سر تیتر خبرها
نخبگان رفتند! (روز نود و دوم)

نخبگان رفتند! (روز نود و دوم)

شنبه هفده خرداد – روز نود و دوم

یک: شاید ده دقیقه ای از حضورم در قدمگاه نمی گذشت که هفت نفر – به فاصله ی کمی از هم – سر رسیدند. نخستین شان دوست قدیمی ام بود. که مرا به سایه ی خانه ی مرد ویلیچری کشاند که مدتهاست از این مرد ویلیچری سراغی ندارم. بحث سرِ این در گرفت که اگر اطلاعات به فرض محال اموالت را با اجاره بهایش پس داد کجا خواهی رفت؟ گفتم: دمِ درِ سازمان اطلاعات سپاه مقابل دفتر حجة الاسلام والمسلمین طائب. کجا هست حالا این؟ نمی دانم. شما که باز نشسته ی سپاهی نمی دانی، من بدانم؟ البته وقتی به سرعت ساختمان بلند وزارت جهاد کشاورزی در بلوار کشاورزِ تهران را خالی کردند و به دست سپاه سپردند، قرار بود آنجا را به جناب طائب بسپرند برای استقرار سازمان اطلاعات سپاه. و شاید همین اکنون در همانجا دایر است و صدایش را در نمی آورند. مگر کسی تابلویی از هزار پیکر سپاه دیده که من دومی اش باشم؟ وقتی سپاه از کامیون گرفته تا لوازم آرایش وارد یا قاچاق می کند مگر این کارهایش تابلو دارد تا ما بدانیم با چه تشکیلاتی مواجهیم؟

کمی بعد جوان موبور شنبه ای آمد با دو بطری آب. همو که هر شنبه به دیدنم می آید. هفته ی گذشته اطلاعاتی ها به دست هایش دستبند زدند و مثلاً تنش را لرزاندند اما کمی بعد رهایش کردند. این بار احتمالاً آمده بود تا بخودش ثابت کند که می ترسد یا نمی ترسد. نیامده اما زود رفت. بند جعبه ی سه تاری نیز به دوش داشت.

نفر سوم یک مرد سی و هفت هشت ساله ی کت و شلواری بود با طعمی از لهجه ی مردمان کاشان. کارمند بانک بود و به مأموریت آمده بود تهران. گفت: مدت ها بود که دلم می خواست بیایم قدمگاه دیدنتان. هفته ی گذشته تا گفتند برو تهران دوره ببین، انگار که گفته باشند برو تهران قدمگاه فلانی را ببین سر از پا نشناخته خیز برداشتم طرف شما. دوست قدیمی ام سرِ شوخی را باز کرد. این که چرا می گویند نه قم خوبه نه کاشون؟ مرد کاشانی به دفاع از کاشانی ها چیزی گفت. من مکدر می شوم از ورود به اینجور لطیفه های قومی. مرد کاشانی گفت: در قم همین دیروز به یک نوشته ی خیلی بزرگ از رهبر برخوردم که گفته بود: هرچه برای قم خرج شود انگار برای کل کشور خرج شده است. به خود گفتم ببین در پس همین یک جمله چه بخور بخورها و چه بالا کشیدن های حریصانه ای دست به دست هم داده اند.

نفر چهارم یک جوان قد بلند و برومند و زیبا روی بود. نشانی داد که من از آشنایان مسعودم. مسعود را که می شناسید؟ کدام مسعود؟ همکلاسی شما بوده در دانشگاه علم و صنعت سی و پنج شش سال پیش. من یکی دو تا مسعود می شناسم اما…. جوان برومند که دید من در یاد آوریِ مسعودِ مورد نظرش به تردید افتاده ام رشته ی مسعود یابی اش را برید و گفت: از مسعود بگذریم، من به شوق خود شما آمده ام اینجا.

نفر پنجم مرد کت و شلوار سرمه ای چهل ساله ای بود که در همان حوالی پرسه می زد و با خود در جدال بود که آیا جلو بروم یا نروم. مرد جدالی سر آخر بر ترس و تردید خود فائق آمد و جلو آمد. بعد از این که در جمع قرار گرفت سر ضرب پرسید: شما چگونه بر ترس خود چیره شدید؟ گفتم: اوج این چیرگی به کمی پیش از زندان مربوط است در وسطِ حادثه های سال هشتاد و هشت. آنجا که به چشم دیدم با مردم چه می کنند. و اوج برترش به ایام زندان مربوط است. که دانستم این اطلاعاتی ها و سپاهی ها هستند که بیش از ما در هراس و ترس اند. و داستانِ روز نخست قدمگاه را برای جمع تعریف کردم که با اتومبیلِ خود یک راست آمدم و از درِ ورودی رفتم داخل و به سربازانِ کلاه قرمز گفتم: من فلانی هستم آمده ام وزیر اطلاعات را ببینم. همین یک جمله، رییس حفاظت فیزیکی و چند نفری از کارمندانش را بیرون کشاند و بعدش هی برو کلانتری و دادگاه و باقی ماجرا.

