سر تیتر خبرها
غش غش های بی پشتوانه ی آقای رییس! (روز هفتاد و یکم)

غش غش های بی پشتوانه ی آقای رییس! (روز هفتاد و یکم)

یک: داشتم سپید می پوشیدم که جوانی آمد و گفت: من اولین نفرم امروز. این جوان، دو بار پیش از این به قدمگاه آمده بود. گفت: من در آن دوباری که آمدم پیش شما بیشترِ انگیزه ام این بود که بگویم ما با شما هستیم. یا این که بپرسم ما چه می توانیم بکنیم در حمایت از شما. امروز اما آمده ام تنها برای این که ببینمتان. گفت: شعری برای شما آورده ام. دست به جیب برد و چیزی شبیه کارت ویزیت بیرون آورد و به دستم داد. روی آن با خط خوش نستعلیق نوشته شده بود: از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوّار بماند.

دو: به جوانی بیست و سه چهار ساله بر خوردم که یک پایش را گچ گرفته بود و با دشواری و با دو عصای زیر بغل از پله ها به زیر می آمد. خدا بد ندهد؟ خدا که بد نمی دهد آقای نوری زاد. این بندگان خدا هستند که بد می کنند. رهگذر بود. پرسید: این طرف ها مسجدی هست آیا؟ گفتم: مگر این که تا خیابان پاسداران بروید. خیلی راه است؟ برای شما بله. عرق کرده بود. گفتم: کمی در این سایه استراحت کنید. نفس که تازه کردید نرم نرم بروید.

سه: دوست قدیمی ام آمد. کار هر روز او همین است که به اینجا بیاید و حالی از من بپرسد. جوانِ پا گچی را دیدم که رفت طرف خانه ی مرد ویلیچری و در آنجا به بانویی لاغر و عینکی برخورد که دست پسرکی چهار ساله را در دست داشت. چیزی از او پرسید و بانو با علاقه به او گفت: من کمی با آقای نوری زاد صحبت دارم. صحبتم که تمام شد شما را می رسانم با ماشینم. بانو آمد. دست در دست پسرکش. گفت: این پسرم مهرآیین است. سرِ مهرآیین را بوسیدم و دوست قدیمی ام را به بانو معرفی کردم. بانو گفت: من این گزارش شما از سالن ملاقات زندان اوین را تا نیمه که خواندم نتوانستم ادامه بدهم از شدت اندوه. دوست قدیمی ام سخن بانو را تأیید کرد که من نیز برای خواندن آن نوشته خیلی رنج بردم.

دو مرد اطلاعاتی از داخل اتومبیلشان مرا و دوستان مرا زیر نظر داشتند. جوانِ پاگچی آمد و گفت: من بی خیال مسجد شدم. فقط به من بگویید قبله کدام طرف است. قبله را نشانش دادم. رو به قبله ایستاد بر خاک کوچه. رفتم و زیر انداز فسفری را آوردم و پهن کردم جایی در همانجا. جوان پا گچی به نمازش فرو شد و دوست قدیمی ام به نفع بانو کنار کشید و رفت تا مجدداً باز آید. بانوی لاغر و عینکی که همه ی وسعت صورتش را صمیمیت و همدلی پر کرده بود، سخن فراوان داشت.

از دوران کودکی اش شروع کرد. این که: شما بتِ پدر و مادر من بودید آن زمانی که در کیهان می نوشتید. و یا سریال ” پروانه ها می نویسند ” را پدر و مادرم عاشقش بودند. من اما عاشق این چرخش شما از آن سو به این سویم. و خواهش کرد: شما را بخدا چند و چون این دگرگونی را بنویسید و به یادگار بگذارید. چرا که مردم عمدتاً به چگونگیِ این تحول ها علاقه مندند. و دست بر سینه نهاد و گفت: من این تولد را به شما تبریک می گویم. تولدی که به این سادگی نصیب کسی نمی شود.

