سر تیتر خبرها
تقاص چهره های افسرده! (روز هفتاد و پنجم)

تقاص چهره های افسرده! (روز هفتاد و پنجم)

یک: می گویند باربَد برای خسرو پرویز 360 آهنگ ضیافتی و تشریفاتی ساخته بود و متناسب هر روز از فصل های سال یکی را می نواخت. باور کنید من در نقطه ی مقابل، آدمهایی را می شناسم که متناسب هر روز از فصل های سال وِردها و دعاها و شعرها و نوحه ها و تعزیه هایی جمع آورده اند تا هر چه بیشتر بگریانند و هر چه بیشتر اشک بگیرند. برای اولی شاهدی ندارم اما دومی را لااقل از یک نوشته ی مرحوم دکتر علی شریعتی مثال می آورم که در ولایتی از سبزوار، هر روزه و متناسب حس و حال همان روز مراسم شبیه خوانی و تعزیه بر پا می کرده اند در سالهای نچندان دور.

از دور که به این چشم انداز می نگرم، و گرچه یکی را غلتیده در پنبه ی نشاط و کیفوری و دیگری را نشسته بر گوری از ماتم جای دهم، با این همه اما هزار باره رسم خسروی را بر رسم ماتم گری ترجیح می دهم. شاید به این دلیل که خمیره و خوی و خصلت بشر را با سرزندگی و شادمانی همراه تر می بینم تا نشستن و ماتم گرفتن و بر سرو سینه زدن و آه و فغان بر آوردن.

گاه از خود می پرسم اگر روزی پرده ها فرو افتد، چه جهل های بزک کرده را و چه جماعتِ جهل گستر را دست بکار می بینیم برای همین ماتم گستریِ ناجوانمردانه و البته کاسبکارانه. در یک معدل گیریِ شتابزده ما حتماً به یک افسردگی و اندوه و ماتم عمومی راه خواهیم یافت که این غمزدگیِ فراگیر، از نشخوارِ مقوله ای از درون پوسیده خروش می گیرد که راه به هیچ افق روشنی نیز ندارد.

چگونه بگوییم و به که بگوییم که ای آهای ای ناجوانمردانِ مسئولیت گریز، این مردم غمزده و پریشان اند. در کجای تاریخ و در کجای علم و تجربه سراغ دارید مردمان پریشان راه به دوردست های چیزکی به اسم رُشد برده باشند؟ از همین روی است که می گویم: مردمان ما هنوز به بلوغ نرسیده اند. نا بالغ اند. که اگر اینگونه نبود، ریسمان سرنوشت و اراده و آینده ی خود و نسل های بر نیامده ی خود را به ماتم گستران هفت خط و کاسبکار نمی سپردند. این را گفتم که بگویم: من این روزها به چهره هایی بر می خورم که به اندوهی مصاعف گرفتارند. جهره هایی که باید شاد می بودند و نیستند. به روزی می اندیشم که چهره های غمزده، تقاص جای خالی خنده ها را و انباشت اخم ها و بغض های خود را از ما مطالبه کنند.

دو: یک وقت اگر ما را گرفتند و بردند زندان و در زندان گرفتندمان زیر مشت و لگد، شما بگو چه بکنیم؟ این را چه کسی پرسید؟ پهلوانی جوان که بر و بازویی ستبر داشت و رویی خوش و به قول خودش اولین مشتریِ من بود. گفتم: بعد از تهدید و مشت و لگد، به تو کاغذ و قلم می دهند. بازجو یک به یک می پرسد و تو باید یک به یک پاسخ بدهی. منتها تو، تنگ به تنگِ پرسش های بازجو می نویسی: من فلانی هستم، امروز در این تاریخ مرا زده اند، و به فلان نحو تهدیدم کرده اند، اینجاهایم زخمی است و اینجاهایم درد می کند. بعدش امضاء می کنی و برگه را می دهی بدست بازجو تا پرسش دوم را بنویسد.

