سر تیتر خبرها
امروز به عیادت دکتر خزعلی رفتم

امروز به عیادت دکتر خزعلی رفتم

در بخش اورژانس بیمارستان بستری است و حالش اصلا خوب نیست. بشدت وزن کم کرده. دو سکته ی قلبی را از سر گذرانده. پرسیدم: همچنان در اعتصاب خشک اید؟ گفت: بله. دکتر خزعلی را با زندانیان اعدامی هم بند کرده اند. با: قصاصی ها. دکتر با صدایی که به ناله بیشتر شبیه بود، از من قول گرفت و گفت: اگر از این بحران بدر آمدم، به اتفاق می رویم به در خانه ی کسانی که عزیزانشان به حادثه ای و مشاجره ای از پا در آمده اند و قاتلان شان اکنون زندانی اند و در انتظار اعدام. گفت: عده ای از نام آشنایان را نیز می آورم پای کار برای اخذ رضایت. گفت: می رویم به پای شان می افتیم و هرجور شده رضایتشان را جلب می کنیم. گفت: اگر بدانید چه قصابانه هم بندی های مرا یکی یکی می بردند برای اعدام؟ و اگر بدانید من چه لحظه های تلخ وداع را در همین چند روز تجربه کرده ام! گفت: اگر زنده از این اعتراض بیرون آمدم، همه ی انرژی ام را صرف لغو اعدام می کنم.

محمد نوری زاد
هشتم تیرماه نود و سه – تهران
Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

108 نظر

  1. /// /// /// محمد نوری زاد منافق ///

     
  2. زمانیکه 33 همراه نزدیکم اعدام شدند. دست از شمارش کشیدم. دیگر نشماردم. در غمشان نگریستم. تا وقتیکه در سال 65 یک سیگار روشن کردم و پشت مرزهای ایران و در ترکیه توانستم بگریم. همه جا پر برف بود و من گرسنه و تشنه تنها به گذشته فکر میکردم.
    ……
    آن زمان کجا بودید.
    ما را خائن و ضد انقلاب و مرتد و کافر و مستحق مرگ نامیدید و نامیدند. جوانی بودم که تنها برای بهتر زیستن دیگران و هم نوعانم حرف زدم وعمل کردم.
    دلم بدرد می آید. جرا زنده ام. اسلام و این حمهوری اسلامی ما زندگان را هم کشته.
    ولی دم شما گرم که برگشتید . برای لغو این اعدام لعنتی بکوشید.
    اما حیفم میاد نگم. این جاهلیت ریشه در مبانی تفکر اسلام دارد.
    زنده باشی. من از جانب خودم . تو و مهدی را میبخشم ولی فراموش نمیکنم.
    من دنبال قصاص نخواهم بود. ولی با این همه دیگرانی که در آن زمان و تا کنون من و ما را کشتند را نه میبخشمو نه فراموش میکنم.

    زنده باشی

     
  3. علی اکبر ابراهیمی

    آقای خامنه ای، این اعتصاب غذاهای سبزها چیست؟ این بیماریها چیست؟ این اعتصاب غذای دکتر خزعلی چیست؟ تمامش کنید این اسفناکی ها را. پایان دهید .

     
  4. جناب نوری زاد من خیلی سیاسی نیستم … ولی چیزهایی میبینم که سخت است درک کردنش….
    مثلا در مورد فروشندگان مواد مخدر چندی پیش یکی از اقوامم داخل پارک دیده به پلیش زنگ زده و پلیس مسخره اش کرده..
    و اینکه واردات مواد مخدر و سیگار و دنیای عظیم کالای قاچاق مگر بدون اطلاع آقایانی که دو ساعته گروهی که کلپ خواننده خارجی را تقلید کردند دستگیر کردند امکان دارد؟
    اینهمه جوان بیکار در دام اعتیاد و اینهمه پول در جیب عده ای معدود…
    کاش میشد بخشی از اینان را رسوا کرد
    همینطور جبهه پایداری و اهدافشان و همه حامیانشان را…

     
  5. دلم می خواست یک سیاستمدار مشهور بودم، چیزی در حد یک رئیس جمهور، یا یک وزیر، یا یک معاون یا سخنگوی کاردرست. آن وقت، از حصار منّیتم بیرون می آمدم، شال و کلاه می کردم، به دیدار مهدی خزعلی می رفتم، کنارش می نشستم. حرفش را می شنیدم و همانجا به اعتراض به ظلمی که بر او و بر دیگران رفته، استعفا نامه ام را امضا می کردم و از او و از ملتم به خاطر تاخیر در این کناره گیری، و بخاطر سهمی که در مصیبت های امروز مردمم داشتم، و بخاطر شوخی های سنگینی که با سرنوشتشان کردم، عذرخواهی می کردم، قبل از آنکه خیلی دیر شود. من به میرایی مستی های قدرت و لحظات سنگین ندامت آگاه، و سخت تشنه احیای انسانیت به اغما رفته ام هستم.

     
    • خمینی هم از این حرفها زیاد میزد اما همینکه بقدرت رسید و دو تا براش کف زدند وجاش محکم شد دیدی چطور زود عوض شد

       
  6. درود به محمد نوری زاد عزیز
    واقعا با چه ابزاری باید در این مملکت جنگید
    پسرها فریاد نمی زنند
    http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-8e66b46361.html

     
  7. جناب دانشجو
    مدتی است این پرسش ذهن مرا به خود مشغول داشته است، پرسشی است که مستقیما به آرا و نظرات شما باز می گردد.
    شما از یک طرف پیامبران ابراهیمی را انسانهایی می دانید که به خدای واحد معتقد بوده اند و ادعای ارتباط با او را داشته اند ولی شما می فرمایید این تنها یک ادعا بوده است و حقیقت نداشته است. به همین دلیل معجزات آنها را انکار می کنید و می فرمایید دینی که به مردمان ارائه کرده اند امروزه دیگر کاربردی ندارد و حتی پا را فراتر می گذارید و در ارتباط با پیامبر اسلام می فرمایید که دین آن بزرگوار در زمان خودشان هم خساراتی وارد کرده است (اگر پیش فرض این پرسش صحیح نیست لطفا تصحیح بفرمایید).
    از طرف دیگر شما به خدای واحدی که مشابه خدای ادیان ابراهیمی است اعتقاد دارید. این خدا می توانسته به طور مثال از طریق فلسفی نیز به دست آید مانند کاری که سقراط و یا بعض دیگر از فیلسوفان یونانی کرده اند. تا آنجا که می دانم سقراط (به روایت افلاطون) در محاکمه خود باز به موسی به طور مثال اشاره می کند و حتی از دیدار او پس از مرگ اظهار خوشنودی می کند. مرگ اسطوره وار او به نوعی یاد آور مرگ قدیسین مذهبی نیز هست.

    حال پرسش من این است: اگر فرض را بر وجود خدای احد و واحدی که شما در ذهن دارید بگذاریم، آیا گمان نمی کنید که این خدا به نوعی با پیشینه مذهبی اسلامی، مسیحی و یهودی در ارتباط باشد؟ و آیا این خدا بدون پیامبرانی مانند موسی، عیسی و محمد می توانست در ذهن من و شما وجود داشته باشد؟ به عبارت دیگر آیا تنها فلاسفه می توانستند چنین خدایی را در ذهن عموم انسانها زنده نگاه دارند؟ (امیدوارم توانسته باشم پرسشم را درست مطرح کنم)

    من مجددا به خاطر نوشته های ارزشمندی که در این سایت می گذارید سپاس خود را تقدیمتان می کنم.
    شاد و پیروز باشید
    با احترام
    بردیا

     
  8. سید ابوالفضل

    آیا بت پرستی “روشنفکر”ی است؟
    ***********************

    در پاسخ نوشته ام تحت عنوان” ” شاه انشا” ی بعضی از” روشنفکران” واکنش هایی ابراز شد . به ویژه در مورد بخش دوم آن . در این دومین بخش من به برخی از این “روشنفکر”ان ، انذار داده بودم . که چه ؟ که “شاه انشا” یشان را آن قدر اصیل ندانند که به واسطه ی تمایل به تآیید آن ، کارشان به آن جا برسد که حتی ابوجهل و چنگیز مغول و سفاکی هایشان را تآیید و تطهیر نمایند .
    این هشدار خیرخواهانه متاسفانه در بین بعضی از این “روشنفکر”ان اثر مثبت که بر جای نگذاشت ، حتی باعث شد که آن ها جری تر از قبل موضع گیری نمایند . تا جایی که یکی از این “روشنفکر”ان این بار حتی نه به تطهیر یک بت پرست سفاک نادان ، بل اساسا به تطهیر بت پرستی پرداخت و از ما پرسید:
    “ایا بت پرستی بهتر از یکتا پرستی نیست؟”
    ایشان در ادامه ی فرمایش هایشان چنین فرمودند :
    “بت مربوط به قبیله و روح قبیله و اجداد مردمانش بود و اصولا نه تنها تبلیغی برای نیایش کردن چنین بت خصوصی و روح قبیله به خارج نمی شد بلکه بعنوان شرافت و ناموس قبیله از آن دفاع می شده و بهمین علت است که ما چنانچه بتاریخ بدون تعصب بنگریم می بینیم که دین اصولا امری خصوصی است”.
    به این ترتیب ایشان نتیجه گرفته اند که چون بت پرستی امری خصوصی است پس از یکتاپرستی که از دیدگاه ایشان در امور جامعه و سیاست دخالت می کند ، بهتر است .
    من با این “روشنفکر” کاری ندارم . و آن طور که جناب نوریزاد فرمودند “عتاب”ش را تحمل می کنم . و اساسا گفتگو با ایشان را چندان مفید نمی دانم .و بنابراین از لحن تمسخر آمیز و اهانت هایی که به خودم و اعتقاداتم روا داشته ، می گذرم . ولی به احترام ناظرانی که گفتگو ها را پی گیری می کنند ، مطالب زیر را توضیحا عرض می کنم .
    از نظر من برخلاف نظر این گونه “اندیشه ” ها ، اعتقادات خصوصی وجود ندارد . هر طرز تفکری نهایتا تلاش می کند که خود را در عرصه ی اجتماع نشان دهد . سرانجام چنین جلوه گری و نهایت توفیق آن هم کسب قدرت سیاسی است . حال برخی می توانند قدرت غالب و اصلی باشند و برخی دیگر نمی توانند . گاه نیز گرچه قدرت غالب نمی شوند ، اما می توانند به نحو محدودتری در قدرت سیاسی تآپیر بگذارند . در باور من این در مورد “اندیشه” های مختلف صادق است و مربوط به نوع خاصی از اندیشه و ایدئولوژی نمی شود .
    شاید دوستان بگویند در سیستم سیاسی مبتنی بر سکولاریسم (که به قول ایشان آخرین دستاورد بشر است) این طور نیست . آن ها ادعا می کنند که در این نوع حکومت داری ، حقوق همه به طور یکسان و عادلانه رعایت می شود و البته این اعتقادات نیستند که در قدرت سیاسی موثرند . بدون این که بخواهیم مزایای این نوع حکومت داری را انکار کنیم ، اما ناگزیریم که با بی طرفی حکومت های سکولار و نیز دخیل نبودن خرده ایدئولوژی های دیگر در آن ، موافق نباشیم .
    سوال می کنیم که آیا در حکومت ها ی مبتنی بر سکولاریسم ، مخالفان سکولاریسم آزادند که اندیشه ی خودرا داشته باشند و آن را تبلیغ و ترویج کنند؟ شاید بگویید آری؟ خوب. قبول .حال اگرمخالفان سکولاریسم توانستند در بین عموم مردم اندیشه های خود را ترویج کنند و مردم نیز به آن ها گرویدند ، آیا آن ها مجازند که حکومت مبتنی بر سکولاریسم را کنار بگذارند و حکومتی مبتنی بر سلیقه ی خود را حاکم کنند ؟ براستی مگر سیستم حکومت داری سکولاریستی مبتنی بر نظر اکثریت نیست؟ پس اگر اکثریت ، حکومتی برخلاف آن را پذیرفت آیا نباید حق داشته باشد ، چنین نظمی را حاکم کند ؟
    در این جاست که واقعیت های متاسفانه تلخی رخ می نماید که روشنفکران سکولار نمی توانند آن را توجیه کنند.
    عجالتا به درستی یا نادرستی ، به حقانیت و یا عدم حقانیت آن کاری ندارم ، آیا اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران نبود که به استقرار حکومت جمهوری اسلامی ایران رای داد؟ آیا اکثریت رای دهندگان مصری ، اخوان المسلمین را برنگزیدند ؟ آیا اکثریت مردم الجزایر “عباس مدنی” و همفکران مسلمان او را برنگزیدند؟ پاسخ همه ی این سوالات بی گمان مثبت است . حال مشاهده کنید که پاسخ دنیای سکولار به این انتخاب های مردمی چه بوده است ؟ عملکرد آن ها در مقابل این انتخاب های مردمی شرم آور و غیر قابل دفاع نیست ؟ بعد مقایسه کنید تعامل این دنیای متمدن را با حکومت های مرتجعی مثل عربستان که در آن ها رعایت اصول دمکراسی و حقوق شهروندی بعضا در حد قبایل بدوی هم نیست ؟ پس آیا در پس “قسم حضرت عباس”شان در خصوص ادعای بی طرفی آن ها و خواستشان برای رعایت حقوق بشر ، ما نباید “دم خروس” منفعت طلبی برای خودشان را مشاهده کنیم ؟
    وقتی در فرانسه (که مهد آزادی نامیده می شود) دختران دانش آموز را از پوشش حجاب منع می کنندو یا زمانی که در ترکیه ی سکولار نماینده ی زن مجلس را از داشتن حجاب منع می کنند ، آیا نقض اشکار حقوق بشر رخ نمی دهد ؟ پس چگونه است که سکولارها دم از رعایت حقوق بشر می زنند ودر همان زمان با حجاب معدودی مسلمان که هیچ لطمه ای هم به هیچ کس نمی زند ، مخالفت می کنند و برای آن قوانین سفت وسخت وضع می کنند .
    به راستی آیا در حکومت آمریکا ( که به نوعی الگوی حکومت های سکولار محسوب می شود ) ، مذهب و سایر ایدئولوژی ها دخالت ندارند ؟ مسلم است که کلیسا هم چنان تاثیر خودش را در عرصه ی قدرت سیاسی بر جای می گذارد . البته مسلم است که این تاثیر مانند حاکمیت کلیسا در قرون وسطی نیست . آن ها تلاششان را می کنند تابه ساختار قدرت راه یابند و به اندازه ی توانشان این کار را خواهند کرد . پس از شرکت در ساختار قدرت (که بخشی از آن به شکل تاثیر در افکار عمومی است) خواسته ها و ایده های خود را محقق خواهند کرد .
    می خواهم بگویم صاحبان قدرت سیاسی اعم از سکولار و غیر آن با مخالفانشان به مقابله برمی خیزند و تا حد امکان و اجازه ی تحدید و تهدید قدرتشان را نمی دهند . اکنون این حکومت شوندگان (مردم تحت حکومت) هستند که باید تلاش کنند که قدرت حاکمه را تحت کنترل و نظارت درآورند و اجازه ی خودکامگی را از آن بگیرند والا اسب سرکش قدرت ، فی نفسه سرکش است و تمایل به خودکامگی دارد . مردم هستند که با اعمال توان و اتوریته ی خود باید این اسب چموش را رام کنند .
    اما ادعای شخصی بودن بت پرستی و عدم دخالت آن در ساختار قدرت نیز به طریق اولی ، ادعایی باطل است . در مکه و در زمان ظهور اسلام، بت پرستی به عنوان نوعی ایئولوژی ، قدرت سیاسی را در اختیار داشت . اساسا مخالفت آن ها با اسلام به عنوان تفکری جدید ، از این حیث بود که اسلام می توانست آن ساختار کهنه و پوسیده را مضمحل نموده و منافع کسانی مثل ابو جهل را به مخاطره اندازد . این البته ، علاوه بر اینرسی همیشگی است که همیشه و در طول تاریخ انسان ها (به طور عموم و نه شخص خاص) در مقابل هر تفکر جدیدی از خود بروز داده اند .
    توجیه سفاکی های چنگیز مغول ، به این دلیل که قرآن ها را سوزانده و توجیه و تطهیر ابوجهل و بت پرستی به این دلیل که با پیامبر اسلام مخالفت کرده ، علی الاصول راه به جایی نخواهد برد . آبرویی برای مدعیان و تکرار کنندگان آن به ارمغان نمی آورد که هیچ بلکه به هر میزان که بیشتر و با پژواک گستره تر وصدای بلندتر تکرار شود ، بیش از پیش موجبات رسوایی مدعیان را فراهم خواهد نمود . حال این” روشنفکر” مدعی و این گوی و این میدان . هرچه می خواهد دل تنگت بگو .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  9. درود بر دوستِ اندیشمندِ با ادب و فرزانهt جناب آقای دانشجو
    سپاسِ بیکرانِ خویش را به شما ارزانی میدارم که در پاسخ به خواسته های این ناچیز و دوستان دیگر، که خواسته بودند تا شما به وعدۀ خویش عمل نموده و دیدگاه های خود را در مورد آن 22 سرفصل (مواردِ اشاره شدۀ شما در اسفند ماهِ سال گذشته)، بیان داشته و با بهره گیری از دانش و خردِ خویش، در گسترش آگاهیِ حاضرین در این اندیشکده، گام بردارید.

    در آغاز بگویم که این ناچیز نیز چون شماt از نسل گذشته ام. نسلِ آرمان گرا. نسلی که با صداقتِ تمام و با همۀ وجود، همۀ داشته و نداشته خود را، همۀ جوانی خویش را؛ در راهِ آرمان و اندیشۀ دینیِ خود، گذاشت.
    آری، من نیز با صداقتِ تمام، در راهِ اندیشۀ دینیِ خویش (دینِ اسلام و مذهب شیعه) رنج ها برده و با بسیاری به مجادله برخاستم. به باور ما، “دین”، تنها راهِ رهایی انسان از یوغ هر بندگی و تامین کنندۀ آسایش و آرامش بود.
    به همین جهت، علاوه بر تبلیغ و گسترش آن (از طریقِ سخنرانی، اجرای تئاتر، دبیری دروسِ بینشِ اسلامی در مدارس، حضور در نهضت سوادآموزی و …)؛ زمانیکه مشاهده کردم: دشمن و دشمنان، به مرزهای میهنِ عزیزمان هجوم آورده اند و قصدشان نابودی دین و اعتقادِ ماست، چون بسیاری دیگر، بصورت داوطلبانه به جبهه های جنگ روانه شدم؛ در حالیکه دخترم (اولین فرزندم) شش ماهه بود.

    اما دقیقاً مطابقِ با آنچه که شما نوشتید، در چندین مرحله، ضرباتِ سنگینی بر دیوار و حصاری که به دورِ خویش کشیده بودم، وارد شد. این موارد اجازه داد تا نگاهی از بیرون به خود و اندیشه های خود و دیگران، داشته باشم. نقدِ ادیان و مکاتبِ دیگر را تنها از زبانِ شریعتی، مطهری، سروش، مکارم و … ، نشنوم. بلکه به گفته ها و نوشته های خودشان، مراجعه کنم و همۀ آنها را به نقد بکشم. (شاید این به همان موضوع برگردد که انسان ها در سالهای اطرافِ چهل سالگی به پختگی لازم میرسند و “انتخاب واقعی” راه و زندگی، در این سالهاست!)
    من در نهایت دریافتم که مفهومِ “زندگی”، “انسان”، “عقیده” و … ، چیست.
    و دانستم که تفکرِ نسلی که فکر میکرد: “زندگی، تنها یک عقیده است و مبارزه در راهِ آن!! (ان الحیاة، عقیدة و جهاد!!)”؛ چه باطل است.
    دانستم که انسان نباید، زندگی و همه چیزِ خود را، فدایِ “فکر و اندیشۀ” خویش، کند.
    دانستم که انسان نباید، “عقیده ای” را پیشه کند و سراسرِ زندگیِ خویش را “فدایِ” آن عقیده، نماید.
    بگذریم.

    آنچه که مرا به نوشتنِ این متن واداشت، نحوۀ برخورد دوستانِ دیندارِ سنتیِ ماست که هنوز قلمتان به حرکت در نیامده، شمشیرها برکشیده اند و علیرغم برخوردِ مودبانه و متانت بار تان، اجازه نمی دهند که واردِ مقدماتِ امر، شوید.

    مثلا، آنها به تخطئۀ شما بر می خیزند و به دفاع از کسی چون آقای خمینی!
    آنها در حالی این دفاعیات را انجام میدهند که ایشان، هم عصرِ خودِ ما بوده و ما با تمامِ وجودمان او را درک کرده ایم و تقریباً از کلیۀ اندیشه ها و موضع گیری های ایشان باخبریم. (با خود بیاندیشیم که اینان، برای نسلهای آینده، چه ها خواهند گفت!!)
    در این دیدگاه، مهم نیست که یک استادِ پیر، یک عالمِ دینی، یک پیشوایِ ملت، یک آیتِ عظیمِ پروردگار و یک…. ؛ در جایی بنشیند و سورۀ حمد را آنچُنان تفسیر کند و یا آن شعرهای عارفانه را بگوید و ذوبِ در خدا و عشق باشد؛ و در عین حال، برای “حفظِ قدرت” و “بقایِ حکومتِ خویش”، در حکمی چند خطی، امر به کشتار و نابود کردنِ هزاران نفر از دگراندیشان، نماید!!.
    یا در توضیح المسائلِ خویش، در موردِ کام جویی از یک طفل و کودک، با نگاه به اسلافِ خویش، آن مطالبِ شرم آور را در معرضِ دیدِ مومنین قرار دهد و از آنها انتظارِ عملِ به آنرا داشته باشد!!.

    آری جناب آقای دانشجو،
    این شمایید که سفسطه میکنید. چون آن سخنانِ خمینی، در فضاهای عرفانی و تصوف طرح شده است و شما باید بدانید که این سخنان، ربطی به احکام و عناوین دینی ایشان ندارد. ایشان مبتکر و مخترعِ اصطلاحاتِ “کافر و مومن” نیستند. ایشان این مفاهیم را از اسلافِ خویش و از متون 1400 سال پیش برگرفته و برای ما بازگو میکنند. شما تصوری از باب اجتهاد و مجتهد بودن ایشان نداشته باش.
    آن حرفهای عارفانه یک چیز است!
    و احکام و دستورات صادره، برای زندگی روزمرۀ مردم و مقابله با دگراندیشان و “حفظ نظام”، چیز دیگری است!

    جناب دانشجو گرامی
    خواستم موارد دیگری را بیان دارم، لکن از آنجائیکه سخن به درازا کشید، از گفتنش در میگذرم. اما لازم میدانم که نکته ای را اشاره کنم و آن اینکه برای این دوستان که نقشِ ممیزینِ ارشاد را بازی میکنند، مهم نیست که چه تعداد از دوستان حاضر در این اندیشکده، با نظرشان موافقند و چه تعداد مخالف. آنها خود را موظف به اجرایِ تکلیف میدانند و آن اینکه، وظیفه دارند همگی را به “بهشت” ببرند.
    من تمامی کامنتهایی که در این چند روزه (از پست فردا نگویید چرا نگفتید؟ تا همین امروز – حدود یک هفته را)، توسط شما و چهار تن از این دوستان را بررسی نموده و آمارِ موافقین و مخالفین با کامنتهای شما و آنها را استخراج نموده ام. گرچه میدانم که در نظرِ این دوستان، اکثریت و اقلیت هیچ معنایی ندارد و آنها ملزم به اجرایِ فرمانِ خدایِ ساختۀ خویش هستند و اجرای امر به معروف و نهی از منکر، و هدایت همگی به بهشت.
    اما با این وجود لازم دانستم که نتیجۀ این بررسی را که تمامی دوستان دیگر نیز میتوانند درستی و نادرستی آنرا بیازمایند، در ذیل درج نمایم:
    1- تعداد کامنتهای جناب دانشجو: 14 مورد. تعداد موافقین یا آراء عالی و خوب: 160 مورد. تعداد مخالفین یا آراء بسیار بد و بد: 10 مورد
    2- تعداد کامنتهای جناب مرتضی: 28 مورد. تعداد موافقین یا آراء عالی و خوب: 72 مورد. تعداد مخالفین یا آراء بسیار بد و بد: 108 مورد
    1- تعداد کامنتهای جناب سید ابوالفضل: 8 مورد. تعداد موافقین یا آراء عالی و خوب: 20 مورد. تعداد مخالفین یا آراء بسیار بد و بد: 38 مورد
    1- تعداد کامنتهای جناب مصلح: 12 مورد. تعداد موافقین یا آراء عالی و خوب: 18 مورد. تعداد مخالفین یا آراء بسیار بد و بد: 82 مورد

    از آمار فوق بر می آید که:
    ** تعداد موافقین با نوشته های جناب “دانشجو”: 94 درصد و تعداد مخالفین با نوشته های ایشان: 6 درصد است.

    ** تعداد موافقین با نوشته های جناب “مرتضی”: 40 درصد و تعداد مخالفین با نوشته های ایشان: 60 درصد است.

    ** تعداد موافقین با نوشته های جناب “سید ابوالفضل”: 34 درصد و تعداد مخالفین با نوشته های ایشان: 66 درصد است.

    ** تعداد موافقین با نوشته های جناب “مصلح”: 18 درصد و تعداد مخالفین با نوشته های ایشان: 82 درصد است.

    جناب دانشجو
    آیا این آمار معنایی دارند؟
    همانگونه که گفتم از نظر این دوستان، خیر. اما به نظر من، این آمار، بیانگر دیدگاهِ دوستانِ فراوانی است که در این اندیشکده حضور دارند و پیام روشنی را برای شما بیان می دارند و آن اینکه:
    دانشجوی گرامی،
    بنویس. بنویس. و بازهم بنویس.

     
    • جناب حامی گرامی

      با سلام از اینکه جدیدا فعال شده اید و به مشی حامیانه خود استمرار بخشیده اید خوشحالم،من به اصل حمایت شما از این فرد و آن فرد یا این ایده و آن ایده ایرادی ندارم ،اما در نوشته شما دو سه نکته ناصحیح دیدم که لازم به تذکر است:

      1- اینکه ضمن بیان بیوگرافی تحول و پیشینه خود گفتید :
      “”من در نهایت دریافتم که مفهومِ “زندگی”، “انسان”، “عقیده” و … ، چیست.
      و دانستم که تفکرِ نسلی که فکر میکرد: “زندگی، تنها یک عقیده است و مبارزه در راهِ آن!! (ان الحیاة، عقیدة و جهاد!!)”؛ چه باطل است.
      دانستم که انسان نباید، زندگی و همه چیزِ خود را، فدایِ “فکر و اندیشۀ” خویش، کند.
      دانستم که انسان نباید، “عقیده ای” را پیشه کند و سراسرِ زندگیِ خویش را “فدایِ” آن عقیده، نماید””.
      (پایان نقل قول)

      باید عرض کنم این عبارت مشهور به روایت هم آن زمان و هم اکنون در ذهنیت برخی از دوستان قدیم و جدید بوده و هست که به امام حسین سلام الله علیه هم اسناد داده اند که (ان الحیاه عقیده و جهاد) ،در حالیکه این عبارت در هیچیک از متون تاریخی و روایی معتبر وجود ندارد ،و با مبانی اسلامی نیز سازگار هم نیست ،بنظر میرسد این هم از آن دسته جعلیات مارکسیستها و چپی های انقلابی در اوان انقلاب بوده است که اصالت را به مبارزه می دادند و آنرا مبتنی بر هر عقیده ای می کردند و امثال شما را فریفته می کردند ،توجه دارید که کلمه “عقیده” در این عبارت جعلی باصطلاح ادبی نکره است که مفید عموم است ،یعنی امام حسین فرموده اند ،زندگی یعنی هر عقیده ای می خواهی داشته باشی داشته باش! ،اما بهر حال بایستی بر این عقیده بایستی و در راه آن جهاد کنی! ولو آن عقیده “مارکسیسم” باشد یا “لیبرالیسم” و یا امروزه “سکولاریسم و اومانیسم”! که فعلا مد روز شده است!
      آیا ممکن است یکی از امامان شیعه چنین گفتاری داشته باشند؟!

      اما جناب حامی این مطلب با اصول اساسی اسلام ناسازگار است ،و اگر اینها پیشینه های ذهنی شما بوده است بدانید که اصل بنا نادرست بوده است ،حال به اعراض از آن و هم آغوشی با مد های جدید “سکولاریسم و اومانیسم”! کاری نداریم ،آنچه که در اسلام قدیما و جدیدا معیار است “حق” است و پایداری بر “حق” و نه “عقیده” و جهاد در راه عقیده (هر عقیده ای باشد) که شما آنرا خاستگاه عدول از مبانی دینی دانسته اید.
      بنابر این معلوم شد که جمله استنتاجی “”دانستم که انسان نباید، “عقیده ای” را پیشه کند و سراسرِ زندگیِ خویش را “فدایِ” آن عقیده، نماید””.
      از اساس و مبنا نادرست است و بحث بحث دفاع از حق و حقیقت است و نه هر عقیده ،و بنظرم این آغازی دیگر بر اشتباهی دیگر در حیات فکری شما بوده است.

      2-جمله حامیانه ای داشتید تحت این عنوان :

      “”آنچه که مرا به نوشتنِ این متن واداشت، نحوۀ برخورد دوستانِ دیندارِ سنتیِ ماست که هنوز قلمتان به حرکت در نیامده، شمشیرها برکشیده اند و علیرغم برخوردِ مودبانه و متانت بار تان، اجازه نمی دهند که واردِ مقدماتِ امر، شوید.

      مثلا، آنها به تخطئۀ شما بر می خیزند و به دفاع از کسی چون آقای خمینی!””.
      (پایان نقل قول)

      شما ضمن سنتی خواندن ما و برخی دوستان دیندار(و قهرا مدرن و پیشرفته ،بلکه پست مدرن و سوپر مدرن دانستن خودتان و همفکرانتان) از نحوه برخورد این دوستان متحجر و سنتی سخن بمیان آوردید، که بله شمشیرها از نیام برآورده اند و اجازه نمی دهند که …!

