سر تیتر خبرها
هراس و اشتیاق

هراس و اشتیاق

دیشب میهمان دانشجویان دانشگاه پلی تکنیک ( امیرکبیر) بودم. رفتم و دکتر محمد ملکی را سوار کردم و رفتیم سرِ قرار. کجا؟ رستورانی در مجاورت سینما بلوار در بلوار کشاورز. رستوران اما خالی از مهمانان بود. دانشجویانی که به همین منظور آنجا بودند، خبر دادند که یک ساعت پیش، از نیروی انتظامی دستور آمده که: افطاری بی افطاری. دانشجویان اما سرضرب به رستورانی دیگر کوچیده بودند. نشانیِ آنجا را گرفتم و رفتیم به محل جدید. کم کم جمع مستان آمدند. عزیزانی چون: بسته نگار، عباس عبدی، ابراهیم اصغرزاده، نرگس محمدی، نسرین ستوده، همسرش رضا خندان، هرمیداس باوند، مهدی خزعلی، فائزه هاشمی، و….

کمی بعد غلغله ای درگرفت. برای ورودِ بهاره هدایت و همسرش امین احمدیان. و یادی شد از پلی تکنیکیِ در بند: مجید توکلی. دیشب در آن جمع، هرچه بود، شوریدگی و فهم و اعتراض بود. اعتراض به این که: آهای ای همه ی آنانی که به جهالت بها می دهید، شما اگر از فهم و فهمیدنِ ما هراس دارید، ما به این دو مشتاقیم سخت. و این اشتیاق، نه چیزی است که شما را توانِ مقابله با آن باشد.

محمد نوری زاد
دوم مرداد نود و سه – تهرانShare This Post

 

درباره محمد نوری زاد

54 نظر

  1. جناب آقای نوریزاد، برادر عزیز من:
    این نکته از شما بعید بود. در ضمن نام بردن از عزیزان، نام «ابراهیم اصغر‌زاده» را هم به عنوان عزیز ذکر کرده اید. کجای این آدم عزیز است. این آقا مملکت را به خاک سیاه نشاند. در ماجرای گروگان‌گیری سفارت آمریکا ایشان نقش اصلی و محرک اصلی جریان بود که بعد مملکت را به فلاکت و جنگ هشت و ساله (یکی از دلایل اصلی شروع جنگ اشغال سفارت آمریکا بود) و بدبختی غیر قابل تصوری انداخت و بعد هم در ماجرای شورای شهر تهران ایشان با در افتادن با دیگر اعضا و آمدن به تلوزیون و لجن پراکنی و اتهام زنی علیه بقیه باعث شد اولین شورای شهر تهران از اساس منحل شود و عملا با دلسرد کردن مردم از شرکت مردم در انتخابات دور بعد باعث انتخاب امثال مهدی چمران و عده ای ارتجاعی دیگر شد و آنها هم در اولین اقدام «احمدی نژآد» را بر سر کار آوردند تا ویرانی جنگ هشت ساله که آقای اصغر‌زاده جاهلانه یا عالمانه جرقه اش را زد، در شیرینی کاری بعدی اش تکمیل شود و بقیه سرمایه های مادی و معنوی مملکت هم خاکستر شود. شما که اهل تعارف و مماشاتهای فقیهانه نیستید لطفا کسانی را که به صرف ماجراجویی‌های بی حاصل و انگیزه‌های شهرت طلبی این گونه مردم بی‌گناه را داغ‌ دار و خانه خراب کرده اند را عزیز خطاب نفرمایید. بنده به سهم خودم از ظلمی که این آدم به بنده و هموطنان مظلوم کشور من روا کرد نخواهم گذشت . خواهش می‌کنم عنوان بفرمایید و اگر نکنید باور بفرمایید هیچ امیدی نمی توان داشت که این مملکت روزی روی سعادت را ببیند چرا اگر حتی رهبر همین فردا برود، هستند امثال اصغرزداه ها تا ویرانیهای مستبدان را به با ماجراجویی ها و شهرت طلبی های نامشروع خود ادامه دهند و بیافرینند رنجهای جانفرسایی که به جان این ملت مظلوم افتاد. فراموش نفرمایید امثال اجمدی‌نژادها و دیگر موجودات نامطبوع مملکت خود به خود بر سرکار نمی آیند بلکه این امثال اصغرزاده ها هستند که با نیتهای خودخواهانه خود و از دل نفاق و بد دلی خود مولد چنین کابوسهایی می شوند.
    با تشکر از شما

     
  2. تا زمانی که به مرحله ای از تکامل انسانی نرسیدیم که درک کنیم به عدد تک تک انسانهای این کرۀ خاکی نگرشها و بینش های متفاوت وجود داره و این تفاوت معرف انسانیت هست و هر انسانی حق تفکر و انتخاب آزاد را داره و هیچ کس حق نداره آزادی فکری انسان دیگری رو از او بگیره، این ترسها و هراسها وجود داره.
    تا زمانی که وجه تمایز انسانها دین، زبان و نژاد باشه و گروهی خود را برتر از دیگران بدانند این ترسها و هراسها وجود داره.

     
  3. بنام

    با سلام

    جناب دانشجو در بخش پانزدهم از سلسله گفتارهای خود تحت عنوان “بخش 15 ( ادیان نخستین – تابو- 4 ) ” در باب مقایسه وضعیت زن قبل و بعد از اسلام اینطور نوشته اند:
    “”برخلاف ادعای بسیاری که داستان ِ زنده بگور کردن ِ دختران را پیراهن ِ عثمان کرده اند ، و هرگز نمی اندیشند که اگر این قصه راست بود، چرا اعراب ، دچار قحطی و کمبود زن نشدند؟ زن در پیش از اسلام ، مقاوم و عزتی داشت.
    زن ِ عرب ، که سه بت بزرگش ( لات ، منات ، عزی) از جنس او بودند و آن ها را بنات الله یعنی دختران خدا می نامیدند ، پس از اسلام ، چنان ضعیف و بی ارزش شد که حتی اسم یک زن هم درلیست 124000 نفری پیامبران نیامد.
    باورکردن سخن کسانی که در بوق و کرنا می دمند که اسلام به زن مقام و منزلت داده است کاریست سخت….”.

    (پایان نقل قول)

    که حاصل این گفتار این است که وضعیت زن پیش از ظهور اسلام وضعیتی خوب و عزتمند و مقاوم داشته است،و پس از ظهور اسلام :”” زن چنان ضعیف و بی ارزش شد که حتی اسم یک زن هم درلیست 124000 نفری پیامبران نیامد!””.
    البته نوشته ایشان حاوی ادعاها و جزئیات دیگری است که انشاء الله به آنها جداگانه خواهم پرداخت ،اما در اینجا برای روشن شدن بی اساس بودن ادعای ایشان ،ترجیح دادم متن گفتاری از مرحوم علامه طباطبائی ره در المیزان تحت عنوان بحث علمی تاریخی در باب مقایسه وضعیت اجتماعی زنان در طول تاریخ تا بدو پیدایش اسلام را بعینه در اینجا نقل کنم ،البته بجهت طولانی بودن آن گفتار ،لازم دیدم هر بخش را بصورت جداگانه در کامنت های ذبل این کامنت ذکر کنم تا موجب انباشتگی و ملالت خوانندگان علاقمند نگردد. متن اصلی این سلسله گفتارها در تفسیر المیزان عربی هم وجود دارد،اما چون خوانندگان این سایت عموما فارسی زبان هستند ،من ترجمه آن متن را بعینه از “ترجمه تفسیر المیزان ج 2 ص 393-418” نقل خواهم کرد ،امید است که سبب مزید اطلاع جناب دانشجو و سایر دوستان گردد.

    بخش اول گفتار ( زن، حقوق و شخصيت و موقعيت اجتماعى او از نظر اسلام و ديگر ملل مذاهب):

    بحث علمى

    پيرامون زن، حقوق و شخصيت و موقعيت اجتماعى او از نظر اسلام و ديگر ملل مذاهب

    از آنجايى كه قانونگذار قوانين اسلام، خداى تعالى است همه مى ‏دانيم كه اساس قوانينش (مانند قوانين بشرى) بر پايه تجارب نيست، كه قانونى را وضع كند و بعد از مدتى به نواقص آن پى برده ناگزير لغوش كند، بلكه اساس آن مصالح و مفاسد واقعى بشر است، چون خدا به آن مصالح و مفاسد آگاه است، ليكن به حكم تعرف الاشياء باضدادها، ما براى درك ارزش قوانين الهى چه بسا نيازمند باشيم به اينكه در احكام و قوانين و رسوم دائر در ميان امتهاى گذشته و حاضر تامل و دقت كنيم.
    از سوى ديگر پيرامون سعادت انسانى بحث كنيم، و به دست آوريم كه به راستى سعادت واقعى بشر در چيست؟، و آن گاه نتيجه اين دو بررسى را با يكديگر تطبيق كنيم تا ارزش قوانين اسلام و مذاهب و مسلك‏هاى اقوام و ملتهاى ديگر را به دست آوريم، و روح زنده آن را در بين ارواح آن قوانين متمايز ببينيم، و اصلا مراجعه به تواريخ ملل و سير در آنها و بررسى خصائل و مذاهب ملل عصر حاضر براى همين است كه به قدر و منزلت اسلام پى ببريم، نه اينكه احتمال مى‏دهيم در اقوال گذشته و معاصر، قانون بهتر و كاملترى هست و مى ‏خواهيم به جستجوى آن برخيزيم.
    و به همين منظور مساله را از چند نقطه نظر مورد بحث قرار مى‏ دهيم.
    1- اينكه زن در اسلام چه هويتى دارد؟ و هويت زن را با هويت مرد مقايسه كنيم.
    2- زن در نظر اسلام چه ارزش و موقعيتى در اجتماع دارد، تا معلوم كنيم تاثير زن در زندگى بشريت تا چه حد است؟.
    3- اينكه: در اسلام چه حقوق و احكامى براى زن تشريع شده است؟.
    4- تشريع آن احكام و قوانين بر چه پايه‏اى بوده است.
    و همانطور كه گفتيم براى روشن‏تر شدن بحث ناگزيريم آنچه را كه تاريخ از زندگى زن در قبل از اسلام ضبط كرده پيش بكشيم، و در آن نظرى بكنيم، ببينيم اقوام قبل از اسلام و اقوام غير مسلمان بعد از اسلام تا عصر حاضر چه اقوام متمدن و چه عقب افتاده، با زن چه معامله‏اى مى‏كردند؟ و معلوم است كه بررسى تاريخى اين مساله بطور كامل از گنجايش اين كتاب بيرون است، ناگزير شمه ‏اى از تاريخ را از نظر مى ‏گذرانيم و مى ‏گذريم

    زندگى زن در ملت‏هاى عقب مانده

    زندگى زن در امتها و قبائل وحشى، از قبيل ساكنين افريقا و استراليا و جزائر مسكون در اقيانوسيه و امريكاى قديم و غير اينها نسبت به زندگى مردان نظير زندگى حيوانات اهلى بود، آن نظرى كه مردان نسبت به حيوانات اهلى داشتند همان نظر را نسبت به زن داشتند، و به زنان با همان ديد مى‏ نگريستند.
    به اين معنا كه انسان به خاطر طبع استخدامى كه در او هست همانطور كه اين معنا را حق خود مى ‏شمرد، كه مالك گاو و گوسفند و شتر و ساير حيوانات اهلى خود باشد، و در آن حيوانات هر نوع تصرفى كه مى‏ خواهد بكند، و در هر حاجتى كه برايش پيش مى ‏آيد به كار ببندد، از مو و كرك و گوشت و استخوان و خون و پوست و شير آن استفاده كند، و به همين منظور براى حيوان طويله مى‏ساخت، و حفظش مى‏كرد، و نر و ماده آنها را به هم مى‏كشانيد تا از نتائج آنها هم استفاده كند، بار خود را به پشت آنها مى‏گذاشت، و در كار شخم زمين و كوبيدن خرمن و شكار، آنها را به كار مى‏گرفت، و به طرق مختلف براى كارهاى ديگر، كه نمى ‏توان شمرد، حيوانات را استخدام مى‏ كرد.
    و اين حيوانات بى زبان از بهره ‏هاى زندگى و آنچه كه دلهايشان آرزو مى‏ كرد از خوردنى و نوشيدنى و مسكن و جفت‏گيرى و استراحت آن مقدار را دارا بودند كه مالكش در اختيارش بگذارد، و انسان هم آن مقدار در اختيار حيوانات مى‏ گذاشت كه مزاحم و منافى با اغراضش نباشد، او اين حيوانات را تسخير كرد، تا به زندگى او سود رساند، نه اينكه مزاحم
    زندگى او باشد.
    و به همين جهت بسيار مى ‏شد كه بهره ‏كشى از آن زبان‏بسته ‏ها، مستلزم رفتارى مى ‏شد كه از نظر خود آن حيوانات بسيار ظالمانه بود، و اگر حيوان زبان مى ‏داشت و خودش ناظر در سرنوشت خود بود فريادش از اين زورگويى‏هاى عجيب بلند مى‏ شد، چه بسيار حيوانى كه بدون داشتن هيچ جرمى مظلوم واقع مى ‏شد، و چه بسيار حيوان ستم‏كشى كه از ظلم صاحبش به استغاثه در مى‏آمد و امروز هم در مى‏آيد، و كسى نيست كه به دادش برسد، و چه بسيار ستمكارى كه بدون هيچ مانعى به ظلم خود ادامه مى‏دهد، چه بسيار حيواناتى كه بدون داشتن هيچگونه استحقاق، زندگى لذت‏بخشى دارند، و تنها به خاطر اينكه سگ خوش قواره‏اى است از كاخ‏ها و بهترين ماشين‏ها و بهترين غذاها برخوردار باشند، و فلان اسب فقط به خاطر اينكه نژاد خوبى دارد در ناز و نعمت بسر برده و در مساله تخم‏گيرى از او استفاده كنند.
    و بر عكس چه بسيار حيواناتى كه بدون هيچ تقصيرى، در سخت‏ترين شرايط زندگى كنند، و مانند الاغ باربر و اسب عصارى، دائما در زحمت و سختى باشند.
    حيوان براى خودش هيچ حقى از حقوق زندگى ندارد، و در سايه حقوقى كه صاحبش براى خودش قائل است زندگى مى‏كند، اگر كسى پاى سگى و يا اسبى را بشكند از اين نظر تعقيب نمى‏شود كه چرا حيوان بى زبان را آزردى، و حق او را پايمال ساختى؟، بلكه از اين نظر تعقيب مى‏شود كه چرا به صاحب حيوان ضرر رساندى، و حيوان قيمتى او را از قيمت انداختى، همه اينها براى اين است كه انسان، زندگى و هستى حيوانات را دنباله‏رو زندگى خود و فرع هستى خود مى‏داند، و ارزش جايگاه آنها را طفيلى ارزش وجودى خود مى‏شمارد.
    در اين امت‏ها و قبائل زندگى زنان نيز در نظر مردان چنين زندگى‏يى بود، يعنى مردان زندگى زنان را پيرو زندگى خود مى‏دانستند، و معتقد بودند كه زنان براى خاطر مردان خلق شده‏اند، و بطور اجمال و سربسته و بدون اينكه فكر كنند چه مى‏گويند، مى‏گفتند: هستى و وجود زنان و زندگيشان تابع هستى و زندگى مردان است، و عينا مانند حيوانات هيچ استقلالى در زندگى و هيچ حقى ندارند و زن، ما دام كه شوهر نكرده تحت سرپرستى و ولايت پدر است، و بعد از ازدواج تحت ولايت شوهر است، آن هم ولايت بدون قيد و شرط و بدون حد و مرز.
    در اين امتها مرد مى‏توانست زن خود را به هر كس كه بخواهد بفروشد، و يا ببخشد و يا او را مانند يك كالا قرض دهد تا از او كام بگيرند، بچه‏دار شوند، يا به خدمت بگيرند و يا بهره‏هايى ديگر بكشند، و مرد حق داشت او را تنبيه و مجازات كند، كتك بزند، زندان كند، و حتى به قتل برساند، و يا او را گرسنه و تشنه رها كند، حال او بميرد يا زنده بماند، و نيز حق
    داشت او را مخصوصا در مواقع قحطى و يا جشن‏ها مانند گوسفند چاق بكشد، و گوشتش را بخورد، و آنچه را كه از مال مربوط به زن بود، مال خودش مى‏دانست، حق زن را هم، حق خود مى‏شمرد، مخصوصا از جهت دادوستد و ساير معاملاتى كه پيش مى‏آمد خود را صاحب اختيار مى‏دانست.
    و بر زن لازم بود كه از مرد (پدرش باشد يا شوهرش) در آنچه امر و دستور مى ‏دادند كوركورانه اطاعت كند، چه بخواهد و چه نخواهد و باز به عهده زن بود كه امور خانه و اولاد و تمامى ما يحتاج زندگى مرد را در خانه فراهم نمايد، و باز به عهده او بود كه حتى سخت‏ترين كارها را تحمل كند، بارهاى سنگين را به دوش بكشد، گل كارى و امثال اين كارها را بكند، و در قسمت حرفه و صنعت پست‏ترين حرفه را بپذيرد.
    و اين رفتار عجيب، در بين بعضى از قبائل به حدى رسيده بود كه وقتى يك زن حامله بچه خود را به دنيا مى‏آورد بلا فاصله بايد دامن به كمر بزند و به كارهاى خانه بپردازد. در حالى كه شوهرش با نداشتن هيچ كسالتى خود را به بيمارى بزند، و در رختخواب بخوابد و زن بدبختش به پرستارى او بپردازد، اينها كلياتى بود از حقوقى كه زن در جامعه عقب مانده داشت، و از بهره‏هايى كه از زندگى‏اش مى‏برد، كه البته اهل هر قرن از قرنها بربريت و وحشيگرى و خصلت‏ها و خصوصيتهاى مخصوص به خود داشته، سنت‏ها و آداب قومى با اختلاف عادات موروثيشان و اختلاف مناطق زندگى و جوى كه بر آن زندگى احاطه داشت، مختلف مى‏شد كه هر كس به كتب تاليف شده در اين باب مراجعه كند، از آن عادات و رسوم آگاه مى‏شود.

    زندگى زن در امتهاى پيشرفته قبل از اسلام

    منظور ما از امتهاى متمدن و پيشرفته آن روز، آن امت‏هايى است كه تحت رسوم ملى و عادات محفوظ و موروثى زندگى مى‏كرده‏اند بدون اينكه رسوم و عاداتشان مستند به كتابى يا مجلس قانونى باشد، مانند مردم چين و هند و مصر قديم و ايران و نظائر اينها.
    آنچه در اين باب در بين تمامى اين امتها مشترك بوده، اين بود كه زن در نظر اين اقوام هيچگونه استقلال و حريت و آزادى نداشته، نه در اراده‏اش و نه در اعمالش، بلكه در همه شؤون زندگى‏اش تحت قيمومت و سرپرستى و ولايت بوده، هيچ كارى را از پيش خود منجز و قطعى نمى‏كرده، و حق مداخله در هيچ شانى از شؤون اجتماعى را نداشته است (نه در حكومت، نه در قضاوت، و نه در هيچ شانى ديگر).
    حال ببينيم با نداشتن هيچ حقى از حقوق، چه وظائفى به عهده داشته است؟ اولا تمامى آن وظائفى كه به عهده مرد بوده به عهده او نيز بوده است، حتى كسب كردن و زراعت و هيزم‏شكنى و غير آن، و ثانيا علاوه بر آن كارها، اداره امور خانه و فرزند هم به عهده او بوده، و نيز موظف بود كه از مرد در آنچه مى‏گويد و مى‏خواهد اطاعت كند.
    البته زن در اينگونه اقوام، زندگى مرفه‏ترى نسبت به اقوام غير متمدن داشته است، چون اينان ديگر مانند آن اقوام به خود اجازه نمى‏دادند زنى را بكشند، و گوشتشان را بخورند، و بطور كلى از مالكيت محرومشان نمى‏دانستند، بلكه زن فى الجمله مى‏توانست مالك باشد، مثلا ارث ببرد، و اختيار ازدواج داشته باشد، گو اينكه ملكيت و اختياراتش در اينگونه موارد هم، به استقلال خود او نبود.
    در اين جوامع مرد مى‏توانست زنان متعدد بگيرد، بدون اينكه حد معينى داشته باشد، و مى‏توانست هر يك از آنان را كه دلش خواست طلاق دهد، و شوهر بعد از مرگ زنش مى‏توانست بدون فاصله، زن بگيرد، ولى زن بعد از مرگ شوهرش نمى‏توانست شوهر كند، و از معاشرت با ديگران در خارج منزل، غالبا ممنوع بود.
    و براى هر يك از اين امت‏ها بر حسب اقتضاى مناطق و اوضاع خاص به خود، احكام و رسوم خاصى بود، مثلا امتياز طبقاتى كه در ايران وجود داشت چه بسا باعث مى‏شد زنان از طبقه بالا حق مداخله در ملك و حكومت و حتى رسيدن به سلطنت و امثال آن را داشته باشند، و يا مثلا بتوانند با محرم خود چون پسر و برادر ازدواج كنند، ولى ديگران كه در طبقه پائين اجتماع بودند چنين حقى را نداشته باشند.
    و مثلا در چين از آنجا كه ازدواج نوعى خودفروشى و مملوكيت بود، و زن در اين معامله خود را يكباره مى‏فروخت، قهرا ديگر معقول نبود كه اختيارات يك زن ايرانى را داشته باشد، و همين طور هم بود يك زن چينى از ارث محروم بود، و حق آن را نداشت كه با مردان و حتى با پسران خود سر يك سفره بنشيند، و مردان مى‏توانستند دو نفرى و يا چند نفرى يك زن بگيرند، و در بهره‏گيرى از او، و استفاده از كار او با هم شريك باشند، آن وقت اگر بچه‏دار مى‏شد غالبا فرزند از آن مردى بود كه كودك به او بيشتر شباهت داشت.
    و مثلا در هند، از آنجايى كه معتقد بودند زن پيرو مرد و مانند يكى از اعضاى بدن او است ديگر معقول نبود كه بعد از شوهر، ازدواج براى او حلال و مشروع باشد، بلكه تا ابد بايد بى شوهر زندگى كند و بلكه اصلا نبايد زنده بماند، چون گفتيم زن را به منزله عضوى از شوهر مى‏دانستند، و در نتيجه همانطور كه بر حسب رسوم خود مردگان را مى‏سوزاندند، زن زنده را هم با شوهر مرده‏اش آتش مى‏زدند، و يا اگر زمانى زنده مى‏ ماندند، در كمال ذلت و خوارى زندگى مى‏ كردند.

    زنان هند قديم در ايام حيض، نجس و پليد بودند، و دورى كردن از آنان لازم بود، و حتى لباسهايشان و هر چيزى كه با دست يا جاى ديگر بدنشان تماس مى‏گرفت، نجس و خبيث بود.
    و مى ‏توان وضع زنان در اين امتها را اينطور خلاصه كرد كه: نه انسان بودند و نه حيوان، بلكه برزخى بين اين دو موجود به حساب مى‏آمدند، به اين معنا كه از زن، به عنوان يك انسان متوسط و ضعيف استفاده مى‏كردند، انسانى كه هيچگونه حقى ندارد، مگر اينكه به انسانهاى ديگر در امور زندگى كمك كند، مثل فرزند صغير كه حد وسطى است بين حيوان و انسان كامل، به ساير انسانها كمك مى‏ كند، اما خودش مستقلا حقى ندارد، و تحت سرپرستى و ولايت پدر يا ساير اولياى خويش است، بله بين فرزند صغير و زن، اين فرق بود كه فرزند بعد از بلوغش از تحت سرپرستى خارج مى‏شد، ولى زن تا ابد تحت سرپرستى ديگران بود.
    (ترجمه تفسير الميزان ج 2 ص 393-398)

     
    • (بخش دوم گفتار در موضوع زن)

      زن در ميان كلدانيان، آشوريان، روميان و يونانيان قديم

      امت‏هايى كه تا كنون نام برديم، امت‏هايى بودند كه بيشتر آداب و رسوم‏شان بر اساس اقتضاء منطقه و عادات موروثى و امثال آن بود، و ظاهرا به هيچ كتاب و قانونى تكيه نداشت، در اين ميان امت‏هايى از قبيل كلدانيان و روميان و يونانيان هستند كه تحت سيطره قانون و يا كتاب هستند.
      اما كلده و آشور، كه قوانين” حامورابى” در آن حكومت مى ‏كرد، به حكم آن قوانين، زن را تابع همسرش دانسته و او را از استقلال محروم مى ‏دانستند. و نيز به حكم آن شريعت، زن نه در اراده‏اش استقلال داشت و نه در عمل، حتى اگر زن از شوهرش در امور معاشرت اطاعت نمى‏كرد و يا عملى را مستقلا انجام مى‏داد، مرد مى‏توانست او را از خانه بيرون كرده، و يا زنى ديگر بگيرد، و بعد از آن حق داشت با او معامله يك برده را بكند، و اگر در تدبير امور خانه اشتباهى مى ‏نمود مثلا اسراف مى‏كرد، شوهر مى‏توانست شكايتش را نزد قاضى ببرد، و بعد از آنكه جرم او اثبات شد، او را در آب غرق كند.
      و اما روم، كه از قديمى ‏ترين امتهايى است كه قوانين مدنى وضع كرده است، اولين بارى كه دست به وضع قانون زد، حدود چهار صد سال قبل از ميلاد بود كه به تدريج، در
      صدد تكميل آن برآمد، و اين قانون، نوعى استقلال به خانه داده، كه در آن چهار ديوارى دستورات سرپرست خانه واجب الاجراء است، و اين سرپرست يا شوهر است و يا پدر فرزندان كه نوعى ربوبيت و سرپرستى نسبت به اهل خانه دارد، و اهل خانه بايد او را بپرستند، همانطور كه خود او در كودكى پدران گذشته خود را كه قبل از او تاسيس خانواده كردند مى‏پرستيد، و اين سرپرست اختيار تام دارد، و اراده او در تمامى آنچه كه مى ‏خواهد و به آن امر مى‏كند نسبت به اهل خانه ‏اش يعنى زنان و فرزندان نافذ و معتبر است، حتى اگر صلاح بداند كه فلان زن و يا فلان فرزند بايد كشته شود، بايد بدون چون و چرا اطاعتش مى ‏كردند، و كسى نبود كه با وى مخالفت كند.
      و زنان خانه يعنى همسر و دختر و خواهر وضع بدترى نسبت به مردان و حتى پسران داشتند، با اينكه مردان و پسران هم تابع محض سرپرست خانه بودند، ولى زنان اصولا جزء جامعه نبودند، و در نتيجه به شكايت آنها گوش نمى ‏دادند، و هيچ معامله ‏اى از ايشان معتبر و نافذ نمى ‏شد، و مداخله در امور اجتماعى به هيچ وجه از آنان صحيح نبود، ولى مردان خانه، يعنى اولاد ذكور و برادران سرپرست و حتى پسر خوانده ‏ها (چون در آن روزها پسرخواندگى در ميان روميان و همچنين يونانيان و ايرانيان و اعراب معمول بوده) مى ‏توانستند با اجازه سرپرست مستقل شوند، و همه امور زندگى خود را اداره كنند.
      زنان در روم قديم جزء اعضاى اصلى خانه و خانواده نبودند، خانواده را تنها مردان تشكيل مى ‏دادند، زنان تابع خانواده بودند، در نتيجه قرابت اجتماعى رسمى كه مؤثر در مساله توارث و امثال آنست، مختص در بين مردان بود (مردان بودند كه از يكديگر ارث مى ‏بردند، و يا مثلا شجره دودمانشان به وسيله ايشان حفظ مى‏شد) و اما زنان نه در بين خود خويشاوندى (خواهرى و دختر عمويى و غيره) داشتند، و نه در بين خود و مردان، حتى بين زن و شوهر خويشاوندى نبود، بين پسر با مادرش و بين خواهر و برادرش و بين دختر و پدرش ارتباط خويشاوندى كه باعث توارث شود نبود.
      بلكه تنها قرابت طبيعى (كه باعث اتصال زن و مردى به هم و تولد فرزندى از آن دومى شد) وجود داشت، و بسا مى ‏شد كه همين نبودن قرابت رسمى مجوز آن مى‏شد كه با محارم يكديگر ازدواج كنند، و سرپرست خانه، كه ولى همه دختران و زنان خانه بود، با دختر خود ازدواج كند، چون ولى دختر و سرپرست او بود همه رقم اختيارى در او داشت.
      و سخن كوتاه اينكه در اجتماع خانواده، وجود زن در نظر روميان وجودى طفيلى، و زندگيش تابع زندگى مردان بود، زمام زندگى و اراده ‏اش به دست سرپرست خانه بود، كه يا
      پدرش باشد اگر پدرى در خانه بود، و يا همسرش اگر در خانه كسى به نام همسر باشد، و يا مردى ديگر غير آن دو، و سرپرست خانه هر كارى مى ‏خواست با او مى ‏كرد، و هر حكمى كه دلش مى ‏خواست مى ‏راند.
      چه بسا مى ‏شد كه او را مى ‏فروخت، و يا به ديگران مى ‏بخشيد، و يا براى كام‏گيرى به ديگران قرض مى ‏داد، و چه بسا به جاى حقى كه بايد بپردازد (مثلا قرض يا ماليات) خواهر يا دخترش را در اختيار صاحب حق مى ‏گذاشت، و چه بسا او را با كتك و حتى كشتن مجازات مى‏كرد، تدبير مال زنان نيز بدست مردان بود، هر چند كه آن مال مهريه ‏اى باشد كه با ازدواج بدست آورده، و يا با اذن ولى خود كسب كرده باشد، ارث را كه گفتيم نداشت و از آن محروم بود، و اختيار ازدواج كردن دختر و زن به دست پدر و يا يكى از بزرگان قوم خود بود، طلاقش هم كه به دست شوهر بود و … آرى اين بود وضع زن در روم.
      و اما يونان، وضع زن در آنجا و اصولا وضع به وجود آمدن خانواده و ربوبيت و سر پرستى خانواده، نزديك همان وضع روم بود.
      يعنى قوام و ركن اجتماع مدنى و همچنين اجتماع خانوادگى نزد آنان، مردان بودند، و زنان تابع و طفيلى مردان به حساب مى ‏آمدند، و به همين جهت زن در اراده و در افعال خود استقلال نداشت، بلكه تحت ولايت و سرپرستى مرد بود. ليكن همه اين اقوام، در حقيقت قوانين خود را، خودشان نقض كردند، براى اينكه اگر براى زن استقلالى قائل نبودند، بايد همه جا قائل نباشند، يعنى همانطورى كه يك كودك نه در منافعش مستقل است و نه در جرائمش، بايد در مورد زنان نيز اينطور حكم مى ‏كردند كه اگر در اراده و اعمالشان آنجا كه مثلا مى‏خواهند چيزى بخرند و يا بفروشند مستقل نيستند، در جرائمشان هم مستقل نباشند، يعنى اگر كار خلافى كردند، نبايد خودشان جريمه شوند، و يا شكنجه گردند، بلكه بايد ولى و سرپرستشان جريمه بپردازد.
      ولى همانطور كه گفتيم، اين اقوام، طفيلى بودن زن را فقط در طرف منافعشان حكم مى‏كردند، اگر كار نيكى مى‏كردند پاداش آنها به كيسه سرپرست آنها مى‏رفت و اما اگر كار بدى مى‏ كردند، خودشان شكنجه مى ‏شدند.
      و اين خود عينا يكى از شواهد و بلكه از دلايلى است كه دلالت مى ‏كند بر اينكه در تمامى اين قوانين زن را به اين نظر كه موجودى است ضعيف و جزئى است از اجتماع، اما جزئى ناتوان و محتاج به قيم، مورد توجه قرار ندادند، بلكه به اين ديد به او نگاه كرده ‏اند كه موجودى است مضر، و مانند ميكروبى است كه مزاج اجتماع را تباه مى ‏كند، و صحت آن را سلب مى ‏نمايد، چيزى كه هست مى ‏ديدند كه اجتماع حاجت حياتى و ضرورى به اين ميكروب دارد، زيرا اگر زن نباشد نسل بشر باقى نمى ‏ماند، لذا مى ‏گفتند: چاره ‏اى نيست جز اينكه بايد به شان وى اعتنا كنيم و وبال امر او را به عهده بگيريم.