نفر ششم، مرد سیب آور بود که با همان هیبت همیشگیِ ” کوله ی کوچک به پشت و مچ بند سبز به دست ” آمد و من معرفی اش کردم به جمع. این که: مرد سیب آور که می نویسم ایشان اند. مرد جدالی در آمد که چندان هم پیر نیستند ایشان. گفتم گاه مراد ما از پیر، به یک فرد فهیم و کارکشته و سرد و گرم روزگار چشیده پیوند می خورد.

نفر هفتم یک جوان لاغر و نسبتاً قد کوتاه و ساده پوش بود با چهره ای آرام و خواستنی. مرا در جمع که دید، اجازه گرفت و جلو آمد. پرسیدم: چه می خوانی پسرم؟ گفت: من دانشجوی دانشگاه شریفم. چهره ی گلش را نشان جمع دادم و گفتم: تمثیلی از یک جوان آرام و درس خوان و تیز هوش. گفت: من و خانواده ام طرفدار شماییم. و گفت: من خودم بیش از اندازه به حضرت علی عشق می ورزم. حضرت علی سخنی دارد با مالک که: ای مالک، هرگز خون بی گناهان مریز که خون ناحق، پایه های حکومتت را سست می کند. و ادامه داد: امیدوارم این حکومت بخاطر خون هایی که ریخته هر چه زود تر سرنگون شود. اما یک نگرانی نیز دارم. این که: با واژگون شدنِ این حکومت مبادا جماعتی بر سرِ کار آیند و این بار آنها به تلافیِ این رژیم چادر از سر مادر و خواهر و همسر من پایین بکشند. گفتم: پسرم، ما آینده را به دست عقل خواهیم سپرد و نه به مذهب و بی عقلی های متداول و مردود. و گفتم: عقل که بر جامعه ای حاکم شد، برای همگان فضا می پردازد به احترام.

درست اینجا بود که پژوی 206 اطلاعات نیز آمد و در جمع ما جا گرفت. یکی از مأموران با ادب اطلاعات که بارها مرا با احترام به کلانتری برده بود و بارها به احترام با من سخن گفته بود از آن پیاده شد و جلو آمد. به احترامش جلو رفتم و صورتش را بوسیدم. او را به جمع دوستان خود معرفی کردم و گفتم: بهتر است پراکنده شوید. مرد سیب آور دست به جیبش برد و سیبی به دستم داد. هر یک از دوستان به سمتی رفتند. مرد کاشانی اما جلو آمد و گفت: این را بگویم و بروم: من تا ده یازده سال پیش بشدت مذهبی بودم. با دیدن بعضی قضایا به چشم خودم، این غلظتِ مذهبی ترک خورد. رفتم سراغ مطالعه. اکنون به این رسیده ام که اکسیر ماندگاریِ بشر عشق است.

جلوی چشم مرد اطلاعاتی یک بانوی جوان از اتومبیلش پیاده شد و آمد و چیزی بقدر یک بند انگشت به دست من داد و گفت: در سفربودم برای شما هدیه ای آورده ام. داد و رفت. خواستم باز کنم نشان بدهم که دوستان من چه برای من هدیه می آورند که مرد اطلاعاتی گفت: بعداً بازش کنید. بعداً که بازش کردم دیدم یک چشم سفالی است با یک آهنربا در پشتش برای چسباندن به یخچال. احتمالاً برای این که من چشم زخم نخوردم و از این حرفها. سپاس بانوی خوب. با مرد اطلاعاتی مفصل راجع به دخالت های سپاه در هر حوزه ی مملکتی صحبت کردیم. چه آگاه می نمود این مرد. راستی فیلم سردار جعفری را هم دیده بود و به قضایا وقوف داشت.

دو: دوست قدیمی ام در همان حوالی ماند اما. مهدی ازلندن قرار بود زنگ بزند به تلفن او و با من یک چند کلمه ای صحبت کند. مردی آمد هم سن و سال خودم. سمنانی بود. گفت: خانه ی ما درست مجاور درمانگاه سپاه است. اینها همانجا دکلی زدند چند سال پیش و شروع کردند به ارسال پارازیت. آنقدر شدید که چراغ های خانه ی ما خود بخود خاموش و روشن می شود. همسرم بیمار شد و اکنون سرطان گرفته و داریم شیمی درمانی اش می کنیم. این مرد خیلی آرام بود در ظاهر. گفت: دوازده بار محاکمه شده ام ترسم ریخته حاضرم با شما قدم بزنم همینجا تا هروقت. از نخستین محاکمه اش گفت در سال شصت شصت و یک. که قاضی از او پرسیده بود: خمینی را قبول داری؟ و او نوشته بود: اگر انسان باشد سرباز وی ام. اما اگر بخواهد دیکتاتور باشد با او می جنگم. و قاضی، که منصف بوده و نگران، برگه ی بازجویی او را پاره کرده بود. مرد سمنانی از قطعه ی 100 بهشت زهرا گفت که آنجا دو طبقه است. و گفت: طبقه ی زیرین آنجا متعلق به جنازه های درهم کسانی است که بی گناه در سال شصت و هفت درو شدند و با کمپرسی به اینجا آورده شدند و با لودر رویشان خاک ریختند. و از من پرسید که چرا از ایران نمی روید؟ گفتم: کودکان و زنان و پیران حتی در این کشور بمانند و من بروم؟ هرگز! و گفتم: اینها جنازه ام را مگر از این کشور بیرون اندازند.

