سر تیتر خبرها
پیرمرد و دریا

پیرمرد و دریا

من این داستان را در روزهای تلخ سال 88 نوشتم و در وبلاگی که داشتم منتشر کردم و یک ماه بعدش رفتم زندان. در این داستان، بی آنکه اسمی از شخصیت محوری برده باشم، ذهن خواننده را به سمت یک فرد – و تنها یک فرد – گسیل داشته ام. باز نشر این داستان شاید در بزنگاه علَم شنگه ای که به اسم اسلام علم کرده اند این حکومتیان، خالی از لطف نباشد. کمی حوصله بخرج بدهید و بخوانیدش. این داستان، شاید داستان هر یک از ما باشد منتها بجوری دیگر و از زاویه و منظری دیگر.

محمد نوری زاد
سی ام تیر ماه نود و سه – تهران

————————————

پیرمرد و دریا

پیرمرد ، دست برد و با کف دست غبار روی نوشته ها را سترد و سربه زیر نجوا کرد :
– شاید این آخرین باریه که میام اینجا .
و با انگشت نشانه ، فضولات کبوتر را از گودی حرف ” ی ” زدود .
– اومدم التماست کنم اگه صلاح می دونی ….
نتوانست ادامه دهد . صدایش به ارتعاش افتاد و بغضش شکفت . عبایش را به سرکشید و تلخ گریست . دریا همان نزدیکی ها بود .
کودکی که می رفت و از دور به او می نگریست ، مردی مچاله شده را می دید که شانه هایش از گریه های ریز می لرزد.

برای پیرمرد مهم نبود آن کودک کنجکاو یا هر رهگذری که به او خیره می نگرد ، به چه می اندیشد . از مراعات عادات عمر سپری شده اش عبور کرده بود . این آخر عمری ، دوست داشت از چیزی و از کسی نترسد . حتی از زنان کوچه که با دیدن او به درون خانه هایشان می خزند و از لای در او را به کودکان خود نشان می دهند .

بدا که منحنی نگاه مردم به مرور از آسمان به زیر آمده بود . سالهای سال از نگاه مردان در همه جا جز تحسین و آفرین دریافت نکرده بود . نگاه زنان اما بخاطر عاطفه ای که دچارش هستند ، به نگاه مادری می مانست که تاب تماشای زخمی بر پیکرفرزندش ندارد . چه رسد به این که دو جوان او ، امروز از مادر خداحافظی کنند و شباهنگام که نه ، هیچگاه باز نگردند . و تو ، همین پیرمرد نشسته بر سرقبر ، در این باز نگشتن ها نقش محوری داشته باشی .
هیاهوهای آن سالهای دور سپری شد و کم کم به نگاه پراز تحسین مردمان ، تلخی شماتت راه یافت . اما مگر او ، که خود را برای تلخی های نافذتر نگاه مردم مهیا کرده بود ، چقدر می توانست از سنگینی این شماتت ها خم به ابرو نیاورد ؟ از یاد آوری گذشته هراس داشت . از صحنه ای که دو جوانش را کشان کشان به محکمه اش آوردند . از بی پروایی پسرانش . از امضایی که کرده بود . از آخرین نگاه متبسمشان ، آنگاه که ماموران آن دو را به دستور او برده بودند ، و او دیگر نخواسته بود ببیندشان .

از یاد آوری گذشته ترس داشت . ازضجه های آلوده به نفرین همسرش ، که گیسو پریشان کرده بود و از عبای او آویخته بود ، و زار زار از او خواسته بود به حبس ابد پسران جوانش اکتفا کند و او ، همین پیرمرد نشسته برسر قبر ، نپذیرفته بود .

شبی که کار آن دو پسر انجام شد ، مرد از ورود به خانه پرهیز داشت . از نگاه همسرش می هراسید . اما قدم که به خانه نهاد ، آرام شد . زن برایش سفره پهن کرده بود . زن به صورتش تبسم کرد و گفت : – لابد رضایت خدا در همین بوده . و مرد ، جرات پیدا کرد و به صدایش مهربانی ریخت و گفت : – بله ، این انقلاب با این خونها بیمه خواهد شد . من که قاضی القضاتم اگر بخواهم از خطای فرزندانم بگذرم و اعدام آنان را به تقاضای تو که مادرشان هستی به حبس ابد تقلیل دهم ، به همان نسبت از خواست خدا دور شده ام . و با این اغماض ، به دیگر قاضیان خود اجازه داده ام آنان نیز از انصاف و عدل الهی فاصله بگیرند . مملکتی که قاضی اش دل به قضای الهی ندهد ، بنیانش برهواست . و من ، عزیز دلم ، نمی خواهم این انقلاب به روزی در افتد که خدا از او صورت بگرداند .

زن ، به توصیه او سیاه نپوشید . شب ها دور از چشم دیگران به پستوی خانه می رفت و ناله می کرد تا صدای گریه های تمام نشدنی اش را کسی نشنود . و این ، کار همیشگی زن بود . هرچه مرد اصرار کرد که : تمامش کن ، می گفت : مادرم نمی توانم . و نتوانست .

زن تا سالها از نگاه پرشماتت اطرافیان برخود می لرزید . که این چه شیری بود که به پسرانت دادی . و همین نگاههای زهر آلود بود که کار زن را ساخت و صدای گریه های تمام نشدنی اش را تمام کرد . یک شب که مرد به خانه آمد ، از زن خبری نبود . به پستوی خانه رفت و او را با عکس دو پسرانش تنها یافت .

مرد خود برجنازه همسرش نماز کرد و خود او را بخاک سپرد . هیاهوها که تمامی گرفت ، احساس کرد در کار قضاوت به افراط می گراید . پوزش خواست و استعفا داد . در خانه نمی توانست بماند . سایه همسرش همه جا با او بود . به تدریس پرداخت . به سخنرانی . از این مجلس به آن مجلس .

دیگران از او اسطوره ای برای دستگاه قضایی کشور برآورده بودند . که یعنی دل های آهنین قاضیان اگر اینگونه باشد ، کارها سامان می پذیرد و عدل و درستی ، مملکت را از هزار توی حادثه ها بدر خواهد برد و یک به یک ، آثار و برکات الهی ظاهر خواهد شد و سیره فراموش شده اهل بیت به جولان در خواهد آمد و کشور گلستان خواهد شد . اما می شنید از همکاران سابقش که : قاضیان ، نرم نرم به دنیا روی برده اند . خبرنامه های سری دستگاه قضایی که برای او ارسال می شد ، خبر از رود رشوه های کلان می داد .
یک روز زنی هراسان به در منزل او آمد و دست به دامان او شد که : قاضی برای حقی که خواسته ، از او خودش را خواسته است . در جا لباس پوشید و با زن به سراغ آن قاضی خطا کار رفت و عرصه را بر او تنگ گرفت . قاضی که کار خود تمام می دید ، دستی به دروغ برد واین اتهام به خود مرد برگرداند . غوغایی در گرفت . وساطت دوستان سابق ، او را به خانه باز گرداند . باورش نمی شد .

فردا ، مردی پریشان به در خانه اش آمد که قاضی پرونده ، از او رشوه می خواهد . باز در جا لباس پوشید و رفت و برسرقاضی رشوه خواه فریاد زد . کار شاکی را سامان داد و نفس بریده به خانه باز آمد .
خود می دانست که این رویه نمی تواند ادامه یابد . دوستان دیرین نیز از مزاحمت های بناگاه مرد به بالاتر شکایت بردند . این که قاضی باید مستقل باشد . مگر تو ، در استقلال کامل ، پسرانت را به جوخه اعدام نسپردی ، کسی به رای تو اعتراض کرد ؟ نکرد . پس تو هم در کار ما دخالت نکن .
و مرد ، تصمیم گرفت که دیگر در کاردوستان خود دخالت نکند .

سالها گذشت و مرد سال به سال پس رفت . خانه اش را عوض کرد تا در کنج های آن خانه کهن ، صدای خنده کودکی فرزندانش را تداعی نکند . و از پستوی خانه ، صدای ضجه های همسرش رانشنود . هفته ها در خانه می ماند و از خانه بیرون نمی رفت . بستگان و سایر فرزندانش به او سر می زدند و امور خانه را سامان می دادند .

مسئولان مملکتی هم به مناسبت یا سرزده بسراغش می آمدند ، و او ، از روند غیر اسلامی کارها سخت برآنان می آشفت . در پاسخ می شنید که : نگران نباشید ، کارها به غلطک افتاده . آمریکا و دشمنان کمی مداخله می کنند اما بحول و قوه الهی پوزه شان را بخاک می مالیم و پیش می رویم .
زمان گذشت و گذشت و او ، فقر را ، بیکاری را ، اعتیاد را ، دروغ را ، چاپلوسی و ریا کاری را ، مصرف را ، و از همه بالاتر : بی عدالتی را مشاهده می کرد که از درو دیوار مملکت بالا می خزند . به چشم خود دید که به اسم دین ، چه پوستی از تن دین می درند . به چشم خود دید که یک به یک دستاوردهای امام را به خاک سیاه می نشانند و اسمش را پاسداری از ارزش ها می گذارند . دید که برای مردم چه محدودیت هایی ایجاد می کنند و با عصبیتی افراطی همگان و بخصوص جوانان را نه به امام ، که نسبت به اسلام و خود خدا بد بین می کنند . دید که برخلاف رویه امام ، سرمایه های اعتباری نظام را هدر می دهند .

و یک وقت به خود آمد و دید که : مردم سایر ملل از اطراف جمهوری اسلامی ایران ، و مردم شهرش از اطراف او پراکنده شده اند . دیگر کسی رغبتی به دیدن او نداشت . هم مسئولان که از سخنان تلخ و منتقدانه او گریزان بودند ، هم مردم شهر و محل . چرا که مردم نزد او می آمدند تا برای گشایش کارهایشان از او توصیه ای بگیرند ، و او ، سخت امتناع می کرد . می گفت : از من برای هیچ کاری و هیچ دستگاهی نوشته نخواهید . دخالت من در کار این دستگاهها ، اعتبارنظام را مخدوش می کند . ما انقلاب کرده ایم که پارتی بازی در کار نباشد .

و او : تنها ماند . در تنهایی ، به خدا پناه می برد و از خدا برای سامان اوضاع کشور مدد می جست . کم کم کارش بجایی رسید که از تنهایی نیز ترسید . صدای رادیو و تلویزیون را بلند می کرد تا تنهایی را براند . درست همین کاری که بلندگوهای قبرستان می کردند .

یکی از این بلندگوها بر درخت بالا سر قبر همسرش نصب بود . و حالا ، وقت اخبار بود و انعکاس داستان پاره شدن عکس امام و قیل وقال حواشی آن . مرد ، سر از زیر عبا به در آورد و شیشه گلابی را که با خود آورده بود بر سنگ قبر همسرش خالی کرد و با کف دست همه جا را با گلاب شست . همزمان سخنان اخبارگو را می شنید که با حرارت از رهبر و دیگران و آقای صادق آملی رینه ای پردمه ای لاریجانی ، قاضی القضات کشور می گفت . که وی ، از هتک حرمت به تمثال مبارک حضرت امام سخت برآشفته و آن را نوعی هنجار شکنی و بداخلاقی از سوی فتنه گران دانسته و به دادستان تهران دستور داده پرونده ای برای پیگیری قضایی مسئله تشکیل بدهد تا هرچه زودتر مجرمان را محاکمه و مجازات کنند .

مرد آنقدر بر سرقبر همسرش نشست و از ضایع شدن عدالتی که او برای برقراری اش ، بدست خود پسران جوانش را به دم گلوله داده بود غصه خورد تا آنکه صدای بلندگو خاموش شد . ریه هایش را از عطر گلابی که از تابش خورشید بر سنگ قبر همسرش تبخیر می شد پر کرد و برای همسرش آیه ای تلاوت کرد . آیه ای را که در آن ، خداوند با افسوس ، به اقوام دورتاریخ اشاره می کند و می فرماید : اگر اینان اهل درستی بودند ، ما ، برکات آسمان و زمین را برآنان می باریدیم . و باز گریست .

به یاد صحنه ای افتاد که صبح روز دادگاه ، همسرش ، همو که در اینجا ، زیر خروارها خاک آرمیده ، از عبای او آویخته بود و با التماس از او خواسته بود تا مگر اعدام دو پسرانش را به حبس ابد تقلیل دهد ، و او ، قاطعانه نپذیرفته بود و در راه ، سوز نفرین های مادری را شنیده بود که بر سر جنازه علی اکبرهایش مویه می کرد .

مرد ، با صدایی لرزان که تنها خود می شنید ، رو به سنگ قبر همسرش کرد و گفت : – من شرمنده توام عزیز . یادته یه روز به ت قول دادم اگه یه کم صبر کنی ، خدارو از آسمونا میاریم توخونه ها ، تو مدرسه ها ، تو ادارها ، تو همه جا ، اما فکر نمی کردم من و امثال من ، با این کارا ، که هیچ ربطی به خدا و پیغمبر و اماما نداره ، یه روز میاد که خدا رو ازخونه ها و مدرسه ها و اداره ها ، بیرون می کشیم و می ندازیمش بیرون تا بره برگرده تو آسمونا .

من اومدم ازت بخوام اجازه بدی وصیت کنم منو پیش تو دفن کنند . می خوام تا قیام قیامت ، تو به م سرکوفت بزنی و من زار بزنم شرمنده ام . تو سرم داد بکشی و من سربه زیر بگم منو ببخش . تو از من گله بکنی و من سکوت کنم . تو بچه ها تو به رخ من بکشی و من خجالت بکشم . تو بگی کو عدالتی که ازش اسم می بردی و من هیچی نداشته باشم جوابتو بدم . تو بگی کو اون محبت و قانون و رشدی که به همه وعده شو می دادی و من سرمو پایین بگیرم . تو ، تو صورت من تف کنی و من بگم خدایا شاهد باش که من جوابی ندارم بدم . تو بگی کو اون عدالت علی و اخلاق پیامبری که از وعده ها و سخنان همه شما محو نمی شد و من زار بزنم بگم دستام خالیه ، هیچی ندارم بگم .

مرد سیر که گریست ، دستی به صورت کشید و برخاست . غروب بود و باید شب نشده به خانه باز می گشت . در راه ، در زمین خالی حاشیه محل ، چند نفر از مردها و جوان تر ها را دید که مشغول زدن داربست اند . محرم در راه بود و مرد آرزو می کرد زنده باشد و بتواند آخرین سخنرانی زندگی اش را درهمین مجلس عزاداری حسین بن علی ایراد کند . دوست داشت در این سخنرانی ، یک کلمه بیش نگوید . که : ای همه حکومتیان ، اگر دین ندارید ، لااقل آزاده باشید . همین .
Share This Post

درباره محمد نوری زاد

47 نظر

  1. درود بر نوريزاد آزاده
    داستان شما را چند بار خواندم ..ياين داستان قابليت آن را دارد كه طرح يك رمان گردد .رمان را برخى از بزرگان ادب حماسه مدرن خوانده اند . در حماسه ها كهن الگوهاى يك قوم تكرار مى شوند .در داستان شما خدا خودش غايب است ،اما پندارش حضور دارد و اين پندار در مادر و پدر فرق مى كند .خداى پدر قساوت يهوه دارد و خداى مادر شفقت خداى مسيح . مادرانگى به رشته محبت نزديك و زمينى مى انديشد و پدرانگى به سلطه از دور دست ناپيدا .زن كشى و پسر كشى سر انجام چيره مى گردد .گاه فكر مى كنم كه ميان نوشته هاى شما كه بيش تر بر رخداد هاى سه دهه گذشته مى چرخند ،چه پيوند ناپيدايي با فرازهايي از از ريشه هاى اين دوستدارتان ديده مى شود .نمى دانم اين تصور من است يا خود شما يا دوستان ديگر هم به آن پى برده اند .داستان شما برگرفته از واقعيتى است كه ريشه در فرهنگى به شدت پدرسالارانه دارد .پدر در زندگى فرزند نخست چون تيغى دولبه ظاهر مى شود .از يك سو قدرتى است پشتيبان و از سوى ديگر نمايند نخستين منع و نخستين قانون است . پدر به نام قانونش كه در فرهنگ ما بسي سختگير و سركوبگر است فرزندش به گناه سركشى از قانونش مى كشد ،مابقى اش همان موقوفاتى است مه شاهان قجر پس از عمرى قساوت و جنايت براى سبكبارى روح خود وقف مى كردند ؛همان بركات ملوكانه اى كه بيش تر مورخان چاپلوس همراه با سانسور عشرت ها و جنايت هاى شاهان تحويل ما زاده اند اما مادر …..مادران سرزمين ما از ديرباز سوگوار زخم و مرگ فرزندان خود بوده اند . اگر روزى به سرتان زد كه از لين قصه رمانى در آوريد جسارت نباشد حق مادر را بيش تر ادا كنيد .نمى دانم رمان شادكامان دره قره سو از عليمحمد افغانى را خوانده ايد ؟ كارى به ارزش فنى آن ندارم .آقا يادم هست كه در جوانى اين رمان چقدر اشك مرا در آورد ؛ آن هم در پيشگاه مادرى كه در شهريور ١٣٢٠ براى تامين شرافتمندانه قوت فرزندانش حتى يك آن در داستان به چيزى كه حق خودش باشد فكر نمى كند . وقتى پس از تقلايي سترگ و فوق طاقت انسانى براى زنده نگه داشتن دو فرزند خردسالش هردو را از دست مى دهد از اتاق غمبار فلاكت زده اش بيرون مى زند ،سر به آسمان مى كند و با جيغى دلخراش فرياد مى زند :خدايا يكى يكى مى دهى دو تا دو تا مى گيرى ؟

