سر تیتر خبرها
مردی که یک چشمش پیِ آب رفته بود ( روز هفتاد و هشتم)

مردی که یک چشمش پیِ آب رفته بود ( روز هفتاد و هشتم)

شنبه بیستم اردیبهشت – روز هفتاد و هشتم

یک: برپایی نمایشگاهی از آثار عاشقانه ی نوری زاد، بیش از آن که برای نوری زاد و همفکرانش منفعتی داشته باشد، برای حاکمیتی سودمند بود که در این سالها رفتار معقولی از وی مشاهده نشده یا کمتر به چشم آمده است. شما یک نگاهی بیندازید به برآمدنِ فرد نا متعادل و مرموزی مثل احمدی نژاد و به من بگویید این موجود از کجای عقل سر برآورده است؟ و یا به فضاحت عظمایی چون نکبت هسته ای بنگرید و به من بگویید این داستان غم انگیز از کدام اُشترِ عقل شیر می نوشد؟ یا بر مسند نشستن روحانیانی که مختصر سواد کشور داری نداشته اند و ندارند؟ یا بند شدنِ همه ی اختیارات جزء و کل کشور به ورطه ای چون ولایت فقیه؟ یا پاسخگو نبودن همین ولیّ فقیه در برابر قانون؟ یا پولهای کلانی که سپاه بالا کشیده از هرکجا؟ و خیمه بستن بختک گونِ سردارانِ قلچماق سپاه بر زیر و بالای مملکت؟ ظاهراً در هیچ یک از این چند مثال، عقلانیتی مشهود نیست. که هر چه هست، لوله کشیِ مقوله ای به اسم غارت و منفعت روبیِ صنفی است به جانبِ جیبِ جماعتی که نسبتی با مردم ندارند. اینان، می روبند و شعار می دهند بی آنکه مردم را در این میانه نصیبی باشد.

بسیار پخمه باشم اگر آنسوتر از این دخمه ی هولناکِ بی عقلی، به یک یا چند عقلِ بزرگ و چهره پوشیده ننگرم که در همه ی این سالهای فلاکت، ریسمان بی عقلانِ ما را در دست داشته اند. خلاصه کنم و بگویم: احمدی نژاد، گر چه بظاهر بی عقل بود اما قوه های عاقله ای دست او را در دست داشتند و راهش می بردند و راه رفتنش می آموختند. یک حرف و دو حرف بر زبانش می نشاندند تا شیوه های سخن گفتن به او بیاموزند. شبها برِ گاهواره اش می نشستند تا نرم نرم به خوابش فرو برند. شما آیا فکر می کنید هجوم شعبون بی مخ های بسیجی به سفارت انگلیس و تخریب آنجا، از بی عقلیِ آنان و سران شان سرچشمه می گیرد؟ می گویم: بله، صورتِ ظاهرِ این رفتارهای بی خردانه، از بی عقلیِ این جماعت نشأت گرفته است اما نیک که بنگریم، همان قوه های عاقله را می بینیم که از لایه های پنهانِ اختفا، ریسمان بزرگ و کوچکِ اینان را شل و سفت می کنند.

در این گیر و دارِ بی عقلی، نمایشگاهی از عاشقانه های فتنه گری چون نوری زاد بر پا می شود و عجبا که حمله ای بدان صورت نمی پذیرد و گریبان شعبونی چاک نمی خورد و عربده ای بر آورده نمی شود. این کظمِ غیض دستگاه های امنیتی را من بحساب همان مقوله ای می گذارم که نه منفعت مردم را، بل نفع یک جماعتِ سراسیمه ی فرصت یافته را ردیف می کند. پس، برپایی این نمایشگاه، بیش از نوری زاد و همراهانش، به نفع حاکمیتی بود که: مردم نداشته و ندارد. و شاید نمی خواسته است که بیش از این با مردمی که ندارد سرشاخ شود. و این مگر کم منفعتی است برای او؟ در این میان، نصیبی نیز به نوری زاد و اطرافیانش رخ نمود و آنان را بعد از سالها بی نشانی، به میعادگاهی کشاند که در آن عشق جولان می داد و هیچ! می بینید ما را به چه مختصرهایی دلخوش کرده اند این حریصانِ اسلحه به دستِ بی مردم؟

دو: پیش از رفتن به قدمگاه، نامه ی سی و یکم را نوشتم و منتشر کردم. در این نامه، من برای این که مخاطب اصلی ام به تأثرکی ( تأثرِ کوچکی) در افتد، جای خود و خانواده ام را به او سپرده ام. یعنی او و خانواده اش را از اندرونیِ حصارِ پولادینِ بیت رهبری بیرون آورده ام و در خانه ی خود نشانده ام تا به او بگویم: بر تن کن این شولای شناعت را، و ببین و بچش تراشه ای از هر آنچیزی را که بر سر مردم آوار کرده ای در این سالهای بی کیاستی! بارها از من پرسیده اند آیا رهبر نوشته های تو را می خواند؟ و این که آیا نامه هایت را به دست او می رسانند؟ و من، هماره در پاسخ به این پرسشِ مکرر گفته ام: مگر فرقی می کند؟ اگر بخواند، احتمالاً باید تأثیری بگیرد و کارکی بکند. و اگر نخواند، بر بسترِ این پرسش می نشیند که وی چه رهبری است که از انتشارِ آشکارِ نامه هایی اینچنین صریح و توفنده اما خیرخواهانه بی خبر است و از جامعه ی اطرافش نیز بطریق اولی؟

سه: وقتی به قدمگاه رسیدم، احساس خوشایندی با خود داشتم. یکجورهایی انگار دلم برای آنجا تنگ شده بود. به کمک مردی سی و هفت هشت ساله لباس تازه ی خود را به تن کردم. وی آمده بود تا خودی بنمایاند و بخشی از انرژی مثبتِ خود را با من قسمت کند و برود. بقول خودش، یک روز کاسب بوده اما اکنون مسافر کشی می کند تا پیش کسی دست دراز نکند. از سفر حج که باز می گردد، در همان فرودگاه می گیرند و یک راست می برندش به زندان اوین. با خنده گفت: این که می گویند: حجکم مقبول، زیاد هم بدک نمی گویند. با اوین رفتن، حج من پذیرفته شد گویا.

چهار: جوانی آمد با ته ریشی و عینکی و کیفی در دست. او شاید یکی از استثنایی ترین دلبستگی های این روزهای ما را دارد. چه؟ می گویم. گفت: من از اول، هم معترض بودم هم متعهد. بعدش که زن گرفتم و متأهل شدم، از میزان تعهد و اعتراضم کاسته شد به وفور. به شما – نوری زاد – که برخوردم، دانستم می شود هم متأهل بود هم معترض و متعهد. ویعنی این تأهل هیچ مزاحمتی با تعهد ندارد. این جوان به نمایشگاه آمده بود و در گوشی به من گفته بود که با یکی از سایت ها همکاری می کند در بخش موسیقی آنهم موسیقیِ زیر زمینی در ایران. گفت: این روحیه ی اعتراض در من جوری بود که هرکجا استخدام می شدم یک سال بیشتر تحملم نمی کردند. به محض دیدن یک نارسایی یا یک ناهنجاری، صادقانه اعتراض می کردم. بی آنکه بدانم جماعتی اساساً مشغول تولید نارسایی اند و نانشان در همین نارسایی پردازی است.

پنج: جوان خوش بر و رویی که مسافر یک پراید بود و جلو نشسته بود مرا به اسم صدا زد و داد کشید: نوری زاد، …… خل، هنوز اینجایی که!؟ راه بندان بود و او باید کمی به من زل می زد و ادامه می داد الفاظش اینچنینی اش را. اما او حرف دیگری نداشت. خنده ای کرد و به سرباز دمِ در نگاه کرد و با تکان سر او را به همراهی خواند. که یعنی: دیدی چی بارش کردم؟ به صورتش لبخند زدم و به خود گفتم: این چهره ی زیبا اگر با آراستگیِ درونی می آمیخت، خواستنی تر نبود آیا؟

شش: پژوی 206 اطلاعات آمد و چرخی زد و در همان حوالی توقف کرد. جوانی آمد موبور با دو بطری آب در دست. هر دو بطری را به دستم داد و گفت: من فلانی هستم که چند روز پیش نمایشگاه آمدم و با شما عکس گرفتم. گفت: شما را که می بینم به یاد داستان پیرمرد و دریای همینگوی می افتم. اما دوست ندارم به سرنوشت او دچار شوید. دوست دارم صید بزرگ شما ماندنی باشد. انتقادی هم داشت البته این جوان موبور. این که چرا در مصاحبه هایتان با صدای آمریکا، از سیاست های آمریکا انتقاد نمی کنید؟ آمریکایی که در یک قلم کودتایی علیه دولت مصدق را سامان داد و دولت وی را ساقط کرد. به وی گفتم: پسرم، مأمورین اطلاعات الآن پشت سرت هستند. هیچ نگران نباش. احتمالاً از تو کارت شناسایی خواهند خواست. و اما در باره ی آمریکا. پسرم، ما اگر در مبارزه علیه جهالتی که بر همه ی فرصت های این کشور چنگ برده و همه جا را به اشغال خود در آورده، اولویت ها را در نظر نگیریم، هیچ پیشرفتی نخواهیم داشت. مثل جمهوری اسلامی نباشیم که نیامده شعار داد مرگ برشوروی و آمریکا و انگلیس و اسراییل، و اکنون در آغوش هر چهار اینها جا گرفته چه جور!

در همین اثناء جوان لاغر و بلند قدی آمد و به ما پیوست. سخن فراوانی نگفت. و من به داستان آمریکا فرو شدم و ادامه دادم: شما هر آجری که از آسمانخراشِ اینها بیرون بکشید، به همان آمریکای مورد نظرتان لطمه زده اید. چرا که اینها در متن علائقِ آمریکا دست و پا می زنند. گرچه آمریکا بظاهر از خیزش مردم ایران استقبال کرد اما در باطن با اینهاست که نرد عشق می بازد. چرا که شلتاق های احمدی نژاد و شعارهای عصبی رهبر، بسیار مطلوب تر و پر منفعت تر از مثلاً رفتار فهیمانه ی مهندس موسوی است. پس چرا آمریکا باید از موسوی و مردمِ معترض حمایت کند در حالی که طَبَق طَبَق منفعت از قِبَل نفهمی های این جماعت به خانه ی می برد.

کامله مردی با پیراهنی آستین کوتاه به جمع سه نفره ی ما پیوست. او را می شناختم. در نمایشگاه، مثل یک دوست، همراهی و همدلی کرده بود با من. یکی از مأموران اطلاعات که می شناختمش، پیاده شده بود و در همان اطراف پرسه می زد. به دوستان خود گفتم: اینها مترصد پراکنده شدنِ شمایند. اگر از شما کارت شناسایی خواستند، مقاومت نکنید و بدهید. و گفتم: اینها هم دارند به وظیفه شان عمل می کنند. جوانِ لاغر و قد بلند گفت: من که کارت شناسایی ندارم چه؟ گفتم: کارت خود پرداز هم قبول می کنند. جوان لاغر ترجیح داد برود. خداحافظی کرد و رفت و البته جان سالم بدر برد. جوان موبور به پشت سر برگشت و به سمت پل عابر رفت و پای بر پله ها نها. کامله مرد در جهت مخالف به سمت بزرگراه پای برداشت.

حالا نوبتِ مرد اطلاعاتی بود. چه کرد؟ رفت طرفِ پل عابر و جوان موبور را صدا زد و او را از پاگردِ پل باز گرداند و بردش و سپردش به راننده ی 206 و خود به سمت کامله مرد خیز برداشت. کامله مرد غرق تماشای رفت و آمد اتومبیل های بزرگراه بود و داد و قال مرد اطلاعاتی را نمی شنید که مرتب داد می زد: حاج آقا، ببین، آقا، حاجی، و از پی او با شتاب می رفت. کامله مرد تا برگشت و اطلاعاتی را دید، با اطمینان دست به جیب برد و کارت ملی اش را داد دست او و با او برگشت به سمت 206. من رفتم جلو. مرد اطلاعاتی داشت مشخصات کارت ملیِ جوان موبور را روی برگه ای می نوشت. به او گفتم: سر به سر اینها نگذار جوان. و گفتم: شماها به من آب نمی دهید که. اینها ببین برای من آب آورده اند. و بطرهای آب را نشانش دادم.

مرد اطلاعاتی سر بالا آورد و نگاهی به تن پوش تازه ی من کرد و خندید و گفت: شما از ما آب بخواه ما شربت برایت می آوریم. گفتم: نه، شما همان اموال مرا و اجاره بهایش را بدهید من می روم در خانه ام شربت می خورم. کمی بعد، هم جوان موبور و هم کامله مرد هر دو آمدند و دست دادند و رفتند. جوان موبور پیش از رفتن سر به زیر انداخت و گفت: بازهم می گویم، ما را بخاطر بز دلی هایمان ببخشید! دست لای موهایش بردم و بوسه ای برگونه اش نشاندم و گفتم: پسرم، اکنون وقتش نیست همه راه بیفتند و کاری بکنند. وقتش که برسد همه راه می افتیم و کاری می کنیم.

هفت: بانویی آمد حدوداً سی ساله با کوله پشتی سیاه رنگی که بر پشت داشت. سلام و علیک که کرد، به او گفتم: نگران نباش اما مأموران اطلاعات همین اطراف اند. ممکن است طبق وظیفه ای که دارند، کارت شناسایی ات را بگیرند و چیزی بنویسند و بروند. گفت: من آماده ام. این را که گفت، از شما چه پنهان من چه لذتی بردم از این ” من آماده ام”ش. گفت: پدر و مادر من نمی دانند من به اینجا آمده ام. وگرنه اصلاً اجازه نمی دادند. نفسی به راحت کشید و گفت: خوشحالم که اینجایم. به سمت وزارت اطلاعات اشاره کردم و گفتم: اینها با ترساندن مردم، مأمورینی در هر خانه گمارده اند به اسم پدر به اسم مادر به اسم برادر و خواهر و بستگان. بانوی جوان، روزنامه نگار بود.

هشت: مردی آمد با کت و شلواری سرمه ای. پیشانی اش فراخ بود و لبانی درشت و صدایی بم و غرّا داشت. به شمالی ها می مانست. اما بی لهجه. کمی بعد به ترک بودنش اشاره کرد. به او گفتم: من خود ترکم اما شما عجبا که لهجه ندارید. و جیم ” لهجه” را فتحه دار و به تأنّی ادا کردم. خندیدیم. چه صمیمانه. سخن از هتاکی های مذهبی شد و این که منِ نوری زاد در زندان، وزنه های سنگینِ تعصب شیعی را که از پیکره ی فکری ام آویخته بود کندم و بر زمین انداختم. از زندان که بیرون آمدم، دیدم ای عجب، من چه مردم را دوست دارم. کمونیست ها و مسیحی ها و یهودی ها و زرتشتی ها و بهایی ها و بادین ها و بی دین ها را. درست خلاف احساسی که سابقاً داشتم.

مرد بی لهجه، نامه ی سی و یکم را که دو ساعت پیش منتشر شده بود، داغ داغ خوانده و سخت دلش به درد آمده بود. گفت: مگر می شود مرزی برای دیو سیرتیِ اینها مشخص کرد؟ و خودش نتیجه گفت: این چه جامعه ای است که ما داریم؟ صد رحمت به کمونیست های شوروی که یک شعارِ ” هدف وسیله را توجیه می کند ” داشتند و بس. اینها برای توجیه کثافتکاری هایشان، نه هدف را، که همه ی مقدسات را از خدا گرفته تا قرآن و پیامبر و امامان را به کف کفش های منافع خود می کشند تا بمانند و بخورند و بالا بکشند.

نه: مردی آمد با صورتی که ردی از زخم با خود داشت. یک چشمش تخلیه شده بود و یک چشمش نیز آسیب دیده و بخشی از بینی اش رفته بود با آثاری بجای مانده از جراحی های پی در پی. گفت: من از کشاورزان شرق زاینده رودم. همانها که برای حق آبه های خود اعتراض کردند و نیروهای امنیتی به سمت شان گلوله های شکاری شلیک کردند. بیست سی نفر کور شدند و خیلی ها زخمی و ناقص. التماس می کرد برای همان حق آبه های قانونی اشان. گفتم: شما علاوه بر آن حق آبه، طلبکار این چشم ها و زخم های خود هستید. گفت: زخم ما برای خودمان، اینها همان حق آبه های ما را که تک تک مان سند داریم بابتش، به ما بدهند ما هیچی نمی خواهیم. او که رفت، با خود گفتم ببین ما با این مردم چه کرده ایم که از حق مسلم خود سراغ نمی گیرد و به حقی دم دست راضی است.

ده: جوانی آمد قد بلند و رشید و اسپرت پوش. از پیراهن نارنجی آستین کوتاهش بگیر تا شلوار لی و کفش های زردش. پرسید: شما وسایلت را گرفتی بالاخره؟ گفتم: می گیرم پسرم. گفت: من از انگلستان آمده ام برای تعطیلات. بخودم گفتم ببین می توانی به دیدن نوری زاد بروی. حالا که آمده ام پیش شما به خودم جواب می دهم دیدی توانستی؟ این را گفت و سریع برگشت و رفت. با احساس خوبی که با خود داشت و بخشی از آن را پیش من جا نهاده بود. احساسی از یک جور پیروزی. خودش هم شاید باورش نمی شد که یک چنین استعدادی در او هست و او سراغی از آن نمی گرفته است. چه؟ استعداد نترسیدن.

یازده: دو جوان کارگر با لباس کاری که بر آن غبارِ چوب نشسته بود به دیدنم آمدند. چه با نشاط بودند این دو. از ابتدا تا پایان خندیدند و شوخی کردند. یکی شان گفت: به همسرم گفتم من باید بروم به کمک آقای نوری زاد و با او و در کنار او قدم بزنم. نمی شود که او یک تنه اعتراض بکند و کسی کنارش نباشد. به او گفتم: نیازی به این جور همراهی نیست پسرم. و گفتم: ما هرکجا هستیم در همان جاها باید بدرخشیم از خوب بودن. عکس بگیریم؟ بگیریم. بُردمشان کمی دورتر. عکس گرفتند و رفتند. کارشان؟ منبت کار بودند هر دو. روی بازوهای مبل کار منبت می کردند. کاری هنری و البته دقیق و حساس. آن دو، یک ساعتی مرخصی گرفته و خود را به قدمگاه رسانده بودند. از من قول گرفتند که به محل کارشان سری بزنم. یکی شان موقع خدا حافظی التماسش را به صورت دواند و گفت: شما را بخدا سرد نشوید. شده اگر روزی یک ساعت به اینجا بیایید، بیایید و این جا را ترک نکنید.

راستی من در این عکس کلاهی بر سر نهاده ام. این نخستین بار است که من کلاهی بر سر می نهم. آنهم بخاطر گل روی آفتاب داغ. گرچه کلاه گشادی قبلاً سر همه ی ما گذارده اند با نیرنگ. شاید بپرسید: کلاه را بر سرت بگذار و پرچم به دوش گیر اما این تن پوشت با آن عکس مادر ستار بهشتی دیگر چیست؟ می گویم: من بیرقی از یک تمثیل عالی عَلَم کرده ام. تمثیلی از خونهای بنا حق جاری شده اما بی مخاطب. خونهایی که حاکمیت با همه ی اقتدارش از آنها می هراسد. بهمین دلیل نیز انکارشان می کند. وگرنه این حاکمیت مقتدر، علاوه بر زنان و مردان مسلمانِ سوریه و عراق و افعانستان و لبنان و فلسطین و هرکجا، یک نگاهی به صورت استخوانی و چشمان به گود نشسته ی مادر ستار می کرد.

محمد نوری زاد
بیست و یکم اردیبهشت نود و سه – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

24 نظر

  1. سلام مقاوم مبارز مجاهد اکرموافق باشید وخانوادههای انها هم قبول کنند من وهمسرم میتوانیم یک یا دو نفر ازکودکان هموطن بهایی در مقطع ابتدایی را میزبانی نموده تا انها حداقل دوران ابتدایی را درشهرو ولایتی دیگر بدون حساسیتی احمقانه از جانب خرمقدسان تمام کرده بعدازان هم خدا بزرگ است شرمندهام نمیتوانستم ایاراه دیگری برای ابراز نظر وتماس با شما بیابم ضمنا اگر لایق دانستید ووقت گرانبهایتان اجازه داد با تماس درخدمت هستم لازم بذکر است خوشحالیخود و خانوادهام را از مقاومت ومجاب کردن وزارت اطلاعات درتحویل دادن اموال شما بیان نمایم در پایان عفوا نمایید چون اولین باریست که دارم با کامپیوتر پسرم مینویسم

    با تشکر وبامید تماسهای بیشتر ارادتمند محمود رستمی

     
  2. جناب ساسان درود بر شما

    در رابطه با کامنت قبلی خادم الحرمین شما اصل منظور کامنت گذار را به اشتباه متوجه شده بودید و جوابی بی ربط به کامنت

    مذکور را در ذیل آن متذکر گردیده بودید .امیدوارم اینبار دیگر مطلب را گرفته باشید .. بخصوص شما که به نظر می رسد انسان

    فهیم و با درایتی هستید.

