سر تیتر خبرها
آنهایند  که ضرر می کنند! ( روز شصت و سوم)

آنهایند که ضرر می کنند! ( روز شصت و سوم)

 

شنبه بیست و سوم فروردین – روز شصت و سوم

یک: تلفنم زنگ خورد. که بود و از کجا بود؟ آقایی از بخش فارسیِ رادیو فرانسه. چه گفت و چه پرسید؟ گفت: اخیراً در یکی از کشورهای آفریقایی ( رواندا ) اتفاق جالبی رخ داده است. و آن، بخشایش عمومی است. گفت: اقلیتِ حاکم، در صد روز پی در پی، زد و هشتصد هزار نفر از اکثریت زیر دست را از پا در آورد و کشت. یک جنایت بزرگ. نه در دور دست های تاریخ بل در همین سال 94. یک انتقام گیری وحشیانه و بدوی. گفت: اکنون پس از بیست سال، مردم و حاکمیت، به سمت یک عفو عمومی و ملی خیز برداشته اند و همدیگر را بخشوده اند. پرسش این که: چرا این اتفاق در ایران رخ نمی دهد؟ چرا در قبایل آفریقایی این شعور هست و اینجا نیست؟

گفتم: در کشور ما نیز از یک چنین کشتارهایی می شود سراغ گرفت. کشتارهایی که به ضرب سکوتی متعمدانه و خط قرمزهای حکومتی، هرگز به آمارهای رسمیِ داخلی و جهانی راه نیافته اند. حاکمیت در ایرانِ ما نیز یک اقلیتِ حتمی است که بر اکثریتی اسیر حکم می راند. با این تفاوت که در آفریقا و در رواندا، از خدا و محمد و کعبه و دعای ندبه و قرآن سرگرفتن و دیگ قیمه و علم و کتل و حسن وحسین خبری نیست و اینجا تا دلت بخواهد هست. گفتم: در اینجا نیز دو سه ماهه، سی و سه هزار دختر و پسر و زن و مرد زندانی را زدند و کشتند و جنازه هایشان را با کمپرسی به خاوران و بیابان های بی نشان بردند و یکجا دفن شان کردند و دست بر دست ساییدند که: ما نیز با مخالفین خود آن کردیم که علی با خوارج نهروان کرد.

گفتم: در کشور ما، زمینه برای بخشایش از هرکجای دنیا فراهم تر است. مردمان ما، بسرعت می بخشایند و بسرعت نیز خود را با شرایط تازه تطبیق می دهند. این اگر چه شاید در یک روال کلی پسندیده نباشد اما یک امکانِ بایسته نیز هست. که اگر مختصر خِردی با حاکمان باشد، از این ظرفیتِ بایسته می توانند در مسیری درست سود برند. نه این که این خصلتِ تاریخی مردم را به سمت بلعیدن های تمام نشدنی خویش شیب دهند. مردم ما خوی و خصلت بخشایشگری دارند. و این بخشایشگری – اگر که طرف مقابل را درستکار بدانند – می تواند به به ساحتی از آرامشِ ملی و منطقه ای پای گذارد. در داستان عفو عمومی، هر دوسوی ماجرا باید قدم پیش نهند. نه این که آسیب دیدگان جلو بیایند و قاتلان پس بکشند.

گفتم: مردم از حمل کینه های کهنه فرسوده می شوند. این حاکمیت است که باید با عنایت به آموزه های دینی ای که شعارش را می دهد، به تمنا و تقاضا در بیفتد. نه این که قاتلان را بر سرِ کار گمارد و به چشم صاحبانِ دم زل بزند و مستقیم و غیرمستقیم به آنان بگوید: بله ما اینیم. گفتم: شما وقتی برای آدمهای قاتل و خلافکاری مثل پورمحمدی و فلاحیان و حسینیان و مرتضوی و علم الهدی فضا می پردازید و آنان را به هرکجا رسوخ می دهید، ظاهراً بنا بر تداوم عصبیت دارید. وقتی آدمی مثل پورمحمدی در مجلس و جلوی چشم مردم به گذشته ی خونینش افتخار می کند، راهی برای آشتی باقی نمی ماند. وگفتم: من اراده ای برای آشتی نمی بینم. این اراده، از جانب مردمِ آسیب دیده بصورتِ بالقوه هست و در حاکمانِ مقصر نیست.

دو: جوانی عینکی آمد کمی فربه. لبخندی هماره و نمکین با جغرافیای صورتش آمیخته بود و جزیی از شاکله ی صورتش بشمار می رفت. تصورِ این که آن صورت، عصبانی شود و برافروخته گردد، کمی دشوار می نمود. بعضی ها اینجوری اند. خلق شده اند برای لبخند گویا. پا بپا شد و گفت: شیرین ترین جریمه ی امسالم را به نیت شما پذیرفتم. وگفت: شما را که دیدم، رفتم و ماشینم را در جایی پارک کردم و آمدم تا بشما خدا قوت بگویم و آرزو کنم در کارتان موفق شوید. گفتم: موفقیت در پشتکار است و پایداری. ومن، پشتکارم بد نیست. دانشجوی مردمشناسی بود. عجب رشته ای. اگر که هیاهوی ” علوم انسانیِ” حضرات آرامشان بگذارد. به گرمی دستم را فشرد و باز از همان آرزوهای خوب نثارم کرد. گفتم: جریمه آیا نصف به نصف؟ گفت: نه، بگذارید همه ی طعمش برای من باشد.

سه: یک موتوری آمد با کوهی از کارتن های کوچک بر ترک. بارِ یک وانت را بر پشت موتورش جا داده بود و در امتداد بزرگراه پیش می رفت. اسمم را داد زد و با غرور به من نگریست. و من ماندم این غرور را به هنرمندی اش ربط دهم در حمل آن همه کارتن یا به همدلی اش با خودم. که من البته به هردو شکلش آفرین گفتم.

چهار: راننده ای پنجاه ساله و شیک پوش کنار کشید و در کنار من توقف کرد. سرش را خم کرد و دست داد و گفت: من همه ی مطالب شما را می خوانم و در جریان کارهای شما هستم. فقط به من بگو با این ترسِ بد کردار چه بکنم؟ و گفت: الآن هم زدم به سیم آخر. گفتم: ما چاره ای نداریم جز نترسیدن. که اگر این را بدانیم، ترس می گریزد.

پنج: اتومبیلی از بزرگراه به سمت من آمد و با کمی فاصله توقف کرد. مردی لاغر که دو پایش در رنج بود و به سختی قدم بر می داشت، خودش را به من رساند. گفت: به ما خمیر شدگان هم نظری کن. گفت: محفلی نیست که من باشم و ذکری از شما بمیان نیاورم. وگفت: من ساعتی از شما غافل نیستم. من با شما زندگی می کنم. به ما بیاموز که چگونه شجاع باشیم. و چه بکنیم و این لکنت از زبانم بر افتد؟

دست بر بازوی لاغرش نهادم و آنجا را به گرمی فشردم و گفتم: شجاعت به هیاهو نیست. مردم ما شجاعت را ذخیره می کنند برای سوخت زمستانی شان. که هرکجا اگر لازم باشد ازش استفاده می کنند.
این مرد، یک ادب بزرگ بود. ادبی سخن می گفت. با دعاهای خوبی مرا و خانواده ام را به وادی های ناب در انداخت. پاسدار بازنشسته بود. برادر شهید بود. جانباز بود. او برگشت و با پاهای زخم خورده اش از من دور شد. گداختم. خوب که نگریستم، او را دیدم که قدم نمی زند و پای بر نمی دارد. بل بر سرِ ابرهای ادب می سُرَد.

شش: یک پیرمرد رهگذر اصفهانیِ بُهت زده از کنارم گذشت و با همان لهجه ی شیرین اصفهانی اش مرا به نگارش مطلبی در باره ی رفتار اخیرِ شعبون بی مخ های اصفهان ترغیب کرد. چندی پیش شعبون بی مخ های اصفهان، در رفتاری مشمئز کننده و با تحریک نماینده ای بی چاک و دهن به اسم سرلک، هجوم می برند و مقبره ی پروفسور آرتور پوپ را با فحش و بی نزاکتی و رنگ های ننگین می آلایند و برای انتقال جنازه ی ” ریچارد فرای” هیاهوها بر می کشند و چهره ای وحشی و بی ادب از ایرانی جماعت به نمایش می گذارند. ریچارد نلسون فرای ایران شناس و شرق ‌شناس برجسته آمریکایی، متخصصِ برجستهٔ ایران ‌شناسی و استاد بازنشستهٔ دانشگاه هاروارد، وصیت کرده بود جنازه اش در کنار زاینده رود و در کنار مزار آرتور پوپ، به خاک سپرده شود. بیچاره دولت روحانی که همه از هرکجا به ” بی یال و دم و اشکم ” بودنش اشراف یافته اند.

هفت: در بزرگراه، جوانها و بزرگترها برای من بوق می زدند و دست بالا می بردند. در آن میان اما، دست محبت یک پیرزن فرتوت، و یک پیرمرد بسیار کهنسال تماشایی بود. آنها در کنار فرزندانشان نشسته بودند و در حینِ عبور به سمت من اکسیر پایداری پمپاژ می کردند.

هشت: مردی موقر و هم سن و سال خودم از پله ها فرود آمد و دست داد و گفت: این ترسِ خانه کرده در دلِ ما اگر بیرون برود، خیلی از کارهای ما درست می شود. عینکی به چشم داشت و کت و شلواری طوسی بر تن. وگفت: گرفتاری ما همین ترس است. در این مملکت ما خردمندی داریم هوشمندی داریم سرمایه های انسانی داریم اما همگی زیر چترِ ترس. وگفت: همه ی ما به گونه ای محتاج و نیازمندیم. این ترس را فرستاده اند به بیخ این احتیاجِ ما. که نکند اوضاعمان برآشوبد و بر زمین گرممان بکوبد. او با تأکید بر روفتنِ ترس، رفت و درکناره ی بزرگراه ایستاد و برای اتومبیل های کرایه دست بلند کرد. به سمت شرق تهران می رفت.

نه: دوست قدیمی ام آمد. که سپاه در کارش پیچیده و در مسیر حرفه اش سنگ انداخته به چه بزرگی. دوست من چهل ماه در جبهه ها حضور داشته است. شیمیایی است. می گوید: باد که به صورتش می خورد زمین گیر می شود. به سرفه های شدید من که برخورد این را با من گفت. نمی دانستم شیمیایی است.

ده: جوانی لاغر از پله ها پایین آمد و نرم خزید طرفِ من و سلامی گفت و رفت. همو نیم ساعت بعد باز آمد و گفت: یک چیز بپرسم؟ گفتم: بپرس. گفت: چرا کسی از این حرکت شما حمایت نمی کند؟ گفتم: من در فهرست فتنه گرانم. حمایت از من، یعنی حمایت از فتنه گران. و این، برای آنانی که میزی و موقعیتی دارند بس ناگوار است. آنها باید یا به میز و اعتبارشان بها بدهند یا به حمایت از خواسته های مدنیِ من. البته قبول می کنیم که بها دادن به میز و اعتبار، ای بسا ضروری تر باشد.

یازده: یک وانت تمیز که راننده اش مردی شصت ساله بود کنار آمد و راننده سرخم کرد و صدایم زد. رفتم و دست دادم. گفت: ببین آقای نوری زاد، شما که خوب می نویسی، شما که خوب حرف می زنی، شما که مادر ستار بهشتی را بغل می کنی و از خون ستار دفاع می کنی، حیف نیست خودت را با این جماعت رو در رو می کنی؟ حیف نیست با این کار کوچک، آن کارهای بزرگت را خراب می کنی؟ گفتم: بزرگترین آفتی که به جان جامعه ی ما افتاده ترس است. من اینجا دارم آفت کشی می کنم به قدر خودم. درهمین حال، یک روحانی سوار بر سمندی سفید که مستقیم به داخل وزارت می رفت، توقف کرد و برای دیدن من سرک کشید. رفتم سراغش و داد زدم حاج آقا. که ترسید و گاز داد و رفت. برگشتم و به راننده ی وانت گفتم: دیدی؟ این روحانی ترسید از این که با من هم سخن شود بقدر دو کلمه. چرا؟ چون به همه ی اینها گفته اند با فلانی که دم در قدم می زند هم کلام نشوید. این را یکی از اطلاعاتی ها به من گفت چندی پیش. آفت کشیِ من به همین مقدار دارد جواب می دهد.

دوازده: دو اطلاعاتی شیک پوش می روند و داخل یک مزدا 3 می نشینند و جهت ماشین را به سمت من می چرخانند و زل می زنند به رفت و آمدهای من. نیم ساعت تمام. احتمالاً مدیری یا مدیر کلی است یکی شان. نخست بی تفاوتم. کمی بعد اما، سه بار در سه رفت و برگشت، برایشان دست بالا می برم. ناگزیر با بالا بردن دست، پاسخم را می دهند. همین که بدانند من می فهمم، کافی شان است. مشکل این روزهای وزارت اطلاعات، بی سوادی مفرط پرسنل آن است و بی ادبی رایج دربخش های امنیتی و عملیاتیِ آن. سپاه، اینجا را شخم زده است. من سایه ی تحقیر سپاه را در کلام بعضی از این ها حس کرده ام.

سیزده: راننده ای که چهره اش به دروایش می ماند، در حال گذر سری به تأسف تکان داد و رو به من گفت: اینها آدم بشو نیستند نوری زاد خودت را خسته نکن. گفتم: من ضرر نمی کنم. اینها ضرر می کنند.

چهارده: من از تابلوی ” جنت مکان” در مسیر گتوند – خوزستان – عکس گرفته ام. به تابلوی پشتی اش نگاه کنید و به گره های وا نشدنی این سرزمین اساطیری دقیق شوید.

پانزده: دوستانی که احتمالاً از قدم زدن های من جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات یا از گزارش های سفر من به شهرهای خوزستان بی خبر بوده اند، می توانند نوشته های مرا در اینجا مطالعه کنند:

https://www.facebook.com/mohammadnourizad

محمد نوری زاد
بیست و چهارم فروردین نود و سه – تهران

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

35 نظر

  1. سلام اشتباه از شما بود یا از خبرگزاری فرانسه (اقلیت حاکم نبودند بلکه اکثریت حاکم بیش از 75% اقلیت را سلاخی کردند)

     
  2. داشتم کامنتهای امروزم را که مردم فرستاده اند چک میکردم
    جوانی که نامش “یکی از مردم” بود و موقر بود برایم این جمله را نوشته بود که ” بخواب بینیم بابا تو توهمی کلا 35 ساله که هیچ ////نخوردیم نتونستیم حریف یه عده ریشو بشیم کدوم امید؟ کدوم کشور هخامنشی؟ کدوم ایرای آریایی؟ کدوم دولت بهایی؟ کدوم آزادی جنسی و ////؟ من دیگه ازتون بریدم دروغه همه وعده هاتون”

     
  3. سلام آقا کورس

    متنی که در مورد آوینی نوشته اید را خواندم .بنظر میرسد که شما از ایران ومردمش ایزوله هستید مانند خیلی از نویسندگان ومنتقدان
    اگر چه به نوشته شما هیچ اشکال عقلانی وارد نیست ومیشود گفت که واقعیتی را عریان طرح کرده اید ولی حقیقتا بدانید که این گونه
    نگاه در جامعه ایران بردی ندارد .نه آنکه غلط است بلکه فرکانس آن در محدوده فرکانس مردم کشور ما نیست واگر حرفی برای گوش
    این مرز وبوم دارید لازم است به آن توجه کنید در غیر اینصورت افکار وسخنان شما در محدوده ای بسته خواهد ماند . بسته به نسبت
    جامعه گسترده ایران زمین . حال برگردیم به اصل نوشته مربوط به آوینی که با آنگونه گویش نفاق ودورنگی را حد اقل فهم حجم بیشتری
    از جامعه درک میکنند که این نظام با همین اعتقادات شهادت را هم به سخره میگیرد .خلاصه اینکه در دونگاه که در متن شما ومتن اصلی
    وجود دارد کثیری از جامعه که بدنبال واکاوی عملکرد نظام در جامعه ایران هستند قطعا جذب نوشته شما نخواهند شد

    با تشکر

     
  4. با سلام

    به علت اينكه شخصى به همين نام وقبل از من در اين سايت مطلب مى نوشته از امروز در كنار نام عبدالله علامت ستاره قرار

    دادم تا بين من وايشان تمايز ايجاد شود

    راجع به فراى افراط وتفريط ديده مى شود بعضى اورا جاسوس سيا ناميده اند ويعضى از او يک قديس ومعصوم ساخته اند

    مطلبى ديدم از عبدالله شهبازى كه بد نيست آن را مرور كنيم

    عبدالله شهبازی، مورخ و محقق مشهور ایرانی طی یادداشتی نسبت به سوءاستفاده از مباحث تاریخی برای ایجاد جنجال‌های موقت و زودگذر، انتقاد کرد

    در این یادداشت آمده است:

    سوءاستفاده از مباحث تاریخی را برای ایجاد جنجال‌های موقت و زودگذر این و آن گروه نادرست می‌دانم. متأسفانه، پیش‌تر، در سطح بسیار کلان، این اقدام را با موضوعی بنام «هولوکاست» کردند. فضایی دوگزینه‌ای ایجاد می‌کنند که محقق مجبور به «تمجید» یا «تکذیب» شود یا باید سکوت پیشه کند.