      جناب حامی! فردی در این فضا یک افترای واضح و یک دروغ آشکار را به دین سابق شما و دین ما مبنی بر مخالفت و تعاند دین با علوم وارد کرده وبا استدلالهایی سفسطی از جنس شعر (که ضعیفترین نوع قیاس در علم منطق است) به جولان در آمده است ،ما اگر در برابر این افتراء و دروغ واضح واکنش نشان دهیم و سفسطه های شعری مغلوط ایشان را پاسخ دهیم ،می شویم شمشیر کش؟!
      پس کجا رفت آن ادعاهای سوپر مدرن و پست مدرن که “عقل نقاد” و “هرچیزی باید نقد شود” و……؟، شمایان که تولرانس و تحمل یک نقد را ندارید چگونه از مدرنیته و پست مدرنیسم سخن می گویید؟

      اینکه گفتید “اجازه نمی دهند که ….،”

      اجازه ما هم دست شماست آقا! ما چکاره ایم که اجازه بدهیم یا ندهیم؟!
      شما و دوستان سکولارتان در این فضای آزادی که صاحب این سایت فراهم کرده است ،روز و شب هرچه دلتان می خواهد علیه دین و مبانی دینی و شخصیت های والای اسلام می گویید و می نویسید ،(شما را که به ادب آراسته اید نمی گویم) اما برخی از شمایان گاه هتاکی و توهین و بی ادبی را از حد گذرانده و هرچه می خواهید می گویید و می نویسید ،در عین حال هنوز دو قورت و نیمتان باقی است؟!
      ما چکاره ایم که اجازه دهیم آقا جان؟
      اما شمایان مدرن و پست مدرن لا اقل در برابر این افتراها و توهین ها و هتاکی ها ،اجازه دفاع از دین و مکتب و باورمان را بما بدهید،من یا دوستان دیگر دیندار کی گفتیم که دوست مورد اشاره شما ننویسد ،یا اگر نوشت کی گفتیم ننویس که شما بسنت حامیانه همیشگی خود در پایان گفتارتان به ایشان توصیه می کنید “بنویس بنویس بنویس”!، خوب بله هرچه می خواهید بنویسید و بنویسند البته با رعایت ادب در گفتار و انصاف در منطق ،اما تاب و تحمل ایراد و مناقشه هم داشته باشید و داشته باشند.
      دوست مورد اشاره شما در نوبت های پیشین مطالب و افترائاتی نسبت به قرآن کریم و ادیان و انبیاء عظام اظهار داشته بود ،با لحن های گفتاری تحریک و تحقیر آمیز ،بعد که من واکنش نشان دادم و برخی ریشه های مغالطه در گفتار ایشان را نشان دادم و سوالاتی متوجه آن مفتریات نمودم ،در مقام جواب ،نه که از پاسخ امتناع کرد،بلکه در ذیل آن گفتار خود تحقیری کلامی متوجه من کرد و پس از آن به دیار خاموشی رفت ،من اگرچه در گفتارم بنای توهین بر هیچ بنی بشری ندارم ،در عین حال پس از آن از لحن تند خود(و نه توهین به شخص) از ایشان پوزش خواستم ،ایشان پاسخی به عذر خواهی محترمانه من نداد و به ورطه خاموشی فرو رفت ،حال دوباره بسخن آمده و نامه فدایت شوم و مرتضای خوبم و مصلح چنین و ابوالفضل چنان به این و آن می نویسد ،ایشان گمان می کند من کودکم که فریب الفاظ ظاهر محبت آمیز را بخورم؟ ،یا گمان می کند مشکل من با ایشان یا همفکران شان مشکل سخصی و فردی است؟ خیر آقا! من بی طمعی به نان و نام از مکتبم و باورهایم دفاع و برای آن صرف وقت می کنم.
      بهر حال توقع من و همفکران من این نیست که کسی نگوید یا ننویسد ،یا نامه فدایت شوم و تحسین برای ما بفرستد ،توقع آن است که همه ما با ادب در گفتار و با انصاف و با دوری از الفاظ تحریک آمیز ،هنجارها و باورهای یکدیگر را بچالش بکشیم ،توقع این است ،نه شمشیری در کار است و نه اجازه و مجوزی در کار ست ،بدانید متدینان نیز در این سایت میهمان صاحب بزرگوار سایتند ،نه مزیتی بر دیگران دارند و نه طالب مزیتند،پس شما سعی کنید در ارزیابی های حامیانه خویش منصف باشید ،و از اینگونه قیاس های مع الفارق حامیانه خود داری کنید چرا که فرق این است که وزارت ارشاد می تواند با نظارت و سانسور خود جلوی نشر یک مطلب را بگیرد ،اما ما متدینان در اینجا سقف توانمان این است که در برابر بی انصافی ها یا حتی بی ادبی ها و هتاکیهای برخی به باورها و هنجارهای مکتبمان تنها خون دل بخوریم یا نقد و جوابی بنویسیم و دخالتی در نشر یا عدم نشر مطالب و نوشتن یا ننوشتن اشخاص نداریم.
      این هم که گفتید دفاع از آقای خمینی،بحث من دفاع از اشخاص نیست ،که اشخاص هرقدر نیز بزرگ باشند قابل نقدند ،بحث من بحث در استدلالهای آن دوست بود که مطالبی شعری را پشتوانه ادعا و افترای خود به دین کرده بود ،بحث از آقای خمینی نیز برای این بود که شواهدی شعری از ایشان را کبرای استدلال خود قرار داده بود ،شما اینقدر سعه صدر ندارید که سمت و سوی گفتارها را از حمایت از اشخاص تفکیک کنید ؟

      3- در پایان این گفتار مشحون از تحقیق و انصافتان ،به بحث آراء و نظرات در این سایت وارد شدید! البته اگر این استنادها و صرف وقت ها برای آن، برای این است که اجمالا دوستتان را تشویق و تحریض به حضور کنید ،ایرادی ندارد و من عرض کردم حسب روش و بنائی که صاحب محترم سایت داشته و دارد ،حضور نوشتاری کسی در این سایت ممنوع نیست،اما جناب حامی خوش انصاف اینکه نوشتید:

      “”اما لازم میدانم که نکته ای را اشاره کنم و آن اینکه برای این دوستان که نقشِ ممیزینِ ارشاد را بازی میکنند””.
      من وجدان شما را بقضاوت در خلوات تان دعوت می کنم ،اگر کسی با اهداف تبلیغاتی در این فضا اتهامات و افترائاتی را متوجه یک مکتب و باور کرد و عده ای مثل او برایش کف زدند و هورا کشیدند ،آنگاه کسی که مدافع و معتقد به آن مکتب است در برابر آن افتراء ایستاد و استدلال او را نقض کرد ،این ایفاء نقش ممیزی ارشاد است ؟!و اگر کسی بتعبیر شما بتکلیف و باور خود عمل کرد و در برابر امواج دین ستیزی مدرن و افترائات مدرن ایستاد نقش سانسور چی وزارت ارشاد را ایفاء کرده است؟! زهی انصاف!
      البته بنظرم این گونه اظهارات دلیل واضحی بر ضعف منطق شمایان است ،گویا شمایان مایلید فضای آزاد سایت یک فرد مسلمان را سکوی هجمه و افتراء به ادیان و شرایع الهی و قرآن و اولیاء دین قرار دهید،و درعین حال باورمندان به دیانت اسلام بر و بر به شما نگاه کنند یا برای هجویاتتان هورا بکشند؟!
      اما در مورد سیستم رای دهی ،که نوعا مبتنی بر برخی احساسات و عواطف حامیانه نظیر همین حمایت شماست،من شخصا هیچ اهمیتی برای آن قائل نیستم،فرض کنید ده بیست سی نفر مثل شما در این سایت حاضر باشند و دائما به حملات غیر منصفانه به ادیان و شرایع و انبیاء رای های تکراری و تاییدی دهند ،آیا این گونه آراء معیار و سنجه حقیقت و صحت و بطلان گفتارها و عقاید است؟
      شما به این بیندیشید که در سطح جامعه چقدر افراد با دین ستیزی های مدرن و در عین حال عامیانه شمایان هماهنگند؟! می دانید که معیار و سنجه حقایق برهان است و برهان است و برهان ،و نه کف و هوراهای حامیانه و محدود گروهی در یک محل ،برای اینکه خوب مطلب را دریابید خوب است اشاره کنم که در موارد زیادی مشاهده کرده ام که من مثلا اگر بدوستی فقط یک سلام و عرض ارادت کرده ام یا حتی برخی گفتارهای همفکران شما را منصفانه تایید و تحسین کرده ام، فرد یا افرادی آمده اند به این سلام و تعارف معمولی رای “بد” یا “بسیار بد” داده اند!! خوب این عقلانیت و مدرنیته و مدرن بودن است؟! و آیا اینگونه لایک ها ناشی از عقلانیت و دوری از ابراز احساسات عوامانه است؟!
      خواستم بگویم شما و دوستانتان زیاد به این هیاهوهای محدود و زود گذر دل خوش نکنید و خیلی برای آن صرف وقت نکنید ،این عرصه عرصه ای عمومی است و سوای از افراد ثابت یا غیر ثابت اینجا ممکن است دهها و صدها و هزاران نفر از سراسر جهان به گفته ها و اظهارات من و شما بنگرند و در آن تامل کنند ،افکار عمومی (که البته بیشتر به فضاهای سیاسی و حزبی اختصاص دارد) افکار عمومی در سطح کلان در جهان است و نه کامنت گذاری ده بیست سی نفر به اغراض و احساسات خاص ،و بالاخره معیار در صحت و سقم گفتارهای عقیدتی و جهان بینی ها و ایدئولوژی ها و غیرو برهان و دلیل منطقی و سخن گفتن مستند است ،و نه متراکم کردن شعریات و سفسطیات و کف و هورا کشیدن،زیاد به این باند بازی های حزبی در مسائل فکری دلخوش نکنید.

      با احترام

       
  10. ريشه ها١٢٩؛دنباله كامنت پيش
    پيش تر از قول كارل گوستاو يونگ گفته شد كه اسطوره ها نمود ناخودآگاهى جمعى و تاريخى يك قوم و archetype ها يا كهن الگو هاى اين ناخودآگاه است .اين واژه البته به سرنمون ( إشورى) و باستان نمون ( نيك آيين ) و معادل هاى ديگر نيز برگردانده شده است .من كهن الگو را صرفا به دليل كاربرد بيش ترش به كار مى برم .افزودم كه هيچ اسطوره شناسى قبول نمى كند كه اسطوره مشتى خيالبافى دلبخواه و تصادفى بوده كه مى توانسته طور ديگرى هم باشد .همان طور كه هيچ روان شناس مدرنى رؤيا بينى را داراى منطق و مكانيسم كاركرد ضمير ناخودآگاه فردى و زندگينامه اى مى داند نه تصاويرى دلبخواه و بى حساب و كتاب .براى مثال شهرزاد قصه گو در هزار و يك شب نمى توانسته در فضاى آزادتر روم و يونان باستان به وجود آيد .شهرزاد شاه خودكامه و خونريزى را با قصه هاى خود رام مى كند كه نمونه اش را تنها در استبداد پدر شاهى و خدا شاهى شرقى مى يابيم .اسطوره كاشف از واقعيتى است به مراتب واقعى تر از صفحه حوادث روزنامه ها .اسطوره شهرزاد را در سطح آگاهانه تر مى توانيد در نصيحت الملوك هاى شاعران و اديبان ما يا در بسيارى از وزراى ايرانى دستگاه خلافت عباسى يا حتى دربار ايلخانان مغول ببينيد . كاركرد عرفانى كه مى كوشد رابطه با خدا را از فقاهت و شريعت خشك و سختگيرى كه خود را ،در كنار حاكمان ،مفتش ريز و درشت امور فردى و اجتماعى مى داند تلطيف و پيراسته كند و عشق شخصى را به جاى اطاعت ترس آلوده بى چون و چرا بگذارد همان كاركرد شهرزاد است .در فرهنگ پدر سالار اسطوره رستم و سهراب شكل مى گيرد و در فرهنگ غرب اسطوره اوديپ شهريار .در اولى پدر پسر را مى كشد و در دومى پسر پدر را اما در هردو مورد فاجعه اى تراژيك گزارش مى شود و به قول فردوسى داستانى پر آب چشم .آنچه اهميت دارد آن است كه فردوسى يا سوفوكل خودشان تا چه حد فاجعه را از ميتوس يا اسطوره به لوگوس يا خرد و شناخت و آگاهى بر كشيده اند .فردوسى خود در عصر اساطيرى نمى زيسته است .پس اگرچه خود مى گويد :سخن هرچه گويم همه گفته اند ،متن شاهنامه نيز همچون متن تراژدى سوفوكل در عين وفادارى به ميت ( گفته) ،آن را تفسير كرده و به سطح آگاهى آورده و اين تفسير همچون تعبير خواب گشودن رمز ها يا نمادين كردن مفاهيم است و گاه نيش هاى انتقادى تندى هم در بر دارد ،چرا كه هدف اصلى پروژه سترگ نگارش شاهنامه اين است …..
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ما را چنين خوار بگذاشتند
    من هيچ وقت نتوانسته ام بى اشك چشم اين بيت را بخوانم گرچه دوران احساسات جوانى من سال هاست سپرى شده است .از افق امروز در قفاى اين بيت چه ظلمت ظلمى را از كران تا به كران تاريخ گذشته كه نمى توان ديد ! قتل عام هزاران مزدكى به طريقى به شدت آزار خواهانه ،موبدان زمين خوار و مخوف ،حمله عرب و حاكميت سلطه طلب و خاموشى و ترس جانفرسا ،قيام هاى بابك و ابومسلم و ابن مقنع و سپس سركوب سفاكانه و شكنجه هاى به غايت هولناك در دم مرگ ،جنگ هاى دايم و سهمناك ،صفاريان ،يعقوب ليس ،ديالمه و سامانيان و جنگ فرهنگى ملتى كه اكنون ميان هويت دينى و ملى در كشمكشى پر تنش است ،جناب محمود غزنوى و قرمطى كشان و شتار و غارت و كتاب سوزان براى منافع يك ايل و به بهانه اطاعت از خليفه دين گستر ،ويرانى ،قحطى ،مردم بى خانمان شده و متوارى ،مادران بى فرزند شده ،زنان بى شوهر گشته ،كودكان يتيم و رها شده در امواج هائل بدبختى ،خوارزمشاهيانى كه در كتب تاريخ جنايت ها و عشرت هاى خونين شان با نقش و نگارهاى فريبنده رنگ مالى شده ،بى تدبيرى سلطان محمد و بريدن سر سفراى مغول ،يورشى براى كندن و سوختن و كشتن و تجاوز و نابودى همه ساخته ها ،زنان اسير ،مردان شرحه شرحه ،بارداران نيزه آجين ،كشتزار هاى سوخته ،قحطى ،كثافت ،وبا و باد بى نيازى خداوند كه مى وزد ،قتل عطار ،فرار مولوى به غرب ،جنگ بر سر كفر و ايمان و اعتقادات ذهنى ،قلعه الموت و آدمكشان رعب افكن ،جولان زور و وحشت و نا ايمنى هنر و انديشه ،و باز حمله اى ديگر پس از نمد پيچ كشتن خليفه و سقوط بغداد ،تيمور لنگ ،جنگ پسران براى قدرت ،شهوت بيدادگرى و غياب مردم در تمام اين تاريخ پر بلا ،شمشير شيعى صفوىه ،عرفانيزه شدن سياست ؛و پرواز پيك مرگ بر سر سنى ها و ارامنه ،كوچ شاعران و هنرمندان به هند كه همواره امن تر بوده ، و باز يورشى ديگر ،شاه درويش مسلك عياشى كه نخستين فرمانش در اصفهان تمشيت امور رعيت بود از طريق شكار دختران زيبا براى تمشيت حرمسرا و آخرين فرمانش به محمود افغان بود كه سنگينى اين تاج و اگر دوست داشتى سنگينى سر ناقابل ما را از دوشمان بردار ،سپس نو بت به پاسكارى رعيت مفلس ميان زنديه و قاجاريه مى رسد ،مردى كه رجوليتش را از بركت اقدامى ملوكانه از دست مى دهد ،كارش مى شود ساختن تپه هاى چشم هاى با قاشق در آمده و برج هاى سر مردم بى پناه ،كرمان مى شود شهر كوران ،قحطى ،،خوردن موشهاى جوى آب ها ،تيفوس وبا ،جنگ هاى طايفه اى و ناگهان سر و كله روس و انگليس و عثمانى ،بوى جهانى متفاوت و به قول آيات عظام بلاد كفر .شكست مشروطيت ،شهريور ١٣٢٠ كه به قول عليمحمد افغانى در رمان شادكامان دره قره سو خدا يكى يكى بچه مى داد و دو تا دو تا مى گرفت ،خاك اره به جاى آرد ،برگريزان كودكان گرسنه و آغاز مدرنيزاسيون از بالا و وانهادن فرهنگ به رعايا ،زندان ها ،شكنجه گاه ها ،خفقان و سركوب آزادگان ،پيوستن به تاريخ تاريخ جديد در عين ادامه تحت الحفظ تاريخ شكنجه و ارعاب ،بازگشت عرفان ،بازگشت به خويشى كه تاريخش فرشى دو رويه از عشق و جنون كشتار و آزار بود .اليگارشى هزار فاميل رانت و نفت نكبت بار و اپيدمى عرفان سياسى و حتى ماركسيسم عرفانيزه ،و بازگشت روح شيخ فضل الله يا به قول آل احمد شيخ شهيد ،و سرانجام تركيدن بغض توده هاى سركوب شده و انقلاب ٥٧
    در تمامى اين تاريخ هرگز تاريخ انتقادى فرهنگ سخت پوست و استبداد زده و ترس آكنده نوشته نشد .اين فرهنگ براى همه حكومت ها بستر موج سوارى بود .فرهنگ براى روحانيت مشروطه خواه شد سنت حسنه و براى فرنگ دوستان شد چيزى كه با يك حركت جهشى مى توان آن را از تن جامعه كند و براى هميشه بدورش افكند .در غرب رنسانس با بازگشت به فرهنگ يونان و روم باستان آغاز شد و تا ميانه سده نوردهم انبوه عظيمى آثار ارزشمند نوشته شده بود كه موضوع مشترك آنها حلاجى و كاوش انتقادى شعر و ادبيات و سياست و دين گذشته تا حد انكار وجود تاريخى شخص عيسى بود .هيچكس نگفت براى طرح نو نيازى به تحليل انتقادى هومر و سوفوكل و افلاطون و ارسطو و حكمت توميستى و مدرسى قرون وسطى نيست .در تاريخ تحولات بشرى فقط يك و فقط يك حركت سياسى و فرهنگى بزرگ نشان بدهيد كه بدون هيچ پيشينه اى ،بدون هيچ گذشته اى از نقطه صفر آغاز شده باشد .
    واقعا اين نسلى كه گسست از گذشته افق آينده اش را تهى كرده چرا لازم است تاريخ فرهنگ گذشته اش بيرحمانه در بوته انديشه انتقادى نهد ؟ به اين دليل كه گذشته كاملا نگذشته است .گذشته ما در اكنون ما حضور دارد ؟ نه فقط در تربيت فردى يا در زبان كه بيش از هرجا در ناخودآگاه جمعى ما و كهن الگوهاى استبداد شرقى ما و ترس ها و تابوهاى فرهنگ دينى ما و در وجدان ملى و تاريخى ما .به قول فرانسوى ها اگر گذشته ات را به ياد نياورى لاجرم آن را تكرار خواهى كرد .بيمار روحى با روانكاوى يعنى با ساعت ها ياد آورى گذشته و به ويژه رؤياهايش به يارى روانكاو ناگهان ريشه بيمارى اش را مى شناست و درمان مى شود .پزشكان اعصاب از سر ناچارى و كمبود وقت در هر موردى قرص تجويز مى كنند .اگر فرهنگى دچار بيمارى ترس و مرگ گرايي و فلج وجدان شده باشد درمانش جز از راهى آگاهى از عناصر اسطوره اى و آفت هاى ناخودآگاه جمعى درمانى موقت و زود گذر خواهد بود .ما در ناخودآگاه جمعى شناوريم .فردوسى نخواسته است صرفا قصه اى كه كاركرد قرص مسكن دارد بنويسد .او مى پرسد در گذشته چه شده كه امروز ما چنين خوار و مصيبت بار است
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ما را چنين خوار بگذاشتند

     
    • اصلاحيه
      هيچ روانشناسى( نادرست)
      هر روان شناسى ( درست)
      شتار ( نادرست)
      كشتار ( درست)
      مى شناست ( نادرست)
      مى شناسد ( درست )

       
    • جناب کورس عزیز
      آه از نهاد من برآمد با این نوشته نفس گیر شما. انگار همه تاریخ این سرزمین بلازده را در این چند سطر فشرده کرده اید.

       
    • يادم هست ” شوهر آهو خانم” را خوانده بودم و آنقدر حرص خورده بودم كه نگو. بعد گفتم يك رمان شاد بخوانم كه تلخى قبلى را بگيرد؛ ” شادكامان دره قره سو” كه از اسمش بر مى آمد رمان شادى باشد.
      چشمتان روز بد نبيند كه با خواندنش يك چشم اشك مى شود يكى خون. گفتم اى عليمحمد افغانى خدا از سرت نگذرد كه دل آدم را اينطور خون مى كنى مگر ديوانه باشم كه باز كتابى از تو بخوانم.
      ولى خوب لابد كتابهاى اينچنينى آينه هايى هستند كه نقش تاريخ و فرهنگ جانخراش خودمان را راست مى نمايند و شكستنشان خطاست و بايست آن فرهنگى را بشكنيم كه تاريخى چنين دردناك برايمان ساخته است.

       
  11. سلام دانشجو جونم
    اول بگم که خیلی دوست دارم. آدم به این نجیبی به خدا نوبره. راستشو بخوای این مدت که نبودی کلی دلم واست تنگ شده بود. حالا که اومدی کلی ذوق کردیم با اوسام. یعنی میکانیکی نطنز کلا تعطیل شد و به بحث و نظر در رابطه با نوشته تو گذشت. حالا خودمونیم قبلا هم تعطیل بود ولی این چن روز که کلا ول معطله. قصدم از نوشتن این متن سلامی بود و کلامی. من البته یه دیپلم ردی شاگرد میکانیک چرب و چیلی بیشتر نیستم و حرفام هم باد هواست ولی از این دوست کم سوادت بشنو و با این آخوندا سرشاخ نشو. شنیدی که یه روز یه روباهی مرغ یه آخوندو می بره طرف دست می کنه به قرآن، روباهه سریع مرغو ول می کنه، رفیقش که باهاش بوده میگه چرا مرغو ول کردی، روباهه میگه مگه ندیدی آخونده دست برد به قرآن همین فردا یه آیه تفسیر میکنه گوشت روباهو حلال میکنه اونوقت نه تنها من و تو بلکه نسل روباه رو از زمین برمیکنه. اینو گفتم به این دلیل که این آخوندا خیلی خطرن، غیر از اینکه خودشون تو فوق سنگین کشتی می گیرن، کلی از این لات و لوتا هم طرفشونن. خودت بهتر از من از پیوند شعبون بی مخ و رمضون بی مخ (راستی حاج آقا ماه رمضونتون مبارک) با قشر روحانی خبر داری. این آخوندا به انواع سلاح سرد و گرم از قمه و زنجیر و چاقو گرفته تا آر پی جی و توپ و تانک و اف 14 و الی آخر مجهزن. حالا تو دانشجوی یک لا قبا بدون سلاح و زره و کلاهخود چطور می خوای به جنگ اینا بری. ببین این آخوندا هی به سمت تو شلیک میکنن که تو رو عصبانی و شایدم غضبانی کنن ولی تو از پشت کامپیوترت تکون نخور فک کن بازی دومه تیراشون فعلا که مجازیه و نیازی به جنگ نیست. قبلا هم گفتم که اینا اصلا کاری ندارن تو چی میگی فقط میخان از میدون به درت کنن. اینه که هی سعی می کنن غضبانی و یا عصبانیت کنن. تو هم انگار نه انگار فک کن صدای توپ و خمپاره است که داره میاد. مث همون موقع که تو جنگ بودی و این آخوندا پول مفت می گرفتن و ///.
    همه این هو و جنجالا میدونی برا چیه؟ برا اینه که تو داری نون بری می کنی اونم چه نون چرب و نرمی. جیب آخوندی رو دیدی، لامصب انگا ته نداره، هرچی میریزی توش پر نمیشه. مثلا تو خلبانی، یکی بیاد با استدلال بگه شغل خلبانی کلا به درد نخوره خوب تو شاکی میشی چون نونت به شغل خلبانی وصله. این آخوندا هم نون دین می خورن حالا تو اومدی میگی دین مایه بدبختیه خوب معلومه که طرف شاکی میشه و با 160 کیلو وزن بهت حمله می کنه. ولی اصلا نگران نباش سرش می خوره به مانیتور و /// میاد.
    از قدیم گفتن هرکاری می کنی بکن ولی نون بری نکن. خودمونیم این قدیمیا چرند خیلی گفتن پس تو به نون بری ادامه بده، نون این //// ها اگه بریده بشه شاید یه نون خشکی تو کاسه فقیر بیچاره ها گذاشته بشه. خدا رو چه دیدی.

     
  12. عبدالله گرامى سلام
    چند وقتى است از شما بيخبر هستيم، اميدوارم هركجا هستيد به سلامت باشيد . عندالامكان مارا از خود بى خبر نگذاريد. ارادتمند شما.

     
  13. مهدی از لندن

    همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز

    مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود
    مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود!
    عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست .عشق پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
    تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
    عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه.
    جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ، آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست.
    احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز.
    بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند.

    نادر ابراهیمی-( از کتاب یک عاشقانهء آرام)

    ظاهرا بهترین مثالی که به گفتهء نادر ابراهیمی در مورد عشق نزدیک است، عشق به فرزند است و شاید جوابی که در شعر بالا بیان شده پاسخ مناسبی برای این سوال باشد. همهء روزهای زندگی فرزند و روح و جسم وی، مدام در حال تغییر و تحول و دیگرگون شدن است. تازگی، ذات عشق به فرزند است و طراوت بافت آن. عده ای هم بر این باورند که عشق به فرزند بیشتر از خودخواهی انسانها ناشی میشود .
    اگر تا به امروز نتوانسته ایم عشق را بدرستی معنی کنیم، هنوز هم دیر نیست و میتوانیم عشق را از نو آموخته و به جوان و نوجوان و به همدیگر آموزش داده تا بتوانیم بهتر از نسل قبل به روند بسیار کند گسترش عشق در عرصه های گوناگون سرعت بخشیم.
    تنش ها و ناآرامی ها در گوشه و کنار جهان و صدای غرش سلاحهای سبک و سنگین و سایهء سنگین عفریتهء جنگ ، در واقع دور شدن قلب انسانها از یکدیگر است. قلبهایی که میتوانند بجای کینه و جنگ و خونریزی ، از عشق و عاشقی سهمی داشته باشند.زمانیکه از هم عصبانی میشویم، بر سر هم داد میزنیم. شاید علت داد زدن بخاطر آنست که ما انسانها زمانی که داد میزنیم قلب هایمان از هم فاصله میگیرد و برای اینکه سخنمان به قلب یکدیگر بنشیند بلند و بلندتر داد میزنیم. هر چه قلبها بیشتر از هم دور می شوند، صدای داد بلندتر میشود و زمانیکه میدان برد داد زدن تمام میشود ، صدای غرش سلاحهای سبک و سنگین ، جای داد زدن را گرفته و عفریتهء جنگ چنگ و دندان نشان داده و قلب و روح و جسم همدیگر را نشانه میگیریم.اما وقتی انسانها قلبهایشان بهم نزدیک میشود ، همه چیز بطور دلنشینی وارونه می شود. لحن و تن صدای ما آرام و آرامتر میشود و به پچ پچ و نجوا میرسیم و گاهأ قلبها آنقدر بهم نزدیک شده که لبها بسته و نگاهها سخن میگویند.
    به گذشتهء دور که برگردیم می بینیم در آن دوران پادشاهان و صاحبان زر و زور برای تفریح و لذت، گاه و بیگاه بردگان را بجان هم می انداختند و از زجر و خونریزی و کشتار لذت می بردند.اما این روند طی قرنها جایگاه خود را تدریجا به مهر و محبت و عشق، اندکی نزدیک کرده و بشریت از وحشیگری و خونریزی و کشتار، رفته رفته و هرچند بسیار بسیار کند، در حال فاصله گرفتن است.
    نادر ابراهیمی میگوید “عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، عشق پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن”. وی راز و بقای عشق را در 2 اصل اساسی که همانا تازگی(ذات عشق) و طراوت (بافت عشق)است ، میداند. اما نکته ای دیگری نیز وجود دارد که از این 2 اصلی که وی بر شمرده بسیار مهمتر است .این نکتهء مهم نادیده گرفته شدن ریشهء عشق است . عشق کجا و در چه محیطی می تواند ریشه دوانیده و رشد کند؟.نادر ابراهیمی در نوشته ای دیگر میگوید: “ما از عشق زمینی حرف میزنیم که ارزش آن در حضور است” .پس بطور طبیعی حضور عشق در وجود انسان است و از قلب و احساس و رابطهء بین انسانها و طبیعت است که عشق معنی پیدا میکند.آیا قاتلی یا قاتلینی که تقریبا همه روزه دست و دهانشان بوی خون و کشتار میدهد، میتواند نهال عشق را در قلب و وجود خود پرورانده و تازگی و طراوت آنرا حفظ کنند؟.مسلمأ نه. پس اگر نونهال عشق در محیط های مسموم کاشته شد، مرگ زود رس عشق، نتیجه ای طبیعی و اجتناب ناپذیر خواهد بود.