      پس اگر جرمى و خيانتى كرد بايد خودش عذاب آن را بچشد، و اما اگر كار نيكى كرد و سودى رسانيد مردان از آن بهره ‏مند شوند، و براى ايمنى از شرش نبايد هيچگاه آزادش گذاشت، كه هر كارى خواست بكند، عينا مانند يك دشمن نيرومندى كه در جنگ شكست خورده باشد و او را اسير گرفته باشند، ما دام كه زنده است بايد مقهور و زير دست باشد، اگر كار بدى كند شكنجه مى ‏شود، و اگر كار نيكى كند تشكر و تقدير از او به عمل نمى ‏آيد.
      و همين كه ديديد مى ‏گفتند كه قوام اجتماع به وجود مردان است، باعث شد كه معتقد شوند به اينكه اولاد حقيقى انسان، فرزندان پسر مى ‏باشند، و بقاى نسل به بقاى پسران است، (و اگر كسى فرزند پسر نداشته باشد و همه فرزندانش دختر باشند، در حقيقت بلا عقب و اجاق كور است)، و همين اعتقاد منشا پيدايش عمل تبنى (فرزندگيرى) شد، يعنى باعث آن شد كه اشخاص بى پسر، پسر ديگرى را فرزند خود بخوانند و ملحق به خود كنند، و تمامى آثار فرزند واقعى را در مورد او هم مترتب سازند، براى اينكه مى ‏گفتند خانه ‏اى كه در آن فرزند پسر نيست محكوم به ويرانى و نسل صاحب خانه محكوم به انقراض است، لذا ناچار مى ‏شدند بچه ‏هاى پسر ديگران را فرزند خود بخوانند، تا به خيال خودشان نسلشان منقرض نشود، و با اينكه مى‏دانستند اين فرزند خوانده، فرزند ديگران است و از نسل ديگران آمده، مع ذلك فرزند قانونى خود به حساب مى ‏آوردند، و به او ارث مى‏ دادند و از او ارث مى‏بردند، و تمامى آثار فرزند صلبى را در مورد او مترتب و جارى مى ‏كردند.
      و وقتى مردى از اين اقوام يقين مى ‏كرد كه عقيم است و هرگز بچه ‏دار نمى ‏شود، دست به دامن يكى از نزديكان خود از قبيل: برادر و برادر زاده مى ‏شد، و او را به بستر همسر خود مى برد تا با او جماع كند، و از اين جماع فرزندى حاصل شده، و او آن فرزند را فرزند خود بخواند و خاندان او باقى بماند.
      مساله ازدواج و طلاق نيز در يونان و روم نزديك به هم بود، در هر دو قوم تعدد زوجات جائز بود، اما در يونان اگر زن از يكى بيشتر مى ‏شد يكى از آن زنان، زن قانونى و رسمى بود و بقيه غير رسمى.

      (ترجمه تفسير الميزان ج 2 ص 398-401)

       
      • (بخش سوم گفتار در موضوع زن)

        وضع زن در عرب و محيط زندگى عرب، (آن محيطى كه قرآن در آن
        نازل شد)

        عرب از همان زمانهاى قديم در شبه جزيره عربستان زندگى مى‏كرد، سرزمينى بى ‏آب و علف و خشك و سوزان، و بيشتر سكنه اين سرزمين، از قبائل صحرانشين و دور از تمدن بودند، و زندگيشان با غارت و شبيخون، اداره مى ‏شد، عرب از يك سو، يعنى از طرف شمال شرقى به ايران و از طرف شمال به روم و از ناحيه جنوب به شهرهاى حبشه و از طرف غرب به مصر و سودان متصل بودند، و به همين جهت عمده رسومشان رسوم توحش بود، كه در بين آن رسوم، احيانا اثرى از عادات روم و ايران و هند و مصر قديم هم ديده مى ‏شد.
        عرب براى زن نه استقلالى در زندگى قائل بود و نه حرمت و شرافتى، بله حرمتى كه قائل بود براى بيت و خاندان بود، زنان در عرب ارث نمى‏بردند، و تعدد زوجات آن هم بدون حدى معين، جائز بود، هم چنان كه در يهود نيز چنين است، و همچنين در مساله طلاق براى زن اختيارى قائل نبود، و دختران را زنده به گور مى‏كرد، اولين قبيله ‏اى كه دست به چنين جنايتى زد، قبيله بنو تميم بود، و به خاطر پيشامدى بود كه در آن قبيله رخ داد، و آن اين بود كه با نعمان بن منذر جنگ كردند، و عده‏اى از دخترانشان اسير شدند كه داستانشان معروف است، و از شدت خشم تصميم گرفتند دختران خود را خود به قتل برسانند، و زنده دفن كنند و اين رسم ناپسند به تدريج در قبائل ديگر عرب نيز معمول گرديد، و عرب هر گاه دخترى برايش متولد مى ‏شد به فال بد گرفته و داشتن چنين فرزندى را ننگ مى ‏دانست بطورى كه قرآن مى ‏فرمايد:
        ” يَتَوارى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ”،
        يعنى پدر دختر از شنيدن خبر ولادت دخترش خود را از مردم پنهان مى‏كرد و بر عكس هر چه بيشتر داراى پسر مى ‏شد (هر چند پسر خوانده) خوشحال‏تر مى‏ گرديد، و حتى بچه زن شوهردارى را كه با او زنا كرده بود، به خود ملحق مى ‏كرد و چه بسا اتفاق مى ‏افتاد كه سران قوم و زورمندان، بر سر يك پسرى كه با مادرش زنا كرده بودند نزاع مى ‏كردند، و هر يك آن پسر را براى خود ادعا مى ‏نمودند.
        البته از بعضى خانواده ‏هاى عرب اين رفتار هم سرزده، كه به زنان و مخصوصا دختران خود در امر ازدواج استقلال داده، و رعايت رضايت و انتخاب خود او را كرده باشند، كه اين رفتار از عرب، شبيه همان عادتى است كه گفتيم در اشراف ايرانيان معمول بود، و خود يكى از آثار امتياز طبقاتى در جامعه است.

        و به هر حال رفتارى كه عرب با زنان داشت، تركيبى بود از رفتار اقوام متمدن و رفتار اقوام متوحش، ندادن استقلال به زنان در حقوق، و شركت ندادن آنان در امور اجتماعى از قبيل حكومت و جنگ و مساله ازدواج و اختيار دادن امر ازدواج به زنان اشراف را از ايران و روم گرفته بودند، و كشتن آنان و زنده به گور كردن و شكنجه دادن را از اقوام بربرى و وحشى اقتباس كرده بودند، پس محروميت زنان عرب از مزاياى زندگى مستند به تقديس و پرستش رئيس خانه نبود، بلكه از باب غلبه قوى و استخدام ضعيف بود.
        و اما مساله” پرستش” در بين عرب اينچنين بود كه همه اقوام عرب (چه مردان و چه زنان) بت مى ‏پرستيدند، و عقائدى كه در باره بت داشتند شبيه همان عقائدى است كه صابئين در باره ستاره و ارباب انواع داشتند، چيزى كه هست بت‏هاى عرب بر حسب اختلافى كه قبائل در هواها و خواسته ‏ها داشتند مختلف مى ‏شد، ستارگان و ملائكه (كه به زعم ايشان دختران خدا هستند) را مى ‏پرستيدند و از ملائكه و ستاره صورت‏هايى در ذهن ترسيم نموده و بر طبق آن صورتها، مجسمه ‏هايى مى‏ساختند، كه يا از سنگ بود و يا از چوب، و هواها و افكار مختلفشان به آنجا رسيد كه قبيله بنى حنيفه بطورى كه از ايشان نقل شده بتى از” خرما”،” كشك”،” روغن”،” آرد” و … درست كرده و سالها آن را مى ‏پرستيدند و آن گاه دچار قحطى شده و خداى خود را خوردند!. شاعرى در اين زمينه چنين گفت:

        أكلت حنيفة ربها زمن التقحم و المجاعة
        لم يحذروا من ربهم سوء العواقب و التباعة

        قبيله بنى حنيفه در قحطى و از گرسنگى پروردگار خود را خوردند و نه از پروردگار خود حذر كردند، و نه از سوء عاقبت اين كار پروا نمودند!! و بسا مى‏شد كه مدتى سنگى را مى ‏پرستيدند، اما آن گاه كه به سنگ زيبايى مى ‏رسيدند سنگ اول را دور انداخته و دومى را براى خدايى بر مى‏گزيدند، و اگر چيزى پيدا نمى ‏كردند براى پرستش مقدارى خاك جمع نموده و گوسفند شيردهى مى‏آوردند و شيرش را روى آن خاك مى‏دوشيدند، و از آن گل بتى مى‏ساختند و بلا فاصله به دور همان بت، طواف مى ‏كردند! و زنان محروميت و تيره ‏بختى ‏هايى كه در اين جوامع داشتند در دل و فكر آنان ضعفى ايجاد كرد، و اين ضعف فكرى أوهام و خرافات عجيب و غريبى در مورد حوادث و وقايع مختلف در آنان پديد آورد، كه كتب تاريخى اين خرافات و اوهام را ضبط كرده است.

        و اين بود خلاصه ‏اى از احوال زن در مجتمع انسانى در ادوار مختلف قبل از اسلام، و در عصر ظهور اسلام.
        همانطور كه در اول بحث وعده داده بوديم، تمامى سعى خود را در اختصار گويى بكار برديم، و از همه آنچه كه گفتيم، چند نتيجه به دست مى ‏آيد:

        [نتايجى كه از آنچه گفته شد به دست مى ‏آيد]

        اول اينكه: بشر در آن دوران در باره زن دو طرز تفكر داشت، يكى اينكه زن را انسانى در سطح حيوانات بى‏زبان مى ‏دانست، و ديگر اينكه او را انسانى پست و ضعيف در انسانيت مى ‏پنداشت، انسانى كه مردان، يعنى انسان‏هاى كامل در صورت آزادى او از شر و فسادش ايمن نيستند، و به همين جهت بايد هميشه در قيد تبعيت مردان بماند، و مردان اجازه ندهند كه زنان آزادى و حريتى در زندگى خود كسب كنند، نظريه اول با سيره اقوام وحشى و نظريه دوم با روش اقوام متمدن آن روز مناسب‏تر است.
        دوم اينكه: بشر قبل از اسلام نسبت به زن از نظر وضع اجتماعى نيز دو نوع طرز تفكر داشت، بعضى از جوامع زن را خارج از افراد اجتماع انسانى مى‏دانستند، و معتقد بودند زن جزء اين هيكل تركيب يافته از افراد نيست، بلكه از شرايط زندگى او است، شرايطى كه بشر بى ‏نياز از آن نمى ‏باشد، مانند خانه كه از داشتن و پناه بردن در آن چاره ‏اى ندارد، و بعضى ديگر معتقد بودند زن مانند اسيرى است كه به بردگى گرفته مى‏شود، و از پيروان اجتماع غالب است، و اجتماعى كه او را اسير كرده، از نيروى كار او استفاده مى ‏كند، و از ضربه زدنش هم جلوگيرى مى ‏نمايد.
        سوم اينكه: محروميت زن در اين جوامع همه جانبه بود، و زن را از تمامى حقوقى كه ممكن بود از آن بهره‏مند شود، محروم مى‏دانستند، مگر به آن مقدارى كه بهره‏مندى زن در حقيقت به سود مردان بود، كه قيم زنان بودند.
        چهارم اينكه: اساس رفتار مردان با زنان عبارت بود از غلبه قوى بر ضعيف و به عبارت ديگر هر معامله ‏اى كه با زنان مى ‏كردند بر اساس قريحه استخدام و بهره ‏كشى بود، اين روش امت‏هاى غير متمدن بود، و اما امت‏هاى متمدن علاوه بر آنچه كه گفته شد اين طرز تفكر را هم داشتند كه زن انسانى است ضعيف الخلقه، كه توانايى آن را ندارد كه در امور خود مستقل باشد، و نيز موجودى است خطرناك كه بشر از شر و فساد او ايمن نيست و چه بسا كه اين طرز تفكرها در اثر اختلاط امت‏ها و زمان‏ها در يكديگر اثر گذاشته باشند.
        اسلام چه تحولى در امر زن پديد آورد؟

        سراسر دنيا عقائدى را كه شرح داديم، هم چنان در باره زن داشت، و رفتارهايى كه گفتيم معمول مى‏ داشت، و زن را در شكنجه‏ گاه ذلت و پستى زندانى كرده بود، بطورى كه ضعف و ذلت، يك طبيعت ثانوى براى زن شده و گوشت و استخوانش با اين طبيعت مى ‏روئيد، و با اين طبيعت به دنيا مى ‏آمد و مى ‏مرد، و كلمات زن و ضعف و خوارى و پستى نه تنها در نظر مردان، بلكه در نظر خود زنان نيز مثل واژه ‏هاى مترادف و چون انسان و بشر شده بود، با اينكه در معانى متفاوتى وضع شده بودند، و اين خود امرى عجيب است، كه چگونه در اثر تلقين و شستشوى مغزى فهم آدمى واژگونه و معكوس مى‏گردد، و تو خواننده عزيز اگر به فرهنگ محلى امت‏ها مراجعه كنى، هيچ امتى را نخواهى يافت، نه امتهاى وحشى و نه امتهاى متمدن كه مثل‏هايى سارى و جارى در باره ضعف زنان و خوارى آنان، در آن فرهنگ وجود نداشته باشد، بلكه به هر يك از اين فرهنگ‏ها مراجعه كنى، خواهى ديد كه با همه اختلافاتى كه در اصل زبان و سياق‏ها و لحن‏هاى آن هست، انواعى از استفاده و كنايه و تشبيه مربوط به كلمه” زن” خواهى يافت، و خواهى ديد كه مرد ترسو و يا ضعيف و يا بى عرضه و يا خوارى طلب و يا ذلت پذير و يا تن به ذلت ده را زن مى‏نامند، مثل اين شعر عرب كه مى ‏گويد:
        و ما أدرى و ليت اخال أدرى أقوم آل حصن ام نساء
        نمى ‏دانم و اى كاش مى ‏دانستم كه آل حصن مردانند و يا زنان، و صدها هزار از اينگونه مثلهاى شعرى و نثرى را در هر لغتى خواهى يافت.
        و اين به تنهايى براى اهل تحقيق كافى است كه بفهمد جامعه بشرى قبل از اسلام چه طرز تفكرى در باره زن داشته است، و ديگر حاجت ندارد به اينكه سيره ‏نويسان و كتب تاريخى فصل جداگانه و يا كتابى مختص به دادن آمارى از عقائد امتها و ملتها در مورد زنان نوشته باشند، براى اينكه خصال روحى و جهات وجودى هر امت و ملتى در لغت و آداب آن امت و ملت تجلى مى ‏كند.
        و در هيچ تاريخ و نوشته ‏اى قديمى چيزى كه حكايت از احترام و اعتنا بشان زن كند، نخواهى يافت، مگر مختصرى در تورات و در وصاياى عيسى بن مريم ع كه بايد به زنان مهربانى كرد و تسهيلاتى براى آنان فراهم نمود.
        و اما اسلام يعنى آن دينى كه قرآن براى تاسيس آن نازل گرديده، در حق زن نظريه ‏اى ابداع كرده كه از روزى كه جنس بشر پا به عرضه دنيا گذاشت تا آن روز چنين طرز تفكرى در مورد زن نداشت، اسلام در اين نظريه خود، با تمام مردم جهان در افتاد، و زن را آن طور كه هست و بر آن اساسى كه آفريده شده، به جهان معرفى كرد، اساسى كه به دست بشر منهدم شده و آثارش نيز محو گشته بود.
        اسلام عقائد و آرايى كه مردم در باره زن داشتند و رفتارى كه عملا با زن مى ‏كردند را بى اعتبار نموده و خط بطلان بر آنها كشيد.

        و اما هويت زن در اسلام:

        اسلام بيان مى ‏كند كه زن نيز مانند مرد انسان است، و هر انسانى چه مرد و چه زن فردى است از انسان كه در ماده و عنصر پيدايش او دو نفر انسان نر و ماده شركت و دخالت داشته‏اند، و هيچ يك از اين دو نفر بر ديگرى برترى ندارد، مگر به تقوا، هم چنان كه كتاب آسمانى خود مى ‏فرمايد:” يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏، وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا، إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ”.
        بطورى كه ملاحظه مى ‏كنيد قرآن كريم هر انسانى را موجودى گرفته شده و تاليف يافته از دو نفر انسان نر و ماده مى ‏داند، كه هر دو بطور متساوى ماده وجود و تكون او هستند، و انسان پديد آمده (چه مرد باشد و چه زن) مجموع ماده ‏اى است كه از آن دو فرد گرفته شده است.
        قرآن كريم در معرفى زن مانند آن شاعر نفرمود:” و انما امهات الناس اوعية” و مانند آن ديگرى نفرمود:
        بنونا بنو أبنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الأباعد

        بلكه هر فرد از انسان (چه دختر و چه پسر) را مخلوقى تاليف يافته از زن و مرد معرفى كرد، در نتيجه تمامى افراد بشر امثال يكديگرند، و بيانى تمام‏ تر و رساتر از اين بيان نيست، و بعد از بيان اين عدم تفاوت، تنها ملاك برترى را تقوا قرار داد.
        و نيز در جاى ديگر فرمود:” أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏، بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ” ، در اين آيه تصريح فرموده كه كوشش و عمل هيچكس نزد خدا ضايع نمى ‏شود، واين معنا را تعليل كرده به اينكه چون بعضى از بعض ديگر هستيد، و صريحا نتيجه آيه قبلى كه مى‏ فرمود:” إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ …” را بيان مى ‏كند، و آن اين است كه مرد و زن هر دو از يك نوع هستند، و هيچ فرقى در اصل خلقت و بنياد وجود ندارند.

        آن گاه همين معنا را هم توضيح مى ‏دهد به اينكه عمل هيچ يك از اين دو صنف نزد خدا ضايع و باطل نمى‏ شود، و عمل كسى به ديگرى عايد نمى ‏گردد، مگر اينكه خود شخص عمل خود را باطل كند. و به بانگ بلند اعلام مى ‏دارد:” كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ” ،نه مثل مردم قبل از اسلام كه مى ‏گفتند:” گناه زنان به عهده خود آنان و عمل نيك‏شان و منافع وجودشان مال مردان است!” و ما انشاء اللَّه به زودى توضيح بيشترى در اين باره خواهيم داد.
        پس وقتى به حكم اين آيات، عمل هر يك از دو جنس مرد و زن (چه خوبش و چه بدش) به حساب خود او نوشته مى ‏شود، و هيچ مزيتى جز با تقوا براى كسى نيست، و با در نظر داشتن اينكه يكى از مراحل تقوا، اخلاق فاضله (چون ايمان با درجات مختلفش و چون عمل نافع و عقل محكم و پخته و اخلاق خوب و صبر و حلم) است، پس يك زنى كه درجه‏اى از درجات بالاى ايمان را دارد، و يا سرشار از علم است، و يا عقلى پخته و وزين دارد، و يا سهم بيشترى از فضائل اخلاقى را دارا مى‏ باشد، چنين زنى در اسلام ذاتا گرامى ‏تر و از حيث درجه بلندتر از مردى است كه هم طراز او نيست، حال آن مرد هر كه مى‏ خواهد باشد، پس هيچ كرامت و مزيتى نيست، مگر تنها به تقوا و فضيلت.

        و در معناى آيه قبلى بلكه روشن ‏تر از آن آيه زير است، كه مى‏فرمايد:” مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً، وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ” .

        و نيز آيه زير است كه مى ‏فرمايد:” وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ، يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ” .

        و نيز آيه زير است كه مى ‏فرمايد:” وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ، وَ لا يُظْلَمُونَ نَقِيراً”

        علاوه بر اين آيات كه صريحا تساوى بين زن و مرد را اعلام مى ‏كند، آيات ديگرى هست كه صريحا بى ‏اعتنايى به امر زنان را نكوهش نموده، از آن جمله مى ‏فرمايد:” وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى‏ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ، يَتَوارى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ، أَ يُمْسِكُهُ عَلى‏ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ، أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ” .

        و اينكه مى ‏فرمايد خود را از شرمسارى از مردم پنهان مى‏ كند، براى اين است كه ولادت دختر را براى پدر ننگ مى‏ دانستند، و منشا عمده اين طرز تفكر اين بود كه مردان در چنين مواقعى تصور مى‏ كردند كه اين دختر به زودى بزرگ خواهد شد، و ملعبه و بازيچه جوانان قرار خواهد گرفت، و اين خود نوعى غلبه مرد بر زن است، آن هم در يك امر جنسى كه به زبان آوردن آن مستهجن و زشت است، در نتيجه، ننگ زبان زد شدنش به ريش پدر و خاندان او مى چسبد.

        همين طرز تفكر، عرب جاهليت را واداشت تا دختران بى گناه خود را زنده زنده دفن كنند. سبب ديگر قضيه را كه علت اولى اين انحراف فكرى بود در گذشته خوانديد، و خداى تعالى در نكوهش از اين عمل نكوهيده، تاكيد كرده و فرمود:” وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ، بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ”.

        از بقاياى اينگونه خرافات بعد از ظهور اسلام نيز در بين مسلمانان ماند، و نسل به نسل از يكديگر ارث بردند، و تا كنون نتوانسته ‏اند لكه ننگ اين خرافات را از صفحه دل بشويند، به شهادت اينكه مى ‏بينيم اگر زن و مردى با يكديگر زنا كنند، ننگ زنا در دامن زن تا ابد مى‏ ماند، هر چند كه توبه هم كرده باشد، ولى دامن مرد ننگين نمى ‏شود، هر چند كه توبه هم نكرده باشد، با اين كه اسلام اين عمل نكوهيده را هم براى زن ننگ مى ‏داند، و هم براى مرد، هم او را مستحق حد و عقوبت مى ‏داند و هم اين را، هم به او صد تازيانه مى ‏زند و هم به اين.

        (ترجمه تفسير الميزان ،ج 2 ص 402-409)

         
        • (بخش چهارم و پاياني گفتار در موضوع زن):

          و اما و زن و موقعيت اجتماعى زن در اسلام

          اسلام بين زن و مرد از نظر تدبير شؤون اجتماع و دخالت اراده و عمل آن دو در اين تدبير، تساوى برقرار كرده، علتش هم اين است كه همانطور كه مرد مى ‏خواهد بخورد و بنوشد و بپوشد، و ساير حوائجى كه در زنده ماندن خود به آنها محتاج است به دست آورد، زن نيز همين طور است، و لذا قرآن كريم مى‏فرمايد:” بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ” .

          پس همانطور كه مرد مى ‏تواند خودش در سرنوشت خويش تصميم بگيرد و خودش مستقلا عمل كند و نتيجه عمل خود را مالك شود، همچنين زن چنين حقى را دارد بدون هيچ تفاوت:” لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ” .

          پس زن و مرد در آنچه كه اسلام آن را حق مى‏داند برابرند، و به حكم آيه:” وَ يُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ” ، چيزى كه هست خداى تعالى در آفرينش زن دو خصلت قرار داده كه به آن دو خصلت، زن از مرد امتياز پيدا مى‏ كند.

          [دو خصلت ويژه در آفرينش زن‏]

          اول اينكه: زن را در مثل به منزله كشتزارى براى تكون و پيدايش نوع بشر قرار داده، تا نوع بشر در داخل اين صدف تكون يافته و نمو كند، تا به حد ولادت برسد، پس بقاى نوع بشر بستگى به وجود زن دارد، و به همين جهت كه او كشتزار است مانند كشتزارهاى ديگر احكامى مخصوص به خود دارد و با همان احكام از مرد ممتاز مى ‏شود.
          دوم اينكه: از آنجا كه بايد اين موجود، جنس مخالف خود يعنى مرد را مجذوب خود كند، و مرد براى اين كه نسل بشر باقى بماند به طرف او و ازدواج با او و تحمل مشقت‏هاى خانه و خانواده جذب شود، خداوند در آفرينش، خلقت زن را لطيف قرار داد، و براى اينكه زن مشقت بچه‏دارى و رنج اداره منزل را تحمل كند، شعور و احساس او را لطيف و رقيق كرد، و همين دو خصوصيت، كه يكى در جسم او است و ديگرى در روح او، تاثيرى در وظائف اجتماعى محول به او دارد.

          اين بود مقام و موقعيت اجتماعى زن، و با اين بيان موقعيت اجتماعى مرد نيز معلوم مى شود و نيز پيچيدگى و اشكالى كه در احكام مشترك بين آن دو و احكام مخصوص به هر يك از آن دو، در اسلام هست حل مى‏گردد، هم چنان كه قرآن كريم مى‏فرمايد:” وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ، لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا، وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ، وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ، إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً” و منظورش از اين گفتار آنست كه اعمالى كه هر يك از زن و مرد به اجتماع خود هديه مى‏دهد باعث آن مى‏شود كه به فضلى از خدا اختصاص يابد، بعضى از فضل‏هاى خداى تعالى فضل اختصاصى به يكى از اين دو طائفه است، بعضى مختص به مردان و بعضى ديگر مختص به زنان است.
          مثلا مرد را از اين نظر بر زن فضيلت و برترى داده كه سهم ارث او دو برابر زن است، و زن را از اين نظر بر مرد فضيلت داده كه خرج خانه را از گردن زن ساقط كرده است، پس نه مرد بايد آرزو كند كه اى كاش خرج خانه به عهده ‏ام نبود، و نه زن آرزو كند كه اى كاش سهم ارث من برابر برادرم بود، بعضى ديگر برترى را مربوط به عمل عامل كرده، نه اختصاص به زن دارد و نه به مرد، بلكه هر كس فلان قسم اعمال را كرد، به آن فضيلت‏ها مى رسد (چه مرد و چه زن) و هر كس نكرد نمى‏رسد (باز چه مرد و چه زن) و كسى نمى‏تواند آرزو كند كه اى كاش من هم فلان برترى را مى‏داشتم، مانند فضيلت ايمان و علم و عقل و سائر فضائلى كه دين آن را فضيلت مى‏داند.
          اين قسم فضيلت فضلى است از خدا كه به هر كس بخواهد مى‏دهد، و لذا در آخر آيه مى‏فرمايد:” وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ”، دليل بر آنچه ذكر كرديم آيه شريفه:” الرِّجالُ قَوَّامُونَ …” ،است، به آن بيانى كه به زودى خواهد آمد.

          [احكام مختص و احكام مشترك زن و مرد در اسلام‏]

          و اما احكام مشترك بين زن و مرد و احكامى كه مختص به هر يك از اين دو طائفه است:
          در اسلام زن در تمامى احكام عبادى و حقوق اجتماعى شريك مرد است، او نيز مانند مردان مى‏تواند مستقل باشد، و هيچ فرقى با مردان ندارد (نه در ارث و نه در كسب و انجام معاملات، و نه در تعليم و تعلم، و نه در به دست آوردن حقى كه از او سلب شده، و نه در دفاع از حق خود و نه احكامى ديگر) مگر تنها در مواردى كه طبيعت خود زن اقتضا دارد كه با مرد فرق داشته باشد.

          و عمده آن موارد مساله عهده ‏دارى حكومت و قضا و جهاد و حمله بر دشمن است (و اما از صرف حضور در جهاد و كمك كردن به مردان در امورى چون مداواى آسيب ديدگان محروم نيست) و نيز مساله ارث است كه نصف سهم مردان ارث مى‏برد، و يكى ديگر حجاب و پوشاندن مواضع زينت بدن خويش است، و يكى اطاعت كردن از شوهر در هر خواسته‏اى است كه مربوط به تمتع و بهره بردن باشد.
          و در مقابل، اين محروميت‏ها را از اين راه تلافى كرد كه” نفقه” را يعنى هزينه زندگى را به گردن پدر و يا شوهرش انداخته، و بر شوهر واجب كرده كه نهايت درجه توانايى خود را در حمايت از همسرش به كار ببرد، و حق تربيت فرزند و پرستارى او را نيز به زن داده است.

