سر تیتر خبرها
به رسمِ  نوروزان

به رسمِ نوروزان

سابقاً، نوروز که می آمد، با خودش آشتی و لبخند و شادمانی و نو نواری می آورد و همگان در چهره و لباس و خانه ی همدیگر این نوروزِ آمده از راهی  چند هزارساله را به چشم می دیدند. سفره ی بسیاری از مردمان اگر چه از چرب و شیرینِ چندانی  بهره  نداشت،  همان  نان و خورشِ مختصر نیز به یمنِ نوروز طعمی از همدلی و مدارا داشت. نوروزِ این روزهای ما  اما  با یک جور غربت و سرگشتگی در آمیخته است. مثلاً همه ی ایرانیانِ  این روزها محکومِ به این اند که  سخنان تلخ و تند و خط و نشان های ” آشکارا خنده دار”  و اسم گذاری های ناشیانه و بی پشتوانه را با سفره ی هفت سین خود بیامیزند.  همه ی مردمان فهیم  جهان  بدنبال بیرون کشیدنِ بیشترین منفعت از  دلِ فرصت های اندک اند و ما  درعوض، متخصصِ  بیرون کشیدنِ بیشترین خسارت از دلِ هر فرصت کوچک و بزرگ شده ایم در این سالهای فلاکت.

اجازه بدهید من این نوشته ی نوروزینِ خود را به طعم بی خردی های جاریِ کشورمان نیامیزم و به سراغ همان شوری که در دل نوروز نهفته است بروم:

یک: در قدم نخست، کوله ی کهنه  اما  انباشته  از برکتِ نوروز را با  خانواده ی خویش گشودیم و با هم به سراغِ بزرگترها و خویشان خویش رفتیم. پدرها و مادرها گزینه ی حتمی و نخستین ما بودند. وتو چه  دانی که در قاموس پدر ومادر چه ها که نهفته  نیست  از برکت؟  در این میان، دیدار برادر جانبازم که نیمی از بدن و تکلمش را در سالهای جنگ جا نهاده، و دیدار همسر همراه و فداکارش نیز سرشار از برکت بود و هست.

دو: به خانه ی آقای تاج زاده رفتیم که  این روزها پنجمین سال زندان تک نفره اش را می گذراند.  ساعتی با همسر سرفراز ایشان گپ زدیم. دیگران نیز بودند. این بانو و دختر نازنینش  چه ها که نکشیده اند  در این سالهای بی خردی. رنج های این خانواده  بماند برای فرصتی که  فهمی و نجابتی از نردبانِ درستی بالا رود  و همو از حال  این خراش خوردگانِ از اسلامِ  اختراعی بپرسد  تا اینان و دیگرانی دیگر به سخن درآیند و گوشه ای از زخم هایِ به جان نشسته ی خود را نشان ما بدهند.

سه:  در بیمارستان،  به دیدار زندانیانِ  تخت  نشینی  چون آقایان ابوالفضل  قدیانی و کیوان صمیمی  رفتم. وهمچنین به دیدار جناب عفیف  نعیمی  از جامعه ی بهاییان  که همگی  در بخش قلب بیمارستان شریعتی  بستری اند. همان روز به دیدن ” آرتین ”  پنج  ساله رفتم. همو که  برکف  پایش بوسه زده بودم. این بار اما به  پیشانی فراخش  بوسه نشاندم  و از وی بخاطر این که در این نوروز باستانی  پدر و مادرش همزمان  در زندانِ اسلامی مایند، پوزش  خواستم.

چهار:  دریک سفر یک روزه به اصفهان، به دیدار جناب سید علی اصغر غروی رفتم. همو که بخاطر نگارش یک مطلب  و یک برداشت  متغایر از سفره ای که  علمای  اعلام  به اسم دین  پهن کرده اند، به زندان برده شد و به ضرب این سخنِ  جناب لاریجانیِ دستگاه  قضا که فرموده بود: این بساط  باید جمع شود،  روزنامه ی بهار نیز توقیف شد.

پنج:  نرسیده  به نجف  آباد به دیدار یکی از دوستانم رفتم که  جانبازی  ویلیچری است و استادی است برای خودش. فهیم و منصف و منتقد و درس خوانده تا مقطع  دکتری  در رشته ی فلسفه. که سنجیده و با دلیل، بیخ سخن را بر هر چه ناروای اسلامی است می نهد و بساط بسیاری از تبهکاران  این روزهای اسلامی را بر ملا می کند. ومن از وی درس  ها آموخته ام به وفور.

شش: در نجف آباد به یک مجلس عروسی رفتم. که دوستی دارم از قدیم: پاسدار. این روزها  ده سالی هست  که باز نشسته شده. دست و چشم و دلش؟  پاک و شایسته. از آنانی که من همه ی  عمر شصت و دو ساله ی خود را برای  اثبات  پاکدلی و پاکدستی اش  به میان می آورم. عروسی دخترش بود. که این دختر، پیش چشم من بزرگ و بزرگتر شده بود. ومن،  حتماً  باید به عروسی اش می رفتم و به گوشه ای از لباس  سپیدش  بوسه می نشاندم و برایش نیکبختی آرزو می کردم.

هفت:  در نجف آباد بودم که بانویی از تهران زنگ زد و خبرداد: سه  ساعت پیش جناب باستانی پاریزی به سرای باقی پای نهاد. با جمعی از دوستان اصفهانی  نشستیم  و از هر در سخن راندیم و من  شبانه  سوار اتومبیل  خود شدم  و ساعت  یک  و نیم  بامداد  از آن  پیاده شدم  در تهران.  دقایقی دیگر باید بروم به  دیدن پیری  دنیا  دیده برای  شادباش نوروز. و پنجشنبه  نیز به تشییع  پیکر استاد باستانی پاریزی به بیمارستان مهر واقع در خیابان زرتشت خواهم رفت. اگر که روزگار فرصتی برای من رقم زده باشد.

محمد نوری زاد

ششم فروردین نود و سه – تهران

Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

104 نظر

  1. در حرکتی نهادین و بی‌سابقه‌ یکی از روحانیون برجستۀ ایران خواهان هم‌زیستی دینی در آن کشور شد

    http://news.persian-bahai.org/story/987

     
  2. عجب آخوند بازاری شده اینجا!
    😀

    “مصلح
    ۱۰:۱۸ بعد از ظهر / فروردین ۸, ۱۳۹۳
    بسم الله

    سلام برآقا سید مرتضی عزیزمان
    سلام الله علیکم ماکراللیالی ؛و ،سلام علیکم طبتم .”

    😐

     
    • بعله شیرین جان، هنوز کجاش دیدی اینا مثل خروس هستند ،خوش بحالت که زن اینا نشدی وگرنه جوابگوی حرصشان نمی شدی شایدهم می شدی برخی ازنهاهم حریص هستند.

       
  3. جناب “شازده”!
    کودک و شیطان!!!

     
  4. ببوس نوري زادعزيز !
    بوسيدن پاي بهايي = بوسيدن پاي شيطان

     
  5. بسم الله

    سلام برآقا سید مرتضی عزیزمان
    سلام الله علیکم ماکراللیالی ؛و ،سلام علیکم طبتم .
    سال نو وعید نوروز باستانی را به شما عزیز تبریک عرض می کنم ،وواقعا خسته نباشید می گویم وتوفیقات روز افزون درنشر
    معارف اسلامی وانسانی را برایتان ازخداوندمنان خواستارم.
    ازشما خواهشی که دارم به سخنان سفیهان بخصوص مزدک وناشناس نپردازید ،زیرا که اینان خودرا معرفی کردند که روش دین ستیزی دارند؛مزدک که حالش معلومست ،وآقایا ن “یاران وعبدالله “اورا جوابگو هستند وکفایت می کنند،اما آقای ناشناس خودش طلبه بوده است ومدتی درحوزه درس خوانده است نمی دانیم به چه علتی برادرارتشی ایشان را اعدام کرده اند وروحیه اش بهم ریخته است {به اعتراف خودش دراین سایت درددلی که باآقای نوری زاد داشت} وبه همه چیزبدبین شده است بخصوص به آخوندها واسلام وازهربهانه ای شبه پراکنی ودین ستیزی می کند بخیال خودش تاانتقام بگیرد،البته بنده هدایت وسلامت اورا خواهانم که بقول خودش ازعقل صحیح استفاده کند وبه صراط مستقیم استوار باشد انشاءالله.
    بنده ازنوشته هایتان باقلم شیوا ومحققانه وعالمانه لذت می برم واستفاده می کنم وموجب افتخارودلگرمی این حقیر هستید
    موفق وموئیدباشید .

    ارادتمندتان مصلح

     
  6. نظر دهندگان محترم
    خرافه و خرافه گری و خرافه گو و جهل چو بیرون رود – عقل و خرد بدر آید
    – جناب یاران محترم: منظور از حذف واژه ها ی خرافی از ادبیات پارسی حذف واژه های با ریشه مذهبی امثال اشاالله ماشاله، هر آن کس نان دهد دندان دهد و یا علی یا ابولفضل گفتن و دست این و آن بهمراهت ووووووو میباشد. کامپیوتر اسم است آسانسور اسم است و ریشه های علمی و زمینی دارد و بشر را دچار وهم و خرافات آنچنانکه دین اسلام و مذهب شیعه میکند نمی نماید.
    – آنچه تاریخ تا کنون نشان داده است ، دین اسلام و تمامی مذاهبش جز کاشت بذر خرافات و کینه جوئی و مرگ و واپس گرائی و شرک ارمغانی برای بشریت نداشته است– شاهد زنده: 35 حکومت آخوند های شیعه تحت نام ولایت مطلقه فقیه بر ایران.
    – پینهاد من به جامعه خواندن قرآن و تمامی کتابهای دعا به زبان پارسی است. خواندن این کتابها به زبان پارسی شروع فروپاشی قداست زبان تازی خواهد بود.
    – یکی از عناصر مهم در فلاکت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ما ایرانیان، نهادینه شدن باورهای جهل و خرافی تازی 1400 سال پیش در فرهنگمان است.
    1- آقای روح الله مصطفوی (خمینی): اب و برق را مجانی میکنیم، اتوبوس را مجانی میکنیم، به اینها قانع نباشید، ما هم دنیای شما را آباد میکنیم و هم آخرات شما را.
    2 – آقای روح الله مصطفوی (خمینی): فقط دست نوشته های تائید شده و صدای من از رادیو تلویزیون حرفهای من است.
    انتصاب آقای علی خامنه ای به رهبری: آقای علی اکبر بهرمانی (رفسنجانی) گفت، من از قول فلانی که او از قول فلانی میگوید که گفتیم رهبر نداریم گفت آقای علی خامنه ای .
    یک شبه درجه آیه الهی و یک شبه رهبرو یک شبه ولایت مطلقه فقیه و نهایتا یک شبه سرعت سقوط مملکت را چندین هزار برابر کردن

    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – شروع تاسیس دموکراسی و ازادی- در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  7. حسی آقا
    کلمه، ایضائی “درنوشته شما هست یعنی چه؟

     
  8. با سلام

    باز هم تحریف های آلوده از زبان و قلم و مغزهای آلوده که از خردمندی انسانی بهره ای نداشته و تنها با تحریفات تاریخی در صدد آرام کردن آلام روحی خویش و کینه ورزیها نسبت به ساحت پیامبر گرامی اسلام و تسکین عقده های روانی هستند.
    مطالب آلوده و غیر مستند فوق را که کپی پیست کننده آن کاری به محتواها و اسناد آن ندارد و همینکه جایی قلمی یا مغزی آلوده سخنی در تحقیر دین و دیانت و قرآن و پیامبر اظهار کند برای او کافی است که فقط رنج کپی پیست را تحمل کند بی آنکه تعمقی در مغزای گفتار یا اسناد آن کند ،همین که عقده های روحی او را تسکین دهد کافی است!

    چنانکه ملاحظه میکنید گفتاری موهوم و سراسر بی محتوا را تحت عنوان فرزندان پیامبر و تعداد آنها و ولادت فاطمه علیها سلام الله و…..ارائه کرده است،غافل از آنکه منابع تحقیق در دسترس محققان و اهل مطالعه است و هرکسی چون او دل به این دروغها و تمویهات بی اساس نخواهد داد ،و عاقبت دشمنان پیامبرند که بلسان قرآن ابترند و عرض خود میبرند.

    من در اینجا مختصرا اشاراتی به ازدواج پیامبر و تولد فاطمه (ع) و تعداد فرزندان پیامبر اکرم میکنم و این موارد را به کتب مربوطه ارجاع میدهم تا سیه روی شود آنکه درو غش باشد:

    ۱-مطابق مشهور تواریخ و روایات پیامبر اکرم (ص) در سن ۲۵ سالگی با بانو خدیجه در سن چهل سالگی ازدواج کرده است ، البته در مورد سن خدیجه اقوال دیگری نیز در تاریخ هست : از ۲۵ سالگی گفته اند تا ۳۵ سالگی ولی ما فرض را روی همان عدد چهل سالگی ایشان که مشهور است می گذاریم.

    ۲-خدیجه (ع) در سن ۶۵ سالگی از دنیا رفته است یعنی مطابق همان قول مشهور که در چهل سالگی با پیامبر ازدواج کرده باشد مدت ۲۵ سال با پیامبر زندگی زناشوئی داشته است.

    ۳-بر اساس گزارش های تواریخ همه فرزندان پیامبر از خدیجه متولد شدند الا ابراهیم که از همسر دیگر ایشان یعنی ماریه قبطیه متولد شد و در کودکی از دنیا رفت،بنابر این پیامبر فرزند پسری هم از ماریه داشته است(ملاحظه کنید به اراجیفی که در متن گفتار آلوده فوق هست)،و معروف در تواریخ شیعه و سنی هست که در آن مدت ۲۵ سال زناشوئی پیامبر با خدیجه ۶ فرزند از ایشان متولد شد : ۲ پسر و ۴ دختر ،اسامی این شش فرزند چنین است :عبدالله و قاسم و زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه ،که فاطمه علیها سلام کوچکترین آن دختران بوده است ،البته دو پسر نامبرده در کودکی از دنیا رفتند ،برخی از تاریخ نویسان گفته اند که دو دختر از این دختران ربیبه های پیامبر یعنی دختران حاصل از دو ازدواج قبلی خدیجه بوده اند ،ولی این قول ضعیف و قلیلی است و مشهور در تاریخ همان است که عرض شد که هر شش فرزند پیامبر از خدیجه بوده اند(اینها را مقایسه کنید با دروغهای موجود در مقاله).

    ۴-ابن هشام در سیره معروف خود پس از بیان ازدواج پیامبر با خدیجه مینویسد :”فولدت لرسول الله ولده کلهم الا ابراهیم” . (السره النبویه لابن هشام ج ۲ ص ۶۴۴).

    یعنی ثمره این ازدواج تمام فرزندان رسولخدا بود مگر ابراهیم که از ماریه متولد شد

    و ابن حجر عسقلانی در الاصابه نوشته است :”ولدت فاطمه والکعبه تبنی و النبی (ص) ابن خمس و ثلاثین سنه (۳۵)”.
    الاصابه ابن الحجر ج ۸ ص ۲۶۳٫
    یعنی فاطمه روزی متولد شده که آنحضرت در سن سی و پنج سالگی بود.

    ابن جوزی نیز در بیان حوادث سال ۳۵ از مولد پیامبر نوشته است :”قال ابن الجوزی فی ذکر الحوادث فی خمس و ثلاثین من مولده :فی هذه السنه ولدت فاطمه بنت رسول الله”.
    (الموسوعه الکبری عن فاطمه الزهراء ج ۲ ص ۱۵۴)

    خوانندگان ملاحظه کنند که بر اساس اینطور نقلها پیامبر که در سن ۲۵ سالگی با خدیجه ازدواج کرده است ۱۰ سال پس از ازدواج با خدیجه صاحب فاطمه شده است ،حال بر آن نقل که خدیجه هنگام ازدواج با پیامبر ۴۰ ساله بوده باشد سن ایشان میشود پنجاه ساله ،آیا با توجه به جغرافیای گرمسیری عربستان و قابلیت بیشتر زنان آن بر توالد و تناسل متولد شدن فاطمه از یک زن ۵۰ ساله امری خارق العاده بوده است که شما اینهمه دروغ را بهم ببافید؟!
    بگذریم از اینکه نقلها از تاریخ سن خدیجه یکسان نیست ،و تواریخ دیگر سنین پایینتر از ۴۰ سال را نیز برای ایشان در هنگام ازدواج نوشته اند.

    ۵-در بخشی از این مقاله چقدر دروغ بهم بافته است تا شبهاتی در قابلیت تولید نسل پیامبر ایجاد کند ،و تمسک به سخن کفار آن زمان نموده که وقتی پیامبر را می دیدند می گفتند :جاء الابتر ،یعنی شخص بی دنباله آمد!
    در حالیکه چنانکه ملاحظه کردید پیامبر هم از ماریه قبطیه صاحب پسر شد که در کودکی از دنیا رفت و هم از خدیجه صاحب دو پسر بنامهای عبدالله و قاسم شد که آندو نیز از دنیا رفتند ،بنابر این هیچ عاقلی میتواند گمان به عدم قدرت پیامبر بر تولید نسل کند؟! فرض کنید دو دختر از آن چهر دختر از شوهران قبلی خدیجه ربیبه بوده اند ،دو دختر دیگر و سه پسر دیگر که از دنیا رفتند سند عدم قدرت تولید مثل در پیامبر است؟! زهی بیشرمی و بی انصافی.

    مساله ابتر گفتن به پیامبر هم همانطور که نویسنده در این مقاله اعتراف کرده است ،مربوط بوده است به خوی جاهلی که در اعراب جاهلیت بوده است که فقط به وجود نسل از طریق فرزندان پسر اهمیت میدادند و فرزندان دختر را بی اهمیت فرض می کردند،البته خدای متعال هم به اخبار از غیب در سوره کوثر وعده کثرت نسل پیامبر را از همان فاطمه علیها سلام داد(انا اعطیناک الکوثر ،فصل لربک وانحر ،ان شانئک هو الابتر) که مطابق روایات یکی از معانی کوثر فاطمه (ع) و نسل کثیر پیامبر از ذریه ایشان است که بکوری چشم نویسنده هتاک و کپی پیست کننده آن هم اکنون ذراری پیامبر در سرتاسر کره ارض کثیرا موجودند ،و یکی از آن ذراری پیامبر بنده حقیر هستم که آماده ام پته دروغگویان و مفتریان به رسول اکرم(ص) را روی آب بریزم.

    برای تحقیق بیشتر خوانندگان میتوانند به منابع ذیل مراجعه فرمایند:
    ۱-اعلام الوری باعلام الهدی ج ۱ ص ۲۷۴
    ۲-السیره النبویه لابن هشام ج ۱ ص ۹۱
    ۳-المناقب ،ابن شهرآشوب ج ۱ ص ۱۶۱
    ۴-الموسوعه الکبری عن فاطمه الزهراء ج ۲ ص ۱۵۴
    ۵-الاصابه ابن الحجر ج ۸ ۲۶۳

     
  9. هوادار دو آتشه چه گوارا

    دو: به خانه ی آقای تاج زاده رفتیم که این روزها پنجمین سال زندان تک نفره اش را می گذراند. ساعتی با همسر سرفراز ایشان گپ زدیم. دیگران نیز بودند. این بانو و دختر نازنینش چه ها که نکشیده اند در این سالهای بی خردی. رنج های این خانواده بماند
    سه: در بیمارستان، به دیدار زندانیانِ تخت نشینی چون آقایان ابوالفضل قدیانی و کیوان صمیمی رفتم. وهمچنین به دیدار جناب عفیف نعیمی از جامعه ی بهاییان که همگی در بخش قلب بیمارستان شریعتی بستری اند.
    هفت: در نجف آباد بودم که بانویی از تهران زنگ زد و خبرداد: سه ساعت پیش جناب باستانی پاریزی به سرای باقی پای نهاد.

     
  10. جناب آقای نوری زاد ، حالا یکی از صفات رهبری کوثری به نقل از آقای قدیانی رو سانسور کردین لااقل به کلمه ” نه” در جمله رحم می کردین که جمله از لجاظ انشایی ناقص نشه.نمی دونم با این بازی بازیهای سانسورگری ناشیانه تون و تعظیم و تکریم جلوی رهبرکوثری و گدایی حق خودتون به عنوان شهروند چه هدفی رو دنیال می کنین اما راهش این نیست آقای محترم.

     
  11. دوست ناشناس عزیز

    سلام

    من نقطه نظرات خود را در آن کامنت بیان کردم و شما نیز بر سخن خویش اصرار دارید و در عین حال خیر الکلام ما قل و دل را سرلوحه گفتار قرار داده اید ،بنابر این من از شما تشکر میکنم و برایتان آرزوی موفقیت دارم.
    فقط کوتاه به نکاتی اشاره کنم:
    1-بحث از نقش نقل در زندگی انسان و اینکه آیا ابزار منقولات نارسائی ذاتی دارند یا نارسائی عرضی ،بحثی کلی و علمی و فراتر از مباحث سیاسی و حتی درون دینی است ،من از توضیح این نوبت شما (که به 35 سال تکیه بر نقل اشاره داشتید) این مطلب بذهن ام آمد که ظاهرا خاستگاه نظری شما در این بحث مباحث سیاسی و تعریض و انتقاد به عمکردها در جمهوری اسلامی است ،در حالیکه من بحث را فراتر از این محدودیت ها فرض کرده بودم و مطالبم ناظر به 35 سال و غیرو نبود بلکه بحث را در سطح تاریخ فکر بشری مطرح کردم.

    2-تعبیری داشتید بصورت (نقل مقدس) ما عنوانی به این صورت نداریم ،نقل نقل است و تنها باید از ضرورت یا عدم ضرورت و رسائی یا نارسائی آن سخن گفت ،و در این مباحث جعل اصطلاحات مبهم کارگشا نیست.

    3-استدلالی که بر نارسائی نقل در این نوبت و نوبت های قبلی اظهار کردید و استشهاد کردید به سوء تفاهم های گفتاری و اینکه طرفین نزاع ها باید دائم دفع توهم از سخن خود کنند ،اگر تام و تمام باشد بعینه در تفهیم و تفهم ها در استدلالهای عقلی نیز ساری و جاری است ،زیرا در استدلالهای عقلی نیز الفاظ و گفتارها واسطه نقل و انتقال مفاهیم اند ،من اگر بخواهم برای شما استدلال عقلی کنم باید محتوای استدلالم (صغری و کبری و نتیجه) را بصورت قالب های مفهومی از طریق الفاظ به ذهن شما منتقل کنم ،پس می بینید که حتی در تکیه بر عقل نیز ما بنوعی از تکیه بر نقل بی نیاز نیستیم! و در این نقل و انتقالها هم بزعم شما مصونیت از خلل و سوء تفاهم وجود ندارد .
    بنابر این اگر استدلال شما تام باشد لازمه قهری آن این است که استدلالهای عقلی نیز فقط در محدوده ذهن بمانند و غیر قابل انتقال باشند،می دانید این یعنی چه؟ این یعنی تعطیل باب معرفت و اندیشه!یعنی هرکس باید در محدوده ذهن خویش بیندیشد و نتایج معرفتی هم بگیرد اما چون ابزار انتقال مفاهیم (چه در گفتار و چه در نوشتار اعم از خط و اشاره و غیرو) نارسائی ذاتی دارند پس باید همه قلم و زبان خویش را تعطیل کنند.و هذا کما تری ینجر الی ایده آلیسم و ذهنی گرایی و تعطیل باب معارف و دفن آنها با دفن صاحبانش.
    البته گمانم این نیست که خردمندی چون شما به این لوازم ملتزم شود.

    4-من این بحث را از باب ما قل و دل بپایان می برم ،البته از مرام و مذهب شما بی اطلاعم ،لیکن شما آن سوال اصلی من در این سلسله مباحث را پاسخ ندادید که اگر نقل نارسائی ذاتی دارد و انسان فقط باید اتکاء به عقل کند،این مستلزم کنار گذاردن کلیت ادیان و شرایع و لغو بودن ارسال آن از سوی خدای حکیم است ،زیرا کثیری از مباحث شرایع از طریق نقل به ما متدینان میرسد ،شما آیا به چنین لازمی (لغویت ارسال رسل و انزال کنب ) هم ملتزمید؟

    5-مباحث صغروی مثل قاعده لاضرر و نظائر آن نیز با تکیه بر مباحثی که برای رفع نارسائی عرضی ابزار نقل به آنها اشاره شد قابل حلند ،در باب لا ضرر تحقیقات عمیق و رساله های نفیسی از قدیم و جدید ارائه شده است ،و این قاعده یکی از قواعد مستحکم حاکم بر ادله عناوین اولیه در فقه است ،نمیدانم شما با چه پیش فرضی چنین مطلبی را (لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام) یک عویصه لاینحل تصور فرموده اید؟

    با سپاس از توجه شما
    موفق باشید

     
  12. ساسانم گرامی

    سلام

    باز شما بازگشت به منطق تبلیغاتی کردید که! ،قرار شد تصویری از قانون قصاص مورد انکارتان را در چند سطر ارائه کنید ،باز رفتید سراغ نظر این و آن و جامعه شناسی و غیرو؟
    عزیز من شما مدعی بر علیه قصاص شدید ،و اقامه بینه بعهده مدعی است ،من بزبان فارسی دارم با شما صحبت میکنم ،گفتم ابتدا تصویری از شیء مورد انکارت را ارائه بده و وجه غیر عقلانی و وحشیانه بودن آنرا توضیح بده تا من پاسخ دهم ،من الان اصلا نمیدانم شما چه تصویری از قانون قصاص داری ،باز شما میروی سراغ اینکه حوزویان دیگر چه میگویند یا محققین جامعه شناس چه مقاله ای نوشته اند و غیرو ؟
    ما به آنها کاری نداریم ،شما که مدعی علم و عقلانیت و غیرو هستی ابتدا چند سطر بنویس که قانون قصاص در اسلام چیست که مورد انکار شماست ،این سخن کودکانه است یا اینکه انسان ادعای گزاف تبلیغاتی کند و وقتی می گویند از چه سخن میگوئی و دلایلت چیست حواله به امور نا معلوم مثل دانشکده جامعه شناسی و مقاله و …. دهد؟
    اگر قانون قصاص مورد انکار را نتوانستی توضیح دهی بنظرم ما حق داریم بگوییم شما ظاهرا ماموریت داری که برخی عناوین دینی را بدون اینکه از ماهیت آن اطلاعی داشته باشی مورد حمله تبلیغاتی قرار دهی،و گرنه انسان خردمند بتعبیر ابن سینا نه چیزی را بی دلیل می پذیرد و نه چیزی را بی دلیل و با احاله به امور مبهم نفی و انکار میکند.
    و شما در این مجادلات کلامی تنها مفهوم قصاص را نفی و انکار کردی بی آنکه بتوانی چند سطر در تعریف ماهیت چیزی که مورد انکار شماست بنویسی.

    با سپاس

     
  13. دیروز مدت زیادی درکنار تو انسان دوست داشتی ودکتر ملکی عزیز بودم درجلو دانشکده ادبیات ودرمراسم باشکوه واقعی ودورازرنگ وریای حکومتیان!/تشییع پیکر استاد پاریزی/…دوست دارم مانند همیشه گزارش زیبایی برای مردمی که حضور نداشتند بنویسی!..

     
  14. بانوی ایرانی

    سلام

    راه حل برای شما این است که فقط متن پست های جناب نوریزاد را بخوانید ،ولی اگر گوشه چشمی به کامنت ها داشتید و آنها را غیر منطقی دیدید ،خوب است وارد گود شده و وجه غیر منطقی بودن آنها را به نویسندگان آن تفهیم کنید ،اما اینکه موضوعی یا موضوعاتی مورد علاقه شما نیست ،برای دیگران تعیین تکلیف نکنید.

    با احترام

     
  15. حسین آقای گرامی

    سلام

    بسیار توپتان پر است و دائم از اشتباهات یا احتمال اشتباهات دیگران سخن میگویید،البته اشتباه جزء طبیعت انسان است ،ولی خود شما از این قاعده مستثنا هستی؟!
    اینکه گفتی ما دائم به دیگران توهین میکنیم یا آنان را تکفیر میکنیم ،من بیاد ندارم در این فضا کسی را تکفیر کرده باشم ،شما نمونه دارید؟ در این سایت فردی هست که مکرر به ما و افکار ما توهین میکند،ولی خوانندگان شاهدند من یکبار او را تکفیر نکرده ام یا نگفته ام من بهشتی و او جهنمی ،شما با ذهنیات خودت جنگ داری؟
    اینکه میگوئی اشتباه برای همه انسان هاست ،سخن درستی است ،ولی در مباحث مفهومی آنچه معیار و محور است استدلال و استحکام دلایل است ،نه شعار دادن و گفتن اینکه تو اشتباه میکنی پس بس کن ،شما انسانید ،و فصل ممیز انسان با حیوان در تعقل و درک کلیات و سخن به دلیل گفتن است ،هرگاه احساس کردی کسی در کلیت کلام اش دچار اشتباه است یا در بخشی از آن ،کافی نیست بگویی تو اشتباه میکنی پس بس کن ،بلکه باید اشتباه مخاطب را با احتجاج و استدلال به او تفهیم کنی ،بقول معروف تو مدعی هستی ،والبینه علی المدعی.
    در کامنت قبلی از لزوم احتراز از این بحثها سخن گفتی و اینکه به مسائل انسانی بپردازیم.
    من میگویم بسیار خوب یکی از رسوم انسانی این است که سخن با تعقل و استدلال همراه باشد ،شما اگر اعتقاد به اشتباه کسی داری ،طریق انسانی آن است که با احتجاج و استدلال مودبانه اشتباه او را به او تفهیم کنی ،نه آنکه از موضعی متکبرانه از اشتباه دیگران سخن گفته و از احتمال اشتباه خویش غفلت کنی.
    من و بقول تو همفکرانم اینهمه مطلب نوشته ایم ،شما که از دائره اشتباه خارجی لطفا بیرون از گود نگو لنگش کن ،وارد گود شو و از موضع احتجاج و استدلال خطای دیگران را به آنها تفهیم کن.
    ضمنا یکی از لوازم انسانیت و انسان که از آن سخن گفتی این است که لحن گفتارت مودبانه و احترام آمیز باشد نه توپ وتشر از موضع بالا،شما هم مثل من در اینجا حق یک اظهار نظر داری و نه بیش از آن پس از تعیین تکلیف برای این و آن خودداری کن و فقط نظرات را نقد کن

    با سپاس

     
  16. آقایان مرتضی ومصلح من شمارا سوگند داده بودم که باخود وخدای خود خلوت کنید وبه اعمال وافکار خود دراین سایت بیندیشید واز کژیهای خود توبه کنید واینقدر مردم راآزار ندهید ولی انگار که هیچ افاغه ایی نکرده وشما اصرار دارید از این شیوه ایی که برگزیده اید کوتاه نیاییدپس دیگر خود دانید وخدای خود وپاسخگویی در روز قیامت . البته یکبار دیگر خواهشمندم راه اصلاح خود را پیش گیرید واز این طریق خود بینی ومنم منم وتکبر در افکار دست بردارید وخود را علامه دهر ندانید که نیستید وفقط می خواهید حرفهای خودرا به هر ترتیب که شده به کرسی بنشانید حتی با حرکات انتحاری وایضایی دیگر با شما حرفی ندارم ما به خیر وشما به سلامت

     
  17. این مقاله از سایت ایران گلوبال کپی شده . نوشته دکتر کاوه احمدی علی آبادی
    عنوان مقاله : چرا اسلام گرایان امروز بدتر ازجاهلان صدر اسلامند

    تبديل ميليون ها انسان به مشتي حيوان! حال ما با جوامعي روبرو هستيم كه نه تنها در بسياري از زمينه ها مبتلا بدان بيماري ها نيست كه ديگر حتي نوزاد نيز نيست و بالغ و پخته شده است. به سبب تكامل تاريخي جوامع و به خاطر رشد و گسترش علم و دانش و معرفت در همه زمينه ها. به عبارتي، جامعه صدر اسلام از دو طريق: يكي “تكامل تاريخي” و دوم “اسلام” بر مشكلات، بيماري ها و نابالغي اش چيره شد كه اگر حالا بخواهيم حتي عيناً جامعه صدر اسلام را امروز بازآفريني كنيم، موجب پسرفت شده ايم

    واقعيت اين است كه بخش بزرگي از مشكلات جهان اسلام بدين سبب است كه آنچه امروز تحت عنوان اسلام انجام مي شود، نه تنها اسلامي نيست، كه درست ضد اسلامي است كه پيامبر اسلام ترويج مي كرد و محمد اصلاً براي زدودن آن ها مبعوث شده بود. جالب تر آن كه، اين كه اسلام در دوراني كه آخرالزمان -توسط بسياري از اديان خوانده مي شود، چنان از اصل اش فاصله مي گيرد كه حتي از شرك صدر اسلام از حقيقت اش دورتر است، در همان روايت متواتر مسلمانان نيز آمده است.

    وضعيت جامعه در صدر اسلام وضعيت نوزاد بيماري بود كه براي رفع بيماري هاي متعددش، نسخه اي به اسم “اسلام” صادر مي شود و براي رشد و بلوغ اش، “تكامل تدريجي جامعه طي تاريخ”. آن جامعه بدوي به بيماري برده داري مبتلا بود. پس اسلام نسخه آزادسازي بردگان را براي بهبود وضعيت اش صادر مي كند. به بردگان تجاوز مي شد و حتي به تن فروشي براي كسب درآمد اربابان شان وادار مي شدند، و اسلام گفت كه آنان غلامان و كنيزكان تان هستند كه بايد چون فرزندان تان تربيت شان كنيد و اگر به نكاح تان درآمدند به عقدشان درآوريد. آن جامعه مبتلا به كشتار ده به يك، يعني انتقام بود، پس نسخه شريعت اسلام با عنوان يك در مقابل يك (قصاص) برايش پيچيده مي شود. زنان در آن جامعه مردسالار، حقوقي نداشتند و مرد هر خانواده در حقيقت خود قانون زن بود، اسلام قانون ارث را براي حقوق زنان در يك جامعه قبيله اي صادر مي كند و مردان را از زير پا گذاشتن اش برحذر مي دارد. آن جامعه بي سواد و نادان بود و حتي طرز اداي درست دعا و نيايش را نمي دانست، پس تكليف نماز برايش تجويز شد تا هر روز آن را تكرار كنند و از ياد نبرند. آن جامعه نوزادان را به سبب فقر و جهل زنده به گور مي كرد، اسلام گفت كه آن جنايت است و خداوند روزي شان را مي دهد. آن جامعه از افراط و تفريط در همه زمينه ها رنج مي برد و اسلام راه اعتدال و ميانه را براي مردم توصيه نمود. از افراط حجاب در قبايل بدوي اطراف مكه و مدينه كه نقاب مي زدند و همه جايشان را مي پوشاندند، و از تفريط كه زنان متمول مكه و مدينه، تن فروشي مي كردند و اسلام راه ميانه حجب و حيا و به خصوص “پاكدامني” را تجويز كرد و تأكيد ورزيد كه از درون قلب ها تنها خداوند خبر دارد تا به مسلمانان ناآگاه برساند كه آن را نبايد به ظواهرش فرو كاهند و به زور تحميل كنند. آن جامعه نابالغ تنها با زور به چيزي تن مي داد و اسلام برايشان توضيح داد كه هر آنچه ديني است، اجباري نيست (لا إِكراهَ فِي الدّين).

    حال ما با جوامعي روبرو هستيم كه نه تنها در بسياري از زمينه ها مبتلا بدان بيماري ها نيست كه ديگر حتي نوزاد نيز نيست و بالغ و پخته شده است. به سبب تكامل تاريخي جوامع و به خاطر رشد و گسترش علم و دانش و معرفت در همه زمينه ها. به عبارتي، جامعه صدر اسلام از دو طريق: يكي “تكامل تاريخي” و دوم “اسلام” بر مشكلات، بيماري ها و نابالغي اش چيره شد كه اگر حالا بخواهيم حتي عيناً جامعه صدر اسلام را امروز بازآفريني كنيم، موجب پسرفت شده ايم، چون آن بخشي را كه بر اثر تكامل تاريخي در طول اين 1400 سال بهبود يافته و پيشرفت كرده، به عقب برگردانده ايم و نارسايي ها و معضلات آن جامعه نيز دوباره پديدار خواهند شد، و درست مثل اين خواهد بود كه انساني سالم را لنگ كنيم و سپس به او عصا دهيم تا به كمكش راه رود يا انساني بالغ را به كودكي نابالغ برگردانيم تا داروهايي دوران كودكي به دردش بخورد!! جامعه امروز ما ديگر چون جامعه بدوي صدر اسلام مبتلا به برده داري نيست كه نياز باشد نسخه شرعي براي كنيز و غلام برايش صادر شود و جاري باشد و اگر چنين كنيم درست مثل اين است كه فردي را به عمد بيمار كنيم و بعد به او دارويي دهيم تا شايد دوباره خوب شود! كه اتفاقاً اين دقيقاً يكي از دلايلي است كه اسلام گرايان دوران ما، زاينده مشكلاتي براي ما و خودشان هستند و نه برطرف كننده شان. در آن جامعه عشيره اي صدر اسلام، زنان شاغل نبودند و قانون ارث شرع اسلام براي چنان جامعه اي بود، نه جوامع روستايي (كه در جامعه روستايي زنان نان آوران اصلي خانواده اند) و جوامع شهري امروزين كه زنان شاغل بسيار دارد، و اگر بخواهيد قوانين آن جامعه قبيله اي را به اين جوامع متكامل امروزين تعميم دهيد، نه تنها مشكلي را حل نمي كنيد كه بر مشكلات خواهيد افزود. به همين علت، آن قانون ارث براي صدر اسلام عدالت بود و نه براي جامعه امروز. و به همين سبب است كه خداوند مي فرمايد براي هر قومي و امتي شريعتي مقرر داشتيم، چون شرايط هر جامعه اي با جامعه ديگر فرق مي كند. و باز به همين خاطر شريعت هر قومي با قومي ديگر فرق مي كند، اما “حقيقت دين” ثابت و جاودانه است. در جامعه متوحش و جاهلي صدر اسلام، نوزادان خود را با دستان خود زنده به گور مي كنند، اما اينك جامعه بشري چنان بلوغ عاطفي يافته كه حتي از ديدن سر بريدن يك حيوان دچار ناراحتي مي شود و اين نشانه تكامل و بلوغ جامعه است كه اگر بخواهيم رسوم صدر اسلام را در جوامع امروز پياده كنيم، يعني آن توحش و بربريت را به زندگي متمدن امروز تحميل كرده ايم و هم موجب فاجعه مي شويم و هم درست نقض غرض اسلام عمل كرده ايم. جامعه امروز باسواد و حتي تحصيل كرده است و نياز نيست چند واژه عربي را مدام در هر روز تكرار كنيم، چون بي سواد نيستيم كه از ياد ببريم و نبايد در حد تكرار همان ها در جا بزنيم و از يك انسان پرورش يافته در جامعه متكامل امروز بيش از جامعه بدوي ديروز انتظار مي رود. به همين خاطر است كه بسياري از فقها و مجتهدان اسلام در امروز، اشخاصي بسته و با افكار فسيلي هستند (نشسته چند جلد كتاب درباره بسم الله نوشته، بعد در قرن بيست و يكم -بي تعارف مثل گوسفند زندگي مي كند!)، در حالي كه در گذشته در زمره واقعاً عالمان زمان خود بودند و به رشد و گسترش علم و معرفت زمان شان كمك مي كردند، نه تكرار آموخته هاي گذشتگان، تحت عنوان معارف اسلامي يا حتي فلسفه اسلامي. دعا و نيايش نيز چون بايد در اوج صميمت با خداوند از كنه وجود برخيزد، بايد به زبان دل و مادري هر شخص باشد، نه به زبان عربي و به شكلي طوطي وار، و عرب به زبان عربي و ديگران به زبان خودشان و به همين دليل است كه قرآن به صراحت مي گويد كه وحي براي هر قومي به زبان همان قوم نازل شده است. جامعه بي مسئوليت صدر اسلام، فرزنداني را به دنيا مي آورد، كه بار مسئوليت بزرگ كردن اش را برعهده نمي گرفت و به سبب جهل، بسياري از راه هاي جلوگيري از بارداري را نيز نمي دانست، به همين سبب براي لذت و نياز جنسي فرزند مي آورد، اما مسئوليت نمي پذيرفت و بدين سبب اسلام مانع شان شد، اما جامعه مسئوليت پذير امروز مي خواهد حتي فرزندآوري نيز با قبول مسئوليت و آگاهانه باشد و راه هاي جلوگيري از بارداري را نيز بلد است و از اين سبب، جلوگيري از بارداري و فرزندآوري مسئولانه از خصايص نيك جامعه متكامل امروز است.

    و در نهايت در جامعه بدوي چون قانون و شريعت وجود نداشت، نظام پاداش و تنبيه گزينشي بود و عمدتاً شامل اشخاص مستضعف و طبقات فرودست جامعه مي شد، اما متمولين و فرادستان، خود را از قاعده مستثني مي ساختند، اسلام حكم كرد كه شريعت را هيچ كس حتي پيامبر نمي تواند باطل كند (يعني پيامبر نيز چون پيامبر است، نمي تواند خود را مستثني سازد) و قانون براي همه برابر است. پس توصيه اسلام براي عدم ابطال شريعت اسلام براي جاودانه بودن آن و صدق اش براي تمام دوران ها نبود (و به همين خاطر قرآن به صراحت شريعت هر قومي را با قومي ديگر متفاوت اعلام مي كند) بلكه براي اين بود كه در جامعه صدر اسلام در همان دوران، شريعت (قانون) اصطلاحاً “گزينشي” اعمال نشود و حتي بخشش را والاتر از اعمال حدود شرعي و قصاص شمرد تا برساند كه هدف از پايبندي به شريعت، مجازات نيست، بلكه جلوگيري از تبعيض است. اگر به شريعت اسلام نگاه كنيد بسيار به شريعت يهود شبيه است و هر دو با تعاليم مسيحي فاصله بسياري دارند، چون هر دو جامعه يهودي و جامعه صدر اسلام، جوامعي قبيله اي بودند و جامعه دوران عيسي مسيح، جامعه اي متكامل تر و روستايي بود. و خلاصه ما بسياري از نواقص جامعه بدوي صدر اسلام -كه پيامبر براي تكامل شان آمده بود، چون صدر اسلام را مقدّس ساختيم، تصور مي كنيم كه اگر همان شرايط را بازتوليد بكنيم، اسلامي كرده ايم، كه بنا به دلايلي كه در بالا ذكر شد، دقيقاً برعكس، اسلام مشخصاً براي زدودن شان از جامعه بدوي، و تكامل و بلوغ جامعه نوزادوار صدر اسلام، به جوامع متكامل امروزين آمده است. آن با وجود داشتن برچسب اسلام، اسلامي نيست و اين با وجود فقدان برچسب اسلام، حقيقتاً اسلامي است.

    پاره اي از موارد نيز هست كه آنقدر مو به مو با رفتارهاي جاهلان و مسلمانان صدر اسلام همخواني دارد كه نياز به توضيح و تحليل و تأويل نيست. مثل خوردن جگر دشمنان. همگان مي دانند اين رفتاري بوده كه مشركان (هند جگرخوار) نسبت به مسلمان (حمزه عمومي پيامبر) انجام دادند و مسلمانان نه تنها انجام ندادند كه حتي به عنوان قصاص نيز مقابله به مثل نكردند. اما حالا اسلام گرايان تندرو در سوريه اعضاي بدن دشمنان شان را مي خورند تا به خيال خود به توصيه اسلام از آنان زهرچشم بگيرند!! پيامبر اسلام مدام خود را زيبا (حتي موهايش را بلند مي كرد و با روغن خرما زينت مي داد، و امروز جوانان را به خاطر موهاي بلد نكوهش و حتي دستگير مي كنند!) و تميز (با وضوء، غسل و استحمام مداوم) و خوشبو (با عطرهايي كه در آن زمان خوشبو شناخته مي شد) مي ساخت. به قيافه همين سلفي ها، بنيادگرايان و اسلام گرايان امروز نگاه كنيد. زيبايي طلب شان، زن حامله يكدفعه آن ها را ببيند، سقط جنين مي كند و بچه اي كه هنوز زبان باز نكرده تا تفاوت هاي فرهنگي را بفهمد (كه از پيشداوري ها متأثر شده باشد)، به محض ديدن شان مي ترسد و حتي چنان شوك زده مي گردد كه بعضاً به گريه مي افتد!

    در يك كلام: محمد با نسخه اي كه 1400 سال پيش براي جامعه بدوي آن دوران پيچيد، مشتي حيوان را “انسان” ساخت و اسلام گرايان امروز با نسخه اي كه براي جامعه متكامل امروز مي پيچند مي خواهند ميليون ها انسان را به مشتي حيوان بدل كنند. اين است دليل آن كه اينك آنچه اسلام گرايان، اسلام مي خوانند حتي از مشركان صدر اسلام از حقيقت اسلام دورتر است.

     
  18. درود

    از حاج مرتضی و هم اندیشانش می خواهم بپرسم، آنچه را که می گویید، کیلویی چند است، چون مشتری ام و برای کاری نیاز دارم!؟

     
  19. بانوی ایرانی

    با سلام و کسب اجازه از آقای نوری زاد
    متاسفانه تعدادی از دوستان با کامنت های بلند و خسته کننده و در عین حال خارج از منطق جمعی در حال مناظره و نامه نگاری با هم هستند ! خوب آقایان محترم از طریق ایمیل و مسینجر با هم ارتباط برقرار کنید و اجازه بدهید این سایت روال کار خودش که همان اطلاع رسانی است را انجام دهد و این فضایی را که نوری زاد فراهم آورده اند به حیاط خلوت بحث های بیهوده خود تبدیل نکنید و به حق دیگران احترام بگذارید . با تشکر

     
  20. سلام بر دوست وهمکلاسی عزیزم جناب کدیور دامت برکاته
    اینجانب مصلح بانام مستعار صحت اکثریت مطالب کتاب”ابتذال مرجعیت شیعه “استیضاح مرجعیت آقای خامنه ای” راامضاءوتایید می کنم چون به اکثرمطالب مندرج دراین مقاله که خلاصه ای ازآن کتاب است علم دارم وبربرخی امور شاهد وگواه بودم؛ وبرصداقت وتیزفهمی ایشان گواهی می دهم چون قریب دویاسه سال باهم درمقطع کارشناسی ارشد دردانشگاه قم که ایشان ازشاگردان ممتازآنجابودهمکلاسی ام بودوی را بخوبی می شناسم ؛علاوه برآن دردرس استاد مرحوم آیت الله منتظری می دیدم ودرآنجا هم ازشاگردان ممتاز درس ایشان بود؛ایشان از شخصیت های علمی فرهیخته وازنوابغ روزگاراست بدون تردید. سلمه الله بحفظه وتاییده. ارادتمندش مصلح

     
  21. جناب مصلح گرامی

    با پوزش از دوستان
    از آن جا که جناب مصلح مطلبی خطاب به این جانب نوشته اند خواستم حمل بر بی ادبی نشود پاسخی خدمت ایشان ارایه کنم وگرنه مجادلات کلامی به هیچ وجه مورد توجه بنده نبوده و نخواهد بود

    دوست عزیز اولا در قصد من هیچ شکی نکنید
    روشنگری و خرافات زدایی
    حال این را هر گونه خواستید تفسیر کنید میل خودتان است
    بهایی هم نیستم اینقدر کودکانه رفتار نکنید
    با اعتقادات دینی شما هیچ کاری ندارم و در پی نوشته مربوط به اعتبار قرآن که تنها یک استنتاج منطقی بود از شما عذرخواهی کردم که تصور نکنید قصد توهین داشتم

    دور تازه گفت و گوی این جانب با جناب مرتضی از آن جایی آغاز شد که ایشان از درد دل من با یکی دیگر از عزیزان ابراز دلخوری کردند چرا که گفته بودم شیخ ما سوالاتمان را بی پاسخ گذاشتند و میدان را خالی کردند

    ایشان طعنه هایی به بنده زندند که چرا مرتب دم از علم می زنم در حالی که هیچ سواد درستی ندارم وایشان خود را منتسب به پیروی از علم و خرد و دانش نمودند
    بنده هم فرصت را غنیمت شمرده قوانین قصاص را زیر سوال برده و پرسیدم حال که شما بر مسیر علم قدم می زنید بفرمایید مبانی عقلانی و علمی قصاص چیست؟
    و در تحکیم مبانی سوال خود گفتم که به عقیده بنده قطع اعضای بدن انسان تداعی کننده حیوان درنده ای است که حیوان دیگری را می درد و بنا بر این وحشیانه است یعنی بریدن اعضای بدن انسان خلاف شان انسانیت است و انسان مرتکب چنین رفتاری نمی شود

    حال شما به استناد آیات قرآنی قوانین قصاص را برای بنده تبیین نمودید در حالی که سوال بنده متوجه مبانی اعتقادی قصاص نبود بلکه مبانی علمی آن مد نظر بنده بود. برای تفهیم بهتر منظورم از دین داران معتقد به قصاص خواستم از مراکز پژوهشی دانشگاه های علوم انسانی مدد بجویند و ببینند پس از 35 سال اجرای قوانین قصاص در ایران چه مقاله های علمی در باره سودمندی این قوانین تولید شده است. بگذریم از این که چنین مجازات هایی مخالف اساسی ترین حقوق انسانی است

    سوال هنوز باقی است و جناب مرتضی با ترفند هایی که بنده را به یاد دوران کودکی انداخت از پاسخ گویی طفره رفتند.

    جناب مرتضی پیش از این مدعی شدند که به بنده ثابت کرده اند که قصاص از قوانین امضایی قرآن نیست. ایشان متوجه نبودند که به این ترتیب کار خودشان را مشکل تر می کنند. موضوع قوانین امضایی را بنده ابدا نکرده ام بلکه متفکران دینی و برخی پژوهش گران حوزه های علمیه آن را مطرح کرده اند. این پژوهشگران بر خلاف جناب مرتضی کمی دور تر ها را نیز می نگرند و اشکال کار را درک کرده اند. طرح موضوع قوانین امضایی به پژوهش گران این امکان را می دهد به طرز آبرومندانه ای مساله را حل و فصل کنند لیکن جناب مرتضی و شخص شما بر نگرش سنتی به این موضوع اصرار دارید که راه به جایی نمی برد.

     
  22. برخی از دوستان مشکلات ابرانیان را از فرهنگ عربی در بین ما می دانند و اسلام را نیز شاخصه آن فرهنگ. بعضی نیز تا آنجا پیش می روند که خواستار شناسائی و حذف واژگان عربی میشوند تا بدینوسیله فرهنگ ایرانیان پاکسازی شود. در این جا فرض بر این است که اولا اسلام و اعراب یکی هستند و دیگر اینکه واژگان عربی کارگزاران و حاملان اصلی این فرهنگ.برای مثال معتقدند با جایگزین کردن “دورود” بجای “سلام” یکی از ریشه های این شجره خبیثه قطع میشود. ولی چمد نکته هست که باید مورد توجه باشد:
    1. اسلام و اعراب با هم فرق دارند. اعراب یک قوم و مردمند و اسلام یک عقیده. یهودیان آمریکائی هیچ گاه باور نمی کنند که با یهودی شدن فرهنگ کنعانیان و قبطیان 3000 سال پیش را دارند اجرا می کنند. در جهان امروز پاسخ این حرفها لبخند معنا دار است.
    2. ایرانیان در طول چندین قرن اسلام را پذیرفتند ولی اعراب را هرگز. به همین دلیل بنی امیّه را سرنگون کردند، با عبّا سیان هم در گیری های متعدد داشتند و حکومتهای گوناگون در مقابل آنها تشکیل دادند و مهمتر از همه اینکه زبان فارسی را سر افرازانه زنده کردند و رسوم خود مانند نوروز را بر عالم عرضه کردند.
    3. واژگان وقتی از طرف مردمی پذیرفته شدند دیگر اتصالشان به بیگانه بی معنا است. برای مثال ما امروز کامپیوتر و فوتبال و آسانسور و آپارتمان و لغات دیگر را بطور روزانه مصرف می کنیم. چه کسی به مخیله اش می گذرد که اینها یعنی وابستگی فرهنگی؟
    4. ما باید شیوه رندگی اجتماعی بین خود و با دیگران را مطالعه کنیم تا با تشخیص ضعفهای خود و اصلاح آنها برای خودمان موقعیتی تعریف و تثبیت کنیم . این امر نیاز به واکاوی همه جانبه در رفتارها و باورهای ما دارد. اگر با تعویض چند لغت همه کارها درست میشد دنیا شیرینتر از این حرفها بود.

     
  23. بر گرفته شده از کتاب از کلینی تا خمینی از زنده یاد شجاع الدین شفا!117 تا 122.مقایسه کنید با اکنون

