سر تیتر خبرها
داشتن و نداشتن، مسئله این است!

داشتن و نداشتن، مسئله این است!

آن اوائل مرتب از خود می پرسیدم: اگردانشجویانی که از دیوار سفارت بالا رفتند و بعدها به ” دانشجویان خط امام” معروف شدند، بجایِ آشفتنِ حریم خصوصیِ یک کشور دیگر، می آمدند و از دیوار فهم و ادب بالا می رفتند، این خط امام عجب معنای متفاوتی پیدا می کرد. یا مثلا اگر جناب خلخالی بجای اعدام های “همینجوری” ، می آمد و متهمان را به دادگاهی منصفانه می سپرد و خودش از برج بلند حاکم شرع به روند محاکم نظر می افکند، چه نام نیکی اکنون برای فرزندان و نوه ها و نتیجه هایش بجای نهاده بود. یا این فاضل خداداد را اگر بخاطر اختلاس 120 میلیارد تومان ناقابل گرفتند و سرضرب اعدامش کردند، می آمدند و بخاطرِ جولان چیزکی به اسم خِرَد، این داداشِ محسن رفیق دوست – همکار فاضل خداداد در آن اختلاس – را هم می گرفتند و ترتیبش را می دادند تا همه بدانند در این نظام لابد اسلامی، میان رفیق و دوست و غریبه فرقی نیست.

یا جناب جلال الدین فارسی را بگو که با تفنگ شکاری اش زد به سینه ی یک آدم بی گناه و وی را همینجوری از پا در آورد و کشت و دستگاه قضا بجای قصاص، زل زد به چشم خانواده ی مقتول و زل زد به چشم خلایق و تاریخ و عدل و علی، و طرف را نه گذاشت نه برداشت یکجا تبرئه کرد بی آنکه پولی بابت دیه بپردازد این قاتلِ مرموزِ خودی. یا مثلاً برای دستگاه قضا چه می شد اگر نشان می داد برایش ستار بهشتی و سعید مرتضوی فرقی نمی کند. که اگر آن جوان کارگرِ ناخودی بخاطر یک خطای جزیی باید تنبیه شود آنجوری، چرا این آدم سرشناسِ خودی تنبیه نشود همانجوری!

سعید مرتضوی گفتم یاد دیشب افتادم که در محفلی یکی خود را به من رساند و تا توانست بغض کرد و ناله کرد و گفت و گفت تا رسید به اینجا: من در محکمه ای حاضر بودم که قاضی اش همین سعید مرتضوی بود و داستان به شکایت من از کیهان و شخص شریعتمداری برمی گشت بخاطر اتهام های ناجوانمردانه اش. وقتی مرتضوی شکایت مرا به هیچ گرفت و جناب شریعتمداری را تبرئه کرد، بلند شدم و اعتراض کردم. قاضی مرا جلو کشاند و برگه ای نشان من داد و گفت: بخوان و دم نزن. روی برگه بخط و مهر و امضای جناب رهبر نوشته شده بود: آقای سعید مرتضوی، شما از این تاریخ تا اطلاع ثانوی اجازه دارید در هر کجای کشور، هر کس را به هر بهانه جلب و محاکمه و به هر جزایی مجازات کنید.

بله به اینجور چیزها فکر می کردم و به خود می گفتم: اگر کارها بر محورِ مدارا و فهم و کیاست و ادب و این چیزهای کمیاب چرخ می خورد، چه بخت و اقبال متناسبی و چه آبرو و چه اعتباری در جهان داشتیم این روزها. مثلاً سردارانی داشتیم که مثل هر کجای دنیای فهم، صبح به صبح از خانه هایشان خارج می شدند و می رفتند به پادگانها و عصر به عصر بر می گشتند سر خانه و زندگی شان و کاری به کار لوازم آرایش بانوان و اسکله های بی نشان و ساخت مجتمع های شاندیزی و اطلس مالی و وارداتِ از شیر مرغ تا جان آدمی زادی نداشتند.

بعدش بود که بخود گفتم: اگر چرخ ها اینجوری می چرخید، ما خیلی چیزها داشتیم و البته خیلی چیزها نیز نداشتیم. اولین چیزی که نداشتیم، رهبریِ مدام بود. و باز البته نداشتیم آدمهای بد دهن و عبوسی چون علم الهدا و احمد خاتمی و برکشندگانِ بابک زنجانی و آقا زادگانی چون آقا مجتبی خامنه ای و رواج بدیهی اختلاس های نجومی و خاکمالی شدنِ قانون را. و همچنین ظهورِ بختک های اسلامی چون طالبان و داعش و ویرانی سوریه و پولهای رفته به جیب حزب الله و هرکجا را نیز نداشتیم بطریق اولی.

اینجا بود که بخود گفتم: بنده ی خدا اینهمه نداشتن، خودش یکجور دارایی است. وگرنه شما بگو اگر کارها بر محور شعور می چرخید، کجا سیصد نماینده ی مجلس حریصانه به ستونِ سرسپردگی دخیل می بستند و دستگاه قضا کمر به حذف مخالفان و پراندن دوستانِ خاطی توفیق می یافت؟ راستش را بخواهید همه ی این داشتن ها و نداشتن ها را که در هم آمیختم و از هم واگشودم، دیدم راز اوضاعِ امروزینِ ما در همان ضرورت و حتمیتِ “رهبریِ مدام” است و حواشیِ حتمی اش. شما به این دو تا عکسی که من انتخاب کرده ام بنگرید و به من پاسخ دهید که اگر ما – بله هم ما و هم مسئولان – مختصری “عاقل” بودیم و مختصرکی نیز با انسانیت می آمیختیم، کجا به این برجستگان قهقرایی دچار می شدیم؟

حالا شاید شما از من بپرسید: اینها را که خودمان بهتر می دانیم. بیا بگو چه بکنیم که از این قهقرا بدر آییم؟ می گویم: نداشتن رهبریِ مدام و حواشیِ حتمی اش. بله، ما باید به سمتی برویم که اسلحه به دستان سپاه و روحانیان همدل و همراه و سرسپرده و همه و همه را حتی بیت رهبری را مجاب به این کنیم که: تنها و شاید نخستین راه برون رفت از این گردونه ی در هم پیچِ بن بست گون، کنار گذاردنِ رهبریِ مدام است و حواشیِ حتمی اش. همین. در قدم بعدی البته می توان به مقوله ی داشتن یانداشتن رهبری فرو شد و این بساط مربوط به دور دست های تاریخی را به دور دست های تاریخ سپرد و سر در برابر فهم فرود آورد.

محمد نوری زاد

بیست و هشتم تیرماه سال نود و سه – تهران

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

87 نظر

  1. درود بر شما ! مهمترین خواسته مردم در انقلاب مشروطه تاسیس عدالتخانه بود و در زمان رضاشاه توسط داور بنیان دادگستری نوین در ایران بنا گذاشته شد و استقلال دستگاه قضا از حکومت چنان بود که محمد رضا شاه پهلوی برای محاکمه مخالفان خود اعم از مصدق و دکتر فاطمی و طالقانی و بازرگان به دادگاه نظامی توصل میجست و از متلبث کردن دستگاه قضا با بی عدالتی امور سیاسی پرهیز داشت. اما بعد از انقلاب به فرموده آقای خمینی قضاوت ملک طلق روحانیت گردید. امثال موسوی خوینی ها و موسوی بجنوردی و خلخالی (بخوانید اصلاح طلبان این زمان ) با برگزاری بیدادگاههای نمایشی که یک نمونه اش اعدام هویدا یا دادگاه سینما رکس آبادان بود آبروی دستگاه قضا را بردند و این ویرانه را به ویرانگر دیگری واگذاردند تا آنجا که بعد از گذشت سی و پنج سال از تصویب قانون اساسی دادگاههای غیر قانونی نظیر دادگاه انقلاب و ویژه روحانیت هنوز به حیات خود ادامه میدهند و فرد //// چون محسنی اژه ای ریاست دادگاههای رسیدگی به مهمترین پرونده های فساد را در این کشور بعهده دارد و آخوند //// مانند لاریجانی بر بالاترین مسند دستگاه قضا تکیه زده است. پس اولین خواسته مردم در این شرایط باز هم باید تاسیس دادگستری مستقل (عدالتخانه ) از حکومت باشد تا امکان رسیدگی به تخلفات رهبر و اطرافیانش فراهم شود.

     
  2. ريشه هه ١٤٥ (دنباله كامنت زير)
    تعلق به هموطن و تعلق به همنوع
    شايد روزى روزگارى در آينده تعلق به هموطن و همشهرى و هم خانواده و همنوع در جان بيش تر انسان هاى اين سياره كه سكونتكاه مشترك همه انسانهاست به يكسان مهم و جد و حياتى شود .جنين جهان آرمانى و بهشت آسايي آن قدر وسوسه انگيز بوده است كه انسان ها را چه يسا از سر نيكخواهى به دام وعده هاى فاشيستى و نازيستى و كمونيستى و حكومت هاى دينى افكند .تفاوت اين حكومت ها را ناديده نمى گيرم .هيتلر حزب خود را با تلفيق دو واژه وسوسه انگيز ناسيونال سوسياليست نهاد . وى ملت را بر مبناى نژاد مشترك تعريف مى كرد و از مدت ها قبل از قدرت گيرى او نه فقط در آلمان كه در ديگر كشورها از جمله روسيه ،ايرلند ،و اسپانيا در باره ” توطئه جهانى يهود ،، (jüdische Weltverschwörung ) در مقياسى كسترده تبليغ و شايعه پراكنى مى شد و در روسيه نيز پروتكل هايي به نام مشايخ يهود جعل شده بود كه رذيلانه ترين مقاصد عليه ملت ها را به يهودى ها نسبت مى داد و به شدت عليه يهودى ها نفرت مى پراكند ،تا آن حد كه گاهى مسيحيان به محله هاى توسرى خورده يهوديان ( گتو ها ) يورش مى بردند و اموال آنها را به آتش مى كشيدند .اين هجوم ها را پوگروم مى ناميدند .يكى از پدران جريان موسوم به روشنفكرى ،اميل زولانويسنده نامدار فرانسوى سال ها عمر خود را بر سر دفاع از افسرى يهودى به نام دريفوس نهاد كه او را به جرم خيانت محبوس كرده بودند .هيتلر از اين پيشينه ها براى توجيه ناسيوناليسم نژادى خود بهره برد و براى جذب جمعيت عظيم كارگران سوسياليست را نيز با ناسيوناليسم پيوند داد . ناسيوناليسم همواره محمل مردم فريبى فاشيست ها بوده است .از همين رو من بهتر مى دانم در اينجا عبارت ميهن دوستى يا تعلق به ميهن را به كار برم كه احساسى واقعى و زنده در دل مردم يك كشور است . از همين رو نظام عقيدتى خواه دينى و خواه الحادى در برابر اين احساس واقعى همواره دودوزه بازى و گربه رقصانى كرده اند .يك رژيم عقيدتى كه وعده بهشت جهانى پرولترى يا شيعى به نوع بشر مى دهد ،هرگز نمى تواند وطن را چون چيزى ارزشمند به شمار آورد مگر به صورت دست دوم و در مواقع بحرانى .بى سببيى نبود كه كمونيست ها ناسيوناليسم را پديده اى بورژوايي مى خواندند و حكومت اسلامى آن را شرك و غرب زدگى مى دانست اما اين هردو در روز مبادا براى فرستادن جوانان به جنگ شروع مى كردند به پخش سرودهاى ميهنى . احساس دلبستگى به وطن چندان واقعى تر از ايدئولوژى هاى زمينى و آسمانى است كه استالين نيز در باره مليت از ديدگه فلسفه علمى و لنين نيز در باره همزيستى مسالمت آيزدملت ها دست به قلم مى شوند و مى دانيم كه حين جنگ جهانى دوم ناگهان به فرمان رفيق استالين تق وعده بهشت جهانى پرولترى در مىرود و موسيقى و تئاتر و ادبيات و سينما در خدمت همان ناسيوناليسمى قرار مى گيرند كه پيش تر فاسد و بورژوايي محسوب مى شد .اين خاصيت تمامى رژيم هاى عقيدتى بوده كه به به سبب ناسازگارى با واقعيات زندگى ملت ها پيش و بيش از هر ضد انقلابى به اصول مكتب و جهان بينى خود خيانت كرده اند .بزرگ ترين دشمن اين نظام ها در درون خود اين نظام هاست .شوروى بيش تر از درون فروپاشيد زيرا مردم سركوب شده و ترس زده شوروى زمانى به جد از خود پرسيدند اين چه نظامى است كه در داخل گلوى آزادى را مى فشرد و در خارج داعيه رهايي بخشى ملت هاى دربند را دارد ؟اين دروغ و دغلبازى فراتر از آن است كه در باره اش گفته شود :آنچه به خانه رواست به مسجد حرام است . كسى كه غمخوار انسان نزديك خود نمى تواند بود ،چگونه مى تواند غمخوار انسان هاى دور دست باشد ؟كسى كه بر هموطن خود تجاوز و شكنجه و سركوب و تبعيض و ظلم را روا مى دارد ،چگونه مى تواند حساس به ظلمى باشد كه بر همنوعان او در آفريقا و فلسطين مى رود ؟كسى كه تعلق به هموطن خود ندارد ،چگونه مى تواند به همنوعان خود در وراى مرزها تعلق خاطر داشته باشد ؟جگرخوار نزديكان چگونه مى تواند غمخوار دور ها باشد ؟اين پارادوكسى است كه هر نظام عقيدتى را از همان لحظه زايش آن پيشاپيش دچار بحران مى كند و تا به آخر كارش مى شود كشمكش بعضا خونبار با بحران ها .شهيد اول و آخر چنين حكومت ها يي نه تنها خود مكتب عقيدتى آن است بل انسانيت و وطن است

     
  3. درود بر شما
    تا کی باید حاشیه بریم !
    سرچشمه همه نوع جنایت و خیانت از مکتبی است که به زور شمشیر و قتل و عارت و تجاوز به سرزمین ما تحمیل شده و با فریب ادامه یافته مشکل ما از اشخاص نیست اینها هم که نباشند یک مشت جنایتکار دیگر بر عرصه جهالت می نشینند برای رهایی باید به ریشه زد و برگشت به باور اصیل ایرانی یعنی گفتار نیک . پندار نیک . کردار نیک و در این باورهای نیک است که مجالی برای ظهور جهالت نیست .

     
  4. سلام
    جناب نوریزاد
    خودتان بهتر از همه می دونید که همه نوشته هاتون اراجیف و از سر عقده و کاملاً کذب است. وجداناً این طور نیست؟ انگار دارید سر بچه شیره می مالید… خاک بر سر اونایی که همه حوفای شما رو باور دارند

     
  5. ** نامه ای خطاب به علی خامنه ای **
    آیا می دانی پدر من کیست؟

    _ پدرم در زمان محمد رضا پهلوی با استبداد و زورگویی آنها مبارزه کرد ، او در متن حرکت های انقلابی بود و گاهی چند روز به منزل نمی آمد و در
    اعتراضات و درگیریهای خیابانی شرکت میکرد .
    _ نزدیک به 6 سال در جبهه ها جنگید. مجروح می شد ولی به ما نمی گفت و از بیمارستان دوباره به جبهه می رفت.شیمیایی شد ، موجی شد
    ولی کارت نگرفت.او بسیجی بود ، جهادی بود ، عاشق بود .
    _ او دنبال پرونده سازی نرفت تا این اواخر و به اصرار خانواده، ولی بیش از نیمی از سابقه اش گم شده بود ، مقصر است نه ؟ او نه دنبال درجه
    بود نه دنبال نشان لیاقت نه حقوق نه موقعیت. البته هیچ حقوقی هم الان از بابت آنهمه خدمت و جراحاتش نمیگیرد.
    _ او نه خود را نشان میداد نه جلوی دوربین میرفت و نه وردست و دستمال به دست مشاهیر انقلابی نما بود.
    _ او با اصرار مادرم قبول کرد حقوق بخور و نمیر جبهه را بگیرد و اگر دست خودش بود حاضر بود خانواده اش از گرسنگی بمیرد ، تا بلکه ثوابی بیشتر
    بدست آورد. ( چه روزها و شبهایی که گرسنه بودیم ولی با امید و ایمان به آیندۀ بهتر ، تحمّل می کردیم. )
    _ او هنوز هم هر بار نام تو را می شنود یکبار و نام خمینی را می شنود سه بار صلوات می فرستد.
    _ پدر من برای عشق به وطن ، رهبر و انقلاب بهای سنگینی داد و همچنان می دهد ، با بیشتر فامیل و دوستانش قطع رابطه کرده. افراد خانواده
    از او رنجیده خاطر هستند. او سنگدل شده و بسیار افراطی ، به مخالفان عقیده اش فحاشی می کند و آنها را منافق می نامد.
    _ او سالیان درازی است که جو حاکم بر خانواده و روابطش با آنها را سیاسی کرده و کمترین محبتی به همسر و فرزندانش ندارد. پدرم با وجود تمام
    این سختیها هنوز به تو و انقلاب ایمان دارد و برای رضای تو خانواده اش را هم قربانی می کند. یک مرید واقعی و نا آگاه!
    خوشا به حال تو با این مریدت .!!! تو برایش چه کردی ،ای مراد و رهبر .؟؟؟

    آیا می دانی برادر من که بود؟

    _ برادرم هم از فعالان انقلاب و جنگ بود. او در بسیج و سپاه بود. در نوجوانی به جبهه رفت و در جوانی شهید شد. می دانی چگونه ؟
    در میدان جنگ زخمی شد و از آنجا که در تیررس دشمن بود و کسی نمیتوانست به او و دوستانش کمک کند بدن او ترکش باران شد
    و ذره ذره جان داد .
    _ او هم عاشق وطن،خمینی و انقلاب بود. او به آینده بهتر ایمان داشت ، در تدارک ازدواج و تشکیل خانواده بود ولی مرگ همنشین او شد.

    آیا می دانی من کیستم ؟

    _ بااینکه نوجوان بودم ولی از فعالان دانش آموزی در انقلاب بودم. در بسیج عضو فعال بودم. دو بار شناسنامه ام را دست کاری کردم که به جبهه بروم
    دفعۀ دوم ثبت احوال می خواست به خاطر جعل از من شکایت کند ، مادرم به من گفت” به جبهه نرو ، من و خواهرانت تنها هستیم” ، پدر و برادرم
    در جبهه بودند و من هم می خواستم بروم. بخاطر مادر و خواهرانم ماندم و نرفتم.
    _ از بسیج جدا شدم ، من دیگر نه میخواستم بسیجی باشم و نه ولایتی ، زیرا بسیج و بسیجی را تو از مردم دور کردی و مزدور خودت ساختی.
    _ اگر دنبال جناب ولایت فقیه موس موس میکردم شاید الآن سردار ، رئیس و یا دست کم مسئول حراست فلان اداره می شدم ، اشتباه کردم نه ؟
    ولی خوشحالم که خود فروش و آدم فروش نبودم !
    *************
    _ پدرم پیر شده و درآمدش همچنان کم. هنوز هم در جهالت و نادانی بسر می برد. من یه روز کار دارم 3 روز بیکارم .متأهّل هستم.مستأجر هستم.
    برادر کوچکم بیکار است و سرخورده و نا امید . (راستی حال شازده های //// و //// که در پستوی بیت شما هستند چطور است ، جناب رهبر ؟)

    آیا می دانی تو کیستی و همراهان تو کیستند؟

    _ ولی فقیه، رهبر فرزانه، حضرت آیت اله و در نزد بعضی ، امام. درست مثل اعلی حضرت همایونی ، شاهنشاه و … حس قشنگی است نه ؟
    _ تو نه آنی که می شناختم و شاید هم درست نشناختم و افسوس که چه دیر شناختم. من دیگر تو را نمی فهمم ، به تو و این انقلاب مسموم شده
    ایمان ندارم و از اینهمه دروغ و دغل به تنگ آمده ام.
    _ آهای بنیانگذار استبداد نوین ولایت فقیه، چسبیده به حکومت و محو در قدرت، بیخیال ملت و درگیر رقابت.چاپلوس پرور، به به و چهچه گو در دور و بر
    _ اسلام ناب محمدی ….این است؟ حکومت بر مبنای عدل علی….این است؟
    اسلامی عرب سرور، حکومتی فارس محور و بدعت پرور. اسلام تفتیش عقاید، حکومت سرکوب و اختناق قرون وسطایی، حاکمی که خود را حجّت
    میداند و مردم را در نادانی و غفلت. حاکمی که هیچ صدای مخالفی را تحمل نمی کند و مردم را در ترس و وحشت نگه میدارد.
    این اسلام فاشیستی است نه اسلام ناب محمدی. این حکومت استبدادی است نه بر پایه عدل علی.
    _ چرا بعد از چنبره زدن بر روی سریر قدرت صحبت از حکومت بر پایه ولایت مطلقه فقیه کردید و گفتید”اکثرهم لا یعقلون”، “خواص باید حکومت کنند و
    عوام تبعیت” ، “راز بقای نظام در ایجاد رعب و وحشت”و مردم را به “خودی و غیر خودی” تقسیم کردی. آیا این استبداد نیست؟ حال آنکه تا قبل از
    رسیدن به قدرت ،حرف از رای مردم بود و مردم سالاری، عدالت و جمهوریت. حرف از مشارکت همه آحاد مردم و همه گرایشهادر نوع و متن حکومت.
    _ چرا هرکس از تو و حکومت تو انتقاد کند آنرا توهین به اسلام ، توهین به پیامبر و سرانجام خائن و مفسد فی الارض میدانی،مگر تو که هستی ؟
    ولی فقیه مسلمین عالم؟!(نه شیعیان بلکه مسلمین،نه ایران بلکه عالم) نمایندۀ امام زمان بر روی زمین.مالک جان و مال مسلمین؟! یا به تعبیری
    نماینده پیامبر و حتی خدا بر روی زمین!!!.(بسان شاهان که خود را سایه خدا روی زمین می پنداشتند و “ظلّ اله”) نتیجۀ نهایی این که مخالف تو ،
    مخالف خداست و این برای تو چه زیباست!!! زیرا به راحتی آنها را سرکوب میکنی و اتهام محارب با خدا به آنها میزنی.
    _ چرا تمام منتقدین خود را به نوعی نابود می کنی، زندان – تهدید- تبعید- اعدام و اینها همه در جواب انتقاد .
    آیا شد یکبار از خودت انتقاد کنی ؟ آیا شد یکبار حق را به دیگری بدهی ؟ آیا خود را بدرستی در آینه دیده ای ؟
    _ آیا تا بحال آیات و سوره هایی از قرآن را خوانده ای که تاکید بر راهنما بودن پیامبر اسلام دارد نه بر حاکمیت وی. و حال اینکه تو و امثال تو ،خود را
    حاکم و ولی مطلق فقیه می دانی و بالاتر از پیامبر و این حکومت خفقان و بایکوت را به نام اسلام برپا داشتی . هیچ تاریخ را خواندی و میدانی که
    فاسدترین حکومتها،حکومت دینی بوده ؟ البته امید که آخرین آن حکومت منحوس تو باشد.
    _ تو و همراهان تو ،خدمات نابتان نه از برای مردم بی نشان بلکه به سفارش شده های این و آن بوده و هست .
    _ آیا حقوق دیگر اقوام با فارسها یکی است ؟ (انگار که در ایران فقط فارسها هستند). دیگر ادیان چطور ، آیا آنها هم حقوقی برابر دارند.؟
    (اگر دیگر اقوام و زبانها را از ایران جدا کنیم جز کویر لوت و بیابان های مرکزی ایران چیزی نمی ماند.)
    _ بسیاری از کشورها،حاکمانش نه مسلمان هستند و نه ناب محمدی، نه شیعه علی و نه انقلابی.انسان هستند و مرد راستی و عمل و اگرخطایی
    میکنند می پذیرند و انتقاد پذیرند ، تو چقدر انتقاد پذیری ؟! مگر اینگونه نیست که هر صدای اعتراضی که از کارگران ، معلمان ، دانشجویان و حتی
    نمایندگان و مدیران حامی مردم بود را در نطفه خفه کردی ؟! وقتی تو که رهبری، اینگونه عمل میکنی و ////، پس مردم چه کنند.؟
    _ آیا فقط این شما آقایان عمّامه به سر بودید که انقلاب کردید و جنگیدید و سختی کشیدید و مردم هیچ نقشی نداشتند.
    چند درصد از شما انقلابی بود ، در تظاهرات بود، به جبهه رفت و جنگید.؟ چند درصد از شما تخصصی غیر از ملّا مسلکی و عوام فریبی دارد ؟
    _ جوانهای مردم در جبهه ها به خاک و خون می غلتیدند و بسیاری از آقازاده ها! برای ادامه تحصیل! به اروپا می رفتند.
    _ به کدامیک از شعارها عمل کردید ؟ چه کردید که دیگر حکومتها نمی کنند ؟ به این حکومت افتخار می کنید و این برنامه های سازندگی چندساله ،
    منت هم میگذارید. شاید هم در آقا و آقا زاده پروری مقام اول را دارید در فساد مالی و اداری ، در پرورش جوانان بی قید، بنگی و مفنگی و یا تندرو
    نادان و متحجر، آنهایی هم که نبوغی داشتند اگر توانستند گریختند وگر نه سوختند و دم بر نیاوردند، جوانان آزاده را نیز به خاک وخون کشیدی.
    _ چند تا آقا و آقا زاده (حرام لقمه) را بازخواست کردی ؟ چند نفر را مجازات کردی ؟ ( با خدا باش و فقیر ، با ///// باش و ثروتمند !!! )
    _ کدامیک از مدیران به دلیل بی لیاقتی و ناتوانی استعفا داد و عذرخواهی کرد و کدام نماینده و وزیر خاطی مجازات شد ؟
    آنها را از جایی به جای دیگر منتقل کردی و از روی کینه و عنادی که با مردم داشتی ، دست آنها را بیشتر در غارت و چپاول باز گذاشتی. ؟
    _ مردم را تا بحال با یارانه و کوپن و از این به بعد با یارانه نقدی محتاج خود کرده اید و حق مسلّم آنها را به شکل صدقه پرداخت می کنید، و درآمدها
    و منابع ایران را بیش از پیش با این بهانه چپاول می کنید. آیا اصلی ترین سرچشمه گرانی ، دزدی و تورّم تو و دست نشانده هایت نیستید ؟
    _ آری درآمدها در اختیار تو و دولت وابسته به توست و هزینه ها را مردم متحمل می شوند . چند درصد از درآمدها را خرج ایرانیان کردی ؟
    _ دیگر به خمس ، ذکات و سهم امام که آنهم دزدی و باج خواهی است اکتفا نکرده ، از تمام درآمدهای نفت، گاز و معادن کشور،کارخانجات،
    گمرکات، سودهای بانکی و مافیای قاچاق درصد بالایی را به جیب خود سرازیر میکنی و در مورد آن هیچ توضیحی به مردم نمی دهی.
    _ خوشا به حالت رهبر که تمامی سران قوای مجریه، مقنّنه و قضائیه یکدست شدند و همگی تو را در “////فقیه ” یاری می دهند.
    _ پس این نمایش دروغین محاکمۀ مفسدان اقتصادی چه شد ؟ آیا حضرت عالی //// ؟ شفافیت فقط برای دیگران است ؟
    آری چند نفر را هم مجازات کردی ولی غیر خودیها را و نه //// ، شاخه ها را و نه تنه و ریشه را.
    _ این چگونه حکومت اسلامی است که حاکم آن به هیچ وجه پاسخگوی اعمال و کردار خود در مقابل مردم نیست و چگونه جمهوریتی است که مردم
    در آن هیچگونه حق انتخاب آزادی را ندارند و باید از افراد مورد تأییدحاکم ، یکی را برگزینند که البته همه آنها، شما را به عنوان ولی مطلقه فقیه باید
    قبول داشته باشند ،البته در آخر کار انتخاب از نوع استالینی است: “مردم رای میدهند ولی مهم نامی است که از صندوق بیرون می آید”.
    _ غرور مردم و قشر فقیر و زحمتکش را لگدمال می کنی : از طرفی مردم را با تمام آنچه در توان داری به بدبختی و فلاکت سوق میدهی سپس
    گاهی ارادۀ فقیهانه گل میکند (همانند ارادۀ ملوکانه شاهان) و یک از میلیون آن را خیرات میکنی و منت هم میگذاری انگار که ارث پدریت میباشد.
    صدها بار هم در خبرها اعلام میکنی.////! که بیش از هر چیز در ایران صندوق صدقات داریم .
    _ آهای ///// !!!، گرانی مسکن- خوراک- پوشاک- تحصیل و همچنین بیکاری ، فساد بیداد میکند و تو سرت را زیر برف کردی.
    هر روز که از خواب بیدار می شویم یک پدیدۀ جدید می بینیم. با این حال حقوق و دستمزد ها بسیار ناچیز است، پرداخت حقوق در اینجا با
    کشورهای جهان سومی برابر است ولی قیمت کالا ها و خدمات – عوارض و مالیات با کشورهای پیشرفته مقایسه می شود.
    _ مردم همه دچار استرس ، فشارهای روحی و درگیری های مختلف هستند، گرفتار در روز مره گی ها و نا امید از آینده ای نا معلوم.
    تو همه را می دانی و خوشحالی چرا که روش حکومتی تو ببار نشسته و مردم در تفرقه کامل هستند و بدنبال سیر کردن شکمشان.
    _ آری تو آسوده باش که بیشتر مردم می ترسند و چنان با دست پرورده هایت و خیانت کاران ، روزگار آنها را سیاه کردی که به این زودیها اعتراض
    نمی کنند. ولی بترس از روزی که همین مردم ناچیز و بی قدرت و از دیدگاه تو ////، نسل تو و ولایت مطلقه ی تو را به آتش بکشند.
    _ مهم ترین اتهام تو ، مسموم کردن روح و جسم 70 میلیون ایرانی است . باید به راستی افتخار کنی که در سایه حکومت علی وار !!! تو ،
    حرام خواری و کم فروشی ، دزدی و دروغ ، فساد و فحشا ، اختلاس و ربا خواری رواج دارد و عرف جامعه شده و کمتر کسی را می توان یافت که
    آلوده نشده باشد! مردم ایران را در بلا تکلیفی قانونی قرار داده و از کمتر ین حقوق انسانی و شهروندی نیز محروم کرده ای.
    _ چند ماده از مواد قانون اساسی را عمل کردی و به سرانجام رساندی.؟(البته با وجود تو ،قانون اساسی معنی ندارد)
    آن چند ماده ای هم که عمل شده حافظ منافع شخص تو و هم پیاله های تو بوده . چند درصد از مردم از مفاد قانون اساسی مطلع می باشند ؟
    _ با فریب مردم و تراشیدن دشمن های فرضی (آمریکا و اسراییل) ،آنها را مسبب تمام مشکلات میدانی و به حکومت ////خود ادامه میدهی.
    _ آیا فقط چاپلوسان تو و رهروان تو حق آزادی و آسایش در این کشور را دارند.؟ تا کی این مردم باید بی عدالتی و بی قانونی را تحمل کنند؟
    _ آیا هر که با تو نیست دشمن توست ؟ آیا مردم تو را رهبر و ولی مطلق فقیه کردنند ؟ وجود تو دقیقا مصداق //// ؟
    _ آیا بودنت مفید حال مردم کشور است یا نبودنت ، کدامیک ؟ ////!
    البته که ازفردی مانند تو با آن ////// .
    _ چرا این انقلاب مردمی که هدفش آزادی و استقلال و جمهوری بود را به مردم واگذار نکردی و آنرا //// به دیکتاتوری ولایتی رساندی ؟
    _ آیا دیانت تو عین سیاست توست و دخالت دین در سیاست نتیجه اش اینهمه فساد و تباهی است ! . افتخارات تو اینست:
    بنیانگذار مکتب و روش حکومتی جدید و یگانه در دنیا با ترکیبی از فاشیسم ، تئو کراسی و مارکسیسم البته با نام آخوندیسم .
    معرف اندیشۀ دروغین و دیکتاتوری نوین در عرصۀ دین اسلام و مذهب تشیّع با نام ولایت مطلق فقیه .
    ارائه شخصیتی منتخب الله (////، ///و ////، بدعت گذار، سرکوبگر مخالفان و معترضان).
    جنایت و خیانت ، کینه توزی و قساوت ، ریا و ربا ، دزدی و چپاول و غارت اموال مردم با نام ولی فقیه و ولی امر مسلمین.
    رایج شدن بیداد گستری و ستمگری ، خفقان و سرکوب و تفتیش عقاید از نوع قرون وسطایی و به تفسیر خود ، ناب محمدی!.
    رکورد دار بوجود آوردن بیشترین فاصلۀ طبقاتی در طول تاریخ ایران و از بین برندۀ طبقۀ متوسط جامعه.
    _ ما و نسل ما نه کودکی ، نه نوجوانی و نه جوانی ، هیچکدام را نفهمید و این تو و امثال تو بودید که بر روح و کالبد ما بسان /// و مغولها تاختید و
    تمام عمر و هستی ما را به تاراج بردید. و امید ما به زندگی و آینده بهتر را نابود کردید.
    _ تو و این انقلاب ، پدرم را گرفتید ، برادرانم را گرفتید ، امید و جوانی مرا گرفتید . زندگی مرا نابود کردید و با شعارهای دروغین و تو خالی فریب دادید
    این درد مشترک من و بسیاری از مردم است. بسیاری از مردم ایران را داغدار کردید. ( هم موافق خود و هم مخالف خود را )
    _ آی رهبر! اگر مردی، و ذره ای از مردانگی در وجودت مانده ،از قدرت کناره گیری کن و تن به خواسته مردم بده .آنها خواستار تغییر اساسی هستند.
    _ هیچ اطرافیان و حامیانت را دیده ای، گروهی مزدور نادان و متحجّر از نوع طالبانی و گروهی هم چاپلوس و جیره خوار از نوع آخوند و نظامی و بازاری.
    _ بر کسی پوشیده نیست که تو /////!
    _ بدان و آگاه باش که نامت به نیکی برده نمیشود و از تو جز به /// و /// یاد نکنند. و اگر روز رستاخیزی باشد وای به حالت !
    _ تاریخ تکرار می شود و امید دارم که سرنوشت تو بسان رضا شاه نباشد و به سرنوشتی شبیه صدام حسین و قذافی دچار شوی.
    _ ای رهبر //// ، چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند . ظلم و ستم با هر نامی که باشد ظلم و ستم است و دوامی ندارد .
    _ این اتمام حجتی است با تو و همراهان فاسدت . کاش میشد من با تو روبرو می شدم تا از نزدیک میزان تنفر مرا حس میکردی!
    شکایت من بسیار است و //// ؟؟؟
    “/////”
    بس است این زندگی خفت بار حقم را می گیرم و یا می میرم – این آخرین کلام من است به حاکم ستمگر و فریب کار

    سخنی هم با حامیان رهبر و ولایت مطلق فقیه:
    هیچ تاریخ اسلام را خوانده اید و میدانید که نه پیامبر، نه امامان هیچکدام ولی مطلق فقیه نبودند که اگر بودند و یا ادعا میکردند، هیچکس در
    پیرامون آنها باقی نمیماند که برایش پیامبری و امامت کنند و آنها تنها می ماندند. خاک بر سر شما احمقان و ابلهان نادان که عربهای 1400 سال
    پیش از شما آزادتر بودند و فهم و درکشان از شما بیشتر بود . شما مایع ننگ ایرانیان هستید و نمونه روشنی از ////.

    امضا: فرزند ایران

     
  6. آقاى نوريزاد

    با سلام و احترام

    به نظر مى رسد نه همه، بلكه آن دسته از داستانها و حكايت هاى آمده از راه دور كه خاستگاه قوانين امروز و تأثير گذار بر زندگى مردم امروز هستند، بايد توسط پژوهشگران از گذشته هاى عتيق بيرون كشيده و در معرض ديد مردم گذارده شوند.
    خاستگاه قانونى كه مجوز موارد زير را صادر مى كند كجاست و چرا نبايد از گذشته هاى عتيق بيرون كشيده شود؟

    “عضو انجمن حمایت از حقوق کودکان از دو برابر شدن شمار ازدواج کودکان زیر ۱۰ سال در ایران در یک دوره زمانی سه ساله خبر داده و گفت که در سال ۸۹ «بیش از ۷۰۰ کودک زیر ۱۰ سال» در ایران ازدواج کرده‌اند.
    فرشید یزدانی در گفت‌و‌گویی با خبرگزاری مهر در عین حال افزود که آخرین سرشماری صورت گرفته در سال ۸۹ نشان می‌دهد که «۳۴۲ هزار کودک زیر ۱۸ سال» در ایران ازدواج کرده‌اند که در این میان «۴۲ هزار» کودک در زمان ازدواج «۱۰ تا ۱۴ سال» داشتند”

    هرگاه قانون بر اساس خرد و دانش انسان امروز و نه بر اساس داستانهاى گذشتگان نوشته شد، مى توان اين داستانها را به همان گذشته هاى عتيق سپرد.

     
  7. جناب آخوند مرتضی شما با رها در باره کتابهای انجیل و تورات گفته اید که این کتب تقلبی هستند .ولی تا به قرآن می رسید انرا وحی از طرف خدا میدانید.1.اگر این کتب تقلبی باشند که خود دلیلی بر بی قدرتی خدا و ضعف اش می باشد که نتوانسته حتی کلام خود را که برای هدایت نوع بشر بوده از دستبر انسانها حفظ کن و با اینکارش نوعی بی اعتمادی بخود بوجود آورده.
    2.از کجا معلوم است که قرآن هم بهمان سرنوشت دچار نشده ؟خدایی که قدرت حفاظت از کتب پیشن را نداشته با وجودی که خود انها را کتب خود خوانده ؟آیا حرف چنین خدایی قابل اعتماد است؟
    از نظر من تمام کتب به اصطلاح آسمانی نوشته انسانها هستند و همانطوریکه کتب قبل از قرآن در طی دوران مختلفی و بدست افراد و شاید گروهایی نوشته شده قرآن هم بهمان ترتیب بدست گروهای مختلف و در دوران مختلفی نوشته شده و هیچگونه وحی و نزول از آشمان دراین میان نیست.چون اسمانی وجود ندارد که چنین کتبی از آنجا پایین فرستاده شود.اصلا بالا و پایین معنی ندارد تا ما بگوییم از بالا آمده.شما نباید فراموش کنید که تمام این اسامی مثل آسمان و زمین و جهات مختلف مثل بالا و پایین و شرق و غرب …قراردادی و ساخته فکر و ذهن بشرند بنابراین بوجود آوردن چنین کتبی هم بسیار ساده است.بخصوص که این کتب در دورانی ساخته شده اند که علم و دانش بشری بسیار مبتدی بوده.
    . اما جناب نوریزاد گرامی! وقتی مشکل ما همین خرافات و داستانها است آیا بهتر نیست با آنها ریشه ای بر خورد کرده و تا بمردم نشان داده شود که چگونه ابلهانه با باورهای بی معنی و بی اساس زندگی ملیونها انسان با یک فتوا و با مراجعه به چنین خرافاتی بر باد می رود و هست و نیستشان نابود میگردد؟مگر همین شیوخ جنایتکاری را که شما بخوبی بمردم می شناسانید و پرده از جنایاتشان و پرده دریهایشان بر میدارد کاری بجز مراجعه به همین کتب و خرافات کرده اند؟

     
  8. طب‌الرضا را بخوانيد، مسعود نقره‌کار

    مسعود نقره‌کارطب‌الرضا يا رساله‌ی ذهبيه که برخی از پزشکان و کارشناسان حکومتی هياهو- همايش‌ها درباره‌اش برپا کرده‌اند و تدريس آن به‌عنوان مرجعِ طب سنتی و علمی به دانشگاه ها حقنه کرده‌اند فاقد ارزش طبی حتی در سطح طب سنتی‌ست .در اين رساله وزن خرافه و مهمل بيش از مطالب رونويسی شده از متون کهن طبی‌ست

    پيشگفتار
    پيشوايان و رهبران دين اسلام باور داشته و دارند که اسلام پاسخگوی همه ی پرسش ها و حّلال همه ی مسائل و مشگلات عالم و آدم است، و درکتاب آسمانیِ قران هرآنچه که بشربايد بداند و انجام بدهد، آنهم به نحو احسن وبدون اشکال و کم داشت، آورده شده است: “وَلَارَطْبٍ وَ لَا یَابِسٍ اِلّا فِی کِتَابٍ مُبينٍ… انعام ۵۹” (۱) و “و نزّلنا عليک الکتاب تبياناً لکلّ شیء- ما اين کتاب آسمانی را بر تو نازل کرديم که بيان همه چيز در آن است” و اينگونه است که در قران ازدانش فضا نوردی قرانی(۲) نجوم قرانی (۳) تا کوانتم شناسی قرانی و ساختمان سازی قرانی (۴)، و تا استکبار ستيزی قرانی و طب قرانی و… وجود دارد.
    ————————-

    لینک ادامه ی مطلب:
    http://news.gooya.com/politics/archives/2014/07/183324.php

     
  9. ريشه ها ١٤٥(قسمت١٤٤ ذيل پست قبلى )
    ٤٥-حاسيه اى بر حكمت فردوسى :ملت و مليت
    گفتار ريشه ها مركزى دارد كه حاشيه ها بنا نيست تا حد فراگذار از محيط داير ه اين گفتار از مركز دور گردند .ملت به مفهوم nation مفهومى كمابيش مدرن است كه ورود به تعريف هاى آن و وارسى تعريف ها به آهنگ رهيافت به تعريفى پذيرفتنى تر. گام نهادن در راهى ناهموار و پرسنگلاخ است .در عين حال در قسمت پيش وعده اى داده شد و به وعده وفا بايد كرد .در شاهنامه مسلما ملت به مفهوم امروزى نيامده و اساسا ملت معادلى نارسا براى nation است از واژه لاتينى natio به معناى زاده شده . ملت در فارسى قديم به معناى كيش و راه و مذهبى غالبا دينى بوده ؛نزديك به معناى امت . نام كتاب معروف شهرستانى الملل و النحل است . مله غالبا به مذاهب دينى و نحله به مكتب هاى فلسفى گفته شده ،در حالى كه در عصر جديد ملت ها در گذار از تعلق مشترك دينى قرون وسطى به تعلق ملى جديد ساخته مى شوند .اين ملت سازى البته در شرايطى ساخته مى شوند و امكان ساخته شدن پيدا مى كنند .نه اينكه اراده يك فرد براى ساخته شدنشان كافى بوده باشد .مارتين لوتر با دجال ناميدن پاپ ،با ابطال خطا ناپذيرى و معصوميت پاپ و از همه مهم تر با ترجمه كتاب مقدس به آلمانى فاخر و در عين حال همه فهم شايد حتى بدون آنكه خود خواسته باشد راه زايش دولت ملت مدرن را هموار كرد .اما كار فردوسى كه بسىى عظيم تر بود .او حماسه هاى ايرانى را در اوج عربى نويسى حكما به زبان پارسى زنده كرد . او با توان درخشان آفرينندگى خود اين حماسه را چنان بازسرود كه روح تعلق ايرانيان به ميهن مادرى خود را به جنبش در آورد .چرا لوترى كه هدف اصلى اش بازگشت به اصل مسيحيت و كتاب مقدس و ايمان شخصى همچون احساس شهادت به مصلوب بود .در ملت سازى كامياب تر بود .به دلايلى مربوط به وضعيت زمانه از جمله دستگاه چاپ .در فاصله ١٥١٧ تا ١٥٢٠ بيش از ٢٥٠٠٠٠ نسخه از سي رساله لوتر چاپ شد .تا زنده بود ترجمه او سيصد بار تجديد چاپ شد .لوتر در مدرسه اومانيستى درس خوانده بود اما يك مسيحى مؤمن و پرشور و شجاع و خستگى ناپذير بود و با انديشه هاى اومانيستى دوستش اراسموس سر سازگارى نداشت اما همين راهب آلمانى با بى اعتبار كردن مقام نايب خدايي پاپ سرورى كليسا بر شاهان را نيز بى اعتبار كرد .
    بنابراين يك عامل مهم تأسيس دولت هاى ملى چرخش و تغييرى در تعلق مشتركى بود كه اهالى يك سرزمين را به هم مى پيوندد : چرخش تعلق دينى به تعلق ملى .از آن پس بود كه تا همين امروز حقوقدان ها ،جامعه شناس ها ،قوم شناس ها ،انسان شناس ها و فيلسوفان سياسى هر يك به سهم خود كوشيده اند تعريفى از ملت بدست دهند . ملت البته مردمى هستند كه در كشورى واحد با هم مى زيند .اما در نظريه همه دعوا بر سر مبناى اين همزيستى است .اين مبناى پيوند دهنده چيست ؟زبان مشترك ؟ زيست اقتصادى مشترك ؟ فرهنگ و خلقيات و منش كلى مشترك ؟وابستگى مشترك به يك خاك يا حاكميت مشترك ؟ سرنوشت سياسي و جمعى مشترك ؟ مذهب مشترك ؟ خواست با هم بودن ؟. با هم بودن ناخواسته ؟ يكى از اين ها ؟بعض يا كل اين ها ؟ برخى از اين مبناها از جمله زبان و مذهب فورا مسئله ساز مى شوند .و جفايي به آنان كه زبان و مذهبى غير از زبان غالب هستند . حق انسانى از جمله حق داشتن مذهب و زبان خاص تابع اكثريت نيست .حق انسانى حق همه و هر كس است . تعلق مشتركى كه همه انسان هاى جهان را شامل مى شود نبايد به دست تعلق ملى سركوب شود چرا كه كرد و لر و بلوچ و تركمن و عرب هاى ايرانى و نيز سنى و مسيحى و بهايي و زرتشتى و كليمى و بيخدا و ندانم انگار همه هموطنان برابر با فارسى زبان و شيعه ها هستند و در حقوق شهروندى و انسانى و همه برخوردارى هاى ملى بايد با شيعه ها و فارسى زبان ها برابر باشند .اين قسمت را با تعريفى از ملت كه با حقوق بين الملل سازگارتر است به پايان مى برم تا در بخش بعدى مسئله تعلق به ميهن را پى گيرم كه امرى جدا از ناسيوناليسم به ويژه ناسيوناليسم نژاد پرستانه و برترى طلب و كهنه گراست .
    ملت باهمستانى است متلق به كشور مشترك ، تاريخ مشترك ، وجدان و تعلق روحى مشترك ،فرهنگ كلى مشترك ،و سرنوشت سياسى و اجتماعى مشترك .

