سر تیتر خبرها
آقای سردار جعفری علی بچه نازی آباد بود. بچه جنوب شهر!(بقلم: محمد رضا احدی)

آقای سردار جعفری علی بچه نازی آباد بود. بچه جنوب شهر!(بقلم: محمد رضا احدی)

عاشورای 88 ( ششم دی ماه ) ، ساعت 9 صبح از کرج به سمت تهران حرکت کردم. با چند تن از دوستان در فضای مجازی ساعت10 وچهار راه نواب رو به عنوان زمان و محل قرار تعیین کردیم .ساعت 10.5 صبح ، با نیم ساعت تاخیر به ایستگاه متروی نواب رسیدم. در حال بالا رفتن از پله ها صدای پخش نوحه از بلندگو وصدای طبل را میشد شنید. به سطح خیابان نواب رسیدم . یه دسته عزاداری از جلوی درب مترو در حال عبور بود. به آسمان نگاه کردم هوا ابری بود اما نه آنچنان سرد برای زمستان. راه افتادم به سمت چهار راه نواب محل قرار.
زیرگذر توحید هنوز در حال ساخت بود و در قسمت شمالی خیابان نواب نزدیک به چهار راه پر از سنگ و نخاله و خاک مربوط به پروزه در حال ساخت تونل توحید . آخوندی به همراه چند جوان تلاش می کردند که فرش بزرگی رو روی قسمتی که مسطح بود بر روی همان خاکها پهن کنند .میشد حدس زد که برای نماز ظهر عاشورا مهیا میشدند.

با دیدن این صحنه و جمعیتی که تا آن لحظه هنوز در حد انتظار من نبود خیلی نامیدانه به حرکت به سمت چهار راه و محل قرار ادامه دادم. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که رسیدم به چهارراه نواب. یه افسر راهنمائی و رانندگی به تنهائی وسط چهارراه ایستاده بود عجیب بود ،چرا که به ندرت ماشین در حال تردد بود . جائی که امروز محل ایستگاه بی آر تی است در ابتدای خیابان نواب بین چهار راه و کارگاه پروزه پل زیر گذر توحید که آن آخوند ! و چند جوان آماده میشدند برای نماز ظهر ، منتظر دوستان بودم . بر تعداد جمعیت و تردد کم کم داشت افزوده میشد. اما در جهت های مختلف و متشتت و در دسته های 5 تا 6 نفره . به نظر می رسید این دسته های کوچک و متشتت منتظر بهانه ای بودند تا تحت یک شعار و یک حرکت جمعی همدیگر را بشناسند و به هم بپیوندند.

ناگهان از سمت خیابان توحید ( شمال چهارراه) حدود 50 نفر نیروی گاردی و چند لباس شخصی به سمت مردم حمله کردن . جمعیت به اطراف چهار راه پراکنده شد . من که تقریبا داخل خیابان نواب بودم همراه با اون بخشی از جمعیت که وارد خیابان نواب شدند تا کارگاه ساختمانی عقب نشینی کردیم . نیرو های یگان ویزه هم وارد خیابان نواب شدند. اما جمعیت به محض رسیدن به سنگ ها و نخاله های ساختمانی کارگاه پل زیر گذر توحید ناگهان ایستاد یک لحظه پشت سرم را نگاه کردم دیدم نیروهای مهاجم هم ایستادند و از این ایستادن مردم به شدت جا خوردند. چرخه !خم شدن ، برداشتن و پرتاب سنگ اول به پرتاب دومین سنگ نرسید و سنگ دوم هنوز در دستانم بود که دیدم مهاجمین با چه سرعتی در حال فرار به همون سمت میدان توحید هستند . تعدادی از مردم از جمله خودم به فرار مهاجمین بسنده کردند اما چند جوان اونها رو تعقیب کردند و یکی از لباس شخصی ها را ابتدای خیابان توحید گرفتند و کمی گوشمالی دادند جالب اینکه دسترسی اون چندتا جوون به نیروهای گارد و لباس شخصی که در حال فرار بودند تقریبا برابر بود اما اونها یکی از لباس شخصی ها رو انتخاب کردند.

هنوز صحنه فرار نیروهای یگان ویژه و گوشمالی مهاجم لباس شخصی در جریان و توجه من هم به اون سمت بود که از پشت سر و از سمت همان کارگاه و جائی که آن آخوند با چند نفر در حال تدارک نماز ظهر عاشورا بودند سر و صدائی بلند شد . به محض اینکه برگشتم صحنه ای که دیدم صحنه فرار آن حاج آقای آخوند بود به سمت پائین خیابان نواب در حالی که عمامه بر سر نداشت !. به سرعت به اون سمت رفتم . چند نفر قصد حمله به کسانی رو داشتند که همراه آخوند فراری می خواستند نماز ظهر عاشورا بخونن به اتهام اینکه اینها هم اراذل و اوباش مزدورند و باید گوشمالی بشن اما اکثریت جمعیت استدلال می کرد که اگر اینها از بسیجیهای مزدور و اراذل و اوباش بودن که الان باید اون سمت و در حال سرکوب مردم باشند نه در حال برگزاری نمازظهر عاشورا. واین استدلال درستی بود برای قانع کردن اون چند نفر و حتی وادار کردن اونها به عذر خواهی !
اما به هر حال مهاجمین نا خواسته اون بهانه کوچک رو برای به هم پیوستن آن دسته های کوچک چند نفره متشتت و پراکنده فراهم کرد و به قول معروف شناسنامه ها رو شد و جمعیت پراکنده با این حرکت جمعی همدیگر رو پیدا کردند و شناختند . هسته اولیه درست وسط چهارراه با اولین شعار سبز ” یا حسین * میرحسین” و ” ما جنبش سبزیم وعلمدار حسینیم * همه با میرحسینیم” شکل گرفت. کم کم مردم از هر طرف و به خصوص از سمت میدان انقلاب به این هسته اولیه چهارراه نواب اضافه می شدند.

گوشه جنوب شرقی چهارراه ایستاده بودم در حال شعار دادن که دیدم یک نفر به بالای سرم با دست اشاره می کند و فریاد می زد که بگیریدش فلان فلان شده رو داره فیلمبرداری میکنه ! در همان سمت چهارراه نواب ( جنوب شرقی) یک زمین بزرگی بود که گود برداری شده و با تخته های چوب اطراف اون مسدود شده بود . یک کانکس در فاصله 3 متری زمین قرار داشت که احتمالا دکه نگهبانی مربوط به همان پروزه ساختمانی در حال ساخت بود اما پله های آهنی نردبان این کانکس در پیاده رو خیابان قرار داشت. اشاره آن فرد به همان کانکس بود.

جوانی چهار شانه وقوی هیکل که پلیوری سبز به تن داشت با اعتماد به نفس به سرعت به سمت پله های کانکس دوید و از پله ها بالا رفت . روی پاگرد چسبیده به درب کانکس ایستاد با صدای بلند گفت : “بیا بیرون قسم می خورم که کاری با خودت نداریم. نمی زارم کسی اذیتت کنه . فقط دوربینتو می گیرم! ” . در این بین چند نفر دیگه به حمایت جوون سبز پوش رفتند و روی پله ها منتظر بودند . اونها هم با جوون سبز پوش همراهی کردند و “امان نامه” فریاد می زدند که با خودت کاری نداریم فقط دوربین رو بده و برو . یکی از پائین گفت :” آقا کسی نیست شاید اشتباه دیدید.” اما جوان صبرش تمام شد .کمی از در فاصله گرفت و با یک لگد به شیشه ! شیشه درب کانکس را شکست و درب رو از بیرون باز کرد و وارد شد. کسانی که روی پله منتظر بودند هم به کمک جوان رفتند اما قبل از رسیدن آنها به داخل کانکس دو نفر ! از کانکس خارج شدند و جوان سبز پوش که دوربین به دست ! آنها را همراهی می کرد. جوان سبز پوش هر دو را به کسانی سپرد که روی پله ها ایستاده بودند. پله های آهنی جای تردد یک نفر بود فیلمبردارها دست به دست از بالای پله ها به پیاده رو منتقل شدند.چند نفر از مردم که توی خیابان منتظر بودند به سمت فیلمبردارها حمله کردند اما جوان سبز پوش به سرعت خودش را به غائله رساند و با اینکه لباس شخصی های فیلمبردار به حرف او توجه نکرده بودند و برای باز کردن درب کانکس او را به زحمت و حتی خطر جراحت با شیشه شکسته انداخته بودند اجازه نداد زیاد مردم آنها را گوشمالی بدن و مردم هم فقط به ضبط دوربین و مدارک همراهشان و همان گوشمالی مختصر بسنده کردند.

بعد از دستگیری فیلمبردارها مردم احساس اعتماد به نفس بیشتری می کردند . مدام بر تعداد جمعیت اضافه میشد و شعارها بلندتر و تندتر ” عزا عزاست امروز* روز عزاست امروز* جنبش سبز ایران صاحب عزاست امروز” ، ” ای سید علی خامنه ای آواره گردی * کشتی جوانان وطن الله اکبر * کردی هزاران در کفن الله و اکبر * مرگ بر تو * مرگ بر تو” در همین حین یه دسته از نیروهای یگان ویژه چند متر پائینتر از چهارراه از سمت میدان آزادی و کمی جلوتر از راهنمائی و رانندکی در مقابل جمعیت موضع گرفتند اما جلو نمی آمدند یک گلوله گاز اشکاور درست وسط چهارراه فرود آمد .رفتم به سمت گاز اشکاور و با ضربه پا قصد دور کردن اون رو داشتم که متاسفانه به جدولهای کنار خیابان برخورد کرد و زیاد دور نشد. در همین بین دو تا سه گلوله گاز اشکاور دیگر در وسط و اطراف چهارراه فرود آمد و جمعیت متفرق شد.

من هم همراه تعدادی از مردم وارد خیابان توحید شدم .کمی سوزش چشم داشتم و احساس تنگی نفس اما جمعیت با تمهیداتی که از قبل در نظر گرفته بود مثل برپائی آتش و دود و سیگار و آب ، مجددا بر میدان ! مسلط شد و برگشت به سمت چهارراه . من همراه چند نفر در باند جنوبی خیابان ( آزادی به سمت انقلاب ) رو به نیروهای مهاجم و در فاصله حدودا 40 متری ایستاده بودم ، در حال پرتاب سنگ دیدم کسی که اسلحه پرتاب گاز اشکاور رو به دست داره خودش رو آماده پرتاب گلوله دیگه ای میکنه . بی انصاف لوله تفنگ را مستقیم به سمت مردم گرفت و شلیک کرد . گلوله دقیقا جلوی پای من افتاد رفتم و خواستم با ضربه پا اونو دور کنم که متاسفانه پام سرخورد و محکم به زمین خوردم . یه نفر به کمکم اومد و از زمین بلندم کرد . یک نفر هم آمد و همون گاز اشکاور رو با دست !! به سمت نیروهای یگان ویزه پرتاب کرد. بعد از بلند شدن احساس درد شدیدی در ناحیه مچ دست چپم داشتم اما زیاد جای توجه نداشت و نبود. از بین درختهای وسط جدولبندی خیابان آزادی به سمت شخص پرتاب کننده گاز اشکاور رفتم که کمی جلوتر از بقیه نیروها بود. با کمک دست و اشاره با صدای بلند گفتم : بی انصاف لااقل سر اون لوله اسلحه رو مستقیم به سمت مردم نگیر و با دست زاویه پرتاب پیشنهادیم ! رو بهش نشون دادم که حدود 30 درجه ای میشد! بلافاصله به عقب برگشتم .
در این بین اکثر جمعیت در باند شمالی خیابان ( انقلاب – آزادی) در مقابل نیروهای یگان ویزه که در باند جنوبی ( آزادی – انقلاب) موضع گرفته بودند در حال پرتاب سنگ و پیشروی بود .بعد از چند دقیقه نیروهای گاردی مجبور به عقب نشینی شدند که بعدا متوجه شدیم به اونها اطلاع داده شده از پشت سر و خیابانهای اطراف راهنمائی و رانندگی به خصوص خیابان سلسبیل مردم در حال نزدیک شدن هستند و اینها هم نگران از اینکه محاصره بشن به سمت ساختمان راهنمائی و رانندگی عقب نشنی کردند.

جمعیت همون دو باند شمالی خیابان آزادی ( انقلاب – آزادی) و در جهت میدان آزادی رو برای حرکت انتخاب کرد من هم که سمت جنوب خیابان بودم رفتم به اون سمت .دیدم چندتائی از مردم یک تیر چراغ برق 5 یا 6 متری رو که برای نصب در وسط بلوار، در کنار پیاده رو رها شده بود بلند کردند و قصد دارند در عرض خیابان روی زمین بزارن تا بعد از عبور جمعیت نیروهای مهاجم موتور سوار نتونن از پشت به راحتی عبور کنند . مچ دست چپم درد می کرد ، با دست راست سعی کردم من هم کمک کنم . اما موقع زمین گذاشتن تیر برق انگشتان دستم بین وزن سنگین تیر و آسفالت خیابان جا موند . فریادم به آسمون رفت . به قول یکی از دوستان شوخ طبع اما بی انصاف ! در حال شکست خوردن از دشمن فرضی بودم. چند دقیقه پیش هم برای دور کردن گاز اشکاور با پا زمین خوردم و شلوارم پاره شد و دست چپم صدمه دید در حالی که میشد به راحتی با دست این کار رو انجام داد . به هر حال مردم به سرعت تیر برق رو بلند کردن و خلاص شدم .
در طول مسیر از چهارراه نواب به سمت آزادی جمعیت باید از مقابل کلانتری 108 نواب عبور می کرد به محض رسیدن به جلوی درب کلانتری، جمعیتی که در حال سر دادن شعار” یا حسین* میرحسین ” بودند شروع کرد به سر دادن شعار ” سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن ” و جالب اینکه اکثر مردم در حال حرکت به جلو، روی خود را به سمت کلانتری و مامورانی که جلوی درب کلانتری ایستاده بودند برگردانده بودند و این شعار رو تکرار می کردند. جلوی درب و روی پیاده رو و کنار دکه نگهبانی 2 یا سه نفر مامور نیروی انتظامی با لباس فرم ایستاده بودند . یک یا دونفر هم مامور سپاه با کاپشن های فرم طوسی رنگ سپاه . دو نفر هم روی سقف اتاق نگهبانی و دیوار مشرف به خیابان کلانتری با اسلحه به سمت خیابان موضع گرفته بودند که اگر اشتباه نکنم یکی از آنها لباس فرم سپاه به تن داشت و یکی هم نیروی انتظامی. به چهره مامورهای جلوی درب کلانتری و به خصوص ماموران سپاه دقت کردم یکی از آنها خنده ای به لب داشت اما به وضوح می شد تشخیص داد اون خنده چیزی بیش از یک نقاشی نیست آنچه در صورت این مامور سپاه در پس آن خنده مصنوعی دیده میشد ترس بود آن صورت با داشتن آن خنده هم ، چهره ای پر از ترس و نگرانی بود.

