سر تیتر خبرها
در شیراز چه گذشت؟ ( قسمت پایانی )

در شیراز چه گذشت؟ ( قسمت پایانی )

من اگر بر نمی گشتم به شیراز، رییسِ بچه های اطلاعات، شیر می شد و به کاری که اساسش غیر قانونی بود غرور می ورزید و احتمالاً ترفیعی نیز می گرفت. دیروز – جمعه – سرکار خانم نسرین ستوده زنگ زد و گفت: چندین بار با همسرم رضا پیگیر حال تان بودیم. هر چه زنگ می زدیم جوابی نمی آمد. بعد که دانستیم گرفتار آقایان بوده اید و ماجرا به سر انجام رسیده خیالمان راحت شد. وی گفت: بر گشتنِ شما به شیراز کارِ بسیار درستی بود. در نقطه ی مقابل، کارِ آنها بسیار نادرست و غیر قانونی بوده است. هیچ دستگاهی اجازه ندارد هر یک از ایرانیان را از حضور در هرکجای دنیا بویژه کشورش مانع شود. اینها که ما را ممنوع الخروج کرده اند، از سفر به شهرهای خودمان چرا در هراس اند؟ گفت: هم باز داشت شما غیر قانونی بوده و هم انتقال شما به تهران. اگر هم بخواهند از این کارها بکنند حتماً به حکم دستگاه قضا باید باشد.

شب بود و اتوبوس دو بار در میانه ی راه توقف کرد. یعنی اصلش چهار بار در دو شبِ پیاپی. بار دوم بود که با توقفِ اتوبوس، از مسافران فاصله گرفتم و به کنجی خلوت فرو شدم. شب از نیمه گذشته بود و من اراده ام بر این بود که به هر قیمتی خود را به شیراز برسانم. حتی اگر در همان ورودیِ شهر به برادران بر بخورم و آنها دو باره برم گردانند. مهم برای من بهم زدنِ معادله ای بود که بنیانش غلط بود. در همان نیمه های شب، از روشنایی و هیاهوی مسافران و بلند گویی که حرکتِ عنقریبِ اتوبوس ها را گوشزد می کرد، به سگی تنها برخوردم که از تاریکی بدر آمد و سلّانه سلّانه به سمتی که برایش مهم نبود رفت. نه شتابی داشت و نه شاید سگی دیگر در انتظارش بود. غمِ سنگینی را انگار با قدم هایش جابجا می کرد.

در توقفِ دوم – که برای نماز صبح بود – به گندمزاری برخوردم در نیمه راهِ پختن و زرد شدن. نمی دانم چرا حسّ سلانگیِ آن سگِ بی شتاب را در آرامش گندمزارِ نا پخته مستحیل کردم. حسِ بر آمده، حسِ من نبود. که من از سلّانگی بدر جسته و از این که جماعتی مرا خام خام ببلعند، فاصله گرفته بودم. بل به معبری اندیشیدم که به این خصلت دچار است و ما مردمان ایران باید از آن گذر کنیم بی ذره ای تردید. معبرِ سلّانگیِ نیم پخت، بهترین راهِ میان بُر است برای غارتگری های خاموشِ ملتی که با همه ی استعدادش به تماشای غارتِ سرمایه های خود نشسته و از سرِ تفریح، تخمه می شکند و همزمان به صدای تلق تلقِ تخمه هایی که می شکند دلخوش است.

کمی مانده به شیراز، چشمم برای سومین بار به تابلوهای دو قلوی تخت رستم و تخت رجب افتاد. و من، عجبا که در حیرتِ این به رخ کشیدن های نابخردانه ی اسلامی ام در هر کجا. نیز همین پنجشنبه در نیاسرِ کاشان، درست مقابلِ آبشار بسیار زیبای نیاسر، گنبدی دیدم احتمالاً با این پیام اسلامی که: ایهاالناس، در دنیا مستغرق نشوید، آخرتی هم هست. این آخرت هم در دست با کفایت روحانیانی است که مستقیماً به نمایندگی از خودِ خدا بر زمینِ خدا می خرامند.

شیرازِ زیبا، خیابان هایش را به چرخ های اتوبوس سپرد و اتوبوس در ترمینال شهر آرام گرفت. من در سالهای پیش از انقلاب نیز به شیراز رفته بودم. بعدها نیز بارها. امروز اما باورم براین است که آخوندهای حکومتیِ ما صرفاً بخاطر دو چیز از شیراز انتقام گرفته اند و این استان راستان را از رشد بایسته اش باز داشته اند. یکی، جشن های دو هزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی است و دیگری وجود تخت جمشید در این استان. که اگر مثلاً در سالهای دور تاریخ، مراسم عمامه گذاریِ یکی از خدمتکارانِ یکی از امامان در فارس صورت گرفته بود یا اسبِ یکی از امامان در شیراز از پا در آمده بود، امروز شیراز بر تارکِ آمد و شدهای با شکوه خرافه می درخشید و آبادانی اش تضمین شده بود.

بله، معتقدم آخوندهای حکومتیِ ما، از استان فارس انتقام گرفتند و اجازه ندادند این استان بویژه شیراز به مسیر بایسته اش پای گذارد و مثلاً مثل اصفهان و تبریز و مشهد سری میان سرها در آورد. در سالهای نوجوانی، همکلاسیِ لاغری داشتم که تا با یکی به تنگنا در می افتاد، بر زمین تف می کرد و همزمان می گفت: به غیرتی که نداری!
تابلوی نیمه سنگین را تحویل گرفتم و پرسان پرسان به دیدار ” بی بی” رفتم. پیرزنی که هم پسرش هم دامادش وهم نوه اش هم اکنون در زندان اند. فرشید یداللهی – فرزندش – با هفت سال و نیم زندان، امید بهروزی – دامادش – با هفت سال و نیم زندان، و نوه اش کسری نوری با چهار سال و نیم زندان. بخاطرِ چه؟ بخاطرِ درویش بودنشان. که البته کسری نوری بخاطر چرخاندنِ سایتی که اخبار دراویش گنابادی را پوشش می دهد. بی بی راضی نمی شد. اما با اصرارِ من راضی به این شد که بر دستش بوسه بزنم. از یکی خواستم عکس بگیرد از این صحنه. همه اش که نمی شود آقایانِ از خود راضی بر تختِ آیت اللهی جلوس فرمایند و خلق الله به دستبوسیِ خود خروش دهند. دستبوسی ای که اختراع این آقایان است و در قاموس هیچ پیامبری و در مرام هیچ امامی نبوده مطلقاً!

به عکسِ من و بی بی نگاه کنید و سخن مرا با معنای این بوسه جوش زنید: ای مادر، مرا و ما را ببخشای بخاطر جفاهایی که بر شما باریده ایم در این سالهای پر شقاوت اسلامی. ما را ببخشای بخاطر این که بی پروا برای روسها و اسراییلی ها و آمریکایی ها و چینی ها سفره ها گشودیم و اجازه داده ایم آنان کلاه بی کفایتی را تا خرخره که نه، تا پای زانو بر تنِ ما پایین بکشند و تریلیارد ها دارایی ما و نسل های بر نیامده ی ما را بالا بکشند و همزمان این فرصت را برای ما پدید آورند تا ما برای پوشاندنِ بی کفایتی های تمام نشدنی مان، نشان بدهیم از درویش بودن و از علی علی گفتن های شما در هراسیم و برای روفتنِ این هراسِ هردمبیل، خانقاه ها و حسینیه ها را بر سر شما خراب می کنیم و معترضانتان را به زندان می اندازیم با چه اقتداری مثلاً. آهای همکلاسیِ لاغرِ من، کجایی؟!

جابجا کردنِ تابلوی نیمه سنگین کار دشواری بود. به امانت، در جایی گذاردمش و با یک تاکسی خود را به مسجد قبا رساندم. کلاس درسِ آیت الله سید علی محمد دستغیب تمام شده بود و طلبه ها رفته رفته پراکنده می شدند. تا پای به حوزه ی علمیه شان گذاردم، پراکندگان باز آمدند و در اطرافم ازدحام کردند. پر از پرسش بودند هر کدامشان. سرِ پایی به چند پرسششان پاسخ گفتم و رفتم به دیدار آیت الله. چند نفری در اتاق انتظار بودند. داخل که شدم، سلام گفتم و بر شانه اش بوسه نشاندم. کمی که صحبت کردیم، از طلبه های حاضر در اتاق خواست که بیرون بروند. تنها که شدیم، به شبهه ی بوسیدنِ پای کودک بهایی اشاره کرد. که این یعنی چه؟ نگران خروجِ من از دامان تشیع بود. گفتم: من بر پای کودکی بوسه نشانده ام که شما نیز پای معصومیت و انسانیت او را می بوسید. کودکی که همزمان هم مادرش هم پدرش در زندانِ قساوت مایند. و گفتم: من مگر به پای مرام و مسلک و اعتقاد او بوسه زده ام؟ پذیرفت. و خوشحال از این که من از دین خروج نکرده ام آنگونه که احتمالاً برای وی خبر برده اند.

از اتاق آیت الله که بیرون آمدم، طلبه ها مرا به اتاقی بردند و هجوم آوردند به همان اتاق و بحثی تند در گرفت بی آنکه من از تعلقات و دلبستگی های آنان و خط قرمزها و باورمندی های انقلابی شان خبر داشته باشم. در همان ابتدای سخن، میخی بر پیشانی آرزوهایشان کوفتم با این سخن که: فصل آخوند جماعت تمام شد و رفت و شما باید خود را برای دوره ای تلخ آماده کنید. گفتم: این سی و پنج سال، بزرگترین فرصتِ طلایی برای آخوندهای ما بود که داراییِ خود را به تاریخ و جهان عرضه کنند. گفتم: آخوندهای ما، بجای بر کشیدن شکوهی به اسم درخشندگی های ایمانی، سراسیمه به اعماق دنیاخواری فرو شدند و برای این که این دنیا خواری شان بی مزاحم باشد، دست شان به خون آلوده شد و تا توانستند، زدند و کشتند و زندانی کردند و مردم را تاراندند. گفتم: دستِ ما تهی است این روزها. یعنی چیزی در دست نداریم که به مردم خود و مردمان دنیا بگوییم: ما اگر زده ایم و کشته ایم و زندانی کرده ایم، بخاطر دستیابی به این چیزی بوده که اکنون در دست داریم.

بنده های خدا طلبه ها سخت پریشان شدند از این سخنان. یکی شان بر آشفت و با نعره هایی که بر می کشید و با مشت هایی که به دیوار می کوفت، تلاش کرد بر این شکست زود هنگامِ روحانیان فائق آید و گریزگاهی برای قال الباقرها و قال الصادق هایش بجوید. گفتم: شماها هرچه پرپر بزنید، با حضور قاتلی مثل شیخ علی فلاحیان در کسوت آیت اللهی چه می کنید؟ و این که این قاتل در مجلس خبرگان چه می کند همین اکنون؟ یا با قاتلی مثل شیخ مصطفی پور محمدی در جایگاه وزیر دادگستری چه می کنید؟ و یا با قاتلی چون شیخ روح الله حسینیان در مقام نمایندگیِ مجلس اسلامی؟ یا با قاتل مخوفی چون خلخالی با حکم و تأیید مستقیم امام خمینی؟ یا با کشتار سی و سه هزار جوان زندانی در یکی دو ماه آنهم بضرب چهار خط نوشته ی تاریخی که در همین چهار خط بر قاطعیت و شتاب اصرار می ورزد انگار که با بار هندوانه طرف است؟

و گفتم: اینها همه و خیلی چیزهای دیگر، به امضاء و اراده ی آخوندهای شیعه صورت پذیرفته و همین اکنون نیز صورت می پذیرد. گفتم: شماها پرپر هم که بزنید، نمی توانید عبای خود را از این آلودگی ها و خون هایی که در همه جا جاری است، مبرّا بدارید. دوره ی شماها تمام شد و رفت. البته مرتب به این نکته نیز اشاره می کردم که: مراد من آخوندهای حکومتی اند نه شما اما تیزیی سخن کارِ خودش را کرده بود و آرزوها را نقش برآب کرده بود و جماعتی از طلبه ها را چاره ای جز هیاهو نبود.

در میان طلبه های آیت الله دستغیب، طلبه های برادر نیز بودند. که به برادران بالاتری خبر دادند و حضور مرا با آن سخنان بی فیلتر به اطلاع رساندند. با جمعی از طلاب به یک چایخانه ی سنتی رفتیم که صاحبش یک جانباز جنگ بود با یک دستی که در جبهه جا نهاده بود. این جانباز، مرا می شناخت و سخت بر مواضع من موضع داشت. همو اما با نهایت ادب، آمد و خیر مقدم گفت و مرا از دخول در امهات انقلاب پرهیز داد. به وی گفتم: من از همه ی کرده ها و نکرده های امام خمینی که شما خود را شیدای وی می دانی، تنها یک سخنش را به داوری می خوانم. همان: ” حفظ نظام اوجب واجبات است” ش را.

گفتم: همین یک جمله، زبانم لال آنچنان پوستی از تنِ خدا و پیغمبر و امامان و قرآن و هست و نیست این مردم دریده که مگر گذرِ هشتصد ساله بر تاریخ این مرز و بوم بتواند به فراموشیِ خسارتهایش توفیق یابد. و گفتم: من کلمه ی “حفظ” را از این سخن مخوف بر می دارم و بجایش ” نقد ” می نشانم. خود شما بگو آیا معقول تر و خدایی تر و انسانی تر و اسلامی تر نیست این جمله ای که من ساخته ام؟ مرد جانباز اما دل در گروِ آسمانی دیگر داشت و مرا شایسته نبود سقف آسمانش را فرو بریزم.
سخن فراوان گفتیم و نهایتاً به راه افتادیم.
من باید به جمع جوانانی می پیوستم که بهایی بودند و محروم از تحصیل. خودم این تقاضا را از بهاییان شیراز کرده بودم. راستش را بخواهید به شیراز که رسیدم، شوق دیدار خانواده ی مونا محمود نژاد – این دختر هفده ساله ی اعدام شده ی بهایی – در من پای کوفت. اما وقتی دانستم پدرش اعدام شده و مادرش دق کرده و بارش را بر دوش ما نهاده و رفته، به دیدار موناهای دیگر اشتیاق بستم. با طلبه های فهیمِ آیت الله دستغیب در راه بودیم که برادران سر رسیدند و جلوی اتومبیل ما پیچیدند. طلبه ها بی تابی کردند و پوزشخواهی. که ما میزبانان خوبی برای تو نبودیم. آرامشان کردم که: نه عزیزانم، این راهی که من می روم، با همین مشقت ها روبروست.

برادران مرا در چند خیابان چرخاندند و سرآخر به فرودگاه بردند. به همان اتاق دیروزی. این برادران را یک به یک می شناختم. که همه شان دیروز در حافظیه حضور داشتند. یکی به فیلمبرداری و یکی به عکاسی و یکی مجهز به گاز فلفل و همگی البته مسلح و آماده ی درگیری. معطلیِ من هشت ساعت به درازا کشید. این هشت ساعت، کلاس درسی بود ناب برای من. در این کلاس، برادرانِ جوان می پرسیدند و من پاسخ می گفتم. بالاتری های اطلاعات بهترین فرصت را برای ترویج سخنانِ منطقیِ من فراهم آورده بودند بی آنکه خود بدانند. برادران جوان از غلیظ ترین مواضع من می پرسیدند و من به آرامی از بدیهی ترین حقوقِ تباه شده ی مردم می گفتم. آنها مرا بخیال خود به تنگناهای اعتقادی و مرامی در می انداختند و من با هر پاسخ، بنیان باورهایشان را به لرزه در می آوردم. اخلاق و مدارایشان اما انصافاً خوب بود. البته با من. که همینان اگر با کسی دیگر در می آمیختند، نمی دانم چگونه حسابش را کف دستش می نشاندند.

سخن از اینجا شروع شد که: داشتی کجا می رفتی؟ گفتم: به دیدار جوانان بهایی که از تحصیل محروم اند. دیگر به کجا؟ به دیدار مادرِ مجید توکلی که اگر دو سه روز به مجید مرخصی نداده بودند، چهره ی این دانشجوی زندانی از خاطر مادر محو شده بود. دیگر به کجا؟ تخت جمشید و پاسارگاد. اتومبیل را نگه داشتند و با بالاتری ها مشورت کردند. یکی شان آمد و پرسید: اگر شما را به تخت جمشید و پاسارگاد ببریم، بر می گردی تهران؟ گفتم: بله، بشرطی که بعد از تخت جمشید و پاسارگاد برویم دیدنِ جوانان بهایی و مادر مجید توکلی.
رفتند و باز آمدند که کمی کوتاه بیا.

گفتم: رفتار شما غیر قانونی است. من می توانم از شما شکایت کنم و بالاتری های شما را به چالش بکشم. منتها نه که قانون در این مُلکِ مُلا زده خاکمالی شده، نه شکایت من بجایی می رسد و نه ککی به تن شما می افتد. یکی شان گفت: با این حساب که کار ما غیر قانونی است و شکایت شما بجایی نمی رسد، چه بکنیم که برگردی تهران؟ گفتم: همین دوتای آخری را اگر جور کنید من برمی گردم تهران و به این زودی نمی آیم به شیراز. رفتند و مشورت کردند و مرا بردند به همان اتاق در فرودگاه. ظاهراً معامله جوش نخورده بود و من نیز تقلایی نکردم.

چه در اتومبیل و چه در اتاق، من به جور واجور مأمور جوان برخوردم که هرکدامشان کوهی از پرسش بود. ابتدا در موضعی سخت تدافعی، وبعد از باب کنجکاوی. سخن نرم نرم به مخالفت من با رهبر کشیده شد. این که چرا با رهبر مخالفی؟ این پرسش با تب و لرز شروع شد. من گفتم: گردش مالی ایشان مشخص نیست و ایشان به هیچ دستگاهی پاسخگو نیست و کارهایی می کند که نباید. مثلاً چرا نباید از دستگاههای تحت امر ایشان حسابرسی شود و همگی مالیات بپردازند؟ مثل کجا؟ مثل همه ی بنگاههای اقتصادیِ بنیاد مستضعفان و ستاد فرمان امام و آستان قدس رضوی. گفتم: خروج این دستگاهها از حسابرسی و پاسخگویی، دقیقاً نمود بیرونیِ خود رهبر است که به هیچ دستگاهی و به هیچ بنی بشری پاسخگو نیست. و چون وی پاسخگو نیست، نمی تواند از سپاه یا جاهای دیگر انتظار داشته باشد در قبال مردم و نمایندگان پاسخگو باشند.

سخن به سپاه کشیده شد. که چرا دست از سرِ سپاه نمی کشی. گفتم: این سپاه، چه بلاهایی که سر خودِ شما نیاورده تا امروز. گفتم: نه شما، که وزیرتان هم بی اذن سپاه قدم از قدم بر نمی دارد. گفتند: سپاه هر چه می کند با اجازه ی رهبری است. گفتم: مجوز تریلیاردها قاچاقی که رسماً توسط سپاه صورت می گیرد، از لابلای آیات قرآنی که سردارانِ فربه ی سپاه بدانها استناد می کنند، و از هزاران شهید و از هزاران شعار مکیده شده بر گرفته می شود. و گفتم: همین اکنون اگر رهبر به سپاه فرمان کتبی و علنی بدهد که به پادگان ها باز گردد و همه ی دارایی هایش را به خزانه ی عمومی واریز کند، سپاه سر می پیچد و اطاعت نمی کند. و حتی اگر لازم باشد، خود رهبر را از رهبری خلع می کند.

این سخن، طوفانی بود که بر علفزار بی تجربگیِ این جوانها می کوفت. سکوت کردند. در حالی که صدای تپش قلبشان را از لرزش صدایشان می شنیدم. یکی از مأموران جوان اطلاعات که به تازگی ازدواج کرده بود، گفت: چرا سرتان را زمین نمی اندازید و به زندگی خودتان نمی پردازید؟ بروید با زن و بچه تان استراحت کنید و کیف ببرید از این چند وقتی که از عمرتان باقی مانده. گفتم: روزی که یکی از همکاران تهرانیِ شما بر سرم نشست و صورت مرا شکافت و مرا کف بزرگراه بر زمین خواباند، دهانم را به زور گشودم و گفتم: پسرم، من برای آرامش فرزندان خود توست که بی قراری می کنم. به مأمور تازه داماد شیرازی گفتم: پسرم، تو بنا به اقتضای کارت، نمی توانی به دزدان حکومتی و آخوندهای بد دهن و بی لیاقت و آشفتگی های ملی و تاراج های تاریخی ای که در این سالها صورت گرفته و می گیرد اعتراض کنی، من بجای تو اما این کار را می کنم. برای رهایی فرزندت و فرزندانمان از فردای مخوفی که چشم به راه آنهاست.

گفتم: تو آیا می توانی بگویی جناب مجتبی خامنه ای دست در دست آدم ترسناکی مثل طائب، فجایع سال 88 را ساماندهی و فرماندهی کردند و شما اطلاعاتی ها تنها گماشتگان آنها بودید در آن کودتای ننگین و لاغیر؟ گفتم: همین شنبه سوم خرداد است. روز فتح خرمشهر. ما را اگر مردان با خردی بر سر کارها بود، یا جنگ شروع نمی شد یا با فتح خرمشهر پایان می پذیرفت. گفتم: هیچ اراده ی خردمندانه ای رشته های جنگ را در دست نداشت تا آن جنگ ویرانگر، تنها یک روز زود تر تمام شود تا تنها یک نفر کمتر کشته شود. و پرسیدم: می دانید چرا؟ برای این که آمریکا و شوروی و چین باید نقدینگی را می روفتند و سلاح های بنجل خود را به ما می فروختند. مثل داستان هسته ای که بی خردانِ ما همه ی دار و ندار ما را به جیب روسها ریختند تا مگر به بمب هسته ای دست یابند. غافل از این که در تمام سالهای مخفی کاریِ هسته ای شان، روی زانوی آمریکا و اسراییل و روسیه و چین نشسته بودند و خود خبر نداشتند.

ساعت ده شب بود که یکی از اطلاعاتی ها آمد و گفت: خبرنگاری می خواهد با شما مصاحبه کند، مصاحبه می کنید؟ بی معطلی گفتم: بله، حتماً. رفت و کمی بعد با جوانی آمد. از جوان پرسیدم: خبرنگارِ کجایی؟ گفت: ایسنا. گفتم: کارت شناسایی است را نشانم می دهی؟ گفت: همراهم نیست. گفتم: من بنا بر این می گذارم که تو از طبقه ی سوم اداره ی اطلاعات استان فارس آمده ای. هرچه می خواهی بپرس بی واهمه و بی فیلتر. رحم نکرد و پرسید. از همه جا و همه کس. و من نیز رحم نکردم و پاسخ گفتم: از همه چیز و همه کس. بویژه از رهبر و خطاهایی که وی مرتب مرتکب شده و من در نامه ی سی ام به برخی از آنها اشاره کرده ام و یک جانبه وی را به همان دلایل از رهبری خلع کرده ام.