    خوشبختانه در اکثر کشورهای جهان جنبشی در حال شکل گرفتن است که امید میرود روزی شروع عصر طلایی را در تاریخ بشر را نوید دهد.این جنبش همان جنبش گیاهخواران است که فعلا با آهنگی بسیار آرام در حال قدرتمند شدن است. اغلب گیاهخواران انسانهایی هستند که بنظر میرسد بیش از دیگر انسانها شرایط آنرا دارند که بتوانند عاشقان واقعی باشند. جامعهء بشری باید بوجود چنین انسانهایی بخود ببالد و به آنها افتخار کند. به انسانهای شریفی باید افتخار کرد که حاضر نیستند برای آنکه شکمشان سیر شود دستشان به خون موجودی دیگر آلوده شود. انسانهایی که ساده پوش هستند و حاضر نیستند لباسهایی برتن داشته باشند که حاصل کشتار و زجر و شکنجهء و کندن پوست حیوانات باشد. انسانهایی که دوست ندارند “همرنگ جماعت” باشند. مردمانی که غالبا روحیه ای لطیف داشته و اغلب خوش باور هستند و امیدوار به آینده.خوش باور و امیدوار به اینکه همنوعان آنها که تا به امروز به کشتن و خوردن حیوانات ، اعتیادی چند هزار ساله داشته و دارند، رفته رفته راهی را که بسیاری از همنوعانشان برای ترک این اعتیاد ،تجربه ای موفق داشته اند را، برخواهند گزید. ما انسانها برای درک و لمس عشق واقعی باید قبل از هر چیز دست از کشتار حیوانات و همدیگر برداریم.
    کشتار و زجر و شکنجهء حیوانات چون بندرت در مقابل چشمان ما اتفاق افتد، بندرت به آن فکر می کنیم .بعلت اینکه اگر به آن فکر کرده و دقیق شویم، حتما نزد وجدانهایمان شرمنده خواهیم شد .اما “همرنگی با جماعت” بکمک ما آمده و چشم بستن روی جرم و جنایت را به “امری عادی” تبدیل کرده است .فقط در امریکا روزانه بیش از 20 میلیون مرغ و جوجه برای سیر کردن شکم انسانها قتل عام میشوند. قتل عام حیوانات و پرندگان و موجودات دریایی بدون آنکه حتی ثانیه ای در آن وقفه بیفتد در سراسر جهان ادامه دارد .بیش از نیمی از محصولات زمین های زراعی در جهان صرف تغذیهء خوراک دام و طیور و جاندارنی است که از کشتار و خوردن گوشتشان، شکم اکثریت انسانها پر میشود. در بسیاری موارد خوردن گوشت باعث ایجاد سموم و بیماری در بدن انسان شده و این بیماریها دیر یا زود به مرگ انسانها منتهی می شود . بزرگ و کوچک، زن و مرد بر سر سفره ای نشسته و تکه تکهء جاندارانی را که با بیرحمی کشته ایم، پخته و میخوریم و دم از رحم و شفقت و عواطف انسانی و مهربانی و عشق میزنیم.
    حرفهای عاشقانه فراوان است و عشق واقعی بسیار کم.جوانه های عشق در میان دریای خون و بربریت خیلی زود پرپر شده و از بین میروند . کشتار وسیع جانوران بدست انسانها باعث شده آتش کینه و نفرت و انتقام و جنگ و کشتار و تبه کاری چنان در قلوب انسانها ریشه دوانیده که نتیجهء آنرا در وضعیت پرتنش دنیای کنونی، همه روزه شاهد هستیم. کشتار و قتل عام وسیع جانوران، ماهانه براحتی به مرز چند میلیارد میرسد. بدون اینکه حتی یک جاندار بقتل برسد، ما انسانها میتوانیم براحتی با استفاده از غلات و گیاهان و میوه جات زندگی آرام و شادی داشته و بتوانیم عشق واقعی را شناخته و عاشقانه زندگی کنیم.
    بیایم و در هفته 2 روز گوشتخواری را موقتا فراموش کنیم و روزهای متفاوتی را تجربه کنیم .در این 2 روز از سایتهای گیاهخواران و تجارب آنان در تهیهء غذاهای گیاهی استفاده کنیم. از غلات و دانه ها و میوه و سبزیجات ،غذای این 2 روز را تهیه کنیم و هر بار در حین غذا خوردن و بعد از آن،با خود مدام تکرار کنیم که امروز دست من بخون هیچ جانداری آلوده نیست.امروز هم شکم من براحتی سیر شده و قتلی هم صورت نگرفته.امروز چقدر من سبک و راحت هستم.امروز چقدر جالب است که من حرص و آز و نیاز کمتری دارم .آنقدر به این جملات فکر کرده و آنرا در دل تکرار کنیم تا به احساسی جدید و شادی بخش برسیم. احساسی که قبلا در ما نبوده و در صورت ادامه و افزایش روزهای گیاهخواری و قطع کامل کشتن جانوران و گوشتخواری ، آمادگی پیدا خواهیم کرد که عشق واقعی را بشناسیم . برای شناختن عشق واقعی و عاشق بودن، قبل از هرچیز باید دست از کشتار برداشت و با همه نوع کشتار و خونریزی مقابله کرد.باید بتوان به مهمترین اصل اساسی عشق و انسانیت که همانا دوری جستن از قتل و خونریزی و کشتار حیوانات و خوردن آنهاست ،قویا پابند بود تا بتوان بطور واقعی عاشق شد و عشقی پویا داشت. در این رهگذر، پستی و بلندی های زندگی هم مانند صخره و سنگ در مسیر رودخانهء زندگی است که اگر نباشند صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود.

    مهدی کوثری- تیر 1393
    mehdikosari007@gmail.com

     
  14. قابل توجه دین داران عزیز که خود و دین خود را طرفدار علم می دانند!
    جمله آخری را چند بار تکرار کنید. خواهش می کنم!!!!

    كورس
    12:44 ق.ظ / می 13, 2014

    ريشه ها ٦٤ ( قسمت هاى ٦٢ و٦٣ ذيل پست روز پايانى نمايشگاه )
    فرهنگ
    فرهنگ دينى
    فيلسوفان مدرن با همه اختلاف هايشان اكثرا در يك چيز متفق اند :شرط امكان شناخت درست روش شناختى است كه از آزادى آغاز گردد……..
    كسى كه غدير خم را متفاوت ببيند ،كسى كه با استناد به نهج البلاغه كشف كند كه حكومت على هرچند دينى بوده اما بر خلاف حكومت معاويه هيچ شباهتي به ولايت مطلقه فقيه ندارد ، كسى كه نتيجه تحقيقش افلاطونى و فرعونى بودن ولايت فقيه است ،زود بايد آماده حكم بازداشت باشد .تازه اين نقد درون دينى است .واى به حال آن تحقيقى كه نتيجه اش نفى اصل مطلب باشد . آرى ،اين همكارى وثيق هسته متصلب فرهنگ با حكومت دينى در سركوب شناخت آزادانه است . اما شناخت آزادانه مستلزم آن است كه شخص پيشاپيش از موضوع شناخت آزاد شده باشد .اين يك اصل مدرن است

     
  15. دوستان عزیز و گرامی دین دار و تمامی دگر اندیشان محترم
    بحثی را جناب کورس مطرح کردند تحت عنوان فرهنگ دینی و سانسور که به نظر می رسد از نگاه دوستان دور مانده است.
    با توجه به در گرفتن گفت و گوی دین و علم و اهمیت آن لازم دیدم این بحث را برای هر آن کس جوینده حقیقت است باز ارسال کنم. بخوانید و در آن تامل کنید!

    كورس
    9:18 ب.ظ / ژوئن 2, 2014

    ريشه ها ٩٠ فرهنگ دينى و سانسور

    فرهنگ دينى
    حكمت ايرانى
    فرهنگ دينى و سانسور
    آيا ممكن نيست در زمان فردوسى و حافظ و شيخ اشراق يا سنت اگوستين و فلوطين سانسور در كار بوده باشد ؟پيش از ادامه بحث حكمت فردوسى بى مناسبت نيست كه كمى به اين پرسش انديشه كنيم سانسور تنها سانسور حكومتى نيست .جايي كه مردم مدام خودشان در رفتار و گفتارشان از بيم خطر پرده پوشى مى كنند ،جايي كه هر گفته و نوشته تازه اى و هر چيز جديد و برخلاف آمد عادتى با سوء ظن نگريسته مى شود و پيش از آنكه به درستى شنيده شود اذهان آكنده از پيش داورى هاى جزمى به قصد شكار ايراد و انگ با إن مواجه مى شوند ،جايي كه بدعت خطر ساز است ،و جايي كه امكان خوانش گفته ها و نوشته فارغ از پيشداورى هاى و تابو هاى ذهنى و از موضعى آزاد گشته از اعتقادات جزمى دشوار يا منتفى باشد سانسور نهانى و ناگفته در فضا پرسه مى زند و پليسى مخفى و نامرئى در تعقيب آزادگان به كارى دائم مشغول است كه در معناى عام مى توان سانسور فرهنگى ناميدش .اين پليس چه بسا در درون هريك از ما باشد . وقتى نوشته اى را از آغاز به قصد شكار انگ و ايراد مى خوانيم يا گفته اى را به آهنگ رد كردن آن مى شنويم اولا در فهم جان مايه ،غايت ،روش و كليت آن گفته يا نوشته عاجز مى مانيم و ثانيا نقش همان سانسورچى حقوق بگيرى ايفا مى كنيم كه با گفتن يك كلام حاصل ماه ها و چه بسا سال هاعرق ريزى روح نويسنده اى را به تيغ قتال سانسور مى سپرد :اين كتاب مورد داره .اگر سانسور فرهنگى وجود نداشت يا دست كم وجودش ضعيف بود ،آن سانسورچى هم نمى توانست از سانسور بى جيره و مواجب فرهنگى جيره و مواجب كسب كند .
    هاينريش هاينه شاعر آلمانى در سده ١٩ پيش از آنكه هنوز اثرى از كمپ هاى آدمسوزى نازى ها باشد مى گويد / آنجا كه كتابها را مى سوزانند ، زمانى آدم ها را نيز خواهند سوزاند ./وى مى رساند كه اگر انديشه ناهمساز با هيولاى درونى و برونى سانسور مقاومت كند سرانجام آن هيولا صاحب آن انديشه را به سرنوشت مقتولين زنجيره اى خواهد پيوست .آيا در فرهنگ دينى سانسور وجود داشته است ؟ اين ديگر چه سؤالى است ! معلوم است كه وجود داشته است .تمامى قرون وسطى خونبار است ؛نه فقط از شكنجه و تفتيش و تعقيب و كيفرهاى هولناك زنديقان و ملحدان بل همچنين حذف فيزيكى دين دارانى كه از بندگى طوطى وار آيين نياكان سربرتافته و كوشيده اند آن را با سنجه خرد و برهان يا تجربه شهودى شخصى يا شيوه اى ديگر با ز سنجى كنند .چه كسانى جز مشايخ و فقهاى رسمى عليه سهروردى به نزد برادر صلاح الدين ايوبى راپورت دادند و حكم قتل شيخ اشراق را از او گرفتند ؟چه كسانى جز فريسيان و صدوقيان يا همان مشايخ و فقهاى يهود پافشارانه زير پاي پونتيوس پيلاتوس ،حاكم رومى نشستند تا باراباس اين شورشى و راهزن خطرناك آزاد شود و در عوض مسيحا به مرگ جانكاه بر چليپا سپرده شود ؟ممكن است دوستانى به استناد ماصلبوه و ماقتلوه و لكن شبه لهم بفرمايند كه طبق قرآن عيسى مصلوب نشده ،من بر ايراد انحرافى پيش دستى مى كنم زيرا حتى اگر چنين باشد باز هم تيغ سانسور مشايخ يهود رد نمى شود .حافظ و عبيد و بسيارى از شاعران و عارفان بزرگ ما از دست چه كسانى بيش از زاهدان رياكار و شيخان دكان او زمان خود شكوه كرده اند ؟چه كسانى جز …؟ اين پرسش إنكارى نيست .جز مشايخ و حكام جماعت نيز همدست قاتلان بوده اند .چون نيك بنگريم قاتل جور دانو برونو ، حلاج ،عين القضات ،،سهرودى و بسيارى از متهم آن به بدعت و كفر و زندقه در اصل همدستى جماعت و قدرت بوده است ؛اين همدستى آزاده كش در فرهنگ دينى از هر جايي قوى تر عمل كرده است .عطار صحنه حركت حلاج به سوى قتلگاه را چنين توصيف مى كند :/ پس در راه كه مى رفت مى خراميد ،دست اندازان و عيار وار مى رفت با سيزده بند گران .گفتند :اين خراميدن از چيست ؟گفت :زيرا به نحرگاه مى روم ……ما را با او سرى است كه جز بر سر دار نتوان گفت …………………
    / پس هر كسى سنگى مى انداختند .شبلى موافقت (براى هميارى با همدستى جماعت و قدرت ) گلى انداخت . حسين ابن منصور آهى كرد .گفتند :اين همه سنگ چرا هيچ آه نكردى ،از گلى آه كردن چه سر است ؟ گفت :از آنكه آنها نمى دانند ،..از او سختم مى آيد كه كه مى داند كه نبايد انداخت .ادامه دارد

    كورس
    10:09 ب.ظ / ژوئن 2, 2014

    ريشه ها :٩٠
    دنباله كامنت پيش
    پس سانسور آشكار و نهان در فرهنگ دينى همواره در كار بوده و خود را در رسم آزاده كشى با همدستى جماعت و قدرت وجود داشته است .اين سانسور نهانى خود را در شيوه رويارويي با هرآنچه نسبت به آيين مورد اتفاق جماعت و قدرت مغاير بوده نشان داده است .امر مغير در وهله نخست بوى دشمن مى دهد .جايي كه نتوان از موضعى آزاد از جزميات پيشينى و اميال درونى به دگرى گوش كرد خاكش مستعد رشد سانسور است .جايي كه انديشه بيم دارد از حد معينى تجاوز كند چون به تير طعنه خلق و لعنت و تكفير دوختن مى شود ، سانسور در نفس ها مجال بروز مى طلبد ،امتياز استبداد دينى در آن است كه اين سانسور فرهنگى مفت به چنگ آمده را پشتوانه قدرت خود مى كند .از مقدسات ،محرمات ،تابو ها ،هراس ها و اعتقادات آيينى آسان ترين راه سلطه بر جماعت سلطه پذير را در اختيار دارد .مى ماند اين پرسش كه آيا به راستى سرچشمه اين سانسور چىگرى در دين است ؟ اگر پاسخ آرى باشد اين پرسش پيش مى آيد :كه پس چرا در رژيم هاى استالينى ،فاشيستى و ديكتاتورى هاى غير دينى نيز سانسور وجود داشته است ؟آيا اين سانسور ها نيز از ميراث ترس قرون وسطايي بهره خبرند ؟ پاسخ شما را نمى دانم .پاسخ من عجالتا اين است :اساس اديان ابراهيمى رابطه اى است كه مؤمن با خداى خود دارد .اين رابطه تا آنجا كه نخواهد خود را بر ديگرى تحميل كند بر انديشه يا اعتقاد ديگرى نيز با تيغ سانسور دست اندازى نمى كند .سانسور فى نفسه لازمه ذاتى ايمان نيست .هرجا كه قدرتى بر اذهان انسان ها با اتكا به زور دست اندازى كند و متولى نگاه آدميان به هستى و جهان گردد سانسور نيز پيام٠دى ناگزير خواهد بود و آنجا كه كتابها را مى سوزانند سرانجام انسان ها را نيز خواهند سوخت .
    اين قسمت را به نوريزاد آزاده تقديم مى كنم .

    ساسانم
    11:30 ب.ظ / ژوئن 2, 2014
    نظر شما پیش از انتشار، بررسی خواهد شد.

    غزالی را می توان از نمونه های خود سانسوری ناشی از اعتقادات دینی شمرد؟
    وی کار خود را با شک آغاز کرد. همه چیز را زیر سوال برد . تا اینجا همگام با دکارت است در وادی فلسفه گام بر می دارد لیکن ناگاه دست از شک برداشت و به مصاف فلسفه رفت. این را از صراجت لحجه اش می توان دریافت….
    در مورد ابن سینا نمی دانم چون اطلاع کافی و قطعی از آن چه در دل می پرورانده نمی توان داشت. آیا ناچار به تقیه بوده یا گفتارش حاکی از ایمان دینی است. همین که قرآن را منطبق با درک عرب شترچران می نامد و نیازمند فلسفه ارسطویی می شود جای سوال است. کدام مسلمان مومن و معتقد حاضر است با وجود داشتن قرآن (هذ کتاب لا ریب فیه هدی للمتقین) که خاتم علم الهی است به گفتار فلاسفه روی آورد. روح نا آرامش در پی چه بود؟ قرآن او را قانع نکرد؟ آخر عمر از ارسطو به عرفان روی آورد و منطق المشرقین را نگاشت.
    دیگران هم کم و بیش به همین منوال
    اگر این سوال را بتوان پذیرفت سوال دیگری مطرح می شود و آن این که اعتقادات دینی آیا مانع رشد فکری و استدلالی بشر در طول تاریخ نشده است؟
    تصور کنیم اعتقادات دینی نبود. آیا امثال غزالی با نبوغ سرشار خود نمی توانستند تبدیل به سرچشمه های فلسفه و علم مدرن تبدیل شوند؟ در مغرب زمین نیز به همین منوال……
    در نقطه مقابل
    از سخنرانی دکتر سروش متوجه شدم که فردید تصور کرده است هایدگر افلاطون را مسبب اختراع بمب اتم می داند. این
    را به صورت سمبلیک آوردم تا بحث کوتاه شود. تصور کرده هایدگر در آرزوی آفرینشی دیگر است که در آن بشر مسیر متفاوتی از آن چه در این آفرینش رفته بپیماید در عین حالی که اذعان می کند ما در آفرینش کنونی قادر به رها شدن از بند اسارت ماشینیسم نیستیم (غرب زدگی به مفهومی که فردید جعل کرد بهتر بود می گفت ماشین زدگی!)
    آیا فردید فکر کرده اعتقادات دینی راه نجاتی به سوی آفرینشی نو است؟ و حاضر است همه چیز را فدا کند تا انسان از این وادی عبور کرده به رستگاری برسد؟ که پاسخ من صد در صد منفی است. چرا که طبق برداشتی که از هایدگر دارد امیدی به اصلاح امور در این آفرینش ندارد و کار را تمام شده می داند و در بهترین حالت در انتظار آفرینشی دیگر است که در این صورت هیچ یک از ما آن را مشاهده و درک نخواهیم کرد.
    این در حالی است که به نظر من هایدگر خود را یک هشدار دهنده می داند. کسی که در دل ها نا آرامی ایجاد می کند. کسی که می خواهد بشر را از خواب غفلت بیدار کند تا از بردگی ماشین رها شود. وی وقعی به دین نمی نهد. آیا این گزاره درست است؟

    كورس
    4:19 ب.ظ / ژوئن 3, 2014
    سپاس از مطلبى كه در باره غزالى نوشتيد .هايدگر تا آنجا كه من دريافته ام همان قدر إلهيات مسيحى و يهودى را رد مى كند كه نيچه .،اما فلسفه او در ايران به درستى شناخته نشده و شايد يكى از موانع اين شناخت همان تفسيرهاى بى در و پيكر عرفانى در غياب ترجمه آثار اوست كه از همان زمان شاه آغاز مى شود .موضع گيرى در برابر إلهيات در فلسفه هايدگر مؤيد الحاد نيست .لازم است در اين مورد به آثار خود او رجوع كرد .برخى مفسران بر آنند كه وى اوتوريته دينى را برمى اندازد اما به جاى آن چيزى شبيه دين مى سازد ،اما دينى برگرفته از يونان پيش از سقراط -با تأكيد بر پارمنيدس -؛دينى كه در آن وجود نقش خدا را ايفا مى كند .اطلاعات من در باره هايدگر زياد نيست ،اما مى توانم شما را به آثار ترجمه شده او پس از انقلاب ارجاع دهم ،كه به سادگى مى توانيد از اينترنت در باره آنها مطلع شود.يك نكته اضافه كنم :به رغم ادعاى دانشمندان فيزيك كوانتوم و كيهان شناسى مدرن در اين باره كه پرسش هاى فلسفى از جمله مسئله حدوث يا قدم عالم و سرچشمه پيدايش وجود و زمان با كشف ذره هيگز و نيز طرح بزرگ هاوكينگ پاسخ داده شده است فلسفه معاصر هنوز به ويژه در آثار چپ هاى نو پويا و چالش طلبانه به حركت خود ادامه مى دهد و راستش به چنان ژرفا و تأملات شگفت انگيزى رسيده است كه فلسفه مدرسى قرون وسطى حتى خوابش را نمى ديد .البته اين نظر من است كه در اينجا نه مجالى براى تفصيل آن است نه من از عهده اين تفصيل برمى آيم .شما ظاهرا مرا خيلى دست بالا گرفته ايد .
    ساسانم عزيز زنده ياد محمد حسن لطفى بيهوده عمرش را بر سر ترجمه كليه آثار افلاطون و عمده آثار ارسطو و فلوطين ننهاد . افلاطون و ارسطو فيلسوفان پايه اى فلسفه مدرن هستند .رافائل در عصر رنسانس در نقاشى ديوارى مكتب آتن اين نكته را به تصوير كشيده است .
    من حرف بلند پروازانه اى نمى زنم .همان ديالوگ هاى سقراطى افلاطون را كه مطالعه بفرماييد شايد دريابيد كه فلسفه از بحث هاى انتزاعى محدود در مدارس قرون وسطايي در باره ماهيت نفس و جوهر و ممكن و واجب و مانند اين ها آغاز نمى شود .فلسفه از پرسش در باره آن چيزهايي آغاز نمى شود كه من و شما را وادار به اين پرسش كند كه :خب ،اين ها به من چه ربطى دارد ، گيرم كه عالم قديم بود يا حادث ،تا وقتى كه اين مسئله جدى و حياتى من و شما در اين اوضاع وانفسا نباشد اين بحث به درد كنج مدرسه هايي مى خورد كه گويي از جهان زنده بيرون گرديده اند .سقراط رند پابرهنه و ژنده پوش در كوى و بر زن پرسه مى زند ،به غريبه يا آشنايي برمى خورد ،پس از سلام و أحوال پرسى صحبت از مسائل روز مى شود ،گاهى نيز از جمله در ديالوگ بى نظير ضيافت يا پارمنيدس ماجرا در يك كلاس يا مجلس مهمانى مى گذرد . بحث از همين مسائل پيرامونى از جمله مسائل سياسى يا خطابه غراى يك سوفسطائي يا شكايت پيرى عليه پدرش به اتهام كشتن يك برده ،يا توصيف شخص يا شئي اى زيبا يا يك مسابقه ورزشى و مانند اين ها آغاز مى شود ،اما سقراط يك نفس مى پرسد و سرانجام گفتگو در با ره تور ماهى گيرى در اين پرسش هنگ مى كند كه اساسا موجود چيست ،عشق چيست ،آزادى چيست ، عدالت چيست ،حكمروايي كدام است ،ديانت يعنى چه .نحوه پرسيدن از پاسخ مهم تر است .
    مثلا تأملات دكارت را ببينيد .بخش هايي از المنقذ من الضلال غزالى چنان شبيه تأملات است كه برخى ها براين باور رفته اند كه دكارت از روى دست غزالى نوشته است. اما واقعيت آن است كه اگر شما در همين جايي كه الان نشسته ايد مثلا در باره گلدانى كه رو به روى شماست بپرسيد آيا تصور ذهنى من از اين گلدآن. با همان. گلدآن بيرونى مطابق است و پرسش را مثل خيام رها نكنيد بلكه با سماجت آن را دنبال كنيد ديرى نمى پايد كه پرسش شما شعله اى مى شود كه هر زبانه اش پرسشى ديگر مى گردد و يك دفعه پى مى بريد كه باور تاكنونى شما و همه انسان ها به وجود عالم خارج كهن ترين ايمان بشرى بوده است و خواهد بود.

     
  16. *پول نان ما . . . . . . . . .!!ا

    سروده خانم دکتر صدیقه وسمقی 

    زنی در خیابان
    به یک قرص نان 
    خود را می فروشد

    آن سوتر مردی 
    گرده نانی را 
    از دست عابری می رباید

    ما گرسنه
    در کوچه های غربت این شهر
    پرسه می زنیم
    و می دانیم 
    که دست های کثیفی 
    نان ما را 
    از سفره های مان ربوده است

    این پول نان ماست ،
    که در هزار توی دالان های پنهان
    کیک زرد می شود
    برای تزیین بساط بیداد !

    پول نان ما ،
    موشک هائی است 
    که به اسرائیل می رسد
    زود تر از آنکه 
    آب و نان ، 
    به ” ورزقان ” و “اهر” برسد !

    نگاه کن !
    این پوکه های گلوله
    این لاشه های تانک ،
    پول نان ماست ،
    که در خیابان های حمص ریخته است !

    این پول نان ماست ،
    که در ویرانه های دمشق 
    در کنار آرزوهای گزاف یک قمارباز
    دفن می شود

    این پول نان ماست ،
    که در کوچه های حلب 
    پیش چشم جنازه ها
    برای یک بازنده هزینه می شود

    بازنده ای که قبل از بازی باخته بود ! 

    پول نان ما ،
    بذرهای دروغ و فساد است 
    که بر زمین پاشیده می شود
    تا شاید برزگری خام اندیش 
    آرزوهای پوچ خود را
    از آن درو کند

    پول نان ما ، 
    هیزم هائیست که در هر سو
    آتش می افروزد
    و در آتش می سوزد

    پول نان ما ،
    تفنگ هائیست 
    که هدف های اشتباه را نشانه گرفته است
    پول نان ما ،
    پایگاه اتمی بوشهر است
    که غبار یک عمر سفاهت حاکمان
    بر آن نشسته است

    پول نان ما ،
    باج هایی است 
    که در جیب های چین و روسیه
    ورم کرده است !
    پول نان ما ،
    مزد سردارانی است
    که سرها را به دار می کنند
    و لب ها را می دوزند ،
    تا گرسنگان نفهمند گرسنگی تقصیر کیست !

    پول نان ما ، 
    منبری است 
    که واعظی ابله بر آن نشسته است
    و به ما می آموزد ، 
    گرسنگی تقصیر خداوند است
    گرسنگی ،
    بشارت ظهور یک منجی است !

    و ما می دانیم 
    این تقصیر ماست
    که ابلهی بر منبر نشسته است
    این تقصیر ماست
    که خیره سری بر مسند نشسته است
    ما می دانیم ،
    محصول بذرهای دروغ و تزویر 
    و خارهای ترس و سکوت
    جز قحطی نیست

    پول نان ما را قماربازان ،
    در قمارخانه های سیاست و قدرت
    باخته اند

    اکنون 
    ما مانده ایم و فرزندانی ،
    با آرزو های سبز و جوان
    و خانه ای با تیرک نازک
    آنقدر نازک
    که به لرزیدنی فرو می ریزد
    و ما زنده ،
    زیر آوارهای آن می مانیم

    هان !ا
    فردا که از خواب برخیزیم ،
    ما را 
    و فرزندان ما را 
    و خانه ما را نیز
    باخته اند
      
     

     
    • درودبرشماسرکارخانم دکتر.قبل ازخواندن شعرخودبرخودمیبالیدم که شایدکمترکسی چون من دغدغه اینچنین داشته باشد.حال خودراشاگردشمامیدانم.بسیارجالب بود.امیدوارم شادوسرفرازباشید.

       
  17. درودي ديگر بر همه عزيزان! دوستاني نوشته اند كه چرا عواطف پدري در شيخ ابوالقاسم خزعلي خالي إز هر گونه إحساس به فرزند حتي نوع بشر و انسان است! مكر شيخ ابوالقاسم در اين مقوله تنها كسيست كه فرزند را قرباني ولايت مي كند، وقتي ابراهيم خنجر بر گلوي اسماعيل مي كذارد ( حالا كاري با راست و دروغش نداريم ) تا به شيخ محمدي گيلاني كه سه فرزندش را قرباني مي كند يا ان ملاي ماليخوليايي ملا حسني تا احمد جنتي ٪٥٠ پوست و ٪٥٠ استخوان كه حتي خباثت نفس را به شهادت خود دكتر خزعلي در اذيت و إزار نوه أش ( (پسر و عروسش در سال ٦١ در يك خانه تيمي به محاصره ماموران أمنيتي در مي ايند ولي مرگ را بر زندگي زير يوغ نعلين و عبا ترجيع مي دهند ) به حد اعلا مي رساند، تعجب دارد كه بسياري بر اين عقيده اند كه اين اسلام واقعي نيست! اين اسلام نيست، اسلام وهابي عربستان اسلام نيست، اسلام طالبان افغانستان اسلام نيست، اسلام داعش و النصره كه با سر مردگان فوتبال و قلب انها را به نيش جهالت مي كشند اسلام نيست، اسلام تركي اردوغان هم اسلام نيست، پس اين اسلام شما كدام است؟ كجاست؟ امديد زره هي إز تقدس و تابو بر تن علي و محمد و قران كرده ايد، كه كسي را اجازه حتي كوچكترين انتقادي را نباشد، و شمشير گردن زدنش را هم به دست ملا لاريجاني و مصباح يزدي ووووو داده ايد و إز اين طرف فغان به اسمان مي بريد كه اسلام اين نيست إسلام دين مروت و گذشت و عدالت و كرامت است،  

     
  18. سلام عرض می کنم خدمت استاد محمد نوری زاد عزیز
    استاد نوری زاد،من به حال شما و دکتر مهدی خزعلی عزیز غبطه می خورم
    سلام بر بسیجی خیبر،دکتر مهدی خزعلی

     
  19. سلام آقای روحانی
    مثل اینکه فراموش کردید که چه کسانی برایتان تبلیغ کردند و به شما رای دادند.به این زودی؟!عجب…آقای روحانی تا وقت باقی است به دیدار دکتر بروید و این قائله را پایان دهید.آقای روحانی اینرا بدانید:
    “اگر تار مویی از دکتر ما کم شود،مسئول آن شمایید…”

     
  20. علی اکبر ابراهیمی

    غلط اضافه ای انتظار ندارم که بکنید. فقط نامه دوم اکبر به نخست وزیر ترکیه را که در حال ویرایش است در شبکه های خرد و کلان و آشکار و نهانتان منتشر کنید. ای سروران و بلعندگان برجسته جنبش سبز ملت ایران در لندن، تهران و …. .

     
  21. علی اکبر ابراهیمی

    لا اقل حق و حساب مرا بدهید (جواب قبولی و یا ردی درخواست پناهندگی من از سازمان ملل را برایم بگیرید) ای ملت دزد و دروغگو و خود زده، بعدش بروید ///////که می خورید بخورید. که من شما ملت گروگان گیر، ذلیل، بدبخت و بیچاره را به حال خودتان واگذاشته ام.

     
  22. علی اکبر ابراهیمی

    چرا ما باید فقط تا نوک دماغمان را ببینیم جناب آقای دکتر خزعلی؟ در هر جهنمی که رفتید گیر کردید باید فقط به اطراف خودتان احمدی نژاد وار نان پخش کنید؟ پس دید کلان و وسیع چه می شود؟ چرا قبل از آنکه به میان آنها بروید اینقدر به فکرشان نبودید؟
    اگر یک روز به یک جهنمی رفتید که در آنجا خواستند بخاطر عدم انجام وظایفتان در قبال اکبر شما را مجازات کنند چه می کنید؟ آن روز شاید فرصت نداشته باشید. همین امروز آن کارها را انجام دهید تا بخشی از آبروی اپوزیسیون نظام ترمیم شود.
    چرا اینقدر دروغ می گویید؟ از خدایی که لغلغه زبانتان است شرم کنید. نه، اصلا بترسید. این جماعت اگر شرم حالیش بود که حال و روز اکبر در ایران پس از پنج سال این نبود.
    من خودم سالهاست که یک جواب قبولی و یا ردی به درخواست پناهندگی ام از سازمان ملل خواسته ام چرا شما، رفسنجانی، روحانی و دیگر چهره های نمادین آلترناتیو حکومت در ایران کمک نکردید که به آن دست بیابم؟ آیا من از آن اعدامی ها هم کمترم یا آنکه آنها نوچه های باالقوه خوبی برایتان هستند؟ پس حق چه می شود؟
    در نظام فکری من هنوز توجیه محکمی برای لغو اعدام پیدا نشده و من تا زمانی که حداقلهایی کافی را در دسترس همه اعضای جامعه نبینم قرتی بازی هایی همچون لغو اعدام را ریاکارانه، ناقص، از سر سیری و غفلت و …. می دانم.