          و اين تسهيلات را هم براى او فراهم كرده كه: جان و ناموسش و حتى آبرويش را (از اينكه دنبال سرش حرف بزنند) تحت حمايت قرار داده، و در ايام عادت حيض و ايام نفاس، عبادت را از او ساقط كرده، و براى او در همه حالات، ارفاق لازم دانسته است.

          پس، از همه مطالب گذشته، اين معنا بدست آمد كه زن از جهت كسب علم، بيش از علم به اصول معارف و فروع دين (يعنى احكام عبادات و قوانين جاريه در اجتماع) وظيفه وجوبى ديگر ندارد، و از ناحيه عمل هم همان احكامى را دارد كه مردان دارند، به اضافه اينكه اطاعت از شوهرش نيز واجب است، البته نه در هر چيزى كه او بگويد و بخواهد، بلكه تنها در مساله مربوط به بهره ‏هاى جنسى، و اما تنظيم امور زندگى فردى يعنى رفتن به دنبال كار و كاسبى و صنعت، و نيز در تنظيم امور خانه، و نيز مداخله در مصالح اجتماعى و عمومى، از قبيل دانشگاه رفتن و يا اشتغال به صنايع و حرفه‏ هاى مفيد براى عموم و نافع در اجتماعات، با حفظ حدودى كه برايش معين شده، هيچ يك بر زن واجب نيست.
          و لازمه واجب نبودن اين كارها اين است كه وارد شدنش در هر يك از رشته‏هاى علمى و كسبى و تربيتى و امثال آن، فضلى است كه خود نسبت به جامعه ‏اش تفضل كرده، و افتخارى است كه براى خود كسب نموده، و اسلام هم اين تفاخر را در بين زنان جايز دانسته است، بر خلاف مردان كه جز در حال جنگ نمى‏توانند تفاخر كنند، و از آن نهى شده‏اند.

          اين بود آنچه كه از بيانات گذشته ما به دست مى ‏آمد كه سنت نبوى هم مؤيد آن است، و اگر بحث ما بيش از حوصله اين مقام طول نمى ‏كشيد، نمونه ‏هايى از رفتار رسول خدا (ص) با همسرش خديجه ع و دخترش فاطمه ص و ساير زنانش و زنان امت خود و آنچه در باره زنان سفارش كرده و نيز شمه‏اى از طريقه ائمه اهل بيت ع و زنانشان مانند زينب دختر على (ع) و فاطمه و سكينه دختر حسين ع و غير ايشان را نقل مى‏كرديم، و نيز پاره‏اى از كلماتى كه در مورد سفارش در باره زنان، از ايشان رسيده مى ‏آورديم، و شايد در بحث‏هاى روايتى مربوط به آيات سوره نساء بعضى از آن روايات را بياوريم انشاء اللَّه، خواننده محترم مى ‏تواند به جلدهاى بعدى مراجعه كند.

          [حيات اجتماعى سعادتمندانه، حيات منطبق با خلقت و فطرت است‏]

          و اما آن اساسى كه اسلام احكام نامبرده را بر آن اساس تشريع كرده، همانا فطرت و آفرينش است، و كيفيت اين پايه ‏گذارى در آنجا كه در باره مقام اجتماعى زن بحث مى‏كرديم، روشن شد، ولى در اينجا نيز توضيح بيشترى داده و مى‏ گوييم: براى جامعه ‏شناس و اهل بحث، در مباحثى كه ارتباط با جامعه ‏شناسى دارد، جاى هيچ شكى نيست كه وظائف اجتماعى و تكاليف اعتباريى كه منشعب از آن وظائف مى ‏شود، سرانجام بايد منتهى به طبيعت شود، چون اين خصوصيت توان طبيعى انسان بود كه از همان آغاز خلقتش او را به تشكيل” اجتماع نوعى” هدايت كرد، به شهادت اينكه مى‏بينيم هيچ زمانى نبوده كه نوع بشر، داراى چنين اجتماعى نوعى نبوده باشد، البته نمى‏خواهيم بگوئيم اجتماعى كه بشر طبق مقتضاى طبيعتش تشكيل مى ‏داده، همواره سالم هم بوده، نه، ممكن است عواملى آن اجتماع را از مجراى صحت و سلامت به سوى مجراى فساد كشانده باشد، همانطور كه ممكن است عواملى بدن طبيعى و سالم آدمى را از تماميت طبيعى آن خارج نموده و به نقص در خلقت گرفتارش كند، و يا آن را از صحت طبيعى به در آورده و مبتلا به بيمارى و آفتش سازد.
          پس اجتماع با تمامى شؤون و جهاتش چه اينكه اجتماعى صالح و فاضل باشد و چه فاسد، بالآخره منتهى به طبيعت مى‏شود، چيزى كه هست آن اجتماعى كه فاسد شده، در مسير زندگيش به عاملى برخورده است كه فاسدش كرده، و نگذاشته به آثار خوب اجتماع برسد، (به خلاف اجتماع فاضل).
          پس اين يك حقيقت است كه دانشمندان در مباحث اجتماعى خود يا تصريحا و يا بطور كنايه به آن اشاره كرده‏اند، و قبل از همه آنان كتاب خداى عز و جل با روشن‏ترين و واضح‏ترين بيان، به آن اشاره كرده و فرموده:” الَّذِي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏”.

          و نيز فرموده:” الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّى، وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدى‏”.
          و نيز فرموده:” وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها” .
          و آيات ديگر كه متعرض مساله قدر است.

          پس تمامى موجودات و از آن جمله انسان در وجودش و در زندگيش به سوى آن هدفى كه براى آن آفريده شده، هدايت شده است، و در خلقتش به هر جهاز و ابزارى هم كه در رسيدن به آن هدف به آن جهاز و آلات نيازمند است مجهز گشته و زندگى با قوام و سعادتمندانه ‏اش، آن قسم زندگى ‏اى است كه اعمال حياتى آن منطبق با خلقت و فطرت باشد، و انطباق كامل و تمام داشته باشد و وظائف و تكاليفش در آخر منتهى به طبيعت شود، انتهايى درست و صحيح، و اين همان حقيقتى است كه آيه زير بدان اشاره نموده و مى‏فرمايد:” فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ”، رو به سوى دينى بياور كه افراط و تفريطى از هيچ جهت ندارد، دينى كه بر طبق آفرينش تشريع شده، آفرينشى كه انسان هم يك نوع از موجودات آن است، انسانى كه خلقت او و فطرتش تبديل پذير نيست، دين استوار هم، چنين دينى است.

          [فطرت در مورد وظائف و حقوق اجتماعى افراد و عدالت بين آنان چه اقتضايى دارد؟]

          حال ببينيم فطرت در وظائف و حقوق اجتماعى بين افراد چه ميگويد، و چه اقتضايى دارد؟
          با در نظر داشتن اين معنا كه تمامى افراد انسان داراى فطرت بشرى هستند، مى‏گوييم:
          آنچه فطرت اقتضاء دارد اين است كه بايد حقوق و وظائف يعنى گرفتنى ‏ها و دادنى ‏ها بين افراد انسان مساوى باشد، و اجازه نمى ‏دهد يك طائفه از حقوق بيشترى برخوردار و طائفه ‏اى ديگر از حقوق اوليه خود محروم باشد، ليكن مقتضاى اين تساوى در حقوق، كه عدل اجتماعى به آن حكم مى ‏كند، اين نيست كه تمامى مقامهاى اجتماعى متعلق به تمامى افراد جامعه شود (و اصلا چنين چيزى امكان هم ندارد) چگونه ممكن است مثلا يك بچه، در عين كودكيش و يك مرد سفيه نادان در عين نادانى خود، عهده‏دار كار كسى شود كه هم در كمال عقل است، و هم تجربه‏ها در آن كار دارد، و يا مثلا يك فرد عاجز و ضعيف عهده ‏دار كار كسى شود كه تنها كسى از عهده ‏اش بر مى‏آيد كه قوى و مقتدر باشد، حال اين كار مربوط به هر كسى كه مى خواهد باشد، براى اينكه تساوى بين صالح و غير صالح، افساد حال هر دو است، هم صالح را تباه مى ‏كند و هم غير صالح را.

          بلكه آنچه عدالت اجتماعى اقتضا دارد و معناى تساوى را تفسير مى‏ كند اين است كه در اجتماع، هر صاحب حقى به حق خود برسد، و هر كس به قدر وسعش پيش برود، نه بيش از آن، پس تساوى بين افراد و بين طبقات تنها براى همين است كه هر صاحب حقى، به حق خاص خود برسد، بدون اينكه حقى مزاحم حق ديگرى شود، و يا به انگيزه دشمنى و يا تحكم و زورگويى يا هر انگيزه ديگر به كلى مهمل و نامعلوم گذاشته شود، و يا صريحا باطل شود، و اين همان است كه جمله:” وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ …”، به آن بيانى كه گذشت، به آن اشاره مى‏كند، چون جمله نامبرده در عين اينكه اختلاف طبيعى بين زنان و مردان را مى ‏پذيرد، به تساوى حقوق آن دو نيز تصريح مى ‏كند.

          [معناى تساوى در مورد حقوق زن و مرد]

          از سوى ديگر مشترك بودن دو طائفه زن و مرد در اصول مواهب وجودى، يعنى در داشتن انديشه و اراده، كه اين دو، خود مولد اختيار هستند، اقتضا مى‏كند كه زن نيز در آزادى فكر و اراده و در نتيجه در داشتن اختيار، شريك با مرد باشد، همانطور كه مرد در تصرف در جميع شؤون حيات فردى و اجتماعى خود به جز آن مواردى كه ممنوع است، استقلال دارد، زن نيز بايد استقلال داشته باشد، اسلام هم كه دين فطرى است اين استقلال و آزادى را به كاملترين وجه به زن داده، هم چنان كه در بيانات سابق گذشت.
          آرى، زن از بركت اسلام مستقل به نفس و متكى بر خويش گشت، اراده و عمل او كه تا ظهور اسلام گره خورده به اراده مرد بود، از اراده و عمل مرد جدا شد، و از تحت ولايت و قيمومت مرد در آمد، و به مقامى رسيد كه دنياى قبل از اسلام با همه قدمت خود و در همه ادوارش، چنين مقامى به زن نداده بود، مقامى به زن داد كه در هيچ گوشه از هيچ صفحه تاريخ گذشته بشر چنين مقامى براى زن نخواهيد يافت، و اعلاميه‏اى در حقوق زن همانند اعلاميه قرآن كه مى‏فرمايد:” فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ …”، نخواهيد جست.
          ليكن اين به آن معنا نيست كه هر چه از مرد خواسته‏اند از او هم خواسته باشند، در عين اينكه در زنان عواملى هست كه در مردان نيز هست، زنان از جهتى ديگر با مردان اختلاف دارند.
          (البته اين جهت كه مى‏گوييم جهت نوعى است نه شخصى، به اين معنا كه متوسط از زنان در خصوصيات كمالى، و ابزار تكامل بدنى عقب‏تر از متوسط مردان هستند).

          سخن ساده‏تر اينكه: هر چند ممكن است، يك يا دو نفر زن فوق العاده و همچنين يك يا دو نفر مرد عقب افتاده پيدا شود، ولى به شهادت علم فيزيولوژى، زنان متوسط از نظر دماغ (مغز) و قلب و شريانها و اعصاب و عضلات بدنى و وزن، با مردان متوسط الحال تفاوت دارند، يعنى ضعيفتر هستند. و همين باعث شده است كه جسم زن لطيف ‏تر و نرم ‏تر، و جسم مرد خشن تر و محكم ‏تر باشد و احساسات لطيف از قبيل دوستى و رقت قلب و ميل به جمال و زينت بر زن غالب‏تر و بيشتر از مرد باشد و در مقابل، نيروى تعقل بر مرد، غالب‏تر از زن باشد، پس حيات زن، حياتى احساسى است، هم چنان كه حيات مرد، حياتى تعقلى است.
          و به خاطر همين اختلافى كه در زن و مرد هست، اسلام در وظائف و تكاليف عمومى و اجتماعى كه قوامش با يكى از اين دو چيز يعنى تعقل و احساس است، بين زن و مرد فرق گذاشته، آنچه ارتباطش به تعقل بيشتر از احساس است (از قبيل ولايت و قضا و جنگ) را مختص به مردان كرد، و آنچه از وظائف كه ارتباطش بيشتر با احساس است تا تعقل مختص به زنان كرد، مانند پرورش اولاد و تربيت او و تدبير منزل و امثال آن، آن گاه مشقت بيشتر وظائف مرد را از اين راه جبران كرده كه: سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معناى اين در حقيقت آن است كه نخست سهم ارث هر دو را مساوى قرار داده باشد، بعدا ثلث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقه‏اى كه مرد به زن مى‏دهد).
          و به عبارتى ديگر اگر ارث مرد و زن را هيجده تومان فرض كنيم، به هر دو نه تومان داده و سپس سه تومان از آن را (كه ثلث سهم زن است) از او گرفته و به مرد بدهيم، سهم مرد دوازده تومان مى ‏شود، براى اين كه زن از نصف اين دوازده تومان هم سود مى ‏برد.
          در نتيجه، برگشت اين تقسيم به اين مى‏شود كه آنچه مال در دنيا هست دو ثلثش از آن مردان است، هم ملكيت و هم عين آن، و دو ثلث هم از آن زنان است، كه يك ثلث آن را مالك هستند، و از يك ثلث ديگر كه گفتيم در دست مرد است، سود مى‏ برند.
          پس، از آنچه كه گذشت روشن شد كه غالب مردان (نه كل آنان) در امر تدبير قوى ترند، و در نتيجه، بيشتر تدبير دنيا و يا به عبارت ديگر، توليد به دست مردان است، و بيشتر سودها و بهره ‏گيرى و يا مصرف، از آن زنان است، چون احساس زنان بر تعقل آنان غلبه دارد، (و ما انشاء اللَّه در ذيل آيات ارث توضيح بيشترى در اين باره خواهيم داد)، اسلام علاوه بر آنچه كه گذشت تسهيلات و تخفيف‏هايى نسبت به زنان رعايت نموده، كه بيان آن نيز گذشت.

          [عدم اجراى صحيح قانون به معناى نقص در قانونگذارى نيست‏]

          حال اگر بگويى اين همه ارفاق كه اسلام نسبت به زن كرده، كار خوبى نبوده است، براى اينكه همين ارفاقها زن را مفت خور و مصرفى بار مى ‏آورد، درست است كه مرد حاجت ضرورى به زن دارد، و زن از لوازم حيات بشر است، ولى براى رفع اين حاجت لازم نيست كه زن، يعنى نيمى از جمعيت بشر تخدير شود و هزينه زندگيش به گردن نيمى ديگر بيفتد، چون چنين روشى همانطور كه گفتيم زن را انگل و كسل بار مى‏آورد، و ديگر حاضر نيست سنگينى اعمال شاقه را تحمل كند، و در نتيجه موجودى پست و خوار بار مى‏آيد، و چنين موجودى به شهادت تجربه، به درد تكامل اجتماعى نمى‏ خورد.

          در پاسخ مى ‏گوييم: اين اشكال ناشى از اين است كه بين مسئله قانونگذارى و اجراى قانون، خلط شده است، وضع قوانينى كه اصلاحگر حال بشر باشد مسئله ‏اى است، و اجراء آن به روشى درست و صالح و بار آمدن مردم با تربيت شايسته، امرى ديگر، اسلام قانون صحيح و درستى در اين باره وضع كرده بود، و ليكن در مدت سير گذشته‏اش (يعنى چهارده قرن)، گرفتار مجريان غير صالح بود، اوليائى صالح و مجاهد نبود تا قوانين اسلام را بطور صحيح اجراى كنند، نتيجه‏اش هم اين شد كه احكام اسلام تاثير خود را از دست داد، و تربيت اسلامى (كه در صدر اسلام، مردان و زنان نمونه و الگويى بار آورد) متوقف شد، و بلكه به عقب برگشت.

          اين تجربه قطعى، بهترين شاهد و روشنگر گفتار ما است، كه قانون هر قدر هم صحيح باشد، ما دام كه در اثر تبليغ عملى و تربيت صالح در نفس مستقر نگردد و مردم با آن تربيت خوى نگيرند اثر خود را نمى‏بخشد، و مسلمين غير از زمان كوتاه رسول خدا (ص) و حكومت على (ع) از حكومتها و اولياى خود كه دعوى دار ولايت و سرپرستى امور آنان بودند، هيچ تربيت صالحى كه علم و عمل در آن توأم باشد نديدند اين معاويه است كه بعد از استقرار يافتن بر اريكه خلافت در منبر عراق، خطابه‏اى ايراد مى‏كند كه حاصلش اين است كه من با شما نمى جنگيدم كه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد، خودتان ميدانيد، مى‏خواهيد بگيريد و مى‏خواهيد نگيريد، بلكه براى اين با شما مى‏جنگيدم كه بر شما حكومت كنم و به اين هدف رسيدم.

          و نيز ساير خلفاى بنى اميه و بنى عباس و ساير زمامداران كه دست كمى از معاويه نداشتند، و بطور قطع اگر نورانيت خود اين دين نبود، و اگر نبود كه اين دين به نور خدايى روشن شده، كه هرگز خاموش نمى‏شود، هر چند كه كفار نخواهند، قرن‏ها قبل از اين اسلام از بين رفته بود.

          آزادى زن در تمدن غرب

          هيچ شكى نيست كه پيشگام در آزاد ساختن زن از قيد اسارت و تامين استقلال او، در اراده و عمل اسلام بوده است، و اگر غربى‏ها (در دوران اخير) قدمى در اين باره براى زنان برداشته‏اند، از اسلام تقليد كرده‏اند (و چه تقليد بدى كرده و با آن روبرو شده‏اند) و علت اينكه نتوانستند بطور كامل تقليد كنند، اين است كه احكام اسلام چون حلقه‏هاى يك زنجير به هم پيوسته است (و همچون چشم و خط و خال و ابرو است) و روش اسلام كه در اين سلسله حلقه اى بارز و مؤثرى تام التأثير است، براى همين مؤثر است كه در آن سلسله قرار دارد، و تقليدى كه غربى‏ها از خصوص اين روش كرده‏اند، تنها از صورت زليخاى اسلام نقطه خال را گرفته‏اند كه معلوم است خال به تنهايى چقدر زشت و بدقواره است.
          و سخن كوتاه اينكه، غربى ‏ها اساس روش خود را بر پايه مساوات همه جانبه زن با مرد در حقوق قرار داده ‏اند، و سالها در اين باره كوشش نموده‏اند و در اين باره وضع خلقت زن و تاخر كمالى او را (كه بيان آن بطور اجمال گذشت) در نظر نگرفته ‏اند.
          و رأى عمومى آنان تقريبا اين است كه تاخر زن در كمال و فضيلت، مستند به خلقت او نيست، بلكه مستند به سوء تربيتى است كه قرن‏ها با آن تربيت مربى شده، و از آغاز خلقت دنيا تا كنون، در محدوديت مصنوعى به سر برده است، و گرنه طبيعت و خلقت زن با مرد فرقى ندارد.
          ايراد و اشكالى كه به اين سخن متوجه است اين است كه همانطور كه خود غربيها اعتراف كرده‏اند، اجتماع از قديم‏ترين روز شكل گرفتنش بطور اجمال و سربسته حكم به تاخر كمال زن از مرد كرده، و اگر طبيعت زن و مرد يك نوع بود، قطعا و قهرا خلاف آن حكم هر چند در زمانى كوتاه ظاهر مى ‏شد، و نيز خلقت اعضاى رئيسه و غير رئيسه زن، در طول تاريخ تغيير وضع مى ‏داد، و مانند خلقت مرد، مى ‏شد.
          مؤيد اين سخن روش خود غربى ‏ها است كه با اينكه سال‏ها است كوشيده و نهايت درجه عنايت خود را به كار برده‏اند تا زن را از عقب ماندگى نجات بخشيده و تقدم و ارتقاى او را فراهم كنند، تا كنون نتوانسته‏اند بين زن و مرد تساوى برقرار سازند، و پيوسته آمارگيرى‏ هاى جهان اين نتيجه را ارائه مى ‏دهد كه در اين كشورها در مشاغلى كه اسلام زن را از آن محروم كرده، يعنى قضا و ولايت و جنگ، اكثريت و تقدم براى مردان بوده، و همواره عده ‏اى كمتر از زنان عهده ‏دار اينگونه مشاغل شده ‏اند.
          و اما اينكه غربى ‏ها از اين تبليغاتى كه در تساوى حقوق زن و مرد كردند، و از تلاشهايى كه در اين مسير نموده ‏اند، چه نتائجى عايدشان شد در فصلى جداگانه تا آنجا كه برايمان ممكن باشد انشاء اللَّه شرح خواهيم داد.

          (ترجمه تفسير الميزان ،ج 2 ص 409-418)

           
        • دختران را زنده به گور مى‏كرد، اولين قبيله ‏اى كه دست به چنين جنايتى زد، قبيله بنو تميم بود، و به خاطر پيشامدى بود كه در آن قبيله رخ داد، و آن اين بود كه با نعمان بن منذر جنگ كردند، و عده‏اى از دخترانشان اسير شدند كه داستانشان معروف است، و از شدت خشم تصميم گرفتند دختران خود را خود به قتل برسانند، و زنده دفن كنند
          تصميم گرفتند – زنده بگور بكنند – به قتل برسانند – زنده دفن كنند-
          چرا دروغ مي گي مرتضا .چرا براي درست نشون دادن مكتبت همه مردم دنيارو بد و خراب نشون مي دي .آيا اين كار انشاني و درسته؟ تو وجدان داري كه يك نفر رو جمع مي بندي تا خواننده فكر كنه همه اين جوري بودن؟
          قیس بن عاصم رفت تا زناني رو كه اسير بودن بگيره شاه گفت هركي مي خواد برگرده و دخترش برنگشت و اون عهد كرد كه از اين به بعد زنش هرچه دختر بزاد اونا رو مي كشه و به قول تاريخ شما 9 تا از دختراشو كشت. اين ميشن همه ؟ شماعادت داريد نقطه ضعف اينو و اونو بيرون بكشيد تا نقطه ضعف خودتون پيدا نشه بالابري پايين بياي اين زني كه تو اسلامه تو سري خوره .هي شعار نديد كه ما زنو آزاد كرديم اگه راست مي گي برو اول فك و فاميلاي خودتو از اون زندوني كه به اسم چادر براشون ساختيد نجات بده بعد بيا حرف از آزادي بزن . ما سي ساله كه شمارو تجربه مي كنيم و سي ساله كه غيراز دروغ و تهمت و شايعه پراكني و خراب كردن اين و اون چيزي از شما نديديم .شماهمه تون يه مشت دروغگوييد كه جز تهمت و افترا كاري نداريد .نگاه كن به چپ و راست و ميانه .افغاني ها مجسمه بودارو منفجر ميكنند عراقي ها داعش رو ميارند تا زناشونو با برقع و دركنار مرد به خيابون برن شماهم كه ديگه نيازي نيست چيزي براتون بگم چون از بخشنامه هايي كه زنارو وادار مي كنه با چادر در حالي كه با دندون اونو گرفتن كار كنند فراوون صادر مي كنيد. شما فقط بلديد دروغ بگيد .نوشتي كه قبل ازاسلام زنا حق فعاليت مستقل اقتصادي نداشتند و ارث هم به اونا نمي رسيد . اي دروغگو . پس خديجه چي بود .خدا ما رو از شرهمه ي دروغگوهاي تاريخ خلاص كنه.

           
          • اولا مودب باش

            ثانیا در بحث های تاریخی کلی هم کسی روی یک مورد دو مورد خلاف حساب باز نمیکنه.،مورد خدیجه استثناست
            و بحثی که مرحوم علامه داشتند مربوط به گذشته های دور تا ظهور اسلام است ،بنابر این به مطالب دقت کن و روی غیظ و نفرت حرف نزن و ادب در گفتار هم یادت نرود.
            حالا واقعا دقیق اون بحثهای المیزان رو خوندی؟

             
  4. دوناتلو (Donatello )مجسمه حبقوق يا حزقيال نبى را چنان بد قواره تراشيد كه اين اثر به مجسمه پيغمبر كله كدويي شهرت يافت ، فردوسى به شيوه خودش با قرار دادن قهرمانان گزيده اش در بازى تقدير در داستان رستم و سهراب براى نخستين بار رستم را چون انسانى ندانمكار تصوير مى كند .اما آيا معناى اين اثر در همين قشر متوقف مى شود ؟

     
    • دوستان ارجمند اين جمله بخشى از دنباله كامنت زير بود كه در إن هسته هاى تراژيك تراژدى اوديپ را با رستم و سهراب مقايسه كرده بودم ؛اما متأسفانه به علت كپى پيست اشتباهى تنها همين يك جمله ظاهر شده و مابقى پاك شده است .چكيده مطلب اين است كه رستم و سهراب يك تراژدى تمام و كمال و بسيار مستثنا در تاريخ ادبيات ماست ؛مستثنا از آن روزكه همه عناصر تراژدى يونانى گويي از تئاتر وارد حماسه كرده است ؛ عناصرى چون درآويزى قهرمان با تقدير از طريق گريز يا رويارويي ، ناتوانى پهلوانان خردمند و بزرگ در برابر قضاء و ندانمكارى هاى بى پيشينه آنها در عين قدرت و بخردانگى شان در سناريوى از پيش رقم خورده و سرانجام پيروزى زمان بر انسان .همه اين عناصر هم در رستم و سهراب و هم در او يپ هست .دو شاهد از فردوسى :
      قضا چون ز گردون فروهشت پر
      همه عاقلان كور گردند و كر
      يا پهلوانان كىخسرو در آستانه حركت به سوى إوردگاه مى گويند
      ز مادر همه مرگ را زاده ايم
      همه بنده ايم ار چه آزاده ايم
      بنده چه ؟بنده زمان ،مرگ و همه آنچه سهم آزادى ما با آن در مى آويزد و غالبا همچون او ديپوس سرانجام مغلوبش مى شود . در ادامه آمده بود كه اين ديدن انسان همچون انسان با همه توانايي ها و ناتوانايي هايش پيشگامان رنسانس را برانكيخت تا به جاى آثار خشك و پر تكلف متكلمان مسيحى به هنر و ادبيات انسانى تر روم و يونان باستان روى آورند .نقاشان و پيكر تراشان كوشيدند چهره و پيكره قديسان و حتى عيسى مسيح را در قالب انسانى داراى گوشت و پوست و مقدرات زمينى نشان دهند . در همين جا مثال مجسمه دوناتلو آورده ام .
      نكته ديگر چكيده اى از داستان اوديپ و هولناك بودن دو گناه پدر كشى و زنا با محارم بود كه برخلاف زبانزد رايج نه همچون فضيلت يك فرهنگ بل چون دو گناه مطرح مى شود كه فرويد ريشه إن را در مرحله اى از رشد روانى كودك مى داند كه با حضور پدر همچون رباينده مادر إغاز مى شود و اگر به درستى از سرگذرانده نشود عقده اديپ وخيم مى شود. از نظر فروبد اين مكانيسم هاى رشد روانى هر انسانى است ؛خواه شرقى و خواه غربى .فرويد كه كم تر با بيماران شرقى سر و كار داشته است ، عقده پدر كشى در شرق را در آثارى چون عهد عتيق بر رسى كرده است .از جمله در كتاب موسى و يكتا پرستى .
      با اين فرض كه خواننده تراژدى او يپ را خوانده يا مى تواند چكيده اش را از اينترنت در آورد به بيان تأملات شخصى خود بسنده مى كنم .پاسخ معماى ابوالهول انسان است .اينكه او يپ به معما پاسخ مى دهد از هوش و خرد بى همتاى او خبر مى دهد ،اما همين آدم مرتكب نابخردى هاى شگفت انگيزى چون كشتن پدرش مى شود بى إنكه فكر كند اين پيرمرد شايد همان پدرم باشد .در پايان است كه تاره دستگيرمان مى شود كه كه هم پاسخ بخردانه به معماى ابوالهول و هم ندانمكارى هاى نابخردانه اوديپ همه به تعبير هگل مكر عقل و به تعبير فردوسى فريب زمانه بوده يا كار بودنى بوده است .باز نكته اى ديگر :پاسخ معماى ابوالهول تنها انسان نيست بل بيشتر بندگى انسان در زمان است ؛بندگى به معناى در بند بودن .چرا چون انسان است مه در طفوليت چهارپا راه مى رود و بزرگتر كه شد دوپا و پير كه شد با عصا يا سه پا راه مى رود ؛بله ،رستم إزاده و خردمند است و سهراب نيز بى تميز نيست ،اما حماسه سراى توس در رستم و سهراب آنها را در برابر زمان و مرگ قرار مى دهد و اين سبب ساز ندانم كارى هردوست ،به طورى مه دست كم در مورد رستم آزموده و سالخورده خوااننده ممكن است بپرسد : آيا اين همان رستم هميشگى است و راوى خود بگويد :
      يكى داستانى است پر آب چشم
      دل نازك از رستم آيد به خشم
      شاد باشيد