چند متری از کلانتری رد نشده بودیم که یه دسته از نیروهای یگان ویزه مقابل راهنمائی و رانندگی به مردم حمله کردن . نیروهای مهاجم توان جلو آمدن نداشتند و از دور به سمت مردم سنگ و گاز اشکاور پرتاب می کردند و مردم هم جواب آنها را با سنگ و پرتاب گاز اشگاور به سمت خودشان ! می دادند دقیقا همین در گیری بین گروهی دیگر از مردم با یگان ویزه در خیابان سلسبیل شمالی در جریان بود. جلوی خیابان سلسبیل شمالی ( خوش) جنب سازمان حج و اوقاف ایستاده بودم که یک نفر آمد و گفت داخل کوچه یه زمین خالی و بایر هست پر از سنگ. همراه تعدادی از مردم برای جمع آوری سنگ و رساندن آنها به خط مقدم رفتم انصافا انگشتان دست راستم که زیر تیر چراغ برق مانده بود به سختی جمع می شد و تنها کاری که میتونستم انجام بدم همین انتقال سنگ به خط مقدم بود . هیچگاه فراموش نمی کنم آخرین بار هنگام خروج از ایستگاه مترو بود که به آسمان نگاه کرده بودم. نمی دونم چی شد یک لحظه به آسمون نگاه کردم حس عجیبی برای لحظه ای بهم دست داد دقیقا ظهر عاشورای 88 بود و رنگ آسمون دیگه در آن ساعت و لحظه ها به سرخی میزد. از آنچه در پل کالج ، ستارخان و خیابان شادمان و دیگر نقاط تهران می گذشت با خبر نبودم .
دو سه بار بین انبار مهمات و خط مقدم رفته و برگشته بودم . داخل خیابان سلسبیل شمالی نزدیک انبار مهمات ایستاده بودم چند نف داخل اون زمین خالی سنگها رو به مردم که داخل خیابان بودن دست به دست می کردن. در حال دست به دست کردن سنگها یک لحظه داخل جمعیت چشمم به جوونی افتاد که به آرامی در حال حرکت خلاف جهت اکثریت به سمت من می آد نمی دونم چرا حدس زدم داره از خط مقدم می آد . نزدیکتر که شد دیدم از سمت چپ سرش خون جاری و تا روی گردن و یقه کاپشنش خون آلوده . یه دستمال کاغذی که توی جیبم بود رو روی جای زخم سرش گذاشتم. خونریزی شدیدتر از این بود که بخواد با یه دستمال کاغذی بند بیاد . از همون داخل خیابان سلسبیل به کوچه …. پشت سازمان حج و اوقاف رفتیم . دوربین همراهم رو دادم به یک نفر و ازش خواهش کردم یه عکس از جوون زخمی بگیره . در حین انداختن عکس یه دختر خانوم در حالی که داشت رد میشد بدون اینکه چیزی بگه یه دستمال بزرگ سبز رو به من داد و احتمالا منظورش این بود برای بستن زخم ازش استفاده کنم دستمال رو گرفتم و گذاشتم روی سر جوون مصدوم و رفتیم به سمت پیاده رو .

چند قدمی داخل پیاده رو نرفته بودیم که دیدم یه نفر جلوی در یه خونه با دیدن اون وضعیت ، ما رو دعوت کرد به داخل خونه. رفتیم داخل ساختمان. چند طبقه و آپارتمانی بود . وارد راه پله ها شدیم و به طبقه دوم رفتیم .صحنه عجیبی بود. ساختمان بیشتر به یک درمانگاه میدانی شبیه بود تا منزل مسکونی. روی راه پله ها پر از جوونها و مردمی بود که زخمی شده و روی راه پله ها نشسته بودن.چند نفر هم در حال رسیدگی به اونها بودن. جوون زخمی رو روی پله دوم طبقه دوم ساختمان نشوندم. یک نفربدون اینکه سوال و جوابی بکنه مثل یک پرستار حرفه ای که انگار در اوج نبرد و در درمانگاه صحرائی مشغول مداوای زخمی هاست اول محل زخم رو با موادی که داشت ضد عفونی کرد و بعد به طور کاملا حرفه ای زخم را با گاز و باند پانسمان کرد. بعد از چند دقیقه استراحت و پذیرائی توسط یه نو جوونی که به نظر دوازده یا سیزده ساله می امد و مدام نگران بود که فیلمبرداری من از زخمی ها و شرایط ساختمون باعث ایجاد دردسر بشه ! ، قصد خروج از خانه را داشتیم که یکی از ساکنان ساختمان خواست چند لحظه ای صبر کنیم. تمام ساکنان عضو یک خانواده و با اصلیتی از شمال کشور بودند لهجه شیرین شمالی در گویش آنها کاملا مشخص بود. بعد از چند دقیقه یکی از اعضاء ساختمان که مسن تر از همه به نظر می رسید با چند کلاه مشکی زمستانی برگشت و از همه کسانی که از ناحیه سر زخمی و باند پیچی شده بودند خواست کلاهها رو طوری روی سرشون بکشن که باند پیچیها مشخص نشه.
همراه جوون از درمانگاه میدانی شمالیهای ساکن تهران خارج شدیم و از پیاده رو کوچه پشت سازمان حج و زیارت حرکت کردیم به سمت کوچه خوش. .

از جوون پرسیدم: “اسمت چیه”
گفت :”علی”
گفتم: ” بچه کجائی علی آقا”
گفت : “بچه نازی آباد با ده ، دوازده تا از بچه های محل با موتور اومدیم موتورهامونو زنجیر کردیم و گذاشتیم نزدیک متروی نواب. “
ازش پرسیدم: ” سرت که درد نمی کنه. سر گیجه که نداری ؟ “
گفت : “نه”
پرسیدم :” سر کار میری”
گفت: ” بله. مکانیک ماشینم .تو یه تعمیرگاه کار می کنم.”
برای اینکه کمی از تمرکزش روی زخم و درد احتمالی کم بشه و تمرکزش را هم محک بزنم صحبت رو ادامه دادم.
گفتم: ” خیلی خوبه علی آقا . مکانیکی شغل خیلی خوبیه. فقط تو محیط اینطور کارها بیشتر باید مراقب باشی گرفتار سیگار و دود و این چیزها نشی. سالم موندن تو این مملکت با این شرایط یکی از رمزهای موفقیته. راستی علی جان چند سالته “
جواب داد :” 22 “.
یکدفعه نمی دونم چی شد که پرسیدم : ” ببخشید علی جان آخه شما چه شناختی از میرحسین و کروبی داری. با این سن شما …..”
اجازه نداد سوالم تموم بشه . حرفم رو قطع کرد و گفت : “ببین آقا ! من با این حرفها کاری ندارم. یکی بالاخره باید جلوی اینا وامیستاد”!
از تمرکزش خیالم راحت شد! چنان این جوون این جمله رو با صلابت گفت، ادامه بحث و سوالات رو صلاح ندونستم!
دیگه رسیده بودیم داخل کوچه خوش هنوز درگیری ها تو خیابان آزادی و روبروی راهنمائی و رانندگی و اطرافش ادامه داشت . به شدت هوس سیگار کرده بودم. خیلی برای تهیه سیگار تلاش کردم و به هر دری زدم اما فایده ای نداشت.
در همین حین احساس کردم علی که تلاش منو برای تهیه سیگار می دید ، می خواد یه چیزی بگه اما این پا و اون پا میکرد.
بالاخره گفت : آقا میشه یه چیزی بگم .
گفتم : بگو علی جان . می خوای بری؟
جواب داد : نه ، راستش ….
همینطور که داشت توضیح می داد دستشو کرد داخل جیبش و یه بسته سیگار از جیبش در آورد. چند دقیقه قبلش من داشتم براش از محیط تعمیرگاه ها و اینکه مراقب باشه تا گرفتار سیگار و اینطور مسائل نشه صحبت می کردم . این جوون با حیا هم که دیده بود دنبال سیگار می گردم ابتدا روش نمیشد سیگاری که همراه داشت رو کنه اما وقتی دیده بود من خیلی دارم تلاش می کنم ! دلش برام سوخت و سیگارشو رو کرد . من هم به محض اینکه گوشه بسته سیگار رو از جیبش خارج کرد لگدی به آرامی به سمتش پرتاب کردم و علی هم که با این شوخی من همراهی کرده بود پا به فرار گذاشت و من هم دنبالش ! در حالی که می گفتم : مرد حسابی من دو ساعت بود برای کی پس روضه می خوندم ؟!” اون هم در حال دویدن مدام می گفت : “آقا صبر کن توضیح می دم . آقا صبر کن توضیح میدم”!
بعد از چند قدم دویدن گفتم : خیله خب واستا توضیح بده !

ایستاد و از فاصله چند متری گفت :” ما تو تظاهراتهای قبلی ! که می اومدیم می دیدیم مردم وقتی گاز اشکاوری ! میشدن از دود سیگار هم استفاده می کنند .یکی از بچه ها توی راه که می اومدیم تو همون محله خودمون 5، 6 تا سیگار گرفت . چهارراه نواب که گاز اشکاور زدن دو تاشو برای مردم و یکی از دوستامون استفاده کردیم . دو یا سه تاش هم مونده . من سیگاری نیستم به خدا” !.
با لبخند رفتم به سمتش صورتش رو بوسیدم . بسته سیگار رو به من داد .سیگار کنت بود و 2 تا بیشتر نداشت . رو کردم به علی و گفتم : “علی جان تو دیگه برو .با اون وضعیت سرت شاید بهتر باشه خودتو به خونه برسونی. ” . گفت :” نه آقا من فعلا هستم.”! یکی از سیگارها رو روشن کردم و داخل کوچه خوش حرکت کردیم به سمت خیابان آزادی که دیدم یه جمعیت حدودا 30 تا 40 نفر دارن از آزادی وارد خیابان میشن .
یه جوون قد بلند با کاپشن مشکی در حالی که به شدت نفس نفس میزد اومد به سمت من و علی گفت : ” آقا ندیدی ! چه بلائی سرشون آوردیم و …….” همینطور که داشت توضیح می داد نگاهم به دستش افتاد کف دستش به شدت زخمی شده بود و از نوک انگشتاش خون می چکید. دستش رو گرفتم و پرسیدم چی شده ؟ گفت :” هیچی مجبور شدیم یه سری میله و نرده بود اونجا بکنیم برای اون…..!” همینطور که داشت توضیح می داد از داخل جیب کتم یه مقدار باند و یه گاز که از درمانگاه میدانی شمالیهای ساکن تهران برداشته بودم در آوردم و دستشو بستم . در حال بستن دست اون جوون بودم که دیدم علی بچه نازی آباد داره با دو سه نفر دیگه صحبت می کنه . از صحبتهای بینشون متوجه شدم دوستان و بچه محلهای علی هستند که خیلی دنبالش گشته بودن و خیلی هم نگرانش شده بودن. علی اومد به سمتم و ازم خداحافظی کرد گفت بچه ها فلان جا منتظرن و من باید برم. رفتم به سمت اون جوونهای بچه محل علی و باهاشون سلام و علیکی کردم . بعد هم به سمت علی برگشتم و صورتش رو بوسیدم و با اون و بقیه دوستاش خداحافظی کردم .
علی بچه نازی آباد رفت اما خاطرات من از عاشورای 88 بخش دومی هم داره که از همون کوچه خوش شروع میشه و در آزادی و خیابان شادمان و بهبودی تا پل ستارخان ادامه داره .
آقای سردار جعفری علی بچه نازی آباد بود. بچه جنوب شهر!

محمد رضا احدی

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

64 نظر

  1. جناب کورس با درود من هم با شما موافقم که نظام کاستی بدترین نوع تحقیر را در حق انسانها روا داشته و همانطوریکه خود شما اشاره کرده اید در هند هنوز هم هست. در فیلمی که براحتی می توان در یوتیوب بنظرم از بی بی سی دید افراد وابسته به کاست نجسها همین امروز هم نمی توانند مثلا در یک روخانه در قسمتی که مردمان معمولی شنا می کنند شنا کنند بلکه آنها در محلی از رودخانه که مخصوص شنای حیوانات است باید شنا کنند.پست ترین کارها و بی شرمانه ترین رفتارها را به انها تحمیل می کنند. از مردی می پرسد که اگر گاو شما بمیرد بیشتر ناراحت می شوی و یا یکی از این ادمهایی که برایت کار می کند و او می گوید گاوم! زیرا از اینها بسیار می توانم بیابم ولی گاو ارزش دارد! بهمین دلیل دمکراسی تنها برای یک سیستم حکومتی هر چند لازم است اما کافی نیست.دمکراسی یکی از پایه های حکومتی سکولار با قوانین عرفی(لاییک) برمبنای حقوق بشر استکه در آن افراد سوای هر اختلافی در برابر قانون برابرند و با شرایط و امکانات مساوی از نظر قانونی باهم رقابت می کنند.
    جناب کورس من تا حالا خیال میکردم که فقط آخوندها رضاشاه را رضا خان می نامند.بنظرم این نادرست می اید .چون زمانیکه شما اشاره کرده اید محمدعلی فروغی وزیر رضاشاه بوده و ایشان شاه مملکت بوده اند نه خان!ما ممکنست با افکار رضاشاه بعنوان یک دیکتاتور مخالف باشیم ولی نمی توانیم واقعیتها را نا دیده بگیریم.چون آنوفت مثل دینداران و معتقدان به ایدیولوژیهای خاصی رفتار کرده ایم.

     
    • درود بر مزدك گرامى
      اين را به هيچ مقصود خاصى نگفتم جناب مزدك .شما اگر به محتواى نظر نگاه كنى مى بينى كه تمركز من روى يكى از مهم ترين و اساسى ترين اقدامات رضا شاه بوده ؛راه آهن و سجل احوال و شناسنامه و آموزش همگانى و تأسيس دانشگاه مدرن و ارتش مدرن و مانند اين ها اقدامات خوبى بودند اما همه اين ها فرع بر تشكيل دولت ملى بودند .اگر دولت ملى تأسيس نمى شد وضع ما الان خيلى بدتر از اينى بود كه هست .در غير اين صورت شايد راه آهن تإسيس شده بود ،اما كاربردش براى حمل كله هاى كفار بود .با سپاس از تذكر شما

       
  2. مثل بعضیها مثل اب درهاون کوبیدن است.امثال //// ودارودسته شون که به اصطلاح ادمهای مذهبی هستند(وادم مذهبی ////)واز موضع بالا به دیگران نگاه کرده وخودشان را در راه حق ودیگران را درضلالت وگمراهی میدانند.مباحثه با اینان سودی نداردوادمی طرفی نمی بندد.اقای مزدک ومانی ودیگردوستان هم خودشان راخسته نکنن.که بحث با اینان دورباطل است.وانان هم بهتراست بساطشان را درسایت دیگری که زیادهم است پهن کنند.

     
  3. سعید قاسمی، فرمانده حزب‌الله: مذاکرات به‌نتیجه برسد باید فاتحه ولی‌فقیه را خواند.
    از این جمله ی سعید قاسمی می توان نتیجه گرفت که همه ی بدبختی ما زیر سر ولایت فقیه است و سپاه ترجیح می دهد فاتحه ملت خوانده شود تا ولی فقیه . چرا که وقتی فاتحه ولی فقیه خوانده شود امثال سعید قاسمی باید هر چه از بیت المال به جیب زده اند برگردانند و بعد از محاکمه و مجازات اگر عمرشان به دنیا بود بروند و مثل آدم زندگی کنند.

     
  4. عجب روزی بود عاشورای ۸۸ ! امید را دردل ایرانیان زنده کرد و چنان ضربه ای بر کمر رژیم وارد کرد که هنوز بعد از سپری شدن ۶ سال از آن روز تاریخی هنوز حکومتیان از شدت درد مینالند
    با کسب اجازه از خدمت جناب نوریزاد و سایر همراهان ارجمند این سایت میخواستم دو نکته را به عرض عالی برسانم:

    ۱- همان طور که به خاطر دارید مدت کوتاهی پس از عاشورای ۸۸ یکی از سران حکومت جهل و جنون در ملاء عام اقرار کرد که اگر آن تظاهرات یک روز دیگر ادامه پیدا کرده نظام حتما سقوط میکرد.

    ۲- ۲ یا ۳ روز بعد از عاشورا با یکی از دوستانم که در قسمت عملیات پایگاه یکم شکاری خدمت میکرد تماس داشتم و ایشان گفتند که آن روز حدود ساعت یک ب.ظ از ستاد مشترک دستوری فوری و محرمانه به تمام پایگاه های کشور ابلاغ شده بود مبنی بر اینکه تمامی هواپیماهای نفربر و باربری باید سوخت گیری کامل کرده و خدمه آنان تا دستور ثانوی به حالت آماده باش در کنار هواپیماها مستقر باشند.
    این دوست ما تحلیل جالبی نسبت به این امریه فوری داشت ایشان معتقد بود که چه بسا سران حکومت با دیدن امواج عظیم مردم خشمگین وحشت کرده و بفکر فرار افتاده بودند و آماده باش این هواپیماها و خدمه جهت تسهیل این فرار بزرگ بود

     
  5. سونامی ایران

    زن انگلیسی که دو ماه ایران را با موتور گشت

    پریس در گزارش های خود بر رانندگی زنان در ایران ولی عدم صدور گواهی نامه موتور سواری برای آنان و نیز به مساله بالا بودن آمار مرگ و میر در جاده های ایران تاکید کرده است.

