سر تیتر خبرها
انسان طلب

انسان طلب

یک: دیروز به دیدن آقای جعفر پناهی رفتم. هنرمندی که به ضربِ طنز ترین حکم قضاییِ کشور، باید عمر باقی مانده اش را به تماشا بنشیند و فیلمی نسازد و فیلمنامه ای ننویسد. چندی پیش تولدش بود. به همین بهانه رفتم دیدنش. می گفت: وقتی در مسابقات جهانی فوتبال، سرود برزیل یا آرژانتین پخش می شد، می دیدم این بازیکنان با چه ولع و غروری کلمه به کلمه ی سرود ملی شان را می بلعیدند و با آن همراهی می کردند. وحال آنکه کلمه به کلمه ی سرود ملیِ ما ربطی به ملت ما ندارد و کاملاً اسلامی و شیعی است و بدیهی است بازیکنان ما یکی بخواند و یکی نخواند و آن که می خواند، احساس چندانی نسبت به آن نداشته باشد.

به وی گفتم: بله، این یک واقعیت بسیار آزاردهنده است که یک بلوچ یک عرب یک کرد یک ترکِ آذری یک ترکمن کمترین قرابتی با سرود ملی ما در خود احساس نمی کند. چرا؟ چون در این سرود سخن از یک نظام و یک باوری است که امروزه به ضرب دگنگ بر سرِ پاست. گفتم: شما حالا بیا به سرودی که مرحوم بنان می خواند توجه کن: ای ایران ای مرز پر گهر، ای خاکت سرچشمه ی هنر…. در این سرود هیچ دکانی برای هیچ احدی وا نشده است. کلمه به کلمه ی این سرود از ایران است و به ایران باز می گردد. آقای پناهی گفت: با این استعدادی که کشور ما برای تفرقه و تجزیه دارد و آقایان در این سالها با رفتارشان خوب بر تنور همین تفرقه و تجزیه هیزم انداخته اند، ترمیم سرود ملیِ کشورمان بشدت ضروری می نماید.

دو: دیشب در جایی بودم شلوغ. در کنار دوستی نشستم که سالم و خردمند و منصف است و از اصلاح طلبان. از وی پرسیدم: با این فرصتی که پدید آمده آیا برای شخص شما کاری موقعیتی مسئولیتی فراهم آمده یا نه؟ گفت: چرا آمده بود. قرار شد در یک وزارتخانه با توجه به تخصصی که دارم مسئولیتی بپذیرم. رییس جمهور حکم هم زد. اما جماعتی از اصول گرایانِ مدعیِ آن وزارتخانه قشقرقی بپا کردند که که اگر فلانی پایش به این وزارتخانه برسد ما فلان می کینم و بهمان. گفت: آنچنان سمبه شان پر بود که آقای روحانی پای پس کشید و به اسم کسی دیگر حکم زد.

این دوست اصلاح طلب از فضای آشفته ی وزارت علوم نیز گفت. این که: وزیر علوم این روزها اختیارات چندانی ندارد. جناب بیت رهبری آمده و اغلب اختیارات حساس و محوریِ وزارت علوم را گرفته و داده به شورای عالی انقلاب فرهنگی. مثلاً جذب و حذف استادان و اعضای هیأت علمی دانشگاهها نه در اختیار وزارت علوم که در اختیار شورای عالی انقلاب فرهنگی است. یعنی وزیر باید برود آنجا بنشیند و خبردار شود که چه کسانی می آیند و چه کسانی باید بروند. بی آنکه در این رفت و آمدها اصلی به اسم توان علمی و شایستگی های دانشگاهی دیده شود.

دوست ما از امام جمعه ی اهواز گفت. این که: این امام جمعه رفته از همین شورای عالی انقلاب فرهنگی، مجوز تأسیس دانشگاه گرفته با یازده شعبه. دانشگاهی که مرکزیتش در اهواز است و در یازده شهر دیگر شعبه دارد. به وی گفتم: من این امام جمعه ی کریه المنظر و کریه الفکر را نیک می شناسم و در سفر به خوزستان با گوشه هایی از کراماتش آشنا شدم. این امام جمعه ی یک بخور بخورهایی راه انداخته و یک عبدِ ذلیل هایی در اطراف خود آراسته که جمعی از مردم خوزستان از وی با عنوان ” شاه خوزستان” اسم می برند. این امام جمعه در کنار امام جمعه ی تبریز و آدمهایی چون علم الهدی و سید احمد خاتمی و دیگرانی چون حائری شیرازی و نعیم آبادیِ بندرعباس، یک ارکستر سمفونیکِ ولایتمدارانه ای بپا کرده اند که تنها مخاطبش شاید خود جناب رهبر باشد. بی آنکه رهبر بدان این جماعت چه پوستی از تنِ اعتبار وی کنده اند و می کنند. فصل مشترک همه ی اینان، جهالت و قلچماقیِ ولایی است. دولت روحانی با همه ی هیاهویش، اجازه ی این ندارد که هیچ استانداری و هیچ فرمانداری و هیچ مدیرکل و هیچ مسئولی را بی اجازه ی این قلچماقانِ بی بُنیه بکار گیرد.

دوست ما که به سران اصلاح طلب نزدیک است، از آقای سید محمد خاتمی گفت. که خیال داشت دانشگاهی راه بیندازد. گفت: همه ی ما را جمع کرد و در این خصوص از ما مشورت خواست. متفقاً به وی گفتیم اوضاع بلبشوی کشور نه به گونه ای است که شما را فرصتی برای این فکر خوب پدید آورد. به آقای خاتمی گفتیم: حتی اگر آقای روحانی با همه ی قدرتش پای پیش بگذارد، برادران اجازه نخواهند داد شما صاحب دانشگاه شوید. به دوست اصلاح طلب خود گفتم: آقای خاتمی یک چیزکِ مختصری اگر با خود داشت اکنون نه صاحب دانشگاه که جانشین بلافصل خود رهبر بود. چه؟ مختصری ولایتمداری. از همان ملاتی که عربده کشانِ پوک مغزی چون سید احمد خاتمی را از هرکجای گمگشتگی بر می کشد و بر مسند اختیار و نعره های فقیهانه می نشاند.

سه: چون سخن از اصلاح طلبی و اصلاح طلبان شد، می گویم: من – محمد نوری زاد – گرچه به اصلاح امور در هر مقطع از حیات فردی و اجتماعی باور دارم، اما نه اصولگرا هستم و نه اصلاح طلب و نه عضو و هوادار هیچ دار و دسته ی حکومتی. من باوری یافته ام که با همان به آسمان شخصیِ خود صعود می کنم. و آن: انسانیت طلبی است. بله، من انسان طلب یا انسانیت طلبم. در این باور، شما هرگز در محدوده ی تشکیلاتِ محدود خود در جا نمی زنید. یک اصلاح طلب، با همه ی تفاوت هایی که با اصولگرایان منجمد دارد، مثلاً هرگز نمی تواند به خانه ی یک بهایی برود و از خوردنی های آنان بخورد و با آنان غمگساری کند بخاطر جفاهایی که بر سرشان فرو ریخته در این سالهای اسلامی.
یک اصلاح طلب هرگز نمی تواند بگوید: یک سنیِ فهیم کردستانی چرا نباید وزیر شود؟ و یا نمی تواند برای سنیان در تهران یک مسجد بخواهد. یک اصلاح طلب نمی تواند در محفل شاد جوانانی شرکت کند که مستانه پایکوبی می کنند و خوش اند و البته نگران از فرو باریدنِ برادران از درو دیوار. چرا؟ چون تلقی های اسلامی و شیعی و حکومتی، زنجیری اند که شما را از رفتن و رهایی باز می دارند. به این رسیده ام که: انسان طلب اگر باشی، همه ی خوبی ها را از هر تیره و طایفه و از هرکجا که باشد از خود می دانی و تأییدش می کنی، و همه ی بدی ها را از هر تیره و طایفه و از هرکجا که باشد از خود و از جامعه ی اطراف خود دوری می کنی. و این همان اکسیری است که در آینده ای حتمی، تمامی عرصه های بشری را در اختیار خواهد گرفت بی تردید.

محمد نوری زاد
پنجم مرداد نود و سه – تهران
Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

113 نظر

  1. درود به انسانیت منم کاملا موافقم با دکتر عزیز حتی اگه ملی گرا هم که باشی، بهت میگن ما جنگ و سنگر رو بردیم سمت فلسطین و سوریه تا خودمون از زخمهاش در امان باشیم اخه ای انسانیت نشناس ها مگه خون مردم فلسطین و سوریه عراق و .. بازیچه دست شماست اصلا ما با کسی جنگ ندارین شما که جنگ دارید کوله پشتی پر کنید از سلاح و لطف کنید برید همون جا به جنگتون برسید اگه راست می گید و دست از سر منابع و خاک این ملت بی چاره بردارید و دیگه هم هیچ وقت برنگردین

     
  2. 1-هوالذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون
    2-من قتل نفسابغیرنفس اوفسادافی الارض فکانماقتل الناس جمیعا
    3-ولکم فی القصاص حیات یا اولی الالباب
    شما بعنوان یک شیعه نسبت به ایات قرانی فوق چه نظری دارید؟
    ایا معتقدید دین حق خود بخود بر سایر ادیان غالب می شود؟واگر غیر از این است همانطور که در این کتاب الهی امده است که لازم نیست همه کارهایشان را رها کنند ومتخصص در قران و دین شوند عده ای باید بروند(همانطورکه همه مردم ممکن نیست پزشک.مهندس.شیمیدان ووووشوند)
    همان طیف و گروهی که رفته اند و در قران و شریعت فقیه ومتخصص شده اند باید در این زمینه پیشگام باشند؟
    -ایا ایات فوق و سایر ایات قران که عین تابلوهای راهنمایی و رانندگی در روند زندگی جامعه کاربردی می باشد باید معطل بماند؟و اگر باید اجرایی شود چگونه؟
    -اصولا از نظرشما ایات قران قابلیت اجرایی دارد؟اگر دارد چگونه؟
    لطفا بدون حاشیه پردازی و قلمفرسایی با ادبیات روان پاسخ دهید.

     
  3. آقا سلام٬ اصلاح طلبان٫ اصولگران و….
    همه باد هوا وکشک است
    میدان٬ میدان دروغگویان وشیّادان و….است

    نادی

     
  4. جناب نوریزاد،بانوشته شماتحت عنوان سرودملی. کاملن موافقم،که این مطالب ازنگاه تیزبین تماشاچی خارجی درامان نیست.
    شبکه اجتماعی وایبربه مناسبتهای مختلف صورتکهای مختلفی طراحی وانتشارمیدهد تحت نام استیکر،دراستیکری که به مناسبت راهیابی تیم ملی کشورمان به مسابقات جام جهانی برای کاربران ایرانی این شبکه طراحی ومنتشر کرده چهارخرس رانشان میدهد که لباسی با نقش پرچم ایران برتن دارندودر حال خواندن سرودملی هستندودست برسینه دارند، اماتعجب اینجاست که خرس بزرگ ابی رنگ،لب بسته وبرعکس سه خرس دیگر،لب بسته وهیچ نمیگوید،ازاین گله نیست که چراخرس؟امااین نگاه نیربین میخواهد برای لب فروبستن بزرگترینشان.

     
  5. آقای خاتمی هم آن چیزکِ مختصر را با خود داشت ، شنونده سنفونی او هم تنها رهبر بود ، میشد احمد خاتمی .

     
  6. ريشه ها ١٤٩(دنباله كامنت زير با عنوان ريشه ها )
    شاهنامه از معانى حكمت آميز پربار است ،اما آن را تنها از اين ديدگه نگريستن جفايي است بر درخشش هاى روايي و تكنيكى خيره كننده و شگفت انگيز آن .نه فقط بهره گيرى فردوسى از انواع آرايه هاى ادبى بل هنر داستان پردازى وى با توجه به پايبندى وى به تعداد هجاهاى مثنوى بحر متقارب يا به بيانى ساده تر با توجه به تنگناى قافيه اى كه نه در نثر لازم است و نه حتى در شعر سپيد ، وى را در مقامى بر فراز سر تولستوى و هومر مى نشاند .تا آنجا كه به احساس جوانى من مربوط مى شود ، به ياد دارم كه رمان هايي چون جنگ و صلح تولستوى يا تام جونز هنرى فيلد ينگ يا ديگر آثار بزرگ ادبيات جهان اين قدرت را داشتند كه مرا از جهنمى كه در آن بودم بكنند و يك چند به شهرى ديگر واردم كنند كه در كنار إدم هايي ديگر زندگى كنم .شاهنامه نيز بسته به اينكه چگونه خوانده شود اين نيروى افسونى را دارد يا شايد من چون آدمى قديمى هستم چنين احساسى دارم .به هر حال تا دير زمانى براى ايرانيان به ويژه در مناطق كردستان و لرستان هنر فردوسى قادر بوده است ،مردم را در برابر نقال ها و شاهنامه خوان ها مسحور كند .چگونه ؟من چه مى دانم .هنرمندان بزرگ مبدعان تكنيك بوده اند نه مقلدان تكنيك ،اما هر قدر نيز من و شما تكنيك بدانيم دميدن گيرايي و افسون در كار هنرى نيازمند چيز ديگرى است ؛شايد نبوغ ،شايد درد و اشتياق برجوشنده از بن جان ،شايد قدرت خيال پردازى .اين به هر حال چيزى كه به آسانى فراچنگ آمدنى نيست .گو اينكه من هم شتاب دارم كه ريشه ها را در قلمرو هاى ديگر فرهنگى بيرون بكشم .در پيشگاه دوستان متأسفم و در برابر فردوسى پوزشخواه كه نمى توانم تمامى ابيات نبرد دژ سفيد را به ويژه بخش نبرد سهراب و گرد آفريد را بازنويسم .يكى از فنون داستان پردازى تمهيدات پيش از ماجراست . نمونه مى خواهيد تمهيدات نبرد روسيه با إرتش ناپلئون در جنگ و صلح تولستوى .تمهيداتى كه فردوسى پيش از حركت سپاه سهراب مى چيند به برترين شاهكارهاى هنرى پهلو مى زند ؛از جمله تهيه اسبى چون رخش براى سهراب ،يك دم گمان مى رود كه رخش رستم هم در آن زمان كه در سمنگان گم شده بود يادگارى از خود به جاى نهاده است .ديدار سهراب با شاه سمنگان ،اعتماد خوش خيالانه او به هومان و بارمان ،دسيسه چينى افراسياب و وصف هديه ها و جنگ افزار ها .روزى رستم جهانديده ،نماينده ايران در اثر تصادفى ناخواسته به توران وارد شد و در شبى دير پا در خاموشى آرامى بخش خواب و مستى در افسون عشق فروشد .اكنون رستمى جوان گشته با رخشى نو با عزم و اختيارى پولادين در روزگاهانى پرهياهو به سوى ايران مى رود تا بسوزد و ويران كند و تخت شاهى را تصرف كند
    سوى مرز ايران سپه را براند
    همى سوخت آباد و چيزى نماند
    بعدا نيز مى بينيم كه خونريزى بيرحمانه سهراب گمانى بد در دل رستمى مى اندازد كه به هر حال براى رزميدن آيينى جوانمردانه دارد .البته سهراب در جنگ تن به تن به هماورد به خاك افتاده نيز زنهار مى دهد اما به خاطر مقصدى جنگى .به دژ سفيد كه نزديك مى شود نخست هجير نگهبان دژ يك تنه به جنگ سهراب مى آيد تا دلاورى فرزندان ايران را به رخ نوجوان مغرور كشد .سهراب به زمينش مى افكند و چون مى خواهد او را بكشد .هجير زنهار مى خواهد .سهراب او را به اسارت مى گيرد .قرينه اى بر به خاك شدن رستم در دور اول كشتى در آينده نزديك .دخترى از ايران به نام گرد آفريد از خفت هجير به جوش مى آيد و پوشيده در جامه رزم يك تنه از دژ بيرون مى زند ..نبرد گرد آفريد دختر هوشمند و جنگ آور ايران با سهراب كه همه گويند دهانش بوى شير مى دهد و تعلق روحى اش را به مادز -ميهن مى رسانند با چنان قدرت بيان و نيروى تخيلى نگاشته إمده است كه فقط بايد آن را بخوانى تا صداى تاخت اسبان و چكاچك زوبين ها را از واژه هاى افشرده در بحر متقارب بشنوى .دخت كمند افكن ايرانى كه رنگ لاله گونش از كار هجير به كردار قير گشته هم در جنگ و هم در هوشمندى بر ترى خود را از مردان پناه گرفته در قلعه نشان مى دهد .زبان و بيان فردوسى در وصف اين نبرد همچون تيرهاى پرتابى چست و چالاك است .هنگامى كه سهراب او را برمى گيرد و زره از روى گرد إفريد پس مى رود و سهراب كه چهره دختر را چون إفتابى در فشان مى بيند جز گوش سپردن به او نمى تواند .گرد آفريد سهراب را از جنگيدن علنى با زن باز مى دارد و مى خواهد تا سهراب بگذارد تا به دژ برگردد و كارى كند كه دژ تسليم سهراب گردد .اين اما يك تاكتيك جنگى است .ايرانيان همراه با گرد آفريد از در ديگر دژ بيرون مى شوند و مى گريزند و همزمان به كاوس شاه با پيك باد پا نامه اى مى فرستند كه اين پهلوان ترك بسيار نيرومند است .گرد آفريد نيز آيا قرينه اى بر تهمينه نيست ؛ يك تهمينه ايرانى كه ايران را بر عشقش تر جيح مى دهد .كاووس گيو را از پى رستم به زابلستان مى فرستد
    به گيو آنگهى گفت بر سان دود
    عنان تكاور ببايد بسود

     
    • دوستان ارجمند
      ز نظر ترتيب مطالب جاى درست اين كامنت ذيل پس بعدى است .به آنجا منقل شد .از بابت اين اشتباه پوزش مى خواهم ؛به ويژه از نوريزاد عزيز كه زحمتى بر زحمات بى دريغ هميشگى اش افزودم

       
  7. سلام و درود بر استاد نوری زاد عزیز
    عید سعید فطر مبارکباد

     
  8. ريشه ها ١٤٩(دنباله كامنت زير با عنوان زيشه ها )

    تا رستم به زابلستان برسد ،ما نيز حاشيه اى برويم
    نبرد. پدر و پسر در ادبيات جهان
    در كهن ترين سروده پهلوانى ژرمنى پدر و پسرى به نام هاى هيله براند (Hildebrand) و هادوبراند (Hadubrand) كه از هم دور بوده و بر هم ناشناخته بوده اند در گير نبردى سخت مى شوند .هنگام نبرد پدر پسر را مى شناسد و دست از نبرد مى كشد ليك پسر او را فريبكار مى نامد و به ديگر سخن پسر به پدر مى رساند كه كه تو دارى بر ترسويي خود سرپوش مى نهى .بعدا خواهيم ديد كه يك نيروى نهانى رستم را در شركت در نبرد سهراب پس مى كشد يا به قولى خود بزرگ يا شايد همان ناخودآگاهى جمعى پاى رستم را از رفتن به پايتخت سست مى كند و چون كاووس او را به باد افره اين ديركرد سزاوار دار مى خواند رستم خشمگنانه سر رخش را به سوى زابلستان كج مى كند و تنها با ميانجيگرى و پايمردى گودرز و پهلوانان ديگر است كه بازمى گردد .اما در حقيقت چيزى كه رستم را برمى گرداند ،اين سخن گودرز است كه اى پيلتن سرفراز پاپس كشى تو اين چو را در دهان ها مى اندازد كه رستم از إن جوان ترك ترسيد . اين كمابيش همان انگيزه هيلده براند در ادامه نبرد و كشتن پسر است .
    ز گفتار چون سرد گشت انجمن
    چنين گفت گودرز با پيلتن
    كه شاه دليران گردن كشان
    به ديگر سخن ها برند اين گمان
    كز آن ترك ترسنده شد سرفراز
    همين گويد اين گونه هر كس به راز
    در افسانه اى ايرلندى كوچو لين (Cuchulain)و كونلاى (Conlai) پدر پس از همخوابگى با آيفه (Aife)خواهر ملكه لتا (Letha)انگشترى به آيفه مى دهد تا به هنگام برومند شدن فرزند او را انگشتر بدست به نزدك پدر بفرستد .حين سفر ،پدر و پسر چند با در گير نبرد با هم مى شوند و در واپسين نبرد پدر وقتى پسر را مى شناسد كه پسر در حال جان دادن در آغوش اوست .اين هم نسخه سلتى رستم و سهراب
    در افسانه روسى ايليا ،ايليا كه برخى ورا رستم روسى خوانده اند سه روز با پهلوان جوان ناشناخته اى نبرد مى كند و وقتى آهنگ كشتن او را دارد از روى صليبى در مى يابد كه هماوردش سوكول نيك پسر خودش است . زمينه نبرد در اينجا بى هيچ ترديدى فضاى مسيحيت اورتودوكس روسى است . پسر نخست برمى گردد و مادرش را به گناه زنا مى كشد و سپس آهنگ كشتن پدر مى كند ، اما به دست پدر كشته مى شود
    سخن به دراز نمى كشانم و در عوض خواننده علاقمند را به كتابى از پروفسور آنتونى پاتر ارجاع مى دهم كه به فارسى نيز برگردانده شده است :
    Sohrab and Rostam,The Epictheme of Combat between father and son
    در اين كتاب كه جستجوى آن در اينتر نت به آسانى مقدور است ،نويسنده موارد زيادى از داستان هاى تقابل پدر و پسر را نقل كرده و سپس كوشيده است ا مقايسه اين داستان ها فرضيه هايي را در ريشه يابى پدركشى و پسر كشى طرح كند .برخى اين همانندى ها را با تئورى اقتباس تو ضيح مى دهند :مثلا مى گويند مايه اصلى و اوليه داستان سكايي بوده و بعدها سكاها با پراكنده شدن در جهان اين ماجرا را هم در جهان پراكنده اند و حين اين پراكنش دگرگونى هايي در نام ها و ماجرا پديد إمده است .نكته اى كه در اين نظريه مغفول مى ماند اين است كه اساسا افسانه ها تا بر وفق خواستى توده اى نبوده باشند پذيرفته و ماندگار نمى شوند ؛از جمله غالبا هرگاه پدر يك پهلوان ملى
    يا به اصطلاح مطرح شده در اين سلسله نوشته ها غالبا هركاه پدر نماينده پدر-ميهن است در هيچ شرايطى مردم دوست ندارند ،پهلوان شان شكست بخورد اما بر كشته شدن فرزند نيز ندبه مى كنند ،و در اين ندبه به زبان حال مى گويند :اى كاش ميان مادر -ميهن و پدر -ميهن آشتى برقرار مى شد،اما مى دانند كه اين آشتى به معناى يگانه شدن با دشمن است .
    نظريه ديگر اين است اين افسانه ها مسئله اى جهانى و انسانى را مثلا در باره عقده اوديپ ،يا ازدواج برون پيوندى يا تربيت بى پدرانه و مادر سالارانه يا نبرد با من فرافكنده شده در فرامن (كمپيل) يا كشمكش نسل نو و كهنه بازگو مى كنند .پيش تر اشاره شد كه برخلاف تصور رايج روح غربى با پدركشى و روح شرقى با فرزند كشى همساز است ،شخص فرويد ميل پدر كشى را جهانى مى دانست و اين را در ميل قوم بنى اسراييل در موسى و يكتاپرستى شرح كرده است . در روايات بالا نيز مى بينيم كه روايت هاى ايرلندى و ژرمنى نيز كه هردو غربى هستند منجر به پسر كشى مى شوند و نه پدركشى . برعكس در شاهنامه كه شرقى به حسابش مى آورند رابطه ضحاك و مرداس حاكى از پدركشى است نه پسر كشى .پروفسور پاتر هم كه بحق با اشتياق و زحمت بسيار و بيش تر با هزينه شخصى و كمك مشروط دانشگاه هاروارد يكى از جامع ترين تحقيقات در اين موضوع را فراهم آورده است به نتيجه قطعى نرسيده است اما به هر حال در بيشتر -و نه همه – اين افسانه ها همانندى هايي چون ببرون دينى بودن همخوابگى ، ترك زن توسط پدر ،تربيت مادرسالارانه پسر در فقدان پدر ،تصويرسازى پدر در ذهن پسر ،كوشش پسر براى همانند سازى خود با پدر آرمانى ،نام پوشانى و نقش مهر و نشان پدر بر پسر و غيره مشترك است .
    اما نام نظريه فرويد چون برگرفته از تراژدى اوديپ است و در دهه هاى ميانى سده بيستم جنبش هايي عليه پدرسالارى رخ مى دهد و قهرمان مگس ها -نمايشنامه اى از سارتر -و بسيارى از آثار ادبى ديگر پدر كشى را با تابو شكنى و آزادى پيوند مى زنند ،اين تصور نيز دامن مى گستراند كه اوديپ گويي روحى مدرن داشته است و حال آنكه در خود تراژدى سوفوكل پس از ازدواج اوديپ با مادر بر سر شهر تب طاعون و بلا نازل مى شود و مقامات مذهبى علت را در قتل پادشاه پيشين -يا همان پدر اوديپ -اعلام مى كنند و راه نجات شهر را يافتن قاتل و به كيفر رساندن او مى دانند و چون همه چيز فاش مى شود ملكه يا مادر خودكشى مى كند و اوديپ با سنجاق هاى مادر خود را كور و سپس تبعيد مى كند .اقدام ايثارگرانه اوديپ براى نجات پدر -ميهن است .
    همان سان كه پاتر تصريح كرده است ،سهراب و رستم جامع ترين حكايت نبرد پدر و پسر است ..وى از همين رو عنوان كتابش را سهراب و رستم نهاده است .اما بايد اضافه كرد كه فردوسى در مقام يك راوى متعلق به سده چهارم هجرى خود نيز با نگاهى خردمندانه كوشيده است داستان را تفسير كند .اين تفسير را صرفا نبايد در چند بيتى جست كه سخن خود راوى را بازگو مى كنند بل فردوسى با پرداختى متفكرانه و هنرمندانه معنا را نيز بيان كرده است .اكنون با نمركز بر متن شاهنامه به گفتار خود ادامه مى دهم

     
  9. با درود به جناب سید ابوالفضل
    دوست گرامی. در مورد “سکولاریسم” و موضوع “برنامه هسته ای ایران و اسرائیل” مطلبی نوشته اید. اجازه می خواهم که در این نوشته در مورد “سکولاریسم” و برخورد شما با این موضوع صحبت کنم و در فرصت و نوشته ای دیگر به موضوع “برنامه هسته ای” بپردازم.

    1- دوست گرامی
    شما از سکولاریسم چه برداشتی دارید؟ می دانید که سکولاریسم به معنای بی دینی و لامذهبی نیست؟ می توانید درک نمایید که سکولاریسم، خود یک “دین” یا “مذهب” و یا یک “ایدئولوژی” نیست؟ بلکه سکولاریسم، مدلی برای اداره و مدیریت یک کشور یا جامعه است. یا بعبارت دیگر، سکولاریسم، سیاستی درون مرزی است. سیاستی در نحوۀ ارتباط بین یک حکومت و مردمانِ خودش.
    لطفاً دقت فرمایید؛ سکولاریسم، نه تنها برای مدیریتِ کشورهای بی دین و لامذهب تعریف می شود، بلکه نقشِ اصلیِ سکولاریسم برای جوامع و کشورهایی که دارای دین و مذهب هستند، می باشد.
    تصور کنید که کشوری چون “هند” با آنهمه جمعیت و آنهمه ادیان و مذاهبِ گوناگون، اگر با روش و مدل “سکولار” اداره نشود و حکومتش بخواهد بر اساس یکی از این ادیان یا مذاهب شکل بگیرد؛ چه فاجعه ای رخ خواهد داد؟ آیا آن حکومت و آن جامعه، پایدار خواهد ماند؟ هرگز. زیرا که کشور، غرقِ در خونريزی بين این مذاهب می‌شود.
    راه دور نرویم. اگر به گفتگوی آقای جعفر پناهی با جناب آقای نوری زاد عزیز در همین پست (بند یک این نوشته)، توجه فرمایید، متوجه میشوید که چرا این عزیزان، نگرانِ تفرقه و تجزیۀ میهن توسط مرزنشینانِ ما، هستند! چون این هم میهنان ما، با دولتِ مرکزیِ کشور که حکومتِ دینی است و اندیشه ها و باورهای خود را در جای جایِ مملکت و بالتبع در سرودِ ملیِ کشور، ساری و جاری کرده است؛ اگر نگوییم احساسِ دشمنی میکنند حداقلِ آن اینست که بگوییم با آن، احساسِ پیوستگی نمی کنند.
    توجه نمایید دوست گرامی که در اینجا یعنی کشور ما، ما با چندین دینِ مختلف و متضاد مواجه نیستیم. بلکه دولتِ مرکزی با آن مرزنشینان، دارای یک “دین” هستند و اختلافشان تنها در “مذهبِ” آنهاست! حال شما این را برای کشوری چون هند در نظر بگیرید. آیا همان فاجعه ای که عرض کردم، رخ نخواهد داد؟
    شاید به همین دلیل است که “نهرو” در مورد هندِ سکولارِ موردِ نظرِ گاندی چنین می گوید:
    “ما از يک هندِ سکولار سخن می‌گوييم. برخی فکر میکنند که اين، خلافِ دين است. اين فکر مسلماً نادرست است. سکولار بودن به اين معناست که حکومت برای تمامِ مذاهب، احترامِ يکسان قائل است و به آنها بخت برابر می ‌دهد؛ مدارای مذهبی در هندوستان، سنتی ديرينه دارد. در سرزمينی مثل هند، که اديان و مذاهب بسيارند، ناسيوناليسم جز بر پايه‌ی سکولاريته شکل نمی‌گيرد.”
    می بینید دوست گرامی. نهرو میگوید که همبستگی و اتحادِ ملی، بقایِ یک جامعه و ملت؛ (بویژه برای ملتهایی که بسیار مذهبی هستند) در گرو سکولاریسم است.

    2- فرموده اید که: “آن ها(سکولارها) مدام مترصد این هستند که از کسی یا کسانی و یا گروه هایی و یا دولت هایی که مدعی دین هستند، اشتباهی را ببینند و با توسل به آن به بنیان های دین بتازند. آن ها مدعا و مدعی را یکی می گیرند. پس اگر فلان روحانی دولتی خطایی کرد، مسئول آن دین است…”
    دوست عزیز، موضوع اصلاً به این گونه نیست و اگر هر کسی چنین کرده، اشتباه کرده و لازم است به اشتباه خود اعتراف نماید. لکن همانگونه که عرض کردم، مطلب اینگونه نیست. مطلب این است که: تمامی آن کسان یا گروه ها یا آن روحانیونی که شما به آنها اشاره می نمایید، از کرده های خود دفاع نموده و صریحاً اعلام میدارند که این عملکردشان منبعث از بنیان های فکری و بر اساسِ قوانین و مقرراتِ “دینشان” است.!
    در تمام این 35 سالی که این حکومت بر سرنوشت این مردم حاکم شده است، تماماً براساسِ قوانین دینِ اسلام و مذهبِ شیعه بوده است. کدام رفتار این حضرات، خارج از قواعد دین بوده و همگی به آن اعتراف کردند، اما سکولارها ناجوانمردانه آن رفتارِ ناپسند را به نامِ دین نوشته اند؟
    اگر کسانی چون شما، بیایند و با منطق و استدلال اعلام دارند که این بنیانها و قوانین غلط هستند و از بطن و متنِ دین در نیامده اند و آنها دروغگو هستند؛ قضیه فرق میکند!. آنگاه هیچ سکولاری به خود اجازه نمی دهد که مدعی و مدعا را با هم در آمیزد.
    اما دوست عزیز. ما شاهدیم که هرجا دوستان به سراغ آن بنیانها و قوانین رفتند و ایرادات آنرا مطرح نمودند، با انواع “توجیهات” مواجه شده اند! فقط نگاه کنید به همین یک موضوع کم اهمیتِ ازدواج یک پیر مرد با یک بچۀ 7 یا 9 ساله، که چقدر از کامنتهای این چندین روز را به خود اختصاص داده است. ولی هنوز هم از نظرِ دوستانِ دیندار، این قانون غلط نیست! هنوز این عمل، حتی برای این دوران، قبیح نیست! و همچنان در حال توجیه و دفاع کردن از این عمل هستند!

    3- و اما در مورد “آمریکا” که شما بار ها آنرا کعبۀ دوستان سکولار می نامید:
    دوست گرامی، همانطور که در بالا گفتم، حکومت سکولار یعنی حکومتی که فارغ از یک دین یا یک ایدئولوژی باشد و اجازه دهد که مردمانِ کشورش به هر اعتقاد و دینی که می خواهند، باشند و این چند دستگیِ دینی موجب فروپاشیِ وحدتِ ملی و همبستگی مردم، نباشد.
    اگر از این دید بنگرید، آمریکا براساس قانون اساسی اش دولتی سکولار است. و شاید به همین دلیل است این کشور دارای آنهمه مردم مهاجر است و اجازه میدهد تا مردمانی با اندیشه ها و دین های مختلف به آن کشور وارد شده و بر اساس اعتقاداتِ خویش عمل کنند. و شاید هم بر همین اساس است که در جوارِ محلۀ تخریب شدۀ برج های دوقلوی 11 سپتامبر، مسلمانان توانسته اند، مسجد جدیدی را بسازند! (شما این را مقایسه کنید با کشور خودمان که مردمِ مسلمان ولی اهلِ سنت این کشور نمی توانند در پایتختِ کشور اسلامیِ خودشان، یک مسجد بسازند!)

    ملاحظه می فرمایید، بر اساس آنچه که بیان شد: سکولاریسم، فی نفسه، در موردِ نحوۀ ادارۀ درون مرزی و در ارتباط با مردمِ یک سرزمین است و نه الزاماً در مواجه با جوامع دیگر. مثلا سیاست خارجه، مستقیماً از این آبشخور تغذیه نمی شود. تعیین این سیاستها، بعهده نهاد ها و سازمان های مربوطه می باشد که در مورد آن تصمیم می گیرند. گرچه ما آرزومندیم که مشابه با همان نگاهِ زیبای سکولارتیه که در داخلِ مرزها حاکم است، به مردمانِ دیگرِ روی کره زمین نیز نگاه شود. اما ظاهراً این آرزو در گرو تحققِ امرِ دیگری به نام “رعایت منشور جهانی حقوق بشر” است که نگاه فرامرزی و کلی نگر به جهان دارد.