    درمورد آرتور پوپ و نقش او در خروج آثار باستانی ایران، از جمله بنقل از قاسم غنی، سال‌ها پیش نظرم را نوشته‌ام. در مورد فرای، از اتهاماتی که وارد می‌کنند اطلاع ندارم. تنها می‌دانم که زمانی مجتبی مینوی درباره فرای تعبیر تندی بکار برد و او را متهم به خارج کردن نسخه خطی «قابوس‌نامه» از ایران کرد: مجتبی مینوی، “کاپوسنامه فرای: تمرینی در فن تزویرشناسی” (یغما، دی- بهمن 1335).

    در مقابل، فرای خدماتی به فرهنگ و تاریخ انجام داد از جمله ویراستاری جلد چهارم تاریخ ایران کمبریج از مجموعه هفت جلدی فوق. تدوین این کتاب با بودجه شرکت ملی نفت ایران، در زمان مدیرعاملی منوچهر اقبال، آغاز شد. کار ارزنده‌ای است که البته می‌تواند، و باید، مورد بررسی نقادانه قرار گیرد ولی دوره تاریخ دیگری از ایران به این اعتبار نداریم.

    معمولاً به کسانی که می‌خواهند با تاریخ ایران آشنا شوند دوره تاریخ فوق را برای مطالعه توصیه می‌کنم. الان دیدم جایی درباره فرای نوشته‌اند: «یکی از آخرین بازماندگان نسل ایران‌شناسان و شرق‌شناسانی چون آرتور کریستین‌سن و آرتور پوپ، رومن گیرشمن و پروفسور آلبرت امستد…»

    این تعبیر درباره فرای اغراق‌آمیز است و در حد گیرشمن یا کریستن‌سن و نوبرگ و امثال آن‌ها نبود. مقایسه فرای با پوپ بجاست، و در همین حد بود.

    داوری فوق بدان معنا نیست که موافق حرکت‌هایی باشم مثل شعارنویسی یا تخریب مقبره این و آن که مورد بهره‌برداری سیاسی و تبلیغاتی علیه فرهنگ ایرانی یا اسلامی قرار گیرد. بهرحال، این معترضین می‌توانستند زمانی که به فرای در اصفهان خانه اهدا می‌کردند اعتراض کنند که نکردند. «نه به آن شوری شور، نه به این بی‌نمکی»!

     
  5. بلی! انسانیت درایران آخوندی به نحو کامل ازآن غایب است٬
    صدای طبیعت شنیده نمیشود وهیچ حرکت واقعی ازمردم به
    چشم نمی خورد٬ چه می توان کرد با این دنیای یخ زده؟

    مهران

     
  6. ميلاد علويان

    اقاي نوري زاد عزيز
    عزيز خوبيد اميد كه خوبتر باشين. نوري زاد مهربان! شما نام سفير صلح و دوستي بر خود گذاده ايد. ميمون و مباركت باد اين لقب. از اينكه پرچم سرخ بر دست گرفته اي. دول سايقا سرخ انديش به شما نگاه مي كنند و انتظار ياري از شما دارند. بد نيست كه به بحران كريمه نظري افكنيد ديروز كشتار را اغاز كردند و برادر كشي را جان بخشيدند. اگر بشود سفري به اوكرائين برو و در انجا در مقام سفير صلح به بررسي اوضاع پرداخته و بعد از تماس با طرفين منازعه از جمله دولت كنوني اوكراين و دولت متكي بر روسيه در كريمه وارد گفتگو و مذاكره شويد. قطعا شما نيز با اين نيت كه اوكراين يكپارچه بماند و همبستگي ملي مجددا به اين كشور برگردد سفر مي كني.
    در ضمن پيشنهادي دارم خدمت حضرتعالي كه عرض مي كنم. هر روز در قدمگاه حاضر شدن در حد شخصيت شما رجل سياسي نيست. حضور در قدمگاه نتيجه اش ديدن شما توسط تني چند از مردم مي شودتكراري و بيحاصل است . شما موقعيت ملي را رها كن و به افق هاي دور بنگر. مقام جهاني شدن زيبنده توست و ترا مي طلبد. . اما اگر بعنوان سفير صلح و دوستي با دوچرخه سفري به دور دنيا آغاز كني و در هر كشور با هيبت مرسوم و پرچم سرخ به صلح اشاره كني كلي هوادار پيدا مي كني و شناخته تر مي شوي. در ادامه مسير دنياگردي صلح طلبانه نهايت به مقر سازمان ملل در نيويورك مي رسي و پرچم صلح و دوستي را بر خاك سازمان ملل بكوب و پر هيبت بخروش چون آرش كه آمده ام تا نداي صلح و دوستي در گوش شما نمايندگان دول و ملل بخوانم

     
  7. از تنها چیزی که باید ترسید خوده ترس است

     
  8. امان الله اسماعیل پور

    نوری زاد دلاور:
    ترس واژه کمی نیست .یعنی واکنشی عینی به روزگارمان است .وقتی حسی با سلولهای بدن عجین شود جدا کردنش از بدن بسیار سخت میشود .یعنی احتیاج به سانتریفیوژهای پر قدرتی دارد تا ترس را از جان مردم بیرون کند .ترس از اخراج .ترس از بیخانمانی.ترس از شکم گرسنه خانوار.ترس از مرگ بیدلیل .ترس از کشته شدن بیفایده .ووووو همه اینها ترسی است که در جان ملت افتاده..آقایان خوب فهمیده اند که ملت باید گرفتار یک موضوعی باشند که بقول خودشان لگد پرانی نکنند..هر روز یک موضوعی علم میشود برای مشغولیت مردم .گرانی های هدفمند .تورم های مصنوعی و سیستماتیک .بیکاری.فتنه خواندن هر حرکت خلاف منافع آقایان..حتی تولید خودروهای بیکیفیت و دردسر ساز .آلودگی هوا با تولید سوخت های سرطان زا. سرطانی کردن عموم مردم به آرامی ..تلاش عبث تولید اورانیوم و سپس التماس به غرب برای دادن پول خودمان با اقساط به شرط دست برداشتن از تلاش برای اورانیوم غنی شده .همه اینها خیانت وحشتناک حاکمان این مرزو بوم هست که به آهستگی هر روز در جریان است ..پولی که از حق و حقوق این مردم ،مردمی که برای سبد کالا وادار شدند کرامت خود را زیر پا بگذارند ،از ایران برای گروه های اسلامی و دیگران خرج میشود .بجای بجان هم انداختن انسانهای جاهل که بسادگی آب خوردن همدیگر را ذبح میکنند.خرج مردم ایران بشود مطمئنا مردم وضع بهتری خواهند داشت .البته مردم اگر اوضاع اقتصادیشان خوب شود ممکن است فیلشان یاد هندوستان کند و جنایات آقایان را بیادشان بیاورند .آنگاه هست که سیا همه را غرق خواهد کرد .وپس بهتر است مردم گرفتار روز مره گی و حساب دو دو تا چهار تا باشند تا فرصت نکنند سر بالا کنند .عده ای را هم معتاد کرده اند .شرایط را طوری فراهم کردند که مواد مخدر از دارو در دسترس تر باشد.ارزانتر باشد.قسمتی از ملت معتاد شده اند .قسمتی بدهکار شده اند .قسمتی بیمار شده اند .و ترس در جانشان لانه کرده است .نوریزاد اولین آزاد مردی هستی که مانند دستگاه سانتریفیوژبا سرعت بالا مشغول بیرون کردن ترس از سلولهای بدن خود و نشان دادن (ما میتوانیم )به مردم هستی .نوریزاد امیدواریم عدالت به این سرزمین برگردد.امیدواریم عدالت به این سرزمین بازگردد.امیدواریم وجدان خفته و بخواب زده مجریان امور بیدار شود و ببینند این چند صباح عمر کوتاه و پر از رنج ارزش اینهمه بد اخلاقی و جنایات را ندارد..نوریزاد دوستت دارم ای بزرگمرد.

     
    • 1-درد ما ترس نيست درد ما ايمان نداشتن واميدوار نبودن به كمك خداوند هست .نقطه مقابل ترس ايمان هست كه من ندارم .2-هر جامعه اي

      نياز به يك رهبر معنوي دارد كه فعلا ما آن را در درون اجتماع نتوانستيم بو جود بياوريم 3- انفرادي كاري از پيش نخواهيم برد مگر آنكه بر سر
      آرمان هايي:

      همچون انسانيت -ميهن پرستي-عدالت- عشق به همنوع ….متحد شويم تا يكي براي همه همه براي يكي.

       
  9. در خصوص شهيد آويني خيلي اين مطالب را نمي دانند تشكر از نگارنده آن كه حقايق تاريخي را بيان ميكنند و اين
    افراد بي صفت را سكه يك پول مي كنند كه نان را به نرخ روز مي خورند و فقط مترصد اين هستند كه از آب گل آلود ماهي بگيرند و بسيار خشك مغز هستند همان گونه كه امام راحل گفتند اسلام از متحجرين بيشترين ضربه خورد تا كفار و…

     
  10. یک کشیش آمریکائی در جریان قتل و عامهای رواندا در توصیف این کشور جمله ای جاودانه گفت به این عبارت که” خدا همه شیاطین و پلیدها را از جهنم خارج و به رواندا فرستاده است!
    امروز این شیاطین و روحهای خبیث نعمت بخشش و محبت و انسانیت را درک کرده اند..پس خدا چه کار خوبی کرد.

    20 سال قبل از آن خدا به تصریح و شاهدت یک آیت الله همه فرشتگان و ارواح طیبه را از بهشت خارج کرد وبه ایران اسلامی فرستاد..امروز آن ارواح مطهر و آن فرشتگان اصلا معنی محبّت، انسانیّت و خدا را نمی فهمند. شده اند مثل شیاطین رواندا موقعی که در جهنم بودند.

    بقول بچّه جوادیه نتیجه اخلاقی این است که جهنمی ها بهشتی بودند و بهشتی ها جهنمی…آن شیاطین انسان شدند و این فرشتگان شیاطین..بنازم به کار خدا!

     
  11. درود به محمد نوری زاد عزیز
    خسته نباشید اقای نوری زاد عزیز
    باید به این عزیز میگفتید کشتن و قتل این بیشعوریست یک عده بیایند عده را بکشند و بعد بیایند از هم عذرخواهی کنند کجای این فرهنگ است این این به فرهنگی به عقلی و بی خردیست اقای نوری زاد شما جواب این را باید میدادید درست و محکم که مردم ایران راه کشتن را انتخاب نمیکنند و ما مردم با شعوری هستم که قتل انجام نمیدادیم بله مملکت مشکل دارند ولی از راه
    گفتگو از راه نوشتن از راه دوستی کدام از این راه ها بد است جان یک بیگناه را گرفتن این بی فرهنگی است حکومت هر چه مقصر باشد نباید کشت باید نوشت من کاری به بالایی ندارم چقدر مردم از حال هم خبر دارند مثلا در این جامعه اشفته یک دکتر چرا باید رشوه بگیرد و به مردمش کمک نکند چرا میداند رشوه بد است از مردم نمی اید پوزش خواهی کند و جان دوباره به مردمش بدهد بخشیدن از بالا نیست از جایی باید شروع شود از ان بالا نباید شروع شود از پایین هم باید این کار
    شروع شود تا ان بالا خجالت بکشد و به خودش بی اید از تکبر و غرور دست بردارد همان طور که در قران فرموده است /
    «در روى زمين از روى كبر و غرور، گام برمدار،چرا كه تو نمى توانى زمين را بشكافى! و طول قامتت به كوه ها نمى رسد/
    دوست داشتم به این که از فرانسه زنگ زده بود میگفتید کشتن این بی شعوری است که با هیچ چیز نمیشود عوضش کرد میگفتید مردم ما را فهمیدن را در دست گرفته است راستی اقای نوری زاد این شهر شهر نلسون ماندلاست چرا مرد به این خوبی کشورش باز این چنین است

     
  12. مملکت در این 36 سال توسط سیا اداره شده، انتظار داشتید از این حکومت سلمان پارسی و ابوذر غفاری دربیاید؟ !

    فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بعد از 36 سال که از انقلاب اسلامی ایران می گذرد، بعد از اینکه دو رهبر، دو نخست وزیر، هفت رئیس جمهور مسلمان کشور را اداره کردند، بعد از اینکه ده شبکه تلویزیونی 24 ساعته و صد شبکه رادیویی 24 ساعته و هزاران روزنامه از صبح تا شب برای اسلامی کردن کشور تلاش کردند، بعد از گذشتن عمر دو نسل از مردم که بیش از هشتاد درصدشان در جمهوری اسلامی به دنیا آمدند، بعد از اینکه هزاران نفر بخاطر تلاش علیه اسلامیت نظامی زندانی شدند، بعد از ایجاد صد هزار مسجد و تربیت صد هزار روحانی، بعد از اینکه سپاه ده سال کل اقتصاد و مسائل اجتماعی و فرهنگ و بهداشت و راه و صنعت و کشاورزی را در دست خودش داشت و دارد، اعلام کرد « اسلامی شدن برخی دستگاههای نظام به کندی پیش می رود.» حالا من نمی دانم که ما باید چه کنیم؟ رئیس جمهور که التزام به ولایت دارد، ولایت هم که عین اسلام است، نامسلمان ها هم که الحمدالله نه می توانند وزیر و وکیل بشوند و نه می توانند روزنامه و مجله و تلویزیون داشته باشند، حتی ارمنی ها و یهودی های کشورمان هم از مسلمان های کشورهای دیگر مسلمان تر هستند، ما باید چه کنیم؟ شما یک هویج را گرفتی و هی تلاش می کنی تبدیلش کنی به آلبالو، این کار شدنی نیست. چطور می شود که آرتور آیهام پوپ ایرانشناس که سالهاست مرحوم شده و در اصفهان دفن است قبرش لانه جاسوسی است، رابرت مرداک که در آن گوشه دنیا تلویزیون خرید و فروش می کند تمام سرنوشت فرهنگ کشور را در دست دارد، ولی نظام جمهوری اسلامی 77 میلیون آدم و دستگاههایی را که 36 سال در اختیارش بوده نمی تواند کشور را اسلامی کند؟ اسلامی شدن هم که به این سادگی نیست، ملت هشت سال می دوند دنبال آیت الله خمینی و هی صبح تا شب می گویند روح منی خمینی بت شکنی خمینی و آقا هی دست نوازش بر ابرها می کشد، بعد از سی سال معلوم می شود که پسر و دختر و نوه و نتیجه و ندیده و نبیره و همه بازماندگان بنیانگذار جمهوری اسلامی از کفار هم بدترند. تقصیر مردم چیست؟ یا مثلا امام خمینی می گوید « من در منتظری نه یک بار بلکه چند بار خلاصه شده ام.» مردم هم می افتند دنبال آیت الله منتظری و هر کس با آقا مخالفت کند دهانش را خرد می کنند، بعد یک دفعه در عرض دو ساعت قائم مقام رهبری و نایب الامام منتظری می شود شیخ ساده لوح. مردم چه تقصیری دارند؟ دستگاهها چه تقصیری دارند؟ یکی به اسم میرحسین موسوی را می کنند نخست وزیر، هشت سال آیت الله خمینی از او حمایت می کند، بعد از استعفایش می رود توی خانه نقاشی آبستره می کشد، هر چه به او اصرار می کنند بیا رئیس جمهور بشو نمی آید، بالاخره بعد از بیست سال نامزد ریاست جمهوری می شود با سلام و صلوات، دهانش را که باز می کند، یک دفعه تبدیل می شود به فتنه گر و جاسوس آمریکا و مزدور آفریقا و پرتش می کنند توی خانه در را به رویش قفل می کنند. مردم که وقتی دنبال موسوی رفتند او نخست وزیر امام بود، مردم و دستگاهها چه تقصیری دارند؟ از وسط همه رهبران کشور یکی پیدا می شود مثل آیت الله خامنه ای که تبدیل می شود به رهبر. یک خواهرش می شود هوادار مجاهدین خلق، شوهر خواهرش می شود سخنگوی مجاهدین خلق، خواهرزاده اش می شود عنصر مساله دار، برادرهای رهبر هم می شوند عناصر معلوم الحال، وقتی رهبر مملکت نمی تواند اطرافیانش را درست کند، مردم عادی و دستگاهها چه تقصیری دارند؟ بعد از نابودی همه دشمنان اسلام کسی که نورچشم امام و دشمن همه دشمنان نظام و دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی بود و امام جمعه تهران و رئیس جمهور کشور شد، هاشمی رفسنجانی بود. ملت گفتند این یکی دیگر مظهر اسلام ناب محمدی است، افتادند دنبال او و هی کارخانه افتتاح کردند و سد ساختند و سازندگی کردند و گل کاشتند و پیش رفتند، آخرش تمام روزنامه های اسلامی کشور پر شد از فحش به هاشمی که دخترش فلان است و خودش بهمان و نابود باید گردد و این حرف ها. حالا کلا خاتمی را فاکتور می گیریم که سپاه روی او شک داشت و دارد. ولی وقتی خاتمی رفت، همه سپاه عقلش را گذاشت روی عقل بیت، برادران لاریجانی هم عقل شان را گذاشتند روی این دو تا، روحانیون هم کمک کردند، شریعتمداری هم وارد شد، یک دفعه یک تحفه از ارادان وارد شد که هم پیامبر زمان بود، هم هاله نور داشت، هم ساده زیست بود، هم سپاه دوستش داشت، هم رهبر. ملت هم گفتند این یکی دیگر اصل جنس است. بخاطرش کودتا شد، آدم زندانی شد، مردم آواره شدند، دو تا رئیس جمهور سابق و یک نخست وزیر سابق محصور و ملعون و مطرود شدند، آخرش هم سپاه و مجلس و روحانیون و رهبر و بقیه همه گفتند که این آقا از اول فاسد بود و همه می دانستیم و جنگیر بود و رمال بود و وردار و ورمال بود، خوب! به ما چه؟ مردم و دستگاهها چه تقصیری دارند. هی یک کسی را به عنوان اصل اسلام می کنید توی پاچه ملت، بعد درش می آورید و می گوئید این توی پاچه تو چکار می کرد؟ رازینسکی کتابی نوشته به نام « استالین» و در آن ثابت کرده که « کوبا» که نام سابق استالین بود، جزو پلیس مخفی تزاری بود و در سالهای 1907 تا 1917 گزارش کمونیست ها را به دستگاه امنیتی حکومت تزاری می داد. می گوید در کنگره حزب کمونیست بعد از افشاگری های خروشچف علیه استالین، یکی از کسانی که موضوع عضویت استالین در پلیس مخفی تزاری را می دانست، از خروشچف خواست که این موضوع را اعلام کند، اما خروشچف این کار را نکرد و با وجود اینکه استالین را منحرف و قاتل و دیکتاتور و هزار چیز بدتر نامیده بود، اما گفت: « ما چطور به مردم شوروی بگوئیم که کشور شما به مدت 37 سال توسط یک عضو پلیس مخفی تزاری اداره می شد.» حالا حکایت ماست. اصلا به ما چه ربطی دارد که شما هر چهار سال کشف می کنید که جمهوری اسلامی ایران در این 36 سال توسط عوامل سیا و اینتلیجنت سرویس و موساد اداره شده؟ انتظار داشتید از این حکومت سلمان پارسی و ابوذر غفاری دربیاید؟ بیله دیگ، بیله چغندر!

    اعتراض غیرقانونی برگزار شد

    قبلا یکی از رفقای ما می گفت « ایرانیان برای زندگی کردن می روند به آمریکا، برای مردن به ایران برمی گردند.» معلوم شد ایران قبرستان خوبی است. البته من که این مزخرفات را قبول ندارم، مزخرفات دیگری را قبول دارم. اما دیروز در اصفهان تجمع مخالفان دفن ریچارد فرای ایرانشناس بزرگ آمریکایی در اصفهان برگزار شد. استاندار اصفهان گفت: « به تجمع غیرقانونی حرمت گذاشتیم و برگزار شد.» همچین گفته انگار خیلی کار خوبی کرده. مردم مجوز دارند و پلیس و لباس شخصی ها جرشان می دهند و نمی گذارند اعتراض با مجوز برگزار شود، این که یک مشت دیوانه در اصفهان قبری را که چهل سال است بغل زاینده رود است می گویند لانه جاسوسی، جلویش را نگرفتند و چه افتخاری هم می کنند. البته جواد ظریف امروز نامه ای به نهاوندیان نوشت تا سازمان دائره المعارف بزرگ اسلامی مراسم دفن این ایرانشناس را برگزار کند. حالا خودمانیم، این ایرانشناس سه سال قبل در اصفهان مورد تجلیل قرار گرفته بود و یک خانه قدیمی را هم به عنوان هدیه به او داده بودند، چطور شد که با روی کار آمدن دولت عاقل این دوست ایران تبدیل به جاسوس شد؟ اصلا چرا وقتی زنده بود خطر نداشت، حالا که مرحوم شده خطرناک شده؟

    شوخی شوخی کودتا

    اگر شما توانستید جز کودتا اسم دیگری روی این جمله بگذارید به من هم خبر بدهید. سردار جزایری معاون ستاد کل نیروهای مسلح که طبق قانون حق دخالت در سیاست را ندارد و بارها هم در همین شش ماه گذشته اعلام کرده که وارد سیاست نمی شود، رسما و علنا ضمن اخطار به دولت اعلام کرد: « نیروهای مسلح جمهوری اسلامی هیچ توافق غیراصولی را نمی پذیرند.» اصلا بگو تو چکاره حسنی که می پذیری یا نمی پذیری؟ اگر خیلی ناراحتی برو به رهبر کشور بگو که فلان و فلان و فلان، اگر جواب داد آورررررین که لابد خودش هم بلد است همین حرفها را بزند، اگر نگفت آورین لابد شما باید بروی جلو بوق بزنی. البته من که می دانم که این حرف ها را می زنند و دولت هم کار خودش را می کند و ظریف هم به وندی شرمن که ظاهرا رسائی خیلی ناراحت است که چرا جواد در مذاکرات به او می گوید « وندی» و نمی گوید « خواهر شرمینه» می گوید که ما از طرف سپاه هم تحت فشاریم، یک کاری نکنید که ما نتوانیم ادامه بدهیم. وندی هم خودش این کار را بلد است و به سنای آمریکا می گوید آنها هم دو تا گاز از سپاه بگیرند تا مذاکره به امید خدا با موفقیت به پایان برسد. حالا بالاخره کودتاست یا دارند نمایش قدرت می دهند؟

     
  13. آنقدر پاسدارانِ بی قید و بند را دیده ایم که باورِ یک پاسدار بازنشسته ی مؤدب و فهمیده، برایمان سخت شده.
    آقای نوری زاد عزیز، باز هم از این انسانهای شریف برایمان بگویید. می خواهیم باورمان تقویت شود.

     
  14. نظر دهندگان محترم
    عقل و خرد چو بیرون رود – خرافه و جهل بدر آید
    1 – آقای علی خامنه ای میگه جمعیت و بکنین 150000000 تن.یکی از نوکراش دیروز گفت 37000000 تن ایرانی تا سال 1397 اب ندارند مصرف کنند. این جناب علی خامنه ای چون پسر عزیز درودونش مجتبی (داماد جناب حداد عادل)با زور اونم تو لندن با کلی خرج تونسته یک بچه درست کنه مثل اینکه یک جورائی کمبود بچه احساس میکنه که به امت همیشه در صحنش میگه تولید بچه کنید تا برسیم به 150000000تن. راستی اخیرا هم جناب علی خامنه ای راجع به لی لی و قایم موشک بازی و گرگم به هوا اظهار فضل کردند. اینو میگن رهبر و ولایت مطلقه فقیه از قایم موشک بچه ها تا فرستادن آخوند به فضا نظر میده. به قول یکی از این آخوندهای خیلی خیلی غرق شده در ولایت، آقا کارگزدان و نانو تکنولوژیستو هوا فضلیستو همه کرده تو جیب بغل عبای مبارکش.خخخخخخخخخخخخخ
    2 – حالا سرداران سپاه جناب خامنه ای هم میگن اگه آقای حسن فریدون (روحانی) بخواد ما میایم تو اقتصاد وارد میشیم. امروز هم همین سرداران سپاه جناب علی خامنه ای بازم برا 5+1 شاخ شونه کشیدن که ما هر توا فقی رو قبول نداریم. میگن یارو رو تو ده راه نمیدادن سراغ خونه کدخدا رو میگرفت.خخخخخخخخخخخخخخ
    3 – آخوند مصباح یزدی هم امروز افضات جدیدی (سخنان تازه آيت‌ا… مصباح در باره شرايط امروز جامعه ايران
    فيلتر كردن به جايي نمي‌رسد)کردند، پیشنهاد میکنم ////////// تازه این آخوند پابوس را بخوانید.
    3 – آقا این آخوندا به کمک جهل و خرافات مذهبی و دینی تازی نهادینه شده در فرهنگ اکثر ما ایرانیها تو این 35 سال بطور کل و تو 26 سال اخیر بطور اخص چنان ایران شتر گاو پلنگی و ویرانی از لحاظ سیاسی و اجتماعی و اقتصادی درست کردند که فکر نکنم تا صدها قرن دیگه ایران و ایرانی بتونه سر پا وایسه.
    4 – راه نجات عقل گرائی و خرد گرائی و در نتیجه زدوده شدن جهل و خرافات مذهبی و دینی از تمامی شئونات زندگی و فرهنگ و ادب مان که منتج به برچیده شدن بساط آخوند و آخوندیسم بطور کلی خواهد شد.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – شروع تاسیس دموکراسی و ازادی- در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  15. براى آوينى به ياد نورى زاد
    فرداى روز شهادت مرتضى آوينى روزنامه كيهان …..در خبرى كوتاه خبر فوت مرتضى آوينى را بر سر صحنه توليد يك فيلم مستند در باره جنگ منتشر كرد .نه خبرى از تجديد بود و نه شهادت بود ( پايان نقل قول )
    كيهان بنا به روش كين توزانه و بهتان پراكنش ننوشته است جاسوس ام آى سيكس و أفسر ناتوى فرهنگى از جهان رفت و همچنين ننوشته است : روح بلند اختر ولايت ،سيد شهداى اهل قلم به ملأ اعلا پيوست .فرض كنيد براى تخريب يا تحليل خبر را به يكى از اين دو صورت مى نوشت .آيا آن وقت شما به اين مى گفتيد خبر ؟!!مگر كدام خبر نگارى تا كنون به نزد پروردگار رفته تا از نزديك ببيند كه آن زنده ياد در ميان شهدا در حال روزى خوردن نزد پروردگار است ؟ يا كدام خبرنگار شريفى مى تواند بدون مدرك مستند كسى را جاسوس بنامد .خارج از شوخى ،از قضا يكبار هم كه شده روزنامه حسين بازجو خبر را واقعى و رئال منتشر كرده است . خبرنگار كه هيچ ،هيچ مؤمن واقعى اى به خود اجازه نمى دهد وكيل خدا شود و مثل كشيش هاى قرون وسطى آمرزش نامه بفروشد و حواله شهيد بودن و قديس بودن مهر و موم كند . كسانى كه در راه دفاع از خاك ميهن جان باخته يا مجروح شده اند در همه كشورهاى جهان قابل احترامند و مردم و دولت ها وظيفه خود مى دانند كه در همين دنيا دين بزرگ آنها را به بهترين نحو ادا كنند اما مگر شهادت و قداست را امرى مربوط به علم و تشخيص خداوند نيست ؟ حال شما چرا از اين حضرات كه شهادت را چماق سركوب و حراسه گاو صندوق هاى خود كرده اند توقع داريد كه آوينى را مقام شهادت دهند .او كه ديگر در ميان ما نيست كه نيازى به اين تجليل هاى من در آوردى داشته باشد ! اينها اخيرا مسئله اى برايشان مطرح شده كه اگر سياه مشتى تلو تلو خوران و ناغافل روى مين هاى مانده از جنگ برود و كشته شود شهيد محسوب مى شود يا نه ؟ خلاصه تا در باره هر ظلم بين و آشكارى اعتراض مى كنى فرياد مى زنند كه آهاى ،ما شهيد داده ايم .پس بگذاريد اين را هم از بركات آن زنده ياد بدانيم كه با مرگ خود حسين بازجو را وادار كرده كه يكبار هم كه شده در اعلام خبر نه چيزى بيش و نه چيزى كم از از واقعيت عينى بگويد .
    مى ماند اين پرسش كه در چه نوع جامعه اى با خبر واقعى از كسى انتقام مى گيرند ؟ پاسخ من اين است :در جامعه اى كه دروغ از واقعيت واقعى تر شده است .در جامعه اى كه فضايش به جاى راستى آكنده از توهم و گزافه و بزرگ نمايي هاى كاذب و خوار داشت هاى نامردمانه است . البته پرسش مفتوح بماند .شايد دوستان پاسخ بهترى داشته باشند .

     
  16. دوستان عزيز سلام
    با توجه به اينكه اكثر دوستان بدون امادگى لازم و بدون اموزش به بهشت وارد ميگردند و اين موضوع بعضا سبب بروز مشكلاتى براى تازه واردين گرديده و سبب شده اين عزيزان مورد استهزا و تمسخر اهالى جنت واقع شوند لذا موسسه اموزشى مصيب با افتخار براى اولين بار دورهاى فشرده :
    سلسله مباحث مقدماتى جهت كسب امادگى حضور در بهشت
    را برگزار ميكند، بهشت جويان (مانند دانشجويان يا هنر جويان) عزيز ميتوانند با طى اين دوره و فراگيرى دروس ؛ حورى شناسى ، غلمان يابى ، خوردن بدون مدفوع ، كاربرد عملى جوى شير ، روش شنا در حوض عسل ، اموزش نحوه فراخوانى ماكولات به طرف دهان خود ، چگونى اميزش با حوريان بيست تا هشتصد مترى ، نحوه تمسخر اصحاب جهنم ، كاربرد عملى درختان سدرالمنتهى و شجر طور. اموزش برخورد با سگ اصحاب كهف ، روش تعامل با فرشتگان و ساير دروس لازم ، به امادگى لازم جهت حضور در بهشت دست يابند ، به كسانى كه تمامى دروس را با موفقيت طى كنند گواهينامه درجه يك بهشت شناسى ارائه خواهد گرديد ، ان دسته از فارغ التحصيلان كه موفق به اخذ مدرك درجه يك بهشت شناسى گردند ميتوانند از امتياز حضور در طبقات فوقانى بهشت نيز به استثنا حضور در طبقات اختصاصى و سرى برخوردار گردند.
    لازم به ذكر است كه فقط بهشت جويان مرد قادر به حضور در كلاسهاى اين اموزشگاه ميباشند و با توجه به عدم پيش بينى هيچ جايگاهى در بهشت براى بانوان ، لذا امكان حضور انها در بهشت منتفى است و بالتبع اين موسسه نيز از پذيرش انها معذور است.
    روابط عمومى موسسه مصيب.