پرسش دوم و سوم که هیچ، پای پرسش سی و پنجم و همه و همه همین را که من گفتم می نویسی بی هیچ اضافه ای. پهلوانِ خوش بر و رو پرسید: حالا اگر نزدند چه؟ گفتم: در سکوت کامل، پای هر پرسش را بی پاسخ می گذاری و همان بی پاسخی را امضاء می کنی تنگ به تنگ. جوری که بجای تو چیزی ننویسند. شگرد اینها همین است. که از اینها هرچه بگویی بر می آید. براستی سکوت کنم؟ چرا که نه؟ سکوت کردن، حق قانونیِ یک متهم است بی چون و چرا. مگر این که بازجوها تو را به شگردهای چند بچند خود بشکنند و مهر سکوت از لبانت بردارند. در کل، مراقب وسوسه های پاسخ گفتن و بحث کردن هایت باش. آنها از همین بحث های بیهوده برای تو سند می سازند.

سه: مرد جوانی که عینکی به چشم داشت و کاپشنی بهاره به تن، اتومبیلش را کنار کشاند و ترمز دستی را بالا داد و پیاده شد و با شتاب آمد طرف من. سربازِ دمِ در اعتراض کرد. مردِ سراسیمه برای سرباز دست بالا برد و مرا نشان او داد و به سرباز گفت: بگذار دست آقای نوری زاد را ببوسم ، چشم می روم. آمد و خم شد و اصرار که هر طور شده من باید دست شما را ببوسم. صورتش را بوسیدم و دم گوشش گفتم: این رسم دستبوسی را برای آیت الله هایی بگذاریم که خودشان خوب می دانند در کل نهضت پیامبران مطلقاَ چیزی به اسم دستبوسی نبوده اما اینان بدون دستبوسیِ مردمِ بی نوا انگار یک چیزی کم دارد مرتبه ی آیت اللهی شان.

چهار: من ضمن این که راه و رفتار شما را می ستایم، از شما گله مندم آقای نوری زاد. من چهارده ساله بودم که مرا گرفتند و بردند زندان. برادرم شانزده ساله بود و برادر دیگرم هجده ساله. برادر سومی ام چهار پنج ساله بود و گرنه او را نیز می بردند و زندانی می کردند. من و برادر شانزده ساله ام چند ماه بعد آزاد شدیم اما برادر هجده ساله ام هشت سال تمام در زندان ماند و بعدش اعدام شد. پدر و مادرم یک به یک دق کردند و مردند از نگاه پر شماتت مردم. می رفتیم خاوران هر خانواده قبری را نشان می کرد برای خودش همینجوری برای ضجه کردن های مخفیانه.

اینها را بانویی در قدمگاه به من گفت که در چهره ی غمزده اش، رد پای گذرِ رنج ها و ماتم های جانگداز را می شد تماشا کرد. گله مندی اش از من به این بود که چرا در آن سالها صدایی از شماها در نیامد؟ به وی گفتم: به سه دلیلِ عمده که اصلی ترینش ترس بود. بعدی اش جهل و سومی طمع به چندر غاز حقوق ماهیانه ای که می گرفتیم و نگران قطع شدنش بودیم.

پنج: بانویی آمد سپید روی و سپید پوش و عینکی با یک دنیا حرف که آنجا محل مناسبی برای سخنان فهیمانه و عارفانه یِ وی نبود. گفت برای روز معلم برای شما هدیه آورده ام. آی بانوی خوب، من کجا و معلمی کجا؟ دو تا کلاه برای من کادو پیچ کرده بود با چند تا نوشابه و آب خنک. و یک پاکت نامه که داخل آن یک هدیه ی ارزشمند بود با نوشته ای بسیار نافذ و ناب: ” …. تنها هدیه ام، لبیکی است که در مقابل دیوارهای ستبر اوین از جان برآوردم و حکایت آن را به دستان آسمانیتان می سپارم. تا روزی نچندان دور، برای نفس های در گلو مانده، فراخوانِ اذان سردهید….”

