سر تیتر خبرها
بانویی که بر زمین نشست! (روز هفتاد و چهارم)

بانویی که بر زمین نشست! (روز هفتاد و چهارم)

یکشنبه هفت اردیبهشت

یک: باد خنک و خوبی می وزید. وزشِ باد موافق، برای من دو فایده داشت. یک این که خنکای مطلوبی به اطراف می پراکند و حساسیتِ من به گرما و تعرق را بر نمی انگیخت، و دیگر این که پرچم های مرا به تکاپو در می انداخت تا بهتر دیده شوند و نگاه ها را به خود و به قدم زدن های معترضانه ی من فرا بخوانند. می بینید؟ آدمهای کوچکی مثل من، با افق های کوچک خود سرگرم اند. وگرنه شما بگو همین وزش باد، مگر نه این که صدها فایده ی پنهان و آشکار دارد؟ از جابجایی ابرها و تزریق اکسیژن و گرده افشانیِ گل ها و چرخاندن فرفره ها و پروانه ها و تولید برق گرفته تا پراکندن دود و دوده ی کشنده ای که بر سر تهرانیان سقف بسته است.

قدم زدن جلوی وزارت اطلاعات هر فایده ای که نداشته باشد این فایده ی حداقلی را دارد که هرروزه موجی تازه و زنده به داخل خود وزارت گسیل می کند. این که: یکی آمده اینجا و همه ی فرمول های رایج اطلاعات را بهم ریخته و بی واهمه از هزار توی مخوف اطلاعات و سوابق آنچنانی اش، هفتاد و چهار روز است که در سرما و برف و باد و باران و طوفان معترضانه قدم می زند و محکم بر خواسته ی قانونی اش پا فشاری می کند. بله، ارزشِ گسیلِ این موج و این پالسِ هر روزه به داخل وزارت اطلاعات، کم از گسیلِ پیام ” نترسیدن ” به ایرانیان معترض و حق جو نیست. درحقیقت من با قدم زدن جلوی اطلاعات، علاوه بر این که با مردم سخن می گویم، دیالوگِ پنهانی نیز با کارکنان و بازجوهای اطلاعات برقرار می کنم. این که: ما به خوبان شما متمایلیم و از هیولاهای شما متنفر. واین آیا کم دستاوردی است برای خودش؟

دو: دو بانو آمدند. هر دو همقد. هم چهره. یکی پنجاه و چند ساله و دیگری حدوداً سی ساله. هر دو از ” چه باید کرد” پرسیدند. و هر دو نگران مردمی بودند که ” برده گون” ، رام و مطیع و باری بهر جهت اند. این دو بانو، مادر و فرزند بودند. پرسیدم: شاغل اید آیا؟ پاسخ شان منفی بود. گفتم: تنها راه اصلاح این مردم، اصلاح بالا تری هاست. و گفتم: تا زمانی که دزدان و نابکاران و دروغگویان و فریبکاران و خرافه سازان و خرافه پراکنان بر ما حاکم اند، این مردم روز به روز بیش از پیش در خصلت های نا مبارک فرو می شوند و اگر لازم باشد همدیگر را می درند. گفتم: خلافکاری های سردمداران مثل خون به بدن جامعه تزریق می شود. ما باید این جریان و این شریان نکبت را قطع کنیم.

سه: یک اتومبیل ون سبز رنگ آمد که ده پانزده بانوی چادری بر آن سوار بودند. همه ی این بانوان، پرسش خود را بر زبانِ راننده – که مردی شصت ساله بود – نشانده بودند تا بپرسد: آقا این پارچه ای که به تن کرده اید و این پرچم قرمزی که به دست گرفته اید و این قدم زدن های هر روزه داستانش چیست؟ وقتی گفتم، یک آهان و عجب و نچ نچِ دستجمعی در ون پیچید.