     
    • كورس گرامى
      با عرض ادب ، در ذيل كامنت جنابعالى در پست “زندانيان بى دليل” در خصوص تغيراتى كه بعضا در مفاهيم دينى يا به قول جنابعالى در بن مايه هاى مذهبى ، ما در شاهنامه شاهد هستيم ، من به اختصار نظرم را عرض كردم ليكن انچه از قلم افتاد توضيح اين مطلب بود؛ ان اهتمامى كه ما در شاهنامه به منظور تطبيق اينگونه مفاهيم با معيارهاى انسانى ، شاهد هستيم الزاما به معناى نگاه مثبت فردوسى به قالب اديان با تكيه بر اين باور كه ، مى توان اديان را سمت و سويى هماهنگ با اهداف نيك انسانى داد ، نمى باشد و نمى توان ديدگاه كلى فردوسى به موضوع را ، از طرز مواجهه وى با مصاديق معدود ، دريافت كرد ، بلكه در كليت فردوسى، در داستانهاى اسفنديار و ضحاك رويكرد خود به اين موضوع را تبيين نموده ليكن در مصاديق موردى هر گاه چنين امكانى در تعديل اين مفاهيم و اموزه ها ، براى وى فراهم شده ، از ان نيز بهره برده است.
      همواره سربلند و افراشته باشيد.

       
      • درود بر ياور هميشگى در هم انديشى
        بله ،بى گمان همين سان است كه مى گوييد . گه گاه درونمايه سخن من سبب ساز برخى پندارهايي ناهمساز با آن درونمايه مى گردد كه گمان مى كنم از كوته دستى بيان خود من باشد . دريافت من اين نيست كه راوى شاهنامه از دين يا از دين خاصى دفاع مى كند .دريافت من با استناد به گزاره هايي كه فردوسى در دهان انوشيروان نهاده است اين است كه حكومت بايد نسبت به باورهاى مردمان خواه دينى خواه غير دينى روادار و اهل تساهل باشد و خود نيز مبلغ هيچ دينى نباشد.
        شاد و آزاد باشيد دوست خوب من

         
    • جناب کورس عزیز
      چطوره که این موضوع رو همینجا مستقیم از خوانندگان بپرسیم:
      آیا شما خواننده این وبسایت خودتان را ایرانی احساس می کنید؟ آری؟ خیر؟ دلیل:
      هر کس مایل است نظرش را ارایه کند.

       
  10. Jul 21st, 1:20am
    جناب نوریزاد لطفآ این جواب را برای آن عده از افرادی که شهامت شما را حمل بر چیز دیگر میدانند از طرف من قبول کنید:

    میگویند یک نفر مست و پاتیل در خیابان راه میرفت یکی از او سوال کرد که مگر نمی ترسی که اینچنین بی محابا مست کردی و به خیابان آمدی ؟ در جواب گفت من مجوز دارم. تمام اهل می و مشروب به دنبال او براه افتادند که ای به قربان وجودت به ما هم بگو که کجا مجوز مشروب خوری صادر میشود که ما هم بگیریم تا به مانند تو مست بیرون رویم؟
    در جواب گفت از باسنم مجوز گرفته ام که میتواند هفتاد ضربه شلاق را تحمل کند. حال شما دوستان گرامی که نوریزاد را به هزار جور اتهام میخواهید به حاکمیت بچسبانید , نوریزاد مجوز لازم را از خودش و خانواده اش گرفته و افراد بزدل نمیتوانند چنین مجوزی داشته باشند, پس دیگر سؤال بیمورد نکنید.

     
  11. سال 84 در تهران یک وانت گرفته بودم و یک مقدار جنس را از جائی در تهران به جائی دیگر منتقل می کردم. حال و هوای انتخابات بود. و بحث هاشمی و احمدی نژاد و کروبی بود. با راننده وانت که آذری زبان بود سر صحبت را باز کردم. گفتم به کی رای میدی ؟ گفت به رفسنجانی. گفتم چرا؟ گفت رفسنجانی سیر است و اگر بیاید می خواهد کاری بکند ولی احمدی نژاد اگر رئیس جمهور بشود تا بخواهد سیر بشود پدر مملکت را در می آورد.

    باورتان می شود که این استدلال ساده چقدر عمیق است در حالیکه در ابتدا بیشتر به یک جک شبیه است.

     
  12. درود به جناب دانشجو و مرتضای گرامی
    من واقعا از خواندن هر دو متن لذت بردم و به هر دو هم امتیاز عالی دادم. جناب دانشجو با نوشته شان به شدت انسان را به تحقیق و تفحص وا می دارد و این بسیار حائز اهمیت است. پاسخ جناب مرتضی هم بدور از عصبیت و معقول بود، همان جدال احسن به قول خودشان. چنین گفت و گوهایی است که باعث گسترش آگاهی می شود. مسئله ازدواج با کودک همانطور که قبلا هم گفته شد تبعات بسیار مخربی برای دختران دارد و باید در جوامع اسلامی بیشتر در این زمینه تحقیق شود چون متاسفانه این قانون شرم آور هنوز پابرجا است. نکته جالبی که جناب دانشجو اشاره کرده است را مورد تاکید قرار می دهم: مدعیان دیانت آیا حاضرند دختر خود را حتی با شرط بلوغ در سن 9 سالگی به عقد ازدواج درآورند؟ اگر پاسخ به این سوال مثبت است لطفا نمونه بیاورید. و اگر پاسخ منفی است پس همان است که دانشجو می گوید، این قانون شرم آور تنها برای لذت جویی بیماران روانی است که لباس دین بر تن کرده اند.

     
    • و اگر تقاضا دارید ما با عینک سه بعدی عصر حاضر به موضوعات زمان پیامبران ننگریم، شما هم عنایت بفمایید و با چشمان نابینای عصر پیامبران به موضوعات زمانه ننگرید لطفا. زیرا چنین نگرشی راهی جز به طالبان و داعش نخواهد برد.

       
  13. سلام بعلاوه گفته هایتان ؟ اگر شاه غرور یرش نمیداشت با ملت عاقلانه رفتار میکرد شاید انقلایی نمیشد ؟ویا حداقل آقای رفستجاتی آن جمله مبهم ؟! البته بیشتر !غلط !؟ را از آقای خمینی نقل نمیکرد؟ در مجلس باصطلاح خبرگان؟!(نظر آقای خمینی را درباره صلاحیت رهبری آقای خامنه‌ای) ومملکت را به آدم!یا شورای! با شعوری تحویل میدادند امروز وضع منطقه وبخصوص کشورمان قطعا به این فلاکت بدبختی نبود ؟

    اف

     
  14. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ ‘ ﺳﻼﻡ ‘ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺳﻼﻡ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﻋﺰﻳﺰاﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﺎﻳﺖ ﺑﻪ ﻧﺤﻮﻱ ﻳﺎﺭﻱ ﻣﻴﺮﺳﺎﻧﻨﺪ
    ﺩﺭﻭﺩ و ﺳﻼﻡ ﺑﺮ ﻣﻬﺪﻱ ﺧﺰﻋﻠﻲ ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺣﺎﻛﻤﻴﻴﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺭا ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ و ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭا ﺑﻪ ﺧﺪا ﺳﭙﺮﺩﻩااﻧﺪ و ﺑﻪ اﻭ ﺗﻮﻛﻞ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ .اﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻥ اﺧﻼﻕ ﺧﺎﺹ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺩاﺭﺩ و ﺗﺎ ﻣﻠﺘﻲ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺩﺭﺟﻪ اﺯ ﺷﻌﻮﺭ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺎﺭﻳﺨﺶ ﺭا ﺗﻜﺮاﺭ ﻛﻨﺪ
    ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺧﻼﻕ ﺭا ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩ ﻣﺬاﻫﺐ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ’ ﺩﻳﻨﻲ ﻛﻪ اﺧﻼﻗﻲ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻣﻘﺒﻮﻟﻴﺖ ﻋﺎﻡ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﻳﺎﻓﺖ ‘ اﻳﻦ ‘ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ ﻛﻪ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ اﺯ ﭘﻴﺶ ‘ ﭘﻴﺶﻓﺮﺿﻬﺎﻱ اﺧﻼﻗﻲ ﺭا ﻣﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻪاﻧﺪ و ﺭﻋﺎﻳﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺟﻤﻌﻲ ﻣﻔﻴﺪ و ﻳﺎ ﻻﺯﻡ ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻪاﻧﺪ ‘ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﺮاﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺟﻤﻌﻲ ﺑﻪ ﺣﺪاﻗﻠﻲ اﺯ اﺧﻼﻕ ﻧﻴﺎﺯﻣﻨﺪﻧﺪ ” ﺣﺪاﻗﻠﻲ ﻛﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺟﻤﻌﻲ ﻣﻴﺴﺮ ﻧﻤﻴﺒﺎﺷﺪ ‘ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﻱ ﻣﺮﺩﻡ ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﻨﻲ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻩ و اﺻﻮﻝ اﺧﻼﻗﻲ ﺁﻥ ﺩﻳﻦ ﺭا ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻛﺮﺩﻩ ‘ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻴﺰﻱ اﺯ اﺧﻼﻕ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺴﺘﻪاﻧﺪ و اﻳﻦ اﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭي ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ ﺁﻧﺎﻥ ﺭا ﺑﻪ ﭼﻨﻴﻦ اﻣﺮﻱ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﻴﻜﺮﺩﻩ
    ﭘﻴﺎﻣﺒﺮاﻥ ﻣﺨﺘﺮﻉ اﺧﻼﻕ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ‘ ﺑﻠﻜﻪ ﺗﻜﻤﻴﻞ ﻛﻨﻨﺪﻩي ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻩ ‘ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﻌﻪ ﺟﻮاﻣﻊ ﺑﺪﻭﻱ اﺯ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ﺑﻪ ﻗﺒﻴﻠﻪ و ﺳﭙﺲ ﻃﺎﻳﻔﻪ و ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺭﻭاﺑﻂﻪ ﺑﻴﻦ ﺁﻧﻬﺎ ‘ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ اﺧﻼﻗﻲ ﺟﺎﻣﻊ و ﺟﻮاﺑﮕﻮ ‘ ﺭاﻩ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﻇﻬﻮﺭ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮاﻥ ﻫﻤﻮاﺭ ﻛﺮﺩﻩ ‘ ﻫﻴﭻ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﻱ ﺗﺼﻮﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺜﺮﺕ و ﺗﻨﻮﻋﻲ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﻧﻮﻉ ﺑﺸﺮ ﺭا ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻩ و ﺑﻠﻂﺒﻊ ‘ﭘﺎﺳﺨﮕﻮﻱ ﺳﻮاﻻﺕ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺸﺮ ﻧﺒﻮﺩﻩ ‘ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﻳﺪ اﺫﻋﺎﻥ ﺩاﺷﺖ ﻛﻪ اﺻﻮﻝ ﻗﻮاﻧﻴﻦ اﺧﻼﻗﻲ ﻛﻪ ﺗﺪاﻭﻡ و ﻗﻮاﻡ ﺟﻮاﻣﻊ ﺑﺸﺮﻱ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻌﻐﻴﺮﻧﺪ ‘ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ‘ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ﺭﻭﺯﻱ ﻇﻠﻢ و ﺳﺘﻢ و ﺩﺭﻭﻍ و ﺑﻲﻋﺪاﻟﺘﻲ ﻓﻀﻴﻠﺖ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺁﻳﺪ ‘ﭼﺮا ﻛﻪ اﻳﻦ ﺭﺫاﻳﻞ اﺧﻼﻗﻲ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺟﻤﻌﻲ ﺭا ﻧﺎﻣﻤﻜﻦ ﻣﻴﻜﻨﺪ .ﺑﺮﺩﻩﺩاﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺟﻮاﻣﻊ ﺑﺸﺮﻱ اﻣﺮﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺭاﻳﺞ ﺑﻮﺩﻩ ‘اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻤﻞ ﻣﻨﻔﻮﺭﻳﺴﺖ ‘و ﺑﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﻗﺮﺁﻥ ﺑﻪ ﻧﺤﻮﻱ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺻﺤﻪ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ‘ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﻛﺸﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﺎ اﻳﺮاﻥ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﻋﺘﻴﻘﻪﻫﺎﻱ ﭼﻮﻥ ﺟﻨﺘﻲ و ﻳﺰﺩﻱ و ﻣﺼﺒﺎﺡ ,اﺣﺪﻱ ﺟﺮاﺕ ﺩﻓﺎﻉ اﺯ ﺁﻥ ﺭا ﻧﺪاﺭﺩ ‘ و ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺑﻪ ﺟﻮاﺏ ﻣﻂﻬﺮﻱ اﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻔﺖ ‘ﺑﺮﺩﻩﺩاﺭﻱ ﺑﻪ اﺳﻼﻡ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﺷﺪ.
    ﺁﻳﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻥ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﺴﺎﻁ ﺑﺮﺩﻩﺩاﺭﻱ ﺭا ﺑﻪ ﺭاﻩ اﻧﺪاﺧﺖ و ﺑﻪ ﺻﺮﻑ اﻳﻨﻜﻪ’ ﻗﺮﺁﻥ ﺁﻥ ﺭا ﻣﻨﻊ ﻧﻜﺮﺩﻩ’ ﺁﻥ ﺭا اﺧﻼﻗﻲ ﺩاﻧﺴﺖ ‘ اﺻﻼ ﺷﻤﺎ ﻓﺮﺽ ﻛﻨﻴﺪ ﺣﺎﺝ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻣﺎ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ اﺯ اﻣﺮﻭﺯ ﺧﺪاﻱ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺁﻳﺎ اﻭ اﺯ ﻓﺮﺩاﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻴﻜﻨﺪ و ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻦ و ﻇﻠﻢ ﻛﺮﺩﻥ ﺭا ﻣﺠﺎﺯ ﻣﻴﺸﻤﺎﺭﺩ ‘و ﻓﺮﺯﻧﺪاﻧﺶ ﺭا ﻫﻢ اﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﺁﻳﺎ ﺧﺪاﻧﺎﺑﺎﻭﺭاﻥ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪاﻱ اﺯ ﻫﻢ ﻣﻴﭙﺎﺷﺪ ‘ ﭼﺮا ‘ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻢ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ و اﮔﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﺭا ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﺑﻪ ﺁﻥ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﻠﺰﻡ ﺑﻪ ﺭﻋﺎﻳﺖ اﺧﻼﻕ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘
    ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺷﺮﻳﻌﺖ اﺳﻼﻣﻲ ﺭا ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺭﻭﺵ ﺑﺮاﻱ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ اﺧﻼﻕ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩاﺷﺘﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻗﻮاﻧﻴﻨﻲ ‘ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﭘﺲ اﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ اﺳﻼﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ اﻣﺮﻭﺯ ‘ ﺗﺎ ﺧﺮ ﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﻣﻨﺠﻼﺏ ﻧﻔﺎﻕ و ﺩﺭﻭﻍ و ﺟﻬﻞ و ﺗﻀﻮﻳﺮ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻧﺪ ” ﭘﺲ ﭼﺮا ﭘﻴﺮﻭاﻥ ﺩﻳﮕﺮ اﺩﻳﺎﻥ و ﻳﺎ ﻣﻠﻴﻮﻧﻬﺎ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﺭا ﭘﺎﻙ اﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭﻱ ﻧﻬﺎﺩﻩاﻧﺪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺩ اﺩاﻣﻪ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ و ﺩﺭ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻧﻤﺎﺯ و ﺭﻭﺯﻩاﻱ ﺩاﺭﻧﺪ و اﺷﻜﻲ ﻫﻢ ﺑﺮاﻱ اﻣﺎﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﻣﻴﺮﻳﺰﻧﺪ اﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺩﺭﻭﻍ و ﻧﻔﺎﻕ و ﺟﻬﻞ و ﺗﻀﻮﻳﺮ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ‘ ﻭاﻗﻌﺎ اﺯ ﻛﺠﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻛﻼﻩ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻗﺎﺿﻲ ﻛﻨﺪ و ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻛﺎﺭﻧﺎﻣﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻴﻨﺪﻳﺸﺪ ‘ﻭاﻗﻌﺎ ﻣﺸﻜﻞ ﻛﺠﺎﺳﺖ ‘ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﮕﺎﻥ اﺳﻼﻣﻲ ‘ﻋﻠﻢ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﺪﻳﻮﻥ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻜﺘﺒﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻫﺶ ﺭﺷﺪ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ” ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻨﺪ ‘ و ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﺳﺨﻦ ﺑﻜﺮﻱ ﺑﻪ ﻓﻜﺮﺷﺎﻥ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻩ ‘ ﺁﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺩﻳﻨﻲ ﻭﻗﻒ ﻣﻴﻜﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ ‘ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮاﻥ ﺑﻪ ﺟﺮاﺕ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺎ اﻣﺮﻭﺯ اﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﻣﻴﺸﻨﻮﻳﻢ “ﺩﺭ اﺻﻞ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺣﻜﻴﻤﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻭﻗﻒ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﺩﻳﻨﻲ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ و ﻫﻢ ﺻﻮاﺑﺶ ﺭا ﺑﺮﺩﻩاﻧﺪ “و ﻫﻢ ﺟﻠﻮﻱ ﻏﺮﻭﺭ ﺳﺮﻛﺶ ﺧﻮﺩ ﺭا ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ‘ﺑﻪ اﺻﻂﻼﺡ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﻧﻔﺴﻲ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﺻﺪﻫﺎ ﻫﺰاﺭ ﺭﻭاﻳﺖ و ﺣﺪﻳﺚ ﺟﻌﻞ ﺷﺪﻩ ‘ ﻫﻨﻮﺯ ﺟﺮاﺕ ﭘﺎﻻﻳﺶ ﺁﻥ ﺭا ﻧﺪاﺭﻧﺪ ‘ و ﻓﺘﻮاﻳﻲ ﻗﻂﻌﻲ ﺩﺭ ﺭﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺻﺎﺩﺭ ﻧﻜﺮﺩﻩاﻧﺪ
    ﺣﺎﺝ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻋﺰﻳﺰ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ اﻳﺮاﻧﻲ ﻫﺴﺘﻲ و اﺯ اﻳﻦ ﻣﻬﻤﺘﺮ اﻧﺴﺎﻧﻲ ‘ ﻋﺪﻩاﻱ اﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺎﺳﺎﻥ ‘ﻫﻤﻜﻴﺸﺎﻥ ‘ﻫﻤﺼﻨﻔﺎﻥ ﺷﻤﺎ ‘ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻠﺘﻲ ﺭا’ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﻣﻘﺪﺱ ﻣﻴﺪاﻧﻲ(ﺧﺪا ‘ ﻗﺮﺁﻥ ‘ﺣﻀﺮﺕ ﻣﺤﻤﺪ ‘ اﻣﺎﻡ ﻋﻠﻲ) ﺗﺒﺎﻩ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ “ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ اﺫﻋﺎﻥ ﺩاﺭﻱ ” ﺣﺎﻝ ﺳﻮاﻝ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﺎﻳﺖ ‘ﺭﻭﺡ ﻋﺰﻳﺰﺕ (اﺯ ﮔﻔﺘﺎﺭ اﻳﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎﻱ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﻴﺸﺎﻥ ﺗﺒﺎﻩ ﮔﺸﺘﻪ) ‘ﻣﻜﺪﺭ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘و اﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺩاﻋﺸﻴﺎﻥ” ﻧﻪ “ﺑﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﺘﺤﺠﺮﻳﻦ ﺩﺭ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﻫﺰاﺭاﻥ ﻫﺰاﺭ ﺑﺎﺭ اﺯ اﻳﻦ ﻣﻘﺎﻟﻪﻫﺎﻱ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﺎﻳﺖ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻨﺪ ﺯﻫﺮﺁﮔﻴﻨﺘﺮ اﺳﺖ ‘
    ﻣﻦ ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺗﺸﺮﻫﺎﻱ ﻣﻮاﺩﺑﺎﻧﻪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﺎﻳﺖ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺧﺎﻃﺮﻳﺪ ‘ ﺑﺎ ﻓﺠﺎﻳﻌﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ اﺳﻼﻡ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻲﺁﻳﻴﺪ .ﺁﻗﺎ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻋﺰﻳﺰ ﮔﺎﻫﻲ اﻭﻗﺎﺕ ﺣﻴﻦ ﺧﻮاﻧﺪﻥ ﻛﺎﻣﻨﺘﻬﺎﻱ ﺷﻤﺎ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺷﻤﺎ اﺯ ﻋﻆﻤﺖ ﻇﻠﻤﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻴﺨﺒﺮﻳﺪ ‘ﺩﺭ ﺭاﺑﻂﻪ ﺑﺎ ﻣﺴﺎﻳﻞ ﺟﺎﺭﻱ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﻳﺪ و ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻜﺴﻠﻌﻤﻠﻲ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﻤﻴﺪﻫﻴﺪ ” ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﻴﺖﻫﺎﻱ ﺩاﺭﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ اﺯ ﺁﻥ ﺑﻴﺨﺒﺮﻳﻢ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺭا ﻃﺎﻗﺖ ﺁﻥ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ اﻳﻦ ﺳﺎﻳﺖ ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩﻱ ﺑﺎ اﻓﻜﺎﺭ ﻣﻦ ﺁﺷﻨﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ﺩﻳﺪﻡ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﻩ ﻓﻂﺮﻱ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻳﻦ ﺑﻌﻀﻲ از ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻂﺎﻟﺒﻲ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ‘ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺰﺩﻙ ﻋﺰﻳﺰ ‘ اﻳﺸﺎﻥ ﻋﻠﻨﺎ ﻣﺮا ﺑﻪ ﺗﺮﻙ ﻣﻮاﺿﻊ و ﺗﺮﻙ ﺯﻧﺠﻴﺮﻫﺎﻱ ﺧﺪا ﭘﺮﺳﺘﻲ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ‘ و ﺿﻤﺎﻧﺘﻲ ﻫﻢ ﺑﺎﺑﺖ ﺁﺯاﺩﻱ ﺑﻨﺪﻩ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ‘ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻗﺴﻢ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺧﻮاﻧﺪﻥ اﻳﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ” ﻟﻌﻨﺘﻲ ﻧﺜﺎﺭ ﺑﺎﻋﺚ و ﺑﺎﻧﻴﺎﻥ اﻳﻦ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺩﺩﻣﻨﺶ ﻛﺮﺩﻡ ‘ و ﺑﺎ ﺧﻮﺩ اﻧﺪﻳﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ اﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎ اﺩﺏ ﻣﺎ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺗﺮﺩﻳﺪﻱ ﺩﺭ اﺩﺏ و ﻓﻬﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺪاﺭﻡ ﭼﻨﻴﻦ ﻗﻠﻢ ﻣﻴﺰﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺯﺩﻧﺪ ‘ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻋﺮﻳﺰ ‘ﺯﺧﻤﻬﺎ ﻣﺎ اﻳﺮاﻧﻴﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻱ ﻋﻤﻴﻘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﮔﻠﻲ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺷﻤﺎ ﭘﺮﺗﺎﭖ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﺷﺎﻳﺪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻣﺴﺎﻳﻞ ﻋﻘﻴﺪﺗﻲ ﻧﺎﺯﻙ ﻧﺎﺭﻧﺠﻲ ﺷﺪﻩاﻳﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺰﻳﺰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﻖ ﺑﺪﻩ ﻛﻪ اﺯ ﻋﻜﺴﻠﻌﻤﻞ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻋﺠﺐ ﺑﺎﺷﻢ ” ﺷﻤﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺮﺩﻩاﻳﺪ و ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩاﺭﻳﺪ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﻬﺎ ﻣﻲﺁﻣﺪﻧﺪ و ﻓﻴﻠﻤﻬﺎﻱ ﺳﻜﺴﻲ ﺩﺭ ﺳﻴﻨﻤﺎﻫﺎ اﻣﺮ ﻧﺎﺩﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﺩﺭ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺳﺎﻝ ﺟﻤﻴﻠﻪ ﺭﻗﺎﺻﻪ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﻲ ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪ ‘و اﮔﺮ ﺣﺘﻲ ﻛﺴﻲ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺳﺎﺕ ﻛﺴﻲ ﺗﻮﻫﻴﻦ ﻫﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﺷﺎﻳﺪ ﺟﺮﻡ ﻗﻀﺎﻳﻲ ﻧﺪاﺷﺖ ” ﺧﻮﻥ ﻫﻴﭻ ﺁﺧﻮﻧﺪﻱ ﻫﻢ ﺁﻧﻂﻮﺭ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﻧﻤﻲﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﻗﻴﺎﻡ ﻛﻨﺪ ‘ﺑﻪ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺯﻧﺪ و ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﻭا اﺳﻼﻣﺎ ” ﺗﺎ ﺟﺎﻱ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻂﻠﻌﻢ ‘ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﭼﻨﮕﻴﺰ ﻫﻢ ﻛﻪ ﻗﺮﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺩﺭ اﺻﻂﺒﻞ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺗﺮﻙ اﺳﺐ ﺑﺮ ﺯﻳﺮ ﭘﺎ ﻣﻴﻨﻬﺎﺩﻧﺪ ‘ اﻳﻦ ﺭﮒ ﻣﺘﻮﺭﻡ اﻫﻞ ﻳﻘﻴﻦ ﻛﻤﻜﻲ ﻧﻜﺮﺩ “ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺪﺗﻲ ﺑﻌﺪ اﺯ اﻧﻘﻼﺏ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭼﻤﺎﻕ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﻲ اﺯ ﺭاﻩ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ و ﻧﺸﺎﻥ ﺩاﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺯﻭﺩ ﺩﻣﺎﻱ ﺣﺮاﺭﺕ ﻣﺎ اﻳﺮاﻧﻴﻴﺎﻥ ﺗﻌﻘﻴﺮ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩاﺭﻡ ﺳﻲ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺷﺎﻫﺪ ﺑﺤﺚ و ﺟﺪﻝ ﺑﻴﻦ ﺩﻭ ﻛﺲ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﻣﻮﻣﻦ و ﺁﻥ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺖ ﺑﻮﺩ ‘ ﻣﻮﻣﻦ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺭﮔﻬﺎﻱ ﻭﺭﻡ ﻛﺮﺩﻩ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻴﺰﺩ ‘ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ اﺳﻼﻡ ﺭا ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪاﺭﻱ ‘ اﻳﻦ ﻳﻚ ﻣﻌﻨﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﻤﻴﺪﻫﺪ ‘ و ﺁﻥ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﻣﺎ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮﻳﻲ ﺑﻴﺶ ﻧﺒﻮﺩﻩ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ اﮔﺮ ﺣﺮﻑ اﻭ ﺣﺮﻑ ﺧﺪاﺳﺖ ﺗﻮ ﻏﻠﻄ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﻛﻪ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭ ﻧﻤﻴﺮﻭﻱ ‘ﻛﺴﻲ ﻫﻢ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﻮﻫﻴﻨﻲ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻛﻨﺪ ‘ ﺗﻜﻠﻴﻔﺶ ﺩﺭ ﺩﻳﻦ ﻣﺎ ﺭﻭﺷﻦ اﺳﺖ ‘ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻫﻢ ﺩﺭ ﺧﻂﺮ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺣﺎﺝ و ﻭاﺝ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﻳﺪ ‘ اﻳﻨﻬﺎ ﺑﺮاﻱ اﻫﻞ ﺧﺮﺩ ﻧﺸﺎﻧﻪﻫﺎﻱ ﻭاﺿﺤﻲ اﺯ اﻓﺮاﻁ و ﺗﻔﺮﻳﻄ اﺳﺖ ‘ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺎ ﺷﺪﻳﺪا ﮔﺮﻓﺘﺎﺭش ﻫﺴﺘﻴﻢ ” ﻧﻘﺶ ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﻴﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻗﻴﻢ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻪ و ﻣﻴﺪاﻧﺪ ‘ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﻴﭻ ﺗﺮﻓﻨﺪﻱ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﺪ اﺯ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭ ﺁﻥ ﺷﺎﻧﻪ ﺧﺎﻟﻲ ﻛﻨﺪ
    ﭼﮕﻮﻧﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺭاﺑﻂﻪ ﺑﺎ اﻳﻦ ﻣﺘﺤﺠﺮﻳﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﭘﺮﺳﺖ ﻛﺎﻣﻨﺘﻲ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭ ﻧﻤﻴﮕﺬاﺭﻱ “ﺑﺎ اﻳﻦ ﺷﺮاﻳﻂﻲ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﻋﺪﻩاﻱ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ﻛﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺗﺒﻠﻴﻎ ﺁﻥ ﺭا ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﻋﻴﻦ ﻇﻼﻟﺖ اﺳﺖ ” و ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﻮﻇﻒ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻨﮕﺮﻱ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ’ ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪا اﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩاﺭﻡ و ﺁﻧﺮا ﭘﺸﺘﻮاﻧﻪ ﻣﺤﻜﻤﻲ ﺑﺮاﻱ اﻧﺴﺎﻥ ﻣﻴﺪاﻧﻢ ‘و ﺩﻻﻳﻞ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺩاﺭﻡ ‘ ( ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﺪ اﺯ ﺗﺮﺱ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺒﺎﺩا ﺁﺑﻲ ﺑﻪ ﺟﻮﻱ ﺣﺮاﻣﻴﻴﺎﻥ ﺑﺮﻳﺰﻡ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺘﺎﻁ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻢ) ‘ ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻢ ﺑﭙﺬﻳﺮﻳﻢ ﻛﻪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻧﺪ و ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺭﻋﺎﻳﺖ ﻗﻮاﻧﻴﻦ اﺧﻼﻗﻲ ﻣﻠﺰﻡ ﻧﺪاﻧﻨﺪ
    ﻣﺜﻞ اﻳﻨﻜﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﺤﺚ ﺑﺤﺚ ﻟﻐﺎﺕ اﺳﺖ ‘اﻳﻨﻜﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﺪا ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻳﺪ ﻳﺎ ﺯﻧﺪﮔﻲ ‘ﻣﺜﻞ (ﭼﻪ ﻋﻠﻲ ﺧﻮاﺟﻪ و ﭼﻪ ﺧﻮاﺟﻪ ﻋﻠﻲ)ﻣﻴﻤﺎﻧﺪ
    اﺭﻳﻚ ﻓﺮﻭﻡ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ اﺻﻼ ﺑﺤﺚ ﺑﺮ ﺳﺮ اﻳﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺁﻳﺎ ﻣﻦ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ و ﻳﺎ ﻧﻴﺴﺘﻢ “ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺤﺚ ﻓﻘﻄ ﺑﺮ ﺳﺮ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ ‘ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺧﺪا اﻧﺴﺎﻥ ﺭا ﺑﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺧﻠﻖ ﻛﺮﺩ ‘اﻧﺴﺎﻥ ﻫﻢ ﺧﺪا ﺭا ﺑﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺧﻠﻖ ﻛﺮﺩ ‘ و ﺟﻨﮓ ﺧﺪاﻳﺎﻥ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﺧﺪاﻱ ﻣﻮﺳﻲ ﺧﺪاﻱ ﺷﻌﺒﺎﻥ ﺧﺪاﻱ ﻣﺰﺩﻙ ﺧﺪاﻱ ﻣﺮﺗﻀﻲ ‘ ﺑﻪ اﻧﺪاﺯﻩ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺭﻭﻱ اﻳﻦ ﺯﻣﻴﻦ ﻣﺎ ﺧﺪا ﺩاﺭﻳﻢ ‘ﺑﻬﺘﺮ ﺑﮕﻮﻳﻢ ‘ﺗﺼﻮرﻱ اﺯ ﺧﺪا ﺩاﺭﻳﻢ ‘اﻳﻦ ﺩﺭﺳﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﺮﻕ ﻣﻴﺰ ﻳﻚ ﻓﻴﺰﻳﻜﺪاﻥ ﺑﺎ ﻣﻴﺰ ﻳﻚ ﻧﺠﺎﺭ اﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺗﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ اﺳﺖ ‘ﻓﻴﺰﻳﻜﺪاﻥ ﻣﻴﺰ ﺭا اﻧﺒﻮﻫﻲ اﺯ اﺗﻤﻬﺎ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪﻫﺎﻱ ﻧﺠﻮﻣﻲ ﻣﻴﺒﻴﻨﺪ و ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻴﺰ ﺑﺮاﻱ ﻧﺠﺎﺭ ﻣﺎﺩﻩاﻱ ﺳﻔﺖ و ﺳﺨﺖ ﺑﺎ ﻗﺎﺑﻠﻴﻴﺘﻬﺎﻱ ﺑﻴﻨﻆﻴﺮ ﺑﺮاﻱ ﺧﻠﻖ ﻫﻨﺮﻫﺎﻳﺶ اﺳﺖ ‘و اﻳﻦ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﺮاﻱ ﺗﺪاﻭﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻻﺯﻡ اﺳﺖ ‘ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﻋﻠﻢ و ﺗﺠﺮﺑﻴﺎﺕ و اﻧﺤﺮاﻓﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺩاﺷﺘﻪ ﺧﺪاﻳﻲ ﺭا ﻣﺘﺼﻮﺭ ﺷﺪﻩ و ﺣﺎﻝ ‘ﺟﻨﮓ ‘ﺟﻨﮓ ﺧﺪاﻳﺎﻥ اﺳﺖ ‘ اﻳﻦ ﺟﻨﮓ ﺷﺎﻳﺪ ﻻﺯﻣﻪ ﺗﻜﺎﻣﻞ ﺑﺎﺷﺪ ‘ﻭﻟﻲ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ‘ و ﻗﺎﻋﺪﻩ ﺁﻥ اﺧﻼﻕ اﺳﺖ ” ﺑﻨﺎ ﺑﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺪ اﺻﻮﻝ و ﻗﻮاﻧﻴﻦ اﺧﻼﻗﻲ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﻣﻨﺸﺎ ﺩﻳﻨﻲ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺮﻋﻜﺲ اﻳﻦ ﺩﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺸﺮﻭﻋﻴﺘﺶ ﺭا اﺯ اﺧﻼﻕ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ و ﻋﺮﺿﻪ و ﺗﻘﺎﺿﺎﻱ اﻳﻦ ﻛﺎﻻ ‘ﻗﺒﻞ اﺯ ﭘﻴﺪاﻳﺶ ﻣﺬاﻫﺐ ﻫﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺷﺘﻪ و ﻓﻘﻄ ﺯﻣﺎﻧﺖ اﺟﺮاﻳﻲ ﺁﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻘﻂﻊ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮاﻥ ﺑﻪ ﻋﻬﺪﻩ ﻣﺬﻫﺐ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ‘ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭا ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭﻧﺪ و ﻃﺎﻟﺐ اﺩاﻣﻪ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ﻧﻴﺎﺯﻱ ﺑﻪ ﺗﺮﺱ از ﺟﻬﻨﻢ و ﺗﺸﻮﻳﻖ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ و ﻧﻔﺲ ﻗﻮاﻧﻴﻦ اﺧﻼﻗﻲ ﺭا “اﺯ ﺁﻥ ﺟﻬﺖ ﻛﻪ ﺗﺪاﻭﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭ ﺁﻥ اﺳﺖ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ” ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ‘ ﻛﻪ ﻭاﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ‘ ﻭﻟﻲ اﻳﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻨﺪ اﺯ ﺗﺮﺱ ﺟﻬﻨﻢ و اﻣﻴﺪ ﺑﻪ ﺣﻮﺭﻳﺎﻥ ﺑﻬﺸﺘﻲ و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﺎ ﭼﻤﺎﻕ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﺑﻪ ﺭﻋﺎﻳﺖ ﻣﻮاﺯﻳﻦ اﺧﻼﻗﻲ ﺷﻮﻧﺪ “اﻳﻨﻜﻪ ﻋﺪﻩاﻱ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﺷﻘﻮﻝﻗﻤﺮ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ و ﺯﻧﺪﮔﻲ اﺧﻼﻗﻲ ﺭا ﭘﺴﻨﺪﺩﻳﺪﻩﺗﺮ ﻳﺎﻓﺘﻪاﻧﺪ ‘ﺑﻪ اﻳﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻤﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺪﺭ و ﻣﺎﺩﺭاﻥ ﺩﺭﺱ ﺧﻮاﻧﺪﻥ و ﻛﺴﺐ ﻋﻠﻢ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﻓﺮﺯاﻧﺪاﻧﺸﺎﻥ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ و ﺗﻤﺎﻡ ﻫﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﮕﻴﺮﻧﺪ ﺗﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﻛﺘﺮﻱ’ ﻣﻬﻨﺪﺳﻲ ‘ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺩﻫﻨﺪ’ و ﻫﻢ ﺧﻮﺩ ﺳﺮﻓﺮاﺯ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﻫﻢ ﻓﺮﺯﻧﺪاﻧﺸﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻬﺘﺮﻱ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ‘اﻣﺎ و ﻫﺰاﺭ اﻣﺎ ﻛﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﺎﺩﮔﻲﻫﺎ ﻧﻴﺴﺖ ‘اﺯ ﻫﺰاﺭاﻥ اﻧﺪﻛﻨﺪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﺵ ﻣﻨﺎﺳﺒﻲ ﺑﺮاﻱ اﻳﻦ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺩﺭ ﭼﻨﺘﻪ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﺑﻪ ﭼﻮﺏ و ﻟﮕﺪ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪاﻧﻲ ﻋﻘﺪﻩاﻱ و ﻣﻌﻴﻮﺏ ﺗﺤﻮﻳﻞ اﺟﺘﻤﺎﻉ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ‘ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺷﻲ ﻛﻪ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺩﺭ ﻣﻜﺘﺐﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﺒﺮﺩ و اﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﺷﺪﻩ ‘ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ اﻳﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻧﻘﺶ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ اﺟﺘﻤﺎﻉ ﻗﺎﻳﻞ اﺳﺖ و ﺑﺎ اﻳﻦ ﺭﻭﺷﻬﺎ ﻣﻠﺘﻲ ﺭا ﺑﻪ ﻣﺮﺯ ﺟﻨﻮﻥ ﻛﺸﺎﻧﺪﻩ ‘ ﻟﻌﻨﺖ ﺧﺪا ﺑﺮ ﺗﻚ ﺗﻜﺘﺎﻥ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺭا ﺩﺭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﺎﻫﻼﻥ ﻋﺮﺏ ﻫﺰاﺭﻭﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﻗﺮاﺭ ﺩاﺩﻳﺪ و ﺑﺎ ﺷﻼﻕ و ﺻﺎﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺸﺎﻥ اﻓﺘﺎﺩﻳﺪ ” ﮔﺎﻫﻲاﻭﻗﺎﺕ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻪ اﻳﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺣﻜﻴﻤﺎﻧﻪ ﻣﻲاﻧﺪﻳﺸﻢ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺣﻜﻮﻣﺘﻲ ﺑﺮ ﺧﻮاﺳﺘﻪ اﺯ ﻟﻴﺎﻗﺖ ﻣﻠﺘﺶ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ ” ﺭﻭﺣﻢ ﻣﻴﺨﺮاﺷﺪ ‘ و ﺑﺎ ﺗﺮﻓﻨﺪﻫﺎﻱ ﻋﻘﻠﻲ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ “ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ‘ﮔﺎﻫﻲ اﻭﻗﺎﺕ ﻧﺴﻠﻲ ﻣﺠﺒﻮﺭ اﺳﺖ ﺻﻮرﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺣﻤﺎﻗﺘﻬﺎﻱ ﻧﺴﻠﻬﺎﻱ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭا ﻫﻢ ﻳﻚ ﺟﺎ ﺑﭙﺮﺩاﺯﺩ و ﻧﺴﻞ ﻣﺎ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺁﻥ ﻧﺴﻠﻬﺎﺳﺖ ‘ و ﮔﺮﻧﻪ ﻧﺴﻞ ﻣﺎ ﻛﺠﺎ و اﻳﻦ ﻋﺠﻮﺯﻩﻫﺎﻱ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻛﺠﺎ ” اﻭاﻳﻞ اﻧﻘﻼﺏ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺩﻳﺪﻥ ﭼﺸﻤﻪﻫﺎﻱ اﺯ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﮕﺎﻥ ﺟﻬﻞ ‘ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﺧﺪا ﻛﻨﺪ اﻳﻦ ﺭاﺳﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﻲ ﻫﻲ ﻫﺎﺕ
    ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﺟﻮاﺑﻲ ﺑﺮاﻱ ﻧﺴﻞ اﻣﺮﻭﺯ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ‘ﭘﻴﻐﻤﺒﺮاﻥ ﺩﺭﻭﻏﻴﻨﻨﺪ ‘ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻲاﺧﻼﻗﻲ ﻋﻮاﻗﺒﻲ ﺩاﺭﺩ و ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻮاﻣﻊ ﺑﺸﺮﻱ ﺭاﻫﻬﺎﻳﻲ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺣﻔﻆ ﺁﻥ اﺑﺪاﻉ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ” ﻳﻜﻲ اﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺁﻟﻤﺎﻧﻲ ﻣﻦ ﻗﺼﺪ اﺯﺩﻭاﺝ ﺩاﺷﺖ ‘ ﻧﻆﺮ ﻣﺮا ﭘﺮﺳﻴﺪ ‘ ﻣﻦ ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻫﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺭاﺑﻂﻪ ﺩاﺷﺘﻪ ‘ﺧﻮﺩ اﻭ ﻫﻢ ﻣﻴﺪاﻧﺴﺖ ‘اﺯ اﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﻧﻆﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﭼﻴﺴﺖ ‘اﻭ ﮔﻔﺖ اﮔﺮ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﻫﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ‘ اﺯ ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ ﺧﺎﻃﺮﻩاﻱ اﺑﺪﻱ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﺩاﺭﺩ و اﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺭا ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﻣﻲﺁﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ اﺟﺘﻨﺎب اﺳﺖ ‘ اﮔﺮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﺮﺩاﻥ ‘اﻭ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ اﻳﺪهﺁﻝ ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻪ و ﻋﺎﺷﻖ اﻭ ﺑﻮﺩﻩ ‘ﻭﻟﻲ اﺯ ﻃﺮﻑ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻃﺮﺩ ﺷﺪﻩ ‘ اﺛﺮاﺕ ﺁﻥ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺎﻗﻴﺴﺖ ‘ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ اﻭ ﺩﮔﺮ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻛﺴﻲ ﺭا ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪاﺭﺩ ‘ﻭﻟﻲ اﻳﻦ ﺭا ﻫﻢ ﻣﻴﺪاﻧﻢ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﺩﺷﻮاﺭﻳﺴﺖ ‘ ﺑﺎ ﻫﺮ اﺯﺩﻭاﺝ و ﻳﺎ ﺭاﺑﻂﻪ اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺩﺷﻮاﺭﺗﺮ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﺼﺪﻳﻖ ﻛﺮﺩم ﻭﻟﻲ ﺑﺎ اﻳﻦ ﻭﺟﻮﺩ اﺯﺩﻭاﺝ ﻛﺮﺩ و ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺷﺪ ‘ﺁﻧﭽﻪ ﭘﻴﺶﺑﻴﻨﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ‘اﻭ ﺑﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻏﺮﺏ ﺑﻪ ﺩﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ و ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻧﺒﻮﺩ ‘ﺑﺎ ﻳﻚ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻋﻘﻠﻲ ﻣﺤﻮﺩﻳﻴﺖ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺭا ﻣﻘﺒﻮلﺗﺮ ﻣﻲﻳﺎﻓﺖ ‘ اﺯ اﻭ ﺳﻮاﻝ ﻛﺮﺩﻡ “ﺁﻳﺎ ﺗﻮ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﻤﻴﻨﻂﻮﺭ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ‘ ﺟﻮاﺏ ﺩاﺩ ‘ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ‘ ﺩﺭ اﺑﺘﺪا ﻛﻪ ﺳﻨﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﻣﺜﻞ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻫﻤﺴﻦ و ﺳﺎﻻﻧﻢ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ اﻧﺴﺎﻥ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ‘ﭘﺲ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺪاﻛﺜﺮ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺭا اﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺮﺩ ” ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻣﻲﺁﻳﺪ ” ﻣﻌﻘﻮﻝ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ‘ﻭﻟﻲ ﺳﻮاﻝ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺣﺪاﻛﺜﺮ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺭا اﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺮﺩ ‘ﻣﺴﻠﻤﺎ اﮔﺮ ﻣﺎ ﺣﺪاﻛﺜﺮ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺭا ﺑﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ اﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻛﻨﻴﻢ ‘ﺧﻂﺎ ﻧﻜﺮﺩﻩاﻳﻢ ‘اﻣﺎ و ﻫﺰاﺭ اﻣﺎ ‘ﻛﻪ اﮔﺮ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﺎﻭاﻥ ﺩاﺩﻥ ﻫﻤﺮاﻩ ﺷﻮﺩ ‘ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﭘﺎﻙ اﺯ ﺟﻨﺲ ﺩﻳﮕﺮ اﺳﺖ ‘ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻣﺜﺎﻝ ﻣﻮاﺩ ﻣﺨﺪﺭ اﺳﺖ ‘ اﮔﺮ ﺗﻌﺎﺭﻓﺎﺕ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬاﺭﻳﻢ ‘ﺑﺎﻳﺪ اﺫﻋﺎﻥ ﺩاﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﻮاﺩ ﻣﺨﺪﺭ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﻣﺸﻜﻞ ﺗﺎﻭاﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﻣﻲﺁﻭﺭﺩ ‘ اﻳﻨﺠﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﺿﺮﺭ و ﺯﻳﺎﻥ اﺳﺖ ‘ ﻟﺬﺗﻲ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻲﺁﻭﺭﻱ و ﺩﻩ ﺑﺮاﺑﺮ ﺁﻥ ﺭا ﺗﺎﻭاﻥ ﻣﻴﺪﻫﻲ “ﻧﻪ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻧﻴﺴﺖ ” ﺳﭙﺲ اﺩاﻣﻪ ﺩاﺩ و ﮔﻔﺖ ” ﺷﺎﻳﺪ اﮔﺮ ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ اﻣﺮﻭﺯ ﻣﻴﺪاﻧﻢ ﺭا ﺩﺭ ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎﻟﮕﻲ ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺣﺘﻤﺎ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺭا ﻃﻮﺭ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﻣﻴﺪاﺩﻡ ‘ ﻣﺸﻜﻞ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎﺳﺖ “ﻛﻪ ﻣﺎ ﻓﻘﻄ ﻳﻚ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺩاﺭﻳﻢ ‘ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺮﺻﻪ ﺁﺯﻣﻮﻥ و ﺧﻂﺎ ﻧﻴﺴﺖ ‘ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻗﺒﻞ اﺯ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺧﻮﺩ ﺭا ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ” ﺑﺎﺯ ﻣﺜﺎﻝ ﻣﻮاﺩ ﻣﺨﺪﺭ ‘ ﺁﻳﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎ ﻫﺮﻭﻳﻴﻦ ﺭا ﺧﻮﺩ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﻨﻢ ‘ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩاﻳﺴﺖ ‘
    ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻣﺎ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩﺗﺮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻴﻢ ‘ﻟﺬﺕ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ‘ ﭼﻪ اﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺟﻨﺴﻲ و ﭼﻪ ﻋﺎﻃﻔﻲ ‘ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﺩاﺷﺖ ‘ اﮔﺮ ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮﻱ و ﻳﺎ ﭘﺴﺮﻱ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﻌﻴﻢ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ اﻭ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺭاﺑﻂﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺘﺎﻁ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﺪ ”ﻧﻪ ﭼﺸﻢ و ﮔﻮﺵ ﺑﺴﺘﻪ و ﻧﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎﺯ ‘ ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﻣﺎﺩﺭاﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭاﺑﻂﻪﻫﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺩاﺷﺘﻪاﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺩ ﭼﻨﻴﻦ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩﻱ ﻧﻤﻴﻜﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺩاﻥ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺭا اﻣﺘﺤﺎﻥ ﻛﻦ و ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺭا اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻦ ‘ ﻗﺴﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻏﺮﺏ ﺩﺧﺘﺮان و ﺯﻧﺎﻥ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺭا ﻫﻤﻴﻨﮕﻮﻧﻪ ﻣﻴﺒﻴﻨﻨﺪ ‘ ﻫﺮ ااﻧﺴﺎﻥ ﻳﻚ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺪاﺭﺩ ‘اﻳﻦ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﺘﻬﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺬاﻫﺐ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺷﺪﻩ ‘ﺑﻪ ﻫﻴﭻ وﺟﺢ ﺑﺮاﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪا ﻧﻴﺴﺖ ‘ﺧﺪا ﭼﻪ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﺑﻪ ﺭﺿﺎﻳﺖ ﺩاﺭﺩ ‘ﻗﻀﻴﻪ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺑﺮ ﻋﻜﺲ اﺳﺖ اﻳﻨﺠﺎ ﺩﺭ اﺻﻞ ﺑﺤﺚ’ ﺑﺤﺚ اﻓﺮاﻁ و ﺗﻔﺮﻳﻄ و ﻧﮕﺎﻩ ﺩاﺷﺘﻦ ﺣﺪ ﻭﺳﻄ اﺳﺖ ‘ ﺣﺪ ﻭﺳﻂﻲ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺩﺭ ﺁﻥ اﺳﺖ ‘ اﮔﺮ ﻣﺎ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ اﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺗﻲ ﺁﺯاﺩ ﺩاﺷﺘﻴﻢ و ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭاﻗﻌﻲ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻀﻮﺭ ﺩاﺷﺘﻨﺪ ﺑﻨﺪﻩ ﻫﻴﭻ اﺷﻜﺎﻟﻲ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻧﻤﻴﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﭘﻮﺷﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﺘﻬﺎﻱ ﻗﺎﻳﻞ ﺷﻮﻧﺪ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ﻣﻴﻨﻴﮋﻭﺏ ﺭا ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻋﺮﻑ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﺩﻫﻨﺪ ‘ و اﺯ ﭘﻮﺷﻴﺪﻥ ﺁﻥ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﻛﻨﻨﺪ ‘ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩاﺭﻡ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺟﻨﺠﺎﻟﻲ ﺑﻪ ﺭاﻩ اﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮاﻫﺮ ﻣﺎﻳﻜﻞ ﺟﻜﺴﻮﻥ ﻛﻪ ﻟﺤﻀﻪاﻱ ﺳﻴﻨﻪﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﺮﻳﺎﻥ ﻧﺸﺎﻥ ﺩاﺩﻩ ﺑﻮﺩ ‘ ﻣﺸﻜﻞ ﻣﺎ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ‘ﺩﺭ اﺻﻞ ﺩﻳﻜﺘﺎﺗﻮﺭﻳﺴﺖ ‘ و ﻧﺒﻮﺩ ﺁﺯاﺩﻱﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﺳﻲ ‘ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﻖ ﺩاﺭﻧﺪ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺭﻭﺯﻱ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﺩاﺩﻧﺪ ﻟﺨﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭا ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ﭼﻨﻴﻦ ﻛﻨﻨﺪ ”

