سر تیتر خبرها
نامه ای به سید علی خامنه ای ( بقلم: فرزند ایران)

نامه ای به سید علی خامنه ای ( بقلم: فرزند ایران)

اشاره:
این نوشته را دوستی به اسم ” فرزند ایران” برای من ارسال کرده است. گرچه این نوشته کمی عبوس و عصبی است اما ذات سخن بر مدار درستی و واقعیت های انکار ناپذیر است. من از باب این که روح سخن خراش نخورد، تلاش کرده ام جز به چند واژه ی تند دست نبرم و یا جز یکی دو خط را حذف نکنم. نویسنده را نمی شناسم اما از دیگر سوی گویا کاملاً می شناسمش. نویسنده آنجا که شخصیت پدرش را واشکافی می کند انگار شخصیت خود مرا – نوری زاد را – وا می شکافد. بله آدمهایی مثل من، نخستین آسیب مان به اهل خویش بوده است. این نوشته را که بقلم یک برادر شهید است، به شخص رهبر و به خانواده های گرانقدر شهدا تقدیم می دارم. این نامه بسیار دردناک است. از این روی آن را به رهبر تقدیم می دارم که بخواند و بداند آنسوتر از جماعت مشتاق و واله ای که از هر سو به جانب او شتاب می کنند، هستند کسانی که سینه هایشان تلنبار دردهای ناگفته است. و از این روی این نوشته ی عصبی را ” هدیه” نامیده ام که: در آن شأنی از “هدایت” موج می زند.

محمد نوری زاد سی ام تیرماه نود و سه

——————————————-

نامه ای خطاب به علی خامنه ای

آیا می دانی پدر من کیست؟
_ پدرم در زمان محمد رضا پهلوی با استبداد و زورگویی آنها مبارزه کرد ، او در متن حرکت های انقلابی بود و گاهی چند روز به منزل نمی آمد و در
اعتراضات و درگیریهای خیابانی شرکت میکرد .
_ نزدیک به 6 سال در جبهه ها جنگید. مجروح می شد ولی به ما نمی گفت و از بیمارستان دوباره به جبهه می رفت.شیمیایی شد ، موجی شد
ولی کارت نگرفت.او بسیجی بود ، جهادی بود ، عاشق بود .
_ او دنبال پرونده سازی نرفت تا این اواخر و به اصرار خانواده، ولی بیش از نیمی از سابقه اش گم شده بود ، مقصر است نه ؟ او نه دنبال درجه
بود نه دنبال نشان لیاقت نه حقوق نه موقعیت. البته هیچ حقوقی هم الان از بابت آنهمه خدمت و جراحاتش نمیگیرد.
_ او نه خود را نشان میداد نه جلوی دوربین میرفت و نه وردست و دستمال به دست مشاهیر انقلابی نما بود.
_ او با اصرار مادرم قبول کرد حقوق بخور و نمیر جبهه را بگیرد و اگر دست خودش بود حاضر بود خانواده اش از گرسنگی بمیرد ، تا بلکه ثوابی بیشتر
بدست آورد. ( چه روزها و شبهایی که گرسنه بودیم ولی با امید و ایمان به آیندۀ بهتر ، تحمّل می کردیم. )
_ او هنوز هم هر بار نام تو را می شنود یکبار و نام خمینی را می شنود سه بار صلوات می فرستد.

_ پدر من برای عشق به وطن ، رهبر و انقلاب بهای سنگینی داد و همچنان می دهد ، با بیشتر فامیل و دوستانش قطع رابطه کرده. افراد خانواده
از او رنجیده خاطر هستند. او سنگدل شده و بسیار افراطی ، به مخالفان عقیده اش فحاشی می کند و آنها را منافق می نامد.
_ او سالیان درازی است که جو حاکم بر خانواده و روابطش با آنها را سیاسی کرده و کمترین محبتی به همسر و فرزندانش ندارد. پدرم با وجود تمام
این سختیها هنوز به تو و انقلاب ایمان دارد و برای رضای تو خانواده اش را هم قربانی می کند. یک مرید واقعی و نا آگاه!
خوشا به حال تو با این مریدت .!!! تو برایش چه کردی ،ای مراد و رهبر .؟؟؟


آیا می دانی برادر من که بود؟

_ برادرم هم از فعالان انقلاب و جنگ بود. او در بسیج و سپاه بود. در نوجوانی به جبهه رفت و در جوانی شهید شد. می دانی چگونه ؟
در میدان جنگ زخمی شد و از آنجا که در تیررس دشمن بود و کسی نمیتوانست به او و دوستانش کمک کند بدن او ترکش باران شد
و ذره ذره جان داد .
_ او هم عاشق وطن،خمینی و انقلاب بود. او به آینده بهتر ایمان داشت ، در تدارک ازدواج و تشکیل خانواده بود ولی مرگ همنشین او شد.

آیا می دانی من کیستم ؟
_ بااینکه نوجوان بودم ولی از فعالان دانش آموزی در انقلاب بودم. در بسیج عضو فعال بودم. دو بار شناسنامه ام را دست کاری کردم که به جبهه بروم. دفعۀ دوم ثبت احوال می خواست به خاطر جعل از من شکایت کند ، مادرم به من گفت” به جبهه نرو ، من و خواهرانت تنها هستیم” ، پدر و برادرم در جبهه بودند و من هم می خواستم بروم. بخاطر مادر و خواهرانم ماندم و نرفتم.
_ از بسیج جدا شدم ، من دیگر نه میخواستم بسیجی باشم و نه ولایتی ، زیرا بسیج و بسیجی را تو از مردم دور کردی و مزدور خودت ساختی.
_ اگر دنبال جناب ولایت فقیه موس موس میکردم شاید الآن سردار ، رئیس و یا دست کم مسئول حراست فلان اداره می شدم ، اشتباه کردم نه ؟
ولی خوشحالم که خود فروش و آدم فروش نبودم !

***

_ اکنون پدرم پیر شده و درآمدش همچنان کم. هنوز هم در جهالت و نادانی بسر می برد. من یه روز کار دارم 3 روز بیکارم .متأهّل هستم.مستأجر هستم. برادر کوچکم بیکار است و سرخورده و نا امید . (راستی حال شازده های //// و //// که در پستوی بیت شما هستند چطور است ، جناب رهبر ؟)


آیا می دانی تو کیستی و همراهان تو کیستند؟

_ ولی فقیه، رهبر فرزانه، حضرت آیت اله و در نزد بعضی ، امام. درست مثل اعلی حضرت همایونی ، شاهنشاه و … حس قشنگی است نه ؟
_ تو نه آنی که می شناختم و شاید هم درست نشناختم و افسوس که چه دیر شناختم. من دیگر تو را نمی فهمم ، به تو و این انقلاب مسموم شده
ایمان ندارم و از اینهمه دروغ و دغل به تنگ آمده ام.
_ آهای بنیانگذار استبداد نوین ولایت فقیه، چسبیده به حکومت و محو در قدرت، بیخیال ملت و درگیر رقابت.چاپلوس پرور، به به و چهچه گو در دور و بر.
_ اسلام ناب محمدی ….این است؟ حکومت بر مبنای عدل علی….این است؟
اسلامی عرب سرور، حکومتی فارس محور و بدعت پرور. اسلام تفتیش عقاید، حکومت سرکوب و اختناق قرون وسطایی، حاکمی که خود را حجّت
میداند و مردم را در نادانی و غفلت. حاکمی که هیچ صدای مخالفی را تحمل نمی کند و مردم را در ترس و وحشت نگه میدارد.
این اسلام فاشیستی است نه اسلام ناب محمدی. این حکومت استبدادی است نه بر پایه عدل علی.

_ چرا بعد از چنبره زدن بر روی سریر قدرت صحبت از حکومت بر پایه ولایت مطلقه فقیه کردید و گفتید”اکثرهم لا یعقلون”، “خواص باید حکومت کنند و
عوام تبعیت” ، “راز بقای نظام در ایجاد رعب و وحشت”و مردم را به “خودی و غیر خودی” تقسیم کردی. آیا این استبداد نیست؟ حال آنکه تا قبل از
رسیدن به قدرت ،حرف از رای مردم بود و مردم سالاری، عدالت و جمهوریت. حرف از مشارکت همه آحاد مردم و همه گرایشهادر نوع و متن حکومت.
_ چرا هرکس از تو و حکومت تو انتقاد کند آنرا توهین به اسلام ، توهین به پیامبر و سرانجام خائن و مفسد فی الارض میدانی،مگر تو که هستی ؟
ولی فقیه مسلمین عالم؟!(نه شیعیان بلکه مسلمین،نه ایران بلکه عالم) نمایندۀ امام زمان بر روی زمین.مالک جان و مال مسلمین؟! یا به تعبیری
نماینده پیامبر و حتی خدا بر روی زمین!!!.(بسان شاهان که خود را سایه خدا روی زمین می پنداشتند و “ظلّ اله”) نتیجۀ نهایی این که مخالف تو ،
مخالف خداست و این برای تو چه زیباست!!! زیرا به راحتی آنها را سرکوب میکنی و اتهام محارب با خدا به آنها میزنی.

_ چرا تمام منتقدین خود را به نوعی نابود می کنی، زندان – تهدید- تبعید- اعدام و اینها همه در جواب انتقاد .
آیا شد یکبار از خودت انتقاد کنی ؟ آیا شد یکبار حق را به دیگری بدهی ؟ آیا خود را بدرستی در آینه دیده ای ؟
_ آیا تا بحال آیات و سوره هایی از قرآن را خوانده ای که تاکید بر راهنما بودن پیامبر اسلام دارد نه بر حاکمیت وی. و حال اینکه تو و امثال تو ،خود را حاکم و ولی مطلق فقیه می دانی و بالاتر از پیامبر و این حکومت خفقان و بایکوت را به نام اسلام برپا داشتی . هیچ تاریخ را خواندی و میدانی که فاسدترین حکومتها،حکومت دینی بوده ؟ البته امید که آخرین آن حکومت منحوس تو باشد.

_ تو و همراهان تو ،خدمات نابتان نه از برای مردم بی نشان بلکه به سفارش شده های این و آن بوده و هست .
_ آیا حقوق دیگر اقوام با فارسها یکی است ؟ (انگار که در ایران فقط فارسها هستند). دیگر ادیان چطور ، آیا آنها هم حقوقی برابر دارند.؟
(اگر دیگر اقوام و زبانها را از ایران جدا کنیم جز کویر لوت و بیابان های مرکزی ایران چیزی نمی ماند.)
_ بسیاری از کشورها،حاکمانش نه مسلمان هستند و نه ناب محمدی، نه شیعه علی و نه انقلابی.انسان هستند و مرد راستی و عمل و اگرخطایی
میکنند می پذیرند و انتقاد پذیرند ، تو چقدر انتقاد پذیری ؟! مگر اینگونه نیست که هر صدای اعتراضی که از کارگران ، معلمان ، دانشجویان و حتی نمایندگان و مدیران حامی مردم بود را در نطفه خفه کردی ؟! وقتی تو که رهبری، اینگونه عمل میکنی و ////، پس مردم چه کنند.؟

_ آیا فقط این شما آقایان عمّامه به سر بودید که انقلاب کردید و جنگیدید و سختی کشیدید و مردم هیچ نقشی نداشتند.
چند درصد از شما انقلابی بود ، در تظاهرات بود، به جبهه رفت و جنگید.؟ چند درصد از شما تخصصی غیر از ملّا مسلکی و عوام فریبی دارد ؟
_ جوانهای مردم در جبهه ها به خاک و خون می غلتیدند و بسیاری از آقازاده ها! برای ادامه تحصیل! به اروپا می رفتند.
_ به کدامیک از شعارها عمل کردید ؟ چه کردید که دیگر حکومتها نمی کنند ؟ به این حکومت افتخار می کنید و این برنامه های سازندگی چندساله ،
منت هم میگذارید. شاید هم در آقا و آقا زاده پروری مقام اول را دارید در فساد مالی و اداری ، در پرورش جوانان بی قید، بنگی و مفنگی و یا تندرو نادان و متحجر، آنهایی هم که نبوغی داشتند اگر توانستند گریختند وگر نه سوختند و دم بر نیاوردند، جوانان آزاده را نیز به خاک وخون کشیدی.

_ چند تا آقا و آقا زاده (حرام لقمه) را بازخواست کردی ؟ چند نفر را مجازات کردی ؟ ( با خدا باش و فقیر ، با ///// باش و ثروتمند !!! )
_ کدامیک از مدیران به دلیل بی لیاقتی و ناتوانی استعفا داد و عذرخواهی کرد و کدام نماینده و وزیر خاطی مجازات شد ؟
آنها را از جایی به جای دیگر منتقل کردی و از روی کینه و عنادی که با مردم داشتی ، دست آنها را بیشتر در غارت و چپاول باز گذاشتی. ؟
_ مردم را تا بحال با یارانه و کوپن و از این به بعد با یارانه نقدی محتاج خود کرده اید و حق مسلّم آنها را به شکل صدقه پرداخت می کنید، و درآمدها و منابع ایران را بیش از پیش با این بهانه چپاول می کنید. آیا اصلی ترین سرچشمه گرانی ، دزدی و تورّم تو و دست نشانده هایت نیستید ؟
_ آری درآمدها در اختیار تو و دولت وابسته به توست و هزینه ها را مردم متحمل می شوند . چند درصد از درآمدها را خرج ایرانیان کردی ؟

_ دیگر به خمس ، ذکات و سهم امام که آنهم دزدی و باج خواهی است اکتفا نکرده ، از تمام درآمدهای نفت، گاز و معادن کشور،کارخانجات،
گمرکات، سودهای بانکی و مافیای قاچاق درصد بالایی را به جیب خود سرازیر میکنی و در مورد آن هیچ توضیحی به مردم نمی دهی.
_ خوشا به حالت رهبر که تمامی سران قوای مجریه، مقنّنه و قضائیه یکدست شدند و همگی تو را در “////فقیه ” یاری می دهند.
_ پس این نمایش دروغین محاکمۀ مفسدان اقتصادی چه شد ؟ آیا حضرت عالی //// ؟ شفافیت فقط برای دیگران است ؟
آری چند نفر را هم مجازات کردی ولی غیر خودیها را و نه //// ، شاخه ها را و نه تنه و ریشه را.
_ این چگونه حکومت اسلامی است که حاکم آن به هیچ وجه پاسخگوی اعمال و کردار خود در مقابل مردم نیست و چگونه جمهوریتی است که مردم
در آن هیچگونه حق انتخاب آزادی را ندارند و باید از افراد مورد تأییدحاکم ، یکی را برگزینند که البته همه آنها، شما را به عنوان ولی مطلقه فقیه باید قبول داشته باشند ،البته در آخر کار انتخاب از نوع استالینی است: “مردم رای میدهند ولی مهم نامی است که از صندوق بیرون می آید”.
_ غرور مردم و قشر فقیر و زحمتکش را لگدمال می کنی : از طرفی مردم را با تمام آنچه در توان داری به بدبختی و فلاکت سوق میدهی سپس
گاهی ارادۀ فقیهانه گل میکند (همانند ارادۀ ملوکانه شاهان) و یک از میلیون آن را خیرات میکنی و منت هم میگذاری انگار که ارث پدریت میباشد.
صدها بار هم در خبرها اعلام میکنی.////! که بیش از هر چیز در ایران صندوق صدقات داریم .

_ آهای ///// !!!، گرانی مسکن- خوراک- پوشاک- تحصیل و همچنین بیکاری ، فساد بیداد میکند و تو سرت را زیر برف کردی.
هر روز که از خواب بیدار می شویم یک پدیدۀ جدید می بینیم. با این حال حقوق و دستمزد ها بسیار ناچیز است، پرداخت حقوق در اینجا با
کشورهای جهان سومی برابر است ولی قیمت کالا ها و خدمات – عوارض و مالیات با کشورهای پیشرفته مقایسه می شود.
_ مردم همه دچار استرس ، فشارهای روحی و درگیری های مختلف هستند، گرفتار در روز مره گی ها و نا امید از آینده ای نا معلوم.
تو همه را می دانی و خوشحالی چرا که روش حکومتی تو ببار نشسته و مردم در تفرقه کامل هستند و بدنبال سیر کردن شکمشان.
_ آری تو آسوده باش که بیشتر مردم می ترسند و چنان با دست پرورده هایت و خیانت کاران ، روزگار آنها را سیاه کردی که به این زودیها اعتراض
نمی کنند. ولی بترس از روزی که همین مردم ناچیز و بی قدرت و از دیدگاه تو ////، نسل تو و ولایت مطلقه ی تو را به آتش بکشند.

_ مهم ترین اتهام تو ، مسموم کردن روح و جسم 70 میلیون ایرانی است . باید به راستی افتخار کنی که در سایه حکومت علی وار !!! تو ،
حرام خواری و کم فروشی ، دزدی و دروغ ، فساد و فحشا ، اختلاس و ربا خواری رواج دارد و عرف جامعه شده و کمتر کسی را می توان یافت که
آلوده نشده باشد! مردم ایران را در بلا تکلیفی قانونی قرار داده و از کمتر ین حقوق انسانی و شهروندی نیز محروم کرده ای.
_ چند ماده از مواد قانون اساسی را عمل کردی و به سرانجام رساندی.؟(البته با وجود تو ،قانون اساسی معنی ندارد)
آن چند ماده ای هم که عمل شده حافظ منافع شخص تو و هم پیاله های تو بوده . چند درصد از مردم از مفاد قانون اساسی مطلع می باشند ؟
_ با فریب مردم و تراشیدن دشمن های فرضی (آمریکا و اسراییل) ،آنها را مسبب تمام مشکلات میدانی و به حکومت ////خود ادامه میدهی.
_ آیا فقط چاپلوسان تو و رهروان تو حق آزادی و آسایش در این کشور را دارند.؟ تا کی این مردم باید بی عدالتی و بی قانونی را تحمل کنند؟
_ آیا هر که با تو نیست دشمن توست ؟ آیا مردم تو را رهبر و ولی مطلق فقیه کردنند ؟ وجود تو دقیقا مصداق //// ؟
_ آیا بودنت مفید حال مردم کشور است یا نبودنت ، کدامیک ؟ ////!
البته که ازفردی مانند تو با آن ////// .

_ چرا این انقلاب مردمی که هدفش آزادی و استقلال و جمهوری بود را به مردم واگذار نکردی و آنرا //// به دیکتاتوری ولایتی رساندی ؟
_ آیا دیانت تو عین سیاست توست و دخالت دین در سیاست نتیجه اش اینهمه فساد و تباهی است ! . افتخارات تو اینست:
بنیانگذار مکتب و روش حکومتی جدید و یگانه در دنیا با ترکیبی از فاشیسم ، تئو کراسی و مارکسیسم البته با نام آخوندیسم .
معرف اندیشۀ دروغین و دیکتاتوری نوین در عرصۀ دین اسلام و مذهب تشیّع با نام ولایت مطلق فقیه .
ارائه شخصیتی منتخب الله (////، ///و ////، بدعت گذار، سرکوبگر مخالفان و معترضان).
جنایت و خیانت ، کینه توزی و قساوت ، ریا و ربا ، دزدی و چپاول و غارت اموال مردم با نام ولی فقیه و ولی امر مسلمین.
رایج شدن بیداد گستری و ستمگری ، خفقان و سرکوب و تفتیش عقاید از نوع قرون وسطایی و به تفسیر خود ، ناب محمدی!.
رکورد دار بوجود آوردن بیشترین فاصلۀ طبقاتی در طول تاریخ ایران و از بین برندۀ طبقۀ متوسط جامعه.

_ ما و نسل ما نه کودکی ، نه نوجوانی و نه جوانی ، هیچکدام را نفهمید و این تو و امثال تو بودید که بر روح و کالبد ما بسان /// و مغولها تاختید و تمام عمر و هستی ما را به تاراج بردید. و امید ما به زندگی و آینده بهتر را نابود کردید.
_ تو و این انقلاب ، پدرم را گرفتید ، برادرانم را گرفتید ، امید و جوانی مرا گرفتید . زندگی مرا نابود کردید و با شعارهای دروغین و تو خالی فریب دادید. این درد مشترک من و بسیاری از مردم است. بسیاری از مردم ایران را داغدار کردید. ( هم موافق خود و هم مخالف خود را )
_ آی رهبر! اگر مردی، و ذره ای از مردانگی در وجودت مانده ،از قدرت کناره گیری کن و تن به خواسته مردم بده .آنها خواستار تغییرات اساسی هستند.

_ هیچ اطرافیان و حامیانت را دیده ای، گروهی مزدور نادان و متحجّر از نوع طالبانی و گروهی هم چاپلوس و جیره خوار از نوع آخوند و نظامی و بازاری.
_ بدان و آگاه باش که نامت به نیکی برده نمیشود و از تو جز به /// یاد نکنند. و اگر روز رستاخیزی باشد وای به حالت !
_ تاریخ تکرار می شود و امید دارم که سرنوشت تو بسان رضا شاه نباشد و به سرنوشتی شبیه صدام حسین و قذافی دچار شوی.
_ ای رهبر ، چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند . ظلم و ستم با هر نامی که باشد ظلم و ستم است و دوامی ندارد .
_ این اتمام حجتی است با تو و همراهان فاسدت . کاش میشد من با تو روبرو می شدم تا از نزدیک میزان تنفر مرا حس میکردی!
شکایت من بسیار است. بس است این زندگی خفت بار. حقم را می گیرم و یا می میرم – این آخرین کلام من است به حاکم ستمگر و فریب کار.

سخنی هم با حامیان رهبر و ولایت مطلق فقیه:
هیچ تاریخ اسلام را خوانده اید و میدانید که نه پیامبر، نه امامان هیچکدام ولی مطلق فقیه نبودند که اگر بودند و یا ادعا میکردند، هیچکس در
پیرامون آنها باقی نمیماند که برایش پیامبری و امامت کنند و آنها تنها می ماندند. خاک بر سر شما احمقان و ابلهان نادان که عربهای 1400 سال
پیش از شما آزادتر بودند و فهم و درکشان از شما بیشتر بود . شما مایع ننگ ایرانیان هستید و نمونه روشنی از ////.