چهار: دختر چادری و شاداب همسایه که دانشجوی علوم آزمایشگاهی است و هماره با خنده های ناز و الفاظ دوستانه اش، قدم های مرا به پایداری و ایستادگی می خواند، از پله های پل فرود آمد و کیسه ی موزی را که در دست داشت مقابلم گرفت و با اصرار یکی از موزهایش را به من داد و رفت. نیز ده دقیقه پیش تر، مادرِ چادریِ وی را همینجا دیدم که سلامی گفت و حال مرا پرسید و برایم توفیق آرزو کرد و سوار پرایدش شد و بوقی زد و رفت.

پنج: صدای جیغی آمد. بنفش. که: منافق منافق منافق. سر چرخاندم. بانویی چادری بود که با اتومبیلی می رفت. ایکاش همو می آمد و نفاق را برای من معنا می کرد. من کجا کارم منافقانه است؟ من که هرچه در دل دارم می نویسم و بر زبان می آورم. منافق آن رییس جمهور و وزیر و آیت اللهی است که راست راست به چشم مردم زل می زند و چیزی می گوید که خودش می داند نادرست است یا ناشدنی.

شش: یک موتوری ایستاده بود کنار بزرگراه و کلاه ایمنی اش را مرتب می کرد. به او که رسیدم پوزخندی زد و به کنایه گفت: عقل هم خوب چیزی است والّاه. از نگاه او، هیبت من و یا شیوه ی اعتراض من مجنون وار می نمود احتمالاً.

هفت: از ساری آمده ام به دیدن شما. مرد، پیراهن آستین کوتاهی به تن داشت و سی و پنج ساله می نمود. گفت: ما خانوادگی نامه ها و نوشته های شما را می خوانیم خط به خط. و گفت: یکی از بند های پایانی نوشته ی اخیرتان را که خواندم بغضم گرفت و گفتم بیایم دیدنتان. گفت: درخانه ی ما، همگی می نشینیم و یک نفر با صدای بلند نوشته های شما را برای بقیه می خواند.

هشت: دوست قدیمی ام آمد. بقول خودش شعرکی عاشقانه سروده بود دیشبش در ده بیت با ردیفِ ” خون می کنی”. یک بیتش این است: لج نکن با ما فقط یک امشب است دیدار تو/ شعله در برقِ دو چشمت می زند، خون می کنی. دوست قدیمی ام از سخنان شرم آور نماینده ی مجلسی که هم آخوند است و هم شرکت مینو را زیر بغل زده گفت. وی در جایی سخنرانی کرده و و رو به مردمِ مستمعِ خود گفته: در اوج تحریم ها و محدودیت های ارزی، منابع ارزیِ خودمان را آتش زدیم که اگر مصیبتش را بخوانم همه ی شما گریه می کنید. محمد حسن ابو ترابی فرد، این آخوند پوک مغز، که از بدِ اقبالِ مردمانِ بخت برگشته ی ایران، نایب رییس مجلس نیز هست و خود نقشی محوری در آتش زدن منابع ارزی کشور داشته است، به این اشاره نکرده که او و گله های مجلس نشین با چه ولعی و با چه گشاده دستی ای، هشت سال تمام دستِ احمدی نژاد را در بلعیدن منابع ارزی واگشودند. و می گویم: مصیبتِ واقعی آنجاست که ما پرده از یک به یک فجایعی برداریم که آخوندهایی اینچنین بجان جامعه ی ما در انداخته اند. بله، مصیبت واقعی و گریه های تلخ و جانگداز آنجاست.

نه: یک موتور سوار آمد با کلاهی ایمنی بر سر. چهل سالی داشت. مرا می شناسی آقای نوری زاد؟ نه، نمی شناسم. خوب دقت کن. صدایم را چه؟ و کمی صحبت کرد تا مگر صدایش را بشناسم. نه، نمی شناسم. من ناصرالدین هستم. اوه بله، ناصرالدین. به دوست قدیمی ام گفتم: این جناب ناصرالدین، پر انرژی ترین فرد ایران است در مبارزه با مرام و مسلک بهاییان. وی در هرکجا و در هر فرصت ممکن، اطلاعات و دانش خود را در منکوب بهاییان بکار می گیرد و غوغا می پردازد.

