سر تیتر خبرها
سکه پرتاب کن! (روز هفتاد و ششم)

سکه پرتاب کن! (روز هفتاد و ششم)

یک: ” قانون اساسیِ همین جمهوری اسلامی دارای ظرفیت های خوبی است که می شود رهبر و مسئولان را با ارجاعِ به آن ها در تنگنای قانونی قرار داد “. این را که گفت؟ مردی که پیاده از مقابل آمد و دست داد و ابراز دوستی کرد. از این کیف های سامسونیت در دست داشت و اصطلاحاً ریش پرفسوری نیز. به نظر فرد فرهیخته ای می آمد. گفت: با استفاده از ظرفیت های قانونی، خیلی از ین مسئولین و حتی خود رهبر را می توانیم به گوشه ی رینگ ببریم و ترتیبشان را بدهیم. نامه ی مطولی نوشته بود برای رهبر از موضعِ امر به معروف و نهی از منکر. در این نامه به رهبر نوشته بود: با استناد به خلافکاری های صورت گرفته، یا خودت کنار می روی و مردم را در رسیدن به آزادی و خواسته های قانونی شان مدد می رسانی یا با درشت نماییِ این خلافکاری ها، یک جانبه خلع ت می کنیم. قرار شد نامه اش را برای من ارسال کند که بعداً دیدم ارسال کرده است. سپاس از وی. نیز من می گویم: بله، باید از هر فرصت و امکان موجود برای در افتادن با کسانی که بجای مردم تصمیم می گیرند و از اموال مردم بی اجازه ی مردم بر می دارند و خسارت پشت خسارت بر می آورند و شرمی نیز از این همه خسارت ندارند، سود برد.

دو: مردی با عینکی دودی و کلاهی به سر آمد و گفت: ریحانه جباری بی گناه است آقای نوری زاد شما را بخدا کاری بکنید. گفتم: ما و دوستانمان در لگام ( لغو گام به گام اعدام ) نامه ای نوشته و منتشر کرده ایم و از خانواده ی
مقتول تقاضای بخشایش کرده ایم. گفت: قضیه فراتر از این حرفهاست. گفت: من یک قاضی ام و از ریز این ماجرا خبر دارم. گفت: این قتل زیر سرِ خود وزارت اطلاعات صورت گرفته است. خودِ وزارت اطلاعات مرتضی سربندی را زده و کشته و برایش قاتل جور کرده است. حالا به چه دلیل؟ گفت: من تحقیق کرده ام متوجه شده ام این مرتضی سربندی درست زمانی که کشته شده باید در زندان می بوده. زندان؟ بله، او مدتهابوده که در زندان بوده بجرم حرفه ای. یک مرخصی برایش جور می کنند و یک سناریو برایش می نویسند و پای این دختر بخت برگشته را پیش می کشند و بعد ز کشتن سربندی مجبورش می کنند به کاری اقرار کند که نکرده. گفتم: دوست گرامی، ورود به ماجراهایی اینچنین در حوزه ی تعلق من نیست. یک این که این ادعا باید مستند باشد. نگذاشت به دو و سه ی سخنم اشاره کنم.

بلافاصله در آمد و گفت: سندش هم هست. ریز به ریز. من ثابت می کنم این قتل زیر سرِ خودِ اطلاعات است. سند دارم. پس چرا علنی اش نمی کنید؟ جرأتش را ندارم. شما قاضی هستید، مستقل اید. بله قاضی هستم اما در ایران. و گفت: من خانواده ام را دوست دارم نمی خواهم بلایی سرشان بیاید. گفتم: اسنادتان را برای روزنامه ها بفرستید. گفت: شوخی نکنید آقای نوری زاد کدام روزنامه؟ برای یکی از آیت الله ها بفرستید. مثلاً آقای مکارم. باز شوخی کردید که؟ برای رهبر بفرستید. چرا برای شما – نوری زاد –نفرستم؟ برای این که همین صحبت ها و سندهای شما ممکن است یک بازی باشد برای کشاندن من به یک شعبده ی خطرناک و من نمی خواهم به داستانی داخل شوم که انتهایش از همین ابتدا مشخص است. وگفتم: من اموالم را از این ها پس بگیرم هنر کرده ام. صدایش را نازک کرد و سوزی به صدایش دواند و گفت: پای دو انسان در میان است آقای نوری زاد.

