سر تیتر خبرها
مرجع تقلید بی ادب!

مرجع تقلید بی ادب!

شنبه ششم اردیبهشت

یک: باید فکری برای آفتاب داغ و سوختن پوست و تشنگی و نوعِ پای افزار و کلاه کرد. کم کم هوا برای قدم زدن، آنهم در ساعت های داغ روز، کمی دشوار می شود. ایکاش توی این وزارت اطلاعاتِ اسلامی ما کَمَکی مسلمانی بود و این اموال ما را با اجاره بهایش پس می دادند و ما راهمان را می کشیدیم و می رفتیم دمِ در سپاه و برای پس گرفتن اموالی که مأموران جناب طائب برداشته و برده اند قدم می زدیم. پس ملاقات با وزیر اطلاعات چه می شود؟ ملاقات نخواستیم. چرا پس؟ بخاطر این که در این مدت من مدام بخود نهیب می زدم این علویِ بنده ی خدا احتمالاً شاید به مختصری از شئونات یک وزیرِ مستقل مزین باشد و در این ملاقات بشود از جانب زندانیان سیاسی و سوزِ خانواده هایشان سخن گفت و خواسته هایی خواست. یا در همان ملاقات ای بسا بشود به هیولاهای وزارت اطلاعات نیز اشاره ای کرد و راه را برای یک گفتمان ساده ی شهروندی گشود.

خب مگر چه دیده ای از این وزیرِ بخت برگشته ی اطلاعات که وی التماس می کند بیا ملاقات و تو روی بر می گردانی؟ شاید برای این که از نگاه منِ نوری زاد، یک مسئولِ ایرانی تنها یک بار می تواند اشتباه – و نه دزدی – بکند و نه دو بار یا چندین بار. این جناب علوی، تا کنون چندین بار وعده داده و خود بر صورتِ وعده هایش تیغ کشیده است. مثل چی؟ آخرینش وعده ای بود که گفت طی بیانیه ای چند و چون ضرب و شتم زندانیان سیاسی را وا خواهد شکافت. حالا چرا نشکافت؟ بخاطر این که بهنگام سردادنِ آن وعده تنش گرم بود و تازه از جلسه ی هیأت دولت بیرون آمده بود و حالی اش نبود آنسوتر از هیأت دولت، ریسمان اراده ی او به جایی چون بیت رهبری و حتی به سازمان اطلاعات سپاه و شخص طائب بند است. وقتی آقای رفسنجانی به منِ نوری زاد می گوید: مملکت افتاده دست طائب و نقدی، در این معادله جایی برای علوی که هیچ، حتی برای خودِ روحانی دیده نشده است.

دو: بانویی ریز نقش، نفس زنان آمد و خندید و سخن گفت و سی ثانیه بعد به بغضی توفنده فرو شد و ده ثانیه بعدش شره های اشک را مثل نیزه های نوک تیز به قلب من فرو کرد و از برادرش گفت که احدی سراغی از او نگرفته و نمی گیرد. برادرش در روزهای شلوغ انقلاب سرباز وظیفه بوده و بنا بفرمان فرمانده اش به سمت مردم تیراندازی می کند و بعد انقلاب سر ضرب می گیرند و اعدامش می کنند و خودش را نیز از پشت میز دانشگاه بیرون کشیده و اخراجش می کنند بجرم خواهریِ یک سربازِ تیرانداز.

سه: دوست قدیمی ام آمد و گفت: من این پنجشنبه ها و جمعه ها که نیستی دلتنگت می شوم فکری برای دلتنگیِ ما بکن. گزارش سفر به شهرنور را و ملاقات با پدر و مادری که قاتل پسرجوانشان را بخشوده بودند خوانده بود و عکسهایش را دیده بود و کل ماجرا به دلش نشسته بود. از آمدنِ دوست قدیمی ام چیزی نگذشته بود که دیدم مردی آمد نارنجی پوش و کراوات بسته. سر و صورتش را از بیخ تراشیده بود و هیبتی آرام و پسندیده داشت در کل. دست داد و خودش را معرفی کرد: من مهدی هستم از لندن آمده ام.