به ناصرالدین گفتم: شما بیا و یک بخش از انرژی ات را برای منکوب مرام و مسلکی خرج کن که ریسمان آدمهایی مثل علم الهدی و احمد خاتمی و رسایی و کوچک زاده و احمدی نژاد و طائب و حسینیان و فلاحیان را رها کرده و اینان را به دریدن عِرض و آبرو و جان مردم حریص کرده است. گفت: مرا با این جماعت کاری نیست. من یک خط مستقیم را گرفته ام و پیش می روم.

وگفت: هرهفته یک روز می روم محله ی عباسیِ تهران و در آنجا داخل مسجدی می شوم و یک گوشه ای می نشینم و جماعتی از جوانان را در برابر آسیب بهاییان ایمنی می بخشم. گفتم: و شاید اطلاعات و دانسته های خود را به رخ می کشید. چرا که اگر بدنبال آسیب جوانان این مرز و بومی، بدان که جوانان ما از جایی دیگر زخم می خورند نه از بهاییت.

وگفتم: بر نشستن تفکر انجمن حجتیه بر بسیاری از منصب های کلیدی این کشور نگون بخت – که از همه ی ارکان هستی به بهاییان بند کرده اند – و در مطلع بهشتیِ خود کشتن و زندانی کردن و راندن و تاراج زندگی بهاییان را گنجانده اند، به ظهور فاجعه هایی انجامیده است که ما امروزه بدان مبتلاییم. جماعتی که پلیدی ها و دزدی ها و زشتکاری ها و نابکاری آخوند ها و آیت الله ها را بچشم خود دیدند و متعمدانه روی برگرداندند و آستین ها را بالا زدند و به داستان بطالت بهایی گری فرو شدند. موزی را که دختر چادری به من داده بود، تقدیم ناصرالدین کردم و گفتم: ما بسیار به رواجِ روحِ انسانیت محتاجیم تا جنگ و جدل های بیهوده ی اینچنینی.

ده: یک موتوری که برترکش تا کجا بار بسته بود، کنار کشید و سلام گفت و پرسید: آقای نوری زاد، چند شب پیش تلویزیون خودمان شما را در سالن ملاقات زندان اوین نشان داد. خودت بودی؟ گفتم: بله، اما به اسم فتنه گر.

یازده: بانویی شاد و خندان و سر زنده آمد و برایم آب و شربت آورد. به وی گفتم: من خود قمقمه ای آب آورده ام بانوی خوب چرا خود را به زحمت انداخته اید؟ گفت: من لحظه به لحظه نوشته های شما را تعقیب می کنم. من با نوشته های شما و با سفرهای شما همراهم روز به روز.

دوازده: بانویی آمد شصت هفتاد ساله. کیفی سنگین با خود داشت. گمان کردم رهگذری است همانند دیگران که می آیند و می روند. او اما در مقابلم ایستاد و گفت: یک بار دیگر آمدم نبودید آقای نوری زاد. پوزش خواستم و گفتم: احتمالاً زمانی آمده اید که ساعتِ کاریِ من نبوده اینجا. با متانت گفت: ایرادی ندارد، طلبکار که نیستم از شما. و شروع کرد به بارش الفاظی پُر عاطفه برمن. چه الفاظی؟ شما عزیزید. شما نور چشم اید. شما نفس اید. با شرمندگی گفتم: خود شما عزیز و نور چشم و نفس اید برای من بانوی خوب.

ناگهان دیدم پایین نشست و کف دستش را به زمینِ پیشِ پای من مالید و همان کفِ دست خاکی را به صورت کشید. داغ شدم. سوگندش دادم که برخیزد. این چکاری است که می کنید بانو؟ گفت: غبار زمینی که شما بر آن راه می روید بر چشم من. گفتم: شما را بخدا با من این مکنید. غنچه ی بُغضی که بر گلویم جوانه زده بود برای شکفتن بی تابی می کرد. این بانو از ونکوور کانادا آمده بود. به زودی باز می گشت به همانجا. نگاهی به اطراف کرد و آدم ها و اشیاءِ آن حوالی را وارسی کرد. پل عابر. درِ ورودیِ وزارت اطلاعات، سربازِ دم در. کوله پشتی. پرچم ها.