     
  6. درودي دگر بر خردورزانِ اًزاد انديش و اقاي نوريزاد و تيم سايتشان! مطلبي در سايتي خواندم كه اوج فاجعه اي را كه در منجلاب ج إسلامي در انتظار جوانان إيراني نهايتا خانوادهاي انهاست، به قلم كشيده! اين گزارش به نقل يكي إز مقامات خود نظام است. و ساخته و پرداخته دست دستگاههاي أمنيتي غربي نيست. اما قبل إز ان تشكري كنم إز كورس به خاطر نوشتن مطلب مباحثه مزدكيان و موبدان، دوستان اين جنگ و جدل بين نيروهاي أزاد انديش و مستقل سابقه اي به درازاي تاريخ مدون دارد، همانطور كه در باقي جوامع اتفاقاتي مشابه ثبت شده، در مسيحيت هم يك شاخه اي وجود داشته اند به نام ( katara ) كه اصل اين كلمه يوناني است و به معني پاكها مي بأشد، اين گروه مسيحي هم اعتقادي به وساطتت روحانيت نداشتند و معتقد بودند انسان مي تواند خودش شخصا با خدا رابطه برقرار كند و تذكيه نفس و عبادت كند، و اين گروه مسيحيان خود را مسيحيان ناب مسبح مي دانستند، مثل همين كساني كه حالا دم إز اسلام ناب محمدي ميزنند. اما سرنوشت شومي موجوديت اين گروه مسيحي را ورق ميزند، و تمامي معتقدان به اين ايين إز ده تيغ جنگ جويان صليبي و مفتشان كليساي كاتوليك رد مي شوند، و آخرين گروه اين مردم در قلعه اي در جنوب فرانسه كه مقاومت مي كردند بعد إز شكست به همراه زن و بچه و پير و جوان زنده زنده در اتش سوزانده مي شوند، گويا جزيي نفراتي إز اين ايين توانسته اند تا حال زنده بمانند، روحانيت در هر مذهب و مرامي ( زرتشتي، يهودي، مسيحي، إسلامي، بودايي) فقط به منافع خود و طبقه خودشان مي انديشند و با نام خدا و پير و پيغمبر سالهاست بر گُرده مردم ساده لوح سوارند و إز خون زن و بچه شان ارتزاق مي كنند، اينكه يك روحاني دم إز أزاد أنديشي ميزند دروغيست مثل همه داستانهايشان، اب نيست و گر نه ملواناني قهارند، اگر دم إز ازادي و إصلاح مي زنند، مي خواهند فقط اب رفته به جوي را بر گردانند، إز اين قشر عقده اي تر، بي رحمتر، كينه توز تر در هيچ فرقه اي پيدا نمي كنيد! و اما اصل ان خبر ! كه بايد مقامات اين نظام مقدس عمامه ها را كمي بالاتر بگذارند، قايم مقام دبير كل ستاد مبارزه با مواد مخدر گزارشي به اين صورت تنها إز سه ماه نخست سال ٩٣ داده، به اين أمارها نگاهي بيندازيد و ببينيد چه خطري در كمين است. در سه ماهه نخست سال تعداد ٦٩ هزار قاچاقچي مواد مخدر دستگير شده اند، من نمي دانم استاندارد جهاني براي هر هزار نفر چند معلم يا دكتر يا مدرسه كتابخانه و بيمارستان و پارك ووووو مي بأشد، ام در ايران إسلامي براي هر هزار نفر يك قاچاقچي مواد صد در صد در جامعه وجود دارد، تنها در سه ماهه سال جاري مقدار ١٢٤ تُن و ٤٠٦ كيلو انواع مواد مخدر كه اگر ترياك منشأ را هم به ان أضافه كنيد اين مقدار به ١٧٠ تُن و ٤٢٦ كيلو ميرسد، در طي اين سه ماه بالغ بر يك وتيم ميليون قرص و امپولهاي رونگردان و مشتقات انها بعلاوه انهدام ٧٤ كأركاه توليد شيشه و مصادره ٣٠٣ سلاح كه در ٤٩١ مورد به درگيري مسلحانه منجر شده، جالب توجه است كه ٧٥ درصد زندانيان كشور را افراد در رابطه با مواد مخدر تشكيل مي دهند. سلامت و موفق و مواظب باشيد. 

     
  7. بر گرفته شده از سایت فرهاد جعفری

    طرف در «یک سایت حکومتی ـ مذهبی» گفتگو کرده و پیشنهاد داده است برای «مبارزه با بدحجابی»، به زنان «تجاوز» صورت گیرد. توجیه‌ گوینده هم این بوده است که «تجاوز وقتی مصداق پیدا می‌کند که زن موافق نباشد. و از آنجاکه بدحجابی یا بی‌حجابی نوعی اعلام رضایت تلویحی و ضمنی‌ از سوی زنان است؛ پس درصورت آمیزش جنسی با زن بدحجاب یا بی‌حجاب، فرد مرتکب تعدی و تجاوز نشده است بلکه به دعوت آن زن پاسخ مثبت داده است»!

    به‌راستی این «اندیشه‌های شیطانی» از کجا ریشه می‌گیرد؟!

    جز از «عجز و استیصالِ ناشی از فقدان هرگونه تدبیر برای خودکرده»؟!

    .

    .

    روشن است که من «موافق پوشش اختیاری» هستم.

    روشن است که «نداشتن پوشش مورد پسند نظم حاکم» را لزوماً با «بی‌اخلاقی و فساد» مترادف نمی‌بینم. کمااینکه کم نیستند زنانی که «زیر چادر و پوشش‌های رسمی» به تباهی آلوده‌اند.

    و روشن است که «مبارزه منفی با نظم حاکم از طریق درآمیختن با فساد و تن‌دادن به نادرستی و بی‌اخلاقی» را به‌هیچ‌‌وجه تأیید نمی‌کنم. چون اگرچه به «سقوط بنیادی‌تر ظاهرگرایان» می‌انجامد؛ اما از این رهگذر، مناسبات اخلاقی و عاطفی و فرهنگی میان شهروندان دچار چنان آسیب‌هایی می‌شود که جبران آن بسیار پرهزینه و زمان‌بر است.

    و جامعه‌ی ایرانی را در چنان چنبره‌ای از پیچیدگی قرار می‌دهد که هر اقدام مبارزاتی که «مستلزم غیراخلاقی عمل‌کردن» باشد؛ طرف مقابل را نیز وادار به «غیراخلاقی‌ عمل‌کردن بیشتر» می‌کند.

    به‌نظرم کسانی از آزادی‌خواهان و تحول‌طلبان که به چنین روش‌هایی متوسل شده‌اند؛ به‌طور پیش‌فرض برای طرف مقابل «عقل» قائل شده‌اند و با خود گمان کرده‌اند که اگر طرف مقابل ببیند که «اجبارها و اکراه‌ها و سختگیری‌هایش در قبال آزادی‌های فردی و اجتماعی» به چه نتیجه‌‌ی وخیمی منتهی شده، زمانی خواهد رسید که دست از «تحمیل سبک زندگی خود» به همگان دست خواهد کشید!

    حال آنکه اگر طرف مقابل از «عقل و درایت و دوراندیشی کافی» برخوردار می‌بود که وضع امروز جامعه‌ی ایرانی این نبود. بود؟!… ضمن آنکه از کجا تا این‌اندازه مطمئن هستید که «طرف مقابل» از «سقوط اخلاقی جامعه‌ی ایرانی» ناخشنود می‌شود؟!

    .

    .

    »هدف درست و اخلاقی» (آزادی و برابری حقوقی) قابل دستیابی نیست مگر به‌کمک «ابزارهای درست و اخلاقی«.

     
    • من فوافق نظر شما هستم بنظر من فساد اخلاقی معمولا ازخشکه مقدسی بوجود میایدپاک بودن فرد داشتن حجاب نیست درچند سال قبلااکثرا تن فروش ها میدیم که حجاب وپوشش اسلامی داشتندوبر عکس سال 56 دردریای شمال زنانی میدیدم که وقت اذان ظهرازدریا خارج میشدند ودرگوشه ای اقامه نماز میکردند دران سال که جوان بودم دیدن بدنهای عریان برایم ارزش نداشت چون درفکر شهوت نبودم واین اقایانی که در فکر حجاب اجباری هستندیقین بدانید این افراد فکر فاسد دارندوفقط زن رااز کمر به پایین قبول دارند

       
  8. عاشورای 88 از دروازه مولت به همراه گروهی دیگر از مردم که همگی سن و سالهای جا افتاده و چهره های محترمی داشتند در سکوت کامل وارد خیابان انقلاب به سمت فر دوسی شدیم. انبوه جمعیت در پیاده رو چنان بود که نمیشد وانمود کرد که یک ترافیک عادی است بخصوص در آن روز تعطیل. 50 متری راه نرفته بودیم که دو تا جوجه بسیجی (بی اغراق جوجه بودند) مثل سگهای وحشی شروع به حمله و حتاکی به این جمعیت ساکت و آرام کردند. در ابتدا هیچکس عکس العملی نشان نداد . به راه خود ادامه دادیم ولی آنها ول کن نبودند. ناگهان دو سه تا از جوانتر های این جمعیت تحملشان تمام شد و به قصد کتک ردن آنها جلو رفتند که آنها هم بسرعت سوار موتور شده و فرار کردند. زیر پل کالج یک نفر به وسط خیابان رفت و مردم را تحریک کرد که بیائید وسط و ما باید نشان بدهیم که برای چه به انجا آمده ایم. هرچه تلاش کردم که او را متقاعد کنم که این بزرگترین مبارزه است که در سکوت با جمعیتی انبوه از مقابل آنها عبور کنیم بیشتر از هرچیزی به زیان آنها خواهد بود جرا که سپاه و اطلاعات به دنبال بهانه بودند که حرکتهای مردم را به خشونت بکشانند به همین دلیل کسانی از خودشان در داخل جمعیت بودند که مردم را به سمت خشونت هدایت کنند. به چهار راه کالج که رسیدیم با یگان ویژه مواجه شدیم و همانجا ماندیم. تا این زمان هیچ شعاری نبود. تا اینکه بسیجی های موتور سوار از بالای پل شروع به پرتاب سنگ بر روی جمعیت متراکم کردند و تعداد زیادی از ناحیه سر خون آلود به پشت هدایت شدند. شعار ها بعد از این شروع شد. در جمعیت همه جور تیپی بود از چادری تا کم ججاب ، از حزب الهی و سیاه پوش امام حسین تا سکولار و غیره. جمعیت لحظه به لحظه متراکم تر میشد. هیچ توهینی به امام حسین و روز عاشورا نشد. اینها فقط از شعارها بر علیه خامنه ای خشمگین شده بودند. مردم غیر مسلحی که خیلی صلح جویانه و در حال سکوت راهپیمائی می کردند ناگهان با این موجودات وحشی که از طرف خامنه ای دستور این وحشی گری ها را داشتند برای تخلیه خشم خود سلاحی جز شعار بر علیه خامنه ای نداشتند. چند روز بعد در منطقه پاکدشت کارگری را دیدم که با مادر پیرش در حال سوار شدن به مینی بوس بود. میگفت داریم میریم راهپیمائی 9 دی . پرسیدم چرا گفت مادرم از اینکه به امام حسین توحین شده خیلی عصبانی است. من گفتم ولی توحین نشده ، اصلا کسی با امام حسین کاری نداشت. ولی کاری نمی شد کرد رژیم ورشکسته که این روزها و آنروزها عاجز از به خیابان کشیدن حتی 5000 نفر بود با این غوغاهای تبلیفاتی باید چند هزار نفری را به صحنه می کشاند. دلم به حال همه مان می سوزد که این موجودات واقعیت های تلخ اجتماع ما هستند که متاسفانه الآن همه جیز در دست آنهاست. هرگاه روزی حوزه های علمیه تخریب شدند و بجای آنها کتابخانه های عمومی پر از کتاب ساخته شد میتوان امیدوار بود فرهنگ عمومی کشور ما رشد قابل ملاحظه ای بکند.

     
    • جالبه موقعی که مردم ستمدیدهُ ایران در خیابانها ظاهر میشوند و مخالفت خودشان را ازسیاست های مخّرب و جنایات روزانهُ این رژیم از طریق اجتماع صلح آمیز مورد توجه جهانیان قرار میدهند رژیم این عمل کاملاٌ دور از خشونت آنان را «اردو کشی خیابانی» مینامد اما وقتی خودش با هزاران نیرنگ و شامرتی بازی و تطمیع و ارعاب کارمندان دولت وتعطیل مدارس و سوًاستفاده از اعتقادات تودهً ساده لوح چند نفری را به خیابان می آورد و با این تفاسیر هنوز مجبور میشود که تعداد اندک جمعیت را با حمل پرچم نیم کیلو متری ترمیم نماید و بعد مراسم را برای مدتی طولانی در طبل و سورنای تبلیغاتی خود کرده و آنرا حماسهً مردمی میخواند.
      بعضی موقع ها دلم به حال این رژیم بخاطر این همه سرگردانی و بلاتکلیفی و بیچاره گی در عین حال بد نامی و انزوای بین المللی میسوزه

       
      • باور کن رسول جان مردم ایران خیلی نجیب و محترم هستند. من در تمام راهپیمائی های 88 بودم. اینهمه دختر و پسر بدون هیچ گشت ارشاد و هیچ محدودیتی، حتی یک مورد رفتار ناشایست ندیدم. روز عاشورای 88 چند تا از بچه های نیروی ویژه که موتورشونو مردم آتش زدند بدست مردم افتادند. چند تائی از جوانها می خواستند کتک بزنند همین خانم هائی که گشت ارشاد توی خیابان وقیحانه باهاشون بر خورد میکنه سپر شده بودند که کسی به اونا آسیب نزنه. اینا پست ترین قشر اجتماع ما هستن که به حکومت رسیدن حالا اگه نگیم مشکوکن و چه بسا از خارج از کشور هدایت میشن که همون بلائی که سر لیبی و عراق و افغانستان آوردن سر ایران بیارن در هر صورت موجودات بشدت قسی القلب و وحشی هستن.

         
  9. آخرین خبر اینکه مهدوی کنی در حالت “چشم باز” مونده. می‌‌گویند “چشم باز “موندن قبل از مردن، نشانهٔ انتظار دیدار عزیز یا عزیزانی است. از آنجا که ایشان همهٔ فامیل را دیده، می‌‌ماند که یکی‌ از لاستیک‌های دنا را، و نشانه‌هایی‌ از هر آنچه سهام غارت‌های دنیوی ایشان از منابع و ثروت‌های ایرانیان بوده را لحظاتی جلو چشمان سیری ناپذیر غارت اموال ملت توسط وی نگه دارند تا خیالش راحت شود که اینها را با خودش می‌‌برد و باهاشون بهشت می‌‌خرد. بذارش رو هم اون ناپاک چشمان را تا جنایت کاری غارتگر در عدد کمتر و شاید عبرتی برای امثال تمساح‌ها و مکاره‌های لعنتی شوی. ‌ای مهدوی کنی بیاد داشته باش، که چشمان جنتی از زمان آدم و هوا تا کنون شاهد مرگ چه کسان که نبوده و تنها جنتی است که میمیراند و خود میرا نیست.همون آرشام -‌ی هستم که می‌نوشتم، چون آرشام جدیدی نیز می‌‌نویسد.