    اما دوست گرامی، حقیقتِ تلخی که باید در مورد کشور آمریکا بیان شود این است که:
    این کشور علیرغم داشتن قانون اساسی سکولار و علیرغم تلاشهای بسیاری از آزاداندیشان، یک کشور کاملاً سکولار نیست و اتفاقاً کشوری است بشدت مذهبی!. کشوری است که دین مسیحیت و کلیسا سخت در آن نفوذ داشته و بخصوص از طریق حزب بزرگ جمهوری خواه، نیّات و خواسته های خود را جاری و ساری می کند که البته این امر برای بسیاری از دوستان روشن و واضح است. لکن من بدون اشاره به میزانِ فراوانیِ کلیساها و لابی های بزرگ آنها، فقط برای نمونه به دو مورد از سخنان و موضع گیری دو تن از کاندیدا های ریاست جمهوری از هر یک از این دو حزب بزرگ کشور اشاره میکنم تا شما میزان مذهبی بودن آنرا درک نمایید:
    * در انتخابات سال 1980 که تقریباً مصادف با پیدایش انقلاب اسلامی کشورمان است، سناتور بَری‌ گُلد واتر کانديد رياست‌جمهوری آمريکا در سخنرانیی می گوید: فرقه‌های مذهبی که در سراسر سرزمين ما فعاليت می‌کنند، وصله‌ی دينی را عاقلانه به کار نمی‌برند. آنها سعی می‌کنند سرانِ دولت را وادار به حمايت 100درصدی از مواضعِ خود کنند. اگر شما در يک موضوع خاصِ اخلاقی، مخالف اين گروه‌های مذهبی باشيد، شاکی می‌شوند، و شما را تهديد می‌کنند که پول يا رأی‌شان، يا هر دو را از شما دريغ می‌کنند. راستش من از اين واعظانِ سياسی اين کشور به ستوه آمده‌ام، چون می‌آيند به من میگويند که اگر می‌خواهی آدمی اخلاقی باشی، بايد به الف، ب، جيم و دال معتقد باشی. اصلاً اينها فکر می‌کنند کی هستند؟ و چه کسی اين حق را به آنها داده که اعتقاداتِ اخلاقی‌شان را به من تحميل کنند؟ و بيشتر از آن، من، از اين عصبانی هستم که به عنوان يک قانونگذار بايد تهديدهای گروه‌های دينی را تحمل کنم. کسانی که فکر می‌کنند، خدا به آنها حق داده تا در هر رأی‌گيری سنا، آرای مرا کنترل کنند. امروز به آنها هشدار می‌دهم: اگر بخواهند عقايد اخلاقی‌شان را به نام محافظه‌کاری به کل آمريکاييان تحميل کنند، من سنگر به سنگر با آنها خواهم جنگيد.

    * در زمان انتخابات ریاست جمهوری “بوشِ” پدر، ایشان برای آنکه بتواند دل این مذهبیون و لابی آنها را بدست آورد، در جواب رابرت شِرمانِ روزنامه‌نگار که نظر وی را در مورد شهروند بودن و میهن پرست بودن بیخدایان آمریکایی می پرسد، جواب می دهد که: “نه، من مطمئن نيستم که بتوان بيخدايان را شهروند محسوب کرد، و مطمئن هم نيستم که بتوان آنها را ميهن دوست خواند.”

     
    • سید ابوالفضل

      آقای حامی گرامی
      سلام بر شما
      از نوشته ی متین و متواضع و متوازنی که فراهم نموده ای سپاسگزارم . از این که با خویشتنداری و صبوری تلاش کرده ای تا مطالبت را دوستانه بیان کنی نیز ممنونم .خاطرنشان می کنم که من نیز چون شما به مفهوم سکولاریسم آشنایم . با مزایای آن هم آشنایم .
      مخواهم بگویم سخن بر سر این ها نیست . شما فی المثل به نوشته های آقای مزدک نگاه کنید . ایشان مترصد است تا حتی اگر در یک متن تاریخی دید که نوشته شده که چنگیز مغول دستور داده با اسب بر قرآن ها بتازند و آن ها را لگد مال کنند ، آن گاه چه نتیجه ای می گیرد ؟ این که چنگیز در 700سال پیش از همه ی روشنفکران امروزی ، روشنفکرتر بوده . چرا ؟ چون با قرآن مخالفت کرده و دشمنی ورزیده . از نظر اینان “حقیقت” مهم نیست . “شاه انشا”یی برای خود برآورده اند و به دنبال شواهدی برای تأیید آن هستند . از نظر آنان دین اساس بدبختی کشور و مردم ماست ، پس هر اشکالی ، جرمی ، جنایتی، خیانتی ووو باید از این زاویه بررسی شود . و به آن ربط داده شود . مربوط یا غیر مربوط. در این راه عملکرد مدعی به حساب “مدعا” گذشته می شود . من این شیوه ی استدلال را به چالش کشیده ام .
      شما می گویید که این کار ناپسند است و کسانی که مرتکب آن شده اند باید از آن دست بردارند . بسیار خوب . من این یک گام مثبت شما را به فال نیک می گیرم . اما متاسفانه این روش نادرست در بین نظر دهندگان سکولار این سایت چنان نهادینه شده که به یک شیوه ی تقریبن همه گیر وهمیشگی تبدیل شده . من ندیدم که کسی از سکولار های این سایت در مورد این شیوه ی نادرست ، ابراز پشیمانی و یا تاسف کرده باشد . همه همچنان بر آن پایدارند و مدعیانه و از موضع بالا و با “نگه کردن عاقل اند رسفیه ” هنوز به آن رویه ادامه می دهند . بدیهی است که در این حالت راهی نمی ماند جز این که نادرستی این شیوه ی استدلال به چالش کشیده شود .
      حتی در این نوشته ی خوب و شکیبای شما نیز آثار این نوع استدلال دیده می شود . آن جا که عملکرد حکومت دینی را باز هم به حساب ما گذاشته اید . در این صورت آیا راهی می ماند جز این که ما هم ( علی رغم میل باطنی ) عملکرد حکومت های سکولار را به پای سکولاریسم بگذاریم ؟
      آقای حامی گرامی ! متاسفانه مجال بیشتری برای پرداختن به موضوعات مختلفی که مطرح فرموده اید نیست . شاید در وقتی دیگر باز هم گفتگو کردیم .
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
      • درود بر دوست گرامی، جناب سید ابوالفضل
        بنظرم یا من نتوانستم منظور خویش را به جنابعالی منتقل نمایم و یا شما عنایت لازم را به نوشته ام، نداشته اید.
        دوست عزیز؛
        1- از اینکه فرمودید: “حتی در این نوشته ی خوب و شکیبای شما نیز آثار این نوع استدلال دیده می شود . آن جا که عملکرد حکومت دینی را باز هم به حساب ما گذاشته اید.”
        مشخص میگردد که به این قسمت نوشته ام عنایت لازم را نداشته اید: “تمامی آن کسان یا گروه ها یا آن روحانیونی که شما به آنها اشاره می نمایید، از کرده های خود دفاع نموده و صریحاً اعلام میدارند که این عملکردشان منبعث از بنیان های فکری و بر اساسِ قوانین و مقرراتِ “دینشان” است.!
        در تمام این 35 سالی که این حکومت بر سرنوشت این مردم حاکم شده است، تماماً براساسِ قوانین دینِ اسلام و مذهبِ شیعه بوده است.”

        2- از اینکه فرموده اید: “در این صورت آیا راهی می ماند جز این که ما هم (علی رغم میل باطنی) عملکرد حکومت های سکولار را به پای سکولاریسم بگذاریم؟ ”
        و همچنان دوست دارید “عملکرد” حکومت های سکولار را پای “سکولاریسم” بنویسید، مشخص می گردد که عرض بنده را در مورد سکولاریسم که گفته بودم: ” سکولاریسم، فی نفسه، در موردِ نحوۀ ادارۀ درون مرزی و در ارتباط با مردمِ یک سرزمین است و نه الزاماً در مواجه با جوامع دیگر. مثلا سیاست خارجه، مستقیماً از این آبشخور تغذیه نمی شود. تعیین این سیاستها، بعهده نهاد ها و سازمان های مربوطه می باشد که در مورد آن تصمیم می گیرند.”، را متوجه نشدید.
        با ادب و احترام. حامی

         
    • دوست گرامی جناب حامی

      با سلام

      دو ایراد در گفتار خوب شما مشاهده کردم که بنظرم رسید با شما در میان بگذارم ،یا از ان پرسش کنم،شما در توجیه تفکیک سیاست خارجی امریکا از جوهره سکولاریسم چنین گفته اید :

      “”ملاحظه می فرمایید، بر اساس آنچه که بیان شد: سکولاریسم، فی نفسه، در موردِ نحوۀ ادارۀ درون مرزی و در ارتباط با مردمِ یک سرزمین است و نه الزاماً در مواجه با جوامع دیگر. مثلا سیاست خارجه، مستقیماً از این آبشخور تغذیه نمی شود. تعیین این سیاستها، بعهده نهاد ها و سازمان های مربوطه می باشد که در مورد آن تصمیم می گیرند.””.

      این سخن شما که سکولاریسم روشی بر اداره امور درون مرزی یک کشور است ،مطلب مورد تصدیقی است ،اما شما به چه توجیهی سیاست خارجی یک حکومت سکولار را از جوهره سکولاریسم جدا می دانید؟ مگر سیاست خارجی و وزارت خارجه یک کشور سکولار قابل تفکیک از سیستم کلی اداره یک کشور است ؟ سیاست خارجی یک کشور بر اساس مجموعه ایده آلها و مطلوب ها و بنیاد های فکری و منافع مجموع آن کشور تعیین می شود،مگر می توان سیاست خارجی کشوری را از خط مشی کلی آن مملکت تفکیک کرد؟
      بنظرم این تفکیکی که می کنید تفکیک ناصوابی است و موجب تلاشی اجزاء سیستماتیک یک نظام اداری در یک کشور است،و در یک جمله سیاست خارجی دولت امریکا برآمده از همان مجموعه قوانین سیستماتیک سکولار است ،و اینطور نیست که این سیاست ها در کره مریخ بدست موجودات مریخی تعیین و تدوین و اجرا شوند.

      2- فرموده اید :
      “”این کشور علیرغم داشتن قانون اساسی سکولار و علیرغم تلاشهای بسیاری از آزاداندیشان، یک کشور کاملاً سکولار نیست و اتفاقاً کشوری است بشدت مذهبی!. کشوری است که دین مسیحیت و کلیسا سخت در آن نفوذ داشته و بخصوص از طریق حزب بزرگ جمهوری خواه، نیّات و خواسته های خود را جاری و ساری می کند که البته این امر برای بسیاری از دوستان روشن و واضح است.””

      این فرمایش نیز ناتمام و خلاف تجربه است ،زیرا اگرچه بتعبیر شما مذهب در امریکا آزاد است و امریکا کشوری مذهبی است ،اما مذهبی بودن کشور امریکا بمعنای دخالت قوانین و احکام مذهبی در اصول قانون گذاری آن کشور نیست ،بل بمعنای آزادی فردی مذهبی در عمل به مراسم و مناسک مذهبی است ،اما قوانینی که در سنا و کنگره امریکا تصویب می شوند قوانین سکولار عرفی هستند نه قوانین مذهبی ،و اصلا شما بفرمایید که یهودیت و نصرانیت فعلی قوانین اجتماعی قابل توجهی دارد که در عرصه تقنین مطرح شود؟! خیر چنین نیست ،آنچه که هست صرفا برخی آیین ها و مناسک عبادی و فردی است نه قوانین مربوط به حوزه های اجتماعی.

      3- تمثیلی هم که در مورد کشور هند برای لزوم احتراز از دخالت دین در اجتماع ارائه کردید نیز تمثیل منطبقی نبود ،زیرا همانطور که گفته اید ،کشورهایی مثل هند و پاکستان آنچنان دچار تشتت و تنوع مذهبی و فرقه ای هستند که اکثریت قاطعی برای آنها متصور نیست ،لذا بقول شما حاکمیت یک فرقه یا مذهب بر امر اداره جامعه سبب درگیری و خون ریزی می شود ،اما اگر فرض شود که در منطقه ای اکثریت قاطعی مثلا شیعه باشند یا اکثریت قاطعی سنی باشند ،چرا نتوان بر اساس اختیار آن اکثریت ،قوانین اجتماعی برآمده از مذهب سنی یا مذهب شیعه را حاکم کرد؟ بنابر این خواستم بگویم تمثیل شما به کشور هند برای استدلال بر لزوم جدایی دین از سیاست تمثیل مفید استدلال نیست.

      با احترام

       
      • با درود بر جناب نوریزاد عزیز و همه کامنت گذاران محترم

        سلام جناب مرتضی

        1- اگر درست متوجه شده باشم در مورد سوم فرمودید که اگر یک ایدئولوژی خاص در منطقه دارای اکثریت باشد میتواند تشکیل دهنده حکومت بر اساس تعلیمات آن ایدئولوژی باشد. نمونه این گونه حکومت در حال حاضر بسیار زیاد است و مطمئن هستم که حضرتعالی نیز رفتار هیچیک از آنها را با مردم خود را تایید نمی کنید . از جمله عربستان ، چین ، کره شمالی ، برمه یا میانمار ، اسراییل و یا حتی آفریقای جنوبی و روسیه و آلمان شرقی قبل از فروپاشی قضاوت در مورد نحوه عملکرد آنها با دوستان.
        2- از خود شما سئوالی دارم و آن اینکه چرا در مطالبی خود به درستی آن اذعان دارید سعی میکنید ان قلت بیاورید و کل مطلب خوب خود را تحت الشعاع آن فرار دهید
        موفق باشید

         
        • سلام جناب حامد2

          1-شما جناب حامی هستید که مورد خطاب من بودند؟

          2- حقیقتا منظور شما را در نیافتم .

          اگر ممکن است بیشتر توضیح بدهید

           
      • درود بر شما جناب آقا مرتضی
        1- در مورد بند اول نوشته تان، من نیز تا حدود زیادی با نظر جنابعالی موافق هستم که دیدگاهِ سکولاریته بر سیاست خارجی، تاثیر دارد. اما آنچه که من عرض کردم این بود که این رابطه 100 درصد و کاملاً مستقیم نیست و برای تعیینِ این نوع سیاست ها؛ نهادها و سازمانهای مشخصی وجود دارند که آنها تاثیرگذارِ اصلی هستند. و بهمین دلیل بوده که عرض کردم: “مستقیماً از این آبشخور تغذیه نمی شود”

        2- در مورد دولت امریکا و تصویب قوانین:
        باید عرض کنم که به نظر بنده، نوشتۀ من به حقیقت نزدیکتر است تا فرمایش جنابعالی. زیرا همانگونه که من شاهد آورده ام؛ نهادهای دینی و کلیسا، در تمامیِ نهادها و حتی در کنگره و سنا، دارای لابی های قوی بوده و سعی دارند که کلیۀ قوانین را براساسِ دیدگاه های خود و دین مسیحیت، به تصویب برسانند. که حزب جمهوری خواهان یکی از این موارد است.
        بنظرم اگر جنابعالی یکبار دیگر به متنِ سخنانِ بَری‌ گُلد واتر که سناتور مجلس سنا بوده است، دقت فرمایید و آنرا مورد مطالعه قرار دهید، متوجه عرض بنده خواهید شد. ایشان در این سخنان، دقیقاً به همان مطالبی اشاره میکنند که من خدمتتان عرض کردم. لذا مجدداً از جنابعالی “خواهش” می کنم، یکبار دیگر این سخنان را ملاحظه فرمایید.

        3- در مورد هند و سکولاریسم:
        بنظرم می آید که جنابعالی نیز با این نظر که: “سکولاریسم، نه تنها برای مدیریتِ کشورهای بی دین و لامذهب تعریف می شود، بلکه نقشِ اصلیِ سکولاریسم برای جوامع و کشورهایی که دارای دین و مذهب هستند، می باشد.” ؛ موافقید. اما می فرمایید که این امر برای کشور ما که اکثریت با مسلمانان شیعه میباشد، ضرورتی ندارد!
        در این مورد باید خدمتتان عرض کنم که:
        – کشور عزیز ما دارای چندین دین بوده و اسلام، تنها دین کشور نیست.
        – حتی مردمِ مسلمانِ کشور، همگی دارای یک مذهب نیستند و مذاهب آنها نیز متفاوت است.
        – اینکه عده ای بنام اکثریت، تمامِ قوانین را بر اساسِ برداشتهای خود و دین و مذهبِ خویش، جاری و ساری مینمایند و اجازه نمی دهند تا هم میهنانِ هم کیشِ خودشان، آزادیِ مذهبی داشته و نتوانند در پایتختِ کشورِ خود، یک “مسجد” بسازند؛ خودش، بهترین دلیل و بهترین ضرورت برای وجودِ سکولاریسم در کشور ما، میباشد.
        – نکته آخر اینکه، دوست عزیز، اساساً، سکولاریسم برای کشورهایی که عده ای “اکثریت” هستند و دیگران در “اقلیت” قرار دارند، بسیار ضروری تر میباشد.
        شاید، شاید، شاید، در کشوری که به فرض مثال، مردمان آن بصورت متساوی دارای افکارِ متفاوت باشند و همواره این تقسیم بندی برقرار باشد؛ سکولاریسم خیلی ضروری نباشد! اما شک نفرمایید که این امر برای کشورهای دارای “اکثریت” و”اقلیت” کاملاً ضروری است.

        با ادب و ارادت، حامی

         
  10. ویدیوی برنامه حاج حسن جانباز موجی درماه عسل رادیدم.توصیه میکنم حتماحتماببینید.باخانم وبچه هاش ومادرش بود.مادرش مادر2شهیدوخواهر2شهیدم بود.یعنی 4شهید.یک پسرش هم حاج حسن جانبازومرددوست داشتنی.
    این خمینی //// چه کرده با این ملت؟این نظام بی دروپیکرچه جوانانی را ازمون گرفت.چرااخه؟بکدامین دلیل؟این عزیزان ما امروزه بایست دررفاه کامل کامل باشن.نه عده ای چاپلوس و…
    نمی خواهم خدای نکرده توهینی به باور وعقیده دیگران داشته باشم.اما وقتی مادر وی وخودحاج حسن میگفت باخدا معامله کردم.پیش خودم به این خدا لعنت فرستادم.خدایی که به گفته خوداین عزیزان این مصیبت ها را از اومیدانندبران صبرمیکنند.

     
  11. اقا ابوالفضل.سوسیالیسم ومارکسیسم وکمونیسم تاحدودزیادی یکی هستند.یعنی ابشخورشون یکیه.سوسیالیسم مکتبی ست که اصالت برجامعه واشتراک ابزارتولید دارد.کمونیسم مرحله ایده ال ان.ومارکسیسم هم یکی ازنظریه پردازان ان است.
    بگذریم.من زیاد دراین باب تخصص ندارم ونمی تونم بحث تخصصی دراین زمینه داشته باشم.اما درحدنیاز اطلاعات لازم رادارم.
    اقای محترم.ما بااین امور قبلا هم نوشتم کاری نداریم.با غزه واسراییل هم کاری نداریم.نمی تونیم هم داشته باشیم.فوقش یه تشکلی یه بیانیه ای صادر بکنه.کاری از دست کسی برنمی اد.
    مشکل ما حاکمیت دینی جامعه خودمونه.چراغی که به خانه روات به مسجد حرام است.حرام است اقاجان حرام است.نمی دونم قبول داریدحاکمیت یک تفکر ودین ومذهب خاص دریک جامعه شدنی هست یانه؟
    این مشکل روحل کنیم ان وقت به مصداق بنی ادم اعضای یک دیگرنددرصورت توانایی می تونیم به دیگران هم کمک بکنیم.
    اتفاقا با دین ومذهب هم مشکلی نداریم وان راپاس می داریم.منتهی میگوییم به عقیده و مرام دیگران کاری نداشته باشید.هرکس ازاد است هرعقیده ای را دوست اشته باشد.وحتی میتواند ازادانه ان را تبلیغ کند.منتهی همه عقاید وباورها.نه فقط یکی.

     
    • سید ابوالفضل

      آقای عباس انعامی گرامی
      سلام بر شما
      با این توضیحاتی که نوشتی ، معلوم است که معنی درست این واژه ها را نمی دانی . اگر توانستی بخوان . واگر خواستی بگو تا برایت به اختصار توضیح دهم .
      آقای انعامی گرامی ! با کدام امور کاری نداریم ؟ من روش استدلالی شما را به چالش کشیده ام . یا بپذیرید که روشتان اشتباه بوده و دیگر آن رویه ی نادرست را بکار نگیرید . و یا این که از روش تان دفاع کنید . حکومت های مدعی سکولاریسم اکنون دستشان به خون مردم غزه آلوده است چون همراه و در کنار اسرائیل ، در این جنایت ها سهیم هستند . من مطابق شیوه ی خودتان مسئولیت این جنایت آشکار و این نسل کشی عریان را به حساب اندیشه های سکولاریستی نهادم .
      مشکل حاکمیت دینی در کشور خودمان هم سر جایش ولی در این مبحث ، جای بحث آن نیست . زیرا موضوع بحث چیز دیگری است . بیهوده از بحث دور نشوید .
      در این بحث نه چراغی مطرح است ، نه خانه ای و نه مسجدی . یک جنایت عریان توسط اسرائیل در جریان است و حاکمیت های مدعی سکولاریسم به عقیده ی من در این جنایت ها سهیم هستند . چطور شد که این اندیشه ی به ادعای شما ، علمی که حاصل خرد ، عقل ، و دانش بشر است ، در نسل کشی غزه سهیم است . به نظر من اصولن ، ساحت خرد ، از جنایت و آدم کشی ، باید مبرا باشد .
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  12. با درود -آقای نوری زاد خوب است که غیر از انسان طلب بودن همه انسانها ، به حقیقت طلب بودن ، تقوی طلب بودن و عدالت طلب بودن همه انسانها و … اشاره شود تا به آدمی بودن نیز نزدیکتر شویم .

     
  13. با اتش بس ميان غزه و اسراييل دشمنان شاهنامه و حاميان شاهنامه هم اتش بس دادند.

     
  14. بهرام بهراميان

    رمضان به پايان رسيد و هم روزه داران شاد شدند و هم بى روزه ها خوشحال شدند. اين چه ماهى است كه رفتنش هر دو طرف معركه را شاد مى كند؟

     
  15. اتحاد سیاسی سکولاریسم و نو اندیشی دینی

    آیا اتحاد سیاسی بین دو گروه متفاوت فکری شدنی است؟ آیا با توجه به اختلاف ژرف اندیشه دینی و غیر دینی، امکان اتحاد سیاسی بین این دو طیف وجود دارد؟

    بسیاری از متدینین نسبت به کلمه سکولار حساسیت ویژه ای دارند و آن را مترادف با بی دینی و دین ستیزی می دانند. ولی آیا سکولاریسم سیاسی واقعا مترادف بی دینی است؟ آنچه که در جوامع توسعه یافته دیده می شود نه بی دینی بلکه بی طرفی نسبت به ادیان است. قوانین را بر اساس آخرین پیشرفتهای علمی و نظر عمومی وضع می کنند و امور سیاسی را از طریق آرای عمومی و خرد جمعی مدیریت می کنند. این مدل حکومتی، عملا بهترین مدلی است که تا کنون بشر تجربه کرده است و دست کم توانسته است رفاه نسبی برای جامعه ایجاد کند. در کنار آن رعایت اخلاق و موازین انسانی هم تا حدود بسیار زیادی از جوامع دینی بهتر است. جالب اینجا است که حتی بسیاری از دیندارن به خصوص آنهایی که تعصبات کمتری دارند، زندگی در چنین جوامعی را به زندگی در حکومتهای دینی ترجیح می دهند. دلیل آن هم ساده است. کسی به دین و ایمان شما کاری ندارد و شما آزادانه می توانید بدون شنیدن توهین، اعتقادات خود را داشته باشید. اتفاقا مذهب شما چون بی آزار است، و تا حدودی هم اخلاقیات در آن به چشم می آید، مورد احترام و حتی ستایش دیگران قرار خواهد گرفت. برای من بسیار جالب بود که تا کنون از تنها کسانی که توهین به قدیسین و کتب آسمانی شنیده ام، کسانی بوده اند که تجربه زندگی در حکومتهای دینی را داشته اند. خود مردم استرالیا اصولا کاری به عقاید اطرافیانشان ندارند و اگر از شما دینتان را می پرسند صرفا برای رعایت اصول شما است. به طور مثال ما چندی پیش میهمان یک خانواده استرالیایی بودیم که برای رعایت حال ما تلاش کرده بود گوشت حلال برای میهمانی تهیه کند.

    پرسش اینجا است که چرا در حکومتهای دینی اینهمه هجمه به اعتقادات وجود دارد؟ پاسخ را باید در روش حاکمان این کشورها در امر حکومت داری جست و جو کرد. در جمهوری اسلامی هر ساز مخالفی را با چماق اسلام می کوبند. این چماق آنقدر بی منطق است که حتی بسیاری از متدینین را هم با آن نواخته اند. نمونه بارز آن دکتر غروی، دکتر سروش و بسیاری از کسانی است که کسی در دینداری اینان شک و شبهه ای ندارد. ولی چگونه است که حکومت دینی از ابتدای به قدرت رسیدنش به طور دائم با دینداران نیز مشکل داشته است. آیا کسی در تدین کسانی چون مرحوم بازرگان، سحابی، موسوی و کروبی تردیدی دارد؟ عملا دینداران آزاد اندیش اگر بیش از سکولارها در این دوران سیاه هزینه نداده باشند، کمتر از آنها هم متحمل مشقت و سختی نبوده اند.

    در چه صورت اتحاد بین نیروهای سکولار و مذهبی امکان پذیر است؟ این امکان تنها در صورتی به وجود می آید که سکولاریسم سیاسی پذیرفته شود. اگر طیف دینداران به سمت پذیرش چنین سیستمی که من آن را بی طرفی سیاسی می نامم، پیش بروند، می توان شاهد یک اتحاد قدرتمند از هر دو طیف بود که می تواند اتحاد شکننده تندروهای حکومتی را به زانو در آورد. پرواضح است که این نوع بی طرفی نباید از جنس مصلحتی باشد که چنین پیوند نامبارکی یاد آور پیوند روشنفکران با آیت الله خمینی است و مملکت را به ورطه هولناک دیگری در خواهد انداخت. اگر دینداران به مانند آیت الله خمینی تقیه نکنند و واقعا به این باور رسیده باشند که حکومت ازآن مردم است و هرگاه اکثریت مردم اراده کردند می توانند مدل حکومت، قانون اساسی و قوانین عادی را تغییر دهند، می تواند این اتحاد سیاسی شکل بگیرد. قبل از تشکیل چنین اتحادی مواضع زیربنایی دوطرف باید مورد کنکاش قرار گیرد. کسانی که احکام جزایی و اجتماعی شریعت را وحی منزل می دانند به هیچ عنوان نمی توانند بی طرفی خود را حفظ کنند و طبیعتا اتحاد با چنین طیفی بسیار شکننده و ناپایدار خواهد بود ولی نو اندیشان دینی که محوریت تفاسیر دینی را بر پایه حقوق بشر و علم استوار کرده اند می توانند برای رسیدن به یک جامعه باز با هم میهنان سکولارشان ائتلاف مناسبی تشکیل دهند. این ائتلاف می تواند برای هر دو طرف مفید باشد. در درجه اول می توانند دشمن مشترکشان که خشونت ورزان حاکم هستند را به زانو در آورند و از طرف دیگر می توانند علاوه بر بهره مندی از مزایای یک جامعه آزاد، نسبت به عدم توهین به باورهای مذهبی در آن جامعه نیز امیدوار باشند. این اتحاد می تواند یک معامله برد برد برای هر دو طرف باشد.

    اگرچه به ظاهر، تندروهای مذهبی و دین ستیزان دشمنان خونی یکدیگرند ولی اگر کمی دقیقتر به موضوع نگاه کنیم، مشخص خواهد شد که ایندو تفکر علت و معلول یکدیگرند. آنان که با تعصبات غلیظ مذهبی قوانین خشن و ضد انسانی وضع می کنند و به مانند داعش و القاعده با خشونت و جنایت زمین را آلوده می کنند عملا بیشتر از دین ستیزان به گسترش کفر و الحاد در جوامع مسلمان کمک می کنند. آدمی وقتی با چنین جنایات شرم آوری روبرو می شود که همگی با نام خدا و پیغمبر بر سر مردم آوار می شود یاد آن ضرب المثل معروف می افتد که “آقا جان، خر ما از کرگی دم نداشت”.

     
    • دوست دوست داشتنی بردیای گرامی

      با سلام

      من این نوشته خوب شما را پسندیدم و به آن نه نمره عالی بلکه نمره خوب دادم ،زیرا روح اخلاق و منطق و دلسوزی بر آن حاکم بود.البته بدون اینکه خواستار ورود بر بحث های کلیشه ای طرفینی بشویم با دو سه نکته گفتار شما موافقت ندارم ،که مختصرا تذکر خواهم داد .
      اما بر اساس مبانی سیاسی که خود پذیرفته ام با کلیت گفتار شما (اتحاد سیاسی سکولاریست ها و نو اندیشان دینی ،بل متدینان سنتی بقرائتی که من می شناسم) موافقم و این مقوله را فی نفسه ممکن می دانم ،بشرط آنکه خواست عمومی اکثریت مردم ایران_ بطور واقعی و نه شعاری- برای همه اضلاع مفروض معیار باشد ،و باصطلاح رایج میزان رای ملت باشد.
      یعنی چنانکه مکرر عرض کرده ام چه بلحاظ رفراندوم های نظام و قانون اساسی در سابق و چه بلحاظ رفراندوم محتمل ،اگر اکثریت مردم جغرافیای ایران زمین ،خواستار ( “””جدایی دین از سیاست که مفهوم آن سکولاریسم سیاسی با تکیه بر قوانین علم محور است خواه نهاد دین در عرصه سیاسی حضور بهم رساند وخواه کناره گیرد””” ، یا خواستار””” جدایی نهاد دین”روحانیت” از نهاد سیاست که لازمه مفهومی و مصداقی آن می تواند تکیه بر قوانین دینی ،یا تکیه بر قوانین سکولار باشد”باز هم به خواست مردم” ، یا خواستار”” عمل به قوانین شریعت با رعایت اقتضائات عصری و بهره گیری از علوم ،که باز دو شعبه جدایی یا عدم جدایی نهاد دین از سیاست می تواند لازمه این مبنا باشد ،باز به گزینش مردم) هریک از شقوق ثلاثه مذکور در پرانتز و لوازم آنها شوند ،باید اقلیت مقابل به مفاد رای و گزینش اکثریت مردم تا حصول خواست و رفراندوم جدید احترام بگذارند ،و با رعایت احترام به مطلوب و مختار اکثریت مردم ،بدون هیچ توطئه یا اقدام رادیکال و غیر دموکراتیک و با رعایت هنجارهای مورد احترام دیگران ،تنها به ترویج محاسن مکتب مورد نظر و مطلوب خویش بپردازند ،خواه مختار و مطلوب اکثریت پیروز ،سکولاریسم سیاسی باشد(فرض اول)،یا جدایی نهاد دین از نهاد سیاست باشد(فرض دوم) ،یا عمل به قوانین شریعت با رعایت اقتضائات عصری باشد (فرض سوم) ،زیرا که در همه این اضلاع و فروع مفروض معیار و میزان باید رای اکثریت مردم باشد.
      این چیزی است که من با شما موافقم و بنظرم روح اخلاقی حاکم بر گفتارتان نیز پی جوی چنین منطقی بود (اگر نبود توضیح دهید).

      اما نکاتی که مورد نقد من هست عبارتند از :
      1-نقد اول من یک مناقشه لفظی در عنوان گفتار شماست که متکی بر یک منطق واقعی هم است ،و آن اینکه بنظرم اتحاد بین سکولاریسم و نواندیشی دینی یا حتی اسلام بقول شما سنتی ، سوای اینکه شما با مدل عنوانتان متدینان به اسلام سنتی را از دائره اتحاد ممکن خارج کردید،امری نا ممکن است ،زیرا چه اسلام سنتی و چه اسلام بقرائت نو اندیشان دینی، بهر حال مکتبی است با اصول و قواعدی غیر قابل تسامح ، و از آن طرف ما خواه سکولاریسم را یک ایسم یا خرده ایسم یا یک روش حکومتی بدانیم ،بنظرم اتحاد و یگانگی مفهومی غیر ممکن است مگر آنکه یکی از دو طرف اتحاد از تمام یا بخشی از اصول لا یتغیر خود چشم پوشی کند و تبدیل به عنصری التقاطی و غیر منسجم با مفهوم اولی خود شود(دقت شود).
      بنابر این بنظرم شما لازم است عنوان گفتارتان را از اینکه است تغییر دهید به اینکه “اتحاد سیاسی سکولارها و نو اندیشان مذهبی و متدینان سنتی برای اداره مطلوب کشور خود”.
      این پیشنهاد من است ،و البته اختیار با شماست.

