سر تیتر خبرها
سقراط و جام شوکران

سقراط و جام شوکران

 

دو شنبه 25 فروردین – روز شصت و پنجم

یک: به من می گویند این رفت و آمدهای تو دیگر تکراری شده و شاید جذابیتی نداشته باشد. می گویند کم کم داری به یک ملودی گوشخراش تبدیل می شوی. ملودی ای که یک زمانی شنیدنی بود. می گویم: من مگر بدنبال جذابیتم که نگران تکراری شدنش باشم و از ریزش مخاطبانم هراس کنم؟ من، در مقابل وزارت اطلاعات قدم می زنم برای حقی که از من برداشته اند و برده اند و نمی دهند. شما حتی روزی را تجسم کنید که من در آنجا قدم می زنم بی آنکه کسی به سراغم بیاید. می نویسم بی آنکه کسی بخواندش.

باورم اما بر این است: دری را که زیاد بکوبید، وا خواهد شد. یا به تشر، یا به گشایش. نیز به خستگی ناپذیری و درستیِ قدم های خویش باور دارم. و البته به سستیِ بساطی که پشتِ این درِ بسته است. معتقدم این واژگونگی، به هیمنه ای مربوط است که ردیف عربده هایش سست است. به سستی رشته کوههایی از پنبه. که با جرقه ی یک استدلالِ دم دست، خاکستر می شود. پس، این من نیستم که باید نگران تکراری شدن باشم.

دو: یک بار با کودکان روستا و در عالم کودکی دست به جادو بردیم. یکی به زمین پا می کوفت و می گفت: ای زمین دهن وا کن. زمین اما دهن وا نمی کرد. دیگری می گفت: ای درخت آتش بگیر. درخت اما سبز بود. آن یکی می گفت: دست های من، پر از پول شو. دستش اما تهی بود. نوبت به من رسید. به گوشه ای از آسمان آبی اشاره کردم و چشمانم را بستم و گفتم: ای آسمان سیاه شو. که ناگهان دیدم پچ پچه ای در میان بچه ها پیچید. یکی از بچه ها تکانم داد و گفت: چشمانت را وا کن و ببین. وا کردم. آن نقطه از آسمان سیاه شده بود. نه از دود. از هزاران سار. که درهم فرو می شدند و موج می خوردند. امروز به یاد آن روزهای طنز، دستم را به سمتِ درِ وزارت نشانه کردم و با صدایی که جز من کسی آن را نشنید، فریاد زدم: ” یکی بیاد بیرون ما باهاش حرف بزنیم”.

سه: دو بانو همزمان در زیر پل، و با کمی فاصله از درِ وزارت، با من مواجه شدند. یکی دختری جوان و چادری بود و مهربان که هماره حال مرا می پرسد و اهل همان حوالی است. دیگری بانویی بود پوشیده اما بدون چادر. شاید معلم بود یا کارمند اداره ای دولتی که عینکی باریک و دودی نیز به چشم داشت. دختر جوان یک گونی پر از اسکناس های تراول با خود داشت. درِ گونی را بی ریا وا کرد و همه ی تراول های لبخند و همدلی را بر من افشاند و تا توانست کاستی ها و بی پولی های مرا ترمیم کرد. بانوی عینکی پرسید: من به فایده ی کار شما می اندیشم. این که آیا این قدم زدن های شما چه فایده دارد؟ گفتم: فایده اش را در این ببینید که اینجا خط قرمزی از وحشت و ترس بود و اکنون نیست. و گفتم: ما باید بر این ترس ناجوانمردانه ای که اینها بجان مردم انداخته اند فائق آییم. ومن، دارم بقدر خود این کار را می کنم.

چهار: زن و مردی سیاهپوش از آنجا می گذشتند. مرد، دست به فلاسکی کوچک برد و گفت: ما داریم می رویم مجلس ختم. این نسکافه را من برای خودم درست کرده ام. تقدیم به شما. هرچه اصرار کرد، نپذیرفتم. آنها عزادار بودند و قهوه شاید مختصری تسکینشان می داد.

پنج: دو مرد، که یکی قد بلند و پرو پیمان بود و دیگری جوان تر و لاغر، آمدند و دست دادند و آرزوهای خوب بر زبان آوردند. آنکه پر و پیمان بود، برای دوست لاغرش فضا گشود. به این بهانه که: تو حرفهای محرمانه ای داری پس من می روم و آنطرفِ پل منتظرت می مانم. او رفت و جوان لاغر بعد از کلی همدلی گفت: من پاسدار و سپاهی ام. من و همسرم هر دو مذهبی بودیم. بعد از 88 من وقتی به ذات اینها پی بردم، بی خیال مذهب شدم و زدم زیر همه چی. زنم ناگهان بقول خودش با یک کافر مواجه شد. ول کرد و رفت. من که زنم را دوست داشتم، رفتم پی اش. خانواده اش راضی نبودند. زنم درخواست هایش را یک به یک ردیف کرد: حق طلاق می خواهم. گفتم باشد. نصف خانه را به اسم من کن. گفتم باشد. فلان و فلان را بده به من. گفتم باشد.

اینها را که دادم، طلاق گرفت و رفت که رفت. حالا من مانده ام ویلان. زنم را دوست دارم و می خواهم برگردد. او هم شاید. زنم اما می گوید: من با هر چه سر کنم با این بی دینیِ تو چه کنم؟ جوان لاغر دست بر دست کوفت و گفت: کاش اصلاً دینی در کار نبود. آمده بود تا من از طرف او بروم وساطت. می گفت: من یکتا پرست که هستم. زنم به همین یکتا پرستیِ من راضی باشد. حالا نماز نمی خوانم نخوانم. گفت: شاید خانواده ی زنم شما را بپذیرند و گره ی زندگی من وا شود. وحتی پرسید: به نظر شما اگر زنم برگردد زندگی ما رونق می گیرد با این تفاصیل؟

گفتم: وساطت من ای بسا کار را خراب تر نیز بکند. چرا که می گویی خانواده ی همسرت – که حالا دیگر همسرتو نیست – بشدت مذهبی اند و اینجور خانواده ها از آدمهایی مثل نوری زاد و حرفهایش دلگیر و فراری اند. حالا بفرض، اگر رفتم و قضیه معکوس شد چه؟ و گفتم: صبور باش پسرم. در اینجور کارها، عجله اصلاً کار ساز نیست. حالا که کار به اینجا کشیده، روند زندگی ات را به گذر زمان بسپر. بگذار کمی زمان بگذرد. عجله نکن. شاید آن زن، رفته که برود. که اگر اینگونه باشد، پرپر زدن های تو بجایی نمی رسد. و اگر هنوز ته دلش با تو باشد، به جوری به تو پیغام خواهد داد.

شش: یک پاسدار دیگر آمد. این یکی اما مثل من، عمده ی عمرش را سپری کرده بود. با سر و رویی سپید مثل برف. لاغر بود و چهره ای خاص داشت با کاپشنی بهاره بر تن. سرداری بود برای خودش. گفت: من سی سال تمام برای این نظام و این انقلاب کار کردم. صرفاً بخاطر یک حرف یک جمله عذرم را خواستند و با من آن کردند که با کافر حربی نمی کنند. به درِ وزارت اشاره کرد و گفت: اینها عاقبت خوشی نخواهند داشت. اینها روزهای سختی در پیش دارند. اینها – من خبر دارم – از درون در حال پوسیدن اند. پوسیده اند. اینها اگر نمایشی دارند، بضرب پول و ارعاب و اسلحه است. وگرنه از درون متلاشی اند.

گفت: همین سردار جعفری که آمد شد فرمانده ی سپاه، از ما که کارکشتگان سپاه بودیم و در فضاهای علمی کار می کردیم نظر خواست. ما هم سادگی کردیم و انتقادات و پیشنهاداتی را مطرح کردیم. غافل از این که این خود یک تله است برای شناسایی ناراضیان. من برای او نوشته بودم: شما در بیمارستان بقیة الله، در وسط تهران، بخشی را اختصاص داده اید به تحقیقات میکروبی و شیمیایی که کار کرد نظامی دارد. این را باید برد به بیابانهای دور. نه درست مقابل آشپزخانه ی بیمارستان. وگفت: در یک نشست پزشکان و استادان، خیلی دوستانه به صحبت های آقای خامنه ای انتقاد کردم. که شایسته نبود ایشان در جایگاه رهبری مردم را تهدید کند و برای معترضان خط و نشان بکشد.

گفت: این انتقادِ مختصر همان و بازپرسی های پی درپی همان. که تو کی هستی که برای رهبر تعیین تکلیف می کنی؟ اینها آنقدر بی حیایند که بند می کنند به خانواده ی یک معترض. بند کردند به پسرم. اینها وحشی اند. از انسانیت بویی نبرده اند. آقا شما با من مشکل داری، چرا به زن و بچه ی من بند می کنی؟ از کار کنارم گذاردند و اکنون شاید اتومبیلی بگیرم و مسافر کشی کنم با کلی تحصیلات که سپاه دست گذاشته روی مدارک تحصیلی ام و نمی دهد. وگفت: آقای نوری زاد، من از داخل سپاه می آیم. در داخل سپاه هیچ آرامشی نیست. اگر هم هست همه اش دروغین است. به یک ضربه، همه ی بنیانش فرو می ریزد. چون همه چیزش بر دروغ و دزدی استوار است.

هفت: امروز یک دختر دانش آموز دبیرستانی هم آمد به دیدنم. هدفونی ریز به گوش داشت و می رفت به سمت خانه ای در همان حوالی. ای خدا، این دختر، برای من پیروزی آرزو کرد. او که رفت داد زدم: آهای پیروزی، جرأت اگر داری از من رو بگردان.

هشت: در درون، مثل کودکانی که ادای جادو گران را در آورند، کف دو دستم را به سمت درِ وزارت گشودم و گفتم: اجی مجی لا ترجی یکی بیاد بیرون ما باهاش صحبت کنیم. کسی اما نیامد و من بساط خود برچیدم و آماده ی رفتن شدم که دیدم مردی آمد و خودش را معرفی کرد و گفت ما همینجا همدیگر را دیده ایم یکبار. نشانی که داد، دیدم بله، من او را پیش تر دیده بودم. او را و دوستش را که هر دو در اداره ی ضد جاسوسی وزارت کار می کنند. آن روز آن دو مرا به داخل اتومبیلشان دعوت کردند. رفتم و نشستم و چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم. هردو معقول و منطقی و انسان به نظر می رسیدند. به یاد دارم آن روز، من از این که با دو اطلاعاتیِ انسان دیدار کرده بودم خوشحال بودم. این مرد، یکی از آن دو بود. جادوگریِ کودکانه ظاهراً کارسازی کرده بود.

مرد اطلاعاتی گفت: من از آن روز که از هم جدا شدیم، مرتب اخبار شما را تعقیب کرده ام. حتی پیگیر کار شما هم بوده ام و چند بار زنگ زده ام به بالاتری ها. به آنها گفته ام چرا چرا به خواسته های نوری زاد اهمیت نمی دهید. و گفته ام شما هرچه این کار را به تعویق بیندازید، هم آبروی خودتان می رود و هم به این بنده ی خدا – نوری زاد – لطمه می زنید. به من جواب دادند به پیر به پیغمبر ما اموالش را پیدا کرده ایم و داده ایم دادسرا برود بگیرد. و گفتند: ملاقات اما نمی شود. چرا؟ به این خاطر که برای وزارت هزار جور حرف در می آورند. چه حرفی؟ این که نوری زاد رفته با وزیر اطلاعات نشسته.

به مرد اطلاعاتی گفتم: تشکر که پیگیر کار من بوده اید. بله، وزارت اموال مرا گشته و پیدا کرده اما من مال الاجاره ی اموالم را نیز می خواهم. نمی شود اموال یکی را بردارند و ببرند و بعد از چهار سال و نیم پاسخگو نباشند آنهم در یک تشکیلات اسلامی ای که آوازه ی اسلامیتش کهکشان راه شیری را نیز در نوردیده. و گفتم: این که پرهیز می کنند از ملاقات من با وزیر نیز بسیار طنز است. وزارت اطلاعات از چه نگران است؟ از چه می ترسد؟ مگر می شود وزارت اطلاعات از ملاقات با یک نفر بهراسد؟

وگفتم: وقتی مذاکره با آمریکا – که کلفت ترین خط قرمز بیت رهبری بود به این سادگی دچار پارگی می شود – چرا مذاکره ی ده دقیقه ای نوری زاد با وزیر اطلاعات باید به تن دستگاه لرزه اندازد؟ و گفتم: من تا با وزیر دیدار نکنم از اینجا تکان نمی خورم. دوست اطلاعاتی گفت: آقای نوری زاد، باور کنید دولت هنوز به تسخیر آقای روحانی در نیامده چه برسد به اطلاعات که شخم خورده ی سپاه است. گفتم: این ملاقات می تواند در سکوت خبری صورت پذیرد. و گفتم: من قول می دهم یک کلمه هم از محتوای آن نشست ده دقیقه ای در جایی درج نکنم. اگر که از رسانه ای شدن این ملاقات در هراسید. دوست اطلاعاتی ما رفت که خبر ببرد و احتمالاً دو ماه بعد خبر بیاورد.

نه: شب رفتیم به تماشای نمایش ” سقراط ” در تالار وحدت. سقراط را جناب حمید رضا نعیمی نوشته و کارگردانی کرده است. با بازی درخشان هنرمند گرانمایه فرهای آییش. آمیختگی چالش های فلسفی و سیاسی دوران سقراط با چالش های امروز جامعه ی هردمبیل ما، باعث می شد که تماشاگران در چند جای نمایش به شوق آیند و کف بزنند و هیاهو بکنند. سقراط در مواجهه با سالوسان و سیاستمدارانِ عهد خود آنچه می گفت، انگار به سالوسان و سیاستمداران و دغلکاران فعلی ما می گفت. و این همان فصل مشترکی بود که مخاطب را به هیجان در می انداخت.

ومن، در طول نمایش سقراط، بویژه آنجا که سقراط به سمت دخمه های جهالتی که سیاستمداران برای مردمان پرداخته بودند، گویا می نشستم و زمین را می خراشیدم و خاک را پس می زدم و به گودیِ گوری فرو می شدم. به جنازه ی مدفون خود که می رسیدم، به صورتش مشت می کوفتم و باز از سرگور خود برمی خاستم تا صحنه ای دیگر. جنازه ی من از دستم کلافه شده بود. نبش قبر، یک بار و دو بار. نه هر دقیقه و به هربهانه. چاره ای نبود. باید پای فرار می جست. جنازه ام را می گویم. آنجا که سقراط جام زهر را سرکشید، من نیز زخم ذره ها و تراشه های الماس را حس کردم در درونم.