     
  23. حامى عزيز سلام
    من به ضرورتى چند روز در سفر خواهم بود ، اكنون كه جناب نوريزاد و كورس در خصوص انتشار يكجاى مطالب مورد نظر اجازه لازم را صادر نموده اند، عطف به گفتگوى فبلى و جمع اورى مطالب موصوف توسط جنابعالى ، از شما درخواست مى كنم عندالامكان زحمت انتشار مابقى مطالب كورس در خصوص سفر اخرت كيخسرو را ، جنابعالى متحمل شويد، بى نهايت از مساعدت شما سپاسگذار خواهم بود . ارادتمند شما.

     
    • درود بر شما و جناب کورس گرامی
      به روی چشم. و بر دیدۀ منت.
      از استاد گرانقدر جناب کورس خواهشی دارم و آن اینکه چون این ناچیز مطالب شما را تا حدودی ویرایش نموده ام، لطف فرموده و نگاهی به نوشتاری که قرار خواهم داد، داشته باشید و اگر خطایی صورت گرفته بود، یادآوری فرمایید.
      با سپاس.
      در ضمن، جناب بی کنش گرامی، آرزوی گذرانِ روزهای نکو را در این سفر، برای شما و همراهانتان دارم.

       
  24. مرتضی برادر گرامی : نقدی که شما بر نوشته ی دوست گرامی دیگر با تخلص بی کنش به قلم آورده اید را بصورت اتفاقی و تصادفی مطالعه کردم و نا خودآگاه دل گواهی بر این داد که بنده نیز تخلصی با نام “مدهوش” برگزینم و در یک تعارض عامدانه و هدفدار با تخلص برگزیده لختی هشیاری هزینه نمایم و در واکنشی از جنس عقلانیت و خرد محوری ( در منافات و در تعارض آشکار با واکنش احساسی و اسپندگونه بر فراز آتش ) اعلام نظری ولو بی مخاطب نسبت به آنچه قرائت نمودم ثبت نمایم ؛ نگارش یک درج نظر کاملا ساده و صمیمانه و صرفا به جهت کشتن احساس بی تفاوتی در بیان عقیده که آفتی است بنیاد افکن و بلایی بنیان سوز ؛ اما نکته ی دیگر که مثل تمام درج نظرها نظر حقیر نیز میتواند در قالب نوشته هایی از جنس آنچه منشاء آن را بتوان بکارگیری هوش و حواس و یا عقلانیت و خرد با منشاء آگاهی و یا بر اساس پرورش داشته های فطری و یا پندار و باوری شکل گرفته باشد با منشاء نقش گرفته ی آموخته های کودکی و یا قومی و جغرافیایی و یا مذهبی و دینی و …. و یا اما شاید فراتر و از جنسی با منشاء مشاهدات خارج از عقلانیت و به طبع از عالمی دگر از این جهان و حتی شاید ادعایی گستاخانه تر از جنس یک کشف و شهود با منشاء ماوراء بشری (بسته به گنجایش اکتسابی در مبحث سیر و سلوک و ظرفیت پذیرش و میزان دریافت مباحث کشف و شهودی ) باشد و البته چه بسا نظریاتی بسار نازل و کم مایه و کم ارزش و از جنس توهم و موهومات با ریشه ی خرافی و یا با درجه ای تخفیف نظریاتی عاری از هر گونه پشتوانه با منشاء عقلانی و در تضاد با بهره گیری از از هرگونه منطق و استدلال و بدون اثر و رد پایی از هوش و حواس باشد که در نهایت مخاطب با استفاده از جمله ی ” یک مشت چرت و پرت ” ما را بدرقه کند ؛اما مرتضی دوست عزیز نخست عرض میکنم ترتیب و توالی و نظم در نوشته ی شما و همچنین پیوستگی کلامی و معنایی و تلاش و دقت نظر در جهت جلوگیری از گسستخی کلام و گم نشدن اصالت موضوع مورد بحث و در گام بعد منصفانه به قضاوت نشستن و غیر مغرضانه بودن گفتار شما توانسته موجبات پذیرش باور مخاطبی بی طرف را به این مهم فراهم آورد که گفته های شما از تفکرات و دانسته هایی با اصالت و ارزشی نشات گرفته و بر محور منطق و عقلانیت بیان گردیده و از نظر بنده نقد شما قایل تحسین میباشد ؛ اما از همه فراتر جناب مرتضی فهم درست و شایسته ی آنچه “خرد” نامیده شده که قریب به چهل سال مجاهدت بزرگ مردی به نام فردوسی در نگارش جاودانه اثری به نام شاهنامه ترویج شناخت و فهم بایسته و شایسته و اصیل همین واژه ی “خرد” در قالب داستانهایی عمدتا حماسی که بازنگری تاریخ ایران و نشان دادن جوهره ی واقعی اجداد مردمان ایران زمین مورد نظر آن حکیم فرزانه بوده بزرگترین آرمانی را که در سر می پرورانده همین فهم درست و صحیح “خرد” به عنوان شاه کلید نجات بشریت از ضلالت و گمراهی از ازل تا ابد بوده است ؛ اما طرح یک سوال ؟ همین خرد به تایید خود حکیم پردیسی تا جایی راهبر است و از جایی به بعد عاجز مستعصل میگردد ؟؟؟!!!!! اینجا این پرسش به ذهن خطور میکند چرا آن بزرگ مرد سی و اندی سال عمر گرانقدر را صرف آمیخته و عجین کردن ایرانی با اصالت ایرانی نمود و پایه و ارزش غرور و افتخار ایرانی بودن را را بر این فرا نهاد که نیاکان ایران زمین از نژاد و قومی خردمند و خردپیشه بوده اند و همین خردورزی موجبات پذیرش یکتاپرستی و قبول وحدانیت خالق و در سایه ی همین خردورزی اعتقاد و باورهایی چون نیک پنداری و نیک رفتاری و نیک گفتاری و اعتقاد به جزا و پاداش و یا فرهنگ شجاعت و شهامت و دلیری و حماسه آفرینی نیاکان ایرانی در گستراندن عدل و داد و جانگساری و از خود گذشتگی و دیگرخواهی در جان قوم ایرانی حلول نموده است حال آنکه خرد را خود حکیم در میانه ی راه ناتوان توصیف مینماید ؛ پس اگر چنین است بزرگ مرد خالق شاهنامه خود از کدام منشاء مدد گرفته و از آغاز خلقت و پیدایش زمین و روز و شب و خورشید صحبت به میان آورده است ؟؟؟ اگر ابزار دیگری نداشت چگونه از وجود بخشی و اسرار ابدیت و وجود مطلق حضرت حق و ازل و عدم و ابد که همگی با خرد بیگانه هستند صحبت به میان آورده ؟؟؟ مرتضی دوست من از طرح این سوال معماهایی از کشف و شهود فردوسی بزرگ به میان خواهد آمد که بزرگانی کتابش را قرآن عجم نامیده و او را نعوذبالله خدا ندانسته پیامبرش خوانده اند ؛ آیا بسیار سطح انگارانه نیست که فردوسی گرانقدر را از آن مرتبت والا آنچنان بی رحمانه به پایین آوریم که او را در تضاد با دین معرفی نماییم و باورمان را معطوف به این نماییم که آن حکیم بی بدیل و بی نظیر زمانی را از عمر گرانقدر خود به سرودن داستانی حماسی با ریشه ی تقابل دین و آزادگی نموده باشد؟؟ این همان بحثی است که در ابتدای عرایض ذکر نمودم که مدهوش را به هوش آورد تا زبانش را در بچرخاند و از آزادمردی چون فردوسی که چنین غیر منصفانه مظلوم واقع گردیده در مقام دفاع برآید البته نه در دفاع از ابرمردی چون حکیم پردیسی بل دفاع از آرمان آن فیلسوف و عارف و مجاهد و مظهر پاکی و پرهیزگاری چرا که شعر شاعر نشان از همه ی آنچه بوده دارد و نیازی به دفاع از آن توسط چون منی نباشد ؛ در پایان اگر مخاطب بحث غیر از خود حقیر شخص دیگری هم باشد مشتاقم در مورد فردوسی گرانمایه و سیر و سلوک ایشان و مراتبی از کشف و شهود ایشان را به بحث و نقد و بررسی بگذاریم چرا که قریب به ۱۵ سالی است حقیر عمر خود را صرف به موضوع مطروحه نموده و شاید و شاید لذتی نیز چشیده باشم ….

     
    • سلام مدهوش گرامی

      این مطلب شما را با تاخیر در ذیل همان پستی که گذاشته بودید(متن مصاحبه در باره سخنان اخیر رئیس قوه قضائیه) مشاهده کردم و مطلب کوتاهی بعنوان تشکر در پاسخ شما نوشتم ،مراجعه فرمایید.

      با احترام

       
  25. ذر شرق بسان رستم فرزند را بقتل مرسانند و در غرب بسان ادیپ شهریار فرزند پدر را. اگر جسم او را نه. اندیشه او را فتار هویت او را منش او را. از ان است که غرب پیشرفت می کند و ما در هزاره های قبلل بسر میبریم و در پی انیم که پدرامان در 3 هزار پیش چگونه می اندیشیدند. وانها در پی انکا در هزار سال دیگر چگونه باید اندیشید و هر روز چگونه اندشه خود را نو کند.

     
  26. – در داستان نوح آنجا که نوح از خدا میخواهد تا فرزندش را از این طوفان نجات دهد… خدا به نوح میگوید او از اهل تو نیست و عملش صالح نیست … و چنین مخواه …
    – حال باید به آقای دکتر خزعلی گفت که بیخیال پدر که او از سنخ تو نیست و او عملش صالح نیست…
    – مگر میشود اینهمه کژی دید و زبان به تایید فروبست؟

     
  27. جان برکفان ولایت ولی امر مسلمانان جهان باید خود را برای جنگ با رهبر داعش ، خلیفه مسلمانان جهان آماده کنند . امروز باید ثابت کنند که ، اهل کوفه نیستند تا علی تنها بماند ، والا شعارهایی که تاکنون داده اند یعنی کشک .

     
  28. عباس انعامی

    اقایان خانمها دوستان عزیزان .درپی مشاهده وخواندن نظرات مختلف درباب علم ودین.هیچ گونه سنخیت وهمراهی درطول تاریخ بین این دو دیده نشده.که حتی نقیض وضدهم بودنشان ثابت شده.دین ازمقوله وامور شخصی وماورایی ست.وهروقت انرا درشئون مختلف جوامع بسط دادندنتایج وحشتناکی بدست امد.حتی نیت افرادمذهبی شایددر بهروزی جامعه ونیل انسانها به سوی تکامل به زعم ادیان بوده.اما درعمل چیزدیگری ازاب درامد.دقت کنیدکه مادربین افرادوعالمان دینی مقوله ای بنام علم سراغ نداریم وعلم اینها ازسنخ همان اطلاعات مذهبی وتفسیروتاویل متون دینی بوده است.تنهامیتوان بین علوم اجتماعی ودین وجه تشابهاتی پیداکردکه انهم برپایه تجارب زندگی بشربوده که پی برده دروغ برخلاف اصول انسانی ست.ربا همچنین وسایر رفتارها وکردارها که ربطی به متون دینی خاصی هم نداره.همان دروغ گفتن قبل ازاسلام ومسیح امری مذموم بوده واینگونه نبودکه اسلام یا دین خاصی انرا ابداع کرده باشد.وان چیزی هم که گره ازمشکل بشریت راباز کرده علم بوده که اغلب بامخالفت علمای دین همراه بوده چون منافع انان را به خطرانداخته.کشف واکسن وگسترش علوم پزشکی بساط جادوجنبل ودعانویسی را محدودکردوازانجایی که منافع علمای دین که مدعی بودند وهستندافرادسرشناس دینی میتوانند شفادهندویا مناسک خاص دینی میتواندمشکل راحل کند(ودراغلب مواردکه این امر رخ نمی دادمیگفتندخداوندصلاح ندانست)واین قبیل امورنشان میدهدبرای ورود به وادی ایمان وعقیده بایست عقل ومنطق وعلم راکنارگذاشت.باکدام منطق وعلمی میتوان ثابت کردپیامبربه معراج رفت؟این امورمسائل اعتقادی هستندواشکالی هم ندارد کسانی بدانها باورداشته باشدیانه.بلکه نبایست اموردینی ومذهبی را درجامعه ملاک قرارداده وافرادرا خودی وغیرخودی خطاب کرد.وهزاران مسایل ازاین قبیل.پس افرادی همچون مصلح ودیگرعزیزان بیهوده برهمسانی وعلمی بودن متون دینی اصرارنورزندکه ادعایی پوچ و واهی ست.واگرغیرازاین است بفرماییدتاببینیم این پیوندکجاها وکی بوده است.

     
  29. آقای نوری زاد یک تاریخ را اعلام کنیم که کسانی که میخواهند بیایند عیادت در آن تاریخ همه با هم بیایند بیمارستان، عیادت آقای خزعلی.

     
  30. جناب دکتر خزعلی، خدواند به شما زندگی با عزت دهد. و سپاس از آقای نوری زاد که محبتشان هویداست.
    سایه هر دوی شما مستدام باد.

     
  31. افشاگری درباره محمدصالح مفتاح : مدیر سایت های حکومتی

    http://nafas1388.blogspot.com/2014/06/blog-post_5.html

     
  32. اللهم فک کل اسیر
    بیاییم با زبان روزه دعا کنیم که خدایا کل اسیران دربندی را که جرمی جز حق خواهی نداشته اند و مظلومانه در بند هستند زمینه ازادی اتها را فراهم بفرما امین

     
  33. ورژن تازه روحانیون واعظ

    سال‌ها طول کشید تا روحانیون حاکم بر کشور متوجه شدند که خیلی وقت است پامنبری‌هایشان را از دست داده‌اند و اکنون بیشتر کسانی پای وعظ‌شان می‌نشینند که نان‌شان وابسته به آنان است. اگرچه هنوز هم خیلی از آن ها نمی‌خواهند بپذیرند که امروز جوانان پای منبر ماهواره می‌نشینند نه پای منبر فلان ثقه‌الاسلام، حجت‌الاسلام یا آیت‌الله.

    با این حال در سال‌های اخیر موجی در بین روحانیون جوان‌تر ایجاد شده که می‌خواهند خودشان را «به‌روز» و مناسب فکر جوانان امروز نشان دهند. آن‌ها می‌کوشند همان حرف‌های نخ‌نما شده فقه و توضیح‌المسایل را با رنگ و لعابی جدیدتر به خورد جوانان بدهند و امیدوارند که نسخه جیدیشان نوشداروی پس از مرگ سهراب نباشد و جوان‌ترها همچون قبل دل در گروی آنان بگذارند.

    این روحانیون ارجمند همچون اسلاف خود، دست گذاشته‌اند روی مسایل جنسی؛ چون تصور می‌کنند زندگی جواانانی که پای منبر آن‌ها نمی‌نشینند فقط و فقط سکس است و آنان رسالت خود می‌دانند که به این جوانان حقنه کنند که اتفاقا دین مبین اسلام هوای شما را دارد و تا دل‌تان بخواهد احادیثی وجود دارد که می‌تواند به شما مجوز تنها دغدغه‌تان یعنی سکس را بدهد، پس به آغوش اسلام که نه، به آغوش روحانیت بازگردید!

    این روحانیون که نسخه ارتقا یافته قرائتی هستند سعی می‌کنند از کلمات امروزی استفاده کنند و چیزی بگویند که قند را در دل جوانان مذکر آب کند. مثلا حجت‌الاسلام حسن دهنوی در منبری در مشهد به نقل از پیامبر اسلام می‌گوید: اگر مرد ابراز نیاز کرد حتی روی شتر، زن باید به او جواب بدهد. و بعد می‌گوید خب بله الان شتر توی خیابان‌های مشهد راه نمی‌رود، توی زانتیا، ماکسیما، پراید!

    https://www.youtube.com/watch?v=gtkqrXif8xY

    یعنی به گفته آقای دهنوی هر مرد مسلمان هر لحظه که خواست می‌تواند در ماشینش با زنش سکس کند. او در ویدیوی دیگری با اشاه به اینکه دست و بالش برای توضیح بیشتر بسته است به نقل از روایتی می‌گوید مردی که به زنش نزدیک می‌شود برای رفع غرایزش، مثل مجاهد در راه خداست که در میدان نبرد دارد می‌جنگد:

    https://www.youtube.com/watch?v=lZaD2lztu78

    یکی دیگر از روحانیون مطرح در تلویزیون که حالا رئیس سازمان فرهنگی شهرداری تهران شده، شهاب مرادی است. او که به خاطر بیان مناسبش مدتی پای ثابت برنامه‌های تلویزیونی بود در برنامه «پایش» و در پاسخ به سوال بیننده‌ای که درباره ازدواج پرسیده بود به ما گفته بودند شما ازدواج کنید خدا خودش می‌رساند، ما شروع کردیم اما نرسیده، می‌گوید باید انفاق کنید:

    https://www.youtube.com/watch?v=UEcXJxBvJFA

    و توصیه حجت‌الاسلام اکرمی، نماینده سمنان در مجلس برای ترک سیگار! نسخه او در نهایت منجر به آن می‌شود که زن «قشنگ» از درجه‌دار سیگاری که به توصیه حاج آقا گوش کرده، پذیرایی کند «عین شب زفاف»:

    https://www.youtube.com/watch?v=6TQUvsK2Gko

    نسخه جدید روحانیون واعظ هنوز مثل روحانیون قدیم تنها مشکل مردم را در سکس می‌بینند و تازه در سکس نیز هیچ سهمی برای امیال زنان قائل نیستند. این تلقی آن‌ها از علت دوری جوانان از روحانیون و پاسخی چنین نشان می‌دهد که آن‌ها درک درستی از جامعه ندارند؛ وگرنه آن‌چه را که آن‌ها از آن سخن می‌گویند به صورت شکیل‌تر می‌توان در رسائل مراجع تقلید یافت. ورژن جدید واعظان روحانی کاری از پیش نمی‌برند جز آن‌که اسباب خنده و تفریح کاربران اجتماعی را با سخنان گهربارشان فراهم کنند.

     
  34. هر وقت توفیق آن را پیدا میکنیم که برای مراسم ترحیمی به مساجدی میروم ، اکثرا” روحانیون جوانی را می بینیم که در منابر وعظ و خطابه به مردم دارند .این روحانیون مواجهه با مردم ، آیه ای از قرآن کریم و حدیثی از امام معصوم و از بزرگانی دین می آورند که دنیا بد است و بیشتر آخرت را دنبالش باشید . اما این روحانیون جوان نمی توانند و یا نمی دانند که باید بیشتر هم لباسی های خود و هم “صنفی ” های خود را در موضوع ” دنیا و آخرت ” موعظه کنند . مثلا” بروند و ” آفت الله ” محمد یزدی و ” آفت الله ” مصباح یزدی و ” آفت الله ” جنتی و ” آفت الله ” سعیدی و ” آفت الله ” علم و الهدی و ” آفت الله ” احمد خاتمی را به وعظی برسانند که کمی به دنیا و آخرت حقیقی برسند .

     
  35. مردم را فریب ندهید

    داعش “گروهک” نیست

    اومانیته- ترجمه الف آذرفریتاش

    روزنامه اومانیته، ناشر دیدگاه های حزب کمونیست فرانسه، با “رابرت بائر” مسئول سابق سازمان سیا در منطقه شرق میانه و متخصص روابط بین المللی و سیاست خارجی ایالات متحده امریکا درباره رویدادهای جاری در عراق مصاحبه کرده است. ترجمه این مصاحبه را می خوانید اما پیش از خواندن این مصاحبه شاید تاکید بر نکات زیر ضرورت داشته باشد:

    واقع بینی توام با تسلط مصاحبه شونده به اوضاع عراق را مقایسه کنید با اوهام پروری بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی. همین اوهام پروری و رهنمود سازی برای دولت نوری المالکی برای مسلط ساختن دولت شیعه بر عراق در شکل گیری فاجعه کنونی نقش داشت. همچنان که توصیه به سرکوب تظاهرات آرام مردم در شهر حمص سوریه به بشار اسد که فاجعه سوریه را شکل بخشید و با برجای ماندن بزرگترین ویرانی ها وتلفات، بزرگترین خدمت به اسرائیل شد. در همین مصاحبه، رابرت بائر بر خلاف ارزیابی های ارزان و تبلیغاتی جمهوری اسلامی که داعش را “گروهک تروریستی” می نامد، او اشاره به وسعت پایگاه داعش در میان سنی های عراق و پشتوانه مالی آن در منطقه می کند. تضاد و رقابت میان جمهوریخواهان و دمکرات های امریکا نیز با دقت دراین مصاحبه مطرح می شود. بویژه تمایل جمهوریخواهان به گسترش جنگ در عراق و منطقه با رویکرد شیعه و سنی برای بازگشت به کاخ سفید. حیرت آور نیست که جناح راست شکست خورده در انتخابات 92 ایران نیز درست همین اندیشه و تمایل را با امید بازگشت به کاخ ریاست جمهوری در سر دارد؟

    گاه از دهان کسانی که آنها را در برابر خود می یابیم و نه در کنار خویش، واقعیاتی بیرون می آید که از دلسوزی ها و سینه به تنور چسباندن دوستان وهمراهانی که در کنار رهبران و کاربدستان هستند به مراتب ارزشمند تر است. از جمله واقعیاتی که از دهان رابرت بائر رئیس سازمان اطلاعات مرکزی امریکا “سیا” در خاورمیانه بیرون آمده است. ترجمه این مصاحبه را با دقت بخوانید:
    س: داعش را چگونه می توان توضیح داد؟

    رابرت بائر: قبل از هر چیز باید درک دقیقی از نسل کنونی عراق و اهل سنت عراق داشت و این مسئله را مورد بررسی قرار داد. با دقت در این مورد که سنی های قدیمی و اهل سنت از حزب بعث و رهبران قبایل از زمانی که دولت شیعه قدرت را در عراق بدست گرفت هیچ امتیازی بدست نیاوردند و سهمی در قدرت نداشتند. بنابراین رهبران جوان قبایل به حمایت و پشتیبانی داعش برخاستند. این یک نوع آوانگارد سنی وحشتناک را بوجود آورده است. قیامی که در استان انبار و موصل آغاز شد بطور گسترده ای توسط مردم سنی منطقه حمایت شد. نباید فراموش کرد که سنی ها کاملا در اثر جنگ عراق و حملات ایالات متحده در سال 2003 همه چیز خود را از دست دادند از جمله انحلال ارتش در عراق. آنها اکنون به شکلی دست به اقدامات تلافی جویانه زده اند.

    س: داعش جز حمایت های محلی آیا ازحمایت نیروهای خارجی به عنوان مثال عربستان سعودی و ترکیه برخوردار است؟

    رابرت بائر: آنچه مسلم است، اینست که اهداء کنندگان کمک های خصوصی در عربستان سعودی برای داعش پول ارسال می کنند. اما اکنون برای اثبات اینکه شاهزاده بندر “بندر بن سلطان بن عبد العزیز آل سعودی” از اعضای خانواده سلطنتی و یا سایر اعضای خانواده سلطنتی به آنها کمک میکنند یا نه موضوع دیگری است. ترکیه به نوبه خود به داعش برای نفوذ در سوریه کمک کرد ولی نمیدانم که آنها اکنون از این فراتر رفته اند و یانه .

    سئوال: چگونه یک گروه شبه نظامی میتواند شهر 2 میلیون جمعیتی موصل را تصرف کند ؟

    رابرت بائر: تا کنون هیچ کس قادر به کنترل واقعی موصل نبوده است. حتی زمانی که من در سالهای 1990 در دوره صدام حسین در عراق بودم، حتی صدام حسین هم تقریبا هیچ کنترلی بر این شهر نداشت. مراکز استراتژیک شهر موصل می تواند با نیروهای نظامی به سادگی از خود دفاع کند. موصل همواره یک شهر سرکش بوده است. بعلاوه ارتش کنونی عراق تنها بر روی کاغذ وجود دارد. میلیارد ها دلار ظاهرا برای آموزش ارتش سرمایه گذاری شد ولی این دلارها برای هزینه های دیگری به مصرف رسید. سنی ها فقط در انتظار زمان و شرایط مناسب و اشتباهات دولت بودند که عملیات تهاجمی خود را آغاز کنند. در نهایت با خروج نیروهای نظامی امریکا از عراق در سال 2011 این شرایط فراهم شد. من واقعا معتقدم که اوضاع عراق را فقط نباید بعنوان یک مشکل ساده تروریستی در نظر گرفت. این یک شورش اهل سنت است .

    سئوال: برخی از جناح های جمهوری خواهان، اوباما را متهم می کنند که مسئول این شکست مفتضحانه در عراق است.

    رابرت بائر: این اتهامات خیلی احمقانه است. این انتقادات از سوی نئومحافظه کاران مطرح می شود. همان اشخاصی که در حال حاضر در تلویزیون های امریکا به ما میگویند باید به عراق بازگشت. در واقع چالش از زمانی رخ داد که نئومحافظه کاران تصمیم به انحلال ارتش عراق در مارس سال 2003 گرفتند. ارتشی که یک نقش انسجام دهنده در مجموع نیروهای سیاسی عراق را بر عهده داشت. تخریب ارتش به معنی دگرگونی ساختار نظامی ــ دولتی و آغاز آشوبها، هرج ومرج و در نتیجه جنگ داخلی بود. بخشی از سیاستمداران نیز از اوباما انتقاد میکنند که چون اوباما درجنگ سوریه دخالت نکرد شورش و انفجار و جنگ به عراق کشیده شد. اما آیا در آغاز جنگ در سوریه ایالات متحده قادر به شناسائی گروه های سیاسی- مذهبی مخالف دولت سوریه که همه مدعی بودند “میانه رو “هستند را داشت؟

    ارتش آزادی بخش هرگز واقعا وجود نداشت و غیر ممکن بود پیش بینی کرد که سلاح های ارسال شده توسط ایالات متحده به دست چه کسانی می افتد. در واقع ریشه مشکلات به سالهای 2003 باز می گردد. هنگامی که ایالات متحده دکترین “تغیر رژیم” را با توسل به زور در شرق مدیترانه به تصویب رساند. این دکترین مشوق جنگ داخلی و فرقه ای شد.

    س: مخالفان سوریه همچنان ادعا میکنند که گروه داعش به نحوی یکی از ساخته های رژیم سوریه است؟

    رابرت بائر: این واقعا یک توهم کودکانه است. این گروه با قران و الهیات هدایت می شود و فقط یک گروه متعصب واقعی است .

    س: به نظر شما نئومحافظه کاران امریکا از تقسیم جغرافیائی عراق خشنود هستند؟ قبل از هر چیز واضح است که هدف آنها این است؟

    رابرت بائر: فکر نمیکنم آنها از رویدادهای کنونی عراق ناراضی باشند، چون به آنها اجازه می دهد شکست “سیاسی” خود را پنهان کنند و وانمود کنند که تا قبل از خروج نیروهای نظامی ایالات متحده در عراق همه چیز خوب و عادی بود. به وضوح روشن است که این موضوع در رابطه با انتخابات امریکا است. تقسیم جناح های سیاسی و تضاد در گروهها، بویژه در مورد مسائل شرق مدیترانه بسیار وحشتناک و نگران کننده است .

    س: میتوان تصور کرد که ایالت متحده امریکا و ایران در مورد رویدادهای عراق باهم همکاری کنند ؟

    رابرت بائر: اگر جنگ داخلی در عراق به بغداد برسد و ایرانیان نیروهای نظامی خود را برای پشتیبانی به بغداد اعزام کنند، لزوما به شکلی همکاری دو کشور ضروری است. اما این وضعیت ممکن است از کنترل خارج شود. به عنوان مثال تصور کنید که یکی از زیارتگاههای شیعیان توسط داعش نابود شود و اقدامات تلافی جویانه در حد کشتار در اردوگاههای سنی ها از طرف نیروهای شیعه آغاز شود. در این صورت تمام منطقه به آتش و خون و نابودی کشیده می شود .این امر می تواند به فرو پاشی نهائی آنچه از امپراطوری عتمانی باقی مانده بینجامد که البته چهره خوشایندی نخواهد بود .

     
  36. سلام – آقای نوری زاد ، چرا آیت الله خزعلی پدر آقای مهدی خزعلی چرا به ملاقات فرزند خود نمی رود ؟ چرا این فاصله در مبانی فکری پدر و پسر ایجاد شده است ؟ بگذارید بگویم که من هم جمع خانواده خود نیز چنین حکایتی دارم : 1__ والدین من مانند آیت الله خزعلی به نماز جمعه میروند و در آنجا پیش از خطبه از مصباح یزیدی ” مطهری زمان ” می شنوند که اصلاح طلبان ” چمدان دلار ” از بیگانگان دریافت میکنند و آیت الله خزعلی و والدین و دیگر نماز گذاران تکبیر هم میگویند( هرچند والدین من و آیت الله خزعلی دیگر قدرت دست بالا کردن برای تکبیر را هم ندارند ) و بعد از جنتی ” امام جمعه” که شرط اول آن در نماز جمعه ایستادن ” تقوا ” می باشد ، می شنوند که کروبی و اصلاح طلبان ” میلیون ها دلار ” از آمریکا گرفته اند و باز هم همان جماعت ” فرتوت ” تکبیر سر میدهند و تأیید سخنان کذب دیگر این جماعت کذابان . خلاصه بگویم که آیت الله و تقریبا” دیگر متدینین نسل سالهای قبل ، همه حرفهای جنتی و امثالهم را سخن ” پیامبر ” میدانند و روزنامه ” کیهان ” را نعوذبالله قرآن ( آیت الله خزعلی خودش میگوید که فقط کیهان میخواند و مهدی به ایشان توصیه غیر آمرانه میکند که فقط این کیهان را نخوان و بقیه را هم مطالعه کن ) و تبلیغات رادیو و تلویزیون را هم عین ” منبر پیامبر ” میدانند و در یاوه گویی و دروغ پردازی اینان هیچگونه شک و شبهه ای ندارند ( به ما نسل میانی هم دائم توصیه میکنند که فقط به سخنان اینان توجه کنیم ) و از خانه فکری و رویایی خود هم هیچ بیرون نمی آیند .2_ مهدی خزعلی و من و شما که نسل بعدی هستیم و می خواهیم همه چیز را با قرآن و نهج البلاغه و عقل بسنجیم، اما نمی توانیم مثل والدین باشیم و خیلی راحت از دروغ های اینان را که برای قدرتی در تاج و تخت می خواهند ، بپذیریم و بلافاصله تکبیر بگوییم ( مثلا” دروغ پردازی و مبالغه و چاپلوسی امام جمعه قم سعیدی را و اینکه جناب خامنه ای آنقدر آسمانی هستند که هنگام ولادت در میان پای مادر خود ” یا علی ” گفته اند ).3 __ اما حکام بر تخت و سریر نشسته ما ، بر اساس دروغ و کلک و توجیهات ” بند تنبانی ” که مدام در جامعه رواج داده اند ، از افکار نسل بعدی ما ، متأسفانه بی خبرند و خودشان را بدجوری به جهالت و ندانستن میزنند و دائم دنبال ” اضافه نسلی ” هم می باشند و فارغ از این شعور هستند که این نسل جوان افکار من و شما و آقا مهدی خزعلی را هم که قبول ندارند بماند و تف و نفرین هم بر آن نسل فرتوت و خشک مغز و منجمد شده و هم بر صورت حکام دغل باز می اندازند . من شخصا” نتیجه این نافرمانی و انشقاق در ” سه نسل ” را که در تاریخ 1400 ساله سابقه نداشته ، بر مسند نشستن روحانیون و حکومت نادانان بر جامعه و آزاد اندیشان میدانم .