    از زﻣﺎن ﻓﺘﺤﻌﻠﻴﺸﺎﻩ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، دوﺑﺎرﻩ ﭘﺎ ﯼ ﻣﻜﺘﺐ ﻗﺪﻳﻤ ﯽ دکاﻧﺪاران دﻳﻦ در
    ﺗﻤﺎم ﺷﺌﻮن ادارﯼ و اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و ﺳﻴﺎﺳﯽ و ﻓﺮهﻨﮕی ﻣﻤﻠﻜﺖ ﺑﺎز ﺷﺪ . ﺑﻘﻮل ﻳﻚ
    ﻣﺤﻘﻖ ﺷﻮخ : “ﺣﺎﻓﻈﺎن ﺷﺮع ﻣﺒﻴﻦ، از ﺟﻮار ﻋﺘﺒﺎت ﻋﺎﻟﻴﺎت ﺗﻘﻴﻪ و اﻧﺰوا را کنﺎر
    ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ وﻣﺸﻜﻞﮔﺸﺎﯼ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺷﺮﻋﯽ و اﺳﺎﺳﯽ، ﻳﻌﻨﯽ ﮔﺮﻓﺘﺎرﻳﻬﺎﯼ ﺣﺮﻣﺴﺮاﯼ
    هﺰار ﻧﻔﺮ ﯼ ﺧﺎﻗظﺎن اﻋﻈﻢ ﺷﺪﻧﺪ، و از ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﻜﻞ ﮔﺸﺎﻳﯽ ﮔﺮﻓﺘﺎرﻳﻬﺎﯼ کﺎﻓﻪ
    ﻣﻮﻣﻨﻴﻦ ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ.”
    ﺑﺴﺎط ﺳﻴﻨﻪ زﻧﯽ و قمه و ﻋﻠﻢ و کﺘﻞ و ﺷﻴﺮ و ﻓﻀﻪ و ﺗﻌﺰﻳﻪ و ﻧﻤѧﺎﻳﺶ،
    ﺑﺎ وﺳﻌﺘ ﯽ ﻣﻌﺎدل ﻋﺼﺮ ﺻﻔﻮ ﯼ در اﻳﺮان ﺑﺮاﻩ اﻓﺘﺎد، و ﺑﺰود ﯼ از ﺁن ﻧﻴﺰ ﻓﺮاﺗﺮ
    رﻓﺖ. ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﯼ از ﺗﺠﺪد و ﺗﺤﻮل، ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ ﺗﺎﺳﻴﺲ ﻣﺮاکز ﻋﻠﻤ ﯽ و
    ﻓﺮهﻨﮕﯽ ﻧﻮع ﻏﺮﺑ ﯽ در اﻳﺮان، ﺗﻘﻮﻳﺖ ﻣﻨﻈﻢ ﺗﻌﺼﺐ و ﺟﻬﻞ و ﺧﺮاﻓﺎت، همﺮاﻩ ﺑﺎ
    ﺗﺮﻳﺎك و ارﺗﺸﺎء و ﻓﺴﺎد و ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﭘﺮﺳﺘﯽ، ﻧﻔﻮذ ﻃﺒﻘﻪ ﺁﺧﻮﻧﺪ را در ﺗﻤﺎم ﺷﺌﻮن
    زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮدم اﻳﺮان از ﻳﻜﻄﺮف، و ﻧﻔﻮذ اﺳﺘﻌﻤﺎر ﯼ دوﻟﺖ ﻓﺨﻴﻤﻪ اﻧﮕﻠﺴﺘﺎن را از
    ١١٧ ﻃﺮف دﻳﮕﺮ ﺗﻮﺳﻌﻪﺑﺨﺸﻴﺪ، و ﻃﺒﻌﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﻳﺮاﻧ ﯽ را ﻧﻴﺰ ﻣﻨﻈﻤﺎ ﻋﻘﺐ اﻓﺘﺎدﻩﺗﺮ،
    ﻣﻨﺤﻂ ﺗﺮ، ﺣﻘﻴﺮﺗﺮ، ﺟﺎهﻞﺗﺮ ﻳﻌﻨﯽ “ﻣﻼﭘﺴﻨﺪﺗﺮ ” و “اﺳﺘﻌﻤﺎر ﭘﺴﻨﺪﺗﺮ” آﺮد . ﺁﮔﺎهﺎن
    ﺧﺎرﺟﯽ و ﻣﺮاکز ﺳﻴﺎﺳ ﺑﻴﻦﯽ اﻟﻤﻠﻠﯽ، ﻋﺎدت کﺮدﻧﺪ آﻪ دو ﻧﺎم ﺁﺧﻮﻧﺪ واﻧﮕﻠﺴﺘﺎن را
    کﻨﺎر هﻤﺪﻳﮕﺮ ﺑﮕﺬارﻧﺪ و ﺗﺎ ﺑﻪ اﻣﺮوز ﻧﻴﺰ ﺿﺮورﺗﯽ ﺑﺮاﯼ ﺗﻐﻴﻴﺮ اﻳﻦ روﻳﻪ اﺣﺴﺎس
    ﻧﻜﺮدﻩاﻧﺪ.
    اﻟﺒﺘﻪ اﻳﻦ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻧﺎﻣﺒﺎرك، ﺑﺮا ﯼ اﻣﺖ ﺷﻴﻌﻪ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﺜﺒﺘ ﯽ ﺑﺒﺎر ﻧﻴﺎورد، وﻟ ﯽ
    ﺑﺮا دﯼ دآﺎﻧﺪاران ﻳﻦ ﺧﻴﻠﯽ ﺑﺮآﺎت ﺑﻪ هﻤﺮاﻩ ﺁورد:
    ” – اﻣﺮوزﻩ روﺣﺎﻧﻴﻮن هﺮ ﻳﻜﯽ ﺧﻮد در ﻣﻘﺎم اﻣﻴﺮاﻻﻣﺮاﯼ ﻣﻠﺖ هﺴﺘﻨﺪ .
    آﺴﺐ و ﺗﺠﺎرت ﺁﻧﻬﺎ، ﻓﻼﺣﺖ ﺁﻧﻬﺎ، ﺧﻮردن ﺧﻮن و ﮔﻮﺷﺖ ﻳﻚ مﺸﺖ رﻋﻴﺖ
    ﯽﺑ ﺻﺎﺣﺐ و ﺑ ﯽﭘﻨﺎﻩ اﺳﺖ. ﺟﻨﺎب ﻣﺠﺪاﻻﺳﻼم ﻧﺎﻳﺐ ﻣﻨﺎب ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ اکرم کﺎﻟﺴﻜﻪ ﭼﻨﺪ
    اﺳﺒﻪ ﺳﻮار ﻣ ﯽﺷﻮد، ﻋﻤﺎرﺗﻬﺎﯼ رﻓﻴﻊ و زﻧﺎن ﻣﺘﻌﺪد دارد، هﺮ کدام از ﺁﻗﺎزادﮔﺎﻧﺶ
    ﺑﻪ ﻓﺮاﺧﻮر ﻣﺘﺎع دکاﻧﺪارﯼ ﭘﻨﺞ ﻧﻔﺮ ﻋﻴﺎر ﻃﺮار ﺑﻪ اﺳﻢ ﻣﺤﺮر دارد . ﺧﺮج ﺁن
    دﺳﺘﮕﺎﻩ ﻣﺤﺘﺮم را از ﻣﺎل ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎن ﺑﻴﭽﺎرﻩ ﺑﻪ واﺳﻄﻪ اﺣﻜﺎم ﺑﺎﻃﻠﻪ و ﺗﺼﺮف در
    اﻣﻮال ﺻﻐﻴﺮ و کبیر و ﻇﻠﻢ و ﺗﻌﺪ ﯼ در ﺣﻖ ﻋﻤﻮم ﺑﺮﻧﺎ و ﭘﻴﺮ ﻣ ﯽﻧﻤﺎﻳﻨﺪ.” (ﻣﻴﺮزا
    ﻣﻠﻜﻢﺧﺎن: اﺳﻨﺎد وزارت اﻣﻮر ﺧﺎرﺟﻪ اﻧﮕﻠﺴﺘﺎن).
    “- هﺮ آﺴﯽ را آﻪ ﻣﻼهﺎ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ “ﺑﺎﺑﻲ” اﺳﺖ آﺎرش ﺳﺎﺧﺘﻪ اﺳﺖ . ﺑﺴﻴﺎرﯼ
    از اﻳﻦ ﻣﻼهﺎ از ﻣﺮدم ﺗﻮﻗﻌﺎﺗ ﯽ داﺷﺘﻪاﻧﺪ آﻪ ﺑﺮﻧﻴﺎﻣﺪﻩ، و ﺑﺪون هﺮاس ﺁن ﺑﻴﭽﺎرﻩ هﺎ
    را ﺑﻪ ﺗﻬﻤﺖ ﺑﺎﺑ ﯽ و ﻳﺎ ﺑﻬﺎﻳ ﯽ ﺑﻮدن ﻧﺎﺑﻮد آﺮدﻧﺪ . ﺗﺤﺖ اﻳﻦ ﻋﻨﻮان ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻮادﻩ هѧﺎ از
    ﻣﻴﺎن ر ﻓﺘﻨﺪ و ﭼﻪ ﺳﺮهﺎ ﺑه ﺑاد رﻓت و ﺣﻜﺎم ﭼﻪ دﺧﻠﻬﺎ کﺮدﻧﺪ و ﺣﻜﺎم ﺷﺮع ﭼﻪ
    ﭘﻮﻟﻬﺎ ﺑﻪ ﺟﻴﺐ زدﻧﺪ، در ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ هﻤﻪ اﻳﻨﻬﺎ ﻓﻘﻂ ﺗﻬﻤﺖ ﺑﻮد و ﺑﺲ . روزﯼ در
    ﻣﺤﻀﺮ ﻣﻼ ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠ ﯽ آﻪ از ﻋﻠﻤﺎ ﯼ ﺑﺰرگ ﻋﺼﺮ ﺑﻮد ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮدم . ﻣﺮدﯼ ﺁﻣѧﺪ و
    ﮔﻔﺖ: ﺁﻗﺎ، ﺁﻳﺎ هﺮ ﮔﻨﺎه ﯽ ﺗﻮﺑﻪ دارد؟ ﻗﺎﺿ ﯽ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﮔﻨﺎﻩ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ! ﺁن ﻣﺮد ﮔﻔﺖ :
    ﻳﻘﻪ ﻣﺮدﯼ را ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﭘﻮل ﻧﻬﺎر ﯼ از او ﺑﮕﻴﺮم، وﻟﯽ او ﻧﺪاد. ﺷﻴﺨﯽ رﺳﻴﺪ و
    ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ اﺳﺖ ؟ ﮔﻔﺘﻢ اﻳﻦ ﻣﺮد ﺑﺎﺑ ﯽ اﺳﺖ، هﺮ دو او را ﺑﺮدﻳﻢ ﭘﻴﺶ ﺣﺎکﻢ
    ﺷﺮع ﺗﻬﺮان . ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣ ﯽﮔﻮﺋﻴﺪ؟ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﺑﺎﺑ ﯽ ﺁوردﻩ اﻳﻢ . ﮔﻔﺖ: ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺪارد ﺑﺒﺮﻳѧﺪ
    ﺁﺳﻮدﻩاش کنید. ﺑﺮدﻳﻢ و ﻣﻴﺮ ﻏﻀﺐ ﺳﺮش را ﺑﺮﻳﺪ” (ﺧﺎﻃﺮات ﺣﺎج ﺳﻴﺎح ).
    “- ﺑﺴﻴﺎرﯼ از ﻣﺮدم هﺴﺘﻨﺪ آﻪ روزهﺎ اﺳﺖ ﻧﺎن ﭘﻴﺪا ﻧﻜﺮدﻩ اﻧﺪ و ﺑﺎ ﺷﻠﻐﻢ
    زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ کنند. ﺑﻌﻠﺖ اﺣﺘﻜﺎر ﮔﻨﺪم و ﺟﻮ ﺗﻮﺳﻂ روﺣﺎﻧﻴﻮن ﻣﻼك از ﺷﺪت
    ١١٨ ﭘﺮﻳﺸﺎﻧﯽ دﺧﺘﺮان ٩ ﺳاﻟﻪ ﺧﻮدﺑﻪﻣﻘﺎﻃﻌﻪﻣﯽدهﻨﺪﺑﺎﺳﻢ ﺻﻴﻐﻪﻳﺎ ﻓﺮوش . در
    ﻣﺪرﺳﻪﻧﻤﺪﻣﺎﻻن و ﺳﺎﻳﺮ ﻣﺪارس ﻃﻠﺒ ﻪ هﺎ کﺎرﺷﺎن ﺻﻴﻐﻪدادن زن و دﺧﺘﺮ اﺳﺖ آﻪ
    ﺑﻪ ﺧﻮد ﺁن زﻧﺎن وﺟﻪ ﻣﺨﺘﺼﺮ ﯽﻣﯼ دهﻨﺪ و ﺑﻘﻴﻪ دﺧﻞ ﺧﻮدﺷﺎن اﺳﺖ . هﺮ کﺲ در
    اﻳﻦ ﻣﺪارس ( ﻃﻠﺒﻪﺧﺎﻧﻪ هﺎ) وارد ﺷﻮد ﻃﻠﺒﻪ هﺎ ﻗﻠﻴﺎن ﻣ ﯽدهﻨﺪ و ﺑﻌﺪ ﻣѧﯽﭘﺮﺳﻨﺪ : زن
    ﯽﻣ ﺧﻮاهﯽ ﻳﺎ دﺧﺘﺮ؟ ” (ﻧﻘﻞ از هﻤﺎن کﺘﺎب )
    “- در ﺳﻠﻄﺎن ﺁﺑﺎد (اراك) ارﺑﺎﺑﯽ ﺑﺰرﮔﺘﺮ از ﺣﻀﺮت ﺣﺎج ﺁﻗﺎ ﻣﺤﺴﻦ
    ﻧﻴﺴﺖ. ﺻﺪ ﭘﺎرﭼﻪ ﻣﻠﻚ ﺷﺶ داﻧﮕﯽ دارد. ﻏﻴﺮ از ﺁﻧﭽه در ﺁﻧﻬﺎ ﺷﺮﻳﻚ اﺳﺖ و
    دﻧﺪان ﺑﺮا ﯼ ﺗﺼﺎﺣﺐ هﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ در ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺗﻴﺰ آﺮدﻩ . اﻳﻦ ﺟﻨﺎب ﺣﺠ ﺔاﻻﺳѧﻼم ﺣﺎﺟ ﯽ
    ﺁﻗﺎ ﻣﺤﺴﻦ ﻣﺠﺘﻬﺪ رﻳﺶ ﺳﻔﻴﺪ ﻧﻮد ﺳﺎﻟﻪاﯼ اﺳﺖ و ﺳﺎﻟﯽ ٢۵٫٠٠٠ ﺧﺮوار ﮔﻨﺪم
    ﺿﺒﻂ اﻧﺒﺎر دارد آﻪ از ﻗﺮار ﻧﺎن ﻳﻚ ﻣﯽﻦ ﻳﻚ ﻗﺮان ﻣﺷود ﻳﻚ کﺮور ﺗﻮﻣﺎن در
    ﺳﺎل. ﮔﻔﺘﻪ اﻧﺪ کﻪ دوﻳﺴﺖ هﺰار ﺗﻮﻣﺎن هکﻢ ﻧﻘکﺪ ﯼ اﻣکﻼك و اﺟﺎرﻩ ﻣﺴﺘﻐﻼت ﺷﻬﺮ ﯼ
    دارد ﺑﺎ ٣٫٠٠٠ ﺗﻔﻨﮕﭽ ﯽ در اﻣﻼآﺶ . زﻳﺎدﺗﺮ از ٣٠ زن دارد ، و ﻋﺠﺐ اﺳﺖ کﻪ
    ﯽﻣ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﭘﺪر ﻣﺮﺣﻮم ﺣﺠ ﺔاﻻﺳﻼم ﻓﻘﻂ ﺻﺎﺣﺐ ﻳﻚ ﻗﻄﻌﻪ زﻣﻴﻦ کﻮﭼﻜ ﯽ و ﺳﺎل
    ١٧ ﻣﻦ ﮔﻨﺪم ﺑﻮدﻩ اﺳﺖ . اﻟﺒﺘﻪ هﻤﻪ اﻳﻦ ﻣﻜﻨﺖ را ﺟﻨﺎب ﺁﻗﺎ از راﻩ ﺣﻼل ﺟﻤﻊ
    ﻓﺮﻣﻮدﻩاﻧﺪ و هﺮ ﭼﻪ ﺷﺐ و ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﻣﻨﺎﺟﺎت کﺮدﻩ اﻧﺪ آﻪ : اﯼ ﺧﺪا ﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎن
    اﻳﻦ هﻤﻪ ﻣﺎل و ﻣﻨﺎل را ﻣ ﯽﺧﻮاهﻢ ﭼﻪ کﻨﻢ؟ ﺧﺪاوﻧﺪ ﻋﺎدل ﺑﺎ زﺑﺎن ﺑ ﯽزﺑﺎﻧﯽ ﺑﻪ
    اﻳﺸﺎن ﻓﺮﻣﻮدﻩ اﺳﺖ : ﺗﻮ ﻧﻤ ﯽداﻧﯽ، ﻣﻦ ﻳﻚ دوﺳﺘ ﯽ ﻣﺨﺼﻮﺻ ﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ دارم آﻪ ﺑﺎ
    اﺟﺪادت ﻣﺤﻤﺪ و ﻋﻠ ﯽ ﻧﺪاﺷﺘﻢ … ﺑﻪ اﻳﻦ ﺟﻬﺖ ارادﻩ آﺮدﻩ ام ﻟﻘﻤﻪ را از ﮔﻠﻮ ﯼ هﺰار
    ﻧﻔﺮ ﻣﻈﻠﻮم ﮔﺪا ﺑﺒﺮم و ﺑﻪ زور ﺑﻪ ﺗﻮ ﺟﻨﺎب ﺣﺠ ﺔاﻻﺳﻼم ﺣﺎﺟ ﯽ ﺁﻗﺎ ﻣﺤﺴﻦ ﺑﺪهﻢ .”
    (از ﺧﺎﻃﺮات ﻇﻬﻴﺮاﻟﺪوﻟﻪ – ﻧﻘﻞ از آﺘﺎب اﺳﺮار و ﻋﻮاﻣﻞ ﺳﻘﻮط اﻳﺮان )
    “- ﺣاﺟﯽ ﻣﻼ ﻋﻠﯽ کﻨﯽ ﺗﻤﺎم دهﻜﺪﻩ کﻦ و اراﺿﯽ وﺳﻴﻊ ﺁﻧﺮا ﺗﺎ ﺣﻮاﻟﯽ
    ﺟﺎدﻩ آﺮج و ﭘﺸﺖ اوﻳﻦ و درآﻪ ﺗﺼﺎﺣﺐ آѧﺮدﻩ ﺑﻮد و هﺮ ﺳﺎل ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺧﺮوار
    ﮔﻨﺪم اﺣﺘﻜﺎر ﻣﯽآﺮد و ﺑﺎ اﻳﺠﺎد ﺑﺎزار ﺳﻴﺎﻩ ﻣﺼﻨﻮﻋ ﯽ و ﻗﺤﻄﯽ ﺳﺎﺧﺘﮕﯽ ﺁن
    ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ را ﺑﻪ دو ﻳﺎ ﭼﻨﺪ ﺑﺮاﺑﺮ ﻗﻴﻤﺖ ﻣ ﯽﻓﺮوﺧﺖ، و اﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮع را آﺮﻳﻢ ﺷѧﻴﺮﻩ اﯼ
    ﻣﺎ ﺑﻪ ﻟﻄﻴﻔﻪ هﺎﯼ ﻣﺘﻌﺪد ﺳﺎﺧﺖ و ﺳﻴﺪ ﻋﻠﯽ ﺁﻗﺎ ﻳﺰدﯼ ﻣﺠﺘﻬﺪ در هﻤﺎن ﺳѧﺎﻟﻬﺎ ﻓﺘѧﻮا ﺑѧﻪ
    اﻧﮕﻠﻴﺴﻬﺎ ﻣ ﯽﻓﺮوﺧﺖ و ﭘﻮل ﻣ ﯽﮔﺮﻓﺖ.” (از هﻤﺎن آﺘﺎب)
    “- دﻳﮕﺮ از ﻋﻠﻤﺎ ﯼ اﻋﻼم ﺣﺎﺟ ﯽ ﺳﻴﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﺎﻗﺮﺑﻦ ﺳﻴﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﺗﻘﯽ ﻣﻮﺳﻮ ﯼ
    ﺷﻔﺘﯽ ﻣﻌﺮوف ﺑﻪ ﺣﺠ ﺔاﻻﺳѧﻼم ﺳﺎکﻦ اﺻѧﻔﻬﺎن اﺳﺖ . کﻨﻴﺰ او ﺣﻜﺎﻳﺖ کﻨﺪ کﻪ ﺁن
    ١١٩ ﺑﺰرﮔﻮار هﺮ ﺷﺐ از ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪﮔﺮﻳﻪ و زار اﯼ و ﺗﻀﺮع اﺷﺘﻐﺎل
    داﺷﺖ و ﻣﺎﻧﻨﺪ دﻳﻮاﻧﮕﺎن ﺑﺮ ﺳﺮ و رو ﯼ ﺧﻮدﻣﯽزد و دﻋﺎ و ﻣﻨﺎﺟﺎت ﻣ ﯽﺧﻮاﻧﺪ و
    ﭘﺲ هﺎ ﯼهﺎﯼ ﮔﺮﻳﻪ ﻣ ﯽآﺮد و در اواﺧﺮ زﻧﺪﮔﺎﻧ ﯽ ﺁﻧﻘﺪر ﮔﺮﻳﺴﺘﻪ ﺑﻮد کﻪ او را ﻓﺘﻖ
    ﻋﺎرض ﺷﺪﻩ ﺑﻮد و ﺑﺎ ﻓﺘﻖﺑﻨﺪ ﻓﺘﻖ او را ﺑﺴﺘﻨﺪ. و ﭼﻮن ﺻﺒﺢ ﻣ ﯽﺷﺪ ﻋﻤﺎﻣﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ
    و ﻋﺒﺎ ﺑﺮ دوش ﻣ ﯽﮔﺮﻓﺖ و ﺗﺎ ﺷﺐ ﺁرام ﺑﻮد . و دوﻟﺖ و ﺛﺮوت ﺣﺠﺔاﻻﺳﻼم ﺑﻌﺪ از
    اﻧﺠﺎم ﻓﻘﺮ و اﻓﺎﻗﻪ ﭼﻨﺎن اﺳﺖ آﻪ ﮔﻮﻳﺎ از اﺣﺼﺎء ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ و ﺣﻀﺮت ﺁﻓﺮﻳﺪﮔﺎر
    ﻗﺪرت ﺧﻮد را در ﺁن ﺑﺰرﮔﻮار ﺁﺷﻜﺎر ﺳﺎﺧﺘﻪ کﻪ ﻋﺒﺮت ﺟﻤﻴﻊ اﻧﻈﺎر و ﻣﺎﻳﻪ
    اﻋﺘﺒﺎر ارﺑﺎب اﻋﺘﺒﺎر ﮔﺮدﻳﺪ . ﺁن ﺑﺰرﮔﻮار را رﺳﻢ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺑﻮد کﻪ ﭼﻮن ﺗﻨﺨﻮاه ﯽ
    ﺑﺮاﯼ ﻣﺼﺎرف ﻣﻌﻴﻨﻪ ﭘﺲ از وﻓﺎت واﻗﻒ در اﺧﺘﻴﺎر اﻳﺸﺎن ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﻣ ﯽﺷﺪ ﺁن ﻣﺎل
    را ﺑﻪ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺗﺠﺎرت ﻣﯽداد و ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺣﺎﺻﻠﻪ ﻣﺎل ﺧﻮدﺷﺎن ﻣ ﯽﺷﺪ . ﺗﺎ اﻳﻨﻜﻪ در
    اﻧﺪك زﻣﺎﻧ ﯽ رﺑﺢ ﺑﺴﻴﺎر ﻧﻤﻮد و اﮔﺮ ﻣﺎﻟ ﯽ ﯽﻣداد ﺑﻪ ﺑﻴﻊ ﺷﺮﻃ ﯽ، ﭘﺲ از رﺳﻴﺪن
    ﻣﻮﻋﺪ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺁن ﺑﻴﻊ را ﺗﺼﺮف ﻣ ﯽآﺮد و ﻧﮕﺎﻩ ﻣ ﯽداﺷﺖ ﺗﺎ ﻣ ﯽﻓﺮوﺧﺖ . ﭘﺲ
    ﺷﺘﺮﺧﺎﻧﻪ و ﻗﺎﻃﺮﺧﺎﻧﻪ داﺷﺖ و ﻣﺤﻮﻃﻪ ﺧﺎﻧﻪ اش، ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺣﻮم ﺁﻗﺎ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻴѧﺪ ﺁﺑѧﺎد ﯼ
    ﺑﻮد آﻪ از ﻋﺮﻓﺎ و ﺻﺎﺣﺒﺎن ﺑﺎﻃﻦ و ﻣﻌﺮوف ﺑﻪ کﻴﻤﻴﺎ ﺑﻮد و ﺧﺎﻧﻪ اش ﻣﺸﺘﻤﻞ ﺑѧﻮد
    ﺑدورو و ﺑﻴﻮت ﺑﺴﻴﺎر داﺷﺖ . هﻔﺖ ﭘﺴﺮ داﺷﺖ هﺮ ﻳﻚ اﻧﺪروﻧ ﯽ و ﺑﻴﺮوﻧﯽ
    ﻋﻠﻴﺤﺪﻩ و ﻣﺨﺎرج اﻳﺸﺎن ﺟﺪا ﺑﻮد و ﻓﺮزﻧﺪ اکﺒﺮش ﺁﻗﺎ ﻣﻴﺮزا زﻳﻦاﻟﻌﺎﺑﺪﻳﻦ در
    اﺻﻄﺒﻞ او هﻔﺪﻩ راس اﺳﺐ ﺧﻮب ﺑﺴﺘﻪ داﺷﺖ و ﻋﻴﺎل ﺣﺠ ﺔاﻻﺳﻼم، ﻗﻄﻊ ﻧﻈﺮ از
    ﭘﺴﺮان و ﻋﻴﺎل اﻳﺸﺎن، ﺻﺪ ﻧﻔﺮ در ﺷﻤﺎرﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮد، از ﺧﺎدﻣﺎن و کﻨﻴﺰان و زﻧﺎن،
    و ﻗﺮاء و ﺿﻴﺎع و ﻋﻘﺎر ﺑ ﯽاﻧﺪازﻩ داﺷﺘﻪ، در ﺷﻬﺮ اﺻﻔﻬﺎن ﮔﻮﻳﺎ ﭼﻬﺎرﺻﺪ
    کﺎرواﻧﺴﺮا از ﻣﺎل ﺧﻮد داﺷﺘﻪ، ﮔﻮﻳﺎ زﻳﺎدﻩ از دو هﺰار ﺑﺎب دکﺎکﻴﻦ داﺷﺘﻪ و ﻳﻜ ﯽ
    از ﻗﺮا ﯼ او در اﺻﻔﻬﺎن آﺮوﻧﺪ ﺑﻮد آﻪ ﻧﻬﺼﺪ ﺧﺮوار ﺑﺮﻧﺞ ﻣﻘﺮر ﯼ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮد، ﻗﻄﻊ
    ﻧﻈﺮ از ﮔﻨﺪم و ﺟﻮ و ﺣﺒﻮﺑﺎت دﻳﮕﺮ . و ﻳﻚ ﺑﺎب ﺁﺳﻴﺎ در ﻧﺠﻒ ﺁﺑﺎد داﺷﺖ کﻪ
    ﻣﺴﺘﻤﺮا روز ﯼ ﻳﻚ ﺗﻮﻣﺎن اﺟﺎرﻩ او ﺑﻮد و هﻜﺬا و اﻣﻼکﯽ کﻪ در ﺑﺮوﺟﺮد داﺷﺖ
    ﻣﺪاﺧﻞ ﺁن هﺮ ﺳﺎﻟﯽ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺷﺶ هﺰار ﺗﻮﻣﺎن ﺑﻮد و اﻣﻼکﯽ کﻪ در ﻳﺰد داﺷﺖ
    ﺳﺎﻟﯽ دو هﺰار ﺗﻮﻣﺎن ﻣﺪﺧﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮد و دهﺎﺗﯽ کﻪ در ﺷﻴﺮاز داﺷﺖ ﺳﺎﻟﯽ ﭼﻨﺪ
    هﺰار ﺗﻮﻣﺎن ﻣﺪاﺧﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮد، ﻣﺠﻤﻼ ﺳﺎﻟ ﯽ هﻔﺪﻩ هﺰار ﺗﻮﻣﺎن ﻣﺎﻟﻴﺎت دﻳﻮاﻧﯽ دهѧﺎت
    ﺁن ﺟﻨﺎب در اﺻﻔﻬﺎن ﺑﻮد آﻪ ﺑﻪ دﻳѧﻮان ﻣѧ ﯽرﺳѧﻴﺪ ( ” . از رﺳѧﺎﻟﻪ ﺧﻴﺮاﺗﻴﻪ در رد ﺑﺮ
    ١٢٠ ﺻﻮﻓﻴﻪ، ﻧﻘﻞ از کﺘﺎب : ﺗﺎرﻳﺦ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﻳﺮان در دورﻩﻣﻌﺎﺻﺮ، ﺗﺎﻟﻴﻒ ﺳﻌﻴﺪ
    ﻧﻔﻴﺴﻲ).
    “ﻣﺮﺣﻮم ﺁﻗﺎ ﺳﻴﺪ ﺻﺎدق ﭘﻴﺸﻨﻤﺎز ﺗﻨﻜﺎﺑﻨ ﯽ ﺣﻜﺎﻳﺖ کﺮدﻩ اﺳﺖ کﻪ : زﻣﺎﻧﯽ
    ﻣﺮا ﻣﺴﺎﻓﺮت از ﻋﺘﺒﺎت ﺑﺠﺎﻧﺐ اﺻﻔﻬﺎن اﺗﻔﺎق اﻓﺘﺎد . ﭘﺲ از راﻩ ﻧﻬﺎوﻧﺪ ﻋﺒﻮر آﺮدم
    کﻪ ﺑﻠﻜکﻪ از آﺮاﻣکﺎت ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺰرﮔﻮار رﺑﺎﻧ ﯽ ﺳ ﻴﺪ ﻣﻬﺪ ﯼ ﺑﻦ ﺳﻴﺪ ﻣﺮﺗﻀ ﯽ ﺑﻦ ﺳﻴﺪ
    ﻣﺤﻤﺪ ﺣﺴﻨ ﯽ ﺣﺴﻴﻨﯽ ﻃﺒﺎﻃﺒﺎﺋﯽ ﺑﺮوﺟﺮدﯼ ﻣﻌﺮوف ﺑﻪ ﺑﺤﺮاﻟﻌﻠﻮم آﻪ در ﺷﺐ ﺁدﻳﻨﻪ
    ﻣﺎﻩ ﺷﻮال ١١۵۵ در آﺮﺑﻼ ﺗﻮﻟﺪ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ، ﭼﻴﺰﯼ درﻳѧﺎﺑﻢ . ﭘѧﺲ ﺑѧﻪ ﺧѧﺪﻣﺖ اﻳѧﺸﺎن
    رﺳﻴﺪم. ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺑﺎﺻﻔﺎ و ﺑﺎ اﺧﻼق ﺑﻪ ﻧﻈﺮم ﺁﻣد. در ﺁن ﺻﻔﺤﺎت ﻣﺮدم را ﺑﺎو
    اﺧﻼص زﻳﺎد ﯼ ﺑﻮد . ﭘﺲ از ﭘﺮﺳﺶ از ﺣﺎل ﻣﻦ ﺳﻮال آﺮد کﻪ : ﺳﺒﺐ ﺁﻣﺪن ﺷﻤﺎ
    ﺑﺎﻳﻨﺠﺎ ﭼﻴﺴﺖ ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻮن آﺮاﻣﺎت ﺷﻤﺎ در اﺻﻘﺎع ﻣﻘﺮوع اﺳﻤﺎع ﮔﺮدﻳѧﺪﻩ ﺧﻮاﺳѧﺘﻢ
    آﻪ ﻓﻴﺾ ﻋﻤﻴﻢ ﺷﻤﺎ ﻋﺎﻳﺪم ﮔﺮدد و ﭼﻴﺰ ﯼ از ﺁن را ﺑ ﯼأرﻪ اﻟﻌﻴﻦ ﻣﺸﺎهﺪﻩ آﻨﻢ . ﺳﻴﺪ
    ﮔﻔﺖ ﻣﺮا آﺮاﻣﺘ ﯽ ﻧﻴﺴﺖ و ﺳﺒﺐ اﺷﺘﻬﺎر آﺮاﻣﺖ ﺁﻧﺴﺖ آﻪ : هﺮآﺴﯽ از ﻣﺎدر ﻣﺘﻮﻟﺪ
    ﯽﻣ ﺷﻮد در ﻣﻴﺎن ﻃﺎﻳﻔﻪ اﺟﻨﻪ ﻧﻴﺰ در ﺁن ﺣﻴﻦ آﻮدآ ﯽ از ﻣﺎدر ﻣﺘﻮﻟﺪ ﻣﯽﺷﻮد و ﺁن
    کﻮدك را هﻤﺰاد اﻳﻦ ﺷﺨﺺ ﻣ ﯽﻧﺎﻣﻨﺪ و ﻣﺮا هﻤﺰادﻳﺴﺖ کﻪ ﺁن هﻤﺰاد ﭼﻨﺎن اﺗﻔﺎق
    اﻓﺘﺎدﻩ آﻪ ﭘﺎدﺷﺎﻩ ﻃﺒﻘﻪ اﯼ ازﻃﺒﻘﻪ ﺟﻨﻴﺎﻧﺴﺖ و اﻳﻦ هﻤﺰاد ﻣﻦ ﭘﻨﺞ ﺷﺶ ﻧﻔﺮ از اﺟﻨﻪ
    ﺑﺮاﻳﻢ ﻓﺮﺳﺘﺎدﻩ آﻪ در ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﻣﺮا ﺧﺪﻣﺖ ﻧﻤ ﺎﻳﻨﺪ، ﻣﺜﻼ ﮔﺎه ﯽ ﻇﺮف ﺧﺎﻧﻪ
    ﻣﻦ ﺧﺎﻟ ﯽ از ﺁب اﺳﺖ، ﻳﻚ دﻓﻌﻪ ﻣﻼﺣﻈﻪ ﻣﯽآﻨﯽ ﭘﺮ ﺁب اﺳﺖ و ﮔﺎه ﯽ ﻃﻔﻞ در
    ﮔﻬﻮارﻩ ﮔﺮﻳﻪ ﻣ ﯽآﻨﺪ و ﺑﺴﺎ ﺑﺎﺷﺪ آﻪ ﮔﻬﻮارﻩ ﻣﯽﺟﻨﺒﺪ، ﺑﺪون اﻳﻨﻜﻪ کﺴﯽ او را
    ﺑﺠﻨﺒﺎﻧﺪ، ﻳﺎ اﻳﻦ آﻪ هﻴﺰم ﻧﻴﺴﺖ، ﭘﺲ ﻧﺎﮔﺎﻩ هﻴﺰم ﺁوردﻩ ﻣﯽﺷﻮد. ﻳﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻣﻮش
    ﺷﺪ ﺑﻴﻚ دﻓﻌﻪ ﺁﺗﺶ زدﻩ ﻣ ﯽﺷﻮد. ﺑﺪون اﻳﻨﻜﻪ کﺴ ﯽ ﺁﺗﺶ ﺑﭽﻴﻨﺪ و ﭼﻮن ﻣﺮدم
    اﻳﻨﮕﻮﻧﻪ اﻣﻮرات را ﻣ ﯽﺑﻴﻨﻨﺪ ﮔﻤﺎن ﻣﯽآﻨﻨﺪ آﻪ اﻳﻦ از آﺮاﻣﺖ اﺳﺖ و ﺣﺎل اﻳﻨﻜѧﻪ
    ﻣﺮا کﺮاﻣﺘ ﯽ ﻧﻴﺴﺖ، ﺑﻠﻜﻪ اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ آﺎرهﺎ از ﺁن اﺟﻨﻪ ﻣﯽﺑﺎﺷﺪ. ﻣﻮﻟѧﻒ آﺘﺎب ﮔﻮﻳﺪ
    آﻪ: ﺣﻜﺎﻳﺖ هﻤѧﺰاد ﻣﻌﺮوﻓﺴﺖ و از ﺷѧﻴﺦ اﺣﻤѧﺪ اﺣﺴﺎ ﺋﯽ ﺳѧﻮال ﻧﻤﻮدﻧѧﺪ آѧﻪ : ﺳѧﺒﺐ
    ﭼﻴﺴﺖ آﻪ اﻧﺴﺎن در ﺑﻌﻀ ﯽ از اﺣﻮال ﺑﺪون ﺳﺒﺒ ﯽ از اﺳﺒﺎب ﻇﺎهﺮﻩ ﻣﻠﻮل و ﻣﻜѧﺪر
    ﯽﻣ ﺷﻮد؟ ﺷﻴﺦ اﺣﻤﺪ ﭼﻨﺪ وﺟﻪ در ﺟﻮاب ﮔﻔﺘﻪ : ﻳﻜﯽ اﻳﻨﻜﻪ هѧﺮ آѧﺴ ﯽ را هﻤﺰادﻳѧﺴﺖ
    از اﺟﻨﻪ، ﭼﻮن او ﻣﻠﻮل ﺷﻮد اﻧﺴﺎن ﺑﺪون ﺟﻬﺘ ﯽ ﺑﺴﺒﺐ ارﺗﺒﺎﻃﯽ کﻪ ﺑﺎ او دارد
    ﻣﻠﻮل ﻣ ﯽﺷﻮد و ﺳѧﺒﺒﺶ را ﻧﻤ ﯽﻓﻬﻤﺪ. دوم اﻳﻨﻜﻪ ﭼﻮن اﻣﺎم ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ اﻋﻤﺎل ﺷѧﻴﻌﻴﺎن
    ﺁﮔﺎﻩ ﻣ ﯽﺷﻮد از ﺑﺮا ﯼ ﺻﺪور ﻣﻌﺎﺻ ﯽ ﻣﻠﻮل ﻣ ﯽﺷﻮد و ﭼﻮن اﻣﺎم ﻗﻠѧﺐِ ﻋﺎﻟﻢ اﻣﻜﺎن
    ١٢١ اﺳﺖ و هﺮ وﻗﺖ کﻪ ﻗﻠﺐ او راکﻼﻟﺖ و ﻣﻼﻟﺘﯽ روﯼ دادﺁن ﻣﻼﻟﺖ در هﻤﻪ
    اﻋﻀﺎء ﺳﺮاﻳﺖ ﻣ ﯽآﻨﺪ هﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻼﻟﺖ اﻣﺎم ﺑﺮ هﻤѧﻪ ﺳѧﻜﻨﻪ ﻋѧﺎﻟﻢ ﺳѧﺮاﻳﺖ ﻣѧ ﯽآﻨѧﺪ.”
    (ﻧﻘﻞ از هﻤﺎن آﺘﺎب )
    “ﺟﻨﺎب ﺷﻴﺦ ﺟﻌﻔﺮ ﺑﻦ ﺧﻀﺮ ﺑﻦ ﻳﺤﻴﯽ ﺣﻠﯽ ﺟﻨﺎﺣﯽ ﻧﺠﻔﯽ ﻣﻌﺮوف ﺑﻪ
    آﺎﺷﻒ اﻟﻐﻄﺎء رﺣﻤѧﺔ اﷲ، ﺑѧﺴﻴﺎر کﺜﻴﺮاﻻکﻞ ﺑﻮدﻧﺪ . ﮔﻮﻳﻨﺪ آﻪ : هﺮ ﻧﻮﺑﺘ ﯽ ﻳﻚ ﻣﻦ
    ﺗﺒﺮﻳﺰ ﻃﻌﺎم و ﺻﺪ درم ﭘﻴﺎز و دﻩ ﺗﺨﻢ ﻓﻠﻔﻞ و ﻳﻚ راس ﺑﺮّ ﻩ ﻏﺬاﯼ اﻳﺸﺎن ﺑѧﻮد و هѧﺮ
    ﺷﺐ را هﻢ ﺑﺎ زﻧ ﯽ ﻣﻘﺎرﺑﺖ ﻣ ﯽﻧﻤﻮدﻧﺪ و هѧﺮ ﺷѧﺐ ، دو ﺛﻠѧﺚ ﺷѧﺐ را ﺑﻴѧﺪار ﺑﻮدﻧѧﺪ و
    ﺑﻪ ﻋﺒﺎد ت ﺣﻀﺮت ﺁﻓﺮﻳѧﺪﮔﺎر اﺷѧﺘﻐﺎل داﺷѧﺘﻨﺪ … ،و ﺁن ﺟﻨѧﺎب ﻓﺘﺤﻌﻠﻴѧﺸﺎﻩ را اذن در
    ﺳﻠﻄﻨﺖ دادﻧﺪ و او را ﻧﺎﻳﺐ ﺧﻮد ﻗﺮار دادﻧﺪ ، اﻣﺎ ﺑﺎ ﺷﺮاﻳﻂ ﭼﻨﺪ خﻪ : در هѧﺮ ﻓﻮﺟ ﯽ
    از ﻟﺸﻜﺮ ﻣﻮذﻧ ﯽ ﻗﺮار دهﺪ و اﻣﺎم ﺟﻤﺎﻋﺖ در ﻣﻴﺎن ﻟﺸﻜﺮ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ هѧﺮ هﻔﺘѧﻪ ﻳѧﻚ
    روز وﻋﻆ آﻨﻨﺪ و ﺗﻌﻠﻴﻢ ﻣﺴﺎﺋﻞ آﻨﻨﺪ و آﻴﻔﻴﺖ ﺁن را در ﭼﻬﺎ ر کﺘﺎب کاﺸﻒ اﻟﻐﻄѧﺎء
    ﻧﻮﺷﺘﻪاﻧﺪ. ﻣﺴﻤﻮع ﺷﺪﻩ اﺳﺖ آﻪ ﺷﺨﺼ ﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮت ﺷﻴﺦ رﺳѧﻴﺪ آѧﻪ ﻣѧﺴﺌﻠﻪ
    ﻣﺤﺘﺎجاﻟﻴﻪ ﺧﻮد را ﺳﻮال ﻧﻤﺎﻳﺪ. ﺑﻨﺎﮔﺎﻩ ﻏﺬاﯼ ﺷﻴﺦ را ﺁوردﻧﺪ. دﻳﺪ ﻏﺬاﯼ ﺑѧѧﺴﻴﺎر
    ﺁوردﻧﺪ و در ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺠﺰ ﺷﻴﺦ آﺴ ﯽ ﻧﺒﻮد. ﺑﺎ ﺧﻮد اﻧﺪﻳﺸﻴﺪ آﻪ ﻗѧﺎﻧﻮن ﻣﺠﻠѧﺲِ اﻋﻴѧﺎن ﺁن
    اﺳﺖ آﻪ ﻏﺬا ﺑﺴﻴﺎر ﻣﯽﺁورﻧﺪ ﻟѧﻴﻜﻦ هﻤﻪ ﺁﻧﺮا ﻧﻤﯽﺧﻮرﻧѧﺪ، هѧﺮ ﭼﻪ ﺿﺮور اﺳﺖ
    ﺻﺮف ﻣ ﯽﺷﻮد و ﺑﺎﻗ ﯽ را ﻣﻼزﻣﺎن ﺻﺮف ﻣ ﯽﻧﻤﺎﻳﻨﺪ. ﭘﺲ ﺷﻴﺦ ﺑﻪ اآَﻞ ﭘﺮداﺧﺖ و
    ﺗﻤﺎم ﺁن ﻏﺬا را ﻣﺼﺮوف داﺷﺖ . ﺁن ﻣﺮد ﺗﻌﺠﺐ کﺮد و ﺑﺎ ﺧﻮد اﻧﺪﻳѧﺸﻴﺪ آѧﻪ : اﻳѧﻦ
    ﻏﺬاﻳﯽ آﻪ ﺷﻴﺦ ﺧﻮردﻩ اآﻨﻮن اﺑﺨﺮﻩ ﺁن ﺑﻪ دﻳﻮاﻧﺨﺎﻧﻪ دِﻣﺎغ او ﻣﯽﻧﺸﻴﻨﺪ و ﻣﻌﻠѧﻮم و
    ﻣﺠﻬﻮل او ﻳﻜﺴﺎن ﺧﻮاهﺪ ﺑﻮد و در ﭼﻨﻴﻦ وﻗﺘﯽ ﺳﻮال ﻧﻤѧﻮدن ﺑﻴﺠﺎﺳѧﺖ و ﺑﻴﻔﺎﻳѧﺪﻩ .
    ﭘﺲ ﺁن ﻣﺮد ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ آﻪ رﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ . ﺷﻴﺦ ﻓﺮﻣﻮد آﻪ ﭘѧﺲ ﺑﺮا ﯼ ﭼﻪ کﺎر ﺁﻣѧﺪﻩ اي؟
    ﮔﻔﺖ آﺎر ﯼ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﭘﺲ از اﺻﺮار ﺑﺴﻴﺎر ﺁن ﻣﺮد ﺣﺎﺟﺖ ﺧﻮﻳﺶ را اﺑﺮاز داﺷѧﺖ
    و ﻋﺮض آﺮد آﻪ ﺑﺠﻬﺖ آﺜﺮت اآﻞ ﺷﻤﺎ از ﺧﻴﺎل ﺳﻮال ﮔﺬﺷﺘﻢ . ﭘﺲ ﺷﻴ ﺦ ﻓﺮﻣﻮد
    آﻪ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺧﻮد را ﺑﻴﺎن آﻦ . ﺁن ﻣﺮد ﺑﻴﺎن کﺮد . ﺷѧﻴﺦ ﺟѧﻮاب ﺁن ﻣѧﺴﺎﺋﻞ را ﺑѧﻪ ﻧﺤѧﻮ
    اﺳﺘﻴﻔﺎ ﺑﺎ ﻓﺮوع ﺑﻴѧﺎن ﻓﺮﻣѧﻮد . ﭘѧﺲ از ﺁن ﻓﺮﻣѧﻮد آѧﻪ : ﺣﻀﺮت ﺧﻼق ﻋﺎﻟﻢ ﻣѧﺮا در
    ﻋﻠﻢ، ﻓ ﺮﻳﺪِـَ دهﺮﺳﺎﺧﺘﻪ و هﻤﻴѧﺸﻪ ﺑѧﻪ ﻟﺬاﻳѧ ﺬ روﺣﺎﻧﻴّѧ ﯽﻪ ﻣﺘﻠѧﺬذ ﻣѧ ﺑﺎﺷѧﻢ، و در اآѧﻞ ﻧﻴѧﺰ
    اﺷﺘﻬﺎﯼ واﻓﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻋﻄﺎ ﻓﺮﻣﻮدﻩ کﻪ ﺑѧﻪ ﻟﺬت ﻧﻌﻤﺘﻬﺎ ﯼ او ﻋﻠﯽ اﻟﺪوام ﻣﺘﻠﺬذ
    ﯽﻣ ﺑﺎﺷﻢ، و ﭼﻨﺎن ﺷﻬﻮﺗ ﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ آﺮاﻣﺖ ﻓﺮﻣﻮدﻩ آﻪ هﺮ ﺷﺐ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺠﺎﻣﻌﺖ ﻧﻤﺎﻳﻢ،
    و ﭼﻨﺎن ﻗﻮﻩ اﻃﺎﻋﺖ و ﻃﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻮهﺒﺖ ﻓﺮﻣﻮدﻩ آﻪ هﻤﻴѧﺸﻪ از ﻧѧﺼﻒ ﺷѧﺐ ﺗѧﺎ
    ١٢٢ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ راز و ﻧﻴﺎز ﺣѧѧﻀﺮت ﺑﯽﻧﻴﺎز دﻣﺴﺎز و ﻣﺪاوﻣﺖ دارم، و ﺗﺮا ﻧﻪﻓﻬﻢ و
    ادراك اﺳﺖ کﻪ ﻏﺬاﯼ روﺣﺎﻧﯽ اﺳﺖ و ﻧﻪﺁن اﺷﺘﻬﺎﯼ ﺑﻪﻣﻄﻌﻮﻣﺎت آѧѧﻪ ﻏѧѧﺬاﯼ
    ﺟѧѧسمانی اﺳﺖ و ﻧﻪ ﺁن ﻗﻮﻩ ﺷﻬﻮﻳﻪ آﻪ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺷﺮت ﻣﺘﻠﺬذ ﺷﻮ ﯼ و ﻧﻪ ﺁن ﻗﻮﻩ
    ﺷﺐﺧﻴﺰﯼ آﻪ ﺑﻪ ﻋﺒﺎدت ﻗﻴﺎم ﻧﻤﺎﻳﯽ، ﭘﺲ ﻧﻪ ﻟﺬت دﻧﻴﺎ را ﺑﺮدﻩاﯼ وﻧﻪ ﻟﺬت ﺁﺧﺮت .
    ﺁن ﺟﻨﺎب ﺑﺴﻴﺎر ﺧﻮش اﺣﻮال ﺑﻮد و هﻤﻴѧﺸﻪ آﻨﻴѧﺰ ﯼ ﺑѧﻪ هﻤѧﺮاﻩ داﺷѧﺖ و در
    اﺳﻔﺎر هﺮ آﺠﺎ آﻪ ﺷ ﻬﻮت ﺑﺮ او ﻏﺎﻟﺐ ﻣ ﯽﺁﻣﺪ ﺣﻜﻢ ﻣ ﯽﻓﺮﻣﻮد آѧﻪ ﭼѧﺎدر ﻣѧ ﯽزدﻧѧﺪ و
    رﻓﻊ ﺣﺎﺟﺖ ﻣ ﯽﻧﻤﻮد” (ﻧﻘﻞ از هﻤﺎن آﺘﺎب)
    ﺳѧﺎزﻣﺎن روﺣﺎﻧﻴﺖ شیعه در ﺗﻤѧﺎم دوران ﻗﺎﺟﺎر، ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻳﻜﯽ از
    ﻣﻘﺘﺪرﺗﺮﻳﻦ و ﻣﺘﻨﻔﺬﺗﺮﻳﻦ ﺳﺎزﻣﺎﻧﻬﺎ ﯼ ﺗﺼﻤﻴﻢ و اﺟﺮا، ﻣﺸﻐﻮل آﺎر ﺑﻮد، و اﻳﻦ ﻧﻔﻮذ
    ﺟﺰ در ﻣﻮارد ﻣﻌﺪود ﯼ ﻧﻈﻴﺮ اﻧﻘﻼب ﻣѧѧﺸﺮوﻃﻴﺖ (ﺁﻧﻬم ﺗﻨﻬѧѧﺎ ﺗﻮﺳѧѧﻂ ﭼﻨѧѧﺪ ﺗѧѧﻦ از
    ﻣﺮاﺟﻊ) هﻤﻴﺸﻪ در ﺟﻬѧﺖ ﺟﻠѧﻮﮔﻴﺮ ﯼ از ﭘﻴѧﺸﺮﻓﺖ و ﺗﺤѧﻮل ﻓﻜѧﺮ ﯼ واﺟﺘﻤѧﺎﻋ ﯽ ﺗﻮدﻩ
    ﺑﻜﺎر ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ . “ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﺛﺎﺑﺖ و ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ اﻟﻬﻲ “، ﻣﺴﺘﻠﺰم ﺣﻔﻆ وﺿﻊ وﺟﻮد و
    ﻣﻤﺎﻧﻌﺖ از ه ﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺟﺮح و ﺗﻌﺪﻳﻠ ﯽ در ﻣﻘﺮرات ﺷﺮﻋ ﯽ ﺑﻮد، ﭼﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﺑﻪ ﺗﻐﻴﻴﺮ
    ﺁﻧﻬﺎ. و ﻃﺒﻌﺎ اﻳﻦ ﻗﻮاﻧﻴﻦ ﻻ ﻳﺘﻐﻴﺮ و اﺑﺪ ﯼ ﺑﺮ اﺣﺎدﻳѧﺚ و اﺣﻜѧﺎم ﻣﺤѧﺪﺛﺎن ﺑﺰرﮔѧﻮار و
    روات ﻋﺎﻟﻴﻘﺪر و آﺘﺐ و اﺳﺎﺗﻴﺪ ﻣﻌﺘﺒﺮﻩ اﯼ ﺗﻜﻴﻪ داﺷﺖ آﻪ در ﻃﻮل ﻗﺮون ﺑѧﺼﻮرت
    ﮔﻨﺠﻴﻨﻪ ﮔﺮاﻧﺒﻬﺎ ﯼ ﻓﻘﻪ و ﺣﺪﻳﺚ ﺑﺮ رو ﯼ هﻢ اﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑѧﻮد . و ﺗѧﺎزﻩ در ﺧѧﻮد ﻗѧﺮن
    ﻧﻮزدهﻢ ﻧﻴﺰ، “ﻏﻨﺎﯼ ﺑﺎز هﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﻳﻦ ﮔﻨﺠﻴﻨﻪ” آﻮﺷﺶ ﻻزم ﺑﻌﻤﻞ ﺁﻣﺪ:
    “- از ﺗﺎﻟﻴﻔﺎت ﺁن ﻋﺎﻟﻢ ﺟﻠﻴﻞ اﻟﻘﺪر (ﺁﻗﺎ ﺳѧﻴﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﻃﺎب ﺛﺮاﻩ ) ﺟﺎﻣﻊ
    اﻟﻌﺒﺎﺑﺮاﺳﺖ آﻪ ﻳﻚ ﻣﺠﻠﺪ ﺁن در ﻣﺒﺤﺚ ﻏﺴﻞ ﺟﻨﺎﺑﺖ ﻧﺰد ﻣѧﻦ اﺳѧﺖ و در اﻳѧﻦ کﺘﺎب
    ﻣﺒﺤﺚ ﻏﺴﻞ زﻳﺎدﻩ از ٧٠ آﺘﺎب را ﻧﻮﺷﺘﻪ اﺳﺖ و ﻧﻴﺰ ﻣﻔﺎﺗﻴﺢ اﻻﺻﻮل و ﻣﻨﺎهѧﻞ و
    ﻣﻀﺎﺑﻴﺢ و اﺻﻼح اﻟﻌﻤﻞ و اﻻآﻠﻴﻞ اﻟﻤﺼﺎﺋﺐ . و ﺣﺠﺔاﻻﺳﻼم ﺁﻗѧﺎ ﺷѧﻔ ﻴﻊ ﺑﺮوﺟѧﺮد ﯼ
    ﻧﻮﺷﺘﻪ اﺳﺖ آﻪ از ﺁن ﺟﻨﺎب ﺷﻨﻴﺪم آﻪ ﻣ ﯽﻓﺮﻣﻮد: ﻣﻮﻟﻔﺎت ﻣѧﻦ ﺷѧﺎﻣﻞ ﺳﻴѧﺼﺪ هѧﺰار
    ﺑﻴﺖ ﻳﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺳﺖ . وﻟѧﯽ ﻣﻮﻟﻔѧﺎت اﻳѧﻦ ﻓﻘﻴѧﺮ (ﻣﻮﻟѧﻒ ﻗѧﺼﺺ اﻟﻌﻠﻤѧﺎء ) زﻳѧﺎدﻩ از اﻳѧﻦ
    ﻣﻘﺎدﻳﺮ اﺳﺖ و ﺑﻠﻜﻪ زﻳﺎدﺗﺮ از دو آﺮور ﺑﻴﺖ اﺳѧﺖ، در ﺻѧﻮرﺗﻴﻜﻪ ﻣﺮﺣѧﻮم ﺣѧﺎﺟ ﯽ
    ﻣﺤﻤﺪ ﺻﺎﻟﺢ ﺑﺰﻏﺎﻧ ﯽ از ﺗﻼﻣѧﺬﻩ ﺁﻗѧﺎ ﺳѧﻴﺪ ﻣﺤﻤѧﺪ ﻣѧ ﯽﻓﺮﻣѧﻮد آѧﻪ اﻳѧﺸﺎن در ﻣѧﺪت هѧﺮ
    ﺷﺒﺎﻧﺮوز ﺷﺶ ﺗﺎﻟﻴﻒ داﺷﺘﻪ اﻧﺪ ! (ﻗﺼﺺ اﻟﻌﻠﻤﺎء ﺗﺎﻟﻴﻒ ﻣﺤﻤﺪ ﺑѧﻦ ﺳﻠﻴﻤﺎن
    اﻟﺘﻨﻜﺎﺑﻨﯽ، از ﻓﻘﻬﺎ ﯼ اﺻﻮﻟﯽ ﻗﺮن ١٩، ﻧﻘﻞ از آﺘѧﺎب ﻣﻠﻴѧﺖ و زﺑѧﺎن ﺗѧﺎﻟﻴﻒ ﺷѧﺎهﺮخ
    ﻣِﺴﻜﻮب).
    ١٢٣ و ﻓﺮاﻣﻮش ﻧﺒﺎﻳﺪ کﺮدآﻪﮔﺎهﯽ ﺧﺎﻗﺎنِ اﻋﻈﻢ، ﺧﻮدﻧﻴﺰ در زُﻣﺮﻩ اﻳﻦ
    “ﺧﺎدﻣﺎن ﺷﺮع اﻧﻮر ” در ﻣﯽﺁﻣﺪ و از راﻩ ﻗﻠﻢ و آﺘﺎﺑﺖ ﺳﻌ ﯽ در ﺗﻮﺿѧﻴﺢ و ﺗѧﺸﺮﻳﺢ
    اﺻﻮل دﻳﻦ ﻣﺒﻴﻦ ﻣ ﯽآﺮد، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻧﺎﺻﺮاﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ آﻪ ﻣ ﯽﻧﻮﺷﺖ:
    ﺁدم ﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻨﺪم ﺟﻨﺎن راﻏﺐ ﺑﻮد
    ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ اﯼ آﻪ ﺁﻳﺪ ﺑﻪ ﻧﺠﻒ

    ﺷﻮق دﮔﺮش ﺑﻪ ﺟﺎن و دل ﻏﺎﻟﺐ ﺑﻮد
    ﻣﻘﺼﻮدش ﻋﻠﯽ ﺑﻦ اﺑﻴﻄﺎﻟﺐ ﺑﻮد !

    و اﻟﺒﺘﻪ ﺧﺎﻗﺎن اﻋﻈﻢ ﻣﺎﻧﻌ ﯽ ﻧﻤ ﯽدﻳﺪ کﻪ د ر هﻤﺎن ﻋﺼﺮ ﻧﻴﺰ، ﻣﺎﻧﻨﺪ دوران
    ﺻﻔﻮﯼ ﯽﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧ ﺁب ﺧﻮردن ﻓﺮﻣﺎن ﻃﻨﺎب اﻧﺪاﺧﺘﻦ، ﻗﻬﻮﻩ ﻗﺠﺮ ﯼ دادن، ﺳﺮ
    ﺑﺮﻳﺪن، ﺷﻼق زدن و ﺳﺎﻳﺮ دﺳﺘﻮرهﺎﻳ ﯽ آﻪ در ﺳﻔﺮﻧﺎﻣﻪهﺎ و آﺘﺎﺑﻬﺎﯼ ﻣﺘﻌﺪد
    دﻳﮕﺮﯼ از رﺟﺎل ﺁن ﻋﺼﺮ ﺑﺘﻔﺼﻴﻞ از ﺁن ﺳﺨﻦ رﻓﺘﻪ اﺳﺖ ﺑﺪهﺪ، و اﻳﻦ اﻣﺮ
    ﻣﻨﺎﻓﺎﺗﯽ ﺑﺎ ﺳﺘﺎﻳﺶ ﻋﻠﯽ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، زﻳﺮ ا ﻳﻚ “ﺷﻔﺎﻋﺖ ﻋﻠﻲ” در روز ﺟﺰا،
    ﺑﻬﺮﺣﺎل ﺑﺮا ﯼ آﺸﻴﺪن ﺧﻂ ﺑﻄﻼن ﺑﺮ هﻤﻪ اﻳﻨﻬﺎ کﺎﻓ ﯽ اﺳѧﺖ و ﻋﻠﯽ را هﻢ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ
    اﻳﻦ ﻧﻮع ﺳﺘﺎﻳﺸﻬﺎ راﺿ ﯽﻣﯽ ﺗﻮان آﺮد.
    ﻣﺮاﺟﻊ ﺗﻘﻠﻴﺪ دورﻩ ﻗﺎﺟﺎر ﻋﻤﻮﻣﺎ ﻧﻘﺶ ﻓﻌѧﺎل و آﺎرﺳѧﺎز ﯼ در اﻣﻮر ﻣﻤﻠﻜﺘ ﯽ
    داﺷﺘﻨﺪ، آﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ هﺎﻳﯽ از ﺁﻧﺮا در اﻋﻼم ﺟﻬﺎد اﻳﺮان ﻋﻠﻴѧﻪ دوﻟѧﺖ رو س (آѧﻪ ﻣﻨﺠѧﺮ
    ﺑﻪ ﺷﻜﺴﺖ اﻳﺮان و اﻧﻌﻘﺎد ﻋﻬﺪﻧﺎﻣﻪ ﺗﺮآﻤﺎﻧﭽﺎ ﯼ ﺷﺪ)، و ﻣﺎﺟﺮا ﯼ ﺗﻨﺒﺎآﻮ (آﻪ ﻣﺎهﻴѧﺖ
    واﻗﻌﯽ ﺁن ﺑﺮ اﺳﺎس اﺳﻨﺎد وزارت اﻣﻮر ﺧﺎرﺟﻪ اﻧﮕﻠﺴﺘﺎن در آﺘﺎب “اﺳﺮار و…..

     
  24. حسین جان سلام
    چرا اینهمه ازنوشته های آقا مرتضی ناراحت شدی شما کامنت های ایشانر نخوان اینهمه داد وقال راه انداخته ای برای چه؟

     
  25. ﺁﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ ﺑﺎ ﺳﻼﻡ
    ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺰﻳﺰ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ اﻳﻦ ﻋﻜﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ اﻳﻦ ﺑﭽﻪ ﺑﻬﺎﻱ ﺷﺎﻫﻜﺎﺭ اﺳﺖ.
    ﺩﻓﻌﻪ اﻭﻝ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻋﻜﺲ ﺷﻤﺎﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺘﻢ اﻳﻦ ﻣﻂﻠﺐ ﺭﻭ ﺑﻨﻮﻳﺴم ﻭﻟﻲ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻳﺎ ﻧﻪ,ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﻧﻮﺷﺘﻬﺎﺗﺎﻥ ﺑﮕﺮﺩﻡ
    و ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻳﺎ ﻧﻪ اﮔﺮ ﺗﻜﺮاﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.

    اﮔﺮ ﺑﻬﺸﺘﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺣﺪاﻗﻞ ﺑﺮاﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺗﺎﺛﻴﺮ ﮔﺬاﺭ ﺟﺎﻱ ﺷﻤﺎ ﺩﻛﺘﺮ ﻣﻠﻜﻲ, ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪ اﻥ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ﺑﻬﺎﻱ ﻛﻪ اﺯ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺑﻬﺎﻳﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩاﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭاﻩ ﻧﻴﺎﻓﺖ ﻋﺬﺭ ﺧﻮاﻫﻲ ﻛﺮﺩ ,, و ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺟﺎﻱ ﺑﻬﺸﺖ اﺳﺖ,,.
    ﭼﺮا ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻋﺮﺽ ﻣﻴﻜﻨﻢ.
    ﻣﺎ ﺗﻮ ﻣﺤﻠﻲ ﻫﺎﺷﻤﻲ ﻏﺮﺏ ﺗﻬﺮاﻥ ﺑﺪﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪﻳﻢ ﻭﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻳﻢ, ﻣﺤﻠﻪ ﺭﻭ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﻓﻀﺎ ﺩﺳﺘﺘﻮﻥ ﺑﻴﺎﺩ.
    ﻣﺎﺩﺭﻡ ﭘﻨﺞ ﻛﻼﺱ ﺳﻮاﺩ ﺩاﺷﺖ, ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﺳﻴﺪ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ, ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﻴﻠﻴﻬﺎ ﻳﻚ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ﺑﻬﺎﻱ ﺩﺭ ﻫﻤﺴﺎﻳﮕﻲ ﺩاﺷﺘﻴﻢ ﻭﻟﻲ ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭ.
    ﺑﻪ اﺳﻢ ﻣﻠﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ, ﺧﻮﺏ اﻭﻧﻂﺮﻓﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻫﻢ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻣﻨﻆﻮﺭﻡ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎ اﺳﺖ. اﻳﻦ ﻣﻠﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻪ اﻻﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ
    ﺩﺭ ﻛﺎﻧﺎﺩا ﻫﺴﺘﻨﺪ اﺯ ﻗﺪﻳﻢ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ اﻣﺪ ﺩاﺷﺖ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻱ اﻭ ﻫﻢ ﻗﺪﻳﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻤﺒﺎﺯﻱ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺧﻮﺏ ﻣﺎ اﻭﻣﺪﻳﻢ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻛﻪ اﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ ﺩﻳﺪﻡ ﻣﻠﻜﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﻡ اﺳﺖ ﻭﭼﻮﻥ ﺣﺎﻝ و ﻫﻮا ﻛﻼ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻠﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﻓﺖ
    ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﻛﻪ ﻣﻠﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﻓﺖ و ﺁﻣﺪ ﺩاﺭﺩ, ,ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺎﻧﻪ اﻱ ﻛﻪ ﻣﻴﺮﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﺮﻭﻡ ﺧﺎﻧﻪ اﻭ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﺑﻌﻀﻲ اﺯ ﻫﻤﺴﺎﻳﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ اﻋﺘﺮاﺽ ﻛﺮﺩﻩ اﻧﺪ ﺗﻮ ﭼﺮا ﺑﺎ ﻣﻠﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﻓﺖ ﻭﺁﻣﺪ ﻣﻴﻜﻨﻲ
    ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﺳﻴﺪﻱ و ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﻋﻴﺪ ﺳﻴﺪﻫﺎ ﻣﻲ ﺁﻳﻢ ﭘﻴﺶ ﺗﻮ اﻳﻦ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ.
    ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻔﺖ ﻋﻆﻴﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬا ﮔﻔﺘﻢ, اﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻤﺎ ﭘﻴﺶ ﻣﻦ ﻧﻴﺎ ﻳﺪ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ اﻳﻦ ﻣﻠﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ اﺯ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ اﻧﺴﺎﻥ ﺗﺮ اﺳﺖ, ﻧﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﻧﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻛﺴﻲ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﻧﺪ و ﺧﻼﺻﻪ اﻧﺴﺎﻧﻴﺴﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺷﺮﻳﻒ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺮﻭﻱ اﻭ ﺑﺎﺯ اﺳﺖ ﻫﺮ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺧﻮاﻫﺪ
    ﻧﻴﺎﻳﺪ. و اﻭ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ ﻭﺁﻣﺪ ﺩاﺷﺖ ﻭﺑﻌﺪ ﻫﻢ اﺯ ﻛﺎﻧﺎﺩا ﺗﻠﻔﻨﻲ.
    ﺣﺎﻻ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﻳﺪ, ,ﺟﺎﻱ ﺷﻤﺎ ﻭﺩﻛﺘﺮ ﻣﻠﻜﻲ ﻫﺎ و اﻧﺴﺎﻧﻬﺎﻱ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ اﮔﺮ ﺑﻬﺸﺘﻲ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺟﺎﻳﺶ ﻧﻴﺴﺖ, ,
    ﺩﻭﺳﺘﺪاﺭ ﺷﻤﺎ ﻋﻆﻴﻢ

     
  26. برادر ایمانی جناب آقا مصلح عزیز

    سلام علیکم بما صبرتم و تصبرون

    سال نو را به شما عزیز تبریک گفته، مزید توفیقات شما در نشر معارف اهلبیت را از خدای متعال خواستارم.

    من خود را لایق الطاف بزرگوارانه شما نمیدانم ،و از محبت شما سپاسگزارم ،و متقابلا از افاضات علمی شما و استحکام ایمانی راسخ شما توشه می گیرم.

    دوستدار و مخلص شما سید مرتضی
    ملتمس دعا

     
  27. سلام حسن آقای گرامی

    ممنون از تذکر شما ،البته من نوعا پاسخ به سوال و بحثهای دوستان میدهم یا سخن دوستی را بنقد میکشم ،و کمتر موردی است که ابتدائا ورود به مطلبی کنم ،نمیدانم چرا امشب برخی دوستان با تعبیراتی مثل بس کنید و نظائر آن بمن ابراز لطف کردند ،در هر حال همین پلورالیسمی که شما به آن اشاره میکنید اقتضایش این است که همه حق ابراز نظر داشته باشند،استدلال کنند و دیگران پاسخ دهند ،البته تحمیل عقیده هم ممکن نیست ،اما باید همه حق اظهار نظر داشته باشند،دوستانی که بمن میگویند بس کن خودشان چرا ابراز نظر میکنند؟! ضمن اینکه وقتی دوستی دوست دارد از ژاپن با من سوال و جواب کند و سوالاتی مطرح می کند شایسته نیست من به او بی اعتنائی کنم.بگذریم.
    همانطور که در آن نوشته عرض شد ،غرض اصلی مرحوم مجلسی از جمع آوری مجموعه بحار الانوار ،حفظ و صیانت از مجموع احادیث و کتبی بوده که بنحو پراکنده وجود داشته است ،البته توجه دارید که در مجموعه های بزرگ بهر حال خلل در مجموعه کار وجود دارد ،و این طبیعت کارهای بزرگ است ،ضمن اینکه شما لطفا مراجعه ای به فهرست های این مجموعه بزرگ بکنید ،اینطور نیست که بتعبیر شما هر مطلب غلطی مستند به مجموعه بحار باشد ،در این کتاب بخشهای ابتدائی آن که در اصول معارف از معارف مربوط به مبدا تعالی و صفات و اسماء او و مباحث مربوط به قیامت و مباحث مربوط به نبوت مشحون از روایات معتبر و پربار است ،مضافا به بیاناتی که گاها خود مجلسی ذیل احادیث دارد ،بخش های دیگر آن نیز قسمی مربوط به ابواب فقهی از طهارت تا دیات است ،و بخشهای دیگر ،غرض این است که این تصور شما که مثلا 90 درصد این کتاب روایات غیر معتبر یا خرافی باشد صحیح نیست ،کتاب کتاب با ارزشی است و زحمت زیادی برای آن کشیده شده است ،در هر حال هنگام بحثهای کارشناسی در تلقی حدیث و نسبت سنجی آن با قرآن و احکام مسلم عقل ،یک فقیه یا یک محقق باید بر اساس معیارهای قبول حدیث از نظر سند و دلالت به خدمت احادیث برود ،و اینطور نیست که ما مثل اخباریون همه اخبار را معتبر بدانیم.
    شما ملاحظه فرمایید ،در بین شیعیان کتاب کافی مرحوم کلینی معتبر ترین و جامع ترین کتب شیعه در اصول و فروع اسلام است ،در عین حال در همین کافی هم برخی احادیث ضعیف و غیر معتبر وجود دارد ،ولی این کمیت قلیل چیزی از ارزش کافی من حیث المجموع نمی کاهد .
    در هر حال کوشش محدثین و مشایخ حدیث این بوده است که احادیث بصرف احتمال دسیسه در روایات ضایع نشوند ،اما در روش شناسی تمسک به احادیث بین شیعه ما ضوابطی در تلقی حدیث داریم که تمییز روایات ضعیفه را از روایات معتبره میسر میکند.

    کم لطفی نکنید، مرحوم مجلسی سوای این کتاب تالیفات زیاد دیگری بفارسی و عربی دارد که مورد استفاده و مراجعه اهل تحقیق است ،از باب مثال به کتاب مرآت العقول ایشان که شرح و توضیح احادیث کتب اربعه است مراجعه کنید تا به نصاب تحقیقات و علمیت ایشان واقف شوید ،یا به کتاب عین الیقین ایشان در اصول عقائد که بفارسی هم هست مراجعه کنید تا به قدرت علمی ایشان واقف شوید.
    البته هر مولف یا محققی ممکن است در مجموع کارهای خود تحقیقات نادرست یا اشتباهاتی داشته باشد ،ایشان هم از این قاعده مستثنی نیست.

    با احترام

     
  28. دوست عزیز حسن آقا

    سلام

    با تشکر از گیری که بمن دادید ،من خیلی مایل به بحثهای مصداقی و شخصیتی و نام آوردن از اشخاص نیستم ،آقایی را که اسم آوردید را با اینکه استاد فلسفه این بنده بوده است ،بعنوان فقیه جامع الشرائط نائب معصوم نمی شناسم و به آراء و نظرات سیاسی اجتماعی ایشان انتقاد دارم ،مقصود من از نائب ماذون به اجتهاد و افتاء در عصر غیبت ،امثال بزرگانی مثل آیت الله بروجردی ها و خوئی ها و منتظری هاست.
    معمولا شما بحثهای مفهومی خوبی مطرح میکردید ،برای من غیر منتظره بود شما با این لحن ورود به بحثهای مصداقی و شخصیتی کنید.

    ممنون از لطف شما

     
  29. آقای مصلح به خدا من امثال ساسانم ومزدک و….کسانی را که مرتبا مورد توهین وناسزا گویی وتکفیر تو وآقا مرتضی قرار می گیرند به مراتب به خدا وبه انسانیت نزدیکتر میبینم تا امثال شما را که فقط تنها هنرتان سخنرانی وسخنرانی وسخنرانی وبی عملی وحتی بد عملی بوده وهمه را اگر موافق فکر منیت شما نباشند واجب القتل می دانید وخود را ملاک تمام خوبیها به حساب می آورید کی میخواهید دست از این تکبر وخود بینی وخود محوری بردارید ویک لحظه بگویید ممکن است من اشتباه میکنم وفلانی درست می اندیشد به خدا دیگران هم انسانند دیگر دست بردارید ترا به خدا بارها قسمتان داده ام تا خودرا بیازمایید که تا چه حد صداقت دارید همین الان با خود وبا خدای خود خلوت کنید.واز منیت وخود محوری خود توبه کنیداینگونه که پیداست شما همانند همان انتحاریهای القاعده برای خود یک دوبلکس مرتب در بهشت به اضافه هفتادو هشت هورالعین سفارشی وسایر مزایا در تصور دارید وبرای مزدک در جهنم سفارش چه عذابهایی را که به عواملتان نداده اید

     
  30. جناب یک آدم

    سلام

    ممنون از نصایح شما

    1-من قلبا از ماجرای گروگان گیری جوانان عزیز کشورمان متالم و متاثرم ،از من شخصی کاری ساخته نیست ،همانطور که از شمای شخصی نیز کاری جز همین ابراز خشم ساخته نیست ،من هم مثل شما این عمل زشت و جنایتکارانه آن گروههای منحرف را محکوم میکنم ،و هر لحظه برای آزادی آنان دعا میکنم ،البته مسئولیت عملی حل این مشکل بعهده جمهوری اسلامی است ،و من شخصا در حکومت و قدرت نیستم.