     
    • آری درست است حالا معلوم شد که جناب خادم الحرمین چه خدمتی می کند.
      از جناب ایشان خواهش میکنیم لطف کنند شناسنامه کتاب تجارب الشریعه را دقیق ذکر کنند ،که این کتاب متعلق به کیست؟ و موضوع آن چیست؟و در چه سالی و کجا بچاپ رسیده است؟
      قانون طلایی اخلاق را نیز در رویکردهایمان فراموش نکنیم
      متشکرم

       
      • خادم الحرمین

        همگکار معزز وبرادر دینی جناب مرتضا من نیز چون شما به هدایت خلق مشغولم .
        چرا طعنه میزنید اخوی؟
        یا نکند هدایت بشر را ارث اجدادی خود می انید.
        برادر من یک طلبه ناقابلم از کجا بدانم تا ریخ چاپ و این مقولات چیست؟ من هدفم تنها اصلاح خلق وقرب به خداست. موئد باشید.

         
      • آقاى مرتضى :نويسنده اين كتاب هركه بوده يا هست دوزمانه و در نتيجه دو زبانه بوده يا هست .نثرش آميزه اى از نثر امروزى و قديم است . من هم كنجكاوم نشانى دقيق كتاب را بدانم . نمى دانم درست فهميده ام يا نه ؟

         
        • خادم الحرمين

          به اين علت است كه من تغيراتى در نثر ان دادم تا براى خلق الله البت دسته عوام و نه خواصى چون شما ، مطالعه ان از سهولت بيشترى برخوردار باشد.
          مى خواهيد متن اصلى را بنويسم كورس عزيز؟

           
  3. سلام
    خواستم به مادر ستار بگویید چندی پیش دوستی را دیدم سخت ناراحت ! ازش پرسیدم چی شده چرا ناراحتی ! گفت خانه ام را دزد زده و همه چیز را با خود برده ! باهاش همدردی کردم ! گفتم آیا به کسی هم شک داری ؟ گفت آری ! گفتم خوب روی چه حساب ؟ گفت دلم گواهی میدهد ! گفتم خوب به کسی هم گفتی ؟ گفت آری به دادسرا و آگاهی ! گفتم خوب ! گفت هیچی دیگه اونا هم کاری برام نکردن ! گفتم چکار مگر میخواستید بکنند ! گفت هیچی دیگه بگیرن بزنندش ازش اعتراف بگیرند ! گفتم خوب چرا نمیزنندش برای اعتراف ! گفت مرگ این ستار بهشتی بهانه ای شده دیگه کسی را در بازداشت کتک نزنند ! گذشت اون روز که سه سوت از کسی اعتراف میگرفتند ، اینجور باشه من هیچوقت به وسایلم نمیرسم ! گفتم شاید خیریتی درش باشه ! تصورش را بکن طرف مثل ستار بهشتی بی گناه باشه ، خدای ناکرده طوریش بشه ! اونوقت شما یک عمر شرمنده ای !
    برکت خون ستار را میبینی ، حداقلش این بوده که بی گناهی در بازداشت کتک نمیخوره !
    راستی
    روز مرد را هم به مادر ستار تبریک بگویید ! من از استانی دور هستم !
    روز شما هم مبارک

     
    • آقای باصفاسلام

      یاتشکر ازشما که نامه جناب آقای مرحوم قابل را دراینجا منتشر کردید وازاین کارها بکنی خیلی درافشاگری این بت بزرگ موئثراست . موفق باشید.
      مصلح

       
  4. چندى قبل نوريزاد در روزنوشته هايش از ملاقاتى سخن گفت كه با حضور جوانى همراه مادرش ، دريكى از ساعات “گام زدنهاى حق طلبانه” او جنب يكى از درب هاى وزارت ا.ط شكل مى گيرد ، از مفهوم سخن نوريزاد اينچنين استنباط مى گرديد كه جوان مورد اشاره مدير سايتى است به نام صلح نيوز(البته اگر در ذكر نام اشتباه نكرده باشم) كه در اقدامى متعارض با مردمى و انسانيت ، مطلبى كذبى را به نوريزاد و مهدى خزعلى نسبت داده و در پى طرح شكايت از جانب اين دو به منظور تعقيب كيفرى وى ، اكنون شديدا به هراس افتاده و سعى در جلب رضايت و استرداد شكايت شاكيان خود دارد .
    تصورى كه براى من از عمل اين جوان ايجاد گرديده بود ، دادن نسبتى كذب و غير واقعى به نوريزاد بود و نميدانم چرا تصور مى كردم (از جناب نوريزاد به لحاظ گفتن جمله اى كه در پى مى ايد و هم نحوه انشا ان عذرخواهى ميكنم و استدعا دارم جسارت بنده را عفو فرمايند) او در سايتش ، نوريزاد را به داشتن يك زن صيغه اى به صورت مخفيانه متهم نموده است
    با دقت در نوشته مورد اشاره ، تلاش كردم دريابم كه ايا اقدام اين جوان در انتساب خلاف واقع به نوريزاد از دشمنى اين شخص با نوريزاد و يا اقداماتش نشات گرفته و يا اينكه موتور مولد ترس را حاكميت در وجود او ، به منظور تامين نيروى لازم جهت مقهور و مجبور نمودنش به انجام عملى كه اكنون در تلاش براى تبرى جستن از ان است ، روشن كرده است؟
    گرچه نتوانستم به پاسخى قطعى اين سوال دست يابم ، ليكن عجز و لابه كنونيش را نه در پشيمانى و ندامت وى ، كه در ترسش از محاكمه و تعطيلى احتمالى دكانش ، يافتم (البته به نحو قطعى و بدون وجود كمترين ترديدى) .
    زمانى كه در حال خواندن شرح (البته بسيار مختصر) ان ملاقات بودم ، صحنه اى ان ملاقات نيز در ذهن من شكل گرفته بود ؛ و در اين صحنه من جوانى را مى ديدم كه ؛ (فقط و فقط) ترس از تعطيلى احتمالى كسب و كارش (انهم كارى اينگونه) او را بر ان داشته بود تا با همراه اوردن مادر خود به منظور سهيم كردنش در التماس و عجز ولابه ، نمايشى تهوع اور از حقارت و زبونى را به اجرا گذارد.
    راستش را بخواهيد من در ان زمان قدرى از دست نوريزاد دلخور شدم كه چرا با گذشت خود به حقارت مادر و پسرى در جلوى ديدگان يكديگر پايان نمى بخشد، اما اكنون كه با خواندن نامه سى و يكم ، دريافتم اقدام ان جوان از چه نوعى بوده ، از دست نوريزاد عصبانى هستم .
    الان ساعت ٤/٤٦صبح است و من از فرط عصبانيت نمى توانم بخوابم ، بغضى رنج اور نه در گلويم بلكه بر وجودم سنگينى مى كند و من در زير سنگينى ان در حال له شدن هستم.
    اكنون ساعت ٤/٤٩ دقيقه صبح است و من نمى توانم بخوابم و مرتباً با خودم مى گويم كاش نوريزاد علت عصبانيت من را بداند.
    اكنون ساعت ٤/٥٠ دقيقه صبح است و من…

     
  5. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻋﺰﻳﺰﻱ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻴﺮﺵ اﻣﻴﺪﻭاﺭ و اﺯ ﺷﺮﺵ ﺩﺭ اﻣﺎﻧﻨﺪ
    ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ‘ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺎﺣﺎﻟﻲ ‘
    ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎﺣﺎﻝ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻪ ‘ ﺗﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﺩﺭ ﻳﻜﻲ اﺯ ﻛﻼﺳﻬﺎﻱ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻣﻌﻠﻤﻲ ﺑﺎ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺁﻥ ﺭا ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻛﺮﺩ ‘ ﺑﺎ ﺣﺎﻝ ﻳﻌﻨﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ‘ ﺣﺎﻝ ﻧﺪاﺭﻡ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﺶ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﻳﺎ ﺁﻳﻨﺪﻩاﻡ ‘ ﻳﻌﻨﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻧﻴﺴﺘﻢ ‘ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺯ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪﻩ و ﺁﻳﻨﺪﻩ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻋﻤﻞ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ اﺳﺖ ‘ ﭘﺲ ﺣﺎﻝ ﺭا ﻋﺸﻖ اﺳﺖ ‘ ﻧﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﺩ و ﻧﻪ ﺁﻳﻨﺪﻩ ‘ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺖ ﺣﺎﻝ اﺳﺖ و ﺑﺲ ‘ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺯ ﻗﺎﺑﻠﻴﺖ اﻳﻦ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺑﺮاﻱ ﺑﺪﻓﻬﻤﻲ ‘ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﻐﺰﻳﺴﺖ
    ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻧﺎﻣﻪي ﺷﺮﻳﻔﺖ ﺑﻪ ﺭﻫﺒﺮﻱ ﻣﺮا ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ‘ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ‘ﺁﻥ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ اﺳﺮاﻳﻴﻞ و ﻏﺮﺏ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ اﺳﻼﻣﻲ اﺯ ﺁﻥ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺭﺷﻮﻩ ‘ اﺧﺎﺯﻱ ‘ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭﻱ ‘ ﺗﺒﻌﻴﺾ ‘ ﺟﻨﺎﻳﺖ ‘ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺁﺯاﺩﻱ ‘ ﺧﻮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻴﻨﻲ ‘ ﺧﻼﺻﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﻋﻘﻠﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﻗﺪ ﻧﺪاﺩ ‘ ﻫﺮ ﻳﻚ اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺑﺮﺭﺳﻲ ﻛﺮﺩﻡ ‘ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮاﺭﻱ ﻣﺜﻞ ﻧﻘﻞ و ﻧﺒﺎﺕ ﺩﺭ اﺩاﺭاﺕ ﺩﻭﻟﺘﻲ ﺗﺎ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﺟﺰﻭ ﻻﻳﻨﻔﻚ اﻣﻮﺭ اﺩاﺭﻳﺴﺖ ‘ ﺗﺒﻌﻴﺾ ﻛﻪ ﻧﮕﻮ ‘ ﻗﺎﻧﻮﻥ اﺳﺖ ﺣﻜﻢ اﻻﻫﻴﺴﺖ ‘ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﺳﻜﻪ ﺭاﻳﺞ اﻳﻦ ﺩﻳﺎﺭ اﺳﺖ ‘ اﺳﻤﺶ اﺧﺘﻼﺹ اﺳﺖ و ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻣﻨﻜﺮﺵ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺁﺯاﺩﻱ ﻫﻢ ﻓﻀﻴﻠﺖ اﺳﺖ ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺑﻲ ﺑﻨﺪﻭﺑﺎﺭﻱ ‘
    ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩاﺭﻡ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺟﻮاﻧﺘﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻓﺘﺎﺭ و اﻋﻤﺎﻝ اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎ ﺭا ﺑﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻲ ‘ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﺤﻤﺪ (ص) و ﻳﺎ ﻣﺴﻴﺢ و ﺑﻮﺩا ﻣﻲ ﺳﻨﺠﻴﺪﻡ ‘ ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ اﻳﺪﻩﺁﻟﻴﺴﺖ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻪ ‘ اﻳﻦ اﻧﻘﻼﺏ ﻣﺎ ﺭا اﺯ ﺧﻮاﺏ ﮔﺮاﻥ ﺑﻴﺪاﺭ ﻛﺮﺩ و ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﻔﺖ ‘اﮔﺮ ﺑﻴﻞ ﺯﻧﻲ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻴﻞ ﺑﺰﻥ ‘
    اﻣﺮﻭﺯ ﻳﻜﻲ اﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺟﻮاﻧﻢ. اﺯ ﻣﻦ ﺳﻮاﻝ ﻛﺮﺩ ‘ ﺁﻳﺎ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺗﻮﺟﻴﺤﻲ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺩﺭ ﻣﻤﻠﻜﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﺭﻭﻍ و ﻓﺴﺎﺩ ﺳﻜﻪ ﺭاﻳﺞ اﺳﺖ ‘ﻫﻨﻮﺯ ﻋﺪﻩاﻱ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪا ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻛﻨﻨﺪ و ﻣﺮﺩﻡ ﺭا ﺑﻪ اﻃﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ ‘ﺁﻳﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺩاﻧﺴﺘﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ
    ﺑﻪ اﻭ ﮔﻔﺘﻢ اﮔﺮ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﭘﻮﻟﻲ ﻗﺮﺽ ﺑﺪﻫﻲ ‘و اﻭ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺭا ﭘﺲ ﻧﺪﻫﺪ و ﺗﻮ ﺑﺪاﻧﻲ ﻛﻪ ﺩاﺭﺩ و ﻧﻤﻴﺪﻫﺪ ﺻﺪ ﭼﻨﺪاﻥ ﺯﻭﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻲﺁﻳﺪ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺳﺖ ‘ اﺯ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﭘﻮﻟﻲ ﺑﻪ ﻛﺴﻲ ﺩاﺩﻩاﻱ و اﻭ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺁﻥ ﺭا ﺿﺎﻳﻊ ﻛﺮﺩﻩ اﺳﺖ ‘ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺁن ﺩﺳﺘﻪ ﺩﻭﻡ ﻫﺴﺘﻴﻢ ‘
    ﺑﻪ اﻋﺘﺮاﺽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ‘ ﻳﻌﻨﻲ ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ ‘ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻨﺪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻣﻤﻠﻜﺖ ﭼﻪ ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ. ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮا ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ ﮔﻔﺖ ﭘﺲ ﭼﺮا ﻣﻨﺸﺎ ﺁﻥ ﺭا ﺟﻬﺎﻟﺖ ﻣﻴﺪاﻧﻲ. ﮔﻔﺘﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻦ ‘ اﻳﻨﻜﻪ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﻝ ﻛﻨﻲ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺷﻴﻂﺎﻧﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻴﺴﺖ ‘ اﺗﻔﺎﻗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺻﺪ ﺩﺭ ﺻﺪ ﺑﺮ ﺣﻖ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ‘ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺗﻮﺟﻴﺤﻲ ‘ اﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ ﻋﺪﻩاﻱ ﺗﺎ ﺧﺮﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﻓﺴﺎﺩ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﺩﻡ اﺯ ﻋﺪاﻟﺖ و ﺣﻖ ﻃﻠﺒﻲ ﺑﺰﻧﻨﺪ ‘ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮا ‘ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ ﮔﻔﺖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ‘ ﮔﻔﺘﻢ ﻓﺮﺽ ﻛﻦ ﻋﺪﻩاﻱ ﻫﻮاﭘﻴﻤﺎﻳﻲ ﺭا ﺑﻪ ﮔﺮﻭﮔﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ ‘ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺑﻴﮕﻨﺎﻩ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻫﻮاﭘﻴﻤﺎ اﺳﻴﺮ ﮔﺮﻭﮔﺎﻥﮔﻴﺮاﻧﻨﺪ ‘ ﺁﻧﻬﺎ ﻳﻚ ﺑﻤﺐ اﺗﻤﻲ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاﻩ ﺩاﺭﻧﺪ ‘و ﻣﻴﺨﻮاﻫﻨﺪ ﺗﻬﺮاﻥ ﺭا ﺑﺎ ﺧﺎﻙ ﻳﻜﺴﺎﻥ ﻛﻨﻨﺪ ‘ و ﺗﻮ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﻴﺮﻧﺪﻩ اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻧﻲ و ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩﻱ اﻳﻦ ﻫﻮاﭘﻴﻤﺎ ‘ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺑﻲﮔﻨﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﻨﺪ ﺭﺿﺎﻳﺖ ﺩﻫﻲ ‘ ﭼﻪ ﻣﻴﻜﻨﻲ ‘ ﻏﻴﺮ اﺯ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﻴﺪ ﺟﺎﻥ اﻳﻦ ﺻﺪ ﻧﻔﺮ ﺭا ﺧﻮاﻫﻲ ﺯﺩ ﺑﺮاﻱ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﻠﻴﻮﻧﻬﺎ ‘
    اﮔﺮ ﺟﻮاﺏ ﺗﻮ ﺁﺭﻳﺴﺖ ‘ ﭘﺲ ﺑﺪاﻥ ﻛﻪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺣﻜﻮﻣﺘﻬﺎﻱ اﻳﺪﻩاﻭﻟﻮﮊﻳﻚ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺁﺭﻣﺎﻧﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﺩ ‘ ﻣﺜﻼ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺸﺮﻳﻴﺖ ‘ ﺧﻮﺏ ‘ ﺣﺎﻻ ﺑﺮاﻱ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺸﺮﻳﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻬﺎﻱ ﭘﺮﺩاﺧﺖ ‘
    اﺯ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺖ ﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﺑﺎﺯ اﺳﺖ ‘ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺸﺮﻳﻴﺖ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﻫﺮ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﺮﺩ ‘ و ﻫﻤﻪ ﺭا ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﺑﻬﺎﻱ ﺁﺭﻣﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﮔﺬاﺷﺖ ‘ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺭاﺣﺘﻲ
    ﺧﺪا ﺑﻴﻜﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﻳﻚ ﺁﺭﻣﺎﻧﻲ ﻧﺸﺎﻧﺘﺎﻥ ﺩﻫﺪ ‘ ﻛﻪ, ,,,,,,,,,,,,,,,

     
  6. رهبر جمهوری اسلامی، روز گذشته از نمایشگاه صنایع هوافضای سپاه بازدید کرد و در جمع فرماندهان نیز چند کلامی سخن گفت.

    هیچ ایرانی مخالف پیشرفت صنایع نظامی در ایران و کاهش وابستگی نظامی به قدرت های جهانی و رفتن پول نفت ایران به جیب کنسرن های تسلیحاتی، و از جمله پیشرفت های اتمی کشور نیست. از جمله مخالفت ها با رژیم شاه، علاوه بر اختناق و سرکوبی که حاکم کرده بود، همین وابستگی نظامی و در ادامه آن، وابستگی اقتصادی به قدرت های جهانی و رفتن پول نفت ایران به جیب آنها بود.

    اما هیچ ایرانی هم نیست که از سیاست جنگی و پیوند زدن پیشرفت های نظامی ایران به سیاست خارجی و تهدید نظامی دیگران حمایت کند. مگر آنها که حضورشان در حاکمیت و قدرت وابسته به چنین سیاست و روشی است، که البته این “کسان” هستند و ما در همین دوران اخیر شاهد کارشکنی های آنها علیه دولت روحانی هستیم. مخالفت مردم با هیاهو و جنجال سازی ها و تهدید نظامی دیگران و تحمیل هزینه آن به مردم ایران را ما در جریان طرد احمدی نژاد و سیاست های او از سوی مردم در انتخابات 92 و باخت سنگین “جلیلی” شاهد شدیم.

    اما، هدف از این یادداشت بسیار کوتاه، ستایش پیشرفت های نظامی و یا نقد سیاست های نظامی و تهدید آمیز نیست. بحث بر سر، نسنجیده و عصبی سخن گفتن و بقول معروف “گرفتار شور حسینی شدن” و به کار بردن ادبیات و اصطلاحاتی است که آقای خامنه ای ظاهرا نمی تواند در سخنرانی های خود از آنها دست بردارد و این بخش زننده ای از شخصیت او در دو دهه گذشته شده است. همین ادبیات، نسنجیده سخن گفتن و “هوائی” شدن و متاثر شدن از “شور حسینی”، تا حالا مشکلات زیادی را بر سر راه دولت ها، تصمیمات کشوری، سیاست خارجی و …. بوجود آورده است. او که در مقاطعی نشان داده، با ادبیات کلاسیک ایران آشنائی دارد، ناگهان چنان سخن می گوید که گوئی فلان مداح و یا کوچک زاده جنجال آفرین در مجلس سخن می گوید!

    برای نمونه، در سخنرانی دیروز خود در جمع فرماندهان سپاه، گرفتار شور حسینی شده و ناگهان طرف های مذاکره کننده اتمی با ایران در گروه 1+5 را “ابله” و “احمق” خطاب کرد! و لابد از امروز بادمجان دور قاب چینان همین دو صف را پیش و پس نام رهبران کشورهای جهان روی پارچه نوشته و در خیابان راه خواهند افتاد.

    می توان با خواست آن قدرت ها قویا مخالفت و آن را اعلام کرد. اما چرا با این ادبیات؟ نمی توان گفت، سخنان او را نوشتند و دادند دستش تا بخواند و ایراد از نطق نویسان است. حتی نمی توان با توجه به ظاهر خسته و بیماری که دراین بازدید و سخنرانی داشت گفت که بدلیل همین خستگی نسنجیده جملات از دهانش بیرون آمده است. چرا که این نمونه بارها و بارها در نماز جمعه ها، سخنرانی برای کسانی که به دیدارش برده می شود و ….تکرار شده است. حتی در به کار بردن “فتنه” برای رویدادهای پس از تقلب در نتیجه انتخابات 1388 که حالا خود او هم نمی تواند سفره این اصطلاح را جمع کند، چرا که خود کرده را تدبیر نیست!

