سر تیتر خبرها
محاربه و معاشقه!  (روز پنجاه و پنجم)

محاربه و معاشقه! (روز پنجاه و پنجم)

یک: عصر پنجشنبه به دعوت دوستان،  رفتم تئاتر شهر برای تماشای نمایشِ ” در انتظار گودو”. با کارگردانیِ  همایون غنی زاده و بازی هنرمندانی چون  پیمان معادی. نویسنده ی این اثر؟ ساموئل بکت،  نمایشنامه نویس، رمان نویس و شاعر ایرلندی. این نمایش، که بارها و بارها توسط  هنرمندان و مشتاقان  درکشورهای مختلف به روی صحنه رفته، یک اثر انتزاعیِ مفرط یا بهتر بگویم  یکجور آوانگارد درهم پیچ و درعین حال ترو تازه و ماندنی است.  چرا که  کج  خلقانه به  ذات انسان نگریسته  و انسان  را از زاویه ای متفاوت  واکاوی کرده است. انسانی که هماره در انتظاری بی سرانجام است  و درهمین  پهنه یِ انتظار،  به  گونه گونگیِ عاطفه ها و بهره کشی ها و پخمگی ها  و عقوبت ها دلخوش و گرفتار و ناگزیراست.

کارکردن  روی اثری اینچنینی،  برای مخاطبانی که احتمالاً حس و حال اندیشیدن و فروشدن به مفاهیم  دشوار و پیچاپیچ  را ندارند،  بمثابه  سرمایه گذاری  روی حبابی است که هیبتی از هیولا دارد. همایون غنی زاده  اما  این اثر را کمی  تا  قسمتی  ایرانیزه کرده است  تا شاید براین معضلِ  بطئی فائق آید. بازی چشمگیر پیمان معادی و دیگران، درعین حال که بسیار درهم تنیده  و هنرمندانه است،  ناگزیر با یک جور دلقک نماییِ  چارلی چاپلینی  آمیختگی  پیدا کرده است. همین حس نا متقارن است که ای بسا  آوازه ی انتظار را  در ذات این اثر به حاشیه  برده و تأثیر این سرگشتگیِ اثیری را برتماشاگرِ سهل پسند کمرنگ  کرده است. استقبال  تماشاگران از این نمایش اما خوب بود. که این خود جای امیدواری است.

دو: عصر جمعه رفتم روستا و سرنهادم به آستان کبریاییِ  پدر و مادر. درخت های پرشکوفه،  آسمانی از برکت  را روی دست گرفته  بودند. همانجا  پارچه ی سفیدی را که به  تازگی آماده کرده ام به تن کردم و در میان شکوفه ها ایستادم و عکسی به یادگار گرفتم. با پرچمی سرخ در دست. حالا چرا سرخ؟  نه بخاطر هیاهوی  و خون و انقلاب و اینجور مفاهیمِ  تند و تلخ.  بل بخاطر گرما و نشاطی که رنگ سرخ با خود دارد. و بخاطر چشمانی که  رنگ سرخ  می رباید. و بخاطر زندگی ای که  در این سالهای خسارت، بی رنگ شده. کمی بعد، منتظرِ این باشید که همان پوشش سفید را نیز به رنگی پرنشاط  بدل کنم. من آنجا – در قدمگاه –  دارم زندگی می کنم دوستان.  پس چرا از رنگهای زندگی  برنگیرم و آنجا را نقاشی نکنم؟

سه: باران شدت گرفته بود که رسیدم  قدمگاه. من اما به خود گفته ام اگر از آسمان سیل هم ببارد ، نباید چتر برسر بگیری.  یک روز که  ازخود فاصله  گرفتم و رفتم از دور بخود نگریستم،  دیدم  چه هیبت  ناجوری پیدا کرده ام. این که مردی پارچه ای سفید به تن کرده، و  شعار های پرطمطراق  برآن نوشته، و پرچمی به اعتراض بالا برده، و خود را قدم زنان جلوی وزارت اطلاعات به رخ می کشد  اما  همه ی اینها  را با چتری که  برسر دارد به استحاله ای  ناجور فرو نهاده است. اینجا بود که  برسر گرفتنِ چتر   چندان به دلم ننشست.  کسی که چتر برسر می گیرد، از باران می گریزد.  در کار من که گریز نیست. که تازه اگر هم باشد، رو به جلوست.

راستش را بخواهید  دلم نیامد پارچه ی سفید و نویی را برتن کنم که بر پشت و روی آن نوشته ام: وزارت اطلاعات، سپاه، حق من کو؟ چرا؟ چون پارچه ی قبلی  بهمین  خاطر رنگ  باخته و بارش برف و باران، والبته  خاکمالیِ  برادران، آن را از ریخت انداخته است. باران شدید، دریکی دو دقیقه می توانست  لب و لوچه ی نوشته های مرا آویزان کند. پس  موقتاً همان  پارچه رنگ باخته را به تن کردم. به زودی رگبار باران قطع می شد و من می توانستم  دراین روزهای منتهی به نوروز، لباس نو برتن کنم و پرچمی نو به اهتزاز درآورم.

چهار: یکی  از دانش آموزان ریزه پیزه ی راهنمایی که همیشه  مؤدبانه سلامم می گفت و حالم را می پرسید،  چتر به سراز پله ها به زیرآمد و تا مرا دید بی معطلی سلام گفت و چترش را به من تعارف کرد که: بگیرید این برای شما. سپاسش گفتم. که نه، من راحتم و باران را ترجیح می دهم. دبیرستانی ها آمدند. یکی شان گفت: دیشب توی تلویزیون دیدمتان. و چه ذوقی می کرد که این سپید پوشِ خیسِ از باران، هموست که دیشب دیده.

پنج: جوانی آمد حدوداً سی ساله. درآغوشم جای گرفت و اجازه داد اکسیری ازشراب گوارای فهمش را سربکشم. گفت: چندی پیش یک فرزند شهید آمده بود اینجا و به شما توهین کرده بود، اکنون من آمده ام تا به شما بگویم: من و تک تک اعضای خانواده ام با شماییم  و همفکرشما. و گفت: من دوستان زیادی دارم که همه  همفکر شمایند. خانواده های بسیاری را می شناسم که دلشان از این اوضاع خون است و همچون شما می اندیشند و چون شما معترض اند. گفت: اینها که برتخت سلطه نشسته اند، اگر کمی نگران پایان کار خود بودند، نگران خانواده های خود بودند، دست به این همه غارت و تجاوز نمی بردند و حقوق مردم را ضایع نمی کردند. گفت: اینها  حتی اگر به منافع فردی شان هم بها می دادند، یک نگاهی به فردای پرمخاطره ی خود می انداختند و دست از سراین مردم برمی داشتند.  جوان، به تازگی ازدواج کرده بود. جوان، زیبا بود. فهم داشت. و با آن جوانی اش،  فراوان می فهمید.  جوان، فرزند شهید بود.

شش: یکی آمد که  جوان بود و خوش روی و پر انرژی. ازهمان انرژی هایی که  معرضی برای پا به پا شدن و جلوه گری نیافته اند و خمیره ی  نشاط شان  چوب خورده و تحقیرشده است. تا در آغوشم جای گرفت،  این بیت ازغزل معروف سعدی را خواند: گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم  که غم از دل برود چون تو بیایی. جوانِ  پر انرژیِ  بی  مخاطب  در آمد که:  ما،  بین جنازه ها  گندیده ایم آقای نوری زاد. و با  این سخنش، دست  به درون بی قرار من برد و همانجا کبریت  کشید و آتشم زد. گفت: چند باری با یکی از دوستانم  به دیدنتان آمده ایم اما نبودید. گفتم: من عصرها می آیم. دو به بعد. چرا که صبح ها را برای نوشتن و کارهای ضروریِ خانه اختصاص داده ام.

گفت: دوستم مرا قسم داده که تنهایی به دیدن شما نیایم. اما اکنون که  زیر باران دیدمتان،  راهم را به این طرف کج کردم. وگفت: من حامل سلام  پنج  شش نفر از دوستانم هستم برای شما. گفت: من و بسیاری چون من، حریصِ  حرکتیم. حریصِ  کسی که  جلودارمان  باشد. یکی که  بیاید  وسط  و انرژی های ما را بکار بگیرد. وقتی  می رفت، این مصرع از شعر خود مرا برایم باز گفت:  وروق می خوره این همه روزها / سند می خوره این همه سوزها.

هفت: باران بند آمد. پارچه ی سفید کهنه را در آوردم و نو پوشیدم. با خط  درشت برآن نوشته ام: وزارت اطلاعات، سپاه، حق من کو؟  نوشته های پارچه ی قبلی  کمی طولانی  بود. در بزرگراه، تا یکی بخواهد از چند و چون آن  خبر بگیرد، رفته بود. این یکی اما خوانا بود. در دایره ی بالایی: وزارت اطلاعات، در مستطیل وسط: سپاه، و در دایره ی پایینی: حق من کو؟  نیز پرچم قرمز را براین هیبت  بیافزایید. چه می شود!

هشت: جوانی آمد لاغر با  قدی نچندان بلند اما با چهره  ای فتوژنیک.  که خاص می نمود. بعضی از چهره ها تکراری اند. وبرخی: خاص. این جوان، یک بود در چهره. نه این که زیبا روی باشد و آنچنانی. بل، تکراری نبود. جوری که مثلاً دریک جمع  بیست  نفره فی الفور می شود  شناختش. کتابی برایم آورده بود. عنوانش؟ پل قدیس، ومنطقِ حقیقت. یا: بنیادِ کلی گرایی. بقلم: آلن بدیو. و گفت: این کتاب را بخوانید حتماً. چرا؟ چون این کتاب، تحلیل  شخصیتی است که شما شبیه اویید. که؟ پل. یا:  پائول. این فرد، ابتدا علیه مسیحیانِ نو پا خیز برمی داشت و در آزردن و سنگسار و راندن آنان از دیگران سبقت می گرفت. اما یک روز، دمِ دروازه ی دمشق، به ضرب یک حادثه متحول می شود و خود به تبلیغ  مسیحیت  روی می برد و دراین راه آسیب می بیند. مهم این که این پل، فراتر از مرزهای مسیحیت  را نشان بشریت می دهد و در مسیحیت متوقف نیست.

او رفت و کتاب کوچکش را در دست های مشتاق  من باقی گذارد. آن را که گشودم، دیدم در صفحه ی نخست، این نوشته را تقدیم من کرده: اگر به زبان های فرشتگان و آدمیان سخن بگویم اما عشق نداشته باشم، مانند  طبلی تو خالی و سنجی گوشخراشم. واگر قوای انبیاء را داشته باشم و همه ی رازها و همه ی معارف را بدانم، و اگر آنقدر ایمان داشته باشم که  کوه ها را تکان دهم اما عشق نداشته باشم، هیچ نیستم. اگر همه ی دارایی ام را ببخشایم، و اگر جسمم را به آتش بسپارم، اما عشق نداشته باشم، هیچ  بهره ای نمی برم. ” سنت پل قدیس”.

نه: سرباز دمِ در، هیکلی تنومند  داشت. پیش از این او را ندیده بودم. کمی عبوس بود و بد سخن. درونش اما ساده و بی شیله بود. همان ابتدای تحویلِ شیفت،  آمد جلو و پرسید: این ها که نوشته ای خط کیست؟  گفت: خودم. نمره  چند می دهی؟ گفت: با این کارت گند زده ای به کار ما. و جای اتیکت روی سینه اش را نشان داد و گفت: بخاطر تو به ما گفته اند  اینها را بکنیم. راست می گفت. اسمی برسینه نداشت. سرباز تنومند  با فریاد و داد و قال به مردمی که  در آنجا پا به پا می شدند، یا به همه ی اتومبیل هایی که پا روی ترمز می زدند اخطار می داد و همه را به رد شدن فرمان می گفت. خلاصه  عالمی پرداخته  بود برای خودش بیا و ببین!

یک اتومبیل سمند آمد با دو بانوی جوان  که  در آن بودند. یکی از بانوان  باید پیاده می شد. سرباز تنومند  داد  زد و به  بانوی راننده  پرخاش کرد. بانوی جوانی که  باید  پیاده می شد به  یک خیز پایین پرید و رفت طرف سرباز تنومند  و نرسیده به او ایستاد و داد زد: درست حرف بزن. من  باید اینجا  پیاده شوم. تو کی هستی که به من بگویی  کجا پیاده  شوم یا نشوم؟ سرباز نباید جا می زد از این خیز بانو. او بر بلندای  صدایش  افزود که: می روی یا بگویم افسر بیاید…..؟ تا این را گفت،  بانوی جوان با صدایی که  از جیغ بنفش  نیرو می گرفت، رفت طرف سرباز تنومند و فریاد کشید: چی فکر کرده ای؟ اینجا مگر …؟  بتو یاد نداده اند که چطور حرف بزنی؟  بانوی  راننده هم  پیاده  شد و با قدم های بلند  رفت  سمت  تنومندِ  فلک زده که  ناگهان با هجمه ای نا متعارف روبرو شده بود و باید یکجوری از پس این خروشِ ناجورِ بانوان برمی آمد.  بانوان جوان شتاب  داشتند  خود را به سرباز تنومند برسانند. جای معطلی نبود. سرباز که  قافیه را باخته بود، به آن سویِ درِ ورودی پناه برد و دوستانش را به یاوری فرا خواند.  چهار سرباز داخلِ کیوسک  به مدد تنومند  شتافتند و بانوان جوان را به التماس و خواهش به راه انداختند. سرباز تنومند، از آن به بعد نمی دانم چرا خوش اخلاق شد. هی بی دلیل می خندید برای خودش.

ده: مردی آمد پنجاه ساله. پزشک بود. از نیشابور آمده بود مخصوصِ  دیدن من. ملاقات با این پزشک، حتماً نقطه عطفی خواهد بود در فهم من از خیلی چیزها. حجم انبوهی از سخن در سینه داشت. درهمین زمان دوستان دیگری نیز آمدند. پزشک نیشابوری را فرستادم  خیابان  پاسداران تا در آنجا  چیزی تناول کند. می گفت  ناهار نخورده  است. قرار شد باز آید و با هم مفصل  صحبت  کنیم.

یازده: مردی آمد چهل ساله. جوری سلام گفت و جوری دروازه های تبسمش را برمن گشود که انگار از چهل سال پیش با من رفیق بوده. ومن نیز البته. معتقدم خلوص اگر باشد، همه ی حجاب ها  و تکلفات بی دلیلِ بشری از میانه برمی خیزند.  کتابی آورده بود برایم. یک رمان بود از ادبیاتِ  آمریکای جنوبی. اسمش؟ گرینگویِ پیر. نویسنده اش؟ کارلوس فوئنتِس. ترجمه ی عبدالله کوثری. پرسید: چرا پرچمتان را سرخ کرده اید؟ همان سفید بهتر نبود؟ گفتم: آن پرچم سفید کارش را انجام داد و پیامش را رساند. حالا چرا قرمز؟ برای رنگش. برای نشاطش. برای گرمایش. برای جلب توجهِ بیشتر.

