سر تیتر خبرها
محمد نوری زاد از زبان دیگران

محمد نوری زاد از زبان دیگران

http://bazargan.com/abdolali/video/PN1008/index.html

در این برنامه ی تلویزیونی جناب عبدالعلی بازرگان به پرسش های زیر پاسخ می دهد:

یک: چرا تاكنون مسئولين امنيتى و اطلاعاتى جمهورى اسلامى ايران عكس‌العملى متناسب با نامه‌هاى متعدد و شديداللحن محمد نورى‌زاد نشان نداده و با ايشان مماشات مى‌كنند؟
دو: چرا احزاب و شخصيت‌هاى سياسى داخل و خارج كشور از كسى كه حرفهاى آنها را آشكارتر و شجاعانه‌تر بيان مى‌كند حمايت كافى نمى‌كنند؟
نورى‌زاد در شرايط حاضر به كدام جريان سياسى وابسته است و از چه كسى دفاع مى‌كند؟
سوابق سياسى و هنرى نورى‌زاد.
سه: آيا تغيير مواضع سياسى ۱۸۰ درجه‌اى نورى‌زاد و تبوه و تحولات فكرى او نقطه ضعف است يا نه نشانه قدرت؟
چهار: در شرايطى كه رژيم تحمل يكصدم انتقادات نورى زاد را از ساير مردم ندارد، چرا او را كه چيزى از صدر تا ذيل نظام باقى نگذاشته دستگير نمى‌كنند؟
پنج: چرا رهبرى در برابر ۳۰ نامه سرگشاده او با انتقادات تند و تيزش سكوت كرده است؟
شكست طلسم ترس و ترك نابودى دستگاه‌هاى امنيتى و سپاه.
معناى افضل الجهاد در سخن پيامبر اكرم.
نورى زاد در پيروى از مؤمن آل فرعون.
این برنامه ی تلویزیونی احتمالا در یکی از شهرهای کالیفرنیای آمریکا ضبط و پخش شده است.

http://bazargan.com/abdolali/video/PN1008/index.html

محمد نوری زاد
هشتم تیرماه نود و سه – تهران

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

60 نظر

  1. سلام..لطفا.بفرمایید.پیدایش.انسان.تقریبا.از.چه.دورانی.در.روی.زمین.اتفاق.افتاده.؟………………….صحیح.میفرمایید..چون.جوابم.را….نگرفتم..باین.جهت.دوباره.سوال.کردم..

     
  2. مه آفرید امیرخسروی: اعدام – اسفندیار مشایی: آزاد ! + سند

    http://nafas1388.blogspot.com/2014/05/blog-post_4133.html

     
  3. آقای نوری زاد متوجه شدیدی اینهائی که در سایت شما شلوغ و پلوغ میکنند و صفحات آن را با خزعبلات پر میکنند 4 یا 5 نفر بیشتر نیستند و بعضا با اسامی مختلف وارد شده و صفحه ای شما را محل جدلهای بی حاصل خودشان کردند ، راستی شما اینجا چه کاره ای !!!!؟؟؟

     
  4. ريشه ها ١٢٨(قسمت ١٢٧ ذيل پست قبلى )دنباله تأملات در ماجراى كيخسرو
    ٢٨-
    مرگ انديشى كيخسرو
    بپرسيدشان از نژاد كيان
    وز آن نامداران فرخ گوان
    كه گيتى به آغاز چون داشتند
    كه ايدر به ما خوار بگذاشتند
    سپه سالارى از خراسان -منطقه اى كه از تيررس بغداد تا حدودى دور مانده – در ميانه سده چهارم خورشيدى پروژه اى را آغاز مى كند كه در مقدمه باقى مانده از شاهنامه ابومنصورى هم از آن ياد شده است .موبدان و آگاهانى ديگر از نيشابًور و هرات و و سيستان و توس گردهم مى آيند تا آنچه از تاريخ و اساطير ايران پيش از اسلام به صورت گفتارى و نوشتارى در اختيار دارند يكجا كنند و سپس شاعر يا نويسنده اى آن را به صورتى بسامان مكتوب كند .ابو منصور معمرى وزير ابو منصور منصور داستان ها را به نثر ويراسته مىكند ،دقيقى بخشى از آن را منظوم مى كند اما مرگ به او مجال ادامه كار نمى دهد .شاهنامه فردوسى اين پروژه را كامل مى كند .چرا اين پروژه اين قدر براى اين واپسين بازماندگان آشنا به زبان پارسى و پهلوى جدى است ؟آيا به راستى كارى كه بيش از سى سال بدون هيچ حمايت مالى عمر حماسه سراى بزرگ را مى فرسايد و ازندگى او را به افلاس مى كشد آن طور كه احمد شاملو در دانشگاه بركلى گفت قابل تقليل به منافع طبقاتى فئودال هاست ؟ بخشى از سخنان شاملو خالى از حقيقت نبود ،اما رويكرد كلى وى دچار آفت ناهمزمانى يا زمان پريشى (anachronism) بود .بر فردوسى نيز مى توان خرده گرفت چنانكه محمد على فروغى كه بسيار شيفته فردوسى بود در مقدمه خلاصه شاهنامه اش بر فردوسى خرده گرفته است .اما نمى توان از او انتظار داشت كه از صندوق رأى دفاع كند يا ماركسيست و بيخدا باشد .فردوسى پى آيند يك خيزش دير پاى ايرانى عليه مهاجمان عرب است كه در زمان عباسيان و امويان با استقرار استبدادى دينى و نژادى هيچ آزادى اى براى اقوام ايرانى قائل نبودند و هر جنبش ملى و دينى اى را در غايت قساوت و خونخوارى سركوب مى كردند و اگر چشمه هايي نيز از مدارا و خردگرايي از خود نشان داده اند از بركت وزيران و دبيران و مترجمان ايرانى و مسيحى بود . فردوسى حلقه اى از زنجيره مقاومتى است كه از ابن مقفع آغاز مى شود و پيامد شكست هاى نظامى به راهى فرهنگى و مذهبى چون نهضت شعوبيه و جنبش عظيم و خلاق عرفان و سپس جنبش احياى آيين كهن ايرانى و حتى حكمت مشاء و اشراق مى افتد .بجز بارقه هايي چون نوشته ابن مقفع و غزالى اول در ضرورت آغازيدن از شك همه اين جنبش ها پايي در دين داشته اند .بى سبب نيست كه پيروان رزمندگان به غايت دلآور و بى باكى چون ابومسلم و نخشب پس از مرگ إنها منتظر ظهور دوباره آنها مى ماندند .بارى يا خالق نيز يكى از اصل هاى پنجگانه زكرياى رازى است كه خود از نظر روى آورد به خرد و علم تجربى بر راجر بيكن و فرانسيس بيكن فضل تقدم دارد .آنچه مهم تر از انكار وحى و نبوت در آثار نابود شده رازى است -كه از رديه ها و گزارش ابوريحان و ابن نديم حدس زده مى شوند -اين است كه رازى ها چرا مى بايست خود يا آثارشان به كيفر انديشه درست يا نادرستشان تكفير يا شكنجه يا اعدام شوند ؟ بى ترديد فردوسى نيز در فضاى ناآرام و پرخشونت همين فرهنگ دينى نفس مى كشيده است گو اينكه در فضاى خراسان و در عصر سامانيان و در مورد رازى حمايت مرداويج اين تنفس را كمى آزادتر مى ساخته است .ابيات فوق ما را از جستجوى علت جديت نوشتن شاهنامه از رجوع به بيرون متن خلاص مى كنند :قرن ها بعد عباس ميرزا به گونه اى ديگر همين پرسش را از يك مقام فرانسو مى پرسد .اكنون ما نيز اگر حساسيتى به سرنوشت ملى خود داشته باشيم به صورتى ديگرزجوياى همين پرسش مى شويم :گذشتگان چه خشت يا خشت هاى كجى نهاده اند كه ما چنين روز و حال دردناكى داريم ؟ تا خوارى و خفقان هستى خود را با هزار رنگ و خود فريبى عظمت و بزرگى مى بينيم ،تا فقط جزئيات از هم گسسته اى را مى بينيم كه به ريشه كلى و رشته پيوستار آنها نمى انديشيم ،تا خود را صرفا قربانى و مظلومى فرياد خواه مى بينيم كه يك قهرمان ماورايي بايد به فريادمان برسد هرگز نخواهيم فهميد كه گذشته ما حال ماست نه امرى سپرى شده . آرى ،چه كردند إنها كه ايدر براى ما جهانى چنين خوار و ستم آلوده و بيدادگر باقى نهادند ؟از همين پرسش مى توان دريافت كه شاهنامه نقد جمشيد و كاوس و ايرج و گشتاسب نيز هست .بررسى انتقادى گذشته نيز هست .ستمكارى شاهان نيز در آن سانسور نشده و خودش نيز نقدناپذير نيست .
    با پوزش از اين حاشيه روى بر مى گرديم به تأمل در تفاوت مرگ انديشى كيخسرو با ايرج و سياوش

     
  5. آقاسید ابوالفضل چیزایی که شما و مصلح و مرتضی به مزدک ودانشجو گفته بودید رو دقیقن خوندم و حرفای مزدک ودانشجوراهم که به شما گفته بودند دقیقن خوندم .اگه مسلمونی اینه که شما دارید و اگه کفراونه که دانشجو داره من اشتباه کردم که تا به حال کافرنشدم.

     
    • سید ابوالفضل

      آقای ناشناس گرامی
      سلام بر شما
      اگر لطف کنید برای خودتان نامی انتخاب کنید تا بدانیم شما کام ناشناس هستید ممنون می شوم . دیگر این که من مسئول دین و یا بی دینی شما نیستم . “لکم دینکم ولی دین” . من نظراتم را صریح و شفاف عرضه کردم .”تو خواه پند گیر و خواه ملال”.
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  6. آقای بی کنش حجالت نمیکشی شما؟ نوشته های شما چه ربطی به متن نوشته اقای نوریزاد داره؟یه وبلاگ باز کن لینک مطالبتو اینجا بزار علاقمندان بیان و از نبوغ فکریتون استفاده ببرن.

     
    • با سلام به زهرا
      ضمن خیر مقدم به نظرم بهترست نامی دیگر برای ورود به سایت انتخاب کنید تا شباهت در نام ها ما را دچار مشکل نکند.

       
      • با سلام متقابل
        جالبه که نظرم هنوز در دست برسیه و منتشر نشده اما شما از نام من آگاه هستید.نام من همینه و اگر شما مشکلی دارین نام خودتونو عوض بفرمائید.

         
        • با سلام به پدرم نوری زاد
          با نام شما که مشکلی نیست با نحوه ی استدلال هاتون اما چرا . فکر کنم اینو دیگه خودتون باید عوض کنید.
          نام ها برای شناختن همدیگه است . اگر درک درخواست من این قدر سخته حرفی نیست.

           
          • درک درخواست شما سخت نیست اما انحصار طلبی آره سخته.چطور به خودتون حق میدین که برای دیگران تعیین تکلیف کنین که از چه نامی استفاده کنن ؟کجای قانون نوشته شده که نام زهرا فقط مختص شماست و دیگران حق استفاده از اونو ندارن؟شما اگر درک داشتی یا سکوت می کردی و یا اعلام میکردی که از این پس با نام زهرای 2 قلم فرسایی .اما از این مهمتر اینه که شما در حالی که نظرم در دست بررسی بود از کجا از نام من آگاه بودبد ؟

             
    • زهرا خانوم شماره ٢ چرا حالا فقط زورتون به من مى رسه ؟

       
      • سلام بی کنش،
        چون وقتی روی سایت اومدم و خواستم عفاید بازدیدکنندگان رو بخونم کامنت شما رو دیدم که نیمی از فضا رو به خودش اختصاص داده بود و تمومی نداشت.تازه در کامنت جداگانه در مورد ناتمام ماندن جمله اخرتون هم یاداوری کرده بودین که علتش محدودیت در اندازه کامنته.حالا که جمله بندی کامنت ها محدوده کامنت های شما طومار ماننده اگر این محدودیت نبود چی میشد؟

         
        • با سلام
          من علت اینکه نظر شما در دست بررسی بود ولی روی صفحه ی سایت دیده میشد رو نمیدونم . هم الان این اتفاق در مورد کامنت من تکرار شده .
          قصد انحصار طلبی نداشته و ندارم منظورم تقدم حضور شخصی در سایت با نام “زهرا” بود هموطن این از قواعد نانوشته ی فضای مجازیست وگرنه شما هر طور راحتید پیام بگذارید.
          هدفمان از حضور در این سایت را فراموش نکنیم .
          با احترام

           
          • با سلام
            این هم عجیبه که برای اولین بار تو این سایت نظری قبل از انتشار برای دیگری قابل مشاهده است بعلاوه اینکه قبل از انتشار امتیاز هم گرفته باشه! .خانم و یا اقای زهرا،یا شما خود جناب نوریزاد هستید و یا گرداننده سایت.در هر دو صورت مامورین و معذور و انتظار ی بیش از این از افرادی که یک شبه متحول میشن نیست !

             
    • اگر به نوشته هاى نورى زاد ربطى نداشته باشه فكر نمى كنم به شما هم ربطى داشته باشه/
      دو انسان با يك اسم ولى تفاوت از زمين تا اسمان است يك زهرا از هر كلامش دريايى از شعور و معرفت و شرم و ادب جاريه و يه زهرا دهن كه باز كنه سيلاب حماقت و بى شخصيتى و عقب موندگى و بى كلاسى رو به جريان در مياره! زهى به ميزان تفاوت و فاصله فهم بين دو نفر با يك اسم.

       
      • جناب بی ربط،
        حرف زننده ی دیگه ایی نبود که بارم کنی اون هم فقط به خاطر انتقادی که داشتم؟ بیچاره ما که امثال شما باید معلم اخلاقمون باشید.

         
        • با سلام به هردو بانوی محترمه زهرا خانم ها

          البته عذرخواهی می کنم از اینکه بین این بحثها آمدم ،اما بنظرم رسید برای فیصله این مجادلات و برای رفع اشتباه و التباس ،اینطور توافق شود که زهرا خانم محترمه ای که سابقا با این عنوان مطلب می نوشتند و جناب نوری زاد را پدر خطاب می کردند نام خود را با پسوندی مثلا “زهرا 1” بیاورند.
          و زهرا خانم محترمه ای که اخیرا مطلب می نویسند نام خود را مذیل به پسوند 2 کنند “زهرا 2″ و به احترام حضرت زهرا نام” زهرا ” تنها را به ایشان واگذار کنند ،و به این ترتیب صلح کنند و نزاع ختم شود.

          متشکرم

           
          • با سلام به شما و تشکر بابت پیشنهادی که دادی.ایده خوبیه و باهاش مخالفتی ندارم.اما هنوز برای من روشن نشده که چطور وقتی نظر من در دست برسیه و منتشر نشده زهرا خانم یک از نام من اگاه بوده؟ جوابی هم که دادن رک و راست بگم دروغ و مغلطه بود و توهین به شخصیت من به عنوان سئوال کننده.راستش چند ماهی میشه که نه همیشه اما هر از گاهی به سایت جناب اقای نوریزاد سر میزنم و مطالبشونو می خونم.از مجموع نوشته های ایشون این انسنباط میشه که نظام اسلامی ما سرتا پا فاسد و دزد و مال مردم خور و ستمگره (البته به عنوان موافق نظام هیچکدومشونو قبول ندارم .نه اینکه کم و کاستی نیست،هست اما نه به این صورت که ایشون تبلیغ می کنند) و خیلی دم از اخلاق میزنن.برام جالبه که افرادکامنت گذار که مخالفان نظام هستند ورای شعار و حرفهای قشنگی که میزنن و در مکتب جناب نوریزاد با اخلاق به سر میبرند چه نوع انسانهایی هستند.نمونه اش همین زهرا خانم که ورای کامنتهای پر سوز و گدازش در مخالفت با نظام ،نتونست به یک سئوال ساده ،شفاف وقاطع جواب بده وبهترین راه رو در دروغ گویی دید.یا همین جناب بی ربط که به عنوان معلم اخلاق هرچه در چنته داشت نثار من کرد اونهم فقط بابت انتقادی که از کس دیگری داشتم.اینها نمونه افرادی هستند که نظام ما رو متهم به نداشتن اخلاق و هزار اتهام دیگه میکنند و در حالی که وقتی نوبت به خودشون میسره به جز دروغ گویی و تهمت زدن و فحاشی چیزی واسه ارائه کردن و جایگزین کردن ندارن!

             
          • با سلام به پدرم نوری زاد و رهگذران این سایت
            از ابتدا هم دعوایی در کار نبود و من هم جز مطلبی که آقای مرتضی بیان کرد چیزی نگفتم اما دلیل موضع گیری زهرا خانوم رو که سبب ورود عقلای قوم شد رو نفهمیده و نمیفهمم . شاید باید از اول یکی مثل آقای مرتضی این پیشنهاد رو میداد.
            به هر روی من دروغگو نیستم آقای نوری زاد هم نیستم کاش بودم اما نیستم انحصار طلب و جاعل و دست برنده در کامنت ها هم نیستم .
            باری ، قبلا هم گفتم این مشکل برای من هم پیش آمده بود .
            اگر شما نمیتونید حرف من رو بپذیرید از من کاری ساخته نیست جز دعا برای آرامش شما.
            آرام باشید .

             
          • من با شما دعوا و خصومتی نداشتم اما از شما انتظار پاسخ داشتم که میبینم باز هم از پاسخ گویی طفره میرین و دروغ خودتونو مدام تکرار میکنید.اشکالی نداره چون کسی که مدام دروغشو تکرار میکنه اعتماد به نفس نداره و مثل یک بادکنک تو خالی میمونه که هیچی نیست.در ضمن از این به بعد من با نام خودم اظهار نظر میکنم و اگرشما مشکلی با نام من دارین مشکل خودتونه و مشکل من نیست.لطفا دیگه مزاحم من نشین.با تشکر

             
  7. عباس انعامی

    اینکه دین ویا مرام ومسلک خاصی درخلوت افرادبرایشان ارامش ویاچیزدیگری به ارمغان میاوردرا کاری نداریم.سوال من این است :درطول تاریخ عملا( یعنی ااون چیزی که رخ داده.)ادیان ومذاهب چه دستاوردی برای بشریت داشته؟کدام مشکلی از مشکلات بشر راحل کرده؟واگریکی ازاینها(یهود-اسلام-مسیح…)راازصحنه تاریخ حذف کنیم بشرچه چیزی ازدست داده وچه چیزی بدست میاورد؟

     
  8. عباس انعامی

    سلام.خدمت اقای مصلح عرض میکنم عاقلان رایک اشارت کافیست.اینکه دراخرکامنت قبلی ایل وتبارم راشیعه معرفی کردم منظورم رابایست فهمیده باشید.درمذهب شما تقیه ازاصول اساسی مذهب است…..بعضی سطوررا باتعمق درک کنید.
    بگذریم.اقای عزیز کامنت نوشتن حوصله میخادوازانجایی که خواندش حوصله بیشتربایست خلاصه نویسی کردکه وقت دیگران گرفته نشود.برای همین نمی شه به تک تک جملات منبع وسندذکرنمود.انهایی که اهل علم ومطالعه هستندمیدانندبرخلاف نوشته شما شیخ مفیدعقل گرانبوده ونماینده مکتب اخباریگری بوده که دربین خوداین اخباریون افراددرمراتب مختلفی قراردارندبعضی اخبارراتماما قبول میکنن برخی هم دربعضی موارد ان راقابل نقدمیدانندکه خیلی انگشت شماراست.جریان عقل گرا مکتب معتزله بودکه موسسش واصل ابن عطابود.تاریخ شیعه اثنی عشری رادر5مقطع مطالعه میکنند1ازرحلت پیامبرتااغازغیبت کبری2غیبت کبری تاسقوط بغداد3دوره خواجه نصیرتاظهورصفویه4صفویه تا انقلاب57و5ودوره پس از 57.
    دوره فعالیت گسترده عالمان شیعه دوره دوم بود.دراین دوره مجموعه های حدیثی شیعه تدوین یافت واندیشه های کلامی ان شکل گرفت.واثارورساله های فقهی عرضه شد.دراین برهه حوزه شیعی قم سردمدارارعالمان شیعه بودندشیخ کلینی-ابن ولید-وشیخ صدوق ازجله کسانی بودندکه مبانی شیعه را نشردادندوبه نقل احادیث بانقدی به شدت محافظه کارانه معتقدبودندالبته عده ای همچون حسین ناشی-ابن وصیف علمایی بودندکه هیچ نقدی رابرنمیتافتند.شیخ مفیدحوزه شیعی بغدادرادرمقابل حوزه قم علم کرده وان راازاعتبارانداخت.البته باظهورشیخ طوسی قدرت ازحوزه بغداد به نجف منتقل شدوشیخ طوسی درکتاب تجریدالعقایدبسیاری از مبانی شیخ صدوق ومفیدرا مردوددانسته ویابه بیان دیگر تکمیل کرد واین اثروی اغاز علم کلام مدون درتاریخ شیعه است.درهمه کتاب های اینان اصل روایات هستند.هیچکونه مسئله علمی درمیان نیست.مسائل مذهبی واخلاقیست.معتبرترین علوم علم کلام است.علم کلام چیست؟اینکه خداوندکیست وکجاست واوصافش چطوراست وپیامبران چگونه افکاری داشتندوچطوربه معراج رفت واسبش الاغ بوده یا قاطر واسمش فلان بودوبهمان و…این مضمون علم کلام است.واینکه میگن شیخ طوسی متکلم بزرگ جهان اسلام علم این اقا ازاین سنخ است.علوم دیگروعالمان دیگر:علم حدیث است.اقای مجلسی ازعلمای بزرگ ومحدث عالم اسلام است.مراجعه کنید به کتب وی وازچشمه علم ایشان سیراب بشوید.اقای مصلح روایت درباب ظهورحضرت را ازکتاب ایشان اورده بودم که براشوبیدید.تازه این باورپذیرترینش بود.علم رجال هم داریم.عالمان این حوزه امدند اسامی بزرگان دین مثلا درسال200راجمع اوری کرده واثارشان را نوشتندواین شدعالم علم رجال.فقیه هم داریم .که علمشان این بوده که زناکارسنگسارشود-درد دستش قطع شود.جالب است این نکته یادم امدازعلمای فقه.درفقه شیعه درباب دیات امده:دیه مردشیعه مسلمان 100شتراست.ودیه زن شیعه50شتر.جالب است درادامه امده:دیه ازبین بردن نصف فرج زن 50شتر.ودیه ازبین بردن کامل فرج زن 100شتراست.وازعجایب وشاهکارهای قوانین هست که دیه یک زن 50شتر.اما دیه الت تناسلی زن100شتراست.ودرجواب ازاهمیت تولیدمثل میگویند.وحرمت فرج زن.یعنی الت زن ازوجوداوبا ارزش تراست…البته گمان بدنبریدنگاه غرب به زن شهوانیست نه نگاه دین ومذهب واسلام ویهود.یادتان باشد دردهه60بودمیگفتندحتی اقایان کاپشن نپوشندوهمچنین استین کوتاه.چرا؟چون بادیدن باسن یک مرد.یاساعدعریان یم مردممکن است شهوت یک نفرجنبیده وفضاحت بباراورد.این است یک مور ازاینکه با دید دین ومذهب به امور وقضایا نگریسته شود.ومطمئن باشیدچون تفکراینان وتخصصشان درکمر به پایین است.پس تعجبی ازاین مواردنداشته باشید.تفکرپشت این امورخوابیده.اداب توالت رفتن واحکام استبرا وحیض وبهشت وجهنم وتقیه و…اینها علومی هستندکه درنبودشان حیات بشر تزلزل مییابد.وزندگی ناممکن.
    والله اقای مصلح ودیگردوستان اصلا نیتم نوشتن این اراجیف نبود.به قول معروف چون الف میگویی بقیه خودش میاد.اینقدردراین مذهب غلوشده.که بامطالعه تخصصی ان حتی میشوددیدکه بااصول خودقران متناقض هست.اقای مصلح میگه چطورمنکه به قران اعتقادندارم چطوربدان استنادمیکنم (البته نمیدانم چطورایشان پی بردن من به قران اعتقادندارم.؟خودم که جایی اشاره ای بدان نکردم.وایشان باعلم غیب که مخصوص امامان هست پی به این امربردن ومطابق فقه خودشان مرتکب غیبت وتهمت شدند)بابا همان مثال قبلی.درقران امده ذره ای نیکی وبدی محاسبه می شوداما درشیعه میگویندامامان میتوانندپیروان خودشان رابه بهشت ببرند.مگرغیراین است؟هزاران مطلب بدین گونه میباشد.مثالی دربیان ظهورامام زمان اوردم.باورپذیرترینش همین بودابنقدر روایات عجیب غریب دراین موردبخصوص امده که به ذهن خطورنمیکندواینکه شخصی مثل مجلسی دراثارخودش اینهارا اورده بایست بهش برای ان ذهن خلاقش تبریک گفت.وچون امروزه اگاهی مردم بالاتررفته واصل ان کتابهاموجوداست ونمی توانندازبین ببرندمیگویندروایات به چنددسته تقسیم میشوندوهستند روایاتی که به دروغ منتسب به امامان هستند.اخرمردک اگر روایتی دروغ بوده توخودت چرانوشتی؟درکامنت بعدی یک سوال دارم که هرکس توانست جوابش رابنویسد.ببخشیداطاله کلام شد

     
  9. درود به آقای محمد(کاوه)نوری زاد
    و همکاران شریف و با استوارتان

    عملکرد وعزم راسخ شما ها در بین بسیاری از هموطنان موّثر واقع شده که حداقل بصورت مجازی جرأت پیدا بکنند و نظرات
    و انتقادات ودرد دلها یشان ابراز نمایند.