    ﺩﺭ ﻛﺎﻣﻨﺖ ﻗﺒﻠﻲ ﻣﻦ ﻧﻆﺮﻡ ﺭا ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﭘﻴﺪاﻳﺶ ﺧﺪا ﭘﺮﺳﺘﻲ و ﻓﻂﺮﻱ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﻥ ﻋﻨﻮاﻥ ﻛﺮﺩﻡ ‘ﺩﻳﺪﻡ اﺷﻜﺎﻻﺗﻲ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺮا ﻗﺎﻧﻊ ﻧﻜﺮﺩ ” ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺰﻳﺰ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻛﻪ اﻓﻜﺎﺭﺵ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻲﺁﻳﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺷﺮﺣﻲ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺩاﺩﻩاﻡ ﺧﺪاﭘﺮﺳﺘﻲ اﻛﺘﺴﺎﺑﻴﺴﺖ ‘ﺁﻗﺎ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻣﺎ ﻫﻢ اﻳﻦ اﻳﺮاﺩ ﺭا ﻭاﺭﺩ ﺩاﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ و ﺁﻥ ﺭا ﻣﻐﺎﻳﺮ ﻧﻆﺮﻳﻴﻪ ﻓﻂﺮﻱ ﺑﻮﺩﻥ .
    ﻣﻦ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺩﻟﻴﻞ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺭا ﺑﻴﺎﺑﻢ ‘ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﻌﻲ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺎ ﺷﺮﺣﻲ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻣﻨﻆﻮﺭﻡ ﺭا ﺑﻴﺎﻥ ﻛﻨﻢ
    اﻳﻨﻜﻪ ﻛﻮﺩﻙ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ‘ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﻭ ﻛﺴﺐ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ‘اﻳﻨﻜﻪ اﻭ اﺯ ﺭﻭﻱ ﺟﻬﻠﺶ ﭘﺪﺭ و ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭا ﻗﺎﺩﺭ ﻣﻂﻠﻖ و ﺩاﻧﺎﻱ ﻣﻂﻠﻖ ﭘﻨﺪاﺷﺘﻪ ﺭا ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻥ ﻛﺴﺒﻲ ﺩاﻧﺴﺖ ‘ ﻛﻮﺩﻙ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﻦ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﺮاﺭ اﺳﺖ ﺳﻮاﻻﺗﻲ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﻭاﻟﺪﻳﻨﺶ ﻫﻢ اﺯ ﭘﺎﺳﺨﮕﻮﻳﻲ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﺬﻭﺭﻧﺪ “ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﺤﻮ اﻭ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﺮاﺭ اﺳﺖ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﻋﺠﺰ ﭘﺪﺭ ﻭاﻗﻒ ﺷﻮﺩ ” اﻳﻦ ﻧﺪاﻧﺴﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﻭ ﻛﺴﺐ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ” اﻳﻨﻜﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺼﻮﺭ ﺑﺎﻃﻠﻲ ﺑﺮاﻱ اﻭ ﺷﻜﻞ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ اﺟﺘﻨﺎﺏ اﺳﺖ ” ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻧﺘﻴﺠﻪ اﻳﻦ ﻣﻘﺪﻣﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻡ ‘ ﺁﺭاﻣﺶ ﻣﻂﻠﻘﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻛﻮﺩﻙ ﺩاﺭﺩ و ﻣﺎ ﺁﺭﺯﻭﻱ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺭا داﺭﻳﻢ ‘ ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﻭﺿﻌﻴﺘﻲ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺸﺘﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺭاﻧﺪﻩ ﺷﺪﻳﻢ ”
    (اﻳﻨﺠﺎ اﺷﺎﺭﻩاﻱ ﻫﻢ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﻪ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺗﻠﻘﻴﻦ ‘ﻳﺎ ﺑﺎﻭﺭ
    ‘( ﺑﺎﻭﺭﻫﺎ ﻣﻨﺸﺎ اﺛﺮﻧﺪ ‘ﺣﺘﻲ اﮔﺮ ﺑﺎﻃﻞ ﺑﺎﺷﻨﺪ) ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺗﻠﻘﻴﻨﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ ‘ ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎ اﺷﺎﺭﻩاﻱ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﻪ اﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ و ﻳﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮔﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﮔﺎﻫﻲ در ﻧﻘﺶ ﭘﺰﺷﻚ ‘( و ﻳﺎ ﺩﺭ اﺩﻳﺎﻥ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺷﻜﻞ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ) ﻣﺮﺩﻡ ﺭا ﻣﺪاﻭا ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ ‘ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ اﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ” اﺯ ﭘﺸﮕﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺩاﺭﻭﻫﺎﻱ ﮔﻴﺎﻫﻲ ‘ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻧﻬﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺑﻪ ﻧﻘﺶ ﺗﻠﻘﻴﻦ و ﺑﺎﻭﺭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ ﺩاﺭﻭﻳﻲ اﻳﻤﺎﻧﻲ ﭘﻲ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ و اﮔﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ اﻋﺘﻤﺎﺩ ﻣﻴﺪاﺷﺘﻨﺪ اﻣﻜﺎﻥ ﺑﻬﺒﻮﺩﻳﻴﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺮاﺗﺐ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻴﺒﻮﺩ ‘ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺩﺭﺻﺪﻱ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﻣﻴﺎﻓﺘﻨﺪ ” اﺣﺪﻱ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﺪ ﻧﻘﺶ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﺭا ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻣﺪﺭﻥ اﻣﺮﻭﺯ ﻣﻨﻜﺮ ﺷﻮﺩ ‘ اﻳﻨﻜﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻛﺘﺮﻱ ﻧﺒﻮﺩﻩ و ﺑﻴﻤﺎﺭاﻥ ﻫﻴﭻ ﭼﺎﺭﻩاﻱ ﺟﺰ ﻣﺮﮒ و ﺩﺭﺩ ﻧﺪاﺷﺘﻪاﻧﺪ ‘ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺴﻠﻪ ﺭا ﭘﺎﻙ اﺯ ﺟﻨﺲ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻴﻜﻨﺪ’ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ‘ اﻟﺒﺘﻪ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺷﺎﻋﺮ
    ﻭﻳﻦ ﻫﺰاﺭاﻥ اﻧﺪﻛﻲ ﺯﻳﻦ ﺻﻮﻓﻴﻨﺪ. ﺑﺎﻗﻲﻳﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻭﻟﺖ اﻭ ﻣﻴﺰﻳﻨﺪ
    اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺩاﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﻛﺠﺮاﻫﻪ ﺭﻓﺘﻪ و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺷﻴﺎﺩاﻥ ﺑﺎﺯاﺭ ﺁﻥ ﺭا ﻓﺘﺢ ﻛﺮﺩﻧﺪ ‘ ﺩﻳﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪﻩ و اﺯ ﻣﻘﻂﻌﻲ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ “ﺟﺰ ﺑﺮ ﻧﻔﺎﻕ و ﺟﻬﺎﻟﺖ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻧﻴﻔﺰﻭﺩﻩ
    ﺑﺎﺯ ﻣﻴﮕﺮﺩﻡ ﺑﻪ اﺩاﻣﻪ ﺗﻮﺿﻴﺤﺎﺗﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻓﻂﺮﻱ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻳﻦ
    اﻳﻦ ﺗﺼﻮﺭ” ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﻮﺩﻙ ﺁﺭاﻣﺸﻲ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﻭﺻﻒ اﻫﺪا ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺑﺎ اﺻﻞ ﺁﻥ ﺑﺮاﺑﺮ اﺳﺖ ‘ اﺻﻞ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﻫﻤﺎﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮاﻥ ﺁﻥ ﺭا ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ
    ﺑﻨﺪﻩ اﻳﻦ ﺷﺮاﻳﻄ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺭا ﻓﻂﺮﻱ ﻣﻴﻨﺎﻣﻢ ﻣﺜﻞ ﺁﺏ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻃﺒﻖ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﻓﻴﺰﻳﻚ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺻﺪ ﺩﺭﺟﻪ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺁﻳﺪ “ﻫﺮ ﺟﺎ ﺷﺮاﻳﻂﻲ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﺁﺏ ﺑﺨﺎﺭ ﺷﻮﺩ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮاﻳﻂﻲ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺑﺨﺎﺭ ﺁﺏ ﺷﻮﺩ “ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻴﺸﻮﺩ “ﻋﻴﻦ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺜﺎﻝ ﺭا ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻛﻮﺩﻙ و ﺷﺮاﻳﻂﻲ ﻛﻪ اﻭ ﺭا ﺑﻪ ﺁﻥ ﺁﺭاﻣﺶ ﻣﻴﺮﺳﺎﻧﺪ ﺯﺩ ‘ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮاﻥ ﺑﺎ اﻳﻦ ﻧﻆﺮﻳﻪ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩاﺩ ﻛﻪ ﭼﺮا ﺧﺪا ﭘﺮﺳﺘﻲ ‘ﺑﺖ ﭘﺮﺳﺘﻲ و ﻳﺎ ﻛﻼ ﻫﺮ ﭼﻪ ﭘﺮﺳﺘﻲ در ﺑﻴﻦ ﺗﻤﺎﻡ اﻗﻮاﻡ ﺑﺸﺮﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺷﺘﻪ
    ﻧﻜﺘﻪ ﺑﻌﺪﻱ ﻫﻢ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ’ ﻣﻨﻪ ﻣﺎ ‘ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪ ﺑﻮﺩ و اﻳﻨﻜﻪ ‘اﮔﺮ ﻣﺎ ﻣﻨﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ و اﻳﻦ ﻣﻦ اﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﮕﻲ ﭘﻴﺪا ﻣﻴﺸﻮﺩ ﭘﺲ ﭼﮕﻮﻧﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭﺩ و ﺭﻧﺞ ﺭا اﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ‘ :ﺧﻴﻠﻲ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ‘ﺣﻴﻮاﻧﺎﺕ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ و ﺭﻧﺞ ﺭا ﺑﺪﻭﻥ ﺩاﺷﺘﻦ ﻣﻦ اﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ﻣﻨﻪ ﺣﻴﻮاﻥ ﺷﺎﻳﺪ ﻓﺮﻕ ﭼﻨﺪاﻧﻲ ﺑﺎ ﻣﻨﻪ ﻛﻮﺩﻙ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﺪ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ (ﻣﻦ ﻛﻴﻬﺎﻧﻲ) ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﻣﻜﺎﻥ ‘ﺑﺪﻭﻥ ﻋﻠﻢ ﺣﻀﻮﺭﻱ اﺯ ﺯﻣﺎﻥ “ﻭﺿﻌﻴﺘﻲ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺼﻮﺭ “ﻭﻟﻲ ﺷﺮاﻳﻂﻲ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ اﺯ ﭘﻴﺪا ﺷﺪﻥ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻛﻮﺩﻙ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﻲﺁﻳﺪ .
    ﻫﻤﻪ ﻋﺰﻳﺰاﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺧﺪا ﻣﻴﺴﭙﺎﺭﻡ
    اﻳﻦ ﻫﻢ ﻳﻪ ﺭﭖ ﺑﺮا ﻧﺴﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪ اﻳﺮاﻥ
    ﺣﺰﺏاﻟﻠﻪ ﺣﺰﺏ ﺧﺪا ﻧﻴﺴﺖ. ﺣﺰﺏ ﻣﺮﺩاﻥ ﺑﻴﮕﻨﺎﻩ ﻧﻴﺴﺖ
    ﺣﺰﺏاﻟﻠﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﮔﻨﺪﻩ ﻣﻨﻢ. ﺑﻘﻴﻪ’ﺯﻥ و ﻣﺮﺩ و ﻛﻮﺩﻙ ‘ﺑﻪ /ﻧﻢ
    ﺣﺰﺏاﻟﻠﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﺧﺪاﻳﻲ ﻛﻦ. ﺑﺎﻻ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ اﺯ ﻣﺦ ﺧﺎﻟﻲ ﻛﻦ
    ﺣﺰﺏاﻟﻠﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﺑﻲﻣﺦ ﺑﻮﺩﻥ. ﺯﺩﻥ و ﺑﺮﺩﻥ و ﺑﻲ ﺭﺥ ﺑﻮﺩﻥ
    ﺣﺰﺏاﻟﻠﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﻣﺮﻍ ﻳﻪ ﭘﺎ ﺩاﺭﻩ. ﻣﺮﻏﻲ ﻛﻪ ﭘﺮﻭ ﺑﺎﻟﻢ ﻧﺪاﺭﻩ
    ﺣﺰﺏاﻟﻠﻪ ﻳﻌﻨﻲ ﺳﺮﺳﭙﺮﺩﮔﻲ. ﺑﺪﻭﻥ ﺳﻴﻢ و ﻛﺎﺑﻞ ﺑﺮﻕﮔﺮﻓﺘﻲ

    ﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻲ اﻣﺎﻡ ﻣﺎ ﻳﻪ ﺁﻳﺘﻪ. ﻛﺎﺭﺵ ﻓﻘﻄ اﺭﺷﺎﺩ و ﻫﺪاﻳﺘﻪ
    ﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻲ اﻣﺎﻡ ﻣﺎ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻪ. ﻛﺴﻲ ﺭﻭ اﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﻴﺮﻧﺠﻮﻧﻪ
    ﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻲ اﻣﺎﻡ ﻣﺎ ﭘﺮ اﺯ ﻧﻮﺭﻩ. ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﻳﻨﺶ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺟﻮﺭه
    ﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻲ اﻣﺎﻡ ﻣﺎ ﭘﺮ اﺯ ﺻﺪاﺳﺖ. ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺷﻴﻂﻮﻥ و اﺯﺵ ﺟﺪاﺳﺖ
    اﻳﻦ ﭼﻨﺪ ﺑﻴﺖ ﺭﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﺳﺎﺧﺘﻢ ‘ﻭﻟﻲ ﻛﺎﻣﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﺩاﺭﻡ ﺭﻭﺵ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ‘ﮔﻔﺘﻢ ﺷﺎﻳﺪ ﻛﺴﻲ اﺯ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻴﺖ ﻣﺸﺘﻲ ﺑﻬﺶ اﺿﺎﻓﻪ ﻛﻨﻪ.

     
    • اقای عرفانیان متاسفان نوشته شما اکنده است از مغلطه های کودکانه . مثل نوشته اید ؛ »اﻳﻨﻜﻪ ﻛﻮﺩﻙ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ‘ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﻭ ﻛﺴﺐ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ‘اﻳﻨﻜﻪ اﻭ اﺯ ﺭﻭﻱ ﺟﻬﻠﺶ ﭘﺪﺭ و ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭا ﻗﺎﺩﺭ ﻣﻂﻠﻖ و ﺩاﻧﺎﻱ ﻣﻂﻠﻖ ﭘﻨﺪاﺷﺘﻪ ﺭا ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻥ ﻛﺴﺒﻲ ﺩاﻧﺴﺖ ‘ ﻛﻮﺩﻙ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﻦ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﺮاﺭ اﺳﺖ ﺳﻮاﻻﺗﻲ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪ ﻛﻪ ﻭاﻟﺪﻳﻨﺶ ﻫﻢ اﺯ ﭘﺎﺳﺨﮕﻮﻳﻲ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻌﺬﻭﺭﻧﺪ “ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﺤﻮ اﻭ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﺮاﺭ اﺳﺖ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﻋﺠﺰ ﭘﺪﺭ ﻭاﻗﻒ ﺷﻮﺩ ” اﻳﻦ ﻧﺪاﻧﺴﺘﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﻭ ﻛﺴﺐ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷ» عزیز من این دیگر چه سخن کودکانه ایست؟ یعنی شما نمیدانی که موضوات عدمی داشتن محسوب نمیشود؟! شما ندانستن کودک که عدم است را تلاش میکنی بگویی اکتسابی است یا فطری!!!!!!!!!!!!! دوست دانا ! شما نمیدانی که ندانست یعنی نداشتن اگاهی و نداشتن چیزی نیست که بگویی این نداشتن را اکتسابی بدست اورده یا فطری!؟ دوست من من با نظرات شما تقریبا موافقم ولی قبل از بیان نظرت کمی مطالع کن تا بدانی انرا چطور بیان کنی . تو با جماعت دیوانگان که طرف نیستی این کودکانه سخن گفتن شما سبب میشود دوستان مذهبی به راحتی اب خوردن جوابت را بدهند و ضربه فنیت کنند و بقیه هم فکر کنند حق با انهاست و ما سخنانمان کودکانه و حاکی از بیسوادیمان هست . شما نظرات خوبی داری ولی متاسفانها////.دوست من صمیمانه میگویم /////

       
      • ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
        من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها
        زرنگی، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
        رفيقان را زپا افكندن و گـردن فرازيها

        با تقدیم ارادتی از بن جان

         
  15. بنام خدا

    قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع لَا خَيْرَ فِي الصَّمْتِ عَنِ الْحُكْمِ كَمَا أَنَّهُ لَا خَيْرَ فِي الْقَوْلِ بِالْجَهْل‏
    (نهج البلاغه،حکمت 471)
    امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود:” خير و نيكى نيست در خاموشى با حكمت و دانش (هنگاميكه بايد گفت) چنانكه نيكى نيست در گفتار با جهل و نادانى‏”.

    با سلام به جناب دانشجو

    مطالبی که در این بخش آوردید مطالب نادرستی است که منافی با مقام عصمت انبیاء الهی است ،اما اشاره کنم همانطور که خود اشاره کرده اید ،ماخذ اصلی چنین افترائات به حضرت داود علیه السلام ،همان “تورات های” تحریف شده فعلی است،من گمانم این است که نوع مطالبی که شما گردآوری می کنید ،برگرفته از نوشته ها یا سایت های خاص است و طبعا منابع گفتار های شما منابع دست دوم است ،که چنین گرایشی در امر پژوهش متاسفانه منجر به خبط و خطاهای فراوانی خواهد شد ،مثل آن موردی که مطالب نادرستی را به کتاب “جامع عباسی” مرحوم علامه بهائی ره نسبت دادید ،و بعد که من مراجعه به اصل کتاب کردم و آن اکاذیب را در آن کتاب نیافتم،از شما مطالبه سند کردم که شما به کتاب مجهولی ارجاع دادید ،می خواهم دوستانه بشما عرض کنم ،که چنین رویکردی آفت بزرگ پژوهش و تحقیق و استنتاج است ،توصیه می کنم هرگاه مطالبی را هم اگر در منابع درجه دو و درجه سه دیدید ،به آن اکتفاء نکنید و از آن تقلید نکنید و مبنای استدلال خویش را بر آنها استوار نکنید مگر آنکه احراز کنید که در منبع اولی آن مطلب به همان صورت وجود دارد. این روش سیستماتیک بحث در هر نوع پژوهش است ،چیزی که در نوشته های شما مشاهده نمیشود ،شما مطالبی را کلی بیان می کنید بی آنکه ماخذ دقیق گفتار را ارائه کنید ،یا اگر در مواردی نام کتابی را ذکر می کنید بی آنکه آدرس دقیق مطلب را ذکر کنید ،دوستانه می گویم اینها افات پژوهش است که سر از ضلالت و اضلال در می آورد ،یعنی ابتدا خود انسان از واقع دور می شود ،و بدنبال آن دیگران را از واقع دور می کند
    اکنون به نکاتی در مورد مطالبی که در باره یکی از پیامبران بزرگ الهی نوشتید توجه کنید:
    1-ماخذ اصلی مطالب نادرستی که در مورد ماجرای حضرت داود و همسر “اوریا” که یکی از فرماندهان سپاه او بوده است ،که شما با شاخ و برگهایی بیان کردید ،عبارت است از “تورات”، کتاب دوم شموئیل ،باب 11-12.

    در اینجا ایراداتی به منطق گفتار شما وارد است:
    اولا: بر اساس مبانی و مطالبی که اظهار داشته اید ،شما از نظر تاریخی وجود انبیاء الهی را منکرید،پس بطبیعت امر کتابی هم نباید از آنها موجود باشد تا قابل استناد باشد.
    ثانیا:از گذشته مطالبی که در باب تاریخ و تحلیل تاریخ بیاد دارم ،گفته اید که در بررسی های تاریخی باید آنچه که معقول یا مطابق موازین عقلی است مورد پذیرش واقع شود ،سوالی که متوجه شماست این است که چطور است در اینجا نه با مراجعه به تاریخ بلکه فقط به مراجعه به تورات هر مطلب غیر معقولی مثل “هفت صد زن داشتن ” داود و “صد زن” داشتن حضرت سلیمان برای شما معقول و واقع واقعی است؟! بگذریم از اینکه شما نشان نداده اید که ماخذ این ادعا آیا همان تورات است؟ آیا در تورات اینطور آمده است که داود 700 همسر و سلیمان صد همسر داشته است؟ که اینها طبیعی است اموری خلاف مجاری طبیعی است ،می بینید که اینجا از آن مبنای خردورزی در تحلیل تاریخ دور شده اید.

    ثالثا:محرف بودن تورات و انجیل های فعلی ،به ادله محکم و فراوان در محل خود بثبوت رسیده است ،آیا این از خردمندی و پیروی از روش های سیستماتیک و دقیق پژوهش است که مبنای گفتار و استدلال و استنتاج های خویش را بر کتابی تحریف شده استوار کنید؟ آیا این رویکرد بخاطر این نیست که چنین بافته هایی “شاه انشاء” شما را تامین می کند؟

    رابعا: اینکه در اثناء گفتار خود نوشته اید :””سخن از ارزش گزاری بر کار پیامبران نیست و اگر نمونه هایی به عنوان مثال می آید نه برای تایید یا تکذیب کسانی است که خود را پیامبر و کتابشان را کتاب خدا خوانده اند””.

    سوال این است که شما چطور به ارزش گذاری (نه ارزش گزاری) کاری ندارید ،در حالیکه این مطالب غیر مستند یا مستند به کتب محرف را مقدمه برای این قرار می دهید که:
    “”و این برخلاف تقدس و معصومیتی است که برای او ساخته اند.
    چه خوب بود مسلمین قدیسین را انسان هایی معمولی می شمردند ؛ با همان اشتباهاتی که یک انسان معمولی ، تحت تاثیر محیط و شرایط اقلیمی و زمانی مرتکب می شود.””.
    پس ببینید که شما واقعا دنبال ارزش گذاری هستید بر خلاف ادعایی که می کنید.

    خامسا: اینکه گفتید :

    “”حال این مسئله را برعکس کنیم و به جای داوود ، زنی را بگذاریم که دست به چنین کاری زده است. با چنین زنی چه می کنند؟ آیا بازهم دینداران او را مقدس شمرده و در پسوند اسمش سلام الله علیه و علیه السلام خواهند گذاشت ؟””.

    من نمیدانم این چه دخلی به اصل افترائاتی که در مورد داود علیه السلام نقل کردید داشت؟! البته بر حسب گزارش تاریخ و قرآن کریم و روایات ما پیامبر مرد نداشته ایم ،اما چه فرقی می کند ،اگر فرض کنیم که خدای متعال اراده کرده یود که پیامبر زن هم داشته باشیم ،آری پاسخ شما این بود که باقتضای منصب نبوت ،عصمت برای او نیز ثابت بود ،بنابر این در نفی این جعلیات و دروغ های منافی با مقام عصمت و نزاهت انبیاء ،تفاوتی نیست بین اینکه این جعلیات به پیامبر مرد نسبت داده شود یا به پیامبر مرد.

    سادسا:اینجا بطور عرفی و خودمانی با شما صحبت می کنم ،آیا بالا غیرتا ،و خدا وکیلی ،شما در خود می بینید چنین نسبت های زشت و سخیفی را به عادی ترین و متوسط ترین مردم متدین نسبت دهید که آنرا در حق یکی از انبیاء بزرگ الهی اینطور براحتی می پذیرید و سخن خود را بر آن استوار می کنید؟! آیا در خود می بینید که باور کنید کسی به یکی از برادران و دوستان متوسط الحال شما این نسبت ها را دهد که:
    1-ترک عبادت و توجه به یک پرنده و بدنبال او راه افتادن!
    2-دویدن به بام و بدنبال کبوتری رفتن و کبوتر بازی!
    3-چشم چرانی از بالای بام نسبت به ناموس مردم!
    4- تجسس اینکه آن زن زیبا کیست؟!
    5-فریب کاری و حقه بازی از طریق فرستادن شوهر آن زن به جبهه جنگ تا کشته شود تا داود بتواند همسر او را تصاحب کند!
    6-یا بنقلی -نعوذ بالله-در غیاب آن همسر ،زن را بزور برای داود بیاورند و او آن زن را تصاحب کند و بزنا بپردازد ،بعد بفکر این بیفتد که چه کند همسر آن زن در جبهه جنگ کشته شود تا آن زن همیشه متعلق به او باشد!

    دوست گرامی! جناب دانشجو! آیا اقتضای دانشجویی و تحلیل عقلانی وقایع تاریخی این رویکردهاست؟! واقعا چنین مزخرفاتی را می توان حتی به مومنین متوسط اسناد داد که شما به یکی از انبیاء بزرگ الهی نسبت می دهید؟!
    آیا اینها بررسی ها و استنتاج های ناروا ،بهترین شاهد بر این نیست که شما پیش از اینها “شاه انشایتان” را اختیار کرده اید و از آن پس بدنبال توجیه آنید؟

    سابعا: به این نکته توجه کنید که اساسا یکی از دلایل محکم “محرف” بودن تورات و انجیل های فعلی همین مطالب است! اصلا اینها خود اقوی شاهد بر دسیسه بودن این کتابهای فعلی یا لااقل بخشهایی از آن است ،و شما بعکس آمده اید ،عنوان و متن و استنتاج گفتارتان را بر چنین هفوات بی اساسی استوار کرده اید.

    2- من در اینجا برای اینکه بیشتر مطلب روشن شود ،نظر شما را به حدیثی از امام رضا سلام الله علیه در این زمینه جلب می کنم،همان امامی که پرسیده بودید چه کار کرده است ،تا در یابید که وظیفه امام و منصب امامت همین هدایت های معنوی و رفع جهل و خرافه و بیان واقعیات با اتکاء به الهام و ارتباط با خداست:

    در حديثى در” عيون الاخبار” از امام على بن موسى الرضا ع چنين آمده است كه به هنگام گفتگو با ارباب مذاهب مختلف در مورد عصمت پيامبران به يكى از حاضران (على بن جهم) فرمود:” شما در باره داود چه مى ‏گوئيد”؟ او گفت: مى‏ گويند داود در محرابش مشغول عبادت بود شيطان به صورت پرنده زيبايى در مقابل او نمايان شد، داود نمازش را شكست و به دنبال پرنده رفت! …
    سپس افسانه ديدن زن اوريا را در حال غسل كردن، و دل به او بستن و همسرش را در پيشاپيش تابوت به ميدان نبرد فرستادن و كشته شدن و ازدواج داود با همسرش را شرح داد.
    امام على بن موسى الرضا ع سخت ناراحت شد، دست بر پيشانى مبارك زد و فرمود:
    إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، لقد نسبتم نبيا من انبياء اللَّه الى التهاون بصلاته حتى خرج فى اثر الطير، ثم بالفاحشة ثم بالقتل؟!:
    ” إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، شما پيامبرى از پيغمبران خدا را به سستى در نمازش نسبت داديد، تا آنجا كه (همچون كودكان) به دنبال پرنده ‏اى رفت، سپس او را به فحشاء، و بعد از آن به قتل انسان بى‏ گناهى متهم ساختيد”؟!” على بن جهم” پرسيد پس گناه داود كه از آن استغفار كرد و در قرآن به آن اشاره شده چه بود؟
    امام ع در جواب عجله داود را در مساله قضاوت شرح مى ‏دهد و از آيه بعد: يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ به عنوان گواه كمك مى‏ گيرد.
    ” على بن جهم” سؤال مى ‏كند پس داستان” اوريا” چه بوده؟
    امام مى ‏فرمايد: در زمان داود زنانى كه شوهرانشان از دنيا مى ‏رفت يا كشته‏ مى ‏شد هرگز ازدواج نمى ‏كردند (و اين منشا مفاسد فراوان بود) نخستين كسى كه خداوند اين كار را براى او مباح كرد داود بود (تا اين سنت شكسته شود، و زنان شوهر از دست داده از بلاتكليفى درآيند) لذا داود بعد از آنكه اوريا (بر حسب تصادف در يكى از جنگها) كشته شد همسرش را به عقد خود درآورد، و اين بر مردم آن زمان سنگين آمد (و به دنبال آن افسانه ‏ها به هم بافته شد)””.
    (عیون اخبار الرضا ج 2 ص 173 ،باب 14 ،ح 1)

    از اين حديث استفاده مى ‏شود كه مساله” اوريا” يك ريشه واقعى ساده ‏اى داشته، كه داود به عنوان يك رسالت الهى آن را انجام داد، ولى دشمنان دانا از يك سو، و دوستان نادان از سوى ديگر، و افسانه ‏سرايانى كه عادت به ارائه مطالب عجيب و دروغين دارند از سوى سوم شاخ و برگهايى براى اين قصه درست كرده‏اند كه انسان از آن وحشت مى‏كند.
    يكى گفته: لا بد اين ازدواج بدون مقدمه صورت نگرفته؟
    ديگرى گفته: لا بد خانه اوريا در همسايگى داود بوده! و بالآخره براى اين كه چشم داود را به همسر اوريا بيندازند افسانه پرنده را بهم بافته، و سرانجام در مجموع پيامبر بزرگى را به انواع گناهان كبيره شرم آور متهم ساخته ‏اند، و بيخبران ابله آن را نيز زبان به زبان نقل كرده ‏اند كه اگر ذكر آن در كتب معروف نيامده بود حتى نقل آن را غلط مى ‏دانستيم.
    البته اين روايت با آنچه در روايت امير مؤمنان على ع آمده منافات ندارد، زيرا سخن آن حضرت اشاره به داستان دروغين معروفى است كه نسبت به زنا و مانند آن (نعوذ باللَّه) به اين پيامبر بزرگ مى ‏دهد.