دوازده: یک زن و مرد جوان آمدند با  شاخه گلی و پاکتی. می شود عکس گرفت؟  گفتم: چرا که نه، منتها  برویم  کمی آنسوتر که برای این  سرباز مسئله ای  پیش  نیاید. بانوی جوان که عینکی به چشم داشت و سراپا سفید پوشیده بود و در معرکه ی حیا،  صاحبِ  وجاهتی سترگ بود، به سخن درآمد و گفت:  من ناگفته هایم را در این پاکت نهاده ام. و ادامه داد: بعد از رفتن ما  بانویی دیگر به دیدن شما می آید و چند کتاب برای شما می آورد. آنها را بخوانید. حتماً. آنها که  رفتند، بانویی یک ساک دستی آورد با دو کتاب داخلش. اسم کتابها؟  “چند مقاله” بقلم محمد علی طاهری. و: “حلقه، افسون و افسانه نیست” بقلم: محدثه سادات ایزد پناه.

قدم می زدم و نامه ی آن بانوی  سپید پوش را می خواندم. از شیفتگان و شاگردان استاد محمد علی طاهری بود. که این روزها برادران سپاه،  وی را به  اشقیانه  ترین وجه ممکن  در زندان اوین و در یک سلول انفرادی  زندانی اش کرده اند و بارها او را تا مرز اعدام های دروغین و فرساینده فرو فشرده اند. استاد محمد علی طاهری، مبدع ” فرا درمانی” است. شیوه ای که در بزنگاه ها و بن بست های پزشکی به مدد می آید و می تواند  در بهبود روانی و فکری و درمانی و آرامش  اجتماعی سهم ها  داشته باشد. آنچه استاد محمد علی طاهری  به  ابداغ  آن  دست  برده و توفیقات  فراوانی  که  هم  در داخل ایران وهم در بسیاری از نقاط  جهان بهم  پیوسته،  اگر در هر کشور و هر کجای دیگر به اسم خود ثبت می کرد، امروزه  درهمان  کشورها برایش کرسی های تدریس بنا می کردند و در هرکجا آوازه اش را در می پیچاندند و به همچو  اویی غرور می ورزیدند. در اینجا  اما وی به اخم و غضب دستگاههای  امنیتی  گرفتار آمده و در زندانی است که حتماً باید  بنای  معکوس داشته باشد. یعنی این بازجویان و شکنجه گران و دروغ پردازان و زندان بانان سپاهی اند که  بخاطر جفاها  و ناجوانمردی هایی که بر این مرد شریف و سایر زندانیانِ بی دلیل روا داشته اند، باید  در همان زندانها  متأدب شوند. راز زندانی شدنِ استاد محمد علی طاهری، هیچ  نیست  الا نفوذ انسانیِ  او در مخاطبانش. که وی، توانسته بود دری تازه به روی فکر و معرفت  مخاطبانش  وا بگشاید و احتمالاً که نه، حتماً بازار مکاره ی بسیاری از دین روبانِ رسمی و حکومتی را کساد کند.

سیزده: جوانی آمد بیست و سه چهارساله به اسم علی. ازدوستان فیسبوکی من است. خودش می گفت  بارها اما صبح ها و غروبگاه آمده  و مرا ندیده و سخت نگران بود از این دیدارِ گریزپا.  لیسانس معماری داشت. می گفت: می خواهم همه ی هستی ام را برای وطنم بگذارم. می خواهم دورِ همه چیز را برای آینده ی وطنم خط بکشم. می خواهم در راه وطنم فدا شوم. خلاصه  سوز وطن داشت چه جور! به او گفتم: پسرم، این وطنِ مادر مرده، به علی ای نیاز دارد که با سواد باشد. گفتم: امروز، بسیاری از باسوادان ما را تارانده اند. جایِ باسوادان،  بسیار خالی است دراین میان. بیا و به درس خواندنت ادامه بده. این را من نمی گویم. بل همان مام وطن می گوید.  راضی اش کردم که اگر به درسش ادامه بدهد بارها و بارها بتوانیم  با هم ملاقات کنیم و از وطن سخن بگوییم  و به رنج ها و فداکاری هایی  اشاره کنیم  که اعتلای وطن بدان محتاج  است.

چهارده: دکتر نیشابوری باز آمد. من بساط خود را برچیدم. سوار اتومبیل  شدیم و رفتیم سمت بهارستان.  او به بازار می رفت.  در راه،  مثل رگبار برایم سخن گفت. که دو کتاب متفاوت نوشته در باره ی اسلام و قرآن و سالها  روی مفاهیم  انسانی و اسلامی کارکرده اما از زاویه های بدیع و بی بر و برگشت.  دو کتابی که هیچگاه  مجوز چاپ نخواهد گرفت. دو کتاب سرشار از مطالب مغایر با چیزهایی که در طول تاریخ،  به اسلام و قرآن نسبت داده اند. مثلاً می گفت: وقتی خود قرآن با صراحت می گوید: خوردنِ  تنها چهار چیز حرام است، چرا علمای ما تا  فرسنگها دور تر از این چهار چیز را نیز حرام کرده اند؟  گفت: وقتی  در این چهار چیزی که خوردنش حرام است، مثلاً حتی گوشت سگ نیست، و ماهی های جوراجور و پرندگان رنگ به رنگ و چارپایان جوراجور نیست، این علمای ما این همه مأکولاتِ حرام را از کجای قرآن بیرون کشیده اند و می گویند: ماهی اگر پولک نداشته باشد خوردنش حرام است یا کلاغِ منقار قرمز حلال است و کلاغ  منقار سفید حرام؟

دنیای فکری دکترنیشابوری بسیار فراخ و راحت و آرام و فکورانه بود. چیزی که ما این روزها سخت به این گونه تهورهای  نگرشی محتاجیم. او سخنان محکم و بی تردیدی  در باره ی زندگی در جهان امروز می گفت. و سخنانی نیز در باره ی مراوده با دیگران با هر عقیده ای که دارند.  و حتی درباره ی  قیامت و الم شنگه های احکامی ای که علمای تاریخی  در اطراف  قیامت و انسان های آخرالزمانی  آراسته اند. و به همان میزان از امروز باز مانده اند. و این که چرا قرنهاست حوزه های ما در همان سنوات کهن و فرسوده ی خود در جا می زنند و فارغ التحصیلانشان  امروز را درک نمی کنند یا اسلام را جوری موم خواسته های خود می کنند که حرامش حلال و حلالش حرام می شود. مثل چی؟ مثل آدم کشتن و دزدیدن و مصادره  که در این سالها مؤلفه ای شده برای تسویه حساب های آقایان. محاربه  یعنی چه؟ یعنی  جنگ با خدا.  حالا اینهایی که بسیاری ازمردم  را به این جرم های  واهی کشته اند و می کشند،  یعنی حتماً  از جانب خدا  نمایندگی دارند آیا؟ و مثلاً رفتار خودشان عین معاشقه با خداوند است در برابر محاربه آیا؟

محمد نوری زاد

بیست و پنجم اسفند نود و دو – تهران

به سایت نوری زاد:

Nurizad.info

به صفحه ی نوری زاد در فیس بوک:

https://www.facebook.com/mohammadnourizad

و به صفحه ی نوری زاد در گوگل پلاس سربزنید:

https://plus.google.com/112895614620528557071

mnourizaad@gmail.com ایمیل شخصیِ محمد نوری زاد:

 

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

70 نظر

  1. شما هم مانند بقیه آقایان که میگویند شفافیت و یا صدای مخالف را هم باید شنید و یا از این جور اراجیف استفاده میکنند بی بهره نیستید تا بنده یک سوال آنهم نه سوالی که زیاد مشکل داشته باشد پرسیدم آنرا حذف نموده اید .

    هر کسی از شما تعریف کند انسان وارسته ، خوب،حقوق بشر شناس و…. است
    لقمه های حرام تمام وجودت را گرفته از عاقبت خودت بترس

     
  2. با سلام امیدوارم جواب دهید
    از قدیم گفته اند که انشاالله عاقبت به خیری شوی .
    اما من تا بحال انسانهای فراوانی را دیدم که عاقبت به خیر نشده اند .یکی از آنها شما آقیا نوری زاد هستید .
    یا گذشته شما اشتباه بوده یا الان شما اگر گذشته شما اشتباه بوده چه تضمینی وجود دارد که الان شما اشتباه نباشد وچند صباحی دیگر به آن معترف نشوید؟

     
  3. دوست عزیز جناب ناشناس

    نکاتی در باره دلایل نقلی مطرح کردید و از ما درخواست اظهار نظر کردید ،مختصرا نکاتی را عرض میکنم:

    1-توجه کنید که منطقا و قطع نظر از روشهای درون دینی راههای شناخت و دریافت حقایق عالم خارج از چند صورت خارج نیست :
    الف-ادراک محسوسات خارجی از طریق ابزارهای حسی انسان (حواس پنج گانه)
    ب-ادراک کلیات عقلی با بکار گیری مفاهیم کلی عقلی و داده های حواس
    ج-ادراکات شهودی و عرفانی از حقایق هستی
    د-ادراک معارف و تجارب علمی فنی صنعتی و غیرو با مراجعه به میراث مکتوب(نقل)

    بنظرم ضرورتی نیست که بشر برای نیل به حقایق و معارف اکتفاء به برخی از این امور کند،که اگر چنین کند التزام به محدودیت خویش پیدا کرده است ،البته سوای درک شهودی و عرفانی که کار هرکسی نیست و متوقف بر مقدمات سختی است ،نیل به معارف با اتکاء به داده های حواس و ادراکات عقلی و میراث مکتوب بشری (نقل) مساله ای است عمومی که مورد ابتلاء مجموعه بشریت است.
    اکنون بحث ما از سنجه ادراکات عقلی و ادراکات حسی نیست ،و سخن بر اتکاء بر نقل متمرکز است ،همانطور که عرض شد صرفنظر از ادله و روشهای درون دینی اگر بشریت بنابر اکتفاء به دلالت های عقلی و حسی موجود میکرد قطع بدانید که ما امروز شاهد این مقدار رشد و شکوفائی علمی و فنی و صنعتی و انسانی و غیرو نمی بودیم ،زیرا این امری مجرب و محسوس است که رشد علمی و عقلانی بشر رشدی تدریجی و متکی بر یافته ها و اکتشافات پیشینیان بوده است ،مثلا اگر جالینوس ها و ابن سیناها و زکریای رازی ها و زحمات و تجربیات آنان در گذشته تاریخ نمی بود ،اکنون علم طب و پزشکی چنین ترقیاتی نداشت ،و هکذا در سایر فنون و در علوم انسانی و نظائر آن ،سخن بر سر آن است که حلقه ارتباط ما با گذشتگان و گذشته های از علوم و معارف بشری چیزی نیست جز نقل یا تاریخ مکتوب علوم و معارف و فلسفه و علوم انسانی و غیرو.

    مطلبی که بیان شد یک برهان عقلی متکی بر مقدمات و شواهد عینی و حسی بود،و اگرچه این بیان شامل محتواها و گزاره های دینی نیز میشود ،لیکن من خواستم ابتدا شما تصور درستی از ضرورت و لزوم اتکاء به نقل در زندگی بشر کرده باشید.
    توجه کنید که هم اکنون نیز بیشتر چهارچوبه های زندگی عرفی بشر نیز بر اتکاء به نقل و خبر( اعم از آنکه به نصاب تواتر رسیده باشد یا در همان حد خبر واحد باشد) استوار است ،هم اکنون ارتباطات تجاری صنعتی علمی و غیر اینها با اتکاء به نقلیات و اعتماد هایی که عقلاء عالم بر گزارشات میکنند استوار است ،البته روشن است که ابزارها جدید شده اند ،سابقا با فاصله های زمانی و مکانی بسیار محتواها منتقل میشدند ،مثل چاپار و اسب و نامه و غیرو ،امروز ماهواره ها و رادارها و رادیو و تلویزیون و اینترنت و پست الکترونیکی و گوشی های موبایل و بولوتوس و غیر اینها ابزار نقل و انتقال محتواها هستند.
    پس اجمالا بشر نیازمند به مقوله نقل بوده و هست ،غایت اینکه ابزارها متحول شده اند.

    2-این تعبیر که کلام و خط و ایماء و اشاره ذاتا نارسا هستند ،تعبیر درستی نیست ،زیرا اگر نارسایی برای کلام یا خط و عوارض آن ذاتی می بود به این معنا که کاربرد اینها غیر ممکن و کلا غیر قابل استفاده می بود ،چنانکه عرض شد بشریت لاحق هیچگاه از میراث مکتوب تجربیات پیشینیان بهره مند نمی شد.و چون چنین بهره مندی بوده و هست همین کاشف است که ابزارهای انتقال و نقل مثل خط و کلام دارای نارسائی ذاتی نیستند ،بتعبیر علمی بهترین دلیل امکان یک شیء وقوع آن شیء است.
    بنابر این تنها چیزی که میتوان در مورد ابزارهای نقل گفت این است که بگوییم دارای نارسائی های عارضی هستند نه نارسائی ذاتی که استفاده را ممتنع کند.
    نارسائیهایی مثل تحریف به کم یا زیاد شدن ،کذب ،واسطه های کاذب ،سوء تعبیر موجب سوء تفاهم و امثال اینها از آسیب های کلامی ،که مجموعا از آن به نارسائی ها یا آسیب های عارضی این ابزارها تعبیر می کنیم.

    3-اکنون باید دید چه باید کرد،آیا بصرف وجود چنین آسیب هایی باید کلا از خیر نقل و ادله نقلی (چه دینی و چه غیر دینی) گذشت و تنها به دلیل عقلی اکتفاء کرد؟
    باید عرض کنم که روش عقلای عالم چنین نبوده و نیست که بصرف وجود برخی خلل و آسیب ها نقل را رها کنند ،پس چه کرده اند؟ آنان برای احتراز از این عوارض روشهای عقلایی و کلامی خاصی را در نیل به حقایق از طریق نقل بکار برده اند ،روشهایی که بسیاری از آنها در علوم ادبی و صناعت های گفتاری و نوشتاری تنقیح شده است ،مثل اعمال و کاربرد ،اصالت الحقیقه در برابر احتمال مجازیت ،یعنی عقلاء در مواجهه با گفتارها یا مکتوبات نقلی اگر احتمال مجاز در گفتار یا نوشتار دادند ،میگویند اصل اراده حقیقت است نه مجاز مگر اینکه قرینه ای بر مجازیت گفتار بیابند.اصالت الظهور ،اصالت جدیت،اصالت عدم زیادت یا نقیصه مگر آنکه قرینه بر خلاف آن یافت شود ،و دهها مورد از قواعد عقلایی لفظی و عقلی که همه پیش زمینه درک واقع از طریق نقلند،و البته در علوم دیگری مثل اصول فقه لفظی مطرح و مورد بحث قرار گرفته اند که امکان ورود به همه آنها نیست.

    مطالبی که عرض شد مربوط بود به ساختار و شاکله خود کلام ،اما در مباحث نقلی یک بحث مهم احراز و اثبات واسطه های محتواهای نقلی است که از آن تعبیر به بحث های سندی و بررسی حال راویان منقولات میشود ،در اینجا هم مطالب گوناگون و روشهای خاص عقلائی برای احراز صدور و جهت صدور نقل وجود دارد که در بحثهای درون دینی علوم اسلامی از آنها تعبیر به علم رجال و درایه و غیرو میشود که ورودبه جزئیات این مطالب موجب تطویل خواهد بود و مطالب من مطالب عبوری است.

