سر تیتر خبرها
وقتش نرسیده شاید! (روز هفتاد و دوم)

وقتش نرسیده شاید! (روز هفتاد و دوم)

امروز می خواهم خلاصه نویسی کنم. محض امتحان البته. گرچه خود به توصیف و تفصیل متمایل ترم. شاید این اخلاق فیس بوک است که تاب نوشته های طولانی را ندارد. منتها این اخلاق، وحی منزل که نیست. می شود چارچوبش را بهم ریخت و ساختاری نو پدید آورد. می شود به نوشته های طولانی دل بست. می شود به جای بلندی و کوتاهی یک نوشته، به ذات آن فرو شد. می شود مخاطب را به ” جورِ دیگر خواندن” ترغیب کرد.

یک: از دیروز سایت من بالا نمی آید. و البته نمی دانم چه می شود کرد. نه دلیلش را می دانم و نه بلدم که چه باید بکنم. پس فعلاً به همین فیس بوک بسنده می کنم و نوشتنی ها را همینجا می نویسم. از قدمگاه بگویم: دیروز قدم می زدم که دیدم دو جوان از دور به سمت من می آیند. شناختمشان. من به این دو جوان دو سه روز پیش از دور اشاره کرده بودم که بازگردند و جلو نیایند. اطلاعاتی ها در آن حوالی بودند. این بار اما این دو جوان آمدند و مثل شیر و ایستادند و صحبت کردند و رفتند.

دو: یک اتومبیل آمد و ایستاد. بانویی میان سال پشت فرمان بود و بانویی کهنسال در کنار. پرسش بانوی میان سال این بود: چه شد که تغییر کردید؟ پاسخ که می دادم، بانوی کهنسال مشتی پسته بر کف دستم خالی کرد.

سه: جوانی آمد با تی شرتی آستین کوتاه بر تن. باران نم نم می بارید. بغلم کرد. عاشقانه. مثل پسری که بعدِ سالها خود را در آغوش پدرِ از سفر آمده اش رها می کند. بدنش ریز ریز می لرزید. نه از سرما و نه از ترس. بل از هیجان. ای من فدای تو ای جوان. این جوان به خدا اعتقاد نداشت. اما گفت: ایکاش خدایی بود و ازخودش در برابر این دزدانی که خود او را دزدیده اند دفاع می کرد. گفت: کاش پدران و مادران ما بجای آداب خشک مذهبی، آداب انسان بودن را به ما می آموختند.

چهار: دو بانو که سوار اتومبیلی شیک بودند، کنار کشیدند. سرباز اعتراض کرد. یکی از بانوان، دسته گلی به دستم داد. بهمراهِ یک: موفق باشید.

پنج: در کنار بزرگراه، مردی کمی فربه، با تلفن همراهش صحبت می کرد. سرباز ریز نقش به حضور او اعتراض کرد. مرد، صحبتش که تمام شد رو به من کرد و با لهجه ی خوش طعم گیلکی اش گفت: می بینی آقای نوری زاد، این مملکتی است که تحویل ما داده اید. گفتم: این سرباز که تقصیری ندارد. گفت: بالاتری ها چه؟ آنها را شما بر سرِ ما آوار کرده اید. با تلفن نشود صحبت کرد اینجا؟

شش: یک اطلاعاتیِ فرسوده و سپری شده با شتاب آمد تا از کنار من رد شود. بدش نیامد بپرسد: حرف حسابت چیه نوری زاد؟ گفتم: یک ملاقات می خواهم. با کی؟ با وزیر. خوابش را ببینی! در بیداری هم می بینم. می بینیم. می ببینی!

هفت: یک مرد آمد با کپه ای ریش بر چانه. یک نفس حرف می زد و مهلتی به من نمی داد. با هر کلمه ای که از دهان من خارج می شد، شعری می پرداخت فی المجلس. از زرنگیِ روسها و غارت هسته ای شان شروع کرد و رفت سراغ فروهرها و نحوه ی کشته شدنشان. و شعری خواند و بشکن زد و کمی قِر داد. از آنجا رفت سراغ انگلستان و نقش انگلستان در برآمدن انقلاب اسلامی و این که مدتها در لندن بوده با پدری که مصدقی بوده و مادری که سلطنت طلب. به انگلیسی الفاظی درست و معقول بهم بافت و شعری از سعدی خواند و باز بشکن زد و قِر داد.

هشت: اتومبیل حفاظت فیزیکی اطلاعات آمد و در کنار ما ایستاد. یکی از مأموران به مرد بشکن زن گفت: کارت شناسایی ات را بده ببینم! مرد بشکن زن رفت و کارتش را نشان او داد. من قدم می زدم که دیدم مرد بشکن زن به سرعت از آنجا دور می شود. مأمور اطلاعات مرا صدا زد که جلو بروم. رفتم. گفت: ببین طرفدارانت چه کسانی هستند؟ گفتم: چه ایرادی دارد؟ استادان دانشگاه هم به دیدن من آمده اند. گفت: این بابا شیشه ای و کراکی بود و شیرین عقل.

