گذاشت و اصلا او این کارها را نکرد و بلکه یک بلای آسمانی از طرف خدا آمد و بعد هم خود خدا آنها را داخل گور فرستاد و البته جبرئیل هم با بولدوزر خاک ریخت رویشان و اصلا همه بسیجیها می دانند که امام خمینی آزارش به یک مورچه هم نمی رسید و اینهایی که کشته شدند عین همین فتنه 88 همه اش تقصیر خودشان بود. آخرش هم برای اینکه بفهمی امام ما چقدر مهربان بود تو را به شعر حافظ ارجاع می دهم که به تازگی سروده است:
      خدا خودش میدونه
      خمینی مهربونه
      بچه ها برین به پیشش
      گل بریزین به ریشش

       
    • بسیج مدرسه عشق است . بسیج خود عشق است . پایگاه بسیج محلی امن برای عشق بازی با روحانیت است . بسیج عاشق روحانیت ، ایران چک ،ساندیس ،زنجیر ،شغل ، مدرک انهم از نوع دکتری ، و… است . اگر بسیج نباشد روحانیون باید متکا در بغل بگیرند .

       
    • باز هم درود به شرف این برادر بسیجی که شروع به فکر کردن کرده است. شاید روزی از توهمات ذهنی خارج شود.

       
    • ولی فقیه را نگذشته اند اشتباه کند این همه فجایع به بار آورده اگراجازه می دادند چه می شد.

       
    • با اینکه مخالف نظر این برادر بسیجی هستم ولی برهمه ماست که به عقیده و نظر هرکسی از هر طیفی احترام بگذاریم وبا احترام وادب ودلایل مستند به او پاسخ دهیم نه با توهین ورای منفی و…همان طور که ما نظر اورا مردود می شماریم او هم در طرف مقابل نظرما را قبول ندارد.امیدوارم این برادر بسیجی هم آوار فرو ریخته برسر نوری زاد برسرش فروریخته و از زیر این آوار درکمال علم واگاهی از آنچه درپیرامونش می گذرد ولی منکر آن است وعقیده افراطی اش حتی اجازه نقد منصفانه را هم نمی دهد به سلامت به درآید.خداوند همه مارا هدایت کند.

       
  9. درودي ديگر بر همه عزيزان، جناب نوريزاد و تيم سايتشان، تاريخ بيانگر اين مطلب است، كه هيچ ديكتاتوري به ميل خود قدرت را رها نكرده، و حتي در بدترين شرائط اقتصادي ان كشورها زورشان به مردم مي رسد، مثل عراق زمان صدام، تحريمها اقتصاد و ارزش پولش را به نابودي كشاندند، اما باز حريف مردمش بود، مثل قذافي كه حتي أنقدر طلا أنبار كرده بود كه مي توانست يك ارتش كامل إز مزدوران استخدام كند، مثل كُره شمالي كه نان خالي هم گير كسي نمي ايد و راديو تلويزيونش فقط يك موج دارند، مثل همين نظام نامقدس خودمان كه يك اقليت ناچيز خون اكثريت مطلقي را در شيشه كرده اند، انها كه در رؤياي إصلاحات سير و سفر مي كنند بايد بدانند تا وقتي كه محور قدرت مخالف هر گونه تغييريست، إمكان إصلاح وجود ندارد، دو راه وجود دارد ١- اگر سال ٨٩ ميلادي رفرم و إصلاحات در روسيه و كلا بلوك شرق شد، گرباچف در بالاترين مقام سياسي و اجرايي روسيه بود كه با كمال شجاعت اعتراف كرد كه ديگر آدامه اين سيستم محال است، اگر در ان زمان يكي مثل ولاديمير پوتين در راس قدرت بود مطمعن باشيد هنوز هم بلوك شرقي وجود داشت، در ايران اخوند زده هم نه خامنه اي و بيتش ( كه ناني بود اين رفسنجاني هفت خط در دامان مردم گذاشت ) نه سرداران فربه شده سپاه و نه بازاريان موتلفه إمكان ندارد حتي ساعتي إز خر قدرت پايين بيايند، و زورشان هم تا دلتان بخواد به مردم مي رسد، و إز روز اول هم ارزشي براي راي مردم قايل نبودند، اگر بودند كه ديگر نه نيازي به اين قوه قضائي بي خاصيت نه به اين سازمان اطلاعات عريض و طويل و نه احتياج به سپاه داشتند نه چارپا، ٢- مي ماند هجوم نظامي كشوري يا كشورهاي ديگر كه إز نظر قدرت نظامي زورشان به اين سرطان كشور و منطقه بچربد،  

     
    • جهان در مقابل تحولات شوروی سابق عاقلانه عمل کرد شما فکر میکنید اگر در شوروی سابق گروهی پیدا میشد وتحولات شوروی را توطئه می نامید با سلاحهای اتمی وشیمیائی که شوروی سابق در اختیار داشت چه اتفلقی می فتاد شما به چند میلیون کشته در ایران راضی میشود تا از ایران برای شما بهشت بسازند تا به ایران بیائید تحولات منطقه خاورمیانه امروز آینه روشهای خشونت آمیزی است هر روز شاهد ان هستید رنجی را که امروز مردم ایران میکشند کافی نمیدانید در شوروی سابق گروهی هم پیدا شدند راه اصلاحات را پیش گرفتند وانقلابی تقریبا بدون خونریزی از یک فاجعه جهانی پیشگیری کرد این چه عیبی دارد در ایران هم چنین تحولی ایجاد شود اصلاحات ونوریزاد هم از درون همین نظام بیرون امده اند ومردم ایران هم نشان داده اند به روش مسالمت امیز ومرحله ای به دنبال تغییر هستند حال شما گروهی مثل داعش پیدا شود ونظام را مشغول کند این چه مشکلی را حل خواهد کرد کینه توزی شعور انسان را تعطیل میکند همانطور که در سال 57 کینه توزی افراطی روشنفکران در مورد شاه کار رابه جائی رساند جلو هر گونه تحول مثبتی را گرفت وبه یک سال نکشید که آقایان روشنفکر با گروهی روبروشدند که د رتصورشان هم نمی گنجید.

       
  10. • من دلم آرام است..چون براحتی آب خوردن دل آرام شما را به نا آرامی کشاندم. چقدر همه چیز آرومه!
    • من قلبم مطمئن است چون مطمئنم که قلبهای شما را که مطمئن بودند به بهشت میروند به جهنم هدایت کردم! واقعا مطمئنم!
    • من روحم شاد است چرا که ای روحم تو روح شما بی عقل ها!.چون روح شاد شما را به مجلس عزائی دائمی تبدیل کردم! روح من قبلا این میزان شاد نبود!..شاد شدم!
    • من ضمیرم امیدوار است..خیلی هم امیدوار است که شما هرگز از این هدایتی که به شما نمودم بیرون نمیایید! ضمیر من که هیچ بلکه فعل و مفعول من و قید زمان و مکانم هم به ادامه راه روح شادم امیدوار است!
    • من خوشحالم که شما دیگر نه دل آرامی خواهید داشت، نه قلبی مطمئن و نه ضمیری امیدوار به چیزی!..می پرسید چرا؟
    • من جواب سئوال شما را میدهم که همینطور آرام و مطمئن و امیدوار و الکی خوش بمانید!..چون من به شما نوری وارد کرده ام که باطریش خورشیدی است و از مغز پوکتان تا سر انگشتتان را نورانی می کند!.نور جهل و خرافات و نادانی و حرام خوری!..حالش را ببرید و “آرام و مطمئن و امیدوار” به کارتان ادامه دهید..شیطان یارتان باد!..
    • حالی دست داد پشتیبان ولایت فقیه هم باشید!

     
  11. نماينده پزشکان و مهندسان از مرکل (صدراعظم آلمان) پرسيد:
    چرا حقوق ​​ما​ بامعلمان یکسان نیست؟
    مرکل گفت: چطور میشود حقوقتان از افرادی که شما را تربیت کرده اند بیشتر باشد؟

    از نماینده مجلس کشورمان پرسيدند:
    چراحقوق معلمان نسبت به سایرين کمتر است؟
    گفت:” وزارت آموزش و پرورش درآمدزا نیست. طرح افزایش حقوق معلمان بارمالی دارد”
    ​منظوري نداشتم. فقط مي خواستم حواستان به اختلاف سطح شعور باشد.

     
    • با18سل سابقه ومدرک کارشناسی ارشد1ملیون دریافتیمه.
      جواموزش پرورش هم به شدت امنیتی ست.خودفرهنگیان اغلب خودشان مسسبب مشکلات موجودهستند.چرا؟
      ذهنیت وتفکراغلب همکاران به شدت سنتی ومذهبی ست.به خصوص درشهرستانها.جسارت هیچگونه اظهارنظری برخلاف جو موجودندارند.هیچ.اغلب خبرچین وخبررسان هستند.برای چندساعت اضافه تدریس تن به چه ذلتی که نمی دهند.برای معاون ومدیرشدن هم شرایط خاصی حاکم است.تظاهربه دیانت.مدح حاکمیت ورهبری.حمایت از برگزاری انتخابات(معلمان خودتشویق کننده وبرگزارکننده عمده انتخابات هستند)و…
      مشکل اصلی همان تفکربه شدت سنتی ونگرش مذهبی به تمامی اموراست.اغلب معلمان هیچگونه مطالعه وپژوهشی ندارند.بیشترشان توآژانسهاهستند یا دلالی خونه وماشین میکنند.داریم همکاری که دبیرادبیات است اما کتابی از نویسندگان معاصررا نخوانده.نویسندگان جهان پیشکش.دبیرتاریخمون احاطه به تاریخ معاصرونقش مخرب روحانیت ندارنداندک دبیرانی هم که واقف هستندجرات ابراز ان راندارند….
      مدیری داشتیم.اون موقعی که تعدادی از دانش اموزان در اردوی راهیان نور کشته شده بودند.می گفت:هدف از این طرح(راهیان نور)بسیارمتعالی ست.کشته شدن تعدادی دانش اموزهم اشکالی نداردهزاران از اینها فدای رهبری ونظام.من هم بهش گفتم امیدوارم دانش اموزبعدی بچه خودت باشه ببینیم بازهم بلبل زبونی میکنی.که بعدهامکافاتی شدبرام.

       
      • این که چیزی نیست
        منتظر روزی باش که ولی فقیه گریه کنان زانو بزنه و بگه:
        خدایا یک مملکت بزرگ و ثروتمند داشتم دادم در راه تو…..

         
  12. اقای گنهکار واقعن بی انصافی میکنید که با وجود این نابساما نیهای گسترده که نه بازرگان ونه بنی صدز دخالنی در ان نداشتند را نیز گنهکار میدانید

     
  13. ادامه شعر جنگل
    كمى انورتر از جنگل يكً جاده اى هست//
    يك ماشين با چند تا ادم توش مياند//
    توى جنگل وا ميسند تا كه ناهار بخورند جوجه كباب//
    يه اتيش روشن ميكنند و جوجه هاشون رو ميپزند//
    ناهارو كوفت ميكنند بعد پا ميشن راه ميفتن//
    اتيش رو خاموش نكردند اون چند تا ادم تنبل//
    حالا يهو باد مياد شرق شرق تولوپ تولوپ//
    صداى نعل قاطر مياد جيرنيگ جيرينگ//
    باد مياد اما بارون نمياد كاشكى بياد//
    كه بباره رو اتيش خاموش كنه پلف پلف//
    يه تيكه اتيش و باد بر ميداره تلق تلق//
    ميندازه وسط جنگل شتلق اى شتلق//
    همه جا سياه ميشه دود ميزنه روشن ميشه//
    دو تا اهو ميسوزند توى اتيش جرق جرق//
    كل جنگل ميسوزه ز بيخ و بار هوار هوار//
    اون چندتا ادم توى تلويزون ميبينند اخبارش رو//
    به همديگ ميگن كدوم خرى جنگل اتيش زده واى//
    ولى اونها نميدونند كه اون خر خودشون است//
    چونكه از كار اونا جنگلا سوخت قرچ قرچ چرق چرق// تمام.شاعر=محمود

     
  14. بسمالله رحمن رحيم
    شعر
    شاعر = محمود

    من همه تشنه لب اب فراتم حسين // دشت غم در پر يك چلچله تنهايست
    و علف در علفش روييده // همه جا باد و درختست ولى ميوه كم است
    پشت جنگل ها شهرى است // مه غبارى زهوا در تن يك شاخه شكست
    تو كه كبريت كنى اتش خود را روشن // بر حذ باش كه جنگل نپرد در اتش
    اندكى اب بريز بر اتش // تا مه باد اتش تو شعله نگرداند يار
    وقتى كه اب بريدى تو بگو بسمالله // كه نريزد همه اب به سر و روى جن جنگل ما
    با سلام به شما عزيزان و اينده سازان فردا
    براى اشنايي و يادگيرى شما و به مناسبت روز درختكارى و جنگل ها شعر اين شعر را به تنهايي و بدون تقلب ساختم كه در ان به ادمهايي كه جنگل ميروند براى احتيط اتش سوزى پندهاى با شعر زيبا ميدهم كه چگونه از جنگل محافظت كنند اميدوارم مورد پسند و دوست داشتن شما قرار بگيرد.
    شاعر= محمود

     
  15. ريشه ها ١٦٥( قسمت ١٦٤ : كامنت زير با همين عنوان )
    فرهنگ
    فرهنگ دينى
    عرفان : نوزايش
    در انجيل يوحنا عيسى خطاب به يكى از سران فريسيان (شريعتمداران يهود )مى گويد:/تا كسى از نو زاد ه نشود ،ملكوت خداى را نخواهد ديد /(يوحنا :٣/٣) فريسيان پاسداران شريعت يهود بودند كه در انجيل هر از دم از نو به خشك دلى و دين فروشى و رياكارى متهم مى شوند .فريسى گرى در فرهنگ مسيحى دقيقا هم معنا با همان زهد رياست كه حافظ از طعنه به آنها خسته نمى شود و همزمان با او شاعر ديگرى به نام عبيد زاكانى به زبان هجو و طنز دست هاى آلوده و رفتار رياكارانه و گفتار مردم فريبانه اين مشايخ شهر را رسوا مى كند .مى توان حدس زد كه اگر اين دو در زمان جمهورى اسلامى مى زيستند جايشان يل زندان اوين بود يا چوبه دار .استاد فريسى كه نامش نيكودموس است به عيسى مى گويد كه من پيرمرد چطور مى توانم دوباره به شكم مادرم برگردم و از نو متولد شوم .عيسى براى وى توضيح مى دهد كه منظورش زاده شدن از روح است نه از جسم.و اين زاده شدن از آسمان است نى از زمين .عيسى آن را به بادى مانند مى كند كه هركجا بخواهد مى وزد ،
    شما را زادنى از نو ببايد .باد هرآنجا كه بخواهد مى وزد .و صفير آن را مى شنوى . لليك نمى دانى كه از كجا مى آيد و به كجا مى رود .چنين است هرآنكه از روح زاده شود .(بخش٣، آيه هاى ٧تا٩)
    نخستين انجيل ها به زبان يونانى نو شته شده اند .اصل واژه اى كه از نو زاده شدن ترجمه شده است با حروف لاتين anôthen است .اين واژه زاده شدن هم از نو و هم از بالا را مى رساند.
    اكنون اگر كمى از بدبينى خود نسبت به فريسى بكاهيم و صرفا سخنش را ملاك قرار دهيم ،به باور من از يك نظر مى توان حق را به او داد .آخر چطور ممكن است فارغ از شعار و ادعا انسان از نو زاده شود . ممكن است به معنايي مجازى كسى بگويد :انگار دوباره متولد شدم .اما دوباره متولد شدن در واقعيت چطور ؟ وقتى كسى از شكم مادر زاده مى شود ، منش و جهان وى نيز شروع به شكل گرفتن مى كند . تقريبا سى ساله كه شد حمال بارهايي مى گردد كه فروفكندن آنها از توان وى خارج است ؛بار سنت و مذهب و زبان ،بار همه جبرهاى جغرافيايي ،بار حافظه اى آكنده از ميليون ها لحظه تلخ و شيرين و جراحت زا و تسكين دهنده و خوش و ناخوش ،بار سرمايه فكرى و علمى ،بار آموخته ها ،اعتقادات دينى و تأثيرات عميقشان تا ژرفاى ناخودآگاه ،بار عادات ،بار مقام و منزلت اجتماعى ، بار دلبستگى هاى شخصى و خانوادگى ،و در يك كلام بار يك هستى يا بگوييد يك عالم شخصى كه هم خاص و ويژه خود اوست و هم با رشته هاى بسيارى به ديگران ،به جامعه ،به حكومت و امروزه به ديوانسالارى شبكه اى از ادارات بيمه و بانك و ثبت اسناد و پليس و غيره وابسته است .بى تعارف يك كيف بغلى كه محتوى دفترچه هاى بانكى ،كارت هاى شناسايي ،اسناد مالكيت ،كارت شغلى و اوراق ديگر است ظاهرا چيزى بيجان در بيرون ماست ،اما همين كيف با قدرت يك سلطان بر ذهن ما حكومت مى كند و بيم ها و اميدهاى ما را رقم مى زند .اينكه اين وابستگى خوب يا بد يا ضرورى است بحث ما نيست .پس بحث بر سر چيست ؟بر سر اينكه اول قدم در راه آزادى اين است كه خود را فريب ندهيم .راننده اى كه كيف دستى اش گم شده بود مى گفت :هست و نيستم توى اون كيف بود .اكنون فرض كنيد عيسى مسيح يا يك شيخ شحنه شناس سر راه او ظاهر شود و او را به يك دستگاه حقيقت يا معنا هايي چون راستى ،آزادى ،حقيقت ،دعوت كند .در ان وضعيت اضطرارى واقعى است كه معلوم مى شود اين گونه مفاهيم انتزاعى هيچ اثرى در رهايي انسان واقعى ندارند مگر چند لحظه اى او را تسكين دهند .با اين تفاصيل از نو زاده شدن مى طلبد كه انسان قبلا از بارهاى هستى تاكنونى اش تا نقطه صفر آزاد شده باشد .و تنها يك جور ممكن است به اين لحظه صفر رسيده باشد : او بايد مرده باشد .تازه من از نقش سكسواليته و زندگى جنسى فرد در تكوين روح و ذهنش چيزى نگفتم .
    توجه به اين واقعيات كه در هر زمانى روح و جسم انسانى هر دو با آنها در گيرند ، اكنون باعث مى شود كه ديگر آن جملات هوشربا و قشنگ در باره از نو زاده شدن و ملكوت آسمان افسون زدايي شوند .افزون بر اين نظر ما در باره سخن آن فريسى عوض شود .من ممكن است تغيير كنم ،اما تغييرات هر قدر نيز كه راديكال و زير و رو كننده باشند خارج از زمان رخ نمى دهند ،و هر لحظه اى از اكنون من گذشته اى را نيز در خود دارد .من مى توانم با نگاه به آينده زندگى خود و ديگران را برخلاف گذشته كنم ،اما گذشته را نمى توانم حذف كنم و از نو زاده شدن يعنى از نو آغازيدن زندگى اى كه بخشى از آن در گذشته حذف ناشدنى است .فريسى مى گويد :جناب عيسى ؛من پيرمرد چطور مى توانم دوباره از شكم مادر زاده شوم ؟عيسى مى گويد :زاده شدن از روح را مى گويم .فريسى البته چون مدرن نشده نمى تواند قاطعا پاسخ دهد :/جناب عيسى ،روح و جسم تا ما زندگى مى كنيم پيوندى ناگسستنى دارند/ با اين همه عيسى نيز در مى يابد كه زاده شدن از نو به دست خود انسان ممكن نيست ،پس پاى باد را به ميان مى كشد كه تمثيلى از خواست خداست و دلالتى بر اينكه :از ديد ما اين خواست بى دليل و بلهوسانه و پيش بينى ناپذير و تضمين ناشدنى است اما ما فقط دليلش را نمى دانيم و من عيسى چون از آسمان آمده ام به كار آسان نيز واقفم .
    شما را زادنى از نو ببايد
    باد هر آنجا بخواهد مى وزد
    و صفير آن را مى شنوى
    ليك نمى دانى از كجا مى آيد و به كجا مى رود
    چنين است هر آنكه از روح زاده شود
    اگر از نگاهى نو به عرفان بنگريم ،جانمايه عرفان همين نوزايي است .بى سببى نيست كه روبر برسون فيلم عرفانى خود را كه درباره فرار موفق و باورنكردنى يك محكوم به اعدام است با اين عنوان فرعى مى نامد :باد به هركجا كه بخواهد مى وزد