بانوی لاغر و عینکی سخن دیگری نیز داشت. این که: یک انتقاد کوچک از شما دارم. بگویم؟ نیکی و پرسش؟ فروتنانه گفت: شما بیش از اندازه از مدیران و مسئولان انتظار دارید و بیش از اندازه آنان را نقد می کنید. و حال آنکه این مردم اند که باید نقد شوند. مردمی که به همه جور آلودگی مبتلایند و به انواع بی تربیتی گرفتار. به اتومبیل های پرشتاب بزرگراه اشاره کردم و گفتم: به این مردم مبتلا نگاه کنید بانو. این ها همان هایند که تربیت ناپذیرند بصورت ظاهر. مردمی که به راحتی دروغ می گویند و سرِ هم کلاه می گذارند و اگر لازم باشد همدیگر را می درند برای منفعت بیشتر. و گفتم: شما آیا روزی را تصور می کردید این مردمِ عبوس و عصبی و کج خلق و قانون گریز بهنگام رانندگی کمر بند ببندند؟ امروز اما همه می بندند. چرا؟ چون مسئولان خواستند و پای خواسته شان ایستادند و مردم نیز اینگونه تربیت شدند.

گفتم: شما اگر می بینید اخلاق دزدی در این کشور رواج فراوان دارد بخاطر این است که مسئولان و بالا دستی های ما خود دزدند و نمی خواهند بساط دزدی برچیده شود. چرا؟ چون یک مسئول و مدیر و وزیر و نماینده و قاضی و آخوند دزد نمی تواند همزمان که خود می دزدد، بر منبر نصیحت بنشیند و به دیگران بگوید مدزدید. و گفتم: برچیدن بساط دزدی باید از بالا شروع شود. و همین ترکیه و کشورهای اروپایی را مثال زدم: شما فکر می کنید در این کشورها دزد کم است یا در مردم و مسئولانشان هوسِ دزدی نیست؟ چرا هست. اما در این کشورها چیزی به اسم قانون و اجرای حتمی قانون پا گرفته و همگان را به اطاعت فرا خوانده بی چون و چرا.

چهار: جوان پا گچی نمازش تمام شد. زیر انداز را تا کرد و آورد و داد دستم. بانوی لاغر و عینکی با مهربانی به وی گفت: من همین حالا شما را می رسانم هرکجا که بخواهید. جوان پا گچی گفت: نه من جایی نمی روم. آمده ام آقای نوری زاد را ببینم و یک عکسی بگیریم با هم. بانو همچنان پر بود از سخنان ناگفته. او سرشار از خیرخواهی و متانت و ادب بود و برای جامعه و مردم جز نیکبختی نمی خواست. او که رفت، جوان پا گچی را بردم به گوشه ای و با هم عکسی گرفتیم دو تایی. یکی از مأموران اطلاعات، پیاده شده بود و ما دو تا و رفت و آمد آن حوالی را زیر نظر داشت. از جوان پا گچی پرسیدم چه می کنی جوان؟ گفت: هرکاری که پیش آید. از درس و کار تا آمدن به اینجا به شوق شما. پیشانی عرق کرده اش را بوسیدم و از وی سپاس گفتم. دانشجو بود. همزمان کار هم می کرد. از کرج به دیدن من آمده بود با آن دو عصا و پای گچی.

پنج: پیش چشم مأموران اطلاعات، مردی از یک پراید سفید پیاده شد و با چهره ای پر از شادمانی آمد طرف من و دست داد و صورتم بوسید. این مرد که چهل و پنج ساله می نمود، جوری آمد و جوری دست داد و جوری به وادیِ خوش وبش پای نهاد که گویا سالهاست مرا می شناسد و من نیز وی را. من اما نمی شناختمش. مستقیم از فرودگاه آمده بود به قدمگاه. حالا از کجا به تهران آمده بود ؟ از اردبیل. مأموران اطلاعات رفتند سراغ راننده ی پراید که دوست مرد اردبیلی بود. به وی گفتم نگران مباش. یک کارت شناسایی ازش می گیرند و چیزهایی یادداشت می کنند و می گویند برو. گفت: نگران نیستم و تا آخرش هستم.