       
  5. ريشه ها ١٤٩( ادامه قسمت ٤٩ ذيل پست قبلى )
    سرزمين مادرى -پدرى
    فرض كنيد اصلا روانكاوى جديد و يافته هايي كه عقده اديپ يا پدركشى ،كهن الگو ،انيما و انيموس ، نام پدر و مانند اين ها ناميده شده اند ،اصلا وجود نداشتند . در اين صورت اسطوره هاى باستانى نيز مشكل مى توانستند با ذهنيت مدرن پيوندى بر قرار كنند و تنها به موضوع تتبعات نسخه شناسان و عتيقه هاى موزه اى تقليل مى يافتند..البته روانكاوى مثالى است براى همه ابزار علمى مدرن كه راه هاى تازه اى براى نقد و تحليل آثار گذشته بدست داده اند .اگر نخستين پيشگامان رنسانس( نوزايي) در فلورانس قرون ١٤و١٥ آهنگ جستجوى ريشه هاى آزادى خود در هنر و ادبيات يونان و روم باستان نمى كردند ،دويست سال بعد نوزايي علمى و صنعتى نيز رخ نمى داد .پيشگامان نوزايي إن قدر كودك نبودند كه يادإورى نقادانه آثار فرهنگ گذشته را لازمه پيله شكافى انسان قرون وسطايي و گذار وى به جهان مدرن آينده ندانند .انسان فردا شايد خود را از تمامى گذشته آزاد تصور كند و بر هرآنچه به گذشته زندگينامه اى تاريخى اش تعلق دارد ناسزا و لعنت بارد ،اما گيرم كه فرد بتواند چنين كند ،اما هيچ دگرگونى فرهنگى و اجتماعى راستين و مؤثرى بدون روى آورى به گذشته و فهم آنچه ريشه هاى ديرينه مصايب كنونى است رخ نمى دهد .شوربختانه در چهار صد سال اخير ذهن ايرانى در تفكر جدى تنبل شده است .پيشگامان رنسانس دريافتند كه هزار سال جهل و خفقان و ترس و ركود فكرى قرون وسطايي جز خون و مصيبت و جنگ هاى ابلهانه حاصلى به بار نياورده بود .دردمنان ميهن دريافتند كه زمانى در روم و يونان باستان با همه مشقات خاصش ،انديشه و روان انسان ها إن قدر آزاد بوده تا بتواند آثارى بزرگى در ادبيات و هنر خلق كند .اين به مفهوم بازگشت به عهد بوق نبود و نبوده است .چنانكه اكنون در هزاره سوم نيز متفكرانى كه خودشان ژرف تر و عالمانه تر از ما برخى از آسيب هاى جهان مدرن را نقد مى كنند ،مقصودشان بازگشت به قرون وسطى نيست .وجدان هاى شريف به راه هايي براى آينده بهتر مى انديشند ؛در همه جاى جهان .
    بارى ،اگر پشگامان رنسانس گرد و خاك تراژدى فراموش شده اوديپ را نمى زدودند ،يافته فرويد نيز انسان مدرن را متوجه حقايق فرازمانى نهفته در اين تراژدى باستانى نمى كرد .آيا سوفوكل خود متوجه آن حقيقتى كه چگونگى نزاع فرزندان و پدران را در تاريخ غرب فرانموده بود شده بود ؟ آرى اما نه آن چنان كه ريشه هاى نهان آن را در روان انسان يابد .هاتف معبد دلفى پيش پيش به او ديپ مى گويد كه تو پدر خود را خواهى كشت و با مادر خود ازدواج خواهى كرد .اوديپ از اين پس مى كوشد تا از سرنوشت خود بگريزد اما سرانجام ناخواسته تقدير بر او نازل مى شود .سوفوكل رازى را كه از گشودنش عاجز است تقدير مى نامد .
    فردوسى اما در سده دهم ميلادى و چهارم هجرى قرن ها پيش از رنسانس ايرانيان به انديشيدن در نامه هاى باستان فرامى خواند ،او نيز كهن الگوى ايرانى نزاع فرزندان و پدران را در شاهكارى تراژيك و بس شگفت و درد انگيز بيان مى كند .او نيز چون سوفوكل به بازى بخت و قضاء و فريب زمانه اشاره مى كند .اين روح سترگ و آزاده در برابر آنچه ناشناختنى است ،شگفتى خود را پنهان نمى دارد .يك ناشناختنى بزرگ يزدان جهان آفرينى است كه در برابر او فردوسى بسنده به يك كلام مى كند :به هستى اش بايد كه خستو شوى .همين و بس .يزدان رستم خدايي است كه به هيچ شريعت يا دين يا معبدى تعلق ندارد .در هر جايي مى توان او را نيايش كرد .و از او نيرو طلبيد . جز اين آنچه اهميت دارد خويشكارى گيتيانه اخلاقى و نگه داشت ميهن از دست اهريمنان است .تميز راه هاى اين خويشكارى با خرد انسانى است .كتاب مقدسى در كار نيست .ناشناختنى ديگر همانى است كه تقدير ناميده مى شود .در برابر تقدير ناشناختنى يا راز فردوسى گرچه گاه شكوه مى كند اما در كل خاموشى را به پرگويي ترجيح مى دهد ،گويي نيك مى داند كه ناشناختنى همواره ميدانى بوده براى جولان شيادان ،توهم پراكنان ،عوامفريبان ، زور مندانى كه از ترس و جهل و خرافه تغذيه مى كنند ،اشرار ستيزه جويي كه از نفرت و ويرانگرى كسب هويت مى كنند ،آزمندانى كه جز سود خود نمى جويند ،و شايد هم قديسان .
    در داستان رستم و سهراب نيز حكيم توس ما را با رازى مواجه مى كند كه خود آن را به فريب زمانه و نزول مرگ و كار بودنى تعبير مى كند .قهرمانان اين داستان در سطح آگاهانه بازيچه هاى تقديرى از پيش محتوم مى نمايند .مضمون اصلى چگونگى در آويزى آنها با تقدير و احساس مبهمى است كه در اين باره دارند

     
  6. با سلام

    من بشخصه از پیشنهاد خردمندانه جناب آقای نوریزاد استقبال می کنم ،امیدوارم دیگر دوستان نیز در این بحث ها شرکت کنند و نقطه نظرات خویش را ابراز کنند ،البته از جناب دانشجو هم خواهش می کنیم که در هر نوبت مطالب را مختصرتر و کوتاهتر مطرح کنند ،و از تلنبار کردن مطالب گوناگون بپرهیزند ،تا ما را بزحمت بررسی و تایپ طولانی گرفتار نکنند! زیرا طرح اشکال و سوال در مسائل فکری امر آسانی است ،و آنچه که مشکل است حل اشکال است.
    بهر حال موجز نویسی و منظم نویسی از اقتضائات بحث در این فضاهاست.

    از همه کاربران و همینطور جناب نوریزاد که امکان چنین تضارب آرائی را فراهم نموده اند سپاسگزارم.

    یا علی

     
  7. بنام خدا

    با سلام به کاربران و جناب دانشجو

    مطابق معمول ،مطالب مختلفی را بهم آمیختید و استنتاج های ناروایی کردید ،خصوصا در باب زندگی پیامبر اسلام علیه السلام ،البته باز همان سیره “بی ماخذ” سخن گفتن را نیز ادامه دادید که قبلا هم عرض کردم آفت بزرگی در امر تحقیق و پژوهش است ،از این جهت گمان من هنوز این است که شما مطالبی را از اشخاص یا سایت هایی کپی برداری می کنید ،بی آنکه در باب منابع تحقیق و برداشت های خود تامل کنید،قبلا نیز گفتم توجه داشته باشید که اینجا فقط بحث میان من و شما نیست ،شما ممکن است اینجا مطالبی را بهم بیامیزید و نسخه پیچی باصطلاح روشنفکرانه کنید و برخی نیز برای شما هورا بکشند تا گمان کنید مطلب مهمی به بازار معرفت عرضه داشته اید ،خیر مطالب ما وقتی در این سایت ثبت شد ،برای همیشه تاریخ در فضای نت مجازی می ماند ،و بغیر از من نیز ممکن است افرادی اجزاء و مفردات تحلیلی گفتار شما را پیگیری تاریخی و غیر تاریخی کنند ،بنابر این توصیه من این تامل و احتیاط در گفتار ،و استناد مطالب به فاکت ها و سند های دقیق است ،ضمنا خوب است از هیجانی و خطابی نوشتن پرهیز کنید که هیجانی و حماسی سخن گفتن ضامن وثاقت و استحکام استدلالها و گفتارها نیست.
    مطالب مختلفی را مطرح کردید که به اقتضای فرصت و توان به آنها می پردازم:

    1-گفته اید :
    “” کسی جرات نکرده است صریح و بی پرده بگوید و بنویسد که محمد اشتباه کرده است. نان از بغل دین خورها تا توانسته اند درباب مزیت کارهای صاحب دین تبلیغ کرده ، و برای درست جلوه دادن اعمال پیامبر اسلام ، از هرروشی استفاده کرده ؛ و کار را به جایی رسانده اند که حتی ، ازدواج دختران را در سن 9 سالگی صواب و ثواب ، خوانده اند””.

    شما در این بیان هیجانی و حماسی خواسته اید باصطلاح “تابو شکنی” کرده باشید ،و گروهی از مومنان اعم ازعالمان دینی و مومنان به پیامبر اسلام و عصمت آنحضرت را به “نان از بغل دین خورها” تعبیر کرده اید ،که این تهمت ها زشت و غیر اخلاقی است ،لا اقل اندکی در تفکر و گفتارتان راه احتمال “ایمان واقعی به پیامبر و وحی و عشق به او ” را هم باز کنید. بنابر این از اینگونه امور ضد اخلاق بپرهیزید.

    اما شاهد بر مدعای غیر اخلاقی فوق را این جمله قرار داده اید که:
    “”کار را به جایی رسانده اند که حتی ، ازدواج دختران را در سن 9 سالگی صواب و ثواب ، خوانده اند””.

    این اشاره به مساله نکاح پیامبر اسلام با عائشه دختر ابوبکر است که تنها همسر باکره آن حضرت بوده است ،شما و برخی دیگر این مطلب را دائم تکرار می کنید ،بی تامل در جنبه های تاریخی و قبیله ای و سنت های موجود بین اعراب صدر اسلام ،و بی تامل به جغرافیای اقلیمی خاص شبه جزیره عربستان ،در اینجا شما از نکاتی غفلت می کنید، اینکه :

    1-ازدواج و دختر دادن به قبائل و طوائف و اشخاص دارای حسب و نسب شریف ،امری رایج و سبب افتخار و انس و الفت های مابین طوائف و قبایل عرب بوده است ،در مورد بحث ما (یعنی نکاح عایشه با پیامبر) نیز ازدواج و پیوند بین قبیله “طی” که قبیله ابوبکر بوده است و قبیله “قریش” که قبیله پیامبر بوده است و از شرافت بالایی نیز برخوردار بوده است ،یکی از مایه های افتخار برای قبیله “طی” و شخص ابوبکر با آن سابقه ارادت به پیامبر بوده است ،تا جایی که بتعبیر قرآن “یار غار” پیامبر بوده است ،بنابر این اساس اینگونه نکاح ها چنین ریشه های تاریخی و جغرافیایی بوده است ،در این مورد نه تنها عدم ارتضائی یا اکراهی از سوی ابوبکر و عایشه در تاریخ ثبت نشده است ،بلکه بخلاف آن ،آنچه هست افتخار و تفاخر ابوبکر به انتساب به دودمان نبوی ،همینطور افتخار و تفاخر عایشه به همسری رسول اکرم بوده است ،تا جایی که در تاریخ هست که باقتضائات خاص زنانه عایشه بسیار بر همسران دیگر پیامبر که میان سال یا پیر بوده اند ،تفاخر می کرده است ،البته بشهادت تاریخ عشق و محبت هم دو طرفه بوده است ، هم پیامبر بسیار “حمیراء=عایشه” را دوست داشت ، و هم عایشه عشق و محبت ویژه ای به آن بزرگوار داشت ،بنابر این من نمیدانم با این ظرف و ظروف و واقعیت مساله چه انگیزه ای است که کسانی مثل شما بعد از هزار و اندی سال به چنین موضوعاتی اهتمام می ورزید و یکطرفه به استنتاج های خاص می پردازید.

    2-ازدواج با دختران رشیده که از نظر جسمی ،دارای توانائی بالایی بوده اند در قبایل عرب ،مخصوصا در مناطق گرمسیری که بلوغ جنسی دختران زودتر فرا می رسد وجود داشته و امر مرسومی بوده است،هرچند از نظر سنی بزرگ نبوده باشند.خوب است بدانید حتی از اولین خواستگارهای حضرت زهرا علیها سلام ،خود ابوبکر بوده است، و همینطور عمربن الخطاب، در حالی که حضرت زهرا علیها سلام نه سال و ابوبکر حدود پنجاه سال سن داشته است.
    آری اگر دختر ضعیف بوده باشدگرچه به سن بلوغ هم رسیده باشد ،رضایت به ازدواج نمی دادند،مانند خواستگاری عمر از ام کلثوم ،که خود عمر از ازدواج با او منصرف شد.

    3- در مورد عائشه نیز مطلب چنین بوده است،اصل ازدواج با عایشه در مکه بود ،اما نکاح و زفاف با او بعد از هجرت به مدینه واقع شد ،یعنی در زمانی که عایشه در سن 9 سالگی بر حسب وضعیت جفرافیایی شبه جزیره عربستان ،یک زن بالغه و رشیده ،از نظر قوای جسمی و عقلی برای امر نکاح بوده است ،نه یک طفل نه ساله آنگونه که شما در مناطق سردسیر مشاهده می کنید که کودکی ضعیف و نارس بنظر می رسد، و چنانکه عرض شد این نکاح و التیام طائفه ای و قبیله ای با رضایت بل افتخار تام و تمام ابوبکر و عایشه بوده است ،نه اکراه و عدم تمایل.
    از این گفتار معلوم شد که اساس این عبارت شما که :
    “””پدران و مادران ِ فریب خورده ، به صرف اعتماد به دروغگویان و شیادان ، بی خبر از پیامد کارشان ، جگرگوشه های خود را ندانسته ، به نام خانه ی بخت ، به خانه ی بدبختی فرستاده اند.
    چرا ؟
    چون پیشوای قدیس شان ، هم او که معصوم و بی گناه خوانده می شود و تا درجه ی خدایی بالا رفته ( سبحان الله ) در سن پنجاه و چند سالگی ، مبادرت به ازدواج با دخترکی 9 ساله کرده است.
    دراین جا ریشه ی یکی از فجایع تاریخی ، خود را نشان می دهد””.
    (پایان نقل قول)
    بر امری بی اساس استوار است.اصل مساله (مقیس علیه) گفتار شما که روشن شد ،اما در مورد نکاح از طرف اولیاء طفل به نکاتی توجه کنید:
    در این مساله فروض مختلفی مطرح است:
    الف-دختر باکره بالغه رشیده باشد بر حسب عرف ،یعنی هم به سن بلوغ (اقلا 9 سال) رسیده باشد و علاوه بر آن رشیده عقلی هم باشد که این بر حسب مناطق جغرافیایی ممکن است متفاوت باشد،در اینجا بر حسب روایات هم اذن دختر باکره شرط است و هم اذن ولی او (پدر یا جد پدری) ،البته در روایات در این مورد اختلاف وجود دارد ،اما فتوای فقهاء بر لزوم احراز اذن “ولی” و “دختر باکره” مبنی بر احتیاط است ،وگرنه در برخی روایات اذن ولی لازم دانسته نشده است ،یا بین نکاح موقت و دائم تفصیل داده شده است .
    نکته آن احتیاط در لزوم اذن ولی هم روشن است ،اینکه ولی چون سرد و گرم روزگار را چشیده است ،و دختر دارای تجربه کاملی نیست ،چنین نظارتی از سوی شارع در نظر گرفته شده است.

    ب- دختر یا بتعبیر دقیقتر زنی “ثیبه”=غیر باکره باشد ،یعنی بکارت او در اثر نکاح صحیح شرعی زایل شده باشد ،حال به طلاق از همسر خویش جدا شده باشد ،یا به موت همسر ،در این فرض هیچگونه حق دخالتی برای “ولی یا اولیاء عقد” وجود ندارد ،و علی الفرض” بالغه رشیده ثیبه” در چگونگی ازدواج خویش آزاد است.

    ج- تزویج دختر یا پسر نابالغ به یکدیگر مثلا پسر عمو و دختر عموی نابالغ ولی هم سن و سال (بر اساس رسوم قبیله ای و منطقه ای که مبتنی بر برخی رسوم و حسن ظن های فامیلی یا دوستانه است) ،در اینجا صحت عقد ازدواج مبتنی بر رعایت مصلحت و غبطه آن اطفال از سوی اولیاء طرفین نکاح است ،بطوری که اگر بعد از بلوغ طرفین نکاح “دختر و پسر نابالغ هم سن و سال” پی به عدم وجود مصلحت بردند،عقد عقد فضولی است و آندو بعد از بلوغ مختارند که عقد را فسخ کنند.

    د-تزویج دختر بالغ یا نابالغ به به مردان بزرگسال:
    در این فرض علاوه بر لزوم مراعات دقیق مصلحت و غبطه دختر ،مساله لزوم مراعات “کفو بودن” نیز مطرح است ،که باز اینها به تفاوت مناطق جغرافیایی متفاوت می شود ،مثلا چنانکه عرض شد در عربستان یا مناطق حاره ممکن است یک دختر 9-10 ساله از حیث رشد بدنی و عقلی معادل دختری بیست ساله در مناطق دیگر یا حتی از او قویتر باشد، این بلحاظ مکانهای مختلف مختلف می شود،به این نکته هم باید توجه شود که مساله مباشرت (نزدیکی) در همان فروضی هم که دختر قابلیت بدنی (مثلا در مناطق حاره) را دارد باز موکول به سن بلوغ است ،مثل همان مورد نکاح پیامبر با عایشه که عقد ازدواج با رضایت طرفین در مکه واقع شد و مساله نکاح و زفاف در مدینه صورت گرفت.
    من گمانم این است که غالبا این فرض مورد ایراد امثال شماست ، اما چنانکه عرض کردم ،این نوع تزویج اولا موکول به لزوم رعایت مصلحت واقعی دختر از سوی ولی اوست ، و طبع قضیه و پیوند نسبی و رافت و شفقتی که پدر یا جد پدری نسبت به فرزند خویش دارد این است که با دقت و وسواس کامل مصلحت دختر را مراعات کند ، و اگر فرضا احراز شود که آن مصلحت حدوثا یا بقائا مراعات نشده باشد ،عقد فضولی است و دختر بعد از بلوغ اختیار فسخ آن عقد را دارد.
    و نکته دوم هم لزوم مراعات “کفوئت”=همسانی و هم شانی از حیث سن و سال است،در اینجا من نظر شما را به یک پرسش و پاسخ که با مرحوم استاد آیت الله منتظری قدس سره شده است جلب می کنم :
    از ایشان سوال شده است که : “آیا کفو شرعی و عرفی شامل اختلاف سن دختر و مردی که با او ازدواج نموده و دختر از ولی خود اجازه اخذ ننموده است می شود یا خیر ؟””.
    ایشان در پاسخ نوشته اند :
    “”اگر اختلاف سن آنها بقدری باشد که عرفا غیر متناسب به همدیگر باشند کفو عرفی محسوب نمی شوند””.
    (رساله استفتائات فقیه عالیقدر آیت الله منتظری ،ص 208 ،سوال 643).

    بنابر این ملاحظه می کنید که در این مساله آن مطالبی که شما با هیجان و بصورت حماسی بیان می کنید مطرح نیست.زیرا مساله هم موکول به رعایت مصلحت دقیق و جبران آن بفسخ در صورت کشف خلاف است ،و هم موکول به رعایت کفوئت شرعی و عرفی است.
    آری من از سوء استفاده ها یا بی وجدانی ها یا جهالت های اولیاء دختر در این زمینه دفاع نمی کنم ،بنظرم آن را می توان با نظارت ها و محدودیت های قانونی از سوی حکومت اسلامی قاعده مند تر کرد ،یا برای عدم رعایت مصلحت و غبطه فرزند حتی می توان مجازات و تحدید قانونی کرد،یا مثلا برای همان جنبه لزوم رعایت “کفوئت”= همسانی عرفی که شامل لزوم اجتناب از تفاوت سن های فاحش می شود،نیز می توان “تحدید و نظارت و مجازات قانونی” اعمال کرد ،این بنظر من بعهده تقنین و حکومت اسلامی است ،و من از نارسائی ها در این زمینه دفاع نمی کنم ،اینجا اشاره کنم مرحوم استاد عالیقدر آیت الله منتظری ،علاوه بر نظر راهگشای فوق ،در باب سن مجازات کیفری نیز نظریه و راه حل مهمی گشوده اند که در وقت مقتضی بیان خواهد شد ،و من امیدوارم مسولان جمهوری اسلامی به اینگونه راه گشائی های آن فقیه برجسته و والامقام در مسیر رفع اینگونه معضلات توجه کافی مبذول دارند.

    2-گفته اید :
    “””دراین جا ریشه ی یکی از فجایع تاریخی ، خود را نشان می دهد.
    اگر زنی به دلیل بیزاری از مسائل جنسی که به طور طبیعی در ازدواج هایی با سن کم بوجود می آید ، دچار بیماری های روانی شده و سبب شود تا درتربیت فرزند ناتوان گردد ، بهتر است به جای سرزنش او ، به علل مشکل آفرین توجه کرد.
    اگر بلایی که در کودکی برسر بعضی زنان می آید و سبب بیزاری از مرد و مرد ستیزی او می گردد ، را مورد توجه قرار دهیم ، شاید از بار جرائم مخفی و آشکار بکاهیم .
    اگر زنی به دلیل ناتوانی و مقابله به مثل ، به سوی فریبکاری می رود ، یا رنج و سرکوب های دوران کودکی سبب کشش او به مردی غیراز شوهر تحمیلی اش می گردد ، بهتر است به جای سنگ وننگ ، عوامل ایجاد کننده ی جرم را بشناسیم.
    به جای قیل و قال ، و یافتن راه های خشن ، ریشه های این مشکلات را پیگیری نماییم و بی ترس از هوچی گری كساني که با اندیشیدن بیگانه اند ، وچون توتی گوینده ی سخن دیگرانند ، به فکر حل مشکلات به طور اساسی ، و قطع ریشه ی درخت ِ جرم زا باشیم.
    تنبل ها ، و ترسوها می خواهند کارهای بزرگ را با وقت و هزینه ی کم ، سروسامان دهند ؛ و بهترین راه برای نادان جماعت ، کوتاه ترین و آسان ترین راه است ، و این راهِ سهل و کوتاه ، معمولا استفاده از خشونت می باشد. زنی گناهی کرد، او را سنگسار کنید . کسی ، كسي را کشت او را اعدام کنید. مردی دزدی کرد ، دستش را ببرید. مخالفی حرفی زد دهانش را بدوزید.
    بی خردان ، با زور و چماق می خواهند معضلات و مشکلات اجتماعی را حل کنند ؛ و چنان کور و کرند که سی و اندی سال حکومت زور و چماق ، و نتایج اسف بارش را که حاکی از افزایش جرم و جنایت است را نمی بینند ؛ و بازهم در افکارشان تعصب می ورزند””.
    (پایان نقل قول)

    این قسمت های گفتار شما همان چیزی است که من از آن تعبیر به “حماسه سرائی” و “خطابه و تبلیغات دین ستیزانه” می کنم ،لزومی به پرداختن به این گفتارهای هیجانی ندارم ،فقط بگویم برخی مطالبی هم که مطرح می کنید فوق دانش و تخصص شماست (البته من هنوز بر میزان تحصیلات و سواد تخصصی شما واقف نیستم) ،ایکاش می گفتید چکاره اید که در انواع و اقسام مسائل تخصصی تاریخی و فقهی و اجتماعی و روان شناسانه ابراز نظرات هیجانی و حماسی می کنید ،آنهم به این صورت های بدون انسجام و استناد روشن ،مثلا به طلیعه این بخش از گفتارتان که مبتنی بر همان اساس هایی است که بی پایگی انها معلوم شد ،توجه کنید :
    “””دراین جا ریشه ی یکی از فجایع تاریخی ، خود را نشان می دهد.
    اگر زنی به دلیل بیزاری از مسائل جنسی که به طور طبیعی در ازدواج هایی با سن کم بوجود می آید ، دچار بیماری های روانی شده و سبب شود تا درتربیت فرزند ناتوان گردد ، بهتر است به جای سرزنش او ، به علل مشکل آفرین توجه کرد.
    اگر بلایی که در کودکی برسر بعضی زنان می آید و سبب بیزاری از مرد و مرد ستیزی او می گردد ، را مورد توجه قرار دهیم ، شاید از بار جرائم مخفی و آشکار بکاهیم .
    اگر زنی به دلیل ناتوانی و مقابله به مثل ، به سوی فریبکاری می رود ، یا رنج و سرکوب های دوران کودکی سبب کشش او به مردی غیراز شوهر تحمیلی اش می گردد ، بهتر است به جای سنگ وننگ ، عوامل ایجاد کننده ی جرم را بشناسیم””.
    (پایان نقل قول)

    جناب دانشجو! شما در اینجا بر همان اساس باطلی که گذاشته اید و بیان شد،با یک بیان حماسی به شتاتی از مسائل گوناگون پرداخته اید ،مگر شما مورخ یا تحلیلگر تاریخید که از ریشه های تاریخی سخن می گویید؟
    مگر شما روان شناس و متخصص روان شناسی هستید که بحث های روان شناسی را اینطور جازمانه مطرح می کنید؟
    مگر شما “روان شناسی جنسی” خوانده اید که از “بیزاری جنسی زنان” سخن می گویید و هرچیزی را بهر چیزی ربط می دهید؟
    و مگر شما همه آمارهای مربوط به مسائل این چنینی را واکاوی کرده اید که اینطور احکام کلی صادر می کنید؟
    بر من واضح است که شما این تخصص ها را ندارید ،این از نحوه ارزیابی های یکسویه و غیر مستند شما لایح و واضح است ،اما بنظرم نکته اساسی در این رویکردها همان مساله “شاه انشاء” علیه السلام است که در پایان عبارت شماست :
    “”بهتر است به جای سنگ وننگ ، عوامل ایجاد کننده ی جرم را بشناسیم””.
    شما غالبا با ارتباط دادن سائل بیربط و غیر مستند بهم ،در صدد همان که بارها گفته ام هستید “دین ستیزی و ریشه کنی ادیان و اسلام”.

    3-در ادامه گفته اید :
    “”
    همه ی ما کم و بیش از تاریخ اسلام با خبریم ؛ و می دانیم که در پیش از اسلام ، اعراب ازدواج های گوناگونی داشتند. ازدواج به سبک فعلی ، یا صداق. متعه ، یا صیغه کردن.. ازدواج با کنیزان ، یا اماء. ازدواج موقت که درآن پسر بزرگ حق داشت با مادران ناتنی بیوه شده اش ازدواج کند. ازدواج ِ شغار که درآن مبادله خواهر یا دختر انجام می شد. ازدواج رهط یا ازدواج مشارکتی بین یک مرد و چند زن. ازدواج مردی با دو خواهر در یک زمان. ازدواج مخادنه یا به قول امروزی ها همباشی ، که درغرب درحال رواج است. ازدواج استبضاع که کم و بیش شبیه به ازدواجی است که افلاتون در مدینه فاضله می گوید. ازدواج تعویضی که درآن به دلخواه همسران معاوضه می شوند و ….””.
    (پایان نقل قول)

    من اجمالا از وجود نکاح “شغار” در عصر جاهلیت با خبرم ،و این نکاح البته در کتب فقهی نامبرده شده است و در اسلام ابطال شده است ،همینطور نکاح دو خواهر تواما که در اسلام تحریم و ممنوع شد،اما سوالم از شما این است که سند شما در باره وجود اینگونه نکاح ها:
    1-متعه یا صیغه
    2-. ازدواج موقت که درآن پسر بزرگ حق داشت با مادران ناتنی بیوه شده اش ازدواج کند.
    3- ازدواج رهط یا ازدواج مشارکتی بین یک مرد و چند زن.
    4- ازدواج مردی با دو خواهر در یک زمان.
    5- ازدواج مخادنه یا به قول امروزی ها همباشی ، که درغرب درحال رواج است.
    6- ازدواج استبضاع که کم و بیش شبیه به ازدواجی است که افلاتون در مدینه فاضله می گوید.
    7- ازدواج تعویضی که درآن به دلخواه همسران معاوضه می شوند و …..
    پیش از اسلام چیست؟ شما اینها را از کجا نقل کردید و استناد شما چیست؟ این اولا.
    ثانیا :میدانیم که اسباب حلیت و نکاح در فقیه شیعه اکنون سه چیز است :
    1-نکاح دائم با شرائط آن.
    2-نکاح موقت با شرائط آن
    3-تحلیل و نکاح اماء (کنیزها در جنگها) که امروز زمینه اش از بین رفته است.
    البته نکاح موقت را اهل سنت قبول ندارند ،بله اخیرا در مصر و برخی کشورهای عربی تحت عنوان “مسیار” نکاح موقت و ضرورت اجتماعی آنرا پذیرفته اند ،اما در فقه شیعه این سه سبب نکاح و حلیت مزاوجت هست.
    جناب دانشجو ! خوب حالا که چه؟! فرض کنید برخی امور پیش از اسلام بوده و با آمدن اسلام ابطال و ممنوع شده یا برخی بصورت امضائی با اصلاحاتی پذیرفته شده،اینها چه دخلی به استنتاجاتی که می کنید دارد؟
    ببینید این بیربطی در نتیجه گیری ها در این عبارت ظاهر می شود که بعد از ذکر این اقسام دسترسی به زنان در جاهلیت پیش از اسلام اینطور نتیجه گیری بیربط کرده اید :
    “”تا این جا ما شاهد انواع ازدواج در بین اعراب ، پیش از به قدرت رسیدن محمد هستیم. اگر آنچه درباب ازدواج ها نوشته اند صحت داشته باشد قاعدتا نباید نشانه ای از سنگسار و کشتن زن به دلیل زیرپا گذاشتن عرف اجتماعی در بین اعراب ِ پیش از اسلام یافت. چون در جایی که ازدواج تعویضی وجود دارد نباید تعصب به حدی باشد که به صرف رابطه جنسی زنی با مردی دیگر، همسر زن ، متاثر از تعصب ، دست به کشتن او بزند””.

