سر تیتر خبرها
مادری با شمعی در دست

مادری با شمعی در دست

مادر سعید زینالی، سالهاست که شمعی به دست گرفته و در این ورطه ی وحشت، از پسر برده شده اش سراغ می گیرد. می گویم: آهای ای همه ی مسئولانِ ایرانِ اسلامی، شما اگر هیچ ندارید، مادر که دارید. ندارید؟ دست به دست هم بدهید و مقدارکی مردانگی بر آورید و تکلیف این مادر چشم به راه را روشن کنید. به او بگویید که فرزندش را زده اید و کشته اید و سربه نیستش کرده اید. به او بگویید: بی جهت چشم به راه نباش. یا بگویید: در فلانجا دفنش کرده ایم برو و هر خاکی که می خواهی بر سرکن. و یا بگویید: زندانی است. در جایی که ما خودمان هم نمی دانیم. مقدارکی مرد باشید و تکلیف او را روشن کنید. هر که را که آزار می دهید، مادران را میازارید.

دیروز رفتم منزل مادر سعید زینالی بی آنکه سعیدی در آن خانه باشد. تصور کنید برادران اسلامی ما یک دانشجوی جوان را پیش چشم مادرش کشیده باشند و برده باشند پانزده سال پیش و اساساً وجودش را مرتب انکار کرده باشند در روز به روزِ این پانزده سال گذشته. مادران می فهمند من چه می گویم. این فیلم، صحبت مختصر من است در حضور این مادر دل سوخته.

محمد نوری زاد
هجدهم تیرماه سال نود و سه – تهران
Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

93 نظر

  1. اگه میتونستیم مادر داغدیده در بازارهای بین المللی بفروشیم امروز جمهوری اسلامی بالاترین GDP رو داشت. افسوس

     
  2. سلام آقای نوریزاد!
    از سر و وضع ظاهری همه کاملاً پیداست که چه جور آدمهایی هستند. مرحبا به شما که قاطی چنین آدمایی شده اید.
    مطمئن باشید اگه ذره ای از کارهای 30 سال گذشته ی شما بخاطر خدا بود سرانجامتان بدین جا ختم نمی شد.
    واقعاً خاک بر سرتان…

     
    • آقای پرویز یعنی اگر کسی طوری باشه که سر و وضعش را شما نپسندیدی باید برد و هر بلایی سرش آورد؟
      واقعا کسی که چنین رسوایی را افشا می کند را باید با این ادبیات خطاب کرد ؟
      یعنی آیا شماو امثا ل شما، یک انسان را با هر خطایی که کرده باشد ، می برید و قصابی می کنید؟
      یعنی شما گوش نکردید به حرفهای نوری زاد و یک سوال ساده که پس این سعید زینالی چه شده؟
      به جای گوش دادن به ضجه های یک مادر و یک انسان ،شما نشسته ای چشم می گردانی در سر و وضع مردم؟
      واقعا شما چگونه این همه سخت دل شده ای ؟واقعا فرق شما و امثال شما با قاتلان زنجیره ای چیست؟
      شما شب ها راحت می خوابی؟ آیا مشکلی با وجدان خود ندارید؟

       
    • امثال شما برای این به اقای نوریزاد که به همه به چشم انسان نگاه می کنه، توهین می کنید چون خودتون فقط امثال خودتون رو ادم می بینید و بهشت رو از قبل به نام خودتون زدین و جهنم رو برا دیگران.اگه یکی انچه بهش اعتقاد داره رو ،صاف و بی آلایش نشون بده واسه شما کافر و مشرک و بی دین و مزدور و خارجی و… میشه. ولی خودتون که زیر اون ریش و چادر هزار کثافت کاری و ظلم و اختلاس و تجاوز و کشتار و شکنجه می کنید براتون بهشت کنار گذاشتن، اره گذاشتن!!!!!!!!!!؟یکی با دست به نقطه ای اشاره می کرد طرف مقابل سر انگشت اون رو نگاه می کرد به جای اینکه مقصد اشاره رو ببینه.اقای نوریزاد میگه مرد باشید و به داد این مظلوم برسید اقایون غیییییرتی موهای خانم های حاضر رو منشا اشکال دیدن! واقعا که کوری فقط به نابینایی نیست.
      درود بر شرف مرد ایران دکتر نوریزاد بزرگوار

       
  3. تکه برای تکمیل نوشته ی زیر همین صفحه ( بخش هفتم علل پیدایش دین 3)
    «… كلود آلگر وزير آموزش و پرورش فرانسه كه فيزيكدان سرشناسي است ، در تازه ترين كتابش به نام «‌خدا در برابر دانش » در ارتباط با ديدگاه هاي مذهبي و ماورالطبيعي اينشتاين مي نويسد :‌ » اينشتاين خودش يهودي است ، ولي آيين يهودي را بكلي نفي مي كند و خداي تورات را خدايي سنگدل ، حقير ، كينه توز و انتقامجو مي نامد كه شايسته ي هيچ احترامي نيست . كارگردانان همه ي مذاهب را به شدت مورد حمله قرار مي دهد و تعصبات فكري آنان را با همين قاطعيت محكوم مي كند …

    …اينشتاين در اثر معروف خود «‌جهان ، آنطور كه من مي بينم »‌مي نويسد : « كسي كه واقعا درك كرده باشد كه سراسر كائنات برپايه قانون علت و معلول در گردش است و بروز ِ كمترين اختلالي در اين نظم ساختار همه جهان آفرينش را برهم مي ريزد ، مطلقا نمي تواند افسانه اي به نام معجزه را بپذيرد ، يعني نمي تواند در اين دستگاه مافوق بزرگ جايي براي خدا يا براي مذهبي بيابد كه نظم موجود را به دلخواه خود و با انگيزه هاي خاص تغيير دهد و برپايه پاداش يا كيفر كارهاي آدميان قوانين كائناتي را در جهاتي معين به انحراف در آورد . همانطور كه انسان ها نمي توانند از قبول مسئوليت خود با اين توجيه كه آلت هايي در دست خدايان فرضي بيش نيستند سرباز زنند ، و خود را شيئي بي روح تلقي كنند كه مسئول كارهاي خودش نيست…

    ‌… و مي نويسد كه :‌ « در تاريخ تمدن بشري اين ترس بطور منظم توسط طبقه اي دامن زده شده و مورد بهره برداري قرار گرفته است كه روحانيت نام دارد و براين اساس سازمان داده شده است كه خود را رابط انسان ها با قدرت هاي رعب انگيز قلمداد كنند تا سلطه جويي خويش را از اين راه تثبيت كنند .
    در جريان عمل گاه زمامداران ، خواه بصورت پادشاه و خواه طبقات ممتاز ، در راه حفظ قدرت سياسي يا دفاع از منافع و امتيازات مادي خود مستقيما ايفاي اين نقش مذهبي را به عهده گرفته اند و گاه نيز ميان آنان و طبقات روحاني در اين راه ائتلاف نزديكي برقرار شده است كه از اشتراك منافع اين دو در امر استيلا جويي اقليتي ممتاز بر اكثريتي مطيع و استثمار اين اكثريت توسط اين اقليت سرچشمه مي گيرد…
    با احترام.
    دانشجو
    … نتيجه گيري نهايي اينشتاين ازهمه ي اين ها اين است كه خدا را از راه مذاهب نمي توان شناخت ، بلكه از راه آموزش دانش مي شود پي بوجود او برد و فتواي او در اين مورد اين است كه : « آينده هركشور ، جامعه ، خانواده ، فرد و درنهايت ، آينده ي همه ي جامعه ي بشري ، در گرو افسانه هاي و اسطوره هاي اجدادي نيست ، در گرو درجه ي بينش يعني ، درجه آموزش اوست . »…»

    آینشتاین درمقاله ای که درسال 1930 درنیویورک تایمز منتشرشد تلاش کرد 3 نوع که معمولا در موضوع ایمان مدهبی واقعی که با یکدیگر خلط می شوند را ازهم متمایز کند . به باور آینشتاین درکی ضعیف از علیت موجب ترس است و ترسو نیزموجوداتی ماوراء طبیعی را اختراع می کند .

     
    • ویژگی این دوست ما این است که از هر کلام یا کتاب آن بخشی که دیدگاه او و بتعبیر برخی دوستان “شاه انشاء” اش در نفی و ستیزه با مطلق دین را تامين مي كند گزینش و التقاط میکند و الباقی را که به نفع شاه انشاء او نیست نقطه گذاری می کند! ،دقیقا مثل نگرش او به تاریخ که هر فاکت تاریخ که شاه انشاء او را تایید کند معتبر است و واقعا درست ،و هر فاکت که مخالف تحلیل او باشد مردود است و خرافه! مثل مورد نامه پیامبر اسلام به خسرو پرویز و واکنش ها و پیامدهای بعدی که فقط آن قسمت تاریخی که موید اوست معتبر است ،و الباقی همه بافته و خرافه!.
      بهر حال قبلا بخشی از این عبارات اینشتین که در قبال مذهب های محرف یهودیت و مسیحیت و علم ستیزی آنها ،به یک مذهب ثالثی گرایش خویش را نشان داده بود از عبارات مرحوم آقای مطهری ریفرنس کردم ،بلحاظ اینکه دین ستیزان جدید به چنین تحریفاتی دست می زنند من در اینجا عبارات کامل اینشتین را که بر گرفته از کتاب “دنیایی که من می بینم” ترجمه فریدون سلوکی است را نقل می کنم تا خوانندگان فهیم صدر و ذیل و عمق کلام آلبرت اینشتین را دريابند که انتقاد و ایراد او به چه سنخی از مذهب و دیدگاه مذهبی است.

      “”” مذهب و علوم از ديدگاه اينشتين

      هر كه مي خواهد جنبش هاي فكري و نتايج آنها را دريابد بايد بخاطر داشته باشد كه تمام كوششها و تفكرات نژاد بشري بخاطر ارضاي احتياجات و تسكين دردهاي زندگي بوده است. عشق و آرزو دو نيروي شگرف ، محرك تمام كوششهاي بشري و غرض اصلي مبارزات و آفرينش اوست ، گرچه ممكن است پا از اين فراتر گذاشته مقاصد مختلفي براي زندگي بشر ذكر كرد ولي از اين دو بهر صورت خارج نخواهد بود.
      پس آن چه احساس و احتياجي است كه بشر را به مذهب ، و احساس مذهبي به معني وسيع كلمه ، راهبري نموده است ؟ با كمي دقت معلوم مي گردد كه هيجانات و احساسات موجد مذهب بسيار مختلف و متفاوتند.
      براي يك انسان ابتدائي ، ترس . ترس از مرگ_ ترس از گرسنگي ترس از جانوران وحشي _ ترس از مرض ، ايجاد كننده زمينه مذهبي است. فكر محدود و عدم رشد عقلي انسان بدوي ، براي خود موجودات كمابيش مشابه اي ميسازد ، كه اين موجودات را بدست و فكر خود ميسازد ، و بعد از اين آفريدن به اين فكر مي افتد كه چگونه از خشم آنها جلوگيري كرده و چطور بر سر لطفشان آورد.
      اين مسئله هم با انجام اعمالي مخصوص و گذراندن قرباني ها و تقديم هدايائي حل مي شود . اين رسوم از نسلي به نسل ديگر مي رسد ، بر وفق شرايط زمان و مكان تغييراتي مي يابد ، و گاهي تعديل مي شود تا بيشتر با زندگي بشر فاني توافق داشته باشد. بحث من اكنون راجع به مذهب ترس است.
      اين مذهب گر چه ساخته دست بشر نيست ، ولي توسط گروه كاهنان فرقه مخصوصي ، با اهميت زيادي پا بر جا است آنها ميان خود و موجوداتي كه از آنها مي ترسند ، شفيعي دارند و بر اين پايه رسالتي هم بنا كرده اند.
      در اغلب موارد رهبر يا پيشواي مذهبي كه در جاي خود مقامش به عوامل ديگر و طبقه مخصوصي بستگي دارد ، اصول معنوي و مقررات مادي و مالي آنرا طوري با هم مي اميزد كه دومي هر چه بيشتر ، از گزند كسري و نقصان باشد ، به عبارت ديگر پيشوايان مذهبي و رهبران سياسي با هم براي آن سبب عمومي درست ميكنند.
      خصيصه اجتماعي بشر نيز يكي از تبلورات مذهب است . يك فرد مي بيند ، پدر و مادر ، خويشان و رهبران و بزرگان مي ميرند ، يك يك اطراف او را خالي مي گذارند ، پس آرزوي هدايت شدن ، دوست داشتن ، محبوب بودن و اتكاء واميد داشتن به كسي ، زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد ميكند.
      اين خدا بخشنده و مهربان است ، حفظ مي كند . كائنات را بر سر پاي مي دارد ، پاداش و جزا به مخلوقات خود ميدهد . خدائي است كه نسبت به وسعت ديد معتقدينش دوست ميدارد ، زندگي و قبيله و نژاد را حفظ مي كند ، تسلي دهنده در آرزوهاي سر خورده و خواهشهاي اقناع نشده است ، خدايي است كه ارواح مردگان را ز فساد و تباهي در امان مي گيرد. اين زمينه عقيده اجتماعي يا اخلاقي خدا است .
      كتاب مذهبي يهوديان ، تكامل از مذهب ترس به مذهب اخلاقي را به عالي ترين صورت تصوير مي كند ، و همچنين آن تصوير و تشريح در انجيل عهد جديد ، ادامه مي يابد. ولي مذاهب ملل متمدن بخصوص مذاهب ملل شرق ، اصل معنوي و متكي به اصول اخلاقي است ، تكامل ازمذهب ترس به مذهب اخلاق قدم بزرگي در زندگي ملل است . حال گو كه مذهب بر ترس و يا مطلقا به اصول اخلاقي تكيه داشته باشد ، همه تسليحي عليه ان چيزهائي است كه ما در مقابل آنها بايد خود را حفظ كنيم. يعني مذهب اخلاق و معني سپر نجات روح بشر از فساد و انحطاط است.
      حقيقت اينست كه همه اينها حد متوسط نشانه اي هستند از اين واقعيت ، كه اصول اخلاقي و مذهب اخلاق و معني ، بر عاليترين سطح زندگي اجتماعي تسلط و حكم فرمائي دارد .
      عموميتي كه در بين انواع مختلف مذهب موجود است ، عقيده به اين است كه خدا شكل دارد ، يعني بشكل مخصوصي تظاهر كرده ، يا ميكند. ولي فراموش نشود كه در اين بين عده قليلي از افراد و اجتماعات يافت مي شوند كه يك معني از وجود خدا را ، وراي اين اوهام دريافته اند ، كه واقعا داراي خصايص و مشخصات بسيار عالي و تفكرات عميق و معقول بوده ، به هيچ وجه قابل قياس با آن عقيده عمومي نيستند ، اما يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثنا در بين همه وجود دارد. گرچه باشكل خالص و يك دست ، در هيچكدام يافت نمي شود ، من آنرا احساس مذهبي آفرينش يا وجود مي دانم ، بسيار مشكل است كه اين احساس را براي كسي كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم ، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثي از ان خدا كه به اشكال مختلف تظاهر مي كند نيست.
      در اين مذهب فرد به كوچكي آمال و هدفهاي بشر و عظمت و جلالي كه در ماوراي امر و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مي نمايد حس مي كند . او وجود خود را يك نوع زندان مي پندارد چنانكه مي خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستي را يكباره به عنوان يك حقيقت واحد دريابد. ابتداي اين مذهب ، و آثار شروع آن به اوايل شروع تمدن مي رسد. مثلا در مزامير داود ، گفته هاي بعضي از انبيا ، و نيز از قراريكه از نوشته هاي بزرگ شوپنهاور بر مي آيد ، بودائيسم نيز حاوي جوهر اين مذهب است. نوابغ مذهبي اعصار گذشته ، بوسيله اين نوع احساس مذهبي كه نه اصول دين مي شناسد و نه خدائي كه به تصور آدميان در آيد ، مشخص شده اند ، بطوريكه اكنون هيچ كليسائي وجود ندارد كه اصول آموزش آن متكي بر اين عقيده باشد. به اين معني كه فقط در بين بدعت گذاران قرون ، ميتوان بطور صريح اشخاصي را يافت كه مملو از عاليترين احساسات اين مذهب بوده و در احوال مختلف مورد احترام معاصرين خويش قرار گرفته اند ، بي دينان و گاهي بعضي از مقدسان ، مرداني نظير دمكريتوس ، فرانسيس آسيسي و اسپي نوزا كه تقريبا همه شبيه به يكديگرند ، از اين راه گذاشته اند.
      حال اگر اين مذهب تصور صحيحي از خدا و علم لاهوت بدست نمي دهد . چگونه و به چه وسيله به ديگران تبليغ مي شود ؟
      به نظر من اين مهمترين وظيفه هنر و علم است كه اين حس را برانگيزد و آنرا در وجود انها كه صلاحيت دارند ، زنده نگاهدارد.
      بنابراين قياس بحث ما به همبستگي علم به مذهب ، كه ظاهرا بسيار اختلاف دارند كشيده مي شود. وقتيكه كسي به حوادث از نظر تاريخي مي نگرد ، علم و مذهب را به يك دليل بسيار روشن ، دو خصم آشتي ناپذير تصور مي كند ، زيرا كسي كه به گردش جهان از نظر قانون عليت معتقد است براي يك آن هم نمي تواند در مغز خود چنين تصوري را راه دهد كه ممكن است موجودي در بستر حوادث سد و مانعي ايجاد كند ، و همين است علت آنكه قانون عليت را آنقدر جدي و مهم تلقي مي كند.
      اينچنين شخصي با اين طرز تفكر و عقيده ، نه به درد مذهب ترس مي خورد ، و نه براي مذاهب اجتماعي و اخلاقي استفاده اي دارد. خدائيكه پاداش و جزاء ميدهد ، اصولا به فهم او راه نمي يابد ، زيرا او به سادگي تمام ، باور دارد كه اعمال بشر منبعث از الزامات و تاثرات خارجي و داخلي است. بنابراين موجبي نيست تا در برابر خدا مسئول واقع شود . اگر يك تكه سنگ و يا يك ذره ، با آن همه جنبش و حركات غير اراديش مسئول است ، او هم مورد باز پرسي قرار خواهد گرفت .
      اينست گناه عظيم علم … علم متهم است كه در زير اصول و اركان اخلاقي نقب ميزند ، ولي اين تهمت ظالمانه ايست . سلوك و رفتار اخلاقي فرد يا مردم بايد آگاهانه و بطور موثري متكي به همدردي ، فرهنگ و قيود اجتماعي باشد و ماخذ و مدرك مذهبي لازم ندارد. وانگهي رفتار انساني كه به اميد پاداش يا بيم از عقاب ، پس از مرگ در تكاپوست ، محل اعتباري نمي تواند باشد و نمي شود گفت و خود بالذات ، منشا اثري است .
      بنا بر آنچه گذشت مطالعه و فهم اينكه چرا كليسا هميشه با علوم جنگيده و پارسايان آنرا در عذاب و شكنجه نابود كرده است ، بسيار آسان خواهد بود . از طرف ديگر من تائيد مي كنم كه اين مذهب وجود ، يا مذهب عالم هستي ، قوي ترين و عالي ترين محرك تحقيقات و مطالعات علمي است.
      فقط آنها كه معني كوشش خارج از حد متعارف و باور نكردني دانشمندان و مهمتر از همه فداكاري و كوشش طلايه ها و پيش قراولان علمي يعني كار خرد كننده تئوري سازان را مي شناسد ، ميدانند و مي توانند نيروي عظيم هيجاناتي را كه مصدر اينهمه ابداعات عجيب و كاشف واقعي پديده هاي زندگي است در يابند . آيا چه الزام و اعتقادي از نظم جهان هستي و چه اشتياق عجيبي كپلر و نيوتن را نيرو و توان مي بخشد كه سالها در تنهائي و سكوت محض ، براي توضيح دادن و از پيچيدگي در آوردن نيروي جاذبه ، و نظام فلكي رنج برده اند ، ولي جهان چه بهره كمي از خزاين پر گوهر مغز آنها برد ؟ آنها كه آشنائيشان با تحقيقات علمي محصول نتايج عملي علوم است ، بزودي و آساني تحت تاثير افكار كاذب راهنمايان مشكوك بشري ، كه در سراسر جهان ، و در طول قرون متمادي ، پخش بوده و هستند قرار مي گيرند.
      ولي تنها كسي مي تواند يك تصور روشن از چيزي كه به راهنمايان واقعي بشري الهام داده و بآ نان نيرو بخشيده است داشته باشد ، كه خود در چنين راهي گام برداشته و سالها عمر خويش را در اينراه صرف كرده باشد .
      بلي ، آن چيزي كه به فداكاران و جانبازان قرون عليرغم شكستها و ناكاميهاي ظاهري توان مي دهد تا بار ديگر بر پاي خيزند و جهاد كنند ، اين احساس مذهبي مخصوص است …
      ( آلبرت اينشتين ، دنيايي كه من مي بينم : ترجمه فريدون سالكي )

       
  4. با درود مجدد بر جناب نوری زاد عزیز
    و درود به استاد گرانقدر جناب کورس
    در ادامۀ جمع آوری و یکجانویسیِ مطالبِ جناب کورس گرامی پیرامونِ “شاهنامه”، در این قسمت نیز، بخشهای 26 تا 30 نوشته های ایشان را که دارای عنوان “تأملات در ماجراى كيخسرو” یا “افزوده‌اى به شرح داستان كيخسرو” بودند، با اندکی ویرایش، به حضورِ تمامیِ انسان های آزاده و دوستدارانِ “شاهنامه” تقدیم می دارم.
    با ادب و احترام، حامی
    *********************

    كورس
    ريشه ها ١٢٦
    افزوده‌اى به تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٢٦- در تاريخِ جهانگشا (به‌نقل‌از: عباس‌اقبال‌آشتيانى، تاريخ مغول، ج٦، ١٣٦٥، ص٢٩) ماجرايي به شدت دردناك گزارش شده از يورش مغولان به مسجد جامع شهر بخارا كه من مى كوشم با حفظ امانت آن را به نثر امروزى برگردانم:
    صندوق‌هاى قرآن‌ها را به ميان صحن مسجد آوردند. قرآن‌ها را زير دست و پا انداختند. از صندوق‌ها به عنوان آخور اسبان استفاده كردند، و كاسه‌هاى شراب پياپي و دست به دست سر كشيدند، مطرب‌هاى شهر را حاضر كردند، و به رقص و عربده و پايكوبى مشغول گشتند. پيشوايان مذهبى و مشايخ و سادات و علما و مجتهدان بخارا را جمع كردند، آنها را واداشتند تا از طويله‌ها و آخورها مراقبت كنند، و آنها نيز اطاعت كردند. يكى دو ساعتى سپرى شد كه چنگيز قصد بارگاه كرد. مغول‌ها و اسب‌ها در صحن مجلس روان شدند. اوراق قرآن در ميان قاذورات زير پاهاى مغولان و سم اسبها لگد كوب مى شدند. آنكه مقدم و مقتداى سادات ماوراء‌النهر بود، سر در گوش ركن الدين امام‌زاده كه از افاضلِ علماىِ عالم و در زهد و پارسايي شهره بود، نهاد و پرسيد: مولانا اين چه حالت است كه مى‌بينى؟ مولانا پاسخ داد: خاموش! باد بى نيازىِ خداوند است كه مى وزد. سامانِ سخن گفتن نيست.
    براى متأثر شدن از اين همه تحقير و توحش، لازم نيست كه تعلقِ دينى داشته باشى. استالين، كشيش‌ها را به اردوگاه‌هاى كار در هواى سى درجه زير صفر مى فرستاد، بيل به دستشان مى‌داد تا كار و توليد كنند. چه بسا، آن كشيش‌ها نيز يك زمان خودشان در خدمتِ رژيمِ مقدسِ تزارى، روشنفكران و سوسياليستهاى انقلابى را لو مى دادند و حكومتِ استبدادى، آنها را به سيبرى و زندان با اعمال شاقه يا اعدام محكوم مى كرد. آن روشنفكران نيز چون مهارِ قدرت را به دست گرفتند، كشيش و غير كشيش و حتى برخى از فرزندان انقلاب را به تصفيه‌هاى خونين سپردند. و با تأسيس سازمان‌هاى مخوف اطلاعاتى، هر كس را كه برخلافِ حزب مى انديشيد، تعقيب و دستگير و شكنجۀ سفيد و اعدام مى كردند. در اين چرخۀ خشونت كه از قدرتِ زور سرچشمه مى‌گيرد، نه بى‌عدالتى از ميان رفت و نه مسيحيتِ عيسى و سن فرانسيس، در دل ها نفوذ كرد. آنچه ماند، خاطره‌اى تلخ و نفرت‌انگيز از گورهاى دسته جمعى و كشتارها و ترورها و آدمسوزى‌ها و شكنجه‌ها و طاعون و گرسنگى و ويرانى بود. در همۀ اين موارد، يك حاكم يا يك دسته حاكمانِ فاسد (اليگارشى)، به ملت و قومى گفته‌اند يا مثلِ من فكر كن يا بمير. و چنين چيزى با سرشتِ وجودىِ انسان ناهمساز است.
    البته هر حكومتى بالاخره براى ادارۀ اقتصاد و تمشيتِ امورِ شهروندانش، ناچار است به طرز خاصى انديشه كند. اما وقتى، حكومت به انتخابِ مردم، آن هم به مدتِ معين باشد و در همين مدت نيز مردم، آزادانه بتوانند انديشه‌هايش را نقد و حتى عوض كنند؛
    تنها در حرف و با مغالطه مى توانيم آن را با حكومتى كه دينِ زمينى يا آسمانى‌اش، جهان‌بينى و نگاهش دربارۀ هستى و آفرينش و خداى آسمانى و زمينى‌اش را مى خواهد در اذهان فروكوبد؛ يكسان بگيريم. به اين مسئله در جاى خود باز خواهم گشت و به شرى كه از بازار و نه از دموكراسى و سكولاريسم صادر مى‌شود، خواهم پرداخت.

    مغول ها اما چه نوع حكومتى بودند؟ حكومتى متكى بر دو چيز: زورِ سرنيزه و ماليات. يا در يك كلام زورِ محض و عريان. در برابرِ چنين زورى، زاهد و شيخِ شهر از بادِ صمديتِ خدا مى‌گويد. صمد واژه‌اى است كه معنى كردن آن با يك معادل، دشوار است. اين واژه دلالت بر چيزى توپر و نفوذ ناپذير مى‌كند كه غير به او نيازمند است اما او نيازمند غير نيست. اين طور كه مولانا مى گويد، او، در برابر ظلمى چنين فجيع كه به زن‌ها و دختران جلو چشمِ شوهران يا والدينشان تعرض مى‌كنند و سپس همه را از دم تيغ مى گذرانند، نيازى به دخالت نمى بيند. درست در جايي كه بيش از هرجا به وجودش نياز است، خاموش است. شرِّ مطلق دارد بى لگام جولان مى دهد و او تماشاگر است. چرا؟ اين پرسش ايوب است از يهوه در سفر ايوب عهد عتيق كه شاهكارى است از ٣٠٠ تا ٦٠٠ قبل از ميلاد مسيح. در فلسفه اين پرسش به مبحث شر و در فلسفه مدرن به تئوديسه (توجيه الهياتى شر) مربوط است و من در اينجا صرفا، طرحِ پرسش مى كنم. مولانا دارد تئوديسه بافى مى‌كند و خود نيز نيك مى‌داند كه بهتر است خاموش باشد. اينجا گياهى از خونى نمى رويد و رستمى نيست تا نعره زند :
    به يزدان كه تا در جهان زنده ام
    ز كين سياوش دل آكنده ام
    آن علما و مشايخ آگاهى دارند، آن هم آگاهى شهودى. نه چنين است كه صرف آگاهى براى مبارزه با ستم بسنده باشد. افزون بر آگاهى، وجدان اخلاقى و عملى نيز لازم است و در جهان و در جامعه‌اى كه فلج وجدان گرفته باشد، تواند بود كه همه از همه چيز آگاه باشند، اما كارى نكنند.
    conscience و دئنا و دين در شاهنامه، همزمان هم بر آگاهى و هم بر وجدانِ اخلاقى دلالت مى‌كند. آن مصاحف كه عطا ملك جوينى به آن وضع پايمال شده توصيفشان مى كند، براى اين مشايخ بايد در حكمِ پارۀ جگر بوده باشد و همين امر، انسان غير مذهبى را هم متأثر مى كند يا بايد متأثر كند چرا كه انسانِ مذهبى براى انسانِ غيرمذهبى، انسان و همنوعى است كه آزار و شكنجۀ او غير انسانى است.

    كورس
    ريشه ها ١٢٦(دنباله)
    بله، آگاهى به تنهايي كافى نيست تا فرد يا جامعه در برابر زورِ ستمگران بپا خيزد يا حتى اگر به دليلى وقتِ خاستن را مناسب نمى بيند، چنان نا آرام و جريحه‌دار شود كه چون گياهِ خونِ سياووشان، هيچ چيز نتواند او را پژمرده و نارويا كند. يكى دارد در آب مى سپارد جان. يكى دارد كه دست و پاى دايم مى زند در آب. اما در ساحل، عارفى و زاهدى و فاسقى و خوشگذرانى و تاجرى و عده‌اى ديگر، دارند آن انسان غريق را تماشا مى كنند؛ يكى مى‌گويد: تقصير خودش است پس حقش است غرق شود. يكى مى‌گويد: اجلش نرسيده باشد نمى ميرد، رسيده باشد هم چه فايده كه من لباس شيكم را خيس كنم. يكى می‌گويد: ولش كن بميرد و از اين زندگىِ سگى راحت شود. يكى مى‌گويد: امروز نميرد روزى بالاخره مى‌ميرد و بدينسان يكى از آفات مرگ انديشى بيمارگونه را به بيان در مى آورد. يكى مى‌گويد: من زن و بچه دارم آنها به من نياز دارند، اگر بپرم موج شايد خودم را هم ببرد.
    فرض‌بگيريم كه درويش از خلق رسته‌اى هم، در يك گوشه سر در جيبِ مراقبت فروبرده و هر چند به هيچ شاهى كرنش نمى‌كند اما جز به رستگارىِ خود نمى انديشد. اصلا مكتب آتن رافائل را مى‌بريم لب اين دريا. اگر تصوير اين تابلو ديوارى را ديده باشيد، ديده‌ايد كه زير رواق مدرسه، آگاه‌ترين مردان تاريخ هر يك در جايي تنها يا در جمع شاگردان ايستاده يا نشسته‌اند و همگى چنان غرق بحث يا انديشه‌اند كه بسي بعيد مى‌دانم كه اصلا بتوانند آن غريقِ بيچاره را ببينند. بازهم عارف ممكن است با كرامت يا از سرِ همان فتوتى كه عشق و رحمت در او پرورانده است، دل به دريا بزند، چرا كه دل به دريا زدن و سلامت سوزى و مصلحت باختگى، پيشۀ اوست. اما حكيم مشاء اهل خطر نيست. سرانجام شايد يكى هم در آب بپرد. همۀ اين ساحل نشينان آگاهى دارند، اما صرفا آن نفرِ آخرى است كه دين يا دئناى نيكويي دارد. دينِ پهلوانانِ شاهنامه از اين نوع است.
    پس اين درست نيست كه فردوسى، سى و به روايتى سى و پنج سال از بهترين ايام عمرش را تنها براى آن صرف كرده باشد تا ايرانيان صرفاً از مشتى افسانه يا رخدادهاي سپرى شده، آگاه گردند. اين از خردمندى و فرزانگى‌اى كه در فردوسى مى بينيم، بسى بعيد است. فردوسى، با خلاقيت و انديشه‌اى به غايت دردمندانه، آينه‌اى ساخته تا مردمِ زمانِ خودش و نيز آيندگان، وجدانِ اجتماعىِ خود را در پهلوانانِ بزرگى بينند كه نه چون عارفان، دنيا و بيدادهاى آن را رها كنند و زاويه نشين شوند و نه با خفت و خوارى و براى نواله‌اى، ناگزير، يوغِ ستمِ بيدادگران را گردن نهند.
    نوشته‌اند كه چندى پس از آن ماجراىِ مسجدِ بخارا، ركن‌الدين امامزاده و پسرش، تجاوزِ مغولان به نواميس مردم را تاب نياوردند، شمشير كشيدند و به جنگ مغولان رفتند و هر دو كشته شدند. آگاهىِ آنها، وجدان شد. و روحِ ايرانىِ شاهنامه در وجودشان به جنبش در آمد.

    كورس
    ريشه ها ١٢٧
    دنباله تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٢٧ – مرگ انديشى كيخسرو
    وقتى كسى مى‌ميرد، بشخصه در نظرِ بازماندگان، ديگر در اين جهان وجود ندارد. مرگ، از اين چشم‌انداز يعنى: ديگر در جهان نبودن. آن سوىِ مرگ هر چه باشد، مرگ، وقتى رخ مى‌دهد كه زندگىِ جسمانى و حتى فكرى در اين جهان به علت ايستِ فعاليتِ قلبى و مغزى، متوقف شود.
    دربارۀ ناپديد شدنِ كيخسرو، مى‌توان گفت كه او ديگر در اين جهان نيست، بدون آنكه مرده باشد. اين يعنى چه؟ يك پاسخ فورى اين است كه اسطوره، خيال‌پردازى است و هرچيزى در آن ممكن مى‌شود. اما هيچ اسطوره‌شناسى اين پاسخ را نمى پذيرد. همان طور كه ما نمى توانيم ناممكن‌هاى دلخواهمان را در خواب ممكن كنيم و همانطور كه رؤيا بنا به يافته‌هاى روانكاوى، منطق و مكانيسمى دارد، اسطوره‌ها نيز حاصل خيالبافى‌هاى دلبخواه و اختيارى و كاملا آزادانه، نبوده‌اند. اسطوره‌هاى مناطقِ سردسير، بازتابى از شرايطِ زندگى همان مناطق‌اند و اسطوره‌هاى مناطقِ گرمسير، برآمده از زندگى در اين مناطق بوده‌اند. كارل گوستاو يونگ روان شناسِ بزرگِ سويسى كاشفِ ناخودآگاهى جمعى و تاريخى و كهن الگوها اسطوره را جهان نمادين شده ناخودآگاه جمعى مى نامد. همان طور كه رؤياها جهان ناخودآگاه فردى هستند اما چون فرد وابسته به جمع است پس رؤيا نيز بهره‌اى از ناخودآگاه جمعى و اسطوره‌اى دارد، پس اسطوره‌ها واقعياتى تاريخى را نمادينه كرده‌اند كه در روان جمعى يك قوم وجودى درونى دارد. كيخسرو عهد دينى خود را تمام كرده است
    بر اين گونه تا ساليان گشت شصت
    جهان شد همه شاه را زير دست
    جهان از بد انديش بي بيم شد
    دل اهرمن زين به دو نيم شد
    فردوسى به هر روى چون فرزندِ زمانۀ خويش است، بر اين باور است كه جهان صرفا با اراده و انديشۀ يك بزرگمرد، از بيم تهى شده است. جهانى را تصور كنيد كه اين چيزها در آن تحقق يافته باشد: يك؛ هيچكس در آن، غمِ نان و از نظرِ نيازهاى حياتى، تشويشِ آينده نداشته باشد. فرد در خدمت جمع و جمع در خدمت فرد و هر دو در خدمت به‌سازى زندگى با هم در شرايطى آزاد و برابر، كار سودمند كنند. دو: رفتار هركس با ديگرى با اولا شعور و آگاهى و ثانيا وجدان و نيك انديشى همراه باشد. آز و آزار و خشونت و جنگ در چنين جهانى منتفى مى شود. اين البته براى ما يك آرزوست. اما تا وقتى كه در جهان، بيداد و ترس و آز و دشمنى و ستيزه وجود دارد، خشونت و جنگ هم وجود دارد. نفىِ مطلقِ خشونت، در جهانى كه اشرار جز خشونت چيزى براى بقاىِ خود نمى‌يابند، ايدئاليسمى خوش‌خيالانه است.
    كيخسرو براى رسيدن به جهانِ بهشت‌گونه و تهى از بيم، با نبردهاى سرسختانه و پر هزينۀ خود، غير مستقيم، روشى، برخلافِ كناره‌گيرى و مداراىِ عارفانِ زمانِ فردوسى، به ايرانيانِ سركوب شده، آموخته است. نبردهاى او انگيزه‌هايي شخصى نداشته است. حتى، گاه، در گير و دارِ نبرد نيز اين هراس بر او غالب شده كه نكند از سر كين‌توزى و شهوتِ خشونت، جنگيده باشد و از راهِ يزدانى دور گشته باشد. وی درباره افراسياب مى گويد
    تو دانى كه او نيست بر داد و راه
    بسى ريخت خون سر بيگناه
    اگر زو تو خشنودى اى دادگر
    مرا بازگردان ز پيكار سر
    بكش در دل اين آتش كين من
    به آيين خويش آور آيين من
    اين ابيات آشكارا نشان مى دهند كه كيخسرو نيز همچون سياوش و ايرج يا هر انسانِ پاك تنديش و نيكخواهى از كشتار و خونريزى بيزار است. درباره سياوش و انفعال رفتار او قبلا توضيح دادم اما دربارۀ ايرج، اجازه دهيد در دنبالۀ همين قسمت كمى توضيح دهم و سپس به مسئله مرگ انديشى بازگردم.