     
  10. درودى بى كران از من به “نورى زاد” و يارانش
    بر آن با دانشى زن ها و آن فرزانه مردانش
    به “كورس” ، آن بزرگ آزاد مرد راد و با دانش
    كسى كو اين جهان همواره مى نازد به بنيادش
    همان بخرد كه گفتارش دوانيده بسى ريشه
    نه در خاك سيه ، بل در قلوب دوست دارانش
    اگر زينسان همى بارد ز ابر دانشش بر ما
    يقين دانم كه سيلاب خرد ايد ز بارانش
    به “مزدك” آن بزرگ آزاد مردى كش نيانديشد
    نه از تكفير و از تهديد نه از سلطان و اعوانش
    به آن دانش پژوه آخوند ، جناب حاج “مرتضى”
    كه از تقوى نهاده او خرد را رهن ايمانش
    گناهش نيست ليكن قاضى احساس در حكمش
    نوشته تا ابد ، قلب من او را هست زندانش
    به “زهراى شماره يك” كه چون خوانى تو گفتارش
    كنى باور كه كم كم مى رود فصل زمستانش
    با “انيتا” ى فرزانه كه چون خوانى نوشتارش
    يقين گردد تو را كز ره رسد فصل بهارانش
    به “مريم”،”فائزه”آندو كه چون خوانم سخنهاشان
    يقين دانم كه شب را مى برند اينها به پايانشش
    به اين فرزانه بانوهاى نيك انديش و وارسته
    زهى غيرت ، جهان را اينچنين بايست مردانش
    به “ياران” گرانقدر و به “آرشام” خرد باور
    كه مى تازند با تيغ قلم بر جهل و بنيانش
    به “دانشجو” همان آزاده اى كو با سخن هايش
    جهانى را خرد افكنده در هر چار اركانش
    به “كاوه” آن مسلم مرد بيدار خرد باور
    به “سينا”ى بزرگ و باگهر “فرزند ايران”ش
    به “برديا”ى فرزانه ، به “مانى” گران پايه
    كه درد مردمش او را به آلمان كرده گريانش
    “جناب”ان با صفا مردى كه “خدمت” اولين حرفش
    به آن “عباس انعامى” مصفا مرد دورانش
    به يارى با دو صد همت ، مرام و نام او “حامى”
    كه هر كارى كه پيش آيد دهد سرها به سامانش
    تو را گر مشكلى افتاد و در حلش فرو ماندى
    ببايد رفتنت سويش ، كه نزد اوست درمانش
    به “ساسان” آن خردمندى كه ناچاراً و با تدبير
    به ترفندى فزوده نام خود را “ميم” به پايانش
    اگر بر شهر خود فخرى بود كس را ، صفاهانى
    يقيناً از وجود او بنازد بر سپاهانش
    به “مهدى”و”مشيرى”اين دو مرد نيك و با اخلاص
    خلايق را چنين بايست تا خوانى تو انسانش
    به”منصور” و “محمد” نيك مردانى كه گر خوانى
    سخن هاشان تو پندارى كه سعدى و گلستانش
    به آن “بچه جواديه” كه طنزش درد انسانست
    به آن درياى پر درد درون و روى خندانش
    به “حامد” آن نكو مرد بزرگ انديش با دانش
    كه باشد صد چو من طفل نو آموز دبستانش
    عجب فرزانه مردى باشد اين “عرفانيان” خود
    ز بس او نكته ها داند خلايق جمله حيرانش
    دگر “سيد ابوالفضل” عزيز ان يار بى همتا
    كه خضر از وى طلب بايد كند او آب حيوانش
    اگر چه وزن شعرم را زند اين “هيچكس” برهم
    ولى گر بگذرم از وى مشخص هست نقصانش
    يكى بيت عاريت گيرم زخاقانى شروانى
    همان شاعر كه او ملك سخن را داده سامانش
    “چو بيژن دارى اندر چه مخسب افراسياب آسا
    كه رستم در كمين است و نهنگى زير خفتانش”

     
    • جناب بی کنش عزیز
      خسته نباشید
      آن چه از دوست می رسد نیکوست…..

       
      • سلام بر درست عزيز و گرامى جناب ساسانم
        جناب ساسانم من بدرستى متوجه نشدم كه منظور شما از ذكر عبارت فوق ، نوعى گلايه بود يا نه. ليكن چون عموماً اين اصطلاح را در مواقعى كه از دوست خطايى سر بزند بكار مى برند ، نگران شدم كه مبادا جنابعالى از شعر من تعبيرى داشته ايد كه اسباب رنجش شما را به وجود اورده باشد لذا لازم ديدم كه توضيح دهم من در مصرع اول از چهار مصرع مورد نظر ، درود خودم را به شما ابلاغ كرده ان و مصرع دوم نيز بر اساس سابقه ذهنى بنده از مطلبى نوشته شد كه طى ان شما يكبار اشاره كرديد به اينكه شخص ديگرى با نام شما در سايت مطلب مى نوشته كه شما جهت جلوگيرى از اشتباه دوستان ناچار ، چاره را در ان ديديد كه حرف ميمى به پايان اسم خود بيفزاييد و بدين ترفند نام خود را از نام ديگر ، متمايز ساختيد و مصرع ياد شده دقيقاً اشاره به همين موضوع دارد. مصرع سوم و چهارم نيز بنا به سابقه مبهمى است كه از موضوعى ، در ذهن من برجاى مانده زيرا به نحو مغشوش و مبهمى در ذهن من اينگونه حك شده كه شما در جايى خود را اصفهانى يا ساكن اصفهان معرفى كرده ايد و بر مبناى همين سابقه ذهنى ، در اين دو مصرع گفتم ؛ اگر هركس بخواهد به شهر خودش افتخار كند ، اصفهانى ها يا صفاهانى ها به جهت وجود شما در اصفهان ، مى توانند به شهرشان افتخار كنند، لذا من هر چه در اين دو بيت دقت كردم كه نكند در اثر بى دقتى ، اسباب رنجش شما را فراهم كرده باشم به موضوعى برنخوردم ، به هر حال اگر عبارت فوق حاكى از رنجش جنابعالى باشد ، بسيار ممنون خواهم بود كه تقصير و يا خطاى بكار رفته در ان را ، مشخص فرماييد، به هر روى من نسبت به جنابعالى ارادتى ويژه دارم، سرفراز و پاينده باشيد.

         
        • بی کنش عزیز
          دوست گرامی
          هرگز حتی در خیال هم چنین تصوری نفرمایید که نگارش زیبای شما را حمل بر چیزی کرده باشم
          حقیقت امر هنگامی که متوجه شدم دوستان واکنشی نسبت به زحمت شما نشان نداده اند و تشکری در کار نیست به این اندیشیدم وضع ما ایرانیان را ببین این مداحان اهل قدرت و زر و زور فرهنگ ما را چنان مبتزل کرده اند که دوستی در باب دوستانی اشعاری به این زیبایی می سراید و این دوستان حتما از سر مبارزه با نفس اماره و از این که شبهه خود پرستی بوجود نیاید حاضر نیستند واکنشی نسبت به آن از خود نشان دهند………..
          نوشته من کنایه به دوستان بود نه شما ……

           
          • مبتذل

             
          • درود بر شما
            دوست من کم لطفی نفرمایید بالاخره آن لایک های خورده نشان از تایید و تشکر دوستان از ذوق هنری ایشان است با این حال من هم به سهم خودم از اینکه ایشان با بزرگواری نادانی مثل من را در لیست دانایان قرار داده اند تشکر و قدردانی میکنم .

             
    • زهرای شماره ی یک

      با سلام به پدرم نوری زاد و جمله خردورزان
      این شعرواره تقدیم به “بی کنش” گرامی و روشن رای به پاس شعری که به زعم من برای ایجاد فضای دوستی سرود.

      سلامی ز دل بُن وز عمقِ جان
      به آن بی “کنش” ، نیک مردِ زمان
      که با فردُسی بس عجین است او
      از آن رو که از عقل دارد نشان
      پِیِ صلح و سلم و صفا می دود
      کنش مندِ محبوبِ شیوا بیان
      کلامش همه نیکی و بخردی
      صداقت ز پندارِ نیکش عیان
      چه خوش گفت “فردوسی” پاکزاد ؛
      “بد و نیک هرگز نماند نهان”
      با احترام

       
    • جناب بی کنش
      چه طبع روانی. انصافا شعر زیبایی بود. وزن و قافیه جور کردن با اینهمه اسامی می بایست کار دشواری باشد.
      سپاس از شما دوست خردمند

       
    • استاد بي كنش، انچه من در باره اين كار هنري شما قصد گفتنش را داشتم، باقي دوستان زحمتش را كشيدند، شما هم قلم تواناي در نوشتن ( نثر ) و هم تب شعر ( نظم ) هنرمندانه داريد، فقط مي توانم اين را بگويم، اگر حمل بر نژاد پرستي نگَردد ( هنر نزد إيرانيان است و بَس )

       
    • بى كنش گرامى
      با سلام و احترام
      بسيار سپاسگزارم از سروده زيبا و نظر لطفتان. همين كه صاحب نظرانى مانند شما و ساير عزيزانى كه برشمرديد نوشته هاى من را بخوانند، برايم باعث افتخار است.
      اما اى بزرگوار من بيش از يك ماه پيش، در زير پست “مثل این که خبرهایی در راه است” نوشته اى ارسال كردم به نام ” در مناقب آنيتا” كه در آن خودم را معرفى كرده ام. اگر آن را بخوانيد خواهيد ديد كه بين واقعيت و صفتى كه شما با بزرگوارى به من داده ايد يعنى فرزانگى، فاصله بسيار است.

       
    • جناب بی کنش ای روح سرگردان فردوسی!

      اگرچه بس مطول هست گه گاهی سخن هایت
      ولی بی تو نگردد سایت نوری زاد مملو از گهرهایت

       
    • جناب بي كنش، نميدونم كاوه اي كه اسم بردين بنده هستم يا خير، چون در دوره هاي مختلف زماني كاوه هايي در اين سايت كامنت گذاشتند و رفتند، اما من به خودم ميگيرم شعر شما را و سعي ميكنم كه هرچقدر هم كه نبوده ام زين پس مرد و بيدار و خرد باور باشم، فداي محبت شما

       
    • درود بر شما، جناب بی کنش گرامی
      آفرین بر این ذوق زیبای شما.
      سپاسگزارم، ای دوست گرانقدر.

       
  11. سلام از نظر من این روایت بسیار مخدوش است و برای تحریف وقایع عاشورای 88 تهران انتشار یافته است.

    آفای لطفا نوری زاد بیشتر دقت کنید.

     
    • من با معين از اين جهت موافقم كه هيچوقت نشنيدم در تظاهراتها كسي از كلمه ي (جنبش سبز) استفاده كنه ! اميدوارم دقت بيشتر موجب بشه راه سوء استفده ها و رخنه ها هميشه بسته بمونه !

       
      • ” نشنیدم در تظاهراتها کسی از کلمه جنبش سبز استفاده کنه”!!!!؟ عجب ! آقا جان شما نه تنها در هیچ تظاهراتی نبودید بلکه این همه فیلم و مستندات دیگر را هم ندید و یا نخواستید که ببینید!! دلیلش را خودتان می دانید و وجدان خودتان. این شعار ” ما جنبش سبزیم و علمدار حسینیم * همه با میرحسینیم” از جمله شعارهائی بود که به کرات در این روز به خصوص سر داده میشد. یا ” عزا عزاست امروز * روز عزاست امروز* جنبش سبز ایران * صاحب عزاست امروز که البته این شعار به مناسبت روز هفتم وفات آیت الله منتظری در روز عاشورا بیشتر سر داده میشد. – یا شعار جنبش سبز نمرده * این رهبره (یا دولته ) که مرده در روز 25 بهمن 89 .

         
        • سلام علي جان، ميشه يه لينكشو برام بزاري من ببينم، تا جايي من يادمه ما ميگفتيم ما همه سبزيم، نميگفتيم جنبش سبزيم، يا مثلا ميگفتيم نداي ما نمرده اين دولته كه مرده ، نميگفتيم جنبش سبز. نميدونم چرا عصباني شدي ولي ميتونم خواهش كنم لينك يه فيلمو بزاري كه كلمه ي جنبش سبز توش باشه ؟ به هر حال حرف زدن از مستند بدون سند و عصبانيت باهم روش انسانهاي سبزي كه من توي خيابونا افتخار ديدنشون را داشتم نيست.

           
          • https://www.youtube.com/watch?v=VB4xq0f27eY&feature=youtu.be

            این لینکو براتون از آرشیو خودم آپلود کردم ! شعاری که شما گفتید هم مونتاژ کردم. برای هممون شاید تجربه بشه دیگه وقتی حرکتی به این گستردگی در سطح انجام میشه تنها به گوش و چشم خودمون اکتفا و استناد نکنیم. بخشی هم از تصاویر چهارراه نواب که در این متن آمده مونتاز کردم. مامور راهنمائی رانندگی- کانکس نگهبانی – فرار مهاجمین گروه اول – گاز آشکاورها-در فیلم مشخصه!! در مورد شعار ” جنبش سبز نمرده این دولت ( یا رهبره) که مرده ” در روز 25 بهمن که مورد نظر بنده بود فکر میکنم شعار ” مردم سبز نمرده…..” قافیش جور در نمیاد. ضمن اینکه متاسفانه فیلمش هم همون روز بعد از 45 دقیقه فیلم برداری همراه فیلمبردار !!!!به دست سربازان گمنام افتاد که بنده دسترسی به آنها!! ندارم. کسی که این متن رو در اختیار آقای نوری زاد قرار داده محکم پشت این متن به احترام آقای نوریزاد و تقدسی که برای لحظه لحظه اون حماسه قائله ایستاده سوال یا ابهام دیگری هم بود لطفا بپرسید . بایت اشتباه در اینکه شعار مورد نظر شما رو رد کردم پوزش می طلبم و عذر خواهیمو با مونتاز اون شعار در این فیلم نشان دادم.

             
          • علی جان من نظرهامون را اینجوری تصحیح میکنم که وقتی حرکتی به گستردگی انجام میشه و امکان آلوده کردنش از طرف بدخواهان وجود داره دقتمون را بالا ببریم و بدون سند هیچ چیزی را نپذیریم. من با سندی که شما ارائه کردی میپذیرم از کلمه ی جنبش سبز هم اقلا یکبار استفاده شده و امیدوارم شما هم بپذیری که نباید اجازه بدیم احساس به دقت بچربه !
            الان برای روشن شدن موضع و دلیل مطرح کردن نظرم برات بیشتر توضیح میدم. مدتهاست در سایتهایی مثل جرس و کلمه در متن مقاله ها میبینم از کلمه ی “سبزها” استفاده میشه ! یه جورایی انگار مثل حزب سبزهای آلمان بوده قضیه ! یه حزب با یه سری طرفدار مشخص ! در صورتی که در اعتراضات سال 88، معترضین مردم بودند ! من حس میکنم تحرکهای هدفمندی داره صورت میگیره که عنوان بکنه جنبش بدون خشونت مردم ایران، اعتراض عده ی محدودی آنارشیست و هرج و مرج طلب بوده که اسمش رو هم میزارند سبزها یا جنبش سبز ! حتی اگر دقت کنی همیشه این ادعا را داشته اند که مردم شرکت کننده در تظاهراتهای تهران از فلان قسمت تهران به بالا بوده اند و … و فکر میکنم بیشترین سرمایه گذاری برای مخدوش جلوه دادن حرکت مردم در روز عاشورا انجام شده و میشه از اولش که گفتند توهین شده و غیره تا حتی امروز که ممکنه یک خاطره ی جعلی برامون بسازن ! دلیلش هم کاملا معلومه روز عاشورا تنها روزی بود که تا آخرین میزان اسپری های همراهشون را هم خالی کردند و فرار را بر قرار ترجیح داند. روز عاشورا همه چی از دستشون در رفت !
            علی جان با این توضیحاتی که برات دادم امیدوارم درک بکنی که به عنوان یه همراه ازت انتظار دارم در برخوردت با آدمها و حساسیت هاشون قبل از اینکه بشون تهمت بزنی که تو بودی یا نبودی اول ببینی حرف حساب طرف “دقیقاً” چیه و بعد مثل ایندفعه یه سند درست رو کنی تا سیه روی شود هر که در او غش باشد .