نه: یک مرد قد بلند که پیراهن آستین کوتاهی به تن داشت آمد و دستم را به گرمی فشرد و گفت: من به این نتیجه رسیده ام که اگر در زندگی شما تنها و تنها یک نقطه ی سیاه بود اینها همان را به سقف آسمان چسبانده بودند. و گفت: من در عسلویه کار می کنم. یک روز دیدم یک مهندسِ خارجی ماتِ گازهایی شده که در آنجا شبانه روز می سوزند. پرسیدم: به چه نگاه می کنی؟ گفت: به ثروتی که دارید و عقلی که ندارید.

ده: جوانی آمد سپید روی و سپید پوش. تا پرسید من از شما سئوالی دارم، اتومبیل اطلاعات پیچید جلوی ما و از آن جوان کارت شناسایی خواست. جوان کمی ترسید. خواست برود نگذاشتند. کارتی همراهش نبود. مأمور اطلاعات به آن جوان گفت: اگر کارت همراهت نباشد اوضاع بیخ پیدا می کند. چه بیخی؟ می برمت کلانتری. به مأمور اطلاعات گفتم: هرکجا ببریش من هم هستم. گفت: در کار من دخالت نکن. گفتم: رها کن برود این جوان را وگرنه بخداوندی خدا کاری می کنم که نتوانید جمعش کنید. کمی بعد جوان در زیر رگباری تند سئوالش را پرسید. این که چرا شما را نمی کشند؟ گفتم: عجله نکن پسرم. وقتش نرسیده شاید.

یازده: جناب شیخ صادق لاریجانی، غضبناک فرموده اند: دستگاه قضا از این پس در برخوردهای عادلانه ی خود با فضا سازی های فتنه گران هیچ گونه تسامحی بخرج نخواهد داد. می گویم: بنازم به این برخوردهای عادلانه ی شما که بیخ عدالت را به گونه ی دیگر معنا کرده است. و بنازم به فتنه گران بخت برگشته ای که در بساط فتنه گری شان چیزی به اسم شترمرغ و زمینهای بالا کشیده شده ی ورامین و گنده گویی هایی از قبیل: این مجلس، مجلس خمینی است، این مجلس مجلسِ خامنه ای است، وجود ندارد. عدالتِ مورد اعتنای برادران لاریجانی یعنی: گور پدرمردم، ما را و بساط ما را عشق است!

دوازده: نشانی قدمگاه را بخاطر بسپرید: بزرگراه همت ( غرب به شرق) – بعد از خروجی پاسداران – زیر پل عابر پیاده ( ضلع جنوبی همت) – از ساعت سه و نیم به بعد هر روز بجز پنجشنبه ها و جمعه ها. دوستانی که احتمالاً از قدم زدن های من جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات یا از گزارش های سفر من به شهرهای خوزستان بی خبر بوده اند، می توانند نوشته های پیشینِ مرا در اینجاها مطالعه کنند:

https://www.facebook.com/mohammadnourizad
http://nurizad.info/

محمد نوری زاد
سوم اردیبهشت نود و سه – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

4 نظر

  1. اگراین دالتون ها لاری جانی ها برادران دیگری هم دارند به ما بگند ما طاقتشو داریم !!!!

     
  2. علی الیاسی

    سلام. آقای نوریزاد .مدتی لب تابم خراب بود .از شما بی خبر بودم. خوشحالم که سر حال وسالم هستید.