    4-نکته دیگر اینکه این گزاره که “نقلیات و ابزارهای آنها نارسائی ذاتی دارند ،پس آنها را باید فرو نهاد”، با غایات مترتب بر انزال کتب و ارسال رسل نیز ناسازگار است ،شما بعنوان یک متدین به اسلام مثلا ،اگر ملتزم به چنین گزاره ای باشید ،لازمه آن کنار گذاردن کلیت قرآن و روایات نبوی و روایات امامان معصوم ،و در واقع کنار گذاردن کلیت شریعت و اکتفاء به عقل است! زیرا اگرچه قرآن کریم از نظر ما مسلمانان قطعی الصدور و ظنی الدلاله در بیشتر آیات آن است ،ولی در هر حال قرآن هم از ادله نقلی محسوب است و زیر پوشش عنوان نقل است ،و همینطور روایات نبوی و روایات ائمه ،اگرچه تفاوت آنها با قرآن در این است که آنها ظنی الصدور هستند نه قطعی الصدور (در غیر روایات متواتر).
    بهر حال اگر بنا باشد که نقل بسبب نارسائی های عارضی کنار گذاشته شود ما دیگر شریعت را باید ببوسیم و بکناری گذاشته و تنها به عقل اکتفاء کنیم ،در حالیکه اکثریت معارف دینی که بغایت هدایت بشر بسوی سعادت دنیا و آخرت آمده اند چه در بخش معارف اعتقادی و چه در بخش اخلاق و چه در بخش احکام و بایدها و نبایدها در همین دلالت های نقلی نهفته است!اگرچه دلیل عقل نیز بجای خود از ادله محکم دین است و کاربرد دارد.
    بنابر این اجمالا ثابت شد که:
    اولا بشریت چه در چهارچوبه های خارج از ادیان و چه در چهار چوبه های دینی نیاز ضروری به نقل و محتواهای نقلی در جهت وصول به حقایق و معارف دارد و نقل حلقه واسط بشریت کهن و بشریت جدید است،و سیره عقلا در زندگی روزمره خویش نیز بر این مبنا مستمر است.

    ثانیا:نارسائیهای موجود در نقل و ابزارهای آن نارسائی عارضی قابل علاج است نه نارسائی ذاتی.

    ثالثا:راههای عقلائی مختلفی برای رفع آن نارسائی ها ی عارضی در باب نقل وجود دارد.

    پایدار باشید

     
  4. طرفدار دوآتشه چه گوارا

    درود رفيق محمد نوري زاد
    تو چنان با دگرانديشان رفاقت كرده اي كه بخود اجازه مي دهم با القاب ايدئولوژيكم صدايت كنم. چند روز است پرچم سرخ بدست گرفته اي. پرچم سرخ را كه در دستان پرتوان شما نماينده راستين زحمتكشان ديدم اشك در چشمان موجي ساخت تا بر ديواره پلكم سينه زند. خوشحالم كه مي بينم پرچم سرخ چه گوارا را به دست گرفته و هر روز در قدمگاه به اهتزاز درمي آوري. اميد بسيار دارم براي تحقق آرمان هاي چه گوارابي به اندازه سن فيدل كاسترو در قدمگاه باشي. ضمنا در برابر اين اميد نگرانم كه مبادا پرچمت را كه اقتباسي از پرچم چه گوارائي است از تو بگيرند. به اميد پيروز راهمان

     
  5. خود گویی و خود خندی عجب مرد هنرمندی

     
  6. من در پاسخ به علی این مقاله طوووووووووووووووووووولانی را می نویسم:
    حکومت قبول نمی کند این بساط را جمع کند چون حاضر نیست جمعیت میلیونی معتقد و هوادار خود را با یک مشت علاف اینترنتی که از تهیه یک طومار اینترنتی با چند ده هزار امضا عاجزند، عوض کند. به همین سادگی!! پایان مقاله!!!

     
  7. این آقای طاهری تنها یک مشکل داره آن هم رقابت با آخوندها در کلاهبرداری. خوب در این رقابت آخوندها پر زورتر بودند وگرنه شغل هر دو دکانداری دین و عرفان است. با وجود این آنچه مرا به درد می آورد کلاهبرداری طاهری نیست وجود این همه نادان در جامعه ما و خریداران چنین کالاهایی از دست چنین کلاهبردارانی است. سر آخر هم می گویم با زندانی شدن این گونه افراد مخالفم. چشم مردم نادانی هم که دنبال این جماعت (آخوند و صوفی و استاد عرفان شناس) می افتد هم کور. کمی برای دانایی هزینه کنند تا گرفتار این کلاهبردارها نشوند. شما هم با اجازه خودم سانسور کن. چون برای شخص شخیص و دوست داشتنی خودت نوشتم و بس. راستش از بس آخوندهای کلاهبردار نوشتم که به درد نشر نمی خورد. جدی می گم منتشر نکنی که خوشم نمی آید.

     
  8. سلام
    رهروی واقعی اهل بیت علیهم السلام تویی. چون شما کم داریم. ای کاش من هم جرات شما را داشتم

     
  9. پاسخی از سر مهر و برادری برای دختر شهید که با عنوان(بانوهستم) می شناسیم اش.سخن شما این است که پدر شهیدتان از کار و انتقاد نوری زاد که دشمن را شاد می کند راضی نیست پس امثال او باید مادام که دشمن بهره سوء می برد و شاد می شود دم فرو بندند. نیز گفته اید پدر شهیدتان برای بقای این نظام جان فدا کرده است.من به عنوان یک شهروند دوستار شهیدان درمی یابم و می پذیرم که هر دو استدلال شما درست و منطبق بر واقع است. اینکه از گفته و قدمگاه نوری زاد دشمن بهره می برد شکی نیست و اینکه شهیدان دلبسته این نظام بودند نیز شکی نیست تنها یک اتفاق کوچک افتاده و آن اینکه اموال نوری زاد و امثال او را می برند و پس نمی دهند خوب شما خانمی کنید و بابت آبرویی که دارید نزد مسئولان وزارت بروید و بخواهید که اموال این پیرمرد را پس دهند.موافقید؟اگر این بزرگواری را کردید و وزارت سخن شما را پذیرفت من از جناب نوری زاد- که نمی شناسمش و هنوز ندیده امش- قول می گیرم که راهش و قدمگاهش را تعطیل کند. خواهر من! والله آدم دق کند جا دارد که چرا پیرمردی را روزهای بسیار در گرما و سرما چشم به راه پاسخی انسانی معطل بل مضروب می کنند؟والله آدم دق کند جا دارد از کوتاهی درک ما که درنمی یابیم مطلوب نهایی شهیدان در موضوع بقای نظام مگر غیر از این بود که حق ناحق نشود.بحث این نیست که نوری زاد خطا نکرده و یا حق با اوست. اینکه در صورت ارتکاب هر خطا و جرم احتمالی از جانب او، نباید اموال او را ببرند یک حق بین و روشن است.نباید اموال او و خواسته و داشته مشترک او و خانواده اش را مصادره کنندو روزها به انتظارش گذارند و سرگردانش نمایند!پس خواهر مسلمان من دریاب که خانم و فرزندان نوری زاد هم همان دلهره شما را دارند و دوست ندارند نظام خطا کند و حق را پایمال کند. نگویید که شهیدان و خانواده آنها دغدغه حق و ناحق افراد راندارند که کل نگرش من نسبت به این فداییان میهن و مسلمانی از هم فرو می پاشد. مگر نخواندیم از علی بن ابیطالب که حکومت برای من از آب بینی یک بز بی ارزش تر است مگر حقی را برپادارم. حال کسانی مدعی اند طبق قواعد و نرم های زندگی امروزین، بسیاری از حقوقشان پایمال شده و اعتنایی به سخن و نقد و ناله های آنها نمی شود. دروغ می گویند؟شاید اما مگر نباید حکومت یا حامی حکومت نسبت به این ادعاها حساس باشد و از ترس ناحق کردن حق واهمه داشته باشد؟مگر نباید خانواده شهیدان از اهل وزارت بپرسند چرا برخی از مردمان را می ترسانید و گرد ترس بر روشنایی رخسارشان می پاشید و راهشان نمی دهید تا بدون لکنت سخن گویند و دل به دشمن نبندند. مگر نباید خانواده شهیدان از صدا و سیما بپرسند که چرا به منتقدان، راه سخن گفتن نمی دهید و آنها را دستجمعی مشتاق رفتن به خارج و مصاحبه با بی بی سی و صدای امریکا می کنید.؟ شما راهی دیگر برای امثال نوری زاد در نظر دارید؟ خوب پیشنهاد کن.؟

     
  10. با سلام و احترام
    از خانم سپید پوش که از شاگردان استاد طاهری بود و دیگر دوستانی که در مورد فرادرمانی اطلاعاتی دارند سوالی داشتم ،
    اگر کسی بخواهد تحت فرادرمانی قرار بگیرد باید به کجا مراجعه کند؟

     
  11. خطابم به اون (احتمالا) فرزند شهید که گله کرده اینه که شهیدان برای شرف و بقای میهن و هم میهنان خود جون دادن نه برای بقای بی چون و چرای یک نظام منحط و فاسد. رژیم های خودکامه پوسیدنی و رفتنی اند و میهن همیشه استوار و ماندنی.
    همچنین پیشنهاد میکنم روی پرچم سرختون بنویسین “مُلک به کفر می پاید اما به ظلم نه”

     
  12. در پاسخ به نظر در مورخه بانو ۱۱:۱۴ بعد از ظهر / اسفند ۲۵, ۱۳۹۲ سلام آقای نوری زاد… خوبید؟! شما خیلی دوست دارین من و هم سن و سالام شما رو پدر صدا کنیم… باشه… شما جای پدر نداشته و شهید من… ولی اینطوری می خواین جای پدر منو پر کنین؟! من پر از گلایه م از شما… دل من و امثال من از بغض داره می ترکه… چرا سوئ استفاده دشمنا رو نمی بینین؟! خون بابای من چی میشه؟!
    و شما پاسخ داده ای:»سلام دختر گلم، برادر خود من جانباز هفتاد درصد است.من وقتی نقد می کنم، پیش از تو و سایرین، بر جگر خودم تیغ می کشم. بدرود دخترگلم«.
    آری دانسته شدم که علت پاسخ ندادن بتو جانباز بودن برادرت است. واقعا مخلص جانبازا و برادرت هستیم

     
  13. ناشناسی که کمی تا حدودی شما را میشناسد

    ابتدا سلام.
    امروز به لطف بچه های اینجا میتوانم فارسی هم بنویسم و از این بابت خیلی خوشحالم.
    ادامه لایه های ما ایرانیها،باید خدمت شما بزرگوار عزیز عرض کنم همانطور که قبلا اشاره کردم ما ایرانیها مثل پیاز لایه لایه ایم ومدت سی وچهار سال است که توی سرکه جمهوری اسلامی خوابیده ایم و دیگر هیچ خاصیتی نداریم و فقط مثل چاشنی غذا میمانیم که برای لذت بردن از حضور در صحنه ازما استفاده میشود و هرموقع لذت بردن از این چاشنی بحد کافی میرسد یا ما را دور میریزند یا تا نوبت بعدی به درون ظرف ترشی جمهوری اسلامی یا همین جامعه در حال دریدن یکدیگر رهایمان میکنند.جمهوری اسلامی تعداد معدودی عمله و کارگزار بادمجان دور قاب چین و خدم وحشم دارد که فقط به انها اهمیت میدهد و حقوق و اضافه حقوق و حق ماموریت و پاداش وسایر مزایا به انها میرسد وبقیه هیچ.یعنی وقتی به این خودیها میگویند سر چهارراهها و توی خیابانها مردم را بزنید وببندبید و بکشید با بیرحمی تمام و بنام با ذکر یا حسین ویا زهرا ماموریت خود را انجام میدهند،چون میدانند اگر این رژیم ریغ رحمت را سربکشد کلیه این شغل و مزایا را از دست میدهند و باید برای گذران زندگی سر گذر فقط به عملگی بروند.به همین دلیل به قصد قربت بیشتر به مقام معظم ولی وقیح کشتار میکنند و زن وبچه وبزرگ وکوچک را به ضرب چوب اسلام عزیز از سر راه برمیدارند،انها را به هزاران پایگاه بسیج هر اداره نزدیک برده ،شکنجه میکنند ،تجاوز میکنند،میکشند و هیچ کسی هم به فریاد مظلومین نمیرسد.
    این مردمی که اینچنین مورد ضرب وشتم قرار میگیرند ،زورشان که به حکومت وعوامل انها نمیرسد،تمام عقده هایشان را برسر یکدیگر خالی میکنند وهرکسی را سر راهشان قرار میگیرد به چشم طعمه لذیذی میبینند که باید تمام کمبودهای خود را از طریق او جبران نمایند.
    اینجاست که ما لایه های خود را نشان میدهیم ،توی خیابان،سر چهارراهها،بازار،ادارات وحتی خانه ها.
    توی هر اداره ای که میروی کارمندان حاکم مطلقند و مراجعین بنده های حلقه بگوش که باید این فیش را پرداخت کنند،از اطاق فلان امضای فلان رییس رابگیرند،دبیرخانه بروند،ثبت کنند،زیرمیزی بدهند تا کارشان زودتر تمام شود ومعطل نشوند،سپس این حقیر شدن را با خود به کوچه وبازار و خانه برده وهمه عقده ها را بر سر کسی که سر راهشان قرار بگیرندخالی کنند.
    اولین چیزی که این جمهوری اسکناسی به مردم هدیه کرده و چه هدیه شومی است این دروغگویی اجباری و مردمی است و سردمدار ان رهبر کبیر انقلاب بود که تا توانست دروغ گفت و خلف وعده کرد،سپس بقیه حجت اله های سوار برمسلمین این رویه پسندیده ولی وقیح را بخوبی بکار بستند،وچه وقیحند که میایند پشت تریبون مجلس ضد اسلامی اول یک ایه از قران میخوانند ویک روایت از ائمه و بعد میگویند ان اقا اشتباه میکند و خلاف میگوید که بزبان ساده همان دروغ میباشد،بعدی یا چند کیلو دستار الوده بخون مردم پشت تریبون قرار میگیرد و به همان طریق، قبلی را دروغگو خطاب میکند،و رییس کثیف تر ازهمه دروغهای بیرون افتاده از پرده را ماست مالی میکند.
    اول انقلاب همه را مجبور میکردند اجبارا نماز بخوانند،بانکها ادارات،مدارس،وهمه جا بساط ریاکاری پهن بود.مردم دیدند هر که زودتر به این صف کثیف بپیوندد راحت تر به خواسته هایش میرسد.شغل خوب،ترفیع،پاداش،ماموریت،و در نهایت اختلاس های انچنانی.همه کسانی که تا بحال اختلاس کرده اند همانهایی بودند که از فیلترها گذشته بودند و گزینش شده بودند.بچه های اینها دیدند که پدر و مادرشان چه راحت دروغ میگویند و به خواسته هایشان میرسند،دروغگویی رفت توی خانه مردم و فهمیدند اولین چیزی که باید توی جامعه انجام بدهند، خوب دروغ گفتن است.دروغ گفتن رفت توی خون نسل دوم وسوم ،در حالیکه هر شب جمعه قرایتی مزور وریاکار برای مردم از اسلام و قران صحبت میکند.ایا این شیخک حیله گر توی این سالها برای ربایی که موسسات مالی وابسته به سپاه وبسیج از مردم میگیرند یکبار هم صحبت کرده؟سی و هفت درصد سودی که میزان وانصار و قوامین و ثامن الحجج و ……میگیرند ربا هست یا نیست؟ ایا تا بحال گفته چرا اگر چهار جوان بروند سر یک کوه و بگویند وبخنندند باید بازداشت شوند وپدر ومادرشان بیایند وتعهد بدهند که دیگر بچه هایشان اینکار را نکنند،ولی اگر همنها سینه بزنند وخیابان را ببندند توی سرشان بزنند وگریه کنند،هیچ پلیسی مخالفتی نمیکند بلکه سرویس هم به انها میدهند.چرا میگوید مردم باید علی وار زندگی کنند ولی خود این ریاکاران از بهترین مزایاها بهره مند باشند؟
    مردمی که دروغهای اینها را دیده اند به همینها اقتدا کرده ومیکنند و روزمره سر یکدیگر را کلاه میگذارند.
    مثلا توی بانکها دستگاه نوبت دهی گذاشته اند،داخل میشوی و شماره میگیری وبعد از نیم ساعتی که منتظر نوبتت هستی میبینی یکنفر از راه رسید وراست رفت پشت باجه وسلامی وعلیکی ارام اوراقش را میدهد به مسئول پشت باجه و اوهم کارش را انجام میدهد.وقتی اعتراض میکنی ،مسئول با وقاحت تمام میگوید این اقا قبلا شمارشون خوانده شده،میگویی نیم ساعت است که اینجایی و این اقا اصلا شماره نگرفته،مسئول سرحرف خود می ایستد،رییس بانک هم اصلا تحویل نمیگیرد،وسط پیشانی مسئول لکه قهوه ای رنگ اثر مهر سالها نمازشب وعبادت نقش بسته،حتما در نمازش هم دروغ میگوید.پنجاه نفر دیگری که توی نوبت نشسته و یا ایستاده اند مثل گوسفند فقط نگاه میکنند و تازه بعضی مگویند این بابا چقدر جوش میزنه،حالا یکنفر که طوری نیست.
    از میدان بار سیب زمینی میخری،فقط روی کیسه درشت ومناسب است و زیر ان ریز و خراب و ته کیسه خاک فراوان.خاک را وزن میکنی،یک کیلو گرم خاک را به قیمت سیب زمینی به تو داده اند،میروی به فروشنده میگویی،با وقاحت اسلامی به تو میخندد ومیگوید یک کیلو که طبیعیه.این اقا سالی یکبار مکه میرود و دوبار کربلا،حتما انجا به او این درسها را اموخته اند.
    از این نمونه ها بسیار است،ازاین کوچکها تا دزدیهای سه هزار میلیاردی و دوازده هزار میلیاردی،وقتی شما یکدستگاه صنعتی برای کارخانه ای داخلی از خارجیها بخری،خودشان اتومات ده درصد پورسانت بحسابت واریز میکنند،که روتین بازار است.حال وقتی فلان پاسدار لخه کفشی بوق ابادی یک کشور عربی را تهدید میکند و انها میلیاردها دلار اسلحه از غربیها میخرند،پورسانت انرا بحساب چه کسی میریزند؟پر واضح است به من وشما نمیدهند.
    هیچ ملایی نمیتواند ادعا کند که ////// و دروغگو نیست،باید این لباس را در بیاورند و///////// رویش بریزند،چرا که اینها شب و روز از علی و حسین و مهدی صحبت میکنند،ولی به ظلم و جنایتی که در جمهوری اسکناسی ولی وقیح به مردم میشود چشم و زبان بسته اند.اگر جرات ندارید حرف بزنید چرا از حسین وعلی حرف میزنید،چرا به مردم میگویید باید به اینها اقتدا کنید،اول خودتان بعد مردم.این دیگر چه دکانی است که فقط ریا و ربا وتقیه وتنقیه،در صورتیکه از هیچ //////// رویگردان نیستید،هیچ حرامی را برای خود قائل نیستید.
    این قران و خدا وعلی وحسین و…. بقلم //////// ریاکار یه مردم رسیده است.براحتی میتوان نتیجه گرفت،یا این الله و محمد وحسین وعلی که اینها میگویند دروغین است ویا ملعبه دست اینها شده اند و کتابها و حدیثهایی که دروغگویان میگویند حتما دروغ است.
    جناب اقای نوری زاد امیدوارم خسته نباشید و خسته تان نکرده باشم.
    امیدوارم هرچه زودتر این نسل //////// از بین برود تا ققنوس وار نسل جدید و پاکی از ان سر بر اورد،و امیدوارم ان زمان دیگر هیچ ملا و اخوند وشیخ مزور دیگری بر روی زمین نمانده باشد تا انها را بیالاید.
    خداوند پشت وپناهتان و بامید پیروزی شما بر ناکسان.
    ادامه دارد