گفتم: این را به خودتان بگویید. و گفتم: به شماها چه می آموزند و چه امتحان پس می دهید برای قاضی شدن؟ گفتم: کمی قاضی باشید آقای محترم! گفت: اینجا ایران است ها؟ گفتم: نگفتم اینجا سوئد و سوییس است که! اینجا جهنم هم که باشد ماها باید درستش کنیم. کسی دلش بحال ما نسوخته اگر همین حضرات صد سال برگُرده ی ما سوار شوند و هزار هزار پرونده درست کنند مثل ریحانه و سربندی و هزار باره سرمان را گوش به گوش ببرند مثل قتل های زنجیره ای و هزار باره در هم بکوبندمان مثل کهریزک.

سه: با دوست قدیمی ام صحبت می کردیم که دیدم مرد ریش کپه ای تند و تند آمد و بی آنکه نگاهی به من بکند رفت و دور شد. این مرد ریش کپه ای همان است که دو سه روز پیش آمد قدمگاه و چندین ماجرای بسیار جدی و حتی علمی وسیاسی را در هم تنید و در فواصلِ هر یک آواز خواند و بشکن زد و قِر داد. ریش کپه ای اما باز آمد و یک دستمال کاغذیِ قرمز به دستم داد و گفت: این را داشته باشید با پرچم تان همرنگ است. باز شعری خواند و کمی قر داد و رفت. به دوستم گفتم: این به قول خودش از پدری مصدقی و مادری سلطنت طلب به دنیا آمده. من سلامت این مرد را بر دجّاله های وطن فروش و نان به نرخ روز خور و مجلس نشین ترجیح می دهم.

چهار: مرد جوانی که مرتب می خندید از من در باره ” تا چه وقتِ ” حضورم در قدمگاه پرسید. این که تا کِی می خواهید ادامه به دهید؟ گفتم: تا هر کجا که مقدورم باشد. و شاید همین فردا. اگر که اموالم را پس بدهند و مال
الاجاره اش را بپردازند. از دروغ گوییِ مسئولین پرسید. این که: مثلاً وقتی وزیر دادگستری زل می زند به چشم مردم و دروغ می گوید و ضرب و شتم زندانیان سیاسی را منکر می شود، این آدم شب که می خوابد آیا به عذاب وجدان دچار نمی شود؟ گفتم: برای اینها حفظ نظام اوجب واجبات است. اینها برای این که نظام، یا بهتر بگویم خودشان حفظ شوند، اگر لازم باشد یک به یکِ مردم ایران را می کشند و اینجا را با خاک یکسان می کنند مثل سوریه. سئوال پایانی اش به رهبر اختصاص داشت. این که: به نظر شما شخص رهبر می داند که نمی داند یااساساٌ منافعش اجازه نمی دهد بداند؟ گفتم: اینها همه ی مملکت را زیر بغل زده اند و به احدالناسی نیز پاسخگو نیستند. چه فرق می کند که بدانند یا ندانند؟

این مرد جوان که مهندس برق بود و محل کارش همان حوالی، نامه ای در دو برگ بدستم داد و رفت. در آن نامه نوشته بود: سلام آقای نوری زاد، بی مقدمه می خواهم بدونید که حس جالبی دارم همین الآن که براتون می نویسم. چند وقتهکه شما رو جلوی وزارت اطلاعات ( یا همون تفتیش عقاید) می بینم. می دونم کم و بیش برای چه اینجایید. شما تمثیل وار، وکیل مایید. حقی را طلب می کنید که از همه ی ما در طول تاریخ پایمال شده. و نوشته بود: برای نسل آدمهایی مثل من که دهه ی شصت به دنیا اومدن و در دوران کودکی حسِ ترس از جنگ رو زیر سایه ی استبداد تجربه کردن خیلی تعجب برانگیز نیست که شرایط اینطوری باشه…. من مطمئنم وضع اینطوری نمی مونه. اما مطمئن ترم که زمان می بره. اینو تاریخ به ما اثبات کرده. هیچ کشوری به دموکراسی و آزادی پایدار نرسیده مگر این که چند نسل آرام آرام هزینه دادن….. روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد… ومن آن روز را انتظار می کشم. حتی روزی که دیگر نباشم.