    3- به این نکته هم توجه کنید که در باب تفسیر و حدیث متاسفانه بجهت افراط و تفریطی که در منع و جواز نقل حدیث در زمان خلیفه دوم پیش آمد ،دسیسه هایی در باب احادیث پیش آمد که برخی از یهودیان معاند اسلام نیز در آن نقش داشتند ،از این جهت از اینطور احادیث که متاسفانه کم و بیش در برخی تفاسیر اهل سنت هم وارد شده تعبیر به “اسرائیلیات” می شود ،یعنی اگر در این مورد در برخی تفاسیر اهل سنت چیزی می بینید ،ناشی از همین تحریف ها و دسیسه هایی بوده است که در تورات واقع شده است و بعضی از یهود بظاهر مسلمان با جعل احادیث بی اساس چنین امور خرافی را رواج دادند ،در حالیکه اثری از این افترائات در قرآن در مورد داود و سلیمان یافت نمی شود،شما نظری کنید به سوره های “ص” و “انبیاء” و “نمل” و “سبا” و… ببینید مقاماتی که قرآن از داود نبی علی نبینا و آله و علیه السلام ذکر می کند آیا نسبتی با مزخرفات فوق دارد؟!

    4- در ادامه بحث را کشاندید به ماجرای زینب بنت جحش یا ازدواج پیامبر با عائشه،و غیرو ،که من در سلسله مباحثی که در مورد آیه سوره احزاب و ماجرای زید و زینب بنت جحش با دوستان داشتیم مفصل مفاد آیه و روایات تفسیری مطلب را مورد بررسی قرار دادم که قابل مراجعه است،و جالب است که در آن بحث هم افترائاتی که از نظر روایی به پیامبر اسلام زده شده بود ،دقیقا شبیه همین افتراء به حضرت داود بود! و این واقعا قابل توجه است که باید از نظر پژوهشی به چنین پدیدارهایی توجه کرد که چگونه اسرائیلیات روایی وارد حوزه تفسیر و حدیث شد و آلودگی هایی در باب اعتقادات و تاریخ پدید آورد.
    مساله ازدواج در سنین اوایل بلوغ نیز باید در محل خود وارسی شود ،و به نکته رشد جسمی و عقلی در مناطق گرمسیری مثل عربستان باید توجه کرد ،بتعبیر خوب یکی از دوستان ،مشکل ارزیابی های شما این است که عینک سه بعدی عصری قرن حاضر را بچشم گذاشته اید ،و می خواهید با “شاه انشاء های” از پیش تعیین شده مسائل صدها سال دور را تجزیه و تحلیل کنید.

    با احترام

     
    • با اجازه از اقا سید ابوالفضل که در جواب من به اقا مرتضی، منو نصیحت کرد و گفت: بهتر است که با هم تفاهم و دوستی داشته باشیم.
      ببین اقای سید ابوالفضل. ببین جوابِ این اقا مرتضی رو. میشه جواب نداد و بزاریم هرچی دلش میخواد بنویسه؟ ایشون حق داره در مورد نوشتۀ دیگری از کلماتی مثل: چنین بافته هایی – اکاذیب – چنین مزخرفاتی – استفاده کنه؟
      باشه اقا ابوالفضل. به احترام اقای نوری زاد و شما و دوستان دیگه، من از این عبارتهای زشت استفاده نمیکنم. ولی چندتا ایرادِ نوشتۀ ایشون رو مینویسم. شما لطف کن و جوابش رو بده.

      ++ ایشون ادعا میکنه که کتاب توراتِ موجود تحریف شده و محرف هست.
      حالا سوال اینه که از کجا میشه چنین ادعایی رو ثابت کرد؟ اگه این کتاب و داستان هاش ، تحریف شده هستن ، اون کتابِ اصلی و غیر تحریف شده اش کجاست که شما بتونین به اون استناد بکنین و بگین که این تورات اصلیه و اونیکه دست اوناست، تحریف شده ست؟
      البته این روحانیون مسلمون عینِ همین حرف رو درمورد کتاب انجیل هم میزنن. در حالیکه اون همه مردم مسیحی و یهود(که جمع شون نزدیک به دو برابر مسلموناست) این حرفها رو قبول ندارن و به کتابشون کاملن باور دارن. و ضمنن هیچوقت هم از طرفِ روحانیون مسلمون ، کتاب تورات یا انجیل تحریف نشده و اصلی ، ارائه نشده.

      ++ در مورد داوود و ماجرای زنِ یکی از فرماندهانش ، هم در تورات ذکر شده و هم فیلم های مستند تهیه شده که میشه با سرچ در اینترنت و یوتوپ ، اونا رو دانلود کرد و دید.
      آخه مگه میشه یه حدیث از یه امام شیعه رو گرفت و بهش استناد کرد و توجیهات مختلفِ اونو پذیرفت و در عوض همه اون نوشته ها رو رد کرد؟
      یعنی همۀ اون نوشته ها غلطه ، چون امام ما اینو گفته؟
      میشه بگیم این حرف اقامرتضی ، استدلالی و منطقیه اما نوشته اقای دانشجو همش باد هواست و بافته های خودشه؟

      ++

       
      • سید ابوالفضل

        آقای حسین گرامی
        سلام بر شما
        من منظورم این نیست که شما این سوالات و یا هر سوال دیگری را مطرح نکنی . فقط حرفم این است که ضمن این که با هم اختلاف نظر داریم ، تعامل خوب و سازنده ای داشته باشیم و به جای به کار بردن توهین و بدون بی احترامی به یکدیگر ، و با محبت و قایل شدن حقوق مساوی ، و برای رسیدن به یک تفاهم بیشتر ، با هم بحث کنیم . همین .
        ارادتمند
        سید ابوالفضل

         
    • با سلام به جناب نوری زاد عزیز
      من کامنتی رو در جواب اقا مرتضی نوشتم که هر بار که فرستادم ، اونو بصورت ناقص دیدم. به همین خاطر دنباله اون کامنت رو براتون میفرستم. با عرض معذرت.
      دنباله کامنت:

      ++ ایشون در حدیث فوق از قول امام رضا میگه:
      ” امام مى ‏فرمايد: در زمان داود زنانى كه شوهرانشان از دنيا مى ‏رفت يا كشته‏ مى ‏شد هرگز ازدواج نمى ‏كردند (و اين منشا مفاسد فراوان بود) نخستين كسى كه خداوند اين كار را براى او مباح كرد داود بود (تا اين سنت شكسته شود، و زنان شوهر از دست داده از بلاتكليفى درآيند) لذا داود بعد از آنكه اوريا (بر حسب تصادف در يكى از جنگها) كشته شد همسرش را به عقد خود درآورد، و اين بر مردم آن زمان سنگين آمد (و به دنبال آن افسانه ‏ها به هم بافته شد)”.

      اگه این حدیث درسته ، شما بفرما چطور شده که همین خداوند در قران اجازه نداده که زنان پیامبر اسلام بعد از فوت ایشون، با کسی ازدواج کنن؟ (آیه 53 از سوره احزاب)
      و بهمین دلیل غیر از زن های دیگه پیامبر ، فقط عایشه که حدود 18 سال سن داشت ، تا سن حدود 70 سالگی ، مجرد زندگی کرد.
      شما بگو ، خداوند عوض شده و حرفش رو تغییر داده یا اینکه این حدیث و توجیهاتش غلطه که با قران سازگار نیست؟

      ++ اما در مورد ازدواج دخترا در سنین پایین.
      ایشون نوشته که ” در این مورد باید در محلش وارسی بشه و ،و به نکته رشد جسمی و عقلی در مناطق گرمسیری مثل عربستان باید توجه کرد…”
      می بینی اقا ابوالفضل ، ایشون به این دختر بچه های معصوم ایرونی و تمام کشورهای اسلامی نگاه نمی کنه تا یه نظر قاطع بده که: بابا اون اجازه مربوط به قدیم بوده و الان این حکم غلطه و نباید این کارا انجام بشه. ایشون دوست داره که همۀ قضایا رو توجیه کنه.
      بگذریم از اینکه چیزی که اقای دانشجو گفته بود ، در مورد اختلاف سن شدید یه دختر بچه 9 ساله هست با یه پیر ٌ

       
  16. خدمت خرد ورزان و أزاد انديش، اقاي نوريزاد و همكاران سايتشان، اقاي نوريزاد با يك ايفون قديمي نوشتن اسان نيست، انهم براي كسي كه ٪٤٠ إز كار افتادگي فقط در دستشان دارد، امروز صبح دنباله مطلب مارتين لوتر را نوشتم و إرسال كردم، اما يك پيام كوتاه ديدم كه خيلي سريع مي نويسم، و ديگر هيچ، گويا مطلب به سايت نرسيد، بگذريم در پستي ديگر ، اينجا خواستم إز إز جواب حجت الاسلام جناب مرتضي تشكري كنم، كه جواب مرا خط به خط دادند، خُب خيالم راحت شد كه إز من دل ازرده نيست، اما باز مواردي إز سوتفاهم در ان ديدم كه نه به تفصيل مثل شما به ان إشاراتي كنم، اين كه لرها را هميشه غيور مي خوانند، اين هم إز همان حرفهاست، كه حكومتها هميشه اين قوم را مثل باقي أقوام فقط گمراه و حقوقشان پايمال كنند، و گرنه چرا بايد استان اين مردم غيور ( كه واقعا هم هستند ) شاهد بالا توين نرخ بيكاري در كشور بأشد، چرا ان چند كارخانه اي كه در نظام ان به قول شما مذهبيها ( خدا بيامرز ) ساخته شدند، در اين نظام مقدس به اسم خصوصي گري خاكش را هم به توبره كشيدند و فروختند، و كسي نمي داند اين خريداران كي بودند؟ و چند خريدند؟ مثل ( پرسيليون، چرم و پوست، ماشين سازي) و اين و ان نمايندگان خفته در مجلسش دريغ إز يك كلام، من غيوري را فقط در ازادگي ميبينم و كه در همه حكومتها در ايران عموما و در لرستان خصوصا سركوب شده و مي شود، وقتي براي ان دوست نوشتم سال ٥٨ جواني ١٩ ساله بودم در سن و سال شما حدس اشتباه نزدم اما اگر اينكه شما را اهل غرب كشور گُمان كردم، اميدوارم به مركز نشيني تان بَر نخُورده بأشد، ( شوخي ) اين بحث مركز نشيني در همين اروپا هم هست، در اينجا برلينيها، در لهستان ورشوي ها، در روماني بخارستيها، در روسيه مسكوي ها، الا اخر مثل تهرانيها حق و حقوق و فخر بيشتري إز باقي نقاط يك كشور براي خود قايلند، من پدرم اهل خرم آباد است، مادرم إز سادات فارس، كرمانشاه بزرگ شدم، حال به اين شجره نامه ٢ سال منطقه ٤ سال حبس و ٢٥ سال غربت را أضافه كنيد، مي بينيد ٥ يا ٦ سال در انجا نبودم، اما هميشه مي گويم بچه خرم ابادم و به ان افتخار مي كنم، خاطره اي برايتان تعريف كنم اينجا بعضي وقتها ديگران إز مليتم پرسيده اند، يكي گفت تركي، ان يكي گفت يوناني، يكي مي گفت افغاني، باور كن چند بار هم فكر مي كردند، اهل اسياي جنوب شرقي و چشم بادميهاهستم، بگذريم يك بار به يك پيتزايي ايتاليايي رفتيم براي تناول سفارش كه دادم، ديدم صاحب انجا رنگ به رنگ شد و با عصبانيت گفت خجالت نمي كشي تو كه ايتاليايي هستي، چرا با من الماني صحبت مي كني؟ گفتم به سَرِ پاپ قَسم ايتاليايي نيستم و بچه خرم ابادم، إز او زور كه يك اهل سيسيلم إز من اصرار كه لرستان. باري جناب مرتضي ان مطلب در باره روحانيان! روحانيان دولتي را گفتم نه روحانيان ازاده اي كه اصلا پاي در ركاب هيچ حكومتي ننهاده اند، من كه نامه ايت الله پسنديده را در اين سايت منعكس كردم، اما برايم قابل قبول نيست، يكي مثل، رفسنجاني، صانعي، موسوي تبريزي، موسوي اردبيلي، ووو و تازه گي ها ناطق نوري هم به معركه اين ازادي خواهان پيوسته، إز ازادي خواهي بويي. برده باشند، اگر شما دستي در اين حكومت نداريد! نبايد به خود يا روحانيوني ازاده بگيريد، جناب مرتضي كي به شما گُفتم برو؟ حتي اگر سايت نوريزاد ارث پدريم بأشد ( كه نيست ) دعوت مي كنم اما بيرون نمي كنم! گفتم كه اينجا يك سايت مجازيست كه خود بهتر إز من مي دانيد، در بيرون إز اين فضاي مجازي، بيرون إز دفتراتان حالا در قم يا كاشان يا هر جاي ديگر، در فضايي واقعي عده اي هم با حرف هم با اعمالشان به نام دين دين ستيز تر إز كاربران اين سايت مجازيند، انجا عملا بيشتر قدرت مانور داريد، تا يك سايت مجازي، اگر واقعا دغدغتان دين است؟ اما در مورد ان كه رسالتتان در اين سايت مجازي تا حد يك مفتش پايين أمده، هنوز هم مي گويم، يك نگاهي منصفانه به نوشته هايتان بكنيد، جناب مرتضي من نه إز حرفهاي اقاي نوريزاد نه دانشجو، نه مزدك، نه ديگر عزيزان ارجمند كه در اين سايت زحمت نوشتن مي كِشند به وجد مي ايم، نه انچه كه يارتان ابوالفضل نوشته كيفور مي شوم، اگر نوريزاد و دانشجو ووووو چند سال است تغييري در خود داده اند، من كه ٣٥ سال پيش بر اين اعتقادات بودم، اگر گفتم ترسي ندارم كه پُر واضح است شما در قم و من در ٤ هزار كيلومتري، همان موقع كه خميني امر و فرمان و فتوا داد هر كَس را در خيابان گرفتيد احتياج رساندن به پاسگاه و دادگاه ندارد، همانجا حكم خدا را در باره أش أجرا كنيد، در خيابان بودم و حرف و اعتقادم را فرياد زدم، حالا ال حمدلله رب العالمين نه سالهاي دهه ٦٠ است نه فضاي واقعي، بيشتر قصدم إز ترس همان تعارف و تكريمهاي نهادينه شده در إيرانيان و جامعه إيرانيان است، بگذريم جناب حجت السلام مرتضي نكاتي ديگر هم در نوشته تان هست كه مي خواستم به انها هم اشاره بكنم، اما فعلا هم خسته ام هم سردرد به جانم انداخت نوشتن اين چند خط، شايد وقتي ديگر، در مورد اينكه مي مانيد و مي نويسيد؟ كه البته خود شما مختار و صاحب اختيارنظرتان هستيد، نه إز سر تعارف گغتم و نه إصرار ، من إز طرف ديگران كه نمي توان صحبت كنم، واقعا و إز صميم قلب علاقه مند به حضور شما در اين سايتم، نظراتمان شايد هيچ وقت با هم منطبق نباشد، اما دليلي بر كينه و دشمني نمي بينم، تمريني براي دمكراسي و ازادي در اينده! در ضمن قبل إز اينكه در اين قسمت سايت بنويسم، إز همان اول مطالب اقاي نوريزاد و باقي كاربران ارجمند را مي خواندم، چند پست و نامه هم مستقيم به اقاي نوريزاد نوشتم، رسيدن ان پستها را به دستشان نمي دانم، اما هميشه اين سوالها را إز خود مي كردم، با عرض پوزش إز اقاي نوريزاد،. اه اين ديگر إز كجا پيدايش شده؟ چرا إز همه فجايع در اين نظام نمي گويد؟ وووو بعد مردد بودم من هم بنويسم يا نه؟ حالا هم كه چند وقتيست در خدمت شما سروران،  

     
  17. با درود
    در کتاب های درسی میخواندیم حب الوطن من الایمان یعنی دوست داشتن وطن از ایمان است حال اگر کمی دقت کنیم متوجه میشویم که هیچکدام از رهبران دینی وطن دوست نبودند از اون بزرگتره بگیر تا کهتره .
    بزرگتره بعد از جهارده سال دوری از ایران در موقع برگشت هیچ احساسی به ایران نداشت و کسانیکه او را همراهی میکردند همگی تابع کشور دیگر بودند و بعد از ورود به ایران اراذل و اوباش های فلسطینی به سرکردگی یاسر عرفات که حالا شده اند حماس وارد ایران شدند و گروه های چپ و راست هم تمایل به کمونیستی داشتند و یا دوره دیده در فلسطین وآخوندهای قاتل مثل خلخالی و موسوی تبریزی و گیلانی و همین رفسنجانی که به خلبان هلیکوپتر خودش هم رحم نکرد و آخوندهای دیگر
    و این کوچکتره که افتخارش به بستن دستمال دور گردن(چفیه) که نماد حماس و لبنانی است و همگی شاهد بودیم که برای کشتن ایرانیان در سال 88 مزدوران حماس و لبنانی را اجیر کرده بود و این شخص فاسد و دزد که عکسش در زیر آمده رنگ سبز پرچم ایران را به آبی در آورده بود و در زیز آن نشسته بود .
    و لاریجانی ها (حقوق بشر و قوه قضاییه و مجلس)ی عراقی زمینخوار و اون نقدی عراقی قاتل که همگی پست های کلیدی مملکت ما را دارند.
    پیغمبر خدا میدانست روزی خواهد رسید که امت اسلام فاسد خواهند شد و بخاطر این موضوع خداوند در یک سوره از قرآن دو آیه آورده که فرزندان اسراییل را بر جهانیان برتری داده (سوره بقره آیات47 و 122) و در سوره یونس آیه 93 و سوره الاسراء آیه 104 هم آمده ولی در سوره بقره مخصوصا دو بار آمده که دومی برای یادآوری است.
    پیامبر هم از امت خود شاکی است و به خداوند میفرماید (سوره فرقان آیه30) پروردگارا قوم من (مسلمین)این قرآن را رها کرده اند.

     
  18. آقا مرتضای گرامی

    اجازه دهید بی مقدمه گلایه ای از شما بکنم. اگر خاطرتان باشد، من یک بار به طور غیرمستقیم پرسشی مطرح کردم به این مضمون که آیا در قرآن آیه ای درباره مجادله با منکران دین و ناسزاگویان به مقدسات وجود دارد یا نه. که شما پاسخی مطول و درخور ارائه کردید. من آن پرسش را در میانه زمانی مطرح کردم که دوستی مذهبی، جناب نوری زاد را به خاطر گوشزد کردن خرافاتی که به دین آویخته شده، و اینکه بزرگان سیاستمدار شیعه بعد از انقلاب هم از اشتباه مصون نبوده اند مورد بی مهری و عتاب قرار داده بودند. هدف من از طرح آن پرسش متوجه کردن ایشان به این مسئله بود که ما را اینجا وظیفه ی دیگری ست و آن، حمایت از یک مبارز تنهاست.

    آقا مرتضا بودن و نبودن امثال من در این سایت آنقدر مهم نیست که حضور شما. من بارها اشاره کرده ام که حضور شما به عنوان یک عالم دینی منتقد که هم درد دین دارد و هم از روحانیت حاکم تبری می جوید، بسیار ارزشمند است. از آقای نوری زاد به خاطر موضعشان درباره خود دلگیر نشوید. قبول کنید که خواندن آن حجم از کامنت ها هم در فیس بوک و هم در سایت، در کنار نوشتن مطلب و انجام سایر فعالیت های ظلم ستیزانه ایشان، فرصت آن درجه از ریزبینی و گزینش و غربال گری را از ایشان می گیرد.

    هموطن خوب من، فراموش نکنید که چه مخاطراتی در کمین آقای نوری زاد است و ایشان امروز به حمایت همه جانبه انسان های دلسوزی چون شما و سایر مخاطبان نیاز دارد. نوشته شما در سایت ایشان، نوعی اجابت امر به معروف است. اجازه دهید دلگیری ها را بگذاریم برای وقتی که از این طوفان آفات و بلاها بدر آمدیم. بازگردید و بنویسید، ولو با نام جدید، ولی این بار، وقت خود را برای مجادلات عقیدتی صرف نکنید. به جای آن، بیایید و ادامه رشته ی کلام مطالب آقای نوری زاد را در برچیدن بساط ظلم بدست بگیرید.

    کامنت های مزد بگیران را در اتهام افکنی، هرزه بافی و درز زندگی خصوصی آقای نوری زاد می بینید؟ می بینید چقدر تعداد کسانی که سعی می کنند با پاسخ مستدل، بساط چنین زشت خویانی را از سایت برچینند کم است؟ به آنها پاسخ دهید که رسالت من و شما اینجاست. یا بنویسید که چطور است که از بین این همه فارغ التحصیل حوزه، معدود افرادی چون مرتضا به ندای وجدان خود گوش می دهند. بنویسید که حرف حساب این روحانیونی که در تلویزیون دم از خدا و پیغمبر و آخرت و پرهیز از شرک می زنند اما روز بعد، در مجلس مدح رهبری حاضر می شوند چیست. نوشتن شما، زکات علمی ست که آموخته اید. بنویسید برای آینده فرزندان این سرزمین.

    با احترام

     
    • خواهر ارجمند فائزه خانم گرامی

      با سلام

      از ابراز لطف و کرامت شما نسبت به این کمترین سپاسگزارم ،مطالبی که فرمودید مورد تصدیق این بنده است ،برای من گفتگو و مصاحبت با خواهری فهیم و واقع گرا همچون شما با پیشینه نوشته هایی خوب و خردمندانه ،سبب افتخار و مسرت است ،من نیز فرصت را غنیمت دانسته و اینجا گلایه ای خطاب به شما داشته باشم ، و آن اینکه متاسفانه در فضائی که بوجود آمد و بی اخلاقی هایی که شد ،برخی پاسخ من به بی اخلاقی را دست مایه “انگ های جنسیتی” و برداشت های یکسویه کردند ،در حالیکه من در آن گفتار تلخ نه در مقام نفی و اثبات حقوق متقابل زن و مرد بودم ،و نه در مقام طعن جنسیتی ،خطاب من خطاب با بی اخلاقی بود ،و نه معرکه سازی یا تخصیص معرکه های علمی و غیر علمی به مردان ،در اسلام تفاوت زن و مرد تنها تفاوت بدنی است ،والا روح و نفس ناطقه حسب برهان فلسفی مذکر و مونث ندارد،و حقیقت انسانی انسان به روح و نفس ناطقه اوست و نه تمایزات بدنی که ناموس حکمت آمیز خلقت در مرد و زن بودیعت نهاده و بر اساس آن تقسیم وظائف تکوینی و تشریعی پدید آمده است،آنچه که من از قرآن و معارف دینی می یابم این است که “معاشرت بالمعروف” یعنی آنچه که معروف عند العقل و الشرع و العرف است ،معیار رفاقت و همزیستی زن و مرد است ،نه مرد سالاری و نه زن سالاری و نه فمینیسم و افراط و تفریط های دیگر.
      یعنی معیار، رفاقت بین دو جنس زن و مرد است ،البته گزینش نوع و شیوه زندگی به اختیار اشخاص است ،نه کار کردن زن بیرون از خانه فی نفسه کمال است، و نه کار نکردن و اکتفاء به اداره امور خانه و شوهر و تربیت فرزند نقصان است ،این به سلیقه اشخاص و گزینش آنان و تفاهم زوجین و اقتضائات زندگی افراد مربوط است،بنابر این تفاخر یا تعریض به نوع و شیوه اختیاری زندگی از هر طرف باشد نارواست ،و اقتضای حقوق متقابل و رفاقت و وفاداری و بتعبیر قرآن کریم” معاشرت بالمعروف” ،احترام متقابل و “زن داری بالمعروف” و “شوهر داری بالمعروف “است ،خواه زنان علاوه بر مشقت همسر داری و تربیت فرزندان صالح ،اشتغال بکار یا تحصیل داشته باشند یا نداشته باشند ،این نگرش من در این مسائل است ،مع الاسف برخی در فضاهاسازی ها و ابراز احساسات غیر منطقی خطاب مرا که خطاب به عدم رعایت اخلاق در ادبیات نقد بود ،حمل بر تبعیضات جنسیتی و دگم اندیشی نمودند و هرچه خواستند گفتند.
      بهر روی ،من از تذکر و ابراز لطف شما و برخی دیگر از دوستان نیک پندار و نیک گفتار تشکر می کنم و فعلا تصمیم بر حضور در گفتگوها بنحو محدود دارم ،البته گفتگوها هم می تواند متنوع و فراگیر باشد و تضارب آراء در مسائل عقیدتی و غیر عقیدتی سبب رشد و کمال انسانهاست ،و این منافاتی با ایفاء نقش در باب امر بمعروف و نهی از منکر ندارد ،بنده هم کمابیش در مسائل متعارف سیاسی و ناملایماتی که وجود دارد ابراز نظر کرده ام ،شاید اگر ابراز نظرات سیاسی کم بوده است بجهت کثرت اظهارات دوستان دیگر است ،اما بنده هم بهرحال در لابلای گفتگوها و بحث ها نظرات خود را بیان کرده ام.

      از عنایت شما سپاسگزارم

      موفق باشید

       
  19. دست ابلیس / یک قصیده: م.سحر/
    نقل از کتاب قمار درمحراب چاپ ژانویه 2000 پاریس
    درآمد
    در چنین دور کاهل دین بستند
    یوسفان گرگ و زاهدان مستند
    نتوان بُرد جان ، مگر به دو چیز :
    به بدی و به بد پسندی نیز !
    (…)
    راست خوانی کنند و کژبازند
    دست گیرند و در چَه اندازند
    مِهرشان رهنمای کین باشد
    دیو را عادت اینچنین باشد
    نظامی گنجه ای (هفت پیکر)
    (…) عقل می گفتش که این گریه ز چیست
    بر چنین سالوسیان شاید گریست
    بر دل تاریک پر زنگارشان
    بر زبان ِ زهد ِ همچون مارشان
    بر دم و دندان سگ سارانه شان
    بر دهان و چشم ِ کژدم خانه شان
    دستشان کژ ، پایشان کژ ، چشم کژ
    مهرشان کژ صلحشان کژ ، خشم کژ !
    مثنوی مولوی
    اگر حوّا بدانستی ز رنکت
    سترون ساختی خود را زننگت
    سیاهی جانت ار محسوس گشتی
    همه عالم شدی زنگی ز زنگت
    تو آن ماری که سنگ از تو دریغست
    سرت را کس نکور جز به سنکت
    چه گویم با تو ای نقش مزوّر؟
    چه معنی گنجد اندر جان ِ تنگت ؟
    مولوی ( دیوان شمس )
    ……………………………………………..
    روزگاری ست که جز جهل و خیانت نخرند
    سنایی
    دست ابلیس
    بنیاد ِ کیدو زرق و کین
    بر عرصهء ایران کنی
    نامردمی در جلد دین
    کالای هر دکّان کنی
    بر درگه استاد شرّ
    از دین کنی ذبح ِ بشر
    برهستی ایرانیان
    یورش بری ، تالان کنی
    با شوق ِ جاه و نام ِ دین
    بر ساحت ِ ایران زمین
    هم شعله در باور زنی
    هم رخنه در ایمان کنی
    انسان کشی از فرط کین
    وین ننگ بربندی به دین
    بر منبری با خطبه ای
    صد گور آبادان کنی
    هم دانی و هم فاضلی
    هم قاری و هم قاتلی
    هم راه ِ قصُابان روی
    هم کار غسّالان کنی
    ای دست ِ ابلیس ِ دغا
    خود کیستی تا نا سزا
    ازآستین بیرون شوی
    وین ظلم با انسان کنی؟
    خود کیستی ای ذات ِ بد
    کز نامِ «الله اُلصمد»
    شمشیر بندی بر کمر
    سرنیزه از قرآن کنی؟
    خود کیستی ای ننگ خود
    هم جام ِ خود ، هم سنگ ِ خود
    کز خدعهء صدرنگ خود
    گیتی خرابستان کنی ؟
    جز ریشی و جز اشکمی
    خود چیستی تا عالمی
    زینگونه در گند افکنی
    زیر عبا پنهان کنی؟
    دست ِ رذیلت یاخته
    بر مردمی درتاخته
    دین را وسیلت ساخته
    بنیان ِ کژ بنیان کنی !
    تا با تو این بنیاد ِ بد
    برپای ماند تا ابد
    محکم ز «حبلٌ مِن مَسد»*
    شالوده و ارکان کنی !
    طرح کجایی ؟ کار که؟
    درجسته ای از غار که؟
    نعش که ای؟ مردار که ؛
    کز مرگ کسب ِ نان کنی؟
    اینک جهان بر سفره ای
    بنهاده ای در حُفره ای
    حرصِ جهان اوباره را
    دین خوانی و دربان کنی !
    ای حکم شرعت ، حُکم شرّ
    خیرت نه جز خوف و خطر
    بر کف نگیری جز تبر
    گر راه زی بُستان کنی !
    خوانی به کفری نا روا
    نفخ ِ شکم ، نفع ِ خدا
    بر کاروان یورش بری
    الله در انبان کنی !
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    • فی جِیدُها حَبلٌ مِن مَسَد. ( و بر گردن او ست ریسمانی از لیف ِ خرما )
    قرآن کریم ، سورهء المسد ، آیهء 5
    پیش ِ دُلار مغربی
    اهدا کنی شرع نیی
    وین کسب و کار مکتبی
    با هستی ِ ایران کنی
    پنداری از مردم کشی
    مشعل پذیرد خامُشی
    غدّارهء دین برکشی
    یاغی شوی، طغیان کنی !
    با تیغ ِ قهر مرتضی
    کشتار می کن حبّذا
    قبل از غذا می کن غزا
    تا نفس را قربان کنی !
    گاهی تبر ، گاهی قمه
    برگیر دور از واهمه
    رنگین کن از خون اطعمه
    تا عشرتی برخوان کنی !
    همراه فتوای «ولی»
    با «قاتلان ِ محفلی »
    بردار شمشیر«علی»
    تا راه زی میدان کنی
    دزد پس ِ دیوار شو
    آدم کُش ِ غدّار شو
    با دشنه رو ، با دار شو
    تا کار کارستان کنی !
    ای دشمن ِ انسانیت
    در قالب روحانیت
    تا چند با دشمن دلی ،
    دین ، مایهء بُهتان کنی؟
    بر خود گمانی کاین بدی
    یابد حیات ِ سرمدی
    وین نظم ِ انسان خواره را
    بر خاک جاویدان کنی؟
    بر خود گمانی بر زمین
    بیداد و کین با نام ِ دین
    تا حشر پاید کاینچنین
    بیداد ِ بی پایان کنی ؟
    بر خود گمانی کادمی
    از بیشی ات یابد کمی؟
    کاین گونه صحن ِ عالمی
    فرش ِ دد و حیوان کنی؟
    بریاوه لافی ، لاف ِ تو
    پوچ است چون اهداف تو
    شرم آیدم زاوصافِ تو
    اذعان کنم ، اذعان کنی!
    روز تو با ننگ است خوش
    کامت به نیرنگ است خوش
    ایران به فرهنگ است خوش
    صد قرن اگر ویران کنی !
    زودا ز ری زی قم شوی
    چون گور ظالم ، گُم شوی
    آدم شوی ، مردم شوی
    فرمان دهد ، فرمان کنی !

     
  20. کردستانی هستم

    ﻣﺎ ﺯﻧﺪﺍﻧﯿﺎﻥ ﻋﻘﯿﺪﺗﯽ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺭﺟﺎﯾﯽ ﺷﻬﺮ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﻟﺨﺮﻭﺝ ﺷﺪﻥ ﻣﻮﻟﻮﯼ ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﻤﯿﺪ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺯﻫﯽ ﺍﺯ
    ﮐﺸﻮﺭ ﻭ ﻣﻤﺎﻧﻌﺖ ﺍﺯ ﺣﻀﻮﺭ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺗﺮﮐﯿﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎﯼ ﺍﻣﻨﯿﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﺸﺪﺕ
    ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﺋﯿﻢ ﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺭﻭﻧﺪ ﺗﺒﻌﯿﻀﺎﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ
    ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺍﺩﻩ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﻀﻮﺭ ﻣﻮﻟﻮﯼ ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﻤﯿﺪ ﺩﺭ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻭ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﻫﺎﯼ
    ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﻣﻤﺎﻧﻌﺖ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻫﯿﭻ ﻣﺤﺪﻭﺩﯾﺘﯽ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﺎﻥ
    ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﺯ ﺍﺷﮑﺎﺭ ﺷﺪﻥ ﺣﻘﺎﯾﻖ
    ﻭ ﭼﮕﻮﻧﮕﯽ ﺗﻌﺎﻣﻞ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺍﺳﺖ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺏ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺷﺎﻥ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ
    ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﻣﺪﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎﺏ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭﺣﺪﺕ ﻭ ﺍﺯﺍﺩﯼ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﻫﺎ ﻭ
    ﻧﻘﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺯﺍﺩﯼ ﻋﻤﻞ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﻋﻠﻤﺎ ﻭ ﻣﺒﻠﻐﯿﻦ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺭﺍ ﻣﺤﺼﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻧﺎﻥ
    ﺭﺍ ﻣﻨﺰﻭﯼ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ 35 ﺳﺎﻟﻪ ﯼ ﺣﮑﻮﻣﺘﺸﺎﻥ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﻓﻘﺮ
    ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺍﺯ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﻧﻊ ﺍﺯ ﺍﺷﺘﻐﺎﻝ
    ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻓﺴﺎﺩ ﻭ ﻓﺤﺸﺎ ﺭﺍﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﻧﺎﻥ ﺗﺮﻭﯾﺞ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺑﺮ ﻣﻨﺎﻃﻖ
    ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺗﺴﻠﻂ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﺪﺍﻣﺎﺕ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ
    ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﻭ ﺩﺍﻋﯽ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ
    ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﺟﺎﯾﯽ ﺷﻬﺮ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 80 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺒﻠﻐﯿﻦ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 40 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺎﻥ ﺍﺣﮑﺎﻡ
    ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺻﺎﺩﺭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﺘﯽ 4 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻗﺰﻟﺤﺼﺎﺭ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺣﮑﺎﻡ ﺍﻋﺪﺍﻡ
    ﺍﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺟﺮﺍ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﺮ 4 ﻧﻔﺮ ﺍﻧﺎﻥ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 35ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻋﺘﺼﺎﺏ ﻏﺬﺍ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯼ
    ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻫﯿﭻ ﺍﻗﺪﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ ﻗﻀﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩ
    ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺍﻧﺎﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺳﻼﻣﺖ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﺍﻧﺎﻥ ﻭﺧﯿﻢ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻄﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺍﻥ
    ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻟﺬﺍ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﺍﻧﯿﺎﻥ ﻋﻘﯿﺪﺗﯽ ﺭﺟﺎﯾﯽ ﺷﻬﺮ ﺿﻤﻦ ﻣﺤﮑﻮﻡ
    ﮐﺮﺩﻥ ﺗﺒﻌﯿﻀﺎﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﯿﻨﺎﺕ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎﯼ
    ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺣﻘﻮﻗﯽ ﻣﺼﺮﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭﯾﻢ ﭘﯿﮕﯿﺮ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺣﻘﻮﻕ ﺣﻘﻪ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻋﻠﻤﺎ ﻭ ﺩﺍﻋﯿﺎﻥ ﻭ
    ﻣﺒﻠﻐﯿﻦ ﮐﻪ ﺳﺎﻟﯿﺎﻥ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﺭﮊﯾﻢ ﺑﺴﺮ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ﻫﺴﺘﯿﻢ

     
  21. آدمهای موفق کسانی هستند که هیچ گاه ناامید نمی شوند.هر بار زمین بخورند و طعم تلخ شکست را بچشند باز هم بلند می شوند و می جنگند.خم به ایرو نمی آورند.این حکایت بانوان ایرانی است.بیش از یک دهه است تلاش های آنان برای ورود به استادیومهای ورزشی ناکام مانده است اما مگر از پا افتادن؟
    باید درب را کوبید،چندین بار،ده ها بار،صدها بار،هزاران بار،میلیون ها بار تا درب باز شود.نباید ناامید شد.بانوان ایرانی هیچگاه ناامید نشدن بلکه اینقدر این درب را کوبیدن تا بلاخره یک نفر صدای کوبیدن درب را شنید.فیفا کر بود و هست اما فدراسیون جهانی والیبال کر نبود و نیست.فدراسیون جهانی والیبال شرط حضور تیم ملی والیبال ایران در سال آینده لیگ جهانی را منوط به حضور بانوان ایرانی در ورزشگاه کرده است و گرنه اجازه شرکت ایران در این رقابتها را نمی دهد.تابوی بودن زنان در مکان های ورزشی در حال شکستن است.
    استباه نکنید.با بودن زنان در استادیوم های ورزشی اسلام هرگز به خطر نخواهد افتاد اما حکومت اسلامی چرا، حتما به خطر خواهد افتاد.دلیل مقاومت برای ممانعت از ورود زنان به مکان های ورزشی توسط طالبانیان و داعشیان وطنی دقیقا همین است.
    وای به روزی که فریادهای دختران و پسران ایرانی در یک استادیوم ورزشی به هم گره بخورد.ما می دانیم و آنان می دانند و خدا هم می داند که چه اتفاقاتی خواهد افتاد.این گره خوردن چنان امواجی صوتی را تولید می کند که عدد ماخ را به بی نهایت می رساند و دیوار صوتی را بر سر انیرانیان خواهد شکست.
    دختران ایرانی اگر به استادیوم های ورزشی رفتید حجاب اختیاری را فریاد نزنید.برابری زن و مرد را فریاد نزنید.اصلا خودتان را فریاد نزنید بلکه ایران را فریاد بزنید.آن زمان که ایران را که داشته باشید آنگاه حجاب اختیاری را هم خواهید داشت.برابری با مرد را هم خواهید داشت.شما ناموس مردان ایرانی هستید و ایران ناموس شماست.
    شما پوراندخت و آذرمیدخت ساسانی هستید و شاه جهان
    تهمینه و رودابه هستید
    شما یوتاب و آرتمیس هستید
    آتوسا و آرتادخت هستید
    گردآفرید و آذرناهید هستید

    ورزشگاه صدهزار نفری در انتظار ما و شماست

    روز ما نزدیک است

     
  22. درود به محمد نوری زاد عزیز
    نه عمر و نه ابوبکر و نه عثمان دزد نبودن که علی بخواهد پول بیت المال را از اینها بگیرد دروغ بزرگ که ناطق نوری میگوید سندی که نشان میدهد که علی با سه خلیفه دیگر خوب بوده است این است که قصد جان عثمان را میکنند عده ای و علی پسرانش را برای حفاظت از عثمان به خانه عثمان میبرد این یعنی که علی با همه خوب بوده است چون نه دزد بودند ونه پول بیت المال را خورده اند
    این مقاله را ناطق نوری بخواند تا بفهمد علی کیست http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=68520
    این گفته های //// ناطق نوری است مردم عقل و خرد خود را به این /////ایران ندهید http://www.youtube.com/watch?v=_0BlskMmfdg

     
  23. امیرحسین بی ریا

    باز هم این روزها می رسد
    این روزهای نمایش ، نمایش لباس های شب ، لباس های سیاه برای یک کارناوال غم ، یک کارناوال غم دروغی …
    صورت های شاد با ژست خستگی در زیر آرایش غلیظ مردم شهر .
    برای مردانی که بت شکن بودند و امروز ، بت شدند ، به دست نون به نرخ روزخورهای زمانه .
    لبیک گفتن های پوچ و خالی از حرمت . دوره همی های سه روزه در قالب یک پیکنیک چند نفره و یا شاید خانوادگی –
    با اجرای چند خواننده بی ارکستر پشت سر هم و به وجد آمدن های الکی به قدری ، که اشک صورت سرخ را سرخ میکند و برای تیتر شدن در خبر لباس های نو پاره می شوند و چه آدم هایی که به غش و ضعف نمی روند …!!!
    عشق ورزیدن به آهنگی که تعبیری برایش هیچ نیست و معنی عقلی و علمی را دنبال نمی کند و سیری از جمعیت را اشکبار می سازد . اشک هایی که معلوم نیست برای چیست …!!!
    روایاتی عجیب ، عجیب تر خواب شبانه !
    عجیب تر از دروغ های کودکی ، روایاتی که راوی نداشته و روایت نیست و اما امروز راوی دارد . روایاتی از فکرهای بت شکنان
    و آمین گفتن بر دعاهایی که معلوم نیست دعایند یا نفرین که خواننده ممی گوید خدایا بکش و از حضار می خواهد که یکصدا آمین را طنین آوایش کنند .
    خدایا دشمنان را بکش ………. آمین
    خدایا نابود بگردان …………..آمین
    خدایا بگردان ، بگردان روزگار را بر دل بندگانت …
    و آن طرف دیگر این کنسرت های الکی که هر کدام میلیارد ها تومان هزینه برگزاریشان می شود . هزینه هایی که برای زندگی نست و از زندگانی به دور است و برای مردگی و مردگانی صرف می شود .
    میلیارد ها تومانی که هزینه ی گریه های شبهای قدر در حرم حضرت عبدالعظیم می شود اما ، 400 ، 500 متر آنطرف تر در محمود آباد شهر ری ، حتی یک توالت نیست . مردم ا«جا حتی جرعه ای آب آشامیدنی ندارند . حتی خیابان ها هم حسررت آسفالت را می کشند . مردم آنجا یک لباس نو به تن خود نمی بینند .
    در مصلی مردم اشک می ریزند برای علی …
    میلیارد ها تومان صرف اشک ریختن های علی می شود اما ، در سیستان و بلوچستان کودکانی از گرسنگی جان خود را می بازند .
    خوانندگان این شبها اما ، برای اشک ریزان شب ، هر چیر ربط و بی ربط را به هم می بافند تا سیلی از اشک را جاری کنند و احساسات این مردم بی گناه را ، مثل یک یویو در دستشان می گیریند . اما دریغ ، دریغ از اینکه کمی خصلت علی و حسین و حسن و فاطمه را در بر داشته باشند .
    در این شهر درندشت ، هر گوشه میلیاردها خر زاری می شود اما انگار کسی نمی داند بسیاری از مردم ، سر را گرسنه به بالش می کوبند و اگر ما سوسه های یک ماه روزه داری را می آییم شاید برای کسانی فقط چند روز سال عید فطر است .