    درچند وقت پیش نوشتم که این دعوا و جنگ در خاورمیانه فقط به سود کارخانه های اسلحه سازی کشور های امریکا، چین ، روسیه وکشور های اروپائی ست که از فردا بیشتر تسلیحات بنجل و از رده خارج شده نظامیشان را بفروش برسانند.

    به گزارش شبکه تلویزیونی العراقیه، محمد العسکری سخنگوی وزارت دفاع عراق در این باره گفت: « برای مقابله با داعش 24 جنگنده‌های سوخوی روسیه خریداری و به عراق رسیدن. نخست وزیر عراق با بیان‌ اینکه عراق نباید تنها به خرید هواپیماهای نظامی از آمریکا بسنده می‌کرد و باید با کشورهای دیگری همچون بریتانیا و فرانسه نیز قرارداهای مشابهی می‌بست .(رادیو فردا یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳ )

    البته فقط با پول نفت به خرید هواپیما های جنگی بسنده نخواهند کرد و توپ .تانگ و تجیهزات نظامی دیگر خریده و بایستی خریداری بکنند. نشا … شب دراز است.

    خوب سر مردم بیچاره و فلکزده خاور میانه را شیره ما لیده اند وسر گرمشان کرده اند. تا زمانی که نفت تمام نشده ، همین بساط هست و در آمد از نفت به نحوی از انحاء دوباره برگشت وسرازیر خزانه آنها خواهد شد.

    فکر می کنم قبل از اکتشاف نفت در این منطقه ، انسان ها آرامش وسعادتمند تر بودنند ؟

    با آرزوی تندرستی و موفقیت وتشکر برای امکان ودرج نظر دگری در وب سایتتان

     
  10. حالا دیگر باید آفتاب افشای بی‌ چون و چرا به ‌یک باره از پشت سنگیترین و تاریکترین توده ابر قابل تصور نیز برای ساده لوح‌ترین افراد هم بیرون زده باشد که آقایون موسوی و کروبی از قبل و بعداز کودتای ننگین و خونین ۸۸ به دستور و فرمان فرعون گونه کدام اهریمن خوی و خصلتی همچنان در اسارت بسر می‌‌برند. برای خیل عظیم ایرانیان که از اول هم معلوم بود کدام دست اهریمنی، پشت زندان و حصر بود و حالا هم که عمق و اوج کینه توزی‌های لجام گسیختهٔ این موجود همیشه اسیر توهم‌های مطلق خویش به لطف یزادن پاک و مهربان و با زبان خودش بر بی‌ خبرترین ساده دلان آشکار شد، بیائیم اهریمن اصلی‌ را نشانه رویم.. خدایا به ما کمک کن تا از شر این اهریمن نجات پیدا کنیم.

     
  11. آقاى نوريزاد در اين عكس انگار داريد سماع مى كنيد.

    سماع صوفیان از عشق یار است که دلهاشان ز شوقش بی قرار است
    اگر مست حقی برخیز و کف زن بکوبان پایی و دستی به دف زن
    رها کن عقل دوراندیش و بر خیز زخود بگذر به سرمستان در آویز
    که این حال و هوای صادقان است. پر از شور و نوای عاشقان است

     
  12. باعرض سلام خدمت شما آقای نوری زاد وبقیه دوستان فرارسیدم ماه رمضان رو به همه ی شما عزیزان تبریک می گم
    همچنین سالروز اشنایی خودم با شما رو به خودم و خودم وباز هم به خودم تبریک میگم
    باتشکر

     
  13. سلام بر پدرم نوری زاد
    تا کی آهسته و نهان گفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    البته شاید در متن من کمی بی انصافی باشد _ خدا داند_ اما از زمانی که دکتر خزعلی را به جرم تلنگر به گنبد و بارگاه همین حضرتِ به کما رفته در بند کرده اند در این گونه سخن گفتن بیشتر به خودم حق می دهم .
    من پیاده ام پدر ! پیاده و جا مانده و ترسو، کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ؟ ما گرد و خاک می کنیم و شما سواره ها “می رسید” .
    …چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را .
    با تواضع

     
  14. یکی از میلیونها مردم خاموش

    آقای نوریزاد بنده شخصأ بعنوان کودکی که در زمان پهلوی خانواده متوسط بیشه ای بودیم و تمامی ساخته های اجتماعی و اقتصادی مردمی آنزمان با دوران ولایت فقهای این دوران مقایسه میکنم ء و سلطنت طلب هم نیستم از شما حمایت میکنم و از دیدگاه های رضا پهلوی هم خوشم میاد

     
  15. ریشه ها -شاهنامه
    ادامه قسمت سوم
    نویسنده: کورس
    ————————
    .آنها كه گويا
    تاريخ ما را از خود ما بهتر شناخته اند ،به چه دليل بايد بيش از خود ما
    براى نهادينه كردن مناسبات دموكراتيك دلنگران باشند .اگر در ايران چنين
    مناسباتى برقرار باشد ،اگر از صدر تا ذيل حاكمان برآمده از بيواسطه ترين
    انتخابات باشد ،اگر فضاى عمومى با انجمن ها ،اتحاديه ها ، احزاب ،رسانه
    ها و مطبوعات آزاد و مستقل همواره ناظر و ناقد مؤثر تصميم ها و اعمال
    حاكمان باشد ،در اين صورت است كه آمريكا هيچ غلطى نمى تواند بكند و مسلما
    آمريكا به هيچ وجه دوست ندارد كه در خاور ميانه هيچ غلطى نتواند بكند چرا
    كه اقتصاد شوخى بردار نيست .
    اگر از حكمت مدرسى مشاء كه چندان تأثيرى نيز در تكوين وجدان ملى ايرانيان
    ننهاده ،بگذريم ،عمده تلاش فكرى عرفان و حكمت كردارى فردوسى كشمكشى است
    سترگ براى معنا بخشى به واژه هاى شاه و خدا .به هيچ وجه تصادفى نيست كه
    واژه شاه در آثار عرفا نقش مهمى دارد ..مسلم است كه اين فرزندان روزگار
    خود نه از دموكراسى مدرن و حتى آتنى خبر داشتند و نه از نظر ساختارى هيچ
    نظام سياسى تازه و بى پيشينه اى عرضه كرده اند .استبداد دينى ساختارش
    استبدادى است و بدتربودنش در پشتوانه نيرومند فرهنگ دينى و اعتقادات
    موروثى عامه است .كه هم اكنون نيز محمل و تسهيل كننده راه اندازى جنگ هاى
    فرقه اى شده است .ما وارث بزرگانى هستيم كه قرن ها پيش در حد امكانات
    زمانه خود براى عاشقانه كردن و مردمى كردن اولا رابطه با خدا و ثانيا
    رابطه با شاه تلاشهايي كردند كه در قرون وسطاى مسيحى و اسلامى در كم تر
    كشورى مانند دارد .روايت فردوسى از ناپديد شدن كيخسرو و مدفون شدن
    پهلوانان در برف گويي عامدا در ابهام رها شده است .اين ابهام در جايي از
    حماسه بيان شده است كه پس از آن كم كم دوران پهلوانى و آزادگى و بخردانگى
    رو به افول مى نهد و نبرد تراژيك رستم و اسفنديار رخ مى دهد و چندى بعد
    پهلوان مردمى ايران از شاهنامه بيرون مى رود و كم كم استبداد مخوف دينى
    اى حاكم مى شود كه به جاى ستاس زندگى و زايش و آبادانى و داد گيتيانه
    باور هاى ماوراء الطبيعى را مسئله مرگ و زندگى انسان ها مى كند . در
    داستان كيخسرو ديديم كه پهلوانان همسفر با سفر شاه سه بار از اندرز شاه
    سرمى پيجند ،بار نخست در جنگ دژ كلات ،بار دوم در همراهى با شاه و بار
    سوم در بى اعتنايي به پيش گويي شاه در باره توفان برف از ابر تيره . در
    اينجا پيداست كه واژه شاه صرفا به معناى مستبدى كه بايد از او بى چون و
    چرا فرمان برد نيست .در هيچ مورد كيخسرو اين نافرمانى ها كيفر نمى كند و
    مانع اظهار نظر ديگران نمى شود .اين شاه آرمانى نه چون اسكندر تشنه قدرت
    است و نه چون مستبدان دينى به باورهاى مردم در باب هستى و آفرينش كار
    دارد ،بد دينى به نزد او همان نابخردى و جادويي و خودكامگى افراسيابى است
    كه براى تعقيب نهايي او كيخسرو بدون پهلوانان و به نيروى روحى خود از
    دريايي عجيب و هولناك و پر از هيولاهاى دريايي عجيب الخلقه عبور مى كند .
    به گونه اى كه بعد ها عارفان اين درياى آكنده از زشتى و ناهنجارى را به
    افراسياب نفس تشبيه مى كنند .شاهى كه پهلوانان از او نافرمانى مى كنند
    تجسم راى و خرد و دانش است .همچنان كه شاه عارفان جانان و معشوق معنوى
    است
    ز. كيخسرو پس از شستن سر و تن خود با آب چشمه روشن به پهلوانان هشدار مى
    دهد كه حتى اگر از آسمان مشك ببارد فردا بايد اينجا نباشيد .اين سخن بر
    مهتران گران مى آيد .و خفتن را بر رفتن ترجيح مى دهند .
    سر مهتران زان سخن شد گران
    بخفتند با درد كند آوران
    چو از كوه خورشيد سر بر كشيد
    ز چشم مهان شاه شد ناپديد
    هيچ معلوم نيست كه كسى لحظه ناپديد شدن شاه را ديده باشد .ز چشم مهان شاه
    شد ناپديد يعنى چه ؟ ز چشم مهان يعنى چه ؟ مى نمايد كه مراد شاعر ز چشم
    جهان و آدميان باشد ،اما چون در كوه جز اين مهان نبوده اند ، همچون يك
    راوى واقع نگر آنچه را رخ داده عينا بيان كرده است .اما اين پرسش پيش مى
    آيد كه چرا پهلوانان به دنبال شاه مى گردند .
    بگشتند از آن جايگه شاه جوى
    به ريگ و بيابان نهادند روى
    ز خسرو نديدند جايي نشان
    ز ره بازگشتند چون بيهشان
    همه تنگ دل گشته و تافته
    سپرده زمين شاه نايافته
    خروشان بدان چشمه باز آمدند
    پر از غم دل و پرگداز آمدند
    بدان آب هركس كه آمد فرود
    همى داد شاه جهان را درود
    فريبرز گفت آنچه خسرو بگفت
    كه با جان پاكش خرد باد جفت
    چو آسوده باشيم و چيزى خوريم
    يك امشب از اين چشمه برنگذريم
    زمين گرم و نرم است و روشن هوا
    از اين جاى رفتن نبينم روا
    در برخى نوشته از ناپديد شدن كيخسرو در ميان برف يا از رفتن او به إسمان
    سخن رفته است كه شايد حالتى باشكوه تر و رمزآلود تر را اقا كند ،اما برف
    بعدا باريدن مى گيرد و فردوسى در اينجا به هيچ وجه از قدرت بى همتاى قلم
    خود براى شكوهمند كردن صحنه بهره نبرده است .حتى عمق صحنه را كه همان
    ناپديد شدن باشد ،با فعل مجهول در شش كلمه بيان مى كند و رد مىشود ،نه
    مقدمه اى ،نه آب و تابى ،و نه رنگ و لعابى ؛ دقيقا در كنتراست با صحنه
    گردهم آيي مردم در هامون .
    ز چشم مهان شاه شد ناپديد .همين . شاعر بنا به حكمت خود از گفتار بيكار
    يكسو شده است و گرچه در جاى جاى شاهنامه به شيوه داناى كل. مانعى نمى
    بيند كه خود نيز به ميان داستان بپرد و از گردش چرخ شكوه يا در ستايش و
    نكوهش قهرمانانش داد سخن دهد ، اما سخن گفتن از اين ماجراى متافيزيكى را
    به قهرمانانش مى سپرد
    خردمند از اين كار خندان شود
    كه زنده كسى پيش يزدان شود
    خرد از اين ماجرا خنده اش مى گيرد .اين حكمت فدوسى است .برفى كه بعدا همه
    يلان را چون كفن مرگ در خود مى پوشاند حتى به كس اجازه نمى دهد كه به
    عنوان شاهد و حوارى و واسطه به ميان مردم رود و دكان خرافه و غلو و
    افسانه سرايي باز كنند .اين ماجرايي است مربوط به خسرو و ساحتى كه خرد و
    انديشه را به آن راه نيست .سياوش ،ايرج ،فريدون ،و همه اشخاصى كه در
    شاهنامه هاله هايي عرفانى و شبه قدسى دارند ،نشانه ها را از راه خواب و
    رؤيا و پيامى آنسويي دريافته اند ،نه از طريق تعليل مشايي .به قول
    ويتگنشتاين :درباره آنچه كه از آن سخن نتوان گفت بايد خاموش ماند .كيخسرو
    دارد زنده به
    مينو مى رود ،اين ديگر امرى است بيرون از حكومت و وراى جهان زنده و پويا .

    سلام كورس گرامى

    ايا كيخسرو با بدن مادى خود نزد خدا مى رود؟ ،زيرا ناپديد شدن شاه ظاهرا
    دلالت بر ناپيدايى جسم وى مى كند
    اگر جواب مثبت است ، تعارض موجود در داستان فردوسى با انچه در خصوص غير
    مادى بودن خداوند و جهان ديگر بيان مى شود را چگونه مى توان توجيه كرد؟
    ظاهرا فردوسى با بيان موضوع گشتن پهلوانان به دنبال كيخسرو و نيافتن جسم
    وى ، در صدد بيان اين موضوع است كه اين سفر بعد معنوى كيخسرو را به
    تنهايى در بر ندارد و بعد مادى وي را نيز در بر مى گيرد و به اين ترتيب
    قصد رد كردن بسيارى از موضوعات مطرح در دين و يا در فلسفه و…و يا قصد طرح
    ديدگاهى متفاوت در باره اخرت و موضوعات دينى را ندارد؟
    ضمنا كورس عزيز كيخسرو وقتى ازچشم مهان ناپديد مى شود كه مهان در خواب
    هستند و چشم انها بسته است ، اين چه معنايى در بر دارد؟
    همچنين در نوشته قبل گستهم جزء مهان نام برده شده بود در حاليكه وى همراه
    انها نبوده همچنين در بيان خلاصه داستان فرود ، در نحوه مرگ وى نيز
    اختلاف اندكى با متن شاهنامه وجود دارد كه البته در هر دو مورداين
    اختلافات تاثير خاصى در نوشته هاى ارزشمند شما نمى تواند برجا گذارد و
    بيان ان صرفا جهت اطلاع بود. صميمانه از زحمات شما در بيان مطالب بى
    نظيرتان سپاسگذارى مى كنم، موفق و پايدار باشيد.

    پاسخ دادن
    كورس

    با درود و سپاس از هميارى شما
    بسيار شادمانم كه انسان فرهيخته و شاهنامه شناسى صاحب نظر با دقت و باريك
    بينى نوشته هاى شتابزده ام را دنبال و اصلاح مى كند .بله ،در مورد نحوه
    مرگ فرود حق با شماست .اما بى كنش عزيز من گمان كنم گستهم نيز در شمار
    مهانى باشد كه در كنار گيو و طوس و فريبرز و بيژن كيخسرو را همراهى مى
    كنند ،اما در انكه در نبرد كلات هم شركت داشته كمى ترديد دارم .
    سه گرد گرانمايه سرفراز
    شنيدند گفتار و گشتند باز
    چو دستان و رستم چو گودرز پير
    جًهانجوى و بيننده و يادگير
    نگشتند از او باز چون طوس و گيو
    فريبرز و بيژن و گستهم نيو
    برفتند يك روز و يك شب به هم
    شدند از بيابان و خشكى دژم

    اما راستش به پرسشها الهياتى شما بايد فكر كنم :تا اين لحظه دريافت من
    اين است كه هدف اصلى شاهنامه اخلاقى كردن رابطه شاه و مردم است .هرجا كه
    نبرد خير و شر در كار است و اين خير و شر هم به منش و كردار انسان در
    همين گيتى راجع است – و نه انديشه فرد در باره هستى – آنجا اصل بر اخلاق
    است و اخلاق امرى است مربوط به زندگى با ديگران در همين جهان .اما ناگفته
    نماند كه اين به معناى بى دينى نيست .استبداد دينى كه شما به درستى
    گشتاسب را نمتينده آن معرفى كرده ايد در شاهنامه اگر درست دريافته باشم
    امرى جدا از خود دين است .در شاهنامه مكررا بر خرد و راى و داد و نيكويي
    و پاكى و دليرى تآكيد مى شود .تو داد و دهش كن فريدون تويي .شاهنامه نمى
    گويد تو به لحاظ جهانبينى و آخرت شناسى مثل فريدون فكر كن .مى گويد
    خويشكارى انسانى تو براى گستراندن مهر و داد و دهش و مردم دوستى و خوش
    نامى و ستم ستيزى است كه پروردگار را از تو خشنود مى كند . حالا اين
    پروردگار يا كردگار يا دادار يا يزدان يا آفريننده خودش چيست و چه شكلى
    است يا جهان ماورايش مينوى صرف است يا محسوس ؟ فردوسى مى گويد با خرد و
    انديشه به آن راه نمى برى .تا آنجا كه من دريافته ام هر جا نيز كسى در
    شاهنامه ار تباطى با يزدان مى يابد از آن سو -مثلا در رؤيا يا پيغام سرو-
    است ،آن هم براى پيكار با شر در همين جهان .چگونه كسى در خور اين پيغام
    مى گردد ؟ من نمى دانم
    بى كنش ارجمند ؛ كيخسرو يك مورد استثنايي شبيه دانته در كمدى الهى است
    .در كمدى الهى ابتدا ويرژيل راهنماى سفر آنجهانى دانته است .ويرژيل را
    نماينده خرد دانسته اند .در اواسط راه جاى ويرژيل را بئاتريچه مى گيرد
    .كه در اصل نام محبوبه دانته بوده و دراينجا نماينده دل و عشق است .شايد
    فردوسى نيز دل را معبر عبور به حقيقت جهان مى داند .بعدها عرفا تفسيرى از
    همين دست در باره جام گيتى نماى كيخسرو مى كنند .اين بحث مفتوح بماند
    .بازهم به لطف شما و پرسش هاى خوبتان شايد چند قسمتى ذيگر به بخش فردوسى
    افزوده كنم
    شاد و سرفراز باشيد

    پاسخ دادن
    كورس

    با درود
    اضافه مى كنم
    همه شير مردند و گرد و سوار
    يكايك بگويم دراز است كار
    چو يك يك بگفت از نشان گوان
    به پيش فرود آن شه خسروان
    مهان و كهان را همه ينگريد
    دلش شادمان گشت و رخ بشكفيد
    ابيات شماره ٥٤٢ تا ٥٤٤ ج دوم ،شاهنامه جيبى ژول مول
    …اين ابيات از زبان تخواره است پس از معرفى گردان لشكر طوس به فرود پسر
    سياوش .گستهم نيز جزء اين گردان است.چند بيت پيش تر چنين مى خوانيم :
    ورا نام گستهم گژدهم خوان
    كه ترسان از او شير را استخوان
    بنابراين در نبرد طوس و فرود نيز گستهم شركت دارد
    با احترام