     
  7. نماهنگ زیبای “میرحسین موسوی، سلام” دلنوشته ای برای این روزهای میرحسین ، به قلم و صدای محمدامین چیت گران | میرحسین موسوی سلام ، حالتان که خوب نیست و شاید برای همین است که دست به خودکار می گیریم تا یادمان نرود… کمتر از چند روز دیگر می شود پنج سال . پنج سالی که شاید به نظر کم بیاید اما آنقدر ما سیصد و شصت و پنج روز را پنج بار با شما تکرار کرده ا… :

    http://music.sarcheshmeh.us/2014/05/mir-hossein-mousavi-salam.html

     
  8. جناب نوریزاد من از شما دلگیرم. من از اینکه شما از اسم شعبان جعفری ملقب به شعبان بیمخ برای تفسیر عوامل این حکومت استفاده میکنید از شما دلگیرم. آیا شما هیچ کجا خواندهیید یا شنیدهیید که شعبان جعفری به دختر زن، مادر کسی بیحرمتی کرده باشد؟ آیا شما خبر دارد که شعبان جعفری به ضعیفی زور گفته باشد؟ از شما خواهش دارم، تمنا دارم که بعد از این از صفات دیگری برای توضیح عمله های ظلم این حکومت استفاده کنید. شعبان جعفری مرد بود و اینها همه نامرد.

     
  9. بـه نـام ِمـلـّت
    بـه جـای
    الـلـّه اکـبــــر

    « اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
    اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
    هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .

    شاهنامه
    فرهنگ سیمرغی ، فردوسی خرّمدین

    سـبـزی و روشــنی
    یا
    بینشی که زندگی راتروتازه میکند

    بُن جهان ِهستی، سبزوروشنست

    «بُن ِهرانسانی»، درفرهنگ ایران
    «روشنی وسبزی ِآسمان»است

    ای آسمان که برسرِما ، چرخ میزنی
    درعشق آفتاب ، تو همحزقه منی
    والله که عاشقی و، بگویم « نشان عشق » :
    بیـرون وانـدرون ، همه سرسبزو روشـنی

    « خضری» ، به میان سینه داری
    درآب حیات وسبزه زاری

    همه، سرسبزترازسوسن و ازشاخ گـُلیـم
    روح مطلق شده و، تابـش جـانیـم هـمـه
    مولوی بلخی

    منوچهرجمالی

    درفرهنگ ایران ، بُن جهان هستی و زمان ، و گوهر ِ آسمان ، « سـبزو روشن » است ، و ازاین سبزی و روشنی ، تخمه یا نطفهِ انسان، پدید میآید. آن سـبزی چیست که ازخود، روشـن هم هست ؟ بُن آفریننده جهان هستی ، سه خدا هستند که در« یک تخم » باهم آمیخته اند، و این آمیزش سه خدا دریک تخم ، بیان « عشق یا مهرنخستین» است ، که ازآن، جهان هستی و زمان میروید وپیدایش می یابد
    ( وخشیدن ، هم به معنای 1- روئیدن وسبزشدن است وهم به معنای 2-شعله کشیدن وافروختن وروشن شدنست ) .
    این « تخم » ، « saapizaj» = سابیزه = سابیزج = سپیز= سبزی نامیده میشود، ونام دیگرش، « ِمهرگیاه یا مردم گیاه » است. نام دیگر«مهرگیاه » ، هرچند به غلط « یبروح الصنم » درمتون نوشته شده ، ولی اصلش، « « بهروج الصنم » یا « بهروز وصنم » بوده است . از« مهرگیاه » است که « مردم » میروید . مهرگیاه، مردم گیاه نیز هست .

    چرا « کیومرث » دریزدانشناسی زرتشتی
    « تخم انسان = بُن همه انسانها» شد ؟
    و« جم = ییما=جفت» ، طـرد گردید

    «فرهنگ اصیل ایران » ، بر این تصویر قرار داشت که « انسان یا مردم » ، از« مهرگیاه یا مردم گیاه » میروید ، و واژه « کیومرث » که « گایوgayo + مرتنmare-tan » باشد ، چیزی جزهمین « گیاه مردم = مهرگیاه » نیست . و ترجمه ای که « مرتن mare-tan» کرده میشود ، تحریف معنی است برای انطباق دادن با تصویر انسان در یزدانشناسی زرتشتی . تخم انسان، در فطرت « مردنی » هست . « مردنی کردن نخستین انسان» ، بطورپوشیده ، معانی دیگر را در برداشت ( انسان را تخم خدا نمیدانست = هبوط انسان ) . «مُردن » ، در یزدانشناسی زرتشتی ، کار اهریمن است. درست درعمل مردن انسان ، اهریمن با انسان میآمیزد، و اندیشه « گناه » ازاین روزنه ، وارد وجود انسان میگردد . این اندیشه است که وقتی گسترده شد به این معنا میرسد که « گناه ، اصل مرگ است » . انسان ، میمیرد ، چون گناه میکند (یا به عبارت دیگر، چون با اهریمن میآمیزد ) . پذیرش « مردنی بودن انسان » ، نا آگاهانه و ناخواسته ، بدینجا میکشد .
    درفرهنگ سیمرغی – ارتائی، انسان، نمی مرد ، بلکه از سر، با خدا ( ارتا فرورد = جانان = سیمرغ ) میآمیزد و خدا میشود ( همان تصویر عطار ازسیمرغ ، که مرغان درپایان باهم سیمرغ میشوند ) . یزدانشناسی زرتشتی، این راه را بست ، چون « ارتا فرورد » ، دیگر سیمرغ و جانان نیست ، بلکه فقط « فروهرهای پارسایان وپرهیزکاران » است که همه افراد پارسا ازهم جداهستند و باهم نمیآمیزند تا جانان وسیمرغ بشوند ، وازسوی دیگر، دروندان وکفار، درآن انجمن پذیرفته نمیشوند ( درحالیکه درفرهنگ سیمرغی ، همه جانها ، چه موءمن وچه کافر، همه سیمرغ یا جانان میشدند ) . دریزدانشناسی زرتشتی ، فروهرهای انسانهای موءمن ( پارسا واشون ) ، فقط به پیش اهورامزدا میروند، ولی دیگر ازآمیختن با خدا ویکی شدن با اهورامزدا، خبری نیست . ازاین رو، زرتشتیان ، مجبورند که سیمرغ یا ارتا فرورد ( فروردین ) را که جانان ، جایگاه آمیزش همه جانها به هم میباشد ، « افسانهِ دروغ » کنند . پس با مُردنی کردن کیومرث ، که تخمیست که پیوند خدایان باهمست و « اصل فرشگرد همیشگی است » ، یکجا ، کلک این خدایان نیزکنده میشود .
    درست اندیشه هبوط ، دراین واژه « گیومرث » شکل به خود میگیرد . تخمی که همآغوشی خدایان باهمست، و ازآن انسان (tohm + mar= مردم ) پیدایش می یابد ، یکباره ، اصل مردن ومرگ میشود . در حالیکه « tan+ mare» به معنای زهدانیست که درآن تخم جفت، یاتخم سه وسه خدادرآن قراردارد . انسان ، فرزند خدایانست .« مر،یا امر» درسانسکریت، سی وسه خدای زمانست که همان خدایان ایران هستند . درگویشهای گوناگون ، مر به معنای 33 باقی مانده . « مر» ، همآغوشی و جفت خدایانست ، واین « نخستین عنصر» میباشد . 1-« مردم » و 2- « امرداد» و3- « مـردی » (مر+ دی، جوانمردی ) و4- مـرغ ( مر+ غه ) ، همه به این تصویر« مر»، باز میگردند .
    این تخم ، همآغوشی « بهروز= بهرام » با « صنم = سن = سئنا » بوده است. آنچه این دو نیرو را به هم پیوند میداده ،« امـرسپنتا » نامیده میشده است ( روز29 هرماهی ) ، که گیاه منسوب به آن « برگ بو= ماه بهشتان = سـنگ = رنـد » نامیده میشود . یزدانشناسی زرتشتی ، واژه « مانترا سپنتا » را جانشین « مر+ سپنتا » میکند ، و ازآن « کلمه اهورامزدا » میفهمد ، درحالیکه سی روز ماه ، همه نام خدایان هستند، نه نام کلمه اهورامزدا .
    « سه روزپایان هرماهی » ، برفراز درخت زمان درهرماه ، دراصل، این سه خدا بوده اند، که باهم « تخم ِ درخت زمان » بوده اند ، وازاین تخم بوده است ، که زمان تازه ( درختِ تازه زمان ) و جهان هستی و انسان ، ازنو میروئیده است .« زمان» ، یک روند ِ همیشه به هم پیوسته است . درشاهنامه در داستان زال دیده میشود که هر ماهی یک درخت سی شاخه است ، ولی سخنی ازامتداد یافتن زمان ، درکاشتن تخم درخت پیشین نمیرود ، چون برضد یزدانشناسی زرتشتی است .این تخم است ، که درخت سی شاخه میشود( 3+ 30) و سه شاخه فرازینش، باهم تخم زمان تازه میگردند . این تخم( بـَری که بُن میشود ، بری که بُن هم هست، فرازی که فرود میشود ، آسمانی که زمین وخاک میشود ) اصل نوزائی ونوشوی یا « فرشگرد» است.
    روز 28 رام جید ، روز 29 امر سپنتا ، روز 30 ، بهروزیا بهرام بوده است ، که یزدانشناسی زرتشتی درآنها دست برده ، تا این پیوستگی و« آفرینش جهان هستی ازتخم زمان » ، فراموش ساخته شود . چون برضد مفهم آفرینش زمان از اهورا مزدا بوده است . این سه باهم ، تخم درخت زمان وهستی میباشند ، که « بُن آفرینش نوین » میشوند ، و درخاک یا زمین افشانده میشوند، و ازآن ، زمان وهستی ، ازنو، ازآن میروید ( وخشیدن= سبزشدن + روشن شدن ) .
    با روند ِ پیدایش جهان وزمان وهمه خدایان ، ازتخم عشق ، نمیشد ، اهورامزدا را آفریننده جهان وزمان کرد . ازاین « سبزی سابیزج = سه زهدان = سه اصل به هم پیوسته » است که تخم انسان « گیامرتن = کیومرث = گیاه مردم » نیز، پیدایش می یافته است . گیتی ، مستقیم ازخدا، پیدایش می یابدو میروید ( می وخشد ) . انسان، مستقیما ازخدا پیدایش میبابد ومیروید وهمگوهراوست. درست این بزرگترین مسئله برای زرتشت و دین زرتشتی بود . یزدان شناسی زرتشتی وسایر ادیان نوری ، میکوشیدند که درست این پیوند مستقیم وبیواسطه « بُن جهان هستی یا خدا » را با انسان ، ازهم ببرند، و انسان وگیتی را از« تخم خدا بودن » ، بیندازند . این گوهر ِمسئله « هبوط » درهمه این ادیان است . اینکه دربندهش بخش دوم، پاره 22 میآید که : « او- هرمزد- از روشنی و سبزی آسمان نطفه مردمان و گاوان را فرازآفرید… » درست همان کار« اهبطوا » درقرآن و راندن آدم ازباغ عدن درتورات انجام داده شده است . چون با این حرف، « بُن زمان وجهان هستی که سه خدا باهمند » ، از اهورامزدا، آفریده میشوند . به عبارت دیگر، این خدایان خودشان ، آفریده اهورامزدا میشوند، و دیگر« ازخود = تخم » نیستند . طبعا این انکارآنست که انسان ، « تخم خدایان و بُن آفریننده جهان هستی» و روئیده ازآن است . به عبارت دیگر انکار آن میشود که انسان ، « تخمه آتش = تخمه ارتا خوشت، یا ارتای خوشه = خدا» هست ، ولی برغم این بریدن انسان از«ارتای خوشه= ارتا خوشت » ، به دروغ ، تخم انسان را درهمان عبارت بندهش ، « تخمه آتش» میخواند .
    درفرهنگ زال زری ، این سخن که انسان ،« تخمه آتش » است ، بدین معنا بود که انسان ، تخم ارتا ی خوشه، یا سیمرغ است .
    « دورنگه بودن ِسرزال زر» در هنگام زاد ، نمادِ آنست که « تخم ارتا= تخم سیمرغ » است . چنانکه از واژه « وخشیدن » که دارای دومعنای 1- روئیدن و سبزشدن و2- برافروختن وشعله ورشدن و روشن شدن میباشد، میتوان دید ، سبزشدن و روشن شدن ، جفت هم ، و دوبرداشت گوناگون، ازیک پدیده بوده اند . ولی چرا ناگهان، آمیغ سه خدا باهم و تبدیلشان به یک تخم یا اصل ازخود بودن و اصل فرشگربودن ، اینهمانی با « رنگ » یا به سخنی بهتر، با« رنگارنگی» داده میشود ؟
    واژه « سبزشدن » ، معنای « روشن شدن وپدیدارشدن » راهم دارد . این دو پدیده « سبزی و روشنی» جفت جداناپذیر ازهمند . چنانکه دیده خواهد شد واژه های روشنی وسبزی درست این پیوند جفتی را درادبیات ایران نگاه داشته اند ……
    …….jamali.info

     
  10. این متن کامل نامه تاریخی مرحوم احمد قابل به آقای خامنه ای است که بسیار مهم و ناریخی می باشد. آقای قابل ریشه فکری آقای خامنه ای را که بر مبنای درکی امحرافی از اسلام است و اینکه او دارای گرایشات چپ بوده است را به روشنی اعلام می کند. لطفا به مطلبی که در باره مرحوم آشوری آورده شد به دقت نگاه کنید..شما در این نامه ریشه های مصیبت ایران را درک می کنید..خدایش رحمت کند که با شرف ریست

    نامه احمد قابل به رهبر جمهوری اسلامی ايران
    سه‌شنبه ١٠ خرداد ١٣٨٤

    بسم‌‌الله الرحمن الرحیم
    ادع الی سبیل ربّک بالحکمة و المو عظة الحسنة ، و جادلهم بالّتی هی احسن

    جناب آیة‌‌الله سید علی خامنه‌ای ، با سلام و احترام.

    چهاردهم خرداد ، پایان شانزدهمین سالی است که حکومت ایران با تمامی سازو کارهای لازم ، تحت رهبری و مدیریت مطلقه‌ی شما بوده است. ٢ سال عضویت در شورای انقلاب ، مجلس و نمایندگی رهبری در شورای عالی دفاع ، ٨ سال ریاست جمهوری و ١٦ سال رهبری ، مسئولیت تمامی اوضاع کنونی کشور را در مرتبه‌ی اول بر دوش شما و در مرتبه‌ی دوم بر دوش آقای‌ هاشمی رفسنجانی می‌گذارد ( ٩ سال رئیس مجلس ، ٨ سال رئیس جمهور ، ٨ سال رئیس مجمع تشخیص مصلحت ). مدیریتی که به سبب آن ، کشور در آستانه‌ی اتفاقات تعیین کننده و خطیری قرار گرفته که سر نوشت همه را شدیدا تحت تاثیر قرار می‌دهد و ملک و ملت را در دو راهی موجود ، یا به سلامت رهنمون می‌شود و یا اندوخته‌ی سالیان دراز رنج و کوشش و سرمایه گذاری مادی و معنوی‌شان را به تاراج بیگانگان و تروریست‌‌هایی از سنخ القاعده می‌دهد.

    گزینش ریاست جمهوری در چنین شرایطی ، حکم « رفراندومی » را پیدا کرده است که از میان چهار گزینه‌ی ؛ « نفی جمهوری اسلامی ، تغییر ساختار کلی قدرت در قانون اساسی ، قرائت استبدادی از قانون اساسی و حفظ وضع غیر دموکراتیک موجود ، اصلاحات بنیادی و کارساز و محدودیت همه‌ی قدرتمندان در چارچوب قانون اساسی با قرائت و رویکردی علمی و دموکراتیک » یکی بر کرسی واقعیت می‌نشیند. واقعیتی که در شرایطی ناعادلانه ، غیر آزاد و غیر دموکراتیک شکل گرفته و می‌گیرد و پیشاپیش به اعتبار آن صدمه‌ی جبران ناپذیری خورده است.

    با همه‌ی این نابسامانی‌‌ها و رفتارهای ناعادلانه ، اگر اکثریت ملت ایران به پای صندوق رأی بروند ، یکی از گزینه‌‌های سوم یا چهارم را برخواهند گزید و اگر از رأی دادن امتناع کنند ، یکی از دو گزینه‌ی نخست رأی خواهد آورد. این داوری ، برآیند حقیقتی است که در ایران می‌توان به آن رسید ، چرا که هم شما و اقتدارگرایان حامی شما سخن از « لزوم و وجوب شرکت » به میان می‌آورید و هم مخالفان شما گزینه‌‌های « لزوم شرکت و رأی دادن به اصلاحات » یا « لزوم عدم شرکت و تحریم » را تبلیغ کرده و می‌کنند.

    وضعیت شکننده و خطر ناک موجود ، البته ناشی از اختیار و انتخاب شما و یاران و همراهان صادق و غیر صادق شماست که در طول ٢٦ سال تسلط بر قدرت ، شکل گرفته و می‌رود که به تصمیمی سرنوشت‌ساز ( که یا به « خیانت » می‌انجامد و یا به « فداکاری و از خود گذشتگی ضروری » اما به یاد ماندنی ) منتهی شود.

    می‌خواهم برای یاد آوری ، چند نکته‌ی تاریخی را یاد آور شوم که در پدید آمدن این دو راهی خطیر ، برجستگی بیشتری از سایر نکات دارد و برخی از آن‌‌ها کمتر مورد توجه سیاستمدارانی قرار گرفته که خطر تذکر به شما را به جان خریده و معمولا مواردی از اقدامات شما و منصوبان شما که بر خلاف قانون و یا خلاف شرع بوده است را کم و بیش تذکر داده‌‌اند.

    این مواردی که بر می‌شمارم ، علاوه بر تذکراتی است که دیگر ناصحان مشفق ، از باب « فذکر ان الذکری تنفع المؤمنین » در فرصت‌‌های مختلف علنی یا مخفی به شما یاد آوری کرده‌‌اند. شاید خدای سبحان در این بیان ، تأثیری مثبت گذارد و در تصمیم صحیح ، به شما یاری رساند.

    ١- همه‌ی آدمیان در زندگی گذشته‌ی خویش ، کم یا بیش ، خطا‌‌هایی داشته‌‌اند. چه در اندیشه و چه در عمل. خطای بزرگ روحانیت ما این بود که بدون دانش « مدیریت » مدعی « حکومت » شد و با سرمایه‌ای به نام « فقه » که در جای خود ارزشمند است و به گفته‌ی مرحوم آیة‌‌الله محمد حسین غروی اصفهانی ( معروف به کمپانی ) ؛ « هیچ ارتباطی به ریاست حکومت و نظام و مدیریت ندارد » ، نامزد ریاست و سیاست شده و بر ارکان قدرت مسلط شد و « ولایت مطلقه » را طلب کرد. ولایتی که با قرائت رایج در بین اصحاب قدرت ، نه امکان منطقی داشت و نه عملی و علمی بود ، ولی در برخی زمینه‌‌ها ، مصداق « آش نخورده و دهان سوخته » شد ، هرچند در برخی زمینه‌‌های منفی ، چهره‌ای ناپسند از آن پدیدار شد که در ادامه به برخی از آن‌‌ها اشاره می‌کنم.
    البته در سال آخر عمر ، مرحوم بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز به این نکته واقف شد و با صراحت اعلام کرد که در امر حکومت ؛ « فقه مصطلح ، کفایت نمی‌کند ». یعنی در برخی زمینه‌‌ها ، به همان نتیجه‌ای رسید که مرحوم کمپانی به آن رسیده بود.

    ٢- از آغاز جمهوری اسلامی ، حکومت ایران در صحنه‌ی سیاست داخلی ، به دام خشونت‌طلبان افتاد و چهره‌ی « اسلام » با غبار خشونت‌‌های غیر اصولی و اعدام‌‌های مکرر و تصمیم به حذف و هتک مخالفان سیاسی و اعتقادی ( از جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی تا مجاهدین خلق و مارکسیست‌‌ها ) همراه شد و به جای « همزیستی و تحمل و مدارا با مخالفان » که توصیه‌ی عقل و شرع بود ، قیچی دو دم « مخالفان مسلح خشونت طلب ، همچون مجاهدین خلق و فدائیان خلق و احزاب مسلح کرد و عرب و ترکمن و بلوچ از یک سو و دستگاه‌‌های اطلاعاتی و قضائی به شدت کم تجربه و یا بی‌تجربه و جوانان احساساتی و خشن مسلط بر این دستگاهها از سوی دیگر » کشور و نظام حاکم بر آن را به سوی دره‌ای عمیق و هولناک از کینه و انتقام و جنگ طلبی و بی‌اعتمادی مطلق ، سوق داد.

    کشور از سوی دو نیروی مخالفان مسلح انقلاب اسلامی و برخی حامیان مسلط بر قدرت ، که وجه مشترک آنان « اسراف در قتل و خون ریزی » بود ، به وادی خشونت بی‌مهاری کشیده شد که حاصل آن ، کشتار هزاران نفر از سرمایه‌‌های انسانی بود که بسیاری از آنان «جرمی در حد قتل » نداشتند و به ناحق کشته شدند ، برخی از سوی مخالفان حکومت و بسیاری از سوی حامیان خشونت طلب حکومت.