    امیر حسین بی ریا
    http://www.fb.com/Amir Hosein Biria
    http://amirbiriaopuss.blogfa.com

     
  24. نوری زاد گرامی
    دوست عزیز
    تا زمانی که در کشوری زندگی می کنیم که ازدواج مردان شصت هفتاد ساله با دختران نابالغ قانونی است این داستان باید بازگو شود. آنقدر بازگو شود تا مسلمانان در دیدگاه خود تجدید نظر کنند و گذشته ها را به گذشته سپارند. آن گاه اگر کسی از این گذشته ها حرفی زد شما حق دارید اعتراض کنید. ما تا کی باید چوب عادات و رسوم و قصه ها و افسانه های کهنه و پوسیده مسلمین عزیز را بخوریم و دم بر نیاوریم؟

     
  25. بد بخت مفلوک وطن فروش
    هر کی می خواد بد احمدی نژاد رو بگه مهم نیست .مهم اینه که هنوز در دل مردم جای داره همان مردمی که به اینترنت دسترسی ندارند که ازش حمایت کنند ولی در پای صندوق های رای حرف دلشونو زدنند.و باچه رای قاطعی.
    آقای نوری زاد وطن فروش شما به فکر خودت باش معلومه ازکجامیسوزی.هرچقدربرعلیه نظام تلاش میکنی بیشتردرباتلاق لجن زاری که برای خودت درست کردی دست و پامیزنی.
    شما بیگانه اید وربطی بهت نداره احمدی نژاد دمپایی پوشیده یاکفش ساده زیست بوده یا… مردم ایران میدونن و حق قضاوت دارن که این مرد چه کسی بوده شما برو دستتو جلو اجنبی درازکن تابه ازای وطن فروشیت پول بهت بدن.
    یاد حرف شهید رجایی افتادم که گفته بود یک نان را 30میلیون نفرمیخوریم ولی زیربار زور نمیرویم.
    یه نگاه به خودت بنداز. پس از این‌همه سال ارتزاق از سفره‌ی شهدا، حالا معلوم می شود هیچ‌وقت باورت نشده بود که شهدا زنده اند و اجازه نمی دهند کسی نمکشان را بخورد و نمکدانشان را بشکند.
    آن ها به هر کس آبرویی داده اند، به شرط وفاداری بوده. اگر ذره ای خیانت ببینند، آبروی داده را با خفت و خواری پس می گیرند؟

    یک نگاه به خودت بکن! در کجا بودی و الان کجا هستی؟
    دوربین شهید بین‌ات کجاست آقای نوری زاد؟

    دیدی عاشورا با نمک‌نشناسان خیانت‌کار چه کرد؟ مثل موجودی زنده و مقتدر آمد سراغ‌شان و با خفت زیر پا له‌شان کرد. جزای منافقین خیانت‌کار همیشه سنگین‌تر از دشمنان جنایتکار است.

    خون شهدا شاید دیر انتقام بگیرد، اما سخت خواهد گرفت.

    تف به غیرت و شرف نداشته ات .

     
    • آقای نوریزاد این رهرو ولایت راست میگه دیگه . نمیدونم شما چرا اینقدر به این طفل معصوم گیر میدی ؟ حالا خودش و معاوناش چند ریال ناقابل بد حسابی کردند. حالا چی شده مگه. خدا باید از این چند ریال بگذره نه اون کارگر بدبختی که بیکار شده و یا اون بچه ای که سر چهار راه گدایی میکنه یا اون زنی که از فقر به خود فروشی افتاده . رهروی ولایت عزیز شهید رجایی حرف درستی زد. من یک پیشنهاد برات دارم برادر . برای اینکه حرف شهید رجایی را برای این شب زدگان اثبات کنی خو دت به مدت یک سال هر روز روزی یک سی ملیونیوم یه قرص نان را بخور (و نه بیشتر) تا اگه زنده موندی اثباتی بر حرف شهید رجایی باشی. اگر هم که به فیض عظیم شهادت نائل شدی در جوار حق تا ابد خواهی بود .
      و من الله التوفیق

       
    • از امام صادق حدیثی داریم که می گوید زینت ما باشید و نه …..
      از این رهروان ولایت بیش از این و مودبانه تر از این انتظار نمی رود. فقط مواظب باشید با این زفت و آمدشان به این سایت مثل احمدی نژاد کبیر جیبتان را نزنند.

       
    • شما راست میگی هم آقای نوریزاد اشتباه میکنه که به آقای احمدی نژاد ایراد میگیره و هم بقیه. احمدی نژاد یک آدم لمپن بود که کارش فاچاق نفت و گازوئیل به ارمنستان در زمان استانداری اردبیل و همین طور 300 میلیارد اختلاس خودش و همکاران زحمتکشش در شهرداری تهران و صاف کردن جاده زمین خواری آقای محصولی در تهران بود. اصلا دنبال ریاست جمهوری نبود بیچاره. اونی که فکر احمدی نژاد به فکرش نزدیک تر بود مقصر بود که احمدی نژاد رو به این ورطه آورد.
      واقعا اون آدم باید از خدا طلب مغفرت کنه که باعص شد اینهمه به بد و بی راه نصیب احمدی نژاد بشه.

       
    • سید ابوالفضل

      کفش های احمدی نژاد
      *****************
      آقای “رهرو ولایت” گرامی
      سلام بر شما
      شاید مذهبی هستی و درد دین داری . چرا؟ چون دیدم از شهدا و خونشان خرج کردی . مثل همه ی آن هایی که از این خون های مقدس چماقی برآورده اند برای کوبیدن هر مخالفی . این را گفتم تا بگویم اگر درد دین داری ، راه گفتگو این نیست که شما برگزیده اید . آن چه که اسلام و قرآن می گوید ، مجادله ی “حسن” است ( می فرماید : “و جادلهم بالتی هی احسن” ) . پس عصبانی نباش . حتی زمانی که می خواهی از کسی مثل احمدی نژاد حمایت کنی . دلایلت را بگو و طرف مقابل را نقد کن . با دلیل و مستند . در این صورت حتی لازم نیست که از خون مقدس شهدا هم مایه بگذاری . چرا که این کار یعنی استفاده ی ابزاری از خون شهدا.
      ایراد احمدی نژاد به این نیست که “دمپایی” به پا کرده است . اگر این فرد نفرت بخشی گسترده از ملت را برانگیخته (انکار نمی کنم که هنوز هم کسانی به او علاقه دارند و در رأی گیری به او رأی می دهند ) ، به خاطر پوشیدن دمپایی و یا کاپشن نیست . ( هر چند که فردی در مقام یک رئیس جمهور باید ظاهری آراسته داشته باشد . ) پس شاید بپرسی چه انتقادی به او وارد است . می گویم .
      برخی از انتقاداتی که به او وارد است این است که او در مقام رئیس جمهور به دلیل عدم شایستگی کارنامه ی قابل قبولی ندارد . بالغ بر 760 میلیارد دلار در آمد نفتی که ثروتی افسانه ای است در زمان او به هدر رفت و به جای آبادانی ، برای مردم فقر و بیکاری و فحشا به ارمغان آورد . تورم بالای 45 درصد ، رشد منفی بالای 5 درصد ، بی کاری گسترده ، متاسفانه وضعیت اقتصادی مارا در رتبه بندی جهانی به انتهای لیست رتبه بندی و در رتبه ای حود 170ام برد .
      او درک درستی از سیاست و سیاست خارجی نداشت و موجب شد که یک اجماع جهانی بر علیه کشور ما شکل بگیرد و قطعنامه های متعددی به ضرر ما صادر شود . و البته او با نادانی تمام این قطعنامه ها را کاغذ پاره هایی بی ارزش می دانست و در بین خبرنگاران و در عرصه های دیپلماتیک می گفت آنقدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه دانتان پاره شود . آن ها ( “دشمنان” ) ، نیز از این ضعف دیپلماتیک استفاده کردند و شدیدترین تحریم ها را بر علیه ما وضع کردند . و روز به روز حلقه ی محاصره را تنگ تر کردند . تا جایی که کار به آنجا رسید که رهبر هم ناگزیر این اقدامات را وحشیانه نامید .
      نتیجه چه شد ؟ به هدر رفتن منابع اقتصادی و فلج شدن اقتصاد ما . از کار افتادن چرخ های صنعت . بیکار شدن مردم . کوچک تر شدن سفره هایشان . راستی آقای احمدی نژاد در تن فروشی دختران سیزده ساله ای که به دلیل فقر تن به فحشا داده اند چقدر نقش دارد ؟ بگذریم . اینک معلوم شده که با وجود چنین تحریم هایی اقتصاد ما خرد خواهد شد . له می شود . پس چه کنیم ؟ نرمش قهرمانانه . با “دشمن” مذاکره کنیم . حالا او هم از موضع قدرت و با آگاهی از شرایط اضطراری ما ، شرایط خودش را به ما تحمیل می کند . کلی امتیاز می گیرد و 2.8 میلیارد دلار از دارایی های بلوکه شده ی ما را به اقساط آزاد می کند . این 2.8 میلیارد را مقایسه کنید با 760 میلیارد . ببینید واقعن تحقیر آمیز نیست؟ این است نتیجه ی نادانی کسی که با تقلب و ترفند قدرت را کسب می کند و از حمایت های همه جانبه ی رهبر و بقیه بی دریغ استفاده می کند و به دلیل ناشایستگی اش این همه خسارت به بار می آورد . و آن گاه به هیچ کس هم پاسخگو نیست. و خودش را معیار قانون می داند و رسمن اعلام می کند که تنها مصوبه هایی از مجلس را اجرا می کند که آن ها را قانونی بداند . یعنی مجلس کشک .
      اگر بخواهیم ایرادات این شخص را بگوییم بی گمان ساعت ها وقت می خواهد . من فقط به یک نکته ی دیگر اشاره می کنم . آن هم نهادینه کردن دروغ و فساد در سیستم اداری کشور است . (همان طور که یکی از نمایندگان اصول گرای مجلس اخیرن به سیستماتیک شدن فساد در ادارات دولتی تأکید کرده است ). آمارهای دروغ ، مصاحبه های دروغ ، حقه بازی ووو ، ارمغان او بود برای سیستم اداره ی کشور .فکر کنم ذکر مصداق لازم نباشد . آن قدر زیاد است که همه ، حتی مردم عادی ، نمونه های آن را می توانند به هر تعداد بشمرند . مثلن در حالی که او هر روز ادعا می کرد دولت او “پاک دست” ترین دولت است ، هرروز اختلاس های 3000 میلیاردی سر برآورده و می آورند . و ظاهرن سلسله ی این تخلفات گسترده را پایانی نیست . جه از نوع 3000 میلیارد اختلاس و چه از نوع 3000 سهمیه ی غیر قانونی بورسیه ی دکترا برای دوستان و آشنایان و بستگان.
      آقای ” رهرو ولایت ” می توانم این بحث را ساعت ها ادامه دهم و هزاران کلمه بنویسم . ولی آیا در شما گوش شنوایی هست و یا این که مرا هم به باد دشنام خواهی گرفت . بالا غیرتن از آن ادعای “خون شهدا” که متعلق به شما هم نیست کنار بیا بگذار مثل دو انسان مساوی با هم گفتگو کنیم . در آن صورت خواهی دید که در این امامزاده ای که به آن دخیل بسته ای ، هیچ معجزه ای ظهور نخواهد کرد .
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  26. اسپهبد بهرام مهران ملقب به بهرام چوبينه از فرماندهان نظامی دوره ساسانیان است که برخى وى را پس از كورش كبير بزرگترين نابغه نظامى تاريخ جنگ هاى جهان معرفى كرده اند و برخى وى را بعنوان يكى از نوابغ نظامى برتر تاريخ جنگ هاى جهان معرفى كرده اند. آلکس تیمبرلین سرهنگ بازنشسته ارتش آمریکا و نگارنده «تاریخ نوابغ نظامی» که کتابی به زبان انگلیسی است، روز درگذشت سپهبد بهرام مهران (بهرام چوبین) ژنرال معروف و نابغه نظامی قرن ششم میلادی ایران را پنجم ماه مه سال 592 میلادی یاد کرده است. وی که در «ری» چشم به جهان گشوده بود در خراسان خاوری درگذشت ، او در هفتم آذر ماه سال ٥٨٨ ميلادى به همراه سپاه دوازده هزار نفرى خود و با بهره گيرى از جنگ افزار ابداعى ايرانيان به نام اتش انداز كه براى اولين بار در جنگ ها ازمايش مى شذ ، با ابتكاراتى كه بخرج مى دهد موفق مى شود ارتش سيصد هزار نفرى (وبه روایتی چهارصد هزار نفری) خاقان ترکستان غربی را در عرض فقط يك روز ، درهم بكوبد و يكى از شگفتى هاى تاريخ جنگهاى جهان را تا به امروز رقم بزند..
    بهرام چوبينه كه مرزبان آذربايجان و ارمنستان بود براى مقابله با ارتش سيصد هزار نفرى ساوه شاه (شاه به شاه) كه در اولين يورش خود به سهولت ارتش هفتاد هزار نفرى ايران در مرزهاى شرقى را قلع و قمع نموده بود و با پيشروى تا شهرهاى هرات و بادغيس به سرعت در حال نزديك شدن به مركز امپراطورى ايران بود ، در اقدامى عجيب سپاه كوچكى متشكل از افراد چهل سال به بالا ، اماده مى كند و به جای برگزیدن راه معمولی، از تیسپون به اهواز رفته و سپس از راه یزد و کویر خود را به خراسان می رساند. بهرام که در جنگ به روحیه سرباز بیش از هر ابزار دیگر باور داشت، در راه هر دو روز یک بار سربازان را گرد می آورد و برای آنان از اهمیت میهن دوستی و وظیفه ای که هر فرد در این زمینه دارد سخن می گوید و آنان را امید ایرانیان می خواندو با رسیدن به خراسان از انجا به سمت بلخ حركت مى كند و در بيرون شهر بلخ با سپاه سيصد هزار نفرى خاقان كه مجهز به انواع تجهيزات جنگى است درگير مى شود.
    يكى از شگفتى هاي اين جنگ در سرعت باور نكردنى جابجايى سپاه بهرام است به گونه اى كه فاصله بين زمانى كه خاقان از حركت سپاه ايران مطلع مى گردد تا زمانى كه اين دو سپاه با يكديگر روبرو مى شوند فقط ٤ روز است. بهرام چوبينه در اين جنگ براى ممانعت از فرار احتمالى سربازان خود دستور مى دهد در دو طرف و پشت سر سپاهيان خود ديوارى احداث شود تا يا پيروز شوند و يا همگى در جنگ كشته شوند ، در اين جنگ كه فقط يك روز به درازا مى كشد بهرام چوبينه در حاليكه خود شخصا پيشاپيش سپاهيان ايران مى جنگيده همزمان سپاهيان خود را نيز فرماندهى مى كرده ، ابتكاراتى كه وى در طول اين جنگ از خود بخرج مى دهد نه تنها نام وى را به عنوان يكى از بزرگترين نوابغ نظامى جهان ثبت مى كند بلكه سبب مى گردد اين جنگ نيز بعنوان يكى از شگفتى هاى جنگ هاى تاريخ جهان تا به امروز معرفى گردد
    ((مورخان نظامي درباره سلاح ابداعی بهرام به نام انداز چنين نوشته اند: بهرام در زماني که از سوي شاه ايران حاکم چارك شمال غربي بود، هنگام بازديد از محل فوران نفت خام در ناحيه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبي غربي درياي مازندران و آگاهي از قدرت اشتعال اين ماده، تصميم گرفت که از آن نوعي سلاح براي واحدهاي رزمي ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتي کوتاهتر از يک سال، پيکاني ساخته شد که بي شباهت به راکت هاي امروز نبود و اين پيکان حامل گوي دوکي شکل آغشته به نفت خام بود که از روي تخته اي که بر پشت قاطر قرارداشت با كشيدن زه پرتاب مي شد. طرز پرتاب آن بي شباهت به کمان نبود. دستگاه، از يک زه (روده خشك شده) و چوب گز (نوعي درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته اي سوار مي كردند و داراي يک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکيل مي دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گيري مي کرد و فرمانده اين آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پيکان) بود و مهمات رساني مي کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نيزه دار مراقبت مي کردند كه ضمن عمليات مورد حمله قرار نگيرد)).
    .
    در اين جنگ بهرام چوبينه با دو هزار سوار زبده ، خود را به صف سپاهيان مقابل مى زند و با رشادتى كه از خود بخرج مى دهد موفق مى شود صف هاى چندين لايه را در هم شكسته و وبه گونه اى غير قابل باور خود را به قلب سپاه خاقان كه مركز فرماندهى سپاه و محل حضور خاقان بوده برساند و با در هم ريختن قلب سپاهيان دشمن و كشتن خاقان هرج و مرج را بر لشكريان وى غالب كند و زمينه پيروزى سپاهيان ايران را فراهم نمايد.
    ———————————————
    اكنون به بيان ماجراى اين جنگ از زبان فردوسى و انگونه كه در شاهنامه امده مى پردازيم با اين توضيح كه روايت شاهنامه دقيقا با روايات و كتب تاريخى منجمله كتابى كه پژوهشگر دانماركى ارتور كريستين سن در باره بهرام چوبينه نوشته و به فارسى نيز ترجمه شده ، مطابقت مى كند بجز اينكه در شاهنامه تعداد سپاهيان ساوه شاه چهارصد هزار نفر ذكر شده است.
    ————–

    هرمز فرزند نوشيروان پس از پدر بر اريكه شاهى جلوس مى كند ، وى كه فردى بسيار بدبين است به اشكال مختلف بزرگان و بخردان كه موفقيت هاى پدرش ، مرهون راهنمايى انها بوده را يك به يك هلاك مى كند ، امپراطورى ايران در كف بى كفايت هرمز بسيار ضعيف شده و موقعيت مناسبى براى دشمنان فراهم امده ، به گفته فردوسى ساوه شاه با چهارصد هزار نيروى جنگى از مرزهاى شمال شرقى به كشور حمله مى كند ، و همزمان قيصر روم نيز با يكصد هزار نيرو از سمت غرب به طرف ايران حركت مى كند ، از مرزهاى شمالى نيز سوارانى به سوى ايران سرازير مى شوند و بالاخره از مرزهاى جنوبى نيز دو تن از سرداران عرب به نامهاى عباس و عمر با سپاهيان خود كشور را اماج تاخت و تاز قرار مى دهند ، بدبينى هرمز هيچ كس كه توان چاره انديشى براى اين مخاطرات را داشته باشد ، باقى نگذاشته و هرمز
    پشيمان شد از كشتن موبدان
    ز درگاه كم گشتن بخردان
    نديد او همى مردم راى ساز
    رسيدش به تدبيرسازان نياز
    هرمز سرداران و بزرگان را فرامى خواند تا از انها چاره جويى كند ، ليكن انها پاسخ مى دهند:
    همه موبدان و دبيران خويش
    بكشتى و گشتى ز ايين و كيش
    برانديش تا چاره كار چيست
    بر و بوم ما را نگهدار كيست
    سرانجام هرمز ناچار مى شود شهرهايى كه نوشيروان از امپراطورى روم ضميمه خاك ايران كرده را مسترد كند ، سپاهش نيز اقوامى كه از مرزهاى شمالى وارد شده را عقب مى راند و اعراب نيز وقتى اوضاع را اينگونه مى بينند ، خود باز مى گردند، ليكن لشكر عظيم ساوه شاه لرزه بر اندام هرمز انداخته و وى به هيچ وجه توان مبارزه با چنان لشكر عظيمى را در خود نمى بيند.
    در همين ايام يكى از درباريان به هرمز خبر از وجود پيرى مى دهد كه او پيشگويى انوشيروان در خصوص چنين روزى را خود شنيده ، هرمز او را طلب مى كند ، پيرمردى ضعيف كه قادر به حركت نيست را به نزد هرمز مى اورند ، اين پير كه مهران ستاد نام دارد ، به هرمز مشخصات سردارى در يكى از شهرهاى دوردست كشور را مى دهد كه تنها او مى تواند چاره ساز باشد ، اين سردار بهرام چوبينه نام دارد و مهران ستاد مشخصات وى را چنين برمى شمارد:
    به بالا دراز و به اندام خشك
    به گرد سرش جعد مويى چو مشك
    قوى استخوانها و بينى بزرگ
    سيه چرده گردى دلير و سترگ
    جهانجوى چوبينه دارد لقب
    هم از پهلوانانش باشد نسب
    مهران ستاد در پايان به هرمز مى گويد:
    از اين كشور اين مرد را باز جوى
    به پوينده شايد كه گويى بپوى
    كه پيروزى شاه در دست اوست
    بدشمن مگو اين سخن گر به دوست
    مهران ستاد پس از گفتن اين سخنان مى ميرد ، هرمز پس از جستجو درمى يابد كه اين شخص كه مهران ستاد از او نشان داده مرزبانى است در اردبيل ، او را فرامى خواند ، بهرام چوبينه نزد هرمز مى ايد و چون هرمز بدو مى نگرد؛
    نشانهاى مهران ستاد اندرو
    بديد و بخنديد و شد تازه رو
    شب هنگام هرمز نشستى مى ارايد و بهرام و بزرگان را فراخوانده و از انها مى پرسد كه با ساوه شاه اشتى كنيم يا بجنگيم؟ بهرام چوبينه پاسخ مى دهد زمانى كه كسى با هدف جنگ مى ايد ، اشتى كردن به معناى تسليم شدن است و ادامه مى دهد كه اگر ما با تمام توان خود در برابر ساوه شاه ايستادگى كنيم ، در انصورت اگر همگى كشته هم شويم ديگر شزمنده نخواهيم بود:
    چو نيزو ببازوى خويش اوريم
    هنر هرچه داريم پيش اوريم
    نه از پاك يزدان نكوهش بود
    نه شرم از يلان چون پژوهش بود
    چو ناكشته زايرانيان ده هزار
    بتابيم خيره سر از كارزار
    چه گويد ترا دشمن عيب جوى
    چو بى جنگ پيچى ز بدخواه روى…
    از آن پس به فرمان دشمن شويم
    كه بى جان و بى توش و بى تن شويم
    پس از اينكه بزرگان از نزد هرمز مى روند به بهرام چوبينه مى اويزند كه چرا سخن از جنگ گفتى در حاليكه ما توان نبرد با لشكر عظيم ساوه شاه را نداريم و بايد تسليم شويم و سرانجام به بهرام مى گويند كه حاضر به كمك كردنش نيستند ، بهرام پاسخ مى دهد كه نيازى به كمک انها نيست و خودش به تنهايى جنگ را هدايت خواهد كرد…….

     
    • بیائید بگردیم وبهرام چوبینه ای پیداکنیم . شاید گشایشی درکارها پیش آید .

       
      • منوچهر جان چرا سربسته حرف ميزنى ميخواهى بگى چرا استاد اين مطالب رو نوشته؟ خوب من جوابتو ميدم: يك / من و خيلى از دوستان از استاد بيكنش خواهش كرديم كه ايشون زحمت نوشتن اين مطلب ها رو بكشند و ايشون خيلى منت به سر همه ما گذاشتن كه پذيرفتن. دو/ مگه كسى به تو ميگه چى بنويس و چى ننويس كه تو بديگرون ميگى؟ سه/ قرار نيست استاد اينجا راه گشايش ارئه بدن قراره ما از اطلاعات و دانششون استفاده كنيم حالا اگر شما خودت استادى و همه رو بلدى خوب تو نخون. چهار/ انسان بايد قدرشناس زحمات ديگرون باشه اونم زحمت هاى استاد بينظيرى مثل ايشون كه بدون ذره او ادعا واسه من و تو زحمت ميكشه .بده ادم مثل..بى چشم و رو باشه . همه مشكل ما اينه كه ادمهاى بزرگمون رو قدر نميدونيم . حيف!

         
        • آقا همچین استاد استاد میکنی کسی ندانه فکر میکنه داری راجب استاد شجزیان صحبت میکنی ! روخوانی شاهنامه که اینقدر بزرگ نمایی نداره تازه در مورد فردوسی که خالق شاهنامه است اینقدر اغراق نشده ! ضمنا آن بنده خدا هم که حرف بدی نزده که به منطق بهش توهین کردی .

           
  27. ﺍﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :

    ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ؟
    ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ !! ولی ، ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ !! مثل
    ﺧﺸﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ، ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ …

    ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟماﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩن ها ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﺭﺍﺣﺘماﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ
    Like

     
  28. با سيه دل چه سود خواندن وعظ
    نرود ميخ آهنى در سنگ

     
  29. سلام آقای نوری زاد این را خوندی؟

    ——————————————

    Jul 20th, 11:05am
    به نام خداوند علّام الذّنوب

    احسان محمد حسنی: اینجا «فکّه» است، قتلگاه رزم‌آوران نبرد عاشورایی والفجر مقدمّاتی و کیلومترها دورتر از پایتخت…

    اینجا فکّه است، محل عروج فرزندان لب تشنه‌ی حضرت روح الله (ره) در محاصره‌ی قوای پیاده و کماندوهای تنومند و تازه‌نفس، مسلح و مجهز 21 کشور حامیِ رژیم بعثی- صهیونیستیِ صدّام.

    من از اینجا با تو سخن می‌گویم، از بلندای تپّه‌ی رملیِ قتلگاه در میانِ 16 رده موانع متنوع، مردآزما و هولناک این منطقه. از عمقِ عمیقِ میادین مین‌های اهدایی آمریکا، انگلیس، فرانسه و سایر دولت‌های عقبه‌ی ماشین جنگی ژنرال‌های حزب بعث، از میانه‌ی کانال‌های تودرتوی پهناور و عمیقِ حفر و مسلح شده پیش پای بچه‌های مظلومِ این مملکت و از مجاورت تله‌های متصل به بُشکه‌های انفجاری و آتش‌زای فوگاز، سنگرهای کمینِ روباهیِ مجهّز به مسلسل‌های توپ‌دار و سلاح‌های سبکِ دوربین‌دار، فرش سیاه و در هم تنیده‌ی سیم‌های خاردارِ عنکبوتی و حلقوی، موانع خورشیدی و…

    می‌توانی تصّور کنی حجم آتش این جهنّم را؟! نه؛ خودت را معذّب نکن! تصورش هم برای تو غیر ممکن است! تو هیچ‌وقت شاهد این کابوس لهیب نبوده‌ای، پای تو هیچ‌وقت به اینجا باز نشد؛ و امروز می‌فهمم چرا نشد، دلیلش را به تو هم باز خواهم گفت… و امروز پس از قریب به سه دهه از آن نبرد عاشورایی، بار دیگر فرزندان این آب و خاک، به این آوردگاه پناه آورده‌اند تا فارغ از هیاهوی هزارتوی دنیا پرستان، در وسط این بیابانِ رَملی، دست در خاکِ آغشته به خونِ پدران و برادران و فرزندان خود فرو برده و عهدی ازلی با نایب امامِ عشق تا ظهور منجیِ عدالت گستر ببندند.

    و تو نیستی تا امواجِ خروشانِ این سیلِ جمعیّتِ داغدار امّا با صلابت را در آغوش خیمه‌های بر افراشته و بیرق‌های سرخ به اهتزاز در آمده ببینی، مثل هر سال از همه‌ی شهرهای ایران برای اقامه‌ی عزای عاشورا و بزرگداشت حماسه‌ی شهیدان کربلای سال 61 هجری و کربلای ایران در اینجا گرد آمده‌اند؛ چه اینکه گفته‌اند: “کل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا”، بله مبالغه نیست اگر می‌گویم از همه‌ی شهرهای ایران اینجا نماینده‌ای آمده، و فراتر از ایران، از آفریقای جنوبی، از پاکستان، از لبنان، از استرالیا، از… و باز هم غایب همیشگیِ این هنگامه تویی.

    در اینجا هیچکس تو را نمی‌شناسد، حتّی اسم تو را هم نشنیده‌اند، به یک جوان دانشجو گفتم: «نوری‌زاد را می‌شناسی؟» گفت: «همان شوومنِ وطن فروشی که در شبکه‌های ضد انقلاب فعلگی می‌کند؟» گفتم: «نه عزیزم! او علیرضا نوری‌زاده است، من محمّد نوری‌زاد را می-گویم …»، مکثی کرد و گفت «نه، نمی‌شناسم!» چرا ناراحت شدی؟! این که ناراحتی ندارد، میدانم چقدر برایت سخت و ناگوار است، امّا واقعیّتِ تلخی است که باید بپذیری! تو عاشق دیدهشدنی و همواره اشتهای فراخی داشته‌ای که بر سر زبان‌ها باشی و هیچ‌وقت سیر نشدی، امّا تقصیر من چیست که نسل امروز تو را به جا نمی‌آورد؟ و حتّی برای لحظه‌ای به یاد تو نیست، باور نداری؟! کفش‌هایت را بپوش، شال و کلاه کن و بدون توقع و توهّم به این سرزمین درآی، تا یقین کنی که مرده‌ای. نترس، با من بیا، آتش نبرد والفجر مقدمّاتی سال‌هاست که فرونشسته و من به تو قول می‌دهم خطری تهدیدت نمی‌کند، بیا تا باور کنی سال‌هاست که از خاکسپاری‌ات گذشته، این را حضوراً به تو گفته بودم؛ نگفته بودم؟! نگفتم نسل امروز دائماً در حال رویش است؟ نگفتم ریزش‌هایی چون تو برای نسل نوخاسته‌ی انقلاب به حساب نمی‌آیید و در خیل انبوه رویش‌های با طراوت و استعدادهای اعجاب آمیزِ خدادادیِ جوانان این کهن بوم و برگم شده‌اید؟

    با من به فکّه بیا، تا ببینی همه‌ی عشق را، همه‌ی شور را، همه‌ی عقل و اشک و دلدادگی را. افسوس که نیستی، همچنان که هیچ وقت نبودی! که اگر بودی و می‌خواستی باشی و پرده‌ی زخیمِ نفاق را از وجودت کنار زده بودی، به‌جای شهیدِ عزیز سعید یزدانپرست، اکنون تو می‌بایست کنار عملدار روایت فتح که محل عروج خونین او هم چند قدم آن سو تر در همین منطقه است و پرچم مشهد او را از فراز همین بلندیِ شیارِ قتلگاه می‌توان به تماشا نشست، می‌بودی. نگاه کن زائرانِ تربت پاک سیّد مرتضی را که دسته دسته و فوج فوج برای زیارت محل شهادتش عازم این دیارند. ببین چه فاصله‌ی سهمناکی است میان محمد شهریاری یا همان محمد نوری‌زاد با آقا مرتضای ما.

    خودت اصرار داشتی که شبیه سیّد باشی و مزّورانه خودت را به‌عنوان پای ثابتِ همه‌ی مراسمهای گرامیداشتِ سیّدنا الشهید جا زدی و جلو انداختی و شدی بَدَل المرتضی! با وجود اینکه یقین داشتی مرتضی از تو متنفر است و برای حفظ آبرویت سکوت کرده و همین شده بود عقدّه‌ی بزرگ و کینه‌ی دردناک تو از آقا مرتضی و رفته‌رفته آن عقدّه و کینه‌ی عمیق و عفونی تو از سیّد که در شش ماهه‌ی آخر حیات آوینی سر ریز کرد، امروز به نقطه‌ای رسیده که نه تنها از رسم او کلافه و گریزانی، که اسم او هم گریبانت را گرفته و برایت تنگی نفس آورده و خفه‌ات می‌کند.

    به راستی او کجا و تو کجا؟! راه و رسم و سیره‌ی آوینی کجا و راه و رسم نوری‌زاد کجا؟! زندگی و مشی و مرام ساده و بی‌غشّ آقا مرتضی کجا و زیست‌شاهانه و گمراهانه و شکمِ انباشته از حرام تو کجا؟! بله خیلی از هم دورید، همچنان که دور بودید! این را بارها خودت به من گفتی و اعتراف کردی، اعترافاتی که در مکتوبات بعدی به تفصیل به آن خواهم پرداخت و ریشه‌ی این بیماریِ مهلک و سرطانی تو را و علت ابتلایت را بیرون خواهم ریخت و آن‌گاه تصدیق خواهی کرد که حافظه‌ی من به لطف الهی شباهتی به حافظه‌ی نمناکِ مرشد و مرادت که توهّمِ تقلّب در انتخابات هیکل نحسش را به زمین کوفت، پیدا نکرده، منتظر باش…

    بگذریم! کجا بودیم؟! بله در فکّه؛ داشتم می‌گفتم که نبودی در قتلگاه فکّه تا ببینی جوانانِ پاک و مؤمن این سرزمین را. همچنان که قادر نیستی ببینی حضور میلیونی و متراکم این نسل را در مراسم نورانیِ «اعتکاف». آنگاه که سه شبانه روز، تنگ در کنار هم به تور سه روزه‌ی بهشت می‌روند و مساجدِ در حال انفجار از حضور جوانان، دیدنی می‌شود. حتماً همه‌ی جوانان معتکف در مسجدها سربازانِ وظیفه‌ی سپاه پاسداران‌اند! فیاللعجب! نفرین بر تو و بر توهّماتِ آلوده‌ات. و باز نیستی تا ببینی مسابقه و رقابت خودجوش همین دختران و پسرانِ مشتاق را در نام‌نویسی برای این مراسم‌ها، نیستی در کاروان‌های راهیان نور و در دعاهای عرفه‌ی سراسر کشور، نیستی در دانشگاه‌ها و مدارس و مسجدها تا ببینی شکوفایی معنوی و انقلابی مردمی را که در نمای رادارِ معیوب و شکسته‌ات تعمّداً هرگز دیده نمی‌شوند و نخواهند شد…

    مردمی که تو از آن‌ها دم می‌زنی، همان جمع معدود و محدودی‌اند که برای نوشته‌های تو کف می‌زنند و هورا می‌کشند و به وجد می‌آیند و هَروله می‌کنند و تو به تعظیم کردن در برابرشان و بوسیدن دست و پایشان مباهات می‌کنی و فخر می‌فروشی. عبدالله نوری و همپالگیهای او را می‌گویم. از دید نوری‌زادِ امروز، فقط عبدالله نوری و تاج‌زاده و شیخ بی‌سواد و حضرت مهندس آلزایمر و مواجب بگیرِ جورج سوروس مردم‌اند، و میلیون‌ها جوان ایران‌زمین در منظومه‌ی بی فروغ اطرافیانت جایگاهی ندارند! ببوس دست عبدالله نوری را و تعظیم کن در برابرش؛ درک می‌کنم حال خرابتان را، همه‌ی شما از وحشت و اضطرابِ تنهایی به هم پناه بردهاید… از واهمه و هراسِ سقوط به درّه‌ی هولناکِ بی‌کسی… کسی نیست بفهمد حالِ بلاتکلیفِ تو را، تو در اعماق هوس‌هایت گم شده‌ای و حیران و سرگشته‌ای، و حال کودکی را داری که در ازدحام و هیاهوی جمعیّت، دستِ پدر خود را رها کرده و گم شده و وحشت‌زده و نالان فریاد بر می‌آورد: «آهای جماعت! پدر من گم شده! پدرم دست مرا رها کرد و گم شد!» و هیچکس به روی او نمی‌آورد که این تویی گم شده‌ی بینوای واقعی، این تویی پریشان احوال و سر درگم! بله این تو بودی که دست از دست زخمیِ پدر باز کشیدی و در هنگامه‌ی آشوبِ سیاهِ سیاست‌بازان، بازی خوردی و در دامنه‌ی کوه دست نیافتنیِ هوس‌های بی‌پایانت گم شدی و با غرور و تکبّر به قهقرا رفتی. گم نشدی، نابود شدی، چرا؟ خواهم گفت…

    یادت هست آن‌روز و در آن ملاقات پنج ساعته در حضور دو دوست قدیمی‌ات از فلسفه‌ی تعظیم و دست بوسیِ حقارت‌آمیز و شرم‌آورت در مقابل عبدالله نوری و محمّد خاتمی پرسیدم که گفتی: «چون بین ما میز پذیرایی قرار داشت، لاجرم قدری بیشتر خم شدم!»؟

    گفتم ملاقات پنج ساعته‌ی آن روز گرم تابستانی، یادم آمد که هیچکدام از دوستان قدیمی‌ات را نتوانستم برای همراهی‌ام در آن دیدار متقاعد کنم چرا که جملگی بر تنفرشان از لجن پراکنی‌های تو و بی فایده بودنِ این دیدار اصرار داشتند، و با چه والذاریاتی سرانجام نادر طالبزاده و مصطفی دالایی با گذشت و نجابت و بزرگواری راضی شدند شاهدِ حاضرِ آن ملاقاتِ بیحاصل باشند.

    هر چند آن روز تو ظاهراً در بند بودی و روزهای آخر دوران حبس را سپری می‌کردی امّا با دیدنِ رنگ و رو و رفتار و رخسار شکفته‌ات یکّه خوردیم، البتّه بعدها از کلام کارشناسان پرونده‌ات راز آن همه نشاط و سرزندگی برای‌مان فاش شد و پی بردم به آنچه که تو از برملا شدنش وحشت داشتی! کاش اطرافیان و خانواده‌ات می‌دانستند که از هر سه مرتبه‌ای که به مرخصی رفته‌ای، تنها یک بار قدم در خانه‌ی خودت گذاشته‌ای و شب را در کنار خانواده به صبح رسانده‌ای و دو نوبت دیگر را…! چه می‌گویم؟ تو خود بهتر خودت را می‌شناسی، اژدهایی که در وجودت نهان کرده بودی، شعله‌هایش از دهانت بیرون زده! نمی‌بینی؟!

    خسته که نشدی؟ داشتم می‌گفتم؛ آن روز پس از اینکه یک ساعت و نیم روده‌درازی کردی و از خلّاقیت‌ها و هنرمندی‌هایت در درون زندان روایت‌ها کردی و گفتی که با خمیر روزنامه‌هایی که روزانه در اختیارت می‌گذارند، مجسمه ساخته‌ای و بر ملافه‌ی تختخواب رخسارِ پلنگ کشیده‌ای و با تکّه‌های پوست پرتقال دانه‌های تسبیح ساخته‌ای، همچنان که همیشه با آب و تاب و هیجان زده از استعداد و هنرمندی‌هایت در تولیدات ناقص‌الخلقه و غیرقابل پخش همچون «انتظار»، «چهل سرباز» و «پرچم‌های قلعه‌ی کاوه» گفته‌ای و همه‌ی اطرافیانت را از این همه پخمگیِ گردآمده در وجودت بُهت‌زده کرده‌ای، تازه رفتیم سر اصل دعوا. شروع کردی به برشمردن همین اتّهاماتِ متوهّمانه و بی‌پایه‌ای که درنامه‌هایت ردیف کرده‌ای و با داستان‌سرایی و سیاه‌نمایی، فضای کشور و جامعه را تیره و تار و تباه شده معرفی کردن و نهادهای انقلاب به‌ویژه سپاه پاسداران را زیر سؤال بردن و متّهم کردن، سپاه پاسدارانی که انصافاً در حق تو یک نفر کم نگذاشته و بُشکه بُشکه عسل ناب در حلقومت فرو برده و گندابه تحویل گرفته، می‌گویی دروغ است؟! اتهام است؟! توهّم است؟! به هیکلِ تنومندت نگاه کن، درمانِ رایگانِ همه‌ی بیماریهای لاعلاجِ تلنبار شده در خارج از زندان و آزادی و بیپروایی و بیحیاییهای امروزت را هم مدیونِ همین پاسدارانِ نجیبِ انقلابی. الحق که دروغ و بیحیایی حُنّاق میآورد!

    رو کردی به من و حق به جانب و طلبکار و با ژست قهرمانانه گفتی: «فردا روزی دخترت زینب و فرزندان حاج نادر و مصطفی و آیندگان از من سپاسگزار خواهند بود که زباله‌ها را از پیش پای نظام روبیده‌ام!»، متوهّمانه گفتی: «من از روی عبای آقای خامنه‌ای گرد و خاک تکانده‌ام و به پدر خانواده گفته‌ام که گوشه‌ی لباس شما قدری آلوده است» و گفتی: «چرا سپاه پاسداران به سیستان و بلوچستان نمی‌رود و با ناامنی و شرارت و مواد مخدر مبارزه نمی‌کند، امّا به پروژه‌های نفتی و عسلویه و… دست‌اندازی می‌کند و قرارگاه خاتم در پروژه‌های نفتی چه میکند؟!» و باز عجولانه و عصبی فریاد کشیدی: «به سپاه چه مربوط که نیمی از سهام مخابرات را می‌خرد و چرا به داخل پادگان‌ها نمی‌رود و سپاه را با اقتصاد، سپاه را با سیاست و سپاه را با مردم چه کار؟!» یک نفس می‌گفتی، یک طرفه و تندتند و عصبی و ناآرام…! همچون حال و هوایی که در نامه‌هایت داری؛ و من نمی‌دانم چرا به یکباره دلم برایت سوخت! تو را ضبط صوتِ مسلوب الاختیاری دیدم که هر آنچه توانستهاند در حافظهات فرو کردهاند و تو الحق که خوب امانت را پس دادی! با خودم گفتم یعنی نوریزاد اینقدر پخمه و تهیمغز است که پاسخ شایسته‌ی این پرسشها را نیافته؟! او چه بلایی بر سر خود آورده و با خود چه کرده که امروز اینقدر سخیف و سطحی و پیش پا افتاده و عُقدهای به اطرافش مینگرد!