    ريشه ها ١١٢( دنباله كامنت قبلى )
    افزوده اى به شرح داستان كيخسرو

    ١٢-
    وزآن پس بخوردند چيزى كه بود
    ز خوردن سوى خواب رفتند زود
    چو برف از زمين بادبان بركشيد
    بشد نيزه سركشان ناپديد
    يكايك به برف اندرون ماندند
    ندانم بدان جاى چون ماندند
    زمانى تپيدند در زير برف
    يكى چاه شد كنده هر جاى ژرف
    نماند ايچ كس را از ايشان توان
    بر آمد به فرجام از ايشان روان

    از ساعت ششم تاريكى سراسر زمين را فراگرفت تا ساعت نهم . نزديكزساعت نهم
    عيسى به آواى بلند بانگ بر آورد :/ايلى ،ايلى ،لما سبقتانى /يعنى :الله
    من ،الله من ،از چه روى مرا وانهادى ؟….بارى ، عيسى دگر بار بانگى بلند
    بر آورد و جان سپرد .و در آن هنگام پرده مقدس دو پاره شد:زمين لرزيد .و
    صخره ها بشكافت .مقابر گشوده گشت ،و بسيارى از پيكرهاى مقدسان گذشته
    برخاستند ،از مقابر برون شدند و پس از برخاستن عيسى به شهر مقدس در
    آمدند( انجيل متى ،بخش ٢٧ جملات ٤٥ و ٥١ تا٥٤)
    و اينك رويداد هاى خارق العاده اى كه پس از قتل ناجوانمدانه سياوش از
    زبان فردوسى روايت مى شود :
    جدا كرد از سرو سيمين سرش
    همى رفت در طشت خون از برش
    گياهى برآمد همانگه ز خون
    بدانجا كه آن ظشت شد سرنگون
    گيا را دهم من كنونت نشان
    كه خوانى همى خون اسياوشان
    …..
    يكى باد با تيره گرد سياه
    بيامد سيه كرد خورشيد و ماه
    كسى يكدگر را نديدند روى
    گرفتند نفرين همه بر گروى (گروى نام دژخيمى كه به فرمان گرسيوز سر سياوش
    را از تن جدا مى كند )
    كيخسرو ، عيسى و سياوش هركه بوده يا نبوده يا هرچه گفته يا نگفته اند
    اكنون به نام هرسه آنها آيين ها يا مكان هاى مقدسى وجود دارد .پيامد
    اشعار بالا مى خوانيم كه رستم و زال و گودرز و ديگران وقتى از پهلوانان
    خبرى نمى شود به جستجوى آنها برمى آيند .آنها مى گويند :
    اگر شاه گشت از جهان ناپديد
    چو باد هوا از ميان بردميد
    دگر نامداران كجا رفته اند
    مگر پند خسرو نپذرفته اند
    سرانجام زارى كنان اجساد يلان را پيدا مى كنند و سپس..
    از آن هريكى دخمه اى ساختند
    پس از سوگ ايشان بپرداختند
    اكنون در كهگيلويه و بوير احمد در سي سخت در دامنه كوه دنا گردنه اى به
    نام بين هست و غارى كه مى گويند بيژن و سى پهلوان در آن زير برف مدفون
    شدند .مكان هاى ديگرى نيز به نام سياوش هست كه از ذكر آنها مى گذريم .
    جلجتا محل مصلوب شدن مسيح نيز كه زيارتگاهى معروف است .داستان هاى مقدس
    يا مقدس شده در طول زمان دستخوش تغييراتى شده اند .دو استبداد دينى دير
    پاى ساسانى و مسيحى به اين گونه داستان ها شاخ و برگ داده اند ،از أنها
    زده يا به آنها افزوده اند و چون ريز بينانه اين تغييرات را در بستر
    زمانه خوشان قرار دهيم در مى يابيم كه سانسورها ،تحريف ها و كتاب سوزانى
    ها بيش از آنكه برانگيخته از خردورزى و حقيقت جويي بوده باشنند ،ناشى از
    ميل قدرت بوده اند ،.هرچند حكماى قدرت پناه اين ماجراها را در لفاف زيبا
    و ماهرانه اى از عقلانيت اقناع كننده پيچانده باشند . آنچه اما در
    تغييرات هستى اجتماعى و فرهنگى اهميت دارد تأثير نسل اندر نسلى اين باور
    ها تا ژرفاى ناخودآگاه جمعى اقوام است .افكار انتقادى به خودى خود فرهنگ
    جامعه را تغيير نمى دهند . انتقال اين افكار به اذهان عمومى است كه سبب
    تغيير مى گردد ؛آن هم انتقالى به ژرف اثرى و گستردگى خود اين باور ها
    .سخت پوستى و مقاومت فرهنگ دينى آن چيزى است كه همواره به استبداد دينى
    اجازه داده است تا صداى منتقدان فرهنگ را خاموش كنند و همزمان منتقدان
    فرهنگ را نيز از نشانه رفتن آنچه اصل به شمار مى آيد باز داشته است .به
    بيانى ديگر اختلافات را در دايره جنگ هفتاد و دو ملتى نگه داشته است كه
    هر يك روايت خود را روايت اصيل و مابقى را ضاله مى نامند .استبداد دينى
    از إن رو بدترين استبداد است كه با زنجيرهاى مادر زادى فرهنگ آزادى را
    مسدود مى كند .آنجا كه آزادى با چنين هيولاى مخوفى در گير نيست حتما در
    كنار مؤمنان ملحدانى نيز وجود خواهند داشت و حال آنكه در فرهنگ دينى بسى
    به ندرت چنين چيزى رخ داده است و اكثر كسانى نيز كه به انگ الحاد شكنجه و
    اعدام شده اند منكر خالق و خدا نبوده بل خدايشان خدايي ديگر بوده است .در
    زمان ساسانيان هزاران مزدكى در نهايت قساوت شكنجه و قتل عام كردند ؛نه به
    اتهام بى دينى كه به اتهام بد دينى .

    فردوسى گرچه پيرامون شهادت سياوش هاله اى رمز آلود شبيه كسوفى كه با مرگ
    عيسى رخ مى دهد نقاشى كرده است ،در مورد ناپديد شدن كيخسرو هيچ حادثه اى
    كه در گيتى نابسامانى ايجاد كند نپرداخته است .قتل سياوش آغاز رويش ستم
    ستيزى براى پالودن گيتى از بدى است و پشتوانه يزدانى آن نيز در خدمت همين
    هدف گيتيانه است . رفتن كيخسرو اما نشان از پايان دورانى دارد كه هدف
    گيتيانه گسترش داد و شادى و آبادى به پايان رسيده است .پهلوانان هيچ
    شباهتى به حوارى هاى مقدس يك پيامبر ندارند .رستم آنها را پند ناپذير و
    فردوسى آنها را سركشان مى نامد و خودشان پس از پايان جستجوى شاه به خور و
    خواب مى پردازند .اين معما پيش مى آيد كه به راستى چه كسى نخستين بار
    راوى غيب شدنى بوده كه هيچ شااهدى نداشته است .گويي توفان سهمناك
    پهلوانان كه مطهر داد و خرد و مردم دوستى بودند به گذشته مى پيوندد تا
    زمانه را براى ظهور استبداد مردم ستيز دينى هموار كند ،و تا بد دينى خود
    را پاك دينى بنمايد

    توضيح :
    گردنه بيژن صحيح است

    پاسخ دادن
    بى كنش

    درود بر كورس گرامى
    ١-در جنگ كلات يا همان داستان فرود گستهم حاضر است و نقشى كه وى در اين
    داستان ايفا مى كند در حدى است كه وقتى با كشته شدن اسب گيو و بازگشتن او
    ، بيژن براشفته مى گردد ، براى رفتن به بالاى كوه ، سراغ گستهم رفته و از
    وى درخواست اسبى مى كند كه خرامد به افراز خوش ، گستهم نيز براى ممانعت
    از رفتن بيژن به وى مى گويد كه او دو يا سه اسب بيشتر ندارد كه خود نيز
    بدانها محتاج است ، ولى وقتى مى بيند بيژن قصد دارد بدون اسب به سراغ
    فرود برود ، اسبى از اسبان خود رادر اختيار وى قرار مى دهد ، البته بعدا
    در جنگى كه منجر به فرار فريبرز از برابر پيران مى گردد ، بيژن با سوار
    كردن گستهم بر اسب خود اين عمل وى را جبران مى كند و جالب است در حاليكه
    بين گستهم و گيو عداوتى شديد موجود است ، بين بيژن (فرزند گيو )و گستهم
    دوستى عميقى جريان دارد بگونه اى كه بارها جان يكديگر را از مرگ نجات مى
    دهند.
    ٢-در خصوص حضور يا عدم حضور گستهم نيز ظاهراً اين اختلاف از تفاوت نسخ
    حاصل مى شود ، در چاپ مسكو امده؛
    نگشتند زو باز چون طوس و گيو
    دگر بيژن و چون فريبرز نيو
    درحاليكه بيت استنادى شما چنين است؛
    نگشتند زو باز چون طوس و گيو
    فريبرز و بيژن و گستهم نيو
    البته تعين اصالت هر يك از دو بيت فوق كار مصححين و شاهنامه شناسان مى
    باشد و نه من ، ليكن به نظر مى رسد در مصرع استنادى شما براى رعايت وزن
    ناچاريم حرف “و” مابين “بيژن” و “گستهم” را به شكل معمول ان يعنى با فتحه
    تلفظ كنيم حال اينكه اساساً هيچگاه در شعر “و” با فتحه و به شكل متداول
    در نثر بكار نمى رود و شاهنامه نيز از اين قاعده مستثنى نيست لذا قطعاً
    حرف “و” به شكلى كه در مصرع ياد شده امده اشتباه است. بنابر اين مصرع ياد
    شده بايد به شكلى ديگرى باشد كه در اين شكل ديگر ممكن است مانند اكنون ،
    نام گستهم نيز باشد و يا نباشد ولى چون شكل مذكور اكنون موجود نيست لذا
    اولويت در اينگونه موارد با شكلى است كه قواعد در ان رعايت شده باشد.
    البته لازم به توضيح است كه در چاپ مسكو به عنوان همراهان كيخسرو از هشت
    نفر نام برده شده ؛
    برفتند با او ز ايران سران
    بزرگان بيدار و كند اوران
    چو دستان و رستم چو گودرز و گيو
    دگر بيژن نيو و گستهم و گيو
    بهفتم فريبرز كاوس بود
    بهشتم كجا نامور طوس بود
    سه گرد گرانمايه و سر فراز
    وليكن سپس كه كيخسرو سفارش به بازگشتن انها مى كند ، سه نفر انها (رستم ،
    دستان ، گودرز) برمى گردند و على القاعده پنج نفر انها- كه الزاما گستهم
    بايد يكى از انها باشد- ، برنگشته و وى را همراهى مى كنند ولى در نسخه
    مذكور فقط اسم چهار نفر انها امده؛
    شنيدند گفتار و گشتند باز
    چو دستان و رستم چو گودرز پير
    جهانجوى و بيننده و يادگير
    نگشتند زو باز چون طوس و گيو
    همان بيژن و هم فريبرز نيو
    بنابر اين مسلما با توجه به دقت فردوسى ، حتماً بايد بيتى كه مشتمل بر
    نام گستهم نيز باشد در اين قسمت وجود داشته باشد كه در نسخه مسكو خبرى از
    ان نيست ، ولى بيت مورد استناد جنابعالى به دليلى كه ذكر شد (استعمال حرف
    و به نحو موصوف) نميتواند بيت مورد نظر و يا حداقل شكل صحيح ان باشد .
    البته من به لحاظ اينكه در مسافرت هستم به جز نسخه مسكو كه در گوشى دارم
    ، امكان دسترسى به نسخ ديگر را جهت مقايسه ندارم ولى اگر اشتباه نكنم
    بايد نسخه اى كه جنابعالى مورد استفاده قرار داده ايد ، بيت زير كه در
    مقام توضيح وضعيت “مهان” همراه كيخسرو پس از ناپديد شدن او ، مى باشد ،
    نيز امده ، كه اين بيت نيز مويد صحت سخن شما مى باشد مبنى بر حضور گستهم
    در ميان مهانى كه از همراهى كيخسرو باز نگشته اند ؛
    ببودند بيچاره گردان نيو
    چو طوس و چو بيژن فريبرز و گيو
    يكايك به برف اندرون ماندند…
    ٣-همچنين اگر اين برداشت من از سخنان شما درست باشد كه فردوسى اوردن
    داستان در برف ماندن و مردن “مهان” خواسته زمينه را با خروج نمايندگان
    ازادگى و مزاحمان استبداد، براى حاكميت گشتاسب و استبداد دينى وى ، مهيا
    كند ، اين سوال پيش مى ايد كه در اينصورت چرا رستم كه در جاى جاى شاهنامه
    ازادى را نمايندگى مى كند و نقشى به مراتب گسترده تر از اين سه يا چار
    نفرى كه در زير برف ناپديد مى شوند ، دارا مى باشد ، همچان در صحنه باقى
    مى ماند؟ و ايا به نظر شما اين بدان جهت نيست فردوسى مى خواسته اين فرصت
    را به رستم بدهد تا بتواند اخرين نقش خود يعنى تقابل دين با ازادى را نيز
    به انجام رساند؟ با تشكرى بى پايان از شما.

    پاسخ دادن
    كورس

    درود بر دوست گرانمايه و نازك بين
    در پاسخ پرسش آخر شما بايد عرض كنم كه دفن پهلوانان در برف جهتى نمادين
    از پيش آگهى دوران گذار دارد .فردوسى به زيبايي و نرمى تمام آغاز يك
    پايان را نشان مى دهد .حتى تقدير محتوم رستم نيز از اين پس پيش آگاهانه و
    همچون امرى مابعدى در اين گذار زيبا نهفته است . حذف رستم در اين مرحله
    زود هنگام است زيرا اين حذف شيرازه داستان را نابهنگام از هم مى پاشد
    .اين البته حدس من است اما دوران گذار مطابق با سلسله حوادث شاهنامه است
    .
    با سپاس بسيار.

     
  16. این مظلومیت شیعه های آیت اللهی برای من خیلی عجیبه. روسیه هواپیماهای جنگی به حمایت عراق علوی فرستاده جایی که غریبی های قدرتمند هم دولت علوی مالکی را منتخب و هم پیمان میدونند. از این طرف هم مردم مارک خورده بنام شیعه هم در جهاد چرکین ریشه شیعوی دست و پا میزنه. بساط پهن شده ای از آخوند های شرافت تهی

     
  17. ریشه ها – شاهنامه
    قسمت سوم
    نویسنده: کورس

    ريشه ها١٠٥( دنباله كامنت پيش)
    افزوده اى به شرح داستان كيخسرو
    ٦-پيش از شروع بارديگر تأكيد مى كنم كه من اولا شاهنامه شناس نيستم و
    ثانيا اگر هم شاهنامه شناس بودم ،باز هم نظرم يكى زا نظر ها و يك فهم از
    فهم هاى ممكن ديگر .اين نظر گرچه از مطالعه كل متن حاصل آمده ،اما براى
    من مقدور نيست كه كل متن را عينا در اينجا نقل كنم و اگر كسى مشتاقانه و
    با جديت خواهان سنجش اعتبار دريافت هاى من باشد ،بهتر است به اصل متن
    رجوع كند و پس و پيش ابياتى را كه من برگزيده ام مطالعه فرمايد .بگذريم
    كه خواندن شاهنامه به عنوان اثرى كه ضامن دوام وجدان ملى ماست بسيار
    بايسته است . من كوشيده ام ابياتى را برگزينم كه پس و پيش خود را چكيده
    مى كند ،اما دست لرزانم لرزان تر مى شود از هجوم اين بيم كه مبادا
    خواننده بدون توارد فعال و منتقدانه ذهنى اين خوانش را عين حقيقت فى نفسه
    معنى با غنا و چند لايگى شاهنامه تلقى كند و اين مايه شادكامى من است كه
    در محدوده اين سايت شريف فرد فرهيخه و نازك بينى چون بى كنش عزيز از
    نگاهى ديگرى شايد مرا همراهى مى كند .نگاه ها و ذهن ها نه فقط بايد با
    شرايط ناخواسته اى كه بر آنها زورآور گشته كشمكش كنند ،بلكه در محدوده
    درونى خويش هم بايد سياليت خود را آن قدر حفظ كنند كه همواره امروز آماده
    ابطال چيزى باشند كه ديروز نوشته اند و اين غايتى نيست كه در فرهنگى تا
    مغز استخوان دينى به آسانى حاصل آيد .چرا كه همان سان كه پيش تر هم گفته
    ام چه بسا تقابل ملحدانه با دين نيز به شدت اسير خوى دينى باشد .و در
    حقيقت از آن آزادگى به غايت سخت يافتنى كه بى آن واژه حقيقت لفظى مهمل
    است دور باشند.اگر روزى حقيقتى در جهان بوده است ،اكنون ديوارى به قطر
    قرن ها كشمكش گفتارى و كشتارى جنگ هفتاد و دو ملت و زمينه هاى عينى زايش
    آنها ميان ما و آن حقيقت فاصله انداخته است .اگر حقيقتى در آينده مقبول
    نظر آگاهانه همه اهل نظر افتد آن حقيقت جز از پى عبور همين كشمكش هاى
    درون ذهنى و بينا اذهانى واصل نخواهد شد ؛و آن هم شرايطى دارد كه من قبلا
    اين شرايط را در يك كلام آيكونوميا ناميده ام و به عمد آن را به اقتصاد
    ترجمه نكردم .
    شاهنامه كتابى نيست كه مثلا سيستم و ساختار حكومتى اى چون دموكراسى به
    مفهوم امروزى عرضه كرده باشد . ارزش شاهنامه جداى از وجهه هنرى آن در نقش
    احيا گرانه آن در برانگيزى و تكوين ملى و جهانى نسبت به طلب دادگرى و بى
    آزارى و كار و كنش روشنگرانه و بخردانه براى بهبود زندگى اين جهانى است
    .ميان پهلوانان و جماعت عظيمى كه در هامون گرد آمده و فردوسى بر رنگارنگى
    خيمه هاى آنها تآكيد مى كند از يك سو و شاهى كه ديگر به گيتى نمى تواند
    انديشيد از سوى ديگر گويي نهانى قرار دادى إمضاء مى شود :اين قرار داد
    يقينا ضد دينى نيست ،چرا كه هردو سو از فرهنگ دينى خود فرانمى گذرند
    .طرفين رضا مى دهند كه آميزش سلطنت با ديانت كيخسروى فرجامى شوم دارد
    .حضور توأمان زال و رستم در مقام پهلوانان خوشنام و مردمى و به عنوان جمع
    فرزانگى و دليرى به هيچ وجه تصادفى نيست . زال اين پير جهان ديده با عملش
    اهميت حضورش را ياد آور مى شود .اين عمل حركت بى درنگ و برق آساى او از
    زابلستان به پايتخت است :من از درد ايرانيان چون عقاب ( درد آغاز عصر
    سياه حكومت دينى )
    همى تاختم همچو كشتى بر آب
    بدان تا بپرسم كه شاه جهان
    ز چيزى كه دارد همى در نهان
    اما پس از گفتگوهاى داغ و بى نتيجه گويي خود كيخسرو نيز بهتر مى داند كه
    با اين انديشه اى كه خاك و زندگى را خوار و تيره و بى ارزش مى داند تخت
    را به لهراسب واگذار كند .اين واگذار ى نيز با اعتراض بى پرواى زال مواجه
    مى شود .زال مى گويد :
    نژادش نديدم ندانم گهر
    از اين گونه نشنيده ام تا جور
    اما پاسخ شاه :
    لهراسب پسند يزدان است .
    جهان آفرين بر زبانم گواست
    كه گشت اين هنرها به لهراسب راست
    كه دارد همى شرم و دين و نژاد
    بود راد و پيروز و از داد شاد
    پى جاودان بگسلاند ز خاك
    پديد آورد راه يزدان پاك
    به لهراسب نيز اندرز مى دهد كه :
    مگر دآن زبان زين سپس جز به داد
    كه از داد باشى تو پيروز و شاد
    مكن ديو را آشنا با روان
    چو خواهى كه بهتر بماند جوان
    خردمند باش و بى آزارباش
    هميشه زبان را نگهدار باش
    رد فضائل عدالت ،حكمت ،عفت و شجاعت يا همان فضائل اخلاق ارسطويي را در
    معناى هنر ( مردانگى نيكو ) مى توان ديد اما كمى مايه دين نيز به آنها
    افزوده گشته است .
    پهلوانان كه گويي ديگر اميد به شاه ندارند يك به يك پيش شاه حاضر و از
    كارهاى خود يا فرزندان خود داد سخن مى دهند تا شاه آنها را مأجور گرداند
    .زال براى رستم منشور حكومت زابلستان مى گيرد و گودرز براى پسرش گيو – بى
    خبر از دفن عن قريب او در برف – حكومت قم و أصفهان را و همچنين خراسان
    بهره طوس مى گردد .
    كيخسرو تا واپسين دمى كه در گيتى است كار گيتاوى مى كند .اينك به راستى
    وقت رفتن است .از كتاب خرد عشق نقل مى كنم : /اين كه ساسانيان نسبت خود
    را به بهمن ،نابود كننده خاندان رستم مى رسانند ، خود گوياى آن است كه
    تازه عصر حكومت دين فرارسيده است . و نيز چون در شاهنامه سلسله هاى
    پادشاهى و دوره هاى تاريخى در هم آميخته مى شوند ، شايد از مجموع اينها
    بتوانيم تقابل رستم و اسفنديار را …. تقابل دو دوران تاريخى تلقى كنيم كه
    در پايان ماجرا دين ظهور و تجلى تازه اى مى يابد.اصولا هرچه از عهد عتيق
    به قرون ميانه نزديك تر مى شويم پيوند و حكومت و دين مستحكم مى شود ./
    ساسانيان در ايران و كليسا رومى آغاز دورانى هستند كه شايد زند و أوستا
    خواندن كيخسرو -خوش نام از پيش نؤيد دهنده – نوعى پيش آگهى آن باشد .اين
    دريافت را مديون ايرادى هستم كه بى كنش بر نتيجه گيرى من در مورد زرتشتى
    بودن كيخسرو وارد آوردند .از ايشان بسيار سپاسگزارم

    يك اصلاحيه
    مگردان زبان زين سپس جز به داد
    كه از داد باشى تو پيروز و شاد
    مكن ديو را آشنا با روان
    چو خواهى كه بختت بماند جوان