    ملت ایران هرگز از یاد نخواهد برد که در دو طرف قضیه ، افرادی قرار داشتند که در تصمیم گیری نسبت به سلب « حق حیات » دیگران و گرفتن جان آنان شدیدا اسراف کردند و اساسا هیچ ارزشی برای « انسانیت انسان » قائل نبودند و به راحتی ، دستور قتل و خون‌ریزی مخالفان خود را صادر کرده و یا خود اقدام به کشتن آنان می‌کردند. گویی « جانی بالفطره » بودند و از جنایتکاری لذت می‌بردند.

    نقش شما در این میان ، چه در هنگامی که به مراجعان خود از پاسداران انقلاب در خراسان توصیه می‌کردید که ؛ « خان ستمگری از اهالی بجنورد را بدون ارجاع به دادگاه انقلاب و گرفتاری در پیچ و خم آن ، اعدام کنند و از شرش راحت شوند » و چه در هنگامه‌ی « محاکمه و اعدام دوست و همراه و همفکر سابق شما ، مرحوم شیخ حبیب‌‌الله آشوری ، به اتهام ارتداد » که سکوت کردید و شاهد جان باختن فردی شدید که به جرم انتشار کتاب « توحید » و اصرار و شهادت آقایان ؛ شیخ ابوالقاسم خزعلی ( عضو سابق شورای نگهبان ) و شیخ محمد تقی مصباح یزدی ، مبنی بر کفر آمیز بودن مطالب و مرتد بودن نویسنده‌ی آن کتاب ، اعدام شد.

    وجدان شما بهتر از هرکسی گواهی می‌دهد که در جلسات متعدد و تلاش‌‌های مکرر و نا موفق دوستان مشهدی و خراسانی برای آشتی دادن شما با مرحوم آشوری ( پیش از پیروزی انقلاب )، سخن اصلی شما این بود که « مطالب کتاب توحید ، از من است که این آقا به نام خودش چاپ کرده است ». شگفت انگیز نیست که از دو نفر با یک دیدگاه ، یکی اعدام شود و دیگری تکریم؟!! یکی شایسته‌ی « گور » باشد و دیگری شایسته‌ی « رهبری نظام اسلامی ».

    البته از دهها نفری که از چند و چون این ماجرا باخبر‌‌اند ، هنوز تعداد بسیاری زنده‌‌اند و هنوز وجدان بیدارشان این حقیقت را گواهی می‌دهد.

    کاش این شهادت را در دادگاه مرحوم آشوری و نزد دوستان خود ( آقایان خزعلی و مصباح ) نیز می‌دادید تا یک روحانی زاهد و فقیر و معتقد به خدا و رسول ( ولی مخالف شما ) مظلومانه کشته نمی‌شد و همسر و فرزندانش بی‌سرپرست و یتیم نمی‌شدند.

    البته کم نیستند کسانی که سخنان پر شور شما در مسجد امام حسن (ع) را در مشهد و قبل از انقلاب را به یاد دارند که پس از قرائت آیه‌ی ؛ « و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الأرض ، و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین » با صدای بلند ، فرمودید: « ماتریالیسم تاریخی ، آقا ، ماتریالیسم تاریخی »!!!

    جناب آقای خامنه‌ای ، این رویکردهای نظری متفاوت با آنچه اکنون به آن رسیده‌اید ، حق شماست. ولی آیا اگر از اعدام مرحوم آشوری جلوگیری می‌کردید ( با فرض اینکه تصورات او خطا بوده باشد ) آیا امکان منطقی تغییر رأی و رسیدن به حقیقت برای او وجود نداشت؟! چرا باید شما این فرصت را داشته باشید ولی دیگری از این فرصت محروم بماند؟ آیا از نظر شما ، مرحوم آشوری مستحق اعدام بود؟!!

    آیا این خون به ناحق ریخته شده و خون صدها بی‌گناه دیگر در اعدام‌‌های سیاسی و امنیتی دادگاه‌‌های انقلاب در سال‌‌های ٦٠ تا ٦٨ ، سرنوشت خطیر امروز را رقم نزده است؟
    در فرهنگ دینی ما آمده است که ؛ « الحجر الغصب فی الدار رهن علی خرابها = سنگ غصبی در یک بنا ، گروی خرابی آن است ». و این مضمون از پیامبر خدا (ص) نقل شده است که ؛ « الملک یبقی مع الکفر ، و لایبقی مع الظلم = حکومت با کفر می‌ماند ولی با ظلم وستم نمی‌ماند ». آیا این رویکردهای مسرفانه نسبت به قتل و اعدام مخالفان ، منجر به هیچ ظلمی از جانب حاکمان جمهوری اسلامی نشده است و اگر شده است ، چه کسی جز مرتکبان این ظلم‌‌ها را می‌توان به « براندازی نظام » متهم کرد؟!!

    نگویید که در زمان حکومت علی (ع) نیز از این گونه اتفاقات می‌افتاد ، چرا که علی (ع) به محض اطلاع از ستم کارگزارانش ، از مردم عذر خواهی کرده و مجرمان را متناسب با جرمشان کیفر داده و در مواردی نیز از کار بر کنارشان کرده است. آیا در این ٢٦ سال نیز اینگونه عمل شده است؟!!

    ٣- در دوران رهبری شما ( ١٦ سال ) ستم دستگاه‌‌های قضائی و شبه قضائی و اطلاعاتی و امنیتی بیش از گذشته فزونی گرفته است و قانون شکنی و قانون گریزی در آن‌‌ها به یک روند ، تبدیل شده است. مخالفان سیاست‌‌های شما ، شدیدا سرکوب شده و با محرومیت‌‌های مختلف از حقوق فردی و اجتماعی مواجه بوده‌‌اند. به نمونه‌‌هایی از آن تذکر می‌دهم ؛

    الف ) ترورهای مخالفان سیاسی و اعتقادی در داخل و خارج کشور ادامه یافته است. برای نمونه به قتل برخی کشیش‌‌ها ، فعالان سنی مذهب ، و دگر اندیشانی چون سعیدی سیرجانی اشاره می‌کنم.

    ب ) برخوردهای نامشروع و غیرقانونی با علما و مراجع مخالف سیاست‌‌های شما درحوزه‌‌ها از قبیل آقایان ؛ سید حسن قمی ، سید صادق روحانی ، مرحوم سید محمد روحانی ، مرحوم سید محمد شیرازی و… ادامه یافت و این آقایان با حصر دراز مدت یا محرومیت‌‌های مختلف اجتماعی و سیاسی روبرو بوده‌‌اند. گرچه در این اواخر ، یکی دو نفر از آنان آزادی مختصری پیدا کرده‌‌اند ولی برخی دیگر تا زمان مرگ ، مورد تعرض دستگاه‌‌های امنیتی و قضائی شما قرار داشتند.

    پ ) برخوردهای خشن و غیر قانونی و غیر اخلاقی با آیة‌‌الله منتظری و منسوبان و اماکن مربوط به ایشان از سوی ارگان‌‌های شبه قضائی و امنیتی رسمی و منسوب به شما و هتک حیثیت ایشان از جانب شخص شما در بیانات و جلسات مختلف و « حصر غیر قانونی پنج سال و اندی ایشان » و بی‌توجهی مکرر شخص شما در این خصوص به راهنمایی‌‌ها‌ی دلسوزان و بزرگان.
    به یاد آورید که در پاسخ برخی پیشنهادات مبنی بر رفع حصر از ایشان ، با تأکید گفته بودید: « تا من زنده‌ام ، ایشان باید در حصر بماند » !!!

    هنوز هم اموال و املاک شخصی ایشان و بستگانشان در قم و مشهد ، در تصرف غاصبانه‌ی دادگاه ویژه و سپاه پاسداران است و موقوفاتی که ایشان متولی خاص آن‌‌ها است در تصرف غاصبانه‌ی دیگران است.

    ت ) سریال قتل‌‌های زنجیره‌ای و اظهارات عجیب شما پس از قتل مرحوم فروهر و اسکندری ، بدون آنکه تسلیتی به بازماندگانشان بگویید و شتاب بیش از حد شما در انتساب بی‌دلیل آن اتفاقات فجیع به « استکبار جهانی و اسرائیل » و محکوم کردن کسانی که انگشت اتهام را به سوی نهادهای حکومتی نشانه می‌گرفتند ، اقدامات غیر قانونی فراوانی را در پی داشت که بعدها در فیلم اعترافات خانم سعید امامی در قالب « اصرار بازجویان ، همراه با شکنجه برای اعتراف متهمان به ارتباط با اسرائیل » خود را نشان داد ، تا اتهامات القاء شده از جانب شما را مستند کنند.
    برملا شدن حقیقت آن جنایات ، بر اثر اصرار آقای خاتمی ، و روشن شدن خطای شما در انتساب آن جنایات به بیگانگان و در محکوم کردن مخالفان خود ، حتی یک عذر خواهی ساده از جانب شما را درپی نداشت!!.

    به یاد آورید که « بوش و بلر » در مورد « اطلاعات غلط در مورد جنگ عراق » از ملت خود عذر خواهی کردند ولی شما در تمام دوران زمامداری خویش ، از این وسیله‌ی مطلوب خدا و خلق خدا ( عذر خواهی از مردم ) ، بهره نگرفته‌اید.

    حتی بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز در موارد مختلف ، و از جمله در مسأله‌ی پذیرش قطعنامه‌ی آتش بس و عدم توفیق کامل در دفاع ٨ ساله ، از ملت ایران عذر خواهی کرد.

    رویکرد حکومت به ترور مخالفان سیاسی ، ناشی از عادت حاکمان به این روش ( ترور ) برای حل مشکلات انسانی فرا روی حکومت بوده است. وقتی برای پرهیز از حساسیت مجامع بین المللی حقوق بشر ، دستگاه قضائی بجای محاکمه و اجرای حکم از طریق قانونی ، به ترور افراد شرور و باجگیر در مناطق جنوبی تهران پرداخت و شما در برترین منصب حکومتی ، مانع از این پدیده‌ی شوم نشدید ، باید امکان تسری این روش به سایر موارد را نیز در نظر می‌آوردید.
    سکوت و رضای شما به این اقدامات ، تا آنجا پیش رفت که مباشر اصلی قتل‌‌های زنجیره‌ای سال ٧٧ ( کاظمی ) آن را دلیلی بر رضایت شما نسبت به قتل‌‌های زنجیره‌ای دانسته بود و به هیئت مشترک شما و رئیس جمهوری گفت ؛ « ما در موارد مشابهی به آقای خامنه‌ای گفتیم که از ترور استفاده کرده‌ایم و ایشان لبخند زد و در مورد دیگری سکوت کرد ». گرچه شما در برابر گزارش هیئت یاد شده ، گفتید: « این‌‌ها دلیل نمی‌شود » ، ولی آیا نسبت به اتهامات دیگران نیز از همین منطق استفاده می‌کنید یا در ایراد اتهام به مخالفان خود ، از نظر شما اینگونه موارد « دلیل می‌شود »؟!!

    ث ) در مورد متهم شدن روزنامه‌‌های اصلاح‌طلب از طرف شما به عنوان « پایگاه دشمن » که بدون ارائه‌ی دلیل در سال ٧٩ تحقق یافت و توقیف موقت تعداد کثیری از نشریات ، مبتنی بر اظهار نظر شما ( که برخی از آن‌‌ها هنوز هم در توقیف موقت بسر می‌برند ) ، باید به اطلاع برسانم که جز « اقاریر آقای سیامک پورزند » هیچ دلیل دیگری برای ادعای شما در مجموعه‌ی دستگاه قضائی و اطلاعاتی کشور پیدا نشده است.

    آیا رهبری نظام حق دارد که بدون دلیل معتبر و به صرف حدس و گمان ، کارکنان نشریات را به انواع اتهامات متهم کرده و سال‌‌ها از درآمد مشروع خویش محروم کند و در نهایت نیز « دلیلی از نوع اعترافات پورزند ، در خلوت بازداشتگاه » را که نه اعتبار شرعی دارد و نه اعتبار قانونی ، به عنوان مستند خویش به ملت ایران عرضه کند؟!! ( این اعترافات، تداعی می‌کند اعترافات تحت شکنجه‌ی خانم سعید امامی و همکاران او یا اعترافات وبلاگ نویسان را که برای قوه‌ی قضائیه‌ی شما نیز قابل قبول نبوده است ).

    وقتی مقام رهبری که باید استحکام منطق و وقار رفتاری او به دیگران آرامش دهد ، و تشویش اذهان را برطرف کند ، برعکس رفتار کند و خود بدون سند و مدرک به تهمت زدن بپردازد و اذهان را مشوش کند و آرامش شغل و زندگی شهروندان را برهم زند ، چه اتفاقی جز آنچه امروز در ایران و در اتباط با جایگاه رهبری افتاده است را می‌توان انتظار داشت.

    جناب آقای خامنه‌ای ، آیا جری شدن بیگانگان را ناشی از تضعیف جایگاه رهبری ( که ناشی از عملکرد شخص شماست ) و سایر مسئولیت‌‌های قانونی نمی‌دانید؟

    ج ) در انتخابات مجلس چهارم و پنجم و ریاست جمهوری آقای‌ هاشمی در دو دوره ، بی‌توجهی به قانون و رد صلاحیت‌‌های مکرر و غیر قانونی ، چه اثری جز روگردانی بیشتر مردم از انقلاب را درپی داشت. مگر این روند خسارت‌بار را مکررا نیازموده‌اید که هنوز هم بر تکرار آن ابرام می‌ورزید؟

    چ ) در انتخاب آقای خاتمی به ریاست جمهوری ، ابتدائا دریافتید که « ملت راهی دگر برگزیده است ». کاش این فرصت را مغتنم شمرده و لااقل به آقای خاتمی اعتماد می‌کردید و راه خدمتگزاری را برایش باز می‌کردید و به بحران آفرینان هشدار داده و یا آنان را از قدرت برکنار می‌کردید تا این « فرصت طلایی جمهوری اسلامی برای بقاء » را این گونه راحت از دست نمی‌دادید.

    دوم خرداد ٧٦ تمامی بیگانگان را مات کرد و آنان را وادار به تأمل و تدبیر کرد. تدبیری که اگر می‌خواست به « شکست جمهوری اسلامی » بیانجامد ، هیچ روشی جز « بحران آفرینی‌‌های مکرر و نا کارامد جلوه دادن اصلاحات درونی نظام » و رساندن مردم به گزینه‌‌های ؛ « ١. تغییر ساختارهای بنیادی نظام از طریق تغییر قانون اساسی ٢. تغییر نظام جمهوری اسلامی از طریق رفراندوم » را درپیش نمی‌گرفت. کاری که شما و همراهان و همفکرانتان به آن مشغول شدید و حقیقتا در این کار ( مأیوس کردن اکثریت مردم از اصلاح درونی نظام ) موفق بوده‌اید.

    بستن دست و پای دو دولت آقای خاتمی و بستن دست و پای مجلس ششم با فعال‌تر کردن شورای نگهبان ، مجمع تشخیص مصلحت نظام و قوه‌ی قضائیه و ایجاد نهاد‌‌های موازی اطلاعاتی که با هدایت و تأیید شما انجام گرفته است ، تنها بهره‌ای که رساند این بود که ؛ « در این کشور تنها یک نفر حکومت می‌کند و اگر او نخواهد ، نه رئیس جمهور و نه دولت و نه مجلس شورا ( دو قوه‌ی اصلی و انتخابی نظام ) هیچ اقدام مثبتی نمی‌توانند انجام دهند ».

    شاید در نگاه اول ، این پیام سترگ ، برای شخص شما شیرین و دوست داشتنی جلوه کند ، ولی ملت ایران همیشه مثل حاکمانش نمی‌اندیشد. این پیام حاوی « بی‌خاصیت بودن قوای مقننه و مجریه در نظام جمهوری اسلامی » نیز بوده است. پیامی که شهد پیش گفته را درکام صاحبان قدرت به زهری کشنده تبدیل می‌کند و یاد آور « جام زهر »‌ی دیگر می‌شود.

    ح ) در انتخابات مجلس خبرگان رهبری در سال ٧٧ با تمام وجود به صحنه آمدید و لشکر شکست خورده‌ی جناح راست را سازمان دهی کردید تا تمامی مخالفان سیاست‌‌های شما ( جز ١٠ تا ١٢ ) نفر را رد صلاحیت کنند تا نظارت مؤثر بر عملکرد ، استیضاح یا عزل رهبری در مجلس خبرگان ناممکن گردد. اظهار نظر‌‌های مکرر و دفاع بی‌پایان شما از اقدامات غیر قانونی شورای نگهبان ، از چشم بیدار ملت دور نمانده است.

    خ ) وقایع ١٨ تیرماه ٧٨ و لرزه‌ای که بر ارکان قدرت نشاند ، می‌توانست به تصحیح برخی روش‌‌ها بیانجامد ولی اقتدارگرایانی که مورد عنایت شما قرار دارند ، با جمع آوری نیروهای خاص ، راه سرکوب و ارعاب را در پیش گرفتند و شما به آن رضایت دادید. مجرمان وقایع فجیع کوی دانشگاه آزادانه به راه خود رفتند و وکیل دانشجویان مضروب و مجروح ، راهی زندان شد. اعتماد مردم به رهبری که در خصوص جنایات کوی گریه می‌کند و از مجازات مجرمان سخن می‌گوید و آخر الأمر در دستگاه قضائی تحت امر او تنها یک سرباز وطیفه به جرم « دزدیدن ماشین ریش تراشی » محکوم می‌شود ، تا چه اندازه سلب می‌شود و تا چه حدی باقی می‌ماند؟ خود به آن پاسخ دهید. از طرفی ، دانشجویانی وجود دارند که از آن روز تاکنون در زندان بسر می‌برند.
    این وقایع در دانشگاه تبریز نیز تکرار شده بود و باز هم افرادی که مورد تعدی وتجاوز قرار گرفته بودند ، تحت تعقیب قضائی قرار گرفتند.

    د ) زندانی کردن عبدالله نوری و سایر روزنامه‌نگاران زندانی همچون عمادالدین باقی و اکبر گنجی و بسیاری از فعالان سیاسی ملی و مذهبی و روحانیان مخالف سیاست‌‌ها ( که از دیگر افراد فعلا گرفتار زندان به آقایان ؛ ناصر زر افشان ، رضا علیجانی ، هدی صابر ، تقی رحمانی و عباس عبدی نیز اشاره می‌کنم ) روند بی‌اعتمادی به نهادهای مورد حمایت شما را به نهاد حامی آنان ( نهاد رهبری ) تسری داده است.

    کمتر کسی است که از مخالفت‌‌های شما با عفو مشروط آقای عبدالله نوری مطلع نباشد و یا از دفاع بی‌چون و چرای شما از دادگاه ویژه‌ی روحانیت بی‌خبر باشد.

    ذ ) انتخابات مجلس ششم و وقایع نفس‌گیر پس از آن ، تا جایی که سخن از کودتا به میان آمد و کمیته‌ی بحران تشکیل شد و بسیاری از دلسوزان ملک و ملت را از اصلاح نظام از طرق قانونی و مسالمت آمیز مأیوس کرد ، نیز نمونه‌ای از اتفاقات دوران مدیریت عالی شما بر کشور است. نتیجه‌ی ملموس آن ابطال بی‌دلیل و غیر قانونی ٧٥٠ هزار رأی مردم تهران و نشاندن آقای حداد عادل بر کرسی آقای علیرضا رجایی بود. گویی گرفتن حقوق ماهیانه‌ی دیگری ونشستن بر جایگاهی که حق دیگری است ، نه عنوان « غصب » را دارد و نه « لقمه‌ی حرام » را تداعی می‌کند!!

    این همه ، در مرآی و منظر رهبری نظام انجام گرفت و جز تأیید و تشکر شما از شورای نگهبان و تهدید و تحقیر مخالفان ، نتیجه‌ای در بر نداشت.

    ر ) ترور حجاریان و اقدام نامناسب دستگاه قضائی در نحوه‌ی پی‌گیری این فاجعه و رفتار تحقیر آمیز متهمان یا مجرمان با پدیده‌ی ترور در متن دادگاه ، جز سکوت و تأیید رهبری را درپی نداشت.

    ز ) اقدامات دستگاه قضایی و ضابطان آن در مورد بازداشت و شکنجه‌ی شهرداران مناطق تهران و محاکمه و زندانی کردن آقای کرباسچی ، اعتبار این دستگاه تحت امر شما را از بین برد. شما از تعقیب آقای تیمسار نقدی و عوامل آن فاجعه حمایت نکردید و هرگز آنان مجازات نشدند.
    این در حالی بود که دستگاه قضائی مکررا ( قبل و بعد از این فاجعه ) مورد تأیید شما نیز قرار گرفت.

    ژ ) اقدام فاجعه بار دستگاه قضائی در مورد محاکمه و محکوم کردن آقای دکتر آقاجری به اعدام ، آنهم با جوسازی و اتهام اهانت به مقدسات ، حیثیت سیاسی ، علمی و حقوقی نظام را بکلی مخدوش کرد و دو سال تمام ، بسیاری از نهادهای علمی و سیاسی غیر دولتی و دولتی بین المللی را علیه نظام جمهوری اسلامی به تحرک واداشت و افکار عمومی داخل و خارج ، خصوصا دانشگاهیان را به شدت نسبت به حاکمان ایران بدبین کرد و در تمام این مدت ، هیچ اقدام فوری و مؤثری از جانب شما انجام نگرفت.