بانوی سپید پوش رفت و کمی بعد باز آمد و گفت: این مأموران اطلاعات، اخیراً هرکه را که از پیش شما باز می گردد، در آنسوی بزرگراه جلویش را می گیرند و از او تعهد می گیرند که دیگر اینجا نیاید. گفتم: ایرادی ندارد بانوی خوب، آنها کار خودشان را می کنند و ما کار خودمان را. گفت: نگران اینم که دیگر کسی به اینجا نیاید. گفتم: آن روز، اوج پیروزی من خواهد بود بانو.

شش: پسری جوان و لاغر و زیبا چهره و مو بور و سرزنده و قاطع و باهوش آمد با کلی ایده و طرح جذاب که باید یکی و دستگاهی می بود تا آن ایده ها را قدر بداند و بکار بندد. دانشجوی سال پایانی علم و صنعت بود. نیامده گفت: خوب بوی بهشت را در اینجا پراکنده اید آقای نوری زاد! وگفت: آدم به اینجا که نزدیک می شود اولش کمی ترس دارد، بعد که ترسش ریخت رایحه های بهشتی در مشامش می پیچد. این جوان، یک پارچه ادب و پاکی و نجابت و وطن دوستی و انسان گرایی و خردمندی بود. جواهری که در هرکجای دنیا فی الفور می ربایندش.

این جوانِ پر انرژی و معترض و نترس، از سخنرانانِ هر ازگاه دانشگاهش گفت. مثلاً از سردار سعید قاسمی با آن ادبیات خاصش. گفت: رفتم از وی در باره ی آوینی پرسیدم. که اگر آوینی امروز بود در کدام سو جا می گرفت؟ به سردار سعید قاسمی گفته بود: نوری زاد می گوید آوینی اگر بود یا در خانه منزوی بود از فرط غصه، یا زندانی بود از فرط فتنه گری، یا در زیر خاک آرام گرفته بود از فرط نفرت. سردار صاحب نام بیت رهبری پاسخی بدین پرسش نداده بود جز این که: مگر خودت از دو هفته ی بعدت خبر داری؟ اتومبیل این جوان را اخیراً جناب دزد برده بود و وی با پوزش و خجالت دست به کیفش برد و تکه شکلات شکسته ای به دست من داد برسم محبتی که از وی می جوشید و مستقیم به دل من داخل می شد.

هفت: من از نزدیک این سردار رستم قاسمی را می شناسم. وی، یک بی سواد بزرگ است. هیبتی که در خوابِ اجدادش که هیچ، در خوابِ آیندگانش نیز نمی دید که یک روز وزیر نفت یک کشور نفتی شود. اینها را دوست قدیمی ام گفت. نمی دانم چه شد که بحث به سردار رستم قاسمی کشید. بختکی که سپاه در آغوش احمدی نژاد انداخت تا هم رمق او را بگیرد و هم ذخایر برگشت ناپذیر ما را به باد بدهد این بی سواد بزرگ. به دوست قدیمی ام گفتم: تجسم کن این سردار بی سواد رفته به دانشگاه نفت و رفته سرِ یک کلاس تخصصی.

این سردار آیا چه فصل مشترکی با علم و آن دانشجویان می تواند داشته باشد جز ذخایر نفتی که او می بلعد و می سوزاند و آن دانشجویان تلاش در صیانتش دارند؟ ترجیح می دهم به این سهم خواهی های مشمئز کننده ی سپاه داخل نشوم از بس که در پس و پشت این سهم خواهی ها دزدی و غارت و بی خردی و ناجوانمردی است. چی؟ یک قلم بگویم؟ انتقال آب دریای خزر به مناطق کویری. قرار دادی صوری بسته شد و پولی بالا کشیده شد و همه رفتند سراغ کارشان. مردم ماندند و پولهای رفته و دغلکاری های بهم پیوسته.