     
  37. آیت الله خامنه‌ای: ما تا کنون با موسوی و کروبی ملاطفت کرده‌ایم
    یک شنبه 1 رمضان 1435هـ – 29 ژوئن 2014م

    دبی، العربیه.نت فارسی

    علی مطهری نماینده اصولگرای مجلس شورای اسلامی از دیدار خود به همراه جمعی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی با آیت الله علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی خبر داده که در آن درباره مساله حبس خانگی میرحسین موسوی و مهدی کروبی، دو نامزد معترض به نتایج انتخابات سال ۲۰۰۹ ایران سوال پرسیده است.

    علی مطهری در این باره به سایت خبر آنلاین گفته است: «سه هفته پیش از طرف فراکسیون شاهد مجلس یعنی فراکسیونی که شامل نمایندگان فرزند شهید می‌شود اعلام شد که وقت ملاقاتی با رهبر انقلاب گرفته شده، من هم همراه فراکسیون رفتم. در آنجا چند گروه دیگر هم حضور داشتند، ‌مثل سازندگان فیلم شیار ۱۴۳ و برگزارکنندگان کنگره شهدای بازار و دست اندرکاران فناوری سلولهای بنیادین. چند نفر صحبت کردند و مقام رهبری در ارتباط با صحبت آنها مطالبی گفتند.»

    او افزود: «من هم درخواست وقت کردم و دو مطلب را گفتم، یک مطلب فرهنگی و دیگر درباره مسئله حصر خانگی. گفتم از نظر من و بسیاری از افراد، ادامه حصر خانگی آقایان موسوی و کروبی به نفع کشور و انقلاب نیست و ضرورتی ندارد. اگر یکی از این دو در این حال از دنیا برود، مسئله به صورت یک غده چرکین برای جمهوری اسلامی باقی می‌ماند. از جناب عالی درخواست می‌کنم که به قوه قضائیه دستور بدهید که این موضوع را تمام کنند. اگر لازم است محاکمه شوند، ‌همراه سایر اطراف ماجرا محاکمه شوند و به قضیه خاتمه داده شود.»

    مطهری افزود که آیت الله خامنه‌ای در این باره گفت:«من قبلا درباره بصیرت صحبت کرده‌ام و این که نباید راه شهدا و راه انقلاب را گم کنیم. جرم اینها بزرگ است و اگر امام بودند شدیدتر برخورد می‌کردند. اگر اینها محاکمه شوند حکمشان خیلی سنگین خواهد بود و قطعا شما راضی نخواهید بود. ما اکنون به اینها ملاطفت کرده‌ایم.»

    اکنون بیش از سه سال از حبس خانگی میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد همسر میرحسین موسوی می‌گذرد.

     
  38. تفاوت صیقه با فاحشه گری در چیست ایا کسی میداند. امروز کسی از قم امده بود می گفت طاقت ماندن در این شهر را ندارد. شهر در فساد غرق. است. هر کس یک ایپد در دست دارد و از سایت های دوست یابی بدنبال صیغه کردن و یا شدن است. مجالس عیش و عشرت از لاس وگاس بیشتر است. انواع مشروبات الکلی در دسترس و مواد مخدر خانمان سوز مثل نقل نبات در دسترس میباشد. صیغه های نیم ساعته رایج است. زن های شوهر دار به خود فروشی مشغولند. برای پول . البته او لاس و گاس را نمیشناخت و نمیدانست که در همه نقاط امریکا فاحشه گری زندان دارد. ایرانیان هر گز صیغه را نپزیرفتند. و قبل از انقلاب بسیار مذموم بوده است. ولی الان روحانیون پایین دست دلالی این کار را میکنند. و بالا دست ها مهر تایید بر ان میزنند.ننگ و نفرت بر شما.

     
  39. پسر کو ندارد نشان از پدر!زنده باد جناب خزعلی امیدوارم که نه تنها شما از این مهلکه بدر ایید بلکه ایرانیان از این پیچ تاریخی بگذرند و کسی مجبور به چنین اقدامی ناخاسته نگردد.درو بر شما باد جناب نوریزاد برای خبر رسانی و بر جناب خزعلی انسانهای شرافتمند!

     
  40. اره عاطفه انسانی دروغ نیست ولی پدر دکتر خزعلی و……….. از ان بی بهره اند.

     
    • در اوائل انقلاب نيز مادرانى بودند كه توسط علما به لو دادن فرزندان خود تشويق مى شدند و تحت تأثير فرهنگ اسلامى خانواده ها، بسيارى از مادران اين كار را كردند. بعد هم از ملاقات فرزندان خود در زندان پرهيز مى كردند، آنها را منافق مى ناميدند و از اعدام آنان نيز ابراز رضايت مى كردند.
      حالا بايد ديد پس از گذشت سالها، اين مادران بخت برگشته كه مهر و غريزهء مادرى را در پاى آن ايدئولوژى ويرانگر قربانى كردند، و به سهم خود در مستحكم كردن آنچه امروز مى بينيم، مؤثر بودند، چگونه در بارهء خود، نظام و حاكمان امروز جامعه و آن قربانيان قضاوت مى كنند و چگونه روان زخم خورده خود را تسكين مى بخشند.
      البته آن مادران، فرزندان خود را براى پاداش اخروى فروختند و اكنون برخى از همان علما، مزاياى كلان دنيوى را به فرزند خود ترجيح مى دهند.

       
  41. درود به محمد نوری زاد عزیز
    دعا میکنم به خدایی که صدایش در نمی اید و ظلم را میبیند و سکوت میکند خدا کند خوب شود و به اغوش ما و خانواده اش برگرد
    مجلس ایران به جای اینکه در مورد ظلم صحبت کنند در مورد الت مردم صحبت میکنند که چی اقایان مجلسی بچه بیاوریم که در این اجتماع دزد به دنیا بیاید و به ان تجاوز کنند و شما دست بزنید و خوشحالی کنید حتما اقایان مجلسی شندید یک ناظم به 7 دانش اموز تجاوز کرد و شما سکوت کردید و هیچ چیز نگفته اید و همچنان از الت بالا میروید این شنیدید نروید ناظم را بکشد هنر کشتن نیست هنر شنیدن صدای همان ناظم است فردا حتما به اندازه الت را هم گیر میدهن نه به مقدار دزدی که در این جامعه فاسد که مجلس فاسد به وجود اورده است

     
  42. سلام و احترامات
    از خبر ناگوار زندانی گشثن مکرر آن بزرگوار متأثر گردیدم. امیدوارم ایشان و همه عزیزان در بند واقف باشند که نیاز مردم به این بزرگمردان بسیار فراوان میباشد و آرزومندم به خود آسیبی وارد ننماایند و این دوران سخت را با استقامت و سلامتی سپری سازند. پیروز باشید.

     
  43. واقعا چه چيزى باعث مى شود كه پدر آقاى خزعلى نسبت به فرزند دلبند خود اين همه سنگدل و بى عاطفه شود ؟ آن چيز كه پدر را نسبت به فرزند اين همه بيرحم مى كند ،بيرحمى به ساير همنوعان را تا چه حد مى تواند شدت بخشد ؟ آن چيز هرچه هست از همين فرهنگ موروث ما برآمده است ؟ريشه اش را بايد كند .

     
  44. ريشه ها ١٢٩( قسمت ١٢٨ ذيل پست قبلى )
    دنباله تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٢٩-مرگ انديشى كيخسرو
    ايرج سومين و كهترين پسر فريدون است .سلم و تور دو پسر ديگر فريدون اند ..سلم چاره گر ( حيله گر ) است ، تور جسور است و ايرج هشيار و دلاور و آرام .بنا به اين خلقيات فريدون چين و تركستان را به تور مى دهد و روم را به سلم و ايران را به ايرج . اين خطاى تراژيك فريدون است كه نيمى از جهان را به دو بدانديش و بد دين ( بد وجدان ) مى دهد .سلم و تور وقتى پايه هاى قدرتشان را ميخكوب مى كنند ،از فرط آزمندى و زياده خواهى و حسد ، حيله و جسارت خود را روى هم مى ريزند تا در نامه اى فريدون را قانع كنند كه بايد سر ايرج را براى آنها بفرستد و حكومت ايران را هم به آنها بدهد .فريدون آنها را تهى شده از خرد و انبار كشته با ديو مى خواند .
    به تخت خرد بر نشست آزتان
    چرا شد چنين ديو انبازتان
    فريدون سپس رو به ايرج مى گويد :
    تو گر پيش شمشير مهر آورى
    سرت گردد آشفته از داورى
    اكنون پاسخ شاه درويش مسلك ايران را بشنويد :
    چنين داد پاسخ كه اى شهريار
    نگه كن بدين گردش روزگار
    كه چون باد بر ما همى بگذرد
    خردمند مرم چرا غم خورد
    به آغاز گنج است و فرجام رنج
    پس از رنج رفتن ز جاى سپنج
    چو بستر ز خاك است و بالين ز خشت
    درختى چرا بايد امروز كشت
    كه هرچند چرخ از برش بگذرد
    تنش خون خورد بار كين آورد
    در اين جهان گذران مرگ انجام چرا بايد درختى كاشت كه ثمرش كينه است .
    بدو گفت شاه اى خردمند پور
    برادر همى رزم جويد تو سور ؟
    سياست عرفانيزه در تاريخ ايران به ويژه از زمان صفويان براى ما نا آشنا نيست .از آن بيش با اين روحيه درويش مسلكى در روان جمعى ايرانى بيش تر آشنايي داريم .اما اين ايرج به راستى روحى مسيحايي و مانوى دارد .گوشش هم بدهكار پند پدر نيست .مى ماند اين پرسش كه تو با اين روح لطيف و وارسته چرا مسؤليت يك كشور را بر عهده گرفته اى ؟
    من ايران نخواهم نه خاور نه چين
    نه شاهى نه گسترده روى زمين
    بزرگى كه فرجام او تيرگى است
    بر آن مهترى بر ببايد گريست
    سپهر بلند ار كشد زين تو
    سرانجام خشت است بالين تو
    مرا تخت ايران اگر بود زير
    كنون گشتم از تاج و از تخت سير
    سپردم شما را كلاه و نگين
    بدين روى با من مداريد كين
    جز از كهترى نيست آيين من
    مباد آز و گردن كشى دين من
    بسنده كنم زين جهان گوشه اى
    به كوشش فراز آورم توشه اى
    جهان خواستى ،يافتى خون مريز
    مكن با جهان دار يزدان سنيز
    ماننده اين سخنان را مى توان از همان عارفانى شنيد كه قبلا تذكره هايي ازآنها را نقل كرديم و همه آنها به زمان فردوسى و پيش از فردوسى تعلق داشتند ،اما سيدرتاى هندى و ابراهيم ادهم و سن فرانسيس قدرت را وانهادند و سپس عارف شدند .فردوسى آيا دارد پاسخ به آن پرسش دردمندانه مى دهد :
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ايدون به ما خوار بگذاشتند
    ايرج در عمل چون شاه سلطان حسين تسليم متجاوزان مى شود و سرش را بر باد مى دهد .
    سياوش نيز در برابر افراسياب جسور و گرسيوز حيله گر به زبان عارفان سخن مى گويد :
    مرا زندگانى سر آيد همى
    غم و درد و انده در آيد همى
    چنين است رسم سپهر بلند
    گهى شاد دارد گهى مستمند
    با خوب است كه باد بى نيازى خداوند را نمى بيند و از بيداد چرخ شكوه مى كند .و چون به تنكخ مى آيد چون اشخاص ناتوان دل به وفرين و خوش مى كند
    سياوش بناليد با كردگار
    كه اًى برتر از گردش روزگار
    يكى شاخ پيدا كن از تخم من
    چو خورشيد تابنده بر انجمن
    كه خواهد از اين دشمنان كين من
    كند تازه در كشور آيين من
    دين و آيين در شاهنامه به معناى راه و روش نيز به كار مى رود گرچه معناى اصلى آن وجدان است .اين شاخه درخشنده همان كيخسرو است .آيين سياوش بايد همان تبديل جهان به شهرى چون بهشت باشد اما كيخسرو فقط آگاهى نيست .وجدان و اخلاق كردارى نيز هست .او هم از كشتار بيزار است اما مى گويد :بكشتم من آن را كه بايست كشت .پس از پرهزينه ترين جنگ هاى شاهنامه كيخسرو گيتى را از بيم و بدانديشى و غم آزاد مى كند . ليكن اگر همه بيم ها نيز از جهان انسانى بروند ،يك بيم همچنان باقى مى ماند : بيم مرگ .آيا كيخسرو از مرگ بيم دارد ؟

     
    • با پوزش يك جمله را اصلاح مى كنم :
      باز خوب است كه باد بى نيازى خداوند را نمى بيند و ……..چون به تنگ مى آيد ،چون اشخاص ناتوان دل به نفرين خوش مى كند

       
  45. من نمیدونم اگر بلایی‌ سر آقای خزعلی در زندان و یا در طول اعتصاب غذا آمد و یا همین اتفاق برای آقای نوریزاد مثلا در یک حادثه ساختگی رخ داد آن دسته از مردم که از روی نه آگاهی‌ این عزیزان را وابسته به سیستم می‌دانند و افکار توهم زده خویش را به دیگران انتقال میدهند واقعا چه جوابی‌ خواهند داشت آیا از فردای درگذشت این عزیزان میتوانند چهره خود را در آئینه نگاه کنند ؟

    پس تا دیر نشده بیاییم و این افکار مسموم و مریض را که آقای نوریزاد مهره رژیم است و اگر نه تا حالا کشته بودند و یا داستان آب ماهیچه که از روز اعتصاب غذا آقای خزعلی گران شده را از ذهن خود دور ریخته به جای آن پشتیبان این عزیزان باشیم.

     
  46. “شجاعت خطاب به دکتر خزعلی:کاش من هم مثل تو بودم.”

    بمان دکترِ عزیز؛ بمان که انسانیت، سخت به وجودت محتاج است.

     
  47. در جمهوری اسلامی ما دو گروه داریم که هر دو سکته کرده اند. یکی از خوشی یکی از ناخوشی. اوّلی با همه ترفندها و همکاری دوستان سعی می کنه به ملاقلات خدا نره. دوّمی تو آرزوی رفتن پیش خدا لحظه شماری می کنه. اوّلی اگر حالش خوب بشه شروع می کنه به اعدام کردن. دوّمی اگه خوب بشه که انشالله هم میشه شروع می کنه مردم رو از اعدام نجات دادن. اولی آیت الله است و دوّمی دکتر.اوّلی “کنی” است و دّومی “خیبری”. اوّلی مهدوی است و دوّمی خزعلی.

     
    • اگر فخر اينان به جاى مهدى و خيبر، ايران، و تبعيت آنان به جاى اسلام، از خرد بود، شاهد چنين صحنه هايى نبوديم و ايرانيان سالها بود كه زندگى اى انسانى، در خور و شايسته داشتند.

       
  48. آقا مرتضی عزیز..ممنون..بسیار زیبا مطرح گردید.

     
  49. درود به آقای محمد(کاوه)نوری زاد
    و به همکاران با وفا و استوارتان

    ایرانیان ضرب المثل های پر محتوا ، پر معنی و جالبی دارند مثال: کس نخارد پشت من ..جز ناخن انگشت من.

    دعا ، ثنا ،انشاالله ،الحمدالله و دست ها را بطرف آسمان بلند گردن ، گوسفند گشی، نذر و نیاز، انداختن سفره های مختلف غذائی برای ائمه اطهار ووو… فقط انحراف از علت و معلول است و ارضای شخصی و اوهامات و آب به آسیاب
    آخوند های دروغگو ،فاسد وجنایتکار ریختن است.

    در این رابطه، یک عیادت دستجمعی از آقای دکتر خزعلی و اظهار همبستگی در بیمارستان و اعتراض به دستگیری ایشان و صد ها زندانی بی کناه دیگر ، از صد ها دعا کردن بمراتب تأثیرش بیشتر است.

    سعدی بزرگ ایرانزمین فرمود:
    گر خدا نباشد از بنده ای خشنود … شفاعت هیچ پیامبری ندارد سود

    البته خداوند مشغله اش بخاطر درست گردن از کل و فوت این آدم دوپا روی کره زمین بسیار زیاد شده و وقت ندارد که بهر مسئله کوچک وبزرگ آن ها توجه بکند چون میلیارد ها کهکشان و بیلیارد ها منظومه شمسی دیگر هم دارد.

    بنابر این ما بایستی هوای همدیگر را داشته باشیم. همانطور که آخوندها برای اشاعه دروغ ،جعل وقایع تاریخی و خرافات و حفظ قدرت وثروت یک زبان هستند و در اصل جهان بینی با هم موافق همدیگر هستند. چون دکان و مغازه خوبی ست و پر در آمد تا زمانی که مردم مسخ بشوند و آگاهی وشناحت پیدا نکنند.

    فکر می کنم ، بیانی از این ساده تر وجود نداشته باشدو در انتها اورا دوباره ذکر می کنم:
    کس نخارد پشت من … جز ناخن انگشت من

    با آرزوی تندرستی وموفقیت و تشکر برای امکان و درج دیدگاه دیگری در وب سایتتان

     
  50. درود بر دکتر خزعلی
    امروز با سخنان آقای مطهری معلوم شد که صد در صد بگیر و ببندها آقای نوری زاد از بیت نیست بلکه از خود جناب کینه توز است. این را در نوشته هایتان لطفا بیاورید تا بیش از پیش مردم با چهره رهبر فرزانه آشنا شوند که چقدر بدبخت هستیم که چنین موجودی رهبر مااست صد رحمت به چنگیز

     
  51. درودي ديگر بر ازادگان و صلح جويان و اقاي نوريزاد و همكاران و كاربران سايتشان و هموطنان عزيز! ديروز با زحمت قسمتي إز كتاب صدر اسلام را براي جناب مرتضي و باقي كاربران نوشتم تقريبا به اخر نوشته ام رسيده بودم كه بيكبار تماس اينترنتي قطع شد و زحمتم به باد رفت امروز قصد نوشتن داشتم كه حال و روز دكتر خزعلي را ديدم و باور كنيد نفس كشيدن برايم سخت و رنج اور شد، هروقت به موردي إز اين قبيل بر مي خورم به ناگاه تمامي مصايب اين ٣٥ سال دوباره و چندباره برايم مرور مي شود، سلامتي و ازادي أيشان و باقي عزيزان دربند در دست دژخيمان را ارزومندم،  

     
    • خسته نباشی‌ مانی خان،

      دوست من وقتی‌ مینویسی، شاید ذخیره کنی‌، بهتر باشه.

       
      • دوست كرامي سپاس إز توصيه هاي شما، شما تنها كسي هستيد كه در اين فراز و فرودهاي فضاي مجازي دست كمكتان به ياري مان مي ايد،

         
    • مانى عزيز
      من به غيرت ، شرف و حميت تو درود مى فرستم ، توجه ويژه شما به موضوعات مبتلا به ما براى چون تويى كه دور از كشورى و ميتوانى اسوده و بدون دغدغه توجه به اين مسائل ، به زندگى خود بپردازى و غم ما را به خود ما واگذارى ، كاريست كارستان و در خور هزاران سپاس.
      درودى دگر باره و صدياره و هزاران باره بر شرف و غيرت تو. چه ما غم خود مى كشيم و تو غم ما.

       
      • دوست منورالفكرم بينهايت إز اضحار لطف شما سپاسگزارم، و جا دارد يك خسته نباشيد به خاطر نوشته هايتان و زنده نگاه داشتن شاهنامه و قهرمانان شاهكار فردوسي قبل إز سفرتان به شما بگويم، اميدوارم كه خوش بگذرانيد، در كنار وابستگانتان،  

         
  52. روسیاه باد آنان که تهمت‌ها به این انسان شریف زدند و اعتصاب غذاهای قبلی‌ ایشان را بیشرمانه به مغز و دل بیمار خویش گره میزدند. حالا که از امشب داعش آنسوی مرزی، یعنی‌ ابوبکر رهبر همهٔ مسلمانان جهان شده، بر داعشی‌های شیعی واجب است که از امثال مکارم و مصباح و نوری همدانی بخواهند فتوایی از خود در کنند که همهٔ داعشی شیعی طرفدار این رهبر مسلمانان جهان به جنگ آن رهبر مسلمانان جهان بروند و تا همه سر بسر راهی صف حوریان نشده اند، از پای نشنیند تا فرصتی برای ما ایرانیان و امثال خزعلی عزیز فراهم آید تا تکلیف بهشت و جهنم و انواع لوله‌ها را خودمان تعیین کنیم.

     
  53. تاسف نامه اى براى سيد ابوالفضل
    وقتى ما قدرت و توانى براى درك تفاوت موجود بين روايت تاريخى با اظهار نظر شخصى را نداريم ، چگونه به خود حق اظهار نظر در باره ديگران راميدهيم.
    سيد ابوالفضل عزيز ماجراى ابوجهل و اينكه ابتدا نامش ابوالحكم بوده يك اظهار نظر شخصى نيست كه تو بخواهى در نقدش اسمان ريسمان ببافى بل يك ماجرا و واقعيت تاريخى است كه متاسفانه قابل تعويض و يا كتمان نيست .اگر اين ماجراى تاريخى پوچى عقايدت را اشكار ميكند اين تقصير من نيست و اگر ادعاهاى پوچ پيغمبرت را بر دايره ميرزد باز هم تقصير از من راوى نيست .
    طنز پرواز با خر بالدار را با خزعبلات سر هم كردن نميتوان از ميان برد، اگر هم بتوان تازه نوبت به نصف كردن ماه و از استين در اوردن ان ميرسد و بقيه قضايا.
    الولفضل تو ١٤٠٠سال جهل و خرافه را نميتوانى با زغنزينبو مخفى كنى.
    جالبتر از همه ان بود كه در باره سخنان كورس نوشته بودى كه از دو حال خارج نيست:
    يا اصلا نفهميده يى كه كورس انجا چه گفته كه در اينصورت فاتحه خوانده است و انوقت بايد براى خودم تاسف نامه بنويسم كه وقتم را صرف جهالت تو كرده ام
    ولى حالت دوم كه من صد در صد اطمينان دارم بر سخنان تو صادق است اين است كه تو فهميده اى كورس چه گفته ولى خودت را به جهالت زده اى و خواسته اى با برعكس نوشتن قضيه به هر شكل ممكن كورس را مجبور كنى پاسخى هرچند حداقل به تو بدهد تا از اين طريق براى خودت كسب اعتبار و افتخار كنى و به ديگران بگويى كورس جواب من را داده است و مثلا خواسته اى بگويى من سخنانم در حدى است كه كورس براى ان ارزش پاسخگويى قايل شده و به ديگران وانمود كنى كه در حدى هستى كه با كورس مجادله كلامى بكنى.
    ولى دوست من ايا بهتر نيست عوض اينگونه تلاشها براى كسب اعتبار و عوض اويزان شدن به اين و ان تلاش كنى بر فهم خودت بيفزايى؟
    اصلا فرض كن كورس جواب تو را داد و اعتبارى از اين رهگذر بدست اوردى و اينجا و انجا پز دادى كه بله ببينيد فلانى جواب من را داده ، ايا اين كسب افتخار وراعتبار جز يك افتخار و اعتبار ظاهرى چيز ديگرى برايت ارمغان خواهد اورد؟ جواب منفى است پس سعى كن اگر ارزش و اعتبارى هم بدست مىاورى به خاطر خودت باشد نه از اين روشهاى منسوخ / انشالله موفق و مويد باشى

     
    • سید ابوالفضل

      آقای محمد(mohamma) گرامی
      سلام بر شما
      لطف کرده بودید و تاسفنامه ای خطاب به من نوشته بودید . در خصوص نوشته اتان به چند نکته ی کوتاه جهت اطلاعتان اشاره می کنم :
      1- نام تاریخی کسی که به ابوجهل در تاریخ معروف است ( و کسانی تلاش مذبوحانه ای را به عمل می آورند تا اورا ابوالحکم معرفی کنند ) ، ابولهب است . ودر قرآن هم به همین نام خوانده شده است .
      2- اگر مبارزه ی اسلام با بت پرستی و نماد آن ابوجهل ، حیثیت کسی چون مرا می برد و اگر پز روشنفکرانه ی توجیه بت پرستی و توجیه ابوجهل ( وابوالحکم نامیدن او ) برای کسانی قرار است آبرو ایجاد کند ، صراحتا میگویم که من این “بی آبرویی” را به آن “پزروشنفکرانه” ترجیح می دهم . شما از این بابت نگران آبروی من نباش .
      3- من هیچ بحثی با آقای کورس نداشته ام و هیچ پاسخی به او نداده ام . و شما اشتباه کرده اید که چنین قضاوت هایی را روا داشته اید .به مصداق آن که از قدیم گفته اند ” کولی هر چه در کیسه ی خود دارد می پندارد که در کیسه ی دیگران هم هست ” ، گویا شما خودتان چنین تصوراتی از بحث و گفتگو دارید و آن را به دیگران هم نسبت می دهید . اگر می خواهید نظر من را در مورد ضرورت بحث و گفتگوی آدمیان بدانید ، در مطلبی که برای سرکار خانم “هیچکس” نوشته ام ، به اختصار توضیح داده ام . به آنجا مراجعه کنید .
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  54. “…ما بی چرا زندگانیم و آن ها به چرا مرگ خود آگاهانند!”
    جناب خزعلی بزرگوار! در آستان همت شما می ایستم، کلاه از سر برمیدارم و با احترام در مقابل اراده ی شما تعظیم میکنم. امثال شما کم بهانه ایی برای “ماندن” و “بودن” نیست اند.
    امیدوارانه چشم براه بهبود و سلامتتان هستیم.

     
  55. دارم از اشک منفجر میشم.به کدامین جرم و گناه؟چه گفت این مرد مگه؟

     
  56. جناب آقای نوریزاد

    با سپاس از اینکه اخبار مربوط به آقای خزعلی را در سایت خودتان درج میکنید. همچنین از آقای خزعلی برای روشنگری هایشان بسیار سپاسگزاری میکنم. بسیار افسوس میخورم از اینکه در نقطه از کره خاکی زندگی میکنم که در آن دزدان بیت المال و غارتگران حقوق ملت آزادند و مشغول امور کثیف دنیویشان و انسان وارسته ای چون آقای خزعلی که جانش را در کف دست گرفته در بند است. به امید سرنگونی نظام ولائی جنایتکار

     
  57. سلام،مانیازمند همچین انسانهایی هستیم،بلندشو وراهنما باش!

     
  58. بچّه جوادیه

    ما بغیر از مشکل انتخابات یک مصیت دیگر هم داریم وآنهم “دعای خالصانه” امت حزب الله است. آقا جون وقتی شرایطش رو نداری بیخودی هی دعا نکن و کار درست نکن. امروز شنیدیم که حضرت آیت الله مهدوی کنی همینجوری که در محضر الهی استراحت می کند دچار عفونت ریوی شدند. خوب دلیلش هم معلومه که همین “دعای خالصانه” شما است. برادر و خواهر من دعا برای ایشون به این راحتی نیست، شرایط داره. اولا ساپورتو باید در بیارید، لوله باید باز باشد، مال حلال از گلوت پائین نرفته باشد، باید مکان دعا غصبی باشه، لباس دعا گذار باید از پول دانشگاه آقا باشه، زمانش بعد از بالا کشیدن پول بانکها باشه و تازه باید نمازت عند ریا کاری باشه و فکرت به یه آدم روانی نزدیک باشه و قبله ات هم “پاستور” باشه. شما که این شرایط رو نداری برا چی میری دعا میکنی که این بنده خدا همیجوری عفونت ریه بگیره؟ افتاد؟

     
  59. جناب دانشجو..بنده در یادداشت قبلی که مورد تائید شما هم قرار گرفت عرض کردم که نگاه شما از پایه و اصل به مقوله دین دارای ایراد است. این یاداشت اخیر شما هم نشان میدهد که شما بر همان منوال در حرکتید. شما در اینجا چند نکته را ضروری است روشن نمائید تا ابهامی نباشد:
    1. منظور شما از علم چیست؟ علوم تجربی یا چیز دیگری است؟
    2. اگر بر فرض شما شیخ بهائی و جامی و دیگران بر علیه نظرات کسی که شهره به انسان عالم است مطلبی بگویند یعنی “دین”ضد” “علم” است؟ شما این ارتباط و نتیجه گیری را از کجا بدست آورده اید؟ آیا شما می دانید که نظریه نمونه خروار بودن مشت در تحقیقات عالمانه چندان اعتباری ندارد؟
    3. آیا اگر این افراد با تفکرات “بوعلی” اشکال داشتند با تفنرات سایرین هم مشکل داشتند یا نه؟ شما صفت ضّد علم بودن ایشان را از کجا احراز کرده اید؟
    4. من ضرورتی نمیدانم برای شما مطالبی بیاورم که نشان بدهم اسلام با دین موافق است و بر آن پا فشاری کنم. بنظرم این از آن کارهای اشتباه است. چون مادامی که مباحثه بر مبنای اصول صحیحی نباشد هر بحثی وقت تلف کردن است. شما اگر قرار باشد به این نحو استدلال کنید و از هر چیزی نتیجه دلخواه خود را بخواهید در بیاورید متاسفانه این دور باطل ادامه خواهد داشت.
    5. بنده پیشنهاد می کنم که حال که با فداکاری آقای نوریزاد امکان گفتگوئی فراهم شده بر اساس روش علمی قابل قبول مباحث را انجام دهید و بقول معروف مهندسی معکوس نکنیم. شما نگاهت بدین همان بود که بنده عرض کردم و شما هم تائید کردی و به شما گفتم که چنین دینی با نگاه شارعان ادیان که پیامبران هستند در تناقض است .