             
    • دوست عزیز ممکنه مصداقی و مشخصا توضیح بدید چه مواردی باعث مخدوش شدن روز عاشورای سبز 88 با این خاطره شده؟

       
  12. آقای نوریزاد
    عذاب وجدان دارم
    من یکی از اون روزا تو میدون انقلاب افتادم جلو
    با ون اومدن تعدادی رو ببرن
    نیروهاشون زیاد بودن
    یه جوون ناز و مرد جلو مامورا تنها کسی بود که شعار میداد که گرفتن ببرنش
    اونقدر بهش نزدیک بودم که به چشمام نگاه کرد و گفت خوب چرا جلو نمیاید؟
    مردد شدم یه لحظه یاد خونوادم افتادم
    راستش ترسیدم چون میدونستم فایده ای نداره الا اینکه منم باهاش میرم
    هر وقت که چهره اون جوون رو یادم میاد حالم بد میشه و از خودم…
    چه معلوم که چه بلایی سرش اومده یاکه انشالا سالم باشه
    با اینکه اون روزا کتک و باتوم می خوردم شاد هم بودم اما این اتفاق باعث شد بگم شاید دیگه تو این اعتراضا شرکت نکنم چون تحمل عجزی که از خودم دیدم ندارم

     
  13. تخلف در هدفمند کردن یارانه ها
    استخدام ده هزار بی سواد در آموزش و پرورش
    سه هزار بورسیه غیرقانونی
    گم شدن ده ها میلیارد دلار از درامد های نفتی
    تایید آلوده بودن بنزین پتروشیمی ها
    برداشت 16 میلیارد تومان برای دانشگاه ایرانیان
    450 هزار استخدام فامیلی و رانتی
    سفر به نیویورک با 120 همراه
    وقوع اختلاس سه هزار میلیارد تومانی
    تعطیل کردن پروژه های عمرانی و تخصیص بودجه آن به یارانه ها
    واگذاری شرکت ها به نهادهای شبه دولتی تحت نام خصوصی سازی
    عدم تحویل خودروهای نهاد ریاست جمهوری پس از پایان دولت
    .
    .
    اینها، و خیلی چیزهای دیگر، تنها مشتی از خروار سیاهه تخلف های دولت احمدی نژاد است که در اخبار رسانه های داخلی دیده می شود.
    آیا مردی که پشت همه این تخلفات بود، ارزش آن همه هزینه از جان و آبروی مردم و سرمایه های کشور را داشت؟ آیا او فتنه گر بود یا آنها که از بیم چنین روزهایی به خیابان آمدند؟ مگر می شود درباره کسی که در همان چهار سال اول، عملکرد و شخصیت ضعیف و طرز فکر محدودش را ثابت کرد، چنین خطای شناختی فاحشی مرتکب شد و او را یک طرف گذاشت و معترضان را طرف دیگر؟

    راستی اگر اراده ای برای جبران مافات و خاکبرداری از ویرانه های کشور بود، آیا دیگر وقتی برای مسئولان باقی می ماند تا به کارهایی از قبیل خیرات کارت زرد به وزرا، تفکیک نیمکت پارکها، جمع کردن امضا علیه علی مطهری، محدودیت عرضه وسایل پیشگیری از بارداری، عَلَم کردن دوباره گشت های موتوری، برپایی بساط شلاق برای روزه خواران، ممنوع التصویر و ممنوع البیان کردن خاتمی، کاهش ساعات کار ادارات در ماه رمضان، افزایش فشار بر دراویش و بهائیان و فعالان سیاسی و … می ماند؟ و آیا سنگینی جرم رحیمی و زنجانی و احمدی نژاد و مرتضوی و …، جایی برای حبس زنان جوان روزنامه نگار و دانشجویی چون بهاره و ریحانه و صبا و مریم و ساجده و مهناز و…باقی می گذاشت؟

    امروز جایی خواندم گذاشتن انگشت روی گوش، حقیقت را تغییر نمی دهد.
    وصف حال امروز ماست.

     
    • با درود به فایزهٔ گرامی

      لیست جنایات و غارت‌ها و خیانت‌های این فرزند نامشروع کودتا تمامی ندارد. یادمان باشد آن ////اصلی‌ که چنین بی‌ سرپای بی‌ ریشه‌ای را ۸ سال بر این ملت و مملکت آوار کرد و آنهمه از چنین موجود رذل عقب افتاده‌ای در اوجی از وقاحت‌ها و بیشرمی‌های ویژه خویش حمایت کرد، بایستی سیبل نشانه روی‌های اساسی‌ و اصلی‌ ما باشد. از آن‌ /////// است که چنین //// تولید و تکثیر می‌‌شود. برای مبارز با حشرات، آنها را نکشید، باتلاق ( سرچشمهٔ تکثیر و تولید آنها) را بخشکانید. و الا احمدک نه‌، مصباح، مصباح نه‌، مکارهٔ شیرازی، این بچه دیو نه‌؟ دهها و صد‌هایی‌ دیگر که آن‌ باتلاق دائم در حال رویش آنهاست.

       
    • سرکار خانم فایزه گرامی
      ممنون از نوشته گویای شما
      باید خدمت شما و ما عرض کنم خلایق هر چه لایق
      ما حتما لیاقت بهتر از این ها را نداریم وگرنه یک روز هم نمی توان چنین خفتی را تحمل کرد
      در کشور های کمونیستی دیکتاتوری پرولتاریا بود که کار را به فساد کشاند
      در ایران نیز دیکتاتوری دین است که ما را به این ابتذال انداخته (منظورم اصل دین نیست)
      حقیقت امر بر من ثابت شده سر منشا همه این فساد ها عدم آزادی است.
      آزادی یک حقیقت غیر قابل تغییر است و مهم ترین ملاک رشد یا فساد جامعه است.
      در جامعه ای که اندیشه و سخن در زندان است لاجرم فساد حاکم است.

       
      • جناب ساسان عزیز اینکه عنوان کردیدمنظور اصل دبن …انکه میبینم عملکرد اینها عین دین است هرعملی که انجام میدهندعین اسلام است چون ایات داریم مخالفین خود را بکشید زنان وبچه ها غنام جنگی شما هشتنددرحال حاضر داعش درعراق عین اسلام را انجام میدهند اگر موردی دارید که عملکرد اینها عین اسلام نیست مرقوم فرمایید

         
        • دوست محترم
          جناب جهنمی
          حساسیت نسبت به اصل دین دردی را دوا نمی کند
          دین و در اینجا دین اسلام یک مفهوم گسترده و چند بعدی است بسته به فرهنگ و دانش و خرد ما دارد از آن چه تعبیر کنیم.
          مسیحیت در قرون وسطی جنایاتی کرده که کمتر از جنایات مسلمین نیست لیکن فرهنگ و دانش و خرد مسیحیان موجب شده امروزه پاپ اعلام کند انجیل مو به مو کلام خدا نیست و بهشت و جهنم و مجازات های اخروی آن گونه که در انجیل آمده صحت ندارد
          دوست گرامی
          این ماییم که از مسیحیت یا اسلام یا بودیسم یا هندوییسم یا زرتشتیسم یک حقیقت مخوف و دهشتناک می سازیم و دکان دین فروشی بر پا می کنیم
          آیاتی که فرمودید را می توان هزار گونه تفسیر کرد هر جا گفته بزنید و بکشید گفته البته اگر ببخشید یا کوتاه بیایید بهتر است.
          هزار و چهار صد سال پیش مسلمین از بزنید و بکشیدش خوششان می آمد ولی امروزه کم نیستند مسلمانانی که به سمت گفت و گو و احترام متقابل روی می آورند باید کمک کنیم این روند یعنی روی گرداندن از زدن و کشتن و گرایش به گفت و گو ادامه یابد و تقویت شود.
          دین موضوعی نیست که به این راحتی بتوان نادیده اش گرفت. امریکا را ببینید یکی از مذهبی ترین کشور های دنیاست. استالین چه جنایت ها که نکرد تا دین را ریشه کن کند آیا موفق شد؟
          نگویید سابقه مسیحیت بهتر از اسلام بوده اصلا چنین نیست……….

           
          • دوست عزیز جناب .ساسانم ازراهنمایی جنابعالی ممنونمانتظارم بیش ازاین بود من اصلا در مورد مسیحیت صحبتی نکردم عرض کردم رفتار حکومت عین اسلام است اگرموردی خلاف اسلام دارند بیان فرمایید فلذا از نکارش شما چنان می پندارم که اسلام ناسخ ومنسوخ است وازانجاییکه اعتقاد براین است که حضرت حق عالم واگاه برهستی است چگونه وحی ناسخ ومنسوخ است

             
    • احمدی نشاط ننگ بشریت بود . ایا کسی هدف خداوند را از خلقت //// احمدی نشاط می داند ؟؟

       
  14. درود بر جناب احدی
    منو از استرالیا برای نیم ساعت پرت کردی به وسط عاشورای 88. چه روزایی بود واقعا. کار کاملا تعطیل شده بود. همه جا صحبت سبز بود و سبز.
    ظاهرا همه چیز تموم شده ولی فقط ظاهرا. این جریان یکی از شاهکارهای مردم ایران در مبارزات بدون خشونت بود که دنیا در مقابل آن سر تعظیم فرود آورد. هنوز حاکمیت ایران مثل مرگ ازش می ترسه. بیش از پنج سال گذشته ولی فتنه امونشونو بریده. آنقدر این حرکت عظیم بود که تمام جناحهای مخالف حکومت سعی می کردن خودشونو به اون بچسبونن. حتی رهبرای جنبش هم خودشونو رهبر نمی دونستن بلکه جزئی از بدنه جنبش. شک ندارم که روزی دوباره این آتش اهورایی روشن میشه و دودمان ظالم رو بر می چینه. تنها آرزوی من اما آزادیه، آزادی پایدار برای مردم کشور عزیزم ایران سربلند.

     
  15. درود بر نوری زاد گرامی

     
  16. در فیلم ها و عکس هایی که از بچه های جبهه وجود دارد ، هیکل آنان را با هیکل نیروهای ویژه مقایسه کنید !! . نیروهایی که در مقابل چند جوان سنگ به دست فرار را بر قرار ترجیح میدهند .
    همکلاسی داشتیم در دانشگاه در قد و قواره نیروهای ویژه . گاهی شبها که قصد گشت و گذاری بود ، تاکید میکرد که بچه ها یک وقت گول هیکل مرا نحورید ، اگر دعوا کنید من فرار میکنم . در یکی از نواحی دادسرا در جنوب تهران نیز درجه داری خدمت میکرد در قد و قواره نیروهای ویژه و با جربزه ای عین دوست همکلاسی ما . سرپرست ناحیه به او دستور داده بود که فقط در راهرو قدم بزند ، بدون انکه با کسی همکلام شود . بی جهت نیست که تمام تلاش نظام مقدس صرف این میشود که چند نفر دور هم جمع نشوند ، چرا که پهلوان پنبه های خود را می شناسد .

     
  17. ريشه ها ١٤٣(دنباله كامنت پيش)
    در باب مناظره موبدان و مزدكيان
    در كتيبه اى در نقش رستم موبد كرتير بنيانگذار بهدينى يا مزديسنا (مزدا پرستى ) با افتخار از كشتار پيروان دين هاى ديگر و قلع و قمع اماكن مقدس آنها سخن گفته است .وى در اوايل دوران ساسانيان مى زيسته است و پيداست كه بدون پشتوانه حكومتى نمى توانسته است چنين كند .به گمانه توان گفت از اين دوران موبدان به نوشتن زند ها و پازندها و كتاب هاى ديگرى در تفسير اوستا روى مى آورند به طورى كه كم كم متن اوستا در زير انبوه تفسيرهاى قدرت پناه مدفون مى گردد و حتى يزدان يگانه اى به نام اهرامزدا به زروان (زمان) كه سرچشمه بد دينى و بهدينى يا مزدا و اهريمن است تبديل مى شود .من حدس مى زنم كه پس از حمله اسكندر به ايران و در دوران سلوكيان و اشكانيان بسيارى از باور هاى اسطوره اى يونانى از جمله باور به خداى برينى به نام كرونوس ( زمان)با آيين زرتشتى درآميخته مى گردد و سپس موبدان قدرت پناه دينى را كه بر اخلاق نيك و بد استوار بوده است به وسيلع اى براى تصفيه دينى و سياسى تبديل مى كنند .تعيين اعتبار اين گمانه البته با اهل تتبع است .تأمل در اين دوگانه به دينى و بد دينى اين حدس را به ذهن مى إورد كه يك مرز ايمن براى كسانى به نام به دين ترسيم مى شود تا مخالفان خود را تحت عنوان تبه دين و بد دين و اشموغ ( منافق ،شرور ) به درك واصل كنند .از بطن اين دگرديسى فقهى زاده مى شود در خدمت نظام كاستى .شايد در هيچ نظام اجتماعى به اندازه نظام كاستى انسان خوار و بى اختيار نمى گردد .در اين نظام فرض بر آن است كه يك كارگر بايد تا ابد و نسل اندر نسل كارگر بماند و با كارگر وصلت كند .و همچنين اند ديگر كاست ها .بر همين سان كاست هاى پايين تر بى حقوق تر ،نجس تر و حتى بدنفس تر به شمار مى آيند به طورى كه بايد پوزه بند بزنند تا نفس اهريمنى إنها هوا را آلوده نكند .كم كم به موازات انحصار طلبى افزون تر كاست هاى برين پوزه بند (( پدام )براى همه واجب مى شود .مى توان حدس زد كه دست كم يكى از عوامل عمده زوال قدرت ساسانى و شكست آن از شمشير زنان عرب همين انحطاط درونى بوده است .از همين رو فردوسى در آغاز شاهنامه يكى از هدف هاى نگارش اين كتاب را پاسخ به اين پرسش مى خواند كه پدران و گذشتگان ما در گيتى دارى يا گيتى آرايي يا همان سياست چه كردند كه ما امروز چنين خوار گشته ايم .اين حكيم بى همتا چقدر ژرف تر از آنانى مى انديشيده كه همه مصايب خود را به گردن دشمنى بيرونى مى افكنند و هرگز دمى درنگ نمى كنند تا با نگاهى به خود بپرسند كه ما خود چه كرده ايم كه چنين بازيچه آفتزده ديگران شديم .
    مناظره مزدكيان و موبدان به صورتى ناقص در آغاز كتاب سوم دينكرد آمده است در حكم رساله عمليه زرتشتيان بود .اين يعنى :گزارشگر اين مناظره خود دشمن مزدك بوده است و شايد به همين دليل دو پرسش از دوازده پرسش را حذف كرده است .در پرسش سوم يك مزدكى كه البته راوى او را اشموغ (منافق،فريبكار )مى نامد خطاب به موبدان مى پرسد :ما تنها اهورامزدا را ستايش مى كنيم و شما از اين بابت ما را نكوهش مى كنيد. .چرا؟ موبد اصلا به اين پرسش پاسخ نمى دهد .پس از يك دوجين فحش و ناسزا شروع مى كند به داد سخن دادن درباره ديو و روان تبه و ديو زده و مانند اين ها .پرسش چهارم در باره علت واجب بودن پوزه بند است .موبد به جاى آوردن دليلى قانع كننده همان خرافه هاى مرسوم را همراه با چند ناسزا تحويل مزدكى مى دهد .از مؤدبانه حرف زدن مزدكى و بى چاك دهنى موبد مى توان حدس زد كه موبد پشتش به زور و شمشير گرم است .پرسش و پاسخ پنجم نيز در باره دفعات وقت گير غسل طهارت است براى كسى كه با سگ نجس يا مردار به سر برده است . در پرسش ششم مزدكى به رسم نهادن گوشت بغل آتش معترض مى شود و در حالى كه مردم بسيارى گرسنه و نيازمند قوتى بخور و نمير هستند حيف و ميل اين همه گوشت را خلاف عدالت مى داند . پاسخ موبد :كار عادلانه كشتن همه دين ستيزان و ديو پرستان است و بعد :لاشه آنهارادر بيابان انداختن .در پرسش هفتم مزدكى مى گويد كه ما از كتاب زرتشت آموخته ايم كه اموال و زنان نبايد در انحصار عده اى خاص باشد كه به احتمال قوي به شبستان ها و حرمسراهاى كاست هاى برين و زمين خوارى موبدان اشاره دارد .پاسخ موبد :اى فريبكار تو ميخواهى نژادها را درهم آميزى و نظم دنيا را به هم بزنى .اين پاسخ خود قرينه است بر بطلان تهمت اشتراكى بودن زنان به مزدكيان .در پرسش هشتم مزدكى مى پرسد كه شما موبدان چرا براى رواج دين خود مى جنگيد و خون مى ريزيد .پاسخ اين است كه شما اشموغان و تبه كاران به دستور دين بايد محو شويد .در پرسش هشتم مزدكى مى گويد ما تنها گفتار زرتشت را قبول داريم نه كتاب هاى شما را .موبد با نثار چند ناسزا مى گويد اين ها تفسيرهايي است كه به فهم هركسى نمى رسد و به دانش مخصوص نياز دارد .از پرسش هاى ده و يازده مى گذريم چون در باره همان خرافه هاى فقهى است .در پرسش دوازدهم مزدكى مى گويد كه خواندن بخش هايي از گات ها براى مردم كافى است .شما چرا آنها را شب و روز به خواندن ذكر و اوراد وادار مى كنيد و موجب هدر رفتن وقت و زندگى آنها مى شويد . سه هزار و اندى مزدكى را پس از اين مناظره قتل عام مى كنند .به قاتل نويسنده گفتند :چرا او را كشتى .بحث مى كردى و مجابش مى كردى .گفت:كردم اما او مرا مجاب كرد ،من هم كشتمش

     
    • اقای کورس بنظر من لازم است شما سری به کامنتهای استاد بیکنش بزنید چون ایشان دردرکمفاهیم شاهنامه استاد بینظیری هستند و من مطمئنم که بادیدن کامنتهای ایشان شما نظرتان در باره دین و فردوسی را تصحیح خواهید کرد.