امضا: فرزند ایرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

69 نظر

  1. این حکومت فارس محوره؟
    یعنی الان مردم فارس کرمان یا شیراز یا یزد خیلی در آرامش و رفاه هستند؟
    اگه منظورت اینه که تمامه امکانات در تهران جمع شده و به شهرستانها نمیرسند منهم با تو موافقم ولی خودت میدونی اگه خودی نباشی چه فراس باشی چه کرد چه آذری برای این جانیان فرق نمیکنه

     
    • دوست عزیز محمد رضا، درود
      لطفا به توضیحاتی که در همین صفحه فرزند ایران گذاشتن به تاریخ 22 جولای مراجعه کنین.
      منظور فرزند ایران عدم برابری در شرایط یکسان است.بطور ساده اگر پاچه خوار هم باشی باز اولویت با زبان فارسی و مذهب شیعه است…دقت کنید در شرایط یکسان…ربطی به شهر محل زندگی نداره…یه مثال دیگه برای استخدام شدن در ادارات دولتی اگر فارس باشی و شیعه استخدام میشی یا اگه بلوچ و کرد و ترکمن باشی وسنی… یا فارس باشی و سنی ، بهایی و یا مسیحی…یا ترک باشی و شیعه یا ارمنی… در شرایط یکسان و در داخل کشور ایران…یه مثال دیگه،چرا بعد از 35 سال اجازه نمیدن ترکهای آذری ، کردها، بلوچها و ترکمنها و … زبان خودشونو کنار زبان فارسی یاد بگیرن و کتابهایی به زبان خودشون داشته باشن. حاکمان میخوان که کم کم سایر قومیتها زبان خودشون را فراموش کنن. همه چیز که خوراک،پوشاک و مسکن نیست.مهمترین رکن در پیشرفت هر جامعه ای آموزش و پرورش و فرهنگ اون جامعه ست.اگر در فرهنگ و روابط اجتماعی برابری بود به تمام ارکان جامعه نیز سرایت میکنه و البته عکس اون هم حاکمه.
      ( مراجعه کنید به اصل 12-13-15 قانون اساسی)

       
  2. سلام و درود به تمامی هموطنان و جناب نوری زاد
    در نامه یک اشتباه تایپی صورت گرفت که لازم دیدم دوباره جمله ی پایانی را بنویسم. با تشکر از دوستانی که در صفحه ی فیس بوک جناب نوری زاد متوجه آن شده بودند. البته در آن حال و هوای نوشتن نامه که کلمات پی در پی در ذهنم جاری بود و تمام دردها و رنج های هم میهنان ارجمند جلوی چشمانم رژه میرفت دیگر فرصت ادیت نامه را نداشتم.مهم معنای کلی جمله است و اینکه، ای حامیان ولایت مطلق فقیه بدانید که چه اشخاص دون مایه ای هستید.
    “هم مایع ننگ و هم مایۀ ننگ ایرانیان می باشید”.
    در ضمن با درج حذف دو کلمه ی آخر توسط نوری زاد عزیز نوشتم که به نظر ایشان احترام گذاشته باشم.
    با امید به روزی که سرنوشت کشور عزیزمان در دست خودمان قرار بگیرد.

    “سخنی هم با حامیان رهبر و ولایت مطلق فقیه:
    هیچ تاریخ اسلام را خوانده اید و میدانید که نه پیامبر، نه امامان هیچکدام ولی مطلق فقیه نبودند که اگر بودند و یا ادعا میکردند، هیچکس در پیرامون آنها باقی نمیماند که برایش پیامبری و امامت کنند و آنها تنها می ماندند. خاک بر سر شما احمقان و ابلهان نادان که عربهای 1400 سال پیش از شما آزادتر بودند و فهم و درکشان از شما بیشتر بود . شما مایۀ ننگ ایرانیان هستید و نمونه روشنی از مگسان به دور ///.”

    امضاء : فرزند ایران

     
  3. خمس – ذکات – مالیات
    بار دیگر برای روشن شدن مطالب عنوان شده در نامه ی فرزند ایران به خامنه ای لازم میدانم توضیحاتی هر چند مختصر در باب خمس ، ذکات و مالیات ارائه دهم:
    – خمس : یعنی ” یک پنجم ” و این کلمه عربی است و یکی از انواع مالیاتهای اسلامی است که از ارکان فروع دین در مذهب شیعیان است و فقط مراجع دینی شیعیان پرداخت آنرا بر شیعیان واجب می دانند.
    در حقیقت دریافت خمس اموال مسلمانان از نظر تمام علمای اهل سنت و انگشت شماری از مراجع شیعیان حرام شمارده شده است و فقط مربوط به غنایم جنگی است.. دلیل آن وجود تنها یک آیه در قرآن است که در باب خمس میگوید “بدانید که یک پنجم از هر چیزی را که به غنیمت گرفتید به خداوند، پیامبر و خویشاوندانش،یتیمان ، بینوایان و در راه ماندگان اختصاص دارد.” از نظر اهل سنت خمس فقط به غنیمت جنگی تعلق میگیرد همچنان که در قرآن به آن اشاره شده. ولی اکثر مراجع شیعه میگویند که غنیمت به معنای هر چیزیست که محصول کار و تلاش باشد و نه فقط غنیمت جنگی. وبه هر مالی که یکسال بی استفاده بماند خمس تعلق میگیرد.
    نظر شخصی بنده این است که مراجع شیعه کلمه ی غنیمت را مثل تمام کلمات قرآن تفسیر به نفع خود کردند و با خواندن انجیل و تورات مخصوصا در تورات که آمده خداوند فرمان داد به یوسف برای گرفتن یک پنجم از گندم مردم در زمان قحطی که باعث شد 7 سال مردم در برابر قحطی مقاومت کنند.توجه بفرمایید قوم یهود در زمان قحطی و نه شرایط عادی و نرمال آن را تجویز کرد ولی آخوندهای ما آنرا مربوط به زمان خاصی نمیدانند، کمی از تورات و کمی از قرآن را ترکیب کردند و عدد یکسال بی استفاده را نیز به آن اضافه کردند و علنا به چاپیدن یک پنجم اموال مردم نادان معتقد به خود پرداختند.

    – زکات : یکی از ارکان فروع دین مسلمانان می باشد ( هم شیعه و هم سنی ) و در قرآن بارها در کنار کلمه ی نماز آمده و از اهمیت خاصی برخوردار است. البته همانند خمس فقط مخصوص اسلام نیست و در ادیان دیگر نیز نوعی از آن وجود داشته. ذکات بر هر چیزی که مسلمانان به کمک طبیعت بدست میآورند تعلق میگیره. و بیشتر شامل محصولاتی میشه که زحمت خیلی زیادی برای بدست آوردنش نکشیده باشیم و باید مقداری از آن را (یک دهم) به مراجع دینی پرداخت کرد.
    در اصل دریافت ذکات و خمس از سوی حاکمان اسلامی دریافت میشده به جهت تامین منابع مالی حاکمان.
    ذکات و خمس نوعی مالیات اسلامی و شیعی است برای جلوگیری از فقر و تقسیم ثروت به تمام اقشار جامعه.بسیار خوب و عالی و همچنین معقول است ولی برای یک حکومت اسلامی و در زمانی که چیزی به اسم کشور،قانون و مالیات نبوده. جالب اینکه خمس و ذکات باید به مراجع دینی پرداخت شود و مالیات به حکومت، حالا که مراجع دینی خود حکومت میکنند تکلیف چیست ؟ اگر با انصاف باشند یکی را حذف میکنند البته بین ذکات و مالیات چرا که دریافت خمس دزدی است و هیچ توجیه دینی ندارد. با توجه به خوی سیری ناپذیر آخوندها و مراجع مفت خور ( البته بسیاری از آنها ) و اینکه این گروه همیشه دست بگیر دارد در کمال بی انصافی و قساوت هم خمس میگیرند هم ذکات و هم مالیات.

    – مالیات : یک نوع هزینه ی اجتماعی است که تمام مردم در راستای استفاده از منابع و امکانات یک کشور مجبور به پرداخت آن میباشند. مالیات به تمام داراییها و درآمدها تعلق میگیرد و مقدار و نحوه ی دریافت آن در هر کشوری متفاوت میباشد. حفظ کشور نیاز به تجهیزات و نیروی کار دارد که تمام مردم هر کشور باید درصدی از درآمد خود را برای پیشبرد امور کشور خود هزینه بکنند. تقریبا تمام دولت ها از مردم خود مالیات دریافت میکنند. اگر به کشورهای پیشرفته در جهان نظری بندازیم میبینیم که بیشترین مالیات را از مردم خود میگیرند ولی در قبال آن خدمات بسیاری به مردم ارائه میدهند و پیشرفتهای زیادی در تمام عرصه ها با پول همین مالیات مردم شکل میگیره.

    در تمام کشورهای غیر مسلمان و اکثر کشورهای اسلامی فقط مالیات گرفته میشه و خبری از دریافت خمس و ذکات نیست و مشاهده میکنیم چه اثرات مثبتی برای کشور شون داره ولی در ایران آقایان هم مالیات هم خمس و هم ذکات میگیرن و معلوم نیست کجا هزینه میشه تازه عوارض میگیرن . صندوق صدقات دارن . از قبور امامان و امامزاده ها در میارن
    در بودجه اول سال هم مبالغی رو از درآمد نفتی اختصاص میدن …و الی ماشاء اله ولی آیا نه این است که بیشترش رو به جیب خودشون میریزن و یا خرج ملل مسلمان دیگر میکنن و …
    باز هم در آخر بگم که دست مریزاد فرزند ایران…بدرود

     
  4. به نظر بنده هر سطر نامه ی فرزند ایران باید جداگانه مورد تفسیر قرار بگیره.نمیدونم چرا دیگه هیچ نظری اینجا درج نمیشه؟!
    در مورد مکتبهای سیاسی(فاشیسم – تئوکراسی- مارکسیسم) که در نامه عنوان شده لازم میدونم نکاتی را بیان کنم:
    1- فاشیسم : عدم اعتقاد به مفید بودن صلح و دوستی بین ملت ها و ترویج خوی جنگجویی در افراد – اعتقاد شدید به قهرمان سازی افراد برای پیشبرد اهداف سرکوبگرانه ی خود – مخالف بودن با اندیشه های سوسیالیسم،لیبرالیسم و دموکراسی – مقدس کردن پیشوا و رهبر در اذهان افراد جامعه – تبعیت اجباری تمام گروه ها و افراد جامعه از دولت – پیروی از نظام تک حزبی و عدم اجازه به دیگر احزاب برای فعالیت.
    حکومت فاشیستی، زمانی که حکومت با روشهای مرسوم دیگر امکان پذیر نباشه گزینه ی مناسبیه.این نوع حکومت از بین برندۀ کلیه حقوق و آزادیهای مدنی و دموکراسی در جامعه ست و با تبلیغات در مورد نظریه های متعصبانه ی نژادی ، ایدئولوژیک و ملی و مذهبی، سیاستهای پنهان دیکتاتوری خودش رو پنهان میکنه.
    فاشیسم زمانی پا به عرصه ی حکومت میزاره که اختلاف دو طبقه ی کارگری و سرمایه داری به اوج خودش برسه.فاشیسم حمایت کنندۀ طبقه ی سرمایه دار و حافظ منافع دیکتاتورهاست.به نوعی میتونیم بگیم که یک نوع حکومت نظامی برای جلوگیری از اعتراضات طبقه کارگر. نگرش فاشیست در کل نگرشی جنگ طلبانه ست.

    2- تئوکراسی : به زبان ساده حکومت آخوندها و مردان دینی در جامعه ست. نظامی ست دین سالار و نوع حکومت بر پایه ی پیروی از قوانین دینی و احکام شریعت ( در اسلام ) هست. چون تقریبا در تمام ادیان دیگر این نوع حکومت وجود خارجی ندارد بنابراین از این واژه هم ردیف با حکومت اسلامی استفاده میشه. و دلیل آن وجود چند کشور اسلامی با این روش حکومتی ست از جمله ایران و عربستان. معنی لغوی تئوکراسی یعنی” حکومت خداوند ” و اولین نام گذاری در تاریخ با این واژه برای نام گذاری بر حکومت یهودیان در روم باستان بود.این نوع حکومت را نیز میشه نوعی حکومت فاشیستی و حافظ منافع دیکتاتورهای دینی دانست و همچنین مخالف دومکراسی و آزادیهای مدنی.

    3- مارکسیسم : میشه این مکتب رو به پدر تشبیه کرد که فرزندانی با نامهای سوسیالیسم،کمونسیم،لنینیسم، ماووئیسم و در آخر آنارشیسم داره. این نوع نگرش سیاسی و حکومتی درست نقطه ی مقابل کاپیتالسیم هست. مارکسیسم با هدف مقابله با استفاده ابزاری از کارگران از سوی سرمایه داران پایه گذاری شد. این نگرش با پیش زمینه ی وجود اختلافات طبقاتی بین دو طبقه کارگر و سرمایه دار و لزوم حمایت از کارگران به موجود آمد.اساس آن بر پایه ی مخالفت با مالکیت خصوصی در نظام سرمایه داری با روشی انقلابی است. در این نوع حکومت تمام افراد جامعه در یک طبقه قرار میگیرند و دارای آزادی انتخاب در رفتار اجتماعی و شغل خود هستند و هر کس بنا بر توانایی خود می تواند به رشد جامعه و پیشرفت آن کمک کنه.البته این نگرش در حرف به نظر عالی ست و آرمانهای عدالت خواهانه دارد ولی در عمل دیدیم که با روی کار آمدن حاکمان کمونیست چه بلایی بر سر آزادیهای مدنی آمد و میلیونها انسان تنها به جرم قبول نکردن این مکتب به قتل رسیدند.در اصل مردم آزادند ولی در آن محدوده ای که برایشان تعریف میشود در ضمن حق هیچ اظهار نظری در مورد حاکمان شورایی ندارند. در ضمن منشاء بسیاری از فسادهای اقتصادی و پنهان شد. می شود گفت این نوع حکومت نیز در عمل نوعی حکومت ایدئولوژیک مخالف دیگر عقاید و مکاتب است.

    فرزند ایران با ترکیب ظریف این 3 مکتب حکومتی به نام آخوندیسم رسید. بسیار عالی بود فرزند ایران چونکه علی رغم اختلافات نگرشی در این مکاتب، یک نقطه ی مشترک بین تمام آنهاست و آن دیکتاتوری تک حزبی و تک بعدی است. در حرف و اساسنامه ، فاشیست (حافظ منافع سرمایه داران), تئوکرات ( حافظ منافع دین سالاران ) و مارکسیست ( حافظ منافع کارگران ) می باشند ولی در عمل تمامی آنها محدود کننده ی آزادیهای مدنی و حقوق اجتماعی افراد جامعه می باشند. تمام این مکاتب تندرو ، خشن و ضد انسانی میباشند و شالوده ی تمامی آنها مکتب آخوندسیم است.

    بدترین نظام حکومتی و مکتب سیاسی که می شود تصور کرد اینک در ایران و توسط خامنه ای بنیاد نهاده شده.ما مردم ایران در کشور خودمان به اسارت درآمده ایم…زنده باد آزادی و زنده باد تمام فرزندان راستین ایران زمین.

     
  5. .می خواهم بگویم اگر چه مشکلاتی وجود دارد اما بیا و بی تعصب بنویس تا اثر کند نمونه غزه راببین حامی اسراییل کیست کسی که دشمن ماست .مشکلات را هم برایمان بوجود می آورد .حال داخلی باشد یا خارجی .بخدا دشمن داشتن کافران و …هزینه دارد .نمی خواهم بگویم حکومت ما بی نقص است اما اصول را نباید فراموش کرد .

     
    • رضای عزیز
      یه سوال دارم، چرا تقریبا تمام دنیا مخالف حکومت اسلامی ایران است؟
      در ضمن باید بگم که تمام کشورها دنبال منافع خودشون هستند.حتی عملکرد حکومت اسلامی ایران در مقابل با جنبشهای اسلامی متناقض هست. آیا عملکرد ایرا ن در مقابل با کشتار مسلمانان چچن توسط روسها یا کشتار مسلمانان چین توسط دولت چین با کشتار مسلمانان فلسطین یکیه؟
      اینقدر ساده نباشید…چرا باید ایران کاسه ی داغتر ازآش بشه در برابر فلسطینیان.جمهوری اسلامی شریک اصلی اسرائیل در بحران های خاورمیانه است. چرا باید اینقدر ساده باشیم و متوجه نشیم که این جمهوری اسلامی ایرانه که باعث اکثر این خشونت هاست.
      اسرائیل یک غده سرطانیه که اگر کمی هم اطلاعات پزشکی داشته باشیم باید متوجه باشیم که غده سرطانی رو زمانی میشه تقریبا نابود کرد که زود متوجه بشیم وسریع عمل کنیم نه اینکه غده سرطانی رو بخواهیم بعد از 60 سال تازه به فکرنابودیش باشیم.امکان نداره.پس باید از شعار دادن و حرفهای مفت سران جمهوری اسلامی فهمید که اونها هیچی نمی فهمند و البته فقط دنبال منافع خودشون هستند و دلشون به حال فلسطینیا نسوخته.چرا اصلا به اسراعیل اعلان جنگ نمیدن و حمله نمیکنن.چرا؟؟منافع سران جمهوری اسلامی در بسط و گسترش ناامنی در تمام دنیا و خاور میانه است.مردم ایران مثل تمام مردم با وجدان دنیا با دیدن کشتار اسرائیل ناراحت میشن.ولی راه حل چیه؟چرا هر سال این قصه تکرار میشه؟راه حل اگر جنگه پس چرا ایران کار اسراعیل رو یکسره نمیکنه؟اگه نه چرا به این آتیش دامن میزنه؟اگه راه حل صلحه پس چرا تا الان برقرار نشده. حیات جمهوری اسلامی و اسراعیل وابسته به شرایط نه جنگ و نه صلح هست. این بحث بسیار طولانی و دارای ابعاد مختلفی هست….

       
      • بسم ا…
        سلام
        خوبید؟؟؟
        تمام دنیا مخالف ایرانند؟؟ بله موافقم
        اما یه سوال دارم… کدوم دنیا؟؟ دنیایی که توش حقوق بشر رعایت میشه؟؟ دنیایی که همه چیز نه اکثر هم نه نصفش درست و خوبه؟؟
        نه این دنیا هنوز وجود خارجی نداره
        دنیایی که مخالف ماست، دنیایی هست که سراسر ظلم و دروغ هست، درواقع این یک دنیایی شیطانی هست.
        و این برای من باعث افتخاره که یک دنایی شیطانی مخالف ملت و دولت من هست.
        بله من ملت و دولت را جدا گفتم
        چون قسمتی از همان شیطانی بودن قسمتی از همین دولت حاکم است اما اما و اما
        ملت ایران و قسمتی از دولت من همواره حق جو هستند.
        و اما غزه
        نه فقط غزه که لبنان، سوریه و عراق
        شما به خوبی میدانی که جنگ در این محور و این کشور ها در واقع خط مقدم جنگ ایران است با غرب
        شما آیا از موقعیت استراتژیک منطقه لبنان و ایا از محور مقاومت خبر داری؟
        شما فکر میکنی امریکا همه کارس… نه
        درواقع این سران صهیونست و فراماسونر هستند که دارند اداره میکنند.
        قرار بود سال 2007 غرب حکومت جهانی خودش را رسما اعلام کنه اما
        این محور مقاومت و در راس آن ایران بود که مانع شدو ما داریم با کل دنیا که سرشار از خواسته های شیطانی شده مبارزه میکنیم.
        البته این خواسته ها از طرف مردم نیست که خود ملت های غربی هم بازیچه ای خواست های سران شیطانیشان هستند. شما تمام این واقعیات را میتوانی در نماد ها و اتفاقات موجود درک کنی تنها کمی توجه میخواهد.

         
  6. منم " فرزند ایران " هستم

    جناب ” مهاجر ” عزیز ، با سلام – مطالبی که به اینجانب فرموده اید ، از نگاه دیگری که شما به موضوع دارید ، دربست قبول دارم . ولی بپذیرید که باید یک روزی ” سردمداران ” حکومتی کشور ما ، از هر شخص و گروهی و در هر لباس و مانتویی یاد بگیرند که سعه صدر در مقابل ” اصلاح طلبان ” و ” قدرت طلبان ” و دیگر گروهای فکری داشته و با فکر و تدبر انجام وظیفه نماید و عقلانیت و احترام ، حتی به مخالفان را در کشور ” نهادینه ” کند . در گذشته ” میرزا تقی خان امیر کبیر ” برابر راه غلط ناصرالدین شاه و مرحوم ” دکتر محمد مصدق ” در برابر راه غلط محمد رضا ” پالانی ” با عقلانیتی که داشتند ، مقابل مستبدین بی مغز حاکم آن روزگار ، شاخ و شانه نکشیدند و به قول امروزی ها ” رادیکال بازی ” نکردند تا گرفتاری های کشور را بیشتر کنند .

     
    • با درود بر شما
      عرض بنده در مورد رادیکال بازی نبود.در مورد پاسخ به حمایت مردم بود.آیا رای بالا به رئیس جمهور تضمینی برای مردم تا به امروز داشته البته که خیر.آیا اکثریت مردم دنبال رادیکال هستند.اولین و بزرگترین ضربه به رای میلیونی مردم توسط همین آقای خاتمی وارد شد که باعث شد در انتخابات 88 مردم در موضع ضعف باشند.اگر آنموقع خاتمی عافیت طلب نبود الان اینگونه نمیشد.در ضمن خاتمی به اندازه یک تار موی میرزا تقی خان و مصدق هم ارزش ندارد و اصلا قیاس آن دو مرد شریف با خاتمی…چه عرض کنم.خاتمی به اندازه بنی صدر هم جسارت و مردانگی نداشت.برای مدارا کردن با دیگران که اقلیت هستند باید به رای مردم و اکثریت پشت کرد؟درد امروز ایران درد بی لیاقتی و بی ///سیاست بازان است. هنوز هم اعتقاد دارم که خیانتی که خاتمی به مردم کرد در طول تاریخ ایران بی سابقه است.هم میرزا تقی خان مبارزه کرد و هم مصدق.سرنوشت آنها حکایت از این دارد.بازهم توصیه میکنم تاریخ را دوباره ورق بزنید البته نه یک بعدی…درد مردم ما همان هایی است که فرزند ایران گفت.بدرود

       
    • درود برهمه و همچنین منم /// هستم.
      صعه صدر در مقابل گروه حاکم…عقلانیت و احترام در مقابل گروه حاکم…سرنوشت میرزا تقی خان و مصدق حکایت از مبارزه برای مردم داشت و نه این واژ ه های شما.درست عکس آن را گفتید.پشت کردن به رای مردم و عافیت طلبی خاتمی کجا و مبارزات میرزا تقی خان و مصدق کجا.ابدا آن دو مرد شریف را با خاتمی مقایه نکنید که کاملا خطاست.خاتمی حتی به اندازه بنی صدر جسارت نداشت.در ضمن خیانت به مردم یعنی دوری از رادیکالیزم ؟این چه برداشتی است؟ این بدترین توجیه عملکرد خاتمی است.تمام تاریخ ایران را بخوانید.مانند خاتمی پیدا نمیکنید.8 سال کم زمانی نیست برای برگشت به مردم.هنوز هم معتقدم که از خاتمی خائن تر در تاریخ ایران پیدا نمیکنید.

       
  7. قالیباف در سخنرانی پیش از خطبه های نماز جمعه تهران گفت؛ «ما غیرت دینی داریم و نباید اجازه دهیم یک خانم بیشتر از محرمان خود با نامحرمان معاشرت داشته باشد” .ما یک صجنه از اداره “باقر با غیرت” را برای شما می آوریم تا یاد بگیرید ظوابط و حیله های شرعی یعنی چی؟ برای اختصار “ببغ” یعنی “باقر با غیرت” و “ار” هم ارباب رچوع است.
    ببغ”: آقای “ار” شما مثل اینکه کارت با این خانم از زمانی که با محرمش داره بیشتره؟ زود باش!
    ار: ببخشید ..ولی طول میکشه!
    ببغ: برادر فکر غیرت ما رو هم بکن..اگه انفده می خواستی طولش بدی خوب باهاش محرم میشدی!
    ار: یعنی چیکار مبکردم؟
    ببغ: می تونستی ننه اش را صیغه کنی!.ا.نوقت محرم میشدی..100 میلیون هم مهرش میدادی به من!
    ار: آقا مایه کاری جساب کن..اصلا مهریه رو نقد میدم ولی عقد و بی خیال شو!
    ببغ: نه داداش ما غیرت داریم.دین داریم..مگه میشه..راه های دپگر هم هست.
    ار: مثلا؟
    ببغ: میتونی کارمند قسمت “موش کوشی” را که مجرده صیغه کنی تا آخر پرونده!..میشه 200 میلیون!
    ار: حقیقتش اون ننه هه با صرفته تره!.پس شما خطبه رو بخون تا ما هم به تراکممون برسیم!
    باشه..بفرما..راستی غیرت ما رو ندیدی؟
    ار: چرا..تو دستشوئی جا گذاشتی!