     
  14. بابك خيرآبادي

    عمو نوري زاد سلام
    همش حرف جدي نميشه. كمي اختلاط برادرانه كنيم عمو نوري زاد. بخونم برات ” خوابي يا بيدار / مستي يا هشيار / كي ميائي به غار تو هم جواب بده :” با بخاري گازي كي مياد تو غار. عيدت مبارك. راستي 4 شنبه سوري را برابر قدمگاه برپا مي كني . عيد نوروز چند روز تعطيلي بخودت دادي. ديگه به سايت وزين شما عادت كردم.

     
  15. دوست عزیز راما
    استاد طاهری بنیان گذار یک مکتب عرفانی نوین خدامحور است که در هشت ترم بصورت کاملا مدون ارایه میشود.مخاطب این عرفان عمدتا افراد تحصیلکرده ای هستند که از قضا بسیار هم علمی به مسایل آفرینش و معنویت می نگرند.درمان فقط و فقط جزء بسیار کوچکی از این عرفان است و بابت آن هیچ هزینه ای از هیچ احدی دریافت نمیشود.مبانی این عرفان کاملا قابل تجربه است و تمامی شاگردان این مکتب در عمل مسایل مرتبط با ارتباط با هوشمندی کل را شخصا تجربه میکنند و اصل و اساس این عرفان بر اساس ارتباط مستقیم و بدون واسطه با خداوند است.

    اصل و اساس مخالفت حکومت با ایشان دقیقا به این نکته برمیگردد که ایشان و شاگردان ایشان معتقدند که برای ارتباط با هوشمندی کل نیازی به هیچ واسطه ای نیست و این دقیقا پاشنه آشیل حکومت فقهی ایران است که خود را واسطه ارتباط با خدا میداند.

    حکومت ایران علاوه بر زندانی و شکنجه کردن ایشان که بیش از دو سال به طول انجامیده در فضای مجازی هم سمپاشی زیادی علیه ایشان و شاگردانش بعمل میاورد و بدیهی است که فقط با با یک جستجوی اینترنتی چند ساعته نمیتوان در ارتباط با یک مکتب معنوی با صدها هزار طرفدار تحصیلکرده و فهیم قضاوت کرد.

    بنده کاملا با آقای نوری زاد موافقم که اصل و اساس آزادی بیان و حقوق بشر است و در صورت تحقق این اصل هر اندیشه ارایه شده ای در این عرصه محک میخورد و هر هر اندیشه سبک و بی مغزی به زباله دان تاریخ می پیوندد.

    پس میثاق همگی ما تلاش برای آزادی انسان و حق شهروندی است که همه انسانها را فارغ از اندیشه و دین و نژاد زیر چتر خود میگیرد.پس زنده باد آزادی بیان و حقوق بشر.

     
  16. اقای نوری زاد عزیز و دوست داشتنی یک مقاله بنویسید که چرا حکومت قبول نمیکند که مردم بیدار شده اند و این بساط که به جز صدمه به خود و یا خودزنی است را جمع نمیکنه اینا که تاریخ را خوب میدانند و اخر کارشان هم که مشخص است تا کی میخوان ادامه بدهند و یا فکر میکنند مردم تا ابد فرمانبردار خواهند بود و کاری به کارشان ندارند و اینان ابدی هستند

     
  17. مصباح يزدي ( غير منفور )

    سلام بانوي محترم، من خانواده شهيدم و نمي دانم شما اين جمله ( من و همه بچه شهيدا از كار شما ناراضيم ) را از كجا أورده أيد؟ چگونه از همه بچه شهيدا سؤال كرديد و حالا مطمئن شديد كه ( همه بچه شهيدا ….) . بانو از شما خواهش مي كنم مثل اين مسؤولين دروغگو كه از زبان خودشان مي گويند ملت راضي نيست ، ملت أجازه نمي دهد، ملت شما دا قبول ندارد، رفتار نكنيد ، به سهم خودتان نظرتان را بگوييد. پدر شهيد شما كه خاك قبرش را مهر نمازم مي كنم اگر الان بود و مي ديد با خانواده شهيد همت و شهيد باكري و بقيه خانواده شهدا چگونه بي شرمانه و نا جوانمردانه چنگ مي زنند قطعا اينها را لعن و نفرين مي كرد همانطور كه من خانواده شهيد در قنوتم مي گويم الأ هم العن السيد خامنه اي . بانوي بزرگوارم من قلبم را سفره قدوم مباركت مي كنم ولي أجازه نده شما را اسير تبليغات خود كنند، مخالفت با دزديها و غارتها و بي نا موسيهايي كه با فرمان خامنه اي يا بيت ايشان انجام ميشوند روح پدر شهيد شما را مي أزارد و نه صداي حق طلبي نوريزاد، مگر نوريزاد چه مي خواهند؟ جز اموال بسرقت رفته شان را؟ عاشق انه شما و همه بأزماندگان شهداي معظم را دوست دارم . زنده باد راه شهدا، راهي كه نوريزاد طي مي كند، بانو أيا مي داني دختر نوريزاد در روز چند بار مي ميرد و زنده مي شود تا شب شود و از سلامت پدرش مطمئن شود؟ إيا اين شما را به روزهايي كه منتظر پدرتان بوديد نمي اندازد؟ اين احساس قشنگي است؟!!!!!

     
  18. در پاسخ به نظر در مورخه بانو ۱۱:۱۴ بعد از ظهر / اسفند ۲۵, ۱۳۹۲ سلام آقای نوری زاد… خوبید؟! شما خیلی دوست دارین من و هم سن و سالام شما رو پدر صدا کنیم… باشه… شما جای پدر نداشته و شهید من… ولی اینطوری می خواین جای پدر منو پر کنین؟! من پر از گلایه م از شما… دل من و امثال من از بغض داره می ترکه… چرا سوئ استفاده دشمنا رو نمی بینین؟! خون بابای من چی میشه؟!
    و شما پاسخ داده ای:»سلام دختر گلم، برادر خود من جانباز هفتاد درصد است.من وقتی نقد می کنم، پیش از تو و سایرین، بر جگر خودم تیغ می کشم. بدرود دخترگلم«.
    آری دانسته شدم که علت پاسخ ندادن بتو جانباز بودن برادرت است. واقعا مخلص جانبازا و برادرت هستیم

     
  19. درود بر شما

    اول این فیلم کوتاه را ببینید

    http://www.aftabir.com/news/article/view/2014/03/16/183355

    یعنی ای خاک بر سر نمایندگان بع بع گوی مجلس که در اوج بی نیازی و شراکت در غارت و رای فروشی یارانه و سبد کالا هم دریافت می کنند که تازه جهالت و فرومایگی را نمایندگی کنند ! ذوب در ولایتشان ما را بس !

     
  20. جناب نوری زاد!
    جای قدم زدن شما به حای خود، کلاً جایگاه خوبی پیدا کرده اید. کسانی که در تخصص ها و مهارت ها و مدیریت ها استخوان دار و ابداع گرند، به کار خود مشغولند و آمار رشد علم و فناوری و تولید محصولات کشور و افزودن بر جایگاه و ثروت خود را رقم می زنند و این امری طبیعی و درست است. حال تو در جلو وزارت اطلاعات آنقدر قدم بزن تا همه مدعیان بی هنر و وامانده و کتاب نویس لاطائلات و افراد بی جنم و سست اراده و نهایتاً علاف به سراغت بیایند و قصه شعف ها و ناتوانی های خود را به هزینه ناسزا گویی به حکومت و جامعه برای تو بلغور کنند.
    آخر مرد نمی دانم حسابی یا ناحسابی! کدام نهضت و تحول اجتماعی با این مسخره بازی ها که جوانک آمد و زنک رفت و دکتر کتاب آورد و استاد طاهری بیسواد شیاد، فلان است و بهمان و و و ……. شکل گرفته که این دومی اش باشد.
    آقای نوری زاد! مثل اینکه گاندی بازی و ماندلا بازی هم حال میده ها؟ انتهای این کار شما جز یک مضحکه برای خودت و به مضحکه کشاندن مبارزات اصولی و بحق نیست و بزودی تبدیل به بازی خل و چل ها میشود و جز دل خوش کنک برای علافان شبانه روزی پای اینترنت، نتیجه دیگری ندارد. بسیاری به تو می گویند برنامه ات را عوض کن، اما من به تو می گویم برای ثبت یک رمان کمدی مسخره گاندی و ماندلا بازی در ایران، این برنامه قدم زدن و قدمگاه را لااقل برای چند سالی ادامه بده تا همه افکار و طیف ها به سلیقه خود حالی از این کمدی ببرند. به خدا من اگر جای ضرغامی بودم، همه برنامه های شبکه ها را ول می کردم و می چسبیدم به تولید و پخش یک برنامه با حال و جذاب درباره گاندی بازی و ماندلا بازی تو!! به نظر می آید کار فعلی تو دقیقاً خواسته اتاق فکر وزارت اطلاعات است که در خوش بینانه ترین حالت، تو ناخودآگاه مجری آن هستی!! بابا، این اطلاعاتی ها، همه اهالی جبهه پر زرق و برق و پولدار براندازان خارج نشین را به خاک سیاه نشانده اند، آنوقت تو فکر می کنی که داری با این ها مبارزه می کنی؟!! خنده دار نیست؟!! قاه قاه قاه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ……… .