    می‌خواهم بدانم که ؛ « اگر سخنان آقای آقاجری اهانت به مقدسات بود ( که نبود ) آیا اقدام بازجویان خانم سعید امامی که با شکنجه و تهدید ، زن مسلمانی را وادار به اعتراف دروغ در مورد “شنیع‌ترین اهانت به قرآن” می‌کردند ، مصداق اهانت به قرآن و مقدسات نبود و نباید به این جرم محاکمه می‌شدند؟!! ». آیا با توجه به اینکه نوار آن شکنجه‌‌ها به شما داده شد و از متن آن اطلاع یافتید ، هیچ اقدامی برای توبیخ یا مجازات این اهانت کنندگان حقیقی و واقعی انجام دادید؟ چرا آن افراد هنوز مورد توجه و عنایت شما و دوستان شما هستند؟!!

    س ) فاجعه‌ی قتل زهرا کاظمی که نقش مجرمانه‌ی قاضی مرتضوی در آن ( که شما در خصوص اقداماتش بر علیه مطبوعات ، شدیدا و مکررا از وی حمایت کرده بودید و با نظر مساعد شما ، ارتقاء یافته و دادستان تهران شده است ) تا آنجا آشکار است که منسوبین شما به آن اعتراف کرده‌‌اند ، و اقدامات خلاف شرع دستگاههای رسمی ، پس از آن ، نسبت به عدم ارسال جسد به کانادا ( برخلاف نظر پسر و مادر مقتوله ) و تدارک دیدن اقدامات شدید بین‌المللی در محکومیت ایران از نظر نقض حقوق بشر ( که کاملا صحت دارد ) چیزی جز رسوایی و اضمحلال اخلاقی و سیاسی حاکمان ایران را تداعی نمی‌کند. بر فرض که آن بانوی محترم ، تخلف کرده یا جرمی مرتکب شده بود ، آیا از نظر حکومت شما مستحق قتل بود؟

    اگر جناب عالی با این اقدامات موافق نبودید ، باید با پی گیری شدید نسبت به آن واکنش نشان می‌دادید و مجرمان را شدیدا تنبیه می‌کردید. ولی گویا کشتن مظلومانه‌ی یک زن مسلمان ایرانی بی‌پناه در خلوت بازداشتگاه ، از نظر شما ارزشی کمتر از تعرض به یک زن یهودی تحت حمایت حکومت اسلامی و سرقت زینت و زیور او دارد که علی (ع) می‌فرماید: « اگر آدمی از غم این واقعه ( سرقت ) بمیرد ، سزاوار است » و شما از دادن یک پیام تسلیت ( برای قتل حکومتی ) و اظهار تأسف ، خودداری کردید !!

    اگر تصور عمومی این باشد که ؛ « شما از این مجرمان حمایت می‌کنید » نباید کسی جز خود را ملامت کنید. چرا که گفتار و کردار شما ، بیانگر حمایت از آنان است.

    ش ) جناب آقای خامنه‌ای ، اختصاص بودجه‌‌های کلان دولتی برای سفرهای جنابعالی و همراهان در داخل کشور که تنها در سال ٨٠ ، بالغ بر ٣٧ میلیارد تومان بوده است ، تحمیل هزینه‌ای هنگفت به بودجه‌ی عمومی است. جناب عالی که در زندگی شخصی ، فردی اهل مراعات و زهد نسبی هستید ، آیا در خصوص این مبلغ درشت ( و سایر مبالغ هنگفتی که مسرفانه در دستگاه رهبری و نهادهای وابسته هزینه می‌شود ) هیچ مسئولیت شرعی و ملی احساس نمی‌کنید؟ آیا بنیانگذار جمهوری اسلامی که به چنین سفرهایی اقدام نمی‌کرد ، توفیق کمتری از شما در امر رهبری کشور داشت؟ آیا بهتر نیست که این سفرها به صورت ناشناس و بدون اطلاع قبلی و برای کشف کمبود‌‌ها و خدمات و درک تصور حقیقی ملت از حاکمیت ، تحقق یابد؟

    ص ) سلب حقوق بسیاری از فرهیختگان ملت در مسأله‌ی رد صلاحیت‌‌ها از طریق شورای نگهبان منصوب شما و دفاع‌‌های مکرر و صریح شما از این رفتار غیر قانونی و تعرض به حقوق ملت ، علیرغم امضای قرارداد اجتماعی و میثاق ملی « قانون اساسی » از سوی شما در دو یا سه نوبت ، برگی سیاه در کارنامه‌ی این دو دهه‌ی حکومت است. دورانی که ٨ سال آن با ریاست جمهوری شما و سیاست گذاری سران سه قوه همراه بود و ١٦ سال آن با رهبری و ولایت مطلقه‌ی شما.
    جالب است که خود اعتراف کرده‌اید که پس از این دوره‌ی مدیریت عالی شما بر کشور ، مشکل اصلی مردم سه چیز است ؛ « فقر و فساد و تبعیض ». البته از اصلاح‌طلبان توقع داشتید که در زمانی اندک و بدون ابزار لازم برای تصمیم‌گیری و اعمال برنامه‌‌های علمی ، این سه آفت رشد یافته را از دامان کشور و زندگی ملت ، پاک کنند !!

    ض ) حساسیت فوق‌العاده‌ی شخص رهبری نسبت به عناوین بکار رفته در مطبوعات و بیانات افراد که آیا از عناوینی چون « رهبر معظم » بهره می‌گیرند یا خیر؟ آیا « تیتر اول را به رهبری اختصاص می‌دهند یا خیر؟ » و… که پس از چندی به سایر اعضای بیت رهبری نیز سرایت کرده است ، و تعیین ملاک « موافق و مخالف نظام » در بهره گیری یا عدم بهره گیری از این عناوین و سپس رویکرد برخورد و حذف مخالفان ، امروز نیز ادامه دارد.
    پخش مکرر مراسم دست بوسی‌‌ها و مدیحه سرایی‌‌ها در مورد رهبری ، از صدا و سیما را با واکنش منفی آیة‌‌الله خمینی در مراسم حسینیه‌ی جماران و تعاریف آقای فخرالدین حجازی ، مقایسه کنید تا معلوم گردد که کدام روش ناپسند ، جمهوری اسلامی را تا این حد در معرض سقوط قرار داده است و مقصران اصلی این معرکه‌ی خسارت بار ، چه افرادی هستند؟

    و….. گر بگویم جمله‌ی آمار را // مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

    ٤- در زمینه‌ی سیاست خارجی ، تصورات نادرست بزرگان جمهوری اسلامی از توانایی‌‌های خود و رقیبان اصلی منطقه‌ای و جهانی و برخی اظهارات شتاب زده ، منجر به بی‌اعتمادی منطقه‌ای و بین المللی گردید و تلاش برای سرنگونی نظام در قالب آشوب‌‌های قومی ، درگیری‌‌های امنیتی ، جنگ ٨ ساله‌ی عراق علیه ایران ، تحریم‌‌های بین المللی ، قطع ارتباط دیپلماتیک با برخی کشورها ، اقدامات تلافی جویانه‌ی امریکا بعد از اشغال سفارت امریکا در تهران ( که برخلاف قوانین پذیرفته شده‌ی بین المللی بود ) خود را نشان داد.

    از طرفی نیز جمهوری اسلامی با تلاش و اقدام برای ترور مخالفان سر شناس خود در خارج از کشور ، یاری رساندن به برخی گروه‌‌های پیکارجو‌ی مسلمان در جوامع مختلف ، با عنوان « نهضت‌‌های آزادیبخش » و اتهامات جدی و همراه با برخی قرائن مبنی بر دخالت ایران در بعضی اقدامات تروریستی از قبیل « رستوران میکونوس » و… و دخالت در اوضاع داخلی افغانستان و لبنان و ارسال سلاح همراه کاروان‌‌های حج به عربستان سعودی ، عملا چهره‌ای مهاجم از خود به حکومت‌‌های منطقه و جهانیان نشان می‌داد.

    این رویکرد‌‌ها ، عملا به تشنج در روابط بین‌المللی و سیاست خارجی کشور می‌انجامید و خسارت‌‌های جبران ناپذیر مادی و معنوی را برای کشور درپی داشت.
    در رویکرد آقای خاتمی از مقوله‌ای به عنوان « تشنج زدایی از سیاست خارجی » سخن به میان آمد که اقدامات اولیه‌ی عملی ایشان با واکنش مثبت جهانیان و بخصوص حکومت‌‌های منطقه رو برو شد. نتایج پربار اقتصادی و سیاسی این روش تا آنجا بود که اکنون در مقام نظر ، رویکرد اصلاح طلبانه‌ی ایشان به اصلی تغییر ناپذیر در سیاست خارجی تبدیل شده است.

    ٥- اکنون آن بذرهای کاشته شده در سیاست داخلی و خارجی جمهوری اسلامی در طول ٢٥ سال گذشته به بار نشسته است.

    رقیبان خارجی ، در منطقه‌ی خاورمیانه و در سطح بین‌المللی ، پشتوانه‌ی مردمی جمهوری اسلامی را به عنوان مانعی بزرگ برای زیاده خواهی‌‌های خویش ، به یاری عملکردهای نادرست حاکمیت ، از سر راه خود برداشته‌‌اند و از تفرقه ی‌ای که بین ملت و حاکمیت پدید آمده ، به نفع سیاست‌‌های خویش بهره می‌برند.

    دیر زمانی است که در مذاکرات رویا رو با اروپا ، حکومت ایران در موضع ضعف قرار دارد و مجبور به دادن امتیاز شده است و هرروزه عقب‌نشینی می‌کند ولی باز هم شما این حقیقت را به ملت نمی‌گویید و همچنان در تبلیغات داخلی ، به تهدید و تحقیر لفظی رقیبان بین المللی می‌پردازید تا کسی از شکست سیاست‌‌های غیر علمی شما در سیاست خارجی باخبر نشود و بتوانید به روش گذشته بر ملت حکومت کنید. این موضع ضعف ، خود را در بسیاری موارد و از جمله اختلافات منطقه‌ای در مورد جزایر سه گانه در جنوب و سهم ایران از دریای خزر نیز نشان داده است.
    در مذاکرات مربوط به نیروگاه اتمی بوشهر نیز ، بارها و بر خلاف موازین حقوقی ، مجبور به تجدید نظر در قرار داد با روسیه شده اید.

    ٦- از همه مهمتر این است که ، موجودیت حکومت با خطر مواجه شده است. در تمام ٢٥ سال گذشته ، ایران تا این حد در موضع ضعف نبوده است که حکومت امریکا با صراحت از « تغییر حکومت در ایران » دم بزند. آیا نقش خود را در پدید آمدن این وضعیت کم‌تر از دیگران می‌دانید؟ آیا در نیمه‌ی دوم سال ٧٦ نیز چنین جسارتی در موضع‌گیری دولت مردان آمریکایی وجود داشت؟
    از خود بپرسید که فاصله‌ی بین « پذیرش خطا در مورد رفتارهای گذشته و بخصوص در مورد کودتای ٢٨ مرداد ، توسط وزیر خارجه‌ی امریکا در دولت کلینتون ، تا تصریح به لزوم تغییر حاکمیت در ایران در دولت بوش را چگونه و با چه سرمایه‌ی عملی طی کرده اید؟ ». چه اتفاقی در این میان افتاده است که این تغییر رفتار را شاهدیم؟

    لحن نیروهای سیاسی نیز تندتر شده و برخی از آنان در درون کشور ، سخن از ضرورت رفراندوم در مورد نظام به میان آورده‌‌اند و یا از لزوم تغییر ساختار قدرت در قانون اساسی سخن می‌گویند و ظاهرا خطر این پیشنهاد‌‌ها را به جان خریده‌‌اند. البته عدد آنان نیز چندان کم نیست که زندان‌‌های جمهوری اسلامی توان پذیرایی از ایشان را داشته باشند.

    پیشرفت مطالبات سیاسی را می‌توان در تبلیغات نامزدهای ریاست جمهوری نزدیک به خودتان نیز مشاهده کنید. حتی یکی از کاندیداهای راست گرای ریاست جمهوری ، از ضرورت انطباق ولایت فقیه با تسلط احزاب و لزوم ایجاد فرصت و امکان برای اجرای برنامه‌‌های حزبی سخن گفته است.
    جناب آقای خامنه‌ای ، اگر با اصرار غیر اصولی برخی از یاران شما ، تلاقی احتمالی خاتمی و کلینتون در سازمان ملل ، که فرصتی طبیعی برای آغاز رفع تنش بین ایران و امریکا بود را با رفتاری تحمیلی و غیر اخلاقی تعویض نمی‌کردند ، امروز همان دوستان شما مجبور نبودند که از حضور احتمالی امریکا در مذاکرات هسته‌ای ذوق زده شوند و در مقابل با استنکاف امریکا مواجه شوند ، یا در مراسم تشییع و تدفین پاپ ، علیرغم تلاش ژاک شیراک برای تلاقی بوش و خاتمی ، با بی‌اعتنایی طرف آمریکایی مواجه شوند.

    ٧- اکنون نیز « کوره راهی برای ماندن جمهوری اسلامی » باقی مانده است که شما را به پیمودن آن دعوت می‌کنم.

    من متکی بر منطق « گرچه دانی که نشنوند ، بگوی // هرچه دانی زخیر خواهی و پند… » و بدون نیت توهین و اسائه‌ی ادب ، تصور خود و برخی همفکران خود را از روشی معقول برای ماندن جمهوری اسلامی ّ به اطلاع می‌رسانم ، گرچه امیدی به توجه شما ندارم. بنا بر این طرح ، لازم است که رهبری ، اقدامات زیر را شخصا انجام دهند ؛

    الف ) اعلام عفو عمومی در مورد تمامی سوابق سیاسی و امنیتی ایرانیان داخل و خارج و آزادی تمامی زندانیان سیاسی و مطبوعاتی و اینترنتی و تضمین امنیت آنان که درخارج از کشور هستند برای بازگشت به ایران.

    ب ) جدا کردن اعتبار و موجودیت نظام از اعتبار افرادی چون اعضای شورای نگهبان و مسئولان متخلّف یا ناتوان قوه‌ی قضائیه و برخی اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام در اسرع وقت و اختصاص عادلانه‌ی عضویت شورای نگهبان به گرایش‌‌های مختلف علمی و سیاسی ( به نحوی که گرایش‌‌های مختلف فقه سنتی و پویا و نیروهای علمی و حقوقدانان برجسته‌ی نزدیک به اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران که خود از آن‌‌ها به « دو بال نظام » تعبیر کردید لااقل با عدد مساوی در آن حضور داشته باشند ) و سپردن قوه‌ی قضائیه به افرادی غیر وابسته به گرایش‌‌های سیاسی یا با اشتهار به اعتدال در گفتار و کردار ، می‌تواند بخشی از اعتماد از دست رفته‌ی مردم به حاکمیت را بازگرداند. بدیهی است که تداوم رویکرد پیشنهادی و تلاش علمی و عادلانه‌ی افراد جدید ، می‌تواند اعتماد عمومی را برگرداند.

    پ ) اعلام کتبی تضمین اجرای برنامه‌‌های رئیس جمهور منتخب. البته ، باید نامزد‌‌های ریاست جمهوری نیز برنامه‌‌های خود را به صورت شفاف و عملی ارائه کنند. آنان باید مجاز باشند که حتی نسبت به تغییرات در قانون اساسی ، طرح مشخص خود را به مردم ارائه دهند و در صورت انتخاب به ریاست جمهوری ، تعهد کتبی رهبری مبتنی بر پذیرش آن طرح بوده و در گزینش شورای بازنگری قانون اساسی ، اکثریت افراد آن شورا از حقوق دانان با سابقه‌ی کشور و موافق با نظر ریاست جمهوری انتخاب شوند.

    ت ) گرچه مسأله‌ی رد صلاحیت‌‌ها با همان روش غیر منطقی و غیر قانونی گذشته سپری شد ولی برای تأمین بخشی از اعتبار ازدست رفته ، با دعوت رسمی از نهادهای بین المللی ، نظارت ناظرانی از سازمان ملل و سازمان کنفرانس اسلامی بر انتخابات پذیرفته شود.

    گمان نمی‌کنم که جناب عالی ، تردیدی در علاقه‌ی مردم ایران به نظام جمهوری اسلامی داشته باشید. اگر در این باور خود که بارها اعلام کرده‌اید ، راسخ هستید و در آن هیچ خللی نمی‌بینید ، مطمئن باشید که این اقدام پیشنهادی ، کشورهای بیگانه را خلع سلاح خواهد کرد و کشور را از خطر تکرار اوضاع عراق و افغانستان و صربستان ایمن می‌گرداند. البته ممکن است به محدودیت اقتدار رهبری در قانون اساسی بیانجامد که در صورت گرایش اکثریت مردم ، چاره‌ای جز پذیرش آن نخواهید داشت. در هر صورت ، گمان نمی‌کنم که در دیدگاه شما ، ماندن نظام جمهوری اسلامی و بقای عزتمندانه و محدود به قانونی اصلاح شده برای رهبری ، بدتر از سناریوی جایگزین آن ، یعنی حذف نظام جمهوری اسلامی و سرنوشتی مشابه میلوشوویچ ،ملاعمر و صدام حسین برای رهبری باشد.

    روی دیگر این سکه ، بی‌اعتنایی به این تنها راه باقی مانده و رفتن به سوی انتخاباتی همچون انتخابات مجلس هفتم است که نهایتا و پس از عدم حضور حد اقل نیمی از صاحبان حق رأی ، با عدم پذیرش نتایج آن در داخل و خارج کشور مواجه می‌شوید و راه نفوذ بیگانگان و رفتن به طرف برخورد نظامی با ایران و حذف حاکمیت باز می‌شود که با خون ریزی و سلسله‌ای از اقدامات تروریستی پس از سقوط حکومت همراه خواهد بود. گزینه‌ای که هر فرد دوستدار ملک و آئین ، از انتخاب آن باید پرهیز کند و هستی ملت محروم ایران را به آتش خشم و خشونت بیگانگان و قدرت طلبان داخلی نسوزاند.

    از خدای بزرگ می‌خواهم که همه‌ی ما را به آنچه صلاح همه‌ی آحاد ملت ایران است ، راهنمایی کند و رحمت خویش را بر این کشور و ملت گسترش دهد.
    برای شما توفیق جلب رضایت خدا و خلق را آرزو می‌کنم و از شما می‌خواهم که این مطالب را از منظر یک انسان دلسوز ارزیابی کنید ، شاید تأثیری مثبت داشته باشد ( لعل‌‌الله یحدث بعد ذلک امرا ).

     
  11. تعريف و تمجيد خالق يك اثر از انچه خلق نموده معمولا نوعى تاثير منفى از خود بر جاى مى گذارد به گونه اى كه حالتى خفيف از تنفر را نسبت به ان اثر در مخاطب ايجاد مى كند ولى مواردى يافت مى گردد كه اين تعريف و تمجيد انچنان هنرمندانه به عمل مى ايد كه نه تنها اثرى منفى در بر ندارد بلكه به گونه اى مخاطب را مجذوب اثر نيز مى كند. مثال؛
    سعدى مى فرمايد:
    من دگر شعر نخواهم بنويسم كه مگس
    زحمتم ميدهد از بسكه سخن شيرين است
    (……………. از بس سخنم شيرين است
    در مورد قران كريم وضعيت به چه منوال است؟
    چنانچه دوستان متخصص در اين زمينه، سوال مذكور را پاسخ دهند، لطفى بزرگ در حق بنده روا داشته اند.

     
  12. استاد نوریزاد عزیز شاید در این میان بی‌ انصافی‌ها و جنگ روانی‌ حاکمان تمامیت خواه و انحصار طلب سخن از اعتدال گفتن به مذاق بسیاری از عزیزان که به حق خشم گین از این همه ناا روایی‌ها هستند خوش نیاید اما من می‌‌خواهم شما را به کمی‌ اعتدال بیشتر دعوت کنم نه برای این که کوچکترین حقی‌ به آن طرفی‌‌ها می‌دهم بلکه خیر ما این است که در عصبانی‌ترین حالت معتدل باشیم . اگر کسی‌ از شیفتگان قدرت به شما در اینجا یا فیس‌بوک توهین می‌کند شیوه ما نباید برخورد عصبی با این گمراه باشد اگر جوابی از جنس شما یعنی‌ ادب نداریم یا نمیخواهیم با چنین شخصی مراوده معقول کنیم سکوت که میتوانیم بکنیم . نمیتوانیم؟

     
  13. نامردمی هایی و فرومایگی هایی که آمرین و عاملین مواجب گیر انسانیت فروش آن ، فقط و فقط با هدف ایجاد تاخیری هر چند گذرا در فرارسیدن زمان مواجهه و رویارویی خود با سرانجام شومشان ، مرتکب میگرندد ، گاه به چنان جایگاهی از حقارت ،تنزیل می یابد که حتی واژه ها نیز ، در توصیف آن ، شرمگین وقاصر می گردند.
    رفتاری که این دون صفتان دد روش در برخورد با آزاد مردمان این سرزمین همچون نوریزاد، در پیش گرفته اند ، گاه به گونه ایست که من با جرات سوگند یاد می کنم و شرافتم را وثیقه این سوگندم قرار میدهم که حتی بزهکارترین اقشاری نیز که تنفس و استنشاق انها از پستی و دنائت است ، انجام مشابه این رفتار را ، مغایر با شان و جایگاه خود دانسته و آنها نیز -که در قاموس خود ، ارتکاب جرم را از اسباب تفاخر و کسب شان محسوب می کنند- چنین رفتاری را ، شرم آور می دانند و این یعنی سقوط اخلاقی حاکمیت و حاکمان به جایی که نوریزاد انرا ناکجا آباد نام نهاد.