ده: دوستانی که احتمالاً از قدم زدن های من جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات یا از گزارش های سفر من به شهرهای خوزستان بی خبر بوده اند، می توانند نوشته های مرا در اینجاها مطالعه کنند:

https://www.facebook.com/mohammadnourizad
http://nurizad.info/

محمد نوری زاد
بیست و ششم فروردین نود و سه – تهران

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

48 نظر

  1. مهربان ایرانی

    انتشار مطالب کپی-پیست کسانی مثل اوگتای در اینجا و امثالش در سراس اینترنت فارسی و غیر فارسی، بار دیگر گوشزد میکند قو گرایان ترک گرا، عظمشان جمع کرده اند برای مثله کردن ایران.
    اینکه فردوسی ان قدر منصف و با شرافت روایت گری داشته که حتا در قالب یک اثر حماسی و اسطوره ای-رئالیستی ترکیبی، پته شاهان دوران باستان عجم و کشور ایران پرشیای کهن روی آب بریزد، بایست بدو دست مریزاد گفت. کاشکی یک جو از شرف و انصاف فردوسی امثال پان ترک داشتند.
    نکته ای که من دارم هر روز بدان باور بیشتری میاورم، این است قوم گرایان ترک گرا، دنبال تجزیه آذربایجان از ایران نیستند و بلکه تبدیل ایران به ترکستان جنوبی هستند. نقشه اخیری در وبلاگ mhere2.blogfa.com منتشر شده گویای این مطلب، منافع سرشار و منابع غنی و سواحل استراتژیک خلیج فارس، چیزی نیست که ترکیب استثمارگر و منفعت قوم گرای ترک از آن چشم پوشی کند.
    پروژه های زبانهای ایرانی و چند پاره کردن مردم آریایی پارسی تبار، برای کم کردن درصد پارسیان و بدست آوردن بیشترین سهم است و در واقع باقی ماندۀ فارسی زبانها در اطراف بیایانهای مرکزی چاره جز بردگی و رعیت بودن مثل چند قرن اخیر برای میراث داران الیگارشی و اشرافیت ترکهای قجری-صفوی نیست!
    پروژه خیلی تابلو کارش اینست مردمان کرد و لر و لک و شمالی و بلوچ را از هویت آریایی و ایرانی خودشان جدا کند. اتفاقا بلوچستان و کردستان از ایران جدا شوند منافبع نفتی بیشتری نصیب اینها خواهد شد. چند نفر از سفره یغمای نفت کمتر بهتر، ترک گراها هیچ اهمیتی به وسعت ایران نمیدهند و همینکه منابع نفت و ثروت و شرکتهای مرکزی و تبریز و امثالهم در اختیارشان باشد کفایت میکند! بلوچستان و کردستان فقیر را میخواهند برای چه؟!
    خب معلومست تا میتوانند ایجاد تنفر میکنند از هویت آریاای و ایرانی شان و شاهنامه فردوسی با آن اشعار منصفانه راویتگر بهترین دستاویز پان ترک و ترک زبان قوم گرا است!

    http://mehre2.blogfa.com/post/262

     
  2. با درود به شما اقای نوری زاد عزیز و گرامی . صحبت از سقراط و جام شکران شد . براستی سقراط اولین شهید مکتوب شده تاریخ است . بی اختیار یاد آن نامه شما افتادم که شما جامی را به اقای خامنه ای پیشنهاد کرده بودید . که هر ایرانی به نسبت خود چیزی در این جام بریزد و ایشان باید این جام را سر کشد . چه رویایی خوشی ناگهان حقیقت به من تلنگور زد که ایشان یعنی آقای خامنه ای آنقدر از جانش در هراس هستند که به شما قول میدهم از دست نزدیکترین کسانش چیز خوردنی نمیگیرد که مبادا به زهر الوده باشد . خدا وکیلی این قدرت خانم چی دارد که اینجوری حاکمان به ان چسبیده و خود و عزیزانشان را جلوی پایی قدرت سر میبرند . تا بلکه دو روز بیشتر بتوانند به این قدرت تکیه زنند . https://www.youtube.com/watch?v=H8Yp8fvdTm8

     
  3. باسلام و درود به جناب نوریزاد . واقعا به این همه انرژی و پیگیری و خسته نشدن شما غبطه میخورم . انشاء الله در این کار و دیگر کارهایتان موفق باشید . سلامت و تندرست و شاداب باشی دلاور.

     
  4. با سلام

    جناب نوى زاد

    همانگونه كه در ارسال قبلى ذكر كردم اگر امكان ثبت نام بوجود آيد از سوء استفاده بعضى ها ممانعت مى شود

    ادبيات ونوشته هاى بعضى دوستان نشان مى دهد كه يک نفر با نامهاى مختلف مطلب مى نويسد مثل (مصيب)

    با توجه به ادبياتش ترديدى نيست كه او همان mohsen است كه به استهزاء وتمسخر ساير اعضا ى سايت مبادرت

    مى كرد شيوه نوشتارى همان است با كمى دقت به صحّت اين امر واقف خواهيد شد

     
    • با سلام

      جناب نوری زاد حق با برادرمان عبدالله است ‍آیا انعکاس کامنتی که هیچ محتوایی جز تحقیر و ریشخند یک همنوع ندارد از مصادیق آزادگی و آزادی بیان است؟
      شما که ظاهرا همه کامنت ها را می بینید آیا انصاف است کامنتی را که محتوائی جز عقده گشائی و انتشار نفرت و ریشخند و تحقیرهای کودکانه ندارد منعکس کنید؟
      کسانی که به تحقیر همنوع خود اقدام میکنند بیش از آنکه فرادستی و موضع بالای خویش را اثبات کنند فرودستی و حقارت نفسانی و چنته خالی خویش را بنمایش میگذارند ‍آنان فرضا اگر سخن منطقی دارند چه نیازی به استفاده از الفاظ رکیکی که خود شایسته آنند دارند؟
      بنظرم جنابعالی هم مسولیت عقلی و شرعی دارید که چیزی را که هیچ محتوای فرهنگی علمی یا عقلانی ندارد و تنها مصداق تشییع فاحشه است (إِنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.النور/19) در عرصه عمومی نشر ندهید که باعث تحقیر یا ریشخند یک مومن و بنده خدا شود.
      البته توصیه من به عبدالله عزیز این است که اگر هم جناب نوریزاد به وظیفه اخلاقی خویش عمل نکردند و باز چنین گفتارهای بی محتوایی از امثال محسن=مصیب را نشر دادند هیچ اعتنایی نکند (و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما ) .
      در واقع همان که خود ایشان در نوبتی گفتند : از کوزه همان برون تراود که در اوست ‍گفتار و رفتار و الفاظ انسان حاکی از ادب و فرهنگ خانوادگی اوست ‍اگر صد بار نام و رنگ عوض کند فرهنگ او در بکارگیری الفاظ اش خود نمائی میکند.

      با پوزش و سپاس

       
  5. با سلام

    يكى از دوستان با نام عبدالله قبل از بنده در اين سايت مطلب مى نوشته بنابراين براى تمايز علامت ستاره كنار نام عبدالله قرار داده ام

    اى كاش امكان ثبت نام در سايت وجود داشت تا از تكرار اسامى مشابه و سوء استفاده ممانعت مى شد

     
  6. با سلام

    براى ارسال جواب با مشكل مواجه هستيم

     
  7. آقاى نورى زاده

    اين مقاله را چرا حذف مىكنى

    در سايتتان به حضرت محمد ناسزا و فحش مى دهند

    آيا فردوسى از حضرت محمد بالاتر است

    توهين فردوسي به نژادهاي غير فارس

    ترك ستيزي

    توهين به نژاد ترك و نفرت از تركها در بسياري از بيت هاي شاهنامه وجود دارد

    سخن بس کن از هرمز ترک زاد که اندر زمانه مباد این نژاد…

    که این ترک زاده سزاوار نیست کس اورا به شاهی خریدار نیست

    که خاقان نژاداست و بد گوهر است به بالا و دیدار چون مادر است

    اشاره اي است به قباد فرزند انوشيروان كه مادرش ترك نژاد بود و بعد از انوشيروان به پادشاهي رسيد مادر قبادهُرمزچهارم (كه بنام “قاقم”يا”تاكوم”يا “قاين”ازاو ياد شده) منسوب به امپراطوري”گوی تورک(ترک آسمانی)”بود.انوشیروان جهت رفع خطر”ایستمی خاقان”،هرمزچهارم راجانشین خودساخت

    در جاي ديگر مي گويد

    ابا سرخ ترکی،بدی ،گربه چشم توگفتی دل از رده دارد به خشم

    که آن ترک بد ریشه و ریمن است که هم بد نژاد است و هم بد تن است

    تن ترک بد ذات بی جان کنم زخونش دل سنگ مرجان کنم

    از آن پس بپرسید،ازآن ترک زشت که ای دوزخی روی دور از بهشت

    چه مردی و نام و نژاد تو چیست؟! که زاینده را بر تو باید گریست

    بُود ترک،”بد طینت” و ” د یو زاد” که نام پدرشان ندارند یاد

    در جايي هم هرمز از يكي از بزرگان و پيران دربار سوالاتي مي كند كه اين شخص جواب مي دهد

    بپرسید هرمز، زمهران ستاد که از روزگاران چه داری بیاد

    چنین داد پاسخ بدو مرد پیر که ای شاه گوینده و یاد گیر

    بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان به ایران زمین (منظور از چين تركستان مي باشد)

    بدو گفت بهرام:ای ترک زاد به خون ریختن تا نباشی تو شاد

    تو خاقان نژادی نه از کیقباد که کسری ترا تاج بر سر نهاد

    همانطور كه مي دانيم هرمز چهارم از عادل ترين پادشاهان ساساني است ولي چون مادرش ترك نژاد است بنابر این از نظر فردوسی مجرم است

    ابوالقاسم فردوسی، ترکان فاتح در عالم واقعيت را، در عالم خیال مغلوب میکند و به عقده گشائی شفانیافته تا به امروز در مریدان خود میپردازد:

    وزین روی ترکان همه برهِنه برفتند بی اسب و بار و بُنه

    رسیدند یکسر به توران زمین سواران ترک و سواران چین..

    ز ترکان جنگی فراوان نماند زخون سنگها جز به مرجان نماند

    سپهدار ایران به ترکان رسید خروشی چو شیر ژیا ن بر کشید

    ز خون یلان سیر شد روز جنگ بدریا نهنگ و به خشکی پلنگ

     
  8. مرد بزرگ چرا جنازه ات را آزار میدی. گاهگاه در نوشته هات احساس می کنم خودت رو نبخشیدی به خاطر گذشته. ما باید خودمونو ببخشیم و از گذشته درس بگیریم. چطور میشه آدم خودشو نبخشه اما دیگرون رو ببخشه. دوست گرامی من تو همیشه کاری کردی که فکر می کردی درسته. امروز هم کاری رو انجام میدی که به احتمال زیاد به درست بسیار نزدیکتره. خوشحال باش به خاطر جسارتی که در تو هست و در بسیاری از ما نیست. به خاطر صبری که داری. و به خاطر خانواده نازنینی که داری و تو را اینگونه پذیرفته اند.

     
  9. و بعضی تکرارها چه زیبایند؛ تکرار انسانیت، تکرار آزادگی، تکرار شرافت، تکرار پایداری و….
    درست مثل تکرار قدم زدن ها در جایی که دیگر همچون گذشته ترسناک نیست. و این یعنی همان پیروزی.

     
  10. سلام دوستان گرامی ،داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگر فرض کنیم بنا بر دلأیل غیر منتظره داخلی‌ و یا خارجی‌، رژیم جمهوری اسلامی به یک باره سرنگون شود؟ چه آلترناتیو مناسبی را برای این رژیم میشود متصور شد؟ تجربه کشور‌های اطراف و دور و نزدیک که از وجود سیستم‌های دیکتاتوری به تنگنا آمده بودند نوید دورنمای خوبی‌ را به ما نمی‌دهند ، بلکه وضعیت به مراتب خراب تری را به ما نشان میدهند . یک نگاه اجمالی به جریان‌هایی‌ که ادعای آلترناتیو بودن میکنند وضعیت را به درستی‌ نشان میدهند .۱. گروه مجاهدین: این گروه از سازماندهی تشکیلاتی قوی برخوردارند اما در طول این ۳۵ سال انقلاب نشان داده اند که به مراتب خطرناکتر هستند اینان به سان گرگان زخمی مترصد بی‌ثباتی و هرج و مرج سیاسی و اجتماعی هستند و بلائی بر این مردم نازل خواهند کرد که در تاریخ فراموش نخواهد شد . اینها وقتی‌ بعد از انقلاب دستشان به جایی‌ نرسید شروع به ترورها ی کور کردند و صدها هزار جوان را فدای ایدئولوژی جامعه بی‌ طبقه توحیدی‌شان کردند و باز هم میکنند و تا به حال حتا یک بار هم اعتراف به خطاهای گذشته و اصلاح روش و طریق بی‌ ثمرشان نکرده اند، اینها رئیس جمهور در تبعید دارند که هیچ گاه با رای مستقیم مردم انتخاب نشده و ظاهراً این ریاست جمهوری مادام العمری هم می‌باشد .۲.گروه سلطنت طلبها: مردم با بیرون راندن شاه سابق از کشور به جهان نشان دادند که رژیم سلطنتی و شاه نمی‌خواهند و لذا مشروعیت سلطنت و شاه از میان رفت،حالا این بنده خدای اعلیحضرت ! که تا چند وقت پیش فارسی را هم به زحمت گویش میکرد با چه پشتوانه و مشروعیت مردمی خود را شاهزاده و شاه مینامد بیشتر به طنز میماند،به نظر می‌رسد سود این دکان بیشتر به اطرافیانش می‌رسد .۳.گروههای اصلاح طلب داخلی‌:اینها تا حدودی برای خودشان نفر کشی‌ کرده اند اما از مشروعیت عمومی برخوردار نیستند،اینها تا زمانی‌ که قائل به تداوم این رژیم و اصلاح در درون میباشند به موفقیت چندانی نمی‌رسند .آقایان رفسنجانی‌،خاتمی،موسوی،کروبی،موسوی خو وینیها،حسن خمینی و دیگران برای یک بار برای همیشه بیأیید و اعتراف به اشتباهت گذشته بکنید و از مردم طلب بخشش بنمایید و مرز خودتان را از آنها که اصرار به ادامه راه گذشته می‌نمایند جدا کنید به خدا رستگار میشوید…