      2- این فقره از گفتارتان که :””بسیاری از متدینین نسبت به کلمه سکولار حساسیت ویژه ای دارند و آن را مترادف با بی دینی و دین ستیزی می دانند. ولی آیا سکولاریسم سیاسی واقعا مترادف بی دینی است؟ آنچه که در جوامع توسعه یافته دیده می شود نه بی دینی بلکه بی طرفی نسبت به ادیان است””.
      نیز مورد نقد است از این جهت که لا اقل نسبت به من متدین و شاید بسیاری از دین داران ،سوء ظن برده اید، زیرا ما هرگز نگفتیم “سکولاریسم سیاسی” مترادف با بی دینی یا دین ستیزی است ،متاسفانه این گمان بد در گفتار برخی دیگر از دوستان هم وجود دارد ،ما می دانیم سکولاریسم سیاسی یعنی اداره جامعه و حکومت داری بر اساس قوانین عرفی ،علمی، و غیر دینی،که این البته خود بخود به نوعی تقابل بین قائلان به اجتماعی و سیاسی بودن دین اسلام با قائلان به سکولاریسم است (توجه کنید اسلام بمعنای باور های فردی را نمی گویم ،بلکه مجموعه قوانین فردی و اجتماعی مکتب اسلام را می گویم) می انجامد.
      اما همه بحث و مجادله ما (سوای از تقابل تئوریک مذکور در پرانتز فوق) روش های عملی رادیکال دوستان سکولار در این سایت محترم ،یا بتعبیری سکولارهای وطنی است ،اینرا چون شما دوست مودبی هستید به شما گلایه می کنم ،که الان ملاحظه کنید بحثهای گذشته و فعلی دوستان در این سایت را،دوستانی وجود دارند که برای تحکیم منطق سکولاریستی خود ،از هیچ گونه توهین و تحقیری نسبت به مومنان و عقاید دینی و شخصیت های حقوقی اسلامی مثل قرآن ،پیامبر ،امامان،و غیرو فروگذار نیستند ،و حتی مودبترین آنان تحت عناوینی مثل “تابو” و “توتم” و “روشن کردن نقاط تاریک تاریخ!” هرچه بخواهند از قبیل “عقده های جنسی” و عناوین غیر محترمانه و تحقیر آمیز را بر پیامبر اسلام و بزرگان دین،بار می کنند ،آنهم به استنادات ضعیف و اقوال غیر تحقیقی و بی پایه،
      و تصورات کینه جویانه.
      جناب بردیا پیش از آنکه قلم ام از تعادل در گفتار خارج شود ،فقط شما را ارجاع می دهم به سبک نوشته های دوستی بنام “دانشجو” که انواع و اقسام مطالب غیر محقق را بهم می آمیزد تا ریشه “دین” را بگمان باطل خود بکند ،آیا شما در این شرائط سخن از “اتحاد سیاسی بین سکولارها و متدینان روشنفکر و غیر روشنفکر” میگویید؟حال باز لسان دانشجو مودبانه تر است ،شما به کامنت های دیگر دوستان توجه کنید که چه الفاظ ناروا و موهنی دست مایه آنهاست.
      آیا اتخاذ روش هایی مثل ورود حتی به حریم خصوصی پیامبر اسلام ،و همسران گرامی آنحضرت ،و کاربرد الفاظ ناشایست و کینه جویی و “اسناد عقده های روانی جنسی ” به ساحت آن بزرگوار ،از نشانه های خردمندی و روشنگری و اتحادی است که شما از آن سخن می گویید؟
      شما در اینجا هشدار داده اید که سکولار و سکولاریسم مترادف دین ستیزی نیست ،بسیار خوب این بحث مفهومی از شما مقبول ،اما رفتارها و گفتارهای دوستان سکولار شما در این سایت ؛آیا مفهومی جز دین ستیزی دارد؟ و آیا ما می توانیم سر خود را همچون کبک در برف کنیم؟ آیا این دوری از دین ستیزی است که تکیه کلام گفتاری یکی از دوستان شما در این سایت دائم این است که ” آخوند فلان”؟
      ما قسم حضرت عباس را قبول کنیم یا دم خروس دین ستیزی را؟ و شما از اتحاد سیاسی می گویید.
      آیا ما متدینان حق نداریم بگوییم اینان که هم اکنون در این سایت به چشمان ما زل می زنند و به پیامبر ما جسارت می کنند و او را صاحب عقده های انباشته و فرو کاسته جنسی (نعوذ بالله)،و امامان ما را “مشتی بیکارگان بیسواد” می خوانند،پس از اتحاد و بدست گرفتن ریسمان اداره جامعه چه بلایی بر سر متدینان خواهند آورد؟!
      دوست من بردیای عزیز،من ممکن است به استناد اعتدال و خویشتن داری و ادب شما و برخی دیگر از دوستان مثل جناب کورس که لطف کردند و ما را رادیکال خواندند چنین مفهومی (عدم ترادف سکولاریسم) را از شما بحسن ظن بپذیرم،اما بلحاظ نحوه گفتارهای دیگر سکولارهای وطنی نمیتوانم با پخمگی چنین ادعایی را بپذیرم ،و متاسفانه برخی از اینان گمان می کنند با تهاجم روز افزون به هنجارها و بنیادهای اعتقادی مردم مسلمان ایران ،می توانند قلوب آنان را بخود متمایل کنند،زهی خیال باطل.این شدنی نیست که من به اصول بنیانی اعتقادی شما جسارت کنم ،در عین حال متوقع جلب نظر و تمایل قلبی شما باشم ،این هرگز شدنی نیست ،و من اینجا بر اساس سن و سال و تجربه و شم سیاسی ام می گویم ،سکولارهای وطنی اگر هم خواستار تغییر و اصلاح وضع موجود کشور هستند ،بخدای متعالی که راه آن توهین و تحقیر به پیامبر و امامان معصوم نیست،و این آب در هاون کوفتن است ،من بصراحت بگویم همین جناب دانشجوی ما در این سایت با گردآوری چنین ضد اطلاعات و تعبیرها و لحن های حماسی در تخریب اساس دین ،و تحقیر پیامبر و امامان شیعه ،گمان می کند تا چه حد می تواند دلهای مردم مسلمان ایران را بخود جلب کند ،یا تا چه حد بقول شما موجب اتحاد سکولارها و متدینان در اصلاح امور کشور شود؟
      آیا اینها دعوت به اتحاد است یا دعوت به نفرت و کین جویی؟
      بردیای عزیز! این سیره سکولارهای وطنی ماست ،و شما از “احترام به عقاید و باورهای اسلامی و شخصیت های اسلام” در استرالیا و جوامع مترقی سخن می گویید،اما دوستان ما اگر واقع بین باشند ،نمی توانند از واقعیت خارجی دین غفلت کنند یا آن را نادیده بگیرند.حال شما این روش ها را به روش حکومت داری حاکمان ایران مستند کرده اید ،بسیار خوب این ممکن است یکی از عوامل یا مهمترین عوامل باشد ،اما در عین حال این عذر گناه توهین و تحقیر است؟ و اساسا این با واقع بینی سیاسی و پراگماتیک هم خوانی دارد؟!
      بگذریم.

      3- با این جمله که گفته اید “آیت الله خمینی تقیه کرد” توافقی ندارم ،البته این بحثی شخصی و دیدگاه شخصی است ،اما بنظرم آیت الله خمینی در ابتدای انقلاب چه در پاریس و چه در ایران تقیه نکرد ،چون خاستگاه تقیه خوف بر جان و مال و ناموس است ،و ایشان بنظرم خوفی از کسی نداشت ،اگر خوف داشت می بایست از رژیم شاه داشته باشد که بشهادت دوست و دشمن خوفی نداشت ،ایشان بنظر من از اول هم بحث اسلام و حکومت اسلامی در قالب جمهوری اسلامی شاه بیت سخنش بود ،و این در شعارهای اکثریت مردم هم منعکس شده بود ،شما حتما شعارها را بیاد دارید .
      آری در یک جهت با شما موافقم ،و آن این بود که ایشان در پاریس اظهار کردند که حکومت جمهوری اسلامی با رعایت نظارت قوانین شرع تاسیس خواهد شد و نهاد دین یعنی روحانیت هم بسراغ کار اصلی خود یعنی ارشاد مردم و تبلیغ دین خواهند رفت ،و بتغبیری به مدرسه خواهند رفت ،بله اینرا ایشان گفتند ،اما متاسفانه برخی در ایران نظر ایشان را برگرداند که بله نمی شود به لیبرالهایی مثل مرحوم مهندس بازرگان تکیه کرد و ….،و نظر ایشان را تغییر دادند ،و در پیش نویس قانون اساسی اول هم اصلا لفظ ولایت فقیه مطرح نبود و اینرا خود ایشان هم امضاء کرده بود،باز متاسفانه اطرافیانی نظر ایشان را تغییر دادند و ولایت فقیه را در قانون اساسی گنجاندند،تاکنون…
      بهرحال بنظر من تعبیر تقیه در اینجا تعبیر دقیقی نیست ،و من تعبیر تبدل نظر و تغییر عقیده بسبب تاثیر گذاری اطرافیان را دقیقتر می دانم.

      4- اینکه گفتید :””کسانی که احکام جزایی و اجتماعی شریعت را وحی منزل می دانند به هیچ عنوان نمی توانند بی طرفی خود را حفظ کنند و طبیعتا اتحاد با چنین طیفی بسیار شکننده و ناپایدار خواهد بود ولی نو اندیشان دینی که محوریت تفاسیر دینی را بر پایه حقوق بشر و علم استوار کرده اند می توانند برای رسیدن به یک جامعه باز با هم میهنان سکولارشان ائتلاف مناسبی تشکیل دهند””.

      هم بنظرم مطلبی عینی و مطابق با واقع نیست ،زیرا در عالم واقع بیطرفی از هیچ بنی بشری وقوع خارجی ندارد،اگر متدینان سنتی بی طرف نیستند ،سکولارها هم این چنینند ،چنانکه روشنفکران دینی نیز.
      بنابر این باصطلاح معروف این “تعیین نرخ بین دعوا” یا “مصادره به مطلوب علیه السلام! ،و “آش نخورده و دهن سوخته است”!
      بنابر این بنظرم سکولارهای وطنی باید پیش و بیش از سخن از “اتحاد” که امر نیکو و مستحسنی است ،باید روش های تبلیغی اهانت آمیز خویش را علاج کنند ،که اگر نفرت پراکنی نکردند و به هنجارهای اسلامی مردم مسلمان احترام گذاشتند ،آنگاه می توانند به جلب نظر آنان به سیستم سکولاریسم در اداره جامعه ایران بیندیشند.

      با احترام و پوزش از تطویل ناخواسته
      موفق باشید

       
      • درود بر مرتضای عزیز

        من هم به شما امتیاز خوب دادم و از کامنت محبت آمیزتان تشکر می کنم. مواردی را که توضیح دادید تا حدود زیادی قبول دارم. رویه من هم احترام به باورهای شخصی است و اگر نقدی هم دارم تمام تلاشم را به کار می برم تا از توهین به افراد و باورهای ایشان خودداری کنم. ترجیح می دهم که عنوان نوشته همان باشد که هست اگرچه اذعان می کنم که از لحاظ دقت در گفتار عنوان پیشنهادی شما بهتر است ولی دید ژورنالیستی من با دید فلسفی شما اندکی متفاوت است. شما رویه مناسبی در پیش گرفته اید و به جای نیش و کنایه با همدلی حتی با کسانی که به دین شما اهانت می کنند دارید برخورد می کنید. من آن را به فال نیک می گیرم و مطمئن باشید که چنین گفتاری نفوذ بیشتری بر مخاطب دارد. در ارتباط با آیت الله خمینی طبق معمول اختلاف نظر داریم. اگر واقعا میزان رای مردم باشد، آنانی پیروز خواهند شد که دلهای مردم را فتح کنند نه آنان که عقده هاشان را بر سر رقیب خالی کنند. در این میان هر گروهی که عنان نفس خویش را در دست گیرد و مثل بزرگمردانی چون بازرگان، سحابی و صابر آزادمرد باشد و به عقاید عموم مردم احترام بگذارد پیروز میدان خواهد بود. من خودم مذهبی نیستم و عقایدم را آشکار بیان کرده ام ولی اگر روزی انتخابات آزادی برگزار شود به طیف ملی مذهبیها رای خواهم داد چون به هیچ طیف دیگری اطمینان ندارم.

        سپاس از شما دوست گرانقدر

         
      • اقای عزیز جنابعالی از مدعیان سکولاریسم توقع عدم توهین به باورهاوعقایددینداران هستید.اما این را متوجه نیستیدکه همین دینداران چه بلاهایی سر افرادی که به باوروعقیده انان نبودنداوردند.همین دینداران اجازه نفس کشیدن به مخالفان راندادند.حتی همین دین انسانها را به درجات مختلف تقسیم کرد.با اینکه درجایی سوتی داده وهمه را یکی دانسته.اما دراسنادبیشماری داریم که انسانها نه تنها برابر وازادنیستندبلکه خداوندعده ای را بردیگران برتری واقایی داده…
        مورددیگر.درباره ادعای شماها برای شان بالاترازانسان که به پیامبران وامامان قادل میشوید.به استنادکدامین کردار؟کدامین اعمال؟زیبنده انسان است که دیگران را به غل وزنجیرکشیده عده زیادی رابکشدوناموسشان را برباددهد؟بعداینان را برتراز انسانهای ازاده میدانید؟البته خودان امامانی که میگوییدادعای خاصی نداشتند.واین سوء استفاده کنندگان درطول تاریخ بودندکه انواع واقسام معجزات وکرامات به انان منتسب کردندکه روحشان بیخبر بود.واین موردکه طرفداران فردبزرگی بعداز مرگ او ادعاهای واهی زیادی کرده اند.فراوان درتاریخ میبینیم.اما هیچکدام به شیعیان نمی رسد.
        طبق نوشته خودتان اقای خمینی از حرفی که زده بودومردم براساس ان اوراقبول داشتندوصرفا بدلیل توصیه عده ای از ان برگشت.چرا؟برای چه سرنوشت مردم رابدست عده ای که سیر زمان نشان دادخیانتکاربودندسپرد؟همچین ادمی شایسته تکریم است؟انسانی که فرمان قتل واعدام 5-6هزار زندانی عقیده که بسیاری محاکمه هم شده بودندرا صادرکرد آیت ونشانه خداست؟
        ذهنیت اعمال وکردار طرفدار ادیان درطول تاریخ درجوامع مختلف با ادیان مختلف نشان داده نمی توان از حاکمیت دین خاصی توقع برابری حقوق انسانها راداشت.چون در کنه هر دین ومذهبی خودومرام خودرا برتر از دیگران میداند.وبا این معیارانتظارتکریم انسان درجوامع دینی منتفی ست.برای مثال مطمئنم درذهن وایده خودتان شما ودوستانتان بسیا برتر و والاتر از ماها هستید.چون ماها حقیقت اسلام را درک نکرده ایم.ودرگمراهی وظلالت هستیم.حالا اینکه توقع برابری وحقوق انسانی واجتماعی داشته باشیم کاری عبث وبیهوده ست.اگرغیرازاین بوده شما بفرمایید.(البت ان چیزی که اتفاق افتاده را بنویسید)

         
  16. جناب سید ابوالفضل یا شما چشم بر وقایع می بندید و یا آنها را درست متوجه نمی شوید.شما با ردیف کردن جنایات آمریکا آیا غیر از توجیه جنایات رژیم سراپا فساد و جنایت اسلامی چه هدف دیگری می توانید داشته باشید؟شما کجا و کی دیده اید و یا شنیده اید که در آمریکا اینهمه قتل و ترور و جنایت حکومت بر مردم خود آن کشور روا دارد که حاکمان اسلامی بر سر ایرانیان آورده اند؟مشکل شما با برجسته کردن سیاست خارجی آمریکا درک نکردن سکولاریسم بعنوان سیستم حکومتی است در داخل یک کشور است.جناب سید کسی نگفته که آمریکا و غرب جنایتی نکرده اند .ما که بارها فریاد زده ایم که کشورهای غربی و بخصوص آمریکا برای منافع ملی اش شاید عالمی را هم اگر بتواند به آتش بکشد.موضوع بحث ما نوع حکومت و سیستم حکومتی در داخل کشور است.این چه ربطی به جنایات آمریکا و اسراییل در اینجا و آنجا دارد.حرف اینست که مبنای حکومت باید قوانینی زمینی و عرفی (لایک) و بر مبنای قوانین حقوق بشر که جهانیست و آزادی باشد.زیرا در چنین حکومتی و بر طبق چنین قوانینی افراد جامعه بدون در نظر گرفتن اختلافهایشان در برابر قانون باهم برابرند و رزیمی که از دل چنین حکومتی بیرون بیاید نمی تواند به سرکوب مردم بپردازد زیرا قوانین جاری چنین قدرتی را به حاکمان نمی دهد و با کوچکترین نشانه ای از تحمیل قدرت می توان آنرا جایگزین کرد.مثل حکومتهای سکولار در سایر نقاط جهان.سیاست خارجی کشور هم بر مبنای زندگی مسالمت آمیز و عدم دخالت در سایر کشورها و است و مسلما مقابله با تجاوز و دخالت دیگر کشورها در امور داخلی است.ولی در کل سیاست خارجی را منافع ملی تعیین میکند.بنابراین موضوعی را که شما و سایر اصلاح طلبان مطرح میکنید ربطی به انچه ما می گوییم ندارد ولی در عمل توجیه کننده جنایات و ترور و از بین بردن سرمایه های ایرانیان و بوجود آمدن اینهمه فقر و فلاکت و نکبت در کشور است.موضوع بحث شما به این می ماند که پدری مرده و یکی از فرزندان که می خواهد همه میراث پدر را بالا بکشد بگوید چون همسایه ما تمام اموال دیگران را دزدیده و خورده و گردن کلفت و پارتی داره مثل بیت رهبری و سپاه …پس این میراث همه اش بمن می رسد!این هم خود یک دلیلی است درست مثل استدلالهای شما اصلاح طلبان!چون آمریکا و غرب و اسراییل در کشورهای دیگر جنایت کرده اند پس سیستم سکولاریسم برای ما بد است!

     
    • سید ابوالفضل

      آقای مزدک گرامی
      سلام بر شما
      برخلاف نظر شما ، من از نشان دادن جنایت های رژیم اسرائیل و دولت های حامی وی مثل آمریکا ( که قبله ی آمال شما می باشند ) هدفم هرگز به گفته ی شما : ” توجیه جنایات رژیم سراپا فساد و جنایت اسلامی ” نبوده است و نیست .این شما هستید که همه چیز را از این زاویه نگاه می کنید و بعد فکر می کنید که خیلی علمی تحلیل کرده اید . همان طور که صراحتن نوشتم و اکنون هم تصریح می کنم اهم اهدافم از آن نوشته و نوشته ی بعدی آن (که در خصوص موضوع پرونده ی هسته ای ایران و موضع گیری قبله ی آمال شما در قبال آن پرداختم ) ، به شرح زیر بود :
      – خواستم بر خلاف نظر شما که مقصر جنایت های اسرائیل و حامیانش را ، حماس ، حزب الله و خنده دارتر ، جمهوری اسلامی ، معرفی کرده اید ، نشان دهم که :
      اولن مقصر این جنایت های آشکار و این نسل کشی عریان ، رژیم جنایتکار و متجاوز اسرائیل و حامیان سکولارش مثل قبله ی آمال شما ( دولت آمریکا ) هستند .
      ثانین می خواستم نشان دهم که به نظر من این موضع گیری شخص شما شرم آور است که به جای جنایت کار ، انگشت اتهام را متوجه قربانی جنایت می کنید . در حقیقت این امثال شما ها هستند که با گرفتن نوک پیکان به سمت حماس و حزب الله (وحتی ایران) تلاش می کنند اسرائیل جنایت کار را و حامیانش تنزیه و تطهیر کنند و جرم اورا خفیف تر جلوه دهند . و قطعن و حتمن از این طریق در جنایت هایش با او سهیم هستند .
      – هدف دیگرم این بود که ضمن این که تصریح می کنم که من سکولاریسم را می شناسم و به مزایا و معایب آن هم آگاهم و ان ها را هم انکار نمی کنم ، در عین حال من در این دو نوشته ی اخیرم روش استدلالی شخص شما و برخی دیگر از سکولارهای این سایت را به چالش بکشم . .چطور؟ شما مدام عملکرد مدعیان دین را به حساب دین می گذارید و فی المثل از این که فلان مسئول جمهوری اسلامی فلان اشتباه ، خیانت ، جنایت ،ووو را انجام داده تیشه را بر می دارید و به ریشه ی دین و دین باوران می زنید . من در این دو نوشته با روش خودتان عملکرد مدعیان سکولاریسم و بویژه دولت های غربی را و مخصوصن آمریکا را به حساب “سکولاریسم ” نهادم . به قول قدما “چیزی که عوض داره گله نداره” . آمریکا جنایت کرده اما طبق روش شما سکولاریسم مسئول آن است . روشن شد ؟
      آقای مزدک! من تفاوت بین سکولاریسم و مدعیان این نوع اندیشه را درک می کنم . تأکید می کنم که از این شیوه عامدانه ( وعلی رغم میل باطنی ) استفاده کردم . چرا؟ تا نادرستی روش استدلالی شما را نشان دهم . به نظر من نادرستی روش شما آنقدر آشکار است که نیاز به دلیل ندارد . اما پیش از این هرچه تذکر دادم یا شنیده نشد ، یا با تمسخر و استهزا و تمثیل با آن برخورد شد و یا با توهین و فحش .
      با این حال شما می توانی اگر به آن اعتقاد داری ( که داری و در همین نوشته ات هم این اعتقاد موج می زند ) ، از آن دفاع کنی . در آن صورت منتظر باش تا بازهم نمونه های دیگری از عملکرد نادرست ، جنایت کارانه و خیانت کارانه ی مدعیان سکولاریسم را در مقابل دیدگان شما و سایر سکولارهای این سایت قرار دهم . به نظر من هر لحظه که به حق گردن نهیم ، خجسته است . تا بیشتر دیر نشده بخود آییم .
      هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود —— در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  17. ريشه ها ١٤٩(قسمت پيش با همين شماره ذيل پست :راه پيمايي روز قدس و ماساژ صلواتى)
    ٤٩- نشان يادگارى
    پيش تر خوانديم كه تهمينه افزون بر دلباختگى دليل ديگرى كه براى آمدن به بالين رستم مى آورد آرزوى داشتن پسرى است كه در مردى و زور چون رستم باشد .اين پرسش پيش مى إيد كه تهمينه جنسيت فرزند آينده را از كجا مى داند . او خود مى گويد :خرد را ز بهر هوا هشته ام .پس تهمينه ،اين دخترى كه رستم ز هر دانشى نزد او بهره مى بيند و پيش از اين شب رؤيايي به پرده برون كس نديده ورا ،-يا در اصل مرا -،اين دخترى كه از خردمندى روان و پاكى بدن تو گفتى كه بهره ندارد ز خاك ،اين دخترى كه فردوسى در وصف زيبايي اش داد سخن مى دهد ،آرى چنين دخترى عاشق شده است . فرزانگى عشق جز آرزو و كام او نمى بيند و او پسرى مى خواهد كه چون هر پسرى دوران جوانى پدر را بازتاباند .عشق تهمينه او را همپيوند رستمى مى كند كه تنها يك شب با اوست و سپس بايد به إهنگ خويشكارى ديگرى با تهمينه وداع گويد : نگهداشت پدر -ميهن و آبادى و ايمنى آن در برابر دشمنانى كه ساعتى برآسودن از روزگار به آنان مجال مى دهد تا اسبش را بدزدند .رستم چگونه مى تواند در سرزمين دشمن در كنار تهمينه تا آخر عمر به خوشى و خرمى زندگى كند وقتى كه نبودش در جايگاه مقدرش همچند است با ويرانى آباد بوم ايران .در اين شاهكار تراژيك فردوسى بافت داستان را چنان سرشته است كه كمابيش هيچ مقصرى در آن ديده نمى شود به شرطى كه منطق كار هركس را از دريچه ديد خود آن كس بنگريم ؛حتى خود دارى كاووس در رساندن نوشدارو به رستم از ديد كاووس دلايل قانع كننده اى دارد ،همين اسارت در ديدگه شخصى است كه هوش و خرد را از آدمى مى ربايد و او را به فريب زمانه دچار مى كند .اگر از تمامى اين داستان تنها آن ابياتى را جدا كنيم كه گوينده إنها خود راوى -فردوسى -است ،بى گمان درخواهيم يافت كه رويكرد فردوسى به تقدير از رويكرد بزرگ ترين حماسه سرايان و تراژدى نو يسان يونانى خردمندانه تر است ،از آن رو كه فردوسى دست كم در اين سوگنامه كنش هاى ندانمكارانه انسانى تنها به گردن تقديرى يكسويه نمى اندازد .تنها تقديرى كه گريز ناپذير است مرگ به طور كلى است. واپسين سخن راوى كه از جايگاهى بر فراز دريچه هاى تنگ ديد هاى شخصى به ماجرا مى نگرد ،اين است :
    جهان را بسى هست از انسان به ياد
    بسى داغ بر جان هر كس نهاد
    كرا در جهان هست هوش و خرد
    كجا او فريب زمانه خرد
    معلوممان مى شود كه هوش و خرد چيزى است كه ديدگاه محدود انسان را گسترش مى بخشد تا كه سرانجام ديدگاه شخص همساز با ديدگاه زمانه مى شود .به بيانى استعارى انسان از ديد خدا به رويداد ها مى نگرد . چون نيك بنگريم رستم به اين ماجرا كشيده مى شود .رفتن در مسير رد پاى رخش از نگر نمادين رفتن در راهى است كه رونده مقصد آن را نمى داند ؛ راهى كه خود برنگزيده است عشق را نمادينه مى كند .تهمينه اى كه مى داند پسر مى زايد عاشقى است كه نيروى عشق خردسوزش رستم را به سمنگان مى كشاند .عشق تهمينه بس بزرگ و شكوهمند است .اين عشق مرز و دشمنى و آيين را در آتش زبانه كش خويش مى سوزاند و پدر -ميهن را در برابر مادر ميهن به زانو در مى إورد . به هر سان كه از ديدگاه تنگ قرارداد ها تهمينه را نكوهش كنند ،انكار نتوانند كرد كه رستم در جهان تهمينه تنها مرد ،نخستين مرد و واپسين مرد است . تهمينه در آن دم كه با شمعى خوش بو خرامان به بالين رستم مى آيد سراپا كام است و آرزو و دريچه ديدى كه همه جهان را رستم مى بيند و نيز رستم نوشكفته اى كه از زهدانش خواهد روييد . تهمينه را هيچ انتخابى جز رستم نيست . پاسداران پير آيين چه بسا اين دختر را به تازيانه نكوهش بندند كه چرا به راحتى و رايگان خود را تسليم رستم كرده است ،اما آنان بعيد است بگويند كه : آرى ،اين دخترى كه پيش تر هرگز كسى اورا برون پرده نديده است ،اكنون نيز تنها يك چيز مى تواند او را به تسليم كردن خود انگيخته باشد :عشق . عشق يعنى همه جلوه جهان را در يك ديگرى ديدن .
    گفت ليلى را خليفه كين تويي
    كز تو مجنون شد پريشان و غوى
    از دگر خوبان تو الزون نيستى
    گفت خامش،چون تو مجنون نيستى
    اين پند مولوى از زبان ليلي است به لعنت كنندگان عشق كه نمى توانند خود را به جاى عاشق بگذارند و جهان را از دريچه چشم مجنون ببينند .
    عشق رستم در قياس با عشق تهمينه دست دوم است ،همچون سرزمين پدرى در قياس با سرزمين مادرى .رستم بايد ميان ماندن و رفتن انتخاب كند .عشقش در حد بى گزينگى نيست . پدر-ميهن يا تهمينه ؟ رستم كسى نيست كه پدر -ميهن را بايسته تر از رحل اقامت افكندن در توران نداند اما يادگار خودش را در توران مى گذارد ،نه تنها فرزند آينده اش را بل مهره روى بازويش را . رستم پيش از ترك تهمينه مهره پر آوازه اش را به تهمينه مى دهد تا فرزنشان اگر دختر بود مهر به گيسويش بندند و اگر پسر بود به بازويش .
    رستم به زابلستان برمى گردد و تهمينه پسرى مى زايد كه ورا نام سهراب كرد .سهر و سخر و سرخ همگن اند و سهراب يعنى شاداب و تازه

     
  18. با سلام و آرزوی عروج به انسانیت نکاتی مختصر بعرض همگی میرسانم.از اشکالات و نارسایی مطالبم پوزش میخواهم این فقط جهت اطلاع حداقل میباشد.

    -به نظر بنده اصول انسانیت را میتوان به مواردی از قبیل ۱-اعمال و رفتار نیک ۲-حق و عدالت خواهی ۳- آزادی و احترام به حقوق یکدیگر ۴-صلح و دوستی ۵-محبت و برابری انسانی ۶-تعاون و تلاش برای رسیدن به سعادت ۷-عقل و خرد خلاصه نمود.
    -بیایید این بنای عظیم و مستحکم انسانیت را در کشورمان بر پا نماییم و به جهانیان آنرا بنمایانیم۰ در بر پایی این بنا همگی در حد توان سهیم باشیم حتی ناچیز.
    -از اختلاف بپرهیزیم و به اتحاد همت نماییم. از گذشته بیاموزییم و به آینده برنامه ریزی نماییم.
    -جنایت و اعمال ضد انسانی را در همه جای جهان محکوم نماییم.
    – کمک و یاری به عزیزان در بندمان و خوانوادهای نیازمند و قربانیان جنگ نماییم.
    -برای تغییرات و نجات آینده کشورمان از بلاها و رسیدن به انسانیت و سعادت تصمیم گیری و متحدانه عمل نماییم.

    از توجهات همگی متشکرم.

     
  19. از طرف بچّه های جوادیّه و شهریار عید فطر مبارک..امّا تا او نجا که یادمون است به لطف علمای اعلام وحوزه های علمیّه، تا حالا یه ماه رمضون راحت نداشتیم .همه روزه می گیرند درست بشن ما می افتیم تو گناه!درست مثل غنی سازی اورانیوم!چرا؟چون تواین عمری که از خدا گرفتیم هیچ سالی نفهمیدیم اوّل این ماه کی است و آخرش کی؟ بقول میرزا قلمدون:
    “یه عمره اولّش رو می خوریم و آخرش رو میگیریم!”
    به هر حال مبارک.

     
  20. سخنان گزیده درباره‌ی فردوسی و شاهنامه

    با خودانديشيدم شايد خالى از لطف نباشد به منظور اشنايى دوستان با نگاه ديگر شعرا و ادبا به فردوسى و اثر جاودانه اش به چند مورد از اين نظريات نگاهى انداخته شود؛

    قسمت اول؛

    بسی یاد نام نکو رانده شد

    بسی دفتر باستان خوانده شد

    ز هر گونه رایی فکندند بُن

    بس آنگه گشادند بند سُخُن

    که فردوسی طوسی پاک مغز

    بدادست داد سخن‌های نغز

    به شهنامه گیتی بیاراسته است

    بدان نام نیکو همی خواسته است

    تو هم شهری او را و هم پیشه‌ای

    هم اندر سخن چابک اندیشه‌ای

    بدان همره از نامه‌ی باستان

    به شعر آر خرم یکی داستان

    ——————

    به شهنامه فردوسی نغز گوی

    که از پیش گویندگان برد گوی

    بسی یاد رزم یلان کرده بود

    ازین داستان یاد ناورده بود

    نهالی بُد این رُسته هم ز آن درخت شده خشک و بی بار و پژمرده سخت

    من اکنون ز طبعم بهار آورم

    مرین شاخ نو را به بار آورم

    (اسدی طوسی- وفات ۴۶۵ ه. ق- گرشاسب نامه)

    ———————-

    آفرین بر روان فردوسی

    آن همایون نهاد فرخنده

    او نه استاد بود و ما شاگرد

    او خداوند بود و ما بنده

    (انوری- وفات ۵۸۷ ه. ق.نقل از مجمل فصیحی خوافی)

    ——————-

    شمع جمع هوشمندان است در دیجور غم نکته‌ای کز خاطر فردوسی طوسی بود

    زادگان طبع پاکش جملگی حوراوشند زاده حوراوش بود چون مرد فردوسی بود

    (خاقانی- وفات ۵۹۵ ه. ق. نقل از مجمل فصیحی خوافی)

    ————————

    ای تازه و محکم از تو بنیاد سخن

    هرگز نکند چون تو کسی یاد سخن

    فردوس مقام بادت ای فردوسی

    انصاف که نیک داده‌ای داد سخن

    (ظهیر فاریابی- وفات ۵۹۸ ه. ق. نقل از مجمل فصیحی خوافی)

    ———————

    تا طبع تو را نماند پروای سخن

    نامد گهری برون ز آرای سخن

    زان گونه که بد رسول ما ختم رسل

    بر طبع تو ختم گشت انشای سخن

    (نجیب الدین نریمان- نقل از مجمل فصیحی خوافی)

    ———————–

    سخنگوی پیشینه دانای طوس

    که آراست روی سخن چون عروس

    در ان نامه کان گوهر سفته راند

    بسی گفتنی‌های ناگفته ماند

    اگر هر چه بشنیدی از باستان

    بگفتی دراز آمدی داستان

    نگفت آن چه رغبت پذیرش نبود

    همان گفت کز وی گزیرش نبود

    دگر از پی دوستان توشه کرد

    که حلوا به تنها نشایست خورد

    نظامی که در رشته گوهر کشید

    قلم دیده‌ها را قلم در کشید

    به نسفته دُرّی که در گنج یافت

    ترازوی خود را گهر سنج یافت

    شرف نامه را فرّخ آوازه کرد

    حدیث کهن را بدو تاز کرد

    (نظامی گنجوی- وفات ۶۱۴ ه. ق- شرف نامه)

    ——————–

    شنودم من که فردوسی طوسی

    که کرد او در حکایت بی قسوسی

    به بیست و پنج سال از نوک خامه

    به سر می‌برد نقش شاهنامه

    به آخر چون شد آن عمرش به آخر ابوالقاسم که بد شیخ اکابر

    اگر چه بود پیری پر نیاز او

    نکرد از راه دین بر وی نماز او

    چنین گفت او که فردوسی بسی گفت همه در مدح گیری نا کسی گفت

    به مدح گبرکان عمری به سر برد

    چو وقت رفتن آمد بی خبر مُرد

    مرا در کارِ او برگ ریا نیست

    نمازم بر چنین شاعر روا نیست

    چه فردوسی مسکین را ببردند

    به زیر خاک تاریکش سپردند

    در آن شب، شیخ، او را دید در خواب

    که پیش شیخ آمد دیده پر آب

    زمّرد رنگ تاجی سبز بر سر

    لباسی سبزتر از سبزه در بر

    به پیش شیخ بنشست و چنین گفت

    که ای جان تو با نور یقین جفت

    نکردی آن نماز را بی نیازی

    که می ننگ آمدت زین نا نمازی

    خدای تو جهانی پر فرشته

    همه از فیض روحانی سرشته

    فرستاد اینت لطف کارسازی

    که تا کردند بر خاکم نمازی

    خطم دادند بر فردوس اعلی

    که فردوسی به فردوس است اولی

    خطاب آمد که ای فردوسی پیر

    اگر راندت ز پیش آن طوسی پیر

    پذیرفتم منت تا خوش بخفتی

    بدان یک بیت توحیدم که گفتی

    (عطار نیشابوری- وفات ۶۱۸ ه. ق. اسرار نامه)

    ———————

    «فردوسی که فردوس فصاحت را رضوان و دعوی بلاغت را برهان بود، مقتدای ارباب صنعت و پیشوای اصحاب فطنت و مصداق این معنی«شاهنامه» تمام است… و شصت هزار بیت فردوسی گفته و داد سخن بداده و برهان فضل نموده و جمله گذشتگان را در خجلت انداخته و آیندگان را در تک و پوی فکرت افکنده و کمال صنعت در آن، آن است که از اول تا آخر بر یک نسق رانده است و بر یک شیوه گفته و مختتم او ذوق مفتتح دارد و این کمال قدرت و استادی بود.»

    (محمد عوفی- وفات ۶۳۵ ه. ق- لباب الالباب)

    ——————-

    در خواب شب دوشین ، من با شعرا گفتم کای یکسره معنیتان ، با لفظ بهم درسی

    شاعر ز شما بهتر، شعر آنِ که نیکوتر؟ از طایفه‌ی تازی ، وز انجمن فُرسی

    آواز برآوردند، یکرویه به من گفتند: فردوسی و شهنامه، شهنامه و فردوسی

    (امامی هروی- وفات ۶۶۷ ه. ق.)