سه: تلفن دوست قدیمی ام زنگ خورد. مهدی بود از لندن. همو که دو بار به قدمگاه آمده بود و دو بار نیز به نمایشگاه. از او بخاطر غیرت مندی اش تشکر کردم. که از لندن هفته ای دوبار به بیمارستان ایرانمهر زنگ می زند و به قول خودش با ” امیر ماندلا ” صحبت می کند. گفت: جناب مهندس عباس امیر انتظام یک سرمایه است برای ایران و تاریخ ما. و افسوس خورد که چرا قدر این سرمایه دانسته نمی شود.

چهار: محمد صالح خزعلی – پسر دکتر مهدی خزعلی – آمد سوار بر موتور با جوانی که بر ترکش نشانده بود. جلو رفتم و دست دادم و مختصری از هر کجا صحبت کردیم بویژه از همایش ماسک در پارک نیاوران. آن روز من به پارک نیاوران رفتم و دانستم کل پارک را اطلاعاتی ها قرق کرده اند. هنوز یک دقیقه قدم نزده بودم که به جمع پنج مرد اطلاعاتی کشانده شدم. که چرا ماسک زده ای؟ گفتم: مگر من از شما می پرسم که چرا کت پوشیده اید؟ رییس شان گفت: ما مأموریم که نگذاریم کسی ماسک بزند. گفتم: برای این کار باید حکم داشته باشید. گفت: داریم. نشان بده. داخل ماشین است. برویم سروقت ماشین.

رفتیم سروقت ماشین. که دو اتومبیل ون بود و چند سرباز و یک افسر جوان نیروی انتظامی و چند عکاس که به شکل طنزی چپ و راست از هم عکس می گرفتند اما رو به من. گفتم: پس دروغ نگویید که حکم دارید. بگویید اینجا مملکت هردمبیل است و ما بدون حکم هرچه بخواهیم می کنیم. و با ماسکی که به صورت داشتم زدم و رفتم به راه خودم. رییس اطلاعاتی ها به مردِ بازو کلفتی که همراهش بود فرمان داد که: نگذار برود. بازو کلفت آمد و دست به یقه ام بُرد. من نیز. که اصلاً در شأن من نبود. جماعتی در اطراف جمع شدند. داد زدم و به رییس اطلاعاتی ها گفتم: سر به سر من نگذارید وگرنه کاری می کنم که نتوانید جمعش کنید. با این سخن، رییس به بازو کلفت دستور داد: ولش کن.

پنج: یک جوان دانشجو که شیطنت از سرو رویش می بارید آمد و پرسید: چرا فیلم سردار جعفری را کامل پخش نکردید؟ گفتم: مگر اخبار ساعت بیست و سی، از یک سخنرانیِ یک ساعته ی یک مسئول همه اش را پخش می کند؟ گفتم: من گلِ صحبت سردار جعفری را انتخاب کرده ام. مابقی اش چیز دندان گیری نیست. و گفتم: اگر سردار جعفری نسبت به گزیده کاریِ من معترض است و احتمالاً با خود می گوید این نوری زاد با دست بردن به سخنرانی من، روح سخن مرا مخدوش کرده، بیاید و خودش کل آن را پخش کند. جوان دانشجو گفت: برای تان شعری سروده ام. بخوانم؟ و خواند: ای دل چه نشستی تو به نومیدی و فسوس/ برخیزم و اینک به قدمگاه می روم. گفتم: سپاس پسرم که زحمت کشیده ای و برای قدمگاه من شعر سروده ای اما این شعرت مشکل دارد جوان. رفت سراغ مفاعیلُ مفاعیلُ مفعلات و اینجور اوزان که نه چه مشکلی دارد؟ که گفتم: دارد، اما ممنون.

شش: مرد جدلی باز آمد و گفت: من مدتی با شرمندگی نشسته بودم و از دور شما را تماشا می کردم. و گفت: من به اینجا که آمدم دانستم چقدر کوچکم. در همین حال یک اتومبیل آمد و جلوی من توقف کرد. یک زوج جوان در آن بودند. بانوی جوان گفت: آقای نوری زاد، ما داریم از این کشور می رویم. پنجشنبه عازمیم. آمدیم از شما خداحافظی کنیم. گفتم: بروید و خوش باشید و بدانید که هرکجا باشید ما با شماییم. و گفتم: ما اینجا را مهیای ورود شمایان می کنیم. آنها که رفتند به خود گفتم: بفرما. تتمه ی نخبگان این کشور نیز می کوچند از این زندان بزرگی که ما به اسم نظام اسلامی ببار نشانده ایم.