     
  11. زاده ي نور سلام … من هر روز نوشته هاي شما را ميخوانم ، ترجمان انسان ازاده هستيد …. يك نكته و اتفاق جديد دارد هي تكرار ميشود اين اواخر توروخدا مواظظظظبببب باشيييددد !!!! <<<<<<<>>>>>> …. آققااااا ساده نباشيد مگر كاري دارد براي ان ازمايشگاه ميكربي سپاه خوداي ناكرده الوده كردن ان قهوه چاي اب و … بعد مثلا بگن نوريزاد حالش خوب نبود عصبي بود به خيابون توجه نكرد رفت زير ماشين يا مثلا: شب از ناراحتي و غم اينكه كه هيچيك از مردم شهيد پرور كبك از اون حمايت نكردن سكته كرد و به مرگ طبيعي فوت كرد و … كه توش استادن و قتل شمارو طبيعي جلوه بدن (زبونشون لال، حيف زبون دراز خودمهه) شما كه ميدوني از اين حروميا هيچي بعيد نيست.
    دوست دارم … هميشه وقتي ميبينمت ياد پدر بزرگم ميوفتم و وقتي پدر بزرگمو ميبينم ياد تو. چقدر بوس كشش ميكنم بجاي تو … غمم ميگيره ميبينمت دلم پاره ميشه، ريش ميشه، غصم ميگيره اشكم درمياد (با اين سيبيل پهنم) كه قدرتو كسي نميدونه اي كاش ما نفت نداشتيم تا معلوم ميشد ملت به دولت نياز داره يا دولت به ملت … معلوم ميشد نخبه، دلسوز، فداكار، ميهن پرست و … يعني چي. خستم غمگينم خوودانگهدار

     
  12. نورى زاد و شاهنامه/
    برگرفته از مقاله خانم سهيلا محمدى نيا با عنوان:
    “شاهنامه،بزرگترين شاهكار ادبى جهان ، كتاب نيست، كتابخانه است” ؛
    چهل سرباز» نام مجموعه‌اي از محمد نوري زاد بود که پس از سه سال آماده پخش از شبکه دو سيما شد. محمد نوري زاد که اولين تجربه سريال سازي تاريخي را پشت سر گذاشته است، معتقد بود که در اين سريال از همه افتخارات ايران زمين مي‌گويد؛ از رستم و سهراب، فردوسي و از علي که بعد از پذيرش اسلام از طرف ايرانيان به شخصيتي مقدس و محبوب تبديل شد.
    «چهل سرباز» که از سال 82 کليد خورده بود، با بيش از 300 بازيگر و 100 لوکيشن مختلف سعي داشت تا پيوندي تاريخي و اساطيري بين گذشته و حال تاريخ ايران به وجود آورد. سريال «چهل سرباز» 4 دوره تاريخ ايران را به تصوير مي‌کشد، دوره اساطيري که روايتگر جنگ رستم و اسفنديار است، بعد از 8 قسمت داستان وارد دوره اسلامي شده و زندگي پيامبر از زمان هجرت به تصوير کشيده ‌شد؛ يعني زماني که اميرالمؤمنين فاطمه را از مکه به مدينه مي‌برد و بعد از جنگ خندق، خبير و داستان مباهله نشان داده ‌شد، مرحله سوم اين سريال وارد زندگي پيامبر ‌شد و به بررسي علت نوشتن شاهنامه و عشق فردوسي به علي و تشيع پرداخت و چهارمين دوره داستان امروز را نشان ‌داد.
    اما آيا اين سريال تاريخي که زحمت بسياري براي آن کشيده شد توانست آنگونه که بايد در دل بينندگان که در درجه اول مردم کشورمان بود جايي باز کند؟ آيا صحنه‌ها، لوکيشن‌ها و سکانس‌هايش توانست گوياي آنچه در دل نويسنده، کارگردان و همه عوامل ان بود، باشد. مردم ما از صميم قلب به تاريخ کشورشان عشق مي‌ورزند و به بزرگان سرزمينشان مي‌بالند، همه آنها به نحوي در تعيين سرنوشت آن سهيم بوده‌اند پس به جرأت مي‌توانيم بگوييم حق دارند که سريال‌ها و فيلم‌هاي خوبي ببينند و از ديدن آن لذت ببرند. حق دارند با شاهنامه که جايگاه جهاني دارد آشنا شوند و فردوسي را آنگونه که بايد بشناسند.
    همه ما خوب مي‌دانيم که که در آثار هنري سليقه حرف اول را مي‌زند ممکن است برخي کاري را بسيار خوب ببينند و گروهي اصلا آن را نپسندند، اما آنچه واضح است زماني که کاري مانند ساخت فيلم و سريال براي مردم انجام مي‌شود بايد عوام مردم را در نظر گرفت.
    بيشتر کارشناسان معتقدند اگر اين سريال فقط و فقط به داستان شاهنامه مي‌پرداخت و موضوعات ذکر شده ديگر را دخالت نمي‌داد شايد موفق‌تر جلوه مي‌کرد و در جذب مخاطب نيز پيشي مي‌گرفت. اميدواريم به روزي برسيم که کودکانمان هم با قهرمانان کشورمان به خوبي آشنا شوند. به هر حال براي همه کساني که در تهيه اين سريال سهيم بودند موفقيت‌هاي روزافزون آرزومنديم.

     
  13. حقیقت این است که فرمان حمله فرهنگی به دولت توسط آیت‌الله خامنه ای در روز اول فروردین در سخنرانی مشهد صادر شد:
    خامنه‌ای و بسیج نظامیان و روحانیان علیه دولت
    http://www.radiozamaneh.com/137511

    “اگر خامنه‌ای با فرمان حمله فرهنگی، موفقیتی به دست بیاورد، موفقیتش ناکام کردن دولت در پیشبرد اهدافش در این شرایط حساس است، نه پیروزی دیگری.”

    “نقد نیز متناسب با اختیارات افزایش خواهد یافت. در جمهوری اسلامی، بیشترین قدرت در دست ولی‌فقیه قرار دارد. به همین دلیل باید بیشترین نقدها معطوف به نهاد ولایت فقیه و مصداقش شود. رهبر را باید پاسخگو کرد. به فرض آن که نقد دین موجه نباشد، اما نقد ولی‌فقیه چرا مجاز نیست؟ چرا نقد شورای نگهبان جزو خطوط قرمز است؟ چرا قوه قضائیه سرکوب کند و به جای آن قوه مجریه مجبور به پاسخگویی جهانی باشد؟ چرا از روحانیت، مراجع تقلید، سپاه و بسیج نتوان آزادانه انتقاد کرد؟”

     
  14. ريشه ها ٣٦ ( دنباله كامنت پيش )
    پس فرهنگ به گسترده ترين مفهوم كلمه در مقابل طبيعت و ضرورت است .و از همين رو تنها موجودى مى تواند فرهنگ بسازد كه محبوس و زنجيرى طبيعت و جبر نباشد .موجودى كه بتواند جزآنچه ناخواسته و پيش پيش به او داده شده است بشود . موجودى كه چون پرومته يا از پيش داننده چشمش بر آينده باز باشد و از ميان امكانات متعدى كه پيش پاى اوست يكى را انتخاب كند و انتخاب او در اين ميان دزديدن آتش از خدايان به عشق روشنى بخشى به جهان انسان ها را انتخاب كند يا چون آدم بهشتى از دستور خدا سركشى كند و سيب يا گندم ممنوعه را گاز بزند يا بخورد هرچند به بادافره اين گناه خدايان يا خدا اولى را به كوه قفقاز زنجير كنند تا كركس ها. هر روز جگرش را بخورند و آن جگر از نو ترميم شود تا روز ديگر باز عيش كركس هاى جگر خوار برقرار گردد يا چنان چون آدم او را از فردوس به گيرى تبعيد كنند تا مدام دلنگران مرگ و مرض و گرسنگى و مسكوت باشد .اما اين آدم كه قهرمان ديوان حافظ نيز هست آزادى بر زمين را به أشارت در بهشت ترجيح داد چرا كه آنجا جزئي از طبيعت و ضرورت كور و مجبور بود و از علم و معرفت بى خبر . او از عشق نيز چيزى نمى دانست .
    پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت. ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
    شايد بگوييد اينها همه افسانه واسطوره اند. اما چه اينها واقعا رخ داده يا رخ نداده باشند گوياى رمز ى از جهان بينى و بنياد هاى واقعى اند . انسان از آنجا كه ميل آزادى دارد ،و از آن رو كه نتوانسته است فرمانبردار وضعيتى باشد كه ناخواسته و مجبورا در آن افتاده است از اين وضعيت سركشى كرده و. براى دگر گون كردن آن طرح ريخته و ابزار ساخته و فرهنگ و تمدن بر پا كرده است تا با اشاره به آن بگويد :اين را من ساخته ام ؛اين خط و زبان و كتابخانه هاى عظيم و آيين هاى اخلاقى و كاخ هاى بلند و آثار هنرى و مذاهب و انديشه هاى فلسفى همه را من ساخته ام چرا كه من تنها موجود آزادي خواه و شورشى هستم .فرهنگ اما تنها ساختن و آفريدن نيست .انسان ها ساخته هاى خود را مايه افتخار مى دانند ،پس إز مدتى به آنها انس مى گيرند ،به آنها تعصب مى ورزند و از همان چيزهايي كه ميل آزادى به وجودشان آورده زنجير هاى نو مى سازند و هركس به آنها توهين كند او را به زنجير مى كشند . انسان خاطره هم دارد .فرهنگ حافظه جمعى يك قوم است .مردم به غلط همواره واژه فرهنگ را با احترام به كار مى برند .فرهنگ ذخيره فراورده هاى روح نسل هاست . حكمت هايي در إن درج است كه اذهان ميليون ها انسان آنها را تصديق كرده است .اما فرهنگى كه ميل آزادى پديده آورده نبايد همين ميل را سركوب كند .ما هنگام زاده شدن همچون جانورى طبيعى داراى چيزهايي مى شويم كه خود برنگزيده ايم اما برخلاف جانور طبيعى اين داده ها صرفا به غرايز محدود نمى شوند .دين ،زبان ،مليت ، ممنوعات ،مقدسات ،آنچه هراس ناك است ،آنچه نجس يا تهديد ناك است ،بايدها و نبايد هاى دينى و اخلاقى و خانواده و بسيارى از جبر هاى جغرافيايي و روانى زنجيرهاى دوست دداشتنى ما هستند .سرانجام به سنى مى رسيم كه مى توانيم با يك علامت سؤًال بزرگ همه اين ميراث ناخواسته را به نقد و پرسش كشيم .همچنين مى توانيم مثل يك بچه خوب و سر به راه در آغوش مآنوس اين ميراث به خواب رويم و هركس به خوابگاه ما خدشه اى وارد كرد او را مهاجم فرهنگى ،نجس،محارب ،كافر ، فتنه گر و قاصد تشويش اذهان بناميم .جرم اصلى سقراط همين تشويش اذهان بود چرا كه خدايان أسا طيرى را نقد مى كرد . اكنون فرهنگ دو چهره پيدا مى كند :چهره اول سد آزادى ،زورى هولناك در برابر انديشه ،واپس گرايي و بازگشت به بهشت گم شده اى كه تنها جاى بلها بود ،چماق سركوب در دست حكومتى كه كتاب سرخه اش از فرهنگ موروثى و متحجر تغذيه مى كند و از روشنفكر همچون طاعون بيم دارد .چهره دوم :و ديعه حكمت هاى نياكان كه به ما سپرده شده تا دگرگونش كنيم ،نقدش كنيم ،احيا و تجديدش كنيم ،آن را وارد گفتگو با فرهنگ هاى ديگرى كنيم و از پوسيده شدنش جلوگيرى كنيم .ديگر خودتان حدس بزنيد كه كدام چهره مطلوب مستبدان است .پاينده باشيد .ادامه دارد

     
  15. فروپاشی سپاه و کلّ نظام انجام شده و آنچه امروز بجا مانده، جنازه متعفنی است که با چسب نفت، زور سرنیزه و حمایت چوبه‌های دار بر کشور و سرنوشت ملتی بزرگ حکم میراند. روز سقوط آنقریب این نظام قرون وسطایی که از تاریکی‌های تاریخ آمده است، روزی است که شناسنامه‌اش باطل میشود.
    چند سال پیش شبی میهمان جمعی از دوستان سپاهی، اطلاعاتی‌ و امنیتی بودم که بیشترشان در پست‌های حساسی اشتغال داشتند: وزارت امور خارجه، دافوس، دانشگاه امام حسین و حتی سپاه ولایت، همگی‌ انسانهایی‌ پاک و عاشق ایران.
    شاید باورتان نشود که نقل آن مجلس فحشها و ناسزاهای رکیکی بود که نثار باعث و بانی‌ همه این گرفتاری‌ها و سرشکستگی‌ها میشد: مقام معظم رهبری یا بقول همین دوستان ” آغا”. آنطور که میگفتند، روز کاریشان همیشه با یک جمله شروع میشد: شنیدی دیشب آغا چه گفت؟ جواب : آقا غلط کرد.
    پرسیدم: پس اینهمه عربده کشی‌ و مانورهای رنگ وارنگ و موشک‌هایی‌ که هرهفته به یک مناسبت و با یک نام آزمایش می‌کنید، چه صیغه‌ای است؟
    گفتند: زیاد جدی نگیر، ما خودمان میدانیم چه خبر است. اگر ارتش صدام با آنهمه ادعا ۳ هفته دوام آورد، مطمئن باش اگر فردا صبح نیروهای آمریکایی از مرز کرمانشاه وارد ایران شوند، ۳ روز بعد پرچمشان در میدان آزادی درهتزاز خواهد بود. گذشت آن زمان که با یک کلاشینکف و صد تیر فشنگ و بدون آذوقه با عشق در بیابانهای خوزستان از سرزمینمان دفاع میکردیم.
    تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

     
    • عقل سلیم هم به همین نتیجه میرسد . کسانی که بیشتر به ولی فقیه نزدیک هستند ، طبیعی است که شناخت بیشتری از او داشته باشند . تدبیر و عدالت و تقوای معظم له که حرف ندارد !!! حق با kayeh36 است .

       
  16. با درود بر آقای نوری زاد گرامی

    و خوانندگان شما!

    آنچه با زور به دست می آید، با زور هم نگه داشته می شود!

    گاندی

     
  17. سلام بر عبدالله مجاهد
    برادر عزيز بنده فقط خواستم تشكرى از شما به عمل اورده باشم و مرهمى بر الام شما بنهم ولى گويا از مسير مستقيم حركت نكرده ام
    برادر عبدالله شما كه بارها اذعان كرده ايد كه روحانى و ملبس به عبا و عمامه هستيد ، پس چرا به حوزه رفتن خود را كتمان ميكنيد؟ وانگهى در دانشگاه كه عبا و عمامه و چادر بر سر كسى نميكنند بلكه بر سر نمودن اين البسه مستلزم حضور در حوزه و بشكه ميباشد ، بنابراين من در عجبم كه شما ز چه روى واز شرم كدامين موضوع سعى وافر داريد بر كتمان كردن تحصيل خود در حوزه؟ اگر علت اين كتمان واقعيت به دليل مسائل و موضوعات جانبى مانند قضيه بشكه ميباشد ، لازم است به عرض شما برسانن كه ما انرا اول به حساب معذوريت شما ميگذاريم و دوم نيز به حساب اشتياق شما در كسب علم از طريق انجام عملى دروس نظرى كه مثلا در كتاب شرح لمعه اموخته ايد، به هر حال انجام تجربى اموخته هاى شما باعث تثبيت ان اندوخته ها در ذهنتان ميگردد، لذا همانگونه كه ميبينيد نيازى به كتمان نيست چون عذر شما موجه است ، البته اگر در رفتن به بشكه شما از حد اعتدال خارج نشده باشيد در غير اينصورت ان بحثى است عليحده ،بالاخره وقتى پيامبرطلب علم در چين را تجويز ميكند بنا به قاعده اولويت تحصيل علم وتجربه ولو فى البشكه نيز مجاز است و عين صواب ، بهر تقدير اميدوارم شما و ساير دوستانتان مانند باصفا و هاروت و مصلح زودتر از الامى كه حضور مستمرتان در بشكه بر جسم وجانتان برجا نهاده مستخلص گرديد . با كمال احترام.