     
  21. جناب مرتضی ومصلح عزیز
    با سلام و ارادت بنده نکته ایی در باب تکیه بر نقل عرض کردم مطالبی را فرمودید که به اختصار پاسخ میدهم.اول ناشناس بودن.عزیزان من با وجود چند سال حضور در جبهه وعملیات در ابتدای جنگ واینکه خودم برادرم را که اول دبیرستان بود به حضور در مسجد وجبهه ترغیب کردم که نهایت مفقود وبعد از 14 سال با چند استخوان تعیین تکلیف شد از آنچه بر سر مردم میآورند مثل مرگ میترسم پس دوست ندارم خود را معرفی کنم.البته این زندگی را هم دوست ندارم اما فکر میکنم نگران وابسته گان بخود هستم.اما عرض میکنم :تعریف سفسطه ومغلطه را که خود میدانید از را از من ناچیز خواستید.ما یا باید برویم سراغ حد و رسم وریشه یابی لغوی و معانی اصطلاحی و…که ضروری نمیبینم. من یک کلام لری به شما پاسخ میدهم که :گریز از ویا تحریف حقیقت در کلام و گفتار به هر علت وانگیزه والسلام البته قصد جسارت نداشتم ممکن است برداشت من از گفتار شما غلط باشد وشما چنین قصدی نداشته اید که همینجا پوزش میطلبم.اما در باب مطلب بنده عرض کردم بسیاری از سقراط گرفته تا بیکن و دکارت وکانت و معاصرین از اندیشمندان مختلف در خصوص حقیقت ادراک وعقل ومکانیسم تعقل و….زحمات کشیده وبه بشریت چیزهایی عرضه کرده اند.بقول جناب مصلح اینها کارکردی نداشته ویا ابهام دارند.بسیار خوب اینها را کنار بگذاریم.ما چه کرده و میکنیم.ما سی وپنج سال بنای زندگی اجتماعی خود را بر (نقل)نهاده ایم.نقل یعنی چه ؟مگر غیر از نقل معنا و مراد صاحب آن است؟ابزار چیست مگر منحصرا غیر از کلام،خط وایما واشاره است؟من عرض کردم شما به یک گفتگوی حتی دو طرفه ومشافهتا با همسر،دوست،همکار مخاطب خود بنگرید حضرت عباسی چند بار پیش آمده که لازم وضروری دانستید فهم خود را تصحیح کنید؟واگر نمیکردید به کدورت می انجامید؟شما ببینید چقدر این سه ابزار در طول زندگی بشر از مثلا شش هزار سال پیش تا الآن تکامل پیدا کرده است.منظور من از نارسایی ذاتی همین ضرورت به تکامل بوده.مگر کمال این ابزار در انتقال هرچه بهتر معنای مراد صاحب آن نیست؟شما همین خطرا ملاحظه فرمایید از نقطه گذاری،ویرگول تا…..همه به چه مقصود است؟بسیار پر گویی شر ببخشید.من چون قلمی ندارم بشتر از مطالب و نوشته ای شما یان بهره میبرم.توفیق همه را از خدای سبحان خواستارم

     
  22. با سلام بر دوستان عزیز..موضوع بحث اقتصاد و بهبود وضع معیشتی مردم همراه با تاکیدات رهبری بر اقتصاد مقاومتی و گزارشات دولتیان در بهبود نسبی اوضاع با یک کار موازی در این جهت نیز همراه است و آن تلاش در جذب شرکتهای نفتی و سایر سرمایه گذاران جهانی است. آنچه که ازفحوای مباحث روشن است این است که طرف ایرانی تلاش دارد تا با ایجاد جاذبه هائی این کمپانیها را جذب کرده و با ایجاد انگیزه ، آنانرا وادار به فشار آوردن به دولتهایشان بکند. این هدف و طریق خوبی است ولی طبق نظر پاره ای کارشناسان ناممکن و نشدنی.
    در اقتصاد امروز جهان این نظریه که مزیت نسبی اقتصادی از طریق ارائه مواّد اولیه ارزان ایجاد میشود نظری بس مردود است. یعنی اینکه ما به خود ببالیم که ما دارای نفت ارزان و یا منابع فراوان هستیم و این عامل باعث جذب دیگران شود بس نا بخردانه است. در دنیای امروز کشورهای میزبان بر اساس “کم هزینه” بودن و ” دارای امکان گسترش تجارت” بودن انتخاب میشوند. یعنی ممکن است که ما به کسی پیشنهاد موادبسیار ارزان بدهیم ولی در نهایت کار برای او گرانتر در بیاید. برای مثال اگر شما یک معدن مجانی به یک شرکتی بدهید که وقتی خواست کار بکند باید انواع و اقسام رشوه ها را بدهد و یا به در خواستهای نهادهای قدرت برای دادن حق السهم تسلیم شود و یا برای ادامه کار خود نا چار از چرب کردن سبیل ماموران ریز و درشت دولتی و حکومتی باشد و یا اینکه به اینترنت مطمئن دسترسی نداشته باشد و یا شبکه حمل و نقل و یا بانکی کار آئی در اختیارش نباشد و در جامعه ای پر از تشنج باشد که هر حرکت اجتماعی آن کشور را دچار بحران بکند و یا دولتمردان آن کشور مرتب بدنبال در گیری با دیگران و یا بین خود باشند ،یعنی کار در این کشور پر هزینه است و کسی گایش را هم آنجا نخواهد گذاشت.
    در طول 8 سال گذشته بر اساس آنچه مسئولین درون خود حکومت اذعان دارند، حدود 700 میلیارد دلار از در آمدهای کشور بطور کامل حیف و میل شده یعنی به هیچوجه این رقم سنگین صرف زیر ساختهای حیاتی برای توسعه کشور نشده. حال اگر طول 34 سال گذشته و حجم در امدهای کشور در این مدّت را در نظر بیاوریم و بر اساس آمارهای رسمی ببینیم که کل پول این کشور صرف واردات و مصرف شده بدون اینکه سرمایه گذاری اساسی در کشور شود به عمق فاجعه پی خواهیم برد.
    خلاصه کلام اینکه در عرصه تجارت جهانی ایران چیزی برای عرضه کردن ندارد و دارای هیچ مزیت رقابتی هم نیست. نه نیروی کار درستی دارد و نه امکاناتی. ایرانیان بدون درک بلائی که بر سرشان آمده دلخوش به اخبارند که امروز فرانسه می آید و فردا دیگری!!. بدون اراده توهین اقتصاد ایران در وضعی است که چیزی بغیر از تن خود را ندارد که عرضه کند ..و نفت و معادن خام همان “تن” ما هستند!! ..حتما آقای خامنه ای بر شاهکار خود و همکارانش می خندد

     
  23. دختر شهید بزرگوار!
    اگر بدانی با خون پدرت چه ها کردند. شک ندارم نوشته هایت سرشار از صداقت است. اما دریچه ای که تو از آن به اطرف می نگری، رو به سمتی است که حاکمیت ایران می خواهد. این حاکمیت است که خودش را مقدس می داند و شهدا را به گروگان گرفته. این رسانه دروغ و تزویر است که به شما القا می کند که شهدای ایران، برای حفظ یک نظام سیاسی رفته اند. حقایقی هست بس تلخ که در فضای سانسور، هیچ پنجره ای برای نظاره اش نیست. باید دیوارهای تعصب را شکست تا به تماشای تراژدی غم بار یک کشور جهل زده نشست.
    خون پدر شما و دیگر شهدای بزرگ ایران گروگان بصیرت زدگانی است که چنگ در گلوی ملت زده اند و به سرکوب عقل و اندیشه مشغول اند. دشمنان پدر شما، برای بقا محتاج دروغ و سانسورند. به دروغ های ناتمامشان نگاه کنید. به کارنامه امثال مرتضوی ها و خاوری ها و …. فقط کمی تفکر….

     
  24. اقای نوری زاذ علی اقا 1 از کدام اسلام گفته ؟.قول قران کریم این است ان الله هوالحق المبین .خدا همان حق اشکار است .والذین فی اموالهم حق معلوم للسایل والمحروم .یعنی گرفتاران نیازمند طلبکار ثروتمندان زر اندوز هستند.اقای نوری زاد .شما صاحب علم و ادیب هستید .اهل تفکر و مطالعه می باشید.مگر جمهوری اسلامی نازل کننده اسلام بوده است که ستیز جنابعالی با سردمداران ان سبب شود تا از عرضه معلومات خود در دفاع از دین حنیف اسلام طزیق سخاوتمندی را رها کنید؟ایا در این باره از خود سلب وظیفه کرده اید؟

     
  25. خانم آنیتای گرامی
    نوشته شما مرا یاد فروغ می اندازد

     
  26. فکر کنم تو دنیا تا حالا تک و توکی به آی کیو 200 رسیده باشن نوری عزیز بیشتر از این نمیشه بی انصافیه ….
    95 درصد مردم بین 70 تا 130 هستند که 130 شامل مدرک دکترا به بالا می شود

     
  27. جنابahrimansetiz(اهريمن ستيز) گرامى
    باسلام ، لطفا افرين برخاسته از صميم قلبم را به لحاظ حسن انتخابتان در روايت شعر عقاب مرحوم دكتر خانلرى پذيرا باشيد،
    چهار سال از اخرين بارى كه اين شعر را خوانده بودم گذشته و امروز خواندن مجدد ان مرا حالتى كه قابل وصف نيست بخشيد ، حالتى كه گويى مخلوطى بود ازشادى و اندوه و حسرت و انتظار و غربت و باران وجاده و اندكى نيز اميد.
    بى نهايت از تو سپاسگذارم.

     
  28. با سلام و عرض ادب
    فرا رسیدن عید و سال نو را به همه ایرانیان تبریک عرض نموده و آرزوی سلامتی و سعادت مینمایم. با اجازه همگی میپردازم به موارد مختصر زیر

    ۰این حکومت ضد انسانی و ضد ایرانی و ضد ملیت اواخر عمر خود را طی می کند و مانند حکومتهای ضد مردی منطقه پس از خلع سلاح متلاشی خواهد گردید این آینه تاریخ است. لذا در این زمان اندکی که باقیست آنان حکومتیها و گمراهان از فرصت استفاده نمایید و به مردم بپیوندید تا مورد بخشش مردم واقع گردید.

    .بنظرم لازم میباشد یک نظر سنجی از مردم و ارزیابی راهکارها ذکر شده در کامنتهای قبل برای عملییات نهایی و نابودی قطعی حکومت بعمل آید

    عملیات نهایی توسط پیشرو ها و مردم در همه مکانهای حکومت و در هر زمان خواهد بود.

    -هماهنگی در قطع درآمد حکومت که به صرف مردم نمیرسد. اجرای تحریم بعضی کالاها توسط مردم و پرداخت نکردن پول برق و گاز و غیرو

    -ای حکومتیهای ظالم بهراسید از غضب و بلا. جاه و مقام را رها نمایید. مأمورین ساده لوح انسانیت را پیشه کنید و با رضای مردم عمل نمایید تا در امان باشید

    -بدانند حکومتیها و مراجع جیره خوار مسعول ضلم وستم و غارت جان و مال مردم خواهند بود مگر در پیشگاه مردم توبه کرده و مورد بخشش مردم واقع گردند.

    با احترام و پوزش از اشکالات نوشته ام و تشکر از توجهات همگی.

     
  29. سلام جناب مرتضى گرامى
    من بر حسب فرمايش جنابعالى از تدوام موضوع تنازع با جناب مصلح خودارى مينمايم و از جنابعالى نيز به منظور اعلام نظر فارغ از هرگونه حانب دارى از طرفين تشكر ميكنم ليكن توضيح در خصوص چند فقره از موارد را ضرورى ميدانم كه ذيلا عرض خواهم نمود؛
    ١- بنده همانگونه كه در هيچكدام از مطالبم بيان نكرده ام قردوسى مسلمان نبود همانگونه نيز هيچگاه نگفته ام فردوسى مسلمان بود و برداشت جنابعالى كه احتمالى نوعى اخذ اشتباه از مفهوم مخالف سخن من بوده صحيح نميباشد.
    به نظر من دين اشخاص موضوعى شخصى و عقيدتى ميباشد كه جز به خود وخدايشان به كس ديگرى مرتبط نميباشد ، البته مادامى كه انها نيز دين خود را از جايگاه نگهدارى ان ، يعنى از قلب و درون خود خارج نكرده باشند و از ان به عنوان وسيله اى جهت انجام روابط خود با ديگران استفاده نكرده باشند ، و لذا با توجه به عدم هر گونه ارتباطى بين دين حكيم فردوسى با اينجانب ، لذا من به هيچ وجه خود را مجاز به اظهار نظر در خصوص نوع دين ومذهب ديگران نميدانم.
    ٢-مضاف بر اينكه دانستن اينكه فردوسى چه دينى داشته كوچكترين تاثيرى نميتواند در جايگاه و نقشى كه او در تحولات اين كشور و فراتر از اين كشور، برجاى گذاشته ، داشته باشد و سر سوزنى از اتبار وى بكاهد يا بر ان بيفزايد.
    ٣-اكنون پس از گذشت هزار سال از مرگ فردوسى ، ديگر فردوسى وجود ندارد كه ما بخواهيمم راجع به دين او تجسس كنيم و هرگونه تلاش ما ، در حقيقت دست و پا زدن در عدم است چون فردوسى زمانى وجود بود و اكنون عدم است.
    ٣-انچه اكنون در دست ماست و بارزش ، اثر فردوسى است و نه خود فردوسى ، كما اينكه چنانچه خود فردوسى نيز اگر اكنون در دست ما بود جسمى بود فاقد ارزش، لذا براى اثر فردوسى نيز نميتوان دين و مذهب تصور كرد پس سخن از دين فردوسى سخن از معدومات است و بر مبناى عقل ، فاقد ارزش.
    ٤-جناب مرتضى به نظر من دين اشخاص تا زمانى دين است كه جايگاه خود نزد ان شخص كه قلبش ميباشد را ترك نكرده و به محض اينكه از ان جايگاه بيرون امد و به زندگى ديگران سرك كشيد يا با پرسه زدن در جامعه از هر در بازى درون رفت و مردمان را به زحمت و در سر انداخت ديگر نام دين را از دست ميدهد و نام ديگرى ميگيرد ، همانطور كه احترامش را نيز نزد ديگران از دست ميدهد و حرمت خود را نيز زايل ميكند.
    ٥- انچه را نيز شما نناقض يا پارادوكس نام نهاديد از ان سبب است كه رفع ان تناقض ظاهرى با ورود من در بحث بيهوده عقايد و يا دين فردوسى ممكن ميگردد كه من از ورود به اين ورطه ها پرهيز دارم، ليكن چنانچه جنابعالى يا ساير دوستان مصر به رفع ان باشند من حاضر خواهم بود صرفا از بعد تاريخى ان و به منظور اثبات عدم ارتباط بين اين دو مقوله پاسخ خواهم داد، عجالتا و تاحدى كه ورود به عقايد محسوب نميگردد ؛ همانگونه كه جنابعالى مستحضريد ما دو تعريف از مسلمان داريم در يك تعريف مسلمان كسى است كه معتقد به رسالت حضرت محمد و ختميت ان و نيزمعتقد به اصول دين باشد و اين اعتقاد بايد عينى و واقعى باشد كه بر اساس اين تعريف مسلمين اندكند و مصاديق ان محدود و درتعريفى ديگر مسلمان عبارت است از كسى كه از پدر و مادر ويا پدر ويا مادر مسلمان متولد گردد ويا كسيكه از پدر و مادر غير مسلمان متولد گردد سپس خو شهادتين بگويد
    و انكه از پدر و مادر مسلمان يا پدر يا مادر مسلمان به دنيا ايد مسلمان است و در صورت تغيير دين مرتد فطرى محسوب ميگردد و خودش كشته اموالش مصادره و زن و فرزندانش نيز كنيز و برده محسوب ميگردندو توبه چنين شخصى نيز پذيرفته نميگردد ولى كسى كه از پدر ومادر غيرمسلمان است و بعدا مسلمان ميشود و سپس از اسلام خارج ميشود مرتد ملى بوده كه احكامش همان احكام مرتد فطري است با اين تمايز كه توبه اش پذيرفته ميشود، بر اساس تعريف اخير نه تنها فردوسى مسلمان است بلكه بيش از يك ميليارد مسلمان در حال حاضر وجود دارند ولى چون برسى دين فردوسى در تعريف اول مستلزم ورود به مسايل شخصى وى ميباشد لذا از توان اينجانب خارج است.
    ٦- همچنين استدلال شما در موضوع مستندات تاريخى حكايت قران پذيرفتنى نبود زيرا شما افراد را به دودسته تقسيم و فرموديد يك دسته كسانى هستند كه قران را كلام خدا ميدانند و دليل حقيقى بودن روايات قران براى ايندسته خود قران است و دسته ديگر كه فرض بر زمينى بودن قران دارند و استناد به قران براى حقانيت قران مستلزم دور ميباشد ، اشكال در اين است كه ما وقتى صحبت از ادله ميكنيم براى همين گروه است وگرنه گروه اول كه اصولا دليل طلب نميكنند كه استناد به قران براى انها دور محسوب بشود يا خير -لذا سوال بنده براى گروه دوم عينيت ميابد و مستلزم ارائه دليلى است كه به دور منتهى نشود زيرا براى گروه اول اساسا چنين سوالى چون تحقق نميابد لذا سوال نيست و وقتى صحبت از سوال ميكنيم الزما گروه دوم را در نظر داريم كه سوال برايشان عينيت ميابد.
    باتشكر.

