سر تیتر خبرها
گرفتی؟ می گیرم ! (روز شصت و دوم)

گرفتی؟ می گیرم ! (روز شصت و دوم)


چهار شنبه بیستم فروردین – روز شصت و دوم

یک: ساعت سه بعد از ظهر رسیدم به مجلس ختمی که در مسجد ” الغدیر” برای پدرِ همسرِ آقای سید محمد خاتمی برگزار شده بود. جمعیت؟ فراوان. چهره های آشنا؟ فراوان. جوری که راهِ عبور نبود و باید از میان جمعیت می سُریدیم و از پله ها بالا رفتیم. در میانه ی پله ها بودم که غلغله ای در گرفت و خبر پیچید که آقای خاتمی از پی می آید. مسیرِ عبور آقای خاتمی همان پله ها بود. پس کنار کشیدم و منتظر ماندم تا وی به من رسید. همانجا به ایشان تسلیت گفتم و از محوطه ی مسجد بیرون زدم و راه رفته را باز آمدم. من قرار مداومی داشتم که باید می رفتم سراغش. چه؟ قدمگاه.

در راه، به کیفیتِ فکریِ کسانی که به مجلسِ ختم آمده بودند فرو شدم. آنسوتر از هنرمندان و افراد و شخصیت های مستقل، آنچه که به چشم می آمد، حضورِ “خویشاوندانِ تودرتو” بود. نیز به این اندیشیدم که: اداره ی کشور در این سالهای پس از انقلاب، هماره با ” خویشاوندان” بوده است. به خود گفتم: در سرنوشتِ این سرزمینِ بلا زده، می شود آیا روزی را تجسم کرد که بجای خویشاوندان، شایستگان بر فراز آیند و این کشور نگون بخت را به سمت شایستگی هُل دهند؟

دو: در قدمگاه، جوانی آمد و گفت: عکس بگیریم؟ گفتم: بگیریم. بُردمش کمی دورتر. یک چند تایی عکس گرفت و در همان حینِ عکس گرفتن گفت: چیزی بپرسم؟ و خودش ادامه داد: من این سئوال را از پدر بزرگم و از خیلی ها پرسیده ام و جواب قانع کننده ای عایدم نشده. سئوالش این بود: شماها چرا انقلاب کردید؟ همین؟ بله، شماها چرا انقلاب کردید؟ گفتم: من و بسیاری چون من، سهمی و نقشی در فرایند انقلاب نداشتیم. ماها با بر آمدنِ سر و صداها، با انقلاب پیوند خوردیم و به وعده ها و تجسمِ دلنشینِ فرداهای پس از انقلاب دل بستیم و به کاروانی پیوستیم که صغیر و کبیر ما را با خود می برد.

و گفتم: شماها هم اگر در آن دوره می بودید به همین راهِ ما می رفتید. وگفتم: در آن زمان، رشته ی کار درجاهای دیگر تاب می خورد. ما، آدمهای جاهلی بودیم که کارمان شعارخواری بود. زیرک ترها انقلاب را اداره می کردند و ما ” خیال ” می کردیم داریم مشت محکمی بر دهان استکبار شرق و غرب می کوبیم. از سال 88 به بعد بود که دانستم: رشته های کار، در دست زیرک ترها بوده و هست. زیرک ترهایی که هیچ در این سالها رخ ننموده اند اما خواسته هایشان را از زبان رهبر و رجزِ سرداران سپاه و دولتمردان و نمایندگانِ اغلب پوکِ مجلس به گوش جهانیان رسانده اند.

جوان از خیر بحث گذشت. احتمالاً پاسخ من نیز قانعش نکرده بود. رفت سراغ سخن دیگرش. چه؟ این که: من آن اوائل فکر می کردم شما از خود اینها هستید. در جوابش گفتم: چه عیبی دارد پسرم؟ کمی تعجب کرد. گفتم: ماها که در درون آدمها نیستیم که؟ هستیم؟ پس بیاییم و به آدمهای اطرافمان احترام قائل شویم. تا کی؟ تا زمانی که از آنان رفتار و گفتاری نا درست و ناشایست ندیده و نشنیده ایم. و درهمین راستا، کارهای خوبشان را تأیید و از کنار کارهای نادرستشان عبور کنیم. که اگر بنا را بر ظن و گمان بگذاریم و با همین عینک بد بینی به اطرافیانمان بنگریم، به دست خود جهنمی برمی آوریم که اولین جزغاله اش خودمان خواهیم باشیم.

سه: نمی دانم چرا در حال قدم زدن، یاد مدیر سایت صلح نیوز افتادم. که چندی پیش زنگ زده بود و با شرمندگی سال نو را تبریک گفته بود. و یاد روزی افتادم که در سرما و برف زمستان با مادرش آمد همینجا زیر پلِ عابر. باز نمی دانم چرا وقتی به سید مرتضی آوینی فکر می کردم، یاد ” حاجی زم” افتادم. مدیر سالها پیشِ حوزه ی هنری. مردی فهیم و زحمت کش که با اخلاق شکننده ی هنرمندان کنار آمده بود و با سوزشان همراهی می کرد.

به یاد می آورم روزهایی را که همین حاجی زم، با هزار مشقت خودش را به رییس جمهور ( هاشمی رفسنجانی) می رساند و برای دستگاه خود پولی مطالبه می کرد. هاشمی به وی می گفت: ما فعلاً پول نداریم اما هرچه دلت بخواهد می توانیم به شما نفت بدهیم. نفت اگر نمی خواهی، معدن هم داریم بدهیم. و بلافاصله روی کاغذی می نوشت چند ده هزار بشکه نفت خام بدهید به حاجی زم. یا معدن فلان جا را بدهید به ایشان تا از در آمدش بتواند به هنر مملکت خدمت کند.

حاجی زم از اتاق رییس جمهور که بیرون می زد، می افتاد پیِ کسانی که آن برگه های کاغذ را برایش نقد کنند. یادم هست پدرِ شهید آوینی را که مهندس معدن بود، فراخوانده بود برای همین کار. که بیا ببینیم این معدن را چگونه می توانیم به پول نزدیکش کنیم؟ این داستانِ مدیرانِ سرگردان، سرِ دراز دارد. مدیرانی که به آنان امتیاز واردات سیگار می دادند تا از محل فروش سیگار بتوانند فلان پروژه ی فرهنگی را پیش ببرند. بیچاره مردم. و بیچاره فرهنگ.