    2-من هرگز جسارت نکردم شما را احمق بخوانم ،شما محترمید و نظراتتان نیز.

    3-من هم فقط یک نصیحت به شما دارم و آن اینکه هرجا استدلالهای من خرافی بود یا بقول شما با عقل و علم سازگار نبود مطرح فرمائید ،ولی هیچگاه از زبان مردم سخن نگوئید و نظر خود را نظر مردم تلقی نکنید.

    با سپاس

     
  31. آقا مهدی گرامی

    سلام

    به شعارهای حماسی شما احترام میگذارم
    فقط پیشنهادم در مورد آن شعر ابتدای گفتارتان این است که بنحوی وزن و قافیه اش را هماهنگ کنید ،باور کنید روی خیرخواهی گفتم ،چون بطور موزونی قابل قرائت نیست.

    با احترام

     
  32. جناب حسین آقای گرامی

    سلام علیکم

     
  33. آقایان مرتضی ومصلح چرا شما جو گیر شده اید وخود را عقل کل می پندارید وفکر می کنید که موظفید که جواب همه را به هر وسیله از توهین گرفته تا مغلطه وقسم وقران وبهتان و…. بدهید.آقایان عزیز شما می دانیدکه این سایت جای اینگونه بحثها نیست وهرکس بخواهد برای شنیدن این بحثها می تواند به مساجد به مدارس به تکایا به انجمنها به صدا وسیما به روزنامه ها به نشریات به انتشارات حوزه ها به مدارس دینی به سایتها به شبکه های مختلف ماهواره ایی صدا وسیما و……….. مراجعه نماید لا اقل این یک سایت را برای شنیدن حرفهای دیگر بگذارید ترا به خدا ترا به هرکس که می پرستید بگذارید یک نفسی بکشیم

     
  34. با سلام

    ———-
    واقعابراى مزد ک و افرادى که مثل او مى اندىشند متأسفم

    لازم است نکاتى را متذکر شوم

    وضعىت ايرانىان قبل از اسلام چگونه بوده است؟؟؟

    ————————————————————-

    اىن مطلب را نقل مى كنم

    وضع اجتماعى و طبقاتى در ایران‏

    در دوره ساسانیان، مانند قرون گذشته، در جامعه ایران اختلاف شدید طبقاتى حکومت مى‏کرد.

    چون با حمله اسکندر و جانشینان او مقررات و سنن طبقاتى اندکى سستى گرفته بود، ساسانیان پس از آنکه بنیان حکومت خود را استوار کردند براى حفظ موقعیت هریک از طبقات، سیاست نوینى پیش گرفتند و سعى کردند مقام و موقعیت هریک از طبقات مشخص گردد و نجبا و اشراف کاملا از طبقه متوسط و توده مردم مجزا گردند.

    اردشیر بابکان پایه‏گذار اصلى این سلسله، پس از آنکه مخالفین خود را از پاى درآورد، براى تأمین منافع طبقات ممتاز به آزادیهاى نسبى که متعاقب حمله اسکندر در ایران براى طبقه محروم و مخصوصا کشاورزان پیدا شده بود، خاتمه داد و سعى کرد حتى الامکان از تغییر وضع طبقات جلوگیرى کند. او در وصیتنامه خویش به جانشینان خود مى‏گوید، از تغییر وضع طبقات از مرتبه خویش به مرتبه دیگرى جلوگیرى کنید، زیرا منتقل شدن مردم از مراتب خویش، سبب سرعت انتقال شاهى از پادشاه است؛ خواه به خلع خواه به کشتن.

    بنابراین نباید از هیچ چیز چندان ترس داشته باشید که از:

    سرى که دم گشته یا از دمى که سرگشته … زیرا از گردیدن مردم از حالى به حال دیگر، نتیجه آن مى‏شود که هرکس چیزهایى نه درخور او و برتر از پایه‏

    ______________________________
    (۳۱). همان، ص ۵۲۸ و ۵۲۹٫

    (۳۲). همان، ص ۵۳۱٫

    تاریخ اجتماعى ایران، ج‏۱، ص: ۶۲۵

    منزلت او مى‏جوید و چون به آنچه جست، برسد چیزهایى برتر از آن مى‏بیند و آرزوى آن مى‏کند و در طلب آن قدم مى‏گذارد، و معلوم است که درمیان عامه کسانى هستند که به شاهان نزدیکتر از دیگرانند و انتقال مردم از حالات خویش باعث مى‏شود که آنها که در پایه تالى شاهند طمع در شاهى مى‏بندند و آنانکه پس از ایشانند، هوس مقام ایشان مى‏کنند. «۳۳»

    در قوانین مملکت مواد و مقرراتى وجود داشت تا خون خاندانهاى بزرگ با خون خاندانهاى پست درهم نیامیزد و اموال غیرمنقول همواره در خاندانهاى کهن باقى ماند. نام خانواده‏هاى بزرگ و شجره نسب آنها در دفاتر مخصوص ثبت مى‏شد. با این حال و با تمام مراقبتى که در حفظ سنن قدیم به عمل مى‏آمد، گاه به علل مختلف، خانواده‏هاى اشراف منقرض یا مطرود مى‏شدند و یا در بین آنها افرادى پیدا مى‏شدند که با پشت‏پا زدن به رسم معمول زمان، با طبقات پایین آمیزش مى‏کردند و از طریق ازدواج و توالد و تناسل به اساس اشرافیت قدیم لطمه مى‏زدند.

    در دوره ساسانیان، در ایامى که بازار دین و تعصبات مذهبى گرم بود هرکس از دین رسمى (مذهب زردشتى) برمى‏گشت از ارث محروم و از حق مالکیت بى‏نصیب مى‏شد و اموال او به نزدیکترین خویشاوندانش مى‏رسید.

    مهمترین منبعى که وضع طبقاتى ایران را در عهد ساسانیان بیان مى‏کند نامه تنسر است که بوسیله ابن مقفع، در قرن نهم میلادى، از زبان پهلوى به عربى ترجمه شده است.

    ترجمه‏هاى متعددى که از این نامه به عمل آمده سبب شده است که مندرجات آن تغییر کند و ارزش واقعى آن از دست برود. با اینکه در نامه تنسر قید شده است که مقامات مهم مملکتى باید ارثى باشد، بعضى منابع دیگر نشان مى‏دهد که شاه به میل خود اشخاص را به مقامات مختلف مى‏گماشته؛ ولى این عمل سلاطین نیز غالبا با عکس العمل شدید نجبا و روحانیان، که سعى داشتند نفوذ و موقعیت خود را در دستگاه حکومت حفظ کنند، مواجه مى‏گردیده است. چنانکه مى‏دانیم تثبیت وضع طبقاتى در ایران، بطور کامل از دوره داریوش کبیر آغاز گردید، و این وضع با نوسانات و تغییرات ناچیزى تا عهد ساسانیان دوام یافت.

    هدف نامه تنسر این بود که پس از طوفان جنبش مزدکى بار دیگر سنتهاى طبقاتى احیا شود و حقوق و امتیازات خانواده‏هاى کهن، که بر اثر جنبش طبقات مظلوم اندکى متزلزل شده بود، بار دیگر تجدید گردد.

    مسعودى گوید:

    اردشیر پسر بابک پیشقدم تنظیم طبقات بود و ملوک و خلیفگان بعد پیروى او کردند. خواص اردشیر سه طبقه بودند: نخست اسواران و شاهزادگان بودند و جاى این طبقه طرف راست پادشاه بود و ده ذراع از او فاصله داشت و اینان نزدیکان و ندیمان و مصاحبان شاه بودند و همه از اشراف و دانشوران بودند.

    ______________________________
    (۳۳). نامه تنسر، تصحیح مجتبى مینوى، تهران، ۱۳۱۱، ص ۵۶٫

    تاریخ اجتماعى ایران، ج‏۱، ص: ۶۲۶

    طبقه دوم به فاصله ده ذراع از طبقه اول جاى داشت و اینان مرزبانان و شاهان ولایات مقیم دربار و سپهبدان بودند که به دوران اردشیر ملک نواحى داشتند. جاى طبقه سوم نیز ده ذراع دورتر از جاى طبقه دوم بود و اینان دلقکان و بذله‏گویان بودند …» «۳۴»

    اردشیر افراد طبقه سوم نظیر جولا و حجامتگر را پست و فرومایه مى‏شمرد و مى‏گفت: «براى نفس شاه و رئیس و دانشور فرزانه چیزى زیان‏آورتر از معاشرت مردم پست و آمیزش اشخاص فرومایه نیست …» «۳۵»

    در شاهنامه در پایان پندنامه انوشیروان، به نظام غلط اقتصادى و طبقاتى عهد ساسانیان اشاره شده است.
    یکى مرد بینى که با دستگاه‏
    رسیده کلاهش به ابر سیاه‏

    که او دست چپ را نداند ز راست‏
    ز بخشش فزونى نداند ز کاست‏

    یک از گردش آسمان بلند
    ستاره بگوید که چونست و چند

    فلک رهنمونش به سختى بود
    همه بهر او شوربختى بود

    در جاى دیگر مى‏فرماید:
    چنین بود تا بود و این تازه نیست‏
    گزاف زمانه بر اندازه نیست‏

    یکى را برآرد به چرخ بلند
    یکى را کند زار و خوار و نژند

    نه پیوند با آن نه با اینش کین‏
    که دانست راز جهان‏آفرین‏

     
  35. جناب آقا مرتضی عزیز با سلام وتشکر از اینکه در باب نارسایی ذاتی اسباب نقل معنی (کلام،خط وایما واشاره ) توضیحاتی ارایه فرمودید .شما فرمودید که نارسایی عرضی است و نه ذاتی واین عوارض را باید به کمک ابزار تفسیر برطرف نمود.اجازه فرمایید با استدلالی ساده بر عرایض خود اصرار ورزم.اولا همانگونه که قبلا عرض کردم قویا به خیر الکلام ما قل ودل معتقدم پس زیاد مصدع نمیشوم.ثانیا بنده توجه شما را به این جلب کردم که پایه واساس زندگی شخصی واجتماعی ملت برای مدت سی وپنج سال است که بر (نقل مقدس )نشانده شده است.کشورهای پیشرفته بجای نقل زیر بنا را بر عقل قرارداده اند.عرض من این بود که در چیستی و چگونه گی کارکرد عقل مناقشه نکنیم و نگاهی کنیم ببینیم تکیه گاه ما ذاتا چقدر مستحکم است.استدلال ساده بنده در همین پاسخهای شما به دوستان مختلف نهفته است.امروزه که خط به درجه خوبی از تکامل رسیده و ما وشما میتوانیم از این ابزار کمال استفاده را نماییم شما مکررا مجبور به توضیح منظور و مقصود خود به مخاطب میشوید.حال برای سخنان منتسب به پیامبر و امامان که خودشان هم نگارش نکرده وسالها پس از حیاتشان نگاشته شده چگونه میتوان فهمید که مقصود ومنظور آنها چه بوده ؟شما ببینید برای همین قاعده لاضرر چه کتابها که نگارش نشده این یعنی چه؟آیا شما میتوانید به ضرس قاطع معنای مراد را بیابید؟شما را انسانی درستکار و فاضل میدانم.موفق باشید.

     
  36. جناب ساسانم باسلام برشما وهمه ناظران محترم

    جناب ،شما یک مرتبه خطاب به آقای نوری زاد دراینجا نوشتید” که من ازجلو قدم زدنهای شما باماشین ال نودگذشتم ازترس نتوانستم پیش شما بیایم ودست بلندکردم، من درخانواده بهائی مذهب بزرگ شده ام وپدرم درسمنان به چه دلیلی زندانی است ودکان مارا هم بسته اند”
    ازاینجافهمیدیم که شمابهائی هستید. دیدید برایتان بداست اینطورشناخته شوید ،آمدید گفتید که یک ساسان دیگرپیداشده است وبچه بهائی است وکامنت میگذارد،اومن نیستم ،ویک” میم”به آخراسمتان اضافه کردیدتاباساسانم معروف شدید.
    حال کاری نداریم هرچه باشی باش؛واما ما تابه این سن64سالگی باانواع واقسام آدمهاسرکارداشته ایم،سخن ازدهانشان بیرون شودبااین تجاربمان میدانیم باچه قصدی وبه چه انگیزه ای سوال میکند ویاشبه پراکنی میکند ویاطعنه می زند.
    شمارا همانروزاول ورود به این سایت شناختم ،که می گفتیدکافی است بایک ایرادکلیت قرآنرازیرسوال ببریم ؛دیگرمسلمانها چیز مستمسکی ندارند.دراینجا بنده بنام”میراقا…”شمارا به مباهله دعوت کردم همچنین آقای بردیا وبی کنش رادعوت کردم.خوب برای مباهله هیچکدام حاضرنشدید، باآقای بردیاصلح کردیم وبابی کنش هم آقامرتضی صلح داد.

    پس سابقه تان راداریم فراموش نکرده ایم ودراوایل هم گفتم شما هنوز هم طفل دبستانید وحالا نیزمی گویم.
    واما آن کامنت بنده بشما قصدم توهین بشما نبودخواستم عمداعصبانیت کنم باآن تمثیل،وعصبانی هم شدید؛خوب برادرعزیز
    چراازخطاب لفظی من عصبانی گشته اید؟ واما اگربرادرتان را یکی عمدا بکشد عصبانی نمی شوید وتبریاتفنگتان رابرنمیدارید سراغ قاتل برادرت برویدتااورابکشید؟ واما آن شعرسعدی را بمن حواله کرده بودید هیچ تناسبی نداشت فقط خواسته بودید یک نحوه انتقام بگیرید ودلتان مستشفی شود .
    فلسفه قصاص همین است عزیز من خداوند می فرماید:{یاایها الذین آمنواکتب علیکم القصاص فی القتلی…. . ولکم فی القصاص حیا ه یااولی الالباب لعلکم تتقون . 178-179/بقره =ایمومنان درمورد کشتگان شما قصاص کردن قاتل حق ولی دم است….وبرای شماایخردمندان درقصاص حیاتی عظیم وبزرگی است [این حکم را مقررکردیم،]باشدکه [ازقتل وکشار] پرهیز کنید} البته عفو بهترازقصاص است وتبدیل به دیه نیز بهترازقصاص است که آنراهم فرموده است :{…فمن عفی له من اخیه شیء فاتباع بالمعروف وادء الیه باحسان…=هرکس ازسوی برادرش[ولی مقتول]چیزی ازحق قصاص به او بخشیده شود،باید[پرداخت دیه را]بطورشایسته دنبال کند،وآن را باخوشرفتاری به اوبپردازد. 178/بقره}.
    پس معلوم شد که فلسفه قصاص برای عبرت دیگران ازکشتن انسانها است،هرکس زورش بیشتر شدویاطایفه واقوام زیادی دارد ازکشتن دیگری ابائی نداشته باشدوبکشد وبازماندگان مقتول بسوزند وبسازند،درصورت عدم لزوم قصاص .
    واما بالزوم حق قصاص برای اولیاء مقتول،کشتاربیگناه درنزاعها کم وکمتر می شود چون می دانند که اگربکشند،کشته می شوند ،بخاطرخودش هم که شده اقدام بقتل نمی کندودرنتیجه کشتارانسانها کمتر می شود.
    بله جناب ساسان ازاین رو خداوندعقل آفرین فرموده است:درحکم قصاص برای جامعه انسانیت حیات وزندگی بزرگ وعظیمی مقررشده است ای صاحبان خرد،تا شاید ازخونریزی بپرهیزید.

    ودرآیه 45مائده بعدازحکم قصاص نفس واعضاءمی فرماید:…فمن تصدق به فهوکفاره له…=پس هرکس ازقصاص بگذرد،این برای [گناهان]اوکفاره ای خواهدبود؛ ومن لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون. =وکسانی که طبق آنچه خدانازل کرده است حکم نکنند،خودستمگرند.}
    ملاحظه می فرمائید که گذشت ازقصاص وعفومقتول راموجب بخشش وکفاره گناهان ولی دم قرارداده است.اما این چنین آدمها روح بزرگی دارند واهل عفو ومغفرت هستند وخدایشان هم آنهارا می بخشد.
    واما آنانی که حکم خدارا یعنی همان قصاص رااجرانکنند،ازستمگران وظالمان هستند.
    این حکم خدای عقل آفرین وانسان آفرین است واین آیات هم ازمحکمات قرآنست ؛حال آقای ساسان خان شما این حکم را وحشیانه می دانید؟ ومی خواهید ازستمگران باشید؟؟؟
    میل واختیار باشما است خواستید قبول کنید ونخواستید ؛هم اجبار والزامی درکار نیست ،اصلا کل اسلام را هم می توانید قبول نکنید “لااکراه فی الدین”اصل مسلم قرآنیست.
    واما اینکه برای خدشه کردن احکام اسلام باادعای مسلمانی وتبلیغ علیه اسلام وآلودگی ذهنی خودتان را به اسلام نسبت دهید وتیشه به ریشه اسلام بزنید؛ازسوی ما مسلمانان بفرموده خدا قابل تحمل نیستید وبا حکم ارتداد وساب النبی وبدعت دراسلام محدورالدم هستید.
    وامااگر بعنوان شبه علمی باشد این مسائل را مطرح می کنید تاروشنگری شود وجواب صحیح دریافت کنید؛آن باید موئدبانه باشد نه باطعنه ونیش قلمی وبیانی وتمسخر؛دراینجا لازم دانستم که ازآقای بی کنش تقدیر وتحسین کنم که ازآقامرتضی باکمال ادب ومتانت سوالهایش را مطرح می کند،بااینکه خودش درادبیات فارسی دانشمند واستاداست؛ وایشان هم باکمال احترام وادب ومحققانه وعالمانه جواب می دهند وبنده هم لذت می برم؛
    شما هم آقای ساسان اگرقصد تفاهم دارید اینچنین مسائل را مطرح کنید تاایشان هم محترمانه وباقلم شیوا ومحققانه جواب دهد ،خودتان را با مزدک همکاسه وهم مرام جلوه ندهید اگرقصد فهمیدن دارید،هرچند بنده همانطوری که گفتم و شناختی که ازشما دارم هم مرام وهمکاسه مزدک هستید.هیچ مشگلی نیست امثال شماها زیاد بوده اندکه می خواستند باپف خویش نور خدارا خاموش کنند ولی ریش خودشان سوخته به کبریائی او هیچ گردی ننشسته؛
    اوفرموده است:{یریدون ان یطفئوا نورالله بافواههم ویابی الله الا ان یتم نوره ولوکره الکافرون. 32/توبه=می خواهند نور خدارا بادهان خودخاموش کنند،ولی خداجز این نمی خواهد که نورخودرا کامل کند،هرچند کافران خوشنودنباشند.}ودرسوره صف ش61وآیه 8 همین را تاکیدنموده است با جمله{… والله متم نوره ولوکره الکافرون}.
    ونسبت به اولیاءخودومومنان فرموده است :{الله ولی الذین آمنوا… 2/257و والله ولی المومنین… 3/68.
    وان اولیائوه الا المتقون…س8/34. طلا را سفیه بزعم خویش هرچقدرهم خرد وریز کند ازارزش نمی افتد بازهم طلا است
    واولیاء او هم درتحت ولایت اوهستند، ازسنگ اندازی وپف کردن امثال مزدک نه ازقدر ومنزلت آنان کاسته می شود ونه مسلمانان اعتقادشان سست می شود ونه ازتقدس اولیاء خدا کاسته می شود ؛
    بقول آقای” یاران “اگر اسلام ایرانیان بزور وتهاجم بود پس چرا علیه بنی امیه به سرداری ابومسلم شوریدند ومنقرضشان کردند.جناب مزدک خیال می کند همه مثل اوفکر میکنند وبااین تبلیغات سفیهانه اش ازاسلام برمی گردند ومزدکی می شوند البته خیال خامی است وخودش رارسواتر می کند؛مثل او؛الغریق یتشبث بکل حشیش “است ،عرض خود می برد وزحمت مامی دارد.
    واز آقای بی کنش تعجب می کنم که،حرف های اورا صادقانه تلقی می کند.
    بیش ازاین تطویل وتصدیع نکنم وباعرض پوزش ازمیزبان وآقا مرتضی که نمی خواستند جواب ساسان را بدهند بنده فضولی کردم . والسلام علی من اتبع الهدی .
    اردتمند همه ناظران منصف ومحترم ،مصلح

     
  37. جناب آقای مرتضی ترا به تمام مقدسات اینقدر در این سایت بحث مذهبی نکن بابا به خدا هرکسی برای خودش خدایی به اندازه فکرش در درونش دارد که در تمامی لحظات با او زندگی می کند و تو نمی توانی با این حرفهایت خدایی که در وجود من میباشد به خدایی که در مغز ووجود انیشتین بوده تبدیل کنی تو با این کارت فقط می خواهی خودت را مطرح کنی لطفا از منیت خود جدا شو و به دیگران هم اجازه بده که خدا را آنگونه که خودشان می شناسند پرستش کنند چرا تو فکر می کنی که از من بهتر خدا را می شناسی چرا تو اینقدر مغرور ی که فکر می کنی برداشت تو از قران تنها برداشت درست است چرا یک لحظه فکر نمی کنی که انسانهای دیگر هم برای خود شناخت وطرز فکری دارندبابا به خدا آن کسی که بمب به خود می بندد برای رسیدن به حورالعین کارش باتو هیچ فرقی ندارد او هم فکر می کند که خدا را فقط او وهم فکرانش شناخته اند ودیگران همه کافرند ترا به همان خدایی که همه انسانها را آفریده کمی از منیت خودت جدا شو وبدان که همه انسانها در نزد خدا عزیزند وبرای هیچ کس پارتی بازی نمیکند. به من بگو ببینم چرا تو فکرمیکنی که هرچه منظور خدا بوده فقط تو می فهمی وبه این باور رسیدی که تو وفقط تو وفقط تو وهرکس که تو می گویی خداشناس است بابا بیا بحث انسانی بکنیم برای ارزشهای انسانی تلاش بکنیم چهار جوبمان ارزشهای انسانی باشد ما باید با دین فردیتمان را بسازیم واجتماع را بوسیله انسانهای غیر متظاهر بسازیم نه ملاکمان یک سری فلسفه بافیهای بی فایده باشدچرا تو نمی بینی که در تمام طول تاریخ از دین سوءاستفاده شده برای قدرت ظالمین در هر صورت واقعا اگر صداقتی در کارت باشد دیگر این بحث ها را تمام میکنی و اینقدر سر مردم را درد نمی آوری بابا به خدا به اندازه کافی در صدا وسیما از این حرفها می شنویم همه انسانها خدا را به شیوه خود دوست دارند ومی پرستند تو نمی خواهد اینقدر وکیل خدا باشی . وبدان خدا برای همه انسانها خالق بی مدعایی است و تو نمی خواهد خود را دردانه خدا بدانی به قول مولوی این کارهای تو نتیجه اش این است بنده مارا چرا کردی جدا تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی .

     
  38. جناب مزدک عزیز
    با سلام و تشکر از توجه و همراهیتان..در هر بحثی جایگاه و مفروضات بحث کننده باید معلوم باشد تا موضوع بحث هم روشن شود. بنده با چشم باز خواستم بدوستان کمک کنم تا بدنبال کشف غیب شما نباشند. یعنی متوجه باشند که شما بالاخره به استناد تحقیقی و یا نظریه ای دارید صحبت می کنید و پشت گرم به ایده ای هستید.
    مستقل بودن یک محقق دلیل پذیرش حرفهای وی نمی شود بلکه استدلالت وی مهم است برای اثبات فرضیه خود. این نه منحصر به ایشان بلکه در مورد همه صادق است. ایشان یک فرضیه دارد و بر مبنای آن صحبت میکند. توضیح مواضع او که مورد تائید شما است نباید سبب ناراحتی شود. البته اینجا یک موضوع دیگر هست که شما حتما روشن می کنید. ببین دوست من وقتی از نظر شما اصلا “محمدی” نبوده و این دین و تاریخش سراپا فریب و داستانسازی است شما باید جوردیگری وارد مباحث بشوی. اینجا دیگر سئوال از قرآن و محتوی آن معنی ندارد. کسی باید از قرآن و مسائل آن سئوال نماید که اصل وجود آنرا پذیرفته باشد. شما اگر آن نظریات را قبول داری باید فرضیات خود را مطرح و دلایل درست بودن آنرا مطرح کنی. در غیر اینصورت بحث مسیر غیر صادقانه پیدا می کند.
    در مورد اسلام در اسپانیا شما نظر بنده را تائید می کنید. من محور حرفم این بود که اشقالگری الزاما منجر به پذیرش آئین فاتحان توسط مغلوبین نمی شود.شما هم این حرف را تائید کردید. یک نظریه اگر حتی در یک مورد هم صحیح بودن خودش را از دست بدهد دیگر چندان قابل اعتماد نیست. همین موضوع اسلام در اسپانیا نشان می دهد که در مورد ایران هم نیاید اینگونه با یقین صحبت کرد.
    شما در مورد تعصب صجت کرده ای.حرفت را می پذیرم ولی دوست من ما همه بر اساس پیش فرضهای خود زندگی می کنیم و استثنا هم ندارد. برای مثال شما پیش فرضت این است که اسلام یک دین قلابی است و نه پیغمبری بوده و نه کس دیگری. حال بنده میگویم خیر این شخص بوده. شما می گوئی چرا نظریه شما را قبول نمی کنم؟ جواب من هم این است که شما نمی توانی نظرت را ثابت کنی و من هم از شما سئوالات سخت می پرسم تا قانع شوم. بنظرم شما اوّل ببین خودت این نظر را قبول داری یا نه؟ببین میتوانی در یک جمع 20 نفره آنها را طرح و از آنها دفاع کنی؟ اگر قبول کردی محکم پایش بایست و ازش دفاع کن.
    از ابراز لطفت هم ممنون..بالاخره این سئوالات هست و اگر خوب طرح شود برای همه ما مفید خواهد بود.

     
  39. نظر دهندگان محترم
    عقل و خرد که چو بیرون رود- جهل و خرافات بدر آید
    – برای من خیلی جالب است، ایران و ایرانی در این 35 سال اخیر به دلیل ترویج خرافات و جهل توسط رژیم ولایت مطلقه فقیه هر روزش بیش از روز قبل در فلاکت فرومیرود آنوقت بعضی از نظر دهندگان مانند آقا مرتضی در این سایت با بحثهائی که یک پاپاسی هم ارزش ندارد تلاش در ادامه راه آخوندیسم دارد. ایشان با آوردن مثالها از مبدا جهل و خرافات 1400 ساله تازیان که رژیم ولایت مطلقه فقیه از تریبونهای خود 35 سال است در حال پخش این جهلیات و خرافات میباشد، سعی میکند چه چیزی را توجیح کند؟
    – اقا مرتضی دست بردار از این جهلیات و خرافات تازی، ما ایرانیها حداقل در این 35 سال با گوشت و پوست و استخوان زیر استبداد نعلین دیگر آنچه را باید از خرافات و جهل تازی بدانیم، لمس کرده ایم.
    – به نظر من یکی از عواملی که میتواند باعث شروع رهائی ایران از استبداد نعلین گردد تمرین بر چیدن تمامی واژه های دینی و مذهبی مانند انشا الله و ماشا الله و دست این به همراهت و دست اون به همراهت و و و و از ادبیات پارسی میباشد. دیگر عامل نجات از زیر یوغ استبداد نعلین خواندن قرآن و کلیه کتابهای مذهبی دیگر به پارسی است تا بلکه تقدس بی خردانه این زبان لعنتی تازی و عربی از ایران رخت بر فکند.
    – آنچه رزیم ولایت مطلقه فقیه در این 35 سال انجام داده نشانگر بی محتوا بوده اسلام سیاسی و حکومتی است.
    – آقای علی خامنه ای بالا خره نگرانی خود را!!!! از فرهنگ ابراز کرد!!!!. یکی به این آقای خامنه ای بگوید، زمانی فرهنگ ما ایرانیها اصلاح خواهد شد که آخوندی در جامعه یافت نگردد. زمانی ایران آباد خواهد گردید که دیگر در فرهنگ ایرانی الگو و نامی از اشخاص تازی 1400 سال پیش یافت نگردد.
    – دست پاچگی رژیم ولایت مطلقه فقیه در پذیرش خواسته های 5+1 نه برای رفع فقر و فلاکت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ما مردم ایران است بلکه ترس اقای خامنه ای شورش گرسنگان و پا برهنگان است که ممکن است سلطانی او را به خطر بیندازد.
    – امروزه با روش رهبری استبدادی سلطانی اقای علی خامنه ای، روسها در ایران نفوذ پیدا کرده اند.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – که پله اول پیشرفت ایران بسوی دموکراسی و ازادی میباشد – در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  40. از آرش خطاب به آخوند مرتضی

    سخنانی عجیب از علی

    علی خطاب به یکی از امیرانش: ای کسی که ////// پدرش را به دندان گرفته!

    از علی امیرالمؤمنین به عبدالله بن قیس: ای فرزند لباس زن پوشیده، ای کسی که ////// پدرش را به دندان گرفته، سوگند به الله که من… (شرح نهج البلاغه / ابن ابی الحدید / جلد 14 / صفحه 10، یحار الانوار/ جلد 32 / صفحه 86 و 87 ، الامالی شیخ مفید / جلد 72 و الغدیر علامه امینی / جلد 9 / صفحه 19 و 277 و …)
    لفط شرح نهج البلاغه: الى عبد الله بن قيس، اما بعد؛ يا بن الحائک، يا عاض أير أبيه، فوالله انى كنت لارى ان بعدک من هذا الامر الذی لم يجعلک الله له اهلا و لا جعل لک فيه نصيبا، سيمنعک من رد امری والانتزاء
    درالغدیر علاوه بر لفظ بالا در جلد 9 صفحه 277 نیز آمده که به او گفت: “ای کسی که پس از بیعت آلتش را با دست راست نگرفته” ( انه لم يمس فرجه بيمينه منذ بايع)

    دشنام دادن زشت علی به زنی

    از امام صادق (ع) روایت است که فرمود: ” امیرالمومنین بر منبر مشغول سخنرانی بود، زنی از میان جمع که برادرش و پدرش را کشته بود بلند شد و گفت: “این قاتل کسانی است که بسیار آنان را دوست داشتم”؛ امیرالمؤمنین به وی نگاه کرد و گفت: “دروغ گفتی از زن مانند مردان! ای زبان دراز بسیار زشت خودخواه، ای کسی که ///// از جائی نیست که سایر زنان ///// می‌شوند، ای کسی که بر آن چیزش /////آشکارا چیزی آویزان است.. (بحار الانوار / جلد 34 / صفحه 256، الاختصاص شیخ مفید/ صفحه 304، تفسیر العیاش/جلد 2 / صفحه 248)
    عن ابی عبدالله (ع) قالوا سمعناه يقول: جاءت امراه متنقبه و امير المؤمنين (ع)على المنبر و قد قتل اخاها و اباها فقالت: هذا قاتل الاحبه، فنظر اليها امير المؤمنين (ع) فقال: يا سلفع يا جريه يا بذيه يا متكبره، يا التی لا تحيض كما تحيض النساء يا التی على هنها شیء بين مدلى

     
  41. یک آدم (به آقا مرتضی)

    آقاي مرتضي!
    چرا بعد از ١٥٠٠ سال از اسلام و ٣٦ سال حكومت مطلقه اسلامي ولايت فقيه در كشور شماها همچنان مجدانه سعي مي كنيد حقانيت اصول و فروع آن را ثابت كنيد؟ چرا با اين همه هجوم تبليغاتي و آموزشي شماهامردم هر روز بيشتر از اصول اعتقادي شما فاصله مي گيرند؟ ولي چرا ديگر كسي در دنيا شك ندارد كه زمين دور خورشيد مي چرخد؟( ماجراي كليسا و دانشمندان را همه مي دانند)، چون حرفهاي شما و استدلالهاي شماها منطبق بر عقل و علم نيست بلكه براساس خرافات و غيب و داستان و روايت است، چون حتي خود شماها هم در خلوتتان و در اعماق عقل و قلبتان اعتقادي به حرفهايتان نداريد. لطف ديگر بس كنيد. نمي دانم چرا هرچه بدبختي و فساد و ناامني و دروغ و كشتار هست مال كشورهاي اسلامي است؟؟!!
    چرا با اين فلسفه محكمتان درخواست آزادي مرزبانان مظلوم كشور را نمي كنيد؟ مگر گروگان گيرها مسلمان نيستند؟ يا شما اسلامتان مشكل دارد؟ يا بلكه كلا اسلام مشكل دارد؟ بنظر من پرداختن واقعي به همين گروگان گيري تكليف خيلي مسايل را روشن مي كند.
    آقايان مرتضي، عقايدتان محترم ولي ما احمق نيستيم.

     
  42. مرجع: روز نویس مجتبی واحدی از وبلاگ اقای مجتبی واحدی سر دبیر سابق روزنامه آفتاب یزد

    http://seyedmojtaba-vahedi.blogspot.co.uk/

    سفارتخانه های دیگری هم برای تبرئه خامنه ای وجود دارد

    پس از انتشار خبر قتل بیرحمانه مرزبان ایرانی به دست تروریستهای جیش العدل ، عده ای صرفاً به د نبال شناسایی عوامل خارجی هستند تا تقصیر این جنایت را به گردن آنها بیندازند. کسانی که به این سناریو متوسل شده اند دو گروهند. گروه نخست مریدان چشم و گوش بسته خامنه ای هستند و مایلند با فریب افکار عمومی، بی کفایتی های سیاسی و نظامی حکومت و رهبر را تحت الشعاع قرار دهند. گروه دوم اما می دانند که برای حفاظت از جان نیروهای نظامی کشورمان به طور عام ، سرمایه گذاری اصولی انچام نمی شود و همه خاصه خرجی ها در این زمینه شامل مزدوران اعزامی جمهوری اسلامی به سوریه ، لبنان و برخی نقاط دیگرجهان می شود. این گروه ، راهی جز مقصر سازی مصنوعی برای اعتراض به جنایت اخیر ندارند چون هر نوع بی احتیاطی در این زمینه ، می تواند به منزله گفتن “یابو” به “اسب شاه ” باشد.پس در این نقطه حامیان مزد بگیر رهبر با منتقدان واقعی او به تفاهم رسیده اند که سفارت پاکستان را به محل اعتراض خود تبدیل کنند. حامیان نظام از این انتخاب ، هدف معینی هم دارند. آنها با القای مقصر بودن پاکستان درجنایت اخیر ، تلاش می کنند افشاگری مقام های آن کشور در خصوص توقف فعالیت های دولت ابران برای پیگیری وضعیت سربازان اسیر را بی ارزش نمایند.

    انگیزه قوی برخی فعالان پوزیسیون و اپوزیسیون برای بی گناه جلوه دادن نظام جمهوری اسلامی در ماجرای اخیر ، مرا به این فکر انداخت تا برخی دیگر از نابسامانی های فعلی در کشور را هم مدنظر داشته باشیم و خود را برای تجمع در برابر برخی سفارتخانه های دیگر هم آماده نماییم

    1-با افزایش اعدام های شبانگاهی در خیابانهای ایران ، نقش جنایت آمیز جرثقیل های ساخت ژاپن در این جنایت ها ، افشا گردید. نخستین مقصد برای اعتراضات غیرتمندانه، می تواند سفارت خانه های ژاپن در سراسر دنیا باشد

    2- انگلیس ها از زمان بلوکه کردن وجوه متعلق به مجتبی خامنه ای در انگلیس به لقب خبیث مفتخر شده اند. اما آنها خباثت بزرگتری هم مرتکب شده اند. انگلیس ها از سردمداران باز کردن برخی بانک های مدرن در ایران بوده اند. پس اگر در سیستم بانکی جمهوری اسلامی ، رقمی بین سه هزار میلیارد تا دوازده هزار میلیارد تومان اختلاس می شود عامل اصلی آن ، انگلیسی ها هستند و باید خود را برای تظاهرات در برابر سفارت انگلیس آماده نماییم

    3- بیشترین خزعبلاتی که حسین شریعتمداری در کیهان می نویسد قطعا ً از جنس نا مرغوبی که از افغانستان برای او می آورند تأثیر گرفته است. برای اعتراض به شکرخوری های کیهان ، در برابر سفارت افغانستان ، تجمع کنیم

    4- اگر از فتنه انگیزی های تلویزیون ضرغامی ناراحت هستیم برای حمله دوم به سفارت انگلیس آماده باشیم. زیرا تکمیل تلویزیون توسط یک اسکاتلندی انجام شده است.

    5- اگر از خلقت /// ، جنتی ، نقدی و سایر ///// حکومتی توسط خدای بزرگ ناراضی هستیم همه روزه در مقابل سفارت عربستان سعودی که خانه خدا در آن کشور مستقر است تجمع نماییم

    6- برای خالی نبودن عریضه، می توانیم یک اعتراض داخلی را هم سامان دهیم. همه ساله تعدادی از دانش آموزان مظلوم که در قالب کاروان های راهیان نور با اتوبوس عازم مناطق جنگی می شوند در حوادث رانندگی چان می بازند. ما که زورمان به فرماندهان سپاه و برنامه ریزان این سفر ها نمی رسد. به دولت چین – سازنده اصلی اتوبوس ها – هم که حق اعتراض نداریم زیرا متحد جمهوری اسلامی است. پس می توانیم تجمع اعتراضی به خاطر کشته شدن دهها دانش آموز را در برابر کارخانجات ایرانی برگزار کنیم که همان اتوبوس های مرگ چینی را مونتاژ می نمایند.

    انجام موارد فوق و نمونه های دیگری که شما می توانید به آن اضافه کنید بهترین انجام وظیفه توسط کسانی است که به دنبال تبرئه کامل خامنه ای و انداختن همه تقصیرها به گردن دشمنانی در داخل و خارج هستند

    ارسال شده توسط سردبیر سابق در ۸:۳۹ ‏هیچ نظری موجود نیست:
    برچسب‌ها: اعدام مرزبان ایرانی, انگلیس, خامنه ای, سفارت پاکستان, مجتبی واحدی, چین

     
  43. درود بر نوريزاد آزاده و همه دوستان دردمند وطن : دوست دارم نوروز را را به اميد لحظه. د يدار همه دوستان ارجمند ،به اميد روز شكوفايي جان فرسوده و خاموش گشته فضاى عمومى ، به اميد روزى كه اين محفل مجازى حقيقى شود و ما مجبور نباشيم با نام مجازى و كشمكش جان فرسا با رهزنان راه آزادى بيان و مراوده انديشه ها با هم سخن گوييم ، و به اميد روزى كه طوق زرين بر گردن خر و قوت دانا از خون جگر نبينيد و از دست كسانى كه پول خون مىخورند خون دل نخوريم ،و به اميد آنچه در خور و شايسته ايران عزيزمان است نوروز را فرموده باش گويم اما چون روز نو نمى بينم هر كارى مى كنم نمى توانم نوروز را تبريك گويم . چه افراد شايسته و دانايي چه در علم و چه در هنر و چه در امر پژوهش كه در اين سه دهه رنج بار در غربت و تنهايي و ندارى فرس دند و مردند .چه آزادگانى كه به گناه پايبندى به آنچه درست مى دانستند فنا شدند و يا. ر زندان ها فرسوده گفتند .چه بى فرهنگان عربده جو و هميشه حق به جانبى كه بر أربكه قدرت و ثروت مفت به چنگ آمده نفت تكيه زدند و اراده خود را به ناحق به جاى اراده عمومى نشاندند و زدند و كشتند و بردند و خوردند .حرفى در دل دارم كه شايد برخى از دوستان را خوش نيايد پس از جناب نوريزاد خواهش مى كنم اگر به صلاح نمى دانند آن را حذف كنند .در اين مدتى كه ريشه ها همه فكرى را مشغول كرده روزى نيست كه لعنت نكنم كسى را كه از آغاز انقلاب بناى تأسيس سپاه پاسداران را نهاد و ايران ،اين خاك خاطرات ما ،را از داشتن ارتشى محروم كرد كه هدفش ،قدرتش ،و امكاناتش همه سر متمركز باشد بر بر دفاع از مرزهاى ميهن و نه صدور يك ايدئولوژى به جهان مدرن .وقتى يك نيروى نظامى مثلا وظيفه دار صدور چيزى معنوى مى شود ديگر چه جاى چون و چرا در اين باره كه شمشير را پشتوانه گسترش مرام مى كنند يا نمى كنند .چرا جنگ هشت سال طول كشيد ؟ به باور من چون مسئله از دفاع از خاك ميهن پا فراتر نهاد و به گسترش ايدئولوژى با توپ و تانك تبديل شد .انقلابى كه مى گفتند براى جهان پيام معنوى دارد افتاد در راه بازى قدرت .سقوط از همين جا آغاز شد .متفكران دينى و غير دينى را در فضاى عمومى از پيام رسانى آزادانه بازداشتند و پيام معنوى شان را ابتدا سپردند به كميته چى ها و سپس به سپاه و بلند گو هاى آن از جمله راديو و تلوزيون انحصارى و غصب شده .چه كسى زور و خشونت فيزيكى و زبانى را پشتوانه پيام معنوى مى كند ؟ من مى گويم يا كسى كه مى خواهد از مواجهه طبيعى پيامش در برابر صدا هاى متكثر در داخل و خارج كر و كور گردد ،حالا يا به دليل احساس حقارت و ترس و بى اعتمادى به منطق خود يا به دليل استفاده از پيام براى دوام قدرت و ثروت ، يا كسى كه صدايش را با زور خفه كرده اند و در نتيجه از هر روزنه و فرصتى براى پيام رسانى استفاده مى كند و نابرابرى شرايط خشم و ناسزا گويي را بر گفتارش غالب مى كند .اين حالت دوم را ميليون ها بار تكثير كنيد تا روز از نو روزى از نو . تا ديگر بار جامعه شعله ور در خشم انقلابى شود و خشك و تر را با هم بسوزاند .تنها يك راه براى نجات فضاى عمومى از اين خطر بد فرجام به ذهن من مى رسد : زنده كردن فضاى عمومى ، آزاد ساختن ميدان گفتگوى انديشه ها – اعم از دينى و غير دينى ،- از استبداد بيرونى و درونى . به گفته نوريزاد ادب و خرد ، شنيدن و گفتن نه از سر ستيزه بل به قصد كشف حقيقت حتى اگر اين حقيقت تمام باور هاى تا كنونى ما و دين و ايمان ما را بر باد دهد ؛اگر محضر الهى عادلانه اى در كار باشد ملحدى كه از سر صدق به آنچه درست مى داند حتى در زير شكنجه پايبند مى ماند در آن محضر صد شرف دارد به مؤمنى كه از سر ترس از دوزخ يا به طمع بهشت در برابر مخالفانش تنها با سلاح اهريمنى زور و دهان بند و غل و زنجير يا خشونت هاى نا پيدايي چون غًوغاى توده هاى جاهل و متعصب بهر ه مى گيرد .متعال ترين خدايان نيز مى توانند در دست مقلدان بزدل و متعصب دگر بار كاركرد بت پيدا كنند .بت هر چيزى است كه از سر تمايلات جاهلانه و مالكانه نفسانى به آن در آويزيم ؛ خواه نامش اسلام و الله و يهوه باشد و خواه نامش ماركس و لنين و استالين باشد .اسم ها لفظ اند .آنچه مهم است مسماها هستند و شيوه روي كرد و معنا بخشى ما به مسماها و مورد استفاده آنها . انقلاب انفجار خشمًى است كه معمولا بعد از وقوع براى مهار آن تصميم گرفته اند . به همه اين دلايل من بايد در باره آن لعنتى كه وارد گفتارم كردم كمى درنگ و تجديد نظر كنم . نوريزاد هم صاحب اختيار است كه آن را حذف كند .ديوانه اى سنگى در چاه مى اندازد كه صد تا عاقل نمى توانند آن را بيرون آورند . در برابر ارتشى كه شيرازه اش از هم پاشيده و جريحه دارش كرده بودند بايد فكرى مى كردند .پيشينه ارتش سرخ بلشويك ها و درگيرى هاى فرساينده آن با ارتش سفيد يا همان ارتش باز مانده از تزار ها در تجربه انقلاب ها براى كسانى كه اصل انقلاب را قبول داشتند هشدار دهنده بود .آيا نمى شد با با زسازى و ترميم همان ارتش كلاسيك و ايجاد يك نيروى واحد اما قدرتمند مانع مسايلى شوند كه پيامد هاى آن امروزه گلوى ملتى را نفشارد و بر اقتصاد و انتخابات و فضاى عمومى چون هشت پا چنگ نزند ؟اين پرسش إنكارى نيست ؟ مفتوح است و خوشحال مى شوم اگر آقاى نوريزاد و ديگر دوستان به آن پاسخ دهند .

    ————————-

    سلام کورس گرامی
    راز فرو کوفتن ارتش توسط انقلابیون هیچ نبود الا این که خوف این داشتند که مبادا کودتا کند و بساطشان برچیند. سپاه را برسرش آوار کردند و از درون خاصیتش را ستردند و شد نمایشکده ای برای پرکردن جاهای خالی. با برچیدن و بازنشسته کردن زودهنگام ارتشیان کاردان، این عرصه را در بست به دست سیاسی عقیدتی ها سپردند. جوری که امروز یک امیر ارتش آنچنان برای یک طلبه پا می کوبد و سلام نظامی می دهد که شما انگشت بدهان می مانید که تهی کردن یک نظام نظامی مگر تا بدین حد و اندازه شدنی است؟
    با سپاس و احترام

     
  44. استقامت سبز

    ابتذال مرجعیت شیعه

    محسن کدیور

    مقدمه کتاب الکترونیکی «ابتذال مرجعیت شیعه: استیضاح مرجعیت مقام رهبری حجت‌الاسلام والمسلمین خامنه‌ای»

    انتشار کتاب الکترونیکی «ابتذال مرجعیت شیعه: استیضاح مرجعیت مقام رهبری حجت‌الاسلام والمسلمین خامنه‌ای» نوشته‌ی محسن کدیور در ۴۱۰ صفحه در وبسایت نویسنده . این کتاب ویرایش دوم مقالات نویسنده در جرس در اردیبهشت و خرداد ۱۳۹۲ با افزایش، پیوست نقد و بررسی، آلبوم تصاویر و گزیده‌‌ی اسناد، مقدمه تحلیلی، فهرست تفصیلی و خلاصه‌ی انگیسی است.

    مقدمه
    حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی حسینی خامنه‌ای (متولد ۱۳۱۸ مشهد) قبل از انقلاب از روحانیون مبارز و خوش‌فکر و از خطبای مشهور خراسان محسوب می‌شد. پس از پیروزی انقلاب به‌عنوانِ یکی از مسئولان طراز اول نظام جمهوری اسلامی در مناصب مهمی همانند عضویت شورای انقلاب، امامت‌جمعۀ تهران و ریاست‌جمهوری خدمت کرد. در پی وفات بنیان‌گذار جمهوری اسلامی آیت‌الله خمینی، وی در سن پنجاه سالگی در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ ازسوی مجلس خبرگان رهبری به‌عنوان دومین رهبر جمهوری اسلامی انتخاب شد.
    بعد از وفات آیت‌الله اراکی جامعۀ مدرسین حوزه علمیه قم در اعلامیۀ مورخ ۱۱ آذر ۱۳۷۳ هفت نفر را به‌عنوان افراد واجد شرائط مرجعیت اعلام کرد. «آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مقام معظم رهبری)» سومین نفرشان بود. جامعۀ روحانیت مبارز تهران نیز سه نفر را مرجع جائزالتقلید معرفی کرد، ایشان نفر اول بود.
    «آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای» در بیانات ۲۳ آذر ۱۳۷۳ اعلام کرد که به‌این‌د‌لیل که در خارج از کشور بار مرجعیت بر زمین مانده مرجعیت خارج از کشور را متواضعانه قبول می‌کند. رسالۀ «أجوبة الاستفتائات» ایشان به عربی در أواخر ۱۳۷۳ در کویت، و به فارسی در سال ۱۳۷۵ در تهران منتشر شد.
    «آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای» در نیمۀ اول سال ۱۳۷۶ به این نتیجه می‌رسد که هفت نفر مرجع صحيح نيست، مرجع بايد يك نفر باشد، ایشان اجرایی کردن این وظیفۀ مهم (تعیین مقام معظم رهبری به‌عنوان مرجع منحصربه‌فرد) را برعهدۀ جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیه قم می‌گذارد. ازآن‌زمان در محافل رسمی خصوصاً خارج از کشور از ایشان به‌عنوان «امام خامنه‌ای» یاد می‌شود.

    پرسش‌های تحقیق
    با توجه به ارتقای بسیار سریع و بی‌سابقۀ ایشان از حجت‌الاسلامی به آیت‌اللهی و رهبری در سال ۱۳۶۸ و به آیت‌الله‌العظمایی و مرجعیت جایزالتقلید در سال ۱۳۷۳ و طرح مرجعیت اعلا و منحصربه‌فرد در سال ۱۳۷۶ ابهام‌ها و پرسش‌هایی درباره سیر طبیعی این ارتقا مطرح می‌شود. برای رفع این ابهام‌ها چاره‌ای نبود جز اینکه زندگی مقام رهبری را زیر ذرّه‌بین بگذارم و از تحصیل، تدریس، تحقیق، اساتید، هم‌بحث‌ها، تألیفات، مشاغل و مشغله‌های ایشان در مقاطع مختلف زندگی به دنبال قرائنی دالّ بر اجتهاد مطلق و صلاحیت افتاء و مرجعیت وی بگردم. تلقی خود ایشان از خودش قبل و بعد از رهبری دربارۀ فقاهت و اجتهاد را مقایسه کنم، و بکوشم به پرسش‌هایی ازاین‌دست پاسخ دهم:

    جناب آقای خامنه‌ای از چه زمانی به فکر مرجعیت افتاد؟ از چه زمانی به فتوی‌دادن آغاز کرد؟ اعضای شورای استفتای ایشان چه کسانی هستند؟ تدریس خارج فقه ایشان از کی شروع شد؟ آیا ایشان تاکنون خارج اصول هم تدریس کرده‌اند؟ از چه زمانی شروع به أخذ وجوهات شرعیّه کرد؟ از چه زمانی ایشان پرداخت شهریه به طلاب حوزه‌های علمیه را به‌عهده گرفتند؟ ایشان در زمان ادعای مرجعیت چه تألیفاتی در فقه یا اصول داشته است؟ تاکنون چه تألیفاتی در اصول یا فقه استدلالی منتشر کرده است؟ مبانی اصولی و دیدگاه ایشان در قواعد فقه چیست؟ آیا تاکنون یک دورۀ کامل فقه فتوایی از ایشان منتشر شده است؟ اگرنه به چه دلیل؟ چه کسانی با چه اهدافی از مرجعیت ایشان حمایت کردند؟ مهم‌ترین منکران اجتهاد مطلق و منکران صلاحیت ایشان برای منصب افتاء و مرجعیت چه کسانی بودند؟ ادلّۀ هر یک از طرفین چه بود؟ چه نهادها و ارگان‌هایی در ترویج و تبلیغ و جاانداختن اجتهاد و مرجعیت ایشان انجام وظیفه کردند؟ عکس‌العمل بخش سنتی حوزه، مرجعیت و روحانیت با مسئلۀ افتاء و مرجعیت مقام رهبری چه بود؟ مقام و موقعیت سیاسی رهبری چه نقشی در مقام افتاء و مرجعیت ایشان داشته است؟
    دیدگاه متأخر آیت‌الله خمینی عدم تلازم مرجعیت و رهبری بود، و به همین دلیل به بازنگری قانون اساسی اقدام شد. چرا جناب آقای خامنه‌ای و اغلب شاگران آیت‌الله خمینی به این نظر متأخر بنیان‌گذار جمهوری اسلامی وقعی نگذاشتند و دوباره به تلازم مرجعیت و رهبری روی آوردند؟ عنصر مصلحت نظام در مدرسۀ ولایت مطلقۀ فقیه آیت‌الله خمینی اوجب واجبات است، آیا این عنصر در امر افتاء و مرجعیت هم بر موازین شرعی حکومت یا ورود (دو اصطلاح در علم اصول فقه) داشته است؟
    پاسخ مشروح و مستند به این پرسش‌ها به تحقیقی انجامید که حاصل آن کتاب حاضر است. کتاب در چهار بخش سامان داده شده است. چکیدۀ این چهار بخش را می‌توان این‌گونه گزارش کرد.

    خطیب دانشمند: حجت‌الاسلام خامنه‌ای
    جناب آقای خامنه‌ای تا پنجاه سالگی مقلّد آیت‌الله خمینی بوده و در برخی مسائل از آیت‌الله منتظری تقلید می‌کرده است. وی تا وفات آیت‌الله خمینی نه تنها خود را مجتهد نمی‌دانسته بلکه چندین بار به تقلید خود از آیت‌الله خمینی تصریح کرده است. وی اگرچه طلبۀ مستعدّی بوده اما بیش از شش هفت سال ممحضّ در تحصیل خارج نبوده است. اهمّ اشتغالات او مطالعۀ شعر و رمان، مبارزات سیاسی، خطابه و منبر، جلسات عمومی انقلابی معارف اسلامی به‌ویژه تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه برای جوانان، و ترجمۀ کتب انقلابی اسلامی از عربی به فارسی بوده است.
    تقریر هیچ‌یک از دروسی که شرکت کرده منتشر نشده، از هم‌بحث‌هایش نیز نشانه‌ای بر توغّل در فقه و اصول در دست نیست. از مقایسۀ اجازه‌نامۀ أخذ وجوهات شرعیه با دیگر اجازه‌نامه‌ها محرز می‌شود که ایشان در سال ۱۳۴۵ از نظر آیت‌الله خمینی در زمرۀ فضلا هم به‌حساب نمی‌آمده چه برسد به‌اینکه مجتهد محسوب شود و به وی تنها اختیار مصرف یک‌سوم داده شده که ردۀ طلاب عادی بوده است.
    یک دهه به تدریس سطوح عالی فقه و اصول اشتغال داشته اما با چندین‌بار بازداشت، تبعید، زندگی مخفی خارج از مشهد و فشار نیروهای امنیتی تدریس‌هایش گسسته بوده است. اشتهار ایشان در دهۀ پنجاه به خطبه‌های انقلابی و جلسات معارف اسلامی روشنگرانۀ وی بوده است. جناب آقای خامنه‌ای از هیچ‌یک از اساتید خود اجازۀ اجتهاد ندارد. مشاغل مدیریتی اجرایی تبلیغی پس از انقلاب ایشان نیز تا درگذشت آیت‌الله خمینی تناسبی با فقاهت و اجتهاد ندارد. کثرت مشاغل در دهۀ نخست جمهوری اسلامی به ایشان اجازۀ کمترین تدریس و تحقیق فقهی اصولی تا سال ۱۳۶۸ نداده است. در نیم قرن نخست زندگی ایشان (جز یک مقالۀ ۴۰ صفحه‌ای رجالی ناتمام) هیچ اثر فقهی اصولی منتشر نشده است.
    جناب آقای خامنه‌ای در دورۀ ده سالۀ اول جمهوری اسلامی سه اظهار‌نظر فقهی کرده که دو مورد آن با عکس‌العمل شدید آیت‌الله خمینی مواجه شده است، یکی تبیین ولایت مطلقۀ فقیه در خطبۀ نماز جمعۀ ۱۱ دی ۱۳۶۶ و دیگری اعلام قبول توبۀ ظاهری مرتدّ فطری در قضیۀ سلمان رشدی در خطبۀ نماز جمعۀ ۲۸ بهمن ۱۳۶۷. وی بعد از تخطئۀ بنیان‌گذار جمهوری اسلامی از هر دو نظر ابرازشدۀ خود برگشت. اظهارنظر وی در اسفند ۱۳۶۷ در مورد غنا و موسیقی مشکوک در قم دیگر شاهد عدم اجتهاد وی سه ماه قبل از رهبری ایشان است.
    هیچ سند مکتوبی دالّ بر تأیید اجتهاد آقای خامنه‌ای ازسوی آیت‌الله خمینی دردست نیست. از اظهارات منتشر شده در زمان حیات آیت‌الله خمینی بر می‌آید که اگرچه جناب آقای خامنه‌ای به‌شدت مورد وثوق ایشان بوده‌اند، اما تعبیر «آشنا به مسائل فقهی» حتی به «اجتهاد متجزّی» هم ‌اِشعار ندارد، چه برسد به دلالت به «اجتهاد مطلق».
    نقل‌های شفاهی که بعد از وفات ایشان ابراز شده، اگر معارض با نصّ وصیت‌نامۀ سیاسی الهی بنیان‌گذار جمهوری اسلامی نبود، صلاحیت آقای خامنه‌ای را برای رهبری و بالملازمة اجتهاد کاربردی موردِنیاز متصدی مقام رهبری اثبات می‌کرد، به‌علاوه اخبار آحاد در مسائل مهمّه حجت نیست. درنهایت این نقل‌های شفاهی بی‌اعتبار است.
    منقولات شفاهی ابراز شده دربارۀ معرفی آقای خامنه‌ای از سوی آیت‌الله خمینی به‌عنوان «رهبر متعیّن و اجتهاد مسلّم وی» خلاف واقع است، و گویندگان آن براساس مصلحت نظام چنین شهاداتی را ادا کرده بودند. با توجه به جفاهایی که حکومت در حق آن‌ها کرد ویرایش دوم این منقولات پرده از بی‌اعتباری ویرایش نخست برداشت. درنهایت «اجتهاد مطلق بالفعل» ایشان تا اواسط خرداد ۱۳۶۸ قابل احراز نیست.

    مقام معظم رهبری: آیت‌الله خامنه‌ای
    زمانی که آیت‌الله خمینی از دنیا رفت قانون اساسی مصوب ۱۳۵۸ ملاک عمل بود. آقای خامنه‌ای در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ یقیناً مرجع تقلید نبود، صلاحیت بالفعل لازم برای افتاء و مرجعیت هم نداشت. در آن روز روحانیون پیرو آیت‌الله خمینی در جوّی احساسی انتخابی تاریخی کردند. آن‌ها مدیریت سیاسی را بر دانش فقهی مقدم داشتند و مجتهدی متجزّی را به‌عنوان جانشین ولی فقیه که اجتهاد مطلق بالفعل می‌طلبید تعیین کردند. شاگردان آیت‌الله خمینی نگذاشتند رهبری از مجموعۀ خودشان بیرون برود. آیت‌الله خمینی هیچ‌یک از مراجع معاصر خود را واجد صلاحیت رهبری ندانسته بود. مجتهد اعلم در بین شاگردان بنیان‌گذار هم به‌زَعم وی منحرف شده بود. در بین واجدان تجربۀ مدیریت، مجتهد مطلقی یافت نمی‌شد، نوبت به «مجتهد متجزّی» رسید.
    مصلحت نظام اکسیری شد که با آن مجتهد متجزّی بر منصب مجتهد مطلق بالفعل نهاده شد. درحقیقت نظریۀ ولایت فقیه با درگذشت بنیان‌گذارش به خاک سپرده شد. مجلس خبرگان رهبری در حق آقای خامنه‌ای حداقل سه بار براساس «مصلحت نظام» تخلف کرد:
    اول. نادیده گرفتن اشکال خلاف قانون بودن فقدان شرط افتاء و مرجعیت بالفعل (نقض اصل ۱۰۹ قانون اساسی ۱۳۵۸)
    دوم. عدم اعلام «موقت‌بودن رهبری» غیرقانونی آقای خامنه‌ای حداقل در هفت‌ماه نخست رهبری ایشان (مصوبۀ جلسۀ ویژه خبرگان رهبری مورخ ۱۴ خرداد ۱۳۶۸)
    سوم. نادیده گرفتن فقدان اجتهاد مطلق یعنی صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه (نقض اصول ۵، ۱۰۷ و ۱۰۹ قانون اساسی ۱۳۶۸)
    با توجه به اینکه جناب آقای خامنه‌ای از سال ۱۳۵۵ به مدت چهارده سال از هرگونه درس و بحث فقهی اصولی دور بوده است، برای بازآموزی فقهی ایشان از مهر ۱۳۶۸ جلسات بازآموزی فقهی با حضور نُه نفر از منصوبان رهبری در شورای نگهبان و قوۀ قضائیه و غیره تشکیل می‌شود تا با مباحثات فقه استدلالی هفتگی در حضور ایشان آمادگی لازم کسب شود. آقایان سیدمحمود هاشمی و محمد مؤمن قمی بیشترین نقش را در این آموزش‌های ضمن خدمت به‌عهده داشته‌اند. محصول این جلسات دو مقاله به نام آقای خامنه‌ای است که در سال ۱۳۷۴ بعد از چکش‌کاری اعضای جلسۀ بازآموزی منتشر شده است. یکی حکم فقهی صابئین (۳۲ صفحه) و دیگری مهـادنة یا قرارداد ترک‌مخاصمه و آتش‌بس (۸۴ صفحه).
    جناب آقای خامنه‌ای بی‌آن‌که در عمرش خارج اصول تدریس کرده باشد، تدریس خارج فقه را از کتاب جهاد از سال ۱۳۶۹ کمتر از یک سال از شروع رهبری آغاز کرد. این درس سه روز در هفته به مدت ۴۵ دقیقه با شرح احادیث اخلاقی آغاز می‌شود. ایشان بعد از جهاد، قصاص و سپس مکاسب محرمّه تدریس می‌کند. بیش از ۵۰۰ نفر از روحانیون شاغل در تهران در این درس شرکت می‌کنند. از ۲۳ سال عمر این درس تقریرات دو بخش از کتاب جهاد و بخشی از کتاب قصاص در پایگاه‌های اطلاع‌رسانی رهبری نصب شده و از سیزده سال قبل (به‌جز مواعظ اخلاقی اول درس) چیزی از افاضات فقهی ایشان منتشر نشده است. متن صوتی این دروس نیز برخلاف دیگر مدرّسان حوزه در وبسایت ایشان در دسترس نیست.
    یکی از سنت‌های رایج در جمهوری اسلامی درخواست گواهی اجتهاد کاربردی برای مقاماتی است که شرط اجتهاد دارد: نمایندگی مجلس خبرگان، وزیر اطلاعات و رهبری. اجتهاد دو مورد اول اجتهاد متجزّی و اجتهاد موردِ نیاز مقام أخیر قوۀ اجتهاد مطلق مادونِ فعلیت افتاء و مرجعیت است. یک‌سال بعد از آغاز رهبری آقای خامنه‌ای به‌دلیل شدت اعتراض به فقدان شرائط قانونی و شرعی در رهبر منتخب خبرگان، ایشان دست‌به‌دامان شاگردان مرحوم آیت‌الله خمینی شد. هفت نفر از شاگردان بنیان‌گذار به ترتیب تاریخ آقایان محمد یزدی، عبدالله جوادی آملی، مرحوم محمد فاضل لنکرانی، محمد مؤمن قمی، مرحوم علی مشکینی، یوسف صانعی و ابراهیم امینی از اواخر خرداد تا اوایل شهریور ۱۳۶۹ کتباً اجتهاد ایشان را درحدِ لازم برای تصدّی رهبری تأیید کردند. اکثر آن‌ها از منصوبان رهبری در سمت‌های ریاست قوۀ قضائیه، فقیه شورای نگهبان و امامت‌جمعه بودند و یک نفر از آن‌ها هم از مراجع جوان آن دوره محسوب می‌شد. از هفت گواهی صادر شده پنج گواهی به بیش از اجتهاد کاربردی موردِنیاز رهبری دلالت ندارد. این گواهی‌ها به دو مشکل مبتلاست: صدور براساس قاعدۀ مصلحت نظام و ابتلا به شهادت معارض.