     
  30. محسن ابدالی

    بانو هستم
    ۱۱:۱۴ بعد از ظهر / اسفند ۲۵, ۱۳۹۲

    سلام آقای نوری زاد… خوبید؟! شما خیلی دوست دارین من و هم سن و سالام شما رو پدر صدا کنیم… باشه… شما جای پدر نداشته و شهید من… ولی اینطوری می خواین جای پدر منو پر کنین؟! من پر از گلایه م از شما… دل من و امثال من از بغض داره می ترکه… چرا سوئ استفاده دشمنا رو نمی بینین؟! خون بابای من چی میشه؟!
    و شما پاسخ داده ای:»سلام دختر گلم، برادر خود من جانباز هفتاد درصد است.من وقتی نقد می کنم، پیش از تو و سایرین، بر جگر خودم تیغ می کشم. بدرود دخترگلم«.
    آری دانسته شدم که علت پاسخ ندادن بتو جانباز بودن برادرت است. واقعا مخلص جانبازا و برادرت هستیم

     
  31. رستم و اسفنديار (بخش دوازدهم)
    بخنديدو گفت اى برادر تو خوان
    بياراى و ازادگان را بخوان
    گر اين است ايين اين نامدار
    تو ايين اين نامور ياد دار
    بفرمود تا رخش را زين كنند
    همان زين ب ارايش چين كنند
    سوالى كه در قسمت هاى گذشته در خصوص انگيزه فردوسى از ذكر رنگ اسب اسفنديار و رنگ زين ان ، مطرح شد را شايد بتوان در اينجا پاسخ گفت،؛
    اكنون مجددا بيت مورد اشاره را در زير مى اوريم؛
    بفرمود كآسب سيه زين كنند
    به بالاى ان زين زرين كنند
    (كآسب =كه +اسب )
    اكنون اين بيت مقايسه گردد با بيت؛
    بفرمود تا رخش را زين كنند
    همان زين به ارايش چين كنند
    (البته در همين داستان در جاى ديگرى فردوسى براى تكميل بيت اخير رنگ رخش را رخشنده ذكر ميكند كه البته با توجه به وحدت واژه رخش و رخشنده در ريشه ، خود كلمه رخش حاوى معناى ياد شده نيز ميباشد)
    مركب شخصيت هاى شاهنامه ، اسب ميباشد ، همانگونه كه ميدانيم مهمترين وسيله حمل و نقل در گذشته اسب بوده ، وسيله اى بوده كه از ان براى رفتن و جلو رفتن و پيشبرد استفاده ميگرديده و ازهمين منظر فردوسى در موضوعى كه در قالب داستان رستم و اسفنديار در صدد بيان ان است يعنى همان مقوله تقابل دين و ازادى ، اسب را به عنوان نماد وسيله و ابزارى ميداند كه دين و ازادى با استفاده از ان خود و اهداف خود را به پيش ميبرند، لذا اسب در ابيات فوق ابزارى است كه پيشرفت و پيشبرد اهداف و مقاصد وجودى دين و ازادى را سبب ميگرددو تضمين ميكند و از طرفى نيز همانگونه كه بيان گرديد واژه سياه و سياهى در ادبيات داراى معانى ثانويه و ثابت ، استبداد و خفقان ميباشد كه بر اين اساس فردوسى با بيان رنگ اسب اسفنديار كه نمادى است از دين ، در حقيقت در صدد بيان اين مطلب به خواننده ميباشد كه ؛
    اسفنديارها(اديان) با بهره گرفتن از خفقان و استبدادى كه بر جامه حاكم ميكنند قادر به پيشبرد اهداف و مقاصد خود ميباشند (اين استبداداعم است از نوع سياسى و اچتماعى ان)و ازسوى ديگر فردوسى پيشبرد و پيشرفت ازادى در جوامع را صرفا در گرو درخشندگى ، وضوح و شفافيت و پرهيز از كتمان كارى ميداند.
    اما رنگ و نوع زين هاى اين دو سوار حاوى چه مفهومى مى تواند باشد؟ زين پوششى است بر اسب و اسفنديار دستور ميدهد اسبش را با زينى زرين و طلايى زين يا مزين كنند و در حقيقت اسفنديار در تلاش است سياهى اسب خود را با پوشش خوشرنگ طلايى ، پنهان كند يا به عبارت ديگر ؛ اسفنديارها به استبداد و خفقان و سياهى كه براى پيشبرد اهداف خود بر جوامع حاكم ميكنند ، رنگ و بويى زيبا و معنوى و فريبنده و گاهى نيز الهى ميدهند( واژه فريبنده از ان روى استفاده شد كه يكى از ويژگيهاى رنگ طلايى يا همان زرين ، صفت فريبندگى ان است كه با استفاده از اين رنگ گاه فلزى بى ارزش را به جاى فلزى پر بها جلوه داده اند و از اين طريق موفق به فريب ديگران گرديده اند)
    اما چرا رستم دستور ميدهد زين اسبش به ارايش چين باشد ؟با توجه به اهميت ويژه تركيب “ارايش چين “در اين بيت و نيز باتوجه به عمق معانى مستتر در پشت اين واژه لازم است به منظور درك كامل مطلبى كه فردوسى با ذكر اين عبارت سعى در بيان ان دارد، در اينجا قدرى مفصل اين تركيب را بررسى كنيم ؛
    واژه چين در ادبيات فارس به همراه كلمات ديگر تركيبات متعددى را ساخته كه عدم توجه به معناى سمبليك ويا نمادين واژه چين در ادبيات فارسى مانع از درك معانى ان تركيبات ميشود لذا ابتدا لازم است معانى سمبليك اين واژه را در ادبياتفارسى مشخص نمود كه اهم انها عبارتند از؛
    ١- در ادبيات فارسى از واژه چين بيشترين استفاده براى معرفى جايگاه بهترين نقاشان و مجسمه سازان و محل خلق بهترين نقاشى ها و مجسمه ها شده است و تركيب صورت چين و صورتگر چين در همين منظور استعمال ميگردد، حافظ ميگويد:
    در جمال تو چنان صورت چين حيران بماند
    كه حديثش همه جا بر در و ديوار بماند
    ٢-نقاشى هاى چينى نيز به مانند نقاش هاى چينى از بهترينها هستند كه در ادبيات از انهابه عنوان نگار چين ياد شده( نگار در تركيب با واژه چين معنايى غير از معنى غالبخود دارد و به معنى نقاشى يا همان نگاره با واژه چين تركيب ميشود
    ٣-ناصر خسرو زيبايى هاى طبيعت بلحاظ زيباى زياد به نقش چين يا همان نقاشى چينى تشبيه ميكند؛
    گر ارتنگ خواهى به بستان گذر كن
    كه پر نقش چين شد ميان و كنارش
    ٤- مولوى چينيان را نماد افراد ظاهر دوست كه در بند رنگها هستند ميشناسد در مقبابل روميان معنوى گراى؛
    چينيان گفتند ما نقاش تر
    روميان گفتند ما را كر و فر
    چينيان (صد رنگ) از شه خواستند
    پس خزينه باز كرد ان ارجمند
    روميان گفتند نه نقش و نه رنگ
    درخور ايد كار را جز دفع زنگ
    ٥-چين به عنوان جايگاهايينه سازى؛
    ازقضا ايينه چينى شكست
    خوب شد ابزار خود بينى شكست
    ٦- معناى نمادين دورى راه كه از سخن حضرت محمد در خصوص علم اموزى ولو درچين برخاسته بيشاز ساير معانى در ادبيات استفاده شده
    ٧- اما فردوسى از چند معناى نمادين چين، تركيب ارايش چين ، كه مختص خود اوست را ساخته
    ،بدين نحو كه از تركيب كردن معانى نمادين چين در خصوص ؛ زيباترين نقاشى ها و تنوع رنگ ها و جورواجور بودن اقلام چينى ، و رنگارنگ بودن نگارهاى چين و وجود گوناگونى رنگ كه از ان استعاره بازار چين نيز ساخته شده ، و پاره اى موارد ديگر كه بيان ان خارج از حوصله اين نوشته ميباشدو تلفيق تمامى اينها فردوسى تركيب ارايش چين را ابداع نموده كه نمادى است از وجود گرايشات مختلف ، انديشهاى مختلف و فرهنگهاى مختلف و جود انواع و اقسام تضادها و سلايق مختلف و متفاوت كه همه در يك مجموعه واحد و به هم پيوسته گرد هم مى ايد و جود اختلافها وتفاوتهاى ياد شده نه تنها سبب تجزيه ان نميگردد بلكه اين تفاوتها و وجوه افتراق در مجموع نوعى ارايش است كه بر سبب زيبايى ان مجموعه ميگردد ،
    لذا به نظر فردوسى ابزار پيش برنده ازادى در جوامع وجود گرايشات ، تفكرات و سلائق مختلفى است كه همه در يك مجموعه واحد گردامده و وجود اين ديدگاههاى مختلف ارايشى زيبابه اين مجموع بخشيده كه شفافيت و درخشندگى ان مانع از محو و خاموشى هر ديدگاهى ميباشد و اين خصيصه اصلى جوامع ازاد است در مقابل جوامع استبدادى كه اسفنديار ميكوشد با زين زرين سياهى انرا پنهان نمايد.
    بر خلاف اسفنديار كه با پوششى زرين سعى در پنهان نمودن سياهى دارد ، رستم ، شفافيتى را به نمايش ميگذارد كه همچون ارايش چين تمامى انديشه ها را از هر نوع و با هر تفكرى در بر ميگيرد( البته در بخش هاى اينده به ابياتى برخواهيم خورد كه صحت برداشت مذكور را از ابيات ياد شده به وضوح نشان خواهد داد)
    و اما ادامه داستان؛
    رستم پس از فرمان زين كردن رخش ، بيان ميكند كه ؛
    شوم باز گويم به اسفنديار
    كجا كار ما را گرفتست خوار(به نزد اسفنديار ميروم تا دليل اين توهين وى را دريابم.)
    نشست از بر رخش چون پيل مست
    يكى گرزه گاو پيكر به دست
    (مشخصه پيل مست ، عصابنيت و خشمگينى ان ميباشد / در گذشته در جنگها به طرق مختلف فيل ها را مست ميكردند و سپس انها را به سوى لشكر مقابل مى رماندند )
    فردوسى با توصيف رستم به پيل مست در صددبيان شدت خشمى است كه توهين اسفنديار به او ، با نخواندنش براى صرف غذا، در وى ايجاد كرده است،
    رستم بار قبل كه براى اولين بار به ديدن اسفنديار ميرفت به لحاظ عدم شناخت اسفنديار و تصويرى كه از اسفنديار در ذهن خود داشت ، بدون سلاح به ديدار او رفت اما اكنون رستم تا حدودى ماهيت اسفنديار و هدف او را درك كرده ، مضاف بر اينكه از نظر رستم ، اسفنديار با نخواندن او به مهمانى در حقيقت مرتكب توهين به او شده ، لذا رستم دريافته ؛ كه نرم سخن گفتن با اسفنديار فقط گستاخى بيشتر او را در پى خواهد داشت ، اينباررستم به اين دليل نزد اسفنديار نميرود كه از فرمان شاه اگاه گردد يا اينكه اسفنديار را به خانه خود دعوت كند بلكه ميرود تا بداند دليل تحقيرى كه اسفنديار بر او روا ميدارد ، در چيست ، لذا سلاحى كه نمودى از ويژگى هاى رستم است ( يعنى گرز ) خود را به دست ميگيرد ، زيرا احساس كرده بى سلاح بودن او در ملاقات قبل را ، اسفنديار حمل بر ضعف و زبونى او كرده است ، لذا؛
    نشست از بر رخش چون پيل مست
    يكى گرزه گاو پيكر به دست
    /
    بيامد دمان تا به نزديك اب
    سپه را به ديدار او بد شتاب
    رستم دمان (با سرعت ، حركت اسب به صورت چهار نعل) خود را به نزديك رود هيرمند، -محل توقف اسفنديار – ميرساند ، سپاهيان اسفنديار براى ديدن و مشاهده رستم به شتاب افتاده اند،
    اما چرا در مرتبه قبل سپاهيان اسفنديار تمايلى به ديدن رستم به خرج نميدهند ولى اينبار براى ديدن رستم از يكديگر پيشى ميجويند ؟ شايد دليل انرا بتوان اينگونه بيان كرد ، كه؛ رستم مطلوب انها رستمى نيست كه بدون سلاح و بدون غرور مقابل اسفنديار ظاهر ميگردد و در برابر سخنان گستاخانه اسفنديار از خود نرمش به خرج ميدهد و با دعوت از اسفنديار به مهمانى سعى در منصرف كردن او از بستن دست خود را دارد ، ولى رستمى كه اكنون براى ديدنش شتاب دارند همان رستمى است كه انها انتظار دارند ، مغرور ، قوى با صورتى برافروخته و با گردنى برافراخته كه نه براى دعوت اسفنديار بلكه براى شماتت او امده و استوارومحكم در برابر انها ظاهر شده.
    و شايد از همين جهت است كه اينبار فردوسى ميگويد :
    هر انكس كه از لشكر او را بديد
    دلش مهر و پيوند او برگزيد
    زيرا مرتبه قبل نيز سپاهيان اسفنديار او را ديده بودند ولى هيچكدام از انها ، دلش مهر و پيوند رستم را بر نميگزيند، در هر يك از اين دو ديدار رستم تصويرى متفاوت را از خود به نمايش گذاشته ، در تصوير اول ، رستم بدون سلاح و با حالتى دوستانه به ديداراسفنديار امده كه گرچه در برابر درشتى هاى اسفنديار زبونى نميكند ولى سعى دارد با دعوت از اسفنديار به مهمانى و با خواهش ، او را از بستن دست خود ، منصرف كند و اين تصويرى نيست كه مورد خواست انها باشد ولى تصوير اكنون رستم از خود ارائه ميكند ، او را با قامتى استوار و گردنى برافراخته ، بى انكه كمترين اثرى از خواهش و كرنش در وى يافت گردد و با سلاحى در دست ، كه قدرت او را به نمايش ميگذارد ، به جلوه در امده ، يعنى منطبق با همان رستمى است كه انها ميخواهند، شايد چند بيت بعدى ، اين موضوع را تاييد كند؛