ساعت از دوازده شب گذشته بود که مرا خبر کردند به بیرون رفتن. یکی آمد و حتی کفش های مرا وارسی کرد. با همراهی برادران تا پای پله های هواپیما رفتیم. تلفن مرا به سر تیم امنیت پرواز دادند. از مأموران اطلاعات تشکر کردم و از پله ها بالا رفتم. در تهران، خواستم مثل بقیه از هواپیما پیاده شوم که مهمانداری آمد و گفت: شما باشید. همه رفتند و پیاده شدند. حتی مهمانداران. نظافتچی ها آمدند داخل. من بودم و مأموری که دم در ایستاده بود و نظافتچی ها.

یکی آمد و مرا به خروج خواند. پایین رفتم. دو ستوانِ جوانِ پاسدار منتظر من بودند. مرا به داخل اتومبیلی بردند. ستوانِ جوان در راه از من کارت شناسایی خواست. رعدِ یک با میثمِ دو تماس گرفت. که: با مورد چه کنیم؟ بخود گفتم: جنابِ مورد، تا کنون در دست اطلاعاتی ها بوده ای و از این به بعد در دستِ سپاهیان. در بازی مسخره ای که یک سمتش غارت است و سمت دیگرش مردمی که قطره هایی از قانون را به التماس طلب می کنند. مدتی دمِ مقرّ سپاهِ مستقر در فرودگاه معطل شدیم تا فرمان برسد. سرآخر مرا بردند و جلوی یک درِ خروجی پیاده کردند. بی آنکه بدانند: من شیراز را با همه ی حساسیت هایش با خود به تهران آورده ام.

من امروز از ساعت چهار بعد از ظهر در قدمگاهم. تا پنج و نیم. برای باز پس گیریِ اموالی که مأموران وزارت اطلاعات چهار سال و نیم پیش از زندگی ام برداشته اند و برده اند و نمی دهد. من به اعتراض در آنجا قدم می زنم نه برای تفریح. من هم مثل همه کار و زندگی دارم. باید پس از اطلاعات، بروم سراغ سپاه. که سپاه نیز اموال حرفه ای مرا برداشته و برده و نمی دهد. شما را بخدا به من بگویید: دزدی مگر شاخ و دم دارد؟ حالا هی آیات قرآن را و الفاظ عربی از مخرج ادا کن و مرتب به روح مطهر شهدا صلوات بفرست. اغلب خواسته ام جلوی یکی از مسئولان اسلامی را بگیرم و به تأسی از همکلاسیِ لاغر سالهای دورم آب دهانی بر زمین بیاندازم و بگویم: به غیرتی که نداری، اما نمی دانم چرا خدا از همان سالهای جوانی زبان مرا بر ناسزا قفل بسته است. و چه خوب که زبان انسان بر ناسزا بسته باشد و نه به حق گویی و حق جویی!

محمد نوری زاد
سوم خرداد نود و سه
Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

87 نظر

  1. سلام،
    درود بر شجاعتت کاوه آهنگر ایران
    منتظر آمدنم باش به همراه برادرانم

     
  2. سلام آقای نوری‌زاد صمیمانه‌ترین درود و خسته نباشید من را به خاطر شجاعت شما پذیرا باشید .با اجازهٔ شما خواستم یک نکته‌ای را ذکر کنم شما در این مقاله ادعا کرده‌اید که تعداد کشته شدهای کشتار ۶۷ بالغ بر ۳۳ هزار نفر میشد پر واضح هست که حتا کشتن یک نفر هم مورد بازخواست می‌باشد ولی‌ چیزی که هست ما نباید آتو به دست قاتلان با لوس کردن جنایتشان بدهیم.طبق گفته‌های مرحوم منتظری و کسانی‌ که از آن فاجعه جان به در بردند تعداد کشته شدگان بین ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ می‌باشد .سازمان رجوی هم برای مظلومیت و سؤاستفاده تعداد کشته‌ها را ۲۰۰۰۰ اعلام کرده بود و بعد از مقاله‌ شما هم برای اثبات رقم خود از این مقاله شما نقل قول کرده بودند همانطوری که گفتم زدن حتا یک سیلی‌ هم مورد بازخواست می‌باشد ولی‌ شما بر اساس چه سندی این تعداد را اعلام می‌کنید اگر الان رژیم از شما مدرک به خواهد قادر به ارائه هستید . در صورتی‌ که نتوانید با تهمتهای رژیم مبنی بر قلابی بودن حرفهای اپوزیسیون چکار کنیم سربلند باشید

     
  3. اقای نوریزاده بادرود بشما :جامعه روشناندیشان ما .متاسفانه از چهار حصلت انسانی دست فرو شسته اند .اول صداقت دررفتار. دوم شفافیت درگفتار .سوماخلاق درجامعه . چهارم هدفمندیبرای اینده؟امیدوارم شیوه عمل شما برای مامورد اموزش قرارگیرد بااحترام…امضا نادیده

     
    • این چهار مورد ذکر شده اموری نسبی هستند…بنابراین نمی تواند ملاک ارزیابی باشد…مثلا ابن سینا برای درمان مردی که صدای گاو در میاورد تایید کرد کهاو گاو است و در قابل علف دادن به او دعواهایش را که نمیخورد به او داد تا خوب شود…شفافیت در گفتار صرفا در علوم پایه وجود دارد.مثلا نظریه روانشناسان بسیار نقص شده است.بنابراین روشنفکر حرفی ندارد جز چرندیات بازار گرم کننده…کدام جمله شریعتی توانست ما را از بدبختی نجات دهد؟و کدام فرمول نیوتن بی تاثیر بر زندگی ما بود؟
      -اخلاق در جامعه؟
      اخلاق امری نسبی است….از نظر گرگ امر اخلاقی دریدن گوسفند است.
      هدفمندی برای آینده؟
      یک ربات می داند که که در طوب روز ایده چهدکارهایی باید انجا دهد.پس جامعه رباتیک بهترین الگو است!

      واقعا دوست من این قوانین چهارگانه علمی را بعد از چند سال کشف کردی؟نیتون 20 سال فرمولی را کشف کرده بود و قایم میکرد!
      ….خداوند شما را به راه راست هدایت کند..من در راه راست هستم

       
  4. گذر نوریزاد پایدار باد

     
  5. جناب آقای نوریزاد،

    من از مطالب این نوشته شما صد درصد پشتیبانی میکنم. بسیار با خلوص و بی مهابا، همانطور که از شما میدانیم. اگر یک جو از خلوص شما در این آیت الله ها بود وضع ما بسیار بهتر از این بود که امروز هست.

    شما اینبار هم به این زورگویان کودن و آشفته نشان داده اید که باد از کدام سو میوزد و طوفان آینده ایران که را و چرا و چطور درو میکند. این غافلان تا خرخره در منجلاب کثافتکاریهایشان غوطه ورند و نه تنها نمی دانند در چه غوطه ورند، بوی گندی هم به مشامشان نمکی رسد. تنها یک وجب دیگر مانده است تا این گناهکاران غرق گردند و به زباله دانی بپیوندند که به آن متعلق هستند. البته این غریب هم نیست. کسی که چشهمهایش کوراست، گوشهایش کر است، زبانش حس نمی کند که دارد مال مردم را میخورد؛ دستهایش حرارت سوزان آتشی را حس نمی کند که اجتماع دارد در آن میسوزد، نباید لزوما حس بویائیش هم کار بکند که این منجلاب و بوی گند آن را احساس کند که بوی همان اسلام عزیز است که هزاران سال انبیاء و اولیاء و صدها بلکه هزاران علمای اعلام برای به منصه ظهور رسیدن آن کوششها کردند و رساله ها نوشتند و خروار ها کاغذ سپید را سیاه کردند.

    داستانها سرودند از کرامات حضرت حق و انبیاء و از حمام اتمی شیخ بهائی تا حمام فقر و نکبت اتمی این بزگترین زاده خلقت و یا علی گفتن این بزرگتریی ناجی بشریت در موقع خروج از سوراخی که ای کاش بسته میماند و بشریت را به یمن وجودش مفتخر نمی کرد. سوراخی که ای کاش با بسته ماندنش به یک میلیون انسان ایرانی و عراقی اجازه زنده ماندن میداد و از میلیونها انسان دیگر سلامتی شان را نمی ستانید و سلامت روحی ملتی را از او نمیگرفت و بعد از هزار و چهارصد سال ایرانیان را از اسلام گریزان نمیکرد.

    تنها یک نکته ظریف است که قلب مرا به درد میاورد آنهم آیت اللهی که گویا به مصلحین تعلق دارد، که خود را آیت خدا میداند و گرفتاریش این است که نکند نوریزاد از اسلام عزیز، از اسلام ناب محمدی، خروج کرده باشد که سربازان گمنامش در نیجریه دختران مسیحی را دویست تا دویست تا میدزدند و در بازارهایشان بعنوان برده میفروشند و امامش شهوترانی مردی با دختر ششماهه را جائز میداند. ای وای از بی آبروئی ای وای از بی شرمی. ای وای از بی خبری.

    ای وای از کهولت که مزید بر علت شده است. گویا او هم آلزهایمری گرفته باشد که او را مانند کودکی کرده است که غیر از حلال و حرام فقهی و آنهم بدوی و ابتدائی و بچگانه را را نمی بیند. آیت اللهی که کور است تا ببیند که رهبرش و رهبر سپاهش و رهبر مجلس اش و قاضی القضاتش و سایر خواصش و سردمدارانش و صدها هزار چاقو کش وچماق بدست و زورگوی این حکومت شیطانی و سپاه اهریمنی اش دهها سال است که از اسلام و بر اسلام خروج کرده اند.

    و بدتر از همه آیت الله هایش. آیت الشیطانهایش.

    او هنوز خوارج را در ابن ملجم مرادی میبیند. او آنقدر کور است که دارد آنچنان با ذره بین دنبال شاخ اهریمن میگردد که از فرط جستجو خودِ اهریمن را نمی بیند.

     
  6. جناب آقاى مرتضى :اشتباها پاسخ به پرسش شما در باره مشروعيت فيلسوف مطاع و حاكمان حكيم را در كامنت جداگانه اى دادم ؛ كمى طفره رفته ام اما پاسخ را داده ام .در باره إيت الله دست غيب هم حق با شماست .من مته به خشخاش نهاده ام اما اين مى رساند كه فقاهت مانع خطا در امور ديگر نمى شود .قدرى تند رفتم از فرط علاقه به خلوص و آيينه رويي مردى كه ديدارش در نمايشگاه يكى از بهترين خاطرات زندگى ام بود و هر كس جدا از بحث و منطق شمى در شناخت آدم ها داشته باشد فكر كنم در چشم ها و رفتار و كلمات اين آقاى نوريزاد راستى و انسان دوستى و ازخود رستگى و مهر عجيبى مى بيند كه اگر اشتباه نكنم در عمق آن درد و اندوهى ناآرام نيز فرونهفته است .با احترام به شما و دست هاى زحمتكش و عرق جبين مصلح كشاورز .

     
  7. درود بر دوست گرانمايه
    تآكيد من بر ساختار است .ساختار هرمى شكلى كه مسير آن از بالا به پايين است و نه برعكس .من كاملا وقوف دارم كه تغيير واقعيات فرهنگى و روح قومى از درون خودش ممكن مى گردد نه با يك نوشته يا حتى اراده سياسى مگر آن اراده به ديكتاتورى خونبار متوسل شود و من -اگر عقيده شخصى تأثيرى داشته باشد – نه اينكه به دموكراسى معتقد باشم بلكه دموكراسى را سيتم متناسب و ناگزير عصر مدرن مى دانم . در اين مورد مى توانم شما را به نوشته هاى چامسكى و مانهايم ارجاع دهم .اينجا فقط به قدرت گيرى مردم در مناسبات و مشاركات سياسى اشاره مى كنم .دموكراسى حاكميت از پايين به بالاست .و دموكراسى ها داريم و دموكراسى راستين مشاركتى هدفى است كه ملت ها به رغم نيروهاى مهار به سمت آن پيش مى روند .حالا اگر در شرايطى كاملا دموكراتيك مثلا پس از يكى دوسال مجال دادن به همه گرايش ها اعم از سكولار و غير آن براى بحث و گفتگو در محضر عموم از طريق رسانه ملى در شرا يط امن و برابر اكثريت تصميم بگيرند كه منشأ قوانين همساز شرع و شرايط مدرن باشد -چيزى كه در مشروطه أيت الله نايينى از آن دفاع مى كرد -من به عنوان اقليت در عين دفاع از حقوق خود به نظر اكثريت احترام مى گذارم .اما بدون تمهيدات دموكراتيك ناگهان رفراندومى با مضمون جمهورى اسلامى آرى يا نه نهادن يعنى از پيش به يك نظام اولويت دادن و من يادم هست كه با تأسى از استادم مصطفى رحيمى ناچار شدم به نحو ابلهانه اى روى إن برگه بنويسم هيچكدام :جمهورى دموكراتيك .در هرحال تقنين قوانين مطابق شرع نيازى به اراده مستبدى در رأس قدرت ندارد و مى شود با حضور چند روحانى در مجلس حلش كرد .مسئله مشوعيت فيلسوفشاه يا امام مدينه البته نه براى فارابى و نه براى افلاطون ذاتى نيست ،بلكه به باور آنها علمى است و اين را در تفاوت اپيستمه (علم به حقيقت )و دوكسا ( عقيده شخصى و افكار عامه ) رسانده ام .پرسش آن است كه آيا چنين حكومت هايي با سرشت إزادى خواه بشرى سازگارند و بدون حذف و سركوب و طرد دگر انديشان ممكن اند ؟پاسخ داده ام كه تجربه تاريخ بدون حتى يك استثنا به اين پرسش نه مى گويد .اين ساختار حكومتى ساختار انطباق همه با يك سرمشق بر دروازه شهر است .به فرض كه اولى يا دومى يا هزارمين نفر اين انطباق را پذيرفتند .بالاخره يك نفر خواهد گفت :من نمى خواهم .إن يك دو و صد و هزار و گولاك و آشوئيتس و خاوران خواهد شد .حرف من اين است كه شواهدش هم ذكر كرده ام .سپاس بسيار از توجه شما به نوشته هاى ناقابل من

     
    • دوست عزیز کورس گرامی
      چه زیبا یادی از استاد خود کردید
      افسوس می خورم که چرا حامعه ما چنین افرادی را نمی شناسد و درک نمی کند
      در دنیای مجازی کمی جست و جو کردم. به نظر می رسد فرد آزاد اندیش و غیر وابسته ای بود.
      در آن سال ها جرات کرد و نامه به خمینی نوشت در رد حکومت ملایان.
      مرا برد به کانون نویسندگان و به این فکر که ما تا چه حد عوام زده ایم و به این که چقدر سخت است برای افراد فرهیخته زندگی در چنین محیطی زیر دست مشتی حاهل که خیال می کنند بحر العلوم اند و تا می توانند فرهیختگان ما را تحقیر می کنند.
      دنیای کودکانه ای برای خود ساخته اند. ملایان و آیات عظام را می گویم. دنیا یعنی مجموعه ای از افراد مومن و افراد کافر! در باب دکارت و فلسفه اولای وی که می خواندم بر خوردم به این که دکارت با متدولوژی خود اختیار کار را از آسمان به زمین آورد و خط بطلانی کشید به آن جه تحت عنوان روش فلسفی کودکانه دینی دوران پیش از او شناخته می شود.
      کورس گرامی امید وارم حق شاگردی استاد خود را ادا کنید و در راهی که گام بر می دارید موفق باشید.
      جامعه ما نیازمند نهضت گسترده ای است برای ترویج خرد گرایی و خرافه ستیزی. کار سنگینی پیش روی فرهیختگان است. آن هم با دستان بسته و بدون امکان استفاده از رسانه ها. جامعه ما دچار چنان جهل مرکبی است که حتی در مبارزان ضد استبدادی نیز رسوخ کرده و برخی مسایل خلاف را در دل آن ها نهادینه کرده است. نقد فرهنگ به صورت ریشه ای آن گونه که شما آغاز کرده اید حرکت بسیار زیبا و به جا و ضروری و حیاتی است.
      قافله علم و فلسفه بی وقفه در حال رشد و گسترش است و ما هزار و چهار صد سال است از آن عقبیم.

       
    • درود بر شما

      من با این گفتار شما موافقم ،و در اجزاء آن مشکلی ندیدم ،بلکه مشاهده کردم با فرهیختگی انسانی تام و تمام تصریح کردید که اگر در جغرافیائی ،اکثریتی خواهان مراعات قوانین شرع یا لااقل عدم مباینت قوانین موضوعه با منطق شرع بودند بقاعده دمکراسی باید به خواست آنان ارج نهاد ،و در این جهت به همان روشی که بزرگانی مثل نائینی و آخوند خراسانی در صدر مشروطه معتقد بودند یعنی مشروطه مشروعه و لحاظ کار گروه فقهاء در نظارت بر قوانین کشوری در مجلس قانون گذاری اشاره کردید ،بعلاوه نفی تمرکز قدرت در حیطه فردی غیر معصوم که بدون نظارت جامع الاطراف قهرا به استبداد و دیکتاتوری مطلقه ختم می شود ،و ادل الاشیاء علی امکان الشیء وقوع هذا الشیء.
      که البته همین روش بنظر من به منطق اسلام و کمال دمکراسی خواهی بشری نزدیکتر است.

      سپاس از انصاف و خردمندی شما

       
    • جناب کورس

      با سلام مجدد

      من در اعاده نظر دیگری که در این گفتار خوب شما داشتم ،این گزاره شما جلب نظرم کرد منشا یک ابهام شد ،آنجا که فرمودید:”” نه اينكه به دموكراسى معتقد باشم بلكه دموكراسى را سيتم متناسب و ناگزير عصر مدرن مى دانم “”.
      که بصراحت تعبیر کردید که معتقد به سیستم دمکراسی نیستید ،و مطلوبیت سیستم دمکراتیک را از باب لابدیت و ناگزیری عصری میدانید،نظیر چیزی که برخی بزرگان مثل مرحوم علامه طباطبائی در باب مدنی بودن انسان معتقدند یعنی “الانسان مدنی بالطبع ” را ایشان نمی پذیرند و خواست اجتماعی زیستن در بشر را بالطبع و الفطره نمیدانند بلکه از باب اضطرار بشر را طالب زندگی اجتماعی میدانند ،بهر حال استدلالی هم دارند که فعلا موضوع بحث نیست .
      مایلم بدانم که اگر جنابعالی اعتقاد شخصی به سیستم دمکراسی ندارید و مطلوبیت آنرا از باب لابدیت و ناگزیری در عصر مدرن میدانید ،اگر فرض کنیم لابدیتی در کار نباشد به چه نوع سیستمی در حکمرانی معتقدید و چه مدلی در ذهن شما مطلوبیت دارد؟

       
      • دوست گرامى جناب مرتضى
        احتمالا مطلب را بد تفهيم كرده ام .من به دموكراسى هرچه دموكراتيك تر گرايش دارم .و فكر مى كنم خواست و حركت ملت ها به سوى دموكراسى راستينى باشد كه دار آن هم سياست و هم اقتصاد تحت اداره مردم باشد.كمينه جهت حقانيت چنين سيستمى آن است ك حكومت ،نه مالك و صاحب اختيار بل وكيل اموال مردم است و حق تعيين ،تعويض و عزل وكيل با موكل است .
        با سپاس

         
        • اوکی آقا کورس
          ممنون ،رفع ابهام کردید ،ولی انصافا تعبیراتی دارید که موهم و ابهام آفرین است ،نه آنکه من قصد ملا لغتی و جدل بیهوده دارم ،ملاحظه فرمایید که تعبیر “” نه اينكه به دموكراسى معتقد باشم….””.
          موهم است ،و این لفظ “گرایش” که در توضیح تکمیلی بکار بردید همان تعبیر”معتقد” است که آنجا نفی شده است و اینجا اثبات شده است که متناقض است .
          در هر حال تصریح بمراد کردید
          متشکرم

           
  8. مشتاقعلی شاه

    سلام : اول از همه آقای نوری زاد شجاعت شما را تحسین میکنم و آرزو میکنم که تک تک ما ایرانیها هم مثل شما شجاعت گفتن کلام حق را داشته باشیم .

    نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن

    در این حصار جادویی روزگار بشکن

    چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون

    به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

    تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

    لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن

    زبرون کسی نیاید، چوبیاری تو این جا

    تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

    شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

    تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن

    سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

    تو خود آفتاب خود باش، طلسم کار بشکن

    بسرای تا که هستی، که سرودنست بودن

    به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن”

     
  9. با سلام
    پيشنهاد داشتم ساعت قدمگاه را با توجه به طولاني شدن روزها از 5 تا 6:30 تغييد دهيد هم بيشتر استقبال مي شود و تردد بيشتر است هم اثر بخشي كار بيشتر نمود مي يابد.
    ضمنا يادي هم از بهزاد نبوي چريك پير كه هم در زمان شاه چندين سال در زندان اوين و… بود و هم در ج.ا.ا 5 سال انفرادي در زندان سپاه بود چند روزي است آزاد شده است و هميشه مي گفت من به مير حسين موسوي خيانت نمي كنم و داغ يك كلمه حرف عليه مير حسين را به دل بازجويان خود گذاشت . راجع به بازجوها و مقايسه با قبل از انقلاب گفته بود اي امام به داد مردم برس !!

     
  10. جناب نوری زاد سلام
    از عقب ماندگی شیراز در مقایسه با اصفهان گفته اید . غافل که اصفهان نیز به مرور به یک استان عقب مانده تن می دهد با بی سوادانی که به اسم استاندار و فرماندار و به خصوص راه یافتگان به مجلس شورای اسلامی فرو شده اند . اینجا ( منظورم اصفهان است) آقای سالک و کامران برای خودشان معاون سیاسی استاندار منصوب می کنند و استاندار بدون اذن فرماندهی سپاه اصفهان و نمایندگان مذکور آب هم نمی خورد . به قول عزیزی می گفت استان اصفهان همچنان در سالهای احمدی نژادی سپری می شود .
    راستی آقای نوری زاد تا به حال از خود پرسیده اید که شهر اصفهان با این همه جازبه های توریستیش چرا از بعد از انقلاب تا به حال یک هتل 4 ستاره به بالا نداشته است . زیر ساخت های اصفهان اتفاقا در قبل از انقلاب و در زمان جنگ به مدیریت نخست وزیر لایقش میر حسین عزیز شکل گرفته و پس از آن روی خوش به خود ندیده است .
    آقای نوری زاد خواهشمند است در سفرهای استانی سری هم به شهر ورزنه در شرقی ترین نقطه استان اصفهان سر بزنید و وضعیت نابسمان مردمی که روزی از آب زاینده رود ارتزاق می گردهاند را ببیند . به خانواده هائی که در جریان اعتراضات چند سال پیش روستائیان به مدیریت آب استان چشمان عزیزانشان را از دست داده اند سر بزنید .