به زیر انداز کوچکِ فسفری که رسید به زبان آمد: ای خدا این همان زیر انداز فسفری است؟ بله بانوی خوب. دست به کیفش برد و بسته ای شکلات کادو پیچ در آورد و به دستم داد و گفت: این بیچاره از چند جا شکسته از بس برده ام و آورده امش. چندین بار بر کف دستش بوسه نشاند و آن بوسه ها را بر دست و بازوی من نهاد. بانوی خوب با آنکه می دانست من ممنوع الخروجم، مرا به کانادا دعوت کرد. با این گشادگی که: گمان کنید خواهری دارید آنجا چشم به راه.

سیزده: بانوی جوانی آمد و برگه ای به دستم داد و گفت: من این نوشته را به خیلی ها داده ام به شما نیز می دهم. بر آن برگه با خطی بسیار خوش نوشته شده بود: من الهه کریم نژاد در پیشگاه خداوند یگانه سوگند یاد می کنم که تنها حقیقت را بیان می دارم و خدا را به شهادت می گیرم که پس از آموزه های استاد محمد علی طاهری به خدا و به دین اسلام و به اهل بیت علاقه مند شدم. قبلاً اگر اعتقادم موروثی بود اکنون محققانه به این اعتقاد پای بندم.

چهارده: دو جوان که یکی شان تازه وارد بود و دیگری یک بار پیش از این به دیدن من آمده بود، با هم از راه رسیدند. بی آنکه هم را بشناسند. اولی آمده بود که دیداری کند و میزان شهامت خود را بسنجد. که صورتش را بوسیدم و همین مقدار شجاعتش را ستودم. دومی اما همان بود که نرسیده، اطلاعاتی ها دوره اش کرده بودند. دانشجوی مقطع دکتری بود. این بار اما با غرور آمده بود. می گفت: قیمتی ترین هدیه ای که من از شما دریافت کرده ام، فرو بردن ترس است.

همو راجع به مراجع، به امامزادگان، و به جایی چون مسجد جمکران که ظرف بیست سال و صرفاً به ادعای یک خواب، اکنون به یک دکان خرافه و شبستانی برای خرکردن مردم بدل شده است موضعی سرسختانه داشت. پیشنهاد می کرد: نامه ی بیست و پنجم شما را کپی بگیریم و بدهیم دفتر مراجع تا مگر کاری بکنند. در نامه ی بیست و پنجم من از مراجع خواسته بودم خود را برای رهایی مردم به آتش بکشند. در همین هنگام، همان مرد پریشان احوال دیروزی که سخت برافروخته بود و نعره می کشید، نرم و سر به زیر آمد و از پله های پل بالا رفت.

پانزده: بانویی آمد و گفت: ما شما را می ستاییم آقای نوری زاد. و گفت: پسر مرا صرفاً بخاطر یک نوشته در فیس بوک، گرفتند و بردند و دو هفته ای زندانی اش کردند. گفت: با اینها نمی شود در افتاد. اینها به مادرشان هم رحم نمی کنند. اینها همه را ترسانده اند. گفتم: اما شما نترسیده اید! و این یعنی یک قدم به جلو.

شانزده: یک زوج جوان، سوار بر یک پژو 206 آمدند و در کنار بزرگراه توقف کردند. سرباز دمِ در اخطارشان داد که بروند. آمده بودند برای دیدار و کلی صحبت. مرد جوان سرخم کرد و پرسید: ما آمده ایم بپرسیم چگونه می شود شما را کمک کرد؟ گفتم: فعلاً هیچ. و گفتم: شکستنِ طلسم بقای اینها با آگاهی است. هرکجا اگر می توانید، به رواج آگاهی مدد برسانید. بانوی جوان در آمد که: ما را در کنار خود ببینید. همه ی ما شما را دوست داریم. گفتم: من نیز.