    همى گفت هر كس كه اين نامدار
    نماند به كس جز به سام سوار
    برين كوهه زين كه اهن است
    همان رخش گويى كه آهرمن است
    اگر هم نبردش بود ژنده پيل
    بر افشاند از تارك پيل ، نيل
    ( از پيشانى فيل جوى خونى به وسعت رود نيل جارى ميكند)
    كسى مرد از اينسان به گيتى نديد
    نه از نامداران پيشين شنيد
    خرد نيست اندر سر شهريار
    كه جويد از اين نامور كاراز
    به پيرى سوى گنج يازان تر است
    به مهر و به ديهيم نازان تر است
    (اين چند بيت اخر از زبان ان عده از سپاهيان اسفنديار كه رستم را ميبينند بيان ميگردد و بيت انتهايى نيز معطوف است به گشتاسب كه سپاهيان ميگويند؛ او در پيرى نسبت به گنج و مهر [منظوراز مهر در اينجا مقام شاهى ميباشد و ديهيم نيز به معناى تاج شاهى ميباشد] و ديهيم دلبستگى بيشترى دارد و سپس ادامه ميدهند؛ به گونه اى كه جوانى چون اسفنديار را براى حفظ تاج و تخت خود ، به كشتن ميدهد)

    فردوسى ادامه ميدهد:
    همى امد از دور رستم چو شير
    به زير اندرون اژدهايى دلير
    (اشاره به رخش دارد)
    چو امد به نزديك اسفنديار
    همانگه پذيره شدش نامدار
    (پذيره شدن در اينجا به معنى به استقبال امدن است)
    اسفنديار متوجه تغييرات رفتارى و خشم رستم گرديده لذا به محض ديدن رستم ، خود به استقبال او ميشتابد تا مگر خشم رستم فروكش كند.
    بدو گفت رستم كه اى پهلوان
    نو ايين و نو ساز وفرخ جوان
    خرامى نيرزيد مهمان تو؟!
    چنين بود تا بود پيمان تو؟!
    (رستم اسفنديار را با القابى چون نوايين و نوساز و فرخ جوان خطاب قرار ميدهد و به او ميگويد ؛ ايا مهمان تو انقدر ارزش نداشت كه شخصى را براى فراخواندنش بفرستى؟! و ايا هميشه پيمان تو اينگونه[شكننده] است؟!)
    وسپس فرياد ميكشد؛
    سخن هر چه گويم همه ياد گير
    مشو تيز با پير بر خيره خير
    (تيز به معناى تند و عصبانى ميباشد و خيره خير نيز به معنى بيهوده است)

    همى خويشتن بس بزرگ ايدت!
    وز اين نامداران سترگ ايدت
    همانا به مردى سبك داريم
    به راى و به دانش تنك داريم
    به گيتى چنان دان كه رستم منم
    فروزنده تخم نيرم منم
    (همى خويشتن بس بزرگ ايدت)
    ( وز اين نامداران سترگ ايدت)…

     
  32. درود به محمد نوری زاد عزیز
    جواب بانو هستم
    خانم محترم اول یکم از خط شهید و شهدا در بیا در و مثل انسان زندگی کن از خون بابات سوء استفاده نکن از خون بابات نمره نگیر از خون بابات برای مخارج زندگی پول نگیر و یا هر کار دیگری که میکنی بابات برای نظام نجنگید برای وطن که تو نمیدانی چیست برای ناموس من و همه ایرانی ها جنگید و شهید شد و مرد برای شخص که نجنگید پدرت برای کشوری جنگید که به نابودی نرود و فنا نشود ایا کوری نمیبینی این کشور به نابودی رفته است به دست چندین ادم نظام ایا ندیدی ستار مرد مادرش اشکوار شد پدر من به جنگ نرفت و شهید هم نشد ولی وقتی که جنگ شد کلنگ بر دست گرفت و برای این سرزمین کار کرد
    یعنی همه در جنگ بوده اند یکی با تفنگ یکی با کلنگ یکی با قلم همه کمک کردند که این مرز و بوم به غارت نرود ولی رفت به دست نظام چطور با درست کردن انرژی هسته ای با درست کردن احمدی نژاد این غول بی شاخ و دم ایا جرئت داری به این نظام حرفی بزنی و از خون ستار بهشتی دفاع کنی ایا میتوانی به خانه این زن بروی و بگوی ستار چرا مرد
    پدر شما شجاع بود و شما ترسو و باج بگیر هستید چون فهمیده اید این نظام برود از پول خبری نیست از نمره خبری نیست
    مثل ستار باید کار کنید و لقمه نانی برای مادرتان بدست بیاورید که برای شما سخت است زحمت کشیدن همان بهتر که از خون شهدا پولی بگیر و وقتی گرفتی بگویی پدرم برای نظام جنگید چه بهتر که مخالف محمد نوری زاد باشید و بگویید دشمن را شاد نکن عزیزم انقدر که خارجی ها به فکر ما هستند اگر نظام به فکر ما بود این مملکت گلستان میشد
    این را بدان وظیفه پدرت بوده است که از ایران دفاع کند و جانش را بدهد بدون هیچ منتی ولی وظیفه تو نیست که از خون شهیدان سوء استفاده کنی
    اقای محمد نوری زاد یک مرد ازاده است و حق را میگوید و درد را دیده است و شما نمیتوانید این مرد را کافر کنید و بکشیدش

     
  33. اﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ ﺳﻼﻡ
    ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ اﺯ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ اﻃﺮاﻑ ﻣﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻧﺪ و ﻣﺎ ﺑﻪ اﻧﻬﺎ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻭﺭاﺟﻊ ﺑﻪ اﻧﻬﺎ ﻧﻆﺮ ﻣﻴﺪﻫﻴﻢ ﻇﺎﻫﺮا ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻴﺮﺳﻨﺪ ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻭاﻗﻊ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ اﻧﺪ.
    ﺑﺮاﻱ اﻳﻨﻜﻪ ﻧﻆﺮﻱ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺻﺤﻴﺢ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﺑﺪﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺩاﻧﺶ ﻣﻦ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﺣﺪاﻗﻞ ﺩﻭ ﺧﺼﻠﺖ ﺷﺨﺼﻲ ﺩﺭ ﻛﻤﻚ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻧﺪ.
    ﻳﻚ ﺩﻗﻴﻖ ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﻧﮕﺎه ﻛﺮﺩﻥ, ﺑﻪ ﻣﻌﻨﻲ اﺯ ﺯاﻭﻳﻬﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ و ﺩﻭ ﺩﻗﻴﻖ ﮔﻮﺵ ﻛﺮﺩﻥ,ﻳﻌﻨﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﻛﺴﻲ ﺩﻳﺎﻟﻮﮒ. ﺑﺮ ﻗﺮاﺭ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ
    ﺑﺪاﻧﻴﻢ ﺗﻚ ﺗﻚ ﻛﻠﻤﺎﺗﻲ ﻛﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎ ﻣﺼﺮﻑ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻣﻌﻨﻲ ﺩاﺭﺩ و ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﮔﻮﺵ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻛﻤﻚ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺩﺭﻙ ﺻﺤﻴﺢ ﺗﺮﻱ اﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺑﺪﺳﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭﻳﻢ ﺷﺎﻳﺪ اﻳﻦ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻛﻤﻚ ﻛﻪ ﺭاﺣﺘﺘﺮ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻴﻢ, ﻣﻦ ﻣﻂﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﻭﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻴﻦ ﺷﻤﺎ ﻭﻣﺨﺎﻟﻒ ﺷﻤﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ ﻭﺯاﺭﺕ اﻃﻼﻋﺎﺕ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﻭﺷﻤﺎ ﻭاﻭ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭا ﺗﺤﻤﻞ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ
    ﻭاﺭﺩ ﻧﻬﺎﻳﺖ اﺯ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻆﻲ.
    اﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺮاﻱ ﻣﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺟﺎﻱ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻴﺴﺖ ﺣﺎﻻ اﺯ ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﻫﺪ اﺏ ﺑﺨﻮﺭﺩ.
    اﻣﻴﺪﻭاﺭﻡ ﻳﻚ ﭼﻨﻴﻦ ﭼﻴﺰﻱ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺸﻮﺭ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻳﺪ.
    ﺩﻭﺳﺘﺪاﺭ ﺷﻤﺎ ﻋﻆﻴﻢ

     
  34. درود بر شما برادر استوار و خستگی ناپذیر

    همانطور که خود نوشته بودید این پارچه سفید و جدید با جملات کمتر درشت تر و مشخص تر هر کدام در کادری جدا بسیار زیبا تر و گویا تر از قبلی است . دست مریزاد.

    مدتی بود که میخواستم برایتان بنویسم که نوشته های قبلی بسیار زیاد و کوچک هستند ولی به احترام شما ننوشتم. خوشحالم که آنرا عوض کردید . دیگر از ما بهتران نمیتوانند به شما اعتراض کنند که چرا کفن پوشیده اید که این هیچ شباهتی به کفن ندارد درعوض بسیار گویاتر و محکم تر از هزاران کفن…

    من کامنت یکی دوستدارانتان که در این صفحه بود را کپی کردم چون دقیقا حرف دل من بود.

    استاد به شما بسیار درود گفته اند ولی من میخواهم درودم را نثار دو نفر دیگر کنم… درود بر شرف وغیرت پدر و مادری که چنین فرزندی را به بار نشاندند . درود درود درود ……

    جناب نوری زاد از شما خواهشی دارم دفعه بعد که مادرخود و مادر
    ستار بهشتی را دیدید لطفا از طرف من سخت در آغوش بگیرید وسر و پیشانیشان را به جای من ببوسید.

    با سپاس
    فرزانه

     
  35. اسم کوچک : محمد نوری زاد
    فامیل : همه ی مردم ایران
    ادرس خانه : خراب
    وضعت : معلوم الحال
    ساکن : خیابان سوال
    خوراک : بوق خدا از ماشین های گذار
    جرم : همان سوال
    دادستان : جهت اطلاع٬ وزارت اطلاع
    دادگاه رسمی است.
    جرمش ؟ عاشق است
    وکیل مدافع؟ مردم بی دفاع.
    ختم دادگاه. برای جلسه بعد وکیل تسخیری می خوای؟
    نه قربان. جرم من. عشق من. وکیل من همان است که گفتم.

     
  36. مرد خدا! سلام.
    از این که با به جان خریدن اعتراض دوست و دشمن، متن وزینی درباره مظلومیت جناب محمدعلی طاهری نوشتید، سپاسگزارم و از هر شِکوه و ناروایی که متحمل شدید، شرمنده و عذرخواهم.
    شایسته وصف بزرگوارانه شما نبودم و نیستم و تا به این حد طمع کارانه به ملاقاتتان نیامدم که از آن معلم در بند، یادی فرمایید و بروم.
    آمدم تا دستتان را ببوسم که نمی توانستم. این بار قدمگاهتان را بوسه خواهم زد تا گوشه ای از احترامی که برای همت و شهامت و غیرتتان قائل هستم، بر زمین میهن به یادگار بگذارم.
    باور بفرمایید برای هر قدمی که بتوانم در مسیر هدف والای آزادمردی چون شما بردارم، لحظه شماری می کنم.
    ای کاش برای این مهم، لیاقت و درایت و توفیقی یابم که عنایتی فرمایید و راهی بنمایید.

    همواره دعاگو هستم!

     
  37. بگذارید عشقتان یک عشق کیهانی باشد زیرا که تنها چنین عشقی یک عشق حقیقی است. همیشه کاری انجام دهید که برای همه دنیا خوب باشد نه فقط برای آدمها. وقتی می گویم “همه”، حتی گیاهان و سنگها را نیز در بر می گیرد. اجازه دهید عشقتان بر همه آنها جاری شود. توجه به احساسات و خوشحالی دیگران مبین عشق واقعی است. مایه تاسف است که اغلب اوقات، عشق محدود به یک پدیده جسمی می گردد، در حالی که اصلا نمی توان آنرا عشق نامید. عشق، توجه به دیگران است. خوبی کردن به همه کس و همه چیز. عشقتان را برای رضایت بخشیدن به تمامی خلقت بکار گیرید.

    سوآمی سات چید آناندا

    با درود و سلام و احترام
    آقای دکتر، امروز اومدم خدمتتون و می خواستم چند تا نکته به شما بگویم که متاسفانه نشد و اونها به شرح زیر هستند:
    1- از شما می خواهم که همیشه صبور باشید و نگذارید چیزی شما را عصبانی کند و سعی کنید که شاد باشید، حتما حتما، چون به سالم بودن و سلامتی شما نیازمندیم
    2- دیگه هیچ وقت توی اتوبان نروید چون کسانی که می خواهند شما را بگیرند حتما میگیرند و فرار شما مساله ای را حل نمی کند و خدای ناکرده مشکلی برای شما و رانندگان پیش می آید

    حرف برای گفتن زیاده…
    مواظب خودتون باشید
    با درود – فرزند شهید

    راستی آقای دکتر اگه میشه توی نوشته هاتون این مطلب رو هم از زبان من بگید که پدر من در سال 61 شهید شد، اون موقع من 5 سال و خورده ای سن داشتم و یکی دو سال بعد ما رو آوردن برای دیدن آقای کروبی به تهران. متاسفانه به ما می گفتن که شعار بدید: دشمن خون شهید بی حجاب بی حجاب و مرگ بر بی حجاب. ما هم بدون اینکه بفهمیم این شعار ها رو می دادیم و خانم هایی که از مسیر ما عبور می کردن رو مورد خطاب قرار می دادیم .
    از شما می خوام که معذرت خواهی من رو از تمام زنان این مرز و بوم که مورد آزار و اذیت ما قرار گرفتن رو اعلام کنید، امیدوارم که ما رو حلال کنن.
    با آرزوی موفقیت

    البته مطلب بالا ربطی به آقای کروبی نداره و ما رو به هر اردویی که می بردن این قضیه احتمالا اتفاق می افتاد

     
  38. سلام آقای نوری زاد… خوبید؟! شما خیلی دوست دارین من و هم سن و سالام شما رو پدر صدا کنیم… باشه… شما جای پدر نداشته و شهید من… ولی اینطوری می خواین جای پدر منو پر کنین؟! من پر از گلایه م از شما… دل من و امثال من از بغض داره می ترکه… چرا سوئ استفاده دشمنا رو نمی بینین؟! خون بابای من چی میشه؟! شما می گین من واسه اینکه خون بابای من پایمال نشه این کارو میکنین؟! به خدا من و همه ی بچه شهیدا از این کار شما ناراضیم چون میدونیم این کار شما لطمه میزنه به حیثیت نظامی که بابم واسش رفت… تور و خدا به خودتون بیاید و ببینین دشمنا چه می کنن… دختری که میخواد شما جای باباشو پر کنین نه اینکه زخمی بشین روی همه زخماش…

    ———————

    سلام دختر گلم، برادر خود من جانباز هفتاد درصد است. این یعنی ما نیز با داغ تو آشناییم. عزیزم، می دانم که پذیرفتن حاکمیتی که از خون شهدا ارتزاق می کند دشوار است. اما ایکاش به این پرسش من پاسخ می دادی که آیا شهدای ما آرزوی یک چنین روزهایی را داشتند؟ که دزدان و قاتلان و نا بخردان همه ی ارکان کشور را تصاحبت کنند. ایکاش کمی صبور بودی و من گونه هایی از چپاول این شهید خواران را با تو باز می گفتم. من وقتی نقد می کنم، پیش از تو و سایرین، بر جگر خودم تیغ می کشم. بدرود دخترگلم