    اولا از این تعبیر که “”اگر آنچه درباب ازدواج ها نوشته اند صحت داشته باشد””.
    معلوم میشود شما هنوز جازم به اقسامی که ذکر کرده اید نیستید! این همان چیزی است که بارها گفته ام ،که ظاهرا شما “شاه بیت و شاه انشاء” نفی دین را پیش از حرکت معرفتی اختیار کرده اید ،پس از آن دنبال جمع آوری مطالب و ربط دادن های بیربط آنها هستید ،خوب شما اول بگویید این موارد را از کجا نقل کردید؟ آخر چگونه روی چیزهایی که تردید دارید حساب های کلان باز می کنید؟
    شما اول استناد این مطالب را درست کنید ،بعد پایه های استدلال تان را بر آن استوار کنید.
    من نمیدانم واقعا چگونه تلازمی بین اموری که هنوز به آنها جزم ندارید با آنچه که گفتید وجود دارد؟!
    شما گفتید :”” اگر آنچه درباب ازدواج ها نوشته اند صحت داشته باشد قاعدتا نباید نشانه ای از سنگسار و کشتن زن به دلیل زیرپا گذاشتن عرف اجتماعی در بین اعراب ِ پیش از اسلام یافت. چون در جایی که ازدواج تعویضی وجود دارد نباید تعصب به حدی باشد که به صرف رابطه جنسی زنی با مردی دیگر، همسر زن ، متاثر از تعصب ، دست به کشتن او بزند””.
    این از شما عجیب است دوست من!،شما می خواهید بگویید مثلا مجازات کشتن زانیه یا زانی محصن مناسبتی با آن اقسام نکاح ندارد ،یعنی تشدید این مجازات با آن سابقه آزادی جنسی مناسبتی ندارد،درست است؟ من می گویم تصادفا مساله معکوس است ،اگر اسلام اینگونه اقسام رابطه بین زن و مرد را آزاد می گذاشت آن جزاء با این آزادی تناسب نداشت! دقت کردید؟ و اسلام بر فرض وجود آن اقسام رابطه که شما بی استناد ذکر کردید ،آن اقسام را تحدید و ممنوع کرد ،پس دائره رابطه جنسی مشروع بین زن و مرد در اسلام ضیق شده است ،و چون ضیق شده است قهرا مجازات متناسب می طلبد ،در حالیکه شما آمده اید گفته اید چون آن آزادیها قبلا بوده است اکنون این مجازات تناسبی ندارد! آخر وقتی حوزه قانون گذاری عوض شد و احکام جعل شد و مکلفان به احکام علم پیدا کردند ،چگونه می توان مجازات جدید در حوزه قانون گذاری جدید که آن آزادیهای جنسی پیش از اسلام را ملغی کرده است ،را به اتکاء آن پیشینه اجتماعی غیر مناسب دانست؟(دقت کنید)

    4-در ادامه باز با بهم بافتن اطلاعات ناقص یا غلط ،تلاش کرده اید چهره نورانی پیامبر اسلام را ملکوک کنید ،شما گفته اید :

    “”همان طور که درتاریخ آمده محمد تا پیش از ازداوج با خدیجه فردی تهی دست بوده است ، و به تبع این تهیدستی به احتمال فراوان ، توان ازدواج نداشته است.
    ازدواج محمد در سن 25 سالگی ( اوج جوانی و نیاز جنسی) و خدیجه در سن 40 سالگی ( آغاز افول جنسی و ازدست دادن تمایل به جنس مخالف ) صورت می گیرد””.
    (پایان نقل قول)

    اولا گفتید :””همان طور که درتاریخ آمده محمد تا پیش از ازداوج با خدیجه فردی تهی دست بوده است “”.
    شما این گزاره را به تاریخ نسبت داده اید که پیامبر پیش از ازدواج با خدیجه “تهیدست” بوده است،استناد شما در اینجا بکدام تاریخ است؟

    ثانیا:اینرا بدانید پیامبر اگرچه یتیم بود و پدر و مادر خود را در کودکی از دست داده بود ،اما از یک قبیله شریف و بزرگ یعنی قریش بوده است ،او تا پیش از ازدواج با خدیجه که زن متمولی هم بود ،تحت سرپرستی عموی خویش ابوطالب بوده است که از رفاه نسبی برخوردار بوده است،بنابر این تهیدست بودن محمد را نمیدانم از کجا آورده اید.

    ثالثا: نکاح در سنین 24 یا25 سال امری طبیعی بوده است و این ربطی به تهیدست بودن یا نبودن نداشته است،آری غریزه جنسی هم در این سن و سال در اوج شکوفایی است .
    اما اینکه گفتید “” و خدیجه در سن 40 سالگی ( آغاز افول جنسی و ازدست دادن تمایل به جنس مخالف ) صورت می گیرد””.
    ممکن است از نظر بحث آغاز افول درست باشد ،اما حکمی مطلق و کلی نیست ،و زنان چهل ساله تا زمان یائسگی و حتی پس از آن تمایل جنسی دارند ،بله مساله فرزند آوری که فرع بر عدم یاس است مساله دیگری است ،بنابر این این حکم شما نیز فاقد استناد علمی و خلاف تجربه وجدانی است.
    حال ببینیم شما این مطالب نادرست را پایه چه استنتاجی قرار داده اید:
    در ادامه این پایه ناصحیح گفته اید :

    “”محمد بنا به قاعده ی هستی ، رو به قوی تر شدن نیروی جنسی می رود و خدیجه بنا به قانون ِطبیعت ، و به ویژه شرایط عربستان ، با سرعت به سوی پیرشدن و ضعف نیروی جنسی در حرکت است.
    خدیجه برای محمد بسیار محترم است چون هم حامی مادی و هم حامی معنوی اوست و همین احترام یا هرعلت دیگری ، سببی است تا محمد خواسته های طبیعی خود را سرکوب کند””!

    جناب دانشجو! عزیز من ،کمی انصاف و وجدان در تفکر و گفتار خوب چیزی است ،شما همه این صغری کبری های نادرست را چیده اید که به پیامبر اسلام تهمت بزنید “محمد خواسته های جنسی خود را سرکوب کرده بود”؟
    آخر خوش انصاف! اگر محمد (صلی الله علیه و آله) می خواست غریزه خویش را سرکوب کند ،پس چه نیازی بود با خدیجه ازدواج کند؟!
    بالاتر از این، چطور می شود که پیامبر از طریق خدیجه صاحب چهار فرزند (فاطمه-ام کلثوم-زینب- رقیه) شوند و در عین حال غریزه جنسی خود را سرکوب کرده باشند؟!
    آیا استیلاد و صاحب فرزند شدن بجز راه اعمال شهوت و غریزه ممکن است؟!
    من واقعا از اینگونه ارزیابی های شما متاسف و متعجبم ،و بنظرم چاره ای جز این ندارم که بگویم شما ظاهرا با پیامبر اسلام حقد و کینه دارید،وگرنه چنین تهمت ناروا و ناگوار را آنهم در برابر بدیهیات تاریخی به ایشان نسبت نمیدادید.
    البته نکته اینطور گمانهای نادرست همان اطلاعات نادرست قبلی ،و در ادامه نتیجه گیری های شاه انشائانه” بعدی است که در ادامه می آید ،یعنی چون نتوانسته اید بر نکته ازدواج های پیامبر و ازدواج با عایشه وقوف یابید ،به چنین گمانهای بی اساس و ناجوانمردانه دست یازیده اید.آنجا که در ادامه به اینطور مطالب ناصحیح تمسک کرده اید :
    “””
    زمان می گذرد و خدیجه می میرد و محمد با یک دنیا خواهش و آرزوهای طبیعی ، وسرکوب شده ، به جای می ماند. محمد پس از مرگ اولین همسرش ، هر روز قوی تر و با نفوذتر از گذشته می شود. کسان بسیاری که بخاطر پیروی از محمد از فقر و تهی دستی به سرداری و سروری رسیده اند برگردش جمع شده و محمد را که ازکنارش نعمات بسیاری نصیب شان شده تقدس داده و هر روز بزرگتر از دیروزش می کنند تا خود بزرگ شوند ، که می شوند.
    با مرگ خدیجه ، محمد فرصتی می یابد تا خواسته ها و امیال طبیعی خود را که تا به آن موقع سرکوب شده است ارضا کند. قدرت ، ثروت و شهرت، باعث می شوند تا درمدتی اندک زنان ِ بسیاری بگیرد””.

    من چون بطلان اساس این تهمت ناگوار را روشن کردم ،فقط عرض می کنم :زهی انصاف! ،حال شما محمد را رسول خدا ندانید ،اما این از انصاف است که براحتی در مورد یکی از بزرگان و نقش آفرینان تاریخ چنین ارزیابی های نادرستی کنیم؟ شما آیا در مورد اوساط از دوستان و اشنایان معتمد خود چنین تخیلاتی دارید که به بزرگمرد تاریخ بشریت چنین اکاذیبی را نسبت می دهید؟ زهی انصاف.

    5-در ادامه در بیان فلسفه برخی احکام اسلام مثل حجاب و غیرو اینگونه نوشته اید :
    “”
    سن بالا ، درگیری با مشکلات فراوان ، جوان بودن زنان ، و دیگر مسائل سبب می شوند تا محمد که چون هرمرد دیگری مشتاق به حفظ حریم خانوادگی خود از هرگزندی است قوانینی ایجاد کند تا آسایش خیال برایش بیاورد ؛ و این ها مسببی هستند تا زنان را از دید مردان برحذر دارد و به اسم حجاب آنان را محصور گرداند”.
    (پایان نقل قول).

    شما در این جملات خواسته اید بناروا خاستگاه و فلسفه احکام دینی که مدعی “خاتمیت” ادیان است ،را به مسائل شخصی زود گذر ،محدود کنید،آیا اینچنین است؟ آیا فلسفه حجاب فقط تامین جنبه های شخصی و خانوادگی پیامبر بوده است؟ دینی که دین خاتم است و حلاله حلال الی یوم القیامه و حرامه حرام الی یوم القیامه ،احکامی که تاسیس یا امضاء می کند برای تامین مصالح و مفاسد زود گذر بانیان آن است؟ یا برای تامین مصالح و احتراز از مفاسد در زندگی بشریت تا یوم القیامه است؟ اینها چگونه عقلانیت در اندیشه و گفتار است؟ کمی بیندیشید.

    6-در ادامه بر همین اساس باطل ،تا آخر گفتارتان به نکات ناروای دیگری اشاره کردید که چون اساس آنها باطل شد من فقط به یکی دو نکته اکتفاء می کنم ،شما نوشتید :
    “””
    به شهادت تاریخ ، پیامبر اسلام بسیار زیرک و باهوش بوده است. یک نابغه ی تمام عیار . یک سیاسی کار حرفه ای. یک نظامی بسیار کاردان و شجاع ، و یک مدیر دینی بی نهایت باهوش.
    این هوش سرشار سببی است تا بتواند رازهای نبوت را از چشم بد ِ بدخواهان پوشیده نگهدارد. اما این کار تا زمانی ممکن است که زنده باشد. او می داند که تا زنده است می تواند دهن بدگویان را ببندد ، اما بعد از مرگش امکان دارد اسرار هویدا گردد. پس باید چاره ای بیندیشد تا رازها هرگز برملا نشوند. بخصوص از جانب نزدیک ترین کسان او که گفته هایشان سند است و معتبر.
    لازمه این کار دو چیز است.
    نخست ، گروهی فدایی که اهل فکر و چون و چرا نیستند بسازد و به آن ها بباوراند که هرچه دارند از مولا و سرورشان دارند ؛ و تا این مولا و سرور هست ، مال و نام و مقام آن ها هم هست. اگر بزرگی خود را می خواهند باید نگذارند سرورشان کوچک شود ؛ و اگر احترام خود را می خواهند باید جلو بی احترامی به سرورشان را بگیرند.
    دوم . نزدیک ترین کسانش را که همسران و اعضای خانواده اویند تا می تواند به اوج ببرد ؛ که مبادا بعد از مرگش چیزهایی بگویند که نباید گفته شود. برای محفوظ ماندن رازها ، بهترین راه این است که بعد از مرگ محمد ، زنانش توان ازدواج با هیچ کس را نیابند ؛ چون ممکن است پرده از اسرار فرو کشیده شود ؛ و تحت تاثیر عشق به همسر جدید ، اسرار مگو را بگویند. پس بی توجه به این که بعضی زنان جوان هستند و نیازمند مسائل جنسی ؛ آیه ای نازل می شود که ازدواج با همسران پیامبر حرام است.
    این جا آغاز یک تابوی دیگر را می بینیم.
    اگر چه گه گاه شاهديم كه عایشه سوار براشتر درمیان کجاوه ، درمیدان جنگ حاضر می شود ، یا در نیمه شب فاطمه در پی گرفتن رای برای همسرش به درخانه ی این و آن می رود ، یا فریادکی برای گرفتن فدک می زند اما ، کم کم نقش زن عرب ، که پیش از اسلام درمیدان جنگ ، درمیدان اقتصاد، در میان شعرا و ادیبان ، و دیگر صحنه های اجتماعی بسیار پُر رنگ بود ، کم رنگ می شود ؛ و سرانجام ، پس از یک سده ، تقریبا به صفر می رسد””.

    از هوش و ذکاوت راهبردی پیامبر اسلام سخن گفتید که امر درستی است ،اما البته به نکته ارتباط با خدای متعال و هدایت وحی اذعان نکرده اید ، زیرا به آن باور ندارید ،و از عنصر امداد های غیبی در زندگی پیامبر عالیمقدار اسلام غافلید ،و همه امور را بر اساس موازین مادی صرف ارزیابی می کنید ،از این بگذرم ،امیدوارم به حقیقت ایمان بار یابید.
    اما بنظرم هدف شما از این اذعان به هوش و نبوغ پیامبر بزرگوار اسلام مدح و ستایش نبود ،بلکه خواسته اید رندانه ،رندی را به آن بزرگوار نسبت دهید ،زیرا سخن از لزوم اصحاب خاص و اهلبیت خاص بمیان آورده اید یا اشاره به برخی احکام خاص با فلسفه های خاص که خارج از درک شماست کرده اید مثل عدم جواز نکاح همسران پیامبر بعد از مرگ ایشان.
    شما این را به خوف افشای رموز وحی مستند کرده اید!
    آیا واقعا چنین بوده است؟ مگر نزول وحی و انزال قرآن چیزی بوده است که محدود به محیط خانوادگی آن بزرگوار بوده است که چنین می گویید؟
    مگر در تاریخ نخوانده اید که اکثرا در حال گفتگو با اصحاب و یاران آنحضرت ،وحی بر ایشان نازل میشد و به غشوه و اغماء حاصل از فشار وحی فرو میرفت؟
    یا مگر اصلا ماهیت وحی را جز آنکه وحی می کند و آنکه به او وحی می شود کسی میداند؟ این چه تحلیل بی اساسی است که شما دارید؟
    آیا تصور نمی کنید که عدم جواز نکاح زنان پیامبر بعد از ایشان مستند به دلایل دیگری که خارج از فهم شماست باشد؟
    اولا: بنظر ما تمام احکام وحی مستند به وجود مصالح و مفاسد واقعی است خواه عقل ما همه آن مصالح یا مفاسد را درک کند ، یا اصلا درک نکند یا به بخشی از آنها وقوف یابد.پس این حکم فلسفه واقعی خود را دارد و نه بافته های ذهنی حضرتعالی.
    ثانیا:حسب برخی روایت ها و تواریخ ؛ در زمان حیات ایشان برخی از منافقین می گفتند ، همانطور که محمد زنان ما را نکاح می کند ،ما هم پس از مرگ او با زنان او نکاح خواهیم کرد ،و بنابر این هر بی ادبی با بی ادبی به دیگری می گفت مثلا من ام سلمه را می گیرم ، آن دیگری می گفت من عائشه را و….چنانکه در تواریخ و روایات از عثمان و طلحه چنین هفواتی نقل شده است ، و این باعث آزار و اذیت آنحضرت می شد ، علی هذا آن آیه سوره احزاب نازل شد و خدای متعال او را تسلیت داد (وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظيماً .الاحزاب/53).
    سزاوار نیست که شما مسلمانان رسول الله را اذیت کنید ،و سزوار نیست که همسران او را پس از او نکاح کنید الی الابد.
    پس این یک احتمال در فلسفه این حکم.

    ثالثا:ممکن بود منافقین و دشمنان اسلام ، تزویج زنان پیامبر را وسیله رسیدن به اهداف خاص اجتماعی و مکانت های خاص قرار دهند.

    رابعا: ممکن بود گروهی با تزویج زنان ایشان با اتکاء به وجهه اجتماعی استناد به اهلبیت نبی شروع به تحریف اسلام و اساس آن کنند،به استناد اینکه بله ما داخل حریم پیامبر شده ایم اطلاعات خاصی داریم و ….

    خامسا: ممکن بود کسانی با ورود به حریم ایشان مطالبی را به ایشان نسبت دهند که مورد نظر ایشان نبوده است.

    سادسا: از نکات و مصالح یا مفاسد احتمالی فوق پاسخ به این شبهه نیز روش میشود که چرا خود آن زنان از بهره نکاح و ازدواج محروم شوند،نیز معلوم میشود،زیرا اولا خود همسر پیامبر یک شرافت و بزرگی همیشگی و دنیائی آخرتی برای آنان بوده و هست ، و از اینجهت آنان متعبد و تابع وحی بودند ،خصوصا بجهت عشق و علاقه ای که به خاتم انبیاء داشتند.
    و ثانیا اکثر زنان ایشان که بعد از مرگ پیامبر باقی بودند یا زنان در آغاز پیری بودند و یا پیر بودند ، تنها در مورد عایشه این ایراد مطرح است ، که آنهم بجهت نکته شرافتی که اولا عرض شد مرتفع است ، و هم بلحاظ آن مصالح یا مفاسد نفس الامری که بیان شد چنین اقتضائی وجود داشت ، و عایشه هم بواسطه عشق و علاقه ای که به پیامبر داشت به آن راضی بود ، و هیچ گونه اعتراضی نداشت.

    اجمالا اینها نیز از احتمالات ماجراست ،که معلوم نیست چرا جناب دانشجو از بین این همه احتمالات مطرح و فلسفه های اجتماعی حکم ، به آن جنبه زیرکی پیامبر و تمهیدات شخصی (فارغ از وحی) در این مورد تمسک کرده اند ، البته بوجهی هم رویکرد ایشان معلوم است :
    1-“”انکار و عدم درک صحیح وحی و اتصال نبوی به خدای متعال””.
    2- “شاه انشاء”!

    موفق باشید

     
    • به آقاي مرتضي
      آقا. از ناجوانمرد چه انتظاري داريد تا به پرسش شما پاسخ دهد و چون گذشته ماخذ و منبع ِ مدعاي خود را اعلام دارد.
      شما بنويسد و بدانيد كه ناجوانمران ، مردانه نوشته هاي شما را خواهند خواند و از حضور شما دراين سايت شادمانند ؛ و با سكوتشان شما را به سكوت دعوت نمي كنند. تن و جانتان به زامروز باد.
      دانشجو

       
      • به آقای دانشجو

        شما از میان این کمیت از مناقشات در اجزاء گفتارتان ،یک کلمه از گفتار مرا مورد توجه قرار داده اید ،بی آنکه به دلایل ناجوانمردانه خواندن تحلیلتان توجه یا اشاره کنید ،آری این تحلیل که “”””محمد بنا به قاعده ی هستی ، رو به قوی تر شدن نیروی جنسی می رود و خدیجه بنا به قانون ِطبیعت ، و به ویژه شرایط عربستان ، با سرعت به سوی پیرشدن و ضعف نیروی جنسی در حرکت است.
        خدیجه برای محمد بسیار محترم است چون هم حامی مادی و هم حامی معنوی اوست و همین احترام یا هرعلت دیگری ، سببی است تا محمد خواسته های طبیعی خود را سرکوب کند”””.
        بسیار سخن و تهمت ناجوانمردانه ای است ،زیرا هم خلاف واقع است بدلایلی که ذکر شد ،و هم خلاف اخلاق و مروت است ،آیا چنین زشتی را می توان به اوساط از مردم نسبت داد؟
        شما نیز سکوت نکنید و بمانید ،اما سخن به انصاف و استناد گویید.

        موفق باشید

         
    • “در این فرض علاوه بر لزوم مراعات دقیق مصلحت و غبطه دختر ،مساله لزوم مراعات “کفو بودن” نیز مطرح است ،که باز اینها به تفاوت مناطق جغرافیایی متفاوت می شود ،مثلا چنانکه عرض شد در عربستان یا مناطق حاره ممکن است یک دختر 9-10 ساله از حیث رشد بدنی و عقلی معادل دختری بیست ساله در مناطق دیگر یا حتی از او قویتر باشد”

      تا به حال ارتباط رشد بدنى با گرمسير بودن هوا را از روحانيون زياد شنيده بوديم اما ارتباط رشد عقلى را نه. ممكنست بگوييد بلوغ جنسى چه ربطى به بلوغ عقلى دارد؟

      (مى بخشيد كه باز خود را داخل معركهء مردانه شما انداختم و نخود آش بحث مردانه شما شدم ولى چاره اى نداشتم زيرا ماله كشى را بر نمى تابم يعنى همان كارى كه شما همواره براى تأييد ” شاه انشاء” تان انجام مى دهيد)

       
  8. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ
    ﻣﻜﺘﺐ ﺗﻘﻠﻴﺪﻳﺎﻥ
    ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺩاﺳﺘﺎﻧﻲ ﺭا ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﺷﻌﺮ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﺎﻱ ﺣﺎﻝ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎﺳﺖ ‘ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺣﺎﻝ ﺭﻭﺯ ﻣﺎ اﻳﺮاﻧﻴﺎﻥ ﺭا ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺩﺭ اﻧﻘﻼﺏ 57 و اﻳﻨﻜﻪ ﭼﻂﻮﺭ اﻣﻜﺎﻥ ﺩاﺷﺖ ﭼﻨﻴﻦ اﻛﺜﺮﻳﻴﺘﻲ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﻱ اﻋﺘﻤﺎﺩ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎﻳﺶ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﺑﻮﺩ اﻳﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺭا ﺧﻼﺻﻪ ﺷﺪﻩ ﻧﻘﻞ ﻣﻴﻜﻨﻢ
    ﻭلﻭﻟﻪ اﻓﺘﺎﺩ اﻧﺪﺭ ﺧﺎﻧﻘﻪ / /ﻛﻪ ﺷﺒﺎن ﻭﻗﺖ ﺳﻤﺎﻉ اﺳﺖ ﻭﺷﺮﻩ
    ﻣﺎ ﻫﻢ اﺯ ﺧﻠﻘﻴﻢ ‘ﺟﺎﻥ ﺩاﺭﻳﻢ ﻣﺎ / /ﺩﻭﻟﺖ اﻣﺸﺐ ﻣﻴﻬﻤﺎﻥ ﺩاﺭﻳﻢ ﻣﺎ
    ﭼﻨد اﺯ اﻳﻦ ﺻﺒﺮ و اﺯ اﻳﻦ ﺳﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﭼﻨﺪ / /ﭼﻨﺪ اﺯ اﻳﻦ ﺯﻧﺒﻴﻞ و اﻳﻦ ﺩﺭﻳﻮﺯﻩ ﭼﻨﺪ
    ﺩﺭﻭﻳﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺷﻜﻮﻩ و ﺷﻜﺎﻳﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺗﺎ ﻛﻲ ﺭﻭﺯﻩ و ﻓﻘﺮ و ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﻲ ﺭاﻫﻲ ﺷﻮﻳﻢ ﺑﺎ ﻛﺎﺳﻪ ﮔﺪاﻳﻲ ﭘﻴﺶ اﻳﻦ و ﺁﻥ ‘ ﺯﺩ و ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﻭﻳﺶ ﻏﺮﻳﺒﻪاﻱ ﺑﺎ ﺧﺮﺵ اﺯ ﺭاﻩ ﺭﺳﻴﺪ ‘ ﺧﺮ ﺭا ﺩﻡ ﺩﺭ ﺑﺴﺖ و ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﻥ ﺧﺎﻧﻘﺎﻩ ﺳﭙﺮﺩ و ﻭاﺭﺩ ﺷﺪ ” ﺩﺭﻭﻳﺸﺎﻥ ﻛﻪ اﻭ و ﺧﺮﺵ ﺭا ﺩﻳﺪﻩ و ﺑﺮاﻳﺶ ﻧﻘﺸﻪاﻱ ﺩاﺷﺘﻨﺪ ﺩﻡ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮاﻧﺪﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ
    ﭼﻮﻥ ﺳﻤﺎﻉ ﺁﻣﺪ ز اﻭﻝ ﺗﺎ ﻛﺮاﻥ / / ﻣﻂﺮب ﺁﻏﺎﺯﻳﺪ ﻳﻚ ﺿﺮﺏ ﮔﺮاﻥ
    ﺧﺮ ﺑﺮﻓﺖ و ﺧﺮ ﺑﺮﻓﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﺮﺩ / /ﺯﻳﻦ ﺣﺮاﺭﻩ ﺟﻤﻠﻪ ﺭا اﻧﺒﺎﺯ ﻛﺮﺩ
    ﺩﺭﻭﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺷﺎﻩ ﺑﻴﺖ ‘ﺧﺮ ﺑﺮﻓﺖ و ﺧﺮ ﺑﺮﻓﺖ . ﺯﺩﻧﺪ و ﺭﻗﺼﻴﺪﻧﺪ و ﻣﻔﺼﻞ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ و ﺧﻮاﺑﻴﺪﻧﺪ ‘ﻓﺮﺩاﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﭘﺮاﻛﻨﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ و ﺭﻓﺘﻨﺪ ”
    ﺩﺭﻭﻳﺶ ﻏﺮﻳﺒﻪ اﺯ ﺧﻮاﺏ ﺑﺮﺧﻮاﺳﺖ و ﺳﺮاﻍ ﺧﺮﺵ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ ‘ﺩﺭﺑﺎﻥ ﺧﺎﻧﻘﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﮕﺮ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﺮﺕ ﺭا ﺧﺮﺝ ﻋﻴﺶ و ﻧﻮﺵ ﺩﻳﺸﺐ ﻛﺮﺩﻧﺪ “ﺩﺭﻭﻳﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ اﺯ ﻛﺠﺎ ﺑﺪاﻧﻢ ‘ ﺗﻮ ﭼﺮا ﻣﺮا ﺧﺒﺮ ﻧﻜﺮﺩﻱ ‘ﺧﺎﺩﻡ ﺧﺎﻧﻘﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﭼﺮا ﺁﻣﺪﻡ ﺗﻮ ﺭا ﺧﺒﺮ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ اﺯ ﺑﻘﻴﻪ ﺩﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪاﻱ و ﻣﻴﺨﻮاﻧﻲ
    ﮔﻔﺖ ﻭاﻟﻠﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﻫﺎ / /ﺗﺎ ﺗﻮ ﺭا ﻭاﻗﻒ ﻛﻨﻢ ﺯﻳﻦ ﻛﺎﺭﻫﺎ
    ﺗﻮ ﻫﻤﻲ ﮔﻔﺘﻲ ﻛﻪ ﺧﺮ ﺭﻓﺖ اﻱ ﭘﺴﺮ / /اﺯ ﻫﻤﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪﮔﺎﻥ ﺑﺎ ﺫﻭﻕﺗﺮ
    ﺧﺎﺩﻡ ﮔﻔﺖ ﺩﻳﺪﻡ ﭼﻨﺎﻥ اﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺭا ﺩﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﻴﺪاﻧﻲ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﭼﻴﺴﺖ
    ﺩﺭﻭﻳﺶ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﺰﺩ و ﻣﻴﮕﻔﺖ
    ﻣﺮ ﻣﺮا ﺗﻘﻠﻴﺪﺷﺎﻥ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺩاﺩ / /اﻱ ﺩﻭ ﺻﺪ ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺑﺎﺩ
    ﺑﻪ ﺧﺪا ﻗﺴﻢ ‘اﮔﺮ اﻳﻦ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﺑﻲﺷﺮﻣﻲ ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ ﻣﻴﻨﺎﻣﻨﺪ ‘ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ اﺯ اﻳﻦ ﺧﻮاﺏ ﮔﺮاﻥ ﺑﺮﻧﺨﻴﺰﻧﺪ ‘ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺭا ﻗﺒﻞ اﺯ ﻣﺮﮒ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻛﺮﺩ
    ﻛﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺷﻜﻨﻨﺪﻩاﻱ ﺩاﺭﺩ ‘ ﺗﻨﻔﺮ ﭼﻨﺎﻥ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﻭاﻧﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﻧﺘﻘﺎﻡ ﺭا ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻣﻠﻲ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ‘ اﻳﻦ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺭا ﺑﻴﮕﺎﻧﮕﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ اﺯ اﻳﻦ ﻣﻌﻴﻮﺑﺎﻥ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ
    اﮔﺮ اﻳﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺁﺷﺘﻲ ﻣﻠﻲ و ﺭﻓﺮاﻧﺪﻭﻡ ﺗﻦ ﺩﺭ ﻧﺪﻫﻨﺪ ‘ﺷﻴﺮاﺯﻩ ﻛﺸﻮﺭ اﺯ ﻫﻢ ﺧﻮاﻫﺪ ﮔﺴﺴﺖ ‘ اﺯ ﺁﺫﺭﺑﺎﻳﺠﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ‘ﺗﺎ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ و ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ و ﺟﻨﻮﺏ اﻳﺮاﻥ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺮﻕ ﺁﺳﺎﻳﻲ ﻣﺴﻠﺢ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ
    اﻳﻦ ﺳﻨﺎﺭﻳﻮ ﺳﻨﺎﺭﻳﻮﻳﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﺗﻔﺎﻕ ﻧﻴﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ اﺯ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺷﻴﺦ ﺧﺰﻋﻞ ﺩﺭ ﺟﻨﻮﺏ ﭘﻴﺸﻮﺭﻱ ﺩﺭ ﺁﺫﺭﺑﺎﻳﺠﺎﻥ و ﺣﺰﺏ ﺩﻣﻜﺮاﺕ و ﻛﻤﻮﻟﻪ ﺩﺭ ﻛﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ‘ﻛﻪ ﺁﻥ ﺭا ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺩﻳﺪﻩاﻡ ﺩﺭ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﻣﺎﺳﺖ ‘
    ﺧﺪا ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ

     
  9. عزیزانی چون: عباس عبدی، ابراهیم اصغرزاده

    اقای نوری زاد . به نظر شما این دو فهیم و عاقل هستند که با گروگانگیری سرنوشت مردم را به فلاکت رساندند و هنوز هم شهامت ندارند که بر این خبطی که کردند اعتراف کنند . بگویند که ما مشتی جوان احساساتی بی / کم شعور بودیم که الت دست یک مشت جسمانی روحانی نما شدند . وقت ان هست که لااقل نوشته ای در این باب منتشر کنید تا تحلیل شما را نیز بدانیم .