     
  14. همایش “دلواپسان”توافق هسته ای نشان داد که برگزار کنندگان آن، چقدر از دغدغه و درد وطن به خود می پیچند. از آنجایی که بسیار بعید است نگرانی این هموطنان، فقط در مقوله های بسیار مهم حجاب و مسئله هسته ای باشد، پیشنهاد می شود همایش های درخوری هم طی هفته های آینده برای امور پیش پا افتاده زیر برگزار شود.

    دلواپسان اعتیاد:وزیر کشور گفته روزانه نه نفر در کشور بر اثر سوء مصرف مواد مخدر می میرند. به گفته جناب وزیر، بیش از یک میلیون و ۴۰۰ هزار فرزند در خانواده های معتاد زندگی می کنند و مطمئنا بخشی از فرزندان این افراد راه اعتیاد را پیش خواهند گرفت.

    دلواپسان فساد مالی:به گفته معاون اجرایی رئیس جمهور، ایران به لحاظ فساد مالی، رتبه 144 از مجموع 177 کشور را به خود اختصاص داده است.

    دلواپسان فحشا:طبق آمار در مدت ۷ سال متوسط سن فحشا از ۲۸ سال به زیر ۲۰ سال رسیده ودر حال حاضر کف این سن تا ۱۳ سالگی پایین آمده است.

    دلواپسان بیکاری:وزیر کشور اخیرا هشدار داده که اگر مدل های اقتصادی سال های گذشته همچنان ادامه یابد، در سال 1400، کشور با جمعیت 11 میلیونی بیکاران مواجه خواهد شد.

    دلواپسان آلودگی هوا:زمستان سال گذشته، یک عضو شورای شهر تهران گفت که در این شهر، روزانه هشت نفر جان خود را به دلیل آلودگی هوا از دست می دهند.

    دلواپسان گرانی: حداقل حقوق کارمندان در تهران 600 هزار تومان در نظر گرفته شده. برخی بررسی ها، میزان خط فقر در تهران برای یک خانواده 5 نفره را یک میلیون و هفتصدهزار تومان براورد کرده اند.

    دلواپسان بیماری: تابستان سال گذشته، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس گفت که واردات مواد اولیه دارو از کشورهایی مانند هند و چین باعث افت شدید کیفیت دارو شده است.

    دلواپسان کم آبی:به گفته مسئولان، کشور وارد مرحله بحران آبی شده که طی چهل و چند سال گذشته بی سابقه بوده است.

    دلواپسان زنجانیزم: چندی پیش، از قول آقای بابک زنجانی نقل شده که “من ايني که مي‌بينيد نيستم من فقط يه ويترينم که يه عده ديگه پشت من پنهان شدن”

    دلواپسان پول های گمشده:آبان سال گذشته، رسانه ها خبر دادند که بیش از 100 میلیارد دلار از درامد نفتی کشور در دولت قبلی، ناپدید شده است.

    راستی عده ای از علما خواستار برچیده شدن وسایل و آموزش های پیشگیری از بارداری هستند. چه خوب که آدم های بیشتری قرار است در بساط بزمی که برایمان گسترده اند شریک شوند. با این اوصاف، چقدر خوشبت خواهند بود آن مهمانان نورسیده ای که:
    در خانواده ای به دنیا می آیند که گرفتار فقر نباشد،
    در شهری به دنیا می آیند که هوایش آلوده نباشد،
    در منطقه ای به دنیا می آیند که دچار کم آبی نباشد،
    در خانواده ای به دنیا می آیند که گرفتار اعتیاد نیست، و
    در آینده در شمار بیکاران نخواهند بود،

    شاید تا زمانی که آنها پا به این دنیا می گذارند، تکلیف آن 100 میلیارد دلار گم شده هم، به لطف همایش های دلواپسان، پیدا و سرمایه ای شد برای آینده شان،
    شاید تا زمانی که آنها به دنیا می آیند، پدیده “بابک زنجانیزم” در کشور ریشه کن شده باشد،
    شاید تا زمانی که آنها به دنیا می آیند، تحریم ها برداشته شود و بساط داروهای بی کیفیت چینی و هندی برچیده شده باشد،
    و
    شاید تا آن زمان، رتبه شادی و نشاط کشورمان از عدد 115 فعلی (از بین 157 کشور دنیا) تکانی بخورد.

     
  15. ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ ﺑﺎ ﺳﻼم
    اﮔﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﻱ ﻗﺎﻧﻮﻧﻤﻨﺪ ﻭﻣﻨﻆﻢ ﺑﻮد ﻫﻤﻪ اﺯ ﺑﺮﻛﺎﺗﺶ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ, ﺩاﺭا و ﻓﻘﻴﺮ, ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﻭﺑﻲ ﻗﺪﺭﺕ, اﮔﺮ ﻫﻢ ﺑﻲ ﺣﺴﺎﺏ و ﻛﺘﺎﺏ ﺑﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺴﻠﻤﺎ ﻫﻤﻪ ﺻﺪﻣﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﺩاﺭا ﻭﻧﺪاﺭ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ و ﺑﻲ ﻗﺪﺭﺕ, ﻓﻘﻄ ﺑﺮاﻱ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻗﺪﺭﺕ و ﺛﺮﻭﺕ ﺩاﺭﻧﺪ
    اﻳﻦ ﺻﺪﻣﺎﺕ ﺑﻪ ﻣﺮاﺗﺐ ﺩﺭﺩﻧﺎﻙ ﺗﺮ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ, ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺗﻮ ﭼﺎﻫﻲ ﻣﻲ اﻓﺗﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﻮ ﻛﻨﺪﻧﺶ ﻛﻤﻚ ﻛﺮﺩﻱ.ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ اﻣﺮﻭﺯ
    اﻳﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻧﺎ ﺟﻮاﻧﻤﺮﺩاﻧﻪ ﺭا ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ, ﺷﺎﻳﺪ ﻓﺮﺩا اﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ اﻣﺮﻭﺯﺷﺎﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭﻱ ﻣﺸﺎﺑﻪ اﻧﭽﻪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ.
    ﻧﻤﻮﻧﻪ اﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭا ﺗﻮ اﻳﻦ ﺳﻲ و ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻝ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ اﻳﻢ.

     
  16. بخت خواب آلوده ما بیدار خواهد شد دگر (حافظ)

    نامه به امام خمینی

    پیش از شروع مطلب باید عرض كنم كه نویسنده این نامه با فتواها و نظریات آنجناب در موارد زیر نه تنها كاملا موافق است، بلكه تبلیغ و پیشبرد آنها را وظیفه ملی و اجتماعی و معنوی خود می داند:

    ١ – تمام آنچه شما در مخالفت با رژیم غیرقانونی كنونی ایران فرموده اید.

    ٢- تمام آنچه شما در مخالفت با امپریالیسم امریكا و هر دولت امپریالیست دیگری گفته‌اید.

    ٣- تمام آنچه شما در مخالفت با سیاست شوروی و چین و هر دولت كمونیست دیگری اظهار داشته‌اید.

    ٤- تمام آنچه شما در مخالفت با دولت صهیونیستی اسرائیل و موافقت با حقانیت مبارزه مردم فلسطین فرموده‌اید. نكته آخر را از آن لحاظ می گویم كه من برخی از آثار سارتر را ترجمه یا تفسیر كرده‌ام. اما همچنان كه پیش از این نیز به صراحت گفته‌ام با نظر سارتر درباره اسرائیل بكلی مخالفم.

    زائد است بگویم كه نویسنده این نامه شیعی و شیعی‌زاده است. و نه تنها همواره احترام اصول ادیان و مذاهب را در نوشته های خود حفظ كرده است، بلكه به شرحی كه خواهد آمد دوام جامعه را بدون ركن معنویت و روحانیت محال می داند.

    آنچه موجب شد این نامه را به عنوان آن جناب بنویسم احترام شدید من نسبت به شماست. احترامی بی شائبه، نه بر مبنای احساسات و قهرمان پرستی، بلكه بر مبنای تفكر. شما در وضع و حالی كه هیچكس دیگر نمی توانست هم سخنگوی ملت زجر كشیده ایران در برابر رژیم سراسر فساد كنونی شدید و هم صدای خود را در برابر دولت های بزرگ ستمكار بلند كردید. شما با رهبری خردمندانه خود پایه های رژیم سفاكی را كه تمام دولت‌های روی زمین از غرب و شرق به تحكیمش می كوشیدند چنان به سرعت و شدت لرزاندید كه امروز چون منی قادرم این نامه را داخل كشور ایران بنویسم و به دست شما برسانم. در حالی كه تا چندی پیش محال بود هیچ كس حتی به بهای جان، حرف خود را بزند، زیرا پیش از آن كه حرفش به گوش مخاطب برسد به دست جلادان یا نابود شده بود یا سخنش در میان سلول های زندان گم می شد. اجازه می خواهم پیش از این در این باره چیزی نگویم و ادامه آن را به بعد موكول كنم، زیرا تجزیه و تحلیل همه این عوامل و سخن از شخصیت و تأثیر شما فرصتی دیگر و بیشتر می خواهد.

    وانگهی آنچه نوشتن این نامه را موجب شد، اینها نیست، نكته هائی است كه تا آنجا كه من می دانم تاكنون كسی از داخل كشور آشكارا به شما ننوشته است. مشكل هنگامی آغاز شد كه برخی از طرفداران مسئله جمهوری اسلامی را به عنوان خواست كلیه مردم این مملكت مطرح كردند. من به عنوان نویسنده و حقوقدان (هر دو را با فروتنی عنوان می كنم) با جمهوری اسلامی مخالفم و دلائل مخالفت خود را صمیمانه با شخص شما در میان می گذارم زیرا در مورد كم و بیش مشابه چنین می پندارم كه گفتگو با شخص ماركس آسانتر از از گفتگو با ماركسیست‌هاست. علاوه بر این به علل زیر مخاطب این نامه فقط شما می توانید باشید: الف- سالهاست به این نتیجه رسیده ام كه راه رهائی بشر تلفیق دو اندیشه است: دموكراسی و سوسیالیسم ، كه هر دو ظاهرا از غرب آمده اند. اما معناً همه ملتها و همه فرهنگ ها در تكوین آن هر دو سهم داشته اند. امروز آنچه دموكراسی را از رمق انداخته سرمایه داری است و آنچه سوسیالیسم را به فساد كشانده قدرت عجین شده با كمونیسم است. پس تلفیق سوسیالیسم و دموكراسی كار آسانی نیست و رسالت آن به عهده همه اندیشمندان و همه ملتهاست. باید اضافه كنم كه تاكنون در همه نهضت ها، افراد مردم به طور دردناكی از تحقق بخشیدن به اندیشه ها معاف شده اند و ریشه بسیاری از مصائب در همین است: از دموكراسی بسیار سخن گفته اند، اما عده ای محدود، همیشه مردم خرده پا كنار بوده اند. البته به میدان كشیده شده اند. اما هیچگاه طرف گفتگو نبوده اند. یعنی كسی نظرشان را نپرسیده یا اگر پرسیده در پرورش آن اقدامی نكرده است.

    باز اندیشیده ام كه اگر دموكراسی و سوسیالیسم در فضائی از اخلاق و معنویت به هم نپیوندند، تركیبشان پیوندی انسانی نخواهد بود. خوب می دانید كه در محیط مختنق ایران بیان كامل و رسای این مطالب محال بود. ناچارآنها را دست و پا شكسته در كتابهایم نوشته ام. امروز می خواهم از روحانیت و معنویت شما كمك بگیرم.

    ب- اختناق دهشتناك ٢٥ ساله اخیر همه اجتماعات سیاسی مفید را از هم پاشید و همه قلم های حقگوی را شكست ستم های بیكران رژیم در حق ملت از حد هر مهاجم اشغال گری گذشته است. افشای دلیرانه این ستمها از جانب شما و مبارزه شما با آن امروز همه نظرها را متوجه شخص شما کرده است، بطوریکه امروز بارگران رهبری سیاسی و رهبری روحانی هر دو بر دوش شماست. این امر بهمان اندازه كه پرافتخار است مسئولیت آور نیز هست.

    پ – به علل بالا شما تنها كسی هستید كه اگر به جای جمهوری اسلامی. اعلام جمهوری مطلق كنید، یعنی به جای حكومت عده ای از مردم، حكومت و حاكمیت جمهور آنان را بپذیرید، نه تنها در ایران انقلاب معنوی عظیمی ایجاد كرده اید بلكه در قرن مادی گرای ما (نه به معنای فلسفی، بلكه به معنای نفی معنویت) به روحانیت و معنویت بعد عظیمی بخشیده اید. و تاریخ مقام شما را در ردیف گاندی و شاید بالاتر از او ثبت خواهد كرد. زیرا مسئله اصلی قرن ما ساقط كردن حكومتی فاسد و خادم بیگانه نیست، این كار با همه اهمیت درجه اولی كه امروز برای ما ایرانیان دارد مسئله ای جهانی نیست. مسئله درجه اول جهانی (كه بافاصله پس از سقوط رژیم برای ما نیز مسئله درجه اول خواهد شد) آن است كه قرن بیستم پس از ترور شدن گاندی معنویت مجسم خود را از دست داده است. اگر شما همچنان از شعار جمهوری اسلامی طرفداری كنید آن تز مشهور ماتریالیستی (به معنای فلسفی آن) را جان بخشیده اید كه اعلام می دارد تاریخ مدون، تاریخ جنگهای طبقاتی است و اگر گفته شود كه آیت الله خمینی می خواهد طبقه یا قشر روحانی ایران را در حكومت جانشین طبقه یا قشر دیگری كند ، چه جوابی خواهید داد؟ و در این صورت كجاست آن معنویت و اخلاقی كه قرن ما در جستجوی اوست؟

    ت- اگر شما حاكمیت مطلق ملت را بپذیرید، مردم ایران كه تاكنون تقریبا در همه قیام های خود بالمآل شكست خورده اند و پس از قرنها می توانند نفسی به راحتی بكشند و در فردای پیروزی جشنی دو گانه (سقوط استبداد سیاه و استقرار حكومت مردم) برپا سازند.

    ث- چند قرن است كه غربیان می گویند و باز می گویند ( و طرفه آن كه كه این بحث در سخن متفكران “كمونیسم اروپائی” صیغه تازه ای یافته است) كه ملت های مشرق زمین لیاقت آزادی و دموكراسی بی قید و شرط را ندارند و همیشه باید در پای عَلَم خودکامه‌ای سینه بزنند. باید به این یاوه‌ها در میدان عمل پاسخ داد. هندیان بطلان این ادعا را ثابت كردند، آیا نوبت ایران نرسیده است؟

    ج- سه هزار سال حكومت استبدادی و بیست و پنج سال اختناق مطلق، در وجود همه ما (جز نوابع) دیو مستبدی پروارنده است كه خواه ناخواه بر قسمتی از اعمال و اندیشه های ما سایه میاندازد. چنین است كه نه تنها توده مردمان نیازمند تربیت و آموزشی تازه‌اند بلكه هر یك از ما نیز نیازمند چنین پرورشی هستیم. اگر این كار صورت نگیرد چیزی در عمل تغییر نمی یابد. تعصب جای تفكر را می گیرد، مردم به جای تقویت استعداد های نهفته خود متوجه تقویت رهبران خواهند شد. چیزی كه بالمال آنان را زبون و خطرپذیر می سازد. بنابراین ما به تربیتی همه جانبه در سطح سیاسی و فرهنگی نیازمندیم كه همه دستاوردهای قدیم و جدید جهان فرهنگ را برایمان مطرح كند و بیالاید. این همه جز در پرتو دموكراسی مطلق و كامل، محقق نخواهد شد. و اگر روحانی بزرگی رهبر چنین جهادی نشود از چه كسی باید انتظار داشت؟

    به همه این دلائل اكنون سفره دل را به پیروی از سنتهای گرانبهای اسلام در حضرت شما می گسترم و می گویم كه به چه دلائلی با جمهوری اسلامی مخالفم.

    ١- انقلابی كه ایجاد شده و در عظمت آن دوست و دشمن موافقند، مربوط به همه مردم ایران است ( به سهولت میتوان با این توافق رسید كه عده ای دزد خادم بیگانه مدتهاست هویت ملی خود را از دست داده اند) هر انقلابی دو ركن دارد كه هیچیك بی دیگری منشاء اثر نمی تواند بود. اول مردمی كه باید انقلاب كنند، دوم، رهبر یا رهبرانی كه باید لحظه مناسب را تشخیص دهند و با اعلام شعارها و رهنمودهای مناسب انقلاب را هدایت كنند. ركن دوم، در قسمت اعظم متعلق به شماست، ولی درباره ركن اول چه باید گفت؟ و چرا باید در ساختن ایران آینده، رای آزادانه ملت را نپرسید؟ آیا میتوان ادعا كرد كه همه شهیدانی كه در سال های سیاه با خون خود نهال انقلاب را آبیاری كردند طرفدار جمهوری اسلامی بوده اند؟ آیا می توان ادعا كرد كه همه زندانیان سیاسی كه با زندگی و شرف خود مقدمات آزادی ایران را فراهم آوردند دارای ایدئولوژی مذهبی بودند و هستند؟ آیا میتوان ادعا كرد كه همه كسانی كه هر روز به بهای جان یا شرف یا آزادی با زندگی خود مبارزه را ادامه می دهند، یك پارچه طرفدار چنین نظری هستند؟

    سخن كوتاه : حماسه ای كه ایجاد شده مربوط به همه ملت ایران است، پس كار منطقی و درست و عادلانه آن است كه فقط مهر ملت برآن باشد و بس. و هر كاری دیگر امری عمومی را اختصاصی خواهد كرد.

    ٢- آن چنان كه من می فهمم جمهوری اسلامی یعنی ان كه حاكمیت متعلق به روحانیون باشد. و این برخلاف حقوق مكتسبه ملت ایران است كه به بهای فداكاری ها و جان بازی های بسیار این امتیاز بزرگ را در انقلاب مشروطیت به دست آورد كه “قوای مملكت ناشی از ملت است” . این راه از نظر سیاسی و اجتماعی و حقوقی راهی است برگشت ناپذیر. البته ملت حق دارد همیشه برای تدوین قانون اساسی بهتر و مترقی تری قیام و اقدام كند، اما معقول نیست كه حق حاكمیت خود را به هیچ شخص یا اشخاصی واگذارد.

    دلیل این امر را باید در نوشته های دو قرن پیش روس جست. بدین گونه قانون اساسی ما با قبول اصل مترقی حاكمیت ملی به بحث “ولایت شاه” و “ولایت فقیه” پایان داده است(١).

    ٣- به دلایل بالا جمهوری اسلامی با موازین دموكراسی منافات دارد . دموكراسی به معنای حكومت همه مردم، مطلق است و هرچه این اطلاق را مقید كند به اساس دموكراسی(جمهوری) گزند رسانده است. بدین گونه مفهوم جمهوری اسلامی (مانند مفاهیم دیكتاتوری صالح – دموکراسی بورژوائی – آزادی در كادر حزب…) مفهومی است متناقض. اگر كشوری جمهوری باشد، برحسب تعریف، حاكمیت باید در دست جمهور مردم باشد. هرقیدی این خصوصیت را مخدوش می كند. و اگر كشور اسلامی باشد، دیگر جمهوری نیست، زیرا مقررات حكومت از پیش تعیین شده است و كسی را در آن قواعد و ضوابط حق چون و چرا نیست. این امر چنان بدیهی است كه وقتی كمونیستها خواستند فقط اصطلاح دموكراسی را از تابوتی كه خود برایش ساخته بودند بیرون آورند، بخود اجازه ندادند كه عبارت “دموكراسی كمونیستی” را بكار برند، بلكه عبارت دموكراسی توده ای را عام كردند كه بازهم همان عیب را دارد (٢).