    ———————-

    چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

    که رحمت بر آن ترتب پاک باد

    میازار موری که دانه کش است

    که جان دارد و جان شیرین خوش است

    (سعدی- وفات ۶۹۴ ه. ق- بوستان)

    ———————-

    سکه‌ای کاندر سخن فردوسی طوسی نشاند تا نپنداری که کس از زمره‌ی فرسی نشاند

    اول از بالای کرسی بر زمین آمد زمین او دگر بارش به بالا بُرد و بر کرسی نشاند

    (ابن یمین فریومدی- وفات ۷۶۹ ه. ق)

    ———————-

    ملک الحکماء و الشعراء والفضلاء حکیم ابوالقاسم فردوسی الطوسی ناظم شاهنامه، چون فردوسی متولد شد پدرش به خواب دید که فردوسی به بامی بر شد و روی به قبله نعره‌ای زد و آوازی شنید که جوابی آمد و هم چنین از سه طرف دیگر نعره زد و هم چنین جواب شنید، بامداد با نجیب الدین معبّر گفت، گفت پسر تو سخن گوی شود که آوازه‌ی او به چهار رکن عالم برسد و در همه اطراف سخن او را به قبول تلقی و استقبال نمایند و او نادره‌ی عصر و اعجوبه‌ی دهر بود، و جمیع شعرا که شعر فارسی گفته‌اند سر بر خط او نهاده او را مسلّم داشته‌اند و مدح گفته

    (فصیح احمد بن جلال الدین محمد خوافی- وفات ۸۴۵ ه. ق. مجمل فصیحی)

    ————————

    خدایا به لطفت که بی انتهاست

    چو لطف تو باشد چه حاجت به خواست

    که جاوید فردوسی آسوده باد

    به جایی که نامش به آن مژده داد

    روانش به فردوس اعلی مقیم

    ممتّع به انواع ناز و نعیم

    چه نظم است کان پر هنر، داشته

    چه کاخ فصاحت که افراشته

    ندانم چه گویم من این گفته را

    ازین سان گهرهای ناسفته را

    نخوانم به سحرش که هست این حلال

    نه معجز که باشد به شرعم و بال

    بیان من از وصف آن قاصر است

    بیان نیست حاجت، سخن ظاهرست

    (شرف الدین علی یزدی- وفات ۸۵۸ ه. ق. مقاله ایرج افشار- یادنامه فردوسی از انتشارات انجمن آثار ملی)

    ————————

    اکابر و افاضل متفق اند که شاعری در این مدت روزگار اسلام مثل فردوسی از کتم عدم پای به معموره ی وجود ننهاده و الحق داد سخنوری و فصاحت داده و شاهد عدل بر صدق این دعوی کتاب شاهنامه است که در این پانصد سال گذشته از شاعران و فصیحان روزگار هیچ آفریده‌ای را یارای جواب شاهنامه نبوده و این حالت از شاعران هیچ کس را مسلّم نیست و این معنی هدایت خدایی است

    (دولت شاه سمرقندی- تذکرة الشعراء تاریخ تألیف ۸۹۲ ه. ق)

    ——————-

    فردوسی رحمة الله، وی از طوس است. و فضل و کمال او ظاهر کسی را که چون شاهنامه نظمی بود چه حاجت به مدح و تعریف

    (جامی- وفات ۸۹۸ ه.ق- بهارستان)

    ——————–

    فردوسی، نام او ابوالقاسم حسن بن علی طوسی است و سلطان شُعَرا است و شاهنامه شاهد سلطنت اوست

    (امیر علی شیرنوایی- وفات ۹۰۶ ه.ق. مجالس النفائس)

    ——————-

    یگانه فارس میدان فرس فردوسی

    که در محاربه غریده همچو شیر عرین

    بر آن زمین که قدم مانده شخص فطرت او سخنوران ازل تا ابد نهاده جبین

    و چون فردوسی به سن بیست رسید به تحصل علوم مشغول شد و در انواع دانش و کمال از اقران و امثال به سر آمد و کتاب شاهنامه بر پادشاهی او در اقلیم فضل و کمال دلیلی واضح است و برهانی لایح

    (قاضی نورالله شوشتری مقتول در ۱۰۱۹ ه.ق- مجالس المؤمنین)

    ———————–

    «حکیم ابوالقاسم فردوسی، هو حسن بن اسحاق شرف شاه طوسی،… الحق شاهنامه بر وفور علم و حکمت او دلیلی واضح است، در مراتب سخنوری رکن رکین ارکان اربعه است و سه رکن دیگر از استادان به استادی او قابل و مقرند(انوری و نظامی و سعدی او را مدح گفته‌اند) هر چند به تصاریف زمان و انقلاب دوران و اختلال ایران امروز شاهنامه‌ای که صحت داشته باشد وجود ندارد با وجود این مقابل اشعار فصیح بلغا و افکار بلیغ فصحا در هر عالم شعر خوب و سخن مرغوب دارد و در این هفتصد سال کسی از زمره‌ی شعرا نیامده که راه هم چشمی او سنجد بلکه احدی نبوده که سر از ربقه ی شاگردی او پیچد»

    (لطف علی بیگ آذر بیگدلی- وفات ۱۱۹۵ ه. ق- آتشکده‌ی آذر)

    ———————-

    «شاعر در این مجموعه داستان جوان مردی‌ها و دلیری‌های پهلوانان نامی ایران زمین و ماجراهای شگفت انگیز آنان و زور آزمایی‌هایشان با غولان و دیوان و جادوان گرد آورده و همه‌ی این داستان‌ها را با نقش و نگارهای زیبا آراسته بود، مجموعه‌ی او، نقاشی زنده و پر جلالی بود که با رنگ‌های دل‌پذیر و روح پرور آراسته و با گل‌های فراوان زینت شده بود و فروغ خدایی و آسمان ایران بر آن پرتو افکن بود، این نور، نور ملکوتی آخرین آتشگاه‌های ایران بود که همچنان دل شاعر را روشن می‌کرد»

    هانریش هاینه- وفات ۱۸۵۶- فردوسی شاعر از کتاب آوازها- ترجمه‌ی شجاع الدین شفا)

    ——————

    مقدمة الجیش معرکه‌ی بلاغت، سر خیل محکمه‌ی فصاحت، شمع انجمن فیلقوسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی که استعداد فطری داشت و لیاقت خلقی، هم چو وی در عجم ناظمی عالی دستگاه قدم به عرصه‌ی ظهور ننهاد و نقد سخن را به این خوش اسلوبی در بازار عالم رواج نداده، زور طبع بلندش از شاهنامه می‌توان دید که بر علوّ مرتبتش دلیلی ساطع است و حجتی قاطع»

    (قدرت الله گوپاموی- تذکرة نتایج الافکار تاریخ تألیف ۱۲۵۶ ه. ق)

    ———————

    درود جهان دار با فرّ و داد

    بر او کاین همه داستان کرد یاد

    هنرمند دانای بسیاردان

    حکیم جهان دیده‌ی کاردان

    سخن سنج فردوسی استاد طوس

    که چرخ برین خاک او داد بوس

    بر آرنده ی نام ایران به ماه فروزنده‌ی فرّ شاهان به گاه

    گزارنده‌ی آسمانی سخن

    نو آرنده ی روزگار کهن

    که او فرّ شاهان فروزنده کرد

    به نام این همه مردگان زنده کرد

    سخن را یکی برترین پایه داد

    کز آن سوی ان پای نتوان نهاد

    (میرزا محمد داوری- وفات ۱۲۸۳ ه.ق- نقل از فردوسی نامه‌ی مهر)

    ———————–

    «شاهنامه‌ی حکیم در عجم، نامه‌ای عظیم است، بحری است پر لآلی و بدان رویّت و انسجام و بیان کتابی منظوم نادر است و تا این غایت شعرای عجم در نظم پارسی کتابی مانند شاهنامه‌ی وی و مثنوی و مثنوی مولوی در عالم به یادگار نگذاشته‌اند و هر یک در مقام و پایه‌ی خود بی نظیرند»

    (رضا قلی خان هدایت- وفات ۱۲۸۸ ه.ق. مجمع الفصحاء)

    ———————–

    «از پاریس پر باغ و حومه‌ی غرق گل آن، از نتردام آراسته به پنجره‌های پر نقش و نگار، از اوتوی، و بالاخره از ایل دوفرانس ما که قلب فرانسه و قبله‌ی امید من است، از سراسر زمین من، از همه‌ی باغ‌ها و گلزارهای آن‌ها و باغ لوگزامبورگ که هر شب پر از بلبلان فراوان می‌شود، از همه‌ی این‌ها در این شامگاه زمستان که با اعجاز شعر تغییر حال یافته و طبع من آن را به صورت بهار در آورده است، همراه بخاری‌های زمین که با نقش و نگار فراوان پیش روی ماه آسمان( که دلم می‌خواهد آن را ماهی ایرانی بنامم) می‌لغزند و به سوی بالا می‌روند در این شامگاه که از جلوه‌ی زرناب سخن مجذوب شده، سروده مدح فردوسی به سوی آسمان بر می‌خیزد»

    (پل فورPaul Fort، قصیده‌ای به افتخار فردوسی ترجمه‌ی شجاع الدین شفا- نقل از کتاب ایران در ادبیات جهان)

    ——————

    «مهارت استاد در حکایت‌های لیریک شاهنامه مانند مرثیه‌ی مؤثر مرگ پسرش و سرود مازندران و نظایر آن جلوه می‌کند. این هنر در اشعار دیگر متفرقه که به او نسبت داده شده و بعض آن‌ها مسلماً از او نیست، کمتر است، ولی در باب حماسه و داستان باید گفت وی نه تنها خلاقیت داشته بلکه یکی از بزرگ‌ترین نمایندگان هنر داستان نویسی و یا استاد اول آن نوع شعر است، و به خصوص از لحاظ نمودار ساختن حقایق روحی و تعمق در احوال نفسانی کسی را یارای برابری با استاد نیست و شاید از اخلاف او بتوان فخر الدین اسعد جرجانی را از این حیث با او مقایسه نمود، ولی در هر صورت هیچ فردی حتی نظامی نتوانسته است در این فن از استاد برتری جوید»

    (هرمان اته- وفات ۱۹۱۷ م- تاریخ ادبیات فارسی، ترجمه‌ی دکتر شفق)

    —————–

    زهی نامور نامه کز آب و رنگ

    به ارتنگ مانی کند کار تنگ

    ز شاهان فرخنده‌ی باستان

    سراید به خوبی بسی داستان

    در این باغ آراسته چون بهشت

    ابوالقاسم طوسی این تخم کشت

    (ادیب‌الممالک فراهانی- وفات ۱۳۲۶ ه.ق)

    ——————–

    خاک طوس از مضجع فردوسی نیکو نهاد قرن‌ها شد همسری دارد به چرخ چنبری

    آری آری این همان فردوسی طوسی بود کآفتاب اندر شبستانش نماید مجمری

    گرنه فردوسی به شمشیر سخن می‌برد دست مغفر گندآوران کردی به سرشان معجری

    (شعاع الملک شیرازی- وفات ۱۳۶۳ ه. ق. مطابق ۱۳۲۳ ه. ش. فردوسی نامه‌ی مهر)

    ——————-

    الا ای سخنگوی دانای طوس

    زمانه به مرگ تو دارد فسوس

    خطا گفتم این گفت نه چون منی است

    که زی تو همی مرگ را راه نیست

    تو آن پر هنر مرد گوینده‌ای

    که تا پارسی هست تو زنده‌ای

    قلم گیر تا جمله گویندگان

    به خیل تو آیند چون بندگان

    (حیدرعلی کمالی- وفات ۱۳۲۵ ه. ش. فردوسی نامه‌ی مهر)

    —————–

    «حکیم ابوالقاسم حسن بن محمد، از فحول شعرای نامی ایران بلکه از اکابر سخنوران جهان، مراتب فضل و کمالات او از حد وصف بیرون، در تشبیب و غزل و وعد و وعید و نوید و تهدید و مدح و قدح و هجا و مرثیه و افتخار و حماسه و تمامی فنون متنوعه ی کلام و اغراض گوناگون شعری، ماهر و صاحب ید بیضا و دست توانا بود، گوی سبقت از دیگران ربود، شهرت بی نهایت یافت، مورد تجلیل اکابر سخنوران عالم گردیده و به حکم و سلطان الشعرا و امیر المتکلمین موصوفش داشتند و گاهی به جهت منتهای فصاحت او، به سحبان وائل تشبیهش کرده و سحبان العجمش گویند.»

    (محمد علی مدرس- وفات ۱۳۷۳ ه.ق- ریحانة الادب)

    ——————-

    «شاهنامه اثری است که آفتاب نظم فارسی در آن به اوج کمال و ترقی خود رسیده. منظومه‌ای است که آن را می‌توان گنجینه‌ی فصاحت زیبان فارسی و خزینه‌ی سخنوری نامید. یادگاری است که همه‌ی داستان‌ها و قصص آن با انواع صنایع و قدرت شعری آراسته شده، حقیقة درباره‌ی این اثر بی نظیر می‌شود شعر فرخی را به یاد آورد:

    «از هر صنایعی که بخواهی بر او اثر- وز هر بدایعی که بجویی بر او نشان» این کتاب تا زبان فارسی وجود دارد یعنی به عبارت اخری تا زمانی که این عالم بر پا است باقی و راهنمای شعرا و نویسندگان خواهد بود»

    «کلام موزوم یا شعر در ادوار بعد، مدت متمادی از آهنگ جدا نمی‌شد و در نتیجه‌ی جریان مرکب و متمادی ترقی تا آن حد کمال و درجه‌ی عالی رسید که به وجود آمدن شاهکار ادبی مانند شاهنامه امکان پذیر شد، شاهکاری که نه تنها ایران بلکه کلیه‌ی بشر متمدن حق دارد خود را به آن مفتخر و سرافراز آن شمارد»

    (یوری مار- وفات ۱۹۳۵ م- وزن شعر شاهنامه هزاره‌ی فردوسی)

    —————-

    چار تن در یک زمان جستند در دوران سری پنج نوبت کوفتند از فر شعر و شاعری

    جاه و آب رود کی شد تازه زین چار اوستاد فرخی و عسجدی و زینتی و عنصری

    چرخ بر این چارتن بگماشت چشم عاطفت دهر بر این چار پور افکند مهر مادری

    با چنان حشمت که بودند آن اساتید بزرگ مال و نعمت در کنار و فضل و حکمت بر سری

    بندگان بودند و شاگردان بر استاد طوس زان که بودش بر سخن سنجان دوران سروری

    من عجب دارم از آن مردم که هم پهلو نهند در سخن فردوسی فرزانه را با انوری

    انوری هر چند باشد اوستادی بی بدیل کی زند با اوستاد طوس لاف همسری

    شاهنامه هست بی اغراق قرآن عجم رتبه‌ی دانای طوسی رتبه‌ی پیغمبری

    گفت پیغمبر که دارند اهل فردوس برین

    بر زبان لفظ دَری، جای زبان مادری

    نی عجب گر خازن فردوس، فردوسی بود

    کو بود بی شبهه رب‌النوع گفتار دَری

    (ملک الشعراء بهار- وفات ۱۳۳۰ ه. ش- دیوان اشعار)

    —————-

    آن چه کوروش کرد و دارا و آن چه زردشت مهین

    زنده گشت از همت فردوسی سحر آفرین

    تازه گشت از طبع حکمت زای فردوسی به دهر

    آن چه کردند آن بزرگان در جهان از داد و دین

    شد درفش کاویانی باز بر پا، تا کشید این سوار پارسی رخش فصاحت زیر زین

    جر بد و هرگز کجا در طابران پیدا شدی فرّه ای کز خسروان در خاوران بودی دفین

    آن چه گفت اندر اوستا زرد هشت و آن چه کرد

    اردشیر بابکان تا یزگرد بافرین

    زنده کرد آن جمله فردوسی به الفاظ دری اینت کرداری شگرف و اینت گفتاری متین

    (ملک الشعراء بهار)

    ——————

    «فردوسی استخوان بازوی ایرانیان را قوی ساخت و قلب مردم پارسی زبان را فراخ و سینه‌های آنان را پهن و قدم‌های آنان را در راه مردی و مردانگی و رشادت و غیرت استوار و ثابت ساخت. فردوسی ایرانیان را به نشئه ی هوس و آرزوی فنا پذیری که تجدید عظمت کیان و ساسانیان باشد، در انداخت و این نشئه تا روز مرگ در دماغ هر ایرانی پاک و غیور باقی و برقرار خواهد ماند»

    «شاهنامه و شعر شاهنامه علاوه بر لطافت و نازک کاری‌های که شاید مردم غالباً بدون تحصیل و مطالعه‌ی زیاد ملتفت آن نشوند، عظمت دارد. شاهنامه قصر داریوش در تخت جمشید است که هنوز سرپا باشد، شاهنامه برج ایفل است، شاهنامه با داشتن تمام ظرافت و لطافت و نقش و نگار گنبد شیخ لطف الله، عظمت هِرَمان را هم دارد»

    (ملک الشعراء بهار- فردوسی نامه‌ی بهار)

    ————-

    «در میان سرایندگانی که از دوده‌ی آدمی پدید آمده‌اند دو سه تنی بیشتر نیستند که سزاوار عنوان شاعر جهان باشند… از میان شعرای ایران این مقام خاص فردوسی و خیام است، خیام نیز جای فردوسی را نتواند گرفت زیرا که شاعرِ خواصِ هر امّتی است… اما فردوسی شاعر همه کس و همه جاست، هم در رزم جای دارد، هم در بَزم، هم معلم اخلاق است و هم مصوّر رذایل و پستی‌های آدمی، هم متفکر صاحب اندیشه و اندرزگوی خردمند است و هم داستان سرای فرح انگیز اندوه زدای، هم سخن برای پیران دارد و هم برای جوانان، هم با مرد دمساز است و هم با زن، هم با دانا هم داستان می‌شود و هم با نادان، هم یار توانگران است و هم دمساز تهی دستان هم ندیم نیک بختان است و هم همزانوی تیره بختان.

    شاهنامه‌ی او دریای بی کرانی است که هر که در آن فرو رود تهی دست بر نمی‌گردد»

    (سعید نفیسی- وفات ۱۳۴۵- فردوسی شاعر جهان- فردوسی نامه‌ی مهر)

    —————

    «گذشته از این که شاهنامه داستان‌های کهن سال و پر ارزش ما را در بر دارد، نمونه‌ی بسیار دلکش زبان بومی ما هم هست. وزنی که از برای شاهنامه برگزیده شده و بحر تقارب خوانده می‌شود، نزد چند تن از دانشمندان ایران و اروپایی، یک وزن ایرانی یازده هجایی است. شاهنامه گویای غرور ملی و بر انگیزاننده‌ی مهر میهنی ما است، در میان گروه سخن سرایان ما فردوسی راهماره پایگاه ارجمندی بوده و در آینده نیز چنین خواهد بود.»

    (پور داود- وفات ۱۳۴۷ه. ش. مقدمه‌ی داستان بیژن ومنیژه، چاپ شرکت‌های عامل نفت ایران)

    «بعضی از دانشمندان شاهنامه را از حیث اهمیت به ایلیاد، و حکیم فردوسی را به هومر شرق توصیف کرده‌اند ولی به عقیده‌ی من این توصیف و تشبیه با مقام حکیم فردوسی و دیوان او مطابقت نمی‌کند و درجه‌ی اهمیت شاهنامه نزد ملل شرقی به جهاتی بیش از اهمیت ایلیارد در نظر اروپاییان است…

    شاهنامه سجل احوال و تاریخ ملت ایران از قدیم‌ترین عهد است و امتیاز و خصایصی در بر دارد که منظومه‌های دیگر آن را واجد نیستند…

    از چیزهایی که بر قیمت و مقام شاهنامه می‌افزاید این است که فردوسی داستان‌های آن را اختراع نکرده بلکه آن‌ها را تصویر نموده است و از این لحاظ می‌توان شاهنامه را آئینه تاریخ و افکار حقیقی ملت ایران شناخت و به عقیده‌ی این جانب این مزیت مقام و اهمیت مخصوصی برای فردوسی ایجاد نموده است زیرا جمع و وصف وقایع و حوادث تاریخی در ادوار مختلفه به قالب شعری با این سلاست بیان و سرشاری طبع که از فردوسی به ظهور پیوسته بسیار صعب و دشوار است»

    (عبدالوهاب عزم- وفات ۱۹۵۹ م- مقام شاهنامه در ادبیات عالم- هزاره‌ی فردوسی)

    ———-

    «سخن پرداز بزرگی که داستان ملی و تاریخ ایران را بر حسب روایات بومی کاملاً به رشته‌ی نظم کشید فردوسی طوسی بود که بنای پایداری، از نظم برافراشت که یکی از مفاخر ملی ایران گردیده و داستان ملی را تا امروز حفظ کرد.

    اخلاق فردوسی بسیار عالی و خوب بوده و بلکه توان گفت در میان جمیع شعرای ایران کسی به پاکی اخلاق وی نبوده، از گدایی و مدح گویی برای پول و تملق بی معنی مبّرا بوده و دائماً در نصایح خود بر ضد مردم آزاری و دروغ گویی حرف می‌زند.

    در وطن دوستی و محبت پر شور به قوم و نژاد خود و تعظیم ایران قدیم و ستایش مفاخر آن پیمانه‌ی عشقش لبریز بود.

    وی به نظم شاهنامه که احیای مآثر و مفاخر ایران در آن مندرج بود به شوق و ذوق طبیعی و میل و رغبت جبلّی مباشرت کرد.

    چنان که از سر تا آخر شاهنامه پیدا است وی آن کتاب را یکی از شاهکارهای بزرگ تاریخ و از مآثر ابدی خود می‌دانست و آرزوی عمرش این بوده که آن قدر زنده بماند که این کاخ جاودانی را به آخر برساند و این آرزو را در چندین جا از شاهنامه اظهار می‌کند و گوید آنقدر زمان می‌خواهیم که این کتاب را تمام کنم و بعد هم اگر مَردم اهمیتی ندارد. از همین اظهارات واضح دیده می‌شود که او اهل عقیده و مسلک و معنی بوده نه اهل ظاهر و دنیا، و نیک نامی و شهرت دنیوی و خلود ذکر خود رستگاری اخروی را بر پول و مال دنیا ترجیح می‌داده چنان که گوید:

    چو این نامور نامه آمد به بُن

    ز من روی کشور شود پر سخن

    (سید حسن تقی زاده- وفات ۱۳۴۸ ه. ش- مشاهیر شعرای ایران- مجله‌ی کاوه)

    —————-

    کجا خفته‌ای، ای بلند آفتاب

    برون آی و بر فَرق گردون بتاب

    نه اندر خور تواست روی زمین

    ز جا خیز و بر چشم دوران نشین

    کجا ماندی ای روح قُدسی سرشت به چارم فلک یا به هشتم بهشت؟

    به یک گوشه از گیتی آرام تست

    همه گیتی آکنده از نام تست

    چو آهنگ شعر تو آید به گوش

    به تن خون افسرده آید به جوش

    ز شهنامه گیتی پر آوازه است

    جهان را کهن کرد و خود تازه است

    تو گفتی:« جهان کرده‌ام چون بهشت ازین بیش تخم سخن کس نکشت»

    ز جا خیز و بنگر کز آن تخم پاک

    چه گل‌ها دمیده است بر طرف خاک

    نه آن گل که در مهرگان پژمرد

    نخندیده بر شاخ، بادش برد

    نه جور خزان دیده گلزار او

    نه بر دست گلچین شده خار او

    (حسین مسرور- وفات ۱۳۴۷ ه. ش- شعر فردوسی نامه- راز الهام)

     
    • جناب بی کنش گرامی
      درود بر شما و سپاس فراوان از لطفی که بنده دارید. با یادداشت شما این مطالب به ذهنم رسید که بد نیست یک نگاهی بیندازید.

      مخفی بودن رابطه رستم و تهمینه در ادامه داستان بیشتر مشخص می شود. پس از اینکه تهمینه رستم را به عنوان پدر سهراب معرفی میکند به سهراب سفارش می کند:
      ‫بدو گفت افراسياب اين سخن‬
      ‫نبايدکه داند ز سر تا به بن‬
      نباید دیگران از فرزند رستم بودن تو آگاهی یابند که از شخص افراسیاب نام میبرد. ولی سهراب به علت جوانی می گوید:
      ‫چنين گفت سهراب کاندر جهان‬
      ‫کسی اين سخن را ندارد نهان‬
      ‫نبرده نژادی که چونين بود‬
      ‫نهان کردن از من چه آيين بود‬
      سهراب که رستم را پدر خود میبیند دچار غرور شده و شروع به رخ کشیدن قدرت خود می کند که باعث فاش شدن این راز می شود.
      ‫چو رستم پدر باشد و من پسر‬
      ‫نبايد به گيتی کسی تاجور‬
      خبر این موضوع به افراسیاب میرسد که پیشتر تهمینه سهراب در این باب هشدار داده بود.
      ‫خبر شد به نزديک افراسياب‬
      ‫که افگند سهراب کشتی بر آب‬
      افراسیاب نیز بعد از آگاهی از این ماجرا به سربازانش گوشزد می کند:
      ‫پدر را نبايد که داند پسر‬
      ‫که بندد دل و جان به مهر پدر‬
      در اینجا مقدمات رویارویی رستم و سهراب فراهم می شود.
      این نکته را هم اضافه کنم که دادن بازوبند از رستم به تهمینه برای بستن به بازوی سهراب نیز گویای پنهان بودن فرزند رستم بودن سهراب است. پدر می خواهد از طریق این نشانه فرزند خود را پیدا کند و دیگران نفهمند چون سهراب در کشور دشمن ایران بزرگ میشود و فهمیدن این نکته باعث به خطر افتادن سهراب میشود. افراسیاب زمانی متوجه میشود که سهراب فرزند رستم است که او در حال لشگرکشی به ایران است و از این فرصت استفاده می کند و به جای نابود کردن سهراب این نقشه را میکشد تا رستم را از طریق سهراب از بین ببرد.

       
      • حق با شماست ، واقعيت اين است كه شما دليل محكم و متقنى ارائه كرديد كه الحاقى بودن ابيات مربوط به خواستگارى رستم و نيز حضور عاقد و مراسم جشن عروسى رستم در ان نيمه شب را اثبات مى كند ، ابياتى كه چون وصله ناجورى بر دامان اين داستان ، ريخت و شكل انرا نازيبا كرده و داستان بد فرم نموده و جالب اينكه تاكنون مصححين شاهنامه عمدتاً هيچ توجهى به ان نداشته اند.
        همواره سرفراز و پرتوان باشيد.

         
        • درود شادمانه من به بيكنش و حامد گرانمايه :
          بيكنش عزيز نخست سپاسمندم از كوشش ارزنده شما در گردآورى سخنانى در باره فردوسى .دو ديگر از نازك بينى حامد گرانمايه و هوشمند در آوردن برهان هايي كه تا آنجا كه من مى دانم تا كنون به ذهن هيچ استادى نرسيده اند و من گرچه در ارسال پيام دشوارى هاى خاص خود را دارم ،نتوانستم سپاس ناچيز خود را از اين همه باريك بينى اين دوست فروتن و روشن روان دريغ كنم .با اجازه دوستان يك نكته نيز به اين گفتگوى بارور افزوده كنم :
          اصل همه اديان بزرگ كه در طول تاريخ به جدل هاى گفتارى و كشتارى بسيارى دامن زده مگر چيزى غير از باور به خداى يگانه است ؟ اين سنگ بنا. يا به قول عارفان حقيقت دين ، مگر نه اين است كه مبناى همه طريقت ها ( آيين ها ) و شريعت ها (كيش ها )بوده است ؟ اگر آرى ،پس در عمل مى توان گفت كه هر خللى در آن سنگ بنا در روبنا نيز تأثير مى نهد .و در طول زمان هم چنين شده است ؛چه بسا كسا كه در عين سست باورى به يزدان صرفا براى سود خويش كيش و ايين خاصى را چماق سركوب مزاحمان قدرت و ثروت خود و محمل تباه كارى و ستم و ريا و دروغ و چپاولگرى و خوردن خون خلق كرده است.تاريخ ادبيات ما آكنده است از اعتراض به كيشمداران مزور و مردم آزار كه حافظ و عبيد زاكانى و خيام و سعدى و بسيارى از ديگر بزرگان نمونه هايي روشن از اين اعتراض را پيش چشم ما نهاده اند
          اى صاحب فتوا ز تو پركارتريم
          با اين همه مستى ز تو هشيار تريم
          ما خون رزان خوريم و تو خون كسان
          انصاف بده كدام خونخوار تريم
          يا از خود فردوسى :
          زيان كسان از پى سود خويش
          بجويند و دين اندر آرند پيش
          فساد و ستمكارى حكام دين پناه قرون وسطى در كنار عوامل ديگر در سطح اجتماعى مردم مؤمن و غير مؤمن را به حكومت هاى دينى بى اعتماد كرد و اكنون در كشور ما نيز من اين بى اعتمادى را فزاينده مى بينم و متأسفانه همراه با ستيزه و كين توزى اى خطرناك و بدفرجام . اما در جوامع دموكراتيك غربى درست از زمانى كه امتياز پشتوانه هاى زور و قدرت سياسى را از يك كيش و آيين خاص گرفتند و به باورمندان به هر كيش و آيينى گفتند كه بايد بى اتكا به دستگاه هاى غير فكرى تنها پشتوانه فكر خود را گفتار و نوشتار در فضاى عمومى و در شرايط امن و برابر گفتگو با مخالفان خود قرار دهيد ،كم كم كيش و آيين دينى نيز به همان اصل الاصول خود يعنى مسئله خدا بازگشت و اين اصل را از زير خراوارها خرافه و ريا و دروغ بيرون كشيد ،به طورى كه الان چه در كانال هاى تلوزيونى و چه در إكادمى ها خداباورانى كه احتمالا صادق ترين خداباوران تاريخ هستند در يك سو و بيخدايان در سوى ديگر مى نشينند و اگر كسى حوصله دنبال كردن اين رويارويي ها داشته باشد و فرايند را بر نتايج سهل و آسان ترجيح دهد در خواهد يافت كه حقيقت هر چه باشد در فرايند كلى در إينده روشن و روشن تر و سرانجام عمومى تر خواهد شد .
          اكنون فرض گيريم كه ابيات مورد بحث الحاقى هم نباشد .در كليت شاهنامه متوجه مى شويم كه كيش و آيين در زبان فردوسى غالبا بدون مضاف اليه مى آيد و كيش و آيين خاصى ذكر نمى شود .و آن يزدان يگانه نيز در روم در ماجراى وصلت لهراسب ،در توران ،در دشت نيزه داران عرب براى مرداس و در همه جا يكى است و نه خدايي وابسته به كيش و آيينى خاص .اين دو نكته مى رساند كه فردوسى در سده چهارم هجرى در باره رابطه ديانت و حكومت و حقيقت و قدرت به همان نتيجه اى رسيده بوده است كه جامعه مدرن با هزينه گزافى از پشته ها كشته به إن رسيده است . در برابر چنين چشم تيزبين و روح بلند زبان از ستايش قاصر است

           
      • با درود به دوستان

        بنظر من این دلایل بر لزوم نامشروع بودن رابطه رستم و تهمینه و بتبع آن الحاقی بودن ابیات ناتمام است زیرا:
        بحث در این فقراتی که دوست ما حامی مطرح کرده اند اصرار تهمینه بر پنهان داشتن “فرزندی سهراب از رستم” است ،نه پنهان داشتن “نکاح مشروع رستم و تهمینه” زیرا ممکن است نکاح یک زن و مرد بمرآی و مسمع دیگران باشد و باصطلاح علنی و مشروع باشد ،اما فرزند دار شدن آنان پنهان باشد ،در اینجا هم فرضا اگر افراسیاب که دشمن رستم در یک مملکت دیگر است ،آگاه از مزاوجت رستم و تهمینه باشد ،این ممکن است که از فرزندی سهراب از رستم ،نا آگاه باشد ،یعنی خلاصه در اینجا ممکن است که اصرار تهمینه به سهراب بر پنهان داشت فرزندی ،یک اصرار امنیتی باشد برای حفظ جان سهراب ،پس منافاتی نیست بین پنهان داشت فرزندی سهراب ،و بین آشکار بودن و معلوم بودن ازدواج رستم و تهمینه ،نتیجه هم این است که لزومی ندارد ابیاتی که حاکی از مزاوجت رستم و تهمینه است ا بطور تحمیلی و سلیقه ای الحاقی بدانیم.
        بنابر این در بیان جناب حامی دو مقوله با هم خلط شده اند :1- پنهان یا آشکار بودن مزاوجت رستم و تهمینه .
        2- پنهان بودن فرزندی سهراب از تهمینه و رستمی که با هم مزاوجت کرده اند.
        و نکته ابیاتی که ایشان قرینه گرفته اند ،مربوط به مقوله دوم است

        با احترام به انظار دوستان

         
        • درود بر مرتضی گرامی
          سپاس فراوان به علت توجه شما
          اگر این ارتباط پنهانی نباشد ، همه خواهند دانست که این بچه رستم است چون فاصله زمانی فقط ۹ ماهه بین ازدواج و به دنیا آمدن وجود دارد و مردم در این بازه زمانی این ازدواج را فراموش نخواهند کرد. توجه کنید که ازدواج دختر شاه سمنگان با رستم، مشهورترین پهلوان ایران زمین، را در نظر داریم و این ازدواج بسیار مهم بوده و در صورت علنی بودن، تمامی توران و ایران زمین از آن خبردار خواهند شد.

           
  21. سلام بالاخره شما مسلمان هستی یا نه؟

     
  22. سبزینه روح الله

    یکی پیدا بشه بما بگوید درروز قدس 93این مقدارجمعیت که ازطریقحکومت به خیابان امدهاند انهم پس از 35سال چگونه است همینتعداد برای حکومت کافی نیست /

     
  23. دوستان،با درود به همگی‌ شما، بنده شغلم کار فیزیکی‌ است و گاه وقت زیادی صرف تو راه بودن باید بکنم، یعنی‌ فرصت فکر کردن خود به خود به من تحمیل میشه. و همین نیم مثقال عشق و عرق وطنی و چیزای که میبینم، هم که نمیذارن به چیزی جز همین موضوعاتی که در این سایت است فکر کنم و داشتم به خودم می‌‌گفتم اگه خدای ناکرده همین سایت حتی دو رزو فعال نباشه، من یکی‌ چه خاکی به سرم بریزم؟ کتاب و کتابخونه و ماهواره هم که ندارم، روزنامه خون هم که نیستم، از شما چه پنهان برا شماها هم دلم تنگ میشه اگه روزانه با خوندن مطالبتان، احوالی نپرسم، حتی برا همین زهرا که اگه نیاد چار تا فحش نده و بره، روزش شب نمیشه هم گاه دلنگران میشم. گاهی‌ خودم به خودم میگم، آرشام قبول کن تو مریضی، ولی‌ باز نمی‌‌تونم خودمو قانع کنم، میگم این حرف را یه دکتر باید بهم بزنه، اونم دکتری که از آستینش هزار خون نچکه.برم سر اصل مطلب و شما هم به ندرت از حقیر کامنت بلند خوانده اید. داشتم به این شیعه بودن خودمون فکر می‌‌کردم. خدایی ما یه باورای داریم عجیب و غریب، اونقدر عجیب و غریب که سالی‌ هزار بار اونا را برامون تکرار می‌کنن، تو گوشامون هم نمی‌‌‌ره چه برسه به دلامون بشینه. و تازه با چه رو و سماجتی هم می‌خوایم ثابت کنیم که علمی‌ هم هست.طرف داره تو رادیو زور میزنه که بله آقا الان دیگه علم ثابت کرده که میشه بیش از ۱۰۰۰ سال عمر کرد، مجری ابله هم هی‌ دم و دقیقه میگه آقای پروفسفور تا دیروز همین غربیها….گفتم پام برسه خونه مینویسم.چه آقای نوریزاد عزیز بیاردش چه نیاره، نیست که خیلی‌ چیزای این دین و مذهب، یه سر سوزن به عقل مربوطه،اینکه می‌خوایم وظیفهٔ دانش را هم این بدونیم که پای آراجیفات ما را مهر بزنه را دیگه کجامون بذاریم؟ یکی‌ که اصلا نبوده، ساختنش، بعد کردنش تو چاه، بعد هزار و چند سال قید حیات به دمش چسبوندن، بعد همه رو میبینه، موقعی هم میاد که دست راستش میشه این دیکتاتور کینه توز،بعد باید بکشه تا رکاب اسبش خوب برسه ( خون ۷ میلیارد انسان کرهٔ خاکی رو هم ۷ میلیون تانکر خون میشه، یعنی‌ ۲۰ سانت خون هم تو یک دشت جمع نمیشه..)،بگو خدا خیرتون بده، کجا خدا گفته بوده اینهمه جونتون را در عذاب بندازین و اینطور تو ساختن نوندونی، حدیث و روایات‌هایی‌ تا این حد سست و خنده دار سر هم کنین؟

     
    • دوست گرامی جناب ارشام

      با سلام

      به چند نکته توجه فرمایید:

      1- اصل طول عمر کوتاه یا بلند امری است که فی نفسه ممکن است ،و در تواریخ گذشته هم حکایت طول عمر های طولانی بوده است ،که از آن تعبیر به “معمرین” به تشدید و فتحه روی میم دوم میشود ،این اجمالا تابع شرائط مختلف فیزیکی است و تغذیه و عوانل دیگر است ،وگرنه روی منطق شما الان که مثلا عادت سن حیات بین بشر امروز ،بر عددی زیر صد سال مستقر است ،می باید عمرهای بالای صد سال مثل 140 و 150 که در نقاط مختلف عالم گزارش می شود و عکس و فیلم انها هم بنمایش در می آید،همه مستبعد باشند یا مورد انکار و تکذیب.
      پس اصل امکان طبیعی بقاء در زمانهای طولانی که کوتاهی یا بلندی آن تابع شرائط گوناگون زیست و حیات است ،قابل انکار نیست ،و هیچ برهان قطعی علمی بر نفی امکان بقاء طولانی مدت اقامه نشده است ،سوال این است که آیا اکنون علم روز بصورت قاطع گفته است که امکان حیات دراز مدت محال است؟ یا علم سخن از عادت مستمره می گوید؟ بنابر این از نظر علمی همانطور که عادت مستمره بر دوام عمر زیر صد سال ،با زندگانی های طولانی خارق عادت بالای صد سال تا سن مثلا 150 سال ،تنافی ندارد ،با عمرهای درازتر از آن نیز تنافی نخواهد داشت و ما اجمالا برهان علمی بیولوژیک و فیزیولوژیکی بر “استحاله” و “عدم امکان” حیات دراز مدت نداریم.
      حال من در اینجا دیگر سخنی از “قدرت و اراده خالق هستی” در این زمینه بمیان نمی آورم ،زیرا ممکن است مورد انکار شما باشد.