مرد محکمی به نظر می رسید. و سالم و سلامت. سخن او نیز نقدِ مردم بود. گفت: شما وقتی یک طرفه به مسئولان می تازی، از نقد مردم باز می مانی و یک حاشیه ی امن برای خطا کاری مردمان پدید می آوری. گفت: این مردم دغلکارند. اگر لازم باشد بر جنازه ی همسایه که نه، بر جنازه ی خویشان خود نیز پای می نهند بخاطر منافعشان. گفتم: درست. بله مردم ما همینگونه اند که شما می فرمایی. دستش را گرفتم و بردمش به دوبی و گفتم: این دوبی، مگر چه داشت و چه دارد؟ در این دوبی مردم مگر چه داشتند چهل سال پیش؟ چه فرهنگی با آنان بوده؟ چه تاریخی از پیشینگی دارند درمقایسه با ایران؟ هیچ.

پس راز برآمدن دوبی و قطر و ابوظبی در چیست؟ آیا مردم آنجا دزد و خلافکار نبوده اند و نیستند؟ حتماً بوده اند و هستند. اما در همین دوبی و قطر و کویت، آنچه که باعث برکشیده شدنِ جغرافیای محدودشان شده، مردم نیستند. بل مسئولانند. مسئولانی که خواسته اند کشور کوچکشان رشد کند و سری در سرها در بیاورد و مردم نیز در ریلی قرار گرفته اند که مسئولان خواسته اند.
دوست قدیمی ام از پله های پل عابر بالا می رفت و پایین می آمد و مرا همچنان سرگرم سخن گفتن می دید با تازه واردان. باز می رفت و آن حوالی را دور می زد و می آمد تا مگر ببیند همه رفته اند آیا تا وی بیاید جلو. که سرآخر هیچ فرصتی نیافت و بی خداحافظی رفت که رفت.
مأموران اطلاعات راننده ی پراید را دوره کرده بودند و یکی شان چشم از من و دوستانی که با من سخن می گفتند بر نمی داشت. خب چه باید می کرد؟ کارش همین بود. از دور برایش دست بالا بردم و سلامش گفتم. بانوی لاغر و عینکی اتومبیلش را کنار کشاند و سه بطری آب خنک داد دستم و رفت. پسرک چهارساله اش مهرآیین در کنارش بود. آمدنِ سه بانوی میان سال، مرد اردبیلی را به سمت خداحافظی هدایت کرد. دستش را به گرمی فشردم و از او بخاطر این همه زحمت سپاس گفتم. گفت: شما فکر نکن ما بخاطر شماست که به اینجا می آییم. ما بخاطر خودمان است که به شما سر می زنیم و پای هر پیشامدش هم هستیم.

شش: سه بانوی میان سال آمدند و سپاسی گفتند و رفتند. رفتنِ این بانوان، مصادف شد با آمدنِ جوانی که ظاهری شبیه جوانان حزب اللهی و بسیجی داشت. با ریشی و لباس ساده ای و عینکی دودی و موهایی شانه خورده و کوتاه. این جوان شاید بیست دقیقه با من صحبت کرد و در این مدت عینکش را برنداشت تا من جمال مبارکش را بهتر ببینم. او گر چه ظاهرش به دانشجویان بسیجی می مانست، اما پُر بود از اعتراض و انگیزه های طوفانی برای برآشفتن.

جوان تحصیلکرده ای بود. پرسیدم درس چه خوانده ای؟ گفت: آنقدر که رفته ام تا عمقش. اُسّ و اساس سخنش این بود که باید کاری کرد و از این دست بر دست نهادن دست شست. او به اعتراض های ملی می اندیشید. می گفت: امان از این ترسی که در سفره ی نیاز مردم جا داده اند. می گفت: ما باید بر این ترس ملی چیره شویم. درهمین حال بانویی آمد و اتومبیلش را در کناره ی بزرگراه و در مجاورت قدمگاه پارک کرد و ترمز دستی را کشید و موتور را خاموش کرد و پیاده شد و درها را با ریموت بست و بی اعتنا به اخطار سرباز دمِ در آمد و یک خسته نباشیدی به من گفت و برگشت و رفت. به همین سادگی.