هشت: مرد جوانی آمد لاغر و نورانی صورت. از آن چهره هایی که بقول بچه های جنگ از فرط صفای درون نور بالا می زنند. آمد و یک نفس و مثل رگبار شروع کرد به صحبت کردن. خودش را یکجورهایی با وزارت مرتبط می دانست. در یک انتشارات کار می کرد. از فحوای صحبتش می شد فهمید که سیستم اطلاعات را تا حدودی می شناسد. اولش گفت: من فکر نمی کردم یک راننده ی تاکسی یک معلم یک دانشجو یک استاد یک بقال اطلاعاتی باشد و جاسوسیِ مردم را بکند.

گفت: محل کار من پاتوق اینجور آدمهای اطلاعاتی است. گفت: من برای آمدن پیش شما تا امروز می ترسیدم اما امروز بخود گفتم: نترس و برو. گفت: اطلاعات سایت شما را از بیخ زده است مگر این که از خارج زنده اش کنید از داخل نمی شود. گفت: اطلاعات یک برنامه ی فشرده برای درهم کوفتن خانواده ی شما دارد اگر می توانید برای یک مدتی خانه را و شماره تلفن ها را عوض کنید همگی.

این جوان همچنان که مسلسل وار با من سخن می گفت، چشمش به آنسوی بزرگراه بود و اطراف را می پایید. گفت: همین حالا از یکی از این ساختمانها دارند با دوربین شما را می پایند و ازشما فیلم می گیرند. گفت: اطلاعاتی ها شما را راحت نخواهند گذاشت. چرا که شما نرم نرم دارید به جاهای حساس و به انتهای مرز مدارای اینها نزدیک می شوید. سرآخر دست به کیفش برد و گفت: این نقاشی را داخل تاکسی که می آمدم کشیده ام. کاغذی کوچک بیرون آورد و به دستم داد. یک نقاشی با خودکار آبی رنگ از نوری زاد که با دسته ای گل و کوله ای بر پشت و پرچم صلح و دوستی جلو ایستاده و مردمی در پشت و اطراف وی اند.

نه: راننده ی یک پژو 405 رو به من فریاد کشید: مرگ بر منافق. برایش دست بالا بردم. که یعنی سلام. او نیز مشت هایش گره کرد و همان مشت را تا سقف ماشینش به بالا پرتاب کرد و باز فریاد کشید: مرگ بر منافق.

ده: بانویی مانتویی و عینکی که شتاب داشت برای باز رفتن و بقول خودش اتومبیلش را در آنسوی بزرگراه وانهاده و طفل نوزادش را به کودک دیگرش سپرده و نفس زنان خود را به این سوی رسانده بود پرسید: به ما حق می دهید آیا به شما اعتماد نداشته باشیم آقای نوری زاد؟ گفتم: حتماً به شما حق می دهم. درست به دلیلی که ممکن است من به شما اعتماد نداشته باشم. منتها مهم این است که این عدم اعتماد قرار است چه بکند و اساساً از کجا برآمده باشد. سرضرب گفت: از چرخش 180 درجه ای شما.

گفتم: بله من یک زمانی دوست و دوستدار این جماعت حاکم بودم. یک روز متوجه شدم دست اینها خونی است و تا توانسته اند کشته اند و غارت کرده اند. پرسیدم: به نظر شما من با چه زاویه ای می چرخیدم به این طرف؟ شصت درجه؟ صد درجه؟ صد و هفتاد درجه؟ و گفتم: شما وقتی ناگهان کشف می کنید که دوست دیرین و امین تان خائن است و به خیانتش نیز اصرار می ورزد، نرم نرم از او فاصله نمی گیرید. بل ناگهان با او قطع رابطه می کنید و اتفاقاً او را در هرکجا مفتضح می کنید که دیگران چون شما فریبش نخورند و به دامش نیفتند.