     
  17. با سلام

    فقط خواستم عرض کنم رفتارهای اینروزهای گروهی تندرو در اصفهان نه با ایرانیت ایرانی سازگار است و نه با اسلامیت ایرانیان،با ایرانیت ایرانیان سازگار نیست زیرا ایرانیان در سرتاسر جهان معروفند به خون گرمی و میهمان نوازی و رعایت ادب انسانی با هرکس که به آنان پناه آورد ،و با اسلامیت ایرانیان سازگار نیست زیرا آنهمه سفارش در روایات است در مورد اکرام میهمان و کسی که به انسان پناه آورده است ،چنانکه در کلامی معروف هست که “اکرم الضیف ولو کان کافرا” یعنی میهمان را اکرام و احترام کن اگرچه کافری باشد که بر تو وارد شده است.
    جناب ریچارد فرای هرکس بوده و از هر ملیتی که بوده انسانی بوده است که اظهار ایران دوستی نموده است ،و بر همین اساس زحمات و خدماتی داشته است و آثار و تالیفاتی در باب معرفی خصوصیات و فرهنگ ایران و ایرانی عرضه کرده است ،و چنانکه گفته میشود پیش از مرگ خود توصیه به دفن پیکر خود در کنار زاینده رود نموده است ،اکنون که رخت از این جهان بسته است ،آیا سزاوار است گروهی اندک با برخی اظهارات و اعمال ناروا و بهتان های اثبات نشده ،آبروی ایران و ایرانی را نزد جهانیان ببرند؟
    آیا کسانی که به ایشان تهمت جاسوسی و غیرو می زنند ،دلیل و مدرکی بر این اتهام خویش دارند؟ گیریم که ریچارد فرای یک جاسوس ایران دوست بوده،اکنون از جسد یک جاسوس چه خطری متوجه آنهاست؟
    این سنخ کارها چه چیزی را اثبات می کند؟ غیرتمندی آنان؟ دیانت آنان؟ یا عشق به ایرانیت و وطن دوستی آنان ؟
    بنظرم اگر تحریک شدگان نیک بیندیشند این تندیها نه حاکی از غیرت آنان است و نه حاکی از دیانت آنان است و نه حاکی از ایران دوستی ،بلکه فقط یک سلسله تندیهای بی ریشه و بد اخلاقی های زود گذر است برای تامین منافع دنیائی تحریک کنندگان ،که برای ایران و ایرانی و اسلام و مسلمانان ثمره ای جز آبرو ریزی و بداخلاقی و بدنامی در پی نخواهد داشت.
    امیدوارم مسوولان دولتی هرچه سریعتر بوظیفه اسلامی انسانی میهنی خویش عمل کنند و اعتنایی به گروهی قلیل که بدنبال تحمیل سلیقه های شخصی هستند نکنند.

     
  18. دکتر این قضیه سی و سه هزار آدم مدفون در بیایان ها چیست؟

    از کدام ماجرا سخن می گویید؟

    به سن ما جوان تر ها قد می دهد یا مربوط به اوایل انقلاب است؟

     
  19. سلام دوستان عزيز؛
    از كليه دوستان عزيز خواهشمندم با پاسخگوئى به سوال زير در مسابقه بزرگ ” اتل متل متلا” شركت فرمايند و از جوايز ارزشمند ان برخوردار گردند.
    سوال مسابقه:
    در بين مشاغل مجاز در كشور ، كدام شغل نه تنها هيچگونه سودى براى جامعه در بر ندارد بلكه داراى اسيب ها و مضرات جدى و متعددى نيز بر سلامت جامعه ميباشد به گونه اى كه در صورت عدم فعاليت صاحبان اين شغل و تعطيلى كامل اين حرفه هيچ يك از امورات جامعه مختل نميگردد و حتى در چنين حالتى جامعه اى سالم تر و بهتر براى زندگى خواهيم داشت؟ نام اين حرفه و شغل را بيان كنيد و علت ان را نيز ذكر كنيد؟
    جوائز:
    نفرات اول تا پنجم = هر نفر چهار حورى ٣٤ مترى و دو حورى ٤٠مترى به انضمام يك غلمان ( به نفر اول يك حورى ٨٠٠مترى نيز به عنوان جايزه اختصاصى تعلق خواهد گرفت)
    نفرات ششم تا دهم=بليط رفت و برگشت به بهشت همراه بازديد از چاه زمهرير و شنا در حوض كوثر
    نفرات يازدهم تا بيستم=بازديد از پل تاريخى صراه به همراه اعطاى يك شفاعتنامه براى روز جزا
    به ساير نفرات نيز مجوز انجام سه گناه در سال به همراه گارانتى پذيرش توبه ان اعطا ميگردد.
    منتظر پاسخ هاى شما هستيم ؛
    روابط عمومى صحراى محشر.

     
  20. با درود به جناب نوری زاد عزیز
    می دونستم بادنجان بم آفت نداره!

    در ضمن ما اینقدر هاهم ترسو نیستیم
    هر حرکتی موقعیت و شرایط خودش رو می طلبه و کسی از زمان حرکت مردم آگاه نیست یک دفعه شروع می شه و کسی هم جلودارش نیست
    با هر شکست مردم هشیار تر میشن و دوست و دشمن رو تشخیص میدن در واقع شکستی در کار نیست بلکه تجربه اندوزی است برای یافتن راه و هدف درست
    برای ملت بزرگی مثل ما ایرانیان با تمدن چندین هزار ساله و سابقه مبارزاتی پر خون و سلحشورانه چند سال بیشتر و کمتر مهم نیست. ما این بار میخواهیم قدم رو درست برداریم و به سادگی گول شعار های ظاهر فریب این و اون رو نخوریم

     
  21. حجت الاسلام احمد سالک “ریچارد فرای” را دوست ندارد. چرا؟ چون بر علیه نازیها جاسوسی می کرده و ایران را دوست داشته است.
    نتیجه اخلاقی: احمد سالک کسی را دوست دارد که:
    • ایران را دوست ندارد
    • برای نازیها کار کرده یا بنفع شان جاسوسی کرده

     
  22. نگاهی کوتاه به زندگی ایران شناسی بزرگ

    ریچارد نلسون فرای (به انگلیسی: Richard Nelson Frye) (زادهٔ ۱۰ ژانویه ۱۹۲۰ – درگذشته ۲۷ مارس ۲۰۱۴) ایران شناس و شرق‌شناس برجسته آمریکایی متخصص برجستهٔ ایران‌شناسی و استاد بازنشستهٔ دانشگاه هاروارد بود.[۲][۳] او به زبان‌های زبان فارسی، عربی، روسی، آلمانی،فرانسوی، پشتو، ازبک و ترکی مسلط بود[۴] و با زبان‌های اوستایی، پهلوی و سغدی آشنایی کامل داشت.
    فرای بیش از ۷۰ سال از زندگی‌اش را صرف مطالعه و پژوهش درباره تاریخ و فرهنگ فلات ایران کرد و یکی از آخرین بازماندگان نسل ایران‌شناسان و شرق‌شناسانی چون آرتور کریستین‌سن و آرتور پوپ، رومن گیرشمن و پروفسور آلبرت امستد بود که شرق‌شناسی را در دانشگاه‌های جهان بنیان گذاشتند و تألیفات بسیاری درباره فرهنگ و هنر و تاریخ ایران داشتند.
    مرگ وی به دلیل وصیتش مبنی بر دفن کردنش در حاشیه زاینده‌رود اصفهان جنجال‌هایی را در ایران از سوی اصولگرایان به همراه داشت.
    زندگی
    او در خانواده‌ای سوئدی‌تبار در ایالت آلاباما زاده شد و بعد به همراه خانواده به ایالت ایلینوی نقل مکان کرد. در دوران نوجوانی با مطالعه داستان‌های تاریخی به شرق و تاریخ آن علاقمند شد و به همین سبب هم‌زمان با تحصیل در رشته فلسفه در دانشگاه ایلینوی، در رشته تاریخ نیز به تحصیل پرداخت و زبان عربی و ترکی و هنرهای اسلامی را آموخت. در آن‌جا با آلبرت اومستد آشنا شد و مجذوب سخنان او درباره کشفیات جدید موسسه شرق‌شناسی در تخت جمشید شد و مطالعات خود را در این زمینه دنبال کرد. پس از گذراندن دوره‌های چین‌شناسی و باستان‌شناسی چین و ژاپن، نزد محمد سمسار که کارشناس فرش در گمرک آمریکا و دارای مدرک دکترا از دانشگاه پنسیلوانیا بود زبان فارسی آموخت. فرای به کمک او کتاب «تاریخ بخارا» اثر نرشخی را ترجمه کرد و همین تبدیل به رساله دکتری وی در دانشگاه هاروارد شد. در سال‌های ۱۹۴۳ و ۱۹۴۴ به ایران وافغانستان و هند سفر کرد و در این سفرها به آثار باستانی علاقه وافری یافت. در سال ۱۹۴۶ با ارائه ترجمه کتاب تاریخ بخارای از انجمن بورسیه‌های دانشگاه هاروارد بورسیه شد و در دانشکده مطالعات مشرق‌زمین و آفریقا در لندن به تحصیل زبان سغدی و پهلوی پرداخت و پس از بازگشت به هاروارد شروع به تدریس انسان‌شناسی و تاریخ و مذاهب خاورمیانه کرد و هم‌زمان زبان ارمنی را آموخت. به سبب تلاش وی برای ایجاد کرسی تدریس زبان ارمنی و ارمنی‌شناسی در دانشگاه هاروارد، لقب «ارمنی افتخاری» را دریافت کرد.
    فرای دارای همسری ایرانی-آشوری به نام عدن نبی بود و فرزندان وی به موجب علاقه به ایران، دین خود را به زرتشتی تغییر داده بودند.[۶] وی در ۹۱ سالگی و در مرداد ۱۳۸۹ (ژوئیه ۲۰۱۰) از سویمحمود احمدی‌نژاد قول خانه‌ای تاریخی و مجلل در اصفهان برای زندگی در ایران تا پایان عمرش را دریافت کرد. اما در عمل هرگز آن وعده تحقق نیافت. رسول جعفریان گفته است که خانه ریچارد فرای برای تبدیل به هتل سنتی از طرف دولت به شخص دیگری فروخته شد.
    ریچارد نلسون فِرای،، روز پنجشنبه ۲۷ مارس ۲۰۱۴ (هفتم فروردین ۱۳۹۳) در سن ۹۴ سالگی در شهر بوستون درگذشت. فرای در وصیتش خواسته بود پس از مرگش در اصفهان و در کنار رودخانه زاینده رود نزدیک آرامگاه پروفسور آرتور پوپ شرق‌شناس معروف به خاک سپرده شود. ولی آن نیز عملی نگشت و کشور تاجیکستان در عوض از خاکسپاری دکتر فرای در خاک خود خبر داد..[۱۳]روزنامه کیهان در این میان فرای را یک مامور سازمان سیا و مخالف حکومت جمهوری اسلامی ایران می‌نامد، آوردن جسد ایشان به اصفهان را تلاشی توسط «حلقه انحرافی» خواند.
    فعالیت‌های ایران‌شناسی

    تلاش‌های او منجر به ایجاد کرسی تدریس مطالعات ایرانی در دانشگاه کلمبیا شد و او به عنوان اولین استاد کرسی مطالعات ایرانی منصوب شد. بعدها آن‌جا را به قصد هاروارد ترک کرد و این سمت پس از او به احسان یارشاطر محقق ایرانی واگذار شد. در دانشگاه هاروارد صدرالدین آقاخان دانشجوی فرای در رشته تاریخ ایران بود. فرای نامه‌ای به پدر او که رهبر بزرگ فرقه اسماعیلیه بود، نوشت و آقاخان در پاسخ موافقت کرد هزینه یک کرسی تدریس مطالعات ایرانی در هاروارد را بپردازد. هم‌چنین یکی از برجسته‌ترین کارهای فرای در هاروارد تأسیس «مرکز مطالعات خاورمیانه» بود.
    او یکی از بنیادگذاران «مرکز مطالعات خاورمیانه» در تهران و مدتی هم مشاور کتاب‌خانه پهلوی بود و نخستین مدرسه تابستانی مطالعات ایرانی را در دانشگاه شیراز سازمان داد. وی سال‌ها در ایران در سازمان‌دهی کنگره‌های ایران‌شناسی سهیم بود و در خارج از ایران نیز با دانشگاه‌هایی که علاقمند به مطالعات ایران و آموزش زبان فارسی بودند همکاری داشته‌است. دهخدا به سبب علاقمندی وی به امر ایرانی‌شناسی، او را «ایران‌دوست» می‌نامید که فرای در امضای خود این لقب را می‌افزاید. نلسون فرای از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰ عضو افتخاری سازمان پرشن گلف آنلاین بود و همواره با ارسال نامه به تحریف کنندگان از نام خلیج فارس دفاع نمود.] در نوزدهمین جشنواره بین‌المللی خوارزمی در سال ۱۳۸۴ از وی به عنوان میهمان افتخاری جشنواره و به پاس تلاش‌های وی در شناساندن هر چه بیشتر قلمرو فرهنگی و تاریخی ایران و ایرانیان تقدیر شد. فرای همواره یکی از مدافعان نام خلیج فارس بوده است.
    مقاله‌ها
    از میان مهم‌ترین مقالات وی در زمینه تمدن ایران می‌توان به سه مقاله اشاره کرد. مقاله «فر کیانی در ایران باستان» که به اعتقاد ریشه‌دار در شاهان ایران باستان به حمایت ایزدی و تائید الهی، اشاره می‌کند و مقالهٔ کوتاهی که در آن با استناد بر نقاشی جیمز موریه از ویرانه‌ای را که پنداشته می‌شد آتشکده بیشابور بوده، ثابت کرد این بنا دارای سقف بوده‌است و آتشکده روباز نبوده‌است در این نقاشی در بالای دیوارهای بنا پنجره‌های وجود داشت که اکنون باقی نمانده‌است. و مقاله‌ای دیگر که «سنگ‌نبشته آرامی گور کوروش» نام داشت. فرای با بررسی تلاش‌های پیشین برای خواندن این کتیبه، اثبات کرد که این متنی است به زبان پارسی باستان و خط آرامی که به فرمان یکی از آخرین پادشاهان هخامنشی تهیه شده‌است.
    مرگ فرای و حاشیه‌های آن
    ریچارد فرای در ۸ فروردین ۱۳۹۳ درگذشت. وی اعلام کرده‌بود که پس از مرگش، او را در حاشیه زاینده رود اصفهان دفن کنند که این وصیت وی جنجال‌‎هایی در ایران از سوی اصولگرایان همراه داشت و فرای را جاسوس آمریکا معرفی کردند.
    به گفتهٔ سایت انتخاب، در صورتی که دولت ایران موفق به انتقال پیکر وی به اصفهان و دفن وی در کنار زاینده رود نشود؛ امکان دفن وی در شهر دوشنبه تاجیکستان در پی درخواست انتقال پیکر دکتر فرای توسط دولت این کشور به شهر دوشنبه وجود دارد.
    حجت‌الاسلام احمد سالک نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی خواستار مخالفت رئیس‌جمهور (حسن روحانی) با دفن پیکر فرای در حاشیه رود زاینده‌رود شد و گفت:
    فرای و استاد وی از سارقین میراث فرهنگی در کشور هستند و خودشان بارها اذعان کرده‌اند که با کارهایی که می‌کردند مردم کشورهایی که در آن فعالیت می‌کردند ناراحت کردند.
    از طرفی علی مطهری نیز از دولت خواست به تعهداتش عمل کند و اجازه دفن ریچارد نلسون فرای را در اصفهان بدهد. علی مطهری تاکید کرد:
    ریچارد نلسون فرای ایران‌شناسی بزرگ است و آثار و علاقه بسیاری نسبت به ایران و تاریخ آن دارد. در واقع به‌همین دلیل نام ایرانی «ایران‌دوست» را برای خود برگزید.
    محمدتقی رهبر، امام‌جمعهٔ اصفهان، فرای را «زبالهٔ غربی» خواند و گفت «مردم اصفهان اجازه چنین کاری را به مسئولان نخواهند داد که جنازه یک فرد جاسوس سیا در اصفهان دفن شود.» از سوی دیگر عده‌ای در اصفهان تجمع اعتراض آمیز نسبت به تدفین ریچارد فرای در کنار رودخانهٔ زاینده‌رود برگزار کردند و بر در و دیوار آرامگاه پروفسور آرتور پوپ — مورخ شهیر آمریکائی — و همسرش شعارهای نوشتند و خواستار تخریب آن شدند.
    عدن نبی، همسر ایرانی‌آسوری فرای، در واکنش به این که گفته شد همسرش جاسوس سیا بوده جوابیه‌ای منتشر کرد و گفت که شوهرش هیچ‌گاه از سیا، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، پول نگرفته است. وی یادآوری کرد که فعالیت‌های “جاسوسی” فرای محدود به جنگ جهانی دوم و علیه آلمان نازی بوده است؛ موضوعی که پنهان نبوده و در نوشته‌های خود ریچارد فرای آمده است.
    کتاب‌شناسی
    از میان کتاب‌های بسیاری که فرای درباره تمدن ایران و ایرانیان نوشته‌است می‌توان به کتاب‌های زیر به عنوان برجسته‌ترین آثار وی اشاره کرد.
    1. ترجمه تاریخ بخارا
    2. میراث باستانی ایران
    3. عصر زرین فرهنگ ایران
    4. تاریخ باستانی ایران
    5. نلسون فرای، ریچارد، میترا (مهر) در باستان شناسی ایران، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل‌پور مطلق، مجله باستان شناسی و تاریخ، سال دوم، شماره ۲، ۱۳۶۷،
    6. ویراستاری جلد چهارم از کتاب تاریخ ایران کمبریج (از یورش اعراب تا زمان سلجوقیان)

     
    • من از مردم ایران نا امید شدم پاسخ ان همه زحمت را چگونه می دهند اخوند های بی درد و بی خاصیت گه نبودشان نعمت و برکت است و وجودشان خسران و نکبت چگونه این مردم را به بازی می گیرند !!!!!!!!!!!!