     
  8. منم " فرزند ایران " هستم

    جناب ” مهاجر ” عزیز ،

     
  9. ريشه ها :١٤٨ (دنباله كامنت زير )
    فرويد بنيانگذار روانكاوى تنها در اواخر عمرش كه خود و دخترش آوارگان جنگى و فرارى از دست نازى ها شده بود ،متوجه فقدان جنبه اجتماعى و تاريخى روانكاوى اش شد .كتاب تمدن و ناخرسندى هايش حاصل اين دوران است .شعله هاى بربريت در يكى از فاجعه بارترين جنگ هاى تاريخ بشرى از سرچشمه نيروهاى تاريك ناخودآگاهى از پوسته فرا من عقلانى و متمدنانه اروپا بيرون زده بود .چگونه مى توان جنگ را متوقف كرد ؟ در پاسخ اين پرسش آينشتاين فرويد گفته بود :با ديكتاتورى خرد . اين را كسى گفته بود كه بهتر از هركس ديگرى رانه هاى تيره و نابخردانه نهفته در ژرفاى ناخود آگاهى انسان از جمله رانه مرگ و عقده پدركشى يا او ديپ را كشف كرده بود .همان كسى كه سركوب يا واپس رانى خواهش ها را موجب روان رنجورى مى دانست ،اينك مى گفت كه روان رنجورى بهاى نمدن است .و در تاريخ تمدن پدران همواره به نام رسم و آيين و قانون فرزندان سركش را سركوب كرده اند و فرزندان سركوب گشته در برابر يال و كوپال ستبر اما پير شده پدران رابطه مهرآكين خود را ادامه داده اند اما در كمين نخستين فرصت براى به خاك ماليدن پدرانى كه افراطشان در پاسدارى گذشته اجازه باليدن فرزندان به آينده اى نو نداده است .نبرد رستم و سهراب داستان همه اعصار است .مگر آن عصرى كه در ايرانشهر كيخسروى همسيزى ها از جمله هم نوردى هاى پدران و پسران به آشتى درونزاد جاودانه رسيده باشد و نه البته صرفا آتش بسى تحميل شده از بيرون چون جنگ سرد سابق كه در متن إن در ميهن ما انقلابى رخ داد كه پدران بر آن سوار شدند و پسران سركش را حذف و دفن كردند .فرويد نه از پدران چيزى گفت و نه از پسران بل قريب هزار سال پس از فردوسى از ديكتاتورى خرد صحبت كرد .تنها خرد حق دارد ديكته هاى خود را بر پدران و پسران تحميل كند .در داستان رستم و سهراب گويي نيرويي ناخودآگاه پدر و پسر را در حالتى مهرآكين ناخواسته و نادانسته در نبردى از بند و بنياد نابخردانه رو در روى هم قرار مى دهد .سهراب به هواى ديدار پدر ش همراه با ژنده رزم برادر تهمينه به سوى ايران لشكر كشيده است .ژنده رزم كه رستم را مى شناسد آمده است تا پدر را به پسر نشان دهد .اما او نخستين كشته است ؛آن هم به دست رستم .هجير نگهبان دژى كه به تصرف سهراب در إمده است از دوردست يك يك پهلوانان را به سهراب معرفى مى كند اما به رستم كه مى رسد به دروغ او را فردى چينى معرفى مى كند و سهراب باور نمى كند كه رستم در اين نبرد نباشد .البته رستم نيز هنگامى كه از طرف كاوس به پايتخت فراخوانده مى شود تا مى تواند با مى گسارى در ميانه راه تأخير مى كند و وقتى كاوس او را نكوهش مى كند رستم خشمگنانه فرياد مى زند كه من آزاد زاده شده ام و بنده هيچكس نيستم و سپس به سوى زابلستان آهنگ بازگشت مى كند .گويي نيرويي او را از اين جنگ پس مى كشد .با وساطت پهلوانان رستم برگردانده مى شود و كاوس از او پوزش مى خواهد .آزادگى رستم اسير مصالح نابخردانه كاوس مى گردد .كاوس پيش از لشكر كشى بساط خنياگرى و شادخوارى به راه مى اندازد .نظير چنين مجلس پر شورى در قلعه نيز برقرار است .رستم پيش از كشتن ژنده رزم با جامه تركوار درون دژ را ديد مى زند
    يكايك سران را نگه كرد و ديد
    ز شادى رخانش چو گل بشكفيد
    چو سهراب را ديد بر تخت بزم
    نشسته به يك دست او ژنده رزم
    به ديگر چو هومان سوار دلير
    دگر بارمان نامبردار شير
    تو گفتى همه تخت سهراب بود
    بسان يكى سرو شاداب بود
    ز تركان به گرد اندرش صد دلير
    جوان و سرافراز چون نره شير
    پرستار پنجاه با دستبند
    به پيش دل افروز بخت بلند
    همى خواند هر كس بر او آفرين
    بر آن برز بالا و تيغ و نگين.
    براين مجالس دسته جمعى پر شور حماسه سرا از إغاز تسخر زده و شايد نابخردى نهانى در آنها ديده است .در اين شورهاى جمعى چه در بزم رستم و كاوس ،چه در بزم سهراب و ژنده رزم حماسه سرا طنز سياه و تلخى نهان كرده است .اين دريافت كه فردوسى همه جا قهرمانانش را بكمال نشان مى دهد يا در برخى از صحنه پردازى هايش هيچ نقدى نهفته نيست ،دست كم در اين داستان آكنده از ندانمكارى ها درست نمى تواند بود .اين شور دسته جمعى خردباخته كه در حماسه و عرفان تكرار مى شود همچون كهن الگوى حركت هاى اجتماعى و سياسى بار ها تلاش هاى نيكخواهانه و ندانمكارانه به شورشى همچون جنون جمعى و سپس به فاجعه كشانده است .ابيات بالا را مقايسه كنيد با اين ابيات حافظ :
    در سراى مغان رفته بود و آب زده
    نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده
    سبو كشان همه در بندكيش بسته كمر
    ولى ز ترك كله چتر بر سحاب زده
    شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
    عذار مغبچگان راه آلتاب زده
    فردوسى كه از آغاز مرگ را بر فراز داستان سنجيده اش پرسه گرد مى بيند مجالسى را كه در آنها شور بر خرد غالب است بى كنايه در داستان رستم و سهراب نياورده است .پنهانكارى هجير ،كشته شدن ژنده رزم ،خود دارى خود رستم از معرفى خود به سهراب و پس زدن دست دوستى او .رستم خود اين رزم را اهريمن مى خواند .
    بدل گفت اين رزم آهرمن است
    نه اين رستخيز از پى يك تن است
    در داستان رستم و سهراب ناخودآگاهى در برابر ناخود آگاهى مى جنگد .ورنه به قول خود راوى اسب نيز بچه خود را مى شناسد:
    همى بچه را بازداند ستور
    پايان داستان را همه مىدانيم .رستم و سهراب يك بار همدگر را مى بينند و همان يكبار پدر پسر را مى كشد .
    يكى داستان است پر آب چشم
    دل نازك از رستم آيد به خشم
    آنچه نبايد فراموش كرد نقش مادر ،نقش تهمينه ،است كه با خبر مرگ سهراب جامه دران مى گويد :
    بپرورده بودم تنت را به ناز
    به بر بر به روز و شبان دراز
    و يك سالى با بوسيدن اسب سهراب و بوييدن كفش و كلاه او سر مى كند و مى ميرد
    منطق داستان اجازه نمىدهد كه داستان كاملا فرزند كشى عليه عقده اوديپ بنمايد .شاگردان مستقيم و غير مستقيم فرويد و به طور شاخص يونگ و لكان نظريه فرويد را تعديل كرده اند .من بر اساس آخرين تعديل ها داستان تراژيك رستم و سهراب را كه پرداختى نبوغ آميز دارد در مى نگرم :
    ورود پدر به جهان و فضاى سرمستى كودك از موطن اختصاصى اش نشانه قانون و نظم نمادينى است كه قرار داهاى اجتماعى ،و ساختار از پيش ساخته شده را همراه با ارزش هاى اخلاقى اش به كودك گوشزد مى كند .پدر نماينده قانون و ممنوعيت هاست و منع بنيادين زنا با محارم است .پدر نماينده دين و آيين است .پدر كه بعد از مادر وارد جهان انسان مى شود نماينده همان زنجيرهاست ،اما مادر نماينده ميهن است .

     
  10. ريشه ها ١٤٨( قسمت ١٤٧ ذيل پست قبلى )
    فرهنگ
    حكمت فردوسى
    ٤٨- تعلق به مادر- ميهن
    فردوسى حكيمى نيست كه تمامى دلمشغولى او به ذات اشياء و تعاريف نهايي انواع موجودات طبيعى و ماوراى طبيعى باشد .او همچنين به جامعه و مناسبات قدرت و اوضاع سياسى زمانه خود فكر مى كند و حكمت را به گونه اى بس پيشگامانه به حيطه تاريخ و حيات قدرت سياسى در طول تاريخ مى برد .با اين همه وى نيز چون هر حكيمى در در سير گردش امور متغير به دنبال سرشت هاى همه زمانى و همه مكانى دگرگونى هاى روان انسان و قدرت و مانند اين هاست . رازى كه كمابيش با فردوسى معاصر است در اصل گرفتن علوم تجربى پيشگام نخستين تجربه گرايان. عصر نو و سده هاى ميانه است اما وى هرگز در حد فردوسى دغدغه قدرت سياسى ايرانى ندارد اين است كه فردوسى نيز به سهم خود در شاهنامه به درك چيزهايي در قلمر قدرت و روان انسان ره مى يابد كه انديشمندان روزگار مدرن تازه از ميانه سده نوزدهم در باره آنها نظريه پردازى مى كنند ؛ از جمله :
    نيرو و قدرت مادى و جسمى در عين اهميتى كه در كشوردارى و حتى آزادى و دليرى فردى دارد اگر محض و مطلق شود در آستانه سقوط در نابخردى و بيدادگرى و رفتار هاى كور و كودكانه اما بس ويرانگر قرار مى گيرد .نمونه اش در كشور دارى داستان كيخسرو است .كسى كه در اوج نيرومندى و زور بى رقيب سياسى چون نمى خواهد به سرنوشت ضحاك و جمشيد و كاوس دچار شود از قدرت به گونه اى برگشت ناپذير كناره مى گيرد .فردوسى همچنين در داستان رستم و سهراب نقش رابطه سه جانبه پدر ،مادر و فرزند را در شكل گيرى ناخودآگاهانه ميل ها و رانه هاى پنهان انسان در جهت پيكارى دو پهلو با پدر را تصوير مى كند .رابطه دوسويه اى كه روانشناسان آن را مهراكين مى نامند .در اين داستان پر آب چشم بزم و رزم بيش از هر جاى ديگر شاهنامه در هم مى آميزند .نابخردى و خشم كودكانه بر خرد و راستى غالب مى گردد .رستم در نخچيرگاهى نزديك مرز توران به خواب مى رود و تو رانيان رخش را مى دزدند .سپس رستم در پى رد پاى رخش پياده وارد توران مى شود . شاه سمنگان به او خوشامد مى گويد و او را به كاخ خود دعوت مى كند و وعده مى دهد كه رخش را پيدا خواهد كرد .شب رستم پس از شادخوارى به بستر مى رود و نيمه شب تهمينه دختر زيباى شاه سمنگان به بالين رستم مى ر ود . رخش پيدا مى شود و رستم مهره اى به تهمينه مى دهد تا اگر فرزندشان پسر بود به عنوان نشانى آن را به بازوى پسر بندد .رستم به زابلستان برمى گردد .و گه گاه جواهراتى براى تهمينه مى فرستد .تهمينى پسرى مى زايد كه در نوجوانى زور و بالاى رستم را پيدا مى كند .پسران دوست دارند همانند پدر نيرومند گردند .انگيزه پنهان اين همانند سازى همان رابطه دوگانه مهر و كين نسبت به پدر است .كودك مى خواهد قدرت پدر را تسخير كند و در نبردى ناخودآگاهانه پشت پدر قدرتمند را به خاك مالد و همزمان قدرت پدر را چون قانونى پشتيبان دوست دارد .رابطه اصيل فرزند با مادر است .همه مكاتب روانشناسى ،در عين اختلاف در كم و كيف اين رابطه ،اتفاق نظر دارند كه شكل گيرى روان از اين رابطه سه وجهى آغاز مى شود .نوزادى كه بند نافش را بريده اند تنها براى نيازهاى جسمى دست و پا نمى زند .او در نوسان ميان دو رانه اروس و تاناتوس يا غريزه زندگى و مرگ -كه پيش تر شرح داديم تقلا مى كند .جهان تازه اى كه نوزاد واردش شده به مراتب گسترده تر ،نورانى تر ،و پرهياهو تر از زهدان تاريك و گور مانند است اما اين جهان به نوزاد تعلق ندارد .جنين تماما به او تعلق داشت .در نخستين گريه نوزاد غريزه مرگ مى گويد من مى خواهم به موطن اصلى ام برگردم غريزه زندگى در گريه نوزاد مى گويد :وور و عظمت اين جهان تازه براى من وطن نمى شود .من سراپا نياز و ناتوانى ام .خود را خيس مى كنم و يكى بايد تميزم كند .گرسنه مى شوم و يكى بايد سيرم كند . تشنه مى شوم و يكى بايد سيرابم كند .از همه اين ها گذشته من نياز به eichos،نياز به خانه و مأمن و موطن دارم .نوزاد اگر بعدها به گونه اى مابعدى (nachträglich) اين ها را از ژرفاى گذشته اش بيرون كشد يا در ناخودآگاهى جمعى و تاريخى ميهن اش ريشه هاى روح قومى اش را استخراج كند يك فيلسوف و تبارشناس خواهد شد .از همين رو شايد نواليس مى گويد :فلسفه غم غربت (heimweh) است كه لفظا يعنى غم خانه و ميهن . نوزاد نيازى روحى به حريم و پناه روحى دارد .او بيش و پيش از هرچيز نياز دارد كه هستى اش متعلق به ميهنى باشد .پيش از تعلقش به قوم يا نژاد ،دين ،مذهب ، يا حتى زبان او خواهان ناخود آگاه ميهن است . اين است كه ميهن دوستى ريشه اى به شدت ژرف در هستى و روان انسان دارد و انواع ناسيوناليسم و قوم گرايي و نژاد پرستى صورت هاى عرضى و مابعدى و بعضا بيمارگونه اى هستند كه ارتباط خود را با سرچشمه غم غربت از دست داده اند .نوزاد قبا از هر چيزى براى چنگ زدن به مو طن تقلا مى كند .ميهن نيازى در سرشت هستى انسان است نه محصولى از زد و بند هاى سياسى .
    و ناگهان نوزاد صدايي مى شنود و تماس تنى كه يادگار موطن مألوفش را دارد .تپش خون جارى در زهدان را مى شنود .صداى دل انگيز و مسحور كننده جهانى متعلق به خودش به نام كبير مادر . مادر خود را متعلق به جگرگوشه اش مى كند .از خود مى كاهد تا به فرزند بيفزايد .مادران سرزمين ما بار عمده زندگى را در دشوارترين شرايط به دوش كشيده اند .نوزاد به زودى عضوى از بدن مادر را جهان خود مى يابد .من چكيده مى گويم و مى گذرم ورنه روان شناسان بزرگ تنها در باره لالايي و اسرارش تحليل هاى ژرف و دامن گسترى كرده اند .لحظه اى كه كودك مادر را نه چون يك عضو بل بدنى تمام و كمال مى يابد ،در مى يابد كه خودش نيز بدنى كامل است .اين مرحله را مرحله آيينه اى گفته اند .الان در غزه يا هرجايي كه جنگ ،اين بلاهت خونبار بشرى در جريان است مادرانى كه بچه در بغل ميان صداهاى هولناك پا به فرار مى گذارند ،يا خود را سپر جان فرزند مى كنند قربانى اصلى نيستند .قربانى آن كودكى است كه نه سرزمين اش را انتخاب كرده ،نه دين اش را .،و نه قوميتش را ،اما نياز به ميهن دارد .يك روان شناس مى گويد تا پيش از يك سالگى كافى است يك بار مادر به هر دليلى فرزندش را بلند كند و در گهواره بكوبد تا اين فرزند براى هميشه عمر نسبت به همه كس و همه چيز ترسان ،بى اعتماد و پرخاشگر شود .
    ناگهان پدر وارد جهانى مى شود كه از وحدت مادر و فرزند تشكيل شده .ادامه دارد

     
  11. منم " فرزند ایران " هستم

    __ آن مقدار اتفاق های را که به صورت علنی و صدا سیمایی و روزنامه ای و . . . از ” خودی ها ” از هنگام زمامداری رهبری پس از رحلت امام خمینی (قدس سره) از رهبری در کشور بوجود آمده و منتشر گردیده که این حقیر متوجه آن شده ام ( به عنوان یک شهروند ایرانی ممکن است خیلی موارد را این حقیر ندانسته باشم چون شغلم واکاوی مسائل روزمره از هر نوع نیست) . __ امام خمینی گفته اند: هر کسی بعد من مطلبی گفت که دستنویس و یا نوار آن موجود نباشد ،کذب است و منتشر کنندگان قابل تعقیب . اما ! گذاشتن “خشت اول کج ” در نظام جمهوری اسلامی و کلک اول به ملت و آنکه مغایر وصیت نامه امام خمینی ، اول بنا ، از زبان ایشان کسی بدون مدرک چیزی گفت و خامنه ای را رهبر کردند . (شباهت تاریخی “شورای شیخین “بعد از رحلت پیامبر ، در جانشینی پیامبر و تعیین خلیفه اول در صورتی که هنوز جنازه پیامبر اکرم دفن نشده بود ) . __ در دوران سازندگی ، از رهبری در رابطه با ارزشها ، دین ، شهیدان، جانبازان تخت خوابیده دائمی ،فلاکت اقتصادی ، هیچ صدایی و نوایی شنیده نشد . در دوران سازندگی و شعار تعدیل اقتصادی ، نه تنها اقتصاد تعدیل نشد که بلکه تعدیل در دین ، تعدیل در انقلابی بودن ، تعدیل در نگرش اسلامی ، تعدیل در شور مقاومت جنگی ، تعدیل در سیاست اسلامی ، تعدیل در نوع زندگی به سمت اشرافی گری ، تعدیل در فرهنگ مقاومت دوره جنگ .خلاصه همه چیز تعدیل شد و اما اقتصاد نشد و در این فلاکت تعدیلی ، رهبری ساکت و فقط نظاره گر و یکبار هم گفته بودند : مردم سختی ها را تحمل کنند ، چون همه چیز برای مردم خوب و در آینده اقتصاد به ” کمال ” خواهد رسید. زمانی هم مردم از تهاجم فرهنگی گفتند که ایشان جمله ای جدید اختراع کردند و برای اینکه از مردم عقب نیافتند گفتند : شبیخون فرهنگی . اما در آن زمان بانیان و مروجین شبیخون را ترسیدند که به مردم معرفی کنند . __در اردیبهشت 1376 همینکه ” میر حسین موسوی ” اعلان آمادگی کرد برای کاندید ریاست جمهوری برای جلوگیری از فلاکت بیشتر مردم خواهد آمد ، مرحوم عسگراولادی و دیگر مؤتلفه ای ها در یک حرکت خبیثانه به نزد رهبری رفتند و برگشتند و خود عسگر اولادی و بقیه اعلان در مطبوعات و در بوق و کرنا کردند که در جلسه با رهبری ، بنابر گذاشته شده است که رئیس جمهور آینده باید ” عمامه به سر “باشد و غیر از آن شورای نگهبان جلوگیر خواهد شد ( بعدها که رهبری دید که روحانیت از ” چشم مردم ” افتاده ، احمد نژاد غیر روحانی “مشنگ سالار ” را که نظراتش به رهبری نزدیک بود را مشکل در ریاست جمهور ندیدند ) . __آقای خاتمی کاندید جناحی شد ( بجای میر حسین موسوی ) که رهبری دل خوشی نداشت ولی سمبه پر زور ملت گرفتارش کرد و مجبور شدند خاتمی را تأیید صلاحیت کنند . _صلاحیت آقای خاتمی را جنتی به خیانت متوصل شد و برای اولین بار بصورت غیر ” ترتیب حروف الفباء ” و آخرین نفر اعلان کرد و از همه خبیثانه تر اینکه برای اولین بار تعداد شمارشی رأی داده شده از طرف اعضای شورا را علنی به اطلاع ملت رساند که : آقای 12 رأی شورا و آقای خاتمی در رده آخر رأی شورا هستند . __ جنتی شورای نگهبان علیرغم مخالفت دولت وقت که بنا داشت انتخابات قبل از ماه محرم برگزار شود ، زمان انتخابات را روز بعد عاشورا تعیین کرد تا به قول خودش و دستان پشت پرده ، در ایام “دهه محرم ” منبریان و مداحان و مدیحه سرایان در مساجد و تکیه ها و حسینیه ها تا می توانند مخ مؤمنین و مؤمنات را خوب بزنند و داغ کنند و بپزند . __منصور ارضی مدیحه سرای ظلم و جور ، روز قبل از 2 خرداد1376 ( روز رأی گیری ) و در روز عاشورا حسینی در مسجد شهداء واقع در اتوبان شهید محلاتی تقاطع خیابان 17 شهریور ، یکدفعه از معرکه صحرای کربلا بیرون آمد و در در معرکه سیاست بی پدر و مادر افتاد و نعره می کشید که : ملت رنگ عمامه شما را گول نزند ( می ترسید که عمامه آقای خاتمی سیاه و مردم به رنگ عمامه جلب شوند ) و همانروز بعد از ظهر برای دستمزد کارش و انعامی و خلعتی به بیت رهبری رفت و ” شام غریبان ” را در بیت رهبری برگزار کرد . __صبح فردای انتخابات ” علی محمد بشارتی ” وزیر وقت کشور نزد هاشمی رفت و گفت : ما میتوانیم آقای ناطق را منتخب اعلان کنیم ! چه بکنیم ؟ آقای رفسنجانی هم که شرایط کشور را سخت و بغرنج میدید نپذیرفت و گفت: همانی که از صندوق توسط مردم بیرون آمده. __ از فردای انتخاب آقای خاتمی ، شکست خوردگان از خشم خود در منابر و هیأت و صدا و سیما و کوی برزن تبلیغ کردند که 20 میلیون رأی به خاتمی متعلق به ” سوسول ها ” و بی دینان و ضد انقلاب ها بوده و مردم مؤمن از این انتخاب بیزارند و شروع به سنگ اندازی ، بر هم زدن مجالس و بحران سازی. از این زمان بود که سپاه و بسیج و دیگر دستگاههای تزویری شروع به هزینه سازی از بیت المال و ” بر گزاری کنگره ” 1000 و 2000 و 500 و … نفری “شهدا ” در هر استان و شهر و قصبه کردند ( شهیدانی که در 8 سال سازندگی به فراموشی رفته بودند ، دوباره مطرح شدند ) . این نوع بدلکاری مرا یاد ” تاریخ شام ” و اینکه یزید هم همینکه پس از وقایع کشتار کربلا ، و اسارت باقیمانده اصحاب امام حسین ( ع) در شام ، صحنه حق و حقیقت را به امام سجاد ( ع) و حضرت زینب ( سلام علیها ) واگذار کرد ، برای گول زدن مردم ساده و جاهل اهل شام ، دستور ساخت ” مسجد ” و استخدام ” سقا ” برای آب دادن به مردم شهر شام بنا نهاد . __ رهبری که تا این زمان ملبس به لباس روحانیت بودند چندی بعد ” چفیه ای ” را اضافه بر ملبس بودن ، روی گردن انداختند که سردار حجازی رئیس بسیج وقت، علت را از رهبری جویا میشوند ، ایشان به سردار می فرمایند : من ” جنگ ” را با 2 خردادی ها شروع ” کرده ام ( بفرمایند جنگ با ملت 20 میلیونی و اکنون که بیشتر ) و تا امروز این ” چفیه ” اضافه در عبا و ردای ایشان خودنمایی میکند و مریدانی هم گاهی آن را برای ” تبرک ” از ایشان میگیرند . __ روزی رهبری در سخنرانی و جهت تأیید افراد ” دست آموز “و خودسر و کفن پوشان که اکثرا” کودکانی و بچه گانی هستند و بحران ساز ، فرمودند : اینان ” دغدغه ” دین دارند ( در صورتی که بینی و بین الله خودشان و دیگر عاقلان هم میدانند که دغدغه قدرت دارند نه دین ).بعد ها هم به خودسران شهر قم و قضیه بر هم خوردن سخنرانی لاریجانی فرمودند : انرژی و نیروی خود را برای روزهای آینده نگهدارید. __کمی بعد از انتخاب خاتمی ، شکست خوردگان در یک شباهت زمانی ، زمزمه ” بنی صدراسیون ” شش ماهه را مطرح میکردند ولی همین که دیدند رهبری فعلا” چنین نظری را ندارند ” قتل های زنجیره ای ” را رو کردند و به سطح جامعه آوردند . __ برای انتخاب مجدد آقای خاتمی در سال 1380 ، جنتی شورای نگهبان و دیگر شکست خوردگان همان سناریو سال 76 را بنا نهادند و این بار صدا و سیما ( دستگاه تزویر ) هم به کمک آمد . __ مدیحه سرایان قدرت ( ارضی و پا منبری اش حداد ) این بار خیلی عریان و تند زبان ، جملات جدید و ادبیات جدیدی آوردند تا می توانند مردم مؤمن و مؤمنات را فریب دهند که : ایهاالناس هر که به خاتمی رأی دهد ” تیر و کمان و خدنگ ” به خیمه های آقا ابا عبدالله الحسین (ع) در روز عاشورا انداخته است و شما از یزیدیان نباشید ، ولی باز هم مردم شعور خود را نشان دادند و به ” لاطائلات” و شنیدن ” ننه من غریبم ” های اینان توجه نکردند و سره را از ناسره تشخیص دادند و این بار آقای خاتمی 22 میلیون رأی آورد. __ نکته خیلی خیلی مهم ، آنکه رهبری از همان 2 خرداد 1376 فهمیدند که در بین مردم دیگر ” اقبالی ” ندارند و برای همین ” لج بازی ها ” و ” دشمن دشمن ” کردنها به جبهه مردمی شروع که هنوز هم ادامه دارد .
    __ روزی آقای خاتمی که مانند قدرت پرستان عصبانی و دریده نیستند کمی صبوری خود را کنار گذاشتند و گلایه و شکوه کردند که : مخالفان هر 9 روز یکبار بحران آفریدند ، در صورتی که عاقلان دانند که قدرت طلبان هر روز 9 بحران که هیچ ،بیش از 90 بحران را هم برای این کشور درست کرده اند .