     
    • با سلام

      جناب مصيبت

      خدا شفايت دهد

      قبل از من شخصى به همين نام مطلب مى نوشته و بنده علامت ستاره براى تمايز قرار داده ام

      حدود 1 ماه است در اين سايت مطلب مى نويسم بنابراين مطالبى كه قبل از اين مدت با نام عبدالله

      نوشته شده است متعلق به بنده نيست

       
  18. ريشه ها ٣٥ ( قسمت هاى ٣٣ و٣٤ ذيل پست حاج آقا يك سؤال )
    فرهنگ : اگر انسان در جهان پيدا نمى شد جهان اينك چگونه بود ؟ پاسخ به اين پرسش نه چندان نيازى به برهان منطقى دارد و نه به ذهن پيچيده فلسفى .انسان اگر نبود ،جهانى هم كه ساخته انسان است در كار نبود .طبيعت بكرى بود كه در آن هيچ اثرى از چيزى تازه كه از پيش داده شده نباشد نبود . درخت و سنگ و جانور و رو دخانه و هر چه بود وجودش از خودش نبود . همه چيز فرمانبردارانه در آنچه پيشاپيش بر آنها مقدر شده متوقف بودند و هرگز چيزى تازه از خودشان برچرخه مقدرشان نمى أفزودند . حيات بود ،شم هاى غريزى بود ،تكاپو براى زنده ماندن بود ، حتى در زندگى مورچگان و موريانه سامان شگفت و تقسيم كارى دقيق وجود داشت اما اين شيوه زيستن گزينه اى نبود كه آنها از ميان گزينه هاى متعدد انتخاب كرده باشند و بتوانند ادعا كنند كه ما زمانى موريانه هاى بدوى ترى بوديم اما روزى تصميم گرفتيم كه طور ديگرى زندگى كنيم .پس جز انسان هر آنچه در جهان است تابع ضرورت و طبيعت و قواعد از پيش تعيين شده است .هيچ موجودى از كليت وجود و سازمان زندگى بيرون از خود آگاه نيست و گرايش ًو به ساختن آيينه ندارد . اگر انسان نبود جهان فقط سير طبيعى و ضرورى داشت .اختيار و آفرينندگى در كار نبود مگر فرض كنيم كه خالقى ماوراءالطبيعى از بيرون كيهان را ساخته است . نتيجه آخرين تحقيقات فيزيك كوانتوم در كتاب طرح بزرگ استيون هاوكينگ اين است : كيهان خودش خودش را به وجود إورده است و براى اين خود آفرينى نياز به دخالت هيچ دستى بيرون از خودش نداشته است . بيگ بنگ لحظه تولد كيهان است . قبلش چه بوده ؟انرژى منفى يا كم تر از هيچ . پس بنا به اين نظر كيهان خودش خودش را از عدم خلق. كرده است . درستى يا نادرستى اين نظر بحث ديگرى است . اگر هم طبيعت خودش تغيير كرده باشد ، اين تغيير خود به خودى بوده است . انسان به مرور زمان زندگى بدوى خود را به زندگى بسيار متفاوتى در آسمان خراش ها و وسائل نقليه سريع السير و توليد صنعتى و هنرى و ادبى ارتقا داده است .آن هم با علم و زبان و طرح هاى اختيارى .انسان بر روى آن كيهان ضرورى و طبيعى جهانى ديگر ساخته است .همين جهان انسان ساخته است كه فر هنگ و تمدن ناميده مى شود .اگر انسان در جهان نبود فرهنگ هم نبود .

     
  19. نظر دهندگان محترم
    مسئول بوجود آمدن حکومت استبدادی و دیکتاتور ی مردم میباشند.
    1 – آن پادشاهای که در کنار دیوار پس از شکست پی در پی نشسته بود و مورچه ائی را دید که دانه اش چندین بار از دهانش افتاد ولی مور خسته نشد و با تکرار و پشتکار بلاخره دانه را از دیوار بالا و به لانه برد میتواند سر مشقی برای ما ملت ایران باشد که با اعمال پشتکار توام با جسارت و شجاعت ، جایگزین کردن عقل و خرد و اتحاد به جای جهل و خرافات دینی و مذهبی و تفرقه، سرنوشت و مملکت خود را از چنگال رژیم ولایت مطلقه فقیه – که خودمان با امت شدن 35 سال پیش در سینی طلا به او تقدیم کردیم و این رژیم امروز پس از گذشت 35 سال ایرا ن را به ویرانه ای از لحاظ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی تبدیل کرده است – رها سازیم.
    2 – جناب حسن فریدون (روحانی) میگوید در ایران شهروند درجه یک و دو نداریم. ایشان درست میگویند در ایران ملت و امت داریم شهروند نداریم که درجه یک و دوش بکنیم.
    3 – جناب علی خامنه ای این روزها دچار مشکل سر در گمی شدید شده است. از یکطرف 5+1 روی دستش است از طرف دیگر مملکتی که خود با کمک امت گرفتار جهل و خرافات به ویرانی و فلاکت کشانده را به پشت میکشد و از طرفی دیگر نگران آینده همسر و فرزندانش (خاطره زن وبچه مائو) است و از طرفی سالخوردگی و بیماری مزمن گریبانش را گرفته است. ایشان به نحوی در این 26 سال نشسته شده بر جایگاه ولایت مطلقه فقیه به ایران و ایرانی ضرر زده است که هیچ راه در روئی ندارد و هیچ پل سالمی پشت سر خود به جا نگذاشته است.
    4 – ایران آزاد و آباد و پیشرفته و دموکرات و سکولار فقط ایرانی بدون آخوند و آخوندیسم و فاقد فرهنگ آغشته به جهل و خرافات دینی و مذهبی میباشد.
    5 – به عقیده من هر ایرانی که ذره ای علاقه به وطن دارد بهتر است سعی و شروع کند در محاوره و نوشته تا آنجا که میتواند از واژه های دینی و مذهبی و واژه هائی که ریشه دینی و مذهبی دارد استفاده نکند. این واژه ها از انشا الله ماشا الله گرفته تا دست این و آن به همرات منظور است.
    توصیه همیشگی اینجانب به هم وطنان خواندن قرآن و تمامی دعاها و حدیثها به زبان پارسی است، هم وطن آخوند علاقه ندارد که من و تو پارسی این کتب را بخوانیم و به حقایق پی ببریم برای همین این همه تفسیر از این کتابها در آورده اند، هم وطن خودت به زبان مادریت بخوان و خودت تفسیر کن، تفسیر آخوندی فقط برای سوار قدرت بودن آخوند است ولا غیر. هم وطن زبان تازی هیچ قداستی ندارد، نگذارید آخوند با خواندن عبارات عربی و قال قال کردن بیش از این به وطنمان ایران ضربه بزند. هم وطن علم و دانش خود را زیاد کن. هم وطن در خصوص زندگی آخوند و خانواده آخوند مطالعه کن. هم وطن آخوند آفریدگار جهان را با گفتن اینکه من آخوند نماینده آفریدگار روی زمین هستم به یک شئی زمینی تنزل داده تا بتواند خودش با سوء استفاده از خلقیات و روحیات پاک بشری برای خودش قدرت بسازد. هم وطن آخوند در ایران امروز میگوید حفظ نظام (رژیم ولایت مطلقه فقیه= حکومت آخوند) از اوجب واجبات است، هم وطن حتما میدانی این تفکر چه میگوید، آخوند دارد میگوید که من آخوند برای حفظ خود میتوانم دست به هر عملی بزنم چنانچه در این 35 سال رژیم ولایت مطلقه فقیه هر آنچه از دستش برای در قدرت ماندن آخوند میامده، دریغ نکرده است و در اینده هم دریغ نخواهد کرد حتی اگر تمام ایران را به نابودی کشیده شود.
    6 – جناب روح اله مصطفوی (خمینی) میگفت این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگاه داشته است، هم وطن ببینید نمی گوید خدا اسلام را زنده نگه داشته است. ایشان میگفت اب و برق را مجانی میکند اتوبوس را مجانی میکند، دلخوش به این مقدار نباشید، دنیا و آخرت شما را اباد میکند، معنویات شما را فلان میکند وووووو. ایشان میگفت اقتصاد مال خر است. محمود احمدی نژاد (کسی که نظر جناب علی خامنه ای به نظر او نزدیک است و جناب علی خامنه ای در آن جمعه ای که به بیماری خود اشاره کرد برای حفظ جناب محمود احمدی نژاد دستوری داد که یکی از نتایج رسوا شده اش جریان کهریزک بود)میگفت این یارانه ها پول امام زمان است. امروز همین آخوند قصد دارد مردمی را از گرفتن یارانه ( پول امام زمان) محروم کند، برای آخوند خیلی ساده است، امروز یک تفسیر و یک حدیث می آورد که یارانه پول امام زمان است و گرفتنش عین ثواب و مشابه صد میلیون مکه رفتن است و فردا یک تفسیر و یک حدیث می اورد که پول یارانه حرام است و گرفتنش مشابه قتل مادر است.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – که پله اول پیشرفت ایران بسوب دمرکاسی و ازادی میباشد – در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
    • اقایان حتی خواندن کتب جدیث به زبان عربی را هم برای دیگران نمی خواستند . تا سال 58 کتاب اصول کافی را بصورت چاپ سنگی افست میکردند ، که کسی غیر خودشان از آن سر در نمی آورد . هرچند که به قول دکتر سروش عربی آقایان را هم نه عرب می فهمد و نه عجم .

       
  20. با سلام..پیرو مطلب قبل در باره عملکرد قوه قضائی پرداختن به نقش این سازمان که مجری بخش عمده ای از سیاستهای نظام است ،پرداختن به موضوع فرار مغزها امری ضروری می باشد.
    پدیده فرار مغزها یعنی مهاجرت افراد تحصیلکرده و با کیفیت و کار آفرینان یک کشور به مقصد دیگری است. شاخص این گروه مهندسین، پزشکان و سرمایه دارانی هستند که قادر به ایجاد ارزش افزوده در اقتصاد کشور خود هستند و برای تربیت ایشان از بودجه عمومی کشور هزینه ای فراوانی در طول زمان پرداخت شده. وقتی این گروه خارج میشوند علاوه بر اینکه امکان ایجاد در امد و شغل در آن اقتصاد از بین میرود بخش عظیمی از سرمایه گذاری ملیّ هم نابود میشود. مثل اینکه کشوری یک سد بزرگ حیاتی را سازد و ناگهان در هم بشکند.
    موج مهاجرت از ایران بعد از پیروزی انقلاب رشدی تدریجی و در 8 سال گذشته رشدی فزاینده داشته است. دلایل این پدیده نوعا به نگاه حاکمیت به شهروندان و اقتصاد مربوط میشود. گزارشات سازمانهای بین المللی در باره فرار مغزها از ایران بسیار تکان دهنده است و در پاره ای سالها ارزش از دست رفته آن معادل 15 میلیارد دلار بر آورد شده است. در بین مطالعات انجام شده وبرای نشان دادن نقش حکومت در این پدیده مخرب یکی از سحنرانی های مرحوم آقای خمینی بسیار بارز است و آن حمله ایشان به کسانی است که می روند و بیان اینکه اصلا به این افراد احتیاجی نیست و آنها مغزهای فاسدی بیش نیستند.
    در اصل حکومت ایران با زمینه چینی برای خروج این انسانها خوود را از شرّ کسانی که میتوانستند از اوضاع و احوال سئوال کنند و یا اینکه توان تاثیر گذاری در سیاست کشور را داشته باشند خلاص کرده است. در این میان امید های واهی به متخصصین و دانشمندان جوان که بعنوان نیروهای جایگزین مهاجرین قلمداد میشوند عملا حکومت را در تنگنای شدیدی قرار داده است. این دانشمندان جوان که قرار بود در مقابل دنیا به ایستند نهایت کارشان به تولید بنزین آلوده و پروژه های نظامی بیهوده ای منجر شد که نه تنها هیچ ثمری برای حکومت نداشت بلکه به مشکلاتش هم افزود.
    در جبهه ای دیگر مقصد مهاجران بطور عمده “آمریکا” است. کشوری که حکومت ایران او را دشمن خود میداند. گریز این مهاجران در حقیقت پرداخت یک سوبسید حیاتی از سوی ایران به آمریکا است. آمریکائیان بی هیچ هزینه ای به ثروت عظیمی دست پیدا کرده اند که در خواب هم نمی دیدند. خر.ج سرمایه داران و تقلای برای کسب اقامت خود حکات دیگری است. آمریکا برای دادن اقامت از طریق سرمایه گذاری در خواست 500000 دلار سپرده گذاری 5 ساله دارد. اگر فرض کنیم سالی 10000 ایرانی متقاضی این اقامت باشند یعنی باید مبلغی معادل 5 میلیارد دلار فقط پول نقد از ایران به آمریکا سرازیر شود! اگر به این رقم مهاجرت به سایر نقاط را هم اضافه کنیم متوجه عمق فاجعه میشویم.

    در این ماجرا نقش قوه قضائی بسیار کلیدی و اساسی است. نوع مسیر دادرسی و دادگاهای بلخ و از نوع استالینستی آن و نبودن امنیت قضائی در مقابل تعدّی حکومت و عواملش از عوامل اصلی بروز این بحران هستند. دیروز یکی از اساتید دانشکاهای فنی کشور در جلسه ای عنوان کرد که خود او به تنهائی 60 توصیه نامه برای دانشجویانش طی چند ماه گذشته برای رفتن دانشجویانش به آمریکا صادر کرده است. بعلّت خروج فارغ التحصیلانی مثل دانشگاه شریف اکنون متقاضیان دوره های فوق لیسانس بطور فزاینده ای از دانشجویان دانشکاه آزاد تشکیل شده اند .
    متاسفانه کسانی که به میزان خسارتهای کشور می پردازند فقط به 700 میلیارد بر باد رفته این 8 سال شوم نگاه میکنند در حالیکه هزینه مغزهای مهاجر که شاید بسیار بیششتر از این رقم باشد همواره مغفول مانده است. میلیاردها دلار و نیروی کار با کیفیت مجانی و اهدائی انقلاب اسلامی به غرب و بخصوص اقتصاد امریکا بخش دیگری از فاجعه دامنگیر ایرانیان در حکومت امام زمانی میباشد.