    كورس
    ريشه ها ١٢٧ (دنباله)
    مرگ انديشى كيخسرو
    كيخسرو آنگاه كه آهنگِ تركِ گيتى مى‌كند، به ويژه در ذهنِ جمعى ايرانى، يادآورِ دنيا گريزى عارفانه مى‌گردد. اما آيا اين شخصيت يا حتى بافت و همتافت اجتماعى زمانش با چنين كناره جويي عارفانه‌اى همساز است؟ پدرِ او سياوش، حتى از كاوس و گرسيوز و سودابه كه بدخواه او بودند، كين‌خواهى نكرد. سرش را بريدند و از خود مقاومتى نشان نداد. ايرج، در برابر برادرانِ آزمند و بدانديشش، موضعى همچون عارفانِ پس از حلاج در پيش گرفت؛ عارفانى كه به شمه‌اى از رفتارها و گفتارهاى آنها از تذكرة‌الاوليا استشهاد كرديم.
    همين جا به اين دريافت اشاره كنم كه، در كل، در برابر حكومتِ استبدادِ دينى و نژادپرست و سفاك و تبعيض‌آلودِ خلفاى عباسى، از نظر مضمون و محتواىِ فكرى، ايرانيان به دو صورت ايستادگى كردند. و اين چيزى است كه اكثر پژوهشگران ايرانى و غربى بر آن اجماع دارند. يك: بازگشت به آيين‌هاى گذشتۀ ايرانى از جمله كيشِ مزدكى و مانوى و دو: از طريقِ جنبشِ عظيم و دامن گسترِ عرفان كه نه فقط شيوۀ رابطۀ قدرت مدارانه و حكومتى با خدا را، منقلب و شخصى كرد، بل همچنين توانست عارفانِ يك لاقبا و كنجِ خلوتِ فقيرانه‌شان را به چنان نحوهِ دامن گسترى محبوبِ خلايق كند كه حاكمان نيز يا ناچار به قتلِ آنان شوند يا احترام آنها را نگه دارند. ايستادگى ايرانيان از نظر تاكتيكى نيز يا فرهنگى بود يا نظامى. اين از نظر قطب‌بندى نظرى، اما پيداست كه در عمل، اين قطب‌ها گاه در آميخته مى‌شوند. و براى مثال آيين كهن ميترايي كه صورت پيراسته و توحيدى شدۀ آن را در آيينِ رستم و كيخسرو مى توان ديد، گاه از نفوذِ عرفان دور نمى ماند.
    اگر به آغاز شاهنامه و به گفتار در آفرينشِ عالم نيك بنگريد با يك گزارش خالصاً سامى مواجه نمى‌شويد. يزدان از ناچيز، چيز مى آفريند. اما ترتيب اين آفرينش با تورات و انجيل و قرآن كاملا همساز نيست. پيش از آنكه گيتى آفريده شود، گوهران مادى چهار گانه آتش و باد و آب و خاك، آفريده مى شود. پس از آن است كه جمادات و جنبندگان و افلاك داد و دهش و خرد و انسانى كه پذيرندۀ اين‌هایند، آفريده مى‌شوند. اين گزارش بيش‌تر با جهان‌بينى ميترايي ايران باستان وفق دارد كه با يكتا پريستى در آميخته شده است. مثلا به جاى آنكه فردوسى از ايزد يا ايزد بانو هاى داد و دهش و خرد و دانش و بهمن (نيك انديشى) سخن گويد، خودِ اين‌ها را به آفريدگانِ مستقل تبديل مى‌كند. اهورا مزدا به اهورا يا آفرينندۀ جان و زندگى و دا يا دئنا يا دين يا همان وجدان كردارى نيك و بد تبديل مى شود. به نام خداوند جان و خرد. خاك و گيتى يا گئو يا geo كه در واژه‌هاىgeography (جغرافيا) و geometry (زمين شناسى) نيز باقى مانده است مقدس شمرده شده اند.
    اثرى از آفرينشِ انسان از گِل نمى بينيم. اثرى از خوارداشتِ زندگى گيتيانه و دنيوى و اين نظر كه خاك مهبط يا فرودگاهِ سقوطِ آدمى از فردوس است، نمى بينيم. خرد و نيك انديشى و داد و دهش، آفريدگان مستقلى شمرده مى‌شوند كه خويشكارى انسان به دين، پاسداشت آنها در همين گيتى در برابر تهديد شر هاى اهريمنى است كه چكيده همه آنها دژ منى يا دشمنى يا بد انديشى است كه اصلا مفهومى جغرافيايي يا نژادى نيست. بهمن يا نيك منشى يا نيك مينوتن و دال هاى معنوى ديگر در آيين چند ايزدى ميترا يا مهرپرستى به شكل ايزدها و ايزدبانوهاى ميانجى ميان اورمزد يا خداى بزرگ با گيتى و انسان در جهت آبادى و دادگسترى و بالندگى زندگى زمينى تجلى پيدا مى كنند و در كيش زرتشتى به صورت امشاسبندان يا فرشتگان در مى آيند و در مسيحيت به صورت پسر خدا كه داراى گوشت و خون انسانى مى‌شود، تبديل مى‌شود.
    در ميترائيسم، ميترا در واپسين شبِ زندگىِ زمينى‌اش در ضيافتى شركت مى‌كند و خون و گوشتِ گاو و نان و شراب مى خورد. پس از ضيافت، ميترا سوار بر ارابه آسمانى به آسمان عروج مى كند تا در آخرالزمان دوباره برگردد. اين آيينِ ميترا، در عصر باستان به قدرى دامن گستر و محبوب بوده كه گسترۀ نفوذ آن را تا روم و يونان و هند، رديابى كرده‌اند. ميتره در سانسكريت و ميثره در اوستا و ميهر در زبان پهلوى و ميتراس در يونانى، از همين ريشه‌اند.
    البته اگر ما به ميان اهل فرقه‌اى دينى وارد شويم، معمولا باورمندانى را مى بينيم كه به متن گفتارى يا نوشتارىِ خاصِ خود، چنان مى نگرند كه در اصالت و حقيقتِ فراتاريخى و فرازمانى آن شك ندارند. و كيش‌هاى ديگر را با سنجۀ متنى كه آن را اصل مى‌دانند، انحرافى فرض مى‌كنند. اما اگر از بيرون و ازبالا، آزادانه به دنبال سرچشمه‌اى اصيل و ثابت و لايزال باشيم، مشكل بتوانيم به آن برسيم. بلكه بيشتر شاهد يك بده بستانِ پرشاخ و برگ ميانِ مذاهب مواجه مى‌شويم كه ميان ما و سرنخ اصلى فاصله‌اى به قطر انبوه منازعات گفتارى و كشتارى و مراودات زبانى و فرهنگى، وجود دارد.
    فردوسى گزارشِ آفرينشِ جهان را همساز با آيينِ ميترا كه احتمالا آيينِ رستم نيز بوده است، گزارش مى‌كند. اما اين گزارش، از فيلترِ منازعاتِ روزگارِ حماسه‌سرا عبور كرده است و در عين حال جوهرۀ اصلىِ تقدسِ خاك و زندگى و خويشكارى اينجهانىِ انسان را حفظ كرده است. به قول استاد محمدعلى اسلامى ندوشن در كتاب جهار سخنگوى وجدان ايران؛ فردوسى خواسته است در ساحتى فرافرقه‌اى حركت كند. فراموش نكنيم كه علتِ گرداورىِ شاهنامه از زبانِ پهلوانى كه موبدان و مطلعان سراسر كشور را براى نوشتن شاهنامۀ منثور گرد مى آورد، چنين بيان مى شود:
    بپرسيدشان از كيان جهان
    وز آن نامداران فرخ مهان
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ايدون به ما خوار بگذاشتند
    چگونه سر آمد به بد اخترى
    بر ايشان همه زور كندآورى
    چرا سرانجامِ ما چنين به خوارى كشيده شد؟ چرا سلطان محمود مى گفت انگشت در هر سوراخى در جهان مى كند تا قرمطى پيدا كند و بكشد؟ چرا ما هنوز در سده ٢١ داريم درگيرِ جنگِ فرقه‌اى مى شويم و قبول هم نمى كنيم كه زمينه سازِ چنين همدگر كشى‌هاى بیهوده و ويرانگرى؛ بيش از آنكه ديگران باشند، نابخردى و تعصبِ اهريمنىِ خودمان است؟
    من پيش از آغاز اين سلسله بحثها(ریشه ها)، روزى با چشمِ اشكبار نوشتم: من مى خواهم بدانم كه چرا روز و حالِ كنونىِ ما چنين شده است؟ بايد به ريشه‌ها بزنم. ببينيد فردوسى هم بيش از هزار سال پيش، همين پرسش را كرده است.

    كورس
    يك توضيح
    سه بيت نقل شدۀ بالا را من از مقدمه استاد جنيدى بر شاهنامه نرم افزارى با عنوان دولت جاودان آوردم. به منبع اصلى خود (شاهنامه جيبى ژول مول) و همين طور از طريق اينترنت به نقل برخى از ديگر نسخه ها از جمله نسخه چاپ مسكو رجوع كردم و با اين اختلافات مواجه شدم :
    نژاد كيان و نه كيان جهان
    در برخى نسخ ايدر به جاى ايدون
    روز گندآورى و نه زور كندآورى
    اما مهمتر از همه بد اخترى است كه در بيش‌تر نسخ، نيك اخترى است.

    كورس
    ريشه ها ١٢٨
    ٢٨- مرگ انديشى كيخسرو
    کمی در ادامۀ بحث پیشین:
    بپرسيدشان از نژاد كيان
    وز آن نامداران فرخ گوان
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ايدر به ما خوار بگذاشتند
    سپه سالارى از خراسان -منطقه‌اى كه از تير رسِ بغداد تا حدودى دور مانده – در ميانه سده چهارم خورشيدى پروژه‌اى را آغاز مى‌كند كه در مقدمۀ باقى مانده از شاهنامۀ ابومنصورى هم از آن ياد شده است. موبدان و آگاهانى ديگر از نيشابور و هرات و سيستان و توس گردهم مى‌آيند تا آنچه از تاريخ و اساطير ايرانِ پيش از اسلام به صورتِ گفتارى و نوشتارى در اختيار دارند، يكجا كنند و سپس شاعر يا نويسنده‌اى آن را به صورتى بسامان، مكتوب كند. ابومنصور معمرى وزير ابومنصور منصور داستان‌ها را به نثر ويراسته میكند، دقيقى بخشى از آن را منظوم مى‌كند. اما مرگ به او مجال ادامه كار نمى‌دهد. شاهنامۀ فردوسى اين پروژه را كامل مى كند.
    چرا اين پروژه، اين قدر براى اين واپسين بازماندگانِ آشنا به زبان پارسى و پهلوى، جدى است؟ آيا به راستى، كارى كه بيش از سى سال بدون هيچ حمايت مالى، عمرِ حماسه‌سراىِ بزرگ را مى فرسايد و زندگى او را به افلاس مى كشد، آن طور كه احمد شاملو در دانشگاه بركلى گفت؛ قابلِ تقليل به منافعِ طبقاتى فئودال هاست؟ بخشى از سخنان شاملو خالى از حقيقت نبود، اما رويكرد كلى وى دچار آفت ناهمزمانى يا زمان‌پريشى (anachronism) بود. بر فردوسى نيز مى‌توان خرده گرفت. چنانكه محمد على فروغى كه بسيار شيفتۀ فردوسى بود، در مقدمۀ خلاصه شاهنامه‌اش بر فردوسى خرده گرفته است. اما نمى توان از او انتظار داشت كه از صندوقِ رأى دفاع كند يا ماركسيست ویا بيخدا باشد.
    فردوسى پى آيندِ يك خيزش دير پاىِ ايرانى عليه مهاجمانِ عرب است كه در زمانِ عباسيان و امويان با استقرار استبدادى دينى و نژادى، هيچ آزادى‌اى براى اقوام ايرانى قائل نبودند و هر جنبش ملى و دينى‌اى را در غايتِ قساوت و خونخوارى، سركوب مى كردند و اگر چشمه‌هايي نيز از مدارا و خردگرايي از خود نشان داده‌اند، از بركتِ وزيران و دبيران و مترجمانِ ايرانى و مسيحى بود.
    فردوسى حلقه‌اى از زنجيرۀ مقاومتى است كه از ابن مقفع آغاز مى‌شود و پيامدِ شكست‌هاى نظامى، به راهى، فرهنگى و مذهبى چون نهضتِ شعوبيه و جنبشِ عظيم و خلاقِ عرفان و سپس جنبشِ احياى آيينِ كهنِ ايرانى و حتى حكمتِ مشاء و اشراق، مى‌افتد. بجز بارقه‌هايي چون نوشتۀ ابن مقفع و غزالى اول در ضرورتِ آغازيدن از شك همۀ اين جنبش‌ها پايي در دين داشته‌اند. بى سبب نيست كه پيروان رزمندگان به غايت دلآور و بى باكى چون ابومسلم و نخشب پس از مرگ آنها منتظر ظهور دوباره آنها مى ماندند.
    بارى يا خالق نيز يكى از اصل‌هاى پنجگانه زكرياى رازى است كه خود از نظر روى آورد به خرد و علم تجربى بر راجر بيكن و فرانسيس بيكن، فضل تقدم دارد. آنچه مهم‌تر از انكار وحى و نبوت در آثار نابود شدۀ رازى است -كه از ردّيه‌ها و گزارشِ ابوريحان و ابن نديم حدس زده مى‌شوند -اين است كه رازى‌ها، چرا مى بايست خود يا آثارشان، به كيفرِ انديشۀ درست يا نادرستشان، تكفير يا شكنجه يا اعدام شوند؟
    بى ترديد فردوسى نيز در فضاىِ ناآرام و پرخشونتِ همين فرهنگِ دينى، نفس مى كشيده است. گو اينكه در فضاى خراسان و در عصر سامانيان و در موردِ رازى، حمايتِ مرداويج، اين تنفس را كمى آزادتر مى‌ساخته است.
    ابيات فوق، ما را از جستجوى علتِ جديتِ نوشتنِ شاهنامه از رجوع به بيرون متن خلاص مى كنند. قرن‌ها بعد عباس ميرزا به گونه‌اى ديگر همين پرسش را از يك مقام فرانسوی مى‌پرسد. اكنون ما نيز اگر حساسيتى به سرنوشت ملى خود داشته باشيم به صورتى ديگر جوياى همين پرسش مى شويم: گذشتگان چه خشت يا خشت‌هاى كجى نهاده‌اند كه ما چنين روز و حالِ دردناكى داريم؟ تا خوارى و خفقانِ هستىِ خود را با هزار رنگ و خودفريبى، عظمت و بزرگى مى بينيم؛ تا فقط جزئياتِ از هم گسسته‌اى را مى‌بينيم كه به ريشۀ كلى و رشته پيوستار آنها نمى‌انديشيم؛ تا خود را صرفاً قربانى و مظلومى فرياد خواه مى بينيم كه يك قهرمانِ ماورايي بايد به فريادمان برسد؛ هرگز نخواهيم فهميد كه: گذشتۀ ما حالِ ماست، نه امرى سپرى شده.
    آرى، چه كردند آنها كه ايدر براى ما، جهانى چنين خوار و ستم‌آلوده و بيدادگر باقى نهادند؟ از همين پرسش مى توان دريافت كه شاهنامه، نقدِ جمشيد و كاوس و ايرج و گشتاسب نيز هست. بررسىِ انتقادىِ گذشته نيز هست. ستمكارىِ شاهان نيز در آن سانسور نشده. و خودش نيز نقدناپذير نيست.
    با پوزش از اين حاشيه روى بر مى گرديم به تأمل در تفاوت مرگ انديشى كيخسرو با ايرج و سياوش

    كورس
    ريشه ها ١٢٩
    دنباله تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٢٩- مرگ انديشى كيخسرو
    ايرج سومين و كهترين پسر فريدون است. سلم و تور دو پسر ديگر فريدون‌اند. سلم چاره‌گر (حيله‌گر) است. تور جسور است. و ايرج هشيار و دلاور و آرام. بنا به اين خلقيات، فريدون، چين و تركستان را به تور مى دهد و روم را به سلم و ايران را به ايرج. اين خطاى تراژيكِ فريدون است كه نيمى از جهان را به دو بدانديش و بد دين (بد وجدان) مى‌دهد. سلم و تور، وقتى پايه‌هاى قدرتشان را ميخكوب مى‌كنند، از فرطِ آزمندى و زياده خواهى و حسد، حيله و جسارتِ خود را روى هم مى ريزند تا در نامه‌اى فريدون را قانع كنند كه بايد سر ايرج را براى آنها بفرستد و حكومت ايران را هم به آنها بدهد. فريدون آنها را تهى شده از خرد و انباز گشته با ديو مى خواند.
    به تخت خرد بر نشست آزتان
    چرا شد چنين ديو انبازتان
    فريدون سپس رو به ايرج مى گويد :
    تو گر پيش شمشير مهر آورى
    سرت گردد آشفته از داورى
    اكنون پاسخِ شاهِ درويش مسلكِ ايران را بشنويد :
    چنين داد پاسخ كه اى شهريار
    نگه كن بدين گردش روزگار
    كه چون باد بر ما همى بگذرد
    خردمند مردم چرا غم خورد
    به آغاز گنج است و فرجام رنج
    پس از رنج رفتن ز جاى سپنج
    چو بستر ز خاك است و بالين ز خشت
    درختى چرا بايد امروز كشت
    كه هرچند چرخ از برش بگذرد
    تنش خون خورد بار كين آورد
    در اين جهان گذران مرگ انجام چرا بايد درختى كاشت كه ثمرش كينه است.
    بدو گفت شاه اى خردمند پور
    برادر همى رزم جويد تو سور؟
    سياستِ عرفانيزه در تاريخِ ايران به ويژه از زمان صفويان براى ما نا آشنا نيست. از آن بيش با اين روحيه درويش مسلكى در روان جمعى ايرانى بيش تر آشنايي داريم. اما اين ايرج، به راستى روحى مسيحايي و مانوى دارد. گوشش هم بدهكار پند پدر نيست. مى ماند اين پرسش كه تو با اين روح لطيف و وارسته چرا مسؤليت يك كشور را بر عهده گرفته‌اى؟
    من ايران نخواهم نه خاور نه چين
    نه شاهى نه گسترده روى زمين
    بزرگى كه فرجام او تيرگى است
    بر آن مهترى بر ببايد گريست
    سپهر بلند ار كشد زين تو
    سرانجام خشت است بالين تو
    مرا تخت ايران اگر بود زير
    كنون گشتم از تاج و از تخت سير
    سپردم شما را كلاه و نگين
    بدين روى با من مداريد كين
    جز از كهترى نيست آيين من
    مباد آز و گردن كشى دين من
    بسنده كنم زين جهان گوشه اى
    به كوشش فراز آورم توشه اى
    جهان خواستى، يافتى خون مريز
    مكن با جهان دار يزدان سنيز
    ماننده اين سخنان را مى توان از همان عارفانى شنيد كه قبلاً تذكره‌هايي از آنها را نقل كرديم و همۀ آنها به زمانِ فردوسى و پيش از فردوسى تعلق داشتند. اما سيدرتاى هندى و ابراهيم ادهم و سن فرانسيس؛ قدرت را وا نهادند و سپس عارف شدند. فردوسى آيا دارد پاسخ به آن پرسش دردمندانه مى دهد :
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ايدون به ما خوار بگذاشتند
    ايرج در عمل، چون شاه سلطان حسين، تسليم متجاوزان مى شود و سرش را بر باد مى دهد. سياوش نيز در برابر افراسياب جسور و گرسيوز حيله‌گر به زبان عارفان سخن مى گويد:
    مرا زندگانى سر آيد همى
    غم و درد و انده در آيد همى
    چنين است رسم سپهر بلند
    گهى شاد دارد گهى مستمند
    باز خوب است كه بادِ بى نيازى خداوند را نمى بيند و از بيدادِ چرخ شكوه مى‌كند. و چون به تنگ مى آيد، چون اشخاصِ ناتوان، دل به نفرين خوش مى‌كند:
    سياوش بناليد با كردگار
    كه اًى برتر از گردش روزگار
    يكى شاخ پيدا كن از تخم من
    چو خورشيد تابنده بر انجمن
    كه خواهد از اين دشمنان كين من
    كند تازه در كشور آيين من
    دين و آيين در شاهنامه به معناى راه و روش نيز به كار میرود، گرچه معناى اصلى آن وجدان است. اين شاخۀ درخشنده، همان كيخسرو است. آيينِ سياوش بايد همان تبديلِ جهان به شهرى چون بهشت باشد، اما كيخسرو فقط آگاهى نيست. وجدان و اخلاق كردارى نيز هست. او هم از كشتار بيزار است. اما مى گويد: بكشتم من آن را كه بايست كشت. پس از پرهزينه‌ترين جنگ‌هاى شاهنامه، كيخسرو گيتى را از بيم و بدانديشى و غم، آزاد مى‌كند. ليكن اگر همه بيم‌ها نيز از جهان انسانى بروند، يك بيم همچنان باقى مى ماند: بيمِ مرگ. آيا كيخسرو از مرگ بيم دارد؟

    كورس
    ريشه ها١٢٩؛ دنباله
    پيش تر از قول كارل گوستاو يونگ گفته شد كه اسطوره ها نمود ناخودآگاهى جمعى و تاريخى يك قوم و archetype ها يا كهن الگو هاى اين ناخودآگاه است. اين واژه البته به سرنمون (إشورى) و باستان نمون (نيك آيين) و معادل هاى ديگر نيز برگردانده شده است. من كهن الگو را صرفا به دليل كاربرد بيش ترش به كار مى برم. افزودم كه هيچ اسطوره شناسى قبول نمى كند كه اسطوره مشتى خيالبافى دلبخواه و تصادفى بوده كه مى توانسته طور ديگرى هم باشد. همان طور كه هيچ روان شناس مدرنى رؤيا بينى را داراى منطق و مكانيسم كاركرد ضمير ناخودآگاه فردى و زندگينامه‌اى مى داند نه تصاويرى دلبخواه و بى حساب و كتاب. براى مثال شهرزاد قصه گو در هزار و يك شب نمى توانسته در فضاى آزادتر روم و يونان باستان به وجود آيد. شهرزاد، شاه خودكامه و خونريزى را با قصه هاى خود رام مى كند كه نمونه اش را تنها در استبداد پدر شاهى و خدا شاهى شرقى مى يابيم. اسطوره كاشف از واقعيتى است به مراتب واقعى‌تر از صفحه حوادث روزنامه‌ها. اسطورۀ شهرزاد را در سطحِ آگاهانه‌تر، مى توانيد در نصيحت الملوك هاى شاعران و اديبان ما يا در بسيارى از وزراىِ ايرانىِ دستگاهِ خلافت عباسى يا حتى دربارِ ايلخانانِ مغول، ببينيد.
    كاركردِ عرفانى كه مى‌كوشد، رابطه با خدا را، از فقاهت و شريعتِ خشك و سختگيرىِ كه خود را، در كنار حاكمان، مفتش ريز و درشت امور فردى و اجتماعى مى‌داند؛ تلطيف و پيراسته كند و عشقِ شخصى را به جاى اطاعتِ ترس‌آلودۀ بى چون و چرا، بگذارد؛ همان كاركرد شهرزاد است.
    در فرهنگ پدر سالار، اسطورۀ رستم و سهراب شكل مى‌گيرد و در فرهنگِ غرب اسطورۀ اوديپ شهريار. در اولى، پدر پسر را مى كشد و در دومى، پسر پدر را. اما در هر دو مورد، فاجعه‌اى تراژيك گزارش مى‌شود. و به قول فردوسى، داستانى پر آب چشم. آنچه اهميت دارد آن است كه فردوسى يا سوفوكل خودشان تا چه حد فاجعه را از ميتوس يا اسطوره به لوگوس يا خرد و شناخت و آگاهى بر كشيده‌اند. فردوسى خود در عصر اساطيرى نمى زيسته است. پس اگر چه خود مى‌ گويد: سخن هر چه گويم همه گفته‌اند، متن شاهنامه نيز همچون متن تراژدى سوفوكل در عين وفادارى به ميت (گفته)، آن را تفسير كرده و به سطح آگاهى آورده و اين تفسير همچون تعبير خواب، گشودن رمز ها يا نمادين كردن مفاهيم است و گاه نيش‌هاى انتقادى تندى هم در بر دارد، چرا كه هدف اصلى پروژه سترگ نگارش شاهنامه اين است …..
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ما را چنين خوار بگذاشتند
    من هيچ وقت نتوانسته‌ام بى اشك چشم، اين بيت را بخوانم. گرچه دوران احساسات جوانى من سال هاست سپرى شده است. از افق امروز در قفاى اين بيت چه ظلمت ظلمى را از كران تا به كرانِ تاريخِ گذشته كه نمى توان ديد! قتلِ عامِ هزاران مزدكى به طريقى به شدت آزار خواهانه، موبدانِ زمين‌خوار و مخوف، حملۀ عرب و حاكميتِ سلطه طلب و خاموشى و ترسِ جانفرسا، قيام‌هاى بابك و ابومسلم و ابن مقنع و سپس سركوبِ سفاكانه و شكنجه‌هاى به غايت هولناك در دمِ مرگ، جنگ‌هاى دايم و سهمناک، صفاريان، يعقوب ليس، ديالمه و سامانيان و جنگ فرهنگى ملتى كه اكنون ميان هويت دينى و ملى در كشمكشى پر تنش است، جناب محمود غزنوى و قرمطى كشان و کشتار و غارت و كتاب سوزان براى منافع يك ايل و به بهانه اطاعت از خليفه دين گستر، ويرانى، قحطى، مردم بى خانمان شده و متوارى، مادران بى فرزند شده، زنان بى‌شوهر گشته، كودكان يتيم و رهاشده در امواج هائل بدبختى، خوارزمشاهيانى كه در كتب تاريخ جنايت‌ها و عشرت‌هاى خونين‌شان با نقش و نگارهاى فريبنده رنگ مالى شده، بى تدبيرى سلطان محمد و بريدن سر سفراى مغول، يورشى براى كندن و سوختن و كشتن و تجاوز و نابودى همۀ ساخته‌ها، زنان اسير، مردان شرحه شرحه، بارداران نيزه آجين، كشتزارهاى سوخته، قحطى، كثافت، وبا و بادِ بى نيازىِ خداوند كه مى وزد، قتلِ عطار، فرارِ مولوى به غرب، جنگ بر سر كفر و ايمان و اعتقادات ذهنى، قلعه الموت و آدمكشان رعب افكن، جولان زور و وحشت و نا ايمنى هنر و انديشه، و باز حمله‌اى ديگر پس از نمد پيچ كشتن خليفه و سقوط بغداد، تيمور لنگ، جنگ پسران براى قدرت، شهوت بيدادگرى و غياب مردم در تمام اين تاريخ پر بلا، شمشير شيعى صفویه، عرفانيزه شدن سياست؛ و پرواز پيك مرگ بر سر سنى‌ها و ارامنه، كوچ شاعران و هنرمندان به هند كه همواره امن‌تر بوده، و باز يورشى ديگر، شاهِ درويش مسلكِ عياشى كه نخستين فرمانش در اصفهان تمشيت امور رعيت بود از طريق شكار دخترانِ زيبا براى تمشيتِ حرمسرا و آخرين فرمانش به محمود افغان بود كه سنگينىِ اين تاج و اگر دوست داشتى سنگينىِ سرِ ناقابلِ ما را از دوشمان بردار، سپس نوبت به پاسكارى رعيتِ مفلس ميان زنديه و قاجاريه مى‌رسد، مردى كه رجوليتش را از بركتِ اقدامى ملوكانه از دست مى‌دهد، كارش مى‌ شود ساختنِ تپه‌هاى چشم‌هاى با قاشق در آمده و برج‌هاى سرِ مردمِ بى‌پناه، كرمان مى‌شود شهرِ كوران، قحطى، خوردن موشهاى جوى آب‌ها، تيفوس وبا، جنگ‌هاى طايفه‌اى و ناگهان سر و كله روس و انگليس و عثمانى، بوىِ جهانىِ متفاوت و به قول آياتِ عظام بلاد كفر. شكست مشروطيت، شهريور ١٣٢٠ كه به قول عليمحمد افغانى در رمان شادكامان دره قره سو خدا يكى يكى بچه مى داد و دو تا دو تا مى‌گرفت، خاك اره به جاى آرد، برگ ريزان كودكان گرسنه و آغاز مدرنيزاسيون از بالا و وانهادن فرهنگ به رعايا، زندان‌ها، شكنجه گاه‌ها، خفقان و سركوب آزادگان، پيوستن به تاريخ جديد در عين ادامه تحت الحفظ تاريخ شكنجه و ارعاب، بازگشت عرفان، بازگشت به خويشى كه تاريخش فرشى دو رويه از عشق و جنون كشتار و آزار بود. اليگارشى هزار فاميل رانت و نفت نكبت بار و اپيدمى عرفان سياسى و حتى ماركسيسم عرفانيزه، و بازگشت روح شيخ فضل‌الله يا به قول آل‌احمد شيخ شهيد، و سرانجام تركيدن بغض توده‌هاى سركوب شده و انقلاب٥٧ .
    در تمامى اين تاريخ هرگز تاريخ انتقادى فرهنگ سخت پوست و استبداد زده و ترس آكنده نوشته نشد. اين فرهنگ براى همه حكومت‌ها بستر موج سوارى بود. فرهنگ براى روحانيتِ مشروطه خواه شد، سنت حسنه و براى فرنگ دوستان شد، چيزى كه با يك حركت جهشى مى توان آن را از تن جامعه كند و براى هميشه بدورش افكند. در غرب، رنسانس با بازگشت به فرهنگِ يونان و رومِ باستان آغاز شد و تا ميانۀ سده نوزدهم، انبوهِ عظيمىِ آثارِ ارزشمند نوشته شده بود كه موضوعِ مشتركِ آنها، حلاجى و كاوشِ انتقادىِ شعر و ادبيات و سياست و دينِ گذشته تا حدِ انكارِ وجودِ تاريخىِ شخصِ عيسى بود. هيچكس نگفت؛ براى طرحِ نو نيازى به تحليلِ انتقادى هومر و سوفوكل و افلاطون و ارسطو و حكمت توميستى و مدرسى قرون وسطى نيست. در تاريخِ تحولاتِ بشرى، فقط يك و فقط يك حركتِ سياسى و فرهنگى بزرگ، نشان بدهيد كه بدون هيچ پيشينه‌اى، بدون هيچ گذشته‌اى از نقطۀ صفر آغاز شده باشد.
    واقعا اين نسلى كه گسست از گذشته، افقِ آينده‌اش را تهى كرده، چرا لازم است تاريخ فرهنگ گذشته‌اش بيرحمانه در بوته انديشه انتقادى نهد؟ به اين دليل كه گذشته كاملا نگذشته است. گذشته ما در اكنون ما حضور دارد؟ نه فقط در تربيت فردى يا در زبان كه بيش از هرجا در ناخودآگاه جمعى ما و كهن الگوهاى استبداد شرقى ما و ترس ها و تابوهاى فرهنگ دينى ما و در وجدان ملى و تاريخى ما. به قول فرانسوى‌ها اگر گذشته‌ات را به ياد نياورى لاجرم آن را تكرار خواهى كرد.
    بيمار روحى با روانكاوى، يعنى با ساعت‌ها يادآورى گذشته و به ويژه رؤياهايش به يارى روانكاو، ناگهان ريشه بيمارى‌اش را مى شناسد و درمان مىشود. پزشكان اعصاب از سر ناچارى و كمبود وقت در هر موردى قرص تجويز مى كنند. اگر فرهنگى دچار بيمارى ترس و مرگ‌گرايي و فلج وجدان شده باشد، درمانش جز از راه آگاهى از عناصر اسطوره‌اى و آفت‌هاى ناخودآگاهِ جمعى، درمانى موقت و زود گذر خواهد بود. ما در ناخودآگاه جمعى شناوريم. فردوسى نخواسته است صرفا قصه‌اى كه كاركردِ قرصِ مسكِّن دارد، بنويسد. او مى‌پرسد: در گذشته چه شده كه امروزِ ما چنين خوار و مصيبت بار است:
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ما را چنين خوار بگذاشتند

     
    • وظيفه خود مى دانم از زحمت بلاعوض شما تشكر كنم حامى دردمند .كامنت هاى شما عالى است .
      سه اشتباه را اصلاح مى كنم :
      ابن مقنع بايد مقنع بشود
      در قسمت ١٢٩ پاراگراف اول :هيچ روان شناسى بايد هر روان شناسى بشود
      در همين قسمت يك پاراگراف مانده به آخر بعد از عبارت فرهنگ گذشته اش بايد يك را علامت مفعولى بيايد .
      سپيده دم بخير حامى جان

       
      • با سلام
        جناب كورس ضمن تشكر مجدد از شما به جهت زحمت در تگارش متون بى نهايت گرانبار و پرثمر و واقعا بى نظيرى كه در شرح اشعار شاهنامه مى نويسيد و نيز با تشكرى وافر از حامد عزيز كه با جمع اورى يكجاى اين مطالب ، علاقمندان را به منظور تسريع در دسترسى به اين مطالب يارى مى دهد ، در يكى از نوشته هاى قبلى خود كه الان دقيقا ادرس انرا بخاطر ندارم ، با اشاره به نابودى خانواده رستم نوشته بوديد كه تنها فرامرز از اين خانواده مصون مى ماند ، كه من تصور ميكنم در متن يادشده سهوا به جاى نام زواره ، نام فرامرز ذكر شده ، زيرا انگونه كه در شاهنامه امده ، انگاه كه بهمن به كين پدر ، لشكر به سيستان مى برد ، زواره در مرز بست است و چون مى شنود كه بهمن پدر بزرگش زال را ، به بند كشيده ، روى به بهمن مى نهد و سر انجام بهمن
        فرامرز را زنده بر دار كرد
        تن پيلوارش نگونسار كرد
        از ان پس بفرمود شاه اردشير
        كه كشتند او را به باران تير
        در بين تمامى خانواده رستم ، تنها زواره از اسيب بهمن در امان مى ماند.
        در ساير متون امده كه تمامى خانواده زال قربانى كين خواهى بهمن مى شوند ولى به نظر من فردوسى تعمداً با از قلم انداختن زواره ، به گونه اى داستان را هدايت مى كند كه خواننده به اين نتيجه برسد كه تنها فردى از خانواده زال كه مصون از اسيب بهمن مى ماند زواره است ، يعنى همان كسى كه موافق نيست رستم ، پرورش بهمن را بپذيرد و چون اسفنديار قبل مرگ از رستم مى خواهد كه پرورش بهمن را بپذيرد ، تنها زواره با اين موضوع مخالفت مى ورزد و به رستم متذكر مى شود كه
        كشى اژدها ، بچه اش پرورى
        به ديوانگى ماند اين داورى

        شايد فردوسى خواسته بدين طريق درستى نظر زواره را به خواننده گوشزد كند مبنى بر اينكه رستم نبايد به بازمانده و برجا مانده از اسفنديار اجازه رشد و گسترش مى داد.
        ديگر اينكه بدين نحو فردوسى بطلان اين باور رايج “كه هر كس خون اسفنديار را بريزد ، به سرنوشت شوم دچار مى شود” را براى خواننده تبيين مى كند ، زيرا حوادثى كه بعدا براى خانواده رستم رقم مى خورد، شومى خود را نه از مرگ اسفنديار ، بلكه از زنده ماندن بهمن ، مايه مى گيرد و اگر رستم بازمانده اسفنديار يعنى بهمن را نيز نابود كرده بود ، ديگر حوادث شوم بعدى براى خانواده او رقم نمى خورد و شاهد اين مدعا نيز زواره مى باشد ، زيرا او تنها كسى است كه تشخيص درست مى دهد كه رستم نبايد بهمن را بپرورد و تنها هم او از معركه بهمن جان بدر مى برد و اسيب نمى بيند.

         
        • و ان داستانهايى كه بعدها با عناوينى چون فرامرزنامه در خصوص ماجراهاى فرامرز به نظم در امده همگى به اين جهت بوده كه براى مردم قبول مرگ رستم حتى در داستانهايى كه مى شنيده اند سخت بوده و اينگونه با حكايات فرامرز به نحوى سعى در زنده نگاه داشتن شخصيت رستم در وجود فرزند او داشته اند. حامى عزيز عذرخواهى من در درج نام حامد به جاى حامى در كامنت قبلى را پذيرا باش ، با درودى دگر بار بر حامى عزيز ، پرتوان ، ازادمنش و گرامى.

           
          • بي كنش نازك بين
            به قول مردم كوچه دل به دل راه داره .بار خاطرم بود كه اين اشتباه را رفع كنم .بله ،مى دانم . به تازگى سهو هايم زياد مى شوند .خستگى و كهولت مسؤليت اشتباه را نمى كند .بله ،من هم در ته و توى ذهن پر مشغله خود داشتم فكر مى كردم كه انگار يك جايي پس از كلمه بجز به جاى زواره نوشته ام فرامرز .اما به خود گفتم گفتم اگر چنين بود از چشم تيز بين بى كنش پنهان نمى ماند .ضمن دلتنگى براى ديدن نام و نوشته هاى مستقل شما چشم انتظار تذكرتان بودم .بايسته شد كه آن اشتباه را پيدا كنم و ذيل كامنت مربوطه هرچه زودتر اصلاحش كنم . جناب بى كنش من اين طور دريافته ام كه فردوسى در قسمت تاريخى شاهنامه بيش از ديگر قسمت ها نسبت به رفتار برخى شاهان به ويژه در عصر ساسانى -مثلا در مورد رفتار انوشيروان با بوذرجمهر و مزدكيان يا در اتكاى خسرو پرويز بر گنج و مال يا كوته بينى دارا نسبت به اسكندر و غيره – روى آوردى انتقادى نيز دارد در عين گزارش محاسن آنها ؟ خواستم نظر شما را در اين باره جويا شوم تا در پرتو هميارى فكرى نكات مبهم روشن گردد .دوم مسئله مرغ سياهى است كه در نخچير گاه جواهرات خسرو را مى خورد . كلا به باور من يكى از هنرهاى فردوسى در خلق اشارات و تصاوير رمز گنانه اى است كه در بيدارى يا خواب به گونه اى پيش آگهى از آينده دلالت مى كنند . اين مرغ سياه خبر از چه مى دهد ؛سرنوشت بزرگمهر يا آينده اى غير شخصى تر يا هردو ؟ سوم :مى دانيد كه بالاخره كسانى انتقاداتى چون نژاد پرستى و عيره بر فردوسى وارد كرده اند .و با توجه به آزادگى اى كه در شما سراغ دارم حتما قبول داريد كه انتقادات را بايسته است كه سخن نيوشانه گوش كنيم و درباره آنها بى طرفانه فكر كنيم و اگر درست نيافتيمشان به آنها پاسخ گوييم . در مورد مسئله نژادپرستى من مطالبى نوشتم كه اين انتساب را از فردوسى رفع مى كنند و چون از جوانى دلبسته شاهنامه بوده و بارها با سرور يا تأثر عاطفى در جهان اين شاهكار شگفت انگيز ذهن و روح بشرى زيسته ام ،همواره اين پروا را دارم كه مبادا در برابر انتقادات ياد شده چون مؤمنان به كتب مقدس در دام توجيهى همسو با عواطف خود افتاده باشم كه خود از آن بى خبرم و شخصى كه از بيرون و با فاصله نظرم را مى خواند مى تواند ناديده و نا انديشيده مرا ببيند .مى شود شما نقش اين ناظر بيرونى را ايفا كنيد ؟
            خب ؛درد دل هاى ديگرى نيز داشتم كه الان يادم نمى آيد .اميد وارم سوء استفاده من از حضور نوشته هاى شما در ذيل نوشته هاى من و زحمتى كه هر بار به شما مى دهم باعث نشود كه از خير تذكر اشتباهات من بگذريد .در ضمن ذيل آخرين پاسخ شما به قسمتى كه درباره شاملو و دكتر على حصورى گفتگو كرده بوديم ديگر علامت پاسخگويي نبود تا اداى دين و سپاس كنم .با نظر غيرتمندانه شما كاملا موافق نبودم چون خودم هم اشتباه كرده بودم و اولين پاسخ -پاسخ آقا محمد – را بد فهميده بودم .يعنى فكر كردم كه ايشان يكى از شاملو پرستانى است كه دارد از اهانت شاملو دفاع مى كند .گمان كنم از پاسخ به ايشان بتوان اين را دريافت .خلاصه سوء تفاهم كاملا يك سويه نبود .بگذريم . محمد آقا و آقاى بهرام بهراميان با پوزش خود مرا شرمنده كردند .براى شما و همه دوستان آرزوى شادكامى و براى همه مان اميد دوام دوستى و هميارى فكرى در فضايي آزاد دارم .