چهار: جوانی آمد با سر و رویی آشفته. انگار کارگر کارگاهی بود که آنجا غبار و چرکی و چربی دارد. با محبت، رفت و برگشت و با تردید پرسید: آقای نوری زاد؟ گفتم: بله پسرم. جوان تا آمد سفره ی دلش را وا بگشاید، سرباز دمِ در نهیب زد که: برو. جوان در حالی که نیمی از وجودش را پیش من جا نهاده بود، مابقیِ وجودش را برداشت و از پله ها بالا رفت و: رفت. احتمالاً در راه به خودش می گفت: این برای شروع، خوب است. تا دفعه ی بعد!

پنج: مردی بلوچ آمد و به سمت پل عابر رفت. ظاهری آراسته داشت. با عینکی دودی برچشم. رفت و از پله ها بالا رفت و بر پا گردِ پل ایستاد و با محبت دستی برای من بالا برد و سلام مرا به گرمی پاسخ داد. یاد مردمان خوب و فراموش شده ی بلوچستان افتادم. و یاد سربازانمان. و یاد جیش العدل. و یاد مولانا عبدالحمید.

شش: راننده ای پنجاه ساله، اتومبیلش را از بزرگراه کنار کشاند و آمد طرف من که قدم می زدم. ترمز کرد و قاطعانه داد زد و پرسید: نگرفتی؟ قاطعانه گفتمش: می گیرم!

هفت: بادی شدید می وزید و خاک و غبار اطراف را برسر و روی رهگذران می کوفت. باد برای پرچم ها خوب است. اما نه اینجور که پرچمها را پاره و ریش ریش کند. باد شدید سه چهار بار کوله پشتی ام را زد و انداخت. کوله ای را که با خود چهار پرچم کوچک داشت.

هشت: امروز چهارشنبه بیست فروردین، به رسم همه ساله، مراسمی برای شهید آوینی برگزار می شود. این بار از ساعت چهار تا شش در تالار کشور. گرچه من تا کنون به اینگونه مجالسِ حکومتی پای ننهاده ام اما امروز بنا بر این گذاشتم کمی زودتر بساط خود از قدمگاه بر بچینم و بروم میدان فاطمی برای حضور در مراسم. لباسم را که در آوردم و رفتم سراغ کوله و زیر انداز فسفری و پرچم ها، دیدم بانویی آمد و گفت: دختران من می خواهند شما را ببینند اما جرأت نمی کنند جلو بیایند. سرچرخاندم و دیدم بله، دو بانوی جوان کمی دورتر با هم نجوا می کنند. به بانو گفتم: شما بروید من الآن وسایلم را جمع می کنم و به شما می پیوندم.

رفتم پیش شان. دو دختر حدوداً سی ساله بودند و مادری که چهره اش خبر از رنج و غصه های بی شمار می داد. یکی از دخترها کمی تپل بود و دیگری متوازن. و هر با پوششی متداول. که اگر بخواهم این دو دختر را در یکی از لیست های حکومتی جا بدهم، لیست ” بدحجابان ” نصیب شان می شود. بر دستِ دختر تپل، سوزنی فرو شده بود و برآن سوزن، چسب خورده بود. انگار که تا همین اکنون زیر سرم بوده باشد. درِ صحبت را وا کردیم و بعد از تبریک سال نو، به سوزنِ دستِ دختر اشاره کردم. مادر گفت: بیمار است. و خواهرش گفت: از دست این رژیم. دختر تپل در آمد که: باورتان می شود شوهر من مداح اهل بیت بود؟ پرسیدم: بود؟ بله، مدتی است طلاق گرفته ام. سرم کلاه گذاشت و در رفت. رفت خارج؟ نه، ایران است اما آفتابی نمی شود. سیصد و پنجاه میلیون تومان چک به اسم من کشیده و رفته و پیدایش نمی شود.

درهمین هنگام، جوانی برازنده و بیست و هفت هشت ساله آمد و پا به پا شد. گوشه ای را نشانش دادم و گفتم: آنجا باشید الآن که صحبتم با این بانوان تمام شد می آیم و باهم صحبت می کنیم. مادرِ آن دو دختر مدام سخن از ایمانِ به باد رفته ی مردم می گفت. این که: این نظام، همه ی پیغمبران و امامان را از چشم مردم انداخته با این کارهایش. تنها مانده خدا. که باید التماسِ حکومت کنیم که شما را بخدا این خدا را دیگر از ما نگیرید. و به دختر تپلش اشاره کرد و گفت: این بخاطر تزریق کورتون به این روز افتاده. یک عمر باید با این بیماری سر کند. دخترِ دیگر در آمد که: آقای نوری زاد، شما باور می کنید که ما دو تا دو قلو هستیم؟ ما همشکل بودیم اما کسی باور می کند دوقلو بودن ما را؟

یک موتور سوار که دخترکی ده ساله را بر ترک خود نشانده بود داد زد: آقای نوری زاد، می خواهم یک عکس از شما بگیرم. به او گفتم: موتورت را ببر آن دورها و خودت بیا اینجا. کمی بعد او نیز آمد و درکناری ایستاد. مادرِ دوقلوهای بی شباهت گفت: این دخترم هر دوهفته باید یک دارو مصرف کند سیصد و پنجاه هزارتومان. دختر تپل گفت: به انتها رسیده ام آقای نوری زاد. خانواده ام بخاطر من به تنگنای تلخی در افتاده اند. گفتمش: دخترم، بنا را بر این بگذار که همه ی مردم و همه ی آسمان و زمین قرار است تو را بشکنند و به زانویت در آورند. گفتم: من احتمالاً دارم شعار می دهم اما نشان بده که به این سادگی ها شکست نمی خوری و به زانو در نمی آیی.

قرارشد عکس بگیریم. به همه شان گفتم جوری عکس بگیریم که پشت سرمان بزرگراه باشد. بخاطر احترام به محدودیت هایی که اینجا هست. عکس گرفتیم. همه با هم. اینجا بود که ناگهان یک اتومبیل پژو پیچید جلوی ما و دو مأمور از آن پیاده شدند. به مادر و دخترانش گفتم: نگران نباشید، اینها از شما کارت شناسایی خواهند خواست و چند پرسش و بعدش می روید پی کارتان. اما هجوم مأموران و برخورد سراسیمه ی آنان، به جانِ بانوان رعب انداخت.