یازده: مردی درشت اندام و شیرین روی و متبسم آمد و گفت: تنها آرزویم این است که شجاعتی می یافتم و در کنار شما برای خواسته های خودم و خانواده ام و این مردم همینجا قدم می زدم با شما. هدیه ای برای من آورده بود در یک جعبه ی کوچک. گفت: لیوانی است با نقش شیر و خورشید.

یازده: به نمایشگاه تابلوهای عاشقانه ی من اگر می آیید، شما را بخدا از نگاه یک کارشناس هنری به آثار من منگرید. من نه تجربه ای در نقاشی داشته ام و نه درسی خوانده ام ازش. نشانی نمایشگاه را که می دانید؟ خیابان کارگر – بالاتر از میدان انقلاب – بالاتر از خیابان نصرت – کوچه ی عبدی نژاد – پلاک 18 – طبقه ی دوم. روز جمعه ساعت شش. به مدت یک هفته. بشرط بقا البته.

نشانی قدمگاه را هم که می دانید: بزرگراه همت ( غرب به شرق) – بعد از خروجی پاسداران – زیر پل عابر پیاده – از ساعت سه و نیم عصر به بعد – هفته ی آینده را هر روز در نمایشگاه هستم. باز بشرط بقا البته.

محمد نوری زاد
نهم اردیبهشت نود و سه – تهران
Share This Post

درباره محمد نوری زاد

2 نظر

  1. ( پست قبلی هنگام ارسال خراب شده که می بایست پاک شود ) سلام علیکم آقای نوریزاد – در این 35 سال گذشته از انقلاب اسلامی ، حکومت گردانان روز به روز فرهنگی را به این سرزمین آورده اند که باید نامش را فرهنگ ” غمناکی ملت ” نامید . اخیرا” آیت الله العظمی شبیری زنجانی مطلبی را بدین مضمون گفته اند : چرا در این کشور اینهمه ” دهه دهه ” ساخته اند که در تمام سال پر شده از ” دهه های متفاوت ” و ملت را به وادی اقسام ” دهه “برده اند که در آینده مردم ایران به اصل دین و دیانت مشکوک خواهد شد .آقای نوریزاد همانطور که شما هم گفته اید در هیچ جای این کره خاکی هیچ جای کشوری حتی هند و سومالی و اریتره و … که مردمش فقیر هستند، حکومت هایشان مردمان خود را اگر نتوانند شاد کنند که حقشان است ، به سمت غمناکی هم نمیبرند .همین چند سال پیش به لبنان رفته بودم ، این ” غمناکی ملت ” را در قسمت شیعه نشین (بیروت شرقی ) هم که شیعیان آن کشور و به خصوص حزب الله متمایل به حکومت ما هستند و از جیب نفتی کشور ما ارتزاق میکنند و در خانه های ویران شده ( پلاستیک پیچ و گونی کشیده ) زندگی میکنند ، ندیدم . آنها با تمام فقری که دارند و شیعه هم هستند اما غمناک نیستند و حتی بر حسب دستور علمای خود ( آیت الله محسن و …) در سینه زنی های خود برای امام حسین(ع) بدن خود را زحمی نمی کنند که میدانند بر حسب دستور شرع ” دیه ” دارد .اما در کشور ما مثلا” در روز چهارشنبه که میشود ، سه جاده مهم ( چالوس، هراز و فیروز کوه ) شهر تهران به سمت شهر های شمالی کشور یکطرفه میشود و خیلی ها با ماشین های آنچنانی خود به سفر میروند و در تمامی مسیر ها و جنگلها به قلیلن کشی و هر نوع خوشی که دارند می پردازند . اگر در روز شنبه که این افراد از شمال برگشته را در مکانهای کاری خود بیابید متوجه می شوید که انگار نه انگار که اینها ” تعطیلات آخر هفته ” بوده اند . چرا ؟ چون در کشور ما فرهنگ ” غمناکی ملت ” نهادینه شده است .دیگر هموطنان هم که درد های نداری و بدبختی خود را دارند هم بماند .