محمد نوری زاد
هجده خرداد نود و سه – تهران
Share This Post

درباره محمد نوری زاد

23 نظر

  1. MOHAMMAD AZIZ ezzat rozafzonat ra az HAGHTAALA khastaram dostdarat reza ……

     
  2. مهناز اردلان

    برادر ارجمند دکتر نوری زاد برایت سلامتی ارزو می کنم. برادر شما خوب می فهمید که چی دارد به سر جامعه میاد. بیکاری و مهاجرت جوانان بویژه رفتن نخبگان ایران از کشور خودشان درد بزرگی است. باید بکوشی تا ایندرد را به گوش مسئولین برسانید زیرا شما زبان دولتی ها را می دانید

     
  3. باسلام، برای من سوءاله،چرا ما ایرانی ها برای اسطوره هایی مثل کورش،که خدا در قرآن به نیکی از او یاد کرده،او همه ی پیروزیهاش رو لطفی از جانب خدا می دید احترام نمیگزاریم،به اعتقاد من هرکسی که ادعای دینداری داشته باشه و وطن پرست نباشه یک دروغگوی ترسو بیشتر نیست.

     
  4. باسلام، چرا ما ایرانی ها کسرمان می کند از اسطوره های وطن پرست یاد کنیم،مثل کورش که خدا از او به نیکی درقرآن یاد کرده ، چرا که او هر پیروزی را لطفی از جانب خدا می دید، به اعتقاد من هر کسی که ادعای دینداری دارد و وطن پرست نباشد دروغ می گوید.

     
  5. با سلام
    بخودم اجازه دادم و شعر جوان دانشجوی بازیگوش را تغییر دهم
    ” ای دل نشسته ای تو به نومیدی و فسوس ”
    در گور خویش تو ای ساکت عبوس
    بشتاب تا قدمگه عشاق دایر است
    جامی بنوش و ساقی این نور را ببوس

     
  6. 3- شما مثال چین را زدید. اگر پایه گزار و تئوریسین اصلی سوسیالیسم را “کارل مارکس” قبول داشته باشیم می بینیم که او یک سیاستمدار حرفه ای و یا آدم اجرائی نبود. امّا لنین و مائو آدمهای اجرائی و سیاسی بودند. لنین آن عقیده مارکس و نظریه او را با افکار خودش در روسیه ارائه کرد. در چین همین عقاید با تفکرات مائو مطرح شدند. هر دوی آنها هم با هم متفاوت بودند. ما نمی دانیم اگر در زمان وقوع این دوانقلاب در روسیه و چین “مارکس” در قید حیات بود با این دو نظام دیکتاتور چگونه بر خورد می کرد. با آشنائی که از زندگی مشقت بار مارکس داریم احتمالا اولین مخالف آنها خودش بود.(یاران)

    بله مارکس یک فیلسوف و پژوهشگر بود و دیگران افکار او را به عرصه سیاست وارد کردند ولی محمد خود هم تیوریسین بود و هم سیاستمدار!و همانطوریکه از قرآن بر می اید ایدیولوری محمد در دوران مبارزه سیاسی اش تکمیل می شود ( و آیات ناسخ و منسوخ در قرآن هم بهمین علت است)نه در بحثهای تیوری همچون مارکس!بنابراین بحث سیاسی نبودن اسلام از بیخ و بن مردود است و همانطوریکه خمینی بدرستی گفته دین ما سیاست ماست. اصولا اسلام ایدیولوزی رهبری سیاسی جامعه است نه دینی که تنها به رابطه انسان با خدایش هر خدایی مربوط باشد. اسلام ادعای نجات بشر را از بی عدالتی و فقر و نابرابری آیا چنین تیوریی اگر ایدیولوژی نیست پس اینهمه تاکتکها و استراتزیهای برای چیست؟پس ولایت فقیه که روایت شیعی از رهبری ایدیولوژیکی جامعه شیعی است هم همچون خود قران که مانیفست اسلامی برای حکومت سیاسی است نمی تواند چیزی غیر از آنچه خمینی گفته باشد!رهبر اسلامی نه تنها رهبر فکری و دینی بلکه رهبر سیاسی جامعه است همچون محمد عمر ابوبکر علی خمینی…علت شکست اسلام در حکومت کردن در خود ایدیولوژی اسلامیست نه در افراد. همانطوریکه اگر کمونیسم جواز دیکتاتوری پرولتاریایی را صادر نمی کرد لنین و استالین … با توصل به آن سلاح آنهمه جنایت نمی کردند!اسلام مثل هر ایدیولوژی دیگر چون خواهان قدرت مطلق و نفوذ در تمام زوایای زندگی در جامعه و زندگی خصوصی افراد است با آزادی و برابری و خنثی بودن قوانین اجتماعی که بتواند کل جامعه را در بر بگیرد مغایرت دارد چون چهارچوبی تنگ و منحصر بخود دارد.قبول تنوع فکری و خواستها و آمال و آرزوها و خواسته …در اسلام پذیرفته نیست بهمین جهت اسلام بعنوان یک ایدیولوژی حکومتی محکوم به شکست است.