     
    • اصلاحيه
      جايشان يل زندان اوين بود يا چوبه دار (نادرست )
      جايشان يا زندان اوين بود يا چوبه دار (درست)
      لليك نمى دانى (نادرست)
      ليك نمى دانى (درست)
      با پوزش

       
      • با سلام به جناب کورس

        روایت معروفی منسوب به عیسی علیه السلام را (لن یلج ملکوت السموات من لم یولد مرتین) ببحث کشیده و چنین فرموده اید :

        “”اكنون اگر كمى از بدبينى خود نسبت به فريسى بكاهيم و صرفا سخنش را ملاك قرار دهيم ،به باور من از يك نظر مى توان حق را به او داد .آخر چطور ممكن است فارغ از شعار و ادعا انسان از نو زاده شود . ممكن است به معنايي مجازى كسى بگويد :انگار دوباره متولد شدم .اما دوباره متولد شدن در واقعيت چطور ؟ وقتى كسى از شكم مادر زاده مى شود ، منش و جهان وى نيز شروع به شكل گرفتن مى كند “”.
        (پایان نقل قول)

        البته در کامنت قبلی تان در همین صفحه این روایت را با احتمال “لم یلج” که نفی ماضی است نقل کرده بودید که ظاهرا اینطور نقل نشده است ،و تقریبا در تمام نقلها (لن یلج ملکوت السموات من لم یولد مرتین) نقل شده است ،یعنی مفاد روایت “نفی ابد” است و مفهوم ظاهر لفظ روایت این است که “هرگز کسی به ملکوت آسمانها وارد نخواهد شد مگر اینکه دو بار تولد را درک کرده باشد”.

        روایت مزبور همانطور که گفته اید در انجیل نقل شده و اگرچه در مجامیع روایی شیعه و سنی نقل نشده است اما در کتب حکمت و عرفان فراوان مورد بحث و استشهاد واقع شده است ،خصوصا کتب عرفانی ،مثلا عارف نامدار عزیز الدین نسفی این روایت را در “کشف الحقایق” ،ص 206 نقل و به شرح و توضیح آن پرداخته است،نیز در “شرح فصوص الحکم قیصری ،ص 57 این روایت نقل شده است ،همچنین حکیم متاله مرحوم صدرالمتالهین شیرازی آنرا در “الحکمه المتعالیه” و “شرح اصول کافی ” ج 1 ص 361 و ص 417 آورده و مختصرا شرح کرده است ،که در ادامه برخی موارد را نقل و ریفرنس خواهم کرد.
        ایرادی که به تلقی جنابعالی وارد است این است که گمان کرده اید ،اگر مطابق مفاد این نقل “تولد مرتین” =متولد شدن دوباره در عالم واقعیت مستحیل باشد،لزوما باید بتعبیر شما “برای افسون زدائی” و “خوش بینی به فریسی” و بتعبیر من “تفسیرهای کلیشه ای از سخنان رابطین غیب و شهود یعنی انبیاء بزرگ خدا” به تفسیرهای مادی و پوزیتیویستی روی بیاوریم.
        در حالیکه این روایت و نظائر آن دارای محامل دیگری سوای تفسیرهای مادی مبتنی بر انکار متافیزیک هم دارند ،که در حد امکان به آنها اشاره می کنم:

        این روایت می گوید (لن یلج ملکوت السموات من لم یولد مرتین) ،یعنی وارد ملکوت(باطن سماوات) نخواهد شد کسی که دو بار متولد نگشته است،و از آنجا که تولد حسی و مادی انسان از مادر خود در این جهان یکبار واقع میشود و تولد دوبار محال یا غیر واقع است ،قهرا بتعبیر شما باید دست از معنای حقیقی ظاهر حدیث بکشیم و بگوییم معنای دیگری مراد حضرت عیسی بوده است.
        اما جناب کورس گرامی ،عدول از معنای ظاهری لفظ بدلیل عقلی ،ملازم با افسون زدائی و تفاسیر پوزیتیویستی مبتنی بر انکار متافیزیک نیست ،حال ما چه به جناب “فریسی” خوش بین شویم یا فکر او را با افکار مدرن خود تطبیق دهیم! خیر سخن انبیاء تاویل های مقبول و معقولی سوای افکار مدرن ما هم دارد که استلزامی با انکار وحی یا متافیزیک ندارد:

        1- ملاحظه کنید مثلا مرحوم صدرالمتالهین شیرازی قدس سره در دو جای اسفار (الحکمه المتعالیه) خود مطرح کرده است :

        الف- در مباحث مربوط به قیامت اسفار که در جلد نهم واقع شده است جایی می فرماید :

        “” لأن القيامة من داخل حجب السماوات و الأرض و منزلتها من هذا العالم منزلة الجنين من بطن الأم فالنفس الإنسانية ما دام لم تولد ولادة ثانية و لم تخرج عن بطن الدنيا- و مشيمة البدن لم تصل إلى فضاء الآخرة و ملكوت السماوات و الأرض‏ ،كما قال المسيح ع: لن يلج ملكوت السماوات من لم يولد مرتين‏.. ،و هذه الولادة الثانية حاصلة للعرفاء الكاملين بالموت الإرادي و لغيرهم بالموت الطبيعي فما دام السالك خارج حجب السماوات و الأرض فلا تقوم له القيامة لأنها داخل هذه الحجب و إنما الله داخل الحجب و الله عنده غيب السماوات و الأرض و عنده علم الساعة فإذا قطع السالك في سلوكه هذه الحجب- و تبحبح حضرة العندية صار سر القيامة عنده علانية و علمه عينا.
        (الحکمه المتعالیه ج 9 ص 218)

        ایشان البته بعد از بحثهای برهانی در اثبات قیامت ،اینجا در مقام نتیجه گیری فرموده است : ” زیرا قیامت داخل حجاب های آسمانها و زمین مشهود و محسوس است ،و منزلت قیامت نسبت به عالم محسوس ،منزلت جنین نسبت به شکم مادر است (احاطه محیط به محاط) ،بنابر این نفس مجرد انسانی مادام که ولادت ثانوی پیدا نکند و از شکم دنیا و پرده بدن خارج نشود ،به فضاء آخرت و ملکوت سماوات و ارض نخواهد رسید،چنانکه عیسی مسیح علیه السلام فرموده است ،تا انسان دو بار متولد نشود (تولد از مادر طبیعی در این جهان محسوس ،و تولدی دیگر با مرگ و خروج از غشاء بدن و ورود به فضاء ملکوت و عالم آخرت) به ملکوت جهان بار نخواهد یافت.
        البته این ولادت ثانوی ملازم با ورود به ملکوت جهان ،برای عارفان کامل،بموت ارادی ،و برای دیگران بموت طبیعی حاصل خواهد شد
        پس مادام که سالک بیرون باطن و حجب سماوات و ارض است قیامت برای او حاصل نخواهد بود،زیرا هنوز در داخل این حجابها واقع شده است و این تنها خدای متعال است که هم داخل این حجب است و غیب سماوات و ارض و قیامت نزد اوست ( زیرا او اول و آخر و ظاهر و باطن هستی است و محیط به جمیع عوالم ظاهر و باطن است).بنابر این سالک الی الله وقتی این حجابها را درید و به مقام “عندیت” بار یافت،سر قیامت نزد او علن خواهد بود و علم الیقین او متبدل به “عین الیقین” خواهد شد .(این معنای موت ارادی سالکان الی الله است).
        (پایان ترجمه گفتار مرحوم صدر المتالهین شیرازی در اسفار).

        ملاحظه می کنید که اینهم تفسیری از حدیث ولادت است که آنرا به موت طبیعی و موت ارادی تفسیر می کند و مبتنی بر مبناهایی برهانی و کشفی است.

        ب- موضع دیگری که ایشان در اسفار این روایت را مطرح کرده است ،در بحث اثبات “تجرد نفس ناطقه” است ،آنجا که فرموده است :
        “”و قال روح الله المسيح بالنور الشارق من سرادق الملكوت: لن يلج‏ ملكوت‏ السماوات من لم يولد مرتين””.

        (الحکمه المتعالیه ج 9 ص 218)

        این البته در این فصل اثبات تجرد نفس از ماده ،از شواهد نقلی و تاویلی مجرد بودن نفس است ،و تصادفا مرحوم آخوند ملاصدرا می خواهد بفرماید چون تولد طبیعی انسان در عالم ماده دوبار ممکن نیست ،خود این جمله صادر از معدن وحی ،اقوی شاهد است بر تجرد نفس انسان و اینکه انسان بعد از تولد اول طبیعی و تکامل جسمی و روحی و ارتقاء نفس ،تولدی دیگر با مرگ می یابد،که تولد ثانوی ملازم با عین الیقین و مشاهده ملکوت آسمانها و زمین و قیامت صغری و قیامت کبری است.

        2-عارف نامدار عز الدین محمود کاشانی در کتاب نفیس خود “مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه” که بزبان فارسی است در تشریح مفاد این روایت می نویسد :

        “” ولادت دو قسم است، صورتى و معنوى. ولادت صورتى خروج اجنّه ارواح بشرى است‏ از مشيمه عالم غيب به فضاى عالم شهادت بواسطه آباى صورتى‏. و در اين ولادت نسب صورتى لازم شود. و ميراث صورتى از اسباب و اموال، تابع آن بود.
        و ولادت معنوى بر عكس آن خروج اجنّه‏ ارواح مؤمنان است از مشيمه عالم شهادت به فضاى عالم غيب بواسطه آباى معنوى. و در اين ولادت نسب معنوى ثابت گردد.
        و ميراث معنوى از علوم و احوال به تبعيّت لازم آيد. و ابتداى اين ولادت آنگاه بود كه روح از قيد تعلّقات دنيوى و نظر محبّت با دنيا و اهل آن بكلّى خلاص يابد و مطالعه احوال آخرت و صورت غيب نصب العين او شود. و اين ولادت است كه عيسى عليه السّلام از آن خبر داد لن‏ يلج‏ ملكوت‏ السّماء من لم يولد مرتين.
        و همچنان‏كه ولادت صورتى مشروط است بوجود نطفه و استقرار آن در رحم و تسويه اعضاء و نفخ روح در آن، همچنين ولادت معنوى مشروط است بوجود كلمه ايمان و استقرار آن در دل و تسويه حقايق ايمانى از توبه و زهد و توكّل و صبر و شكر و رضا و محبّت و شوق و تفويض و تسليم و فنا و بقا و عين اليقين و حقّ اليقين و نفخ روح توحيد در صورت مسوّاة ايمانى. پس خروج از عالم ملك و شهادت و ولوج در عالم ملكوت و غيب، جز بواسطه ايمان بغيب صورت نپذيرد””.
        (مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه ،عزالدین محمود کاشانی، ص 66)

        البته ایشان در عبارت خویش بوضوح به دو “قوس نزول” و “قوس صعود” باصطلاح عرفاء که مطابق با چینش و صدور جهان هستی از حضرت غیب الغیوب است اشاره کرده است که نفس قوسی نزولی به جهان طبیعت دارد (و نفخت فیه من روحی ،قل الروح من امر ربی) که این تولد اول است ،و تولد دیگر به موت طبیعی یا ارادی و خروج از مشیمه طبیعت حاصل میشود.
        اینهم تاویلی از این حدیث است مطابق برخی مبناها و اذواق عرفانی.

        3-سهروردی صوفی صاحب “عوارف المعارف” نیز در کتاب مذکور عبارت کوتاهی دارد که تقریبا هموزن مطلب عز الدین محمود کاشانی است ،می گوید :

        “”…. كما ان الولد في الولادة الطبيعية. و تصير هذه الولادة آنفا ولادة معنوية، كما ورد في کلام عيسى صلوات اللّه عليه: «لن‏ يلج‏ ملكوت‏ السماء من لم يولد مرتين». «فبالولادة الاولى يصير له (للولد) ارتباط بعالم الملك، و بهذه الولادة (المعنوية)، يصير له ارتباط بالملكوت … (و) يستحق ميراث الانبياء و من لم يصله ميراث الانبياء ما ولد””.
        (عوارف المعارف ،سهروردی ص 85)

        حاصل اینکه ولادت را به دو قسم طبیعی و معنوی تقسیم نموده ،و ولادت طبیعی را واسطه ارتباط انسان با عالم ملک (طبیعت) میداند ،همانطور که “ولادت معنوی” که بموت ارادی یا طبیعی حاصل میشود را واسطه ارتباط و معاینه انسان با ملکوت (باطن سماوات که قیامت صغری و کبری است) دانسته است.

        4- علاوه بر وحی عیسوی که در کلام دررگون عیسی متجلی شده است ،در وحی قرآنی محمدی نیز قریب به این تعبیر در مورد مشاهدات معنوی شیخ الانبیاء حضرت ابراهیم علیه السلام وارد شده است ،آنجا که فرموده است :

        “”وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ‏ السَّماواتِ‏ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ””.

        (الانعام/75،اینچنین است که ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم ارائه می کنیم ،و برای اینکه از یقین کنندگان باشد)

        و در سوره اعراف :

        “”أَو لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْ عَسى‏ أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيِّ حَديثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُون “”.

        (الاعراف/ص 185،آیا انسانها نباید نظر کنند در ملکوت آسمانها و زمین ،و هرآنچه که خدا آفریده است ،و نباید تامل کنند که شاید مهلت (حیات) آنان بپایان نزدیک میشود ،پس به چه گفتاری سوای قرآن ایمان می آورند؟)

        و در سوره مومنون:

        “”قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ يُجيرُ وَ لا يُجارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُون “”.

        (المومنون/88،بگو: «اگر آگاهید، چه كسى ملکوت همه موجودات را در دست دارد، و به بى پناهان پناه مى‏دهد، و نياز به پناه‏دادن ندارد؟!)

        و در سوره یاسین :

        “”فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُون””
        (یس/83،پس منزه است خدایی که بدست اوست ملکوت همه اشیاء و بازگشت شمایان بسوی اوست)

        بنابر این کلمات صادره از انبیاء الهی که حامل اسرار وحی هستند ،سوای از معانی و برداشت های حسی و مادی ،محامل دیگری نیز دارند ،و بصرف امتناع معنای ظاهری و لزوم حمل بر معنای مجازی ،نباید آنها را بوادی تفسیرهای پوزیتیویستی مورد علاقه خود انداخت ،یاد آور میشوم ،یکی از لوازم آزاد بودن در اندیشه همین است ،یعنی آزادی در تفکر تنها بمعنای آزادی از دین و وحی و متافیزیک نیست ،آزادی از غیر اینها نیز لازم است.

        با سپاس

         
        • درودى دگربار بر استاد مرتضى
          نخست بايد سپاس خود را نثار شما كنم كه كمابيش فهرستى از منابعى كه كه كلام عيسى در آنها نقل شده و شرحى هايي از موتو قبل ان تموتو يا موت اختيارى را با حوصله فراهم آورده ايد .واقعا بهره مند شدم .اما شما فكر نمى كنيد همه اين شرح ها به همان پاسخ حضرت مسيحا برمى گردند كه ما هم با استناد به يك ترجمه معتبر فارسى (ترجمه آقاى پيروز سيار ) آورده ايم . اببته هر بار حضور شما پربركت است آقاى مرتضى ،اما شما به متن تاقابل من دقت بفرماييد كه چه گفته ام .و چه ربطى به پوزيتيويسم اگوست كنت دارد كه از قضا شخصا هرگز نتوانسته ام با آن كنار بيايم .من گفته ام از يك نظر -توجه كنيد ؛ از يك نظر -مى توان حق را به فريسى داد .از چه نظر ؟ از اين نظر كه انسان در زمان زندگى مى كند و تا زنده است مى تواند تغييرات اساسى در زندگى خود پديد آورد ،اما نمى تواند روحا و جسما به يك نقطه صفر بى گذشته برسد .اين ديدگاه فريسى و در واقع انسان واقعى درگير با اضطرار هاى سهمى است از هستى كه به او داده شده است .حالا عيسى چه مى گويد .تقريبا چكيده و جانمايه همه مطالبى كه شما در باره تولد دوباره و موت اختيارى نوشته ايد .او مضمونا مى گويد :كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن …يا عاشقى گر زين سر و گر زان سر است /عاقبت ما را بدان سر رهبر است ..يا بميريد بميريد از اين بميريد …يا nunc stans و اكنون جاودانه سنت اگوستين …يا هالك و نيست شدن مايستر اكهارت …يا فناء فى الله و مانند اين ها كه از قضا با مسيحيت و بوديسم بيش تر نزديك است تا اسلام كه بيش از اديان ديگر به واقعيت اينجهانى توجه دارد . من فكر نمى كنم كه فضا سازى كرده باشم عليه يك طرف ماجرا .من طرح مسئله كرده ام .نو زايي براى فرد زينده در زمان همان تغيير است اما براى عيسى وزيدن باد يا نفخه الهى است .از همين جا عرفان آغاز مى شود به باور من .من داورى قطعى نكرده ام كه. حق با كيست .اين داورى مى طلبد كه مثلا ما صدق و كذب يك يك گزاره هايي را را كه شما از مشاهير نقل فرموديد بى هراس از اوتوريته نام و شهرت آنها در معرض إزمون عقلى نهيم در غير اين صورت تا بخواهيد جاى ادعا براى سخن گفتن از عوالم ناشناخته باز است .
          در مورد لن يا لم البته در منابعى كه شما ديده ايد لم يلج آمده است .اما منبع من عشق و عقل نجم الدين رازى بخش تعليقاتى است كه دكتر تقى تفضلى افزوده است ( تهران ،بنگاه ترجمه و نشر كتاب ،١٣٥٢،ص١١٨).در اين منبع با ارجاع به لطايف معنوى ،شرح بحرالعلوم ،طبع هندوستان ،دفتر سوم ،ص ٢٣٤ جمله مورد بحث با لن يلج ..آغاز شده است و من هم به رسم امانت نوشته ام :لم (لن) يلج…
          شادكام باشيد

           
          • سلام بر آقا کورس گرامی

            تشکر می کنم از پاسخگوئی دقیق شما ،برخی ابهامات رفع شد.