     
  60. درود بر شما
    حکومت اسلامی مدل تکامل یافته داعش !
    آقای خزعلی که با داشتن پدری //// و داعشی فهم به این شکل گرفتارند ای وای به حال مردم عادی !

     
  61. با سلام آیا از عاطفه پدر و فرزند هم چیزی دیگر باقی نمانده است؟ حضرت ایت الله خزعلی آیا ذره ای عطوفت انسانی در قلب شما نیست جوانان ما نگران و دلواپس سلامتی فرزند شما هستند چرا از محبت پدر چیزی مشاهده نمی کنند تاریخ همه این قضایا راثبت خواهد کرد تاریخ در مورد شما فقیه آیت الله قضاوت خواهد کرد………. و آن روز دیر نیست.

     
  62. با سلام به پدرم نوری زاد و دکتر خزعلی
    دکتر خزعلی کجا و امثال رهبر کجا ؟ هر دو در یک کشور هر دو زیر سقف یک آسمان . امروزِ دکتر خزعلی کجا و امروزِ رهبر کجا؟ دیدم با چشمان خودم که با تبختر به جایگاهش تکیه داده و قاریان هیجان زده و متملق ما صدایشان را با کلام خدا بالا و پایین میکنند تا به مذاق فرعون خوش آید . ساحرانی اند به حق پرورش یافته ی آستین جمهوری اسلامی . قاری سوره ی واقعه را با حذف ده آیه ابتدایی اش از السابقون آغاز میکند مبادا عیش و بار عام فرعون با ذکر وقعت الواقعه منقص شود . قاری خوش رقصی اش را تمام میکند و حور العین کامثال اللوءلوء المکنون را چندین بار با الحان متفاوت میخواند . نوش جانت نوش جانت . تو کجایی در این بحر تفکر و امثال خزعلی کجا ؟

     
  63. محمد مهدوي فر

    دكتر مهدي خزعلي حق زيادي به گردن همه ي ايرانيان دارد . او زندگيش را وقف آزادي و آگاهي مردم كشورش كرده است . مهمترين شاخصه ي دكتر مظلوميت اوست. او شخصيتي دوست داشتني دارد . اين روزها ميليون ها ايراني در سراسر جهان براي سلامتي دكتر و براي آزادي او دست به دعا برداشته اند .
    و من روزهايي را آرزو مي كنم كه مردم ايران در كنار عزيزاني هم چون تاج زاده و خزعلي و نوري زاد پيروزي خود را بر اهريمن جشن بگيرند.

     
  64. بخش سوم
    اگربه این چند خط شعر توجه کنیم و مشت را نمونه ی خروار بدانیم ، خواهیم دید که دین و علم هرگز با هم دوستی نداشته اند و اگر چه اهل دین خود را هوادار علم می خوانند اما واقعیت چیز دیگری است.
    « جامی » که به قول بعضی، بزرگترین نماینده ی صوفی گری در قرن یازدهم بود در باره ابن سینا می گوید :
    « نور دل از سینه ی سینا مجوی / روشنی دیده ی بینا بجوی
    جانب کفر است اشارات او / باعث خوف است بشارات او
    فکر شفایش همه بیماری است / میل نجاتش زگرفتاری است
    قاعده طب که به قانون نهاد / پای نه از قاعده بیرون نهاد ….»
    و شیخ بهایی نیز درمخالفت با عقل وعلم و فلسفه و افرای چون ارستو و ابوعلی سینا گفته :
    « چند از این علم کلام بی اصول / مغز را خالی کنی ای بوالفضول
    دل منور کن به انوار جلی / چند باشی کاسیه لیس بوعلی
    سرور عالم شه دنیا و دین / سور مومن را شفا کن ای حزین .
    سور رسطالیس و سور بوعلی / کی شفا گفته نبی منجلی
    سینه خود را برو صد چاک کن / دل از این آلودگی ها پاک کن.»
    همین عالم روحانی بزرگ ، در باره دانش غیر دینی می گوید:
    «علم رسمی سر به سر قیل است و قال / نه از او کیفیتی حاصل نه حال
    علم نبود غیر علم عاشقی / مابقی تلبیس ابلیس شقی
    دل که فارغ شد زمهر آن نگار / سنگ استنجای شیطانش شمار
    وین علوم و این خیالات و صُور / فضله ی شیطان بود برآن حجر
    شرم بادت زانکه داری ای دغل / سنگ استنجای شیطان در بغل ….».
    بدنیست به بعضی از فتواهای این روحانی ِ شاعر که گاه می فرماید « دل منور کن به انوار جلی …» و گاه نیز می سرایدکه: «… هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید / بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه …» اشاره ای بشود تا معلوم گردد که دگم شدن ، و جزمی اندیشیدن ، و اسیر یک مکتب و مرام گشتن ، چه بر سر انسان می آورد و چگونه او را در تضاد قرار می دهد.
    همین دانشمند اسلامی ، و فقیه ِ عارف ( شیخ بها )، وقتی سخن برسر حقوق انسان ها می شود ، حقوق مسلمین را تمام و کمال به رسمیت می شناسد و در باره ی زرتشتی ، یهودی، مسیحی و دیگر کسانی که کشورشان به اشغال مسلمین درآمده ، به شرع متوسل شده و می فرماید که اهل ذمه نباید خانه هایشان بیش ازیک اشکوبه و بلند تر از خانه ی مسلمان باشد. حق ندارند رنگ دل خواه را برای لباس شان انتخاب کنند. حق ندارند سوار اسب و استر شوند. نباید در روزهای بارانی از خانه خارج شوند تا مبادا لباس شان به لباس مسلمین بخورد و آن ها را نجس کند. باید برلباس شان وصله های مخصوص بزنند تا شناخته شوند. اگر غیرمسلمانی به دست مسلمانی کشته شد بستگان او ، حق گرفتن خون بها را چنان که مسلمان می گیرد ندارد. ووو
    به راستی عادت و تلقین چه اعجوبه ایست که انسان را چنان می کند که گاه هزار قتل و جنایت را که در راستای باورهایش هستند و هیچکدام انسانی نیستند ، می بیند ، و چشم می بنندد ، و لب می دوزد ( چنان که شاه عباس جنایاتی هولناک می کرد و علمای زمان از جمله شیخ بها ساکت بودند و موید ) و گاه برای همان هایی که قبول دارد عاشق خدایند، اما به گونه ای دیگر او را می پرستند ، همان هایی که برایشان سروده « … رفتم به در صومعه عابد و زاهد / دیدم همه را پیش رُخت راکع و ساجد…» شمشیر می کشد و نجس می شماردشان و حکم آزار و اذیت آن ها را می دهد. عجب داستانی است داستان دین و مذهب ، و اجتماعات بسته ، وتلقین ها و تقلیدکردن ها . از یاد نبریم که تلقین و تقلید منحصر به یک یا دو دین و مذهب و اجتماع نیست. ای بسا که در جامعه ای باز و به ظاهر مترقی نیز انسان مقلد باشد و تحت تاثیر تلقینات قرار بگیرد.
    شاید برخی بگویند که این مربوط به سده های گذشته است و امروز ابن سینا و امثالهم جایگاهی عظیم در بین علمای دین دارند.
    در پاسخ ، این سخنان را که از شادروان دکتر مهدی حائری یزدی است تقدیم می کنم.
    «… ایشان [ امام خمینی ( ره)] علاقه ای به فلاسفه مشاء و منطق نداشت. درس اسفار ایشان بیشتر جاذبه عرفان داشت. عرفان هم پیش آقای شاه آبادی به خوبی خوانده بودند و دائم هم مشغول مطالعه کتب ابن عربی و غیره بودند. لذا به اسفار هم از نظر ابن عربی نگاه می کردند، نه از نظر ابن سینا و فارابی . به کلمات ابن سینا که می رسیدند به کلی ناراحت می شدند و با توان سرشار عرفانی از تنگناهای فلسفه خارج می شدند. روزی که من ایرادی اظهار کردم ، ایشان در جواب گفتند: « شما باید از این گونه سخنان ابن سینا استبرا(پاک) شوید.»
    آیا ممکن است تلقین و تقلید ، علت و سببی باشند تا انسان دو، وگاه چند چهره داشته باشد؟ چهره هایی که بعضی اوقات متضاد و درجنگ هم اند؟ شاید این اسارت در عادات دینی ، مذهبی ، اجتماعی ، قومی ، ملی ووو باشند که انسان را خشن و بدخو و بدخواه می کنند. شاید این که گه گاه شعری می سراییم و آرزوی ترک دشمنی ، و عاشق شدن ، و همه را بنده ی یک خالق دیدن می کنیم ، برخاسته از روح و اندیشه و خاطرات روزگاری است که از قید و بندها آزاد ، و اسیر هیچ مکتب و مرامی نبودیم . یادهایی که در ژن ما نهفته است و ما از آن خبری نداریم. به قول بعضی ، تحت تاثیر ناخودآگاه آن سخنان را می گوییم.
    به این دو گونه گویی مرحوم خمینی توجه کنید.
    « درویش که درویش صفت نیست ، گشاید / برخلق خدا دیده ی تحقیر و دگر هیچ…»
    «…هدف از گرفتن جزیه ، ایجاد خواری و ذلت برای اهل ذمه است ( نقل به مضمون)….»
    ویا
    « در محضر شیخ ، یادی از یار نبود / درخانقه از آن صنم آثار نبود
    در دیر و کلیسا و کنیس و مسجد / از ساقی گلعذاز دیّار نبود…»
    اگر به راستی یار ( خدا) درهیچ عبادت گاهی یافت نمی شود ، چرا دراحکام شرعی و عرفی اش فرق بین مسلمان و غیرمسلمان می گذاشت؟
    « در خانقاه ذکری از آن گلعذار نیست / در دیر و در کنیسه ، کلامی از آن نبود
    درمَدرس فقیه به جز قیل و قال نیست / در دادگاه ، هیچ از او داستان نبود »
    اگر آیت الله خمینی، آنچه می گوید راست ، و به آن معتقدمی باشد ، کافر و مسلمان دیگر چه صیغه ای هستند؟ بنا به این سروده ، درهمه ی ادیان و مذاهب یادی از یار دلخواه نیست و همه ی مدعیان ( به قول بسیاری) دنبال گیرآوردن نان و به دست آوردن نام هستند. چنانچه ، این حرف ها برای دل خوشی و سرگرمیست ، آیا شایسته است مردی مُسن ، که میلیون ها پیرو دارد و هرکلام اش سندی است برای مقلدین اش ، سخنی بگوید که خود آن را باور ندارد؟
    چه خوب بود می توانستیم بپرسیم که جناب خمینی ! اگر معبد و معبود و مقصود شما، عشق است ، احکام خشونت آمیزی که داده اید را چگونه توجیح می کنید ؟ درکجای جهان و درکدام فرهنگ لغت عشق و مرگ ، و دوستی و دشمنی ، باهم و درکنار هم اند؟ عاشق که اهل کشتن و زندانی کردن و به دار آویختن نیست. عاشق که این و آن را دشمن نمی داند و ملل و دول جهان را شیطان و طاغوت و امثالهم نمی خواند.
    این جاست که باید گفت اگر ما، اسیر تقلید و مُقلد صرف نباشیم ، و به تضاد ها توجه کنیم ، و در پی فهمیدن و فهماندن و نه توجیه واقعیات برویم ، شاید ، علت این همه تضاد و دوگانگی را بیابیم.

    با احترام.
    دانشجو

     
    • بنام خدا

      خوانندگان و ناظران این سطور ملاحظه کنند که نویسنده این گفتار سراسر سفسطه آمیزکسی است که در نوشته پیشین خویش چنین نگاشته است :

      “”در طول تاریخ، همیشه آن شیادی که عکس مار را به مردم نشان داد و آن ها را فریفت، وآن دانایی که نام مار را نوشت و از روستا رانده شد، بوده ، وهست ، و خواهد بود ؛ اما دانایان ِ خردمند و آزاده ، به صرف اخراج از روستا و رفتن به تبعید ، دست از حق جویی برنداشته و لب از راست گویی نبسته اند””.
      (پایان نقل قول)

      که اشاره به ماجرای فریب مردم به عکس مار و نوشته مار است که حکایتی سمبولیک از فریب دادن و مغالطه و سفسطه است ،آنچه که موجب مزید شگفتی است آن است که دین ستیزان مدرن که خود را در پس الفاظ زیبا و محبت آمیز و نرم پنهان می کنند ،خود از پیشقراولان عمل به شق اول این داستان سمبلیکند.
      ملاحظه کنید چطور در این نوشتار بظاهر کلاسیک و آراسته امور نا مرتبط را بهم آمیخته و حکایت عکس مار و نوشته مار را تجسم می بخشند،که به آن اشاره می کنم.
      راقم کامنت بالا مدعای خویش در مخالفت ادیان و شرایع الهی با مطلق علم را اینچنین ترسیم می کند :
      “”خواهیم دید که دین و علم هرگز با هم دوستی نداشته اند و اگر چه اهل دین خود را هوادار علم می خوانند اما واقعیت چیز دیگری است””.
      (پایان نقل قول)

      بنابر این عبارت مدعا این است که دین و شریعت با علم دوستی ندارد و بعباره اخری دین دشمن علم است ،و اگر اهل دین و متدینان خود را هواخواه علم می خوانند همگی در چنین مدعائی کاذبند.(این مدعای نگارنده کامنت فوق)

      خوب دلیل شما بر این مدعا چیست؟

      1- جامی که از عرفاء و متصوفان بنام ایران زمین است در ابیاتی فرموده است که دین و متدینان با مطلق علم مخالفند ، خوب آن ابیات چیست ؟
      آن ابیاتی که که حاکی از تقابل و تناقض و تعارض دین با مطلق علم است عبارت است از :

      “”ره ابن سینا می گوید :
      « نور دل از سینه ی سینا مجوی / روشنی دیده ی بینا بجوی
      جانب کفر است اشارات او / باعث خوف است بشارات او
      فکر شفایش همه بیماری است / میل نجاتش زگرفتاری است
      قاعده طب که به قانون نهاد / پای نه از قاعده بیرون نهاد ….»””.

      البته نگارنده مطلب فوق که مطالب را بهم می آمیزد و هرچه خواست استنتاج می کند ،معمولا عادت به ذکر مآخذ و منابع گفتار خود ندارد ،و مطالبی را گسیخته و کنده از هرجا و تقطیع شده از اول و آخر آن نقل کرده و حتی زحمت مستند ساختن سخن گفتن را نیز بخود هموار نمی کند ،اما من بهر حال زحمت این کار را می کشم ،ابیاتی که فوقا ملاحظه می کنید ،ابیاتی است از مرحوم جامی عارف بزرگ ایرانی در “مثنوی تحفه الابرار”.
      ایشان توجه نمی کند ،یا شاید دین ستیزی مدرن اقتضاء دارد که توجه نکند، که اینگونه عبارات که در کتب اهل عرفان و تصوف و معرفت فراوان وجود دارد ،حکایت نفی علم نیست ،و حکایت دیدگاه دین و شریعت به مطلق علم نیست ،بلکه این همان نزاع و دعوای دیرین “عشق و عرفان و دل “با “عقل و علم ” است ،و این دعوای اهل عرفان و اهل دل با اهل فلسفه و کلام و جدل است ،و این دعوای مولوی عارف با حکیم و فیلسوف است که “پای استدلالیان چوبین بود //// پای چوبین سخت بی تمکین بود.
      این نزاع دهها سال است که در مآثیر منظوم و منثور عرفاء و شعرای عارف سکه رایج است ،این دعوا نه دعوای دین و مطلق علم است ، و نه دعوای جامی و ابو علی سینا ،این دعوا دعوای عارف و صوفی متکی به علم شهودی و حضوری و وحدت وجود است ،با حکیم و فیلسوف متکی بر قیاسات اقترانی و استثنائی و اشکال اربعه و قیاسات برهانی و جدلی و خطابی و شعری و مغالطی، و بر اساس این دعواست که عارف مدعی است که فیلسوف و متکلم و فقیه و عالم شریعت همه طفلان رهند.
      و نویسنده گفتار فوق بی تامل در این نزاع تاریخی ریشه دار ، بخشی از این اشعار را نقل کرده و آنرا دلیل بر این می گیرد که پس دین و متدینان یکسره با علم تعارض و تقابل دارند.
      البته دین ستیزی مدرن متکی به اینگونه سفسطه ها با یک تیر سه نشان می زند! هم فاتحه عارفان و عارف بزرگی همچون جامی را می خواند ،و هم فاتحه اعجوبه دهر شیخ الرئیس ابوعلی سینا را می خواند و هم فاتحه دین و شریعت را که :ببینید که چقدر زیبا جامی که یکی از متدینان است به بوعلی سینا طعن زده است و مطلق علم را نفی کرده است!
      غافل از اینکه هم جامی از بزرگان و مفاخر علم و ادب و عرفان و محیط به علوم عصری خویش بوده است ،و هم بتعبیر ایشان “پور سینا=شیخ الرئیس ابوعلی سینا” آن نادره و اعجوبه دهر عالم و آگاه به تمام فنون و علوم عصر خویش اعم از لغت و ادبیات و منطق و فلسفه و طب و ریاضی و غیر اینها بوده است ،آیا اینها با علم مخالفند؟! و آیا اینان در این اشعار و تعبیرات بدنبال نفی علوم تجربی هستند؟!
      اینها با همه عظمت، شاگردان آن معلم بشریت اند که فرمود :””اطلبوا العلم ولو بالصین””،و “طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمه ” ،”اطلبوا العلم من المهد الی اللحد””،در کدامیک از این تعبیرات علم مقید به قید خاصی شده است؟ علم یعنی مطلق دانائی از هر جنس و به هر روش و در همه زمانها ، من اگر بخواهم در این باب به تفصیل وارد شوم مطلب بدرازا خواهد کشید ،اما غرضم در اینجا باختصار روشن شدن ریشه مغالطه دین ستیزان مدرن است که علاوه بر خودفریبی با الفاظ و الحان خاص در صدد فریب دیگران هستند ،حکایت عکس و نوشته مار را طرح می کنند و خود با کشیدن عکس مار در صدد فریب هستند.
      اگر عارف و صوفی و عالم باطن، طریق وصول به قله توحید و وحدت وجود را طریقی و طوری وراء عقل دانست و به عالمان ظاهر و حکماء متعقل طعن زد، شما استنتاج می کنید که “علم و دین با یکدیگر ناسازگارند” چون عارفی به فیلسوفی طعنه در طریق معرفت زده است؟!
      اندکی وجدان خویش را حاکم بر احکام تان کنید،و اندکی منصف باشید،شما چه قرینه ای در شریعت و شارع یافته اید بر مخالفت با مطلق علم و معرفت که این چنین بی انصافی میکنید؟
      البته ملالی نیست زیرا تمسک به چنین مغالطات و دلایل سست تر از خانه عنکبوت اقوی دلیل است نزد خردمندان که شما دلیل قاطعی بر این افتراء بزرگ ندارید و تنها ره کین و نفرت به دین را طی می کنید.

      2- و دلیل دیگر؟ : شیخ بهائی نیز در ابیاتی منظومه های عرفانی خویش این چنین گفته است :
      “”و شیخ بهایی نیز درمخالفت با عقل وعلم و فلسفه و افرادی چون ارستو (ارسطو) و ابوعلی سینا گفته :
      « چند از این علم کلام بی اصول / مغز را خالی کنی ای بوالفضول
      دل منور کن به انوار جلی / چند باشی کاسیه لیس بوعلی
      سرور عالم شه دنیا و دین / سور مومن را شفا کن ای حزین .
      سور رسطالیس و سور بوعلی / کی شفا گفته نبی منجلی
      سینه خود را برو صد چاک کن / دل از این آلودگی ها پاک کن.»
      همین عالم روحانی بزرگ ، در باره دانش غیر دینی می گوید:
      «علم رسمی سر به سر قیل است و قال / نه از او کیفیتی حاصل نه حال
      علم نبود غیر علم عاشقی / مابقی تلبیس ابلیس شقی
      دل که فارغ شد زمهر آن نگار / سنگ استنجای شیطانش شمار
      وین علوم و این خیالات و صُور / فضله ی شیطان بود برآن حجر
      شرم بادت زانکه داری ای دغل / سنگ استنجای شیطان در بغل ….»””.
      (پایان نقل قول)

      ملاحظه کنید مغلطه این قسمت را! ،نویسنده کامنت فوق در لابلای این اشعار سر برآورده می گوید :
      “”همین عالم روحانی بزرگ ، در باره دانش غیر دینی می گوید””.

      خوب خوش انصاف! ،شیخ بهائی در کجای این ابیات گفت دانش غیر دینی چنین و چنان ،که شما افتراء به او می بندی؟
      اندکی در بیوگرافی این علامه ذوالفنون مطالعه کن که در همه علوم عصر خویش از الهی و طبیعی و ریاضی و شعر و لغت و فقه و کلام و عرفان و تفسیر و کیمیا و حتی علوم غریبه از جفر و طلسمات و غیر اینها سرآمد بوده است و کتب متنوع او حاکی از جامعیت اوست ،حال این عالم عارف متمایل به سیر و سلوک و عشق و شهود اگر بر اساس همان مطلبی که از تقابل “عرفان و عارفان” با “عالمان و حکیمان و فقیهان” عرض شد و در فضایی عرفانی اخلاقی سخن از آن گفت که :
      علم رسمی سر بسر قیل است و قال ،و با آنکه خود همه آن علوم رسمی را به انتها رسانده و در آنها دهها تالیف و تصنیف داشته است ،روی ذوق عرفانی، طریق عرفان و شهود حقیقت و وحدت وجود را مدح کرد و علم رسمی اعم از دینی و غیر دینی را به دید عرفانی طعن زد ،شما باید استنتاج کنی که: بله پس ببینید که اینها (متدینان) و بدنبال آن دین و شریعت با علم غیر شرعی مخالفند؟! شما توجه نداری که گوینده همین اشعار خود از عالمان و متخصصان در همه علوم رسمی زمان خویش بوده است؟! زهی انصاف.

      شما که در دنباله اینگونه نوشتی :
      “”بدنیست به بعضی از فتواهای این روحانی ِ شاعر که گاه می فرماید « دل منور کن به انوار جلی …» و گاه نیز می سرایدکه: «… هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید / بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه …» اشاره ای بشود تا معلوم گردد که دگم شدن ، و جزمی اندیشیدن ، و اسیر یک مکتب و مرام گشتن ، چه بر سر انسان می آورد و چگونه او را در تضاد قرار می دهد.
      همین دانشمند اسلامی ، و فقیه ِ عارف ( شیخ بها )، وقتی سخن برسر حقوق انسان ها می شود ، حقوق مسلمین را تمام و کمال به رسمیت می شناسد و در باره ی زرتشتی ، یهودی، مسیحی و دیگر کسانی که کشورشان به اشغال مسلمین درآمده ، به شرع متوسل شده و می فرماید که اهل ذمه نباید خانه هایشان بیش ازیک اشکوبه و بلند تر از خانه ی مسلمان باشد. حق ندارند رنگ دل خواه را برای لباس شان انتخاب کنند. حق ندارند سوار اسب و استر شوند. نباید در روزهای بارانی از خانه خارج شوند تا مبادا لباس شان به لباس مسلمین بخورد و آن ها را نجس کند. باید برلباس شان وصله های مخصوص بزنند تا شناخته شوند. اگر غیرمسلمانی به دست مسلمانی کشته شد بستگان او ، حق گرفتن خون بها را چنان که مسلمان می گیرد ندارد. ووو””.
      (پایان نقل قول)

      برای این مطالبی که به علامه بهائی نسبت دادی سند و مدرک هم داری؟ ،یا هرچه بذهن مبارک می رسد بقلم میاوری یا هرچه هرجا دیدی از آن رونوشت می گیری بدون استناد دقیق ؟

      3- و دلیل دیگر دین ستیزان مدرن بر “ناسازگاری و تقابل شریعت و مطلق علم “”چیست؟

      “””شاید برخی بگویند که این مربوط به سده های گذشته است و امروز ابن سینا و امثالهم جایگاهی عظیم در بین علمای دین دارند.
      در پاسخ ، این سخنان را که از شادروان دکتر مهدی حائری یزدی است تقدیم می کنم.
      «… ایشان [ امام خمینی ( ره)] علاقه ای به فلاسفه مشاء و منطق نداشت. درس اسفار ایشان بیشتر جاذبه عرفان داشت. عرفان هم پیش آقای شاه آبادی به خوبی خوانده بودند و دائم هم مشغول مطالعه کتب ابن عربی و غیره بودند. لذا به اسفار هم از نظر ابن عربی نگاه می کردند، نه از نظر ابن سینا و فارابی . به کلمات ابن سینا که می رسیدند به کلی ناراحت می شدند و با توان سرشار عرفانی از تنگناهای فلسفه خارج می شدند. روزی که من ایرادی اظهار کردم ، ایشان در جواب گفتند: « شما باید از این گونه سخنان ابن سینا استبرا(پاک) شوید.»
      آیا ممکن است تلقین و تقلید ، علت و سببی باشند تا انسان دو، وگاه چند چهره داشته باشد؟ چهره هایی که بعضی اوقات متضاد و درجنگ هم اند؟ شاید این اسارت در عادات دینی ، مذهبی ، اجتماعی ، قومی ، ملی ووو باشند که انسان را خشن و بدخو و بدخواه می کنند. شاید این که گه گاه شعری می سراییم و آرزوی ترک دشمنی ، و عاشق شدن ، و همه را بنده ی یک خالق دیدن می کنیم ، برخاسته از روح و اندیشه و خاطرات روزگاری است که از قید و بندها آزاد ، و اسیر هیچ مکتب و مرامی نبودیم . یادهایی که در ژن ما نهفته است و ما از آن خبری نداریم. به قول بعضی ، تحت تاثیر ناخودآگاه آن سخنان را می گوییم.
      به این دو گونه گویی مرحوم خمینی توجه کنید.
      « درویش که درویش صفت نیست ، گشاید / برخلق خدا دیده ی تحقیر و دگر هیچ…»””.
      (پایان نقل قول)

      زهی انصاف! شما با مرحوم آیت الله خمینی بعنوان یک فقیه و سیاستمدار ،ناراحتی و حقد و کینه دارید ،اینقدر سعه صدر و توجه ندارید ،که سوای این جهت ،ایشان یک عارف و حکیم مدرس عرفان و فلسفه نیز بوده است ؟حال اگر شاگردی از شاگردان او سخن از گرایشات نظری و تئوریک در باب مشارب مختلف فلسفی عرفانی کرد و مثلا گفت جنبه های ذوقی عرفانی ایشان بر جنبه های فلسفی و فلسفه خشک مشاء غالب بود ،و مثلا در فلان درس فلسفه فضای حاکم بر آن، وراء مباحث رایج در فلسفه مشاء ،فضایی عرفانی بود ،شما اینرا باید حمل بر مخالفت ایشان و سایر متدینان و همه ادیان با مطلق علم کنید؟!
      خوب اینکه روش علمی مرحوم ملاصدرای شیرازی بوده است که کتب خود را مشحون و آمیخته ای از مباحث فلسفه مشاء و اشراق و کلام و آیات و روایات کرده است و در عین حال بهای بیشتری به گفتارهای بزرگان از عرفاء مثل شیخ اکبر و قونوی و قیصری و غیر اینها می دهد ،شما توجه ندارید که گزارش رسم گرایش یک استاد در یک فن از سوی یک شاگرد دخلی به موافقت یا مخالفت با علوم طبیعی ندارد؟

      گفته اید “”اگر به راستی یار ( خدا) درهیچ عبادت گاهی یافت نمی شود ، چرا دراحکام شرعی و عرفی اش فرق بین مسلمان و غیرمسلمان می گذاشت؟””.
      یا “”اگر آیت الله خمینی، آنچه می گوید راست ، و به آن معتقدمی باشد ، کافر و مسلمان دیگر چه صیغه ای هستند؟””.
      (پایان نقل قول)

      عزیز من چرا سفسطه می کنی؟ آیت الله خمینی اگر شعری در فضاهای عرفانی و اصطلاحات علم عرفان و تصوف انشاد کرد ،این چه دخلی به احکام و عناوین موجود در شریعت دارد؟ مگر ایشان مبتکر و مخترع اصطلاحات “کافر و مومن” است؟!
      بحث از کفر و ایمان و احکام آن مربوط به شریعت و ما انزل الله است ،و یک فقیه (ولو متبحر در فلسفه و عرفان و علوم ذوقی هم باشد) در باب احکام شرع مخترع و مبتکر نیست ،او بر اساس معیارهای داخلی شرع احکامی را انتزاع و استنباط و شریعت را تبیین می کند ،شما آیا باید گزاره های منتزع از علوم مختلف را کنار هم گذاشته و برای اهداف دین ستیزانه مدرن خود سفسطه کنید؟

      “”چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم””که گفتید این بود؟! حالا استاد شما در این حرف ها کی بوده؟!

      بنابر این اساس گفتار من این است که دین و خصوصا شریعت اسلام نه تنها با مطلق علم و دانش تخالفی ندارد ،بلکه به ابلغ وجه در متون دینی و در کتاب و سنت معتبر از مطلق علم تمجید و حرکت بسوی آن را مورد تشویق قرار داده است،و کسانی که با این مستمسکات سست و مغلوط و سفسطه آمیز در صدد القاء تعارض بین دین و دانش اند ،نه دین را می شناسند و نه دانش را ،حکایت عکس مار و نوشته مار را نقل می کنند ،اما خود اینچنین مغلطه می کنند.

       
      • مرتضی . این کاراچیه شما حزب الهی ها میکنید .خوب اون نظرشو گفته تو هم بگو این همه فحش و دروری چیه مینویسی .بلدنیستی بدون این که ازکسی ایراد بگیری مطلب بنویسی ننویس .تو و رفیقات منتظر نشستید که ببینید کی چی مینویسه زود بدوید و رگبارفحشو به اون ببندید.یکیتون مخالفشو بی شعور میگه یکی روانی میگه یکی کافر میگه . خجالت بکشید .بجای اینهمه سروصدا و فحش و دری وری برید یک چیزی بنویسیدکه مردم دوتا کلمه چیزیاد بگیرند.انگار شما حزب الهی ها کاری جز ضایع کردن و مرگ گفتن به اینو اون ندارید. اگه دستون برسه میکشید و میزنید واگه دستون نرسه فحش و دری وری میگید.