      2- اشاره ای هم داشتید به برخی نقلهای ضعیف مبنی بر “خونریزی” های مهیب که بقول شما تا شکم اسب آنحضرت باید خون بالا آید!

      جناب ارشام عزیز! اینها که می گویید نقلهای ضعیف غیر مستند است که متاسفانه برخی نا اگاهان بر نقل آن اصرار می ورزند ،از نظر ما روایت دو گونه است :1- روایت متواتر و پیوسته و متکثر از حیث تعدد طرق نقل ،و از حیث تعدد راویان روایت ،اگر روایت یا مضمونی متواتر باشد ،سبب علم و یقین است ،مثل اینکه الان متواترا بشما خبر می رسد که شهری بنام “توکیو” در شرق آسیا وجود دارد ،ولو آنکه شما به آنجا نرفته باشید ،شما جزم به وجود چنین شهری می کنید ،زیرا آنقدر نقلها و طرق نقل و راویان آن متعددند که شکی در حقیقت محتوای خبر باقی نمی گذارند. این خبر اصطلاحا متواتر است که سبب حصول علم و یقین است.
      یک قسم هم خبر واحد است که مفادی را گزارش می کند ،اما کثرت طرق نقل و تعدد راویان در آن وجود ندارد،این خبر تنها مفید یک “ظن و گمان” است نه “علم و یقین”.
      نکته دیگر آن است که در امور “اعتقادی ” نه امور “عملی” از نظر مذهب شیعه ،ملاک یا برهان عقلی است ،یا “علم و جزم ” حاصل از تواتر در خبر ،بنابر این “در اصول اعتقادات” خبر واحد طن و گمان آور هیچگونه حجیتی ندارد ،خصوصا اگر مفاد آن خلاف احکام مسلم عقلی باشد.
      اکنون با توجه به نکات فوق ،توجه کنید ،چنین اخباری (که مثلا خونریزی در زمان ظهور امام مهدی سلام الله علیه به حدی می رسد که تا شکم اسب ایشان خون بالا می آید!) اخبار واحد غیر یقین آور است که هم بحکم واحد بودن قابل استناد در مباحث اعتقادی نیستند ،و هم بلحاظ مخالفت با حس و احکام عقلی.

      3- اینکه فرمودید:
      “”کی‌ که اصلا نبوده، ساختنش، بعد کردنش تو چاه، بعد هزار و چند سال قید حیات به دمش چسبوندن، بعد همه رو میبینه..”.

      اولا اصل بودن امام مهدی سلام الله علیه و متولد شدن ایشان در زمان امام عسکری ،مستند به روایات متواتر و خبرهای متکثر از خود پیامبر اکرم است ،و در روایات فراوان اسماء امامان شیعه بطور دقیق از سوی خود پیامبر گزارش شده است ،پس اینکه گفتید “اصلا نبوده” سخن مستند و دقیقی نبود.

      ثانیا :اجمالا اصل غیبت صغری و کبرای امام مهدی سلام روحی له الفداء متواتر و محرز است ،اما اینکه ایشان داخل چاهی در یکی از مساجد قم فرو رفته باشند ،هیچ گونه مستندی ندارد ،شما آیا برای چنین ادعایی مستند دقیقی سراغ دارید که در “آیه ای از قرآن” یا “روایتی از روایات معتبر” یا “مفادیک برهان عقلی” چنین آمده باشد که امام مهدی سلام الله علیه در چاه مسجدی در قم زندگی می کنند؟!
      اگر مستندی دارید لطفا ارائه فرمایید

      ثالثا : فرموده اید :””بعد هزار و چند سال قید حیات به دمش چسبوندن””.
      اولا لطفا در گفتارها نسبت به عقاید دیگران از سیره احترام به معتقدات دیگران خارج نشوید و چنین تعبیراتی نکنید.
      ثانیا در باب امکان عمر طولانی قبلا سخن گفتم.
      ثالثا :کسی در این اواخر حیات طولانی را به حضرت ایشان نچسبانده است و چنانکه عرض شد “اندیشه مهدی” مستند به روایات متواتر از پیامبر و امامان است که هم در طریق روایی اهل سنت وارد شده است و هم در روایات فراوان از طرق شیعه،و سوای روایت برهان عقلی بر لزوم استمرار امامت و امام پس از خاتمیت نبوت وجود دارد. پس اندیشه مهدی و دوام عمر او مطلب جدید الاحداثی نیست.

      با تشکر از توجه شما

      موفق باشید

       
      • با سلام به دوست گرامی، جناب آقا مرتضی

        شروع می‌‌کنم با پوزش از شما، باید مثلا می‌‌گفتم …حیات به نافش بستن.حق با شماست باید با زبانی و بیانی می‌‌گفتم که به شما برا نخورد ولی‌ عمدی در کارم نبود. ما طبقه کارگر هم با زبان و ادبیات خودمان حرف می‌‌زنیم، سخت نگیرید لطفاً. در خصوص ارائه‌ی دلایل اثباتی وجود ایشان از طرف شما، می‌‌ترسم بحثی‌ در گیر شود کهِ هیچ فرجام و پایانی نداشته باشد، البته میدانی‌ که سواد فقهی ندارم و تنها سرمایهٔ ناچیزی که دارم و همین هم گاه باعث می‌‌شود خودم را قاطی گفتار بزرگان کنم این است که همین حکومت روحانیان حاکم تا مغز استخوان بنده باورانده که اعتقاد کشک است و همه چیز مذهب محل شک، و نیم مثقال خرد امثال بنده را شبانه روز در مرحلهٔ فعال نگاه داشته اند تا هر چی‌ گفتند، اول بزنیم زیرش بعد دلایلی در اثبات حق به جانبی هرچی‌ که رعد می‌‌کنیم پیدا می‌‌کنیم، درست مثل روحانیت شیعه که اول باور خلق کرده و میکنه، بعد می‌‌گرده دلیل براش پیدا کنه اگر نگویم بتراشه.به اعتقاد و باورمندی شما احترام می‌‌گذارم و دست شما را بعنوان یک انسان می‌‌فشارم و روی شما را بعنوان هموطنی که شریک غم و شادی‌های هم هستیم می‌‌بوسم اما همچون شما باور و اعتقادتی دارم. با احترام، ارادتمند آرشام،

         
        • زهرای شماره ی یک

          با درود به آرشام عزیز
          صمیمانه از شما توقع دارم بنا به عقل از هرگونه توهین و نسبت هایی که همه ی عقلای عالم آن را توهین میدانند خواه به مقدسات یک فرد یا یک گروه بپرهیزید.
          با احترام و سپاس .
          ثانیا از آن برادر محترم درخواست دارم توضیح دهند که اگر خبری متواتر بود اما با مسلمات عقلی ناسازگار بود تکلیف چیست ؟
          اصلا واضح تر بگویم آنگاه که ما میگوییم مسلمات عقلی منظور چیست؟ کدام عقل ؟ عقل درون دینی یا برون دینی ؟ اصلا شما قایل به تفکیک این دو هستید؟
          در مورد آخرین امام به جز خبری که از پیغمبر نقل شده است و نام امامان که ذکر شده است آیا خبری دیگر در دست است؟

           
          • با درود به زهرا شماری یک، به انسانیت سوگند به هیچ وجه قصد اهانت نداشتم و دیدی که از آقا مرتضی عزیز صمیمانه پوزش خواستم و از تذکر بجای شما نیز صمیمانه استقبال و تشکر می‌‌کنم.با تشکر و احترام به شما، آقا مرتضی و تجدید احترام به همهٔ کامنت گذاران عزیز و گرامی.

             
  24. دي شيخ با چراغ گشت همي گرد شهر كز ديو ودد ملولم وانسانم آرزوست برادر نوري زاد وقتي جهالت آمد انسان وانسانيت رخت بر بست

     
  25. باورم نمي شود كه أقاي نوريزاد مطلب مرا حذف كرده باشد، مگر من چه نوشته بودم جز اينكه هر وقت دولتي با راي واقعي ملت سر كار مي أيد، اين بيت نا مكرم تبديل ميشود به دولت سايه كه مملكت را و امورات مهم را أداره مي كند و دولت مردمي ميشود تداركاتچي .و اينكه وزير خارجه آش ولايتي و وزير اطلاعاتش طايب و وزير أچار فرانس شاش شمخاني و…. مي باشد، اين را كه همه مي دانند، و اينكه لعنت فرستاده بودم بر /// و //// و دعا كرده بودم با زبان روزه كه محاكمه اينها را در زمان حيات من فراهم كند، اين خواست ٧٠ ميليون ايراني است، چرا بايد جناب استاد اين را حذف كنند؟

     
  26. سلام بر آشنا مرد ایرانیان جناب نوریزاد

    خیلی خوشحالم که هرروز نو به نو میشوید و به قلل والاتری صعود میکنید. اری در شرایط نوین جهانی که سرنوشت مشترکی برای بشریت گشوده میشود احتیاج به بینشی است که همه ابنای بشر را زیر چتر خود قرار بدهد. این بینش همان تاکید بر اشتراک انسان بودن و بفکر انسانیت بودن است که خوشبختانه روزبروز گسترش بیشتری پیدا میکند و جز صلح و آرامش کل جامعه بشری، هیچ خواسته ای ندارد.این نکته هم قابل ذکر است که روشنفکران مسلمان-از قبیل مرحوم مهندس بازرگان، دکتر شریعتی و ….- ابدا خواهان حکومت مذهبی نبودند و بشدت مخالف آن بودند.فی المثل مرحوم شریعتی-معلم انقلاب- میگوید:

    حکومت مذهبی، رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است ، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین میداند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند .
    یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم میداند ، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم ؛ بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادراستبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می داند ، بر جان ومال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی‌دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پیروان مذاهب دیگر، حتی حق حیات نیز قائل نیست . آنها را مغضوب خدا، گمراه ، نجس و دشمن راه دین و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدایی تلقی می کند . ” (مجموعه آثار ۲۲ ، ص ۱۹۷)

    سرفراز باشید

     
  27. – ببین آقای نوریزاد یک پیشنهاد دارم… بیائید و یک کمپین راه بندازید و در سایتتون از ملت بخواهید تا ملت تمام تشکیلاتی که در این مملکت از طریق رانت و ویژه خواری به وجود آمده را تحریم و بایکوت کنند. این تشکیلات می تواند شامل انواع بانکها و بیمه ها و شرکتهای آنچنانی متعلق به آقازاده ها و برادران سپاهی باشد.
    – میتونید تصورش را بکنید که چه بر سر مثلاً این بانکهای حروم خوار و ربا خوار میاد؟!!! این کار یک ضربه اساسی به پاشنه آشیل تمام پدرسوخته بازیهاست!!!
    – دوستان هم اگر نظر بدهند ممنون میشم.

     
  28. یک مرتضای دیگر

    درود بر شما استاد گرامی
    پیرو این نوشتار شما
    https://www.facebook.com/m.nourizad/photos/a.153879031306388.40015.153044948056463/905599419467675/?type=1&theater
    این متن به یادم آمد
    پاینده باشید و سبز
    . . .
    واﻗﻌﻴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺑﺴﻴﺎر ﮐﺴﺎن ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ اﺳﺖ اﻳﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ اﻳﻦ اﺻﻞ «وﻻﻳﺖ ﻓﻘﻴﻪ» ﻧﻪ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺟﻬﺎن ﺗﺸﻴﻊ اﺳﺖ و ﻧﻪ اﺻﻮﻻ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺟﻬﺎن اﺳﻼم، ﺑﻠﮑﻪ رﻳﺸﻪ در اﺻﻞ ﻳﻬﻮدی «ﭘﻴﻐﻤﺒﺮان ﭘﺎدﺷﺎﻩ» دارد ﮐﻪ ﺷﺎﺋﻮل و داود و ﺳﻠﻴﻤﺎن ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﻧﻤﻮﻧﻪ های ﺁن هﺴﺘﻨﺪ. اﻳﻦ واﻗﻌﻴﺖ ﺗﺎرﻳﺨﯽ ﮐﻪ در ﺁﻏﺎز ﻗﺮن ﺣﺎﺿﺮ ﺳﺎل ها ﭘﻴﺶ از ﺁﻧﮑﻪ رژﻳﻤﯽ ﺑﻨﺎم وﻻﻳﺖ ﻓﻘﻴﻪ در اﻳﺮان ﺑﺮ روی ﮐﺎر ﺁﻳﺪ ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺤﻘﻖ ﻣﻌﺮوف ﺁﻟﻤﺎﻧﯽ J.Wellhuasen ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﯽ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﺮاﻳﻦ ﻣﺒﻨﺎی اﻳﺪﺋﻮﻟﮋﻳﮏ ﻣﺘﮑﯽ اﺳﺖ ﻗﺪرت ﻣﻄﻠﻘﻪ ﻳﻬﻮد در ﺁﺳﻤﺎن ﻣﯽ ﺑﺎﻳﺪ در ﺷﺨﺺ واﺣﺪی ﮐﻪ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﻩ اﻳﻦ ﻗﺪرت در روی زﻣﻴﻦ در ﻗﻠﻤﺮو ﻗﻮم ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﻩ او اﺳﺖ ﻣﻨﻌﮑﺲ ﺷﻮد. در همین روزهای ﺧﻮدﻣﺎ ، ﻳﮑﯽ از ﺳﺮ ﺷﻨﺎس ﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮاﺟﻊ ﻣﺬهبی ﻳﻬﻮد، ﺧﺎﺧﺎم اﻋﻈﻢ ﻣﻨﺎﺧﻴﻢ ﻓﺮوﻣﻦ از ﺑﻨﻴﺎد ﮔﺬاران ﻣﮑﺘﺐ اﻓﺮاﻃﯽ ﮔﻮش ﺁﻣﻮﺧﺘﻴﻢ (ﺻﺨﺮﻩ اﻳﻤﺎن) در اﺳﺮاﺋﻴﻞ، اﻳﻦ اﺻﻞ ﻳﻬﻮدی را ﺑﺼﻮرت روﺷﻦ ﺗﺮ ﺗﻮﺟﻴﻪ ﮐﺮدﻩ اﺳﺖ: «اﻧﻘﻼب ﺷﺎﻳﺎن ﺳﺘﺎﻳﺶ ﺧﻤﻴﻨﯽ در اﻳﺮان درﺳﺖ ﺑﺮ همان ﻣﺒﺎﻧﯽ اﻳﺪﺋﻮﻟﮋﻳﮏ ﺗﮑﻴﻪ دارد ﮐﻪ اﻳﺪﺋﻮﻟﮋی ﻣﺒﺎرزﻩ اﻣﺮوزی ﻣﺎ در اﺳﺮاﺋﻴﻞ ﺑﺮ ﺁن ﺗﮑﻴﻪ دارد. ﻣﻔﻬﻮﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺮای ﻳﻬﻮد، ﺧﺪای واﺣﺪ ﻏﻴﺮﺗﻤﻨﺪ و ﺑﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﻮد ﻗﺎﺋﻠﻴﻢ همان ﻣﻔﻬﻮﻣﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻤﻴﻨﯽ از ﺧﺪای اﺳﻼم دارد. دﻳﺪﮔﺎﻩ های ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻣﺎ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﺸﺎﺑﻪ همدﻳﮕﺮﻧﺪ، هماﻧﻄﻮر ﮐﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﻣﺴﺎﺋﻞ دﻳﮕﺮ ﻣﻴـﺎن ﻣـﺎ ﻣﺸﺘﺮک هستند. هر دوی ﻣــﺎ ﺑﺮای دﻓﺎع از ارزﺷﻬﺎی ﺳﻨﺘـﯽ ﺧــﻮد در ﻣﻘﺎﺑــﻞ ﻧــﻮﺁوری ﮐﻔــﺮ ﺁﻣﻴﺰ اﻣﺮوزی ﻣﯽ ﺟﻨﮕﻴﻢ. ﻣﻦ وﻗﺘﯽ ﺷﻌﺎر «اﷲ اﮐﺒﺮ» را ﻣﯽ ﺷﻨﻮم هماﻧﻘﺪر اﺣﺴﺎس رﺿﺎﻳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ اﺳﻼم راﺳﺘﻴﻦ از ﺷﻨﻴﺪن ﺷﻌﺎر «ﺟﻼل ﻳﻬﻮﻩ ﻣﺘﺒﺎرک ﺑﺎد» ﺧﺮﺳﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد. ﻳﮏ اﻣﺎم ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ هر ﮐﻼﻣﯽ را ﮐﻪ از ﺷﺮﻳﻌﺖ درﻳﺎﻓﺖ ﮐﺮدﻩ اﺳﺖ ﺑﺼﻮرت رهنمودی ﺗﮑﺮار ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ، درﺳﺖ همان ﮐﺎری ﮐﻪ ﻣﺎ در ﻣﻮرد ﺗﻮرات ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ. ﻣﻦ ﺳﺎﻋﺖ های ﻣﺘﻮاﻟﯽ ﻣﺠﺬوب ﻣﻮﻋﻈﻪ های ﻣﺬهبی ﺧﺒﺮﮔﺎن وﻻﻳﺖ ﻓﻘﻴﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ام، زﻳﺮا ﺁﻧﺎن ﻧﻴﺰ در ﺧﻂ ﻣﺒﺎرزﻩ ﺑﺎ ﻟﻴﺒﺮاﻟﻴﺴﻢ و ﺁزاداﻧﺪﻳﺸﯽ همزﻣﺎن ﻣﺎ هستند . ﻣﯽ ﺧﻮاهم ﺑﺪاﻧﺎن ﭘﻴﺎم دهم ﮐﻪ: ﺑﻨﻴﺎدﮔﺮاﻳﺎن روی زﻣﻴﻦ، ﻣﺘﺤﺪ ﺷﻮﻳﺪ !»
    (ﻧﻘﻞ از ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺧﺎﺧﺎم اﻋﻈﻢ ﻓﺮوﻣﻦ ﺑﺎ روزﻧﺎﻣﻪ ﻓﺮاﻧﺴﻮی ﻟﻴﺒﺮاﺳﻴﻮن، ٠٣ ﺁورﻳﻞ1998).

    برگرفته از كتاب تولدي ديگر – شجاع الدين شفا

     
  29. مصباح يزدي ( غير منفور )

    كپي شده از بي بي سي فارسي

    در هفته های اخیر، دستگاه‌ها و مقام‌های دولت حسن روحانی، اطلاعاتی تازه در باره شیوه زمامداری محمود احمدی نژاد و دولت‌های نهم و دهم منتشر کرده‌اند تا نشان دهند که دولتمردان قبلی نه تنها به گفته آنها در انجام وظایف خود موفق نبودند، بلکه علاوه بر بی‌تدبیری در اداره کشور، حیف و میل اموال عمومی و درآمدهای سرشار نفتی و ناتوانی در مبارزه با فساد، خود عملا بخش بزرگی از فساد فراگیر در حاکمیت را شکل داده بودند.
    انتقاد صریح از عملکرد آقای احمدی نژاد، در آخرین ماه های دوره دوم ریاست جمهوری او و زمانی شدت گرفت که مشخص شده بود آقای احمدی نژاد در صدد است برخلاف نظر اصولگرایانی که پیشتر حامی او بودند، با حمایت از اسفندیار رحیم مشایی، در قدرت باقی بماند.
    روند انتقاد از آقای احمدی نژاد و تیم او، با پیروزی حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری شتاب بیشتری گرفت و از جمله او نه تنها در کارزارهای تبلیغاتی بلکه از همان نخستین سخنرانی های خود، لبه تیز حملاتش را متوجه دولت پیشین کرد.
    در دو سال گذشته، منتقدان و مخالفان اصولگرا، اصلاح طلب و طرفداران دولت آقای روحانی، با انگیزه ها و اهداف متفاوت به شکلی گسترده از شخصیت، تصمیمات و سیاست های محمود احمدی نژاد و عملکرد دولت های نهم و دهم انتقاد کرده اند، با این حال، همه این انتقادها در یک محور با هم مشترکند: نادیده گرفتن نقش مستقیم آیت الله علی خامنه ای در عملکرد این دولت ها و حمایت صریح او از سیاست هایی که امروز به باد انتقاد گرفته می شوند.
    تقریبا تمامی اقدامات و عملکردهای عمده دولت آقای احمدی نژاد، و حتی جز در مواردی، اختلافات او با سایر قوا و دستگاه های حکومتی، از حمایت همه جانبه آیت الله خامنه ای برخوردار بوده است، اما منتقدان آن اقدامات و تصمیمات، در انتقادهای خود، چه آگاهانه و چه به دلیل محدودیت های موجود، نقش و تاثیر حمایت های رهبر جمهوری اسلامی در شکل گیری و یا تداوم سیاست های دولت های نهم و دهم را به تمامی نادیده می گیرند.
    آقای احمدی نژاد و تیم همراه او اکنون از عرصه قدرت بیرون رانده شده اند و دست کم در حال حاضر چشم اندازی برای حضور دوباره آنان در سطوح بالای حاکمیت دیده نمی شود، بنابراین قرار دادن او در مرکز و معرفی کردن “احمدی‌نژادی‌ها” به عنوان تنها مسببان اصلی مشکلات و مقصران واقعی، نه تنها اقدامی کم هزینه است بلکه به درجاتی می تواند در دو جبهه با استقبال مواجه شود:
    آیت الله خامنه ای، دفترش و حامیان او نه علاقه ای دارند و نه اجازه می دهند که رهبر جمهوری اسلامی در قبال اقداماتی که به گفته منتقدان نه برای مدتی کوتاه، بلکه به مدت هشت سال پیاپی هزینه هایی را به کشور تحمیل کرده، مسئول قلمداد شود. از سوی دیگر، سرزنش شدیدتر آقای احمدی نژاد می تواند مایه خرسندی دست کم طیفی از کسانی شود که همچنان از پیروز خواندن آقای احمدی نژاد در انتخابات جنجال برانگیز سال ۱۳۸۸ دل چرکین هستند.
    مروری بر محور انتقادها از عملکرد آقای احمدی نژاد و دولت او و دفاع آیت الله خامنه ای از همان اقدامات این پرسش را پررنگ تر می کند که آیا در این انتقادها، دست کم تنها بخشی از مسئولیت ها مورد حمله قرار نمی گیرد؟
    وبسایت رسمی اطلاع ‌رسانی آیت الله خامنه ای، سال گذشته و همزمان با انتخابات ریاست جمهوری با بررسی سخنرانی های هشت سال دوران ریاست جمهوری آقای احمدی، نقاط ضعف و قوت دولت های نهم و دهم را از نگاه رهبر جمهوری اسلامی منتشر کرد.
    براساس همین گزارش، بیش از ۸۰ درصد انتقادها فقط در دو یا سه سال آخر دوران هشت ساله ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد و عموما با لحنی بسیار ملایم مطرح شده اند.
    این انتقادها، عموما کلی، بسیار محتاطانه و ملایم هستند و بدون آنکه شامل جهت گیری ها و سیاست گذاری های اصلی دولت های نهم و دهم شوند، همچون توصیه هایی عمومی خطاب به کلیه نهادهای حاکمیتی عنوان شده اند.
    در مقابل، آیت الله خامنه ای به کرات، به طور مشخص و با لحنی بسیار قاطع از اقدامات و سیاست هایی دفاع کرده که اکنون به عنوان نقطه ضعف و نشانه بی تدبیری و فساد آقای احمدی نژاد و تیم او مطرح می شوند.
    چند محور زیر تنها نمونه هایی است از دفاع آیت الله خامنه ای از اقدامات و سیاست های کلی و اصولی دوران ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد که در بیش از یک سال گذشته از سوی اعضای دولت حسن روحانی و یا اصولگرایانی که پیشتر حامی آقای احمدی نژاد بوده اند، مورد انتقاد قرار گرفته اند:
    سیاست خارجی تهاجمی
    انقلابیگری
    پاک بودن دولت
    عبور مناسب از گذرگاه های سخت
    طرح ها و برنامه های اقتصادی
    سفرهای استانی
    حسن روحانی با انتقاد از عملکرد دولت پیشین، سیاست خارجی خود را بر تنش زدایی استوار کرده است. از آقای احمدی نژاد به دلیل اظهارات، رفتار و تصمیماتش در عرصه سیاست خارجی به شدت انتقاد می شود.
    به عنوان مثال آقای روحانی در انتقاد از سیاست خارجی دوره آقای احمدی نژاد گفت: “این انفعالی ‌ترین سیاست خارجی است که ما شاهدیم. سیاست خارجی تهاجمی یعنی اگر دشمن برنامه‌ ریزی کرد تا علیه‌ مان قطعنامه صادر کند باید با یک برنامه و دیپلماسی و اقدامات مناسب جلوی او را بگیریم و نگذاریم موفق شود و در گام بعد آن قطعنامه‌های قبلی را دفع کنیم. درشت‌ گویی که سیاست خارجی نیست… اینکه دنیا علیه ما توطئه و گام به گام عملیات انجام دهد و در مقابل ما شعار دهیم سیاست خارجی نیست، اسم آن را من می‌گذارم سیاست خارجی بی‌هدف، شعاری و انفعالی.”
    این در حالی است که آیت الله خامنه ای، بارها رویکرد دولت در عرصه سیاست خارجی را مورد ستایش و حمایت قرار داده بود؛ از جمله به دلیل اعاده عزت ملی و ترک انفعال در مقابل سلطه، ارتقاء کشور در عرصه سیاست خارجی، دیپلماسی همراه با روحیه انقلابی و ایستادگی در برابر زورگویی غرب.
    رهبر جمهوری اسلامی در همین زمینه، در سوم شهریورماه سال ۱۳۸۷ گفت: “دولتِ شما و شخص رئیس‌ جمهور، در مقابل این زورگویی و این تحمیل و این افزون‌ طلبی ایستادید؛ خدای متعال هم کمک کرد؛ پیش رفتید. اینها آن بخش ها و اجزاء گفتمان عمومی این دولت است که برای من اهمیت دارد.”

     
  30. این نظام ما و خودما خیلی با حال هستیم و واقعا در نوع خود بی نظیریم. به این دلایل:
    1. رهبر ما قراره بشه رهبر ایران، میشه ولی امر مسلمین جهان!
    2. مرجع تقلید ما وجوهاتش رو از ما میگیره میره برای عراق که هیچ ربطی به ما نداره فتوا میده! اونوقت ما منتظریم مرجع تقلیدی که تو عراقه بیاد به حال ما رسیدگی کنه!
    3. سپاه باید مواظب حال و روز ما باشه همه اش نگران غزه شده.حالا نه کاری برای اون میکنه نه برای ما!
    4. شهردار تهران عوارض از ما میگیره بعد میبره میده سیدحسن نصرالله!
    5. فرماندهان رزمی که الان دیگه بزمی شدن، اونموقع که سر کار بودن کاری به قدس نداشتند و می گفتن جاده اش از کربلا میگذره..حالا که هیچ کاره اند و از صبح دنبال پر کردن حساب بانکی جمع شدن و بیانیه میدن برای غزه!
    6. ما رهبر داریم که شعبون بی مخ دنبالش بره حالا شعبون میگه بیا دنبالم!
    7. اسرائیل میره لبنان رو میزنه بجای دولت لبنان و اسرائیل خسارت رو از جیب ما که هیچکاره ایم میدن!
    8. اینجا شیفت شب کتابخانه ملّی بعلت بی پولی تعطیل میشه تو لبنان با پول ما میریزند میرقصند!
    9. ما فروش نقتمون زیاد میشه اونوقت پولش رو آمریکائی ها بلوکه می کنند و بر میدارند!
    10. چند سال پیش خواستیم آمریکا رو سرویس کنیم اورانیوم غنی کردیم حالا برای اینکه آمریکا سرویسمون نکنه باید رقیق کنیم!
    11. عاشق رفراندومیم امّا برای اسرائیل!
    12. عشق فرهنگ و شبیخونش هر شب ما رو روانی کرده! حالا فهمیدیم بابا این حرفها نیست..خانما ساپورت میپوشن چوت ارزونتره! ساپورت 6 تومن شلوار جین 100 تومن! کسی که موضوع به این سادگی رو نمی فهمه میخواد همه رو ببره بهشت!
    13. تمام مشکل ما اینه که 1400 سال پیش در حجازکی با کی ازدواج کرد! عروس چی گفت و پدر عروس چی نگفت؟
    14. ما دهنمون سرویس میشه دو زار در بیاریم. ا.نوقت اونو میدیم ضریح میسازیم برای عتبات و بیفته گیر داعش! بقیه اش را هم میدیم “بشار اسد” بده به روسها برای اسلحه! خودمون هم میریم سر چهار راه گدائی!
    15. راستی مشنگتر تر از ما هم پیدا میشه؟!
    بابا خیلی زیاده..کف کردم.بقیه اش رو خودتون بنویسید!

     
  31. درود بر استاد نوری زاد

    بی کنش گرامی، درود بر شما

    من هم فکر میکنم این ابیات:

    ‫بفرمود تا موبدی پرهنر‬
    ‫بيايد بخواهد ورا از پدر‬
    ‫چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد‬
    ‫بسان يکی سرو آزاد شد‬
    ‫بدان پهلوان داد آن دخت خويش‬
    ‫بدان سان که بودست آيين و کيش‬
    ‫به خشنودی و رای و فرمان اوی‬
    ‫به خوبی بياراست پيمان اوی‬
    ‫چو بسپرد دختر بدان پهلوان‬
    ‫همه شاد گشتند پير و جوان‬
    ‫ز شادی بسی زر برافشاندند‬
    ‫ابر پهلوان آفرين خواندند‬
    ‫که اين ماه نو بر تو فرخنده باد‬
    ‫سر بدسگالان تو کنده باد‬

    الحاقی هستند. دلایل شما برای اثبات این موضوع کافی است. من داستان مراسم ازدواج زال و رودابه را که مشابهتی با ازدواج رستم و تهمینه دارد را پیگیری نمودم تا ببینم موبد و عاقد در آن مراسم وجود دارد که به این ابیات رسیدم:

    ‫بفرمود تا رفت مهراب پيش‬
    ‫ببستند عقدی برآيين و کيش‬
    ‫به يک تختشان شاد بنشاندند‬
    ‫عقيق و زبرجد برافشاندند‬

    همانطور که میبینید حرفی از فرد مذهبی به عنوان عاقد در اینجا دیده نمیشود که الحاقی بودن ابیات را محتمل تر میکند. مصرع ؛‫چو بسپرد دختر بدان پهلوان‬؛ که مربوط به آن شب است نیز منطقی به نظر نمیرسد. رستم همین یک شب با تهمینه بوده و سپردن او به رستم معنی درستی در پی ندارد. برداشت من این است که کسی از ملاقات رستم و تهمینه در آن شب خبردار نمیشود. اما در ادامه داستان حرف افراسیاب در این بیت
    ‫پدر را نبايد که داند پسر‬
    ‫که بندد دل و جان به مهر پدر‬
    نشان میدهد که مردم سهراب را فرزند رستم میدانند که با برداشت من اندکی مغایر است. البته سهراب از مادرش درباره پدرش میپرسد که با توجه به سن ۱۰ سالگی سهراب میتوان پذیرفت اگرچه مردم از پدر سهراب خبردارند ولی سهراب به خاطر بچگی و ندیدن پدر، هنوز پدر خود را نمیشناسد.
    اینکه تهمینه شبانه گریان از پیش رستم میرود به مخفی بودن این ملاقات احتمال بیشتری میدهد چون رستم فردا صبح آنجا را ترک خواهد کرد و دلیلی برای ترک رستم در آن شب وجود ندارد و گریه او باید در لحظه خداحافظی رستم در صبح صورت گیرد نه در شب.
    این احتمال نیز وجود دارد چون هم رستم و تهمینه از این ارتباط راضی هستند و ملاک اصلی در ازدواج آن دوران، رضایت دو طرف بوده است، تهمینه بعد ار رفتن رسنم در خصوص این ارتباط برای دیگران گفته است و به همین دلیل گلایه ای از طرف کسی به تهمینه در ادامه داستان دیده نمیشود.
    من نتوانستم به یک نتیجه قطعی برسم و فکر میکنم نیاز به بررسی بیشتری دارد.

     
    • حامد عزیز
      افرین بر شما به نکته مهمی اشاره کردید که شکی در الحاقی بودن ابیات باقی نمیگذارد و من نیز متوجه ان نبوده ام:
      در ادامه داستان ما به ابیات مورد اشاره جنابعالی برمی خوریم که سهراب به پیش مادر امده و گستاخانه از مادر می پرسد که من فرزند چه کسی هستم و چون دیگران از پدرم می پرسند من چه پاسخی دهم
      ز تخم کیم وز کدامین گهر
      چه گویم چو پرسد کسی از پدر؟
      گر این پرسش از من بماند نهان
      نمانم تو را زنده اندر جهان
      این پرسش که از حیث زمان مربوط به زمانی است که سهراب بلافاصله پس از ان به جمع اوری سپاه می پردازد بیانگر انست که تا ان زمان نه سهراب می دانسته که فرزند کیست و نه دیگران این موضوع را می دانستند < بنابراین اگر ان ابیات الحاقی نبود ان بزرگان که در مجلس عروسی و خواستگاری رستم حضور داشتند همه از اینکه سهراب فرزند رستم است با خبر بودند و بهالتبع به قدری این موضوع شهرت می افت که نه تنها سهراب در ان سن و سال می داند که پدرش کیست بلکه در سمنگان پیر و جوان همه اینرا با خبر بودند و در ان صورت دیگر این ابیات مربوط به گستاخی سهراب با مادر بیهوده و بی معنا می بود.
      مجدد به دقت شما افرین می گویم. همواره سرفراز و بهوش باشید حامد گرامی.