    و شروع کردم به پاسخ: «تو از گوشه‌ی لباس پدرخانواده گرد و خاک نتکاندی بلکه در زیر بارانی از تیرها، نیزهها و شمشیرهای آغشته به زهرِ جماعتِ حرملهصفت که امروز خودِ تو یکی از آنهایی، در حالی که در آغوش گرم پدر بودی و او وجودش را سپر بلای آماج تیرهای فتنه و آشوب قرار داده بود، خنجرت را تا انتها در شکم پدر مهربانت فرو بردی و همراه با ناسزا و خیالبافی و دروغ و تهمت، همچون گُنگِ آشفته و زنگیِ مست نعره زدی: «آهای همه‌ی دشمنان! آهای همهی آن‌هایی که برای برکشیدن و به خاک افکندن جوانان این سرزمین سالهاست پای می‌کوبید! نگاه کنید و مرا ببینید، تماشایم کنید که پیکر درد کشیده پدرم را چاک چاک میکنم… ببینید که شکم و بدن پدر من عفونت کرده و کرم گذاشته و به مغزش رسیده …»

    به اینجا که رسیدم، تاب نیاوردی و رگهای گردنت متوّرم شد و نعلبکی را به زمین کوفتی و رو به من عربده کشیدی: «کذّاب! من در هیچ کجا چنین سخنی بر زبان نراندهام!» و پاسخ شنیدی: «چرا گفتهای، فرار نکن و مظلومنمایی هم موقوف! اینها را تو گفتهای؛ نامههایت را کنار هم بچین و مرور کن، هزارها هزار مرتبه ناجوانمردانهتر و سخیف‌تر و گستاخانهتر از اینها را تو گفتهای؛ این نجاستها فعلاً فقط از حلقوم تو بیرون میریزد؛ گوش کن! صدای هلهله‌ی لشکر یزید را گوش کن! باور کن گفتهای، باور کن…!»

    به تو گفتم: «سردار شهید شوشتری را میشناسی؟! علمدار پاکباخته؛ رشید و خطشکن و یکی از زبدهترین فرماندهانِ پیشکسوتِ سپاه؛ جوانمردِ بینشانی که به نمایندگی از فرماندهانِ بسیجی سیرتِ نسل خاکریز، رخت هجرت به تن کرد و به خطّه‌ی سیستان و بلوچستان رهسپار شد و آبادانی و سازندگی و شکوفایی و رونق نعمتها را به مردم محروم و مظلوم آن دیار سرازیر کرد و امنیتِ به ظلم ستانده شده توسط مهرههای دست چندم اربابانت از مردم نجیب و مستضعف آن خطّه را به استان بازگرداند و برقراری نظم و امنیت و آرامش را با تسلیح و آموزش طایفهها به خود مردم محول کرد و در نهایت مرگ سرخِ او در کربلای «پیشینِ» بلوچستان، مأموریت او را نیمه کاره گذاشت…! شوشتری آیا پاسدار نبود؟ اصلاً فلسفه‌ی انتخابِ قَدرترین فرماندهان برای چنین مأموریتهایی چیست؟ مگر غیر از این است که احداث درمانگاهها، مدرسه‌ها، گُلخانهها و نخلستانهای گسترده شده در پهنه‌ی استانِ با استعدادِ حاشیه‌ی شرقی کشور و جهشِ برقآسا در رونق اقتصادی و ایجاد اشتغال و رشد گردشگری در این دیار، حاصل خدمات و زحمات شبانه¬روزی و مجاهدت¬های آن شیرمرد در سایۀ حمایت و پشتیبانی جدی فرماندهان و یاران سپاهیاش بود؟ مرد باش و بگو نه، نبود! اصلاً تو نمیبینی و کور شدهای، نگاه کن! از انتهای سیاه چاه عمیقی که در آن فرو افتادهای سر برآر و اطرافت را بنگر…

    کدام قصّابِ جنایتکار و روسیاهی خون پاک نورعلی شوشتری را بر زمین ریخت؟ بله، جرثومهای کثیف از جنس خودت و از خاندان سَلَفی – صهیونیستی وابسته به دژخیمان آل سعود، به نام «عبدالمالک ریگی» که حامیان و هواداران او، امروز به خونخواهی از او به هواخواهی از تو برخاستهاند و پشت سر تو سنگر گرفتهاند.

    همان مجسمه‌ی فساد، علیرضا نوری‌زادهای که تا دیروز مشاور، سخنگو و شیپورچیِ تبلیغاتِ رسانهایِ عبدالمالکِ خبیث و جلّاد بود، امروز سینهچاکِ محمّد نوریزاد شده است! به خودت نگاه کن! چقدر عوض شده‌ای!»

    از خرید نیمی از سهام مخابرات توسط سپاه گفتم و اینکه اگر در کشاکش جابجایی دولتها و از طریق خصوصیسازی، مخابرات و مکالمات مردم به دست گروهی ناباب از جنس رفقای امروزت افتاد، و یا اصلاً زبانم لال دولتی سرسپرده مثل سینیوره در لبنان یا اربابت خاتمی در ایران بر سر کار آمد، و از طریق شنود مکالمات و ردیابی، دست به ترور گسترده‌ی مردم و فرماندهان و مجاهدان زد، همچنان که در فرجام رخدادهای خرداد ماه سال 60 به پیر و جوان و کسبه و عابران پیاده هم رحم نکردند و به جرم داشتن ریش و شباهت به پاسدار و بسیجی و کمیتهای، مردم را به رگبار بستند و قتل عام کردند، و یا ترورهای شخصیّتیِ دورانِ هَبا و هَدَر شده‌ی موسوم به اصلاحات که مدعیانِ جامعه‌ی مدنی، صغیر و کبیر را از دم تیغِ تیزِ ترور و جنگ روانی گذراندند و بیرحمانه هشت سال آرامش و امنیّت را از روح و روان مردم بازستاندند و یا شهادت فرماندهان حماس و مقاومت اسلامی و حزبالله در فلسطین و سوریه و لبنان از طریق شنود و ردیابیهای مخابراتی، همچون نحوه‌ی شهادت مجاهد شهید «حاج عماد مُغنیه»، آن وقت تکلیف چه بود؟ البتّه تکلیفِ امثال تو را که بی بی سی فارسی، VOA و رسا و شبکههای اجتماعیِ ضد انقلاب روشن کردهاند، امّا تکلیف ما از جنس دیگری است که خواهم گفت؛ اگر سپاه هم وارد این صحنه نمیشد و پا جلو نمیگذاشت، مردم از مطالبه و بازخواست از این نهاد در نمیگذشتند و تا همیشه‌ی تاریخ، تغافلِ فرزندانِ سبزپوش پاسدار خود را بر آنان نمیبخشیدند. برخلاف تجاهل و تفکّر پوسیده‌ی تو، امروز مخابرات و ارتباطات در دنیا با امنیّت ملّی گره خورده و ما خیلی باید ساده انگار باشیم اگر تصور کنیم گریبان دریدن امثالِ تو، دلسوزیِ دایه‌ی مهربانتر از مادر است…

    ظاهراً فراموش کردهای بلوای زنجیرهای رفیق شفیقِ امروزت «سعید حجاریان» را در روزنامه‌ی «صبح امروز»؟! فراموش کردهای شنودهای تلفنیِ این طرّاحِ معیوب جنگ روانی و متخصصِّ بی تکلّمِ شستشوی مغزی را و آشوب و شورش و اغتشاشاتی که با جریده‌ی سیاه خود و گردانهای ضربتیِ قلم به مُزد و آرایش پیاده نظام روزنامههای زنجیرهایِ آن عصر دامن میزد؟ راستی میدانی چک خرید نیمی از سهام مخابرات را چه کسی امضا کرد؟ همان دست پاک و توانایی که روزگاری برای ربودنِ چکِ تولید سریال چهل سربازت بر آن بوسه زدی!

    …و امّا پروژههای نفتی! اگر هاردِ حَلَبیِ مغزت رطوبت نکشیده باشد و حافظهات Delete نشده باشد، به یاد میآوری اشتهای سیری ناپذیر شرکتهای صهیونیستیِ شِل و توتال را برای بلعیدن همه‌ی سرمایه‌های زیرزمینیِ این مُلک و چنبرهزدن بر روی مناقصههای وزارت نفت را. قراردادهایی سنگین که شرکتهای صهیونیستی صرفاً واسطه بودند! بله واسطه؛ به این دلیل که اصل و فرع پروژه با قیمتی به مراتب پایینتر و در زمانی کوتاهتر توسط متخصّصین ایرانیِ همین قرارگاهِ خاتم که امروز خارِچشم شماهاست محوّل میشد و اَبَرشرکتهای دو قلوی بنیصهیون، بی هیچ زحمتی بر سر این سفره‌ی پهن شده توسط دولتِ قبل، میلیاردها دلار از درآمدهای حاصل از پروژههای نفتی را از چنگ مردم میربودند.

    حالا کلاهت را قاضی کن و ببین اگر هنوز برای تو و هوادارانت به صرفه و صلاحتر آن است که به جای متخصّصینِ کارکشته، گمنام و بیتوقع این آب و خاک و با صرف هزینههای کمتر و در زمانهای کوتاهتر، پروژهها به اتمام برسد شایستهتر است یا اینکه…؟! زحمت نکش! با شناختی که از تو و افکارِ منجمد شده‌ات نسبت به بیگانگان دارم و خوف و وادادگی‌ای که همواره وجودت را در خود گرفته، پاسخم روشن است.

    و امّا سخن آخر: نامه‌های اخیرت را خواندهام، به گمان من رو به آسمان آب دهان انداخته‌ای و بر صورت خودت پاشیده! مردانگیِ تو در نامه‌هایت شبیه بُزدلانی است که همه‌ی مردانگیِ خود را با دست نوشتهها و نقاشیهای مضحک و شرمآورِ خود پشت درِ توالتهای عمومی به نمایش میگذارند و اثبات میکنند. نامههای تو هم از همین جنس است، پشت در می‌نشینی و مینویسی و فرار میکنی! اکنون چند ماهی است که از بند گریخته‌ای و با غلط کردم نامه‌ای که نگاشتهای و از پیش فرستادهای، با کرامت و بزرگواری، به جای اعدام تو را بخشیدهاند، پس بیا و از این آزادیات بهره ببر، مرد باش و یکطرفه حرف نزن.

    من تو را به مناظره فرا میخوانم. اگر مرد میدانِ مبارزهای و ذرّهای شرف و غیرّت در وجودت تهنشین شده، به میدان بیا. در هر کجا که تو میپسندی و هر آن کس را که میخواهی فرابخوان و با خود همراه کن. نترس! تو امنیّت جانی داری و کسی را با تو کاری نیست. چرا که من یکّه و تنها خواهم آمد، مطمئن باش. امّا به تو توصیه میکنم با همه‌ی هوادارانت بیا، با خبرنگارانی که این مدّت نامه‌هایت را پوشش دادهاند، با همحزبیها و رفقای جدیدت، با خانواده، با همسایههای همراهت در آن محلّه‌ی شمال شهر، با همه‌ی آن کسانی که مایلی همراهیات کنند، بیا و رودر رو حرف بزن، فریاد بکش و سخنرانی کن، به تو قول میدهم بیشتر از نامهنگاریهای کسالتآورت دیده میشوی و برایت تنوعی است.

    من برای زمان و مکان این مناظره‌ی به یاد ماندنی پیشنهادی دارم، پنجشنبه‌ی همین هفته، ساعت 3 بعدازظهر، گلزار شهدای بهشت زهرا(س) بر سر مزار سیّد شهیدان اهل قلم، آقا مرتضی آوینی. موافقی؟ من قول دادم تنهای تنها باشم، امّا تو لشکر کشی کن! منتظرم.

    فَمَن حاجَّکَ فیهِ مِن بَعدِ مَا جاءَکَ مِنَ العلمِ فَقُل تَعالَو نَدعُ أَبناءَنا و أَبناءکُم و نِساءَنا و نِساءَکُم و أَنفُسَناَ و أَنفُسکُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَّعنَتَ اللهِ عَلَی الکاذِبینَ. (سورۀ مبارکه آل‌عمران آیه‌ی

     
    • آقای محترم :مردمی که تواز آنها دادمیزنی ومایه میگذاری بگذارید حرف بزنند ،بگذارید رای بدهند ،بگذارید راحت زندگی کنند ،مالشان را ندزدید ،مالشانرا به تاراج نبرید .وطن فروش شما هستید که مال مردم را به اسد ونصرالله وکرزای میدهید یا دیگران ؟واقعا پررو وبی شرمید چشمتان برهمه چیز بسته شده وفقط دلار ویورو را خوب میشناسید .احمدی نژاد هم کا با موشک آزمایشی به فضا رفت تا دزدان فضائی را به دادگاه بکشد ؛برای دزدهای زمینی که کاری نکرد .

       
    • در حقانيت گفتار اين آقا همين بس كه فرموده نادر طالب زاده بزرگوار و نجيبه و در درستي كردارش همين بس كه كارشناسان پرونده با ايشون رفاقت خوبي داشته اند !!!!

       
  30. رسانه داریم مث این که

    من متاسفم برای کسانی که از رسانه ملی بخاطر سانسور صحنه های ورزشی انتقاد میکنند.. افسوس که نمی دانند این امر خود باعث اشتغال از نوعی قوم و خویش فرمایی!چند نفر را فراهم می آورد
    اما فقط یک مشکل پیدار می شود:دیدن این صحنه ها برای سانسورچی اشکال شرعی ندارد و برای ما صد البته باعث فرو رفتن در ماتحت جهنم می شود؟

    اکنون به برخی حماسه های سانسور رسانه ملی توجه فرمائید:
    بر باد رفته:( زمان 180 دقیقه – در رسانه ملی :55 دقیقه و 2 ثانیه!)
    اسکارلت به اشلی :عزیزم یک پیک ویسکی تو این هوای سرد؟
    رسانه ملی : مش ممد با یک لیوان عرق نعنا موافقی؟ باد بره جون شما از عطاری سر کوچه گرفتم !)
    تایتانیک ( زمان 120 دقیقه – در رسانه ملی : 10 دقیقه – کشتی به آب می افته و بعد توسط نیروهای خودش جوش که تازه از دیوار سفارت انگلستان آمده اند فوری غرق میشه!)
    نماخارجی – بالای لبه کشتی دو عاشق برای آخرین بار همدیگر را می بوسند
    رسانه ملی : بعلت کیفیت بد امواج دریافتی لطفا تبلیغ بانک پارسیان را ببینید :شما دعوتید!

    والیبال ایران و برزیل
    نما داخلی – سالن ورزشی در ایتالیا – یک خانم در حال عبور از ردیف تماشاچیان- ربطی به والیبال ندارد – ساق های پایش با دقت فراوان در انتهای نما به صورت نامشخص دیده میشود.
    گزارشگر : 14 -17 از برزیل عقب هستیم ، موسوی می خواهد سرویس بزنه ( گزارش زنده قطع میشه ، سرویس زده میشه – اوت میشه – صدا تماشاگران -بازی ادامه پیدا میکنه – ایران برنده میشه)
    رسانه ملی ( صحنه یک لبخند تماشگر رو برای 1000000 بار پخش میکنه )
    بازی تموم میشه…
    تبلیغ : شما دعوتید ، مدرسان شریف ، رایتل ….
    رسانه ملی ، رسانه ای برای خودمان و بازهم خودمان…

     
  31. Jul 20th, 11:16am
    سلام جناب نوری زاد. من به عنوان یه بیننده معمولی از کار چهل سرباز شما که خیلی ها بهش انتقاد دارند خوشم اومده بود. و با همه نفرتی که ازتون داشتم وقتی همون سالها شما رو تو نمایشگاه صنایع دستی دیدم جلو اومدم و از کار و زحمتتون تعریف و تمجید کردم. گفتم با اینکه با عقاید سیاسیتون موافق نیستم اما از اینکه بالاخره اثری با موضوع شاهنامه ساخته شده و جانب انصاف هم تو شخصیت پردازی ها رعایت شده ازتون ممنونم. گفتم کاش به داستان سیاوش می پرداختین. گفتین آدمِ(گمانم لیچاری گفتین) مثه خداد عادل که مثلن رئیس فرهنگستان ادب هست با ادامه ساخت اثر درباره شاهنامه مخالفت کرده. بعد از اون دیدار و اساساً بعد از دیدن چهل سرباز منتظر بودم این داستان که بقول دکتر ندوشن داستان داستان هاست روی شخصیت فردی و اجتماعی شما تأثیر خودشو بگذاره. بالاخره نمیشه کسی جدی ترین داستان و اثر انسانی شاهنامه رو واکاوی کنه و خودش بی تأثیر از اون باشه. که الحمدالله این اتفاق افتاد. ……. و اما غرض از از این پرگویی و خاطره پویی این بود که بنده مشتاقم کار شاهزاده ایرانی(نسخه سینمایی و تقدیر شده ی چهل سرباز؟) رو داشته باشم و دستم به جایی بند نیست. اگه برای شما مقدوره ، از بنده دریغ نکنید. سپاس.

     
  32. اگر داعِش از فقیهان بپرسد

    چهارشنبه 25 تير 1393

    محمد مجتهد شبستری

    1- جنایت‌های وحشیانه و بی سابقه گروه «داعِش» بدون تردید و صد در صد محکوم است. ادامه موجودیت این گروه نه تنها برای تمامیت ارضی کشورهای منطقه و صلح خاورمیانه بلکه صلح تمام جهان خطرناک است. قطعاً باید شریان‌های گوناگون حیات این گروه قطع شود تا آن‌ها از صفحه روزگار ناپدید شوند.

    2- اما! اما اگر خلیفه داعش «ابوبکر بغدادی» که خود را مسلمان ناب و مجری شریعت اسلام می‌نامد از فقیهان رسمی جهان اسلام بپرسد: فرق مبنایی و تئوریک شما با من در بیان شریعت اسلامی در کجاست که این همه مرا لعن و نفرین می‌کنند؟ این فقیهان چه پاسخی به او خواهند داد؟!

    3- هیچ کس به اندازه «ابن تیمیه» (661 تا 728 قمری) در بیان عقائد و فتواهای فقهی سلفیه که گروه «داعش» و مانند آن، خود را دنبالۀ آنان می‌دانند موفق نبوده است. او در مجموعه‌ای از پرسش‌ها و پاسخ‌ها که تحت عنوان «مجموع فتاوی» از وی در دست است مو را از ماست بیرون کشیده و تار و پود تفکر اعتقادی و فقهی سلفیه و مخالفان آنها را مفصلاً به نمایش گذاشته است. ابن تیمیه در آن مجموعه نشان داده که اختلاف بنیادین سلفیه با سایر مسلمانان در این است که آنها تفسیر متون نخستین اسلامی را چه در حوزه اعتقادات و چه در حوزه شریعت به هیچ وجه جایز نمی‌دانند و معتقدند که مسلمانان در همه عصرها همان گونه باید زندگی کنند که صحابه پیامبر آن گونه زندگی می کردند، در حالی که سایر گروه‌های مسلمان، به گونه‌ای تفسیر را جایز می‌شمارند و تا حدودی تحولات زندگی را می پذیرند.

    4- حال اگر ابوبکر بغدادی به فقیهان رسمی بگوید شما هم در حوزۀ شریعت اسلامی مثل ابن تیمیه و من عمل می‌کنید و می‌گوئید هیچ کدام از متن‌های مربوط به احکام شریعت را که در قرآن و حدیث آمده نباید تفسیر کرد و آنها را باید همان طور که در این متون بیان شده بدون هیچ تغییری صد در صد اجرا کرد، آنها چه پاسخی می‌دهند؟

    5- آیا تفاوت مبنایی و تئوریک فقیهان رسمی با «داعش» تنها در حوزۀ اعتقادات اسلامی است؟ یا این که تفاوت دیگری هم وجود دارد و آن این که فقیهان می‌گویند آقای بغدادی! شریعت الهی همان است که شما می‌گوئید ولی در عصر حاضر همۀ آن را نمی‌توان اجرا کرد؟!، یا این که می‌گویند آقای بغدادی! شما خیلی وحشیانه اجرای شریعت می‌کنید و این درست نیست؟!

    6- موشکافی های دانش هرمنوتیک در سه قرن اخیر نشان داده که بر خلاف مدعای ابن تیمیه، احتراز از تفسیر متون، خود، گونه ای تفسیر است و مبنای تئوریک دارد. خطر عظیم داعش ها، القاعده ها، النصرة ها، طالبان ها در جهان حاضر از مبنای تئوریک تفسیر آنها برمی خیزد و نه از تفسیر نکردن آنها. آن مبنای تئوریک مشترک میان آنان و فقیهان رسمی این است که متون قرآن و حدیث حاوی یک سلسله نظام های ثابت و ابدی معرفتی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برای همۀ انسان ها در همۀ عصرها می باشد که آن را «شریعت الهی» می نامند. این یک «پیش فهم» باطل در مقام تفسیر متون اسلامی است که همۀ خطرها و خشونت های شدید و یا غیر شدید در جهان اسلام از آن بر می خیزد. صاحب این قلم از 20 سال پیش در نوشته ها و سخنرانی های خود این پیش فهم باطل را با روش های علمی نقد کرده است. من اکنون می پرسم آیا پیدایش القاعده ها، طالبان ها، النصرة ها، داعش ها و … در جهان اسلام کافی نیست که چرت ما مسلمانان را پاره کند تا فقیهان را وادار سازیم آن پیش فهم باطل و خطر ساز را کنار بگذارند؟!

    7- من به همۀ فقیهان محترم که در حوزۀ علمیه قم و نجف نشسته اند پیشنهاد می کنم (علاوه بر محکوم کردن سیاسی آن گروه ها که انجام داده اند) یک نشست جهانی از فقیهان اسلام در حوزۀ قم یا نجف فرا بخوانند و یکبار برای همیشه آن پیش فهم مشترک باطل و خطر ساز را به وسیلۀ موافقان و مخالفان آن به بحث و نقد جدی بگذارند و در این مقطع تاریخی حساس که حق موجودیت و حیات مسلمان زیستن در جهان حاضر زیر سؤال رفته با تجدید نظر در مبانی خود اسلام و مسلمانان را نجات دهند. این یک خدمت تاریخی بسیار بزرگ به اسلام خواهد بود.این جانب به آنان یادآور می شوم که اگر کلیسای رسمی کاتولیک در دهۀ 1960 واتیکان 2 را تشکیل نمی داد و در پاره ای از مبانی خود تجدید نظر نمی کرد امروز بسیار نادم بود و این ندامت هیچ سودی نداشت.

     
    • با سپاس بسيار از دوست عزيز جناب ساسانم
      باور من در باره ابنتيميه و سلفى گرى و پس مانده هاى اين مشى فكرى در جهان معاصر اين است :
      اصيل گرايان بر آنند كه به اصل برگردند .مى ماند اين پرسش كه اين اصل را در كجا بايد جست ؟ در مقصد نويسنده ؟ در نو شته ؟ يا در فهم نخستين مخاطبان نوشته مثلا صحابه رسول يا حواريون مسيح ؟ متنى كه براى اهل دين مقدس محسوب مىًشود آفريننده اش يا خداست يا پيامبر و اين هر دو از دسترس خارجند و خود از جانب خود به طور يكسويه و بدون دخالت مخاطب سخن نمى گويند تا به ما بگويند مقصودم از اين كلمه يا جمله مبهم – كه متون دينى پر از ابهامات است -چيست. پس فرض اول منتفى است گر چه در طول تاريخ كم نيستند مدعيانى كه مى گويند در خواب يا در بيدارى خدا يا رسول خدا با ما سخن گفته است .فرض دوم متن است .خب ،متن اگر بى ابهام بود كه ديگر آن همه تفسير هاى جوراجور پيش نمى آمد و آن متن مى توانست حبل متين وحدت ابدى همه اهل دين گردد .به سراغ فرض سوم يعنى مخاطبان اوليه و همزمان مى رويم و فرض بر سنديت و صحت حضور تاريخى آنها مى گيريم .درست ؟ متن نوشتارى يا گفتارى چه از جانب بشر و چه از جانب غير بشر باشد به محض برخورد با گوش و چشم و ذهن انسان ها مورد تفسير قرار مى گيرد .به قول يك فيلسوف در زبان همه چيز تفسير است .گيريم كه متن از جانب خدا باشد ،اما فهم هايي كه متن به آنها خطاب مى شود فهم هايي انسانى است . اين فهم ها از قومى به قومى ،از دورانى به دورانى ،و حتى از اين مخاطب به آن مخاطب هرگز كاملا يكى نيستند . بنابر اين هر متنى اصلش پيش مؤلفى است كه از دسترس خارج شده است .علم هرمه نويتيگ اين نكته را توضيح داده است كه متن البته فهم ها را در مشتركاتى گرد هم مى آورد ،اما اين مشتركات مبنايي است براى اختلافات .متون ماركس كه در سده نوزده مى زيسته ده ها جور تفسير شده اند .تا چه رسد به نتون مذهبى قرن ها پيش كه پر از ابهامات نيز هستند .متن در هرمه نويتيگ مفهومى وسيع دارد كه شامل موسيقى نيز مى شود .توكاتو فوگ معروف باخ را در نظر بگيريد .اين قطعه وقتى در زمانى چون سده ١٨ و در مكانى چون كليسايي در آلمان پروتستان نواخته مى شده شنوندگانش چه بسا همزمان عروج مسيح به ملكوت آسمان را احساس مى كرده اند .همين متن موسيقايي را كسانى ديگر در زمانى و مكتنى و فضايي ديگر مى شنوند و سرمست هم مى شوند .اما احساس آنها چه بسا اصلا احساس دينى نباشد .يك موسيقى دان از غناى تكنيكى اثر لذت مى برد ،يك شورشى احساس شورش مى كند .قدماء مى گفتند دهاتى به روضه امام حسين كه گوش مى كند براى بز مرده اش گريه مى كند . عظمت موومان كورال سمفونى نهم بتهوون در آن نيست كه در همه انسان ها احساسى واحد برمى انگيزد .بل در آن است كه ميليون ها انسان با احساس هاى بسيار گونه گون را به گرد خود فراهم مى آورد . پذيرفتن اين نظريه در مورد متون گفتارى و نوشتارى و تصويرى و موسيقايي هيچ درد سرى ايجاد نكرده و هرگز يك قطره خون از بينى كسى جارى نكرده است . چه نظرى ؟اين نظر كه اصل در دسترس نيست و مؤلف مرده است .اكنون بيش تر خطاب به جناب شبسترى مى گويم گيرم كه صدايم به ايشان برسد . تمام تفسير ها حتى آنچه شما به تفسير سلفى تعبيرش مى كنيد ادعا بر اصل دارند .چرا اصل در اينجا اين قدر حساس ،مهم ،قتال ،جنايت بار ،و گلو پاره كن است ؟پاسخش ساده است . چون بنا به ادعا در اينجا نويسنده احكم الحاكمين يا همان خداست .كسى حق ندارد كلام خدا را تفسير به رأى كند .ورنه رافضى و مباح الدم محسوب مى گردد .تفكر اصل گرايي در هر فرهنگ دينى اپيدميك است و به متون انسانى نيز تسرى پيدا كرده و چقدر دعواها مى بينيم بر سر اينكه منظور حافظ چه بوده تا آن حد كه حافظ هفت كفن با سپاس بسيار از دوست عزيز جناب ساسانم
      باور من در باره ابنتيميه و سلفى گرى و پس مانده هاى اين مشى فكرى در جهان معاصر اين است :
      اصيل گرايان بر آنند كه به اصل برگردند .مى ماند اين پرسش كه اين اصل را در كجا بايد جست ؟ در مقصد نويسنده ؟ در نو شته ؟ يا در فهم نخستين مخاطبان نوشته مثلا صحابه رسول يا حواريون مسيح ؟ متنى كه براى اهل دين مقدس محسوب مىًشود آفريننده اش يا خداست يا پيامبر و اين هر دو از دسترس خارجند و خود از جانب خود به طور يكسويه و بدون دخالت مخاطب سخن نمى گويند تا به ما بگويند مقصودم از اين كلمه يا جمله مبهم – كه متون دينى پر از ابهامات است -چيست. پس فرض اول منتفى است گر چه در طول تاريخ كم نيستند مدعيانى كه مى گويند در خواب يا در بيدارى خدا يا رسول خدا با ما سخن گفته است .فرض دوم متن است .خب ،متن اگر بى ابهام بود كه ديگر آن همه تفسير هاى جوراجور پيش نمى آمد و آن متن مى توانست حبل متين وحدت ابدى همه اهل دين گردد .به سراغ فرض سوم يعنى مخاطبان اوليه و همزمان مى رويم و فرض بر سنديت و صحت حضور تاريخى آنها مى گيريم .درست ؟ متن نوشتارى يا گفتارى چه از جانب بشر و چه از جانب غير بشر باشد به محض برخورد با گوش و چشم و ذهن انسان ها مورد تفسير قرار مى گيرد .به قول يك فيلسوف در زبان همه چيز تفسير است .گيريم كه متن از جانب خدا باشد ،اما فهم هايي كه متن به آنها خطاب مى شود فهم هايي انسانى است . اين فهم ها از قومى به قومى ،از دورانى به دورانى ،و حتى از اين مخاطب به آن مخاطب هرگز كاملا يكى نيستند . بنابر اين هر متنى اصلش پيش مؤلفى است كه از دسترس خارج شده است .علم هرمه نويتيگ اين نكته را توضيح داده است كه متن البته فهم ها را در مشتركاتى گرد هم مى آورد ،اما اين مشتركات مبنايي است براى اختلافات .متون ماركس كه در سده نوزده مى زيسته ده ها جور تفسير شده اند .تا چه رسد به نتون مذهبى قرن ها پيش كه پر از ابهامات نيز هستند .متن در هرمه نويتيگ مفهومى وسيع دارد كه شامل موسيقى نيز مى شود .توكاتو فوگ معروف باخ را در نظر بگيريد .اين قطعه وقتى در زمانى چون سده ١٨ و در مكانى چون كليسايي در آلمان پروتستان نواخته مى شده شنوندگانش چه بسا همزمان عروج مسيح به ملكوت آسمان را احساس مى كرده اند .همين متن موسيقايي را كسانى ديگر در زمانى و مكتنى و فضايي ديگر مى شنوند و سرمست هم مى شوند .اما احساس آنها چه بسا اصلا احساس دينى نباشد .يك موسيقى دان از غناى تكنيكى اثر لذت مى برد ،يك شورشى احساس شورش مى كند .قدماء مى گفتند دهاتى به روضه امام حسين كه گوش مى كند براى بز مرده اش گريه مى كند . عظمت موومان كورال سمفونى نهم بتهوون در آن نيست كه در همه انسان ها احساسى واحد برمى انگيزد .بل در آن است كه ميليون ها انسان با احساس هاى بسيار گونه گون را به گرد خود فراهم مى آورد . پذيرفتن اين نظريه در مورد متون گفتارى و نوشتارى و تصويرى و موسيقايي هيچ درد سرى ايجاد نكرده و هرگز يك قطره خون از بينى كسى جارى نكرده است . چه نظرى ؟اين نظر كه اصل در دسترس نيست و مؤلف مرده است .اكنون بيش تر خطاب به جناب شبسترى مى گويم گيرم كه صدايم به ايشان برسد . تمام تفسير ها حتى آنچه شما به تفسير سلفى تعبيرش مى كنيد ادعا بر اصل دارند .چرا اصل در اينجا اين قدر حساس ،مهم ،قتال ،جنايت بار ،و گلو پاره كن است ؟پاسخش ساده است . چون بنا به ادعا در اينجا نويسنده احكم الحاكمين يا همان خداست .كسى حق ندارد كلام خدا را تفسير به رأى كند .ورنه رافضى و مباح الدم محسوب مى گردد .تفكر اصل گرايي در هر فرهنگ دينى اپيدميك است و به متون انسانى نيز تسرى پيدا كرده و چقدر دعواها مى بينيم بر سر اينكه منظور حافظ چه بوده تا آن حد كه حافظ هفت كفن پوسانده از ديوانش مهم تر مى شود و هنوز بر سر دين فردوسى و رازى مفتش هاى درونى ما فعالند و در اين مختصر مجال نيست كه بگويم اين فرهنگ دينى -توجه بفرماييد نمى گويم دين – بله ،اين فرهنگ دينى چه بلايي بر سر آزادى و درنتيجه تفكر و در نتيجه پيشرفت علمى و تمدنى آورده است .چه كسى در اين سده ٢١ در ايران جرأت دارد در باره واقعيت تاريخى عاشورا يل غدير خم يا معراج به نتيجه اى غير از آنچه در فرهنگ اصل به حساب مى آيد برسد ؟آقاى شبسترى شما و ديگر نوانديشان براى درمان اين فرهنگ تفكرستيز يك راه بيش نداريد و آن نهادينه كردن نقد متون دينى ، از قرآن گرفته تا سيره نامه ها ، همچون متونى كه يك انسان آنها را نوشته است .شاد باشيد پوسانده از ديوانش مهم تر مى شود و هنوز بر سر دين فردوسى و رازى مفتش هاى درونى ما فعالند و در اين مختصر مجال نيست كه بگويم اين فرهنگ دينى -توجه بفرماييد نمى گويم دين – بله ،اين فرهنگ دينى چه بلايي بر سر آزادى و درنتيجه تفكر و در نتيجه پيشرفت علمى و تمدنى آورده است .چه كسى در اين سده ٢١ در ايران جرأت دارد در باره واقعيت تاريخى عاشورا يل غدير خم يا معراج به نتيجه اى غير از آنچه در فرهنگ اصل به حساب مى آيد برسد ؟آقاى شبسترى شما و ديگر نوانديشان براى درمان اين فرهنگ تفكرستيز يك راه بيش نداريد و آن نهادينه كردن نقد متون دينى ، از قرآن گرفته تا سيره نامه ها ، همچون متونى كه يك انسان آنها را نوشته است .شاد باشيد

       
      • با پوزش از ساسانم عزيز
        متن در هم ريخته شده به علت ناشى گرى من در كپى پيست آي پد .اميدوارم چيزكى دستگير تان شود ،در غير اين صورت از آن بگذريم
        در ضمن شب پيش سه بار قسمت ١٤٥ ريشه ها را با بازنويسى مجدد ارسال كرده و هر بار پاسخ آمد كه تند تند تايپ مى كنيد .قدرى آهسته تر .از آن سر در نياوردم .توفيقى بود از نو مى نويسم .از شما و همه دوستانى كه با خواندن متن بالا وقتشان را هدر دادم پوزش مى طلبم

         
        • کورس گرامی
          اگر بحث را محدود به مجادلات درون دینی و استدلالات درون دینی هم کنیم چه ضمانتی وجود دارد هیچ یک از احادیث و روایات معتبر باشد. هزار و چهار صد سال از اصل ماجرا می گذرد. معلوم نیست چند تای این احادیث را حاکمان و قدرتمداران وقت جعل کرده باشند برای تثبیت پایه های قدرت و حاکمیت خود. معلوم نیست چند تای این احادیث به دلایل سیاسی و قدرت طلبی جعل شده باشند یا دست کم دست کاری شده باشند. سند های مکتوب دست کم صد سال تاخیر دارند. کتب احادیث مرجع با سیصد سال تاخیر نوشته شده اند. من اگر از دوست دین داری بپرسم سال گذشته کجا ها بودی و چه ها گفتی شاید با دشواری بتواند پاسخ دقیق و مو به مو دهد چگونه می توان انتظار داشت با گذشت ده ها سال محدثین همه چیز را مو به مو و بدون کوچکترین لغزش آن هم به طور شفاهی انتقال داده باشند نکند محدثین نیز معصوم بوده اند؟ چیزی را که ما نتوانیم که سهل است اجازه نداریم با ترازوی خرد و اندیشه بسنجیم و صحت و سقم آن را با علم و دانش به اثبات رسانیم چگونه قابل اتکا می تواند باشد؟ من در عجبم از کسانی که دنیا و عاقبت خود را بر پایه چنین افکاری بنا می کنند. از کجا این قدر اطمینان دارند که کار وارونه نباشد و پشت دیوار بلند گرگ درنده ای نباشد که به جای نجات دوستان دین دار آن ها را ببلعد؟
          وقتی هم که به دوستان می گوییم فلان حکم دلیل عقلانی اش چیست و دلیل علمی اش چیست و اثراتش در جامعه مورد کنکاش علمی قرار گرفته دلیل که ندارند می گویند همینطوری کیلویی باید قبول کنیم وگرنه چه و چه و چه
          چنین طرز تفکری البته منجر به طالبان ها و داعش ها و وهابی ها که چه عرض کنم ولایت فقیه ها می شود…….

           
      • زهرای شماره ی یک

        با سلام به پدرم نوری زاد و جمله خردورزان
        جنابان ساسانم و کورس و دانشجو و مرتضی
        اولا از شمایان به خاطر جهد در آگاهی بخشی سپاسگزارم و دوما به جناب کورس اختصاصا بابت منصفانه وارد شدن در بحث و وسعت اطلاعاتشان که حقا در هر گفتمانی بسیار به روشن شدن آن موضوع کمک میکند تبریک میگویم .
        این شهامت نقد متون دینی با اینکه جرقه هایش در این قرون وسطای دینی مسلمانان دیده میشود اما به نظر من، ما تا رسیدن به آن فاصله زمانی زیادی داریم . یادم است سر کلاس درس زردشت گرایی که تحت عنوان ادیان ایران پیش از اسلام تدریس میشد این مسئله در فضای علمی در گرفت . آن روز استادمان که به ظاهر فردی بسیار نواندیش مینمود به طرفداری ما از نقد متون دینی و لوازم این نقد ، واکنش منفی نشان داد و مدام میگفت اگر بنا باشد همه چیز یک دین را محک بزنیم و در آن باره پرسش کنیم و با دید ناقدانه به آن بنگریم از پیامبرش از خواستگاه پیامبرش از عقاید مردم قبل از ظهور پیامبر تا مباحث جغرافیایی یک دین تا زبان کتاب آن دین ،،”سنگ روی سنگ بند نمیشود” و آن دین دیگر دین بشو نیست” که منظورش همین کاربرد و کارکرد عامیانه ی دین بود و هرچه ما مثال میاوردیم که این کارها شده است و مگر ما دین داران نخستین و آخرینیم که تا این حد نگرانید و تازه خدای دین اسلام وعده ی حفظ اسلام را داده است وعده ی حفظ دین خود را داده است پس نگرانی از چیست ؟ او زیر بار نمیرفت که حتی در مقام تئوری این مسئله تحلیل شود. همان استادی که در مبحث پیامبران قوم یهود مسئله ی به شدت انسان بودن پیامبران در یهودیت را و نگاه دین دارانش به آن را روادارانه میپذیرفت در مورد پیامبر اسلام نمیتوانست آزاداندیشانه برخورد کند .
        جالب است که متفکران مسلمان و آنان که دغدغه ی دین دارند این چالش بزرگ (نقدهای دینی دین داران و غیر دین داران ) را حس میکنند اما برای برطرف شدنش پیش فرضهایی دارند که مانع تحقق آن میشود .
        در همین سایت ، آقای مرتضا سعی میکند با استدلال صحیح( منظور درست یا غلط بودن استدلال نیست اشاره ی من در اینجا روش است) جناب دانشجو را مجاب کند که هم در روش هم در مقدمات هم در نتیجه به غلط رفته ای . تا اینجا مشکلی نیست بحث از آنجا شروع میشود که اصلا این دو فرد از دو فضا سخن میگوید یکی بکل نقد و محک و حتی شک به پیامبران را مستلزم پناه بردن به خدا میداند و دیگری پیامبران را از آدم تا خاتم از انسان بالاتر نمیداند . خوب این دو تفکر هر چقدر هم که با هم گفتگو کند به کجا ختم میشود ؟ به گمان من هیچ جا . آن یکی میگوید امام رضا علیه السلام چنین گفت آن یکی میگوید امامت و نبوتی در کار نبوده است چه رسد به ارجاع به احتجاج امام رضا در مورد موضوع پیامبری که از اساس قبولش ندارد .
        پیشنهاد من در این باره رجوع به خرد است و منطق نه قال امام و غیره … . باید از نقاط اشتراک آغاز کرد از چیزی که دو طرف قبول دارند بالاخره باید دو طرف یک گفتگو یک نقطه ی اشتراک به عنوان نقطه ی اتکاء استدلال داشته باشند تا به نتیجه ای بشود رسید اگر قصد واقعا به نتیجه رسیدن است و نه جدل . مثالی میزنم تا به شفافیت موضوع کمک کرده باشم فرض کنید دو نفر در حال گفتگو یکی سعی دارد با روشی دقیق به دیگری بقبولاند که انسان از جسم و روح تشکیل شده است اما دیگری به کل در مورد هستی و بودن انسان مشکوک است استدلال اولی هرچقدر صحیح باشد ربطی به حرف دومی ندارد .
        به نظر من متاسفانه اکثریت استدلال های پژوهشگران دینی چون آقای مرتضی همین حکم را دارد.
        با احترام .

         
        • زهراي گرامي درود برشما و سپاس از توجه حضرتعالي .
          همانگونه كه فرموديد ما دو موضع متفاوت و ناهمگون داريم و مباحثه در چنين شرايطي كارسازنيست. چنان كه قبلا نيز عرض كرده ام ، با توجه به اين كه خوانندگان و نويسندگان اين سايت ، افرادي تيزبين و كنكاش گرند و توان تشخيص بالايي دارند ايكاش هركس نظرخود را در معرض ديد عموم مي گذاشت تا سره از ناسره باز شناخته شود و به جاي اسارت در الفاظ ، درون مايه سخن به نمايش درآيد.
          با احترام.
          دانشجو

           
  33. …” قاضی مرا جلو کشاند و برگه ای نشان من داد و گفت: بخوان و دم نزن. روی برگه بخط و مهر و امضای جناب رهبر نوشته شده بود: آقای سعید مرتضوی، شما از این تاریخ تا اطلاع ثانوی اجازه دارید در هر کجای کشور، هر کس را به هر بهانه جلب و محاکمه و به هر جزایی مجازات کنید. ”
    به نظر حقیر این استناد ها زیادی از حد انحرافی است و نیازی به این نقل قول ها نیست . رژیم مادام العمری سلطنت فقیه به قدر کافی تباه هست و لی این طور نقل ها را رو کردن به نظرم یک جور منحرف کردن حرکت شماست برادر نوری زاد .