     
  10. خواهرم زهرا سلام خوشحالم که برادر عزیزمان محمد نوریزاد صفحه ای در فضای مجازی ایجاد کردکه همه بتوانند سوال کنند.تمرین دموکراسی …………….
    ما که جایی در 50 کانال تلویزیون جمهوری اسلامی و 100 روزنامه همراه کیهان برای سوال نداریم مقدم شما عزیز را به فضای بحث و گفتگوی خودمان خیر مقدم می گوییم .آن راکه حساب پاک است از محاسبه چه باک است……………………

     
  11. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺑﺎﺯ ﻛﻪ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺗﺨﺘﻪ ﮔﺎﺯ ﺭﻓﺘﻲ ﺑﺎﻻ ﻣﻨﺒﺮ’ ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﮔﺮاﻣﻲ ﻫﻤﻴﻦ اﻵﻥ ﺗﻮ اﻳﺮاﻥ ﻫﺰاﺭاﻥ ﻫﺰاﺭ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ﺑﻴﻨﻮا اﺯ ﻓﺮﻁ ﻓﻘﺮ ﺩﺭ ﻣﺮﺯ ﺟﻨﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻲ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻲ ‘ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺪاﺭﻱ ‘و ﺑﻶﺧﺮﻩ ﻣﺠﺒﻮﺭﻳﺪ ﮔﺰﻳﻨﺸﻲ ﺑﻪ ﻓﻘﻴﺮاﻥ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻲ ‘ اﻳﻨﺠﺎ ﺷﻤﺎ ﻃﻮﺭﻱ ﻭاﻧﻤﻮﺩ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﻛﻪ اﻧﮕﺎﺭ ﺩﻝ ﺷﻤﺎ ﺑﺮاﻱ ﻣﻆﻠﻮﻣﺎﻥ ﻏﺰﻩ ﻣﻴﺴﻮﺯﺩ و ﻣﺎ ﻧﻪ ‘ﺩﺭ اﺻﻞ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﻠﻪ ﺭا ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺤﻮ ﻣﻂﺮﺡ ﻛﺮﺩ ‘ ﺣﺎﻻ اﺯ ﺷﻤﺎ ﻣﻴﭙﺮﺳﻢ ‘ﺁﻳﺎ ﻣﻮاﻓﻘﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﻓﺮﺩا ﻛﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺑﻪ اﺳﺮاﻳﻴﻞ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ و ﺑﻪ ﻛﻤﻚ ﻣﺮﺩﻡ ﻏﺰﻩ ﺑﺸﺘﺎﺑﺪ’ ﭼﺮا ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﻖ ﻣﺮﺩﻡ ﻏﺰﻩ ﻇﻠﻤﻲ ﻭاﻗﻊ ﺷﺪﻩ ‘ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﺟﻮاﺏ ﺷﻤﺎ ﻧﻪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ‘ﭼﺮا ﻛﻪ ﻋﻮاﻗﺐ ﺁﻥ ﺭا ﺣﺪﺱ ﻣﻴﺰﻧﻴﺪ ‘ و ﺗﺎ اﻳﻦ ﺣﺪ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﺭا ﺯﻳﺎﺩﻩﺭﻭﻱ ﻣﻴﺪاﻧﻴﺪ ‘اﻳﻨﻂﻮﺭ ﻧﻴﺴﺖ ” ﺣﺎﻻ اﮔﺮ ﻋﺪﻩاﻱ ﻣﺸﻨﮓ ‘ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺭ ﻧﻆﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻋﻮاﻗﺐ اﻳﻦ ﻛﺎﺭ اﺻﺮاﺭ ﺑﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ اﺳﺮاﻳﻴﻞ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘ و ﺷﻤﺎ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎﺷﻴﺪ ‘ﺁﻳﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺷﻤﺎ ﺭا ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻫﻲ ﺑﺎ ﻇﻠﻢ ﻣﺘﻬﻢ ﻛﺮﺩ “و اﻳﻨﻜﻪ ﺩﻟﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﻆﻠﻮﻣﺎﻥ ﻧﻤﻴﺴﻮﺯﺩ ‘ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻤﺎ و اﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺘﺎﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻏﺰﻩ ﻣﻼﻙ ﺩﻟﺴﻮﺯاﻥ اﺳﺖ ‘ اﻳﻦ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﻛﻪ ﺗﻌﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﺑﺮاﻱ ﻓﻠﺴﺘﻴﻦ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺩﺭ ﺯﻣﺮﻩي ﻇﺎﻟﻤﺎﻥ ﻧﺪاﻧﻴﺪ ” ﺁﻳﺎ ﻭاﻗﻌﺎ ﺷﺮﻡﺁﻭﺭ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﺑﻲاﺭﺿﻪي ﻛﺎﺭﻧﺎﺑﺪ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺧﻮﺩﺑﺰﺭﮔﺒﻴﻦ ﺑﺮاﻱ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻥ ﻋﻴﻮﺑﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺧﺎﺭﺟﻲ ﻛﺸﻮﺭ ﺭا ﺑﺮ اﻳﻦ اﺳﺎﺱ ﻧﻬﺎﺩﻩاﻧﺪ و ﺑﺎ اﻳﻦ ﺩﻟﺴﻮﺯﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﺮﻳﺐ ﺭاﻩ ﺭا ﺑﺮاﻱ اﺧﺘﻼﺹﻫﺎﻱ ﻣﻴﻠﻴﺎﺭﺩﻱ ﮔﺸﻮﺩﻩاﻧﺪ و اﺯ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ اﻳﻦ ﻇﻠﻢ ﺭا ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﺭﺳﺎﻳﻲﻫﺎﻱ ﻛﺸﻮﺭ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﮔﺮ ﺣﺎﻟﺸﺎﻥ اﺯ اﻳﻦ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﻱ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﻲ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩ ‘ ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﺷﻤﺎ و ﻫﻤﺼﻨﻔﺎﻧﺘﺎﻥ اﺳﻴﺮﺗﺮ اﺯ ﺁﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮاﻧﻴﺪ ﺧﻮﺩ ﺭا اﺯ ﭼﻨﮕﺎﻝ ﻣﻌﺬﺑﺎﺕ ﺑﺮﻫﺎﻧﻴﺪ ‘ ﺷﻤﺎ و ﻫﻢﺻﻨﻔﺎﻧﺘﺎﻥ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﻛﻤﻚ ﻣﺮﺩﻡ ﺩاﺭﻳﺪ
    ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺧﭙﻮﺳﺘﺎﻥ و ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻣﺸﺎﻥ ﺭا ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﺎﻳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻡ ‘ و ﮔﻔﺘﮕﻮﻱ ﺟﺎﻟﺐ ﺭﻳﺶ ﺳﻔﻴﺪاﻥ ﺑﺎ ﻧﺴﻞ ﺟﻮاﻧﺸﺎﻥ
    ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ اﺷﻐﺎﻝ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ و ﺑﺎ ﺳﺮﺧﭙﻮﺳﺘﺎﻥ ﻣﻴﺠﻨﮕﻴﺪﻧﺪ ‘ اﺧﺘﻼﻓﺎﺗﻲ ﻣﻴﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺳﺮﺧﭙﻮﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﮔﺮﻓﺖ
    ﺟﻮاﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﭘﺮ ﭘﺮ ﺷﺪﻥ ﭘﺪﺭاﻧﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ و ﻫﻴﭽﮕﻮﻧﻪ ﺷﺎﻧﺴﻲ ﺑﺮاﻱ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺘﺎﻥ و اﺳﻠﺤﻪﻫﺎﻱ ﺟﺪﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻤﻴﺪﻳﺪﻧﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﺟﻨﮓ ﻛﺮﺩﻧﺪ ‘ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮ ﭼﺴﺐ ﻣﻨﺎﻓﻘﻴﻦ ‘ﻣﻨﺤﺮﻓﻴﻦ ‘ﺳﺎﻛﺘﻴﻦ ‘ ﺭا ﺑﺮ ﭘﻴﺸﺎﻧﻲ ﺩاﺷﺘﻨﺪ ‘و ﻋﺪﻩاﻱ ﺑﻪ ﺷﺪﻳﺪﺗﺮﻳﻦ ﻧﺤﻮ ﻣﺠﺎﺯاﺕ ﺷﺪﻧﺪ ‘ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻫﺰاﺭاﻥ ﻧﻔﺮ ‘ اﺻﻼﺡ ﻃﻠﺒﺎﻧﻲ ﻇﻬﻮﺭ ﻛﺮﺩﻧﺪ و ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺷﻴﻮﻩ ﺟﻨﮓ و ﻣﺪﻳﺮﻳﺖ ﺁﻥ ﺷﺪﻧﺪ ‘ ﺑﻘﻴﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺭا ﻣﻴﺘﻮاﻧﻴﺪ ﺣﺪﺱ ﺑﺰﻧﻴﺪ ‘

     
    • عزیز من ،من منبر نرفتم ،وانمود هم نکردم که من دلم برای کشته شدن مردم غزه بعنوان گروهی انسان ،می سوزد و تو دلت نمی سوزد،شما خود در عبارت ات نوشتی “”من واقعا دلم برای غزه نمی سوزد،بلکه دلم برای دانشجویان ایران می سوزد”” نوشتی یا ننوشتی؟ دیوار حاشا اینقدر بلنده؟ هنوز آن صفحه و آن کامنت روی این سایت هست ، پس حالا که میخوای بگی دلت برای غزه می سوزه ، لا اقل مرد باش و بگو در آن سخن اشتباه کردم،اینور و اونور هم نزن،بحث من نه فقر بود و نه بحث جنگ ، بحث من اینه که در این شرائط اقتضاء انسانیت انسان این نیست که حتی در برابر این جنایات سکوت کنه تا چه برسد به اون پفیوزی برخی سران غربی بخرج دادند وگفتند اسرائیل حق دفاع داره! ،پس حتی سکوت هم در این مورد زشت و غیر انسانی است ، تا چه رسد به دفاع از اسرائیل ،من نگفتم شما از اسرائیل دفاع کردی ، و نگفتم پاشو از ژاپن برو جبهه جنگ ، سخن من این بود زشته که انسان ،کودکان و زنان سوخته و له شده فلسطینی رو ببینه ، و نه تنها جنایت رو محکوم نکنه بلکه بگه “من اصلا دلم برای غزه نمی سوزه” من گفتم این زشته ، و خوبه من و تو بچه های اونها رو جای بچه های خودمون فرض کنیم چه حالی بهت دست میده از دیدن پرپر شدن بچه هات جلو چشمت ؟ حرف من این بود ،آیا این منبر بود؟ منصف باش و به اشتباهت اقرار کن ،که اقرار به اشتباه آدمو کوچیک نمی کنه.

      موفق باشی

       
  12. سلام كورس عزيز
    چند دقيقه قبل با ديدن نوشته پر مهر شما در ذيل كامنت حامد گرامى و نيز قسمتى از ريشه ها ، شعف بخصوصى بر وجودم حاكم شد ، همين ديشب كه طى كامنتى درحال ابراز دلتنگى خود به واسطه نديدن مطلبى از شما بودم ، با خود مى انديشيدم كه در اين فضاى مجازى گويا به جز انديشه همه چيز رنگ و بوى مجازى دارد و ديدن مطلب دوستان براى ما مجازى است از ملاقات با خود دوستان ، از اين روى نديدن كامنت دوستان سبب ايجاد دلتنگى مى شود و لابد ديدن ان تنگى دل بزدايد ، ولى زمانيكه ديدن كامنت شما ، شادمانيم را سبب گشت ولى رفع دلتنگى نكرد ، دريافتم كه در اين فضاى مجازى غير از انديشه ، چيزهاى واقعى ديگرى نيز وجود دارد مانند همين دلتنگى ها و دوستى ها….
    كورس گرامى شيوايى قلم جنابعالى وقتى با مفاهيم شگرف شاهنامه تلاقى مى كند حاصلى چنان بديع و زيبا برجاى مى گذارد كه ديگر قلم زدن من در ان وادى ، چيزى بيش از قطره به دريا بردن ، نخواهد بود ، گرچه شرحى كه در باب سفر اخرت كيخسرو نگاشتيد نيز حاصل بزرگوارى شما بود در اجابت درخواستهاى مكرر من ، ليك به حكم اينكه گفته اند؛ لطف مكرر به نادان براى وى حق مسلم ايجاد مى كند ، مى خواهم از جنابعالى درخواست كنم كه در ادامه مطلب مختصرو بسيار زيبايى خود در باب رستم و سهراب ، شرح تفصيلى انرا نيز براى استفاده دوستان علاقمند كه در اين سايت نيز پر تعداد مى باشند ، به رشته تحرير در اوريد زيرا كورس گرامى صرفنظر از دانش و اطلاعات بى نظير جنابعالى در موضوعات مختلف ، زمانى كه شما شاهنامه را مطالعه مى كرديد من يكساله بوده ام و لذا هم به جهت دانش و هم به جهت شيوايى قلم و هم از جهت تجربه ، من خود را فراتر از شاگردى كم استعداد در پيش توانايى شما در اين خصوص ، محسوب نميكنم.

    فقط اگر جنابعالى اجازه داديد من نيز ضمن همراهى ، چنانچه مطلب خاصى به ذهنم برسد جهت اظهار نظر شما ، انرا بيان مى كنم ، زيرا داستان رستم و سهراب به همان ميزان كه در ادبيات جهان حائز اهميت و داراى جايگاه مى باشد به همان ميزان نيز ، شرح ان به قلمى توانا چون قلم جنابعالى محتاج است ، يكى از موضوعاتى كه هر بار خواندن اين داستان مرا به تامل و تفكرى چندين ساعته مشغول كرده به صحنه اى مربوط مى شود كه سهراب نشان سرداران ايران را از هجير مى پرسد ، در اين صحنه زمانيكه كه سهراب در حال نگريستن به پدر خود است ، فردوسى مى فرمايد:
    نشان داده بود از پدر ، مادرش
    همى ديد و ديده نبد باورش
    همى نام جست از زبان هجير
    مگر كان سخنها شود دلپذير
    فردوسى طى همين دو بيت ، در اوج زيبايى و اعجاز ، ريشه و علت اساسى يكى از معظلات اساسى جامعه و شايد راه درمان ان را بيان مى كند؛
    سهراب نشانه هاى پدر را كه مادرش به او داده ، تماماً به چشم مى بيند ولى انچه را مى بيند باور نمى كند و منتظر است تا از زبان هجير ، همان را كه با چشم مى بيند ، بشنود تا دلش انرا پذيرا گردد.
    انچه را سهراب با چشم مى بيند و نمى پذيرد اگر از دهان هجير -كه دشمن اوست – بشنود مى پذيرد!!!
    يعنى همان گرفتارى تاريخى ما كه گاه به چشم خود اعتماد نمى كنيم ولى به دهان (گفته) دشمن خود اعتماد مى كنيم.
    در اينجا نيز سهراب انچه را از نشانهاى پدر ، مادرش به او گفته و با چشم مى بيند ، نمى پذيرد و در همين حال كه به چشم خود و انچه مى بيند اعتماد نمى كند ، به دهان دشمن خود اعتماد مى كند.
    ما نيز در موضوعات اساسى تاريخى همواره ان را از دهان دشمنان خود پذيرفته ايم كه با چشمان خود خلاف انرا ديده ايم و در همان حاليكه به چشم خود اعتماد نداشته ايم به دهان دشمنان خود اعتماد كرده ايم.
    سخن به درازا كشيد ، سربلند و پايدار باشيد.

     
    • صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
      وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
      نذر و فتوح صومعه در وجه می‌نهیم
      دلق ریا به آب خرابات برکشیم

       
    • چه دردناك است فضايي چنين بسته.
      با آن كه ماه ها و سال هاست با انديشه هاي هم آشناييم و در آرزوي ديدار، دل ها پر مي كشند ، اما ازخوف گزمگان و حراميان ، جرات بيرون آمدن از پوسته ي نام هاي مستعار ، و دادن نشاني به يكديگر را نداريم. نفرين براستبداد.
      سرآيد سياهي و سرما و يلدا ، اگر چه براي شكستن اين شب تاريك استخوان هايمان بشكند و لازمه ي از بين بردن اين سرما ، آتش زدن به وجودمان باشد. سرآيد زمستان.
      با احترام.
      دانشجو

       
    • كروس را سپاس و سپاسي دگر / برآن بي كنش كز منش هست سر
      كه زنده نمودند شه نامه را / دراين جا ، به سختي و خون جگر
      گره برگشودند از رازها / به بر بركشيدند گوهر زبحر
      درود و سپاسي دگر باره باد / به آن پيردانا و دانا پسر
      با احترام.
      دانشجو

       
    • ضمن عرض پوزش به جهت اشتباه در ذکر واژه “اعجاز” به جای “ایجاز”

       
    • ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
      من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها
      زرنگی، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
      رفيقان را زپا افكندن و گـردن فرازيها

       
    • من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد
      از گرانان جهان رطل گران ما را بس

      دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
      كجاست دیر مغان و شراب ناب كجا؟

      به زاهد گفتم اين زهد و ريا تا كي بود باقي
      بگفتــــا تا به دنيا مردم نادان شود پيدا

       
    • بى كنش عزيز و گرانمايه
      من همين جا هستم و پست به پست ريشه ها را ادامه داده ام و آخرينش هم در پست قبلى است كه با شماره ١٤٩ تأملات خود را در باره داستان رستم و سهراب آغاز كرده ام .راستش آن همه اشتياق و مهرى را كه در سخن شما يافتم تاب نياوردم .نه اينكه بگويم تحليل اين غمنامه بزرگ را ضرورى نمى دانستم .من جرأت انديشه نگارى در باره اين شاهكار تراژيك را را در خود نمى يافتم .و افزون بر اين بايد در بحث فرهنگ دينى فرازهاى ديگر فرهنگ گذشته از جمله عرفان و انديشه حافظ و مولوى پى گيرم . بسيار بسيار مايه شادمانى من است كه آقاى نوريزاد إزاده اين روزها پست هاى جديد بيش ترى ارسال مى كند و پويايي اين سايت شريف را افزون كرده اند ،اما. من تقريبا پست به پست پيش آمده ام چه باورم اين است كه خوانندگان جدى نوشته هايم هر جند كم هم باشند همچون خود شما به پست هاى قبلى هم مراجعه مى كنند .مريد افزودن آسان است و به تفكر انگيختن دشوار .هدف من دومى است . ورنه سايت نوريزاد انديشه خانه دوم من است و من هم درست مثل شما اگر روزى كامنتى از شما و ديگر همراهان از جمله دوستان مذهبى و مخالفان فكرى نبينم دلتنگ مى شوم .خلاصه همه دوستان اين خانواده مجازى نقاط مشتركى از جمله نقد وضعيت مو جود دارند كه از اين نظر من آنها را همسفران يك راه مى بينم . درود بر همه پويندگان راه آزادى

       
  13. با سلام و احترام

    در مورد پست قبلى شما ” با روحانيان”

    دكتر سروش بيست و اندى سال پيش به روحانيت همين توصيه ها را كرد.

    او توصيه كرد كه روحانيون سقف معيشت شان را از روى پايه هاى شريعت برچينند. چه، معيشت بر پايه شريعت، شريعت رااز روح و فلسفهء خود تهى و آن را به سودجويى و عوام گرايى مفرط گره خواهد زد و نيز به روحانيون فهيم سفارش كرد تا دير نشده، خود به پالايش رساله هاى عمليه از احكام خرافى و موهومى دست بزنند كه مايه وهن دينند مانند احكام كامجويى از شيرخوارگان، احكام هوشيار شدن مستان و عاقل شدن ديوانگان در روزه دارى، سقوط از بلندى و فرود بر روى شخص ديگرى واحكام مربوط به آن، و بسيار احكام ديگر كه با خرد امروز پذيرفتنى نيستند، و نيز توصيه به اينكه احكام قضايى و اجتماعى را كه تنها در بستر زمان و مكان خود قابل اجرا بوده اند، براساس نياز بشر امروز به روز كنند و هشدار داد كه اگر اين بازنگرى و پالايش بنيادى بوسيله خود روحانيون انجام نشود يا به تعبير شما “اين گليم صد چاك شسته و به آفتاب افكنده نشود”، بساط باور دينى دير يا زود، از قلب و مغز جوانان و تحصيلكردگان برچيده خواهد شد.

    و واكنش نظام به اين توصيه خيرخواهانه چه بود؟ گسيل چماقداران به سخنرانى هاى او.

    مادربزرگم با اعتقاد راسخى تعريف مى كرد كه از ملاى مسجدشان شنيده بوده گل محمدى از آن جهت خوش بو است و محمدى نام دارد كه زمانى، قطره اى از عرق حضرت محمد بر روى آن چكيده است.

    روحانيون خرافات را در هزار توى زندگى ما تنيده اند. زمانى اين خرافات، معيشت روزانهء ملاهاى كم توقع را تأمين مى كرد و اكنون به قدرت سياسى و معيشت تجملىِ ملاهاى پراشتهايى دوام مى بخشد كه به شيرهاى نفت و ساير ثروت هاى ملى ايران چنگ انداخته اند و نه ديگر مى توانند ساده زيست باشد و نه مى خواهند به يك زندگى شرافتمندانه بر اساس كار و توليد تن دهند.

    خرافه ستيزى براى صنف روحانيون مانند تيشه زدن به ريشهء خود است ، مانند “هاراگيرى” است.

    و ظاهراً هنگامى كه پاى منافع صنفى پيش بيايد، روحانيون فهيم هم قيد فهم را مى زنند. اگرنه در اسمان سياه سى و پنج ساله روحانيت ، چرا شمارهء ستارگان بايد اينهمه اندك باشد؟

    اما در بارهء بخش آخر سخنتان؛
    چرا آمريكا و اسرائيل خواهان برچيده شدن قدرت روحانيون در ايران باشند؟ روحانيون با جهالت و سودجويى خود ايران را خراب و دنيا را آباد كرده اند. در جلوت غلام حلقه به گوش چين و روسيه و در خلوت غلام حلقه بگوش ساير قدرت هاى جهانى هستند. ايران را بازار مصرف عظيمى براى چين، روسيه، كره جنوبى و ژاپن كرده، از چين شير مرغ تا جان آدميزاد و از روسيه تكنولوژى قراضه وارد مى كنند. به كشورهاى همسايه و غربى، سرمايه و مغز صادر مى كنند و افكار عمومى دنيا را با رجز خوانى مداوم بر عليه اسرائيل، به سود آن كشور بسيج مى كنند.

    چند نمونه از بسيار ندانم كارى ها و سودجويى هاى روحانيون كه كام كشورهاى ديگر را بسيار شيرين كرده است:

    گزينشى عمل كردن در شعار عوام فريبانهء خودكفايى؛
    در حوزه هايى كه واردات آن بسيار پر سوداست به شعار خودكفايى دامن زده نشد، مانند نساجى. پس واردات پارچه كمر صنعت نساجى ايران را شكست.
    مثلاً به مافياى واردات چادر مشكى از ژاپن توجه كنيد. دلگير ترين و دست و پا گير ترين لباس جهان، تنها لباس جهان كه گاهى ناچاريد براى سرجا نگهداشتن آن از دندان استفاده كنيد!، يكى از معدود لباسهاى جهان كه با آنكه پنج متر پارچه مصرف آن مى شود، بايد زير آن لباس ديگرى هم بپوشيد و بدتر ازهمه اينكه پس از سى و پنج سال از استقرار رژيم اسلامى، به دليل سود نجومى واردات آن، هيچ تلاشى براى توليد داخلى آن نمى شود. زيرا مهمتر از صنايع نساجى و خودكفايى در توليد حجاب برتر مسلمانان، از ما بهترانى هستند كه از اين تجارت با كفار، سود نجومى به جيب مى زنند.
    حساب كنيد كه پس از انقلاب، هرسال چند ميليون متر از اين پارچه دلگير از ژاپن وارد كشور شده است.

    ولى در عوض، خودكفايى در توليدات كشاورزى از ابتدا در حيطه حساسيت هاى عوامانه قرار داده شد و به قيمت خشك شدن رودخانه هاى كشور، كشاورزى به عنوان شغل انبيا آنهم با عقب مانده ترين روش ها تشويق شد و حفر چاههاى غيرمجاز و مديريت غير علمى، اكنون فاجعه اى را در زمينه منابع آبى ايران رقم زده و به جز بحران زندگى كشاورزان، چهره شهرهاى توريستى ايران مانند اصفهان كه گردشگرى آن مى توانست منبع ثروت بسيار باشد را زشت و زخم خورده، و مردم آن را به افسردگى مفرط دچار كرده است.

    صنعت گردشگرى: روحانيون گرامى تيشه به ريشه صنعت گردشگرى زده اند كه مى توانست منبع بسيار بزرگ درآمد و كارآفرينى باشد. دشمنى آنان با گردشگرى در ظاهر براى پرهيز از مفاسد فرهنگى و در اصل براى آن است كه به تأسى از كره شمالى، به ديكتاتورى و سركوب، در سكوت خبرى و در غياب ديدگان كنجكاو گردشگران خارجى ادامه دهند.

    هنگامى كه زيبايى شگفت انگيز آبشار مارگون و جنگلهاى زيباى بلوط جاده كوهستانى ياسوج- شيراز را مى بينيد، از عقب افتادگى باورنكردنى ياسوج كه به ويرانه اى مى ماند و درجا زدن و دلمردگى شيراز كه زمانى شهرت جهانى داشت افسوس مى خوريد.
    قابليت گردشگرى در طبيعت افسونگر و خيره كنندهء چهارمحال و بختيارى بى نهايت است اما محروميت و زشتى شهرهايش آزار دهنده.
    طبيعت زيباى شمال و گونه هاى نادرِ درختانش نيز با شتاب، با تبر جهل و سودجويى در حال نابودى است.

    ( توريسم، دومين منبع درآمد شهر ثروتمند سانفرانسيسكو در ايالت ثروتمند كاليفرنياست. شك ندارم اگر مثلاً ادارهء پارك ملى عظيم يوسميتى با كوههاى پوشيده از درختان تنومند هزاران ساله و آبشارها و ميليونها توريست ساليانه اش را به دست روحانيون ما بدهند، پس از چند سال آن را به صورت منطقه اى سوت و كور با كوههاى كچل و خشك در مى آورند )

    چرا كشورهاى همسايه از اين جهالت و عقب افتادگى و از ربودن بازار توريسم ايران خوشحال نباشند؟ سهم ايران از گردشگران، به سوى آنان سرازير مى شود. ميليونها توريست مى روند تا به جاى ايران، تاريخ و طبيعت تركيه و پيشرفت برق آساى دوبى را تحسين كنند. به ويژه آنكه ميليونها ايرانى نيز براى اندكى شادى، آزادى و ديدن كنسرت خواننده هاى خودشان به اين كشورها مى روند و آنجا پول خرج مى كنند.

    صنعت نفت: چرا همسايگان از ربودن نفت ميادين نفتى مشترك با ايران و نيز اُفت صادرات نفت ايران در نتيجهء بى خردى رژيم روحانيون و فرسودگى صنعت نفت ناراضى باشند؟
    ايران كه زمانى پيشرفته ترين كشور خاورميانه و به بركت گران شدن نفت داراى بالاترين رشد اقتصادى بود، اكنون صنعت نفتش فرسوده و اقتصادش زمينگير شده و در مقايسه با كشورهاى عاقل همسايه مانند ده كوره اى است ويران كه نه تنها بالا رفتن قيمت نفت دردهاى بى درمانش را چاره نمى كند، بلكه به زودى در بحران فراگير بى آبى نيز دست و پا خواهد زد.

    زمان و عمر نسلها به سرعت مى گذرد و ما سخت از قافله جهانى عقب مانده ايم. رقابتى در جريان است كه در اين ميان هيچيك از رقبا از اينكه يك كشور با پتانسيل هاى فراوان براى توسعه، در چنبره جهل و خرافه پرورى رهبرانش دست و پا مى زند و از ميدان رقابت به در شده است بدش نمى آيد.