            فقط به دو نکته اشاره کنم که ،آری درست می فرمایید اتوریته مشاهیر علم و ادب و عرفان هرگز نباید در سنجش صدق و کذب گفتارهای آنان دخیل باشد ،مقصود من نیز تکیه بر اتوریته بزرگان پیش گفته نبوده است ،و مقصود این نبوده است که هرآنچه آنان گفته اند ،مبرهن و غیر قابل خدشه است ،وبزرگی بزرگان و احترام آنان محفوظ ،اما بتعبیر سقراط یا افلاطون ،حقیقت از آنان بزرگتر و مهمتر است ،و غرض من از ذکر این نمونه ها این بود که در باب این روایت عیسی سخن بسیار است ،و نمی توان تنها به یک وجه گفتار اکتفاء کرد که البته شما توضیح دادید مقصودتان طرح مساله بوده است.

            در مورد “لن یلج” و “لم یلج” ظاهرا سهوی صورت گرفت ،من بعکس عرض کردم که تا جایی که منابع در دست را دیدم همه “لن یلج” بود که برای نفی ابد یا تابید است ،که معادل (never) در زبان انگلیسی است ،اما “لم یلج” که ماضی منفی است را من در ماخذی ندیدم ،بهرحال بقرائن مختلف معلوم است که مراد “نفی استقبالی و نفی ابدی” است و حتی اگر به لفظ ماضی منفی “لم یلج” هم نقل شده باشد ،باز مراد نفی آینده است و این که ماضی در معنای مستقبل استعمال شود در زبان عربی و در قرآن زیاد هست.البته شما با توجه به اشراف زبانی بهتر میتوانید اصل انگلیسی یا آلمانی روایت را در انجیل ملاحظه و گزارش کنید.

            سپاس از شما

             
          • ببخشيد .شما فرموده ايد روايت تولد دوباره همه جا با لن آمده است .به هر حال در منبعى كه نشانى لش را داده ام در صفحه ٨٨ سطر چهار نجم الدين رازى نيز روايت را با لن يلج آغاز كرده است نه لم يلج.با پوزش

             
          • آقا تصحيح مى كنمنجمالدين رازى روايت را با لم آغازيده نه با لن .

             
    • سلام کورس عزیز.از نوشته های شما باعنوان ریشه ها لذت میبرم.مطالب جالب واموزنده ای برایم هستن.نمی دونم این مبحث ریشه ها بصورت کتابی جامع است یا بنابر مقتضیات وموضوعات روزمره.هرچه هست دوست دارم مطالب وزین وجالب ریشه ها را داشته باشم لطف کرده به ایمیلم بفرست..ahmadiaammiirr@yahoo.com

       
      • دوست گرامى
        اين نوشته ها را -اين انديشه نگارى هاى زير افكنده و همزمان را كه بعضا از لابلاى نقد و نظر ديگر دوستان پيش مى رود -من هيچوقت نه يكجا كرده ام و نه به طريق اولى مكتوب ، ورنه باور كنيد كه مضايقه اى در اجابت خواست شما نداشتم .اما دوستان گرانمايه حامى و برديا خودشان اين لطف را كرده اند و براى گردآورى ريشه ها آستين بالا زده اند .با سپاس از حسن نظر شما

         
  16. با درود _ آقای نوری زاد به عنوان یک نظر دهنده میگویم که اموالتان را سپاهیان اسلام دین تشیع ” دزدیده اند ” و برده اند ؟ چه اشکالی دارد که شما اگر از همان اموال مورد نیاز ” دزدان ” سپاه چیزی باقیمانده ، آنها را هم جمع کنی و برای این دزدان ببری و یا بیآیند و آنها را هم تحویل ” برادران ” دزد بدهی ! شاید این دزدان به اموال شما محتاج هستند ؟ بقیه را هم بدهید ببرند ! در یک ” قیاس ” نه آن چنان مشابه ، شما در فیلم ” بینوایان ” دیده اید که وقتی سرکار ژاول شخص ژان وال ژان را با کیسه شمعدان های دزدیده شده به درب کلیسا میآورد و به کشیش میگوید که ژان وال ژان شمعدان های شما را دزدیده ، کشیش بلافاصله بقیه شمعدان ها را از داخل کلیسا می آورد و به ژان وال ژان میدهد و به ایشان میگوید : فرزندم چرا بقیه شمعدان ها را موقع بردن از کلیسا جا گذاشته بودی ! این ها را هم ببر .

     
  17. با درود _ من خامنه ای هستم . از جان من چه میخواهی ؟ من کسی هستم که همین چند روز پیش در جلسه هیئت دولت به آنها گفتم ” خط قرمز ” من فتنه است . یعنی تمامی آنهایی ( با شمارش خودمان 13/000/000 نفر فتنه هستند ) را که به میر حسین برای ریاست جمهوری رأی دادند ، من قبولشان ندارم و به دروغ شب انتخابات گفته بودم که همه مردم با هر نظر و فکری که دارند بیایند و در انتخابات شرکت کنند . اینکه چیزی نیست ، در دو انتخابات 84 و 88 من احمد نژاد را از کودکی اش به ریاست جمهوری انتخاب کرده بودم و منتظر بودم که اگر بالغ شد بر مسند بنشانم و وقتی مردم قانع نشدند که این طفل را چه به ریاست ؟ در جوابشان بگویم که ” هاشمی رفسنجانی چیز فهم و 30 سال دم خور ” کیلویی چنده ؟ نظر من به این طفل که خیلی چیزها را نمی فهمند ، نزدیکتر است . باز هم حدیث این کودک مهم نیست ، مهم این است که الآن من این 13/000/000 فتنه را با آن 22/000/000 رأی دهنده دشمن به خاتمی جمع میزنم و میدانم که اکثریت مردم مرا قبول ندارند و من میخواهم ” زورچپانی ” رهبر مردم باشم (من فقط پای پلکان هواپیما صدا و ندای شما را خواهم شنید ) و با آنکه می فهمم که این جماعت رأی دهنده ، از حرفهای من و توصیه های من خوششان نمی آید ولی من این روزها ، یکه و تنها ، با دشمن ، دشمن خواندن این جماعت و و فتنه و فتنه کردن ایشان کمی به طرفداران خودم روحیه میدهم . شما ای فتنه گران و فتنه انگیزان ( شعار از سال 1368 به بعد رهبری ) روحیه خوب این رئیس قضا را ببینید که چگونه از من تعریف میکند . بعضی ها به من گفته اند که هر وقت چهره رئیس///// را می بینند ، یاد ” بز ” روستایشان و آن صدای دلنشین ” بععععع ” میافتند ، که من رهبری میگویم خیلی هم خوب است . حال که مردم پول ندارند که گوشت ” بز ” بخرند ، از صدای ” بعععع ” ایشان که میتونند کمی لذت ببرند و ذاتشان به تفریح بسته گردد .

     
  18. وصیتت را نوشته ای نازنین؟ به قدم گاه میروی تا انسان بودنت را مدعی شوی تا حقوق انسانی خود را باز پس بگیری؟ تا اخرین نفس هایت را به پیکر بیجان انسان ما بدمی؟ عشق را در میان رنگ های تابلوهایت پنهان کرده ای نازنین؟ وآ نرا به اقصا نقاط جهان میفرستی تا اگر ترا به قتل رسانیدند جهانیان بدانند انسانی در میان ما زیست انسانی با شادی. اوکه شادی هایش را هر روز به انها بخشید انها که اخرین رمق هایشان را در رویارویی با دیو جهالت به نزد او میاوردند.
    عشق را در میان رنگ های تابلوهایت پنهان کرده ای نازنین؟ چرا که میدانی:
    دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
    دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
    روزگار غریبی است نازنین
    و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
    عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
    شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
    روزگار غریبی است نازنین
    و در این بن بست کج و پیچ سرما
    آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
    به اندیشیدن خطر مکن
    روزگار غریبی است نازنین
    آنکه بر در می کوبد شباهنگام
    به کشتن چراغ آمده است
    نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
    دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
    دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
    روزگار غریبی است نازنین
    نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
    عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
    آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
    و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
    و ترانه را بر دهان
    کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
    شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
    ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
    خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

     
  19. ريشه ها ١٦٤(قسمت ١٦٣ ذيل پست قبلى )
    فرهنگ
    فرهنگ دينى
    عرفان :درآمد
    نخست بايد گفت كه در اينجا من واژه عرفان را به معنايي عام در نظر دارم كه تصوف را نيز شامل مى شود .دو ديگر اينكه نه تنها عرفان بسى گسترده تر و فراتر از آنى است كه فرقه اى از فرق ناميده شود ،بل بنا به هدف هايي كه در اين انديشه نگارى ها پيش روست مهم ترين نكته اى كه از عرفان منظور نظر است شيوه اى از شناخت است .اين مسئله كه عرفان از نگر تاريخى در اسلام يا مسيحيت يا بوديسم يا مانويت يا غير از اين ها سرچشمه دارد ، خود بحثى است دراز دامن و شاخه شاخه كه پژوهشگران ،در عين تحقيقات بسيار گسترده ، هنوز در مورد آن به نتايجى قطعى و اجماع پذير نرسيده اند . سعيد نفيسى در كتاب سرچشمه تصوف در ايران ( انتشارات فروغى ، تهران ،چاپ نهم ،١٣٧٧ ،صص١٠-٢٠) آيين بودايي را يكى از سرچشمه هاى تصوف در ايران مى داند .وى مى كوشد ادعاى خود را مستند به استاد تاريخى كند اما پيش از اين در بخش هايي از ريشه ها با استناد به تذكرة الاولياى عطار حين اشارتى به باور ها و رفتار هاى عارفان اوليه ما خود نيز به شباهت عجيبى ميان زندگى شاهزاده سيدرتا (بودا) و ابراهيم ادهم يافتيم .يكى از دليل هاى سعيد نفيسى دست به دست شدن همين داستان سيدرتا از ايران باستان به ايران پس از اسلام است .نام باستانى داستان بوداسف و بلوهر است .نام اروپايي آن ژوزافات و بارلائام (Josaphat et Barlaam) است .ابن بابويه قمى روايتى از اين كتاب را به نقل از زكرياى رازى در كتاب كمال الدين و تمام النعمت فى اثبات الغيبه آورده است .نوشته اند كه رازى از حكمت هنديان و ايرانيان باستان متأثر بوده است اما هيچ اثرى از نوشته اى از رازى در دست نيست كه اثرى از اين داستان در آن باشد .نفيسى داستان حى ابن يقضان ابن سينا و نيز سلامان و ابسال را دگرديس شده همان داستان بوداسف مى داند .ابن سينا در نمط هاى إخر اشارات در بخش فى مقامات العارفين به تمثيلى و عرفانى بودن سلامان و ابسال اشاره مى كند ./ اگر در ميان آنچه مى خوانى و مى شنوى داستان سلامان و ابسال به گوشت برسد ،بدان كه سلامان مثليست كه براى تو مى زنند و ابسال مثليست مه براى پايه تو در عرفان مى زنند .اگر اهل باشى و اگر شايسته آن باشى مقصود از اين داستان را دريابى / از آنجا مسيحيت تاريخا پس از بودا ييسم مى آيد ،پس سعيد نفيسى سرچشمه اى كهن تر از مسيحيت براى عرفان مى يابد كه مسيحيت را نيز مى تواند در بر گيرد .همين جا اشارتى گذرا ى كنيم به اينكه در ديوان حافظ نه فقط واژه مسيح بيش از محمد و خدا بيش از الله به كار رفته ،بلكه از اين كه بگذريم اساسا روح جارى در ديوان حافظ در بخش غزليات روحى مسيحايي و در مثنويات از جمله ساقى نامه روحى خيامى و دهرى است و كنايه ها و طعنه هايي كه عليه زهد ريايي و متشرعان قدرت پناه و حتى صوفيان خانقاهى مى زند -با توجه به اينكه صوفى را حافظ به دو دلالت خوب و بد به كار مى برد – پژواكى از هجويات عبيد زاكانى دارد .
    آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است
    با دوستان مروت ،با دشمنان مدارا
    اين بيت در تقابل با شعار اسلامى / اشداء على الكفار و رحماء بينهم / است .البته جاى اين گونه چون و چراها هست كه مثلا مقصود حافظ از دشمن كافر نبوده است ،اما حتى منطقا كافر اخص از دشمن است .حافظ دشمن را به دشمن مسلمان مقيد نكرده است و دشمن به معناى عام شامل كافر و مسلمان نيز مى شود .به بيانى بين تر ،براى مسلمان هر كافرى دشمن است اما هر دشمنى كافر نيست .افزون بر اين ، روح مسيحايي با بوديسم و مانويت اصيل منافاتى ندارد ،اما با اسلام اصيل منافات دارد .مقصود من از اصيل آن چيزى است كه بر وفق كتاب مقدس و رفتار نخستين مؤمنان است ،ورنه كمابيش همه اديان همگام قدرت گيرى و حكومت عليه مخالفان و دشمنان خود به خشونت دست زده اند .روح مانويت و بوديسم و مسيحيت و عرفان روح آزار و نفى خشونت آميز مخالف نيست . عارفان اصلا آهنگ همگانى كردن عرفان ندارند تا در پى آن خشونت ورزى پيش آيد .اين دريافت كه عارفان تازيانه را از دست ارباب مى گيرند تا خود بر خود تازيانه زنند ،به فرض مه درست باشد خشونت آنها را به خودآزارى معطوف مى كند نه به آزار مردمان .
    گفته شد كه بحث ما درباره سرچشمه هاى تاريخى عرفان نيست .با اين همه انگار كه بر خلاف گفته خود رفتار كرده ايم .پس لازم است بگويم كه اين اشارات كوتاه مفيد همان مقصودى است كه شيوه شناخت عرفانى نامش نهاديم .عرفان هر سرچشمه غير اسلامى هم كه داشته باشد ،بسيارى از عارفان ايرانى كوشيده اند كه عرفان را به قرآن و احاديثى مستند كنند ؛.آيه انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال …..(. هر آينه امانت را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم ….الخ/ يا حديث معروف به كنت كنزا مخفيا يا الطرق الى الله به عدد انفاس خلايق يا / لى مع الالله وقت…./و چند حديث و آيه ديگر به نزد عارفان نقشى پايه اى دارند ..يكى از اين پايه ها نيز جمله است از عيسى مسيح كه در متون اسلامى به اين صورت نقل شده است :
    لم ( لن) يلج ملكوت السماوات ،من لم يولد مرتين
    به ملكوت آسمان ها (هرگز) نمى رسد آن كس كه دوبار متولد نشود
    چون دوم بار آدميزاده بزاد
    پاى خود بر فرق علت ها نهاد
    از همين جا آغاز راه مى كنيم

     
    • دوست ارجمند جناب کورس

      با سلام

      دو سه نکته در نوشته ارزشمند شما دیدم که بقول علماء اندکی منظور فیه است:

      1- اینکه فرموده اید :

      “”ابن بابويه قمى روايتى از اين كتاب را به نقل از زكرياى رازى در كتاب كمال الدين و تمام النعمت فى اثبات الغيبه آورده است .نوشته اند كه رازى از حكمت هنديان و ايرانيان باستان متأثر بوده است اما هيچ اثرى از نوشته اى از رازى در دست نيست كه اثرى از اين داستان در آن باشد “”.

      اگرچه تصریح نکرده اید که این “زکریای رازی” که مرحوم صدوق داستان بلوهر و بوذاسف (یوذاسف) را در کتاب کمال الدین (ج 2 ص 577) از وی نقل کرده است ،همان زکریای رازی طبیب عالیقدر ایرانی است ،اما با توجه به ادامه عبارتتان که گفته اید این رازی از حکمت ایرانیان و هندیان متاثر بوده است و در عین حال اثری از آثار وی موجود نیست ،بنظر میرسد این اوصاف بر ابوبکر محمد بن زکریای رازی طبیب منطبق است و این مراد شما بوده است.
      گرچه زکریای رازی پیش از مرحوم صدوق می زیسته است و حتی گفته اند اینکه صدوق نام کتاب خود را “من لا یحضره الفقیه” گذاشته است ،متاثر از نام کتاب “من لا یحضره الطبیب” زکریای رازی طبیب بوده است ،لکن بهرحال این “زکریای رازی که شما بنقل از آقای نفیسی گفتید که صدوق داستان بلوهر و بوذاسف را در آن کتاب از او نقل کرده است ،زکریای رازی طبیب کاشف الکل نبوده است ،بلکه این زکریای رازی “محمد بن زکریا بن دینار الفلابی البصری” است که از روات امامی مذهب و به دو واسطه از مشایخ حدیث صدوق است ،به سند صدوق در کمال الدین توجه کنید اینطور است :

      “”حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ السُّكَّرِيُّ «1» قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيَّا قَالَ: فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ مَلِكاً مِنْ مُلُوكِ الْهِنْدِ كَانَ كَثِيرَ الْجُنْدِ وَاسِعَ الْمَمْلَكَة…..””
      (کمال الدین و اتمام النعمه ،شیخ صدوق ،ج 2 ،ص 577).

      در شرح احوال این محمد بن زکریای بصری رجوع شود به “”رجال النجاشی ،ص 346 ،شماره 936″” و “رجال ابن داود ،ص 311 ،شماره 1350″” ،خلاصه الاقوال فی معرفه الرجال ،علامه حلی ،ص 156 ،شماره 104″”.
      غرض این است که این محمد بن زکریای بصری از ثقات و روات حدیث امامی مذهب است و کتب زیادی هم داشته است،و غیر از محمد بن زکریای رازی طبیب است و صدوق از این راوی در کتب دیگر خود مثل “الخصال” نیز حدیث نقل کرده است ،و هرگز از زکریای رازی طبیب چیزی نقل نکرده است.

      2- نوشته اید:
      “”همين جا اشارتى گذرا ى كنيم به اينكه در ديوان حافظ نه فقط واژه مسيح بيش از محمد و خدا بيش از الله به كار رفته ،بلكه از اين كه بگذريم اساسا روح جارى در ديوان حافظ در بخش غزليات روحى مسيحايي و در مثنويات از جمله ساقى نامه روحى خيامى و دهرى است و كنايه ها و طعنه هايي كه عليه زهد ريايي و متشرعان قدرت پناه و حتى صوفيان خانقاهى مى زند -با توجه به اينكه صوفى را حافظ به دو دلالت خوب و بد به كار مى برد – پژواكى از هجويات عبيد زاكانى دارد “”.