بله، این آقا مهدی مدتها بود که برای من از خود می نوشت و این که بنا دارد به ایران بیاید و به قدمگاه. همین دیروز دیدم برای من پیغام داده که اکنون در ایران است و حتماً به قدمگاه خواهد آمد. بغلش کردم و صورتش را بوسیدم و از او بخاطر اینهمه غیرت مندی اش سپاس گفتم. دوست قدیمی ام به همت مهدی آفرین گفت و مهدی نیز او وی تشکر کرد. مهدی به دوستم گفت: ما گذاشتیم فرار کردیم اما شماها مانده اید و بقدر خود به این وضع نادرست اعتراض می کنید. به مهدی گفتم: اسم این را فرار مگذار. شاید هرکسی در شرایط شما بود همین کار را می کرد. آدمها با هم متفاوتند. از هر جهت. این خود مردم اند که صلاح خود را رقم می زنند. و گفتم: اساساً قرار نیست همه یکجور فکر کنیم. این که اراده های ریز ریزِ مردم بجوشد و بهم پیوند بخورد زیباست. از کجایش مهم نیست. مهم، اراده ی ملیِ مردمان ایران است.

مهدی از ترسِ ملی گفت. این که: مردم بد جوری می ترسند. همه ی خویشاوندانم مرا از آمدن به قدمگاه پرهیز می دادند. به کراواتش اشاره کرد و گفت: اسم این کراوات نیست. افساری است که بستگان من مرا به سویی که خود می خواهند می کشند. به من می گفتند اگر بروی می گیرند و بدبختت می کنند. من این افسار را امروز از دستشان بیرون کشیدم و کارت شناسایی و گذرنامه ام را داخل جیبم گذاشتم و گفتم: من به جاسوسی و خرابکاری که نمی روم. می روم به ملاقات یک هموطن. جرم است این؟ و به خویشاوندانم گفتم: شماها با این حرفهای بر آمده از ترس، خودتان یک پا مأمور اطلاعاتید در هر خانه.

مهدی پنجاه ساله با همسر و تنها فرزندش در لندن زندگی می کنند. بقول خودش بعدِ سی و یک سال آوارگی اکنون در لندن آرام گرفته است. همسرش دندانپزشک است و خودش نیز در حوالیِ حرفه ی دندانپزشکی فعالیت می کند. وسطِ بحثِ ترس، یک تاکسی توقف کرد و دوستی از آن پیاده شد که من سی سال از او خبر نداشتم. می دانستم به آمریکا رفته است اما بی خبر بودم از او کلاً. من و این دوست تازه وارد و دوست قدیمی ام همگی در سالهای دور در استان هرمزگان بودیم هریک بکاری. گذرِ این سی سال، دوست تازه واردِ ما را حسابی فرسوده بود. قرار شد بعداً هم را ببینیم و این فاصله ی سی ساله را با یادی از گذشته پر کنیم. مهدی خیال داشت از قدمگاه به دیدن آقای دولت پناه برود. لندن که بود، توسط برادرش یکصد جلد کتابِ وی را خریده بود. می گفت: هر که از دوستان را که می بینم، یک جلد کتاب آقای دولت پناه را تقدیمش می کنم.

چهار: همه که رفتند دوست قدیمی ام پرسید: چیزی نیاز نداری؟ دروغ چرا یک بطری آب اگر بود بد نمی شد. دو جوان آمدند و یکی شان دو شاخه گل رُزِ سفید به دستم داد و گفت: تقدیم به شما و به پایداری شما. دیگری گفت: گزارشی که از سالن ملاقات نوشته بودید معرکه بود. و گفت: من این گزارش را که می خواندم لحظه به لحظه خودم را آنجا می دیدم. این دو جوان، سومین بار بود که به قدمگاه می آمدند. بار نخست، این دو را با اشاره ی خفیفِ دست باز گردانده بودم. چرا که اتومبیل حفاظت فیزیکی در قدمگاه بود و نیامده برای این دو جوان مزاحمت فراهم می کرد. بار دوم آمدند و کمی باهم صحبت کردیم و این نیز بار سوم بود که ظاهراً نباید بی حضور مأموران اطلاعات خاتمه می پذیرفت.