مادر به التماس افتاد و دختر بیمار به لرزش و دختر دیگر به گریه. آرامشان کردم. اما فایده نداشت. مأموران را می شناختم. به یکی شان که مأمور برتر بود و با اخم دست مرا کنار زد برخروشیدم که: با ادب باش و کارَت را بکن. همو زنگ زد به داخل که: نوری زاد دارد درگیری ایجاد می کند. کارت شناسایی خواستند. از همه. بانوان نداشتند. مگر می شود؟ من سعی کردم به مأموران بفهمانم که این ملاقات، یک امر متداول است که من همه روزه دارم.

آنها اما هیاهویشان به این بود که اینجا نباید عکس می گرفتید. گفتم: یک تابلو نشان من بده که نوشته باشد عکاسی ممنوع. گفتند: تا خیابان شریعتی حریم وزارت است. گفتم: این حریم را شما می دانی ما که نمی دانیم. اوضاع شلوغ شد. تکلیف من روشن بود اما هم آن موتوری و دخترکِ ده ساله و هم آن جوانِ برازنده و هم بانوان، همه به نوعی آشفته بودند. مادر التماس می کرد که تلفن مرا بدهید ما برویم و پشت سرمان را هم نگاه نکنیم. جوان برازنده دانشجوی مقطع دکتری بود. و مرد موتوری، عکاسی حرفه ای با دوربینی حرفه ای. سرِ دخترکِ ده ساله را بوسیدم و گفتم: نمی ترسی که؟ محکم گفت: نه.

بانوان، در حال بازجوییِ سرپایی بودند که میان من و مأمور دیگر بحث درگرفت. مأمور گفت: این تویی که برای اینها درد سر درست می کنی. وگرنه تو الآن پنج ماه است اینجایی صد سال هم باش. کسی مگر با تو کار داشته تا کنون؟ گفتم: کم نه. بارها مرا به کلانتری و دادگاه و زندان اوین برده اید و همینجا پیشانی ام را شکافته اید. گفت: تو با این کارها بجایی نخواهی رسید. گفتم: من همین اکنون به آنچه که خواسته ام رسیده ام. گفت: مثلاً چه؟ گفتم: به شماها آموخته ام که با یک شهروند معترض چگونه برخورد کنید. گفت: تو به ما آموخته ای؟ گفتم: بله، شماها آموخته اید که در برخورد با یک معترضِ مدنی با ادب باشید. گفت: ما با ادب بودیم. گفتم: شماها سابقاً معترضین را با گونی و دستبند جابجا می کردید. گفت: اینجوری ها هم نیست. گفتم: هست. گفت: یک مورد بگو. چند موردش را گفتم.

گفت: بهرحال این تویی که برای ما و اینها درد سر درست می کنی. گفتم: شماها حقوق می گیرید که همین کارها را بکنید. این مردم اند که از شماها آسیب می بینند. گفتم: بجای امنیتی کردن فضا، بروید این جاسوس های داخل وزارت تان را شناسایی کنید و بیرونشان بیندازید. گفت: جاسوس؟ داخل وزارت؟ گفتم: گنده تر از شما سپاه است که اساساً هیمنه اش توسط جاسوسان اداره می شود. گفتم: همین اکنون صد و بیست جاسوس در اوین است که بیست و پنج تایشان جاسوسان داخل سپاه اند. از مسئول دفتر سردار نقدی تا فلان سردار رییس دفتر اسراییلِ خود سپاه. گفت: این نشانه ی زنده بودن سیستم است که جاسوسان را می گیرد و زندانی شان می کند. گفتم: لابد مثل مواد مخدر. که مأموران نظام ده تا کامیونش در طول یک سال شناسایی می کنند با کلی هیاهو. اما همزمان صد کامیونش در داخلِ کشور توزیع می شود و سیصد کامیونش هم بخارج می رود.

نیم ساعت بعد همه رفتند و من نیز. برادران اطلاعات، به جوان برازنده گفته بودند: این نوری زاد به این دلیل خودش را به آب و آتش می زند که برود آنطرف و از یک جایی پناهندگی بگیرد. همین ها به فرد دیگری گفته بودند: نوری زاد با این کارها دارد برای خودش مدرک دست و پا می کند. وگرنه مگر عاقلانه است یک نفر این همه بنویسد و منتشر کند؟ مگر این که بعداً بخواهد این نوشته ها را مدرک کند برای فلان سفارتخانه.

نه: زمان برای رفتن به مراسم آقا سید مرتضی آوینی سپری شده بود. خیلی ها از من می پرسند اگر آوینی امروز بود کدام طرفی بود؟ می گویم: آوینی امروز اگر بود، یا منزوی بود یا زندانی یا مطرود یا اعدام شده یا مثل من برای خود قدمگاهی برساخته بود. و در کل: آوینی هر چه که بود با اینها نبود.

در راه به مادرم زنگ زدم. خوب و سرحال بود. چه انرژی ای این مادر با صدای خود دارد. گفت که همه ی سردرختی ها را سرما زده و ما یک دانه هم هلو و شبرنگ و گوجه سبز و زرد آلو نداریم. و روی ” یک دانه ” تأکید کرد با خنده. من در میان شکوفه های درختان گوجه سبز عکس گرفته ام. که اکنون، ” یک دانه” هم از چاقاله های آنها بجای نمانده است. مادرم گفت: امسال سرما بود و دو سال پیش تگرگ و سال گذشته هم سمّ چینی. و گفت: پدرت می گوید ما با این چیزها از رو نمی رویم.