جوانی کت و شلواری آمد و اجازه گرفت که در بحث دو نفره ی ما حضور داشته باشد. همو گفت مرا در مجلس ختم مرحوم میناچی در حسینیه ی ارشاد دیده و احوالپرسی کرده است. جوانِ بظاهر حزب اللهی برای درهم کوبیدن بساط ظلم عجله داشت. این معضلِ بسیاری از جوانان ماست. که چه؟ که دوست دارند در همین محدوده ی جوانی شان، نتیجه ی خیزش های مردمی را به چشم ببینند و رشته های امور را خود بدست گیرند یا همان رشته ها را به دست خوبان جامعه بسپرند. این جوان سخت از خمیرگونگی مردم در شگفت و درهراس بود. گفت: حاکمیت جوری ما را خمیرِ خواسته های خود کرده است که به هر بهانه به هر شکلمان در می آورد و بار بر پشتمان می نهد.

جوان کت و شلواری به اختلاف بعضی از مسئولان – مثلاً آقای خاتمی با مثلاً لاریجانی ها – اشاره کرد. که یعنی همه اینگونه نیستند. جوان بظاهر حزب اللهی در ردّ سخنِ او گفت: من رشته ی تحصیلی ام کشاورزی است. همه ی ارکان قدرت، اگر چه بصورت ظاهر اختلافهایی با هم دارند، در زیر لایه های آگاهی مردم اما بهم پیوسته اند و هیچ اختلافی میانشان نیست. و مثالی زد: مثل قارچ ها. که در بیرون خاک، جدا از همند اما در زیر خاک همه بهم دست داده اند و ازهم ارتزاق می کنند.

درِ ورودیِ وزارت اطلاعات را نشان جوانِ بظاهر حزب اللهی دادم و گفتم: پسرم، اینها بنا به ذات نادرست شان، تخصص شان این است که در صورت لزوم مردم را عصبانی کنند. تا چه شود؟ تا مردم عصبی دست به کاری مطالعه نشده بزنند و خود به بهانه ی عصبیت مردم، از تخصص شان که زدن و کشتن و پرونده سازی است سود برند و مردم را برای مدتی سرجایشان بنشانند. و گفتم: اتفاقاً هوشمندیِ ما در این است که اینان را به وادی دیگری بکشانیم که در تخصص شان نیست. وهمانجا آنها را از پا درآوریم. بی آنکه به خشونت روی بریم یا کار را به تنگناهای خونین بکشانیم.

و گفتم: بله، اینها هم پول دارند و هم اسلحه و هم همه جای کشور را قُرُق کرده اند در یک کودتای بی سرو صدای خزنده و نظامی. ما چه؟ نه پولی نه اسلحه ای نه جمعیت منسجمی نه اراده ای و نه اختیاری. صورت ظاهر این است که ما مغلوبیم و اینها غالب. ما اما می توانیم در حوزه ی تخصصی خودمان اینها را به تنگ آوریم. چگونه؟ این گونه که بدانیم اینان سخت به جهالت مردمان محتاج اند. یعنی تا جهل هست اینان هستند.

و مثالی زدم: یک نگاهی به قد و بالای فکری علامه ای چون جناب مصباح یزدی بیندازید. در عرض و طول وَجَناتِ این علامه آیا چیزی به اسم خردمندیِ مردمی و چیزکی به اسم عقل و اراده ی جمعی جا دارد؟ نه، پس وی و همه ی کسانی که با وی همگن اند، از رواج عقلِ جمعی گریزان و وحشت زده اند. گفتم: پس بهترین راه برای سرنگونی جهل، رواج خرد و آگاهی جمعی است. ما باید به هر وسیله ی ممکن و به هر شیوه ی شدنی به این سوی روی بریم. به جایی که در تخصص آنان نیست و اساساً از آن گریزانند. ما باید اینان را به این معرکه و به این میدان بکشانیم. و چشم مردمان ایران و جهان را به تماشای این جدلِ بنیادین فرا بخوانیم.