     
    • جناب منم/// هستم
      اگه اشتباه نکنم ته مایه ی حرفای شما دفاع از آقای خاتمی 2 دوره رئیس جمهور ایران بود. باید عرض کنم که اولین سنگ بنای خیانت به رای مردم و سکوت مقابل جناح انحصار طلب توسط همین آقای خاتمی گذاشته شد.اگه ذره ای غیرت و مردانگی داشت به بهانه شکاف در نظام و حفظ نظام کذایی به رای مردم پشت نمی کرد و 8 سال مردم را بازی نمیداد و بعد 8 سال قدرت مردم را ذره ذره نابود نمیکرد.همان موقع استعفا میداد.اصلا آمدن خاتمی تلاش برای نابودی نرم خواسته ها ی به حق مردم بود.اگر قرار باشه کسی محاکمه بشه اولین نفر همین خاتمی است که از پشت به مردم ضربه زد.نامردتر و ترسوتر و خائن تر از او پیدا نمیشه.
      همه انتخابات بازی و صحنه سازیه.تمام جناح های شریک در حکومت رفیق گرمابه و گلستان هستند و نسبت فامیلی باهم دارند.فقط دنبال سهم بیشتر هستند و به تنها چیزی که فکر نمیکنند مردم هستند.مردم ما را بازی دادند و بازی میدهند.

       
  12. سلام٬ این فرزند محترم شهید خوب گفته٬ ولی در مورد
    «خدا رحمت کند» رضا شاه کبیر اشتباه واطلا عات کافی ندارد.
    رضا شاه کبیر مخالف خرافات بود….٬ او بادست خالی وبه همت
    ملت ایران کشور را رونق داد آثار وخدمات این مرد وطن پرست
    امروز دراکثر نقاط کشور نمایان است تاریخ قضاوت میکند و خواهد کرد.
    یارب روا مدار که گدا معتبر شود گرمعتبرشود زخدا بی خبر شود

    مهران

     
    • مهران عزیز
      مثال فرزند ایران در باب سرنوشت پایانی دیکتاتورها بود ونه عملکرد آنها.به هر حال هر حاکمی چه از نوع دیکتاتورش خدماتی برای کشور و مردمش انجام داده ولی به چه قیمتی؟منظور فرزند ایران که در واقع برادر شهید است و نه فرزند شهید این است که رضا شاه به اجبار تبعید شد (با موافقت پسر خودش! و انگلیسیها) و به مرگ طبیعی مرد.یعنی سبب تبعید و مرگش مردم نبودند. ولی صدام حسین و قذافی گرفتار خشم مردم شدند.در ضمن احتمالا نگرش شما به تاریخ و سیاست ناشی از عدم مطالعه تاریخ میباشد و حرف عوام که بله رضا شاه خیلی خدمت کرد.بله هیتلر هم خدمت کرد خیلی هم بیشتر ولی با چه هدفی و دیدید چه پیامدی داشت.خدمت به مردم در حکومتها با چه انگیزه ای است اینها مهم است.کتب تاریخی را بخوانید.البته نه کتابهای خاص بلکه تمام نوشته ها را و بعد با کنارهم گذاشتن اطلاعات نتیجه گیری کنید.با سپاس

       
  13. سلام بر آزاد اندیشان،

    در //// و سایر آخوندان حکومتی هیچ شکی نیست ولی‌ این همه سخن نیست !

    ما چه نقشی‌ در این وسط داریم؟ چه کاری از دستمان بر می‌‌آید؟ دوستان اکنون بایستی همگی‌ تصمیم بگیریم،،، آیا تا ابد بایستی فقط انتقاد کرد و فحش داد یا اینکه راه‌های بهتری برای حل این مساله داریم؟ ما امکانات بسیار زیادی برای راندن این //// از مملکت خویش را داریم… کافیست فقط کمی‌ اندیشه کنیم، با هم متحد شویم، برنامه ریزی کنیم و با اراده قوی بر سر این //// بتازیم. مطمئن باشید که با شروع همه جانبه اعتراضات و تظاهرات اینها همه یا فرار میکنند و یا توسط مردم دستگیر میشوند.

    زنده باد آزادی، زنده باد ایران

     
  14. Drood bar to ey Farzande IRAN

     
  15. درودي ديگر بر ازادمنشانِ خردورز! اقاي نوريزاد و تيم سايتشان، اين گلايه را چند بار إز كاربران محترم كجاداشتم، ١- نوشته ها حدالامكان كوتاه و ٢- اشاره اي هم لااقل به اصل مقاله امده داشته باشند، گويا…… – در مورد جنايات دولت نتانياهو و شارون كه به اندازه كافي و شايد هم بيشتر خود مي دانيد، اما يك نكته قابل است، ان زمان كه اردوگاه سوسياليزيم سينه چاكان و عاشقاني داشت و معتقد به صهيونيسم فرزند ناخلف امپرياليسم است، يكي إز رفقا نظري نو آرائه داد، كه الان كه حزب كارگر قدرت را در اسرائيل بدست گرفته، أيا نبايد تجديد نظري در باره موضع گيريهاي قبليمان داشته باشيم، حرفش كاملا درست و منطقي بود، شارون و نتانياهو و أحزاب راديكالي مثل ليكود هم تندروهايي هستند مثل برادران شيعه و سنيشان در خارج إز مرزهاي اسرائيل، اقاي نوريزاد در ميان يهوديان اسرائيل بخصوص در تل اويو. انسانهاي نجيب و صلح جويي زندگي مي كنند، در همين كشتارهاي روزهاي أخير شايد اخبار صدا و سيماي اخوندي خبري در اين باره پخش نكند، اما خيلي إز همين اهالي تل اويو عليه جنگ طلبي و سياستهاي نتانياهو دست به تظاهرات خياباني زدند و كشتار اهالي غزه را محكوم كردند، گرچه موافقين اين حملات و كشتارها هم سازمان داده شده در برابرشان فرياد و ناسزا تحويلشان مي دادند، در يك فيلم مستند در باره جنگها كلا، جمله اي راوي فيلم مي گويد، كه فكر مي كنم نمايانگر بي عدالتيهاي جنگ و جنگ طلبان بأشد ( در جنگ أولين و بيشترين قربانيان كساني هستند كه هيچ دخالت و تاثيري در شروع و سرنوشت جنگها ندارند و اصلا سزاوار و مستحق چنين سرنوشتي نيستند ) حال در غزه، يا سوريه يا عراق يا ايران و هر جاي ديگر. و اما در باره اين نامه اين فرزند ايران، فرزند ايران عزيز، پدرت يكي إز عوامل حكومتي بود و هست سرنوشتتان بدينسان رقم خورده، يك دَم به خانواده هايي فكر كن كه اين وليان فقيه و مزدورانشان نان أورهاي خانه شان را به قتل رسانده يا سألها در حبس و زندان كرده، به مادران و پدراني فكر كن كه دو يا سه و در مواردي چهار يا پنج بچه با سواد و متينشان را به قتلگاه برده أند، نه نامي و نه نشاني إز هيچ كدام به جا مانده است، اين حكومت إز روز اول بنايش بر جنايت، و دزدي، غارت و عوامفريبي بوده و هست و پدر شما هنوز هم يكي إز ارادتمندان اين ولي فقيح و اخوندهاي خودخواه و مستبد است، درد شما درد يك ملت است كه صداي خيلي إز انها حتي بگوش نرسيده و نمي رسد، و متاسفانه و بدبختانه در همين سايت هم مي خواني كه نفراتي منتظر منجي عالم بشريت هستند، تا بنيان و بساط اين خرافات و مروجان خرافه برچيده نشود، اين مردم و اين كشور روي سعادت و خوشبختي و ازادي را نخواهند ديد.  

     
    • اقاى مانى جان اگر امكان داراد شما براى ديگران تعيين تكليف نمن كه نوشته ها كوتاه باشد و اشاره به اصل مقاله شود . با عرض معذرت اين موارد ارتباطى به شما ندارد اين سايت يك مدير دارد و بقيه كاربر مدير هم امكان اينكه نوشته اى را حذف كند يا كوتاه كند برايش وجود دارد پس نيازى به دستور شما نيست. شايد مطلبى نياز به كامت طويل داشته باشد ان ديگر به خود كامنت گذار مربوط است شما هم اين امكان را دارى كه كامنتهاى طويل را نخوانى ، ///// با تشكر از شما.

       
      • ببخشيد فانوس ارجمند، اگر مي دانستم شما وكيل اين سايت و كاربران أني كه اول إز دفتر وكالت شما اجازه مي گرفتم، فانوس جان

         
      • لااقل شهامتش را داشته باش، پشت اسم فانوس يا جراغ پنهان نشو، إز همين چند سطري كه نوشتي، معلوم است، كي هستي و إز كجاي مطلبم به تنگ امدي، به قول ان رييس جمهور محبوبت اب را بريز انجايي كه مي سوزد، اگر مدير سايت يا كاربراني كه مقدارشان بر بقيه روشن است إز گلايه من ( نه دستور ) ناخشنودند خودشان مي نويسند، شما لازم نيست خود را مثل مگس روي دوغ بيندازي!

         
        • مانى جان اينكه به ديگران نسبت مگس ميدى معرف شخصيت شماست . سعى كن جور ديگه اى مشكلاتت رو حل كنى اين راه درستش نيست عزيزم.

           
        • اقای مانی دوست شفیق و مرد بسیار خوب اینطور که معلومه این فانوس تذکری به شما داده که برای دیگران تکلیف معلوم نکن که مسلمن حرف حثی است انوقت شما ایشون رو با الفاظ دور از شان یک انسان به باد ناسزا گرفتید واقعن متاسفم برا شما. اونیکه نقش وکیل رو بازی کرده شما بودین . این سایت محترمه//// دوست عزیز بنده.

           
    • جناب مانی از آلمان
      در پاسخ به نظر شما در مورد پدر فرزند ایران باید عرض کنم که آیا هر کسی از وطن خود دفاع کرد و به جبهه رفت عامل حکومت است؟ متاسفم که شما درک درستی از مطلب بالا ندارید.عامل حکومت بدون حقوق و مواجب می شود…پدر فرزند ایران یک مجاهد مانند تمام مجاهدان وطن بوده و بدون ادعا در جنگ حظور داشته.او یک ایرانی بوده مثل خیلی های دیگر که رفتند و جنگیدند.سوال اینست که اگر فرزند ایران از خامنه ای اینگونه انتقاد تند میکند حق دارد ولی آیا کسی که برای کشور و مردمش تره هم خرد نکرده حق اعتراض دارد؟شما احتمالا جزو همان مجاهدین خلق هستید که برای شما حتی یک کاسب محل معتقد هم عامل حکومت بود.برایتان متاسفم لطفا با خواندن رنج نامه خود را اصلاح کنید.این فقط شما نبودید که انقلاب کردید.شما هم مانند همین حکومت انحصار طلب هستید البته با نگرش مارکسیستی.بخود آیید.
      در نامه حتی به کشته شدن دیگر سیاسیون هم اشاره شده بهتر بخوانید.پدر فرزند ایران شاید میداند چه شده ولی هنوز امید به آینده دارد.او و هیچکس دیگر در کابوسهای شبانه هم چنین وضعیتی را برای کشور تصور نمیکردند.

       
      • شما بهتر است مثل حضرت حجت الاسلام فانوس إز بالاي منبر به زير ايد، و به جاي تاسف خوردن و انگ و مارك به ديگران زدن، شما كه درك صحيح داريد، شما كه براي مردم و كشورمان شبانه و روز در حال تره خرد كردنيد، دكان جنگ و دفاع مقدس خيلي سال است تخته شده شما هم حتما عامل همين حكومتيد، سران مجاهدين هم يك عده فرصت طلب و نان دين خور هستند مثل شما و حكومت كذابان ولايت فقيه،  

         
  16. 1- سخن که از دل برآید بر دل نشیند . ((فرزند ایران ))حرف دل اکثریت مردم ایران را کاملا و به درستی بیان کردند متشکرم. و چه محکم خطاب به خامنه ای می گوید: ای کاش می شد من با تو روبرو می شدم تا از نزدیک میزان تنفر مرا حس میکردی!شکایت من بسیار است. بس است این زندگی خفت بار. حقم را می گیرم و یا می میرم – این آخرین کلام من است به حاکم ستمگر و فریب کار. (که البته حرف اکثریت مردم ایران هم می باشد)

    2- نوری زاد عزیز اگه امکانش هست متنُ فرزند ایران به زبان های دیگر ترجمه شود و در صورت امکان در سازمان ملل خوانده شود تا دنیا بفهمد مردم ایران گرفتار چه حکومتی هستند. و این نوشته حرف دل مردم است .

    3- من از روییدن آن خار بر بالای دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد از آن بالا نشستن ها

     
    • دوست عزیز اصل شعر همشهری کرمانی ما:

      بلندی یافت کوه ازپای دردامن کشیدنها

      به سگ آمدسرسیلاب ازبیجا دویدنها

      من ازبی قدری خار لب دیواردانستم

      که ناکس ،کس نمیگرددازاین بالانشینیها
      بنظرم افضل کرمانیگفته باشد

       
  17. و اما پاسخ احتمالی جناب رهبر به این نامه:
    نامه را «خواندیم». نویسنده شخصی است مفلوک که فریب خورده و در دام دشمن افتاده است. او با سیاه نمایی در جهت تحقق اهداف دشمن گام برمیدارد اما نمیداند که مردم ایران به وی سیلی خواهند زد و این ریزش های اندک در مقابل رویش های بسیار هیچ نمودی ندارد. و قس علی هذا…

     
  18. من از محمد نوريزاد سپاسگزارم كه باني اين روش شد كه همه بتوانند اگرچه بي پاسخ اما حرف دلشان به حضرت رهبر را بزنند ! در آينده انسانهايي خواهند بود كه سلوك محمد نوريزاد را به عنوان راه عملي گذر از اختناق ، نقد و بررسي و تدريس كنند.
    با فرزند ايران هم به نوعي همدردم و از فرزند ايران خواهش ميكنم با صبوري و صبوري و صبوري در برابر پدر او را با دل خود همراه سازد. محمد نوريزاد اوائل كه بديدار پدر و مادر ميرفت آنها با او زاويه داشتند اما به مرور فرزندي خود را ثابت كرد و دعاي آنها را پشت سر دارد.

     
  19. حکومتی فارس محور و بدعت پرور
    آیا حقوق دیگر اقوام با فارسها یکی است ؟ (انگار که در ایران فقط فارسها هستند)
    (اگر دیگر اقوام و زبانها را از ایران جدا کنیم جز کویر لوت و بیابان های مرکزی ایران چیزی نمی ماند.)
    واقعا شما فرزند ایرانی یا در قالب دردل درد واقعیت هایی را میگویید تا کوس تفرقه را ساز کنید از حرفهای شما بوی پان پانیزیم می آید.
    شما اگر هم بزیان چینی سخن بزبان برانید اما مجزیه گو باشید مورد قبول هستید.درد ملت ما علاوه بر حکومت جور دوستان نادان و دشمنان نقاب دار در چهره دوست نیز است.

     
    • پرونده سازی شروع شد. منتها از نوع پنهان

       
    • سلام به همه
      قابل توجه آندسته از عزیزان که از کل رنج نامه فرزند ایران فقط آن جمله را خواندند و فقط آنرا دیدند و تفسیر کردند:
      فرزند ایران در نوشته ای توضیح مبسوط دادند…آنرا بخوانید.
      بله آیا حکایت ایران و ماندن نام ایران تا امروز جز با صبوری ، مجاهدت و تلاش به اصطلاح اقلیتهای دینی و زبانی میسر بود؟
      تمام ما ایرانی هستیم البته باید تمام افراد در برابر قانون یکسان باشند و نه اینکه فارس زبان و شیعه جعفری شهروند درجه یک و دیگران شهروند درجه 2 و 3…لطفا جوابیه فرزند ایران را بخوانید و مروری بر قانون اساسی داشته باشید…آیا توجه نمیکنید که فرزند ایران نماینده اعتراض تمام اغشار جامعه است؟ و نه قشر خاصی از جامعه…

       
  20. حامی ولایت و ولی

    خاک بر سر شما احمقان و ابلهان نادان که عربهای 1400 سال…
    ای کاش ذره ای ادب داشتی…

     
    • مصباح يزدي ( غير منفور )

      حامي //// و /// أدب را از كي ياد بگيريم؟ از رهبري كه به همه توهين مي كند و غير خودي را جهنمي و سزاوار هر گونه تحقير و نا سزا مي داند يا از رئيس جمهوري كه بگم بگم مي كند و أفكار رهبر به او نزديك است، يا از امامان جمعه خاتمي و علم الهدي منصوب ولايت وقيح كه بي شرمترين و خبيس ترين ها هستند. يا از برنامه هاي صدا و سيما؟ وقتي مودبين در حصر هستند و جلادان و قاچاقچيها بر مسند قدرت نتيجه همين مي شود.

       
  21. بر گرفته شده از سایت فرهاد جعفری

    «ظهور پدیده‌ی داعش در عراق» و سپس «پیوستن فراگیر عشایر مظلوم و ناراضی اهل سنت به گروه مزبور» به‌منظور «استیفای حقوق ضایع‌شده یا نادیده‌گرفته‌‌شده اهل سنت عراق توسط شیعیان سیاسی حاکم» و پیروزی‌ها و پیش‌روی‌های خیره‌کننده‌ی این ائتلاف در بخش‌های بزرگی از عراق؛ خواه ناخواه منجر به «تحریک و تحرک اهل سنت ایران» در نقاط مختلف این سرزمین پهناور خواهد شد.

    گروه و جماعت بزرگی از ایرانیان که آنان نیز جزو «ستمدیدگان نظم الیگارشیک ـ ایدئولوژیک حاکم» محسوب می‌شوند و در طول 35 سال گذشته، صرفاً به‌دلیل تفاوت مذهبی «غیرخودی» دانسته شده و از دستیابی به بسیاری از «حقوق شهروندی، مدنی و سیاسی» خود محروم شده‌اند.

    با این‌حال باید به این دسته از هموطنان یادآور شد که:
    مبادا هم‌چنان‌که نظم الیگارشیک ـ ایدئولوژیک «تمایز مذهبی» را بهانه‌ی ظلم و ستم بر آنان قرار داد؛ آنان هم به «ستم‌های رواشده در حق خود» ریشه و مبنایی مذهبی بدهند و آنچه را که طی 35 سال گذشته بر آنان رفته است «خواست و اراده‌ی جمهور مردم ایران» (شیعیان سنتی ـ تاریخی) دانسته یا بدانند. و بدین‌ترتیب، در یکی از «دام‌»هایی بیفتند که «شیعه‌ی سیاسی»، بسیار مایل است اهل سنت ایران را در چنان دامی، و «قرارگرفته در برابر عموم مردم» ببیند.
    .
    .
    واقعیت این است که:
    «ما» (جمهور مردم ستمدیده‌ی ایران، عموم و اکثریتِ ایرانیان) نخست «ایرانی» هستیم. سپس «کرد یا ترک یا بلوچ یا لر یا بختیاری یا ترکمن یا عرب یا خراسانی» هستیم. سپس «مسلمان» هستیم. و آنگاه؛ تازه نوبت به این می‌رسد که «شیعه» یا «سنی» باشیم. پس «مذهب»؛ دست‌کم «چهارمین وجه ممیزه‌ی ما از یکدیگر» است نه نخستین چیزی که ما را از یکدیگر متمایز می‌کند (اگر هم از دید عده‌ای چنین نیست؛ از دید نگارنده، باید چنین باشد).