      نمیدانم غرض از اینکه حافظ واژه” مسیح “را بیشتر از واژه “محمد” و واژه “خدا” را بیش از “الله” بکار برده باشد چیست ،اینکه حافظ یک مسلمان است و نه مسیحی و اینکه قرآن را به چارده قرائت از بر است ،ما را از اینگونه فضاسازی ها بی نیاز می کند ،فرض کنیم آمار فوق الذکر صحیح باشد ،این گونه آمارها مشکل است سبب انتزاع اموری جزمی مثل غلبه روح مسیحایی بر اشعار حافظ باشد،اینگونه امور بنظر من با اقتضائات شعری و وزن و قافیه و مفاهیم مورد نظر شاعر مرتبط است نه که اماراتی در گرایش شناسی شاعر نزد ما باشد.
      همینطور کثرت واژه “خدا” نسبت به “الله” حاکی از هیچ رویکردی نیست زیرا شعر حافظ شعر فارسی است و خدا نزد او ترجمه همان الله است ،و اینگونه تفکیک ها که شاید ناشی از یکتاپرستی های نافی دین و شریعت است وصله ناچسبی به امثال حافظ است،و حافظ خواه یک شیعه بوده باشد یا یک سنی ،بهرحال پیش از اینها یک مسلمان متدین به شریعت اسلام است.

      3- در ادامه فرموده اید :
      “”آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است
      با دوستان مروت ،با دشمنان مدارا
      اين بيت در تقابل با شعار اسلامى / اشداء على الكفار و رحماء بينهم / است .البته جاى اين گونه چون و چراها هست كه مثلا مقصود حافظ از دشمن كافر نبوده است ،اما حتى منطقا كافر اخص از دشمن است .حافظ دشمن را به دشمن مسلمان مقيد نكرده است و دشمن به معناى عام شامل كافر و مسلمان نيز مى شود .به بيانى بين تر ،براى مسلمان هر كافرى دشمن است اما هر دشمنى كافر نيست “”.

      با پوزش این مطالب خلط مبحثی آشکار است ،اینگونه تقابل سازی بنظرم حتی دور از اخلاق است ،و از ساحت شما باید دور باشد چنانکه از ساحت حافظ نیز دور است ،زیرا:
      امثال آیه (اشداء علی الکفار رحماء بینهم) که به شعاری اسلامی وصف شد ،توصیف حال مجاهد فی سبیل الله حین کارزار است،و مراد از کفار در آیه هم کفار حربی بالفعلند ،والا مگر پیامبر اسلام با اهل کتاب از یهود و نصاری که با او بجنگ نبودند ،یا با او معاهده داشتند ،اشداء بود؟ آری دشمن غداری که شمشیر بروی شما کشیده و در شرف قتل شماست ،شما صرفنظر از حکم شرع ،بحکم عقل نیز باید با او “شدید و اشداء ” باشید،کدام مرام می گوید با دشمن در حال جنگ بالفعل باید مدارا کرد؟! آری مروت یعنی مردانگی و جوانمردی هم در مورد دوست است و هم در مورد دشمن ،اما بسیار مستبعد است که حافظ هم مرادش این باشد که با دشمن در معرکه جنگ باید مدارا کرد! اینکه یعنی ذلت! اینکه یعنی تن به کشته شدن دادن!
      بنابر این تقابلی که جنابعالی درست کردید در هردو طرف ناصواب است ،زیرا “اشداء علی الکفار” راجع است به کافر در حال جنگ ،نه کافر ذمی و کافر معاهد ،و کافری که بصلح است ،و مدارای مورد نظر حافظ هم ناظر به غیر کافر حربی است ،پس تقابل شعار اسلامی و شعر حافظ اسلامی تقابلی نارواست.
      جالب این است که خود شما می فرمایید: “”حتى منطقا كافر اخص از دشمن است””،یعنی هر کافری دشمن نیست ،که مفاد آن این است که بعض کافرها دشمن نیستند،یعنی عموم و خصوص من وجه ،در عین حال تقابل شعاری درست می کنید!
      من در اینجا نیازی نمی بینم که شواهد کلمه “عدو”=دشمن را از آیات قرآن برای شما ذکر کنم که در عرف قرآن “عدو” بر “کافر حربی در حال جنگ” اطلاق میشود ،و نه هر کافر یا اهل کتابی.

      از این بیان معلوم شد که گزاره :”” دشمن به معناى عام شامل كافر و مسلمان نيز مى شود .به بيانى بين تر ،براى مسلمان هر كافرى دشمن است اما هر دشمنى كافر نيست””.
      حضرتعالی نیز نادرست است ، خیر هر کافری دشمن نیست ،بلکه کافر حربی دشمن است و مفهوم عرفی دشمن نیز همین است ،و معلوم شد که این رابطه عموم و خصوص مطلق ناصواب است و رابطه بین دشمن و کافر رابطه عموم و خصوص من وجه است،و نمیدانم به چه وجه شما بین دشمن و مسلمان رابطه ایجاد کرده اید! آقای کورس مسلمان دشمن یعنی چه؟ ذهنیت های سیاسی و ظروف خاص را رها کنید ،مسلمان از دید اسلام آن است که شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر اسلام دهد ،هرکس این دو شهادت را ولو بزبان اظهار کرد ،مسلمان است و محترم،البته مسلمان منتقد و غیر منتقد داریم ،مسلمان قویم الایمان و غی قویم الایمان هم داریم ،اما مسلمان مسلمان است و دیگر با وصف مسلمان دشمن دین اسلام نیست.

      4- اینکه در ادامه گفته اید :
      “”روح مسيحايي با بوديسم و مانويت اصيل منافاتى ندارد ،اما با اسلام اصيل منافات دارد .مقصود من از اصيل آن چيزى است كه بر وفق كتاب مقدس و رفتار نخستين مؤمنان است ،ورنه كمابيش همه اديان همگام قدرت گيرى و حكومت عليه مخالفان و دشمنان خود به خشونت دست زده اند .روح مانويت و بوديسم و مسيحيت و عرفان روح آزار و نفى خشونت آميز مخالف نيست””.

      باز مقایسه ای مبهم و از روی کم لطفی است ،اگر ممکن است اسلام اصیل و غیر اصیل را اندکی تعریف کنید،همینطور “روح آزار و نفی خشونت آمیز مخالف” بنظرم باید این تعبیرات را سنجیده تر ادا کرد ،مثلا مقصود از مخالف را باید روشن کرد و در این تفاسیر کلی نباید از ظرف و ظروف خاص متاثر بود،آیا اگر مخالفی محارب با شما شد و خشونت و آزار شما را کرد شما در صحنه حرب با او مدارا می کنید؟!

      پایدار باشید

       
      • سلام بر استاد مرتضى
        از اطلاعاتى كه در باره هويت رازى در كتاب ابن بابويه قمى داديد بهره بردم .من در حد مقدور اين كامنت ها بخشى از نظر سعيد نفيسى را (همان ،ص١٣)عينا نقل مى كنم :
        / روايت ابن بابويه در اين كتاب متكى است بر روايت ابوبكر محمد بن زكرياى رازى پزشك معروف ايرانى متوفى در ٣١١ اما معلوم نيست از كتاب اوست زيرا كه تقريبا همه مؤلفات وى در حكمت كه چندين كتاب مهم بوده از ميان رفته است / توضيح شما را مى توان در بربر اين نقل قول نهاد و چون شما به كتاب ياد شده احتمالا مستقيما دسترس داريد مى توانيد ببينيد كه آيا شيخ صدوق نام رازى را با همين القاب ذكر كرده است ،اگر آرى ،پس حق با سعيد نفيسى است ،اگر نه ،كه بايد دنبال رازى ديگرى گشت و شما ظاهرا اين فرايند را طى كرده ايد و من از تذكرتان تشكر مى كنم
        روح مسيحايي ديوان حافظ -عجالتا شخص حافظ را به همان چند صفحه مقدمه محمد گل اندام مى سپريم -تنهااز احصاء آمارى واژه هاى مسيح و روح القدس و خدا دريافت نمى شود .من كه به روح ديوان اشاره كرده ام .و هم چنين گفته ام كه عارفان ايرانى انديشه هاى خود را منسب به بعض آيات قرآنى و احديث مى كردند و نمونه هايي هم از اين آيات و احاديث إورده ام .اگر بناست با گزينش ابياتى چند اين روح مسيحايي را به نفع مسلمانى حافظ رد كنيم فكر كنم دو بيت زير مناسب تر باشد
        صبح خيزى و سلامت طلبى چون حافظ
        هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم
        گر به ديوان غزل صدر نشينم چه عجب
        سالها بندگى صاحب ديوان كردم
        چقدر جالب است كه حافظ هرچه دارد از يك سو از دولت دين غالب و از سوى ديگر از يك مقام قدرتمند است .مه هنوز در شيراز محله صاحب ديوانى به نام اوست .مرتضاى ارجمند حافظ و مولوى و حلاج و اكثر عارفان ايرانى و همچنين اهل فرقه ها و مله ها و مذاهب گونه گون اسلامى همه مسلمان بوده اند ،اما يك بخش از علت اختلافات نفوذ روح اديان ديگر در اسلام بوده است .اجازه دهيد اثبات اين امر كه عرفان حافظ تفسيرى مسيحايي از قرآن است را به شما بدهكار بمانم .
        در باره تقابلى كه ميان بيت حافظ و آيه اشداء على الكفار به نظرتان رسيده است بايد عرض كنم كه اين يك مقايسه است ميان رويكرد حافظ به انسان و رويكرد قرآن آن طور كه هم آيات قتال نشان مى دهد و هم آن طور كه در عمل رخ داده است .منظور من از اصيل چنانكه در متن هم گفته ام بيش تر همان اولى است .شما از ديدگاه خود مى فرماييد كه فقط كافر حربى دشمن است .اما من مى گويم نه فقط كافر حربى بلكه متجاوز به مرز يك كشور هم دشمن است و كسى هم از مدارا با متجاوز سخن نگفته است .متجاوز به حقوق و آزادى هاى انسانى نيز در حكم عنصرى است كه با شدت بايد جلو تجاوزش را گرفت .اما باز از ديد من كافر در اسلام يا هميستار حربى يا كافر ذمى و غيرخودى است .اولى دشمن بالفعل است و دومى دشمن بالقوه اى كه مسلمانان بنا به شروطى با او قرار داد آتش بس بسته اند .وگرنه ميان ا و و خودشان هيچ فرقى از حيث انسانى و شهروندى نمى نهادند .
        اما منظور از دشمن مسلمان خيلى ساده است .حسن به حسين مى گويد اين تقى دشمن خونى من است .يا مثلا مى گوييم :خامنه اى با موسوى دشمنى ديرينه دارد
        اما از همه اين ها كه بگذريم پيام حافظ را بايد از مجموعه ديوانش درك كرد و اين كارى است كه اميد وارم در آينده توضيح دهم .عارفان اكثرا دنيا را به قيصر مى سپرند و از جلوت و خلق و سياست عزلت مى گزينند .رابطه سنتى و شريعتمدارانه همگانى با متوليان دين و نيز رابطه برهانى را وامى نهند و شخصا مى كوشند از درون خود از نو زاده شوند و به يقين و رابطه شهودى و ديدارى با خدا برسند .كم كم خداى آنها از خداى شارع و خاص اين يا آن شريعت جدا مى شود و به يك ضمير نام ناپذير به اسم هو بر كشيده مى شود كه مرجع آن مى تواند خداى هر شريعتى باشد ،پس به حكم پير مغان سجاده را هم به مى رنگين مى كنند .
        د. اصل مطلبى كه مقصود من است سرچشمه تاريخى عرفان نيست بلكه توصيف و تحليل رابطه عارفانه با خداست ،با اين همه از گفتگو با شما بهره بردم .و از حضورتان پس از چند روز غيبت شاد شدم

         
        • پى نوشته
          دوست و استاد عزيز اميدوارم اغلاط تايپى را با فراست خود درست كنيد اما يادم رفت بگويم كه دشمن و بسيارى از واژه ها در ديوان حافظ همان معناى لغوى شان را مى دهند و دش-من يا دژ-من به معناى بد انديش است نه هميستار يا هماورد جنگى .بنابر اين توضيح شما در باره مفهوم كفار در آيه اشداء على الكفار را قبول دارم اما اينكه كافر غير حربى مشمول شدت نمى شود را قبول ندارم .او هم مشمول شدت مى شود اما به شكلى ديگر و با خشونتى از نوع ديگر از جمله نابرابرى در پرداخت ماليات و به طور كلى عدم تساوى در حقوق سياسى و عمومى . مى دانيد كه اين اختلاف ريشه در تفاوت امت و ملت -ملت به مفهوم امروزى -دارد .
          با سپاس و احترام مجدد

           
        • سلام و تشکر از دوست ارجمند جناب کورس

          1-قطع بدانید که جناب سعید نفیسی بواسطه اشتراک لفظی “محمد بن زکریا” در سند روایت کتاب کمال الدین ،دچار اشتباه شده است،زیرا چنانکه در کامنت اول توضیح دادم ،محمد بن زکریا که در سند روایت مزبور ذکر شده است ،در بسیاری از روایات کتب دیگر صدوق نیز تکرار شده است ،و این فرد محمد بن زکریای بصری است ،که با دو واسطه از شیوخ روایت شیخ صدوق است ،و چنانکه عرض شد و ریفرنس هم شد ،شرح احوال این راوی “ثقه و امامی مذهب” در کتب رجال مثل رجال نجاشی و غیر آن ذکر شده و کتب او هم بروشنی نامبرده شده است،و بنده اشراف دارم به کتب صدوق ،صدوق هیچ جا از زکریای رازی طبیب نقل حدیث نمی کند ،این هم از داب حدیثی و نقل حدیث صدوق دور است ،و هم کتب زکریای رازی در دست او نبوده است،و اساس کار صدوق و کلینی ،تفحص و جستجوی از راویان معهود امامیه در بلاد اسلامی بوده است،سند مذکور در عبارت “کمال الدین” هم این بود:

          “”“”حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ السُّكَّرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيَّا قَالَ: فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ مَلِكاً مِنْ مُلُوكِ الْهِنْدِ كَانَ كَثِيرَ الْجُنْدِ وَاسِعَ الْمَمْلَكَة…..””
          (کمال الدین و اتمام النعمه ،شیخ صدوق ،ج 2 ،ص 577).
          که این سند در روایت کتاب الخصال ایشان نیز آمده است و از نظر علم رجال کاملا مشخص است،و رهزن جناب نفیسی همان اشتراک لفظ بوده است.

          2-در مورد روح مسیحایی در اشعار حافظ همچنان که فرموده اید :”” اثبات اين امر كه عرفان حافظ تفسيرى مسيحايي از قرآن است را به شما بدهكار بمانم “”.
          بدهکار هستید ،در انتظار تحلیل شما هستم.البته تکیه بر آمار نکردید ،اما خواستم بگویم “خدا” تعبیر کردن حافظ بجای “الله” در شعر فارسی امری طبیعی و روتین است و اینطور القائات آماری نافی “الله” بعنوان خدای ادیان نیست،بجهت مسلمان بودن حافظ ،و بجهت فارسی زبان بودن او.

          3-در مورد تقابل بین “اشداء علی الکفار” با شعر حافظ ،درک تقابلی من توهمی نبود ،اینرا شما فرمودید و تعبیر به شعار اسلامی کردید،من خواستم بگویم این تقابل نوعی مغالطه است ،زیرا موضوع بحث آیه شریفه شدت در جنگ با کفار حربی مهاجم و متجاوز است ،پس موضوع این قضیه با موضوع شعر حافظ متفاوت است ،و اشتراک تنها لفظ “دشمن” است ،مگر اینکه از طریق احضار ارواح حافظ را استنطاق کنیم که آیا مقصود تو از دشمن “کافر حربی” بود؟ و حافظ هم تصدیق کند بله! که البته با اشراف و حفظ حافظ بر روح قرآن چنین مطلبی بعید است.
          بهرحال اختلاف در این بحث مبنایی است و همان جا عرض کردم که ذهنیت جنابعالی مشوب به اصطلاحات رایج و ظرف و ظروف سیاسی است ،در حالیکه بحث ما تعریف “عدو” و دشمن در عرف قرآن و دین است که کدام عدو موضوع آثار و احکام است ،همینطور نقطه تفاوت دیگر مبنای حقوقی فرادینی است که شما دارید ،وگرنه در عرف قرآن و فقه اهل کتاب معاهد عنوان دشمن ندارند چه مقید به بالقوه باشد یا بالفعل ،مساله جزیه و غیر آن نیز از احکام درون دینی است ،بنابر این بحث در مبنای حقوق انسان است که بحث مفصلی است.
          البته بعد دیدم که در الحاقیه فرموده اید مقصود حافظ از “دشمن” دشمن حربی نیست بل دشمن لغوی است ،بنابر این قهرا عدم تقابل شعر حافظ با آیه قرآن را پذیرفته اید ،که از این بابت متشکرم ،اما در هرحال فرضا اگر تقابلی هم واقعا می بود ،در دوران حجیت بین کلام حافظ و قرآن کریم ،از نظر ما قرآن مقدم است و حافظ انسان عارف والا و ادیبی است که شاگرد قرآن و مکتب انبیاء است.

          تشکر از اهتمام شما بمطالب

           
      • آقا مرتضی
        یه چند روزی نبودی و توی این مدت هیچ کس توهین و فحشی به اسلام و اعتقادات اونا نکرد. اگه کسی هم مطلبی نوشت فقط جنبه ی نقد داشت. میگی نه،برو یه نگاهی به تمام نوشته های این مدت که نبودی بنداز تا ببینی من راست میگم یا نه. اصلن اونقدر اوضاع منطقی بود که حتا این آقامزدک هم هیچ بد و بیراه نگفت و هیچی از نوشته هاش هم “هاشور” نخورد!
        حالا تو بازم اومدی و اوضاع رو کیشمیشی میکنی. اونقدر اوضاع رو بهم میریزی که دوباره با کلی نوشته های هاشور خورده،مواجه میشیم.
        آقا مرتضی نکن. اخوی نکن. محیط رو متشنج نکن. صدای همه رو در نیار.
        الان می فهمم که چرا اگه این رژیم نیومده بود،اسلام تو مملکت ما بیشتر عزیز بود و با اومدن این رژیم و دفاع این اخوندا، اولین چیزی که قربونی شد “اسلام” بود.