هفت: این دو جوان، زیاده از انتظارِ دو مأمور اطلاعاتی در قدمگاه ماندند. یکی از مأموران مرتب می رفت و بر می گشت تا با زبان بی زبانی به من بفهماند اینان باید بروند. دوجوان که رفتند، صدایی از بزرگراه مرا به سمت خود کشاند. جوانی با ظاهری حزب اللهی، سوار بر یک اتومبیل، دو دستش را دور دهان شیپور کرده بود و با همه ی عصبیتی که می شود در یک چهره جا داد رو به من داد می زد: وطن فروش. کثافت. آشغال. برو گمشو. برو بمیر آشغال. عوضی. برای آن جوان دست بالا بردم و به صورتش لبخند زدم. از این که او اینگونه رنج می بُرد دلگیر بودم. کاش بجای ناسزا، می آمد و دو کلمه با من سخن می گفت. یا همان رگِ غیرتش را در پس گرفتن اموالِ من بکار می گرفت. او می دانست که تنها فایده ی آن ناسزا ها، تخلیه ی روانیِ خود وی است. وگرنه کجا یک نفر با فحش و فضیحت از جاده ای که در آن است بیرون می افتد؟

هشت: مردی آمد درشت هیکل و قد بلند. جوان بود. قامت سرو مانندش نشان می داد که چیزی از سلامت و زیبایی کم ندارد. عینکی دودی به چشم داشت و تی شرتی آستین کوتاه به تن. لب به سخن که وا گشود دانستم او به زیور خردمندی نیز آراسته است. گفت: اطراف ما را ریا کاری و دروغ و دزدی پر کرده است. من دو فرزند دارم. کودک اند اما از همین اکنون برای تربیت شان عزا گرفته ام. گفت: این چه جامعه ای است که ما داریم؟ همه دروغگو همه دزد همه در امروزشان متوقف و اسیر. مردمی خراب فکر و خراب کار با جامعه ای رها و ول. گفت: بچه که بودیم، بازرگان آمد خوشحال شدیم. خوشحالی مان اما دوام چندانی نداشت. بعدها خاتمی آمد خوشحال تر شدیم. از پی هر خوشحالی کاممان تلخ شد و دانستیم فریب خورده ایم چه جور. و گفت: من سابقاً بدنبال روشنفکر مذهبی بودم اما این روزها در بدر بدنبال روشنفکر غیر مذهبی ام. گفت: مذهب، این مملکت را از ریخت انداخته است. و روی کلمه ی مذهب تأکید کرد.

نه: داشتم پوشش سفید را از تن بدر می کردم که دیدم یکی مرا صدا می زند: نوری زاد! به سمت صدا سر برگرداندم. جوانی حزب اللهی و کوتاه قامت پشت فرمان بود و همسر جوان و پوشیده و چادری و سر به زیرش در کنار. جوان دست بالا برد. من نیز. جوان لبخند زد. من نیز. جوان داد زد: خاک توی اون سرت احمق بی شعور. همسرش سر به زیر بود از شرم. جوان با فحش هایی که به من داد، فی المجلس پای به دور دست های تاریخ نهاد و خود را در کنار مالک اشتر دید در حمایت از امیر المؤمنین علی.