     
  34. با درود بر جناب نوری زاد عزیز
    و با درودی چند باره به استاد گرانقدر جناب کورس
    و با عرض ادب و ارادت به انسان های آزاده و دوستدارانِ “شاهنامه”
    در ادامۀ جمع آوری و یکجانویسیِ مطالبِ جناب کورس گرامی پیرامونِ “شاهنامه”، در این قسمت نیز، بخشهای 33 تا 37 نوشته‌های ایشان را که دارای عنوان “تأملات در ماجراى كيخسرو” یا “افزوده‌اى به شرح داستان كيخسرو” بودند، با اندکی ویرایش، تقدیم می دارم.
    =============
    كورس
    ريشه ها ١٣٣
    دنباله تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٣٣- فرهنگ تاناتوسى

    چو با تخت منبر برابر شود
    همه نام بوبكر و عمر شود
    تبه گردد اين رنج هاى دراز
    شود ناسزا شاه گردنفراز
    بپوشند از ايشان گروهى سياه
    ز ديبا نهند از بر سر كلاه
    ز پيمان بگردند و از راستى
    گرامى شود كژى و كاستى
    ربايد همى اين از آن، آن از اين
    ز نفرين ندانند باز آفرين
    بدانديش گردد پسر بر پدر
    پدر همچنين بر پسر چاره گر
    به گيتى كسى را نماند وفا
    روان و زبان ها شود پر جفا
    چنان فاش گردد غم و رنج و شور
    كه شادى به هنگام بهرام گور
    زبان كسان از پى سود خويش
    بجويند و دين اندر آرند پيش
    بريزند خون از پى خواسته
    شود روزگار مهان كاسته
    چنين بى وفا گشت گردان سپهر
    دژم گشت و از ما ببريد مهر
    ………..
    از اين مار خوار اهرمن چهرگان
    ز دانايي و شرم بى بهرگان
    از اين زاغساران بى آب و رنگ
    نه هوش و نه دانش، نه نام و نه ننگ
    شود خوار هركس كه بود ارجمند
    فرومايه را بخت گردد بلند
    پراگنده گردد بدي در جهان
    گزند آشكارا و خوبى نهان
    به هر كشورى در ستمكاره اى
    پديد آيد و زشت و پتياره اى
    نشان شب تيره آيد پديد
    همى روشنايي بخواهد بريد
    آيا نه انگار فردوسى از زبانِ ايرانيان در جنگ قادسيه، روزگارِ امروز ما را وصف مى كند؟ چگونه چنين افق ديد گسترده‌اى داشته؟ آيا به راستى اين گفته‌ها سنديت تاريخى دارند؟ خير، در اين باره سندى را نيافته‌اند.
    اين‌ها را، فردوسى، در دهانِ قهرمانانش نهاده است؛ فردوسىِ سدۀ چهارم هجرى، نه در زمانِ جنگِ قادسيه. پس او پيشگويي نكرده بل پس‌گويي كرده است. سه سده اسارتِ ايرانيان در ترس و ستم و زور پشت سر دارد، با اين همه، آينده را نيز چنان مى بيند كه اكنون ما مى بينيم.
    از همين رو، اين تاريخ است، نه داستان. تاريخ فرهنگ تاناتوسى كه در آن، دين دستاويزى براى سود و سلطه و قدرت سفلگان شده، شبِ تاريك به جاى روز نشسته، براى مال و خواسته، خون مى‌ريزند. غم، خانه زادِ ايرانى شده، تخت و منبر يكى شده، هوش و دانش و هنر خوار گشته، بدى و ستمكارى و پتيارگى (خردستيزى) رواج يافته، جنبش‌ها رو به مرگ و مرگ آفرينى دارند و غريزه تاناتوس در جان قومى غالب گشته است.
    آيا اشتباه نمى كنيم؟ پس اين حكما و عارفان و شاعران بزرگ با سروده‌هاى سرور انگيز و ژرف و عارفانه و عاشقانه، به چه سويي حركت مى كنند؟
    اكنون كه زندگى اينجهانى به اتهامِ فانى بودن، ملعون و بى اعتبار و بى ارزش شده، تنها، دل بستن به امرى جاودانه، نشانِ رستگارى مى‌گردد. شارعان و حاكمان فاتح نيز همين را مى گويند. اما دورويي آنها نهان نمى‌ماند. به خلق مى‌گويند: دل در سراىِ سپنج مبند و به سنگِ‌لحد و آخرت انديشه‌كن و خود، نهانى و حتى آشكارا شمش‌هاى طلا انبار مى‌كنند و با بيست دست به دنيا چنگ زده‌اند و خلق نيز مدام مى ترسند؛ هم از دوزخ‌هاى اينجهانى و هم از جهنمِ آخرت. كسى كه مى ترسد چگونه مى تواند انديشه كند؟ انديشۀ انديشناك دايره مربع است.
    به نيروهاى پوينده‌تر پيش و پس از فردوسى بنگريم. هر یك به نحوى جهانى جاودانه براى خود مى‌‌ سازند كه يا گستره سياسى ندارد يا اگر داشته باشد همچون سياست عرفانيزه شده، جز فاجعه، فرجامى ندارد. فردوسى حكيم اين همه را مى‌بيند و آينده را بنا به اين ديده هاست كه چنين دقيق حتى روز و حال امروز ما را پيش بينى مى‌كند. امروزِ ما، در روزگارِ فردوسى ريشه دارد.

    كورس
    ريشه ها ١٣٣(دنباله)
    پيش‌تر اشاره شد كه در روان‌شناسى، تاناتوس غريزۀ مرگ است و اروس غريزۀ زندگى. در ناخودآگاه فردى و جمعى و تاريخى، اين دو غريزه در كشمكشى پر تلاطم‌اند. جانى كه غريزه تاناتوس يا ميل مرگ در آن غالب است از دنيا و پيوند با ديگران مى‌گريزد. گاه در انزواىِ گور مانندِ خود، جهانى جاودانه براى خود مى‌سازد كه لازمه دوام آن دفع و حذفِ غير است. درست يا نادرست، روان‌شناسى، عرفان را صورتِ تلطيف شده و تصعيد شدۀ غريزۀ مرگ مى داند.
    جنبش عظيمِ عرفان پيش از فردوسى، با توسل به شاهِ درون، شاهِ برون را از نظرها مى‌انداخت. متشرعانِ سود جو، زاهدانِ رياكار و فقهاى همدست شده با حاكمان را؛ دست مى انداخت. و در رابطه با خدا، ترس و سود و زيان و مصلحت حقير و بزدلانه، يا آن ايمان تاجرانه و بنده‌وارى را كه سعد وقاص به رستم فرخزاد معرفى مى‌كرد؛ در عشق و شيدايي‌هاى پر شور مى سوراند. به تعبير حافظ، جهانِ فانى و باقى را فداىِ شاهد و ساقى مى‌كرد. و به تعبيرِ عارفانِ ديگر، عقلِ دورانديش و بلفضول و مصلحت انديش را در راهِ عشقِ عافيت سوز پسِ پشت مى نهاد و عقلِ خشك و بيدلِ فلسفى را در بوتۀ آزمونِ عشقى پر بلا، به آتش مى كشيد.
    در عرفان و حتى در حكمتِ برهانىِ مشاء، گرايشى به استقلال طلبىِ ايرانى، نهفته بود. مشائيان در چارچوبِ اسلامى كه عمر و سعد وقاص به ايران آورده بودند، مى كوشيدند تا موضوعات ايمانى را؛ وجود خدا، معاد، دوام نفس، آخرت، معاد، صفات الله و مانندِ اين‌ها رابا عقلِ ارسطويي مستدل كنند اما دامنۀ نفوذ اين حكيمان از مدرسه‌هاى خواص، آن سو تر نمى رفت. اما عارفان، به زبانِ شعر و ادبيات سخن مى‌گفتند. با آنها فرداً مخالف يا موافق باشيم، نمى‌توانيم نفوذ آنها را تا ژرفاى وجدانِ ايرانى ناديده بگيريم. عرفان، گفتارى پديد آورد و حتى ضرب المثل‌هايي ساخت كه بخشى از روحيۀ ايرانى را شكل داد.
    شخصيتِ ايرج در شاهنامه، دقيقاً به زبانِ عارفان سخن مى‌گويد. درباره سرچشمه عرفان، صاحب نظران اختلاف نظر دارند. برخى آن را برآمده از زبان و حقيقتِ قرآن مى دانند و بعضى ريشه‌هاى آن را در مسيحيت، نو افلاتونيسم، و آيين گنوستيك مغان ايران باستان مى‌دانند. از نظر روان‌شناسي امروزى، عرفان، راهى متعالى شده در پاسخ به غريزۀ مرگ و مسئلۀ فنا و جاودانگى كه با تبديل به قدرتِ سياسى چه بسا عشق الهى آن ضد مردمى و خونريز گردد و عرفان ايرانى كه همواره يا بر قدرت يا بى‌اعتنا به قدرت بود، هرگاه كه همدست سلاطين شد، با خونريزى و قساوت آنها همداستان نيز شد.
    پس از فردوسى، نظامى گنجوى با خلق شاهكارهايي چون ليلى و مجنون و خسرو و شيرين عشق را انسانى‌تر ترسيم كرد. اما اين عشقِ انسانى به غايت اشك‌انگيز همچون عشق بسيارى از عاشقانه‌هاى غربى و شرقى از دورى و هجران است كه والايي و پاكى و حتى تقدس خود را حفظ مى كند. البته عاشقانِ به هم رسيده نيز داريم، اما آن عشق زمينى واقعى كه تازه پس از وصل فعليت مى‌يابد، در شرق و به ويژه در ايران، به محضِ وصال، با يكى دو جمله سر و ته‌اش به هم مى آيد و در واقع سانسور مى‌شود: و تا آخر عمر به خير و خوشى زندگى كردند. قصه ما به سر رسيد.
    مردانِ عاشقِ نظامى اصلا نمى توانند به هم برسند زيرا از معشوقه كه غالباً نقشى كمرنگ دارد، چنان خيال شگفت‌انگيز و اثيرى‌اى نقش مى زنند كه تماس، گويي، جاودانگى آن را آلودۀ مرگ و فنا مى كند
    عشقى كه نه عشق جاودانى است
    بازيچه شهوت جوانى است
    تماس، نقشِ خيالِ روى دوست را فرو می‌پاشد. حتى خودِ قدما نيز بر اين ذهنى بودنِ معشوق، واقف بوده‌اند. به قول سعدى: ليلى را از دريچه چشم مجنون بايد ديد. مولوى در دو بيت، شاهكارى مينى مال مى آفريند:
    گفت ليلي را خليفه كين تويي
    كز تو شد مجنون پريشان و غوى
    از دگر خوبان تو افزون نيستى
    گفت: خامش چون تو مجنون نيستى
    اگر داستان‌هاى مادام بوارى و اناكارنينا را خوانده باشيد مى بينيد كه در سده نوزدهم زن هاى عاشق كه نقش برجسته ترى دارند از مرد چنان كوهى از خيالات رؤيايي مى سازند كه هنگام مواجهه با واقعيت، انتقام واقعيت آن كوه را بر سر عاشق فرومى ريزد. مادام بوارى با زهر ارسنيك به طرزى فجيع خودكشى مى كند و انا خود را زير چرخ‌هاى قطار مى افكند و بدينسان آغاز پايان عشق قرون وسطايي را اعلام مى كنند. اما نظامى، نمى گذارد چنين شود، ليلى مى ميرد و مجنون بر سرِ گورِ او آن قدر زارى مى‌كند تا خود نيز به ليلى مى‌پيوندد. ديرى نمى‌پايد كه زيد، در خواب، ليلي و مجنون را در بهشت میبيند. اگر هنوز پيوند جنسى در سرزمين ما موانع آسيب‌زا دارد، ريشه‌اش نهفته در روح قومى و ناخودآگاه تاريخى ماست كه نظامی در نمايش هنرى آن غوغا مى كند. يك پيام حكيمانه نيز از رفتار مجنون بر مى آيد. مجنون چون عاشق مى شود نسبت به همه چيز از مار و شير و ببر و انسان ها گرفته تا آهوى به دام افتاده، سرشار از شفقت و محبت مى شود. محبت او سباع درنده را رام مى كند. عاشق نمى تواند آدم بكشد، شكنجه كند، آزار دهد، و بدانديش شود. آنان كه به اسم مجذوبيت در يك مراد يا شاه، دست به هر جنايتى مى زنند، خويشتن خواه‌اند، نه عاشق. عشق، وجودِ خود را در ديگرى امتداد دادن و جاودانه كردن است. عشق مى سازد، ويران نمى كند.
    فردوسى، جاودانگى را در هيچ يك از اين راه‌ها نمى جويد. ماجراى كيخسرو، خود انسان را در همين گيتى، بي‌مرگ و جاودانه نشان مى‌دهد. خواهم گفت چطور.

    كورس
    افسوس كه در اين مجال تنگ براى آنكه به مطلب اصلى و مقصد جسته شده يا نقد فرهنگ برگردم به نظامى گنجوى جفا كرده‌ام. دو منظومه خسرو و شيرين و ليلى و مجنون هر دو مضمونى عاشقانه دارند. اما اولى در فضاى ايرانى و دومى در فضاى عربى. در اين هردو همچون بسيارى از منظومه‌هاى عاشقانه بزرگ شرقى و غربى، عاشقان به سبب موانع طبقاتى و عشيره‌اى و ظلمات رسوم، به وصال نمى رسند. عشق ها نيز چنان پاك اند كه گويي با وصلت و تماسِ جسمانى آلوده و متلاشى مى شوند. در غيابِ معشوق، عاشق، او را چنان در خوبى به كمال مى‌بيند كه به قول سعدى و مولوى تنها يك راه براى دركِ واقعيتِ اين خوبى -خوبى هم به معناى نيكى و هم به معناى زيبايي- مى‌ماند: ليلى را از دريچه چشم مجنون بايد ديد
    گفت ليلى را خليفه كين تويي
    كز تو مجنون شد پريشان و غوى
    از دگر خوبان تو افزون نيستى
    گفت: خامش چون تو مجنون نيستى
    پيداست كه وقتى معشوق تنها در چشم عاشق چنين مرجع افسون كننده و خيال بافته‌اى مى‌گردد، وصلت با مرگِ عاشقان واقعيت پيدا مى‌كند. ليلى مى‌ميرد و مجنون بر گور او آن قدر زارى مى‌كند تا اينكه او نيز مى‌ميرد. و چندى بر اين بر مى آيد كه زيد در خواب، ليلى و مجنون را در بهشت مى بيند. نظامى در شرح احساسات مجنون و فرهاد غوغا كرده‌ است. دريك كلام دل‌ِسنگ را كباب مى‌كند. فكر مى‌كنم اشك‌انگيزترين متن عاشقانه براى ايرانيان همين ليلى و مجنون و خسرو و شيرين باشند. چنين عشق پر شور و غوغايي، گويي براى مرثيۀ دورى و جدايى، ارزشى بيش از وصل، قائل است. چراکه پس‌از وصل ديگر حرفى براى گفتن نمى‌ماند مگر نزول واقعيت و فروپاشى كوه خيال و سرنوشت ما مادام بوارى و اناكارنينا؛ يك خودكشى فجيع توسط قهرمان زن كه در داستان‌هاى عاشقانه شرقى ناديده گرفته مى شوند. اما همه اين داستان‌ها به ناكامى ختم نشده‌اند. عاشقان به وصل رسيده هم داريم. اما عشقى كه تازه پس از وصل بايد فعليت يابد با يك جمله سر و ته‌اش به سر آمده: تا آخر عمر به خوشى و خرمى با هم زندگى كردند. قصه ما به سر رسيد.
    پس نظامى به غير از بيان ادبى شاهكار و بى همتايش چه پيامى به فرهنگ ايرانى داده است. دريافت من اين است. نظامى به زبان حال خودش مى گويد: غريزۀ تاناتوس در عشق راستين محو مى گردد. مجنون چون عاشق مى‌شود، نسبت به سنگ و چوب و آهوى زخمى و شير و ببر و پلنگ، سرشار از احساس شفقت و محبت مى شود. او هنگامى كه سر به بيابان مى‌زند، شيرها و مارها را رام محبت خود میكند. همچون اويس قرنى. جايي كه عشق رهنماى آدمى است، انسان ممكن نيست آدم بكشد و هيچ موجود زنده‌اى را آزار و شكنجه كند. اميدوارم كه اندكى از دين خود به نظامى را ادا كرده باشم.

    كورس
    ريشه ها ١٣٤
    دنباله تآملات در ماجراى كيخسرو
    ٣٤- يك جمع بندى
    فردوسى پيش از هرچيز فرزند روزگار خويش بوده است. مراد از اين اشاره تقليل فردوسى به تابعى از منافع طبقاتى دهقانان بازمانده از عصر ساسانى نيست. طبقه به مفهوم ماركسيستى كلمه، به هستى اقتصادى از نظر نسبت فرد با ابزار توليد و جايگاه او در فرايند توليد مربوط است. زنده ياد احمد شاملو در سخنان جنجال بر انگيز خود در دانشگاه بركلى آمريكا، شاهنامه را به اثرى كه از شاهان و دهقانان -دهقان به معناى فئودال- و نظام كاستى دفاع مى‌كند، فروكاست. بى‌درنگ از هرسو فرياد اعتراضى برخاست كه وامصيبتا! به سند هويت ما توهين شده و جز چند نقد عالمانه، واكنش‌هاى ديگر، از سنخ همين سندروم توهين وطنى و حتى ناسزا گويي بود. شاملو با زبان شيرين كوچه كه در آن حريف نداشت، خود نيز هجو و نقد و طنز را در هم آميخت. نتيجه آن شد كه تنها شاهِ مردمىِ شاهنامه، ضحاك است و كاوه نيز لمپنى ضدمردمى كه دوباره به بازگشت نظام كاستى كمك مى‌كند. پيداست كه نظام شاهى در جهانِ مدرن ديگر نمى تواند متناسب با مناسبات قدرتى باشد كه از پايين و از مردم سرچشمه مى گيرد و نه از اراده ملوكانه و آسمان افلاطونى.
    تأمل در شاهنامه دست كم در اين نوشته‌هاى ناقابل به معناى تآمل در ريشه‌هاى تاريخى آسيب‌هاى نهفته در روح فردى و قومى و تاريخى ماست، نه بازگشت به گذشته. مشكلى كه ميان شاملو و فردوسى پيش آمد، از آن بود كه اين هردو، فرزندانِ روزگار خودند. نظام شاهى بى‌ترديد تناسبى با عصر ما ندارد. شاملو نيز گرچه در اين عصر مى زيست و به راستى سروده‌هايي درخشان آفريد، از فردوسى نياموخته بود كه سرنوشت يك ملت صرفا با انديشه‌هايي كه در حلقه يا جامعۀ روشنفكران سير مى‌كنند، تغيير نمى كند. در شاهنامه چيزهايي هست كه دوران‌شان سپرى شده اما از سوى ديگر، همان‌‌طور كه در بازخوانى نامه‌هاى رستم فرخزاد ملاحظه كرديم، ديدرس افقِ ديدِ فردوسى، روز و حال ناگوار امروز ما را بسي بهتر از چپ‌هاى دهۀ پنجاه مى توانست ببيند. اين مردى كه هزار سال پيش آينده‌اى را مى ديديد كه روشنفكرانِ چپ‌گراىِ چهل پنجاه سال پيش ما نمى ديدند، بايد فرزانه‌اى بى همراه و مستثنا بوده باشد، نه سودجويي كه از منافعِ طبقاتىِ خود دفاع مى كند.

    توصيف ايرج در شاهنامه گوياى انتقاد گزنده‌اى است از نفوذِ درويش مسلكى در قدرتِ سياسى كه قرن‌ها بعد آفاتِ ويرانگرش را مثلا در جنگ چالداران مى بينيم. شاهِ صفوى مسلماً بايزيد بسطامى و حلاج نبود، و از عرفان عطار و مولوى چيزى نمى فهميد، اما درويش مسلكىِ او رسوباتِ عاميانه شدۀ همان عرفان بود كه در روح ايرانى فرو نشسته بود. به باور من، بهبود آيندۀ ما و حتى جهان، در گرو تقسيمِ كارى است كه براى نيل به دموكراسى راستينى، نه فقط در فرمِ نظامِ سياسى با همچنين در فرهنگ و وجدان و روان ملى. اين دومى بدون باز انديشى انتقادى تاريخ فرهنگ ميسر نمى شود و تا هر ايرانى در ژرفاى ناخودآگاه خود يك شاه مستبد و همراه با عوارض كيش شخصيت پرستى حمل مى كند دموكراسى و جامعه مدنى نيز به آسانى تحقق نخواهد يافت. رسيدن به آزادى و دموكراسى با اين طعنه كه افسانه ديو ها و پهلوانان شاهنامه به امروز ما ربطى ندارد، تحقق نخواهديافت. بلكه بهتر است كه كار سياسى و نقد فرهنگ، هر يك به وسيله اهلش، به هم يارى رسانند.

    كورس
    ريشه ها ١٣٥
    دنباله تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٣٥- يك جمع بندى
    حافظا اين چه كيد و دروغ است
    كز زبان مى و جام و ساقى است
    نالى تا ابد باورم نيست
    كه بر آن عشقبازى كه باقى است
    من بر آن عاشقم كه رونده است (نيمايوشيج)

    عشقى كه نه عشق جاودانى است
    بازيچه شهوت جوانى است
    عشق آن باشد كه كم نگردد
    تا باشد از آن قدم نگردد
    آن عشق نه سرسرى خيال است
    كو را ابدالابد زوال است
    مجنون كه بلند نام عشق است
    از معرفت تمام عشق است
    تا زنده به عشق باركش بود
    چون گل به نسيم عشق خوش بود (نظامى)
    سرودۀ بالا از نيما، همساز با شعر اروپاى مدرن است كه در تمامِ جهان دارد عصرى تازه با همه لوازمش را مى گستراند. در ايران كه هنوز در اشعار و ترانه‌ها دوام و ابديت عشق مجنون‌وار طلب مى شود، نيما صد گام از همگنانِ خود، پيش‌تر است و بيش از ديگران، زمانۀ نو را درك كرده است. عشق به امر گذران پرده پندار را از عشق‌هاى خيالبافته ابدى مى‌ افكند. ممكن است بگوييد خيام نيز گذرانى بودن امور را ياد آور شده است، اما من مى گويم خيام بر امر گذران به دليلِ گذرانى بودنش، ندبه كرده است اما نيما بر امر گذران، عشق مى ورزد. نظامى بر خلافِ نيما در حالى كه دارد از عشق انسانى سخن مى گويد، گذرانى بودن عشق را بر نمى تابد.

    اين اما از ارزش نظامى نمى‌كاهد چرا كه نظامى هم، نسبت به زمانى كه عشقِ حقيقى را در رابطۀ دو جنس مخالف نمى ديدند، صدگام پيش‌تر است. هملتِ شكسپير اثرى است كه در عصر رنسانس نوشته شده است. من خود تا مدت‌ها هملت را نكوهش مى كردم كه چرا بويي از دموكراسى نبرده است و تنها دلنگرانى‌اش عوض كردنِ شاه خوب و بد است. اين را نيز بگويم كه من اين اثر را بارها خوانده و حتى اجراهاى تئاترى و سينمايي آن را ديده‌ام و هر بار گيراييِ كلماتِ حكمت آموز آن، چنان مرا مجذوب كرده است كه انديشه‌اى از اين نوع كه هملت، نظامِ شاهى را تنها نظام سياسى مى انگارد؛ به مغزم خطور نكرده است. تنها وقتى از دور و با فاصله به اين تراژدى فكر كرده‌ام، فقدانِ دمكراسى و غيابِ مردم در آن، توجه‌ام را جلب كرده است. از خود مى پرسيدم: تعويضِ شاهِ خوب و بد، چه هنرى است كه هملت را نه فقط براى انگليسى‌ها بلكه براى جهانِ ادبيات، همواره در رديفِ چند تراژدىِ برترِ تاريخِ ادبيات نشانده است؟ اين پرسش مرا به خوانشِ بيشترِ هملت بر مى انگيخت و هربار در آن معانى ژرف‌ترى مى‌يافتم. داستانِ شاهِ خوب و بد هم ديگر مسئله‌انگيز نبود چون خيلى ساده دريافتم كه شكسپير، بچۀ دورانى بوده كه در هيچ كشورِ اروپايي هنوز از رئيس جمهور خبرى نبوده است.
    كيخسرو در متون بسيار مقدس است. فردوسى از ماجراى كيخسرو با نيروى خلاقِ خودش طرحى مى افكند براى نشان دادنِ شاهِ آرمانى، شهر و ايرانشهرِ آرمانى و دينِ آرمانى. اگر در زمانِ او حكومتِ جمهورى مفهومى داشت، وى بي‌گمان طرحِ رييس جمهورِ آرمانى در مى افكند. شاه در شاهنامه، فرمِ حكومتى است كه در ايران باستان وجود داشته است. شاهنامه دريايي از حكمت است. اين حكمت تنها به فرمِ حكومت وابسته نيست. وگرنه فردوسى هيچ سخنِ تازه‌اى براى ايرانيان نداشت و نمى توانست هزار سال پيش، با آن توصيف‌هاى شوم آوايي كه بيان شد، روز و حال كنونى ما را ببيند. نكند اين جامِ گيتى نمايي كه به كيخسرو مى دهد، از آنِ خودش بوده !!!

    كورس
    ريشه ها ١٣٦
    دنباله تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٣٦- يك جمع بندى
    همۀ ما فرزندِ زمانِ خويشيم اما هگل مى گويد فيلسوف و متفكر، فرزندِ زمانه خويش است. من قصد ندارم وارد مفاهيم پيچيده شوم. مفهومِ فرزندِ زمانۀ خويش بودن، قدرى پيچيده است، به اين دليل كه سوء فهم‌هاي از اين دست پيش مى آورد كه فرد نمى تواند افق ديدش را وسعت بخشد و آينده‌اش در اكنونش، دور خودش مى چرخد. اين است كه به رغم امكانات مختل پيام رسانى، من اين قدر در تفهيمِ منظورم مى كوشم. روسو مى گويد انسان آزاد به دنيا مى آيد اما از همه سو خود را در زنجير مى‌يابد. اين زنجيرها راه آزادى را دشوار مى‌كنند. تاريخِ گذشتۀ هر قومى، زنجيرهاى حاليه‌اش را ساخته است؛ زبانش را، دينش را، امور حرام و ممنوع و هوسناك و نجس‌اش را. شرايط زيست و توليد و مناسباتِ قدرت و خلقياتِ فرهنگى‌اش را از گذشته به حال منتقل كرده است. در ازاى اين همه، انسان هم سهمى از اختيار و آزادى دارد. اين آزادى فعال نمى شود مگر انسان، زنجيرهاى وضعيتِ موجود يا زمانه‌اش را بشناسد. آنكس كه با زنجيرها مأنوس مى‌ شود و آنها را به چشمِ ميراثِ مقدسش مى‌نگرد و حتى با كسى كه مى‌خواهد نجاتش دهد، متعصبانه و با خود شيفتگى مى جنگد؛ فرزندِ كورِ زمانۀ خويش است.
    آنكس نيز كه همچون فردوسى و نظامى و نيما و شاملو، زنجيرهاى زمانه‌اش را مى شناسد و آهنگِ آزادى و گسستنِ زنجيرها مى كند، باز هم فرزندِ زمانۀ خويش است اما در شناختِ زنجيرها، از ديگران پيش است. افقِ ديدش نسبت به سرنوشتى كه وضعيت اكنونى درپى دارد، دور بين تر است. اما شناختِ زنجيرهاى حاليه، بدونِ ديدگاه تاريخى و بدونِ تبارشناسى و ريشه‌يابى زنجيرها، شناختى مؤثر و كارگر براى گسليدن زنجيرها نخواهد بود. همه در عمل، فرزند زمانه خويش‌اند اما تفاوت در آن است كه كدام انديشه‌اى از زمانه پيشتر است و چند گام.
    فردوسى داستان كيخسرو را چنان مى پروراند كه پس از معرفى شهريار و شهر و دين ايدئال و پايانِ كارِ كيخسرو از دورانِ زوالى خبر دهد كه وقوع روشن از مرگِ رستمِ دستان آغاز و با مرگِ رستمِ فرخزاد به حضيض خود مى رسد. اين دو بخش را به اجمال توضيح مى دهم.

    كورس
    ريشه ها ١٣٦ (دنباله)
    آرمانشهرِ شاهِ آرمانى، ايرانشهر، بهشتى است در گيتى كه با توجه به شواهدِ شعرى كه قبلا آورديم در مرحلۀ جمع‌بندى به نتيجه‌گيرى بسنده مى‌كنيم. ايرانشهر، شهر و كشور ايران، گيتى، رهايي از بيم بدانديش، داد و آزادى، خويشكارى و هميارى، شادى و مهر و دبستگى به شاه و پهلوانان، آبادانى و خرمى و نيرومندى، پاك انديشى و دليرى، دانايي و خردمندى، هنر و هوش و تأمين نيازهاى حياتى، روشنى و نيكى گيتى ….اين ها ويژگى هاى آرمانشهر كيخسروى است. كيخسرو همه آرزوهاى خود را به دست آمده مى بيند و اگر به ساختارِ سياسىِ قدرت بنگريم، مى‌بينيم كه شاه و مهان مشورت‌دهنده، و پهلوانان و اسواران و سپاهيان و منجمان و كشاورزان و پيشه‌وران، همه، آنچه مى كنند براى روزبهى و شادكامى همگانى است.
    جنگ‌هاى پر هزينه‌اى شده تا ريشۀ شر كه در افراسياب مجسم است، بركنده شده است. نماد اسطوره‌اى مى‌تواند در كليت خود الگويي فرا زمانى گردد و به تعبير شاهرخ مسكوب، نگاه اموزيان را به سياوش‌ها و افراسياب‌هاى زمانه معطوف دارد. حالا بسا كسا كه شر گيتى را مجسم در سرمايه دارى يا زرادخانه‌هاى هسته‌اى يا هر نيروى مردم ستيزى بيند، خير و شر كيخسروى اينجهانى است. تقدسى كه شاه دارد ذاتى نيست و چندان نشانى نيز از نظام ستمگرانه كاستى ساسانى در آرمانشهر كيخسروى نمى بينيم. كاست دقيقا معادل طبقه به مفهوم ماركسيستى كلمه نيست. در نظام طبقاتى، براى كارگر ناممكن نيست كه سرمايه‌دار گردد در نظام ضد انسانى كاستى كه مزدك عليه آن بپا خاست، هركس محكوم است تا آخر عمر خودش و فرزندانش تخته بند كاست باشد.
    افزون بر اين، تقسيم كار را كه لازمه سامان امور است نبايد با نظام كاستى مشتبه كرد. در آرمانشهر كيخسروى، گيتى از بدانديش بى بيم شده است. آز و ترس و جهل و جادو، همراه با ديوانى که نمادِ اين‌ها بوده‌اند، محو شده‌اند. دوگانه‌هايي چون دنيا و آخرت، مؤمن و كافر، اهل كتاب و لاكتاب، در ميان نيست. تنها عمل اخلاقى و خويشكارى است كه نقش سودمند يا زيان آور شهر وند را تعيين مى كند. كيخسرو با همۀ هالۀ مقدسش، نقشِ شارع و وكيلِ آخرت ايفا نمى كند. تخت و منبر، به تعبيرِ فراموش ناشدنىِ فردوسى، برابر و همسان نيست. موبدان، زير دستانِ درجه دوم خسروند.
    باقر پرهام در سخنرانى‌اش دربارۀ نامه نگارىِ سعد وقاص و رستم فرخزاد، كنايۀ برابرى تخت و منبر را حاكى از آن مى داند كه حتى در نظامِ دينىِ ستمگرِ ساسانى، موبدان زير دست شاه بوده‌اند، اما ناگفته نبايد نهاد كه اين سلسله مراتب رسمى بوده است. نفوذِ موبدان در حضيضِ زوالِ فرهنگِ ايرانشهرى به حدى رسيده بود كه قباد را به رغم علاقه‌اش به مزدك، واداشتند تا مزدك را تحويلِ انوشيروان بدهد. گزارش فردوسى دربارۀ مناظره و محاكمۀ مزدكيان، بخردانه‌ترين گزارش است.
    فضاى مملكت كيخسرو شباهتى به فضاى مخوف اواخر حكومت ساسانيان ندارد. دورانى كه بسيارى از مفاهيمِ فقهى و كيفرىِ دنيا و آخرت، وارد دين زرتشتى مى‌شود. احتمالا ماجراىِ معراجِ ارداويراف در ارداويراف نامك، بايد از خرافه‌هاى همين دوران اخذ شده باشد. در شهر كيخسروى، در واقع دينى جز جشن و يسن در برابر يزدان به شكرانه كامروايي‌هاى گيتيانه وجود ندارد. زندگى تقديس میشود و از فرهنگِ تاناتوسى كه زندگى را به سببِ فانى‌بودن و مرگ انجامى‌اش خوار دارد و در دنياگريزى يا عشقى مجنون‌وار، جاودانگى جويد، خبرى نيست. انسانِ خويشكار نه تنها مرگ انديشى را پس مى زند بلكه خود را در خويشكارى‌اش جاودانه مى بيند. دنباله در كامنت بعدى

    كورس
    ريشه ها ١٣٧
    دنباله تآملات در ماجراى كيخسرو
    ٣٧- يك جمع بندى
    همى خواهم از دادگر يك خداى
    كه چندان بمانم به گيتى به جاى
    كه اين نامه شهرياران پيش
    بپيوندم از خوب گفتار خويش
    از آن پس تن جانور خاك راست
    سخنگوى جان معدن پاك راست
    اين ابياتى است كه فردوسى پس از به پايان بردنِ داستانِ پادشاهى لهراسب و جانشينىِ گشتاسب به جاى لهراسب، آورده است. كمابيش بيش تر دوران لهراسب، فردوسى، به داستان گشتاسب مى پردازد كه به طور خلاصه از اين قرار است:
    گشتاسب از پدرش لهراسب، تختِ شاهى مى طلبد و لهراسب نيز چنين فرزندى را جوان و بيدادگر مى‌خواند. اين ماجرا در جشنِ شادخوارى پس از تاجگذارى رخ مى‌دهد. پس از ناپديد شدنِ كيخسرو، در شاهنامه، چندان اثرى از سوگ و ماتم و سياهى نمى بينيم. پهلوانان كه مردم را نمايندگى میكنند، پادشاه را تأييد مى‌كنند. اين پهلوانان حق دارند از شاهِ بيدادگر و نابخرد، نافرمانى كنند و شاهى ديگر به جاى او برگزينند. آز، بيداد و نابخردى و خودكامگى سبب گسستنِ فرهِ شاهى مى‌شود.
    در شاهنامه از نژاد و گوهر سخن رفته است. نژاد مفهومى دودمانى دارد. گوهر بيش‌تر به سرشتِ شخص دلالت دارد. اين‌دو عنصر، طبيعى و غير اكتسابى‌اند. به رنگِ پوست نيز ارتباطى ندارد. از افقِ ديدِ روزگار ما و پس از جراحتى كه نژادپرستىِ نازى‌ها بر جامعۀ غرب وارد آوردند، چنان حساسيتى نسبت به واژۀ نژاد گسترش يافته كه تا در متنى، اين واژه از ديدى ستاينده مشاهده مى‌شود، بى‌درنگ بى هيچ دقتى، نويسنده را به راسيسم متهم مى كنند. اما من در نظراتِ شاهنامه پژوهانِ بزرگى چون ژول مول و روكرت و نولدكه، نديده‌ام كه فردوسى را نژادپرست خوانده باشند. فردوسى كه خرد و دانش و فرهنگ را اصل مى داند، نمى تواند به آنچه از راهِ كوشش و آموزش به دست نيامده است، اصالتى قائل باشد. طبيعى است كه به طور طبيعى از والدينى نحيف الجثه و كم زور، پهلوان زاده نمى‌شود، اما اين مانع نمى‌شود كه فرزندِ ضعيف با آموزش (فرهنگ) و ورزش، نيروى پهلوانى كسب كند.
    بنابراين فردوسى، همان سان از نژاد سخن مى‌گويد كه ما مى‌گوييم: از چنان پدرى، چنين پسرى هم بايد به وجود آيد. فردوسى، همان سان از گوهر سخن مى‌گويد كه ما امروزه از استعدادهاى طبيعى، سخن مى‌گوييم. يا از انتقالِ ويژگى‌هاى موروثى از طريق ژنوم. اما به چشمِ حكيمى كه آزردنِ مورِ دانه‌كش را گزندى بر حقِّ حيات میداند، نه فقط امورِ موروثى اصل نيست بل هرگز نمى تواند، همساز با زشتكارىِ نژادپرستى چون هيتلر باشد كه انسان‌هايي را به اين سببِ نادرست كه يهودى يا معلول، به دنيا آمده‌اند؛ از حق حيات محروم كند.
    فردوسى، هنر (امر اكتسابى) را برتر از گوهر (امر موروثى) مى‌داند. وى البته براى شاهِ آرمانى، گوهر و هنر و نژاد را شرط مى‌داند. اما اين سه را چون سه همبسته مى داند كه بدونِ فر و خرد، از هم گسسته مى شوند.
    چون اين هر سه يابى خرد بايدت
    شناسنده نيك و بد بايدت
    چو اين چار با يك تن آيد به دست
    بر آسايد از آز و از درد و رنج
    …..
    هنر با نژاد است و با گوهر است
    سه چيز است و هر سه به بند اندر است
    هنر كى بود تا نباشد گهر
    نژاده بسى ديده اى بى هنر
    در حقيقت آنچه اس اساسِ حكمتِ فردوسى است، همان خرد و فر است. خرد همان قوۀ تميزِ اخلاقى است و فر نيز گرچه به يزدان نسبت داده مى شود، در عمل، حالتى روانى و انسانى است كه روانشناسان امروزى آن را ميل مى‌نامند. خرد، ميل را مهار مى كند تا مبادا به ستم و بيداد و خودكامگى، انگيخته شود. و وقتى ميل از خرد، سر برتافت، فر نيز از روان گسسته مى شود. اين شاكلۀ اخلاقى و سياسى، بسيار شبيه فلسفۀ عملىِ كانت است. كانت نيز در سده‌ هيجدهم و در عصرِ پادشاهى مى‌زيست، اما با طرحِ آزادىِ انديشه و گفتگو در فضاى عمومى، راهى براى مهار فردريش منور كه شاه زمانش بود، مى‌جست. در شاهنامه، فر و خرد و پهلوانان و حتى حق خروش و پيامِ مردم، نقشِ اهرم‌هاى كنترلِ شاه را ايفا مى‌كنند.
    داستانِ زندگى گشتاسب در روم، داستانى دلكش است كه تنها به نقل سرانجامِ آن بسنده مى‌كنيم. گشتاسب پس از سرگذراندنِ آزمون‌هاى شايستگى، كتايون دختر قيصر را به زنى مى‌گيرد و براى باج خواهى، به ايران لشكر مى‌كشد. و لهراسب، پادشاهى را به او واگذار میكند. بنابراين به آنچه در بزمِ باده‌گسارى -بزمى كه فردوسى به بهانۀ آن، ابياتِ معروفش را در ستايشِ شراب مى‌سرايد- طلبيده بود، مى‌رسد. در اين برهه گذار، جشن و ستايش يزدان و شادى و شادخوارى برقرار است و نه سوگى و نه غمِ مرگ به چشم مى آيد.
    فردوسى، هرچند بارها سخن از دو سراى مى‌گويد اما همواره، مينو، براى گيتى است نه گيتى، براى مينو. از قضا نكتۀ جالبى كه در دورانِ اقامتِ گشتاسب در روم قابل ملاحظه است، يكسان بودنِ خداى و نيايشِ رومى و ايرانى است. در پايان اين سرگذشت، فردوسى با سرودنِ ابياتى كه سرلوحه اين قسمت قرار داديم، جاودانگى را در خويشكارى و ثمرۀ اينجهانى آن يا همان معدنِ پاك، معرفى مى‌كند. پس از آن، تنِ او چون جسدِ جانورى مى‌گردد و آنچه مى‌ماند، معدنِ پاكى كه جاودانه سخن مى‌گويد.

    نظر بى كنش در مورد نژادپرستیِ فردوسی:
    كورس گرامى
    موضوع نژادپرستى در شاهنامه و ايراد اين اتهام به فردوسى شايد از بى‌پايه‌ترين و مغرضانه‌ترين اظهارنظرها در بارۀ فردوسى باشد.
    همانگونه كه شما خود بيان كرديد، نه تنها يكسر از عشق‌هاى شاهنامه هميشه غيرِ ايرانيانى هستند كه به انواع كمالات آراسته‌اند، بلكه تمام شخصيت‌هاى شاهنامه، خاصه شخصيت‌هاى مثبت نيز، غالباً در نسب، از يك طرف به نژادهايى متصل مى‌گردند كه سخن از دشمنىِ فردوسى با آن نژادها، مى شنويم؛ يعنى تركان و اعراب. فى المثل مادرِ رستم از نوادگانِ ضحاك و لاجرم، رستم از سمتِ مادر، تازى‌نژاد است و نيز مادرِ كيخسرو و سياوش هر دو تورانى هستند و همچنين پسرانِ فزيدون كه سه خواهر عرب را به همسرى برمى گزينند و ناچار همۀ شاهان كه ريشه در اين خانواده دارند، در يك سرِ نژادى خود، عرب هستند.
    اگرچه شما ازقول جناب خالقى‌مطلق، اشعارى كه میتواند دستاويزِ مدعيانِ نژادپرستىِ فردوسى باشد را الحاقى بيان نموديد، ليكن در فرضى كه انتسابِ اين اشعار به فردوسى محرز و مسلم نيز باشد، اشعار ياد شده، اساساً كمترين قابليتى به منظور استنادِ نژادپرستى به فردوسى، ندارند.
    من براى يافتنِ مستنداتِ اين ادعاى نژادپرستى از طريق اينترنت جستجويى انجام دادم كه نتيجه بيانگر آن بود كه تمامى دلائل و مستنداتِ اين مدعيان، در شاهد گرفتنِ تعدادى از ابياتِ شاهنامه خلاصه می‌شود كه اهم آن، ابياتى است كه يكبار نيز عبدالله گرامى آنها را با همين ادعا ذكر كرده بود، يعنى ابيات زير:
    سخن بس كن از هرمز ترك زاد
    كه اندر زمانه مباد اين نژاد
    كه اين تركزاده سزاوار نيست
    به شاهى كس او را خريدار نيست
    كه خاقان نژاد است و بد گوهر است
    به بالا و ديدار چون مادر است
    كورس عزيز اگر اين مدعيان، ابيات فوق و نظائر آن كه تماماً به صورت نقل قول در شاهنامه آمده را دليلِ نژادپرست بودنِ فردوسى مى‌دانند، پس بر اساس استدلالِ خود ناگزير هستند بيت زير كه در داستان “آوردن رستم كيقباد را از البرز كوه” آمده را نيز دليل و مستندى بر ايران ستيزى و دشمنىِ فردوسى با ايرانيان، بدانند؛
    كه ايرانيان مردمى ريمنند
    همى ناگهان بر طلايه زنند
    به نظر من همين يك بيت براى ردِ اين ادعاهاى مغرضانه، كفايت مى كند.