    اگر إشكالات تايپى ديگر داشتم تصحيح آنها را به فراست دوستان فهيم مى سپارم .
    با پوزش بسيار

    ريشه ها ١٠٦( قسمت ١٠٤ و ١٠٥ ذيل پست قبلى )
    افزوده اى بر شرح داستان كيخسرو

    ٧- جمعيتى از مرد و زن و كودك بالغ بر صدهزار همراه با مهتران و موبدان و
    پهلوانان با شگفتى و اندوه در هامون گرد آمده اند .متن شاهنامه به ما مى
    گويد كه همه اين مردم ديندارند و مگر مى شود در فرهنگ دينى اين واقيت
    اجتماعى را ناديده گرفت دين ،عرفان ،حماسه ،سازواره هاى وجدان ملى ايرانى
    بوده اند ؛ اينكه فردا اين را بپسنديم يا نپسنديم در واقعيت اجتماعى به
    آسانى تغيير نمى كند .هيچ تغيير دموكراتيكى در فرهنگ جامعه رخ نمى دهد ،
    مگر مردم به آن راضى باشند .در قسمت قبل من بى حساب و تصادفى سخن از
    دسترس ناپذيرى حقيقت فى نفسه يا دست كم دشوارى اين ذستيافت سخن نگفتم
    .نيچه مى گويد /حقيقت دروغى است كه مردم براى زيستن لازمش دارند / هر
    ايرانى اگر دوست دارد تغييرى اجتماعى و دموكراتيك در جامعه ايرانى ايجاد
    كند ،بخواهد يا نخواهد ،دوست داشته باشد يا دوست نداشته باشد بايد وجدان
    اجتماعى ملى اش را كه از اعصار دور نسل اندر نسل و سينه به سينه و عمدتا
    از طريق زبان به امروز منتقل شده است بشناسد .إقاى مانى مثالى از دوستشان
    زدند كه از آلمان به ايران آمده تا در مشهد امام رضا گوسفندى قربانى كند
    و بر گردد .تا چيزى را با فاصله به درستى نشناسيم هرگز نمى توانيم آن را
    در جهت إزادى و آگاهى اجتماعى تغيير دهيم گرچه ممكن است آن را تخريب كنيم
    و به بهاى خون و استبداد خونبار براى مدتى حقيقت خودمان را بر روى آن بنا
    كنيم .اين كاملا درست است است كه گيرم بهشتى باشد و در وجود إن عده اى
    هيچ شكى نداشته باشند جامعه را به زور نمى توان در آن هل داد .به اراجيف
    اين معمم كودتاچى توجه كنيد :بصيرت و فهم و هوشيارى و ذكاوت بسيار لازم
    است تا ..تا چه ؟تا كسى كاربرد مغزش را به مولايش بسپرد و خودش را از
    بصيرت و هوشيارى و فهم و ذكاوت و كلا از اراده و مخ تعطيل كند .حالا فرض
    محال مى گيريم كه اصلا قضيه به حساب بانكى و منافع ميلياردى ربطى ندارد
    بلكه ايشان واقعا حقيقت مطلقى در فقيه يكشبه اش مى بيند .به او بايد گفت
    :تو برو هرقدر كه دلت مى خواهد به پيشوايت ارادت بورز ،اما تو غلط مى كنى
    محتويات مغزت را به ملتى بزرگ و رنگارنگ زور آور كنى .در قسمت پيش من بى
    حساب و از سر تفنن سخن از دسترس ناپذيرى حقيقت نگفتم .در ريشه يابى
    تاريخى چگونگى تكوين و شكل گيرى و ساخته و پرداخته شدن فرهنگ و وجدان
    اجتماعى بحث ما بر سر اين نيست كه حقيقت مطلق و فى نفسه در كلاه عارفان
    است يا حكماى مشاء يا فردوسى يا سهروردى .حماسه و عرفان هرسه در ورز آمدن
    وجدان ملى ايرانى و روح قومى ما سهم ادا كرده اند و اين سهم در زمان خودش
    الزاما مخرب نبوده است .عارفان خواسته يا ناخواسته تا زمان فردوسى و حتى
    پس از آن تا نيمه قرن هشتم همدستى متشرعان سختگير و حاكمان جبار را تا
    حدى از ابهت مى اندازند ،حافظ به جاى رحماء بينهم و اشداء على الكفار ندا
    مى دهد كه :با دوستان مروت ،با دشمنان مدارا . اين ها خوب يا بد همه
    اشكالى از مقاومت ملى ايرانيان در دوران هاى سياه و تاريك و جانفشارى
    بوده اند كه مردم ستمديده ايران براى خلفاى نژاد پرست و شاهان مخوف و
    جنايت پيشه جز بندگانى بى حقوق نبوده اند .فردوسى از افق امروزى تجربه
    هاى زيست اجتماعى و سياسى قوم ايرانى را از تهدو توى گذشته هاى دور بيرون
    كشيد تا شكوه از دست رفته اين قوم را ياد آور شود .آن اثر هنرى كه از
    حديث نفس شخصى فراتر نمى رود هرگز جاودانه نمى شود و سينه به سينه و نسل
    اندر نسل نمى تواند بازگفت آرمان ها و آرزوهاى يك ملت باشد .اينكه بگوييم
    فردوسى هيچ شكل حكومتى دموكراتيكى عرضه نكرده گرچه خالى از حقيقت نيست
    ليك به جانمايه جاودانه شاهنامه كه در اصل دادنامه و آرمان نامه و به
    تعبيرى قرآن عجم است خدشه اى وارد نمى كند .شاد وان زرياب خويي از ديدي
    ذات گرا و ايدئاليستى نتيجه مى گرفت كه فردوسى به اسماعيليه و حكومت
    افلاطونى گرايش داشته است .اما چيزى كه ما از متن شاهنامه درمى يابيم از
    قضا همراهى فردوسى با عارفانى چون عين القضات و عطار در امر ناشناختنى
    بودن خدا و در عين حال خدا را در كار خدايي ديدن است .همه اندرز كيخسرو
    به لهراسب چكيده مى شود در يك كلام :تا در گيتى هستى جز تخم نيكى مكار .

    با پوزش از تكرارى بودن برخى از مطالب اين كامنت و كامنت قبلى .من با
    اجازه آقاى نوريزاد كامنت قبلى را ادامه مى دهم و گرچه كمى خواننده را به
    درد سر مى اندازم با توضيح ابيات پايانى آغاز مى كنم كه شايد خواننده را
    مجبور به مراجعه به كامنت قبل كند .اشتباهى در ارسال رخ داده كه مقصرش
    خودم هستم

    دوست عزيز :نيروى مادى با نيروى مادى از بين مى رود نه فقط با سخن .تنها
    نيروى مادى يا قدرتى كه جنبش مردمى را مى تواند عليه مرد ستيزان زور پناه
    و چپاولگر به فعليت در آورد ،خود مردم اند .قدرت و پتانسيل نهفته در زير
    پوست شهر ها از نظر امكان وقوعى اشكالى متنوع و كثير دارد كه شكل خشونت
    آميز شايد بدفرجام ترين آنها باشد .برخى از اين اشكال امتحان شده اند
    .نمى بينيد اين بنده ابليس چقدر نارنجى و قرمز مى كند .اين اوست كه دارد
    فرافكنى مى كند چون خودش و آن مستمعين نظامى اش براى اعمال قدرت دو شكل
    بيشتر نمى شناسند .:زور گلوله و زور مغز شويي .اكنون اين ذهن كه فاقد هر
    نوع خلاقيتى است – چون خلاقيت به چشمش بدعت است – عجز خود را فرافكنى مى
    كند ؛عجز از خلق ايده اى وراى زور و فريب . اينكه او را با اصطلاح مذهبى
    ابليس مى نامم ناميدن او با اصطلاحات خودش است .من واقعا به ديندارى
    مردمى كه به اسم بنده خدا خود را مقيد به اخلاقى نيك مى دانند كارى ندارم
    .اما تقريبا بدون استثنا نتيجه تمامى حكومت هاى دينى در هنگام قدرت گيرى
    به شهادت تاريخ به تعبير مذهبى چيزى نبوده است جز : تبديل بنده خدا به
    بنده ابليس و تبديل نماينده خير به نماينده شر يا دجال .شر هميشه مبتذل
    است ،قدرتش در چون قدرت فيل و كرگدن و تند باد زور مادى و طبيعى است يا
    زور مصنوعى كه از روى زور طبيعى ساخته شده و نهايت آن بمب هسته اى است
    ؛بمبى كه نهايت زور مادى و به تعبير مذهبى ابليس مجسم است .كسى كه همه
    توانش را براى دستيابى به اين ابليس مجسم ( نهايت نيستكارى ) متمركز مى
    كند ،به تعبير دينى پرستنده و بنده ابليس است .اين زور با همه قدرت
    ويرانگرش ماهوا همان زورى است كه فيل ها و سگ هاى هار به داشتن آن
    مفتخرند .تغيير و تفاوتش به شدت و ضعف همان يك چيز است .هيچ تنوع اصيلى
    در آن نيست .به قول معروف اگر هنر به زور باشد ،شتر هم بايد لئوناردو
    داوينچى باشد . آنكه بند نافش صرفا به پول و زور متصل است ،همان امپراطور
    عريانى است كه جامه مجلل شاهانه اش از خودش نيست .او لخت است . از خود
    هيچ ندارد جز امثال اراجيفى كه از بيرون به مغز تهى اين آشيخ وارد كرده
    اند و او هم طوطى صفت تكرارشان مى كند و حضرات لم داده بر صندلى ها هم بس
    كه اين مكررات را شنيده اند خوابشان مى برد .؛شگرد لالايي خواند تكرار يك
    تم است مثلا اينجا را گوش كنيد :
    خيلى بصيرت مى خواهد ،خيلى هوشيارى مى خواهد ، خيلى فهم مى خواهد ،خيلى
    ذكاوت مى خواند …الخ
    حالا من اين جملات مترادف را از زبان لفاظى عوام فريبانه به زبان واقعيت
    ترجمه مى كنم :
    خيلى بصيرت و هوشيارى و فهم و ذكاوت مى خواهد. كه چى ؟ كه انسانى همه
    بصيرت و هوشيارى و فهم و ذكاوتش را دربست تعطيل كند و كاربرد مخش را به
    يك پيشوا اجاره دهد .اينكه پيرامون اين پيشوا جز جاهلان و اوباش بى مخ
    نمى بينيد دليلش آن است كه آن پيشوا به آدم هاى بى مخ نياز دارد و اين
    نيز چيزى است كه در تاريخ بارها تكرار شده است .ديكتاتور ها و مستبدان
    غير دينى و ضد دينى هم نيازمند مزدوران بى مخ و بوزينه صفت بودند و در
    دستگاهشان دزدى و احتكار و فساد رواج داشته ،منتها آنها براى مغزشويي از
    يك ايدئولوژى اى استفاده مى كردند كه غالبا براى عوام تازگى داشت و به
    اين آسانى ها نمى توانست به سنت و مذهب همگانى تبديل شود هر چند مثلا
    مائو كتاب سرخه خود را با تيراژى بيش از جمعيت چين منتشر و تكثير مى كرد
    .از همين رو اين ديكتاتورها كمبود قدرت مغزشويي خود را با زور و كشتار
    بيشتر جبران مى كردند .حكومت دينى اما چون كتاب سرخه اش از قرن ها پيش در
    طاقچه هر خانه اى بوده و تا ژرفاى جان مردم رسوخ كرده به سبب در اختيار
    داشتن اين ايدئولوژى مفتى و حاضر و آماده نياز به كشتارهاى استالين وار
    نداشته اند -ور نه چه بسا از آنها صد بار بيش تر مى كشتند-.چيزى كه اين
    نوع حكومت را به بدترين نوع استبداد تبديل مى كند همان ايدئولوژى مفتى و
    از پيش حاضرى است كه كفه عوام فريبى آنها را افزون تر تر مى كند .
    اما قدرت مردم بالقوه پر از مكانات هوشمندانه و متنوع است .و امكاناتى هم
    كه تا كنون تجربه نشده خلق مى كند .قدرت خير خلاق و سرشار است .كافى است
    اين قدرت آزاد شود و فعليت يابد .
    دوست گرامى ؛پرگويي مرا ببخشيد ،بيش تر خواستم در تأييد كلام شما اما از
    ديدى ديگر چيزى بگويم و بهانه اى براى درودى و سپاسى .به هر دليلى
    پيشاهنگان جنبش سبز نتوانستند از پتانسيل خلاق و متنوع مردمى بهره ببرند
    . با سپاس و اعلام همدردى

    ريشه ها ١٠٧( قسم ١.٦ در پست قبلى )
    افزوده اى به شرح داستان كيخسرو
    ٨-ابياتى را كه پايان بخش قسمت پيش بود تكرار مى كنم ، در ضمن در بخش
    پاسخ كامنت قبلى آقاى بى كنش به صورتى بسامان و دقيق و شماره گذارى شده
    همه اقدامات مردمى را كه كيخسرو پيش از روانه شدن به كوهستان انجام مى
    دهد اعلام كرده اند و خواننده مى تواند به آن رجوع كند .هميارى اين دوست
    فرهيخته افزون بر پربار كردن مطالب كمكى است در جهت چكيده كردن تمامى آن
    فقره ها در كارهاى سازنده گيتيانه .اين درست كه كيخسرو خود رو به مينو
    دارد ليك بنا به همان مينوى خردش تا در گيتى يا اين جهان حضور دارد جز به
    آبادانى گيتى و زندگى شاد و بى نيازى مردم نمى انديشد .نه او و نه
    سردارانش هيچيك بى دين نيستند ، و همگى در كارهاى خويش جاى جاى از يزدان
    يارى مى جويند اما تا آنجا كه متن شاهنامه -نه متون اوستايي و پهلوى عصر
    ساسانى نشان مى دهند – و تا آنجا كه من دريافته ام ، فرم حكومت كيخسرو از
    نوع حكومت هاى دينى اى چون حكومت ساسانى و عباسى و اموى و مسيحى نيست
    .اين ممكن است به نوع دين مردم عصر كيخسرو نيز مربوط باشد .هنوز دين
    رسمى. زرتشتى نيست .مردم به ايزد يا ايزدانى باور دارند كه نماد آبادى و
    آب و خرمى و سبزى و باران و زايش و مهر و بركت و رويش گياهان و مانند اين
    ها هستند . همه اين امور به نيازهاى حيات زمينى وابسته اند .اين درست كه
    كين خواهى سياوش را علت درازترين و پرهزينه ترين جنگ هاى ميان ايران و تو
    ران معرفى كرده اند ،اما فراموش نبايد كرد كه پس از مقتول شدن سياوش بركت
    زمين نيز مى رود و خشكسالى و تهيدستى و بى آبى مردم را به شديدترين تنگ
    دستى هاى اقتصادى دچار مى كند ،تا روزى كه گودرز ملهم از رؤيايي به پيغام
    سروش و فرمان كاوس به جستجوى پسر سياوش راهى سفر هفت ساله پرخطرى در خاك
    دشمن مى شود .علت آن است كه اين فرزند سياوش همچون گياه هميشه سبزى كه از
    خون ناحق پدرش رسته است نمد سبزى و سبزينگى گيتى و تقديس شده به آب چشمه
    ساران است .به گمان قوى دلبستگى ايرانيان به سبزى بايد يادگار همان آيين
    پيشا زرتشتى باشد كه گيتى و زندگى گيتيانه را مقدس مى شمرد و يزدان را در
    خويشكارى و كار و رفتارى متجلى مى بيند كه معطوف به بالندگى حيات همين
    جهان است . مردم در شاهنامه همواره از فرد مهم تر است و افراد مهم در
    شاهنامه از آن مهم اند كه درد مردم دارند و در ميان مردم خوش نامند .اصلا
    خود كيخسرو در لغت به معناى خوش نام است .در آيين پيشا رزرتشتى ،با خوش
    نامى و هنر يا فضيلت هايي چون داد و مهر و مردم نوازى و كارهايي كه گيتى
    را به سوى بهشت شدن مى آرايند انسان مراتب تشرف را طى مى مند و يكى از
    دلايل كيخسرو در ترك گيتى آن است كه اين گذار را را تا ته طى كرده است
    .شگفتى مردم نيز مى تواند از آن باشد كه فرد و كار فردى به چشم آنها
    بيگانه است به ويژه از آن رو كه اين فرد از هنگام ورود به ايران جز به
    بهبود جمع و قوم و جهان انديشه نكرده است .عرفانى كه سلوكش طى مراحلى
    فردى به آهنگ رستگارى خويش ايست و گاه حمله مغولان را رحمت و جنگ را نعمت
    تلقى كرده است ، در آيين اين مردم چيزى غريب بايد بوده باشد .سلوك
    عارفانه در اين آيين گذر از هفتخوان است كه در انجام جامعه و جهان را از
    آفتى بزرگ رهايي مى بخشد .اساطير اين قوم چون همه اساطير سرچشمه در نياز
    هاى رمينى دارد ؛ نياز به تأمين زندگى ،به زيستن شادمانه و به oichos (
    مأمن ،خانه )و به oichonomia ( تدبير خانه يا همان اقتصاد ) .
    اسطوره شناسان به ما مى گويند كه اسطوره ها همچون رؤياها حامل پيام هاى
    بسيار معنى دارى در باره ناخودآگاه جمعى و كهن الگو ها(archetypeها)ي
    قومى اند .در پس آنها معانى ژرفى در باره رفتار جمعى يك قوم نسبت به جهان
    و انسان نهفته است .در اسطوره هاى ايرانى آب و سبزى نقش مهمى دارد ،چرا
    كه با ضرورت هاى زندگى در منطقه هاى كم آب پيوند دارند .
    يك معناى نهفته در سلوك كيخسرو اين است :تا آدمى به بى نيازى نرسد به هيچ
    حقيقت نابى نمى تواند انديشيد و هماره حقيقت هاى ظاهرا ناب او سخت آميخته
    به ترس ها و نياز هاى اوست .كيخسرو چون اين دوران آميختگى ( گميزشن ) را
    در پايان يك سه هزاره به بى نيازى و نا آميختگى رسانده است اكنون به
    تعبير سهروردى در او جز جذبه حقيقت غيبى نيست البته غايت مقصود .عارفان و
    زاهدان نيز از قطع تعلقات و فخر دانستن فقر نيل به بى نيازى از ماسواى حق
    و نياز شديد ( جذبه به حق ) بود . اما در آيين ايرانى نياز فردى به نياز
    اجتماعى همبسته است .به اين معنى كه خويشكارى و عملى كه براى رهايي مردم
    از تنگى و ترس و نياز و ستم و بيداد است راه رسيدن به كمال است .از همين
    رو پهلوان در دربار كيخسرو نقشى برجسته تر از موبد دارد و سفر كيخسرو به
    سوى چشمه تعميد سفر انسان كامل شده اى از راه آباد ساختن خانه ها و
    اكونومياى زمينى است .پايان كيخسرو آغاز دورانى است كه دين و حكومت دينى
    زمين را بندى نماينده هاى آسمان مى كند .اين براى هيچكس ،حتى شايد خود
    كيخسرو قابل درك نيست .البته كيخسرو شاهنامه .
    همى گفت هر موبدى در نهفت
    كزينسان سخن در جهان كس نگفت
    همى گفت هركس كه شاها چه بود
    كه روشن دلت شد پر از داغ و دود
    گر از لشكر آزار دارى همى
    مر اين تاج را خوار دارى همى
    بگوى و تو از خاك ايران مرو
    جهان كهن را مكن شاه نو
    همه خاك باشيم اسب تو را
    پرستنده آذر گشسب تو را
    كجا شد تو را دانش و راى و هوش
    كه نزد فريدون نيامد سروش
    همه پيش يزدان ستايش كنيم
    به آتشكده در نيايش كنيم
    مگر پاك يزدانت بخشد به ما
    دل موبدت بر درخشد به ما
    شهنشاه از آن كار خيره بماند
    از آن انجمن مهتران را بخواند
    چنين گفت كايدر همه نيكويست
    بر اين نيكوى ها نبايد گريست
    ز يزدان شناسيد يكسر سپاس
    مباشيد جز پاك و يزدان شناس
    كه گرد آمدن زود باشد به هم
    مباشيد از اين رفتن من دژم
    بدان مهتران گفت از اين كوهسار
    همه بازگرديد بى شهريار
    كه راهى دراز است و بى آب سخت
    نباشد گيا و نه برگ درخت
    اينجا با آن جمعيت صدهزارنفرى و غلغله و هيمنه اى كه در گرفته به هرچه
    مانند باشد به صحنه سلوك عارفان از جهان بريده نمى ماند .دليل آن تنها آن
    نيست كه اين سالك راه خدا يك شاه است كه در چارچوب مناسبات قدرت آن زمان
    نزديك ترين فاصله را به دموكراسى دارد .اين صحنه پر هيمنه نشانه پايان يك
    دوران و آغاز دورانى ديگر است .
    به ابيات توجه كنيد :
    موبدان اين زمانه هرگز چنين سخنى به گوششان نخورده است .اگر اين موبدان
    زرتشتى بودند با گذر جاودانه مردى به مينو بيگانه نبودند.به چشم مردم دل
    روشن شاه پر از داغ و دود سياه شده است .از ديد إنها شاه دارد جهان
    تاكنونى را وارد عصرى نو با شاهى نو مى كند .آنها نمى دانند كه آن همه
    دانايي و راى و تدبير و هوشيارى شاهشان كجا رفته است .همان حرف زال را
    تكرار مى كنند .انگار عقل از سر خسرو پريده است .سروش غيبى يعنى چه
    ؟فريدون با همه فرهى اش نداى سروشى نشنيد .اما اين شاه كه همه بى هراس او
    را نكوهش مى كنند و كمينه خشمى از او نمى بينند به غايت محبوب مردم است
    ،پس مردم به او التماس مى كنند كه :نرو ،خاك ايران را ترك نكن ،ما خاك
    پاى اسب تو مى شويم .ما ستايشگر آتشكده ات مى شويم .شاه بزرگان جمع را
    فراپيش مى خواند : به آنها اطمينان مى دهد كه به راه خيرى مى رود كه
    گريستن را نشايد . اما اين راه فقط راه او ست ،براى ديگران اين راه سخت و
    خطرناك و مرگ آور است .پيش آگهى از توفان و برف سنگين و خطر ميرايي !
    فردوسى مسئله ناميرايي خسرو را در ابهام مى گذارد ،اما تنها يك روان و تن
    بيمرگ مى تواند چنين صعب راهى را براى خود فرخنده و براى يلان استوار و
    نيرومند خطر ساز بداند انسان هر قدر به تن ميرا قوى باشد ،باز هم از نياز
    اكونوميك رهايي ندارد ،اما كيخسرو از اويكونوميا ،از نياز به موطن و مآمن
    زمينى و از احتياج به خواب و خوراك رها شده مى نمايد .اين را نيز فردوسى
    به فضاى سفيد ميان خطوط سياه مى سپارد .همه بر مى گردند جز طوس و گيو و
    فريبرز و بيژن و گستهم .ادامه دارد