     
  21. سلام بر عبدالله مجاهد عزيز
    برادر عزيز بنده فقط خواستم تشكرى از شما به عمل اورده باشم و مرهمى بر الام شما بنهم ولى گويا از مسير مستقيم حركت نكرده ام
    برادر عبدالله شما كه بارها اذعان كرده ايد كه روحانى و ملبس به عبا و عمامه هستيد ، پس چرا به حوزه رفتن خود را كتمان ميكنيد؟ وانگهى در دانشگاه كه عبا و عمامه و چادر بر سر كسى نميكنند بلكه بر سر نمودن اين البسه مستلزم حضور در حوزه و بشكه ميباشد ، بنابراين من در عجبم كه شما ز چه روى واز شرم كدامين موضوع سعى وافر داريد بر كتمان كردن تحصيل خود در حوزه؟ اگر علت اين كتمان واقعيت به دليل مسائل و موضوعات جانبى مانند قضيه بشكه ميباشد ، لازم است به عرض شما برسانن كه ما انرا اول به حساب معذوريت شما ميگذاريم و دوم نيز به حساب اشتياق شما در كسب علم از طريق انجام عملى دروس نظرى كه مثلا در كتاب شرح لمعه اموخته ايد، به هر حال انجام تجربى اموخته هاى شما باعث تثبيت ان اندوخته ها در ذهنتان ميگردد، لذا همانگونه كه ميبينيد نيازى به كتمان نيست چون عذر شما موجه است ، البته اگر در رفتن به بشكه شما از حد اعتدال خارج نشده باشيد در غير اينصورت ان بحثى است عليحده. با كمال احترام.

     
  22. ريشه ها ٣٥ ( قسمت هاى ٣٣ و٣٤ ذيل پست :حاج آقا يك سؤال )
    فرهنگ : فضاى عمومى جان يك جامعه است . برخى از جوانان خواست خود را به آزادى اجتماعى محدود مى كنند اما آنچه آزادى اجتماعى ناميده مى شود با توجه به مصداق هايي كه برايش مى آورند بيشتر برخى آزادى هاى فردى است كه چون به تعداد افراد جامعه ضرب شود جنبه اجتماعى پيدا مى كند . هركس حق دارد موسيقى دل خواهش را گوش كند و بنوازد و آزادانه عرضه كند .داور نهايي ذوق جامعه است .نه ذوق اقليتى كه اين پاسدار حق گو ( بند ٦ همين پست ) اين طور وصفشان مى كند :از درون متلاشى و پوسيده با. آرامشى دروغين كه فقط ضرب پول و ارعاب و اسلحه نگه شان داشته است .ظواهر نشان مى دهد كه اين ببر كاغذين كه براى فرهنگ سازى كسى جز بسيجيان فرهنگ شناس !!!!ندارد در مورد سبك زندگى كه به ذائقة فرهنگى مربوط است نعل وارونه مى زند و ايز گم. مى كند وگرنه چرا رباط الخيل پارازيت شان كانال هاى سرگرمى و به قول خودشان. لختى را نشانه نمى رود و فقط به كلمات و تصاوير سياسى حساس است و در اين راه حتى مى كوشد در اين كانال ها نفوذ كند و زهر آنها را بگيرد .به قولى :چه مى كنه اين سانسور جمهورى جسمانى .جوان مى گويد :به تو چه كه من رآك بازم يا جين مى پوشم يا نوكيش يا بى خدا مى شوم يا مو و لباسم چنين و چنان است ؟ به تو چه كه من اين طورى شاد مى شوم و آن طورى حال مى كنم ؟ به تو چه كه حرف دلم را در فيس بوك مى نويسم ؟ من اگر ويكى اگر بد تو برو خود را باش اى وكيل و صاحب اختيار خود خوانده بدن ها و ذهن ها و ذوق ها ؟ جوان مى گويد :زمان شاه اقلا آزادى اجتماعى كه بود . من مى خواهم بگويم كه آن ببر كاغذى ظاهرا با اين آزادى ها مخالفتى ندارد و شنيده ام كه در برخى از همان كانال هاى سرگرمى ساز و لختى هم سهام دارند .حالا راست يا دروغش نمى دانم اما آن را بعيد نمى دانم وقتى مى بينم كه از يك سو مغز بسيجيان را براى فرهنگ سازى يا همان إسلاميزه كردن خيالى و ناممكن اما پر درآمد و كيسه پركن براى مفت خور ها مى شويند و از سوى ديگر فرزندان خودشان در لأس واگاس قمار مى كنند و د ر بلاد كفر به عياشى مشغولند و خودشان هم از فرط دل مشغولى به پايين تنه از بالا تنه تعطيل اند . براى اوجب واجبات اگر لازم شود كاباريه اش را هم مى زنند و ما را اگر زنده باشيم از تماشاى تانگوى اسلامى نيز مستفيض خواهند كرد .وقتى فرمانده كل به يك پاسدار با و جدان مى گويد تو كى هستى كه براى اعليحضرت همايونى شاهنشاه آريا مهر بزرگ آرتش داران و صاحاب مملكت -آخ ببخشيد رهبر عظيم الشأن ،-تعيين تكليف مى كنى خود به خود من يادم به سرهنگ هاى گارد سلطنتى مى افتد .دست كم آنها آشكارا كودتا كرده بودند اما كودتاگرى را بايد از ته وتوى رفتار اينان بيرون كشيد .ايشان به آن پاسدار معترض غير مستقيم مى گويند اون قانونى كه رهبر را در برابرقانون با ديگران بربر مى داند بذار در كوزه آبش را بخور . خب ،دموكراسى نيمبند و كنترل شده را تا به حال تحمل كرديم ،چون يك جورى مى تونستيم رأى ها را با اون كتاب سرخه جفت و جور كنيم .اما اين موسوى با اينكه بهش خبر داديم كه قصد كودتا داريم رفت خودش را پيروز اعلام كرد .مگر نمى دانى كه ما كودتا كرده ايم ؟
    بله ،آزادى هايي كه اجتماعى خوانده مى شوند حق مسلم هر ملت آزاد و مدرنى است اما اين آزادى ها براى استبداد آبزارى دو منظوره اند :از يك سو ممكن است به طلب آزادى سياسى منجر شوند و از سوى ديگر عندالروم مى توانند همچون أفيون توده ها آزادى سياسى را به حال خود رها كنند .اكنون در تأييد كلام آن پاسدار پير شرايط خيلى به شرايط اواخر دوران شاه نزديك مى شود اما تكرار تاريخ به قول ماركس بار ا ول به صورت تراژدى است و بار دوم به شكل كمدى .
    جان يك جامعه فضاى عمومى است .اين جان اگر به افسردگى و ندارى مبتلا شود در ظاهر خاموش مى نمايد اما اين خاموشى به خاموشى آتشفشانى مى ماند كه هر دم ممكن است به جوش آيد و خشك و تر را با هم بسوزاند .انقلاب چيزى نيست جز شورشى كور كه بعدا رهزنان قوى تر مهارش مى كنند و آن را به پاى خود مى نويسند و با كتاب سرخه اى به اسم وحدت كلمه تمام كثرات را حذف مى كنند مگر آنها كه خود را با كتاب سرخه وفق مى دهند و طوطى وار كلمات آن را بى توجه به معنايشان تكرار مى كنند .بى دليل نيست كه مايل نيستند كسى به جاى ليبرال بگويد : آزادى خواه .باز رحمت باد بر آنكس كه واژه مردم سالارى را بر سر زبان ها انداخت . با اين همه يكبار احمدى نژاد در يكى از سفرهاى استانى اش گفت :مردم دنيا حالشان از دموكراسى به هم مى خورد .اساسا جمهورى اسلامى هر آنچه را كه از آن حالش به هم مى خورد به انگ و ننگ تبديل كرده است .هر چه را از آن بيم داشته روا يا ناروا به كفر ابليس تبديل كرده است .و آن قدر آن را به زشتى تكرار كرده كه كم كم مسماى اسم ها فراموش شده و گاه اين شگر تكرار دروغ به طرز ابلهانه اى لو دهنده شده است .ظاهرا اين دستگاه سخاوتمند و به قول خودشان اين سفره پهن ايدئولوگ با سواد كم نداشته اما مسئله اين است كه ظالمانه بودن رفتارى با دگر انديشان و نابحقى آن به قدرى رسوا و هويدا بوده كه تمام پرفسور هاى علم سياست هم كه جمع شوند در مى مانند كه با چه شگردى اين هيولاى كج و معوج را راست و منزه جلوه دهند .تنها راهى كه مى ماند جذب تهى مغزاه و پر كردن مغز آن ها با حرف هاى بى مايه امثال نقدى و رادان است .تلوزيون را باز كنيد .علامه شان روش استدلال و بحث اش چنان است كه انگار دارد يك طرفه با أشباح در باره تفتيش عقايد و متد پرونده سازى و اقرار گيرى با شكنجه حرف مى زند .و البته اين سخنران -بازجوها معلوم است كه در خلوت آن كار ديگر مى كنند .از واژه هايي كه برايشان حكم خناق دارد واژه روشنفكر است .اين ها خيلى هم بى سواد نيستند .بنده خداها كارشان واقعا سخت است . ماله كشى بر مظالم و مفاسد اين نظام علامه دهر را هم به أراجيف گويي مى كشاند. .فتنه واژه اى است كه ديگر خواجه حافظ شيرازى هم آن را باور نمى كند .آرى ،احمدى گفت مردم دنيا از مردم سالارى يا از اينكه مردم سالار خود باشند حالت تهوع مى گيرند و عشق شديدى به بردگى دارند .من كه براى اين منبع تمام نشدنى جوك دلم بدجو ر. تنگ شده است .يكى ديگر از واژه هايي كه پس از جنبش سبز به طرز مضحك و لو دهنده اى در ليست محرمات و منفورات رفت واژه انقلاب هاى رنگى بود .بماند براى كامنت بعدى .پاينده باشيد

     
  23. آقای حامنه ای با توجه به این دو خبر در یکروز به نظر شما کدام نظام باقی تر وکدام نظام پوسیده تر است کدام علی وار تر و مردمی تر است شما تر جیح می دهید در کدام نظام زندگی کنید:
    روزنامه های گاردین و واشنگتن پست به خاطر یک رشته گزارش ها درباره اقدامات جاسوسی لکترونیکی دولت آمریکا بر شهروندان مشترکا برنده جایزه آمریکایی پولیتزر شده اند.
    گزارش های این دو روزنامه بر اسنادی مبتنی بود که ادوارد اسنودن، مقاطعه کار سابق سازمان امنیت ملی آمریکا (ان اس ای)، در اختیارشان گذاشت. این جایزه از سوی دانشکده روزنامه نگاری دانشگاه کلمبیا در نیویورک اعطا می شود. کمیته پولیتزر در اعطای جایزه اصلی نوشت که گاردین “با گزارشگری فعال به بحثی درباره رابطه میان دولت و عموم بر سر مسائل مربوط به امنیت و حریم خصوصی دامن زد.” این کمیته گفت که واشنگتن پست هم “با گزارش های موثق و روشنگر به درک عموم از جایگاه این افشاگری ها در چارچوب وسیع تر امنیت ملی کمک کرد.” آقای اسنودن در بیانیه ای که در روزنامه گاردین منتشر شد گفت که این جایزه “موید موضع موجه همه کسانی است که معتقدند عموم باید در حاکمیت نقش داشته باشند.” او همچنین گفت: “ما این را مدیون تلاش های خبرنگاران شجاعی هستیم که در برابر ارعاب فوق العاده به کار و تلاش خود ادامه دادند.” آقای اسنودن که هم اکنون در روسیه پناهنده است در آمریکا به جاسوسی متهم شده است

    خبرگزاری فارس: امام جمعه مشهد: وزرایی که خود را پیرو رهبر می‌دانند با خاتمی دیدار نکنند

     
    • سلام جناب نوری زاد

      نبش قبرکردن وکوفتن برجسدت کاری رادرمان نمی کند، میدانم که گذشته هارا بیاد می آوردی ووجدانت تورا محاکمه می کرد
      وتوبرخودت شلاق می زدی که چراای نوریزاد براسب جهل سواربودی وباتیرهای قلمت برمعترضین ناعدالتی ها یورش می بردی وبرهرکدام یک انگ وتهمت وافترا می بستید وازگردونه خارجش می کردید همان کاری که الآن شریعتمداری درکیهان می کند.

      البته توبه ازکارناشایست کاربزرگمردانی است که شایسته احرار است مثل حربن یزیدریاحی، توبه اول قدم سالکانست که
      قدمهای دیگرش مانده است وباید بپیماید ،مراقبت ازدرست پیمودن راه شرط اساسی سلوک است تااهریمن، رهزن راه اونشود

      صبرواسقامت برای رسیدن به هدف کمال ازمهمترین وسیله سلوک عاشق برای رسیدن بمعشوق است وقدمهای دیگرکه باید باخوردن خون دلها پیمود.

      واما شما هدفهای کوچکی درنظرگرفته ای دوست من، گرفتن وسایل کامپیوتر وو…وملاقات باوزیر ورفع ممنوع الخروجی ات
      به چه کارآیدت ؟؟؟

      این همه دعوت به عشق وعاشقی وانسانیت وانسان طلب بودن؛معشوقه ات همینهاست که برای آنها قدم می زنی؟؟؟
      واقعا چه هدف کوچکی آآآ
      اماحرفهایت چیز دیگری می گویند ،عشق به حقیقت ،عشق به عدالت ،عشق به صلح ودوستی ،عشق به خوبیها ونیکیها
      عشق به راستی ودرستی وصداقت ؛اگردرراستای این اهداف جام شوکران هم بنوشی سزاواراست وجای ملامت نیست.

      چنانکه دیگران هم نوشیدند بدون هیچ گله ای وتوقعی ازغیر؛ اما شما آنان را باتیرجفا وخطا به رگبار بستیدومتهم به ضدولایت فقیه پنداشتیدخودشان را کشتیدورمقی ازهمنوعانش بجا نگذاشتید ؛فجعلهم کعصف ماکول ،کردید.

      حال انتظارداریددرجواب استفتاء پارازیت بیماری زا چه بگویند؟؟؟
      خیلی بی انصافید ،توقع شجاعت ازآنان دارید ؛مگرشما هواداران آقای قبلی وبعدیتان شجاعت مرجعیت را خودتان دفن نکردید؟؟؟ پس این چه توقع نابجائی است ازشما.

      شما که همه وقایع را میدانی ،چرا تقصیرخودتان را به عهده دیگران می اندازید؛ امثال شما هابودکه آیت الله شریعتمداری راکوبیدید تانوبت به جامعه مدرسین کذائی رسیدوچه ها که نشد.