     
  2. درو د بر همه دوستان از مخالف تا موافق و به اميد ادامه حضور همه آنها در اين سايت شريف
    در گفتگوي آقاى دانشجو و سلير دوستان در باب داستان داوود در سفر سموئيل يا شموئيل عهد عتيق به نكاتى برخوردم كه مايل بودم تنها در جهت اطلاع رسانى مطرحشان كنم اما بيم داشتم كه برخى از دوستان در پس اين اطلاع رسانى به كشف النياتى دست بزنند و سپس وقت زيادى براى رفع آنها گرفته شود .سرانجام بر كشمكش درونى خود غالب آمدم و آنچه تحت شماره هاى زير مى آيد صرفا جنبه اطلاع رسانى دارد و آنچه در پايان خواهد آمد جوابيه شخص من است در پاسخ به نظر جناب مجتهد شبسترى در باره ماهيت داعشيسم و بقاى سلفى گرى ابن تيميه در هزاره سوم .ساسانم عزيز زحمت كشيده اند و ذيل پست زندانيان بى دليل نظر جناب شبسترى را نقل كرده اند و همانجا هم من پاسخى نهاده ام كه كمى به سبب پيست ناشيانه درهم ريختگى دارد
    ١- سفر سموئيل يا شموئيل جزو تورات ( Torah) نيست اما جزء عند عتيق هست . يهوديان صرفا به اسفار خمسه ( Pentateuch) پيدايش يا تكوين ،خروج يا مهاجرت ،لاويان ،اعداد و تثنيه تورات مى گويند و درست يا غلط برآنند كه تنها اين پنج سفر ( كتاب ) مستقيما در سينا به موسى وحى شده است . در قاموس مستر هاكس كه كمى قديمى و داراى شناسه اى ناقص است ذيل مدخل پنج سفر موسى به اين نكته و مجادلات پيرامون آن اشاره شده
    ٢- مسيحيان انجيل ها را رواياتى مى دانند كه ده ها سال پس از مصلوب شدن مسيحا به دست حواريون نو شته شده اند .اين البته از نگاه مؤمنان مسيحى است ورنه در پژوهش هاى آزادانه عصر مدرن به ويژه از ميانه سده ١٩ تا به امروز با كوهى از تحقيقات مبتنى بر اسناد مكتوب و نيز آثار زير خاكى مواجهيم كه برخى از إنها حتى واقعيت تاريخى شخص عيسى را منكر شده اند .افزون بر انجيل هاى چهارگانه روايات بسيار ديگرى نيز به دست ديگران نوشته شده است كه شوراى نيقيه آنها را معتبر ندانسته و شايد از بينشان برده باشد و تنها بر انجيل هاى هاى لوقا و متا و مرقس و يوحنا مهر تأييد زده است .
    پذيرش اين نكته كه اجيل ها را انسان هايي خطاپذير نوشته اند خود يكى از عوامل سهولت گذار به عصر مدرن دانسته اند .افزون بر اينكه در مسيحيت با تجسد خدا در انسانى داراى گوشت و پوست و درد پذيرى بدنى آن فاصله عظيم يهوه با بندگان و قدرت هول آفرين و مستبدانه و يكسويه او از ميان برداشته مى شود و خدا از پس رعد و ابر به درون خود انسان فرود مى آيد إن هم نه براى كيفر بل براى التيام در هاى انسانى .پذيرش روايت بودن انجيل ها حتى براى خود مسيحيان باعث مى شود مه تناقضات راويان را نيز حفظ كنند .مثلا واپسين كلام مسيحا بنا به اناجيل چهار گانه از اين قرار است :
    لوقا(٢٣:٤٦) : روح خود را به تو مى سپارم
    مرقس(١٥:٣٤) و متا (٢٧:٤٦) :ايلى ،ايلى لما سبقتنى ( الهى ،الهى چرا مرا به خو وانهادى ؟)
    يوحنا (١٩:٣٠): تمام شد يا بنا به ترجمه لوتر : Es ist vollbracht
    ٣- آنچه امروزه براى اغلب مؤمنان مسيحى اهميت دارد بيش از آنكه آيين ها و تشريفات رسمى باشد جانمايه كلام مسيح يعنى صلح و عشق به همنوع است .در مسيحيت از وابستگى به فقه ستبر و شريعت سختگير و مداخله گر در ريز و درشت زندگى زمينى انسان ها خبرى نيست .شما همنوع خود را همچون خودت دوست بدار ،در اين صورت ملكوت خدا در درون شماست .برخى از پژوهشگران عرفان ايرانى را ملهم از مسيحيت و نو افلاتونيسم مى دانند چرا كه در عرفان نيز رابطه بندگى به عشق تبديل مى شود

    اما افزون برآنچه ذيل پست زندانيان بى دليل گفتم خطاب به جناب شبسترى عرض مى كنم كه در مسيحيت و الهيات مسيحى revelation وحى نيست بل انكشاف است .بدون آنكه اسم ببرم -اسم هايي كه مرعوب كننده اند -بايد به خطاى مترجمانى كه از الهيات وحيانى و يا نزاع عقل و وحى در قرون وسطاى مسيحى مى نويسند اشاره كنم .در تاريخ حكمت مسيحي نزاع ميان عقل و ايمان يا عقل و انكشاف است و ايمان و انكشاف احساس شهادتى به مصلوبيت پسر خداست براى بر دوش گرفتن بار گناه نخستين همه انسان ها كه براى هرانسانى مقدور است .به تعبير حافظ :
    فيض روح القدس ار از مدد فرمايد
    ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مى كرد
    اكنون قصد ندارم زياد واژه هاى خارجى را به ميان آورم اما مارتين لوتر همه اين مطالب را كمابيش با همان عبارات كليدى كه عرضه شد به كار برده است .وحى دلالت دارد بر اينكه كه كلمه به كلمه يك كتاب مقدس در اصل گوينده اش فرا انسان بوده است ،اما ما به عنوان انسان اين كلمات را با خطى انسانى مى خوانيم و صداى گوينده را نمى شنويم .حال اين گوينده چه خدا بوده باشد و چه بشر به محض آنكه متن او به ما خطاب مى شود با دريافت هاى بشرى متكثر سر و كار داريم كه محققان دينى با تأسيس علومى چون حديث و درايه و رجال خواسته اند مانع تفسير به رأى بشرى شوند ،اما در سطح اجتماعى دست كم اين فهم هاى انسانى بى شمار است كه وجود دارد . وحى شمردن كتابى حتى اگر درست باشد خواننده را در خواندن مرعوب مى كند .نقد دشوار -اگر نگوييم ناممكن -مى شود .اگر بناست عقل خود را به كار بريم بايد متن را هم چون إنچه انسان نوشته بخوانيم ،چنانكه بسيارى از افراد نسل كنونى از همين ديد مى خوانند و بسيارى از از مؤمنان به آنها مى گويند كه شما چه كاره ايد كه كلام وحى را نقد مى كنيد ؟چه كاره اند ؟انسان هستند .همين مقامات جمهورى اسلامى نيز در هر مراسمى كه با تلاوت قرآن شروع مى شود و همزمان با تلاوت در فكر چپاولگرى هاى خود هستند ،قرآن را همچون سرود شاهنشاهى سابق مى شنوند نه همچون كلام وحى .آيا ما در خودفريبى تاريخى درجا نزده ايم ؟

     
    • زهرای شماره ی یک

      با سلام به پدرم نوری زاد و جمله خردورزان
      جناب کورس گرامی
      آنچه در کوه سینا به موسی وحی شد اسفار پنجگانه نبوده است صرفا احکام عشره یا ده فرمان یا ده دستور بوده است که به انگشتان یهوه نگاشته شده بود که موسی در پی نافرمانی قومش آنهارا میشکند و خداوند بار دیگر به موسی می گوید :
      دو لوح سنگی مثل اولین برای خود بتراش و بامدادان حاضر شود و به کوه سینا بالا بیا و…
      “اوامر یهوه که موسی حامل آن بود و خلاصه شده و بر دو لوح سنگی منقوش گردیده بود، همان است که بعدها آن را شرح و بسط دادند و صحف تورات از آن بوجود آمد. ” تاریخ جامع ادیان ص 495
      با احترام

       
      • درود بر زهراى گرامى و سپاس از تذكر شما .زهراى ارجمند من خود نيز مثل شما دوست ندارم كه مرا استاد بنامند .پس اجازه دهيد از اين اصلاحيه دكترانه شما سپاس گويم .حتما مى دانيد كه دكتر در اصل يعنى آموزگار .
        بله ،درست است .من بايد از وحى مستقيم سخن نمى گفتم ، چراكه متن اسفار خمسه تماما حالت خطابى ندارند .اما از مجموع إنچه خوانده ام از جمله منبعى كه ارجاع داده ايد مى توانم اين طور حرفم را اصلاح كنم كه تورات از جانب خداوند به موسى الهام شده است .موسى كه خود بانى شريعت نبوده است : نقل قولى از كتاب سيرى در جهان اديان نوشته كريستوفر پارتريج و ترجمه عبدالعلى براتى ( ققنوس ،تهران ،چاپ اول ،١٣٩١،ص ٣١١) تقديم مى كنم :
        ……پروردگار تورات ملفوظ و تورات مكتوب هر دو را در كوه سينا بر حضرت موسى (ع) وحى كرد .همان گونه كه موسى ابن ميمون شرح مى دهد :/ تورات از آسمان وحى شد .اين حاكى از اعتقاد ماست به اينكه تمامى توراتى كه امروز در اختيار ماست همان توراتى است كه موسى به ميراث سپرد .و به كلى سرچشمه الهى دارد .مرادم اين است كه تمام تورات از محضر خداوند به او رسيده ،به گونه اى كه به بيان استعارى از آن به عنوان تورات [تكلم] ياد مى كنيم .ولى ماهيت اين ارتباط بر همه كس جز موسى (ع)پوشيده است /
        در اين قول نقل شده از موسى ابن ميمون پيداست كه مراد از تورات تنها لوح ده فرمان نيست .نويسنده همانجا بلافاصله مى افزايد كه كه در يهوديت به كرات گفته اند كه / تورات بلاواسطه از سوى خداوند نازل شده در حالى كه كتب انبيا حاصل نبوت و پيشگويي است ./(همان)
        نويسنده دارد از جانب خود مشايخ يهود سخن مى گويد .دست كم مى توان گفت كه در اين موضوع اختلاف نظر است .
        اما سپاس از شما كه ذهن مرا به جستجوى دقيق تر برانكيختيد .از ديد خود من كه اصلا ماجرا چيز ديگرى است كه اگر بيانش كنم بدهكار اثباتش مى گردم ورنه در اينجا آمده ام كه بدون ترس و سانسور بنويسم و اميدوارم همه دوستان نيز طورى ننويسند كه كسى مرعوب شود از بيان سخن قلبى اش .بله ،زهراى گرامى اين بحث را با اجازه شما مفتوح مى گذاريم .عجالتا به همان الهام و انكشاف (revelation) بسنده مى كنيم كه متأسفانه جناب خرمشاهى در كتاب علم و دين آن را به وحى و در كتاب عرفان و فلسفه آن را به انكشاف ترجمه كرده اند .از هم انديشى شما بسيار شاد شدم .

         
        • زهرای شماره ی یک

          درود جناب کورس
          بله ظاهرا باور باورمندان این دو دین _ که گفته میشود شباهت فقهی شان به یکدیگر طابق النعل بالنعل است _ بر طبق مستندات کتاب مقدسشان این است که خدای موسی و محمد روح و جسم کتاب مد نظرش را به یکباره بر پیامبرانش نازل کرده است. و از این جهت نظر شما مستند است.
          جناب کورس مگر برابر نهاد واژه ی الهام (inspiration ) نیست ؟ به نظرم از نظر کیفیت الهام با انکشاف و وحی تفاوت هایی دارد . مایلم بدانم چرا شما سخن بیواسطه و سابقه ی خدا با موسی را مصداق الهام میدانید و نه وحی .
          بهر روی من مشتاقانه در انتظارم که اگر حوصله و مجال داشتید از بعد دیگر ماجرای انکشاف و الهام که فرمودید از نظر شما ماجرا چیز دیگریست باخبر شوم. البته بدهی ای نیست . باشد به وقتش
          پایدار باد خرد

           
  3. امام ویارانش روز اول سنگ قبر بزرگی برای اسلام تراشیدند واسلام را دفن کردند وسپس رفتند پی انتقام از مردمی که زمینهای پدریش را از شاه عادل گرفته بودند او /// با مردم وجانشان هشت سال در جنگ بازی کرد واز صدام هم کینه داشت هشت سال دو کشور بازی خون کردند تا او انتقام ////اش را درعراق بگیرد والهی //// که ما تااید تاوان فیودالیسم انان واز بین بردن فیودالیسم توسط شاه را چه سخت پرداختیم

     
  4. ريشه ها ١٤٦( دنباله كامنت زير)
    تعلق به ميهن
    يادآورى گذشته ياد آورى خود نسل اندر نسلى مان است .يك خود بزرگ و فراتر از من فردى كه به مثابه كامپيوترى است كه تا بياييم از پيرامون اينجايي و اكنونى خود پرسش كنيم ما را چنان با داده هاى پيشينيان و پيشينى پردازش كرده است كه سهم آزادى ما همچون سهم پرنده اى گشته در قفس هاى تو در تو كه غالبا پرواز را فراموش كرده است .پرواز را فراموش كرده زيرا به قفس خوگرفته است و قفس خود را تمامى جهان مى داند .از همين رو نه فقط ميل پرواز ندارد بل بر آن كس كه او را به پرواز برمى انگيزد خشم مى گيرد و چه بسا براى حفظ قفس امنيت بخشش او را نابود سازد .به هيچ وجه بى سبب نيست كه متفكران همواره نادر و برخلاف آمد عادت بوده اند ،چرا كه به قولى تفكر خطر كردن است . تفكر از خلاف آمد عادت كام طلبيدن است .تفكر ساز سفر كردن به سرزمين هاى بيگانه و ناشناخته است . چسبيدن به قفس موروثى از خود را نسبت به غير كوركردن است .اين همه هياهوهاى ظاهرا شورانگيز و پرغوغاى جماعت در گرداگرد اعتقادات موروثى نه به باور من بل به شهادت عارفان بزرگ نه فقط راهى به غير بزرگى كه عارفان به آن باور داشتند راهى ندارد بل سراپا خودپرستى و كورى و دورى از هر امر مغايرى است .شما حتما در بحر قيافه اكثر مداحان رفته ايد و شايد ديده باشيد كه چگونه بر غوغاى جماعت حال خودپرستانه خود را به نمايش مى گذارند .آيا حتى لحظه اى سهم آزادى خود را براى پرسش در باره همان امر مقدسشان به كار برده اند ؟سهروردى در لغت موران از خفاشانى سخن مى گويد كه از سر عداوت براى اعدام يك آفتاب پرست با زحمت بسيار او را زير نور آفتاب مى برند چرا كه همه را با خود قياس مى كنند .افلاتون در كتاب دهم جمهورى تمثيل معروفى دارد به نام تمثيل غار .انسانهايي در دهانه غار پشت به بيرون دارند و در غل و زنجيرند به گونه اى كه نمى توانند به چپ يا راست يا پشت سر نگاه كنند .پشت سر آنها موجوداتى در حركت اند و پشت موجودات منبعى نورانى .زنجيريان تنها سايه هايي متحرك بر ديوار غار مى بينند .اين سايه ها تمام حقيقت آنهاست .كامپيوترى نيز كه پيش از سن عقل با داده هاى خود روان ما را پردازش مى كند و خاطره و حافظه و ميل هاى ما را با روانمان مخمر مى كند در حكم همين زنجيرهاى تمثيل غار است .انسانيت انسان در إن است كه با سهم كوچك آزادى خود عصاى زير بغل روحش را بدور افكند و به جاى عصا بال هاى پرواز خود را به حركت در إورد .اين پرواز ممكن نمى گردد مادام كه انسان هيچ دركى از آزادى ندارد .درك إزادى به معناى خطير اين كلمه ممكن نمى شود اگر انسان اسارت خود را در حافظه إن كامپيوتر كذايي احساس نكند .انسان اسارت خود را در آن كامپيوتر كه در واقع مثالى از حافظه زندگينامه اى و ملى و تاريخى است درنمى يابد مگر به هر طريق ممكن بتواند براى درك إگاهانه گذشته اش از گذشته فاصله بگيرد و إن را با همان ديد آسيب شناسانه اى بكاود كه به تعبير فردوسى آهنگ فهم ريشه هاى گذشته خوارى كنونى دارد . من ادعا مى كنم كه در جهان مدرن دقيقا همين فرايند طى شد تا گذار از تعلق اعتقادى به تعلق ملى ممكن گشت .اما با پوزش اثبات اين ادعا را موكول به بخشى مى كنم كه بنا دارم در باره مواجهه پدران ما با جهان مدرن بنويسم .
    عجالتا اين بخش را با طرح اين نكته به پايان مى برم كه زنجير ناميدن داده هاى جبرى تنها از نگر جبرى بودن اين داده هاست نه از نظر ارزش آنها . چگونه در باره نفس چيزهايي كه در ذخيره گذشته انباشته گشته اند و هنوز براى ما ناشناخته اند مى توانيم بد و خوب كنيم .هرملتى تنها از درون گذشته خودش است كه مى تواند آينده اى نيكو و پرثمر براى خودش رقم بزند .صداى لالايي مادر از ژرفاى همين گذشته بگوش مى رسد و تعلق به ميهن همبسته با تعلق به مادر و سپس پدر است .
    از بردبارى شما سپاسگزارم