     
  3. سلام عزیز دل وبزرگ مرد حالت ایا خوبست؟تابستان وقت داری؟

     
  4. ريشه ها ٥٠ ( قسمت ٤٩ ذيل پست غش غش هاى بى پشتوانه )
    فرهنگ
    فرهنگ زمينه رشد خرافات
    اكنون وقت آن است كه خود نيز بى مهابا به ريشه خرافات به عنوان پديده اى مهم در فرهنگ عامه تأمل كنيم .در همه جاى دنيا كم يا بيش خرافات وجود دارد . چيزهايي نحس و چيزهايي سعد محسوب مى شوند .چيزهايي شانس مى آورند . از چيزهايي بيهوده و بى دليل هراس دارند .تا به اينجا خرافه ها در فضاى عمومى و به طور خاص در فرهنگ عاميانه پرسه مى زنند . ارتباط خرافات با دين نيز وجود دارد اما اين نيز بايد گفت كه در تمامى تاريخ مؤمنانى خاص چه بسا عمرشان را بر سر آن نهاده اند تا دين را به يك دستگاه معرفتى مبتنى بر برهان هاى عقلانى و منطقى تبديل كنند و آن را به فلسفه اى نزديك كنند كه مثل همه فلسفه ها پاسخ هايي به پرسش هاى جهان شناسى و هستى شناسى و انسان شناسى عرضه مى كند :پرسش هايي از اين دست : كائنات چگونه هستى يافته اند ؟ آغاز و انجام جهان چيست ؟انسان چگونه و از كجا و براى چه پيدا آمده است ؟ با مرگ سرنوشت او چه مى شود ؟ اين آمدن و رفتنم از بهر چه بود ؟ حتى اسطوره هاى به باور برخى از متفكران زمان ما پاسخ هايي به همين پرسش ها عرضه كرده اند . انسان موجودى است كه برخلاف تمام موجودات ديگر صرفا تابع بى چون و چراى ضرورت و طبيعت و غرايز از پيش داده خود نبوده است . ميل به آزادى از اين پيش داده ها و تغيير وضعيت موجود او را به پرسش و انديشه واداشته است .به پرسش ها پاسخ هايي داده است .اين پاسخ ها پس از مدتى همگانى و آيينى شده اند. به فرهنگ تبديل شده اند . و ساكنان يك قلمرو فرهنگى را از پرسش بى نياز كرده اند . يك دستگاه جهان شناختى ميخ خود را در اذهان عمومى كوبيده است تا به جاى فرد آزاده پيشاپيش پرسش ها را پاسخ گويد ، انسان هارا از پرسش معاف دارد ، و بر اساس پاسخ هاى نظرى كتابى نيز براى بايد ها و نبايد هاى اخلاقى و سياسى فرآهم آورد .اينجا ديگر فرهنگ به قدرتى تبديل مى شود . كسى كه چون سقراط جرآت از نو پرسيدن در باب اعتقادات عامه به خود راه دهد به إفساد جوانان و تشويش اذهان متهم مى گردد .البته دموكراسى نيمبند آتنى از يك سو و نوع ديانت يونانى -كثرت خدايان و نزديكى آنان به اين جهان – آن قدر گشوده بود كه نتواند عليه سقراط دار و دسته كفن پوش و جان فدا بسيج كند و مانع پرسه زدن هاى اين رند يك لاقباى پابرهنه در كوى و برزن گردد . سقراط اما يك تنه داشت فرهنگى را از جا مى كند كه قدرت حاكم بر آن سوار شده بود . او داشت فضاى عمومى را دگرگون مى كرد . اين بود كه محاكمه اش كردند .افلاطون گزارش محاكمه علنى سقراط و شوكران نوشيدن او را با عنوان اپولوجيا در تاريخ به يادگار نهاده است و شما مى توانيد با مطالعه اين ماجراى باستانى آن را با محاكمات دادگاه هاى سياسى خودما قياس كنيد .داورى را به خودتان وامىگذارم .
    سقراط البته نمونه معروف آزادگانى است كه جان خود را در راه ايستادگى و پرسشگرى در برابر فرهنگى داده اند كه با أنبان پاسخ هاى از پيش آماده اش در مقام قدرت پرسشگرى را سركوب مى كند .در تاريخ استبداد شرقى چه بسا سقراط هايي كه نه ناكسان و نه آثارشان در تاريخ نمانده است .دليلى لازم نيست تا بگوييم خرافات غالبا از زهدان فرهنگ هايي زاده شده اند كه با مجموعه پاسخ هاى از پيش آماده خود زور و هراس را بر آزاد انديشى و پرسشگرى مسلط ساخته اند .

    اما آيا زمينه همان ريشه است ؟ پاسخ به اين پرسش نيازمند پاسخ به پرسش ديگرى است : ما از قول متفكرانى كه رديف كردن نام هايشان در اينجا فايده اى ندارد گفتيم :اسطوره و دين نيز در آغاز از پرسش هايي در باب سرچشمه ها و غايات انسان و جهان آغاز شده اند . اين را مى توان به أنيميسم ( جانمند پندارى عناصر طبيعت )،به تو تم پرستى ، شمن پرستى و بت پرستى نيز تسرى داد . اكنون پرسش اين است كه به راستى انسان ها از آغاز در چه شرايطى پرسش كرده اند ؟اختيار وجودى انسان و ميل او به آزادى از نظر هستى شناسى درست ،اما بنا بر همين اختيار انسان مى توانست خود را تسليم وضعيت موجود كند و پرسش نكند .چرا پرسيده است ؟ آيا در يك برج عاج و در خلائي جدا از عالم و آدم به عشق فهم حقيقت به علت مرگ و سيل و آتشفشان و جهان انديشيده است يا خير ؟پاسخ را به كامنت بعد وامى گذاريم اگر مقدور مان. باشد . با سپاس از تحمل شما

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

92 queries in 0963 seconds.