پنج: مردی که حدوداً سی و پنج ساله به نظر می رسید، اتومبیلش را کشاند طرف من و سرش را جلو آورد و کف دستش را به من نشان داد و گفت: بگیر مال تو! در کف دستش دو تا سکه ی دویست تومانی نشانده بود. گفتم: تشکر. گفت: نه بگیر مال تو. گفتم: احتیاجی ندارم. گفت: اگر نداشتی نوکرِ بی بی سی و صدای آمریکا نبودی. و گفت: مرا می بینی؟ من شاهرگم را برای ایشون می دهم. و به تصویر بزرگِ رهبر که روی دیوار مقابل نقاشی شده بود اشاره کرد. گفتم: شما احتمالاً منافعی داری وگرنه اینگونه بر نمی آشفتی! گفت: این تو بودی که تا منافعت بر قرار بود مولا مولا می کردی به محض این که دیدی خبری نیست رفتی پشت سرش تا به ش خنجر بزنی مثل نامردها. گفتم: ایکاش می آمدی پایین و با هم صحبت می کردیم. سکه ها را پرتاب کرد طرفِ من و گفت: برش دار و نوکری نکن.

گفتم: من تا زمانی اینها نقاب به صورتشان بود فریبشان را خوردم اما به محض این که دانستم دستشان خونی است کشیدم کنار. گفت: نه، به محض این که دیدی آدمت حساب نمی کنند کشیدی کنار. و گفت: بدبخت، این روزها بدجوری تنها ماندهای. آن اوایل یک چند نفری حلوا حلوایت کردند اما وقتی دیدند نوکر بی مواجبی ولت کردند به امان خدا. برگرد بدبخت هنوز دیر نشده. گفتم: برگردم کجا؟ بین آدم کش ها؟ گفت: اینها آدمکش اند یا اسراییل یا آمریکا؟ و برافروخته داد کشید: اگر مردی بنویس مرگ بر اسراییل مرگ بر آمریکا مرگ برسلطنت طلب. گفتم: چرا مرگ؟ در اسراییل در آمریکا در میان سلطنت طلبها زن و کودک و پیر و بیمار هستند. چرا مرگشان را آرزو کنم؟ خود شما چرا این مرگ را برای شیخ علی فلاحیان و شیخ روح الله حسینیان و شیخ مصطفی پور محمدی نمی خواهی که گوش تا گوش سر بریدند و آدم کشتند و کسی از گل بالاتر به آنها نگفته تا کنون؟ سکه پرتاب کن کمی از خروش خود کاست و گفت: حتماً شاکی نداشته فلاحیان.

گفتم: من یکی صد بار از اینها شکایت کرده ام. از خود رهبر حتی. گفت: گیرِ آدمی مثل تو این است که شهامت نداری مرگ بر اسراییل بگویی. گفتم: باز گفتی مرگ که!؟ گفت: حالا مرگ بر اسراییل نه اما نقدش کن. که اگر نقدش بکنی من همین فردا می آیم اینجا در کنار تو قدم می زنم و با تو حرف می زنم. گفتم: در نگاه من هرکس هر حکومت اگر ضد انسانی رفتار کند باید نقد شود. گفت: اسراییل را نقد کن من اگر دیدم در فیس بوک نقدش کرده ای می آیم اینجا. گفتم: اولویت من اینها هستند. وگرنه من رژیم اشغالگر فلسطین را مثل همین ها می دانم. اسراییلی ها هم ظالم اند. فلسطینی ها را می کشند و سرزمین شان را اشغال کرده اند و فرصتی به مردم آنجا نمی دهند. و گفتم: مالک فلسطین مردم آنجایند. چه یهودی چه عرب. اسراییل تا زمانی که یک انتخابات آزاد برگزار نکرده و مردم آنجا را به گزینشی آزاد فرا نخوانده، ز نگاه من ظالم است.