اتومبیل پژوی 206 نوک مدادیِ اطلاعات آمد با دو مأموری که هر دو را می شناختم. به جوانها گفتم: آرام باشید و اصلاً نگران نشوید که اینها یک چیزی یاد داشت می کنند و می روند. از دو جوان کارت شناسایی خواستند. دو شاخه گلِ رز را بردم و روی داشبورت اتومبیلشان گذاردم. یکی شان گفت: به مناسبت روز زن که نیست آقای نوری زاد؟ گفتم: بگذارید به مناسبت روز دوستی که همیشگی است. این دو جوان هرچه اصرار کردند که یک دقیقه اجازه بدهید با آقای نوری زاد صحبت کنیم، مأمور اطلاعات گفت: نمی شود. و تلویحاً گفت: مگر نمی بینی بالای سرمان دوربین است؟ که یعنی وقتی ما اینجاییم، برای ما مسئولیت دارد. ما که نبودیم هرچقدر می خواهید صحبت کنید. دو جوان را گرم درآغوش گرفتم و به سینه فشردمشان. جوری که مأمور اطلاعات گفت: زیارتتان قبول. و گفت: به آقای نوری زاد نگاه نکنید که هر روز اینجاست. آقای نوری زاد اینجا حق آب و گل دارد و عذرش موجه است. همه که رفتند، دوست قدیمی ام از پله های پل عابر فرود آمد. دوست قدمی ام با آب آمد.

پنج: یک جوان رهگذر کراواتی با صورتی که هر لبخندش یک میلیارد می ارزید، آمد و رد شد و کمی بعد با یک دانه پرتقال درشت برگشت و برایم آرزوی موفقیت کرد. بانوی بنفش پوش نیز اتومبیلش را در حاشیه ی بزرگراه متوقف کرد و پیاده شد و پرسید: به چیزی احتیاج ندارید؟ این بانو، بیست و پنج سال در آلمان بوده است. در آنجا با کمک دوستانش یکی دو سایت خبری راه اندازی می کند و اخبار جنبش را نشر می دهد. به ایران که می آید، در فرودگاه می گیرندش و به اوین ش می برند و یک شش ماهی آنجا را تجربه می کند. اکنون او با وثیقه ای سیصد میلیونی آزاد است تا وقت دادگاهش فرا برسد. آزاد؟ شوخی نکن نوری زاد! واژه ی آزادی را اینگونه دستمالی نکن.

شش: ” من یک بار با اتومبیل آمدم اجازه ندادند اینجا پارک کنم رفتم. امروز پیاده آمده ام به دیدنتان”. این را بانویی گفت که پوشیده و میانسال و با آرامش بود. آمده بود برای یک سئوالِ صریح. بپرسم؟ چرا که نه؟ شما تغییر کرده اید یا اینها؟ و به درِ ورودی وزارت اطلاعات اشاره کرد. گفتم: نه من تغییر کرده ام نه اینها. بل اینها، نقاب از چهره های ناجورشان پس زدند. یا بهتر بگویم: من به شعوری دست یافتم که بتوانم به چهره ی پنهان شده در پس نقابشان بنگرم. گفتم: من و خیلی ها مثل من، اینها را باور کرده بودیم. و این باور، درعین صداقت، ناشی از جهل ما بود. پرسید: اینها از ابتدا دغلکار بودند یا بعداً اینگونه شدند؟ گفتم: گرچه جماعتی از اینان سالم و سلامت بودند اما عمده ی شان از همان ابتدا دغلکار بودند و ما این فهم را نداشتیم که به پس و پشت نکبت های شان دقیق شویم و ذاتشان برملا کنیم.

بانو پرسید: آقای خمینی چه؟ گفتم: ایشان بزرگترین فرصت تاریخی را هم ازخود و هم از مردم ایران برگرفت و به تنگناهای مذهب عبوسی چون شیعه فروشد و انسانیت را با همه ی ظرفیت های متعالی اش وا نهاد . وگفتم: وی می توانست بار دیگر تاریخ را به بُهتِ برآمدن یک گاندیِ دیگر فرو بَرَد اما ترجیح داد نردبانی در میان بگذارد و به اعماق تشیعِ خود فرو شود و همین او را زمین گیر کرد و با آدمهای قصابی چون خلخالی محشور. پرسید: شما را چرا نمی گیرند در حالی که خیلی ها را گرفته و می گیرند. گفتم: بقول آقای امیر انتظام، من سابقاً ” نوبادی” بودم و اکنون ” سامبادی” شده ام. این بانو فارغ التحصیل رشته ی عمران دانشگاه خواجه نصیر بود و سخنرانی مرا در سال نخستِ ورودش به دانشگاه به یاد داشت. بقول خودش آن سخنرانی در آن سالهای تلخ بسیار هوشمندانه بود.