     
  5. ريشه ها ١٤٦(قسمت ١٤٥ ذيل پست قبلى)
    فرهنگ
    حكمت فردوسى
    ٤٦-تعلق به ميهن
    در قسمت پيش اشاره اى كوتاه شد به اين نكته كه نخستين نشانه زايش عصر مدرن يك دگرگونى عظيم فرهنگى بود در تعلقى كه مبناى با هم بودن يا باهمستان جماعتى در يك سرزمين است .اين مبنا در قرون وسطى تعلق دينى و اعتقادى بود .تعلقى به يك دستگاه حقيقت بود كه تعيين مى كرد : جهان چگونه خلق شده ،ساختار اين جهان و هندسه كيهان شناختى آن چگونه است . زنجيره هستى از خاك تا افلاك و از افلاك تا عرش چه مراتبى دارد . انسان در اين زنجيره به كدام حلقه تعلق دارد .نسبت او با خدا در گناه سرشتى و آغازين او و هبو طش از پرديس به خاك چه تكاليفى بر دوش انسان مى نهد تا اميد توبه و آمرزش داشته باشد .انسان چه ها بايد بكند و چه ها نبايد بكند .و براى اطلاع از اين بايد ها و نبايد ها به چه كسانى رجوع كند .كليسا ارسطو و افلاطون و بطلميوس را نيز بيش تر براى پدافند در برابر مرتدان و كافران به كنيزى الهيات درآورده بود .پيش از دوران تفتيش افكار نيز اين تعلق بر ذهن و توان تفكر انسان ها چنگ انداخته بود .در حقيقت كليسا نقش اسطوره داشت .يك پكيج پر و پيمان كه در آن پاسخ هاى همه پرسش هاى اساسى علم و فلسفه در آن حاضر و إماده بود .فرد ديگر لازم نبود فكر كند مگر آنكه نتايج فكرش نيز همان پاسخ هاى درون پكيج قدس باشد ،زمان زيادى از شكفتن مدرنيته نگذشته بود كه انديشمندان با مشاهده جهش عظيم در علم و صنعت و فلسفه از خود مى پرسيدند كه چگونه ممكن است انسان ها بيش از هزار سال توان تفكر خود را تعطيل كرده باشند و كمابيش در وضعيتى ثابت درجا زده باشند . نزديك ترين پاسخ به اين پرسش همان تعلقى بود كه مبناى همزيستى جمعى شده بود .يك شيفت يا تبديل در اين تعلق راه پيشرفت علمى و صنعتى و رهايي انديشه از اسارت آن پكيج شده بود .مبناى با هم بودن به تعلق ملى تبديل شده بود كه هم گوياى اشتراكى واقعى بود و هم انسان ها را از سلطه رعب انگيز سياسى آن پكيج آزاد كرده بود .اما اين تبديل ،اين گذار از جزميت و تعبد به آزادى و تفكر چگون ممكن شده بود ؟ آن هم در سطح اجتماعى نه در افرادى مستثنا ؟عوامل بسيارى در كار بود ؛از عوامل مادى گرفته تا عوامل علمى و ذهنى .هرچه بود درخت مدرنيته ناگهان ،بى پيشينه و از صفر از خاك قرون وسطى نروييده بود .برعكس انسان غربى كم كم به جاى تكرار طوطى وار فرمان هاى متوليان آن پكيج پر و پيمان به گذشته خود ،به تاريخ مشترك خود ، و حافظه و خاطره جمعى خود نقادانه فكر كرده بود .هر تفكر راستينى از ياد آورى آغاز مى شود .تفكر چيزى جز تذكر آزادانه و انتقادى نيست .تذكر و يادإورى گذشته به معناى بازگشت به گذشته نيست .نجات از هيچ گذشته اى بدون انديشيدن به آن گذشته ممكن نمى گردد .گذشته ما گذشته غرب نيست گرچه شباهت هايي وجود دارند .طور ديگرى بگويم :در مقياس فردى گذشته هركس به صورت حافظه و خاطره إگاه و ناخودإگاه با إن شخص حمل مى شود .به هركجا كه رويم گذشته خود را نيز با خود مى بريم .رهايي از اين گذشته و اساسا آزادانديشى را ما بسى آسان گرفته ايم .چه بسا كسا كه با اشتغال مدام به كارى كارمندانه يا كارگرانه يا با توسل به تخدير و مدهوشى بر اين گمان مى رود كه دور گذشته خود را خط كشيده است .در حالى كه او تنها از گذشته خود مى گريزد و ر واقع إن را به ژرفاى نهان ناخودآگاهى و رؤياهاى خويش واپس مى راند .گذشته جمعى نيز چنين است . تا ته و توى آن را حلاجى نكنيم ،تا دل و روده اش را در نياوريم ، تا عميقا و متفكرانه به يادش نياوريم از دست مصايب و نكبت هاى إن رها نخواهيم شد .چه بسا از فرط آزردگى وجدان به جاى اين يادى إورى دشوار و دردناك -دردناك همچون زايمان -مدام بر آثار اكنونى اين گذشته ،بر دين ،بر اعتقادات موروثى ،بر استبداد سخت جان و نستوه تاريخى مان فحش و ناسزا نثار كنيم اما استبداد درون و خوى تعصب دينى و ستيزه جويي هنوز در درون مان باشد ،منتها به حالتى دگرديسه . اين مطلبى است كه قديم و جديد ندارد ،را كه به هستى و زايش و بالش روان انسان مربوط است .پس اجازه دهيد آن را بيشتر واشكافيم
    انسان به محض زاده شدن بند نافش را كه بريده اند فضاى هستى اش را نيز تغيير داده اند .جنين در زهدان با زهدان متحد بوده ، زهدان يا جهان جنين به تمامى با خود او يكى بوده ،منبع تغذيه و خانه او از او جدايي ناپذير بوده ،بند نافش را كه مى برند او را از نيستان وجودش مى برند . او در اساس آزاد نمى شود بل از محفظه ايمن به محفظه اى نا ايمن پرتاب مى شود .اينكه هيچ نوازشى جاى نوازش مادر را نمى گيرد از إن روست كه مادر ،صداى لالايي مادر ،نفس و گرماى تند مادر ،شير مادر نوعى يادآورى تكوينى و غير ارادى آن جهانى است كه به تمامى موطن جنين بود و مادر نزديك ترين چيزى به اين موطن است .مادر نخستين آموزگار زبان نوزاد است .اين نوزاد تا بزرگ شود و به سن توانايي پرسش برسد در هزار تويي از زنجير هاى ناخواسته اسا ؛ همچون حشره اى در تار عنكبوتى آهنين و عظيم .سنت ،إيين ،زبان ، محرمات،ممنوعات ،مقدسات ، آموزه هاى بد و خوب تربيتى ،و خلاصه داده هايي از ميراثى انتخاب ناشده و اميال و بيزارى هاى روانى محفظه جديدش را پر كرده اند .تفكر آزادانه براى وى ممكن نمى گردد مگر با احضار روح اين گذشته و نقد بيرحمانه آن .اين در مورد جامعه نيز صدق مى كند .تقريبا نيمى از إثار عصر نوزايي يادإورى گذشته است و سر گل اين آثار نقاشى ديوارى رافائل به نام :مكتب آتن

     
    • دو اصلاحيه
      ١- را كه به هستى و زايش ( نادرست)
      بلكه به هستى و زايش (درست)
      ٢-در هزارتويي از زنجيرهاى ناخواسته اسا ( نادرست)
      در هزاتويي از زنجيرهاى ناخواسته گرفتار آمده است ( درست)
      با پوزش

       
  6. سلام _ ” ساسانم ” عزیز اینکه گفته اید : داعشی و طالبانی چی ها هم که با بمب خودشون رو منفجر می کنند همین طور فکر میکنند که شما فرمودید. تا آخر بر عهدی که با خدایشان بسته اند پایدارند. کمونیست ها و مااو ایست ها هم برا عقیده جون دادن و همه چیز رو فدای ایدالشون کردند . یا اینکه گفته اید : فدا کردن خود و خانواده و از این ادا ها هیچ دلیل بر درستی راه و پایداری به عهد با خدا نیست. و یا فرموده ید : اول باید دید کجای راهیم. راهمون درسته؟ به عقل جور در میاد؟ شناخت درستی از کاری که میکنیم داریم؟ پایه و مبنای شناختمون رو اوهام بنا شده یا قابل اثبات است؟ تجربه چی میگه؟ علم چی میگه؟ عواقب کارمون رو میتونیم با سنجش علمی اثبات کنیم؟ کسایی که قبل از ما مشابه این راه رو رفتن به کجا رسیدن؟ اما مقدار جوابی که برای شما دارم 1_ما باید اصلا” به چیزی اعتقاد نداشته باشیم 2_ اینکه یا باید معتقد به ادیان باشیم و ” هر هری مذهب ” نباشیم 3_ اگر معتقد به اصولی هستیم ، به آن پایدار و از آن پاسداری کنیم تا وظیفه خود را انجام داده باشیم و پشیمان از عملکرد اعتقادی خود هم نباشیم . مثلا” در هندوستان میلیون ها انسان ” گاو ” را پرستش میکنند و هنگامی که حرکت ” گاوی ” در خیابان ترافیک و راهبندان ایجاد میکند ، بر عکس دیگر ممالک که فرهنگی دارند که ترافیکی جهت آرامش شهروندان نباشد ، کسی همان وقت نمی آید از عقل ، شناخت ، اوهام ، اثبات ، تجربه بشری و عواقب کار و … جهت رفع ترافیک بوجود آمده استفاده کند و “گاو ” را به سمتی هدایت کند ، زیرا اعتقاد را اصل بر فرع موضوعات شهری خود قلمداد میکنند و کسی هم در این شلوغی و ترافیک و موضوع اعتقادی که پذیرفته شده ، دچار ناراحتی و عذاب وجدان نمی شود .

     
  7. سلام _ ماه مبارک رمضان و ایام شهادت امیر مؤمنان علی (ع) است . به اعتقاد ما شیعیان قاتل امام در هنگام نماز صبح حضرت امام علی ( ع) را با ضربه شمشیر به شهادت رسانده است . اما تاریخ میگوید که ابن ملجم مرادی ( قاتل امام ) شخصی بسیار متشرع و دیندار بوده و دائم در حال عبادت ، به شکلی که بر پیشانی اش ضخامتی از ” پینه ” سجده حک شده بوده است ( هرگز فکر نکنید که این پینه بر پیشانی بر اثر شدت اصابت از راه دور یک بلوک سفالی و یا آجر بهمنی و یا آجر قزاقی و یا آجر فشاری زخم و سپس نقش بسته است ) . مثلا” ابن ملجم چنان انسان ارزشی بوده که هرگز به زنان نگاه نمی کرده و اشتباهی یک روز فریب ” قطام ” را خورده و هم چنین تا به شهادت رساندن علی ( ع) هرگز کار خلافی نکرده بوده است .اما این قاتل در آن زمان خود را ” دین دارتر ” و ” اسلام شناس تر ” و اینکه اسلام در آنروز از جانب حضرت علی (ع) در خطر بوده و برای حفظ اسلام که از اوجب واجبات است و بر اساس بی عقلی و بی خردی و نداشتن منطق و خود رأیی که در یک ” محفل ” مخفی بدان رسیده بوده ، دست به جنایتی زده که کل عالم در تمام ادوار تاریخ در حیران مانده است .