     
  11. سيد ابراهيم نبوى

    یکی از ویژگیهای دوم خرداد این است که هر سال می توان یک وزیر آن را پیدا کرد و از طریق او خاتمی را دراز کرد، فرقی هم نمی کند، هر چه طرف کوتاهتر باشد، خاتمی بلند تر می شود. در این بخش مصاحبه ای انجام دادیم با وزیر سابق آموزش و پرورش کابینه اصلاحات که در حال حاضر در کلیه جاهایی که خاتمی را راه نمی دهند یا خودش کلاهش هم بیفتد نمی رود، مسئولیت دارد.

    سئوال: چطور شد که وزیر آموزش و پرورش شدید؟
    مظفر: من از وقتی به دنیا آمدم حس می کردم که اطرافیانم یک جور دیگری به من نگاه می کنند. از جمله پدر و مادر و یک خاله مهربان که به من خیلی علاقه داشت. او معتقد بود که من قبل از رفتن به مدرسه خواندن و نوشتن می دانستم، در حقیقت سه ساله بودم که شروع به دادن آموزش به دیگران کردم.

    ما: پس می شود گفت شما آموزش و پرورشی به دنیا آمدید؟

    مظفر: بله، خیلی سعی می کنم که ریا نشود، ولی می شود. چاره ای هم نیست، بالاخره هر کسی خوبی ها و بدی هایی دارد که من خدارا شکر آن بدی ها را نداشتم.

    ما: چطور وزیر آموزش و پرورش دولت اصلاحات شدید؟

    مظفر: من در حقیقت وزیر بالقوه بودم، حتی در سال ۵۰ شاگرد اول تربیت معلم تهران شدم، ولی برای اینکه ریا نشود مسئولان وقت را وادار کردم که مرا نفر دوم اعلام کنند که ریا هم شد. البته شایعاتی در مورد من بود که گفته می شد چون نفر اول اسرائیلی بود، من روی تشک حاضر نشدم و دوم شدم. در آن زمان آزمون تربیت معلم روی تشک برگزار می شد و همانطور که می دانید اسرائیلی ها هم در همه جا دست داشتند.

    ما: وقتی به شما پیشنهاد وزارت کردند تعجب نکردید؟

    مظفر: چرا، خیلی تعجب کردم. البته من سالها در حد معاون وزیر بودم و بقول دوستان همیشه برای وزارت مرا در آب نمک خوابانده بودند. جوری بود که زنم همیشه به من می گفت “خیارشور” و برای اینکه ریانشود من هیچ وقت این آب نمک خوابیدگی خودم را بروز ندادم. نمی خواهم بگویم خدای ناکرده بهترین انتخاب در آن روزها بودم، مثلا آقای پرورش، اکرمی و نجفی هم بودند که نمی خواهم بگویم من از آنها بهتر بودم، ولی خودتان که کور نیستید، می فهمید که من از آنها خیلی بهتر بودم. یعنی اصولا جز قضیه آب نمک فقط لازم است یک نفر دو دقیقه توی چشم های من نگاه کند تا بفهمد چه جیگری هستم، بقول امروزی ها. یعنی واقعا بقول برادران فیسبوکی ده هزار لایک بیشتر از هر کدام از آن افراد دارم. اصلا آنها کسی نبودند در برابر من. نمی خواهم از خودم تعریف کنم، ولی کاش کسی دیگر بود از من تعریف می کرد که من مجبور نمی شدم خودم از خودم تعریف کنم.

    ما: فکر می کنید چرا این همه خوبید؟

    مظفر: یک چیزهایی خدادادی است، آدم خودش نمی داند چرا، ولی هست. در آن زمان سه نفر بودند که در حد من بودند، رجایی و نجفی و پرورش، رجایی که کشته شده بود، نجفی هم اصلا قد این حرفها نبود و به همین دلیل وزارت مهم تری گرفت، یکی هم پرورش بود که برای اینکه ریانشود مریضی بدی داشت و اصولا مطرح نبود. به همین دلیل تقریبا همه مرا قبول داشتند. یعنی یک طوری بود که وقتی وارد وزارت آموزش و پرورش می شدم همه با انگشت مرا نشان می دادند. در آن زمان انگشت خیلی مهم بود. نکته دوم هم نظر مقام معظم رهبری روی من بود که ایشان معتقد بودند فقط من باید وزیر باشم وگرنه اعتصاب غذا می کنند و کل دولت را دو سوت هوا می کنند که ترجیح می دهم در این مورد اصلا حرف نزنیم. من از مواضع آقا بکلی بیخبر بودم که ایشان در مورد من نامه نوشته و تا همین امروز هم اصلا خبری ندارم و فقط چیزهایی حدس می زنم.

    ما: وقتی به شما پیشنهاد وزارت شد، چه پاسخی دادید؟

    مظفر: من تا چهار روز پاسخ ندادم…

    ما: داشتید فکر می کردید؟

    مظفر: نه، بیهوش بودم. وقتی به من گفتند که وزیر می شوی من نگاهی کردم و باورم نشد، فکر کردم با کسی دیگر حرف می زنند، بعد که متوجه شدم به من پیشنهاد دادند سرم گیج رفت و چهار روز بیهوش بودم. دقیقا روز چهارم بود که آقای موسوی خوئینی آمد بیمارستان، در آن حالت هنوز زبانم بند آمده بود، آقای موسوی گفت “بالاخره وزیر می شی یا نه؟” که من با اشاره دست پاسخ مثبت دادم و این یکی از لحظات حساس زندگی من است.

    ما: چطور شد که با آقای خاتمی درگیر شدید؟

    مظفر: در مجلس من خیلی از رهبری تعریف کردم، گفتم امام خمینی هرگز نمرده است. نماینده ای گفت یعنی منظورت این است که رهبری مرده است؟ من خیلی عصبانی شدم. و این اولین اختلافی بود که من با آقای خاتمی پیدا کردم. چون خاتمی معتقد بود رهبری مرده است و این را هیچ وقت نگفت ولی من تشخیص می دادم. بعدا به من گفتند که رهبری از حرف من خیلی خوشحال شده است. و من خیلی ناراحت شدم که چرا بیشتر تعریف نکردم. برای همین یک روز بعد برای ملاقات رهبری رفتم. ایشان گفتند “منو دوس داری؟” با همین لحن. من گفتم “عاچقتم” بعد ایشان لبخند معروف شان را زدند و گفتند: “حسین! می دونی من خیلی تنهام؟” من محکم توی سر خودم زدم و گفتم: “پیشمرگ تون بشم، تا حسین زنده است، شما تنها نیستی، اگرچه من کسی نیستم.” ایشان با همان لبخند گفتند: “هستی، تو برای من همیشه مثل ستون برای چهلستون می مونی.” بعد گفتند دوربین ها خاموش بشود. من می دانم که رهبری دوست ندارد این حرفها گفته شود، چون اگر می خواست می گفت دوربین روشن باشد. ایشان به آقای مهاجرانی گفت: “من شما را خیلی خوب می شناسم و اصلا نمی خواستم وزیر بشوید، چون می دانم بعدا استیضاح می شوی و بعدش هم به لندن می روی و در خیابان هاپکینز خانه اجاره می کنی و من نمی خواهم این اتفاق بیافتد، ولی چیزی نمی گویم.” و بعد نگاه عجیبی به من کردند، انگار می خواستند بگویند “حسین، داشتی چی گفتم؟” بعد رهبری به مهاجرانی گفتند: “کاش تو هم مثل حسین بودی، بی احساس” از همین نقل قول باید ببینید رهبری تا کجا را دیده. و چطور توانسته تا پانزده سال بعد را حدس بزند. از همان موقع درگیری من با آقای خاتمی شروع شد.

    ما: در آن زمان شما چه احساسی داشتید؟

    مظفر: می خواستم بگویم “هیچ” که یادم آمد قبلا این حرف را امام زده است، برای همین خیلی خوشحال شدم، احساس کسی را داشتم که با دستمال کفش های یکی از ائمه را برق انداخته و به جای پول ماچ گرفته است. آن ماچ خیلی چسبید، یک ماچ الهی بود. از همان لحظه کارم زار شد. فهمیدم اعضای کابینه همه چشم های شان از حسودی دارد درمی آید. همان روز موقع بیرون آمدن یکی از وزرا با سنگ زد توی سرم که جای آن روی پیشانی ام معلوم است. آقای مهاجرانی هم که خیلی حالش بد بود موقع بیرون آمدن از بیت جفت پا گرفت برای من و من افتادم زمین که باعث شد همین پای راست من در عملیات کربلای پنج ترکش بخورد ولی برای اینکه ریا نشود هیچ وقت به کسی نگفتم.

    ما: چه برخوردهایی از سوی آقای خاتمی با شما شد؟

    مظفر: لازم نمی بینم که بگویم، ولی برای اینکه ریا بشود چند موردش را می گویم، یکی اش اینکه هر روز تلفنم زنگ می زد و کسی فوت می کرد. و هیچ وقت معلوم نبود چه کسی است. آن موقع مسئول فوت ریاست جمهوری رضا خاتمی بود که بعدا نماینده مجلس شد. تمام اینها را به دستور شخص خاتمی می کردند. ولی من فقط کار می کردم و گاهی هم یک چاه عمیق پیدا کرده بودم در اطراف یک باغ در لواسان که می رفتم توی چاه گریه می کردم. یکی دیگر از افرادی که با من خیلی دشمن بود محمد علی نجفی بود که قبلا من معاونش بودم و مرا بخاطر ناتوانی برکنار کرده بود و حالا که من وزیر شده بودم، ایشان معاون رئیس جمهور بود و چون با من دشمن بود، بودجه آموزش و پرورش را از دو هزار میلیارد تومان به ده هزار تومان رساند.

    ما: فقط ده هزار تومان؟ شما چه کردید؟

    مظفر: بله، ده هزار تومان. مدتها من از دوستانم پول قرض می کردم و وزارت آموزش و پرورش را اداره می کردم. تا اینکه دقیقا روز نهم دی سال ۱۳۷۶ بود که من وقتی ساعت شش صبح وارد وزارتخانه شدم دیدم روی میز کارم یک کیسه بزرگ است که روی آن یک نشانه Z به انگلیسی است. مثل اثر شمشیر زورو بود. شمردم دیدم همه به دلار است، حدود سه میلیارد دلار بود. بعدا با آقای حسن عباسی حرف زدم و ایشان گفت در حقیقت این حرف زد(Z ) مخفف نام مبارک امام ” زمان” و مربوط به یکی از وابستگان حضرت در آمریکای لاتین است. با همان پول شروع کردیم و یادم هست وقتی به بچه های مدرسه و معلمان که ماهها تشنه و گرسنه بودند و سنگ به شکم شان بسته بودند می خواستیم یک قاشق آش بدهیم معده شان قبول نمی کرد از بس گرسنگی کشیده بودند.

    ما: اساس اختلافات شما با آقای خاتمی چه بود؟

    مظفر: خیلی اختلاف داشتیم، از همه مهم تر مقالاتی بود که در مطبوعات منتشر می شد و من ناراحت می شدم، می خواستم روزنامه ها را تعطیل کنم، اجازه نمی دادند و می گفتند مطبوعات به وزارت ارشاد مربوط است، اما این فقط بهانه بود. یک مدتی دانشگاه شلوغ شده بود که من دستور بستن سه دانشگاه را دادم ولی اجرا نکردند و گفتند آقای خاتمی گفته دانشگاه به شما مربوط نیست. یک بار ساعت سه و نیم عصر بود، دیدم دولت لائیک شده. با نگرانی بیرون رفتم و به بیت زنگ زدم. آن روز تلفن های بیت اشغال بود، وقتی برگشتم دیدم وضعیت بهتر شده و دیگر دولت لائیک نیست. اصولا نگاه آقای خاتمی خیلی با من فرق می کرد و عجیب بود که من ایشان را به عنوان رئیس جمهور پذیرفته بودم. اصولا آقای خاتمی خیلی زود تحریک می شد. می آمدند وزرا حرفهایی می زدند و ایشان می رفت سخنرانی می کرد. من هی سعی می کردم ایشان تحریک نشود. ولی می شد. من هم درست برعکس ایشان رفتم بسیجی های آموزش و پرورش را جمع کردم و درباره ولایت فقیه حرف زدم که بعدا در مدارس مختلف و خیابان خیلی از مردم کتک خوردم و شیشه های خانه مان شکست، ولی ادامه دادم.

    ما: پس اینطوری بود که شما وزارت را از دست دادید؟

    مظفر: نه، برای من وزارت مهم نبود، ظاهرا برای آنها هم حرف های من مهم نبود. عده ای از افراد در کابینه و در بین مردم اعتراضاتی به من کردم و من خیلی محکم از حرفم دفاع کردم که چند نفرشان بیمارستان رفتند. در آن زمان براساس نظر خودم و انسیه خانم عمه ام من قوی ترین و محکم ترین و باشعورترین و باسوادترین و با تجربه ترین وزیر کابینه بودم که البته خیلی ها از جمله کارکنان وزارتخانه و دوستانم قبول نداشتند ولی من و انسیه خانم قبول داشتیم. البته رهبری هم وقتی من وزیر شدم سجده شکر به جا آوردند و گفتند امروز دیگر به خدا و انقلاب ایمان آوردم و از اینکه شیعه علی هستم خوشحالم. البته این حرف ها را تا حالا نزده بودم، یعنی خودم هم نمی دانستم که یک دفعه دو سه روز قبل متوجه شدم.

    ما: روز هجده تیر چه اتفاقی افتاد؟

    مظفر: روز هجده تیر با بچه های پاسدار رفتیم خیابان و دیدیم عده ای عکس آقای خاتمی را در دست گرفتند و اتوبوس ها را آتش می زنند و با تانک در خیابان هستند و تیراندازی می کنند به طرف بسیجی ها. از آن طرف بسیجی ها را دیدم که گوشه خیابان زانوی غم در بغل گرفته بودند و هر کدام یک چاه عمیق بغل کرده بودند و در آن ناله می کردند…..

    ما: احتمالا منظورتان بیستم تیر است، چون هجده تیر به خوابگاه حمله شد…..

    مظفر: این هم یکی دیگر از آن دروغهاست. کدام حمله؟ کدام خوابگاه؟ من خودم شب هجده تیر رفتم دیدم بسیجی ها در میدان انقلاب غمگین نشسته اند و اصلاح طلبان به اتوبوس ها حمله می کنند. شب در خیابان خوابیدم صبح رفتم هیات دولت. به آقای خاتمی گفتم چکار دارید می کنید؟ این اصلاح طلبان دارند یکی یکی پاسگاهها را می گیرند، رسیدند زیر پل حافظ و به همین شکل ممکن است پادگان عشرت آباد و صدا و سیما را هم بگیرند. آقای خاتمی گفت: تازه امروز هجده تیر است، فقط بسیج حمله کرده به خوابگاه، این پاسگاه و پل حافظ دیگر چیست؟ من خیلی عصبانی شدم. دیدم عنقریب است که حکومت سقوط کند. تا این حرف ها را زدم یک دفعه دیدم انگار آقای خاتمی آب سرد توی صورتش پاشیدند. به من گفت “حسین! راست می گی؟” گفتم: “به همین سوی چراغ” خاتمی گفت: “ولی من فقط شنیدم که عده ای به کوی دانشگاه دیشب حمله کردند. اصلا خبری از اتوبوس و میدان حافظیه نبود.” ولی خاتمی که حال مرا دید بلند شد و بلافاصله آمد موضع گیری کند که عده ای از اعضای دولت درگیر شدند، ما دو گروه شدیم که یکی من بودم و بقیه آنها پشت سر مهاجرانی و معین. بالاخره من خاتمی را مجبور کردم در مورد هجده تیر موضع بگیرد، یعنی واقعا یک ساعت گلویش را فشار دادم تا موضع بگیرد. تازه از دولت که بیرون آمدم متوجه شدم دو روز بعد قضیه حمله به اتوبوسها اتفاق افتاده ولی خداوند خواسته بود هجده تیر من آینده را ببینم.

    ما: پس شما موفق شدید دولت را نجات بدهید؟

    مظفر: بله، من از همان روز هر جایی که مرا راه می دادند مصاحبه می کردم و به نفع حزب الله و علیه دانشجویان تندرو مصاحبه می کردم. خیلی هم برخوردهای خوبی داشتم، یعنی همه مخالفان دولت عاشق حرف های من بودند. اما در دولت عده ای اعتراض داشتند. همین بود که من از خاتمی پرسیدم: شما نظرت درباره حرف های من چیست؟ آقای خاتمی نظرات من را شنید و با عصبانیت گفت: “تو غلط کردی این حرف ها را زدی.” و من از همان روز بود که قلبم شکست. از آن روز قلب من شکسته بود تا قضیه کنفرانس برلین. در واقع من بعد از همان دعوا تصمیم گرفته بودم که خاتمی را از دولت بیرون کنم، ولی مطلع شدم که من چنین اختیاری برای اخراج رئیس جمهور ندارم، بعد منتظر ماندم تا او مرا بیرون کند که او هم مرا بیرون نکرد. ماجرای برلین که پیش آمد من خیلی به دولت اعتراض کردم، ولی فایده نداشت. دولت معتقد بود که به من چه ربطی دارد، ولی من فکر می کردم به من ربط دارد.

    ما: با شما چه برخوردی شد؟

    مظفر: خیلی تند و خشن برخورد کردند. به مجلس ششمی ها گفتند مظفر را استیضاح کنید، ولی هیچ دلیلی جز ناتوانی من نداشتند که آن هم دلیل نبود. بالاخره اگر اینطوری اگر بود وزیری باقی نمی ماند. حتی خودم چند بار رفتم به اقلیت مجلس ششم پیشنهاد کردم مرا استیضاح کنید، ولی آنها هم روی مرا زمین انداختند. بعد از مدتی دو بازرس را فرستادند بعد از سه سال از من پرسیدند که تو چرا فلان کار را کردی و فلان کار را نکردی؟ خانم حقیقت جو و آقای خوئینی آمدند و به مدت سه ساعت از من هجده سئوال کردند. بعضی سئوالات خیلی سخت بود. ولی من همه را جواب دادم. بالاخره رفتند. یعنی این بدترین شکنجه ای بود که در زندگی بر سر من آمد، داغون داغون شدم، له له.

     
  12. بسيار از سلامتي شما خوشحال هستم و چند روزي سايت شما به روز نشده بود نگران
    از شما مي خواهم ساعت قدمگاه را يك ساعت ديرتر شروع و خاتمه دهيد چون هوا گرم شده و روزها بلند و
    ساعت 4 زود است 5 الي 6 و نيم ساعت مناسبتر و پر رفت و آمد تر است .اگر اين پيشنهاد را بپذيريد و اثرات
    مثبت آن را بهتر متوجه مي شويد . با تشكر برادر سخت كوش و پيگير و حق گو
    از آزادي چريك پير بهزاد نبوي نگفتيد كه 5 سال در انفرادي سپاه بود و جانانه ايستاد و حرفي نزد و هميشه مي گفت ما
    نبايد به مير حسين موسوي خيانت كنيم.

     
  13. و مابقي اتفاقات ! آري دوستان در ميان ان هياهوها و اتش و سركوب إز يك طرف راه براي كشت و كشتار مخالفين و إز طرفي براي غارت و دزدي مشتي هيج ندار باز باز شد بازاريان موتلفه حلقوم تجارت را به سركردكي برادران عسكراولادي واقعا مسلمان إز يك طرف در دست داشتند و به غارت مشغول بودند و إز طرف ديكر جنايتكاران موتلفه امثال كجويي و لاجوردي را در زندانها به جان جوانان اين مرز و بوم انداختند، جالب است دوستان درست همان دلائل دزدي و غارت و سركوب در جنك ٨ ساله در ٨ و ٩ سال كذشته به عنوان برنامه اتمي برقرار و أجرا شد، نفت ايران كه در قبل إز انقلاب بشكه اي $٣٤ مي فروختيم در زمان جنك دولتي سر نظام مقدس قيمتش به $٨ دلار انهم با قراردادهاي طويل المدت رسيد، انهم در قبالش أرز نمي دادند بلكه اسلحه و عدوات نظامي كهنه و إز رده خارج شده انهم به ٣ يا ٤ برابر قيمت به اداره كنندكان جنك مي فروختند، بكذريم كه دلالان اسلحه بول بيت المال مردم ايران را با همكاري شركايي كه در نظام مقدس داشتند بالا كشيدند. من نمي دانم دقيقا جند عمليات بعد إز تسخير خرمشهر بر عليه عراقيها انجام دادند اقاي نوريزاده احتمالا عدد دقيق را مي دانند كه جند عمليات به اسمهاي كربلاي يك تا والفجر يك تا وووو انجام شد نتائج تمامي ان ماجراجويها جيزي جز بر باد دادن سرمايه هاي مادي و انساني و معنوي نبود، نسل جوان فريب حرفهاي اين سرداران بي جاك و دهن را نخورند. نتايجي كه بدست امد ان بود كه از سال ٦٦ به بعد توان اقدامات تهاجمي إز نيروهايي كه اخوندها و سرداران به جبهه ها اعزام مي كردند بريده شده بود، و حالا اين نيروهاي عراق بود كه حمله كسترده را اغاز كرده بودند. من تعجب مي كنم إز اقاي نوريزاد كه جرا إز اوضاع جبهه ها در سال ٦٧ كلامي نمي كويد. دوستان در اوائل سال ٦٧ اول ان جزيره فاو را كه به قيمت جه خونهايي به دست امده بود دوباره به تصرف عراقيها درامد. خطها و خاكريزها يكي يكي شكسته مي شد و رزمندكان اسلام كه ديكر رمقي برايشان باقي نمانده بود فرار را بر قرار ترجيع دادند. به ياد دارم كه دوستي إز من خواست تا همراه او به سمت خوزستان حركت كنيم تا إز سرنوشت برادرش كه در يكي إز مناطق عملياتي جنوب بود و مدتي بود كه إز خبري به خانه نرسيده بود كسب اطلاع كنيم باور كنيد دوستان وقتي به انديمشك رسيديم إز ديدن انجه ديدم متحير و حراسان شدم إيست و بازرسي يكي بعد إز ديكري إز يكي إز مأموران ان إيست بازرسيها سوال كرديم جريان إز جه قرار است خودماني و محرمانه به ما كفت اين إيست وبازرسيها براي جلوكيري إز فرار نيروها خودمان است خطها شكسته شده و نيروهايمان تشنه و كرسنه و خسته در حال عقب نشيني هستند داستانهايي إز حتي معاوضه تفنك با يك شيشه نوشابه براي رفع تشنكي يا اينكه يك قبضه كلاشنيكوف را به ٣٠٠ يا ٤٠٠ تؤمان در ان مناطق ميتوان خريد تعريف كرد، خلاصه كلام انجه كه إز ان ٦ سال اصرار در آدامه جنك نصيب مردم شد جيزي جز ويراني ضرر جاني و مال نبود و اقاي خميني همه ان مصايب را در يك كلام خلاصه كرد كه قبول قطنامه برايش تلختر إز جام زهر بود، تنها جيزي كه به داد سرداران و اخوندهاي حكومتي و جنك طلبان رسيد كه افتضاح ان شكست مفتضحانه را به نوحي ماست مالي كنند. حماقت غير قابل تصور مسعود رجوي بود كه با ان نفرات به قصد تسخير تهران به راه افتاده بود، نظام اخوندي به يك بيروزي نياز داشت كه جوابكوي ان شكست مفتضحانه بأشد و اقاي رجوي انرا دو دستي تقديم انها كرد. 