    اصلاحيه
    قسم( نادرست)…..قسمت ( درست )
    نمد سبزى ( نادرست)…… نماد سبزى ( درست)
    مراتب تشرف را طى مىىممد ( نادرست)…….مراتب تشرف را طى مىكنند( درست)
    رستگارى خويش ايست ( نادرست)……….. رستگارى خويش است (درست)
    پس نوشت:
    اشارات به برخى نماد ها از جمله كهن الگوى آب و چشمه و دگرگونى عصرى
    كاملا تفسيرهاى دلبخواه نيستند ،اما توضيح آنها را به دوستان ارجمند
    بدهكارم .به اميد اداى اين دين

    ريشه ها١٠٨ ( دنباله كامنت پيش)
    افزوده اى به شرح داستان كيخسرو
    ٩- سخن گفتن از دموكراسى و آزادى هاى فردى و شهروند به مفهوم صاحب حق و
    شريك در حكمرانى در هر برهه اى از عصر پيشامدرن انداختن گذشته به سياه
    چاله حال و افكندن حجاب شناخت بر چهره گذشته است .بجز يونان و تا حدى روم
    پيش از ظهور مسيحيت در روزگار قديم تا آنجا كه من مى دانم خبرى از شهروند
    نيست مناسبات قدرت از چارچوب سرور و بنده يا شاه و رعيت فراتر نمى رود
    .در فرهنگ دينى هيچ دركى از دموكراسى وجود ندارد و در هند و چين و مصر
    نيز سلسله مراتب قدرت همواره از بالا به پايين است .شاه و امپراطور و
    خليفه بالاترين مقام در قدرت دنيوى است و نزديك ترين فرد به خورشيد و
    آسمان و خدا محسوب مى شود :خدا ،شاه ،مردم . در كتيبه اى باستانى رديفى
    از انسان ها را مى بينيم .جز دو نفر نخست مابقى چون انبوهى نقطه همسطح
    زمين اند .از جهاتى قبايل بدوى عرب و چادرنشينان مغول و تار تار از اين
    مردم نقطه اى به مراتب آزاد تر بودند .در دشت ها و صحراهى بكر و بيكران و
    آسمان بالا سر اين دشت ها نه كاخ هايي زمينى بر پا بود و نه قدرت هاى
    آسمانى اى كه كه قدرت درونى اين كاخ هاى مجلل قد و قواره خود را با آنها
    بسنجند .روحيه اعراب باديه نشين را شايد بتوان از چكامه هاى شاعران آنها
    كه معلقه ناميده مى شدند تا حدى تصور كرد و در نر حال معلقات سبع تنها
    آثار مكتوبى هستند كه از اين دوران برجا مانده اند .زمانى من در باره
    تأثير معلقات و شعر عرب در شاعران سبك خراسانى تحقيق مى كردم و به نتايج
    پيش بينى نشده اى رسيدم .از جمله اينكه شاعران عرب حتى بر حافظ و سعدى
    نيز تأثير نهاده اند .غزل كاروان سعدى مضمونا يك معلقه است .شاعرى كه
    آزادانه و رها از سلطه قيصرها و شاهنشاهان و تمدن هاى پر زرق و برقشان در
    صحارى سفر مى كند .ناگهان چيزى او رابه ياد معشوقى سفركرده مى اندازد .در
    معلقه ها اين چيز غالبا خانه قديم معشوق است كه به علل طبيعى مثلا توفان
    شن يا نقل مكان قبيله در پى مرتع ويران شده است .شاعر نخست با ابياتى
    حسرت زده از معشوق ياد مى كند ،اما كم كم توسن تخيلش گذشته را چنان زنده
    مى كند كه شعر نيز جان مى گير و ياد آورى دوران همجوارى با معشوق همراه
    مى شود با ياد دليرى ها ،شادخوارى ها ،سفرها دور و دراز و ستايش قبيله به
    خاطر فضيلت هايي چون وفاى به عهد ،رشادت و حتى صلح جويي .معروف ترين اين
    معلقه ها پر است از اسامى عجيب گياهان و اشيائي كه اصلا در عربستان وجود
    ندارند بل متعلق به سرزمين هاى دورى چون روم و ايران و هند هستند . نوعى
    غرور و گردن فرازى و رجزخوانى هايي پذيرفتنى در اين اشعار موج مى زند و
    خلاصه تصويرى از عرب بدوى بدست مى دهند كه نشان مى دهد آنها بيش از آنكه
    جاهل بوده باشند ،آزاد و بى پروا بوده اند .چيزى كه در رعاياى حكومت هاى
    بزرگ كمتر ديده مى شود .مخوف ترين استبداد ها در عظيم ترين تمدن ها قد
    برافراشته اند .دو نفر نخست در كتيبه ياد شده بسيار بلند قد هستند اما قد
    نفر دوم نصف قد نفر اول است .نفر اول دستش را رو به إسمان دراز كرده به
    طورى كه نوك انگشتانش نزديك به خورشيد است .او فرعون است و شخص پشت سرش
    ملكه .فرعون از وور خورشيد مستنير مى شود و ديگران از نور فرعون .اين كهن
    الگويي از استبداد شرقى است كه مسلما در عصر مدرن بايد إن را به موزه
    تاريخ سپرد .تمام اين استبداد ها وقتى با دين در آميخته اند و حاكم آنها
    خود را نماينده قدرت آسمانى خوانده است به مراتب مخوف تر و بى رحم تر و
    آزادى ستيز تر شده اند .آزادى برخلاف مفاهيم مدرنى چون دموكراسى و حق
    شهروندى در همه اعصار ميل وجودى آدمى بوده است .در ايران عصر ساسانى نيز
    شاهان به كمك موبدان آزمند و جيره خوار و انگ تراش دربارى مفهوم فره
    ايزدى را امرى منحصر به شاه تبديل كردند و به بسيارى از كليد واژه هاى
    آيين زندگى ستاى و مرگ ستيز پيشا زرتشتى مفاهيمى تازه به سود قدرت و عليه
    مردم بخشيدند .و شاه را به شاهخدايي شبيه فراعنه و امپراطور روم و بيزانس
    مسيحى شده تبديل كردند.خلفاى اموى نيز چون تنشان به تن بيزانس خورد همين
    بساط شاهخدايي را به قالب اسلامى در آوردند .به تعبيرى سنجه قساوت
    استبداد به رابطه آسمان و زمين اقوام وابسته شد . يهوه آسمانش به مراتب
    جبار تر از آسمان مسيحا بود چون تنها با زور دور دستش براى ايوب و سليمان
    شاخ و شانه مى كشيد .آسمان مسيحا به مراتب انسانى تر بود و از همين آسمان
    نخستين باران هاى عرفانى باريدن گرفت به طورى كه حافظ بارها واژه هاى
    مسيحى را در ديوانش ذكر كرده است و فيض روح القدس يا ورژن ديگرى از فره
    را از انحصار حاكمان جبار در إورده است .
    فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
    ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مى كرد

    ساختار نظام كيخسروى مسلما دموكراتيك به مفهوم امروزى نيست و حتى مستقر
    در فرهنگى دينى است .اما اين دين آن سان كه فردوسى نشان مى دهد عبادتش جز
    يارى به شادى و بهبود زندگى همگانى در گيتى و گسترش داد و نيكى نيست و بد
    انديشان و بيدادگران حتى اگر شاه باشند فره از آنها مى گسلد و اطاعت از
    آنها بايسته نيست .خوشنامى ميان مردم خود نشانه فرهى است .و كيخسرو خوش
    نام ترين است .اصل تاريخى يا اسطوره اى داستان هرچه كه بوده ،فردوسى با
    خلاقيت نامكررش در آن زمان كه نهايت مقاومت در برابر بيداد گريز عارفانه
    به نوعى آزادى و عشق درونى بود فضايي خلق كرده سرشار از دليرى و گردن
    فرازى و پيكار با دشمنان زندگى و زايش و رويش .آزادگى پهلوانان و حتى
    مردم در برابر شاه كه از همين گفتگو هاى داستان كيخسرو در يافتنى است
    چندان است كه هنگام رفتن شاه مردم خواستار بندگى شاه كهن مى شوند و روز
    هفتم در هامون آن گاه كه خورشيد از ستيغ كوه بالا مى آيد به توصيف فردوسى
    كوه از ناله پر و خارا به جوش مى آيد .به قول سعدى :بگذار تا بگريم چون
    ابر در بهاران //كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران ، با اين تفاوت كه در
    اينجا رابطه عاشقانه با معشوق زمينى و آسمانى به رابطه عاشقانه ميان شاه
    و مردم تبديل شده است
    چو خورشيد بر زد سر از تيغ كوه
    ز گيتى بيامد ز هر سو گروه
    زن و مرد ايرانيان صد هزار
    خروشان برفتند با شهريار
    همه كوه پر ناله و پر خروش
    همى سنگ خارا برآمد به جوش
    با همه پافشارى شاه بر بازگشت دوستدارانش پنج پهلوان او را رها نمى كنند .
    برفتند يكروز و يك شب به هم
    شدند از بيابان و خشكى دژم
    به ره بر يكى چشمه آمد پديد
    جهانجوى كيخسرو آنجا رسيد
    ادامه دارد

    اصلاحيه
    صحراهى بكر ( نادرست)……….. صحراهاى بكر ( درست)
    در نر حال ( نادرست)……………در هر حال ( درست)
    فرعون از وور خورشيد مستنير مى شود ( نادرست)…..فرعون از نور خورشيد
    مستنير مى شود ( درست)
    با پوزش

    ريشه ها١٠٩( قسمت هاى ١٠٧ و ١٠٨ ذيل پست قبلى)
    افزوده اى بر شرح داستان كيخسرو

    ٩-يك كار هنرى بزرگ به ويژه از نوع حماسه همتافته و همبافته اى منسجم است
    كه همه كثرات آن در وحدت كلى اثر در جاى مناسب خود قرار دارند .هستند
    كسانى كه سروده هاى فردوسى را كلام منظوم يا نثر منظوم مى دانند نه شعر
    .به ويژه در عصر مدرن كه گاه قافيه و حتى وزن را لازمه ذاتى شعر نمى
    دانند و شعر بودن شعر در كاربرد نمادين و استعارى تصوير ها و واژه ها مى
    دانند .كافكا مى گويد /قفسى به جستجوى پرنده اى رفت /. اين جمله حتى در
    ترجمه فارسى اش شعر است . چرا كه از جوهره استعارى بسيار درخشانى
    برخوردار است .شاهنامه فردوسى در زمانى نوشته شده است شعر مى بايست در
    قوالب عروضى اى باشد كه غالبا جرح و تغديل قوالب شعر عرب بودند . تا آنجا
    كه من مى دانم تنها فرم شعرى كه از پيش از اسلام باقى مانده است دوبيتى
    هاست كه فهلويات نيز ناميده مى شوند . شاعران قديم ايرانى شعر بى وزن و
    قافيه را شعر نمى دانستند ،اما در عين پايبندى. بسيار دشوار به رعايت
    قوالب عروضى -مثلا در شاهنامه ده هاهزار جمله با مضمون هاى بسيار متفاوت
    و در بيان رويدادها و گفتار ها و توصيف هايي بسيار متنوع بر وزن فعولن
    فعولن فعولن فعول ( مثنوى بحر متقارب ) بيان شده است .و اين كار حتى اگر
    بيهوده فرض شود بسيار دشوار است .اما شاهنامه صرفا نظم نيست بل سرشار از
    تمثيل ها و استعاره هاى بى مانند است .افزون بر اين ،يك منظومه بلند
    اساطيرى يا حماسى مثل غزل نيست كه يك تك بيت آن بتواند مستقل از پس و
    پيشش به سبب وجه استعارى خلاقانه اش شعر محسوب شود .ارزش هنرى چنين
    منظومه اى در پردازش داستان ،شيوه روايت و از همه مهم تر پيوستار و
    ارتباط متقابل صدها قطعه است كه در مجموع پازلى را تأليف مى كنند كه در
    آن هر چيزى در جاى مناسب خود قرار دارد و فرم و محتوا را به وحدتى تفكيك
    ناپذير مى رساند .اين وحدت مينياتورى يك كلى است كه بدون كاوش در جزئيات
    بسيار كثير و فهم مناسبت آنها به دست نمى آيد ؛درست بر خلاف الفاظ كلى اى
    كه در كلى بافى هاى عوام فريبانه به كار مى روند و نه فقط ارتباطشان را
    با جزئيات بلكه ارتباطشان با معناى واژه را نيز از دست داده اند .تفكر
    چيزى جز فهم امر كلى از مجراى جزئيات نيست .
    براى مثال در داستانى كه مورد نظر ماست پرسش هايي از اين دست نمى گذارد
    كه فارغبال پيش برويم .چرا در هامون در آن اجتماع عظيم از سراپرده زال
    پرچم سياه بالارفته است
    سراپرده زال نزديك شاه
    برافراخته او درفش سياه
    چرا خسرو جامه سفيد مى پوشد ؟برف و چشمه چه چيزى را نمادينه مى كنند ؟ جه
    چيزى را ؟ اصلا مگر بناست نماد هم همچون علايم ترافيكى فقط بر يك چيز
    دلالت كنند .نماد هرچه شاعرانه تر و هنرمندانه تر باشد غناى بيشترى براى
    دريافت معانى دارد .و قدما بى ترديد به اين نكته پى برده بودند .عين
    القضات در پاسخ كسى كه بيم دارد دركش از شعر از مراد شاعر دور باشد سخنى
    فوق مدرن دارد :// جوانمردا ! اين شعرها را چون چون آينه دان . آخر دانى
    كه آيينه را صورتى نيست در خود ،اما هركه در او نگه كند صورت خود را
    تواند ديدن كه نقد روزگار او بود و كمال كار او ست و اگر گويي شعر آن است
    كه قايلش خواست و ديگران معنى ديگر وضع مى كنند از خود ، اين همچنان است
    كه كسى بگويد :صورت آينه روى صيقل است كه اول آن صورت را نمود // نماد
    هنرى عالمى را در خود چكيده مى كند و اين قدرت را دارد كه همچون فال حافظ
    يا سمفونى نهم بتهون جهانى را با همه كثرات ديد ها و فواصل زمانى و مكانى
    و فرهنگى فراگرد خود جمع كند و در عين حال وحدت فرم و مضمون خود را حفظ
    كند .
    يك پرسش ديگر كه ذهن مرا درگير كرده اين است كه چرا از ميان آن همه
    پهلوان و موبد و مردم عادى فقط اين پنج تن همراه كيخسرو به كوه مى روند
    :طوس ، گيو ،فريبرز .بيژن و گستهم ؟ راستى كيخسروى كه بعدها در متون
    اوستايي و نيز در نظر سهروردى و برخى از عارفان تا حد يك پيامبر و قديس
    معصوم رفعت پيدا مى كند چه گناهى كرده است كه با تأكيد روى واژه گناه از
    يزدان آمرزش مى طلبد ؟/ بيامرز كرده گناه مرا
    د عجالتا در پاسخ دو پرسش آخر نتيجه جستجوى خود را تا اين زمان پاكوب نقد
    دو ستان مى كنم :كيخسرو با انتخاب طوس به عنوان سپهسالار نخستين نبرد
    ايرانيان به كين خواهى سياوش اشتباه بزرگى مرتكب مى شود .او به طوس مى
    سپارد كه لشكر را از راه بيابان پيش ببرد ، كيخسروى كه علم لدنى و جام
    گيتى نماى دارد نمى داند كه طوس نه تنها چندان خردمند و اندرز نيوش نيست
    بلكه براى رفتن از راه كلات نيز انگيزه هايي شخصى و كين توزانه دارد
    .فراموش نكنيم كه رفتن اين پنج پهلوان به كوه نيز به سبب نافرمانى از
    اندرز كيخسرو است .اين پنج پهلوان همه در جنگ كلات نيز شركت دارند .طوس و
    لشكر در آن نخستين جنگ يكى از درد ناك ترين تراژدى هاى شاهنامه را رقم
    زده اند كه عنوانش در. شاهنامه ژول مول داستان فرود بن سياوش است .اين
    داستان در شاهنامه چندان بلند نيست ،امااز جهاتى حتى از قتل سياوش نيز
    دردناك تر است .چرا كيخسرو طوس را از نزديك شدن به دژ كلات بازمى دارد
    ؟چون در اين دژ پسر ديگر سياوش همراه با مادرش جريره دختر پيران ويسه
    زندگى مى كند .نام اين پسر فرود است .فرود برادر كيخسرو است .كيخسرو مى
    دانسته ،كه طوس سرى پر خشم دارد ،و از آغاز با جانشينى او به جاى كيكاوس
    مخالف بوده و تورانى زاده را در خور شاهى ايرات نمى دانسته است .طوس از
    اين نظر يك نژاد پرست .من از جزئيات اين داستان مى گذرم .نتيجه آن را
    چكيده مى كنم .فرود چون نزديك شدن سپاه عظيم ايرانيان را مى بيند از مادر
    چاره جويي مى كند .مادر اطمينان مى دهد كه كيخسرو به كين خواهى پدرت
    ،سياوش،لشكر كشيده و او برادر تو ست ،پس بهتر است تو نيز به لشكر ايران
    بپيوندى .از لشكر ايران بهرام واسطه پيغام رسانى مى گردد ..او زمانى دوست
    نزديك سياوش بوده و به شدت مشتاق است كه اين جنگ نابرابر و عبث را به صلح
    و همكارى تبديل كند ،اما طوس به رغم اندرز خسرو و نكوهش جمعى از لشكريانش
    بر جنگ پاى مى فشارد .به رسم ايرانيان نخست يك سوار به ميدان مى آيد ،توس
    ابتدا دامادش ريونيز را به ميدان مى فرستد .مشاور بدخواه فرود از او مى
    خواهد تا به جاى اسب سوار را بزند ،تا دل توس را بسوزاند .فرود نيز چنين
    مى كند .توس دوباره فرزندش زرسب را پيش مى فرستد و او نيز گشته مى شود
    .طوس كه پسر و دامادش را از دست داده است .خودش وارد ميدان مى شود .اين
    بار فرود با وسوسه تخوار اسب را مى زند تا طوس لنگان و پياده به دامن
    لشكرش بگريزد و كنيزكان از بالاى دژ او را هو كنند .گيو نيز به همين بلا
    دچار مى شود .فردا جنگ نابرابرى درمى گيرد هزاران نفر با سپاه كوچك هزار
    نفرى فرود .فرود ناگهان مى بيند كه همه سربازانش كشته و خودش تنها مانده
    است .بيژن به فرود يورش مى آورد و فرود به اصطلاح امروزى جاخالى مى دهد
    .در اين لحظه رهام پسر ديگر گودرز از پشت به فرود حمله مى كند و فرود را
    از پا در مى آورد .
    جريره ،مادر فرود دژ را به آتش مى كشد و خود را بر نعش پسر مى ساند و
    زارى كنان با دشنه آبگون فرود شكم خود را پاره مى كند و رخ به رخ فرزند
    جان مى دهد .بهرام همچون هوراشيو در پايان هملت بر اين تراژدى فاجعه بار
    دريغ مى خورد
    به ايرانيان گفت كين از پدر
    بسي خوارتر مر و هم زار تر
    تقدير تراژيك را بنگر كه نخستين حركت براى انتقام خون سياوش به قتل
    ناجوانمردانه برادر سياوش مى انجامد .كيخسرو و آن پنج پهلوان در دامن زدن
    به اين ماجراى پر آب چشم شريك اند ؛اما كيخسرو بد خواه نبوده ،او اگر
    قديس هم باشد ،نقطه ضعف تراژيكى داشته است ،اما اكنون تنها اوست كه زنده
    جاويد مى گردد
    اين دريافت من است ممكن است اشكالاتى داشته باشد كه بر من ناديده مانده ،
    پيشاپيش به هميارى همه دوستان خوشامد مى گويم

    به ايرانيان گفت كين از پدر
    بسى خوارتر مرد و هم زارتر
    كشنده سياوخش چاكر نبود
    ببالينش بر كشته مادر نبود
    به گردش همه كاخ افروخته
    همه خان و مان كنده و سوخته
    به بد بس درازست دست سپهر
    به بيدادگر برنگردد به مهر
    ز كيخسرو اكنون نداريد شرم
    كه چندان سخن گفت با طوس گرم
    به كين سياوش فرستادتان
    بسى پند و اندرزها دادتان
    ز خون برادر چو آگه شود
    همان شرم و آزرم كوته شود