     
  8. بادرود برهمه ي خوانندگان و نويسندگان.
    جناب نوري زاد در بخشِ نظراتِ پستِ «داشتن و نداشتن ، مسئله اين است!» خطاب به اين ناچيز فرموده اید: « استناد به داستانها و حکایت های آمده از راههای دور هرگز برای ما و همچو شمایی نباید پسندیده باشد…»
    ای بزرگوار.
    مگر آنچه ما را گرفتار كرده ، همان داستان ها و حكاياتي نیستند که از راه های دور آمده ؛ و سرنوشت ما را رقم زده اند؟
    مگر قوانين حاكم برجامعه ، از زمان یا مکان نزدیک آمده اند؟
    مگر همین آمده ها از زمان ها و مکان هاي دور نیست که خوف برجامعه افکنده و سبب شده تا به جای این که قانون نویسانی فهیم و دانا ، مطابق آخرین یافته های علمی بشر، برایمان قانون بنویسند، مشتی متعصب که تکیه گاهشان آیه و حدیث است بنشینند و درهزاره سوم حکم کنند که هرکس چهارتارمویش بیرون باشد ، باید چنین و چنان بشود؟ یا آب را برانسان حرام کنند و فرمان دهند که اگر در فلان ماه کسی را به نوشیدن آب دیدید همانند حیوان ، و بلکه بدتر از حیوان ( چون برحیوان یک یا دو تازیانه می زنند نه هفتاد و هشتاد و بیشتر) ، تازيانه اش بزنید چون تظاهر به روزه خواری کرده است؟
    فرهنگ چیزی خلق الساعه نیست و ریشه در گذشته های دور دارد. کاری به این ندارم که اثرات اديان مختلف برپيامبر اسلام و بويژه كتاب عهد عتيق ( تورات) را بعضی از مسلمین منکر می شوند اما واقعیت این است که هیچ فرد و هیچ جامعه ای فرهنگش را مستقل و بی تاثیر از این وآن نساخته و نمی تواند بسازد. با اين تفاوت كه ، بعضی به ماه نشسته اند و ماه شده اند و بعضی دیگر، با دیگ نشسته اند و سیاه شده اند.
    آنچه از نظر شما مربوط به گذشته های دوراست ، همان چیزی است که زیربنای فکری دومین دین بزرگ جهان را تشکیل داده و تاثیرات بسیاری عمیقی نیز در سومین دین بزرگ جهان ( اسلام) گذاشته است.
    این داستان ها و حکایات همان چیزهایی هستند که زيربناي شخصيتي ما را ديروز ساخته اند ؛ و بر زندگي امروزمان بسيار تاثير گذاشته اند. نگاه کنید به اسامی افراد و تعداد ِ داوود و سلیمان و محمد و امثالهم. اگر به جزء جزء زندگيمان توجه كنيد اثرات دين را در همه جاي آن خواهيد ديد و اگر، اديان را بررسي نماييد درهم تنيدگي آن ها را مشاهده خواهيد كرد. همه مي دانيم که یکی از علل برگزیدن نام ها ، الگو بودن صاحب نام است و این یعنی ، آن حکایت های دور تاریخ ، در روح و جان ما رسوخ و رسوب کرده و محفوظ مانده اند.
    فرموده اید: « اما این که سر به گذشته های عتیق ببریم و پیامبری را بر زمین بکوبیم، پسندیده ی پژوهشگری چون شما نیست » . آیا پورمحمدی ، یا فلاحيان ، یا مكارم ، که شخص شما بارها از آن ها به نام چه و چه و چه ، یاد کرده اید ، خودشان خود را بر زمین کوبیده یا شما آن ها را برزمین زده اید؟ مگر نه این است که گفتار و كردار ِ افراد سبب بزرگ و کوچک شدن آن ها می شود؟
    اگر در راستای زمانه کس و کسانی آمدند و مدح شاه و شيخ را گفتند و درستایش آن ها بسیار نوشتند ، و کار را به جایی کشاندند که از يك فرد ناصالح يك مصلح و قديس ساختند، آیا آن نویسندگان و گویندگان ِ مردم فریب ، حقایق و واقعیات را بیان کرده اند؟ آيا اين قديس سازي درست و بخردانه بوده ؛ يا سبب شده ، گروهي با اين كارها ، از نان گرسنگان بكاهند و بر سفره ي سيران بيفزايند؟
    خيال نمي كنيد كه اين به قول بعضي ، پرده دري ، براي عوامل استحمار هزار بار خطرناك تر از جنگ شيعه و سني است؟
    نه به روايت يهود ، بل به روايت مسلمين ، داوودي كه 99 زن داشته و بازهم چشمش به دنبال زن بعدي بوده است و اگر خدا دو فرشته را براي ارشاد اختصاصي او نمي فرستاد ، صدمين زن را هم مي گرفت چرا بايد مقدس گردد؟
    من نمي فهمم و از كساني كه مي فهمند و برپايه ي اين فهميدن مي خواهند دين را به ديگران بفهمانند‌، مي پرسم : داوود براي بشريت چه كرده است كه شاهان و سرداران ديگر نكرده اند؟ چرا مجازيم از سير تا پياز زندگي ديگران را بگوييم اما بايد برگرد بعضي عزيزكرده ها خط قرمز بكشيم؟
    مگر اين پيامبران كه در بالاي خانه ها نشسته ، و همه ي ما بايد به آن ها كرنش كنيم براي بشريت چه كرده اند؟ آيا كساني كه اين پيام آوران را نداشته و ندارند به فلاكت افتاده ؛ و زندگيشان ، از ما بدتر شده است؟
    چرا نبايد جرات كرد و گفت: آثار كنفوسيوس ، لاتوتزه ، افلاتون ، سقراط و ديگر انديشمندان را كنار كتاب هاي مقدس بگذاريد وببينيد كه كدامين بيشتر درس اخلاق و انسانيت مي دهند؟
    چرا بايد نگوييم كه بوستان سعدي را باز كنيد و قرآن را نيز ، ببينيم كه كدام بيشتر پند و اندرز مي دهند؟
    چرا بايد بترسم از اين كه بگويم: هفت بزم نوشيروان را درشاهنامه بخوانيم و قرآن را نيز ، تا ببينيم كدام چه مي گويند و كدام برتر و مفيدترند؟
    چرا بايد جرات نكنيم بنويسيم هردو كتاب ِ قرآن محمد و روح القوانين منتسكيو را در كفه ترازوي حقوق بگذاريم تا ببينيم شاهين ترازوي خرد به كدام سو رو مي آورد؟
    همه داستان ها و پند واندرزهاي قرآن را بيرون بكشيد و سپس آن را با كليله و دمنه مقايسه كنيد تا معلوم شود كدام كتاب بيشتر به درد زندگي بشر در طول اين چند سد سال خورده و مي خورد.
    ترس ازچيست ؟ از اين كه اين الاهگان فرو بشكنند و همراه با شكستن اين ها تخت شيوخ نيز فرو ريزد و ديگر كسي به دستبوس مكارم نرود؟
    شما مي خواهيد من به كتابي كه پايه سه دين يهود و مسيح و اسلام است كاري نداشته باشم و نگويم كه اين ها را خدا نگفته بل دشمنان خدا گفته اند؟
    آيا به راستي خدا اين قدر دَد منش است كه او را چنين تصوير كرده اند؟
    آيا به راستي خداست كه زن را اگر چه رئيس جمهور كشوري باشد يا سه نوبل بگيرد ، نصف مرد مي داند؟
    آيا به راستي خدا چنان سنگدل است كه به صرف گناهي ناچيز هزاران سال بنده اش را بدترين عذاب ها بدهد؟ آنهم شكنجه هايي كه هيچ شكنجه گر ديوانه اي آن را اعمال نمي كند؟
    عالي جناب. ميلي ندارم تا براي حفظ منافع مشتي دروغگو ، پيامبري فرا انساني بسازم و در پاي اين پيامبر ، خدا را قرباني كنم.
    خوب مي دانيم كه جوانانمان در حال فرار از خدايند ؛ وبه سخني درست تر ، ضد خدا شده اند؛ چون همه ي ما ، با همه ي وجود ، سعي در تبرئه ي پيامبران كرده ايم و گناه ِ فرمامين آن ها را به گردن خدا انداخته و با اين كار ، خدايي ترسيم و تصوير كرده ايم كه نه منزه است و نه منصف.
    ما براي اين كه داوود زيرسوال نرود ، خدا را زير سوال مي بريم. چون ما را ترسانده اند و چنان كرده اند كه هرگز ، خداي بي پيامبر به ذهنمان خطور نكند. هميشه خدا از پس پيامبران بوده اند و هميشه حرف مدعيان پيامبري را به نام خدا به خورد ما داده اند.
    خيال مي كنم بخش های تاریک و عمدا بایکوت شده ی تاریخ را بايد نوشت. اين نويسندگان نيستند كه قهرمانان را برزمين مي كوبند. اگر قهرمان ، دروغين نباشد امكان ندارد ميرزا بنويسي كم سواد بتواند او را برزمين بكوبد. اگر برزمين كوبيده مي شود چون به ناحق نام قهرمان براو گذاشته اند و باعنوان دروغيني كه به او داده اند ، قهرمانان واقعي بشريت را ازگردونه خارج كرده اند. ستمي سخت براي انسانيت.
    شما از یک پژوهشگر چه می خواهید ؟ آسه بره آسه بیاد که گربه شاخش نزنه ؟ یک پژوهشگر باید برای که و برای چه بنویسد؟
    برای خوشايند ِ حاکمی که برای استثمار ، خلق را استحمار کرده است؟ برای دل خوشي ِ خلقی که اسیرحاکمی استثمارگرند و استحمار شده اند؟ یا برای روشن شدن آنچه خیال می کند حقیقت است و واقعیت دارد؟
    مرقوم فرموده اید که :«… پیامبران از نگاه ما انسانهای پاک و شایسته ی عصر خویش بوده اند. وگرنه هرگز به جایگاه رسالت برکشیده نمی شدند.»
    یکم. ازکجا معلوم معرفي كنندگان ما را نفریفته اند؟ آیا با همه دروغی که دراین سه دهه شنیدیم بازهم به گفتار و نوشتار این جماعت اطمینان کنیم؟ مگر انسان عاقل از یک سوراخ چند بار باید گزیده شود تا باور کند آنجا معدن زهر است نه شهد ؛‌ و اين ها به ما دروغ گفته اند نه راست؟
    دوم. از نظر بعضی انسان ها بله . اما از نظر ما انسان ها خیر. درجمله ما انسان ها یک جمع ِ بی استثنا دیده می شود در حالی که اگر چه انسان های زیادی هستند که پیامبران را نماينده ي خداوند می شناسند اما گروه کثیری از انسان ها نیز هستند که رسالت را قبول ندارند و سخن ِ نبی و رسول و پیامبر را باور نمي كنند.
    من در پي تاييد يا تكذيب رسالت نيستم . به دنبال آنم كه پي آمد اين تفكر چه بازتابي در زندگي ما دارد. به گمان این ناچیز ، این همه داستان که در تورات از کشتن و سوختن و خرابی آمده براي اين نيست كه چنين وقايعي اتفاق افتاده است. با توجه به اين كه وجود موسی درتاریخ قابل تردید است از كجا معلوم كه موسايي نساخته باشند تا بتوانند از وجودش بهره برداري كنند؟ این که چرا او را ساخته اند و چه سودی از این همه داستان هاي خشونت بار می برند موضوعی است بس مهم.
    شما در بعضي كتب به ظاهرآسماني خشونت های بسیاری می بینیند و این خشونت ها که به اسم خدا ذکر شده اند بی تردید ، بی دلیل بوجود نیامده است. دلیل ساختن خدایی چنین خشن که به صرف عدم قبول دین موسی یا خروج بنی اسراییل از مصر دست به چنان کارهای وحشتناکی می زند چیزی است که باید به آن اندیشید و سود و زیانش را برای عوام ، وخواص، مورد بررسی قرار داد.
    دوست گرانقدر. همانطور که می دانید بارها گفته ام که من با ریشه ها کار دارم. تجربه اندک و مطالعه قلیلم نشان داده که این شلاق که امروز پشتِ زن و مرد را می دَرَد ، همان شلاقی است که در دست فرعون بوده است. شاهان و امیران با شلاق آمدند و رفتند. شیوخ و ملايان نيز با شلاق آمدند و رفتند. از گذشته هاي دور تا امروز ، هم شاه و هم شيخ ، شلاق در دست داشتند و دارند.
    تعویض شاه و شیخ تعویض شلاق بود نه نابودی آن. این شلاق میراثی است از گذشته های بسیار دور که برای فریب خلق نام خدا را بر دسته اش حک کرده اند ؛ و تا این نام براین تازیانه باشد ، نابودکردنش امکان پذیر نیست. شما هزار بار شیخ و شاه را عوض کنید . تا منبر و تخت باشد ، شاه و شیخ خواهند آمد . باید تخت و منبر از بین برود تا شاه و شیخ جایی برای نشستن و تکیه زدن نیابند.
    این تخت و این منبر نابود نخواهد شد مگر یکسان نگری انسان نهادینه شود و ما مردم از تهِ دل، و نه از سَر ِ زبان ، باور کنيم که انسان ها همه با هم برابرند.
    تا انبیاء و اولیا علم لدونی داشته باشند ، شاهان نیز فره ایزدی خواهند داشت . و تا آن ، با آن علم لدونی و این ، با اين فره ایزدی برتر و سرتر باشد ، امکان ندارد ما به برابری دست یابیم . چون همانگونه که آن ها ارجح اند ، نمایندگانش نیز مرجع اند.
    دوست بزرگوار. ثروت در داشتن معادن زیرزمینی نیست. ثروت در نفت و طلا نیست. ثروت در سرماست نه در زیرِ پايمان . مردم سوئیس با ثروت زیرزمینی شان بالاترین درآمد سرانه را کسب نکردند و آرام ترین کشورنشدند. آن ها با گوهرهایی که در جمجمه داشتند به بالاترین درجه رسیدند.
    طلا در دست نادان مبدل به خاک می شود و خاک در دست دانا تبدیل به طلا می گردد. چنانکه نادان طلا را می برد وبر بالاي گنبد مردگان می گذارد و خاک ِ پايين همان گنبد را به تبرکی برطاقچه خانه اش می نهد.
    ثروت در مغزهاست و تا ترس باشد ، مغزها عاجز از اندیشیدنند. هیچ نابغه ای نمی تواند در مقابل شیری ترسناک دَمی بیندیشد و خطی بنویسد. نخست باید عفریت ترس را نابود کرد و آنگاه به ساخت و ساز پرداخت.
    مطمئن باشید بی دلیل نيست که خداي بعضی اديان مخوف و وحشت آورند. ترس ، انقیاد و اطاعت می آورد، و انساني كه گرفتار ِ بند و بندگي شد ، سيمرغ انديشه اش توان پرواز ، اوج گرفتن ، و رفتن به دور دست ها را از دست مي دهد. پرنده اي كه پرواز نكند ، پرنده نيست.
    از اين كه سخن به درازا كشيد پوزش مي خواهم ؛ وبهتر مي دانم ، برعليه چيزي كه سبب شده ، زندگان از مردگان بترسند بنويسم.
    با احترام
    دانشجو

    ————————–

    سلام دانشجوی گرامی
    از شما بخاطر نگارش این نوشته ی شورانگیزتان سپاس می گویم. غرض من استناد به داستانهایی است که شما از غیر مسلمانان برداشته اید و برای مسلمانان نسخه کرده اید. من خود مدتهاست که از این مقولات عبور کرده ام. بر این باورم که: وقتی جمهوری اسلامی در همین عصر که عصر تکنولوژی و ثبت دقیق وقایع است، مستقیماً روز را شب جلوه می دهد، از کجا معلوم فلان حدیثی که از قرن های دور بدینسوی آمده از درستی بهره داشته باشد؟ مگر نه این که این احادیث از معرکه ی حکومت های غالب و عمدتا ضد شیعی عبور کرده اند و به تیغ حاکمان گرفتار بوده اند؟ خلاصه این که قصد من از آن تعریض احاله ی مطالب دقیق و ریشه دار شما به حاشیه های سست مذهبی بود. وگرنه من و شما از این آلودگی های مذهبی کم سراغ نداریم.
    سپاس از شما

    .

     
    • بنام خدا

      قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع لَا خَيْرَ فِي الصَّمْتِ عَنِ الْحُكْمِ كَمَا أَنَّهُ لَا خَيْرَ فِي الْقَوْلِ بِالْجَهْل‏
      (نهج البلاغه،حکمت 471)
      امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود:” خير و نيكى نيست در خاموشى با حكمت و دانش (هنگاميكه بايد گفت) چنانكه نيكى نيست در گفتار با جهل و نادانى‏”.

      با سلام

      در مورد جزئیات این خطابه غرا که جناب دانشجو ایراد کردند و اموری را بهم آمیختند جداگانه خواهم نوشت ،اما چون اساس این نفی و اثباتها همان مساله نسبت های ناروایی بود که جناب دانشجو با استناد به تورات به حضرت داود علیه السلام داده بودند ،و بجهت سوالاتی که برخی دوستان متوجه مساله تحریف تورات و اناجیل موجود کرده بودند ،مناسب دیدم که عباراتی از کتاب” قاموس کتاب مقدس” اثر مستر هاکس امریکایی در باب پیشینه تاریخی تورات فعلی را که مرحوم علامه بزرگوار طباطبائی قدس سره در تفسیر قیم المیزان نقل کرده اند را نقل کنم،اما پیش از نقل آن گفتار به دو سه نکته ای که در گفتارهای برخی کاربران بود اشاره می کنم:

      1-من در نقدی که به نوشته جناب دانشجو در مورد افترائاتی که به حضرت داود سلام الله علیه بنقل از تورات فعلی نسبت داده شده بود ،در اثناء گفتار حدیثی از امام رضا علیه آلاف التحیه و الثناء نقل کرده بودم در مورد نسبت های دروغ و ناگوار مزبور،که کاربرانی به نقل آن حدیث ایراد کرده بودند.
      باید عرض کنم ،من به این نکته توجه دارم که در بحثها و احتجاجات برون دینی تمسک به محتواهای درون دینی مستلزم دور یا تسلسل است ،اما توجه کنند که احتجاج من در برابر مطالب جناب دانشجو ،به حدیث مذکور نبود ،آنچه که ثقل و پایه احتجاج بود آن بود که مطالب ناروای مزبور مستند است به تورات محرف فعلی که بر همان اساس در برخی روایات تفسیری موجود در تفاسیر اهل سنت که اسرائیلیات نام دارند دسیسه و منعکس شده اند،این پایه احتجاج گفتار من بود ،بعلاوه برهان عقلی که در باب لزوم عصمت انبیاء الهی وجود دارد،بنابر این پایه استدلال گفتار من بر روایتی درون دینی استوار نبود.