هفت: یکی آمد که دکتر بود و دکترای کارگردانی اش را از یکی از کشورهای اروپایی گرفته بود. تک به تک مدیران صدا و سیما را می شناخت و می گفت: یک نشست بگذارند تا من زیر و بالای مفاسد صدا و سیما و شخص ضرغامی و میزان بی سوادی وی را شماره کنم. از پولهای بالا کشیده شده توسط مدیران صدا و سیما تا آدم پف کرده ای چون علی دارابی. که همین علی دارابی دو نفراز کارشناسان را امکانات می دهد و به کار می گیرد تا بنشینند و برایش تز دکتری بنویسند و در دفاعیه جانب او را رعایت کنند و خلاصه به مقام شامخ دکتری نائلش آورند.

هشت: مردی ژولیده از دور می آمد و عربده می کشید. با چهره ای که جای خالیِ دیگری برای برافروختگی و غضبِ تازه تر نداشت، با رگ های بیرون زده دست بالا برد و رو به من نعره کشید: اگر مردی بالای منبر برو و داد بزن و از خدا بگو بجای پرچم بلند کردن! و داد زد: حرف بزن اگر مردی. مرد ژولیده که پنجاه ساله می نمود و پیراهنی قهوه ای رنگ به تن و ظاهری متوازن داشت، رفت و دور شد و پشت دیوار وزارت اطلاعات چند فریاد از جگر بر آورد و مجدداً با خیزی پرشتاب به سمت من هجوم آورد و مرا به اشاره ی دست نشان کسی که نمی دیدم کیست داد و رو به من پرخاشید: بجای پارازیت ول دادن و مریض کردن مردم و فروختن دخترهای مردم به این عربهای شهوت ران، برو بنشین با خدا صحبت کن بی غیرت.

مرد پریشان رفت که برود ناگهان به یاد چیزی افتاد و برگشت و به سمت من خیز گرفت و در نیم قدمی من ایستاد و گفت: زندگی ام را که از من گرفتید، زنم را که از من گرفتید، دیگر چه از جانم می خواهید نامردهای بی شرفِ خدانشناس؟ از شدت عصبیت می لرزید. بغضم گرفت. برای لرزشی که سر انگشتانش را می رقصاند و لبان و پلکش را می پراند. کاش می توانست بگرید و خود را تهی کند. او به شدت به گریستن محتاج بود. گریستن عجب نعمتی است یک جاهایی. بی جهت نیست که آخوندهای تاریخیِ شیعه بجای خردمندی و لبخند، به جهل و به گریه ی مستمعان خود دخیل بسته اند.

نه: داشتم می رفتم که یک مرد اطلاعاتی بوق زد. پشت فرمان نشسته بود و سرش را به سمت من خمانده بود. رفتم جلو. گفت: یک وقت فکر نکنی تنهایی ها؟ نود درصد کارکنان اینجا با تواند. و گفت: شما و آقای تاجزاده و امثال شما، در این خفگان ملی، برای ما مجرای تنفس گشوده اید. اگر شماها نبودید ما خفه می شدیم از دم. و به وزارت اشاره کرد و گفت: این داخل کولاک کرده ای نوری زاد. بحث همه شده نوری زاد و سرشاخ شدنش با اطلاعات. مردم به کنار، تو داری تقاص سالها تحقیر ماها را هم از این نامردهای بی دین می گیری. به ماها نگاه نکن که می رویم داخلِ این خراب شده و چند ساعت بعد بر می گردیم. دلمان خون است بخدا. برای ماها راه برگشت نگذاشته اند این نامردها. این را هم بگویم که: اینها هیچ کاری نمی توانند با تو بکنند خیالت راحت. تو هزینه ی برخورد با خودت را برای اینها برده ای تا سی و سه هزار پاییِ زمین. کوچکترین زخم اگر به تو بزنند یک آواری روی سرشان خراب می شود بیا و ببین. اینها هنوز نتوانسته اند داستان ستار بهشتی را جمع کنند آنوقت بیایند تو را بزنند؟