    ريشه ها ١١٠( دنباله كامنت پيش )
    افزوده اى به شرح داستان كيخسرو
    ١.- كنتراست ( تباين،تضاد) يكى از شيوه هاى بيان هنرى به ويژه در هنرهاى
    تصويرى است كه فردوسى آن را در حركت كيخسرو و پهلوانان به نيكى به كار
    برده است .كنتراست در نقاشى معمولا تيرگى و روشنى .پهنى و باريكى ،هندسى
    و ناهندسى و مانند اين ها را همزمان و هم مكان همجوار مى كند .اما فردوسى
    نيز به يارى واژه ها نقاشى مى كند ؛پس از آن شور و ولوله اى كه با شركت
    صد هزار نفر و همراه با گفتگو هاى داغ و اهتزاز پرچم هاى رنگارنگ و رجز
    هاى يلان و مويه و زارى مردمان با هيمنه دنيوى هرچه غليظ تر به دست
    فردوسى نقاشى مى شود ناگهان سكوت سرد و سهمناك كوهستان از پى مى آيد
    .گويي جهان زندگى با همه پويش ها و جوشش هايش ناگاه خاموش مى شود .اينجا
    ديگر نه از هياهوى تلاش براى معاش اثرى است نه از چكاچك ميدان رزم خبرى
    است و نه از هلهله شادى و شادخوارى مجلس بزم نشانه اى مانده است .چشمه اى
    كه پديد مى آيد گويي آخر جهان است .جاى ديگر نيز در شاهنامه به آخر دنيا
    سفر مى كنيم .آنجا نيز با چشمه اى مواجه مى شويم .اسكند ر پس از بازگشت
    از سرزمين يأجوج و مإجوج در كوهى به خانه عجيبى مى رسد كه در آن چشمه اى
    مى جوشد و در كنار آن مرده عجيبى بر روى تختى افتاده است .اما چشمه
    كيخسرو چشمه روشن إب زلال است و از چشمه اسكندر آب شور مى چوشد كه
    نوشيدنش تشنگى را افزون مى كند .دانته نيز در كمدى الهى هنگام ورود به
    بهشت چشمه ا مى بيند .آب شور به اسكندر درسى عرفانى مى دهد :
    خروش آمد از چشمه آب شور
    كه اى آزور مرد چندين مشور
    بسى چيز ديدى كه آن كس نديد
    عنانت كنون باز بايد كشيد
    كنون زندگانيت كوتاه گشت
    سر تخت شاهيت بى شاه گشت
    به قول مولوى
    چند گويي من بگيرم عالمى
    اين جهان را پر كنم از خود همى
    گر جهان پر برف گردد سر به سر
    تاب خور بگداز ش با يك نظر
    اسكندر كه نظامى گنجوى در اسكندر نامه تا حد حكيمى بالا مى بردش ،در
    شاهنامه فاتحى بيرحم است با آزى پايان ناپذير براى دست اندازى بر بسيط
    ارض و در كنتراست معنى دار با كيخسرو شاه آرمانى ايران .كيخسرو با تعميد
    آب زلال زنده جاويد مى شود و اسكندر سخت به دنبال آب حيات و جاودانگى در
    همين جهان است ما نامراد و با دستان تهى مى ميرد .آنسو تر از چشمه إب شور
    محل دو درخت است و پايان دنيا .
    كيخسرو و پهلوانان شبى را در كنا چشمه سر مى كنند .
    چو بهرى ز تيره شب اندر چميد
    كى نامور پيش يزدان خميد
    بر آن آب روشن سر و تن بشست
    همى خواند بر خويشتن زند و است
    چنين گفت با نامور بخردان
    كه باشيد پدرود تا جاودان
    كنون چون بر آرد سنان آفتاب
    نبينيد از اين پس مرا جز به خواب
    شما نيز فردا بر اين ريگ خشك
    نباشيد اگر بارد از ابر مشك
    ببارد يكى برف از ابر سياه
    شما سوى ايران نيابيد راه
    بار ديگر پهلوانان از اندرز شاه سربر خواهند تابيد .قدرت پيش گويي كيخسرو
    اينجا آن زخم كهنه جنگ كلات را به ياد مى آورد .
    چوه از كوه خورشيد سر بركشيد
    ز چشم مهان شاه شد ناپديد
    پايدار و كامروا باشيد

    اصلاح
    ما نامراد و دستان تهى (نادرست)
    اما نامراد و دستان تهى (درست)

    ريشه ها ١١١( قسمت هاى ١٠٩ و ١١٠ ذيل پست قبلي)

    ما مى دانيم كه در دوران مشروطيت بزرگانى چون علامه نائينى استبداد دينى
    را بدترين نوع استبداد ناميدند
    مير حسين مو سوى
    افزودهاى به شرح داستان كيخسرو
    ١١- ما مى دانيم كه تا نتوانسته ايم از طريق انديشيدن به حادثات جريحه
    زاى اينجا و اكنون خود به آن زمينه ها ،به آن ساختار ها و به آن ريشه هاى
    كلى اى ره يابيم كه اين كثرات نو به نو و معمولا محو شونده در ياد ها
    عرضا و طولا از آنها سرچشمه گرفته اند ،و تا اذهان و انديشه هاى ما در
    شيوه واكنش و در شيوه چشمداشت ها و اميد ها مشغول به بازتوليد همان گونه
    هاى اعتراضى است كه پيشاپيش بمبارد تصوير ها و واژ هاى صادره از رسانه ها
    و تبليغات بر ما زور آور كرده اند ، تاريخ براى ما در صورت هاى ظاهرا
    جديدى تكرار خواهد شد . ما اكنون مى بينيم كه حيات سياسى و اقتصادى ما
    ،ما وارثان انقلابى كه با نويد آزادى مدعى پيام معنوى تازه اى بود كه حتى
    برخى از فيلسوفان غربى نيز باورش كرده بودند ، تا گردن در باطلاق بازى
    هاى كثيف قدرت فرو رفته است .حكومتى داريم كه اگر رجز خوانى هاى معنوى و
    ارزشى و اعتقادى آن را با ساده لوحى جدى نگيريم ،آن را به شدت شيفته
    مدرنيته مى يابيم ،اما آن بخشى از مدرنيته كه نه به انديشه آزادى و
    دموكراسى بل به كشتار افزارها و مهار افزارهاو شنود افزارها و سركوب
    افزار ها تعلق دارد .آن زمان كه مردم واقعى سوريه چندين ماه با تظاهرات
    مدنى خواهان حق انتخاب رئيس كشور خود شدند ،حكومت ما به جاى حمايت از
    مردم در احقاق حق مسلمشان با تمام قدرت از پسر پدرى جانبدارى كرد كه ده
    ها هزار نفر از مردم خود را قتل عام كرده و سپس فرزند از خود بدترش را به
    شيوه اى موروثى وارث خود گردانده و اين فرزند نيز پيام دموكراسى خواهانه
    مردمش را با گلوله جواب داده بود .حكومت ما تحت عنوان مبارزه با غرب تنها
    با آزادى و دموكراسى و حقوق انسان ها جنگيد و بى آنكه درد ميهن و انسان
    داشته باشد در دام سياست ماكياوليستى اى افتاد كه قدرت را صرفا در زور و
    پول مى بيند .از آغاز در اين جنگ قدرت معلوم بود كه طرف مقابل پيشاپيش
    برگ برنده اى در دست دارد به نام :فرهنگ دينى . فرهنگى رسوب كرده در
    ذهنيت عمومى و هفتاد رنگ بخش عظيمى از مسلمان هايي كه برخى به نام جهاد
    شيعى و برخى به نام جهاد سنى حاضرند دست به برادر كشى بزنند .پيشينه اين
    سياست تفرقه بينداز و حكومت كن را مى توانيد دست كم تا جنگ چالداران
    رديابى كنيد .اين سياست در جايي جواب مى دهد كه در آن قدرت فرهنگ دينى
    استعداد تحريك پذيرى و ستيزه جويي و آزاده كشى و سرافشانى و گردن زنى و
    شور و خشم و جنون مقدس و ماوراء الطبيعى اش بر انديشه منتقدانه غالب باشد
    و حتى چنين انديشه اى را به پاى وحدت قدرت و جماعت ذبح كند .آنها كه گويا
    تاريخ ما را از خود ما ب

     
  18. با سلام به پدرم نوری زاد

    مهدوی کنی متعفن شد .
    در حالی که بیست و چهار روز از به کما رفتن این غاصب قهار میگذرد حقیقت زندگی بی خیرش در جسمش نمود پیدا کرد و عفونت هم به سایر نارسایی هایش اضافه شد . او که در هشتاد و اندی سال_ که آنرا نیز مانند سایر چیزهای دیگرش از دیگران غصب کرده بود_ در کما و نارسایی مغزی بود همینکه از قید تن اندکی خلاص شد واقعیات وجودی اش نمود پیدا کرد ابتدا به کما رفت و اکنون نیز متعفن شده است و حتی پزشکان وجودش را باعث خطر برای بخش آی سی یو میدانند . باشد که شاهد بروز و ظهور واقعیاتی دیگر از ابعاد درونی این دزد ظاهرالصلاح باشیم . من اگر به جای نزدیکان مهدوی کنی بودم زودتر دستگاه ها را از بدن نامبارکش جدا میکردم تا بیش از این آبروی بیت شریف بازیچه ی عفونت و کرم افتادگی بدن ناشریف او نشود.

    ——————-

    سلام زهرا بانو
    کمی آهسته تر، اجازه بدهید ما هم به شما برسیم.
    با احترام

     
    • به نظر من توهین هیچ جایی نباید در ادبیات نسلی که می خواهد خود را از استبداد و زور و ستم رهایی دهد داشته باشد. چرا که اگر شما زهرا خانم بخواهید همان برخوردی را که اقای کنی و دوستانشون درمدت 35 سال با مردم کردند بکنید پس فرق چیست؟ نه شما بلکه هر شخص دیگری من و هر فرد دیگری از هم میهنان

       
      • با سلام به آزاد عزیز
        واقعا نوشتار تلخ من با آنچه این جنابِ در کما و هم پالگی هایش در این سی و اندی سال با ما کرده اند برابر است؟
        به هر روی اگر ناخواسته موجب رنجش شدم عذر خواهم نه از جنابِ در کما بلکه از رهگذران فهیم این سایت و پدرم .

         
    • نشد، بود ولی‌ زمان اعلامش با این رسمیت همگانی نشده بود.

       
  19. فقط برای شما

    تاریخ امثال نوری زاد ها را به خود بسیار دیده است و به استناد همین تاریخ هیچ یک از آنان نتوانسته است تاثیری آنچنان ماندگار و پایا از خود بجا بگذارند ممکن است در یک برش زمانی و مکانی مانندجرقه ای نمودار شود لیکن آنچه مورد قضاوت نهائی قرار میگیرد شامل شخصیت فرد در طول دوران حیاط سیاسی اجتماعی و اخلاقی وی میباشد ، شخصیتی تا این اندازه متشتت و دم دمی ، تابع احساسات و دهن بین ، لجوج و هوچیگر که متوسل به هر ابزار و طریقی برای طرح خود در جامعه دست میاندازد چیز بدیعی نیست امروز با توهم ( کاوه ) بزرگش میکنند فردا خود را فرستاده خداوند میداند و ادعای نبوت مینماید اگر به دادش نرسند با پرودگار در آفرینش و هستی مشارکت دارد؛ این چرخشهای 180 درجه و رفتارهای از پی آن متاسفانه آینده ای هم مانند اسلاف 180 درجه ایش را به ذهن متبادر میکند که باز در این سیکل در غلطیدند و جز منحرف کردن عده ای ساده اندیش و موجبات سو استفاده برخی فرصت طلبان ثمری بدنبال نداشتند رفتارهای بعضا نابهنجاری که نه در عقل نه در شرع و نه در عرف جامعه تعریف میشود خود نشانه و علامتی بر این مدعاست .

     
  20. اقای نوری زاد عزیز با درود فراوان وتشکر وقدردانی
    از صحبتهای اقای بازرگان بسیار لذت بردم امیدوارم فرهنگی که جنابعالی پیام اور صلح ودوستی ان هستید در ایران وسایر کشورهای مسلمان فراگیر شود

     
  21. درود بر نوریزاد قهرمان و دوستان عزیز

    چطوری میشه این فیلم رو دانلود کرد؟

     
    • http://www.keepvid.com

      ساده ترین روش : آدرس کلیپ های یوتیوب را در لینک بالا وارد کن با امکان تعیین سطح کیفیت برای دانلود و حتی تفکیک صوت از تصویر توضیح اینکه حتما باید روی سیتم برنامه جاوا نصب و برای سرعت بیشتر به روز باشد آدرس یوتیوب همین کلیپ همم به قرار زیر است کافی است آنرا در آدرس بالا وارد کنی لیستی از کیفیتهای مختلف و حتی فایل صوتی آن را نمایش میدهد چنانچه با دانلود منیجر خواستی دانلود کنی روی مورد انتخابی کلیک راست کن و فرمان دانلود توسط منجیر را انتخاب کن در غیر اینصورت توسط مرورگر دانلود میکند .

      https://www.youtube.com/watch?v=z0UA8XbYTvA

       
  22. ای کاش این جناب بازرگان برای دفاع از جناب نوریزاد بجای توصل به خرافات و داستانهایی غیر مستند ی که قرنها برای جهل توده مردم بهم بافته شده به اینهمه تحقیقات علمی و زندگی انسانهای فداکار واقعی نه اسطوره ای متوصل می شد.تا کی ما باید چوب حسین و حر و …را بخوریم ؟امان از دست آخوندهای کراواتی!

    چندی پیش کسی “ابوجهل” را “ابوالحکم” نامیده بود . و برای او شانی روشنفکرانه قائل شده بود . چرا ؟ چون در مقابل دعوت پیامبر اسلام (ص) به مخالفت با او برخاسته .و چون طبق “شاه انشا” ی “روشنفکر” ما ، دین اسلام مغضوب و منفور است ، پس به عبارتی ” دشمن دشمن من دوست من است ” .
    حال این که ابو جهل با چه انگیزه ای و برای دست یابی به چه هدفی با پیامبر اسلام (ص) مبارزه می کند مهم نیست . و البته مهم هم نیست که در این ستیزه جویی از چه روشهایی سود می برد . ابوجهل بت پرست که برای استقرار شیوه ی بت پرستی و حاکمیت اشرافیت قریش بر بردگان و محرومان ، با سبعانه ترین شیوه ها با پیامبر اسلام (ص) می ستیزد ، روشنفکر است و “ابوالحکم”. چرا ؟ چون خواسته اش مطابق خواسته ی “شاه انشا”ی من است . و عملکردش در راستای ” دشمن دشمن من “.(سید ابولفضل علیه السلام)

    جناب سید ابول (با لهجه جنوبی و با فتحه ا بخوانید و این توهین نیست در بسیاری از جنوب ایران به ابوالفضل ابول می گویند) مدتی تشریف نداشتید خیال کردم سفر حج مشرف شده اید تا کمی از ثروت اشراف ایرانی را به پای گدا گشنها و فقیر فقرای ال سعود بریزید ؟آخه از صدقه سر شما بزرگواران فقط یک قلم بیش از 5 ملیارد دلار در سال از این اشراف ایرانی گرفته و به فقرای ال صعود در عین تحقیر و خواری پرداخت می شود.بگذریم از اینکه فقط در سه کشور گویا قبر امام علی هست البته گویا سبیل علی یا محمد هم در کشمیره و قبور بقیه اعراب ناشناسی که فقط سایه شوم تقدسان بر بخت و اقبال و روح ایرانی انچنان سایه انداخته که دار و ندار این ملک اسلام زده آنچنان بغارت رفته که گویای این شعر سعدی است …نبودی بجز آه بیوه زنی.. اگر بر شدی دودی از روزنی .

    من همچنانکه بارها گفته ام تاریخ سنتی اسلام را مشتی دروغ و افسانه و ساخته گی میدانم و به تحقیقات جدیدی که شده بیشتر باوردارم ولی آنچه را اینجا می اورم بفرض درست بودن روایت سنتی از اسلام است.

    لابد منظور شما از طرفداری ابواحکیم ابوجهل شده از اشراف و مبارزه محمد برای فقرا از همین مبارزه شما اسلامیان و حکومت اسلامی بنفع فقرا بوده؟و روشهای سبعانه با محمد؟
    جناب سید ابول گرامی دست از تعصب بردار اولا این فرد را بعلت آگاهی و دانشش در حد آنزمانیکه محمد فردی امی (نه بمعنی بی سواد بلکه عادی ) بوده حکیم می گفته اند.و این شخص فرد ثروتمندی نیز نبوده ولی اینقدر می فهمیده که چیزی را که محمد می گوید باعث ایجاد تنفر و دودسته گی و جنگ و خونریزی …در بین مردم می شود.عرب بوده و زبان محمد را بخوبی می فهمیده.چنین شخصی نمی توانسته فردی خشونت گرا باشد ولی مسلما زبانش برای فردی مثل محمد غیر قابل تحمل بوده بنابراین محمد برای خوار کردنش به چنین حیله ای متوصل شده.نگاه کنید به برخورد خمینی با مطبوعات.در اوایل انقلاب که خمینی هنوز چنگ و دندانش آنچنان تیز نشده بود و اوضاع را هنوز در کنترل نداشت که بتواند روزنامه ها را بکلی ببندد با گفتن اینکه من دیگر ایندگان نمی خوانم فرمان حمله به بستن این روزنامه را صادر کرد.و لی بعدا چنین ترفندی لازم نبود ارازل و اوباش را می فرستادند و دفتر و دستک روزنامه ها را می بستند و افراد را با خفت و تحقیر می زدند و بازداشت میکردن و با تبلیغات شدید بر رفتار ضد بشری خود را توجیح میکرد(امیدوارم که شما جز انها نبوده باشید) این جنایات بهمان نحو هنوز هم ادامه دارد.رفتار محمد هم با مخالفینش همین بود تا زور نداشت به نفرین و آه و ناله متوصل می شدولی بمحض قدرت گرفتن با شمشیر حیدر کرار به زبان بریدن و کشتن و مثله کردن …می پرداخت.گفته اید ابوجهل بت پرست و اینرا برای تحقیر و کوبیدن او و دگراندیشان آورده اید .خب جناب سید ابول گرامی وقتی شما دراین قرن با اینهمه اطلاعات علمی می بینید که یکتاپرستی یکه تازی را موجب می شود و دمار از روزگار مردم در می اورد و باعث کشت و کشتار و اواره گی ملیونها انسان تنها بجرم موافق چنین عقیده ای نبودن شده در حالیکه قرآن هم روش چنین دیدی و ایدیولوژی را همان استبداد خودمان و سیاه و سفید دیدن گفته ها و دیدها…میبیند(به شعار الله اکبر و لا الاه الا لله.. توجه کنید و سایر ایات مجازات دگر اندیشان) ایا بت پرستی بهتر از یکتا پرستی نیست؟ بت مربوط به قبیله و روح قبیله و اجداد مردمانش بود و اصولا نه تنها تبلیغی برای نیایش کردن چنین بت خصوصی و روح قبیله به خارج نمی شد بلکه بعنوان شرافت و ناموس قبیله از آن دفاع می شده و بهمین علت است که ما چنانچه بتاریخ بدون تعصب بنگریم می بینیم که دین اصولا امری خصوصی است.حتی دین زرتشت قبل از ظهور ساسانیان و حتی تا اوایل حکومت ساسانیان دین رسمی نبوده .تنها زمانی رسمی می شود که رومیان دین مسیح را به دین رسمی بر می گزینند و نتنیجه اش هم قتل و عام دگر اندیشان می شود.این تنها ادیان یکتاپرست(ادیان نوری/ابراهیمی) هستند که خود را منجی بشر میدانند و بصورت ایدیولوژی حکومتی درآمده اند و برنامه کامل و چهار چوبی معین برای حکومت دارند.هرچند دوستی ( یاران) گویا چیز جدیدی کشف کرده و آنچه را سروش و شبستری…برای توجیه و در حقیقت نجات اسلام بهم بافته اند به بحث گذاشته بی خبر از اینکه این همان بحث مفهوم دین و ایدیولوژیست که سالهاست سکولارها برسرهر کوی وبرزنی فریاد می زنند که ای مسلمین اگر برای جان و مال و زندگی دیگران اهمیتی قایل نیستید لاقل برای نجات ایمان خود و دین خود بر حرامیانی اسلامی حاکم بتازید! ولی چنین چیزی در مورد اسلام بی تاثیر است چون تیوریسن و یا تیوریسنهای اسلام از اول خود به حکومت اندیشیده اند و خود حکومت تشکیل داده اند و اصولا اسلام چهار چوبی برای نوعی حکومت بر مبنای تفاسیری از قرآن است و بهمین جهت نام دین براسلام گذاشتن مردم فریبی است.اسلام نوعی ایدیولوژی حکومتی است چنانچه مسحیت و یهودیت بوده.ولی با توجه به نیروی تخریبی چنین ایدیولوژی در حکومت مثل هر ایدیولوزی دیگری باید مقابله کرد و آنرا از قدرت انداخت .دین که از داینا می اید همانطوریکه جناب کورش در کامنتی زیبا بیان کرده و زنده یاد استاد منوچهر جمالی مقالات زیبا و پرباری در این باره نوشته اند(jamali.info) دین همان وجدان آگاه بشریست و رابطه انسان با خداست هر خدایی و خدای هر کسی همان چیزیست که خودش توصیف می کند و نامی است که خودش بر می گزیندو اگر ستایش هم می کند نه فرمایش است بلکه از درونش بر می خیزد و خودش فرم و شکلش را انتخاب می کندنه آنچه در کتابی توصیف و یا نوشته شده.اصولا کتاب و نوشته یعنی چهار چوب تعیین کردن یعنی ایدیولوژی یعنی عقاید دیگری .می بینید که در این رابطه به پیغمبر و امام و آخوند و دستگاه معاملاتی روحانیان نه تنها احتیاجی نیست بلکه اینها انسانها را به مشتی حیوان بی اراده و بی فکر وگمراه و متعصب و مقلد خونریز و خشک مغزی مبدل می سازند تا بتوانند از قبل آنها دکان دینداری راه بیندازند.بنابراین سید بزرگوار می بینید که بحث دشمن دشمن من نیست بلکه اختلاف من و شما به نوع برخوردمان با پدیدهای و وقایع تاریخی و حقوق انسانها و آزادی و آزاداندیش و حرمت و تقدس زنذگی و خرد انسان است.برداشته های شما از دین ضدیت با آزاده گی و آزاد اندیشی و رهایی از چهار چوبهای تعیین شده و حقوق انسانها و حرمت زندگی و خرد انسانها دارد ولی من اصولا برای تفکر چهارچوبی نمی شناسم.شما یافته های دنیای مدرن را بپای مشتی خرافات می ریزید و سعی در توجیه این خرافات دارید و چشم بر نتیچه هزاران سال جنایات و بیدادگریها و تبعیضها و خونریزیها و …چنین طرز تفکری می بندید و سعی در توجیه آنها دارید آنهم با مقایسه مثلا حکومتهای سکولار و یا رفتار فلان امپریالیست ولی برای من جنایت مقدس سهمگین تر از تمام جنایات است.در مورد مغولان نیز اگر کامنتهای مرا درست و بدون تعصب می خواندید متوجه می شدید که دفاع من از تقدس انداختن شی و شغل مقدس شده در اذعان تودهاست است نه نفس کشتار و یا کتاب سوزی چیزی که شما مسلمین دست همه را از پشت بسته اید و چنین حرکتهای زشت و پلشتی را از همان آغاز اسلام شروع کردید و هنوز هم بعناوین مختلف چه با فتوا و تحریم و چه با توحش مستقیم انجام میدهید.در ضمن انتقاد من به جناب کورش مقایسه مغولان با استالین بود که بنظر من بهتر بود محمد و مسلمین را با استالین مقایسه میکرد چون هردو دارای ایدیولوژی بودند.درست است که مغولان بر سرزمین ما تاختند و کشتند و خوردند و بردند ولی یا در فرهنگ ایران حل شدند و یا رفتند ولی مسلمین آمدند و کشتند و بردند و خوردند و تجاوزکردند وفرهنگ ما را به رذالت و پستی کشاندندو ما را خوار و پست و حقیر و بنده و گدا صفت بار اوردند و همچنان به چنین جنایات و رذالتی ادامه می دهند!اینست اثر ایدیولوژی!
    جناب سید ابول با گفتن این شا انشا هم برای نوشتن ما و انتقاد از اسلام عزیت سوژه مهیا فرموده اید!جناب سید اگر شاه انشاه ما مخالفت با اسلام است بفرمایید شاانشاه محمد و شما مسلمین آیا چیز جز تکرار شعارهای فاشیستی الله اکبر لااله الا الله است؟حساب کنید چند بار شما در روز چنین شعار نفرت انگیز و تفرقه انداز را تکرار می کنید و روح و جسم مردمان اطراف خود می آزارید و بنامش چه جنایتها که نمی کنید. و یا همان سور حمد و اخلاص را که جز تبعیض و تعقیب دگر اندیشان و برده و بنده کردن انسانها در پای الله تان چیزی نیست و شما در ترجمه بدروغ از کلمه خداوند یا پروردگار (که اسمی عام است) و نه الله که اسمی خاص است برای فریب مردم سؤاستفاده می کنید.خدای شما الله است و قرآن هم چنین خدایی را توصیف می کند.در حقیقت در قانون آینده یکی از موضوعاتی که باید درج شود همین بکار بردن کلمات مناسب و درست است تا از گمراهی افراد جلو گیری شود.چنانچه الان بدرستی مسلمین در مالزی به مسیحیان برای بکار بردن کلمه الله بجای یهوه و یا خدای مسیحیان و یهودیان اعتراض رده اند. و دلیلشان هم درست همین گمراه کردن و ادرس غلط دادن به مردم است کاریکه شما مسلمین خود درآن استادید یعنی سراستفاده از همه چیز !