    دلیل روشن آن اینکه:
    «نظم الیگارشیک ـ ایدئولوژیک حاکم» (شبکه‌ی خویشاوندی روحانیون و روحانی‌زادگان شیعه‌ی سیاسی) «دقیقاً مبتنی بر همین ملاک‌ها» (و برخی ملاک‌های خودساخته‌ی دیگر)؛ پس از حکومت‌یافتن بر ایران، به «تقسیم‌بندی شهروندان به خودی و غیرخودی» و «تقسیم و توزیع فرصت‌ها و ثروت‌ها بر چنان مبنایی» دست زد.

    گروهی که حتا در میان شیعیان نیز «در اقلیت محض» قرار دارد و آنچه توسط این گروه «در حق اهل سنت ایران» و «درحق نژادهای مختلف ایرانی» روا شده؛ کمترین ربط محکمه‌پسندی به «عامه‌ی مردم ایران» [که می‌توان آنان را «شیعه‌ی سنتی»، «شیعه‌ی تاریخی»، «شیعه‌ی موروثی» یا «شیعه‌ی شناسنامه‌ای» و مانند آن خواند] ندارد و نظم حاکم، به‌هچ وجه «اراده‌ی جمهور ایرانیان» را نمایندگی نمی‌کند.

    و اصولاً از همین‌روست که هم از «برپایی یک انتخابات آزاد» و «رقابت نمایندگانش در یک مسابقه‌ی منصفانه و سالم و آزاد با غیرخودی‌ها» ناتوان است و هم از «شنیدن واژه‌ی رفراندوم» (حتا از زبان احمدی‌نژاد، تنها رئیس‌جمهور خودیِ برخواسته از میان مردم نه شبکه‌ی خویشاوندی) هراسان می‌شود و به‌لرزه می‌افتد!
    .
    .
    واقعیت دیگر آن است که:
    ستم‌های «نظم الیگارشیک ـ ایدئولوژیک حاکم بر ایران» و «پایمال‌کردن یا نادیده‌گرفتن حقوق قانونی و انسانی شهروندان» بیش از آنکه شامل حال «اهل سنت ایران» شود؛ شامل حال «شیعیان سنتی» شده است.

    و از همین روست که اگر «اهل سنت ایران» بخواهند «مبنایی مذهبی» به ستم‌های رواشده در حق خود داده و آن را ذیل «دوگانه‌ی شیعه ـ سنی» تعریف کنند، آنگاه باید به این پرسش‌ها پاسخ دهند که:

    در هنگامه‌ی پیروزی انقلاب ایران، از میان «اعدام‌های سال‌های نخست» چه تعداد از میان «اهل سنت» بود و چه تعداد از میان «شیعیان سنتی»؟!… در چندسال پس از پیروزی انقلاب؛ چه تعداد از «تصفیه‌ها، اخراج‌ها، پاکسازی‌ها» و «مصادره‌ی گسترده‌ی اموال»، در حق «اهل سنت ایران» صورت گرفت و چه تعداد درحق «شیعیان سنتی»؟!… از میان «دستگیری‌ها، زندان‌ها و اعدام‌های دهه‌ی شصت»؛ از میان «قربانیان ماجرای انقلاب فرهنگی و اخراج گسترده‌ی اساتید دانشگاه و دانشجویان»؛ از میان «قربانیان جنگ هشت‌ساله»؛ در ماجرای «اعدام‌‌‌های گسترده‌ و دسته‌جمعی زندانیان در تابستان سال 67»؛ از میان «محروم‌شدگان از کار و تحصیل و بورس تحصیلی و پست‌ها و سمت‌ها در همه‌ی 35 سال گذشته» و از میان «نزدیک به شش میلیون ایرانی ترک‌وطن‌کرده و آواره در سراسر دنیا» چه تعداد از میان «اهل سنت» بوده و هستند و چه تعداد از میان «شیعیان سنتی»؟!

    به این پرسش‌ها بازهم می‌توان افزود. اما به‌گمانم کافی‌ست برای آنکه «اهل سنت ایران» را به فکر فرو برده و به این «واقعیت» رهنمون سازد که:

    «ما» (جمهور مردم ایران)، اعم از شیعه و سنی و مسیحی و بهایی و زن و مرد و ترک و کرد و بلوچ و عرب و فارس؛ همه و همه؛ جملگی «قربانیان یک نظم ملوک‌الطوایفی» هستیم که برپایه‌ی «شبکه‌ی پیچیده‌ای از روابط فامیلی روحانیون و روحانی‌زادگان شیعه‌ی سیاسی» شکل گرفته و در دل نظامی که «صرفاً نام جمهوری برخود دارد»، جا خوش کرده است.
    .
    .
    از همین‌روست که چنانچه «اهل سنت ایران» منازعه‌ی بیست و چندساله‌ میان «جمهوری‌خواهان» (آزادی‌خواهان و برابری‌طلبان) و رقبای «طایفه‌سالار»شان را تا حد «دوگانه‌ی شیعه ـ سنی» تقلیل دهند؛ مرتکب خطای راهبردی بزرگی شده‌اندکه به شکل‌گیری «لحظات و صحنه‌های تلخ و دردناکی از منازعه‌ی مذهبی» منجر خواهد شد. و از آن تلخ‌تر و دردناک‌تر این‌که به «تجزیه و فروپاشی ایران» نیز خواهد انجامید. که این‌هم از «آرزوهای عراق‌‌زادگان نفوذکرده در ساخت حکومتی ایران» محسوب می‌شود.

    واقعیت این است که: «ما همه ستمدیدگانیم».
    و «رویارویی ستمدیدگان»، همان خواست و اراده‌ی کسانی‌ست که چنان ستم‌هایی را بر همه‌ی ما روا داشته‌اند تا علی‌رغم همه‌ی بی‌کفایتی‌ها و ناشایستگی‌هاشان، «تنها خود و فرزندان‌شان، و شبکه‌ی پیچیده‌ی خویشاوندی‌‌شان» (که نام رمز «شجره‌ی طیبه» بر آن نهاده‌اند!) به تمامی فرصت‌ها و ثروت‌ها دسترسی مطلق و انحصاری داشته باشند.

    پس:
    «اهل سنت ایران» هوشیار باشند و انرژی و پتانسیل اجتماعی خود را نه «به سود هم‌کیشان ستمدیده‌ی خود»، بلکه «به سود جمهور مردم ستمدیده‌ی ایران» به‌کار گیرند و به‌جای آنکه احیاناً و خدای‌نکرده آن را در جهاتی چون «اقدامات قهرآمیز مسلحانه علیه شیعیان» به‌کار اندازند؛ می‌بایست آن‌را به‌تمامی در پشت «ایده‌ی انتخابات آزاد» قرار دهند و مطمئن باشند که «عموم مردم ایران» (شیعیان تاریخی)، راضی به کمترین ستمی در حق هموطنان اهل سنت خود نیستند. و نه‌فقط راضی به «ستمی در حق اهل سنت ایران» نیستند؛ بلکه حتا بیش از آنکه بر حقوق قانونی و انسانی خود پافشاری داشته باشند، بر «حقوق شهروندی اهل سنت» و «جبران ظلم‌های رواشده در حق آنان» تأکید دارند.

    نشان به آن نشان که صدهاسال، در کنار یکدیگر، با صلح و صفا زندگی کرده بودند و هیچیک از این دو، آزار و آسیبی به آن دیگری وارد نساخته بود. بلکه حتا شاهد موارد بسیاری «ازدواج‌های میان پیروان این دو مذهب» بوده‌ایم. و تنها از زمانی «تمایز مذهبی» به عاملی برای «نفاق و تفرقه میان شیعیان و سنیان» تبدیل شد که «شبکه‌ی خویشاوندی شیعه‌ی سیاسی»، به هرترتیب، فرصت حکومت‌کردن بر ایران را دریافت کرد و برای حکومت‌کردن آسان، شروع به «مرزبندی میان ایرانیان بر اساس ملاک‌های ظالمانه» و «دیوارکشیدن بین آنان» کرد.
    .
    .
    «اهل سنت ایران» این جمله را همواره به‌خاطر داشته باشند:
    «چه شیعه، چه سنی؛ ما همه ستمدیدگانیم».

     
    • همه اين سخنان درست، اما جهت داربودن اين سخنان و احمدى نژادى بودنِ آقاى فرهاد جعفرى بدجور توى ذوق مى زند. نه تنها به دليل مواضع پيشين ايشان، بلكه هنوز هم آن موجود ننگين و رئيس جمهور قلابى را “تنها رئيس جمهور برخواسته (برخاسته) از میان مردم نه شبکه‌ی خویشاوندی” ناميدن.

       
  22. با سپاس فراوان از فرزند دردکشیده میهن,

    شما حرف دل میلیونها ایرانی را را به نگارش درآورده ای . فکر میکنم تا زمانیکه اغلب مردم به آگاهی ورشد لازم نرسیده اند, این حکومت ولائی مستبد پا برجا خواهد بود. نا آگاهی مردم بهترین سلاح برای حکومت جباران میباشد.

     
  23. درود بر جناب نوری زاد

     
  24. با سلام و دورد به تمامی ایرانیان از هر زبان و هر کیش و درود بر جناب نوری زاد.
    سپاس فراوان از جناب نوری زاد بابت انتشار این نامه. این نامه را ابتدا به دفتر رهبری ،به تمامی سایتها.تمامی دفاتر مراجع و مسئولین و تمامی شبکه های اجتماعی فرستادم ولی متاسفانه کسی آنرا منتشر نکرد.اینک که این کلمات را می نویسم بسیار خوشحال هستم و خدا را شاکرم که توسط شما نوری زاد عزیز منتشر شد.
    جناب نوری زاد امیدوارم که در این راه موفق شوید.
    دوستانی که ابراز لطف کردن و نظر دادن ممنونم چه آنانکه بی رحمانه به یک جمله من تاختند و چه آنانکه در دفاع از من کلماتی را بیان کردند.
    هم وطنان عزیزم من ایرانی بودم ،هستم و خواهم بود.همه شما هم همینطور.خواهش میکنم قبل از اظهار نظر حتما در مورد جملاتی که در نامه گفتم دقت کنید. من به عنوان یک ایرانی و با امضای فرزند ایران این نامه را به آقای خامنه ای نوشتم. در این نامه جز قسمت اول که به معرفی خودم وخانواده ام اختصاص داره بقیه مطالب از زبان تمام ایرانیان است و اختصاص به شخص خودم وخانواده ام نداره.درد تمام ایرانیان را بازگو کردم.
    بازهم باید به آقای نوری زاد بگویم : سپاسگذارم
    در جواب آن عزیزانی که در رابطه با این قسمت نامه گلایه کردند لازم میدانم توضیح بدهم:
    اشاره من به اصل 12-13-15 قانون اساسی بوده .که در زیر به آنها اشاره میکنم بله همین قانون اساسی آقایان هم تا الان که 35 سال از حکومت منحوسشان می گذرد و اجرا نشده …
    به تمام ایرانیان برادرانه توصیه میکنم که تندروی نکنند.لطفا ابتدا از خود انتقاد کنیم و سپس از دیگران.چرا باید تعدادی تصور کنند و احساس خطر کنند که با گفتن این جمله قصد من تجزیه طلبی است…چرا؟!
    در طول تمام نامه به دردهای تمام ایرانیان اشاره کردم به واقعیتهای ایران و نه به قشر خاص یا فرقه خاصی.
    فقط در یک جمله از تمام آن جملات اشاره شده به حقوق اقلیتها و اقوام دیگر.چرا باید به بعضی از دوستان احتمالا حکومتی و یا ناآگاه قانون بر بخوره .چرا باید آنها تصور کنند که این جمله تفرقه آمیز است… قبل از هر نقدی لطفا مطالعه داشته باشید و ابتدا قانون اساسی موجود ایران را مطالعه کنید و ببینید که این حاکمان نا مرد چه به روز ما آوردند. از ابتدایی ترین حق شهروندی نیز محروم هستیم.در ضمن من این نامه را برای اینکه دیگران نظر دهند ننوشتم.این نامه را برای مردم ننوشتم…چرا که همه مردم شریف ایران حداقل یک قسمت از این نامه را درک میکنند و آن را حس کرده اند.من برای حاکمی مستبد و خود کامه نوشتم .
    بله جناب رهبر فرزانه وقتی کوه را قرق کرده بود و با خدم و حشم داشت میرفت کوه نشیمنگاه مبارک را در این مکان قرار داده ویا آنهایی که درمسیر رفت و آمدت قدمگاه می سازند آنرا گل باران میکنند و می بویند و می لیسند. چفیه مبارک و بوسه به ردا و کفش مبارک را هم که همه میدانند حکایتش را … براستی تو اینها را نمیدانی؟
    آیا به آن علی که دم میزنی اعتقاد داری؟ او همان است که وقتی بدنبالش می افتادند به آنها هشدار میداد او را رها کنند و بدنبالش نیوفتند.
    به کجا چونین شتابان …بیدار شو خامنه ای … دشمن کیست ؟ آمریکا…اسرائیل یا نفس خودت و دیگر شریکان در حکومت…حرف بسیار است ولی افسوس …نرود میخ آهنی بر سنگ.البته باز هم امیدوارم که این نامه را اینک بخوانی…
    با سپاس دوباره …بدرود
    فرزند ایران
    اصل ۱۲
    دین رسمی ایران، اسلام و مذهب جعفری اثنی‌عشری است و این اصل الی‏الابد غیر قابل تغییر است و مذاهب دیگر اسلامی اعم از حنفی، شافعی، مالکی، حنبلی و زیدی دارای احترام کامل هستند و پیروان این مذاهب در انجام مراسم مذهبی، طبق فقه خودشان آزادند و در تعلیم و تربیت دینی و احوال شخصیه (ازدواج، طلاق، ارث و وصیت) و دعاوی مربوط به آن در دادگاه‏ها رسمیت دارند و در هر منطقه‏ای که پیروان هر یک از این مذاهب اکثریت داشته باشند، مقررات محلی در حدود اختیارات شوراها بر طبق آن مذهب خواهد بود، با حفظ حقوق پیروان سایر مذاهب.
    اصل ۱۳ – رسمیت اقلیت‌ها
    ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی تنها اقلیتهای دینی شناخته می‏شوند که در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل می‌کنند.
    اصل ۱۵
    زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانه‏های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است.

     
  25. آفرین شیر بچه ی ایران براستی که از دل ایرانیان با یک مدافع کمونیسم که در زیر دست پوتین برای چپاول ایران تربیت شده وکور وکر است خوب صحبت کردی شیر مادرت حلال غیرت ایرانیت را را سپاس

     
  26. انها را که اقلیت میتامند صاحبان اصلی ایران هستند. صاحب فرهنگ دست نخورده تری از ایران هستند. خیام سعدی حافظ مولوی حز اقلیت هستند یا اکثریت. بابک خرم دین باقر خان ستار خان کسرایی اقلیت بوده اند یا اکثریت. اقلیت ها حقوق خود را از چه کس میخواهند از اکثریتی که وجود ندارد هیچ اختار ندارد در بند است هیچ هویت ندارد. اقلیت باید خود به تحمیل زبان و فرهنگ خاص خود بزنند. به هر جا بروند و به اصلاح فرهنگ جامعه بپردازند . با سایر اقوام دست به دست بدهند از توانایی های منطقه و فرهنگ خود استفاده کنند تا سر انجام ان کشوری را که میخواهند بسازند. عشایر بختیاری نگهدارنده واقعی شاهنامه بوده اند. اگر شاهنامه را بکلی میسوزاندند اشعار انرا همه در سینه های خود داشتند. نواده های رستم و یخغوب لیث در سیستان خود را از هر مجیز خوانی و کاسه لیسی گردن کشان مبرا کردند و با هر گونه فقر ساختند تا نوعی فرهنگ معصومانه و پاک را برای ما حفظ کنند.
    به فرهنگ الوده و تهی اطراف قبور مذهبی امید نمیتوان داشت. تنها امید ما از بقایای فرهنگ های دست نخورده ما در جای جای ایران است. تا خود همت کنند و به تحمیل خورده فرهنگ ها و فرهنگ های اقلیت بزنند. و فرهنگ بزرگ ما را از پیوستن انها بوجود اورند

     
  27. تا زمانی کە حکومت اسلامی بر سر کار است مشکل فلستین حل نمی شود
    تا زمای کە حکومت اسلامی بر سرکا است باید منتظر بوجود آمدن تشکلهای ارتجاعی دیگر مانند . سیجی ، سپاەپاسداران ، انصارالاسلام ، حزب اللە لبنان ، بوکوحرام ،داعش ، طالبان . القاعدە ، باشیم .

     
    • سید ابوالفضل

      آقای حسین گرامی
      سلام بر شما
      آن قدر در اسلام ستیزی استواری که یادت رفت جنایت های صهیونیست ها را هم که با قساوت و سفاکی ، کودکان و زنان و بی گناهان را به خاک و خون می کشند ، حداقل ببینی و ذکر کنی . محکوم کردن آن ها پیشکش . حزب الله لبنان از دید شما گناه کار است ، اما جنایتکاران اسرائیلی ، بی گناه . من اگر بودم از این موضع گیری سراسر غیر انسانی شرم سار می شدم . راستی به کجا می روید شما “روشنفکر”ان دین ستیز؟!!!
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  28. دوست همدرد فرزند ایران

    دوست همدرد ؟!فرزند ایران : سلام …بنی عباس 500 سال بر خلق الله حاکم شدند وجنایاتاشان در تاریخ ثبت است ودر روایات نقل است قبل از ظهور امام مهدی (عج) حکومت بنی عباس تکرار میشود وبا علاماتی که این حکومت جنایتکار دارد چیزی کم در ستمکاری وخباثت از آنها ندارند واگر این باشد که اینها همان تکرار جنایتکاران عباسی باشد چون آنها هم خودشان را اولاد وجانشینان برحق پیامبر اسلام (ص) از طرف جدشان عباس عموی پیامبر (ص) میدانستند ودرست ادعادی شبیه انهارا این ملعونها با ادعای نیابت امام زمان (عج) دارند ؟!و اختیارات امام وپیامبر بلکه بالاتر اختیارت خدارا ( حتی در موارد زیادی بیشتر ازاختیارات خدا )برای خود مدعی اند؟! متاسفانه اگر تکرار تاریخ اتفاق افتاده باشد وای به حال مردم ؟چرا که اینها حالا حالا خواهند بود وجنایتشان پا برجا ؟! وباید دعا کرد خدا وفقط خدا کمک کند ؟ و ملت از دست این جنایت پیشگان نجات یابند؟/ خلاصه کلاه گشادی برسر مان رفته است وباید آنقدر که در قدرت گرفتن این مفسدین نقش داشتیم توبه کنیم وازمردم طلب بخشش ؟؟! موفق باشید!

     
  29. گفتگوی مسعود امینی با هومر آبرامیان شنیدنی
    است
    https://www.youtube.com/watch?v=COLtJ3tF_Ew

     
  30. جنابعالی پانترکها هستید؟چی به فارسها رسیده ؟ ببین اطراف رهبربیشتر چه قومی هست؟ این چه متنی هست که سعی د ر تفرقه داره؟ هر کسی. که چهار تا دری وری گفت به نظام که دوستدار مردم و مملکت نیست. گوش کن! اولین قانون ایرانی بودنه

     
    • با درود مجدد
      جناب ناشناس متاسفانه شما هم مثل درویش بدون توجه به کل محتوای دردنامه فقط قسمتی را دیدید که فکر کردید بر مبنای ملیت گرایی است. نخیر این شما هستید که از درک مطلبی به این وضوح درمانده اید.
      باز هم تکرار میکنم اگر در شرایط یکسان فارسها و شیعیان با دیگر کیشان و دیگر زبانان به هیچ عنوان برابر نیستند.
      توجه کنید که فرزند ایران دقیقا به عدم مساوات اشاره کرده در ضمن این یک جمله از تمام متن است .گویی شما فقط یک جمله می خوانید و بعد نظر کارشناسی! آنهم اشتباه را میدهید.لطفا با انصاف باشید.این شما هستید که با اشاره به این جمله می خواهید نظر مسموم خود را قالب کنید و کل متن را آلوده کنی.حتما خودی هستید نه…

       
  31. انچه را فرزند ایران دریافته است مطلب مهمی است که میتواند ما را از مصایب تاریخیمان رهایی بخشد. پدر او با وجود تحمل رنج بسیار همچنان بر عقا ید منجمد شده خود اسرار میورزد. بسان رستم در داستان های ما قصد قتل فرزند خود سهراب را دارد. همه مصایب ما از این می اید. اما این بار فرزند ایران دریافته است که چگونه سو استفاده کنندگانی مطامع کثیف خود را در لفافه الهی پییچیده اند. صف سو استفاده کندگان پادشاهان دیکتاتور ها طولانی است ایا در ا ینده او همه سو استفاده کنندگان را خواهد شناخت. اگر چنین است بسیار باید بیاموزد و باید بیاموزاند. او در این راه تنهاست. هیچ قدیسی او را نجات نخواهد داد

     
  32. ای کاش این هموطن گرامی کمی بی انصافی نمیکردند و بهتر موضوع را درک میکردند و دنبال شعارهای اختلاف انداز نمی رفتند و مردمی را که تحت ستم مشتی ستمگر و ارازل و اوباش قرار دارند به فارس و ترک و کرد…تقسیم نمی کردند و بر حقوق شهروندی تکیه میکردند. گویا برای این اوباش حکومتی فارس و ترک و لر و گیلکی معنی دارد.این خونخواران انرا که مجیز گوی و چاپلوس و نان به نرخ روز خور و برده و … است و حاضر بخدمت است بخدمت میگیرند و آنرا که جوانمردی و آزاده گی پیش گیرد و بخواهد انسان بماند به بند کشند و خانمان ویران کنند و جانش بستانند!بنابراین هموطن و دیگرانیکه تابحال در دام تحمیق این ارازل افتاده اند بهتر است که به دایره ای بدتر و خانمان برانداز تر درنیفتند که آنگاه با جان و مال ملیونها انسان دراین ملک ویران بازی خواهند کرد.