ده: دیشب از برنامه ی بیست و سی تلویزیون خودمان گزارشی پخش شده در باره ی انکار ضرب و شتم زندانیان بند 350 زندان اوین. احتمالاً این گزارش بنا دارد جای خالی بیانیه ی وزارت اطلاعات را پر کند. این گزارش تصویری را گشتم و در یکی از سایت های دولتی پیدا کردم و دیدم. در این گزارش، که یکجانبه و البته بسیار ناجوانمردانه است، همه و بویژه رییسِ همیشه خندانِ سازمان زندان ها دست به دست هم داده اند تا درستیِ ضرب و شتم زندانیان سیاسی را بیخ بُر کنند. جناب اسماعیلی رییس سازمان زندان ها در این گزارشِ یکجانبه مرتب می خندید و از دلیلی سست به دلیلی سست تر فرو می شد و بی دلیل غش غش تبسم می فرمود.

خلاصه این که جناب رییس سازمان زندانها در یک ظرف زمانیِ کوتاه، سرو ته ضرب و شتم زندانیان را بهم دوخت و رفت که جایزه ی نوکری اش را از رییس قوه و احتمالاً از بیت رهبری بگیرد. نیز درانتهای گزارش، صحنه هایی از سالن ملاقات جا داده بودند از منِ نوری زاد و دکتر ملکی و این که این دو فتنه گر بودند که خانواده ها را تحریک کردند و شورش و اعتراض روز دوشنبه را سامان دادند. تنها چیزی که با دیدن تبسم های بی پشتوانه ی جناب رییس سازمان زندانها به خاطرم خطور کرد این ضرب المثل است: خود گویی و خود خندی عجب مرد هنرمندی. می گویم: اگر شمایان مرد بودید، صحبتِ یکی از زندانیان کتک نخورده را نیز به این گزارش خود می افزودید تا بزرگسالان که هیچ، کودکان از تماشای تعادل نداشته تان رو بر نگردانند. اگر که مرد بودید البته.

یازده: من این اثر را در زندان اوین پدید آورده ام. چیز چندانی نیست. یک تکه موکت پیدا کردم از جایی و رویش کلمه آزادی را در پس میله ها به بند کشیدم. ما این میله ها را بر خواهیم چید. حتماً. روزی در همین نزدیکی ها. و به تماشای آزادی حریص خواهیم شد. و پاسش خواهیم داشت مثل جان.

دوازده: نشانی قدمگاه را بخاطر بسپرید: بزرگراه همت ( غرب به شرق) – بعد از خروجی پاسداران – زیر پل عابر پیاده ( ضلع جنوبی همت) – از ساعت سه و نیم به بعد. دوستانی که احتمالاً از قدم زدن های من جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات یا از گزارش های سفر من به شهرهای خوزستان بی خبر بوده اند، می توانند نوشته های پیشینِ مرا در اینجاها مطالعه کنند:

https://www.facebook.com/mohammadnourizad
http://nurizad.info/

محمد نوری زاد
دوم اردیبهشت نود و سه – تهرانShare This Post

درباره محمد نوری زاد

5 نظر

  1. با سلام و عرض عدب فراوان میخواستم از مظلومیت بنی صدر و حق ودینی که میتواند به گردن ما ایرانیان داشته باشد بنویسم و اینکه او در راه دموکراسی ایستاد وما اورا تنها گذاشتیم چهره سیاسیش را به دروغ خراب کردن و ما هرکدام به تناسب خود سعی درترمیم آن نکردیم اوتنهای تنها در راه احقاق حقوق ملت راهنمای مکند کمترین حقی که به گردن ملت دارد باقیمانده ریاست جمهوریش است