        ببین. همین دورغگویی هاست که باعث میشه ماها هم جواب های اونجوری بدیم. اقا نگو. دروغ نگو.
        این ایه که شما در موردش میگی:
        “” توصیف حال مجاهد فی سبیل الله حین کارزار است،و مراد از کفار در آیه هم کفار حربی بالفعلند…. “اشداء علی الکفار” راجع است به کافر در حال جنگ ،نه کافر ذمی و کافر معاهد “”
        اصلن در مورد صحنه جنگ و کارزار نیست.
        آخه کجای این ایه در این موردیه که تو میگی؟
        این ایه ایه اخر سوره فتحه که این سوره هم اصلن برای جنگیدن نیست. این سوره توی سال ششم هجرته و در باره ی هست. و اونم ماجرای رفتن مسلمونا بطرف مکه و رفتن به زیارت کعبه بود که همه ی مسلمونا بدون سلاح و دست خالی به اونجا رفتن. که دست اخر هم به یه صلحنامه ی ده ساله ختم شد.
        پس اصلن نه جنگی بوده و نه کشتاری. چرا شما این ایه رو به صحنه جنگ و کشت و کشتار ربط میدی؟ چرا میخوای با این کارت دهن اقاکورس رو ببندی؟
        اقا نکن. نکن اقا. بزار لااقل توی این سایت ما یه زندگی بدون دروغ رو تجربه کنیم. بزار مثل این چند روزی که نبودی و کسی هم به اسلام فحش نمیداد و اهانت نمیکرد،همون جور باقی بمونه.
        اقاکورس شما که بهتر از من میدونی،این حرفی که من زدم درسته.پس خواهشن شما بکارت ادامه بده و بدل نگیر.

         
        • آقا رضا

          1-به یکی دو نکته در کلامت اشاره میکنم ،اما مادام که ادبیات کوچه بازاریت را تصحیح نکنی ( فی المثل تعبیرات لاتی مثل کیشمیشی و نظیر آن) در مورد محتوای گفتارت وارد نمی شوم ،شما نواقص اطلاعات ،زیاد در کلامت وجود دارد ،اما شرط اول آموختن و فراگیری و رفع جهل ،ادب در گفتار است.

          2- من این چند روزه را هم غائب نبودم ،و مطالب همه را هم خوانده ام ،اما هم در ذیل پست “ثبت اختراع” در حال گفتگو با برخی دوستان در باب پوشش بودم ،و هم در این صفحات جدید به مطلبی بر نخوردم که نیاز به نوشتن باشد ،مگر ایندو مطلب جدید دوست عزیزم جناب کورس ،که مطالبی را با ایشان در میان گذاشتم.

          3- از نحوه گفتارت چنین بر می آید که از نبودن و ننوشتن من خرسند هستی ،و نوشتن و گفتگوی دوستانه و صمیمی من با دوستان ترا آزار می دهد و باعث عصبانیتت میشود ،بنظرم این اخلاق نکوهیده و ضعف نفس انسان است که آراء طرف مقابل را نتواند تحمل کند ،من در بین دوستان ندیدم کسی این تنگ نظری خودپسندانه ترا داشته باشد ،ممکن است دیگران با انظار من موافق هم نباشند ،اما اینگونه که شما برخورد می کنی آنان برخورد نمی کنند ،شما بدان که اینگونه سخن گفتن و تاب تحمل نظر مخالف را نداشتن ،و از غیبت او خرسند بودن ،ناشی از رذائل ناپسند اخلاقی مثل دیکتاتوری و تکبر و خودپسندی و حسد و ….غیروست که انسان باید با مجاهده نفس آنها را ازجان خود بیرون کند ،زیرا این اوصاف است که مانع ترقی علمی و معنوی انسان است.
          بنابر این اگر شما ادعای علمی داشتی یا ایراد به کلام من یا دیگری داشتی، نیازی نیست با چنین ادبیات متکبرانه و حق بجانبی سخن بگویی ،شما میتوانی با ادب در گفتار تنها استدلال مخالف عقیدتی را نقض کنی نه آنکه در توضیح مفاد یک آیه آنهم بغلط اینهمه آسمان و ریسمان کرده و حاشیه پردازی کنی.

          4- از خطاب آخر کلامت به جناب کورس اینطور بنظر میرسد که خیال میکنی نقد و ایراد من به ایشان یا دوستان دیگر به این هدف انجام میشود که ایشان دیگر اینجا چیزی ننویسد! من کجا و کی گفتم کسی اینجا چیزی ننویسد؟ بحث من با بزرگواری مثل کورس چنان که می بینی ،نفی و اثبات علمی است ،و رد و بدل کردن و تبادل اطلاعات است ، البته روشن است که این توهم تو ناشی از همان جهت رذیله ای است که عرض شد که شما می خواهی کسی باشد و کسی نباشد ،در حالیکه شما در اینجا کاره ای نیستی ،شما و من و دیگر کامنت گذاران در اینجا همه در عرض هم یک حق داریم و آن نوشتن مودبانه مطالب است ،و نه شانتاژ و یکسونگری و با ادبیات زشت سخن گفتن.
          چنانکه گفتم اگر ادبیات گفتارت را تصحیح کردی من آماده گفتگوهای محتوایی هستم ،اما شرط اول آموختن و رفع جهل ،ادب در گفتار است حال طرف مقابل هر مرام و مذهبی داشته باشد ،در واقع اگر فرضا مرا ” دشمن ” هم می پنداری ،که موضوع بحث من با جناب کورس بود ،به قول حافظ عمل کن که :
          با دوستان مروت
          با دشمنان مدارا

          با احترام

           
          • اقا مرتضی
            هرچی دلت خواست به منی که با ادبیات محاوره ای مینویسم گفتی. دست و زبانت سالم باشه تا بتونی دائمن این کلمات رو نصیب همه بکنی!

            اخوی. روکردی به من و تقریبن به ترتیب نوشتی:
            “”تو لاتی. تو نقص اطلاعات داری. تو جاهلی. تو بی ادبی. اخلاق نکوهیده داری. ضعف نفس داری. تو تنگ نظری. تو خودپسندی. رذائل ناپسند اخلاقی مثل دیکتاتوری و تکبر و خودپسندی و حسد و … داری. ادبیات متکبرانه داری. آسمان و ریسمان میکنی. حاشیه پردازی میکنی. توهم داری. شانتاژ میکنی. یکسونگری داری. ادبیات زشت داری. “”

            آخه داداش من. مگه تو چند خط نوشتی که تونستی اینهمه صفات رو توش جا بدی و بنظرت منو آچمز کنی؟ هیچی ندارم بگم. فقط دو کلوم بگم و رد شم:
            1. من بهت میگم خسته نباشی و ممنون.
            2. از یه اخوند که همه ی فکرو ذکرش رو از حدیثها و قران میگیره که توشون یه خدا به اسم الله نشسته و همه ی غیر مسلمونا رو با اونهمه فحش و دری وری صدا میکنه و هر لقبی رو که بخواد به دیگرون ارزونی میکنه؛ توقع ای بیش از اینم نباید داشته باشیم. بازم ازت ممنونم اخوی.

            قشنگی موضوع اینه که تو بعد از اینهمه تشویقهایی که به من هدیه کردی اخرش هم خواستی منو به ادب و رفتار درست هدایت کنی. ممنون و چشم. حتمن ادم میشم. احتمالن مثل همونجوری که تو میخوای.

            خب بزار رد شیم. اقای اخوند. اونی که گفتم تو دروغگو هستی و اون سوره و اون ایه اصلن در مورد صحنه جنگ و میدون کارزار نیست،چی شد؟
            کلن سمت و سو حرف رو بردی به یه طرف دیگه و جواب اون موضوع رو ندادی. عیبی نداره. همه میتونن برن توی قران و سوره فتح رو ببینن و دروغگویی تو و راستگویی منو متوجه بشن. اون موضوع اونقدر واضحه که تو نمی تونی با توجیه و تفسیر سر و تهشو هم بیاری.
            اما اینکه من نمیخوام تو بنویسی. من کیم که نخوام؟ اصلن صاحب این سایت کسی دیگه ست. و اگه به منه،من دوستدار همه نوع نوشته ام. ولی در مورد تو و این نوشته ات،حرفم اینه که تو دوست داری جو رو بهم بزنی. چند روز ننوشتی،ببین حتا این اقامزدک هم هیچی بد و بیراه نگفت. چون تو نبودی تحریکمون کنی. تو بنویس.حرف بزن.دلیل بیار. ولی دروغ نــــگـــــو. همین.
            بازم ازت میخوام که من جاهل رو که با ادبیات محاوره ای مینویسم اما راست و حقیقت رو مینویسم ،ببخشی.

             
          • آقا رضا

            من که گفتم شرط گفتگوی سالم بقصد حق جوئی و ارتقاء فهم اینه که ادب در گفتگو را رعایت کنی،من در کامنت قبل فقط خواستم بروش خودت با خودت صحبت کنم ،تا توجه کنی که طرز نوشتنت آزار دهنده است،وگرنه ببین که من در این سایت هیچکس را “تو” خطاب نمی کنم مگر تو که اینگونه می نویسی،خواستم حالیت بشه که شکل نوشتار هم مهمه،الان وجدانا نگاه کن بالای این صفحه خطابی داری با دوستمان ساسان،مقایسه کن آنجا چطور خواستی رفع اشتباه او را کنی ،با این ادبیاتی که با من داری،از اینجا معلوم میشه که هدف تو فهم بیشتر یا تذکر دوستانه نیست،یا وقتی براحتی و با بی ادبی تمام کلمه “دری وری” را به قرآن کتاب آسمانی بیش از یک میلیارد مسلمان جهان نسبت میدی ،بمن حق بده بتو بگویم بی ادب،اگر فرضا تو قرآن را نمی فهمی یا قبول نداری ،این دلیل نمیشه به مقدسات دیگران توهین کنی، اگر اشتباه نکنم سابق با خود شما (بقول حودت شوما) بحث مفصلی داشتیم در مورد یهود بنی قریظه ،آنجا هم بهمین سبک کوچه بازاری و با توهین شروع کردی،و من کوشش کردم کمی ادبیاتت انسانی تر بشه ،بعد هم بحث مفصل تاریخی کردم با ارجاعات دقیق ،آنجا نه که تشکر نکردی ،بلکه زدی بکوچه علی چپ و حاجی حاجی مکه! ،پس من دستم از پاسخ به اشکالات سطحی امثال تو خالی نیست،می بینی که می توانم بسبک ادبیات خودت هم بنویسم ،اما دوست من می خواهم اول تو ادبیات ات را درست کنی ،بعد در محتوا بحث کنیم ،و من کارم پژوهش و تحقیق هست ،هیچ باکی ندارم که اگر کسی حرف حقی زد اونو تصدیق کنم ،اما وقتی می بینم کسی مثل تو از اول بمن نسبت “دروغ” میده یا کتاب مسلمانان را به “دری وری گفتن” موصوف میکنه ،گمان ندارم که اگر پانصد فاکت علمی در توضیح آیه سوره فتح بیارم ،بنای پذیرش حق را داشته باشه.یعنی می خوام بگم تو قبلا انتخابتو کردی ،تو قبلا دین و قرآنو نفی کردی ،پس بحث درون دینی من با تو آب در هاون کوفتن است.
            بازهم میگم ادبیاتتو عوض کن ،با احترام صحبت کن ،من هم با احترام جوابتو می دهم ،گاو تا ماهی.

            موفق باشی رفیق

             
    • براى روشن تر شدن منظورم جمله/كافر اخص از دشمن است /را تغيير مى دهم به : /دشمن اعم از كافر است /.به اين معنى كه دشمن به معناى متعارف كلمه ممكن است كافر يا مسلمان يا بيگانه يا آشنا باشد .دشمن به معناى متعارف نيز به معناى بدخواه و بد منش است و نه صرفا هماورد و هميستار جنگى .اين را در بخش حكمت فردوسى تا جايي كه يادم مى إيد چود بار گفته ام كه دشمن يعنى :دژ-من،دش-من،بد-انديش .من با منش و مينوتن (انديشدن )در زبان پهلوى همريشه است .مينو نيز لفظا و معنا با جنت و بهشت و فردوس و پرديس و پارادايس و پاراديزو ارتباطى ندارد .چون هيچ يك از اين واژه ها معناى انديشه نمى دهند . در شاهنامه نيز دشمن غالبا به معناى بد انديش به كار رفته است و متجاوز به ميهن و هماورد جنگى نيز از آن رو دشمن ناميده مى شوند كه دوا بد انديش اند .
      نكته ديگر : گفته مسيحا در كتاب عشق و عقل از نجم الدين رازى (ص٨٨،س٤)به اين صورت آمده است: لم يلج ملكوت السموات من لم يولد مر تين .اما استاد مرتضى زحمت كشيده اند و چند منبع مهم ديگر را كه متضمن اين گفته و شرح آن هستند ذكر كرده اند و ضمنا فرموده اند مه اين گفته بيش تر در آثار حكمى و عرفانى آمده تا مجموعه هاى روايات شيعه و سنى .البته در همه جا اين سخن به عيسى مسيح منتسب شده است و من هم اصل آن را در انجيل يوحنا نقل كرده ام .در ميان منابعى كه آقاى مرتضى آورده اند ،نظر دوستان را به ويژه به شرح ملا صدرا در حكمت المتعاليه جلب مى كنم :و قال روح الله المسيح بالنور الشارق من سرادق الملكوت :لن يلج ملكوت ……الخ/ عيسى روح الله به (يارى ،سبب، واسطه…) نور تابنده از سراپرده ملكوت گفت : هرگز كسى به ملكوت وارد نمى شود مگر دوباره زاده شود . در انجيل يوحنا نيز عيسى به نيكودموس به زبان ديگر همين را مى گويد .يعنى اين تولد دوباره از جانب خود انسان نيست .از روح الهى و نور عالم بالاست .در گفتار عيسى اين نوزايش به پس از مرگ موكول نمى شود ،هرچند در منابع اسلامى معناى عامى نيز براى اين نوزايي قائل شده اند به اين صورت كه پس از مرگ هركس از زهدان و حجاب احاطه كننده اين جهان خارج و به ملكوت وارد مى شود . من اين طور مى فهمم كه عيسى به فريسى مى گويد كه اين تولد دوباره در همين دنيا ممكن مى گردد ،اما نه فقط با اراده و دست ما و نه براى هركسى .باد به هركجا كه بخواهد مى وزد . تولد دوباره نيز در اين دنيا مخصوص كسانى است كه در معرض اين باد قرار گيرند . اينكه چنين چيزى جانمايه عرفان است دريافت خود من است .من با پس از تأمل بسيار به خود گفتم :خب،چطور و از كدام إغازگاه مى توانم در يك سايت اينترنتى ،آن هم لابلاى كامنت ها عرفان را به زبانى حتى الامكان ساده و همه فهم بيان كنم بدون آنكه ساده سازى به عمق مطلب خدشه اى وارد نكند .به ياد فيلم محكوم به مرگ گريخته است از روبر برسون افتادم .يك زندانى با اجراى نقشه اى ظاهرا دقيق همراه با همبندش از زندان مى گريزد .در نگاه نخست امر مشتبه مى شود كه موفقيت زندانى در فرار يا حالتى پرواز گونه -مديون دقت رياضى محاسبات اوست .اما ذهن ما احتمالات بسيارى را كه ممكن بود رخ دهد و فرار را ناكام بگذارد نمى بيند .اينكه اين احتمالات محقق نشده است موضوع اصلى فيلم است .موضوع اصلى فيلم چيزهايي است كه نشان داده نشده اند .اگر فيلم را غير از اين تفسير كنيم آن وقت چطور مى خواهيم عنوان فرعى آن را توجيه كنيم :باد به هر طرف كه بخواهد مى وزد . اكنون اميدوارم اين بخش از ريشه را به قدر كافى تفهيم كرده باشم .

       
      • با درود به جناب کورس ارجمند

        فرموده اید:

        “”عيسى روح الله به (يارى ،سبب، واسطه…) نور تابنده از سراپرده ملكوت گفت : هرگز كسى به ملكوت وارد نمى شود مگر دوباره زاده شود . در انجيل يوحنا نيز عيسى به نيكودموس به زبان ديگر همين را مى گويد .يعنى اين تولد دوباره از جانب خود انسان نيست .از روح الهى و نور عالم بالاست .در گفتار عيسى اين نوزايش به پس از مرگ موكول نمى شود ،هرچند در منابع اسلامى معناى عامى نيز براى اين نوزايي قائل شده اند به اين صورت كه پس از مرگ هركس از زهدان و حجاب احاطه كننده اين جهان خارج و به ملكوت وارد مى شود . من اين طور مى فهمم كه عيسى به فريسى مى گويد كه اين تولد دوباره در همين دنيا ممكن مى گردد ،اما نه فقط با اراده و دست ما و نه براى هركسى .باد به هركجا كه بخواهد مى وزد . تولد دوباره نيز در اين دنيا مخصوص كسانى است كه در معرض اين باد قرار گيرند . اينكه چنين چيزى جانمايه عرفان است دريافت خود من است””.

        ابهاماتی در این فرمایشات هست ،یکی اینکه گفته اید :

        “”يعنى اين تولد دوباره از جانب خود انسان نيست””.
        جای سوال است که مگر تولد اول انسان که قاعده رایج در طبیعت است ،از جانب خود انسان است؟ آری مقدمات تولد مثل کنار هم رفتن زن و مردی به اختیار و اراده آنان است ،اما مگر بقیه پروسه تولد یعنی حمل برداشتن زن و رشد جنین و خروج او بوقت زایش از جانب خود انسان است؟

        دو اینکه فرموده اید :
        “”از روح الهى و نور عالم بالاست .در گفتار عيسى اين نوزايش به پس از مرگ موكول نمى شود””.

        ببینید! اولا:
        روی دیدگاه ادیان ،تولد طبیعی انسان نیز به نفخ روح و دخالت ملکوت عالم است ،این از بداهت های ادیان است،پس جمله ثانوی ،به این قرینه نمیتواند حمل بر احتمال جنابعالی شود.

        ثانیا تکیه کلام شما روی جزء جزء کلام موجود در انجیل است ،و قبلا در بحثهایی عرض شد که اناجیل موجود حجیت فی الجمله (موجبه جزئیه) دارند نه حجیت بالجمله (موجبه کلیه) بنابر این بلحاظ سندی نمیتوان بر همه اجزاء کلام منقول در انجیل تکیه کرد و اموری را بر آن مترتب نمود.میدانید که در نقلهای منابع اسلامی عرفانی و حکمی ،قرائنی که شما تکیه گاه قرار میدهید وجود ندارد مثل آن جمله مربوط به باد که واقعا مبهم و مجمل است ،و استیناس و استیراد از برخی فیلم ها در اینجا کارساز نیست.