     
  33. برادر رنج کشیده ام ، فرزند ایران زمین

    حرف دل من و میلیونها ایرانی دیگر را چه نیک بر زبان جاری ساختی. اگرچه سالهاست سید علی خامنه ای صم و بکم است و کینه توزی /////او در خرداد 88 و پس از آن بر همگان ثابت شده است و //// نه ایرانیند و نه تعلق خاطری به ایران دارند و حسب ماندگاری طولانی مدتشان در ایران به زبان پارسی مسلط شده همچون ما تکلم میکنند، اینها باید بدانند که نفرت محسوس از نامه پر از درد تو بوی انتقام نمیدهد. ملت بخشنده و مهربان ایران آرامش و آسایش میخواهد تا آینده ای روشن را برای فرزندان نسل زجر کشیده و آیندگانش تامین کند. کشتن این موجودات ///که به ضرب و قتل و ترس و کشتار خود را به حکومت چسبانده وقیحانه ما را نمایندگی میکنند راه بجایی ندارد. اینها مردگان متحرکی هستند در اسارت نفس و ذلیل قدرت، چیزی که خود این معممین ریاکار همواره بر زبان دارندو ما را از آن پرهیز میدهند ولی خواسته یا ناخواسته خود اسیر آن شده اند. حد اقل از این دون صفتان بی همه چیز آموختیم که دنیا فانیست و ارزش خیلی از رفتارها را ندارد، وجدان ما را بیدار کردندو خود بی وجدان شدند. اینها جای تاسف است. رفتار سخیف و ننگین این ریاکاران فریب خورده و فریبکار هرگز از ارزشهای ما نخواهد کاست. ارزشهای انسانی ما ایرانیان که زبانزد خاص و عام است و مدیون هیچ حکومتی نیست و جزوی از جوهر وجودی ماست. ارزشهایی همچون گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک. همه اینها را نوشتم تا به پاراگراف آخر نامه پر رنج و درد تو دوست گرامی اشاره کنم که همه آنچه بر ما میگذرد تقصیر علی خامنه ای و معدود چاپلوسان ///(بیت) نیست. درد مشترک ما مردمی هستند که منافع شخصی را به جمع ترجیح میدهند و استاد توجیه رفتار خویشند. از آن سرباز بی لیاقت و ترسو گرفته که در گرماگرم وقایع پس از انتخابات 88 جاهلانه بر مردم میتاخت و آنها را به دستور قلع و قمع میکرد و از آن بی وجودان محسور شده ای که لباس شخصیشان مینامیدند و جنایت در آستین نهان داشتند با مردم آن کردند که شرم دارم از تکرارش و از آن کاسب دون صفت و جاهلی که در بهبوهه شور و امید از بهم ریختگی اوضاع سو استفاده میکرد و بفکر پر کردن جیب خویش بود از کارمندی که از ترس قطع حقوق بخور نمیرش میزش را رها نمیکرد و از پشت پنجره اداره تنها شاهد کتک خوردن فرزندان معترضش بود از آن پاسداری که تنها حافظ حریم ولایت بی تعریف شده ، از آن ارتشی که همچون مهاجرین افغانی و عراقی میهمان در وطن تنها نظاره گر آنچه بر مردم میرفت بود، از آن باصطلاح روحانی که اعتبار لباسش را به دست پاسدار و بسیجی سپرد از آن قومیتهایی که به تلنگری بانگ جدایی از ایران سر میدهند و خلاصه همه آن چیزهایی که من و تو را از ما شدن مانع میشوند، همه عامل بقا سید(////) علی خامنه ای و //// مشابه وی هستند. مردم ما به هم بیگانه شده اند، همدیگر را گم کرده اند، اعتماد این حلقه پیوند شکل گیری یک جامعه متحد کمرنگترین و ضعیفترین عنصر در جامعه امروز ماست. ما بهم اعتماد نداریم پس آخوند کماکان حکومت میکند، ما همئیگر را فریب میدهیم، پس خامنه ای میماند، مااز گرده هم بار میکشیم پس جمهوری ولایت فقیه هست. ما دلسوز هم نیستیم پس این رژیم میماند. پدران و مادران ما بر ما حکومت میکنند، پدران و مادرانی که رژیم از درون تهیشان کرده و ترس بر وجودشان مستولی گشته پس ناخواسته فریاد حق خواهی و حق طلبیمان پیش از آنکه به خیابانها کشیده شود در خانه خفه میشود پس این رژیم میماند. کمتر پدر یا مادری همچون فروهرها، سحابیها، مادر سهراب اعرابی، نوریزاد، مهدی خزعلی، تاجزاده و محتشمی پور و .. میشوند ایکاش تعداد این والدین زیاد بود. انقلاب ایران که پیروز شد پدر داشت. خمینی یک پدر بور ، طالقانی یک پدر بور. ما فرزندان یتیمخانه ایران نیز پدر میخواهیم!

     
  34. ادامه داستان ضحاك
    بيكنش
    #########
    اكنون با دستگيرى ضحاك نبرد تمام شده و انقلاب مردمى كاوه به پيروزى رسيده ، لذا فردوسى از زبان فريدون ادامه ميدهد:
    بفرمود كردن به در بر خروش
    كه هر كس كه داريد بيدار هوش
    نبايد كه باشيد با ساز جنگ
    نه زين گونه جويد كسى نام و ننگ
    اوج شناخت و دقت نبوغ اميز فردوسى را ميتوان در اين دو بيت مشاهده كرد ، گويى فردوسى با مشاهده انقلاب ها و تغيير رژيم ها در روزگار ما ، دريافته كه با پايان يافتن نبرد و نتيجه رسيدن انقلاب لازم است سلاح هاى موجود در جامعه و دست مردم جمع اورى گردد و با صداى بلند اعلام گردد كه هر گونه اعمال خشونتى از هيچكس پذيرفتنى نيست ، تا عده اى از فرصت پيش امده و به بهانه انقلاب و وضعيت انقلابى حاكم بر جامعه دست به تصفيه حسابهاى شخصى نزنند و انقلاب قتل و غارتى در پى خود نياورد ، فردوسى با نبوغ بالاى خود موضوعى را در هزار سال قبل از اين به ما يادآورى ميكند و مى آموزد كه نه در انقلاب سال ٥٧ كسى بدان توجه داشت و نه در انقلاب هاى عربى اخير.
    فريدون ميخواهد كه در شهر اعلام كنند:
    نبايد كه باشيد با ساز جنگ
    نه زين گونه جويد كسى نام و ننگ
    به بند اندرست انكه ناپاك بود
    جهان را ز كردار او باك بود
    شما دير مانيد و خرم بويد
    برامش سوى ورزش خود شويد
    چو بخشايش اورد نيكى دهش
    به نيكى ببايد سپردن رهش
    فريدون سپس سپاهيان را از شهر خارج ميكند و ضحاك را نيز بر پشت هيونى روى به سوى جائى به نام شيرخوان ميبرند، در طول مسير هر گاه فريدون ميخواهد به زندگى ضحاك پايان ببخشد ، بى درنگ:
    بيامد همانگه خجسته سروش
    به خوبى يكى راز گفتش به گوش
    كه اين بسته را تا دماوند كوه
    ببر همچنان تازيان بى گروه
    فريدون نيز:
    بياورد ضحاك را چون نوند
    به كوه دماوند كردش به بند
    ببستش بران گونه آويخته
    و زو خون دل بر زمين ريخته
    ########
    از او نام ضحاك چون خاك شد
    جهان از بد او همه پاك شد
    #########
    گسسته شد از خويش و پيوند او
    بمانده بدان گونه در بند او
    گويا زمانيكه فردوسى در حال سرودن اخرين بيت اين داستان بوده ، هنوز ضحاك در كوه دماوند به بند بوده ولى اكنون…….. .
    پايان

     
    • باسلام. آقای حامد خان ظاهراً شما بدجوری //// که هر روز باربط و یا بی ربط این ضحاک رو می کنی تو مغز خواننده های این بلاگ. متنی که شما درج کرده اید چه ربطی داره به دلنوشته ای که امده است؟!!!!!

       
    • سلام فرزند ایران
      دردناک بود. چیزی از دستم بر نمیاید جز هم دردی. مرا ببخش.
      با احترام.

       
  35. جناب نوريزاد چون اين چند روز بين دوستان صحبت از ضحاك شد و براى مطالعه دوستان تازه وارد و به لحاظ بى ارتباط به موضوع نبودن با اجازه شما و جناب بيكنش داستان ضحاك بيكنش را تقديم دوستان ميكنم:
    ————-
    بيكنش
    ضحاك ( و جمهورى اسلامى )
    يكى از جهات نبوغ فردوسى را ميتوان درشناخت وى از جوامع استبدادى و توصيف اينگونه جوامع از زبان وى ، جستجو كرد ، تصويرى كه فردوسى از جوامع استبدادى و اوضاع و احوال اينگونه جوامع و چگونگى به قدرت رسيدن ديكتاتور و در نهايت نحوه سقوط ان ، ارائه ميدهد ، به گونه اى علمى ، دقيق و ملموس است كه خواننده را از وسعت نگرش فردوسى و ديدگاه كارشناسانه او ، غرق در حيرت و تعجب مى كند به گونه اى كه بى اختيار زبان را به ستايش او وادار مى كند.
    به منظور آشنائى بيشتر با نگاه فردوسى به پديده استبداد ، در اين نوشته تلاش مى كنيم به مقايسه اى هر چند گذرا بين داستان ضحاك در شاهنامه و نحوه شكل گيرى جمهورى اسلامى بپردازيم؛
    جمشيد شاه ايران ( مقايسه شود با محمدرضا پهلوى در اواخر دوران سلطنتش) مست قدرت و سرخوش از پيشرفت هاى اخير كشور ، ( به لحاظ عدم وجود نشريات ازاد و عدم تحمل هر گونه نقدى) در چنبره تملقات اغراق آميز اطرافيان ، به اين باور كه پيشرفت هاى جامعه و كشور ، تماماً به وجود او گره خورده ، گرفتار مى گردد و رفته رفته اين باور كه ، “همه دست اوردهاى جامعه ، صرفا ناشى از وجود اوست” ، جاى خود را به يقينى ميدهد كه زمان زيادى نميتواند در ذهن بسته صاحب خود ، دوام آورد و نهايتا از جايگاه خود يعنى ذهن صاحب ان باور ، خارج گشته و در زبان او به جريان در مى آيد و به همين دليل است كه جمشيد روى به سايرين ميگويد:
    خور و خواب و ارامتان از من است
    همان كوشش و كامتان از من است
    بزرگى و ديهيم و شاهى مراست
    كه گويد كه جز من كسى پادشاست
    منى هاى جمشيد(كه مى توان ان را با غرور هاى بيهوده شاه ، در اواخر سلطنتش مقايسه كرد) نهايتا براى وى مشكل افرين ميگردد و سبب ميگردد جمشيد فره ايزدى (تاييد مردمى) خود را از دست بدهد:
    چو اين گفته شد فر يزدان از اوى
    بگشت و جهان شد پر از گفتگوى
    به جمشيد بر تيره گون گشت روز
    همى كاست ان فر گيتى فروز
    روز به روز از حمايتهاى مردمى جمشيد (مقايسه شود با وضعيت شاه در سال هاى ٥٦و٥٧) كاسته ميگردد و سرنجام نا آرامى ها و قيام ها مردمى (مقايسه شود با قيامهاى سال ١٣٥٧) از جاى جاى ايران زبانه ميكشد؛
    از ان پس برامد از ايران ، خروش
    پديد امد از هر سوئى، جنگ و جوش
    سيه گشت رخشنده روز سپيد
    گسستند. پيوند. از جمشيد
    برو تيره شد فره ايزدى
    به كژى گرائيد. و نابخردى
    و از هر نقطه ايران شخصيت هاى مختلف با ادعاهاى متفاوت سر بر مى آورند:
    پديد امد از هر سوئى ، خسروى
    يكى نام جوئى ، ز هر پهلوئى
    سپه كرده و جنگ را ساخته
    دل از مهر جمشيد ، برتافته
    يكى از پر رنگترين وجوه اشتراك بين انقلاب ايران با داستان ضحاك را ميتوان در نقشى كه مردم در انتخاب ديكتاتور و به قدرت رساندن او ايفا مى كنند ، جستجو كرد ؛
    در داستان ضحاك ، مردم متفقا در اوج قيام ، خود ، روى به ضحاك آورده و بدون اينكه شناختى از وى داشته باشند ، او را كه در خارج از مرزهاى ايران زندگى مى كند ، به رهبرى و شاهى خود برمى گزينند. ( كه ميتوان اين موضوع را با انتخاب خمينى مقايسه نمود كه در ان زمان نيز مردم بدون وجود كمترين شناختى از وى ، او را كه چون ضحاك خارج از مرزهاى ايران سكونت داشت ، خود بر راس جامعه حاكم مى كنند):
    سواران ايران همه شاه جوى
    نهادند يكسر به ضحاك روى
    به شاهى برو افرين خواندند
    ورا شاه ايران زمين خواندند
    ضحاك نيز كه (مانند خمينى) مترصد چنين فرصتى است ، با مناسب يافتن شرايط ،در پى دستيابى به قدرت ، روى به ايران مى نهد:
    كى اژدها فش بيامد چو باد
    به ايران زمين تاج بر سر نهاد
    از طرف ديگر جمشيد نيز كه دريافته مقاومت در برابر مردم بى ثمر است ، اندك زمانى قبل از امدن ضحاك ، از كشور مى گريزد (دقيقا مانند فرار شاه در سال ٥٧) و قدرت تماماً در اختيار ضحاك قرار مى گيرد؛چو جمشيد را بخت شد كندرو
    به تنگ اندر امد سپهدار نو
    برفت و بدو داد تخت و كلاه
    بزرگى و ديهيم و گنج و سپاه
    شد ان تخت شاهى و ان دستگاه
    زمانه ربودش چو بيجاده كاه
    (روزگار ان دم و دستگاه با عظمت شاهى را مانند دانه اى كاه در هم روبيد)
    با روى كار امدن ضحاك ، اوضاع سياسى و اچتماعى جامعه نيز منقلب ميگردد:

    نهان گشت ايين فرزانگان
    پراكنده شد كام ديوانگان (ديو+ان+گان)
    گويى فردوسى در حال توصيف اوضاع سياسى و اچتماعى زمان بعد از انقلاب سال ٥٧ و نيز زمان حاضر ايران است؛
    هنر خوار شد ، جادوئى ارجمند
    نهان راستى ، اشكارا گزند
    اشاره دارد به وضعيت حاضر كه هنر و ادب ، بى ارزش و گاه ضد ارزش محسوب ميشود و در عوض اوضاع خرافه پرورى و جهالت (مانند بساط جمكران و رمالى و جن گيرى و استخاره) ، ترويج ميگردد.
    شده بر بدى دست ديوان دراز
    ز نيكى نرفتى سخن جز به راز
    چراكه ضحاك؛
    ندانست جز كژى اموختن
    جز از غارت و كشتن و سوختن
    ً ضحاك پس از روى كار امدن ، اولويت خود را بر مغز شوئى جوانان ، قرار ميدهد و به تدريج با گرفتن مغز مردم و خاصه جوانان ، سعى بر غالب نمودن تفكر خود در جامعه ، دارد. فردوسى موضوع مغزشوئى ضحاك را ، اينگونه بيان ميكند:
    چنان بد كه هر شب دو مرد جوان
    چه كهتر چه از تخمه پهلوان
    خورشگر ببردى به ايوان شاه
    همى ساختى راه درمان شاه
    بكشتى و مغزش بپرداختى
    مر آن اژدها را خورش ساختى
    تهيه غذا از مغز مردم براى ضحاك و مارهاى او ، اشاره كاملاً دقيقى است كه فردوسى به موضوع مغزشوئى مى نمايد كه در بين اولويت هاى همه نظامهاى استبدادى ، جايگاه اول را به خود اختصاص مى دهد ، همانگونه كه در كشور ما نيز پس از انقلاب ، اين موضوع در اولويت برنامه هاى حاكمان قرار داشته و دارد.
    تاكيد بر استفاده از مغز (جوانان) ، در شعر فردوسى نيز ، به لحاظ اصرارى است كه نظامهاى استبدادى بر مغزشويى در بين قشر (جوان) دارند.
    يكى از ويژگيهاى فردوسى در انست كه هر جا به شرح معضلات و مشكلات اساسى جامعه مى پردازد در لابه لاى سخن ، راهكار حل مشكل را نيز با ظرافتى خاص بيان ميكند ، در اينجا نيز فردوسى اين راهكار را اينگونه بيان مى كند:
    در گير و دارى كه ضحاك سرگرم مغزشوئى جامعه است ، دو نفر كه به قول فردوسى ، دو انسان پاكيزه ، دو مرد گرانمايه و پارسا هستند ، در صدد چاره جوئى بر مى ايند و با تمهيداتى كه مى انديشند نهايتا موفق ميشوند يك نفر از دو جوانى كه روزانه مغز انها خوراك ضحاك و مارانش ميشده ، را نجات دهند، و او را از اسيب مغزشوئى در امان دارند، كه در نهايت نيز همين نجات يافتگان از مغزشويى هستند كه سپاه كاوه را تشكيل داده و موفق به سرنگونى دستگاه استبداد مى شوند (و اين همان موضوع كليدى داستان است كه فردوسى با بيان ان ، ما را مى اموزد ؛ فقط با اگاهى بخشى به جامعه و رهاندن اعضاى جامعه از قيود جهالتى كه ديكتاتور با استفاده از ان ، جامعه را در بند مى كشد ، ميتوان به استبداد خاتمه بخشيد).
    فردوسى مي فرمايد: روش ضحاك اينگونه بود كه هر كس با او مخالفت ميكرد او را به بهانه برخاستن در مقابل ديو ، ميكشت :
    “بكشتى كه با ديو برخاستى”
    بعبارت ديگر ، ضحاك هر مخالفى را به اتهام “برخاستن و محاربه با ديو” كه بسيار زياد مشابه با اتهام “محاربه با خدا”مى باشد ، به كام مرگ ميفرستاد.
    ضحاك در – [اواخر] -دوران خود ، در پى ديدن خوابى ، شديداً به هراس افتاده و به دنبال چاره ميگردد (كه با قدرى مسامحه ، مى توان اين خواب را از حيث ترسى كه در ضحاك بر جاى مى گذارد و سبب اشفته گرديدن خواب او مى شود ، به وقايع سال ٨٨ تشبيه و تعبير كرد) و پس از ديدن اين خواب كه ضحاك را رو به نشيب و در مسير سقوط قرار مى دهد ، در صدد چاره جويى بر مى ايد ؛
    چنان بد كه يك روز بر تخت عاج
    نهاده به سر بر ز پيروزه تاج
    ز هر كشورى مهتران را بخواست
    كه در پادشاهى كند پشت راست
    ضحاك با فراخواندن بزرگان!! كشور ، براى پشت راست كردن در امر حكومت و پس از مشورت با انها ، چاره را در افزايش نيروهاى سركوب ، مى بيند و بنابراين مى گويد:
    همى زين فزون بايدم لشكرى
    هم از مردم و هم ز ديو و پرى
    [( با قدرى مطايبه در كلام ، ميتوان ان نيروهائى كه ضحاك تحت عنوان ؛ “مردم” از انها نام مى برد و خواستار افزايش انها مى گردد ، را به نيروهاى سركوب معمول {مانند ؛ نيروى انتظامى و سپاه} تشبيه كرد و انچه را با عنوان “ديو” ياد مى كند ، به نيروهاى سركوب غير معمول {مانند ؛ لباس شخصى ها} تشبيه نمود و عنوان “پرى” در سخن ضحاك را نيز به نيروهاى سركوب مخفى و نامرئى {مانند ؛ سربازان گمنام} تشبيه نمود )].
    ضحاك در دومين قدم و و به عنوان دومين چاره ؛ از مجلسى كه متشكل از پيران و بزرگان!! كشور است ، مى خواهد با حضور در پايتخت ، و تشكيل جلسه ، مبادرت به تنظيم و انتشار سندى نمايند ، كه به نوعى تاكيدى باشد بر مشروعيت او ، لذا مى گويد:
    يكى محضر اكنون ببايد نوشت؛
    كه جز تخم نيكى ، سپهبد نكشت
    نگويد سخن جز همه راستى
    نخواهد به داد اندرون كاستى
    [(به گونه اى شگفت اور ميتوان مشابهت مجلسى كه ضحاك خواستار تشكيل ان ميگردد و سندى كه اين مجلس تنظيم و منتشر مى نمايد را با مجلس خبرگان رهبرى و بيانيه پايانى كه ان مجلس بعد از انتخابات و وقايع سال ٨٨ منتشر نمود ، در ذهن مجسم ساخت)]
    [ واقعا هر خواننده اى از مشابهت عجيبى كه بين چاره جويى ضحاك پس از ديدن ان خواب با چاره جويى سران جمهورى اسلامى پس از وقايع سال ٨٨ وجود دارد ، دچار حيرت مى شود.]
    ز بيم سپهبد همه راستان
    بر آن كار گشتند همداستان
    و نهايتا نيز؛
    بر آن محضر اژدها ناگزير
    گواهى نوشتند برنا و پير
    ~~~~~~~