ده: در راه بازگشت به خانه، سوار یک مینی بوس شدم با مسافرانی که هریک به بهتی سترگ فرو شده بودند در سکوتی خشن. پشت سر راننده نشستم. این راننده، خیابان به خیابان می رفت و با خود سخن می گفت و با هیجان دست هایش را تکان می داد. به کسی که ندانستم کیست فحش می داد و از کسی که ندانستم کیست ناز می کشید. به یاد خودم افتادم که من نیز گاه به گاه با خود سخن می گویم بی هیچ دلیل. و این که: همه ی ما یک جورهایی روانی هستیم در این تیمارستانی که یک روزهایی اسمش ایرانستان بوده است. چه به روز این مردم بخت برگشته آمده است در این گذرِ هردمبیلیِ تاریخی!؟

یازده: معتقدم اگر بسیاری از آیت الله های ایران دم فرو می بستند و به هر بهانه اظهار وجودی و اظهار فضلی نمی کردند، به اسلام و مسلمین خدمت بیشتری می کردند. این را از تهِ دل می گویم و به آن ایمان دارم. چرا که سکوت اینان، حداقلش این است که یک خسارت دارد اما اظهار وجودشان با خسارتی مضاعف همراه است. همین دیروز پریروز جناب آیت الله مکارم شیرازی مسئولان را از گماردن شخصیت های سنی مذهب بر سرِ منصب ها پرهیز داده است. دلیلش؟ این که آنان متوقع می شوند و بعداً خواهند خواست که وزیر و نخست وزیر و رییس جمهور شوند. به این آیت الله بی بنیه و بقول مرحوم شریعتی: اقیانوسی به عمق یک بند انگشت، می گویم: بنا به فرمایش امامان شیعه، مگر نه این که ما باید با مردمان آنگونه بیامیزیم و رفتار کنیم که دوست داریم دیگران با ما بیامیزند و رفتار کنند؟

می گویم: جناب مکارم، شما اگر در کشور دیگری بودید، دوست نداشتید با شما طبق موازین انسانی رفتار کنند و شأن علمی و اجتماعی شما را رعایت کنند و حتی بخاطر لیاقت ها و دانش و تجربه ای که دارید دست به دامان تان شوند و رییس جمهور و رهبرتان کنند و کارها را به کیاست و کاردانی شما بسپرند؟ می گویم: اگر یک دانشمند سنی مذهب، با سواد تر و کار آمد تر از یک فرد شیعه بود، صرفاً آیا بخاطر مذهب آن دانشمند سنی باید او را کنار گذارد و کارها را به این دومی که بی لیاقت اما شیعه است سپرد؟ درست مثل این سالهای ناجوری؟ و می گویم: وقتی یک آیت الله، خوب تربیت نشده باشد، از قلم و کلامش مفسده بر می جوشد. به قول امام علیه السلام: واذا فسد العالِم لفسدالعالَم. که اگر عالِمی فاسد شد، عالَمی را به فساد می کشد.

دوازده: نمایشگاه آثار هنری من روز جمعه در تهران افتتاح خواهد شد به مدت یک هفته. دوستانی از سرِ نگرانی و دلسوزی به من هشدار می دهند که: نمی گذارند. و می گویند: این شعبون بی مخ ها می ریزند و بساط نمایشگاه را بهم می ریزند. می گویم: این نمایشگاه، در مکانی قانونی و دارای مجوز قانونی به پا می شود. تابلو های من همگی سوژه هایی انسانی و غیر سیاسی دارند. ویعنی دلیلی برای بر آشفتنِ برادران شعبون بی مخ در کار نیست.

می گویم: اما اگر برادران شعبون بی مخ صلاح را در این دیدند که بریزند و وحشیانه با نعره های الله اکبر نمایشگاه مرا بهم بزنند، من رسماً وزارت اطلاعات و سپاه و بسیج و البته بیت رهبری را مسئول آن بلبشو خواهم دانست و برای باز پس گیری خسارات وارده برنامه ی تازه ای بکار خواهم بست. یکی از مواردی که من خیال داشتم در ملاقات احتمالی با وزیر اطلاعات در میان بگذارم، همین مقوله ی بی تعریفِ نیروهای خودجوش و خود سر و شعبون بی مخ های بسیجی بود. و این که اگر طالب بقا هستید یک فکری برای اینها بکنید که اینها یک روز حتماً به سراغ خودتان هم خواهند آمد.