هفده: یکی از بانوان چادریِ همسایه، با رنگ کاری که لباسِ کار سرتاسری پوشیده بود، پیش آمدند. این بانو، یک چند وقتی است که خانه اش را باز سازی می کند و چند بار با همسرش به دیدن من آمده است و گفته که اگر آبی و استراحتی و دستشویی ای احتیاج بود خانه خانه ی خودتان است. بانوی همسایه گفت: این آقا از شما یک سئوال دارد. و رو کرد به مرد رنگکار و گفت: خودت بپرس. مرد پرسید: قضیه چیست؟ گفتم: اینها چهار سال و نیم است اموال مرا برده اند و نمی دهند. مرد رنگکار نگاهی به درِ ورودی وزارت انداخت و گفت: خدا لعنت شان کند. به مرد رنگکار گفتم: واگذار کردن دزدان و نابکاران به لعنت خدا هیچ اثری جز رواج هر چه بیشترِ دزدی و نابکاری ندارد. و گفتم: من اگر اینها را به لعنت خدا واگذار کرده بودم اکنون در خانه ی خود نشسته بودم.

هجده: پیر زنی چادری که نای حرکت نداشت و هر چند قدم، یک قدم می ایستاد و نفس می گرفت، تبسمی به لب نشانده بود و به سمت من می آمد. ای خدا، چهره ی پیران و کهنسالان آنجا که با تبسم می آمیزند چه تماشایی است. بانوی پیر، به من که رسید، یک ” خسته نباشید آقای نوری زاد” ی به من گفت که اگر کوه کنده بودم، تر و تازه می شدم از فرطِ سرزندگی و نشاط.

نوزده: مردی در اطراف قدمگاه پرسه می زد. احساس کردم او برای دیدن من آمده اما هنوز بر ترسِ درونی اش چیره نشده است. بار و بندیل خود را جمع کردم و راه افتادم. دیدم همو چشم به راه من است کمی جلوتر. گفت: وزارت اطلاعات و وزارت اطلاعات که می گویند این است؟ و از قول مسعود بهنود گفت: واژگونی حکومت ها اغلب ناشی از حمله ی دشمن خارجی نیست. گاه آشکار شدن یک یا چند اشتباه آنها را واژگون می کند. و گفت: حکومت هایی مثل قاجار و پهلوی را دشمن خارجی از پا در نیاورد. لو رفتنِ چیزهایی مثل قتل های زنجیره ای یا مثل کشتن ستار بهشتی یا ضرب و شتم زندانیان سیاسی می تواند یک به یک ستون های یک حکومت را سست کند.

بیست: روز جمعه ساعت شش بعد از ظهر، تابلوهای عاشقانه ی من با حضور شمایان تماشایی تر می شود. روی کارت دعوت نوشته ام: از نمایشگاه تابلوهای عاشقانه ی من دیدن فرمایید. که من، در این تابلوها به ترسیم ساده ی عشق دست برده ام. بلی عشق، این عصاره ی هستی. در تابلوهای من، از تنش ها و حساسیت های سیاسی هیچ نشانی نیست. این که: که بُرد و که خورد. و این که: به که باید اعتماد کرد و از که اعتماد برید. من برای برآوردنِ این تابلوها، به سراغ عشق رفته ام. و به همو دخیل بسته ام. سه حرف عین و شین و قاف را در هم تنیده ام و آثاری پدید آورده ام که ای بسا به یک بار دیدنش بیارزد. چشم به راه قدم های مبارک شمایم.

بیست و یک: نشانی قدمگاه را بخاطر بسپرید: بزرگراه همت ( غرب به شرق) – بعد از خروجی پاسداران – زیر پل عابر پیاده ( ضلع جنوبی همت) – از ساعت سه و نیم به بعد هر روز بجز پنجشنبه ها و جمعه ها. دوستانی که احتمالاً از قدم زدن های من جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات یا از گزارش های سفر من به شهرهای خوزستان بی خبر بوده اند، می توانند نوشته های پیشینِ مرا در اینجا مطالعه کنند:

https://www.facebook.com/mohammadnourizad

محمد نوری زاد
هشتم اردیبهشت نود و سه
Share This Post

درباره محمد نوری زاد

9 نظر

  1. یک شهروند ایران

    با درود وسلام
    بگذارید اندکی با آن بخش از فرمایش شما که “تنها” راه اصلاح را اصلاح بالاتری‌ها دانستید مخالفت کنم. گر چه فرمایش‌تان متین است اما اخلاق و فرهنگ سیری قهقرایی ندارد. یعنی از بالا به پایین نیست. به نظر حقیر فرهنگ و اخلاق از فرودستان به فرادستان سیر می‌کند. اگر چه در جامعه‌ای که فرادستان و حکام بی‌اخلاق‌اند و در خصلت‌های نامبارک فرو شده‌اند، انتظار اصلاح بیهوده است. نمونه همین رنجی که از در دسترس نبودن وبسایت شما می‌بردم و در نتیجه وسوسه می‌شدم تمام کامنت‌های دوستان بر نوشته‌هایتان در فیسبوق را بخوانم. و گاه اگر پاسخ برخی نظردهندگان را می‌دادم، بی‌آنکه جسارتی کنم جز فحش و دشنام و اهانت نمی‌شنیدم. امان از خودمان. بالایی‌ها هم کسانی‌اند از جنس ما. خلایقی کم تحمل و بد دهن که پاسخ مخالفت را تنها با تخریب و دشنام می‌توانند داد. با ارادت و احترام

     
  2. با سلام __ در سریال تاریخی ” سربداران ” که سالها قبل از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می شد ، در گفتگویی که بین فرستاده ” شیخ حسن جوری ” با قاضی القضات دربار چنگیز خان مغول ( با هنرمندی علی نصیریان ) در گرفته بود و ” شیخ حسن جوری ” از قاضی القضات خواسته بود که به دامان اسلام و مردم برگردد و در یک کلام بگوید: رَبَّ . قاضی القضات با هزار توجیه و دلیل و برهان قبول نمی کرد که بگوید : رَبَّ . جالب آنکه قاضی القضات نان دربار را میخورد ولی آنقدر ” مرد ” بود که رَبَّ نگوید ولی آقای نوریزاد شما بهتر میداند که در این زمانه قاضی القضات کشور ما ( شیخ لاریجانی ) و دیگر قاضیان و شیخ و الشیوخ ها و آیت الله ها و حجت الاسلام ها و ثقة الاسلام های ” درباری ” خیلی وقیح تر از قاضی القضات دربار چنگیز خان مغول و ” نامرد تر ” از او هستند و در چشم در چشم مردم و در عین سرپوش گذاشتن و مصاحبه های پی در پی در سیمای ضرغامی و در نفی ” حمله به زندانیان اوین ” و ضرب و شتم آنان با کمال وقاهت و بی شرمی حتما” کلمه رَبَّ را هم میگویند و به این نفاق و پلیدی خود هم افتخار میکنند .

     
  3. جناب نوریزاد دوستمان آقای ناصرالدین هنوز در 1400 سال پیش زندگی میکنند نمیدانند که دوره طفولیت بشر تمام شده و دوره بلوغ رسیده با اینهمه اختراعات و اکتشافات آقا در فکره که برای رفتن توالت کدام پا را اول بگذاره یا از خزینه استفاده بکنه یا چه کسی را برده خود کنه . ایشان جوانهای نا آگاه را تعلیم میدهد که چطور با دین بهایی برخورد کنند غافل از اینکه اطلاعی از کتاب دینی خود ندارند .
    جناب نوریزادحتما بخاطر دارید وقتی آیاتی از قرآن کریم مینوشتم ایشان مغلطه کاری میکرد و چیز دیگری جواب میدادند.
    اگر مسلمانان بجای هفده رکعت نماز در روز هفده دقیقه قرآن کریم را میخواندنددیگر کسی به عنوان مسلمان وجود نداشت
    (سوره الصف آیه 8 و سوره توبه آیه 32) میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و حال آنکه کافران را ناخوش افتد ونور خدا کامل خواهد شد.
    چراغی را که ایزد برفروزد /// هر آنکس پف کند ریشش بسوزد
    خداوند علم را بیست و هفت حرف معین فرمودند و جمیع انبیاء را از آدم تا خاتم دو حرف آن را بیان فرمودند و بر این دو حرف مبعوث شده اند (که دوره طفولیت بشر بوده) و خداوند میفرماید همانا ام الکتاب(لوح محفوظ) در نزد ما است والا و پر حکمت است.سوره الزخرف آیه 30