    ~~~~~~
    نظام استبدادى ضحاك همچنان اقتدار ظاهرى خود را حفظ كرده ، ليكن ازدرون در حال پوسيدن است ، ظلم و تعدى عوامل ضحاك ، پتانسيل لازم براى انفجار و نابودى را در بطن جامعه توليد نموده و اين نيروى عظيم كه در لايه هاى جامعه بصورت سرگردان ايجاد گرديده ، نياز به يك خروجى واحد دارد تا تاثيرگذار گردد، اين خروجى نيز در دل همان جامعه ، در قالب شخصى كه بتواند اين نيروى عظيم را رهبرى كند و انرا در مسير درست به جريان اندازد ، در حال شكل گيرى است:
    خجسته فريدون ز مادر بزاد
    جهان را يكى ديگر امد نهاد
    وليكن اين خروجى مادامى كه بتواند در بر گيرنده و پوشش دهنده تمامى نيروها و جريانهاى مختلف و بعضا متضاد موجود در جامعه باشد و اين قابليت را دارا باشد كه تمامى اين نيروها را به سمتى خاص ، هدايت كند ، اثر گذار خواهد بود و در غير اينصورت حاصلى به جز اتلاف نيرو و هدر دادن توان جامعه به دنبال نخواهد داشت و دقيقا از همين جهت است كه امر پرورش و پروردن فريدون ، بر عهده گاوى قرار مى گيرد كه هر موى بدنش رنگ و شكلى متمايز دارد ، (سعيدى سيرجانى معتقد است ؛ فردوسى اين گاو را به عنوان نمادى از كليت جامعه ضحاك اورده كه تفاوت موهاى بدن ان ، حاكى از وجود فرهنگ هاى مختلف در اين جامعه ميباشد) و فريدون با تغذيه از شير اين گاو در حقيقت تحت تعليم فرهنگ هاى مختلف جامعه اى پرورش مى يابد كه قرار است او ، نمايندگى انرا بر عهده گيرد و بنابراين فريدون نمى تواند هيچ يك از اين فرهنگ ها يا ديدگاه ها را از گردونه توجه خود خارج كند.
    پس از تولد فريدون ، پدرش در مواجهه با روزبانان ضحاك گرفتار مى آيد و مغز سرش خوراك مارهاى ضحاك مى گردد و ؛
    خردمند مام فريدون چو ديد
    كه بر جفت او بر ، چنان بد رسيد
    فرانك بدش نام و فرخنده بود
    به مهر فريدون دل اكنده بود
    پر از داع دل ، خسته روزگار
    همى رفت پويان بدان مرغزار
    كجا نامور گاو برمايه بود
    كه بايسته برتنش پيرايه بود
    به پيش نگهبان ان مرغزار
    خروشيد و باريد خون بر كنار
    بدو گفت كين كودك شير خوار
    ز من روزگارى به زنهار دار
    پدروارش از مادر اندر پذير
    وزين گاو نغزش بپرور به شير
    فريدون چون به ١٦ سالگى ميرسد ، پيش مادر امده و مادر سرگذشت او را برايش شرح ميدهد و در ميان سخن خود به موضوع اصلى اشاره ميكند و ميگويد :
    ابر كتف ضحاك جادو دو مار
    برست و برآورد از ايران دمار
    سر بابت از مغز پرداختند
    همان اژدها را خورش ساختند
    فريدون با اگاهى از سرانجام پدر و سرنوشت خود، مى گويد:
    كنون كردنى كرد جادو پرست
    مرا برد بايد به شمشير دست
    بپويم به فرمان يزدان پاك
    برآرم ز ايوان ضحاك خاك
    مادر در پاسخ فريدون -كه فردوسى در اينزمان ، تعمدا با ذكر سن ١٦سالگى براى وى ، نرسيدنش به پختگى و نداشتن كارآيى لازم را ، به لحاظ وجود حس انتقام جويى در وى ، ياداورى ميكند- ، اينچنين پاسخ ميدهد:
    بدو گفت مادر كه اين راى نيست
    ترا با جهان سر به سر پاى نيست
    جهاندار ضحاك با تاج و گاه
    كمر بسته فرمان او را سپاه (سپاه پاسداران)
    چو خواهد ز هر كشورى صد هزار
    كمر بسته او را كند كارزار
    جز اين است ايين پيوند و كين
    جهان را به چشم جوانى مبين
    نكته آموزنده و خردمندانه اى كه در سخن فرانك مشهود است ، واقع بينى و توجه وى به قابليت هاى ديكتاتور و نيز پرهيز از تصميم گيريهاى شتابزذه و احساسى مى باشد.
    سرانجام با گذشت ساليان و پس از كسب امادگى لازم جامعه و حصول مقدمات و شرايط مورد نياز ، فريدون براى روياروئى با ضحاك حركت خود را اغاز مينمايد
    شايد مهمترين قسمت آگاهى بخش داستان ضحاك را بتوان در همين حركت يافت ، كه طى ان فردوسى با اشاراتى كه دارد ، ماهيت ضحاك را براى خواننده آشكار مى سازد، بر اساس سخن فردوسى؛
    حركت فريدون از البرز كوه اغاز ميگردد، (زيرا اخرين محل سكونت فريدون ، بعد از رفتن از مرغزارى كه در آن تحت پرورش گاو برمايه قرار داشته ، البرز كوه است:
    )
    و اينچنين ادامه پيدا مى كند؛
    همى رفت منزل به منزل چو باد
    سرى پر ز كينه دلى پر ز داد
    به اروند رود اندر اورد روى
    چنان چون ببود مرد ديهيم جوى
    اگر پهلوانى ندانى زبان
    به تازى تو اروند را دجله خوان
    پس از رسيدن به اروند رود مسير بعدى شهر بغداد است:
    دگر منزل ان شاه ازاد مرد
    لب دجله و شهر بغداد كرد
    اهتمام ويژه فردوسى در پرهيز از خشونت و منع توسل به خشونت در حركت جامعه به سوى آزادى را ميتوان در شرح وقايع اين حركت جستجو كرد:
    وقتى فريدون با سپاه خود به اروند رود ميرسند ، براى عبور سپاهيانش از زورق داران و كشتى داران درخواست ميكند كه با استفاده از زورق و كشتى او و سپاهيانش را به انسوى رود انتقال دهند:
    چو امد به نزديك اروند رود
    فرستاد زى رودبانان درود
    بران رودبان گفت پيروز شاه
    كه كشتى بر افكن هم اكنون براه
    مرا با سپاهم بدان سو رسان
    از اينها يكى را بدين سو ممان
    بدان تا گذر يابم از روى اب
    به كشتى و زورق هم اندر شتاب
    ولى رودبان نميپذيرد؛
    نياورد كشتى نگهبان رود
    نيامد به گفت فريدون فرود
    چنين داد پاسخ ؛ كه شاه جهان
    چنين گفت با من سخن در نهان
    كه مگدار بك پشه را تا نخست
    جوازى بيابى به مهرى درست
    فريدون با شنيدن اين سخن گرچه خشمگين ميشود ولى به هيچ وجه رودبانان را مجبور به اجراى فرمان خود نميكند ، و ابتدا خود و سپس سپاهيانش با اسب خود را به اب زده و از رود گذر ميكنند (اين در حاليست كه فريدون ميتواند رودبانان را با توسل به زور به انجام خواسته خود اجبار نمايد ، ليكن عدم بكارگيرى اين روش در عمل فريدون به جهت تاكيدى است كه فردوسى بر اجتناب از توسل به زور و استفاده از قهر و جبر، دارد):
    سرش تيز شد كينه و جنگ را
    به اب اندر افكند گلرنگ را
    ببستند يارانش يكسر كمر
    هميدون به دريا نهادند سر
    بر ان بادپايان با افرين
    به اب اندرون غرقه كردند زين
    فردوسى با سرودن ابياتى كه در ادامه اين بخش مى اورد در حقيقت كليدى ترين قسمت اين داستان را به منظور معرفى ماهيت ضحاك به خواننده ، به نظم ميكشد:
    به خشكى رسيدند سر كينه جوى
    به بيت المقدس!!! نهادند روى
    در سخن فردوسى ، مقصد نهائى فريدون ، بيت المقدس است. (بيت المقدس همان شهرى است كه جمهورى اسلامى نيز طى مدت هشت سال جنگ در تبليغات خود مدعى بود با پيشروى و گذر از ان مسير -كه فريدون پيمود- قصد ازادى ان شهر را دارد)
    اما چرا فردوسى مقصد فريدون و يا به عبارت ديگر مكان استقرار ضحاك را ، شهر بيت المقدس ميداند!!؟؟ (پاسخ را ميتوان در ابيات بعدى يافت)
    به هر روى فردوسى ميفرمايد:
    به خشكى رسيدند سر كينه جوى
    به بيت المقدس نهادند روى
    به تازى كنون خانه پاك دان
    بر اورده ايوان ضحاك دان!!!!
    (فردوسى بيت المقدس را ساخته دست ضحاك مى خواند)
    با رسيدن سپاهيان فريدون به نزديك بيت المقدس ، فريدون از مسافتى كه فردوسى انرا يك ميل مانده به شهر ذكر ميكند (ميل واحد مسافت در زبان فارسى بوده كه احتمالاً واژه مايل نيز در زبان انگليسى از ان گرفته شده است) ، بنائى مرتفع (مسجدالاقصى) را مشاهده مى كند و در مى يابد كه ان خانه ضحاك و يا به تعبير فردوسى “خانه اژدها” است:
    بدانست كان خانه اژدهاست
    كه جاى بزرگى و جاى بهاست
    ضحاك كيست؟ چرا فردوسى مسجدالاقصى را خانه ضحاك يا همان خانه اژدها ميداند؟ فردسى با بيان اين موضوع در حال ابلاغ چه پيامى به ما ميباشد؟
    ~~~~~~~~~~

    تا اينجاى داستان ضحاك ، ديديم كه ؛
    جمشيد در اواخر سلطنت خود به غرور دچار ميشود ، به همين جهت فره ايزدى خود يا همان تاييد مردمى را ، ازدست ميدهد .
    شورش و ناارامى كشور را فرا ميگيرد و سرانجام سواران ايران چون ميشنوند كه در كشور تازيان مهترى اژدها پيكر و در جستجوى شاهى، زندگى مى كند ، روى بدو مينهند و ضحاك نيز در پى دعوت مردم ، روى به ايران نهاده و به عنوان شاه ايران، تاج بر سر مينهد و در اين ميان فرار جمشيد نيز سبب ميگردد ، قدرت به نحو كامل در يد ضحاك قرار گيرد.
    از طرفى نيز چون سابقا ، ابليس در شكل ادميان ، دو كتف ضحاك را بوسيده ، جاى بوسه ها ، دو مار از دو كتف ضحاك روييده كه ضحاك براى ارام كردن اين مارها بايد روزانه دو جوان را كشته و مغز سرشان را خوراك مارانش كند.
    ارمايل و گرمايل دو انسان گرانمايه اى هستند كه به منظور نجات جوانانى كه هر روز مغزشان خوراك مارهاى ضحاك ميشده ، موفق ميگردند با فراگيرى خواليگرى(اشپزى) به اشپزخانه ضحاك وارد گردند و روزانه يكى از دو جوانى كه كشته ميشوند را مخفيانه نجات داده و در تهيه خوراك مارها به جاى مغز وى ، از مغز گوسفندى استفاده و ان را با مغز جوان ديگر ، مخلوط كنند و به اين ترتيب موفق مى شوند هر ماه سى جوان را نجات داده و انها را در گروههاى ٢٠٠نفره ، در كشور پراكنده نمايند.
    ظلم و جور ضحاك تداوم ميابد و فريدون كه پيشگوها سقوط ضحاك را به دست وى پيش بينى كرده اند ، از مادر متولد ميشود و از شير گاو طاوس رنگى ، بنام گاو برمايه ، تغذيه ميكند.
    درهمين ايام كاوه اهنگر كه از ١٨ فرزندش ، مغز هفده تن از انها خوراك مارهاى ضحاك شده و هجدهمين فرزندش نيز در زندان ضحاك و در انتظار است تا مغز سرش ، طعمه مارها شود ، براى نجات جان آخرين فرزند باقى مانده اش به كاخ ضحاك مى رود و در مواجهه اى كه با ضحاك دارد ، دستور ازادى فرزندش توسط ضحاك صادر مى گردد ، ليكن كاوه با رهايى فرزندش ، چرم اهنگرى خود را بر سر نيزه اى مى بندد و با حمل ان بعنوان پرچم ، مردم را به قيام در برابر ضحاك فرا مى خواند و سپس با مردمى كه از ظلم ضحاك به ستوه امده اند و گرد او جمع شده اند ، به فريدون مى پيوندد.
    فريدون در پى پيوستن كاوه و مردم به او ، شرايط را به منظور حركت به جانب ضحاك و روياروئى با وى مناسب ميبند و با همراهى كاوه اهنگر و مردم به ستوه امده از جور ضحاك ، حركت خود براى رسيدن به ازادى را از البرز كوه اغاز ميكنند و پس از گذشتن از اروند رود و شهر بغداد و با عبور از رود دجله ، به طرف بيت المقدس كه ساخته ضحاك و پايتخت اوست ، ادامه مى دهد؛
    به خشكى رسيدند، سر كينه جوى
    به بيت المقدس نهادند روى
    به تازى كنون خانه پاك خوان
    بر اورده ايوان ضحاك دان
    با رسيدن به نزديك بيت المقدس ، فريدون از دور بناى بزرگ و مرتفعى (مسجدالاقصى) را در شهر مشاهده ميكند و درمى يابد كه ان خانه ضحاك است:
    ز يك ميل كرد آفريدون نگاه
    يكى كاخ ديد اندران شهر شاه
    كه ايوانش برتر ز كيوان نمود
    تو گفتى ستاره بخواهد ربود
    بدانست كان خانه اژدهاست!!
    كه جاى بزرگى و جاى بهاست
    فريدون با ديدن خانه اژدها هر گونه فرصت سوزى و اتلاف وقت را جايز نمى بيند و به يارانش مى گويد:
    ببايد كه ما را بدين جاى تنگ
    شتابيدن ايد به جاى درنگ
    ~~~~~~~~~~~
    بگفت و به گرز گران دست برد
    عنان باره تيز تگ را سپرد
    تو گفتى يكى اتشى شد درست
    كه پيش نگهبان ايوان برست
    ~~~~~~~~~|
    اما چرا در نگاه فردوسى ضحاك در بيت المقدس سكونت دارد؟؟؟ و چرا كاخ او نيز به نحو مشخص ، “مسجدالاقصى” ميباشد؟
    چنانچه با توجه به ساير موضوعات و داستانهاى شاهنامه بر اين باور باشيم كه فردوسى بدون دليل و بى انكه به موضوع خاصى توجه داشته مبادرت به انتخاب اين شهر به عنوان محل سكونت و پايتخت ضحاك ، ننموده ، انگاه براى يافتن انچه مد نظر فردوسى است بايد ابتدا ببينيم ويژگى خاص و منحصر به فرد اين شهر در چيست كه فردوسى با توجه به ان ويژگى خاص اين شهر را انخاب مى كند ، همانگونه كه ميدانيم اين شهر مهد سه دين بزرگ اسلام ، مسيحيت و يهوديت است و تنها شهرى است كه از تقدسى مشترك نزد پيروان اين سه دين ، بهره مى برد و از همين روى همواره كشمكش براى تصرف و تحت كنترل در اوردن ان ، بين پيروان اين سه دين ، در جريان بوده و امروزه نيز تداوم دارد، اكنون باتوجه به اين ويژگى خاص بيت المقدس و كنار هم گذاردن مختصات و نشانى هائى كه فردوسى در مورد ضحاك به ما ميدهد، ميتوانيم به سهولت موفق به شناخت ضحاكى گرديم كه مد نظر حكيم توس ميباشد.
    اين نشانى ها عبارتند از ؛
    ١- ضحاك در اولين گام خود ، اذهان آدميان خاصه ذهن جوانان را نشانه ميرود و با گرفتن مغز از جوانان و مردم ، در حقيقت قدرت تعقل و تفكر را از انها سلب ميكند و انسان را به موجودى مقلد تبديل ميكند كه به لحاظ نداشتن قوه تعقل و تفكر ، حاضر به پذيرش هر امر موهوم و خلاف عقلى ، مى باشد.
    ٢-محل پيدايش و حضور ضحاك و پايگاه او ، شهر بيت المقدس ميباشد ولى در عين حال تاثيرات ناشى از وجود او در همه جا پراكنده است به گونه اى كه هر جاى مغزى يافت شود ، او تلاش ميكند ان را خوراك مارهاى بر امده از كتف خود گرداند.
    ٣- ساخت طلسم توسط ضحاك ، حاكى از ادعاى وى در خصوص ارتباط او با عالم ماورا طبيعت است .
    ٤- وجود گنبد با دو گلدسته در كنار ان ، نمادى است مشترك بين سه دين ياد شده و به قدرى اين موضوع شناخته شده است كه هر جا كسى بنائى گنبدى شكل با دو بناى كم سطح ولى مرتفع مخروطى يا هرمى شكل در دو طرف ان مشاهده كند، بى درنگ در ميابد كه ان نمادى است متعلق به يكى از اين سه دين بزرگ.
    حال اگر سر ضحاك را به شكل يك گنبد تصور كنيم ، دو مارى كه از دو كتف وى سربراورده اند و قد برافراشته اند ، چه شكلى را به ذهن تداعى ميكند؟
    ٤- مسجدالاقصى ، مشخصاً محل سكونت اختصاصى ضحاك است.
    ٥- ضحاك رازى دارد كه قادر به تاثير گذارى بر مردم است ، موضوعى كه فريدون بدان دليل ترجيح ميدهد در مواجهه با ضحاك ، قبل از اينكه ضحاك موفق گردد بر ذهن افرادش اثر گذارد ، او را نابود كند.
    ٦- ضحاك در داستانى كه فردوسى از وى روايت ميكند ، نابود و يا كشته نميگردد و فردوسى تاكيد ميكند كه ضحاك همواره وجود خواهد داشت و از ديدگاه فردوسى ؛ فقط زمانى كه نام ضحاك از وجود او پاك گردد ، جهان از او بى باك خواهد شد و كشته شدن ضحاك ، منجر به نابودى تفكر ضحاكى نمى گردد ، بلكه در نگاه فردوسى لازم است ضحاك در بند ايد تا همگان بتوانند شكل واقعى و يا به عبارتى ماهيت او را مشاهده كنند و در چنين حالتى نام ضحاكى از او پاك ميگردد و ديگر خطرى در بر نخواهد داشت و انگاه ديگر مرده و زنده او و بود و نبودش مساوى است و هيچ خطرى براى بشريت در بر نخواهد داشت.
    ادامه داستان؛
    در ابتداى حكومت ضحاك ، مردمى كه غلبه احساسات و شور ناشى از انقلاب ، مانع از تعقل انهاست ، دو دختر جمشيد (شاه قبل از ضحاك) به نامهاى ارنواز و شهرناز را ، درحالى كه از ترس بدن انها مى لرزد ، كشان كشان به درگاه ضحاك برده و ان دو را به ضحاك مى سپارند:
    دو پاكيزه از خانه جمشيد
    برون اوريدند لرزان چو بيد
    به ايوان ضحاك بردندشان
    بدان اژدها فش سپردندشان
    ضحاك اين دو خواهر را تحت اموزش خود قرار ميدهد و سپس هر دو را به زنى ميگيرد ، با گذشت زمان اين دو ، شيفته و دلباخته ضحاك ميگردند.
    اكنون كه فريدون و سپاهش كاخ ضحاك را تصرف كرده اند ، بار ديگر مردم به وجد آمده از انقلاب ، اين دو خواهر را از شبستان ضحاك بيرون آورده و اينبار آنها را نزد فريدون مى برند، فريدون نيز:
    بفرمود شستن سرانشان نخست
    روانشان پس از تيرگيها بشست
    انچه مسلم است ، اين دو خواهر در كاخ و در بهترين شرايط و با بهترين امكانات زندگى مى كرده اند ، لذا دستور فريدون مبنى بر شستن سر انها ، مسلما نميتواند معطوف به استحمام و شستوشوى سر انها از چرك باشد بلكه منظور شستشوى سر انها از تفكراتى است كه ضحاك بدانها اموخته ، بيت بعدى نيز مويد اين موضوع ميباشد:
    ره داور پاك بنمودشان
    زالودگيها بپالودشان
    كه پرورده بت پرستان بدند
    سراسيمه برسان مستان بدند
    اما نكته باريكتر در بيت فوق انست كه فردوسى بيان ميكند ؛ فريدون راه رستگارى و راه رسيدن به خداوند را به اين دو خواهر كه تعليم يافته اين سه دين هستند ، مى اموزد!!! و بدينگونه فردوسى تفكرات برخاسته از اين مكان را با مصرع ؛ “كه پرورده بت پرستان بدند” ، مترادف با بت پرستى عنوان ميكند و اين در حاليست كه هر سه دين برخاسته از اين مكان ، داعيه دار مبارزه با بت پرستى هستند!!
    در نگاه فردوسى اديان هيچگونه سنخيتى با موضوع خدا شناسى و خداپرستى ندارند و اين دو مقوله جدا از هم مى باشد. موضوع جالب اينكه ؛ اين دو خواهر كه شيفتگان ضحاك هستند ، پس از انكه سرشان شسته ميشود و راه داور پاك به انها نشان داده ميشود ، تازه چشم انها بر حقيقت گشوده ميشود و متوجه ميشوند تحت تعاليم ضحاك در چه جهالتى مستغرق بوده اند!! و بنابراين لب به سخن مى گشايند كه:
    چه مايه جهان گشت بر ما به بد
    ز كردار اين جادو كم خرد
    منظور از جادوى كم خرد ، ضحاك است ( بسيار ضرورى و لازم است كه در زمان مطالعه اين ابيات ، توجه داشته باشيم كه از ديد فردوسى با توجه به ادرسهايى كه ميدهد ، ضحاك كيست و مراد از ضحاك چيست) سپس دو خواهر از فريدون سوال ميكنند : تو چه كسى هستى كه زهره جرأت امدن به اينجا را دارى ؟ چون هيچگاه ما كسى را نيافتيم كه از چنان هنرى !! برخوردار باشد كه حتى به فكرش نيز چنين عملى خطور كند!! فريدون پاسخ ميدهد:
    منم پور ان نيكبخت ابتين
    كه ضحاك بگرفت زايران زمين
    بكشتش به زارى و من كينه جوى
    نهادم سوى تخت ضحاك روى
    همان گاو برمايه كم دايه بود
    ز پيكر تنش همچو پيرايه بود
    زخون چنان بى زبان چارپاى
    چه امد بران مرد ناپاك راى
    فريدون ميگويد من فرزد ابتين هستم كه ضحاك او را كشت و اكنون براى گرفتن انتقام پدرم امده ام و نيز براى گرفتن انتقام خون ان گاو برمايه كه دايه من بود و ضحاك ان را نيز كشت ، امده ام.
    اكنون بنگريد كه از خون ان گاو ( گاو برمايه) بى زبان چه بر سر ضحاك خواهد امد و ادامه ميدهد:
    سرش را بدين گرزه گاو چهر
    بكوبم ، نه بخشايش آرم نه مهر
    و باز ميگويد:
    ببايد شما را كنون گفت راست
    كه ان بى بها اژدها فش كجاست؟
    ~~~~~~~~~~~
    چه مايه جهان گشت بر ما به بد
    ز كردار اين جادو كم خرد
    ضحاك
    (قسمت اخر)
    فريدون براى روياروئى با ضحاك به طرف بيت المقدس كه پايتخت ضحاك انجاست حركت ميكند، و كاخ ضحاك كه همان مسجدالاقصى ميباشد را به تصرف خود در مى اورد ، همسران ضحاك كه دختران جمشيد هستند را از شبستان ضحاك بيرون اورده و دستور ميدهد ابتدا با شستشوى سر انها ، تعاليم ضحاك را از سر انها بيرون كند ، شهرناز و ارنواز (همسران ضحاك ) پس از اينكه ذهنشان از الودگيها پاك ميشود ، چشم دلشان بر روى حقيقت گشوده ميگردد و درمى يابند انچه را ضحاك به نام راه رستگارى به انها اموخته ، چيزى جز بت پرستى نيست ، از فريدون ميخواهند كه خود را معرفى كند ، فريدون پاسخ ميدهد : من فرزندابتين از ايران زمين هستم كه ضحاك او را كشت و اكنون براى انتقام خون پدرم و نيز خون گاو طاوس رنگى به نام گاو برمايه كه دايه من بود و ان نيز به دست ضحاك كشته شد به كين امده ام . چون قبلا پيشگويان نابودى ضحاك به دست فريدون را براى ضحاك پيشبينى كرده اند لذا شهرناز و ارنواز بلافاصله فريدون را شناخته و ارنواز به او ميگويد:
    بدو گفت شاه آفريدون توئى؟
    كه ويران كنى تنبل و جادوئى
    كجا هوش ضحاك بر دست توست
    گشاد جهان بر كمر بست توست
    و سپس لب به گلايه مى گشايد كه:
    ز تخم كيان ما دو پوشيده پاك
    شده رام با او زبيم هلاك
    همى جفتمان خواند او ، جفت مار
    چگونه توان بودن اى شهريار!؟
    فريدون چنين پاسخ آورد باز
    كه گر چرخ دادم دهد از فراز
    ببرم پى اژدها را ز خاك
    بشويم جهان را ز ناپاك پاك
    و سپس از ارنواز و شهرناز ميخواهد كه بگويند؛ ضحاك كجاست:
    ببايد شما را كنون گفت راست
    كه ان بى بها اژدها فش كجاست
    همسران ضحاك به اميد اينكه ضحاك گرفتار گردد ، براى فريدون فاش ميكنند كه:
    برو (بر او) خوبرويان گشادند راز
    مگر اژدها را سر آيد به گاز
    بگفتند كو(كه او) سوى هندوستان
    بشد تا كند بند جادوستان
    ببرد سر بى گناهان هزار
    هراسان شدست از بد روزگار
    كجا گفته بودش يكى پيش بين
    كه پردختگى گردد از تو زمين
    كه آيد كه گيرد سر تخت تو
    چگونه فرو پژمرد بخت تو
    ارنواز و شهرناز ميگويند : پيشگويان به ضحاك گفته اند كه كسى خواهد امد و تخت را از تو خواهد گرفت و زمين را از تو پرداخته خواهد كرد ، بدين جهت ضحاك از چنين روزى در هراس افتاده و اكنون نيز به سوى هندوستان رفته تا بى گناهان زيادى را سر ببرد و خون انها را در ظرفى بريزد و سر و دست خود را با خون بشويد تا مگر سرنوشتى كه برايش پيش بينى شده ، تغيير يابد.
    انچه از اين ابيات دريافت ميگردد سرنوشت مشابهى است كه همه ديكتاتور ها و ظالمان تاريخ دير يا زود به ان گرفتار ميگردند.
    همانگونه كه فردوسى در خصوص سرنوشت ضحاك ميگويد ، ديكتاتورها گرچه همواره هراس از سرنگونى را با خود حمل ميكنند ولى معمولاً تا لحضات اخر ان را باور نميكنند و دير هنگام و انگاه كه تمام فرصت هاى خود را از دست داده اند و راه برگشتى برايشان باقى نمانده ، واقعيتى كه سرنوشت انها را با ان مواجهه خواهد كرد را در مى يابند و چون ان زمان براى برگشتن از راهى كه رفته اند بسيار دير شده ، لذا به جنون دچار ميشوند و اگر در اقدامات و تصميمات انها تا ان زمان بتوان رد پاى مختصرى از تعقل يافت ، از اين لحظه به بعد تصميمات انها يكى از ديگرى جنون اميزتر و سفيهانه تر ميشود.
    شهرناز و ارنواز ادامه ميدهند:
    دلش زان زده فال پر اتشست
    همه زندگانى بر او ناخوشست
    همى خون دام و دد و مرد و زن
    بريزد كند در يكى. ابدن
    مگر كو (كه او ) سر و تن بشويد به خون
    شود گفت اختر شناسان نگون
    ديكتاتورها به دليل انچه ذكر شد زمانى كه با حقيقت پايان يافتن خود مواجه ميشوند در اخرين تلاشهاى خود كه عموما جنون آميز ميباشد ، دست به خونريزى ميزنند تا شايد از اين طريق و با ريختن خون بى گناهان سرنوشت خود را تغيير دهند ، همان كارى كه ضحاك انجام داده.
    فردوسى زمينه هاى پيدايش ديكتاتورى و نقش ملت در اين زمينه را به همراه چگونگى به قدرت رسيدن يك ديكتاتور از اغاز تا پايان كار او را به نحو دقيق و با درك اعجاب انگيز و شناخت نبوغ اميزى كه نسبت به موضوعات دارد ، در قالب داستان ضحاك بيان ميكند. دقت بى حد و حصر فردوسى به موضوع دست گذاشتن وى بر روى نكات اساسى به گونه ايست كه به جرات مى توان گفت برداشت فردوسى از مقوله ديكتاتورى و زمينه هاى بروز و سقوط ان ، يكى از دقيق ترين و علمى ترين برداشت ها در اين زمينه و تا اين زمان مى باشد.
    و ادامه ميدهند:
    همان نيز از ان مارها بر دو كفت
    به رنج دراز است مانده شگفت
    از اين كشور ايد به ديگر شود
    ز رنج دو مار سيه نغنود
    بيامد كنون گاه باز امدنش
    كه جائى نبايد فراوان بدنش
    .########
    در گير و دارهاى هر انقلاى و نيز در زمان تغيير و جايگزينى رژيم هاى سياسى مواجهه با يك گروه و قشر خاصى كه همه وقت در جامعه موجود ميباشند ليكن بعد مهم شخصيتى انها صرفا در زمانهاى مورد اشاره عينيت مى يابد و نمود بيرونى پيدا ميكند ، اجتناب ناپذير است كه شناخت و برداشت دقيق فردوسى از موضوع ، مانع بى توجهى وى به اين قشر خاص است ، لذا ميفرمايد:
    چو كشور ز ضحاك بودى تهى
    يكى مايه ور بد بسان رهى
    كه او داشتى گنج و تخت و سراى
    شگفتى به دلسوزه گى كدخداى
    زمانى كه ضحاك از كشور خارج ميشد ، جانشينى داشته كه زمام امور در اختيار وى قرار ميگرفته ، اين شخص در نبود ضحاك با دلسوزى فراوان و احساس مسوليت فوق العاده اى كه در قبال ضحاك داشته ، وظيفه جاينشينى وى را انجام ميداده و به قدرى در اين موضوع معروف بوده كه فردوسى با مصرع ؛ “شگفتى به دلسوزگى كدخداى” ، او را توصيف ميكند ، بدين معنى كه وى در مقام جانشينى ، به نحو شگفت اورى دلسوزى ضحاك را ميكرد.
    اين شخص كه “كندرو” نام دارد وقتى متوجه ميشود اتفاقاتى در حال رخدادن است ، بيخبر از همه جا ، دوان دوان خود را به كاخ مى رساند ، با ورود به كاخ بطور غير منتظره با شاهى جديد مواجه ميگردد:
    به كاخ اندر امد دوان كندرو
    در ايوان يكى تاجور ديد نو
    و عجيب تر اينكه مى بيند ؛
    ز يك دست سرو سهى شهرناز
    به دست دگر ماهروى ارنواز
    همه شهر يكسر پر از لشكرش
    كمر بستگان صف زده بر درش
    كندرو با ورود به كاخ مشاهده ميكند ؛ كه شاه ديگرى بر تخت نشسته و شهرناز و ارنواز نيز در دو طرف او نشسته اند و سپاهيانش نيز مقابل در به صف ايستاده اند و سربازانش در شهر پراكنده مى باشند.
    اين جانشين كه دلسوزيش براى ضحاك در امر جانشينى ، شگفت اور بوده ، پس از اينكه اين تغييرات را مى بيند ، بى انكه بداند قضيه از چه قرار است ؛
    نه اسيمه گشت و نه پرسيد راز
    نيايش كنان رفت و بردش نماز!!
    برو افرين كرد كاى شهريار
    هميشه بزى تا بود روزگار!!!
    كندرو ادامه ميدهد:
    خجسته نشست تو با فرهى
    كه هستى سزاوار شاهنشهى
    جهان هفت كشور تو را بنده باد
    سرت برتر از ابر بارنده باد
    فريدون او را پيش مى خواند و مى پرسد كه او كيست ، پس از انكه كندرو خود را معرفى ميكند ، فريدون به او ميگويد مقدمات جشنى را براى امشب تدارك ببيند.
    كندرو سريعا مقدمات و لوازم جشن را فراهم مى اورد ، ليكن چون هنوز نميداند اينده به كام كداميك از طرفين خواهد بود ، سعى مى نمايد جانب احتياط را از دست ندهد و موقعيت خود را در طرف ديگر نيز حفظ كند ، به اين جهت پس از انكه مقدمات جشن و رامش را براى فريدون مهيا ميكند سوار بر اسبى روى به سوى ضحاك مى نهد:
    بيامد چو پيش سپهبد رسيد
    سراسر بگفت انچه ديد و شنيد
    بدو گفت كاى شاه گردنكشان
    به برگشتن كارت امد نشان
    (نشانه هاى برگشتن وضعيتت نمايان شد)
    سه مرد سر افراز بالشكرى(فريدون و دو برادرش)
    فراز امدند از دگر كشورى
    از ان سه يكى كهتر اندر ميان(فريدون)
    به بالاى سرو و به چهر كيان
    به سالست كهتر ، فزونيش بيش
    از ان مهتران او نهد پاى پيش
    يكى گرز دارد چو يك لخت كوه
    همى تابد اندر ميان گروه
    كندرو ماوقع را براى ضحاك توضيح ميدهد و به اوميگويد از بين ان سه نفر ، يكى از انها كه از نظر سال كرچكتر از ان دو نفر ميباشد ولى بزرگى او بيش از ان دو ميباشد ، پيشرو و فرمانده است و هم او با گرز كوه پيكر خود سوار بر اسب به كاخ وارد شد و به تخت كيانى بنشست و همه بند و نيرنگ تو را نقش بر اب كرد:
    به اسپ اندر امد به ايوان شاه
    دو پر مايه با او هميدون براه
    بيامد به تخت كئى برنشست
    همه بند و نيرنگ تو كرد پست
    هر انكس كه بود اندر ايوان تو
    زمردان مرد و ز ديوان تو
    سر از باره يكسر فرو ريختشان
    همه مغز با خون برآميختشان
    عكس العمل ضحاك پس از شنيدن اين سخنان ، پاسخى دور از انتظار و بسيار تامل برانگيز است:
    بدو گفت ضحاك : شايد بدن
    كه مهمان بود، شاد بايد بدن
    ضحاك ميگويد ؛ به احتمال فراوان مهمان هستند پس بايد به جهت وجود مهمان شادمان باشيم!!
    كندرو كه انتظار چنين پاسخى را ندارد به ضحاك ميگويد : مهمان!!؟؟؟ با گرز گاوسار!!؟؟؟
    چنين داد پاسخ ورا پيشكار
    كه مهمان ابا گرزه گاوسار!؟
    و ادامه ميدهد :
    به مردى نشيند به ارام تو ؟!!
    ز تاج و كمر بسترد نام تو؟!!
    به آيين خويش آورد ناسپاس؟!!
    چنين گر تو مهمان شناسى ، شناس
    اما ضحاك باز پاسخى عجيب تر ميدهد:
    بدو گفت ضحاك چندين منال
    كه مهمان گستاخ بهتر به فال!!!
    كندرو كه از عكس العمل ضحاك شديداً حيرت زده شده ، براى تحريك ضحاك و برانگيختن او به سيم
    اخر ميزند:
    چنين داد پاسخ بدو كندرو:
    كه آرى شنيدم تو پاسخ شنو
    گرين نامور هست مهمان تو
    چه كارستش اندر شبستان تو؟؟!!
    ( اگر اين شخص مهمان تو است ، در اتاق خواب تو چه كارى دارد؟)
    كه با دختران جهاندار جم
    نشيند زند راى بر بيش و كم
    به يك دست گيرد رخ شهرناز
    به ديگر عقيقين لب ارنواز
    كندرو از اين نيز فراتر رفته و ادامه ميدهد:
    شب تيره گون خود بتر زين كند
    به زير سر از مشك بالين كند
    چه مشك؟! ان دو گيسوى دو ماه تو
    كه بودند همواره دلخواه تو
    بگيرد به برشان چو شد نيم مست
    بدينگونه مهمان نبايد بدست
    ##########
    اين سخنان كندرو ، ضحاك را كه تا اين لحظه خونسرديش را حفظ كرده ، به ناگاه بر مى آشوبد:
    برآشفت ضحاك برسان كرگ
    شنيد آن سخن كارزر كرد مرگ
    به دشنام زشت و به آواز سخت
    شگفتى بشوريد با شوربخت
    بدو گفت هرگز تو در خان من
    از اين پس نباشى نگهبان من
    ضحاك با صداى بلند كندرو را دشنام ميدهد و او را با اين سخن كه از اين پس تو در دستگاه من كاره اى نيستى ، از سمتش عزل ميكند.
    كندرو كه ديگر از ضحاك قطع اميد كرده ، پاسخ ميدهد: اى شهريار من گمان ميكنم كه تو از بختت از اين پس ديگر بهره اى نخواهى داشت كه بخواهى مرا سمت دهى يا عزل كنى:
    چنين داد پاسخ ورا پيشكار
    كه ايدون گمانم من اى شهريار
    كزان بخت هرگز نباشدت بهر
    به من چون دهى كدخدائى به شهر!؟
    چو بى بهره باشى ز كار مهى
    مرا كار سازندگى چون دهى!؟
    چرا تو نسازى همى كار خويش
    كه هرگز نيامدت از اين كار پيش!؟
    ز تاج بزرگى چو موى از خمير
    برون آمدى مهترا ، چاره گير
    تو را دشمن آمد به گه برنشست
    يكى گرزه گاو پيكر به دست
    همه بند و نيرنگت از رنگ برد
    دلارام بگرفت و گاهت سپرد
    اين سخنان كندرو ضحاك را به جوش آورده و او روى به پايتخت مى نهد:
    بيامد دمان با سپاهى گران
    همه نره ديوان جنگ آوران
    سپاهيان فريدون چون از آمدن ضحاك اگاه ميشوند به مقابله با انها ميشتابند و نبرد بين دو سپاه در شهر در ميگيرد، مردم شهر؛
    همه در هواى فريدون بدند
    كه از جور ضحاك دل خون بدند
    ز ديوارها خشت و از بام سنگ
    به كوى اندرون تيغ و تير و خدنگ
    بباريد چون ژاله زابر سياه
    پئى را نبد بر زمين جايگاه
    مردم يك صدا فرياد ميكشند:
    نخواهيم بر گاه ضحاك را
    مر ان اژدها دوش ناپاك را
    ضحاك كه هنوز تحت تاثير سخنان كندرو در اوج خشم قرار دارد ، براى اينكه شناسايى نگرد با لباسى از اهن سراسر سر و تن را مى پوشد و به سوى كاخ براه مى افتد و بر بام كاخ رفته و چون از بام درون كاخ را مينگرد:
    بديد ان سيه نرگس شهرناز
    پر از جادوئى با فريدون به راز
    دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
    گشاده به نفرين ضحاك لب
    ضحاك با ديدن اين صحنه به اتش رشك گرفتار ميگردد و فكر تاج و تخت از ياد او ميرود و بى انكه به جان خود بينديشد ، كمندى مى اندازد و از بام به داخل كاخ مى ايد؛
    به مغز اندرش اتش رشك خاست
    به ايوان كمند اندر افكند راست
    نه از تخت ياد و نه جان ارجمند
    فرود امد از بام كاخ بلند
    به دست اندرش ابگون دشنه بود
    به خون پريچهرگان تشنه بود
    ولى چون ضحاك پاى بر زمين كاخ مينهد ، فريدون در برابرش ظاهر ميشود و ضربه اى با گرز بر سر او ميزد كه ترگ(كلاه خود) او ميشكند ولى وقتى فريدون ميخواهد دومين ضربه را وارد كند:
    بيامد سروش خجسته دمان
    مزن ، گفت كاو را نيامد زمان
    سروش (فرشته) ظاهر ميگردد و به فريدون ميگويد:
    نزن زيرا هنوز زمان او به سر نيامده است و سپس سروش ميگويد او را با همين وضعيت ، بسته دست ببر تا به دو كوه برسى و او را در ان كه به بند بكش و در بند بودنش بهتر از كشتن او ميباشد.
    شايد فردوسى با توجه به شناختش از موضوع ، به اين موضوع توجه دارد كه اگر ضحاك كشته شود براى بسيارى از مردم كه شناخت دقيقى از او ندارند تبديل به يك قهرمان خواهد گرديد ( مانند صدام ، هيتلر و بسيارى ديگر از ديكتاتور هاى ديگر) و منش و انديشه ضحاكى با مرگ او باقى خواهد ماند. همچنين وجود ضحاك اخطارى است براى مردم كه ازادى بدست امده محتاج مراقبت مى باشد زيرا ضحاك نمرده و هر لحظه ممكن است بازگشته وو با گرفتن ازادى كه با ان زحمات حاصل شده مجدد استبداد را برجانتان مستولى كند و بارسيدن به ازادى وظايف اتمام نمى يابد بلكه وظيفه مهمتر كه همانا پاسداشت و مواظبت از ازادى است ، تازه اغاز مى گردد.