        ثالثا :اینکه می گویید :
        “”در گفتار عيسى اين نوزايش به پس از مرگ موكول نمى شود””.
        آری مدلول مطابقی آن سخن (من لم یولد مرتین لن(لم) یلج ملکوت السماوات) چنین چیزی نیست ،اما ولادت ثانوی طبیعی در عالم طبیعت هم معهود نیست ،کسی یا چیزی که متولد شده و الان فعلیت دارد معقول نیست دوباره متولد شود،اینکه تحصیل حاصل است! این در گفتار اول شما هم بود ،دوباره متولد شود ،یعنی بمیرد و معدوم شود و دوباره متولد شود؟ میدانید که بلحاظ برهان فلسفی “اعاده معدوم” ممتنع است ،و اگر معدومی (واقعا اگر چیزی در جهان معدوم شود ،زیرا میدانید خود این مورد بحث فیزیک و متافیزیک است) موجود شود ،این موجود ثانوی “همان” موجود اول نیست،و این همانی در اینجا مستحیل است ،زیرا لا اقل ایندو موجود بلحاظ زمان که از شاخصه های موجودات طبیعی است با هم متفاوتند،پس دو موجودند ولو خیلی هم مثل هم باشند.
        بنابر این ملاحظه می کنید که تولد طبیعی دوباره سر از امور مستحیل در می آورد.
        بنابر این وقتی معنای حقیقی “تولد مرتین” ممتنع است یا مستلزم محال است ،بنابر این باصطلاح بدلیل لبی (عقلی) باید کلام صادر از پیامبر خدا را (اگر صادر شده باشد) بنوعی حمل بر معنایی معقول کرد.
        قرائنی که شما ذکر می کنید ،سندیت قرصی ندارند (بجهت تحریف و اغلاط در اناجیل) ،علاوه اینکه خود مساله باد وزیدن نیز که نقل می کنید “امر مبهم و مجملی” است ، و میدانید که تکیه بر قرینه یا قرائن مبهم سبب حل مشکلات عقلی نیست.
        بنابر این با فرض اینکه تولد در طبیعت تولدی یکتاست ،قهرا تولد ثانوی باید تاویل شود .
        اگر مقصود شما این است که به نفحه الهی (ان لله فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها) و به عنایت او ،حجاب هایی از جلو چشم های خواصی برداشته شود (بسبب ریاضات و زحمات آنان) و ملکوت عالم بر آنان مشهود شود ،مثل اینکه امیر اولیاء فرموده است “لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا” اگر حجابهای حسی از غیب و ملکوت عالم برداشته شود ذره ای به یقین من افزوده نخواهد شد ،کنایه از اینکه اکنون برای او حجابی نیست ،و حجابها برای او دریده است ،و اینرا تولد دیگری بدانیم و آنرا نوزایی مبدا عرفانهای گوناگون هندی و اسلامی و بودایی و غیرو بدانیم ،خوب این بازگشت به همان “موت ارادی و اختیاری” و “موتوا قبل ان تموتوا” است که البته به نفحه و عنایت حق است و شاید آن وجه “باد” در کلام عیسی علیه السلام اشاره به این باشد.

        و اگر این وجه را نپذیریم ،وجه دیگر رخ می نماید که که مفصود از تولد ،تولد در برزخ بعد از وفات از این جهان باشد ،یا تولد از برزخ به قیامت کبری باشد که در کلام مرحوم صدر المتالهین و برخی دیگر بود.
        من نمی خواهم الان بگویم کدامیک از این وجوه متعین و ناگزیر است ،اما می خواهم بگویم ،استحاله تولد مرتین امری محسوس و مطابق ناموس علی معلولی این عالم است اولا ،و تولد ثانوی مستلزم اعاده معدوم باطل است بجهت لزوم محال و تناقض که در جای خود در فلسفه و کلام مبرهن است ،و فیزیک نیز موید آن است. پس لاجرم بجهت تعذر و استحاله معنای حقیقی “تولد مرتین” ما باید کلام را تاویل کنیم.
        پس حق با شماست که بدلالت مطابقی ،در کلام عیسی تولد به بعد از مرگ موکول نمی شود ،اما بدلایلی که عرض شد چرا بدلالت التزامی عقلی و بمدد برهان های خاص کلام حمل بر موت ارادی یا تولد و زایش بعد از مرگ از زهدان طبیعت به عالم ملکوت نشود؟

        در مورد دشمن =دژمن ،فقط عرض کنم که بحث من بحث لغوی نبود ،آن تقابل بین شعر حافظ و فرهنگ قرآنی که پدید آمد ،عرض شد که تعبیر “عدو”=دشمن در فرهنگ قرآن بلحاظ استعمالات و استقراء موارد منصرف به دشمن در معرکه جنگ و متخاصم فعلی است ،حال اینکه در نظر عرف ها یا اشخاصی توسعه مفهومی در مفهوم دشمن و دشمنی دهند،آن مورد نظر نیست ،غرض آن بود که “اشداء علی الکفار” یعنی اشداء و شدت در برابر متخاصم در عرصه جنگ ،با این دشمن مدارا معقول نیست ،اما مخالف عقیدتی و اندیشه ای دشمن نیست ،و یهود و نصاری در فرهنگ قرآن و اسلام بصرف یهود و نصاری بودن دشمن نیستند،آری آنان کافر به رسالت پیامبر هستند اگر بینه قائم شده باشد ،اما دشمن محارب نیستند ،و کفار معاهدند،و در سیره پیامبر هست که با یهود و نصاری معاهده داشت ،حال اینکه آنان بعهد خود وفا نکردند و پیمان نامه نقض کردند بحث دیگری است.در هر حال غرض من این بود نه بحث لغوی.

        شاد باشید

         
  20. با عرض سلامی دوباره به سالک عزیز و هم میهنانم . بعد از کامنتی که گذاشتم در اینترنت میگشتم چشمم به نامه دختری به ظریف وزیر خارجه خورد . به خدا اشک وخشم تمام وجودم را فرا گرفت . بطور خلاصه عرض میکنم: دختری تحصیل کرده در اواخر دوره فوق لیسانس نامه ای به این مضمون به ظریف نوشته و گفته که با شوهرش که او هم دوره دکترا را دارد میگذراند و هردو از استعداد های در خشان هستند و بی کاری و فقر دمار از روزگارشان در آورده پدرانشان هم که از باز نشستگان هستند وتوان کمک به آن هارا ندارند فقط خواب عروسی و جهیزیه را میبینند گفته که این اترژی اتمی چه دستاوردی داشته از کرایه خانه پدری کمرشکن شده و میگفت و مخارج ایاب وذهاب هفته ای چهل هزار تومان که در توانش نیست و آنقدر مناعت طبع داشت که اسم وآدرسی هم نمیگوید و عنقریب مجبوربه ترک تحصیل است .ولی حیفش می آید ودارد میچنگد. وظریف در جواب گفته که من باعث نابسامانی ها نیستم ولی با کمک رئیس جمهور داریم کار میکنیم وووووووو . ومن به فکر سه هزار میلیارد تومان های اختلاس آقایان افتادم ونهیب رهبر که آنقدر در بوق وکرنا نکنید . و هزاران اختلاس و هبه و وام های بلا عوض و وام های بدون وثیقه و میلیاردها پولی که توسط پاک دست ترین دولت تاریخ ایران به باد فنا رفت ودرد جانکاه این دختر عزیز وپسرانی که زیر بار زندگی پرپر میشوند وآهشان گریبان هیچ کس را نمیگیرد . آن وقت آقایان جهت عزیزدردانه هایشان بدون داشتن شرط معدل کافی بورس گرفته اند که نکند از درآمد های میلیاردیشان کمی هدر رود . در صدر اسلام برده ای بود ایرانی به نام فیروز که به علت داشتن انواع هنر به او لقب ابو لوء لوء داده بودند که توسط ابوهریره (پدر گربه) خریداری شده بود او به قصد شکایت نزد عمر خلیفه مسلمین رفت عمر پرسید شکایتت چیست گفت اربابم مرا مجبور میکند که از صبح تا شام به کوچه ها ومحلات مکه بروم و کار کنم وحاصل آن را دودستی تقدیم کنم تا شبانگاه لقمه نانی به من بدهد . عمر پرسید چقدر به او می دهی گفت روزی ده درهم عمر گفت عجب من تابحال ندیده ام برده ای روزی یکی دو درهم بیشتر به صاحبش بدهد مگر تو چه کاره ای میگوید من نجار خوبی هستم بنای قابلی هستم آبگینه کاری هم نیک بلدم عمر درمورد آبگینه کاری توضیح میخواهد که میگوید یعنی شیشه گری وووو در پایان عمر میگوید برو برو که صاحبت به تو رحم میکند که بیشر نمیخواهد شکایتت مسموع نیست. واورا روانه میکند ناگهان میگوید بر گرد ! من شنیده ام که آسیاب های بادی خوبی میسازی میگوید بلی عمر گفت یک آسیاب هم برای من بساز . فیروز میگوید آسیابی برایت بسازم که در شرق وغرب عالم صدایش بیاید و رفت عمر رو به اطرافیانش کرد وگفت این مجوس مرا تهدید کرد! چندروز بعد فیروز با خنجری آخته به زیر پیراهنش به نماز صبح به اقتدای خلیفه عمر رفت ودر سر بزنگاه با خنجر پهلوی اورا درید و فرلر کرد .درتاریخ است که فیروز که روزانه به کوچه های مکه برای کار میرفت روزانه کودکان و زنان ایرانی را که برای بردگی با غل وزنجیر به مکه می آوردند را میدید و گاه گاهی بر سر کودکان زنجیر شده دست می کشید وبه پاهای خونین آنها نگاه میکرد و میگفت خدا جگرت را بسوزاند ای عمر که جگر این کودکان وزنان از تو و بیدادت میسوزد و راه به جایی ندارند .آیا امیر مومنان علی ابن ابطالب دلشان به حال این نگون بختان سوخت آیا جهت استخلاصی آن ها چاره ای اندیشیدند ویا هیچ!!

     
  21. با سلام ،،،،، طفلی به نام شادی دیری است گم شده است ؛
    با چشم های روشن وبراق ؛
    با گیسوئی بلند به بالای آرزو ؛
    هر کس از او نشانی دارد؛
    ما را کند خبر ؛
    این هم نشان ما؛
    یک سو خلیج فارس ،سوی دیگر خزر.

    ***** استاد شفیعی کدکنی ******

    به امید شادی مردم ایران.

     
  22. درود به محمد نوری زاد عزیز
    ما هم با خط کش خودمان اندازه میگیریم اخه چطور این جملات را ببینیم و چیزی نگوییم یکی به این مصلحتی ها نیست که بگوید که پدر شما /////// بر این مملکت جالب اینجاست که میگوید رژیم ستم شاهی یعنی مرده این عدالت این مصلحتی های بی شعور هستم یکی نیست به این ها بگوید ستار بهشتی در همین رژیم اخوندی مرد که اقای اصلاحاتی یعنی خاتمی سکوت کرده است و اقای مصلحتی همان پدر شما با چاقوی مصلحت سکوت کرده است جانی ترین ادمه در کنار ما هستند
    پس ما به جای شما می گوییم رژیم //// اخوندی از نوع مصلحتی و ولایتی و اصلاحاتی و اصول گرایی را نمی خواهیم چون هر سه اینها اخوند است
    این /// را ببینید
    دلنوشته فاطمه هاشمی برای مهدی هاشمی: از پس پدر برنمی‌آیند، سراغ ما آمده‌اند http://www.kaleme.com/1393/06/04/klm-195897/

     
  23. با سلام به سالک گرنقدر نوریزاد عزیز و دیگر هم میهنان گرامی . در خبر های تابناک آمده بود که یکی از مسئولین فرهنگی معمم هشدار داده بود که در مهد کودک ها بجای ارائه فرهنگ عاشورایی به رقص ( حرکات موزون ) و سرخوشی می آموزند واین بدعت است . واقعا مارا چه شده که جمعی رمال وشعبده باز و بیمار روانی از شادی بچه هایمان هم روی بر نمیتابند وآن ها را به فر هنگ سرا پا اشک وآه و بی نوائی و دد منشی اهل زور حواله میدهند بچه های که حداکثر پنج ویا شش ساله هستند را باید روحشان را خراش داد تا اگر ساعاتی از رسانه های بدعت گذار که کاری جز بمباردمان فکری مردم ندارند آسوده باشند را به دنیا وشرو شورش بخندند را آماده نبرد برای زندگی آینده شان شوند را مانند به سینه زنی وادارند. راستی من هنوز از درک سینه زنی و زنجیر زنی بی بهره ام و نمی دانم چرا باید سینه زنی کرد . کودکی مرا به فکر واداشت گفت آیا ما مسئول شهادت آن ها هستیم گفتم نه گفت پس چرا خودمان را میزنیم آن هایی که مسئولند باید خودشان را بزنندد . ومن حیران بودم از جواب. رفتم به دنبال دانستن . در این مملکت که به برکت آخوند جماعت و پیروان دو آتشه شان سانسور بیداد میکند . به فکر استفاده از اینترنت افتادم دیدم باز هم از برکت انقلاب الهی وآسمانی آقایان این جا هم با فیلتراسیون بسیار سخت در گیر است باز هم فیلتر شکن ملعون به دادم رسید و پرده از روی چشمانم بر داشت دیدم آن چه را نباید و درک کردم ان چه را نباید پرده9هایی که سالیان بر روی افکارم کشیده بودند برداشته شد دیدم هم میهنان هزارو چهار صد سال پیشم چه بی پناه به چنگ مشتی عرب وحشی دریده شدند . به آن ها گفته شد بی چون وچرا دین جدید را بپذیرید و هرسال خمس وزکات بدهید . ویا دین خود را داشته باشید و هرسال با حقارت وپس گردنی جزیه بدهید ویا شمارا میکشیم و زنان وکودکانتان را به بردگی میبریم . ببینید در هر حال باید خراج گذار باشید . و مطیع . قابل توجه آنهایی که میگویند ایرانیان با آغوش باز اسلام را پذیرفتند حالا یک مشت داعشی بی مغز عین همان کار های 1400 سال پیش را با کمی تخفیف دارن انجام میدهند که صد البته مورد نظر آقایان هم هست ولی جرئت ابراز علنی ندارند و تقیه میکنند . مگر نبود در زمان آقای خمینی که شعار میدادند جنگ جنگ تا پیروزی که آقا فرمودند خیر جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم .؟ یعنی ایشان فکر میکردن پرچمدار اسلام هستند وهمانطور که این مملکت را به آسانی به چنگ آوردند دنیا هم به ایشان اقتدا میکند! ولی در آینده جام زهر را سر کشیدند و عنان اختیار ما مردم عوام کلانعام را به دست با کفایت مشتی آخوند دادند که دمار از روزگارمان در آورند ایرانی که طی برنامه های قبل از انقلاب باید تا سال 1370 سی وپنج نیروگاه اتمی در آن نصب میشد را چنان به قهقرا بردند که در تمام کل کره زمین یک کشور مشکل دار شناخته شده ایم و آقایان به ضرب پولهای باد آورده نفتی اعمال امنیت میکنند و مدعی هستند که بهترین امنیت را داریم اگر جرئت دارند یک روز نیروهای نظامی و انتظامی را به حال آماده باش در آورند تا شاهد جنایاتی وحشت ناک باشیم این است آن مدینه فاضله ای که آقای خمینی ترسیم میکرد ! آب مجانی برق مجانی اتوبوس مجانی و این مورد آخر یعنی اتوبوس بارها مرا به فکر وا میدارد که فرد متشرعی که داعیه رهبری دارد اتوبوس را معضل مردم بداند؟!؟ این آقایان دست کمی از ایشان ندارند واصلا در عمل به فکرآینده این مملکت نیستند و مانند گرگ ها که روبروی یکدیگر بر سر لاشه ای چشم به چشم یکدیگر دوخته وچنگ ودندان نشان میدهند . تا بعد!!!!

     
  24. بابکـــــــم

    فقط!! هشیارم!! بیدارم!!؟…. از تنبلی بیزارم!! در ادامه آن نیست!!؟

    درودون علیکــــم!!

    ( کامنت سوم )

    دوستانی که احیانا کامنتهای قبلی را مطالعه نکرده اند:
    کامنت اول : ذیل پست کمک از غیب رسید
    کامنت دوم : ذیل پست چه رویای شیرینی

    کاربران محترم، همانطور که در کامنت دوم مطرح کرده بودم برای نه تنها شکست سیاست النصر بالرعب، بلکه مهم تر وارونه کردن آن و انداختن همین ترس به دامان دیکتاتور باید به بینیم او از چه چیزی می ترسد تا همان را جلوی لانه اش سبز کنیم مطرح کردم که او از دو چیز می ترسد حالا در این کامنت آن دو چیز را توضیح خواهم داد.

    1 ـ ترس اول، ترس از دست دادن جان:

    همانطور که شما عزیزان می دانید دیکتاتور برای حفاظت از جان خودش، نیرویی متشکل از ده هزار نفر بنام سپاه ولی امر تشکیل داده است با حقوقهای گزاف، برای اینکه سیر باشند تا به او خیانت نکنند. حتما مصاحبه های یکی از فرماندهان این سپاه که از آنها جدا شده است را شنیده اید که می گوید خامنه ای وقتی به مسافرت می رود قبل از سفر، خیابانهای عبور او را معین می کنند تمام نیروهای مسلح آن شهر را خلع سلاح می کنند نیروی مسلح مطمئن از تهران با خودش می برد و در تمام ساختمانهای مشرف به مسیر عبور او مستقر می کنند حتی خانه های محل استقرارش را تخلیه و به آنها پول می دهند چند روز به جایی دیگر بروند سوال این است خامنه ای برای چه اینکارها را می کند؟ پاسخ این است: او از مردم می ترسد!! که نکند یک ستمدیده دست از جان شسته از زاویه ای با یک کلت گلوله ای به او شلیک کند!! او برای در امان ماندن از این گلوله این همه محافظ تجهیز کرده است و باز هم از ترس در ماشین ضد گلوله می نشیند!! این خلیفه را مقایسه کنید با عمر، خلیفه دوم که سوار بر الاغ بدون محافظ از یک شهر به شهری دیگر می رفت!! تا عمق ترس خامنه ای را در یابید بی اعتقادی به اجل معلوم هرکس، که آخوندها تبلیغ می کنند و نیز اعتقاد نداشتن به شهید شدن!! و به بهشت رفتن نیز پیش کش!!

    2 ـ ترس دوم : ترس از دست دادن قدرت

    ما اهل خشونت نیستیم، ما به ترس اول او کاری نداریم بلکه این ترس دوم او است که برای ما از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
    ترس دوم دیکتاتور، وحشت شدید او از هرگونه تشکیلات است چون تشکیلات است که می تواند قدرت او را زیر و رو کند او نه تنها از تشکیلات سیاسی می ترسد بلکه تشکیلات صنفی نیز بر اندام او لرزه می اندازد!! به بینید با سندیکای کارگران شرکت واحد چه کرد!! بارها منصور اسانلو را زندانی و شکنجه کرد آخرالامر هم او را آواره غربت کرد!!برادرش افشین را هم در زندان کشت تا نگذارد این تشکیلات پا بگیرد!! به بینید با کانون صنفی معلمان چه کرد!! دکتر هاشم خواستار را در مشهد در زندان پوساند!! رسول بداغی و دیگر اعضاء این کانون را در زندان و خانواده های آنها را در بیرون به روز سیاه انداخت تا نگذارد این تشکیلات صنفی پا بگیرد!! می بینید با انجمن صنفی روزنامه نگاران چه می کند!!؟ اینها همه صنفی هستند وای به حال سیاسیها!! حتی به تشکیلات سیاسی که در چهارچوب نظام فعالیت می کنند نیز اجازه فعالیت نمی دهد. نهضت آزادی الآن کجاست؟ جبهه مشارکت و مجاهدین انقلاب کجایند؟ اینها که ملتزم به قانون اساسی هستند چرا به آنها اجازه فعالیت نمی دهد؟ پاسخ این است هر تشکیلاتی که با او کوچکترین زاویه ای داشته باشد دیکتاتور شدیدا از آن می ترسد دیکتاتور پایگاه مردمی ندارد ولی تشکیلات با متشکل کردن مردم دارای پایگاه و قدرت مردمی می شود ایکتاتور از این قدرت است که می ترسد بزرگترین ضعف ملت ایران در مقابل دیکتاتور نداشتن قدرت است در عین حال که اکثریت ملت ایران با دیکتاتور مخالف هستند ولی بدلیل نداشتن قدرت، کاری از پیش نمی برند!! و این قدرت هم فقط با تشکیلات به دست می آید من تعجب می کنم چرا روشنفکران ما برای برطرف کردن این نقطه ضعف اساسی، راه جلوی مردم ایران نمی گذارند!!؟ خواهش می کنم نفرمائید دیکتاتور نمی گذارد که این ساده ترین و غیر منطقی ترین پاسخ است . به وجود آوردن تشکیلات، اصل است ممانعت دیکتاتور، فرع است اصل را نباید فدای فرع کرد!! بلکه باید راههای جایگزین را پیشنهاد داد و این وظیفه روشنفکران است.