مردِ سکه پرتاب کن کمی آرام تر شد و گفت: اگر مردی همین ها را بنویس. گفتم: می نویسم. اما این را به تو بگویم که تو، مثل سالهای سابقِ خود منی. که چشم و گوش بسته از اینها حمایت می کردم. باز گفت: اگر اسراییل را نقد بکنی من فردا اینجایم. دستم را بطرفش دراز کردم و گفتم: بقول قدیمی ها مرد است و قولش. با تردید دستش را جلو آورد و دستم را فشرد. عجبا که من او را دوست می داشتم انگار. و هیچ خصومتی میان ما نبود انگار.

شش: از قدمگاه سوار اتومبیلی کرایه شدم و یکراست رفتم ” سرای اهل قلم” . در آنجا قرار بود فیلم مستند ” شاعران مشروطه ” اثر آقای فرض اللهی به نمایش در آید. جناب خزعلی از من خواسته بود این فیلم را همراه دیگران ببینم و نقدش کنم. فیلم، مستندی از شاعرانِ اواخر دوره ی قاجاریه بود تا اوایل دوره ی رضا شاه. با معرفیِ شعرایی چون میرزاده عشقی، عارف قزوینی، نسیم شمال، و فرخی یزدی. که هرکدام در راه آزادیِ اندیشه به تلخی از پا در آمده بودند. تصاویر این فیلم، همه آرشیوی و قدیمی بود. پس از نمایش فیلم به نقد آن پرداختم. هم از زحمت و هنرمندیِ کارگردان گفتم و هم از کاستی هایش. کمی بعد – درست سرِ ساعتِ هشت شب – مصاحبه ی من با برنامه ی ” افق” شروع می شد. همانجا بودم که زنگ زدند از صدای آمریکا. رفتم و جای خلوتی پیدا کردم برای یک مصاحبه ی زنده.

هفت: موضوع برنامه ی افق، چراییِ ضرب و شتم زندانیان سیاسی و نقش آدم هایی مثل اژه ای و اسماعیلی و رییس قوه ی قضاییه و دولت روحانی در این خصوص بود. و من، از نقش سپاهیان در این رفتار غیر انسانی نیز گفتم. و این که اگر قرار است بقول آقای اژه ای، باید برای زندانیان خاطیِ این حادثه جرمی تازه دیده شود و با آنها بشدت برخورد شود، این خود آقای اژه ای و رییس دستگاه قضا و برادران وی و آقای پورمحمدی و آدمهایی مثل اینهاست که باید از جنایت ها و فاجعه هایی بگویند که یا عامل مستقیم و یا شاهدی مفلوک بوده اند و دم برنیاورده اند در این سالها.

در آن مصاحبه ی زنده، از شیخ مصطفی پورمحمدی گفتم. این که: این آقا – که عضو مؤثر هیأت دولت است – چرا سراسیمه سخن از زخم مختصرِ زندانیان سیاسی گفت؟ جز این که این آقا مأموریت دارد به دولت دیکته کند: از این نگرشِ زخمِ مختصر – که نگرشِ بیت رهبری است – ذره ای نباید فراتر رفت؟ و شاید درست بهمین دلیل است که وعده ی وزیر اطلاعات برای صدور بیانیه ای کارشناسی شده عملی نشد. ادامه ی صحبتم اما قطع شد. ظاهراً برادران تا اینجای سخنِ مرا تاب آوردند و نگذاشتند من بجاهای حساس ورود کنم. و من، بی آنکه بدانم ارتباط تلفنی ام قطع شده، ادامه دادم: من پیشنهاد می کنم هم خودم هم شما و هم همه ی مردم ایران به احترامِ این آشیخ مصطفی پور محمدی از جا بر بخیزیم و برای این دروغگوییِ مختصر و آشکارش کف بزنیم. و گفتم: من به این شیخِ قاتل حق می دهم که سخن از یکی دو زخمِ مختصر براند. برای همچو اویی که ظرف یک ماه، بیست سی هزار نفر را به سینه ی دیوار سپرد و به سینه هایشان رگبار بست، واقعاً این حادثه، یک ضرب و شتم مختصر بوده است و شدیداً قابل اغماض.