       
      • مهدى گرامى بى كنش از نزديك ترين دوستان اينترنتى و جانى من است ،هميشه كامنت هاى ايشان را آزمندانه و مشتاقانه خوانده ام ،و در همين سايت شريف بيش ترين حجم گفتگو هاى غالبا هميارانه را با ايشان داشته ام .من چندان مخالفتى با ايشان نداشته و چه بسيار از ايشان آموخته ام . گواه اين گفته من گفتگو هاى من و ايشان ذيل برخى از همين كامنت هاست .اگر شما همان آقاى مهدى باشيد كه كامنت هاى خوبتان مختوم به آرزوى ايران سكولار مى شود كامنت هاى شما را نيز مشتاقانه مى خوانم و از آنها بهره برده ام .همچنين كامنت هاى ديگر دوستان مذهبى و غير مذهبى .من به درستى مقصود شما را درنيافتم .اما دريافت هاى خودم را تا كنون بيان كرده و اينك هم اگر ابهامى در كار بود براى بيان شفاف تر آن در خدمتم .شاد و پرتوان و استوار باشيد

         
      • جناب مهدى عزيز و حامد بزرگوار ، من صرفنظر از رابطه درونى و به قول جناب كورس رابطه جانى و روحى بسيار نزديكى كه با جناب كورس دارم ، همواره بر سمت استادى ايشان بر خودم و نيز به داشتن سمت شاگردى ايشان ، افتخار مى كنم ، مضاف بر اينكه تفاوت نگاه و انديشه پيشنياز و شرط لازم براى پرورش افكار و انديشه هاست.
        من كامنت مورد اشاره را قبلا به دقت خوانده ام و اختلافى انچنانى در خصوص نگاه فردوسى به دين بين نظر خود با جناب كورس نيافتم ، من نيز معتقدم فردوسى با دين بخصوصى خصومت و دشمنى نمى ورزد چرا كه روح بلند فردوسى بسيار برتر از انست كه در دايره عداوت با دين خاصى محدود گردد ، همانگونه كه دين خاصى را نيز بر نمى كشد و اين گفته منافاتى با نظر فردوسى در خصوص كليت اديان كه در داستان ضحاك و نيز اسفنديار گفته شد ندارد زيرا اينجا سخن از دوستى و دشمنى با نوع خاصى از دين مى باشد ولى انجا سخن از كليت و ماهيت اديان است ، بله در كليت فردوسى دين را از هر نوع و با هر نامى كه باشد خواه به تفسير جناب كورس ايده كمونيستى ان نيز باشد و بخواهد در قالب يك حقيقت ارائه شود را دشمن ازادى و محدود كننده ازادى و بلكه به عنوان ابزارى مى شناسد كه وقتى با قدرت نيز توام شود هر عملى را و هر جنايتى را با استفاده از ان مى توان توجيه و مجاز نمود و نيز در نگاه فردوسى كليت دين همانگونه كه در عمل نيز محقق گشته گاه مبادرت به مغزشويى مى كند و گاه دست به نابودى علم و دانش مى زند و دين گاه تبديل به ضحاك مى شود با همان قابليتهاى ضحاك و گاه دين همان اسفنديار است كه براى كسب قدرت در زير لواى اجراى فرمان خدا ازاديها را به بند مى كشد و سيمرغى كه نماينده علم و دانش است را نابود مى كند و با همه اينها همانگونه كه جناب كورس بيان كرده اند فردوسى هيچگاه انديشه هاى جهانى و پيشرو خود را در قالب خصومت با دينى خاص يا بر كشيدن دينى ديگر ارائه نمى كند . با تشكر از همه شما.

         
    • جناب کورس در پست پنتاگون کامنت مفصلی راجع به رابطه فردوسی با دین گذاشتید که با نظر جناب بیکنش راجع به همین موضوع اختلاف زیادی دارد من هم مانند اقای مهدی معتقد هستم که برداشت جناب استاد بیکنش در باره تقابلدین و رستم و نظر فردوسی راجع به دین در بخش ضحاک کاملن درست و متکی به شواهد زیادی است که ایشان با دقت نظر ویژه خود انها را تشخیص داده اند و من به شما توصیه میکنم حتمن حتمن یکبار دیگر بخش ضحاک جناب بیکنش را بخوانید و در انصورت با توجه به معلومات بالای شما حتمن نظرتان راجع به نوع نگرش فردوسی به دیانت و ادیان عوض خواهد شد/با سپاس از شما/

       
      • درود بر حامد عزيز
        حامد جان به آن كامنت مراجعه كردم .گفته بودم كه از شاهنامه چيزى به سود الحاد و حتى عليه دين نمى توان بيرون كشيد . الحادش كه معلوم است و يك بار هم با خود استادم بيكنش گفتگو كردم و ايشان هم تا آنجا كه به ياد دارم يكتا پرستى فردوسى و رستم را قبول كردند اما نكته افزودند از اين قرار :دين و خدا پرستى يكى نيستند .بسيار در خور تأمل بود اين نكته . ككمى تحقيق كردم و خوش بختانه به مقاله اى از آقاى شروين وكيلى برخوردم به نام دين فردوسى يا همچين عنوانى .من از بى كنش آموختم كه دين و خداپرستى يكى نيست .درست ؟ و راستش خودم هم در زندگى اين را تجربه كرده بودم ،اما خب تآكيد بيكنش ارجمند تجربه را به سطح آگاهى آورد .نتيجه مقاله وكيلى اين است كه فردوسى نسبت به اديان و مذاهب موضعى آزاد دارد .البته بهتر است به جاى فردوسى بگويم شاهنامه .حامد عزيز موضع آزاد غير از ضديت است .در كامنت ديگرى با استناد به ابياتى از سه بخش حساس شاهنامه نتيجه گرفته ام كه در حكمت شاهنامه اولا دين هركس را به خودش واگذار مى كند و هزار سال و اندى پيش از تصويب اعلاميه حقوق بشر اعلام مى كند :
        يكى بت پرست و يكى پاكدين
        يكى گفت نفرين به از آفرين
        ز گفتار ويران نگردد جهان
        بگو آنچه رايت بود در نهان
        خب ،اين به چه معناست ؟اين يعنى فردوسى بر ضد دين كسى نيست و چون مسئله سياست و اجتماع و قدرت را وارد گفتار غالب سده چهارم مى كند پيش از اعلاميه حقوق بشر با نگرش ژرف خويش با دو چيز ضديت دارد :يكى وصلت دين و قدرت (تخت با منبر )و دو ديگر سلب آزادى انسان . اين هردو البته به مفهوم ضديت با دين نيست .بلكه بر مدارا نسبت به تكثر مذهبى و آزادى مذهب و عقيده حتى الحاد و ممنوعيت قدرت از عقيدتى شدن دلالت دارد .طور ديگرى بگويم :آيا حقوق بشر ضد دين است يا جانبدار آزادى عقيده اعم از دينى و غير دينى .؟اگر دومى است پس من با ذكر شواهدى گفته ام كه فردوشى هزار سال پيش حقوق بشرى فكر مى كرده است .آن هم در فرهنگى تا مغز استخوان دينى . من فكر نمى كنم كه اين نظر فاصله زيادى با نظر آقاى بى كنش داشته باشد .رستم به دين كسى كارى ندارد اما چشم كسى را كور مى كند كه حكومت و قدرت را وسيله گسترش دين قرار داده نه موظف به آبادانى و شادمانى و داد و خلاصه بهبود زندگى مردمان . آقا خيلى پرچانگى كردم و از بى كنش پاكدل هم با ضمير سوم شخص حرف زدم اما سوم شخص حاضر .پاينده باشى

         
      • حامد و مهدی عزیز
        امکان داره منظور خودتون رو دقیق تر بیان کنید؟
        شما فکر می کنید کورس چه برداشتی از نظر فردوسی راجع به دین داره که اینطور قضاوت می کنین؟
        مدتی هست سوال های عجیب و غریبی از کورس میشه که من ازش سر در نمی آرم………

         
    • ………
      همچنين اند ديگر كاست ها .بر همين سان كاست هاى پايين تر بى حقوق تر ،نجس تر و حتى بدنفس تر به شمار مى آيند به طورى كه بايد پوزه بند بزنند تا نفس اهريمنى إنها هوا را آلوده نكند .كم كم به موازات انحصار طلبى افزون تر كاست هاى برين پوزه بند (( پدام )براى همه واجب مى شود .مى توان حدس زد كه دست كم يكى از عوامل عمده زوال قدرت ساسانى و شكست آن از شمشير زنان عرب همين انحطاط درونى بوده است
      ………

      کورس گرامی
      نظام کاستی آیا در دوران هخامنشی وجود نداشت؟
      نقش های تخت جمشید درستی این گمانه را بسیار محتمل می کند. توصیف هایی که شما آورده اید کم و بیش در این نقش ها به چشم می خورد.

       
      • ساسانم گرامى
        باور من اين است كه نظام كاستى از نگر اجتماعى نهايت خوارداشت انسان در مقام موجود اجتماعى است .چرا ؟چون توانش بيكران آزادى انسان را در بركشيدن زندگى روحى و زيست مادى خود نه فقط سركوب كه ميخكوب مى كند و زين گذشته ،فرديت را در در جمعيت به خاك مى سپرد و آفرينندگى و گزينش گرى را از انسان گرفتار در تخته بند كاست مى گيرد ؛حالا در هر هنگامى كه باشد تفاوت نمى كند ،اما از آنجا كه مورخ و باستان شناس نيستم براى پاسخ به پرسش شما بايد تحقيق كنم .آنچه مى توانم عجالتا بگويم اين است كه نظام كاستى از بدترين شكلش كه در هندوستان بوده تا به تعبير ماكس وبر صورت متمدنانه اش در قفس آهنين بوروكراسى و تقسيم كار مدرن دگرديسى هاى گونه گون يافته و حوصله اى مى طلبد كه كسى تبارشناسى كاست را بنويسد .مثلا هم در روسيه تا پيش از انقلاب اكتبر و هم در اروپا تا سده ١٦ و زمان مارتين لوتر اكثريت عضيمى موژيك يا سرف بودند .در نظام سرواژ سرف ها متصل به زمين تلقى مى شدن و با زمين خريد و فروش مى شدند .در همان دوران طلايي پريكلس يا دموكراسى آتنى جمعيت عظيم بردگان شهروند و داراى حق راى نبودند و در حكم اسب و گاو بودند .قيام اسپارتاكوس در روم در دوران كراسوس تجلى فوران ميل نهفته آزادى انسانى بود .مى توانم اين اشكال تخته بندى انسان ها به تقدير مقدر شده از جانب طبقات حاكم را رديابى كنم اما به همين اندازه بسنده مى كنم كه نظام هاى كاستى از نگر ميزان فروبستگى و اسارت تفاوت داشته اند . گاهى اين نظام در حد نوعى تقسيم كار نسل اندر نسلى است اما ديگر جنبه فقهى و مذهبى ندارد دخالت مذهب كه در عصر ساسانيان به حد وخيمى مى رسد پستى و برترى كاست ها را با طبقات افلاكى ميزان مى كند و كاست هاى فرودين ديگر فقط كارگر يا كشتكار مادام العمرى نيستند بل همچنين نجس و اهريمنى و تبه گوهرشان به شمار مى آورند و ميان كشتن آنها و كشتن سگ تفاوتى قائل نيستند .سرف هاى آلمانى در سده ١٦ شورش مى كنند و مارتين لوتر ابتدا آنها را به آرامش فرامى خواند اما پس از ادامه شورش فتوا مى دهد كه آنها را مثل سگ بكشند با اين توجيه كه عليه اولوالامر زمان -البته مضمونا مى گويم -برخاسته و نظم موجود را بر آشفته اند .عبارت مثل سگ در فتواى لوتر هست ،حالا نمى خواهم واژه هاى آلمانى را پيش كشم .يا اين مفهوم قديم عدالت كه هر چيز در جاى شايسته اش .شايستگى آدمى ميخكوب شدنى نيست .
        ساسانم عزيز اگر توفيق يار باشد پس از ريشه يابى آسيب هاى تاريخى قديم بنا دارم كه وارد عصر مدرن شوم .تنها از نگاه مدرن است كه بسيارى از تصلب هاى موروثى دود مى شوند و به هوا مى روند تا اين زمان تنها دولت ملت است كه سنجه همبستگى انسان هاى يك كشور گشته است ؛يعنى همان تحولى كه رضا خان با هميارى نخست وزيرى بسيار فريخته و ميهن دوست و اديب به نام محمد على فروغى ( ذكاء الملك) ايجاد كرد و در كشور خود ما نيز به نوعى زندگى وابسته به ايل امكان تحول داد .آقا خسته شدم .بماند .
        سپيده دم بخير

         
        • کورس عزیز
          متشکر از توضیحات شما
          پایدار باشید
          کار زیبایی که می کنید ذکر کتاب ها و منابع و نویسندگان و اساتید است که امید وارم در حاشیه نگارش نگاه ژرف خود به این مهم ادامه دهید….

           
  18. درود به محمد نوری زاد عزیز
    این فیلم تقدیم به رفسنجانی و محمد خاتمی و تمام کسانی که تمام این نظام را بزک میکنند و تحویل مردم میدهند و باز میگویند اسلام ما و نظام ما بهترین نظام است اقای رفسنجانی تحویل بگیرید این یک معلم است اینجور با بچه های ما رفتار میکند وای به حال مامور
    http://www.youtube.com/watch?v=Aex3lCkcBGo

     
  19. ريشه ها ١٤٣(قسمت١٤٢ذيل پست قبلى)
    حكمت فردوسى
    ٤٣-سخن گشوده واپسين
    پيش از انديشه نگارى هايي در باره حكمت شاهنامه ، به سه مضمون اصلى درهم تنيده پرداختيم :١-فضاى عمومى ٢-انقلاب٣-فرهنگ
    يكى از نتيجه هاى عمده ما در بحث فرهنگ اين شد: فرهنگ هاى بزرگ در زهدان خود دو نيروى همستيز دارند و هر يك از اين نيروها در كنش ها و نگرش هاى خاص خود ظهور پيدا مى كنند .يك نيرو به نگه داشت و تثبيت وضع موجود مى گرايد ؛ قدرت هاى سياسى قديم غالبا همين نيرو و آثار فكرى و عملى هميين نيرو را پشتوان خود مى ساختند . نيروى ديگر به تغيير مى گرايد و عالبا در شورش ها ،قيام ها ،انقلاب ها ،حركت هاى مردمى مسلحانه و غير مسلحانه و همچنين در حركت هاى فكرى و هنرى پويا مجال بروز پيدا پيدا مى كنند ؛ايرانيان پس از شكست هاى نظامى به پويش فرهنگى رو آوردند كه البته بى زمينه قبلى نبود ؛عرفان ،حكمت مشاء ،حكمت اشراق و خسروانى از جمله اين پويش هاى فرهنگى بودند . حين انديشه نگارى در چند و چون اين پويش ها بوديم كه ناگاه چهره اى ويژه و بى همتا سر راه ما قامت برافراشت و چه خوب شد سخن نيوشى من از آنان كه اين نوشته ها را مى خوانند و با خوانش و برگفت نگرش خويش در اين راه هميارى مى كنند. فراخوانش بى كنش به ادامه شرح داستان كيخسرو مرا به غور و كاوش بيش تر در متن شاهنامه بر انگيخت .آنچه از پى آمد ديگر به خواست كسى نبود .بناى من بر متن خوانى نبود .فردوسى خود مرا واداشت تا كار كارستانش را در بيان دريافت هاى كلى كه برآمده از مطالعات گذشته بود بسنده نكنم و از نزديك تر متن اش را درنگرم و فروشكافم .شاهنامه به باور من تنها يكى از عناصر پوياى فرهنگ دينى ما نيست .بلكه شاه عنصر اين عناصر است . كار هايي كه پژوهش گران ايرانى و خارجى در شاهنامه شناسى كرده اند كم و كم مايه نبوده اند ،اما نه در إن حد كه اين درياى حكمت از همه نگرها شناخته شود .من به يكى يافته مهم رسيدم كه شايد گزافه بنمايد اما راستش براى خود من هم شگفت انگيز است كه چگونه كسى در هزار و اندى سال پيش به فاجعه آميز بودن پيوند قدرت و حقيقت پى برده باشد و حا ل آنكه هنوز كسانى از حكومت هاى عقيدتى سرسختانه و پافشارانه دفاع مى كنند .