     
  14. سلام خدمت شما- یكی از پرونده های فساد مالی مربوط به تعاونی قوه قضایيه است. یکی از كارمندان اين تعاونی كه بعدها خود را باز خرید کرد، همراه تنی چند از حفاظت اطلاعات قوه قضائیه واقع در میدان ارك تهران زمین های كه باید در آن مجتمع های مسكونی ساخته شده و در اختیار كاركنان قرار بگیرد را به پیمانكاران ساختمان و اشخاص حقیقی واگذار كرده و میلیاردها تومان حق دلالی و ماشین های گران قیمت به عنوان پاداش دریافت کرده است. یكی از این املاك نزدیك دریاچه چیتگر تهران است كه به فردی بنام “////” که از بساز و بفروش های بنام تهران است واگذار شده و در آن برج طوبی 2 احداث شده است. حتی فرد مذكور و شركا در آپارتمان های آن سهم بسزایی دارند. در صحت این خبر تردید نداشته باشید.

     
  15. سردار محمد حسين سپهر

    درتهران همایش سراسری هادیان سیاسی سپاه تشکیل شد. در این همایش، سردار سرتیپ

    پاسدار محمد حسین سپهر معاون هماهنگ کننده نمایندگی ولی فقیه در سپاه سخنران بود و گفت:

    “عماریون با کسانی که به هیچ‌وجه حرف حق را نمی‌پذیرند و آگاهانه اصرار بر خطا دارند برخورد قاطع می‌نمایند. عماریون کسانی هستند که نخبگان، خواص و شخصیت‌ها را دعوت به سخن گفتن و ابراز موضع می‌کنند. ”

    ( بخوانید دعوت به سخن و ابراز موضع می کنند اما اگر عماریون آن سخن و موضع را خطا تشخیص دادند، با آنها برخورد قاطع می شود! البته ایشان با زبانی الکن اشاره به موسوی و کروبی می خواهد بکند!)

    سردار سپهر ادامه داد:

    “نخبه یعنی گوش به فرمان خدا، رسول خدا (ص) و ائمه معصومین و رهبری بودن، رهبری و نماینده ایشان را مرجع فکری و سیاسی سپاه و بسیج دانستن، بازگشت و جبران کردن در صورت خطا و لغزش و افتخار به آن، درک کردن اشارات رهبری، دفاع از حریم ولایت‌فقیه و ارزش‌های دینی و انقلابی و پیروی دقیق و هوشمندانه از رهبری در فتنه‌ها.”

    (رسول خدا که در حیات نیست تا فرمان خدا را ابلاغ کند، ائمه معصوم هم که نیستند. بنابراین، مطابق سخنان سردار سپهر، همه نه تنها باید تابع رهبر (پیشوا) باشند، بلکه از نماینده های ایشان در سپاه و بسیج هم فرمان ببرند!)

     
  16. هیچکس مدعی نیست که چرا فرماندهان سپاه اینقدر مصاحبه و اظهار نظر و سخنرانی می کنند. اتفاقا خیلی هم خوب است که چنین کنند زیرا معلوم می شود در درون سپاه چه می گذرد و فرماندهانی که دهان باز می کنند دارای چه باری از دانش سیاسی و درایت نظامی و آگاه به مسائل اجتماعی، مشکلات دولت و دردهای مردم اند. همین دهان باز کردن هاست که نشان میدهد فرماندهان سپاه با کدام جریان های سیاسی و مذهبی نزدیک اند. مثلا تفکرات مصباح یزدی را تکرار می کنند و شعارهای جنگی می دهند و یا اهل منطق و استدلال و سیاست اند. از سوی دیگر، بهانه هائی که موجب حضور فرماندهان سپاه در آنها برای سخنرانی می شود، مردم را با نهادها و تشکل هائی آشنا می کند که نقش مهمی در رویدادهای لحظه به لحظه ایران دارند، اما تقریبا گمنام اند.
    برای نمونه “هادیان سیاسی” از جمله زیر مجموعه های سپاه است، که معلوم نیست تحت فرمان کیست؟ برای چه هدفی تشکیل شده، نفراتش همان لباس شخصی ها هستند و یا مهر و لنگه کفش پرت کن ها؟ بودجه اش از کجا تامین می شود؟ سازمان حزبی دارد و یا نظامی؟
    این تنها یک نمونه است. نمونه ای که با برپائی “همایش سراسری هادیان سیاسی” موجب این یادآوری شد. در این همایش اشاره به “عماریون” می شود. آیا این عماریون همان سازمانی است که مهدی طائب برادر رئیس سازمان اطلاعات سپاه رهبری آن را برعهده دارد و از حامیان دو آتشه احمدی نژاد بود؟ همان تشکیلاتی که در زمان احمدی نژاد اعلام کرد برای عملیات انتحاری در خارج از کشور داوطلب قبول می کند. اگر چنین باشد، پس “عماریون” هم باید یکی دیگر از زیر مجموعه های سپاه باشد. و این خط را که بگیریم و جلو برویم آنوقت می رسیم به “بلبشوئی” که در سپاه برپاست و سپاه مثل گوشت قربانی است که هر فرماندهی یک تکه اش را به دهان گرفته است. از دل همین “بلبشو”ست که دهها مشکل برای سیاست خارجی و داخلی دولت بیرون می آید و سپاه را هر روز از روز پیش از چشم مردم می اندازد.
    خبر همایش هادیان سیاسی را در همین شماره پیک نت می خوانید.

     
  17. یکی از محکومین پرونده اختلاس 3 میلیارد دلاری روز گذشته در زندان اوین اعدام شد. این فرد “مه آفرید امیرخسروی” نام داشت

    حکم محکومیت به اعدام محکوم‌علیه زندانی مه‌آفرید امیرخسروی فرزند منصور، سحرگاه روز شنبه، سوم خردادماه 1393 در محل زندان اوین اجرا شد. «مه‌آفرید امیرخسروی» مدیرعامل شرکت توسعه سرمایه‌گذاری “امیرمنصور آریا” بود.

    اگر قاچاق مواد مخدر با اعدام قاچاقچیان در ایران متوقف شده، اختلاس و رشوه و غارت ثروت ملی هم با اعدام متوقف می شود. داستان اعدام بعنوان یک راه حل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی از فردای تاسیس جمهوری اسلامی آغاز شد و اکنون پس از نزدیک به 35 سال ایران در اعتیاد و قاچاق انواع مواد مخدر و اختلاس و رشوه غوطه ور است. اگر اعدام قاچاقچیان مواد مخدر که آیت الله خلخالی مبتکر آن بود موجب جلوگیری از آن و کاهش اعتیاد شد، اعدام امثال مه آفرید هم جلوی اختلاس و رشوه و غارت را می گیرد. و تازه معلوم نیست “مه آفرید” را اعدام نکرده باشند که نام دانه درشت تر ها بر ملا نشود! چه کسی می تواند بپذیرد که مردی نسبتا جوان بنام مه آفرید، در نظامی که برای راه اندازی بک بقالی مردم دنبال پارتی در سپاه می گردند تا پارتی شان شود، بی ارتباط با ارگان های حکومتی و بویژه سپاه متهم پرونده ای باشد که یک قلم آن 3 میلیارد دلار است و متهم اصلی آن “محمد خاوری” در کانادا. مردم بپذیرند که رئیس و مدیر عامل دو بانک ملی و صادرات در حاشیه امن باشند و مه آفرید برود بالای دار و به این ترتیب فساد و رشوه و اختلاس در راس حکومت خاتمه یابد؟

     
    • مصلح گرامى در نظر من اين نوشته شما يكى از زيباترين و بهترين مطالبى بود كه من در اين سايت از دوستان مطالعه كرده ام ،
      توفيق روز افزون جنابعالى را از پروردگار مسئلت مى نمايم و تشكر و سپاسگذارى خود را خدمت شما ابلاغ مى كنم. موفق باشيد.

       
      • جناب بیکنش گرامی سلام

        اتفاقا این نوشته ازبنده نیست واین “مصلح” جدید کیست نمی دانم واما بانوشته اش مخالف نیستم.
        موفقیت شمارا ازایزد منان خواستارم.

        وازتوضیح وشرح غزلیات ناب خواجه حافظ ازسوی شما مورداستقبال همگان است واین حقیرنیز مشتاق شرح وحواشی آن هستم واگرموفق شدید درمورد این بیت خواجه تحقیق وجستجوکنید که آیا ازاوهست ویافقط منسوب به اوست ؛وآن بیت اینست:
        آن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواند//// اشهی لنا واحلی من قبله العذاری .

        تلخوش چیست ؟شراب انگور است ویامقصودچیزدیگراست بمانند “می”های دیگرابیاتش که مقصود محبت محبوب ومعشوق است یانه؟
        صوفی “کیست که آنرا ام الخبائث توصیف کرده است؟آیااو به این گفتار پیامبر اشاره دارد که فرمود:
        “الخمر ام الخبائث ” ؟اگرچنین توجیه صحیح باشد ،بامصرع دوم چگونه سازگاری دارد که اشهی لناواحلی ازقبله عذاری باشد؟
        بنده بنظرقاصرخویش بعید می دانم که این بیت ازسروده های لسان الغیب باشد زیرا که نه تنهااو متشرع بلکه ازسرآمدعارفان غرلسرای اسلامی است که قرآن را باجهاده روایت حفظ وازبربوده است
        وبدین لحاظ تخلص خویش را حافظ انتخاب کرده است واستاد تفسیرش جناب میر اورا لسان الغیب دردوره خویش لقب داده است که دردرس تفسیر وی می خروشیده وازغزل های ناب عرفانی بمناسبت موضوع بحث تفسیرآیات قرآنی می سروده است ،واستادرا ودیگر محلفیان را به وجدمی آورده است.یعنی گفتارغزلی اش ملهم از گفته های غیبی است که قرآن باشد.

        جدا غزلیات عرفانی حافظ بعداز هفت قرن هنوز حرف اول رامی زند ودرزنده نگه داشتن زبان فارسی همچون مثل فردوسی وسعدی است که هرسه بزرگوارحق بزرگی درحماسه سرائی وحکمت وپند واندرز گوئی وغزلسرائی عرفانی بزبان فارسی ،برگردن علم وعالمان پارسی گوی دارند وآن دیباچه سعدی درگلستان واقعا ستودنی است که باچه ادبیاتی موجز ورسا ابداع نموده است.
        پیشاپیش ازتوضیحتان متشکرم اگرزحمتی نباشد.
        مصلح

         
        • سلام و درود بر فاضل گرامی جناب آقا مصلح

          بنظرم این که کسی نامی که علم برای فرد دیگری شده است را به استخدام درآورد و ذیل آن مطلب بد یا خوبی بنویسد ،امری غیر اخلاقی و نکوهیده است ،خصوصا اسم مصلح که بنظر کمیاب است و گزینش اولی شما بوده ،من به سهم خود به دوستان توصیه می کنم از چنین عمل خلاف اخلاقی خودداری کنند ،و هرکس جوانمردانه یا جوانزنانه! خود را به یک نام معرفی کند و با شهامت پای نظرات خویش بایستد ،امیدوارم جناب میزبان آقای نوریزاد نیز در این زمینه توصیه ای داشته باشند.

          با احترام

           
  18. حزب اراده ملت برای اعلام حمایت از تیم مذاکرات اتمی، از وزارت کشور تقاضای مجوز راهپیمائی کرد.

    احمد حكیمی‌پور رهبر این حزب به خبرگزاری ایلنا گفت:

    ‌ باتوجه به خواست ملت ایران برای حمایت از تیم مذاكره كننده هسته‌ای انجام وظیفه كرده و درخواست برگزاری تجمع حمایتی از سیاست خارجی و تیم مذاكره كننده را به وزارت كشور ارائه كردیم.

    ما به دنبال این هستیم كه صدای اصلی ملت ایران كه همان حمایت از دولت، سیاست خارجی و تیم مذاكره كننده هسته‌ای است را اعلام كنیم.

    از مدیركل سیاسی وزارت كشور و دبیر كمیسیون ماده 10 احزاب خواسته‌ایم با برگزاری تجمع در دوازدهم خردادماه در مقابل وزارت خارجه موافقت كنند.

     
  19. ريشه ها ٨٣ :دنباله
    پوليتيك با سياست معادل گرفته شد .اين درست كه امروز واقعيت سياسى معناى خود را بر اين واژه تحميل كرده است اما فارابى به يقين كسى نبوده است كه واژه را بى توجه به معناى اصلي آن به كار برد به ويژه آنكه در زمان خود به چند زبان از جمله يونانى آشنا بوده و كوشش سترگ و بى نظير او براى قاعده مند كردن الحان موسيقى با علايم نوشتارى ار عمق آشنايي او با فرهنگ ديگر ملل خبر مى دهد. فارابى در انديشه هاى اهل مدينه تا جايي كه من مى دانم از نادر حكمايي است كه دست كم به دنبال سياست واژه مدن (شهرها )را به كار برده است اين افزوده شايد تا حدى مشكل را حل كند اما چه بهتر بود كه به جاى سياست مدينه مى گفت :تدبير مدينه همان طور كه اخلاق را به درستى با تدبير منزل برابر گرفته است .پوليتيك در يونانى به معناى شهر گردانى يا كشور گردانى و پوليس به معناى دولت شهر است .مبناى پوليتيك براى افلاطون و ارسطو و فارابى عدالت است اما عدالت را هريك به مفهومى ديگر به كار مى برد .
    افلاطون به سرشت و ذات و اصالت ايده هاى كلى معقول و جدا و متعالى باور دارد .جامعه ايدئال او جامعه اى است هركس مقيد به كار و طبقه اى باشد كه بر وفق سرشت اوست .فيلسوف شاهان حقانيت خود را براى حاكم بودن از علم به حقيقت كسب مى كنند و حقيقت همان ايده هاى كلى در جهان ايده ها هستند .افلاطون اساسا جامعه را به فرد و كلى را بر حزئيات و آن جهان را بر اين جهان برتر مى داند .علم حقيقى به نزد او اپيستمه است نه دوكسا .اولى علم به حقيقت يا همان كلى هاى عالم ايده ها و مبدأ همه آنها يعنى آگاتون (خير برين ) است .دومى عقيده ها و سليقه هاى شخصى و افكار عامه است . فيلسوف شاه با علم به حقيقت مبنايي براى داورى دارد .او مراقب است كه كسى از قلمرو خود تجاوز نكند .همه بايد از حاكمان اطاعت كنند و حاكم خود نيز بايد ملتزم به حقيقت باشد ،در غير اين صورت شخص خاطى براى مصلحت جامعه بايد از شهر طرد گردد .سلسله مراتب قدرت از بالا به پايين است .افلاطون طرح خود صرف خيال نمى دانست .باور داشت كه اين طرح نه فقط قابل اجراست بل سعادت و صلح و عدالت به ارمغان مى آورد .از اين رو براى تحقق آن نيز با نفوذ در دستگاه جباران سيراكيوز تلاش مى كند اما ناكام مى ماند و متهم به توطئه مى شود و از ترس جانش به آتن فرار مى كند .برخى او را پدر سانسور و نخستين سوسياليست و نيز تمامت خواه و حتى فاشيست خوانده اند .شهر گردانى ارسطويي عدالت را در رفتار اخلاقى خود شهروندان مى جويد .چهار فضيلت ارسطويي شامل حكمت يا فرزانگى ،عفت ،شجاعت و عدالت مى شود اما عدالت فضيلتى است كه تعيين كننده سه فضيلت ديگر است .چون هر يك از اين سه فضيلت حد افراط و تفريط دارند و عدالت حد وسط آنهاست .عدالت در اينجا همان اعتدال در فضيلت مندى است . فارابى با إميزه از سياست افلاطون و ارسطو مدينه فاضله اى طرح مى افكند كه با اعتقادى دينى خودش وفق مى دهد .بنا به اين اعتقاد از مبدأ المبادى تا پست ترين موجودات سير عمودى و نزولى اى از كامل به ناقص وجود دارد .مبدآ برين خير افضل نيز هست .اين دقيقا ترجمه إگاتون است .رعايا نيز سلسله مراتبى دارند .فارابى مفهوم مدنى بالطبع بودن را از ارسطو مى گيرد تا صلح و سعادت رعايا را در مشاركت اجتماعى و تقسيم كار و حركت به سوى خير افضل نشان دهد .اكنون مى توان افلاطون را از نظر ساختار سياسى نياى ولايت فقيه نيز معرفى كرد .طراحان چنين حكومت هايي خواهان عدالت و خير و سعادت جامعه بوده اند اما در عمل حتى بدون يك استثنا اين حكومت هايي به استبدادهاً ستمگر و خونريز و آزادى ستيزى تبديل شده اند .دور باطل زده اند و همان استبداد هايي را بازتوليد كرده اند كه از آن مى گريخته اند .در فضاى استبداد شرقى پوليتيك به سياست به معناى گوشمالى ،قهر ،دورانديشى ،تبديل مى شود .در اين واژ ه چيزى به معناى شهر وجود ندارد .در لغت سياستگر يعنى سفاك و دژخيم و سياستگاه يعنى قتلگاه .سپاس از بردبارى شما

     
    • “”اكنون مى توان افلاطون را از نظر ساختار سياسى نياى ولايت فقيه نيز معرفى كرد “”.

      شاید بتوان این بستگی نیایی را که انتزاع کرده اید ناشی از وجود وجه اشتراک بین ساختار سیاسی افلاطونی با ساختار سیاسی ولایت فقیه از حیث تسلط فردی یک فقیه و یک قیلسوف دانست،اما در عین حال باید به تمایز ایندو ساختار از حیث منشا مشروعیت مزعوم صاحبان آنها هم عنایت کرد،فقیه معتقد به ولایت فقیه مشروعیت تسلط خویش بر اداره جامعه را با گذشتن از دالان ادله فقهی ناشی از جعل و اراده تشریعی شارع می داند،اما فیلسوف مطاع در اندیشه فارابی (بتعبیر شما فیلسوف شاه) مشروعیت خویش را ناشی از قواعد حکمت و التزام به حقایق حکمی میداند.آقای کورس در باره منشا مشروعیت ولایت فقیه از دید فقیهان معتقد به این نظریه که من شکی ندارم ،اما فکر می کنید گمان من در باره منشا مشروعیت فیلسوف شاهان صحیح است؟ حاصل بررسی شما در آثار فارابی در این مورد چیست؟ یعنی چرا معتقدان به نظریه فیلسوف شاهی مثل افلاطون یا فارابی فیلسوف شاه را محق بر تدبیر مدینه می دانستند؟ آیا آنان این حق تدبیر مدینه را منوط به خواست و آراء شهروندان می کرده اند ،یا ذاتا فیلسوف شاه را لایق تسلط بر مدینه می دانسته اند؟
      حاصل بررسی شما چیست؟

       
    • جناب کورس باسلام

      ازنتیجه گیری بحث شما کاری ندارم واین ادعا که دارید:”در اين واژ ه چيزى به معناى شهر وجود ندارد .در لغت سياستگر يعنى سفاك و دژخيم و سياستگاه يعنى قتلگاه ،”
      آیا به لغتنامه نگاه کرده اید چنین ادعائی دارید؟یانه
      اگرنگاه نکرده اید لطفا به لغتنامه دهخدا ویافرهنگ معین به واژه”سیاس” مراجعه بفرمائید برایتان مفیداست.
      یکی ازاقسام سیاست ملک سیاست فاضله است که آن راامامت خوانند وغرض ازآن تکمیل خلق بودولازمه اش نیل به سعادت است {اخلاق ناصری 257}
      مدن ومدینه {علم} یکی ازاقسام حکمت عملی است ،وآن علم بمصالح اجتماعی استکه درشهری وکشوری اجتماع کرده اند برمبنای تعاون بقای نوع وترفیه زندگی افراد،وآن خودبردوقسم است،یکی آنکه متعلق به ملک وسلطنت است که علم سیاست نامند،ودیگرآنچه متعلق به شرایع آسمانی واحکام الهی ودستورهای انبیا واولیاست که علم نوامیس نامند. منبع:{فرهنگ معین ج 2،ص1966-1967}
      وبازاقسام دیگری نیز ذکرکرده اند که بنده به همینقدر اکتفا می کنم.
      اگرآقای کورس دوستدار نقدنبودند همین را هم نمی نوشتم.باآرزوی توفیق ایشان وآقامرتضی که نقدی دیگربرایشان داشتند.والسلام
      مصلح

       
  20. درود بر نوريزاد و همه دوستان ارجمند
    شما از خقوق انسانى و پايمال شده اقليت هاى قومى و مذهبى دفاع كرده ايد .مى بخشيد ها ما در گذشته اشخاصى را خيلى برتر از آنچه بودند پنداشتيم .ديگر نبايد خود را فريب دهيم .يك آيت الله كه هم در علوم دينى فحل است و هم به خداوند متوكل است چطور ممكن است چنين اشتباه و چنين گمانى در باره شما كرده باشد و به سادگى در اين مورد با تهمت پراكنان همداستان شده باشند ؟از نوشته هاى شما حتى با چكش فكرى نمى توان خروج از دين را استنباط كرد .اين آيا نشانه بى خبرى اين آيت الله ها از حقايق جهانى كه از پشت بيت شان آغاز مى شود نيست ؟به فرض كه شما به ديدار ايشان نرفته بوديد .مگر از جهنمى كه به آن باور دارند نمى ترسند كه در رفع ظن خود حتى زحمت مطالعه نوشته هاى شما به خود نداده اند ؟