هشت: سایت من امروز بعد از دو هفته که از کار افتاده بود، بالا آمد. راستش را بخواهید من نداستم چرا رفت و چگونه باز آمد. گرچه در این مدت باهر کسی که می توانست نقشی در بالا آمدنِ سایت داشته باشد تماس گرفتم و
خواهش کردم پای پیش بگذارد و هر چه که می تواند بکند تا سایت مجدداً احیاء شود. که شد شکر خدا. این نیز بگویم که: نمایشگاه آثار عاشقانه ی من گرچه افتتاحیه اش عصر روز جمعه است اما به مدت یک هفته ادامه خواهد داشت.

نشانی اش؟ خیابان کارگر – بالاتر از میدان انقلاب – بالاتر از خیابان نصرت – کوچه ی عبدی نژاد – پلاک 18 – طبقه ی دوم. روز جمعه ساعت شش. به مدت یک هفته. بشرط بقا البته.
ایمیل من؟ mnourizaad@gmail.com

محمد نوری زاد
دهم اردیبهشت نود و سه – تهران
Share This Post

درباره محمد نوری زاد

10 نظر

  1. خوش برگشتی مرد

     
  2. ريشه ها ٤٨ (قسمت هاى ٤٦ و ٤٧ ذيل پست : يك سينه سخن )
    فرهنگ
    فرهنگ زمينه رشد خرافات
    روش ،منطق ،و برهان اين نوشته ها از نوع استدلال قياسى و رياضى نيست اما آنجا كه لازم افتد از اين نوع استدلال نيز كمك گرفته مى شود .وقتى سخن از ريشه ها مى گوييم لاجرم به هستى شناسى موضوع بحث مى رسيم چرا كه بنياد هر چيزى نمى تواند جز در هستى شناسى آن چيز باشد . هر پديده فردى يا جمعى يا مادى يا معنوى پيش از آنكه چنين و چنان باشد هست . خب ،در اين مرحله پرسش هايي پيش مى آيد از اين دست : اين پديده چگونه هستى يافته است ؟هستى آن چه ويژگي هايي دارد ؟ و اين چيزى كه از نبود يا به دست خالقى هستى يافته است سپس چگونه رشد يافته و در مسير رشد خود چه پيامد هاى نيك يا بدى داشته ؟معيار نيكى و بدى هم قدر دورى يا نزديكى از سرچشمه پيدايش آن است . براى مثال فرهنگ از ميل آزادى و تغيير وضعيت موجود هستى يافته است . وقتى همين فرهنگ سد راه تغيير و آزادى مى گردد ما شاهد پيامدى هستيم عليه علت موجده فرهنگ . بجز فرهنگ شناسان و متفكران مردم عادى مايل نيستند پيام هاى مرگبار فرهنگ را فرهنگ بنامند . براى مثال خرافات كه فرهنگ پژوهان جزء فرهنگ عامه مى دانند ، گاه به غلط بي فرهنگى ناميده مى شود .فرهنگ براى همگان غالبا هاله تقدس و نيكويي دارد و اخيرا مد شده كه فرهنگ را به مفهوم آداب درست هر كارى قلمداد مى كنند ؛.مى گويند :فرهنگ رانندگى ،فرهنگ گفتگو ، فرهنگ مهمان دارى ،فرهنگ تماشاى فوتبال ، فرهنگ مصرف ،فرهنگ دارو خوردن و شايد به زودى فرهنگ توالت رفتن و دعوا كردن هم به اين فرهنگ ها افزوده شود .هركس هم خلاف اين ها رفتار كند philistine ناميده مى شود .اين واژه كه امروزه در غرب به معناى آدم بى فكر و بى ذوق و نافرهيخته به كار مى رود در فارسى به بى فرهنگ ترجمه مى شود .ريشه اين واژه باستانى است و خود ماجرا يي دارد كه مى توانيد با افزودن etymology به آن و از طريق گوگل در باره آن كسب اطلاع كنيد .بسنده مى كنيم به اينكه اصل واژه بر دشمن و خارجى دلالت داشته است . يونانيان اقوام غير يونانى را بر بر مى خواندند .اما اين واژه نيز امروزه به معنايي قريب به بى فرهنگى به كار مى رود . همه آنچه بى فرهنگى اش مى نامند به لحاظ هستى شناختى خود جزئي از فرهنگ است .از آن جمله است خرافات ،ترس هاى بى علت ، معيار هاى ننگ و نام . پرستش هاى بى فكرانه ،بت پرستى ،زنده بگو ر كردن دختران ، سحر و جادو ،
    توصيف و سپس تحليل پديده هاى واقعى و رد يابى ريشه اوليه آنها كه در اين نوشته هاى ناقابل مد نظر قرارگرفته است امروزه يكى از روش هاى علوم انسانى است .با اين روش مطلب را پي مى گيرم :
    براى آنكه ارتباط موضوع خرافات با مطالب پيشين روشن شود مقدمتا يادآورى مى كنم كه دو پديده برآمده از فضاى عمومى -انقلاب و فرهنگ – بى هيچ ترديدى فراورده هايي انسانى اند .بزها نه فرهنگ دارند و نه انقلاب مى كنند .هر آنچه ساخته انسان است در نهايت ريشه در ويژگي خاص هستى انسانى دارد .انسان بنا به منطق رخدادها تنها موجودى است كه زير بار آنچه طبيعت و غريزه و ضرورت پيشاپيش به او داده اند نرفته است . به مجبوريت تن نداده است ، بر إجبار شوريده است ،آزادى در زمين پر بلا را به اسارت در فردوس ترجيح داده است .جهانى ديگر بر روى جهان طبيعى ساخته است :جهان فرهنگ و تمدن . ديرى نپاييده كه همه آن چيزهايي را كه به آهنگ آزادى و تغيير ساخته است به زنجيرهستى خود مبدل كرده است . از آنها براى خود مأمن و پناهگاه ساخته است . نسبت به آنها احساس مالكيت كرده است .از آنها همچون از ملك و مال متعصبانه دفاع كرده ،همنوع كشته ،جنگ هاى فرقه اى راه انداخته ، خاك را به نام خاك از خون مالامال كرده ،خود و اندوخته ميراث فرهنگ خود را بحق و درست و مطلق و غير خود را بربر و philistine و عجم (گنگ ) پنداشته ،و آنچه از انديشه مختار و آزادش برآمده به چماق انكار ديگرى تبديل كرده است .راستى چرا ؟ به هزار و ىك دليل ثانوى و به يك دليل ريشه اى كه همه آن دلايل ثانوى از آن مشتق مى شوند : اين ريشه را اكونوميا ناميديم . ترس از دست دادن پشتيبان ،ترس از نا امنى و بى خانگى و گرسنگى و مرگ . نخستين دست و پا زدن نوزاد نه براى حقيقت است نه براى آزادى از زنجير ها .خرافات در همين تر س ريشه دارد .ادامه دارد .پايدار و پرتوان باشيد