سیزده: شور بختانه سایت من با صدها مطلب و فیلم و نوشته و عکس های خاص، به دلیلی که من نمی دانم چیست از دسترس خارج شده و از من برای بازگشایی اش فعلاً کاری برنمی آید تا بعد. نشانی قدمگاه را بخاطر بسپرید: بزرگراه همت ( غرب به شرق) – بعد از خروجی پاسداران – زیر پل عابر پیاده ( ضلع جنوبی همت) – از ساعت سه و نیم به بعد هر روز بجز پنجشنبه ها و جمعه ها. دوستانی که احتمالاً از قدم زدن های من جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات یا از گزارش های سفر من به شهرهای خوزستان بی خبر بوده اند، می توانند نوشته های پیشینِ مرا در اینجا مطالعه کنند:

https://www.facebook.com/mohammadnourizad
محمد نوری زاد
هفتم اردیبهشت نود و سه – تهران
Share This Post

درباره محمد نوری زاد

8 نظر

  1. شیعه عبوس

    جناب آقای نوری زاد عزیزم اظهار نظرهای شما برادر بزرگوار هم مثل همانهایی است که از آنها انتقاد میکنید زیارت عاشورا سراپایش لعن است قرآن هم که حد اقل 42 بار از واژه لعن و مشتقاتش استفاده کرده هم حتما عبوس است بالاخره عزیز دوست و دشمن یک امر خیالی نیست واقعیتی بیرونی است حال برخورد با آن و اینکه که را دشمن بدانیم بحث دیگری است بالاخره تکلیف خودت را بایستی با این دین روشن کنی یا درست و الهی است یا نه اگر نه که بحث بی مورد است باید از اساس بحث کرد نه از میانه راه اگر هم الهی است معیار و میزان این دین چیست یعنی منبع موثق اساس آن کجاست اگر جنابعالی هستید که شما هم یکی مثل همینهایید که در جامعه ما به اسم دین و تشیع حاکم شده اند و شاید اگر افاقی برای شما هم نمیافتاد هنوز بر طبل حمایت آنان میکوبیدید و خود و رفتار خود را ملاک میدانند و به آن رنگ و لعاب مذهب میزنند ولی اگر معیار دو منبع اساسی آورنده آن یعنی قرآن و عترتند شما چه کارهاید که برای خود هر چه را نمیپسندید مهر باطل میزنید نکند شما هم مثل اینها خود را عقل کل میدانید و بقیه را باطل هر که و هرگونه که میخواهند باشند عزیزم همین قرائتهای سیاست زده چه این طرف و چه آنطرف مردم را از راه بدر کرده و شیعه و اسلام راستین را که به زعم خود عبوس نامیده اید البته نمیدانم چرا دقت نمیکنید از قضا کسانیکه به صورت اساسی و ریشه ای به این راه معتقدند اصولا آدمهای شاد و مهربانی هسنتد تا بقیه ممکن است بگویی این اطلاعات علمی را از کجا آوردی البته من نمیخواهم الان مقاله را مثال بیاورم وتحقیقات داخلی و خارجی را ولی توجه جنابعالی را به زندگانی و صحبت های همانی که دیدم اسمش را در هنرتان آورده بودید یعنی علی کسیکه در خوبی و درست کرداری و بزرگیش حتی دشمنش شک ندارند جلب میکنم که انسانها را به همان چیزهایی که شما اسمش را عبوسیت گذاشته ای میخواند آیا میخواهی بگویی او و فرزندانش هم نمیفهمیدند زندگی بلد نبودند ظالم بودند و … انسانی میتواند به خود ببالد که رنگ مردم را نگیرد و برای خشنودی انسانها که با یک مویز گرمایی و با قوره سرمایی میشوند از معرفت درست خارج نگردد و گرنه فرق شما با این حکومت فقط در یک چیزست آبشخور منافعی متفاوت والسلام علی من التبع الهدی

     
  2. درود به آقای محمد(کاوه) نوری زاد و هموطن های شریف وگرامی
    با عرض تبریک ، ایکاش می توانستم از نمایشکاه آثار هنری شما دیدن بکنم.