    بنا به قرارداد هم كه كه شده بايد گفت كه مقصود از عقيده نه هر عقيده و نظرى است .بلكه اعتقاد برهانى يا ايمانى به يك دستگاه حقيقت است كه پاسخنامه اى تفصيلى به بنيادى ترين و كلان ترين پرسش هاى بشرى در باره هستى و گردش كائنات و چگونگى پيدايش جهان و انسان و پيشروند و مقصد جهان طبيعى و انسانى و سپس نگارش احكام عملى بر اساس اين حقيقت كلان در باره ريز و درشت زندگى سيال و متغير انسان واقعى است . تمامى حكومت هاى كمونيستى از نظر زور آور كردن چنين حقيقتى بر جوامع خود كاركرد حكومت دينى داشتند .از همين رو من از دين الحادى سخن مى گويم و تأكيد مى كنم كه مرادم حق يا بطلان هيچ دينى اعم از الهى يا الحادى نيست چرا كه جاى درست تعيين حق و بطلان اين دو و هر دستگاه حقيقتى فقط و فقط فضاى عمومى است كه در آن شرايط گفتگو براى همه عقايد امن و برابر و صرفا متكى به گفتار و نوشتار باشد نه متكى به زور و ارعاب و خشونت . تكيه بر عدد هواداران ،تكيه بر انحصار رسانه اى و سانسور و تهديد عقايد مغاير ،تكيه بر هوچى هاى مزدور و امكانات دولتى و حكومتى ،تكيه بر ترور شخصيت و افروزش آتش كينه و تعصب اين هاست كه فتنه واقعى است .فتنه ها از جايي آغاز شده اند كه حكومت به جاى بهبود اخلاق و زندگى گيتيانه مردم خود نماينده و مدافع حقيقتى شده است ؛نماينده و مدافعى كه در يك دست چماق دارد و در دست ديگر يك كتاب سرخه .آنها كه قسمت هاى اوليه اين سلسله انديشه نگارى ها را در باب انقلاب خوانده اند مى دانند كه من از كتاب سرخه مائو همچون نمادى براى كتاب ايدئولوژيك تمامى حكومت هاى عقيدتى بهره بردم . هر بچه اى نيز مى تواند بفهمد كه وسيله دفاع از انديشه ها نوشته و گفته است نه قمه و شمشير و گلوله ،اما شايد درك اين نظريه براى همه پذيرفتنى نباشد كه : قدرت هر حقيقتى را به تباهى مى كشد .
    البته استبداد هميشه دينى و عقيدتى نبوده است . اسكندر نيز ايران را اشغال كرد ،اما چرا فردوسى نسبت به حمله اسكندر نه فقط حساسيتى ندارد بل گاه مقام اسكندر از ايرانيان سفله اى چون پيشكاران دارا بالا تر مى برد ؟ اسكندر مشاورى چون ارسطو دارد .او براى فروكوفتن دينى نو به ايران نيامده است و به گفتار و باور هاى مردم كارى ندارد .همچنين بايسته است كه به آيين اصيل زرتشتى اشاره كنيم كه وقتى به دست قدرت مى افتد به تباهى كشانده مى شود چرا كه ديگر حقيقتش براى حفظ قدرت است نه براى خود آن حقيقت .بهمن براى اين اوجب واجبات تا حد زنا با محارم پيش مى رود
    يكى دخترى بود نامش هماى
    هنرمند و با دانش و پاك راى
    پدر برپذيرفتش از نيكويي
    بدان دين كه خوانى همى پهلوى
    هماى دل افروز تابنده ماه
    چنان بد كه آبستن آمد زشاه
    فردوسى حاضر نشده است اين دين را زرتشتى بنامد ،اما اين همان دين پاك اهورامزداست كه براى اوجب واجبات چنين به تباهى كشيده شده است و ما حضيض اين تباهى را در رفتار پر از خبث و دنائت موبدان در برابر مزدكيانى مى بينيم كه مى گويند زرتشتى راستين ما هستيم نه شما .همان سان كه حلاج به خليفه مى گفت خدا در من است نه در تو .اين نظر وقتى مبرهن تر مى شود كه ما تنها سند بازمانده از مناظره موبدان و مزدكيان را در نگريم ليك پيش از رجوع به اين سند طنز سياهى را كه چند بار در اين سايت شريف آورده ام به عنوان تمهيد ورود به اين مناظره تكرار مى كنم :به قاتل نويسنده گفتند :چرا او را كشتى .او مرد سخن بود .با او مباحثه مى كردى و مجابش مى كردى .قاتل گفت :مباحثه كردم .او مرا مجاب كرد .من هم كشتمش .

     
    • با درود به کورس گرامی،

      و چنین است که دقیق و رسا و شیوا به تصویر کشیدی. ببار که “به جان جانان”: “روان پویان بامدادی”.

       
  20. بخش یازدهم ( دین های نخستین – توتم- 4)
    دراین که توتم و تابو از کجا آمده و چگونه برافکار انسان مسلط شده نظرها متفاوتند. شاید توتم و تابو ساخته و پرداخته ی جادوگرانی است که ریشه در گذشته های بسیار دور نوع بشر دارند و اگر چه به ظاهر دربین انسان های نخستین ، جادوگر به این معنا و شکلی که مورد نظر امروزی هاست وجود نداشته است ، اما از روزی که انسان زبان به سخن باز کرد واز همان روزی که توانست بیندیشد ، همیشه گروهی بودند که به ترفند های مختلف از دیگران بهره کشی می کردند.
    درآغاز قدرت بازو حاکم بود ، اما کم کم سخن به میدان آمد و این قدرت ، به مرور جایگزین قدرت اولی شد. درآغاز زورمندان و شاهان بودند که با نیروی بازو ، قدرت چماق و شمشیر فرمانروایی می کردند . به تدریج روحانیان به میدان آمدند و درقدرت سهیم شدند و به مرور قدرت از شمشیر و بازو ، به زبان و قلم منقل شد و جادوگران و کاهنان ، با نفوذ در مردم و منسجم کردن آن ها ، قدرت را به دست گرفتند و کم کم ، قدرت و نیروی توده ها از دربار به معابد منتقل گردید.
    درگذشته افراد قبیله به گرد ِ جادوگر جمع می شدند و او با حرکت به دور آتش و خواندن اورادی که دیگران از فهم آن عاجز یا برایشان ثقیل بود می چرخید و می رقصید و با اشارات و ترفند های خود از قوای نامریی می خواست تا فلان مشکل قبیله را رفع کند. یا فلان امتیاز را به مردم بدهد. امروز روحانیان برمنبر می روند ، یا مداحان برصندلی می نشینند و با خواندن دعای فلان و روضه فلان و یا تکرار فلان دعا ؛ به فلان تعداد ، از خدا یا توتمی که اسم آن را گذاشته فلان امام ، یا امامزاده ، می خواهند که خواهش های آنان را برآورده کند.
    درگذشته آسیب به اموال توتم گناهی بزرگ بود و اگر تولیت یا مدافع توتم نمی توانست گناهکار را مجازات کند با گفتن خواب ها و رویاهایی که راست و دروغش معلوم نبود ، به مردم تلقین می کرد که تابو شکن مجازاتی سنگین خواهد دید ، و امروز نیز توتم ضریحی از طلا دارد و میلیاردها ثروت. به مردم تلقین شده که اگر کسی ، حتی اگر دراوج فقر و نداری باشد ، نگاه چپ به اموال و دارایی های توتم کند ؛ حضرتِ توتم ، بلایی چنین و چنان برسرش خواهد آورد.
    چه بسیارند کسانی که هیچ یک از ابزار و اسباب زندگی آن ها شبیه به اجدادشان نیست ؛ غیر از افکارشان.
    درگذشته مبنای تقدیس توتم جز مشتی تبلیغ های بی پایه چیزی نبود و کسان و وابستگان توتم اجر و قربی بیش از عام داشتند و امروز نیز توتمی ساخته می شود و تولیت آن توتم ، و وابستگانش و نسل او ، دارای عزت واحترامی می شوند که برخواسته از نزدیکی به آن توتم است نه لیاقت و شایستگی خودشان.
    شاید این سخنان خوش آیند بعضی نباشد و ترجیح دهند از اجداد مرده ، و قدیسان شان به اسم توتم یاد نشود ولی شرط انصاف نیست که وقوع ، و وجود یک پدیده ای را دریک جامعه ندیده بگیریم تا باورهای درست یا نادرست بعضی زیر سوال نرود.
    بی انصافی است که تفکر و باور مسیحیان ، یهودیان ، زرتشتی ها ، بهایی ها ، بی دین ها ، چند خدایی ها ، و امثالهم به راحتی زیرسوال برود و حتی نسبت به آنها اهانت روا دارند و سخنان غیرمستند و غیر مستدل در باره آن ها بگویند اما اجازه ندهند کسی ، نظر و دیدگاه خود را در باره دین حاکم بیان کند؟
    مگر جز این است که معتقدین ِ ادیان و آیین های دیگر دراقلیت هستد و پیروان دین حاکم دراکثریت. آیا کثرت یک گروه نشانه درستی پندار و کردار آن گروه است؟ چرا نباید افکار را بی توجه به زیاد و کم بودن ِ طرفدارانش مورد نقد و بررسی قرارداد؟ مگر نه این که نقد و بررسی سبب رفع ایراد می شود ، و کم شدن ایراد سببی برای رشد و پیشرفت جامعه می گردد؟
    بله. شک نیست که مدعیان رسالت ، که چون من شما و همه ی انسان های دیگر ، ذره ای ناچیز در برابر آن موجود ِ بی نهایت بزرگ هستند ، برای بزرگ کردن خود ، و به کرسی نشاندن ادعا ، مدعی شوند که هرکس حرف و سخن آن ها را نپذیرفت چنین و چنان خواهد شد.
    آیا ما باید ازاین تهدیدها بترسیم و این ادعا ها را بپذیریم؟
    در قرآن آمده است که هرکس ، پیامبران را درهمه چیز، چون خود دانست و به آن ها گفت که شما چون مایید و ازما برتر نیستید ، گرفتار عذاب شد.
    این تهدید به عذاب یک ، یا دو بار در قرآن نیامده است. بارها دراین باره تذکر داده شده ، و به همه ی مدافعین ِ مساواتِ همه ی انسان ها اعلام خطرشده است.
    هرکس که گفته ، انسان ، بدون استثناء ، مثل همه چیز، حاصل و نتیجه عوامل اجتماعی و جغرافیایی است ، مورد نکوهش و تهدید ِ قرآن و پیروان آن قرار گرفته است.
    آیا این تهدید ها باید سببی بشوند که ما واقعیات را کتمان کنیم و چشم بر روی همه راستی ها ببندیم تا سخن ِ صاحب دین ، دو نشود؟ حتی اگر سخن صاحب دین ، چنان سنگین و ثقیل باشد که همه ی باورهای انسانی ما را نشانه برود ؟ حتی اگر این سخن برعکس همه ی آموزش های اخلاقی باشد که همه ملل ، آن را تایید کرده اند؟ حتی اگر کسی را پیامبر و پاک و معصوم بگوید که او تنها به این دلیل که مردم حاضر نشده اند سخنش را تایید کنند، جهان را نابود کرده است؟
    بیاییم در عالم خیال ، فرض کنیم که فردی در امریکا ، مدعی پیامبری و رهبری نوع بشر شده و این آقا یا خانم ِ خیالی ، به یک نوع اسلحه فوق مدرن دست یافته که می تواند دنیا را نابود کند.
    این فرد خیالی ، به مردم شهر خود می گوید که او پیامبر و رهبر است و مردم این سخن را نمی پذیرند. فرد خیالی ما ، آن ها را تهدید به مرگ می کند و چون مردم شهر به تهدیدش توجه نمی کنند ، خانواده و پیروانش را در یک سفینه قرار داده ، از جو خارج می شود و با فعال کردن آن اسلحه ی کشنده ، امواجی تولید می کند که تمام موجودات جهان اعم از انسان و حیوان و گیاه نابود می شوند.
    اگر چنین کابوسی به حقیقت بپیوندند شما چه نامی برآن فرد خواهید گذاشت؟ مگر جز این است که او را یک سوپر جنایتکار ِ استثنایی می خوانید که درتاریخ بشریت بی نظیراست ؟
    حال برگردیم به داستان نوح .
    مگر نه این است که نوح دقیقا همان کاری را کرده است این فرد خیالی کرد؟
    اگر به راستی باور داریم که فردی بی طرف و بی تعصبیم و اسیر وهم و گمان و خرافاتی که در خون ما تزریق شده نیستیم ، چرا نوح را قدیس می دانیم و این فرد خیالی را جنایتکار و دیوانه می نامیم؟
    از دو حال خارج نیست. یا داستان نوح یک قصه ی زشت ِ بی پایه و اساس است که در آن صورت بازگویی و دفاع از این داستان ، به عنوان یک واقعیت تاریخی نشانگر دروغگویی ماست.
    یا داستان نوح یک واقعیت و حقیقت است که در گذشته های دور اتفاق افتاده است. دراین صورت دفاع از کسی که تا این حد ظالم و ستمگر است که حتی ، به حیوان و گیاه هم رحم نمی کند ، نشانه ی چه چیزیست ؟ جزاین است که دفاع از او نشانگر ستمگری ، تعصب ، و جهل ِ نهادینه شده در ما خواهد بود؟
    البته ، راه سومی نیز هست و آن این که برای حفظ باورهایمان ، یا خام کردن ِ مخاطبین بگوییم: کارنوح به خواست خدا بوده و اسراری دراین کاراست که ما از آن بی خبریم. دراین صورت ، ضمن این که منصفانه است تا جنایات چنگیز و آتیلا و هیتلر و بقیه را هم منسوب به همین خدا کرده ؛ و از یک موجود مهربان که در ذهن بسیاری به نام خدا هست ؛ یک موجود وحشی و قاتل و بی منطق بسازیم ، پذیرفته ایم که نوح و امثال نوح ، مساویند با چنگیز و نرون و هیتلر و آتیلا. چون که اگر نوح جنایاتش را به خواست خدا انجام داده چرا بقیه جنایت کاران به خواست خدا دست به آدم کشی نزده باشند. شاید برای آن هم اسراری درکار است که ما از آن بی خبریم ؛ با این تفاوت که هیچ کدام از این جانیان تاریخ ، جنایتشان به گستردگی نوح نبوده است ، چون آن ها تعدادی از انسان ها را کشتند اما نوح به غیراز کشتی نشنینانش،همه نوع بشر ، همه حیوانات ، و همه گیاهان را نابود کرد.
    هدف از این نوشتار اهانت به کسی نیست ؛ بلکه شرح یک حقیقت یا داستان تاریخی است که ارزشی را ضد ارزش ، و ضد ارزشی را ارزش کرده است. چیزی که به فراوانی در فرهنگ دینی می بینیم و چشم برآن می بندیم . بی انصافی است اگر به کسی که باوری را به چالش می کشد و کسی را با کسانی دیگر مقیاسه می کند ، توهین کننده بگویم.
    درقرآن ، در قالب داستان ، به عذابی که برسر منکرین ِ انبیاء نازل شده است اشارات فراوان می شود.
    شعیب نیز به نوع دیگری برسر قومش عذاب می باراند و آن ها را هلاک می کند. چون حرفش را قوم اونپذیرفته است.
    و صالح نیز به تبعیت از انبیاء فوق ِ مهربان !!؟ به جرم پی کردن یک شتر، همه مردم را قتل عام می کند.
    به راستی که تلقینات ، به ویژه اگر در دوران کودکی اعمال شده باشند ، تا چه اندازه انسان را خشک و انعطاف ناپذیر می کنند.
    اگر کسی برای کشتن یک نفر ، دونفر را بکشد ، چه فریاد ها سرخواهیم داد که: عدالت مرده ، و ستم بیداد می کند. یا اگر کسی به صرف گفتن حرفی زندانی شود ، چه هیاهویی برپا خواهیم کرد که آزادی بیان و عقیده به خطر افتاده و چه و چه و چه.
    اما، در برابر مرگ ِ تمام موجودات ِ کره ی زمین ، به دلیل عدم پذیرش ِ سخنان نوح توسط قومش ، چه سخنان بی پایه و مایه ای سرهم می کنیم تا این جنایت را ( برفرض راست بودن داستان ) توجیه نماییم.
    عجبا که از چنگیز که چند میلیون کشت و از هیتلر که چند ده میلیون به کشتن داد به نام یک موجود ضد بشر و خونریز یاد می کنیم ، اما از نوح که همه ی بشریت را به زیر آب بُرد و نابود کرد ، و نه این که به بشریت رحم نکرد ، بلکه همه ی حیوانات و گیاهان را نابود کرد ، به اسم ِ حضرت نوح سلام الله علیه یاد می نماییم.
    چه دردناک است زمانی که ، منطقیون ما ، به فکر رفع و رجوع جنایت صالح می افتند و به هر دستاویزی متوسل می شوند تا قتل عام یک قوم را به تقاص ِ پی شدن یک شتر توجیح کنند؟
    چرا چنین اند؟ چرا این همه ظلمی که هم مکتبان و هم کیشان آن ها در تاریخ کرده اند را نمی بینند و برای توجیه و تفسیر آن ها ، منطق و فلسفه را به خدمت می گیرند تا واضح ترین جنایات را بپوشانند و پرده بر حقایق و وقایع بکشند. مگر این وابستگی ها از چه نوعی است که از یک طرف می گویند داستان نوح حقیقت دارد واز طرف دیگر ( برفرض حقیت مورد ادعای آن ها ) نابودی همه ی موجودات برایشان اهمیتی ندارد ؟ آیا اسارت در مکتب ، و تکرار، و باور ، وعادت ، تا این حد انسان را کور و کر می کند که از سویی بگویند داستان نوح حقیقتی تاریخی است و ازسویی دیگر ، بنا برهمان ماخذ و مستنداتی که سخن خدا می دانند ، نوحی را که سبب نابودی همه ی ابنا بشر و همه حیوانات بی گناه و همه ی درختان و گیاهان شده است را تقدیس کنند؟
    به راستی چه کسانی در خواب اند؟ و چه کسانی باید از خواب گران برخیزند؟ کسانی که به پیروی از آیین پدران و اجداد ، چشم برهمه ی واقعیات گذشته و حال بسته اند ، یا آن هایی که ترک رسم و آیین پدران و پیشینیان گفته ، و به وادی سرگردانی افتاده ، وشب و روزشان را در سختی و رنج ، و سرزنش و نکوهش ِ دوست و دشمن می گذرانند ، تا شاید کورسویی از حقیقت را بیابند؟
    عجب تر این که اگر کسی براین تفکر بشورد ، و همه را انسان ، و نه فرا انسان ، بخواند به او می گویند : « کار پاکان را قیاس از خود مگیر».
    اگر نوح در دسته پاکان است ، اگر صالح در دسته نیکان است ، اگر داوود در دسته درستکاران است و اگر و اگر و اگر، پس بودا و گاندی و ماندلا، درچه دسته و گروهی هستند؟
    چرا به بعضی برمی خورد وقتی گفته می شود توتم و تابو ، اگر چه مربوط به هزاره های پیش از میلاد است ، اما امروز ، دربین مردم رایج است ، و این رواج افکار کهنه ، و سدی که کهنه پرستان ساخته اند ، اجازه نمی دهد تا اندیشه های نو که متناسب با جوامع پیشرفته و مُدرن امروزاست رشد کند؟
    مگر جز این است که توتم ، چه زنده و چه مرده اش مقدس است و اولیاء و انبیاء ما هم مقدس اند؟
    مگر جز این است که مجازات اهانت به توتم سنگین است اگر چه توتم ِ قبیله مرده باشد ؛ و مجازات ِ اهانت به اولیا و انبیاء نیز سنگین است اگرچه آن ها مرده اند؟
    مگر نه این است که هرچه مربوط به توتم است تابوست ، و تابو ، یعنی چیز شفا بخش ، مقدس ، متبرک و خطرناک ، و دریک کلام ، فرا انسانی ؟ وضریح امام ، خاک کربلا، پارچه ی روی ضریح ، غذای آشپزخانه امام رضا ، آب زمزم ، و امثالهم نیز ویژگی های تمام و کمال توتم و تابو را دارند؟
    منصف باشیم و شجاع . ویژگی های توتم و تابو را مطالعه کنیم واگر مردم این سرزمین را توتم پرست و معتقد به تابو دیدیم دست از تعصب و لجاجت برداریم و تغییر فکر داده متناسب با زمان و مکان بیندیشم و عمل کنیم .