     
    • از چند جهت خلط مبحث کردی:

      اولا :بحث تئوری های حکومت از دیدگاه فقهاء که جناب یاران مطرح کرده اند مربوط به عصر غیبت معصومین است و دخلی به صدر اسلام و نحوه اداره جامعه توسط پیامبر اکرم نداشت.بحث این است که آیا در غیاب امام معصوم اداره جامعه بعهده فقیه جامع الشرائط است و فقیه منصوب یا فقیه منتخب ولایت دارد،یا مردم در نحوه اداره جامعه با رعایت قوانین شرع آزادند .

      ثانیا: اینکه گفتی:
      “”محمد خود هم تیوریسین بود و هم سیاستمدار!و همانطوریکه از قرآن بر می اید ایدیولوری محمد در دوران مبارزه سیاسی اش تکمیل می شود””.

      مبتلا به چه ایراد نظری یا عملی است؟ خصوصا اینکه آن تئوریسین متکی به وحی الهی باشد،حال فرض کن اگر تئوریسینی پیامبر خدا هم نباشد ،مگر ایرادی هست که تئوریسین و سیاستمدار واحد مورد بیعت و انتخاب یک جامعه واقع شود؟!
      برای تقریب به ذهن ،اگر فرض کنیم ایده دمکراسی توسط ارسطوی حکیم تئوریزه شود ،و مردم در عین حالی که آزادانه به تئوری دمکراسی رای می دهند و بیعت می کنند ،خود تئوریسین را نیز به عنوان سیاستمدار و مجری آن اختیار کنند ،این محذوری دارد؟!

      ثالثا : اینکه گفتی :””خمینی بدرستی گفته دین ما سیاست ماست””.

      آری چنین است ،که سیاست و رویکرد به نحوه اداره جامعه جزء بافت دین است ،و در اسلام دین از سیاست جدا نیست ،و کسانی که می گویند ما به ایمان شخصی و دینی اشخاص احترام می گذاریم ،اما دین سیاسی و اجتماعی را قبول نداریم ،اینها حقیقتا دین اسلام را نشناخته اند ،بله دین از سیاست جدا نیست ،و این مربوط به محتواست ،اما مردم قطع نظر از مساله اختلافی ولایت فقیه، در عصر غیبت در انتخاب شکل و صورت حکومت آزادند،در عین التزام به قوانین اسلام.

      رابعا : اینکه گفتی :
      “”و آیات ناسخ و منسوخ در قرآن هم بهمین علت است””.

      بدان که بحث ناسخ و منسوخ مربوط به بپایان رسیدن زمان احکام قبلی که مصالح آنها بپایان رسیده،و حکم جدیدی جایگزین آن می شود است ،که عمدتا مربوط به عصر نزول قرآن است ،یا نسخ برخی احکام به رای امامان معصوم.
      در حالیکه بحث ما و دوستمان یاران مربوط به عصر فعلی یعنی عصر غیبت است که موضوع نسخ و ناسخ و منسوخ منتفی است.بنابر این بحث نسخ هم ربط به این بحثها نداشت! .
      بنابر این معلوم شد که در مواقعی هم که مطلبی را مقلدانه از جایی کپی پیست نمی کنی ،مطالبی را با غرض ورزی بهم می بافی که ارتباط منطقی با یکدیگر ندارند،که این بنظرم ناشی از عدم التزام به قانون علیت عامه در عرصه معرفت و عمل است ،انکاری که در پرتو آن التزام به هر پارادوکسی رواست!

       
  7. من خودم بیش از اندازه به حضرت علی عشق می ورزم. حضرت علی سخنی دارد با مالک که: ای مالک، هرگز خون بی گناهان مریز که خون ناحق، پایه های حکومتت را سست می کند. و ادامه داد: امیدوارم این حکومت بخاطر خون هایی که ریخته هر چه زود تر سرنگون شود. اما یک نگرانی نیز دارم. این که: با واژگون شدنِ این حکومت مبادا جماعتی بر سرِ کار آیند و این بار آنها به تلافیِ این رژیم چادر از سر مادر و خواهر و همسر من پایین بکشند. ….