    آنچه که به ما آخوند ها سال ها و قرن ها در مورد دین و وقایع تاریخی دین اسلام تمجید و تعریف کرده اند ، تمامأ دروغ دروغ محض بوده وهست برای اینکه ما را هر روز ازنظر روحی از خود بیکانه ، مطیع تر، فقیر تر، نحیف تر و ظعیف تر وبیچاره تر بکنند. مثل یک بقال ماست ترش فروش ، برای به دست آوردن تکه نانی وبعد ها برای به دست گرفتن قدرت با آب وتاب و فریب ومکر وحیله وبا ابزارهای مختلف روانی منجمله گریه وزاری وشیون ووعده های پوچ ومبهم وتیره وترس از جهنم و طمع به بهشت وسوء استفاده از روان پاک و بی آلایش انسانی وعدم شناخت از طبیعت وموجودیت ، افسانه سرائی و ما را مسخ فکری واندیشه کرده اند.
    مراجعه وخواندن تاریخ نامه جلیل طبری وجلد اول ودوم مغازی تاریخ جنکهای پیامبر اعظم تألیف محمدبن واقدی
    وکتاب تاریخ عبد الرحمن بن خلدون را توصیه می کنم.
    تندرست وموفق باشید وبه امید آزادی وعدالت واسقلال و چیره به این اهریمن های دروغگو وپلید وپول پرست وقدرت طلب.

     
    • شیعه عبوس

      البته جنابعالی آدم مغرضی هستی میدانی چرا؟ برای اینکه اصل دین اصولا تعریف و تمجید از کسی چز خدا و کسانیکه او شایسته تمجیدشان دانسته نیست این تاریخ ها و کتابها که اشاره کردی از قضا همه از آن نوعند که آنها را برشمردی تازه عزیز از دست رفته همه و همین آخوند ها که گفتی از همین کلی گویی استفاده کردند و مردم را فریفتند اگر راست میگویی چرا ابندا آخوند ستیزی میکنی که فکر کنم انسان آزاده نه البته مثل همسال تو شعار زده ابتدا کلی گویی نمیکند و سپس راه را در تفکری خاص از نوع برخی فرق نشان دهد در ثانی جنابعالی که اینقدر فقر فقر میکنی خودت هم فقیری و از این رانت های این حکومت مستقیم و غیر مستقیم به نوایی نرسیده ای اگر مردی آدرس منزلت را بنویس و… تا معلوم شود اهل عملی یا قافیه که تنگ میشود فیلت یاد هندوستان میکند تازه ببینم نکند فکر کردی ظالمین تاریخ فقط در این مملکت جمع شده و از دین سوء استفاده میکنند و بقیه دنیا روبراه است همه خوبند و سلام میرسانند؟!!!!

       
  3. جناب نوری زاد عزیز به کوری چشم این مرجع سنی ستیز فرماندار بندر ترکمن نه تنها سنی که یک بانوی با وقار است.

     
  4. سلام جناب آقای نوری زاد
    حضرتعالی در جایی از این مطلب نوشته اید «بانو پرسید: آقای خمینی چه؟ گفتم: ایشان بزرگترین فرصت تاریخی را هم ازخود و هم از مردم ایران برگرفت و به تنگناهای مذهب عبوسی چون شیعه فروشد و انسانیت را با همه ی ظرفیت های متعالی اش وا نهاد.» نکته ی قابل توجه این است که شما فرموده اید “مذهب عبوس”. تا آنجا که بنده از شما مطلعم این است که شما در وهله اول انسان و در وهله دوم دیندار آن هم شیعه هستید البته واقعی و نه دروغین. در مبارزاتتان همواره از دینی که حاکمان به نام اسلام و مذهب تشیع ارائه کرده اند گله مند بودید که این اعتقاد بنده نیز هست. از این روی شما همواره معتقد به اصل اسلام و مذهب تشیع بودید. اما اینجا اصل مذهب را مورد خطاب قرار داده اید که شیعه مذهبی “عبوس” است. به گمانم قصد داشتید اینگونه بنویسید که: …و به تنگناهای مذهب عبوسی که از شیعه ارائه کرده بود فرو شد و… لذا اگر منظورتان همین است که بنده برداشت کرده ام پیشنهاد می کنم جمله را مجدداً ویرایش بفرمایید.
    اما اگر دقیقاً منظورتان همان جمله ای بود که عرض کردید خواهشاً توضیح بفرمایید اخیراً به چه یافته ها و مکاشفاتی رسیده اید که روال سابق یعنی قبول داشتن اصل دین و مذهب و رد کردن دین و مذهبی که به نام همان اصل ارائه می شود، را به کناری نهاده اید و انتقاد را متوجه اصل مذهب کرده اید که تشیع عبوس است. همانگونه که می دانید تشیع و شیعه و یا پیروان امام علی از زمان خود رسول اکرم بوده است که در روایات و گزارشات تاریخی این عنوان به طرفداران امام علی اطلاق شده است لذا قدمت دارد و اصل ان به خود امام علی و رسول اکرم بر می گردد. از این روی عبوس بودن هم به امام علی و رسول اکرم بر می گردد لذا بزرگواری بفرمایید اگر منظورتان همان است که در جمله فرموده اید توضیح دهید به چه معنا و مفهوم است تا ما هم به کشف حقایقی که بدان دست یافته اید نائل شویم.
    روز و روزگار خوش