    مرجع جایزالتقلید: آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای
    جناب آقای خامنه‌ای از سال ۱۳۶۸ أخذ وجوهات شرعیه و از اوایل سال ۱۳۶۹ پرداخت شهریه به طلاب حوزه‌های علمیه داخل و خارج را آغاز کرد و حداقل از مرداد ۱۳۶۹ فتوا داده، و نخستین کتابچۀ مجموعۀ استفتائاتش در سال ۱۳۷۱ در بیروت منتشر شد. مهم‌تر از فتاوا هفت گواهی اجتهاد در ابتدای کتاب است که برای رفع اشکالات مربوط به مشروعیت رهبری ایشان صادر شده بود و اکنون در جهت افتتاح مقام افتاء و مرجعیت ایشان به‌کار گرفته شد، در‌حالی‌که پنج گواهی آن به بیش از اجتهاد کاربردی لازم برای رهبری دلالت ندارد و استفاده از آنها در جاانداختن اجتهاد مطلق درحدِ افتاء مصداق بارز تدلیس است.
    بسیاری از آنچه در این کتاب به‌عنوان فتوا آمده ارجاع مکلّفین به فتاوای آیت‌الله خمینی و تحریرالوسیلۀ ایشان است. این نخستین‌بار در تاریخ تشیّع است که ناقل فتوای مجتهد، خود را مرجع تقلید معرفی می‌کند. آقای خامنه‌ای احکام خود را مقدم بر فتاوای همۀ مجتهدین دانسته است. وی ولی‌امر خمس را حاکم شرع دانسته (نه مراجع تقلید). و بالأخره آقای خامنه‌ای التزام به ولایت فقیه را از التزام به اسلام و ولایت ائمه(ع) غیرقابل تفکیک اعلام می‌کند که لازمۀ این فتوای بی‌مبنا اخراج منکران ولایت فقیه از اسلام و تشیّع است.
    ادعای مرجعیت مجتهد متجزّی با پشتوانۀ قدرت سیاسی با مخالفت مراجع و علمای شیعه مواجه شد. مرحوم آیت‌الله سیدمحمدحسین فضل‌الله در بیروت آن‌چنان‌که در مصاحبۀ خود تصریح کرده است به مقام مرجعیت و افتای جناب آقای خامنه‌ای باور نداشت، و به‌همین‌دلیل در معرض تخریب شخصیت قرار گرفت.
    آیت‌الله موسوی اردبیلی در دی ۱۳۷۲ در خطبه‌های آخرین نماز جمعه‌اش انتصاب مرجع توسط مرجع سابق را خلاف رویّۀ سنتی شیعه دانست و تصریح کرد که هیچ‌یک از مراجع درگذشته پس از انقلاب از جمله آیت‌الله خمینی کسی را برای پس از خود تعیین نکرده‌اند.
    آیت‌الله منتظری در آبان ۱۳۷۳ توسط آیت‌الله محمد مؤمن قمی به جناب آقای خامنه‌ای کتباً پیغام می‌دهد و ایشان را از دست‌یازیدن به حوزه‌هایی که شرعاً صلاحیت آن‌ها را ندارد یعنی افتاء، مرجعیت و تصرف در وجوه شرعیه برحذر می‌دارد. ایشان از نفی استقلال حوزه‌های علمیه توسط نهادهای امنیتی تحت امر رهبری یعنی دادگاه ویژۀ روحانیت، وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدیداً ابراز نگرانی می‌کند و برای نخستین‌بار از تشکیل معاونت روحانیت و مرجعیت در وزارت اطلاعات دوران علی فلاحیان با معاونت فردی به نام فلاح‌زاده خبر می‌دهد که دو وظیفه برایش تعریف شده است: یکی تخریب و حذف و تضعیف مراجع مستقل و منتقد، دیگری مطرح‌کردن و جاانداختن مرجعیت مقام رهبری.
    آن هفت گواهی‌نامه نخستین دستاورد این معاونت وزارت اطلاعات بود. حداقل پنج نفر از اعضای جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم آقایان مؤمن قمی، مرحوم طاهری خرم‌آبادی، مرحوم طاهر شمس، مرحوم آذری قمی و مرحوم مشکینی با مرجعیت آقای خامنه‌ای مخالف بوده‌اند.
    به همّت معاونت روحانیت و مرجعیت وزارت اطلاعات و همکاری برخی روحانیون حکومتی بعد از وفات آیت‌الله خویی از مرداد ۱۳۷۱ زمینه‌چینی مرجعیت آقای خامنه‌ای از خارج از کشور آغاز شد. با وفات آیت‌الله اراکی در ۸ آذر ۱۳۷۳ و سفر هیأت سه نفرۀ مقامات عالی سیاسی و نظامی (ولایتی، سردار رضائی و جواد لاریجانی) از تهران به قم و ملاقات با مراجع و علما طی دو روز بعد از آن معاونت یادشدۀ وزارت اطلاعات حداقل یازده گواهی‌نامۀ اجتهاد و شهادت صلاحیت مرجعیت در قم و تبریز أخذ و منتشر می‌کند.
    برخلاف موج اول گواهی‌نامه‌ها که موضوع آن اجتهاد آقای خامنه‌ای بود، موضوع موج دوم گواهی‌نامه‌ها جواز تقلید و مرجعیت وی است. هیچ‌یک از این گواهی‌نامه‌ها ابتدابه‌ساکن صادر نشده، بلکه در پاسخ به پرسش مشترکی ازسویِ معاونت مرجعیت وزارت اطلاعات نوشته شده‌اند. برخی از صادرکنندگان گواهی‌نامه‌ها به مصلحتی‌بودن این مرجعیت و جواز تقلید تصریح کرده‌اند ازجمله پاسخ آقایان سیدمحمدباقر حکیم و سیدمحمود هاشمی شاهرودی. فارغ از شرائط صدور گواهینامه‌ها اکثر این یازده گواهی‌نامه بر جواز تقلید و مرجعیت آقای خامنه‌ای دلالت می‌کند. این گواهی‌ها درصورتی معتبر است که مبتلا به شهادت معارض نباشند.
    سه روز بعد از وفات آیت‌الله اراکی جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم در اعلامیۀ مورخ ۱۱ آذر ۱۳۷۳ به امضای دبیر وقت جامعه مرحوم آیت‌الله فاضل لنکرانی هفت نفر را به‌ترتیب عنوان افراد واجد شرائط مرجعیت اعلام کرد: آقایان ۱. محمد فاضل لنکرانی، ۲. محمدتقی بهجت، ۳. سیدعلی خامنه‌ای (مقام معظم رهبری)، ۴. حسین وحید خراسانی، ۵. جواد تبریزی، ۶. سیدموسی شبیری زنجانی، ۷. ناصر مکارم شیرازی. جامعۀ روحانیت مبارز تهران نیز به ترتیب سه نفر را مرجع جائزالتقلید معرفی کرد: ۱. سیدعلی خامنه‌ای، ۲. محمد فاضل لنکرانی، ۳. جواد تبریزی. مجمع جهانی اهل‌بیت(ع) هم گزینش آقای خامنه‌ای را به‌عنوان مرجع طایفۀ شیعه مورد تأیید قرار داد.
    بیانیۀ جامعۀ مدرسین به سه دلیل خلاف آئین‌نامه آن بوده بی‌اعتبار است: یک. حدنصاب رسمیت جلسات ۱۴ نفر بوده، درحالی‌که تنها هفت نفر در این جلسه شرکت داشته‌اند. چند نفر هم در مخالفت جلسه را ترک کرده‌اند. دو. مصوبات باید به تأیید بیش از یک‌سوم تمام اعضای جامعه برسد. درحالی‌که حتی برخی رأی‌های تلفنی هم تکذیب شد. سه. در مسائل مهم مصوبات باید به تأیید کتبی بیش از نصف تمام اعضا برسد، درحالی‌که این مصوبه یک امضا بیشتر نداشته است.
    مصوبات جامعۀ مدرسین و جامعۀ روحانیت مبارز تهران و دیگر تشکل‌های حکومتیِ روحانی بدعتی در تاریخ شیعه محسوب می‌شود یکی به دلیل معرفی افراد فاقد شرائط به‌عنوان مرجع تقلید، دیگر معرفی یک یا حداکثر دو نفر به‌عنوان مجتهد جامع‌الشرائط درحالی‌که سه تا هفت نفر به‌عنوان مراجع جایزالتقلید اعلام شده بودند، سوم رویّۀ حوزه‌ها معرفی یک نفر اعلم برای رفع سردرگمی بوده نه معرفی چندین نفر بدون تعیین اعلم.
    این بیانیه‌ها بازتاب بسیار منفی در حوزه‌های علمیه داشت و دخالت قدرت سیاسی در امر مرجعیت تلقی شد.
    معاونت روحانیت و مرجعیت وزارت اطلاعات در آذر ۱۳۷۳ روزانه از ائمۀ‌جمعۀ شهرستان‌ها و نمایندگان خبرگان و دیگر مقامات روحانی گواهی تأیید صلاحیت آقای خامنه‌ای برای افتاء و مرجعیت أخذ و منتشر کرد. هجده گواهی‌نامه ‌در موج سوم گواهی‌نامه‌ها منتشر شد. مهم‌ترین آن متعلق به آیت‌الله طاهری اصفهانی امام‌جمعۀ اصفهان است. ایشان به آیت‌الله منتظری توضیح داده که این شهادت‌نامه با اصرار دادستان دادگاه ویژۀ روحانیت اصفهان صادر شده است. حتی آیت‌الله آذری قمی هم با فشار اطلاعات با مقداری اما و اگر شهادت‌نامه نوشته است.
    به نظر آیت‌الله منتظری با دخالت و فشار نهادهای امنیتی و قضائی امر مرجعیت تحمیلی و مبتذل شده است. تطمیع، تهدید و توهّم ازجمله عوامل سه‌گانۀ صدور چنین گواهی‌های اجتهاد یا شهادت مرجعیت می‌تواند باشد. «شیاع مفید علم» بر اجتهاد مطلق برای مقام افتاء و مرجعیت آقای خامنه‌ای یقیناً حاصل نیست. گواهی‌نامه‌های اجتهاد مبتلا به معارض ( شهادت به عدم اجتهاد مطلق) هستند و درهرصورت هیچ طریق شرعی معتبری برای احراز اجتهاد مطلق و صلاحیت مرجعیت آقای خامنه‌ای دردست نیست.
    جناب آقای خامنه‌ای در سخنرانی مورخ ۲۳ آذر ۱۳۷۳ اعلام می‌کند که از اعلام مرجعیتش اطلاع نداشته و اگر اطلاع می‌داشت از پخش آن جلوگیری می‌کرد. اسناد و شواهد متعددی به‌علاوۀ روایات آیت‌الله مهدوی کنی، آیت‌الله منتظری و آیت‌الله آذری قمی نشان می‌دهد که ایشان نه‌تنها خبر داشته بلکه از سال‌ها قبل برای آن برنامه‌ریزی کرده بود. ایشان در همین سخنرانی اعلام می‌کند به‌این‌دلیل که در خارج از کشور بار مرجعیت بر زمین مانده مرجعیت خارج از کشور را متواضعانه قبول می‌فرمایند. جناب آقای خامنه‌ای اطلاع ندارند مرزهای جغرافیایی هیچ دخالتی در احکام شرعی تقلید ندارد. ایشان برخلاف ادعای خود به پرسش‌های شرعی ایرانیان پاسخ می‌داد و وجوهات شرعی ایرانیان را نیز به احسن وجه أخذ می‌کرد.
    جناب آقای خامنه‌ای در همین سخنرانی با کنایۀ ابلغ من التصریح آیت‌الله منتظری را چند بار به خیانت متهم می‌کند. ده روز بعد از سخنرانی رهبری در روزهای ۲ و ۳ دی ۱۳۷۳ مأموران لباس‌شخصی در پناه نیروهای امنیتی و انتظامی به درس آیت‌الله منتظری حمله می‌کنند، حسینیه را تخریب و با شعارهای زننده طلاب را به تعطیل درس تهدید می‌کنند. این حملات را معاونت روحانیت و مرجعیت وزارت اطلاعات سازمان داده بود. رسالۀ «أجوبة الاستفتائات» در أواخر ۱۳۷۳ منتشر می‌شود. تناقض‌های موجود در این رساله ازجمله در بحث ولایت فقیه و خمس از ادلّۀ عدم اجتهاد مفتی آن است.

    سودای مرجعیت اعلا: امام خامنه‌ای؟
    در تابستان ۱۳۷۶ برای آیت‌الله آذری قمی و آیت‌الله منتظری مشخص می‌شود که آقای خامنه‌ای ازطریق جامعۀ مدرسین بنا دارد به مرجعیت واحد برسد، یعنی با استفاده از قدرت سیاسی به‌عنوان مرجع اعلا و منحصربه‌فرد معرفی شود. آیت‌الله آذری قمی در نامۀ تاریخی ۵ آبان ۱۳۷۶ خود به خاتمی رئیس‌جمهور متذکر شد: «به دستور آقای خامنه‌ای معاونت ویژه‌ای زیر نظر وزیر سابق اطلاعات (علی فلاحیان) برای جاانداختن مرجعیت ایشان و جلوگیری از رشد سایر مراجع حوزه تشکیل شده است. مقام معظم رهبری تصور فرموده‌اند که مقام رهبری اعلمیت در فقه را هم به دنبال خود می‌آورد و مرجعیت امری اعتباری است! جامعۀ مدرّسین که به جواز تقلید معظم‌له رأی داده‌اند تنها به‌لحاظ مصلحت نظام بوده، که مصلحت‌اندیشی در این امر حیاتی صحیح نبوده و نیست، چون اهل‌خبره باید اعلمیّت را بررسی کند و اعلم را اعلان نماید نه مصلحت را! مسلّماً نقیصۀ اعلمیت در فقه در مقام معظم رهبری وجود دارد، پس ولایت معظم‌له به‌عنوان یک منصب ولایت مطلقه و اختیارات دیگر کلاً منتفی است. قبول‌کردن مرجعیت توسط مقام‌معظم رهبری صحیح نبوده و تبعیّت او برخلاف موازین شرعی و حوزوی است.» درس آیت‌الله آذری قمی در مدرسۀ فیضیه دو روز بعد از اعلامیۀ جامعۀ مدرسین بر علیه وی با شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» توسط طلاب بسیجی و حزب‌الله با هدایت مأموران حکومتی تعطیل شد، آذری مورد ضرب‌وشتم قرار گرفت و با سنگ و چوب به خودروی وی خساراتی وارد کردند.
    آیت‌الله منتظری در ۲۳ آبان ۱۳۷۶ به مناسبت ۱۳ رجب [۱۴۱۸] در سخنرانی تاریخی خود دو اشکال عمیق فقهی مطرح می‌کند: یکی لزوم شرط اعلمیت مقام رهبری و دیگری فقدان شرائط مرجعیت در شخص رهبر. ایشان اولاً به‌دلیل فقدان اعلمیت فقهی آقای خامنه‌ای ولایت و رهبری وی را مبتلا به مشکل لاعلاج شرعی دانست. ثانیاً ادعای مرجعیت وی را به‌دلیل عدم برخورداری از اجتهاد مطلق و صلاحیت افتاء «ابتذال مرجعیت شیعه» اعلام کرد. مقام علمی آیت‌الله منتظری در حدی بود که ابراز علنی این بیانات به معنای متوقف‌شدن طرح مرجعیت اعلای آقای خامنه‌ای شد. درحقیقت آیت‌الله منتظری با زیرسؤال‌بردن صلاحیت‌های عمومی رهبری جواز تقلید وی را باطل اعلام کرد و به طریق اولی مرجعیت اعلای نامبرده نقش‌برآب شد.
    عملیات سرکوب ۲۸ آبان ۱۳۷۶ به دستور رهبری و زیر نظر محمد یزدی رئیس قوۀ قضائیه انجام شد. در همان روز شورای امنیت ملی به بهانۀ حفظ جان دو فقیه منتقد آن‌ها را در خانۀ خود محصور کرد، بی‌آنکه دادگاه صالحه‌ای ایشان را محاکمه کرده باشد. آیت‌الله منتظری بیش از پنج سال برای همین انتقاد در خانه محصور بود. آیت‌‌الله آذری قمی پس از ۱۵ ماه در حصر جان داد.
    حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی طی سخنان مشروحی در تاریخ ۵ آذر ۱۳۷۶ بی‌آنکه کلمه‌ای به انتقادات علمی و اعتراض‌های فقهی آیت‌الله منتظری و آیت‌الله آذری قمی پاسخ دهد، برخلاف موازین مسلّم اخلاقی و شرعی منتقدان خود را «خائن، ساده‌لوح، آلت‌دست دشمن صهیونیستی، برهم‌زنندۀ امنیت مردم، نادان، نفهم، مبتلا به حسد و هوای نفس» معرفی می‌کند، و انتقادات مؤدبانۀ آن‌ها را با زبان خشن و سیل تهمت و افترا ارزیابی نمود. موضع‌گیری جناب آقای خامنه‌ای دقیقاً منطبق بر روشی است که قرآن کریم از برخورد فرعون با موسی(ع) توصیف کرده است. شیوۀ برخورد ایشان یقیناً در تعارض کامل با منش و روش امام علی(ع) در مواجهه با منتقدان مسالمت‌جوست.
    مهم‌ترین شاخص عدم اجتهاد مطلق آقای خامنه‌ای فتاوای وی است. علاوه بر فتاوای وی دربارۀ ولایت فقیه و خمس، فتوای حرمت انتقاد علنی از مسئولین نظام منتشره در مرداد ۱۳۹۲ به‌عنوان نمونه‌ای از فتاوای بی‌پایه و خطرناک قابل ذکر است. به فتوای ایشان گزارش ظلم مسئولین حکومتی در برابر مردم یا انتشار عمومی آن اولاً وجهی ندارد. ثانیاً اگر موجب فتنه و فساد و تضعیف دولت اسلامى‏ شود حرام است. مفاد این فتوی سیرۀ عملی حکومت‌های استبدادی و خودکامه در طول تاریخ است. این فتوا بدعتی در تاریخ تشیّع و خلاف مسلّمات تعالیم اسلامی است. فتوای حرمت انتقاد علنی از مسئولین نظام یک غرض اصلی بیشتر ندارد: انتقاد موقوف!
    داستان مرجعیت اعلای خامنه‌ای چهار گام داشت. گام اول خطیبی توانا در خدمت نظام که نه ادعای اجتهاد داشت نه رهبری و مرجعیت را به خواب می‌دید: حجت‌الاسلام‌والمسلمین خامنه‌ای. گام دوم رهبری و ولایت مطلقۀ فقیه براساس مصلحت نظام از نیمۀ خرداد ۱۳۶۸: آیت‌الله خامنه‌ای مقام معظم رهبری. گام سوم برنامه‌ریزی برای مرجعیت از نیمۀ سال ۶۸ و اعلام رسمی در آذر ۷۳: آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای مرجع جایزالتقلید. گام چهارم خیز برای مرجعیت اعلا و منحصربه‌فرد از تابستان ۱۳۷۶: امام خامنه‌ای! و داستان زیاده‌خواهی نفس آدمی پایانی ندارد. در این بلیّه تنها وی مسئول نیست، شرکای روحانی او از مدرسۀ آیت‌الله خمینی نیز در «ابتذال مرجعیت شیعه» با وی هم‌پرونده‌اند.

    ابتذال مرجعیت شیعه
    مرحوم آیت‌الله خمینی با پشتوانه مرجعیتش رهبر شد، و جناب آقای خامنه‌ای با اتّکاء به رهبریش مرجع شد! رهبری و مرجعیت ایشان هر دو با قاعدۀ «حفظ نظام اوجب واجبات است» تحصیل شد. مرجعیت مجتهد متجزّی با اکسیر مصلحت نظام یعنی همین. فقهای منتقد ازجمله مرحوم آیت‌الله منتظری در سخنرانی تاریخی ۱۳ رجب (۲۳ آبان ۱۳۷۶) مرجعیت رهبری را «ابتذال مرجعیت شیعه» خواندند و به‌دلیل همین انتقادشان برخلاف شرع و قانون محصور شدند. این کتاب شرحی است بر همین سه کلمه: «ابتذال مرجعیت شیعه».
    زیرعنوان کتاب «استیضاح مرجعیت مقام رهبری حجت‌الاسلام‌والمسلمین خامنه‌ای» است. استیضاح طلب وضوح، روشن‌شدن و رفع ابهام است. استیضاح امری اخلاقی و شرعی است. نتیجۀ کتاب عدم احراز مرجعیت رهبری و وجود قرائن و شواهد متعدد بر عدم صلاحیت افتاء و مرجعیت وی است. بی‌شک آقای خامنه‌ای و مدافعان مرجعیت ایشان نیز حق دارند ادلّه و شواهد خود را منتشر کنند. آن‌چنان‌که یکی از ایشان چنین کرد و مشروح اظهارات وی به‌عنوان پیوست شمارۀ یک ضمیمۀ همین کتاب منتشر شده است. این دفاعیه نمونۀ خوبی برای آزمونِ قوّتِ ادلّه و مستندات مرجعیت رهبری است. در پیوست شمارۀ دو با عنوان مشت نمونۀ خروار به ارائۀ چند سند دیگر به جای نقد دفاعیه اکتفا شده است.
    نویسنده آن‌چنان‌که به تفصیل قبلاً دراین‌زمینه نوشته است، منکر مطلق ولایت سیاسی فقیه است، و برای هیچ‌یک از سمت‌های حکومتی، فقاهت و اجتهاد اعمّ از مطلق و متجزّی را شرط نمی‌داند، تا نگران ازدست‌رفتنش باشد. اما در مرجعیت تقلید یقیناً صلاحیت افتاء و اجتهاد مطلق شرط است و این کتاب دربارۀ مرجعیت آقای خامنه‌ای است نه رهبری وی. «استیضاح رهبری» (ارزیابی کارنامۀ بیست‌ویک سالۀ رهبری جناب آقای خامنه‌ای براساس قانون اساسی جمهوری اسلامی) موضوع کتاب دیگر نویسنده است که ویرایش نخست آن در ۲۶ تیر ۱۳۸۹ منتشر شد و ویرایش دوم آن نیز به امید خدا منتشر خواهد شد.
    در این تحقیق کوشیده شده منصفانه قضاوت شود، هم قرائن موافق مرجعیت ایشان ذکر شود هم قرائن علیه آن. اظهارنظر و گواهی مدافعان در کنار انتقاد و نکته‌سنجی مخالفان آمده است. نویسنده به دنبال حقیقت است نه بر کرسی نشاندن فرضیۀ خود. اگر چه جناب آقای خامنه‌ای به صاحب این قلم و مهم‌تر از آن به استاد وی جفا کرده است، اما نویسنده نهایت تلاش را کرده است که از جادۀ انصاف خارج نشود و در داوری حق ایشان پایمال نگردد. اینکه چقدر در این مسیر موفق بوده است، قضاوت با خوانندگان است.
    مخاطبان اصلی این کتاب متدینان هستند، یعنی کسانی که در زندگی‌شان دغدغۀ دینی دارند. به‌ویژه مراجع، فقها، طلاب علوم دینی، اساتید و دانشجویان الهیات و معارف اسلامی. دیگران هم شواهد و مستنداتی بر دشواری‌های امتزاج دین و قدرت سیاسی در ایران یا اندیشه شیعی معاصر در این کتاب خواهند یافت. ضرورت جدایی نهاد دین (حوزه، روحانیت، مرجعیت و مسجد) از دولت نتیجۀ منطقی این تحقیق است.

    ویرایش دوم کتاب
    ویرایش نخست این کتاب به‌عنوان فصل چهارم رسالۀ «ذکر مصیبت آیت‌الله آذری قمی» در قالب سلسله مقالات در سایت جرس و وبسایت شخصی نویسنده منتشر شد.(۱) برخی مطالب، منابع و مدارک جدید به مطالب قبلی افزوده شد. کل کتاب مورد بازبینی قرار گرفت. فصل‌بندی آن نیز تکمیل شد. مقدمۀ تحلیلی، دو پیوست، آلبوم تصاویر و اسناد، فهرست تفصیلی مطالب، و خلاصۀ کتاب به انگلیسی از دیگر اضافات ویرایش دوم است.
    جمع‌آوری منابع و مآخذ کتاب وقت فراوانی گرفته است. کوشیده شده ادعایی غیرمستند ارائه نشود. بااین‌همه کار بشری خالی از خطا و کاستی نیست. یقین دارم اگر این تحقیق در داخل کشور امکان انجام داشت منابع و مستندات بیشتری می‌یافت. از ارباب فضل تقاضا می‌شود پیشنهادات و انتقادات خود را به‌هرصورتی مناسب می‌دانند ـ عمومی یا خصوصی ـ به اطلاع نویسنده برسانند. نقد این تحقیق و زیر ذرّه‌بین بردن یافته‌های آن خدمت به تاریخ معاصر ایران، اندیشۀ متأخّر تشیّع و نویسنده است.
    پیش‌نویس ویرایش اول کتاب را قبل از انتشار دوازده نفر از دوستان اهل فضل مطالعه کرده و تذکرات و پیشنهادهای ارزشمندی به نویسنده داده‌اند. اما به علت خفقان روبه‌افزایش استبداد دینی هیچ‌کدام حتی عزیزان مقیم خارج از کشور مایل نبودند نامشان ذکر شود، وظیفۀ خود می‌دانم از یکایک این دوستان مشفق صمیمانه تشکر کنم.
    نسخۀ برخی روزنامه‌ها توسط یکی از دانشجویان و یکی از کتاب‌ها توسط یکی از دوستان تهیه شده است، زحمت تصحیح، صفحه‌بندی و آماده‌سازی به‌صورت کتاب را یکی دیگر از دانشجویان متقبل شده است، که باز به همان دلیل مجاز به ذکر نامشان نیستم. از ایشان نیز صمیمانه سپاسگزارم.
    آرزو دارم زمانی وضعیت آزادی در ایران به‌حدی برسد که امثال این کتاب امکان چاپ کاغذی در کشور داشته باشد و نویسنده به دلیل نوشتن این کتاب و مانند آن از حقوق قانونی و شرعی ازجمله حق زندگی در کشورش محروم نباشد.
    إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ و َمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّـهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ.

    محسن کدیور
    اسفند ۱۳۹۲

    یادداشت:
    (۱) – استیضاح مرجعیت مقام رهبری (۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲)
    ـ افتاء و مرجعیت با اکسیر مصلحت نظام (۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲)
    ـ موافقان و مخالفان مرجعیت آقای خامنه‌ای (۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲)
    ـ ابتذال مرجعیت شیعه (۲ خرداد ۱۳۹۲).
    علاوه‌برآن بخش اعظم دو مطلب زیر نیز به مقالات فوق اضافه شد:
    ـ مقالۀ بیست‌وچهار سال خودکامگی و تزویر (۱۵ خرداد ۱۳۹۲)
    ـ مصاحبۀ مکتوب: آقای خامنه‌ای انتقاد علنی از نظام را «گناه نابخشودنی» می‌داند (۱۴دی ۱۳۹۲).

    ***
    فهرست کتاب

    مقدمه

    بخش اول. خطیب دانشمند: حجت‌الاسلام خامنه‌ای
    فصل اول. «من از مقلّدان آیت‌الله خمینی هستم»
    فصل دوم. «مقصود از حدود شرعیه در خطبه‌های نمازجمعه»
    فصل سوم. «برادری آشنا به مسائل فقهی»

    بخش دوم. مقام معظم رهبری: آیت‌الله خامنه‌ای
    فصل چهارم. رهبری مجتهد متجزّی براساس مصلحت نظام
    فصل پنجم. بازآموزی فقهی پس از دو دهه فترت
    فصل ششم. درس خارج فقه بدون خارج اصول
    فصل هفتم. رهبر مجتهد است!

    بخش سوم. مرجع جایزالتقلید: آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای
    فصل هشتم. فتاوای متناقض
    فصل نهم. مخالفت مراجع با مرجعیت رهبری
    فصل دهم. محصولات معاونت امور مرجعیت وزارت اطلاعات
    فصل یازدهم. اعلام رسمی مرجعیت مقام رهبری
    فصل دوازدهم. هم رهبری هم مرجعی خامنه‌ای!
    فصل سیزدهم. بدعت مرجعیت جغرافیایی

    بخش چهارم. سودای مرجعیت اعلا: امام خامنه‌ای؟
    فصل چهاردهم. ابتذال مرجعیت شیعه
    فصل پانزدهم. نمونه‌ای از فتاوای بی‌پایه و خطرناک

    جمع‌بندی

    فهرست منابع
    پیوست‌ها
    گزیدۀ اسناد
    آلبوم تصاویر
    فهرست تفصیلی
    به همین قلم
    خلاصۀ انگلیسی

    نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

     
  45. آقای محمد (کاوه) نوری زا د
    با درو های فراوان و آرزوی تندرستی ، تبریک و تهنیت بمناسبت نوروز (1393) این یاد آور شکوه و نماد هویت ایرانی و پیام آور مهر ایران زمین و فرارسیدن جلوه های زیبا و قشنگ بهار.
    جشن نوروز قدمتی بیش از 3 هزار سال دارد وامروز بیش از 300 میلیون نفر آن را جشن می گیرند ودر مجمع سازمان ملل به عنوان میراث معنوی تصویب و به ثبت رسیده است.
    نوشته های روزانه شما و نظریات دیگران را در وب سایت شما به دقت می خوانم باز هم می گویم جای بسی سعادت وخوشوقتی است که شما ماهیت ظاهری ومادی ونه ایده لوزی سردمداران خلافت اسلامی راشناختید واز آن ها دوری جستید وبه دامن مردم پیوستید وبه همین دلیل مردم به شما ارجع می گذارند.

    از آنجائی که کره زمین نماد بهشت حقیقی ونماد عشق و زندگی وسر شار از نشاط است بجای گریه ، غم ، غصه ، زاری و ماتم برای وفات مار خواران وملخ خواران واهریمنان بیابان گرد و راهزنان و برده فروشان وتجاوز گران ، اعیاد ملی وسرور آور ایرانیان را گرامی بداریم. جهت یاد آوری هموطنان شریف ، نمونه هائی از آن ها را در زیرمی نویسم:
    جشن نوروز ،، جشن مهرگان ،، جشن شب یلدا ،، جشن سده ،، جشن امردادگان ،، جشن تیرگان ،، جشن اردیبهشتگان ،،
    جشن چهار شنبه سوری ،، جشن سبزه گره زن ،، جشن شهریورگان ،، جشن آبانگان ،، جشن آبانگان ،، جشن بهمنگان ،،
    جشن سپندرمذ گان
    به خود آئیم واز خود بیگانه شدن را در این سال نو بدور اندازیم ودوستی و انسانیت وعشق را سر چشمه زندگی خویش سازیم.

     
  46. سلام آقا مرتضی گرامی

    حالا که قرار همه بشما گیر بدهند من چرا عقب بیافتم دوست عزیز وصبور ما
    آقا جان این چه جمله ای است که در این دوره وزمانه میفرمائید . آیا قرار نیست بر مقولاتی که مدتها است در حوزه تخصصی شما
    مطرح است باز نگری شود .شما اعلام میکنید که
    (فقیه در عصر غیبت به نیابت از معصوم مکلف به اجتهاد و کارشناسی است ،ممکن است در اجتهاد خود مصیب باشد یا خطاکار ،منتها در هر حال در اجتهاد خود ماجور و معذور است ،و عمل او و مقلدین او مطابق قواعد حجت و بری کننده ذمه او از تکالبف است.)
    عزیز من مصباح یزدی فقیه حاضر ما آیا نایب امام زمان است .چرا ما آبروی دین را میبریم که آبروی فقیه را حفظ کنیم .آیا امام زمان
    ویا معصومان و با نه حضرت رسول که شما وعزیزان دیگری در تقویت وتبلیغ اهداف ایشان همت کرده اید نوابی اینگونه دارند . واین یکی
    از نکاتی است که حتی حرف حق هم خریدار ندارد .خواهش میکنم وباز خواهش میکنم درسخنانی که چراغ روشنگری که شما را بی
    اثر میکند تامل بیشتری نمائید ویا دراین سایت که فعلا شما را شاخص شناخت اسلام قرار داده اند مطالب سنجیده وحساب شده
    مکتوب شود و لازم نیست مطالب آنقدر کسترده شود که باعث دردسر گردد .اینها همه از سر دلسوزی است اگر چه نمادی از
    بی ادبی دارد .سایت مجازی هیچکس را آنگونه که هست به دیگری نمیتواند نشانگر باشد ولی امیدوارم شما ومن حرف همدیگر را
    درست درک کرده باشیم

    با احترام

    ود

     
  47. دوست گرامی بی کنش عزیز

    با سلام

    اکنون نوبت این رسیده است که من هم سوالی از شما در باره شاهنامه فردوسی بپرسم،
    معمولا گفتارهای شما حول و حوش مفاد و متن شاهنامه و تفسیر لغات آن است ،باصطلاح ما حوزویان بحث دلالی در مورد مرادات شاعر و تفسیر لغات نا مانوس.

    اینجا دو سوال را مطرح میکنم:

    1- اگر اطلاعات خاصی در باره نسخه های گوناگون شاهنامه دارید لطفا ارائه کرده و از نسبت نسخه های چاپی موجود با نسخ دست نویس قدیمی سخن بگوئید،واینکه آیا در باب شاهنامه هم آن اختلافات وسیعی که در باب دیوان حافظ هست وجود دارد،یا اینجا نسخه ها غالبا یا دائما متفقند و اختلاف فاحش موجب اختلاف در تفسیر وجود ندارد؟ و اگر اتفاقی در نسخه ها هست خصوصیت عدم اختلاف چه بوده است؟ واینکه نسخه های چاپ شده در عصر ما بیشتر ماخوذ از کدامیک از نسخه هاست؟
    و آیا نسخه ای دست نویس بخط خود مرحوم فردوسی وجود دارد یا خیر؟

    2-آیا در باب شاهنامه هم همانند دیوان حافظ یا مثنوی مولانا شرح و تفسیرهایی نوشته شده است؟ اگر هست لطفا آنها را نام ببرید

    با تشکر از زحمات شما

     
  48. سلام آقا مرتضی گرامی

    من متوجه شدم که هر خواننده ای ایرادی واشکالی در مورد حوزه تخصصی شما به نوشته آورده شما با مستندات واستدلهای خود
    به جوابگوئی وتائید بر بی اشکال بودن آن موضوع پرداخته اید .آنگونه که برای خواننده گان این شبهه پیش میآید که مگر میشود
    با این همه قرائتهای مختلف حتی بر موضوعی چون وحی که در بین اسلام شناسان مطرح است اینگونه موضوعات فرعی بی
    کم وکاست آنگونه باشد که شما مکتوب میکنید. من بات مثال مقوله اخیرتان در مورد مرحوم مجلسی
    (مرحوم مجلسی از طبقه محدثان عالیمقام شیعه است و نه از فقهاء ،ایشان در زمان خود بجهت تخصص ویژه ای که در باب حدیث داشت و برخی مناسبات زمانی مکانی احساس اش این بود که اگر احادیث بصورت پراکنده در کتب مختلف باشد ممکن است با از بین رفتن آنها بسیاری از احادیث شیعه رو به اضمحلال رود ،بنابر این تصمیم گرفت هرچه از احادیث شیعه که در داخل و خارج کشور بصورت مطبوع یا نسخه خطی هست در یک مجموعه گرد آوری کند تا از خطر زوال محفوظ بماند ،از این جهت شروع بنوشتن کرد و در این راه از هرکس از شاگردان و
    دوستان اش بود در امر تهیه کتب و نسخه ها و نوشتن کمک می گرفت.)
    ا
    من در حوزه شما وارد نشده ام ولی از ابتدای آشنائی با اسلام بسیار دیده ام که هر کس میخواهد به اسلام حمله کند مستندات خود
    را از مجموعه ایشان عرضه میکند .آیا اینگونه که شما توجیح میکنید یک محدث عالیمقام هر مطلت آلوده را در کنار مطالب نسبتا
    صاف کنار هم میگذارد فقط به این دلیل که آن مطالب صحیح از بین نرود .شاید کار جمع آوری احادیث را میدادند یک بچه طلبه
    هم میتوانست آن کار را بکند ولی وقتی بقول شما یک محدث عالیمقام اینکار را میکند میشود مرجع .البته از نظر من یک دلیل
    میتوانست این عمل مجلسی داشته باشد آنهم اینکه ایشان به تمام آنچه جمع آوری کرده اند باور داشته وآنها را صحیح میدانسته
    و بقیه علت نوشتن بیش از صد جلد بحار را خدا داند وآنهم با مشگلات نفسانی که بر همه انسانها کم وزیاد حاکم است .چرا
    میبایستی اعمال همه علما اسلام را شما ببخشید ماله کشی کنید .اولا مگر همه معصوم بقول شما هستند ودر ثانی
    با صداقت ومحققانه با خواننده گان گفتگو کردن میتواند ثمرات فراوانی داشته باشد

    با احترام

     
  49. سلام بر آقای نوریزاد عزیز وگرانمایه. انشااله صد سال به سالهای خوب (زمانی که شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار) و همگی ما خوب می دانیم که مهربانی کی سرآمد وشهر یاران را چه شد لازم نیست بگویم از موقعی که یک عده شدند واسطه ونماینده خدا وخودی وبقیه شدند نخودی و محارب ومنافق ومفسد الفی الارض ومرتد وبهایی وضد انقلاب ومهدورالدم وکافر و……. آن دسته اول از زبان خدا و به نمایندگی از او دیگران را به نابودی ومرگ در این دنیا وجهنم وآتش سوزان در آن دنیا وعده دادند ودر عین حال خود به چپاول وغارت مال مردم وتجاوز به تمامی حقوق آنها حتی حقوق اولیه هر انسان پرداختند وجالب اینجاست کامنت گذارانی همانند آقای مرتضی و مصلح باز هم با چه شور وحرارتی (انگار نه انگار که دارند با ملت مظلوم وبخت برگشته ودر حال انحطاط ایران که این انحطاط نتیجه افکار همین آقایان می باشد.)از راه نجات بشریت وفلسفه حدو ث ونزول آیات صحبت می کنند آقای مرتضی عزیزبه خدا اسلام برای انسان سازی آمده نه تضاهر و تکفیر دیگران

     
  50. استقامت سبز

    شمار تلفات تازه‌ترین حادثه راهیان نور به ۱۱ نفر رسید

    معاون دانشگاه علوم پزشکی اهواز از افزایش تعداد قربانیان حادثه واژگونی یک اتوبوس راهیان نور به ۱۱ نفر خبر داد.

    یک روز پس از این حادثه علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، از سفرهای راهیان نور به عنوان کاری «عاقلانه، درست و بسیار پسندیده» نام برد.

    ایرج نظری، معاون دانشگاه علوم پزشکی اهواز، روز چهارشنبه، ششم فروردین، به خبرگزاری مهر گفت که جز این ۱۱ نفر، ۱۹ نفر نیز به علت شدت جراحات وارده در چند بیمارستان‌ اهواز بستری شد‌ه‌ و هشت نفر هم در بیمارستان سوسنگرد به صورت سرپایی درمان و مرخص شده‌آند.

    آقای نظری همچنین از انتقال تمام مجروحان به کرمان با هواپیما برای انجام مراحل درمانی آنها در حضور خانواده‌ها و نزدیکان آنان خبر داده است.

    جدید‌ترین مورد از واژگونی یک دستگاه اتوبوس کاروان راهیان نور روز سه‌شنبه، پنجم فروردین، در استان خوزستان رخ داد.

    معاون دانشگاه علوم پزشکی اهواز درباره این حادثه گفت که ساعت ۱۴ روز سه‌شنبه، یک دستگاه اتوبوس راهیان نور که از زرند کرمان برای بازدید از مناطق جنگی عازم خوزستان بود در ۱۵ کیلومتری خط مرزی طلائیه استان خوزستان در جاده فرعی واژگون شد.

    یک روز پس از این حادثه، رهبر جمهوری اسلامی با سفر به مناطق شرقی رود کارون در استان خوزستان، خطاب به مردم ایران گفت که «حرکت راهیان نور را مغتنم بشمرید» و از کاروان‌های راهیان نور به عنوان «کار بسیار پسندیده، درست و عاقلانه‌اى که ملت ایران می‌کند» نام برد.

    طلائیه روستایی است در غرب استان خوزستان در نزدیکی مرز عراق. این روستا در دهستان بنی صالح از بخش هویزه شهرستان دشت آزادگان واقع شده است.

    طلائیه در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ توسط ارتش عراق اشغال شد و تا پایان جنگ هشت ساله نیز در اختیار عراق باقی ماند.

    اتوبوس‌های کاروان راهیان نور که نیروی بسیج ایران مسئولیت آن را بر عهده دارد بار‌ها حادثه‌آفرین شده‌اند، امری که در ‌‌نهایت به مرگ ده‌ها سرنشینان آن انجامیده است.

    از نمونه‌های آن، رویدادی است که پاییز سال ۱۳۹۱ در استان چهارمحال و بختیاری رخ داد و به مرگ ۲۶ دانش‌آموز دختر انجامید.

    این رویداد موج انتقادات را متوجه سازمان بسیج دانش‌آموزی و وزارت آموزش و پرورش کرد چنان‌ که گفته می‌شد دانش‌آموزان به اجبار برای گذراندن واحد درسی آمادگی دفاعی عازم مناطق عملیاتی می‌شوند، اما مسئولان وزارت آموزش و پرورش این مسئله را تکذیب کردند.

    در عین حال ایران از کشورهایی است که بالا‌ترین میزان تلفات جاده‌ای را دارد و این تلفات در تعطیلات نوروز اوج می‌گیرد.

     
  51. بـه نـام ِمـلـّت
    بـه جـای
    الـلـّه اکـبــــر

    « اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
    اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
    هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند .

    فرهنگ سیمرغی –
    فرهنگ زنخدائی ایران

    مفهـوم ِ« دشـمـنی »
    در« دیـن جهـادی»
    ودر
    «فرهنگ سیمرغی-ارتائی »

    ارتـائـیـان : خانواده سام+ هخامنشیان+ اشکانیان

    ساسانیان، زرتشتی، و درجهاد با ارتـائـیـان بـودند

    چرا خدای ایران
    به پیکـر ِ« آهـو » درمیآیـد؟

    درفرهنگِ ارتائی- سیمرغی ِایـران
    « دشمن » ، انسانی است خـُفـتـه
    که میتوان اورا باتلنگر بـیـدارسـاخت

    بهمن ، گسترنده « دین زرتشت » ،
    در جهادِ با « فـرهنگ سـیمرغی »
    تعصب وکین توزی دینی را ، به اوجش میرساند
    ولی سیمرغ ، دل اورا برغم دشمنی و کین توزیش ،
    میخواهد درکشش ، جذب کند
    و« کین دینی او» را، به « مهر» دیگرگون سازد
    و دخترش « رام » را به« شکل آهوئی » ، میفرستد
    تا دل بهمن را دوباره، شکارکند، و تحول به مهر بدهد

    « زنخدای مهر= رام = جی= زندگی= بیدُخت» است
    « آهـوی رمنده و گریزنده » میشود
    تا دل دشمن خود را، در عشق ، شکارکـنـد
    بـیـدخت ، دخـتـرسیمرغ
    «سائقهِ گرفتن، وبدام انداختن ، وقدرت ورزی» را دردشمن ، تبدیل بـه « کشش مهری » میکند

    چرا « امام رضا » را
    « ضـامـن آهـو » ساختند ؟
    چرا شمس تبریزی ، آهو هست ؟

    منوچهرجمالی
    jamamli.info

    پیدایش جهان ازیک اصل
    اگر« تخمی واحد» ، یا دانه ای واحد را در نظر بگیریم که ازآن ، مستقیما وبی هیچ واسطه ای ، ازخودش و به خودی خودش ، انواع همه گیاهان ودرختان ، همه انواع جانوران ( گئوسپنتا = گوسپندان ) و همه اقوام و ملل و نژادها وافراد انسانی با همه گوناگونیشان ، به شکل شاخه ها و برگها ومیوه ها ، پدید آیند و برویند و سربرافرازند، این درست تصویریست بسیارشگفت انگیز، که ازآن « سـراندیشه ای بزرگ » پدید آمده است، که شالوده فرهنگ ایران ( فرهنگِ زال زری، یا فرهنگ ارتائی) را گذاشته است .
    این تصویر، هرچند از طبیعت زنده گرفته شده ، ولی اگر به دقت نگریسته شود، واقعیت خارجی ندارد . چون ازیک تخم ، فقط گیاهی یا درختی سربرمیکشد، که همسرشت همان تخم واحد هست. ازتخم گندم که میکاریم، خرما یا عدس درنمیآید . در تخم واحد ، تعدد وکثرت گیاهان نیست ، چه رسد به اینکه تعدد و کثرت جانوران و انسانها نیزموجود باشد . پس این مفهوم که ایرانیان از « تخم » داشتند ، در« تصویرامروزه ما ازتخم » نمیگنجد. و درتصویر ِتخم ، اندیشه ای گنجانیده شده ، که درهیچ تخمی نمیگنجد. و آن ، پیدایش ِهمه جهان تعدد وکثرت، ازیک اصل است. « تخم » ، معنا ومفهوم « نخستین اصل = ارکه » رادارد.

    نخستین عنصر= ارتافرورد= سیمرغ
    خوب دیده میشود که « این تصویر» ، آبستن به «اندیشه ای فراخ وانتزاعی »است ، ومقصود ازطرح آن ، بیان یک معجزه ، یا خیال شاعرانه و یا خرافه نبوده است . ازاین تخم واحد، یا نخستین عنصر، به خودی خود ، وبدون دخالت هیچ نیروئی وبیواسطه ومستقیم ، همه این گوناگونها ی جهان هستی و همه خدایان ، میزهند و میتراوند و پدیدارمیشوند .
    فرهنگ زنخدائی ایران (فرهنگ زال زری، که فرزند ارتا یاسیمرغ هست، فرهنگِ ارتائی ) ، ازواقعیت خارجی تخم گیاهی ، و رویش و بیواسطگی روند رویش گیاهی ، فرهنگ ایران ، به سراندیشه ای بی نهایت گسترده و ژرف و انسانی انگیخته شده است .
    ایرانی ، « این تصویر طبیعی » را ، از خردِ افشاننده و روان پاک وضمیر ِمردمیش ، آبستن ساخته است . چگونه میشود که ازیک تخم ، همه موجودات گوناگون جهان ، فرارویند ؟
    چگونه میشود که از« یک اصل » ، « کل کثرت جهان هستی ، کل خدایان» ، بتراود و بـزهد ؟ پیدایش همه جهان هستی وهمه خدایان ، ازیک اصل واحد ، اندیشه ایست بسیارغنی و مردمی .
    این تخم را که « نخستین اصل » باشد، « نخستین عنصر» مینامیدند ، که نامش ارتـافـرورد « = سیمرغ » بوده است .
    این « تخم نخستین» ، یا« نخستین عنصر» ، مفهوم یا اندیشه « خدا » را درایران پدید آورده است، که سپس بنام سیمرغ یا هُما یا عنقا یا سمندر، نامور شده است . این مفهوم از« خدا » ، با مفهومی که امروزه از«خدا» در اذهان متداولست( چه معتقدان به خدا، چه منکران خدا ) ، و در اسلام از« الله » درقرآن هست ، به کلی فرق دارد . این سراندیشه ، همزمان با سادگی ظاهریش ، ژرفا وسرشاری و پهنائی ، باورناکردنی دارد ، وکلیه مفاهیم و مقولات اجتماعی وسیاسی و اقتصادی و دینی و اخلاقی و حقوقی وقضائی و آزادی و برابری و دادگری را دربرمیگیرد .
    سکولاریته ، یکی ازپیآیندهای فرعی این سراندیشه است ، چون این خودِ تخم یا اصل، یا خداست ، که جهان ِهستی « میشود » ، و دوجهان( استومند و مینوئی ِزرتشت ، یا دنیا و آخرتِ محمد ) و دوگونه زمان ( گذرا و جاوید ) ، وجود ندارد .
    نخستین پیآیند این سراندیشه ، آنست که همه موجودات جهان وهمه انسانها، ازهرقوم و نژادوملت و طبقه وجنس ، همگوهرو همسرشت و برابرند ، چون همه ، بدون استثناء ، گوهر اصل را درخود دارند . همه انسانها ، همان اصالت خدائی را دارند . جهان وخدایان ، کثرتی هست که ازیک اصل ، مستقیما پیدایش یافته وتراویده وبرآمده است.
    این مفهوم « ازخود، پیداشوی= خود پیدائی »، «ازخود، روشن شوی»، «ازخود ، بودن» ، «ازخود ، خودرا آفریدن » ، هسته بنیادی این اندیشه است که درهمه جانها و هستی ها ، افشانده و پخش( بغ ) وپراکنده میشود .
    تحول یک اصل به همه گوناگونیها، ولی نبود اضداد
    کثرت ، روشنی میآورد
    هیچکدام ازاین پدیده ها ، برغم اختلاف ( دیگربودشان ) ، درگوهرشان ، دشمن و متضاد با دیگری نیستند . جهان ، انباشته از« دیگر بودها » هست ، ولی هیچ دشمنی درآن نیزنیست . خدای واحد، خودش یکراست ، کثرت و رنگارنگی وتعدد میشود، و دراین کثیرو متعدد و رنگارنگ شوی است که روشن میشود . کثرت و رنگارنگی، گواه بر خدائی بودن گوهر همه مختلف هاست . همه دیگربودها ، چهره های یک اصل هستند . این سراندیشه ، که بنیاد ِفرهنگ ایران بود ، با اندیشهِ « دشمنی » در آموزه زرتشت ، درتضاد بود .
    آمـوزه زرتـشت ، بربنیاد تصویر ِ« همزادی که ازهم بریده ، و متضاد باهم بودند » ، و یکی « ژی = زندگی » ، و دیگری « اژی= ضد زندگی » ، و درگوهرشان، باهم آشتی ناپذیربودند ، بنا شده بود . «جهاد» ، پیآیندِ مستقیم ِاین اندیشهِ زرتشت بود .
    این تصویر، یکراست ، به مفهوم « دشمن ، به کردارِ اصل شـرّ و زدارکامگی» میکشید ، که سپس « اهریمن » نامیده شد. با آموزه زرتشت ، بُن یا فطرت و طبیعت ِ جهان هستی ، « رزم گوهری» ، یا به عبارت اسلامی، « جهاد » بود . جهان هستی ، با یک ضربه ، تبدیل به« تضاد سپید وسیاه» ، « دروند و اشون » ، یا« دارالحرب و دارالسلام » میشد .
    فرهنگ رنگین کمانی یا طاوسی
    با این اندیشه « جهان بینی سیمرغی»، که میتوان « فرهنگ رنگین کمانی، یا فرهنگ طاوسی » نامید ، نفی و انکار میگردید. «هفت سپهر» نیزکه اینهمانی با« هفت رنگ» داده میشدند، باهم ، یک رنگین کمان به هم پیوسته بودند، که « کمان بهمن » خوانده میشد. قوس قزح ، به معنای « کمان قـزح » است ، و « قزح » که فرشته موکل ابروباران باشد، خودِ سیمرغ است . پس قوس قزح ، به معنای « کمان سیمرغ » میباشد. 1- مغزو 2- استخوان و3- گوشت و4- پی 5- رگ( خون ) و 6- پوست و 7- موی ، که هفت لایه ساختار انسان شمرده میشدند ، اینهمانی با هفت خدا وهفت سپهرآسمان داشتند که به هم پیوسته وباهم، یک کمان میشدند .
    « دیگرگونه ها» ، به هم میپیوستند وباهم ، یک وجود همآهنگ پدید میآوردند بافت خدایان ، مانند بافت جانها وپدیده ها درگیتی، همه ، استوار براین شالوده همآهنگی کثرت دروحدت بود .
    سه اصل فرهنگ ایران : کثرت+ همآهنگی+ وحدت
    فرهنگ ایران برضد اصل توحید دراسلام ویهودیت میباشد. فرهنگ ایران همزمان باهم کثرت و همآهنگی و وحدت را میپذیرد.1- کثرت در 2 – همآهنگ شدن باهم ، 3- وحدت میشود . این یکی ازبزرگترین سراندیشه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و دینی که درفرهنگ ایران ، پیدایش یافته است و شالوده « آزادی » است . دراین سراندیشه ، وحدت ، دراثر ایمان به یک آموزه یا ایدئولوژی یا مذهب … ایجاد نمیشد. وحدت، با زور هیچگونه قدرتی ازبالا ، به کثرت ، تحمیل نمیشد ، بلکه کثرت ، با ابتکارخود، درهمآهنگسازی خود با همدیگر، به وحدت، دست می یافت …..

     
  52. جناب آقامرتضی عزیزمان
    سلام ودرود خدا برشماباد وسلام ودرود بندگان صالح برروح وروان وتنت باد ،شکرالله مساعیکم.

    بنده ازجوابیه شما به آقای عرفانیان که باصبوری وحوصله تمام ایراد فرموده بودید محظوظ شدم.
    همچنین باصبروحوصله تمام، پته مزدک رابه روی آب ریختید خوشحال شدم.وازهمه مقالاتتان لذت وافر می برم وبه وجد می آیم.
    همچنین ازآقای” یاران”تشکرمیکنم که مستندات پوچ مزدک را واکاوی کردندوارائه نمودند.
    والسلام علیکم ورحمت الله وبرکاته
    ارادتمند تان مصلح

     
  53. دوست ناشناس محترم

    در اسلام و همه ادیان توحیدی همانطور که شما هم اشاره کردید پرستش و عبودیت مخصوص است به ذات خدای سبحان و اما مادون او حتی طبقه اول انبیاء عظام و خود پیامبر اسلام که افضل آنان است همه بندگان خاضع آن ذات متعالی هستند ،ما مسلمانان هر روز در چند نوبت در تشهد نماز هایمان می خوانیم “و اشهد ان محمدا عبده و رسوله “یعنی شهادت می دهیم به بنده بودن محمد پیش از شهادت به رسول بودن او ،این از ضروریات ادیان توحیدی است ،اما مراد ما از سایر رهبران دینی همانا امامان علیهم السلام است که بنص صریح خود رسولخدا در روایت ثقلین متواتر بین شیعه و سنی جانشینان آنحضرت و مرجعیت علمی و معنوی پس از ایشان هستند ،و همینطور در روایات فراوان دیگر ،مقصود از احترام و تکریم به پیامبران و امامان نیز فقط اکرام و احترامی است که باز نفع آن عائد خود مردم است ،و نه پرستش ،کسی معتقد به پرستش پیامبر یا امامان نیست ،سخن بر سر تکریم و احترام است ،شما وقتی پدر و مادر خویش را احترام و تکریم میکنید یا حتی دست و پای آنان را می بوسید و به آنان خدمت میکنید عرف نمی گوید شما پدر مادرتان را پرستید ،بلکه تنها میگوید شما وظیفه تکریم پدر و مادر را بجا آوردید،لطفا مسائل را با سعه صدر از هم تفکیک کنیم تا به ورطه خطا نیفتیم

    موفق باشید

     
  54. اسلام شناسی پژوهش‌های نوین درباره اسلام

    اکبر گنجی و اسلامش؛ شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟
    خرداد۳۰
    دسته‌بندی نشده

    مزدک بامدادان

    پیشینه بگومگو بر سر پیرایش‌پذیری اسلام را می‌توان تا دوره روشنگری در سالهای پادشاهی ناصرالدین شاه پی گرفت. یکی از نخستین کسانی که در این زمینه نگاه را از باورهای کهنه هزار ساله برگرفته و به اسلام و بازتاب آن در زندگی روزانه ایرانیان با نگاهی نو و دانشپایه پرداخته، میرزا فتحعلی آخوندزاده است. آخوندزاده در “مکتوبات” که به یک شاهزاده پندارین ایرانی نوشته شده است، موبمو پیوند واپسماندگی ایرانیان و دیگر مردمان مسلمان را با باور آنان به اسلام می شکافد و برمی رسد. او از جلال الدوله پندارینش می پرسد:

    «به تکلیف سعد وقاص اسلام را قبول کردیم تا در هر دو عالم به شادی و شاهی بوده باشیم. از عالم آخرت که هنوز خبری نداریم٬ ولی از عالم دنیا٬ آنچه واقع است این است که از هجرت تا این زمان به ایرانیان مصیبت هایی رسیده است که در هیچیک از صفحات دنیا خلق بدانگونه مصائب گرفتار نگریده است […] و تازه تنها اهل ایران نیستند٬ خود عربها به چه روز رسیدند! حالا در دنیا گمنام تر و بدبخت تر از آنها کمتر طایفه ای میتوان یافت. پس چرا اسلام مایه سعادت ایشان نشد؟ الحال همه آنها گرسنه و برهنه٬ بی علم و بی هنر٬ در گوشه ای افتاده میمانند. هرگاه در بت پرستی باقی میبودند یحتمل به روزی رسیده بودند» (۱).

    شاید گفته شود که پرسشها و خرده گیریهای میرزا فتحعلی ریشه در جامعه واپسمانده ایران قجری داشته بوده است و پیوندی با ایران سده بیست و یکم ندارد. خواندن بخش دیگری از این کتاب ارزشمند نادرستی این انگاشت را نشان می دهد:

    «نغمه پردازی مکن، حرام است! به نغمات گوش مده، حرام است! نغمات یاد مگیر، حرام است! تیاتر یعنی تماشاخانه مساز، حرام است! به تیاتر مرو، حرام است! رقص مکن، مکروه است! به رقص تماشا مکن، مکروه است! ساز مزن، حرام است! شطرنج مباز، حرام است! تصویر مکش، حرام است!» (۲).

    گمان نمی کنم نیازی به آوردن نمونه از ایران سال ۱۳۹۰، یکسد و پنجاه سال پس از نگارش مکتوبات باشد، که این گزاره ها هم امروز نیز بر زبان دینفروشان روان می شوند و سیمای جمهوری اسلامی در پیروی از همین دستورهای دینی است که تا به امروز از نشان دادن سازها خودداری می کند، رقص که دیگر جای خود دارد. من سر آن ندارم که این نوشته را بیش از این به گفتاوردهای میرزا فتحعلی بیارایم. همین اندازه بسنده است که در مکتوب سوم آخوندزاده به بنمایه های فلسفی اسلام می پردازد و همچنین برخی از فرمانهای آن همچون “حجاب” را بزیر نگاه خرده بین خود می گیرد. بیهوده نیست که یکسد و پنجاه سال پس از چاپ “مکتوبات” این نوشته ارزشمند را نه شاه و نه شیخ چاپ و پخش کردن برنتافتند، میرزا فتحعلی در این کتاب هم خودکامگی (دسپوتیسم) و هم واپسماندگی (ارتجاع) دینی را بزیر تازیانه بی زنهار خود می گیرد.

    ……

     
  55. با عرض سلام مجدد

    مباحثى كه مزدک بصورت copy&paste از اينجا و آنجا نقل مى كند وتلاش مستمر در زىر سؤال بردن كلام الله مجىد

    خنده دار است

    واقعا دنبال اثبات چه چىزى هستى؟؟؟

    قبلا هم اشاره کردم بى لىاقتى مسئولان و دزدى اموال اىرانىان ربطى به اسلام ندارد

    كشور قطر را مثال زدم و اکنون سرى به همساىه غربى ىعنى عراق مى زنيم

    دوستان عراقى زىادى دارم كه براى زىارت شهرهاى مقدس قم ومشهد به اىران مى آيند

    وضع مالى آنها هر سال بهتر از سال قبل مى شود و خدارا شاکرند از دست صدام و بعثى ها راحت شدند

    در ضمن اعتقادات دىنى آنها بسىار بالا است و اقعا سعادت دنىا و آخرت شامل حال آنها شده است

     
  56. با سلام به خوانندگان

    این مطالبی که دوستمان بنقل از آقایی بنام داریوش بی نیاز کپی میکند پاسخ اجمالی آن این است که مطالب و معارفی از قرآن چه در سوره کهف و چه در سوره روم و چه در سوره لقمان و نظایر آن اجمالا با اشتراکات و تفاوتهایی مثلا در فلان کتاب یا فلان سروده یا در عهدین قدیم و جدید هم آمده است ،خوب آمده باشد! سخن در اثبات استناد و اقتباس پیامبر اسلام یا قرآن به اینهاست!،با چه دلایلی میخواهند بگویند که پیامبر اسلام معارفی مثل داستان اصحاب کهف ،یا ماجرای ذو القرنین یا مطالب منقوله از لقمان حکیم در سوره لقمان یا اخبار از شکست ابتدائی رومیها از ایرانیان و اخبار غیب از شکست آتی آنان از رومیها ،اینها چطور از آن منابع اخذ و اقتباس شده است ،جناب داریوش بی نیاز و متابعانش این استناد را احراز و اثبات کنند ،والا آوردن یک سلسله اسامی و کتب و واژه های لاتین که اثبات کننده اخذ و اقتباس پیامبر اسلام از آن موارد نیست.
    تصادفا این مطالب خود سند محکمی بر حقانیت پیامبر گرامی اسلام و ارتباط او با مبدا هستی و صدق وحی است ،زیرا:
    اولا نگاری که به مکتب نرفت و خط ننوشت بغمزه مساله آموز صد مدرس شد
    پیامبری که امی بودن و عدم آشنائی او با خواندن و نوشتن از مسلمات واضح تاریخ است ،چگونه در میان اعراب بدوی و آن جاهلیت وسیع از گذشته تاریخ به این استحکام سخن میگوید و مثلا ماجرای اصحاب کهف در عصر مسیح را واگویه میکند که مورد تصدیق خود مسیحیان و صاحبان اناجیل است ،و چگونه با آن بعد مسافت خبر غیبی از شکست رومیها فی ادنی الارض میدهد بی آنکه پیکی آمده باشد و خبری آورده باشد ،و چگونه اخبار غیبی میکند از شکست آینده ایرانیان از رومیها (فی بضع سنین)! و در کمتر از ده سال چنین واقعه ای رخ میدهد! اینکه سند حقانیت اخبار از غیب است.

    و ثانیا اخبار سفرهای پیامبر در جوانی و نوجوانی و پس از آن تماما روشن است که سفرهای تجاری محدودی بوده است که با کاروانها میرفته است ،چطور یک فرد عامی غیر آشنا با خواندن و نوشتن و در چند سفر محدود تجاری ،منشا اینهمه تحولات فرهنگی موجود در قرآن و اینهمه معارف گوناگون از مبدا و معاد و قصص انبیاء و خبرهای غیبی و غیرو میشود؟!اینهمه معارف گوناگون کجا نزد چند کشیش و قدیس و غیرو بوده است؟
    بنابر این اینکه مطالبی در قرآن باشد و مشابهاتی با برخی کتب و نوشته های وحیانی و غیر وحیانی داشته باشد بیش از انکه سند بی اعتباری قرآن باشد سند اعتبار و اتصال یک فرد عامی و درس نخوانده با مبدا غیبی است ،تدارک کنندگان چنین مطالب سست و بی پایه در این مقالات فکر این کنند که چطور اثبات کنند معارف قرآن اخذ شده و اقتباس شده از آن چیزهایی است که آنان افتراء میزنند.

    امیدوارم خدای متعال چشم دل ما را به حقیقت روشن کند

    با سپاس

     
  57. دوست محترم جناب بی کنش

    سلام

    1-از توجه شما تشکر میکنم ،بخصوص رفع ابهام هایی که کردید ،البته مطالب من هم در کامنت قبلی حاکی از سوء نیت شما نبود ،فقط خواسته بودم رفع ابهام کنم ،و حسن نظر و نیت شما مفروض من است ،در مورد توهین هم تصادفا خواسته بودم شما را مدح کنم که با اینکه سوالاتی میکنید ولی از توهین خود داری میکنید ،بر خلاف ان دوستی که رویه او را می بینیم و مورد اشاره بود.از حسن نیت شما ممنونم.