      ودرهمین رابطه بودکه آیت الله گلپایگانی تلگرافی به امام خمینی زد وگفت {نقل بمضمون}بااین کار مرجعیت شیعه رادفن کردید.وعین تلگرافش هنوزلای کتابم موجوداست .

      آیت الله روحانی سید صادق که چندین سال درحصر خانگی بود ،وسید محمد روحانی چگونه توحین شد بخودش وجنازه اش ،
      وبه آیت الله مجاهد سیدمحمدشیرازی وآذری قمی ؛وآیت الله نستوه ومجاهد منتظری چه بلا هائی که برسرش نیاوردید؟؟؟

      همین شماهای پیرو رهبربودید که این کارهارا انجام دادید واین دستورهارا اجراکردید من که نبودم،همین شما متملقان وچاپلوسان بودید که ابهت مرجعیت شیعه را شکستید ؛شبانه به خانه هایشان ریختید وغارت وچپاول کردید،شما سپاهیان آدمکش وکیهانیان ماله کش وجاده صاف کن بودیدکه چنین جنایتها را کردید وگرنه خامنه ای یک نفربود خیلی هم دستورمیداد شماهاچرااجرامی کردید؟

      آیت الله اردبیلی را چه کسی بعدازآخرین خطبه نماز جمعه اش بردوسیلی زد ومبتلی به سکته شد؟؟؟
      آیت الله صانعی را چه کسی به خانه اش ریخت وضرب وشتم کردوغارت نمود؟

      بدینسان شما درکشتن مراجع سهم مهمی داشتید،حال بعدازکشتن آنها توقع شجاعت ازآنهادارید آقای نوری زاد ؟
      خجالت هم خوب چیزی است وحیا نصف ایمانست ،چگونه مدعی مسلمانی وشیعه گری داری؟

      مگراین آیت الله کروبی ومیرحسین نیستند که خودرافدای آزادی خواهی وقانونمداری نمودند؟؟؟
      شما کت وشلواری های روشنفکرنماچه قدمی برداشته اید؟؟؟

      واین آیات عظام وحیدخراسانی وشبیری زنجانی وجوادی آملی فیلسوف بی نظیراسلامی شرق ومفسر گران مایه بی بدیل
      درمبارزه باسکوتشان باظلم وستم نفس می کشند ؛ازاینان باتوجه بمطالب گذشته ،توقع شجاعت دارید؟

      شما اطرافیان حکومت شجاعت فقیهان ربانی را باخاک یکسان کردید،بله شماها آقای نوری زاد،دیر آمده ای زود می خواهی باروببندی به آزادراه بیفتی ،شماها راه را دست انداز ونا امن کرده اید وباید بهای سنگینی بپردازید؛وباید امثال شماها که دراطلاعات وسپاه بودیدوهستند وبرخی آخوندها ومرجع های درباری بهای سنگینی بپردازید تاامور انشاءالله اصلاح شود.

      شما هاچه همکاری بااین اصلاح طلبان داشتید غیرازتخطئه وکوبیدنشان ،وتو هنوزهم دست بردارنیستی ونیش وکنایه می زنی
      واسم خودت را بخیال خودت انسان دوست وانسان طلب گذاشته ای؟

      بگمانم دربرخی امور خیلی تندمی روی وانصاف راازدست داده ای که ازعلما توقعی بی مورد وبی جاداری آنانرا کعصف ماکول کوبیده ای وحال انتظارقیامشانراداری.
      فریادشما وامثال رضاملک فریادیست بی مورد ووقتش گذشته است ، ونامه های فراخوانت به مراجع هم ازاین قبیل فریادرسی هابود که جوابی نشیدی وسرش همین بود که آنانرا کشته بودی.
      باعرض پوزش ازشما وناظران منصف ومحترم وموئدب.
      بازهم دوستدارشما
      مصلح خمیرشده بقول شما
      که بقول فردوسی هوشداری بعدازمرگ سهرابست

       
      • جناب مصلح شما همراه با عبدالله و مرتضی همه آموزه های خود از حوزه را در این سایت ارائه کردید هر جا هم گیر کردید یا بی اعتنا گذشتید یا مغلطه و سفسطه کردید. حال به این سوال اساسی پاسخ دهید: حوزه ای که نمی تواند جلوی انحراف رفتن خود را بگیرد ( جلوگیری از انحراف حکومت پیش کش) به چه کار می آید و چطور ادعای هدایت مردم را دارد.

         
        • با سلام

          شما بهتر است از نام ديگرى استفاده كنيد

          ترجيحا از اسامى مثل مزدک يا مانى يا كمبوجيه و……

          نام مبارک حسین شايسته فرد حقيرى چون تو نیست

           
          • پاسخی به این ادب و منطق و تحمل شما ندارم واقعا. قضاوت با خوانندگان محترم.

             
      • جناب مصلح عزیز
        حالتان خوب است؟ کسالتی که ندارید؟
        بعد از خواندن مطالبتان کمی نگران حالتان شدم….

         
  24. به استادم نوريزاد
    سيزيف را مى شناسيد حتما . خدايان المپ محكومش كردند تا سنگ غلتانى را به سوى قله كوهى هل دهد تا سپس سنگ برگردد و او را زير بگيرد .گناه وى از ديد خدايان شورش بود .سيزيف اما هر بار كه سنگ به قله مى رسيد با نيروى انسانى اش هنگام فرود آمدن سنگ مانع مى شد تا سنگ او را زير گيرد .سنگ غلتان به آرامى به دامنه كوه وامى گشت ؛سنگ غول پيكر به دست انسان مهار مى شد و سيزيف باز از نو كارش را تكرار مى كرد. تا خدايان را از رو ببرد. .و تا به آنها پيام دهد كه اين منم :انسان ،موجودى كه طبيعت را مهار خواهد كرد ،آن راا از دست خدايان باز پس خواهد گرفت ،و با انديشه و خردش بر زور كور و بى شعور آن چيره خو اهد شد و سرانجام خود به خداى طبيعت خواهد آموخت كه اينك خدا . خدايي كه شناخته نشود و در كنز مخفى خود مستور ماند ،بود و نبودش بالسويه است . سيزيف هر بار از نو حركتش را تكرار كرد تا خدايان را از رو ببرد و به قول آلبر كامو به خدايان پيام دهد كه من مى شورم پس هستم .
    نوريزاد عزيز ، بايد از اين افراد كم شمارى كه گه گاه ندا مى دهند كه كار شما به تكرار كشيده پرسيد : تكرار داريم تا تكرار . تا ستم هست ستم ستيزى نيز هر بار به جلوه اى تكرار خواهد شد .يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب. /. كز هر زبان كه مىً شنوم نامكرر است ./به آنها مى گويم :مثلا شما كه روزى سه بار سجاده پهن مى كنيد و مابقى أوقات تان نيز همان كار هر روزه مى كنيد آيا معدن خلاقيت هستيد ؟خير ،شما هم تكرار مى كنيد اما تا تكرار چه باشد .نوريزاد عزيز اگر شما تنها و تنها در پى باز پس گيرى أموال خود بوديد ضرورتى نداشت تا هر روزه ظلمى را كه بر همگان مى رود ياد آور كنيد و نگذاريد فراموش شود آنچه در صحيفه وجدان انسانى نبايد فراموش شود .من يكى شرمنده ام كه نمى توانم فعلا شما را در اين تكرار همراهى كنم . و مى دانم كه بسيارند كسانى كه حال مرا دارند .آن وقت اينان چگونه آدمى هستند كه كنش شير دلانه شما را تكرارى مى خوانند . اى عزيز گرانمايه ، در نظر من نوشته هاى شما سرشار از احساس جوشان همدردى انسانى و حساسيت شديد وجدانى و اخلاقى نسبت به فساد و ستم و تباهى است .شما نوروز به وجدان من تلنگر مى زنيد و اين تكرارى است نامكرر ،خلاق و تمام ناشدنى تا وقتى هنوز در جهان ستم و بيداد و زور ناكسان صداى وجدان هاى شريف و شايسته را خاموش و خفه مى كند .چونكه زاغان خيمه در گلشن زدند. بلبلان پنهان شدند و تن زدند
    افزون بر اين ،در اين سايت شريف شما به انسان هاى بزرگوار و خرد ورز و آزاده اى مجال داده ايد تا نه فقط بدون بار جان فرساى خودسانسورى حرف دلشان را بزنند بلكه از اآن مهم تر حرف خود را در معرض گفتگو و نقد ديگران بگذارند و اگر گستآخى نباشد بگذاريد بگويم پويايي سايت شما تا حد زيادى بستگى به همين رويارويي هاى چالش انگيز دارد چرا كه جامعة ما به شدت از مونولوگ گويي هاى تكرارى و از منبر زدگى رنج مى برد . شما در راه درستى گام برداشته ايد .پايدار و پرتوان مانيد

     
  25. امثال سپاه و وزارت اطلاعات بعد از اقای خمینی که ملاط همبستگی افراد آن بود هرگز انسجامی نداشته است که امروز از هم بپاشد . سرکوب مردم هم کار ساده ای نیست ، به جز برای افرادی رذل و بیمار روانی ، که در بدنه سپاه و اطلاعات هم وجود دارند ، ولی سرکوب مردم از طرف اکثریت افراد بدنه این دو نهاد بعید به نظر میرسد . از قدیم گفته اند که کسی به عشق …. نمیرود درون چاه مار بگیرد .( نقطه چین از طرف نظر دهنده است .)

     
  26. امان الله اسماعیل پور

    سلام نوری زاد:
    اینها که تو را ملامت میکنند به نظر میآید یا نا امید از رحمت خدایند یا اینکه خود مامور به ناامید کردن شمایند .مقاومت شما ستودنی ست.درست است که گاندی و نلسون ماندلا مبارزان بزرگی بودند ولی دشمنان آنان نیز هر چند استعمارگر ولی انسان بودند .متمدن بودند .در مقابل اعتراض به غارتگری خود را منزه و حق بجانب نمیدیدند. نلسون ماندلا حدود 20 سال زندان بود و مبارزه را ترک نکرد هر چند در زندان بود .و بلاخره نماد شرافت و آزادگی شد.او با ترک قدرت در عین قدرتمند بودن به همه درس داد .درس انسانیت و بخشش.با اینکه مثل ما ادعای دینداری نداشت بزرگترین درس را به دینداران ما داد .البته دینداران ما شاگردان تنبلی هستند که فقط محفوظات خود را قبول دارند.ولی مقاومت بر اصول انسانی درس بزرگی بود که او به بشریت داد .من نمیگویم تو مثل او هستی .ولی درسی که تو به امثال ما میدهی با همین قدم زدن های بظاهر بیفایده ات .به مانند خراش هائی ست که بر پیکر ظلم میزنی .من و ما میدانیم گرفتن اموال و اجاره بها موضوعاتی مسخره ست که تو بخواهی برای آن قدم زدن اعتراضی بزنی ما میدانیم تو اگاه شده ای که چه گذشته به این سرزمین و چه میگذرد.چگونه اعتقادات مردم به بازی گرفته شده .چگونه ثروت مردم به غارت میرود. چگونه جان انسانها اینقدر بی ارزش گردیده در این کشور.چگونه اقلیتی بر اکثریت حکومت میکنند با ستم .ابزار این ستم هم قوه ای است به نام قوه قضائیه.شمشیری بر سر مردم گرفته اند به نام قوه قضائیه .چنان ستم جاری هست در این مملکت که ستمگران برایشان عادی گردیده ظلم کردن .مثل مرده شوری که دیدن جسد برایش عادی شده اینها ظلم و ستم میکنند به مردم عادی با بی قانونی کردن هایشان .همان قوانینی که ماهها برایش سر وکله میزنند و از چند فیلتر میگذرد برای تصویب .ولی همان قوانین را نیز اینان رعایت نمیکنند و ستم پشت ستم اتفاق می افتد.نوریزاد عزیز .هر قدمی که میزنی انشاءالله در راه احقاق حقوق به یغما رفته مردم باشد و اجر آن را هم امیدوارم خداوند به تو بدهد.گوش به نظرات بی دردها نده .ما ترسوها همچنان منتظریم یک نفر پیدا شود و شر ستمگران را از سر مردم کم کند و خودمان به تماشا بایستیم .دعا کن ترس ما فرو ریزد .امیدوارم سزای دین فروشان را خداوند به آ«ها بدهد که هیچ از دین برایمان باقی نگذاشتند .حالا حیران مانده ایم و به پیکر بیجان دین نگاه میکنیم که به هر طرف کشیده میشود و گوشت قربانی شده است. ببخش که اینگونه پراکنده نوشتم .دلم پر است از ستم این آقایان که پر مدعا نیز هستند و قاطعانه ظلم میکنند به انسانیت .نوریزاد بمان و الگو باش برای ما ترسوها .شاید خدا نظری کند به ما .

     
  27. مگه شما مقلد آیت الله های قم نیستید؟ اون قاضی بی پدر و مادر بی اصل و نسبی که حکم به توقیف اموال شما داده است بر فرض تقصیر و یا اشتباه باید از جیب کثیف خودش یا بیت المال به شما خسارت دهد

    اما اجاره بها- اجرت المثل و ضرر و زیان یا خسارت دیر کرد تادیه و از این جور اراجیف حقوقی مطلقا ربا محسوب میشود و در فرض مثال مربوط به مالهای شراکتی و مشاعی و از این نوع اموال است

     
    • جناب افلاطون

      با سلام

      در این جهت حق با جناب نوری زاد است که آنها باید پس از مسترد کردن اصل اموال ایشان خسارت و تاوان منافع فوت شده از ایشان را نیز پرداخت کنند ،این مطلب از دیدگاه فقهی پرداخت تاوان یا ارش (باصطلاح امروزی خسارت منافع فوت شده) نام دارد و تحت این عنوان است ،فرض کنید اگر ابزاری سرمایه کار و تولید یک فرد یا مثلا یک هنرمند است ،اگر این ابزار سرمایه ای را کسی بزور و غصب از صاحبش بگیرد و او را از منافع آن ابزار محروم کند ،بر اساس تقویم (قیمت گذاری عرفی بازار) باید تاوان خسارت محرومیت مالک از منافع آن ابزار کسب را بپردازد ،و این مورد تحت عناوینی که شما نام بردید مثل دیرکرد یا اجاره بها (موضوع قرار داد اجاره) یا ربا قرار نمی گیرد ،زیرا عناوینی مثل ربا یا اجاره بها و غیرو هریک تعاریف و موضوع خاصی دارند ،البته نمیدانم چرا این عناوین حقوقی یا فقهی را به اراجیف تعبیر کردید،ولی در هر حال مورد آقای نوریزاد همان عنوان تاوان و خسارت ضرر وارده را دارد و ربطی به عناوین ربا و اموال شراکتی یا مشاعی ندارد.لطفا اینها را با هم خلط نکنید.
      با سپاس
      موفق باشید

       
      • سلام بر نوریزاد و سلام بر دوستان مرتضی و مجید

        دوستان عزیز اگر به قوانین حقوق مدنی رجوع کنید صحبت از ضرر و ضمان قهری- مسولیت مدنی و حتی خسارت بات ضرر معنوی شده است

        اما عزیزان توجه ندارند که ضرر احتمالی وارد شده بر آقای نوریزاد ممتنع الحصول است نه ممکن الوصول

        به عنوان مثال اگر مامور امنیتی در خیابانهای تهران در 30 خرداد 1388 یا روزهای مشابه به مردم تیراندازی کند و باعث قتل شده باشند آیا حسب منطوق فوق الذکر شما به قاضی دستور دهنده ویا شخص شخیص رهبری صرفا عنوان آمر به قتل میدهید یا مشارکت معنوی با حفظ وحدت قصد به عنوان عنصر معنوی جرم؟

         
    • عجب افلاطونی! آقا شما که حکم خطاکار بودن قاضی رو مشروط میکنی به «بر فرض تقصیر و یا اشتباه» دیگه چرا فحشش میدی؟ عزیز برادر ما با دو تا حرف آب نکشیده که بار قاضی کردی رنگ نمی شیم و خوب میفهمیم شما داری طرف کی رو میگیری.