ده: پنجشنبه رفتم دیدن “رضا ملک”. به دیدن یک کوه. یک دماوند. به دیدنِ یک ایستاده بر بلندای فهم. پیشنهاد می کنم برای آشنایی با وی حتماً نوشته ی مرا با عنوان ” یک مرد یک تراژدی” که ده یازده روز پیش از آزادیِ وی نوشته شده، مطالعه بفرمایید. می گویم: همه ی ما به این مرد مدیونیم. او امروز از مال دنیا هیچ ندارد. نه خانه ای نه دارایی ای و نه امکانی. اما همین فردی که بصورت ظاهر هیچ ندارد، به بسیاری از دارندگی های ما معنا می بخشاید. اگر در توان تان بود حتماً به زیارت این مرد بروید. کسی که از دل شکنجه های ریش ریش جان بدر برده است. از دل بی حرمتی ها و ناسزا ها و ناجوانمردی های اطلاعاتی ها و نظام. قدر او را بدانیم. رضا ملک، یک گنج است برای تاریخ این سرزمین. بازهم تأکید می کنم ” یک مرد یک تراژدی ” را بخوانید:http://nurizad.info/?p=24164

یازده: دوستانی که احتمالاً از قدم زدن های من جلوی درِ شمالی وزارت اطلاعات یا از گزارش های سفر من به شهرهای خوزستان بی خبر بوده اند، می توانند نوشته های مرا در اینجا مطالعه کنند:
https://www.facebook.com/mohammadnourizad

محمد نوری زاد 
بیست و یکم فروردین نود و سه – تهران

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

17 نظر

  1. هوادار دو آتشه چه گوارا

    نوروزت پيروز رفيق نوري زاد
    مدتي بود كه رنگ گرم و خونين سرخ در لابلاي رنگ هاي نارنجي، سبز و بنفش و…. گم شده بود. درود بر تو باد كه در رزمي حماسي و چريك وار پرچم سرخ پرولتاريائي مان را برداشته و بر دوش گرفته و از شكوفه زاران باغتان تمرين رزم برعليه زر زور و تزوير مي كني . تو مي تواني احياگر نقش از دست رفته گل سرخ كمونيست ها در ايران باشي. تو بايد اين پرچم فرو افتاده را بدست گيري و گرد بنشسته بر آن را بزدائي ؛ به دست گيريش سخت و استوار برافرازيش در گستره ايران و جهان. غمت مباد ما هستيم و رهرو تو خواهيم شد كه مدافع راستين عدالت اجتماعي هستي. قطعا نمي ترسي چه بداني با تو هستيم يا پي ببري كه با تو تا به آخر نيستيم. تو زاده شدي تا بر عليه سرمايه داري بشوري. شراره سكولاريسم را برافروزي و زيبنده تو نيست كه در بستر و رختخواب و به عمر سه رقمي بميري. تو قهرمانانه مي رزمي و زيبنده چون توئي است كه انتخاب كني كه قهرمانانه در نبرد خواهي مرد و جاودانه خواهي شد البته بعد از اينكه تومار سرمايه و استثمار را در هم بپيچي. آنگاه اسطوره اي ماندگار چون چه گوارا، حميد اشرف و ………خواهي شد. اما گرچه عمر جاوداني نيست اما ارزو دارم تا عمرت به بلندي عمر رفيق فيدل كاسترو باشد و از آن نيز بيشتر تا نوه ها و نتيجه هاي دختري و پسريت حتي نديده ها را ببيني و آنگاه اسفنديار وار بر خاك افتي اي نستوه و استوار دوران بدان كه تو كه رفتي؛ هستند كساني كه بخوانندت و بروند راه نيمه تمامت را اي تهمتن يل دوران

     
  2. تو این مملکت نوری زاد هم سیاست هست که باشه و انتقاد کنه اگه ما انتقاد کنیم یا حتی طرفداری کنیم سه سوته میگیرنمون که برای چی طرفداری کردی بیخیال مردم خودتون رو بزنید به //// تا عمرتون تموم بشه شاید خدا بعد مرگ روحتون و فرستاد بهشت(اروپا یا بهترش آمریکا)

     
  3. سلام آقای دکتر امیدوارم که حالت خوب باشه. و همیشه سرحال تر از قبل باشی. راستی دیروز که تلفنی باهات صحبت کردم حقیقتش از صدایت خیلی ترسیدم. آخه صدایت خیلی خشن بود. ببخشید.

     
  4. در پایان هررنجنامه ای که میخوانم آهی ازسر درد میکشم وخدا را صدا میکنم که :کجائی ، تا کی میخواهی سکوت کنی؟ هیچکس نمیتواند مخلوق تو را اگه خودشو بخواب زده باشه بیدار کنه جز خودت ولی اگه تو خودتو بخواب زده باشی که واقعاً بخواب زدی چه خاکی بر سرمون کنیم ؟

     
  5. امان الله اسماعیل پور

    نوریزاد گرامی خسته نباشی.فضای رعب و وحشت همیشگی نیست .روزگار ظلم به سر خواهد آمد و روسیاهی در پیشگاه خداوند و مردم و تاریخ برای ستمگران باقی خواهد ماند .راست گفت آن مادر که همه چیزمان را گرفتند .من حتی فکر میکنم خدا را هم دارند از ما میگیرند .میبینی که همه را جز خودشان کافر و منحرف میخوانند.نوریزاد!! نکند خدای ما با خدای اینها فرق دارد و خدای ما نشسته و تماشاگر این ظلم ها ست؟