      2- نکته دیگری که در گفتارهای دوستانی بود بحث پیشینه حدیث و ارتباط آن با صدر اسلام و زمان نزول وحی بود ،و دیگری مساله تفسیر متن که به چه معناست.
      البته بحث در این دو مقوله مفصل است و ابعاد گوناگونی دارد ،اما کسانی که در پی گسست بین احادیث و صدر نزول وحی هستند و از این طریق در صدد نفی لزوم تمسک به روایات نبوی یا روایات امامان شیعه هستند اجمالا توجه کنند،که در باب تلقی حدیث و نفی و اثبات آن اصول و قواعد لفظی عقلایی و عقلی وجود دارد ،که با توجه به آن اصول و سنجه متن قطعی الصدور قرآن شریف،حدیث مورد ارزیابی قرار می گیرد ،و چنین نیست که در تلقی و اجتهاد درون دینی براحتی بتوان احادیث ضعیف را معیار امور قرار داد.
      اجمالا در باب قبول یا رد حدیث بحث “علم رجال” که متکفل شناخت و ارزیابی ناقلان و اسناد حدیث است ،و “علم درایه الحدیث” که متکفل ارزیابی متن است ،وجود دارد ،نیز قواعد ادبی و فصاحت و بلاغت که متکفل آن علوم ادبی مثل “صرف” و “نحو” و “معانی ” و “بیان” و “بدیع” و “علم اشتقاق لغات” ،در این باب نقش وافری دارند.
      همینطور در ارزیابی احادیث مساله “براهین عقلی و منطق” نیز نقش مهمی دارند،و از همه اینها مهمتر سنجه “عرضه احادیث به متن مادر “یعنی قرآن کریم است.
      اینکه صحبت از گسست تاریخی شد ،گذشته از آنکه در احادیث چه در روش حدیث شناسی اهل سنت ،و چه در روش حدیث شناسی شیعه ،توجه به زنجیره سندی راویان و صحت و سقم اسناد کتب می شود،در مذهب شیعه مساله مرجعیت علمی اهل بیت و عترت پیامبر اکرم سلام الله علیه مطرح است ،ما بر اساس حدیث متواتر بین فریقین یعنی حدیث “ثقلین”: “انی تارک فیکم الثقلین ،کتاب الله ،و عترتی ،ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا من بعدی ….”.
      مفاد اجمالی این روایت متواتر علم آور این است که با توجه به خاتمیت دین اسلام پیامبر فرموده است ،پس از خود دو شی” نفیس” یا دو شی “سنگین” باقی می گذارم که مادامی که به آندو تواما تمسک کنید گمراه نخواهید بود.
      بنابر این بر اساس مشی کلامی حدیثی فقهی شیعه ،عنصر پیوسته امامت از بعد از نزول وحی تاکنون ،متکفل پیوستگی شریعت و تبیین و تفسیر آن الی یوم القیامه توسط عترت پیامبر ،بر اساس سفارش صریح پیامبر ،بوده است ،و احادیث معتبر امامان معصوم و عترت عالیقدر پیامبر واسطه حفظ و پیوستگی و بقاء شریعت اسلامند،البته چنان که عرض شد مساله حدیث شناسی و احراز و استناد به روایات روی همان موازینی است که در بیان پیش گفته عرض شد.
      البته مساله تفسیر و شناخت متن بتمام مراتب و ابعادش نیز بر اساس همان روایت ثقلین و دلایل دیگر بعهده معصومین است که در روایات معتبر تبیین می شوند ،البته مقصود از تفسیر متن مادر (قرآن) توسط امامان این نیست که ظاهر وحی و الفاظ آن برای دیگران غیر قابل فهم است ،بلکه بحث در حجیت تفسیر و ،و تفسیر بتمام مراتب ظاهر و باطن قرآن است .

      3- چنانکه عرض شد من در فرصتی به مفردات این گفتار دوستمان دانشجو خواهم پرداخت ،اما چیزی که مایه تعجب است این است که:
      اولا: منطق گفتار ایشان _بخلاف سابق معهود_ بنوعی تندی در گفتار و حماسه سرائی های خطابی متمایل شده است ،تعبیرات خشن و تندی مثل “مشتی فلان” که دو بار در این گفتار تکرار شده بود باضافه برخی تعبیرات ،آیا این تعبیرات معیار صحت استنادات در گفتار است؟ این تذکر را به ایشان دادم زیرا بیاد دارم در گفتاری مرا آیینه عیب نمای خویش دانسته بودند.

      ثانیا:ایراد محتوائی دیگر به گفتار ایشان این است که برای ابرام و اصرار بر مطلب پیشین خویش در باب “تحقیر و فروکاستن “مقامات انبیاء و اولیاء الهی یا “کتب آسمانی”،بجای ابرام و اتکاء بر سند های گفتار پیشین ،از باب “الغریق یتشبث بکل حشیش” به هر امر پیشینی یا پسینی تاریخی تمسک می کند،در یک کلام بگویم ،شما اگر می خواهید سیره و تاریخ انبیاء را نقد و تحلیل کنید ،چه لزومی دارد به مسائل سیاسی دور و نزدیک و سیره اشخاصی مثل “پورمحمدی و فلاحیان ” و نظائر آنان تمسک کنید؟
      شما با تمسک به تورات به سیره رفتاری حضرت داود و عصمت آن جناب ایراداتی تاریخی یا قولی و فعلی وارد کردید ،و پاسخ هایی دریافت کردید،آیا برای اصرار و ابرام بر “شاه انشاء” خود در این باب لازم است ایرادات مطرح شده را پاسخ گویید یا آنکه از زمین و زمان کمک بگیرید برای اصرار بر “شاه انشا” تحقیر و تکذیب انبیاء و رسالت آنان ،و جالب اینکه در پایان چنینی رویکردی ابراز کنید که :غرض من نفی یا اثبات رسالت انبیاء نیست”.

      اما گفتاری که در باب محرف بودن تورات فعلی و عدم اتصال و استناد آن به زمان موسی علیه السلام وعده داده بودم را اینجا از تفسیر قیم المیزان نقل خواهم کرد ،اما پیش از آن عرض کنم ،که در باب اناجیل و جهت محرف بودن آنها و عدم استناد قطعی به حضرت عیسی علیه السلام سابقا بحثهای مفصلی در یکی از پست های دور داشتیم ،در باب تورات نیز سوای بیانی که از مستر هاکس امریکایی در کتاب”قاموس کتاب مقدس” نقل خواهد شد ،باید عرض کنم که رویکرد قرآن کریم در باب تورات و انجیل این است که قرآن اینها را اجمالا تصدیق فرموده است (تعبیر “مصدقا” در مورد این کتب در قرآن زیاد هست) اما در مواردی اشاره به تحریف آنها از سوی قوم یهود و نصاری کرده است “یحرفون الکلم عن بعض مواضعه” و تعبیرات دیگر نظیر این در احتجاجات قرآن با اهل کتاب فراوان است ،و یکی از احتجاجات آن است که قرآن می گوید چرا با آنکه در تورات و انجیل اصلی بشارت پیامبر اسلام آمده بوده است یا به نشانه های پیامبر آخر الزمان در آنها اشاره شده بوده است ،چرا اهل کتاب آن موارد را حذف کردند یا اقرار نکردند ،و فی المثل چرا فقط باید در “انجیل برنابا” نامی از “فارقلیط”=محمد آمده باشد؟
      بنابر این رویکرد قرآن نفی تمام آنچه که در تورات یا اناجیل فعلی وجود دارد نیست ،بلکه مجموع من حیث المجموع آنها از نظر قرآن تحریف شده است که در بحثهای تاریخی و سندی هم روشن شده است .
      نکته دیگر آن است که این تحریف ها مربوط است به پیش از اسلام و نزول قرآن ،و اناجیل و تورات مجموع تحت عنوان “عهدین قدیم و جدید” بهمین صورت در صدر اسلام بوده است ،و قرآن با تایید اجمالی آن کتب که بر موسی و عیسی علیه السلام نازل شده است ،هم بر اصل وجود موسی و عیسی صحه گذاشته است و هم بر نزول تورات و انجیل ،و هم در عین حال با شرح و توضیح تاریخ صحیح و محتوائی آنها ،بموارد انحرافی و تحریفی اشاره فرموده است ،مثل ماجرای تطهیر مریم مادر عیسی علیهما السلام ،و مثل همین ماجرای داود و سلیمان ،و سایر انبیاء الهی.
      و نکته آخر اینکه نکته محرف بودن تورات و انجیل موجود ،سوای از شهادت وحی قرآنی و ذکر نمونه ها در قرآن ،مورد تصدیق خود علماء آنان است که در گفتار مستر هاکس هم خواهد آمد ،و سوای از اینها مساله تعارضات و تناقضات و اغلاط موجود در این کتابهاست ،که در این باب کتب زیادی تالیف شده است ،مثل کتاب “راه سعادت” مرحوم آیت الله شعرانی که در آن مفصل اغلاط لفظی و معنایی موجود در اناجیل و قرائت های موجود از تورات را از کتب علماء آنان و از خود تورات جمع آوری کرده است ،که قابل مراجعه است ،و گسست تاریخی بین زمان تورات اصلی و تورات موجود نیز در کلام مستر هاکس بخوبی بیان شده است.
      بنابر این محرف بودن تورات فعلی مساله غیر قابل انکاری است ،و بسیار جای تعجب است که اشخاصی پایه های استدلالهای خویش در نفی “ادیان” و “رسالت انبیاء” و “عصمت آنان” را بر چنین مطالب و گفتارهایی استوار می کنند ،و زمانی که به آنان گفته می شود که چرا با استناد به روایت های بی اساس و محرف تاریخ های دور و دراز چنین مطالبی را اظهار می کنید ،بجای پاسخ گویی دقیق ،به چنین حماسه سرائی های گنگ و مطالب سیاسی و غیر سیاسی تمسک می کنند ،سوال این است که یعنی آیا برای ارتقاء احوال فعلی جامعه باید به هر داستان کذب و خرافی و غیر مستند تمسک کنیم تا “شاه انشاء” عدم درک صحیح خود از ادیان و نفی آنرا تثبیت کنیم؟

      اما عبارات مستر هاکس در کتاب “قاموس کتاب مقدس ” بنقل تفسیر المیزان چنین است:

      “””بحث تاريخى‏
      1- سرگذشت تورات فعلى:
      بنى اسرائيل كه نواده ‏هايى از آل يعقوبند در آغاز يك زندگى بدوى و صحرانشين داشتند و به تدريج فراعنه مصر آنان را از بيابانها به شهر آورده، معامله نوكر و كلفت و برده با آنان كردند، تا در آخر خداى تعالى به وسيله موسى ع از شر فرعون و عمل ناهنجار او نجاتشان داد.
      بنى اسرائيل در عصر موسى و بعد از موسى يوشع ع به رهبرى اين دو بزرگوار زندگى مى‏كردند و سپس در برهه ‏اى از زمان قاضيانى چون ايهود و جدعون و غير اينها امور بنى اسرائيل را تدبير مى ‏نمودند و بعد از آن دوران حكومت سلطنتى آنان شروع مى ‏شود و اولين كسى كه در بين آنان سلطنت كرد شاؤل بود كه قرآن شريف او را طالوت خوانده و بعد از طالوت داوود و بعد از او سليمان در بين آنان سلطنت كردند.
      و بعد از دوران سلطنت سليمان مملكتشان قطعه قطعه و قدرت متمركزشان تقسيم شد، ولى در عين حال پادشاهان بسيارى از قبيل رحبعام و ابيام و يربعام و يهوشافاط و يهورام و جمعى ديگر كه روى هم سى و چند پادشاه مى ‏شوند، در بين آنان حكومت كردند.
      ولى قدرتشان هم چنان رو به ضعف و انقسام بود تا آنكه ملوك بابل بر آنان غلبه يافته و حتى در اورشليم كه همان بيت المقدس است، دخل و تصرف كردند و اين واقعه در حدود ششصد سال قبل از مسيح بود، در همين اوان بود كه شخصى به نام” بخت ‏نصر”” نبوكد نصر” حكومت بابل را به دست گرفت و چون يهود از اطاعت او سر باز زد، لشگرهاى خود را به سركوبى آنان فرستاد، لشگر يهوديان را محاصره و سپس بلاد آنان را فتح كرد و خزينه ‏هاى سلطنتى و خزائن هيكل (مسجد اقصى) را غارت نمود و قريب به ده هزار نفر از ثروتمندان و اقويا و صنعتگرانشان را گرد آورده و با خود به بابل برد و جز عده ‏اى از ضعفا و فقرا در آن سرزمين باقى نماندند و بخت نصر آخرين پادشاه بنى اسرائيل را كه نامش صدقيا بود به عنوان نماينده خود در آن سرزمين به سلطنت منصوب كرد، به شرطى كه از وى اطاعت كند.
      و قريب به ده سال جريان بدين منوال گذشت تا آنكه صدقيا در خود مقدارى قدرت و شوكت احساس نموده، از سوى ديگر محرمانه با بعضى از فراعنه مصر رابطه برقرار نمود، به تدريج سر از اطاعت بخت نصر برتافت.
      رفتار او بخت نصر را سخت خشمگين ساخت و لشگرى عظيم به سوى بلاد وى گسيل داشت، لشگر بلاد صدقيا را محاصره نمود، مردمش به داخل قلعه‏ها متحصن شدند و مدت تحصن حدود يك سال و نيم طول كشيد و در نتيجه قحطى و وبا در ميان آنان افتاد و بخت نصر هم چنان بر محاصره آنان پافشارى نمود، تا همه قلعه ‏هاى آنان را بگشود و اين در سال پانصد و هشتاد قبل از ميلاد مسيح بود، آن گاه دستور داد تمامى اسرائيليان را از دم شمشير بگذرانند و خانه ‏ها را ويران و حتى خانه خدا را هم خراب كردند و هر علامت و نشانه‏اى كه از دين در آنجا ديدند از بين بردند و هيكل را با خاك يكسان نموده، به صورت تلى خاك‏ در آوردند، در اين ميان تورات و تابوتى كه تورات را در آن مى‏ نهادند نابود شد.
      تا حدود پنجاه سال وضع به همين منوال گذشت و آن چند هزار نفر كه در بابل بودند نه از كتابشان عين و اثرى بود و نه از مسجدشان و نه از ديارشان، به جز تله‏ هايى خاك باقى نمانده بود.
      و پس از آنكه كورش يكى از ملوك فارس بر تخت سلطنت تكيه زد و با مردم بابل كرد آنچه را كه كرد، و در آخر بابل را فتح نمود و داخل آن سرزمين گرديد، اسراى بنى اسرائيل را كه تا آن زمان در بابل تحت نظر بودند آزاد كرد و عزراى معروف كه از مقربين درگاهش بود امير بر اسرائيليان كرد و اجازه داد تا براى آنان كتاب تورات را بنويسد و هيكل را بر ايشان تجديد بنا كند و ايشان را به مرامى كه داشتند برگرداند و عزرا در سال چهار صد و پنجاه و هفت قبل از ميلاد مسيح، بنى اسرائيل را به بيت المقدس برگردانيد و سپس كتب عهد عتيق را برايشان جمع نموده و تصحيح كرد و اين همان توراتى است كه تا به امروز در دست يهود دائر است، (اين سرگذشت از كتاب” قاموس كتاب مقدس” تاليف مستر هاكس آمريكايى همدانى و ماخذ ديگرى از تواريخ گرفته شده). و خواننده عزيز بعد از دقت در اين داستان متوجه مى ‏شود كه توراتى كه امروز در بين يهود دائر است سندش به زمان موسى ع متصل نمى ‏شود و د رمدت پنجاه سال سند آن قطع شده و تنها به يك نفر منتهى مى ‏شود و او عزرا است كه اولا شخصيتش براى ما مجهول است و ثانيا نمى ‏دانيم كيفيت اطلاعش و دقت و تعمقش چگونه بوده، و ثالثا نمى ‏دانيم تا چه اندازه در نقل آن امين بوده و رابعا آنچه به نام اسفار تورات جمع آورده از كجا گرفته و خامسا در تصحيح غلطهاى آن به چه مستندى استناد جسته است.
      و اين حادثه شوم، آثار شوم ديگر ببار آورد و آن اين بود كه باعث شد عده ‏اى از دانش ‏پژوهان و تاريخ ‏نويسان غربى به كلى موسى ع را انكار نموده، هم خود آن جناب هم ماجرايى كه در زمان او رخ داده و معجزاتش را افسانه معرفى كنند و بگويند در تاريخ كسى به نام موسى نبوده، هم چنان كه نظير اين حرف را در باره عيساى مسيح زده ‏اند، ليكن از نظر اسلام هيچ مسلمانى نمى ‏تواند وجود اين دو پيامبر را انكار كند، براى اينكه قرآن شريف تصريح به وجودشان نموده (و قسمت‏هايى از سرگذشتشان را آورده است.)”””.

      ترجمه تفسیر المیزان،ج 3 ص 483-486

      ————————

      سلام مرتضای گرامی.
      حیف شما نبود که از ما دلگیر شوید و از ما روی بگردانیدو ما را از آثار قلمی و محققانه ی خود محروم سازید؟
      سپاس که هستید و برای ما می نویسید.
      سپاس

       
      • گفتارى در چند فصل پيرامون سرگذشت داوود (ع)

        1- سرگذشت داوود (ع) در قرآن: در قرآن كريم از داستانهاى آن جناب به جز چند اشاره، چيزى نيامده، يك جا به سرگذشت جنگ او در لشكر طالوت اشاره كرده كه در آن جنگ، جالوت را به قتل رسانده و خداوند سلطنت را بعد از طالوت به او واگذار نموده و حكمتش داده و آنچه مى ‏خواسته بدو آموخته است . در جاى ديگر به اين معنا اشاره فرموده كه او را خليفه خود كرد، تا در بين مردم حكم و داورى كند، و فصل الخطاب (كه همان علم داورى بين مردم است) به او آموخته . و در جاى ديگر به اين معنا اشاره فرموده كه خدا او و سلطنتش را تاييد نموده و كوه‏ها و مرغان را مسخر كرد تا با او تسبيح بگويند. و جايى ديگر به اين معنا اشاره كرده كه آهن را براى او نرم كرد تا با آن هر چه مى ‏خواهد و مخصوصا زره درست كند .