     
  2. وقتی ملتی به علم ها و کوتل ها عادت کرد نسبت به انها شرطی شد . از هر طرف که علم و کوتل را دید به انطرف میروند. یک روز علم را بطرف جنوب نشان میدهند همه به ان سمت میروند یکروز به طرف شمال به انطرف میروند. یک روز علم و کتلی نشانمان دادند گفتند. شاه مردم را استحمار می کند روزنامه ها را بسته و نفت ما را به استعمار میدهد و وسایل یدکی و هواپیما و غیره وارد میکند. ما را شکنجه میکند و به زندان می افکند. ما فهمیدیم که نفت نباید به خارچی فروخت نباید از خارچی کالا خرید نباید کسی را شکنجه کرد و باید روزنامه ها ازاد باشند.
    حالا علم ها و کئتل ها را درست طرف مخالف گرفته اند ما به همان سمت میرویم. میگویند با هزار ترفند رفته ایم نفتمان را به همان استعمار فروخته ایم و از همان استعمار قطعات هواپیما گرفته ایم. استعمار هم هیچ غلطی نمیتواند بکند و انها از اسلام سیلی خورده اند هیچ کس نمیپرسد کجا این سیلی وارد شده است.
    استعمار غیر از پول هدف دیگری ندارد. یک نفر نیست بنشیند حساب کند. بعد از انقلاب چه مقدار نفت چه مقدار سرمایه و نیروی کار از اطراف چاه های نفت به سمت استعمار رفته است. امریکا به چه دلیل باید با جمهوری اسلامی دشمن باشد. به چه دلیل باید ایران را اشعال کند. ما چه چیز داریم که به انها نداده ایم. اگرا نها ایران را اشغال کنند ایا میتوانند تورم 34% درست کنند. ایا انها کجا بحران کم داشته اند که ما برای انها درست نکرده ایم.چه چیز داشته ایم که نرفته ایم دو دستی تقدیم کنیم. چه کس غیر از خود ما میتواند مارا اینگونه ضعیف کند.
    استعمار بدنبال خاک هیچ کشوری نیست. فقط مواد اولیه نیروی کار و بازار کشور ها را می خواهد. ما از این هر سه چه چیز را از انها دریغ کرده ایم.
    زمان زمان پرسشگری است. بر سر هر کوچه و برزنی باید یک سقراط ایستاده باشد. در هر کلاسی در هر جلسه در پای هر تریبونی باید پرسشگری باشد. انها قرن هاست که از بالای تریبون های بلند با ما سخن گفته اند زمان پرسشگری فرا رسیده است. انها از پرسشگری بیزارند. در مقابل هر پرسشگری رنگ میبازند. هر چیز را رنگ روحانی میزنند به کوتلی میبندد و هر پرسشگری را با انگ ارتداد و لعن و نفرین میرانند.
    جوان های ما هم باید به پرسشگری از خود پردازند حد اقل تضاد ها را از افکار خود پاک کنند. عقل مستقلی برای خود دست و پا کنند. زمان افلاطونی بپایان رسیده است زمان سقراطی فرا رسیده است.

     
  3. با سلام خدمت آقاى نورى زاد
    خسته نباشيد.
    راهى بس سخت و صعب العبور را انتخاب كرده ايد اما اين راهى است كه رضاى خدا در ان است، شك نكنيد.
    موفق باشيد

     
  4. با پوزش كامنت پيش اصلاح مى گردد :
    ١:به جاى پيروزى پيوندى صحيح است ٢:به جاى زايده زياده درست است