     
  6. ريشه ها ٣١ ( قسمت ٣٠ ذيل پست انقلاب اسلامى چگونه به وجود آمد ؟)
    انقلاب
    جمع بندى
    ٣: جنون چون همگانى شود مقدس مى گردد .عقل اقتضا مى كند كه انسان در راهى گام بردارد كه مقصد آن را تا حدى مى شناسد .علم مى كوشد جريان امور مادى و انسانى را پيش بينى پذير كند .ماركسيست ها ى سنتى از سوسياليسم علمى در برابر سوسياليسم يوتوپيايي يا تخيلى دفاع مى كردند .ماركس بر آن بود كه انقلاب را به امرى معقول ،علمى ،و پيش بينى پذير تبديل كند .او و همراه فكرى اش انگلس در صدد بنيان نهادن علم انقلاب بودند .آنها توجه نداشتند كه هر انقلابى بهره اى از جنون دارد .؛جنونى كه ناشى از آزاد شدن ميل رهايي و قدرت در مقياس ميليونى است .هدفمند ترين خشونت ها وقتى هزاران بار تكثير شود از حد و مرز همه قواعد عقلانى مى گذرد .عقلانيت و مدنيت در اصل بازدارنده جنونى هستند كه در نهان جان هر انسانى واپس نشسته است .ما نمى دانيم با اين سندروم توهين كه جامعه ما مبتلا به آن است و از سانسور دولتى بدتر است چه كنيم و كى مىتوانيم دست كم در تحقيق از آن آزاد شويم . در هر حال اگر اسناد جنون به فضاى انقلاب باعث توهينى به هم نسلان من مى شود بهتر است لعنت آن را نثار چندين قرن عرفانى كنند كه از قضا عقل را به خر و چارپا مانند كرده و در ستايش جنون مقدس داد سخن داده است . يا به سراغ چارلز ديكنز خالق داستان دو شهر بروند كه از انقلاب فرانسه ديوانه خانه اى خونرنگ نقاشى كرده است .عقل به ما مى گويد به سرانجام كارى كه مى كنيم به ويژه وقتى كه به سرنوشت يك ملت مربوط است انديشه كنيم .اما در فضاى انقلابى جنون هاى درونى سرباز مى كنند .انگار سرمستى رهايي از نظم موجود حتى ميل ندارد كه نظمى جديد آن را به پايان برساند .بعدها به هنگام كفاره پس دادن خواهند گفت :مى دانستيم چه نمى خواهيم اما نمى دانستيم چه مى خواهيم . علت اين خود فريبى مابعدى آن است كه همان وقت هم واقف نبوديم كه ميل قدرت و جنون ما ست كه آزاد شده تا بشكند ،فرياد بزند ،بكشد ،و خود را در جمع گم كند .به تصوير هاى انقلاب هاى بزرگ بنگريد .چهره هاى خشمگين و آتش بار از لهيب خشم و نفرت كه هر كدام را اگر از زمينه جدا كنيد در آن جز جنون نمى بينيد .در فضاى انقلابى احساس رستگارى از رنج هستى سنگين بار آن قدر ها هم بدور آنچه مى خواهيم نيست . ظاهرا آزادى و رهايي از استبداد فاسدان ً خواسته هايي هستند كه آنچه را مى خواهيم نيز به طور مبهم تعيين مى كند .رؤيايي كه مردم انقلابى در سر دارند رؤيايي اوتوپيايي است .طلبكاران حكومت آينده از روى اين رؤيا سرمشق خطابه مىسازند و برنده مصادره كسى است كه حرفش را بيشتر مى باوراند :ما آب را مجانى مى كنيم ،برق را مجانى مى كنيم ،استبداد را به داد تبديل مى كنيم .زندانى سياسى نخواهيم داشت .دولت منتخب مردم خواهند بود .كمونيست ها هم آزاد خواهند بود .هر نسلى حق براندازى حكومتى كه نمىخواهدش خواهد داشت ،فساد و دزدى را نابود خواهيم كرد .گورستان ها را آباد نخواهيم كرد .هركس كه در
    ربايش رؤياى مردم پيش افتد رباينده انقلاب نيز خواهد بود . اين سرنوشت محتوم هر انقلابى است .فرداى پيروزى هر انقلاب صاحب كتابى آغاز فروپاشى رؤيا هاى ناكجا آبادى مردم انقلابى و كفاره پس دادن روز سرمستى و جنون است .با درود به همه دوستان .اگر اجازه دهيد ادامه دارد

     
  7. کاش روزی همه ی ما همچون دخترک، محکم بگوییم: نه، نمی ترسیم. و از مادرِ آقای نوری زاد بیاموزیم که: روزگار باید در برابرمان سر خم کند.

    راستی آقای نوری زاد عزیز، ضمن عرض پوزش، من امّا بر این باورم که نباید از کنار کارهای نادرست دیگران عبور کنیم. همانطور که اگر قدیمی ها در برابر بعضی کارهای نادرست می ایستادند و از آنها براحتی نمی گذشتند و برایش دلیلی نمی تراشیدند، اینک به این وضع دچار نمی شدیم. هر چند که ما نیز اکنون همان کارها را داریم تکرار می کنیم. با احترام

     
  8. آقای نوریزاد عزیز تاریخ را اصلاح کنید زیرا عادت به تاریخ هجری شمسی داریم اکنون تاریخ به شکل میلادی است هم عادت وهم نظم کارها به هم میخورد

     
  9. درود فراوان بشما
    پریروز یک شنبه وقتی شما را دیدم واز قبل میدانستم که دراین تحصن پر حرکت وگزنده جلوی لانه زنبور حکومت حضور دارید، تصمیم داشتم که بیایم با شما اعلام همراهی بکنم. ولی متاسفانه در لاین سرعت بودم ومیسر نشد که بیایم ولحظه ای را در کنار شما بگذرانم. وقتی نشد وادامه مسیر دادم تا بهمراه همشیره ام بمنزل رسیدم ولی همه فکرم به آنجا بود. بمحض اینکه رسیدم بمنزل با خود اندیشیدم که نامه بازپس گیری اموالم خود را نیز بعنوان سند بشما بدهم تا سندی باشد بر همبستگی من باشما. نامه هائی که برای قاضی صلواتی نوشتم . نامه ای که برای حراست همین وزارت اطلاعات نوشتم . نامه هائی که هرگز پاسخی نداشتند ولی بخشی از تاریخ مبارزات است. نامه ای که با صراحت در آن نوشته ام که من متهم سیاسی بودم و باید بازداشت وزندانی میشدم. بدرست یا غلطش کاری ندارم. ولی دو پسر من چه کرده بودند که باید کامپیوتر های آنها به یغما برده شود وهرگز باز پس داده نشود. به همین کوتاه اکتفا میکنم تا دیدارتان وتحویل نامه های بی پاسخ.