    ———————-

    هم کیشان مسلمان و شیعه ام

    من در این مدت بسیار تلاش کردم که افرادی چون مزدک، به نفس نقد فرو شوند و از هتاکی بپرهیزند. با اینهمه به خود و به شمایان می گویم: بچشیم تقاص قرن ها تعصب و خرافه و بی خردی ای را که به اسم دین به خورد مردم داده ایم و از مغز مردم جفاکارانه بار کشیده ایم و جیب شان را روفته ایم. می گویم: عصبیت افرادی چون مزدک را تحمل کنیم. از عتاب های آنان بر نیفروزیم. این عصبیت ها، خروجی قرن ها غارت فکری امثال ما و بزرگان دینی ما است. همین اکنون شما سری به ذات و بنیان بسیاری از مراجع بزنید و ببینید با اصل و ذات مسلمانی چه نسبتی دارند. می دانم که الفاظ مزدک ها روان ما را می خراشد اما ما را چاره ای جز صبوری و مدارا نیست. حذف نفرت های اینان چاره ی کار ما نیست. ما باید پیش از حذف دیگران به اثبات خویش خروج کنیم.
    با احترام

    .

     
    • با درود به مزدك گرامى
      براى من هم هميشه اين اين پرسش مطرح بوده است كه اگر يك بت پرست انسان خوبى باشد، چرا بايد به بت پرستى او خرده گرفت؟

      “کدام دین بهتر است؟

      لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست :
      در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
      خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»
      دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد … و آنگاه گفت:
      بهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیک‌تر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد.»
      من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
      آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟
      او پاسخ داد:
      هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد .
      دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»
      من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است :
      دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.”

       
    • جناب اقای محمد نوریزاد

      با سلام خدای متعال در قرآن کریم فرموده است “”و لا تنابزوا بالالقاب “”الحجرات/11
      یعنی یکدیگر را به القاب و اسامی زشت و تحقیر آمیز نخوانید ،البته ما با مطالب همیشگی و بی سر و ته بی معرفتی که کامنت فوق را از نهانخانه آلوده خویش صادر کرده آشنائی داریم و سنت سیئه او مجهول بر ما نیست ،اما جنابعالی در اینجا اجازه داده اید ایشان بجای نقد محتوای گفتار ،اسم و عنوان یک انسان محترم و گرامی یعنی سید ابوالفضل عزیز سلمه الله را بنحوی مبتذل و تحقیر آمیز تغییر داده و این تحقیر بی ادبانه و ناجوانمردانه را پشتوانه اراجیف همیشگی خویش کند ،البته میدانم که شما با این زشتی و پلشتی و بی معرفتی همراه نیستید ،اما سخن بر سر آن است که لقب زشت دادن به همنوعان و هموطنان (هرکه باشد) خلاف منطق قرآن و خلاف اخلاق و انسانیت و ادب در گفتار است ،و چراغ سبز دادن به آن نیز خطائی بزرگ است ،البته نویسنده این تعبیرات زشت که به اذعان خویش با گذر از ماتریالیسم فلسفی به ماتریالیسم اخلاقی کوچیده است خود را از حوزه مسولیت در برابر خدا و ادیان و شرایع و حساب و کتاب رهانده است،اما لا اقل اینقدر جوانمردی و معرفت داشته باشد که به همان معبود و مدعای خویش که می پرستد یعنی “انسانیت” و لزوم شفقت نسبت به همنوع و هموطن پایبند باشد و بجای تحقیر شخصیت و نام و لقب مخالف عقیدتی خود ،تنها محتوای گفتار او را بنقد بکشد ،و ورای تدین به ادیان و اخلاق دینی ،به قاعده طلائی اخلاق که هرچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند ملتزم باشد ،برای او آیا خوشایند است که فردی متقابلا اسم و عنوان او را دستکاری و تغییر داده و آنرا دستمایه تحقیر و توهین به او قرار دهد؟

      با احترام

       
  23. الان ساعت تقریبا ٣ صبح اولین روز ماه مبارک رمضان است، جمعه شب که شنیدم بابا حالشون خیلی بده ، خیلی به هم ریختم و خودم رو به آب و آتیش زدم که کسی کاری کند، امروز خبر دادند که بابا را به اورژانس بیمارستان امام خمینی آورده اند، سریع به بیمارستان رفتیم ، وارد که شدیم با پدری تکیده مواجه شدیم که در مدت ٨ روز ١٨ کیلو کاهش وزن داشت و از شدت خشکی دهان و گلو صدایش را به سختی می شنیدیم.

    دکترها هرچه اصرار کردند که سرم وصل کنند بابا قبول نکردند.

    همین ساعت پیش بود که جواب نوار قلبی ایشان آمد و گفتند که شما دیروز که نفس تان ایستاده ، سکته قلبی کرده اید وسریعا باید در سی سی یو بستری شوید ، زیرا به علت نخوردن آب خون تان غلیظ شده و این اتفاق افتاده است.

    این وظیفه بهداری رجایی شهر بوده است که به ایشان رسیدگی کنند، اما متاسفانه آنجا کارشان اعدام و غسال خانه است و با بهبود و معالجه غریبه اند.

    همان دقیقه های اول بود که بابا را دیدم ، ازم در مورد اخبار پرسیدند،
    می گفتند من وظیفه ام را انجام میدهم ، خدا کند آنهایی که بیرون هستند وظیفه شان را خوب انجام دهند.

    از نحوه انعکاس اخبار ایشان گله کردم و گفتم سایت ها و شبکه ها کم لطفی می کنند.

    سایت های داخل هم که اساسا اخبار شما را سانسور می کنند ، چون دستور آمده اخبار شما را منتشر نکنند، اما کم لطفی رسانه های خارج را نمی دانم برای چیست؟

    من یک حرف دارم؛ دوستانی که اعتصاب ایشان را زیر سوال می بردید ، زحمت بکشید و یک سر به اورژانس بیمارستان امام بزنید تا با چشم خود معنای اعتصاب را درک کنید، وقتی ببینید کسی که تا چند هفته پیش صعود به قله عا داشت، حال در عرض یک هفته توان رفتن تا درب اتاق را ندارد، در اولین سحر ماه رمضان از تمامی دوستان و آشنایان می خوام که هم برای سلامتی و آزادی بابا و تمام زندانیان دعا کنند و هم برای حاکمیت عقل بر جامعه.

     
    • به همان خدایی که حاضروناظر است قسم روزی نیست که به یاد این زندانیان نباشیم وبرای سلامتی و ازادیشون دعانکنیم چه برسد به ازاده هایی مثل دکترنوریزاد ودکتر خزعلی.نمیدونیم چه باید کرد……

       
    • به امید تندرستی و آزادی ایشان و همه ی زندانیانی که به ناحق در بند هستند!
      و به امید حاکمیت “عقل و انصاف” بر جامعه ی مان، جامعه ایی خسته و رنجور از بیداد!

       
  24. با دقت شنیدم و باور دارم تمامی قدرت پرستان مغرور وحشت زده – از داعشی‌های چمباتمبه زده بر خیمه و خرگاه سلطان کینه توز تا انواعی از دیگرانی که در سودای حکومتند، از هر رقیبی در هر قد و قواره‌ای می‌ترسند و بیزارند و از سایه نوریزاد‌ها هم گریزان. نوریزاد بی‌ آنکه قصد و خواست و نیت از پیش برنامه ریزی شده‌ای داشته باشد خیلی‌ قبل از آنکه برای غلامان و کنیزان و ملازمان و جلادان سلطان بسرعت دیر شد، تبدیل به پدیده شدند و شاید تنها زاویه‌ای که آزار کمتری را به بارگاه سلطان می‌‌رساند همین است که این نوریزاد سودای جای سلطان نشستن را در سر نمی‌‌پروراند و در راس حزبی ننشسته ولو که قافلهٔ دلهای بیشماری را با خود دارد و این نیز آتش خرمن حسادت سلطانیان را بیش از پیش شعله ورتر کرده است.

     
  25. جناب سید ابوالفضل درود برشما.
    درپاسخ به این که فرموده اید « …کسی ابوجهل را ابوالحکم خوانده … » به عرض می رسانم که این کس ، برمبنای آنچه در تاریخ آمده ، سخن گفته است . همچنین در شاه انشاء آن روشنفکران ، دین اسلام مغضوب و منفور نیست بلکه چون حامیان بسیار و مبلغین بیشمار دارد ، بعضی به خیال خود برای اندکی ، فقط اندکی بس ناچیز ؛ تعدیل ، درمقابل این همه تمجید ، در مقام روشن کردن ِ بخش های تاریک آن برآمده اند. همین و دیگر هیچ .
    و بعد، چه خوب بود اگر کار پزشکان روانشناس را به خودشان وامی گذاشتید و نمی گفتید : « …این روشنفکران شاه انشاء نویس به یک نوع بیماری روانی مبتلا و دچار کینه و حقدند و بی اندازه رقت انگیزمی باشند…».
    « خدایا به من کمک کن که نخواسته باشم تا همه مثل من فکر کنند».
    دوستدار شما.
    دانشجو

     
    • سید ابوالفضل

      آقای دانشجوی گرامی
      سلام بر شما
      به نظر شما برکشیدن و توجیه بت پرستی یعنی روشن کردن گوشه های تاریک تاریخ؟! بیاید آن طور که ادعا می کنیم ، خردمندانه و هوشمندانه بیندیشیم ، نه این که آسمان و ریسمان را به هم ببافیم تا “شاه انشا”یمان تایید شود . آیا این طور بهتر نیست؟
      ارادتمند
      سید ابوالفضل

       
  26. بی کنش عزیز ، درود برشما.
    افتخار می کنم که نوشته های این ناچیز را ، بزرگواری چون شما می خواند.
    شاد و پایدار باشید.
    با احترام.
    دانشجو

     
  27. جناب سید ابوالفضل درود برشما.
    درپاسخ به این که فرموده اید « …کسی ابوجهل را ابوالحکم خوانده … » به عرض می رسانم که این کس ، برمبنای آنچه در تاریخ آمده ، سخن گفته است . همچنین در شاه انشاء آن روشنفکران ، دین اسلام مغضوب و منفور نیست بلکه چون حامیان بسیار و مبلغین بیشمار دارد ، بعضی به خیال خود برای اندکی ، فقط اندکی بس ناچیز ؛ تعدیل ، درمقابل این همه تمجید ، در مقام روشن کردن ِ بخش های تاریک آن برآمده اند. همین و دیگر هیچ .
    چه خوب بود اگر کار پزشکان روانشناس را به خودشان وامی گذاشتید و نمی گفتید : « …این روشنفکران شاه انشاء نویس به یک نوع بیماری روانی مبتلا و دچار کینه و حقدند و بی اندازه رقت انگیزمی باشند…».
    « خدایا به من کمک کن که نخواسته باشم تا همه مثل من فکر کنند».
    دوستدار شما.
    دانشجو

     
  28. بخش دوم ( پیشگفتار 2)
    در طول تاریخ، همیشه آن شیادی که عکس مار را به مردم نشان داد و آن ها را فریفت، وآن دانایی که نام مار را نوشت و از روستا رانده شد، بوده ، وهست ، و خواهد بود ؛ اما دانایان ِ خردمند و آزاده ، به صرف اخراج از روستا و رفتن به تبعید ، دست از حق جویی برنداشته و لب از راست گویی نبسته اند.به عنوان مثال :
    آناکساگوراس به تبعید می رود اما خورشید را خدا نمی خواند.
    سقراط مرگ را بردروغ و ریا ترجیح می دهد.
    اسپینوزا مقام دینی پیشنهادی را رد می کند، خشونت نزدیک ترین کسانش را می پذیرد ، احتمال مرگ و ترورش را قبول می کند، طردشدن از جامعه و تکفیر را به جان می خرد اما دست از برهان و منطق برنمی دارد.
    ولتر اگر چه می تواند عزیزکرده پاپ و کاردینال ها و امپراتور کشورش باشد اما به مبارزه با دین داران دنیا پرست برمی خیزد وفریاد بر می دارد که : « … اين ها كساني هستند كه تن آسايي و كاهلي شان از زحمت شماست، ثروت شان از بينوايي و مشقت شماست. اين ها در ستيزه براي به دست آوردن پيروان وبردگان، شما را ازتعصبات ويرانگر پـُر می کنند تا ارباب شما باشند. آن ها شما راخرافاتي كرده اند تا نه ازخدا بلكه از آن ها بترسيد…».
    زکریای رازی اگرچه درحصار دینِ خلفا ، وخرافات مفتیان بود ، با این همه سخنانی می گفت و کتاب هایی می نوشت که هرآن احتمال مرتد و کافرشدن و به دار آویختش بود. اگر رازی به قول بعضی کشته نشد و شکنجه اش نکردند به چند دلیل بود.
    نخست مردم طرفدارش بودند چون برخلاف اکثر پزشکان گذشته و حال ، که بیشتر علاقه مند به معالجه و مداوای اغنیا بوده وهستند ، رازی با دربار و طبقه ثروتمند رابطه چندان خوبی نداشت و چنان که « ابن ندیم » در « الفهرست» نوشته :« تفقد و مهربانی به همه کس ، به ویژه به فقرا و بیماران داشته و از حالشان جویا و به عیادتشان می رفته است و مقرری کلانی برای آن ها تعیین کرده بود».
    شانس بعدی رازی دراین بود که در دوره خلیفه ای زندگی می کرد که به دلیل درگیری های شدید فرقه ای ، آزادی عمل ِ ماقبل و مابعدی ها را نداشت و اضافه برآن ، ریاست دو بیمارستان بزرگ را در دو زمان عهده دار بود. ریاست رازی بربیمارستان « معتضدی» در بغداد و سپس بیمارستان ری را نباید دستکم گرفت و پزشکانی که به دست رازی تربیت می شدند ، هم برای دولت و هم برای مردم بسیار مفید وسودمند بودند.
    خوش بختی بعدی دراین بود که در آن فضا ، حلاج ها و ابن راوندی ها بودند. فضایی که آزاد اندیشان صاحب نام دیگری وجود داشتند و مخالفت با افکار حاکم ، منحصر به رازی نمی شد.
    شاید علل دیگری نیز درکار بودند که رازی در دوران زندگیش از شر علمای دین و مدافعان ِ اسلام درامان بماند. هرچند پس از مرگش با نابود کردن کتاب های او و رساندن دویست و هفتاد و یک جلد کتاب ( به گفته ی محمود نجم آبادی)، به چند جلد، انتقام سختی از او کشیدند . کتاب هایی که به قول « شجاع الدین شفا» ، گاه یکی از آن ها ( الحاوی) سی هزار صفحه بوده است ، و برای ترجمه ی لاتینی آن درسده ی سیزدهم ، بیست سال وقت گذاشتند و چهارسد سال به همراه قانون ابن سینا جزو کتب درسی اختصاصی اروپایی ها بود( و امروز از صدقه ترجمه ی کفار ، آن کتاب به جا مانده است).
    ممکن است بعضی بگویند که سخن از نگاه فلاسفه به دین بود ؛ و رازی درگروه فلاسفه نیست ؛ و ذکر او دراین جا بی مورد است.
    درپاسخ ، باید توجه آن ها را به بخش هایی از تاریخ جلب کرد تا معلوم شود محمد زکریا رازی به غیراز پزشکی و شیمی در علوم دیگری به ویژه فلسفه صاحب نظر بوده است یا خیر؟
    ابو ریحان بیرونی ، وقتی کتاب های رازی را برمی شمارد از دو کتاب به اسم کفریات ( به خیال بیرونی ) یاد می کند.
    « میر فطروس» در باره رازی می نویسد:« …كوشش هاي رازي در نشان دادن « بنيان اديان » بسيار علمي و تاريخي است … رازي اين نظر الهيون ايده آليست را كه « دين يك پديده فطري انسان است » بكلي رَد مي كند و نشان مي دهد كه منشاء دين و خرافه پرستي در تاثير پذيري انسان از شرايط ناهنجار اجتماعي است. نداشتن تكيه گاه هاي مالي – اجتماعي ، نداشتن امنيت جسمي و رواني و در نتيجه ، ترس و ترديد از آينده و نداشتن آگاهي از سبب پديده ها ، انسان را به سوي خدا مي كشاند.
    …رازي در دوكتاب خود – به نام « نقض الاديان » و « مخارق الانبيا » با تمام اديان و مذاهب مخالفت كرده است چنانكه مورد تكفير روحانيون قرار گرفت و آن ها به جمع آوري و سوزاندن آثار رازي فتوا دادند…».
    در تاریخ علوم عقلی نوشته اند: « … رازي براين باور بود كه معجزات پيامبران چيزي جز فريب و نيرنگ و شعبده نيست . … مباني اصول اديان با حقايق علمي ، مخالفت و مغايرت دارند به همين جهت هم ، ميان آن ها اختلاف ديده مي شود. به باور او ،‌علت اعتماد و اعتقاد مردم به اديان و فرمانبري از پيشوايان مذهبي تنها ناشي از ترس و عادت است . دين نماینده جهان بيني و تفكري است كه از ناداني آغاز مي گردد و به تاريك انديشي منتهي مي شود. رازي همچنين معتقد بود:‌ كتاب هايي كه به آسماني مشهورند كتبي خالي از ارزش و اعتبار مي باشند…»
    وسید حسین نصر می گوید که رازی : «… وحي را باطل مي دانست و در واقع ، رازي بزرگترين مخالف فلسفه مبني بر « وحي » در اسلام است …»
    از قول رازی نقل می کنند:« … جهان جایگاه شر و رنج است اما تنها راه نجات ، عقل و فلسفه است و روان ها از تیرگی این عالم پاک نمی شوند و نفس ها از این رنج رها نمی گردند مگر از طریق فلسفه…»
    و « …فلسفه تشبیه به خداوند عزوجل است به قدر طاقت انسانی و چون آفریدگار بزرگ در نهایت علم و عدل و رحمت است پس نزدیکترین کسان به خالق ، دانا ترین و عادل ترین و رحیم ترین ایشان است…»
    و باز، نوشته اند که گفته است:« … ادیان و مذاهب علت اساسی جنگ ها و مخالفت با اندیشه های فلسفی و تحقیقات علمی هستند. کتاب هایی که معروف به کتب مقدس آسمانی هستند ، کتب خالی از ارزش و اعتبارند و آثار کسانی از قدما مانند افلاتون و سقراط خدمات مهم تر و مفیدتری به بشر کرده اند…»
    و « … پنج اصل هستند که قدیم اند. خالق ، نفس کلی ، ماده اولیه ، مکان و زمان…»
    می گویند که :«… رازی را می توان برجسته ترین چهره خردگرایی و تجربه گرایی در فرهنگ ایرانی و اسلامی نامید…».
    شاید، با این اندک شاهدی که آورده شد، آن هایی که معترض براین می شوند که رازی را نباید در جایگاه فلاسفه قرارداد ، دست از اعتراض بردارند.
    به یاد داشته باشیم که تنها رازی نیست که چون ، پرچمِ مخالفت با اصحاب دین را برداشته مورد بی مهری تاریخ قرار گرفته و کتاب هایش نابود شده اند. ابن سینا نیز به نوعی دیگر مورد بی مهری و دشمنی روحانیانی بود که با تکیه برجهل مردم معاششان تامین می شد. روحانیانی که همه عظمت و شکوه شان درخام نگهداشتن مردم ، بوده و هست و خواهد بود.
    با احترام.
    دانشجو