    اینها نمونه ای از گفتار مردمی استبداد زده و گرفتار ////! در کشوریکه دانشجویش که باید سرشار از شور و شورش و معترض و ضع موجود و خواهان تغییر باشد درست بر میگردد به انچه که حاکمیت جهل و خرافات به او حقنه کرده اند روایت میا ورد و پشتبندش هم مردم را از این می ترساند که اگر اینها درندگان را از سر خود باز کنند ما بیچاره می شویم چون خواهر و مادر من شاید از زندانیکه برایش با کمک حاکمیت ساخته ام رها شود. از چنین افکاری اگر در بهترین حالت سرسپرده گی به حاکمیت برداشت نشود چیزی جز ///////و بی حالی و غیر فعالی نیست.این جناب ننشسته دو مقاله در باره یک حکومت سکولار و دمکرات با قوانین عرفی (لاییک) بر مبنای حقوق بشر بخواند تا بفهمد که پاسداری از قوانین که بر ارجمندی و حقوق افراد بشر تصویب شده بعهده تک تک افراد در جامعه است. در چنین سیستمی هر چند که تجمع قدرت نباید باشد و قوانین نیوترال(خنثی از نظر دینی ایدیولوژیکی جنسیتی و تمایلات جنسی و نوع زندگی نژادی …) و ارجمندی انسان و فرد زیر بنای قوانین است ولی باز هم انسان موجودی فکور و با تدبیر است و قدرت طلبان هم انسانند و براحتی می توانند از نقاط ضعف قوانین بنفع خود و برای به انحراف کردن قوانین با تفاسیر آنچنانی بکوشند.بنابراین نگهبانی از قوانین انسانی و ضدیت با استبداد و بیداد گری شیوه زندگیست و کاری هر روزه و هر انی است.یکی از بدبختیهای جهان سوم و عقبمانده و تخدیر شده مثل ایران ما همین است که مردم بمحضی که شورشی و یا انقلابی کرده اند صحنه را بنفع قدرت طلبان و مزوران و بیدادگران ترک نموده اند.اینست که با تشکیل شوراهای مردمی در هر کوی و برزن و اداره و محله و کارخانه و مدرسه و مؤسسه ای باید حضور مردم را برای پاسداری از قوانین عرفی پاس داشت و از همان اولین گام هر حرکت غیر دمکراتیک و ضد حقوق انسانها را بر ملا و مورد تعقیب قانونی نه سرخود قرار داد. و یکی از مهمترین اصل وابسته کردن دولت و قدرت بمردم است .یعنی مردم با دادن مالیات به دولت دولت را وابسته بخود میکنند و ثروتهای مردمی مثل نفت و گاز و معادن و موقوفات در دست دولت و یا قدرت نیست تا بتواند بدون اتکا بمردم هر کاری بکند.
    مثلا همین حرکت درآوردن حجاب با زور از سر خواهر و مادر این جناب را کمی بیشتر بشکافیم.

    1.خواهر و مادر کسی مالک خصوصی شخص نیستند.بلکه انسانهایی آزاد با حقوق انسانییند.
    2.کسیکه حجا ب بر سر کسی می کند و یا حجاب از سر دیگری بر میدارد عملی را مرتکب شده که چنانچه مخالف نظر آن شخص محجب شده و یا بی حجاب شده باشد جرم و غیر قانو.نیست. چون به حقوق فردی و آزادی او لطمه وارد کرده خواه این شخص پدر و مادرش باشد خواه دولت و مردم و هر کسی دیگری باشد.
    3.چنین اعمالی بر ضد قوانین عرفی در جامعه ای سکولار و دمکراتیک است چون زیربنای قوانین در چنین جامعه ای ارجمندی انسان است. و قوه قضاییه مستقل حق دخالت دراین جریان را داراست و بعنوان مدعی العموم باید بر ضد کسانیکه به چنین عملی دست زده اند اعلام جرم کند.
    4.افکار عمومی یعنی قاطبه مردم چون چنین عملی را بر ضد قوانین می بینند باید فعالانه وارد عمل شده و از راههای قانونی خواهان رسیده گی به چنین جرمی شوند.

    بنابراین می بینید که این جناب اگر کمی فکر خود را بجای //// ///بیاورد بخوبی درک خواهد کرد که چنین برداشتی از آزادی و دمکراسی و حکومت سکولار و قوانین عرفی چیزی جز /// نیست!

     
  8. هردمبیل زاد و هردمبیل مرد

    سلام،

    آقای نوریزاد به آقای اطلاعاتی “بگویید اینجا مملکت هردمبیل است و ما بدون حکم هرچه بخواهیم می کنیم”,

    معاذلله، اگر در این مملکت اکثر قوانین فقط “نوشته‌های” زیبایی‌ هستند، اگر خیلی‌ از آخوندها و آیت‌الله‌ها کمی‌ تا قسمتی‌ مولتی‌ میلیاردر هستند “علی‌ وار!!!”، اگر در این مملکت میلیاردها دزدی و اختلاس میشود، میلیاردها به برادران قاچاقچی رشوه داده میشود، میلیاردها پول بیت‌المال باد هوا میشود، میلیاردها ….، و چند تا اگر “کوچولو و ناچیز” دیگر، ولی‌ مملکت هردمبیل نیست، نگین، دشمن را شاد نکنید، به احترام خون شهدا سکوت کنید، مثل مراجع معظّم!!!