    من در حد توان خودم در صدد هستم راه قدرتمند کردن مردم را با شما کاربران محترم در میان بگذارم تا با پیشنهادات تکمیلی شما بتوانیم با کلید تشکیلات، این قفل فرو بسته مردم ایران برای مقابله با دیکتاتور را باز کنیم در کامنت بعدی به این دو موضوع خواهم پرداخت:

    1 ـ این تشکیلات باید دارای چه مرامنامه ای باشد که اکثریت قاطع مخالفان دیکتاتور، از هر قوم و آئین و مذهب را پوشش دهد و در عین حال فعالیتش مدنی باشد و نه توسل به خشونت.

    2 ـ اعضاء این تشکیلات که هم به نوعی برانداز است و هم باید فعالیتش در داخل ایران باشد چگونه فعالیت کنند که نه کسی به ترسد و نه کسی را بتوانند دستگیر کنند در عین حال اعلامیه های این تشکل در سطح میلیونی توزیع شود!!

    در کامنت های بعدی پاسخ دو سوال فوق را با شما هموطنانم به اشتراک می گذارم با من همراه باشید… ادامه دارد

     
  25. مقام عظما اونجوری میگه قاضی القضات اینجوری میگه بعد میگن چرا مردم مارو نمی خوان. بابا، کرم از خود درخته. همین حرفای نسنجیده رو میزنین که مردم ازتون نفرت دارن.
    انتخابات پارسالو خودتون برگزار کردین دیدین که نورچشمی های آقا سر جمع 2-3 میلیون رای بیشتر نیاوردن اونم رای هائی که همه میدونیم کیا میدن.
    آقای آملی لاریجانی به خداتون بگین خودشو پشت سپاه تا بن دندان مسلح داعش مسلک قایم نکنه بیاد بیرون تا ببینیم بازم میتونه حکومت کنه؟

    همینه که مستشرقین میگن اسلام با ضرب شمشیر پیشرفت کرده. خدا وکیلی غیر هند و چین که اسلام بوسبله عرفائی مثل منصور حلاج ارائه شد در کجای این دنیا بدون جنگ و خونریزی و تخریب آثار تاریخی و مدنی جلو رفت؟

    من هم به ابن اعتقاد پیدا کرده ام که سیستم انتشار اسلام همین بوده که داعش دارد و جمهوری اسلامی پایه گذار آن بود زمانی که پس از روی کار آمدن و آغاز جنگ اعلام کردند که میخواهند اسلام را صادر کنند یا همان موقع که علنا اعلام شد راه قدس از کربلا میگذرد و به سازمان ملل که به هر دلیلی اسرائیل را به رسمیت شناخته دهن کجی کردند یا اینکه سفارت آمریکا را اشغال کردند و رهبر کبیر هم از ان حمایت کرد و هنوز هم تا مشکلی پیش می آید میریزند و سفارت ها را تخریب میکنند. این یعنی خوی تخریب و اشغالگری که دنیا هم بدرستی این را فهمیده که اگر جمهوری اسلامی ایران را رها کنند به هیچ چیز پای بند نیست جز منافع صنف روحانیت.

     
  26. جناب نوریزاد با درود ! در فیس بوک درباره ناراحتی قلبی ات نوشته بودی امیدوارم که حالت خوب و نتدرست باشید.استرس بخصوص در کشورهای استبداد زده فشاری ناخواسته ولی عمدی از طرف حکومت است.حکومت به عناوین مختلف سعی در ایزوله کردن و از میدان بدر کردن دگراندیشان و مخالفان خود است و وارد کردن استرس یکی از مهمترین این ترفندها و نمونه ای از شکنجه است.امروزه استرس یکی از مهمترین عامل بیماریهای قلبی و مغزی و فشار خون و بالا رفتن قند خون است.که همراه با دیگر عوامل مهم در ایجاد بیماریهای قلبی و مغزی مثل بالا بودن فشار خون و چربی بد (کلسترول بد) و بیماری قند و مصرف دخانیات و عوامل ژنتیکی و بی حرکتی یا کم تحرک داشتن…تعیین کننده است.بنابراین حتما یک معاینه پژشکی انجام دهید و سعی کنید تا می توانید هرچند که با مبارزه ایکه در پیش گرفته اید امری محال است آرامش روحی خود را تمرین کنید.چون فشار زیاد و استرس بیش از حد نه تنها به بیماریهای بالا ذکر شده می انجامد بلکه از نظر روحی نیز به افسرده گی که خود عامل بزرگی در بروز بیماریهای جسمی است می تواند بیانجامد.اما با تمرین روزانه و برخورد با انسانهای مثبت و فعالیتهای فکری مثبت و مفید مثل آنچه که شما انجام می دهید و غذای مناسب و عدم استعمال دخانیات… درحقیقت می تواند از بروز افسرده گی و بیماریهای قلبی … فشار بیش از حد استرس بر شما جلو گیری کند.مسلما سایر کاربران و دوستان هم باید توقعات خود را از شما محدود کرده و انچه را خود نمی توانند انجام دهند از شما هم نخواهند. همانطور که در بالا یاد آور شدم در یک نظام استبدادی مرگ و زندگی افراد نه دست تقدیر و طبیعت بلکه مستقیما دست نظام جنایت پرور و استبدادی است.آلودگیهای زیست محیطی از یک طرف و فشارهای روحی و جسمی از طرفی دیگر در کنار سایر عوامل طبیعی باعث کوتاه شدن عمر طبیعی در دیار افت زده ماست.وقتی انسان شریفی را همچون سیامک زند به انجنان مرحله ای از افسرده گی و ناتوانی می رسانند که مرگ را تنها راه رهایی می بیند دیگر می توان حدس زد که شما و هزاران انسان فداکار و شرافتمند دراین وادی چه می کشید.ولی ما را جز امید وار بودن و مثبت اندیشیدن برای دنیایی بهتر برای فرزندانمان نیست و حق نا امید شدن هر چند ره پر پیچ و خم و خسته کننده باشد نداریم! بقول زنده یاد بختیار انکس که لحظه ای بیشتر مقاومت کند برنده است و ما باید برنده باشیم زیرا باخت ما باخت نسلهای اینده نیز خواهد بود و ما حق چنین باختی را بهیچ وجه نداریم!

     
  27. با عرض سلام و ادب

    من با بیان موردی که در زیر به آن اشاره میکنم خواهان همفکری و کمک شما و همه ایرانیان

    دلسوز وطن جهت یافتن راه حل عملی کوتاه مدت برای این معضل که این راه حل میتواند به

    صورت کمپین یا فراخوان یا هر صورت دیگری باشد و راه گشای بسیاری از مشکلات امروز وطن

    ما است

    حکومت های دیکتاتور از نخبگان و متفکرین و اندیشمندان در هراس هستند بنابراین همیشه یا آنها را تبعید میکنند

    یا عرصه را بر آنان تنگ میکنند که خود مهاجرت کنند وبه قول شما آن کسانی که راه را برای نابودی کشور ما هموار

    کردند آن باغبان از نادانی حکام تازه به دوران رسیده وطن فروش ما حداکثر استفاده را برد هم کشور را

    از سرمایه گزاران دلسوز خالی کرد و باعث شد آنان اموال خود را به خارج از ایران برده و در آنجا

    سرمایه گزاری کرده و مهمتر نخبگان و اندیشمندان و دانشمندان و متفکرین و دانشجویان

    نخبه….. خواسته یا نا خواسته بر موج خروج از کشور سوار شوندو کشور را با آن هزینه

    گزافی

    که همه واقفند برای تحصیل آنها شده به آمریکا و اروپا و کشورهای دیگر مهاجرت کنند این

    یعنی فاجعه اصلا احتیاجی به دشمن نیست ما خودمان بدترین دشمن هستیم یعنی تمام

    هزینه ها را کشور ایران ومردم ایران متحمل شده اند و موقع بازدهی که میشود ما دو دسته

    آنها را تقدیم کشود های دیگر میکنیم و آن کشور ها چه خوشحال میشوند و چه به حماقت

    مردم ما و سران کشورمان میخندند.

    مقصر اصلی حاکمین نادان و وطن فروش هستند ولی وقتی موجی به کشوری مثل کشور

    ما میرسد که مردم تحقیر شده اند بی هویت شده اند و خرد شده اند و به آن ها بی

    احترامی شده

    این مردم فقط از همدیگر کورکورانه سبقت میگیرند بسیاری از افرادی که به خارج

    مهاجرت کرده اند نه دلیل سیاسی داشته نه چیز دیگری و این افراد سوار موج

    مهاجرت شده اند و اگر زمینه برگشت آماده باشد آنها زودتر از بقیه بر میگردند نکته

    ای که ما ایرانیان آن را در نظر نمیگیریم این است که باید خودمان کشورمان را

    بسازیم از هیچ کجای دنیا کسی نمی آید کشور ما را آباد کند و بسازد

    یکی از دلایلی که کشوری مثل افغانستان و کشورهای مشابه به این حال و روز در

    آمده به خاطر اینکه سرمایه داران نخبگان و دانشمندان و…… فقط به فکر خودشان

    بودند که بروند جایی که راحتتر باشندو نتیجه این شد که میبینید وچرا یک کشور شد

    ژاپن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون بعد از جنگ جهانی کسانی که برای تحصیل و موارد دیگر رفته

    بودند بدون استثنا برگشتند و ژاپن شد .

    حتال اگر فراخوان کمپین یا هر چیزی داده شود واز حدود 5 تا 6 میلیون ایرانیان حداقل

    2/3 به کشور برگردند ببینید چه تحول عظیمی در کشور پدید میآید و چه اثرات مثبتی

    دارد و چه همبستگی بوجود میآید حتی کسانی که اتهام 88 و غیره دارند وقتی همه

    با هم باشند و برگردند هیچ کس آسیبی نمیبیند

    مگر نه اینکه اگر خدای نکرده زلزله مهیبی در تهرات بیاید ناخواسته همه میآیند ببینند

    بر سر عزیزانشان چه رفته ؟بر سر مال اموالشان چه رفته؟با جهت کمک به هموطنان

    حال فرصض را بر این بگزارند و به کمک وطن بشتایند و با تشر اقتدارگرایان و خود

    کامگان جا نخورند تا دونان و پست مایه گان ببینند آن کسانی که باید بروند آنان

    هستند

     
  28. با سلام
    موفق باشید و همراهتان دست آرزو و امید این ملت سرخورده و دلمرده
    و امید که رهبر متوهم نیز به بیت آخر شعرش برسد همچون مقتدایش

     
  29. جناب نوریزاد

    از اینکه کماکان ” با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار” براهتان ادامه میدهید بسیار خوشحالم . متاسفانه مجبورم یاداوریتان کنم که دیروز مقام معظم رسما کلید “خاتمیزاسیون” آقای روحانی را زدند و بدون رو دربایستی به ایشان فرمودند که اولا با ادب باشد و بعد اینکه قول و قرارهای قبلی با “ذات اقدس” را فراموش نکندو خلاصه آنچه را که نباید “کش” ندهد. آنها که نزدیکترهم نشسته بودند شنیدند که ایشان زیر لب فرمودند “گور بابای ملت و انتظاراتشان”. اولین اثر اوامر ملوکانه اینکه بلافاصله روزنامه ها و سایت های مثلا اصلاح طلب از خواب غفلت بیدار شده و همصدا و با عناوین مختلف میگویند مساله بورسیه ها را نباید بیش از این کش داد.
    ایکاش یک جو از پشتکار شما را رفقای اصلاح طلبتان داشتند.

     
  30. تو بازم بيدات شد

     
  31. دلم گرفته از زمین و زمان . من دارم روزای به اصطلاح جوونی رو سپری میکنم ولی نمیدونم چرا سالهاست خنده رو لبام نیست . حس ی آدم پیرو دارم .احساس میکنم تو کفه هرم مازلو دارم دست و پا میزنم.30 سالمه . موهام تو درس خوندن سفید شده 2 شیفته سر کارم ولی حقوقم 685هزار تمنه .آرزوی ی ازدواج تو دلم مونده باورتون میشه ازدواج !!!! . ولی نه پول دارم نه امنیت شغلی … آیا این روزمرگی همون زندگی سگی نیست؟آقای نوری زاد خوش به حال شما که حداقل دوره جوونیتونو خیلی بهتر از نسل من سپری کردین . میدونم الان مثل کاوه آهنگر مثل شیر دارین پرده های ترس رو واسه ما کنار میزنی و خودتون کم مشکل نداری ولی اگه دستت به اون یقه سفیدای گردن کلفت رسید پیام فریاد زیر آب ما جوونای دلمرده رو بشون برسون . بدونن که تا قیامت نمیبخشیمشون . ببخش ازین همه هذیان گویی. خیلی دوس دارم ی چیزی بنویسی در جوابم پیامم که بدونم خوندی مطلبمو . اولین بارمه دارم واستون مینویسم .

     
  32. راستی جلو سفارت امریکا بهترین محل برای قدمگاه است. چون مصبب اصلی امریکاست. خمینی هم گفت هر چه مصیبت داریم از امریکاست. بیچاره نمیدانست خود او هم یکی از این مصیبت هاست.

     
  33. ین که ما مرتب از مسیولین انتقاد می کنیم و نقش خودمان را در تغییر اوضاع نادیده میگیریم. نشانه تسلیم ما به سیستم حکومتی شاه سالاری است. ما همواره در تاریخ 2500 ساله شاهنشاهی دیده ایم که مردم همیشه به دست و زبان پادشاه چشم دوخته اند. و هر انچه را که مردم داشته اند از پادشاه بوده است. پادشاه دلش خواسته داده است نخواسته نداده است. به این نکته توجه نکرده ایم اگر مردم سالاری میخواهیم ابتدا مردم باید سالار شوند و سالاری کنند. در یک دانشگاه سه نفر استاد قلچماق و تعدادی مامور حفاظت و در هر کلاس یکی دو نفر خبرچین کل دانشگاه را در دست گرفته اند. همه سعی میکنند تا خود را در برابر انها خوار کنند تا مبادا چشم زخمی به انها برسد. روح خود را به انها فروخته اند. میترسند در خفا چیزی بگویند. و یا به چیزی فکر کنند. مثل ادم های خاک بر سر راه میروند و همه نشانه های زندگی را از خود گرفته اند تا مبادا مدعی ای برای جان انها پیدا شود. اگر استادی مزدور در کلاس علم و عقل را انکار میکند. دانشجو میترسد کلمه ای از افکار خود را بگوید مبادا دچار مشکلی شود. تا ملتی سالار نگردد هیچ حکومتی در مقابل انها سر فرود نخواهد اورد

     
  34. سلام اقای نوری زاد.کامنت قبلی راجع به بیانات لاریجانی از من بود.مشخصات منولطف کرده بنویسیدومنتشرکنید.باسپاس.عباس انعامی

     
  35. درود بر شما
    شما که در آن سینه قلبی از طلا داری
    خبرنگار آمریگایی که ناجوانمردانه بدست عمله های اسلام سر بریده شد تا آخرین لحظه فکرش را هم نمی کرد که مدعیان اسلام تا این حد درنده و خون ریز باشند و با خونسردی تمام و قلبی مطمئن انگاری در حال بازی تاتر بود و خبر نداشت که در اسلام عزیز سر بریدن خیلی پیش پا افتاده و معمول بوده و اگر بنا باشد که روزی دستورات اسلام مو به مو اجرا شود نسل بشر منقرض خواهد شد و عده ای جاهل می مانند و برده و کنیزان بیشمار !

     
  36. حضرت ایت الله عظمی اقای شیخ لاریجانی رییس قوه قضا درمصاحبه ای بیاناتی فرمودندکه هوش از سربنده ربودیا پرید.
    ایشان بجای رسیدگی به پرونده های ملیونی وسایرمفاسدعظیم اقتصادی فرمودندهمه چیز نظام ما مربوط به خداونداست.وکسانی که مرام سکولاری دارندچون به این بندقانون اساسی متعهدنیستندنمی توانندمنصبی را به عهده بگیرند.واینکه مرام سکولار را با هیچ برهان واندیشه ای نمی توان توجیه کردو…
    اول اینکه بهتربودایشان مشخصات اون خدای مدنظرخودرا به وضوح مشخص میکردن تاماهم اورابشناسیم.ودیگراینکه اون خدای بزرگی که مدنظرایشان است وصاحب این مملکت خودچگونه بایست ان را اداره کند؟
    جناب شیخ شما که به گفته خودتان ویرانه ای تحویل گرفته بودیدوان ویرانه . ویرانتر هم شده(باتوجه به اینکه خودم گذرم به این ویرانه افتاده بودوتجربه شخصی دارم)بهتر است سنجیده تر حرف زده ومهمتر اینکه فرصت پاسخ به اندیشه های دیگرهم بدهیدنه اینکه اندیشه های مخالف را روانه اوین بکنید.
    دوستان بهترمیتواننداین سخنان رانقدکنند.