     
    • آقای کورس

      این لزوم التزام به حسن ظن ولو بحکم عقل متوجه شما نیز هست،ممکن است مرجعی بلحاظ کثرت اشتغالات مجال تعقیب و تنقیب همه مطالب و همه سایت ها و همه رویدادها را نداشته باشد ،باید این سوال و جواب و اینکه پیش از طرح آن امر به خلوت همنشینان می کنند را نوعی تذکر و توصیه دوستانه و برادرانه دو برادر دینی دانست ،و نه لزوما آنچه که شما برداشت کرده اید،بهر حال اگرچه بهائیت و بهائیان واقعیتی موجود در جامعه هستند ،اما بمذاق فقهی فرقه ای گمراه هستند ،اگرچه بتعبیر مرحوم استاد آیت الله منتظری آنان نیز بلحاظ ایرانیت و انسانیت حق آب و گل دارند و باید از حقوق شهروندی عمومی برخوردار باشند.
      ممکن است شما بدید برون بینی از اساس فقه و فقیه و فقاهت را برنتابید ،اما در عین حال باید فقیهانی چون آیت الله دستغیب را که بخلاف دیگران تمام دستگاه مرجعیت خویش را بخطر انداخته و با حق گوئی و واکنش به ظلم قیام به امر معروف و نهی از منکر قرآنی می کنند را پاس داشت و از مته بخشخاش گذاشتن های اینچنینی اجتناب کرد
      با سپاس

       
  21. نوریزاد عزیز سلام
    من سوالی از شما دارم. به گفته ی آیت الله منتظری تعداد زندانیان اعدامی در دهه ی شصت 2500-3500 نفر بوده است ولی شما بارها رقم بیش از 30 هزار نفر را تکرار کرده ای اختلاف بسیار بالاست آیا برای این گفته ی خود سندی دارید؟
    فبلا از جواب شما تشکر میکنم

     
  22. ريشه ها ٨٣ ( قسمت ٨٢ ذيل پست قبلي )
    همان عنوان كلى
    منابع يونانى :
    مدلول برخى از واژه ها محسوس و مورد اتفاق اند مثل اسب ،درخت ،كوه .مدلول هاى اسم هاى انتزاعى چنين نيستند .شرارت ،عدالت ،انسانيت ،عزت ،مهرورزى ،اقتدار و سردسته همه اين واژه ها حقيقت مى توانند مورد اختلاف باشند .مردم حقيقت و حق را بسياربه كار مى برند اما اگر بپرسى چيست اين حق و حقيقتى كه به آن قسم مى خورى كم تر كسى پاسخى روشن به شما مىدهد .پس چرا به كارشان مى برند ؟چون هاله مثبت يا منفى دارند ؛ تا به كسى مى گويي بى شرف بنا به قانون پاولوفى چهره درهم مى كشد ؛ چون بى شرف چيز بدى است ،اما اينكه شرف دقيقا چيست چندان معلوم نيست .سياستمداران ،خطيبان ،و مجلس نشينان تا دلتان بخواهد با واژه هايي چون عزت ،اقتدار ،غيرت ،امنيت ،عدالت ،مهرورزى و مانند اين ها بازى مى كنند .اكنون فرض كنيد كسى بخواهد اين واژه ها كه در اثر كثرت استعمال معناى خود را باخته و هاله مقدس و نامقدس خود را باقى نهاده اند دقيقا تعريف و تحديد كند و آنها را به قالب مفهوم در آورد .آيا چنين كارى از جهت افسون زدايي و تفكر انگيزى ارزنده نيست ؟ هيتلر پاك كردن جهان از نسل يهودى را عدالت بهداشتى براى كل بشر مى دانست ،بوش لشكركشى به عراق را عدالت مى دانست .زعماى كليسا و خلفاى عباسى شقه كردن و شكنجه و زنده زنده سوزاندن انسان هايي را كه گنه كار محسوب مى شدند لطفى در حق آنها براى تطهير گناهانشان مى دانستند .
    وقتى فلسفه يونان به ايران وارد مى شود مدلول برخى از اصطلاحات متحمل تغييراتى مى گردد .تا آنجا كه به فيلسوفان و حكيمان مربوط مى شود آنها خود را مكلف مى دانند كه اصطلاحات را دقيقا معنا كنند اما همين اصطلاحات در فرهنگ عامه معنايي بر وفق آن فرهنگ پيدا مى كند .خود متفكران نيز بالاخره در خلائى جدا از فرهنگ و تاريخ و زمان و مكان نمى انديشيده اند .به برخى از اين تغييرات اشاره مى كنم .ادامه دارد

     
  23. كوروش بزرگ

    درو بر شرفت ومردانگيت،اميدوارم كه هميشه موفق باشيد اقاى نورى زاده،مى خواستم بگويم كه امام حسين فرمود كه اگر دين نداريد لااقل ازاده باشيد،شما مرد ازاده اى هستيد و من به شما به عنوان يك هموطن افتخار مى كنم،موفق باشيد

     
  24. علامه طباطبايى فرمودند:اين انقلاب فقط يك شهيد داشت و آنهم إسلام بود.

     
    • تسلیم گرامی سلام
      باکدام استنا د این حرف را به علامه طباطبائی نسبت می دهید؟
      لطفا منبع وآدرسش را هم بیان بفرمائید،متشکرم.

       
  25. سلام آقای نوریزاد – میگویند که هر انسانی به هر کار غلطی بخواهد ورود کند مانند آن است که از یک ” جوی آب ” رد میشود و خیلی آسان است ولی برای خروج از آن کار غلط مشکل است و مانند آن است که باید از ” اقیانوسی ” برگردد . همانطور که بارها در قدمگاه با بچه های اطلاعاتی مواجه بوده اید و یا خودشان بروز داده اند و یا خودتان متوجه شده اید که اکثر آنها دلشان و عقیده اشان با شما یکی است ولی به خاطر نوع کارشان نمی توانند با شما همکلام و یا درد دلی بکنند ، چون دوربین های نصب شده حفاظت فیزیکی در قدمگاه باعث زحمت ایشان میشود . همانطور در شیراز هم بچه های وزارت دلشان با شما یکی بوده ولی شهامت ابراز آن را نداشته اند . پس این بندگان خدا وقت داخل شدن به وزارت از ” جوی آبی ” رد شده اند و برگشت از آن را ” اقیانوس ” می بینند و مجبور به واقعیتی به نام ” المأمور المعذور هستند .

     
  26. جناب کورس گرامی
    پیرو سوال پیشین من در باب “شناخت دکارت و مشکل تفکر سنتی ما” ببینید خامنه ای طبق مقاله ای که شرق نیوز انتشار داده چه گفته:
    ………………..
    نقص فلسفه‌ی ما این است که این ذهنیّت امتداد سیاسی و اجتماعی ندارد. فلسفه‌های غربی برای همه‌ی مسائل زندگی مردم، کم و بیش تکلیفی معیّن می‌کند: سیستم اجتماعی را معیّن می‌کند، سیستم سیاسی را معیّن می‌کند، وضع حکومت را معیّن می‌کند، کیفیت تعامل مردم با همدیگر را معیّن می‌کند؛ اما فلسفه‌ی ما به‌طور کلّی در زمینه‌ی ذهنیّاتِ مجرّد باقی می‌ماند و امتداد پیدا نمی‌کند.»
    فلسفه مبنای نظام سازی و تمدن سای است
    ، تبحر در فلسفه به اين معناست كه ما بتوانيم از تمام افكار فلسفى موجود دنيا كه به شكل ساعت‏نگارى پيش مى‏رود و
    ساعت‏ به‏ ساعت فكر فلسفى مطرح مى‏شود و از مادّه فلسفه‏ موجود خودمان مطلع باشيم و در مقابل فلسفه‏ هاى غلط و انحرافى، خودمان را در حال آماده ‏باش نگهداريم و احياناً اگر نقطه‏ مثبتى در آن‏ها هست، از آن نقطه‏ مثبت استفاده بكنيم
    آن چيزى كه ميتواند جواب شماها را بدهد، غالباً فقه نيست؛ علوم عقلى است؛ فلسفه و كلام. اينها لازم است
    ایشان روی بحث فراگیری فلسفه و تعلیم و تعلم آن تأکید ویژه‌ای دارند. در عین حال این تأکید باید فضای آزاداندیشی نیز در حوزه‌ها برقرار باشد و افراد هر طرف، طرف دیگر را چوب تکفیر و تحمیق و تجهیل از صحنه حذف نکنند.
    ………………
    من که دهانم باز مانده و شگفت زده شده ام!
    این همه سخنان زیبا و انقلابی از رهبر!
    پس چرا عمل نمی شود؟
    پس این همه انسان ها چرا به دلیل سخنرانی کتک می خورند و از ترس جان به خارج پناه می برند؟
    اشکال کار کجاست؟
    تناقض درچیست؟
    درد را دیده لیکن درمان را نفهمیده بنده خدا. این ها نمی فهمند که علم هوی و هوس نیست. فیلسوفان غربی هوی و هوسی حرف نمی زنند. روش های کار آمدی برای شناخت ابدا کرده اند. به همین دلیل است که کارشان نتیجه می دهد و مبنای علوم می شود.
    وقتی کسی دنیا را با عینک دینی می نگرد به علم دست نخواهد یافت و نتیجه اش می شود رهبری که شاهدش هستیم.
    ای کاش صحبت های شما را می خواند و می فهمید که شخص باید از موضوع شناخت آزاد شده باشد.
    آزادی که خامنه ای می گوید را همه می دانیم از چه نوعی است. از نوع دینی!
    چه بر سر دگر اندیشان می آورند که سهل است با خودی هایشان چه می کنند.
    چوب تکفیر و تحمیق و تجهیل و …….
    متن کامل مقاله در شرق نیوز:
    http://tinyurl.com/qjjxqgo

     
  27. جناب کورس

    “شناخت آزادانه مستلزم آن است كه شخص پيشاپيش از موضوع شناخت آزاد شده باشد .اين يك اصل مدرن است”

    این نکته را نخستین بار از شما آموختم. دکارت را باید درست درک کنیم. این یک امر کلیدی است. خواهش می کنم منبع خود را که حاوی این نکته است به من معرفی کنید آیا کتابی در این باره هست؟ فرقی نمی کند به چه زبانی باشد. در صورت امکان این را بیشتر بشکافید. احساس می کنم تفکر سنت گرایانه ایرانی هنوز به این نکته واقف نشده باشد. آیا صاحب نظران ایرانی در این باب چیزی ارایه کرده اند؟ با ذکر منابع لطفا پاسخ دهید. من نوشته های شما را با نگاهی بسیار انتقادی مرور می کنم. متوجه شده ام آنچه فرمودید نقطه عطفی در تاریخ فلسفه اروپا به حساب می آید و پایه و اساس فلسفه مدرن و متدولوژی فلسفی مدرن است.
    با تشکر

     
    • ساسانم گرامى بهترين منبع به نظر من كتاب تأملات در فلسفه اولى است از خود دكارت كه به فارسى هم ترجمه شده ،كتاب كوچك اما دورانساز فلسفه غرب است .حال اگر خواهان باشيد كه بدانيد در سده هفدهم چه مباحثات و نقدهاى دقيقى در باره اين كتاب رخ داده و دكارت چگونه به آنها پاسخ داده كتاب ديگرى معرفى مى كنم به نام اعتراضات و پاسخ ها .هردو هم به فارسى ترجمه شده اند .در ضمن اشكال آقاى خامنه اى همان لحن مالكانه ايشان است كه در عبارت فلسفه ما بيان مى شود .فكر ملك نيست .در پس اين حرف هاى قشنگ كه چيز جديدى هم نيست اين نكته دريافت مى شود كه گويي رويارويي فكرى نيز جنگ بر سر ملك و مال است اما از حق نمى توان گذشت كه ايشان به ضرورت رويارويي فلسفه مدرسى را با انديشه مدرن پى برده اند .رويارويي هميشه دوجانبه است .سپاس بسيار از توجه شما به نوشته هاى ناقابل من

       
  28. اعدام شد تا اختلاس کش نیابد
    مه‌آفرید امیرخسروی در نامه‌اش به رهبری چه گفته بود؟ اینقدر عجولانه اعدامش کردند ؟

    کمتر از ۷۲ ساعت پس از آنکه وکیل مه آفرید امیرخسروی نامه‌نگاری وی به رهبری را رسانه‌ای کرد، دادستانی خبر داد که او اعدام شده است، آن هم بدون اطلاع وکیل یا خانواده‌اش، و بدون اعلام قبلی و طی روال قانونی. قوه قضاییه با اعدام ناگهانی او می‌خواست راه دسترسی به کدام متهمان بالادستی را سد کند؟ او در نامه‌اش به رهبری چه گفته بود؟ و در آخرین جلسات دادگاه چه گفت که پس از آن، پرونده و دادگاه و هرگونه خبررسانی در این باره به دیوار «کش ندهید» برخورد کرد؟

    به گزارش کلمه، اختلاس سه هزار میلیاردی که به اذعان سخنگویان حاکمیت، آبروی نظام را برد و بخشی از فسادهای پشت پرده جمهوری اسلامی را برملا کرد، چند ماه پس از افشای ابعاد آن، با فرمانی از سوی فرمانده کل قوا روبه‌رو شد که: “کش ندهید”. اما برای حفظ ظواهر، دادگاه های این پرونده برگزار و ظاهرا تشریفات قانونی برای جمع کردن پرونده آن طی شد، تا امروز که خبر اعدام اصلی ترین متهم معرفی‌شده در تیتر اول رسانه‌ها قرار گرفت: اعدام، به محض اعلام نامه‌نگاری وی به رهبری و در اولین روز کاری بعد از آن.

    چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت غلامعلی ریاحی وکیل متهم ردیف اول این پرونده در گفت‌و‌گو با ایسنا اعلام کرد که سه شنبه ۳۰ اردیبهشت با مه‌آفرید امیر خسروی ملاقات داشته و خبردار شده که او نامه‌ای خطاب به رهبری نوشته است. ریاحی گفت که «درخواست موکلم این است که محتوای نامه با کسب اجازه از سوی قوه قضاییه به اطلاع مسئولان و مردم برسد.»

    جمعه دوم خرداد، در روز تعطیل، همسر مه‌آفرید امیرخسروی با وی ملاقات کرد. او امروز در این باره به خبرگزاری مهر گفته است: «دیروز به ما اجازه دادند که در مقابل دادسرا با مه‌آفرید دیدار کنیم. در این دیدار روحیه همسرم مثل همیشه خوب بود و نمی دانست که فردا قرار است حکم مجازاتش اجرا شود. او در این دیدار اعلام کرد سه درخواست را مطرح کرده که یکی از این درخواست ها این بود که برایش تلفن فراهم کرده تا او بتواند با تلفن صحبت کند. کاش همسرم می دانست که این آخرین ملاقات است تا اگر وصیتی داشت، آن را به ما می گفت. همه اموال شوهرم توقیف شده و او دیروز می گفت تا تمام بدهی هایم را ندهم، حکم اجرا نمی شود. این موضوع نشان می‌داد که همسرم هنوز برای تغییر حکم اعدامش امید داشت.»

    اما بامداد روز بعد از این ملاقات، و در حالی که نه فقط وکیل و خانواده، بلکه حتی خود متهم هم از اجرای حکم بی‌خبر بود، ناگهان خبر رسید که متهم اعدام شد. آن هم یک روز پس از آنکه به فرمان‌دهنده‌ی کش ندادن اختلاس نامه نوشته بود، و احتمالا به جرم نابخشودنی اینکه می‌خواست اختلاس را کش دهد!

    متهم ردیف اول در حالی به ناگهان اعدام شد که رفتار دستگاه قضایی نه فقط با متهمان پشت پرده‌ی بالادست، بلکه حتی با متهم ردیف دوم نیز متفاوت بوده و به گفته‌ی وکیل، درخواست اعاده‌ی دادرسی وی در دیوان عالی کشور پذیرفته شده و حکم اعدامش اجرا نمی‌شود، چه رسد به اجرایی اینچنین عجولانه و ناگهانی و بدون تشریفات قانونی.

    بعید است تا سالها بعد هم مشخص شود که او در نامه‌اش به آیت‌الله خامنه‌ای چه نوشته که اینگونه بی‌مقدمه مستحق مرگ شده است. اما دست‌کم می‌توان به بازخوانی آنچه او در آخرین دادگاه گفته بود، پرداخت و از لحنش و لابه‌لای سخنانش، تصویری ولو مبهم از رازگوهای مگوی پشت پرده‌ی این یک نمونه از فسادهای رسوخ کرده در جمهوری اسلامی را درک کرد؛ فسادهایی که برای فرزندان راستین انقلاب، کارد را به استخوان رسانده بود و مهمترین انگیزه‌ی قیام حق‌طلبانه‌ی آنها در سال ۸۸ بود.

    * * *

    دادگاه اختلاس سه هزار میلیارد تومانی در حالی از روز شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ آغاز شد که متهمان اصلی همچون جهرمی و خاوری در آن غایب بودند. خاوری که خود را بسیجی ولایت می دانست و چفیه به گردن می انداخت، از کشور گریخت و جهرمی نه تنها با وجود اسناد آشکار مشارکت وی در این فساد مالی هنوز بدون هیچ پیگردی در خیابان‌ها می‌گردد، بلکه یک بار با پررویی گفت که این اختلاس نباید علنی می‌شد!

    این دادگاه همچنان در هفته های بعد برگزار شد و چهاردهمین و آخرین جلسه در زو هجدهم تیر ۱۳۹۱ در حالی برگزار شد که مدیران ارشد و دانه‌درشت‌ها همچنان در حاشیه امن بودند و ماندند. دادگاه اختلاس اما با همه لاپوشانی‌ها، و از همه مهمترین دستور صریح و علنی رهبری مبنی بر اینکه اختلاس را کش ندهند، ابعادی از آلودگی سیستماتیک اقتصاد کشور را در دوره حاکمیت یکدست اصولگرایان برملا کرد تا فراموش‌نشدنی است.

    نبود متهمان اصلی در دادگاه رسیدگی به اختلاس، حتی صدای متهمان پرونده را هم در آورده بود. به طوری که یکی از متهمان، که خود را بسیجی معرفی می کرد، در یکی از جلسات به قاضی سراج گفت: «کاش به جای سیاهی‌لشگرها در دادگاه، مدیران حضور داشتند.» این فرد که خود را جانباز جنگ و «سر ستون» برخورد با حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ معرفی می‌کرد، مدعی شد که در جریان کوی دانشگاه مانند «فرزند آقا» عمل کرده است.

    در دادگاه این پرونده که بزرگ ترین اختلاس تاریخ کشور توصیف می‌شد، مشخص شد که دست‌کم هفت بانک و چندین سازمان دولتی به نحوی در عملیات اختلاس مشارکت داشته‌اند و اسامی تعدادی از نمایندگان مجلس و مسئولان دولتی نیز در این پرونده برده شد. علاء‌الدین بروجردی٬ ارسلان فتحی‌پور٬ محمد دهقان٬ جبار کوچکی‌نژاد و صمد مرعشی و فرزندان تعدادی از نمایندگان مجلس از جمله افرادی بودند که در این پرونده اختلاس نام آنها برده شده، اما هیچ یک محاکمه نشدند.

    همچنین در جلسات دادگاه اختلاس نام چندین تن از مدیران دولتی به میان آمد: وزیر سابق راه و ترابری، معاون وزیر صنایع، قائم مقام سابق بانک مرکزی، معاون سابق وزیر اقتصاد، وزیر سابق صنایع، معاون سابق وزیر راه و ترابری از جمله مدیران ارشدی بودند که گفته شد در این اختلاس نقش داشته اند، اما آنها نیز هیچ یک محاکمه نشدند.

    احمدی نژاد هم که اسناد رشوه دادن مه آفرید به چندین مدیر دولت وی برملا شده بود، علنا تهدید کرد که در صورت ادامه‌ی پیگیری‌ها، به «سکوت وحدت‌بخش» خود ادامه نخواهد داد. وزیر اقتصاد دولت احمدی نژاد نیز متهم ردیف اول این پرونده یعنی مه آفرید امیر‌خسروی را قهرمان صنعت کشور خواند و گفت که وی تاکنون ده هزار شغل در کشور ایجاد کرده است و باید او را به عنوان قهرمان معرفی کرد!

    در نهایت نماینده دادستان جمهوری اسلامی در ششمین جلسه دادگاه به صراحت گفت: «یک شبکه مافیایی شامل مدیران بانکی، نمایندگان مجلس، بازنشستگان قضایی، امنیتی، اطلاعاتی و سازمان خصوصی سازی» در این اختلاس مشارکت داشته‌اند.»

    * * *

    مه آفرید امیر خسروی که امروز به عنوان متهم اصلی اختلاس سه هزار میلیاردی اعدام شد، مدیرعامل گروه توسعه سرمایه‌گذاری امیرمنصور آریا بود. این گروه به عنوان یک هولدینگ در صنایع مختلف غذایی، فلزی، معدنی، شیمیایی، برق، خدمات مهندسی، مشاوره، ماشین سازی و… فعالیت داشت.

    از جمله شرکت‌های زیرمجموعه این گروه سرمایه‌گذاری می‌توان به ستاره درخشان درفک، آب معدنی داماش گیلان، پخش امیرمنصور ایرانیان، تجارت گستران منصور، گروه ملی صنعتی فولاد ایران، مشاوره و مدیریت تدبیر منصور، باشگاه ورزشی داماش ایرانیان، ایمن ترابر آریا، داماش ترابر ایرانیان، سبک‌سازان لوشان، ستارگان امیر منصور، شفاف شیمی پلاست، صنایع غذایی دریاچه گهر لرستان، گروه صنعتی نمونه منصور گیلان، ماشین‌سازی لرستان، مهندسین مشاور مدیریت پردازش زمان، نوآوران صنعت الکترونیک قم، خدمات مهندسی خط و ابنیه فنی راه آهن، مروارید درخشان آریا و … اشاره کرد.

    او و برادرانش از اداره‌ی یک گاوداری در سال ۱۳۸۴ شروع کردند و در عرض چهار سال ابتدایی دولت احمدی نژاد، دهها کارخانه و میلیاردها سرمایه را به تملک خود درآوردند. در جریان رسیدگی به این پرونده، در یک جلسه غیرعلنی مجلس فاش شد که خسروی ۲۳۰ هکتار زمین در کیش و صدها هکتار زمین در اطراف کاشانک به قیمت متری ۱۶ ریال گرفته است!

    او بالاخره امروز صبح اعدام شد و بسیاری از ناگفته‌ها را با خود به دیار باقی برد. اما جدا از نامه‌ای که به رهبری نوشت و ظاهرا همان نامه هم طناب دار را به گردنش انداخت، حرف‌هایی را هم در یکی از آخرین جلسات دادگاه اختلاس بزرگ مطرح کرد که احتمالا نباید می‌گفت. تنها گزارش نسبتا کامل از سخنان امیرخسروی در دوازدهمین جلسه دادگاه، در خبرگزاری مهر باقی مانده است. نمونه هایی از این سخنان را در زیر می خوانید:

    – آقای م. ر با من جلسه‌ای گذاشت که در مقابل تحریم‌ها کمک کنم اما چرا حالا شهامت این موضوع را ندارد که این مسئله را بیان کند. چرا معاون وزیر باید با وجود اسنادی که بر علیه‌اش وجود دارد در مقابل دستگیری مصون باشد.