     
  4. سلام

    درسنت نبوی وبیشتر ادیان آسمانی دفاع ازمال وجان ودین حکم وارزش هم پا دارندو کشته شدن دردفاع از حق خودویا مطالبه آن اجر ومقام شهید رادارد .
    مطالبه مال و حفظ آن و ارزش نهادن به احکام واصول مالکیت اگر درجامعه نهادینه شودو به صورت فرهنگ رسمی وعمومی آن جامعه درآید….
    به دنبلش مسیر آزادی خواهی وانسان گرایی واعتلای فرهنگی و مطالبه ورعایت حقوق بشر و …گشوده و هموار خواهد گشت.

    حق مالکیت مبنای حقوق بشر میتواند باشد چیزی که متاسفانه روشنفکران ما اعم از چپ وراست وبیشتر صاحبنظران تاحال ازآن غافل بوده اند
    بنابراین آقای نوریزاد عزیز همت وحرکت شمادرمطالبه مال غصب شده از هر جهت ستودنی ودرس آموز وپیام دار وپربار وبابرکت خواهد بود.

    پس این کار شما نه تنها شعاردهی وشعارگرایی نیست بلکه عین شعور بخشی به مردم است.

    پیشنهادم اینست که درخصوص امول مسروقه تان درخواست وشکایت رسمی هم به دادگستری ارابه دهید.

    سربلند وپیروز باشید.

     
  5. من از امروز محصولات کارخانه مینو را نمیخرم . مانند لبنیات معروف به لبنیات روحانیت مبارز . پیشنهاد میکنم آنانی که دستی در فضای مجازی دارند . اسامی شرکت های غارت شده را همراه با نام غارتگر آن به اطلاع مردم برسانند .

     
    • باسلام خدمت استاد ارجمند آقای نوریزاد

      منهم با آقای ناظر موافقم لطفا اگر موارد افشاعی دیگری نیز دارید ازهمین طریق به اطلاع مردم برسانید تا تحریم مردمی کنیم مثل سیمای ضرغامی

      باتشکر

       
  6. نوری زاد گرامی من نگفتم داخل مسجد می شوم و نقد بهائیت می کنم بلکه گفتم شیوه شما موج ایحاد کردن است البته شاید موج ایجاد کن شما باشید ولی تا فرهنگ متعالی به مخاطبان منتقل نشود قطعا کنترل موج البته پس از ایجاد در دستان شما نخواهد بود لذا من گفتم بجای مرگ بر این و درود بر آن باید فرهنگ متعادل و انسانهای واجد تعادل را ایجاد کرد من معتقدم شما اگر بجای شعار وقت خود را صرف ایجاد شعور کنید موفق تر خواهید بود شما اگر شعاری به بلندای هفتاد ملیون ایرانی سر دهید به اندازه ارزنی نمی ارزد اما اگر یک نفر را تربیت مبتنی بر شعور کنید همان یک نفر به اندازه هفتاد ملیون شعار گو ارزش دارد

     
    • قدم زدن های نوری زاد را دست کم نگیرید دوست گرامی
      دانشگاهی است این گام زدن ها دانشگاهی …….

       
    • یک شهروند ایران

      سلام دوست عزیز
      مگر نوری‌زاد با قدم‌هایش جز شعور ایجاد می‌کند؟ مگر آنچه می‌نویسد چیزی جز از شعور و فرهنگ متعالی‌ست؟ باور کن عزیزم من از هنگامی که با نوری‌زاد آشنا شده‌ام بیشتر به میانه و تعادل می‌اندیشم. آن داستان بهائیت هم که گفتی الحق بزرگترین تبعیضی‌ست که بر شهروندان این خراب آباد می‌رود. همین انسان و محترم معرفی کردن جسم و جان بهائیان از سوی نوری‌زاد از دید من ارزشمندتر از قدم‌های پر برکت‌شان در قدمگاه است. ما در پاس‌داشت گوهر انسانی فارق از باورها و عقایدش درمانده‌ایم و مغفول. مخلص شما

       

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

96 queries in 1668 seconds.