       
  23. رستم و اسفنديار(١٤)
    بفرمود تا پيش دريا برند
    مگر مرغ و ماهى ورا بشكرند
    بيامد بگسترد سيمرغ پر
    نديد اندر او هيچ ايين و فر
    اگر چند سيمرغ ناهار بود
    تن زال پيش اندرش خوار بود
    بينداختش پس به پيش كنام
    به ديدار او كس نبد شاد كام
    همى خورد افكنده مردار اوى
    ز جامه برهنه تن خوار اوى
    از ان پس كه مردار چندى چشيد
    برهنه سوى سيستانش كشيد
    ابيات فوق از زبان اسفنديار ، خطاب به رستم بيان ميگردد و تماما تحقير رستم است از طريق توهين به پدرش زال .
    اسفنديار به جهت تفاوت زال با ديگران در رنگ پوست و مو ، از اى با عنوان ” بد گوهر ديو زاد” نام ميبرد و سرگذشت زال و پرورش وى توسط سيمرغ را از اسباب حقارت و فرومايگى زال ميداند و بازگرداندن زال توسط پدرش (سام) را به اين جهت ذكر ميكند كه؛
    پذيرفت سامش ، ز بى بچگى
    زنادانى و ديوى و غرچگى
    و سپس ادامه ميدهد؛
    خجسته بزرگان و شاهان من
    نياى من و نيك خواهان من
    ورا بركشيدند و دادند چيز
    فراوان برين سال بگشت نيز
    يكى سرو بد نابسوده سرش
    چو با شاخ شد رستم امد برش…..
    پاسخ رستم:
    بدو گفت رستم كه ارام گير
    چه گوئى سخنهاى نادلپذير
    دلت بيش كژى بپالد همى
    روانت ز ديوان ببالد همى
    تو ان گوى كز پادشاهان سزاست
    نگويد سخن پادشا جز كه راست
    وسپس ادامه ميدهد:
    جهاندار داند كه دستان سام
    بزرگست و با دانش و نيكنام
    در اولين تعريف رستم از پدر خود سه مولفه را به منظور بيان صفات نيك پدرش برمى شمارد؛
    بزرگى و نيك نامى و بادانش بودن
    و سپس در بيت بعد از ان ويژگى غالب نريمان (يكى از اجداد رستم) را كريم بودن وى و بخشندگى او عنوان ميكند و در ادامه نيك نامى را نيز خصيصه پدر بزرگ خود ياد ميكند و ميگويد:
    همانا شنيدستى اواز سام
    نبد در زمانه چنو نيكنام
    و دو كار بزرگ او را كشتن اژدها و كشتن ديوى عنوان ميكند كه جهان از وجود انها در هراس بود:
    دو پتياره زين گونه پيچان شدند
    ز تيغ يلى هر دو بى جان شدند
    يكى از موضوعات حائز اهميت در شاهنامه ان است كه تمامى قهرمانان و شخصيت هاى مثبت شاهنامه يا از طرف مادر و يا پدر خارجى و غير ايرانى هستند و يا اينكه از فرزندان و نوادگان شخصيتهاى منفى و منفور شاهنامه ميباشند، بعنوان مثال سياوش در شاهنامه نمونه انسانى است والا كه تمامى خصايص نيك انسانى در او جمع است و هيچ شخصيت ديگرى در شاهنامه از اين حيث با سياوش قابل قياس نيست ، گرچه سياوش پروريده دست رستم است ليكن زاده شده از مادرى تورانى است و نژاد او به گرسيوز ( يكى از منفورترين شخصيت هاى شاهنامه ميرسد)، همچنين است شخصيت مقدس و نيز مردمى چون كيخسرو كه نوه افراسياب ميباشد. كه اين موارد بر خلاف نسبتى است كه به فردوسى در خصوص نژاد پرست بودن ، ميدهند،
    رستم نيز بعنوان يك شخصيت مثبت از اين قاعده مستثنى نيست و نسب او به منفورترين و كريه ترين شخصيت شاهنامه يعنى ضحاك ميرسد و در ادامه داستان رستم و اسفنديار ،رستم بدون ترس از برملا شدن نسبش با اشاره به اين موضوع اسفنديار را كه مكرر به نژاد و نسب خود فخر مى ورزد را متوجه اين مطلب ميكند كه موضوع نژاد و نسب ، موضوعى معمولى است كه ارزش انرا فقط و فقط ميزان نيك نامى اجداد مشخص ميكند و نه مواردى چون شاه بودن انها.
    سپس رستم به بيان اقدامات خود ميپردازد:
    جهان را بسى سر بسر گشته ام
    بسى شاه بيداد گر كشته ام
    چو من بر گذشتم ز جيحون بر اب
    ز توران به چين امد افراسياب
    ز كاوس در جنگ مازندران
    به تنهايرفتم به مازندران….
    ز پانصد همانا فزون است سال
    كه تا من جدا گشتم از پشت زال
    همى پهلوان بودم اندر جهان
    يكى بود با اشكارم نهان…
    بدان خرمى روز هرگز نبود
    پى مرد بى راه بر دز نبود
    كه من بودم اندر جهان كامران
    مرا بود شمشير و گرز گران( مردم خرم تر و شادمانتر از زمانى كه دوره پهلوانى من بود هرگز نبوده اند و در ان زمان هيچ شخص بد و بى راه جرات ورود به دژ و شهر را نداشت)
    تو اندر زمانه رسيده نوى
    اگر چند با فر كيخسروى
    تن خويش بينى همى در جهان
    نه اى اگه از كار هاى نهان
    چو بسيار شد گفت ها مى خوريم
    به مى جان انديشه را بشكريم
    اسفنديار نيز پس از شنيدن پاسخ رستم ، به شرح اقدامات و كرده هاى خود ميپردازد
    دقت در اقدامات و اعمالى كه اسفنديار به خود نسبت ميدهد و به انجام انها افتخار ميكند و مقايسه ان با اقدامات رستم يكى از كليدهاى مهم و با ارزشى است كه فردوسى به منظور شناخت واقعى نقش نمادين اين دو شخصيت در اختيار ما قرار داده است؛
    اسفنديار پاسخ ميدهد:
    كنون كارهائى كه من كرده ام
    ز گردن كشان سر بر آوردهام:
    ***نخستين كمر بستم از بهر دين
    ******تهى كردم از بت پرستان زمين!!
    قبل از بيان ساير اقدامات اسفنديار لازم است به منظور شناخت دقيق شخصيت وى در شاهنامه به ذكر مجدد مطلبى بپردازيم كه در يكى از بخش هاى قبل به منظور شناخت اين شخصيت، امد؛

    اسفنديار به لحاظ خدماتى كه در راستاى گسترش دين زرتشت داشته ، از جانب زرتشت مورد عنايت واقع ميگردد و به عبارتى نظر كرده زرتشت ميشود و به همين جهت نزد موبدان و روحانيان اين دين ، از جايگاه ويژه اى برخوردار بوده و هست ، او داراى شخصيتى واقعى ميباشد كه در متون قديمى خاصه در متون مذهبى منجمله در اوستا به كرات از او نام برده شده و هنوز نيز يكى از قديسان ايين زرتشتى محسوب ميگردد ، در روايات مذهبى امده كه اسفنديار و برادرش “پشوتن” در اثر دعايى كه زرتشت در حقشان ميكند، اولى رويين تن
    و دومى (پشوتن) جاودانه ميگردند.
    در متون و روايات مذهبى مورد اشاره نقل شده كه زرتشت به پاس زحمات اسفنديار ،او را در اب مقدس ششتشو ميدهد و اسفنديار با رفتن در ان اب ،رويين تن ميگردد به گونه اى كه هيچ سلاحى بر بدن او كارگر نمى افتد ، ليكن به دليل اينكه هنگام داخل شدن در اب ،اسفنديار چشمهاى خود را ميبندد ، اب به چشمان او نفوذ نميكند و در حاليكه تمامى بدنش رويينتن گرديده ، چشمانش اسيب پذير باقى ميماند، همين خصيصه رويينتن بودن او ، پيروزى هاى متعدد را براى وى رفم ميزند به گونه اى كه سبب ميگردد او به عنوان پهلوانى شكست ناپذير ، مشهور گردد و داراى عنوان ابر پهلوانى گردد.
    جايگاه ويژه اسفنديار نزد موبدان و روحانيان از يك طرف و انتساب او به خاندان سلطنتى ، او را تبديل به ابر پهلوان مورد حمايت دستگاه دين و سلطنت ميكند، او پهلوانى است محبوب حاكمان و موبدان و درست در نقطه مقابل رستم قرار دارد ، زيرا رستم جهان پهلوانى است برخاسته از ميان مردم عادى ،او جهان پهلوان محبوب مردم است و شديدا مورد احترام و حمايت مردم.
    محبوبيت رستم در بين مردم عادى و عدم توفيق اسفنديار در كسب چنين جايگاهى در ميان مردم ، موبدان و حاكمان را بر ان ميدارد كه ، به تقليد از رستم ، براى اسفنديار نيز هفت خوانى بپردازند تا شايد مورد توجه عامه مردم قرار گيرد ، ليكن اين موضوع نيز هيچگونه توجه و جايگاهى براى اسفنديار در بين مردم عادى به وجود نمى اورد و اين موضوع رفته رفته اتش خشم و حسادت حاكمان و موبدان را نسبت به رستم، بر مى افروزد و اين اتش روز به روز فزونى مى يابد تا اينكه ، سرانجام اين دو پهلوان را روى در روى هم قرار ميدهد،

    رويارويى رستم اسفنديار دو طرف كاملا مشخص با مرزبندى روشنى دارد؛
    در يك طرف مردم عادى از هر نوع ونژادى و با هر شغل وفعاليتى ، قرار گرفته اند كه نمايندگى انها بر عهده رستم است و در طرف ديگر حاكمان سياسى و مذهبى قرار گرفته اند كه اسفنديار انها را نمايندگى ميكند.

    در اين رويارويى رستم به نمايندگى از مردم و اسفنديار به نمايندگى از حاكمان و روحانيان حضور ميابند ، اين جبهه بندى جامعه بين طرف داران رستم و حاميان اسفنديار از واقعيت هاى تاريخى است كه تاريخ شناسان به ان اشاره كرده اند و حتى محققين دليل حذف نام رستم از متون مذهبى منجمله اوستا را در نتيجه اين تقسيم بندى و كينه و حسادت حاكمان و موبدان نسبت به رستم ، دانسته اند ، همچنين شواهد تاريخى ،حاكى از ان است كه دشمنى روحانيان و حاكمان با رستم، سبب صدور فرمانى مبنى بر اجتناب از شرح دلاوريهاى رستم در كتب تاريخى و مذهبى گرديده .
    در حاليكه ما در جاى جاى متون مذهبى يه نام اسفنديار بر ميخوريم كه مورد ستايش قرار گرفته ، ليكن به ندرت ميتوان در اين متون نامى از رستم يافت به گونه اى كه در سرتاسر اوستا نامى از رستم يافت نميگردد و در “بند هشن ” نيز تنها يكبار سخن از رستم به ميان امده و ان نيز مربوط به نقش او در نجات كاوس از بند و بيرون راندن افراسياب ازكشور ميباشد كه ان نيز در خلال شرح زندگى كاوس امده ودر حقيقت اشاره به رستم موضوعى فرعى در اين متن ميباشد و همچنين در متون مذهبى ديگر مانند “يادگار زريران” و “درخت اسوريك” نيز در هركدام فقط يك بار انهم گذرا ، به نام رستم اشاره گرديده، كه دليل اين بى توجهى متون مذهبى به رستم را ميتوان در ساير كتب يافت؛
    مؤلف “نهايه الاعراب فى اخبار الفرس و العرب”دليل عداوت بين گشتاسب و رستم را گرويدن گشتاسب به دين زرتشتى ميداند كه با اعتراض رستم مواجه ميگردد و همين موضوع به اختلاف بين رستم و دستگاه حاكمه دامن ميزند، همچنين در “تاريخ سيستان” ذكر شده”…پيكار كه ميان رستم و اسفنديار افتاد سبب ان بود كه چون زرتشت بيرون امد و دين مزديسنان اورد رستم انرا نپذيرفت و چون گشتاسب پذيرفت رستم به ان سبب از پادشاهى گشتاسب سر كشيد و هرگز ملازمت تخت نكرد، همچنين مجد ابن محمد همدانى در كتاب “عجايب نامه” ميگويد؛ چون زرتشت قبل از ادعاى پيامبرى شعبده گرى ميكرد لذا رستم ادعاى پيامبرى او رانپذيرفت ، البته نويسنده اين كتاب ضديت فروانى با ايين زرتشت داشته و از اين رو ممكن است اين روايت رو خود جعل نموده باشد چون در هيچ سند ديگرى نيامده ولى به هر حال اين روايت نيز حاكى از نپذيرفتن اين دين توسط رستم است،
    انجوى شيرازى كتابى به نام “فردوسى نامه ” در سه جلد نگاشته و در ابتداى كتاب خود كليه روايات موجود در خصوص نبرد رستم و اسفنديار را جمع اورى نموده ،در سه روايت از اين روايات ، پايان داستان به گونه اى ديگر امده و بر اساس ان اسفنديار با تير رستم كور ميشود ولى كشته نميشود و رستم از وى نگهدارى ميكند كه بعد از مدتى اسفنديار از رستم ميخواهد كه خانه اى از سنگ برايش بسازد با تيركى در ميان ان و به اين طريق براى كشتن رستم به همراه خودش ، نقشه ميكشد و مترصد ميماند تا در فرصتى با كشيدن تيرك از زير سقف ، سقف سنگى را بر سر خود و رستم خراب كند، نهايتا به علت كورى روزى خود با تيرك برخورد ميكند و سقف بر سر خودش خراب و موضوع به كشته شدن خود و زنده ماندن رستم منتهى ميشود
    غير از اين سه روايت كه در حقيقت مشابه داستان سامسون (در انجيل ) است و از ان نيز گرفته شده ، ساير روايات ، دشمنى رستم و گرشاسب را به دليل گرويدن گشتاسب به ايين زرتشت ذكر كرده اند كه رستم از مخالفين سرسخت اين موضوع بوده كه شاه دين خاصى را بپذيرد و معتقد بوده گشتاسب با پذيرفتن دين ، صلاحيت شاهى خود را از دست داده و حتى مطابق پاره اى از اين روايات رستم با اين توجيه كه برگزيدن هر دينى سبب ميگردد شاه از اجراى عدالت و توجه به پيروان ديگر مذاهب باز مانده و با جانبدارى از هم كيشان خود ، نسبت به سايرين مرتكب ظلم شود، پذيرفتن دين از سوى شاه را ، سبب زايل شدن صلاحيت شاهى ميدانسته كه اين موضوع سبب دشمنى گشتاسب با وى ميگردد بهگونه اى كه گشتاسب به اسفنديار ميگويد ما هيچ وظيفه اى جز نابودى رستم نداريم
    ، البته در شاهنامه علت نبرد رستم با اسفنديار گرايش اسفنديار به كسب تاج و تخت ذكر شده و علت اينكه گشتاسب اعطاى تاج و تخت به اسفنديار را منوط به بستن دست رستم توسط اسفنديارميكند ، نيز، اگاهى او از سرنوشت اسفنديار و كشته شدنش در سيستان، ذكر ميگردد ، وليكن وجود دشمنى بين خانواده جهان پهلوانى ايران با گشتاسب و پدرش لهراسب در شاهنامه مشهود است كه در جاى خود به ان ميپردازيم ، و شايد همدلى فردوسى با رستم سب گرديده كه فردوسى در اين داستان دو بار به تاج تخت نفرين و انرا اسباب كشتن و تاراج و غارت بر ميشمارد؛
    كه نفرين بر اين تخت و اين تاج باد
    بر اين كشتن و شور و تاراج باد
    و در جائى ديگر؛
    كه نفرين بر اين تاج و اين تخت باد
    بدين كوشش بيش و اين بخت باد
    به هر حال؛
    ويژگيهاى ياد شده ، نبرد رستم و اسفنديار را ، در حقيقت تبديل ميكند به ؛ جدال مردم با حاكمان ، جدال ازادى با دين ، جدال خوبيها با بديها ، جدال انسانيت با رذالت و جدال ازادگى با بردگى ، و شايد با توجه به همين ويژگى هاى خاص اين داستان است كه ، فردوسى در روايت اين داستان اوج هنر خود را در سخن سرايى به نمايش ميگذارد.