    2-در مورد اصل بحث باز بنظرم توجه کافی نفرمودید،اجمالا عرض کردم که لغت “کتاب” در زبان عربی خصوصا در عرف آن زمان که صنعت چاپ و صحافی یا حتی کاغذ نبوده است و نوشته ها را روی اجسام دیگر مکتوب میکردند مثل پوست و درخت و استخوان ،به این معنایی که عرف زمان ما هست بکار نمیرفته است .
    الان انصراف ذهنی من و شما از لغت کتاب شیئی است که بین دو جلد قرار داده شده و خطوطی بین این دو جلد روی صفحات آن وجود دارد که ناقل مفاهیم و علوم است.این الان ذهنیت ما از لفظ کتاب است.و همین منشا التباس و اشتباه است ،در حالیکه در عصر نزول قرآن لغت کتاب بر این معنا بکار نمی رفته است ،زیرا اساسا نه کاغذ در آنجا کاربرد داشته (البته اینکه برخی از دوستان سخن از قدمت 5000 هزار ساله سابقه پاپیروس در چین گفته بود ،باید توجه کرد فرض که این تاریخ درست باشد و پنج هزار سال قبل پاپیروس در چین وجود داشته است ،این چه ربطی به عربستان در عصر نزول قرآن دارد؟ اگر در عربستان کاغذ وجود داشت که دیگر عربها قرآن را روی استخوان و درخت و پوست ضبط نمی کردند،و فرض که کاغذ هم در عربستان بوده باشد ،آن زمان صنعت چاپ و صحافی و تدوین کتاب بعرف امروز در کار نبوده است ،نهایت اینکه کاغذ را بصورت طومار لوله کرده و نگهداری کنند ،که عرض کردم همه اینها غیر ثابت است و زمینه بررسی های دیگری را می طلبد. این پرانتز بسته) و نه صحافی بوده که کتاب بعرف امروز تولید شود. پس به چه معنا بوده است؟
    چنانکه عرض کردم لغت کتاب بر وزن فعال( بکسر فاء ) بمعنی مکتوب است،یعنی مطلق نوشته شده روی هرشیئی (پوست – استخوان- درخت -کاغذ و هرچه).این یک نکته.

    نکته دیگر این بود که وضع و استعمال الفاظ در نزد عقلاء برای رفع نیازها بوده است،و درمورد هر لفظ وضع و کاربرد آن در خدمت آن غرضی بوده است که مد نظر استعمال کنندگان بوده است.
    مثال لغت چراغ در فارسی و سراج در عربی را زدم که بر روح معنا (نور دهندگی و ارائه طریق و فرار از ظلمت) وضع میشود نه مصداق خاصی از نور دهنده ،پس هر شیئی که این خاصیت را داشته باشد(نور دهندگی و رفع حاجت فرار از ظلمت) مصداق این لفظ است خواه لامپ یک وات باشد ،خواه شمع باشد ،خواه چراغ قوه باشد ،و خواه پروجکتور های بزرگ باشد.

    در مورد لغت کتاب (که عرض شد بمعنای مکتوب است (آنچه که نوشته شده) نه بمعنای حادث رایج در زمان ما )نیز چنین است،آنچه که غرض و هدف اصلی عقلاء از کتابت علوم بوده است چه بوده؟ حفظ و نگهداری هر محتوا ،و این حفظ و نگهداری مطالب همیشه ملازم با این نیست که (چنانکه عرف زمان ماست)که خطوطی روی کاغذ قرار گیرد و بین دو جلد سخت محصور شود ،بلکه از مطلق حفظ و نگهداری معانی و الفاظ تعبیر به کتاب (مکتوب ) می شده است .
    اساس این مطلب هم همان است که مکرر شد که الفاظ بر روح معانی موضوعند نه بر مصادیق خاص ،البته آن روح معانی ممکن است بمرور زمان و با پیشرفتهای بشر مصادیق گوناگون و مختلفی بیابد ،و عرض شد که از این مساله در علوم ادبی تعبیر به توسع یا توسعه در مفهوم تعبیر میشود ،پس کتاب (مکتوب)در عرف آن زمان بر چیزی اطلاق می شده است که حافظ معانی باشد (بصورت پوست یا استخوان یا درخت) و در عرف ما مصداق کنونی آن میتواند کتاب (ما بین الجلدین) باشد ،یا یک فلش مموری باشد ،یا هارد های اینترنال و اکسترنال باشد،دوست من عنایت کنید که همه نکته سخن در همین تفاوت عرف 1400 سال پیش با عرف فعلی و تفاوت نحوه اطلاق یک لفظ (کتاب) در آن عرف با اطلاق همان لفظ در زماننا هذا است ،اینها را باید از هم تفکیک کرد.

    حال با توجه به این مقدمه توجه کنید که قرآن در آیاتی از اجزاء خود (برخی آیات یا برخی سور) یا حتی از مجموع آنچه که تا آن لحظه بر پیامبر نازل شده بوده تعبیر به کتاب (مکتوب) کرده است ،یعنی آیاتی از خود یا سوره هایی از خود یا حتی مجموع آنچه که در مدت 23 سال نازل شد تعبیر به کتاب (مکتوب ) کرده است ،یعنی بصورت “هذا” این (آنچه نازل شده یا آنچه نازل میشود) کتاب است ،یعنی اینهایی که مکتوب و محفوظ نزد شمایان است (روی پوستها ،روی درخت ها ،روی استخوانها) اینها آیات الهی و قرآن است .
    بنظرم وقتی کسی ذهن خویش را فارغ از اصطلاح کتاب بعرف زمان ما کند ،تصور این مطلب تجشمی ندارد که قرآن اشاره کند به مجموع ما انزل علی رسول الله و آن مجموع بهرشکلی محفوظ (مکتوب) است. این اصل مطلب بود.

    شما در ادامه بیانتان مطالبی گفتید که فرض کنیم که هنوز آیه ای نازل نشده است و قرآن بخواهد تعبیر کند “هذا کتاب”…..
    ببینید دوست من ،این فرض شما در واقع خروج از محل نزاع است ،زیرا موضوع بحث ما گفتگو در مفاد این تعبیر است بعد از نزول طائفه زیادی از آیات ،یعنی این چند تعبیر معلوم است که مربوط است به بعد از نزول آیات زیادی ،زیرا لا اقل بر اساس بحثهای قرآنی و تاریخی و تدبر در مفاد برخی آیات روشن است که اولین آیات نازل شده آیات دیگری بوده اند که این تعبیر در آنها نبوده است ،زیرا مثلا معلوم تاریخ و تفسیر است که اولین آیات نازل شده آیات ابتدائی سوره علق است (اقرا باسم ربک الذی خلق ،خلق الا نسان من علق ،اقرا و ربک الاکرم ،الذی علم بالقلم،علم الانسان ما لم یعلم. العلق/ 1-5).
    همینطور در کتب مربوطه در باب شان نزول های آیات قرآنی زمان و شان نزول آیات که مثلا در مکه بوده یا مدینه بوده یا جای دیگر ،مشخص است ،و مثلا معلوم است که تعبیر مورد بحث (هذا کتاب ،هذا الکتاب) در چه زمانی یا مکانی و متاخر از بسیاری از آیات نازل شده است ،بنابر این با عرض پوزش آن فرضهای شما خروج از محل نزاع است.

    3-در مورد تعداد تعبیرات حاوی کتاب در قرآن غرض من استقصاء نبود اشاره اجمالی داشتم بوجود تعبیرات زیاد در قرآن بصورت کلمه “کتاب” و “الکتاب” و ظاهرا شما از تعبیرات با الف و لام در سرچ غفلت ورزیده اید ،یا مثلا همان ابتدای قرآن در اول سوره بقره “ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین” هست که با تعبیر ذلک بکار رفته که اینهم از ادوات اشاره در زبان عربی است ،مواردی هم که شما ذکر کردید (نساء/105 و فاطر/29 )صحیح بود ولی در فاطر/2 چنین تعبیری نیست.
    اما اضافه بر اینها که شما بدرستی ذکر کردید ،باز هم در سوره انعام/155 آمده است :” وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (155).”

    نیز در سوره انعام/ 92 آمده است :” وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذي بَيْنَ يَدَيْه‏ (92)”.

    نیز در سوره الاحقاف/ 12 آمده است : ” وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى‏ لِلْمُحْسِنينَ (12) “.

    و بالاخره مقصود من کاربرد فراوان (کتاب و الکتاب) در قرآن بود که در همه موارد کتاب بمعنی مکتوب (مطلق نوشته شده و نه اصطلاح خاص عرف زمان ما)است.

    4- برای تکمیل بحث و تقریب بذهن مفاد کلمه کتاب در عرف قرآن اشاره به دو نمونه دیگر میکنم که در آنها واضح است که کتاب بمعنی مکتوب است و نه کتاب مصطلح در زمان ما:

    الف- در سوره النمل/28 در ماجرای نامه حضرت سلیمان به ملکه سبا بلقیس چنین آمده است :
    ” اذْهَبْ بِكِتابي‏ هذا فَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا يَرْجِعُونَ (28)”.

    بعد از ماجرای خبر رسانی هدهد از وضعیت مملکت سبا و ملکه آن بلقیس ،قرآن نقل میکند که حضرت سلیمان به هدهد که پرنده نامه رسان او بوده است جمله فوق را میفرماید که ای هدهد این نامه مرا به آنجا (مملکت سبا) ببر و به آنها تحویل بده بعد از آنجا دور شو و از دور تامل کن که واکنش آنان به نامه من چیست.

    این حاصل مفاد آیه شریفه است ،به اصل داستان کار نداریم ،سخن بر سر تعبیر کتاب از نامه است ،ملاحظه میفرمایید که در این آیه از نامه که معمولا یک ورق کاغذ یا نوشته روی پوست یا هر صفحه ای است تعبیر به کتاب شده است ،و این هم موید خوبی است بر اینکه کتاب در عرف قرآن بمعنای همان مکتوب (نوشته روی یک لوح ) است و نه کتاب رایج در عصر فعلی ،اساسا معلوم است که نامه چه در قدیم و چه در زمان ما بصورت کتاب اصطلاحی فعلی نیست ،بلکه مراد ورقه ای (پوستی ،کاغذی و الکترونیکی و غیرو) است که حاوی مطالب محدودی برای انتقال به مخاطب است ،بنابر این کتاب در اصطلاح قرآن همان مفاد لغوی مکتوب (مطلق نوشته ) است.

    ب- شاهد دیگر اینکه در سوره جاثیه/28-29 آمده است : ” وَ تَرى‏ كُلَّ أُمَّةٍ جاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى‏ إِلى‏ كِتابِهَا الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (28)
    هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (29)”.

    مفاد آیه که در مقام تشریح وقایع روز قیامت است این است که :در آنروز می بینی هر امتی به زانو در آمده است (از هول و هراس حساب و کتاب) و هر امت و گروهی به سوی کتاب اعمال خویش فراخوانده خواهد شد و به آنان گفته خواهد شده که امروز جزاء داده میشوید به هر آنچه که در دنیا عمل میکردید (جزاء در آن عالم نفس عمل انسانهاست که به آنان میرسد).
    در ادامه فرمود : آری ای انسانها این کتاب ماست (از کارهای شما) که بحق (ودقیق) برای شما بازگو میشود ،زیرا که ما (در دنیا) ریز ودرشت کارهای شما را نسخه برداری می کردیم.

    سخن در خصوصیات این آیه طولانی است ،غرض استعمال و کاربرد “کتابها و کتابنا” در ایندو آیه است که معلوم است که کتاب عمل انسان که در جان او موجود است و آنرا به آن عالم میبرد ،کتاب اصطلاحی (مابین الدفتین) نیست ،بنابر این کتاب باز در اینجا بمعنای مکتوب (اعمال نوشته شده) است که مطابق با سنخیت عمل انسان و اتحاد آن اعمال با ذات انسان از آن تعبیر به کتاب شده است ،یعنی همان معیار حفظ و نگهداری ،که در اینجا حفظ و نگهداری اعمال خوب و بد انسان در عمق جان اوست ،و میخواهد بفرماید ریز و درشت اعمال انسان از خیر وشر جایی نمی رود بلکه در کتاب ذات او محفوظ است و در سرای دیگر بصورت های واقعی ظهور خواهد کرد.

    با پوزش از تصدیع
    تشکر از توجه شما

     
  58. عباس انعامی

    این همه قلم فرسایی کرده ایدکه چه؟عزیزان حرف حساب کوتاه است ورسا.ازدین ومذهب که براش قلم فرسایی ها شده ومیکنیدعملا چه چیزی عایدبشریت شده؟کدام گرهی ازمشکلات رو حل نموده اند؟ازکدام علم ومنطق وعقلانیت سخنی رفته؟ازچیزی سخن بگوییدکه سطح زندگی مردم را بالا ببرد.مهارتهای زندگی بیاموزد.اینکه ذوالقرنین امام بودوپیامبربودیانبودالبته دانستنش جالب است وتاریخ.اما کدامین گره از مشکلات رو بازمیکند؟مهم عملکرداوبوده که برای ماهابایست تجربه شود. کسی 1500-600سال پیش امده ورفته.شمابدنبال چه هستید؟

     
  59. جناب یاران چشم بسته غیب می گویید؟من هم نام مترجم و هم نویسنده را اورده ام و هم نام کتاب را!اگر پژوهشگری مستقل است که دیگر حرفایش را مدلل رد کنید نه اینکه او چه می خواهد بگوید مثل آخوندا به تحلیل شخصیت و حمله به به شخصیتش چنانچه روش شما مذهبی هاست!در ضمن نوشته ات گواهی است بر نا درستی آنچه که در مورد ایرانیان و گرویدنشان به اسلام و …نوشته اید. البته من جوابی بدون نام بردن از شما درباره آن دادم .ولی در مورد اسپانیا که شما مثال آورده بودید دلیل مسلمان نشدن آنها زور بیشتر مسیحیت کاتولیک بود که مسلمین را فراری دادند و بسیاری را کشتند و دین خود را به مردم حقنه کردند!تاریخ را سعی کنید بی طرف و بدون تعصب بخوانید هموطن.شما سواد زیادی دارید ولی چون متعصب تشریف دارید نمی توانید برداشت منصفانه کنید .این یعنی آفت تحقیق! بهر صورت از بعضی نوشته های شما استفاده کرده ام.برایتان آرزوی تندرستی و سالی خوش دارم.
    اسلام شناسی
    پژوهش‌های نوین درباره اسلام

    ذوالقرنین‌ِ قرآن کیست؟
    اردیبهشت۲۲

    zolgharnmپرتوافکنی (۳)

    ب. بی نیاز (داریوش)

    سرودهای اسکندر و بازنویسی آن در قرآن

    یکی از موارد بحث‌انگیز قرآن که بسیاری از متکلمین اسلامی، مورخان و اسلام‌شناسان بدان پرداخته‌اند، موضوع «ذوالقرنین» در قرآن است. نام ذوالقرنین در سوره‌ی ۱۸ یعنی «کهف» آمده است و باعث آشفته‌فکری و جدل‌های بسیاری شده است.

    تاکنون ذوالقرنین به چهار شخصیت تاریخی ربط داده شد. ۱- یکی از پادشاهان حمیری از یمن، ۲- شی هوانگ تی [Shi Hwang Ti] پادشاه چین در سده سوم پیش از میلاد، ۳- اسکندر مقدونی و ۴ – کورش بزرگ .

    بعضی از متکلمان اسلامی به این دلیل ذوالقرنین را به پادشاه یمن نسبت دادند، زیرا در سوره‌ی کهف از ساختن یک سد [سوره کهف، آیه ۹۳: گفتند: ای ذوالقرنین، یاجوج و ماجوج در زمین فساد می‌کنند. می‌خواهی خراجی بر خود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنها سدی برآوری] سخن رفته است. این سد، یعنی سد مأرب طبق شواهد و مدارک تاریخی توسط یکی از پادشاهان یمنی ساخته شد. البته بعدها معلوم شد که این بنا توسط ابرهه حبشی انجام شد و طبق احادیث اسلامی این همان کسی بوده که با فیل‌هایش به مکه حمله کرد. به همین دلیل و همچنین فقدان شواهد تاریخی دیگری، ابرهه حبشی از دور نامزدها برای ذوالقرنین حذف شد. از جـمـله کسانی که به این نظر باور داشتند، «اصمعی» نویسنده‌ی «تاریخ عرب قبل از اسلام»، ابن هشام در «سیره محمد» و ابوریحان بیرون در «الاثار الباقیه» بوده‌اند.

    کاندیدای دوم: شی هوانگ تی، پادشاه چین در سده‌ی سوم پیش از میلاد. در واقع این همان «چین شی هوانگ» است که پایه‌گذار امپراتوری چین می‌باشد و برای جلوگیری از حملات قبایل دشمن، فرمان ساختن دیوار چین را داد. بعضی از مورخان تلاش کردند با تأویل بعضی از شباهت‌های تاریخی، ذوالقرنین را به پادشاه چین منسوب کنند. ولی ذوالقرنین قرآن، به خدای واحد اعتقاد دارد به عبارتی موحد بوده است. از سوی دیگر هیچ ارتباط منطقی بین این امپراتور چین و ذوالقرنین نمی‌توان یافت و نمی‌توان توضیح داد که چگونه این داستان‌های چینی وارد قرآن شده‌اند. به دلیل کمبود و ناقص بودن شواهد تاریخی، شی هوانگ تی نیز از رده‌ی نامزدها خارج گردید.

    کاندیدای سوم، اسکندر مقدونی است. با وجود شباهت‌ها و شواهد نزدیک بین ذوالقرنین و اسکندر، به دو دلیل اصلی اسکندر مقدونی چندان کششی برای متکلمان اسلامی و پژوهشگران اسلام‌شناس نداشت. یکی این که اسکندر هیچ سدی نساخت، دوم این که اسکندر یکتاپرست نبود. همچنین باید گفت که سد مأرب‌ِ یمن برای آبگیری است، در صورتی که کارکرد آن می‌بایستی چیزی مانند دیوار چین باشد که جلوی دشمنان یا مهاجمان را بگیرد.

    کاندیدای چهارم، کورش بزرگ است. پادشاهی کورش بین ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد بوده است. نخستین بار این نظر توسط ابوالکلام آزاد [۱۸۸۸ تا ۱۹۵۸ میلادی]، مفسر قرآن و وزیر فرهنگ هند ارایه شد. و بعدها توسط یکی از مراجع دینی مصری به نام عبدالمنعم النمر به عنوان یک نظریه منسجم مورد تجلیل قرار گرفت. به دنبال آن بسیاری از اسلام‌شناسان و متکلمان اسلامی به همین نتیجه رسیدند که منظور از ذوالقرنین در قرآن، همان کورش هخامنشی است. این نظریه بر اساس تورات، رویای دانیال نبی، شکل گرفته است. در تفسیر نمونه با اتکاء به کتاب‌ِ دانیال نبی آمده است:

    «در سـال سـلطـنت بل شصر به من که دانیالم رؤیای مرئی شد بعد از رؤیائی که اولا به من مرئی شده بود، و در رؤیا دیدم، و هنگام دیدنم چنین شـد کـه من در قصر شوشان که در کشور عیلام است بودم و در خواب دیدم که در نـزد نـهـر اولای هـسـتـم و چـشـمـان خـود را بـرداشـته نگریستم و اینکه قوچی در بـرابـر نـهـر بـایـسـتاد و صاحب دو شاخ بود، و شاخهایش بلند … و آن قوچ را به سمت مغرب، شمال و جنوب شاخ زنان دیدم، و هیچ حیوانی در مقابلش مـقـاومـت نـتوانست کرد، و از اینکه احدی نبود که از دستش رهائی بدهد لهذا موافق رأی خود عمل مینمود و بزرگ می‌شد ….. یـهـود از بـشـارت رؤیـای دانـیـال چـنـیـن دریـافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکی از پـادشـاهـان مـاد و فـارس ، و پـیـروز شـدنـش بـر شـاهـان بابل ، پایان می‌گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد. چـیـزی نـگـذشـت که کورش در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یـکـی سـاخـت ، و سـلطـنـتـی بـزرگ از آن دو پـدیـد آورد، و هـمـانـگـونـه کـه رؤیـای دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به غرب و شرق و جنوب می‌زند کورش نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگى انجام داد. یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد …. ایـنکه در قرن نوزدهم میلادی در نزدیکی استخر در کنار نهر مرغاب مجسمه‌ای از کـورش کشف شد که تقریبا به قامت یک انسان است ، و کورش را در صورتی نشان می‌دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجی به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ‌های قوچ در آن دیده می‌شود … کـورش لشـگـرکـشـی سـومـی داشـت کـه بـه سـوی شمال ، به طرف کوههای قفقاز بود، تا به تنگه میان دو کوه رسید، و برای جلوگیری از هـجـوم اقـوام وحـشی با درخواست مردمی که در آنجا بودند در برابر تنگه سد محکمی بنا کرد. ایـن تـنـگه در عصر حاضر تنگه داریال نامیده مى شود که در نقشه های موجود میان ولادی کـیـوکـز و تـفـلیـس نـشان داده می‌شود، در همانجا که تاکنون دیوار آهنی موجود است ، این دیـوار هـمـان سـدی اسـت کـه کـورش بـنـا نـموده زیرا اوصافی که قرآن در باره سد ذو القرنین بیان کرده کاملا بر آن تطبیق می‌کند.» (پایان نقل قول از تفسیر نمونه) [۱]

    البته باید گفت که این نظر هم از یک اشکال اساسی برخوردار است. کورش هخامنشی در هیچ نوشته‌ی تاریخی یا داستانی یا اسطوره‌ای به عنوان ذوالقرنین ذکر نشده است. در حقیقت می‌بایستی کورش به عنوان ذوالقرنین به گونه‌ای در ادبیات آرامی [زیرا آرامی زبان امپراتوری هخامنشی بوده]، سُریانی، پارتی یا فارسی میانه بازتاب یافته باشد، تا سرانجام به متون قرآنی انتقال یابد. همچنین باید یادآوری کرد که خود «رویای دانیال» به تنهایی با داستان ذوالقرنین قرآن مطابقت نمی‌کند. در ضمن برخلاف نظر‌ِ «تفسیر نمونه»، سدی که در تنگه‌ی داریال ساخته شده نه توسط کورش هخامنشی بلکه توسط شاپور اول‌ِ ساسانی بوده که هم در سنگ‌نبشته‌ی آن بنا به زبان آرامی ولی با خط پارتی وجود دارد و هم در کعبه‌ی کرتیر. در ایرانیکا آمده است:

    The Gate of the Alans is named in the inscription of Šāpūr I, Parthian 2 (the Persian and Greek are lacking) TROA l,nn, and in the Kartīr inscription BBA l,nn, that is Dar Alānān (with the two Aramaic words TROA and BBA “gate”). (iranicaonline.org/alans)

    {دروازه‌ی «الان» در این سنگ‌نبشته به نام شاپور یکم است که به زبان پارتی نوشته شده (فارسی و یونانی آن موجود نیستند) «ترعا الانن»، و در کتبیه‌ی کرتیر «ببا الانن» آمده است. [دو واژه‌ی «ترعا» و «ببا» در اصل آرامی هستند و به معنی «دروازه» می‌باشند]}

    به هر رو، تا همین دو دهه‌ی گذشته بخشی از اسلام‌شناسان و متکلمان اسلامی بر این باور بودند که منظور از «ذوالقرنین» در قرآن اسکندر مقدونی است. ولی عده‌ای دیگر مانند علامه طباطبائی [تفسیر المیزان]، مکارم شیرازی [تفسیر نمونه]، علی شریعتی و … بر این باور بودند و هستند که منظور از ذوالقرنین در قرآن کورش هخامنشی است [ذوالقرنین/http://fa.wikipedia.org/wiki]. با کشف سرودهای اسکندر‌ِ سُریانی، معلوم شد که منظور از ذوالقرنین [دو شاخ] در قرآن کیست. سرودهای اسکندر به زبان سُریانی نگارش شده و خاستگاهش در شمال میانرودان [شهر اِدسا یا رُها] می‌باشد.

    افسانه‌ی اسکندر و سرودهای اسکندر

    فولکر پوپ [Volker Popp] در بخش‌ِ «از اوگاریت تا سامره» [۲] در کتاب «آغاز اسلام» به این موضوع پرداخته است. او توانست بر اساس یک سلسله منابع تاریخی به ویژه سرودهای اسکندر و سرانجام با اتکاء به کتاب گریت راینینک [Gerrit J. Reinink] تحت عنوان‌ِ :

    „Syriac Christianity under Late Sasanian and Early Islamic rule“ توانسته تصویر نوینی از «ذوالقرنین‌ِ» قرآن ارایه دهد.

    افسانه‌ی اسکندر به زبان لاتین

    پس از مرگ اسکندر مقدونی، داستان‌های فراوانی درباره‌ی زندگی خصوصی و سیاسی او نُقل محافل شد. داستانهایی که اساساً ساختگی بودند و کمتر مبنای واقعی داشتند. این داستان‌های پر آب و تاب که حتا به اسکندر جنبه‌ی خدایی می‌دادند، برای مدت طولانی به صورت شفاهی سینه به سینه انتقال داده می‌شدند. سرانجام بخشی از آنها در سده‌ی ۴ میلادی توسط فردی به نام لولیوس والریوس پوله‌میوس به زبان لاتین جمع آوری شد که بعدها به بسیاری زبانها منجمله سُریانی ترجمه گردید. اطلاعات آمده در افسانه‌های اسکندر مقدونی [Alexander Romance] از یک سو نه ربطی به قرآن دارند و نه ربطی به مناسبات بیزانس و ایران. افسانه‌ی اسکندر توسط یعقوب سروجی [Jacob of Serug] (451 تا ۵۲۱ میلادی) به صورت سرودهای آموزشی به زبان سُریانی ترجمه شد.

    سرودهای اسکندر به زبان سُریانی

    پس از ترجمه‌ی افسانه‌ی اسکندر به زبان سُریانی، یک سده‌ی بعد، یک فرد‌ِ سوری‌ِ گمنام که اهل شهر اِدسا یا رُها بود آن را به صورت شعر (سرود) بازنویسی کرد. علت بازپرداخت‌ِ این افسانه چه بود؟ پیش از آن که به علت بازپرداخت این سرودها توسط مسیحیان سوری بپردازم، ابتدا ببینیم که این اشعار چه داستانی را برای ما بازگو می‌کنند [۳].

    خلاصه‌ی داستان بر اساس سرودهای اسکندر به زبان سُریانی توسط یک مداح گمنام:

    «اسکندر در سال ۲ یا ۷ حکومتش مجمعی از سران‌ِ امپراتوری را فرا می‌خواند. در این جلسه او به درباریان اعلام می‌کند که می‌خواهد از تمام جهان عبور کند تا بدین وسیله رازهای آسمان و زمین را بکاود. سران حاضر در جلسه می‌گویند که رفتن به انتهای جهان ناممکن است، زیرا برای رسیدن به این هدف باید ابتدا از ۱۱ اقیانوس نورانی گذشت، سپس آدم به باریکه‌ای به عرض ۱۰ میل می‌رسد و سپس با اقیانوس متعفن و غیرقابل عبور‌ِ “اوکه‌آنوس” [Okeanos] که بوی آن هر موجود زنده را که به آن نزدیک شود، از بین می‌برد روبرو می‌شود. با این وجود، اسکندر سفر خود را آغاز می‌کند. او به همراه سپاه خود به سوی اسکندریه به حرکت در می‌آید. او پیش از حرکت عبادت می‌کند و از خداوند سپاسگزاری می‌کند که به او دو شاخ داده که می‌تواند هر کس و چیز را نابود کند و بدین ترتیب از هر پادشاهی نیرومندتر شده است. به همین علت قصد می‌کند که بزرگی نام‌ِ خدا را ابدی سازد و به اطاعت مسیح در آید. آرزو دارد که مسیح، در زمان حیاتش ظهور کند و [تصمیم می‌گیرد] اگر چنین نشد در اسکندریه برای او [مسیح] یک تاج نقره‌ای و تخت پادشاهی‌ به جا بگذارد.

    آنها ابتدا به سوی سینا می‌روند. اینجا با کشتی در دریا به سفر خود را ادامه می‌دهند تا به مصر می‌رسند. به توصیه‌ی مشاورانش، اسکندر از پادشاه مصر، سرنق، ۷۰۰۰ آهنگر می‌گیرد. آنها به سفر در دریا ادامه می‌دهند و طی ۴ ماه و ۱۲ روز از ۱۱ اقیانوس نورانی می‌گذرند تا این که به خطه‌‌ای خشک می‌رسند. اسکندر زندانیان محکوم به مرگ را به کرانه‌ی اقیانوس‌ِ متعفن می‌فرستد. آنها فوراً می‌میرند، اسکندر متوجه می‌شود که نمی‌تواند از این اقیانوس بگذرد. او حالا بین اقیانوس نورانی و متعفن به حرکت خود ادامه می‌دهد تا به مکانی می‌رسد که خورشید از میان پنجره‌ای وارد آسمان می‌شود. {در اینجا حرکت خورشید توصیف می‌شود} خورشید از اقیانوس بالا می‌رود. مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، به هنگام طلوع خورشید به زیر آب می‌روند تا سوخته نشوند. سپس خورشید به وسط آسمان می‌رود تا نقطه‌ای که غروب می‌کند. این [حوادث] در یک منطقه‌ی صخره‌ای رخ می‌دهد. همه‌ی موجودات با نزدیک شدن خورشید به سوراخ‌های خود می‌خزند تا مبادا صخره‌های گداخته و سقوط‌کننده به آنها اصابت کنند. خورشید به محض آمدنش به آسمان، در برابر خدا تعظیم می‌کند و سپس بدون شتاب از میان آسمان به نقطه‌ای می‌رود که طلوع کرده بود. اسکندر از مکان طلوع خورشید و از میان کوهستان به کوه‌های ماسیوس (کوه‌های طور عبدین در میانرودان و ترکیه امروزی/م) و از آنجا از میان ارمنستان به شمال به سوی سرچشمه‌ی دجله و فرات می‌رود، تا سرانجام به تنگه‌ای در یک کوهستان بلند می‌رسد (طبق توصیفات، می‌بایستی رشته کوه‌های قفقاز باشد/ نویسنده). در این جا اسکندر اتراق می‌کند. او با فرستادن قاصدهای صلح، مردم را آرام می‌کند و ۳۰۰ ریش سفید منطقه را به حضور خود فرا می‌خواند. اسکندر از آنها درباره‌ی مردم و منطقه می‌پرسد. آنها پاسخ می‌دهند که سرزمین‌شان به پادشاه ایران، توبرلغ [Tubarlaq] که از نسل اخشورش [خشایارشا] است، تعلق دارد. کوهستان‌های متعلق به او [پادشاه‌ِ ایران] از هند تا دریای سیاه است، و اینجا فقط همین تنگه برای عبور وجود دارد که گذشتن از آن بسیار خطرناک است. بازرگانانی که از این جا عبور می‌کنند فقط با کمک به صدا در آوردن پی در پی زنگوله‌ها جان سالم بدر می‌برند وگرنه توسط غولهایی که آنجا کمین کرده‌اند کشته می‌شوند. در آن سوی کوهستان هون‌ها و یافث‌ها [Japhetiten] زندگی می‌کنند. {در این جا توصیفات غریبی از ظاهر و رسوم هون‌ها داده می‌شود} و هر گاه خدا از مردمی خشمگین می‌شود، هون‌ها را را وبال گردن آنها می‌کند. در آن سوی هون‌ها، مردمان گوناگونی زندگی می‌کنند، و بعد از آنها دیگر جهان به پایان می‌رسد. … اسکندر فرمان می‌دهد که تنگه را توسط یک دروازه‌ی عظیم ببندند، تا جهان را شر هون‌ها و یاجوج و ماجوج نجات دهد. …. در این اثنا، توبرلغ پادشاه ایران از ورود اسکندر به قلمرو خود آگاهی یافت، سپس با ۸۲ امیرنشین خود علیه اسکندر لشکرکشی می‌کند. خدا در خواب بر اسکندر ظاهر می‌شود و از او می‌خواهد علیه توبرلغ اقدام کند و به او نوید پیروزی می‌دهد. … توبرلغ شکست می‌خورد و زنده دستگیر می‌شود. اسکندر، ایران را تا دریای سیاه به اطاعت خود در می‌آورد. می‌خواهد توبرلغ را بکشد، ولی این کار را نمی‌کند. توبرلغ همه‌ی گنج‌های خود را به اسکندر می‌دهد و ایران را به عنوان وثیقه به او واگذار می‌کند و پس از ۱۵ سال بابل و آشور را پس می‌دهد. اسکندر و توبرلغ حالا یک قرارداد می‌بندند برای حفاظت از تحت و تاج. … اسکندر تاج خود را همانگونه که قول داده بود به اورشلیم اهدا می‌کند …» (پایان نقل قول از «سرودهای سُریانی اسکندر»)

    همانگونه که می‌بینیم در سرودها:

    ۱- اسکندر‌ِ این اشعار یکتاپرست است [بر خلاف اسکندر مقدونی]، ۲- در این سرودها از اقوام یا مردمان یاجوج و ماجوج [Gog und Magog] که آرامش را از مردم گرفته‌اند، سخن رفته است، ۳- پس از برخورد با «اوکه‌آنوس» [اقیانوس متعفن/ در قرآن چشمه‌ی گل‌آلود و سیاه] اسکندر مجبور می‌شود سفر خود را به سوی «مکان‌ِ غروب خورشید» ادامه دهد [سوره کهف، آیه ۹۰]، ۴- اسکندر در تنگه‌ی کوهستان یک سد (دروازه) با آهن می‌سازد و آن را قیربندی می‌کند تا کسی نتواند در آن سوراخ کند و بدین ترتیب جلوی اقوام غارتگر [هون‌ها و یاجوج و ماجوج] را بگیرد.

    پس‌زمینه‌ی سرودهای اسکندر

    از سال ۵۹۰ تا ۶۲۸ میلادی خسرو دوم، معروف به خسرو پرویز، شاهنشاه ساسانی بود. پس از قتل‌ِ امپراتور بیزانس موریکیوس، خسرو دوم که پادشاهی‌اش را مدیون او می‌دانست، برای خونخواهی وارد یک جنگ طولانی با بیزانس شد. این جنگها از سال ۶۰۲ تا ۶۲۸ میلادی طول کشید. منطقه شام، اسرائیل و مصر در این زمان جزو قلمرو بیزانس محسوب می‌شدند، ولی دیگر حدود ۱۰۰ سال بود که بیزانسی‌ها در آنجا حضور نظامی فعال نداشتند و آن مناطق زیر نظر فرمانده‌های عرب مسیحی [واسال‌ها یا منصوبین‌ِ بیزانس] قرار داشت. به ویژه غسانیان که مسیحی [منوفیزیت/ یعقوبی] بودند و مرکز آنها در حوالی کوه‌های کنونی جولان (سوریه) بود، حاکمیت‌ِ بخش بزرگی از منطقه را در دست داشتند.

    خسرو دوم توانست طی مدت کوتاهی یعنی تا سال ۶۱۴ میلادی تمام شرق بیزانس را به انضمام ایران در آورد و به گونه‌ای، ایران همان وسعتی را یافت که در زمان امپراتوری هخامنشیان داشته بود. خسرو دوم در سال ۶۱۴ میلادی اورشلیم را اشغال کرد، کلیسای مقبره مقدس [Church of the Holy Sepulchre] [کلیسائی که مسیح در آنجا مصلوب شده و سپس به معراج رفته] را تخریب کرد و صلیب مقدس [معروف به صلیب‌ِ دار، یعنی صلیبی که عیسی را بر آن مصلوب یا به دار کشیده شد] را با خود به تیسفون آورد. این بزرگ‌ترین ضربه روانی به جهان مسیحی آن زمان بود. این درست مانند آن است که حاکم کشوری کعبه را در مکه بمباران کند. طبعاً تمام مسلمانان جهان، از هر فرقه یا گروهی، برای مقابله با این عمل شدیداً ناپسندیده متحد و همآهنگ می‌شوند. عمل ناشایست خسرو دوم نه تنها مسیحیان بیزانس، بلکه سوری‌های مسیحی، مصری‌ها (قبطی‌ها)، غسانیان و لخمی‌ها و مسیحیان ایرانی را شدیداً خشمگین کرد و احساسات آنها را به نفع هراکلیوس سمت و سو داد.

    هراکلیوس در سال ۶۲۲ میلادی خسرو دوم را شکست داد و این جنگ تا سال ۶۲۸ میلادی که قرارداد صلح نوشته شد، ادامه یافت. طبق این قرارداد، ایران که دیگر پادشاهی آن را به عهده‌ی قباد بود، متعهد شد تمام سرزمین‌های تسخیر شده را به بیزانس پس بدهد و طبعاً صلیب مقدس نیز به هراکلیوس پس داده شد. یک سال پس از قرارداد صلح، هراکلیوس قصد سفر به اورشلیم می‌کند تا به همراه همه‌ی مسیحیان از نحله‌های گوناگون در اورشلیم به پاس بازگرداندن صلیب‌ِ دار جشن بگیرد. در راه خود وارد اِدسا می‌شود که در همین جاست که سرودهای اسکندر در ستایش او سراییده می‌شوند.

    شاعر مداح، هراکلیوس را در قالب اسکندر معرفی می‌کند، زیرا به لحاظ نظامی او توانسته بود، ظاهراً جغرافیای بیزانس را به زمانی برساند که زمانی اسکندر در دست داشت.

    همانگونه که می‌بینیم، افسانه‌ی اسکندر (در حقیقت هراکلیوس) به گونه‌ای روشن و غیرقابل تفسیر وارد قرآن شده است. تنها تغییرات جزئی که در بازنویسی افسانه‌ی اسکندر در قرآن صورت گرفته: به جای کوهستان، دو کوه، و ذوالقرنین نه با کمک آهنگران مصری، بلکه به تنهایی سدّ آهنین را می‌سازد و به جای قیر برای آب‌بندی سد، مس مذاب بکار برده می‌شود. و گرنه تمام داستان اسکندر- هراکلیوس در قرآن بازنویسی شده است. از سوی دیگر باید گفت که سراینده‌ی سُریانی سرودهای اسکندر، بخشی از ایده‌های خود را از افسانه‌ی اسکندر و بخشی از آن را از جنگ‌های شاپور یکم ساسانی علیه هون‌ها و قبایل مهاجم برگرفته است [مانند سد شاپور میان دو رشته‌ کوه قفقاز].

    از سوی دیگر می‌توانیم با قاطعیت بگوئیم که شاعر‌ِ مداح از جریان صلح بین هراکلیوس و قباد در سال ۶۲۸ میلادی آگاهی داشته است. زیرا بیت‌های ۴۶۵ تا ۴۷۳ این ستایش‌نامه نشانگر این آگاهی هستند:

    «و حالا با توبرلغ پادشاه پارس پیمان صلح ببند

    و سرزمین مصر و فلسطین‌ِ اول را از او بگیر

    بگیر از او فلسطین دوم و عربستان را

    و تمام سرزمین سوریه و میانرودان را

    و کلیکیه و فنیقیه و گالاتیا را

    و فریگیه و بامفیلیا و لیکیه را

    و همچنین آسیا و هلسپونتوس و لیدیه را

    و تا کالسدون حکومت را از او بگیر

    و مرز بین خودت و ایرانیان را تا دجله قرار بده» [۴]

    بدین ترتیب «اسکندر می‌بایستی از توبرلغ پادشاه ایران دقیقاً همان استان‌هایی را پس بگیرد که خسرو پرویز (خسرو دوم) طی جنگ‌های اخیرش از بیزانسی‌ها گرفته بود و هراکلیوس دوباره آن را تسخیر کرده بود و در قرارداد صلح خود با ایران ذکر کرده بود» (فولکر پوپ)

    به همین دلیل فولکر پوپ به درستی – نولدکه نیز به همین نتیجه رسیده بود- می‌نویسد که «سرودهای اسکندر می‌باید پس از سال ۶۲۸ میلادی نوشته شده باشند» [۵] به سخن دیگر، تاریخ نگارش‌ِ سوره‌ی کهف می‌بایستی حدود‌ِ سال ۶۲۹ میلادی باشد.

    جنبش قرآنی

    کارل هونیوس (Carl Hunnius) مترجم سرودهای سُریانی اسکندر در سال ۱۹۰۴ میلادی و نولدکه، هر دو به ارتباط مستقیم سرودهای اسکندر و قرآن پی برده بودند، ولی از آنجا که هر دو تاریخ‌ِ اسلام را بنا بر احادیث اسلامی پذیرفته بودند، نمی‌توانستند ارتباط محمد و این سوره را با هم درک کنند. همچنین آنها نمی‌توانستند بفهمند که این سرود مسیحی چه ربطی به اسلام دارد. زیرا سوره‌ی کهف، بازنویسی مستقیم همین داستان می‌باشد.

    پژوهشگران نسل جدید که مرکز آنها در شهر زاربروکن آلمان است، طی پژوهش‌های خود به این نتیجه رسیده‌اند که اسلام طی یک پروسه‌ی بسیار طولانی از دل یک جنبش مسیحی که در خراسان بزرگ، میانرودان و سوریه شکل گرفته بود، بیرون آمده است. آنها نتایج پژوهش‌های خود را در کتابهای گوناگون عرضه کرده‌اند [۶].

    جنبش قرآنی مسیحی که یکی از نحله‌های مسیحی در ایران و شام بوده، مانند مابقی نحله‌های مسیحی در برابر ساسانیان قرار داشت. افزون بر این، در این اثنا هراکلیوس نیز عنوان امپراتور خود را کنار گذاشت و خود را «خادم مسیح» [servus christi] می‌نامید. و یک سال بعد یعنی در سال ۶۳۰ میلادی در اورشلیم به پاس‌ِ بازگرداندن «صلیب مقدس»، به همراه مابقی مسیحیان جشن گرفت. سرودهای سُریانی اسکندر به شکل زیر در قرآن بازنویسی شد.

    سوره‌ ۱۸ [کهف]، آیات ۸۳ تا ۹۷

    (۸۳) وَیَسْأَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ ۖ قُلْ سَأَتْلُو عَلَیْکُم مِّنْهُ ذِکْرًا (۸۴)نَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْنَاهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبًا (۸۵)فَأَتْبَعَ سَبَبًا (۸۶)حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا ۗ قُلْنَا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنًا (۸۷)قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَىٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّکْرًا (۸۸)وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَىٰ ۖ وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسْرًا (۸۹)ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا (۹۰)حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَىٰ قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا (۹۱)کَذَٰلِکَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَیْهِ خُبْرًا (۹۲)ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا (۹۳)حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْمًا لَّا یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلً (۹۴)قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلَىٰ أَن تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدًّا (۹۵)قَالَ مَا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْمًا (۹۶)آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ ۖ حَتَّىٰ إِذَا سَاوَىٰ بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قَالَ انفُخُوا ۖ حَتَّىٰ إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْرًا (۹۷)فَمَا اسْطَاعُوا أَن یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا

    (۸۳) و از تو درباره‌ی ذوالقرنین می‌پرسند؛ بگو: بزودی بخشی از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد، (۸۴) ما به او در روی زمین، قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش گذاشتیم، (۸۵) او از این اسباب، (پیروی و استفاده) کرد، (۸۶) تا به غروبگاه آفتاب رسید، (در آنجا) احساس کرد (و در نظرش مجسم شد) که خورشید در چشمه تیره و گل‌آلودی فرو می‌رود؛ و در آنجا قومی را یافت، گفتیم: ای ذوالقرنین، آیا می‌خواهی (آنان) را مجازات کنی، و یا روش نیکویی در مورد آنها انتخاب کنی؟، (۸۷) گفت: اما کسی را که ستم کرده است، مجازات خواهیم کرد؛ سپس به سوی پروردگارش باز می‌گردد، و خدا او را مجازات شدیدی خواهد کرد، (۸۸) و اما کسی که ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشی نیکوتر خواهد داشت؛ و ما دستور آسانی به او خواهیم داد، (۸۹) سپس (بار دیگر) از اسبابی (که در اختیارش داشت) بهره گرفت، (۹۰) تا به خاستگاه خورشید رسید؛ (در آنجا) دید خورشید بر جمعیتی طلوع می‌کند که در برابر (تابش) آفتاب، پوششی بر آنها قرار نداده بودیم (و هیچ گونه سایبانی نداشتند)، (۹۱) (آری) اینچنین بود (کار ذوالقرنین) و ما بخوبی از امکاناتی که نزد او بود آگاه بودیم، (۹۲) (باز) از اسباب مهمی (که در اختیارش داشت) استفاده کرد، (۹۳) (و همچنان به راه خود ادامه داد) تا به میان دو کوه رسید؛ و در کنار آن دو (کوه) قومی را یافت که هیچ سخنی را نمی‌فهمیدند (و زبانشان مخصوص خودشان بود)، (۹۴) (آن گروه به او) گفتند: ای ذوالقرنین یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد می‌کنند؛ آیا ممکن است ما هزینه‌ای برای تو در نظر بگیریم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟ (۹۵) ذوالقرنین گفت: آنچه پروردگارم در اختیار من گذارده، بهتر است (از آنچه شما پیشنهاد می‌کنید) مرا با نیرویی یاری دهید، تا میان شما و آنها سد‌ِ محکمی قرار دهم، (۹۶) قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید (و آنها را روی هم بچینید) تا وقتی که کاملاً میان دو کوه را پوشانید، گفت: (در اطراف آن آتش بیفروزید و) در آن بدمید! (آنها دمیدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد، و گفت: (اکنون) مس مذاب برایم بیاورید تا بر روی آن بریزیم، (۹۷) (سرانجام چنان سد نیرومندی ساخت) که آنها (طایفه‌ی یاجوج و ماجوج) قادر نبودند از آن بالا روند و نمی‌توانستند نقبی در آن ایجاد کنند[ترجمه آیه‌ها از مکارم شیرازی]

    جمع‌بندی

    طبق سرودهای اسکندر- هراکلیوس می‌توان با قاطعیت گفت که ذوالقرنین قرآن همان هراکلیوس امپراتور بیزانس است. این که چرا هراکلیوس به چنین شخصیت برجسته و مؤمن برای مسیحیان تبدیل شد، در بالا بدان اشاره شد. همچنین باید اضافه کرد که در سرودهای اسکندر نامی از اسلام برده نشده است. این خود نشانگر آن است که جنبش قرآنی در اصل یک جنبش مسیحی بوده است [۷]. انتقال این افسانه به متون قرآنی ابتدا با درک کلامی و تصورات مکاشفه‌ای مسیحیت ایرانی – سوری سازگار شد و سپس به شکلی که در سوره‌ی کهف آمده، بازنویسی گردید. این که «رومیان» صاحب دو شاخ هستند، حتا به گونه‌ای در احادیث اسلامی بازتاب یافته است. فولکر پوپ به نقل از ویلفرد مدلونگ (Wilferd Madelung) می‌نویسد: «ویلفرد مدلونگ حدیثی را به همین مضمون نقل می‌کند. موضوع بر سر یک داستان از زندگی پیامبر عربهاست. او [محمد] ظاهراً در یک گفتگو حرف سوریه را به میان می‌آورد، طبعاً با این نیت که چگونه می‌توان آن سرزمین را تصرف کرد. متعاقباً از او پرسیده می‌شود: ای رسول خدا، چطور می‌توانیم از پس این سوریه برآئیم، چون در آنجا رومی‌ها هستند که شاخ بر سر دارند» [۸] منظور از روم در اینجا همان روم شرقی یا بیزانس است.

    پایان نوشتار

    برای دریافت مقاله در فرمت پی دی اف کلیک کنید

    ۱- این بخش از تفسیر نمونه به صورت پی دی اف در آدرس‌ِ زیر قابل دسترس است:

    Tafsire nemuneh

    2- Volker Popp, „Von Ugarit nach Samarra“, in: Der frühe Islam (Hg: Karl-Heinz Ohlig)

    3- Das syrische Alexanderlied; Carl Hunnius, 1904 [سرود سُریانی اسکندر به زبان آلمانی] برای دریافت این کتابچه در فرمت پی دی اف به آدرس زیر مراجعه کنید:

    Das syrische Alexanderlied

    4- سرود سُریانی اسکندر، ص ۳۰

    ۵- از «اوگاریت به سامره»، فولکر پوپ

    ۶- «از بغداد به مرو»، نویسنده: کارل- هاینتس اولیگ، ترجمه: ب. بی‌نیاز (داریوش)،

    نام تعدادی از کتابها به زبان آلمانی:

    ۱- Der frühe Islam, Hg: Karl-Heinz Ohlig (در دست ترجمه)

    ۲- Vom Koran zum Islam; Hg: Markus Groß & Karl-Heinz Ohlig

    3- Schlaglichter; Hg: Markus Groß & Karl-Heinz Ohlig

    4- Die Entstehung einer Weltreligion; Hg: Markus Groß & Karl-Heinz Ohlig

    5- Die dunklen Anfänge; Hg: Karl-Heinz Ohlig & Gerd-R Puin

    6- Die syro-aramäische Lesung des Koran; Christoph Luxenberg

    7- «از بغداد به مرو»، نویسنده: کارل – هاینتس اولیگ، ترجمه: ب. بی‌نیاز (داریوش)

    ۸- Volker Popp, „Von Ugarit nach Samarra“, in: Der frühe Islam (Hg: Karl-Heinz Ohlig)

     
  60. با تشکر از جناب یاران
    که خوب اشاره به آبشخور مطالب سخیف وسست برخی اشاره کردند ،در واقع این طور افراد استقلال فکری ندارند که چیزی از فکر خود تولید کنند ،نوعا مطالب بی محتوا و غیر مستند امثال این نویسندگان که عناد آنها با دین اسلام واضح است را کپی برداری کرده و بعنوان سند پژوهشی ارائه میکنند ،در یک جمله باید گفت اینان چون بستگی به دین ندارند ،هرکه و هرچه که تیشه بریشه دین بزند برای آنها مقتداست ،خیلی هم توجه به محتواهای همین کپی پیست های خویش نمی کنند! فقط آنها را در خدمت اهداف خویش در امر دین ستیزی می بینند ،بقول معروف : تو بدم بمیر و بدم!

    با احترام

     
  61. کوچه علی چپ همون جا است که سید علی خامنه ای در جوابگو بودن به نامه ها و نوشته ها و سخنان مردمی عکس العمل نشون داده. و متقابل دستور قلع و قمع کردن مردم مرتبأ صادر میکنه. ای ////

     
  62. با سلام

    لازم است توضیح مختصری در باره مرحوم مجلسی و فلسفه وجودی کتاب بحار الانوار عرض کنم تا مشت افراد کم سواد مغلطه گر بیشتر باز شود.
    مرحوم مجلسی از طبقه محدثان عالیمقام شیعه است و نه از فقهاء ،ایشان در زمان خود بجهت تخصص ویژه ای که در باب حدیث داشت و برخی مناسبات زمانی مکانی احساس اش این بود که اگر احادیث بصورت پراکنده در کتب مختلف باشد ممکن است با از بین رفتن آنها بسیاری از احادیث شیعه رو به اضمحلال رود ،بنابر این تصمیم گرفت هرچه از احادیث شیعه که در داخل و خارج کشور بصورت مطبوع یا نسخه خطی هست در یک مجموعه گرد آوری کند تا از خطر زوال محفوظ بماند ،از این جهت شروع بنوشتن کرد و در این راه از هرکس از شاگردان و دوستان اش بود در امر تهیه کتب و نسخه ها و نوشتن کمک می گرفت.
    این آن هدف غایی ایشان بوده است که باصطلاح یک مجموعه معجم روایی از احادیث شیعه در اصول و فروع دیانات اسلام فراهم آورد.
    بنابر این نه خود ایشان و نه دیگران مدعی این نبوده اند که هرچه روایت در این مجموعه وجود دارد سندا یا دلاله حتما معتبر است ،ای بسا روایاتی در کتبی بوده است که از نظر سندی و از نظر دلالی مخدوش بوده باشد و کسی نمی گوید تمام احادیث موجود در بحار الانوار چه در امور اعتقادی و چه در امور فقهی و عملی معتبر برحسب سند و دلالت است ،زیرا مساله دسیسه در روایات به اغراض گوناگون امر پوشیده ای نبوده است.
    بنابر این هر محقق یا فقیه یا پژوهشگری وقتی به این کتاب مراجعه میکند ،همانند موارد دیگر باید اصول مورد رعایت در امر تلقی حدیث را اعم از بحثهای سندی در اعتبار اصل صدور حدیث و پس از آن بحثهای مفهومی در دلالت حدیث و محک زدن آن با احکام مسلم عقل و اصول دیگر مذهب و عرضه آن بر قرآن کریم را مراعات کند.
    بنابر این اینگونه مغالطات نظیر تقطیع و گزینش برخی احادیث ضعیف و واحد یا غیر معتبر از حیث دلالت و آنرا به این صحنه ها آوردن و کار تبلیغاتی کردن ،اولا حاکی از بیسوادی و عدم اطلاع فاعلان آن به اصول و فروع مذهب شیعه است.
    و ثانیا حاکی از شدت کینه و غیظ و غضب آنها نسبت به قواعد عقلانی مستحکم مذهب جعفری است.
    و ثالثا حاکی از سفسطه گری و مغالطه گری آنان است ،که وقتی در موردی مچ شان باز میشود و مورد سوال قرار میگیرند بجای پاسخ به آن سوال ،موارد پیش گفته را که همه مورد بحث و تاویل سندی و دلالی باید قرار گیرند جمع آوری کرده و ارائه میکنند.

    با سپاس

     
  63. اقای نوریزاد،مجددا سلام،لطفا از ریحانه بنویس و به همگان اگاهی بده که این بانوی عفیف پای چوبه دار است.تو را بجان بچه هایت قسم داده بودم ولی مثل اینکه شما گرفتاری دیگری دارید.خداوند به شما کمک کند.والسلام

     
  64. سلام جناب مرتضى عزيز
    بنده همواره تلاش ميكنم كه از به زحمت انداختن شما ، خودارى كنم ولى گاهى اوقات به مسائلى برخورد ميكنم كه براى حل انها ، محتاج به بهره گرفتن از دانش و دانسته هاى شما، ميشوم و زحمات گاه و بى گاه من براى شما نيز از همين جهت ميباشد ولى گويا اين زحمات مكرر، رفته رفته در حال تبديل گرديدن به سوبرداشت شده كه ممكن است اسباب تكدر جنابعالى گردد ، لذا من جهت پيشگيرى از ايجاد چنين حالتى ، سعى خواهم نمود منبعد از ايجاد هرگونه زحمتى براى شما ، جز در موارد ناگزير ، خودارى كنم كه باالتبع گرچه در اين حالت متضرر اصلى ، خود خواهم بود كه از نعمت استفاده از معلومات شما ، محروم ميگردم ، ليكن ازرده نشدن شما را ، بر هر نفعى ، مقدم ميدانم ، اما اجازه دهيد قبل از پايان دادن به مزاحمت هاى خود ، اشاره اى تيتراژ وار كنم به موضوعاتى كه جهت ممانعت از هرگونه برداشت ناصواب ، لازم به بيان ميدانم :
    ١)- مهمترين اين موارد معطوف است به استعمال لفظ ” مشترى” كه خوشايند شما نبوده؛ دوست عزيز، من در زمان استعمال اين لفظ ابتدا تصميم گرفتم به واسطه اينكه ممكن است سبب سو برداشت گردد ، انرا با واژه يا عبارتى ديگر ، تعويض كنم ليكن سپس به خود اطمينان دادم كه شما حتما منظور من از استعمال اين واژه را خواهيد دانست و به اين ترتيب از تغيير ان خودارى كردم ، جناب مرتضى بى اغراق ميگويم شايد استعمال اين لغظ توسط من در حالى انجام ميگرفت كه من خالصانه در حال بيان مثبت ترين و با ارزش ترين برداشت هاى خود، از نوشته هاى شما بودم ، دوست عزيز گرچه اين واژه در ظاهرامر ، تداعى كننده معامله هاى مادى با هدف كسب سود و دفع ضرر، به ذهن است ولى همانگونه كه خود ميگوييد الفاظ داراى معناى عام نيز هستند ، فى المثل ، دانشجويى كه جهت كسب علم به دانشگاه ميرود را نيز ميتوان با عنوان مشترى، (مسترى علم) از او ياد كرد ، با اين وصف ، مگر نه اينكه وظيفه يا هدف صنف شما عرضه دين و جذب ديگران به دين است ،پس ايا ان دوستى كه در نظر سايرين ملحداست ، نميتواند با تبليغى حساب شده، خريدار دينى باشد كه يك روحانى عاشق به كار خود ، عرضه مينمايد ؟ و البته سود ان را نيز ، نه مادى بل معنوى در روز جزا دريافت كند؟
    ٢)- دوست گرامى من كسانى كه به عقايد و ارزشهاى ديگران توهين ميكنند را بيمارانى ميدانم صعب العلاج و توهين چه به شخص و چه به ارزشهاى ديگران را ، عملى مشمئز كننده ميدانم (،البته با توجه به تعريف توهين و شروط لازمه براى تحقق اركان توهين ) ، و ليكن هر نوع سوالى كه به قصد كسب اگاهى باشد را فارغ از حيطه و مصاديق توهين ميدانم ، و اگر منظور شما از “به سوال كشيدن مقدسات ” معطوف به نوعى توهين است بايد به عرض برسانم كه اين سوالات تماما به منظور اگاهى از جواب ، و نيز داشتن پاسخ در مواجهه با انها ، مطرح ميگردد و هيچ قصدى به منظور اهانت يا سخره در پس اين سوالات موجود نيست ، كما اينكه شايد درجه تقدس بسيارى از اين موارد براى خود من ، خارج از تصور جنابعالى باشد.

    ٣)- شما در بند دوم پاسخى كه در موضوع كتابت قران ، نوشته بوديد براى واژه” كتاب ” يك كاربردديگر ،به معناى عام، نيز برشمرده بوديد كه بر اساس ان ، كاربرد واژه كتاب را ، به انچه بتواند حافظ معانى و مفاهيم براى مراجعه به ان باشد ، مانند حافظه ، تعميم داده بوديد ، اكنون در صورت امكان به چند مورد (به عنوان شاهد) از متون ان زمان- با ذكر ادرس مشخص – كه از واژه ” كتاب “، در معناى يادشده (به ذهن سپردن معانى و مفاهيم يا حفظ معانى و مفاهيم در ذهن ) ، استفاده شده ، اشاره فرماييد ، زيرا حتمااشاره شما به كاربرد واژه كتاب ، در معناى ياد شده، مستند و مستدل و با مشاهده كاربرد مذكور در متون ان زمان، بوده و نه از روى حدس و گمان.
    ٤)- اما دوست محترم عدم وجود صنعت چاپ در زمان پيامبر ، از شمول دانسته هاى كودكان نيز خارج نيست ، و دقت در مطالب اينجانب نيز ميتوانست به وضوح بيانگر منظور من از واژه كتاب ، در ان نوشته باشد ، خاصه با توجه به استعمال واژه كتابت ، و توضيحات شما در خصوص موضوع مورد اشاره ، رافع هيچگونه ابهامى نبود ، چرا كه؛ سوال من كاملا واضح بود ولى توضيحات جنابعالى به كلى منصرف از پاسخ ان سوال .
    لذا مجددا و اينبار پرسش خود را اينگونه مطرح ميكنم كه ؛ نوشتن ايات به نحو پراكنده و وجود اين نوشته ها ى ناقص و پراكنده در دست افراد مختلف ، در حدى نيست كه بتوان از ان با عنوان “هذا كتاب” ياد كرد، على الخصوص كه روال معمول و بناى پيامبر و صحابه، بر كتابت قران نبوده، بلكه روال ، حفظ ايات توسط حافظين بوده و نه كتابت ان ،لذا با اين وصف چرا قران در خود ان ، كتاب ، ناميده شده؟
    براى بهتر رسانيدن منظور خود ، سوال را در قالب يك فرض مطرح ميكنم ؛ ميدانيم كه در زمان نزول هر ايه ، پيامبر از اينكه ايا ايات ديگرى نيز نازل خواهد گرديد يا خير ، بى اطلاع بوده است ، حال اگر فرض كنيم ايه اى كه در ان ايه ، از قران با عنوان ” هذا كتاب ” ياد شده ، اولين ايه نازل شده باشد ، انگاه باتوجه به اينكه ؛
    اولا-)هنوز هيچ ايه ديگرى نازل نشده تا انرا كتابت نموده باشند و اين اولين ايه نيز در حال نزول است نه در حال كتابت ، لذا منظور از ” هذا كتاب ” كدام كتاب است ؟ زيرا هنوز هيچ نوشته اى از قران ، چه روى كاغذ و چه روى پوست شتر و چه روى پوست در خت خرما و چه در قالب يك ديسكت كامپيوترى ، نداريم، پس “هذا” به كدام مكتوبى اشاره ميكند؟
    ثانيا-) چنانچه پاسخ دهيم منظور خدا از كتاب ، همان كتاب ياقرانى است كه نزد خود اوست و ميخواهد انرا به تدريج بر پيامبر نازل كند ، انگاه با اين اشكال مواجه ميشويم كه ؛ گرچه موضوع اين كتاب براى خداوند مشخص و معلوم است و بدين جهت از ان با عنوان ” اين كتاب ” ياد ميكند كه ، تماما نزد خود اوست ولى براى پيامبر و ديگران كه هنوز فقط يك ايه را دريافت كرده اند و اطلاعى از وجود ادامه ان نيز ندارند، واژه يا عبارت ” هذا كتاب ” مفهومى ندارد ، مضاف بر اينكه ” هذا كتاب ” اشاره به معلوم دارد ولى قران كه هنوز يك ايه ان نازل شده اگر چه براى خداوند معلوم است ولى براى بندگان مجهول است و چون طرف سخن خداوند بندگان هستند لذا اشاره به چيزى كه نزد انها هنوز مجهول است نميتواند معنا و مفهومى در بر داشته باشد و كارى لغو است كه ميدانيم انجام لغو از خداوند محال است ، لذا شما استعمال واژه” هذا كتاب “را در قران مجيد با توجه به انچه بيان شد ،چگونه تفسير مينماييد؟

    ٥)- فرموده بوديد ؛ در بسيارى از ايات ، از قران با عنوان كتاب ياد شده ،
    ليكن من طى جستجو متوجه شدم ، فقط دو بار در قران از اين عنوان، براى ناميدن قران، استفاده شده كه عبارتند از ؛
    ١-در سوره فاطر ايه ٢٩ و ٢- در سوره نسا ايه١٠٥
    جهت پرهيز از اطاله كلام از ذكر ساير موارد خودارى ميكنم.
    با عرض ادب و احترام مجدد.

     
  65. مطلبی از بابک داد

    اول: كارنامه يك انقلاب 35 ساله!
    كارنامه 35 سالگي انقلاب اسلامي؛ سرشار از «خسارت» است. خسارت جاني، مالي، حقوقي و اخلاقي به ملتي كه امروز از آن انقلاب نادم و پشيمان هستند و نظام ديكتاتوري برآمده از آن را نمي خواهند. مردمي كه هيچ فريادرسي بجز عزم و اراده خويش براي رهايي از اين ذلت ندارند. از صف نفت و آذوقه در انقلاب 57 تا صف سبد كالاي اين روزها، چيزي كه زير پاها لگدمال شد؛ “كرامت انساني” همه ايرانيان بود. مردمي كه شايستگي شان اين نبود.
    دوم: اعتراف امام جمعه تهران به «ناداني ولي فقيه»!
    حجت الاسلام صديقي گفت: {افرادي كه در كنار امام خميني بودند، در زير آستين امام ماري بودند كه به اژدها تبديل شدند!} [لينك منبع از خبرگزاري فارس] آقاي صديقي بطور غيرمستقيم اقرار كرده كه “امام / ولي فقيه” حتي از زير آستين خودش هم خبر ندارد؛ چه برسد به اينكه بتواند به عنوان يك “فرد” يك كشور بزرگ را اداره كند. به عبارت ديگر وقتي حتي “امــام!! خميني” هم از زير آستين خودش بيخبر بوده؛ پس تكليف حجت الاسلام علي خامنه اي معلوم است!
    زير آستين اين رهبر فرظانه (!) بجاي مارها «دايناسورهايي» لانه كرده اند كه هر روز اخبار فساد و جنايات آنها از يك جايي درز مي كند. طبق گفته صديقي، ولي فقيه يك آدم غيرالهي است كه حتي اگر او را به زور “امام!” هم بنامند، باز هم مرتكب اشتباه مي شود و حتي از آستين خودش هم بي اطلاع است. واي اگر مثل خامنه اي فردي پراشتباه و متوّهم و بي بصيرت باشد، كه در آن صورت داخل آسيتن و بيت او يك «باغ وحش بزرگ» از حيوانات درنده و مكنده درست مي شود كه كشور را به همين فلاكتي كه اكنون دچارش شده، مي كشانند.
    سخن صديقي؛ بهترين اعتراف بر ناتواني ولي فقيه است كه از زبان يكي از نزديكان خود خامنه اي گفته شده است.
    در [فيس بوك همگاني ام] نظرات مردم را در باره اين دو موضوع بخوانيد.