             
          • بى كنش عزيز آيا فكر نمى كنيد با مرگ رستم دورانى از اين چاه كنى ها و كينه كشى هاى شخصى و و ويرانگرى هاى جاه طلبانه آغاز مى شود ؟رستم نماد آزادى و مردم دوستى و آبادى و شادى ايران مى ميرد .دم مرگ به به شغاد مى گويد :
            بدو گفت كاى مرد بدبخت شوم
            ز كار تو ويران شد آباد بوم
            سپاس بسيار از هميارى شما

             
          • بى كنش عزيز پاسخ من متآسفانه دو تكه شد به علت اشكال فنى .
            شما احتمالا نسخه چاپ مسكو داريد كه من ندارم .من در جايي خوانده بودم كه از خاندان دستان يك تن زنده مى ماند .و بدون مراجعه به متن نوشتم كه فرامرز مى ماند .از روى حافظه در واقع .اين دو مسئله همين طور مرا به فكر انداخت كه نكند اشتباه كرده باشم ..الان به دو نسخه جيحونى و ژول مول رجوع كردم ،ديدماشتباه نكرده ام .زواره همراه با رستم در چاهى ديگر مى ميرد
            زواره به چاهى دگر در بمرد
            سوارى نماند از بزرگان و خرد
            آنكه در مرز بست است فرامرز است :
            غمى شد فرامرز در مرز بست
            ز درد نيا دست كين را بشست
            بنابراين تنها فرامرز زنده مى ماند كه او هم چندى بعد همچون پدرش با روشى رذيلانه به دام مى افتد و به درش مى آويزند .گويي از اين پس زمانه اى دون و آكنده از چاه كنى و چاره گرى و خودكامگى آغاز مى شود

             
          • دوست گرامى حق با شماست.
            گرچه من بارها داستان مرگ رستم را خوانده بودم ، ليكن بكلى درافتادن زوازه به چاهى ديگر و مرگ او را فراموش كرده بودم ، بر اين اساس انچه من در تعبير زندهماندن زواره نوشته ام ، تماما اشتباه و غلط است كه به جهت اين بى دقتى از تمامى دوستان پوزش مى طلبم و از شما نيز صميمانه تشكر مى كنم كه من را بر اشتباهم واقف كرديد و از اين روى بسيار خرسندم.
            بله دوست گرامى همانگونه كه شما بيان كرده ايد در زمان حمله بهمن به سيستان فرامرز در مرز بست است و چون خبر حمله بهمن و به بند كشيدن نيايش زال توسط بهمن را مى شنود ، سپاهيانش را گرد كرده و سخنانى به انها مى گويد كه من مشاهده كرده ام در بعض نسخ ابيات مربوط به اين سخنان حذف شده ، بعضى از اين ابيات:
            بدان نامداران زبان برگشاد
            ز گفت زواره بسى كرد ياد
            كه پيش پدرم ان جهانديده مرد
            همى گفت و لب ها پر از باد سرد
            كهبهمن ز ما كين اسفنديار
            بخواهد تو اين را به بازى مدار
            پدرم ان جهانديده نامور
            ز گفت زواره بپيچيد سر
            نپذرفت و نشنيد اندرز او
            از او گشت ويران كنون مرز او
            از ايران سپاهى چو ابر سياه
            بياورد نزديك ما كينه خواه
            نياى من ان نامدار بلند
            گرفت و به زنجير كردش به بند
            كه بودى سپر پيش ايرانيان
            بمردى به هر كينه بسته ميان
            چه امد بدين نامور دودمان
            كه ايد ز هر سو به ما بر زيان
            پدر كشته و بند سايد نيا
            به مغز اندرون خون بود كيميا
            و نهايتا به نبرد بهمن مى رود ليكن بدست بهمن گرفتار مى گردد و بهمن
            فرامرز را زنده بر دار كرد
            تن پيلوارش نگونسار كرد
            وزان پس كى نامدار اردشير
            ز كينه بكشتش به باران تير
            و اين بيت در نسخه چاپ مسكو چنين است؛
            (از ان پس بفرمود شاه اردشير
            كه كشتند او را به باران تير)
            البتهزدر اين ابيات نيز فردوسى از زبان فرامرز بلايايى كه بر سر اين خانواده مى ايد را به پرورش بهمن توسط رستم نسبت مى دهد و نه به شومى كشتن اسفنديار ، حتى فرامرز صريحا مى گويد چون پدرم اندرز زواره را نپذيرفت ، اكنون اين زيانها به ما مى رسد.
            كورس گرامى بدنبال موضوعى كه در خصوص به چاه افتادن رستم بيان كرديد ، مجدد ابيات مربوط به مرگ رستم را از نسخه اى مجهول كه داراى مقدمه اى از محمدعلى فروغى (ذكاء الملك) مى باشد، مطالعه مى كردم ، به دو بيت از ان ابياتى برخوردم كه به قول شما براى تشخيص الحاقى بودنشان نياز به تخصص نيست و مجعول بودنشان اظهر من الشمس است ، ليكن موضوع جالبى كه در اين دو بيت الحاقى به وضوح خودنمايى مى كرد تلاش گسترده و سابقه دارى بوده كه متشرعين به منظور انتساب فردوسى و حتى انتساب شخصيت هاى اصلى شاهنامه ، به دين اسلام بطور اخص و اديان ابراهيمى بطور اعم ، از خود بخرج داده اند و حتى در اين راه از الحاق اشعار جعلى به شاهنامهنيز اجتناب نكرده اند ، دو بيت ياد شده كه درست قبل از مرگ رستم و بعد از بيت ؛
            مرا زور دادى كه از مرگ پيش
            از اين بى وفا خواستم كين خويش
            امده ، چنين است؛
            گناهم بيامرز و پوزش پذير!!
            كه هستى تو بخشنده دستگير!!
            همان راه پيغمبر و دين تو!!
            پذيرفتم و راه ايين تو!!
            و بلافاصله رستم مى ميرد.
            مشابه ابيات فوق را ما در داستان رستم و سهراب مى بينيم ، در جايى كه تهمينه نيمه شب به بالين رستم امده و رستم انشب را با تهمينه بسر مى برد و صبح نيز رهسپار ايران مى شود ولى به يك باره با ابيات سستى مواجه مى شويم كه براساس اين ابيات رستم تهمينه را از پدرش خواستگارى مى كند و عاقد مى ايد و اندو را عقد مى كند و بزرگان خوشحال مىشوند و….!!
            كه اين ابيات چنينند؛
            بفرمود تا موبدى پرهنر
            بيايد بخواهد ورا از پدر….!!
            بدان پهلوان داد ان دخت خويش
            بر انسان كه بودست ايين و كيش!!
            كورس گرامى لطفا در داستان رستم و سهراب يكبار ديگر اين ابيات را با ابيات قبل و بعد ان مقايسه كنيد و ببينيد چگونه اين ابيات الحاقى اساس داستان را از حيث زمانى و از حيث محتوى در هم مى ريزد ( متاسفانه اين ابيات در اكثر نسخ نيز امده بدون انكه ناسازبودن انها از هرحيث با ابيات قبل و بعد ان ، مورد توجه كسى واقع گردد ، لطفا يكبار ابيات نورد اشاره را در داستان مذكور مورد بررسى قرار دهيد و من را نيز از نظرتان در خصوص ابيات ياد شده مطلع فرماييد چون به اين موضوع در اكثر قريب به اتفاق نسخ توجه نشده است.
            محبوبيت شاهنامه در حدى بوده كه پيروان اديان ديگر نيز بى كار ننشسته و انها نيز به ساخت و الحاق ابياتى به شاهنامه همت گماشته اند.
            اين مسابقه پيروان اديان به گونه اى است كه گويى اديان در تلاشند تا هر كدام با وصل نمودن خود به شاهنامه ، مشروعيت و حقانيت خود را از شاهنامه بگيرند ، واقعا من تصور مى كنم اديان ابراهيمى هر كدام در تلاش بوده اند تا با گنجاندن يكى دو بيت در شاهنامه ، ان ابيات را تبديل به سندى كند براى كسب مشروعيتى كه از فردوسى و شاهنامه دريافت كرده اند، گو اينكه شاهنامه و فردوسى به اين اديان اعتبار مى بخشند و اين اديان ابراهيمى مشروعيت و حقانيت خود را از شاهنامه كسب مى كنند، مانند ابيات زير كه در اندرز منوچهر به نوذر گنجانيده شده؛
            نگر تا نتابى ز دين خداى
            كه دين خدا اورد پاك راى
            كنون نو شود در جهان داورى
            چو موسى بيايد به پيغمبرى
            بدو بگرو ان دين يزدان بود
            نگه كن ز سر تا چه پيمان بود
            البته طريقه ساخت اكثر اين ابيات الحاقى اينگونه بوده كه مصرع يا ابياتى از قسمتهاى ديگر شاهنامه انتخاب مى شده و با جابجا كردن كلمات و بعضا اضافه كردن يك يا دو كلمه ، ابيات الحاقى ساخته مى شده.

             
          • درود بر دوست نيك سرشت
            بى كنش عزيز در ميان قريب شصت هزار بيت فردوسى فقط يك بيت را به مرگ زواره اختصاص داده و گذشته است .من خود نيز چون از روى حافظه به فرامرز اشاره كردم و الان متوجه شدم كه شما زواره را تنها زنده مانده معرفى كرده بوديد به علت وسوسه ذهنى خود پى بردم .اميدوارم هيچ وقت دوست خوبى چون شما را از دست ندهم هر چند اين ارتباط ارتباط جانى باشد ؛براى اطلاع دوستان عرض كنم كه جان در شاهنامه به معناى روح و روان آمده است .سخنگوى جان معدن پاك راست .
            بى كنش ارجمند تمام تحليل شما به نظر من درست است .الان قسمت ١٣٩ريشه ها منتظر انتشار است .شما در مورد فروپاشى خاندان دستان درست تحليل كرده ايد جز همان مطلب مربوط به آن يك بيت در ميان شصت هزار بيت كه حتى از چشم برخى از شاهنامه شناس هاى قدر هم در مى رود .به نظر من اين كاملا درست است كه نزول بلايا بر خاندان رستم از ديد فردوسى ناشى از درآويزى با امر مقدس نبوده است .فردوسى هفت خوانى به موازات هفت خوان ديگر و كين خواهى اى متناظر با كين خواهى ديگر وزنشانه هاى متناظر ديگرى خلق مى كند تا تفاوت دو دوران را بنمايد .بنابراين آن اشتباه فقط مطلب مربوط به زراره را منتفى مى كند .تفكر كلى شما نشان از درك روح شاهنامه دارد .ديگر از فرصت براى پرسيدن سؤال سوء استفاده نمى كنم ،هرچند سؤالات زيادى در ذهنم هست كه كتاب ها و اينترنت هم جوابگوى آنها نبوده اند
            با سپاسى از بن جان

             
  5. زهرای شماره ی یک

    متن نامه ی دکتر مهدی خزعلی به پدرش . شرم بر این حکومت دینی …
    بسم الله الرحمن الرحیم
    نامه ای از راهی دیار باقی به ساکن دیار فانی !
    پدر جان، امروز وارد سیصدمین روز اعتصاب غذا در هشت بازداشت خود شدم ، فرزندتان سیصد روز لب از طعام در اعتراض به ظلم و ستم و بیداد ، دروغ و دزدی و اختلاس بست ، کسی که اعتصاب غذا می کند روزانه بخشی از جسم خاکی خود را می خورد و آرام آرام تحلیل می رود ، من نیز آرام آرام به خیل شهیدان پیوسته و برادر شهیدم را در آغوش خواهم کشید!
    نگویید که اعتصاب غذا اضرار به بدن و حرام است ، که در گذشته آیت الله طالقانی ، آیت الله ربانی شیرازی و بسیاری از بزرگان دین در اعتراض به ظلم و ستم اعتصاب غذا کرده اند و در زمان امام راحل(ره) نام یک خیابان جمهوری اسلامی به نام قربانی اعتصاب غذا (بابی سندز) گذاشته شد و بعضی از علما از او به عنوان شهید یاد کرد.
    پدر جان، برای نوشتن این نامه استخاره کردم ،چنین آمد: (( وهدوا الی الطیب من القول و هدوا الی صراط الحمید)) پس دل صاف کرده و این کلام طیب و پاکیزه را قربه الی الله و خالص برای حضرت دوست می نگارم، امید که موثر افتد و مقبول درگاه حق واقع شود.
    پدر جان، بگذار فرزندان و نوادگان شما به وجود فقیه ، مفسر و حافظ قرآن و نهج البلاغه و مبارزی که در زندان و تبعید و اختفاء با ظلم و ستم و بیداد مبارزه کرده است افتخار کنند.
    پدر عزیزم ، شما به نام (خزعلی) آبرو بخشیدی ، من به پدری می بالم که بر ستم و بیداد می شورید، پدری که در تبعید گاه به قصاب محل اعتراض می کرد که چرا عکس شاه (حاکم) را نصب کرده است ! پدری که مال دنیا او را فریب نداد، در انقلاب برای خود کیسه ندوخت ، زر اندوزی نکرد، ما را با پول معلمی و تلاش فرهنگی بزرگ کرد و از حقوق دولتی و حتی از وجوهات شرعیه پرهیز می کرد. پدری که فرزندانش را با نان زحمتکشی و عرق جبین بزرگ کرد ، پدری که لقمه حلال سر سفره آورد وگرد حرام نگشت، نکند آخر عمری آبروی 90 ساله شما صرف دزدان و غارتگران و چپاولگران بیت المال شود، نکند آخرت شما فدای دنیای شکمبارگان شود! نکند دینتان را به پای دنیای دنیا خواران بریزید!
    من به پدری افتخار می کنم که در آغاز انقلاب بخاطر 5 اعدام بدون مطالعه خلخالی می خروشید و می گفت:نزد امام می رویم ، اگر جلوی این جنایتکار را گرفت که هیچ و گرنه عمامه بر زمین زده و از نهضت جدا می شویم.
    چه شده است که پدری که پرونده تخلفات جزء مالی فلان آیت الله را نزد رهبری می برد و حتی اگر نتیجه ای نمیگرفت، امروز چشم بر غارت و حیف و میل هزار هزار میلیاردی بیت المال می بندد و دم بر نمی آورد ؟!
    پدر جان، مگر من حرامی را حلال و حلالی را حرام کرده ام ، من که همواره از سنت نبی و سیره علی (علیهما السلام) دفاع کرده ام ، چرا اعتراض به دزدی و غارت بیت المال را تضعیف نظام می دانید؟! چرا برای حفط نطام باید چشم ها را بست و از دزدان دفاع کرد؟!
    پدرجان، بعضی بخاطر نقطه ضعف اخلاقی و مالی در خدمت بازجوی کینه توز من قرار گرفته و عامل شده اند و شمارا با دروغ و نیرنگ می فریبند!
    مراقب باشید وسوسه های خناسان موجب جدایی شما و فرزند بسیجی خیبری تان نشود!
    پدر عزیز، تمامی پرونده های سیزده گانه سیاسی حقیر، بهانه جویی و سوء استفاده نابجا از قانون است، شاه هم مخالفان خود را به خرابکاری و براندازی و اجتماع و تبانی و غیره و ذالک متهم می کرد.
    یک بازپرس من می گفت : ( ( اتهامات تو واهی است و من قرار منع تعقیب صادر می کنم ) )یکی دیگر می گفت : (( تو بخاطر حق گویی اینجا هستی! ))و قاضی نیز می گفت : ((من برایت برائت صادر میکنم )) و نهایتاً پرونده را از آن بازپرس گرفتند و همان حکم انشا شدکه بازجوی مغرض آخری ، مرا به آن تهدید کرده بود.!!!
    پدر جان از من خواسته اید که با ذکر نام بنویسم (( سید علی خامنه ای را قبول دارم )) تا نه تنها آزاد شوم،مسائل و مشکلات دیگری که برای من بوجود آورده اند نیز رفع شود! اولا آیا تنها مشکل مملکت و رهبری این است که من ایشان را تایید کنم؟! ثانیا: تایید حقیر پس از این همه فشار و ضربه و شکنجه آیا دردی از ایشان دوا می کند؟! ثالثا: اگر کسی ایشان را قبول نداشت باید زندانی شود و از حقوق شهروندی محروم شود؟پس دعوت رهبری از مخالفان نظام برای شرکت در انتخابات 92 چه معنایی داشت؟رابعاَ:ازکجا و چگونه به این استدلال رسیدید که کسی رهبری را قبول ندارد؟!! آیا هر انتقاد به گوشه ای از مملکت به معنای مخالفت با رهبری است؟ خامساً:آیا رهبری را معصوم می دانید و غیر قابل نقد؟
    پدرجان،من بارها گفته ام که به همه اصول قانون اساسی ملتزم هستم و ولایت فقیه را همانگونه می شناسم که قانون اساسی تعیین فرموده است و امام راحل فرمود : (( به من خدمتگذار بگویید بهتر از رهبر است)) من ولایت فقیه را فردی می شناسم که صفات ذکرشده درتوقیر مبارک حضرت حجت را داشته باشد و با رای اهل حل و عقل (خبرگان منتخب مردم) به خدمتگزاری مردم انتخاب شود و خود را خدمتگزار بداند و هروقت احساس کرد که مردم _ به هر دلیلی _ او را نمی خواهند،عاشق قدرت نبوده و چون امیرمومنان علی علیه السلام در خانه بنشیند.مخالفش را در حبس و حصر نکند و به دار نکشد.حقوق شهروندی همه را _ حتی مخالفان _ محترم بشمارد و احدی را از حقوق شهروندی محروم نسازد.
    پدرجان،ولایت فقیهی که من از آن دفاع می کنم،جانشین امام معصوم علیه السلام است و پا جای پای امام معصوم می گذارد،شمع بیت المال را خاموش می سازد و اگر برادرش زیاده از بیت المال بخواهد او را با گرمای آهن گداخته متنبه می سازد و فریاد عدالت و برخورد با رانت خوارانش پس از 1400سال به گوش ما می رسد.
    ولایت فقیهی که من باور دارم،اجازه نقد می دهد و نقاد را در صدر می نشاند و مداح را از خود دور می سازد،او می داند که مداحان و چاپلوسان اخلاق امرا را فاسد و ملک را تباه می سازند.
    پدرجان،نمی دانم چه اصراری است که من رهبری را تایید کنم،من یک پزشک بسیجی و نویسنده ساده ام، مداحان ، دستبوسان و پابوسان بسیاری که در کارنامه خویش فهرست بلند بالایی از مناصب را یدک می کشند، به مدح ثنا مشغولند،چه نیازی به تایید این بنده کمترین است؟
    در برابر این همه آیات الهی،این حقیر سراپاتقصیر محلی از اعراب ندارد ،تایید حقیر در این وضع وخیم بجای مدح، ذم است و اصحاب خرد و اولی الباب حمل بر طنز می فرمایند و من چنین قصدی ندارم! و بیم دارم که اصحاب اندیشه و قلم حمل بر اجبار و ضرورت نمایند و در ذیل عریضه حقیر بنویسند :
    کز ضرورت دمب خر را آن علیم /کرد تعظیم و لقب کردش حکیم
    و باز پرونده ای بر پرونده های حقیر افزوده شود!
    مرا بحال خود واگذارید و شترهایم را پس دهید که اَنَا رَبُ الاِبِل وللبیتِ ربٌ
    بسیجی جامانده از قافله عشق
    فرزندتان مهدی

     
    • ابوالقاسم خزعلی

      بسم الخامنه ای الرحمان والرحیم
      پسر جانم اینقدر با آبروی من بازی نکن من چه برای تو کم گذاشتم خانه خدا فرستادم دانشگاه فرستادم چند تا انشارات برایت باز کردم سرای قلم برایت باز کردم خانه برایت خریدم خیبر فرستادم کمی انصاف داشته باش از نظر ثروت و مال و اموال از ملیجک اکبر چیزی کم نداری خوشی زده زیر دلت پسر جان که داری بابایی را اذیت میکنی حالا یک چند روز توت خشک و آلوخشک نخور تا ببینم مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای ( سه تا صلوات بفرست بابا جان ) چه دستور میفرمایند . وسلام علیکم و رحمت الله پر کاهو

       
    • ضمن احترامی که برای جناب دکتر خزعلی به دلیل شجاعت و افشاگریشان قائل هستم، باید خدمتتان عرض کنم که متاسفانه مدل ولی فقیهی که در ذهن این بنده خدا هست یک مدل خیالی است که بر اساس اوهام مذهبی شکل گرفته است. اگر مدل حکومتی حضرت علی مد نظر ایشان است که باید گفت در همان جامعه بدوی اعراب هم چند ماه بیشتر دوام نیاورد و متاسفانه سرنگون شد و آن حضرت هم به شهادت رسید. اگر ایده آل ایشان مدل حکومت آیت الله خمینی است که صد رحمت به همین خلفشان آیت الله خامنه ای. طوری از امام راحلشان داد سخن داده اند که انگاری کورش کبیر بوده. این جنایاتی که در دوره امام راحلتان رخ داد که پشت انسان را به لرزه در می آورد. چند هزار انسان بی گناه را تنها با یک دست خط ایشان دراز کردند.
      برادر من اگر شما استفاده ابزاری از خمینی می کنید تا وضع جامعه را به سامان کنید باید خدمتتان عرض کنم “بار کج به منزل نمی رسد”. اگر هم واقعا گمان می کنید که دوران ایشان دوران گهر باری بوده که وای به حال ما. البته تمام اینها را که گفتم باعث نمی شود ما از حق قانونی شما در آزاد بودن و گفتن و نوشتن دفاع نکنیم. باعث نمی شود که چشمانمان را بر ظلم آشکاری که به شما می کنند ببندیم. باعث نمی شود از شما به خاطر حق گوییهایتان و دفاعتان از مظلومین متشکر نباشیم. و در آخر باعث نمی شود آرزوی بهبودی و بهروزی شما را نکنیم. زنده بودن شما و مبارزه تان برای کسب حقوق شهروندی با ارزشتر از شهادتان است. پس بمانید و مبارزه کنید ولی چشمانتان را با حقیقت آشتی دهید.
      با احترام

       
      • به قول کورس درودی از بن جان بر بردیای عزیز و گرامی
        از راه دور دست شما را می فشارم.
        فردایی بهتر را برای شما ، خود و همه ارزو می کنم.
        پرتوان و سربلند باد بردیا.

         
        • سپاس از لطف شما جناب بی کنش
          پایدار باشید

           
        • جناب بی کنش
          درود فراوان بر شما. راستش را بخواهید آنچنان مرا به شاهنامه علاقه مند کرده اید که حتما کتاب بعدی را که خواهم خواند شاهنامه خواهد بود. مرا شاید بیش از آنکه لیاقت داشته باشم مورد لطف قرار داده اید ولی در هر صورت دست شما را می فشارم و برایتان سرافرازی و سربلندی آرزو می کنم.
          شاد و پیروز باشید
          با احترام
          بردیا

           
  6. شرم بر تو بادکه روی بی حیا ترین بیشرمان را سفید کرده ای
    تو در سال 88 بیدار شدی وحساب کن دقیقا از سال 57 تا این سال که شما یک چرخش تاکتیکی دارید چند سال طول کشیده؟
    شما با توجه به این که به راس حکومت نزدیک بودید طبیعیست که روز به روز از
    کشتار وچپاول مردم آگاه بودید شماروز به روز فربه شدید شما از قاتلین بالفطره حمایت کردید شما با هوشی که دارید ورو در رو لاجوردی را دیدید چطور اشعه آدمکشی را که از چشمان این دیو انسان خور ساطع می شد ندیدید؟
    شرم بر تو باد که کشتار کسانی را که حداقل حق محاکمه شدن را داشتندشاهد بودی ودم نزدی اموالشان را به تاراج بردند ساکت ماندی تو خوب می دانی که من توانائی نوشتن مانند تورا دارم وسابقه کار در مطبوعات را دارم ولی از اول انقلاب قلم را شکستم وهمانگونه که گفتم نه برای نظام که برای میهنم به جبهه رفتم وتمام مدت جنگ را. .وهرگز از این حکومت دریوزگی نکردم وسهمی را طلب نکردم قبلا عرض کردم که قصد حدیث نفس گفتن ندارم ولی می خواهم بگویم نه تنها خودم را در زمره آدم ها حساب می کنم بلکه با این پشتوانه دوری از خود فروشی به شما عرض می کنم که شرم بر شما باد
    وپس از آن شاهد کشتار جوانان وطن در زندان ها بودید آن هم در محاکمه ای به سرعت 3 دقیقه که در ذیل آن فقط فرمان آتش ذکر شده بود که آتش آن ها طناب شد بر گردن گروه گروه انسان های معترض
    وهمینگونه مداح بودید. اباذر را با لقمه حرام بزرگ کردید به حرام زندگی کردید
    وبعد در سال 78 وکشتار دانشجویان در کوی دانشگاه وشمما شاهد بودید ودم نزدید آقای نوری زادما مردم را چه فرض کرده ای؟ وضع شما درست مثل توبه کردن خفاش شب میماند که باید بگویم قیاسی است مع الفارق خفاش شب در مقایسه با شما قدیس بود
    من به شما اعتراض می کنم نه برای این که در صف جلادان بوده اید .نه برای این که از حامیان پرو پاقرص دیکتاتوری بوده اید . نه از این که قلم به مزد بوده اید
    نه از این که مفسر ومبلغ جنایت وخونریزی بوده اید نه از این که برج میلاد اعتقادی وراهبردیتان مقام عظمای ولایت بوده . نه از این که شریک دزدان بیت المال بوده واگر چیزی داشته یا دارید از چاپیدن این ملت وهمراه با دزدان دیگر بوده اید
    من به شما اعتراض دارم که چرا خودتان را از خودتان دور می کنید چرا نفی وجود واقعی خود را می کنید چرا به دستور نوعی جام زهر را سر می کشید وچگونه یک سال ونیم زندان قلابی را علم می کنید که با نامه های شما اگر نویسنده اش فردی آزادیخواه بود تا کنون صد کفن پوسانده بود ومی بینید که گفتکوی ساده پدری داغدیده با یک رسانه بیگانه چگونه برایش زندان وشکنجه به وجود می آورد وشما با آقای فانی ودر رسانه ای که تو میدانی وما میدانیم کیست مصاحبه وگفتگوی رسانه ای می کنی وحتی مراجع تقلید را به افیونی بودن به حق متهم می کنید وککتان نمی گزد چون شما با اینگونه کسان که دوست نه چندان گذشته خود معرفیشان می کنید هم منقل بوده وبا وجود این که این نامرد مردمان در بی حیائی با تو همردیف هستند ومیتوانند در کمال بی شرمی همه چیز را انکار کنند ولی تو میدانی که به تو گفته اند بگو وتا می توانی این قشر مفت خور را بکوب تا از حقارت اربابت اندکی کاسته شود وزیر عنوان این مراجع عقده کش نشود
    آقای نوری زاد شرم بر توباد
    حرام به دنیا آمده ای .حرام رشد کرده ای .حرام ازدواج کرده ای حرام بچه دار شده ای وحرام ارتزاق کرده ای وامروز حرامی وار به مردمت خیانت می کنی
    مگر از شما نپرسیدم یک نفر از هنگام سلطنت رهبرت تا کنون نشان بده که یکهزارم تو ایشان را مورد نقد قرار داده باشد وسر سلامت حتی برای یک شب به زمین گذاشته باشد تو کذاب ابن کذابی وجوابم را ندادی ومن را در لابلای نامه های چاپلوسانه هواداران خائن یا غافلت سر به نیست کردی ومردانه با من به گفتگو ننشستی من هر جا هرزه درائی تورا ببینم وبشنوم کوتاه نخواهم آمد مگر این که نزد خودت استغفار کنی وبه گوشه گمنامی بخزی تا عمر نکبتت به سر برسد ودر تمام مدت مخفی بودنت با شرمساری از دست خودت مویه کنی وخاک بر سر بریزی همان چیزی که تو از رهبرت می خواهی من از تو می خواهم وفرق تو با او اینست که او میگوید من همین هستم که هستم ولی شرافتا تو آن که میگوئی هستی؟

     
  7. مردم چرا نشستید ایران شده جهنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

     
  8. فرض کنید استغفرالله استغفرالله استغفرالله زبانم لال زبانم لال زبانم لال خدای نخواسته خدای نخواسته خدای نخواست گوش کافر کر چشم شیطان کور خدایا توبه توبه توبه بعد از صدملیارد سال استغفرالله زبونم لال رهبر یکذره حالشون بد بشه /زبونم لال غلط کردم خدایا توبه اطتغفرالله// و دو روز نتوند مملکت رو فرماندهی کنند/ استغفرالله توبه غلط کردم زبانم لال/ انوقت شما فکر میکنید سنگ رو سنگ بند میشه؟ ما گوسفندها میتونیم کار چوپانمان را انجام بدهیم؟ زبونم لال توبه توبه توبه استقفرالله

     
  9. من عاشق ولایتم//من یک جهان حکایتم
    سید علی جان منست//من بلبل او دان منست
    من یک کتاب پاره ام// موشک پیما قاره ام
    برخورد نهی منکرم//از خود نمی اید بدم
    ای رهبر فرزانه// ای گوهر دردانه ام
    دردت به جان ملتت// مردم تماما جاکرت
    گر تو نبودی در جهان//پر میشد از اه فغان
    عیسی و موسی نوکرت//ما روسیاهان بر درت
    ای کاش کل مردمان//همچون مگس گردت روان
    باشد جهان در پیش تو // چون اشغالی درریش تو
    انسان به نزدت مستمند//جمله به پیشت گوسفند
    خالق چو انسان کرد پدید // بهر تو نوکر افرید
    ای تو صراط مستقیم//ایاک نبعد و نعیم

     
  10. درود به آقای محمد(کاوه)نوری زاد
    وبه همکاران شرافتمند واستوارتان

    امروز خبر دار شدم که آخوند محمدی کیلانی هم مرد. در زمان خمینی پس از مرک تنها و ناهنجار صادق خلخالی ، قصاب دادگاههای انقلاب جمهوری اسلامی، اخوند گیلانی جانشین او شد و راه اورا با کمی احتیاط ادامه داد. همان کسی گه مهر گشته شدن (اعدام ،فکر می کنم یکی از آنها مجاهد بود) سه فرزند پسری خود را غیر مستقیم تأئید کرد .

    آخوند ها هوای همدیگر را دارند.

    و این هم متن پیام آخوند روحانی با جهره( اصلاح طلب قلابی) در ستایش قصاب دادگاههای انقلاب محمدی گیلانی. (منبع پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری)

    بسم الله الرحمن الرحیم
    «إِنَّا لِلّهِ و َإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ»

    ضایعه درگذشت عالم مجاهد، اسوه اخلاق و تقوا حضرت آیت‌الله حاج شیخ محمد محمدی گیلانی موجب تأثر و تأسف عمیق گردید.
    این شخصیت والامقام در طول عمر بابرکت خود به تربیت صدها نفر از فضلای حوزه علمیه قم اهتمام ورزید.
    نقش مؤثر ایشان در رونق علمی حوزه، نهضت اسلامی و پس از پیروزی انقلاب در قوه قضاییه، حمایت بی‌دریغ در جهت تحقق آرمان‌های امام راحل و تحکیم نظام جمهوری اسلامی ایران، مقابله با تهدیدات و حضور فعال و مؤثر در مجلس خبرگان رهبری و شورای نگهبان تنها بخشی از خدمات آن عالم بزرگوار می‌باشد.

    اینجانب فقدان این شخصیت وارسته را به رهبر معظم انقلاب اسلامی، روحانیت معزز، حوزه‌های علمیه، شاگردان و علاقه‌مندان و به‌ویژه به خاندان بزرگ ایشان تسلیت گفته از خداوند علو درجات آن مرحوم را مسئلت می‌نمایم .

    خبر دیگر :
    (سازمان حقوق بشر ایران،۱۶ تیر۱۳۹۳)

    حداقل ۴۱۱ نفر در شش ماه اول سال 2014 میلادی پس از انتخابات ریاست جمهوری آخوند حسن روحانی از اول خرداد ماه۱۳۹۲ آغاز شده و ادامه دارد . مجازات اعدام حتی نسبت به دو دهه گذشته بیشتر شده است.

    عمامه هایتان را بالاتر بگذارید. بیچاره مردم شریف ایران که به چه بلائی گرفتار شده اند.

    با آرزوی تندرستی وموفقیت وتشکر از امکان ودرج اطلاعات در وب سایتتان

     
  11. سلام آقای نوریز اد یک کاری برای دکتر خزعلی بکنید یابفرمایید چه کنیم این بی وجدانها دارند این بار می کشنش؟! خدایا کمک کن کمک!!

     
  12. با درودي ديگر! اقاي نوريزاد خبري جديد براي شما و كاربران ارجمند دارم، كه البته طبق معمول سنواتي در اين ٣٥ سال حكومت اخونيسم بد و ناگواراست، لطفا اين مبلغ را هم به هزينه هايي كه اين نظام إز جيب مردم ايران پرداخت كرده، به ان ليست تان أضافه كنيد، دادگاهي در امريكا حكم به پرداخت مبلغ يك ميليارد و هفتصد ميليون دلار إز پولهاي بلوكه شده ايران نزد سيتي بانك به قربانيان ترور داده، و اعتراضهاي وكلاي ايران را مردود دانسته، اين قربانيان كه ٢٣١ نفرند، سربازان امريكاي بودند كه در انفجار مقر تفنگداران امريكايي در سال ١٩٨٣ در بيروت كشته شدند، قرار است به خانواده هر قرباني مبلغ ١٨ ميليون دلار إز پول پرداخت شود، و دادگاهي ديگر در منهتن نيويورك حكم به مصادره مجوزهاي اينترنتي و دامنه وب سايتهاي إيراني به نفع قربانيان اسراييلي و امريكايي داده،  

     
  13. ایران داد عمارلویی

    دو تا سوال دارم و یک نکته هم برای دوستان قلمی کنم تا شاید بشود جواب دوستانی که دراز مینویسند و در پایان همه را گیج و گنگ و خراب میکنند.
    سوال اول:مستند و مدلل و اما کوتاه برایم بنویسید که چرا؟ و چگونه است که میشود در اسلام با چهار زن ازواج کرد/دهنتون اب نیفتد برام انشا ننویسید خودم جواب موجزی برایش دارم.البته داستانی واقعی و ستودنی از شخصی خدا بیامرز دارم که با 40 زن که 3 تاش عقدی و بقیه ببخشید صیغه بود و اگر زنده باشم به تفصیل براتون خواهم نوشت تا ایاری بدهم از انسان بودن و…که ببینید و بسنجید که ادمای قبل از 57 که ادعای مسلمانی نداشتند و قیاسش کنید با بعد 57 ها
    سوال دوم:دلیل این نوشته پیش حقیر میباشد.شخصی به عنوان سرباز و..در جنگ مجروح و موجی شد بعد از سالیانی که با قرص,کپسول,امپول/تا روزی بیش از 20 عدد/زندگی میکرد خود را با طناب کشت و اما نگذاشتند اسم این رزمنده را حتا در اعلامیه شب غریب,3, 7, 40 م و سالگشت/البته مرگ گشت بنامیم به مفاد و معنا بهتر است/ شهیدش بنامند و البته بنا به فتوای؛؛؛؛؛که چون خود کشی در دین ما حرام است و این حرامی موجی نباید مسما به شهید بنامیدش؟؟
    اما نکته ای که لازم است بعرض برسانم در جمله میگویم و بس؛؛؛این تنهایی بشر بود که خدا را افرید.طول,عرض و تفسیر و تاویل ان را به دانندگان میسپرم.جواب دو تا سوال را اگر عاقلانه باشد میپذیرم و چنانک غافلانه؟نوچ

     
  14. درود به آقای محمد(کاوه)نوری زاد
    و به همه همکاران استوار و شریفتان و بویژه به مادران داغدیده وستم کشیده

    زبان ما از گفتن و قلم ما از نوشتن از این همه ظلم توسط کسانی که ادعای پاک و منزه بودن اسلام ناب محمدی را می
    کنند ، عاجز است.

    ویدئو را دیدم . احسنت و تقدیر به زنان و مردانی که بدون ترس و باشجاعت و دلیری در این نشست شرکت کرده بودنند و آرزو می کردم که در جمع شما حضور داشتم و همدردی و همبستگی خود را در کنار شما اعلام می کردم. می دانم که من تنها نیستم و هزاران نفر این آرزو را دارند.

    احساس می کنم در سخنان شما آقای نوری زاد بی آلایشی نهفته است.در انتهای سخن تان ، شک به ذات اسلام کردید. به یاد پیامبر ایران زمین خواجه حافظ شیرازی افتادم :

    گر مسلمانی همین ست که حافظ دارد … وای اگر از پس امروز بود فردائی

    مراجعه به کتاب های وقایع تاریخی : سیرت محمد(ص) ، تاریخ جلیل طبری ، مغازی، تاریخ جنگ های پیامبر اعظم محمد بن عمر واقدی و تاریخ الرحمن بن محمد ابن خلدون ووو.. آشکارا به ما نشان می دهند که ریشه و بنیاد خشنوت، غضب ، قتل و گشتار ،گردن زنی ، غارت و برده داری و نداشتن تحمل به اندیشه دگری از ماهیت و ذهنیت ادیان ابراهیمی و بویژه ایده لوژی اسلامی بر خاسته است. و این قشر آخوند از آنها درس بی شرمی را فرا گرفته اند چونکه داخلش قدرت و پول هست. جای تعجب و شک نیست .

    برای مثال: جنگ باکفار به چه معناست؟ مگر همه آفریده پروردگار نیستند؟ اینکه اسلام به ذات خود ندارد عیبی … با صراحت کلام و قاطعیت می گویم : ما له کشی ست .

    (ستایش) آفریننده جهان که این همه ظلم، جور و ستم احتیاج ندارد. تمام این وحی و دستورات از مغز انسان ها تراوش کرده و خلاصم کلام بدون فلسفه بافی ،توجیه اوهامات ، تفسیرهای عجیب و غریب(مولانا : او برای حق شمشیر می زد) وو.. فقط بخاطر خانم قدرت ، منافع مادی ، شکم و زیر شکم انجام گرفته است وهنوز هم ادامه دارد. وسلام نامه تمام.

    با آرزوی تندرستی و موفقیت و بویژه به امید آزادی و رسیدن به خرد .
    ومتشکر برای امکان ودرج دیدگاه دگری در وب سایتتان.

     
  15. هر روز که می گذرد پرونده رژیم آخوندی ننگین تر و خونین تر می شود . دیر نیست روزی که یک یک مسئولین جنایتکار رژیم از تیر برق ها آویزان بشوند و لاشه ی گندیده شان دسته جمعی در کهریزک که آشغال ها را دفن می کنند دفن شود تا شاید آیندگان دورتر از برکت این لاشه ها به نفت برسند.

     
  16. جناب مریم خانم اگر قرار باشه فقط یکی از این جنایتکاران را اعدام کنند آن یکی بنظر من همین محمد خاتمی است که هشت سال سر مردم شیره ولایت مالید!

     
  17. http://sahamnews.org/1393/04/262539/

    بالاخره رکورد دیگری ثبت شد..زندانی سیاسی 33 نوع شکنجه اعمال شده روی خودش را فاش کرد.