     
  37. جنگِ عقیدتی و آرمانی یا جنگِ دفاعی و میهن پرستانه؟
    قسمت هفتم (قسمت ششم، در پستِ “چه رویای شیرینی!”)
    با درود به انسان آزاده و شجاع، جناب نوری زاد عزیز

    رکود نسبی در جبهه‌ها و بحران سیاسی در کشور (4)
    ***************************************
    در قسمت گذشته، در ادامۀ بحرانهای سیاسیِ کشور؛ به آخرین سخنرانی و افشاگریِ رئیس‌جمهور (بنی‌صدر) در 14اسفند سال 59 پرداختم. این سخنرانی منجر به زدوخورد بین طرفدارنِ بنی‌صدر و طرفدارانِ حاکمیت یا حزب جمهوری، شد. جناح بنی‌صدر، مدعی بودند که علت این درگیری‌ها، هجومِ چماقدارانی میباشد که توسط روحانیون منتسب به خمینی هدایت میشوند و به قصدِ برهم زدنِ این سخنرانی به دانشگاه تهران آمده بودند. و در مقابل، حاکمیت با استفاده از انواع تریبون‌ها و بویژه صدا و سیما، این اتفاق را بعنوانِ “غائله 14 اسفند” قلمداد نموده و تلاش کرد تا با مظلوم‌نمایی، کتک‌خوردگان را از مردمانِ مسلمانِ عادیِ کوچه و بازار نشان داده و تقصیرها را بر گردنِ رئیس‌جمهور و سازمان مجاهدین خلق بیاندازد. حال در این قسمت، به بازتاب‌های این سخنرانی در کشور می پردازم:

    3- بازتابِ سخنرانی 14 اسفند و ادامۀ بحرانها:
    ———————————————————
    به جز تظاهرات مختلف که به نفع و بر ضدِ رئیس‌جمهور در تهران و قم انجام می گیرد؛ خمینی دستور می دهد تا طرفین از اختلافات دست برداشته و از اشاعۀ آن در کشور خودداری نمایند. وی همچنین یک هیئت سه نفره را بعنوان میانجیِ سه طرف (دولت، مجلس و قوۀ قضائیه) تعیین می نماید تا این هئیت با نظارت بر سخنان و رفتارِ مسئولان این سه نهاد، چنانچه تخلفی را مشاهده نمود، آنرا به مردم اعلام دارد. ضمناً این هئیت به مسئله رویداد ۱۴ اسفند نیز رسیدگی نماید.
    این هیئت سه نفره، از (آقای مهدوی‌کنی) بعنوانِ نمایندۀ آقای خمینی؛ (آقای محمد یزدی) بعنوان نمایندۀ آقایان بهشتی، خامنه‌ای، هاشمی‌رفسنجانی و رجایی، و (آقای اشراقی-داماد آقای خمینی) بعنوان نمایندۀ بنی‌صدر، تشکیل گردید.
    از همان اوائلِ شروع بکار این هیئت، رئیس‌جمهور با برخوردها و عملکردِ هیئت، مشکل پیدا میکند. وی معتقد است: هیئت در اموراتی دخالت می‌کند که در زمرۀ وظائف آنها نیست و دخالت در کارِ رئیس‌جمهور می‌باشد. و از طرفی نیز معتقد است که: امکان اطلاع رسانی از رئیس جمهور گرفته شده و او را به سکوت واداشته اند، در حالیکه طرفهای مقابل، علاوه بر تریبونهای نماز جمعه و جماعات و مساجد، رادیو و تلویزیون را نیز کاملاً در اختیار داشته و دائماً در حالِ تخریبِ وی هستند!
    لذا از این پس، بنی صدر اقدام به نگارشِ نامه به آقای خمینی و پسرش و آقای منتظری و قوه قضائیه و هیئت حل اختلاف، می کند.
    در اینجا به چند نامۀ بنی صدر و بازتاب‌های دیگر این واقعه، اشاره می گردد:
    1-** نامۀ رئیس‌جمهور به خمینی در 17 اسفند:
    رئیس جمهور، سه روز بعد، در نامه‌ای به خمینی، به ایشان می گوید که سرانِ حزب سازمان دهندۀ چماقداران هستند و دائماً مرا تهدید میکنند و حتی این تهدید توسطِ اطرافیانِ نزدیک شما هم انجام میشود. به بخشی از این نامه توجه نمایید:
    … وقتی چماقداران، رئیس‌جمهوریِ را که یک روز پیشِ از این واقعه، شما فرمودید بر قلبها حکومت میکند(آن هم به سران کشورهای اسلامی و خطاب به دنیای اسلام)؛ کنار بزنند، البته دیگر هیچ‌کس حریف آنها نخواهدشد…امروز دیگر همه می دانند که سازمانِ چماقداران را این آقایان می‌گردانند و با صراحت نیز تهدید میکنند. دایرۀ تهدید، دور بود، اینک نزدیک می‌ شود و به نزدیک‌ترین کسانِ شما رسیده است. رادیو و تلویزیون و قلم و تریبون مجلس و… در انحصارِ آنهاست.
    … آقای خامنه‌ای بدون اینکه بحثی در شورای دفاع شده باشد، در نماز جمعه گفتند: شورای‌دفاع به اتفاقِ آراء پیشنهادِ 8 کشور را رد کرد!. مقصود، خوب و بدِ پیشنهاد نیست، منظور، صداقت و عدالت است.
    … اولِ هفته، طرحِ دو فوریتی آوردند. به این بهانه که 3 وزارتخانه خوب اداره نمی شود و عجب اینکه، طرح برای این بوده که همان ترتیبِ اداره، ادامه پیدا کند! آن را دخالت فرمودید، انجام نشد. آخرِ هفته، این داستان را درست کردند. اینجانب کاملاً آماده‌ام بروم. این بهترین فرصت است. همۀ مردم می دانند، چرا کنار می روم. در کشور اسلامیِ که رئیس مجلس و امام جمعۀ آن، این طور قلبِ حقایق کنند و به این آشکاری از عده‌ای که خود سازمان می‌دهند، دفاع کنند؛ قانون، مستقر نمی شود.
    2-** نامۀ رئیس‌جمهور به خمینی در 20 اسفند:
    رئیس جمهور، سه روز بعد، نامۀ دیگری به خمینی نوشته و می گوید:
    « اینجانب نمی‌توانم با آقایان در یک‌جا بنشینم. مسؤلیتِ جنگ با اینجانب باشد و تصمیم را کسانی بگیرند که جنگ و ادامۀ آن را وسیلۀ بقاءِ خود قرار داده‌اند. حرف‌هایم را زدم. باز موافق نظر شما عمل می‌کنم. می‌مانم و جنگ را اداره می‌کنم. به مشهد و تهران (سخنرانی) را هم تعطیل می‌کنم. اما با این آقایان یک‌جا جمع نمی شوم. از اینجانب بیش از این نخواهید. دربارۀ رسیدگی به قضیه 14 اسفند هم آنچه نوشتنی است، در نامه به دادستان نوشته‌ام. امیدوارم چنان نشود که دفعات پیش شد و در تاریخ بماند آنچه میماند…
    …متأسفانه چماق، راه علاج تشخیص داده شد و در نتیجه این گروه‌ها تقویت شدند…به خدا همه دارند از همه‌چیز مأیوس می‌شوند…. عیبِ شما این است که نه اعتماد میکنید و نه تحقیق!. …از این قانون اساسی چه چیزش اجرا شده است؟ از اول، زیر پا گذاشته شده است. رژیمی که خود، قانون‌اساسیِ خویش را اجرا نمی‌کند، چه ثباتی میتواند داشته باشد؟»
    3-** نامه آقای بهشتی به خمینی،:
    یکی از بازتاب‌های این موضوع، نامه‌ای است که توسط آقای بهشتی به خمینی نوشته می‌شود. این نامه در تاریخ 22 اسفند 59 (یک هفته بعد از غائله 14 اسفند)، نوشته شده و در آن آقای بهشتی از ماهیت اختلاف خودش و همفکرانش با آقای بنی صدر را افشاء می نماید.
    وی در این نامه به صراحت اعلام می دارد که: در این درگیری، دو “اعتقاد” و دو “بینش” وجود دارند که ما معتقدیم، اعتقادِ ما درست‌تر بوده و در حال حاضر هم آنقدر طرفدار پیدا کرده‌ایم که تمامیِ مقامات کشوری و لشگری را خودمان به عهده بگیریم و …
    از آنجائیکه در قسمت قبل، این نامه با جزئیات بیشتر توضیح داده شد، در اینجا از پرداختن به آن صرف نظر می گردد.
    4-** نامۀ رئیس جمهور به آقای منتظری در تاریخ 24 اسفند 59:
    آقای بنی صدر در نامه‌ای خطاب به آقای منتظری، از وی گلایه میکند که چرا هر روز در مورد ارتش، حرفهای غیر واقعی می زند؟ وی آنگاه می گوید که این مسائل تماماً زیر سرِ محمدمنتظری است که دوست داشته فرمانده سپاه شود ولیکن رئیس جمهور نپذیرفته است. وی همچنین در این نامه به صراحت اعلام میدارد: گروهِ مقابلِ وی (یعنی روحانیون و حزب)، از مسئلۀ گروگانگیری به قدرت رسیده‌اند. و همین گروه هستند که برای بقاء خودشان، دوست دارند که جنگ خاتمه نیافته و ادامه داشته باشد!!
    به بخشی از این نامه توجه فرمایید:
    ««… اینک هر روز مصاحبه و سخن و خطابه از قولِ شما دربارۀ ارتش است و جملگی به نادرست. عامل، فرزند شما. همان فرزند که اعلامیه دادید دیوانه است…
    …از گروگانگیری، جمعی به قدرت رسیده‌اند و فکر می کنند با ادامۀ جنگ، ایران برای همیشه برایشان مسلم می شود. نمی خواهند کردها دست از جنگ بردارند و تسلیم بشوند. همان طور که نمی خواهند جنگ با عراق تمام بشود. لابد نامۀ شما خطاب به شورای دفاع، نتیجۀ القائات همین کسان است که این خط خطرناک را تعقیب میکنند…»»
    5-** نامه بنی صدر به احمد خمینی، 3 فروردین 1360:
    بنی‌صدر در آغاز سال جدید (سال 1360)، نامه‌ای به احمد خمینی نوشته و می‌خواهد تا مطالبِ آنرا با آقای خمینی نیز مطرح کند. ایشان در این نامه، به احمدآقا و به مسئولین نظام، یادآوری میکند که: برخورد و مقابله با ارتش و فرماندهان آن، بایستی کاملاً حساب شده باشد. وی نمونه‌های فراوانی را از دوران شاه و از کشورهای اروپایی، ارائه میدهد که در آنها یرای برخورد با فرماندهان ارتش، ملاحظاتی را رعایت می‌کردند. وی در نهایت اظهار میدارد که فرماندهان ارتش می‌گویند: ما باید چه کاری انجام دهیم تا آنها ما را باور کنند و دست از سرِ ما بردارند؟
    به بخش کوچکی از این نامه توجه نمایید:
    «ارتش، مثل دستگاه‌های دیگر نیست. حساسیت بسیار دارد و هر اقدامی در آن، باید با احتیاط و سنجیدگی انجام بگیرد. گرفتن و محاکمه کردن و تحقیرِ سران ارتش، مثل یک زخمِ چرکین، باقی می ماند.
    …یکی از علل عدم کارآئیِ لشگر خوزستان، این است که فرمانده این لشگر که گناهی هم نداشته و ابتدا هم به یک سال زندان محکوم بوده است، از قرار به وسیله آقای خلخالی یا نظیر او، در برابر چشمانِ افرادِ لشگر، اعدام شده است.
    …پیشنهاد این است: آقای ری‌شهری که دستیار آقایان بهشتی و قدوسی است، سر به سرِ سرانِ ارتش نگذارد. بسیار خطرناک است. …نباید این تصور برای نظامیان به وجود آید که با وجودِ جنگ و همه گونه تلاش و فداکاری، باز دست از سرِ آنها برنمی دارند.»
    6-** نامه بنی صدر به خمینی، 18 فروردین 1360:
    بنی‌صدر در نامۀ دیگری، موارد خلافِ آقای بهشتی را به خمینی گزارش میکند. وی از تعطیل کردنِ روزنامه انقلاب اسلامی گلایه کرده و می‌گوید: که بهشتی و یاران او در حالِ مقدمه چینی هستند تا پس از فوت شما، تمامیِ مقامات را خودشان قبضه کنند!. به بخشی از این نامه توجه نمایید:
    «« معروض می دارد؛ آقای بهشتی بر خلافِ بیانیۀ شما، در سپاه پاسدارانِ کاشان صحبت کرده است. دو تخلف: 1- سخنرانی که در حوزه مسؤولیت او نیست (اگر در حزب خود و یا در جمع قضات حرف میزد، ایرادی نبود) 2- سخنرانی در سپاه و مداخله در امری که به ایشان راجع نیست!. اما صحبت بر سرِ این تخلف‌ها نیست. صحبت بر سرِ خطرِ بزرگ‌تر است: به آنها می گویند؛ شما سعی کنید امنیت شهر را خودِ شما به عهده بگیرید و به شهربانی و ژاندارمری راه ندهید، اگر گیری هم داشتید بگوئید ما رفع می کنیم. …این دستورالعمل آقای بهشتی، معنائی جز تهیۀ مقدماتِ قبضۀ کشور، در صورتِ درگذشتِ شما، ندارد.
    …آقایان رادیو و تلویزیون و مجلس و منبر… را در اختیار دارند و اینجانب از حق صحبت محروم می شوم! …روزنامه‌ها که در واقع هدف همان روزنامه “انقلاب‌اسلامی” است، نیز توقیف می‌شوند،…»»
    ادامه دارد.
    با ادب و احترام، حامی.

     
    • جناب حامی،درود
      بسیار سپاسگذارم از زحمات شما دوست عزیز. امیدوارم که این مطالب ادامه داشته باشد.

      شاید در اینجا بجا باشد که از سه آزاد مرد و دلسوز ایران یاد کنم که اثر گذار در جریان انقلاب 57 ایران بودند و تمام تلاش خود را تا آنجا که در توان داشتند برای کشور عزیزمان ایران انجام دادند ولی متاسفانه به آنها خیانت شد و از اعتماد آنها سوء استفاده شد.
      این آزاد مردان شاپور بختیار ، مهدی بازرگان و ابوالحسن بنی صدر بودند.
      هر سه این بزرگ مردان منشاء خیر برای کشور بودند و هدف هر سه آنها خدمت به انسانیت و ایران بود.
      هر چند که متاسفانه اختلاف و رقابت بینشان باعث قدرت گرفتن جبهه ی مخالف آنها یعنی آخوندها شد و البته همین آخوندها از هر سه آنها به نوعی استفاده ی ابزاری کرده و آنها را فریب دادند و سپس قدرت را تصاحب کردند.

       
      • جای تعجب استکه بازرگان وبنی صدر جزو ازاد مردان عنوان فرمودیدحتمابنظر جنابعالی خلخالی هم خادم ملت بود

         
        • دوست گرامی گناهکار عزیز
          1- با خود می اندیشم که چرا باید یک انسان، برای امضای خود کلمۀ “گناهکار” را بر گزیند؟ آیا این گزینش برای بیان یک اعتراض است؟ برای …؟
          چون خودم نتوانستم به پاسخ درستی برسم، با خود گفتم که بهتر است همین مطلب را با خودِ آن دوست در میان گذاری، شاید پاسخ واقعی را، و نه فقط حدس و گمانِ خویش را، دریافت نمایی. و این به حقیقت نزدیکتر است.

          2- اما دوست گرامی، در مورد حقیقتِ خادم یا خائن بودنِ بازرگان و یا بنی صدر:
          بهتر است به جای حدس و گمان، و یا به جای تحت تاثیر تبلیغات و دروغگویی های این حکومت قرار گرفتن؛ به اسناد موجود (گرچه زیر انبوهی از غبار پوشیده شده باشند) مراجعه کرد و دیدگاهِ آنها را در سخنرانی ها و نامه های آنها، بیرون کشید.
          باید خدمتتان عرض نمایم که این رژیم و این حاکمانِ دینی، در تمامیِ این دوران، از افرادِ مختلف بهره ها برده اند و به واسطه آنها، حکومتِ جور و فساد خویش را استمرار بخشیده اند و آنگاه که پی بردند آن افراد، به هر دلیلی، با ادامۀ آن روند موافق نیستند؛ اقدام به تخریب و حذفِ آنها نموده اند.
          نمونه ها برای این سخنم بسیار فراوانند. و جالب است که این روش هنوز هم بشدت ادامه دارد.
          من از درونِ همین اسناد است که نامه ها و سخنرانی های آقای بنی صدر را بیرون کشیده و در این نوشته ها آورده ام. شما خودتان به این فریادهایی که از دلِ این اسناد بیرون می آیند، گوش بسپارید؛ آیا حقایقی را در مورد خائن یا خادم بودن، بیان نمی دارند؟
          من در ادامۀ این سلسله نوشتار به نامه های آقای بازرگان خطاب به آقای خمینی اشاره خواهم کرد تا حقایق روشن گردد.
          البته ذکر دو نکته را لازم می دانم:
          ** چون این سلسله نوشتار فقط در مورد جنگِ هشت ساله می باشد، لذا به اسناد و مدارکی اشاره میشود که مستقیماً (یا با درصدِ زیاد) به این موضوع ارتباط داشته باشند. این نوشتار برای بررسی مسائل سیاسی و اجتماعی و مسائلی از این قبیل نیستند، لذا بخشِ زیادی از حقایقِ این 36 سال همچنان پوشیده باقی می مانند.
          اما در هر صورت، این اسناد و حقایقِ موجود در آن، نشان می دهند که این افراد در مورد “جنگ” کاملاً “خادم” بوده اند و خیانت برای این نابود کردنِ این مرز و بوم و به کشتن دادنِ فرزندانِ عزیزِ آن، از جانبِ دیگران صورت گرفته است.
          ** تایید این افراد، در رابطه با مسائل جنگ است و به هیچ جنبه ای دیگر از زندگی آنها، ارتباط پیدا نمی کند. این نوشته ها و گفته ها، برای تطهیر این افراد در مسائل دیگر نیست.
          من بر این باورم که برای جنبه های دیگرِ این افراد نیز لازم است تا خارج از جو سازی های این رژیم، به سراغ اسناد و مدارکِ موجود رفت. تا “سیه روی شود هر که در او غش باشد”.
          با ادب و احترام، حامی.

           
    • بهشتی:مامعتقدیم اعتقادماهم درست است.طرفدارهم داریم پس همه قدرت را بایست دردست بگیریم.
      همین طورهم شد.تقصیراخوندهانبود.مقصرمردمان ساده ای بودندکه به اینهاپروبال داده وبادشان کردند.منتها اون اخلاص وسادگی اون دوران جای خود را درادامه به بلاهت وجهالت وخرافات داد.ومردمی که می بایست حاکمان خودرا نقدمیکردندواز اشتباهاتشان نمی گذشتندبا اهمال خوداانان را به قدرتی رساندند که درخواب هم نمی دیدند.
      تداوم قدرت حاکمیت ناشی از جهل وبلاهت توده مردم است.یا شاید من اشتباه میکنم وهیچ گونه کبودونقصانی درامورمملکت وجودنداردوماها به اصطلاح توهم زده ایم

       
  38. نه آب خوبی داریم نه ةوای تفسی پاک و سوء تغذیه بیداد میکنه داروها و درمان پولکی شده روانها شاد و گرفتار نا امنی اجتماعی و اسیر شیخ علی خامنه ای و هم فرقه ظالم پسند شان . کشورم آفت زده ای عشق بدادم برس

     
  39. درود بر شما جناب نوری زاد عزیز
    به یاد دارید که در چه جهلی بودیم؟! و برای ذکر همین یک کلام از وصیت نامه خمینی، چه اشک ها فرو نباریدیم؟!!
    امان از جهالت و بی خبری!
    و امان از فریبکاری و فریبکارانِ دینی!

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

96 queries in 2788 seconds.