     
  2. درود بر نوريزاد آزاده و همه دوستان ارجمند

    درود بر نوريزاد آزاده و همه دوستان ارجمند .
    فرهنگ سازى يك سويه از بالا پروژه اى است كه امتحان خود را پس داده است .فرهنگ تنها در يك فضاى عمومى اى تحول و رشد پيدا مى كند كه در آن :١-همه انديشه ها و مذاهب در شرايطى برابر و ايمن از هراس بتوانند با هم گفتگو كنند .٢: حكومت خود عقيده خاصى را نمايندگى نكند .بلكه از فضاى تبادل انديشه ها پاسدارى كند و فقر و نيازهاى مادى ،و نابرابرى امكان اشتغال و فعاليت اقتصادى را كاهش دهد تا اضطرار اقتصادى و تشويش معاش انسان ها را به بردگان و حيواناتى انسانى نازل نكند كه تقلا براى بقاى خود و حداكثر خانواده خود مجالى براى آزاد شدن پتانسيل عظيم عقلانيت جمعى آنها باقى نگذاريد .
    اخيرا در اين سايت برخى خطاب به سبزها مى پرسند :شما اصلا چه مى خواهيد .من نماينده كسى نيستم اما اين پرسش را كسى مى پر سد كه گويي از كره مريخ آمده است يا وضعيت موجود را كمال مطلوب مى بيند .اگر كسى به سرنوشت مردم كشورش و نه به بقا و امنيت اليگارشى نفتخو ار و دين فروش حاكم علاقمند باشد حتى لحظه اى نمى تواند از حكومتى دفاع كند كه مردم را نه تنها در. سفارت و انفعال نگه داشته است بلكه تقلا براى بقاى جسم بر مردم منفعل تحميل كرده است .و آنهار را در ترس و بيكارى و اعتياد و رانده شدگى از وطن و آوارگى و افسردگى عامدا رها كرده است . قدرت مشاركت فكرى را از آنها گرفته است . عده اى كه گويي همه با هم خويشاوندند به زور و پول بر تن ها و مغزها حاكم كرده است .اين حاكمان نمى دانند كه وقتى اذهان را منفعل و گيرنده صرف مى خواهند اين اذهان صرفا د ر برابر رسانه هاى خودشان منفعل و گيرنده نا فعال نيستند بلكه در برابر هر رسانه اى از جمله رسانه هاى خارجى نيز منفعل و گيرنده صرف خواهند بود اما آنچه اكثر پژوهش گران ارتباطات بر آن إجماع دارند اين است كه هيچ قدرت رسانه اى هرگز نمى تواند همان معنا هاي پيام خود را به مخاطبان القا كنند به ويژه رسانه كه دروغ گويي اش چنان ناشيانه و وقيحانه است كه اكثر مخاطبان آنها را تشخيص مى دهند .مخاطبان پيام ها را مطابق ميل رسانه نمى گيرند .بل خود معنا هايي براى پيام توليد مى كنند غير از معنا هايي كه رسانه خواسته است القا كند . ناشايستگى ،بى سوادى و بى عدالتى و با پوزش بى شرفى حاكمان ما چنان آشكار است كه شايد تنها كسانى آنها را باور كنند كه در امتحان هفت خوان جهالت قبول شده و به خدمت أكوان دينى در آمده اند كه گويا بناست به اسم فرهنگ سازى گاو صندوق ديگرى بتركاند .اما مردم صغير نيز هر دم ممكن است بغض بتركاند
    و آن روز آشوب صغرا چه بسا خشك و تر را با هم به آتش كشد

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

89 queries in 1696 seconds.