     
  3. مصباح يزدي ( غير منفور )

    سلام أقا، من رو نصف جون كردي ، روزي ده بار به سايت سر مي زدم خبري نبود، به fb رفتم همه قديمي بودند ، به سايت دكتر خزعلي سر زدم گفتم شايد كلمه اي بيابم تا از نگراني خارج شؤم ولي هيچ هيچ هيچ، خدا را شكر هستي، لطفا لينك مصاحبه هاتون رو بنويسيد كه ما استفاده كنيم،
    برای همچو اویی که ظرف یک ماه، بیست سی هزار نفر را به سینه ی دیوار سپرد و به سینه هایشان رگبار بست، واقعاً این حادثه، یک ضرب و شتم مختصر بوده است و شدیداً قابل اغماض.
    ممكن است خواهش كنم بفرماييد كدام واقعه را مي فرماييد؟ تا حالا فكر مي كردم جنايتكارترين كاردستي اين ديوها وقايع زندانيان چپ و مجاهد بوده كه ٥-٦ هزار نفر را كشتند در زندان بدستور يزيد زمان، لطفا توضيح بدين مطلع شم،
    ردود بر نوريزاد و نابود باد يزيد زمان،

    ——————

    سلام دوست غیر منفور ما
    این آمار 5 – 6 هزار نفر به کشته های تهران مربوط است. کشته های سال 67 در کل کشور سی و سه هزار نفر بوده است.