    ——————–

    سلام مجتبای گرامی
    عبوس که می گویم شما تصور کنید که از کربلای شیعیان چه مانده برای ما؟ جز اخلاقی که همه را جهنمی و خود را بهشتی می داند و خونخواه کشته های کربلا بی آنکه یک نگاهی به ظالمین همین روزگار داشته باشد. و یک نگاهی بیندازید به همین زیارت عاشورا که از ابتدایش لعنت هست تا نهایتش. مردمی که در زیر بارش این الفاظ – در درازنای تاریخ – تربیت شده اند آیا بلوغی برای آنان می شود تصور کرد؟ شما حساب استثنائات را کنار بگذار دوست من. من: غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

     
    • سلام
      حضرتعالی در مذمت لعنت گفتید. از این روی باید قرآن را نیز در دایره مذمتهایتان بگنجانید. خداوند در قران بارها ظالمان را لعنت کرده است. ایا لعنت ظالمان هر که می خواهد باشد از یزیدیان آن زمان گرفته تا یزدیان زمان حاضر، کار نابخردانه ای است؟ اینکه مثلاً بگوییم خداوند یزد و معاویه و هیتلر و صدام قذافی و بشار و… که برای بشریت فاجعه ها آفریند را از رحمت خود بدور کند، خشونت ورزیده ایم و بی اخلاقی کرده ایم؟ اتفاقاً مسلمان باید قدردان کسانی که به بشریت خدمت کرده اند باشند و از خداوند بخواهیم برای او رحمت بفرستدو لعن گوی کسانی که مرتکب جنایت علیه بشریت شدند، باشند و از او بخواهیم او را از رحمتش بدور کند. همین زیارت عاشورا، یعنی مبازره علیه ظلم. یعنی اینکه یادمان باشد که چه کسانی ظلم کردند و چه کسانی مظلوم بوده اند. همین حسین و عاشوراست که می گوید زیر بار ظلم نرویم. چه به نام دین باشد یعنی استبداد دینی چه لائیکش.

       
  5. سلام و درود بر استاد عزیز محمد نوری زاد چه خبر؟ خوب هستین؟
    معلومه که وقتی مرجع تقلید و مجتهد اینطور حرف می زنند انتظاری از بقیه افراد نیست
    وقتی مجتهد دینی رسمآ تبعیض قائل می شود بین شیعه و سنی..
    پاینده باشید در پناه حق

     
  6. تاکید هزار باره فرماندهان سپاه و آخرین آن سخنان عزیز جعفری در باره جنگ نرم ، دلیلی برصحت اظهارات مرد اطلاعاتی است در مورد نود درصد ماموران وزارت اطلاعات ، که همه عوامل حکومت را به وحشت انداحته است . تا حدی که دولتمردان این نظام و نمایندگان جنتی در مجلس هم اخیرا چنان سخن میگویند که در روز واقعه ، بتوانند توجیهی بتراشند از این سخنان در ادعای همراهی با مردم . در رژیم گذشته ستم بر مردم و مهمتر از آن رذالت حاکمیت تا این اندازه نبود . آحاد مردم نیز زخمی بر دل نداشتند از عمال حکومت ، به اندازه ای که امروز دارند . با تمام این احوال سال 57 نشان داد که ابوابجمعی اعلیحضرت تا چه اندازه به او وفادارند . اضافه کنید به همه اینها ، که به حق یا ناحق ، سلطنت نیز پیشینه ای به قدمت دو هزار و پانصد سال داشت و پشتوانه نظری آن هم محکم تر بود از این اصل مترقی .

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

96 queries in 2036 seconds.