    ٤- مرا می بخشید كه به لقمان حكمت می آموزم. اما در طول تاریخ موارد بسیار پیش آمده است كه بزرگان از ایراد خٌردان نكته ها فرا گرفته اند. پس اجازه می خواهم بگویم كه عنوان كردن جمهوری اسلامی در زمان ما با روح دموكراسی گونه ای كه در زمان حضرت محمد(ص) و خلفای راشیدین برقرار بود منافات دارد. زیرا مسائل معیشتی، در نتیجه سیاسی جهان در تحول مدام است. می پرسم كه یك حكومت اسلامی مسائل پیچیده اقتصادی و حقوقی و آزادیهای سیاسی را با كدام قواعد و ضوابط حل خواهد كرد؟ مسلما جواب شخص شما این است كه براساسی تحول زمان، اما همه سخن در این است كه اگر پس از صدو بیست سال عمر شما، جانشین شما گفت كه می خواهد این مسائل را صرفا با قواعد و ضوابط قرنها پیش حل كند( چنان كه هم اكنون بیشتر افراد ساده دل و عده ای از طرفداران صاحب‌نام طرفدار جمهوری اسلامی چنین می گویند) تكلیف چیست و با استناد به كدام اصلی می توان بدیشان پاسخ گفت!

    ٥- اگربرای حكومت مردم از پیش قواعد وضوابطی تعیین كنیم درآنچه مربوط به مردم است خواه ناخواه خود مردم را كنار گذاشته ایم. درمسائل دینی تعیین روابط انسان با خدا كارآیات عظام است ودیگران را درآن حقی نیست. رفع ظلم وعدوان نیز وظیفه شرعی آنان است. اماتعیین قواعد وضوابط معیشتی مردم باخود مردم است وتكراركنم،كدام مسئله معیشتی است كه ازجنبه سیاسی عاری باشد؟ وبرای حل این امور چه كسی ازمردم شایسته تر؟ مردمی كه با خون خود بزرگترین حماسه تاریخ ایران را آفریدند چرا به هنگام تعیین سرنوشت خود كنارگذاشته شوند؟ خواهم گفت كه چرا رای گیری همراه با پیشنهاد قواعد وضوابط قبلی آزادی رای دهندگان را محدود خواهد كرد.

    ٦- شایسته مقام روحانیت آن است كه خود را به مقام سیاسی نپالاید.

    از شیر حمل خوش بود و از غزال رم.

    مقام سیاسی یعنی قدرت سیاسی ، و قدرت فی نفسه و بالضروره فسادآور است مگر آن كه در جنبه اعتراض باشد. این نكته را ماركس و لنین و مائو به غفلت سپردند. امید كه شما از این بحث آسان نگذرید. مسیحیت تا هنگامی كه در جبهه اعتراض بود افشاگر ستم بود اما همین كه بر سریر قدرت تكیه كرد زاینده پاپها شد. روحانیت، جهان پاكی و صفا و رفع ستم است، و قدرت سیاسی، جهان آلودگی و ستم. پس می توان گفت كه روحانیت با آلوده شدن به قدرت سیاسی خود را از روحانیت خلع می كند و این دریغی مضاعف است: یكی این كه حق حاكمیت را كه متعلق به همه خلایق است از آن خود كرده و دیگر آن كه مقام روحانی و معنوی را كه هر جامعه ای بدان نیازمند است نابود میکند(٣).

    این كه گفته اند قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق، حقیقتی است ماسوای سوءنیت یا گمراهی زمامداران. در واقع در این بحث زمامداران دزد و خادم بیگانه اصولا مورد نظر نیستند. همچنین گمراهانی چون هیتلر و موسولینی كه دزد نبودند اما جهان بینی خطائی داشتند نیز از دایره این بحث بیرون اند.

    سخن بر سر سیاستمداران با حسن نیت و دلسوز مردمی است مانند روبسپیر – لنین – مائو و دیگران) كه با حسن نیت تمام و مردم دوستی تمام قدرت سیاسی را در دست خود یا طرفداران خود می گیرند و صرف وجود همین قدرت – نبودن مخالف – لزوم به كرسی نشاندن ضوابط و قواعد معین و تعیین شده از پیش – كارشان را به تباهی می كشاند. در این فرض مهم نیست كه قدرت به طور مستقیم و یا غیر مستقیم اعمال شود. اگر مخالف در این قدرت حق چون و چرا نداشته باشد، كار تمام است. راز این تباهی آن است كه چون مخالف خاموش است و چون قواعد معین است و چون هر فرد و گروهی جایزه الخطاست. فرد یا گروه حاكم از خطائی به خطای دیگر می لغزد. اگر امروز احزاب دموكرات مسیحی در همه جا با ستمگران همكاری می كنند علت آن نیست كه مسیح یا قدیسین عیسوی طرفدار ستم بوده اند. علت آن است كه این احزاب دچار قواعد و ضوابط دگم شده خویش‌اند. افلاطون چنین می پنداشت كه با حكومت فیلسوفان كلید جادوئی سعادت اجتماعی به دست می آید. اما بیش از یك قرن است كه گروهی از متفكران بر شرق و غرب فرمان می رانند. اما چون پاس جمهور مردم را نمیدارند حكومتشان هیچ یك از آرزوهای افلاطون را برنیاورده است. وانگهی هر جامعه به اخلاق و معنویتی نیازمند است كه بی وجود آن زندگی آدمی با زندگی بهائم تفاوت چندانی ندارد. غربی ها كوشیده اند با ایجاد مقامی غیر مسئول در راس قوای سه گانه حكومت، مرجعی معنوی ایجاد كند كه دور از قدرت سیاسی نیاز جامعه را از نظر وجود مقامی معنوی ارضاء كند اما در تحقق این آروز شكست خورده اند، زیرا این مقام، یا مانند ملكه انگستان وجودی كاملا عاطل و باطل از آب درآمده است یا مانند روسای جماهیر امریكا و فرانسه قسمتی از قدرت سیاسی را در دست دارد و ناچار دیگر نمی تواند قدرتی معنوی باشد. و ما كه در ایران این مقام را به صورت مرجع روحانی از دیر باز داریم چرا چنین آسان و ارزان از دست بدهیم؟

    اگر روحانیت كار تبرعی نكند، اینكار را از چه كسی باید انتظار داشت؟ اگر شما كار مردم را به مردم وانگذارید به سراغ كه باید رفت؟ میشل فوكو، فیلسوف معاصر فرانسوی كه انقلاب اخیر ایران او را به وطن ما كشاند، می نویسد: «ایرانی ها حتی به قیمت جان خود در جستجوی چیزی هستند كه ما، ما دیگران، پس از رنسانس و بحرانهای بزرگ مسیحیت امكانش را فراموش كرده ایم، آن چیز” روحانیت سیاسی” است. می بینیم كه فرانسویان براین گفته می خندند ولی می دانم كه بیهوده می خندند.»

    فرانسویان آزادند كه به گفته فیلسوف خودد بخندند یا نخندند، ولی ما ایرانیان بیاییم و گفته او را به این اعتبار كه متضمن تجلیل بزرگی از ملت ایران است، جدی بگیریم، یعنی حكومت را روحانی كنیم، نه این كه روحانیت را به حكومت برسانیم و با این كار آنان را به صورت صنفی درآوریم در شمار سایر صنف‌ها.

    در این سالها درباره قدرت نفی تشیع یعنی نیروی اعتراضی و ضد دولتی آن زیاد سخن رفته است. اما این نكته كه به مسامحه گذرانیده شده است كه همین نیروی انقلابی هنگامی كه در زمان صفویان به قدرت سیاسی آلوده شد دیگر آن توان را نداشت كه صفویان را از نظر معنوی بر سایر سلسله های سلاطین امتیازی ببخشد. چنین است، تا به امروز سرنوشت تمام ایدئولوژی های انقلابی، كه تا زمانی كه در جبهه مخالف دولت، جنبه اعتراضی داشته اند. انقلابی بوده اند و همین كه به حكومت رسیده اند، دچار تباهی شده اند، اشكال كار در كجاست؟ در آنجا كه فراموش كرده اند كه قدرت سیاسی فقط در صورتی تباه كننده فساد انگیز نیست كه واقعا در دست تمام مردم باشد. در حقیقت قدرت سیاسی توده سمی است كه اگر به شماره افراد كشور تقسیم شد و میان همه آنان تقسیم كردید خصوصیت داروئی شفابخش دارد. هر گروهی كه سهم دیگران را بخود اختصاص داد، هم دیگران را از دارو محروم كرده و خود را مسموم ساخته است. اگر روحانیت كنونی ایران این توده سم را به خود اختصاص دهد سرنوشتی بهتر از اقران خود ندارد. كار روحانیت نباید آن باشد كه مستقیم یا غیر مستقیم حكومت كند. كارش باید آن باشد كه در جوار وظیفه الهی و اختصاص خود، در این امر نظارت كند كه حق به حقدار برسد، و چه حقی مهمتر و برتر از حاكمیت ملی. در واقع اگر این حق به همه افراد كشور رسید سایر حقوق نیر رسیده است. والا جمهور مردمان در حكم بردگانی خواهند بود كه اگر حاكم (یا گروه حاكم) حسن نیت داشته باشد، از راه لطف و مرحمت نان و آبی، صدقه وار، به ایشان می رساند، والا فلا.

    اگر در قضیه تحریم تنباكو انقلاب مشروطیت، روحانیت خدمات ارزنده ای به ملت و پیشبرد حقیقت و معنویت كرد از آن رو بود كه بیرون از گود قدرت سیاسی بود، یعنی در جبهه اعتراض قرار داشت. در زمان نهضت ملی دكتر مصدق یك روحانی كه خواست در اعمال قدرت سیاسی سهیم باشد خدمت خود را در میان راه رها كرد.

    عده ای از روحانیون می گویند: ما نمی خواهیم زمامدار باشیم بلكه می خواهیم در وضع قوانین و اجرای عدالت نظارت كنیم. می پرسم این نظارتها به چه صورتی خواهد بود.اگر نظارت بیرون از داشتن حق خاص در مجلس و دادگستری باشد (مانند نظارت نویسندگان در كشورهای دمكراسی در كار دولت، البته با اعمال نظر روحانی) این كار به بهترین صورت خود در جمهوری مطلق میسر است پس چنین كسانی منطقا باید حاكمیت بی قید و شرط ملت را بپذیرند و در راه تحقق آن بكوشند و یس از ان كه حكومت ملی مستقر شد، طبیعیترین امور نظارت معنوی كسانی است كه خود در ایجاد آن بزرگترین سهم را داشته اند. باید به مردم اعتماد كرد. و اگر منظور از نظارت داشتن، حق وتو در قوهء قانون گذاری یا اعمال اختصاصی قضاوت است این امر با موازین جمهوری مغایرت آشكار دارد. بدیهی است كه در حكومت دمكراسی اولا روحانیون مانند هر گروهی دیگر از افراد ملت، به نمایندگی مجلس و قضاوت و وزارت و صدارت خواهند رسید و اگر نظر اكثریت مردم را جلب كردند اكثریت مجلس نصیب آنان خواهد شد. باید گفت كسانی در قوای مملكتی ( قانون گذاری- قضائی- اجرائی) حق شركت اختصاصی می خواهند كه مطمئن اند از راه های دموكراتیك به این قوا دسترسی نخواهند یافت. گاندی پیشوای ملی ومذهبی هند از آن رو چنین مقامی یافت كه در آزاد كردن هند فعالانه شركت كرد اما طالب شركت در قدرت سیاسی به طور مستقیم یا غیر مستقیم نبود. بدین گونه بود كه صاحب بزرگترین نیروی معنوی قرن بیستم تا به امروز شد. و نیز در سایه دموكراسی مطلق بود كه هند در جهان كنونی بدین مقام معنوی و فرهنگی رسید(٤).

    شما چون گاندی در آزادی ایران سهم بزرگی دارید. دنباله منطقی این خدمت آن است كه خانه از دزد نجات داده را به صاحبان اصلیش بسپارید و بازهم نظارت فرمائید كه اگر كسی از جاده صواب خارج شده به افشاگری بپردازید. بی آنكه قصد مقایسه در میان باشد لازم به یادآوری است كه سالها پیش، ارتش تركیه حكومت را از دست متجاوزان بیرون آورد ولی پس از پیروزی، حكمت را به غیر نظامیان سپرد و خود به سربازخانه بازگشت. آیا هوای پاك روحانیت فاقد چنین كششی است؟ و باز، در زمینه ای دیگر لازم به یادآوری است كه لنین نیز روسیه را از ستم تزارها نجات داد اما به جای آن كه حكومت را به مردم روسیه بسپارد، به گروه خویش، حزب بلشویك سپرد.دنباله منطقی این غصب حاكمیت ظهور استالین بود و قتل عام همه افراد با حسن نیت حزبی و سپس انبوه جنایت ها و فرهنگ كشی ها و خودسریها. فراموش نكنیم كه اتحاد جماهیر شوروی نیز از آغاز (چنان كه از نامش پیداست) جمهوری بود. اما چون این جمهوری براساس ضوابط و قواعد قبلی بنا شده بود. كلمه جمهوری در نجات ماهیت جمهوری معجزی نكرد. فراموش نكنیم كه استالین نیز نه دزد بود و نه بیگانه پرست نه قمار خانه دار و نه وطن فروش. سخن در نهاد و تشكیلات است كه بتواند كشوری را نجات دهد. در این مورد نه فرد، هر قدر مهم باشد- می تواند معجزی بكند، نه گفته ها و شعارهای دلنشین و نه احساسات برانگیخته شده، این ها تا هنگامی كه جنبه تخریبی داشته باشد بسیار مفید است و هنگامی كه سازندگی آغاز شد بسیار مضر. صمیمانه امیدوارم كه دستگاه روحانیت همیشه مانند این اواخر بیدار و هشیار باشد. بخصوص كه از هم اكنون فرصت طلبان غیر روحانی ( كه در همه جا هستند) بیش از آیات عظام سنگ جمهوری اسلامی را به سینه می زنند و طرفه آن كه ایشان مخالفت شما را با امپریالیسم آمریكا و انگلستان، هریك علی قدر مراتبهم تندروی، می دانند. تو خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل. اینان در همه نهضت ها و حزبها و جمعیت ها حضور بالفعل داشته اند و دارند. و چون حراف و مغلطه گر و آب زیركاه و مزور و دروغ‌زن و دغلند، شناختن و راندنشان محال است. چنان كه از دیرباز حكومت های اسلامی را نیز آلودند. اكنون می پرسم در محدوده ضوابط و قواعد اسلامی چه تضمینی است كه بار دیگر معاویهها برعلیها، یزیدها بر حسینها و عباسیان بر مسلم ها چیره نگردند؟

    خود شما پذیرفته اید كه هیچیك از جمهوری های اسلامی امروز الگوی حكومت آرمانی نمی تواند بود. شما خود هیچیك از آنها را برای اقامت موقت (حتی موقت) انتخاب نكردید. از نظر اقتصادی و اجتماعی نیزبازگشت به گذشته ممكن نیست. گویا قصد دارید با توجه به شخصیت بارز خود به این كالبد كهن حیات نوی بدهید. اما باید عرض كنم كه حسن نیت و شخصیت شما نمی تواند در اصلاح نهادهای غیردموكراتیك معجزی بكند. بازهم قصد مقایسه در میان نیست، اما از نظر ذكر شواهد تاریخی می گویم كه شخصیت حماسی و روحانی حسین (ع) در اصلاح نهادهای یزیدی تاثیری نكرد. در مقیاسی دیگر شخصیت ابومسلم در تشكیلات فرعونی بنی‌عباس خللی ایجاد نكرد و شخصیت لنین مانع از دیكتاتوری كمونیسم نشد.

    در اهمیت نهادهای دموكراسی همین بس كه سالها و سالها تا هنگامی كه مردم جهان می پنداشتند كه دموكراسی از سوسیالیسم جدا نخواهد شد جاذبه، ماركسیسم جهان را زیر نفوذ داشت، اما همین كه با محاكمات مسكو این جدائی بر همگان آشكار شد و با حراز سلطه جوئی بزرگ كمونیستی، ماركسیسم روز به روز جاذبه خود را برای روشن بینان از دست داد.

    از خدمت شما به كشور وخدمات روحانیون به نهضت مشروطه و خدمت آیت الله شیرازی در قضیه تحریم تنباكو هرچه بگوئیم كم گفته ایم اما این را نیز فراموش نكنیم كه در طی قرون متمادی در ایران و سایر كشور های اسلامی با وجود حضور و نفوذ صاحبان فتاوی، ستمهای بیشمار، گاه با سكوت، گاه با تائید این صاحبان فتاوی صورت گرفته است. پس باید به دنبال نهادها و تشكیلاتی بود كه ضمن پاسخگوئی به نیازهای اقتصادی و اجتماعی این قرن راه را برتباهی ببندد. و آن هیچ نیست جز جمهوری مطلق. و بی هیچ قید وشرطی.

    در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

    جهدی كن و سرحلقه رندان جهان باش

    تكرار كنم كه قواعد معیشتی اسلامی(سیاسی-اقتصادی-اجتماعی) برای حل بحران های امروزی كافی نیست و باز تكرار كنم كه این نظر موجب نمی شود كه من رسالتی را كه روحانیون از نظر تبلیغ مسائل الهی و دینی و نیز رسالت رفع ستم و افشاگری‌های اجتماعی و نیز تبلیغ اخلاق و معنویت به عهده دارند انكار كنم. نویسنده این نامه نه تنها منكر این همه نیست، بلكه آنها را ارج بسیار می نهد. و تردید نیست كه در دموكراسی فردای ایران، ملت همه این مواهب را قدر خواهد شناخت و در پیشبردش خواهد كوشید. اما با بنیادهای انسانی و جهان شمول دموكراسی و سوسیالیسم چه باید كرد؟

    مثلا در این كه در یك كشور آزاد و خودمختار كه عقل سلیم برآن حكمفرماست نباید قمارخانه وجود داشته باشد تردیدی نیست، ولی حكیمی مانند شما خوب می داند كه قمار واقعی در بانكها و مؤسسات اقتصادی و بورسها صورت می گیرد. چه تضمینی هست كه جمهوری اسلامی این قمارهای واقعی را ازمیان خواهد برد و راه را بر سوسیالیسمی انسانی خواهد گشود. از نظر حل مشكلات اقتصادی، ماركسیسم هیچ عیبی ندار جز این كه با قواعد و ضوابط پیش ساخته به میدان می آید. هنگامی كه جمهوری اسلامی بخواهد با همین سلاح به میدان بیاید چگونه بدان پاسخ می دهد؟ خواهید فرمود ماركسیسم با زور به میان اجتماع می آید و ما با اقناع. من تردیدی ندارم كه شخص شما راست می گوئید اما باز به این مسئله برمی گردیم كه در صحنه اجتماع تضمین های نهادی لازم است نه شخصی.

    همچنین است مسائل مربوط به مبانی دموكراسی. بازهم برحكیمی مانند شما پوشیده نیست كه نهاد دموكراسی، نهادی است بیرون از قواعد اخیر پرورده شده است، چرا خود را از این دست‌آورها محروم کنیم. تردید ندارم كه شما همه این ها و بسیارچیزهای دیگری را بسی بهتر از من میدانید ولی نگفتن آن را گوئیا مصلحت وقت می بینید. می خواهم عرض كنم كه هیچ مصلحتی برتر از ابراز حقیقت نیست و از آن گذشته با رشدی كه از نظر سیاسی ملت ایران در این اواخر یافته است بالاترین مصلحت باز گفتن عین حقیقت است.

    بار دیگر به بحث درباره آفتی به نام قدرت برگردم. این آفت چنان است كه تفاوت اسلام با مسیحیت و هر دین دیگر را آنجا كه مربوط به حكومت است، به یكباره می‌شوید. چون اسیدی كه چند فلز متفاوت، همه را در خود حل می كند. امپراتوری عثمانی بدان سبب كه اسلامی بود امتیازی بر سایر امپراتوریها نداشت. در تاریخ قدیمتر عباسیان بدان سبب كه اسلامی بودند معنوی تر از ساسانیان نبودند و صفویان بدان سبب كه شیعه بودند امتیازی بر هخامنشیان نداشتند. سلاطین عثمانی، بنام خلیفه حكومت می كردند . ناصرالدین شاه نیز خود را پادشاه اسلام پناه می دانست. پس چه بهتر كه یك بار برای همیشه معنویت اسلام را چون ارزشی برین از قواعد حكومتی و معیشیتی جدا كنیم و با این كار با حفظ و رواج معنویت شیعی، راه را برای ورود دستاوردهای دموكراسی و سوسیالیسم و پالایش آنها و ارزش گذاری آنها (و نه قبول بی چون چرای قاعده ای كه در جای دیگر معتبر است) باز بگذاریم.

    كسانی می گویند كه روحانیت می خواهد در قواعد كهنه، با توجه به پیشرفت های قرون اخیر اصلاحی بوجود آورد. اگر این اصلاحات در چارچوب ضوابط معیشتی و حكومتی اسلامی باشد، به دلائلی كه عرض شد سرنوشتی بهتر از “رفرم” مسیحیت نخواهد داشت. امروز كشیش‌های پروتستان از نظر سیاسی مترقی تر از كشورهای كاتولیك به شمار نمی آیند.

    اضافه براین مراتب، رفراندم بلافاصله پس از سقوط رژیم استبدادی (اگر لازم باشد) مفید است. اما برای خواستن عقیده مردم درباره حكومت آینده – با تصریح صفت خاص یا با حفظ قواعد و ضوابط معین- یكسره خطاست، به دلائل زیر:

    اولا- این نوع رای گیری به گذرانیدن قراردادهای نفتی و كنفوانسیون های یك جانبه (مانند آلمان به كنفوانسیون وین درباره مصونیتها، كه شخص آیت آلله خمینی بر تصویب آن اعتراض كردند) از مجالس مقننه بی شباهت نیست، با یك ماده « واحد» قراردادی را كه كمتر كسی از كم و كیف آن خبر دارد از تصویب می گذارنند. استفاده از این شیوه شایسته مقامات روحانی نیست.