    ما این رکود شکنی را به رهبری تبریک میگویم

    در قسمتی از این گزارشات اینچنین امده است:
    ۳) تهدید مبنی بر صدمه رسانیدن به همسرم و در نتیجه بی سرپرست شدن فرزندانم ؛ بدنبال نتیجه نگرفتن بازجوها و بازپرس از گرفتن اعتراف مرتد بودن و…(بند۱) و پیشنهاد(بند ۲) ، یکی از بازجوها مرا تهدید نمود که در صورت عدم همکاری (ارائه اعترافات دیکته شده کذب) ، افرادی را دارند که به همسرم صدمه وارد نمایند و… که در نتیجه بر اثر فشار روانی وارده ناشی از این تهدید و صدور حکم (جعلی) اعدام از یک طرف و عدم تمایل به ارائه اعترافات کذب دیکته شده از طرف دیگر، باعث شد برای در امان ماندن خانواده ام و عدم اعتراف دروغین ، چهار بار اقدام به خودکشی نمایم که با مرگ من ، این ترفند شیطانی خنثی شود.

     
  18. ***گزاره های شرطی وجود خدا بر اساس آموزه های ادیان تک خدایی***

    گزاره هایی که در این مطلب آورده می شود به تمامی نظرات شخصی من پیرامون وجود و یا عدم وجود خدا است که بازتاب آن روش و منشی است که در زندگی برگزیده ام. به گمان من تا این موضوع در جامعه ما از لحاظ سیاسی و اجتماعی تحلیل نشود، دست یابی به روشی مسالمت آمیز برای یک زندگی بهتر غیر ممکن می نماید.

    پرسشی اساسی که بشر در حدود ده هزار سال از آغاز دوره تمدن با آن دست به گریبان بوده است وجود و یا عدم وجود خدا است. همانطور که قبلا هم متذکر شدم بر اساس متون عهد عتیق قدمت آدم ابوالبشر (اگر آن را افسانه ندانیم) به حدود هشت هزار سال می رسد (تقریبا به قدمت تمدن بشری). محور این بحث بر اساس باور ادیان تک خدایی قرار داده شده است و از استناد به ادیان چند خدایی و یا بت پرستی، با توجه به پیروان اندکی که در حال حاضر دارند، پرهیز می شود.

    گزاره اول: اگر خدا وجود نداشته باشد:
    اگر خدایی وجود نداشته باشد و جسم خاکی ما پس از زندگی برای همیشه نابود شود چگونه باید زندگی کرد؟ آیا باید حد اکثر لذت را از زندگی برد و به هر قیمتی این لذات را به دست آورﺩ؟ با کمی اندیشه و مطالعه به این نتیجه می رسیم که چنین اخلاقی به یک فاجعه انسانی بدل خواهد شد. اگر قرار باشد هر کس تنها به فکر منافع شخصی باشد، سنگ روی سنگ بند نمی شود و درنتیجه جنگهای بی پایان زندگی را به کام همه تلخ خواهد کرد. پس راه چاره چیست؟ راه چاره همان است که علوم تجربی، روانشناسی و جامعه شناسی مدرن به آن رسیده است. راه آن ایجاد جامعه ای است که رفاه و لذت من آسیبی به رفاه و لذت دیگری وارد نیاورد. کشورهای غربی تا حدود زیادی به این مهم دست یافته اند و نظامی بر اساس نیازهای بشری بدون در نظر گرفتن وجود و یا عدم وجود خدا پایه ریزی کرده اند. اگر خدایی نباشد من ترجیح می دهم اخلاقی که تقریبا مورد توافق تمام جوامع بشری است رعایت ﮐﻨﻢ. دروغ نگویم، دزدی نکنم، از قانون تبعیت کنم، با دیگران مهربان باشم وتا آنجا که ممکن است بر دانش و بینش خود برای یک زندگی بهتر چه برای خودم و چه برای نسلهای آینده بیفزایم. طبیعتا در صورت صحت چنین گزاره ای از عبادت پرهیز می کنم چون کاری بیهوده است و وقت محدود و با ارزشم را هدر خواهد داد.

    گزاره دوم، اگر خدا وجود داشته باشد:
    اگر خدا وجود داشته باشد، قانونا باید در یکی از ادیان و یا در همه آنها به دنبالش بود و برای رستگاری اخروی از دستوراتش پیروی کرد. حال چگونه می توان از بین ادیان تک خدایی حاضر یکی و یا اجماعی از آنها را انتخاب کرد. اجماع بین آنها با توجه به دشمنی پیروانشان به نظر نا محتمل می نماید پس باید به دنبال یک دین برتر بود. چگونه می توان دینی برتر انتخاب کرد؟ از نتیجه پیاده شدن احکم آن دین و یا از خلق و خوی پیروانش؟ تاریخ را که می خوانیم می بینیم هیچ کدام نتیجه گهرباری نداشته اند. مسیحیت که دین غالب است (با بیشترین پیرو در جهان) یکی از خرابترین کارنامه ها را در این زمینه دارد. هزار سال قرون وسطا برای بیزار شدن از آن کافی است. دین اسلام هم ﺑﺎ ﺁﻥ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﻧﺒﺎﺭﺵ چندان سابقه درخشانی ندارد. حکومتهای دینی مانند ایران و عربستان به گمان من از بدترین و مخوف ترین حکومتهای جهان هستند. یهودیان هم با تشکیل دولت اسرائیل که از آیین یهود قدرت و قوت می گیرد آنقدر جنایت کرده اند که آدمی را بیزار می کند. آیین اجدادیمان (دین زردشتی) شاید کارنامه بهتری نسبت به سایر ادیان تک خدایی داشته باشد (البته اگر بتوان آن را در دسته ادیان تک خدایی لحاظ کرد و فرض ثنویت را در این دین مردود بدانیم). اگر به پیروان آن ادیان نگاه کنیم، شاید بتوان گفت دین مسیحیت از همه برتر است. در مجموع کشورهایی که غالب آن را مسیحیان تشکیل می دهند توانسته اند جوامع سالم تری به وجود بیاورند ولی مشکل اینجا است که این جوامع دقیقا از زمانی شروع به پیشرفت کردند که دین در آنها بسیار ضعیف شد تا حدی که آن را از معادلات جامعه و سیاست به طور کامل به کناری نهادند و در کلیساها و منازل محصور و محبوس شد.
    در ارتباط با دین اسلام، چنانچه آرا و نظرات رسمی که توسط روحانیون شیعه و سنی ارائه می شود را به عنوان دین اسلام در نظر بگیریم، از نظر کسی چون من به کلی مردود است. این اسلام رسمی آنچنان با خرد و اخلاق در تضاد است که حقیقتا نمی توان آن را پذیرفت. قبلا به طور مفصل در یک فهرست الفبایی تعدادی از مشکلات آن را بر شمرده ام و به همین دلیل از تکرار آن پرهیز می کنم. از نظر من طرد اسلام رسمی بر یک گزاره ساده استوار است. خدایی که بر اساس آموزه های دینی مظهر پاکی و خوبی است هیچگاه نباید به بی اخلاقی توصیه نماید ولی از نظر من ازدواج با کودک، شکنجه مجرمین (قطع دست و پا و شلاق زدن) و تعدد زوجات در زمان حاضر مصداق بی اخلاقی است و چنین خدایی دروغین است و طبیعتا پیامبرش هم شیادی بیش نبوده است. و اما روشنفکران دینی مانند دکتر سروش که دینی تازه و با معیارهای اخلاقی مدرن ارائه می کنند قابل تامل هستند. به گمان من دستورات خداوندی که مظهر همه پاکیها است در درجه اول باید اخلاقی باشد. این تنها پیش شرط آن است وگرنه منشور حقوق بشر سازمان ملل هم از لحاظ اخلاقی کاملا صحیح به نظر می رسد ولی هیچگاه کسی ادعای ارسال آن ﺍﺯ طرف خدا را نکرده است. پس اگر همه دستورات دینی با اخلاق سازگار بود تازه نوبت به بررسی آن دین می رسد که آیا واقعا از طرف خدا است و یا یک انسان هوشمند آن قوانین را به نام خدا صادر کرده است. حقیقتا این معادله برای من لاینحل باقی مانده است و هنوز در ابتدای راهم.

    گزاره سوم، نمیدانم خدا هست و یا نیست (این گزاره در مورد خود من صدق می کند). چون نمی دانم خدایی هست و یا نیست، تلاش می کنم تا آنجا که ممکن است بر اساس اخلاقی که تقریبا عموم ادیان و مکاتب بشری به آن اشاره کرده اند زندگی کنم. به قول روحانیون، خطر احتمالی را در نظر بگیرم. البته این خطر احتمالی مطمئنا عمل به دین اسلام نیست چرا که ممکن است دینی دروغین باشد. عمل به سایر ادیان هم نیست چون آنها نیز ممکن است دروغین باشد. اگر خدایی بود و روز محشری در کار بود صاف و صادق به او خواهم گفت ای خدای بزرگوار من هرچه گشتم نیافتم ولی سعی کردم تا آنجا که عقل و خردی که خودت به من ارزانی داشتی قد می داد درست و با اخلاق زندگی کنم و به کسی آزاری نرسانم. تلاش کردم در زندگی حق بگویم و از باطل پرهیز کنم. آن خدایی که از همه چیز آگاه است می داند که دروغ نمی گویم و مرا نه تنها عذاب نخواهد کرد بلکه بر گناهانم با دیده اغماض خواهد نگریست. شاید هم مرا با مومنین واقیعیش به بهشت برین ببرد. از کرم خداوندی که بعید نیست، بعید است؟

     
    • سایر دوستان به خصوص جناب کورس، ساسانم، مرتضی، آنیتا و خانم زهرای شماره یک که به تازگی به جمع دوستان آمده اند هم اگر در ارتباط با خداشناسی نظرشان را بفرمایند سپاسگزار خواهم بود. جناب دانشجو هم که با سلسله مقالات خوبشان قبلا به این بحث وارد شده اند. لطفا توجه بفرمایید که هدف خدای ناکرده توهین به هیچ عقیده ای نیست بلکه بیشتر واگشایی و تحلیل مسائل بنیادینی است که مبتلا به جامعه امروزمان است.

      سپاس از همگی دوستان و جناب نوری زاد عزیز که این فضا را به وجود آورده اند

       
      • بردياى گرامى درود بر شما :
        به بحثى كه گشوده ايد خوشامد مىًگويم و يكسره وارد اصل مطلب مى شوم :
        خدا يا هست يا نيست . در برابر اين جمله برخى مى گويند هست و بعضى مى گويند نيست و كسانى نيز چون من و شما مى گويند نمى دانم .آنانى نيز كه مى گويند هست برخى از سر ايمان چنين مى گويند و برخى از راه برهان . امكانات ديگرى نيز هست كه در اين لحظه يكى از آنها به ذهن من مى رسد :كسانى كه مى گويند :بود و نبود خدا به حال من فرقى نمى كند .
        اما اينجا يك اشكالى مى بينم كه در مورد همه اين دسته ها صدق مى كند :همه اينان از چيزى حرف مى زنند كه هيچ نيست بلكه قبلا يك چيزى بوده كه آن را خدا ناميده اند ؛حالا خيالى يا حقيقى يا هرچى .به بيانى ديگر قبلا تصورى از خدا از طريق فرهنگ و جامعه و سنت و والدين در آگاهى و ناخودآگاهى اشخاص عميقا رسوب كرده ؛با همه اوامر و نواهى و وعده ها و وعيد ها و مابقى لوازم و ملحقاتش .بنابراين كسى كه با اين گونه طرح مسئله مى خواهد بود و نبود خدا را جستجو كند ،عملكرد ذهنى اش واكنش به چيزى از پيش بوده است ؛حالا اين بودش كاذب يا صلدق است ،بحث ديگرى است .آن چيز از پيش بوده نيز براى مسيحى و مسلمان و مسيحى فرق هايي دارد ؛يكى شراب را حلال و جنگ را ممنوع كرده و ديگرى برعكس .فرهنگ هاى دينى نيز خود خدا نيستند بلكه تأثيرات و تأثرات خداى خاص يك قوم در روح آن قوم است .خدا باشد يا نباشد تأثيراتش واقعى است .سر شما را درد نياورم :تا مى گوييم خدا اين تأثيرات پيش پيش خود را بر ما زورآور مى كنند .و واكنش ما را در برابر آن جمله اولى پيش پيش به نشانى دلخواهمان هدايت مى كنند .اگر تأييرا ت به ما ايمنى و ثروت و مال و قدرت بخشيده باشد ،پيش پيش دستگاه استدلال خود را به فرمان زيرجلى ميل نهانى ما به آدرس وجود خدا هدايت مى كند و اگر برعكس اين تأثيرات ما. را خوار و جريحه دار كرده باشند ،دنبال كوچه اى به نام عدم خدا مى گرديم تا دق دل خود را بر سر خداپرستانى كه در زندگى اينجهانى ما را شرحه شرحه كرده اند درآوريم . اين خاصيت ميل و حتى ذهن است كه مى خواهد واقعيت را همسو با نگاه خود كند و نه اينكه نگاهش را همسو با واقعيت كند .شما اگر دنبال كوچه اى به نام بصيرى باشيد شدت ميل چه بسا باعث شود كه از دور پلاك هايي با عنوان نصيرى و بصرى را بصيرى بخوانيد .استالين مى گفت بدا به حال آن واقعيتى كه از ما -ما يعنى حزب كمونيست -فرمان نبرد .آقاى مطهرى پيش پيش دنبال كوچه اى به آدرس فطرى بودن دين مى گردد و واقعيت را همسو با آدرس خودش م كند ؛مثلا مى گويد يونگ به ناخودآگاه قطرى و طبيعى معتقد است .من نمى گويم كه خداپرستى فطرى هست يا نيست اما مى گويم وقتى متون معاصر در دست متكلمان دينى تحريف مى شود چطور ممكن است متون قرن ها پيش تحريف نشده باشد .يونگ كى و كجا از ناخودآگاه فطرى سخن گفته است .يونگ از ناخودآگاه جمعى يا به اصل آلمانى das kollective Bewusste و به انگليسى collective unconscience سخن گفته و شايد هم من كه ترمينولوژى يونگ را گشته ام نديده باشم كه خيلى بعيد است چون با روح روانشناسى يونگ آشنا هستم .بعدا از روى ان اصطلاح ناخودآگاهى تاريخى ساخته مى شود كه وارد جزئيات نمى شوم .البته هر كسى از جمله خود من اشتباه مى كند و هر اشتباهى نيز كليت موضوع را نقض نمى كند ،با اين حال اشتباه را بايد به محض فهميدن رفع كنيم و اين ناخودآگاه فطرى به احتمال قريب به يقين مجعول ميل جناب مطهرى بوده .
        چاره چيست آقاى برديا ؟ يك راه ناچارانه اين است كه پرسش را اين طور بپرسيم :آيا جهان مخلوق است و اگر هست خالقش چه و كه و چگونه است و چگونه از ناچيز چيز آفريده ؟يا بپرسيم :آيا در وراى جهان محسوس و طبيعى و انسانى هستى ديگرى هست و اگر هست چگونه است ؟يا الگوهايي كه پرسش را از دست آن خداى پيشكى و دخالت منفى يا مثبتش برهاند .اما راه اساسى ترش رسيدن به موضع ذهنى آزاد شده اى است كه نتيجه اعم از وجود يا عدم آن هستى متعال فرض شده برايش بالسويه باشد .اميدوارم حرفم را درست تفهيم كرده باشم .پايدار و استوار باشيد

         
        • خانم ها و آقايان
          هى به خودم گفتم :پير شدى ،خرفت شدى ،غم نان و درد هاى كهنه و زخم هاى گذشته مغزت را آشفته كرده ،تاپ كردن روى اين صفحه كوچيك و اختلال هاى ديگر مخت را مختل كرده ،و مابقى توجيهات محض دلخوش كنك .آخر چون هيچ يك از دوستان پس گردنى اينترنتى به من نزدند خودم شاتالاق يك پس گردنى محكم به خودم زدم تا كورس بفهمد كه براى اشتباه عذر نتراشد و بگويد اشتباه كردم و مسؤولش خودم هستم .
          واژه آلمانى معادل ناخودآگاه جمعى درستش اين است :
          das kollektive Unbewußte
          با پوزش از همه دوستان

           
        • آقای کورس

          با سلام

          البته بلاشک مرحوم آقای مطهری تسلطی به زبان خارجی نداشت و بنابر این واسطه درک ایشان از مفاهیم فلسفی فلاسفه غرب ترجمه هایی است که در دست ایشان بوده است ،اگرچه ایشان با اساتید دانشگاهی متخصص در فلسفه غرب نیز مرتبط بودند ،بخشی از مطالبی که من از ایشان بنقل از یونگ نقل کردم از کتاب “خورشید دین هرگز غروب نمی کند ” ایشان بود که مربوط به پیش از انقلاب است.
          بجهت نقدی که کردید حساس شدم و موارد دیگری از توضیحات ایشان در باب مخالفت یونگ با استادش فروید در باب ضمیر ناخود آگاه دینی انسان را بررسی کردم ،که آنها را برای شما نقل می کنم ،البته متاسفانه در این قسمت های نقل قول از یونگ ریفرنس ترجمه وجود ندارد ،یعنی معلوم نیست که ایشان مطالب یونگ را در کدام ترجمه دیده است،بنظر میرسد در این قسمتها ایشان نقل بمعنای ذهنی کرده است از آنچه که در ترجمه ها دیده است.
          آقای کورس شما اکنون می توانید روی کلمه کالکتیو (جمعی) زوم کنید و مطلب را مورد خدشه قرار دهید اما در هرحال ایشان اگر تسلطی هم به زبانهای خارجی نداشته است اما از هوش و فراست فوق العاده ای در فهم مقاصد فیلسوفان غرب داشته است که حواشی کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم ایشان شاهد این ادعاست ،بنظرم باید با توجه به بقیه توضیحات ایشان قضاوت کرد ،ضمن اینکه شما اگر در ترمینولوژی یونگ از وصف کالکتیو برای ضمیر ناخودآگاه دریافتی بخلاف آنچه که ایشان ادعا کرده است دارید خوب است آنرا توضیح دهید ،من اینرا احتمالا عرض می کنم ،آیا احتمال نمی دهید وصف “جمعی” برای ضمیر ناخودآگاه اشاره به شمول و عمومیتاین ضمیر نا خودآگاه نسبت به همه انسانها باشد؟چون ایشان بحثهایی دارد بنقل از یونگ در باره عناصر شعور ظاهر و عناصر شعور باطن که بخلاف استادش فروید این عناصر شعور باطن را ناشی از تمایلات و غریزه جنسی نمیداند،که عبارتها را نقل خواهم کرد.
          غرضم این است که در این باب تکیه روی برخی واژه ها کارساز نیست ،باید دید مخالفت یونگ با استادش در چه جنبه ای بوده است و مجموع آنچه که در این باب گفته است چه بوده است .
          یک نکته ای هم در گفتار شما بود که کمی از ساحت شخصیت شما دور بود و آن اینکه در باب فطری بودن یا نبودن دین ،اشاره داشتید به اینکه بقول برخی دوستان این مطلب “شاه انشاء” مرحوم مطهری بوده است ،خوب روش نقد صحیح این نیست ،وگرنه اگر ایشان شاه انشائی داشته است ،جنابعالی نیز شاه انشاء دیگری دارید و آن انکار فطریت دین است ،و این جدل بی پایان است ،شما می بایستی فطری نبودن دین را اثبات کنید نه آنکه آنرا شاه انشاء مرحوم مطهری قلمداد کنید.
          بگذریم.
          عبارات دیگر ایشان در توضیح مقصود یونگ از این قرار است :
          1- “””در مورد فطرى بودن دين، دانشمندان زيادى نظر داده‏اند. يكى از آنها روان شناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد، يونگ است. او مى‏گفت اينكه آقاى فرويد مى‏گويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مى‏كند درست است، ولى اينكه او خيال مى‏كند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسى‏اى كه به شعور باطن گريخته‏اند مى‏باشد بى‏اساس است. انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد. روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادّعاى فرويد صرفاً انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهايى ريخته شده و پر شده باشد نيست. به عبارت ديگر شعور باطن هرگز به صورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آن را پر كند نيست. او مى‏گفت: فرويد به قضيّه «روان ناخودآگاه» خوب پى برده بود، امّا بعداً به اشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى‏گردد؛ خير، روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، عناصر رانده شده مى‏روند آنجا و به آن ملحق مى‏شوند؛ دين جزء امورى است كه در روان ناخودآگاه بشر به طور فطرى و طبيعى وجود دارد””.
          (مجموعه آثار مرحوم مطهری ج 3 ص 392-393).

          2- “”روان‏شناس معروفى كه شاگرد فرويد است به نام يونگ، از كسانى است كه در اصل «شعور باطن» عقيده‏اش با فرويد موافق است و مى‏گويد شعور انسان منحصر به شعور ظاهر نيست و انسان يك شعور مغفول و باطنى هم دارد؛ ولى برخلاف آنچه فرويد مى‏گويد كه شعور باطن را فقط عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى‏دهند، او معتقد است شعور باطن در فطرت و خلقت هر كسى قبل از اينكه به اين دنيا بيايد وجود دارد و عناصر مطرود از شعور ظاهر، قسمتى از شعور باطن است. او معتقد است اعتقاد به خدا در شعور باطن انسان وجود دارد و جزء عناصر اصلى شعور باطن است، نه جزء عناصر مطرود از شعور ظاهر. (فرويد معتقد است عناصر مطرود از شعور ظاهر كه به باطن رفته‏اند، بعد تغييرشكل داده و به شكل خداشناسى درآمده‏ اند “”.
          (همان ج 4 ص 43).

          3- “”ظاهراً قرآن كريم اوّلين كتابى است كه مسأله فطرت خداجويى و خداطلبى و خداپرستى انسان را به طور صريح عنوان كرده است:
          فاقم وجهك للدّين حنيفا فطرة اللّه الّتى فطر النّاس عليها .
          امروز اين مسأله در ميان فلاسفه و روان شناسان جاى بسيار شايسته‏اى پيدا كرده است. افراد بزرگى نظير اينشتاين، ويليام جيمز، الكسيس كارل، برگسون، يونگ و غيرهم از آن دفاع كرده‏اند كه در اينجا مجال پرداختن به آن نيست‏””.
          (همان ج 5 ص 481).

          4-“””يكى از دانشمندان روان‏شناس معاصر كه به اصالت حس دينى در عمق وجدان بشر معتقد است يونگ (yung) شاگرد معروف و مبرّز فرويد (freud) است. وى نظريه استاد خويش را مبنى بر اينكه احساس مذهبى يك احساس مادى عقب رانده شده تغيير شكل داده‏اى است، رد كرد و معتقد به اصالت اين حس گرديد. ميان او و استاد در اين زمينه نامه ‏ها مبادله شده است كه در برخى كتب مسطور است‏””.
          (همان ج 6 ص 938).

          5- “””فرويد دانشمند روان شناس مبتكر پسيكاناليزم ، انقلابى در روان شناسى پديد آورد. اين دانشمند در مطالعات و آزمايشها و تجربيات خود به اين نتيجه رسيد كه بررسيهاى علماى فيزيولوژى و تشريح از مغز و پيچ و خم هاى آن براى امراض عصبى كافى نيست. وى به يك دستگاه شعور مخفى پى برد كه شعور و خود آگاهى ظاهرى و معمولى انسان، نسبت به آن خيلى سطحى است. وى متوجه شد كه علل روحى ناشى از عقده‏ها، خود اصالت دارد و به نوبه خود منشأ امراضى مى‏شود، در طريق معالجه بيمار بايد از طريق روحى و باز كردن آن عقده ‏ها وارد شد تا احياناً عوارض جسمانى مرض هم رفع شود.
          معالجه بيماريهاى روانى از راههاى روحى و حتى معالجه پاره‏اى بيماريهاى بدنى از راههاى روحى كشف تازه‏اى نيست، چنانكه پزشكانى از قبيل محمد بن زكريا رازى و ابن سينا عملًا از آن استفاده كرده ‏اند، ولى امروز دايره اين فن گسترش فوق العاده يافته و در بعضى شكلهايش (رجوع شود به كتاب تداوى روحى تأليف مرحوم كاظم زاده ايرانشهر) واقعاً محيّر العقول است و اصالت حيات و بالاخص اصالت روح را در انسان كاملا تأييد مى‏نمايد. ولى آنچه در فرويديسم قابل توجه است، كشف شعور باطن و بعلاوه يك سلسله «عقده» هاست. در گذشته بيماريهاى اخلاقى و روانى صرفاً به عنوان يك سلسله «عادات» توجيه مى‏شد (عادت حالتى است كه از تكرار يك عمل پيدا مى‏شود) و گفته مى ‏شد كه عادت يك جريان شبه مادى است؛ همان طورى كه يك شاخه چوب راست را اگر خم كنيم به حالت اول خود برمى ‏گردد، اگر عمل خود را تكرار كرده و باز هم چوب را خم كنيم باز به حالت اول بر مى‏ گردد اما كمتر از قبل، به حدى كه اگر اين عمل را زياد تكرار كنيم ديگر چوب به همان حالت خميدگى باقى خواهد ماند. گفته مى ‏شد كه عادت هم يكچنين چيزى نظير خم كردن چوب و يا تا كردن ورق كاغذى است و در اثر تكرار عمل، آثار ثابتى روى شيارهاى مغز باقى مى ‏ماند و ما نامش را حسنه يا سيّئه اخلاقى مى‏ گذاريم. ولى‏ نظريه شعور باطن و نظريه «عقده ‏ها» ثابت مى‏ كند كه جريانهاى اخلاقى جريانهايى مستقل از اين جريانهاست.
          فرويد نخواسته بود از اين نظريه خود اصالت نيروى حياتى و حكومت حيات را بر ماده اثبات كند و بلكه آنجا كه از تحقيقات علمى خود، كه حقا شايستگى خود را نسبت به آنها نشان داده، وارد استنتاج فلسفى مى ‏شود، كه شايستگى آن را ندارد، به طرز نامطلوبى كه شايسته مقام آن دانشمند نيست فرضيه ‏هايى مى‏سازد ولى در عين حال ارزش تحقيقات علمى اين دانشمند همينهاست كه هست.
          بعضى از شاگردان او مانند يونگ در طرز استنباط و استنتاج فلسفى از نظريه ‏هاى روان شناسى كاملا با استاد مخالفت كردند و تا حد زيادى جنبه اصالت نيروى حياتى را در اين نظريه ‏ها روشن كردند و به اصطلاح به نظريه فرويد جنبه ماوراء الطبيعى دادند””.
          (همان ج 13 ص 40-41).

          6- “”نظريه يونگ‏
          فرويد شاگردى دارد به نام يونگ او به روان ناخودآگاه معتقد است ولى آن توجيهى را كه جناب فرويد كرده است- كه تمام عناصر روان ناخودآگاه را عناصر رانده شده از روان خودآگاه بالاخص عناصر جنسى تشكيل مى‏ دهد- قبول ندارد. يونگ مى ‏گويد قسمتهايى از روان ناخودآگاه ما فطرى است و پايه انسانيت انسان را تشكيل مى‏دهد؛ يعنى احساس اخلاقى، احساس عبادت و پرستش، احساس علم دوستى و حقيقت‏خواهى، احساس زيبايى دوستى و [به طور كلى‏] همه احساسهاى انسانى انسان، اركانى در فطرت و سرشت او هستند و در روان ناخودآگاه انسان وجود دارند؛ ولى اين عناصر روان ناخودآگاه قبل از آن كه از روان خودآگاه ما چيزى رانده شود وجود داشته‏اند. پس روان ناخودآگاه ما از دو قسمت تشكيل مى‏شود: قسمت عناصر اساسى فطرى خدادادى متعالى انسانى- كه اينها بايد باشد و پرورش داده شود- و قسمت عناصر رانده شده از روان خودآگاه انسان.
          ولى امروز در اصل اين مطلب كه انسان داراى دو روان است: روان خودآگاه و روان ناخودآگاه، و اينكه روان ناخودآگاه حاكم و مسخّر روان خودآگاه است و نيز حوزه بسيار عظيم‏ترى است ، شك و ترديدى نيست‏””.
          (همان ج 13 ص 437)

           
          • پاسخ به دوستان عزيز آقاىان مرتضى و برديا
            جناب مرتضى :جناب مرتضى :يونگ مثالى بود براى رساندن اين نكته كه وقتى موضوع گزاره خدا باشد بنا بر خر يا شرى كه از مدلول اين واژه به پرسشگر وارد شده احساس و به معناى دقيق تر ميل او چه بسا توجيهاتش را به يك نشانى از پيش تعيين شده هدايت مى كند .من اين را در مورد هردو طرف -خداباور و بيخدا -گفتم . پس طرح پرسش بايد چنان باشد كه پرسنده يش تر آزاد و كم تر اسير ميل پيشينى خود باشد .
            آقاى برديا در مورد خيام هم قضيه همين شده .و اصل بر اين است كه ما يك خيام داشته ايم .در ايران دانشمندان ديگرى هم بوده اند كه در علوم مقامى برجسته داشته و در عين حال اهل ذوق و مستى هم بوده اند ؛حالا چه مستى آب انگور و چه مستى عرفانى .مثلا شما وقتى شعر بلند شيخ بهايي را عليه حكمت برهانيان ارسطويي و له حكمت ايمانيان عارفان مى خوانيد باورتان نمى شود كه اين شاعر همان معمار و رياضى دان و طراح حمام شيخ بهايي باشد .حالا اينكه دو خيام داريم يا يك خيام اثباتش را بايد به مدعيان سپرد
            آقاى مرتضى و آقاى برديا حالا چرا شما هر دو بخشى از سخن مرا گرفتيد كه احتمالا راه برده ميل پيشينى شما بوده است ؟
            آقاى مرتضى :در باره اصطلاح يونگ با قطعيت مى گويم كه آقاى مطهرى اشتباه و به اصطلاح قشنگ آقاى برديا مصادره به مطلوب يا همان نشانى از پيش تعيين شده كرده اند .اولا شما چرا سراغ آثار خود يونگ نمى رويد ؟انسان و سمبل هايش ،ضمير پنهان ،رؤياها ،سمينار در باره چنين گفت زرتشت آثار ترجمه شده يونگ است تا آنجا كه الان يادم مى آيد .همان كتاب اول كافى است براى درك ناخودآگاه جمعى .اگر فطرت به مفهوم سرشتى خدايي و مادر زادى باشد ، در آلمانى معادل خاص خودش را دارد كه يونگ با آن حساسيتى كه در جعل ترم هايش دارد از آن استفاده مى كرد .جمعى يعنى متعلق به يك قوم .از كجا اين ناخودآگاه شكل گرفته .از نوع رويارويي نسل اندر نسلى يك قوم با هستى و مسائل آن .اگر چيزى فطرى باشد جهانى است و از اين قوم به آن قوم تفاوت نمى كند .
            نكته ديگر اينكه اگر آقاى مطهرى يا هر مؤمنى دنبال دانشمندان و فيلسوفان خداباور مى گردند ،دكارت ،اسپينورا ،لايب نيتس ،مالبرانش ، و از معاصر تر ها كارل ياسپرس و گابريل مارسل و يك فهرست طويل ديگر از تئولوگ هاى آلمانى هستند .البته مى دانم .بحث سر فطرى بودن است .اين را هم اضافه كنم :خداى اين مشاهير خدايي فلسفى است بدون يك كلمه استناد به كتب مقدس .
            با سپاس از دوستان ارجمند

             
        • ﮐﻮﺭﺱ ﻋﺰﯾﺰ
          ﺩﺭﻭﺩ ﺑﺮ ﺷﻤﺎ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻨﻄﻘﯽ، ﺩﻗﯿﻖ ﻭ ﭘﺮﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ. ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻗﺮﺑﺎﻥ. ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﻣﺼﺎﺩﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻣﻄﻬﺮﯼ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻡ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺩﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻡ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ. ﺍﮔﺮ ﺭﻫﻬﻨﻤﺎﯾﯽ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ.

           
      • ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه‌ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
        عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
        رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سِرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
        شاه اگر جرعه‌ی رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروق نکنیم
        خوش بِرانیم جهان در نظر راهرُوان فکر اسبِ سیه و زین مُغَرَّق نکنیم
        آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند تکیه آن به که بر این بحرِ معلق نکنیم
        گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
        حافظ! ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

        دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان، خدا را! دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
        کشتی نشستگانیم، ای باد شُرطه، برخیز! باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
        ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
        در حلقه گل و مل، خوش خواند دوش بلبل هاتَ الصبوح هبوا، یا ایها السکارا!
        ای صاحب کرامت! شکرانه سلامت روزی تفقدی کن، درویش بی‌نوا را
        آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است: «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
        در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
        آن تلخ‌وَش که صوفی اُم الخبائِثَش خواند اشهی لَنا و احلی، مِن قُبلة العُذارا
        هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را
        سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
        آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
        خوبان پارسی‌گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را
        حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن، معذور دار ما را

        رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
        نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این

        خیلی وقت بود دوست داشتم با شما خصوصی صحبت کنم
        شنیدم استرالیا کلاس آموزش رقص هم هست بد نیست ثبت نام کنید
        از مولوی که مولوی تر نیستیم……

        بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
        اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
        شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
        چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
        صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
        یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم
        بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
        سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

        حافظ را بچسب

        آخرین توصیه من به خودم و دیگر دوستان مطالعه است.
        ما کوزه ای هستیم خالی
        در اثر مطالعه پر می شویم
        هر اندازه سطح آگاهی مان بیشتر شود شناختمان نیز عمیق تر می شود.

         
      • ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه‌ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
        ….
        حافظ! ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
        …..
        آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است: «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»

        رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
        نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این

        بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
        ……
        یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

        بردیای عزیز چاره کار مطالعه است.
        ما کوزه ای هستیم خالی
        در اثر مطالعه پر می شویم
        هر اندازه سطح آگاهی مان بیشتر شود شناختمان نیز عمیق تر می شود.
        دنیا را چه دیدی شاید دست آخر رسیدیم به سخنان مرتضی خودمان!
        یک احتمال بدهید آنچه در باره اسلام به ما منتقل شده تحریف شده باشد و این دین در اصل و در جوهرش تنها راه نجات باشد
        یا هر دین و آیین دیگری
        امید وارم منظورم را متوجه شده باشید.
        در راه کشف حقیقت نباید هیچ پیش داوری کرد.
        باید بتوانیم به آزادی به مفهوم واقعی آن دست یابیم

         
        • نوری زاد عزیز بار اول که فرستادم خطا گرفت ارتباط مختل شد و متن را نشان نداد.
          بار دوم باختصار فرستادم تا شاید خطا نگیرد. با پوزش

           
        • ﺳﺎﺳﺎﻧﻢ، ﺳﺎﺳﺎﻧﻢ، ﺳﺎﺳﺎﻧﻢ ﻋﺰﯾﺰ. ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯿﺪ ﻣﺮﺍ ﻣﺴﺖ ﮐﺮﺩﯾﺪ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﯽ ﺻﺒﻮﺣﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﭼﯿﺴﺖ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﺴﺖ ﺍﺷﻌﺎﺭﯼ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩ، ﻫﺴﺖ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﺣﺘﯽ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺗﻀﺎ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺘﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮﻡ ﺑﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺪ. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ
          ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﻣﯽ ﻋﺸﻘﻢ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﻡ ﺷﺪ، ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺵ ﻣﺴﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ.

          ﺁﻥ ﺍﺣﺘﻤﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯿﺪ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﻡ. ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺮﺗﻀﺎ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ.

           
    • بردیا گرامی، همین سومی نقد نقد. چون با اولی‌، آگاهان و فرهیختگان گرفتاری ندارند، اما توده‌ها شاید و برا دومی باید همهٔ عمر برده و غلام اراجیف و خرافات شد تا خالقان ادیان، خدایی کنند. می‌بینمت، چه این‌ور چه اونور. اگه قسمت اونور شد که از دست من و تو هیچ کاری ساخته نیست که به ویژه شفاعت سر کردهٔ هر سه‌ تا داعشی را کنیم. اونجا هی‌ دلت برا اینا نسوزه ها!! میبینی‌ که همین داعشی مدل شیعی حاکم، خدا را چیزی بیش این که مزدوری ایشان را بکند، نمی‌‌بیند. می‌‌بینمت.

       
    • بنام خدای ادیان ابراهیمی تک خدائی

      جناب بردیا با سلام من ابتدا تشکر می کنم از طرح بحثی که کردید ،اگر چه در اثناء گفتار چیزهایی در باره اسلام و پیامبر بزرگوار اسلام دیدم که باعث آزارم شد ،سعی می کنم به توصیه شما دگر باره با الفاظ ناخوشایند آزارت ندهم ،اما رفیق قاعده طلائی اخلاق ،همان که در پایان گفتارت از برآیند اخلاقی بین ادیان سخن گفتی اقتضاء می کرد که در بحثی علمی و تجریدی از الفاظ ناخوشایند استفاده نکنی و نفرت و کینه ات به اسلام را در قالب الفاظی ادا نکنی که سبب آزار متدینان به اسلام شود ،خصوصا آنکه در الحاقیه ای گفتی غرضم توهین نیست ،اما نمیدانم که احتراز از توهین و لزوم مراعات قاعده طلائی اخلاق و برآیند اخلاق بین ادیان اقتضایش این بود که پیامبر یک میلیارد مسلمان را شیاد بنامی؟
      این مراعات ادب و انصاف و اخلاق و قاعده طلائی اخلاق بود؟
      بگذریم.

      1-در مورد اصل مدل طرح سوال بنظرم اینگونه طرح سوال در باب خدا و تثلیث اضلاع احتمالات ،مبتنی بر دیدی پراگماتیستی به اندیشه در باب خداست که بنظر من اهداف شیادانه سیاسی برای نفی نقش ادیان و خصوصا دین مبین اسلام در زندگی بشر پشتوانه آن است که دم خروس این اهداف شیادانه سیاسی و شخصی همان است که در ارزیابی نسبت به کلیت اسلام و با شیاد خواندن پیامبر اسلام خود را نشان داد،وگرنه ترتیب منطقی بحث از اندیشه خدا باسلوب روشمند این است که اینچنین طرح سوال کنیم که :
      آیا خدا در عرصه هستی وجود دارد یا خیر؟ اگر وجود دارد چرا؟ و اگر وجود ندارد چرا؟
      آنگاه بر اساس این نظم، انسان در پی جویی حقیقت در بود یا نبود خدا یا جزم به وجود خدا پیدا می کند ، یا جزم به عدم وجود خدا ،یا بحالت تردید و شک می ماند (لا ادریون).
      پس از این نوبت به پروسه عمل می رسد که خداباور چه کند و خدا ناباور چه کند و لا ادری (مثل شما) چه کند.
      بنابر این بنظر من شما نظم بحث در باب اندیشه خدا را رعایت نکردید ،که ممکن است همین بی نظمی در اندیشه به آشفتگی ها در پراتیک منجر شود که بنظرم شده است.