     
  9. آقای نوری زاد دیروز با دوستی در مورد شما صحبت کردیم. من مطمئن بودم که شما با صداقت کار می‌کنید و در کنار حق قرار گرفته ایدی. ولی دوستم پرسید : آیا آقای نوری زاد از اعدام‌های سال ۶۷ مطلع بوده و هیچ نگفته ؟ جوابی نداشتم !مخلص شما

     
    • سلام هموطن گرامی!
      آقای نوری زاد در نوشته های قبلی و برخی مصاحبه ها به این مطلب اشاره کرده اند.آخرین آن هم در همین سفر اخیر شیراز بود وخطاب به طلاب و اینکه این قتل عام در زمان آیت الله خمینی و “دوران طلایی” امام بوده . جالب اینکه در نامه ای هم که 2 روز بعد توسط برخی طلاب شیراز در جواب ایشان نوشته شده بود، تلویحا کشتار 67 تائید شده و اضافه کرده بودند که امام از این کشتار چندین هزار نفری بی اطلاع بوده و جالبتر اینکه این قتل عام وحشتناک را انکار نکرده بودند.

       
    • آقای عزیز مگر نوریزاد در دههٔ ۶۰ مانند سران اصلاح طلب در قوه قظا و دولت بوده که کاری بکنه.ایشان در جهاد سازندگی بوده که ربطی‌ به این مسائل نداشته.

       
  10. از این زندان بزرگی که ما به اسم نظام اسلامی ببار نشانده ایم

     
  11. سلام بر مرد تنهاي شهر كه يك مرد مرد كافي است تا آجر از زير كاخ ظلم بركشد ؛ كاخي كه به يك آجر بسته است…
    جناب نوري زاد كه به واقع ثابت كرده ايد زاده نوريد . والا برگشتن از باورهاي 60 ساله به گفته خودتان خيلي سخت است .
    يك پيشنهاد داشتم و مي‌خواستم در ملاقات حضوري در قدمگاه عرض كنم كه هنوز بر ترس خود غلبه ننموده‌ام ! شايد روز ملاقات بزودي فرا رسد . و آن پيشنهاد اين است كه در صورت صلاح ديد در قدمگاه نماز طلب اموال بپا داريد و يا نماز عصر به وقت اذان عصر شايد روزي برگشتيد و ديديد خيل عظيم نمازگزاران در پشت سرتان صف بسته‌اند و چه چيزي بهتر از نماز…پيشنهاد دومي هم دارم كه اگر مقبول افتد اولي، و پاسخي از شما كه مايه مباهات است در اين روزگار بي پاسخي عرض خواهم نمود . پيروز و سلامت و سرافراز باشيد در گستره تاريخ و زمان .

     
  12. اژدر و "بازو کلفت"های کشور ما،

    من یک سگ بسیار باوفا، زیبا و باهوش دارم به نام اژدر، (دوستانم بهش میگن “خمسه خمسه” چون موقع تهاجم برای پاچه گیری ابتدا به صورت باور نکردنی چپ و راست و دور خودش می‌‌گرده و از یک موضع غیر قابل پیشبینی‌ حمل می‌کنه). بعضی‌ از دوستان صمیمی‌ که اژدر اونارو (به دلایل گوناگون) میشناسه، حتی علیرغم دستور من اژدر پاچشون و نمیگیره، فقط دورشون میگرده و ناله می‌کنه و هراز گاهی به من نگاه می‌کنه. بسیاری مواقع من در مقابل اژدر شرمنده میشم، چون اون خیلی‌ از صفات منفیه منو نداره (کینه، طمع، نمک نشناسی …)