     
    • سپاس حامد گرامی

       
    • پس مشروطه خواهان و اصلاح طلبان ان اشپزی هستند که سعی میکنند غذایی برای ضحاک بپزند که او موقتن به خوردن مغز یک جوان بسنده کند. و جناب دانشجو و فرزند ایران هم دو نفر از ان صد جوانی هستند که اول افکار ضحاک را از خود زدوده اند و دوم به هر جای ایران سفر میکنند تا افکار ضحاکی را از ذهن ها پاک کنند. چاره کار نه مشروطه خواهی و نه اصلاح طلبی است ویران کردن هر چه اندیشه ضحاکی است از اذهان. ویران کردن صدا و سیما و نمایندگی های عقیدتی //// در دانشگاه ها و همه انها که هر روز برای ضحاک مغز جوان میبرند.

       
      • با سپس بسيار از حامد گرانمايه
        و درودى دگربار بر بيكنش ارجمند
        طبق معمول ضمن خوشامد گويي به كار حامد اين مزاحم هميشگى از فرصت سوء استفاده مى كند .بيكنش عزيز خيلى مشتاقم كه تفسيرهاى خود از ديگر بخش هاى شاهنامه را نيز ادامه دهيد .شاهنامه به راستى سرشار از درخشش هاى يك روح بلند و مستثنا ست كه بسيارى از آنها هنوز ناشناخته مانده اند .سال ٥١ بود كه من با مطالعه دو كتاب شاهرخ مسكوب ،يكى مقدمه اى بر رستم و اسفنديار و ديگرى سوگ سياوش ، چون مسافرى سردرگم به جهان شاهنامه وارد شدم .گزارش ميزگردى با شركت مهرداد بهار ،ناصر پاك دامن ،امير حسين جهانبگلو ،داريوش شايگان ،محمد رضا شفيعى كدكنى و بالاخره شاهرخ مسكوب در نشريه كتاب امروز (پاييز ١٣٥١ ) مرا به تأمل بيش تر واداشت .در اين گزارش انتقاداتى از زنده ياد مسكوب مى شود از جمله غلظت مايه هاى عرفانى تفسيرهايش از شاهنامه كه بيراه هم نيستند . هرچند در زمان خودش و حتى تا به امروز كارهاى اين شاهنامه پژوه بديع و و تازه است .مسكوب آرزو داشت در باره رستم و سهراب هم كتابى بنويسد اما مصايب پس از انقلاب ديگر به او اجازه چنين كارى نداد .سپاس از اينكه يادى هم از سعيدى سيرجانى كرديد .بى كنش عزيز دقت و باريك بينى و تفسيرهاى بديع شما به باور من بسيار ارزنده اند .من از همان زمان كه عرض كردم هميشه داستان رستم و سهراب فكرم را مشغول مى داشت . نبردى شوم كه در همان ابتدا فردوسى دادگرانه بودنش به پرسش مى كشد .آيا مايل نيستيد با قلم شيوا و ذهن تيز بين خود تحليلى از اين داستان عرضه كنيد ؟
        با سپاسى از بن جان

         
  36. درویش رنجبر - دیپلمات پیشین حکومت اسلامی

    آیا حقوق دیگر اقوام با فارسها یکی است ؟ (انگار که در ایران فقط فارسها هستند). (اگر دیگر اقوام و زبانها را از ایران جدا کنیم جز کویر لوت و بیابان های مرکزی ایران چیزی نمی ماند.)

    جملات فوق فقط از یک ذهن /// تجزیه طلب تراوش می‌‌کند. اگر عدل این رژیم علی‌ السویه نیست در عوض ظلم و ستم آن علی‌ السویه است. به عبارتی دیگر ظلم این رژیم فارس و غیر فارس نمی شناسد. نمی فهمم نگارنده این به اصطلاح درد نامه به چه استنادی فکر می‌‌کند اهالی برازجان، جهرم، سمیرم، تربت جام (فارس ها) در بهشت زندگی می‌‌کنند و اهالی مراغه، تبریز، زنجان، اردبیل (ترک ها)، سقز، بانه، سر دشت (کردها) و سراوان (بلوچ ها) در محنت؟ همین

     
    • با درود به تمام ایرانیان
      در پاسخ به نقد جناب درویش
      شما که دیپلمات حکومت بودین و الان احتمالا در دیار فرنگ مشغول گذران دوران خوش خود هستین و بر از درون ایران ندارین.
      منظور فرزند ایران از آن جمله اشاره به آزادیهای مدنی است که در شرایط یکسان با فارسها و دیگر ادیان،البته که گزینه اول فارسها و شیعیان هستند ونه دیگر اقوام و معتقدان به ادیان دیگر.انتخاب یک جمله از تمام متن بالا نشان دهنده این است که این شما هستین که هنوز تفکرتان همان تفکر زمان تصدی در پست دیپلماتی بوده.
      نامه فرزند ایران آینه تام قد واقعیات ایران است و به تمامی مشکلات ایران اشاره کرده ونه مشکل شخص خودش.
      دورد بر تو ای فرزند ایران و درود بر تمامی آزادگان در بند.
      بدرود

       
  37. آدم احساس می‌‌کند و بسیارانی لمس که این نوشته به اندازه همهٔ عمر نویسنده آن زمان برده، یعنی‌ از جایی‌ که در نوجوانی شروع به نوشتن کرده تا آخرین سطر نامه اش خطاب به این موجود، که حکایت از تاریخی جدید دارد. همهٔ آنچه بر او رفته و با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده، شکوائیه و شکایت یکی‌ است که زبانش و بیانش و نفوذ کلامش ترجمان رنج و اندوهی جانکاه از بیشمارانی است که ایرانی نام دارند و نام کشور‌شان ایران است. دیری بود، ۱۰ سال بود که یقینی، جای ذره‌ای خلأ تردید در تار و پود وجودم باقی‌ نگذاشته بود که این موجود دیو است، شیطان است، فرعون است، استالین است و اگر ترکیبی‌ از همهٔ اینها نیست، آنچه که هست ، دزد و اوباش و ریا کار و مجیزگو و دروغگو و فاسد پرور است. راستی‌ چه بر ما و ما‌ها میگذرد به اندازه مدت زمانی که چنین نوشته‌هایی‌ را میخوانیم؟ وقتی‌ می‌‌بینیم زندگی‌ نویسندهٔ آن است که می‌‌خوانیم؟ که خود فریاد تار و پود وجود تک تک ماست! هر کدام از ما داستان واقعی زندگی‌ خود را خواندیم. چه باید کرد؟

     
  38. دامنت آلوده به ننگ است،اي زنگي مست
    تيغ،دردست تومقبول نيست!
    نيرنگ وخطاباتو تنيده است به پود
    آسمان،آلوده مكن!
    آسمان مال تونيست
    نيست همراه تو از نور تقدس
    خويش رادر”هاله”مپيچ
    صبركن!
    دست برآيين توده مبر!
    صلاح نيست!
    زهرسوبيگانه دركمين و
    اي واي برما
    تلخ است كه: دشمن تر زتو
    نيست كه نيست!
    زبدر وزخيبر چه جاي سخن است،هش دار!
    كه جاي محمد،مسند و جاي تونيست
    به چاه بدرو توهم خيبر فرورفته اي به قعر
    دل خوش مكن،به موشك و”نيابتي” كه نيست!
    گفتم كه چهره ي تو،ز يارانت دهم به دست
    حقاكه جز سفاهت و بلاهت و نفرت،تصوير نيست!
    به سر نيزه كس نتوانست كه اعتبارخريد
    “ماندن” به حبس وحصر وشكنجه وآزار نيست!
    به سرداران فربه از حرام،سپرده اي زمام امور
    اين بصيرت كه تو داري در خشت نيست،در سنگ نيست

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2462 seconds.