    گرچه اخر اين داستان ،انتهاى بخش حماسى شاهنامه را رقم ميزند ، ولى نبرد موضوع اين داستان هيچگاه پايان نمى يابد.
    داستان رستم و اسفنديار ، جدال هميشگى روح ازادگى و ازادى خواهى انسانهاست براى پاره كردن قيود بردگى است ، جدال ناگزير كرامت و سربلندى همواره انسانهاست با تحقير و تبعيض و نابرابرى جدالى است هميشگى با ظلم و ستم و نبردى ابدى است بين مردمى و نامردمى كه ادامه انرا به بخش اينده واگذار ميكنيم. با احترام.

     
  24. رستم و اسفنديار(١٤)
    بفرمود تا پيش دريا برند
    مگر مرغ و ماهى ورا بشكرند
    بيامد بگسترد سيمرغ پر
    نديد اندر او هيچ ايين و فر
    اگر چند سيمرغ ناهار بود
    تن زال پيش اندرش خوار بود
    بينداختش پس به پيش كنام
    به ديدار او كس نبد شاد كام
    همى خورد افكنده مردار اوى
    ز جامه برهنه تن خوار اوى
    از ان پس كه مردار چندى چشيد
    برهنه سوى سيستانش كشيد
    ابيات فوق از زبان اسفنديار ، خطاب به رستم بيان ميگردد و تماما تحقير رستم است از طريق توهين به پدرش زال .
    اسفنديار به جهت تفاوت زال با ديگران در رنگ پوست و مو ، از اى با عنوان ” بد گوهر ديو زاد” نام ميبرد و سرگذشت زال و پرورش وى توسط سيمرغ را از اسباب حقارت و فرومايگى زال ميداند و بازگرداندن زال توسط پدرش (سام) را به اين جهت ذكر ميكند كه؛
    پذيرفت سامش ، ز بى بچگى
    زنادانى و ديوى و غرچگى
    و سپس ادامه ميدهد؛
    خجسته بزرگان و شاهان من
    نياى من و نيك خواهان من
    ورا بركشيدند و دادند چيز
    فراوان برين سال بگشت نيز
    يكى سرو بد نابسوده سرش
    چو با شاه شد رستم امد برش…..
    پاسخ رستم:
    بدو گفت رستم كه ارام گير
    چه گوئى سخنهاى نادلپذير
    دلت بيش كژى بپالد همى
    روانت ز ديوان ببالد همى
    تو ان گوى كز پادشاهان سزاست
    نگويد سخن پادشا جز كه راست
    وسپس ادامه ميدهد:
    جهاندار داند كه دستان سام
    بزرگست و با دانش و نيكنام
    در اولين تعريف رستم از پدر خود رستم سو مولفه را به منظور بيان صفات نيك پدرش برمى شمارد؛
    بزرگى و نيك نامى و بادانش بودن
    و سپس در بيت بعد از ان ويژگى غالب نريمان (يكى از اجداد رستم) را كريم بودن وى و بخشندگى او عنوان ميكند و در ادامه نيك نامى را نيز خصيصه پدر بزرگ خود ياد ميكند و ميگويد:
    همانا شنيدستى اواز سام
    نبد در زمانه چنو نيكنام
    و دو كار بزرگ او را كشتن اژدها و كشتن ديوى عنوان ميكند كه جهان از وجود انها در هراس بود:
    دو پتياره زين گونه پيچان شدند
    ز تيغ يلى هر دو بى جان شدند
    يكى از موضوعات حائز اهميت در شاهنامه ان است كه تمامى قهرمانان و شخصيت هاى مثبت شاهنامه يا از طرف مادر و يا پدر خارجى و غير ايرانى هستند و يا اينكه از فرزندان و نوادگان شخصيتهاى منفى و منفور شاهنامه ميباشند، بعنوان مثال سياوش در شاهنامه نمونه انسانى است والا كه تمامى خصايص نيك انسانى در او جمع است و هيچ شخصيت ديگرى در شاهنامه از اين حيث با سياوش قابل قياس نيست ، گرچه سياوش پروريده دست رستم است ليكن زاده شده از مادرى تورانى است و نژاد او به گرسيوز ( يكى از منفورترين شخصيت هاى شاهنامه ميرسد)، همچنين است شخصيت مقدس و نيز مردمى چون كيخسرو كه نوه افراسياب ميباشد. كه اين موارد بر خلاف نسبتى است كه به فردوسى در خصوص نژاد پرست بودن ، ميدهند،
    رستم نيز بعنوان يك شخصيت مثبت از اين قاعده مستثنى نيست و نسب او به منفورترين و كريه ترين شخصيت شاهنامه يعنى ضحاك ميرسد و در ادامه داستان رستم و اسفنديار ،رستم بدون ترس از برملا شدن نسبش با اشاره به اين موضوع اسفنديار را كه مكرر به نژاد و نسب خود فخر مى ورزد را متوجه اين مطلب ميكند كه موضوع نژاد و نسب ، موضوعى معمولى است كه ارزش انرا فقط و فقط ميزان نيك نامى اجداد مشخص ميكند و نه مواردى چون شاه بودن انها.
    سپس رستم به بيان اقدامات خود ميپردازد:
    جهان را بسى سر بسر گشته ام
    بسى شاه بيداد گر كشته ام
    چو من بر گذشتم ز جيحون بر اب
    ز توران به چين امد افراسياب
    ز كاوس در جنگ مازندران
    به تنهايرفتم به مازندران….
    ز پانصد همانا فزون است سال
    كه تا من جدا گشتم از پشت زال
    همى پهلوان بودن اندر جهان
    يكى بود با اشكارم نهان…
    بدان خرمى روز هرگز نبود
    پى مرد بى راه بر دز نبود
    كه من بودم اندر جهان كامران
    مرا بود شمشير و گرز گران( مردم خرم تر و شادمانتر از زمانى كه دوره پهلوانى من بود هرگز نبوده اند و در ان زمان هيچ شخص بد و بى راه جرات ورود به دژ و شهر را نداشت)
    تو اندر زمانه رسيده نوى
    اگر چند با فر كيخسروى
    تن خويش بينى همى در جهان
    نه اى اگه از كار هاى نهان
    چو بسيار شد گفت ها مى خوريم
    به مى جان انديشه را بشكريم
    اسفنديار نيز پس از شنيدن پاسخ رستم ، به شرح اقدامات و كرده هاى خود ميپردازد
    دقت در اقدامات و اعمالى كه اسفنديار به خود نسبت ميدهد و به انجام انها افتخار ميكند و مقايسه ان با اقدامات رستم يكى از كليدهاى مهم و با ارزشى است كه فردوسى به منظور شناخت واقعى نقش نمادين اين دو شخصيت در اختيار ما قرار داده است؛
    اسفنديار پاسخ ميدهد:
    كنون كارهائى كه من كرده ام
    ز گردن كشان سر بر آوردهام:
    ***نخستين كمر بستم از بهر دين
    ******تهى كردم از بت پرستان زمين!!
    قبل از بيان ساير اقدامات اسفنديار لازم است به منظور شناخت دقيق شخصيت وى در شاهنامه به ذكر مجدد مطلبى بپردازيم كه در يكى از بخش هاى قبل به منظور شناخت اين شخصيت، امد؛

    اسفنديار به لحاظ خدماتى كه در راستاى گسترش دين زرتشت داشته ، از جانب زرتشت مورد عنايت واقع ميگردد و به عبارتى نظر كرده زرتشت ميشود و به همين جهت نزد موبدان و روحانيان اين دين ، از جايگاه ويژه اى برخوردار بوده و هست ، او داراى شخصيتى واقعى ميباشد كه در متون قديمى خاصه در متون مذهبى منجمله در اوستا به كرات از او نام برده شده و هنوز نيز يكى از قديسان ايين زرتشتى محسوب ميگردد ، در روايات مذهبى امده كه اسفنديار و برادرش “پشوتن” در اثر دعايى كه زرتشت در حقشان ميكند، اولى رويين تن
    و دومى (پشوتن) جاودانه ميگردند.
    در متون و روايات مذهبى مورد اشاره نقل شده كه زرتشت به پاس زحمات اسفنديار ،او را در اب مقدس ششتشو ميدهد و اسفنديار با رفتن در ان اب ،رويين تن ميگردد به گونه اى كه هيچ سلاحى بر بدن او كارگر نمى افتد ، ليكن به دليل اينكه هنگام داخل شدن در اب ،اسفنديار چشمهاى خود را ميبندد ، اب به چشمان او نفوذ نميكند و در حاليكه تمامى بدنش رويينتن گرديده ، چشمانش اسيب پذير باقى ميماند، همين خصيصه رويينتن بودن او ، پيروزى هاى متعدد را براى وى رفم ميزند به گونه اى كه سبب ميگردد او به عنوان پهلوانى شكست ناپذير ، مشهور گردد و داراى عنوان ابر پهلوانى گردد.
    جايگاه ويژه اسفنديار نزد موبدان و روحانيان از يك طرف و انتساب او به خاندان سلطنتى ، او را تبديل به ابر پهلوان مورد حمايت دستگاه دين و سلطنت ميكند، او پهلوانى است محبوب حاكمان و موبدان و درست در نقطه مقابل رستم قرار دارد ، زيرا رستم جهان پهلوانى است برخاسته از ميان مردم عادى ،او جهان پهلوان محبوب مردم است و شديدا مورد احترام و حمايت مردم.
    محبوبيت رستم در بين مردم عادى و عدم توفيق اسفنديار در كسب چنين جايگاهى در ميان مردم ، موبدان و حاكمان را بر ان ميدارد كه ، به تقليد از رستم ، براى اسفنديار نيز هفت خوانى بپردازند تا شايد مورد توجه عامه مردم قرار گيرد ، ليكن اين موضوع نيز هيچگونه توجه و جايگاهى براى اسفنديار در بين مردم عادى به وجود نمى اورد و اين موضوع رفته رفته اتش خشم و حسادت حاكمان و موبدان را نسبت به رستم، بر مى افروزد و اين اتش روز به روز فزونى مى يابد تا اينكه ، سرانجام اين دو پهلوان را روى در روى هم قرار ميدهد،

    رويارويى رستم اسفنديار دو طرف كاملا مشخص با مرزبندى روشنى دارد؛
    در يك طرف مردم عادى از هر نوع ونژادى و با هر شغل وفعاليتى ، قرار گرفته اند كه نمايندگى انها بر عهده رستم است و در طرف ديگر حاكمان سياسى و مذهبى قرار گرفته اند كه اسفنديار انها را نمايندگى ميكند.