       
      • تصحیح می گردد
        …نه تنها سهراب در ان سن و سال می دانست که پدرش کیست….

         
        • جناب بیکنش

          سلام بر شما

          مدتی بود گفتگویی با حضرتعالی نداشتیم و از این جهت مایه دلتنگی بود خصوصا که می دیدم شما آن رسالت اصلی یعنی تفسیر و تشریح شاهنامه را فرو نهاده اید و به کامنت گذاری های کوتاه تشویقی و غیر تشویقی نسبت به دوستان پرداخته بودید که البته آنهم امر نیکویی است ،اینجا فرصت را مغتنم دانستم در بحث جدید شاهنامه یعنی مبحث معروف رستم و سهراب،یکی دو سوالی را متوجه شما کنم ،من دیدم هم جناب کورس و هم شما هم جناب حامد ،براحتی بحث از الحاقی بودن ابیاتی در این ماجرا کرده اید ،بیاد دارم که خود شما وقتی گفته بودید مساله الحاق امر آسانی نیست ،اما می بینیم جنابعالی اینجا براحتی در پاسخ جناب حامد التزام به الحاقی بودن آن ابیات می کنید .

          سوال اول در اینجا این است که فرضا از لحاظ ذوق شعری و استشمام سبک شعری بنظر شما یا دوستان دیگر رسیده باشد که این ابیات مشتمل بر دعوت عاقد (حال از هر مذهبی چه کاهن و چه کراواتی) با اوزان شعری دیگر ابیات فردوسی بنظر شما ناسازگار باشد ،یا تکیه هایی بر قرائن مضمونی داخلی کرده باشید ،اما سوال من اینجا از یک قرینه مخالف دیگر است ،سوال این است که این الحاق کنندگان چنین ابیاتی که نتیجه اش پاکی و نیکی در نیت و گفتار فردوسی است ،چه کسانی بوده اند ،و چه نفعی برای آنان متصور بوده است که بیایند این ابیات را اضافه کنند که حاصل مفاد آن این بشود که نکاح و معاشقه رستم با تهمینه یک معاشقه مشروع (حال نزد هر شریعتی که مورد نظر بوده) بوده است و طبعا سهراب چه فرض این باشد که رستم و سهراب انسانهای دارای واقعیت تاریخی باشند ،و چه فرض این باشد که ایندو شخصیت های سمبولیک و غیر واقعی باشند زاده یک نکاح متعارف و مشروع باشد؟ واقعا این سوال برای من مطرح است که چه نفعی بوده که خواسته باشند به دهان فردوسی گذاشته باشند که فردوسی مخالف زنا و زنا کاری و تولید فرزند از راه نامشروع نزد ادیان بوده باشد ،و فرع بر این سوال این است که اکنون اصرار شما بر اینکه ابیات موجود که در همه نسخ هست ابیاتی الحاقی هستند و واقع این بوده است که تهمینه فقط یکشب آنهم برای رابطه نامتعارف نزد رستم آمده است،چه نفعی برای شما در پی دارد؟
          یعنی در حالیکه نسخ قدیم و جدید حاکی از این هستند که فردوسی در ابیات خود گفته است کاهنی را برای عقد (ولو برای همان یکشب) آورده باشند و عقد خوانده باشند و نکاحی واقع شده باشد و کام دلی گرفته باشند و رستم هم به ماموریت خویش رود ،آیا این لوازم اموری محال و محیر العقولند؟!
          آیا ممکن نیست فرضا دامادی با عروسی باشد و لی فردای آن روز بناچار بماموریتی خطیر رود؟(چون دیدم پایه استدلال آقای کورس بیشتر بر این استبعاد استوار بود که چطور می شود که برای یکشب و آن هم نیمه شب بروند عاقد بیاورند!؟) خوب چرا نمی شود ،عاشق و معشوقی بهم رسیده اند حال اینکه اشخاص دیگری در آن شب بوده اند در آنجا یا نبوده اند ،گفتگویی صورت گرفته و بنا شده است کاهن عاقدی (آخوند یا عاقد شخصی آن زمان!) را بیاورند و دامادی را که قصد سفر هم داشته به عروس حلال کنند! آیا این امور امور فی نفسه محالی بوده است که ما ملتزم به الحاق خلاف اصل شویم؟ یا شاید از نظر شما خلاف شان فردوسی است که سخن از مشروعیت نکاح و عاقد و کاهن بمیان آورد؟!
          در واقع ولو اینکه این داستان داستانی سمبولیک یا تخیلی هم باشد ،آیا لازم است ما ملتزم شویم که فردوسی به این امور اعتقادی نداشته است ،یا ملتزم شویم که سهراب افسانه ای ولیده نامشروع و زنا زاده ای بیش نبوده است؟
          آیا چنین رویکردهایی لزومی دارد؟

          با تشکر از شما

           
          • سلام بر دوست عزيز و گرانقدر جناب مرتضى اكبر
            دوست گرامى، من عرض ادب خدمت شما و ساير دوستان را همواره وظيفه خود مى دانم ، ليكن تاخير بنده در عرض ادب خدمت جنابعالى از ان روى بوده كه من بنا به دلايلى احساس مى كردم جنابعالى تمايلى به مصاحبت با من نداريد و اگر به سوابق نيز مراجعه كنيد خواهيد ديد در اواخر من طى چند نوبت مطالبى را با جناب شما در ميان گذاشتم ليكن چون پاسخى دريافت نشد و اين مصادف بود با زمانى كه شما به جهت اينكه من اسفنديار را نماد دين معرفى مى كردم ، قدرى از دست من عصبانى بوديد ، لذا با خود انديشيدم كه ممكن است رغبتى به مصاحبت من نداشته باشيد ، ولى به هر حال من همواره طى اين مدت از خوانندگان مطالب پر محتوى شما بوده ام و بعضاً نيز نسبت به بيش از نيمى از مطالبتان كه نظر موافق و مساعد داشته ام ، با تنها ابزارى كه امكانات سايت در اختيار خوانندگان هر كامنتى ، قرار مى دهد ، به نوعى عرض ادب نموده ام و نيز به گونه اى تشكر كرده ام از زحمتى كه شما در نگارش ان مطالب متحمل گرديده ايد.
            اما در خصوص داستان رستم و سهراب ، اساساً سخن بر سر اين نيست كه بهتر است سهراب ، از نگاه دين مشروع النسب باشد يا خير ، بلكه سخن اينست كه اين ابيات با هر نيتى كه الحاق شده باشند ، وصله اى ناساز و بدرنگ به دامان داستان است كه شيرازه كلى داستان را در هم مى روبد
            و اما بله ، گرچه اظهار نظر در موضوع الحاق ساده نيست ، اما دليل مكشوفه توسط حامد نيز ، دليلى سطحى و ساده نيست و اگر دقيق تر به موضوع بنگريم خواهيم ديد چه زيبا و هوشمندانه فردوسى داستان را طراحى كرده
            ***اين طراحى به گونه اى است كه موضوع مخفيانه بودن رابطه رستم و تهمينه نكته اى است كه هرگونه تغييرى در ان خيلى بيشتر از انچه گفته شد ، شيرازه داستان را متلاشى مى كند و اين موضوع به گونه اى است كه اگر ما ان ابيات الحاقى را جزء داستان محسوب كنيم در انصورت كل ماجرا ، در پهنه وسيعى از داستان ، مخدوش مى شود و در ان حالت ديگر اساساً تراژدى محقق نمى گردد.
            مرتضى گرامى؛
            به موردى بعنوان نمونه اشاره مى كنم :
            ###
            ***اگر اين رابطه (رابط معاشقه رستم و سهراب)رابطه مخفيانه نبود و مطابق ابيات الحاقى ، موضوعى علنى بود ، مسلماً در توران همه سهراب را با عنوان ” سهراب پسر رستم “مى شناختند و به محض اينكه وى به سوى ايران به راه مى افتاد ، به رستم خبر مى رسيد كه “سهراب پسر رستم ” (مانند گيو گودرز) با سپاهش به ايران حمله كرده و مسلما در انصورت ديگر ادامه داستان به شكل حاضر ، امكان تحقق پيدا نمى كرد ، زيرا ديگر رستم مى دانست كه انكه در راهست ، پسر اوست.
            در اصل اين داستان همه مى دانند انكه با سپاه به ايران حمله كرده ، نامش چيست و حتى چند سال دارد ، رستم هم به كاوس مى گويد :
            تو سهراب را زنده بر دار كن
            بر اشوب و بدخواه را خوار كن
            يعنى حتى رستم هم نام سهراب را مى داند ولى هيچكس نمى داند اين سهراب پسر رستم است.
            حالا فرض كنيد ابيات خواستگارى و عروسى الحاقى نبود ، در انصورت همه و از جمله رستم مى دانستند كه فرمانده سپاه توران “سهراب رستم” است.
            +++پس عنايت بفرماييد كه اين تراژدى و اين داستان از اساس ، حيات و تداوم خود را ، از نامشروع و مخفيانه بودن رابطه تهمينه و رستم ، مايه مى گيرد و فردوسى به اين موضوع توجه ويژه داشته و مخصوصاً اين رابطه را مخفيانه و نامشروع ، به تصوير كشيده تا امكان ادامه داستان فراهم گردد ، زيرا در غير اينصورت ديگر اين داستان به اين شكل نمى توانست ادامه پيدا كند و در ان حالت ، فردوسى مى توانست به عنوان مثال ، داستان را اينگونه ادامه دهد كه؛
            وقتى رستم مى فهمد كه “سهراب رستم ” در راه است ، سريعا خود را به او مى رساند و به او مى گويد:
            پسرم . ببينم تو درس و مشقت را نوشته اى و به ايران حمله كرده اى؟! يا مى گفت پسرم ، سريع برگرد سمنگان ، چون مامانت دلواپس ميشه ، و يا ادامه هاى ديگرى ولى شبيه به اين.
            مرتضى عزيز چون هميشه پرانرژى و پر توان باشيد.

             
          • دوست عزیز بیکنش گرامی

            با سلام به شما

            ابتدا از پاسخگویی و ابراز محبت شما تشکر میکنم ،البته من متاسفانه بجهت درگیری نوشتن مطالب دیگر و برخی اشتغالات دیگر مرقومه شریفه شما را امروز (چهارشنبه) رویت کردم ،و بیدرنگ اقدام به پاسخ نمودم.

            اولا :عرض کنم من هرگز بیاد ندارم از شما عصبانی یا اندیشناک شده باشم،نیز بیاد ندارم که شما مطلبی یا سوالی خطاب بمن نوشته باشید و من توجه نکرده باشم ،حتی آن شعری که سروده بودید و در آن مرا به گروگان گذاشتن عقل نزد ایمان رمی فرموده بودید را دیدم اما از باب انکه حمل بر حب ستایش دیگران نسبت به من نشود چیزی نگفتم ،آنچه که بیاد دارم این بود که حتی بحث در کم و کیف دیانت فردوسی را هم با احترام بپایان بردیم اگرچه نه من و نه شما نتوانستیم یکدیگر را قانع کنیم ،اما اینرا هم بیاد دارم که در پایان یکی از بحث ها در این زمینه که بعد پیش آمد من فقط در پایان بحثی که اقناعی در کار نبود ،گفتم فرض کنید فردوسی همان که شما می گویید باشد ،و اصلا از این جهت فردوسی مال شما ! این تنها یک سخن دوستانه بود که حاکی از عدم اقناع طرفین بحث بود ،و ابدا عصبانیتی در کار نبود ،البته بعد شما فرمودید که فردوسی را مفت از دست ندهم! که من دیگر چیزی نگفتم ،اما اکنون هم عرض می کنم من اشعار فردوسی را در فراغت ها گاهی مطالعه می کنم و روی نرم افزاری که تهیه کرده ام گاها سرچ و بررسی دارم ،من هنوز هم فردوسی را نه متعلق به خود یا شما یا آحاد دیگر انسانها ،بلکه از مفاخر علم و ادب ایران زمین ومتعلق به جهان ادبیات و شعر و فرهیختگی می دانم ،خواه ایشان مسلمان بوده باشد ،یا گبر و ترسا بوده باشد ،و خواه لا دین و لامذهب بوده باشد ،زیرا معیار در اینجا عالم ادبیات و شعر و نظم و توازن در گفتار اوست ،البته برداشت ها و ذوقیات اشخاص هم می تواند در اقتناص مطالب سلیقه ای و متفاوت باشد ،و انظار همه محترم است ،اما بهرحال فردوسی و محتواهای شاهنامه تنها عبارت از برداشت های جنابعالی یا جناب کورس یا دیگر فرهیختگان نیست ،اگرچه همه نظرات محترمند.اما بهر حال در باب دیانت فردوسی من هنوز سوای از یکتاپرست بودن فردوسی ، مسلمان بودن ایشان را بلحاظ قرائن داخل و خارج شاهنامه و وضعیت زمان زیست ایشان قویتر می دانم ،اگر چه نظر دیگران محترم است ،و شاید این نکته زیاد در مباحث درون مایه ای شاهنامه خیلی تاثیری نداشته باشد.

            ثانیا: در بحث پیش آمده نیز همچنان من ادله ارائه شده از سوی دوستانی مثل شما و جناب کورس و حامد و حامی را غیر اقناعی و ناکافی می دانم ،گرچه بلاشک تسلط و اشراف شما بر مضامین درونی شاهنامه با قلت اطلاع من در این زمینه قابل قیاس نیست ،اما بلحاظ خلاف اصل بودن الحاق و اصالت عدم الزیاده و النقیصه الا ما خرج بالدلیل ، بلحاظ درون مایه ادله شما هنوز پذیرش چنین مطلبی برای بنده ممکن نیست.

            ثالثا: دلیلی که شما الان اینجا ذکر کردید تقریبا همان دلیل جدید التاسیسی است که دوستی بنام حامی ذکر کرده است که من ذیل گفتار ایشان شب گذشته پاسخی گذاشتم ،که حاصل گفتار ایشان و شما تکیه بر مخفی بودن رابطه تهمینه و رستم است ،زیرا که اگر این رابطه بخواهد مشروع و علنی باشد پیامدهایی را بدنبال دارد و شیرازه داستان را هم مختل می کند.
            این دلیل ناتمام است زیرا:
            اولا برای رابطه رستم و تهمینه (خواه رابطه ای مشروع و مستند به زناشوئی متعارف باشد و خواه مستند به یک رابطه عاشقانه غیر مستند به مزاوجت) دو فرض متصور است:
            1-رابطه پنهانی باشد و بهیچوجه کسی جز آندو با خبر نباشد.خواه با عقد نکاح باشد و خواه بدون عقد نکاح.
            2- این رابطه مکشوف شده باشد ،خواه با عقد نکاح بوده و خواه بدون عقد نکاح.

            من می گویم آنچه از پیامدهایی که شما یا دوستان متوجه ظاهر و عقدی بودن رابطه آندو می کنید نتیجه مستقیم و منطقی اصل رابطه نیست ،بلکه نتیجه مستقیم آبستنی و زایمان تهمینه است!
            یعنی اگر تهمینه بطور آشکار و معروفی زایمان کند و فرزندی بنام سهراب مستند به رستم شود ،این است که شیرازه داستان را بهم می ریزد ،و این است که جان سهراب را بخطر می اندازد ،و این است که ممکن است باعث آگاهی افراسیاب و دشمنان رستم شود ،توجه فرمودید؟
            در حالیکه اگر فرضا رابطه رستم و تهمینه مستند به عقد متعارف باشد ،چه اصل این رابطه و عقد پنهان باشد و چه مخفی و علی رووس الاشهاد باشد ،چنین پیامدهایی که شما گفتید یا بطور طنز آمیز در پایان گفتارتان آوردید لازم نمی آید زیرا:
            1- اولا همه مقاربتها لزوما منجر به پیدایش فرزند نمی شود ،چه مقاربت ناشی از عقد نکاح و چه مقاربت ناشی از یک رابطه نامشروع،پس تمام اینهایی که گفتید که لازم می آید همه از فرزندی سهراب آگاه شوند لوازمی غیر لازم است.
            2- وقتی بتوصیف شما خود رستم هم بعد از رابطه بلافاصله به سفر می رود ،از کجا علم پیدا می کند که حتما رابطه ای که داشته منجر به حصول فرزندی بنام سهراب می شود؟! مگر رستم دستان غیر از زور بازو و نیرومندی ،علم غیب هم داشته است؟!
            بنابر این مزاوجت رستم با تهمینه در آن شب،چه برای همه و از جمله دشمنان مکشوف بوده باشد ،و چه ازدواج پنهانی مستند به عقد یک کاهن باشد چنانکه در ابیات فردوسی هست ،هیچیک از لوازمی که ردیف کرده اید را بدنبال ندارد،زیرا آنها که از یک رابطه کوتاه رستم و تهمینه با خبرند ،از کجا یقین کنند که آن رابطه منجر به فرزند آوری شده است؟!
            و از کجا بدانند آن جوان برومند که در برابر آنهاست ،ولیده همان رابطه است؟!
            مگر آنکه بگوییم خود تهمینه آبستنی و زایمان خویش را در کوچه و بازار ایران و توران جار زده باشد!
            و مگر بگوییم که افراسیاب و رستم و دیگران که در مناطق دوری بوده اند علم غیب و علم ایقوف داشته اند!
            یا مگر بگوییم در آن زمان نوعی اینترنت خاص با سرغت بالا و پست الکترونیکی وجود داشته که جاسوسان جنگ نرم همه را از آبستنی تهمینه و زایمان او با خبر کرده اند!
            شاید هم در آن زمان فاکس و موبایل همراه آیفون و واتس آپ و غیرو وجود داشته است!
            حال این مطالب ذیل مزاح بود ،اما می خواهم بگویم آگاهی پیدا کردن یا نکردن رستم و افراسیاب و دیگران رابطه مستقیمی با عقدی بودن یا عقدی نبودن رابطه رستم و تهمینه ندارد ،بلکه نسبت مستقیم با علنی و آشکار بودن آبستنی و زایمان تهمینه ای که با رستم رابطه داشته است ،دارد.

            از عنایت شما متشکرم

             
          • با پوزش از بیکنش گرامی
            در عبارت :
            “” اصل این رابطه و عقد پنهان باشد و چه مخفی و علی رووس الاشهاد باشد””.

            بجای کلمه “مخفی” کلمه “آشکار” مورد نظر بوده است که سهوا “مخفی “تایپ شده است.

             
  32. تقديم به آقاي سيد ابوالفضل و كساني كه مي گويند اسراييل جنگجو و ظالم است و حماس صلح طلب و مظلوم
    یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۳ تهران ۲۰:۴۴ – ۲۷ ژوئیه ۲۰۱۴ ( سايت راديو فردا)
    ….دولت اسرائیل موافقت کرده بود «آتش‌بس بشردوستانه» براساس درخواست سازمان ملل را که از ساعت هشت بامداد شنبه، چهارم مرداد، برقرار شده بود، تا ساعت ۲۴ یکشنبه شب، تمدید کند.

    اما بنا بر گزارش‌ها، حماس با حملات راکتی، از جمله به تل آویو، تمدید آتش‌بس را نقض کرد.

    شاخه نظامی حماس اعلام کرد که بامداد یکشنبه دو فروند راکت، از نوع «ام ۷۵» را نیز به سوی تل آویو شلیک کرده‌است.

    حماس اعلام کرده‌است تا شرایط این سازمان، از جمله رفع حصر غزه و خروج کامل نظامیان اسرائیل از غزه، عملی نشود، با آتش‌بس موافقت نخواهد کرد.

     
    • سید ابوالفضل

      آقای ناشناس گرامی
      سلام بر شما
      الآن با این مطلبی که شما گذاشتید معلوم شد که اسرائیل چقدر صلح طلب است و مردم بی دفاع غزه چقدر جنگ طلب هستند . آخی اسرائیل طفلکی . چقدر نازه . چقدر صلح طلب . اصلن همه اشتباه می کنن محلهی شجاعیه رو که اسرائیل با خاک یکسان نکرده . این “موشک پرانی” پرانی اسرئیل که مناطق مسکونی غزه رو به تلی از خاکستر تبدیل کرده . و گرنه اسرائیل که حتی یک نفر از مردم غزه رو نمی خواد آسیب بزنه چه برسد که بکشه . بلا بدور.
      من که دیگه فهمیدم اسرائیل چقدر صلح طلبه . ممنونم ناشناس عزیز . اگر نگفته بودی ما الآن در چه غفلتی بودیم .
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  33. آقای نوریزاد عزیز سلام
    این دوست شما که سالم و خردمند و منصف است و از اصلاح طلبان – با این وضعی که خود ایشان تعریف کرده آیا هنوز هم معتقد است که این نظام و کشور اصلاح بشو است ؟ هنوز معتقد به این نظام به قول خودش آشفته است؟ لطفا از ایشان بپرسید و نظرشان را منتشر فرمایید. باتشکر

     
  34. سلام بر نوری زاد مردی از جنس تحول!

    ” انسان طلب اگر باشی، همه ی خوبی ها را از هر تیره و طایفه و از هرکجا که باشد از خود می دانی و تأییدش می کنی، و همه ی بدی ها را از هر تیره و طایفه و از هرکجا که باشد از خود و از جامعه ی اطراف خود دوری می کنی. و این همان اکسیری است که در آینده ای حتمی، تمامی عرصه های بشری را در اختیار خواهد گرفت بی تردید.”

    انسان طلب خدا باوری است بی دین انسانی است که
    با به کار بردن عقل و بازگشت به فطرت مشترکی
    که با سایر انسانها دارد و از بدو تولد در او نهاده شده است
    جام وجود خویش را از “معنویت” پر می کند نه از “دین”!

    انسان عصر حاضر تشنه است و تنها بازگشت به عقل و فطرت می تواند
    او را با معنویتی که در اعماق درون خود اوست سیراب کند
    اما دین سرابی است که او را تا لحظۀ مرگ تشنه به دنبال تصویر آب می دواند!!

     
  35. اقا ابوالفضل اشتباه تبه کاری جنایت ازهرحکومتی درهرزمانی که باشدمحکوم است.چه سوسیالیزم شوروی باشدچه سکولاریزم باشدیاجمهوری ویا دولت اسلامی.فرقی نمیکند.کسی هم ادعانکرده سکولاریزم منزه وبدون ایراداست.حاکمیت دینی ویا سوسیالیسم 10ایراد داشته باشدسکولاریزم نسبت به ان خیلی کمتر ایراد دارد.
    بازهم ازسوال من طفره رفتید.بهتراست بفرماییدنتیجه دین درطول تاریخ چه بوده وعملاچه چیزی عایدبشریت کرده.وکدام گره ومشکل بشریت را حل کرده ؟

     
    • سید ابوالفضل

      آقای عباس انعامی گرامی
      سلام بر شما
      باز هم به جای “مارکسیسم” ، “سوسیالیسم” به کار بردی که با هم فرق دارند و من بر روی مارکسیسم ، تصریح و تاکید کرده ام که با سوسیالیسم بسیار متفاوت است .
      دیگر از این که پذیرفتی بالاخره اندیشه های غیر دینی هم موجب جنایت هایی شده اند از نظر من یک نقطه ی مثبت است . امید که بقیه ی سکولارها هم به این مهم اذعان نمایند .
      سوم این که باز هم به ماهیت استدلال من دقت نکردی ، به چه چیزی؟ این که من از این طریق خواسته ام ناصواب بودن روش استدلال شما و دوستان سکولار این سایت را نشان دهم و نه جنایت های حکومت های مدعی مارکسیسم و سکولاریسم را . چرا که جنایت این جنایت کاران اظهر من الشمس است و هرگز توسط هیچ عاقلی قابل دفاع نیست ( و می بینی که هیچ کدام از دین ستیزان و سکولارهای این سایت هم به دفاع علنی از این جنایت ها برنخاسته اند ) . به نظر من آن چه در روش استدلالی شما نکوهیده است و من در صددم تا نادرستی آن را به شما اثبات کنم این است که نباید ادعای مدعیان یک اندیشه راو یا اشتباهات آن ها را تمامن به حساب آن اندیشه نوشت . آیا توانستم منظورم را شفاف بگویم ؟
      و دیگر این که شما این طور “کیلویی” استدلال می کنید ، فکر نمی کنید چندان “خردمندانه” نباشد ؟ این که در یک کشور ی 10 ایراد هست و در آن دیگری به نظر شما خیلی کمتر است ، به نظرتان روش درستی برای استدلال و نتیجه گیری است ؟در این جا بازهم می خواهم تذکر دهم که این هم ناشی از همان روش نادرست در استدلال است که بیان شد .
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  36. دین خود عامل تحقیر انسان و انسانیت است و حکومت دینی عامل تحقیر جوامع و فرهنگها انچه در 35 سال گذشته با حکومت دینی ایران تحقق یافته ابتذال فرهنگی و توسعه حرص و از و ربا خواری و تحقر کسب روزی حلال و مباح شدن دلالی ارز و سکه و قاچاق و تعطیلی کسب شرافتمندانه و ملکیت 60 درصدی رهبر بر تولید ناخالص ملی انهم به نام مستضعفین و………….. اینها حتی علی را نمیشناسند که باغ میساخت و چاه حفر میکرد با زبان روزه و همه را وقف میکرد تا ثروتی افسانه ای متعلق به خود نداشته باشد و …………. ونزول ارزشهای انسانی و تبدیل عدلیه به //// //// که حق و حقوق انسانها اصولا معنی و مفهومی در ان نداردو به طرفه العینی پایمال میشود و…………………… و بعد با اینهمه دست اوردهای عظیم اقایان توقع فرهنگ دارند ایا مفهوم فرهنگ عوض شده یا اینها اصلا نمیفهمند فرهنگ و انسانیت چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     
  37. اینکه گاهی میزدم بر آب و آتش خویشتن
    روشنی در کار مردم بود مقصودم چو شمع

     
  38. از انقلاب اسلامی 36 سال گذشت ولی ایران اسلامی نشد!ا

    اسلامی کردن دستگاهها

    فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بعد از 36 سال که از انقلاب اسلامی ایران می گذرد، بعد از اینکه دو رهبر، دو نخست وزیر، هفت رئیس جمهور مسلمان کشور را اداره کردند، بعد از اینکه ده شبکه تلویزیونی 24 ساعته و صد شبکه رادیویی 24 ساعته و هزاران روزنامه از صبح تا شب برای اسلامی کردن کشور تلاش کردند، بعد از گذشتن عمر دو نسل از مردم که بیش از هشتاد درصدشان در جمهوری اسلامی به دنیا آمدند، بعد از اینکه هزاران نفر بخاطر تلاش علیه اسلامیت نظامی زندانی شدند، بعد از ایجاد صد هزار مسجد و تربیت صد هزار روحانی، بعد از اینکه سپاه ده سال کل اقتصاد و مسائل اجتماعی و فرهنگ و بهداشت و راه و صنعت و کشاورزی را در دست خودش داشت و دارد، اعلام کرد «اسلامی شدن برخی دستگاههای نظام به کندی پیش می رود.»

    حالا من نمی دانم که ما باید چه کنیم؟ رئیس جمهور که التزام به ولایت دارد، ولایت هم که عین اسلام است، نامسلمان ها هم که الحمدالله نه می توانند وزیر و وکیل بشوند و نه می توانند روزنامه و مجله و تلویزیون داشته باشند، حتی ارمنی ها و یهودی های کشورمان هم از مسلمان های کشورهای دیگر مسلمان تر هستند، ما باید چه کنیم؟ شما یک هویج را گرفتی و هی تلاش می کنی تبدیلش کنی به آلبالو، این کار شدنی نیست. چطور می شود که آرتور آیهام پوپ ایرانشناس که سالهاست مرحوم شده و در اصفهان دفن است قبرش لانه جاسوسی است، رابرت مرداک که در آن گوشه دنیا تلویزیون خرید و فروش می کند تمام سرنوشت فرهنگ کشور را در دست دارد، ولی نظام جمهوری اسلامی 77 میلیون آدم و دستگاههایی را که 36 سال در اختیارش بوده نمی تواند کشور را اسلامی کند؟

    اسلامی شدن هم که به این سادگی نیست، ملت هشت سال می دوند دنبال آیت الله خمینی و هی صبح تا شب می گویند روح منی خمینی بت شکنی خمینی و آقا هی دست نوازش بر ابرها می کشد، بعد از سی سال معلوم می شود که پسر و دختر و نوه و نتیجه و ندیده و نبیره و همه بازماندگان بنیانگذار جمهوری اسلامی از کفار هم بدترند.

    تقصیرمردم چیست؟ یا مثلا امام خمینی می گوید «من در منتظری نه یک بار بلکه چند بار خلاصه شده ام.» مردم هم می افتند دنبال آیت الله منتظری و هر کس با آقا مخالفت کند دهانش را خرد می کنند، بعد یک دفعه در عرض دو ساعت قائم مقام رهبری و نایب الامام منتظری می شود شیخ ساده لوح. مردم چه تقصیری دارند؟ دستگاهها چه تقصیری دارند؟

    یکی به اسم میرحسین موسوی را می کنند نخست وزیر، هشت سال آیت الله خمینی از او حمایت می کند، بعد از استعفایش می رود توی خانه نقاشی آبستره می کشد، هر چه به او اصرار می کنند بیا رئیس جمهور بشو نمی آید، بالاخره بعد از بیست سال نامزد ریاست جمهوری می شود با سلام و صلوات، دهانش را که باز می کند، یک دفعه تبدیل می شود به فتنه گر و جاسوس آمریکا و مزدور آفریقا و پرتش می کنند توی خانه در را به رویش قفل می کنند. مردم که وقتی دنبال موسوی رفتند او نخست وزیر امام بود، مردم و دستگاهها چه تقصیری دارند؟

    از وسط همه رهبران کشور یکی پیدا می شود مثل آیت الله خامنه ای که تبدیل می شود به رهبر. یک خواهرش می شود هوادار مجاهدین خلق، شوهر خواهرش می شود سخنگوی مجاهدین خلق، خواهرزاده اش می شود عنصر مساله دار، برادرهای رهبر هم می شوند عناصر معلوم الحال، وقتی رهبر مملکت نمی تواند اطرافیانش را درست کند، مردم عادی و دستگاهها چه تقصیری دارند؟

    بعد از نابودی همه دشمنان اسلام کسی که نورچشم امام و دشمن همه دشمنان نظام و دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی بود و امام جمعه تهران و رئیس جمهور کشور شد، هاشمی رفسنجانی بود. ملت گفتند این یکی دیگر مظهر اسلام ناب محمدی است، افتادند دنبال او و هی کارخانه افتتاح کردند و سد ساختند و سازندگی کردند و گل کاشتند و پیش رفتند، آخرش تمام روزنامه های اسلامی کشور پر شد از فحش به هاشمی که دخترش فلان است و خودش بهمان و نابود باید گردد و این حرف ها.

    حالا کلا خاتمی را فاکتور می گیریم که سپاه روی او شک داشت و دارد.

    ولی وقتی خاتمی رفت، همه سپاه عقلش را گذاشت روی عقل بیت، برادران لاریجانی هم عقل شان را گذاشتند روی این دو تا، روحانیون هم کمک کردند، شریعتمداری هم وارد شد، یک دفعه یک تحفه از ارادان وارد شد که هم پیامبر زمان بود، هم هاله نور داشت، هم ساده زیست بود، هم سپاه دوستش داشت، هم رهبر. ملت هم گفتند این یکی دیگر اصل جنس است. بخاطرش کودتا شد، آدم زندانی شد، مردم آواره شدند، دو تا رئیس جمهور سابق و یک نخست وزیر سابق محصور و ملعون و مطرود شدند، آخرش هم سپاه و مجلس و روحانیون و رهبر و بقیه همه گفتند که این آقا از اول فاسد بود و همه می دانستیم و جنگیر بود و رمال بود و وردار و ورمال بود، خوب! به ما چه؟ مردم و دستگاهها چه تقصیری دارند.

    هی یک کسی را به عنوان اصل اسلام می کنید توی پاچه ملت، بعد درش می آورید و می گوئید این توی پاچه تو چکار می کرد؟ رازینسکی کتابی نوشته به نام « استالین» و در آن ثابت کرده که « کوبا» که نام سابق استالین بود، جزو پلیس مخفی تزاری بود و در سالهای 1907 تا 1917 گزارش کمونیست ها را به دستگاه امنیتی حکومت تزاری می داد. می گوید در کنگره حزب کمونیست بعد از افشاگری های خروشچف علیه استالین، یکی از کسانی که موضوع عضویت استالین در پلیس مخفی تزاری را می دانست، از خروشچف خواست که این موضوع را اعلام کند، اما خروشچف این کار را نکرد و با وجود اینکه استالین را منحرف و قاتل و دیکتاتور و هزار چیز بدتر نامیده بود، اما گفت: « ما چطور به مردم شوروی بگوئیم که کشور شما به مدت 37 سال توسط یک عضو پلیس مخفی تزاری اداره می شد.» حالا حکایت ماست. اصلا به ما چه ربطی دارد که شما هر چهار سال کشف می کنید که جمهوری اسلامی ایران در این 36 سال توسط عوامل سیا و اینتلیجنت سرویس و موساد اداره شده؟ انتظار داشتید از این حکومت سلمان پارسی و ابوذر غفاری دربیاید؟ بیله دیگ، بیله چغندر

     
    • درود به گلابتون گرامی،

      چه خوب گفتی، عصارهٔ عقل همشون که رو هم ریخته شد، شد احمدکی که قند تو دل رهبر آب کرده بود و نظر احمدک به نظر او خیلی‌ نزدیک بود. حالا اگه از عقل کلی که احمدک باشه که مساوی است با عقل مجموعهٔ نظام ( آوردهٔ میزان عقل فاطمهٔ رجبی هم حساب کردم)، میزان آوردهٔ عقل تک تک را محاسبه کنیم فقط یک مجهول می‌‌ماند که برابر است با میزان عقل آوردهٔ ////،یعنی‌ عددی بعد از سمت راست ممیز که شبیه عدد پی‌ هست.