       
  28. درود بر شما آقای نوری زاد
    یک سوال: شما همواره در این مدت بارها و بارها می گفتین سه خواسته دارید بازگشت اموال ملاقات با وزیر و رفع ممنوع الخروجی
    اما چند وقتی است اجاره بهای اموال رو هم جزو خواسته های خود آورده اید
    چرا؟

    —————-

    سلام صادق گرامی
    این اجاره بها جزیی از همان اموال است . چیزی که یک دستگاه مثلا اسلامی خودش باید در پرداخت آن پیشقدم شود. با این اطمینان که ما کیسه ای برای این قضایا ندوخته ایم.
    سپاس

     
  29. واقعا خودت هم باور داري به اين نوشته ها. اركان داستانك هاي شما هنرمند بزرگ تكراري است. در قسمتي به يك يا دو بانو بر مي خوري. بعد از درون اتوموبيل برات دست تكان ميدهند بعد يك مامور اطلاعات مي آيد و نگاهي بهت مي كنه و مي ره همين طور ادامه ميدي و تا آخر داستانك. خسته نمي شي؟ مگه ارزش اموالت چقده كه اينهم خودتو كوچيك مي كني براشون . ارزش نوري زاد در ذهن نمي گنجد شما در سن بيش از 60 اگه نياز به تسرويس بهداشتي داشته باشي چكار مي كني. بهر صورت مراقب خودت باش و يواش يواش هوا داره رو به گرمي ميره. سعي كن شبا بيائي مقابل وزارت از ما بهترون .روزا بيرون نيائيي. اگه هم اومدي زير تيغ آفتاب تموز نايستيد. هر گاه به دربق وزارت كذا مي روي يمك شيشه آب معدني با دو ليمو ترش همراه داشته باش رفع عطش كرده و مانع گرمازدگي مي شود. اين را از سر خيرخواهي مي گويم زيرا اينها به شما جواب صاف و پوست كنده نميدهند و شما هم دست بردار نيستي قهرمان روياهاي ما موفق باشي

     
    • ایضا مانند جناب ارسطو (یا خود جناب ارسطو)

       
    • دوست گرامی!
      نوری زاد مشغول داستان و داستانک گویی نیست!
      او جمجمه اش را به اختیار حقیقت سپرده است.

      او سنگ بنای بشریت نوین ایرانی را دارد می گذارد. خدا کند که خسته نشود.

      سربه زیر و تنها ، همچو کرگدن!

      اما داستان عمل او، کاری خواهد کرد کارستان.
      این جا، نه صحبت پول است و نه صحبت حق خصوصی، بل دادن الگویی به ملتی که هنوز ملت نشده
      ملتی که ترس و بزدلی و نان صلواتی خوری در کنه وجودش لانه کرده. ملتی که هزینه نمی‌خواهد بدهد.
      او (نوریزاد) معلم است، معلم آموزه‌ی پایداری و پیگیری‌ی دست خالی و فقط با یک قدم زدن ساده، که
      برای همه سخن ها دارد و پیام ها
      خواهشا به او سخنی بگویید اندیشیده و سنجیده!

       
  30. سلام
    خواهش بنده این هست که هر چه به شما از خوراکی تعارف شد میل نفرمایید ! از دوستان آقای نوریزاد هم خواشمندیم خوراکی برای این پیر فرزانه ( آنطور که خود میگوید پیر است ) تعارفی نبرند !

     
  31. سخنان دکتر فردریکو مایور، مدیرکل سازمان جهانی یونسکو در کنگره بزرگداشت فردوسی- دی ماه ۱۳۶۹
    حضور رییس جمهوری، آقایان وزرا و سفرا، خانم ها و آقایان
    به نام خداوند جان و خرد
    شاهنامه، این بزرگترين و باشكوهترين اثر ادبی فناناپذیر بشريت ، با چنین شکوهی آغاز می‌شود. در این اثر جاودانه بی‌درنگ در پی ستایش پروردگار، در همان نخستین صفحه به ابیاتی برمی خوریم که هر انسانى را سرگشته و شگفت‌زده برجای می‌گذارد، زیرا که با شیوه‌ای نامنتظر بى مقدمه و به يكباره ، با ستایش خرد روبرو می شویم.
    آیا چنین چیزی در خور تصور است؟ چه كسى ميتواند به راحتى باور كند؟ هزار سال پیش، تكرار ميكنم هزار سال پيش ، قبل از رنسانس غرب، سده‌ها پیش از قرن هجدهم، قرن روشنگری، پیش از تولد دکارت و تولد ولتر،‌ وباز تكرار ميكنم هزار سال پيش ، یک شاعر ایرانی، فراتر از هرچیز،بالاتر از هر همه چيز و همه كس ، اندیشه و خرد را ستوده است. شاعر ایرانی، این ستایش را با چنان باور و با چنان شور و شرری بیان می‌کند که خواننده را بی‌اختیار شیفته خرد می‌سازد.
    خرد بهتر از هرچه ایزد بداد ستایش خرد را به از راه داد

    خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای
    از او شادمانی، از اویت غم است از اویت فزونی، ازویت کم است