     
  10. بقلم روح الله زم

    سلام استاد نوری زاد عزیز
    سالگر شهادت همرزمتان آوینی است. این را به شما تقدیم می کنم:

    ———————-

    آوینی رفت؛ اما یارانش تنهایند‎

    » روح الله زم

    فردا بیستم فروردین است و سالروز شهادت “سید مرتضی آوینی”. روز جمعه ای در فروردین ۱۳۷۲ بود که ساعت ۱۱ قبل از ظهر به منزل ما زنگ زدند و با پدرم صحبت کردند.در حین آن گفتگو ،خون در صورت پدرم فوران کرد و صورتش سراسر قرمز شد. من که نمیدانستم چه کسی از آنطرف تلفن در حال گفتن چه چیزی ست به سمت پدرم رفتم و اصرار کردم که بگوید پشت خط کیست؟ تلفن که قطع شد گفت: “آوینی شهید شد” !
    قبل از آن هم سید مرتضی را در عالم نوجوانی خود میشناختم.گاهی دیر وقت به دفتر پدرم می آمد و چون ساعت اداری تمام شده بود من پاسخ تلفنها را می دادم و قرار ملاقاتها را در پایان ساعات اداری هماهنگ می کردم.صدای گرم مرتضی آوینی بعد از گذشت ۲۰ سال هنوز در گوشم زنگ می زند که : “سلام روح الله جان،خوبی پسرم” ؟
    گاه از فعالیت در سوره خسته بود و صدایش هم خسته بود و با من شوخی هم نمی کرد.اما گاهی سرِ کیف بود و کیفش کوک بود و پشت تلفن می گفتیم و می خندیدیم و مرا دعوت میکرد که در ساختمان نبش خیابان ویلا – سمیه او را ملاقات کنم که بدلایلی میل ملاقات او را در دفترش نمی کردم.

    اکثر مواقع نزد پدرم می آمد، گاه تنها و گاه با محمد نوری زاد. محمد نوری زاد آن زمان به اقتضای سن هر عاقله مردی پرشور و پر حرارت و البته کمی هم تند بود.پس از پایان جنگ بسیاری از فرزندان جبهه و جنگ تند شده بودند.از جنگ بازگشته بودند و شهر آن چیزی نبود که آنها انتظار داشتند. در آن شهر غریبه بودند. یا گوشه گیر شدند یا تند خو. نمونه اش انصار حزب الله بود که از عالم و آدم طلبکار بودند و می خواستند همه به آنها احترام بگذارند.گویا حضورشان در جبهه های جنگ بخاطر خدا نبوده است و منت آن را بر سر مردم می گذاشتند.

    گذشت تا آوینی شهید شد.همه آن کسانیکه که در زمان حیاتش او را شماتت می کردند و آزار می دادند و به او توهین می کردند یکباره رنگ عوض کرده و سینه چاک آوینی و راه و مرام او شدند.این وضعیت چنان مشمئز کننده بود که کوثر آوینی(دختر ایشان) در جایی بیان کرد: آوینی خوب،آوینی مرده است.

    من چون صدای گرم و شخصیت آن شهید را دوست داشتم و با برنامه های روایت فتحش زندگی کردم در تمام مراسم او از جمله تشییع جنازه جلوی منزلش (خیابان مطهری) و مراسمهای بعدی او شرکت کردم. یادم هست زمانیکه شهید شد به دفتر او واقع در طبقه سوم یا چهارم همان ساختمان ویلا رفتم و عکس سه در چهار سیاه و سفیدش را از زیر میز شیشه ای دفترش به یادگار برداشتم و تا مدتها این عکس را در کیف پول خود بهمراه داشتم و گاهی که دلم می گرفت این عکس وسیله رفع دلتنگی ام میشد.یادم هست یکبار که غلامعلی حداد عادل مرا در مدرسه پس از شیطنت های کودکانه ام تنبیه کرد،به گوشه ای رفته ، شکایتش را به سید آوینی کردم.

    حالا او نیست،اما یار همیشه همراهش محمد نوری زاد در بین ماست،او غریب و تنهاست و یاریگری ندارد.اطمینان دارم اگر مرتضی آوینی هم اکنون در بین ما بود همانند نوری زاد صدای اعتراضش از اوضاع موجود به آسمان بلند بود.اما او رفت و دوستانش تنها ماندند.
    ما هستیم و یک دنیا غم و غصه و غربت.

    شرح عکس بالا: شهید سید مرتضی آوینی نشسته و محمد نوری زاد ایستاده بر بالای سر او( به احتمال زیاد عکس در حیاط ساختمان روایت فتح در خیابان ویلا و در پایان جنگ برداشته شده است)

    http://sahamnews.org/1393/01/259399/

     
  11. به سر شوق سر کوی تو دیرم
    به دل، مهر مه روی تو دیرم
    بت من، کعبه من، قبله من
    تویی هر سو نظر سوی تو دیرم

    کسی که ره به بیدادم بر نی
    خبر بر سرو آزادم بر نی
    تمام خوبرویان جمع گردند
    کسی که یادت از یادم بر نی

    نمی دونم دلم دیوونه ی کیست
    کجا می گردد و در خونه ی کیست
    نمیدونم دل دیوونه ی مو
    اسیر نرگس مستونه ی کیست

    دلم بي وصل ته شادي مبيناد
    به غير از محـنت آزادي مبيـناد
    خـــراب آباد دل بـي مقــدم تو
    الهـــي هــرگـز آبادي مبـيــنـاد

    سه پنج روزه که بوی گل نیومد
    صدای چه چه بلبل نیومد
    روید از باغبان گل بپرسید
    چرا بلبل به سیر گل نیومد

    گلی که خم بدادم پیچ و تابش
    به اب دید گونم دادم ابش
    به درگاه الهی کی روابی
    گل از مو دیگری گیره گلابش

    ز گلبن چید گلچینی گلی را
    شنید از پی صدای بلبلی را
    تو خوشبختی گلی چیدی و رفتی
    ندانستی که آزردی دلی را

    بی تو گلشن چو زندونه به چشمم / گلستون آذرستونه به چشمم
    بی تو آرام و عمر زندگانی / همه خواب پریشونه به چشمم

    غم عشقت بیابون پرورم کرد
    هوای بخت بی بال و پرم کرد
    به مو گفتی صبوری کن صبوری
    صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