    با احترام.
    دانشجو

     
    • جناب دانشجو درود بر شما
      براى داستان نوح دو حالت متصور شده ايد و سپس نتيجه اى كه بر هر يك از اين دو حالت مترتب مى گردد را شرح داده و سپس به نتيجه گيرى كلى دست زده ايد ، البته اين روشى است بسيار حائز اهميت و مستدل ، ليكن در برخورد با متشرعينى كه نهايت استدلال انها استناد به كتب دينى و يا قال فلانكس مى باشد به نظر مى رسد بايد حتى المقدور ابزار سفسطه را از جلوى دست انها برداشت زيرا انها معمولا با يافتن اولين ابزارى كه بتوانند نخ سفسطه خود را از ان آويزان كنند ، درنگ را جايز نمى دانند ، بعنوان مثال در مثال نوح و توضيح دو حالت مفروض كه يكى بر فرض صحت داستان و ديگرى بر فرض غيرواقعى بودن ان ، استوار مى گردد ، به نظر مى رسد پس از ذكر نتايج فرض اول ، بلافاصله دلايل كذب بودن داستان و صرف مفروض بودن چنين حالتى و اگاهى نويسنده بر غير واقعى بودن فرض ياد شده ، محتاج به بيان است زيرا با مغالطه مى توان اينگونه الغا كرد كه نويسنده خود بين اين دو حالت واقعى و غير واقعى بودن داستان ، مردد است و حتى اگر طبق نظر نويسنده ، ما وقوع داستان را با ٥٠درصد احتمال صحت ، بپذيريم به همين ميزان نيز به صحت و حقانيت ادعا و دعوت نوح اقرار نموده ايم ، زيرا لحاظ نمودن ٥٠ درصد احتمال صحت براى وقوع اين حوادث ، با توجه به اينكه حوادث داستان تماما فوق توان بشر مى باشد ، معادل است با پذيرفتن دخالت نيروهاى فرا طبيعى و فوق توان بشر در قضيه و اين يعنى صحت و حقانيت نوح و در نتيجه دادن حق به جانب همان حالت سوم و هميشگى يعنى عدم توان بشر در فهم اينگونه امور. لذا به نظر مى رسد هدف نويسنده از نوشتن را ، با ارائه توضيحاتى كه مانع از نتيجه گيرى هاى اينچنينى گردد ، بهتر بتوان تامين كرد.

       
    • جناب دانشجو
      من شنیده ام که به جز پیامبر اسلام که وجودشان از نظر تاریخی مستدل است، سایر پیامبران فقط از طریق متون دینی مانند تورات و قرآن به وجودشان اشاره شده است. ظاهرا بررسیهای تاریخی وجود هیچ پیامبری را جز حضرت محمد تایید نمی کند. دوستانی که در زمینه تاریخی اطلاعات بیشتری دارند لطفا راهنمایی بفرمایند. شاید به همین دلیل است که نو اندیشان دینی مسلمان و مسیحی این داستانها را سمبلیک می دانند و نه واقعی. دکتر سروش که پا را فراتر گذاشته است و قرآن را خوابنامه محمد نامیده که در حالتی رویایی به ایشان الهام می شده است. چیزی شبیه الهام شاعران.
      به قول خیام، شاعر بزرگ ایرانزمین:
      قومی متفکرند اندر ره دین؛ قومی به گمان فتاده در راه یقین
      می ترسم از آنکه بانگ آید روزی؛ که ای بی خبران راه نه آن است و نه این

       
  21. سونامی ایران

    من هم خاطرات زیادی از آن دوران دارم:
    1-وقتی که زیر پل کاج چشمانم بخاطر گاز اشک اور نمی دیدکیف دختری را گرفتم تا عقب برم و از یکی از ساکنان اون محله یک قوطی سرکه گرفتم تا به درمان گاز اشک اور بپردازم…..بعدش که برگشتم دیدم یک موتور روی پل کاج میسوزد.من خیلی ذوق کردم که این هم تلافی انچه بر سرم رفت.اما کمی جلوتر که رفتم دیدم دهها موتور در اتش میسوزد و سربازانی که گریه میکنند.من هم چون جسه ضعیفی دارم دیدم توان زدن انها را ندارم لذا قوطی سرکه را ریو سرشان خالی کرم!
    2-روز 13 ابان بود.قرار بود تظاهرات شود.در اینترنت خاندم که میگفتند با خودتان لاف و تشک بیارید شاید شب در خیابان ماندیم.من هم ساعت 12 ظهور رفتم راهپیمایی.در حالیکه یک زیر انداز و کمی میوه برداشته بودم…تا شاید شب در خیابان بمانیم!..نگو تظاهرات ساعت 10 شروع شده بود و 12 تمام شده بود…من مانده بودم و حوضم…ددیم چند تا ماشین گارد یک جا یاستاده اند.من هم کلی کت و شلوار پوشیده بودم…رفتم کنارشان نشستمو کمی درد دل کردم…بهشون گفتم من کارم خیلی درسته چون با خودم ابزار کار اوردم..بنده خداها فکر میکردن من اطلاعاتی ام و منظورم اسلحه است…میدیدم که مردم از دور با ترس به من و اطرافیانم می نگرند ولی دلیلش را نمی دانستم..بعدها با خودم گفتم عجب خری هستی پسر..تازه دوزاریم افتاده بود!!!
    3-روزی دانسجو بود…رفتم دنشگاه تهران…نیروهای سپاهی بصورت منظم در حال حمله بودن..یک گاز اشک اور پرتاب کردن…من اولین بار بود که با این اتفاق مواجه شده بودم…می ترسیم انرا با دستم بردارم…پ یک لگد محکم زدم زیر گاز اسک اور تا انرا به سمت نیورهای ساهی بندازم
    وقتی روی هوا نگاه کردم…لنگه کفشم را دیدم که در حال پرواز به سوی دشمن است!
    من مانده بودم پای برهنه فرار کنم با به سمت دسمن برای گرفتن کفشم حمله کنم!!!
    همان روز بود که فهمیدم میشود با گرفتن چند نان بربری خودت را غیر تظاهراتی نشان بدهی…و هر جا میخاهی بروی!
    4-

     
    • عجب!
      یعنی میخوای بگی مردم سربازهای بدبخت را میزدند و اون بیچاره ها هم گریه می کردند؟!
      یا اینکه =====مردم موتورهای سربازهای بدبخت گریه کن را بیخودی و فقط از سر لجبازی اتش می زدند؟!
      یا ========نیروهای سپاهی منظم و مودب به رهگذران و مردم عادی که مثلا نون بربری یا میوه دستشون بود و واسه اغتشاش نیومده بودن ، کاری نداشتند؟!
      یا======== ماموران اینقدر مهربون بودند که تو با ابزار کارت میرفتی پیش اونا وباهاشون شوخی هم میکردی؟!
      یا======== روزی که قرار بود شبش هم مردم تو خیابون بمونند ، اینقدر عرضه نداشتن که حتی تا ظهر هم ادامه بدن و ساعت 12 نشده هرکی رفته بود پی کار خودش؟!
      یا =======اونهایی که اومده بودن تظاهرات یه مشت بچه بودن که بلوغ فکریشون و انگیزه و هدفشون در حدی بود که با دیدن موتوری که اتش گرفته کلی ذوق میکردن! و لابد با اتش زدن اموال مردم هم ذوق زده میشدند؟!
      یا =======توی دانشگاه هم دانشجوها نبودن که معترض بودن بلکه افرادی بودند که از بیرون ، واسه ذوق کردن اومده بودند؟!
      یا=======؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      یادم رفت سوال کنم تو که 13 ابان توی دانشگاه بار اولت بود که با گاز اشک اور مواجه میشدی ، اونیکه زیر پل کاج! (احتمالا منظورت روز عاشورا باید باشه) چشمات رو سوزوند چی بود!؟

       
  22. سلام جناب آقا محمد عزیز
    من شما رو از یه کلیب توی شبکه کلمه دیدم و شناختم
    و فهمیدم که هنوز بزرگان و مردانی مثل شما هم در این کشور هستن که از زندگی و خانواده شون هم با این شرایط گذشتن و به مبارزه رو آوردن
    آقای نوری زاد دوست ندارم به عنوان یک مرد بزرگ که همه شما رو میشناسن باهاتون صحبت کنم دوست دارم با آقای نوری زادی که حس و حال خودش و داره صحبت کنم
    اینکه شما سفری به چند استان به عنوان دیدار با کسانی که ظلم یک حکومت و قبول کردن و دردهای زیادی بابت این قضیه تحمل کردن نشان بزرگی و روح آزاد و بی آلایش شما داره و برای من ایرانی یک افتخاره
    ببخشید اگه توهینی تو حرفهام به عقایدتون مترح میشه
    آقای نوری زاد من سنی ام ولی ذاتا بعد از بیست سالگی هیچ اعتقادی به مذهب ندارم – نمونه بارز تعصبات مذهبی یک ملت و همین الان میشه در عراق ( داعش – مالکی سنی و شیعه ) در سوریه (و قرار گرفتن مردی به نام بشار اسد )در راس یک حکومت به وضوح دید . من نمیدونم این دنیا دست چه کسی اداره میشه ؟؟؟؟ خدا ؟ طبیعت ؟ موجودات دیگه ؟ و یا یک عمر زندگی بر اساس یک اتفاق ؟
    فقط یک سوال ؟ به عنوان مردی که اخلاقیات لطیفی داره
    به نظر آقا محمد خون بچه ها و طفلان عزیزی که تو سوریه بدون هیچ گناهی ریخته میشه رو چه مذهب و دینی جبران میکنه ؟ من انسان گناهکار !من آدم جنایتکار !؟ این و میشه به خاطر رفتارم قبول کنم ولی آیا میشه خون بچه ای که بزرگترین آرزو زندگیش بازی کردن با جای بطری آبی که سازمان ملل پخش میکنه به زمین ریخته میشه رو با کسی مقایسه کرد و همه چی و به خدا واگذار کرد
    به نظر من خدایی هم وجود نداره ما هستیم که این خدار و درست کردیم شرمنده بدجور دلم پر بود فقط خواستم خالی بشم
    مرسی
    روزگار به کام همه ملت های دنیا خوش باشه

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

99 queries in 2708 seconds.