        2- ذكر خير داوود (ع) در قرآن: خداى سبحان در چند مورد او را از انبيا شمرده و بر او و بر همه انبيا ثنا گفته، و نام او را بخصوص ذكر كرده و فرموده:” وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً
        – ما به داوود زبور داديم”، و نيز فرموده:” به او فضيلت و علم داديم” ، و نيز فرموده:” به او حكمت و فصل الخطاب داديم، و او را خليفه در زمين كرديم” ، و او را به اوصاف” اواب” و” دارنده زلفا و قرب در پيشگاه الهى” و” دارنده حسن ماب” ستوده .

        3- آنچه از آيات استفاده مى ‏شود: دقت در آياتى كه متعرض داستان آمدن دو متخاصم نزد داوود (ع) است بيش از اين نمى‏ رساند كه اين داستان صحنه ‏اى بوده كه خداى تعالى براى آزمايش داوود در عالم تمثل به وى نشان داده تا او را به تربيت الهى تربيت كند و راه و رسم داورى عادلانه را به وى بياموزد، تا در نتيجه هيچ وقت مرتكب جور در حكم نگشته و از راه عدل منحرف نگردد.
        اين آن معنايى است كه از آيات اين داستان فهميده مى ‏شود، و اما زوايدى كه در غالب روايات هست، يعنى داستان اوريا و همسرش، مطالبى است كه ساحت مقدس انبيا از آن منزه است، كه در بيان آيات و بحث روايتى مربوط به آن محصل كلام گذشت.

         
      • زهرای شماره ی یک

        با سلام
        پس از آن بحثها که به وادی طعن ها نسبت به زنان در اظهار نظر شما رفت خواستم دفتر صحبت با شما را برچینم اما به قول سعدی که گفت دو چیز طیره ی عقل است خاموشی به وقت سخن گفتن و سخن گفتن به وقت خاموشی صلاح را در خاموشی ندیدم باشد که به نتیجه ای انجامد …

        جناب مرتضی کمی در این دلیل آوری تان دقت کنید شما میگویید:
        احتجاج من در برابر مطالب جناب دانشجو ،به حدیث مذکور نبود ،آنچه که ثقل و پایه احتجاج بود آن بود که مطالب ناروای مزبور مستند است به تورات محرف فعلی که بر همان اساس در برخی روایات تفسیری موجود در تفاسیر اهل سنت که اسرائیلیات نام دارند دسیسه و منعکس شده اند،این پایه احتجاج گفتار من بود
        این دلیل از اساس محل اشکال است زیرا شما پایه ی استدلالتان را که گزاره ای ست_ که فرض و گمان اولیه هم میتوان انرا حساب کرد و شما با استدلالی درون دینی آنرا قوام میبخشید پس بار اصلی استدلال بر دوش همان احتجاج درون دینی ست _ مبنی بر تورات محرف را با پرسشی از امام رضا توضیح میدهید . پایه ی استدلال شما به تنهایی مبین نیست مگر با یک احتجاج لاجرم درون دینی یعنی استدلالی دیگر . به دیگر بیان لوازم تبیین استدلال شما نیز نباید درون دینی باشد. به گمانم اشکال اول به قوت خود باقیست. حال این که نامش دور است یا تسلسل دقیق نمیدانم اما به لحاظ روشی مطمئنا غلط است .
        دیگر اینکه اشکالی که بر تورات وارد شده از منظر هاکس _ که شما نمیدانم باز چرا متن مستر هاکس را از کتاب تفسیر المیزان که یک متن درون دینیست اقتباس کرده اید _ مبنی بر گسست زمانی حاصل از اسارت های متعدد قوم یهود و دلایل دیگر ، میتواند با کمی تفاوت در مورد قرآن نیز مصداق یابد . مسائلی چون مکتوب نبودن قرآن در ابتدا و احتمال پیش و پس شدن کلمات قران در هنگام یاداوری و کتابت ، تفرق مسلمانان، ادعاهایی درمورد آیات ناسخ و منسوخ، و سالها حکومت خلفایی بر مسلمانان که یهودیان را در دستگاه خود به عنوان مشاوران داشتند و … این گمان را تقویت میکند که چه دلیل برون دینی ای میتواند ثابت کند که اگر اکنون نبی ای دیگر امکان ظهور داشت و کتابی دیگر به عنوان کتاب او معرفی میشد در آن کتاب خداوند به “یحرفون الکلم عن بعض مواضعه” مسلمانان نسبت به کتاب دینی شان اشاره نمیکرد؟ مسئله ای که در مورد احادیث کاملا پذیرفته شده است.
        به دوستان پیشنهاد میکنم در رابطه با نحوه ی جمع آوری تورات امروزی و ملحقات آن کتابهای یهودیت نوشته ی ایزیدور اپشتاین و بخش مذهب یهود از کتاب تاریخ جامع ادیان را مطالعه کنند.
        با احترام

         
      • جناب مرتضای عزیز
        من جست و جویی در اینترنت کردم و تنها از این کتاب و نویسنده آن منابع فارسی موجود است. معمولا کسی را به نام مستر هاکس یاد نمی کنند. ظاهرا نام نویسنده کتاب جیمز هاکس است ولی ابدا چنین شخصی در جستجوهای انگلیسی به چشم نمی خورد. آیا شما اسپل نام هاکس را می دانید؟

         
        • سلام بر دوست عزیز بردیا

          حق با شماست نام نویسنده که یک کشیش امریکایی ساکن همدان بوده است “جیمز هاکس” است ،من نیز مثل شما چون متن انگلیسی کتاب را در اختیار ندارم ،ماخذ گفتارم همان تفسیر المیزان مرحوم علامه طباطبائی است ،ایشان در پاورقی متن المیزان که بزبان عربی است اینطور تعبیر کرده است : “قاموس الکتاب المقدس ،تالیف المستر هاکس الامریکی”.
          البته واضح است که تعبیر” مستر” نوعی تادب و احترام بوده است که علامه به آن صورت تعبیر کرده اند و بعد در تفاسیر رایج دیگر مثل “تفسیر نمونه” و تفاسیر فارسی یا عربی دیگری که تحت الشعاع مضامین المیزان هستند همه تعبیر “مستر هاکس” نموده اند ،اما همانطور که شما گفتید نام آن کشیش “جیمز هاکس” است ، و من در تعبیرات کتاب شناسی در نرم افزارهایی که در باب تفسیر و غیرو در اختیار دارم وصف “همدانی” را بعد از نام “جیمز هاکس” دیدم که باعث تعجبم شد ،اما در برخی کتاب شناسی ها این توضیح را دیدم که ایشان ساکن شهر “همدان” خودمان بوده است ،حال چه وقت؟ یا چند سال؟ یا اینکه اصلا از کشیش های مقیم کلیساهای ایران بوده است ،اینها را نمیدانم و نیافتم ،و بنظرم به سن و سال ما نمی خورد ،زیرا اقلا فراتر از چهل پنجاه سال قبل بوده است که ماخذ تفسیر المیزان واقع شده است.
          اینکه شما از اسپل انگلیسی نام ایشان پرسیدید برای من نیز سوال شد ،اما من هم در نرم افزارهای در اختیارم چیزی جز تعبیرات فارسی یا عربی نیافتم.
          اطلاعات من فعلا اینهاست :
          1- در تفسیر “الامثل” بعربی گفته است :
          “”و فی قاموس الکتاب المقدس ،ترجمه مستر هاکس الامریکی باللغه الفارسیه”
          (تفسیر الامثل ج 3 ص 550)
          این تعبیر ترجمه … حاکی از این است که اصل کتاب بفارسی نبوده است ،و قاعدتا چون جیمز امریکایی است طبعا اصلی انگلیسی دارد.

          2- در یکی از حواشی کتاب “نور ملکوت قرآن” ج 4 ص 263 هم اینطور تعبیر کرده است :
          “”قاموس مقدس تالیف جیمز هاکس ،ترجمه دانیال”.
          که این واضحتر است که متن به فارسی ترجمه شده است.
          و در همین پاورقی یافتم که چرا او را به همدانی موصوف کرده اند ،چون اینجا گفته است “کشیش امریکایی مقیم همدان”.
          فعلا اطلاعات مطالعه محدود آخر شب من اینهاست ، البته ممکن است فردا با دقت بیشتری و در نرم افزارهای مختلفی آنرا ردیابی کنم، ضمنا دوست خوبمان “کورس” نیز در مطلبی که داشتند اشاراتی به “مستر هاکس” داشتند، می توانید از ایشان نیز استفهامی کنید.
          با پوزش خواب بر من غلبه کرد.

          موفق باشید

           
    • آقاى نوريزاد گرامى

      با سلام
      با احترام بسيار، دو نكته در باره پاسختان به نوشته دانشجو به نظرم رسيد.

      نكته اول اينكه شايد صفت شورانگيز كه بيشتر بر وجه احساسى تأكيد دارد، حق مطلب را نسبت به خرد و منطق موجود در اين نوشتهء شايسته ادا نكند.
      دوم اينكه برخلاف شما بزرگوار، بسيارى افراد هستند كه از اين مقولات عبور نكرده اند. شايد براى اينگونه افراد، كه نه بخاطر منفعت طلبى بلكه قلباً به تقدسِ آنچه شما آلودگى و حاشيه هاى سست مذهبى مى ناميد، سخت باور دارند و به اين دليل، چون و چرا را بر نمى تابند، نوشته هايى كه مستقيماً اين داستانها و حاشيه ها را به نقد گيرند ضرورى بوده و از اين راه، سرانجام نه تنها براى خود اين افراد بلكه براى شما و بسيارى انسانهاى ديگر كه خود از اين مقولات عبور كرده اند اما زندگيشان بر اساس قوانين برخاسته از آنها تباه شده و مى شود، ثمربخش باشد.
      البته بديهى است براى كسانى كه منافعشان در گرو حفظ اين مقولات است، هيچ منطق و دليل و برهانى كارايى نخواهد داشت.

       
  9. ما به چه بهائی این جماعت را که خوبانشان به سختی به عدد یک در صد می‌‌رسد، شناختیم؟ به بهای چند نسل سوخته تا تازه بیدار شویم که شریعتی‌ها و آل احمد‌ها کمترین صلاحیت و شایستگی و فراست و دوراندیشی نداشتند تا مغز جوان‌های جهان چندمی نسل انقلاب، را آمادهٔ انقلابی کنند که هیچ ضرورتی به وقوع آن نبود؟

     
    • زهرای شماره ی یک

      با سلام
      جناب آرشام
      در عاقلانه و ضروری نبودن انقلاب 57 اگر تردیدی نیست به گمانم نتوان به راحتی هم صلاحیت و فراست و عمل به فهم شریعتی ها و آل احمدها را زیر سوال برد . بالاخره اینان کتابهایشان و حرفهاشان موجود است و میشود از روی این کتابها سیر تحول فکری فرد میزان غرض و مرض فرد وابسته بودن یا میزان درک فرد را سنجید . با همان منطق شما ،فرزندان ما که ادعای پیروی از منطق را داریم و نه هیجان و احساس، میتوانند طلبکار ما باشند و به عدم دوراندیشی محکوممان کنند . در ضمن ملامت کردن امثال این شخصیت ها اکنون دیگر دوای درد نیست . دوای درد ما اکنون باز کردن گره “اخلاق بردگی” ماست . اخلاقی که ما را برده ی شاه و شیخ میکند . اخلاقی که از ما عقده پرورانی را میسازد که نه چشم دیدن ارباب داریم نه زور رویارویی با او را اما اگر زمان و زمانه دست دهند در ریختن خونش تعلل نمیکنیم . به نظر من تا این گره باز نشود ما همینیم که هستیم و اوج همتمان و زورمان به ملامت شریعتی ها و آل احمدها میرسد.
      با احترام

       
      • با سلام به زهرای شمارهٔ یک،

        اوج رشد فکری و ترقی این (ضدّ) روشفکران کعبهٔ آمالی بود که در حسرتش می‌‌سوختند تا روزی بیاید و بهشت برین در ایران بسازند. در حسرت تداوم امامتی می‌‌سوختند که آن را تمام و کمال در سیمای آن مجبوب خویش می‌‌دیدند.محبوبی که چندین سال بعد که پخته تر شد و بیشتر یاد گرفت، تازه میزان فهمش تاآنجا قد داد که بگوید اقتصاد مال خ ‌ره. یا آن جوانانی که در سنین ۱۹ تا بیست و چند سالگی با خواندن چند کتاب، سازمانی فوق ترقی تشکیل می‌‌دادند و رسیدن به بهشت برین را در کشیدن ماشه کلاشینکف جستجو می‌‌کردند و بی‌ خبر که استالین ۳۰ میلیون و مائو بین ۸۰ تا ۱۰۰ میلیون انسان را قتل عام کرده بودند. بحث ملامت نیست، بحث ریشه یابی‌ است که منجمله کعبهٔ آمال بتهای دیروزین، اندازه‌های خود آنها را پیش روی ما می‌‌گذارند. هر دوی اینها به ادبیات و فن بیان کمک شایانی کرده اند، ولی‌ خیلی‌ کمتر و خام تر و ناآگاه تر آن از بوده اند که از مناسبات پیچیدهٔ سیاست و اجتماع و بافت جامعه جهانی شناخت درستی‌ داشته باشند. اکثریت نسل انقلاب به اعتراف خودشان ( نقل از دایی عزیز خودم)، نه‌ آگاه بودند که کی‌ را نمی‌‌خواهند ( آگاهی‌ با معیار شناخت ناشی‌ از خردورزی، دوراندیشی و اجتناب از شور و هیجان) و نه‌ آگاه که ( با همان معیار) که به استقبال چه فاجعهٔ هولناکی می‌‌روند.با تجدید احترام

         
        • زهرای شماره ی یک

          با سلام مجدد خدمت آرشام گرامی
          با کلیت حرف شما موافقم و در مبهم بودن انگیزه ی انقلاب برای قاطبه ی مردم هم عقیده ایم اما نکته ای که نمیگذارد مانند شما نسبت به شریعتی ها و آل احمد ها که شما تعبیر ضد روشنفکران را به آنها داده اید _ که فکر میکنم این تعبیر ناظر به نتیجه ی انقلاب باشد _ بدبین باشم این است که فکر میکنم هر انسانی روشنفکر یا غیر آن در بستر محدودی از دانسته ها و انگیزه ها زندگی میکند مثل خود ما . مگر ما امروز بهر حال کمال مطلوبی را برای جامعه مان متصور نیستیم و بواسطه ی همان کمال مطلوب قدم برنمیداریم ؟ شاید بگویید کمال مطلوب ما عقلانی و خرد آمیز و دوراندیشانه است و هرگز به اینجاها ختم نمیشود . ازکجا معلوم ؟ مگر بستر آن دوراندیشی چیزی غیر از خرد محدود به زمان و مکان ماست؟ به نظر من داشتن عقیده و داشتن کعبه ی آمال چیزیست که همه ی ما از آن بهره میبریم با توجه به موقعیت زمانی و مکانی. اما اینکه فردی که بار روشنگری آن زمان را به دوش میکشیده و همین زمان نیز کتابهایش سبب اگاهی بخشی میشود آیا عامدانه و با آگاهی از نتیجه ی عکس آن کمال مطلوب همگان را به آنچه خود دریافت کرده بوده فرا میخوانده است خود بحث دیگریست . باید به کتاب ها و آثار روشنفکران یا روشنفکر نمایان (به قول شما ) رجوع کرد و صحت و سقم این مطلب را جستجو کرد . من تقریبا همه ی آثار شریعتی را خوانده ام و میتوانم با اطمینان کامل بگویم که شریعتی به دانسته هایش عمل کرد و اگر با همان تفکرات که از دنیا رفت امروزه حضور داشت قطعا اکنون ساکن اوین بود و با آن سیال و در حال شدن که او بود شاید به سان دیروز ، امروز دیگر ایدئولوژیک نمی اندیشید و به حاکمیتی غیر دینی به صورت روشن تاکید میکرد کمااینکه فرزندانش اینگونه اند .اما یقین دارم که شریعتی هرگز و هرگز اینگونه بهره گیری از نام خدا را به نفع چند صباح حکومت برنمیتافت. این را از سر حس بیان نکرده و نمیکنم بلکه نتیجه ی مطالعه ی آثار اوست .
          سپاس و احترام

           
          • با درود به زهرا شمارهٔ یک گرامی،

            ایشان در فن بیان و سخنوری و کلا ادبیات از نبوغ ویژه‌ای برخوردار بوده اند و خدمات و تاثیراتی‌ که گذاشته اند، ماندگار است، اما همین نبوغ باعث شد که سنگی‌ را در چاهی ویژه چنان با مهارت خاصی‌ فرود آورند که دیوی خفته اما هولناک چنان از چاه بیرون بپرد و سیاهی‌های خود را بر گسترهٔ ایران آنسان بپوشاند که کار هزاران از ایشان تواناتر نیز در زدودن آثار شوم این دیو به این آسانی‌ها میسر نیست.و بیاد داشته باشیم که ایشان با چه تلاش شبانه روزی سعی در زدودن چند هزار سال تاریخ ایران از نقطه آغازین تاریخ داشته اند تا کلاه بزرگ “بازگشت به خویشتن خویش” را تا ناف پیکر جامعه بکشند. و الا محیط پخمهٔ دانشگاهی آن زمان کی‌ راه می‌‌افتد برود ببیند که آدرس آن دیو در کدام چاه است. با احترام مجدد.