      2-این تعبیر “تک خدائی و چند خدائی” بودن ادیان بنظر من از نظر تاریخ شناسی ادیان تعبیر نادرستی است خصوصا اینکه خود شما به تاریخ هشت هزار ساله زندگی بشر که اشاره می کنید ،از جهت تاریخ ادیان ،حضرت آدم علیه السلام که اولین بشر این دوره تاریخی است بر اساس گزارش ادیان و قرآن و روایات اسلامی خود پیامبر بوده است ،پس از آن هم پیامبران اولو العزمی (صاحبان شریعت) مثل نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و پیامبر اسلام بوده اند که همه آنها بر اساس تعریفاتی که قرآن از محتوای دعوت آنها می دهد و در روایات معتبر نیز هست ،همه دارای ادیانی هستند که به خدای واحد احد هدایت می کنند ،و انبیاء دیگر نیز به هر کثرتی که باشند از 124 هزار پیامبر که سند معتبری ندارد ،یا کمتر یا بیشتر ،اینها همه تابعان و تکمیل کنندگان شرایع انبیاء اولو العزمند ،و همه آنها بگزارش قرآن کریم دعوت کننده به خدای واحد احد و عبودیت او هستند ،و شما هیچ پیامبری را نمی یابید که سخن از دو خدا یا بیشتر کرده باشد ، و اساسا سنگ بنای دعوت انبیاء به دعوت به توحید و نفی شرک و بت پرستی و چند خدائی است.
      این در صورتی است که مراد از ادیان ادیان توحیدی ابراهیمی باشد ،اما اینکه ادعای ثنویت یا چند خدائی بدون احراز شاخصه های لازم در مدعی نبوت ،را بتوسع در تعبیر دین بنامیم و چند خدائی را به ادیان نسبت دهیم امر دیگری است.

      3-اینکه در احتمالات سه ضلعی پراگماتیستی در باب اندیشه خدا ،اشاره کردید که روی این احتمال نگرش عملی چنین می شود و روی آن احتمال چنان میشود،اجمالا درست است و این حاکی از اهمیت پی جوئی اندیشه خداست که نباید این امر سترگ را بهر انگیزه ای سرسری گرفت،از نظر ما نیز چنین است که ایمان یا عدم ایمان نقش بسیار مهمی در چگونگی عمل و اندیشه انسان دارد ،این همان است که گفته می شود ماتریالیسم فلسفی (محوریت ماده و نفی خدا) ممکن است به ماتریالیسم اخلاقی و نیهیلیسم و فساد در عمل منجر شود.
      زیرا انسان مومن به حضور و نظارت خدا و وجود قیامت در عرصه زندگی و عمل ،طبعا در پراتیک به التزام عملی به اخلاق و دوری از فساد نزدیکتر است ،مگر آنکه ایمان او ضعیف یا غیر واقعی باشد.

      4-جدای از دید پراگماتیستی در سه فرضی که در باب اندیشه خدا مطرح کرده اید،این تقسیم برخی لوازم وسوالات نظری را در پی دارد ،مثل اینکه در فرض یقین به عدم وجود خدا ،این پرسشها خود نمائی می کند که اگر خدا نداریم و جهان خالقی ندارد پس جهان چگونه بوجود آمده است؟ آیا جهان قدیم است و از ازل الآزال وجود داشته است (ازلیت ماده و وجوب وجود ماده و اینکه ماده و هیولی واجب الوجود و قدیم بالذات است)؟ یا جهان حادث است ،یعنی بعد از نبودن بود شده است ،که طبعا هر حدوث (پیدایش) نیازمند به محدث (ایجاد کننده) دارد،پس اگر خدای جهان وجود ندارد و این دستگاه بزرگ هستی با این نظم بنیادین حادث است ،مبدا پیدایش آن چیست و کیست؟ آیا بخلاف ارتکاز علیت عدم صرف خود بخود متبدل به وجود می شود؟ یا ماده کائناتی در کار بوده است ،که سوال از سابقه آن ماده کائنات و اینکه صورتگر این ماده چه بوده و که بوده بحال خود باقیست.
      خواستم بگویم که علاوه بر لوازم عملی اضلاع ثلاث که فکر شما را مشغول کرده است ،لوازم این چنینی معرفتی نیز از لوازم اضلاع ثلاث احتمالات شماست.

      5-اینکه در فرض اول( “خدا وجود ندارد”) انسان را از تکلف و تحمل عبادت و اتلاف وقت بتعبیر شما خالی دانستید ،این با نظریه فطری بودن دین و فطری بودن پرستش ناسازگار است و حکمی غیر رئالیستی است که باید در محل خود بحث شود.

      6- اینکه در فرض دوم نوشتار نوشتید :
      “”اگر خدا وجود داشته باشد، قانونا باید در یکی از ادیان و یا در همه آنها به دنبالش بود “”.
      خطای معرفتی دیگری است که در بحث فرض اول تذکر دادم،خدا را باید پیش از بررسی ادیان در ادله ای که ارائه شده است ،بررسی کرد که آیا وجود دارد یا خیر ،این بحثی پیشینی نسبت به ادیان است ،زیرا تا برای کسی معلوم نباشد که خدا هست یا نیست ،پرداختن به ادیان و رسل که فرع بحث از خداست نادرست است ،تا چه رسد به اینکه خدا را در ادیان دنبال کرد،زیرا اگر خدائی در کار باشد ،ارتباط او با بشر بواسطه انبیاء صورت می گیرد ،پس وقتی کسی کمیت اش در باب معرفت الله لنگ است ،ابتدا باید در بحث های فلسفی تجریدی ،یا در ادله تجربی دیگر پی جوی براهینی باشد که سلبا یا ایجابا بر وجود یا عدم خدا اقامه شده است.
      این تعبیر “قانونا” که کردید هم البته مبهم است که مراد شما از قانون در اینجا چیست؟ بهرحال معرفت اینکه خدا هست یا نیست موکول به پی گیری آن در ادیان نیست،اگرچه معرفت های سترگتر در معرفی خدا از سوی ادیان است ،مثل معرفت والا و بی سابقه ای که قرآن در باب خداشناسی به بشر عرضه کرده است.

      7- در این فرض دوم شما تعبیری کردید به این صورت که “” حال چگونه می توان از بین ادیان تک خدایی حاضر یکی و یا اجماعی از آنها را انتخاب کرد. اجماع بین آنها با توجه به دشمنی پیروانشان به نظر نا محتمل می نماید پس باید به دنبال یک دین برتر بود. چگونه می توان دینی برتر انتخاب کرد؟””.

      بنظرم اینگونه تعبیرات ناشی از این است که شما هنوز در ترتیب بحثهای معرفتی راه را طی نکرده اید که سر از شکاکیت های این چنینی در می آورید،شما بعنوان یک فرد عادی ابتدا طریق معرفت الله را درست بپیمایید ،و بر اینکه بر حسب دلالت دلایل خدا وجود دارد یا ندارد ،وقوف یابید ،پس از آن برای دیگر انسانها تعیین تکلیف کنید ،شما الان باذعان خودتان در مرحله “شکاکیت و لا ادری” سیر می کنید،ابتدا این گره معرفتی را برای خود حل کنید ،پس از آن مطالبی را بر شکاکیت خود متفرع کنید ،و گرنه چرا شکاکیت شما در باب بود و نبود خدا باید معیار عرصه پراتیک برای دیگران باشد،مگر تصور شما این است که همه انسانها به شکاکیتی که شما به آن مبتلا هستید مبتلایند؟!
      می خواهم بگویم شما چون مبتلا به شک و عدم جزم هستید می گویید باید به اجماع بین ادیان تمسک کرد و چون بین ادیان اختلاف وجود دارد،پس همه باید از ادیان دست شسته و به آنچه که اقتضای تحیر شماست عمل کنند!
      در حالیکه اگر راه صحیح طی شود ،و اثبات وجود خدای واحد ادیان شود ،در همان ادیان که در خطوط کلی توحید مشترکند ،خط مشی ها و نشانه هایی ترسیم شده است ،مثلا پس از پیامبری موسی عیسی ناسخ شریعت اوست ،و پس از پیامبری عیسی ،محمد که خاتم انبیاء الهی است ناسخ همه شرایع گذشته است،و دین او دین کامل مطاع برای کسانی است که به خدای واحد ادیان ایمان آورده اند.
      در یک جمله باید عرض کنم که صغری و کبری ها و متفرعات مطالب شما که سمت وسو و هدف آن کنار گذاشتن ادیان از صحنه اجتماع و سیاست و استنتاج لزوم عمل به سکولاریسم در عرصه عمل است ،بر بنیان سست “شکاکیت و لا ادری” استوار است ،پس ابتدا همان بنیان سست را علاج کنید ،والا معتقدان به ادیان نه دچار شکاکیت در باب خدای واحدند و نه دچار شکاکیت در باب لزوم بعثت انبیاء و تبعیت از شرایع الهی،تا لازم باشند به رهنمودهای شکاکانه شما عمل کنند.
      این اساسی است که باید به آن توجه کنید ،تا ناچار نباشید بطریق سبر و تقسیم یک یک ادیان را کنار گذاشته و به آنچه مقصود شماست بار یابید.

      8- در همین فقره کنار گذاردن ادیان گزاره هایی ابراز داشتید که گزاره هایی مبهم یا اثبات نشده اند:
      “” مسیحیت که دین غالب است (با بیشترین پیرو در جهان) یکی از خرابترین کارنامه ها را در این زمینه دارد. هزار سال قرون وسطا برای بیزار شدن از آن کافی است””.

      اینکه گفتید عدد مسیحیان جهان غالب است من آمار دقیق ندارم ،اما عدد افراد مسلمان امروزه از یک میلیارد فراتر رفته است ،نمیدانم آیا مسیحیان مجموع عالم تعدادشان از این عدد بیشتر است؟
      اما بهرحال تعداد افراد گروندگان به یک آیین ملاک حقانیت نیست چه غلبه عددی با مسلمانان باشد و چه با مسیحیان.
      اینکه گفتید کارنامه مسیحیت خراب است ،همینطور است ،زیرا از نظر ما مسیحیت و انجیل عیسوی به عللی که سابقا بحثی در مورد آن داشتیم ،دچار تحریف محتوائی است ،و عملکرد کلیسا در قرون وسطی همانطور که شما اشاره کرده اید عیار بطلان و انحراف آن است،اما بهرحال ما سابقه ارائه یک سیستم منسجم در عرصه اجتماع بعنوان معیاری که پایه اداره جامعه از سوی مسیحیت و مسیحیان باشد نداشته ایم،آیا شما سابقه حکومتی بر اساس قوانین و قواعد دقیق تعلیمات عیسی علیه السلام سراغ دارید که اینگونه با تکیه بر کارنامه خراب مسیحیت را از حوزه بحث خارج می کنید؟
      البته ما که به خراب بودن کارنامه مسیحیت و مسیحیان اذعان می کنیم ،از این باب است که آنرا تحریف شده از اصل آن می دانیم ،اصلی که در آن بشارت به نبوت “فارقلیط=محمد” وجود داشته است و بر اساس آن اصل و نسخ شریعت عیسی و پیش از آن نسخ شریعت موسی ،همه متدینان به آندو دین موظف بوده اند که با هدایت دین خود و بررسی نشانه های صدق نبوت پیامبر اسلام به او و قرآن او ایمان آورند ،حال قصور و تقصیر کرده اند بحث دیگری است.

      در ادامه با این عبارت”” دین اسلام هم ﺑﺎ ﺁﻥ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﻧﺒﺎﺭﺵ چندان سابقه درخشانی ندارد. حکومتهای دینی مانند ایران و عربستان به گمان من از بدترین و مخوف ترین حکومتهای جهان هستند””.

      بزعم خود فاتحه اسلام را هم خوانده اید،جناب بردیا سوال من از شما این است که “تاریخ خونبار” که پایه استدلال شماست یعنی چه؟ شما یکوقت در حال ارزیابی عمل متدینان به یک مکتب یا ایسم ،هستید ،این بحثی جداست ،ولی یکوقت در حال بحث از محتوای یک ایسم ،و حقانیت یا عدم حقانیت آن هستید که این اساس بحث ماست،چرا اینگونه خلط می کنید؟
      برای تقریب به ذهن می گویم ،اگر فرض کنیم سکولاریسم سکه رایج در همه جهان باشد ،اما بهر علتی ملتها و حکومت های سکولار با هم به جنگ و کشت و کشتار بپردازند ،مثلا جنگ جهانی پیش آید ،بمب های اتمی و خوشه ای بکار افتند ،و فجایع زیادی از قتل و جنایت و تجاوز اتفاق بیفتد ،آیا اگر متاخران در تاریخ و تحلیل آن بیایند بگویند ،تاریخ خونبار سکولاریسم حاکی از نارسائی سکولاریسم است؟! شما به اینگونه ارزیابی و تحلیل تاریخ باور دارید؟یا می گویید خیر باید سکولاریسم را جداگانه تحلیل محتوائی کرد ،و عمل خوب یا بد هواداران سکولاریسم را هم باید جداگانه ارزیابی کرد؟ شما کدام ارزیابی را منطقی می دانید؟هر ارزیابی که در این باب دارید همان را سنجه ارزیابی رسائی یا نارسائی اسلام قرار دهید.
      من از شما می خواهم توضیحی هم در مورد تعبیر “تاریخ خونبار” ارائه کنید که چیست و چگونه باعث می شود که شما اینگونه استنتاج کنید،و بگویید آیا مخوف بودن حکومت های ایران و عربستان چگونه سنجه ارزیابی مکتب اسلام است،آیا چون عدم درک چیستی و چگونگی احکامی و فلسفه های احکامی سند ارزیابی شما در مورد یک دین است؟

      9- میرسیم بقول دوستمان سید ابوالفضل “شاه انشاء” و تک مضراب همیشگی شما :

      “” خدایی که بر اساس آموزه های دینی مظهر پاکی و خوبی است هیچگاه نباید به بی اخلاقی توصیه نماید ولی از نظر من ازدواج با کودک، شکنجه مجرمین (قطع دست و پا و شلاق زدن) و تعدد زوجات در زمان حاضر مصداق بی اخلاقی است و چنین خدایی دروغین است و طبیعتا پیامبرش هم شیادی بیش نبوده است””.

      آری خدا مظهر پاکی و خوبی است ،اما خدا کجا به بی اخلاقی توصیه کرده است؟ چرا مهمل می بافید؟ شما اگر درک درستی از فلسفه برخی از احکامی که نمونه آورده اید نداشته باشید باید خدای ادیان را متهم به دعوت به بی اخلاقی کنید؟!
      در اسلام جواز مباشرت زوجین متوقف بر سن بلوغ و قابلیت جسمی است ،یعنی بالغ با بالغ ،چرا حرف بی اساس میزنید؟ در اسلام اگر عقد ازدواج کودک با استناد به ولایت پدر یا جد پدری هم تجویز شده این معلق به شرائطی است که ولی طفل بحکم مسلمانی نمی تواند از آن عدول کند ،از جمله اینکه پدر یا جد پدری باید مراعات غبطه و مصلحت تام کودک (چه دختر و چه پسر) را کرده باشد ،بطوریکه اگر بعد کودک به سن بلوغ و رشد رسید در صورت احراز عدم رعایت مصلحت می تواند عقد را کنسل کند.
      مساله مباشرت نیز که عرض شد پیش از بلوغ و قابلیت جسمانی ممنوع است،بنابر این مساله اینطور که شما وانمود می کنید بعد مهملاتی را بر آن متفرع می کنید نیست ،علاوه اینکه در اینجا بحث بر سر جواز است ،مگراسلام توصیه می کند که سرپرستان کودکان حتما چنین کنند که شما اینگونه ارزیابی می کنید؟

      تک مضراب همیشگی دیگر شما هم مساله احکام جزائی اسلام است: گفتید:””شکنجه مجرمین (قطع دست و پا و شلاق زدن)””.

      این عبارت ممکن است اشاره داشته باشد به مساله قصاص در اسلام یا مساله قطع دست یا پای “سارق” یا “محارب” و تعزیرات دیگر.
      خوب این را چندین بار بحث پیش آمده است و توضیح داده شده است که فلسفه اساسی پیشگیری از وقوع جرایم بزرگ این چنینی ،مساله بازدارندگی است،مگر اسلام می گوید دست شمای بیگناه باید قطع شود؟ شما خودتان می گویید “مجرم” ،آیا شما از “مجرم”=سارق=قاتل=محاربی که اسلحه کشیده و افرادی را بخاک و خون کشیده و اموالی را تاراج کرده و دست کسی را قطع کرده،دفاع می کنید؟شما چرا نمی گویید مجرم چرا چنین جنایات ضد حقوق بشری را عمدا مرتکب شده است؟ اینجا سنجه حقوق بشر در مورد مقتول یا مجروح یا مسروق منه کاربرد ندارد؟ آیا مجرمی که مجازات می شود حقوق بشر را نقض نکرده است؟!
      فلسفه کور کردن چشم کسی که چشم شما را به عمد کور کرده است این است که دیگر کسی جرات کور کردن عمدی (نه سهو و خطا) چشم دیگران را پیدا نکند.
      فلسفه کشتن کسی که بطرز فجیعی و بعمد (نه سهو و خطا) پدر یا مادر یا خود شما را از حق حیات محروم کرده است این است که دیگر کسی جرات چنین جرم عظیمی پیدا نکند.
      و فلسفه قطع دست مجرمی که در آنی زحمات سالیان متمادی رنج کسب مال شما را بیغما برده است ،این است که دست درازی به حریم دیگران نکند،آیا درک این فلسفه ها برای شمامشکل است؟
      ممکن است از تناسب جرم و مجازات سخن گویید ،آیا اگر قاتل بیرحمی بطرز فجیعی یکی از بستگان نزدیک شما را عمدا بقتل رساند ،مجازات متناسب او این است که پانزده سال زندان رود یا فلان قدر جریمه مالی شود؟!

      این جبران حق حیات از دست رفته پدر مقتول شماست؟وجدانا بیندیشید.
      هی در این بزنگاهها دم از حقوق بشر نزنید ،آیا مجرم قاتل ،حق بشری حیات پدر مقتول شما را از او نگرفته است،چرا عینک حقوق بشری شما اینجا تیره است؟!

      پس این مجازات برای بازدارندگی و پیشگیری است ،آن بحثهای تکراری که بله باید مجرم (کسی که جرم غیر انسانی مرتکب شده) را آسیب شناسی کرد و از بعد روان شناسی و جامعه شناسی و غیرو باید او را ارشاد کرد ،حرفهای مهوع تکراری است که مربوط می شود به مرحله پیش از وقوع جرم ،آری باید افراد مظنون و در معرض بزهکاری پیش از صدور جرم از آنان ارشاد فرهنگی شوند و …..
      اما این چه منافات دارد با مجازات مجرمی که فعل مجرمانه از او صادر شده است؟مجازات مجرم چیست؟ آیا توجه ندارید که اقتضای پیش کشیدن حقوق بشر و ترحم بر پلنگ تیز دندان است که مجازات های زندان و جریمه هم کنار گذاشته شود ،برای اینکه سلب آزادی جانی آدمکش و جریمه او هم سلب حقوق بشری است! پس بیاییم اصلا مجازات را رها کنیم چون بهرحال هرمجازاتی سلب حق و نوعی خشونت است! و بیاییم بجای مجازات مثلا جانی آدمکشی که فردی را قطعه قطعه کرده و گوشت او را کباب کرده و نوش جان کرده او را آسیب شناسی روان شناسانه و جامعه شناسانه کنیم و او رها کنیم! چرا آنجا مجازات جانی که حقوق بشری دیگران را سلب کرده توجیه می کنید و منافی با حقوق بشر نمیدانید؟!
      آیا آسیب شناسی و توجیه فرهنگی پیش از وقوع جرم تضمین کافی و وافی برای عدم وقوع آن است؟
      اگر اینگونه پیشگیریها تامین کننده است ،پس وقوع این همه جرم و قتل و سرقت مسلحانه و تجاوز در غرب و خصوصا امریکا چه توجیهی دارد؟بگذریم از اینکه مجازات اعدام در بسیاری از ایالت های ایالات متحده امریکا وجود دارد،با آنکه هست چنین است ،وای بوقتی که مجازات اعدام لغو شود ،در اینصورت مجرم و سارق حرفه ای مسلح چرتکه ای می اندازد و قتل و غارت خویش را انجام می دهد ،و اموال مسروقه را جایی پنهان می کند و می گوید خوب ایرادی ندارد،ده سال زندان می رویم یا جریمه میشویم بعد از آن بیرون می آییم و صفا می کنیم!
      آیا اینگونه مجازات ها متناسب با قتل و تجاوز و آسیب زدن به جان و مال و ناموس دیگران است؟(تامل کنید)

      موارد دیگر نیز دارای فلسفه اجتماعی است که در محل خود باید واکاوی شود ،اما جناب آقای بردیا آیا اینجا سزاوار بود که شما قلت درک خود را معیار اسناد امر به بی اخلاقی به خدای متعال قرار دهید ؟ آیا سزاوار بود جهالت خود را معیار اسناد وصف شیادی به پیامبر بزرگوار اسلام قرار دهید؟ شما که تا کسی از گل نازکتر بشما بگوید آخ و ناله و روضه “آزار دیدن و آزرده شدن” سر می دهید ،چطور براحتی اسناد “شیادی” به پیامبر مورد احترام بیش از یک میلیارد مسلمان جهان می دهید؟ آیا این مازوخیسم و التذاذ به آزار دادن دیگران نیست؟
      قاعده طلائی اخلاق کجا رفت دوست عزیز؟ شما آیا بجای چنین تعبیر زشتی که یک توهین عرفی آشکار است نمی توانستید بگویید من باستناد جهالت و کج فهمی ام نسبت به برخی مسائل منکر رسالت پیامبر اسلام هستم،این امکان نداشت؟
      حقیقتا متاسفم که دم از حقوق بشر و احکام انسانی و ادب در دیالوگ و این قبیل مکررات می زنید اما بوقت آن کینه و نفرت خویش را در قالب چنین بحثهایی نشان می دهید ،امیدوارم در خلوت شب خود دمی بیندیشید.
      بگذریم.

      10- تعبیری داشتید که “” اما روشنفکران دینی مانند دکتر سروش که دینی تازه و با معیارهای اخلاقی مدرن ارائه می کنند قابل تامل هستند””.

      دکتر سروش و من فوقه یا من دونه کوچکتر از آن هستند که “دینی تازه” ارائه کنند ،آنها چنین ادعایی هم ندارند ،مگر دکتر سروش و نظایر ایشان پیامبرند که دین تازه آورده باشند ،این تعبیر نادرست شماست ،دکتر سروش و امثال او تصادفا در عین برداشت های خاص از اسلام و شریعت پیامبر ،بسیار هم از شما متعبدتر و مودب ترهستند،زیرا آنان پیامبر اسلام را پاس می دارند ،و او را شیاد خطاب نمی کنند .
      البته اختلاف برداشت از گزاره ها و محتواهای دینی لازمه اجتهاد صحیح با مبادی صحیح است ،در هر حال توجه کنید که اختلاف برداشت بر اساس پلورالیسم معرفتی و دینی بمعنای “دین تازه” آوردن نیست ،و اختلاف برداشتها نیز باید مورد نقد واقع شود ،و باز در اینجا معیار قضاوت سره از ناسره کارشناسی روشمند دینی نسبت به متون مادر در اسلام است و نه قضاوت شکاکان و لا ادریونی که هنوز کمیت شان در باب معرفت الله لنگ می زند،توحیدتان را دریابید.

      11- در ادامه فرمودید :
      “”. پس اگر همه دستورات دینی با اخلاق سازگار بود تازه نوبت به بررسی آن دین می رسد که آیا واقعا از طرف خدا است و یا یک انسان هوشمند آن قوانین را به نام خدا صادر کرده است. حقیقتا این معادله برای من لاینحل باقی مانده است و هنوز در ابتدای راهم.””.

      این مصداق سورنا زدن وارونه و از سر گشاد سرناست ،اگر دستوراتی اخلاقی بود تازه نوبت می رسد به اینکه ببینیم آیا آن دین از طرف خداست؟
      در ادامه هم گفته اید در ابتدای راهم ،آری چنین است ،در ابتدای راهید ،اما راه را گم نکنید ،چنانکه عرض شد ،پایه رشد و تدرج معرفتی حل مساله توحید است ،تا این حل نشود کمیت لنگ است ،اما شناخت حقانیت دعوتهای پیامبران سنجه مخصوص بخود را دارد ،شما باید بحث نبوت عامه و خاصه و معیار پیامبر شناسی را بیاغازید ،این است که آغاز راه است و این راه هنوز برای شما طی شده نیست.

      12-گزاره سوم شما حاوی مطالبی است :
      “””گزاره سوم، نمیدانم خدا هست و یا نیست (این گزاره در مورد خود من صدق می کند). چون نمی دانم خدایی هست و یا نیست، تلاش می کنم تا آنجا که ممکن است بر اساس اخلاقی که تقریبا عموم ادیان و مکاتب بشری به آن اشاره کرده اند زندگی کنم. به قول روحانیون، خطر احتمالی را در نظر بگیرم. البته این خطر احتمالی مطمئنا عمل به دین اسلام نیست چرا که ممکن است دینی دروغین باشد. عمل به سایر ادیان هم نیست چون آنها نیز ممکن است دروغین باشد. اگر خدایی بود و روز محشری در کار بود صاف و صادق به او خواهم گفت ای خدای بزرگوار من هرچه گشتم نیافتم ولی سعی کردم تا آنجا که عقل و خردی که خودت به من ارزانی داشتی قد می داد درست و با اخلاق زندگی کنم و به کسی آزاری نرسانم. تلاش کردم در زندگی حق بگویم و از باطل پرهیز کنم. آن خدایی که از همه چیز آگاه است می داند که دروغ نمی گویم و مرا نه تنها عذاب نخواهد کرد بلکه بر گناهانم با دیده اغماض خواهد نگریست. شاید هم مرا با مومنین واقیعیش به بهشت برین ببرد. از کرم خداوندی که بعید نیست، بعید است؟””.

      اولا تلاش کنید که از سهم مهلک شکاکیت و لا ادری گری خارج شوید.

      ثانیا :به قاعده دفع ضرر محتمل اشاره کرده اید که بر اساس آن انسان باید بر اساس میزان اهمیت محتمل ،به احتمال اهمیت دهد،این مساله عقلی درستی است ،اما جناب بردیا ،آیا قاعده دفع ضرر محتمل فقط در باب مراعات اخلاق کاربرد دارد؟ نباید این احتمال نیز مد نظر شما باشد که اینکه می گویید:
      “” البته این خطر احتمالی مطمئنا عمل به دین اسلام نیست چرا که ممکن است دینی دروغین باشد””.
      خود گزاره ای دروغین باشد؟! الان شما مذعنید به اینکه در حال شکید ،از کجا اطمینان پیدا کردید که عمل نکردن به دین اسلام مطمئنا خطر محتمل نیست ؟ گفتید چون ممکن است دروغین باشد،آیا چنین احتمال یا امکانی نباید شما را وادار به حرکت معرفتی کند؟
      اینکه گفتید روز محشر (تازه اگر محشری در کار بود!) صاف و ساده به خدا می گویم….
      تصور نمی کنید که همان خدایی که مخاطب صاف و ساده شماست ،در آنروز بر شما احتجاج کند که من که انبیاء الهی و پیامبر آخرم را برای هدایت تو فرستادم ،و از طریق نصب حجت و اعجاز قرآن و معجزات قولی و فعلی دیگر او ،حجت را بر تو تمام کردم ،چرا از او تبعیت نکردی ،و چرا پیامبر مرا علنا به شیادی متهم کردی؟
      شما آیا پاسخ می دهید که چون من شکاک بودم ،و در عین شکاکی برای دیگر انسانها تعیین تکلیف می کردم ،پس محق بودم که اصلا در وجود تو و وجود این روز و حقانیت پیامبر و قرآنت شک کنم ،اما چون فقط اخلاق را رعایت کردم تشخیصاین بوده است که همین کافی است،البته یکی از مصادیق رعایت کردن اخلاق هم این بود که پیامبر یک میلیارد مسلمان جهان را “شیاد” بنامم؟!
      در عین حال هم صاف و ساده به خدا بگویم :
      “”ولی سعی کردم تا آنجا که عقل و خردی که خودت به من ارزانی داشتی قد می داد درست و با اخلاق زندگی کنم و به کسی آزاری نرسانم!””.

      آقای بردیا شما لا اقل در همین گفتار فوق چقدر به گزاره فوق عمل کردید؟!
      آیا اگر خدائی باشد می توان خدا را هم فریفت؟!
      پس دعا کنید (به کی نمیدانم!) که خدائی نباشد!، اما بدانید که خدا هست و قیامت هست و تحقق وعده :”فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره ،و من یعمل مثقال ذره شرا”. در پیش است،پس بقاعده “لزوم دفع ضرر محتمل” آنهم ضرر و خسرانی که ابدی است ترتیب اثر دهیم.

      موفق باشید

       
      • ﻣﺮﺗﻀﺎﯼ ﻋﺰﯾﺰ
        ﺳﭙﺎﺱ ﮐﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺘﯿﺪ. ﻣﯿﮕﻢ ﺧﻮﺑﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺁﺯﺍﺭ ﺑﺪﯼ ﺍﮔﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺁﺯﺍﺭ ﺑﺪﯼ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﺪﺍﯾﯿﺶ. ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺍﻣﺎ ﻧﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﺪﻡ. ﻭﻟﯽ ﮐﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺳﭙﺮ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺳﺮ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺯﺧﻤﯽ ﻧﺸﻪ. ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ ﮐﻢ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻭ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﯽ ﺭﻓﯿﻖ.
        ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﺸﮑﻞ ﺷﻤﺎ ﭼﯿﻪ ﺁﺩﻣﺎ ﺭﻭ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺖ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺳﺎﺯﮔﺎﺭﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﮔﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﺯﻋﻢ ﺷﻤﺎ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ ﺍﺳﺖ.
        ﻭ ﺍﻣﺎ ﭘﺎﺳﺦ.
        ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻦ ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ﺑﺮ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺗﺴﻠﻂ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﺭﯾﺎﺿﯿﺎﺗﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﻮﯼ ﺍﺳﺖ. ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭼﻤﺎﻕ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﻭ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺣﻘﯿﺮ ﮐﻮﻓﺘﯿﺪ ﯾﮏ ﮔﺰﺍﺭﻩ ﺷﺮﻃﯽ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻭﻝ ﺷﺮﻁ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﭘﺲ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﻭﻡ ﻧﯿﺰ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﯿﺴﺖ. ﭘﺲ ﺗﻮﻫﯿﻨﯽ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﺘﺮﺗﺐ ﻧﯿﺳﺖ. ﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻗﺼﺪ ﻣﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ. ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺜﺎﻝ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺳﺮﻭﺵ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺍﺧﻼﻕ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪﺍ ﭘﯿﺎﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻧﮑﻨﯿﺪ. ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﻦ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻫﻤﯿﻨﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻪ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ. ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺳﺮﻭﺵ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ. ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺳﻮﻩ ﺍﺧﻼﻕ. ﭘﺲ ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺫﻫﻦ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻧﻘﺪ ﮐﻨﯿﺪ.
        ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺍﺣﮑﺎﻡ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺑﺤﺚ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮎ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﻋﻘﻠﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻧﻪ ﺟﺴﻤﯽ. ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺟﻨﺴﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﻧﻪ ﺳﺎﻟﻪ ﺣﺘﯽ ﺑﺎﻟﻎ ﺁﺳﯿﺒﻬﺎﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻋﻤﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺘﺮﺍﺩﻑ ﺑﺎ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﻗﻄﻊ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻫﻢ ﻻﺯﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺗﺨﯿﻼﺗﺘﺎﻥ ﻓﺸﺎﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻨﯿﺪ. ﻋﮑﺲ ﻭ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺁﺩﺭﺱ ﺁﻥ ﺩﺯﺩ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﯾﺖ ﺟﻨﺎﺏ ﻧﻮﺭﯼ ﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩ. ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻤﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺘﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻫﺮ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺘﺎﻥ ﺗﻔﺴﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ.

        ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺑﺮ ﺩﻭﺳﺘﯿﻤﺎﻥ ﺍﺭﺝ ﻣﯽ ﻧﻬﻢ ﻭ ﺩﺳﺘﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﻓﺸﺎﺭﻡ. ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻫﻢ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺣﻘﯿﺮ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﯾﺪ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﺣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﯿﻨﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺳﺖ.

        ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ

         
        • بردياي عزيز

          1-من توهيني به شما نكردم و عصباني نيز نشدم ،البته از توهين به پيامبرم آزار ديدم و الفاظ واكنشي گفتارم نيز تنها الفاظ تند متناسب با زشتي و آزاري بود كه از شما ديدم و تنها باقتضاء محتواي گفتارت مطالب را پاسخ دادم.

          2- من نميدانم باصطلاح شما (conditional forms) يا گزاره هاي شرطي چه ارتباطي با علم رياضي داشت (اگر ارتباطي دارد مايلم بدانم) اما گزاره هاي شرطي هم در علوم ادبي موضوع بحث است و هم در علم منطق.
          بگذريم حالا گزاره هاي شرطي موضوع بحث در هر علمي باشد ،اما رفيق اين گزاره شما گزاره شرطي بود؟!
          ببين :
          “””“” خدایی که بر اساس آموزه های دینی مظهر پاکی و خوبی است هیچگاه نباید به بی اخلاقی توصیه نماید ولی از نظر من ازدواج با کودک، شکنجه مجرمین (قطع دست و پا و شلاق زدن) و تعدد زوجات در زمان حاضر مصداق بی اخلاقی است و چنین خدایی دروغین است و طبیعتا پیامبرش هم شیادی بیش نبوده است””.
          در اين گزاره نه از (if) انگليسي خبري هست و نه از اگر فارسي ،اين احكام هم از احكام قطعي اسلام است حال چه شما چه دكتر سروش و چه هركس ديگري بپذيرد يا نپذيرد.
          اين جمله يك جمله ثبوتي و اثباتي است،لطفا ماست ماليزاسيون نكن چون با عوام طرف نيستي.
          همه ناراحتي من نيز از همين جمله بود ،وگرنه ديدي كه من اجزاء ديگر مطالبت را جداگانه تجزيه و تحليل كردم ،و اگر چنين گزاره اي در كلامت نبود هيچ طعني بشما وارد نمي كردم.من در گفتارم حتي راه حل برايت گذاشتم كه اگر پيامبر اسلام را هم فبول نداري مي تواني آنرا اظهار كني ،اما حكايت اسناد شيادي حكايت توهين و بي فرهنگي و بي ادبي است.
          در هر حال همانطور كه گفتي پيامبر اسلام انسان بزرگوار و اخلاقي بوده است ،اما او پيامبر خدا و مامور به ابلاغ احكام است و از خود چيزي ندارد (ان هو الا وحي يوحي علمه شديد القوي) ،و پس از ابلاغ شريعت از خداي متعال ،ديگر (نومن ببعض و نكفر ببعض) جايي ندارد ،شما عددي نيستيد كه در برابر كليت وحي و خداي متعال و پيامبر چون و چرا كنيد ،يا انسان كليت شريعت را مي پذيرد يا كليت آنرا نفي مي كند ،اينكه آنرا قبول دارم و اينرا قبول ندارم ايمان نيست،يعني دلبخواه من و شما نيست ،چون اگر دلبخواه بود كه ديگر اصلا آمدن شريعت لغو بود و معنا نداشت.
          بله البته تكوينا مختار و آزاديد در گزينش.

          3- شما جوري پاسخ داده ايد كه گويا سراسر گفتار محتوائي من نقد شخصيت شما بوده است ،شخصيت شما هرچه هست بشما مربوط است ،من در الفاظ گفتار شما بحث مي كنم و مقتضاهاي آن.

          4-از اينهمه مطلب و تدقيق كه در جزئيات گفتار شما داشتم ،پاسخ شما فقط اين بود؟! رفيق بحث شياد خواندن پيامبر و بحث احكام فقهي دو جزء از گفتار تحليلي من بود ،و شما تنها اكتفا به آن كرديد.

          در هر حال دوستي باقي است ،اما من بتجربه از روان شناسي رفتاري شما اينرا يافته ام كه گاهي الفاظ گفتار را رقيق و محبت آميز مي كنيد ،اما دوباره در مواردي به بحث دين و نقد احكام دين و بزرگان دين كه مي رسيد شمشير تندي و توهين و درشت خوئي و عدم رزانت در گفتار را از نيام بيرون مي كشيد.
          كاش اين مقدار تخلق به اخلاقيات داشتيد ،كه لا اقل در باره همان گزاره شرطي ادعايي كه سبب آزار متدينان مي شود نوعي تلطيف خاطر و عذرخواهي مي كرديد.

          افسوس

           
          • گزاره شرطی که دنبالش می گردید:
            “در ارتباط با دین اسلام، چنانچه آرا و نظرات رسمی که توسط روحانیون شیعه و سنی ارائه می شود را به عنوان دین اسلام در نظر بگیریم….”
            کلمه چنانچه در گزاره فوق دلالت بر شرطی بودن می کند. و واقعا قصد من اهانت به پیامبر نبود چرا که همانطور که گفتم خودم را مسلمان می دانم. شاید شما مرا مسلمان ندانید ولی من به دلیل بنیان اخلاقی که از اسلام گرفته ام و همچنین خدایی که در ذهن دارم خود را مسلمان می دانم. ظاهرا تنها کسی که اهانت از آن برداشت کرده شمایید ولی با این وجود من به دلیل کاربرد آن کلمه از شما و سایر دوستان عذرخواهی می کنم. هر چند باز تاکید می کنم که گزاره شرطی است و حاوی اهانت نیست.
            همیشه می گویم آدمها با عذرخواهی نه تنها کوچک نمی شوند بلکه شانشان افزون نیز می شود. از اینرو عذرخواهی کردن هیچگاه برایم دشوار نبوده است.

             
          • ضمنا if condition در ریاضیات (اگر P آنگاه q) و علوم برنامه نویسی کامپیوتر کاربرد فراوان دارد. حالا جایش اینجا نیست ولی بخصوص کاربرد زیادی در برنامه های MS VBA دارد. مانند برنامه نویسی در Excel
            شاد باشید

             
          • من از شما بخاطر عذرخواهی تشکر می کنم ،اصرار هم ندارم که باز در صدر و ذیل عبارت شما مناقشه کنم ،همین مقدار کافی است که می گویید قصد اهانت نداشته اید ،اما در گفتارها وسواس و اعتناء داشتن در گزینش الفاظ بهداشتی خصوصا در باره شخصیت های بزرگ تاریخ که تاثیر گذار بوده اند و مورد احترام قشر وسیعی از انسانها هستند ،از لوازم خردمندی و زندگی متمدنانه و محبت آمیز با انسانهاست ،من اگرچه با برخی نظرات و اظهارات شما مخالف بوده و هستم اما هیچگاه تخیل این را نکرده ام که شما مسلمان نیستید ،در اسلام همین که کسی اظهار این کرد که مسلمان است مسلمان است،مگر آنکه خلاف آن به اقرار و ارتداد احراز شود ،اما چنانکه عرض شد لازمه مسلمانی پذیرش همه احکام قطعی اسلام و قرآن است نه بعض آن (من آمن بالله و رسله و ملائکته و کتبه …)
            ایمان به همه کتب سماوی و همه پیامبران الهی و غیب و شهادت و ملائکه و آنچه از احکام که در قرآن آمده است و ازجمله جواز تعدد ازواج ،و آنچه در سنت قطعی نبوی آمده است از لوازم لاینفک مسلمانی است ،و “نومن ببعض و نکفر ببعض” ایمان نیست یا ایمان ناقص است ،البته سوال و چون و چرا از مسائل عقیدتی و عملی رواست اما تفکیک بین ما انزل الله و ما جاء به النبی در مسلمانی جایز نیست.
            من اگر آن لفظ در الفاظ گفتار شما نبود هرگز کلام ام را بتندی نمی آلودم ،و تنها اکتفاء به بحث فلسفی در مضمون گفتار شما می کردم،اگرچه چنانکه عرض شد سوالات شما جنبه فلسفی و اقامه برهان نداشت و صبغه آن تنها صبغه پراگماتیستی و اینکه در این فرض چه کنیم و در آن فرض چه کنیم داشت و نه بحث محتوائی فلسفی از بود یا نبود خدا.
            در عین حال من نیز از تندی در گفتار عذر خواهی می کنم.
            اکنون سپر بر گیر که من در دوستی صادقانه به کسی خیانت نمی کنم.