    در اين رويارويى رستم به نمايندگى از مردم و اسفنديار به نمايندگى از حاكمان و روحانيان حضور ميابند ، اين جبهه بندى جامعه بين طرف داران رستم و حاميان اسفنديار از واقعيت هاى تاريخى است كه تاريخ شناسان به ان اشاره كرده اند و حتى محققين دليل حذف نام رستم از متون مذهبى منجمله اوستا را در نتيجه اين تقسيم بندى و كينه و حسادت حاكمان و موبدان نسبت به رستم ، دانسته اند ، همچنين شواهد تاريخى ،حاكى از ان است كه دشمنى روحانيان و حاكمان با رستم، سبب صدور فرمانى مبنى بر اجتناب از شرح دلاوريهاى رستم در كتب تاريخى و مذهبى گرديده .
    در حاليكه ما در جاى جاى متون مذهبى يه نام اسفنديار بر ميخوريم كه مورد ستايش قرار گرفته ، ليكن به ندرت ميتوان در اين متون نامى از رستم يافت به گونه اى كه در سرتاسر اوستا نامى از رستم يافت نميگردد و در “بند هشن ” نيز تنها يكبار سخن از رستم به ميان امده و ان نيز مربوط به نقش او در نجات كاوس از بند و بيرون راندن افراسياب ازكشور ميباشد كه ان نيز در خلال شرح زندگى كاوس امده ودر حقيقت اشاره به رستم موضوعى فرعى در اين متن ميباشد و همچنين در متون مذهبى ديگر مانند “يادگار زريران” و “درخت اسوريك” نيز در هركدام فقط يك بار انهم گذرا ، به نام رستم اشاره گرديده، كه دليل اين بى توجهى متون مذهبى به رستم را ميتوان در ساير كتب يافت؛
    مؤلف “نهايه الاعراب فى اخبار الفرس و العرب”دليل عداوت بين گشتاسب و رستم را گرويدن گشتاسب به دين زرتشتى ميداند كه با اعتراض رستم مواجه ميگردد و همين موضوع به اختلاف بين رستم و دستگاه حاكمه دامن ميزند، همچنين در “تاريخ سيستان” ذكر شده”…پيكار كه ميان رستم و اسفنديار افتاد سبب ان بود كه چون زرتشت بيرون امد و دين مزديسنان اورد رستم انرا نپذيرفت و چون گشتاسب پذيرفت رستم به ان سبب از پادشاهى گشتاسب سر كشيد و هرگز ملازمت تخت نكرد، همچنين مجد ابن محمد همدانى در كتاب “عجايب نامه” ميگويد؛ چون زرتشت قبل از ادعاى پيامبرى شعبده گرى ميكرد لذا رستم ادعاى پيامبرى او رانپذيرفت ، البته نويسنده اين كتاب ضديت فروانى با ايين زرتشت داشته و از اين رو ممكن است اين روايت رو خود جعل نموده باشد چون در هيچ سند ديگرى نيامده ولى به هر حال اين روايت نيز حاكى از نپذيرفتن اين دين توسط رستم است،
    انجوى شيرازى كتابى به نام “فردوسى نامه ” در سه جلد نگاشته و در ابتداى كتاب خود كليه روايات موجود در خصوص نبرد رستم و اسفنديار را جمع اورى نموده ،در سه روايت از اين روايات ، پايان داستان به گونه اى ديگر امده و بر اساس ان اسفنديار با تير رستم كور ميشود ولى كشته نميشود و رستم از وى نگهدارى ميكند كه بعد از مدتى اسفنديار از رستم ميخواهد كه خانه اى از سنگ برايش بسازد با تيركى در ميان ان و به اين طريق براى كشتن رستم به همراه خودش ، نقشه ميكشد و مترصد ميماند تا در فرصتى با كشيدن تيرك از زير سقف ، سقف سنگى را بر سر خود و رستم خراب كند، نهايتا به علت كورى روزى خود با تيرك برخورد ميكند و سقف بر سر خودش خراب و موضوع به كشته شدن خود و زنده ماندن رستم منتهى ميشود
    غير از اين سه روايت كه در حقيقت مشابه داستان سامسون (در انجيل ) است و از ان نيز گرفته شده ، ساير روايات ، دشمنى رستم و گرشاسب را به دليل گرويدن گشتاسب به ايين زرتشت ذكر كرده اند كه رستم از مخالفين سرسخت اين موضوع بوده كه شاه دين خاصى را بپذيرد و معتقد بوده گشتاسب با پذيرفتن دين ، صلاحيت شاهى خود را از دست داده و حتى مطابق پاره اى از اين روايات رستم با اين توجيه كه برگزيدن هر دينى سبب ميگردد شاه از اجراى عدالت و توجه به پيروان ديگر مذاهب باز مانده و با جانبدارى از هم كيشان خود ، نسبت به سايرين مرتكب ظلم شود، پذيرفتن دين از سوى شاه را ، سبب زايل شدن صلاحيت شاهى ميدانسته كه اين موضوع سبب دشمنى گشتاسب با وى ميگردد بهگونه اى كه گشتاسب به اسفنديار ميگويد ما هيچ وظيفه اى جز نابودى رستم نداريم
    ، البته در شاهنامه علت نبرد رستم با اسفنديار گرايش اسفنديار به كسب تاج و تخت ذكر شده و علت اينكه گشتاسب اعطاى تاج و تخت به اسفنديار را منوط به بستن دست رستم توسط اسفنديارميكند ، نيز، اگاهى او از سرنوشت اسفنديار و كشته شدنش در سيستان، ذكر ميگردد ، وليكن وجود دشمنى بين خانواده جهان پهلوانى ايران با گشتاسب و پدرش لهراسب در شاهنامه مشهود است كه در جاى خود به ان ميپردازيم ، و شايد همدلى فردوسى با رستم سب گرديده كه فردوسى در اين داستان دو بار به تاج تخت نفرين و انرا اسباب كشتن و تاراج و غارت بر ميشمارد؛
    كه نفرين بر اين تخت و اين تاج باد
    بر اين كشتن و شور و تاراج باد
    و در جائى ديگر؛
    كه نفرين بر اين تاج و اين تخت باد
    بدين كوشش بيش و اين بخت باد
    به هر حال؛
    ويژگيهاى ياد شده ، نبرد رستم و اسفنديار را ، در حقيقت تبديل ميكند به ؛ جدال مردم با حاكمان ، جدال ازادى با دين ، جدال خوبيها با بديها ، جدال انسانيت با رذالت و جدال ازادگى با بردگى ، و شايد با توجه به همين ويژگى هاى خاص اين داستان است كه ، فردوسى در روايت اين داستان اوج هنر خود را در سخن سرايى به نمايش ميگذارد.

    گرچه اخر اين داستان ،انتهاى بخش حماسى شاهنامه را رقم ميزند ، ولى نبرد موضوع اين داستان هيچگاه پايان نمى يابد.
    داستان رستم و اسفنديار ، جدال هميشگى روح ازادگى و ازادى خواهى انسانهاست براى پاره كردن قيود بردگى است ، جدال ناگزير كرامت و سربلندى همواره انسانهاست با تحقير و تبعيض و نابرابرى جدالى است هميشگى با ظلم و ستم و نبردى ابدى است بين مردمى و نامردمى كه ادامه انرا به بخش اينده واگذار ميكنيم. با احترام.

     
  25. ميلاد هوشيار

    انچه در مورد مرحوم ريجارد فراى ميشود واقعا شرم اور است اينكه عده ايى اراذل واوباش به خيابان ميريزند وبراى هر موضوعى عربده ميكشند شايد عجيب نباشد اين حكومت اگر از حمايت اراذل واوباش برخوردار نباشد از چه گروهى توقع حمايت ميتواند داشته باشد.
    انسانهاى با تربيت. با شعور وفرهنگ ووطن پرست كه ربطى به اين حكومت ندارند .
    ووقاحت ميخواهد كه جنابان توقع دارند كه امريكا ويزاى ابوطالبى را صادر كند ولى خود از دادن ويزا بيك جنازه هم خوددارى ميكنند ريچارد فراى از ديوار سفارت ايران بالا نرفته بود پرچم ايران را اتش نزده بود ومرگ بر ايران نگفته بود تمام عمر بياد ايران وعشق ايران بود.
    بعنوان يك ايرانى دلم ميخواست من وامثال من صدايى وقدرتى داشتيم تا با تمام وجود به استقبال جنازه رچارد فراى عزيز ميرفتيم وميگفتيم
    كرم نماى وفرود ا كه خانه خانه توست.

     
  26. ترقی و اسلام از هم جداست ….میان تباهی و دین رشته هاست!

    اگر دین بخواهی خرد با تو نیست!….. برای خرد هیچ بن بست نست!

    همین!

     
  27. جانبازشیمیایی

    گلایه جانباز شیمیایی از مسوولین و راهیان نور

    یک جانباز شیمیایی ضمن در درد دلی به خاطر اجرا نشدن قوانین حمایتی از جانبازان، به مسوولین یادآور شد: در جنگ خلیج فارس به تمام سربازان آمریکایی به خاطر اینکه در شرایط جنگی بوده اند 25 درصد از کارافتادگی (جانبازی) تعلق گرفت، ما که ادعای مسلمانی داریم جدا با قهرمانان خودمان چه کرده ایم؟

    در بخشی از این درد دلها که در چند نوبت به انصاف نیوز ارسال شده، ضمن اشاره به مخارج هنگفت برگزاری راهیان نور، آمده است: آقایان مسوول! دانش آموزان و دانشجویان این دیار را با نماد های واقعی ایثار که انصافا در این روزگار از آنها غافل شده اید آشنا کنید. هر چند ما استخوان در گلویتان شده ایم ولی باور کنید اگر این مملکت خدای نکرده مورد تجاوز قرار گیرد باز ما هستیم که با هر وضعیتی به یاری خداوند از آن دفاع خواهیم کرد.

    ضمن پوزش از این جانباز عزیز که چند پیام قبلی او دیده نشده بود، متن درد دل ها در پی می آید، به امید اینکه مسوولین تدبیر بفرمایند:

    28 بهمن 92:
    در تعجبم از این سرداران عزیز که همرزم ما بوده اند و چه روزها و شبهایی با آنها گذرانده ایم و با این همه قدرتی که دارند در مجلس قوه مجریه و قضاییه نفوذ بسیاری دارند گره ای از کار جانبازان نمی گشایند. آیا قدرت اینقدر شیرین است که آن همه خاطرات یادتان برود؟ فقط مصاحبه می کنند که ما قدرت بسیار نظامی داریم و غیره. قدرت نظامی بدون مردم چه فایده دارد؟ ما بسجیان و ارتشیان و سپاهیان آن موقع با دستان خالی در دوران جنگ تحمیلی و با دعای خیر مردم و رهبری امام عزیز با چند کشور جنگیدیم و پیروز شدیم و یک وجب خاکمان را ندادیم، آن وقت ها این همه شعار نمی دادند و تبعیض هم نبود. چرا به فکر رزمنده ها نیستید؟

    در جنگ خلیج فارس به تمام سربازان آمریکایی به خاطر اینکه در شرایط جنگی بوده اند 25 درصد از کارافتادگی (جانبازی) تعلق گرفت، ما که ادعای مسلمانی داریم جدا با قهرمانان خودمان چه کرده ایم؟

    یادم می آید فرمانده ای سپاهی را که چقدر فروتنانه در یک بیمارستان صحرایی وقتی انبوه مجروحان را دید که به دلیل عدم وسیله ی نقلیه ی کافی اعزام نشده بودند، می گفت اینها برادران من هستند، و بعضی شان را «فرزندم» خطاب می کرد و به من می گفت منِ فرمانده آن دنیا چگونه باید جواب سهل انگاری دیگران را بدهم؟ من گفتم این ها همه شهیدند، او با من حرف می زد، من مشغول مداوای مجروحان بودم که مجروح بد حالی را آوردند. من سریعا به طرف او می رفتم تا به کمک تیم احیا بیمار را احیا کنیم که مجروحی دستم را گرفت ولی هیچ نگفت، لبخندی زد و دستم را ول کرد. عملیات احیا که تمام شد به بالین مجروحی که دستم را گرفته بود برگشتم، دیدم او پر کشیده و من و سردار هر دو گریه می کردیم. بله او ایثار کرد تا ما مجروحی دیگر را احیا کنیم و نجات بدهیم. لبخندش را هیچوقت فراموش نکردم، او به خدا لبخند میزد.

    از این فرماندهان فروتن و مردمی خیلی بودند، چه در ارتش و چه در سپاه. نمی دانم آن سردار و یا فرمانده اکنون زنده است و یا شهید شده است، حتی اسمش را نمی دانستم و نپرسیدم. من در 7 عملیات بوده ام، پس از اینها زیاد دیده ام، می خواهم لحظه ای پشت همان میز قدرت خودشان را جای رزمندگان عزیزی بگذارند که که این القاب را از جانفشانی های آنها دارند و الان بعد از 25 سال گذشت از جنگ، دچار انواع بیماری های روحی و جسمی شده اند و شرمنده ی همسر و فرزندانشان می باشند.

    بعضی ها هیچ پرونده ای ندارند، بعضی ها درصد شان پایین است و غیره؛ که مورد بی مهری قرار گرفته اند. آقایان سردار با ما کاری کرده اند که انگار سرباریم! به هر اداره ای که پا می گذاریم، آنقدر با جانباز خوب برخورد می کنند! که تا چند روز حالمان بد است، فرزندان ما از دوران ابتدایی کودکی فقط بیماری دیده اند و بس.

    هیچ خودتان را جای مجروحی گذاشته اید که فقط به سقف اتاق زل بزند و منتظر پر کشیدن باشند؟ باور کنید مجروحان بسیار کم توقع هستند، معیشتشان که به کنار، این روزها حتی داروهایشان را به سختی گیر می آورند و در پیچ و خم اداری چه ظلم ها که بر ما نمی رود.

    هر وقت توانستید چند لحظه جایتان را با ما عوض کنید (در خیالتان)، ما زیاران چشم یاری داشتیم، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.

    18 فروردین 93:
    این خاک را ماجانبازان و شهدا کیمیا کردیم که اکنون فراموش شده ایم. ۱۴ میلیارد خرج کردید برای راهیان نور در این چند روزه. ما ایثارگران نماد واقعی این ارزشها کم کم از شدت بیماری ها و بی توجهی مسولان، راهیان گور شده ایم و همین روز ها از دست ما راحت می شوید. واقعا آنجا سرزمین نور است یا دل های شکسته ی ایثار گران و خانواده ی شهدا که از کم توجهی مسوولان پر خون است. آنجا خاک است، مثل همه جا، ولی جانفشانی قهرمانان این مرز و بوم است که هر خاکی را مقدس می کند.

    آقایان مسوول! دانش آموزان و دانشجویان این دیار را با نماد های واقعی ایثار که انصافا در این روزگار از آنها غافل شده اید آشنا کنید. هر چند ما استخوان در گلویتان شده ایم ولی باور کنید اگر این مملکت خدای نکرده مورد تجاوز قرار گیرد باز ما هستیم که با هر وضعیتی به یاری خداوند از آن دفاع خواهیم کرد.

    23 فروردین 93:
    جناب آقای شهیدی عزیز! چرا به واحد های تابعه استانی دستور نمی دهید به نامه شماره 410/819040 تاریخ 1392/12/10 بخشنامه ی رییس مجلس شورای اسلامی، تبصره ی 16بند ج- دولت مکلف است صد درصد هزینه ی درمانی مربوط به ایثارگران بازنشسته و شاغل در دستگاه های اجرایی و افراد تحت تکفل آنها اعم از خدمات درمان و بیمه ی تکمیلی را توسط بنیاد شهید و ایثارگران پرداخت نماید؟

    من به خاطر این بخشنامه با مجروحیت شیمیایی و ضایعه نخاعی و شیمی درمانی شده با خرج 35 هزار نومان بین چند اداره پاس داده شدم تا دارویم را بدهند. آن هم 6 ساعت!

    خواهشمند است ما قشر فراموش شده را بین ادارات برای اسپری های شیمیایی و داروهای دیگر سرگردان نفرمایید. ما هم خدایی داریم. انصاف نیوز

    انتهای پیام
    Google +

     
  28. با درود بر آقای نوری زاد

    از سعید قایم مقامی، مدیر رادیو صدای مردم در لس آنجلس پرسیدم، آیا می شود با آقای نوری زاد گفتگویی کنید؟ پاسخ دادند، آقای نوریزاد تنها با تلویزیون بی بی سی، صدای آمریکا و رادیو فردا گفتگو می کند و با رادیوهایی ماننده صدای مردم گفتگو نمی کند! (پیامشان این بود که شما اصلاح طلبید) ولی من گفتم، نه چنین نیست، با رادیو و تلویزیونهای دیگر هم گفتگو می کند، خواهش می کنم آزمایش کنید! گفتند ولی من از ایشان شماره ای ندارم، و من گفتم با تارنمای ایشان از او بپرسید! ایشان با دو دلی گفتند به چشم، باشد!
    اکنون آقای نوری زاد از شما می پرسم، آیا با رادیو صدای مردم گفتگو می کنید یا نه؟ خواهش می کنم پاسخ کوتاهی چه نه و چه آری به من بدهید، و اگر پاسخ شما آری باشد، برای ایشان می فرستم!

    چشم براه ام پاسخم!

    سپاسگزارم

    اهریمن ستیز

    http://www.radiosedayemardom.com/

    ————————————–

    سلام دوست گرامی
    من با هر شبکه ی رادیویی و تلویزیونی که مدافع حقوق انسانی مردمان باشد مصاحبه می کنم.
    سپاس

     
  29. جناب‌ نوری‌زاد سلام، سخنان شما کاملا متین و درست می‌باشد و من با کمال ادب برای شما و افکارتان احترام قائلم ،اما مشکل اصلی‌ متاسفانه این است که به قولی‌ خانه از پای بست ویران است .فردوسی‌ شاعر پر آوازه جهانی‌ ما ایرانیان می‌گوید که در طول این ۳۰ سال رنجهای فراوان بردم تا توانستم مجددا عجمی را که عرب شده بود و خلق و خوی تازی به خود گرفته بود را نجات دهم . زمانه ما هم مشابهت‌های فراوان به آن دوران پیدا کرده است ،فرهنگ اصیل ایرانی‌ در طول این ۳۵ سال به قهقرای فاجعه انگیزی کشیده شده است و یک دگرگونی اساسی‌ لازم است که وضعیت بهتر از این شود که هست ، اگر باز نگری و تغییر اساسی‌ در خلق و خوی ما ایرانیان به وجود نیاید وضعیت به همین منوال میماند و چه بسا بدتر هم میشود . شما ملاحظه بفرمایید که مدت ۲ ماه است که کمپین‌های مختلف در سرتاسر جهان برای آزادی سربازان اسیر ما راه می‌افتد و همین که سربازان آزاد میشوند همه چیز به بوته فراموشی سپرده میشود ، مولوی عبدالحمیدی که باید بالاترین نشان ملی‌ را بگیرد مورد هجمهای ناجوانمردانه قرار می‌گیرد و سربازانی که باید به صورت ملی‌ مورد استقبال قرار بگیرند تهدید به تنبیه میشوند ، میدانید چرا چون در این مرز و بوم برای جان انسان ایرانی‌ بهائی نیست ، تمام عالم می‌داند که که ۲ جوان ایرانی‌ هم همراه با هوا پیمای مالزیایی مفقود شده اند تا به حال چند بار جناب رئیس جمهور، بگوییم منتخب این مردم که سوگند مصلحتی خورده اند که حافظ جان و مال و ناموس مردم کشورشان باشند در این مورد موضع گیری کرده اند پس باور کنید که درست است که خانه از پای‌بست ویران است…

     
  30. برای آوینی به یاد نوری زاد

    روزگار کوتوله ها و سید مرتضی آوینی

    بیست و یک سال از شهادت سید مرتضی آوینی می گذرد ، مردی که با شهادتش تازه تولد یافت ! درباره آقا مرتضی در این مجال اینترنتی بسیار گفته ام و البته هرچه درباره اش بگویم هم کم گفته ام ، او بزرگترین انسانی بوده است که تا بحال من در زندگی ام دیده ام و شناخته ام کسی که بیشترین تاثیر را در زندگی ام گذاشته و افسوس و صد افسوس که دیر او را یافتم .