     
  13. با سلام

    معما

    ما در ميان مجلس رندان نشسته ايم…………………….از صاف ودرد مجلسيان دست شسته ايم

    …………………

     
  14. نمیدانم در این سالهای سپری شده از انقلاب مسولین تراز اول و تصمیم گیر اصلی که از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمیکند چه گلی به سر خود انقلاب زده اند که این همه از خود متشکر هستند ! من به ایران و ایرانی کار ندارم که در این سی و پنج سال چی بودن ! چه میتوانسته باشند و الان نیستند ! اما به خود انقلاب که تخصص و دست پرورده خود آقایان هست فکر میکنید چه گلی زده بر سر زده اند ! به والله هیچ ! از تمام گروه هایی که مستقیما در شکل گیری این انقلاب مشارکت داشته اند فکر میکنید کدام گروه باقی مانده ! تاریخ انقلاب تا جایی سانسور شده که آدم حیرون میمونه چطور امام خمینی تنها این همه کارها را میکرده ! خودش اعلامیه میداده ، خودش تکثیر میکرده خودش به ایران می آورده ! خودش به در و دیوار میچسپانده ! خودش با خبرنگاران خارجی هماهنگ میکرده خودش مصاحبه میکرده و حرفهایش را برای دیگران ترجمه میکرده ! خودش در خیابانها راه میرفته و شعار میداده ! چطور خودش تنها تونسته هواپیما جور کنه بیاد ایران ! تنها از پله ها در حالی که دست فرانسویه در دستش بوده آمده بیرون خودش را رسونده به بهشت زهرا برای خودش یک سکو درست کرده برای مردم سخنرانی کرده و برگشته ! خلاصه جوری از انقلاب صحبت میشه که انگار ملی مذهبی ها وجود نداشته اند ! مجاهدین از همان اول منافق بوده اند و با رجوی شان داشتند برای صدام خبرچینی میکرده اند ! اصلا پدیده ای به نام بنی صدر وجود نداشته ! صادق قطب زاده اصلا از مادر متولد نشده ! کردها و رهبرانشان داشتند گوسفند میچراندند ! خلاصه انقلاب تنها با حضور یکی دو نفر از روحانیان و به رهبری آیت الله خمینی شروع و به پیروزی رسیده است ! کل یاران انقلابی هم هر سال که تلویزیون خاطراتشان را پخش میکند عسکراولادی و رفیق دوست بوده اند ! یعنی خانواده منتظری هیچ خاطره ای از مبارزات انقلابی پدرشان و خودشان ندارند ! اصولا آیت الله طالقانی فرزندی نداشته که الان بتونه از خاطرات انقلاب بگه ! خاتمی هرگز کاره ای نبوده که الان بتونه از تلویزیون و خاطرات انقلابیش بگه ! میرحسین موسوی هم از ابتدای تولد در حبس خانگی بوده و اصولا نبایستی انقلاب را دیده باشد ! آقای کروبی که مثل هولوکاست افسانه ای بیش نبوده ! خلاصه انقلاب جوری سانسور شده که آدم میمونه یه تعداد اندک روحانیت معظم در زمان شاه که اکثرا تبعید هم بوده اند چطوری به این همه توفیق دست پیدا کرده اند ! مثل هاشمی رفسنجانی ، بهشتی ، باهنر ، مهدوی کنی ، جنتی و امثالهم ! نمیدونم چرا ابا داریم بگیم فروهرها چیکار کردند ! بازرگان چی کرد ! رجوی ابتداعا کی بود و چی کرد و حالا چی هست ! دست مریزاد انقلابیون محترم خدا قوت ! شما تنهایی چه کار عظیمی کرده اید ؟

     
  15. با سلامء آقای نوریزاد
    و سپاس از بانویی که برای شما هدیه (چشم سفالی) آوردند.
    آقای نوریزاد لطفا با هدایا احتیاط کنید. دوربین ها و میکروفونهای کوچکی میتوانند امنیت شخصی و حقوقی هر انسانی را ضایع کنند.
    البته شخصا درود به مهر و محبت این بانو و دیگر ملاقات کنندگان شما که با هدایا ارتباط قلبی و روحی میسازند.

     
    • دوست عزیز، من خودمم داشتم فکر میکردم که ممکنه ایشون به دلایل امنیتی هدیه ی من رو نپذیرند که پذیرفتند و دیروز هم که روز آخری بود که جناب نوریزاد مهمان کوچه ی ما بودند، متوجه شدم که هدیه ناقابل بنده رو پذیرفتند. تحفه ی بسیار کوچکی بود از سفر ماه عسلمون به استانبول. از همین جا از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.

       
  16. درود بر شما
    در شهر کوران یک چشم پادشاه است
    نخبگان سالهاست که رفته اند اینک هر کس پولی یا موقعیتی بدست می آورد میرود
    در امپراطوری ولی فقیه مجالی برای حضور خرد نیست و جامعه ای که از فهم و خرد و حضور نخبگان تهی شد بستر مناسبی است برای تداوم قدرت نادانی که ادعای دانایی دارد مثال همان شهر کوران !

     
  17. Dear Mr. nourizad, I really admire you for your human values. best,
    Asghar
    NYC, USA

     
  18. آقای نوری زاد سلام.
    این قضیه بردن و پس ندادن اموام برای من هم چند سال قبل رخ داد. موران اطلاعات در شهرستان ما ریختند به خونه ما و کلیه لوازم شخصی اینجانب که فردی فرهنگی هستم از قبیل کامپیوتر و کتاب و نشریه را بردند. منتهی موقع خروج یک کاغذی امضا کردند که ما این وسایلات را از متهم بردیم. لاکن قاضی دادگاه برایم یکسال زندان به جرم اقدام علیه امنیت ملی (سندشان داستان و مقالاتی بود که روی سیستم از اینترنت انلود کرده بودم) و یک سال تبعید به یک شهر در جنوب ایران و پنج سال ممنوعیت نشر آثارم بود. و جالب اینکه قاضی دادگاه در حکم خود اضافه کرده بود که کامپیوتر و کتابهایم بهنفعوزارت اطلاعات مصادره شود. نمیدانم قاضی چطور میتواند اموال شخصی را به نهادی ببخشد؟

     
  19. همیشه سلامت باشی مرد عشق و ایمان

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

96 queries in 2086 seconds.