     
  66. جناب آقای نوریزاد،
    دیدار از خانواده آقای تاجزاده و همدلی با آنها بخصوص دختر محترمشان و دیدار از آقای قدیانی البته که نشانه دوستی و محبت است. ولی، خود آقای تاج زاده و آقای قدیانی در این انقلاب چه ها که نکردند. همین ها بودند که این مملکت را به دست آخوندها دادند. همینها بودند که فریاد اعدام باید گرددشان گوش فلک را کر کرده بود. من برای خانوادهای ایشان از صمیم قلب متاسفم ولی این دو نفر (و بقیه از جمله بهزاد نبوی و آن گروه) افرادی بودند که این بلا را بر سر ما آوردند و حال در همان آتشی میسوزند که خودشان شروع کردند. جهنم در همین دنیا وجود دارد.

     
  67. سلام بر نوريزاد گرامی
    امسال ديگر عيد نبود. زهر مار بود با اين گرانى
    فقط آنچه زياد بود شرمندگى و سرافکندگى پيش همسر و فرزندان

     
  68. امان الله اسماعیل پور

    امیدواریم در این سال جدید بساط ظلم کمی برچیده شود .انتظار زیادی نیست .خدای مهربون ..از طلا گشتن پشیمان گشته ایم //مرحمت فرموده ما را مس کنید. .از این حکومت امیدی نیست .راهشون را خدائی میدونند و ظلمشون را حق مطلق.هیچ گوش شنوائی وجود ندارد.گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من /آنچه البته به جائی نرسد فریاد است

     
  69. سلام بر نوريزاد بزرگ
    من حيرانم که پيامبر آمد مردم را به خدا پرستى دعوت کند يا به به بت پرستی ؟
    اين شيعه و سنى يعنى چه, ؟
    مگر هدف پرستش خداى يگانه نبوده. ؟
    حالا مردم که نه فقط آخوندا آنچنان چسبيده اند به رهبران دينى ( البته بجز پيامبر ص ) که انگار بجاى خدا ، بايد آنها را پرستيد ، چنان چسبيده اند به شيعه و سنى ، که اصل مطلب فراموش شده ، چنان دکان باز کرده اند که انگار همه مردم هالو اند ، بابا جان هدف خدا بود و بس ، شما آخوندا و رهبران دينى نابود کرديد اسلام را ، در سخنرانى و مجالس روضه و دعا چنان از رهبران دين حرف ميزند که انگار بايد اونا را پرستيد تا خدا را ،

     
  70. با عرض پوزش و شرمندگی از همه ناظران و خوانندگان محترم ،برای اینکه عیار صداقت دوستی بنام مزدک بیشتر روشن شود من عین عبارتی را که ایشان در یکی از کامنت های ذیل پست “سفر به بهبهان آتش زیر خاکستر “آورده بودند ،و طی آن مطلبی زشت و مهوع و بی ادبانه را به محدث عالیقدر مرحوم مجلسی نسبت داده بودند و من آنرا مورد سوال قرار دادم و از ایشان خواستم سند چنین مطلبی را از کتابها و رسائل ایشان ذکر کند ،اینجا ذکر میکنم تا خود خوانندگان با مراجعه به کامنتی که در اینجا ایشان بعنوان پاسخ من ذکر کرده است دریابند که آیا ایشان پاسخ سوال مرا داده است ،یا دوباره اقدام به فحاشی و نسبت های ناروا کرده است.

    با پوزش عبارتی که ایشان به مرحوم مجلسی نسبت داده بود این است :

    “”بگذار از علم افتخارات حوزه(بقول خمینی)جناب ملامحمدباقر مجلسی مثالی برایتان بزنم تا مشخص شود علم لدنی این عجوبه ها چیست! ایشان می فرمایند…مردان بزرگ مقعدشان می خارد و مسیح وقتی بدنیا آمد مقعدش می خارید!معجزه را می بینید ایشان هم در علم طبابت تبحر دارند و هم در سیاست و انسان شناسی و هزاران علم پیدا و نا پیدا!””.

    من از ایشان سوال از سند این عبارت کردم ،و ایشان کامنتی را که در این صفحه ملاحظه میکنید بعنوان جواب تقدیم من کرده است!.

    فقط اینرا بگویم که من سابقا در دوران تحصیلات دبیرستانی حتی دوستان مارکسیست و کمونیست هم داشتم ،والله آن دوستان با آن اعتقادشان مبنی بر اینکه هدف وسیله را توجیه میکند ،در شرافت و مروت و انصاف و صداقت از چنین فردی برتر بودند و هرگز برای خودنمائی و تحصیل جاه و مقام و حطام دنیا و خودشیرینی برای خلایق اقدام به چنین رفتارهای ناجوانمردانه ای نمی کردند ،ایکاش چنین افرادی ذره ای از مروت و مرام انسانی و پهلوانی امثال خسرو گلسرخی را بارث می بردند .

    با پوزش از همگان

     
  71. خدمت عرفانیان گرامی

    با تشکر از نامه مبسوط شما که مانند همیشه انباشته از مطالب متنوع گوناگون بود ،بگذارید برسم دوستی ابتدا با شما یک شوخی داشته باشم ،شما در کشور آفتاب تابان زندگی میکنید ،و مردم آنجا معروفند به کار و تلاش زیاد روزانه بطوری که قسمت اعظم زندگی آنها در یک روز به کار میگذرد ،دوست من شما کار و زندگی نداری می نشینی اینهمه مطالب مختلف را که حتی یکبار خواندن آن از من یکساعت وقت گرفت را کنار هم میگذاری و ارسال میکنی!
    حتما جناب نوریزاد و خوانندگان هم مثل من به نفس نفس افتادند که بابا این منبر جناب عرفانیان کی تمام میشه؟! البته من بیچاره ترم که باید بعنوان سنگ صبور یک یک سخنان شما دوست عزیز را تصور و پاسخ گوئی کنم (بگذریم این شوخی بود بدل نگیرید).
    اما در عین حال خواهش میکنم مطالب را کوتاه کوتاه و جداگانه ارسال کنید ،چون گفتید تکه تکه این مطالب را جداگانه و بعد از بازگشت از کار نوشته اید ،بنظرم همان بهتر که هربار از کار برگشتید همان مطلب کوتاه را بفرستید تا پاسخگوئی راحت تر باشد ،بالاخره شما با آخوندها مساله دارید اما به من سنگ صبور ترحم کنید!.

    نکات مختلفی داشتید که بنظرم نوع آنها ناشی از بدبینی و عدم مطالعه منابع صحیح مطالب است که من یک یک و مختصرا پاسخ میگویم:

    1-در تعبیری از اینکه من واژه علم و علمی را بکار برده بوده برآشفته بودید و پیشنهاد کرده بودید از کاربرد آن صرفنظر کنم! دوست من چرا؟ مگر مطلق علم (knowledge) ملک طلق شما یا دیگران است ،علم بعرض عریض آن همانطور که شما در ادامه گفتید برای رفع نیازهای بشر است ،منتها علم مطلق یعنی مطلق دانستنی برحسب تفاوت موضوعات و تفاوت روشهای تحقیق به انواع و اقسامی تقسیم میشود ،مثل علم طبیعی ،علم ریاضی ،علم دینی ،فلسفه و غیر آن ،خواهش میکنم اینقدر از موضع بالا صحبت نکنید و دیگران را کودن و نادان ندانید.شرط اول مفاهمه و تبادلات علمی خوش بینی و حسن ظن است نه انحصار طلبی و خود را علمی دیدن و دیگران را ابله دیدن.
    برای اینکه متوجه باشید بی استناد سخن نمیگویم اشاره میکنم به این جمله ات که گفتی ما میگوییم علم آن است که قدر خویش بدانی!، دوست من من کجا چنین جمله ای و تعریفی از علم داده ام ،یا حتی دیگران ،سعی کنید با من صادق باشید و مستند صحبت کنید.

    2-اینکه گفتید پیش نیاز و فلسفه علوم بشری عبارت است از نیازهای بشری ،سخن صحیحی است ،نیز اینکه گفتید نیازهای بشر دو گونه اند نیازهای مادی و نیازهای معنوی ،هم سخن صحیحی است ،من نمیدانم چه غرضی از ذکر این دو نکته داشتید ،ولی بدانید که از نظر ما علم دین (در سه بخش اصول دین و اخلاق و عمل) برای هردو نیاز مادی و معنوی بشر کاربرد دارد ،البته علوم دیگر برخی تامین کننده نیازهای مادی بشر است و برخی هم تامین کننده نیازهای روانی و معنوی بشرند ،و ما به آن علوم هم ارج می نهیم و آنها را ضرورت زندگی بشر میدانیم و از آنها بهره می بریم.

    3- اینکه گفتید علم و کاربرد آنرا غیر متخصص ها از آثار آن می شناسند ،سخن درستی است ،اساسا ما در عموم معارف از آثار پی به موثرات می بریم ،نمیدانم غرض شما از این اظهارات کلی چیست،آیا میخواهید با این سخنان علم دین را خارج کنید ،یا غرض دیگری دارید؟ توضیح دهید زیرا معمولا باید بعد از ذکر کلیات به جزئیات و صغریات پرداخت.

    4-اشاره ای داشتید به اختلافات علمی بین کارشناسان و متخصصان دینی ،عنایت کنید که چنین اختلافاتی ممکن است در سه سطح مطرح باشد:

    الف- پلورالیسم و اختلافات کارشناسان ادیان مختلف (مسیحی یهودی زرتشتی مسلمان و غیرو)
    این گونه اختلافات بازگشت میکنند به بررسی نسبت بین ادیان ،مثلا ما معتقدیم ،مسیحیت که بعد از یهودیت آمده است ،بحکم اینکه دین متاخر است نسخ کننده دین یهود است ،یا اسلام که آخرین ادیان است نسخ کننده مسیحیت و سایر ادیان است ،که در چهار چوبه این اختلاف دلایل عقلی و نقلی مختلفی وجود دارد ،راه حل این اختلاف چیست؟ گاه اختلاف بین علمای این ادیان است که باید با یکدیگر بحث و گفتگو کنند تا به نتیجه برسند ،حال یا مدعای خود را برای طرف مقابل برهانا ثابت میکنند و طرف مقابل هم حق طلب است و می پذیرد ،مثل اینکه از صدر اسلام بسیاری از راهبان و کشیشان و علمای یهود و نصارا حق برایشان واضح شد که پیامبر اسلام آخرین پیامبر است و دین او ناسخ ادیان است و اسلام آوردند ،یا عناد میورزند و نمی پذیرند و بر دین خود باقی می مانند چنانکه امروز اینطور است.حال سرنوشت آنان در سرای دیگر چیست بحثی کلامی و مطلب دیگری است.
    بالاخره راه کار حل پلورالیسم در سطح ادیان کلی چنین است که عرض شد.

    ب- پلورالیسم و اختلاف بین کارشناسان و متخصصان چند مذهب در محدوده اسلام (مثل اختلاف شیعه و سنی ،و اختلاف شیعه امامیه با شیعه اسماعیلیه و غیرو)
    راه حل چنین پلورالیسمی نیز باز گفتگو و بحث های علمی روشمند با تکیه بر مباحث عقلی و مباحث درون دینی مثل استناد به قرآن و روایات معتبرنبوی است ،البته مع الاسف در این قسمت نوعا منازعات به هتک و افتراء و نسبت ها ناروا ختم شده است،اگرچه در بسیاری از مواقع نیز گفتگوها عالمانه و جدال احسن بوده است ،مثل احتجاجاتی که مرحوم خواجه نصیر با متکلمان اهل سنت داشت و سلطان و گروههای زیادی را در عصر خود به حقانیت شیعه رهنمون شد.

    ج- پلورالیسم و اختلافات عالمان و متخصصان در محدوده یک مذهب ،مثل اختلافاتی که شما اشاره کردید و بین فقهاء مذهب شیعه هست.
    همانطور که توجه دارید اختلاف در اینجا(اختلاف فقهاء) اختلاف در فروعات فقهی و عملی در حوزه بایدها و نباید هاست ،و نه اختلاف در سایر بخشهای کلی دین که عبارت باشد از اخلاق و اصول عقائد و معارف.
    این نوع پلورالیسم نیز بنظرم مشکل ساز نیست ،چنانکه پلورالیسم موجود بین کارشناسان پزشکی مشکل ساز نیست ،چرا؟ زیرا مراجعه به فقیه و کارشناس فقهی و دینی از نوع مراجعه به متخصص است ،که امری عقلائی و حتی فرادینی است ،شما در بین پلورالیسمی که بین پزشکان وجود دارد به چه شکل عمل میکنید؟ سعی میکنید که فطرتا و ارتکازا با بررسی و مشورت و تحقیق باز خبرگان دیگر و تکیه بر قرائن گوناگون مثل سابقه یک پزشک ،و میزان درس خواندن، و مدرکهای او از دانشگاههای مختلف، و داشتن تالیفات گوناگون و شاگردان زیاد ،و امثال این قرائن کارشناس ترین به خبره ترین آنان دست یابید،در امر مراجعه به فقهاء نیز بعینه همین ملاکات وجود دارد ،بنابر این غیر کارشناس وظیفه عقلائی مشخصی دارد ولو اینکه اختلاف نظر در فروعات فقهی بین فقیهان کثیر باشد.
    این در حوزه کارهای فردی است ،البته در حوزه سیاست و امور اجتماعی در کامنت قبل اشاره به دو گرایشی که در فقه هست نمودم و اینکه گرایش مرحوم آیت الله خمینی گرایش قلیل است ،حال این گرایش در صدر انقلاب مورد پذیرش اکثریت مردم ایران قرار گرفت و اینکه آن تئوری در مرحله عمل چقدر کارآمد بود بحث های خارجی است ،اگر مردم آن گرایش را روزی نخواستند ،یا رفراندوم کنند و به جدایی نهاد دین از سیاست رای دهند ،یا انقلابی دیگر رخ دهد.

    5-از برخی اظهارات شما اینطور برداشت میشود که خیال میکنید در طول تاریخ همیشه متدینان و حکومتهای دینی یر سر کار بوده اند و هرچه آشفتگی و فساد و غیرو است ناشی از مداخله دین است! چنین نیست دوست من تاریخ را چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام دقیق بخوانید ،من نمیخواهم از روش های حکومتی امویان و عباسیان و برخی خلفاء دفاع کنم ،بلکه آن روشها را روشهای سلطنتی و انحرافی خصوصا از عصر معاویه ببعد میدانم ،اما شما دقت کنید که قدرت و حاکمیت و لوازم گوناگون آن همیشه در دست دینداران نبوده است ،در همین ایران قدیم خودمان چه قبل از نفوذ اسلام به ایران و چه بعد از آن آیا حکومتها همیشه دینی بوده است؟ آیا همه مفاسد و آشوبها و غیرو ناشی از متدینان و دین بوده است؟!نیک در تاریخ تامل کنید.

    6-نمیدانم شما چرا در وسط بحث از کارکردهای فقهی و حوزه فقاهت ناگهان گریز به کربلا زدید و از کوتوله ای بنام احمدی نژاد نام بردید و او را محصول حوزه دانستید! خواهش میکنم در وسط بحثهای کلی ناگهان تونل به مسائل سیاسی نزنید ،البته من هم مثل شما از وی و تخریبی که متوجه این کشور کرد تنفر دارم ،و بسیاری از حامیان او را مقصر میدانم ،خصوصا شورای نگهبان را که فردی بی صلاحیت را که بنظر من اصلا رجل سیاسی نبود بر اساس تنگ نظریهایی بر گرده این ملت سوار کردند ،و در دوره دوم که با شبهه تقلب و تخلفات وسیع به او میدان دادند هر بلایی خواست به اسم مقاومت و پایداری با آن ادبیات پوپولیستی سر این مملکت بیاورد.
    ولی دوست من احمدی نژاد که حوزوی و محصول حوزه نبود! او یک دانشگاهی بود و بظاهر رای آورد ،درست که برخی از مراجع در دوره اول از او حمایت بیش از حد نمودند ،ولی همانها در دوره دوم با او مخالف بودند ،و برخی از مراجع هم که از اول با او مخالف بودند ،پس لطفا در بین مباحث از خلط مبحث و گریزهای نادرست خودداری کنید.

    7-در گفتارتان اشاره ای داشتید به اینکه فرض کنید علماء منحرف شدند ،مردم چه کنند؟
    البته متاسفانه شما ابتداء اینرا بصورت فرض مطرح میکنید ولی در ادامه آنرا مسلم گرفته بر آن اساس نتیجه گیری هایی میکنید.
    ببینید من میگویم شما باید مبنائی سخن بگوئید ،من البته نمی خواهم بگویم فقهاء معصومند و هیچ خطائی در استنباط ها و گفتار و رویکردهای آنان ممکن نیست ،نه چنین فرضی نداریم،لیکن شما باید مفاهیم کاربردی در فرضتان را توضیح دهید ،باید توضیح دهید که مقصود از انحراف چیست؟ آیا مقصود از آن اشتباه در اجتهادات فقهی است؟ اگر این است که خوب کسی ادعای تطابق همیشگی آراء خود با واقع ندارد ،و از نظر مبنائی باصطلاح ما قائل به تخطئه هستیم ،فقیه در عصر غیبت به نیابت از معصوم مکلف به اجتهاد و کارشناسی است ،ممکن است در اجتهاد خود مصیب باشد یا خطاکار ،منتها در هر حال در اجتهاد خود ماجور و معذور است ،و عمل او و مقلدین او مطابق قواعد حجت و بری کننده ذمه او از تکالبف است.

    و اگر مقصود از انحراف انحراف اخلاقی و فساد و گناه باشد که در جای خود گفته اند ،که شرط حجیت قول فقیه و استنباط او این است که عادل باشد یعنی از گناهان کبیره و اصرار بر گناهان صغیره خود داری کند،پس اگر فقیهی مرتکب گناه شود یا دچار فساد عقیده و اخلاق شود از عدالت ساقط میشود و شرط مرجعیت دینی و مراجعه کارشناسی را از دست خواهد داد.
    بنابر این ملاحظه کنید که باید در هر بحث مبناها روشن شود ،شما وقتی کلی سخن از انحراف میگویید باید مرادتان روشن باشد ،بسا چیزی از نظر شخص شما انحراف باشد ،و از نظر دیگران انحراف نام نداشته باشد .

    8-اینکه گفتید مردم تا احساس نیاز نکنند و عده ای را نپذیرند این تولید حق یکطرفه نمی کند.
    شما اینرا برای اشاره به مرجعیت فقهاء و حوزه ها گفتید ظاهرا.
    پاسخ این است که خوب مردم به حکم تدین خود و خواست تبعیت از دین ،چنین احساسی را دارند ،و لذا به کارشناس دین شناس مراجعه میکنند ،آیا در اینجا شما از چه جایگاهی از عدم احساس نیاز مردم صحبت میکنید ،و از چه جایگاهی از طرف همه مردم سخن می گویید؟!
    چون خود شما چنین احساس عدم نیازی دارید باید همه مردم هم همین احساس را داشته باشند؟!واقع بین باشید ،وگرنه اینگونه سخن گفتن به دیکتاتوری ختم خواهد شد.

    9- در فرازی از سخن طولانی خود اشاره ای داشتید به تنوع و تکثر علوم و گستردگی دامنه آنها و اینکه هرکسی نمیتواند با عمر کوتاه خویش تمام علوم را دریابد.
    بسیار خوب این سخن درستی است و لازمه اش این است که هرکسی بذوق و استعداد خود در رشته ای از علوم تخصص یابد و به جامعه خدمت کند ،حال چه منظوری از این مقدمات دارید؟
    اگر تعریض به علم و تخصص دین دارید ،که خوب علم دین هم یکی از علوم است ،آنهم مشمول چنین سخنانی است ،چون همه مردم نمیتوانند به تفقه و علم دین بپردازند ،گروهی از مردم این کار را بعهده میگیرند ،شما نیز اگر علاقمند باشی میتوانید به چنین جرگه ای بپیوندید،بحث و غرض شما از این سخنان چیست؟

    10- اشاره تعریضی داشتید به اینکه عالمان دین از این راه نان میخورند،اولا این سخن عام نیست ،بسیاری از روحانیون بوده و هستند که معاش خویش را از راه های دیگری تامین میکنند ،و برداشت ها و خدمت تبلیغی به مردم در نشر اصول و فروع دین را وسیله قرار نمی دهند ،البته قبول دارم که این گروه قلیلند ،لیکن توجه کنید که اگر بنا بر تفقه عمیق در دین باشد و آنان از راههای درون حوزوی تامین نشوند ،امر کارشناسی دین و تبلیغ و ترویج دین به اختلال منتهی خواهد شد ،این نظیر بورسیه هایی است که یک دانشجو برای ادامه تحصیل اخذ میکند، در مورد بورسیه اشکال وجود ندارد؟!
    من البته از سوء استفاده هایی که در این لباس شده یا میشود خصوصا بعد از تشکیل حکومت دینی ،دفاع نمی کنم ،ولی سخن بر سر این است که فقط عالمان دینی از زحمات خود در علوم دینی ارتزاق میکنند ،و عالمان علوم دیگر از ارائه خدمات علمی خود به جامعه ارتزاق نمی کنند؟ یعنی همه ارباب علوم طبیعی زندگی خود را رها کرده و مفت ومجانی به جامعه سرویس میدهند؟! یک پزشک خدمت علمی میکند و در ازاء آن وجه میگیرد ،یک معلم خدمت میکند و حقوق میگیرد ،اگر اینها نباشد که همه باید رو به قبله دراز بکشند!
    عرض کردم بحث من سوء استفاده ها و خصوصا در عرصه های سیاسی و حکومتی نیست ،بحث من در تامین معمولی عالمان دینی و طلاب است ،همانطور که عالمان دیگر از خدمات خویش بهره مند میشوند.

    11-در مورد مساله نظارت بر علماء باز مرادتان معلوم نیست ،آیا نظارت بر نحوه کارشناسی مرادتان است ؟
    اینکه معقول نیست که کسی که درس خوانده و متخصص و کارشناس یک رشته است ما عده ای را واداریم که بر کارشناسی او نطارت کنند! این امر عقلائی و رایجی نیست ،او متخصص است و بر اساس تخصص خود و البته وجدان سایر شرائط مثل عدالت و غیر آن نظریه کارشناسی خود را ارائه میکند ،هرکس هم او را واجد شرائط دانست از او تبعیت میکند ،شما اگر درس خواندید و یک جراح متخصص مغز و اعصاب شدید ،معقول است که فرد یا گروهی را بالای سر شما وادارند و بگویند اینجا چنین کن آنجا چنان کن ،چرا آنجا تشخیصت این بود ،و چرا اینجا تشخیصت چنین است؟! اینکه اصلا با مبنای عقلائی تخصص جور نیست.

    اگر نظارت بر عدالت و وارستگی است که گفتم شرط اساسی مرجعیت علمی و فقاهت ،یکی هم دوری از گناهان و فسق و رعایت عدالت و دوری از هوای نفس است ،در اینجا ناظر اصلی خداست ،البته اگر خدای نکرده فسق و بی عدالتی یک فقیه ظاهر باشد خود بخود از آن مقام مرجعیت ساقط است و مردم هم شرعا تکلیف به عدم تبعیت از فاسق دارند.

    12-معرکه ای گرفته بودید در باره تمثیل به بقال!
    دوست من! جناب عرفانیان سخن را در موضع آن بسنجید،بحث و غرض از تمثیل این بود که در حوزه تخصص ها (چه تخصص در امر دین و چه تخصص در سایر علوم) معنای وجود پلورالیسم و تکثر در برداشت این نیست که یک بقال محترم که تخصصی در رشته ای ندارد روا باشد که در امر تخصصی اظهار نظر کند ،خواه در علوم طبیعی رایج باشد و خواه در علم دین ،من اینرا گفتم ،و غرضم نه توهین به بقال ها یا هر صنف دیگر بود و نه غرضم آن بود که بیایند جلوی او را بگیرند با او برخورد کنند که شما اینرا بمن نسبت دادید!
    غرض این است که سخن غیر کارشناس و غیر متخصص در یک رشته معرفتی (هرچه باشد) حجیتی ندارد،و عقلاء خود را ملزم به تبعیت از غیر کارشناس نمی بینند ،فقط این بود منظور دوست من ،اگر فرد شیادی آمد بدروغ گفت من جراح قلبم ،شما برای جراحی قلب به او مراجعه میکنید؟!یا میگویید سخن تو حجت نیست و من بتو مراجعه نمی کنم؟
    من نگفتم که باید با او برخورد کنند و آزادی او را بگیرند!البته در همین جا هم اگر بدنبال شیادی باشد و به جامعه آسیب برساند عقلاء با او برخورد هم میکنند.
    بحث ما در این امور تخصصی بود ،در حالیکه شما بحث از چگونگی رای دادن بقال کرده بودید!که بی ربط بود ،بقال یا هر شهروندی حق رای دارد و با بررسی و مشورت اهل سیاست به فرد سیاسی معتبر رای میدهد ،معمول این است ،ولی معمول نیست که مردم اقتصاددان گزینش کنند ،آنرا رئیس جمهور منتخب مثلا گزینش میکند،نمیدانم چرا شما مباحث را بهم مخلوط میکنید؟

    13- در فرازی گفتید که روان شناسی گفته مذهب بیماری است!خوب گفته باشد ،خیلی روان شناسها هم چیز دیگری مخالف او میگویند!مگر در روان شناسی یا علوم دیگر هر نظر یا تئوری مطرح شد حتما صحیح و غیر قابل نقض و همیشگی است؟
    جالب است که شما میگوئید به استدلال این روان شناس کار ندارم ولی در عین حال سخن او را درست میدانم! اولا که شما روان شناس نیستید که نظر شما حجیتی داشته باشد ،ثانیا به استدلال آن روان شناس کار ندارید ولی چون سخن او موافق میل شماست پس سخن او درست است؟! آقای عرفانیان اگر دنبال دین زدائی هستید لااقل با ریسمان محکمی اقدام کنید نه با نظر یک روان شناس خاص که شاید خود مشکل روحی داشته چنین حرفی زده!

    14-در یک اظهار نظر عجیب که حتی تاکید کردید شوخی نمی کنم گفتید بقالی را با فیزیک اتمی و هواپیما سازی مرتبط خواهید کرد!آقای عرفانیان جسارتا عرض میکنم حالتان خوب بود این فقره را نوشتید؟!آخر دوست من شغل شریف بقالی چه ارتباط نزدیک و مهمی با فیزیک اتمی و هواپیما سازی دارد؟! این انسان را بیاد ضرب المثل ماست و دروازه می اندازد ،من نمی دانم انگیزه شما از این سخنان عجیب وغریب چیست؟باصطلاح بچه ها ما رو گرفتید؟!
    در عین حال اگر لازم بود توضیح دهید.

    15- در یک مطلب عجیب سخن از احتمال 20 میلیونی به تعبیر شما ملاها و آیت الله ها دادید!
    دوست من ،چنانکه قبلا عرض شد تخصص ها و ارباب علوم بر اساس نیاز جوامع تعیین می شوند نه به میل و هوس دیگران ،همانطور که یک جامعه مثلا هفتاد میلیونی نیاز به 20 میلیون شیمیست یا بیست میلیون جراح ندارد ،نیازی هم به بیست میلیون ملا بقول شما ندارد ،اصلا فرضی که شما کردید وقوع ندارد ،به این نکته هم توجه کنید که در حوزه ها هم افراد برحسب استعدادها و زحمات علمی خود متفاوتند و همه در یک سطح نیستند ،تعداد معدودی بعد از کلی جان کندن در حد چهل پنجاه سال بسطح مرجعیت میرسند ،تعدادی در حد منبر و وعظ رشد میکنند ،و تعدادی به پژوهش و تحقیق و تالیف روی میاورند ،و تعدادی هم مدرس میشوند ،همانند رشته های دیگر که همه در یک سطح نیستند ،بهرحال نیازهای علمی جامعه معیار پرورش اهل علم در حوزه و غیر حوزه است ،و اگر در رشته ای جامعه اشباع شد خود بخود افراد دیگر منتفی میشوند ،شما چرا سراغ چنین فرضهای غیر واقعی میروید؟

    16-من نمیدانم استناد شما در برخی امور به چی و کجاست ،من عذر میخواهم از تکرار این تعبیر که شما کردید،کجا و در کدام دین و کتابی گفتند بعد از غذا انگشت بدهان ببرند؟!
    یا کجا مراسم آروغ زدن مطرح شده است؟! کی گفته است مستراح رفتن مراسم دارد؟حالا اگر گفتند (باستناد برخی روایات ضعیف و غیر الزامی) خوب است فلان ذکر را بگویند ،شما باید اینرا تعبیر به مراسم کنی؟! یا از این امور غیر لازم و غیر مستند بطلان دین را نتیجه بگیری؟!
    بنظرم اینها دیگر بهانه سازی است ،جنان عرفانیان بنظرم بنفعتان هست که با من اگر صحبت میخواهید کنید سعی کنید مستند سخن بگوئید ،زیرا کسی نیستم که براحتی گول سخنان تبلیغاتی یا غیر مستند را بخورم.

    17- در تعبیری اجتهاد فقهاء را به فرامین تعبیر کردید ،این هم غلط است ،رجوع به فقیه و اخذ فتوا از قبیل رجوع به کارشناس و متخصص است فقیه فرمان نمی دهد ،بلکه حاصل بررسی خویش از دین را ارائه میکند ،و شما در بعد از مراجعه به او در عمل کردن یا نکردن مخیرید،مثل اینکه مردم به پزشک مراجعه میکنند ،پزشک نسخه میدهد ،حال بیمار در عمل مخیر است که به نسخه پزشک عمل کند یا نکند،توابع آن دیگر با خود اوست،در ادامه اختلاف فقهاء را با اختلاف پزشکان مقایسه کردید و بحث کمیسیون پزشکی و این مطالب ،باید عرض کنم این قیاس مع الفارق است ،زیرا در فتواهای ناظر به امور فردی هر مکلفی به فقیهی که اعلم تشخیص داده مراجعه میکند ،همانطور که در مورد پزشکی نیز بیمار الزامی ندارد و میتواند نظر یکی از پزشکان را که ظن به خبرویت او دارد را ترجیح دهد.
    البته در باب مسائل اجتماعی همیشه این نظر مطرح بوده که کمیسیونی از علماءبزرگ اهل فتوا با هم تشریک مساعی داشته باشند تا مسائل اجتماعی دچار چند گانگی نشود ،ولی متاسفانه تاکنون در جمهوری اسلامی به این نکته توجه نشده است .

    18-در مورد رفراندوم قانون اساسی و رفراندوم اصل جمهوری اسلامی حق با شماست،در وقت رای مردم به اصل جمهوری اسلامی مساله ولایت فقیه مطرح نبود ،هرچند مردم با توجه به کاریزمای آیت الله خمینی از او تبعیت می کردند،ولی در هر صورت بعد از تصویب قانون اساسی و گنجاندن ولایت فقیه در آن بالاخره مردم به آن قانون اساسی رای دادند ،شما که سن تان اقتضاء میکند و بیاد دارید،اگرچه بنظر من ایکاش چنین کاری را انجام نمی دادند ،و همان نظر امثال آیت الله طالقانی اجراء میشد که قوای ثلاث در قانون باشند و رئیس جمهور و تشکیلات به رای مردم باشد ،و فقهاء هم ضمن انجام وظایف حوزوی خود اکتفاء به نظارت بر امور و ارشاد میکردند ،آنطور که در مشروطه نیز مورد توجه واقع شده بود.و دیگر تشکیلاتی بنام ولایت فقیه و رهبری درست نمیشد که اینگونه منجر به تداخلات قوا و تعارضات و غیرو شود.

    19- در مورد یا علی گفتن وقت ولادت من هم با شما هم عقیده ام که سخن یاوه ای بوده که فردی کم سواد و بی توجه اظهار کرده ،البته بهرحال این یک اشتباه فردی بوده نه عمومی ،فردی بهر انگیزه ای چنین یاوه یا بتعبیر ناطق نوری مزخرفی گفته ،ولی خوب بود بسرعت چنین سخن یاوه ای که با اصول و قواعد مذهب شیعه ناسازگار است تکذیب میشد ،چنانکه امامان معصوم ما در باره غلو هایی که میشد فورا واکنش نشان میدادند ،و به چهره چاپلوسان خاک می پاشیدند.،مسجد جمکران نیز بنظر من اساس معتبر و مستندی ندارد ،و متکی به یک خواب است که در اسلام خواب حجیتی ندارد ،بنابر این مسجد جمکران نیز همانند مساجد دیگر یک مسجد معمولی و محترم است،و مسجد مقدس ما نداریم.،همینطور عریضه نویسی و نامه در چاه انداختن نیز امور بی اساس و خرافی است ،البته به اعتقاد ما امام دوازدهم شیعیان در غیبت است ،و هرکس میتواند برای تعجیل ظهور او دعا کند ،یا به ایشان توسل کند ،اما اموری که ذکر شد اعتبار روشنی ندارند ،و من با این مخارج هنگفتی که صرف مسجد جمکران میشود موافق نیستم ،و آنرا مصداق اسراف و تضییع بیت المال میدانم.

    20-در مورد عرفان،ما یکوقت سخن از عرفان نظری و عملی اسلامی مستند به کتاب و سنت میگوییم ،و یکوقت سخن از دکان باز کردن و کاسبی های فرقه های بدعت گذار میگوییم ،اینها با هم متفاوتند ،البته باز مساله دراویش بعنوان شهروندان این مملکت و لزوم رعایت حقوق آنها مساله دیگری است که باید رعایت شود.
    این هم که گفتید که کسی در عرفان به مرحله ای برسد که سخن از سقوط تکلیف بگوید ،این یک نظر انحرافی و اشتباه است و ربطی به دین اسلام و عرفان ناب اسلامی مرتبط با کتاب و سنت ندارد ،اینهم باز نوعی دکان داری و کاسبی دیگری است، و از نظر اسلام و کتاب و سنت انسان تا در این نشئه تکلیف زنده است مکلف به تکالیف دینی است ،و اینگونه سخنان مزخرفات گروهی بیسواد دکاندار است.

    21- اینکه گفتید مولانا معتقد است که داستانها و حکایتهای تاریخی قرآن از انبیاء جنبه واقعی ندارد،سخن باطلی است ،اولا بگویید استنادتان به کدام قسمت مثنوی است ،و ثانیا فرض کنید مولانا چنین سخنی گفته باشد ،خوب گفته باشد ،سخن نادرستی گفته است که باید دید استناد به چیست ،مگر هرچیزی مولانا فرموده باشد باید پذیرفته شود؟!
    در عین حال من چنین گمانی به مولانا ندارم ،بلکه سرتاسر اشعار مثنوی به شهادت اهل ادب و عرفان توضیح و تفسیر آیات قرآنی و روایات است ،شما ادعای بزرگی کرده اید ،اگر استناداتی در این باب دارید خواهش میکنم ارائه کنید.

    22- مطلب دیگری که در این مورد گفتید این است ،که میشود مسلمان بود و قصص قرآنی را واقعی ندانست ،این سخن نیز ناصواب است ،زیرا ایمان به انبیاء گذشته نیز از اموری است که مورد تاکید قرآن است ،برخی آیات در این زمینه هست که اگر خواستید ذکر خواهم کرد ،وقتی قرآن پیامبرانی را مثل ابراهیم و نوح و موسی و عیسی و هود و شعیب را بعنوان پیامبر خدا معرفی میکند ،و ایمان به کتب گذشته و انبیاء گذشته را نیز شرط ایمان به پیامبر و قرآن میداند(لا نفرق بین احد من رسله) ،کسی نمیتواند بگوید این قصه ها اساطیر الاولین است و جنبه سمبولیک و مثال دارد ،در عین حال خود را مسلمان بداند!
    من اساسا نمیدانم انگیزه چنین سخنانی چیست،خود قرآن بصراحت تاریخ انبیاء را بعنوان انبیاء ذکر میکند ،و روایات نبوی و روایت امامان و تاریخ مکتوب بشری هم اینرا تایید میکند ،در عین حال کسی بگوید اینها واقعی نیست! خوب چرا نیست؟ برهان شما چیست؟

    23- اینکه گفتید اسلامی بنام اسلام بحار الانوار نداریم! مگر ما گفتیم اسلامی بنام بحار الانوار داریم؟! بحار الانوار یکی از کتب معجم و دائره المعارف گونه از احادیث شیعه است ،که مرحوم مجلسی زحمت کشیده و همه روایات شیعه را در آنجا جمع آوری کرده است ،در آن روایت های معتبر هست و روایت های ضعیف سندی یا دلالتی هم هست ،باید در بحثهای کارشناسی هر حدیث را سندا و دلاله در محل خود بررسی کرد و کسی نگفته هرچه در آن کتاب است صحیح و قابل استناد است ،بنابر این ما اسلام بحار الانواری نداریم ،کتابی حدیثی داریم بنام بحار الانوار که به آن مراجعه میکنیم و احادیث آنرا ارزیابی میکنیم ،اما اینکه کل این کتاب را کنار بگذاریم ،این سخن شماست ،شما دلیلی بر این رویکرد دارید؟

    24-اشاره ای داشتید به اینکه دید این بنده حقیر دید فقاهتی است ،چنین نیست ،دید من به مجموعه دیانت اسلام یک دید کلان از صدر تا ساقه آن است که شامل اصول و فروع و اخلاق میشود ،فقه و احکام البته بخشی از دین اسلام است ،و یک متدین به دین نمیتواند به مجموعه دین دید فقاهتی داشته باشد ،هر بخش و هر موضوع دید و روش بررسی خاص به خود را دارد.

    25- و بالاخره جان کلام را در انتها فرمودید که : دین اسطوره ای دینی است که میگوید پیامبر با یک الاغ به معراج آسمانها رفته است!
    البته ورود و واکاوی ریشه این سخن طولانی است ،اولا پیامبر با الاغ به معراج نرفت ،پیامبر با براق به معراج سماوات رفت ،ثانیا ماجرای معراج اساس قرآنی دارد (سوره اسراء و سوره نجم) اگر کسی متدین به اسلام و قرآن باشد آنرا می پذیرد ،و اگر کسی از بیرون دین نظر میکند ،باید جهان بینی خویش در باره مبدا متعال و پیامبران و ارسال رسل و معجزات و خلاصه متافیزیک را تصحیح کند ،در هر حال اینگونه انکارها و استبعادها مبتنی بر محسوس صرف دانستن جهان هستی است (اینکه جهان بینی فقط جهان بینی حسی است و ماوراء محسوسات چیزی نیست و متافیزیک اسطوره است) این مبنا باید در محل خود مورد بحث واقع شود ،در هر حال شما چه استبعادی دارید که در جهان هستی وسیله ای وجود داشته باشد که با سرعت نزدیک به سرعت نور حرکت کند و بقدرت و اراده الهی پیامبرش را در سماوات جابجا کند و ملکوت سماوات را به او بنمایاند؟
    جناب عرفانیان وقت چیزی سپری نشده ،بلکه باید جهان بینی را تصحیح کرد.

    از توجه شما سپاسگزارم ،و تقاضا دارم که مطالب را کوتاهتر و بصورت شماره یک دو سه بیان کنید که در خواندن و پاسخ بزحمت نیفتیم.

    پایدار باشید

     
  72. جناب مزدک
    بقول خودتان شما بی هویت شده اید، دیگر باشما حرفی نداریم ،هرچه می خواهد دل تنگت بگو،
    بنده قبلا هم به آقا مرتضی گفته بودم دررابطه باشما حرفی نزند چون همه ناظران شمارا شناخته ا ند.
    جواب شما همان به که سعدی گفته است: جواب ابلهان خاموشی است.

     
  73. با سلام بر دوستان
    بنده در این مدتّی که جناب “مزدک” در تلاش پیش بردن ایده خود در سایت بود تقریبا برخی از پایه های فکری ایشان را متوجه شده بودم ولی وقتی امروز ایشان از “Volker Popp” نام برد بنظرم رسید شاید بتوانم به ایشان کمکی کنم تا با هم بتوانیم عقاید ایشان را بازگو کنیم تا هم بقول آن دوست اندیشمند مان پیش فرضهای ایشان را بشناسیم و هم بدانیم که ایشان برای اثبات چه موضوعی در تلاش است تا اگر کسی خواست اظهار نظری کند حداّاقل بداند دارد راجع به چه چیزی صحبت میکند. لذا با اجازه جناب “مزدک” از بررسی نظرات جناب “Volker Popp” شروع می کنیم.

    ایشان محققی مستقل است که همّتش را بر شناخت تاریخ اسلام گزارده است. پیش فرض اصلی ایشان این است که تاریخ اسلام بنائی است بر اساس باورهای کتاب مقدس مسیحیان. این مطلب فرض اصلی اوست و تمام تلاشش در توضیح این فرضیه منخصر بفرد اوست.
    او می گوید” 4 خلیفه اوّل اسلام” بر اساس مدلی که در “کتاب مقدّس” در رابطه با آدم، نوح، ابراهیم و موسی آست ایجاد شده. تاریخ نویسان مسلمان حقایق تاریخی را بنحوی که بتواند با جریان رایج در کتاب مقدّس تطبیق داده شود تغییر داده اند.آنها همچنین علاقه داشتند که برای مثال نامهای ایرانی را بگیرند و به نامهائی تغییر دهند که عربی بنظر برسند. در مرحله بعدی آنها اتفاقات تاریخی ایران را نیز بعنوان وقایع تاریخ اسلام بازسازی و نامگذاری کردند.بعنوان نمونه او از جنگ ” عبدالله زبیر” با “حجاج” در مکّه نام میبرد.او بر اساس آموزهای کتاب مقدّس معتقد است که نام “زبیر” قلابی است و نام واقعی او ZNBYL است. اعراب این نام را به “ZUBYL” تغییر دادند. و بعد آنرا به “زبیر” تغیر دادند. او می گوید این جنگ دروغی بیش نیست و حادثه واقعی جنگ “عبدالملک” در شهر “مرو” و پادشاه “کابلستان” که لقبش “ZNBYL” بود اتفاق افتاد. در جائی در شرق امپراطوری ساسانی . او میگوید مسلمانها این جنگ را که ربطی به آنها نداشت گرفته اند و برای ایجاد تاریخ اسلام بازسازی و جا زدهاند.
    او همچنین معتقد است شخصیتی بنام “محمدّ” و یا “علی” دروغهای تاریخی مسلمانان هستند. این افراد هم وجود خارجی ندارند و این نامها هم اصلا استعاراتی از مسیحیان است و معانی خاصی دارند.

    منشا این نظریات از عقاید شخصی بنام “”Christoph Luxenberg” میباشد که الهام بخش این گروه میباشد.

    بنده قصد دخالت در مباحث جناب “مزدک” را ندارم و تنها تلاش کردم که بدوستانی که از حرف ایشان در نفی وجود پیامبر و اسلام و یا موضوع “سکهّ زدن ” را که ایشان طرح کرد شاید شگفت زده شده باشند عرض کنم که این مباحث همگی بر مبنای نظریه های جناب “”Volker Popp” میباشد.

     
  74. با سلام
    آرزوهامان برای نوروزی خوب برآورده نشد. یک دلیلش: کشته شدن مرزبانمان.

    ای کسانی که انسان و انسانیت نزدتان رنگ باخته!
    “آیا وقت آن نیامده است که این دل خفته ی شما بیدار گردد؟”

     
  75. ريشه ها ١٢(دنباله كامنت پيش)
    انقلاب : در كامنت بيش دوستان را فراخواندم به مطالعه پيام نور و زى يكى از شريف ترين فرزندان ميهن آقاى حشمت الله طبرزدى .دوستانى از سر دلسوزى مى گويند اين بحث هايي كه ما مى كنيم براى مردم نان نمى شود .من مى گويم بر عكس ،فقر مردم ،بيكارى ،تن فروشى براى تآمين معاش ،،اعتياد ،افسردگى ،كاهش ضريب اميد و امنيت آينده ،گرانى و بى ارزش شدن پول ملى ، ادامه شرم آور و خفت بار دادرسى هاى فرا قانونى و شكنجه و خود خدا پندارى اقرار گيران و توبه فرمايان ،تبعيض خودى و غير خودى ، اختلاس هاى نجومى ،رواج بازار دروغ و دغلبازى و تهمت افكنى ، ارتقاء مقام رذل ها و ناشايستگان و مداحان ششلول بند -من اسمشان را پاسداران فرهنگ منجمد براى حفظ قدرت مى گذارم و حاكم اعظم آنها را جواهرات.نظام مى خوانند – و دفع و حبس و زجر وجدان هاى بيدار و انسان هاى فرهيخته و شايسته همه و همه ريشه در خنثا بودن و ضعف فضاى عمومى دارند . ممكن است به رسم تلوزيون ضرغامى بگوييد : مگر در آمريكا و اروپا فقر و فساد نيست ؟ اما اولا كى گفته كه غرب بهشت است .فضاى عمومى تنها يكبار در تاريخ عصر مدرن عزم جزم كرد كه خودش حاكم خودش باشد و آن در كمون پاريس در نيمه دوم سده نو زدهم بود .شورايي كه با كمك دائم و مستقيم مردم نقشه راهش حركت به سوى حكومت مردم بر مردم بود و رفع فاصله دولت و ملت بود دوماه بيشتر تحمل نشد كه همين حكومت جمهورى فرانسه با حد اكثر قساوت آن را به خاك و خون كشيد و از آن خاطره اى ًاز تنها جامعه آزاد برجا نهاد تا موضوعى جذاب براى نويسندگان و فيلمسازان شود .در غرب نيز انديشمندان آزاده مدام بر زور هاى وارده در فضاى عمومى انتقاد مى كنند .اما قياس فضاى دموكراتيك غرب با فضاى ايران حكايت آب كشى است كه به آفتابه مى گويد :دو سوراخه .يك اختلاس هزار يورويي در آلمان توسط يك مقام دولتى دولت را اگر ساقط نكند تا مرز سقوط پيش مى برد .چرا ؟ چون صداى فضاى عمومى بلند و بى هراس از صدها نشريه و رسانه مستقل گوش فلك را كر مى كند ،و قوه قضاييه انتخابى و مستقل آن مقام را رسوا مى كند .اين مقايسه هاى عوامفريبانه گريز از حل مسئله است .فضاى عمومى قدرتمند با صدها رسانه و نهاد صنفى و مدنى و حزب ها و انجمن ها گونه گون اگر در تصميمات مربوط به خودش نقش اول داشت رها از بمبارد تبليغات يكسويه دولتى نمى گذاشت پس از فتح خرمشهر جنگ ويرانگر ٦ سال ديگر ادامه پيدا كند .فضاى عمومى قوى يعنى فضاى باز اقتصادى و سياسى و فعليت توان اقتصادى و توليدى و در نتيجه كاهش بيكارى و تبعيض و گرسنگى و رانت و فساد و غيره . آيا همه مصيبت هاى ما ريشه در آن نداشته است كه در زمان شاه و چه امروز يك اليگارشى فاسد يا كم عقل جاى فضاى عمومى را غصب كرده است ؟ ادامه دارد .پايدار و پرتوان باشيد

     
  76. سلام بر نوری زاد
    و
    درود فراوان بر آقای عرفانییان

    نوشته تان بسیار جالب توجه بود واقعا لذت بردم میتوان گفت که هیچ چیزی برای آخوندهای مدعی کلیدداری
    بهشت باقی نگذاشتید! البته این جماعت پررو تر از آن هستند که فکر میکنید اگر خورشید را هم در کف دستشان
    بگذارید میگویند شب تاریک است. آنها برای قانع نشدن کوک شده اند و تمام عمرشان برای توجیه مصرف میشود
    توجیه داستانهائی که در کودکی برایشان تعریف شده و این داستانها آنچنان میخهائی در ناخودآگاهشان زده که
    حتی تصور بیرون آوردن یکی از این میخها درد شدید روحی و احساس فرو ریختن دنیا برایشان ایجاد میکند.

    نوشته های مزدک گرامی را نیز دنبال میکنم که با دلی پر سوز و البته زبانی تند و تیز همین حرفها را میزند!

    یکی از اصول بنیادین دین اسلام ادعای آخرین و کاملترین بودن آن است و این اعتقاد با تار و پود مبلغین اسلام یا
    همان آخوندها که خود را متخصص دین جا زده اند گره خورده بخصوص آخوندهای شیعه غالی که با افسانه امام زمان
    برای خودشان حصن و حصاری ساخته اند تا در برابر جمعیت انبوه سنی مذهب به انقراض نروند.

    مباحثه با این افراد پیشاپیش اقدامی شکست خورده و یک دور باطل است آنها باید همواره ثابت کنند که اسلام
    کاملترین و بهترین دین است و در این راه به هر توجیهی چنگ میزنند و آنقدر شما را به دور زدن و فرو شدن در
    جزئیات پیچ در پیچ وامیدارند که سرگیجه میگیرید بدون رسیدن به هیچ نتیجه ای!!

    مباحثه با یک “جستجوگر” یا به قولی یک “دانشجو” میتواند بحث را به نتیجه ای برساند اما بحث کردن با یک “معتقد”
    آنهم از نوع شیعه ۱۲ امامی هرگز راه به جائی نمیبرد!!

    تنها کاری که میتوان برای این مسخ شدگان انجام داد دعاست تا از این اطاقک تاریک جهل مرکب به مدد نور آگاهی
    نجات یابند و بفهمند که ادیان ساختۀ دست بشر است نه خدای واحد که اگر اینطور نبود نزاعی بین ادیان و پیروان آنها
    وجود نداشت. نزاع بین ادیان یعنی نزاع بین خدایان، خدایانی که واقعی نبوده و ساخته و پرداختۀ ذهن بشر است!!

    این توصیه نیز برای جماعت متخصص اسلام و کلید داران بهشت مفید است البته اگر گوش شنوائی باشد:
    علمی که از آن گره گشاید بطلب
    زان پیش که از تو جان برآید بطلب
    آن نیست که هست می نماید بگذار
    آن هست که نیست می نماید بطلب

     
  77. سلام
    فقط بگویم آقای نوریزاد خیلی مردی ، از صمیم قلب دوست دارم و برایت دعا می کنم

     
  78. سلام بر نوری زاد
    و
    درود فراوان بر آقای عرفانییان

    نوشته تان بسیار جالب توجه بود واقعا لذت بردم میتوان گفت که هیچ چیزی برای آخوندهای مدعی کلیدداری
    بهشت باقی نگذاشتید! البته این جماعت پررو تر از آن هستند که فکر میکنید اگر خورشید را هم در کف دستشان
    بگذارید میگویند شب تاریک است. آنها برای قانع نشدن کوک شده اند و تمام عمرشان برای توجیه مصرف میشود
    توجیه داستانهائی که در کودکی برایشان تعریف شده و این داستانها آنچنان میخهائی در ناخودآگاهشان زده که
    حتی تصور بیرون آوردن یکی از این میخها درد شدید روحی و احساس فرو ریختن دنیا برایشان ایجاد میکند.

    نوشته های مزدک گرامی را نیز دنبال میکنم که با دلی پر سوز و البته زبانی تند و تیز همین حرفها را میزند!

    یکی از اصول بنیادین دین اسلام ادعای آخرین و کاملترین بودن آن است و این اعتقاد با تار و پود مبلغین اسلام یا
    همان آخوندها که خود را متخصص دین جا زده اند گره خورده بخصوص آخوندهای شیعه غالی که با افسانه امام زمان
    برای خودشان حصن و حصاری ساخته اند تا در برابر جمعیت انبوه سنی مذهب به انقراض نروند.

    مباحثه با این افراد پیشاپیش اقدامی شکست خورده و یک دور باطل است آنها باید همواره ثابت کنند که اسلام کاملترین
    و بهترین دین است و در این راه به هر توجیهی چنگ میزنند و آنقدر شما را به دور زدن و فرو شدن در جزئیات پیچ در پیچ
    وامیدارند که سرگیجه میگیرید بدون رسیدن به هیچ نتیجه ای!!

    مباحثه با یک “جستجوگر” یا به قولی یک “دانشجو” میتواند بحث را به نتیجه ای برساند اما بحث کردن با یک “معتقد”
    آنهم از نوع شیعه 12 امامی هرگز راه به جائی نمیبرد!!

    تنها کاری که میتوان برای این مسخ شدگان انجام داد دعاست تا از این اطاقک تاریک جهل مرکب به مدد نور آگاهی
    نجات یابند و بفهمند که ادیان ساختۀ دست بشر است نه خدای واحد که اگر اینطور نبود نزاعی بین ادیان و پیروان آنها
    وجود نداشت. نزاع بین ادیان یعنی نزاع بین خدایان، خدایانی که واقعی نبوده و ساخته و پرداختۀ ذهن بشر است!!

    این توصیه نیز برای جماعت متخصص اسلام و کلید داران بهشت مفید است البته اگر گوش شنوائی باشد:
    علمی که از آن گره گشاید بطلب
    زان پیش که از تو جان برآید بطلب
    آن نیست که هست می نماید بگذار
    آن هست که نیست می نماید بطلب

     
  79. محمد نوری زاد

    دیداری که ارکان نظام را لرزاند

    مهدی سامع

    ملاقات کاترین اشتون با نرگس محمدی، فعال حقوق‌بشر و گوهر عشقی، مادر زنده یاد ستار بهشتی، برای خامنه ای به شکل حیرت آوری بسیار گران آمده است. پوچ بودن لافهای آیت الله خامنه ای در مورد اقتدار نظام با واکنش بالاترین کارگزاران نظام به این ملاقات، به خوبی برملا شد.
    موضع گیری صادق اردشیر آملی لاریجانی، رئیس قوه قضاییه جمهوری اسلامی نشان دهنده نادانی و مُهمَل گویی رئیس قوه قضاییه است. وقتی او طلبکارانه به صورت سوال مطرح می کند که «در كجای دنیا اجازه می‌ دهند یك خارجی با هر كسی دیدار كند؟ مگر كشور در و پیكر ندارد؟ در كجای دنیا اجازه می‌دهند یك خارجی بیاید و هر جا دلش خواست برود و با هر كسی دیدار كند؛ مگر كشور در و پیكر ندارد؟» نادانی خود را به نمایش می گذارد. لابد در طرح این سوال یک خود فریبی هم وجود دارد. زیرا همه سفرا و کارکنان سفارتهای ولایت خامنه ای در کشورهای اروپایی و هر مقام رژیم ایران که برای ماموریت و یا برای یک امر خصوصی به کشورهای اروپایی سفر کند، می تواند با هر شهروند اروپایی و غیراروپایی ساکن این کشورها دیدار داشته باشد. دیپلمات تروریستها و واسطه های ولایت خامنه ای در سراسر اروپا به اشکال گوناگون با فعالان سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، دولتی و غیر دولتی، ملاقات می کنند. فعالیت و ملاقاتهای کارگزاران حکومت ایران در کشورهای دیگر، به ویژه در خاورمیانه و شمال آفریقا بسیار سهل و در عین حال گسترده است. بنابرین حرف صادق لاریجانی اگر برای فریب عقب افتاده ترین مزدوران رژیم نباشد، ناشی از نادانی و حماقت مطلق رییس قوه قضاییه خامنه ای است.
    مُضحِک تر از ادعاهای صادق لاریجانی، برخورد امنیتیها در این مورد است. برای نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی این ملاقات آن چنان گزنده بود که عكس آن را دستكاری کردند تا تصویر ستار بهشتی از آن حذف شود. در عکس منتشر شده در سایتهای وابسته به نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی، تصویر گوهر عشقی مادر زنده یاد ستار بهشتی را از دیدار فعالان اجتماعی با کاترین اشتون حذف كردند تا به خیال خام خود خاطره مظلومیت این مادر قهرمان و پایداری فرزند مبارز اش زنده نشود.

    ترس از یک ملاقات در تار و پود ولایت خامنه ای رسوخ کرده است. روز یکشنبه 25 اسفند، مجلس رژیم «كمیته حقیقت یاب» برای بررسی این ملاقات انجام داد.
    محمد صالح جوكار نماینده مجلس ارتجاع و یكی از اعضای كمیته حقیقت یاب كه از سوی علی لاریجانی برای «‌بررسی دیدار كا‌ترین اشتون با فعالان» اجتماعی تشكیل شده، در گفت ‌و‌ گو با روزنامه شهروند با لحن توهین آمیز که ناشی از حقارت و فرومایگی این کارگزار خامنه ای است، می گوید:«‌با ورود اشتون به ایران آمدند یك پیرزن را چادر سرش كردند تا از او دلجویی كنند». به نظر می رسد که «پیر» بودن این مادر رنجدیده هم برای مزذوران خامنه ای یک تهدید است. برای رژیمی که با زور و سرکوبی حجاب را اجباری کرده، چادر سر کردن گوهر عشقی هم مساله می شود. البته جوکار در روز روشن مثل ولی امرش دروغ می گوید. چرا که هیچ کس چادر سر خانم عشقی نکرده و پوشش وی از همان ابتدا که تصویرش در رسانه های منتشر شد، تغییری نکرده است.
    ترس از یک دیدار بر بستر تشدید تضادهای درونی در هِرَم قدرت معنای دقیق تری پیدا می کند. آثار دو عقب نشینی ناگزیر خامنه ای روز به روز بشتر آشکار می شود. این میزان از شدت و حِدَت تضادها در شرایطی هست که مذاکرات اتمی نیز جریان دارد.
    احمد آریایی نژاد نماینده مجلس رژیم می گوید:«بازدید دیپلماتها از سران فتنه، ملاقات با آنها دزدكی نیست برنامه‌ریزی شده است، عناصر خدعه و خودفروش داخلی با آنها همكاری می‌كنند….خوشبینی است كه به طرف مقابل اعتماد كنیم، ساده‌ لوحی است همه پلهای پست سر خود را خراب نكنید. به دولت هشدار می‌دهیم مواظب این دسیسه ‌های دشمنان داخلی و خارجی باشد.» (رادیو فرهنگ، دوشنبه 26 اسفند)
    از این نمونه ها به وفور در رسانه های حکومتی وجود دارد. اظهار نظرهایی که نه در لفافه و رعایت حال خودیهای شریک در قدرت، که با صراحت بیان می شود و من در پایان چند نمونه آن را یادآوری می کنم.

    احمد جنتی در نماز جمعه روز 2 اسفند می گوید:« ای آمریكا ببینید ما چه روی میز داریم، روی میز ما رو ببینید ما كه از روی میز شما كه نمی‌ترسیم، یكی از شعارهای امسال این بود كه ما مشتاق گزینه‌ های روی میزیم، یعنی لبخند تحقیر آمیز به آمریكا، یعنی كی رو تو می‌ ترسونی، كی رو می‌خواهی بترسونی؟ ما رو می‌خواهی بترسونی كه 8 سال جنگیدیم….اگر ما مردم [بخوانید مزذوران خامنه ای] این جور ضد آمریكایی هستیم شما هم باید ضد آمریكایی باشید….یك عده ای در این مملكت دارن شبكه زیرزمینی درست می‌كنند برای رابطه با آمریكا. من نمی‌دانم چی خوردن از این كوزه ای كه آمریكا نوشیده كه اینها هم دنبالش برون.». (رادیو معارف)
    حسن روحانی روز شنبه 10 اسفند در نشست مدیران ارشد وزارت دفاع گفت:«باید نسبت به دیگر كشورها طوری رفتار كرد كه حس نكنند ما قصد ضربه زدن داریم، بلكه حس كنند كه ما خواهان همزیستی مسالمت ‌آمیز هستیم…..تهدید این نیست كه شما یك موشك پرتاب كنید. یا رزمایش برگزار كنید كه طرف بترسه، كه البته رزمایش در جای خودش یك ضرورت است. شما اصلاً نمی‌خواهی، اصلاً قصد جنگ نداری. یا بدتر، ممكن است اصلاً آمادگی جنگ هم نداشته باشی. بیخودی هی طرف را تحریك می‌كنی جوری كه طرف فكر می‌كند شما می‌خواهی بهش ضربه بزنی. خود این می‌شود تهدید.» (بی بی سی)
    جعفر شجونی، عضو ارشد حزب مؤتلفه اسلامی، در گفتگو با آریا گفت:«اعتدال حرف مزخرفی است!». (روزنامه ابتكار یکشنبه 11 اسفند 1392)
    روزنامه رسالت در سرمقاله شماره دوشنبه 12 اسفند خود به حسن روحانی هشدار شدید داد و خواهان آمادگی اصول‌ گرایان برای مقابله با اصلاح ‌طلبان و سركوب جریان «فتنه جدید» پشت «ماسك اعتدال» شد.
    علی اکبر هاشمی رفسنجانی طی سخنانی در دومین نشست دست اندرکاران حوزه علوم پزشکی دانشگاه آزاد اسلامی در روز یکشنبه 18 اسفند گفت:«رژیم شاه حسینیه ارشاد را تصرف نکرد ولی نظام اسلامی دانشگاه آزاد را تصرف کرد.» (ایلنا)
    مهدی كوچك ‌زاده نماینده مجلس ارتجاع:«باید به هاشمی بگویم نامشروع تو هستی و تمام كس و كارت.» (رادیو فردا چهارشنبه 21 اسفند 1392)
    جعفری نماینده مجلس رژیم:«قهرمانانه بودن نرمش دستگاه دیپلوماسی ثابت نشده، به خدا پناه می‌بریم.» (رادیو فرهنگ یکشنبه 25 اسفند 1392)
    همین چند اظهار نظر از میان صدها مورد مشابه نشاندهنده موقعیت شکننده ولایت خامنه ای و تشدید تضادهای درونی آن است. این تضادها در سالی که آغاز شده در تمامی عرصه ها تشدید می شود.

    منبع: نبرد خلق شماره 345، جمعه 1 فروردین 1393(21 مارس 2014)

     
  80. با عرض سلام خدمت آقاى نورى زاد

    از آقاى نورى زاد خواهش مى كنم مانع اهانت افرادى مثل مزدک به اعتقادات مردم مسلمان ايران شوند

    من هم مانند بسيارى منتقد وضع موجود هستم ولى معتقدم وضع موجود هىچ ربطى به دىن مبىن اسلام ندارد

    رفتار حاكمىت فرسنگها با تعالىم اسلامى فاصله دارد چه از نظر اقتصادى اجتماعى سىاسى و …………………………

    مثلا در زمينه اقتصادى و بانکدارى آىا واقعا طبق مبانى اقتصاد اسلامى عمل کرده اىم

    اگر اشکال از اسلام است چرا كشور قطر به عنوان يک كشور اسلامى وعربى ثروتمندترىن کشور جهان شده است؟

    مگر کشور قطر چه ثروتى دارد

    جواب=مىدان مشترک پارس جنوبى

    آنها با استفاده از همىن مىدان در زمان اندکى و ىارى مدىران لاىق وامىن به ثروتى عظىم دست ىافتند

    مدىران ومسئولان نا لاىق و دزد در اىران مشغول دزدى وسرقت اموال ودارائىهاى ملت اىران هستند

     
  81. درود به اقای نوری زاد عزیز
    سربازمان رفت و همچنان حکومت و حاکمان خوابند اقای حاکم سرباز در کشور نباشد به روی نابودی میروید
    رها کنید سربازان و برادران ایران را ره کنید فرندان وطن را
    سربازها را فراموش نکنید

    «آسیاب به نوبت خون می‌گردد»

    چه کسی طناب به گلوی سربازی دست‌بسته می‌اندازد؟
    هیتلر هم اسیرِ جنگی را نمی‌کُشت.

    آن‌ها پنج نفر بودند،
    پنج سربازِ دوران صلح
    در چادری که خطِ مرزی از کنارِ آن می‌گذشت…

    چه کسی طناب به گلوی سربازی دست‌بسته می‌اندازد؟
    موسولینی هم اسیرِ جنگی را نمی‌کُشت.