     
  4. دروز بر نوريزاد آزاده و آفرين بر او و همه انسان هايي كه به هر بهايي جز آنچه درست مى دانند نمى گويند ًو همه هستى خود را در گرو حقيقت شان مى گذارند ؛ سخنى با اين جناب سكه پرتاب كن دارم .باشد كه گوشى براى شنيدن داشته باشد ؛فقط براى شنيدن نه پذيرفتن .
    گرفتيم كه آمريكا ظالم ،اسراييل ظالم ، انگليس ظالم ، اما يك چيز را شما متوجه نيستى .كسى كه وجدانش نسبت به ظلم حساس است در برابر هر ظلمى در هر جا به ويژه در بغل دست خود حساس است وگرنه اگر به هم سايه و هموطن خود هر ظلمى را روا دارد به داد و فريادش عليه آمريكا و اسراييل و انگليس هم بايد شك كرد .كسى كه غم خوار نزديك نيست غم خوار دوردست ها هم نمى تواند بود .كسى كه از قتل و شكنجه و سركوب مردم دور و بر خود ككش هم نمى گرد ،در مرگ بر آمريكا گفتنش هم يا كلكى نهفته است يا خود را دن كيشوت وار فريب مى دهد . كسى كه به اهل خانه اش ستم مى كند غم خوار آدم هاى آن سوى مرز ها هم نمىتوانيد بود .كسى كه براى مردم كشور خودش اين حق را قائل نيست كه أموال ربوده شده اش را پس بگيرد دلسوز حقوق ربوده شده فلسطينى ها هم نمى تواند باشد .اين مرگ بر گفتن ها نه كسى را كشته است نه مانع زد و بند هاى پنهانى با همان ها كه مرگشان را خواسته ايد شده است . بيدار شو هموطن . تير در تاريكى انداختن هنر نيست . پشت به قدرت زور و پول عربده كشيدن شجاعت نيست . تكرار طوطى وار مشتى شعار نخ نما شده تفكر نيست . شما يك نسل كشى تدريجى راه انداخته ايد و نمى بينيد .شما از پول ملت سي سال و اندى است كه با هفتاد بلندگو و منبر و روزنامه رانت خوار هرچه خود مى خواهيد مى گوييد اما دهان طرف مقابل خود را با زندان و شكنجه و تجاوز و قتل و فيلترينگ و پلمب و توقيف و حصر و شنود و تهديد بسته ايد. اين قدر به منطق خود اطمئنان نداريد كه بگذاريد مخالفان تان نيز در شرايط برابر بدون ترس حرف داشتن را بزنند .اين ها را با اين فرض. گفتم كه شايد به قدر ارزنى اهل حقيقت باشيد . آمريكا و تمام غرب پرونده اى آلوده در خون دارند .اما كسى حق دارد به آنها اعتراض كند كه خودش داستانش تا مرفق آلوده به خون نباشد . اين إيا اخلاق است كه آقاى شما به آمريكا مى گويد :تو خودت هم آبوغريب دارى ؟ اين زبان انسانى است ؟ آبوغريب اگر بد است همه جا بد است .آبكش به آفتابه مى گويد :دوسوراخه .

     
  5. هر چند کاری نمی توانم بکنم لا اقل تنها کاری که می توانم انجام دهم یک تشکر است. تشکر؛ و خسته نباشید به همۀ کسانی که برای عدالت و آزادی و آزادگی قدم بر میدارند و پرچم آزادمردی را برافراشته نگه می دارند. همت و مردانگیتان پاینده باد.

     
  6. ما فقط چهار روز به سایت شما دسترسی نداشتیم و در بقیه روزهای این دو هفته به برکت فیلتر شکن های عامل تهاجم فرهنگی دشمن ارتباط برقرار بود ، با سپاس از مزدوران استکبار !!.