     
    • طبقه سوم‏ از حکماء

      در اين طبقه پنج نفر قابل ذكرند

      1. ابوبكر محمد بن زكرياى رازى ‏كه به «جالينوس العرب» اشتهار يافته است
      بيشتر شهرت و هم تخصص وى در طب است. در اين فن از طراز اول تاريخ شمرده‏
      مى ‏شود. برخى او را در طب عملى و تجربى بر بوعلى ترجيح داده‏اند. در سال
      251 متولد شده و در سال 313 درگذشته است. قبلًا گفتيم كه ابن النديم او
      را شاگرد بلخى شمرده است و احتمالًا اين بلخى همان ابوزيد بلخى شاگرد
      كندى است. عليهذا رازى شاگرد شاگرد كندى است. قرائن ديگرى به دست آمده كه
      تأييد مى ‏كند استاد رازى همان ابوزيد بلخى است «1» ابوزيد در سال 243 يا
      244 متولد شد و از شاگرد خود (رازى) كه در 251 متولد شده است 7 يا 8 سال
      بزرگتر بوده است و البته اين بعيد نيست، خصوصاً با توجه به اينكه رازى در
      بزرگسالى به تحصيل اشتغال پيدا كرده است. ابوزيد 9 سال هم بعد از شاگرد
      خود زنده بوده است. استاد ديگر رازى ابوالعباس ايرانشهرى است كه قبلًا
      نام برديم و اطلاع درستى از او در دست نيست.
      رازى عقايد فلسفى خاص دارد، به فلسفه ارسطويى زمان خويش تسليم نبوده است.
      در باب تركيب جسم قائل به «اجزاء ذره‏اى» بوده است. عقيده خاصى در باب
      «قدماى خمسه» داشته است كه معروف است و كم و بيش در كتب فلسفه مطرح است.
      عقايد فلسفى رازى را در باب «قدماى خمسه» فارابى، ابوالحسين شهيد بلخى،
      على بن رضوان مصرى، ابن الهيثم بصرى رد كرده ‏اند.
      در فهرست كتب رازى، كتاب فى النبوات آمده كه ديگران به طعن و استهزا نام
      او را «نقض الاديان» نهاده ‏اند و كتاب ديگرى به نام فى حيل المتنبئين كه
      ديگران به طعن نام او را «مخاريق الانبياء» گذاشته ‏اند. اين كتابها در
      دست نيست، ولى متكلمين اسماعيلى از قبيل ابوحاتم رازى و ناصرخسرو (و شايد منقول از ابوحاتم) در كتب خود به نقل قول از رازى مطالبى آورده مبنى بر
      اينكه او منكر نبوات بوده است.
      هرچند ابوحاتم نام رازى را نبرده است و از او با كلمه «ملحد» ياد كرده
      است ولى مسلّم است كه منظور او محمد بن زكرياى رازى است.
      نظر به اينكه آن كتب در دست نيست، نمى‏توان اظهار نظر قطعى كرد ولى از
      مجموع قرائن مى ‏توان به دست آورد كه رازى منكر نبوات نبوده و با
      «متنبئين» (مدعيان دروغين نبوت) در ستيزه بوده است. مباحثات رازى با
      ابوحاتم اسماعيلى در منزل يكى از بزرگان رى در حضور اكابر و بزرگان شهر و
      «على رؤوس الاشهاد» محال است كه در زمينه ابطال نبوات باشد و رازى صريحاً و علناً همه نبوات را تكذيب كند و همه مذاهب را باطل بداند و در نهايت احترام هم زيست نمايد. اين كه برخى ادعا مى ‏كنند كه ابوريحان بيرونى كتابى به نام «نقض
      الاديان» و كتابى به نام «مخاريق الانبياء» به رازى نسبت داده است «1» به
      هيچ وجه صحيح نيست. ابوريحان يكى از آن كتابها را «فى النبوات» و ديگرى
      را «فى حيل المتنبئين» مى ‏خواند و به دنبال نام هر كدام كلمه «يُدعى‏» را
      اضافه مى ‏كند و می‏رساند كه اين نام را ديگران داده ‏اند. ابن ابى اصيبعه
      ضمن اينكه نسبت چنين كتابى را به رازى انكار مى ‏كند، احتمال مى ‏دهد كه
      برخى «اشرار» اين كتاب را ساخته و از روى دشمنى به رازى نسبت داده باشند
      و تصريح مى ‏كند كه نام «مخاريق الانبياء» را دشمنان رازى نظير على بن
      رضوان مصرى به اين كتاب داده ‏اند نه خود رازى. از سخن ابن ابى اصيبعه
      پيداست كه كتاب نبوات و كتاب حيل المتنبئين غير اين كتابى است كه اين نام
      به او داده شده است، و آن دو كتاب وضع روشنى دارد.
      بعلاوه، رازى سخت پابند به توحيد و معاد و اصالت و بقاء روح است. كتابى
      داردفى ان للانسان خالقاً متقناً حكيما «2» و كتابى دارد در رد سيسن ثنوى
      «3» (رد بر مانويت) و رساله ‏الى على بن شهيد البلخى فى تثبيت المعاد
      «4» و نظرش در آن كتاب- همچنانكه ابن ابى اصيبعه مى ‏گويد- نقد نظريه
      منكران معاد است، و كتابى فى ان النفس ليس بجسم «5». چگونه ممكن است كسى همه اصول مبدأ و معاد و روح و نفس را پذيرفته باشد و منكر نبوات و شرايع
      باشد؟! بعلاوه او كتابى دارد فى آثار الامام الفاضل المعصوم «6» كه به
      احتمال قوى بر طبق مذاق شيعه در امامت نوشته است، و كتابى دارد به نام
      النقض على الكيال فى الامامة «7» و كتابى به نام كتاب الامام و المأموم
      المحقين «8»، و همه مى ‏رساند كه انديشه امامت فكر او را مشغول مى ‏داشته
      است. بديهى‏ است كسى كه منكر شرايع و نبوات باشد، درباره امامت حساسيتى ندارد.
      بعيد نيست همچنانكه بعضى گفته ‏اند «1» رازى تا حدودى طرز تفكر شيعى
      امامى داشته است و همه مفكّرانى كه اين گونه طرز تفكر داشته ‏اند، از طرف
      دشمنان شيعه اماميه متهم به كفر و زندقه مى ‏شدند.
      گذشته از همه اينها استدلالى كه از رازى در انكار نبوت نقل شده، آنقدر
      سست و ضعيف است كه از مفكّرى مانند رازى بسيار بعيد است، از قبيل اين كه
      اگر مى‏بايست مردم هدايت شوند چرا همه مردم پيامبر نيستند؟!.
      آنچه مى ‏توان گفت اين است كه رازى اشتباهات و انحرافاتى داشته است، ولى
      نه در حد انكار نبوات و شرايع؛ دشمنان او كه سخنان او را نقل كرده ‏اند به
      او چنين چهره ‏اى داده ‏اند و اصل سخن رازى هم كه در دست نيست. ما در عصر
      خود كتابهايى ديده ‏ايم كه خالى از اشتباهات و انحرافاتى نيستند، ولى
      مخالفان آن كتابها چنان چهره ‏اى به آن كتابها داده ‏اند كه اگر كسى اصل آن
      كتابها را نديده باشد باور نمى ‏كند كه اين رسالات و مقالات در رد چنان
      كتابى باشد.
      رازى دو دسته مخالف داشته است: مخالفانى كه بر آراء فلسفى او رد
      نوشته ‏اند مانند فارابى و شهيد بلخى و ابن هيثم و بعضى ديگر، و مخالفانى
      كه بر آراء مذهبى او رد نوشته ‏اند. تنها اين گروه كه همان اسماعيليانند
      و تاريخ، خود آنها را «ملاحده» مى‏خواند، چهره «الحاد» به رازى در تاريخ
      داده ‏اند و ديگران را هم تا حدى تحت تأثير قرار داده ‏اند. اخيراً ملاحده
      عصر ما به نحوى ديگر در تأييد ملاحده اسماعيلى چهره الحادى به رازى
      مى‏دهند، ولى نه به منظور بلاتوجيه ساختن رازى بلكه به منظور توجيه كردن
      خودشان.
      مطلبى ديگر كه بايد ناگفته نماند اين است كه رازى عليرغم نبوغ و تخصص در
      طب، در انديشه هاى فلسفى توانا نبوده است. مى ‏توان به ابن سينا حق داد كه
      در پاسخ به پرسشهاى ابوريحان بيرونى، رازى را «المتكلف الفضولى المتكلم
      بما لايعنيه» مى‏ خواند

      از کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران ،طبقه سوم از حکماء

       
  29. شيرزاد عبدالهي

    در اوج فصل ثبت نام دانش آموزان، پیدا کردن مدرسه خوب، دغدغه بسیاری از خانواده ها است. مدرسه خوب از نگاه اغلب والدین مدرسه ای است که محیط آن سالم باشد، معلم ها با دلسوزی درس بدهند و دانش آموزان مورد خشونت و آزار جنسی قرار نگیرند و پولی که می گیرد متناسب با درآمد خانوار باشد. در ایران رسما ۱۳ نوع مدرسه موجود است و تفاوت اصلی آنها در مقدار پولی است که بایت ثبت نام می گیرند. مهم ترین آنها عبارتند از : مدارس دولتی، هیئت امنایی و سما ( وابسته به دانشگاه آزاد )، شاهد، عیر انتفاعی، نمونه دولتی، مدارس دولتی با قیمت تمام شده، مدارس وابسته به نهادها و ارگانها و… همه این مدارس برنامه رسمی آموزش و پرورش را اجرا می کنند. تنوع در مدارس محتوایی نیست. البته کارهایی مانند آموزش زبان انگلیسی و کامپیوتر تحت عنوان فوق برنامه انجام می شود.

    بسیاری از مدارس غیردولتی با شرط معدل ۱۹ و امتحان ورودی و مصاحبه دانش آموز می پذیرند. شهریه مدارس غیرانتفاعی در تهران و شهرهای بزرگ تناسبی با درآمد خانواده ها ندارد. شهریه برخی از این مدارس از مجموع درامد سالانه یک خانواده متوسط شهری بیشتر است. دبیرستان انرژی اتمی که احتمالا تنها دلیل نامگذاری آن مجاورتش با راکتور اتمی تهران در انتهای امیرآباد است با شرط مدل ۱۹ و امتحان ریاضی و مصاحبه با شهریه ۱۷ میلیون تومان دانش آموز می پذیرد. کمترین شهریه دبیرستان های علامه طباطبایی که تعداد آنهادر حال توسعه است ۱۴ میلیون تومان است. دبیرستان امام جعفر صادق (ع ) وابسته به دانشگاه امام صادق (ع) با انجام مصاحبه و امتحان کتبی و شرط مذهبی بودن خانواده و چادری بودن مادر، ۱۱ میلیون تومان شهریه می گیرد. شهریه دبیرستانهای سلام ۱۰ میلیون تومان است. این مبالغ فقط شهریه ثابت است و دانش آموزان باید برای اردو و کلاس های فوق العاده و آزمون و سرویس رفت و امد و… جداگانه حدود ۳ تا ۵ میلیون تومان بپردازند.

    مدارس دولتی هم که طبق قانون باید رایگان ثبت نام کنند، از نظر اخذ پول به صورت غیر رسمی طبقه بندی شده اند. این مدارس در طول سال تحصیلی با مصوبه انجمن اولیا و مربیان بین ۵۰ هزار تا یک میلیون تومان پول می گیرند. وزارت آموزش و پرورش هم که سیاست اصلی مدیرانش توسعه مدارس غیر دولتی است هرسال با صدور بخشنامه ممنوعیت اخذ وجه از خود رفع تکلیف می کند و در عین حال بر تخلف مدیران و هرج ومرج موجود در ثبت نام مدارس دولتی، چشم می بندد. کنترل و نظارت عملی بر مدارس غیر انتفاعی هم جنبه تشریفاتی دارد و بخشنامه های معاونت مشارکت های مردمی در مورد سقف شهریه مدارس غیر دولتی صرفا برای خالی نبودن عریضه است و مدیران مدارس غیر دولتی شرایط خود را به اولیا و دانش آموزان تحمیل می کنند.

    برای اغلب خانواده ها، دولتی و غیر دولتی و دور و نزدیک بودن مدرسه فرقی نمی کند. دنبال مدرسه ای می گردند که سرو سامان داشته باشد. معلم ها درس بدهند و از بچه ها درس بپرسند. ناظم و مدیر مواظب رفتار بچه ها یاشند و دانش آموزان ناباب را کنترل کنند و کلاس ها زیر ۳۵ نفر تشکیل شود. مدرسه ارزان دولتی سر کوچه قابل اعتماد نیست. این مدارس به حال خود رها شده اند. خانواده ها شکایت می کنند که برخی از معلمان مدارس دولتی بداخلاق و تندخو هستند. برخی خوب درس نمی دهند و سواد و انگیزه درس دادن ندارند. هیچ کنترلی حرفه ای و تخصصی بر رفتار و عملکرد معلمان و عوامل مدرسه اعمال نمی شود. وزارتخانه از طریق حراست، معلم ها را از نظر سیاسی و عقیدتی کنترل می کند، اما از نظر حرفه ای نه معیاری وجود دارد و نه سیستمی برای پاداش و تنبیه ایجاد شده است. اضافه حقوق برای معلم کارامد و نا کارآمد یکسان است.

    از دید خانواده ها سیستم تربیتی مدارس دولتی ناکارآمد است. اغلب معاونها (ناظم ها) در مدارس دولتی مثل سرگروهبانهای ارتش فقط داد می زنند و تهدید می کنند. در فضای شلوغ و آشفته مدارس دولتی بچه ها از همکلاسی های خود کارهای خلاف یاد می گیرند. مخفیانه سیگار دود می کنند. فیلم و بلوتوث رد و بدل می کنند و توسط قلدرهای مدرسه یارگیری می شوند یا از دست انها کتک می خورند و گاهی هم ممکن است از سوی عوامل مدرسه یا دانش آموزان قلدر مورد اذیت و آزار جنسی قرار گیرند.

    یک مدرسه دولتی خوب که پارسال با مصوبه انجمن ۳۰۰ هزار تومان از هر دانش آموز می گرفت و امسال این مبلغ را به ۶۰۰ هزار تومان افزایش داده است. این مدرسه به دلیل هجوم اولیا مجبور شده امسال کلاس هایش را با ۴۰ -۴۵ دانش آموز ببندد. در این مدرسه معلم و مدیر و ناظم زحمت می کشند اما کار در کلاس ۴۰ نفری بازده ندارد. معلم قادر به ایجاد رابطه با دانش آموزان و انجام پرسش کلاسی نیست.

    مشکلات مدارس دولتی به کم کاری معلمان و خشونت معاون مدرسه و مشکلات تربیتی ختم نمی شود. در این مدارس امتحان و نمره هم معنای واقعی خود را از دست داده اند. دانش آموزان به راحتی و بدون درس خواندن قبول می شوند و به پایه بالاتر می روند. مدیر برای بالا بردن رتبه مدرسه به معلم ها سفارش می کند که با دست باز نمره بدهند و اگر معلم ها در نمره دادن خساست به خرج دهند، مدیر خودش لیست ها را اصلاح می کند. ادارات آموزش و پرورش هم برای کاهش آمار تکرار پایه چشم خود را بر تخلفات مدیران مدارس می بندند.

    غربال کردن دانش آموزان باعث فقر آموزشی در مدارس دولتی شده است. ابتدا مدارس تیزهوشان بهترین دانش اموزان را از مدارس سراسر کشور در مقطع راهنمایی و دبیرستان جدا می کنند بعد نوبت به مدارس غیر دولتی می رسد که با شرط معدل بالای ۱۹ و امتحان ورودی و مصاحبه، دانش آموزان زرنگ و درسخوان را از مدارس دولتی بیرون می کشند. درس دادن به دانش آموزانی که از استعداد و هوش بالاتری برخوردارند و در عین حال سخت کوش هم هستند و از حمایت آموزشی و تربیتی خانواده برخوردارند کار چندان مشکلی نیست.

    خارج کردن حدود یک میلیون و دویست هزار دانش آموز با هوش و درسخوان (ده درصد کل دانش آموزان ) توسط مدارس تیزهوشان و غیر انتفاعی، مدارس دولتی را از دانش آموز زرنگ و درسخوان تقریبا تهی می کند. کار معلم و مدیر و ناظم در چنین مدارسی به مراتب سخت تر است. دانش آموزان انگیزه ای برای رقابت مثبت ندارند. فضای کلاس تحت تاثیر دانش آموزان ضعیف قرار می گیرد و معلم انگیزه خود را برای تلاش و کارجدی از دست می دهد. این تصور که ایجاد تنوع در مدارس به رقابت برای افزایش کیفیت منجر شده یا می شود خیال خامی بیش نیست. مدارس دولتی توان رقابت ندارند و سال به سال از نظر کیفیت تنزل می کنند.

    سیاست رسمی آموزش و پرورش در دوره وزارت فانی، توسعه مدارس غیر دولتی و سوق دادن دانش آموزان به طرف مدارس غیر انتفاعی است. اغلب مسئولان آموزش و پرورش از جمله وزیر فعلی و برخی از وزرای سابق از سهامداران مدارس غیر انتفاعی هستند. آقای فانی بارها با همدلی اعلام کرده که مدارس غیر انتفاعی با دو سوم ظرفیت کار می کنند و ۵۰۰ هزار صندلی خالی دارند. یکی از برنامه های وزیر برای تقویت مدارس غیر انتفاعی ثبت نام تعدادی از دانش آموزان مدارس دولتی در مدارس غیر انتفاعی با هزینه دولت است.

    شاید ضعف خدمات در مدارس دولتی و آشفتگی و رها شدگی بیش از انتظار این مدارس تعمدی بوده و شیوه ای حساب شده از سوی مقامات آموزش و پرورش برای پرکردن مدارس غیر انتفاعی است. طرح واگذاری مدارس دولتی به نهادها و سازمانهای غیر دولتی مانند سازمان تبلیغات و سپاه و حوزه ها از سوی معاونت مشارکت های مردمی آموزش و پرورش سرعت بیشتری گرفته و شرایط آن جذاب تر شده است. هفته گذشته یکی از مسئولان معاونت مشارکتها در مورد نحوه مشارکت گفت : “آموزش و پرورش ساختمان مدرسه و نیروی انسانی را می دهد و بقیه حمایت ها به عهده نهاد شریک است !”

     
  30. در دوره شاه عبدلله موحد قهرمان کشتی برای اولین بار ترس از ابوالهول را شکست در بالای صحنه در حالی که برنامه از تلویزیون پخش میشد از دست دادن با شاه امتناع کرد. او را هیچ کار نکردند. بعدن مردم متوجه شدن اگر در تاکسی ها انتقاد کنند هیج اتفاقی نمیافتد. وقتی دستگاه فکس امد گفتند هر کس فکس دارد باید گزارش کند. هیچکس گزارش نکرد. جزیی حقوقی که مردم دارند بزور از حکومت گرفته اند. در دوره شاه داشتن یک کتاب ممنوعه زندانی داشت الان شاید انطور نباشد. اگر مردم در ادارات و دانشگاه ها و مدارس شروع به نافرمانی مدنی کنند. حکومت مفهمند که نمیتوان تمام حقوق مردم را گرفت

     
  31. شاید انها هم سرانجام دریافته اند که برای همیشه زیستن در جهل و تعصب به نفع هیچ کس نیست. شاید بهتر است حرف کسی که دوست بزرگ انسانیت است گوش کنند. کسی که غیر از خدا هیچ نمی جوید نه به دنیا تعلقی دارد و نه هیچ قدرتی.از بهترین دوستش انتقاد میکند و مهمتر از همه از خود انتقاد میکند غیر از حق هیچ نمی جو ید.

     
  32. نوری زاد ” رنگین کمانی در آسمان ایران ”

    معمای ” نوری زاد ” از منظری دیگر – آنهایی که به حقیقت ایمان دارند !

    ویدئوی جالبی بود ، آقای بازرگان در این مصاحبه بخوبی توانسته به سئوالات خیل پرسشگران عرصه سیاسی در ایران و کنشگران سیاسی در خارج از کشور در باره معمایی بنام ” محمد نوری زاد ” پاسخی در خور و شایسته ارائه نماید، او این استدلالات و باورهای خود را بر چه مستنداتی استوار کرده است که این چنین محکم و قاطع درباره نوری زاد حکم صادر می کند؟ هنوز اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران و سیاسیون داخل و خارج کشور به نوری زاد با دیده شک و تردید نگاه می کنند و به او اعتمادی ندارند و او را ساخته و پرداخته نظام اطلاعاتی و امنیتی کشور می پندارند ، راز و رمز این شک و تردید ها و آن باورها در چیست ؟
    به نظر حقیر : پاسخ معمای نوری زاد را میتوان در یک جمله خلاصه کرد ” آنهایی که به حقیقت ایمان دارند “.
    در صحبت های آقای مهندس عبدالعلی بازرگان ایمان به حقیقت و باور قلبی به اصلاح جامعه در آینده موج می زند ، این خوش بینی مفرط ایشان نیز ناشی از همان ایمان اوست به حقایق تاریخی .
    بازرگان به درستی می گوید نوری زاد پوزسیون بالاترین حد ممکن یک منتقد اجتماعی و سیاسی را بخود گرفته است ، او چیزی برای گفتن شما باقی نمی گذارد اگر شما بهایی باشی ، اگر شما سلطنت طلب باشی ، اگر شما از اقلیت های مذهبی و قومی باشی ، اگر پاسدار باشی ، اگر بسیجی باشی ، اگر کمونیست و توده ای باشی ، ملی و مذهبی باشی و اگر …….باشی ، او همه آمال و آرزوها و خواسته شما را یک تنه نمایندگی می کند. او به هیچ حزبی وابسته نیست اما به همه احزاب و اندیشه ها احترام می گذارد ، او بشدت طرفدار اصلاح و رهبر حزب ” حقیقت ” است .
    نوری زاد هم خط قرمزهای فراوانی دارد که کمتر از آنها عبور می کند:
    او هیچوقت به آرمانهایی که مردم ایران در انقلاب خود دنبال می کردند پشت نمی کند ، هرچند خیمه زنندگان نااهل در قدرت در هر مقامی را با تیز ترین حملات قلمی خود در امان نمی گذارد ، لاکن او سودای اصلاح در سر دارد و خیر اندیشی را جوهر قلم خود ساخته است . او هیچوقت سرنگونی نظام بر آمده از انقلاب را تبلیغ ننموده است.
    او خود را مسلمانی مومن به اندیشه های تشیع اصیل می داند و قدمی از این اصول خود عقب نمی نشیند مگر مواقعی که نیاز به بحث و جدل علمی و واقعی را به دست تاریخ و آینده بسپارد و بر احترام مقابلین ، راه مصالحه در پیش گیرد که این خود نیز از ایمان اوست به آینده !

    نوری زاد پیامبر نیست و از همین ماهاست و اشتباهات زیادی هم دارد ، مثلا او قدری تندرو ست ، او کمی تا قسمتی کم ملاحظه تشریف دارند و اهل حساب و کتاب و این حرفا نیستند . توازن نیروها در پهنه قدرت سیاسی را منظور نظر ندارند و در یک کلام او یک ” سیاستمدار ” نیست و گاها جای عمده و غیر عمده را تعویض می نمایند، در هر حال همینی است که در سایتش ملاحظه می فرمایید ” او رنگین کمانی است در آسمان ایران ” . او را دریابیم .
    با احترام – علی محمدی

     
  33. درود بر شما
    سرشار از فهم و ادب
    من موافق ملی مذهبی نیستم اما ایشان را با این دانش سخنوری . فهم و ادب . منطق . حوصله و آرامش و نهایتا احترامی که به مخاطب منتقل میکند تحسین میکنم
    علی آقا باید سخن گفتن را از ایشان بیاموزد می بیند که حتی در بهترین نطقی که میکند یک سیخ و سوزنی در آن پیداست ! بی تربیت .

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

95 queries in 2313 seconds.