    – بانک آریا برای مقابله با تحریم‌ها ایجاد شد. همه مسئولان در جریان هستند اما از ترس چنین موضوعی را نمی‌گویند. من هشدار می دهم تا جلسه بعدی آقایانی که به من گفتند در جهت منافع کشور وارد این کار شوم یا خودشان اعتراف کنند یا همه را با سند به دادگاه می گویم.

    – چرا وزارت اطلاعات افرادی را برای پست‌های مهم کشور تایید می‌کند که مانند خاوری دو ملیتی هستند. آقای خاوری واضح به من گفت برای آنکه سقف اعتباراتش را بالا ببرم به من پول بده. خاوری را چه کسی فراری داد؟ به من هشدار می‌دهند دیدار با آقای م. ر در خانه‌اش و پارک لویزان اولین هشدار است.

    – برادر مدیرعامل سابق بانک صادرات در کار گوشت بود و در یک جلسه رفتار بسیار بدی با من کرد گوشتی که قرار بود به میزان ۱۰۰ هزار تن وارد کشور کنم و با قیمت ۸ هزار تومان به وزارت بازرگانی بفروشم را جلویش را گرفتند.

    – ستاد ویژه تحریم از من خواسته بود که به بخش خصوصی ورود پیدا کنم و به دولت کمک کنم. من به رئیس کمیسیون سابق امنیت ملی مجلس از فسادهای مالی با باج‌هایی که از من خواسته شده بود توضیح دادم اما وی فقط سر تکان داد. من در خصوص باج خواهی به آیت الله شاهرودی نیز توضیح دادم.

    – برخی از پول‌هایی که به مسئولان داده می‌شد اجباری و برای راه افتادن کارهایشان بود گفت: اگر پول نمی‌دادیم سهمیه ما کم می‌شد. ۹ میلیاردی که به آقای خ – الف معاون سابق وزیر صنایع داده شد برای آن بود که سهمیه شمش فولاد مارا کم نکنند. متاسفانه معاونین صنایع آدم‌های سالمی نبودند و برای انجام دادن کارهایشان پول طلب می‌کردند من نیز تحت فشار بودم باید کارها راه می‌افتاد.

    – روز جمعه ۱۴ مرداد ماه سال ۹۰ قرار بازداشت من صادر شد به من گفتند از کشور فرار کن. ولی من ماندم چون از خودم مطمئن بودم. می خواستند ما فرار کنیم بگویند خسروی در رفت.
    – آقای “الف” معاون وزیر در امور بانکی و بیمه وزارت اقتصاد از وزیر ۳۰۰ میلیارد برای من معرفی نامه گرفت تا بیاید سهامدار بانک آریا بشود. بعدش آقای “ح” نماینده اهواز آمد دفتر من پیشنهاد داد تا فلان لوله سازی را بخریم. بروید یقه معاون استاندار خوزستان آقای “پ” را بگیرید که دنبال فروش لوله سازی به ما بودند. به ما فشار می آوردند که تیم استقلال اهواز را بخریم. نماینده خرمشهر آقای “م” آمد و گفت بیایید فولاد خرمشهر را بخرید که کلی بدهی داشت. حالا همه ساکت شدند.- من گروه ملی را با رانت نخریدم به خدا آقایان زور کردند تا بخرم. مگر مخم ترکیده بود این شرکت را بخرم.

    – یک روز بانک مرکزی نامه ای به بانک ملی می زند که گروه آریا تمام بدهی هایش را تسویه کند. سوال اینجاست چرا این نامه به سایر بانکها زده نشد. دلیلش این بود که رابط وزارت اطلاعات با بانک ملی و نماینده سازمان بازرسی در بانک مرکزی از طریق آقای “س” از من ۱۰ میلیارد تومان پول می خواستند تا مجوز بانک آریا را به من بدهند.

    – رئیس سابق کمیسیون امنیت ملی مجلس باید به این سؤال پاسخ دهد که من بارها به او گفته بودم که از من باج‌خواهی می‌شود یا خیر من حتی به رئیس کمیسیون برنامه و بودجه مجلس بارها گفته بودم که عده‌ای از من باج خواهی می‌کنند.

    – من به هر مسئولی در کشور گفتم بابا از من رشوه می خواهند تا کارهایم انجام شود تنها سرشان را تکان دادند.

    – کسانی که الان مثل موش پنهان شده‌اند باید الان جواب بدهند. یکی از مسئولان با من جلسه امنیتی گذاشت و خودش را مشاور امنیتی موضوع تحریم عنوان کرد و به من گفت: برو خارج از کشور شرکت تأسیس کن. آقای ر شما رابط پیش من نفرستادید.

    – خاوری با قباحت تمام به من می‌گفت برای بالا بردن سطح اعتبار باید به من پول بدهی.

    – آقای الف ـ پ نماینده بازرسی در بانک مرکزی چرا از طریق آقای «ح ـ س» درخواست ۱۰ میلیارد تومان پول از من کرده بود.

    – آقای «م» رئیس اعتبارات بانک صنعت و معدن جلوی اعتبارات ما را گرفت و دنبال گرفتن پول از ما بود آمدند و وثیقه ما را ۱۰ برابر کردند زیرا به آنها رشوه نداده بودیم.

    – من چگونه دفاع کنم وقتی کسانی که یک میلیارد دلار به من معرفی‌نامه داده‌اند تا بروم از برزیل گوشت وارد کنم اما به خاطر جنگی که با یکدیگر داشتند و نتوانستند یک میلیارد ریال را هماهنگ کنند امروز من باید جوابگوی آنها باشم.

    – یکسری افراد پشت سر نظام سنگر گرفته‌اند و به اسم نظام دارند از نظام سوء استفاده می‌کنند. به اسم نظام پول می‌گیرند و کار مردم را با یک نامه تغییر می‌دهند.

    – من حتی به وزارت اطلاعات هم دیگر اعتماد ندارم زیرا از کجا معلوم همان کسی که از من بازجویی می‌کند نرود اطلاعات را در اختیار کس دیگری قرار دهد مگر نبود آقای «الف» که با آقای خاوری نسبت داشت و تمام کارهای او را انجام می‌داد و رابطه او در وزارت اطلاعات بود.

    -آقای “الف” معاون وزیر اقتصاد می دانست ما ۴ ماه دیگر زمین می خوریم و این برای من جای سوال است چون تمامی کارها روی روال بود. هرچند امروز این آقا در حاشیه هستند و در حاشیه هم می مانند و کسی جرات ندارد سراغش برود. (در اینجا قاضی گفت: مطمئن باش سراغ همه می رویم.)

    – آقای قاضی در خود قوه قضائیه هم مشکل وجود دارد…
    قاضی گفت: بگو اعتراف کن.
    خسروی گفت: جلسه بعدی.
    قاضی گفت: جلسه بعدی وجود ندارد. در این میان وکیل فریاد زد:
    بگو مه آفرید، اعتراف کن، ولی مه آفرید سکوت کرد…

    بعد آقای ” گ” بلند شد و فریاد زد و گفت تو رو به روح بابات بگو، لامصب بگو.

     
  29. ای بزرگمرد ای قهرمان ای اسطوره عقل و خرد ای شجاعترین مرد ایران زمین در این برهه از تاریخ تو یک تنه کشور عزیزمان را مدیون قهرمانی خود نموده ای .آرزوی پایداری و سلامتی خانوادگیتان را داریم.

     
  30. پرویز کلانتری

    آقای دکتر محمد نوری زاد سلام
    جیف نیست شما جسارت به خرج دهید وهزینه های جسارت را با جان و دل بپذیری اما نتیجه جسارتت را دیگران خوشه چینی کنند. حیف نیست. با هماحترامی که برای زندانیان سیاسی قائل هستم اما حق خود میدانم که چوب خط شما با آنها را جدا کنم تا تخم مرغ های شما را در سبد خودشان نگذارند.

     
  31. سئوال آقای دستغیب در مورد بهائی ها و طرح آن و پذیرفتن استدلال جناب نوریزاد نشان از سلامت نفس و آزادگی ایشان دارد. دوستان توجه داشته باشند که پذیرش این نظر در جمع روحانیون یعنی نوعی تابو شکنی تاریخی. از آقای نوریزاد باید تشکر کرد که با ضداقت خود زمینه این کار را فراهم کرده است. خدا رحمت کند آقای منتظری را که برای اولین بار در حوزه بین حقوق شهروندی و اعتقاد افراد تمایز فقهی قائل شد.

     
    • راستیاتش نمی خواستم وقتم رو برای چنین موضوع پیش پا افتاده ای تلف کنم ولی شرم آور نیست که بوسه بر پای انسانی / که اعتراضی است به پایمال شدن حقوق انسانی اش / این چنین لرزه بر اندام اسلام و مسلمین می اندازد؟ آیت ال ها که با افکار عجیب و غریبشان شبهه در اذهان مردم ساده لوح ایجاد می کنند. آقا مسیله را چرا وارونه می کنید! یعنی نمی فهمید نوری زاد چرا بوسه بر پای این بچه زده؟ باید اختصاصا همه از اتاق بیرون روند تا نوری زاد بزرگترین راز زندگی خود را بدون ترس و هراس!! (لابد اگر کسی در اتاق می ماند با شنیدن این اسرار زهره ترک می شد!) ابراز کند؟
      هی میگویید بهایی فلان بهایی فلان! مگر مملکت قانون ندارد؟ اگر کسی جرمی مرتکب شده طبق قانون باید مجازات شود. آن هایی که می گویید بهاییت را انگلیس ها ابداع کردند! برخی آیت الله های انگلیسی دوست فارق التحصیل حوزه ها را فراموش کرده اید؟ آمریکا روسیه انگلیس فرانسه آلمان و …. آنقدر نفوذی در دم و دستگاه شما / همه از خودی های شما / دارند که نیازی به خدمات بهاییان ندارند. آب می خورید دنیا خبردار می شود. اگر بهایی بودن جرم است در مجلس قانونی تصویب کنید و روز بعد هرچه بهایی است را به دلیل اعتقاداتش زندانی کنید و هر چه خواستید بر سرش بیاورید. تا کسی گفت بهایی ام که نمی شود بدون استناد به قانون او را از حقوق انسانی محروم کرد! یک هندو که با ویزای معتبر وارد ایران شود طبق قانون تحت حمایت قرار می گیرد و حقوقش محترم است آن وقت شما با ایرانیانی که به چیزی اعتقاد دارند که خود می پسندند چنین رفتاری می کنید؟ ببخشید بهاییان عزیز شما هم دچار همان خرافاتی هستید که مسلمین عزیز کم و بیش با آن روبرو هستند. این را نوشتم تا کسی نیاید بگوید بهایی! بگیریدش! دنیا دنیای علم و معرفت و شناخت نقادانه است دوران خرافه پرستی و تعصب و دگم ستایی به سر رسیده و هر دین و آیینی که نتواند خود را با علم و خرد بشر تطبیق دهد دیر یا زود محکوم به فنا است.

       
    • احسنت بر نگاه منصفانه شما

       
  32. نوری زاد گرامی ,10000 کیلومتر ازت فاصله دارم و دنبال راهی میگردم که با کمک مالی به تو که یک تنه داری جور همه ما را می کشی سهم خودم را ادا کنم. میدونم حکومت برای از پا انداختن مبارزین , اول عرصه مالی را بر انها تنگ میکند.برایم ای میل بفرست.

     
  33. علی اکبر ابراهیمی

    خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش
    خداوندا نگه دار از زوالش
    ز رکن آباد ما صد لوحش الله
    که عمر خضر می‌بخشد زلالش
    میان جعفرآباد و مصلا
    عبیرآمیز می‌آید شمالش
    به شیراز آی و فیض روح قدسی
    بجوی از مردم صاحب کمالش
    که نام قند مصری برد آن جا
    که شیرینان ندادند انفعالش
    صبا زان لولی شنگول سرمست
    چه داری آگهی چون است حالش
    گر آن شیرین پسر خونم بریزد
    دلا چون شیر مادر کن حلالش
    مکن از خواب بیدارم خدا را
    که دارم خلوتی خوش با خیالش
    چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر
    نکردی شکر ایام وصالش

     
  34. میخامت … حس نمیکنی بد جوری داری دق اشون میدی؟ خدا قوت مرد… ایام به کام

     
  35. اعتذارنامه:
    آقای نوری زاد ما راببخشید،

    ما را ببخشید که به خاطر بوسیدن پای یک کودک بهایی، سخت نگران خروجتان از شیعه گری علی شدیم، اما از خاطر بردیم که آن علی که سنگش را به سینه می زنیم، خود به فرماندارش توصیه کرده بود که “فرمانبران تو از دو صنف بیرون نیستند، یا مسلمانند که با تو یک کیش و یک دین دارند، و یا پیرو مذاهب بیگانه، که در این حال هم با تو همنوع و هم جنسند. ای بشر، آنها هم بشرند.”

    ما را ببخشایید که هرگز نپرسیدیم بنیادهای خیریه و … ثروت های چند میلیارد دلاری شان را از کجا آوردند اما روزی نیست که درباره منبع درامدی شما کنکاش نکنیم.

    ما را ببخشید که هیچ متنی از متون شما را تا به آخر نخوانده ایم، اما مدام دستی به زیر چانه زده و گوشه ی چشمی نازک کرده ایم و پرسیدیم آقا! خرج سفرها از کجا؟ یا چه بود آن واژه؟ “سوپاپ” و “شیر اطمینان” نیستید؟

    ما را ببخشایید که دیدیم فرومایگان و وقیحان چگونه با طیب خاطر، شما و خانواده را آزردند، اما برای آمدن به قدمگاهتان به قصد حمایتی نمادین، هنوز دل دل می کنیم.

    برخی از ما را ببخشایید که از روبوسی هنرپیشه مان با پیرمردی هشتاد و چند ساله رگ های گردنمان متورم می شود و فریاد وااسلاما سر می دهیم، اما از خودمان بخاطر اتهامات مبتذلی که علیه شما در ذهن بیمارمان ساخته و پرداخته و منتشرش کرده ایم، شرم نمی کنیم.

    برخی از ما راببخشایید که مدام قربان صدقه شما می رویم و از مظلومیت ستارها و شلرها دم می زنیم، اما چون به پدر و مادر بی نام و نشانشان دسترسی نداریم، لااقل به قدمگاه نمی آییم و از شما نمی خواهیم که سلاممان را به آنها برسانید.

    ما راببخشایید که از حالا به فکر بنا کردن مجسمه با شکوه شما در قدمگاه هستیم، اما خود به آنجا نمی آییم تا درودی و زنده بادی نثارتان کنیم.

    ما راببخشایید که شما را با ابومسلم خراسانی و حرّبن یزید مقایسه می کنیم، اما شرمنده! گرفتاریم و وقت نداریم که حضورا دستتان را در نمایشگاهتان بفشاریم.

    ما را ببخشایید که برای دفاع از رهبر محبوبمان، مدام در خیابان به شما فحاشی می کنیم، اما یک بار برایتان نگفتیم چرا فکر می کنیم که او خوب است و شما بد.

    ما را ببخشایید که می خواهیم ارزش های انقلاب و انقلابی گری را به شما یاد بدهیم، اما خود فراموش کردیم که وقتی شما رخت جهادگری پوشیده بودید و خودتان سمبل ارزش های انقلاب بودید، ما هنوز طفلی در گهواره بودیم (اگر اصلا وجود داشتیم)

    ما را ببخشایید که گرچه هر از گاهی شما در کلامتان از کمی وقت، از دیر خوابیدن و زود برخاستنتان می گویید، مدام گله مندیم که پاسخ نامه من چه شد؟ یا حتی از شما می خواهیم که متونتان را کوتاه تر و خلاصه تر بنویسید تا ما “حال” خواندنش را داشته باشیم.

    ما را ببخشایید که لایک های صفحه فیس بوک هنرپیشه محبوبمان از رقم میلیون فراتر رفته، اما برای لایک کردن صفحه فیس بوک شما می گوییم ام م م م م م…نه شرمنده! سیاست پدر مادر ندارد! ما همین که گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم و زندگی خودمان را سفت بچسبیم، هنر کردیم.

    ما را ببخشایید که گیرنده هایمان برای گرفتن این پیام شما که اگر حاکمان اصلاح شوند، مردمان هم به اصلاح روی می آورند، خاموش است. ما را ببخشایید که بجای اینکه یقه ی مسئولان بی عرضه را بچسبیم که چرا جوانان نمی توانند یا نمی خواهند یا می ترسند ازدواج کنند، از بانوانمان می خواهیم که خود را بپوشانند تا ما تحریک نشویم!

    ما را ببخشایید که هنوز یاد نگرفته ایم که وقتی جایی در کوچه ای، خیابانی، در سفری، داخل اتوبوسی شما را دیدیم، نگوییم که “برو سر خانه و زندگی ات” و “حالش رو ببر”. قول می دهیم یادمان بماند که این سخن ها، برای کسی که به هدف بزرگی ایمان راسخ دارد، توهین آمیز، مبتذل و سخیفی هستند. یاد می گیریم بالاخره اینها را روزی.

    ما را می بخشایید آیا؟

     
  36. دورودي ديكر بر محافظان انسانيت و مبارزان راه ازادي و اقاي نوريزاد و همكارانش و كليه كاربران و هموطنان ارجمند، مختصري در مورد شروع جنك كفتم البته ان شايد مختصري إز يك حرف الفباي اتفاقات ان روزها بود، باور كنيد دستم نميرود بنويسم خيلي سال كذشت تا روزهاي سياه ان سألها ( ٥٩ تا زماني كه إز ايران خارج شدم ) نه به فراموشي بلكه به عنوان قسمت سياهي إز تاريخ اين كشور هضم كنم، دوستان اكر مير حسين موسوي قصدش رسيدن به دوران طلايي امامش خميني بوده ( زمان نخست وزيريش ) كه بايد بر حال ان جوانان كه در اعتراضات ٨٨ به خيابانها ريختند كريست، يك كوشه ناجيز إز وقايع ان روزها را بخصوص براي نسل جوان افشا كنم البته هم اقاي نوريزاد كه ٨ سالي إز من مسنتر است و دوستان هم سن من كه در كانون ان وقايع بودند شايد بيشتر إز خود من خاطره داشته باشند، إز كجا بنويسم كه هر روزش وامصيبتي بود، با شروع جنك در ٣١ شهريور ٥٩ آخرين ميخها با دست تواناي روحانيت و حزب الله يون هميشه در صحنه بر تابوت هر انجه كه ما نامش را حقوق مدني يا ازادي يا هرجه، هر جه كه دوست داريد بناميد زده شد، شور و تب تاب حمله صدام در ٣ يا ٤ ماه بعد رفته رفته فروكش كرد و داخل كشور شاهد جنكي تمام عيار تر إز مرزهاي غرب و جنوب كشور بود بني صدر سعي ميكرد با جنك و دندان آخرين سنكرهاي ان ازاديهاي نيم بند را نكه دارد، اما در ٣٠ خرداد ٦٠ ديكر سنكري براي جلوكيري إز ان فجايع باقي نماند، كروهها و سازمانها با شقاوتهاي غي انساني سركوب شدند و دو روي سكه سرنوشت مردم و كشور شد در داخل ترور و سركوب و در مرزها جنك براي صدور انقلاب، وضعيت معيشت مردم هر روز بدتر مي شد طولي نكشيد كه كارتهاي سهميه بندي و صفهاي طويل براي هر جيز راه به زندكي مردم باز كرد و جزيي إز زندكي روزمره انها شد، با شروع عملياتهاي تهاجمي إز مهرماه ٦٠ ابتكار عمل كاملا به دست برادران سباه و اخوندهاي حكومتي افتاد، مي توان ان حركتها را تا بعد إز تسخير دوباره خرمشهر به نحوي توجيه كرد اما بعد ان را …… غباري تيره سراسر اسمان ايران را فرا كرفت هفته اي ٢ روز تشيع جنازه كشته شدكان جنك بود طولي نكشيد كه هر روز يا تشيع جنازه بود يا مراسم سوم يا هفته يا جهلم يا سالكرد يك يا جمعي إز كشته شدكان جنك سر هر كوي يا برزني حجله و عكس قرايت قران و بانك واويلا فضاي كشور را انباشته كرده بود صداي شادي يا موسيقي متلق معني خود را إز دست داده بود به هر بهانه اي مردم را ساعات ٩ شب بر بأم خانه ها فرا مي خواندند كه با فريادهاي الله اكبر به جنك استكبار بروند. مجسم كنيد اكر إز خانه اي در اين ساعات صداي الله اكبر شنيده نمي شد يا با جانشان بازي ميركردن اكر صداي موسيقي إز خانه اي بلند شود، مراكز شهرها خصوصا شهرهاي بزرك محل تجمع اراذل و اوباشي به اسم حزب الله هيون بود كه ان زمان ما انها را فالانزيست مي ناميديم، انها همان اسلاف دلوابسان امروز هستند، كه به هر جيزي كير مي دادند ديكر حتي جرات نداشتي با مادر يا خواهر خودت هم به خيابان يا بازار بروي كه بلافاصله از تو بازجويي خياباني مي كردند مي خواست براي اين جماعت جهل سر نادرست ثابت كني كه با خواهرت يا خواهرزاده يا وآبسته فاميلت به خيابان امدي، از بعد از تسخير دوباره خرمشهر عمليات به خاك عراق شروع شد كه با حمله به بصره شروع و تا مرداد ٦٧ ادامه داشت هر وقت به داخل عراق حمله مي كردند صدام ناجوانمرد هم بعضي شهرهاي كشور را مورد حمله موشكي و بمباران قرار مي داد، إز بخت بد شهر ما هم در تير راس موشكهاي اسكوت بود هم در ليست بمباران با هر حمله ان كاشانه و اشيانه نيم بند مردم هم به هم ميريخت و مجبور بودند به كوه يا دشت يا اباديهاي اطراف شهرها فرار كنند، و در اين ميان  

     
  37. ثروت مردم را طوری بالا کشیدند که حتی خمس و ذکات آنرا هم به خود مردم برنگرداند . حالا با ۲ تا ۳ تا اعدام میخوان تلقین کنند که مراقبیم. دزد که از دزد بزنه آخرش ملا دزده

     
  38. ينها هرچه در اين 1400سال بافته بودند، در اين 35 سال پنبه كردند.