    آن‌ها پنج نفر بودند
    پنج سربازِ دوران صلح
    در سلولی که درش به چوبه‌های دار باز می‌شد…

    چه کسی طناب به گلوی سربازی دست‌بسته می‌اندازد؟
    استالین هم اسیران جنگی را نمی‌کُشت.

    حالا آن‌ها چهار نفرند
    چهار سرباز دوران صلح
    یکی را برده‌اند…
    و این آسیاب همچنان به نوبتِ خون می‌گردد! //یغما گلرویی

     
  82. درود به اقای نوری زاد عزیز
    سربازمان رفت و همچنان حکومت و حاکمان خوابند اقای حاکم سرباز در کشور نباشد به روی نابودی میروید
    رها کنید سربازان و برادران ایران را ره کنید فرندان وطن را
    سربازها را فراموش نکنید

    «آسیاب به نوبت خون می‌گردد»

    چه کسی طناب به گلوی سربازی دست‌بسته می‌اندازد؟
    هیتلر هم اسیرِ جنگی را نمی‌کُشت.

    آن‌ها پنج نفر بودند،
    پنج سربازِ دوران صلح
    در چادری که خطِ مرزی از کنارِ آن می‌گذشت…

    چه کسی طناب به گلوی سربازی دست‌بسته می‌اندازد؟
    موسولینی هم اسیرِ جنگی را نمی‌کُشت.

    آن‌ها پنج نفر بودند
    پنج سربازِ دوران صلح
    در سلولی که درش به چوبه‌های دار باز می‌شد…

    چه کسی طناب به گلوی سربازی دست‌بسته می‌اندازد؟
    استالین هم اسیران جنگی را نمی‌کُشت.

    حالا آن‌ها چهار نفرند
    چهار سرباز دوران صلح
    یکی را برده‌اند…
    و این آسیاب همچنان به نوبتِ خون می‌گردد! //

     
  83. نوری زاد عزیز
    اگر عمری باقی بود و همه از بند ولایت مطلقه رستیم، پیغمبر دزدان استاد پاریزی را به تصویر بکشید. این یک خواهش بود.

     
  84. درود بر مرد بزرگ آقای ابوالفضل قدیانی که انتصابات دو سال پیش رو تحریم کرد و اعلام کرد که نظام و رهبرش مشروعیت ندارن و غیر قانونی هستند و خواستار انتخابات آزاد برای تعیین نوع سیستم حکومتی شد.همان شیر مردی که قبل از ان در نامه سرگشاده نوشته بود: ” امروز باید گفت سی و چهار سال پیش انقلاب پیروز شد اما مردم آزادیخواه نه، سلطنت رفت اما دموکراسی در این مملکت نهادینه نشد و طعم آزادی در کام ملت ماندگار نگشت، چرا که از بطن انقلابی آزادیخواهانه بر اثر تنگ نظری ها و حذف نیروهای دلسوز و جمهوری خواه و با تفسیر دیکتاتور مآبانه از اسـلام و قـانون اسـاسی، کـار بدان جـا رسیـد که امـروز سـایه شوم “نکبت استبداد دینی” بر مردم مظلوم این مملکت مستولی شده است. انقلاب ما به مقصود خود نرسید و ناکام شدیم. چرا که آنچه علیه آن قیام کردیم حکومت فردی و سلطنت مطلقه بود که اینک همان مناسبات در قالب ولایت مطلقه فقیه بازتولید و مستقر شده است. آن روز می گفتند که شاه مافوق قانون است و امروز هم صراحتاً ولی فقیه را حاکم بر قانون اساسی معرفی می کنند و وی نیز //// تنها آرمان های انقلاب ۵۷ بلکه دستاوردهای انقلاب مشروطه را نیز زیر پا گذاشته، کشور را به عهد ناصرالدین شاهی برده و با صدور آنچه حکم حکومتی می نامد شخصاً قانون صادر کرده و در سخنانش حکم “کور شو، کر شو” صادر می کند.آنچه من گفته ام و می گویم و سخن همه آزادیخواهان این مرز و بوم است، اعتراضی به این ارتجاع و واپس گرایی و بازگشت به مناسبات استبدادی است که مردم علیه آن انقـلاب کـردند. ملت ایـران انقـلاب نکـرد کـه به جـای شعـار ” جاوید شـاه “، شعـار ” پاینده رهبر ” سر دهد. خواست ملت ما تبدیل نام ساواک به وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران نبود بلکه این ملت انقلاب کرد تا دست نهادهای امنیتی را از حوزه های زیست سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی اش کوتاه کند.” به اصطاح اصلاح طلبانی که از ” ولایت فقیه ” دفاع می کنند و مشکلشون نه با نظام بلکه با رهبر کوثری فعلیه و فکر می کنند با بودن امثالی مانند رفسنجانی ( خدا اون روزو نیاره) و صانعی ( دادستان کل کشور خمینی) و یا دستغیب ( رئیس دادگاه انقلاب استان فارس ) در مقام “ولی فقیه” به دوران طلایی خمینی رجعت پیدا می کنند از آقای قدیانی یاد بگیرند.

     
  85. جناب آقای عرفانیان باسلام برشما
    شما که درمقاله عریض وطویلتان ازیک سلام هم به آقامرتضای عزیزما {سلام خدابراوباد} دریغ فرمودید.
    ازاینکه جنابعالی مرید آقای سروش هستید وتفسیر قرآن خوابنامه ای اورا متقبل شده اید دیگر نمی توان ازقرآن برای شما استدلال کرد چون الفاظ آنرااسطوره ای واساطیری تقبل نموده اید ،این یک اشتباه شمااست که راه را مسدودکرده اید.
    واما به ناظران محترم دیگر عرض می کنم: مگرخداوند جا ومکان مشخصی دارد؟که پیامبر درمعراج به آنجا رفته باشد؟
    مگربرای خداوند قدرت مقیده ومحدود ی معتقدهستید؟ که بامرکبی بنام “براق یارفرف” نه الاغ ،به حضورش که همه جا وبرترازجا ومکان نتواندببرد؟ مگرقلب مومن عرش خدا نیست؟این راازاین روگفتم که مذاق عرفانی داریدوبرایتان قابل قبول است.
    مگرخداوندفعال مایشاء نیست؟ مگرقدرتش بی انتها نیست؟
    حال درتصور عقلی محدودما نمی گنجد که چگونگی معراج پیامبررا تصورکنیم ،آیاباید آنرا انکارکنیم؟
    یانمیدانیم عالم ذر چیست ؟باید آنرا باخوابنامه بودن قرآن تصحیح کنیم؟
    واما فقها ،به تعبیرمرحوم آیت الله منتظری : فقهامساله گوهستند. اگراینان رامحو کنیم طبق خواسته شما؛آیامشگلات مابرطرف می شود؟ ویا بقول آقای سروش درمسائل فقهی به یک فقیه سنی ویاشیعه هم مراجعه کنیم مشگل حل می شود؟ یابیشتر می شود؟ بلاخره مامسلمان وشیعه هستیم بایدمسائل دینی مانرابدانیم تابه آن عمل کنیم یانه؟
    آیا آزادی بیان حدی ندارد ؟البته خودتان جواب گفتید.
    معیار عالم وفقیه درعملکردوی ظاهرمی شود که اوعالم ربانیست یانه؟
    واما اینکه فرموده اید :علما گفته اند امانه ازخدا ورسول …یعنی ازخودشان گفته اند؛ بنظرم انصاف را رعایت نکرده اید،اگرهم مصداقی داشته باشد خیلی نادراست.چون مخاطبین علما مثل شما دارای عقل واندیشه هستند جنس تقلبی را زود می فهمند ودیگر نمی خرند.
    واما اگرقرآن را اسطوره بدانید ،باید دراعتقاد به مسلمانی وتشیع تان شک داشته باشید،چون زیربنای مسلمانی وحیانی بودن قرآن وحقانیت همه مطالب آنست؛{لایاتیه الباطل من بین یدیه ولامن خلفه تنزیل من حکیم حمید.فصلت/42=باطل نه ازپیش روی آن ونه ازپشت سرش نمی تواند آنرا مغلوب سازد،وازسوی حکیمی ستوده نازل گردیده است.} وآیه {انه لقول .فصل وما هو بالهزل .13-14/الطارق = که این قرآن سخنی است جداکننده حق ازباطل.وآن هرگز شوخی نیست }این شوخی نیست یعنی جدی است واسطوره نیست وافسانه نیست ،آقای عرفانیان خوابنامه هم نیست بلکه خیلی جدی است وبرای تفهیم ما بشراست نه اسطوره گوئی ،حال چگونه تفکر وتامل می کنید خودتان بهتر می دانید.
    ازبدرفتاری حاکمان ودرراسش هم باصطلاح فقیه هم باسد نباید دراعتقادما رخوتی حاصل شود. والسلام علی من اتبع الهدی.
    دوستارشما مصلح

     
  86. پیرمرد خیلی جوونی
    سال نو مبارک

     
  87. تقدیم به مرتضی

    فرامرز تهرانی:

    آخوند ملا محمد باقر مجلسی معروف به علامه مجلسی در کتاب بحار انوار جلد 13، صفحه1076 در مبحث علائم ظهور امام زمان مینویسد: دجال در یک قحطی سخت پیش از ظهور امام زمان و یا مقارن با آمدن او از اصفهان یا سجستان از قریه یهودیه ظهور میکند و بر الاغ سفید سوار است که یک گام الاغ دجال یک مایل راه است.
    “نگاره اي از آخوند علامه مجلسی و مجلسی ثانی فقیه شیعه و ملاباشی ایران در دوران شاه سلیمان و شاه سلطان حسین صفویه”

    از هر موی الاغ دجال نغمه ای به گوش میرسد و آن نغمه ها موجب جذب مردم سست و ناپرهیزکار به او میشود. بیشتر پیروان او زناکاران و یهودیان و زنان و عربهای بیابانی و شرابخواران و بازیگران و نوازندگان هستند. دجال در یک دوره چهل روزه یا چهل ساله دنیا را پر از ظلم و جور و کفر میسازد و سرانجام بدست امام زمان نابود میشود. به نقل از علی ابن ابیطالب، دجال از مادر یهودی بدنیا آمده، در وسط پیشانی اش تنها یک چشم دارد که چون ستاره میدرخشد و در پیشانی او نوشته شده او کافر است که هرشخص با سواد و بس سوادی میتواند آنرا بخواند. دجال داخل دریاها میشود و آفتاب با او میگردد.

    از هر موی الاغ دجال نغمه ای به گوش میرسد و آن نغمه ها موجب جذب مردم سست و ناپرهیزکار به او میشود. بیشتر پیروان او زناکاران و یهودیان و زنان و عربهای بیابانی و شرابخواران و بازیگران و نوازندگان هستند. دجال در یک دوره چهل روزه یا چهل ساله دنیا را پر از ظلم و جور و کفر میسازد و سرانجام بدست امام زمان نابود میشود. به نقل از علی ابن ابیطالب، دجال از مادر یهودی بدنیا آمده، در وسط پیشانی اش تنها یک چشم دارد که چون ستاره میدرخشد و در پیشانی او نوشته شده او کافر است که هرشخص با سواد و بس سوادی میتواند آنرا بخواند. دجال داخل دریاها میشود و آفتاب با او میگردد.حال شما خود بعنوان یک انسان مسلمان قضاوت نمائید که این احادیث بر چه چرندیات و مهملاتی استوار است. در حقیقت در پایان جهان به اذن خدا همه منحرفین که بدنبال دجال افتاده اند، امی میشوند و چون پیامبر اسلام که امی بوده توان خواندن پیدا می نمایند و میتوانند حتا اگر بی سواد هم باشند بخوانند که بر پیشانی دجال نوشته شده او کافر است.یا اینکه میگوید که آفتاب با دجال میگردد در حالیکه شیخ طوسی در کتاب غیبت از عامر ابن وایله از علی ابن ابیطالب روایت کرده است در هنگام ظهور امام زمان خورشید از مغرب طلوع میکند و آفتاب از ظهر تا عصر از حرکت باز می ایستد و این روایت را هم خود آخوند مجلسی در همان بحار الانوار، جلد 13، صفحه984 نقل کرده. و باز همین شیخ مکار در جائی دیگر از همین کتاب، صفحه981 از قول امام محمد باقر میگوید: پیش از ظهور امام زمان ماه در پنجم رمضان و خورشید در پانزدهم این ماه میگیرد و این گرفتگی تا ظهور امام زمان ادامه خواهد داشت. حالا شما بفرمائید که چگونه این خورشید گرفته با جناب حضرت دجال میگردد؟ لابد آنهم به اذن خدا؟

    حال شما خود بعنوان یک انسان مسلمان قضاوت نمائید که این احادیث بر چه چرندیات و مهملاتی استوار است. در حقیقت در پایان جهان به اذن خدا همه منحرفین که بدنبال دجال افتاده اند، امی میشوند و چون پیامبر اسلام که امی بوده توان خواندن پیدا می نمایند و میتوانند حتا اگر بی سواد هم باشند بخوانند که بر پیشانی دجال نوشته شده او کافر است.

    یا اینکه میگوید که آفتاب با دجال میگردد در حالیکه شیخ طوسی در کتاب غیبت از عامر ابن وایله از علی ابن ابیطالب روایت کرده است در هنگام ظهور امام زمان خورشید از مغرب طلوع میکند و آفتاب از ظهر تا عصر از حرکت باز می ایستد و این روایت را هم خود آخوند مجلسی در همان بحار الانوار، جلد 13، صفحه984 نقل کرده. و باز همین شیخ مکار در جائی دیگر از همین کتاب، صفحه981 از قول امام محمد باقر میگوید: پیش از ظهور امام زمان ماه در پنجم رمضان و خورشید در پانزدهم این ماه میگیرد و این گرفتگی تا ظهور امام زمان ادامه خواهد داشت. حالا شما بفرمائید که چگونه این خورشید گرفته با جناب حضرت دجال میگردد؟ لابد آنهم به اذن خدا؟

    محمدباقر مجلسی (۱۰۳۷ ه.ق در اصفهان – ۱۱۱۰ ه.ق در اصفهان) معروف به علامه مجلسی و مجلسی ثانی فقیه شیعه و ملاباشی ایران در دوران شاه سلیمان و شاه سلطان حسین صفویه بود. معروفترین اثر او بحارالانوار است که مجموعهٔ بزرگی از احادیث را گردآورده‌است.

     
  88. هموطن گرامی احسان! چرا بجای تو.هین به هموطنان شریف و زحمتکش بلوچ خود و پست و خوار شمردن مردمانی سلحشور و جوانمرد و ایرانی الاصل به /////////// پرستی نمی تازی که کشورت را به اشغال در اورده اند و بنام مقدسات /////// زندگی را بر مردمانی فقیر و زحمتکش انچنان تنگ کرده اند و مجبورشان کرده اند تا به گروهای تروریستی تازی پرستان دیگری بپوندند؟درد ما درد بی هویتی ماست که به اسانی به مقدس شمردن مشتی خرافات //////// روی اورده ایم و از روی جهل و خرافه عنان دولت خود را بدست این نامردمان سپرده ایم. هر جنایتی که دراین خاک روی بدهد مقصری جز این///////// اسلامی حاکم ندارد.ایا یکبار بخود زحمت داده ای که نظر یک بلوچ را بپرسی؟ایا تا بحال برایت مهم بوده که بدانی یک بلوچ چگونه فکر می کند و چگونه زندگی می کند و آیا اصولا دراین آب و خاک اجدادیشان چه حقی برایشان جنایتکاران حاکم قایل اند؟هموطن بغض و کینه را بر سر حرامیان حامکم خالی کن و مرد باش و بمقابله با علت برخیز نه لگد بر افتاده ها. قاتل تمام ایرانیان در هر مکانی و بهر نامی و راهی که کشته شوند//////////اسلامی حاکم است نه کس دیگر!

     
  89. روزنویس مجتبی واحدی سر دبیر سابق روزنامه آفتاب یزد

    خامنه ای ، اسرائیل و جیش العدل
    در این یادداشت نمی خواهم به استدلال های پیچیده روی بیاورم . به عبارت دیگر ، این، یک نوشته خودمانی است که از این به بعد تصمیم دارم هر روز نمونه ای از آن را در اینجا منتشر نمایم.
    مقامات جمهوری اسلامی در تبلیغات پرحجم خود در سه دهه گذشته ، همواره اتهاماتی را متوجه اسرائیل نموده اند که هدف عمده از این حملات ، نه دفاع از حقوق ضایع شده فلسطینیان بلکه فریب افکار عمومی ایرانیان و انحراف اذهان آنان ازواقعیت های درون ایران بوده است. در چند سال اخیر ، برخی گروههای تروریستی فعال در جنوب شرق ایران ازجمله جیش العدل هم به سوژه های تبلیغاتی جمهوری اسلامی اضافه شده و البته رفتار وحشیانه بعضی از این گروهها هم به ماشین تبلیغاتی جمهوری فاسد ولایت فقیه کمک کرده است. من در این نوشته کوتاه ، فرض را بر صحت ادعاهای مقامات جمهوری اسلامی در خصوص رفتار نظامیان اسرائیل و تروریستهای جیش العدل می گذارم . در عین حال با ذکر دو خبر که در رسانه های جمهوری اسلامی منتشر شده ، مخاطبان این یادداشت را به قضاوت دعوت می کنم.
    خبر نخست در مورد فردی به نام شالوم است که سالهاست در دولت های مختلف اسرائیل ، با عنوان وزیر فعالیت نموده است .او اکنون از کاندیداهای احتمالی برای تصدی ریاست جمهوری اسرائیل و وزیر نیرو در دولت نتانیاهو است. بنابر اعلام رسانه های جمهوری اسلامی – اینجا – ، یک خانم اسرائیلی که از کارمندان آقای شالوم بوده ، اخیراً ادعا کرده که پانزده سال قبل ، به ناچار تن به رابطه جنسی با این مقام بلند پایه اسرائیلی داده است . بنا بر ادعای همین رسانه ها، به دلیل گذشت بیش از ده سال از زمان وقوع جرم مورد ادعا ، امکان تعقیب قضایی متهم وجود ندارد اما اولاً پلیس اسرائیل اعلام کرده با توجه به کاندیداتوری متهم برای احراز سمت ریاست جمهوری ، در مورد ادعای آن خانم که یک کارمند عادی است بررسی های پلیسی به عمل خواهد آمد. ثانیاً رادیو وابسته به ارتش اسرائیل ، تریبون خود را در اختیار شاکی گذاشته و او آزادانه ، ادعای خود را مطرح کرده است.
    خبر دوم ، پس از جنایت اخیر گروه جیش العدل و قتل یک مرزبان ایرانی ، منتشر شد. به موجب این خبر، سخنگوی آن گروه تروریستی به اقدام جنایت کارانه همفکران خود اعتراض کرده است.
    حالا کمی در مورد جمهوری اسلامی بیندیشیم. در نظام ولایت فقیه ، کسی که متهم به حداقل چهار مورد قتل در کهریزک است نه تنها مجازات نمی شود بلکه ارتقا مقام پیدا می نماید و گستاخانه علیه قربانیان و خانواده های ایشان ، لجن پراکنی می نماید. رئیس دولتی که رهبر فاسد جمهوری اسلامی باصراحت از او حمایت کرده ، به ثروت عمومی تجاوز می نماید و دهها هزار میلیارد تومان ثروت کشور را به باد میدهد. تجاوز این فرد به ثروت های عمومی ، علاوه بر خسارت های مالی ، موجب گسترش فقر در جامعه شده که انحراف هزاران دختر و بانوی ایرانی یکی از تبعات آن بوده است. یعنی هزاران نفر به دلیل فساد مالی سران جمهوری اسلامی ، قربانی انواع مفاسد اخلاقی ازجمله تجاوز و….. شده اند. اما نه تنها کسی اجازه محاکمه عاملان این فساد ها را ندارد بلکه رسانه هایی هم که می خواهند با احتیاط در خصوص این موضوع افشاگری کنند، با نهیب خامنه ای مواجه می شوند که ” کش ندهید”. این را مقایسه کنید با همکاری رادیو ارتش اسرائیل برای بررسی ادعای زن اسرائیلی علیه یک مقام قدرتمند آن کشور. همچنین اعلام مخالفت سخنگوی جیش العدل با تصمیم رهبران گروه برای اعدام یک گروگان خود را بخوانید و یک لحظه بیندیشید” آیا هیچکس می تواند در ایران ، حتی در لفافه ، با یک تصمیم خامنه ای مخالفت کند؟”
    بازهم می گویم ادعاهای مقامات جمهوری اسلامی در خصوص اسرائیلی ها و گروههای تروریستی در شرق کشور را به صورت دربست قبول کنیم. آنگاه با همان استانداردها ببینیم فساد و دیکتاتوری در حکومت خامنه ای و حکومت او بیشتر است یا در دولت اسرائیل و گروه تروریستی جیش العدل ؟
    ارسال شده توسط سردبیر سابق در ۱۰:۵۷
    برچسب‌ها: اسرائیل, تجاوز, جیش العدل, خامنه ای, سیستان و بلوچستان, شالوم, مجتبی واحدی, کهریزک

     
  90. عجب عکسی. من غلام نگاه این کودک‌ام. فراوان درود بر شما جناب نوری‌زاد. آفرین آفریننده بر تو باد

     
  91. ريشه ها :١١ ( قسمت هاى ٩ و ١٠ ذيل كامنت سفر به بهذه آن )
    آزادى ضد ضرورت و جبر و زور است . ضرورت و جبر گاه طبيعى است .ما نمى توانيم نميريم. ..نمى توانيم پير نشويم .نمى توانيم نياز هاى طبيعى نداشته باشيم و گزسنه و تشنه نشويم اما اى بسا كه رفع همين نياز هاى اوليه و طبيعى چنان دشوار و پر زحمت شود كه انسانيت ما فرو كاسته شود به سگ دو زنى از بأم تا شام براى قوتى لايموت . در اين وضعيت اضطرارى ممكن است فردى استثنائي تا دم مرگ هم از قانون اخلاقى سرپيچى نكند .اما او را نمى توان براى يك جامعه الگو كرد كه آى جماعت اين دختر يا پسر را ببينيد .از فقر مرد اما نه دزدى كرد .نه تن را فروخت . مگر روسبى پسر هم داريم ؟ بله ،من شنيده ام كه اخيرا برخى از جوانان مذكر به اسم خدمت رسانى به برخى از بانوان سالمند ،به آنها خدمات آنچنانى هم مى كنند .يك دفتر چه ،چند شماره تلفن از چند مشترى ثابت و مابقى قضايا تمامى فرايند اين فحشاى مردانه است .منتها در جامعه ما چوب ملامت فحشاى زنانه قطرش صدها برابر آن مردانه است . اى كاش آنان كه مدام از مردم مى خواهند كه سياهى ها را ننمايند و فقط نيمه پر ليوان را ببينند به مردم مى آموختند كه مىشود عليه چنين زندگى بدتر از مرگى دست به دست هم دهند و به شيوه. اى مؤثر اعتراض كنند .با بهره اى از اين شيوه مى توانيم در پيام نو روزى حشمت الله آشنا شويم . مردم ما از انقلاب خيرى نديده اند .مسئله بى غيرتى نيست .من بارها شنيده ام كه مى گويند از كجا معلوم كه وضع بدتر نشود .به همه انقلاب هايي كه پس از پيروزى آزادى را سلاخى كرده اند بنگريد . همه آنها از انفجار ميل سركوفته آزادى به صورت شورش آغاز شده اند .اين خشم و نفرت تكثير شده از ميل آزادى اى إشباع ناشدنى فوران كرده است كه پس از انقلاب نيز ادامه مى يابد . مدرنيزاسيون شاه تنها به أخذ تكنولوژى ،آن هم بيشتر از نوع جنگ أفزارى اش منحصر مى شد .يعنى از چيزى كه براى حفظ قدرت حكومت كارآيي داشت و تحميل جبر بر آزادى فضاى عمومى .جمهورى اسلامى هم .مدرنيزاسيون شاه به خروج فضاى عمومى از بردگى و صغارت و ورود آن به تبادل آزادانه و بى هراس انديشه ها و نقد فرهنگ منجمد و مشاركت مدنى شهروندان ههيچ بهايي نمى د إد .جمهورى اسلامى هم دارد به همين سمت مى رود . مردم خوبند اما براى جبران ناتوانى و ضعف ارتشى كه از فرماندهان كار آزموده تهى شده و به جاى حفظ آن براى دفاع از ايران امراى آن را در آتش خشم و كين سوزانده يا فرارى داده اند .من مدعى نيستم كه نظرم قطعى است .تاريخ جنگ هشت ساله هنوز مانده تا علمى و واقع بينانه نوشته شود و اگر مجال اندك نبود ادعايم را مستند مى كردم و شايد خاطرات رفسنجانى مثلا در رفتارى كه با سرهنگ هوشنگ عطاران شد مشت نمونه خروار باشد .حمله برق آسا و غافل گير كننده عراق در روزهاى نخست بسيار موفق بود .تنها در يك مورد بود كه قصر شيرين به فرمان هى عطاران باز پس گرفته شد .بله ايشان توده اى بود و دگرانديش اما آيا اتهاماتى كه الله كرم به ايشان وارد كرد و منجر به تير باران صحرايي وى شد حق بود ؟ رفسنجانى مى گويد كشتار امراى آرتش اشتباه بود . من اضافه مى كنم كه همان طور كه أف ١٤هاى شاه در جبران شكست هاى اوليه كارگر افتاد خلبان هاى بسيار كار كشته و برخى از أمرا نيز مى توانستند كلك آرتش عراق را بهتر از محسن رضايي ٢٧ ساله بكنند .امثال آقاى الله كرم وطن پرستى را با حزب اللهى بودن مطابق مى كردند .وطن مسلمان و نامسلمان ،شاهى و انقلابى نمى شناسد .صدام از زمان شاه به خاك ايران چشم طمع دوخته بود و همان ژاندارم خاور ميانه به او اجازه قلدرى نمى داد .نخستين نتيجه زيان بار خشم و نفرت انقلابى از هم پاشيده شدن شب آره ارتش و در نتيجه هار شدن صدام بود كه همين روسيه ( شوروى سابق ) آن را تا دندان مسلح كرده بود .در اين گير و دارد اين نيروهاى مردمى بودند كه با مقاومت جانانه دشمن را متوقف كردند و پس راندند .منظورم نه كسانى است كه نام هايشان درا به خيابان ها داده اند بل جوانان و ًنو جوانان گمنامى است كه حتى يك قبر سرباز گمنام براى آنها ساخته نشد اما اكثر ما يكى دوراً آنها را در ميان اهل فاميل داريم .استفاده ديگر مردم هرچهارسال يكبار رإى دادن به يك سلطان موقت در زير سايه سلطان دايمى است .يا در مراسم حكومتى . شاه هم از اين كارها مى كرد .شاه به جاى جواز آزادى جريان پوياى انديشه در فضاى عمومى رها از ترس يك ايدئولوژى سنتى لازم داشت كه صرفا از گذشته ارتزاق كند .جمهورى اسلامى هم .إنچه هرگز تحقق نيافت دقيقا همان امت هميشه در صحنه بود .خاتمى كنشيد تا امت هميشه در صحنه را به در صحنه بودن هميشگى ملت – و نه امت تبديل كند -به هر دليل نشد .موسوى كه بيست سال دمخور بودن با اهل فرهنگ و هنر واژه امت از دهانش افتاده بود آمد در تلوزيون و چند بار بر ضرورت نهاد سازى تأكيد كرد .و هسته كودتا را نفيا در ذهن نظامى هايي كاشت كه اكنون مى پندارند ارتش مثلا فوق مدرن شان ديگر چندان نيازى به مردم ندارد .موشك پرانى است ديگر .
    در صحنه بودن هميشگى مردم يعنى فضاى عمومى دائما فعالى كه آزاد ،مستقل ،بى هراس در عمل و نظر كارش ايستادگى در برابر هرگونه زور و جبرى است كه امكان آزادى و مشاركت دايمى در فضاى عمومى را دشوار سازد . بدون چنين فضايي دموكراسى فشل و بى معنا مى شود حتى اگر سالى ده انتخابات داشته باشيم . دموكراسى و صندوق رآى نه فقط در ايران كه حتى در بسيارى از جمهورى هاى جهان بيشتر راهى است براى مهار انفجار انقلابى هما ره در كمين براى آزادى از زندگى سگى ،آزادى از ترس دائم از گرسنگى و بى پولى ،و آزادى براى كسب حقى كه حكومت ما در كل مردم را لايق آن ندانسته است ،مردمى كه در جنگ اگر به ميدان نمى إمدند به گمان قوى كار حضرات ساخته بود .مردمى كه فقط از آنها به عنوان سياهى لشكر استفاده كرده اند ..ضمن پوزش از إشكالات تايپى با. اجازه آقاى نوريزاد ادامه خواهم داد .پايدار و پر توان باشيد .

     
  92. آيات سوره روم‏
    سوره روم، از آيه 1 تا آيه 11. آياتش را بخوانيم و ترجمه كنيم:
    بسم اللَّه الرحمن الرحيم. الم. غُلِبَتِ الرّومُ. فى ادْنَى الْارْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبونَ. فى بِضْعِ سِنينَ لِلَّهِ الْامْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنونَ. بِنَصْرِاللَّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ. وَعْدَ اللَّهِ لا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمونَ.

    اشاره به همان داستان معروف جنگ روم و ايران است كه روميها در يكى از جنگها كه مقارن با دوران مكه بود شكست سختى از ايرانيها خوردند و اين سبب خوشحالى مردم مكه شد. مردم مكه يعنى كفار جاهليت خودشان را از نظر مسلك به ايرانيها نزديكتر مى‏ديدند تا روميها، چون مى‏گفتند اين دين پيغمبر تيپش تيپ دين مسيح و يهود است و لهذا پيروزى ايرانيها را پيروزى خودشان مى‏دانستند و پيروزى روميها را پيروزى تيپ پيغمبر. اينها ايرانوفيل بودند و آنها روموفيل. خبر رسيد كه روميها از ايرانيها شكست خوردند. اينها خيلى خوشحال شدند. آيه نازل شد كه در كمتر از ده سال اين شكست جبران خواهد شد، و امر دست خداست، كارها را جلو يا عقب ببرد، و نصرت دست خداست، خدا عزيز و رحيم است. در آخر فرمود كه اين وعده خداست، وعده خدا تخلف ندارد، حتماً خواهد شد، كه سر اين قضيه ميان مسلمين و بعضى از كفار قريش گروبندى شد. يكى از مسلمانان اول گويا به سه سال گروبندى كرد، بعد كه پيش پيغمبر آمد ايشان فرمود وحى به من رسيده كه بِضْعَ سِنينَ (بِضْع كمتر از ده سال را مى‏گويند)، برو مدتش را تغيير بده. رفت و به او گفت تا كمتر از ده سال روميها غلبه خواهند كرد. با همديگر شرطبندى كردند. در وقتى كه مسلمين به مدينه آمده بودند قضيه واقع شد يعنى روميها ايرانيها را شكست دادند.
    غُلِبَتِ الرّومُ. فى ادْنَى الْارْضِ [روميها مغلوب شدند] در نزديكترين زمين يا در سرزمين پست و پايين (كه الآن من درست حضور ذهن ندارم كه چيست) وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبونَ. ولى بعد از اين مغلوبيت عن قريبٍ غالب خواهند شد. فى بِضْعِ سِنينَ دراند سال (بِضْع معادل با كلمه «اند» در زبان فارسى است كه بين 3 تا 10 را مى‏گويند). لِلَّهِ الْامْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ كار دست خداست از جلو و از بعد، هميشه كار دست خداست. وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنونَ. بِنَصْرِ اللَّهِ و آن روز برعكسِ امروز كه كفار شادمانند مؤمنين به اين نصرت الهى خوشحال خواهند شد. يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ. خدا هر كه را بخواهد نصرت مى‏دهد و او غالب و مهربان است. وَعْدَ اللَّهِ لا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وعده‏اى است كه خدا داده، تخلف هم نخواهد شد، اين كار قطعى است. وَلكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمونَ. يَعْلَمونَ ظاهِراً مِنَ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلونَ. اينها يك ظاهر و نمودى از دنيا را مى‏دانند ولى از آخرت و پنهان و حقيقت غافلند.

    (مجموعه آثار شهید مطهری ج 15 ص 1046-1047)

     
  93. اسلام شناسی پژوهش‌های نوین درباره اسلام

    سوره‌ی الروم در قرآن و منشاء تاریخی آن
    شهریور۱۷

    این نوشته در واقع بخشی از ترجمه کتاب‌ِ «آغاز اسلام – از اوگاریت به سامره» نوشته فُلکر پُپ Volker Popp است. ترجمه‌ی این کتاب به زودی در اختیار خوانندگان قرار خواهد گرفت.

    ب. بی‌نیاز (داریوش)

    *************

    پیشتر در نوشتاری زیر‌ِ عنوان ذوالقرنین قرآن کیست، به منشاء تاریخی ذوالقرنین و سند‌ِ اصلی سوره‌ی «کهف» در قرآن پرداخته شد. در آن نوشتار گفته شد سوره‌ی کهف عملاً همان سرودهای اسکندر به زبان سُریانی است که یک شاعر مداح مسیحی آن را برای هراکلیوس بین سال‌های ۶۲۹ تا ۶۳۰ میلادی سروده بود و ذوالقرنین قرآن همان هراکلیوس، امپراتور‌ِ مؤمن مسیحی بوده است. مقایسه سرودهای اسکندر سُریانی با سوره‌ی کهف قرآن نشان می‌دهد که این دو متن عملاً یکی هستند. به سخن دیگر، سوره‌ی کهف‌ِ قرآن همان سرودهای اسکندر برای هراکلیوس است که به زبان سُریانی سروده شده است.

    منشاء تاریخی و متن‌ِ اصلی سوره‌ی الروم کدام است؟

    پیش از پرداختن به اصل موضوع لازم است به یک نکته‌ اشاره شود! احتمالاً به درستی این پرسش طرح می‌شود: پس چرا اسلام‌شناسی تاکنون به این موضوعات واقعی و مستند نپرداخته و هنوز به اسطوره‌ها و قصه‌های اسلامی چسبیده است؟ فعلاً به همین پاسخ بسنده می‌کنم که: اسلام‌شناسی رسمی و سنتی کنونی یک اسلام‌شناسی‌ِ سیاست‌زده (یا اقتصادزده) است. این که چگونه و چرا اسلام‌شناسی یا حتا خاورشناسی تا این سطح غیرعلمی نزول کرده است، موضوعی است که در آینده به طور جداگانه به آن خواهم پرداخت.

    حال به موضوع اصلی برگردیم!

    سوره‌ی الروم، سی‌امین سوره‌ی قرآن است و دارای ۶۰ آیه می‌باشد:

    این سوره گزارشی‌ِ آینده‌نگرانه از یک جنگ است؛ جنگ بین بیزانس [روم شرقی] و ایران ساسانی. در این گزارش پیش‌گویانه گفته می‌شود که ابتدا رومیان شکست می‌خورند ولی بعد بر دشمنان خود [که ما می‌دانیم ایرانیان زرتشتی منظور است] غلبه می‌کنند. پیروزی رومیان مسیحی به سرکردگی امپراتور مؤمن، خداترس و متعصب یعنی هراکلیوس که خود را خادم مسیح می‌داند، با پشتیبانی خدا صورت می‌گیرد. زیرا « همه کارها از آن خداست، چه قبل و چه بعد [از شکست و پیروزی] و در آن روز مؤمنان [کدام مؤمنان؟ مسلمان یا مسیحی؟ / نویسنده] خوشحال خواهند شد. او [خدا] هر کس را بخواهد یاری می‌دهد و او صاحب قدرت و رحیم است» [سوره الروم، ترجمه مکارم شیرازی]

    در این سوره «مؤمنان» [که البته باید مسیحی باشند] در کنار «روم» هستند و پیروزی «روم» بر دشمن [ایران] مایه‌ی «خوشحالی» آنهاست.

    زمینه‌های تاریخی سوره‌ی الروم

    پس از مرگ هرمز چهارم (۵۷۹ تا ۵۹۰ میلادی) در دربار ساسانی جنگ قدرت آغاز شد. نیروهای نظامی‌ِ زیر فرمان‌ِ بهرام چوبین موفق شدند خسرو دوم را شکست بدهند. خسرو دوم مجبور شد به امپراتوری بیزانس پناهنده بشود. موریکیوس امپراتور بیرانس، خسرو دوم را به عنوان فرد تحت حمایت‌ِ خود پذیرفت و او را نزد خود نگه داشت. او سرانجام با گسیل نیروهای نظامی توانست خسرو دوم را به قدرت برساند. موریکیوس سپس یکی از شاهزادگان را [به نام مریم که مسیحی بود] به همسری خسرو دوم در آورد و برای نخستین بار صلحی پایدار بین ایران ساسانی و امپراتوری بیزانس برقرار شد.

    خسرو دوم پس از شکست بهرام چوبین در سال ۵۹۱ میلادی قدرت را به دست گرفت. رابطه‌ی خسرو دوم و موریکیوس به یک دوستی شخصی و مبتنی بر مصلحت سیاسی ژرف‌تر شد. خسرو دوم که ارمنستان و شهر نظامی دارا در میانرودان را به ازای این همیاری به بیزانس داده بود، عملاً پایه‌های یک صلح پایدار را گذاشت. ولی بیزانس در همین زمان با شورش اسلاو‌ها، آوارها و بردگان منطقه‌ی بالکان مواجه شد. موریکیوس وارد یک جنگ فرسایشی با اسلاوها و بردگان شد. همین جنگ‌های فرسایشی باعث شورش‌ِ سربازان ارتش بیرانس شد. سال ۶۰۲ میلادی خشم و شورش فراگیر شد، به طوری که سران بیزانس در قسطنطنیه برای برون‌رفت از وضعیت نابسانبان موریکیوس را برکنار کردند و او را به همراه مابقی خانواده‌اش به قتل رساندند.

    خسرو دوم به عنوان خوانخواهی از قتل موریکیوس به بیزانس اعلام جنگ داد. او در سال ۶۰۵ میلادی شهر نظامی دارا را [که به قلعه دارا نیز شهرت دارد] تصرف کرد. بدین ترتیب، میانرودان از دست بیزانس خارج شد. خسرو دوم به عملیات نظامی خود علیه بیزانس ادامه داد تا به چالسدون که در بخش آسیایی قسطنطنیه بود، پیشروی کرد. سرانجام قاتل و جانشین موریکیوس طی یک دسیسه به قتل رسیدند. در این مسیر، در سال ۶۱۰ میلادی، پسر فرماندار کارتاژ که هراکلیوس نام داشت قدرت را در بیزانس به دست گرفت.

    هراکلیوس تا سال ۶۱۲ میلادی نیروی عمده‌ی خود را از یک سو روی سرکوب شورش‌ِ بالکان و از سوی دیگر سرکوب کردن بقایای طرفداران موریکیوس گذاشت. البته او در برابر ایرانیان نیز به یک سلسله موفقیت‌ها دست یافت و توانست ایرانیان را از کاپادوکیه بیرون براند. ولی خسرو دوم مسیر جنگ‌ها را به سوی غرب [سوریه و اورشلیم] سوق داد و توانست در سال ۶۱۴ میلادی اورشلیم و در سال ۶۱۸ میلادی مصر را که «سبد نان» امپراتوری بیزانس محسوب می‌شد، به تصرف در آورد.

    هراکلیوس پس از این ضربه‌ سیاسی در سال ۶۱۸ تصمیم گرفت قسطنطنیه را رها کند و پایتخت را به سیسیل انتقال بدهد و با سرزمین‌های بیزانس در ایتالیا، اسپانیا و شمال آفریقا یک «یونان بزرگ» [Magna Graecia] پایه‌گذاری کند. این سیاست با مخالفت شدید کلیساها روبرو شد. کلیساها مسئولیت مالی جنگ هراکلیوس علیه ایران را به عهده گرفتند. به هر رو، در سال ۶۲۲ میلادی هراکلیوس از جانب ارمنستان به سوی ایران رهسپار می‌شود. این جنگ نخستین جنگ صلیبی [دینی] در تاریخ بود. پیش از جنگ، تبلیغات سیاسی- دینی بسیار شدیدی علیه ایرانیان «آتش‌پرست» و «کافر» صورت گرفت و سپاه هراکلیوس با بیرق‌های مجهز به صلیب وارد میدان‌ِ جنگ شدند.

    تئوفیلاکت سیموکات [Theophylact Simocatta]

    او مورخ باستان متأخر و اهل اسکندریه مصر بود، در سال ۵۸۰ میلادی زاده شد و سرانجام به عنوان مورخ، مشاور و ژنرال در کنار هراکلیوس ارتقاء یافت. او در کنار نوشته‌های دیگر، یک کتاب‌ِ تاریخ هشت جلدی نوشت که تاریخ نگارش آن به سال ۶۳۰ میلادی برمی‌گردد. او در «کتاب‌ِ پنجم تاریخ‌ِ» خود از یک پیشگویی گزارش می‌دهد که خسرو دوم به هنگام پناهندگی‌اش در دربار امپراتور بیزانس اعلام کرده بود و او [تئوفولاکتوس] آن را ثبت کرده است. در آنجا آمده است: «قبیله‌ی بابلیان [منظور ایرانیان است/ م] سه دوره‌ی هفت‌ساله [۲۱ سال] بر بیزانس غلبه خواهد کرد. ولی در سال سی‌پنجم رومیان بر ایرانیان غلبه خواهند یافت (…).۱

    امروز تقریباً به یقین می‌دانیم که خسرو دوم چنین پیشگویی‌ای را در برابر تئوفیلاکت نکرده بود و این پیش‌گویی توسط نویسنده‌ا‌ی گمنام نوشته شده است. این پیش‌گویی در حقیقت یکی از ابزارهای تبلیغاتی هراکلیوس علیه خسرو دوم بود و به احتمال قوی پیش از جنگ سال ۶۲۲ میلادی در میان مسیحیان ایرانی تبلیغ می‌شد. در واقع تا سال ۶۲۲ میلادی ایران تقریباً ۲۱ سال بر قلمروهای بیزانس سلطه‌ی خود را اعمال می‌کرد. به سخنی دیگر، می‌توان از روی اصل این پیش‌بینی [منبع‌ِ تئوفیلاکت] ادعا کرد که این «پیش‌گویی تبلیغاتی» بین سال‌های ۶۲۰ تا ۶۲۲ ساخته شده و در میان مردم پخش گردید.

    سوره‌ی الروم در قرآن رد پای این پیش‌گویی تبلیغاتی هراکلیوس علیه خسرو دوم است. «مؤمنان» ذکر شده در سوره‌ی الروم نه مسلمانان بلکه مسیحیان هستند که از این «پیروزی که با یاری خدا صورت گرفته» [سوره الروم] «خوشحال» هستند. در واقع این سوره نه الهامی از سوی خدا به محمد مجازی بود و نه پیامی بود برای مسلمانان، بلکه وسیله‌ی تبلیغاتی‌ای بود که هراکلیوس می‌خواست توسط آن مسیحیان ایرانی را در جنگ علیه خسرو دوم در کنار خود داشته باشد. هدفی که البته به آن رسید. مسیحیان ایرانی نیز برای توجیه «ایدئولوژیک» یا «دینی» خود، این «پیش‌بینی» را به عنوان مواد قرآنی در میان خود تبلیغ می‌کردند تا در این جنگ، راهی برای وحدت با برادران مسیحی‌شان – هر چند که از لحاظ مسیحیت‌شناسی با آنها اختلاف داشتند- پیدا کنند.

    در واقع سوره‌ی الروم یک توجیه‌ی دینی – ایدئولوژیک از سوی مؤمنان مسیحی ایرانی برای پیوستن به هراکلیوس بود. زیرا با توجه به اختلافات شدید‌ِ مسیحیت‌شناسی بین آنها- مخالفت شدید مؤمنان مسیحی ایرانی با فرزند خدا بودن عیسی و کلاً تثلیث- رهبران جنبش قرآنی [مسیحی] می‌بایستی به گونه‌ای این وحدت و همبستگی با بیزانس تثلیث‌گرا را در صفوف خود توجیه می‌کردند. این «توجیه ایدئولوژیک/ دینی» به صورت مواد قرآنی در میان «مؤمنان مسیحی ایرانی» دست به دست می‌گشت و سرانجام در قالب سوره‌ی الروم به شکل امروزی در آمد.

    از این زاویه که به موضوع بنگریم، دیگر نه محمد [مجازی] نقشی در بیان این سوره داشته و نه این سوره در شکل نخست خود به صورت «عربی مبین» بوده است. زیرا بنا به مدارک تاریخی، سوره‌ی الروم – پیش‌گویی جنگ بیزانس و ایران- پیش از آن توسط نویسنده‌ای دیگر ثبت شده بود و زمانی که «مؤمنان» آن را نوشتند نه به زبان «عربی مبین» که به زبان سُریانی بوده است.

    حال این پرسش طرح می‌شود: به راستی اگر سوره‌ی کهف همان سرودهای اسکندر به زبان سُریانی و سوره‌ی الروم همان پیش‌گویی تبلیغاتی هراکلیوس و مشاورانش است، آنگاه تکلیف و نقش‌ِ «وحی»‌هایی که ظاهراً محمد از طریق «جبرئیل» دریافت کرده چه می‌شود؟

    برای دریافت نوشتار به فرمت پی دی اف کلیک کنید

    J. Reinink, Alexander the Great in 7th-century Syriac „Apocaliptic“ Texts, in: Syriac Christianity, IV, p. 158-160: “In the fifth book of the History, Theophylact Simocatta (floruit during the reign of Heraclius) transmits an apocalyptic prophecy said to have been pronounced by Chosroes II after his flight into Byzantine territory from the usurper Bahram (590-91). After being insulted by the Byzantine general John Mystacon, the persian shah is supposed to have spoken the following words to the general (according to the translation of Michael and Mary Whitby). “If we were not subject to the tyranny of the occasion, you would not have dared, general, to strike with insults the king who is great among mortals. But since you are proud in present circumstances, you shall hear what indeed the gods have provided for the future. Be assured that troubles will flow back in turn against you Romans. The Babylonian race will hold the Roman state in its power for a threefold cycle hebdomad of years. Thereafter you Romans will enslave Persians for a fifth hebdomad of years. When these very things hve been accomplished, the day without evening will dwell among mortals and the expected fate will achieve power, when the forces of destruction will be handed over to dissolution and those of the better life hold sway.”

    According to the Whitbys, “this prediction refers to the events of the early seventh century, when the persian defeated the romans for approximatedly twenty-one years (a threefold cyclic hebdomad) and were then defeated by Heraclius in a campaign which lasted six years (until 628, …(…)

    Another explanation has been proposed by P. J. Alexander. Taking the year 591 (Chosroes´flight into Byzantine territory) as the starting point for Chosroes prediction, Alexander thinks that the fifth hebdomad relates to the period between 619 (591+28) and 626 (591+35). (…) It is generally assumed that Theophylact did not take this report from his written source (John of Ephiphania), but that he reproduces here a contemporary oral tradition. Alexander dates this tradition between the beginning of Heraclius`campaigns and the emperor´s decisive victory over the Persians in 627/628. Therese Olajos proposes a date by the end of the war (628). According to Michael Whitby, however, the prophecy probably circulated after Heraclius`final victory, since the prophecy`s prediction of Roman victory is accurate. I have suggested earlier, that Chosroes´prophecy may have served Byzantine propagandistic purposes, “um Leute, die günstig gegen den Perserkönig gestimmt waren, für den byzantinischen Kaiser umzustimmen.” This hypothesis presupposes that the prophecy circulated during Heraclius`campaigns, and perhaps not long before Heraclius final strong apocalyptic spirit of the time.”

     
  94. علی اکبر ابراهیمی

    چگونه آشتی کنیم با شرک، با ناپاکی و …. . ناسلامتی ما روشنفکران مایه مباهات عموم جامعه خویش هستیم که در ناخود آگاه خویش پز می دهند که این حکام، آلترناتیو هایی نیز دارند!
    آری سعی بر شادی باشد و ملالی به ملالها نیفزاییم.

     
  95. درود بر شما
    نوروز این روزهای ما واقعا همانی است که اشاره کردید بی کم و کاست .
    این نظام پربرکت از ابتدای تشکیل به دنبال حذف نوروز و یا جایگزین کردن دهه زجر یا مهمل حدیث عید غدیر خم به جای آن بوده حتی حجت السلام خمینی هم که بر موج عوام سوار بود نتوانست چه برسد به یارو که اصلا سواری هم بلد نیست و برای هر کاری متوسل میشود به لشکر شعبون بی مخها ! اما به نظرم در دور باطل سالهای که می آید و بدون هیچ روزنه امیدی میرود نوروز در دل مردم در حال رنگ باختن است فقط طاهر آن حفظ شده که تلنگری است به گذر سریع زمان ! همین

     
  96. سابقاً، نوروز که می آمد، با خودش آشتی و لبخند و شادمانی و نو نواری می آورد و همگان در چهره و لباس و خانه ی همدیگر این نوروزِ آمده از راهی چند هزارساله را به چشم می دیدند. سفره ی بسیاری از مردمان اگر چه از چرب و شیرینِ چندانی بهره نداشت، همان نان و خورشِ مختصر نیز به یمنِ نوروز طعمی از همدلی و مدارا داشت. نوروزِ این روزهای ما اما با یک جور غربت و سرگشتگی در آمیخته است. مثلاً همه ی ایرانیانِ این روزها محکومِ به این اند که سخنان تلخ و تند و خط و نشان های ” آشکارا خنده دار” و اسم گذاری های ناشیانه و بی پشتوانه را با …
    با درود به نوریزاد چون آنوقتها لاقل در ظاهر عید خون و کشتن بجای عید و شادی و خوش زیستن ننشسته بود و مشتی قاتل و جنایتکار عنان حاکمیت را بنام مقدساتشان در دست نداشتند.

    و اما دوست گرامی با صفا با درود مجدد.شما دوست ارجمند معلومه آدم با صفا و صمیمی هستید و دل در گرو مدارا و مسامحه ولی عزیز مشکل اسلام و اسلامیان خط تعیین کردن برای دیگران و دستوردادن و امرو نهی کردنست است نه مدارا و همفکری.آزموده را ازمودن خطاست.در قسمتی از کامنتی که برای شما نوشتم خطاب به جناب بی کنش بحث کردن با آخوند مرتضی و همفکرانش را یاد آور شدم.این افراد چون محل ارتزاقشان همین خرافات و پراکندن جهل و نادانی است نمی توانند ازادانه فکر کنند.مثلا در جواب جناب بی کنش در مورد کلمه هذالکتاب نگاه کنید این آخوند چه با تردستی و //////// سخن را عنان رها نموده وبه چه //////// متوسل شده.یک کلاس ابتدایی میداند که کلمه هذا یعنی این و الکتاب یعنی کتاب و هذا الکتاب هم یعنی این کتاب که اشاره ای به چیزی نزدیک و دم دست است.و همه میدانیم که پاپیروس 5000 سال پیش بوده و چینی ها برای نوشتن از ان استفاده میکرده اند و امپراطوریهای روم و ایران و چین و اسکندریه …دارای کتابخانه های بزرگ بوده اند. و این جناب /////// خیالی ما در قرن هفتم میلادی بوده.و در همان مکه شاعران و نویسندگانی بوده اند که /////// کلک چند نفری را که حتی ادعا کرده اند که بهتر از قرآن می سرایند کنده و سر به نیساشان کرده همین کاری که صنف //////// با هزاران ایرانی در این 35 سال کرده. و جالب هم اینست که اکنون شروع کرده اند به پاک کردن ////خمینی که مثلا ایشان در جریان نبوده اند!و خود قرآن هم به نون و القلم سوگند می خورد…ن والقلم و مایسطرون (سوگند به قلم و آنچه می نویسد. الان قرآنی در یمن پیدا شده همه بر پوست نوشته شده و حدود 1/3 آن با قران کنونی مطابقت دارد. با اینهمه اطلاعات دقیق اقا صعرا و کبرا می چینید که ای جماعت منظور از صندلی که شما بر آن می نشینید صندلی نیست بلکه بالهای ملکه ایست که دوپا در زمین دارد!(از افاضات برکلی کشیش هم خط آخوندهای خودمان منتها مسیحی در 2/300 سال پیش).ما با جماعتی //// و سفسطه گر و دروغگو و کلاشی سر کار داریم که در بی شرمی و پررویی نهایتی نمی شناسند.بحث با این جماعت آب در هاون کوبیدن است.ما آنچه را که میدانیم درباره این جماعت می نویسیم و می گوییم.بگذار آنها هم بنویسند.خوشبختانه این 35 سال ما را به اندازه 200 سال جلو انداخت زیرا کاری که خود این ////// خونریز کرده اند ایران را از قید اسلام رها خواهد کرد.بهمین جهت من به اینده ایران بسیار امیدوارم.بقول زنده یاد احمد کسروی که همین ارازل سلاخی نمودند ما به این آخوندها یک حکومت بدهکاریم(بودیم).

     
  97. علی اکبر ابراهیمی

    تاریخ انتشار: ۰۴ فروردین ۱۳۹۳, ساعت ۱۲:۰۰ قبل از ظهر
    حبسیه
    بابک داشاب
    به ياد دوستان جا مانده در اوين، كه امسال هم كنار سفره هفت سين زندان نشستند.

    الف‌ واو يا نون
    تويي كه حمامت سه دقيقه است
    توالتت دو دقيقه
    و دادگاهت يك دقيقه
    خواب ديدم بهانه‌هايت تمام شده بود
    و درختان تناورت در آتش مي‌سوخت
    مستي آن ودكايي كه در باغ شاه خورده بودي
    از سرت پريده بود
    عربده‌ات محو شده بود
    چشمانت تاول زده بود
    صدايت به سقف دهانت چسبيده بود
    هزار كلنگ
    سرهايشان را به درها و ديوارهايت
    مي‌كوبيدند
    درهاي سنگينت براده‌هاي آهن شده بود
    اميدهايت بخار شده بود
    از زمينت اعتراف ميجوشيد
    طناب‌هايت چهارپايه‌ هايت را ترك كرده بودند
    كنار احظاريه‌هاي ذوب شده‌ات
    ايستاده بودي
    حكم‌هايت از شانه‌هايت بالا مي‌رفت
    گلوله‌هايت
    بي اعتنا به فرمان آتشت
    در برابر هدف معلق ايستاده بودند
    مردگانت
    در صفي طولاني
    با چارپايه‌اي در دستشان
    با طنابي آويزان از گردنشان
    به ديدارت مي‌آمدند
    نجان يافتگانت
    در بندهاي تنت كه بوي نفت و عطر مشهد مي‌داد
    پرسه مي‌زدند
    اعترافات اجباريت پاك شده بود
    پرونده‌هايت متلاشي شده بود
    اشتياقت را براي تك‌نويسي از دست داده بودي
    كليدهايت را گم كرده بودي
    آجرهاي سرخت
    حافظه‌‌هايشان را از دست داده بودند
    ديوارهايت طبله كرده بود
    راهرو‌هايت متورم شده بود
    سلولهايت از درد زوزه مي‌كشيدند
    و از زوزه‌هايشان
    يادگاري‌هايي كه ما
    بر ديوارهايت نوشته‌بوديم
    بيرون مي‌ريخت
    ديوارهايت
    با تاج‌هاي خاري كه بر سرشان گذاشته‌اي
    از جايشان كنده شده بودند
    خط‌هاي روي ديوارهايت
    آن نشانه‌هاي روز و ماه
    اريب بر سرت مي‌باريدند
    فكهاي منطقت
    از كار افتاده بود
    ديگر نمي‌توانستي ثابت كني
    انفرادي از بازجويي بهتر است
    بازجويي از كتك خوردن بهتر است
    كتك خوردن از اعتراف بهتر است
    اعتراف از مصاحبه بهتر است
    مصاحبه از دادگاه نمايشي بهتر است
    دادگاه نمايشي از مردن بهتر است
    اوين از رجايي‌شهر بهتر است
    رجايي شهر از قزل بهتر است
    پنج سال از ده سال بهتر است
    ده سال از اعدام بهتر است
    هشتادوهشت از شصت‌و‌هفت بهتر است
    دهانت منجمد شده بود
    رگ‌هاي پر از ناسزايت منجمد شده بود
    جهنم از دستهايت افتاده بود
    با چشم‌ها و دستهاي بسته
    روي زمين سرد افتاده بودي
    تير خلاص
    پيشاني‌ات را كنده بود
    سلولهاي مرده‌ات
    آخرين تير خلاص را شمردند
    دمپايي‌هاي پلاستيكي قرمز به پاهايت زل زده بودند
    لباسهاي آبي بي رنگ به بدن مچاله شده‌ات زل زده‌بودند
    چشم‌بند هاي سوخته
    بالاي سرت معلق ايستاده‌بودند
    دوشنبه‌هاي تعطيل روي سينه‌ات نشسته‌بودند
    خبر معدوم شدنت
    هر نيم ساعت از شبكه خبر پخش مي‌شد
    دوستدارانت
    در زيرزمين خانه‌هايشان
    برايت سوگواري مي‌كردند
    و ما
    در تپه‌هاي اطرافت
    به تماشاي جنازه‌ات
    ايستاده بوديم.

    نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

     
  98. ﻋﺮﻓﺎﻧﻴﻴﺎﻥ

    ﺧﺪﻣﺖ ﺁﻗﺎ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﮔﺮاﻣﻲ ‘ ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ ﻧﺎﻣﻪ ﺷﻤﺎ
    اﻭﻝ ﺑﺮاﻱ ﺟﻮاﺑﻲ ﻛﻪ ﻧﮕﺎﺷﺘﻴﺪ ﻣﺘﺸﻜﺮﻡ ‘ ﻋﺠﺮﺗﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﺪا ‘ ﺩﻭﺳﺖ ﮔﺮاﻣﻲ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﻤﺎ ﺭا ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻣﻂﺎﻟﻌﻪ ﻛﺮﺩﻡ و ﻧﻜﺎﺗﻲ ﺭا ﺩﺭﻳﺎﻓﺘﻢ ‘ﺷﻤﺎ ﺗﺎﻛﻴﺪ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺑﻪ ﻋﻠﻤﻲ ﺑﻮﺩﻥ اﻳﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎ ﺩاﺷﺘﻪاﻳﺪ ‘ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻢ ﻣﻨﻆﻮﺭﺗﺎﻥ اﺯ اﻳﻦ ﭘﺴﻮﻧﺪ ﻋﻠﻤﻲ ﭼﻴﺴﺖ ‘ﻭﻟﻲ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﻴﻜﻨﻢ اﺯ ﺑﻪ كار ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺻﺮﻓﻪ ﻧﻆﺮ ﻛﻨﻴﺪ ‘ﻭﻟﻲ ﺳﻌﻲ ﻣﻦ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻂﻠﺐ ﺭا ﻭاﺿﺢ ﺑﻴﺎﻥ ﻛﻨﻢ ‘ﺷﺎﻳﺪ ﻋﻠﺖ اﻳﻨﻜﻪ ﭼﺮا ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎﻳﻢ اﺯ اﻳﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺷﺎﺧﻪ ﻣﻲﺷﻮﺩ اﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ اﻧﺪاﺯﻩ ﻛﺎﻓﻲ ﻭﻗﺖ ﻧﺪاﺭﻡ و ﺑﻴﺸﺘﺮ اﻳﻦ ﻣﻂﺎﻟﺐ ﺭا ﻣﺎﺑﻴﻦ ﻛﺎﺭﻡ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﻢ ‘ﺳﻮاﺩ ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﻲ ﻫﻢ ﻧﺪاﺭﻡ ‘ ﻭﻟﻲ ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎﻟﻲ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﻣﺸﻐﻮﻟﻢ ‘ اﺻﻞ ﻳﺎﻓﺘﻪﻫﺎﻳﻢ ﺗﺠﺮﺑﻴﺴﺖ ‘ﺩﺭ اﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﺟﺮاﺕ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﭘﺮ ﻣﻼﺗﻲ ﺩاﺷﺘﻪام ‘ﻣﻠﻴﻴﺘﻬﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺭا ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻩام ‘ ﺳﻔﺮﻫﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺭﻓﺘﻪام ‘ ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻋﺰﻳﺰ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎﻱ ﻣﻦ اﺯ اﻳﻦ ﻣﻨﻆﺮ ﺑﻨﮕﺮ ﻛﻪ ﻛﺴﻲ اﺯ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﻴﻨﮕﺮﺩ ‘ ﻗﺪﺭ ﺁﻥ ﺭا ﺑﺪاﻥ
    ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﻮﺷﺘﻪهﻫﺎﻳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﻋﻠﻤﻲ ﺑﻮﺩﻥ و ﺗﺨﺼﺺ اﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻩاﻳﺪ ‘ ﺣﺎﻻ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻢ ﻛﻤﻲ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻂﻠﺐ ﺑﭙﺮﺩاﺯم ﻛﻪ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﻛﻴﺴﺖ و ﻋﻠﻤﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﭼﻴﺴﺖ ‘ﺑﻠﻪ ‘ﻣﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻴﻢ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻋﻠﻢ ﺭا ﺑﺎ ﻳﻚ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﻨﻴﻢ ‘ ﻋﻠﻢ ﺁﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻗﺪﺭ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﺪاﻧﻲ ‘ و اﺯ ﺷﻮﻕ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻴﻢ ‘ﻭﻟﻲ ﻫﻲ ﻫﺎﺕ ‘ ﺑﻪ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﻣﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩﺗﺮ اﺯ اﻳﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﺳﺖ ‘ ‘ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﻠﻲ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺸﺮ ﺭا ﻣﻨﺸﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻋﻠﻮﻡ ﺩاﻧﺴﺖ ‘و اﻳﻦ ﻧﻴﺎﺯ ﺭا ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﻪ ﻣﺎﺩﻱ و ﻣﻌﻨﻮﻱ و ﻳﺎ ﺭﻭﺣﻲ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ اﻟﺒﺘﻪ ﺭاﺑﻂﻪاي ﻫﻢ ﺑﻴﻦ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﺮﻗﺮاﺭ اﺳﺖ ‘ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎي ﻏﻴﺮ ﻣﺘﺨﺼﺺ ‘ﻋﻠﻢ ﺭا اﺯ اﺛﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﺬاﺭﺩ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ‘ﻣﺜﻼ ﻋﻠﻢ ﭘﺰﺷﻜﻲ ﺭا ﻣﺮﺩﻡ ﻋﺎﺩﻱ اﺯ ﻣﺪاﻭاﻱ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻨﺪ و ﻳﺎ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺭا اﺯ ﺧﺎﻧﻪﻫﺎﻱ ﻛﻪ ﻣﻴﺴﺎﺯﺩ ‘ ﭘﺰﺷﻚ ﺩﺭ ﻫﺮﻛﺠﺎﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻛﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻴﻤﺎﺭاﻥ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ و ﻳﺎ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﺤﻮ ‘ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻭ ﭘﺰﺷﻚ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺎﺹ ﻫﻢ ﺭاﻱ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ و ﻧﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻭاﺣﺪﻱ ﺑﺮﺳﻨﺪ ‘ﻣﺤﻚ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻲﺁﻳﺪ و ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺑﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺑﺮﺳﺪ ‘ﺣﺮﻑ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﻛﺮﺳﻲ ﻣﻴﻨﺸﺎﻧﺪ و ﺩﺭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻋﻠﻮﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﺤﻮ ﻋﻤﻞ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ ‘ ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ اﻳﻦ ﺭا ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﻨﻴﺪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﺎﻟﻢ و ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺩﻳﻦ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ و اﺩﻋﺎﻱ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﻛﺮﺩﻥ ﻧﻴﺎﺯﻫﺎﻱ ﻣﻌﻨﻮﻱ ﻣﺮﺩم ﺭا ﺩاﺭﻧﺪ ‘ ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺩ ﻓﻠﺴﻔﻪي ﺩاﺭﻧﺪ ﺭﻭاﻳﺎﺗﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﺎﻧﻲ ﺩاﺭﻧﺪ و ﮔﺎﻫﻲ اﺧﺘﻼﻓﺎﺗﺸﺎﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﻓﺎﺣﺶ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻛﻤﺘﺮ اﺯ ﻧﺎﺑﻮﺩﻱ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺭﺿﺎﻳﺖ ﻧﻤﻴﺪﻫﻨﺪ ‘ و ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ ﻋﻠﻢ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺭا ﻋﻠﻢ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ ‘ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ‘ ﺟﻬﻞ ﻣﺮﻛﺐ ﻣﻴﻨﺎﻣﺪ ‘ و ﭘﻴﺮﻭاﻥ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺭا ﺑﻪ ﮔﻤﺮاﻫﻲ ﻣﺘﻬﻢ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘و ﺩﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻣﻮاﺭﺩ اﮔﺮ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩاﻧﺪ ‘ﻋﻠﺘﺶ ﻓﻘﻄ و ﻓﻘﻄ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ و ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﺖﻫﺎﻱ ﻛﻪ ﺩﻧﻴﺎﻱ اﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩﻩ ‘
    ﺷﻤﺎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪﻫﺎﻱ ﻛﺎﻧﺎﻝ ﻛﻠﻤﻪ ﻛﻪ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ اﻫﻞ ﺛﻨﺖ اﺳﺖ ﺑﻴﻨﺪاﺯﻳﺪ ‘ﺑﺮاﻱ ﻋﻘﺎﻳﺪ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ و ﺩﺭ ﺭاﺱ ﺁﻥ ﺩاﺳﺘﺎﻥ اﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﭘﺸﻴﺰﻱ اﺭﺯﺵ ﻗﺎﻳﻞ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ‘و ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻋﻘﺎﻳﺪ ﻣﺎ ﺭا ﻣﻨﺤﺮﻑ و ﺷﻴﻌﻪ ﺭا ﺑﺪﻋﺘﻲ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ و ﻣﺎ ﺷﻴﻌﻴﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻋﻜﺲ ﺁﻧﻬﺎ ‘ ﻭاﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ‘ﺩاﺳﺘﺎﻥ اﻣﺮﻭﺯ و ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺷﻴﻌﻪ و ﺛﻨﻲ ﻧﻴﺴﺖ’ ﺻﺪﻫﺎ ﺳﺎﻝ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﺎﺑﻴﻦ ﺗﻤﺎﻡ اﺩﻳﺎﻥ و ﻣﺴﻠﻜﻬﺎ ﺟﺎﺭﻱ و ﺳﺎﺭﻳﺴﺖ ‘ﺗﻨﻬﺎ اﺷﺘﺮاﻛﺎﺗﺸﺎﻥ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪا ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ﺷﺎﺧﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ‘ ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻡ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﺮ ﺣﻖ و ﺑﻘﻴﻪ ﺭا ﺑﺎﻃﻞ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ﺩﻛﺎﻧﻲ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ و اﻳﻞ و ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﺮ ﻣﺼﺪﺭ اﻣﻮﺭ ﻧﺸﺎﻧﺪﻩاﻧﺪ ‘ﻫﻤﻪ اﻳﻨﻬﺎ ﺗﺪاﻋﻲ اﻳﻦ ﻣﺜﻞ ﻣﻌﺮﻭﻓﻨﺪ ﻛﻪ ‘ﻫﻴﭻ ﮔﺮﺑﻪاﻱ ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪا ﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩ ‘ ””””اﻳﻨﻬﺎ ﻛﻪ ﺑﺮﺷﻤﺮﺩﻡ اﺯ ﺗﻜﺮاﺭﻱ ﺗﺮﻳﻦ اﻣﻮﺭﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮﻣﻴﺨﻮﺭﻳﺪ. اﻳﻨﻜﻪ ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ اﺯ اﻳﻦ ﻣﻜﺎﺗﺐ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺧﻮاﺳﺘﮕﺎﻫﻲ ﺑﻪ ﻣﻴﺪاﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﻣﺠﺰاﻳﺴﺖ ﻭﻟﻲ ﺩﺭ اﻳﻨﻜﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻲ ﻣﺸﺎﺑﻪ ﻫﻢ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ ‘ﻫﻤﺎﻧﻂﻮﺭ ﻛﻪ اﺷﺎﺭﻩ ﺷﺪ ‘ﺟﺎﻱ ﻫﻴﭻ ﺷﻚ و ﺷﺒﻬﻪاﻱ ﻧﻴﺴﺖ .
    ﺟﻮاﺏ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺗﻜﺮاﺭ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺰاﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ‘ﻧﻘﺼﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ اﺳﺖ ‘ ﺁﻥ ﻫﻢ ﻧﻪ ﺁﻥ ﻧﻘﺼﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻳﻒ ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻴﺪﻫﻴﻢ ‘ ﺑﻠﻜﻪ ﻧﻘﺼﺎﻧﻲ اﻧﺴﺎﻧﻲ ‘ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺎ ﺭا ﻫﻢ ﺷﺎﻣﻞ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ ﺗﺎ ﻛﻲ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻴﻢ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺭا ﺑﻪ ﻣﻐﺮﺽ ﺑﻮﺩﻥ و ﻧﻔﻬﻤﻲ ﻣﺘﻬﻢ ﻛﻨﻴﻢ و ﺧﺪا ﺭا ﺷﻜﺮ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﻣﻨﺖ ﮔﺬاﺷﺖ و ﻣﺎ ﺭا اﺯ ﺟﺎﻫﻼﻥ ﻗﺮاﺭ ﻧﺪاﺩ ‘ ﺣﺘﻲ ﮔﺎﻭﭘﺮﺳﺘﺎﻥ و ﻳﺎ ﻫﻨﺪﻭاﻥ ﻫﻢ ﺷﻜﺮ ﺧﺪا ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺧﺪا ﺁﻧﻬﺎ ﺭا اﺯ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﻗﺮاﺭ ﻧﺪاﺩ ‘ اﻳﻦ ﻗﺼﻪﻫﺎ ﻣﺮا ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﭽﻪﻫﺎﻱ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﻲ ﻣﻲاﻧﺪاﺯﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻴﻂﻨﺖ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻪﺷﺎﻥ ﭘﺰ ﻛﻔﺸﻬﺎﻱ ﺟﺪﻳﺪﺷﺎﻥ ﺭا ﻣﻴﺪاﺩﻧﺪ ‘
    ﭼﻂﻮﺭ اﻣﻜﺎﻥ ﺩاﺭﺩ ﺩﻭ ﻛﺲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪا ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭﻱ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻪ ﺧﺪاﻱ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺭﺥ ﻫﻢ ﺑﻜﺸﻨﺪ و ﻗﺼﺪ ﺟﺎﻥ ﻫﻢ ﻛﻨﻨﺪ ‘ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ‘اﻱ ﻛﺎﺵ ﺩﻭ ﻛﺲ ﺑﻮﺩﻧﺪ ‘ﻫﺰاﺭاﻥ ﺳﺎﻝ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻠﻴﻮﻧﻬﺎ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻡ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ” ﺟﺎﻟﺐ اﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ اﻳﻦ ﻣﺮﻳﺪاﻥ و ﻣﻘﻠﺪاﻥ ﺣﺘﻲ ﺑﻪ ﺧﺪا ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ ‘ﻣﺜﻞ ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﻬﺎ و ﻳﺎ ﻧﺎﺯﻱﻫﺎﻱ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻛﻪ اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻓﻴﻠﻤﻬﺎﻱ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ﻣﺎﺕ و ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﻴﻤﺎﻧﻴﺪ ‘ ﻣﺨﻠﻮﻃﻲ اﺯ ﻋﺸﻖ و ﻧﻔﺮﺕ و اﻳﺜﺎﺭ ‘ اﻳﻨﻬﺎ ﻧﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻧﻪ ﺷﻴﻌﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻧﻪ ﻋﺎﺷﻮﺭا ﺭا ﻣﻴﺸﻨﺎﺧﺘﻨﺪ ﻧﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻲ و ﻧﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺭا ‘ و ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﺭﺷﺎﺩﺕﻫﺎﻱ ﺑﻴﻨﻆﻴﺮﻱ اﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﺩاﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺣﻖ ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻨﺪ و ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭا ﺑﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻣﺘﻬﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ ‘اﻳﻨﻬﺎ ﺭا ﺟﻬﺖ اﻃﻼﻉ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻲ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﻛﻔﺸﻬﺎﻱ ﭘﺎﺷﻨﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﭘﺎ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ و ﺁﻥ ﺭا ﻫﺪﻳﻪاﻱ اﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪا ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ اﻳﻦ ﻛﻔﺸﻬﺎ ﺑﺎ اﻳﻦ ﭘﺎﺷﻨﻪﻫﺎﻱ ﺑﺪ ﻗﻮاﺭﻩ ﺳﺎﺧﺖ ﺣﻮﺯﻩ ﻋﻠﻤﻴﻪ ﻗﻢ اﺳﺖ ‘ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺁﻧﻬﺎ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﻮﺗﻮﻟﻪﻫﺎﻱ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ اﺣﻤﺪﻱﻧﮋاﺩ ﺭا ﺑﻠﻨﺪﻗﺪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ و ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ اﺟﺎﺯﻩ ﻣﻴﺪﻫﺪ ﺩﻧﻴﺎ ﺭا اﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻨﮕﺮﻧﺪ’ اﻳﺮاﺩي ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﺠﺰﻩي ﻫﺰاﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ ‘ اﻳﺮاﺩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻛﺎﺭﺧﺎﻧﻪاﻳﺴﺖ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻛﻔﺸﻬﺎ ﺭا ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ و ﻋﻠﻢ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﻠﻢ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ‘ ﻓﺮﻕ اﻳﻦ ﻋﻠﻢ ﺑﺎ ﺳﺎﻳﺮ ﻋﻠﻮﻡ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﺯاﺭﻱ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﻧﺪاﺭﺩ ‘ اﻭﻝ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﺯاﺭﺵ ﺭا ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩ ‘و اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ اﻳﻦ ﻋﻠﻢ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺫﻱﻧﻔﻊ ﻫﺴﺘﻨﺪ’ ﻋﻠﻤﻲ ﺭا ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﺟﻪ اﻭﻝ ﻧﻴﺎﺯﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭا ﺑﺮﻃﺮﻑ ﻛﻨﺪ ‘ اﻟﺒﺘﻪ ﻣﺼﻠﺤﺖ اﻳﻨﻂﻮﺭ اﻗﺘﻀﺎ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ﺷﻤﺎ ﻓﺮﺽ ﻛﻨﻴﺪ اﻧﺤﺮاﻓﻲ اﺗﻔﺎﻕ اﻓﺘﺎﺩﻩ و ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﺎﻟﻢ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ﺑﻪ ﻛﺠﺮاﻫﻪ ﺭﻓﺘﻪ و ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ ﻳﻚ ﻓﺮﻗﻪ ﺷﺪﻩ ‘ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﻓﺮﺽ ﺑﻌﻴﺪﻱ ﻧﻴﺴﺖ و ﺑﺎﺭﻫﺎ اﺗﻔﺎﻕ اﻓﺘﺎﺩﻩ ‘ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ اﺯ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺛﺎﺑﺖ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻋﻠﻤﺎ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﺷﺪﻩااﻧﺪ ‘ﺁﻧﻬﺎ ﻛﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻛﻨﻨﺪ ‘ ﺗﺎﺯﻩ اﮔﺮ ﻫﻢ ﻣﺮاﺟﻌﻪ ﻛﻨﻨﺪ ‘ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺷﻨﻴﺪ ‘ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﻧﻴﺴﺘﻴﺪ و ﺻﻼﺣﻴﻴﺖ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﭼﻨﻴﻦ اﻣﺮﻱ ﺭا ﻧﺪاﺭﻳﺪ ‘اﻳﻨﻬﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻮاﺭﺩﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻛﺎﺭ ﺭا ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺟﻨﮕﻞ ﻣﻴﻜﺸﺎﻧﺪ ” ﻣﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﮔﺎﺭاﻧﺘﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻋﻠﻤﺎ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﻧﻤﻴﺸﻮﻧﺪ و ﻳﺎ اﮔﺮ ﺑﺸﻮﻧﺪ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻤﻌﻲ ﻧﻤﻴﺸﻮﻧﺪ ‘ ﭘﺲ ﺁﻥ ﭼﻪ اﺑﺰاﺭﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﻗﻮﻉ اﻳﻦ اﻣﺮ ‘ ﺑﺎﺯﺩاﺭﻧﺪﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎﺷﺪ ‘اﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﺯ ﻣﺎ ﻋﺎﻟﻤﺎﻧﻲ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻛﻪ ﺻﺤﺖ و ﺳﻘﻢ اﺩﻋﺎﻱ اﻳﻦ ﻣﺪﻋﻴﺎﻥ ﻋﻠﻢ ﺭا ﺑﺮﺳﻲ ﻛﻨﻨﺪ ‘ﻛﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﻻﺯﻡ ﻣﻲﺁﻳﺪ ‘ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﻣﻼﺣﻀﻪ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ‘ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻫﻤﺎﻥ اﻳﺮاﺩﻱ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻳﻜﺘﺎﺗﻮﺭﻱﻫﺎ ﺭا اﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺮﺩﻩ ‘ ﺩﺭ ﺳﻴﺴﺘﻢ ﻓﻘﻪ و ﺣﻮﺯﻩ ﺟﺎﺭﻳﺴﺖ ‘ ﺁﻥ ﻧﻘﺼﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﺩﺳﺘﮕﺎﻫﻲ ﻧﺎﻇﺮ ﺑﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﻴﺪ ﺑﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ اﻧﻘﻼﺏ و ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻤﻴﻨﻲ ‘ ﺷﻤﺎ اﻧﺼﺎﻓﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﻳﻴﺪ ‘ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺟﺮاﺕ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ اﻭ ﺭا ﺩاﺷﺘﻨﺪ ‘و اﮔﺮ ﻫﻢ ﺗﻌﺪاﺩﻱ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻳﺎ ﺻﺪاﻳﺸﺎﻥ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﻧﺸﺪ و ﻳﺎ ﺑﻪ ﺗﻴﺮ ﻏﻴﺐ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪﻧﺪ ‘ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﺴﺎﻟﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ اﺷﺎﺭﻩ ﺧﻮاﻫﻢ ﺩاﺷﺖ ‘ ﺁﻗﺎﻱ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻋﺰﻳﺰ ‘ ﻋﻠﻢ و ﺗﺨﺼﺼﻲ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ اﺯ ﺁﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭاﺯﻳﺴﺖ
    ﺗﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﻋﺪﻩاﻱ ﺭا ﻧﭙﺬﻳﺮﻧﺪ و ﻋﻠﻤﺸﺎﻥ ﺭا ﻋﻠﻢ ﻧﺪاﻧﻨﺪ و ﻧﻴﺎﺯﻱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻋﻠﻢ اﺣﺴﺎﺱ ﻧﻜﻨﻨﺪ ‘ ﺣﺘﻲ اﮔﺮ اﻳﻦ ﻣﺪﻋﻴﺎﻥ ﻣﺤﻖ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﻋﻠﻤﺸﺎﻥ ﻋﻠﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﺣﻖ ﻳﻚ ﻃﺮﻓﻪ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ‘
    ﺩﺭ ﺿﻤﻦ اﻣﺮﻭﺯ ﺩاﻣﻨﻪ ﻋﻠﻢ ﭼﻨﺎﻥ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩ ﺷﺪﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺤﺎﻝ اﺳﺖ ﻛﺴﻲ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻠﻮﻡ ﻋﺮﺿﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﺭا ﺗﺤﺼﻴﻞ ﻛﻨﺪ و ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻋﻠﻢ ﺑﻮﺩﻥ و ﻳﺎ ﻧﺒﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺭا ﺭﻭﺷﻦ ﻛﻨﺪ ‘ﻣﺜﻼ ﻋﺪﻩاﻱ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻫﻴﺘﻠﺮﻱ ﺑﻪ ﻛﻤﻚ ﺩاﻧﺸﻤﻨﺪاﻥ ﮊﻧﺘﻴﻚ و ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺩاﻧﺎﻥ ﻗﻬﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺖ ﻧﻴﻮﻧﺎﺯﻱﻫﺎ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺎ ﺗﺨﺼﺺ ﺧﻮﺩ ﺛﺎﺑﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﻲ ﻧﮋاﺩﻫﺎ ﺑﺮﺗﺮ اﺯ ﺳﺎﻳﺮ ﻧﮋاﺩﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﻫﻤﺎﻧﻂﻮﺭ ﻛﻪ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ اﺟﺎﺯﻩ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ اﺯ ﺧﺮ و ﮔﺎﻭ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻛﻨﻨﺪ اﻳﻦ ﻧﮋاﺩ ﺑﺮﺗﺮ ﻫﻢ ﺣﻖ ﭼﻨﻴﻦ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩاﻱ ﺭا ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻧﮋاﺩﻫﺎﻱ ﭘﺴﺘﺘﺮ ﺩاﺭاﺳﺖ ‘ و ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﮕﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ اﺯ ﺭﻭﻱ ﺣﺴﺎﺩﺕ و ﻋﻨﺎﺩ ﺑﺎ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ‘ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺗﺎﻣﻴﻦ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻣﺎ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﻫﺴﺘﻴﻢ و ﻣﻴﺪاﻧﻴﻢ ﭼﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ .
    ﺁﻗﺎ ﻣﺮﺿﻲ ﻋﺰﻳﺰ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﺨﺼﺺ ﺷﻤﺎ ﺗﻜﻠﻴﻔﻲ ﺑﺮاﻱ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ و ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺮا ﺯﻳﺮ ﺭﻭ ﻛﻨﺪ و ﻣﺮﺟﻌﻲ ﻫﻢ ﺑﺮاﻱ ﺗﻌﻴﻦ ﺻﻼﺣﻴﻴﺖ ﺷﻤﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ و ﺑﻨﺪﻩ و ﻣﻠﻴﻮﻧﻬﺎ ﻧﻔﺮ ﺩﻳﮕﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺷﺪﻥ ﺭا ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭاﻫﻨﻤﺎﻳﻲﻫﺎ و ﻫﺪاﻳﺖ ﻓﻘﻬﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻋﻤﻠﻲ ﻧﺒﺎﺷﺪ ‘ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ اﺷﺎﺭﻩ ﺧﻮاﻫﻢ ﺩاﺷﺖ ‘ ﭼﻂﻮﺭ ﻣﻴﺘﻮاﻥ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﺩاﺷﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﻭاﺭﺩ اﻳﻦ ﺣﺮﻳﻢ ﻧﺸﻮﻧﺪ
    ‘ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﺎﻥ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻧﺎﻇﺮ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ اﺯ اﻳﻦ ﺭاﻩ ﻧﺎﻥ ﻣﻴﺨﻮﺭﻧﺪ و ﺯﻱﻧﻔﻌﻨﺪ ﺁﻳﻨﻪاﻱ ﻧﻴﺴﺖ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ ‘ ﺧﻼﺻﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﻛﻨﺘﺮﻟﻲ اﺯ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺑﺨﻮاﻫﻨﺪ ﻛﻨﺘﺮﻝ ﻛﻨﻨﺪ ‘ﭼﻮﻥ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ﺻﻼﺣﻴﻴﺖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ‘ اﻟﺒﺘﻪ اﺯ ﻧﻆﺮ ﻓﻘﻬﺎ’ ‘. ﺩﺭ اﺻﻞ ﺭﻭﺷﻦ ﻓﻜﺮاﻥ و ﺭﺳﺎﻧﻪﻫﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﻛﻨﺘﺮﻝ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺳﺮﻛﻮﺏ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ‘ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺑﻪ ﻭﺿﻮﺡ ﺑﺎﻃﻞ ﺑﻮﺩﻥ اﻳﻦ اﺳﺘﺪﻻﻝ ﺭا ﺩﺭ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻩاﻳﻢ.
    ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﺪ ‘ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻥ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻘﺎﻟﻲ اﺟﺎﺯﻩ ﺩاﺩ ﺧﺎﺭﺝ اﺯ ﺣﻴﻂﻪ ﺗﺨﺼﺼﺶ ﻧﻆﺮ ﺩﻫﺪ و ﺑﻪ اﻳﻦ اﺳﺘﻨﺎﺩ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻠﻮﺭاﻟﻴﺴﺖ ﺩﻳﻨﻴﺴﺖ”
    ﻃﻮﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﻨﺪﻩ اﺯ ﻓﺮﻣﺎﻳﺶ ﺷﻤﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻆﻮﺭ ﺷﻤﺎ اﻳﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺟﻠﻮﻱ اﻭ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ ‘ﺩﺭ اﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻆﺮ ﺷﻤﺎ ﺭا ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﻴﺪاﻧﻢ ‘ﭼﺮا ﻛﻪ ﺁﺯاﺩﻱ ﺑﻴﺎﻥ ﺣﻖ اﻳﻦ ﺑﻘﺎﻝ اﺳﺖ ‘ اﮔﺮ ﻗﺮاﺭ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ اﻭ ﻓﻘﻄ ﺩﺭ ﺣﻴﻂﻪ ﺗﺨﺼﺼﺶ ﻧﻆﺮ ﺩﻫﺪ ‘ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻫﻢ اﻣﺮﻱ ﺗﺨﺼﺼﻴﺴﺖ و اﻭ اﺟﺎﺯﻩ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺣﻮﺯﻩ ﺭا ﻫﻢ ﻧﺪاﺭﺩ ‘و ﺑﻶﺧﺮﻩ ﻛﺎﺭ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﻣﻲاﻧﺠﺎﻣﺪ ‘ﻛﻪ اﻧﺠﺎﻣﻴﺪﻩ ‘ ﭼﻪ ﻣﻌﻨﺎ ﺩاﺭﺩ ﻳﻚ ﺑﻘﺎﻝ ﺩﺭ ﺭاﻱﮔﻴﺮﻱ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﻨﺪ ‘اﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺨﺼﺺ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻣﺪاﺭ و اﻗﺘﺼﺎﺩﺩاﻥ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻨﺪ ‘ ﻣﻴﺒﻴﻨﻴﺪ ﺁﻗﺎ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﺳﺮ اﺯ ﻛﺠﺎ ﺩﺭ ﻣﻲﺁﻭﺭﻳﻢ ‘ اﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺩﻳﻜﺘﺎﺗﻮﺭﻳﺴﺖ و اﻣﺘﻬﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﭘﺲ ﺩاﺩﻩ ‘ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ اﺯ ﺣﻜﻮﻣﺘﻬﺎﻱ ﺩﻳﻜﺘﺎﺗﻮﺭﻱ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺑﻴﺴﺖ ﺑﺮاﻱ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺟﻮﻳﺎﻱ ﺣﻘﻴﻘﺘﻨﺪ
    اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺣﻘﻮﻗﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ‘ﻛﻪ ﺁﺯاﺩﻱ ﺑﻴﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮﻫﻴﻦ ﺟﺰﻭ ﺁﻥ اﺳﺖ و اﻳﻦ ﺣﻘﻮﻕ ﻫﻴﭻ اﺭﺗﺒﺎﻃﻲ ﺑﻪ ﻣﺬﻫﺐ’ ﻧﮋاﺩ ‘ﺳﻮاﺩ ‘ﻧﺪاﺭﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﻣﺎ اﺟﺎﺯﻩ ﺩاﺭﺩ ﻧﻆﺮ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﺪﻫﺪ و ﺣﺘﻲ ﺗﺒﻠﻴﻎ ﻛﻨﺪ ‘ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻫﻤﺎﻥ اﻧﺘﻆﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ اﺯ ﻳﻚ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻋﺎﺩﻝ ﻣﻴﺪاﺷﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻲ و ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﻨﺖ ﻓﺮا ﺑﺨﻮاﻧﻲ. ‘ اﮔﺮ ﻗﺮاﺭ ﺑﺮ اﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺣﻖ اﺯ ﺑﻘﺎﻝ ﻣﺎ ﺳﻠﺐ ﺷﻮﺩ ‘ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﻠﻢ و ﺗﺨﺼﺺ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺳﻴﺪﻩاﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺬﻫﺐ ﻳﻚ ﺑﻴﻤﺎﺭﻳﺴﺖ ‘ ﻣﻦ ﻣﻘﺎﻟﻪاﻱ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﻮاﻧﺪﻩاﻡ ‘ اﻳﻦ ﺁﻗﺎﻱ ﺭﻭاﻧﺸﻨﺎﺱ اﺳﺘﺪﻻﻝ ﻣﻴﻜﻨﺪ’ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺧﺪاﭘﺮﺳﺘﺎﻥ اﻋﻤﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﺧﺪا ﻧﺴﺒﺖ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ‘ ﻭﺟﺪاﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﻧﻤﻴﺒﻨﺪﻧﺪ ‘ اﺻﻼ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻪ اﺳﺘﺪﻻﻝ اﻳﻦ ﺷﺨﺺ ﻧﺪاﺭﻡ ‘ ﻓﻘﻄ ﻣﻴﺨﻮاﻫﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ اﻳﻦ ﺣﻘﻮﻕ اﻭﻟﻴﻪ ﻭاﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﻫﻴﭻ ﻣﺘﺨﺼﺼﻲ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﻘﺎﻝ ﻣﺎ اﮔﺮ ﺣﺮﻑ ﻣﻔﺖ ﺑﺰﻧﺪ ﺧﺮﻳﺪاﺭﻱ ﻧﺪاﺭﺩ ‘ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﺴﻲ اﻭ ﺭا ﺣﺬﻑ ﻛﻨﺪ ‘ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ اﻭ ﺭا ﺣﺬﻑ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﻣﻔﺖ ﺧﻮﺩ اﻭﺳﺖ و اﮔﺮ ﺣﺘﻲ اﻭ ﺑﺎ ﺣﻴﻠﻪ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﻣﺮﺩﻣﻲ ﺭا ﻓﺮﻳﺐ ﺩﻫﺪ ‘ﭼﻪ ﺑﺎﻙ ‘ﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺪا ﺗﻮﻛﻞ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ‘ﻭﻟﻲ ﺑﺴﺘﻦ ﺩﻫﺎﻥ اﻭ ﻋﻮاﻗﺒﺶ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﮔﻮاﺗﺮ اﺳﺖ. ‘ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺎﺯ ﻣﻴﮕﺮﺩﻡ ‘اﻭﻝ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﻳﺎ ﻫﺮ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﻘﺎﻟﻲ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺩاﻧﺴﺘﻨﻲﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﻠﻢ ﺑﻨﺎﻣﺪ و ﺁﻳﺎ اﻳﻦ ﻋﻠﻢ ﭼﻪ ﻓﻮاﻳﺪﻱ ﺩاﺭﺩ
    “””” ﻣﺜﻼ اﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺩﺭ ﺭﺷﺘﻪ ﺑﻘﺎﻟﻲ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺯﺣﻤﺖ ﻛﺸﻴﺪﻩ و ﻃﺮﺯ ﭼﻴﺪﻥ ﻛﻼﻫﺎ ﺩﺭ ﻗﻔﺴﻪﻫﺎ ﺭا ﺑﻪ ﺩﻗﺘﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻜﺮﺩﻧﻲ ﻓﺮا ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﺩﺭ اﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ‘ و ﻳﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﻣﺸﺘﺮﻱ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﺒﺤﺜﻲ ﺳﺮﺳﺎﻡ ﺁﻭﺭ اﺳﺖ ﭼﺮا ﻛﻪ ﺭﻭاﻧﺸﻨﺎﺳﻲ ﭘﺎﻳﻪي اﺻﻠﻲ ﻋﻠﻢ ﺑﻘﺎﻟﻴﺴﺖ و ﺧﻼﺻﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻧﻴﺴﺖ اﻳﻦ ﻋﻠﻢ ﺑﻘﺎﻟﻲ ‘ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺮاﺕ ﺧﺪﻣﺖ ﺷﻤﺎ ﻋﺰﻳﺰ ﮔﺮاﻣﻲ ﻋﺮﺽ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻛﻪ اﮔﺮ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻛﺎﻣﻨﺖ ﺑﻌﺪﻱ اﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﻘﺎﻟﻲ ﺭا ﺑﺎ ﻓﻴﺰﻳﻚ اﺗﻤﻲ و ﻫﻮاﭘﻴﻤﺎﺳﺎﺯﻱ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺧﻮاﻫﻢ ﺩاﺩ ﺷﻮﺧﻲ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ ‘ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﻧﻆﺮﻱ و ﺗﻴﻮﺭﻱ ﭘﺮﺩاﺯﻱ اﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﺮﺑﻮﻁ اﺳﺖ ‘ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺑﺎ ﻓﻨﻮﻥ ﻛﻼﻣﻲ اﺭﺗﺒﺎﻁ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ ﺭا ﻣﻂﺮﺡ ﻧﻤﻮﺩ ‘ ﺣﺘﻲ ﮔﺎﻭﭘﺮﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺮاﻱ ﺧﻮﺩ ﻋﻠﻤﺎﻳﻲ ﺩاﺭﻧﺪ ﻓﻠﺴﻔﻪاﻱ ﺩاﺭﻧﺪ و ﺩاﻧﺴﺘﻨﻴﻬﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﻠﻢ ﻣﻴﻨﺎﻣﻨﺪ ‘ ﻣﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪاﻱ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻫﻤﻴﻦ ﮔﺎﻭﭘﺮﺳﺘﺎﻥ ﺩﻳﺪﻩاﻡ ﻛﻪ ﭼﻂﻮﺭ ﻣﺬﻫﺐ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺗﻮﺟﻴﺢ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ اﮔﺮ ﺧﻴﺎﻝ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ اﻳﻦ ﻣﻜﺘﺐ ﺣﺘﻲ اﺭﺯﺵ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺧﻮاﻧﺪﻥ ﺭا ﻧﺪاﺭﺩ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ‘ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ اﺯ ﺩﻳﺪﻥ اﻳﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺟﺎﻫﻞ ﻣﻂﻠﻖ ﻣﻴﭙﻨﺪاﺷﺘﻢ ‘ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﮔﺎﻭ ﺭا ﺑﻪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺨﺶ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﺮﺩ ‘ﻗﺴﻤﺘﻲ ﻛﻪ ﺷﻴﺮ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪاﻱ ﻣﻨﺼﻮﺏ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ اﺯ ﻃﺮﻑ ﺧﺪا ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺑﺮﻛﺖ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ‘ و ﺧﻼﺻﻪ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩاﺩ ﻛﻪ ﭼﺮا ﮔﺎﻭ ﺭا ﻣﻘﺪﺱ اﻋﻼﻥ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ و اﻳﻦ ﻫﻢ ﻣﺼﻠﺤﺘﻲ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺮاﻱ ﺭﻓﻊ ﻓﻘﺮ و ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩاﺩ ﻛﻪ ﺯﺑﺎﻥ اﻳﻦ ﻣﺬﻫﺐ ﺯﺑﺎﻧﻲ ﺳﻤﺒﻠﻴﻚ اﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ اﻭ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﺎﻟﻢ ﻣﻴﻨﺎﻣﻴﺪ ‘ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﺎﻥ ﻣﺴﻴﺤﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﻧﺤﻮ ‘ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ‘ ﺑﻮﺩاﻳﻴﺎﻥ ‘ و ﻫﺰاﺭاﻥ ﻣﺴﻠﻚ و ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﺩ و ﻫﺮ ﻛﺪاﻡ ﺩاﻧﺴﺘﻪﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﻠﻢ ﻣﻴﻨﺎﻣﺪ و ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﺘﺨﺼﺺ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ ‘ﺣﺎﻝ ﺳﻮاﻝ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﺮا اﻳﻦ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻡ اﺯ ﻋﻠﻢ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻭاﺣﺪﻱ ﻧﻤﻴﺮﺳﻨﺪ و ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻣﻮاﺭﺩ ﻋﻠﻮﻡ ﻣﺬاﻫﺐ ﺩﻳﮕﺮ ﺭا ﻛﻔﺮ ﻣﻂﻠﻖ ﻣﻴﻨﺎﻣﻨﺪ و ﺧﻮﻧﺸﺎﻥ ﺭا ﻣﺒﺎﺡ ﻣﻴﺸﻤﺎﺭﻧﺪ ,
    اﻳﻦ ﭼﻪ ﻋﻠﻤﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺑﻴﻦ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻪ ﺗﻜﻔﻴﺮ ﻣﻲاﻧﺠﺎﻣﺪ ﻣﺜﻞ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻤﻴﻨﻲ و ﻣﻨﺘﻆﺮﻱ ‘ﻛﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ اﺷﺎﺭﻩ ﺧﻮاﻫﻢ ﻛﺮﺩ ‘ ﻋﻠﻤﻲ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻴﻢ ﻋﻠﻤﻲ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺸﻤﻮﻝ اﺳﺖ و ﻫﻤﻪ ﻣﻠﺘﻬﺎ ﺁﻥ ﺭا ﺑﻪ ﻋﻨﻮاﻥ ﻣﻌﻴﺎﺭﻱ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ و اﻳﻦ ﺧﺎﺻﻴﻴﺖ ﺭا ﺩاﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ اﺟﻤﺎﻋﻲ ﻣﻨﺘﻬﻲ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ ‘ ﻓﺮﻣﻮﻟﻬﺎﻱ ﺭﻳﺎﺿﻲ ﺗﺎﺑﻊ ﻫﻮا و ﻫﻮﺱ ﻫﻴﭽﻜﺲ ﻧﻴﺴﺖ و ﺑﻪ ﺭاﺣﺘﻲ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﻣﺘﺨﺼﺼﺶ ﺭا ﺷﻨﺎﺧﺖ و اﻣﺘﻬﺎﻥ ﻛﺮﺩ ‘ اﻣﺎ و ﻫﺰاﺭ اﻣﺎ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻓﻘﻬﺎ ‘ ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﺎﻥ ‘ ﻋﻠﻮﻡ ﻏﺮﻳﺒﻪ ‘ ﻣﺎﻭااﻟﻂﺒﻴﻌﻪ ‘ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻥ ﭼﻨﻴﻦ ﺣﻜﻤﻲ ﻛﺮﺩ ‘ ﺷﻤﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ ﺛﻨﻲ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻬﺎﻱ ﻋﻠﻤﻲ ﺗﺨﺼﺼﻲ اﺯ ﻋﻘﺎﻳﺪ ﺧﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﻛﺸﻴﺪﻩ و ﺁﻳﻴﻦ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭا ﺑﺮﮔﺬﻳﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ‘ﺗﺎﺭﻳﺦ اﺩﻳﺎﻥ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻋﻜﺲ اﻳﻦ ﺭا ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﻫﺪ ‘ﻫﻤﺎﻧﻂﻮﺭ ﻛﻪ اﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ‘اﻳﻨﻜﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺷﺎﺧﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﺷﺪﻩاﻧﺪ ‘اﻳﻨﻜﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﺮ ﺣﻖ و ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺭا ﮔﻤﺮاﻩ ﺧﻮاﻧﺪﻩاﻧﺪ ‘اﻳﻨﻜﻪ ﺣﻘﻮﻕ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺭا ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪا ﺿﺎﻳﻊ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘اﻳﻨﻜﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪا ﺭا ﺑﺎ اﻋﻤﺎﻟﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻟﺠﻦ ﻛﺸﻴﺪﻩاﻧﺪ و ﺧﻠﻘﻲ ﺭا اﺯ ﻣﺤﺒﺘﺶ ﻣﺤﺮﻭﻡ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ اﻳﻨﻬﺎ اﺯ ﺗﻜﺮاﺭﻱﺗﺮﻳﻦ اﻣﻮﺭﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻳﺪ ‘ﻭاﻗﻌﺎ اﻳﻦ ﺗﻜﺮاﺭ ﻣﺼﺨﺮﻩ ﻣﻼﻝ ﺁﻭﺭ ﻧﺸﺎﻥ اﺯ ﭼﻴﺴﺖ
    ﺁﻳﺎ ﻣﺎ ﺑﺮاﻱ ﺑﻪ ﺭاﻩ اﻧﺪاﺧﺘﻦ ﻳﻚ ﺑﻘﺎﻟﻲ ﻧﻴﺎﺯ ﺑﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﻋﻠﻢ ﻋﺮﻳﺾ و ﻃﻮﻳﻠﻲ ﺩاﺭﻳﻢ و اﮔﺮ ﻋﺪﻩاي ﭼﻨﻴﻦ ﻛﺮﺩﻧﺪ ‘ﺁﻳﺎ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺁﻥ ﺭا ﻋﻠﻢ ﻧﺎﻣﻴﺪ’ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻛﺴﻮﺕ ﺭﻭﺣﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﻣﻴﺪاﻧﻴﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻛﺘﺎﺑﻬﺎﻳﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺮاﺳﻢ ﻣﺴﺘﺮاﺡ ﺭﻓﺘﻦ و ﻏﺬا ﺧﻮﺭﺩﻥ و ﺑﻌﺪ اﺯ ﻏﺬا اﻧﮕﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺮﺩﻥ و ﻋﺎﺭﻍ ﺯﺩﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺟﺎﻳﺰ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺑﺮاﻱ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻟﺶ ‘ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﺩ ‘ ﻣﺜﻼ اﻵﻥ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﻣﺎ ﺩﻫﻬﺎ ﻫﺰاﺭ ﻣﻼ و ﺁﻳﺖ اﻟﻠﻪ ﺩاﺭﻳﻢ ‘ اﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﭘﻴﺪا ﺷﻮﺩ و اﺩﻋﺎ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻣﻘﺪاﺭ ﻛﻢ اﺳﺖ ‘ و ﺩﺳﺖ ﻛﻢ ﻣﻴﺒﺎﻳﺴﺖ ‘ ﺑﻴﺴﺖ ﻣﻠﻴﻮﻥ ﻣﻼ ﺩاﺷﺖ ﺗﺎ ﻣﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻣﻨﺪﻱ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ‘ﻧﻆﺮ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﭼﻪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ‘ ﺁﻳﺎ ﺁﻥ ﺭا اﻓﺮاﻁ ﻣﻴﺪاﻧﻴﺪ ‘و اﮔﺮ ﺑﺪاﻧﻴﺪ ﺟﺮاﺕ ﺑﻴﺎﻧﺶ ﺭا ﺧﻮاﻫﻴﺪ ﺩاﺷﺖ ‘ ﺁﻳﺎ اﺻﻼ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺼﻤﻴﻤﻲ ﺭا ﺑﻪ ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﺳﭙﺮﺩ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺫﻳﻨﻔﻊ اﺳﺖ و اﺯ اﻳﻦ ﺭاﻩ اﺭﺗﺰاﻕ ﻣﻴﻜﻨﺪ ‘ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﻏﻴﺮ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻴﻢ ﻣﺘﺨﺼﺼﻴﻦ ﺭا اﺯ ﺭاﻩ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺑﻴﺎﺯﻣﺎﻳﻴﻢ ﻣﺜﻼ اﮔﺮ ﺩﻛﺘﺮﻱ اﺩﻋﺎﻱ ﺗﺨﺼﺺ ﺩاﺷﺖ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﺩاﺭﻳﻢ ﺑﻴﻤﺎﺭاﻥ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ ‘ و ﻳﺎ اﺯ ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺧﺎﻧﻪﻫﺎﻱ ﻣﺮﻏﻮﺏ و اﺭﺯاﻥ ﺩاﺭﻳﻢ ‘ ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺻﻨﻒ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﭽﻴﻦ اﻣﻜﺎﻧﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ‘ ﻃﺒﻖ اﺩﻋﺎﻱ ﻓﻘﻬﺎ ‘ﻣﺎ ﻣﺮﺩﻡ اﮔﺮ ﺑﻪ ﻓﺮاﻣﻴﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻮﺵ ﻓﺮا ﺩﻫﻴﻢ ﺗﻜﺮاﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻓﺮاﻣﻴﻦ ﺁﻧﻬﺎ (ﻧﻪ ﻓﺮاﻣﻴﻦ ﻗﺮﺁﻥ و ﻳﺎ ﺭﺳﻮﻝ ﺧﺪا ‘ﭼﺮا ﻛﻪ ﻣﺎ ﺗﺨﺼﺺ ﻧﺪاﺭﻳﻢ) ﻫﻢ ﺩﺭ اﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ و ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﺕ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ ‘ ﺁﺧﺮﺕ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ‘ﭼﺮا ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﮕﺎﻥ ﺩﺳﺘﺮﺳﻲ ﻧﺪاﺭﻳﻢ ‘ و ﻧﻤﻴﺪاﻧﻴﻢ ﭼﻪ ﺑﻼﻳﻲ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺒﺮﺩاﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩﻩاﻧﺪ ﺁﻣﺪﻩ ‘ﭘﺲ ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ ﺩﻧﻴﺎ ‘ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﻣﺸﮕﻞ ﺑﺮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻳﻢ ‘ﭼﺮا ﻛﻪ اﮔﺮ ﻓﻘﻬﺎ ﻣﺎ ﺭا ﺑﻪ ﺯﺟﺮ و ﻣﺼﻴﺒﺖ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﻨﺪ ‘ﻛﻤﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﻧﻤﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﻓﻼﻛﺖ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺳﻬﻞاﻧﮕﺎﺭﻱ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ‘ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺑﻪ ﺁﺧﺮﺕ اﺭﺟﺎﻉ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ و اﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ اﻳﻦ ﺯﺟﺮﻫﺎ ﺑﻬﺎﻱ ﺁﺧﺮﺗﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺗﺎ اﺑﺪ ﻋﺸﻖ و ﺣﺎﻝ ﺭا ﻧﺼﻴﺐ ﺷﻤﺎ ﻣﻴﻜﻨﺪ’ ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻣﺘﺨﺼﺼﻴﻦ ﺳﺎﻳﺮ ﺭﺷﺘﻪﻫﺎ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺩﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻣﻮاﺭﺩ ﺑﻪ ﺗﻮاﻓﻖ ﻣﻴﺮﺳﻨﺪ و اﮔﺮ ﻧﺮﺳﻨﺪ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﺑﻪ ﻋﻠﻢ ﺗﺠﺮﺑﻲ ﺣﻮاﻟﻪ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ و ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻣﺜﻼ ﭘﺰﺷﻜﻲ ﻛﻪ اﺩﻋﺎﻳﻲ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ’ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻴﻤﺎﺭﻱ ﺭا ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ اﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﮔﺮ ﭘﺰﺷﻜﺎﻥ ﺣﺮﻑ اﻭ ﺭا ﻗﺒﻮﻝ ﻛﻨﻨﺪ و ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺗﻮﻓﻴﻖ اﻭ”” ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻛﺖ ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ و ﺭﻭﺵ اﻭ ﺭا ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ’ ﭘﺲ ﭘﺰﺷﻜﺎﻥ ﺭاﻫﻲ ﻋﻤﻠﻲ ﺑﺮاﻱ اﺟﻤﺎﻉ ﺩاﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻬﺎ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ‘ﻛﻤﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺩﻳﺪﻳﻢ ﻛﻪ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﭼﻪ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪاﻱ ﺑﺎ ﺣﺎﺻﻞ ﻋﻤﺮﺷﺎﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ ‘اﻳﺸﺎﻥ ﺣﺘﻲ ﻻﺯﻡ ﻧﺪﻳﺪﻧﺪ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺣﺎﺻﻞ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻛﻪ ﻧﺎﻳﺐ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﺰﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ و ﺳﻌﻲ ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻊ ﻛﺮﺩﻥ اﻳﺸﺎﻥ ﻛﻨﻨﺪ ‘ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﻣﻜﺎﺗﺒﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ اﻳﺸﺎﻥ ﺩاﺷﺘﻨﺪ ﺑﻮﺩﻩاﻡ “ﺩﺭﻳﻎ اﺯ ﻳﻚ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺣﻀﻮﺭﻱ ” ﻣﮕﺮ اﻣﻜﺎﻥ ﺩاﺭﺩ ﻛﻪ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﻗﺎﻳﻞ ﺑﻪ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﻓﻘﻬﺎ ﺩﺭ ﻋﺼﺮ ﻏﻴﺒﺖ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﻣﺨﺎﻟﻔﻴﻦ ﻧﻆﺮ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﺨﻠﻪ ﻣﺒﺎﻧﻲ اﺳﻼﻡ ﻧﺪاﻧﻨﺪ ‘ﻣﮕﺮ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻲ ﻛﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﻠﺘﻲ ﺭا ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺩﻫﺪ اﻣﺮﻱ ﺳﻠﻴﻘﻪاﻳﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺘﻮاﻥ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ اﺯ ﺁﻥ ﮔﺬﺷﺖ و ﺁﻥ ﺭا ﻓﻘﻄ ﻳﻚ اﺧﺘﻼﻑ ﻓﻘﻬﻲ ﻧﺎﻣﻴﺪ ‘ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﭘﺲ اﺯ ﻧﻆﺮ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﺁﻗﺎﻱ ﻣﻨﺘﻆﺮﻱ ﮔﻤﺮاﻩ ﺑﻮﺩ و اﻣﻜﺎﻥ ﺩاﺷﺖ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺭا ﮔﻤﺮاﻩ ﻛﻨﺪ ‘ اﮔﺮ ﻫﻢ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺘﻠﺶ ﻧﺪاﺩ ‘ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺑﻮﺩ ‘ اﻳﻨﺠﺎ ﻧﻜﺘﻪ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﻛﻲ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻴﺸﻮﺩ ‘ و ﺁﻥ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻳﺖاﻟﻠﻪﻫﺎ ﻧﻤﻴﺘﻮاﻧﻨﺪ ﺣﺘﻲ ﺑﻴﻦ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﺒﺎﺣﺜﻪ ﻋﻠﻤﻲ ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ’ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺑﺎ ﻓﻘﻴﻬﻲ ﻛﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭا ﺩﺭ اﺧﺘﻴﺎﺭ ﺩاﺭﺩ ‘ﭼﺮا ﻛﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ اﮔﺮ ﻧﻆﺮ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺭا ﻣﺨﻞ ﻣﺒﺎﻧﻲ اﺳﻼﻡ ﺑﺪاﻧﺪ ﺑﺮاﻳﺶ ﺗﻜﻠﻴﻒﺁﻭﺭ اﺳﺖ ‘ اﻭ ﺑﺎﻳﺪ اﻳﻦ ﻣﻴﻜﺮﺏ ﺭا” ﻛﻪ ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻫﻢ ﺳﺮاﻳﺖ ﻛﻨﺪ ﺭا ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ اﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺮﺩاﺭﺩ ‘ﭘﺲ اﻳﺮاﺩﻱ ﺑﺮ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ ﻧﻴﺴﺖ ‘ اﻭ ﺑﻪ ﺗﻜﻠﻴﻔﺶ ﻋﻤﻞ ﻛﺮﺩ و اﺯ ﻧﻆﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺁﻳﺖاﻟﻠﻪ ﻣﻨﺘﻆﺮﻱ ﺭا ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩ و ﺳﺮ ﺟﺎﻳﺶ ﻧﺸﺎﻧﺪ و ﺟﻠﻮﻱ ﭘﻴﺸﺮﻭﻱ ﺁﻥ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ .اﻳﻦ اﺳﺖ ﺳﺮ, ﺗﻆﺎﻫﺮ ﻓﻘﻬﺎ ”
    ﺳﻮاﻟﻲ ﺭا ﻫﻢ اﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﻌﺘﻘﺪﻳﻦ ﺑﻪ ﻭﻻﻳﺖ ﻣﻂﺮﺡ ﻛﺮﺩﻳﺪ. ﻋﻴﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﻤﺎ
    من اکنون در مقام ورود و داوری در چنین بحثی نیست،لکن آنان که معتقد به مبنای ولایت فقیه هستند میگویند در ابتدای انقلاب مردم در قیام و انقلاب و شعارﻫﺎﻱ خویش و نیز در رفراندوم تعیین نوع حکومت بعد از سقوط رژیم شاه رای قاطع به حکومت جمهوری اسلامی مبتنی بر ولایت فقهاء که در قانون اساسی آمده است داده اند ،اینان به شما پاسخ میدهند که جناب عرفانیان شما بر چه اساس کارشناسی علمی و از چه جایگاه سیاسی میگوئید روحانیان فقط باید در حد نصیحت دخالت داشته باشن
    ﺟﻮاﺏ :
    اﻭﻝ اﻳﻨﻜﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻫﻢ اﻳﻦ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻳﺪ ﭘﺸﻴﺰﻱ ﺑﺮاﻱ ﻋﻘﺎﻳﺪ ﻏﻴﺮ ﺧﻮﺩﻱ ﻗﺎﻳﻞ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ‘ﻛﻪ ﺑﺨﻮاﻫﻨﺪ ﭼﻨﻴﻦ ﺳﻮاﻟﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻭﻟﻲ اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻴﺪ و ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﺩاﺭﻳﺪ ‘اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﭙﺮﺳﻴﺪ ‘اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻭﻋﺪﻩ ﺩاﺩﻳﺪ
    ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻓﺮاﻧﺪﻭﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﻗﺎﻧﻮﻥ اﺳﺎﺳﻲ ﻧﺒﻮﺩ و ﺁﻥ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺑﻌﺪا ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺯ ﻗﺎﻧﻮﻥ اﺳﺎﺳﻲ ﻓﺮاﻧﺴﻪ ﺑﻮﺩ و ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﺢ ﺻﺤﺒﺘﻲ اﺯ ﻭﻻﻳﺖ ﻓﻘﻴﻪ ‘ ﺁﻥ ﻫﻢ ﻣﻂﻠﻘﻪ ‘ ﻧﺒﻮﺩ ‘ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﻴﺎﻭﺭﻳﺪ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﺣﺘﻲ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﺣﺎﻧﻴﺎﻥ اﺟﺎﺯﻩ ﺭﻳﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﺷﺪﻥ ﺭا ﻫﻢ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ‘ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪاﺵ ﻣﻮﺟﻮﺩ اﺳﺖ اﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺗﺎﻛﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﻢ ﺧﻮاﻫﺪ ﺭﻓﺖ و ﺑﻪ ﻣﻂﺎﻟﻌﻪ و ﺗﺤﻘﻴﻖ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﭘﺮﺩاﺧﺖ ‘ ﻗﺮاﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺩﻡ ﺣﻖ ﺗﻌﻴﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺩاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ‘ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻲ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﮔﻔﺘﻴﺪ ﻛﺜﻴﺮﻱ اﺯ ﻓﻘﻬﺎ ﻗﺎﻳﻞ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ‘ ﻳﻌﻨﻲ ﻣﺸﺮﻭﻋﻴﺖ ﻣﺮﺩﻣﻲ ‘ ﺑﻪ اﺳﻢ ﺗﻘﻴﻪ ‘ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺪ ‘و اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﺭا ﺁﻗﺎﻱ ﺧﻤﻴﻨﻲ ﻋﻠﻨﺎ ﺑﻪ ﺑﻨﻲﺻﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺼﻠﺤﺖ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻳﻌﻨﻲ ﺩﺭ ﻓﺮاﻧﺴﻪ ‘ ﻣﮕﺮ اﻳﺸﺎﻥ ﻧﮕﻔﺖ ﺣﺘﻲ اﮔﺮ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﭘﺪﺭاﻥ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﻠﻂﻨﺖ ﺭاﻱ ﺩاﺩﻩاﻧﺪ ‘ ﺣﻖ ﻧﺪاﺭﻧﺪ ﺑﺮاﻱ ﻧﺴﻞ ﺑﻌﺪﻱ ﻫﻢ ﺗﻌﻴﻦ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻛﻨﻨﺪ ‘ اﻟﺒﺘﻪ اﻳﻦ ﺑﺤﺜﻬﺎ ﺑﻴﻤﻮﺭﺩ اﺳﺖ ‘ ﭼﺮا ﻛﻪ ﻓﻘﻬﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻦ ﺭا ‘ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺻﻼﺡ ﺑﺪاﻧﻨﺪ ﮔﻨﺎﻩ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻋﻴﻦ ﺻﻮاﺏ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻣﻴﺮﺳﻴﻢ ﺑﻪ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻋﻠﻢ ﻓﻘﻬﺎ و اﻳﻨﻜﻪ ﭼﻪ ﺛﻤﺮاﺕ ﭘﺮ ﺑﺮﻛﺘﻲ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩاﺷﺘﻪ ‘ اﻟﺒﺘﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺤﺜﻲ ﻧﻴﺴﺖ ‘ ﺑﻠﻜﻪ ﻭاﻗﻌﻴﺘﻬﺎﻱ ﻣﻠﻤﻮﺳﻴﺴﺖ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ‘ﺗﺎﺭﻳﺦ ﻓﻼﻛﺖ ﺑﺎﺭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﻥ اﺧﻴﺮ ‘ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺯ ﻧﻔﺎﻕ ﻫﺰاﺭو ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ‘ ﻭاﻗﻌﺎ ﻛﻪ اﻳﻦ اﻧﻘﻼﺕ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﻲ ﻓﻘﻴﻬﺎﻥ ﺭا ﺗﻤﺎﻡ و ﻛﻤﺎﻝ ﺭﻭ ﻛﺮﺩ ‘ اﺯ ﺩﺭﻭﻍ و ﺗﻬﻤﺖ ‘ﻳﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﺗﻘﻴﻪ و ﺑﻬﺘﺎﻥ ‘ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺭ و ﻧﺨﻮﺕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻜﺮﺩﻧﻲ ﻓﻘﻴﻬﺎﻥ ‘اﻧﮕﺎﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻼﻓﻲ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺪﻭﺩﻳﺖﻫﺎﻱ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﻥ اﺧﻴﺮ ﺭا و ﻣﺰﺩ ﻋﺒﺎﺩاﺗﺸﺎﻥ ﺭا ﻳﻜﺠﺎ ﺩﺭ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﻭﻻﻳﺖ ﻓﻘﻴﻪ ﻭﺻﻮﻝ ﻛﺮﺩﻧﺪ’ ‘اﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﺁﻗﺎﻱ ﺧﺎﻣﻨﻪاﻱ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﺭﻭﺩ و ﻳﺎ ﻋﻠﻲ ﮔﻔﺘﻨﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ‘ ﺗﺎ ﻣﺴﺠﺪ ﺟﻤﻜﺮاﻥ و ﻧﺎﻣﻪﻧﻮﻳﺴﻲ ﺑﻪ اﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ‘ اﺯ ﻫﻴﻮﻻﻫﺎﻱ ﺳﭙﺎﻩ و ﻭﺯاﺭﺕ اﻃﻼﻋﺎﺕ ﺗﺎ ﻓﺘﻮاﻫﺎﻱ ﻗﺘﻞ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺳﻴﺎﺳﻲ ‘اﺯ ﻓﻘﺮ و ﻓﻼﻛﺖ و ﻓﺤﺸﺎ ﺗﺎ اﻧﺤﺼﺎﺭ ﻋﻠﻢ و ﻓﺮاﺭ ﻣﻐﺰﻫﺎ ‘ﺑﻪ ﺧﺪاﻭﻧﺪﻱ ﺧﺪا اﺣﺪﻱ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺼﻮﺭﻱ اﺯ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺟﻤﻬﻮﺭﻱ اﺳﻼﻣﻲ ﻧﺪاﺷﺖ ﻛﻪ ﻧﺪاﺷﺖ
    ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﮔﺮاﻣﻲ ﺳﻮاﻝ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﻨﻆﻮﺭ ﺑﻨﺪﻩ اﺯ ﺩﻳﻦ اﺳﻂﻮﺭﻩاﻱ ﭼﻴﺴﺖ ? ‘ﺷﻤﺎ و ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺼﻠﺢ ﻋﺰﻳﺰ ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﺑﻪ ﻋﺮﻓﺎﻥ اﻳﺮاﻧﻲ اﺷﺎﺭﻩﻫﺎﻱ ﺩاﺷﺘﻪاﻳﺪ ‘ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻲﺁﻳﺪ ﺁﻥ ﺭا اﺯ اﻓﺘﺨﺎﺭاﺕ اﺳﻼﻡ ﻣﻴﺪاﻧﻴﺪ ‘و ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﻭاﻗﻔﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻓﻘﻴﻬﺎﻥ ﻋﺮﻓﺎﻥ ﺭا ﺯﻫﺮﻱ ﻣﻬﻠﻚ ﺑﺮاﻱ اﺳﻼﻡ و ﻣﺴﻠﻤﻴﻦ ﻣﻴﺪاﻧﻨﺪ ‘ﺷﺎﻳﺪ ﻋﻠﺖ ﺁﻥ اﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﻘﻪ ﺭا ﭘﻮﺳﺘﻪاﻱ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ اﺯ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﺮاﺣﻠﻲ ‘ﺳﺎﻟﻚ ﻧﻴﺎﺯﻱ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﺪاﺭﺩ ‘ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻲﭘﺮﺩﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ‘اﻧﮕﺎﺭ ﻋﺮﻓﺎ و ﺩﺭ ﺭاﺱ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻮﻻﻧﺎ اﻋﺘﻘﺎﺩﻱ ﺑﻪ ﺩاﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻱ ﻗﺮﺁﻥ ‘ ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻛﻪ ﻭاﻗﻌﺎ اﺗﻔﺎﻕ اﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭا ﻧﺪاﺭﺩ” و اﻳﻦ ﺩاﺳﺘﺎﻧﻬﺎ ﺭا ﺑﺮاﻱ ﺭﺳﺎﻧﺪﻥ ﻣﻌﺎﻧﻲ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ ‘ و ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ اﺯ ﺭاﺯﺩاﺭﻱ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪاﻧﺪ و ﺻﻮﻓﻴﺎﻥ ﻫﻢ ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺎﺻﻲ ﺭا (اﺯ ﺗﺮﺱ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺒﺎﺩا ﻣﻘﻠﺪﻳﻦ و ﻋﺎﻣﻪ ﮔﻤﺮاﻩ ﺷﻮﻧﺪ) ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩﻩاﻧﺪ
    ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﺳﻴﻤﺮﻍ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﻲ ﺑﻪ ﻣﻨﻆﻮﺭ ﺳﺎﺯﻧﺪﻩ ﺩاﺳﺘﺎﻥ ﭘﻲ ﻣﻴﺒﺮﻳﺪ ‘ ﺣﺮﻑ ﺑﻨﺪﻩ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺩاﺳﺘﺎﻧﻬﺎﻱ ﻗﺮﺁﻥ ﺭا ﻗﺼﻪ ﺩاﻧﺴﺖ و ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ ‘اﺳﻼم ﺑﺤﺎﺭاﻻﻧﻮاﺭ ﺑﻪ ﻛﺖ اﻳﻦ ﻧﺴﻞ ﻧﻤﻴﺮﻭﺩ ﺷﻤﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻱ ﻓﻘﺎﻫﺘﻲ ﺑﻪ اﺳﻼﻡ ﺩاﺭﻳﺪ ‘ و ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﺎﻳﺖ اﺯ ﺑﻌﻀﻲ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮﻫﻴﻦ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺳﺎﺕ ﻣﻲﻧﺎﻟﻴﺪ ‘ ﺁﻳﺎ ﮔﻨﺎﻩ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻛﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻋﻴﻦ اﺳﻼﻡ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﻛﺮﺩﻩاﻧﺪ و ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩاﺩﻩاﻧﺪ ‘اﮔﺮ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ اﺳﻼﻡ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺷﺪ ‘ﮔﻨﺎﻫﺸﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﻴﺴﺖ
    ﺩﻳﻦ اﺳﻂﻮﺭﻩاﻱ ﺩﻳﻨﻴﺴﺖ ﻛﻪ اﺯ ﻣﻦ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﺩاﺭﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﺤﻤﺪ ﺑﺎ اﻵﻗﻲ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ‘
    ﺧﺪا اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭا ﺷﻔﺎ ﺩﻫﺪ

    ﺟﻨﺎﺏ ﻣﺮﺗﻀﻲ ﮔﺮاﻣﻲ ‘ﻭﻗﺖ ﺁﻥ ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺳﭙﺮﻱ ﺷﺪﻩ

     
  99. سلام
    این روزهای عید من شده تفکر ! خیلی سوال هایی که حتی از خودم میپرسم لرزه بر اندامم می اندازد ! شده ام پر از ابهام ! تازه به راهی افتاده ام که فقط خدا می داند در انتهای آن چه حس و حالی ازش بیرون می آید ! همینقدر بگویم الان تنها چیز مقدس برام انسانیت هست ! راستی است ! درستی است ! ملاک راستی و درستی را هم انسانیت محض میدانم ! به دور از بغض و کینه ! بدور از هر زنده باد و مرده باد ! از مشت های گره کرده به هر سو که باشد بیزارم ! دارم خودم را از میانه هر آنچه که برداشت های کورکورانه بوده نجات میدم ! آسمانی بودن را دیگر مختص خدا میدانم و بس ! برای من دیگر اشخاص آسمانی وجود ندارند ! هر کس ولو برای یک دقیقه پایش بر زمین رسیده باشد زمینی است ! مثل من و شما ! چه در دل تاریخ بوده باشد چه بر مسند قدرت ! برای من انسانهای برجسته انسانهای خوبی هستند که بر خودشان منت گذاشتند و خوب بودند فقط همین ! من بر خوبی های آنها صحه میگذارم و از آنها الگو میگیرم ! اما اینکه انها یک روز خوب بودند و من به خاطر اینکه روزی چنین خوبی وجود داشته یقه پاره نمیکنم ! از جان خودم نمیگذرم ! بلکه از خدا میخواهم شرایط خوب بودن را برایم فراهم کند ! من هیچ بشری را واسط خودم و خدای خودم قرار نمیدهم ولو اینکه آن شخص روزی در تاریخ خوب بوده باشد ! من حول حالنای خودم را به فال نیک میگیرم و همینجا از بد بودنم ! بد فکر کردنم ! از خدای خودم پوزش میطلبم !
    من دیگر خود خواهم بود نه چیزی بیشتر !
    من از خوبان الگو میگیرم اما تقلید نخواهم کرد !
    من میخواهم من نباشم ! میخواهم خود باشم !

     
  100. آقای دکتر نوری زاد
    با سلام و احترام
    نوروز بر شما و خانواده محترم مبارک باد و با آرزوی سالی خوب همراه با سلامتی
    امیدوارم سالهایی داشته باشیم با گشایش عقلانیت در حاکمان ایران زمین

     
  101. هر سال که قدرتمندترین فرد این مملکت ( که البته به برکت فریب و زر و زور مفت به چنگش آمده) به سراغ خط و نشون و شعار می رود یاد سلطان جنگل و آن خرگوش می افتم که سلطان جنگل را به قعر چاه فرو برد .

     
  102. همچنین سخنان بی محتوای محمدباقر قالیباف درجمع عده ای با آی کیو مثل خودش در مشهد!…. می گوید اعتدال به طرف حق باید باشد نه اعتدال بین حق وباطل !….از طرفی میفرماید دشمن از ناحیه فرهنگ ما را هدف قرار داده!…نه اقتصاد!… چند روز پیش هم میگوید ما فکر میکنیم برنامه ریزی داریم وکار کرده ایم درحالیکه بنده در سفر به چین دیدم آنها برنامه ریزی تا سال2050برای خودداشتند!…. به نظر میرسد او ومحسن رضایی در آرزوی رییس جمهور شدن هر لحظه هذیان می بافند!…

     
  103. سلام استاد عزیز و برگوار و مقاوم من از خوانندگان همیشگی شما هستم (باعرض پوزش که فقط خواننده ام) در تشییع استاد باستانی پاریزی از طرف ما کرمانیها شرکت فرما چراکه ما انقدر همت نداریم تا در مراسم بزرگداشت یکی از مفاخر خویش شرکت کنیم. مگر افیون رمقی برای این دیار گذاشه تا به فکر فرهنگ و تاریخ و مفاخر خود باشند. من از دوران راهنمایی وسال 1354 با نوشته های این بزرگ مرد اشنا شدم. روحش شاد و با بزرگان محشور بادو انشاالله.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

Optionally add an image (JPEG only)

80 queries in 3189 seconds.