    ثانیا- عبارت ” جمهوری اسلامی” اصطلاحی است بسار مبهم كه هركس از آن برداشتی منطبق با افكار خود دارد. به طوری كه كمتر دو نفری می توان یافت كه از آن استنباط واحدی داشته باشند.

    ثالثا- ملت ایران كه سه هزار سال است در استبداد مدام و بیست و پنج سال است كه در مختنق ترین سكوتها به سر می برد، از نظر فكری آن آمادگی را ندارد كه بتواند در امری چنین مهم تصمیم آنی بگیرد. آینده سازی كار مشترك فرزانگان ملت و خود ملت است. در سال های سیاهی كه گذشت رابطه فرزانگان (متفكران، روشنفكران، نویسندگان، هنرمندان) با ملت كاملا قطع بود. فرزانگان را یا كشتند یا تبعید كردند یا به ترك اجباری خانمان واداشتند یا در سیاهچال محبوس كردند یا مجبور به سكوتشان كردند. سانسوری استالینی ( كه به كمك شاگردان پیشین استالین تحمیل شد) امكان هیچگونه روشنگری و افشاگری نمی داد. ملت كه باید سخن همه فرزانگان خود را بشنود تا بعداً بتواند، بانگ شوم تملق را در پست ترین صور خود بشنود [کذا]. تنها گروهی كه حق سخن تمام داشت مشتی خائن و متملق و بیمار روانی و بیگانه پرست بودند. سخن حق یا كم بود یا گم. تنها در این اواخر یكی دو تن متفكرانی كه ایدئولوژی مذهبی داشتند امكان یافتند كه سكوت دهشتناك ایران را از زاویه سیاسی بشكنند(٥). برای فرهنگ، جزاین، مطلقاً سخنگوئی نبود. اكنون من می پرسم: آیا این سخن كم در جوار آن همه یاوه بافیهای دستگاه و در زمینه آن سكوت مرگبار، برای آمادگی سیاسی و اجتماعی ملت كافی است؟

    چاره آن است كه بلافاصله پس از سرنگونی رژیم، حكومتی با شركت همه احزاب و جمعیت ها و گروه های ملی تشكیل شود ( تعریف ملی بودن را ممكن است كنگره ای متشكل از قضات سراسر كشور به دست دهد) آزادی بلاشرط بیان و آزادی اجتماعات را ترویج كند و در مدتی كه از حدود یك سال تجاوز نخواهد كرد راه را برای تصویب قانون اساسی جدیدـ كه همه آن جمعیت های ملی اصولش را تهیه كرده اند- باز كند. در این صورت است كه بد و نیك ایدئولوژیها و دیدگاه ها بر ملت روشن خواهد شد و مردم خواهند توانست آگاهانه و آزادانه در سرنوشت خود شركت كنند.

    آزادی اگر با آگاهی همراه نباشد به ضد خود تبدیل می گردد. در زمینه آگاهی باید به مردم چیزی داد و چیزی گرفت. و چیزی كه می گیریم متناسب است با چیزی كه به آنان دادهایم (٦).

    رابعا- امروز از روزهای اوج نهضت انقلابی همه گروه هاست و در نتیجه روز اوج احساسات. احساسات برای جنگ با دشمن مشترك صددرصد مفید است و برای ساختن جامعه آیند صددرصد مضر. چه بسا مردم ساده دل متوجه نبشاند، اما اگر فرزانگان ملت بدین نكته توجه نكنند وظیفه ملی خود را را به تمام انجام نداده اند. در كنار این احساسات تعصب هم هست. تكرار كنم كه از هم اكنون فكلی ها و غیرفكلی های از همه جا رانده كه یا می خواهند از پرتو نام شما استفاده كنند و به نوائی برسند (اینان در احزاب و دسته های دیگر نیز بخت خود را آزموده اند) یا می خواهند كهنه ترین افكار را به نام مذهب رواج دهند . سنگ مریدی شما را به سینه می زنند . اینان بی تردید مورد تائید آن جناب نیستند . اما برای شناسائی آنها- وهمه آنها- ازادی بیان لازم است.

    خامسا- اجازه فرمائید لحظه ای نیز به وكالت از طرف اقلیت های زردشتی و كلیمی و عیسوی عرض كنم كه مذهب تشیع بیش از هزار سال است كه در ایران، از زوایای گوناگون تبلیغ شده است. شرط انصاف نیست كه فرزندان یپرم مشروطه پرست و امثال آنان از تبلیغ عقاید سیاسی و اجتماعی خود، در زمانی مناسب قبل از رفراندم، محروم گردند.

    سادسا- توده های مردم كه در جریان انقلاب لزوما همه قوای خود را به كار می برند پس از به ثمر رساندن انقلاب، چون پهلوان از میدان برون آمده، سخت نیازمند آرمیدان اند. این استراحت آنان را تلقین پذیر می سازد.چنین است كه پس از هر مدی یا جذر جریانی انقلابی روبروئیم. معمولا كسی كه از این وضع استفاده می كند آیت الله خمینی نیست: كسانی از این خلاء و آرمیدگی استفاده می كنند كه فقط تشنه قدرت اند و بس. چنین است كه پس از آن همه جوش و خروش انقلاب فرانسه ژنرال ناپلئون به میدان می آید. خروش انقلاب اكتبر دیكتاتوری سیاه استالین را به دنبال دارد. انقلابیون حماسه آفرین الجزایر خود را تسلیم بومیدن می كنند. و مردم ویتنام و كامبوج پس از آن قهرمانی ما اكنون با دهانهای باز ناظر قدرت نمائی و بلاهت‌های گروه‌های حاكم خویش‌اند. و چنین است كه فرزانگان و مخصوصا رهبران سیاسی، برای ایجاد پادزهر این جریان مسئولیتی خطیر دارند. اینجاست كه مخصوصا تخریب بنای كهنه دیروز و ساختن بنای فردا باهم یكی می شود و این دو اندیشه با هم جوش می خورد.

    آنچه می تواند عذرخواه كشته نشدن فرزانگان در این پیكار گرم و خونین باشد آن است كه ضمن كمك به فروریختن بنای كهنه، عقاید خود را درباره برپائی بنای آینده، شرافتمندانه و بدون بیم و هراس با ملت در میان گذارند و اگر این فرصت فراهم نباشد عدالت مخدوش خواهد شد و بنای فردا فاقد همه اركان خود خواهد بود.

    ویران كردن بنای كهنه و برپا سختن بنای فردا در واقع طرحی است واحد و جدائی ناپذیر. به عبارت بهتر انقلاب واقعی آن است كه خراب كنندگان بنای ستم طرح روشنی از جامعه آزاد و عادلانه فردا در پیش چشم داشته باشند. هرچه این طرح، آرمانیتر باشد وبه نسبتی كه همه گروه های حق طلب آرمان خود- و شركت واقعی خود را در ساختن این آرمان- در آئینه انقلاب ببینند. انقلاب كامل تر، موفق تر و آینده سازتر خواهد بود. والا با جانشینی طبقه ای به جای طبقه دیگر سروكار خواهیم داشت و حكایت همچنان باقی… و همچنان كه گفتم حسن نیت و پاكدامنی رهبران طبقه جدید، در چنبر پیچ واپیچ روابط اجتماعی، معجز زیادی نخواهد كرد. قلمرو تاثیر رهبران اندك نیست. اما تاریخ نیز قوانین خاص خود را دارد. اگر راست است كه تاریخ ساخت افراد بشراست. این نیز راست است كه همه افراد بشر در وجود رهبران خلاصه نمی شوند.

    البته بسیار پیش آمده است كه ملتی تجسم آرزوها و آرمان خود را در وجود یك شخص دیده است. در این حال مسئولیتی بسیار سنگین بر دوش چنین كسی نهاده می شود. تاكنون كمتر كسی از این قهرمانان آن انصاف را داشته است كه پس از تحمیل قدرت آنچه را مربوط به مردم است به مردم بازگرداند. چنین است كه تابه امروز قهرمانان تنها خود را قوی خواسته‌اند و از این نكته غافل بوده اند كه هرچه قهرمانان قوی تر، ملت ضعیفتر- و برعكس. تنها یكی از قهرمانان قرن بیستم از بیان این حقیقت خودداری نكرد كه جمع مردمان چیزی بیشتر از نبوغ قهرمانان دارند. اما افسوس كه پس از رسیدن به قدرت، گفته خود را از یاد برد. و شما، از نظر داشتن سمت روحانی می توانید به این حقیقت جامه عمل بپوشانید و تضاد رابطه ملت و دولت را به سود ملت. ازمیان بردارید. باشد كه این بار گروهها و تودههای مردم از شركت در تعیین سرنوشت خویش معاف نشوند.

    باتوجه به آنچه گذشت، استدعای دیگر من آن است كه شما در افتتاح جلسه های دیگر گفتگو در كلیه مواردی كه مربوط به سرنوشت كشور باشد، پیشقدم باشید. در اینجا باید به یك پرسش مقدر جواب بگویم: آیا گفتگو درباره این گونه مسائل در صف مبارزان جدائی نخواهد انداخت؟ پاسخ بی تردید منفی است، زیرا:

    ١ – كلیه حق طلبان و دشمنان استبداد، از هر دسته و هر گروه، بی آن كه گفتگوئی صورت گرفته باشد. رهبری سیاسی آن جناب را بی هیچگونه قید و شرطی تا حصول پیروزی پذیرفته اند (یكی از این افراد نویسنده این سطور). هركدام به سهم خود در اجرای این پیمان نانوشته پای می فشاریم. گفتگوی دوستانه اولا این پیمان را استوارتر خواهد كرد. ثانیا مقدمه ای خواهد بود برای توافقهای بعدی گروهها و جمعیتها.

    ٢- تمام نهضت هائی كه در قرن بیستم به پیروزی رسیده اند بر مبنای تشكل جمعیتها و گروه های گوناگون حق طلب در یك جبهه مشترك تكوین یافته اند. لازمه وجود جبهه آن است كه هریك از اعضای جبهه، ضمن اجرای شعارهای مشترك و تعقیب هدف مشترك سیاسی، موجودیت فكری و فرهنگی خود را حفظ كند. نه این كه همه اعضاء دریك ایدئولوژی حل شوند.

    ٣- بحث و گفتگو كه لازمه اش گرد هم آمدن است دلها را به هم نزدیكتر خواهد كرد. تردید ها را مبدل به یقین خواهد كرد، سوءتفاهم ها را خواهد زدود. سهوها، و اشتباهاتی را كه چون موریانه بنای فردا را سست می كند از میان خواهد برد، مردمان آگاهی بیشتری خواهند یافت و شكاكان، تجدید ایمان خواهند كرد. تكروان خود را تنها نخواهند یافت و نیرو های خود را در خدمت جمع خواهند نهاد، بی پناهان پناهی خواهند یافت و همه و همه نیرومندتر خواهند شد. تشكیل جبهه مشترك یعنی ساختن بناءی با چند ستون و هرچه ستونها پابرجاتر. بنای اصلی استوارتر.

    ٤- خوب یا بد هیچ ملتی یكپارچه نیست و در ایران نیز هم اكنون اختلاف اندیشه میان گروه ها و جمعیت های مبارز و حق جوی وجود دارد. اگر هر جمعیت در پیله افكار خود بماند جدائی عمیق تر خواهد شد و كار ساختن فردا دشوارتر. اما اگر گفتگو در میان باشد بسیاری از جدائی ها زدوده خواهد.« انقلاب بدون جدل و گفتگو ممكن است پیروز شود. اما محال است كه بدون آن قوام و ادامه یابد» (٧).

    بر نقطهء زخم‌پذیر یك نهضت اگر دوستان انگشت نگذارند دشمنان خنجر خواهند گذاشت. دوستان عیب كار را می گویند تا آنچه اصلی و اساسی است نجات یابد و دشمنان از كاه كوه خواهند ساخت تا آنچه اصلی و اساسی است نابود گردد. شك نیست كه دشمنان داخلی ملت یا این كه زخم های مهلكی خورده اند. چون گرگ زخم خورده در كمین فرصت اند. وانگهی ایران به سبب موقعیت خاص خود همیشه در معرض دسیسهكاری دولت های قوی بوده و هست . این امر كه همه دولتها اعم از كاپیتالیستی یا كمونیستی در اختناق ایران بر یكدیگر سبقت گرفته اند بسیار پر معنی است. در آینده نیز اینان خواهند كوشید تا آنچه را موجب اختناق مردم ایران است تقویت كنند و آنچه را مایه آزادی و آگاهی اوست بكوبند. پس مردم این دیار اگر كاملا هوشیار نباشند نابود شده اند. تجربه های مكرر تاریخی نشان داده است كه اگر ملتی در كل وجود خودآگاه و بیدار باشد با هر خطر نظامی و ضد فرهنگی مقابله خواهد كرد و این همه تنها در یك دموكراسی بی قید و شرط بدیت می آید و بس. لازمه آگاهی و بیداری دست یافتن به فرهنگی وسیع است و فرهنگ واقعی تنها در محیطی كاملا آزاد می شكند و با هر قیدی می پژمرد.

    اگر هسته های امید بخش آزادگی و آزاد فكری در گفته های شما نمی بود. هرگز این نامه را به عنوان آن جناب نمی نوشتم. هراس من از كسانی است كه تا دیروز می گفتند بیائید با كمك مذهب، ملت را بر ضد دشمن مشترك به حركت درآوریم فردا هر گروهی در بیان عقاید خود آزاد خواهد بود و امروز، به جای این كه به حرف من و امثال من گوش كنند در فكر دوخت لباس وكالت و وزارت اند.

    تردیدی نیست كه روزی، مردم ستم كشیده و اهانت دیده ایران پیوند مبارك سوسیالیسم و دموكراسی را در پرتو اخلاق و معنویت جشن خواهند گرفت زیرا بودنی خواهد بود و شدنی خواهد شد. منتها اشاره شما، به سبب شخصیت بارز استثنائیتان ، برگزاری این جشن را بسیار به جلو خواهد آورد و ریختن بسیاری اشكها و تلف شدن بسیاری نیروها را مانع خواهد شد.

    مصطفی رحیمی

    دهم دیماه ١٣٥٧

     
  17. در رابطه با آن چند عقل بزرگ مورد اشاره شما . دکتر مصطفی رحیمی را بسیاری از افرادی که سالهای قبل از انقلاب با کتاب الفتی داشتند میشناسند . قاضی دادگستری بود و روشنفکری متین و باریک بین . مترجم آثار ژان پل سارتر بود و مجموعه ای از مقالاتش در کتابی به نام “نگاه ” و در چاپهای بعدی در اثر سانسور رژیم سابق تحت نام “نیم نگاه” منتشر شده است . در اسفند 57 نیز در مقاله ای در روزنامه آیندگان مخالفت خود را با جمهوری اسلامی اعلام کرد . عنوان مقاله “چرا با جمهوری اسلامی مخالفم” بود . در اوایل دهه 60 دو سه ماهی میهمان اوین بود و بدون محاکمه و صدور حکم رهایش کردند . پس از آزادی از اوین به دوستانش گفته بود که ، من در اوین فهمیدم که آخوند در کشور حتی به اندازه یک درصد هم تصمیم گیرنده نیست . روانش شاد .

     
  18. جناب ماروت فارسی نوشتن شما بیشتر به برادران افغانی می خورد تا ایرانیان بسیجی/ سایبری! بله شما درست فهمیدید که خدای ما هما غوش و همسان و همفکر و همکار ماست نه افریننده ما!ولی یک موضوع را فراموش نموده اید که بهشت را خدای ما نمی سازد بلکه آنرا خود ما می سازیم مسلما اول باید از جهنمی که شما برایمان بوجود آورده اید رهایی یابیم!
    جناب ماروت دشمن ما در خانه است و نامش هم حکومت اسلامی است با سران جنایت پیشه و درنده خو و بی شرمی که نمونه اش را جناب نوریزاد بر شمرده! بنابراین آمریکا و غرب و اسراییل و …نه مشکلات ما هستند و نه بر ما حاکمند.این ارازل اسلامی است که برای سرکوبی در داخل دست به رواج ترور و پراکندن وحشت در بین جهانیان انداخته و همه را بر ضد ما برانگیخته و میلیاردها دلار از نان مردمان ایران را از دهان شان گرفته و برای اهداف تروریستی اش خرج می کند و نیتجه اش فقر و بدبختی و فلاکت روز افزون ایرانیان و بی آبرویی و تحقیر آنها در جهان شده. می بینید که ما دیگر فریب شعارهای صد من یه غاز شما اسلامیان را نمی خوریم و دشمن خود را مستقیما نشانه گرفته ایم.اما من شخصا معتقدم که تنها مبارزه سیاسی و بدون هدف گرفتن پشتوانه ایدیولوژیکی این ارازل مبارزه ای عقیم خواهیم داشت.
    اسلام بعنوان یک ایدیولوژی ///// در ذهن افراد و در بطن جامعه فرو کرده شده و با ایجاد ترس و وحشت انرا در پایین ترین طبقه نا خودآگاهیهای ذهن انسانها تلنبار کرده اند.به همین حرفهای خودت در دفاع از محمد و علی و اسلام نگاهی دوباره بینداز ولی اینبار بعنوان کسیکه از بیرون به کامنتت توجه داری بنگر. حال به زندگی خود از بدو تولد تا کنون برگرد آیا نشانه ای از خدایی جدا از خود در آن می بینی؟حتی یک میلیاردم ثانیه هم نخواهی یافت.ولی بر اثر عادت و ترس و وحشت از موهومات و خرافاتی که ///// در ذهنت چپانده اند خیال می کنی کسی اون بالا نشسته و سر طنابی را در دست دارد و مواظب بهشت و جهنم رفتن من و تو است!اما اگر برایت توضیح دهند که اصولا چیزی بنام بالا و پایین نه در کل هستی و نه روی زمین نیست و چنین نامهایی اختراعات انسانهاست برای زندگی کردن براشفته خواهی شد! اگر یک لحظه به این فکر می کردی که ///// جناب ماروت شما قربانی جهل خود و ترس و طمع هستی و چنین اعتقاداتی هم ارزشش همانم نانیست که از این راه می خورید. به همین نامه جناب نوریزاد به سید علی نظری بینداز آیا بنظر شما خامنه ای پیرو محمد و علی و مسلمان و شیعه هست یا نیست؟ از من بخواهید ایشان مسلمان است و معتقد و شیعه علی است /////! و برای تمام رفتارش سند اسلامی و شیعی هم روایات مختلف و هم آیات بسیار دارد!
    جناب ماروت ما احتیاجی به رحمت اسلام و الله شما نداریم چون چنین رحمتی را 1400 سال اگر همین تاریخ سنتی مسلمین را بپذیریم چشیده ایم و بخصوص در این 500 سال اخیر و بیشتر دراین 35/36 سال از مرحمت شما و اسلامتان سرشار از شادی و پیشرفت و پیشتاز بوده ایم.بنابراین بقولی از طلا بودن پشیمان گشته ایم//// مرحمت فرموده ما را مس کنید! اینهمه که برای کشته شده گان جنگهای قبایل اعراب خون گریه می کنید و از مقبرهای گمنامانیکه هیچ کسی شناختی از آنها ندارد و چه بسا اگر قبورشان را نبش کنند و د.ن.آ از آنها تهیه کنند مسلما اگر در آنها استخوانی یافت شود شاید رازها برملا شود و دست هزاران دروغگو و //// رو کنند چرا برای هموطنان خود که دراین 35 سال یا سلاخی شده اند و یا آواره و یا در زندانها زیر شکنجه جان و تجاوز سپرده اند و زندگیهای بر باده رفته ایرانیان آهی نمی کشی؟اینست آن رحمت الله و اسلام شما؟ جناب ماروت ما را همین //// کافی است تا بتوانیم درکی از انسانیت و مردمی بودن و مدارای شما را درک کنیم! حرف ما به شما مسلمین ///// اینست ما را به خیر شما امید نیست شر مرسان امید وارم توقع زیادی نباشد!

     
  19. با درود بر آقای نوری زاد گرامی

    درباره ی آن جوان آراسته که به شما بی ادبی کرد، باید بگویم که، دستگاه اهریمنی اسلامی، جدا از شعبان بی مخ، ژیگولو هم دارد، ژیگولوهایی سرسری و تهی تر از شعبان بی مخ ها! برای نمونه، دست اندرکاران، بازیگران و بازیچه های فیلم قلاده های طلا! نمونه بسیار است و همه هم می دانند و من نمی خواهم با بازگو کردن آنها، حال من و هم اندیشان به هم بخورد! خدا شعبان جعفری را بی آمرزد، که شاگرد شعبان بی مخها و ژیگولوهای دستگاه هم نمی شود!
    ولی گذر روزگار، آرام آرام همه ی اینها را جارو می کند!!!

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

98 queries in 2034 seconds.