             
          • با بدرود به زهرا شمارهٔ ۱ گرامی،

            کامنت از بنده بود که یادم رفت اسمم را بنویسم و شد بنام ناشناس. با احترام آرشام

             
          • زهرای شماره ی یک

            درود بر شما
            از نحوه ی نگارشتان دریافتم . همانطور که پیشتر گفتم به این ضعف واقفم و گواه این ضعف را بسط وارونه ی تفکرات اینان توسط حاکمان در جهت مقاصد شومشان میدانم و نه هرگز در ذات حرکت شریعتی و آل احمد. در واقع ضعف ناشی از جنس حرکت بوده نه ذات حرکت .
            اما آرشام ارجمند به نظر شما هر حرکت و موضع گیری ِ هرکدام از ما در پهنه ی تحولات سیاسی اجتماعی و اقتصادی همین اثر را ممکن نیست در آینده در بر داشته باشد ؟ چطور میتوان برای حرکتی مثلا حتی سکولار عواقبی در نظر نگرفت ؟ آنچه تفکر شریعتی و آل احمد را شایسته ی نقد میکند از لحاظ روش نمی تواند بر تفکر و واکنش های ما نیز بار شود؟ خوشحال می شوم نظرتان را بدانم .
            پایدار باد خرد

             
          • آیا واقعا شریعتی یا آل احمد روشنفکر بوده¬اند؟ به این جمله از آل احمد که در مورد شیخ فضل الله نوری گفته توجه کنید: “من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمی می‌دانم که به علامت استیلای غربزدگی پس از دویست سال کشمکش بر بام سرای این مملکت افراشته شد” یا این جمله¬ی معروف از علی شریعتی که گفته: “من ادعا میکنم در تمام این دو قرن گذشته در زیر هیچ قرارداد استعماری امضای یک آخوند نجف رفته نیست، در حالی که در زیر همه¬ی این قراردادهای استعماری امضای آقای دکتر و آقای مهندس فرنگ رفته هست.” این سخنان و هزاران حرف بی سند و مدرک و ضعیف شریعتی انسان رو به یاد وعظ و خطابه¬ی خطیبان میندازه، تا یک سخن علمی و آکادمیک و مستند. کدام روحانی نماینده دولت ایران بوده که بخواهد یک قرارداد استعماری را امضا کند؟1…… شریعتی که با بورس رژیم سابق میره فرانسه بعد از چهار یا پنج سال با ترجمه کتاب “فضائل بلخ” یک مدرک دکتری با پائینترین رتبه در رشته hagiology (حاجی شناسی) میگیره و خودش رو در ایران بعنوان یک جامعه شناس و یک روشنفکری که زیر تا بم تمدن غرب رو شناخته و انتقادهای اساسی و بدون جوابی از اون داره جا میزنه و شروع میکنه به شستشوی مغزی جوانهایی که در واقع هیچ مطالعه و سوادی در زمینه¬های مختلف نداشته و بیشتر پیرو و مقلد بودن تا پژوهشگر و محقق، میکنه. شما در تمام آثار شریعتی که در حقیقت بیشتر اونها سخنرانیه (خود شریعتی شاید چند تایی بیشتر کتاب ننوشته و عمده¬ی آثارش سخنرانیها¬ی ایشون هست) هیچ کار پژوهشی و تحقیقی در زمینه¬های مختلف فلسفی، سیاسی، جامعه شناسی، روانشناسی، اقتصاد، تمدن اسلامی و …… که در همه¬ی این موارد هم نظراتی ایراد کرده، نداشته، و حتی یک خط پژوهش در مورد سیر تحول اندیشه چه در غرب و شرق نمتوانید در آثار او بیابید. در عوض تا دلتون بخواد پر از تناقض گویی و تحریف تاریخه، (بخصوص تاریخ اسلام). دقیقا یکی از موارد اختلاف شریعتی و مطهری هم همین تحریفاتی بوده که شریعتی انجام میداده که در اینمورد بحث زیاده. در بهترین حالت میتوان شریعتی را “خطیب” ماهری دانست که میتوانست از کاهی ، کوه و بالعکس، بسازد. با اینحال مهمترین هنر شریعتی شاید ساختن یک ایدئولوژی بر اساس بافته¬های ذهنی خویش میباشد نه آنگونه که واقعا وجود داشته و دارد. سردرگمی فکری این شخص بحدی هست که آدم واقعا حیران میمونه که وقتی صحبت از “حسین” میکنه، معلوم نیست آیا این حسینه یا چه گوارا؟ شاید ساختن یک ایدئولوژی انقلابی بر اساس تفکرات مارکس و لنین و مائو و حسین و زینب و ….. فقط و فقط از شخصی با ذهنی متوهم همچون شریعتی بر می¬آمد. شما با خواندن آثار او (بخصوص گوش کردن به سخنرانیهای اون، چون حالت تحریک آمیز شدیدی داره) به این نتیجه میرسید که مثلا وضع موجود جامعه بسیار خرابه و با اون چیزی که باید باشه خیلی فاصله داره و باید یه کاری کرد که هر چی زودتر به هر قیمتی این وضع تغییر کنه، حالا بعدش چیکار باید کنیم معلوم نیس. یا مثلا عنقریبه که تمدن غرب یا شرق از هم بپاشه. مثلا با گفتن جملاتی از این دست که : “در غرب انسان قلابی ودر شرق انسان قالبی است” و صدها جمله¬ی موجز (و احساسی) بعنوان یک خطیب زبر دست، روح جوانان مذهبی پرشوری را که محتاج یک تفسیر مدرن (بخصوص در مواجه با مارکسیسم) از مفاهیم اسلامی بودند رو تسخیر میکرد طوریکه بعد از مرگش تبدیل به یک بت در بین هوادارانش شد یادم میاد که بعد از انقلاب، در بین حواریونش کسی جرئت کمترین نقد و نظری نسبت به او رو نداشت. به هر حال صحبت در مورد این شخصیت تاریخ معاصر زیاده، فقط همینقدر عرض کنم که اطلاق کلمه¬ی روشنفکر بعنوان انسان پیشرو و وجدان بیدار جامعه و معتقد به ارزشهای جهانشمول که مدافع عدالتجویی و حقیقت طلبی است در مورد شخصیتی که اساسا هیچ سنخیتی با این مفهوم ندارد کار منصفانه¬ای نیست. من تقریبا تمام آثار شریعتی رو خوندم یا گوش کردم، محاله که با مطالعه¬ی این آثار شما به هیچ معرفتی در هیچ زمینه¬ای دست پیدا کنید.

            ———————-

            سلام کریم گرامی
            در مورد آن سخن نخست مرحوم شریعتی که گفته: “من ادعا میکنم در تمام این دو قرن گذشته در زیر هیچ قرارداد استعماری امضای یک آخوند نجف رفته نیست، در حالی که در زیر همه¬ی این قراردادهای استعماری امضای آقای دکتر و آقای مهندس فرنگ رفته هست.” می گویم: این جمله کاملا درست است. چرا؟ چون تا آن زمان هیچ آخوند نجف رفته ای بر سر هیچ مسئولیتی نبوده که سندهای استعماری را امضاء کند یا نکند. اکنون اما جناب شریعتی بر بخیزد و ببیند هیچ سند استعماری نیست که در این سی و پنج سال امضای آخوندهای جور واجور پای آن نباشد. فاجعه بار ترینش همین سند استعماری هسته ای و دخالت ایران در فاجعه های جاری در سوریه است.
            با احترام

            .

             
          • با درود به زهراشماره یک گرامی، آخرین پاسخ را در واکنش به پرسش شما،نمی‌ بینم. فقط بگویم مجموعه پتانسیل‌های زیادی که مثل آب خوردن قادرند انواع و اقسامی از فجایع، ویرانگریها، غارتها ، فساد ها، ریاکاریها و خیانت‌ها و تبهکاری‌هایی‌ را بر سر یک جامعه با بی‌رحمی‌هایی‌ غیر قابل تصور آوار کند، حکومت و حاکمیت بر مبنای استقرار ” هر نوع ایدئولوژی” می‌‌باشد و این تجربه تاریخ بشری است. آیا می‌‌توانیم پتاسیل‌های ویرانگر بیشماری که در ذات و سرشت حکومت با پایه ” هر نوع ایدئولوژی ” انباشت شده را با هر نوع حکومت دیگر قیاس کنیم؟ شریعتی دل و جانش در اوجی از لهیب زبانه‌های آتشی از رویاهای همیشه آرزومندانه‌ای می‌‌سوخت که امکان به بار نشینی و تحقق‌ آنها در قالب حکومت، محال اندر محال اندر محال بود، هست و خواهد بود. اجازه بفرمایید این بحث را دیگر ادامهٔ ندهیم و میدانید که حضرت ایشان رفاقتی با همین موجود حاکم داشت و با چه بیانی از وی تمجید می‌‌کرد.چون اونموقع پتانسیل‌های ذاتی دیو آزاد نشده بوده.

            با احترام، آرشام

             
          • زهرای شماره ی یک

            سپاس جناب آرشام

             
  10. درود به آقای محمد(کاوه)نوری زاد
    وبه همکاران گرامی واستوارتان وبه تمام کسانی که در این وب سایت یاد داشت می گذارند ودیدکاه های متفاوتی عرضه می کنند.

    متأسفانه بزرگترین مشکل ما این است که ندانسته و بدون مطالعه اسناد و بدون تجزیه وتحلیل روابط ومناسبا ت نارسائی های بشری وبدون بر رسی علت و معلول اتفاقات طبیعی و وفایع تاریخ بشری و چگونگی بوجود آمدن دین را که عده ای انسان های (شارلاتان) فرصت طلب بخاطر قدزت وثروت وشهوت وخود خواهی های ذاتی توسط زور و شست وشوی مغزی وسوء استفاده از نا آگاهی مردم نسبت به وقایع طبیعی ، را قبول می کنیم .

    معنی ومفهوم کلمات : الهام الهی (وحی ) ، پیغمبران الهی، جایگاه رسالت ، پاک و شایستگی، دستورات نازل شده ازپشت ابرهای آسمان توسط رابطی بنام جبرئیل ، قتل وخونریزی وغارت وچپاول همنوعان تحت لوای هر نوع دلیل وتوجیه و بویزه ترویج واشاعه اوهامات ، از بی خردی و نادانی و مسخ فکری وطمع به روزگار سرچشمه گرفته است.

    بخودم اجازه نمیدهم که در وب سایت شما روده درازی بکنم فقط بطور مختصر اشا راتی کردم .

    بدون پیشداوری و در درجه اول بدور انداختن ذهنیت مسخ شده ، مطالعه علوم تاریخ ، ریاضی و نجوم به تمام این مزخرفات واوهامات خاتمه می دهد.

    آقای نوری زاد برای شما احترام وارزش قائلم فقط برای اینکه با شهامت علیه استبداد و جور وستم قدم بر می دارید.

    بعنوان یک ایرانی که 1400 سال از حمله و غارت بیابان گردان وسیه چهرکان وسیاه جامه داران وسیاه پرچم داران وسیاه دلان رنج والم برده وهنوز کمر شکسته اش نتوانسته قد علم بکند ، خواهش می کنم وقایع تاریخی را قلب نفرمائید وماله کشی نکنید وسخنران آنها نشوید والقاب ودستوراتی که بما با زور تحمیل کردن، رایج نفرمائید و رسالت این جهان بینی را به همین آخوند های دروغگو و پول پرست واکذار نمائید. چون که شما تبلیغ وجان بر کف از انسانیت ومدنیت صحبت می کنید اما در قاموس دستورات اسلامی نمی کنجد ودر همان زمان هم از انسانیت بدور بوده است .ما از یک انسان فرهیخته انتظارات بیشتری داریم.

    با آرزوی تندرستی و موفقیت و تشکر برای امکان و درج دیدگاه دگری وبخشش برای صراحت لهجه در وب سایتتان

     
  11. برادر نوری زاد سلام – این قاضی دادگاه انقلاب که اکنون درگذشته اند ، آنقدر به دقت در امر قضا و قضاوت اشراف داشتند که در برنامه تدریس قضاوت ایشان شکی نبود . در برنامه های تلویزیونی اگر یادتان باشد ، بارها از کاربرد ” نخ ” استفاده میکردند و حتی برای شهود عادل برای شهادت به امر ” زنا ” هم سختگیر بودند و می فرمودند : شهود بایستی غیر از عمل مشاهده ” زنا ” می بایست با خود ” نخی ” را به محل زنا میبردند و از بین ” زانی ” و ” زانیه ” رد میکردند تا شهادت شهود کامل بوده باشد که به نظر اینجانب سختگیری بر شهودان بوده و تعبیر اینکه ” عدالت ” به یک ” نخ ” بند است و اینکه هر کسی اعم از ” خودسر ” و یا ” دستور از ” بالاسر ” به تهمت و افترا و بهتان و غیبت به مردم روی نیاورند و جامعه انسانی خود را به آلودگی غیر واقع متهم نمایند ، چیزی که بعد از برکناری ایشان در دستگاههای قضایی به کامل شدن آلودگی بیشتر انجامید و باعث فروپاشی اخلاق انسانی از طریق همان دستگاهها شد .مثلا” به خاطر انتقاد از دولت رفسنجانی ، امام جماعت مسجد محل را به دروغ و برای کنار گذاشتنش ، بین نماز مغرب و عشاء دستگیر و با عرض معذرت تهمت بچه بازی و لواط را در مسجد و در بین نماز گزاران شایعه کردند تا آبروی ایشان را بریزند ( دادگاه کرباسچی و اقرارهای ناموسی و . . . که یادتان هست . متأسفانه در این زمان برای از صحنه بیرون کردن دیگران ، هر کسی که پایش به دادگاه باز میشود ، هزار هزار برایشان از آلودگی هایی که نباید نامش را برد ، نازل می شود ) .

     
  12. سلام – آقای نوری زاد شما هم مانند رهبری نظام که چند روز قبل از انتخابات سال 1384 در شهر ” یزد ” به مردم آنجا فرمودند : انتخاب فرد اصلح کار سختی نیست ، بروید از بین این چند نفر ( رفسنجانی،کروبی،لاریجانی،قالیباف،معین،مهرعلیزاد،احمدنژاد) آنکه جوانتر و با انرژی و اکنون هم در حال خدمت به مردم است را انتخاب نمایید( هر کودک و بچه ای هم فهمید که نظر ایشان احمد نژاد است که جوانتر است و بگذریم از آنکه بعدا” ایشان گفتند: رأی من را کسی نمی داند که این نوع بیان نوعی ” کلک اصحاب شنبه ای ” است )، شما هم در این داستان “پیرمرد و دریا ” بی آنکه اسمی از شخصیت محوری برده باشید،ذهن خواننده را به سمت یک فرد – و تنها یک فرد – گسیل داشته اید که کودک و بچه امروزی هم می فهمد که اکنون این ” شخص چند روز است که به رحمت خدا ” رفته اند .گفته اید : این داستان، شاید داستان هر یک از ما باشد منتها بجوری دیگر و از زاویه و منظری دیگر. میگویم برای انقلابیون اصیلی که خود را وقف انقلاب کردند و از همه چیزشان اعم از مال و جان و فرزند شهید شده و جانباز در تخت دائم خوابیده شان گذشتند ، حتما” همینطور است ، همانی که شما هم در چند نوشتار قبلی تان از آیه ” کونو قوامین بالقسط و شهداء ” که همگان را به عدالت حتی با پدر و مادر خود سفارش میکند ، استفاده کرده بودید و همه مسئولین نظام و مردم و ” قاضیان ” را به کاربرد این آیه قرآن و اینکه اگر همه ما به این آیه توجه کنیم ، ما مردمان این زمان کمتر به بدبختی و رنج گرفتار می شویم .همانی که شما ذهن مرا به او گسیل داشتید ، تبلور عمل به سفارش آیه ” کونو قوامین بالقسط و شهداء ” و سفارش شما هم بود ، نبود ؟ این مرحوم تازه درگذشته به اعتقاد واقعی درونی خودش در ” معامله با خدا ” و هم به سفارش شما برای ” عدالت همگانی ” قبل ها عمل کرده بود و همانطور که نوشته اید ، در این زمانه کسی این کار نمی کند و ” قاضی مستقل ” بوده است نه آنکه باز هم به قولی خودتان ” قاضیان جنازه ای ” صلواتی و مقیسه ای و … که گوش به فرمان شیاطین هستند (به قول آیت الله منتظری اعلی الله مقامه که وزارت اطلاعات را در زمان دری نجف آبادی لانه شیاطین نامیده بود ). حرف آخر اینکه : میدانید که بنا بر اعتقاد قرآنی ، خود شما آقای نوری زاد و آنانکه فقط و فقط و فقط با خدای خویش عهد و پیمان بسته باشند و دنیای چرب چیلی ” اموی ” و ” مروانی ” و ” عباسی ” بر زندگی آنها سایه نداشته باشد ، بر عهد و پیمان خود با خالق باقی می مانند و پشیمان از کرده خویش نیستند .