     
  39. سلام اقای نوری زاد
    “…یا با فتح خرمشهر پایان می پذیرفت…”
    بنده در زمان جنگ سن کمی داشتم لذا چیز چندانی به خاطر ندارم. هر چه هست اسناد و مدارک و تاریخی است از آن دوران. جمله فوق از حضرتعالی مرا به تعجب واداشت که شما که در اهل سنگر و دفاع بودید و باید بیش از من از ان دوران مطلع باشید، چرا این سخن را فرموده اید؟ من نمی خواهم از برخی از بدرفتارها و سوأ مدیریت های آن زمان دفاع کنم و یا اینکه تمام 8 سال جنگ را توجیه کنم. اما شما فرمودید که پس از فتح خرمشهر می بایست جنگ پایان می یافت؟ من سوال می کنم مگر ان زمان (فتح خرمشهر) تنها این شهر در دست دشمن متجاوز بود؟ که با فتحش جنگ تمام شود؟ متاسفانه در نخستین پیشروی ارتش عراق به خاک ایران حدود سی هزارکیلومتر مربع از خاک ایران به اشغال نیروهای متجاوز درآمد. 6 روز بعد سازمان ملل قطع نامه 479 را صادر کرد بدون اینکه بگویید چه کسی متجاوز است و عراق باید خاک ایران را ترک کند. ساننبرگ در کتاب جنگ ایران و عراق (1985) می گوید: نیروی زمینی عراق از سه جبهه و در هر جبهه با یک سپاه یورش زمینی خود را آغاز کرد. سپاه اول از جبهه شمالی حدود ۲۵ کیلومتر در اطراف قصر شیرین پیشروی کرد و سپاه دوم از جبهه میانی و در اطراف مهران، هردو پس از برخورد به مناطق کوهستانی متوقف شدند. این حملات برای پشتیبانی از حمله اصلی در خوزستان انجام شد.
    سازمان ملل و شورای امنیت پس از قطع نامه بی معنی 479 سکوت کردند. چقدر؟ 21 ماه 15 روز. پس از فتح خرمشهر و آزادسازی بستان و غرب شوش و دزفول. در حالیکه هنوز بسیاری از مناطق ایران در اشغال عراقی ها بود بالاخره شورای امنیت قطع نامه صادر شد و در این قطع نامه گفته شد که کشورها به مزرهایشان برگردند.
    شما بگویید چگونه می شود با وجودی که هنوز بسیاری از مناطق ما در اختیار دشمن بود، صلح کرد و آتش بس اعلام کرد. اگر چنین شده بود آیا امروز مثل ادوار گذشته متهم به تکه تکه کردن سرزمین نمی شدیم؟ در عجبم که شما می فرمایید پس از فتح خرمشهر می بایست جنگ پایان می یافت. البته گفتم که منکر سوأ مدیریت ها در آن زمان نیستم و اینکه ایران شرط گذاشته بود که باید صدام از قدرت کنار برود که این شرط عقلانی نبود. اما باید پذیرفت که هیچ عقل سلیمی هم نمی پذیرد تا زمانی که کشور متجاوز خاک کشور را در اختیار دارد، صحبت از آتش بس و صلح کرد.

     
    • چرا تجاهل العارفین می فرمایید وقتی حاضر بودند به ما غرامت بدهند بدیهی بود که خاک ما را هم تخلیه می کردند. در تاریخ این کشور ( برای منافع ملی) مضرتر از اشغال سفارت آمریکا و ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر نمی توانید پیدا کنید. منتهی هر دو اقدام متاسفانه برای تثبیت قدرت عده ای اتفاق افتاد.

       
      • سلام حسین آقای عزیز
        بگذار در ابتدا اصول اعتقادی ام را در رابطه با جنگ ایران و عراق بگویم. اصل اول: عراق متجاوز است اصل دوم: پس از فتح خرمشهر امکان اتمام جنگ میسر نبود چرا که مناطق دیگری از خاک ایران در اشغال عراق بود. اصل سوم: پس از بیرون رفتن عراق از خاک ایران می بایست جنگ پایان می یافت که ایران با شروط افراطی و غیر عقلایی اش بر ادامه آن پای فشرد.
        بحث بنده در مورد اصل دوم است که غیر قابل انکار است. اصل اول که جای بحث ندارد که هر عقل سلیمی می پذیرد که عراق آغازگر جنگ بود به کمک ماهواره های آمریکایی و نیروی انسانی و پولهای کشورهای عربی و تجهیزات روسی و اروپایی.
        اما بحث در مورد اصل دوم است یعنی اتمام جنگ پس از فتح خرمشهر. حال شما بفرمایید پس از فتح خرمشهر مناطق غربی ما در اشغال عراق بود یا خیر؟ پس چگونه صلح ممکن است؟ شما یک نمونه در دنیا بیابید که چنین کرده باشند. مثل این می ماند که عده ای خدایی ناکرده به خانه شخص شما هجوم بیاورند و یکی از اتاق های شما را تصاحب کنند و بگویند آتس بس بگویند صلح و عضوی از خانوده شما هم بگوید بپذیر بپذیر بپذیر. ایا شما نمی گویید ای دزد غارت گر و غاصب و دروغ گوی غیر قابل اطمینان، اول بفرمایید بروید بیرون از خانه و در کوچه با هم گفتگو کنیم. ایا این غیر عقلانی است؟ من نه حکومتی ام و نه دل خوشی از حکومت دارم. سخن من این است که واقعیات را ببینیم و از روی احساسات بخاطر سختی هایی که امروزه بر ما می رود سخن نگوییم. آتس بس و صلح و اتمام جنگ پس از فتح خرمشهر یک بحث است ادامه جنگ پس از بیرون رفتن عراق از خاک ایران و آن شروط اشتباه یک بحث دیگر. اما فرمودید حاضر بودند به ما غرامت بدهند. اگر منظورتان عراق است که چنین چیزی واقعیت نداشته است. عربستان این پیشنهاد را داده است که برخی می گویند 70 میلیارد دلار بوده است و البته دکویار در سال 91 عراق را متجاوز اعلام کرد و غرامت را هم 97 میلیارد دلار که جای تامل دارد. اما باز سوال می کنم و بزرگواری بفرمایید کمی بیشتر تعقل کنید که آیا قطعه ای از خاک ایران در تصرف دشمن باشد و آن ها دم از غرامت بزنند عقلانی است؟ از این روی باز این پاسخ داده می شود که بفرمایید بروید بیرون و در کوچه صحبت از غرامت می کنیم. آیا این غیر عقلانی است؟ در ثانی غرامت را سازمان ملل باید مشخص کند آن هم رسماً و به صورت قطع نامه نه حرف های بدون ضمانت کشورهای خائن و جاهل عربی که باد هواست. دلیل من که آتش بس ضمانت نداشت و حرف دیگران باد هوا بود، هجوم مجدد عراق تا 1 ماه پس از آتش بس و پذیرش قطعنامه 598 بود که صدام با استفاده بمب شیمیایی در آذربایجان، کمی آب روی جای سوخته اش ریخت و داغ بر دل ما که هنوز آثارش باقیست. پس آنچه شما می فرمایید جز “بدیهیات” است فوق العاده عجیب است. آری به قول فردوسی پور، روی کاغذ از بدیهیات بود. اما در عمل هیچ ضمانتی نداشت.
        من نمی گویم در جنگ خطا نکرده ایم که بزرگترین آن ادامه جنگ پس از برون رفت نیروهای عراقی از تمامیت خاک ایران بود و از همه مهمتر ورود به خاک عراق؛ اما یک طرفه به قاضی رفتن هم خطاست. ندیدن قطعنامه هایی که در آن متجاوز را مشخص نکرده باشد و صحبت از غرامت نکرده باشد نهایت استبداد و ظلم و زور گویی و حق کشی است. اما با این حال بنده معتقدم جنگ می توانست در سال سوم یا چهارم پایان می پذیرفت که هم آیت الله خمینی و هم سایر مسئولین وقت اشتباه کردند و خسارات بسیاری را به کشور وارد کردند.
        از اشغال سفارت آمریکا فرمودید که بنده هم معتقدم اشتباه بود و تا کنون هم در حال پس دادن تاوان ان هستیم و عده ای از آن حادثه به قدرت رسیدند و هنوز هم نان آن را می خورند.
        از انتقاد شما سپاسگزارم

         
        • آقا مجتبی. به عنوان کسی که مدت زیادی در جبهه بوده ام عرض می کنم که
          1-بعد از فتح خرمشهر صدام اغلب مناطق مهم بجز نفت شهر را تخلیه کرد که اگر قراری بر حتی آتش بس بود براحتی میشد آن را پس گرفت.
          2- اغلب عمیاتهای بعد از فتح خرمشهر را ما آغاز کرده ایم و به قصد تصرف عمق خاک عراق بوده است حال نتیجه ای بجز شکست نداشته موضوع دیگری است. بسیاری از فرماندهان عمده جنگ نیز آنموقع موافق رفتن به داخل خاک عراق نبودند که با نتایجی که بدست آمد حقانیت آنها ثابت شد. بنظر می آید شما تحت تاثیر روایت های یکطرفه رسمی از جنگ هستید.
          3- قطعنامه598 سال 66 صادر شد اول هم صدام آنرا پذیرفت ما بعد از کلی شعار جنگ تا پیروزی و تا رفع کل فتنه وقتی در یک غافلگیری استراتژیک قرارگرفتیم قطعنامه را پذیرفتیم که البه درگیری مستقیم با آمریکا هم در آن نقش داشت.
          4- حمله آخر عراق برای این بود که خطوط موجود بعنوان خط آتش بس تثبیت میشد و می خواست در محلهای جدیدی مستقر شود که در مذاکرات بعدی دست بالا را داشته باشد ما که یکسال و اندی بعد از صدام 598 را پذیرفتیم نمیتوانیم ایراد بگیریم چرا بعد از پذیرش ما حمله کرد بهر حال ما در موضع ضعف افتاده بودیم و هنوز هم آتش بسی اعلام نشده بود.
          5- اگر صدام این بی عقلی را نکرده بود که به کویت حمله کند هنوز ملاقاتهای با تبختر صدام با آقای ولایتی در جریان بود تا التماسش کنیم که وجب به وجب خاک ما را تحویل دهد ضمن اینکه اروند را هم از دست رفته باید قبول می کردید..
          6- کویت با وجود سقوط صدام تمامی خسارت اشغال خود را از عراق بعثی و عراق فعلی گرفت ما اگر ریالی گرفته ایم اعلام فرمایید.
          7- دلایل زیادند به همین بسنده می کنم ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر از کبائر اذناب بوده بخصوص اینکه تعدادی درهمانروزها خواب سپاه این روزها را میدیدند و…..

          —————

          سلام حسین گرامی
          مطلب قابل تأملی است.
          سپاس نازنین

           
          • سلام حسین آقای عزیز
            فرمودید در جنگ حضور داشته اید از این روی به پاس حضورتان در آن بهبوهه، تمام قد می ایستم و درود بر شما می فرستم.
            مطالب شما علی الاغلب در راستای مطالب این حقیر بوده است جز چند مورد که به عرض می رسانم. بنده در جنگ نبوده ام و ان زمان را در این حد که می دانستم جنگی است در بین، درک می کردم و اکنون دانشم از مستندات داخلی و خارجی است و حتی گفته های بزرگانی چون شما. اما…
            فرمودید که من تحت تاثیر روایتهای یک طرفه از جنگ بوده ام. کدام روایت؟ روایت حاکم (جناح قدرت طلب) می گوید ادامه جنگ موجه بود و تمام 8 سال به حق. حضرتعالی چگونه از سخنان من این استنباط را کردید که من تحت تاثیر بوده ام؟ بنده معتقد به ادامه جنگ تا 8 سال نبوده ام و نیستم. عقل و منطق هم امروز این را می گوید که نباید بود. اما برسیم به بسط مسائل مطرح شده.
            1) فرمودید که عراق پس از فتح خرمشهر جز نفت شهر همه مناطق را تخلیه کرده بود. اما نفرمودید که شهر مهران را هم در اشغال داشت. عراق پس از فتح خرمشهر 2500 کیلومتر از خاک ایران را در اشغال داشت که می فرمایید چیز مهمی نبود و با پذیرش آتش بس و اتمام جنگ، عراق آن را تخلیه می کرد(رجوع شود به دانشنامه جهان اسلام، کتاب جنگ ایران و عراق). اصلاً بهتر است گویم نه ایران را باید مقصر دانست و نه عراق را. چون به قول شما عراق هم می ترسید و می خواست دست بالا را داشته باشد لذا پس از تعیین و تکلیف جنگ مناطق را تخلیه می کرد. من می گویم ایران هم می ترسید لذا معتقد به اتمام جنگ پس از فتح خرمشهر نبود. از این روی باید حق را به هر دو دهیم اما شما یکطرفه به قاضی رفته اید برای حمایت از صدام و عراق. این برای من با کمال احترام برای حضرتعالی که در جنگ بوده اید، بی نهایت عجیب است.
            2) مطلبی را که در بند دوم مطرح فرمودید بنده نیز قبول دارم لذا دلیلی وجود نداشت که ایران پس از خروج کامل عراق از مرزهای ایران جنگ را ادامه دهد.
            3) در بند سوم فرمودید قطع نامه 598 در سال 66 صادر شد که کاملاً درست است و بنده نیز در مطالب قبلی اشاره کرده بودم که صدا تا 1 ماه پس پذیرش قطعنامه جنگ را ادامه داد. منظور سال 67 بود و منظور بنده نیز پذیرش قطعنامه از سوی ایران بود نه عراق. چرا که عراق در همان زمان (سال 66) صدور، قطعنامه را پذیرفته بود.
            4) پاسخ این بند در خلال سایر بندها آمده است.
            5) در مورد اروند هنوز هم مشکل وجود دارد. در زمان شاه وجود داشته و پس از این هم وجود خواهد داشت.
            6) درست می فرمایید ما هنوز ریالی (به خاطر مسائل سیاسی و دولت کنونی عراق) از غرامت هایمان دریافت نکرده ایم. حالا که مشکل ایران شده است عدم توانانی در دریافت غرامت چه باید کرد؟ باید جنگ را ادامه می دادیم تا دریافت غرامت؟ اما اینکه چرا کویت توانست بگیرد ولی ایران خیر این را شما بهتر می دانید. البته لازم به ذکر است غرامت پرداختی به کویت در چنگ چند ماهه بسی بیشتر از غرامت اعلام شده به ایران برای جنگ 8 ساله است. هم پرداخت و هم میزانش تبعیض آمیز است.
            7) در آخر نیز باید عرض کنم هر کسی برداشتی از اتفاقاتی که امروزه به تاریخ پیوسته اند دارد. طبق برداشت شما، کشوری به ما حمله کرده بیش از 13 هزار کیلومتر مربع از خاک ما اشغال کرده ما تلاش کردیم و بیش از 10 هزارتای آن را از چنگش خارج کردیم که یک دفعه گفتند بس است دیگر، آتش بس، جنگ را تمام کنیم، ماجرای آن 2500 کیلومتر مربع (یعنی نفت شهر و مهران و سرزمین های پیرامون تا خود مرز) هم بماند برای بعد. من می گویم پس از فتح خرمشهر هنوز ان شهرها و سرزمین های اطرافش در اشغال بود غیر عقلانی است (به همان دلیلی که شما به طرفداری از عراق، برای عراق آوردید) و این ترس وجود داشت که پس از اتمام جنگ تازه کشمکش بر سر ان سرزمین های در اشغال عراق آغاز شود لذا جنگ ادامه یافت (به مدت 1 تا 2 سال دیگر) تا تمام خاک ایران باز پس گرفته شد از ان پس بود که دیگر نباید جنگ ادامه می یافت. اما ادامه یافت با شرط و شروط های واهی و بی موقع نظیر خلع قدرت صدام در عراق، بازگشت شیعیان اخراجی از عراق به کشورشان، فتح عراق و شعارهای فتح بیت المقدس و…
            علی ایحال پاسخ های شما نیز به فرموده ای آقای نوری زاد عزیز قابل تامل است و مجدد عرض می کنم از اینکه برای دفاع از جان و مال و ناموس ما، زندگی خود را به خطر انداختید، خود را کوچکتر از آن می دانم که در مقابل شما به بحث بنشینم. لذا روی شما را می بوسم و دیگر هیچ…

             
          • مجتبی هستم. در پست قبلی فراموش کردم نامم را بنویسم. عذر می خواهم

             
  40. واقعا خوش بحالت بهلول زمان اميد بيدارى همه ،منكه بشما حسوديم ميشود كه،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

     
  41. چرا به اينجا رسيديم؟

    آنچه امروز در كشورمان مى گذرد، قضاوت در مورد درستى يا نادرستىِ مسيرى كه انقلاب پيمود را آسان كرده است.

    پرسش مهم: آيا حال و روزِ امروزمان از ابتدا قابل پيش بينى بود؟

    همانگونه كه بردياى گرامى در نوشته اى گفت: “معما چو حل گشت آسان شود. اینکه در جریان رودخانه اى عظیم باشید و بتوانید راه صحیح که مخالف این جریان است را با اندیشه پیدا کنید، کاری است سترگ که بیشتر انسانها از انجام آن عاجزند”

    يا به تعبيرى، كار سترگِ “جوگير نشدن”!
    به بيان ِديگر، توانايى قضاوت درست در مورد پديده ها در زمان خود و حتى بر خلافِ تفكرِ غالب و نه هنگامى كه گذشت زمان، قضاوت همگانى را در مورد آن آسان مى كند.

    و ديگر آنكه زمان حل معما و آسان شدن آن، براى افراد مختلف بسيار متفاوت است و به گمان من، ملاك فرهيختگى افراد، طول مدت اين زمان است.

    تفاوت فرهيختگان با سايرين اينست كه آنان زودتر، و با ديدن اولين نشانه ها، به واقعيت پى مى برند، پس از فرهيختگان، بسيارى از مردم عادى هستند كه پس از ديدن نتايج بيشترى از حاكميت آن ايده به نا كارايى آن پى مى برند و براى معدودى نيز، ممكنست رسيدن به اين نتيجه، تا زمان فروپاشى آن حاكميت به طول بيانجامد.

    در مورد نظام حاكم بر ايران هم مي توان گفت كه نگاه اكثريت مردم در آغاز انقلاب، مثبت و اميدوار بود ولى براى هر كس، در مرحله اى، معما حل گشت.
    آنان كه نشانه ها را از روز اول درك كردند و جدى گرفتند و معما را در مرحله اى كه هنوز مشكل بود، واشكافى و حل كردند، فرهيختگان واقعى بودند.

    و ملى- مذهبى هاى تحصيلكردهء خارج كه به جاى صداقت و و رو راست بودن با مردم ايران و افكار عمومى جهان، در نقش مشاور و مترجم، امانت را در ترجمه رعايت نكردند و با لاپوشانى، نشانه ها را پنهان كردند، حقيقت را به پاى مصلحت قربانى كردند و ديديم كه بريدنِ سرِ حقيقت، چه سرنوشت شومى را براى خودشان رقم زد.
    صادق قطب زاده كه خود، از “هيچى” بودن احساس رهبر انقلاب براى وطنش پس از ١٥ سال دورى، متعجب شده بود، آبرو دارى كرد و براى خبرنگار خارجى در پرواز انقلاب، ” هيچى” را “no comment” ترجمه، و مسأله را براى خارجى ها بدينگونه رفع و رجوع كرد. او هرگز در آن لحظه نمى دانست پاسخ خدماتش را چهار سال بعد چگونه مى گيرد.
    و هيچيك از هزاران هزار ايرانىِ فارسى زبانى كه در مراسم استقبال، مسموم از آفت شيدايى، خط كشىِ خيابان ها را با گُلِ ميخك تزئين كرده بودند و “هيچى” را به گوش خود شنيدند نيز، بعدها نخواستند اين نشانه و نشانه هاى بعدى را جدى بگيرند.

    اما بودند فرهيختگانى كه هر نشانه كوچك و بزرگى را جدى گرفتند و زمان نشان داد كه درست فهميده بودند.

    گروه بسيار بزرگتر، كسانى بودند كه با موج انقلاب و نظامِ پس از آن تا مراحلى همراهى كردند و هر يك، در زمانى، به تشخيص رسيدند و معما برايشان حل، و آسان شد. خيل عظيمى از مردم، در اين گروه جاى مى گيرند.
    از اين گروه، كسانى كه تمايل به نقد خود ندارند، منكر خطاى تشخيص ِخود هستند و مدعى هستند از همان ابتدا مى دانسته اند كه مسير خطاست و خشت اول كج نهاده شده است، به دليلِ رو راست نبودن، به گمان من افراد قابل اعتمادى نيستند و سخنانشان نيز كمتر به دل مى نشيند.

    بسيار ضرورى است هر كدام از ما مردم ايران كه در اوائل انقلاب دل سپرده آن بوده و در هر مرحله اى به منتقد آن تبديل شديم، بى پرده و مسؤلانه، با خود مواجه شويم و نقاط ضعفِ فكرىِ خود را كه ديروز باعثِ ناديده گرفتن نشانه ها ، برخورد احساسى و نه عقلانى با مسائل و خوشبينى ساده لوحانه شد كه نتيجه اش نا اميدى هولناك امروز است، را تجزيه و تحليل كنيم و از گفتن “از همان روز اول معلوم بود كه …..”، “من از روز اول مى دانستم كه….” خوددارى كنيم.
    تحليل وقايع ديروز با ديد امروز، ما را از واقع بينى باز مى دارد و تكرار چند باره خطا ها را در پى خواهد داشت.

    واقعيت اين است كه خيل مردمى كه تنها با هدايت احساسات بى منطق، به شدت ” جوگير” شده و به موج پيوسته بودند، نه تنها به علائم خطر و هشدار ها بى اعتنا بودند، بلكه هر منتقدى را زير موج احساسات بى خردانه خود، له و منكوب مى كردند. زيرا بسيارى ازآنچه كه ما مردم عادى، بعدها به آن پى برديم، از همان ابتدا براى وجدان هاى بيدار و تيزبين، زنگ خطر را به صدا در آورده بود.
    ناديده گرفتن نقاط ضعف در درك و تفكر منطقى، و درس نگرفتن از خطا ها باعث مى شود در بزنگاه هاى تاريخى ديگر نيز با ساده لوحى و برخورد هاى احساسى، مسير خطا پيموده و از تاريخ نياموزيم، باز هم نشانه ها را جدى نگيريم و براى چندمين بار، از ترس بدتر، به بدى كه برايمان طراحى شده، پناه برده، در سناريوى نوشته شده در اتاق فكر شيادان، نفش سياهى لشكر را به خوبى ايفا كرده، باز به زندانبان، به عنوان منجى اميد ببنديم و باز هم براى شيادان سوژه خنده و عامل ماندگارى شان شويم.