    اگر به كشورهايى كه بر مدار خرد مى گردند برويد مى بينيد كه در همين بيست سال اخير چه تحولات عظيم و چه تغيير چهره اساسى در شهرهايشان ايجاد شده است. كشورهايى كه در چند دهه اخير در توسعه شتاب گرفته اند مانند كشورهاى حاشيه خليج فارس و شرق آسيا به كنار، در كشورهاى متقدم در توسعه نظير امريكا و كانادا نيز چهره بسيارى از شهرها اكنون با بيست سال پيش زمين تا آسمان تفاوت كرده و آسمانخراشها و هتلهاى نوساز و سر به فلك كشيده، همه از يك شكوفايى انفجارى در همان دورانى خبر مى دهند كه بوقهاى تبليغاتى رژيم روحانيون، نظامهاى غربى را در بحران عميق و در آستانه سقوط جلوه داده و از بحران هاى گذراى اجتماعى- اقتصادى آنان نظير بحران وال استريت ذوق مرگ شده و آن را طليعه سقوط تمدن غرب و لابد سيطره رژيم دسته گل اسلامى خود بر جهان غرب جلوه مى داد.
    و يك پرسش فرعى اينكه اگر رژيمهاى غربى آنچنان كه دلخواه روحانيون ايران است مضمحل شوند و رژيم اسلامى در غرب برقرار شود، روحانيون گرانمايه ما آيا به خرد و سازو كارى جديد براى كشوردارى دست خواهند يافت تا فجايع اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و زيست محيطى ايران در آنجا تكرار نشود؟
    .
    خودم هم از آنچه نوشتم دلم گرفت. اما همه اينها را گفتم تا باز پرسش خود را تكرار كنم:
    با اين همه سودى كه از قِبٓلِ زمامدارى روحانيون به ديگر كشورها از همسايه ها گرفته تا ابرقدرتها مى رسد، چرا بايد قدرتهاى جهانى به براندازى رژيم روحانيون بيانديشند؟

     
    • از شما چه پنهان که دل من هم خیلی گرفت. چه فرصت سوزیهایی که مردم بی نوای ما از بی خردی حاکمان داشته اند؟ چقدر این ملک بی نوا را به ورطه سقوط نزدیک کرده اند. سهم بلاهت آنقدر در این حکومت پررنگ است که آدم می ماند اینها چه در آن سرهای بی مغزشان می گذرد؟

      به قلم شیوا و شریفتان درود می فرستم

       
  14. عوض این قلم فرسایی ها جناب معلم اخلاق، شفاف واسه خوانندگانت توضیح بده که منبع درآمدت چیه ؟ مگه نمیگی نهادها و ارگان ها و سازمان ها و مقامان نظام پاسخ گو نیست؟ خوب از خودت شروع کن سرمشق باش.از چی میترسی ؟

     
    • سرکار زهرا گرامی، با درود ، به نظر میاد شما گویا خیلی‌ برای خریدار پیدا کردن فرمایشات خود تون رو خوانندگان و کامنت گذار این سایت حساب باز کرده اید. لطفا رو من یکی‌ هیچ حسابی‌ باز نکن، چون هر گاه زیره لازم داشته باشم، میدونم از کجا بخرم. در ضمن آدرس آشیانهٔ عنقا یک جای بلندی هست، فقط نباید بترسی.

       
    • Salam khedmate khanomeh mohtaram mikhastam khedmate shoma arz konam ke ingooneh masael joze masaeleh khoossieh afrad be hesab miayad va be mano shoma hich ertebati nadarad ke az koja kasi ertezagh mikonad zemne inkeh az soale shoma mishavad pishineh elmi, akhlaghi va diniyeh shoma ra hads zad( goftam hads).

       
    • خانم محترم , زهرا خانم :
      سلام , این البته خیلی گرانبها است که از دیگرانی چون محمد نوریزاد خواسته شود که به صورت روشن محل در آمد و مقدار آنرا بگویند هر چند که این امر کاملا خصسی است و ربطی به کسی ندارد ولی در رابطه با افرادی چون ایشان کمی فرق میکند , من به شخصه فکر میکنم این اصل خیلی خوبی میبود اگر همه سیاست مداران این کشور محل در آمد خود و مقدار آنرا به صورت روشن بیان میکردند . که متاسفانه اینطور نیست که خود شما حتما خوب میدانید . ولی چرا این سوال را از دیگران , که دستهایشان در کیسه مردم ایران هست چنین سوالی نمیکنید ؟ شما میتوانستید از همین طریق نه تنها از محمد نوریزاد بلکه از همه آقایان دیگر که به نظر میرسد شما از دوستداران شان باشد بخواهید که محل در آمد و مقدار آنرا بیان کنند.( که نیاز به توضیح نخواهد داشت که البته جز همین نوریزاد عزیز کس دیگری جواب شما را نخواهد داد ان هم به این علت است که دستش در سفره خودش است و سر افراز از گفتن ان خواهد بود ) , نکته دوم بهتر نبود جای این ادبیات سخیف , خیلی مودبانه مینوشتید و از وی میخواستید تا جواب شما رو بدهد . من فکر میکنم اگر کسی نیت بدی نداشته باشد دلیل ندارد با این روش صحبت کند . از خدا بخواهیم در این ماه رحمت به ما فهم و درایت در برخورد با دیگران , کسانیکه مثل ما نمیاندیشند را بدهد . خدا نوریزاد را در پناه حمایتهای خودش از شر بد اندیشان حفظ کند .

       
    • Dear sister

      your question is so irritating that I can only assume that you are some one with special mission

       
  15. سلام.اقای ابوالفضل.ماها دوگونه مباحثه داریم.بحث اصلی ماها باخودمان وشماها درباره تاثیرات دین درعرصه های مختلف است.خلاصه کنم وشما حتماجواب بدهید(بااینکه بارهانوشتم وازشماوهم فکرانتان جوابی نیامد)اینکه نوشتید عملکردمدعیان دین به حساب دین نوشته شده.نه اینگونه نبوده.بلکه انچه درطول تاریخ رخ داده مشخصه.اخر چه چیزی ازدین عایدبشریت شده است؟البته درعمل.وگرنه میشه ساعتها درباره ماهیت خوب ادیان توضیح داد.اما درعمل انچه رخ داده چه بوده؟همین دین اسلام چگونه شکل گرفت؟درخودشبه جزیره وبعدها درسایرنقاط چندین صدهزارنفربرسراین دین جان باختند؟دستورخداوندبود؟چنددختروزن یکتاپرست به اسارت برده شدند؟چندملیون درجنگهای صلیبی کشته شدند؟ازکدام ماهیت دین حرف میزنید؟تا امروز که عملا چیزی ازاین ماهیت خوب دین که ادعامیکنیددیدیه نشده که.اگربوده بنویسیدماهاهم بدانیم.یک موردماندگار ازادیان بنویسیدکه مشکلی ازبشریت راحل کرده باشد.
    نوشتیدکه عامدانه عمل کرده اید.اگردیگری عامدانه یک اشتباهی کرده شماچرابدانگونه عمل میکنید؟هدف ماهااینه که به یک نتیجه خوب برسیم که مشکلاتمان حل بشه.واین مشخص هست که سوسیالیسم کارکردی نداشت وشکست خورد.حالا اگرشخصی هم روزگاری به ان مرام بوده چه اشکالیدارد؟مهم این است پی به اشکالات واشتباهات بردودرصددجبران ان برامد.حالا اون کاپیتالیسم با این سکولاریزم مگرچه اشتراکاتی دارد؟اگرسوسیالیسم دین ستیزبود(که نظرشمافکرمیکنم دراین است.)سکولاریزم که دین ستیزنیست.اتفاقاخیلی متفاوتترازهم هستند.

    بحث دیگرمادرباره رخدادهای روزمره است.بله هرانسانی بادیدن کودکان کاروخیابانی دلش بدردمیادچه رسدبه اینکه این کودکان بیگناه زیرموشک ورگبارباشند.اقای عزیزبرخلاف توده عوام شماعمیقانه به مسئله بنگرید.درگیری دراین قسمت خاورمیانه بسیارپیچیده است.وبامحکوم کردن من وشما چیزی تغییرنمیکند.هردوطرف بادرصدمتفاوت مقصرند.دراین قضیه بمباران تقصیر حماس رافراموش نکنیدکه دربین مکانهای پرترددموشک پرانی میکند.وبین اماکن پرازدحام قایم شده .اسراییل هم ادعامیکندمجبوراست مراکزنظامی راکه دربین اماکن واقع شده رابکوبد.بعداز تصویب قطعنامه برعلیه اسراییل نتانیاهو ان را ردکرده وتقصیر رابه گردن حماس انداخت که هم اسراییل راباموشک میزندهمباعث کشتارغیرنظامیان میشود.کارهردوطرف غیرانسانیست.اما اینکه بعضی ها به زعم شما این قضیه رامحکوم نکردنددرواقعیت چه توفیری میکند؟
    اقای محترم امروزه کسانی موفق ترندکه باواقعیات مواجه شده ومشکلات موجودراحل کرده به جلومیروند.وگرنه بحث برسراینکه مثلامحمدجسمانی به معراج رفته یاروحانی.ویااینکه اصلامعراجی بوده یانه.چه دردی را دوامیکند.البته اشکالی ندارددرمراکزی خاص اینگونه بحث ها باشد.منتها مشکل همانگونه که قبلا نوشتم ودوستان هم موشکافی کردنددخالت دین درعرصه های عمومی ست.ارادتمنم

     
    • سید ابوالفضل

      آقای عباس انعامی گرامی
      سلام بر شما
      با توجه به نوشته ی پیشین شما ، دیگر نمی خواستم به نوشته های شما واکنشی داشته باشم . اما در نوشته ی جدیدی که خطاب به من نوشته اید ، تغییر رویه ای در طرز نگارشتان می بینم که از آن بوی عقلانیت بیشتری به مشام می رسد . آن را به فال نیک می گیرم و از آن استقبال می کنم . امید که نوشته های ما سرشار از ادب و احترام و منطق باشد .
      جای پاسخ دهی به فراز اول نوشته ی شما در اینجا نیست . من پیش از این با برخی دوستان ، در مورد این قضاوت های تاریخی نادرست ( که شما هم به آن ها استناد کرده اید ) بحث هایی داشته ام . و شاید در موردی دیگر نظرم را برایتان بنویسم .منظورم همان بحث عملکرد دین و خدماتی که حداقل به کشور ما نموده است . باور کنید که در حال حاضر فرصت آن نیست .
      اما در موردی که نوشته اید :
      “نوشتیدکه عامدانه عمل کرده اید.اگردیگری عامدانه یک اشتباهی کرده شماچرابدانگونه عمل میکنید؟هدف ماهااینه که به یک نتیجه خوب برسیم که مشکلاتمان حل بشه” ،
      می گویم دلیلم این است که خواسته ام نادرستی این روش را نشان دهم . بزودی چند مطلب دیگر هم با همین روش می نویسم ، تا کسانی که ناجوانمردانه عملکرد مدعیان دین را به حساب دین می گذارند ، از کرده ی خود پشیمان شوند ، و اگر همچنان به روش نادرست خود ادامه دهند ، من هم با همان روش اشتباهاتشان را جلوی چشمشان می آورم . تا زمانی که از این روش دست بردارند و به نادرستی آن اذعان نمایند .
      فکر کنم در اولین مورد موفق بوده ام . چرا؟ چون هیچ کس پاسخی به استدلال من نداد . هرکسی هم که پاسخی نوشت ، مثلن مقایسه کرد رفتار حکومت ایران را با دولت های مدعی سکولاریسم و یا اسرائیل . که ربطی به موضوع نداشت . من فکر می کنم برای بحثی که مطرح کرده ام ، سکولارهای این سایت پاسخی نداشته باشند . چرا؟ زیرا باید روش استدلالی خود را نقض کنند که یا شهامت آن را ندارند و یا این که “شاه انشا”یشان درست از آب در نمی آید . مورد اول ضعف شخصیتی است . و مورد دوم هم برای این دوستان چیزی است در حد “ناموس” که تجاوز به آن غیر قابل تصور است . پس من انتظار دارم که حالا حالا ها این آقایان در چنبره ی یافتن راهی برای خروج از این بن بست ، دست و پا بزنند .
      دیگر این که نوشته اید :
      “واین مشخص هست که سوسیالیسم کارکردی نداشت وشکست خورد.حالا اگرشخصی هم روزگاری به ان مرام بوده چه اشکالیدارد؟مهم این است پی به اشکالات واشتباهات بردودرصددجبران ان برامد.حالا اون کاپیتالیسم با این سکولاریزم مگرچه اشتراکاتی دارد؟اگرسوسیالیسم دین ستیزبود(که نظرشمافکرمیکنم دراین است.)سکولاریزم که دین ستیزنیست.اتفاقاخیلی متفاوتترازهم هستند.”
      خاطر نشان می کنم که من در هیچ مورد بحثی در مورد سوسیالیسم نکردم . بحث من در مورد مارکسیسم بود . می خواهم شما را به تفاوت ماهوی این دو ، اشارت دهم . مضافن این که اگر مارکسیست هایی هستند که از گذشته ی خود پشیمان هستند ، چه بهتر . هرجا که از یک اشتباه برگشتیم به نفع خودمان و بقیه خواهد بود . لیکن مارکسیست ها حتمن جزء دین باوران نیستند . و اساس فلسفه ی مارکسیسم بر ماتریالیسم است که نهایتن منجر به نفی هر گونه اعتقادات ماورای “مادی” می شود . پس من آن ها راجز دین ستیزان قرار داده ام و عملکرشان را به شیوه ی سکولارهای این سایت ، به حساب اندیشه های غیر دینی نهاده ام .
      ضمنن “کاپیتالیسم” یعنی “سرمایه داری” و در بحث ما هیچ جایگاهی نداشت و ندارد .
      در فراز آخر نوشته اتان نوشته اید :
      “بحث دیگرمادرباره رخدادهای روزمره است.بله هرانسانی بادیدن کودکان کاروخیابانی دلش بدردمیادچه رسدبه اینکه این کودکان بیگناه زیرموشک ورگبارباشند.اقای عزیزبرخلاف توده عوام شماعمیقانه به مسئله بنگرید.درگیری دراین قسمت خاورمیانه بسیارپیچیده است.وبامحکوم کردن من وشما چیزی تغییرنمیکند.هردوطرف بادرصدمتفاوت مقصرند.دراین قضیه بمباران تقصیر حماس رافراموش نکنیدکه دربین مکانهای پرترددموشک پرانی میکند.وبین اماکن پرازدحام قایم شده .اسراییل هم ادعامیکندمجبوراست مراکزنظامی راکه دربین اماکن واقع شده رابکوبد.بعداز تصویب قطعنامه برعلیه اسراییل نتانیاهو ان را ردکرده وتقصیر رابه گردن حماس انداخت که هم اسراییل راباموشک میزندهمباعث کشتارغیرنظامیان میشود.کارهردوطرف غیرانسانیست.اما اینکه بعضی ها به زعم شما این قضیه رامحکوم نکردنددرواقعیت چه توفیری میکند؟” ،
      خوب ما هم در مورد یک رخداد روز مره نوشیم . یک واقعیت عریان که در مقابل چشمان حیرت زده ی ما درجریان است . کشتار بی رحمانه و سبعانه ی مردم غزه. و نشان داده شد که که عملکرد برخی دوستان سکولار این سایت از جمله خود شما و نیز حکومت های مدعی سکولاریسم در خصوص آن چیست . و البته من هم مطابق روش سکولارهای این سایت مسئولیت آن را متوجه “سکولاریسم” نمودم .
      در ضمن نگاهی به اظهارات اخیرتان بنمایید . همین ها هم ( صرف نظر از آن چه قبلن نوشتید که هیچ دلتان به حال مردم غزه نمی سوزد) ، در حقیقت چیزی جز تطهیر وتنزیه اسرائیل نیست . درست مثل همان موضعی که آمریکا و اسرائیل می گیرند . که می خواهند مقصر این همه جنایت را ، مردم غزه قلمداد کنند . شما مثل این که نمی دانید که ارتش سراپا مسلح صهیونیست ها به مردمی حمله کرده که اصلن ارتشی ندارند . در مقابل گنبد آهنین اسرائیل که ادعا می کند تمامی موشک ها را رد یابی و در هوا منهدم می کند ، این ها حتی پدافند دفاع هوایی ندارند . می دانید یعنی چه ؟ یعنی این که هواپیما ها بمب افکن اسرائیل می توانند به سهولت هر هدفی را آگاهانه نشانه روی و منهدم نماید . اکنون حدود هزار نفر غیر نظامی که اغلب آن ها کودک و زن هستند بر اثر این بمبان ها و حملات تانک ها خانه خراب شده و از هستی ساقط شده اند . تعداد مجروحان و مصدومان؟ الی ماشاالله.اکنون بگویید چند غیر نظامی اسرائیل کشته شده ؟ حتی اگر یک موشک حماس به منطقه ای به قول شما مسکونی و پر جمعیت اصابت می کرد ، می بایست تعدادی مثلن ده بیست نفر غیر نظامی اسرائیل کشته می شد .آیا این طور است؟
      آقای انعامی ! من به شما به صراحت می گویم که شما با این اظهاراتی که کرده اید نشان داده اید که اولن درک درستی راجع به مسائل سیاسی و اوضاع خاورمیانه ندارید و ساده لوحانه تبلیغات رسانه های اسرائیلی و غربی را پذیرفته اید و متناسب با آن ها موضع گیری کرده اید . منصفانه این است که اگر خود را از این سانسور خود ساخته خارج کنید ، و واقعیت های عریانی را که در مقابل چشمان ما در حال رخداد است ببینید ، خواهید داد که عملکرد آمریکا و اسرائیل در این فقره ، چیزی جز جنایت جنگی و یک نسل کشی بی رحمانه بر علیه مردمی بی دفاع نیست . این جنایت باید صراحتن محکوم شود و به اقدامات دفاعی وبسیار محدود ، حماس ربط داده نشود.
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  16. درود به آقای محمد(کاوه)نوری زاد
    وبه همکاران با وفا و دوستداران شرافتمند و مبارز برای آزادی و عدالت در ایران

    پیام کوتاهی به آزادی خواهان

    از راه های بسیار دور ، حضور خودم را در کنار شما ها احساس می کنم.
    دست ما کوتاه وخرما بر نخیل . ایکاش می توانستم وسعادت یاری می کرد که درجمع شما ها می بودم و فکر می کنم این آرزوی صد ها هزار ایرانی ستم دیده از طرف خلافت آخوندیسم می باشد که این قشر با اعمال ، رفتار و گفتار زشت و کریه و ناپسندیه و غیر انسانی ، هیچ آبرو و ارزشی برای ایران و ایرانیت در طول این سی سال واندی نگذاشته اند.

    تجمع شما ها فرهیختگان پناهگاه را تقویت و روزنه های امید را زنده نگهمیدارد که هنوز ایرانی هائی هستند که وجدان وشرافتشان بیدار است و غرق وعده ها و مغالطات و دروغکوئی های مستبدین اسلامی ناب محمدی نشده اند و منحرف نگشته اند و برای آزادی و سر بلندی مردم سر زمین ایران استوارانه مقاومت و روشنگری می کنند و با دل وجان تمام مشقات و ناراحتی و ستم ها را تحمل می کنند.درود بی پایان به همه شما رزمندگان و آزادی خواهان.
    تندرست و مو فق باشید.
    دوستداران همیشگی شما هستم.

    با تشکر از امکان ودرج این یاد داشت در وب سایتتان

     
  17. طبیب بی‌ مروت خلق را رنجور می‌‌خواهد= گدا بهر طمع فرزند خود را کور می‌‌خواهد

    حالا بیا و ببین که حملات وحشیانهٔ اسرائیل به مردم بی‌ دفاع غزه، که در پیشگاه گوهر فطرت انسانی‌ محکوم است و مشمئز کننده، قند تو دل کیها آب می‌‌کند؟ یکی‌ همین خود حماسیها و دیگری همین دیوزاده‌ها و در رأسشان دیو گنده تا حرکت جهانی محکومیت و ابراز نفرت جهانی از این جنایات را چگونه مصادرهٔ به مطلوب کنند و به شعارهایی در حقانیت حاکمیت دیوها برسند که دلشان برای چنین شعارهایی لک می‌زند. سیاهی لشکر آنان نشویم و آنها را در انزوای کشنده‌ای که حاصل کشتهٔ خودشان است رها کنیم. و باز بی‌ آنکه گفته باشیم با کردار فریاد زده باشیم، آهای داعشی‌های غارت پرست و دیو پرست وطنی، سر ناسازگاری شما با فهم و فهمیدن به صخره‌هایی‌بیشتر و بیشتری خواهد خوردکه سوخت و سوز ندارد و انتظارتان را می‌‌کشد.

     
  18. هرسال در همین روزها و قبل از روز قدس درگیری بین اسرائیلی ها و فلسطینی ها شدت میگیرد و دقیقا همان روز قدس بین اینها صلح میشود تاریخ را نمیشود فراموش کرد صد البته همان گونه که اسرائیل و مردمش ابزاری برای قدرتهای جهانی هستند حکومت داعشی ایران هم بعنوان قطب مخالف دست پرورده سلاح فروش ها و بانکدارها و کلان سرمایه دار هائی که دانسته و با برنامه این دوقطب را طراحی کرده اند و ایجاد کرده اند شرایط را به نحوی تنظیم میکنند تا هر زمان که خواستند با تغییرات پاندولی منافعشان را تامین کنند صدالبته هردو قطب با ادعا های حضور مردمشان در شرایط بدنبال خود مشروعی و در واقع انجام بازی تدوین شده هستند بیجاره جانهائی که برای هیچ از بین میرود البته این دو قطب انچنان پر فایده و سودده بوده برای طراحانش که در پی ایجاد قطب های جدید مثل القاعده و النصره و داعش سنی نشان که هیچکدام مثل این دو قطب موجود بوئی از انسانیت و دین نبرده اند فقط و فقط بدنبال انجام تعهدات خودشان در برابر اربابان پدید اورنده انها میباشند ولاغیر

     
  19. بخش 15 ( ادیان نخستین – تابو- 4 )
    برخلاف ادعای بسیاری که داستان ِ زنده بگور کردن ِ دختران را پیراهن ِ عثمان کرده اند ، و هرگز نمی اندیشند که اگر این قصه راست بود، چرا اعراب ، دچار قحطی و کمبود زن نشدند؟ زن در پیش از اسلام ، مقاوم و عزتی داشت.
    زن ِ عرب ، که سه بت بزرگش ( لات ، منات ، عزی) از جنس او بودند و آن ها را بنات الله یعنی دختران خدا می نامیدند ، پس از اسلام ، چنان ضعیف و بی ارزش شد که حتی اسم یک زن هم درلیست 124000 نفری پیامبران نیامد.
    باورکردن سخن کسانی که در بوق و کرنا می دمند که اسلام به زن مقام و منزلت داده است کاریست سخت چون ، در پیش ، و آغاز اسلام ، درصحنه جنگ ، کسانی چون هند همسرابوسفیان ؛ در میدان ریاست و سیاست ، ام قرفه ، در صحنه اقتصاد وتجارت خدیجه ، و در شعر و ادب خنساء را می بینیم ؛ اما بعد از اسلام ، به شرط این که از عایشه و سلما بنت مالک بگذریم ، که یکی برعلیه علی ، و دیگری برعلیه اسلام درمیدان جنگ سرداری کردند ، تا سدها سال پس از محمد، همه ی میدان ها خالی از حضور زنان است ؛ و هیچ زنی به قد و قواره زنان پیش از اسلام ، در صحنه ی اجتماع یافت نمی شود.
    برخلاف تعریف و تمجیدی که به ظاهر از زن می شود ، درکتب آسمانی ِ ابراهیمی ، مرد مستقل آفریده می شود و زن از مرد بوجود می آید. دربهشت مرد مایل به اطاعت ازخدا، و نخوردن میوه ممنوعه می شود ؛ و زن فرمانبر ِ شیطان ، و گمراه کننده ی مرد ، و سبب اخراج او از بهشت می گردد( درقرآن موضوع متفاوت است). زن ، نمی تواند به قضاوت بنشیند. لایق رهبری نیست. بی اجازه مرد حق ِ خروج از خانه را ندارد.و…
    در پی تقویت تفکر ادیان ابراهیمی ، زنان به داخل خانه ها می روند ، و برای ثبیت این حق کشی ، روایت پشت روایت در تکریم و ستایش زن پرده نشین ساخته می شود ، تا زنان وارد کارهای اجتماعی نشوند و همدوش و همطراز مردان به شمار نیایند. درهمین راستا علی ، یکی از بزرگترین اندیشمندان جهان اسلام می گوید: زن ناقص العقل و ناقص الایمان است.
    شگفتا که درهنگام مدیریت و رهبری سیاسی – اقتصادی – مذهبی ، زن ناقص العقل و ناقص الایمان است و همین که خطایی از او سر زد ، مجازاتی برابر با مرد عاقل ِ متدین دارد. کسی نیست بپرسد اگر این ناقص العقل است ؛ چرا وقتی خطایی از او سر می زند برابر یک مرد ِ کامل العقل ِ کامل الایمان !! مجازاتش می کنید؟ وچه توقعی دارید که زن احکام شرعی خود را کامل انجام دهد درحالی که او را ناقص الایمان می دانید؟ یا ، همچنان که در کتاب آسمانی مسلمین او را نصف مرد می شمارید ، درهنگام ارتکاب جرم هم مجازاتش را به نصف تقلیل دهید. ولی گوشی نیست برای شنیدن ؛ چون هدف چیز دیگری است. تابو کردن زن ، برای به بند کشیدن و سوء استفاده از او.
    زن تابو می شود به این بهانه که زایمان می کند. زن تابو می شود به این بهانه که ماهی یک بار قائده می شود . زن تابو می شود به دلیل این که زمختی مرد را ندارد. زن تابو می شود به دلیل این که مادر است ؛ و اندک اندک ، زن بی عقل می شود. زن غیرقابل مشاوره می شود . زن نصف مرد می شود . زن فریبکار می شود . زن روباه می شود.
    چرا ؟
    چون زن باید برده و اسیر بماند تا مرد بتواند حرمسرا داشته باشد. زن باید درپشت و پناه پنهان شود تا مرد بتواند درهفتاد سالگی با دختر 10 -12 ساله ازدواج کند. زن باید پوشیده باشد تا مبادا ناتوانی جنسی مردانی که یا پیر، و یا پـُر زن هستند ، سبب شود زن جوان به دنبال اقناع غرایض طبیعی اش برود.
    و دراین رابطه ، روحانیت محترم که همیشه پاسدار تقدس بزرگان دینی بوده ، درکشتن این نیمه ی بشریت می کوشد ، و به دنبال توجیحات و خام کردن مردم می رود ، تا جماعت را احمق و نادان نگه دارد.
    اگر گه گاه ، کسی به خیال این که منصف است ، دراین گروه یافت شود ، نهایت عظمت و بزرگی اش این است که ساکت بماند و دم فرو بندد.
    به این تکه از تاریخ و عکس العمل بزرگترین روحانی ( ملا باشی ) دربار توجه فرمایید:
    « … امیر شمس الدین محمد کارخانه آقاسی … حکایت نمود که من به اتفاق محمد علی بیگ بیلدر باشی خلج … درمحله چهارسو … می گشتیم زنی از اکابر از حمام بیرون آمد محمد بیگ دوید و آن زن را از جای ربود و درکریاس خانه دوید و من هرچند بوی گفتم دست از او بردار فایده نه بخشید… و گفت ایفلانی من کلام مولفه و فقه الله … و در خانه را بست و …
    این داستان به عرض سلطان جمشید نشان رسانیدند … فرمود … داستان برای ملاباشی تعریف کن … که حکم شرعی این چگونه است …. ملا باشی پرسید که این زن از چه قوم و قبیله ایست ، گفتند این زن از اکابر اهل سنت است … ملا باشی خندید و گفت از قراری که محمد علی بیگ معروض می دارد درحالت بیشعوری و … این غلط و خطا از او صادر شده … چنان که خدا فرموده لیس علی المجنون حرج…. »
    حال تکه ای دیگر از تاریخ را باهم مرور می کنیم و به تماشای عکس العمل روحانیانی بنشینیم که برای بیرون بودن چند تار مو وااسلاما سر می دهند اما در مقابل زندانی شدن چند هزار انسان و سرکوب و ازبین بردن غرایز طبیعی آن ها ، حتی یک کلمه اعتراض نمی کنند بل هزار عذر شرعی می تراشند که این کار درست است و مطابق شرع و عرف می باشد.
    « …. و هرسال در فصل بهار به موسوم علف دادن دواب در باغ های دلگشای با صفای شاهی پنج هزار نفر از اهل حرم …. نزول اجلال می فرمودند … می فرمود نرخرها و ماده خرهای بسیار می آوردند و برهم می انداختند … همه ی آن زنان سمنبر نسرین تن ، گلندام ، لاله رخسار ، در دل اندوهگین می شدند و آه سرد از دل پردرد برمی کشیدند … ».
    و روحانیون معظم که هیچ کاری ندارند جز این که ذره بین بگیرند و ببینند چه کسی ساحت مقدس انبیاء و اولیا ، یا بهتر بگوییم ، نان دانی آنها را نقد می کند تا براو بتازند ، سلاطین معظم را تشویق می کردند تا زنان بیشتری داشته باشد و به زنان نیز توصیه می فرمودند که شوهر خدای روی زمین است ، حتی اگر این شوهر پانصد ، و هزار، و پنج هزار زن داشته باشد.
    چرا؟
    « اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی / برآورند غلامان او درخت ازبیخ»
    اگر پیامبر اسلام ، به خود اجازه داد تا در دوران پیری ، درکمتر از ده سال بیشتر از پانزده زن بگیرد، اگر داوود پیامبر توانست با داشتن 99 زن بازهم چشمش دنبال زن دیگری باشد ، اگر سلیمان پیامبر با داشتن هفتصد زن بازهم هوس ملکه ی صبا را کرد ، چرا شاه سلطان حسین باغ های با صفای دلگشای شاهی را پر از زنان نکند؟
    « شه چون حوضی دان حشم چون لوله ها / آب از لوله روان در گوله ها( کوزه ها)……»
    می گویند شاه عباس پانصد زن داشت ، یعنی هریک سال و اندی شبی به زنی می رسید. یک مرد هرشب یک زن و یک زن هرسال هم نه یک مرد؟ این است عدالت و بزرگی و شرفی که اسلام به زن داده است؟
    عجبا که در، دربار ِ همین کلب آستان علی ، علمای بزرگ اسلام ، مانند ِ شیخ بهایی ، میرداماد، و امثالهم شب و روز به سر می بردند و همدم و همراه اعلیحضرت بودند اما دریغ از یک تذکر که این موجودات اسیر در حرمسراها ، آدمند و صاحب غریزه و نفس می باشند. بیچاره مردمی که علما و زهادشان دربند مال و مقام ، و خدمتگذار و دست به سینه ی حکام باشند.
    باید زن تابو می شد تا بتوان او را به دلخواه درحرم ها ، پشت چادرها ، و اندرونی خانه ها زندانی کرد. اگر این تابو نبود پسر، یا برادر، یا پدر ِ آن زنان ِ اسیر و این زنان ِ اسیر، براین نظم و نظام می شوریدند و آن ها ، این ها را از زندان تاریخی اش نجات می دادند ، اما وجود این تابو که رنگ و لعابی روحانی ، دینی و الهی داشت ، برادر، و پدر، و پسر ِ زن را می فریفت تا نه این که برنیاشوبند بلکه در بستن و کوفتن او نیز همکاری کنند. اگر جز این بود مردان می آمدند و برعلیه فرهنگ و دینی که مادر ، همسر ، خواهر و دختر آنان را به بند کشیده است به پا می خاستند.
    باید این مردم را مدهوش نگه داشت ، و زهر به جام شان ریخت ؛ و انبیاء و اولیا را بزرگ و معصوم و بی گناه نشان داد تا ، چرب خورد و شیرین زندگی کرد.
    با احترام.
    دانشجو

     
    • درود بر دانشجو
      ای بزرگوار این نوشته هایت را در سایتی گردآوری کن تا بتوانیم از آن بهتر بهره مند شویم . با نوشته هایت چراغی در این تاریکخانه وحشتناک روشن می گردد. با سپاس

       
    • جناب دانشجو – این 124000 پیامبر متعلق به قبل از ظهور اسلام است و حضرت محمد خاتم پیامبران است . اگر به لیست این 124000 پیامبر دست یافته اید لطفا ما را هم بی خبر نگذارید .