            با احترام

             
  19. -جنایتکارانیکه مزتکب این اعمال ضد انسانی میگردند دوزخ و بلا در این جهان و آخرت در انتظارشان خواهد بود.
    – حکومتیهای ظالم تا دیر نگردیده مقام و امر نمودن به مردم را کنار بگذارید و در مقابل مادران داغدار و مردم سر تعظیم فرود آیید تا مگر از تقصیرات شما بگذرند.
    -مأمورین ساده لوح از اصول انسانیت پیروی نمایید و به مردم نیکی نمایید و از تبهکاران فرمان مبریدو در عمل ثابت نمایید شایسته پاداش در آحرت میباشید

     
  20. اگر قرار باشد مردم ایران روزی تصمیم بگیرند به ازای فرزندان پاک وکشته شده شان هر نفر یک شیخ نابود کند وتنها عده معدود جان سالم بدر برنداولین نفر انها فقط وفقط خاتمی خواهد بود که زنده می ماند ولاغیر وشما بروید نگاه کنید به شخصیت های خون آلودشیوخ که همه اول فرزند خودرا کشته وسپس فرزندان مردم را کشته اند وحتی گفتارشان الوده به خون است ببینید در هیچ جایی تنش را کم نمی کنند اخلاق وحشی وخون ریز دیگر وجودشان را فاسد کرده است ومرتب لجاجت وخط ونشان کشیدن نشان خوی گرگ صفتان است مدارا ومحبوبیت اثری در وجودشان ندارد

     
  21. جناب نوریزاد..با سلام .در این ویدیو مطلبی فرمودید به این مضمون که شما به این موضوع فکر می کنید که آیا اساسا خود اسلام عامل اصلی این خشونتهای موجود است یا نه؟ بنظر من حرفی صواب است که باید به آن پرداخت. آبا دین با عنصر خشونت بیکانه است یا خیر؟ متاسفانه یا خوشبختانه باید اعتراف مرد که دین با خشونت بیگانه نیست و شاید همزاد هم نیز یاشند.
    اعلام هردینی با خشونت همراه است چون دین بطور اساسی نوعی از زندگی رایج را به چالش می کشد و لذا برخورد خشونت بار با آن شروع میشود. در ادامه پیروان ادیان نیز وارد فاز خشونت میشوند و در هر اعمال خشونتی هم اعمال مجرمانه و نقض حقوق بشر و تعدی صورت میگیرد. این امری قابل انکار نیست و پیامبران هم فرزند زمان خویشند.
    آبا با پیدایش سکولاریسم و جدائی “دین” از “سیاست” این خشونت جمع شد؟پاسخ مستند آن منفی است. گرچه دست دین از قدرت سیاسی کوتاه شد ولی در حقیقت یک جا بجائی در “امر قدسی” صورت گرفت. آنکه تا دیروز بنام خدا میکشت و کشته میشد امروز بنام ناسیونالیسم، کمونیسم، لیبزالیسم و وطن پرستی باز هم میکشد و کشته میشود. فقط جای خدا ها عوض شده است ولی ماهیت کار یکی است.
    دنیای امروز اصلی زا هانتینکتون این طورتعریف کرده .”غرب و بقیه عالم”.بقیه عالم مشتی وحشی هستند که وجودشان برای “غرب” حیاتی است. یعنی وجود دشمن. آنانکه می خواهند “غرب” را نابود کنند. کمونیستها و اسلام. کمونیسم که موضوعیتی ندارد ولی اسلام غیر این است. پس اسلام به این معنا ضروری وجود غرب است.
    جمهوری اسلامی و اعمال وحشیانه آن بخش تفکیک نا پذیر دنیای امروز است و توجیه کننده رویاروئی تمدنها و نقشه های “غرب”. طالبان و داعش و القاعده و حماس و حزب الله و سایرین هم کارشان همین است. بدون اینها کار غرب سامان نمی گیرد.در داخل ایران هم حاکمیت همین کار را کرده. دسته بندی مردم به طرفداران ولایت و دیگران. شما این تقسیم بندیها را دست کم نگیرید. نوعی همگرائی با خشونت جنگ طلبان غربی است .
    برای همین “خاتمی” منفور است و به دستور “آقا” باید فضا برایش نا امن شود. با منتطری و بقیه و خودشما هم به این دلیل سر نزاع دارند چون از همزیستی میگویید. غرب هم می داند که جمع شدن این بساط یعنی جمع شدن بساط خودش. شما فکر کنید اگرهمین الان ایران از همین برنامه خانمانسوز هسته ای یکطرفه دست بکشد آمریکا چکار می تواند بکند؟ فرض کنیم این وحشیگری ه تمام شود. خوراک تبلیغاتی از کجا بیاید؟ یکی از کارشناسان سازمان ملل سالها پیش ذر گفتگوئی خصوصی با یکی از مسئولین ایرانی جدول جالبی را از پرتاپ های موشک شهاب 3 و هناهنگی آن با اسلحه سازان آمریکائی ارائه کرده بود. نتیجه گیریش هم این بود سپاه ایران بخش تفکیک ناپذیر سیاست نظامی آمریکا است.!
    آقا نوریزاد..امروز در بین پیروان ادیان این بحث است که متون مقدس را نیاز نیست که بدنبال همه مطالبش باشیم. مشکل ایران امروز این است که دو رهبر و ولی فقیه و خیل مراجع و عالمان دین در تلاشند و بوده اند که به مردم تلقی خاصی از دین را بقیولانند. این نوع دین همراه باخشونت شدید ولی همراه با سیاست جنگ طلبان بین المللی است. شما ریشه را در اینجا بیابید.

     
    • با سلام به یاران عزیز و همه کاربران محترم

      بنظر من نکته ای که در مورد مفهوم “”خشونت “” و نسبت آن با دین اسلام در آن مصاحبه و تعبیراتی که در بیان دوستمان یاران عزیز شده است،نیازمند یک بازنگری و دقت بیشتر است.
      من اینگونه تعبیرات راصحیح نمیدانم که “اسلام عامل مستقیم” خشونت ها باشد ،یا این تعبیر که “اسلام همزاد خشونت است””، بنظرم اینگونه تعبیرات تعبیرات دقیقی نیستند و بنوعی شاید ناشی از کم توجهی به کلیت و اهداف دین ،و ناشی از تسامح در نگرش دقیق به احکامی از اسلام است که بنوعی خشونت ملازم آن است.
      در یک تعبیر دقیق بنظر من اگر بتعبیر برخی روشنفکران برای دین اسلام قائل به دو گونه عنصر شویم :1- عناصر ذاتی دین اسلام ،2- عناصر عرضی (عارضی) ،بنظرم “خشونت” از ذاتیات دین نیست ،بلکه از امور بالعرض و عارضی است که متفرع بر امور دیگری است که ناشی از مصالح یا مفاسد فردی یا اجتماعی برای انسان است.
      شاید در اینجا توضیح کوتاهی در باب دو مفهوم “ذاتی” و “عرضی” که از مفاهیم فلسفی منطقی هستند بعنوان یکی از مبادی مهم این گزاره که “خشونت از ذاتیات دین اسلام نیست” لازم باشد.
      در اصطلاح فلسفه و منطق مفهوم “ذاتی” هم به معنای لازم لا ینفک یک شیء است که از داخل ذات یک شیء انتزاع و بر آن حمل میشود (ذاتی باب برهان) ،که این مورد نظر من در این بحث نیست،و هم ذاتی بمعنای داخل ذات و عنصر تشکیل دهنده محتوای ذات است که عبارت است از “ذاتی باب ایساغوجی ( مدخل وکلیات خمس ) که اصطلاحی منطقی است.
      در اصطلاح ذاتی باب ایساغوجی ،ذاتی یعنی امور داخلی ذات شیء،یعنی آنچه که قوام شیء و تحقق شیء متوقف بر آن است که بدون آن شیء تحقق خارجی نمی یابد ،مثل این گزاره معروف که وقتی می گوییم “الانسان حیوان ناطق”یعنی انسان یک حیوان و جاندار ناطق (چه نطق بمعنای گفتار باشد و چه نطق بمعنای تعقل) است ،در این گزاره به ذاتیات و باصطلاح منطقی جنس و فصل ماهیت انسان اشاره شده است ،که حیوان و حیوانیت جنس انسان است که حاکی از جنبه جسمانی انسان که دارای حیات نباتی و حیوانی و حس و حرکت و غرایز است ،و ناطق که بعنوان فصل ممیز او از سایر حیوانات است حاکی از جنبه های تعقلی و اندیشه و روح و نفس مجرد انسان است ،بالاخره حیوانیت و ناطقیت ذاتیات ماهیت انسانند که اجزاء داخلی و قوام ماهوی ماهیت انسان را تامین می کنند.
      اما همین انسان که دارای ذاتیاتی است ممکن است محل عروض صفات یا حالاتی که جزء ذات او نیست قرار گیرد ،مثل اینکه انسان گاهی ضاحک است یعنی می خندد و گاهی ضاحک نیست و نمی خندد ،گاهی قائم و ایستاده است و گاهی قائم نیست مثلا نشسته است ،در این مثالها قیام و قعود و خنده و گریه و این قبیل اوصاف جزء ذاتیات و حقیقت انسان نیستند بلکه از عوارض خارجی هستند که با تحقق اسباب آن ،این اوصاف عارض ذات انسان می شوند.
      این اصطلاح ذاتی باب ایساغوجی است که اصلا بحثی منطقی است در منطق ارسطویی که در فلسفه نیز مورد استفاده قرار گرفته است و بحثهای مفصل “ماهیت و فروعات ماهیت” از ثمرات و لوازم این اصطلاح در فلسفه اند.

      آنچه که مقصود بود این بود که ذاتی بمعنای امور داخل ذات یک شی و ماهیت است و عرضی چیزها یا اوصاف خارجی است که عارض ذات می شود .

      بحث من این است که اینطور که من می فهمم مفهوم “”خشونت”” که بمعنای چیزی است که ناملایم و ناموافق با طبع انسانی است ،از ذاتیات مجموعه شریعت و دین اسلام نیست،این چیزی است که ممکن است منتزع از برخی احکام جزائی و اجتماعی خاص مثل جهاد و جنگ یا قصاص یا حدود و تعزیرات که همه در محل خود دارای پشتوانه و فلسفه اجتماعی قابل توضیح است شود،و گرنه مقومات و ذاتیات دین چیزی جز دعوت به معرفت توحید و بسط آن ،و دعوت به اخلاق نیک و توصیه به مهربانی و رافت و رعایت حقوق فردی و اجتماعی انسانها نیست.
      اسلامی که آورنده آن فلسفه بعثت خویش را “بعثت لاتمم مکارم الاخلاق” اعلام می کند ،و عنصر اساسی کتاب ارائه شده آن تعقل و تفکر و خردمندی و رافت و رحمت و استرحام و رعایت حقوق خویشاوندان و دوستان و حتی مدارای با دشمنان است.
      اسلامی که در “رساله حقوق سجادیه” متبلور است.

      اسلامی که بتعبیر پیامبرش که می گوید “جبرئیل آنقدر در باب رعایت حق همسایگان سفارش کرد که من گمان کردم همسایه با همسایه در ارث شریک خواهد شد.
      و دهها احکام صریح اخلاقی و انسانی و حقوقی در لزوم مراعات انسانها و حتی مراعات حقوق حیوانات ،چگونه می توان گفت که خشونت از ذاتیات جوهری آن است ،یا اسلام همزاد با خشونت است؟
      اگر در اسلام “جهاد و جنگ” تشریع می شود ،این تشریع با “أُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدير”.الحج/39 آغاز می گردد یعنی فلسفه تشریع جنگ و جهاد آن است که مسلمانان مورد هجوم و ظلم مشرکان واقع شدند ،پس اذن یافتند بر مقاتله با آنان ،و در حقیقت ماهیت جنگ در اسلام ماهیت دفاع از حریم توحید و مال و جان و غیرو است ،پس امر به جنگ امر به امری عرضی است و نه ذاتی ، و خشونت ملازم با جنگ خشونت عرضی ناشی از عروض ضرورت دفاع و جنگ است ،و گرنه همین قرآن است که در عین حال که اذن دفاع و قتال را صادر می کند و می گوید “اشداء علی الکفار ” دنبالش میفرماید “رحماء بینهم” و پیامبر با یهود و نصاری جنگی نداشت و با آنان معاهده کرد ،و همین قرآن می فرماید “وَ الصُّلْحُ خَيْر.النساء/128 یعنی صلح بهتر از جنگ است ،یا فرمود :””وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليم‏.انفال/61”
      یعنی اگر کفار مهاجم دست از تهاجم برداشتند و میل به سلم و سلامت و صلح کردند ای پیامبر تو نیز میل به سلم و صلح کن ،این رویکرد نشان می دهد که جنگ و جهاد در اسلام و خشونت های طبیعی جنگ از عرضیات دین است نه از مقومات ذاتی و ستون فقرات دین.
      و همینطور احکام جزائی اسلام با پشتوانه و فلسفه روشن بازدارندگی و تصفیه جامعه از فساد ،اگر چه نسبتی با خشونت دارد ،لکن خشونت بازدارنده مجرم و جرم است که در بطن آن ترحم و رافت به حال مجموعه جامعه است ، آیا مگر احکام جزائی متوجه بیگناه و عموم جامعه است؟! چنین نیست و فی الواقع خشونت لازمه احکام جزائی ،خشونت بازدارنده مجرم و جرم است برای صلاح و سعادت فرد و جامعه.
      بنابر این از جهات احکام جزائی نیز خشونت جزء ذاتیات دین نیست که کسی از آن تعبیر به همزاد کند ،البته ممکن است مقصود تعبیر کننده به “همزادی خشونت با دین اسلام” هم همین باشد که عرض شد یعنی لوازم طبیعی برخی از احکام بازدارنده و نه از ذاتیات آن ،در واقع برای سنجش ذاتی و عرضی دین و اینکه نسبت خشونت با ذاتیات دین تا چه حد است، باید یک بررسی و استقراء جامع در باب” عقاید” و “اخلاق” و” احکام “که مقومات و شاکله دین هستند صورت گیرد ،تا ملاحظه شود که آنچه که بافت و عنصر و قوام ذاتی دین است چیزی جز “رافت و رحمت و عطوفت و مهربانی و بالجمله صفات ثبوتی و جمالی و…” نیست ،و اوصاف و عناصر قهری و خشونت آمیز از لوازم برخی از احکام خاص است که جزء عرضیات دین هستند.
      همانطور که در علوم عالیه عرفانی و علم الاسماء الهی محقق است که آنچه که در اوصاف و اسماء خدای متعال غالب است ،اوصاف مهر و اوصاف جمالیه و شوقیه است ،و اوصافی مثل غضب و انتقام و غیرو اوصاف تبعی و عارضی و از اوصاف فعلند نه از اوصاف ذات ،و ذات خدای متعال یک رحمت و بهجت و جمال و کمال نامتناهی است.
      البته مجال ورود تمثیلی به یک یک احکام اخلاقی و عقاید و احکام عبادی و معاملات و غیرو نیست ،اما بنظرم آنچه که از مطالعه مجموعه عقاید و اخلاق و احکام کما و کیفا بر می آید این است که اساس شریعت بر مهر و نیکی و رافت استوار است و برخی از احکام قهری که خشونت از لوازم آنهاست ،اولا دارای پشتوانه و فلسفه اجتماعی خاص است ،و ثانیا از حیث کمیت و مقدار در برابر مجموعه دین مواردی اقلی و قلیل است.

      بنابر این معلوم شد که اولا خشونت از ذاتیات دین نیست بلکه از امور عرضی است.
      و ثانیا نسبت کمیتی خشونت هایی که لازمه برخی از احکام جزائی یا جنگ است نسبت قلیل و ناچیزی است،و عناصر ذاتی و مقومات دین عناصر غیر خشن است که جوهره اصلی دین را تشکیل می دهند.
      و ثالثا سوء استفاده های جاهلانه از برخی احکامی که خشونت از لوازم قهری و تبعی آنهاست ،ربط و نسبت مستقیمی با ذاتیت دین ندارد ،بلکه نسبت مستقیم دارد با جهل جاهلان سوء استفاده کننده.

      با احترام

      ———————-

      سلام و سپاس مرتضای گرامی
      از شما بخاطر جدیت و پشتکارتان در مجادلات نیکوی اعتقادی و رعایت موازین این مجادلات نیکو، سپاس می گویم.
      با احترام

       
    • با سلام به یاران و همه کاربران محترم
      برای تکمیل گفته های اقامرتضی و اینکه “خشونت” ذاتی دین اسلام نیست و عرضی است.ایات زیر رو از قران میارم تا مطلب اقامرتضی(حفظه الله) تایید بشه.(ترجمه ها رو هم دست نزدم تا خطایی نکرده باشم):

      آیات قتال و جنگ (مغایر با خشونت):

      سوره انفال 12 تا 14: إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلَائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا ۚ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ (12) ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ ۚ وَمَنْ يُشَاقِقِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ (13) ذَٰلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَأَنَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابَ النَّارِ (14)
      چون پروردگارت به فرشتگان وحی می‌کند (که): من بی‌گمان با شمایم، پس کسانی را که ایمان آورده‌اند ثابت (قدم) بدارید. به زودی در دل کافران وحشت می‌افکنم، پس بالای گردن‌ها [:سرها]ی‌شان را بزنید و همه‌ی انگشتانشان را قلم کنید. اين بخاطر آن بود كه ايشان با خدا و رسولش مخالفت كردند، و هر كه با خدا و فرستاده او مخالفت كند (بايد بداند) كه خدا شديد العقاب است (13) اينك بچشيدش، و همانا كافران را است عذاب آتش (14).
      (((دیدید!بخاطر مخالفت با خداو رسول:وحشت در دل. زدن گردنها.قلم کردن همه ی انگشتان)))

      بقره 190 تا 193 : وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (190) وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ ۚ وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ ۚ وَلَا تُقَاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّىٰ يُقَاتِلُوكُمْ فِيهِ ۖ فَإِنْ قَاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ ۗ كَذَٰلِكَ جَزَاءُ الْكَافِرِينَ (191) فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (192) وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ ۖ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلَا عُدْوَانَ إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ.
      و در راه خدا باكسانى كه با شما سرجنگ دارند كارزار بكنيد اما تعدى روا مداريد كه خدا متجاوزان را دوست نمى دارد(190). و ايشان را هر جا كه دست يافتيد به قتل برسانيد و از ديارشان مكه بيرون كنيد. همانطور كه شما را از مكه بيرون كردند. و فتنه آنان از اين كشتار شما شديدتر بود. ولى در مكه كه خانه امن است با ايشان نجنگيد، مگر اينكه ايشان در آنجا با شما جنگ بياغازند. كه اگر خود آنان حرمت مسجد الحرام را رعايت ننموده جنگ را با شما آغاز كردند، شما هم بجنگيد كه سزاى كافران همين است(191) حال اگر از شرارت و جنگ درمكه دست برداشتند شما هم دست برداريد كه خدا آمرزنده رحيم است(192). و بکشید آنها را تا به كلى فتنه ريشه كن شود و دين تنها براى خدا شود. و اگر به كلى دست از جنگ برداشتند ديگر هيچ دشمنى و خصومتى نيست مگر عليه ستمكاران(193)
      (((دیدید!خدا گفته بجنگین ولی تعدی نکنین! اما بعدش هم قشنگ گفته. گفته:اصلن دادگاه و اینجور چیزا لازم نیست.هرکجا اونا رو پیدا کردین، اونا رو بکشین. اصلن فتنۀ اونها از عملِ کشتن شما، شدیدتره! شما نادان ها،این رو پای ذاتی بودن خشونت میزارین؟)))

      نسا 89 : وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَوَاءً ۖ فَلَا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِيَاءَ حَتَّىٰ يُهَاجِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ۚ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ ۖ وَلَا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا
      همان گونه كه خودشان كافر شده‌اند، آرزو دارند [كه شما نيز] كافر شويد، تا با هم برابر باشيد. پس زنهار، از ميان ايشان براى خود، دوستانى اختيار مكنيد تا آنكه در راه خدا هجرت كنند. پس اگر روى برتافتند، هر كجا آنان را يافتيد به اسارت بگيريد و بكشيدشان؛ و از ايشان يار و ياورى براى خود مگيريد.
      (((دیدید!خدا میگه:کافرا دوست دارن که مسلونا هم کافر بشن. اگه اونا از خواسته شون دست ور نداشتن،هرکجا اونا رو پیدا کردین، بگیرین و بکشیدشون. نه دادگاهی و نه … لازم نیست، خودتون صاحب اختیار هستین.)))

      نسا 91 : سَتَجِدُونَ آخَرِينَ يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَيَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ كُلَّ مَا رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيهَا ۚ فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ وَيُلْقُوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَيَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ ۚ وَأُولَٰئِكُمْ جَعَلْنَا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطَانًا مُبِينًا.
      به زودى، گروهى ديگر را خواهيد يافت كه مى‌خواهند از شما آسوده خاطر و از قوم خود [نيز] ايمن باشند. هر بار كه به فتنه بازگردانده شوند، سر در آن فرو مى‌برند. پس اگر از شما كناره‌گيرى نكردند و تسلیم شما نشدند و از شما دست برنداشتند، هر كجا آنان را يافتيد به اسارت بگيريد و بكشيدشان. آنانند كه ما براى شما عليه ايشان تسلطى آشكار قرار داده‌ايم.
      (((دیدید!خیلی با مورد قبلی فرق نداره. ادم بشین و بفهمین.)))

      محمد 4 : فَإِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّىٰ إِذَا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً حَتَّىٰ تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ۚ ذَٰلِكَ وَلَوْ يَشَاءُ اللَّهُ لَانْتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَٰكِنْ لِيَبْلُوَ بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ ۗ وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ.
      پس چون با کسانی که کفر ورزیده‌اند برخوردکنید، پس(باید همتتان) زدن گردن‌هاشان و گردن‌کشانشان (باشد) تا هنگامی که آنان را (در کشتار) از پای درآوردید. پس (اسیران را) به شدت در بند کشید؛ در نتیجه یا (بر آنان) منّت نهید (و آزادشان کنید) و یا فدیه بگیرید (که عوضشان را از اسیرانتان بازپس گیرید) تا جنگ، سنگینی‌ها‌یش را فرونهد. این است (دستور خدا) و اگر خدا بخواهد، از ایشان انتقام می‌کشد، ولی (فرمان پیکار داد) تا برخی از شما را به وسیله‌ی برخی (دیگر) بیازماید. و کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند، هرگز (خدا) کارهایشان را ضایع نمی‌کند.
      (((دیدید!از این واضح تر بیان بشه که خشونت ذاتی نیست؟)))

      توبه 3 و 5 : وَأَذَانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ۙ وَرَسُولُهُ ۚ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ ۗ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ (3) فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ ۚ فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ(5)
      و [اين آيات‌] اعلامى است از جانب خدا و پيامبرش به مردم در روز حجّ اكبر كه خدا و پيامبرش در برابر مشركان تعهّدى ندارند [با اين حال‌] اگر [از كفر] توبه كنيد آن براى شما بهتر است، و اگر روى بگردانيد پس بدانيد كه شما خدا را درمانده نخواهيد كرد؛ و كسانى را كه كفر ورزيدند از عذابى دردناك خبر ده.(3)
      پس چون ماه‌هاى حرام سپرى شد، مشركان را هر كجا يافتيد بكُشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد؛ پس اگر توبه كردند و نماز برپا داشتند و زكات دادند، راه بر ايشان گشاده گردانيد، زيرا خدا آمرزنده مهربان است.(5)
      (((دیدید!خدا دستور داده که توی ماه حرام با کافرا کاری نداشته باشیم اما بعد از ماه حرام، مشرکان رو هرکجا یافتیم، بکشیم.سر راهشون کمین بزاریم. تا توبه کنن. این دستور خدای امرزنده ی مهربانه! قبلن که گفتیم که نه دادگاهی و نه چیزی برای کشتن لازم نیست و شما خوتون صاحب اختیارین.)))

      توبه 28و29 : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَٰذَا ۚ …(28) قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّىٰ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ.(29)
      اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، بدرستی كه مشركان ناپاكند، پس نبايد از سال آينده به مسجدالحرام نزديك شوند…(28). با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز بازپسین ایمان نمی‌آورند و آنچه را خدا و فرستاده‌اش حرام کرده حرام نمی‌دارند و به دین حق نمی‌گروند، کشتار کنید، تا به دست خود، درحال کوچک‌منشی، جزیه دهند.(29)
      (((دیدید!این دستور خداست که گفته:اگه طرف اهل کتاب هم باشه ولی به خدا و قیامت ایمان نداشته باشه و بدتر اینکه مثلا گوشت خوک رو که خدا حرام کرده ولی اونا حالیشون نیست و حلال میدونن، باید مورد جنگ قرار بگیرن و یا کشته بشن! یا با دست خودشون و با خواری و خفت “جزیه” بدن.)))

      توبه 123 : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً ۚ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.
      ای کسانی که ایمان آوردید باکسانی از کافران که مجاوران شمایند،کشتار کنید. و (آنان) باید در شما خشونت و صلابت بیابند. و بدانید که خدا بی‌گمان با تقواپیشگان است.
      (((دیدید!دستور خداست که با کافرای دور و برمون بجنگیم تا اونا “خشونت”و صلابت ما مسلمونا رو ببینن.)))

      بقره 244 : وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
      و در “راه خدا” کشتار کنید و بدانید که خدا همواره بس شنوای بسیار داناست.

      انفال 39 :وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَاتَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ ۚ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِمَايَعْمَلُونَ بَصِيرٌ
      و با آنان کشتار کنید تا فتنه‌ای (بر جای) نماند و دین یکسره از آنِ خدا باشد. پس اگر باز ایستند، همواره خدا به آنچه انجام می‌دهند بیناست.
      (((دیدید!این دستور خداست که اونقدر باید با کافرا بجنگیم که فتنه اونا از بین بره و فقط دین خدا بمونه. این خشونت نیست چون بعدش گفته که اگه اونا دست کشیدن،خدا اعمال اونا رو میبینه.یعنی کلمه ای که بگه:شما دست بردارین رو نگفته و فقط گفته خدا بیناست، همین.)))

      اینهمه ایه برای اینکه نشون بده خشونت عرضیه ونه ذاتی، کافی نیست؟

       
      • جناب حسين آقا

        با سلام و تشكر از توجه شما

        دوست من،من كه در باب حكم جنگ و جهاد در اسلام و فلسفه و محتواي آن توضيح دادم ،و گفتم كه اصل جنگ امري عرضي و تطفلي و ماهيتا دفاعي است ،من كه نگفتم در قرآن آيات مربوط به جنگ و قتال وجود ندارد دوست من ،من گفتم منطق قرآن اين است كه “والصلح خير”اين نگرش قرآن به صلح و سازش و آرامش است كه در يك جمله كوتاه بيان شده،نيازي هم نيست در هر مقوله اي گرانيگاه ارزيابي ما كميت ها باشد،اما وقتي شرائط جنگ و دفاع و هجوم دشمن پيش مي آيد نمي شود گفت جنگ بد است پس تسليم دشمن شويم! شما تابع هر ايسم و ايدئولوژي هم كه باشيد رويكرد اولي اين است كه جنگ في نفسه و بي دليل يا بقصد تجاوز بد و محكوم است ،اما اگر بشما حمله شد شما مي ايستيد مي گوييد جنگ بد است؟!
        مساله دفاع از جان و مال و ناموس مساله اي است كه محكوم به حكم عقل است،و سفارشاتي هم كه در باب قتال و جنگ در قرآن شده است باصطلاح ارشاد به حكم عقل است.
        سخن من اين است كه ذاتيت دين بر مهر و عقلانيت و مدارا و كرامت انسان و نيكي در قول و فعل استوار است ،يعني اينها ذاتي دين است ،اما اين چه منافاتي دارد كه جنگ بعنوان دفاع از حريم توحيد و دفاع از
        سرزمين و دفاع از جان و مال و ناموس مورد توجه و سفارش واقع شود،من بنظرم مي رسد رويكرد شما در اين باب رويكرد كميت گراست.
        حسين جان! شما يك مراجعه به كتاب “كنز العرفان” فاضل مقداد كه مجموعه آيات فقهي و احكام است قرآن بكن ،مي بيني كه در باب جهاد و كتاب الجهاد فقهي عدد آيات مربوط به جهاد و جنگ از سي آيه فراتر نمي رود،در حاليكه مجموع آيات قرآن چند هزار آيه است! البته همان سي آيه هم، بخش كوچكي از آن كه شما هم رديف كردي مربوط به اصل تشريع جنگ و جهاد است ،و بسياري ديگر از آن آيات مربوط مي شود به متفرعات و فروعات و آداب جنگ ،و چگونگي ادامه جنگ ،يا چگونگي صلح كردن و احكام اسيران وغيرو ،عنايت كرديد؟ و نكته اين كميت سي عددي هم اين است كه پيامبر پس از تاسيس مدينه النبي دائم مورد هجوم و تهديد مشركان و بت پرستان يا قبايل متجاوز وحشي بوده است.
        پس رويكرد قرآن به جنگ و جهاد رويكرد غالبي و اكثري نيست ،خوب دوست من شما كه اهل مطالعه هستي ،شروع كن قرآن را هربار با يك ديد در حوزه يك مفهوم و عينك بخوان يا مطالعه كن ،در قرآن دهها و صدها مفهوم فردي و اجتماعي در مقولات گوناگون در باب توحيد و مبدا و معاد و حكايات پيامبران و امت هاي گذشته و معارف مربوط به پس از مرگ و ايمان و …..مطرح است ،شما ببينيد دعوت ها و تكيه كلام هاي قرآن در باب مشتقات “عقل” تعقل و تفكر و و اولو الالباب ،قول نيكو و عمل نيكو و معيارها و اوصاف اخلاقي بررسي آفرينش و توجه به آيات الهي و نشانه هاي خدا و پديده هاي طبيعي آسمان و زمين و كوهها و درياها و شب و روز و تاريخ و … چقدر است ،آيا اين مفاهيم انساني و اخلاقي و معارف الهي از نظر كميت بيشتر مورد توجه است يا مساله فرعي جنگ؟!
        دوست من قرآن اقيانوسي از معارف الهي مربوط به قبل و بعد انسان و دنياي انسان است كه هرچه در آن غور شود انتها ندارد ،البته اگر كسي اهلش باشد و جان خويش را از آلودگيها زدوده باشد،من كه نيستم ،اما اميدوارم شما باشيد و از زلال تمام معارف قرآن بهره مند شويد.

        از تذكر شما سپاسگزارم

         
  22. وجود کودکی که تقلید ربنای شجریان را می خواند نشانه ی این است که گیرم که شاخه ها راببرید باریشه چه می کنید

    بارویش جوانه ها چه می کنید او فقط صدای ربنا را تکرار می کند وما می خوانیم وومی فهمیم که با این مردم نمی توانی در بیفتی انها صدها بار تکرار می شوند وانها همین هستند که هستند نمی توانی انها را طبق میل خود بسازی واگر هم بکشی نسل بعدی نیز با تو همان رفتار را خواهد کرد .ازاین زبون تر ورسواتر روزگار برایت چه چیزی می شود تصور کرد

     
  23. زهرای شماره ی یک

    جناب عاشق ولایت گرامی
    با سلام
    بنده ربط منطقی بین وجود این رهبر و آنچه در بالا گفته ای را نمیفهمم . شفاف بگو وجود آقای خامنه ای چه ربطی به این موضوع دارد؟
    من میدانم آقای خامنه ای در کشور ما هست ولی در زندانها به زن و مرد تجاوز میکنند من میدانم آقای خامنه ای در کشور ما هست و هیچ احدی حق اعتراض به هیچ یک از اقدامات دست نشانده های (رده پایین مانند لباس شخصی ها تا رده بالا مانند قضات وابسته و سرداران ظالم ) ایشان مبنی بر تعرض و تجاوز به نوامیس خودشان را ندارد اگر هم اعتراض کنند با هزار و یک انگ ناموسی و تهدید جانی دخلشان را میاورند .
    مدرک میخواهی ؟ جناب نوری زاد . ایشان فقط به بردن و پس ندادن اموالش معترض بود نه خدای نا کرده تجاوز به کسانش . در این مدت چه تهدید ها و چه مزاحمت ها و چه داستان های ناموسی ای که برایش نپرورده اند .
    راستی تا به حال فیلم بازجویی از زن سعید امامی_دست نشانده ی سیستم ولایی_ را دیده ای ؟
    باز هم مدرک میخواهی ماجرای همین سعید زینالی و ستار بهشتی و …
    راستش هر چقد چشمانم را باز میکنم و به قامت این سالهای رهبری مشار الیه مینگرم مدام چشمم به چاله هایی می افتد که ایشان با ضعف تدبیر برای ما کندند و ما را با سر به آن افکندند _ به حکم ولایتی که بر ما دارند_و بعد با صرف هزینه هایی از خودمان آن چاله ها را پر کردند_باز به حکم ولایتی که بر ما دارند_ و نامش شد فرزانگی رهبر در گذر از گردنه های سخت . سوال اینجاست خب هم از اول چه کسی گذر ما را به این گردنه های سخت و مهلک رساند؟
    نکته ی آخر باز به انتخاب واژگان باز میگردد . واژه ی کاکا سیاه بار نژاد پرستانه دارد از آن آگاهید؟

     
    • زهرای شماره ی یک

      جناب عاشق ولایت
      درودی مجدد
      حتما فیلم صحبت های آقای نوری زاد در خانه ی خانواده ی زینالی و خاطره ای را که نقل میکنند بشنوید .
      این اتفاق ها مثل تعرض و تجاوز به ناموس یک زن در کشوری با حاکمیت اسلام با وجود رهبری که از آن حمایت میکنید اتفاق افتاده است . اینجا کره ی جنوبی نیست ایران است . آمریکایی ها حمله نکرده اند بازجوهای تحت امر رهبر دارند به وظیفه ی اسلامی شان عمل میکنند.

       
    • اولند همسر سعید امامی رافرستاند مکه و از دلش دراوردند- دومند اینکارها چه ربطی به رهبر دارد سومند . زهرا خانوم من حرف مستند میزنم چون من تحصیلکرده خیلی زیاد رشته علوم سیاسی هستم از نظر علمی اگر خوانده بودی من نوشتم که 5+1 رایگیری کرده و تصویب شده از روشهای دیپلماسی خاموش و روشهای موسر و غیر موسر برای رادیکالزه کردن جوامه ایرانی و نظام هدفمند در جنگ نرم و انقلابهای رنگی برنامهریزی کنند و برای اینکه این جملات سیاسی را بفهمید به زبان ساده تر میشود انها می خواهند اسلام را از ما بگیرند . شما الان اگر در رشته علوم سیاسی در حد دکترا بودی میفهمیدی وقتی من حرف از شکست اصول لیبلایس در حوزه بالکان میزنم یعنی چه. من به زبان ساده میگویم تا شما و بقیه حالیتان بشود. ببینید ماکلا دو نوع استراتیشی در برابر تهدیدهای موسر و راهبردی داریم یا دفاع فعل یا خمودگی غیر فعل یکی از ویژ گیهای رهبر ادغام این روشهاست که همه بلا استسنا متعجب شدهاند. ایا شما میدانید رهبر ما ویژگیهایی داره که هیچ رهبر کاریسماریک انها رو نداره. بشمارم توان فوقالعاده .بینش نمونه . شاعری و استاد بیچون چرای ادبیات . مسلط در سه زبان زنده دنیا عربی وترکی و فارسی هستدند . در علم مدرن بهلایو

       
    • خانم محترم تعجب می کنم که چطور شما طنز نوشته های عاشق ولایت را متوجه نشده اید!

       
      • زهرای شماره ی یک

        الان متوجه شدم . . .
        خدایا من خنده نمیخوام این قسمتای زندگی رو بزن بره جلو . شوخی شوخی و سرِ طنز و مطایبه دارن اینهمه آدم میکشن شوخی شوخی دارن مملکت رو به باد میدن …
        به قول محسن نامجو
        بسی رنج بردیم در این سال سی
        که رنج برده باشیم فقط مرسی

         
  24. “دلتنگم دلتنگم دلتنگ از این بیداد
    دلتنگم دلتنگم دلتنگ از این صیاد

    اینو میگن جنگ بدون اعلان
    جنگی که هیچ قاعده ای نداره
    اینو میگن جدال نابرابر
    جدالی که فایده ای نداره
    یک نفر از دشت بدون آهو
    میگفت تو غم روی دلم گذاشتی
    من نمیخوام دشتارو خشک و خالی
    عاشق اون آهو بودم که کشتی

    دلتنگم دلتنگم دلتنگ از این بیداد
    دلتنگم دلتنگم دلتنگ از این صیاد
    دلتنگم دلتنگم دلتنگ از این بیداد”

    ترانه ” شكار”
    خواننده : اِبى

     
  25. فقط میتونم بگم
    مو به تن آدم سیخ میشه !
    همین

     
  26. با اجازه و کسب رخصت از جناب نوری زاد عزیز : دوستان عزیز لطف کنید تا حد امکان کامنتهای خود را کوتاه تر و موجز تر بیان فرمایید و بعد هم اگر در ارتباط با مطلب اصلی نظرات آورده شود تصور می کنم بیان نیل به مقصود گردد.