    مى توان قدرت واشكافى معما قبل از حل را، ملاكى براى شناخت فرهيختگان تلقى كرد كه مى توانند با تجزيه و تحليل نشانه ها، از خسارت هاى سنگين جانى و مالى به يك ملت پيشگيرى كنند.
    اما مشكل اينجاست كه اگر فرهيختگان در مقام رهبرى نباشند، موج توده هاى ناآگاه و برانگيخته از احساسات كور، آنان را نيز له خواهد كرد.
    مشگل ديگر، چگونگى شناخت فرهيختگان است. آيا بايد همواره، كار از كار بگذرد، زمان، معما ها را حل كند تا بتوان به قضاوت نشست و آنان را به صورت گذشته نگر، بازشناخت؟

    نكته ديگرى كه در انقلاب ايران قابل تأمل است اين است كه اين انقلاب برخاسته از خشم طبقه فرودست و با شعار هاى اقتصادى نبود ، قويترين انگيزه انقلاب، آزاديخواهى در يك رژيم مستبد بود و طبقه متوسط و عمدتاً تحصيل كرده با انگيزه هاى پررنگ آزاديخواهى انقلاب را به پيش برد. آزادى، كمتر دغدغه طبقه فرودست است. البته به تدريج، شعار هاى عدالتخواهانه و مذهبى، طبقه فرودست و سنت گراى غير سياسى را نيز با آنقلاب همراه كرد. ( هر كسى از ظن خود شد يار او)

    به گمان من، حركت دين مدارِ ١٩ دى ٥٦ كه مى توانست مانند ١٥ خرداد ٤٢ فروكش كند، به دليل پيوستن طبقه متوسطِ تشنهء آزادى به آن، بويژه دانشجويان و تحصيلكرده ها پر شتاب شد و به مرحلهء برگشت ناپذير رسيد.
    گروه بزرگى از اين تحصيلگردگان در آن زمان با تأثير از انديشه هاى مذهبى كه توسط شريعتى در قالبهاى جوان پسند و مد روز، ريخته شده بود، شيفته مقوله هاى جذاب و نوظهورى چون ” تشيع سرخ” شده بودند. انديشه هاى خام و نا آزموده اى كه به مدد بيانى شورانگيز، در خلاء و قحطىِ فكرى ناشى از استبداد و اختناق رژيم شاهنشاهى، در روح و مغز جوانان تشنه حقيقت، به سرعت ريشه دواند و پايهء ايدئولوژيك انقلاب شد.

    و از سوى ديگر، جامعه اى به غايت سنتى، كه بدون داشتن پيش نياز هاى فرهنگىِ مدرنيزاسيون، جامه اى مدرن پوشانده شده بود كه تناقض هاى آن را از ديدگان مخفى نگهداشته بود. با باز شدن اندكِ فضا، جامه دريد و پيكر نتراشيده و نا موزون خود را به نمايش گذاشت. تحصيلكردگان و روشنفكرانى كه مغزِ اين پيكر بودند، چه مذهبى و چه غير مذهبى، از آنجا كه انديشه هايشان نه در بستر علنى تضارب آزاد افكار، بلكه در محافل زيرزمينى خالى و بى رقيب ناشى از استبداد و اختناق رشد يافته، و به همين دليل پختگى و قوام نيافته بود، به دليل خامى و بى مايگى انديشه ها و خوش بينى و زود باورى ناشى از آن، با اعتماد ساده لوحانه به نهادى كه به يارى ملى- مذهبى ها و با خدعه، چهره اى مقبول از خود به نمايش گذارده بود، به رهبريش گردن نهادند.
    از آن پس، اين نهاد به يارى نفوذ سنتى خود، فرماندهى اين پيكرهء بى مغز و سنت زده را به عهده گرفت و شد آنچه كه شد.

    بسيار بسيار مهم است كه نسلى كه انقلاب را به چشم ديده است، در تحليل چرايى وقوع و چرايى تغيير مسير آن، با نهايت دقت و صداقت، نقد رفتار سياسى خود را پيش گيرد تا نسل هايى كه آن زمان را نديده اند و به دليل تحمل فجايع و عواقب سهمگين اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى ناشى از انقلاب، به حق، نسل انقلاب را سرزنش باران مى كنند، بتوانند دليل وقوع آن و دلائل تغيير مسير و نتيجه آن را واكاوى كرده و از آن براى آينده، عبرت آموزند.

    فرازى ديگر از نوشتهء بردياى گرامى را در اينجا مى آورم:
    “بشریت برای رسیدن به جایگاهی که در حال حاضر دارد هزینه های بسیار پرداخته است. فراز و فرود بسیار داشته است و افتان خیزان به راه خود ادامه داده است. ما اگر بخواهیم جامعه خود را بسازیم می بایست تمام تجارب بشری را به دقت مد نظر قرار دهیم و از آنها پلی بسازیم تا ما را به سرمنزل مقصود برساند.”

    به راستى كه اين فراز را مى بايست با آب طلا نوشت.

    اگر آن پيكر بى مغز، تنها به همين نكته توجه كرده بود و نمى خواست با انقلاب و نظام بر آمده از آن، بى اعتنا به تجارب گرانبهاى بشريت، “فلك را سقف بشكافد و طرحى نو در اندازد” و با مصالحى پوسيده و از رده خارج، بنايى نوين را براى مردم و حتى با گزافه گويى براى تمام بشريت بنا كند و به عبارتى “چرخ را از نو اختراع كند”، اكنون با چنان ادعا هاى گزافى، وضعيتى چنين رقت بار نداشتيم.

     
  42. طرح ساخت هشت نیروگاه برای اخوندها در ایران

    خواب جدید روسها برای خالی کردن جیب مردم ایران برای سالهای طولانی تربا این طرح در حالی که هنوز بعد از 25 سال نیروگاه بوشهر توسط روس ها به بهره برداری نرسیده

     
  43. مصباح يزدي ( غير منفور )

    ع
    ش
    ق
    مني به مولا

     
  44. اینده مخوف؟ بله اینده مخوف.
    امریکا بزودی خاورمیانه را ترک میکند. اما با نقشه جدید خاورمیانه همه چیز اتوماتیک می شود.آمریکا غیر از نفت خاورمیانه هیچ چیز نمی خواهد. جهالت ها و بحران هایی را که پس ااز خود اینجا کاشته است تا اخر نفت جریان نفت ارزان را بسمت انها تامین خواهد کرد.
    طالبلن در افغانستان و مزارع تریاک. جمهوری ایلامی در ایران وبحران اتمی و پیامد های اقتصادی ان. ملکی واختلافات بی پایان شیعه و سنی در عراق اسد و جنگ بی پایان در سوریه. اختلافات بی پایان در لبنان. و اسراییل و زیاده خواهی و تعصباتمذهبی کافی است که مردم اطراف چاه های نفت هر گز نتوانند امور خود را سامان دهند. هر روز فقیر تر شوند و هر روز بیشتر به صدور نفت نیاز داشته باشند.
    در کمتر از دو دهه نفت سبک در ایران بپایان می رسد. می ماند نفت سنگین که تکنولوزی انرا در اختیارنداریم همه پالایشگاه ها باید عوض شوند. همه تکنولوزی فعلی باید تغییر کند. جمعیت کشور افزایش خواهد داشت. توقع جوانان افزایش خواهد داشت.
    ملتی بدون مهارت های دنیا پسند بدون نخبگان و مغز هایی که بدلیل بحران فرار کرده اند. در مقابل واقعیت های مخوف قرار خواهند گرفت و خواهند دانست چه کسانی دوستان واقعی انها بوده اند. انها که بخاطر ملت بزندان رفته اند و یا انها که انها را به اعماق جهالت فرو برده اند.

     
  45. از خدا می خواهم که یک روز نصیب گرداند که ماهم در سعی شما بر صفای حقوق مردم در جلوی درب وزرات شزیک شویم وبه ان سعی پیش خدا بنازیم به مسلمانی خویش ان شاالله

     
  46. 1- بنده هیچ ماموری را معذور نمی دانم. اگر کمی انسانیت داشتند مثل پیامبر از شدت کار دستشان پینه می بست و لباس فرسوده بر تن می کردند هیچ لزومی ندارد که ظلم کنند و در رکاب ظالم باشند.
    2- حاضرم بمیرم و صد تکه شوم اما هیچ گاه نون آغشته به چاپلوسی و خون انسانیت را سر سفره نبرم. انسان یک بار بدنیا می آید و یکبار هم می میرد بهتر نیست پاک بمیریم و لعن و نفرین ما را بدرقه نکند؟
    3- خیلی دیگه این حکومت ظالم بر سر کار باشد 15 سال خواهد بود پس ای کسانی که خود را مامور و معذور می دانید هر چه زودتر دامن خود را تا ننگین نشده از این حکومت جدا کنید. این شما نیستید که مخالفان را شناسایی می کنید بلکه این مردم هستند که شما را شناسایی می کنند اگر ظلم پایدار بود اکنون ظالمان تاریخ زیر خاک نبودند.

     
  47. گفتم: روزی که یکی از همکاران تهرانیِ شما بر سرم نشست و صورت مرا شکافت و مرا کف بزرگراه بر زمین خواباند، دهانم را به زور گشودم و گفتم: ((پسرم، من برای آرامش فرزندان خود توست که بی قراری می کنم.))
    نوری زاد عزیز با اجازه شما من جمله آخر را شما اینگونه بیان می کنم: (( آی مردم ایران زمین آی پدران آی مادران حال و آینده اگر قرار باشد فرزندان مان روی آرامش را در زندگی ببینند و مثل ما عذاب نکشند باید بر علیه ظلم برخاست و از خونین مالین شدن نهراسیم ))

     
  48. با سلام

    عاقبت ستمكاران وكافران

    رامسيس دوم

    http://www.youtube.com/watch?v=xBtVKrnId4A

     
    • اق عبدال اين چه حرفى كه مىزنيد اين خودش اصل ىك نماد است كه بعد چنين هزار سال شمامىتوانيد پى ببريد انها چه گونه بودهاند تمدن بشرىت مديون تمن مصر باستان است حتى داستان هايى كه توسط يهوديان بعنوان اخرت حتى از طريق اسلام بما رسيده اصل داستانش از مصر باستان است،اين فيلمرا هم در اينجا نگاه كنيد وبعد نضرتان را همين جا بنويسىد، http://youtu.be/OwkHnjS4_yo

       
  49. جناب نوریزاد عزیز

    با سلام

    آنچه که در خاطرات مرحوم استاد آیت الله منتظری از تعداد اعدام شدگان عملیات مرصاد هست و ایشان تصریح کرده اند عدد سه یا چهار هزار اعدامی بوده است ،استفهام من واقعا استفهام حقیقی و از سر بی اطلاعی است ،آیا شما این عدد سی هزار اعدامی در عرض دو ماه را با توجه و استناد می گویید؟ و آیا این تعداد مربوط به همان عملیات مرصاد است یا تلفیقی از آن مورد با اعدام های دیگر از اول انقلاب؟
    اگر مقصود اعدامی های عملیات مرصاد باشد ،چون آنها زندانی های مجاهدین خلق بودند ،بنظر میرسد این تعداد در زندان نبوده اند که اعدام شده باشند.
    در هر حال همانطور که استاد در خاطرات گفته اند ،اعدام افرادی که قبلا در محاکم قضائی محاکمه و محبوس شده بودند ،اقدامی ناروا و نادرست و ناعادلانه بوده است ،زیرا آنها در آن عملیات حضور حسی و مباشری نداشتند و در حال طی کردن مدت محکومیت خویش بوده اند،و طبعا این اقدام در مورد آنها اقدامی خلاف موازین قضائی بوده است

     
    • اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ١٣۶٧ واقعه‌ای بود که طی آن عده بسیاری از زندانیان سیاسی در زندان‌های جمهوری اسلامی در ایران در ماه‌های مرداد و شهریور ١٣۶٧ اعدام شدند. به طور کلی جرم زندانیان همکاری با سازمان‌های مخالف جمهوری اسلامی به خصوص سازمان مجاهدین خلق ایران و همچنین طیف‌های مختلف گروه‌های چپ و کمونیست بود. تعداد قربانیان این واقعه نزد مراجع مختلف متفاوت و بین ۲۵۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر است. بیشتر اعدام‌شدگان چپ‌گرای زندان‌های تهران در گورهای دسته‌جمعی در گورستان خاوران به خاک سپرده‌شدند (نقل از ویکی پدیا)
      در زمینه این اعدامهای ظالمانه من مطالب زیادی خوانده ام و به طور کلی آمارها بین 2000 تا 10000 نفر بوده است. من هم موافق اغراق کردن در این زمینه نیستم ولی حتی با کمترین آمار اعلام شده (2000 نفر) هم مسببین این جنایت هولناک و در راس آن شخص آیت الله خمینی متهم به جنایت علیه بشریت هستند. همینجا درود می فرستم به شرافت آیت الله منتظری که در اوج محبوبیت و قدرت به متاع چند روزه دنیا پشت پا زد و در آن فضای سکوت و خفقان مرگبار دهه شصت یگانه مردی بود که لب به اعتراض گشود. و واقعا چقدر بلاهت آقای خامنه ای آشکار بود آنجا که لاف خدایی زد و در مرگ این انسان آزاده اشتباهاتش را متذکر شد. در بحبوحه جنبش سبز وقتی که تشت رسوایی رهبر از بام افتاده بود، این رو سیاه ظالم به تقسیم بهشت و جهنم برای مردگان می پرداخت. زهی خیال باطل. به گمان من آقای خامنه ای باید بسیار امیدوار باشد که بهشت و جهنمی در کار نباشد، که اگر باشد کلاه ایشان بدجوری پس معرکه است.

       
  50. درودوسلام وصلوات خدا برتو باد

    ای نوری زاد عزیز وفرهیخته وشجاع ونترس وبی باک ومتهور وجسوروحقگو وحقجو ،بنازم براین منطق استوارت ،جدا کیف کردم وبه وجدآمدم .
    ازکلام امیر کلام است نقل بمضمون :بزرگترین امربه معروف ونهی ازمنکر ،کلمه حق درمقابل باطل است ،کلمه حق درمقابل حاکمان جائر است ،بعدازآن درعمل ،و قبل ازآن دردل است”؛

    که شماهرسه مرحله را به انجام می رسانی ،موئیدوموفق باشید.
    وامام باقر-ع-فرمود :بهاتقام الفرائض=بااین دوفریضه، دیگر فریضه ها وواجبات الهی برپاواستوارمی گردد ،وامنیت جامعه برقرارمی شود وعقول وخرد شکوفا می شود.

    من بیش ازاین کلمات ،جملات دیگری نیافتم که ازشما تشکر وتقدیر نمایم ،پوزش مرابپذیرید.
    شماجداابوذر زمان هستید خدااباذرت راهم نگهدارد.

    طول عمر وجاودانگی بارسیدن به هدف که همان مدینه فاضله شکوفائی خردجمعی است،برایت وبرای همه ملت آرزومندم.
    دراین راستا اقتدابه موئمن آل فرعون کرده ای ؛اگر فریب نفس اماره رانخوری وغروروریا برتوراه نیابد ودراین راه ظلم ستیزی وحقگوئی وحقجوئی پایدارو استواربمانی ،به درجات عالی ترخواهی رسیدچه دراین دنیا وچه درآخرت.

    حرفهائی که به جوانان طلبه وجوانان اطلاعاتی گفتید ،حرفهای دل ماهست دقیقا بدون کم وکاست”جاناسخن اززبان مامی گوئی “وچه خوش می گوئی اماافسوس که نرودمیخ آهنین برسنگ.
    الالعنت الله علی القوم الظالمین
    الیس الصبح بقریب؟؟؟
    دوستدار وارادتمندشما
    مصلح فقیر ومنزوی

     
  51. هجوم لوله‌های گاز به “نقش رستم”

    ایسنا ـ ۲۳ بهمن ماه سال گذشته به‌دنبال حفاری شرکت گاز در حريم درجه‌ی يک نقش رستم در شهرستان مرودشت، سازه‌ای ناشناس در مسير خط لوله‌ی گاز کشف شد.
    سازه‌ای که نتوانست توجه مسوولان ميراث فرهنگی را برای توجه يا دست‌ کم بررسی و کاوش، جلب و توقف کار شرکت گاز را برای مدتی به‌دنبال داشته باشد. اين روزها ماشين‌های سنگين شرکت گاز به نزديک‌ترين نقطه‌ی نقش‌ رستم رسيده‌اند و اجرای طرح ملی برای انتقال گاز از جنوب به شمال کشور را ادامه می‌دهند.

    خداوند شما را لعنت کند
    شما را لعنت می کنم همان گونه که کشاورزان ایرانی اعراب وحشی را لعنت می کردند که پس از فتح ایران زمین های زراعی را زیر سم اسبانشان لگد کوب می کردند تا ایرانیان را تحقیر کنند

     
  52. جناب نوريزاد عزيز وبسيار قابل احترام:

    با درود فراوان. در مقابل اقيانوسی از ادب، استقامت،و تمام واژگان زيبا و انسانی كه در جنابعالی متجلی است، سر تعظيم فرود مياورم. باقی بقايتان

     
  53. سلام آقای نوری زاد عزیز وگرامی
    بسیار خوشحالم که سالم و تندرست به منزل رسیدید!
    حکایتی بسیار جالب پر از دل نگرانی ها و پر از امید و شادی!
    بسیار جالب از این روی که حکایتی است زنده و به روز که در مملکت جمهوری اسلامی و به نام دین و انقلاب چه میگذرد!
    پر از دل نگرانی ها از این جهت که نه دینی در میان است نه قانونی حاکم و ملت همه مانند کالائی هستند که حاکمان ظالم و روحانیون بی ایمان و دنیا پرست به هر وجهی که میخواهند آنرا صرف میکنند!
    پراز امید و شادی چون هموطنی شجاع راه خود را باز یافته و با صرف حزینه بسیار و شجاعت و از خود گذشتگی بی انتها این راه بسیار دشوار را به بقیه ما مردم می نماید!
    تندرست وموفق باشید!

     
  54. نوری زاد لابد فیلم The others را دیده اید. باید یک نفر واقعیتو به شما بگویید. شما و دنیای گذشته مرده اید و دیگه زنده نمیشوید اون چیزی که به نام ملت ایران میشناختید دیگر وجود خارجی ندارد. نظیر بچه های جنگو دیگه نمیبیند . بیشتر اونایی که سال 57 را حس کرده اند مرده اند . اگر نمیتوانید با شرایط داخل ایران خودتون وفق بدهید از ایران خارج شوید

     
  55. درود بر نوریزاد!بنازم به همت و شهامتت و غیرتت و جوانمردیت! جواب خرده گیران و شکاکان به حرکت نوریزاد همین حرف رفیق سالهای دور شما کافی است! چون بیشتر خرده گیریها از طرف همان کسانیست که به غیرت نداشته خود می نازند و ترس از دست دادن دلبستگیهایشان انها را به موجودات
    بی عملی تبدیل کرده که برای خالی نبودن عریضه غرکی هم می زنند و لگدی نثار کسانیکه بهر نحوی با ارازل حکومتی در گیر می شوند. چنین افرادی اگر هم از طرفداران حکومت نباشند جزؤ همیشه اپوزسیون هستند و درد مردم و وضعییت جامعه مشکلشان نیست.اینان اگر هم مردمانی بدطینت و بدخواه جامعه نباشند به غرزدن و ایراد گیری عادت مزمنی دارند.

     
  56. اکثر اخوند های مملکت از جنایات رژیم تا حدودی بی خبرند و به دید ایدولوژی به حکومت فعلی می نگرند.البته تعداد اخوند های قاتل و دزد تعدادشان کم نیست که همین ها مملکت و سایر اخوند های بی خبر را بر باد خواهند داد………نوری زاد بهشت را برای خود خریده ای استوار باش ازادی قطعا به دست خواهد امد

     
  57. رئیس سازمان مالیات کشور چندی پیش اعلام کرد که 25 درصد اقتصاد ایران مالیات نمی پردازد. کمی قبل تر هم یکی از معاونین رئیس جمهور، رقم 20 درصد را برای فرار مالیاتی اعلام کرده بود. خوب این چه دستگاه هایی هستند که نه معاون رئیس جمهور و نه رئیس سازمان مالیاتی جرات به زبان آوردن نامشان را ندارند؟ بدون شک، مراد، نهادهای شبه دولتی و بنیادها و موسسات خیریه ی غیرپاسخگویی است که از پرداخت مالیات شانه خالی می کنند.

    عطف به گفته ی معاون رئیس جمهور و با فرض اینکه ایران یک اقتصاد 450 میلیارد دلاریست، می توان نتیجه گرفت که گردش مالی سالانه این نهادهای معاف از مالیات چیزی حدود 90 میلیارد دلار است. اگر فرض کنیم قرار بود فقط 20 درصد این رقم به صورت مالیات پرداخت می شد، درآمد سالانه 18 میلیارد دلاری برای دولت ایجاد می کرد، یعنی حدود یک سوم درامد نفتی الان کشور ما!

    ظاهرا هیچ گروهی، حتی رئیس جمهور، حریف این نهادها برای وادار کردنشان به پرداخت مالیات نمی شوند. بسیار خوب، ما فرض را بر آن می گذاریم که آنها دلایلی برای امتناع از پرداخت مالیات دارند که ما صاحبان اصلی این ثروت ها را از درک آن عاجز می شمارند. ای کاش آن دلایل را لااقل برای عقلای ملت شرح می دادند، و ما آن دلایل را از آن عقلا جویا می شدیم. آقای علی مطهری! نماینده عزیز مجلس! از نظر ما الان شما تنها نماینده ی مردم ایران در مجلس هستید. این گوی و این میدان، دلایل را بپرسید و برای ما شرح دهید.

    چند وقتیست که بزم “جشن نیکوکاری” و آن هزاران صندوقی که سالی دو بار در سطج شهر گسترانیده می شوند را به سان تابلوهای نقاشی استحمارشدگی مان می پندارم. تابلوهایی که نقش هایشان با قلموی خدعه، و رنگ و روغن ریا، بر بوم ساده دلی ما به تصویر کشیده شده اند.

     
  58. یار محمد خان

    عجب شبهه ای بزرگی بر جناب ایشان پدید آمده بود !
    واقعا که !
    هر کس که با شما نوشتار شما و عملکرد شما در این مدت ۵ ساله از طریق همین سایت آشنا باشد بدیهی است که هدف شما از حمایتهای شما از اقلیتها به چه منظور است .
    پیشروان دمکراسی خواه ما که رفسنجانی و خاتمی باشند رهبر هم که اوشان منتقد رهبر هم که ایشان وضیعت ما هم نباید بهتر از این باشد.
    باور بفرمایید همان پرسش هم که از شما کردند دل مشغولی ایشان همان کلاس درس و نیمچه جایگاه خودشان بوده .

     
  59. سلام
    آقای نوری زاد عزیز.صادقانه و خالصانه و از ته قلبم می گم! از شما ممنوم. من اگر هر روز به سایت شما سر نزنم، روزم شب نمی شه! ممنون. ممنون. هزار با ممنون!

     
  60. جناب نوری زاد
    برای شما از خداوند آرزوی شفای عاجل داریم . چه آنکه خود را به خواب خوش زده است بیدار شدنی نیست .

     
    • درود بر مجاهد نستوه وخستگی ناپذیر

      مقاومتتان تحسین بر انگیز است افتخار می کنم به هموطن بودنت ای ازاده ی قهرمان ملی

       
    • مصباح يزدي ( غير منفور )

      من هم از اخي منان براي أقاي نا شناس ( نا شناس به انسانيت ) شفاي عاجل تقاضا دارم.

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

93 queries in 2381 seconds.