    اینچنین، من از همان نخستین دم که شاهنامه را گشودم احساس کردم که با یک اثر استثنایی و یک انسان استثنایی روبرو هستم. خردی که فردوسی، به توصیف آن پرداخته، به معنای قوه‌ی ادراک به تنهایی نیست،‌ بلکه توانایی شناخت نیکی‌هاست، حکمتی ژرف و پهناور است، خردمندانه ترين سخنانى كه تاكنون بشر بر زبان رانده همين ابيات است ، آرامش و آسایشی است که از درون برمی‌خیزد و زاده چیره‌گی نفس است. این مفهوم زیبا در سراسر شاهنامه چون خورشیدی تابان است. این نفخه‌ای است که به شاهنامه روح بخشیده است و خصلتی است که شاهنامه آن را به بالاترین درجه می‌ستاید. در جهان و در تاریخ، هيچ اثر ديگرى چون شاهنامه دیده نشده است که اینچنین نماد هویت ملی شود.
    شعر فردوسی، در عین حال که بازتاب فرهنگی است که در زمینه‌های گوناگون یگانگی خود را به دست آورده است، انگیزه و الهام‌بخش این فرهنگ نیز به شمار می‌رود. شما بهتر از من آگاهید که از دیدگاه زبان، شاهنامه گنجینه‌ایست و به عبارت دیگر، دانشنامه ای است جوشان از واژه‌ها و اصطلاح‌های زبان فارسی.
    اما از دیدگاه تاریخی، شاهنامه گذشته و حال را به هم پیوند می‌دهد و سنت‌های ایران باستان و ره‌آوردهای اسلام را در یک فرهنگ یگانه در هم می‌آمیزد که این دستاوردی است که هنوز اهمیت آن روشن نشده و هنوز ساليان و شايد قرنها براى شناخت اهميت ان ، به وقت نيازمنديم ، زیرا درآمیختگی که از این دو فرهنگ به دست آمد، بسیار بارآور و سرشار از پدیده‌های خلاق بود.
    و سرانجام، از دیدگاه ادبی، شاهنامه حماسه‌ای است که در آن، افسانه و واقعیت،‌ امر محسوس و امر نامحسوس، در یک آن، در هم‌آمیخته‌اند: فردوسی تاریخ و استوره را به هم پیوند می‌دهد. به بیان دیگر، گاه به «هومر» شباهت می‌برد،‌ گاه به «هرودوت». آنجا که فردوسی در نقش تاریخ نویس ظاهر می‌شود، حادثه تاریخی را با چنان شور و شیفتگی، روایت می‌کند که گویا افسانه می‌سراید. آنجا که فردوسی استوره می‌سراید،‌ ماجرا را با چنان دقت و ریزه کاری شرح می‌دهد که گویی از تاریخ سخن می‌گوید.
    اینچنین است که فردوسی،‌ میراثی نه برای کشور خویش كه براى بشريت برجای نهاده است که زنده و جاندار از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. از جنبه ملى نيز هيچ تمدنی یافت نمی شود که در آن اثری شاعرانه اینچنین «مردمی» شود، یعنی در عین حال که از شهرت و اعتبار گسترده‌ای برخوردا شده، محبوبیت همگانی نیز یافته باشد.
    دریغ و درد، که ناآشنایی من با زبان شما مانع از آن است که به طور مستقیم از ظرایف این اشعار و از شکوه و زیبایی و موسیقی رازآمیز آن بهره گیرم. با این همه، برگردان شعر فردوسی، جادوی نهایی خود را حفظ می‌کند. شاهنانه که نخستین بار در سده دوازدهم میلادی به زبان تازیان برگردانده شد، هم در بیرون از مرزهای ایران همواره با استقبال گسترده‌ای روبرو بوده، و در ميان تمامى اثار ادبى مورد بيشترين بررسی و تفسیر قرار گرفته است.
    تاریخ نگاران، زبان‌شناسان، شاعران، نثرنویسان، نقاشان و مینیاتوریست‌هاى جهان ، نسل در نسل، خمیرمایه آثار خویش را از شاهنامه برگرفته‌اند. در زبان فرانسه، «ژول‌مول» (Jules Mohl) در سده‌ی نوزدهم شاهنامه را به طور کامل به فرانسوی برگرداند، بر این گرانمایه مرد هزار درود که سی سال از عمر خویش را صرف برگرداندن شصت هزار بیت شعر کرد که چند صد سال پیش از آن حماسه‌سرای توس آنها را سروده بود.
    این کار چنان سترگ بود که واپسین جلدهای آن، دو سال پس از مرگ مترجم انتشار یافت. «ژول مول» که بزرگترين افتخار خود را پا نهادن در جای پای شاعر بزرگ ایران ، ميشمرد و شوق آن داشت که دنیای شاهنامه را با وفاداری هرچه بیشتر به اصل، بازآفرینی کند، الهام بخش بسی از مردان ادب و فرهنگ در اروپا شده است. وی به آنها مجال بخشید که بزرگترين قله‌ ادبیات جهان يا همان شاهنامه را کشف کنند. در روز یازدهم فوریه ۱۸۵۰، نویسنده و منتقد نامدار فرانسوی «سنت بوو» (Sainte Bouve) در نشریه‌ای که خود آن را منتشر می‌کرد، از قطع انتشار برگردان شاهنامه ژول مول که وی آن را شکوهمندترين كتاب می خواند ابراز تاسف کرد. «سنت بوو» در نوشتار خود با پافشاری بر شهرت بی‌کران شاهنامه در ایران با شورو شعفی بی‌اندازه به شناساندن سراینده و درون‌مایه و بخشی از حوادث شاهنامه پرداخته بود. این شور و شرر چنان گیرا و اثربخش بود که «ماتیو آرنولد» (Mattew Arnold) شاعر و منتقد انگلیسی را برانگیخت تا با کارش در همه آثار تاریخی و جغرافیایی موجود درباره ایران و با مطالعه دوباره ایلیاد هومر و الگو بردارى از شاهنامه در سال ۱۸۵۳ میلادی منظومه بلند «سهراب و رستم» را در بیش از ۸۰۰ بیت بسراید. این منظومه که از شاهکارهای ادبیات انگلیس به شمار می‌رود سرنوشت فاجعه‌آمیز قهرمانی را شرح می‌دهد که به دست خویش در رزمگاه، ندانسته، فرزند خود را می‌کشد.
    و سرانجام، در سال ۱۹۲۵ برگردان کامل شاهنامه به زبان انگلیسی انتشار یافت. این کار سترگ، به وسیله برادران «آرتورو ادموند وارنر» (Arthur & Edmund Warner) انجام گرفت.
    در آلمان، در آغاز سده ی نوزدهم، غزل‌سرا و شرق شناس نامدار، «فردریش روکرت» (FriedrishRuckert)، سوگواره‌ی رستم و سهراب را به زبانی دلکش و زیبا با حفظ موسیقی کلام و وزن اثر اصلی، به آلمانی برگرداند. این برگردان در آلمان و در سراسر اروپا با استقبال گسترده‌ای روبرو شد و شاعر آلمانی دیگری به نام «شاک» (Schack)، تمام بخش حماسی شاهنامه را به آلمانی برگرداند که در سال ۱۸۵۳ انتشار یافت.
    برگردان کامل شاهنامه، امروز در تمام زبان‌های زنده دنیا موجود است و برگردان خلاصه‌هایی از آن در چهل زبان دیگر. یونسکو در مجموعه‌ی آثار ملل به زبان فرانسه گزیده‌هایی از برگردان ژول مول را که پروفسور «ژیلبر لازار» (G. Lazard) گزینش و با اصل مقایسه کرده بود و به چاپ رساند و همچنین به زبان انگلیسی، بخش‌هایی از برگردان، «روبن لوی» (Reuben Levy) را که آقای امین بنایی، آن را با اصل برابر کرده، منتشر ساخت.
    کنفرانس همگانی یونسکو در سال گذشته تصمیم گرفت که در بزرگداشت هزاره شاهنامه مشارکت کند. یونسکو، درحقیقت سنتی هزارساله را تداوم می‌بخشد که بی‌درنگ پس از مرگ شاعر، فرهیختگان را واداشت که به رغم ناسپاسی سلطان محمود به بزرگداشت حماسه‌سرای بزرگ توس بپردازند. باری، در فراسوی مرزهای زبانی و فرهنگی مردانی نسل به نسل به منظور خوانش و پژوهش و ژرف‌اندیشی در شاهنامه و مقایسه‌ی چهره‌های گوناگون این اثر گرد هم می‌آیند، هم امروز در همین‌جا در تالاری که به نام شاعر نامیده می‌شود، ما از افق های گوناگون گرد هم آمده‌ایم تا به این سنت ارجمند جان تازه دهیم.
    ايا به راستى چیست در شاهنامه که اینچنین جان‌ها را به هم نزدیک می‌کند و دل‌ها را به هیجان می‌آورد ؟ فردوسى تنها سراینده‌ی است در جهان كه اثرش او را به زمان و مکان فایق گردانده ، از میان لحظه‌های بزرگ شاهنامه، برخورد رستم و پسرش، سهراب را به یاد آوریم که داستان دل‌شکن دو قهرمان است که پیوند خونی دارند، اما دست سرنوشت، هردو را به نبردی مرگبار می‌کشاند. پس از سوگواری «سوفوکل» درباره درد و رنج «اودیپ» که پدر را کشت و مادر را به زنی گرفت، فردوسی، در شاهكارى كه با هيچ اثرى قابل مقايسه نيست ، سوگواری رستم را به صحنه می‌آورد که به دست خود پسر خویش را کشته است.
    این نمونه‌ی بارز آن چیزی است که ارستو، آ نرا تراژدی نامید، یعنی داستانی که در ما،‌ در یک دم، ترحم و وحشت برمی‌انگیزد، زیرا رستم در سه‌ روز نبرد، به ویژگی‌های هم‌نبرد خود پی برده است: چالاکی، هوش و فراست در نبرد، و به ویژه بزرگواری و نیکی در رفتار که خاصه شهسواران است. چندین بار، هردو به جایی می‌رسند که یکدیگر را بشناسند. رجزهای جنگی آنها از ستایش یکدیگر و مهربانی نسبت به هم خالی نیست، اما سرنوشت کار خود را می‌کند. هنگامی که سهراب زیر ضربه‌های سهمگین رستم جان می‌سپارد، و آن هنگام که رستم قربانی خویش را می‌شناسد، خواننده شاهنامه برخود می‌لرزد و دمی خود را به جای رستم احساس می‌‌کند. می‌دانیم که این درونمایه تراژیک، در داستان رستم و سهراب ، توجه شاعران را به هر زمان و به هر تمدنی که تعلق داشته‌‌اند جلب کرده است: هیجانی که این داستان برمی‌انگیزد، هیجانی است ازآنِ همه‌ی زمان‌ها و همه‌ی سرزمین‌ها.
    به مناسبت هزاره فردوسی در سال ۱۹۳۴ در مراسم بزرگداشتی که در دانشگاه سوربن برپا شد شعرای فرانسوی خواستند نشان دهند که از خرد فردوسی تا چه حد بهره برده‌اند. نماینده آنها در این همایش چنین گفت: «این شاعر، تنها سراینده نیست، دانشمندی است، و تنها دانشمند نیست، حکیمی است و به راستی، حکیمی فرزانه. وی در گیروداری که دیدگان ما را شگفت‌زده ظرایف و شگفتی‌هایی ساخته که از هرسو بر ما می‌بارد، روح و وروانمان را نیز جادوی درس‌‌های انسانی سرشار از حکمت و فضیلت می‌سازد. پس از آنکه جادوی کلماتش آرام گرفت و ما از جهان افسانه‌واری که شاعر ما را به آنجا برده بود به جهان واقع بازگشتیم، به هیچ روی، احساس سرگردانی و گم گشتگی نمی‌کنیم،‌ به عکس، شاعر، ما را در همین جهان در صراتی مستقیم قرار می‌دهد. اینچنین، فردوسی، نماد پنداری است که ما از یک شاعر آرمانی در ذهن داریم، زیرا هم به ما می‌آموزد که انسان چیست و هم می‌آموزد انسان چه باید باشد و اين ويژگى خاص فردوسى است كه ما در هيچ جاى ديگر دنيا ، شاعرى با اين ويژگى نمى يابيم .»
    شاهنامه، به راستی، آراسته به زیور دانایی‌ها و اندیشه‌‌های گران‌سنگ است. در این اثر بسا پیش می‌آید که داستانی که روایت شده توصیف یک امر اخلاقی متداول است که به زبانی بی‌نهایت دلکش و گیرا بیان شده است، که همین به آن امر اخلاقی کشش می‌دهد. به عنوان نمونه، فردوسی که با برداشت ویژه خود از قدرت که همه‌ی آن معطوف به خضوع و خدمت است،‌ فرمانروایان را به فروتنی می خواند.
    فردوسی می‌گوید:
    «چه گفت آن سخنگوی با ترس و هوش چو خسرو شدی بندگی را بکوش»
    شاعر به حکام، خصلت ناپایداری همه چیز را یادآوری می‌کند،‌ همانند برده‌ای که در رم باستان وظیفه داشت، پشت سر فاتحان رومی در ارابه‌ی پیروزی‌شان بایستد و دم به دم در گوش آنها چنین نجوا کند:
    «به یاد آورید که بخاری بیش نیستید»، اما آنچه فردوسی را به چشم، چون شاعری به راستی امروزی جلوه گر می‌سازد، بی‌گمان، در درجه‌ی نخست، ایمان او به این امر است که انسان می‌تواند به یمن جوهره‌ای از برادری و همدلی پا بر سر دشمنی‌ها، کینه‌ها و نفرت‌ها بگذارد و بگذرد.
    «لامارتین» شاعر فرانسوی كه فردوسى را نه به عنوان بزرگترين شاعر، بلكه به عنوان بزرگترين انسان ، ميشمارد و شیفته‌ی ویژگی‌های اخلاقی شاهنامه شده بود، نوشت: «قهرمانان فردوسی فراتر از پادشاهانند، زیرا پادشاهان بر اکنون سلطنت می‌کنند و قهرمانان فردوسی بر آینده فرمان می‌رانند.»
    در شاهنامه، صحنه‌های نبرد بی‌شمار است و زنده و سرشار، اما این صحنه‌ها، پوچی و بیهودگی جنگ‌ها و مناقشه‌ها را یادآور می‌شود. دیدیم که نبرد رستم و سهراب به چه فاجعه‌ی جانکاهی انجامید. در جای دیگر می‌بینیم اسکندر مقدونی بر بالین دشمن خود، دارا که زخم مرگ‌آوری برداشته‌، حاضر می‌شود و سرشار از هم‌دردی و مهربانی در برابر پادشاه رو به مرگ پیمان می‌بندد که آرزوی وی را دایر بر برقراری صلح میان ایران و یونان به‌انجام رساند و پس از مرگ دارا آیین خاکسپاری باشکوهی برای او برپای دارد. و باز در جای دیگر، اسفندیار که زخمی کاری از رستم خورده، در چشم برهم‌زدنی، در‌می‌یابد که رستم، کشنده‌ی او، مسوول واقعی مرگ او نیست. ازهمین‌روی، پیش‌از آنکه جان‌ به جان‌آفرین تسلیم کند، کار پروردن بهمن، پسرش را برای پادشاهی به رستم می‌سپارد. حرمت و احترام به دیگری به‌رغم اختلاف‌های مذهبی و قومی و اجتماعی… این است پیام اصلی فردوسى كه جايگاه او را براى ديگران ، دست نيافتنى مى سازد.
    ده سده پس از فردوسی، این‌بار پیام از گاندی‌ست. می‌گویند روزی هندویی به دیدار گاندی رفت و گفت کودک مسلمانی را کشته‌ است و نمی‌داند این جنایت را چگونه جبران کند. گاندی پاسخ داد: «مسلمان‌زاده‌ی یتیمی را به فرزندی برگزین و او را به آیین مسلمانان بزرگ کن.»
    آیا جای آن نیست که این پیام که آسیا سده‌ها، آن‌را در جهان گسترانید، با قدرت هرچه بیشتر در جامعه‌ی بشری نشر شود؟ اولين و مهمترين ضرورت از دید من آن‌ست که شاهنامه از انتشاری هرچه گسترده‌تر برخوردار شود. یونسکو به نوبه‌ی خود آماده است در این زمینه‌ با همه‌ی امکاناتی که در اختیار دارد بکوشد، زیرا شايد این اثر گرانبهاترين میراث بشریت باشد و همچنین می‌تواند به انسان سده‌ی بیستم و حتا فراتر از این، به انسان سده‌ی بیست و یکم و پس از ان ، یاری دهد که از خود فراتر رود و با خود و با دیگران در صلح و صفا زیست کند. به‌ویژه آرزومندم که شاهنامه در استفاده‌ی جوانان سراسر دنیا قرار گیرد و نیز امیدوارم که شما شرکت‌کنندگان در این کنگره در بحث و گفت‌وگوهای خود به این نکته که به دید من، ضرورى ترين نياز به‌شمار می‌آید، توجه کنید.
    آشنا کردن جوانان با انسانیت فردوسی به‌راستی، پاشیدن بذر حکمت در کشتزار افکاری‌ست که آینده را می‌سازند. فردوسی می‌گوید:
    همه ز آشتی کام مردم رواست که نابود باد آنکه او جنگ خواست
    صلح و صفا، و نه خشونت و تجاوز، میانه‌روی و نه زیاده‌روی، بخشش و مهربانی و نه بی‌مهری و سنگ‌دلی.
    به‌یاد آوریم صحنه‌ایی را که در آن، ایرج جوان، دوستی‌خواه و فرزانه‌وش، به دیدار برادران می‌رود و حال آنکه می‌داند آنان چه نقشه‌ی شومی در سر می‌پرورند. هنگامی‌که یکی از برادران، با خشم و خروش، بر او زخم‌های مرگ‌آور فرود می‌آورد، ایرج در نهایت نرمی و مهربانی می‌گوید:
    نیامدت گفت ایچ ترس از خدای نه شرم از پدر، خود همین‌ است رای؟
    مکش مر مرا کت سرانجام کار بگیرد به خون منت روزگار
    پسندی. و هم‌داستانی کنی؟ كه جان داری و جان‌ ستانی کنی؟
    میازار موری که دانه‌کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
    این عشق به زندگی، عشق به دیگری و به دیگران است. فردوسی، با آنکه شاعر ملی ایران است، اما عشق او به وطن، تجاوزگر نیست. ایران فردوسی هرگز با همسایگان خویش سرناسازگاری ندارد. برعکس، آغوش به‌سوی آنها می‌گشاید. به درستی از همین روست که تازیان، ترک‌ها و هندی‌ها، شاعر ملی ایران، فردوسی را از خود دانستند، شاهنامه را به زبان‌های خود برگرداندند و فراوان از اندرزهای آن بهره جستند. از این دیدگاه می‌توان گفت فردوسی یکی از بزرگترين پیشگامان جهان امروز است، جهانی که در آن، وسوسه‌ی جنگ را جز با روح میانه‌روی و آزادمنشی نمی‌توان عقب نشاند، جهانی که از یونسکو خواسته‌است چنان عمل کند که ملت‌ها از راه شناخت هرچه ژرف‌تر فرهنگ‌های یکدگر به همدلی و هم‌فکری برسند. فردوسى گرچه شاعر ملى ايران است ولى قبل از ان و بيش از ان فردوسى بزرگترين شاعر اموزنده انسانيت در جهان است و او را نميتوان محدود به يك سرزمين و يك ملت دانست .در پایان بی‌مناسبت نمی‌دانم که خاطره‌ی دلکشی را در این مورد برای شما زنده کنم.
    روز سوم نوامبر ۱۹۵۸ بود. آیین باشکوهی برای گشایش بنای مرکزی یونسکو در پاریس در حضور «رنه‌کوتی» (Rene Coty)، رییس‌جمهوری فرانسه و «رادهاکریشنان» (Radhakrishnan) رییس‌جمهوری هند، و جمعی از شخصیت‌های علمی و فرهنگی جهان معاصر برپا شده‌بود. در آنجا، نماینده‌ی ایران، دکتر رعدی‌آذرخشی، شاعر، در مقام رییس شورای اجرایی یونسکو آیین را با این دو بیت از شاعر حکیم و فرزانه‌ی ایران به‌پایان برد:
    بناهای آباد گردد خراب زباران و از تابش آفتاب
    پی‌افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
    اگر با این سخن گهربار فردوسی، یونسکو کار خود را در کاخ کنونی آغاز کرد، من نیز دم را مناسب می‌دانم که آرزو کنم سازمان یونسکو بتواند کار و تلاش خود را با بهره‌گیری از آرمان‌های اين شاعر پيشتاز ایران و جهان به پیش ببرد. از جمله این آرمان‌هاست: اعتبار و حرمت انسان، خواست وقفه‌ناپذیر داد، مهربانی و آزادگی، همدلی با ستم‌دیدگان، گذشت، خویشتن‌داری، فرزانگی، و دریک کلام، خرد، خرد فردوسی.

     
    • سرتاسر شاهنامه صلح وجود دارد، تعداد صلح در شاهنامه بیشتر از تعداد جنگهاست.

       
      • بلوچ كشي در شاهنامه

        او از بلوچ كشي انوشيروان به نيكي ياد كرده و گفته

        سراسر بشمشیر بگذاشتند ستم کردن ِ”لوچ” برداشتند

        بشد ایمن از رنج ایشان جهان “بلوچی” نماند آشکار و نهان!

        همه رنج ها خوار بگذاشتند در و کوه را، خانه پنداشتند!

        ازاینان فراوان و اندک نماند! زن و مرد و جنگی و کودک نماند!

        كرد ستيزي و كرد كشي

        كرد كشي اردشیر بابکان مؤسس سلسلۀ ساسانیان با شبیخون لشکر”پارسی”، بر کُردان که نسبت تعدادشان”یک به سی”بوده است، چنین به انجام می رساند و با افتخار از ان ياد مي كند:

        چو شب نیمه بگذ شت و تاریک شد جهاندار با کُرد نزدیک شد

        برآهیخت شمشیرو اندر نهاد گیا را ز خون بر سر افسر نهاد!

        همه دشت از ایشان سر و دست گشت بروی زمین ،کُرد بر، پَست گشت!

        بی اندازه، زیشان گرفتار شد “سترگی و نا بخردی “خوار شد

        همه بوم-هاشان بتاراج داد! سپه را همه “بدره “و “تاج” داد

        گيلك و ديلمي ستيزي

        انوشیروان”دادگر” ذهن بيمار فردوسي بسرعت برگیلان و دیلم تاخته،داد آنان را هم در می آورد و این قوم هم از گزندش مصون نمی ماند

        زگیلان تباهی فزونست از این ز نفرین، پراکنده گشت، آفرین

        از آن جا یگه سوی گیلان کشید چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید…

        چنین گفت کای- در ، ز خُردوبزرگ نباید که ماند پی ِشیر گرگ

        چنان شد ز کشتن همه بوم رَست که از خون همه روی کشور بشُست

        زبس کُشتن و غارت و سوختن خروش آمد و نا لۀ مرد و زن

        زکشته به هرسویکی توده بود گیاها، بمغز سرآلوده بود

         

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

98 queries in 1922 seconds.