    كورس
    بى كنش ارجمند بسيار سپاسگزارم.
    من كه با شما همداستانم و جان كلى شاهنامه را بسى بلند نگر تر از آن مى‌يابم كه اين انگ‌ها بر آن كمينه گزندى رساند. سپاس از يارى شما. اينجا آنچه را پيشتر در لابلاى متن گفته ام جداگانه مى گويم تا برجسته تر بنمايد:
    آيين كشوردارى كيخسرو سرنمون كشور دارى اى بكمال است: پرچم هاى رنگارنگ صد هزار تن از مردمى كه كيخسرو را در آستانه رفتن به كوهستان بدرود مى گويند، به ياد آوريد. كمال اين كشوردارى در يكدست سازى و وحدت زور آورانه و خونبار از بالا نيست بل در آشتى گونه گونى ها و همستيزهاست و شگفتا كه پرچم زال سياه است. كيخسرو خود در تن و روان خويش همزيستى دو نژاد ترك و ايرانى را نهفته دارد. شاه آرمانى ايران دو رگه است.
    اين چند گزاره را در همراهى و همداستانى با شما برگفتم. و آنچه پيش تر در اين باره گفته بودم پاسخى به ژاژ خايان بود.
    شادمان و آزاد باشيد.

     
    • با سپاسى دگر بار از حامى گرامى
      چند مورد را اصلاح مى كنم
      ١-قسمت ١٣٣
      مردان عاشق نظامى اصلا نمى توانند به هم برسند ( نادرست )
      عاشقان نظامى اصلا نمى توانند به هم برسند ( درست)
      ٢-قسمت ١٣٤
      نه فقط در فرم نظام سياسى با همچنين در فرهنگ ( نادرست )
      نه فقط در فرم نظام سياسى بل همچنين در فرهنگ ( درست )
      ٣-قسمت ١٣٥
      نالى تا ابد باورم نيست (نادرست)
      نالى ار تا ابد باورم نيست ( درست)
      كه وقوع روشن از ( نادرست )
      كه وقوع روشن آن از ( درست )
      ٤-قسمت ١٣٦( دنباله )
      نگاه آموزيان ( نادرست )
      نگاه امروزيان ( درست )
      با پوزش

       
  35. درود به محمد نوری زاد عزیز
    نه عم و نه ابئبکر و نه عثمان دزد نبودن که علی بخواهد پول بیت المال را از اینها بگیرد دروغ بزرگ که ناطق نوری میگوید سندی که نشان میدهد که علی با سه خلیفه دیگر خوب بوده است این است که قصد جان عثمان را میکنند عده ای و علی پسرانش را برای حفاظت از عثمان به خانه عثمان میبرد این یعنی که علی با همه خوب بوده است چون نه دزد بودند ونه پول بیت المال را خورده اند
    این مقاله را ناطق نوری بخواند تا بفهمد علی کیست http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=68520
    این گفته های شیاد ناطق نوری است مردم عقل و خرد خود را به این اباشان ایران ندهید http://www.youtube.com/watch?v=_0BlskMmfdg

     
  36. مهدی از لندن

    to me
    سلام صبح بخیر دوست گرامی جناب نوری زاد
    مطلب امروزتان هم بسیار جالب و خواندنی بود و مرا یاد مطلب زیر انداخت.مراقب خود وخانوده ی محترمتان باشید.خیر پیش
    مهدی-لندن

    “قبل از اینکه به فکر چگونه بردن باشی به فکر این باش که چگونه نبازی»

    عصرایران؛ سعید افشار – در بخشی از مباحث مدیریتی گذشته از مثلی ژاپنی شروع گفتیم با این مضمون که «قبل از اینکه به فکر چگونه بردن باشی به فکر این باش که چگونه نبازی»؛ در این نوشتار، صورت مسائلی به بحث و نظر می گذاریم تا کسانی که مسؤولیت مدیریتی در هر رده ای را دارند مد نظر قرار دهند:

    1-شهری وجود دارد به نام تهران که مدیران کشوری و شهری در آن بدون توجه به امکانات بسیار محدود آب، فاضلاب، برق، امکانات خدماتی و آموزشی شروع به گسترش در سطح و ارتفاع آن کرده اند. برج ها و ساختمان های بلندمرتبه در کوچه های هشت متری شمال شهر احداث شده که علاوه بر جلوگیری از گردش هوا خطرات بالقوه ای هم در زمینه ارائه خدمات شهری از جمله آتش نشانی به وجود آورده است. این امر به اغلب شهرها مانند اصفهان، مشهد، تبریز و … گسترش پیدا کرده و در آینده معضلات غیرقابل حل زیست محیطی و حتی اجتماعی به وجود خواهد آورد.

    2-کشوری وجود دارد به نام ایران که در اکثریت شهرهای آن شبکه جمع آوری، انتقال، تصفیه و بازیافت سراسری فاضلاب وجود ندارد و تمامی فضولات بیمارستانی، پادگانی و خانگی و حتی چربی های رستورانی در چاه های اختصاصی جذبی ریخته می شوند و منابع آبی و خاک را آلوده می کنند و باعث بروز انواع سرطان ها و بیماری های ناشناخته می شوند. در همان حال مسؤولان در بخشی دیگر مجبورند میلیاردها دلار صرف واردات دارو، تجهیزات بیمارستانی ، آموزش کادر و … پزشکی بنمایند.

    3-کشوری وجود دارد به نام ایران که کارخانجات دولتی و شبه دولتی اتومبیل سازی و موتورسیکلت سازی آن با مهندسی معکوس تکنولوژی چهار پنج دهه پیش محصولاتی می سازند که چهار برابر همنوعان خارجی خود سوخت مصرف می کنند . در مورد اتوبوس و کامیون ها، شاید 100برابر مشابه مدرن خارجی مواد مضر به هوا منتشر می کنند (به دلیل نوع گازوئیل مصرفی و موتورهای قدیمی). در همان کشور برای کسانیکه بر اثر همین آلودگی، بیماری های مختلف می گیرند میلیاردها تومان صرف درمان و سرویس های خدماتی می شود.

    4-کشوری وجود دارد به نام ایران که در آن برای این که کشاورزی سنتی در آن (آبیاری به روش غرقابی) ادامه حیات دهد، به دلیل خشکسالی، دهها هزار حلقه چاه عمیق زده شده و بهترین و مرغوب ترین منابع زیرزمینی آبی کشور با هزینه سنگین برق و سوخت استخراج می شود تا مثلا در آمارها رقم 15 میلیون تن تولید، ارائه و چند نفر خوشحال شوند. مدیران ارشد توجه نمی کنند که این نوع کشاورزی به چه قیمت بسیار بالایی تمام می شود.

    چند سال بعد موقعی که منابع آبی به دلیل ادامه خشکسالی و تغییرات آب و هوایی کره زمین تمام شد، آنگاه به یاد می آوریم که مثلا کشور ژاپن از سالها قبل کشت کارخانه ای و صنعتی برنج را بدون نیاز به خاک و آب زیاد آغاز کرده است.

    5-کشوری وجود دارد که برای اینکه جوانانش پس از هجده سالگی گرفتار مشکل بیکاری نشوند، با تاسیس مرکزی به نام دانشگاه که هر روز هم به تعدادشان افزوده می شود، آنان را حتی بدون کنکور وارد آن مکان می کند و دو یا چهار سال بعد با دادن مدرک راهی جامعه می نماید. فرق چندانی هم نمی کند که چه رشته ای بخوانند، مثلا در کشوری که صنایع نساجی آن بسیار محدود و ورشکسته است، شما سالیانه با صدها فارغ التحصیل مدرک دار نساجی مواجه می شوید. این یعنی عدم توجه به توسعه همه جانبه و اتلاف منابع.

    6-در کشوری سازمانی وجود دارد به نام استاندارد که به دلیل کمبود نیروی واقعا تخصصی (منظور پرسنل مدرک دار نیست که به خاطر تولید انبوه مدرک مهندسی و دکتری توسط دکان هائی موسوم به دانشگاه، خیلی مدرک دار شده اند)، هنوز آرم آن روی محصولات معیوب حک می شود.

    7-در کشوری هستیم که هر اتوبان یا خیابانی که آسفالت می کنند یا محوطه سازی می نمایند حداکثر دو سال بعد باید بازسازی شود، در صورتی که عمر متوسط اسفالت جاده ها و اتوبان ها حداقل ده سال باید باشد. شاهد، همین اتوبان زنجان ـ تبریز، یا همین محوطه های پیاده روی خیابان ولیعصر تهران یا جمهوری است که با هزینه های سرسام آور و با کیفیت پایین و عدم کنترل کیفیت به هر دلیل دچار نواقص آشکار است.

    8-در کشوری هستیم که به دلیل استفاده از آزبست در صنایع لنت ترمزسازی و هچنین کیفیت پایین بنزین و گازوئیل و خودروهای متعلق به نیم قرن پیش (البته در ایران یک استثنایی وجود دارد که بالارفتن مدل فقط در سال تولیدش روی کاغذ حک می شود و گرنه خودروی مدل 1393 با 1383 هیچ تفاوت ماهوی ندارد و فقط تمیز است!) بیشترین آمار بیماران مبتلا به سرطان و ام اس را داریم و میلیاردها تومان بابت درمان آنها هزینه می شود.

    آن چه در بندهای فوق آمد، تنها مکشتی نمونه خروار است که ما در در چرخه باخت مکرر قرار می دهد و حال آن که می توان با برخی اصلاحات، از هزینه های هنگفت بعدی معاف بود و به جای رفع و رجوع باخت ها ، ابتدا به نباختن و بعد به پیروزی و پیشرفت اندیشید.

    باور کنیم زیاد سخت نیست که نبازیم. فقط کافیست به جای تفکر جزیره ای و منطقه ای، تفکر ملی و جهانی و سیستمی داشته باشیم و کسانیکه در پست های بالای مدیریتی قرار می گیرند حتما از تحصیل کردگان باسواد و باتجربه و جهان دیده و علاقمند به آینده ایران و جهان باشند.

    . “قبل از اینکه به فکر چگونه بردن باشی به فکر این باش که چگونه نبازی» ؛ این حکایت امروز ماست”

     
  37. ما وقتی انقلاب کردیم، از 23 بهمن، یک باند آدمخوار و مختلس و فاسد درست کردیم و اسمش را گذاشتیم “نظام”. شرط عضویت ذز این باند هم شد “اعتقاد به اسلام خلخالی و ولایت استالینیستی! اعضا این باند چون به هدفشون ایمان دارند خیلی هم با هم خوبند چون مومنان با هم برادرند! بعد چون مومنان با هم باید مهربان باشند و با کفار خشن ، لذا افتادن به جون مردم! این “مومنین” جنگ راه می اندازند و “کفّار”یعنی مردم ایران میرند کشته میشن و ابنها معامله میکنند با هر کس و هرچیز! یعد که جنگ تموم میشه چون جنگ تموم شده باز اینا می افتن بجون مردم! حالا جالبه که یکیشون که سردار-خلبان- شهردار است دنبال غیرتش می گرده!..یادش رفته که اونو بجای ضامن همون اوّل ازش گرفتن..آدمه دیگه..یادش میره!

     
  38. با درود _ آقای نوری زاد پاراگراف آخر متن نوشتار همان چیزی است که من بارها به آن رسیده ام و همین مطلب نیز سوژه ” عبید زاکانی ” در نوشتن کتاب ” گربه و موش ” شده است . شروع کتاب مثال زدنی است و اینکه : اگر داری تو عقل و دانش و هوش / بیا بشنو حدیث گربه و موش . بخوانم از برایت داستانی / که در معنای آن حیران بمانی و . . . مدتی موشها پس از تلفات رفیقانشان از ترس از سوراخ بیرون نمی آیند و گربه هم گرسنه میشود و دست به حیله ” تسبیح در دست و عابد و مسلمان شدن ” و توبه موش نخوردن را در دستور کار خود قرار میدهد . خلاصه اینکه در انباری آذوقه ، موشها به خاطر کف پای نرم گربه و اینکه در موقع حرکت و حمله گربه به موش ها صدایی از پای آن نمی آید ، موشها هم دائم تلفات میدهند و لقمه جناب گربه میشوند .در نهایت موشها در مشورت با یکدیگر ، چاره کار و عاقبت فکر و عقل نهایی خود را در آن می بینند که ” زنگوله ” ای بخرند و به گردن گربه بیندازند تا هنگام حرکت کردن گربه ، هم زمان ” زنگوله ” هم دارای صدا شده و موشها متوجه گربه گردند و از دست گربه فرار کنند . موشها ” زنگوله ” را خریداری و گربه هم حاضر در انبار آذوقه ولی ! ! ! کدام موش جرئت نزدیک شدن به گربه و اندختن ” زنگوله ” به گردن گربه ؟ عبید زاکانی نتیجه می گیرد که همه عقل و خرد برای نجات جانها درست است ولی کاربردی کردن ” زنگوله ” کاری است بس خطیر و سخت و مواجهه رو در رو با گربه از خودکشی هم بدتر است . آیا حال و روز ما اینگونه نیست ؟ بسیاری از عقلا و اندیشمندان و دلسوزان به انقلاب ” زنگوله به دست ” تاکنون یا رحمت خدا رفته اند ( آیت الله آذری قمی،طاهری اصفهانی،توسلی و …) و یا ساکت و خانه نشین شده اند(هادی خامنه ای،هادی غفاری،سید خویینی ها) و یا زندانی شده اند( نوری زاد،مهدی خزعلی،تاجزاده،بهزاد نبوی،عرب سرخی و…) و یا خناسان به آنها چنگ انداخته اند(مراجع بزرگ آیت الله صانعی، جوادی آملی،استادی،امینی،زنجانی،نورمفیدی و …) و یا کسانی در پیرامون اوضاع و احوال جاری کشور هستند که مترصد آنند تا لحظه ای چند حتی در خانه خودشان بی آنکه کسی ببیند و یا بشنود ، تکانی به ” زنگوله ” بدهند که صدای آن را فقط خودشان بشنوند و کمی دلشان آرام گیرد که اینان در آینده سر نوشت ساز تر خواهند بود .

     
  39. درودي ديگر بر شما ارجمندان! اقاي نوريزاد و همكاران سايتشان، اقاي نوريزاد، خميني در ان اوائل داستاني براي مردم ايران تعريف كرد، حالا مقصودش اتحاد مردم بود! يا نحوه كنار زدن رقبا؟ روايتي إز سه گاو به رنگهاي مختلف در باغي چرا مي كردند، شغالي طمع شكار انها را كرد، اما دانست كه حريف هر سه گاو نمي شود، با خدعه إز رنگ پوست انها استفاده كرد و يكي يكي انها را شكار كرد، بدون اعتراض ديگر گاو،. اين بساط حريف و منتقد و مخالف را إز ميدان به در كردن إز همان روز اول در بالاي ليست ملايان و موتلفه شان قرار داشت، إز حذف فيزيكي به دست خلخالي ديوانه تا حذف سياسي أحزاب و گروهها، إز خلخالي به اندازه كافي مردم مي دانند، و ان جريان گروگانها كه بهانه اي شد براي ترتيب دادن بازرگان و تيمِ نهضت ازادي، وبايستي نفرات غربال شده اي إز ان گروه مهاجم به سفارت امريكا بعدها وكيل و وزير حتي رييس جمهور مي شدند، و اما در باره مارتين لوتر و رفرم ديني و إصلاح طلبان نظام إسلامي، موقيت سياسي و حكومتي و اجتماعي در مركز اروپا بعد إز فروپاشي روم غربي در ٤١٠ ميلادي دستخوش نابسامانيهاي زيادي مي شود كه ذكر ان در چند سطر نمي گنجد، اما إز سال ١٠٠٠ ميلادي اُتو اول سيستمي بنا مي نهد، به نام Heilige Romischereich Deutschnation كه به معني سرزمين مقدس رومِ ملت ژرمن، و اين تا قرن ١٨ كه دولتهاي پروس و اتريش و ديگر كشورهاي ديگر زاده مي شوند، بر بلنداي اين سيستم يك قيصر ( Kaiser ) و پاپ كليساي كاتوليك و أميران ملوك طوايفي و اسقفها لميده بودند، سال ١٥٠٥ كه مارتين لوتر جواني تازه فارق التحصيل رشته حقوق و إز خانواده اي مرفه است، شبي گرفتار طوفان و رعد و برق و وحشت مي شود، و تصميم مي گيرد انساني ديگر و در خدمت مردم بأشد، لذا به صومعه اي ميرود و دو سه سال بعد ان در دانشگاهي كه براي أولين بار در بخش Sachsen توسط يكي إز أميران ) Fürst ) انجا تاسيس شده به Theologie مشغول مي شود و چند سال بعد دكتراي خود را در اين زمينه أخذ مي كند.و به كار بشارت مردم مي پردازد، چندي بعد إز طرف همان صومعه براي ماموريتي به واتيكان ميرود و در انجاست كه انحرافات مالي و سواستفاده پاپ و اسقفهاي اعظم بر او تاثير مي گذارد، و به قصد مبارزه با ان به محل خود بر مي گردد، در ان زمان به هر نحوي هم إز طرف كليسا و هم إز طرف خوانين دهقانان و رعايا سركيسه مي شدند. و براي غارت بيشتر مردم ساده لوح كشيشها به فرمان كليساي كاتوليك أقدام به عملي به نام ablasshandlung كه به معناي معامله در بخشش گناهان و اعتراف و پشيماني در مقابل پرداخت پول مي كنند، تا إز اين طريق ولخرجيهاي پاپ و كاردينالهاي كاتوليك و پروژه هاي بزرگ مثل كليساي Petersdom را تامين كنند، يكي إز موفق ترين كشيشها در اين رابطه فردي بوده به نام johann Tetzel كه به مردم قول مي دهد گناه انان حتي بزرگترينش بخشيده خواهد شد مادامي كه فقط مداوم و منظم پرداخت كنند. هر وقت صداي افتادن سكه مردم در صندوق كليسا شنيده شود، روح گناه كار إز اتش معصيت به خارج ان بيرون مي پرد، مارتين لوتر كه كشيشي نه چندان معروف است در سخنرانيهايش دست به افشا گري ميزند و خيلي زود مردم طبقه فقير را مجذوب خود مي كند، و در سال ١٥١٧ ان تز ٩٥ ماده اي خود را براي رفرم ديني بر در كأخ vittenberg مي كوبد، و پاپ و كليساي كاتوليك را به مبارزه مي طلبد. انها هم بيكار نم 

     
  40. سلام جناب نوری‌زاد و همه خوانندگان محترم
    نه با شما موافق نیستم در مورد نداشتن رهبر. نه اینکه اصرار بر داشتن آن داشته باشم خیر بلکه می‌گویم در شرایط فعلی راهش این نیست.
    راه درستتر به گمانم این است که “قوه قضائیه مستقل” داشته باشیم. مستقل به چه معنی؟ اینکه مثلاً قضات از اطلاعاتی‌ها دستور نگیرند؟ خیر این باز هم کل ماجرا نیست. مستقل به این معنی که رئیس آن از طرف رهبر (در شرایط فعلی) تعیین نشود. نه تنها از طرف رهبر که از طرف هیچ فرد یا نهاد منفردی. این نقص ساختاری قوه قضائیه روزی باید اصلاح شود وگرنه آش همان آش خواهد بود و کاسه همان کاسه. در روی همین پاشنه موجود خواهد چرخید.
    رئیس قوه قضائیه را باید ساز و کاری متشکل از خود قضات، نمایندگانی از قوه مجریه و نمایندگانی از قوه مقننه انتخاب کنند. رئیس قوه قضائیه باید به همه این نهادها پاسخگو باشد و در عین حال زیر بار حرف غیر منطقی هیچ یک از این انتخاب‌کنندگان نرود.
    ما همچنین نیاز داریم که دادگاه عالی قانون اساسی را داشته باشیم که قضات آن فراتر از اراده رهبری یا نهادی خاص (سپاه، قوه مجریه، قوه مققنه، قوه قضائیه) بتوانند عمل کنند و در عین حال به آنان نیز پاسخگو باشند و همه اینها نیز باید سازوکاری فرازمینی داشته باشند نه قدسی و الهی.
    رسیدن به چنین هدفی دور از دسترس نیست. از شما و همه دوستان نیز عاجزانه درخواست می‌کنم چنانچه این راه حل را درست می‌دانند برای جا انداختن آن به سهم خود تلاش کنند…

     
    • مصباح يزدي ( غير منفور )

      حرفتان منطقي ولي عملي نيست و خيلي دور از دسترس مي باشد. مگر رهبر خود كامه اي كه دخل همه غير خوديها را با قوه قضاييه در مي أورد اجازه چنين كاري را خواهد داد؟ حالا گيريم كه مجبور به اين اجازه دادن هم شد، با اختيارات فوق قانوني ديگر ايشان چه خواهيد كرد؟ أن قوه قضاييه مستقل لا جرم بايد ايشان را به خاطر خلافهاي ديگر شان به ده ها حبس ابد محكوم كند، گيريم بر فرض محال ايشان بتوانند با دولت در سايه خود خلافهاي خود را پنهان كنند با شعبون بي مخهاي ايشان كه با اشاره اي مخالفان و غير خوديها را سر به نيست مي كنند چه بايد كرد؟ و اگر يكي از اينها حين عمليات توسط نيروي انتظامي تحت امرشان دستگير شد و اعتراف كرد از ايشان دستور قتل گرفته، أيا أن پليس جرات مي كند به دادگاه بفرستد متهم را و اگر فرستاد كه گند قتلهاي ديگر ايشان در مي أيد و بوي تعفن أن همه جا را مي گيرد و حكم إعدام ايشان را صادر مي كنند، پس نا شناس محترم همان بهتر كه أصلا نباشند.

       
  41. آقای نوری زاد هر وقت آمدی و گفتی با پول بیت امال اون سریال 40 سرباز را ساختی و معلوم نشد چقدر پول گرفتی و پول هارو چکار کردی حق نداری درباره فساد حرف بزنی. اول بیا حساب خودت رو صاف کن بعدش به دیگران گیر بده. خودت با چه رانتی تونستی اون فیلم مزخرف رو به صدا و سیما قالب کنی؟

     
    • سلام منصف جان ! اگر من هم بخواهم مثل شما منصف باشم باید بگم که در مزخرف بودن اون سریال با شما موافقم ! اینکه با چه رانتی هم ساخته شد که مشخصه اونموقع آقای نوریزاد خودی محسوب میشد و این خودش در واقع یه رانت بود(البته از انصاف نگذریم بازهم دمش گرم که راجع به ایران سعی کرد بسازه) اما در مورد صاف شدن حسابش؛ انصاف بده با این همه هزینه ای که نوریزاد و خانوادش در راه روشنگری دادند حسابشو صاف کرده تا حالا اگه طلبکار نشده باشه !
      میخوام برات یه لیست کوچیک از هزینه هایی که پرداخت کرده بنویسم :
      1- افتادنش به زندان با مخلفات (فقط یکبارشو یادمه که چهار پنج نفری ریختن سرش که بشکنندش)
      2- ظلم هایی که وقتی زندانی بود در حق خودش و خونوادش اعمال شد و حالا دیگه کمتر کسی بیاد میاره (مثلا یکبار وقتی زندان بود، دخترشون به قاضی مراجعه کرد و قاضی در حضور همسر همین خانم، حرفهای بیمارگونه جنسی زده بود.)
      3- نا امنی هایی که برای خودش و خونوادش درست کردند از اون زمان که تعقیبش میکردند تا اینروزها و تهدیدها و مزاحمت های تلفنی
      4- ممنوع الکار شدن خودش و در واقع فشار اقتصادی
      5- ممنوع الخروج شدن خودش و همسرش
      6- جنگ های روانی که مستقیم آّبروی خودش و خونوادش رو نشونه میگیره (مثل خبری که منتشر کردن با عنوان تجاوز محمد نوریزاد به دخترش )
      و خیلی چیزای دیگه مثل اینکه همش یه پاش توی محافل قضائی هست و یک پاش توی خونه ی کسانی که از ظلم و ستم آسیب دیده اند
      بنابراین انصاف بده رفیق که حسابشو صاف کرده ! ای کاش من و شما هم حسابمون صاف باشه و موقع صاف کردن حساب یه آدم با انصاف بامون حساب کتاب کنه !

       
  42. می خواستم از افای نوری زاد درخواست کنم باتفاق بی کنش کاوس بردیا اقا مرتضی و زهرا خانم شماره یک سفری به کردستان عراق داشته باشند و مذاکراتی را با بارزانی انجام دهند تا ترتیب پیوستن انها را به سرزمین مادر پس از جدایی از عراق را بدهیم. البته اقای ظریف هم متعاقبن می روند. به افای بارزانی سلام برسانید. و بفرمایید انگیزه ایشان برای پیوستن به سرزمین مادری کاملن غریضی است وقابل فهم و باید انگیزه انها تاریخ چند هزار ساله مشترک ما باشد. غیر از ان جمهوری اسلامی فقط یک پرانتز کوچک در تاریخ ایران است. و ایرانیان انرا به عنوان یک غده سرطانی می شناسند که متاسفانه گریبان گیر تاریخ ما شده است و همه در حال معالجه ان هستند و انشاالله بزودی در فرهنگ بزرگ ما مستحیل می شود.

     
  43. میگم که، این مسلمین جهان کشتن ما (کفّار) را با این همه رهبر و معصوم. میگم شما مسلمون‌ها هدایت شدید و رسیدید اینجا، اگر که میخواستید گمراه شوید به کجا میرفتید؟

     
  44. سلام بر مرد خستگی ناپذیر محمد عزیز نوری زاد نستوه فرزندپاک ایران زمین کاوه اهنگر بنازم بر ان مادری که بزرگی همچون شما را به این کره خاکی وبه این ایران عزیز هدیه داد و بنازم بر خدایی که حافظ شماست تا در برابر دزدان و ریاکاران زمان قد علم کنید واینجاست که به خود می بالم که در عصری زندگی می کنم که مردان بزرگ و مبارزی چون شما و میر حسین موسوی و کروبی وتاجزاده مرد اراده اهنین در برابر زندان زندانبانان در زندان هوا وهوس دنیای فانی و….

     
  45. نظرت در مورد آقازاده ها چیه؟
    مخصوصا هاشمی

     
  46. درود بر نوری زاد!

    اگر اهریمن می خواست کار اهورائی کند دیگر اسمش اهریمن نبود!!

    هر آفریده ای آزاد است که نقشی را برای بازی کردن انتخاب کند
    نقش اهریمن صفتان خراب کردن است از سر ترس و ناآگاهی و نابخردی
    نقش اهورائیان ساختن است با عشق و آگاهی و خردورزی

    و هر لحظه زندگی انتخاب یکی از این نقشهاست
    نقشهای اهورائی بر دوش انسانهای کوچک سنگینی می کند
    اما خراب کردن و ویران کردن نه فکری می خواهد نه وجدانی و نه هنری!!

     
  47. درود به آقای محمد(کاوه)نوری زاد
    و به همکاران گرامی و با وفایتان

    از خواندن کلمه مجاب در انتهای یاد داشت ، متحیر و متعجب شدم . عیسی مسیح همه را به کیش خویش پندارد.

    کسانی که طمع زیاد به پول دنیا دارند و حتی بعد از مرکشان طمع به بهشت دارند و زنان مهروی 40 متری بهشتی را هم با پول خرید و فروش می کنند، نصیحت ،ملامت ، اندرز بی تأثیر است و در مغز بتونی شده آنها فرو نخواهد رفت و آب در هاون کوبیدن است.

    این آخوند های منحط ، واپسگرا، بی سواد و جنایتکار 1400 سال با دروغ وقایع تاریخ اسلام ، مکر و تزویر انتظار کشیدند که خلافت و ثروت را به چنگ آوردند. چشمان این تازه به دوران رسیده ها و به طمع قدرت و ثروت ، فقط با خاک گور پر می شود. همین است و بس.
    ذهنیت آزاد اندیشی و آزادمنشی یا با جهش های فکری پدید می آید همانطور که در طبیعت انواع گوناگون و تکامل بوجود آمده و یا با ریشه های فرهنگ غنی تاریخی و تعلیم و تربیت انسانی در خانه و جامعه از بدو تولد در او نفوذ داشته است.

    پدر بزرگم همیشه می گفت و یاد همه رفتگان خوب بخیر : اغلب بچه یک نوکر ،نوکر میشه و اغلب بچه یک کارمند که نون دولت را خورده ، کارمند میشه و اغلب بجه یک بازاری، دکاندار بازار میشه و اکثر بچه های آخوند ها و روضه خوان ها ، آخوند و روضه خوان می شوند چون که نون مفت خورده اند.

    با آرزوی تندرستی و موفقیت و تشکر از امکان و درج دیدگاه دگری در وب سایتتان

     
  48. گاهی که ته همه ی جمع بندی هام به اینجا میرسید که همه ی داستان فقط و فقط برای پوله ، به خودم میگفتم آخه مگه ممکنه ؟!!! و بعد میدیدم که ممکنه !

     
  49. با درود به آقای نوریزاد عزیز، جانا سخن از دل میلیون‌ها میلیون ایرانی به این شیوایی و رسایی گفتی، این نوشته ات نیز بارقهٔ امیدی دگر است تا همگان مرکز اصلی‌ توجه و تمرکز خود را به مرداب و باتلاقی معطوف کنند که ریشه ، زایشگاه و مولد، و پرورش دهنده اصلی‌ همهٔ فلاکت ها، فجایع ، غارتها، جنایات، فساد‌ها و خیانت‌ها بوده و هست و لا غیر. فقط و فقط از چنین باتلاق و مردابی ممکن است و شدنی تا امثال آنهایی که گفتی تولید شوند و دمار از هست و نیست یک ملت و مملکت در بیاورند. و الا حشرات و جانوران موذی، سمی، خطرناک و مهلک که علّت وجودی آنها وجود باتلاق و مرداب بوده و هست که خود به خودی نمی‌‌توانستند خلق و تولید و تکثیر شوند. همو خود خودش باتلاق و روحش نیز “روح آزردهٔ مرداب” است، ولو که دل از غلامان و بندگانی از جنس و ذات محصولات تولیدی مرداب برده باشد.

     
  50. چرا حکومت از برگزاری همه پرسی می ترسد؟ چون می داند اکثریت مطلق مردم با این نوع حکومت سخت مخالفند.
    چرا حکومت از فیس بوک و اینترنت و ماهواره رسانه های آزاد می ترسد؟ چون از آگاهی مردم می ترسد و نمی خواهد مردم بیدار شوند.
    چرا حکومت از قضات و احزاب مستقل و مردمی می ترسد؟ چون می داند در این صورت نمی توانند مردم را به سادگی سرکوب کنند.
    چرا حکومت این همه به برخی روحانیون و سپاهیان باج می دهد؟ چون قدرت و ثروت و چاپیدن مملکت را با هم تقسیم کرده اند.
    چرا حکومت این همه تبلیغات بر علیه منتقدان و آزاد اندیشان می کند؟ برای اینکه اینان کاسه و کوزه ی حکومت را بر هم می زنند.
    چرا حکومت نمی تواند جلوی فسادهای فراوان را بگیرد؟ چون دست دزدها و اختلاس گران در دست حاکمین است.
    چرا حکومت این همه پول بیت المال را هدر می دهد؟ چون فکر می کنند ارث باباشان است و مردم نوکر اونها هستند.
    چرا حکومت این همه بداخلاق و فحاش و بی ادب است؟ چون ذات شان اینگونه بوده و ما تازه فهمیدیم.
    و هزاران چرا وجود دارد که ریشه اش بر می گردد به استبدادی بودن حکومت.

     
  51. سلام بر دردمند عاشق جناب نوریزاد-چه فامیلی قشنگی…..-
    برادرم زدی خال و ایکاش که امثال اصلاح طلبان این نکته حیاتی را درک بکنند که ریشه مشکلات میهنمان در تجمع همه اهرمهای قدرت دست یکفرد-تا دیروز شاه و امروز ولایت مطلقه فقیه-میباشد. از انقلاب مشروطه به اینور مردم ایران بدنبال مشروط و محدود کردن قدرت انحصاری و استبدادی فردی خون میدهند و شلاق میخورند و متاسفانه خیلی ها جرات نمیکنند که آشکارا بر این خواسته بحق مردم پابفشارند و باطرح مسائل گمراه کننده خاک بچشم مردم میپاشند. بنابراین تا حکومت فردی و انحصاری کفن نشود …. این وطن وطن نشود…

     
  52. زهرای شماره ی یک

    با سلام به پدرم نوری زاد و جمله خردورزان

    در ستایش شادی …

    دیشب جایِ دوستان سبز، افطاری مهمان یکی از دوستانِ سبزمان بودیم بعد از صرف افطاری دوباره بحثها به طرف اوضاع نابسامان مملکت و اقتصاد و توافق ژنو و غیره رفت تا جاییکه این بحثها طعم سوگوارانه ای به خود گرفت و به مرثیه بدل شد کار که به این جا کشید و دوستان سر در جیب اندوه فرو برده بودند یکی از دوستان کاملا اتفاقی شروع کرد به تعریف خنده آوری از توافق ژنو در ابتدا همه او را چیزی یا چیزکی شبیه به خروس بی محل در نظر گرفتند اما همینقدر بگویم که پس از ربع ساعت فضا کاملا به نفع این دوست شاداندیش ما تغییر یافت.
    الغرض به قول محمود دولت آبادی ما نیز مردمی هستیم . من اضافه میکنم ما نیز مردمی هستیم بس عجیب . با این بلایا که روز و شب بر سر ما و هموطنان ما میاید انتظار این است که سراغی از شادی در محافل مان نباشد اما باز میبینیم پاسداران و نگاهبانان شادی هرگز نمیگذارند این شادی بِرَمَد و بمیرد و آتش این سرزندگی فسرده گردد . درود بر اینان . بر اینان که طعن و لغز ها را به جان میخرند و از اینکه جمعی الکی خوششان بنامند چندان نمیرنجند که بساط شادی را به یکباره جمع کنند. درود بر اینان . اقرار میکنم دنیا بدون این “سرخوشانِ مستِ دل از دست داده ” _به قول حافظ _ قطعا چیزی کم داشت وگرنه ما چه میکردیم با این سیل اشک و آه ، با این حقایق تلخ تر از زهر ؟ چه میکردیم با این واقعیت که “زهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ ” “ورنه جام روزگار از شوکران سرشار شد”(زنده یاد حسین منزوی)؟ این شادی های هر چند کوچک ما را لحظه ای از دنیای نداشته های غم آورمان دور میکند و به داشته های خنده آورمان متوجه میسازد.
    درود بر شادی ، درود بر شادی در غل و زنجیر.
    به امید روزی که شادی را با آزادی به یزشن _جشن_ بنشینیم .
    تعدادی از لطیفه هایی که دوستمان دیشب با آن فضا را به نفع شادی تغییر داد راد در ذیل آورده ام ببینید میشود به غم هامان جور دیگری نیز بنگریم …
    این شبکه خبر هم اینقدر دروغ میگه که آدم جرات نمیکنه حتی ساعتشو باهاش تنظیم کنه.
    یارو تو نماز جمعه میگه : پیام انقلاب ما به جهانیان صلح و دوستی و مهربانیست. جمعیت نماز گزار : مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل ، مرگ بر ضد ولایت فقیه.
    اگه ورزشی به نام “سگ دو ” جزو مسابقات المپیک بود حتما ما ایرانی ها می تونستیم خودی نشون بدیم .
    چکیده ی توضیح المسائل : کلا اگر طوری بشود که انسان خوشش بیاید حرام است .
    اینقد که ما لگد به بخت خودمون زدیم بروسلی به حریفاش نزد.
    این واقعا بی عدالتیه که مردم فلسطین و لبنان و سوریه حق شرکت تو انتخابات ایران رو ندارن.
    دقت کردین تو ایران شانس یه بار در خونه ی آدم رو میزنه ، بدشانسی دستش رو از رو زنگ برنمیداره ، بدبختی هم که کلا کلید داره ؟
    تو جهنم تلفن میذارن . از جهنم به آمریکا 20 دلار ، از جهنم به سوئیس 30 دلار ، از جهنم به هلند 50 دلار، از جهنم به ایران 50 سنت . پرسیدن جهنم به ایران چرا اینقد کمه هزینش؟ گفتن جهنم به جهنم داخلی حساب میشه .

     
  53. سلام به نوریزاد شجاع

    ارزوهای شایسته ایست اما به نظر میاید جامعه با تحول و تطور خود بارور می شود و در مقاطع مختلف باید زایمان کند، میدانیم که مادر باردار ناسالم فرزندان معیوب می زایند. هرچه که روی داد از طبیعت و تربیت و فهم انروز برامد. باشد که برای فردا کاری کنیم،انهم با کثیری ازکم فهمان و طمعکاران و بزدلان و منتظر قهرمان، همین است که هست!!!
    من امید به این نسل عصیانگر دارم که جان بگیرد و کم نخواهد و با کیفیت بخواهد

     
  54. بابا تازه داشتم به نبودن این مرتیکه عادت میکردم باز قیافه کریهشو دیدم یاد 8سال بدبختی و حقارت و دزدی افتادم.استاد همیشه از عکسای خوب استفاده کن حتما لطفا.

     
  55. ضمن عرضه سلام: عکس این یارو را واسه چی گذاشتی؟ کم نداریم از این آدمها

     
  56. نوروی زاد جام جهانی تموم شد چرا پیاده روی هایت را شروع نمی کنی بزدل

     
  57. بادرودی بی پایان به نوری زاد عزیز

    مقاله ای از پرویز دستمالچی

    مشکل اصلاح طلبانی که حکومت دینی می خواهند

    وجه مشترک اصولگرایان با “اصلاح طلبانی” که حکومت دینی می خواهند در شکل حکومت ارزشی است. حکومت به عنوان نهادی که گویا (از نگاه آنها) باید شهروند خوب و با فضیلت بسازد، اینکه این “فضیلت”ها اسلامی خوب (خوانشهای نوین) یا بد (اصولگرایانه یا قشری) یا از همه بدتر (مثلا “داعشی”) باشند، تغییری در گوهر و ماهیت آزادی ستیز حکومت نخواهد داد. همان اتفاقی خواهد افتاد که سی و پنج سال در حال افتادن است. از سیاستهای روز (اقتصادی- اجتماعی و…) فعلا چشم پوشی کنیم، اینها اضافه بر مشکل اصلی اند و نماد بی کفایتی و بی لیاقتی محض حکومتگران. یعنی نزاع اصلاح طلبان (ای که حکومت دینی می خواهند) با اصولگرایان به این دلیل ساده پایانی نخواهد داشت که هر دو در تصور خویش از شکل حکومت برداشتی واحد، و در گوهر و اساس، یکسان دارند. تفاوت نمی کند که حکومت در شکل ولایت مطلقه یا مشروط فقیه، یا نوع دیگری از حکومت اسلامی (با هر خوانشی، مثلا “داعشی” یا طالبانی) باشد، همینکه که حکومت “ارزش” را بر “حق” (حقوق) مقدم کرد و شهروند را بر اساس “فضیلت”هایش (در اینجا اسلام ناب محمدی) به خوب و بد و بدتر تقسیم کرد و “خوبها” (شیعیان، فقها و مجتهدان) را مقدم داشت و “بدها” (اهل سنت، پیروان سایر ادیان و مذاهب یا سکولارها و…) را محروم از حقوق نمود، پایه ای بنا شده است که همه چیز تا ثریا گژ خواهد رفت. اصولگرایان برداشت خویش از اسلام را بهترین می پندارند (که حق آنها است، درست یا نادرست، موافق یا مخالف) و آنها که خوانش دیگری دارند، خوانش خود را برداشت درست از آن “فضیلت” ها می پندارند (که بپندارند، درست یا نادرست، حق آنها است) و هر یک می خواهد با استفاده از نهاد حکومت شهروند را با زور (یا حتا بی زور) بنابر تصورات خویش شکل دهد. در اینجا (برای آسان شدن سخن) فرض کنیم تنها دو برداشت، خوانش اصولگرایان و اصلاح طلبان (که حکومت دینی می خواهند) وجود داشته باشد تا بتوان ساده و آسان تر به مشکل موجود در ساختار حکومت اسلامی پاسخ داد، هر چند همه می دانند که در کنار این دو “خوانش”، سد خوانش دیگر در درون و بیرون (طالبان، بوکو حرام، داعشی، و…) در انتظار غصب قدرت سیاسی روز شماری می کنند تا شهروند را بگونه ای دیگر (بنابر خوانش خویش) “تربیت” کنند، انسان اسلامی واقعی یا نوین بسازند. مشکل این گروهها در پندار آنها از ساختار حکومت است و نه الزاما در “خوانش” (قرائت) از متون “مقدس”.

    —————-
    سلام علی آقای گرامی
    با اجازه ی شما من لینک ادامه مطلب را برای پیگیری علاقمندان اینجا گذاردم.
    سپاس
    http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=61207

     
  58. دردوران احتضار خلخالی اقای قوچانی ژورنالیست معروف به دیدارش رفته بود.ازش پرسیداقای خلخالی شماکه ان همه اعدام کردیدامروزه عذاب وجدان دارید؟خلخالی جواب میده:بله.قوچانی میپرسه:چسان.میگه:عده ای ازدستم در رفتن ونتونستم اعدامشان کنم.خلخالی هم انسان بود.نلسون ماندلانیز.اما این کجا وان کجا.البته درجواب اعتراض عده ای گفته بودحکم امام خمینی را دارم.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

93 queries in 2679 seconds.