         
        • ناشناس محترم

          با سلام و سپاس از نقد كوتاهي كه داشتي ،توجه شما رو به چند نكته جلب مي كنم:

          1-اولاهيچ خجالت نكش ،يك نام مجازي يا حقيقي براي خودت انتخاب كن بعد هرچه مي خواهي بنويس ،من الان نميدانم شما از عابرين زودگذر اين سايتي يا از ساكنين هميشگي آن كه بلحاظ نوع اين ادبيات انتقادي صلاح مي بيند ناشناس بماند!

          2-اينكه نوشتي :
          “”.خوب اون نظرشو گفته تو هم بگو این همه فحش و دروری چیه مینویسی .بلدنیستی بدون این که ازکسی ایراد بگیری مطلب بنویسی ننویس””.

          دوست من درست گفتي دوستي نظرشو گفته و من هم نظر و نقد خويش را ناظر به نوشته ايشان ابراز كردم ،پس تا اينجا بفرمايش تو عمل كردم ،اما اينكه گفتي “فحش” و “دري وري”من در كلام خودم چيزي كه عرفا مصداق “فحش” باشد نيافتم ،و اصلا بناي من و ادبياتم ادبيات فحش نيست ،شما لطف كن براي هدايت من آن موارد فحش رو مشخص كن.
          اما كلمه “دري وري” معمولا بمفهوم “سخنان نادرست و غلط و درهم برهم “و اين قبيل مفاهيم بكار ميره ،باز شما لطف كن موارد مشخص “دري وري” رو گوشزد كن و اصلا معناي نقد همينه.

          3-گفتي :
          “”انگار شما حزب الهی ها کاری جز ضایع کردن و مرگ گفتن به اینو اون ندارید. اگه دستون برسه میکشید و میزنید واگه دستون نرسه فحش و دری وری میگید.””

          من البته خودم رو جزء اون حزب الله باصطلاح سياسي متداول نمي دانم ،اما حزب الله در عرف قرآن كريم كه عبارت از متدين يه دين حنيف اسلام باشد البته هستم و به آن افتخار مي كنم ، اما شما اينجا كلي گويي نكن مشخص كن من در نوشته ها يا نقدهايم نسبت به دوستان اين فضا كجا آرزوي مرگ كسي را كردم يا فحش و دري وري گفتم؟

          4-مطلب آخر اين است كه شما اول به آنچه كه ديگران را به آن سفارش مي كني عمل كن پس از آن به ديگران سفارش كن ،الان صورت مساله اين است كه دوستي مطلبي نوشته و ادعايي كرده و بر آن مدعا استدلال هايي كرده ،من نيز كه مخالف آن مدعي بودم استدلال هاي او را نقد كردم ،نه فحشي بود و نه دري وري ،اما شما كه به نقد من نقد داشتي بجاي اينكه موارد اشتباه در نقد مرا نقد كني ،با لحني عصبي اين مطلب را نوشتي ،خوب اگر با سخن آن دوست موافقي ،پس بطور جزئي وارد شو و از آن دفاع كن ،و اگر به مطالب من ايرادي داري مطالب مرا نقد كن ،ديگر عصباني شدن و اسناد فحش و دري وري به ديگران دادن چه محلي از اعراب داشت؟!
          حالا بگو ببينم منطق من به حزب اللهي هاي سياسي خياباني شباهت داشت يا منطق تو؟!

          با سپاس

           
      • جناب مرتضی عزیز
        دوست گرامی
        هنگامی که صحبت از علم به میان می آید یا به قول شما مطلق علم سخنان شما دچار تناقض می شود. دوست عزیز به قول ما عوام شتر سواری دلا دلا نمی شود. اگر به علم معتقدید پس روش شناخت خود را نیز باید بر پایه روش های فلسفی مدرن که مادر علم است بنا کنید. شما آگاه هستید که آنچه ما امروزه تحت عنوان علم می شناسیم زاییده فلسفه ارسطویی و دکارتی است. دین مبین هیچ گفتاری در باب این که علم چیست به ما ارایه نکرده مگر این که العلم علمان علم الابدان و علم الادیان و غیر از آن فیزیک و شیمی و ستاره شناسی و …. فضایل اند. این که اسلام قایل به علم است ادعایی بیش نیست. آری من و شما قایل به علم هستیم چرا که عاقلیم و انسان عاقل قادر به انکار علم نیست. پزشکی یک علم است و هر دو ما قبولش داریم چرا؟ چون درمان درد ما در آن است. فیزیک و شیمی و امثالهم را قبول داریم چرا؟ با استفاده از این علوم فن آوری تولید می شود. خود رو و موبایل و اینترنت و از این قبیل چیز های شیطانی. اسلام می گوید مرغ یک پا دارد و لا غیر. دست دزد را باید برید. ارث زن نصف مرد است. قصاص کنید. اعدام کنید. يا ايها النبي جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم وماواهم جهنم وبيس المصير. این امور از شناخت علمی به دست نمی آیند. هیچ جامعه شناسی آن ها را تایید نمی کند. علوم انسانی آن را تایید نمی کند. زمانی با شما بحث داشتیم بر سر کازالیتی و راسیونالیتی و شما هر دو را قبول داشتید. حال بیایید شق القمر را در کازالیتی و راسیونالیتی قرار دهید ببینید پاسخ چیست. آهان! خواست خدا است! خدا بر همه چیز توانا است! پس با این حساب نیازی به کازالیتی و راسیونالیتی نداریم. بریدن دست و قصاص و دیگر مسایل هم همگی خواست خداوند متعال هستند و اوست که قادر متعال است و بر همه چیز دانا است. با این کار که زیرآب کازالیتی و راسیونالیتی را زدید.
        ببخشید که بنده عوام جسارت می کنم وارد گفت و گوی خواص می شوم. اگر این گفت و گو را هزار سال پیش می کردیم بنده هیچ امکانی برای اثبات مدعای خود نداشتم لیکن دوست من ما اکنون در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم. قرن حقوق بشر. قرن مدرنیته و پست مدرنیته. اینجا جاهد الکفار و المنافقین معنی و مفهومش را از دست داده است. اکنون زمان گفت و گو و تضارب عقاید و افکار اندیشمندان جهان است و این آیه را برای هر اندیشمندی قرایت کنید با بی اعتنایی از آن می گذرد.
        اگر ارسطو و دکارت نبودند اگر دکارت روش شناخت فلسفی مدرن را پایه ریزی نکرده بود همان هایی که دین به شدت با آن ها مقابله می کند همان هایی که آیت الله خمینی فرمودند باید خود را از آلودگی ابن سینا پاک کرد اگر این فلاسفه نبودند ما اکنون اینترنت نداشتیم بتوانیم از راه دور وارد این گفت و گو شویم. نمی دانم متوجه ارتباط این امور با یکدیگر می شوید؟
        اکنون گفت و گویی بر سر حقوق بشر در کار نبود و نظام های مدرنی برای اداره کشور نبود و ما قانون اساسی و دولت و نظام حکومتی مدرن و کشور و ملت به معنی مدرن و مرز های سیاسی تعریف شده در حقوق بین الملل نداشتیم تفکیک قوا ناشناخته بود و کسی هم با سید علی مخالفتی نمی کرد چرا که همه او را به نمایندگی خدا می پذیرفتیم و این را حق مسلم او می دانستیم و جان و مال و ناموسمان را از اموال نماینده خدا روی زمین می شمردیم.
        مرتضی عزیز توصیه من به شما و دیگر دوستان دین دار این است که مروری کنید بر تاریخ جهان و مقایسه ای کنید بین جهان پیشا مدرن و مدرن و بررسی کنید که چگونه دنیا از پیشا مدرن به مدرنیته وارد شد و اکنون در چه جهت و سمت و سویی حرکت می کند. جایگاه علم کجاست و فلسفه چه افق هایی را در برابر ما نمایان کرده است.

         
        • جناب ساسان عزیز

          مدتی نبودید؟ حالتان چطور است؟
          دوست عزیز شما باز روی آوردید به مباحث تکراری که قبلا با هم داشتیم که! ،من نمیدانم چرا شما هرگاه صحبت از علم و رویکرد دین به علم مطرح میشود ،اصرار دارید با طرح گزاره ها و شواهد ناهمگون با شریعت و علم، اثبات تنافی دین و علم کنید ،ما که مکرر مباحثاتی داشتیم.
          1- من نمیدانم تناقض گفتاری من در باب تعارض علم و دین و شتر سواری دلا دلا (البته دولا دولا صحیح است به علم لغت هم بها دهید!) از کجا بذهن شما خطور کرد.

          2- “” اگر به علم معتقدید پس روش شناخت خود را نیز باید بر پایه روش های فلسفی مدرن که مادر علم است بنا کنید””.

          آقا ساسان خواهش می کنم در مباحث علمی از فضا سازی تبلیغاتی خودداری کنید،شما در این عبارت الفاظی را بکار گرفته اید که یک دنیا حرف و سخن در باب آن وجود دارد ،بتعبیر عرفی قلمبه سازی نکنید ،چون طرف خطاب شما عوام نیست که مرعوب قلمبه سازی های شما واقع شود،اشاره می کنم که شما در این عبارت اشاره به بحث “شناخت” کردید ،بسیار خوب آماده هستید که رهای از هرگونه بحث جنبی وارد بحث محتوایی “شناخت” و “اقسام شناخت” و متفرعات آن شویم؟
          نیز اشاره به “فلسفه مدرن” کردید ،آماده هستید جداگانه سوالاتی را پاسخ گویید که “اصلا فلسفه چیست”؟ و “تفاوت فلسفه مدرن و غیر مدرن “چیست؟
          و “رابطه علم و فلسفه “چیست؟ و “تفاوت فلسفه و علم “چیست؟ و اینکه “خدمت فلسفه به علم چیست و از آنطرف خدمت علم به فلسفه چیست”؟
          این گونه مسائل و متفرعات آنها مسائلی است که مبنایی باید ارزیابی شوند ،و ممکن نیست که در این فضاهای محدود کامنت گذاری بتفصیل به اینها پرداخت ،مگر البته به همین صورت تبلیغاتی که روش شماست.

          3- “”شما آگاه هستید که آنچه ما امروزه تحت عنوان علم می شناسیم زاییده فلسفه ارسطویی و دکارتی است””.

          نخیر من چنین ادعایی را به این شمول صحیح نمیدانم ،شما همینطور نبرید و ندوزید ،در این ادعا لازم است ابتدا “علم” دقیقا تعریف شود و تقسیمات آن تبیین شود ،بعد مراد از فلسفه ارسطویی و دکارتی دقیق توضیح داده شود ،چیزی که من متاسفانه در مطالب شما تاکنون دیده ام ،یا سوالات و واکنش هایی که نسبت به برخی مباحث فلسفی داشتید این است که اصلا معنای فلسفه را نمیدانید ،و وجه تمایز علم و فلسفه را نمی دانید ،آنگاه از راه نرسیده صحبت از فلسفه قدیم و جدید و بنیان های فلسفه ارسطویی و دکارتی می کنید ،اظهار نظر در فلسفه ارسطویی در عهده کسانی است که یا در حوزه های فلسفی قدیم چند کتاب از کتب فلسفه مشاء در منطق و طبیعیات و الهیات (مثل کتب شیخ و خواجه طوسی و بهمنیار و ابو العباس لوکری و نظایر اینها) را با هدایت اساتید فن هضم کرده باشند،یا لا اقل در مباحث دانشگاهی با کلیات اینها آشنا شوند ،و همینطور مبانی فلسفی دکارتی ،همینطور راحت نیست که بی تثبت و تعمق در اینها سخن از زایش کلی همه علوم از این فلسفه ها کرد ،مگر رنسانس علمی و شکوفائی علم تنها مرهون ارسطو و دکارت است ؟ و مگر پیش از ارسطو و پس از او ،نیز پیش از دکارت و پس از او علم و فلسفه تعطیل بوده است که چنین ادعای گزافی می کنید؟

          4- “” دین مبین هیچ گفتاری در باب این که علم چیست به ما ارایه نکرده مگر این که العلم علمان علم الابدان و علم الادیان و غیر از آن فیزیک و شیمی و ستاره شناسی و …. فضایل اند. این که اسلام قایل به علم است ادعایی بیش نیست””.
          اینهم متاسفانه ادامه گزافه گوی های تبلیغاتی ویژه شماست،مگر ادعای متدینان این بود که دین آمده است بگوید علم چیست؟ علم علم است ،مطلق دانایی و معرفت به همه تقسیم ها و روش هایش ،بحث ما این بود که دین دعوت و تشویق به علم و تعقل ،و نفوذ در اقطار سماوات کرده است ،تعبیراتی مثل “العلم علمان علم الابدان و علم الادیان”،یا “طلب العلم فریضه” یا “اطلبوا العلم ولو بالصین” “اطلبوا العلم من المهد الی اللحد”” تعبیراتی تشویقی به توجه به مطلق علم است نه فقط علم خاص به دین ،این تعبیرات باصطلاح مطلق است و فراگیر و اختصاصی به جنس خاصی از علم ندارد ،مگر آنکه قیدش را شما از جیب در بیاورید،سیره مسلمین بعد از اسلام چه در عصر خلفاء و چه بعد از ورود اسلام به ایران نیز موید است که علم در قلمرو خاصی محدود نبوده است ،فهرست ها و تاریخ علوم مختلف را ببینید تا متوجه تلاش های دانشمندان مسلمان و غیر مسلمان در فنون مختلف ریاضی و طبیعی و الهی شوید،اگر علم الابدان (یعنی طب و پزشکی) در مقابل علم الادیان قرار می گیرد باصطلاح ادبی این تعبیر و حصر، حصر اضافی است و نه حصر حقیقی،و الا اگر حصر حقیقی بود که با تعبیرات دیگر که حصری است ناسازگار بود ،معلوم میشود مورد صدور روایت مورد خاص بوده است که از باب مثال سخن از علم ابدان بمیان آمده است ،والا اجمالا در همان زمانها هم معلوم بوده است که علم (یعنی علم طبیعی) اختصاص به علم طب و پزشکی نداشته است،شما چرا مغلطه می کنید؟ ،شریعت برای توحید و اتمام مکارم اخلاق و هدایت و تکمیل سعادت بشر آمده است ،نه برای اینکه بگوید علم فیزیک چیست یا علم شیمی چیست، آری اینها فضایل و اسباب تکامل بشر است و رویکرد دین تشویق و تحریض به توسعه و شناخت علم است ،یعنی چه که می گویید “”این که اسلام قایل به علم است ادعایی بیش نیست””.
          سخن شما ادعا گزاف است ،شما خودتان بطور شکسته بسته و ناقص احادیثی را در باب تشویق به علم ذکر می کنید بعد می گویید اینکه اسلام قایل به علم است ادعایی بیش نیست؟! اصلا قائل به علم که تعبیر می کنید یعنی چه؟ اینرا از کجا کشف کردید؟ تاریخ علم در بین مسلمانان را در کتب مربوطه و فهارس کتب تاکنون دیده اید؟
          سخن ما روشن است که هدف بعثت و نبوت ارائه یا تفسیر علم بمعنای معهود آن نیست ،پیامبر و قرآن نیامده اند به انسان فیریک یا شیمی تعلیم کنند که،اینرا خود عقل بشر و تلاش بشر می یابد ،قرآن کتاب هدایت بشر است و جنس و سنخ وحی چیزی وراء علوم کسبی و اکتسابی است ،قرآن نه کتاب فیزیک است و نه کتاب شیمی ،اما در همین کتاب تشویق و تحریض به علم و علوم طبیعی هست ،قرآن کتاب انسان و هدایت کلی انسان در نفی شرک و معبودهای دروغین ،و بسط اخلاق و اعتقادات مربوط به مبدا و معاد است ،مگر ما گفتیم قرآن مبین جدول مندلیف و اصول اقلیدس یا علوم پزشکی است که شما میگویید ،اینکه اسلام قائل به علم است ادعایی بیش نیست؟!

          4- “”آری من و شما قایل به علم هستیم چرا که عاقلیم و انسان عاقل قادر به انکار علم نیست””.

          بسیار خوب این حکم عقل است ،اما این چه دخلی دارد به ادعای عدم توافق دین با علم؟ دین اصلا برای شکوفایی عقل آمده است ،و بتعبیر روایات چنانکه پیامبران حجج ظاهری انسان هستند ،عقل حجت باطنی است (لتثیر لهم دفائن العقول) این چه تنافی توهمی است که دارید؟ ادیان و شرایع الهی چیزی است که خالق عقل بسوی بشر فرستاده است ،و نه تنافی بلکه تعاضد بین عقل و شرع برقرار است.

          5- “” اسلام می گوید مرغ یک پا دارد و لا غیر. دست دزد را باید برید. ارث زن نصف مرد است. قصاص کنید. اعدام کنید. يا ايها النبي جاهد الكفار والمنافقين واغلظ عليهم وماواهم جهنم وبيس المصير. این امور از شناخت علمی به دست نمی آیند””.

          من نمیدانم چرا شما هرجا سخن از بحث علم و عدم ناسازگاری ادیان با علوم پیش می آید ،بحث را به احکام جزائی اسلام منتج می کنید ؟ عزیز! احکام جزائی اسلام دارای فلسفه و پشتوانه عقلی و اجتماعی است ،خوب جامعه شناسی جدید اینرا نگوید یا نپذیرد ،همانطور که جامعه شناسی جدید در این باب ارائه طریق دارد و راه کار ارائه می کند و پشتوانه تئوریک دارد ،اسلام هم در جزائیات راهکار دارد و جزائیات آن مبتنی بر فلسفه و تئوری های بازدارندگی است ،مشکل شماها این است که می خواهید از مجرم دفاع کنید ،در باب جزائیات بحث از مدافعه و تقابل با جرم و فساد است ،مگر اسلام گفت دست شمای بیگناه را قطع کنند؟ بحث بحث مجرم و جرم است،ارث هم فلسفه دارد،قصاص هم فلسفه دارد ،منتها شما با تکیه بر احساسات نمی خواهید مطالعه دقیق کنید تا به عمق فلسفه اجتماعی احکام بازدارنده جزائی راه یابید ،آن “جاهد الکفار و المنافقین…” مربوط به جهاد و دفاع و صیانت از جامعه و تجاوز دشمنان به حریم و اموال و نوامیس است ،شما معنای جهاد و دفاع را درک نمی کنید؟ چرا جهاد و دفاع و جنگ با مزاحم و متجاوز مفهوم خود را ازدست داده است؟! یعنی مقتضای کازالیتی و راسیونالیسم این است که اگر متجاوزی به حریم فردی یا اجتماعی شما تجاوز کرد و قصد مال و جان و نوامیس شما را کرد ،نباید از خود دفاع کنید و باید تسلیم او شوید چون کازالیتی این اقتضاء را دارد؟ چرا ماست را به دروازه ربط می دهید؟

          6- “” حال بیایید شق القمر را در کازالیتی و راسیونالیتی قرار دهید ببینید پاسخ چیست. آهان! خواست خدا است! خدا بر همه چیز توانا است! پس با این حساب نیازی به کازالیتی و راسیونالیتی نداریم. بریدن دست و قصاص و دیگر مسایل هم همگی خواست خداوند متعال هستند و اوست که قادر متعال است و بر همه چیز دانا است. با این کار که زیرآب کازالیتی و راسیونالیتی را زدید.””.

          جناب ساسان باید بگویم متاسفانه وقتی روی منبر سکولاریسم می روید همینطور داغ می شوید و هرچه دلتان می خواهد می گویید،آخه عزیز من معجزات پیامبران که بینات و شواهد صدق ادعای آنان در ارسال از سوی پروردگار است چه دخلی به کازالیتی و راسیونالیتی دارد؟
          اعجاز که غالبا هم به درخواست امت های گذشته و در مقام انکار دعوت آنان بوده است ،امور استثنائی در باب نبوت بوده است نه آنکه مجرای زندگی فردی و اجتماعی بشر مبتنی بر معجزه شود ،بله این خواست خداست ،شما باید شناخت خویش را از هستی تصحیح کنید ،مگر ما الان در غیاب انبیاء اساس زندگی خودمان را می خواهیم بر معجزه استوار کنیم که شما این بحثها را پیش می کشید؟
          اگر بحث راسیونالیتی و عقل گرائی طرز درستی مطرح شود ،مگر عقل با ثبوت خدا و لزوم بعثت انبیاء و معجزات آنان برای اثبات دعوا منافاتی درک می کند؟ شما الان در زمان انبیاء نیستید و سابقا هم نبوده اید که معجزات را ببینید ،اما انکار چرا؟ ما الان اساس کار فردی و اجتماعی خویش را بر شق القمر قرار داده ایم؟! البته ما قرآن را معجزه باقی پیامبر اسلام می دانیم بجهات متعدد و مفصلی که جنبه های مختلف اعجاز است،و این قرآن و اخبار تاریخی متکرر از معجزه شق القمر خبر داده اند ،شما بگویید وقوع شق القمر چه تخالفی با علم و عقل دارد؟ یعنی مستلزم چه تناقض یا اجتماع نقیضین عقلی یا قواعد علمی است؟
          مشکل واقعی شما همان مساله شناخت و هستی شناسی و خداشناسی است که چماق بر علیه دیگران می کنید ،اینها حس گرایی و پوزیتیویسم است که شما به آن مبتلایید ،الان من اگر برای شما تصویر کنم که امریکا سلاح اتمی یا نوترونی خاصی تولید کرده است که می تواند با شلیک یا ایجاد برش کره ماه را دو قسمت کند ،شما محالی از این تصور درک می کنید؟ یا واقعا قبول می کنید و می پذیرید؟
          من معتقدم می پذیرید!خوب این حس گرائی و پوزیتیویسم یعنی همین دیگر! اما اگر به شما خبر برسد که پیامبری به اتکاء بر قدرت و خواست و مشیت خالق هستی و برای رفع استبعاد منکران و بدرخواست خود آنان چنین کرده است ،فورا روضه کازالیتی و راسیونالیسم را می خوانید!چرا؟ چون پایتان در باب توحید می لنگد!

          7-“”اگر ارسطو و دکارت نبودند اگر دکارت روش شناخت فلسفی مدرن را پایه ریزی نکرده بود همان هایی که دین به شدت با آن ها مقابله می کند همان هایی که آیت الله خمینی فرمودند باید خود را از آلودگی ابن سینا پاک کرد اگر این فلاسفه نبودند ما اکنون اینترنت نداشتیم بتوانیم از راه دور وارد این گفت و گو شویم. نمی دانم متوجه ارتباط این امور با یکدیگر می شوید؟””.

          نه من متوجه ارتباط این اموری که از قبیل ماست و دروازه اند نمیشوم ،شما توضیح دهید،دین چه مخالفتی با شناخت فلسفی مدرن یا غیر مدرن دارد؟چرا دروغ سر هم می کنید؟ شما اگر ادعایی در فلسفه مدرن یا غیر مدرن دارید مطرح کنید ،این طلبه ناچیز حاضرم جزء جزء با شما بحث و گفتگو کنم ،اما چنانکه قبلا اشاره کردم ظاهرا شما اصلا درک درستی از مفهوم فلسفه چه قدیم و چه جدید آن ندارید ،و اینطور که معلوم است مدام فلسفه را با علم خلط می کنید،شما در آغاز باید درک خود از ماهیت فلسفه را توضیح دهید ،و تمایز آنرا از علوم تجربی و انسانی روشن کنید بعد روضه تنافی منطق دین با فلسفه مدرن یا غیر مدرن را بخوانید.
          ببینید اینکه گفتم واقعیت دارد یاخیر ،شما اشاره دارید به شعری که یکی از همفکران شما از آیت الله خمینی نقل کرد و من آنرا توضیح دادم ،شما می گویید آیت الله خمینی که شعری عرفانی در محل خود گفته است مخالف ابن سیناست؟!این در حالی است که ایشان یکی از مدرسان بنام حکمت و فلسفه ملاصدرا و مشاء بوده است ،و سالیان سال کتب ابن سینا و ملاصدرا و ملا هادی سبزواری را مثل شفا و اشارات و اسفار و شرح منظومه را تدریس کرده است! و شما به استناد یک بیت شعر و مطلبی که یکی از شاگردان ایشان گفته است چنین مطالب بی اساسی را سر هم می کنید ،خود این قرینه است که نمیدانید اصلا بحثهای فلسفه مشاء بر چه چیزهایی استوار است و مفهوم ترجیح حکمت متعالیه صدرایی بر حکمت مشائی چیست.
          من عذر می خواهم ولی باید عرض کنم واقعا مسخره است ،بحث اینترنت و اختراع آن چه ارتباطی با مباحث فلسفه عامه و علم کلی و هستی شناسی فلسفی یا روان شناسی فلسفی دارد؟!
          چه کسی مخالف با تمدن و مظاهر جدید تمدن و تکنولوژی های عصری است؟ این امور حسی و تجربی چه دخلی به هستی شناسی فلسفی یا روان شناسی فلسفی دارد؟!
          من در مباحث قبلی هم که داشتیم عرض کردم که بحثهای علمی جدید در باب علم سیاست یا اقتصاد یا روابط بین الملل یا حقوق بشر منافاتی با حکومت دینی و قوانین اسلامی ندارند ،من به این معتقدم چنانکه قبلا عرض شد ،اما اختلاف ما در احکام جزائی و جزائیات است که همه حساسیت آلرژیک شما هم به اینهاست و هرجا و هر بحثی را به آن ختم می کنید ،که در این باب باید بتدریج با فلسفه های احکام جزائی اسلام و برخی احکام دیگر که از نظر شما تبعیض آمیز است بیشتر آشنا شوید.

          با احترام

           
      • دانشجوى گرامى آقاى مرتضى بدون اينكه بخواهند سخن شما را تأييد كرده اند. ايشان مى گويند:

        “بحث از کفر و ایمان و احکام آن مربوط به شریعت و ما انزل الله است ،و یک فقیه (ولو متبحر در فلسفه و عرفان و علوم ذوقی هم باشد) در باب احکام شرع مخترع و مبتکر نیست”

        از اين سخن چنين بر مى آيد كه شريعت، فضاى متصلبى است كه هيچ عالم دينى ، در هر مرتبه اى، نمى تواند در احكام آن مخترع يا مبتكر باشد ( تغيير دهد) و درست به همين دليل است كه دين نمى تواند با علم سر سازگارى داشته باشد زيرا اساس تفكر دينى بر تأييد و پيروى از دانسته هاى مسلّم و متصلب پيشين است ولى اساس تفكر علمى بر رسيدن به دانسته هاى جديد است بدون لايتغير دانستن امرى به دليل ما انزل الله بودن آن.

        و در ضمن اگر فكر مى كنيدعالمى بايد به مفاهيم شعرى كه در فضاهای عرفانی و اصطلاحات علم عرفان و تصوف انشاد مى كند، باور داشته باشد، سفسطه كرده ايد و اينها دو گونه گويى نيست و ظاهراً علماء اشعار عرفانى مى سرايند براى اينكه سروده باشند.

        “عزیز من چرا سفسطه می کنی؟ آیت الله خمینی اگر شعری در فضاهای عرفانی و اصطلاحات علم عرفان و تصوف انشاد کرد ،این چه دخلی به احکام و عناوین موجود در شریعت دارد؟ مگر ایشان مبتکر و مخترع اصطلاحات “کافر و مومن” است؟!”

         
        • درود بر شما بانوی گرامی
          بسیار نیکو نوشته اید.
          این ناچیز نیز کامنت بلندی را همانندِ همین برداشت شما، نوشته ام.
          بازهم درود. بیشتر بنویسید.

           
        • متشکر از نقد شما

          البته شما میتوانید از تعبیرات من هر برداشتی داشته باشید ،ولی این واضح است که مطالب من تکذیب گزاره “ناسازگاری شریعت با مطلق علم ” بود که مدعای جناب دانشجو بود .
          1-آنچه که بیان شد این بود که هر علمی اصطلاحات و غایات خاص بخود را دارد ،و اگر عارفی بدید عرفانی خود تعابیری می کند ،نمی توان او را ماخوذ به اصطلاحات و غایات علم دیگر کرد ،چنانکه مثلا “می” یا “شراب”در فضای اصطلاحات عرفانی مفهوم و معنایی دارد که بیگانه با مفهوم شرعی آن است ،حال اگر عارفی یا شاعر عارفی این اصطلاح را استعمال کرد ،اما در عین حال همین واژه را در فقه و شریعت استعمال کرد و احکامی بر آن بار کرد ،نمی شود با خلط مبحث این استعمال دوم و ترتیب آثار مخصوص به آن را مناقض با کاربرد عرفانی این اصطلاح دانست.

          2-در باب احکام شریعت ما یک سلسله مفاهیمی داریم که از آنها تعبیر به “نص” و “نصوص” می شود ،در قبال “ظاهر” و “ظهور” ،که در فارسی می شود ازنص تعبیر به “تصریح” کرد که فهم عرفی از آن خلل ناپذیر است ،بخلاف ظواهر . ظهور که نیازمند استفهام و بررسی و جمع شواهد و قرائن بر فهم مراد متکلم است و ممکن است مورد منازعه و مناقشه واقع شود ،و این جمله معروف را شنیده اید که “اجتهاد مقابل نص” امری مردود و غیر عقلائی است ،اجتهاد رایج در فهم متن شریعت بیشتر ناظر به قسمت استظهار از ظواهر است ،و نص و تصریح شارع غیر قابل نسخ و تغییر است مگر آنکه خود شارع امری را بانتهاء زمانی مصلحت آن نسخ کند و اساسا نص است که محور استظهارات از ظواهر است و مساله ابتکار در اینجا ممکن است مطرح باشد نه در باب گزاره نص یا صریح.
          البته شما مختارید از نصوص شارع تعبیر به تصلب یا هر مفهوم دیگری بکنید ،ولی این دید شما بهرحال دیدی برون دینی است که ناشی از غفلت از اصول و مبادی خاص شریعت یا انکار آنهاست.
          سخن ما در این بحث این بود که “کفر و ایمان” در فضای مباحث عرفانی و اشعار عرفانی ممکن است دارای مفهوم خاصی باشد ،و همان اصطلاح در ظاهر شریعت و قرآن یا فقه حامل معنا و آثار دیگری باشد ،شما اگر در اشعار عرفانی و کتب عالی عرفان مثل فصوص الحکم و فتوحات و غیرو سیری بکنید ،این تفاوتها فراوان است.
          غرض اینکه اگر عارف اصطلاحی را در بحثهای عرفانی بکار برد ،اما همان شخص در فضای مباحث شرعی و فقه یا قرآن همان واژه ها را که دارای مفاهیم دیگر است بکار برد نباید مغلطه و مچ گیری کرد.
          من نمی دانم اگر شریعتی از سوی شارع و خدای متعال عرضه شد ،و بر حسب رویکرد اختیاری مردم به آن ،مردم تقسیم به مومن و کافر و منافق و این تعبیران درون دینی شدند ،این چه دخلی به ناسازگاری با دستاوردهای علوم و تکنولوژی ها یا صنایع دارد؟ و همینطور تعبد به مفاهیم درون دینی و ترتب احکام و آثار خاصه چه دخلی با تصلب دارد؟
          این مثل این است که شما اگر در هر ایسم یا ایدئولوژی یا فنی به جزمیتی در مفاد گزاره ای دست یافتید ،دیگران شما را به تصلب متهم کنند،مثلا اگر شما روی تحلیلهای حقوقی اجتماعی و غیرو جزم پیدا کردید به اینکه “”زن و مرد باید حقوق یکسان داشته باشند” ،بالاخره شما بمفاد این گزاره جزم دارید یا ندارید؟ اگر جزم دارید پس شما هم متصلبید! آیا چنین فضا سازیهای مغلوط و مغالطه آمیزی در بحث ها رواست؟

           
    • با درود جناب دانشجو،

      البته که اهل دین دوستدار علم هستند، و برای همین هم آنها خودشونو عالم صدا میکنند، و ما‌ها رو عامی‌. فقط اختلاف سر نوع علم هست، و اونها اون علمی‌ رو که شما میگید علم نمی‌دونند. مثل همین بوکو حرام خودمون. بچه‌های مردمو میزنند و میکشند و میگند که نباید مدرسه برید، و فقط باید قرآن بخونید تا عالم بشید.