       
  39. سید ابوالفضل

    آقای نوریزاد گرامی
    سلام بر شما

    این که گفته اید که نه اصلاح طلب هستید و نه اصول گرا ، بسیار خوب .این حق شماست . اما این که در مقابل گفته اید ، انسان طلب هستید ، به قول معروف “از اون حرفاست” . امیدوارم که این گفته اتان را به این معنی نگرفته باشید که مثلن اصلاح طلبان “انسان طلب” ، نیستند . اصلاح طلبی یک گفتمان است و علاوه بر آن یک نوع دسته بندی سیاسی که به اعتقاد من مبتنی بر انسان طلبی است . و بدیهی است که دسته بندی های سیاسی از نوع “چپ – راست” ، و ا”اصول گرا – اصلاح طلب” جدای از طرز تلقی و اندیشه ی آن هاست . هرکدام ممکن است به قول شما “انسان طلب” باشند و یا نباشند .
    گذشته از این در گذشته هم دیده ایم و اکنون هم می بینیم که کسانی خود را فراگروهی می خوانند و پز می دهند که” به هیچ حزب و گروهی وابسته نیستند” . من این عدم وابستگی را هرگز فضیلتی نمی دانم . بلکه برعکس می تواند گویای تکروی فرد و عدم اعتقادش به کارگروهی و جمعی تلقی شود . و بدیهی است که “این درد مشترک – هرگز جداجدا- درمان نمی شود ” .به نظر من ، برعکس ، جمع شدن انسان ها به گرد گفتمان ها و تلاش برای ارتقا و اجرای آن ها یک فضیلت است و نه کار فردی و افتخار به این که من به کسی وابسته نیستم .
    شما می توانید با اصلاح طلبان و اصول گرایان موافق نباشید ، در این صورت باید همفکران خودتان را گرد گفتمان دیگری جمع کنید ( مثل همین انسان طلبی که فرمودید ) ، و بعد البته به طور جمعی فعالیت کنید . حالا به صورت حزب و یا شبکه های اجتماعی ( واقعی و یا مجازی ) و یا هر صورت دیگری که خودتان می دانید . این روش درست تری است . در آن صورت بگویید منظورتان از آن گفتمان (انسان طلبی ) چیست ، در آن صورت شاید من هم در حلقه ی همفکران شما بودم .
    در این بحث من به کسانی را که با پز فراجناهی ، ژست رهبری کل مردم را داشتند و یا دارند ، مد نظر قرارنداده ام . کسانی مثل هاشمی رفسنجانی . که آن قدر تشکل خودش را تشکیل نداد تا رقیب همه ی نقاط اتکایش را از او گرفت . او هم زمانی متوجه شد که کار از کار گذشته بود . وقتی که رقیب همه ی مراکز قدرت را در اختیار گرفت ، ایشان دیگر قادر به حراست از خانواده و دخترش هم نبود ، چه رسد به رهبری همه ی جناح ها .
    آقای نوریزاد گرامی !
    من اصلاح طلبم و به همین دلیل هم “انسان طلب” هستم . به نظر شما اشکالی دارد ؟
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
    • با درود به جناب نوری زاد و خوانندگان محترم
      دوست عزیز جناب ابوالفضل .
      ایده اصلاح طلبی و یا اصولا اصلاح طلب بودن بسیار نیکو و پسندیده است دوست عزیز تمام سعی و تلاش این رژیم این است که گروهای سیاسی و یا کنشگران سیاسی را به دو گروه اصول گرا و اصلاح طلب-به عمد- تقسیم و خلاصه کندااااا به ظاهر نماد اصلاح طلبی اقای خاتمی است شما بفرمایید *نماد اطلاح طلبی که این نطام را دوست داشته باشد * امام مقنیه و لاجوردی را شهیدااااااا* بریز و بپاش و بخور بخور مهدوی کنی را در دانشگاه امام صادق -البته اگر اسم دانشگاه را اشتباه نگفته باشم-خدمات فرهنگی * اصلاح و یا تغییرقانون اساسی را غیر قانونی و لابد اگر در خلوتی او را احاطه کنی و نظرش را در مورد مثلا حجاب اختیاری یا ا جباری جویا شوی که ان هم قطعا با اولی موافق و قس علیهذا چنین عقابدی داشته باشد دگر بار چه چیزی را می خواهید یا می خواهند اطلاح کنند؟اااااا شاید بفرمایید تقیه میکنند ااااا مگر اقایان کروبی و موسوی نمی توانستند تقیه بکنند ؟ مگر همین جناب
      نوری زاد نمی توانند تقیه بکنند؟اااا چطور برای امام حسین سینه می زنند مگر امام حسین نگفت هیهات من ذله؟ااااااا یا اعتاد دارند
      ظلم می شود یا نه مواضع شتر گاو پلنگ نمی شود. نیک که بنگرید اگر نگوییم همه اما اکثر فرزندان جماعت اصول گرا و اصلاح طلب در خارج تشریف دارند به نام تحصیل عشق و حال می کنند انوقت من و شما بدنبال اصلاح هستیم چه چیزی را؟ااااا اصلاح باید از درون صورت بگیرد هر وقت امثال اقای خاتمی حاضر شدند علنی و با صدای بلند اعلام کنند که حقوق ایشان و یک بهایی زرتستی
      بی دین و…… یکی است انوقت می توان امید داشت که اصلاح از بالا در حال وقوع است در این صورت بدون خشونت سریعتر به مقصود می رسیم هر چقدر هم سنبه ولی فقیه پر زور باشد زوری است بی فرجام .در خاتمه سخن از سرود پیش امد پرچم را چه؟ااا
      انهم به ظاهر نشان سیکهای هندی است شاید هم طراح زرنگ ان امروزه روزی را میدید و به زبان بی زبانی تعلق خاطر اقای خمینی را به کشور ابا و اجدادیش نشان می داد اااااا
      با احترام

       
  40. بخش 18 ( اديان نخستين – آنیمیسم – )
    « آنيما »‌ (Anima) در فرهنگ لاتيني معني جان و روان را مي دهد. آنيميسيم عبارت است از اعتقاد كساني كه مي گويند : «هرچيز داراي روح و جان است».‌
    جوامع ابتدايي براين باور بودند كه تک تک اعضای هستی زنده اند و همه ي مظاهر طبيعت مثل رودخانه ها ،‌ درياها ،‌ درختان ، ‌كوه ها و مانند این ها ، داراي جان و روان هستند. به همین جهت از آن ها مراقبت می نمودند و برای آنان قربانی کرده ؛ با پیشکش و نذر و نياز از آن ها ياري مي خواستند. اعتقاد به داشتن روح و جان سببی بود تا برخي از آن ها دارای عظمت و تقدس شوند و مراسمی خاص برای نیایش آن ها برپا کنند. رودگنگ که هرساله ده ها میلیون زایر برای شستشو در آب های مقدسش می روند ، یکی از این مظاهر ِ جان گرایی یا آنیمیسم است.
    اعتقاد به جان گرایی و باور به این که هرتکه ای از طبیعت دارای جان وروان است محدود به زمان های گذشته نمی شود. این اعتقاد تا امروز آمده و در روزگاران دور، و در گذشته و حال ، کسانی بوده و هستند که آن را تایید می کنند.
    مولوی در یکی از سرود هایش از قول جماد و نبات می گوید :
    « ما سمعیم و بصیریم و هـُشیم / با شما نامحرمان ما خاموشیم.»
    اگر اشتباه برداشت نشده باشد ، سخن مولوی براین معنی دلالت دارد که همه ی موجودات می بینند و می شنوند و می فهمند اما این دیدن و شنیدن و فهمیدن را هرکسي متوجه نمی شود و باید چشم ، گوش ، و هوشی خاص داشت تا دیدن و شنیدن و فهمیدن جماد ، و نبات ، و حیوان را درک کرد. از نظر مولوی اجزاء هستی چون آن ماری که در برف و زمستان مانده ، و سرما او را بی حرکت نموده بود ، اگر چه به ظاهر بی حرکتند اما در باطن ، روح و زندگی دارند و اگر شرایط فراهم شود جان و حرکت شان را نشان خواهند داد.
    شاید بتوان این سخن مولوی را نشانه ای از اعتقاد او به روح ِ درون ِ هستی و تک تک اجزاء عالم دانست:
    «…
    آمده اول به اقلیم جماد / وزجمادی درنباتی اُفتاد .
    سالها اندرنباتی عمرکرد / وزجمادی یادناوردازنبرد
    وزنباتی چون به حیوانی فتاد / نامدش حال نباتی هیچ یاد
    جزهمین میلی که دارد سوی آن / خاصه دروقت بهاروضیمران
    همچومیل کودکان بامادران / سرمیل خود نداند درلبان
    بازازحیوان سوی انسانیش / میکشید آن خالقی که دانیش
    همچنین اقلیم تا اقلیم رفت / تا شداکنون عاقل و دانا وزفت
    عقلهای اولینش یاد نیست / هم از این عقلش تحول کردنی است…»
    چنان که بعضی نوشته اند:« فرقه معتزله جوهر و جزء لایتجزی را یکی دانست. جوهر، جزء لایتجزی یا ذره ای است که فضا را پرمی کند و گذشته ازاین خاصیت ، دارای جهت و نیرو و وجودی است که مایه ی فعلیت ذات او می گردند….». اگر جوهر وجزء لاتیجزی یکی باشند و غیرقابل تفکیک ، پس هستی ِ غیرمنفک دارای روح یا روان یا اندیشه است ، وچون انسان ِ اندیشمند بخشی از هستی است و این بخش غیرمنفک از جوهر است ، پس جوهر نیز اندیشمند و به قول بعضی دارای روح است و اگر، جوهر هوشمند باشد ، تک تک اجزایش نیز هوشمند و دارای روح می باشند.
    اگر به سخن هگل توجه کنیم که معتقد به روح کلی جهان است ، شاید به این نتیجه برسیم که روح کلی نمی تواند در بعضی باشد و در بعضی نباشد. بنابراین ، روح درهمه ی اجزاء وجود دارد. پس ، آن جماد ، نبات یا حیوانی که آنیمیست ها یا معتقدین به جان داشتن ِ همه چیز ، به آن جاندار می گفتند به راستی جان داشته و روح دارد.
    دراوپانیشاد ها سخن از روح یا نفس واحدی می رود که دائم در دگرگونی است و به اشکال مختلف و متفاوت درجزء جزء هستی قراردارد. این روح کلی که نامش « آتمن» است همه ی هستی را در برمی گیرد و حکم ِ اسبابِ اتصال و عامل حرکت دهنده ی قطرات دریا را دارد.
    اگر گفته ی ژان گیتون ِ فیزیک دان را بپذیریم که می گوید فوتون ها از نوعی معرفت و آگاهی برخوردارند و یا سخن بعضی فیزیکدانانی که معتقدند ذرات در ریزترین مقیاس ها تبادل اطلاعاتی می کنند ، و یا ، سخن کسانی که معتقد به جهان هولوگرافیک هستند را باور کنیم خواهیم دید که اگر چه اعتقاد به آنیما و جان دار بودن همه ی اجزاء هستی ، باوری بس قدیمی و کهنه است اما سخنی نیست که بتوان آن را سرسری گرفت و ازآن رد شد.
    بعضی می گویند که جهان هولگرام است. یعنی ، هرجز آن تمام مشخصات کـُل را داراست. اجزاء چیزی شبیه به یک سلول بدن هستند که تمام اطلاعات ِ بدن را درآن می توان دید.اگر با همین یک تکه بی نهایت ریز به نام سلول ، می توان موجودی ساخت که تمام مشخصات صاحب سلول را داشته باشد ؛ کاری که به نام شبیه سازی از آن یاد می کنند ، پس همه ي اطلاعات انسان درهمان سلول نهفته است ؛ و اگر ، اين همه اطلاعات در يك موجود ميكروسكوبي انبار شده است ، چرا همه اطلاعات هستي در اجزاء آن قرار موجود نباشد؟
    چنانچه جهان هولوگرافیک باشد و هرتکه ی آن به هراندازه کوچک ، تمام اطلاعات هستی را در خود داشته باشد ، خرده ای برآنیمیست ها که همه ذرات را جان دار می پنداشتند نمی توان گرفت.
    تنها انتقادي که برآن ها رواست ، نحوه پرستش است. چون با فرض این که تمام ذرات دارای روح و روان هستند و این روح و روان درهمه ی هستی جاری وساری است ، دیگر پرستنده و پرستش شونده ، بی معنا می شوند. به سخنی دیگر، پرستنده و پرستش شده هردو یکی هستند چون هردو به قطراتی می مانند که دریا را تشکیل داده اند. اجزای تشکیل دهنده ی کل ِ بزرگ هیچکدام برهم برتری ندارند تا یکی ستایش شود و دیگری ستایش گر باشد.
    دراين فرضيه ، قطره همان درياست و دريا همان قطره. چون ، هرگاه قطرات از دريا جدا شوند ، دريا محو و نابود خواهد شد.
    وجود دريا به جمع قطرات بسته است و درياي بي قطره نه معنايي دارد و نه مفهمومي.
    البته این سخن در رد و تاييد تفكرِ انسان هایی نیست که چند هزار سال پیش چنين مي انديشيده اند. مخاطب این سخن کسانی هستند که درحال حاظر معتقد به آنيمسيم هستند و توجه ندارند که اگر قرار باشد من ، رود ِ گنگ را ستایش کنم ، او نیز باید همین کار را بامن بکند. چون برفرض روحانی بودن رود ِ گنگ ، من نیز دارای روحم . دو موجود مساوی.

    با احترام.
    دانشجو

     
    • اقای دانشجو قران هم می فرماید:انچه درزمین واسملن است تسبیح خدا می گویندپس دارای درک وجان هستندوما نامحرمان ازدرک ان غافلیم.

       
  41. آقاى نوريزاد

    با سلام و احترام به شما انسان بزرگوار

    همانگونه كه مى دانيم، اصولگرا و اصلاح طلب، مفاهيم بسيار مبهمى هستند و بيشتر براى از ميدان به در كردن يكديگر كاربرد دارند تا آنكه مانند احزاب موجود در كشورهاى دموكراتيك، به طور شفاف بيانگر مواضع اجتماعى، اقتصادى، سياسى، آموزشى، فرهنگى باشند.
    مثلاً ما نمى دانيم اصولاً تفاوت اصلاح طلبان با اصولگرايان در چارچوب نظام ولايت فقيه چيست؟ و هريك آيا معتقد به اقتصاد آزاد هستند يا دولتى، چه نظام مالياتى را توصيه مى كنند، هر يك به جرم سياسى معتقدند و اگر آرى، جرم سياسى از نظر هريك چه تعريفى دارد و غيره، و مهمتر اينكه حتى اگر اين دو گروه مواضع شفافى در هر زمينه داشتند، با وجود ولايت فقيه و دولت در سايه ( بند دوم نوشته شما) اصولا بودن يا نبودن طيف هاى اينچنينى چه ارزشى براى جامعه دارد؟

    شايد زمان آن رسيده باشد كه شما كه شخصى بسيار مورد احترام گروه هاى فكرى گوناگون جامعه هستيد، و گفته ايد كه نظام مبتنى بر ولايت فقيه را قبول نداريد، به جاى عبارت مبهمى چون انسان طلبى، ( بند سوم نوشته تان) موضع شفافى بگيريد و بگوييد اگر منظورتان از انسان طلبى، اين است كه ، انسان، جدا از باور و اعتقاداتش حق مشاركت در سرنوشت خود و اجتماعش را داشته باشد آيا منظورتان همان سكولاريسم است يا خير.
    اگر انسان طلبى مورد نظر شما همان سكولاريسم نيست، بگوييد از ميان نظامهاى سياسى موجود درجهان چه نظامى را مطلوب مى دانيد و يا اگر هيچ نظامى را مطلوب نمى دانيد، نظام مطلوب شما كدام است و مشخصات سياسى، اجتماعى و اقتصادى آن كدام است. اين شفافيت، يك قدم بسيار بلند است كه بسيارى را از سر در گمى نجات خواهد داد.
    با سپاس

    ——————-

    سلام آنیتای خوب
    مقصود من از انسان طلبی کمی فراتر از سکولاریسم است. گرچه پایه ی اصلی این نگرش حتما بر جدایی دین از سیاست استوار است، اما آبشاری از خصلت های ناب انسانی را نیز بر ساحت کلی جامعه جاری می کند

     
  42. زهرای شماره ی یک

    همه جای این سرود ملی به کنار اونجاش که میگه :

    (بهمن فرِّ ایمان ماست )

    رو کجای دلم بذارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    فردوسی هم با خوانش جدیدش از مسئله فره ایزدی نمیتونه این یکی رو توضیح بده .
    کوروس گرامی و بی کنش هوشمند به داد برسید.
    اما خوشم میاد جمهوری اسلامی هیچ جایی رو از نظر دور نگه نداشته و در هر منفذی سری چپانده است.
    با احترام

     
  43. سلام.. در خبرها آمده یک چهارم نقدینگی مملکت دست ششصدنفر است یکی هم نوشته بود ( علی بابا و ۶۰۰ دزد تهران) خواستم نظرشما را اگر لطف کنید بدانم ؟! ضمنا آدرس خبر: http://jebhe.info/

     
  44. مصباح يزدي ( غير منفور )

    جناب ايشان در حال ساخت يك ذاير سرا در مشهد هستند بنام ذاير سراي خوزستان، مكان أن از بهترين مكانهاي مشهد به مساحت چند هزار متر و اين هد يه شده از استانداري مشهد به ايشان يا شايد به مردم خوزستان (اللاه اعلم ) ، هزينه پروانه ساخت أن كه بالغ بر ميليارد ها تومان مي شده هم هد يه شهرداري بوده. تا اينجاي مسيله را همه از دهان مبارك ايشان شنيده اند، شما حدس بزنيد كه هزينه ساخت أن از كجا فراهم ميشود. اين در مورد ايشان و اما در مورد بيت نا مكرم كه الحق و والإنصاف بايد نام أن را ستاد فرمانده اي يا دولت سايه نام داد كه دولت اصلي ايران همان است، براي خود وزير خارجه ( ولايتي) ،وزير اطلاعات ( طايب) و الا أخر دارد و هر وقت دولتي بر خواسته از راي ملت سر كار بيايد اين دولت سايه فعاليتش صد چند ان مي شود و تمام امورات مملكت را اداره مي كند، يعني همانطور كه خميني ( /// ) ارتش را قبول نداشت و با سياست و //// أن را در سپاه إدغام كرد بطوري كه اكنون فقط نامي از إن باقي است ، خامنه اي (//// ) هم هر دولت بر خواسته از راي ملت را در تضاد با منافع خود مي بيند و أن را بقول خاتمي تبديل به تداركاتچي بيت نا مكرم تبديل مي كند. اينها شيطان را هم درس ميدهند. پسر مرحوم منتظري مي گويد پدرم خطاب به سيد احمد خميني گفت چرا با مخالفين چنين مي كنيد مگر حضرت علي چنين كرد ؟ كه ايشان پاسخ دادند چنين نكرد كه فقط ٥ سال حكومت كرد، خدايا در عمر باقيمانده من در اين شب عيد قسمت مي دهم محاكمه عادلا نه اينها از خميني تا خامنه اي را ميسر بفرما.

     
  45. حالا خوبست سرود قبلى كه مى گفت :
    شد جمهورى اسلامى به پا
    كه هم دين دهد هم دنيا به ما
    عوض شد اگر نه فوتباليست ها هردفعه با شنيدن آن پوزخندى هم نثار سرود ملى شان مى كردند.

     
  46. سید ابوالفضل

    سکولارها و برنامه ی هسته ای کشورمان
    *****************************

    پیش از این در نوشته ای جداگانه ، مسئولیت جنایت جنگی ونسل کشی غزه را علاوه بر کشورهای مدعی سکولاریسم و بویژه کشور آمریکا ، به عهده ی اندیشه های سکولاریستی نهادم . این همان شیوه ای است که سکولارهای این سایت در مبارزات ایدئولوژیک دین ستیزانه ی خود ، به آن مبادرت می ورزند . چطور ؟ آن ها مدام مترصد این هستند که از کسی یا کسانی و یا گروه هایی و یا دولت هایی که مدعی دین هستند ، اشتباهی راببینند و با توسل به آن به بنیان های دین بتازند . آن ها مدعا و مدعی را یکی می گیرند . پس اگر فلان روحانی دولتی خطایی کرد ، مسئول آن دین است . و یا روشنفکر دینی که چه بسا با آن خطا موافق نیست و چه بسا مخالف است و چه بسا با آن مبارزه می کند .
    اکنون با همان روش سکولارهای این سایت ،عمل کرد مدعیان سکولاریسم و بویژه غرب و آمریکا را در خصوص موضوعی دیگر بررسی می کنیم . کدام موضوع . پرونده ی هسته ای ایران .
    *******************
    پیش از آن و قبل از این که وارد موضوع شوم ، تصریح می کنم که در این بحث ، من به صحت و یا عدم صحت مواضع جمهوری اسلامی و این که آیا این مواضع درست بوده اند و یا خیر ؟ منافع ملی ما را تأمین نموده اند و یا خیر ؟ و این که باید این موضوع چگونه حل و فصل شود ، کاری ندارم .یعنی این ها موضوع بحث ما نیست . شما حتی فرض کنید که تمامی مواضع جمهوری اسلامی نادرست باشد . آن چه در این بحث مورد توجه ماست بی عدالتی و ظلمی است که از دستگاه حاکمه ی حکومت های مدعی سکولاریسم می تراود و بنیان کشورهایی نظیر ما را صرف نظر از نوع حکومت حاکم برآن ، بی بنیاد می کند .
    اکنون غرب و بویژه آمریکا با اعمال تحریم های همه جانبه بر علیه کشور ما ، نابودی اساس اقتصاد و زیر ساخت های آن را نشانه رفته است . که چه ؟ با این بهانه که ایران می خواهد بمب اتمی بسازد . خوب اگر بمب اتمی بسازد چه می شود ؟ امنیت منطقه ( بخوانید اسرائیل) به خطر می افتد .
    این در حالی است که کشور اسرائیل که یک رژیم از اساس نامشروع و متجاوز است و ریشه های آن از بنیان با تجاوز و نسل کشی نهاده شده و در مجموع هم از یک استان کوچک ایران هم کوچک تر است ، نه تنها می خواهد بمب بسازد ، بلکه ساخته است و بازهم می سازد . اسرائیل هم اکنون 400بمب اتمی در زرادخانه ی خود دارد . علاوه برآن انواع سلاح های کشتار جمعی مانند سلاح های شیمیایی و میکروبی . هم چنین همه می دانند که ارتش اسرائیل به لحاظ تشکیلات و تجهیزات از تمامی کشورهای عرب هم جوار ، پیشرفته تر است و بلکه یکی از مخوف ترین سیستم های نظامی و امنیتی جهان را شکل داده است .
    آیا تنها امنیت اسرائیل برای این مدعیان سکولاریسم اهمیت دارد؟ یا سایر مردم منطقه هم باید در امنیت باشند ؟ چرا باید ارتش اسرائیل تنها کشور منطقه باشد که به سلاح اتمی مجهز است ؟ و در مقابل این کشور ، چرا باید بقیه ی کشورها خلع سلاح باشند و یا ارتش آن ها در حدی ضعیف باشد که نتواند در مقابل ارتش اسرائیل حرفی برای گفتن داشته باشند ؟ به نظر من هم اکنون دلیلش را به وضوح در کشتار مردم بی دفاع غزه می شود دید .
    اگر دست یابی به سلاح اتمی در کشورهای جهان سوم ، صلح و امنیت جهانی را به خطر می اندازد ، پس چرا حکومت های مدعی سکولاریسم ، اسرائیل را در این خصوص ، مواخذه نمی کنند . مواخذه که نمی کنند هیچ خودشان همه ی امکانات و تجهیزات و دانش فنی را برایش فراهم می کنند ، تا یکی از بزرگترین زرادخانه های اتمی را ایجاد کند ؟ و پس از آن از نظر تبلیغاتی در یک هماهنگی کامل با او ، عملکردش را در دست یابی و ساخت و ذخیره سازی بمب اتمی توجیه می کنند ، و در سازمان ملل هم هر قطعنامه ای را بر علیه او وتو می کنند ؟
    می گویند اسرائیل می خواهد از خودش دفاع کند . خوب بقیه ی کشورها می خواهند برای چه ؟ برای این که روزهای جمعه ببرند توی پارک ها و باهاش تاب بازی کنند ؟ و یا الکلنگ ؟ من به سکولارها ی وطنی خودمان در این سایت می گویم ، شما صرفنظر از نوع حکومتی که در کشور ما حاکم است به این موضوع نگاه کنید . ازنقطه نظر منافع ملی . چرا باید اسرائیل در کنار گوش ما ، از کشوربزرگ ایران ، کشوری با 2500سال سابقه ی تاریخی مکتوب و 1648000 کیلومترمربع وسعت ، و هفتاد هشتاد میلیون نفر جمعیت ، به لحاظ نظامی برتر باشد ؟ این چه عدالتی است که اسرائیل بمب اتمی داشته باشد و ایران حتی توانایی غنی سازی را هم نداشته باشند ؟ آیا این به لحاظ معادلات سیاسی و منطقه ای هم به زیان ما نیست ؟ فرض کنید همین امروز یک حکومت سکولار در کشور ما قدرت را به دست بگیرد (فرض کنید ) ، آیا این دست بالای اسرائیل در قدرت نظامی – امنیتی اش و در اختیار داشتن آن زرادخانه ی اتمی ، کفه را در مبادلات سیاسی – امنیتی به نفع اسرائیل تغییر نمی دهد ؟
    پس چرا آمریکا و غرب ایران را ذیحق در دست یابی به سلاح اتمی نمی دانند ولی اسرائیل را می دانند ؟ اصلن چرا خود آمریکا چنان زرادخانه ی عظیمی از سلاح های اتمی برای خودش فراهم آورده و به دیگران می گوید “جیزه . شما دست نزنید” ؟ آیا اگر آمریکا سلاح اتمی بسازد و نه تنها بسازد بلکه از آن استفاده کند و میلیون ها نفر را مثلن در هیروشیما و ناکازاکی به خاک و خون بکشد ایرادی ندارد؟ چون او یک کشور سکولار و آزاد است . آیا سکولاریسم مجوزی است برای جنایت ؟ ودر عین حال ، اگر احتمال بدهد که ممکن است در برنامه ی هسته ای ایران زمانی ایران قادر می شود که بمب اتمی بسازد ، باید با یک تحریم بین المللی گسترده ، کل اقتصاد کشور مارا نابود کند . این چه عدالتی است که سکولارها از آن دم می زنند ؟ کشتار و غارت تنها از طرف داعش جنایت محسوب نمی شود ، بلکه جنایت هایی نظیر هیروشیما و ناکازاکی هم که توسط مدعیان سکولاریسم انجام شد و می شود ، جنایت است .
    واقعیت این است که آمریکا یی ها در موضوع پرونده ی هسته ای ایران به دنبال آن هستند که هم چنان اسرائیل را به عنوان نماینده ی خود در خاورمیانه تقویت و بقیه ی کشورها را در مقابل آن تضعیف کنند . در این میان اگر بتوانند این کار را با کنترل توان هسته ای ما انجام می دهند و یا با نابود کردن اقتصاد ما از راه تحریم های بین المللی و یا هر طریق دیگر . آن چه البته در این میان اهمیت ندارد شعارهایی است که مدعیان سکولار سرمی دهند : صلح جهانی . امنیت جهان . حقوق بشر. و آن چه بیش از همه برایشان مهم است دست اندازی به حقوق دیگران برای سرازیر کردن سود های سرشار به جیب خودشان . و برای سیاستمداران آمریکایی؟ کسب رأی برای در اختیار گرفتن قدرت . و در این راه استفاده از پول و لابی صهیونیست ها .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
    • درود بر ابوالفضل گرامی
      فرموده اید:
      (مسئولیت جنایت جنگی ونسل کشی غزه را علاوه بر کشورهای مدعی سکولاریسم و بویژه کشور آمریکا ، به عهده ی اندیشه های سکولاریستی نهادم.)
      یعنی بر این باورید که اندیشه های سکولاریستی مسئول جنایت جنگی ونسل کشی غزه هستند. پس چرا دیگر کشورهای اروپایی که بر پایه اندیشه های سکولاریستی اداره میشوند این کشتار را رد نمودند و بسیاری ار مردم حتی در خود آمریکا به این جنایات اعتراض نمودند؟

      فرموده اید:
      (آن ها مدام مترصد این هستند که از کسی یا کسانی و یا گروه هایی و یا دولت هایی که مدعی دین هستند ، اشتباهی راببینند و با توسل به آن به بنیان های دین بتازند . آن ها مدعا و مدعی را یکی می گیرند)
      ای کاش ذره ای انصاف در شما وجود داشت. این همه نقدهای انتقادی بنیادین از دوستان مختلف از جمله بردیا، مزدک، دانشجو، آنیتا، بابکم، هیچکس،انعامی و اندکی بنده را ندیده اید یا خود را به ندیدن زده اید؟ ای کاش نامی از افراد می آوردید تا نشانی یادداشت هایشان را به شما نشان دهند.

      مطالبی را در مورد حمایت آمریکا از اسرائیل با توضیح مفصل آورده اید، بطور کامل قبول دارم و فکر نمیکنم بقیه دوستان سکولار این سایت با آن مخالف باشند و تهمتی نادرست به دوستان سکولار زده اید. اما چرا روابط بین کشورها را به سکولاریسم نسبت داده اید؟ مگر سکولاریسم نسخه ای برای روابط بین کشورها بیرون داده است؟ سکولاریسم مدلی برای اداره کشورهاست نه تعیین تکلیف برای چگونگی روابط خارجی با دیگر کشورها. علت رفاه بالا در کشورهای آمریکا و اروپایی به نوع حکومت اینها که همان سکولاریسم است بر می گردد. خودتان جستجویی در اینترنت بکنید و ببنید در طول ۱۰۰ سال گذشته بالای ۱۰۰ میلیون نفر از کشورهای اسلامی به آمریکا رفته اند. از خود بپرسید، چرا؟ بعضی اندک از این کشورهای سکولار، در بیرون از کشورهای خود دست به هر جنایتی میزنند تا برای مردم کشور خود بهترین رفاه را ایجاد کنند و این رفاه بیشتر عامل اصلی کشاندن مردم از دیگر کشورهاست. نبودن تبعیض بین شهروندان نکته مشترک تمامی کشورهای سکولار است. اما در کشور ما چی، جمهوری اسلامی هم در داخل و هم در خارج از ایران دست به هر جنایتی میزند، که چی؟ تا نظام حفظ شود. ما حقوق خود در کشور خود را نداریم و با این مخالفیم.

       
      • سید ابوالفضل

        آقای حامد گرامی
        سلام بر شما
        برای برخی دوستان دیگر از جمله آقای عباس انعامی توضیح مختصری نوشتم . در آن چه من نوشته ام مقصود اصلی ام نشان دادن بی اساس بودن مبنای روش استدلالی برخی از “نظر دهندگان” سکولار این سایت است که تعدادشان هم کم نیست . این ها بر این عادت ناصوابند که مدام مترصد فرصتی هستند تا اشتباهی از حکومت اسلامی و مدعیان دین در کشور خودمان یا هرجای دیگر ببینند و با توسل به آن به بنیاد دین و دین باوران و روشنفکران دینی بتازند . این نظر دهندگان سکولار دین را با اشتباهات و عملکرد های مدعیان دین ، یکی می گیرند .
        به نظر من این کار اشتباه است . اما به هر زبانی که گفتیم مورد پذیرش این گروه قرار نگرفت و آن ها هم چنان به روش نادرست خود ادامه می دهند و بر آن مصمم هستند . هرچند که نادرستی روش این دوستان از نظر منطقی چنان واضح است که نیازی به دلیل هم ندارد ، اما این دوستان ما به قول معروف “تو کتشان نمی رود” . ناگزیر من هم از روش خود آن ها استفاده کردم و گفتم که ادعای مدعیان سکولاریسم را به حساب اندیشه ی سکولاریسم می گذارم .( علی رغم میل باطنی و صرفن از جهت شبیه سازی با روش خودشان ) .
        البته معلوم است که مردم دنیا در مقابل جنایت های رخداده در غزه اعتراض نموده اند . هر جا که مردم توانسته اند با اتکا به شعورشان خود را از زیر هجوم بی امان تبلیغات گسترده ی جنایتکاران خارج نمایند و به ماهیت این واقعه با چشم “خرد” نگاه کنند ، لحظه ای در محکوم کردن آن تردید نکرده اند . مردم آزاده ی دنیا برای کودکان بی گناهی که توسط جنایت کاران اسرائیلی قتل عام می شوند ، اشک می ریزند .ولی آنانی که تحت تأثیر تبلیغات “قبله ی آمال” خود هستند ، گناه را نه به گردن اسرائیل و آمریکا ، که به گردن حماس و حزب الله و حتی ایران می گذارند . از من نخواهید اسامی تمامی دوستانی که چنین مواضعی گرفته اند بنویسم .
        این را که گفته اید که کشورهای اروپایی همراه اسرائیل نیستند ، من قبول ندارم . برخی از آن ها در جانبداریشان از اسرائیل ، گوی سبقت را از آمریکا هم ربوده اند . به نظر من فرانسه یکی از آن هاست . بدیهی است که کلن هم کشورهای بزرگ غربی مثل آنگلیس و آلمان از برآورندگان این رژیم جنایت کار بوده و همواره حامی او و مقابل فلسطینی ها .
        ارادتمند
        سید ابوالفضل

         
  47. زهرای شماره ی یک

    درود بر خردورزان
    اصلاح طلب و اصلاحطلبی در ایران اگرچه هنوز برای برخی تنها راه برون رفت از خفقان موجود است اما واقعیتِ آن کارنامه ی قابل قبولی ندارد و آن نیز به انگاره های حکومتی و طبعا شبه ضد منافع دموکراتیکِ تفکرات اصلاح طلبی در ایران برمی گردد . به نظر من در اینجا که ماییم ، یعنی ایران ، اصلاح طلب و اصول گرا فقط دو نامند اما دریک کالبد، آنجا که مرد شماره یک اصلاح طلبان یعنی سید محمد خاتمی به لزوم حمایت از ولی فقیه و نظام اقرار میکند من نمیتوانم فرقی بین او و شریعتمداری کیهان قائل باشم هرچند در عمل این مرد با عبای شکلاتی اش در جشن شب یلدای جوانان هم شرکت کند . نفس عمل و رویه ی او به هر حال از بیخ مشکل دارد زیرا نخست چیزی که در این کشور نیاز به اصلاح دارد نوع حکومت آن است . مساله ای که عموم اصلاح طلب نامان امروزی کشورمان به عنوان پیش فرض محتوم انرا لایتغیر پذیرفته اند.
    سخن این است که در همه ی مسائل تا زمانی که توجه به انسان از آنجایی که انسان است نباشد و همواره مسائلی از انسان بزرگتر و توجه به آن مهمتر از خود انسان در نظر گرفته شود_ مثلا دین انسان_ نمیتوانیم از اصلاحات سخن بگوییم به نظرم طیف اصلاح طلب در ایران پوستین وارونه ی اصولگرایی ست لقمه را دور سر چرخاندن و عاقبت به همان نحو اصول گرایی بی هیچ تفاوتی بلعیدن است.
    وگرنه شما همین مرد روزهای تعطیل و جمعه ( تعبیری که از محمد خاتمی میشود ) را بنگرید مگر میشود اصلاح طلب بود و چنین عمل کرد ؟ چنین ریشه در هوا؟ چنین با سستی ؟ قطعا چنین است که پدرم نوری زاد از نام اصلاح طلبی تبری جسته است .
    بنابراین تا اطلاع ثانوی دامنی امن تر از انسان طلبی و دفاع از انسانیت نیست . جایی که خدا همه ی جهان را از دریچه ی چشمان انسان میبیند ما چرا باید دنیا را با دیدی ایدئولوژیک خواه اصلاح طلبی خواه اصولگرایی بنگریم ؟ اگر انسان طلب باشی اصل و اصلاحش _ انسان_ برایت این تکلیف را ایجاد نمیکند که نسلش را بیاندازی از حقوقش محرومش کنی تفکرش را به انزوا بکشانی ، که در مقابل زجرش خاموش بنشینی که در حصر و حبسش ببینی و دم نزنی بلکه این حق را به تو میدهد که به استقبال خطر بروی و انسانیت را به گوش های سنگین بشریتِ درگیر در ایسم ها و اصول ها و اصلاح ها و در کل نامها فریاد بزنی حتی به قیمت جانت اما به نفع انسانیت انسانها.
    این زبان خرد است عقل ها همه را مجتمَع و متحد میکند و ضد عقل ها و بی خردی هاست که موجب تشتت و پراکندگی و دوئیت هاست .
    و به قول فردوسی حکیم : به یزدان که گر ما خرد داشتیم ، کجا این سرانجام بد داشتیم ؟
    پایدار باد خرد و خردورزی

     
    • با درود به زهرا شمارهٔ یک گرامی،

      بعد از اطلاع ثانوی هم اگه انسانی‌ وجود داشت، هیچ چیز دیگری جز انسانیت پیش رو ندارد که به آن چنگ بزنه.