     
    • مخلص آبادی عزیز
      اتفاقا اون داعشی و طالبانی چی ها هم که با بمب خودشون رو منفجر می کنند همین طور فکر میکنند که شما فرمودید. تا آخر بر عهدی که با خدایشان بسته اند پایدارند. کمونیست ها و مااو ایست ها هم برا عقیده جون دادن و همه چیز رو فدای ایدالشون کردند.
      دوست عزیز
      فدا کردن خود و خانواده و از این ادا ها هیچ دلیل بر درستی راه و پایداری به عهد با خدا نیست.
      مخلص عزیز
      اول باید دید کجای راهیم. راهمون درسته؟ به عقل جور در میاد؟ شناخت درستی از کاری که میکنیم داریم؟ پایه و مبنای شناختمون رو اوهام بنا شده یا قابل اثبات است؟ تجربه چی میگه؟ علم چی میگه؟ عواقب کارمون رو میتونیم با سنجش علمی اثبات کنیم؟ کسایی که قبل از ما مشابه این راه رو رفتن به کجا رسیدن؟

       
  13. راقم قلم داستان جناب اقای نوری زاد سلام بر شما و عبادات شما(عبادت به جز خدمت خلق نیست.)
    نمیدانم داستان بود یا قصه!
    ولی هرچه بود درددل من و ما بود.
    داستان مقابله ایت الله منتظری با … (که نشات گرفته از حقایق بود) را تداعی کرد.
    “اللهم اجعل عواقب امرنا خیرا”
    به نظرم پیرمرد دیگری در ذهن شما خود نمایی میکند برای نوشته ایی دیگر
    مامنتظریم.

     
  14. آقای نوریزاد- من غلط املایی زیاد دارم چون عینکی هستم و در تایپ کردن بی دقت هستم- بنابراین به شما وکالت بلا عزل میدهم که نوشته های بنده را اصلاح فرماید خواهشا- ممنون

     
  15. من که نفهمیدم منظور شما محمدی گیلانی بود یا نه؟ به هر حال حالا که مرده به گور مرده هم لگد زدن بخت و اقبال کسی را باز نکرده که بخت و قبال ملت شور بخت ایران هم با مردن این اخوند و یا آن آخوند عوض بشه.

    ی فامیل دارم بیمارستان بهمن کار میکنه تعریف میکرد که مهدوی کنی نزدیک دو ماه است با پول بیت المال نصف یبمارستان به آن عریض و تطویلی را علاف خودش کرده است و این جسد نیمه متحرک ( یا به قول فقها حیات غیر مستقر ) نه میمیرد و نه امید به زنده بودنش هست- جالب اینجاست که دکتر معالجش هم همیشه میگوید حال عمومی مهدوی کنی رو به بهبود است ولی مغزش از کار افتاده است- انگار که مغز آخوند پاره تن او نیست- دوستم تعریف میکرد که پسر ایشان یعنی حمید اقا خیلی خوشحال بود که مهدوی کنی یکی دو ساعت چشمش باز شده ولی این نگون بخت نمیداند که در ICU هر چه چشمان بازتر بامنند (برای مدت مدید تر ) این نشانه این است که روح دارد از بدن خارج میشود

    طنز داستان اینجاست که روزگاری آخوندها آریل شارون قصاب شتیلا و صبرا را به سخره می گرفتند که خداوند او را در برزخ قرار داده که انتقام شهدای انتفاضه را از او بگیرد- حال شاید خداوند این حیات غیر مستقر را در حالت کما دارد سین جیم می کند که پولهای دانشگاه امام صادق چگونه هاپولی شد و یا اینکه قاتلین ندا آقا سلطان نسبتی با مهدوی کنی دارند یا خیر؟

    بگذریم که قصه جهالت ملت ایران خود حرمانی است که نیاز به مویه و گریه هم ندارد- نسلی که شادیش را با مردن جنتی و مهدوی کنی و محمدی گیلانی و لاجوردی و خلخالی سر و سامان دهد نسلی است که از ذرون تهی شده است

    ترسم از انروز است که آخوندها بروند و زیر خروارها خاک مدفون شوند ولی ملت ایران تمثال کسروی و شجاع الدین شفا و علی دشتی را در میادین تهران و سایر شهرها بالا ببرند و برافراشته سازند

    به عبارت ساده تر بت پرستان همان بت پرستان قدیم هستند فقط بتهایشان در طول زمان عوض میشوند

     
  16. اقای نوریزاد عزیز.طبق گفته یکی از مسولین رده بالای سازمان مجاهدین ( منافقین) که چند روز پیش از تلویزیون صدای امریکا پخش شد پسران اقای گیلانی با اینکه همگی از اعضای سازمان بوده اند ولی اینکه بدست پدرشان به اعدام محکوم شده باشن شایعه محض است . نامبرده میگفت پسران گیلانی همگی در درگیری با مامورین و خوردن سیانور و در تصادف جاده ای که در حال فرار از کشور بوده اند کشته شده اند.

     
  17. سلام دکتر بزرگوار من فکرم از این داستان به این قاضی که تازه مرده و همه به به چه چه اش می کردن که به قوه قضاییه خیلی خدمت کرده و مدیونشیم رفت درست حدس زدم؟
    یه حرف دیگه استا بزرگوار فرموده بودین (دستاورد های امام)می تونم از شما بخوام برای ما نسل سوخته بگید دستاوردهای این اقا چی بوده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

     
  18. ظاهرا خیلی طرفدار پیرمرد بودید.

     
  19. بازگشت به خویشتن خوب خویش
    در دوره شاه جمعی از روشنفکران تز باز گشت به خویشتن خویش داده بودند. این به معنای دوری جستن از غرب گرایی تحمیلی دوره شاه بود . من وقتی به اطرافم مینگریستم غیر از جهل و تعصب و غم و گریه زاری نمیدیدم. میگفتم بااز گشت به این چیز ها چه فایده دارد در حالیکه غرب چهار نعله به سمت پیشرفت و خرد ورزی و و ادب و فرهنگ میرود.. اما همیشه فکر میکردم که ما اگر قرار است به خویش باز گردیم باید به خویشتن خوب خویش باز گردیم. معنی خوب را نمی دانستم تا به یک استاد ادبیات فارسی در امریکا برخورد کردم. او یک المانی ال اصل امریکایی بود که در دانشگاه ان اربور تدریس می کرد. فارسی را بسیا زیبا صعبت می کرد و عناصر فرهنگی موجود در افکار شعرای ما را به حدی ساده و زیبا توصیف می کرد که هر کس را مفتون میساخت و من دریافتم که به کدام گنجینه خوب خویش باید برگردیم. هم اکنون هم که جناب بی کنش و کورس این عناصر فرهنگی را باز میشکافند همان احساس را دارم. باید فرهنگ گذشته ما بار دیگر واکاوی شود و انچه را خوب است از خرد شهامت قهرمانی مهر عاطفه و انسانیت است نگه داریم. . انجه که نشانی از جهالت ترس خمودگی غم مزمن سبوعیت نا امیدی دارد بدور ریزیم. راه سبز امید از این نقطه می گذرد. یک دگردیسی فرهنگی عمیق همراه با انتقاد استخوان شکن.

     
    • سه کشور است در جهان که هرگز پیشرفتی نخواهنو داشت: ایران مصر و یونان . ان هم اول به علت گذشته باشکوهشان. فکر میکنند که باید بر جهان حکومت کنند. همچون غویی زیبا بر تارک جهان قرار دارند . و دوم به خاطر تاریخ طولانی انها که سرشار از توهمات و به قول دانشجو تابو های زیاد است. مادام که انها مشغول بحث های بی سرانجام اینکه ایا مرغ اول بوده است یا تخم مرغ و به دنبال گشتن کربه سیا هی که در تاریکی وجود ندارد میباشند ملل دیگر با استفاده از اخرین روش های فکری به ابداعات و اختراعات و خلاقیت ها مشغولند.
      در کشور کانادا که صد سال بیشتر تاریخ ندارد پیشرفت بسیار ساده تر است. در انجا افراد از کشور های مختلف میایند اما تابو های خود را نمیاورند. فرض کنیم در یک گروه تحقیقاتی یک سرخپوست یک داعشی یک شیعی یک بی خدای چینی و یک بت پزست هندی با هم کار میکنند انها هر یک تابو های محصوص خود دارند اما انها را مطرح نمیکنند و تابوی هرکس دیگری را قوت نم یبخشد. در نتیجه فرصت مییابند تا در یک محیط علمی و تنها با استفاده از روش های یونیورسال علمی کار تحقیقات خود را پیش برند.
      راه حل ما برای رهایی از توهمات تاریخی و تابو ها تماس فرهنگی با سایر ملل است حتی با هند و افغانستان و قزاقستان چون ممکن است توهمات کمتری را مشترک باشیم. انچه که بکلی راه پیشرفت رفت ما را مصدود میکند ترس از تماس فرهنگی با سایر ملل از ترس نفوذ بی عفتی و فساد اخلاقی از یک طرف است و از طرف دیگر اسرار به صدور چارچوب های فکری خود به بقیه جهان.

       
      • زهرای شماره ی یک

        با سلام به پدرم نوری زاد و جمله خردورزان
        حضرت ناشناس
        باکلیت حرف شما مبنی بر پیش فرض یک عصر طلایی در گذشته ی ایران و مانع بودن این پیش فرض برای پیشرفت موافقم . هر چند در مورد کم و کیفش توضیح ندادید.
        ولی در جزییات باید اندیشید که چگونه اسطوره ها و آرکی تایپ ها و قهرمان ها در کشورهای پیشرفته مانع رشد نیستند .

         
    • با درود به مجتهدی گرامی،
      آن بازگشت به خویشتن ‌‌خویشی که شریعتیسم منادیش بوده، یک جا چند هزار سال از تاریخ این مرز و بوم و تمامی دست آورد‌های گرانبار و گرانبهای آن را از قلم می‌‌انداخت و چنان با شعارهای پر طمطراق، در اوجی از تخدیر هنر سخنوری اسمس را پژوهش و تحقیق علمی‌ ناب می‌‌گذاشتند که جای طرح ساده‌ترین پرسش‌ها از این دانشمندان ارجمند خالی‌ بوده و همچنان نیز. آقا این کسی‌ که کتاب قطوری با شعبدهٔ فن بیان در باره‌اش نوشته‌ای که فلانی، فلانی است و الی‌ و للا که باید بر مبنای کشفیات تو، مادام کورها و آرتمیس‌ها و ماندانا‌ها را در برابرش هیچ انگاشت، کدام اثر متقن و قابل اتکا و استناد تاریخی از او باقی‌ است که خیال پردازیهای ساحرانه و شاعرانهٔ خویش را بنام کاری تحقیقی بر مبنای متد‌های معتبر علمی‌ به لشکر بیسوادان زمانهٔ خویش قالب می‌‌کرده ای،‌ای جناب دانشمند ارجمند؟ اینان روشن نبوده اند، جامعهٔ ما خیلی‌ با اقل‌هایی‌ در بینایی ناگزیر در عالم هپروت سیر میکرده و به خیالی که به جبروت رسیده بوده اند، دلخوش داشتند تا مملکت را شش دستی‌ تقدیم مخوفترین هیولای تاریخ کنند.

       
  20. جناب آقای محمد نوریزاد:
    با درود فراوان بر شما و بر رادمردی وچشم پوشیهایتان از گناهان و اعمال بغایت کریه ٬ درخور ملامت و مستوجب عقوبتِ بزه کارانی که بسبب کج یا نافهمی از حقوق انسانیِ انسانها٬ بنام دین و حفظ بیضهٌ اسلام٬ چه جنایتها که مرتکب نشدند.
    موجودی که یادآوری نام او کارنامهٌ بسیار سیاه و بدرنگی از زندگی اجتماعی٬ اداری٬ عاطفی و اخلاقی وی را در برابر دیدگان افردی که با نام و عملکردش در گذشته وحتی درسهای اخلاقی و مذهبی که قبل از افطار از طریق تلویزون رسمی در مورد مجازات٬ دیه٬ تعزیرات٬ حدود٬ قصاص٬ احکام و حتی « بحث شیرین..» و بیان کلماتی نظیر « جقر٬ جقرترا و…»که بیان میفرمودند و بعنوان «شوی گیله مرد » موردتمسخرِ انسانهای اخلاق مدارِ اوایل انقلاب شکوهمند
    قرار میگرفت٬ میباشد.
    جسارتاً: هرچند که مطلب٬ باز نشرِ نوشتهٌ قدیمی است٬ ولی اجازه میخواهم تا بعرض برسانم که ایشان نه تنها عملی بر خلاف رویهٌ امام مشاهده نکرد٬ بل هر چه دید و شنید٬ نعل به نعل مطابق همان رویهٌ امام بود که خود مدتی آن را به فعل رسانید٬ و بعد ها توسط قضات دیگری چون قاضی مقیسه ها و ده ها قاضی عادلِ دیگر که صد البته در میزان استقلال و عدلشان هیچ تردیدی وجود ندارد.
    آیا سرمایه های اعتباری نظام در آن دوران طلائی با بالارفتن و اشغال سفارت٬ اعدامهای فلهٌ که توسط ایشان و خلخالیها و سایرین انجام گرفت٬ مصادرات اموال و محاکمات بی پایه وضابطه٬ اعتباری هم برای نظام باقی گذاشته بود که ایشان همهٌ سرمایه اعتباری نظام را به فرمایش جنابعالی هدر رفته دید؟ اکنون که به هفتهزارسالگان پیوسته است٬ در سینه های مردم عارف مزاری ندارد.تاریخ نیز قضاوت خود را میکند و خواهد کرد.
    باقی بقایتان باد.

     
  21. کولاک بود آقای نوریزاد
    دست مریزاد، بهت افتخار می کنیم. مرد فهیم، بی بیم و آزاده…افتخار می کنم که یک همچین هموطنی دارم. در کنار شما احساس آرامش می کنم. در کنار شما به آینده فکر می کنم. در کنار شما به آینده امیدوارم.

     
  22. مسؤلين جمهورى اسلامى در دهه اول انقلاب از يك جهت قابل تحسين اند.
    از اين جهت كه در قبال نفرتى كه براى خود خريدند، خساراتى هم دادند و بهره چندانى هم از چرب و شيرين دنيا نبردند. چون هنوز به انقلابيگرى و شعارهاى آن مانند برترى يك موى كوخ نشينان بر كاخ نشينان باور داشتند و از امكاناتى كه در اختيارشان بود، سوء استفاده نمى كردند.
    اما نسلهاى بعدى شان و بويژه مسؤلين دوره سازندگى و پس از آن، كم كم كه مزه ثروت باد آورده را چشيدند و فهميدند كه اى دل غافل، كاخ نشينى چه كيفى داشته و آنها خبر نداشته اند، اگر منفور مردمند، در عوض، از چرب و شيرين دنيا، از همه نوع، دلى از عزا در آوردند.

    يك نمونه مربوط به مسؤلين رده پايين ؛ خانم جوانى كه همسر يك روحانى به سن وسال پدرش شده بود تعريف مى كرد كه چگونه در جريان اختلاف با همسرش، قاضى روحانى دادگاه يك دل نه صد دل عاشقش شده و فورى ترتيب طلاق را داده بود و چگونه همسرخشمگين قاضى كه از دلدادگى حاج آقا خبردار شده بود با پسرهاى بزرگ و برادرش به دادگاه آمده بود تا حاج آقا را از ترس آبرو در محل كارش، از هوو آوردن بر سرش منصرف كند اما حاج آقا در راهروى دادگاه هووى آينده را پشت خودش پناه داده و مانند كابوى هاى فيلمهاى وسترن در مقابل آپاچى ها، اسلحه كمرى اش را به سمت قوم همسرش نشانه رفته بود.
    حالا حاج آقا يك زندگى مرفه براى اين خانم كه وضع مالى خوبى نداشت تهيه ديده و از اين خانم جوان يك پسر كاكل زرى دارد.
    در مورد مسؤلين رده بالا، خود حديث مفصل بخوانيد از اين مجمل.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

84 queries in 2258 seconds.