     
  12. سلام جناب دکتر.
    خیلی وقته دوست داشتم بتوانم باشماصحبت کنم.امافکرکنم امروزبخت یاربودوشانس به من رواورد تاسوالاتم رابه عنوان یک ایرانی که حتی یک رای نه به هاشمی هاواحمدی نژادهاوحتی روحانی نیزدرشناسنامه ام ندارم وگواه من سجلدسفیدمن است. جناب نوریزاد، شماازکی پی به چهره این نظام بردید..اخرمادرکارنامه توابین اکبرگنجی ها راداریم که هرچه خواستندکردندوزمانی که اعمالشان گریبان گیرشان شدتغییررویه دادندوسلوکی دیگرگزیدند.مادرتاریخ خودمصدق ها راداشتیم که یک شبه خوب شدندویک روزه بد وهاشمی ها راداشتیم که حتی القاب سردارسازندگی نیزنتوانست مرهمی برانان باشدوازتیغ حکومت درامان نبودند. حال شماکجای کارید؟ شماکه ازمابهتران بودیدوازمحارم دربارهمایونی! البته من اصل نفس توبه راانکارنمیکنم ومعتقدهستم هرزمان که بازگردی ازاعمال بدگذشته خوب است اماهمیشه این سوال مراازارمیدادکه پس اعمال گذشته افرادکه عمری فلاکت رابرای مردمی سربلندبه ارمغان اوردچه میشود.بگذریم. جناب نوری زادمن همیشه اززمانی که شمالب به انتقادگشودید به شهامت شماقبطه میخوردم امانفهمیدم این شهامت ازکجاامده. چطوراگرسخنان شماکه هیچ اگرذره وی ازان رابرزبان جاری میکردم تاکنون اثری ازمن نبود اماشماهستید وفرارهم نکردید.نمیگویم مشکلی نداریدبلکه به حمدالله حادنیست! به کدام پشتوانه؟ نگویید که به واسطه تهمتهای دروغین ( عقلش ضایع شده )که نظام به شمازده ادامه میدهید؟! جناب نوری زاد انقدر عمق فجایعی که برکشورومردم ماامده زیاداست که قابل شمارش نیست. منکه نمیدانم کدام اولویت داردکه میبینم همه بداست وهمه خیانت است وهمه نامردی ودزدی وفقرو فحشا واختلاس وقانون شکنی و…ازهرطرف که نگاه میکنم میبینم همه میخورندوهمه میدزدندوهمه مخالفند وهمه ناراحتندو البته همه شکرگذار. شکرگذاراینکه بدترنیست وبداست. شکرگذار ثروتی که باکلاه برداری وزدوبند ودزدی وحق وناحق داردبه خانه همه ماسرازیرگردیده.اری نان میخوریم. همه ماشین داریم همه خانه داریم همه سپرده دربانک داریم امابه چه قیمتی؟ ما مردمی شده ایم که دروغ باماعجین گشته ودرکلاه برداری وبی دینی زبان زددنیاهستیم. چگونه میتوان دروغ راازدرون نسلی زدود؟ نسلی که قسم حضرت عباس وجان عزیزانم ومرگ فلانی وناموسا با یک دانه نخود هم ارزش شده! چگونه میتوان اسکله های شخصی سپاه رابست؟! چگونه میتوان بانک های خصوصی راازدولتمردان گرفت؟ چگونه میشودثروت هاشمی ها ولاریجانی هاوالم الهدی هاراشمرد؟ چگونه میشودبابک زنجانی ها وشهرام جزایری هاراکه خوددولت وحکومت پرورش داده راشناخت وحذف کرد!.!! چگونه میشود رهبررا کنترل کردکه اوهمچون بقیه انسانهاکه معصوم نیستندقابل اشتباه است وجایزالخطا؟، چگونه اموال اوراحساب کنیم که این یرمایه بیت المال دردست کسانی باشد که حتی به خدانیزپاسخ گونیستند!؟ چگونه بفهمیم پول نفت ماکجامیرود؟! چگونه بفهمیم خلخالی چه شدو سعیدمرتضوی کجاست!!؟ ووووو…هزاران سوال دیگرکه قلم یارای نوشتن نداردوازقوه درک ماخارج؟ اماجناب نوری زاد، من ازابتدا با حکومت موافق نبودم ونیستم اماکاری هم نکردم که درجهت عقایدم باشد.که متاسفم به اینده خودنیزخوش بین نیستم چون صدای خاموش وارام نمیشودومیدانم روزی به سراغم خواهندامد وان موقع است که ازانها همین سوالات راخواهم پرسید.امیدوارم روزی فرارسدکه به قول شمافارغ ازهرگونه دوگانگی واعتقادات خشک مذهبی ودرفضایی ارام ومتعادل بتوانیم نظاره گرحق انتخاب باشیم که این حکومت تنهاباتغییر جزییات وتبدیل تاج به عمامه وشنل به عبا وتخت شاهی به منبردنباله روهمان حکومت شاهنشاهی است.باایت تفاوت که شاه به مجلس پاسخگوبودامارهبرما حتی به خبرگان رهبری پاسخگونیست. شاه قسمتی ازدزدی هایش راخرج کشورمیکردوبا کشورهایی همچون امریکا وکل اروپارابطه داشتیم اماحالا تنها خودشان میخورند وشرکای ماهم شده زیمباوه وسوریه وافغانستان وسومالی والبته کشوردوست وبرادر چین کره روسیه و ونزویلا والبته تحت استعمارروسیه. برادربخدا دلم خون است. بخدافقروبیکاری وفحشا رادرتک تک خانه ها میتوانم ببینم.بخداچپاول ثروتهای ملی رابه چشم میبینم. من این اتش زیرخاکستر راحس میکنم که ازروزنه های سربه فلک کشیده کم کم وارام داردبه فوران نزدیک میشود.من مرگ عشق رامیبینم. من خاموشی نورایمان رالمس میکنم که اینها همه وهمه ثمره این حکومت اسلامی استبه انقلابیون وامت همیشه درذلت ایرایران.تقدیمی شماوپدران ماست به این مرزوبوم. اینها همه جنگ را افرید وجام زهررا به دست امام داد وپس از20 سال همان جام زهر رابه دستان مبارک رهبر.کاش گناه نمیکردیم که توبه کنیم. کاش اشتباه نمیکردیم که عذرخواهی کنیم. کاش سماجت ولجاجت نمیکردیم کا جام زهربنوشیم.اینها همه و همه ازارزشها وغرورماکم میکند. این رابه که بگویم که شمارابخدا این کشور ثروت جدپدری مانیست که خیراتش کنیمکنیم.این کشورجای تجربه اندوزی شمانیست که ازمون وخطاکنیم. ایجا ایران است. درست است که برخاک نشسته اما برخواهدخاست وانتقام خودرا ازتک تک این بیگانگان خواهدستاند. پس به امید روزی که ارتش ازادایران سربلندبه حرکت دراید که دنیاجلوداران نخواهدبود.والسلام