    مرتضی آوینی بزرگمردی بود که در زمان حیاتش بسیار بسیار بر او ظلم و جفا رفت، داستان آشنایی من و مرتضی آوینی از سال ۱۳۷۰ آغاز می شود ،آن زمان من در سوره نوجوانان قلم می زدم و فعالیت داشتم ، نشریه ای که زیر نظر حوزه هنری منتشر می شد ، حوزه هنری آن زمان را ، محمد علی زم که یکی از معدود روحانی های خوش فکر و هنر دوستی که در طول و عرض جمهوری اسلامی وجود داشته و داردبر عهده داشت.

    در آن دوران حوزه هنری مجلات ادبی و سینمایی متعددی را منتشر می کرد که منشاء بروز و ظهور بسیاری از نویسندگان و روزنامه نگاران امروزی بوده است که از آن جمله سوره و سوره نوجوانان بود ، دفاتر مجله سوره و سوره نوجوانان در آن زمان در کنار هم و در ساختمانی در تقاطع خیابان سمیه و استاد نجات اللهی منتشر می شد ، آن روزها مرتضی آوینی سردبیر مجله سوره بود ، بعضی وقتها می آمد و در دفتر سوره نوجوانان چایی می نوشید و احوالپرسی میکرد و یا وضویی می ساخت و می رفت ، من چند ماهی بود که در سوره نوجوانان مشغول کار شده بودم و هنوز هم فرصت و دلیلی نشده بود تا از دیگران بپرسم این آقا کیست ، تا که یک روز در راه پله های مجله دیدمش و سلام کردم و صحبت که کردیم دیدم صدایش چقدر آشناست ….

    به مجله که رسیدم از محسن مومنی سئوال کردم :این آقا کیست که بعضی وقتها اینجا می آید ؟ که جواب داد : سید مرتضی آوینی را می گویی ؟

    و دیگر همان شد که تو گویی افسانه ام را یافته ام و بیشتر دیگر باید بقول همکارها در سوره پیدایم می کردند تا محل کارم ، رفته رفته ارتباطاتمان زیاد شد تا آنکه در سال ۱۳۷۱و بازگشایی مجدد روایت فتح افتخار آن را داشتم که به واقعیت در کنار سید مرتضی شاگردی کنم و بعدها البته به واسطه آنکه در دانشگاه نیز کارگردانی سینما می خواندم – که اصلی ترین مشوقم برای انتخاب این رشته نیز هم او بود – در سایه ایشان چند مستند نیز برای تلویزیون ساختم که معروفترین آن « رقص شیدایی » بود که در محرم سال ۱۳۷۲از تلویزیون پخش شد و به عملیات والفجر هشت مربوط می شد .

    سخن در باب آشنایی و خاطراتم با مرتضی آوینی بسیار است اما آنچه که امروز می خواهم بنویسم و بگویم نگاهی است به بیست و یک سال پس از شهادت او و اتفاقاتی که افتاده است و همچنان در حال وقوع است ، انگار که ظلم و جفاهایی که بر مرتضی آوینی در طول حیاتش رفته است در بعد از شهادت اوهم تمامی ندارد و مرده خورهای سیاسی هر کدام یکی پس از دیگری گوشه ای از مرتضی آوینی را گرفته و ارتزاق می کنند و از تابوت و قبر وی بالا می روند و برای خود نردبان می سازنند !

    ماجرای تخریب و طرد مرتضی آوینی که مدتها بود آغاز شده بود از زمان اکران فیلم عروس ساخته بهروز افخمی شدت یافت ، مرتضی آوینی در نقدی در مجله سوره و همچنین چند مجلات سینمایی دیگر آن زمان از ساخت این فیلم و آغاز ساخت فیلمهای اینچنینی دفاع کرد ، او تغییر ذائقه ملت را پس از اتمام جنگ هشت ساله ایران و عراق یافته بود و اولین فردی بود که این هشدار را به دولتمردان و سیاست سازان جمهوری اسلامی داده بود که باید از ساخت فیلمهای خانوادگی و متنوع دفاع کرد و ملت را به سینماها کشاند چرا که اگر دیر بجنبند قافیه را باخته اند چون : « ماهواره ها دارند می آیند»

    همین دفاع جانانه آوینی از سینمای مستقل و ژانر خانوادگی و درام بهانه ای شد تا بسیاری بر او بتازند و وقیحانه بر وی هر چه دشنام در دل دارند نثارش کنند تا جایی که مهدی نصیری مدیر مسئول و سردبیر وقت کیهان در سرمقاله ای نوشت :« آقای آوینی از فیلم عروس خوشتان آمده و یا از خود عروس ( نقش عروس را نیکی کریمی بازی کرده بود فردی که در اولین حضور سینمایی خود بشدت مورد توجه قرار گرفته بود) در بعد از این سرمقاله بود که طبق معمول روزنامه کیهان رمز عملیات تخریب و حمله به مرتضی آوینی را صادر کرد و آتش حملات بر او شدت یافت ، اما آوینی تسلیم نشد در همان زمان مرتضی آوینی ویژه نامه ای قطور و بسیار ارزشمند درباره صد سالگی سینما با هدف بررسی آثار سینماگران مشهور جهان تحت عنوان « هیچکاک همیشه استاد » منتشر کرد که به بررسی و معرفی هیچکاک و فورد و … پرداخت و همین جسارت باعث بازشدن پای آد‌م‌هایی مثل کیومرث پوراحمد و امید روحانی و داوود نژاد و فراستی – که مذهبی نبودند ، ولی با آوینی همفکر بودند – به حلقه آوینی شد ، کیهانی ها و مدافعان خشک مغز جمهوری اسلامی پیدایش این حلقه را به نشانه‌ی انحراف او از اسلام و انقلاب دانستند و انتشار این ویژه نامه باعث شد تا اتهاماتی نظیر « آمریکایی بودن ، جاسوس فرهنگی سیا و … » از روزنامه کیهان به قلم مهدی نصیری و روزنامه رسالت به قلم محمود گبرلو نثار مرتضی آوینی شود و صدا و سیما نیز بدنبال آن پخش تصویر و صدای او را ممنوع کرد.

    کیهان و رسالت و ابرار به او و سوره حمله‌های مکرر کرد و دادگاه مطبوعات نیز به فرمان دفتر رهبری یک شماره از نشریه سوره را در چاپخانه توقیف و تماما آنرا خمیر کرد ! ماجرا تا آنجا پیش رفت که مرتضی آوینی در نماز جمعه تهران مورد حمله و ضرب و شتم تعدادی از خشک مغزان قرار گرفت و فردای آن روز تجمعی در مقابل دفتر سوره برگزار شد که خواهان« خفه شدن صدای گرگ در لباس میش و شکسته شدن قلمهای مزدوران» شده بودند .

    کلاسهای درس مرتضی آوینی در دانشکده سینما تئاتر ابتدا به بهانه تعمیر و رنگرزی کلاس درس و بعد به عنوان کافی نبودن فضای آموزشی تعطیل شد (دی ماه ۱۳۷۰) ، درست شش ماه قبل از شهادت وی نیز در آبان ۱۳۷۱ سخنرانی وی در باب سینمای انقلاب اسلامی در نشستی که از سوی بنیاد فارابی با نام سینمای پس از انقلاب اسلامی تشکیل شده بود با شعار و تکبیر جمعیتی که جناح راستی ها گسیل داشته بودند نیمه تمام ماند و وی را از تریبون به پایین کشاندند ، این همزمان بود با ساخت مجموعه مستندی که با نویسندگی مرتضی آوینی و کارگردانی نادر طالب زاده با نام «خنجر و شقایق» و پشتیبانی حوزه هنری برای پخش در صدا و سیما ساخته شده بود که درباره حوادث جنگ بوسنی و مقاومت مظلومانه مردم مسلمان این سرزمین در برابر صرب‌ها بود بعد از پخش قسمت اول این مستند به دستور رئیس وقت سازمان (محمد هاشمی ) ممانعت شد ، محمود گبرلو در روزنامه رسالت نیز از این « اقدام انقلابی» دفاع کرد و نوشت : « قرار نیست سیمای انقلاب اسلامی محل جلوس خائنان و پخش صدای منافقان باشد» !

    حالا آوینی مرغ مظلومی شده بود که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی ! مرتضی آوینی در دو سال آخر حیات پر برکتش هیچکس را جز رفقایش در«سوره حوزه هنری »‌ و « روایت فتح » نداشت ، و حتی حوزه هنری نیز در آن زمان به خاطر حمایت از آوینی و دیگر سینماگران و نویسندگان مستقل متحمل شدید ترین حملات بود . آوینی بخاطر دفاعش از سوره و تفکر خودش از همه طرف برای خود دشمن تراشیده و به شدت منزوی شده بود و این تنهایی در او افسردگی عجیبی ایجاد کرده بود و او به واقع رفت به فکه تا به شهدا بپیوندد ، در آخرین روزهای عمر خویش علنا ابایی نداشت که بگوید : می خواهم به فکه بروم که برنگردم !

    مرتضی آوینی روز جمعه ۲۰ فروردین در گودال قتلگاه شهدای گردان کمیل در منطقه فکه به شهادت رسید فردای روز شهادت مرتضی آوینی روزنامه کیهان یعنی در شماره ۲۱ فرودین سال ۱۳۷۲در خبری کوتاه خبر« فوت مرتضی آوینی رابر سر صحنه تولید یک فیلم مستند درباره جنگ » منتشر کرد !

    نه خبری از تجلیل بود و نه شهادت ! خبری است در حد مرگ یک فیلمساز بر سر صحنه تولید فیلم ! . مرتضی آوینی موقعی شد «سید شهیدان اهل قلم» که فردای همان روز علی خامنه ای در مقام رهبر به تشییع جنازه وی رفت و همین لقب را به او داد. «حالا مرده خوری آغاز شد دسته راه افتاد و جنازه گردانی و آینه داری شروع شد و البته این عادت جناح راستی هاست .»

    خیلی جالب است که بعد از بیست و یک سال نگاه کنیم ببینیم دوستان و دشمنان سید مرتضی آوینی کجا هستند و چه می کنند ؟

    بزرگترین حامی و پشتیبان سید مرتضی آوینی یعنی محمد علی زم حتی جرات ندارد فعالیت فرهنگی کند تا آنجا که لباس شخصی ها دفتر او را (بنیان فرهنگ وهنر ایرانیان) به آتش کشیدند و او فعلا ترجیح می دهد تا بجای کار فرهنگی لباس روحانیت را از تن به درآورده و « نان داغ کباب داغ » بدهد دست ملت و رستوران بزند ! خبرگزاری فارس محمد علی زم را دشمن سید مرتضی آوینی معرفی می کند و دیگر یار سید مرتضی آوینی محمد نوری زاد هم که نیک همه می دانیم این روزها بر او چه می رود و هر لحظه منتظر شنیدن خبر «فوت ناگهانی» او هستیم !

    در سالگرد شهادتش وحید جلیلی می آید دروغهایی را تحویل ملت می دهد که فقط یا للعجب دارد ! وحید جلیلی به مناسبت سالگرد شهادت آوینی می آید می گوید :«… آن زمان فضا بسته بود… اتفاقاتی که سر مهدی نصیری آمد و چند بار ایشان را به دادگاه بردند و محاکمه کردند آن دوره خیلی فضای بسته‌ای از این جهت بود…»

    وقاحت اینجاست که مهدی نصیری که با قلمش مرتضی آوینی را مطرود کرده بود را مظلوم معرفی می کنند !! و حافظه ملت را آنقدر دست کم می گیرند که می گوید :« مجله نیستان به خاطر نقدهایش به یک آقازاده محاکمه شدو سیدمهدی شجاعی را به جرم اشاعه فحشا محاکمه کردند»

    من در آنزمان مورد اشاره آقای جلیلی نماینده مدعی العموم در دادگاه مطبوعات بودم و نیک بخاطر دارم که مجله نیستان و سید مهدی شجاعی به اتهام اشاعه فحشا به خاطر انتشار داستانی نیمه طنز که بر اثر گرانی و تورم و فقر جوانان مجبور به «ازدواج تعاونی» می شوند محاکمه گردید اما شاکیان سید مهدی شجاعی در دادگاه مطبوعات که بودند ؟ : بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق که وحید جلیلی نماینده آنان بود !!

    محمود گبرلو که مدام بر علیه مرتضی آوینی در روزنامه رسالت می تاخت و او را «خائن» و «منافق» و «گرگی در لباس میش» می خواند حالا مجری برنامه تلویزیونی هفت شده است و در برنامه اش یاد و خاطره این فیلمساز متعهد و باتقوا را رامی می دارد و از دیگر هنرمندان می خواهد که آثار او را سرلوحه کارهای خود بدانند ! دنیای عجیبی است نه ؟

    http://goftaniha.org/2033/avini/

     
  31. نوری زاد صبور و مقاوم
    با سلام و عرض تبریک سالی که خوشبختانه با به درک گفتن سلطان صاحبقران مزین شد و این اوج ناتوانی ایشان در حل موضوعاتی کوچک مثل روابط بین الملل و جامعه است و نشان از عمق سوء مدیریت و تنفر ایشان میدهد همانگونه که تحمل اقای اذری قمی را بخاطر تنفر شدید از ایشان و نیز نداشتن سر سوزنی از سیره پیامبر که همانا مکارم الاخلاق و رحمه اللعالمین ندار سیره همان پیامبری که با فتح مکه خانه بزرگترین دشمنش میشود مامن و پناهگاه اگر چه ایشان بر خلاف ان سیره دلسوزان انقلاب و ایران را در زندان انهم بدن هیچگونه محاکنه انداخته ؟؟؟؟ برای من این سوال پیش امده چرا فردی مثل پرفسور فرای یک ایران شناس از نظر اقای شریعتمداری میشود جاسوس سیا و فردی مانند حمید مولانا که رسما و علنا مرکز مشاوره سیا و پنتاگون میباشد و دارای موقعیتی در دانشگاه واشنگتن است که جز اتصال به چنین سازمانهائی این موقعیت را تضمین نمکند میشو استاد و مرکز مشارو اقای شریعتمداری و سایر سران ضد مردی به ظاهر اصولگرا که از دین جز برای حفظ قدرت و چپاول این سرزمین استفاده میشود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     
  32. سلام
    واقعا مردی که تونستی تحمل بیاری.
    من یک جوان بهایی هستم
    طرفدار پرپا قرص شما از استرالیا.
    من و مادرم بعد از تصرف خانه و ماشین و از کار بیکار شدن تصمیم گرفتم که زندگی جدیدی تو کشوری جدید آغاز کنیم
    درود بر تو ای مرد
    ما ایرانیان استرالیا دوستت داریم

     
  33. آقای نوری زاد لطفا با قلم شیواتان یک مقاله درست و حسابی در رسای ریچارد فرای و پروفسور پوپ بنویسید تا شاید کمی داغ دل مردم از کار این بسیجی های نادان آسوده گردد .با تشکر

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

96 queries in 2191 seconds.