       
      • با سلام و عرض ادب.
        دوست عزيز. 1- بنده نگفتم كه اين پيامبران مربوط به بعد از اسلام هستند. 2- ليست آن ها را بايد از كساني كه مدعي هستند اين تعداد پيامبر وجود داشته اند بايد گرفت ، نه از كسي كه اين ادعا را قبول ندارد.
        با احترام.
        دانشجو

         
        • بنام خدا

          با سلام

          مانعی ندارد،جناب دانشجو که انبیاء را قبول ندارند یا اطلاعی در این زمینه ها ندارند،ما که بحمدالله اعتقاد داریم هستیم و پاسخگو هم هستیم.

          در مورد تعداد انبیاء یک بحث مربوط به قرآن است و یک بحث مربوط به احادیث.

          1- از جهت بحث قرآنی باید عرض کنم که در قرآن با احتساب پیامبر بزرگوار اسلام ،فقط نام 26 نفر از انبیاء الهی آمده است بشرح زیر :

          1- آدم 2- نوح 3- ادريس 4- هود 5- صالح 6- ابراهيم 7- لوط 8- اسماعيل 9- يسع 10- ذو الكفل 11- الياس 12- يونس 13- اسحاق 14- يعقوب 15- يوسف 16- شعيب 17- موسى 18- هارون 19- داوود 20- سليمان 21- ايوب 22- زكريا 23- يحيى 24- اسماعيل صادق الوعد 25- عيسى 26- محمد ص.

          اما در آیه78 سوره غافر چنین آمده است :
          “”وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْك‏””.
          (غافر/78)
          ترجمه این آیه شریفه این است که :بتحقیق پیش از تو پیامبرانی را بسوی مردم فرستادیم ،که حکایت برخی از آنان را برای تو (در قرآن) بازگو نمودیم ، و حکایت برخی از آنان را هم برای تو بازگو نکردیم.
          بنابر این بمفاد این آیه شریفه سرگذشت برخی از انبیاء در قرآن ذکر شده است و سرگذشت برخی دیگر بیان نشده است ،از اینجا معلوم می شود عدد انبیاء الهی بیش از این مقداری است که در قرآن آمده است.
          چنانکه فوقا عرض شد آنهایی که سرگذشت و نامشان در قرآن آمده است بغیر از خود پیامبر اسلام 25 پیامبرند.
          البته بغیر از این 26 پیامبری که در قرآن از آنها نام برده شده است ،برخی پیامبران هم بصورت وصفی و بدون تصریح به اسم مورد اشاره قرار گرفته اند که از این قرارند:

          1-“اشموئیل” ،که از او در سوره بقره اینطور تعبیر فرموده است :

          “”وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتي‏ مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليم‏””
          (البقره/247)

          این تعبیر “نبیهم” اشاره وصفی به یک پیامبر است که نام او در قرآن نیامده اما در روایات گفته شده است که همان “اشموئیل” بوده است که در عربی از آن به “اسماعیل” تعبیر می شود ،و این “اشموئیل ” یا “شموئیل” یا “اسماعیل” همان است که در عهد عتیق از او تعبیر به “صموئیل” شده است.

          2-“ارمیا” که در سوره بقره/259 از او اینطور توصیف شده است :
          “”أَوْ كَالَّذي مَرَّ عَلى‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيي‏ هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ “”.
          مطابق این آیه ارمیا از چگونگی زنده شدن بعد از مرگ سوال کرد ،پس خدای قادر متعال او را طبق این آیه صد سال بخواب فرو برد ،پس از آن که بیدار شد دید حمار او مرده و فقط استخوانهایی از او بجای مانده در حالی که طعام و شراب ارمیا دست نخورده و سالم باقی مانده بود ،پس خدای متعال به ارمیا وحی کرد که اکنون نظر کن چگونه حمار ترا زنده می کنیم که در آیه توضیح میدهد که چگونه آرام آرام بر آن استخوانها گوشت و پوست رویید و حمار زنده شد و ارمیا پی به قدرت خدای متعال برد.
          مقصود این است که در اینجا اشاره به پیامبری شده اما نام او ذکر نشده و در روایات از او به ارمیا تعبیر شده است.

          3- “یوشع”که در آیه 60 از سوره کهف بعنوان همراه اولیه سفرش یاد شده است :
          “”وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبا””.
          نام این فتاه (جوان) که همراه و شاگرد موسی بوده است در قرآن مشخص نشده اما در روایات به “یوشع بن نون” تعبیر شده است که وصی موسی و از انبیاء بنی اسرائیل بوده است.

          4- “خضر”در آیه 65 سوره کهف از او تعبیر به “عبدا من عبادنا” شده است :
          “”فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً “”.
          و در روایات به “خضر” تعبیر شده است.

          غرض این است که در قرآن سوای از آن 26 پیامبری که تصریح به نام آنها شده است اولا فرمود که ما برخی از پیامبران را برای تو حکایت نکردیم.
          ثانیا :بطور وصفی اشاره به برخی دیگر از انبیاء نیز شده است.
          این از نظر بحث قرآنی.

          2- از جهت بحث روایی:
          در زمینه تعداد انبیاء الهی بین روایات اختلاف وجود دارد:

          الف- در روایت معروف منسوب به ابوذر که شیخ صدوق آنرا در دو کتاب “الخصال” و “معانی الاخبار” نقل کرده است ،ابوذر از پیامبر سوال کرده است :
          “”قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ كَمِ النَّبِيُّونَ قَالَ مِائَةُ أَلْفٍ وَ أَرْبَعَةٌ وَ عِشْرُونَ أَلْفَ نَبِيٍّ قُلْتُ كَمِ الْمُرْسَلُونَ مِنْهُمْ قَالَ ثَلَاثُ مِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ جَمّاً غَفِيرا””.
          (معانی الاخبار ص 333- الخصال ص 524 /ح 13)
          ابوذر پرسیده است :یا رسول الله تعداد انبیاء چند نفر بوده است؟ پیامبر بر اساس این نقل فرموده است 124000 نبی که 313 نفر آنان رسول بوده اند.

          ب- در روایتی که از “انس بن مالک” نقل شده است عدد انبیاء الهی 8000 هزار نفر یاد شده است که 4000 هزار نفر آنان از انبیاء بنی اسرائیل بوده اند:

          “”عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): بُعِثْتُ عَلَى أَثَرِ ثَمَانِيَةِ آلَافِ نَبِيٍّ، مِنْهُمْ أَرْبَعَةُ آلَافٍ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ.
          (الامالی،شیخ طوسی ص 397 مجلس 14).

          نکته ای که باید عرض کنم این است که از نظر بحثهای “علم رجال” همه راویان سند ایندو روایت شناخته شده یا موثق نیستند ،بنابر این ایندو روایت از نظر اعتبار سندی قابل اتکاء نیستند ،از طرفی بر اساس مبانی کلامی شیعه در باب عقاید تکیه بر اخبار واحد نمی توان کرد زیرا خبر واحد تنها مفید یک مظنه است ،در حالیکه در اعتقادات آنچه که معتبر و معیار است “علم و یقین ” است نه ظن و تخمین.
          بنابر این ما از نظر بحث روایی بطور جزمی نمیتوانیم بگوییم تعداد پیامبران الهی از صدر خلقت چقدر بوده است ،و اصولا فایده و ثمره خاصی هم بر این بحث مترتب نیست که بدانیم تعداد انبیاء 124000 نفر بوده است ،یا 8000 بوده است یا عددی دیگر.
          پس اجمالا آنچه که بر مبنای دلالت قرآن قطعی الصدور میتوان گفت این است که تعداد پیامبران بیش از این 26 پیامبری است که در قرآن تصریح به اسم آنان شده و شمه ای از ماجراهای بعثت آنها ذکر شده ،زیرا در قرآن گفته است که “ومنهم من لم نقصص علیک” یعنی قصه برخی را نیز برای تو بازگو نکردیم ،اما در باب روایت همانطور که عرض شد جزم به صدور آن روایات نداریم ،اما داعی بر انکار آنها هم نداریم ،ممکن است واقعا از پیامبر صادر شده باشند و تعداد پیامبران 8000 یا 124000 باشد،ممکن هم هست روایات صادر نشده باشند زیرا برخی از روات سند آنها ناشناخته اند ،و ما در مورد تعداد پیامبران تکلیف خاصی هم نداریم و دانستن تعداد آنها جزء ضروریات اعتقادی اسلامی نیست ،بل آنچه که باور قرآنی است ،ایمان به انبیاء مذکور و غیر مذکور در قرآن است،و ایمان به کتب آنها :
          (قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى‏ إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى‏ وَ عيسى‏ وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ .البقره/136).

          (آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصير.البقره/285).

          (قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى‏ إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى‏ وَ عيسى‏ وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ .آل عمران/84).
          این معیار ایمان قرآنی است که همه این انبیاء مورد تصدیق مومن به قرآنند ،و مومن به قرآن در اصل ایمان به انبیاء مذکور و غیر مذکور در قرآن ،فرقی بین آنان قائل نیست ،و احترام همه آنان محفوظ است ،اگرچه با نزول قرآن و آمدن شریعت اسلام همه ادیان سابق مورد نسخ واقع شده اند.

          پایدار باشید

           
      • با درودي دگر بار.
        مرا ببخشيد براي دو اشتباهم.
        نخست از اين كه پيامي براي حضرتعالي فرستادم و آن را با نام « ناشناس» ارسال كردم. اگر چه در زير آن نام دانشجو از قلم نيفتاد .
        دوم. بله حق باشماست. وا‍ژه « ليست » غلط بود و بايد از « 1240000 پيامبري كه مي گويند »‌ استفاده مي شد.
        از اين كه اشتباه مرا تذكر داديد سپاسگزارم و اميدوار كه اگر اشتباهي ديگر در زماني ديگر در نوشته هايم ديديد آن را گوشزد كنيد.
        با سپاس و احترام.
        دانشجو

         
    • جناب دانشجو در طلیعه این بخش 15 از گفتار خود نوشته است: “”برخلاف ادعای بسیاری که داستان ِ زنده بگور کردن ِ دختران را پیراهن ِ عثمان کرده اند ، و هرگز نمی اندیشند که اگر این قصه راست بود، چرا اعراب ، دچار قحطی و کمبود زن نشدند؟””.

      در مورد زنده بگور کردن دختران در دو جای قرآن به این مساله اشاره شده است :

      1-در سوره نحل آیه 58-59 فرموده است :

      (وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى‏ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظيمٌ ،
      يَتَوارى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى‏ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ .النحل/58-59).

      یعنی :”در حالى كه هر گاه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مى‏شود؛ و به شدّت خشمگين مى‏گردد؛ … ،
      بخاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود متوارى مى‏گردد؛ (و نمى‏داند) آيا او را با قبول ننگ نگهدارد، يا در خاك پنهانش كند؟! چه بد حكم مى ‏كنند!

      2- در سوره التکویر آیه 8 هم فرموده است :””وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ “”.

      یعنی : “”و در آن هنگام (قیامت) كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود””.

      و ذیل این دو آیه اجمالا در تفاسیر حکایت شده است که عرب جاهلی بجهات اقتصادی و عار و ننگ اسیر شدن دختران در جنگها ،اجمالا دست به چنین جنایتی می زده اند.
      مورخان مى ‏گويند: شروع اين عمل زشت در جاهليت از آنجا بود كه جنگى ميان دو گروه در آن زمان اتفاق افتاد، گروه فاتح، دختران و زنان گروه مغلوب را اسير كردند، پس از مدتى كه صلح بر قرار شد، خواستند اسيران جنگى را به قبيله خود بازگردانند، ولى بعضى از آن دختران اسير با مردانى از گروه غالب ازدواج كرده بودند، آنها ترجيح دادند كه در ميان دشمن بمانند و هرگز به قبيله خود باز نگردند، اين امر، بر پدران آن دخترها سخت گران آمد و مايه شماتت و سرزنش آنها گرديد، تا آنجا كه بعضى سوگند ياد كردند كه هر گاه در آينده دخترى نصيبشان شود او را با دست خود نابود كنند تا بدست دشمن نيفتند!.
      خوب ملاحظه مى‏كنيد كه وحشتناكترين جنايات زير پوشش دروغين دفاع از ناموس و حفظ شرافت و حيثيت خانواده انجام مى‏گرفت، و عاقبت اين بدعت زشت و ننگين مورد استقبال گروهى واقع شد، و مساله” وئاد” (زنده بگور كردن دختران) يكى از رسوم جاهليت شد و همانست كه قرآن شديدا آن را محكوم ساخته و مى‏گويد وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ:” در قيامت در باره دختران زنده بگور شده سؤال مى‏شود كه به چه گناهى آنها كشته شدند؟” (تكوير- 9).

      اين احتمال نيز وجود دارد كه توليد كننده بودن پسران، و مصرف كننده بودن دختران، در آن جوامع، نيز به اين جنايت كمك كرده باشد، زيرا پسر براى آنها، سرمايه بزرگى محسوب مى‏شد كه در غارتگريها و نگهدارى شتران و مانند آن از وجودش استفاده مى‏كردند، در حالى كه دختران چنين نبودند.
      از سوى ديگر وجود جنگها و نزاعهاى دائمى قبيلگى ميان آنها سبب فقدان سريع مردان و پسران جنگجو مى‏شد و طبعا تناسب و تعادل ميان تعداد دختران و پسران به هم مى‏خورد، و تا آنجا وجود پسران عزيز شده بود كه تولد يك پسر، مايه مباهات بود و تولد يك دختر، مايه ناراحتى و رنج يك خانواده!.
      اين امر تا آنجا رسيد كه به گفته بعضى از مفسران، به محض اينكه حالت وضع حمل به زن دست مى‏ داد شوهر، از خانه متوارى مى ‏گشت، مبادا دخترى براى او بياورد و او در خانه باشد! سپس اگر به او خبر مى‏ دادند، مولود پسر است، با خوشحالى و هيجان وصف‏ناپذيرى به خانه باز مى‏ گشت، اما واى اگر به او

      خبر مى ‏دادند كه نوزاد دختر است آتش خشم و اندوه جان او را در بر مى‏ گرفت.

      داستان” وئاد” پر از حوادث بسيار دردناك و چندش آور است.

      از جمله نقل كرده ‏اند مردى خدمت پيامبر آمد، اسلام آورد، اسلامى راستين، روزى خدمت رسول خدا ص رسيد و سؤال كرد آيا اگر گناه بزرگى كرده باشم توبه من پذيرفته مى‏ شود، فرمود: خداوند تواب و رحيم است، عرض كرد اى رسول خدا گناه من بسيار عظيم است، فرمود: واى بر تو هر قدر گناه تو بزرگ باشد، عفو خدا از آن بزرگتر است.
      عرض كرد اكنون كه چنين مى‏ گويى بدان: من در جاهليت به سفر دورى رفته بودم، در حالى كه همسرم باردار بود، پس از چهار سال باز گشتم، همسرم به استقبال من آمد، نگاه كردم دختركى در خانه ديدم، پرسيدم دختر كيست؟
      گفت دختر يكى از همسايگان است!.
      من فكر كردم ساعتى بعد به خانه خود مى‏رود اما با تعجب ديدم نرفت، غافل از اينكه او دختر من است و مادرش اين واقعيت را مكتوم مى‏دارد، مبادا بدست من كشته شود.
      سرانجام گفتم راستش را بگو اين دختر كيست؟ گفت: به خاطر دارى هنگامى كه به سفر رفتى باردار بودم، اين نتيجه همان حمل است و دختر تو است!.
      آن شب را با كمال ناراحتى خوابيدم، گاهى به خواب مى‏ رفتم و گاهى بيدار مى‏شدم، صبح نزديك شده بود، از بستر برخاستم و كنار بستر دخترك رفتم در كنار مادرش به خواب رفته بود، او را بيرون كشيدم و بيدارش كردم و گفتم همراه من به نخلستان بيا.
      او به دنبال من حركت مى‏ كرد تا نزديك نخلستان رسيديم، من شروع‏ به كندن حفره‏اى كردم و او به من كمك مى‏ كرد كه خاك را بيرون آورم، هنگامى كه حفره تمام شد من زير بغل او را گرفتم و در وسط حفره افكندم … در اين هنگام هر دو چشم پيامبر پر از اشك شد … سپس دست چپم را به كتف او گذاشتم كه بيرون نيايد و با دست راست خاك بر او مى‏افشاندم! و او پيوسته دست و پا مى‏زد، و مظلومانه فرياد مى‏ كشيد پدر جان! چه با من مى‏ كنى؟ در اين هنگام، مقدارى خاك به روى ريش هاى من ريخت او دستش را دراز كرد و خاك را از صورت من پاك نمود، ولى من هم چنان قساوتمندانه خاك به روى او مى‏ ريختم، تا آخرين ناله ‏هايش در زير قشر عظيمى از خاك محو شد! در اينجا پيامبر ص در حالى كه بسيار ناراحت و پريشان بود و اشكها را از چشم پاك مى ‏كرد، فرمود: اگر نه اين بود كه رحمت خدا بر غضبش پيشى گرفته، لازم بود هر چه زودتر انتقام از تو بگيرد”! .

      و نيز در حالات” قيس بن عاصم” كه از اشراف و رؤساى قبيله بنى تميم در جاهليت بود و پس از ظهور پيامبر ص اسلام آورد مى ‏خوانيم:” روزى به خدمت پيامبر آمد تا بار گناه سنگينى را كه بر دوش مى‏ كشيد شايد سبك كند، عرض كرد در گذشته گروهى از پدران بر اثر جهل و بى خبرى دختران بى‏ گناه خود را زنده بگور كردند، من نيز دوازده دختر نصيبم شد كه همه را به اين سرنوشت شوم مبتلا ساختم! هنگامى كه سيزدهمين دخترم را همسرم مخفيانه به دنيا آورد و چنين وانمود كرد كه نوزادش مرده بدنيا آمده، اما در خفا آن را نزد اقوام خود فرستاده بود موقتا فكرم از ناحيه اين نوزاد راحت شد.
      اما بعدا كه از ماجرا آگاه شدم او را با خود به نقطه‏اى بردم و به تضرع و التماس و گريه او اعتنا نكرده و زنده بگورش ساختم! پيامبر ص از شنيدن اين ماجرا سخت ناراحت شد و در حالى اشك‏ مى‏ريخت فرمود:
      من لا يرحم لا يرحم‏
      كسى كه رحم نكند به او رحم نخواهد شد” سپس رو به سوى قيس كرد و گفت: روز بدى در پيش دارى، قيس عرض كرد چه كنم تا بار گناهم سبك شود؟ پيامبر فرمود: به تعداد دخترانى كه كشته‏اى بندگانى آزاد كن (شايد بار گناهت سبك شود) .
      و نيز در حالات” صعصعة بن ناجيه” جد فرزدق شاعر معروف) كه انسان آزاده و شريفى بود مى‏ خوانيم در عصر جاهليت با بسيارى از عادات زشت آنها مبارزه مى‏كرد تا آنجا كه 360 دختر را از پدرانشان خريد و از مرگ نجات داد، و حتى در يك مورد براى نجات نوزاد دخترى كه پدرش تصميم بر قتل او داشت، مركب سوارى خود، و دو شتر، به پدر آن دختر داد.
      پيامبر ص فرمود كار بسيار بزرگى انجام دادى و پاداش تو نزد خدا محفوظ است!.
      ” فرزدق” به اين كار نياى خود افتخار كرده مى‏ گفت:
      و منا الذى منع الوائدات فاحيا الوئيد فلم توائد

      ” از دودمان ما كسى را سراغ داريم كه جلو زنده بگور كردن دختران را گرفت* آنها را زنده كرد تا در خاك دفن نشوند” .

      اجمالا دليل تنفر اعراب جاهل از دختر، امور زير بوده است:

      الف: دختر نقش اقتصادى و توليدى نداشته و بار زندگى بوده است.

      ب: در جنگ كه سرنوشت قبيله به آن بوده، دختر قدرت جنگيدن و دفاع نداشته است.

      ج: در جنگ‏ها، دختران به اسارت رفته و مورد تجاوز دشمن قرار مى‏ گرفتند.

      اینکه جناب دانشجو می گوید :
      “”””برخلاف ادعای بسیاری که داستان ِ زنده بگور کردن ِ دختران را پیراهن ِ عثمان کرده اند ، و هرگز نمی اندیشند که اگر این قصه راست بود، چرا اعراب ، دچار قحطی و کمبود زن نشدند؟””.

      پیراهن عثمانی در کار نیست ،این یک مساله تاریخی است که در کتب تاریخ و تفسیر اجمالا به آن اشاره شده ،و مفهوم این گزارش تاریخی این نیست ،که باصطلاح منطقی بنحو موجبه کلیه تمام عرب جاهلی بی استثناء در همه قبایل و اطراف و اکناف عربستان چنین می کرده اند! تا مساله قحطی و کمبود زن پیش آید! این باصطلاح منطق قضیه “مهمله” یا موجبه جزئیه است ،یعنی فی الجمله چنین روشهایی بین عرب جاهلی پیش از اسلام وجود داشته است ،در اینجا نه قرآن و نه تاریخ و نه حدیث نیامده آمارهای دقیق و کلان و مبالغه آمیز را مطرح کند که نتیجه آن چیزی باشد که شما گفته اید ،این مثل این است که مثلا اجمالا بگویند در افریقا آدمخواری بین قبیله هایی رایج است ،آیا مقصود این است که در کل افریقا و در تمام قبایل و مناطق آن چنین روشی وجود دارد؟! یا حکایت یک قضیه مهمله یا موجبه جزئیه است؟
      بنابر این اجمالا مساله زنده بگور کردن دختران بین برخی از اعراب جاهلی متداول بوده است،و قرآن در دو جا از آن خبر داده است و حکایات تاریخی بصورت نظم و نثر در این زمینه وجود دارد ،و اسلام چنین روشی را بعنوان جنایت محکوم و ممنوع کرد،پس چنین گزارشی و چنان نسخ و منع و واکنشی که اسلام نسبت به این ماجرا داشت ،مستلزم آنچه که جناب دانشجو پنداشته است (قحطی و کمبود زن) نیست.
      این یکی از فقرات مغالطه آمیز در این بخش 15 از نوشتار ایشان است.
      تا برسیم به بخشهای دیگر.

       
      • جناب دانشجو در ادامه برای اثبات تضعیف نقش زن بعد از اسلام اینطور فرموده اند:
        “”زن ِ عرب ، که سه بت بزرگش ( لات ، منات ، عزی) از جنس او بودند و آن ها را بنات الله یعنی دختران خدا می نامیدند ، پس از اسلام ، چنان ضعیف و بی ارزش شد که حتی اسم یک زن هم درلیست 124000 نفری پیامبران نیامد!””.

        بنظرم اینگونه فرمایشات را نمی توان به چیزی جز ربط دادن ماست به دروازه تعبیر کرد!
        خوب اینکه بت پرستان بتهایی را لات و عزی و منات می نامیدند ،و آنها را دختران خدا می نامیدند ،چه ربطی دارد به ارزش زن در بین عرب جاهلی؟! آری آنها بت ها را نمایندگان خدا روی زمین میدانستند و آنها را عنوان دختر خدا می پرستیده اند ،اما باید دید رفتار آنها نسبت به زنان پیش از ظهور اسلام چه بوده است،آیا اینکه بتها را بنام مونث بنامند و آنها را تقدیس کنند مستلزم این است که ارزش زن در آن جامعه رفیع بوده است؟!
        شما چرا دقت در مطالب نمی کنید و همه چیز را بهم ربط می دهید؟
        بعد هم در ادامه گفته اید :
        “” چنان ضعیف و بی ارزش شد که حتی اسم یک زن هم درلیست 124000 نفری پیامبران نیامد!””.
        اینهم واقعا از شما بسیار عجیب است :
        اولا:منصب پیامبری منصبی است که تابع اراده تکوینی و تشریعی خداست (الله اعلم حیث یجعل رسالته) .
        ثانیا:ممکن است نکته انتخاب نشدن زنان بعنوان پیامبر مشقت و تکلفی بوده است که لازمه این منصب است که طبعا با لطافت ساختاری وجود زن ناسازگار بوده است ،اینکه بمعنی ارزش دادن به مرد و بی ارزشی زن نیست.
        ثالثا:پیامبران قبل از پیامبر اسلام ،عدد آنها هرچه باشد ،اینها پیش از اسلام بوده اند ،و نام آنها در همین کتب محرف تورات و انجیل هم آمده است،که بقول شما “در لیست آنان هم نبوده است”!
        اما توجه نمی کنید که تعیین لیست و اعلام آن به اختیار و سلیقه محمد و غیر محمد نیست؟! محمد محل نزول وحی واقع شده است و در وحی او گزارش سرگذشت برخی از پیامبران پیشین شده است. ما البته یقین و دلیل خاصی نداریم که پیامبر زن داشته ایم یا نداشته ایم ،ممکن است بوده باشد و ممکن هم هست نبوده باشد ،بحث این است که در همین تورات و انجیل های موجود و در قرآن چنین گزارشی نیامده است ،اما توجه کنید که اولا پیامبران پیش از پیامبر اسلام بوده اند و تعیین آنها نیز باختیار و اراده خدای محمد بوده است و نه محمد و غیر محمد ،شما ظاهرا گمانتان این است که این یک امر اعتباری است که بنشینند و یک لیست مذکر یا مونث تعیین کنند! واقعا حرف های عجیبی می زنید.
        ثانیا اصلا فرض کنیم همه پیامبران مذکر بوده اند ،چنانکه عرض شد اینجا بحث یک تکلیف و مشقت تکلیف و زحمت و رنج و کشته شدن و جنگ و غیرو مطرح است،و اینها با طبیعت خشن و زمخت مرد سازگارتر است تا طبیعت لطیف زن ،دقت کردید،علاوه اینکه اصلا اینجا مساله ارزش گذاری مطرح نیست ،البته پیامبری و برگزیده هستی هوشمند بودن فی نفسه امتیاز و مزیتی است ،اما نه از باب ترجیح و ارزش گذاری جنس مرد در برابر جنس زن ،بلکه از باب تحمیل مشقت و کلفت منصب نبوت.بهرحال ارزش گذاری اسلام و مساوات او با مرد در قرآن یک اصل است ،و برخی احکام خاصه مثل تنصیف ارث و نظایر آن دارای فلسفه و توضیحی است که در محل خود باید مطرح شود.و معیار برتری در اسلام همان تقواست و قرب و تقرب الهی خواه زن و خواه مرد.
        این هم یک فقره سفسطه آمیز که تبیین شد،تا برسیم به مطالب دیگر،متاسفانه جناب دانشجو اینقدر مطالب را انباشته می کنند و بی ربط ها را بهم ربط می دهند که جدا کردن آنها و توضیح آن اینگونه به تفکیک و جداسازی قهری می انجامد،و من بابت این پراکنده شدن مطالب عذر خواهی می کنم.

         
  20. مصباح يزدي ( غير منفور )

    لعنت خدا و رسولانش بر ظالمين و بي خرداني كه با دروغ و هوچي گري رهبران جامعه شده اند، و لعنتي هم به هاشمي كه با دروغهايش رهبري خامنه اي را به خبرگان پخمه تحميل كردند.

     
  21. خدا قوت

     
  22. سلام نوری زاد عزیز
    لطفا درآستانه روزقدس برای روشن کردن وآگاهی بیشتر مردم ازحقیقت پشت پرده تبلیغات رژیم برای برگزاری باشکوه راهپیمایی وبهره برداری رژیم ازحضورگسترده و ابراز انزجار ازدشمنانی که بقای آنها ضامن ادامه چپاولگری و فریبکاری حکومت آخوندی است،مطالبی رادرج فرمایید.

     
    • دو سه روز پیش یک از دوستان خارجی پرسید آیا ماه رمضان مسلمانان ربطی به جنگ دارد؟ جواب دادم خیر ، چطور مگه؟ گفت الان چند سال است همین که میشنوم ماه رمضان شروع شده حماس و اسرائیل میفتند به جون همدیگه. راستش نمیدونم اگر کاسه ای زیر نیم کاسه این جریانات هست کاسه کی هست.

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

91 queries in 2911 seconds.