     
  27. ريشه ها ١٣٨ (دنباله كامنت زير )
    بيشتر شاهان دادگر و خردمند شاهنامه دو رگه اند و وجه بيولوژيكى نژاد آنها حساسيتى براى راوى ايجاد نمى كند .گشتاسب( فرخزاد ) در روم پيوند هايي با رومى ها برقرار مى كند .كتايون را به زنى مى گيرد و نه تنها هيچ جا ،نه در زبان راوى و نه در زبان گشتاسب،كمينه نشانى از انزجار نمى بينيم بل رومى ها به ديده احترام نگريسته مى شوند .همچنين اند تركانى چون پيران و فرنگيس و دوستان سياوش .فراموش نبايد كرد كه يك اثر هنرى با اصول منطق ارسطويي نو شته نمى شود و بنابر اين اگر در در جايي خالق اثر بر خلاف جانمايه كلى اثرش چيزى چون نژادى يا دينى را لعنت يا ستايش كند صدق و كذب گزاره را مستقلا و جدا از متن بتوان به كل ايده اثر تعميم داد .بايد ديد در كجاى متن و متأثر از چه احساسى اين نكوهش يا ستايش پيش آمده است . حماسه و شعر رساله منطقى يا تئورى رياضى نيست كه احساس سراينده در آنها دخالتى نداشته باشد .فردوسى در جاهايي ناگهان به تركان تاخته است و در جاهاى ديگرى يك ترك را ستوده است .در سده چهارم ايران از يك سو از سوى عرب و از سوى ديگر از سوى تركان آماج هجوم و تجاوز گشته بود . شاعر در زمانى كه راسيسم مفهومى نداشت احساس خود را در برابر متجاوزان به صورت نفرينى بر ترك و عرب بيان مى كند و در جاى ديگر تركان آزموده و خردمند را مى ستايد .پس اين عمل آنهاست كه كشش و وازنش حماسه سرا برمى انگيزد نه نژاد از نظر بيولوژيك كه هسته نژاد پرستى مدرن است .رجزخوانى رستم و اسفنديار به كارهايي كه اجدادشان كرده اند برمى گردد .بيشتر عشق هاى دلكش شاهنامه عشق يك ايرانى و غير ايرانى است ؛از جمله سياوش و فرنگيس ،زال و رودابه ،رستم و تهمينه ،بيژن و منيژه ،سهراب و گرد آفريد .آزادگى فردوسى در حدى است كه اسكندر را به خاطر گوش سپارى به اندرزهاى ارسطو و دلاورى هايش مى ستايد و تعصب دينى در اثرش مجال بروز پيدا نمى كند
    يكى بت پرست و يكى پاك دين
    يكى گفت نفرين به از آفرين
    بگو آنچه رايت بود در نهان
    ز گفتار ويران نگردد جهان
    در جايي كه ابوريحان در آثارالباقيه مزدك را به باد افترا مى گيرد ،و در زمانى كه برابرى خواهى قرمطيان و جنبش مزدك به هم ربط داده مى شوند و سلطان محمود قرمطى كش و خليفه ستاى عليه مزدكى و قرمطى غزوه هاى خونبار دينى به راه انداخت فردوسى مزدك را سخن گوى و با دانش و راى و برابرى خواه معرفى مى كند و چنان زيركانه محاكمه مزدك و قتل عام مزدكيان را تصوير مى كند كه ما تصوير انوشيروان را چون شكنجه گرى مخوف مى بينيم .تا پيش از پادشاهى گشستاسب نه چندان از جنگ عقيدتى خبرى است و نه چندان از شكنجه هاى شرم إور و جنون آميزى چون فرو كردن سرهاى سه هزار مزدكى در خاك باغ سلطانى .
    پس از كيخسرو به رغم چند شاه دادگر و بخشنده ما شاهد زوالى هستيم كه از جنگ هاى غزوه مانند گشتاسب و اسفنديار آغاز مى شود .اين پدر و پسر هردو از يك سو خود را مرد اهورامزدا مى نمايند و از سوى ديگر عطش قدرت دارند .اسفنديار به رغم إشتى خواهى رستم به جنگى بيهوده رو مى آورد و فرزندش كه دست پرورد رستم است به بهانه كين خواهى پدر رستم و همه كسان او را با حيله نابود مى كند ،البته بجز فرامرز .نابخردى و بيداد و حيله هاى ناجوانمردانه و استبداد دينى چون باد سموم جهان شادمانه كيخسروى را از هم مى پاشد .كين خواهى سياوشى كه مظلومانه به دست دشمن بد انديش كشته مى شود كجا و كين خواهى اسفنديارى كه جنگى پرگزند و ضدملى را بر جان پويان شاهنامه تحميل مى كند كجا .آرى بدينسان پيش از آنكه يزدگرد رستم فرخزاد را تنها بگذارد و خود از معركه بگريزد ،فردوسى سراشيبى زوال و خوارى ايرانشهر را در دسيسه ها ،بى شرمى ها و رستم كشى ها ،بى وفايي ها ،پيمان شكنى ها و آزاده كشى ها پيش چشم ما نهاده است

     
    • يك اصلاح
      بتوان به كل ايده اثر تعميم داد (نادرست)
      مشكل بتوان به كل ايده اثر تعميم داد (درست)

       
    • بگو آنچه رايت بود در نهان
      ز گفتار ويران نگردد جهان
      عجیب است این شعر را برای اواین بار است که میشنوم.اصل ازادی بیان . خوب است که ای شعر را بر سردر وزارت ارشاد بنویسند.

       
      • زهرای شماره ی یک

        بسیار بیت زیبایی ست . سپاس از کورس گرامی که فرصت شنیده شدن و خوانده شدن این ابیات رو فراهم کردند.

         
  28. درود یر شما
    بــــــی پــــــرده بــــــی تعــــــارف
    این همه جنایت و نامردمی اگر برخاسته از ذات اسلام نبود در دنیای امروز شاهد اینگونه ظلمها و جنایات نبودیم و پس پرده عبا و عمامه شیخ و ملا چیزی جز نکبت نیست و اینها وارثان ///// هستند حالا یکی ///// !

     
  29. ريشه ها ١٣٨(قسمت١٣٧ذيل پست قبلى )
    دنباله تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٣٨-يك جمع بندى: anachronism ( زمان پريشى،سهو تاريخى ) اصطلاحى است كه امروزه در پژوهش هاى تاريخ فرهنگ و هنر و حكمت و سياست در عصر قديم زياد ديده مى شود .يك تحقيق اصولى و روشمند بايد از زمان پريشى پرهيز كند . ما اگر نه فقط فردوسى بلكه حافظ و سعدى و عبيد و ابن يمين و ناصر خسرو و همه بزرگان تاريخ فرهنگ گذشت را خواه شرقى و خواه غربى با سنجه گفتمان و زبان دويست سال گذشته بسنجيم ،همه آنها را نا آشنا به دموكراسى و لوازم آن خواهيم يافت .مفهوم دموكراسى حتى در آغاز رنسانس هنوز جانيفتاده بود .هملت و در واقع شكسپير بهترين نهاد حكومتى كه مى شناختند مونارشى يا پدر شاهى بود ،هرچند انگلستان از خيلى پيش از آن پارلمان داشت .رنسانس كه هيچ ،در سده هيجده پيش از انقلاب فرانسه كانت نيز فرم حكومتى اى بهتر از پادشاهى نمى شناخت .سده هيجده كه هيچ تا اوايل سده بيست نيز در برخى كشورها زنان حق رأى نداشتند .اخيرا مطلبى خواندم از يك پژوهشگر إلمانى كه نام هايي را در عوان جنگ نخست جهانى به عنوان شيفتگان جنگ برشمرده بود كه باور كردنش بسيار دشوار بود ،جهان مدرن پس از از سر گذراندن فاجعه هاى آكنده از كشتار و تعصب ملى و نژادى و دينى ويرانگر اكنون نژاد پرستى و جنگ طلبى و استبداد زن ستيزى و نابرابرى انسانها در برخوردارى از حقوقى چون آزادى بيان و مشاركت در قدرت سياسى و مانند آنها را زشت مى شمرد .واژه هايي چون نژاد ،گوهر ،مردم و مانند اين ها در عصر قديم و جديد مدلولى يكسان نداشته اند .اينكه در قديم مردم بنده و رعيت – و نه شهروند -بودند ،تقصير فردوسى و حافظ نيست .راسيسم و ناسيوناليسم و دموكراسى مفاهيمى جديدند .دچار زمان پريشى شده ايم اگر مردان گذشته را متهم به چيزهايي كنيم كه در زمان آنها معناى محصلى نداشته است . خطاى بزرگ تر آنكه تمامى تاريخ را به پيكار طبقاتى فروكاهيم ،هر چند نياز اكونوميك نقش تعيين كننده اى در تكوين فرهنگ و تمدن داشته است . هر انديشه اى انگيزه اى داشته است و اين انگيزه نه ذاتا همزاد انسان بوده و نه از جايي بيرون از تاريخ در كله كسى افتاده است .اصلا انديشه زنده و درد مندانه از گزندى برآمده از پيرامون ما و پرسش از اينجا و اكنون ما آغاز مى گردد .اين إغازگاه زادگاه انديشه هاست .بزركى انديشه در ميزان وسعت و دوربينى افق آنها نسبت به آينده و در ميزان آزادى آنها از زنجيرهاى موروثى و اميال مغرضانه است .انديشه فردوسى چندان بزرگ است كه چون عقابى از اوج آسمان كه اصل گرفتن مسائلى چون نژاد و طبقه و فرقه و منافع حقيرانه را بسى خوار مى دارد درك اين مطلب به شرطى ممكن مى گردد كه شاهنامه را در كليت تأليفى إن بنگريم و حكمتى را كه در كل آن مكرر مى شود بشناسيم .در اين صورت شاهنامه را در پرتو چند بيت شكار شده -كه معلوم نيست الحاقى يا اصيل است -نمى شناسيم بل برعكس آن چند بيت را در پرتو جانمايه و انديشه كلى كتاب بازمى شناسيم .جانمايه مكرر اين اثر خرد و دادگرى و نيك انديشى است .فردوسى از امرى معنوى و آموختنى دفاع مى كند كه بدون إن گوهر و استعداد و زاده شدگى از پدرى خردمند و پرزور بدون آن امر معنوى هيچ ارزش فى نفسه اى ندارد .از تكرار شواهد اين ادعا كه در قسمت قبلى آورده ام مى گذرم و به برخى از درخشش هاى ديگر شاهنامه اشاره مى كنم

     
  30. يك اشاره كوجولو! در انجا كه نوشتم جواني رعنا، منظورم هم دختر و هم پسر است، بچه ندارم، اكر مي داشتم، بيشتر ميلم به دختر بود، چون مي دانم رابطه دختر با پدر مستحكمتر است، با عرض پوزش إز پسران

     
  31. انتشار قسمت دوم نامه محمدعلی طاهری خطاب به احمد شهید

    روز گذشته ، سحام اقدام به انتشار بخش اول نامه محمدعلی طاهری به احمد شهید – نماینده ویژه دبیرکل سازمان ملل متحد در امور ایران – کرد. این نامه خطاب به شهناز نیرومنش – از شاگردان وی – نگاشته شده و توسط شاگردان محمدعلی طاهری ، در اختیار احمد شهید قرار گرفته است. به دلیل اهمیت این نامه و همچنین طولانی بودن آن ، سحام اقدام به انتشار آن در دو بخش کرد که بخش نخست آن روز گذشته منتشر شد. متن زیر ، بخش دوم و آخر نامه محمدعلی طاهری ست که سحام اقدام به انتشار آن می کند.

    ریاست محترم/ گزارشگر محترم حقوق بشر

    جناب آقای احمد شهید، احتراما اینجانب محمد علی طاهری فرزند محمد متولد ۱۳۳۵ بنیانگذارعرفان حلقه (کیهانی)، فرادرمانی و سایمنتولوژی که از طرف سازمان اطلاعات سپاه، سال ۸۹ به اتهام اقدام علیه امنیت کشور دستگیر شده و پس از ۶۷ روز حبس در سلول انفرادی در اوین، بند ۲ الف (بازداشتگاه اختصاصی سازمان اطلاعات سپاه)، مجددا اوایل سال ۹۰ با پاپوش های امنیتی و اتهامات ساختگی ارتداد، محاربه با خدا و رسول خدا، توهین به مقدسات، مفسد فی الارض و سب النبی دستگیر و به سلول انفرادی همان بند منتقل شده و در خلال بازپرسی و بازجویی، تخلفات و جرایم زیر از سوی بازپرس شعبه پنجم دادسرای اوین (آقای اسدی) و ۶ نفر از بازجوها اعمال گردید که برخی از موارد آن جهت هرگونه بررسی و اقدام تقدیم میگردد (و آماده دادن شهادت حضوری هستم):

    ۱) اعمال فشار و شکنجه روانی توسط بازپرس و بازجوها از طریق ارائه مدارک جعلی مبنی بر صدور حکم اعدام اینجانب از سوی ۱۵ تن از مراجع تقلید ؛ با این ادعا که کتابها ، مقالات ، مجلات و CDهای کلاسهایم را جهت بررسی ، مطالعه و اظهارنظر و صدور حکم ، برای مراجع ارسال نموده و آنها نیز پس از بررسی های لازم ، همگی آنها فتوا به ارتداد و … داده و همگی برایم حکم اعدام صادر کرده اند که بدون نیاز به هیچ گونه تشریفات قانونی ، باید فورا اجرا شود. بنابراین، هر روز می گفتند که برای اعدام آماده باشم و حتی یکی از آنها میگفت که بر فرض محال اگر از اینجا هم رها شوم ، به خانه نرسیده ترور میشوم ، زیرا مسلمانان زیادی هستند که به محض صدور حکم از سوی مراجع تقلید ، آماده ی اجرای آن هستند. سرانجام پس از ۹ ماه از بازداشت دوم و به دنبال ۲ بار اعتصاب غذا، به منظور رسیدگی فوری به اتهامات وارده در دادگاه و مشخص شدن علت صدور چنین احکامی از سوی مراجع تقلید ، به دادگاه غیرعلنی اعزام و در آنجا از طریق وکیلم متوجه شدم که احکام اعدام ارائه شده جعلی بوده و فقط بازپرس با طرح شش فرض نامربوط از مراجع تقلید استفتاء نموده و آنها نیز براساس آن فرضیات فتوی داده اند که هیچ کدام از آن فرضیات نیز در مورد من صادق نبوده است و اصولا هیچ حکم اعدام لازم الاجرایی صادر نشده و آنها قصد داشته اند تا با صحنه سازی ها و ارائه مدارک جعلی اعدام و اعمال فشار و شکنجه روانی ، مرا وادار به قبول اتهامات فوق بخصوص ارتداد نموده و می گفتند که در صورت قبول و اعتراف به این اتهامات میتوانم توبه نموده و در آن صورت مورد بخشش قرار گرفته و آزاد می شوم.
    ۲) ارائه پیشنهاد مبنی بر قبول و اعتراف به ارتباط با آمریکا به منظور رهایی از اعدام ؛ که اگر این پیشنهاد را بپذیرم ، آنها حکم اعدام را لغو و به جای آن ۸ سال حبس را به عنوان جزای ارتباط با امریکا را جایگزین کنند تا با این ترفند و مرتبط نمودنم با آمریکا ، بتوانند عرفان حلقه (کیهانی) را خدشه دار و ساخته دست آمریکا جلوه بدهند.
    ۳) تهدید مبنی بر صدمه رسانیدن به همسرم و در نتیجه بی سرپرست شدن فرزندانم ؛ بدنبال نتیجه نگرفتن بازجوها و بازپرس از گرفتن اعتراف مرتد بودن و…(بند۱) و پیشنهاد(بند ۲) ، یکی از بازجوها مرا تهدید نمود که در صورت عدم همکاری (ارائه اعترافات دیکته شده کذب) ، افرادی را دارند که به همسرم صدمه وارد نمایند و… که در نتیجه بر اثر فشار روانی وارده ناشی از این تهدید و صدور حکم (جعلی) اعدام از یک طرف و عدم تمایل به ارائه اعترافات کذب دیکته شده از طرف دیگر، باعث شد برای در امان ماندن خانواده ام و عدم اعتراف دروغین ، چهار بار اقدام به خودکشی نمایم که با مرگ من ، این ترفند شیطانی خنثی شود.
    ۴) سوء استفاده ابزاری از موقعیت و جایگاه مراجع محترم تقلید در جهت اعمال فشار و شکنجه روانی و پیاده کردن نقشه های امنیتی
    ۵) اعمال فشار روانی از یک طرف و دادن وعده های دروغین آزادی به شرط انجام مصاحبه های فرمایشی دیکته شده از طرف دیگر

    پس از چند ماه حبس در سلول انفرادی و ۴ بار خودکشی ،۲ بار اعتصاب غذا و هم چنین نگرانی شدید برای سلامتی خانواده (و بدنبال عدم موفقیت بازپرس و بازجوها در پیاده کردن سناریوی ساختگی خود) با پیشنهاد بازپرس مبنی بر آزادی به شرط انجام مصاحبه فرمایشی از یک طرف و فشار بازجوها از طرف دیگر مواجه شدم که برای خاتمه دادن به این ماجرا ، پیشنهاد بازپرس را پذیرفتم، از این رو برای تهیه این مصاحبه، مطالبی را که بازپرس بر روی کاغذ می نوشت و مقابلم میگرفت می خواندم و دو نفر از بازجوها نیز فیلمبرداری میکردند، برای مثال گفتم می پذیرم فعالیتم غیرقانونی بوده و…. فقط علیرغم فشار مجدد آنها مبنی بر قبول اتهامات ارتداد و… قبول نکرده و اعتراف ننمودم. اما پس از تهیه این مصاحبه نه تنها به دوعده خود عمل نکردند ، بلکه بعدا فهمیدم که با پخش آن از طریق رسانه های مختلف (از جمله اخبار۲۰:۳۰ ، شبکه ۲) و معرفی من به عنوان شیاد و کلاهبردار، در صدد جلب شاکی خصوصی بوده اند و هم چنین این فیلم را به عنوان اقرار و اعتراف علیه خود ، ضمیمه پرونده نموده و در کیفرخواست نیز به آن استناد نمودند.
    ۶) خالی گذاشتن جای برخی از سوالات در برگه های بازجویی توسط بازپرس؛ به این نحو که سوال را در برگه کاغذ باطله ای جداگانه نوشته و در برگه بازجویی جای سوال را خالی گذاشته و از من می خواستند جواب سوال را بنویسم و می گفتند سوال را بعدا بالای جوابم می نویسند.
    ۷) خلع دفاع کردن به طرق مختلف، از جمله: (a) جلوگیری از ملاقات و یا تماس تلفنی با وکیل بطوری که در رابطه با دفاعیه خود علیرغم داشتن دو وکیل ، هرگز نتوانستم آنها را ملاقات کنم. (b) تهدید وکیل. © عدم اجازه نوشتن دفاعیه در زندان؛ در این خصوص از قاضی اجازه خواستم و ایشان نیز از یکی از بازجوها کسب اجازه کردند و بازجوی فوق نیز اجازه تهیه دفاعیه در سلول را به من ندادند. (d) عدم دسترسی به قلم و کاغذ. (e) عدم اجازه پاسخ گویی به کتابهای فرمایشی منتشر شده علیه اینجانب که به دادگاه به عنوان سند ارائه شدند. (f) عدم ارائه کتابها، مقالات و CDهای سخنرانی های بنده به دادگاه جهت مبهم ماندن پاسخ به اتهامات وارده.
    ۸) تهیه و ارائه کتابهای فرمایشی متقلبانه علیه اینجانب (ظاهرا در نقد کتابها و مقالاتم) به منظور ارائه به مراجع تقلید برای گرفتن حکم ارتداد و … و ارائه به دادگاه به عنوان مدارک مستند، بدون دادن امکان دفاع و پاسخ گویی.
    ۹) تلاش برای ایجاد اختلاف خانوادگی و نفاق و ایجاد شبهاتی برای همسرم در جهت برهم زدن کانون خانواده با استفاده از ترفندهای کثیف از جمله ؛ فشار به بنده که بپذیرم همسر دوم دارم و صحنه سازی و… و این که در بازرسی از منزل از همسرم سوال کرده اند که همسر اول بنده است یا همسر دوم و … البته این روش ها را به منظور ایجاد اختلاف و قطع رابطه زندانی با خانواده را در مورد همه زندانی ها اجرا می کنند.
    ۱۰) تهیه و ارائه استعلامهای فرمایشی کذب توسط حراست نهادها، ارگانها، سازمانها، وزارتخانه ها و … به دادگاه

    ۱۱) تبلیغات کذب و وارد کردن تهمت های ناروا از طریق رسانه های مختلف.
    ۱۲) اعمال فشار روانی همراه با ایجاد رعب و وحشت برای گرفتن متون اعترافات دیکته شده از افراد دستگیر شده مرتبط با اینجانب، که شخصا شاهد بوده ام که ضمن کوبیدن لگد محکم به صندلی و کنار ران پای بنده و متهمین و تهدید به کتک زدن و اهانت و فحاشی ، فریاد میزنند که ” تا چیزهایی را که می گوییم ، ننویسید ، از زندان بیرون نخواهید رفت” و هم چنین دادن شهادت کذب علیه بنده و یا شکایت کردن از من برای بدست آوردن آزادی خود و …
    ۱۳) تجسس و تفتیش عقاید در بازجویی ، بازپرسی و دادگاه و اعمال ممنوعیت مطالعه قران و سایر کتب دینی در زندان
    ۱۴) دادن رسید کلی و نا مشخص و مبهم برای توقیف اسناد و مدارک شخصی و … مانند “چند کیسه مدارک”
    ۱۵) اعمال فشار برای گرفتن اعتراف به داشتن روابط نامشروع ( که در مورد همه متهمین بدون استثناء اعمال می شود)
    ۱۶) وارد آوردن فشار به همسرم در جهت تهیه مصاحبه فرمایشی.
    ۱۷) آتش زدن کتب ، مجلات ، مقالات و نوشته های اینجانب توسط بازجوها بدون ارائه هیچ گونه حکمی از طرف دادگاه.
    ۱۸) توقیف و غصب کلکسیون انگشتر ، اسناد و مدارک ، آلبوم های عکس و برخی لوازم شخصی بدون ارائه حکم از طرف دادگاه
    ۱۹) تحقیر، اهانت ، فحاشی و هتک حرمت و تهدید به کتک زدن.
    ۲۰) جلوگیری از ملاقات با خانواده تا یک سال پس از بازداشت موقت.
    ۲۱) تراشیدن پاپوش امنیتی تحت عناوین اتهامی ارتداد ، توهین به مقدسات ، محارب با خدا و رسول خدا ، مفسد فی الارض و سب النبی به عنوان بهانه ای قانونی برای دستگیری و حبس افراد آزاد اندیش و با نفوذ و خوشنام در بین مردم که بنده نیز با پاپوش و اتهام واهی توهین به مقدسات در دادگاه سفارشی ، فرمایشی ، تشریفاتی و نمایشی غیرعلنی به پنج سال حبس محکوم کرده اند که این مدت را هم در بند ویژه امنیتی ۲- الف باید سپری کنم و نه در یک زندان عادی. همچنین با فرقه خواندن و اتهام مجعول ” فعالیت هرمی!” موسسه فرهنگی – هنری عرفان حلقه (کیهانی) اینجانب به عنوان پاپوش های امنیتی دیگری، اقدام به سرکوب جمعیت مسالمت جوی هوادار اندیشه عرفان حلقه (کیهانی) نموده و تا کنون تعداد زیادی از این افراد را دستگیر و تحت فشارهای گوناگون قرار داده اند.
    ۲۲) وارد کردن اتهامات بدون دلیل و مدرک ، به منظور مفتوح بودن دائمی پرونده افراد که هر موقع بخواهند آنها را مجددا دستگیر نمایند و در مورد بنده نیز اتهامات عضو سازمان چریک های فدایی، مفسد فی الارض و …. کماکان مفتوح گذاشته شده است. دلیل دیگر این ترفند جلوگیری از شکایت افراد از جرائم و تخلفات غیرقانونی دادرسی و ممانعت از افشای ظلم و ستم و بی عدالتی می باشد تا اگر کسی بخواهد در این مورد اعتراضی کند ، بلافاصله یکی از این اتهامات مفتوح را به جریان انداخته و او را دستگیر و حبس نمایند.

    ۲۳) تلاش برای درست کردن شاکی خصوصی سفارشی و هدایت شده به منظور منحرف نمودن افکار عمومی.
    ۲۴) تهدید مبنی بر قرار دادن فیلم خصوصی افراد مجموعه (که توسط بازجوها مخفیانه گرفته شده) مرتبط با اینجانب بر روی اینترنت در صورت عدم همکاری که احتمالا وجود چنین فیلم هایی نیز بلوف بوده زیرا فیلمی به من نشان ندادند.
    ۲۵) سوء استفاده از آلبوم عکس های خانوادگی از طریق قرار دادن عکس های بی حجاب همسر و دخترم (در محیط خانوادگی) بر روی اینترنت و همچنین بریده چند ثانیه ای از فیلم های موسسه فرهنگی اینجانب (که مچ دست خانمی را که تعادل نداشته در کلاس درس و در حضور حداقل ۴۰۰ نفر برای چند ثانیه گرفته ام) را بر روی اینترنت قرار داده و دادگاه نیز ۷۴ ضربه شلاق به عنوان ارتباط نامشروع از طریق لمس نامحرم تعیین حد نموده است.
    ۲۶) جمع آوری ، توقیف و اختفای کلیه اسناد و مدارک مربوط به سوابق کاری ، تحصیلی ، نظام وظیفه ، موسسه فرهنگی هنری و … اینجانب و عدم ارائه آنها به دادگاه جهت غیرقانونی خواندن فعالیت موسسه، نقص مدرک تحصیلی و… و عدم دسترسی به این اسناد و مدارک برای اثبات خلاف اتهامات در دادگاه.
    ۲۷) نگهداری در شرایط بازداشتگاه ویژه امنیتی (۲-الف) و ممانعت از اعزام به زندان عمومی.
    ۲۸) اعمال تحریم امنیتی به منظور جلوگیری از ارائه هر گونه دفاعیه در کلیه رسانه ها.
    ۲۹) جلوگیری از طرح شکایت نسبت به تخلفات و جرایم ارتکابی بازپرس و بازجوها و… در دادگاههای ذیربط علیرغم بارها اعتصاب غذا.

    ۳۰) جرم تلقی کردن اعتصاب غذا و قطع تلفن و ملاقات با خانواده و تهدید به جریان انداختن پرونده های ایذائی مفتوح (بند ۲۲) و انتقال به سلول انفرادی (از ۲ نفره) در مواقع اعتصاب غذا (جمعا در مدت حبس، بیش از ۷ بار اقدام به اعتصاب غذا نمودم)
    ۳۱) عدم توجه قاضی به طرح شکایات در مورد جرائم و تخلفات بازپرسی و بازجوئی در آغاز جلسه دادگاه بدوی.
    ۳۲) سرقت دفتر موسسه فرهنگی اینجانب در حالی که توسط بازجوها پلمپ بوده است.
    ۳۳) اظهارنظر بازپرس و بازجو مبنی بر اینکه قاضی طبق نظر آنها رای و حکم خواهد داد و دادگاه تجدیدنظر هم رای دادگاه بدوی را تایید میکند.

    امضا: محمدعلی طاهری

    منبع : سحام نیوز

    http://sahamnews.org/1393/04/262539/

     
  32. با درودي ديگر بر ازاد انديشان و ستمديدگان هر نظام توتاليريستي! اقاي نوري زاد و كار بران گرامي قصد ان داشتم كه بيشتر إز اين بنويسم، در مقام مادر و زجر و بيدادهايي كه برو ميرود، إز زماني كه نطفه اي در شكم مقدسش شكل مي گيرد تا زماني كه ان نطفه به جواني رعنا مبدل مي شود ، و او را به نا عدالتي إز مادر مي گيرند، در سياهچالهايي قرون وسطايي يا در گوريهايي نا شناخته دفنش مي كنند! بنويسم، كه ناگاه به ياد اين چند خط شعر افتادم، به گمانم خود گوياي محتوايش بأشد، ( دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر / كز ديو و دد ملولم و انسانم ارزوست ) ( گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما / گفت انك يافت مي نشود انم ارزوست ) مولانا جلال الدين رومي 

     
  33. – سلام … یک کلک خفن بهتون یاد بدم …؟؟؟!!!! اگر میخواهید اون حس و حال ربنای شجریان رو در این ماه مبارک رمضان بچشید و به صدا و سیما هم رودست بزنید یک سری برید کانال 19 (کانال کودک) و دم افطاری صدای نوجوانی رو بشنوید که از ربنای شجریان به نحو احسن تقلید میکنه…
    – ریسک کردم و اینو نوشتم… جهنم… !!! می ترسم با همین نوشته این رو هم قطع کنند!!!
    – نظرتون چیه؟

     
  34. سلام جتاب نوری زاد همین یک جنایت این نامردها در بطلان ا نقلاب وجمهورری فریب ( البته صدرصد غیر اسلامی چرا که دامن اسلام از این جنابتکاران بیزار است ) کافیست ؟!

    ای ستم پیشگان!؟ خانه وکاشاته تان خراب بشود که خانه ملت را خراب کردید و ملت را فریب دادید شما با داعش والقاعده وطالبان چه فرقی دارید ای روسیاهان تاریخ که قطعا هزار بار بدترید ؟! ای پلبدان بز عم شما سعید زینالی گناهکار ؟! مادر وخانواده داغدارش چه گناهی کرده اند ؟؟ به تاسی از قول مولای متقیان (ع) باید گفت اگر کسی از این خبر بمیرد جای ملامت ندارد!!

    !

     
  35. بخش هفتم (علل پیدایش دین 3)
    به عقیده ی برخی اندیشمندان:
    « … انسان هميشه مي كوشيد تا در هستي به جستجو بپردازد و كنجكاوي خويش را ازبين ببرد. انسان نخستین ، براي نگهداري زندگي و ادامه آن در تلاش بود و طبيعت ‌در برابرش ايستادگي مي كرد و چون انسان نمي توانست دلايل پيشامدهاي گوناگوني كه مُخل كارش مي شد بفهمد ، و به همين دليل مشوش شده بود ؛ براي هركدام از آن ها سببي كه داراي روح باشد خيال مي كرد و به تدريج در ذهنش موجوداتی فرا انسانی آفريد كه براي نگهداري خود بايد به آن ها متوسل مي شد. به مرور جادو و مراسم جادوگری به زندگي انسان راه يافت و كم كم باور كرد هرچيز داراي جان يا همزاد است و با جادو مي توان همزاد يا جان را همراه خود كرد واز آن سود برد يا از زيانش درامان ماند.
    انسان درگذشته ، جان يا همزاد را جدا از جسم نمي دانست و نمي توانست جسم بي جان را در ذهن مجسم كند و كم كم به جان يا همزاد گرايي ( Animism ) باور كرد و به آن ايمان يافت و به اين ترتيب يگانگي طبيعت ‌از بين رفته ، هستي به زميني و آسماني بخش شد و در پس آن جهان بيني هاي ديني شكل گرفت و نيرومند گرديد…».
    برخی بزرگان علم و فلسفه مثل اسپنسر براین عقیده اند که: « … … ديانت از پرستش موهومات مانند ديو و پري آغاز شده و كم كم به پرستش ارواح مردگان و جانوارن و چيزهاي بي جان و بُت و امثال آن رسيده است. پس از آن ، مردم به پرستش اشخاص زنده كه در نظر ايشان اهميت داشته اند مانند پادشاهان و دانشمندان و پهلوانان پرداخته اند. بعد از طی این دوره ، براي بعضي از خواص اين فكر پيش آمده كه اشياء يا اشخاص موهوم يا موجود قابل پرستش نيستند و از پي حقيقت بايد رفت…».
    اگر دوستان مذهبی حاضر به پذیرش این باشند که مارکس فیلسوف است ، با توجه به این که انديشه هاي مارکس در باره ي دين ، بخشي از نظريه ي كلي اش در باره ي از خود بيگانگي در جوامع طبقاتي به شمار مي آيد. از قول او می توان که :دين حاصل يك جامعه ي طبقاتي است.
    از نگاه این متفکر، دين محصول دو چیز است.از خود بيگانگي و منافع طبقاتي. دين هم ابزار فريب كاري و ستمگري به طبقه زير دست جامعه است و هم بيان اعتراض عليه ستمگري مي باشد و نيز نوعي تسليم و مايه تسلي در برابر ستمگران است .
    به اعتقاد این فیلسوف جامعه شناس، در جوامع ماقبل طبقاتي آدمیان بازيچه طبيعت بودند و چون انسان ِ نخستین ، نظارتي برطبيعت نداشت و در باره آنچه در حول و حوش او می گذشت بی اطلاع بود مي كوشيد تا از طريق وسايل جادويي و مذهبي برطبيعت غلبه کند.
    زماني كه جامعه دچار تقسيم طبقاتي شد ، انسان ها بار ديگر در موقعيتي قرارگرفتند كه نمي توانستند برنيروهاي تاثيرگذار نظارتي اعمال كنند وچون دانش کافی دراین زمینه نداشتند به اوهام روی آوردند.
    دريك جامعه طبقاتي ، نظم اجتماعي یا كنش و رفتار هاي اعضاي جامعه پديده ي ثابت و از پيش تعيين شده ايست كه رفتار انسان ها را نظارت و تعيين مي كند. با توجه به این كه انسان ها با گفتار و کردارشان نظم اجتماعي را می سازند ، پس نظم اجتماعي در واقع آفريده ي خود بشربود و چون انسان ناآگاه این را نمی دانست ، اتفاقاتی که برایش پیش می آمد را نتیجه خواست سرنوشت یا قدرتی برتر می خواند.
    به گفته ی مارکس در جامعه ي طبقاتي انسان ها از خود بيگانه اند و نظر رمز آميزي در باره ي واقعيت دارند. در اين جوامع ، فرآورده هاي انساني نه محصول فعاليت آن ها بلكه آفريده ي نيروهاي خارج از انسان ها در نظر گرفته مي شوند. آن ها سرچشمه ی واقعيت هایی را که حاصل عملکرد خود آنها و شرایط اجتماعی – سیاسی است را به جاي این که برخواسته از پندار و کردار انسان بدانند از جایی دیگر می خوانند.
    حال که یکی – دو نظریه از جامعه شناسان درباره علل پیدایش دین گفته شد، بد نیست اشاره ای کوتاه هم به نگاهِ برخی روانشناسان دراین باره بنماییم.
    از قول فروید نوشته اند که :
    «… سرچشمه دین عدم توانایی انسان در مبارزه با نیروهای طبیعی خارج از خود و نیروهای غریزی داخل خود است. دین در مراحل نخستین تکامل انسان شکل گرفت یعنی ، درهنگامی که بشر هنوز توان استفاده از دانش و خرد در رویارویی با نیروهای داخلی و خارجی اش رانداشت و می خواست این نیروها را مهار یا سرکوب کند دین را بوجود آورد. انسان اولیه به جای استفاده از اندیشه و دانش برای از بین بردن مشکلات و ندانسته ها ، به سمت منفعل شدن و استفاده از عواطف و احساساتش روی آورد.
    از نگاه این اندیشمند دین تکرار تجربه کودکی است. همچنان که کودک خیال می کند با متکی شدن به پدر و ستایش و چرب زبانی و او را بزرگ و توانا شمردن ، می تواند مشکلات خود را برطرف کند، انسان نيز با همين خیال به نيروهاي ترسناک دور و بر کرنش می کند و ازآن ها می ترسد.
    ازنگاه فروید دین همان تشویش ها و اضطراب های عصبی کودکان است که در بزرگسالان به شکلی دیگر بروز می کند. از ديد او ، دین یک بیماری عصبی گروهی است که شرایط خاص خود را بوجود می آورد و مشابه بیماری عصبی کودکان است.
    فرويد از اثبات اين نكته كه دين توهمي بيش نيست پا را فراتر مي گذارد و مي گويد كه دين چيز خطرناكي است ، زيرا سببِ ایجاد و تقدیس نهادهای شوم انسانی می شود که تاریخ بشریت را به سیاهی بکشاند.
    این اندیشمند با تحلیل هایش نشان می دهد که هرگاه افکار انتقادی ممنوع و مکروه شوند فقر اندیشه بوجود می آید. ممنوعیت تفکر انتقادی نه تنها حوزه علوم نظری ، بلکه همه حوزه های اندیشه ورزی را عقیم و سترون می کند؛ و درکل تفکر و خرد انسان را تحلیل می برد.
    یکی دیگر از دلایل اعتراض فروید به دین این است که می گوید اهل دین ، اخلاق را بر پایه هایی متزلزل بنا کرده اند. اگر اعتبار و ارزش مبانی اخلاقی متکی به فرامین و دستورهای آسمانی باشد ، ضعف و قدرت دین ، ضعف و قدرت اخلاق را با خود می آورد و چون ، ایمان و اعتقاد مذهبی در جامع بشری رو به زوال است اخلاق نیز همراه با دین و مذهب هر روز سُست تر از پیش می شود . به عقیده فروید اگر به جای تکیه اخلاق بر دین ، تکیه گاه آن را عقل قرار می دادند ، با توجه به این که عقل و اندیشه بشر دائم در حال رشد و تواناشدن است ، اخلاق او نیز همپا با عقل و اندیشه اش رشد می کرد و توانا تر از پیش می شد.
    به باور فروید انسان باید خود را چنان تربیت کند که بتواند واقعیات را چه تلخ باشند و چه شیرین بپذیرد. اگر انسان به این شکل تربیت شود و بداند که هیچ اتکایی جز خود ندارد و جز خود و هم نوعانش کسی به کمک او نخواهد آمد ، روش استفاده از نیرویش را یاد می گیرد و توانایی هایش را هدر نمی دهد. انسان آزاد از نظر فروید کسی است که نه از نیروهایی که سبب آزارش می شوند می ترسد و نه امید به پشتیبانی موجودات نامعلوم آسمانی و غیبی دارد. به عقیده ی این دانشمند انسان به این مرحله نخواهد رسید مگر جرات فکر کردن را بیابد. »
    حال که اندکی ازنظر فروید در باره علل پیدایش دین نوشته شد بد نیست نگاهی کوتاه هم به تفکرات یونگ ، شاگرد، همکار ، مخالف ، و هم طراز فروید داشته باشیم.
    یونگ سخنی دارد به این مفهوم که : یکی از تجارب عاطفی تجربه دینی است . این تجربه به معنی تسلیم در برابر نیرویی برتر است که انسان خیال می کند در موجودات دیگر نهفته است. مهم نیست که به این تجربه یا این خیال نام خدا بدهیم یا نام ناخودآگاه. مهم این است که این تجربه برپایه دانش و استدلال نیست و برای همین هم از نام تجربه عاطفی برای آن استفاده می شود.
    از نگاه یونگ ، بیماری های عصبی را می توان نوعی مذهب شخصی خواند یا به سخنی دقیق تر، بازگشت به اشکال اولیه دین دانست.
    یونگ می گوید اگر، انسان جدید را کالبد شکافی روانی کنیم گروه بزرگی از شکل های شخصی شده ی ادیان نخستین را می توان دید. اعتقاداتی که می توان گفت نوعی بیماری عصبی هستند. بیماری هایی که با تغییر اسم می توان به نام های خاص خودشان آن ها را خواند. مثل نیاپرستی ، توتمیسم ، بت پرستی ، پرستش شعائر مذهبی و حساسیت روی آن ها ، حساسیت های خاص به اسم تمیزی و پاکیزگی و امثالهم.
    البته یونگ درباره خدا سخنی به جا می گوید و آن این که آیا اعتقاد به خدا نمی تواند سدِ راهِ بازگشتِ انسان به باور هایی مثل نیاپرستی ، توتم پرستی و پرستش هایی این چنین شود ؟ اعتقاداتی که انسان در گذشته های دور به آن ها مبتلا بوده ؛ و امروز به شکلی دیگر گرفتار آنهاست.
    به خیال نگارنده ، سخن یونگ بسیار به جاست اما ، سوال این است که آیا کسانی که نام و نانشان در بودن این بیماری هاست ، اجازه خواهند داد تا بشر به جای هزار های ماقبل تاریخ در هزاره ی سوم زندگی کند؟
    شک نیست که هرانسانی مایل است از تفکر و تعقلی نیرومند برخوردار باشد و از خرافات و اوهام دوری کند اما ، آیا اسباب و علل ، اجازه این نزدیکی به عصر حاضر و آن دوری از دوران توحش را به او می دهند؟
    آیا اربابان دین می گذارند روشنگران به مردم بگویند که شاید دعاهای روز شنبه و یک شنبه و فلان و فلان و فلان ، همان اوراد جادوگران باشند ؟ آیا هوچی ها اجازه می دهند بگویی ممکن است ، این دعا ها تغییر شکل یافته های همان هوهو توتو هایی باشند که جادوگران می خواندند و ساده اندیش باور می کردند؟
    آیا پاسداران تاریکی می گذارند ، روشنگران بگویند که توتم دیروز شکل عوض کرده و تابو درهییت جدید مشغول ِ سرگرم نگهداشتن شماست و اهرام ، احرام شده اند و کمافی السابق شما باید کارکنید تا حرم ها زیبا و بزرگ شوند ، چنان که برادرانتان دیروز کارمی کردند تا به قیمت کوچک و زشت شدن خانه هایشان هرم ها را بزرگ و زیبا کنند؟
    بله یونگ درست می گوید . اگرخدا به میان آید ، بت ، و توتم و تابو ، و دیگر دروغ ها ازبین می روند اما ، اگر ، بگذارند خدا به میان آید. و اگر ، دگر بار چون همیشه ی تاریخ نام خدا را بربـُت های نان رسانشان نگذارند و به نام سخن خدا ، حرف خود را به مردم دبکته نکنند ؛ که این تزویرکاران ،
    به نام خدا کارها می کنند / بسی ظلم و جور و جفا می کنند
    به نام خدایی که نوراست ومهر / سیاهی و دهشت به پا می کنند
    با احترام.
    دانشجو