     
  5. ريشه ها ٤٩ ( قسمت ٤٨ در ذيل پست قبلى )
    ريشه ها
    فرهنگ زمينه رشد خرافات
    كمابيش همه مى دانيم كه خرافه باور ناعقلانى و موهوم به تإثيرات امور ماوراءالطبيعى در امور طبيعى واقعى است .برقرار كردن رابطه علت و معلولى ميان امرى واقعى و امرى موهوم است كه با منطق و علم و حتى حس و حتى إدراك شهودى قابل تبيين نيست .و چون اديان چند خدايي اساطيرى و اديان توحيدى نيز به مراجعى ماورائى باور دارند غالبا ميان دين و خرافات پيروزى قائل شده اند .البته واژه دين در اصل اوستايي اش -دئنا -به معناى كيش و منش و انديشه آمده اما در اصل به معناى وجدان يا قوه شناخت نيك و بد بوده است .اما معيار نيك و بد خود مبناى ارزشگذارى و داورى و قانون شده است گرچه اين معيار كاملا جهانشمول و مطلق نبوده است .واژه religion نيز از قضا از religio لاتينى به معناى قيد و تعهد است . اين ارتباط دين و خرافات در روم و يونان باستان رابطه اى تقابلى فرض شده است . اين رابطه ابتدا درون دينى بوده است .superstition ( خرافه ) در تقابل با religio بوده اما نه به مفهوم ضد دينى بل به مفهوم ترس و لرز وسواسى و بيش از حد در برابر خدايان و معابد .در مقابل religio را رابطه درست و معقول با خدايان مى دانستند .superstition در لاتينى برگرفته از. super-stare است كه در لغت يعنى ماندن ،زياد ايستادند و بعد ا در اصطلاح به كسى گفته شده كه زايده در برابر خدايان مى ترسد و در برابر معابد مى لرزد .كم كم اهل هر دينى به دين هاى ديگر اسناد خرافه و انحراف زده است .و تنها رابطه درست با خدا يا خدايان را از آن دين خود دانسته است . در عصر مدرن در سده هيجدهم فيلسوفان روشنگرى هر آنچه را كه در اديان ناعقلانى مى دانستند خرافه خواندند ؛از جمله معجزه ،وحى ، جادو ،و مانند اين ها .بر اين اساس در برابر إلهيات وحيانى (theology ) إلهيات عقلانى (deism ) قرار دادند .قصد من آموزش نيست .اما چون بعض دوستان تصور كردند كه اين نوشته ها سليقه دلبخواه من است ناچار شدم به مبانى بحث اشاره اى كوتاه كنم . هيچ چيز دلبخواهى از نظر دانش تاكنونى در كار نبوده است اما بر اساس اين دانش من تأملات خود را تقديم دوستان كرده ام . ورنه امروزه هر كس مى تواند با چند كليك در باره هر موضوعى كسب اطلاع كند .
    نتيجه آنكه خرافات غالبا پيروزى ايجابى يا سلبى با دين داشته. است .خرد گرايان عصر روشنگرى دامنه اين خرافات را به بسيارى از مبانى اديان ابراهيمى گسترش داده اند .لوتر در سده شانزدهم قبلا مذهب كاتوليك را از بسيارى از امور نامعقول از جمله معصومين پاپ و وساطت كشيش ها در خريد و فروش آمرزش نامه و اعطاى القاب مقدس پيراسته بود اما ايمان را خرافه نمى دانست .ناگفته نماند كه كانت نيز ايمان را رد نمى كرد .و به طور كلى مسئله ايمان هنوز هم مورد بحث است . أسقف با كلى ثابت مى كرد كه هيچ منطق عقلانى اى نمىتواند مطابقت تصور ما را با ما به ازاء خارجى آن اثبات كند اما همه انسان ها با ايمان به اين مطابقت زندگى مى كنند و بدون آن زندگى ناممكن مى شود .فيلسوفان خداباور و نيز تئولوگ ها هنوز در ميدان گفتگوى آزاد در غرب با آتئيست ها مباحثه هاى جدى دارند و در اين مباحثات خداباوران نمى توانند با تحكم و فتوا و بى استدلال وارد ميدان شوند ورنه در همان بدو ورود أوت مى شوند .خداباوران نمى توانند فرهنگ و اعتقادات عامه را پشتوانه خود سازند يا با اتكا به زور حكومت با بستن دهان مخالفان يكسويه مونولوگ بسرآيند و در كانال هاى پر بيننده تلوزيونى سرقفلى بگيرند تا مردم را عليه دگر انديشانى تحميق كنند كه اگر در زندان نباشند به هيچ وجه حق حضور در رسانه براى پاسخگويي ندارند .در اينجاست كه فرهنگ راكد و خفته عامه مساعد گسترش خرافاتى مى گردد كه توجيه گر بى كفايتى ها و خرابكارى هاى دولتمردان مى گردند .پاينده باشيد .

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

92 queries in 1872 seconds.