     
  7. با سلام خدمت آقای نوری زاد

    هنگامی که دیدم سایت شما درست پس از انتشار گزارش شورش در سالن ملاقات از کار افتاد، به دلایل مختلف آن فکر کردم و این احتمال را دادم که برادران ارتش سایبری در آن نقشی داشته باشند.
    پس از یک هفته و یا بیشتر به این نتیجه رسیدم که خودم با توجه به اطلاعات و توانایی هایی که دارم اقدام کنم و به سه شرکت ثبت نام سایت و دو شرکتی که سایت شما در سرورهای آنها قرار داشت ایمیل زدم و در مورد مشکل سایت توضیح دادم و آنها هم ایمیل مرا برای قسمت مربوطه ارسال کردند و پس از دریافت ایمیل مبنی بر کار کردن روی حل مشکل، بطور مرتب سایت را چک کردم و بالاخره در روز دوم نامه نگاری، دیدم که سایت دوباره قابل دسترسی است.

    اگر چه همانطور که نوشته اید به افراد مختلفی سفارش کرده بودید که مشکل را حل کنند ولی با توجه به مکاتباتی که انجام داده بودم، از این که توانستم کاری اینچنینی را انجام دهم و سایت را دوباره فعال کنم بسیار خوشحالم.

    پیروز باشید

     
  8. با درودی بی پایان به نوری زاد عزیز

    این متن را قیبل از اینکه سایت باز شود مینویسم
    دلم برای خیره سریت تنگ شده
    عاشقیت را دوست دارم
    عشقت به انسانیت عشقت به کشور
    عشقت به مردم مهربان
    ایستادگیت در مقابل تباهی ونکبت وخرافه
    جنگ با سیاهی ظلمت
    آنگاه که بالهایت را گشودی
    آموزگار پروازشدی
    پرواز به دوردستها
    خیلی ها را به سرزمین سیمرغ بردی
    وامروز صف کشیداند
    آزادی را با عشق پیوند زدی
    سینه چاک وپابرهنه از پیشامدها استقبال کردی
    از موج گذشتی وبه ساحل امید رسیدی

    سروده ای از دکتر افشین یدالهی تقدیمت میکنم این سروده با صدای زیبای سالار عقیلی با نام چله به چله خوانده شده

    چله به چله عشق را از غم به شادی می بریم
    حق خود از لبخند را ، با اشک با خون می خریم
    هرجا سکوت کوچه ها ، از ترس سنگین تر شود
    یک آه هم گل میکند تا شهر رنگین تر شود
    پروانه پشت پیله اش حس کرد راهی هست و رفت
    شاید به راه بسته هم باید امیدی بست و رفت
    شب از درون می پوسد و با یک تلنگر می رود
    دستان ما در بند هم دور از تصور می رود
    حتی عبور از عشق هم رو به رهایی سخت نیست
    بی ذوق آزادی کسی با عشق هم خوشبخت نیست
    ققنوس بر می خیزد و ما را تماشا می کند
    شعله فرو می افتد و در بهت حاشا میکند

     
  9. دو بار با ماشين از مقابل شما رد شدم بوق زدم و دست تكان دادم ولي روي جدول اتوبان همت نشسته بوديد در فكر يا در حال نوشتن نميدانم از راه دوري آمده بودم با پسر 10 ساله ام تو ماشين از شجاعت هاي شما و حق گويي شما سخن گفتم ولي متاسفانه نتوانستم بيستم و كمي با هم صحبت كنيم خدا خير دهد شما رو كه آگاهي مي دهيد و حقايق را و مخفي كاري هاي آقايان را و ظلم ها كه كردند متاسفانه با نام اسلام را بيان مي كنيد .

     
  10. جناب نوری زاد
    بی زحمت اگر این سوال را جواب داده ایی یک بار دیگر جواب بدهید
    چرا صبح ها که وزارت فعال است و برو بیای کارمندان هست و احتمالا وزیر ویا شخص مهمی عبور میکند در آن جا قدم نمی زنید.
    بعد از ظهر ها که آنجا تعطیل است؟
    ممنون از شما
    ———————

    سلام دوست گرامی
    من معمولا صبح های خیلی زود بر می خیزم و تا ظهر ماجراهای روز قبل را می نویسم و عصرها به قدمگاه می روم. مهم این نیست که کارمندهای اطلاعات صبح ها آنجا زیادند یا عصرها کم. مهم نفس حضور من مقابل وزرات اطلاعات است.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 1960 seconds.