     
    • اجمالا خدمت نويسنده و خوانندگان اين متن عرض كنم اين گونه نظريات كه منشاء دين جهل است يا ترس است يا اختلافات طبقاتي است يا بقول فرويد عنصر رواني يا غرايز جنسي زير بناي همه چيز و از جمله مذهب است و ….،اينها نظرات جديدي نيست ،سالهاست اينها در غرب و شرق مطرح شده است و پنبه بسياري از آنها زده شده است ،اين گونه نظرات نوعا فاقد انسجام و شمول بر حسب موارد است،اينرا خود قائلان به اين نظريات اذعان كرده اند ،نويسنده اين گونه گفتارها گمان كرده است با طرح صورت مساله اين نظريات مطلب جديدي را به بازار معرفت عرضه كرده است ،ضمن اينكه بيان صورت مسائل و گذر از آنها مطابق با بحثهاي آكادميك نيست ،اگر گفته مي شود كه منشا دين ترس است اين مساله بايد بخوبي تبيين شود و شمول و فراگيري آن در همه اعصار اثبات شود ،حاميان چنين نظرياتي بايد هم اكنون نيز بتوانند توجيهات فوق را اثبات كنند ،في المثل اگر گفتند توجيه دين باز مي گردد به عنصر ترس از طبيعت يا امور ديگر ،بايد بتوانند توضيح دهند كه چرا با آنكه امروزه با توسعه علوم و پيشرفت هاي تكنولو‍ژيك زمينه آن خوف ها و ترس ها از طبيعت از بين رفته است ،باز گرايش به دين وجود دارد و بخلاف مدعاي نويسنده مطالب فوق هروز بيشتر تعميق مي يابد؟
      يا اگر عنصر “جهل” خاستگاه اصلي گرايش به دين و مذهب بوده است ،چرا هميشه تاريخ، فراوان دانشمندان در علوم و فنون گوناگون انساني و طبيعي و رياضي ،گرايش به دين داشته يا حتي حامي آن بوده اند،و چرا اكنون همه عالمان فنون و علوم مختلف ماترياليست و خدا ناباور نيسند؟!
      چرا آلبرت انيشتين بعنوان پدر علم فيزيك ،گرايش ديني داشته است؟!
      مطرح كنندگان چنين نظرياتي كه ساليان دوري در غرب مطرح شده است و بي اساسي خيلي از آنها ظاهر شده است بايد بسي تامل در چنين مواردي از نقض و عدم انسجام در طول تاريخ كنند.
      در اينجا من از باب حلاوتي كه در گفتار مرحوم استاد متفكر شهيد در اين زمينه ها هست بخشي از عبارات كتاب “خورشيد دين هرگز غروب نمي كند (امدادهاي غيبي در زندگي بشر) را بعينه براي خوانندگان نقل مي كنم ،ايشان در فرازي گفته است :

      “””نظريّات درباره علل پيدايش دين‏
      راجع به اينكه دين چگونه در ميان مردم پيدا شد و آيا از ميان خواهد رفت يا نه، حرفها و فرضيّه‏ها آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم همه آنها را برشماريم وقت زيادى مى‏گيرد؛ به اجمال برايتان عرض مى‏كنم: زمانى آمدند گفتند دين مولود ترس است، بشر از طبيعت مى‏ترسيده، از صداى غرّش رعد مى‏ترسيده، از هيبت دريا مى‏ترسيده، و نتيجه ترس سبب شده كه فكر دين در سر مردم پيدا شود. يكى از حكماى قديم روم به نام «لوكرتيوس» گفته است: «نخستين پدر خدايان ترس است» «1». در زمان ما هم بوده و هستند كسانى كه همين فرضيّه قديمى و كهنه را تأييد مى‏كنند و مكرّر در سخنان خود به عنوان يك فكر تازه آن را بازگو مى ‏نمايند.
      بعضى گفتند علّت پيدايش دين جهل و نادانى بشر است؛ بشر مى‏خواسته حوادث جهان را تعليل نمايد و براى آنها علّت ذكر كند و چون علّتها را نمى‏شناخته است، علّت ماوراء طبيعى براى حوادث فرض كرده است.
      بعضى ديگر گفته‏اند علّت اينكه بشر به سوى دين گراييده علاقه‏اى است كه به نظم و عدالت دارد؛ وقتى كه در دنيا از طرف طبيعت يا اجتماع بى‏عدالتى مى‏بيند، براى اينكه تسكينى جهت آلام درونى خود پيدا كند دين را براى خويشتن مى‏سازد.
      صاحبان فرضيّه ‏هاى فوق گفتند: علم را توسعه بدهيد، دين از ميان مى‏رود. چنين فرض كردند كه با توسعه علم، خود به خود دين از ميان مى‏رود؛ عالم شدن مساوى است با بى ‏دين شدن‏ ،بعضى آمدند براى پيدايش دين يك علّت ديگر فرض كردند و گفتند دين‏ وسيله‏اى است براى كسب امتياز در جامعه‏هاى طبقاتى. اين فرضيّه ماركسيستهاست. گفتند بشر در ابتدا زندگى اشتراكى داشته است؛ آن وقتى كه زندگى ابتدائى و قبيله‏اى بوده است، در آن زمان اساساً دينى وجود نداشته؛ به علل خاصّى مالكيّت پيدا مى‏شود، جامعه طبقاتى به وجود مى‏آيد، فئوداليسم به وجود مى‏آيد، بعد از فئوداليسم كاپيتاليسم پيدا مى‏شود، طبقه حاكم به وجود مى‏آيد و طبقه محكوم، مظلوم و رنجبر و زحمتكش؛ بالاخره در جامعه فئوداليستى و كاپيتاليستى طبقه حاكمه براى اينكه منافع خود را حفظ كند دين را اختراع مى‏كند تا طبقه محكوم در مقابل او قيام نكند؛ دين وسيله‏اى است، افسارى، پوزبندى است براى طبقه مظلوم و محكوم از طرف طبقه ظالم و حاكم.
      صاحبان فرضيّه‏هاى ديگر گفتند علم چاره كننده دين است؛ اگر علم بيايد دين از ميان مى‏رود. امّا اين فرضيّه، يعنى فرضيّه ماركسيستها علم را چاره كننده دين نمى‏داند. اينها بعد از اينكه ديدند علم آمد و دين باقى ماند و ديدند دانشمندان طراز اوّلى همچون پاستور و غيره در آستانه دين زانو زدند، گفتند خير، علم چاره كننده دين نيست، دين اساساً مولود جهل نيست، مولود ترس هم نيست، مولود علاقه فطرى انسان به نظم و عدالت هم نيست، دين اختراع طبقه حاكمه در مقابل طبقه محكوم است؛ تا وقتى كه جامعه طبقاتى وجود دارد و لو آنكه علم به عرش هم برسد باز دين هست؛ جامعه اشتراكى به وجود بياوريد، طبقات را از ميان ببريد، طبقات را كه از ميان برديد دين هم خود به خود از ميان خواهد رفت؛ دين يك ابزارى است، يك دامى است، يك شبكه‏اى است كه طبقه حاكم نصب كرده است، وقتى خود آن طبقه از بين رفت ابزار كارش هم از ميان مى‏رود؛ خلاصه اينكه مساوات كامل برقرار كنيد، دين از ميان خواهد رفت.
      اين فرضيّه نيز نتوانست در دنيا براى خود جايى باز كند؛ زيرا از طرفى علما ثابت كردند دين از مالكيّت قديم‏تر است، در دوران اشتراكى اوّلى هم دين بوده است، در همان دوران اشتراك اوّليه و پيش از پيدايش جامعه‏هاى طبقاتى هم دين بوده است و پرستش وجود داشته؛ و از طرف ديگر اين توجيه و تفسير با واقعيّت تاريخ تطبيق نمى‏كند و تاريخ دوران گذشته حتّى خلاف اين نظريّه را نيز نشان مى‏دهد؛ دين هميشه از ميان طبقات ضعيف و محكوم ظهور كرده است؛ رهبران دينى اشخاصى چون موسى بوده‏اند با گروهى زير دست و بيچاره در مقابل قومى حاكم و مسلّط يعنى فرعون و فرعونيان.
      وقتى پيغمبر اسلام ظهور كرد چه كسانى از او حمايت كردند؟ متنفّذين و پولدارها و رباخوارها؟ آنها همانها هستند كه پيغمبر اكرم عليه آنها قيام كرد. قرآن اينها را با كلمه «ملأ» تعبير مى‏كند؛ يعنى اشراف. اينها همه مخالف بوده‏اند. اينهايى كه اين طبقه را تشكيل مى‏دادند همان رهبران مخالفين آن حضرت بودند از قبيل ابو سفيان، ابو جهل، وليد بن مغيره. اينها همه از گردن كلفتان درجه اول عربستان بوده‏اند.
      اما آنهايى كه به عنوان ياران و گروندگان پيغمبر اكرم اسمشان را در تاريخ مى‏بينيم از قبيل عمّار ياسر، ابوذر غفارى، سلمان پارسى، عبد اللَّه بن مسعود و نظاير آنها جزو طبقات زير دست و محكوم و مظلوم اجتماع بوده‏اند.
      تقريباً در يك سال و نيم پيش كه خروشچف هنوز سقوط نكرده بود، در روزنامه‏هاى اطّلاعات و كيهان خبرى را خواندم و اتّفاقاً همان وقت در سخنرانى‏اى كه در تهران داشتم آن را نقل كردم و گفتم «بخوانيد و تعجّب كنيد». آن وقت «بن بلّا» رئيس جمهور پيشين الجزاير هنوز بر سر كار بود. بن بلّا گفته بود «وقتى خروشچف به الجزاير آمد من به او گفتم كه اسلام مى‏تواند در شمال افريقا به عنوان نيروى محرّك و نيروى انقلابى عظيمى به كار رود. خروشچف تصديق كرد و گفت بله، يك نفر ديگر هم از تئوريسينهاى كمونيست كه گويا از فرانسه يا ايتاليا به الجزاير آمده بود، او هم پذيرفته بود كه اسلام در شمال افريقا مى‏تواند عامل تحرّك اجتماع و عامل مبارزه با امپرياليسم بوده باشد». من اين را در مجلس آن شب نقل كرده و گفتم آقايان اينها همان كسانى هستند كه تا پنجاه سال پيش مى‏گفتند دين افيون ملتهاست، اختراعى است كه طبقه حاكم عليه طبقه محكوم كرده است، ولى حالا كه اسلام را از نزديك مى‏بينند و يك مسلمان انقلابى مثل «بن بلّا» اسلام را براى آنها تشريح مى‏كند، تصديق مى‏كنند كه اسلام مى‏تواند محرّك تاريخ باشد.
      بنابراين، فرضيّه فوق هم راجع به مبدأ و منشأ پيدايش دين منسوخ شد و از بين رفت.
      فرضيّه‏اى هم فرويد آورد. اين فرضيّه را هم براى شما نقل مى‏كنم. از نقل اين فرضيّه‏هاى گوناگون حدّاقل اينقدر مى‏توانيد استنباط كنيد كه در مغرب زمين در ميان مخالفين دين، وحدت نظرى وجود ندارد، هر يك از مخالفين چيزى مخصوص به خود گفته است.
      فرويد گفت: دين نه ناشى از ترس است، نه از جهل است، نه عكس العمل در مقابل بى ‏نظمى ‏هاست و نه عاملى است در راه كسب امتيازات طبقاتى. او همان طورى كه همه حوادث اجتماع را با غريزه جنسى تحليل و توجيه مى‏كرد، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتاً گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسى محروميّتهايى پيدا مى‏كند كه موجب مى‏شود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه برود. وقتى كه آنجا رفت قيود اجتماعى جلويش را مى‏گيرد كه بيرون نيايد، امّا در آن صورت اين محروميّتها از راهها و به شكلهاى ديگرى بروز مى‏كند كه يكى از آنها دين است. دين ريشه‏اش تمايل جنسى است و نه چيز ديگر. او همچنين مى‏گفت كه ريشه اخلاق هم تمايلات جنسى است، علم هم ريشه‏اش جنسى است.
      اگر از او مى ‏پرسيديم آيا به عقيده شما دين چه موقعى از ميان مردم خواهد رفت؟
      مى‏گفت: آزادى جنسى مطلق بدهيد به طورى كه هيچ محروميّت جنسى وجود نداشته باشد، در آن صورت دين هم وجود نخواهد داشت. امّا طولى نكشيد كه فرويد خودش هم از حرف خودش پشيمان شد. شاگردهايش نيز از او نپذيرفتند. در همين جاست كه نظريّه فطرى بودن دين و اينكه دين جزو نهاد بشر است پيدا مى ‏شود.
      نظريّه فطرى بودن دين‏
      در مورد فطرى بودن دين، دانشمندان زيادى نظر داده‏اند. يكى از آنها روان شناس بسيار معروف جهانى و شاگرد فرويد، يونگ است. او مى‏گفت اينكه آقاى فرويد مى‏گويد دين از نهاد ناخودآگاه بشر تراوش مى‏كند درست است، ولى اينكه او خيال مى‏كند عناصر روان ناخودآگاه بشر منحصر به تمايلات جنسى‏اى كه به شعور باطن گريخته‏اند مى‏باشد بى‏اساس است. انسان يك روان ناخودآگاه فطرى و طبيعى دارد. روان ناخودآگاه بشر بر خلاف ادّعاى فرويد صرفاً انبارى كه از شعور ظاهر در آن چيزهايى ريخته شده و پر شده باشد نيست. به عبارت ديگر شعور باطن هرگز به صورت يك ظرف خالى كه فقط از شعور ظاهر چيزى بگريزد و آنجا رفته و آن را پر كند نيست. او مى ‏گفت: فرويد به قضيّه «روان ناخودآگاه» خوب پى برده بود، امّا بعداً به اشتباه خيال كرد كه روان ناخودآگاه فقط از عناصر مطرود از شعور ظاهر تشكيل مى‏گردد؛ خير، روان ناخودآگاه جزء سرشت بشر است، عناصر رانده شده مى‏روند آنجا و به آن ملحق مى‏شوند؛ دين جزء امورى است كه در روان ناخودآگاه بشر به طور فطرى و طبيعى وجود دارد.
      روان شناس و فيلسوف معروف امريكايى «ويليام جيمز» كتابى نوشته كه خيال مى‏كنم به نام دين و روان چاپ شده. من چاپ شده آن را نديده‏ام. در پنج يا شش سال پيش كه يكى از دوستان آن را ترجمه كرده بود نسخه خطّى ترجمه را آورد پيش من كه ببينمش؛ ترجمه‏اش را آن وقت خواندم. در آن موقع هنوز اسمى روى كتاب نگذاشته بود، شنيده‏ام حالا چاپ شده. ويليام جيمز روان شناسى تجربى را به سبك مخصوص خود ابداع كرده است و روى مسائل روانى- مذهبى سالها مطالعه كرده، سالها افراد را، بيماران و غير بيماران را مورد تجربه و آزمايش قرار داده و روى ايشان مطالعه كرده است. اين شخص در كتاب خود مى ‏گويد:
      «درست است كه سرچشمه بسيارى از اميال درونى ما امور مادّى طبيعى است، ولى بسيارى از آنها هم از دنيايى ماوراى اين دنيا سرچشمه مى‏گيرد.»
      او همچنين مى ‏گويد:
      «دليل اينكه اصولا بسيارى از كارهاى بشر با حسابهاى مادّى جور در نمى‏آيد همين است.»
      مى‏گويد:
      «من در هر امر «مذهبى» هميشه نوعى وقار و صميميّت، وجد و لطف، محبّت و ايثار مى‏بينم. حالات روانى- مذهبى خواصّى دارد كه آن خواص با هيچ حالت از حالات بشر تطبيق نمى ‏كند.»
      مى‏گويد:
      «به همان دليل كه يك سلسله غرايز مادّى، ما را با اين دنيا پيوند مى‏دهد، غرايز معنوى هم ما را با دنياى ديگر پيوند مى ‏دهد.»
      اين مرد تعبيرات عجيبى دارد. گاهى مى‏گويد:
      «اين فلسفه‏هايى كه بشر به وجود آورده (يعنى فلسفه‏هاى ماوراى طبيعى) به منزله ترجمه‏هايى است كه انسان از زبان ديگرى انجام داده باشد.» «2»
      يعنى اينهايى را كه بشر خيال مى‏كند در مسائل ماوراى طبيعت با فكر و عقل خود بدان رسيده، اينها در واقع نداى دل خود اوست؛ قلب او و دل او با زبان ديگرى، با نور ديگرى، با روشنايى ديگرى آنها را دريافته و بعد با زبان عقل به آنها شكل فلسفى داده است.
      آلكسيس كارل جرّاح و فيزيولوژيست معروف فرانسوى كه بعدها مقيم امريكا شده، همان شخصى كه كتاب انسان موجود ناشناخته را كه بسيار جالب و عميق است نوشته و يك بار هم برنده جايزه نوبل شده، راجع به حقيقت دعا كتابى دارد به نام نيايش كه ترجمه هم شده است. او مى‏گويد:
      «دعا عالى‏ترين حالت مذهبى در انسان است و حقيقت آن پرواز روح بشر است به سوى خدا.»
      هم او مى ‏گويد:
      «در وجدان انسان شعله فروزانى است كه گاه و بيگاه انسان را متوجّه خطاهاى خويش مى ‏كند، متوجّه گمراهيها و كج فكرى‏هايش مى‏سازد. همين شعله فروزان است كه انسان را از راه كجى كه مى‏رود باز مى ‏دارد.»
      او مى‏گويد:
      «گاهى انسان در حالات معنوى خود جلال و ابّهت آمرزش را احساس مى‏كند.» «1»
      در اين زمينه گفته‏ها زياد است. اينها را براى اين گفتم كه اوّلًا بدانيد در ميان خود منكرين دين، راجع به منشأ دين و اينكه دين ناشى از چيست، آيا ناشى از ترس است، ناشى از جهل است، و يا از چيز ديگرى است، وحدت نظرى وجود ندارد و ثانياً بسيارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبيعى بودن حسّ دينى نظر داده‏اند و آن را جزء لا ينفكّ وجود بشر به شمار آورده ‏اند”””.
      (مجموعه آثار استاد مطهري ج 3 ص 389-395).

      استاد شهيد در فراز ديگري از همان كتاب مي نويسد :

      “””در اين زمينه گفته‏ها زياد است. اينها را براى اين گفتم كه اوّلًا بدانيد در ميان خود منكرين دين، راجع به منشأ دين و اينكه دين ناشى از چيست، آيا ناشى از ترس است، ناشى از جهل است، و يا از چيز ديگرى است، وحدت نظرى وجود ندارد و ثانياً بسيارى از دانشمندان معروف و مشهور جهان به فطرى و طبيعى بودن حسّ دينى نظر داده‏اند و آن را جزء لا ينفكّ وجود بشر به شمار آورده‏اند.
      در اينجا بد نيست نظريّه معروف‏ترين دانشمند عصر ما را درباره حسّ دينى و مبنا و منشأ آن نيز براى شما نقل كنم. اخيرا مجموعه‏اى منتشر شده است كه حاوى يك سلسله نامه يا مقاله يا سخنرانى از فيزيسين و رياضى‏دان معروف و بزرگ عصر ما آلبرت اينشتاين است. در اين مجموعه فصلى دارد تحت عنوان «مذهب و علوم». در اينجا اينشتاين نظر خود را درباره مذهب و وظيفه‏اى كه علوم و هنرها در زمينه مذهب دارند بيان مى‏كند. اين دانشمند مدّعى است كه احساسات موجود مذهب متفاوت است، علّت گرايش به مذهب را در همه طبقات نمى‏توان يكسان دانست. او مى ‏گويد:
      «براى يك انسان ابتدائى‏ترس- ترس از مرگ، ترس از گرسنگى، ترس از جانور وحشى، ترس از مرض- ايجاد كننده زمينه مذهبى است. فكر محدود و عدم رشد عقل انسان بدوى براى خود موجودات كم و بيش شبيهى مى‏سازد. اين موجودات را با دست و فكر خود مى‏سازد و بعد از اين آفريدن به اين فكر مى‏افتد كه چگونه از خشم آنها جلو بگيرد، چطور بر سر لطفشان بياورد. اين گونه مذهب را مذهب ترس بايد ناميد و خدايى كه در اين مذهب پرستيده مى‏شود خداى واقعى نيست، منجر به نوعى بت‏پرستى مى‏شود.» «2»
      مى ‏گويد:
      «خصيصه اجتماعى بشر نيز يكى از تبلورات مذهب است. يك فرد مى ‏بيند پدر و
      مادر، خويشان و رهبران و بزرگان مى ‏ميرند، يك يك اطراف او را خالى مى‏گذارند، پس آرزوى هدايت شدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتّكاء و اميد داشتن به كسى، زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد مى‏كند.» «1»
      به عقيده اينشتاين خدايى كه ناشى از اين احتياج است نيز خداى واقعى نيست. صفاتى كه براى او فرض مى‏شود همه صفات انسانى است. كتاب مذهبى يهوديان و همچنين انجيل اينچنين خدايى را معرّفى مى‏كنند. اين مذهب نسبت به مذاهب ترس يك درجه تكامل يافته است. آنگاه چنين مى‏گويد:
      «ولى فراموش نشود كه در اين بين عدّه قليلى از افراد و اجتماعات يافت مى‏شوند كه يك معنى واقعى از وجود خدا را وراى اين اوهام دريافته‏اند كه واقعاً داراى خصائص و مشخّصات بسيار عالى و تفكّرات عميق و معقول بوده به هيچ وجه قابل قياس با آن عموميّت عقيده نيستند.» «2»
      مقصودش اين است كه گمان نرود در ميان اجتماعاتى كه آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همه افراد فكرشان درباره خدا سطحى است؛ افرادى هم در همان جماعات يافت مى‏شوند كه خدا را آنچنان كه شايسته قدس و جلال او هست در نظر مى‏آورند و پرستش مى‏نمايند. آنگاه چنين مى ‏گويد:
      «يك عقيده و مذهب ثالث، بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد، گر چه با شكل خالص و يكدست در هيچكدام يافت نمى‏شود. من آن را «احساس مذهبى آفرينش يا وجود» مى ‏نامم. بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملًا فاقد آن است توضيح دهم، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مى‏كند نيست. در اين مذهب، فرد به كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديده‏ها در طبيعت و افكار تظاهر مى‏نمايد پى مى‏برد. او وجود خود را يك نوع زندان مى‏پندارد چنانكه مى‏خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان حقيقت واحد دريابد …»
      مطابق اين بيان در انسان- و حدّاقل در افراد رشد يافته انسانها- چنين احساسى وجود دارد كه مى‏خواهد از وجود محدود خود خارج شود و خود را به قلب هستى رساند. در انسان ميلى وجود دارد كه آرام نمى‏گردد مگر آنكه خود را با خدا و منبع هستى متّصل ببيند. اين همان است كه قرآن كريم فرموده است:
      الَّذينَ امَنوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ، الا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ.
      تنها با ياد خدا و جاى گرفتن خدا در قلب است كه دل آدمى آرامش خويش را باز مى ‏يابد.
      مولوى معنوى ما اين عشق و احساسى را كه اينشتاين «احساس آفرينش» نام نهاده است، چه خوب و عالى در هفت قرن قبل از اينشتاين بيان كرده است:
      جزءها را رويها سوى كل است بلبلان را عشق با روى گل است‏
      آنچه از دريا به دريا مى‏رود از همانجا كامد آنجا مى‏رود
      از سر كه سيلهاى تند رو وز تن ما جان عشق آميز رو
      من نمى‏دانم ما چه جور آدمهايى هستيم! همين قدر كه كسى در يك جا نوشت دين به طور كلّى ناشى از ترس يا جهل است خيال مى‏كنيم همان طورى كه كشف شده آب تركيبى از اكسيژن و ئيدروژن است و در لابراتوارهاى معظم دنيا هم مسلّم و قطعى شده است، اين مطلب هم كه دين ناشى از ترس يا جهل است به همين صورت است.
      نه آقا، اينطور نيست. اگر اندك توجّهى بكنيد مى ‏بينيد حتى در ميان خود منكرين دين راجع به اينكه دين از چه ناشى شده و از كجا آمده، وحدت نظرى وجود ندارد.
      نظريّات مختلفى از طرف آنها ابراز شده و همه رد شده است. حتّى اكثريّت دانشمندان امروز «توحيد» را پذيرفته‏اند، اصول دين را پذيرفته‏اند. اگر دين حقيقتاً مولود جهل بوده آيا معنى داشت كه اينشتاين دانشمندترين انسان عصر حاضر هم خداپرست باشد؟! نه تنها او كه دانشمندترين انسان عصر خود بود، بلكه دنياى علم به سوى قبول “فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها” پيش مى ‏رود.

      (پايان عبارات مرحوم متفكر شهيد استاد مطهري ،مجموعه آثار ج 3 ص 395- 398)

       
      • آقا مرتضی گرامی، آخه عزیز من، جان من، بردار من، هموطن گرامی، شما که واژهٔ صاحب مردهٔ “آکادمیک” را برا دکور و تزئین و پز دادن استفاده نمی‌‌کنی‌. میکنی‌؟ به گمانم خیر.کجای یک بحث آکادمیک با این گفته شما که میفرمایی ” … اینرا خود قأئلان به این نظریات اذعان کرده‌اند- از سطر ۴ و ۵ کامنت شما” جور در میاید؟ اینطور است؟ اومدیمو ساده دلی‌ چون من گفت، بگو کدمشون به نادرستی نظریاتشان اذعان کرده‌اند؟ آقا مرتضی گرامی خود دانی‌، بنده برا همین که خیلی‌ زحمت می‌‌کشی‌ که از نقطه نظرات خود دفاع کنی‌ یا مبلّغ آنها باشی‌ ، احترام زیادی قائلم، چون آزادی من در آزادی جنابعالی معنا دارد که متمدنانه مخالف هم باشیم بی‌ آنکه در پی‌ آزار هم. اگر شما و ابوالفضل گرامی در این سایت نباشید، کار صیقل گفتارها و اندیشه‌ها و اعلام نقطه نظرات به یقین دچار آفت و افت خواهد شد.اگر روزی روزگاری بنا بر هر شرایط و رویدای بنده و جنابعالی روزی یا روز‌هایی‌ زیر یک سقف یا مکانی کنار هم قرار بگیریم، خودم سجاده برایت پهن می‌کنم و برای خودم نیز آنطرفتر سر شیشه‌ای را باز می‌‌کنم. چیزی مانع این کار بنده نخواهد شد، شما می‌‌پذیری؟ بگذار با احتیاط بپرسم، شما بر نمی‌‌آشوبید؟ و هیچ معلوم نیست که در صورت رخ داد چنین امکان همنشینی، دوستان خوبی‌ برای هم نباشیم. تا با مهر قلب امضا کرده باشیم که دو صد گفته چون نیم کردار نیست.

         
        • جناب ارشام عزیز

          با اهداء سلام

          1-دوست عزیز اصلا چه لزومی دارد که اگر فرضا غلطی هم در گفتار من یافتید اینقدر با عصبانیت و حساسیت مطرح کنید؟ ، قبل از هر چیز از شما می پرسم این لحن گفتگو برای ایراد یک سوال با این حساسیتی که روی لفظ “آکادمی” یا “آکادمیک” بخرج دادید سازگار است؟!

          2-اما در مورد اصل مطلب باید عرض کنم شما مطلب مورد نظر مرا نگرفتید ،مقصود من از آن جمله این نبود که مثلا نظریه پردازی که معتقد است منشاء گرایش بشر به دین “ترس” است ،خودش آمده است بعد گفته است این نظر من باطل بود! البته همین را هم باید تتبع کرد زیرا این چیزی طبیعی در تئوریها و نظریه پردازیها ست که گاهی صاحب نظریه ای از نظریه خود عدول کند.
          اما مقصود من این بود که وقتی در تحلیل سبب گرایش بشر به خدا و دین و پرستش ،نظرات گوناگونی ابراز می شود ،گروهی آن را به “جهل” و گروهی آن را به “ترس” تحلیل می کنند، و گروهی آنرا ناشی از “اختلاف طبقاتی” و گروهی منشاء آنرا “غریزه جنسی” و …. می دانند،و هریک در ساحتی تک علتی سیر می کنند ،مفهوم این اختلافات در تحلیل این است که قائل به “ترس” با تحلیل قائل به “جهل” و قائل به “اختلاف طبقاتی” و قائل به “غریزه جنسی” مخالف است و بر عکس که صور مختلفی ایجاد می کند ،یعنی هریک با تکیه بر تحلیل خویش به التزام مفهومی نظریه دیگری را نفی می کند،توجه فرمودید؟ حال تحلیل فطری بودن گرایش به خدا و پرستش و دین نیز نظریه دیگری است در برابر آنها ،اگر در مطالب منقوله از مرحوم مطهری نیز تامل کنید ایشان نیز به چنین اختلافاتی اشاره کرده بود .
          غرض این است که اگر به کتب تاریخ ادیان مثل تاریخ تمدن ویل دورانت یا کتابهای دیگر در این زمینه مراجعه کنید شاهد این اختلافات تحلیلی بین صاحبنظران غربی در تحلیل ریشه دین خواهید بود ،پس مجموعا نظرات یکسان نیست و نباید هیچکدام را وحی منزل پنداشت.
          اینجا به یک نکته دیگر نیز برای شما دوست عزیز اشاره کنم که مقصود از نفی اینگونه تحلیل ها این نیست که فرضا عنصر ترس در هیچ کجا و هیچ فردی منشاء گرایش دینی نبوده ،نه این مقصود نیست ،یعنی ممکن است در جایی یا قبیله ای یک چنین گرایشی مصداق داشته باشد ،و همین هم بنظر من منشاء اشتباه در تحلیل برخی است که آنرا تعمیم داده اند ،و یکی از اشتباهات این دوست نویسنده ما جناب دانشجو هم دقیقا همین خلط و خبط است.
          ببینید وقتی ما می خواهیم بنحو کلی چیزی را تحلیل کنیم نمی توانیم روی موارد جزئی یا استقرائات ناقص تحلیل های کلی کنیم ،مساله این است که باید دید آیا جهل یا ترس یا اختلاف طبقاتی یا غریزه جنسی در همه جا و همه موارد و در همه زمانها منشا پیدایش دین بوده است؟ دقت کردید؟
          در واقع در تحلیل های آکادمیک مبنای انظار و آراء باید بر اساسی استوار باشد که دچار نقض یا ضعف ناشی از جزئیت نباشد .این در گفتار مرحوم مطهری نیز بود امیدوارم باز به پیش نوشته من و گفتار ایشان مراجعه دقیقی بفرمایید.
          از نظر ما اما نظریه فطرت نظریه ای عام و فراگیر است که باید در جای خود مورد بررسی واقع شود.

          3- من از ابراز محبت ها و حسن ظنی که در اثناء گفتار نسبت به این کمترین ابراز داشتید متشکرم ،آری من نیز به اندیشه آزاد و تسامح در گفتگو معتقدم ،اما مقصود شما را از سجاده و باز کردن درب شیشه درنیافتم! تا داخل آن شیشه چه باشد! اگر دوغ اراج و شربت به لیمو و نظایر اینهاست که من کنار شما خواهم بود ،با هم نوش جان خواهیم کرد ،و بعد شما را دعوت خواهم کرد که پیش نماز ما باشید و ما به شما اقتدا کنیم.
          اما اگر مقصود از شیشه ،الکل و خمر و این زهر ماری ها باشد ،من که اهل اینها نستم اما تنها بحکم دوستی شما را از آن نهی خواهم کرد اما شما را در تناول آن آزاد خواهم گذاشت و بسر سجاده خویش خواهم رفت ،اما امیدوارم دیگر در آنجا گرفتار گشت ارشاد نشوید!(این فقرات همه شوخی دوستانه بود و من شماها را دوست می دارم و از خود بهتر می دانم).
          و اگر مقصود این است که عیسی به دین خود و موسی به دین خود ،با اینهم موافقم اما در عین حال تبادل اطلاعات و گفتگوی منطقی ممنوع نیست.

          با سپاس از توجه شما

           
          • آقا مرتضی گرامی، با درود، اشاره‌ای گذرا بخاطر ذیق وقت به چند مطلب. ممنون از پاسخ شما. در کامتنی نوشتم که سواد و مطالعه و تحصیلات آنچنانی و هیچ ادعایی ندارم و شغلم کارگری است و لاجرم وقت آزادی که صرف مطالعه کنم گاه آنقدر اندک است که نمی‌‌توانم حتی برخی‌ از کامنت‌های کامنت گذاران گرامی را بخوانم و چیزی یاد بگیرم. واکنش اینزمانی بنده نیز از همین ناشی‌ می‌‌شود.همین ” اندیشهٔ آزاد و تسامح در گفتگو که می‌‌فرمایید”جان کلام است. بنده نیز صرفا دوستان همفکر و هم آرا ندارم و هر کس با هر ایده و عقیده و مرام و مسلکی که مخرج مشترکی را در مقام نگاه و کردار انسانی‌ وسط بگذارد، دستش را به گرمی می‌‌فشارم و کار قضاوت نهایی که در عهده و صلاحیت حقییر نیست را با فراغت خیال کامل به عهدهٔ داور دانا و توانا گذاشته ام. و به گاه خود، یکی‌ سجاده پهن می‌کند، چه خوب، دیگری سر شیشه‌ای باز می‌‌کند، باز هم چه خوب، دیگری سر بحثی‌ را باز می‌‌کند، اینهم چه خوب. فکر می‌کنم اگر هر آموزه اکتسابی فطرت انسانی‌ را دستکاری نکند،انسان‌ها بطور فطری و غریزی شاید کمترین آزاری بهم نرسانند از این جهت که هر یک چه دیدگاه و باورمندی و نگرشی نسبت به دنیای دروون و بیرون خود دارند، جدای از این و مهمتر اینکه محترمانه و مهربانانه با هم حشر و نشر می‌‌کنند و به آرا و عقاید همدیگر احترام می‌‌گذارند. حالا اگر بنده قرار شد سر شیشه را باز کنم که کسب اجازه می‌کنم،

             
  36. با درود.
    درپست های « آلرژی – 3:08 ب.ظ/ 7 جولای 2014 » عزیزی به اسم « دانشجو» مطلبی مرقوم فرموده اند که برخلاف بی اطلاعی این ناچیز از فنون کامپیوتری ، نشانگر تسلط ایشان به این فنون ، و از جمله فتوشاب است.
    همین بزرگوار نوشته ای در زیرپستِ « بابا کرم – 3:57 ب.ظ / 8 جولای 2014 » گذاشته ؛ واز جناب نوری زاد خواسته ، تا در باره ی اتفاقات سال 88 ایران ، و حوادث امروز ِ افغانستان مقاله ای بنویسند ، و برخورد دو حکومت همسایه و همدین را با دو مدعی تقلب ، یعنی آقایان موسوی و عبدالله عبدالله قیاس بگیرند.
    من به سهم خود ، ورود این عزیز گرامی را ، که به اسم دانشجو می نویسند ، به جمع کامنت گذاران خوش آمد گفته و برایشان آرزوی شادی ، تندرستی و موفقیت دارم.
    با احترام.
    دانشجو

     
  37. با سلام – آقای نوری زاد ، اینانی که سعید زینالی دانشجو را برده اند و هیچ خبری تاکنون به خانواده اش نداده اند ، شهامت آن را ندارند که حداقل به مادرش بگویند که چه بر سر این جوان دانشجو آورده اند ، خیلی کودک تر و بی فکر تر از ” ساواکی های ” زمان طاغوت هستند ، زیرا در قبل از انقلاب وقتی ساواک مهندس شفق را که دکترای کشاورزی از چین گرفته بود و بخاطر یک ” بسم الله ” نگفتن در یکی از روستاهای قزوین دستگیر و بخاطر شک در کمونیست شدن او اعدامش کردند ، جنازه او را به خانواده اش تحویل داده بودند .حال کار این نظام برآمده از اراده مردمی کشور ما در سال 1357 به جایی کشیده و به ورطه ای افتاده که با هر حرکتی از جانب هر فرد ، نظام خود را در خطر می بیند و غیر از ممنوع الخروجی حتی کودکان و مجازات حبس زندان دکتر صادق زیبا کلام که بخاطر ابراز نظر داده اند ، جدیدا” کسانی از درون ” اصطبل ” بهارستان خواستار آن شده اند که آقای خاتمی رئیس جمهور دوم خرداد سال 1376 ممنوع البیان شود . این چند نفر ” زبان بسته ” درون اصطبل که بنظرم به اندازه یک ” گنجشک ” مغز ندارند ، نمی دانند و یا نمی فهمند که ایشان یک نفر نیست و بلکه 20/000/000 نفر رأی دهنده به ایشان در سال 1376 را که نمی توانند ممنوع البیان کنند و دهانشان را بدوزند .

     
    • سلام ضمن احترام به فرمایش حضرت عالی در رژیم قبل هیج موقع فردی را بخاطر کمونیست بودن اعدام یا زندانی نمیکردندمشکل چیز دیکری بوده است

       
  38. شهیدان برخیزید و ببینید با آمال و آرزوهای شما چه کردند شما چه عاشقانه جان برکف از همه چیز گذشتید و چه ناباورانه آنها همه آرزوهای شما راکه استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی بود به تاراج بردند مادر عزیز فقط یک سخن با تو دارم شرمنده ایم شرمنده ایم………………….

     
    • پارچه نوشته ایی در اتوبان زده بود که :
      شهیدان مردند مگر ما می گذاریم شما هر غلطی بخواهید بکنید؟

      یعنی اگر یک شهیدی زنده شود من چنان می گیرم می زنمش تا دیگر شهید نشود
      کار بی فکر و مبتنی بر احساس بی عاقبت است
      اینرا برای نوری زاد میگویم…برو عقلانی فکر کن
      اینکه یا یک دست اینا رو می کشی و یک دست پیش میدی کجا میخاهی برسی؟

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

93 queries in 2717 seconds.