       
    • جناب دانشجو
      واقعا باورپذیر نیست فردی چون آیت الله خمینی اشعار عرفانی داشته باشد. ایشان تا در قید حیات بود که هیچ خبری از این اشعار نبود. به محض اینکه سر بر بالین گذاشت به ناگاه این اشعار متوسط الحال عرفانی به در آمد. چطور ممکن است کسی که زبان مادریش را با الفاظ بسیار ابتدایی و با جملات اشتباه و گاهی بدون فعل و فاعل ادا می کرد بتواند حتی اشعاری ساده تر از آنچه به نامش زده اند بگوید؟ جمهوری اسلامی حکومت دروغ است. آیت الله خمینی با دروغ به قدرت رسید، با دروغ حکومت کرد و با دروغ دنیا را وداع گفت. چنین شخصی باید بسیار امیدوار بوده باشد که حساب و کتابی در آن دنیا نخواهد بود؛ تنها عطش سیری ناپذیر قدرت را تا آنجا که می توانست سیراب کرد و رفت. راهش بی رهرو باد.
      با احترام

       
      • آقا بردیای گرامی

        باید عرض کنم گاهی دچار تنگ نظریها و تعصبات خاص ناشی از خلط مباحث سیاسی اجتماعی با مباحث دیگر هستید ،رفیق! دیدگاههای انتقادی من نسبت به مرحوم آیت الله خمینی را میدانید و واضح است که هیچکس ایشان را مصون از خطا و معصوم نمیداند ،اما در بحثهای دیگر خوب است وقتی مطلبی را حتی در مورد دشمن خویش مورد ارزیابی قرار می دهیم منصفانه قضاوت کنیم ،اینکه گفتید قبلا ایشان اشعاری نداشته است ،که دلیل بر نفی نیست ،اینطور که نزدیکان ایشان گفته اند ایشان گهگاه در فراغت ها اشعاری را می سروده و آنرا روی کاغذهای دم دست می نوشته است ،بعد موسسه نشر ایشان آن ابیات را جمع آوری کرده است و بصورت دیوان منتشر کرده است که در مجموعه آثار ایشان هست و در سایت مربوط به موسس نشر آثار ایشان قابل دسترسی است ،البته من با شعریات انسی ندارم و قضاوتی در سنجش عیار اشعار ایشان ندارم ،خوب دوست من این چه استبعادی دارد؟! ورای مسائل حکومتی و فقاهت و اجتهاد بهرحال ایشان در باب فلسفه و عرفان استاد بوده اند و کتبی در این زمینه ها دارند ،مثل مصباح الهدایه و شرح دعاء سحر و تعلیقات بر فصوص الحکم ابن عربی و تعلیقات بر کتاب مهم مصباح الانس در عرفان ،و کتب دیگر فارسی و عربی،این مانعی دارد که کسی ذوق شعری داشته باشد؟اینکه گفتید کسی که زبان مادری خود را ….
        بنظرم کمال بی انصافی بود و از ساحت انصاف شما دور ،خوب ایشان لهجه شهرشان را داشته است،مثل اینکه آیت الله منتظری هم لهجه اصفهانی داشته است ،یا فرض کنید شما لهجه ترکی داشته باشید ،این چه دخلی به علمیت یا ذوقیات انسان دارد؟
        آیا مرحوم شهریار ترک زبان لهجه ترکی نداشت؟ چطور هم شعر فارسی داشت و هم شعر ترکی؟
        من واقعا خجالت می کشم بیش از این در این مقوله واضح با شمایی که اهل دقت و مطالعه هستی بحث و گفتگو کنم ،و من از این اظهارات عجیب شما شگفت زده شدم ،البته حق دارید با آیت الله خمینی مخالف باشید یا به او نقد داشته باشید ،اما اخلاقا این آیه قرآن را یاد آوری می کنم که (و لایجرمنکم شنآن قوم علی الاتعدلوا ،اعدلوا هو اقرب للتقوی. مائده/8) یعنی مبادا دشمنی و نفرت از دیگر انسانها شما را وادار کند که از عدالت ورزی عدول کنید ،عادلانه رفتار کنید که این به تقوی نزدیکتر است.
        و بتعبیری “با دوستان مروت ///با دشمنان مدارا

        با احترام و پوزش

         
    • دانشجو گرامى سلام
      انچه من در اين نوشته شما ديدم انصافا تحسين خواننده منصف را در پى دارد ، بگذريم كه بعضى دوستان به جهت. پيروى از باورهاى موروثى خود ، اين حقايق را برنمى تابند ، ليكن عقب ماندگى ملل متدين و خاصه ملل اسلامى خود بزرگترين دليل مثبت سخن شماست ، من سلسله نوشتارى در اين سايت از برداشتهاى شخصيم از شاهنامه اورده ام كه شايد فرصت مطالعه انرا نداشته ايد ، ليكن در نوشتن مطالب مذكور ، من اساس كار را در توجه به تصريحى قرار دادم كه طى ان ، فردوسى در اغاز كتاب ، خواننده را به دريافت معانى اشعار خود ، از طريق كشف رموز ان ، ارجاع مى دهد و از اين رهگذر با موضوعات حائز اهميتى مواجه گرديدم ، در داستان رستم و اسفنديار شواهد و قرائن متعدد و نيز كليد هايى كه فردوسى براى كشف رموز ان ، بدست ما مى دهد حاكى از ان است كه ؛
      در اين داستان فردوسى اسفنديار را نماد دين قرار داده و سيمرغ را نماد خرد ، دانش و علم ، انگاه در مكالمه بين رستم و سيمرغ ، مى بينيم كه سيمرغ به رستم در باره اسفنديار (دين) چنين مى گويد:
      بپرهيزى از وى نباشد شگفت
      مرا از خود اندازه بايد گرفت
      كه ان جفت من مرغ با دستگاه
      به دستان و شمشير او شد تباه
      كه با توجه به نقش نمادين انها ، در مى يابيم اين سخن فردوسى را كه مى فرمايد : دين با استفاده از ترويج خرافات و بندو نيرنگ (دستان) و نيز با استفاده از زور (شمشير) نيمى از علم و دانش (جفت سيمرغ) را تباه و نابود كرده ، كه عقب ماندگى ملل متدين يا داعيه داران دين ، همانگونه كه بيان شد دليلى است بر صحت اين سخن فردوسى و نيز نظر شما . موفق و سربلند باشيد.

       
      • جناب بیکنش گرامی

        با سلام

        مقصودتان از باورهای موروثی چیست؟ ،باورهای من همه مبرهن است ،من باوری تحت عنوان موروث ندارم ،باور موروث آن است که کسی دلخوش به افسانه های اساطیری رستم و اسفندیار کند و با تاویلات بی دلیل و مدرک برای خود و دیگران باور سازی و دین ستیزی کند .
        آنچه که مدعا شد ادعای “عدم توافق دین با مقوله علم بود” آنهم با استناد به اشعار شعراء ،حال اگر کسی برهانا عکس اینرا گفت و رشته های وهمی و شعری مغلطه گران را پنبه کرد ،این تبعیت از باورهای موروث است؟!

        در باب علل عقب ماندگی و انحطاط ملل اسلامی هم سخن فراوان است ،و این عقب داشتگی و عقب ماندگی مستند به گزاره موهوم و شعری “دین با علم ناسازگار است” نیست.
        لطفا مغلطه نکنید

         
  65. )))-چرا براى رواج دين خود پيكار مى كنيد؟
    )))-چرا شما مزداييان ما را به خاطر اينكه تنها اهورا مزدا را ستايش مى كنيم ، نكوهش مى كنيد؟
    دو سوال فوق بخشى از سولات دوازده گانه اى است ، كه در كتاب سوم دينكرد به عنوان مناظره مزدكى و مزديسنى امده و تنها سخنان مكتوبى است كه از زبان يك مزدكى ، برجاى مانده.
    گرچه راوى اصل اين مناظره نيز -با توجه به اينكه در دينكرد امده- ، مسلما زرتشتى و دشمن عقيدتى مزدكيان مى باشد ، ليكن اهميت اين ١٢ سوال كه دو سوال اول ان نيز موجود نيست ، در انست كه اين ، تنها متنى است كه ما از سخنان مزدكيان در دست داريم و غير از اين هرچه در باب مزدكيان و اصول و عقايد انها بيان شده ، تماما توسط پيروان ساير اديان ، بوده است.
    اهم اسوالات ديگر اين مناظره كه در كتاب سوم دينكرد امده و با ترجمه اين كتاب در سال ١٣٨١ توسط فريدون فظيلت از پهلوى به فارسى برگردانده شده و اكنون به همت غياث ابادى ، در سايت ايشان قابل دسترسى است ، عبارتند از؛

    )))-چرا شما خوراك را نزد اتش گذاشته و مردم نيازمند را از ان محروم مى كنيد؟
    )))-چرا در حاليكه تنها گفتار شخص زرتشت ، گفتار اورمزدى است، شما بخش هاى تحريفى ديگر را نيز ، اورمزدى مى دانيد؟
    )))-ايا روزانه خواندن بخشى از گاتها (گفتار زرتشت) كافى نيست به جاى اينكه با اين همه زمزمه و ورد ، وقت مردم تلف شود؟
    )))-چرا وقتى ما بر اساس اموزه هاى زرتشت مى گوييم ثروت و زن بايد از ان همگان باشد و نه در انحصار گروهى خاص ، شما بر ما خرده مى گيريد؟
    اما مزدك كيست و سخن مزدكيان چيست؟
    بيامد يكى مرد ، مزدك به نام
    سخنگوى و با دانش و راى و كام
    گرانمايه مردى و دانش فروش(نيوش)
    قباد دلاور بدو داد گوش
    تنها متنى از متون گذشته كه در ان از مزدك به نيكى ياد مى شود ، شاهنامه مى باشد ، گرچه اساسا فردوسى بنا به شخصيت والا و روح بلند خود ، هيچگاه و در خصوص هيچ كس سخنش ، سنخيتى با دشنام پيدا نمى كند ، ليكن تاكيد وى بر با دانش بودن مزدك ، حاكى از رويكرد مثبت شاهنامه به اين شخصيت است.
    اسم مزدك از مشتقات مزدا يا همان اهورا مزدا مى باشد ، در خصوص نام پدر مزدك اختلاف وجود دارد ، ابوريحان نام پدر مزدك را همدادان يا بامدادان ذكر كرده و مسكويه نام او را “فامارد” و دينورى ان را ، مازيار ، ذكر كرده .
    ليكن قول مشهور مزدك را فرزند بامداد مى دانند
    محل تولد وى را نيز ابوريحان شهر نسا در خراسان ذكر مى كند و دينورى او را اهل صطخر يا استخر مى داند ، نيشابور و تبريز نيز بعنوان زادگاه او ذكر شده ليكن قول مشهور انست كه وى در “ماذرايا” واقع در ساحل شرقى رود دجله ، متولد شده است.
    بر خلاف باور عامه ، مزدك هيچگاه ادعاى پيامبرى نكرد بلكه وي در مخالفت با دينى كه در ابتداى سلسله اشكانيان ، به نام مزددايى يا مزديسنى ، ساخته شده بود و در دو قرن اخير -بدون اينكه ارتباطى به تعاليم زرتشت داشته باشد – ، به دين زرتشتى تغيير نام داده ، در اوايل سلطنت قباد ، مكتبى را بنا مى نهد كه برخى انرا بعنوان مادر سوسياليسم امروزى ، نام برده اند (البته با توجه به اختلافات فاحش بين ايندو ، اين تعبيرى است بى پايه)
    همانگونه كه بيان شد تمامى مطالبى كه در تاريخ راجع به اين مكتب اورده شده -جز همان ١٢ سوال- از زبان دشمنان مزدكيان و پيروان ساير اديان روايت شده و زياد قابل اعتماد نيست.

    دكتر سيد مهدى نقوى در باره اهداف مزدك مى نويسد؛ ((روشی که مزدک آورد به گفته ی او برای برقراری دین بهی و آیین راستی وضع شد او به مانند زرتشت برای بنیان گذاری جامعه صلح جویانه و بشر دوستانه ُ انسان را به تهذیب نفس و تزکیه اخلاق دعوت می کرد همان طور که زرتشت از جنگ و فساد نهی می کرد مانی و مزدک نیز برای استقرار شرافت و عظمت انسانی نزاع را منع می کردند و حتی کشتن حیوانات را هم دوست نداشتند.
    از نظر مردم گرایی و مهمان دوستی آیین مزدک نشانه ی تمدن و خوی ایرانی بود … مانی عقیده نور و ظلمت رابه مسائل اجتماعی پیوند نمی دهد .مزدک که به سه عنصر معتقد است :آب و آتش و خاک در اینجا نیز مانند آموزش نور و ظلمت مطالب را به مسائل اجتماعی پیوند می دهد و می گوید همان طور که آب و زمین و آتش متعلق به همگان است به همان ترتیب نعمات مادی باید از آن همگان یاشد .به نظر مزدک نابرابری و عدم مساوات موجود در جامعه ریشه ی کین ُ رشک ُ و خشم ُ و جنگ است .همانا این بلیات است که زندگی بشری را تیره ساخته است. اگر نابرابری در استفاده از نعم مادی از بین برود پایه ی مادی و اجتماعی این بلیات عظیم نیز از میان خواهد رفت و کین و رشک و خشم و جنگ ُ جای خود را به آشتی و مهر و دوستی و داد خواهد داد.مزدک به ویژه برای برگزیدگان دین خود دو اصل ریاضت و آزار نرساندن را مقرر داشته و آنان را به پیروی از این دو اصل مقید ساخته بود .مزدک کشتن و آزار رساندن به دیگران را اکیدا ممنوع می داشت و تعلیم می دادکه حتی با دشمن باید مهربان بود و در مهمان نوازی از هیچ چیز نباید دریغ داشت .مزدک همانکچگ آموزش “بی آزاری” آموزش ریاضت کشی را نیز تعلیم می داد .))

    عمده مطلبى كه به منظور كوبيدن اين مكتب ، مستند ديگران قرار گرفته موضوع اشتراك در همسر ، مى باشد ، يعنى همان موضوعى كه در اسلام نسبت به مردان تا سقف معينى پذيرفته شده ، كه بر اساس ان چهار زن به نحو دايم و بى نهايت زن به نحو موقت ، مى توانند يك همسر مشترك داشته باشند ، ليكن برعكس اسلام كه در ان ، زنان همسر مشترك هستند ، گفته اند نزد مزدكيان ، مردان همسر مشترك ، مى باشند.

    البته تعداد زيادى از نويسندگان اين موضوع را اتهامى جعلى و ناجوانمردانه مى دانند كه دشمنان مزدكيان به دروغ به انها نسبت داده اند ، كه احتمالا دوست فرهيخته ، جناب كورس ، بيشتر در اين باره توضيح خواهند داد ، زيرا

    انچه فوقا مكتوب گرديد مبنى بر پيشنهاد بسيار ارزنده جناب كورس در خصوص نگاه شاهنامه به مزدكيان ، انجام گرفت كه با توجه به معلومات و دانش گسترده جناب كورس ، درخواست شد ايشان خود در اين باب تقبل زحمت كنند و من و ساير دوستان علاقمند نيز در صورت توان ، ايشان را همراهى كنيم ، لذا متن حاضر به منظور اجابت فرمايش اين دوست بسيار فرهيخته و عزيز و نيز بعنوان مقدمه اى هرچند ناقص ، براى شروع ، تنظيم گرديد كه مطمئنا دوست گرانقدرمان جناب كورس ضمن ادامه ، كاستى ها و اشتباهات اين نوشته را نيز اصلاح خواهند فرمود.با احترام.

     
    • سلسله اشكانيان غلط است و صحيح ان سلسله ساسانيان مى باشد.

       
      • هم به خاطر اين نوشته و هم به خاطر زحمتى كه در نشر يكجاى نوشته هاى شتابزده من درباره سفر كيخسرو بر خود هموار كرديد سپاس و تشكر دورادور تنها كارى است كه در پاسخ زحمت شما مقدور من است.درباره مزدك عبدالكريم شهرستانى در تاب الملل و النحل نيز (ترجمه عباس اقبال آشتيانى ،انتشارات اقبال ،١٣٥٠ ،صص١٩٥-١٩٨)
        سعى كرده بى طرف باشد اما به اشتراكى شدن زنان و اموال نيز اشاره كرده است .در پانوشت عباس اقبال آشتيانى از قول كريستن سن نقل قول مبسوطى آورده كه گمان كنم تا حدى گره گشاى مسئله مبهم اشتراك است .مناظره اى كه چكيده اش را آورديد دو قالب و ساختار فكرى را مقابل هم مى نهد :محتواى انديشه هاى طرفين به باور من چندان مهم نيست كه خيلى براى درك صدق آن وقت بگذاريم .اين بازى ايدئولوژى هاى قدرت است كه ما را مشغول نزاع هايي كند كه بيشتر تمرين تعصب است تا تمرين دموكراسى .مثلا يك عده مى شوند هوادار يا fan هاى مزدك و يك عده هوادار و fan هاى تشيع .تصور نيز بر آن است كه دارند عقل را معيار قرار مى دهند ،اما به نظر من همه مذهب ها و باور هاى پيشا مدرن مضمونا در رويارويي حقيقت جويانه و خردورزانه بايد نقد شوند و قابل نقدند ،ما همان طور كه در قسمت ١٢٨ريشه ها از قول فردوسى آورده ام گذشته ها را نقد مى كنيم تا نسبت به آن ميراثى كه به روان جمعى ما منتقل كرده اند خودآگاهى پيدا كنيم ن.آنچه مهم تر از حقانيت اين يا آن مذهب است مسئله آزادى است .تا ما نسبت به موضوع شناخت از درون آزاد نباشيم نمى توانيم نسبت به آن موضوع شناختى معقول پيدا كنيم ،حالا اگر اين موضوع در حيطه رياضيات يا طبيعيات باشد باز يك حرفى ،چون سرشت موضوع كم تر به تمايلات پيشينى ما اجازه دخالت در شناخت مى دهد اما موضوعى كه به مسائل انسانى و اجتماعى تعلق دارد شناختى از نوع ديگر مى طلبند كه نخستين شرطش آزادى درونى فاعل شناسا از گرايش هاى شخصى است .شاكله كلى طرح شما در تحليل نبرد رستم و اسفنديار بسيار هوشمندانه بود از همين رو من به رغم اختلاف نظرى جزيي نظر خود را مطرح نكردم چون طرحش آن شاكله را عوض نمى كرد .شواهد بسيارى در شاهنامه بر ميل رستم به آزادى دلالت دارند .حتى يكجا در برابر شاه مى گويد من آزادم نه بنده .الان يادم نيس كجا . اما رستم دين هم دارد .دينى كه بيش تر به آيين ميترا مى ماند .در واقع دين او با آزادى همساز تر است ،فوق العاده مردمى است .كنستانتين وقتى مسيحيت را پذيرفت آن را از آميختگى هاى ميترايي نزدود چون از مردم بيم داشت .خداى و خدايان ميترايي بيشتر مردمى اند و چندان به كار استبداد دينى نمى آيند .خداى اسفنديار همسان با ولايت مطلقه شاه است .بنابراين شم تيز شما به باور من شاكله نبرد را درست تشخيص داده است .بله ،رستم آزادى را نمايندگى مى كند و اسفنديار استبداد فاسد را .اما هر دو از طريق دين . سر شما را درد نياورم .ما نيازى به آن نداريم كه چون با استبداد مخالفيم انديشه هاى فلسفى و عرفانى مخالفان استبداد را بحق بدانيم .مسئله آن است كه عقايد ناهمساز با عقيده غالب در اتحاد فرهنگ دينى و عقيده حكومتى سركوب شده اند و همچنان مى شوند .اين چند كلمه هم اگر ارزشى داشته باشد بدرقه آن تشكر خشك و خالى كردم .با سپاسى از بن جان

         
        • با سلام خدمت جناب كورس
          گرچه جنابعالى تعريف دقيقى از دين ارائه كرده بوديد ولى به باور شخصى من دين مجموعه اى از بايدها و نبايدها و دستورالعمل ها و اداب و مناسكى است كه اشخاصى ان را بعنوان مسير رسيدن به خدا وضع و ديگران به ميل خود و يا به اجبار ويا از طريق توارث انرا مى پذيرند يا ناچار از پذيرش ان مى گردند.
          در اين تعريف دين و خدواند دو مقوله جدا از يكديگر مى باشند و عدم ارتباط اين دو مقوله بگونه ايست كه از ميان نسب اربعه مى توان گفت نسبت بين انها “تباين” است ، با چنين تعريفى از دين ، مى توان گفت رستم در شاهنامه نه تنها بى دين است بلكه در تقابل با دين نيز مى باشد، ولى همانگونه كه شما بدرستى بيان كرديد رستم يزدان شناس است و گفتگوى وى با خدا كه در چند جاى شاهنامه امده ، از زيباترين بخشهاى شاهنامه است. ليكن خداشناسى رستم به هيچ وجه از مسير دين (به معناى مذكور) رد نمى شود ، فى المثل رستم هيچگاه براى گفتگو با خدا اتشكده ، نيايشگاه و يا مكان معينى را انتخاب نمى كند ، همانگونه كه اداب و مناسك خاصى را نيز در اين راستا به كار نمى بندد و از واسطه اى نيز بهره نمى گيرد ، من فكر مى كنم شاهد متقنى در شاهنامه بر تبعيت فردوسى از ميترايسم موجود نيست يا حداقل من نديده ام. حتما توجه داشته ايد كه فردوسى در داستان رستم و اسفنديار به هر شكل ممكن از زير بار بكار بردن وصف رويين تن در باره اسفنديار مطابق انچه مشهور بوده ، شانه خالى مى كند و اگر جايى نيز در وصف اسفنديار از اين واژه بهره مى برد انرادر معناى مشهور ان بكار نمى برد و استحكام زره اسفنديار را مانع از تاثير پيكان رستم بر بدن او ، ذكر مى كند ، حتى روايات شستشوى اسفنديار در چشمه را نيز فردوسى اساسا بيان نمى كند و تمام انچه در خصوص رويين تن بودن و تقدس اسفنديار ، در منابع خود ، خوانده يا شنيده را ، پس از اصابت تير به چشم اسفنديار ، با اين ابيات كه ؛
          تو انى كه گفتى كه رويين تنم
          بلند اسمان بر زمين بر زنم…
          هم اكنون به خاك اندر ايد سرت
          بسوزد دل مهربان مادرت
          به سخره مى گيرد و پوچى تمام باورها در خصوص تقدس اسفنديار(دين) و ضربه ناپذير بودن او را با روايت غلطيدن وى در خاك ، به نمايش مى گذارد و نشان مى دهد كه رستم(ازادگى) با كمك فكرى سيمرغ (خرد و نيز دانش) و با بهره گيرى از تيرى كه در اب رز پروريده شده (شايد منظور افزودن قدرى تهور و جسارت باشد) ، موفق مى شود تمام ان تفدس و ادعاهاى كذب و عامه باور را ، بر خاك اندازد.
          اگر به خاطر داشته باشيد در ان ابتداى كار ، من سوالى طرح كردم مبنى بر اينكه چرا فردوسى از ١٠٠٠بيت دقيقى بهره برده ؟ من عين جواب شما را به خاطر ندارم فقط به ياد دارم جواب شما كه تنها جواب موافق با برداشت من بود ، مضمونى اينگونه داشت كه شايد فردوسى نخواسته در معرض اتهام جانبدارى از دين زرتشت قرار گيرد، بله ، به باور من نيز، چون ان ابيات دقيقا مربوط است به ظهور زرتشت ، فردوسى به جهت عدم باورمندى به اديان (كه موضوعى است مغاير با خداپرستى وى) و نيز عدم پذيرش اينكه كسى خود را نماينده و برگزيده خدا و حامل دستورات او معرفى كند (گرچه اين نيز ادعاى زرتشت نبوده بلكه به وى منتسب نموده اند) ، اساسا توان بكار گيرى طبع و قدرت بى نظير خود را در خصوص پرداختن به اين موارد كه بر خلاف باور اوست نداشته و نيز خواسته از بيان هر سخنى كه از ان احتمال گرايش وى به مطلق دين مى رفته ، خودارى ورزد. توجه به ويژگى ها و خصايص رستم در شاهنامه گوياى موضوعات اساسى متعددى است كه در صورت امكان مىتوان با كمك گرفتن از شما ، به عنوان يكى از مهمترين مطالب شاهنامه بدان پرداخت. موفق باشيد.

           
          • منظور از عبارت(كه موضوعى است مغاير با خداپرستى وى) ، ان است كه فردوسى خداشناس است و بنابر اين اگر بگوييم فردوسى دين دار بوده با موضوع خداشناسى وى در تعارض قرار مى گيرد زيرا بين مقوله دين و خدا نسبت تباين حاكم است. همچنين هرجا عبارت خداپرستى بكار رفته منظور همان خدا شناسى است.

             
          • بر تبعيت فردوسى از ميترايسم اشتباه و به جاى ان تبعيت رستم از ميترايسم….. صحيح مى باشد

             
          • درود بر شما :
            پاسخ شما را تا اين لحظه مى پذيرم .مى انديشم كه گره ذهنى من گشوده شد با تفكيكى كه ميان دين و يزدان شناسى كرديد .عالى بود ،بسيار سپاسگزارم از اين پاسخ كه خود نيز به گونه اى مبهم به آن نزديك شده بودم .مقاله شروين وكيلى با عنوان دين فردوسى در سايت سوشيانس ذهن مرا به خود مشغول كرد .بعدا دريافتم كه دين از ريشه دئنا و دن تا پيش از پادشاهى گشتاسب در شاهنامه به دو معنا به كار رفته :يكى شناخت و وجدان كه هم مى تواند بد باشد و هم خوب هم مى تواند بهدينى باشد و هم بد دينى ..دوديگر راه و كيش . فردوسي البته واژه بى دين راه هم به كار برده است .
            نگون بخت را زنده بر دار كرد
            سر مرد بى دين نگونسار كرد
            كه اشاره به فرجام مزدك است .پرسشى مرا رها نمى كند .فردوسى اينجا بى دين را از ديد pejorative و خوار دارانه به كار برده يا بر عكس يا همچون راوى و گزارشگرى كه اتهام محكوم به مرگ را از ديدى خنثى بيان مى كند ؟ سپاسمندم اگر يارى كنيد .
            پايدار باشيد

             
  66. سلام به دکتر خزعلی وآرزوی بهبودی وآزادی از بند دژخیمان تاریک مغز ؟!وسلام به شما جناب نوری زاد. واینکه: کشور ما نیاز به داعش ندارد چرا که با این جنایتهایی که هر روز شاهدش هستیم بقول معروف داعش وبوکو حرام والقاعده طالبان و… بند انگشت کوچک این از خدا بیخبران وبیرحم هم نمیشوند متاسفانه ملت ایران در چنگال این تروریستهای خونریز سالهاست اسیرند؟!

     
  67. آقای نوریزاد
    شما چندین بار با خاتمی و عارف دیدار داشتید،از آنها بخواهید که به دیدن دکتر بروند،اگر نرفتند اعلام کنید. از چه می ترسند؟ قدم اول را هاشمی برداشت.دشمن را باید ادب کرد. عارف بلند شو مرد. به دیدار دکتر برو،دکتر برای دفاع از ما اعتصاب کرده است.

     
  68. آقای روحانی
    بلند شو و به دیدار دکتر خزئلی عزیزمان برو. همین امروز ، تا دیر نشده برو. بدان اگر بر مسند قدرت نشسته ای به خاطر رای اصلاح طلبان است…سه سال دیگر دوباره محتاج رای ما هستی…رفسنجانی در اولین حرک با دکتر ما تماس تلفنی گرفت، تو هم بلند شو و حرکتی کن…بلند شو مرد. فرصتها را از دست نده…
    آقای خاتمی
    شما هم به دیدار دکتر بروید،همین امروز،همین حالا.فرصت سوزی بس است،قدم اول را هاشمی برداشت،قدم دوم و سوم با شما و روحانی است.از خانه ات بیرون بیا مرد.خزئلی برای من و تو در زجر و عذاب است.بلند شو و به دیدارش برو

     
  69. مصباح يزدي ( غير منفور )

    خدايا اين چه عد التي است كه وقتي نيكان جامعه بي عدالتي هاي أيت ألاها را فرياد مي زنند، انها را در بند مي كنند؟ ديكتاتوري ديني بدترين نوع ديكتاتوري مي بأشد و انشاء الآه هر چه زودتر نابود ميشود. در اين وضع تعجبم از ابلهاني است كه از اينها حمايت مي كنند. همين امروز از قول علي مطهري خواندم كه در ملاقاتي كه با رهبر داشته از ايشان خواسته مسيله حصر را حل كنند ولي ايشان مخالفت كرده اند . أقاي رهبر كينه اينها را و حسادت ايشان را از همان روزي بدل داشت كه خميني تمام قد از اينها در مقابل خامنه اي طرف داري كرده بود. حالا كه براي همه معلوم شد خامنه اي دستور آدامه حصر را داده ، اين داستان انتقال پرونده به شوراي امنيت چه بازي مسخره اي بود؟ اونوقت ميگن چرا محبوبيت روحاني كم شده.

     
  70. به دکتر بگویید کاری که در نظر داری اگر زنده ماندی انجام بدی کار کمی نیست پس لازمه زنده بمونی …

     
  71. افرین برشما ای کاش سیاستمدارن بنام اپوزیسیون هم کسری از شجاعت شما را داشته باشند

     
  72. عاطفه انسانی دروغ نیست

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

93 queries in 2859 seconds.