       
    • درود بر زهراى شماره ١
      جسارت من را ببخشيد ولى انديشيدم ذكر اين دو نكته اسباب رنجش شما را سبب نخواهد گرديد؛
      اول)- اينكه انتخاب نام زهراى شماره يك تا جايىكه من به خاطر دارم به پيشنهاد دوست گراميمان “جناب مرتضى” بود
      دوم)- اينكه شعرمورد اشاره متعلق به فردوسى نيست، اين بيت نيز از جمله ابياتى است كه بى دليل به فردوسى نسبت داده شده ، حال اينكه نه تنها در هيچيك از نسخ اين بيت ذكر نشده بلكه اساساً اين بيت و ابيات مشابهى كه ذيلاً من چند نمونه انرا ذكر ميكنم ، به نوعى با نگاه كلى و ديدگاه اين حكيم در تعارض است، نمونه هاى ان عبارتند از؛
      اگر سر به سر تن به كشتن دهيم
      از ان به كه كشور به دشمن دهيم
      و يا؛
      چو ايران نباشد تن من مباد
      بدين بوم و بر زنده يكتن مباد
      ويا؛
      كه رستم يلى بود در سيستان
      من اوردمش اندر اين داستان
      با عرض ادب و احترام به پيشگاه شما بانوى فرهيخته و واقعاً گرانقدر.

       
      • زهرای شماره ی یک

        درود بر بی کنش عزیز
        جایی که دلیل و برهان حکم میکند و میشود سخن گفت چرا باید رنجید ؟
        در باب نکته ی اولتان باید عرض کنم خیر . آنچه شما متذکر شده اید مرا به تغییر نام کاربری ام در این سایت وا نداشت بلکه کامنت آن آقا ( مرتضی) خطاب به” زهرا”ی دیگری بود. که اخیرا نیز در سایت مطلب مینویسد . قصه ی نام مشترک من و این خانم تا بدانجا به درازا کشید که این خانم به من نسبت دادند که تو خود نوری زادی و به نوعی جاعل کامنت ها . من نیز با کامنتی مطلب را به عرض جناب نوری زاد در همین سایت رساندم و ایشان ضمن تاکید بر جدی نگرفتن این گونه سخنان پیشنهاد کردند که من با نام زهرای شماره ی یک وارد سایت شوم . که البته احتمالا چون مساله ی مهمی نبوده از نگاه پیگیرانه تان به دور مانده است .
        در باب مساله دوم، سهل انگاری من در مطالعه ی متن احتمالا سبب این اشتباه شده است . که پوزش خواهم . بله این بیت همانطور که بردیای عزیز و شما اشارت کردید متعلق به فردوسی بزرگوار نیست و از شاعر میهن پرست دیگری به نام مصطفی سرخوش است که به اشتباه در بیشتر سایت ها این بیت را منتسب به فردوسی آورده اند اما با کمی دقت در واژه ها و کاربرد و رواج آن متوجه زبان متفاوت این شعر با شعر فردوسی از نظر زمانی و بار معنایی میشویم . متن کامل شعر را به امید سربلندی ایران و خرد ایرانی و جبران سهل انگاری ام در انتها میاورم :
        در ایــــن خاک زرخیز ایران زمیــــــن

        نبودنــد جز مردمــــی پـــاک دیـــــن

        همه دینشـــــان مردی و داد بــــــود

        وز آن کـشـــــــور آزاد و آبـــــاد بــــود

        چو مهر و وفا بود خـــود کیششـــان

        گـــــنه بود آزار کــــس پیششـــــان

        هــمه بنـــــــده ناب یـــــــزدان پـــاک

        هـمــــه دل پر از مهر این آب و خاک

        پــــدر در پـــــدر آریــایـــــی نــــــــــژاد

        ز پشـــــت فریــــدون نیکـــــو نهــــاد

        بـــزرگی به مـــــردی و فرهنــــگ بود

        گدایـــــی در این بـــوم و بر ننگ بود

        کــجا رفت آن دانش و هـــــــــوش ما

        که شد مهر میهن فــــراموش مـــــا

        که انداخت آتـــــش در ایـــن بوستان

        کــــز آن سوخت جان و دل دوستان

        چه کردیم کـــــین گونه گشتیم خار؟

        خـــــرد را فکندیم این ســــــان زکار

        نبود این چــــنین کشور و دیـــــن ما

        کـــــجا رفـــــت آییـــــن دیریــــن ما؟

        به یزدان که این کشـــــور آباد بـــــود

        همـــــه جـــــای مـــــردان آزاد بـــود

        در این کشور آزادگــــی ارز داشــــت

        کشـــــاورز خــود خانه و مرز داشت

        گرانمــایـــه بود آنکــــــه بودی دبـیـــر

        گرامـــــی بد آنکــــس که بودی دلیر

        نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت

        نه بیگانه جایی در این خانه داشت

        از آنروز دشمن بـــــما چیره گـــــشت

        که مـــــا را روان و خرد تیره گشـــت

        از آنـــــروز ایــن خـــــانه ویرانه شـــــد

        که نـــــان آورش مرد بیگانـــــه شـد

        چـــــو ناکس به ده کدخــــــدایی کند

        کشـــــاورز بایـــــد گدایـــــی کنـــــد

        به یـــــزدان که گـــــر ما خرد داشتیم

        کجـــــا این سر انجــــام بد داشتیم

        بســـــوزد در آتش گرت جـــــان و تـن

        بـــــه از زندگی کـــــردن و زیستـــن

        اگـــــر مایه زندگی بنــــــــدگی است

        دو صد بار مردن به از زنــدگی است

        بیـــــا تا بکوشیـــــم و جنگ آوریـــــم

        بـــــرون سر از این بار ننـــــگ آوریـم

        پایدار باشید همرزمان با خرد من .

         
        • زهرای شماره ی یک

          جناب بی کنش عزیز
          دیدم بی سند سخن گفتن صحیح نیست این بود که کپی کامنت مورد نظر را برای شما آوردم هرچند همانطور که گفتم آن غائله چیز مهمی نبود .

          با سلام به پدرم نوری زاد
          پدر اگر در جریان مشکل من و زهرای دیگر این سایت هستید خواهش میکنم توضیحی بدید تا این دوستمون بیش از این ما رو با الفاظش ننواخته اند .
          موضوع اصلی دیده شدن کامنت من و زهرای دیگر است در حالیکه هنوز در حال بررسی بوده است.
          به امید آرامش.

          —————

          سلام زهرای خوبم. نگران نباش و به دل مگیر. ما اسم های مشابه زیاد داریم اما هر کدام را می شود از قد و بالای سخن گفتن و نوشتن و رفتارشان شناسایی کرد. تو ، نازنین، خودت باش. اسمت را بگذار: زهرای شماره ی یک. خوب است؟
          سپاس

           
        • .اول بسيار سپاسگذارم از شعر زيبايى كه زحمت درج انرا متقبل شديد، اولين بار است كه اين شعر را مى خوانم.
          ثانياً در مورد نامتان حق با شماست.
          ثالثا من هنوز فكر مى كنم قبل از جناب نوريزاد چنين پيشنهادى از جانب مرتضى گرامى مطرح شد، كه اگر اشتباه نكم در پيشنهاد خود گفته بودند ان زهرا خانم كه جناب نوريزاد را پدر خطاب مى كنند ….(البته زهراى بسيار گرامى على قول شما اين موضوع حادى نيست ولى من به نوعى در صدد امتحان حافظه خودم نيز مى باشم كه ببينم تاريخ مصرفش منقضى شده يا خير. بهر حال اين نام واقعا زيبنده شماست چون در امورىمانند شعور ، ادب ، فهم ، درك ، فضائل نيك انسانى ، فرهيختگى ، دانش و…..حقيقتا شماره يك يا بقول كفار نامبر وان هستيد.
          هماره سربلند و استوار باشيد بانوى گرانقدر..

           
    • سرکار خانم زهرای شماره یک
      درود بر شما
      طیف اصلاح طلبی البته کمی فراتر از اطرافیان آقای خاتمی هستند. به گمان من خود جناب خاتمی و کسانی که خط فکری ایشان را دنبال می کنند را بهتر است اصلاح طلب محافظه کار خواند. با توجه به موضع گیریها و سخنان آقای خاتمی بعید می دانم که ایشان به ولایت فقیه معتقد باشد ولی به دلیل مصلحت گرایی ترجیح می دهد فعلا چنین موضعی بگیرد که البته از نظر من مردود است. این نوع مصلحت گرایی هنگامی معنا داشت که رقیب شما (جناح تندرو) حاضر به دادن امتیاز باشد. وقتی شما با رقیبی روبرو هستید که جز از خشونت و کشتار سخنی به میان نمی آورد، چرا باید به او امتیاز بدهید؟ به همین دلیل حرکت جناب موسوی، کروبی و بانوی فرهیخته خانم رهنورد را موثرتر و ماندگارتر می دانم تا امثال خاتمی. یکی از دلایلی که ولی فقیه در انتخابات اخیر مجبور به عقب نشینی شد هم بی گمان مقاومت شجاعانه این عزیزان بود. البته بی بهره شدن از پول مفت نفت هم بی تاثیر نبود.

      پ.ن. شعری را که آوره اید”به یزدان که گر ما خرد داشتیم …” از مصطفا سرخوش است که متاسفانه به نام فردوسی در شبکه های مجازی پخش شده است. استاد بی کنش حتما بهتر می توانند در این زمینه راهنمایی بفرمایند.

      پایدار باشید

       
      • زهرای شماره ی یک

        درود جناب بردیا
        از تذکرتان سپاس گزارم . تصور کنم جایی در همین سایت این شعر را از کامنت بیکنش عزیز کتبا خواندم که یا من درست مطالعه نکردم یا شاید اشتباهی صورت گرفته باشد به هر روی شعر به نقل از فردوسی آورده شده بود . باری حتما در این زمینه بیشنر دقت میکنم .
        پایدار خرد.

         
      • زهرای شماره ی یک

        بردیای عزیز
        اصلاحطلبی یک نام نیست که بر تو بنهند یا برخود بنهی و یک عمر تحت لوای آن نام ، افکار وارونه ات را به اسم “مصلحت نیست” و “اقتضای زمان تا سوار شدن بر اسب مراد چنین است ” عملی کنی.
        سخن بر سر این است که از همه ی طیف های اصلاح طلبان به هر تقدیر آقای خاتمی bold شد . مردی که در قد و قواره های آن حرکت و آن خیزش نبود 🙁 به خود ایشان و خصلت های والای انسانی شان کاری ندارم اینجا سخن بر سر نقش سیاسی ایشان است) اتفاقی نامناسب ،آدم های نابجا ،شرایط نافرم ، بعدش را هم که دیدیم از میان این بستر چه نوزادی متولد شد نوزادی عقب مانده و لجوج و عجول و بی عقل و آن همه هزینه های جانی و مادی و عِرضی و داخلی و بین المللی . با شما راجع به عقب نشینی مقام عظما موافقت دارم اما این را موفقیتی نمیدانم . که اگر آن جناب افق امتیازی ویژه که همان بقای تخت و بخت بود را در این انتخابات نمی دید هرگز به چنین واپس روی ای تن نمیداد حتی اگر یک قطره نفت در کار نبود. نفت و منابع کارت های رو شده ی بازی آقایان است اصل حب سلطنت است سلطنت آخوندی.
        خرد پایدار.

         
  48. حالا بناست در این دانشگاه ایشان چه چیزی تدریس شود؟ دروس مذهبی؟ پس حوزه برای پیست؟ دروس غیرمذهبی؟ پس شریف و تهران و … چه کنند؟ بودجه کلان آن از کجا قرار است تامین شود وقتی دانشگاه های دولتی با کسری بودجه مواجهند؟ و این دانشگاه قرار است کدام شکاف علمی و مذهبی را پر کنند؟ و فارغ التحصیلان آن قرار است کدام مشاغل خالی مانده را پر کنند؟

    اگر قصد خدمت است، کارهای بسیاری بر زمین مانده. مثلا کمیته ای مستقل برای پیگیری فساد اقتصادی. نماینده ای امروز بر ملا کرده که یک چهارم نقدینگی 400 تریلیون تومانی در دست 600 تن است. پیگیری اش باشد با علاقمندان تاسیس دانشگاه. ظاهرا مبالغ نجومی هم به طرفداران دولت قبلی وام داده شده بود برای انتخابات سال گذشته. پیگیری آن هم با ایشان. برو و بیاهای گرفتن مجوز دانشگاه را که ندارد. فاجعه اینجاست که اخباری از قبیل رانت های تریلیونی دیگر در این کشور مدعی حساسیت برانگیز نیستند، در حالی که در جامعه ای با مطبوعات آزاد، غوغایی با این اخبار بپا می شد. همه چیز مایه حسرت است در این کشور آفت زده.

     
  49. با درود _ اولین سرود ملی کشور که در حیات امام خمینی ساخته شد ( شُد جمهوری اسلامی به پا / که هم دین دهد هم دنیا
    به ما _ از انقلاب ایران دِگر/ کاخ ستم گشته زیر و زِبَر ) و پس از رحلت ایشان و رحلت تمامی ارزشهای انقلاب ، به یکباره در زمان ” تعدیل اقتصادی ” و سازندگی هاشمی رفسنجانی و در دوره رهبری کنونی ، سرود ملی قبلی هم ” تعدیل ” شده و سرودی جایگزین شد که معنای آن همین حال و احوال جامعه کنونی ما می باشد . رهبری برای خود و مریدان بی شمارش ، به دستگاه و کاخی می اندیشیدند که می بایست در سرود جدید وجود نداشته باشد و آن را هم سرود ملی بنامد که در اندیشه اش بود . چطور ؟ در بیت اول ببینید که جمهوری این رهبری نظام ، دین و دنیا به مردم ندادند ، که بماند ، ” هم دین ما را گرفتند و هم دنیای ما را . در بیت دوم ببینید که جمهوری این رهبری نظام ” کاخ ستم و جور زیر و زِبَر ” را که از میان برنداشت که بماند ، بیشترین ” کاخ ستم و جور ” در دوره رهبری ایشان ساخته شد .

     
  50. دیروز رفته بودم روبروی دانشگاه به وحشت افتادم. شما گوش خود را باور نمی کنید. گله به گله یک نفر ایستاده است و جار میزند. مفاله ای ای پی پروپوزال تز. یعنی همان دفاتری که قبلن ماشین نویسی داشتند و ماشین فتوکپی حالا برای شما پروپوزال تز مینویسند و بعدن خود تز هم مینویسند. یکی شان مشغول تایپ چیزس از روی کتاب بود گفتم چیست گفت این تز یک نفر است.
    هر کدام از این کار ها در کشور های دیگر جرم دارد. و ان هم جرم جنایی. مثل این است که یک نفر مقابل بانک مرکزی جار بزند گاو صندوق باز میکنیم. از دیوار بالا میرویم نیش چاقو میزنیم. جیب میزنیم.
    سری به اینترنت زدم دیدم خیر جرم دانشگاهی عمومی و اشکار شده است در اینترنت استادلن محترم دانشگاه پیام نور و رییس ////// اگهی داده است که او هم همه کار هایی را که مفابل دانشگاه می کنند بطور رسمی انجام می دهد.

     
    • ناشناس گرامی

      کسی‌ را میشناسم که در پخمگی او تردیدی نداشتم و مدت یک سال و اندی از وی خبری نداشتم تا روزی دیدم زیر یک برگ آ- چهار که به فارسی‌ سلیس و روانی‌ هم آن متن نوشته شده بود، جلو اسم و فامیل ایشان عنوان “دکتر” نوشته شده. هوش از سرم پرید.معلوم شد همان متن را هم کسی‌ دیگر نوشته، اما قطعی است که ایشان مدرک دکترا را دست و پا کرده اند. حالا چه طوری و با چه ترفندی نمی‌‌دانم، ولی‌ الان که برای شما می‌‌نویسم دارد حقوق عنوان دکترا را می‌‌گیرند و طول و عرض ریش را هم تا بخواهی توسعه داده اما تا بخواهی هم همان پخمهٔ فوق طماع به خیال خود خیلی‌ مؤمن و زرنگ سابقند. در بارهٔ همهٔ مسائل هم یک کلی‌ گویی‌های گاه خیلی‌ خنده داری می‌‌کند که دستش رو نشود چیزی بارش نیست.

       
  51. جمعه ها کسی نماز جماعت نرود دنیا به سر می رسد؟
    هر چه از این ملایان می گویید اول متوجه خود ماست.
    این ماییم که کریه منظریم ماییم که قلچماق پروریم.
    حقمان است.
    استخوانی جلویمان بیاندازند ساکت می شویم.

    کورس عزیز دلم تنگ شده برای ریشه ها آن گاه که نقد فرهنگ همچون تیغ جراحی غده های چرکین را بیرون می کشید.

    فلانی را گرفتند به من چه
    بردند منین سننه
    زجرش دادند من چه کنم
    کشتند تقصیر خودش بود
    اصلاح طلب و غیر اصلاح طلب نداریم همه در جهل غوطه وریم
    ابتزال ابتزال
    نادانی مایه ابتزال است دارویش آگاهی است و این تنها از انسان های آزاد و آزاد اندیش بر می آید.
    فدا کردن جان و مال و همه چیز در انسان آزاد معنی می دهد مابقی اتلاف است.

     
  52. باسلام خدمت اقا مزدک ودیگردوستان .اقایان وخانمهای عزیز.مباحثه با افرادی که جمادفکری دارند بیفایده است.مطمئن باشید کسی که مدعی دینمداری وادعای تدین میکندچون خودرا حق ودیگران را باطل می انگارد.مباحثه با اینان به نتیجه ای نخواهدرسید.دیگر دلیل عمده این است که اینها باورشان تثبیت شده وغیرقابل تغییرونقداست.
    درحالی که قابل ذکرنیست که انسان درطول زندگی باکسب تجارب ویادگیری علم ومنطق باور وعقیدش را گسترش وکامل ترمیکند.واساس همان تکریم انسان وپاس داشتن انسانیت اوست.
    مذاهب درگذشته نه چندان دور بدلیل نبوداگاهی وکمبودعلم ومنطق دربین مردمان با رواج اوهام وخرافات ترکتازی میکرد.اما با پدیدارشدن علم ورواج فهم واگاهی وگسترش علوم در همه عرصه ها مذاهب به پستوی افکار رانده شده کارکرد رزیلانه ان از جوامع زدوده شد.و عقلانیت جایگزین ان.جوامع متمدن ومدرن با سیستم سکولار پیش رفته مردمان رابا خردورزی وعشق ومحبت وسایرمضامین انسانی اشنا کرده.مذهب ودین را امری شخصی قلمدادنمودند.وامروزه به عینه میبینیم درجوامع سکولار ارج وقرب انسان اشکارتر است.وبرعکس درجوامعی که به نحوی ادیان دران ودرعرصه های حاکمیت دخالت دارداز همه لحاظ عقب مانده اند.چرا؟چون درعمل ادیان چیزی عایدبشریت نکردکه جلوی پیشرفت اوراگرفت. وچون ازاساس ادعاهای ان دروغ بوده با رواج علم وفهم وشعور مخالف بود.تا دروغهایش برملانشود.مستحضرید درتاریخ معاصرخودمان همین اخوندهای دین بودند که مخالف رواج علم ومدرنیته درجامعه بودند.مخالف مشروطه بودند.مخالف اموزش های نوین بودند.مخالف مشارکت اجتماعی زنان بودند.ومخالف انسانیت.بودند.

    بارها ازافراد به ظاهرمذهبی پرسیدم.ازشمانیز استدعا دارم جواب دهید که درعمل چه چیزی ازادیان عایدبشریت شده است؟کدام دینی کدام مشکل بشر راحل کرده؟یک مورد فقط یک مورد اشاره کنند من همه حرف هایم راپس میگیرم.
    اما نه تنها اینگونه نبوده وادیان گرهی ازمشکل بشریت را بازنکرده که خودمسبب بلاها ومشکلات زیادی نیزبوده.اقای مزدک ودیگردوستان واخوندمرتضی وهم فکرانشان را ارجاع می دهم به کشتارهایی که دریهود ومسیحیت وبخصوص اسلام صورت گرفته.جالب است همه بدستورخداوند نیز بوده. ///…
    عزت زیاد.

     
    • سید ابوالفضل

      آقای عباس انعامی گرامی
      سلام بر شما
      من هم شما را ارجاع می دهم به کشتارهایی که مارکسیست ها در همین قرن بیستم انجام دادند و بلایی که بر سر مردم خودشان و سایر کشورها آوردند . مثل مردم کشورهای تحت تسلط شوروی سابق ، افغانستان ، کشورهای اروپای شرقی ، کشورهای شبه جزیره ی کره و جنوب شرقی آسیا و چین و کشورهای آمریکای لاتین و…
      و شما را ارجاع می دهم به قتل و غارت ، استعمار کهنه و نو که مدعیان آزادی بر سر کشورهای جهان سوم و از جمله خاورمیانه و خود ما آوردند . ما که کودتای 28 مرداد که توسط کشور “قبله ی آمال” سکولارها در کشور خودمان صورت گرفت ، فراموش نمی کنیم .
      اگر همه ی این ها را فراموش کرده اید .یا ندیده اید . یا نخوانده اید ، همین امروز ، چشم ها بگشایید و ببینید واقعیت عریان جنایت های مدعیان آزادی ، حقوق بشر را درفقره ی کشتار مردم بی دفاع غزه ، توسط ارتش متجاوز و جنایتکار اسرائیل . و ببینید همکاری و هماهنگی قبله ی آمال سکولارها یعنی دولت آمریکا را برای نسل کشی و جنایت جنگی در نوار غزه و کرانه ی باختری رود اردن .
      من به شیوه ی سکولارهای این سایت ، مسئولیت این جنایات را علاوه بر حکومت های مدعی سکولاریسم و البته قبله ی آمال سکولارها یعنی کشور آمریکا ،به عهده ی “سکولاریسم” دانستم .

       
      • مصباح يزدي ( غير منفور )

        شما واقعيات را فراموش نكن و براي اين كشتار بي رحمانه مردم غزه بمن بگوييد مقصر كيست و از كجا شروع شد؟ اگر حماس احمق سه نو جوان إسرائيلي را نمي ربود و جسد أنها را أتيش نمي زد حالا اين هزار نفري كه كشته شده اند زنده نبودند؟ باز نتانياهو اينقدر مرد بود و قانون مدار كه قاتلين نو جوان فلسطين را دستگير و به دادگاه عادل سپرد، أيا حماس جنايتكار اين قدر مرد بود كه كشتن سه يهودي نو جوان را حد اقل محكوم كند؟ شما كشتار كمونيستها را و بي دينها را مثال مي زنيد و افتخار مي كنيد كه أنها هم كشته اند ، پس دين كه از خدا أمده بايد همان كند كه غير ديندار مي كند؟ افسوس كه كشتار دينداران صد ها برابر بي دينها بوده.

         
        • جناب مصباح یزدی….

          با سلام

          شما مسائل را اینطور سطحی بررسی نکنید ،اولا وقتی آن سه یهودی ربوده و کشته شدند ،و حماس متهم شد ،حماس آنرا تکذیب کرد،ثانیا هیچ شاهد و مدرک محرزی بر اسناد کشتن آن سه نفر جوان یهودی بدست نیامده است
          پس اصل این قضیه مشکوک است
          ثالثا بله آن کار نتانیاهو کار خوب و بجایی بود که راست گراهای تند رو اسرائیلی را دستگیر و محاکمه کرد البته باید دید آنها واقعا مجازات خواهند شد یا خیر.
          رابعا اصلا فرض بگیریم گروهی تندرو فلسطینی یا مزدور چنین جنایتی کردند که آن سه جوان یهودی را کشتند،اما این آیا مجوز میشود که با این وسعت شرم آور اسرائیل زنان و کودکان و خانه های فلسطینی های بیگناه را بسوزاند و له کند و تخریب کند؟ آیا این وسعت جنایت از نظر شما تاوان مشروع قتل سه یهودی است؟
          خوب اگر چند نفر تندرو این کار را کرده اند اسرائیل باید این موضوع را بنحو قضائی و شکایت و از مجاری خاص خود دنبال می کرد ،نه آنکه با سلاح های مرگبار به این وسعت بر یک محدوده کوچک پر از انسان یورش برد و این جنایات غیر انسانی را مرتکب شود.
          لطفا مسائل را عمیقتر بررسی کنید،آن خبر رادیو فردا هم بهر حال خبری از سوی مملکتی است که بیشرمانه در حال تایید اسرائیل است ،و اصولا در آتش بس های کوتاه مدت یا بلند مدت همیشه این دست اخبار متناقض وجود دارد و دو طرف معمولا یکدیگر را به نقض آتش بس یا تجاوز متهم می کنند ،اینها هست،اما دوست من بنظرم رویکرد انسانی برای ما در این شرائط این است که هرجا جرم و جنایتی پدید آمد آنرا قویا محکوم کنیم ،چه در مورد قتل آن سه جوان یهودی ،و چه در مورد به آتش کشیدن آن نوجوان فلسطینی ،و چه در مورد تخریب و کشتار گسترده اسرائیل در غزه ،انصاف دهید الان فلسطینی های مظلوم هیچ چاره ای جز موشک پرانی دارند؟
          بنظرم مسائل را باید دقیقتر و عمیقتر دید.

          با احترام

           
          • مصباح يزدي ( غير منفور )

            جناب مرتضي خان ، اولا لطف كنيد و همه چيز را از منظر توهم نگاه نكنيد، شما مي گوييد كشتن أن سه يهودي ثابت و محرز نشده پس أصل قضيته مشكوك است!!!! عجبا كه أن همه عكس و مدرك و تشييع جنازه و أمثالهم شما را قانع نكرده و هنوز فكر مي كنيد دروغي بوده تا بهانه حمله گردد. در حيرتم .
            باز اگر صدا سيماي رهبر //// اخباري را پخش نكرد دليل بر نبود أن باشد، بنده شبكه CNN را از طروقي كه ممكن است بدانيد گرفته و نگاه مي كنم، تلويزيون cnn بيشتر مسائل را أن طور كه هستند مي گويد و در أنجا بعد از كشتن جوان فلسطيني ، حماس شروع به شليك خمپاره كرد و اسرائيل هم جواب أن را داد. لطيفة اي است كه مي گويند يك شاهيني از أسمان أبادان رد ميشد، گنجشك أباداني جلويش ايستاد و گفت هي كجا مي روي ؟ اينجا سر زمين من است، شاهين پاسخ داد برو كنار بچه، ولي گنجشك نرفت كه نرفت، شاهين هم عصاباني شد و بالهايش را تكاني داد و همه پرهاي گنجشك ريختند، شاهين سپس گفت حالا ميري كنار بچه پررو؟ گنجشك جواب داد برو بابا من تازه لخت شدم بات دعوا كنم، حالا حماس احمق هم توانايي خودش را مي داند و هم مال اسرائيل را، پس ترقه پرت كردن به درون إسرائيلش براي چه بود؟ شما هم جاي نتانياهو بوديد بدتر از اين مي كرديد. يادتان هست كه حزب كارگر داشت با فلسطيني ها صلح مي كرد و همين حماس حمار با پر تا ب راكت به درون اسرائيل باعث پيروزي حزب ليكود شدند كه حالا أصلا به پس دادن أراضي راضي نخواهد شد. اين است وقتي حمارها بر جايي مسلط شوند

             
          • جناب مصباح….

            ببین دوست عزیز شما برداشت درستی از مطلب اول من نداشتید و بر همین اساس تا آخر تند رفتی.
            من نگفتم سه جوان یهودی کشته نشدند! آنکه بقول شما واضح بود و تشییع جنازه شد ،و بدنبال آن هم یک نوجوان فلسطینی را بعنوان انتقام آتش زدند!
            بحث من که انکار کشته شدن آن سه نفر نبود ،من گفتم اینکه قاتل آن سه یهودی حتما حماس یا فلسطینی ها باشند معلوم و محرز نیست ،حماس هم که تکذیب کرد.
            روی این جهت گفتم اصل قضیه مشکوک است ،یعنی مشکوک است که چه کسی قاتل آنها بوده و شاید توطئه ای در کار بوده برای این درگیری ها،نه اینکه اصل کشته شدن شان را انکار کرده باشم ،من که اصلا کشته شدن آنها را محکوم کردم.
            لطفا در فهم مطلب دقت بیشتری کنید.
            در عین حال به نظر شما احترام می گذارم.
            موفق باشید

             
          • مصباح يزدي ( غير منفور )

            جناب مرتضي خان من هم عرض كردم چرا دچار توهم توطئه شده ايم ؟ اين دقيقا بخاطر القاءات رهبري مي باشد كه خود توهم توطءه دارند. ممنون از توجهتان

             
  53. درود بر جناب نوری زاد
    زمانه بسیار بد زمانه ای شده و مردم ایران گرفتار عادت و اعتیاد شده اند . اعتیاد به شنیدن اخبار بد و ناگوار، اگر روزی این اخبار را نشنوند آنروز همانند معتادی که در خماری است،بدنبال گمگشتۀ خود هستند وتا آنرا بدست نیاورند آسوده نیستند.اگر از جای دیگر تغذیه شدیم که هیچ وگر نه خود، خبری ناگوار را می سازیم، با بد اخلاقی و تنش با دیگران.
    متاسفانه این عادت رفته رفته شادابی روح و سرزندگی ما را گرفته و گویی فقط با شنیدن اخبار ناگوار است که آرامش موقتی میگیریم.دیگر نشانی از اخبار شادی بخش و امید دهنده نیست.صورت هر کس را که مینگری عصبیت، خستگی و اندوه در آن موج میزند.من خودم برای اینکه معنای شادی و امید را فراموش نکنم گهگاه به محل بازی کودکان در پارکها سری میزنم و با دیدن شادی آنها و برق امید و انرژی در چشمانشان مقداری هر چند ناچیز نیرو میگیرم.
    تا کی اینگونه خواهد ماند؟ آیا این از طرح های سران نظام است تا قلب و فکر مردم ما را از انسانیت و افکار انسانی تهی کنند و به خشونت و اعمال زشت و کریه عادت دهند؟ واژه ها نیز دارای تعاریف جدیدی شدند.در حال حاضر ذهن ما درگیر جابجایی است و وجدان انسانی دارد مقاوت میکند ولی تا کی توان مخالفت دارد.آیا وجدان خود آگاه نیز دچار دگرگونی میشود؟
    آه ای ایران ای سرزمین پر گهر ، دیگر فقط باید تو را در افسانه ها جست؟

     
  54. درود بی‌ پایان به آقای نوریزاد گرامی. گل گفتی و در سفتی .اگر کسی‌ زیر این چرخ کبود واژه‌ای کاراتر و موثرتر و خدایی تر و مقدس تر و نجاتبخش تر از انسان طلبی و انسانیت طلبی پیدا کرد، سلامش را به اندازه یک خرمن گل برسانید. تنهاترین راه نجات بشر همین است.

     
  55. با سلام

    بعنوان مزاح خدمت جناب نوريزاد عرض مي كنم ،شما “اصولگرا” نيستيد ،نيز “اصلاح طلب” نيستيد ،اما بهرحال مشابهتكي و مسانختكي با اصلاح طلبان داريد!براي اينكه هرجا ميرويد معمولا با اصلاح طلبان مي نشينيد و گفتگو مي كنيد! زيرا كه بهر حال اصلاح طلبان باز لطافتي در گفتار دارند و عقلانيتي ،و از آن زمختي دگماتيك كه در نوع اصولگرايان وجود دارد دورند ،پس شما مسانختكي با اصلاح طلبان و اصلاح طلبي داريد ، و بقول فلاسفه “السنخيه عله الانضمام”، كه هم سنخي و مشابهت در جنس مايه ائتلاف و هماهنگي است.

    با احترام

     
    • خدا نیز اصلاخ طلب است و هر روز کار هایش را اصلاح میکند.از یک میایارد سال قبل تا بحال چقدر کار هایش را در روی زمین اصلاح کرده است.مرگ ما هم حتی یکی از اصلاحات اوست . شاید انسان دیگری بهتر از ما بوجود اید. و فکر میکنم منظور اقای نوری زاد این است که جز حزب اصلاح طلبان نیست وگرنه همه اصلاح طلبند غیر از احمق ها

       
  56. آقای نوریزاد عزیز ، عید فطر ( عید رهایی تن از وابستگیهایی است که ما به آن تن دادهایم،) را به شما و تمامی آزادگان جهان پیشاپیش شادباش میگویم. من هم فردا (دوشنبه ) را برای خودم عید دانسته و کار را تعطیل کرده و با خانواده خود خواهم بود (علیرغم اینکه آقایان بخواهند ماه را رویت کنند یا نکنند. ) امید که شب ظلم و تباهی با بند کشیدن ضحاک زمانه بپایان رسیده و مردم ایران به روزهای روشن برسند.

     
  57. سراینده سرود ملی اگر اشتباه نکنم آقای ساعد باقری هستند که از متحول شدگان بعد از رویدادهای سال 88 بوده اند و از همان سال صف خود را از خیلی ها جدا کردند. سروده ایشان هم شاید مال حال و هوای احساسی اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد باشد که خیلی از ما گرفتارش بودیم. نوشته های ادبی خوبشان به کنار، من به خاطر استمرار امروز ایشان بر موضع حق احترام بسیاری برایشان قائلم. دیروز هم ظاهرا به دیدار مادر بانو رهنورد رفته بودند. درود بر ایشان

     
    • سساسانماسانم

      این سرود را روح‌الله خالقی در سال ۱۳۲۳ در آواز دشتی بر روی شعری از حسین گل‌گلاب ساخت
      اسماعیل نواب صفا در کتاب خاطرات خود به نقل از حسین گل گلاب، شاعر این سرود آورده‌است: «وقتی در سال ۱۳۲۳ ایران تحت اشغال متفقین بود. بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان در خیابان، شاهد حرکات دور از نزاکت بعضی از سربازان انگلیسی با مردم بودم و از ناراحتی نمی‌دانستم چه کنم، بی‌اختیار راه انجمن موسیقی را که تازه تأسیس شده بود، پیش گرفتم. وقتی خالقی مرا دید گفت: چرا ناراحتی؟ واقعه را برایش تعریف کردم. او گفت ناراحتی فایده‌ای ندارد بیا کاری کنیم و سرودی بسازیم. این بود که سرود ای ایران خلق گردید.»

      منبع ویکیپدیا

       
    • ببخشید منظورم سرود ملی نبود
      جهت یاد آوری برای برخی دوستان

       
    • این سرود ملی نیست سرود بردگی است.

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

91 queries in 2891 seconds.