     
  13. با سلام جناب آقای نوری زاد
    من چند سالی است که مطالب شما را می خوانم وشجاعت شما را می ستایم.
    امیدوارم رنجنامه مرا بخوانید واگر صلاح دانستید بگوش مسئولین برسانید.بعد از 5سال درد ورنج سکوت خود را شکستم واولین باری است که این دردها را بازگو می کنم.
    جناب آقای نوری زاد ، فروردین سال 1388 وزارت اطلاعات فقط به بهانه برگزاری یک مهمانی خصوصی وصحبت درباره اعدامهای سال 1367 تمام زندگی ما را نابود کرد. پدرم ، بنام علی عبادی با 62 سال سن حدودا 300 روز در سلولهای وزارت اطلاعات مشهد وبعد از آن بیش از 4 سال است که بدون حتی یک روز مرخصی در زندان وکیل آباد مشهد دوران پیری خود را می گذراند فقط بخاطر همان علتی که گفتم وبخاطر اینکه مصاحبه را قبول نکرده بازجو به او گفت زندگیت را نابود می کنم .همین کار را هم کرد باز هم به گفته بازجو ، پرونده ما را به قاضی داد که به دستورات وزارت اطلاعات گوش می کند وهیچ گونه استقلالی از خودش ندارد به نام قاضی سلیمانی .
    زمانی که شما به مشهد مشرف شدید فکر می کردم از خانواده من که الان فقط مادر پیرم به همراه یک خواهرم در آنجا است ملاقات خواهید کرد اما اینطور نشد. زندانی سیاسی در زندان مشهد اندک هستند و شما می توانستید اطلاعاتی از آقای خواستار که مدتی با پدرم در یک بند بودند به دست آورید ومتاسفانه آقای قابل به رحمت خدا رفتند وگرنه ایشان هم می توانستند از پدرم برای شما بگویند همینطور از دوستان تهران ، یعنی آقای دکتر ملکی هم می توانید راجع به این مرد بزرگ گمنام اطلاعاتی بدست آورید .
    جناب آقای نوریزاد خیلی مایل بودم در ایران می بودم وبا شما درد دل می کردم اما بعد از اتفاقاتی که برای خودم وخانواده ام افتاد به خاطر فرار از حکم ناعادلانه ای که وزارت اطلاعات به من وخواهرم داد با خانواده های خود از ایران فرار کردیم تا سرنوشت خود را در تبیعدو غربت ادامه دهیم . وبه جای خدمت به کشور خود وبه مردمان ملت خود، به کشور دیگری پناه ببریم .
    اگر بخواهم از آنچه بر من وخانواده ام گذشت بنویسم کتابی خواهد شد . باز هم اگر اطلاعات بیشتری خواسته باشید می توانم در اختیار شما بگذارم. من هم مثل شما بسیار از لوازم شخصی خود را ازدست دادم بعنی روزی که وزارت اطلاعات به منزلم هجوم آوردند بسیاری از لوازم خصوصی مرا با خود بردند و5 سال است که به من برنگردادند منجمله عکسهای خصوصی وفیلم عروسی ام را وخیلی وقیحانه به تماشای فیلم خصوصی عروسی من نشسته اند ودر بازجوئیها بازگو می کردند.
    به امید ایرانی آزاد .

    نمی توانم با شما صحبت نکنم وقتی مطالب شما را می خوانم فکر می کنم پدرم دارد با من صحبت می کند، بوی پدرم را می دهید ،بوی محبت ،بوی صداقت بوی….کاش ایران می بودم و صورت پر مهرتان را می بوسیدیم.
    دوستتان دارم.
    عبدالجواد عبادی

     
  14. حسين حمزه لو

    آقاي نوري زاد من تعجب مي كنم . شما مرتب اصلاح طلبان و بزرگ آنها محمد خاتمي را متهم ئبه خيانت به منافع مستضعفان مي كني و بعد در مراسم ختم پدر همسر خاتمي شركت مي كني. شما با اين سابقه عملكرد افشاگرانه اصلاح طلبان الان كه به مراسم مي روي تصور نخواهند كرد كه رژيم شما را فرستاده براي اينكه سروگوشي تاب بدهي كه چه خبر است. حتما فردا هم در مراسم فوت منسوبي از ناطق نوري خوئيني ها و رفسنجاني هم شركت خواهي كرد تا ماموريت خود را تكميل سازي. بهر صورت رفتار و عملكرد كنوني شما نافي خوش خدمتي شما به اقتدارگرايان نمي باشد. با اين اقدامات گذشته شما پك شدني نيست

     
  15. سلام
    درود وسلام مارا به آقای ملک برسانید جناب دکترمادستمان به ایشان نمیرسد پشنهاد میشود یه یک صفحه برای ارسال پیام تبریک مردم به ایشان باز شود.
    به اوبگوئید:
    خدوند با صابرین است شمادینتان را به کشور وملت ایران اداکردید وروسفید تاریخید ، چه افتخارازاین بهتر؟

    ——————-

    https://www.facebook.com/pages/%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%85%D9%84%DA%A9/1411378269118502

     
  16. سلام آقای دکتر امیدوارم که همیشه سرحال باشید.
    کجا میتونم ببینمنتون

    ————–

    سلام نازنین
    قدمگاه

     
  17. سلام جناب نوری زاد
    ای کاش می توانستم مثل شما باشم بهانه زیاد دارم که مثل شما رفتار نکنم , مادرم , کارمندم , شوهرم بیمار است و بیکار
    می ترسم از این که ایران ما مثل سوریه شود از برادر کشی می ترسم , به نظر شما همه ی اینها برای این که سکوت کنم بهانه نیست؟ من چه کار می توانم بکنم امثال من چگونه می توانیم برای آزادی و رهایی خودمان و کشورمان از دست این جماعت چپاولگر قدمی برداریم . آینده فرزندان ما چه می شود .

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

93 queries in 1729 seconds.