     
  39. سلام آقای نوریزاد.
    از شما یک درخواست دارم اجابت می کنید؟؟؟
    من یک فیلم نامه نوشته ام. حدود دو سال پیش. هفتاد صفحه است و خواندنش 2 ساعت زمان می برد. اگر بفرستم می خوانید و نظرتان را می گویید؟
    اما داستان این فیلم نامه ام که موضوعی اجتماعی و درباره چندگانگی شخصیت است اینگونه شد که من حتی یک سرمایه گذار هم پیدا کردم و کارگردان هم امد و در جلسه ای صحبت کردند حال چرا سرمایه دار حاضر شد این کار را بکند؟ چون داستان به زمینه شغلی او مرتبط بود و در ساختمانی فوق العاده لوکس که ساخته بود اتفاق می افتاد و برای او نوعی تبلیغ بود. اما بعد از مدتی به من و کارگردان زنگ زد و گفت به هیچ وجه نمی توانم این کار را بکنم گفتیم چرا؟ گفت چون سر زبانها می افتم و به زودی سراغم می ایند که یک جوان سی و دو ساله از کجا اورده این ثروت را؟ البته نه سیاسی بود نه از رانت برخوردار بود بلکه کاملا با سرمایه و کار خودش به ان ثروت رسیده بود و پرهیز داشت از سیاست. او لوکس ترین ساختمانهای منطقه یک را در تهران می سازد و زمانی کارفرمای من بود و چه انسان شریفی. البته یک مورد دیگر را هم گفت : می گفت تحقیق کرده و فهمیده دولت اینقدر پول داده و فیلمهای زیادی ساخته شده که همگی در کمدهای حوزه هنری خاک می خورند و به اکران نمی رسند سرنوشت ساخته ما که دیگر معلوم است.
    خلاصه اینکه اقای نوریزاد یکی از دلایل ناکارامدی همین بودجه های دولتی و نفتی است. اگر دولت از پول دادن و سفارش دادن دست بردارد بخش خصوصی فعال می شود و بازار خودش را پیدا می کند و نیروهای توانمند بر سر کارشان بر می گردند نه اینکه هر کس بتواند رانت بیشتری را با چاپلوسی به دست اورد.
    جالب اینجاست که هیچ تهیه کننده و کارگردانی حاضر نشدند وقت بگذارند و اثر من را بخوانند در حالی که اگر یک بازار ازاد مثل سینمای امریکا در اینجا وجود داشت حتما هر دفتر فیلم سازی حداقل یکبار فیلم نامه را می خواند تا از آن ایده ای بگیرد داستانی دغدغه ای شخصیتی چیزی در بیاورد ولی اینجا با پول نفت چرندیات ساخته و پرداخته ذهن بیمار خودشان را می سازند.
    خلاصه در نوشته تان دیدم که داستان سه صفحه ای جوانی را خواندید و نظر دادید. اگر فیلم نامه من را که یک دغدغه اجتماعی من هست را هم بخوانید و نظر بی تعارفی بدهید واقعا هدیه بزرگی به من عطا کرده اید. به هر حال شما یک فیلم ساز توانمند و مردمی هستید و ایده ها و دغدغه هایتان را از مردم بگیرید اگر اینطور است فیلم نامه من دغدغه بزرگ نسل دهه 60 است. نسلی که نمی تواند خودش باشد پس در وجودش چند شخصیت متفاوت شکل میگیرد و به بحران هویت دچار می شود. البته من بیشتر نقش خانواده های شبه روشنفکر را نشان داده ام تا کارم سیاسی نشود…
    می خوانید فیلم نامه ام را اگر بفرستم؟؟؟؟

    یک سوال از استاد نوریزاد
    ——————————————————-
    در ساختاری که دولتی و وابسته به درامدهای نفتی است برای موفقیت و کسب منفعت دو راه وجود دارد: 1-متصل شدن به قدرت و چشم بسته در خدمت آن قرار گرفتن و 2- باج گرفتن از قدرت
    در چنین نظامی رقابت بر اساس شایستگی و سلامت و پشتکار و استعداد یعنی کشک.
    حال سوالم از شما اینه: این ساختار را چه کسانی پایه ریزی کردند؟ آیا شما توانایی فهم و کشف نشانه هایی را که در فعالان سیاسی حاکی از حمایت ازین رویکرد غلط است دارید؟ یعنی ایا می توانید تشخیص بدهید اظهارنظرها و اعتراضات و حمایتها و رفتارهای یک عنصر فعال فرهنگی و سیاسی و اقتصادی نشان دهنده همسویی با این ساختار غلط است یا خیر؟
    اگر از خود تعریف نکنم باید بگم من تا حدی این چشم بصیرت را پیدا کرده ام. از نظر من افرادی همچون میر حسین و هاشمی و خاتمی علی رغم شخصیت و منش قابل احترامشان همگی جزو حامیان و بنیان گذاران این ساختار غلطند و حتی دارو دسته مصباح یزدی را شایسته تر برای مبارزه و یا اصلاح ساختار می دانم. من یک شهروند عادی و یک مخالف سرسخت و ریشه ای این نظام هستم.
    ———————-
    حال اگر حرف من را قبول ندارید و مسائلی را می توانید ببینید که از درک من خارج است بگویید بلند شوم بیایم قدمگاه تا انجا با هم بحث کنیم. واقعیتش خیلی دوست دارم با شما بحث کنم که یا متقاعدتان کنم و یا شما نادانسته های مرا اصلاح کنید اما می ترسم حضورم درانجا برای شما خوشایند نباشد و اسباب مزاحمت باشد. اگر اینطور نیست بگویید یک جلسه بیام و من جوان جویای حقیقت را هدایت کنید و یا من جوان کم تجربه بتوانم چشم شمای پیرمرد دنیادیده را به واقعیت باز کنم. راستش خیلی حیفم میاد این اراده شما و این شهامت شما و این ظرفیتی که به وجود اورده اید به هدر برود. (حمل بر گستاخی نشه اقای دکتر نوری زاد عزیز).
    بدرود

     

  40. salam aghaye noorizade Aziz

    matlabe diroozetoon ro khoondam(albate harrooz mikhoonam)
    mikhastam behetoon begam aslan be harfe in adamaee ke beheshoon eshare shod ahamiyat nadid
    ina hamoon kasaee hastan ke hamisheye khoda be ma eslahtalaba goftasn khaen
    khodeshoon neshestan kenare goad hey ham vase lengesh kardan nazariye sader mikonan
    man raftam tazahorat man kotak khordam tahdid shodam asabamo gozashtam ye edde oonvaght chon too entekhabat sherkat kardam behem goftan khaen
    hamina oonaee boodan ke too khoonashoon lam dade boodan oon rooza va bozorgtarin lotfeshoon in bood ke be khodeshoon zahmat bedan akhbare bbc ro goosh konan
    shoma rahetoon va karetoon doroste
    be in sedaha goosh nadid
    manam kheili delam mikha hamrahetoon basham
    az hichi ham nemitarsam faghat nemidoonam mishe ya na
    payande bashid

     
  41. جناب نوری زاد عزیز سلام نمیدونم این پیامو میخونین یا نه اما من دلم میخواهد بنویسم

    شما را یک بار در سینما فلسطین دیدم و انجا بغض نگذاشت که حرف هایم را بزنم با اینکه با بعضی از نظرات شما مخالفم اما از ته دل به شما علاقه مندم و بی شک به ازاده بودنتان باور دارم اما خواهشم اینست که امثال اقای خاتمی را در این مملکت حمایت کنید او هم کسی بود که از ابرویش گذشت به خاطر مردم و نمونه اش همان شرکت در انتخابات مجلس بود که میتوانست مردم را با او دشمن کند اما به راستی که کسی در را خدا پا میگزارد خدا عزیزترش میکند این را گفتم که بگویم به شجاعتش ایمان دارم و میدانم شما نیز بسیار شجاعی و شک ندارم وقتی کنار هم قرار بگیرید قدرتتان بسیار بیشتر میشود ….

    اینها فقط پیشنهاد بود و حتی اگر شما نپذیرید هم برای من باز هم عزیز هستید ….راستی این را بگویم که پدر من خیلی وقت است که از این حکومت بریده و از بچه های جنگ است و شیمیایی بارها از زبانش شنیده بود که خاتمی را عاقل میدانست و به فکر مردم اما هیچوقت نشنیده بودم که بگوید کسی را دوست دارد اما به اسم شما که میرسد این را میگوید بغض هم گلویش را میگیرد و زیر لب دعایتان میکند مادر هم البته همیشه منتقدتان است که چرا به خانوده تان کمتر می اندیشید به مادر میگویم که اقای نوریزاد خیلی اوقات گذشته خود را نقد میکنید و میخواهید ان را جبران کنید اما عصبی میشود میگوید او با شرف است همه این را میدانیم باید به فکر همسرش و فرزندانش هم باشد اشتباه را همه دارند ……

    من را ببخشید که از همه جا گفتم و از یک چیز مشخص حرف نزدم درد و دل بسیار است که اگر روزی سعادت شد ببینمتان همه را میگویم اما اینجا بیش از این وقتتان را نمیگرم …

    میخواهم این را بدانید که همیشه در قلب من و خانوده ام و حتی دوستان غیر سیاسی ام جا دارید …به امید دیدارتان و ارزوی سلامتی تان

    و این شعر استاد شفیعی کدکنی تقدیم به شما

    گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
    گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
    باید بچشد عذاب تنهایی را
    مردی که ز عصر خود فراتر باشد

    یا حق

     
  42. دیگر این قدم زدن نیست که کارستان است این نوشتها و شرح ماجرا است که دارد تبدیل به یک مدرسه میشود آن هم با چه عمق و وسعتی، قدم زدن پشتوانه این مدرسه است. نوریزاد با جان و جسمش مدیر این مدرسه میلیونی است. مانیفست آینده‌ ایران است که دارد رقم می‌خورد.

    تا که رقص ظفر عشق نمایان گردد

    گویم‌ای مطرب صنعتگر هستی‌ بنواز

     
  43. از کامنت گذاری به نام چراغ عقل می پرسم چرا از تجارب گذشته جراغ عقلت را روشن نمی کنی وچرا باز هم همان حرفهای گذشته وامتحان پس داده را تکرار می کنی آیا دوران ساسانیان ودخالتهای دین زرتشتی در ساختار حکومت ودوران قرون وسطی و دخالتهای دین مسیحیت در جهان غرب ودوره صفوی واضمحلال جامعه ایران نباید چراغ عقل شما را روشن نماید ومسلمانیت را برای تهذیب نفس وخود سازی شخصیتت (که در آن صورت بسیار مفیدمی باشد)استفاده کنی و بدانی که دین رابطه انسان وفرد با خداست ونه وسیله تزویر وریا وقدرت طلبی سیاسی واجتماعی ووسیله ارتزاق وتکفیر دیگران

     
  44. با سلام
    در این حکومت طالبانی و در اطاق فکر آن (حوزه قم و مشهدو… )که با زور و اجبار ، تو را به بهشتی که خودشان جعل کرده اند فرو میفرستند و خود را تنها مفسران واقعی دین اسلام و تنها خداشناسان حقیقی و راهنمایان پرستش میدانند ، هر حرف نو و برداشت نو ئی را خاموش میکنند که دکانشان را تخته میکندو اندیشه را و اندیشمندان و دگراندیشان را ، با چماق تکفیر و ارتداد و التقاط و ….. میکوبند تا مغازه ای در مقابل دکان تنگ نظریهایشان نگشاید و رونق بازارشان را نبرد . استاد طاهری نمونه ای از هزاران نبوغ و فروغی است که در این ملک خاموش کرده اند و رهبران این تفکر طالبانی حاکم ، حقارت خویش را با بخاک افکندن سرو قدان این سرزمین تسکین میدهند که به بقول اندیشمندی در حکومت کوران حتی داشتن یک چشم نیز گناهی نابخشودنیست و در سرزمین قد کوتاهان / معیار های سنجش / همواره برمدار صفر / سفر میکنند

     
  45. آقای نوری زاد سلام.من اصلا از سیاست سر در نمی آورم.اسم ها را درست نمیشناسم و از های و هوی و اخبار هم به کل دورمٰانگار میلم نمی کشد خبر و تفسیر سیاسی بخوانم.اما…من زتده ام و در حال زندگی.زندگی در همین آب و خاکی که شاید از اخبار مکتوبش بی خبرم اما من نیز در جریان به شدت ملموسو دهشتناک روز گار وطن هستم.من از دوستم از شما بسیار شنیده ام،تا جایی که میدانم بسیار شما را دوست دارد.امشب از شاید از سر دلتنگی به وبسایت شما آمدم و همین آخرین نوشته تان را خواندم.میخواهم اعتراف کنم که همیشه گوشه ای از دلم این سوال بوده که چرا شما را دستگیر نمی کنند؟مرا ببخشید.مسلم است که من دلم نمی خواهد شما را بگیرند اما برایم عجیب است که در نزدیکی این چنگال های خونین ، عیان و آشکار استاده اید و گویی نا مریی شده اید که آنها چنگ نمی اندازند.خدا کند تا ابد نا مریی باشید.امشب به عکس هایتان نگاه کردم.نوشته تان را خواندم.خواستم بگویم دلم را روشن کردید.احساس میکنم همه در قفسی تاریک و سیاه به هم فشرده ایم،شما توانسته اید گوشه از بالتان را بیرون ببرید و علامت دهید،تا شاید کسی سپیدی بال شما را در این ظلمت تشخیص دهد و دیو سیاه را از پای انداخته ما را از قفس آزاد کند،و آن کس غرب و شرق و اسلحه و پهلوی و خودی و غیر خودی نیست،بلکه نیرویی است به نام عشق که گویی سال هاست فراموشمان شده،از دیده شر پنهان و به دل ما آشکار بمانید.

     
  46. سکولاریته و حقوق بشر
    در فرهنگ ایران

    مسئله هبوط درادیان نوری
    ومسئله پیشرفـت وتجـدد

    فرهنگ ایران
    برضد اندیشهِ «هـبـوط »
    درتورات وانجیل وقرآن
    هبوط = بیرون وفروافکندگی

    « خاک » و « زن »
    جایگاه هبوط : فساد و درد ودشمنی

    زال زر، تصویر انسان ِ ضدِ هبوطی

    پیدایش اندیشهِ« هبوط » درادیان نوری
    برضد اندیشه ِ « انسانی که تخم ِخدا هست»

    « خدا»، «بُن هرانسانی هست»،
    واین بُن، یاخدا را،
    نه کسی میتواند بیرون رانـد،
    ونه ِالاهی میتوانداورا فروافکند( اهبطوابگوید)

    منوچهرجمالی

    .jamali.info

    پیشگفتار

    اندیشه « هبوط » درادیان نوری ، با اندیشه « پیشرفت وتجدد » گلاویزاست و هیچگاه نیز دست ازآن نمیکشد . ادیان نوری همه برشالوده اندیشه « هبوط، یا فروافکندگی » بناشده اند ، هرچند هرکدام صورتی دیگربدان داده اند . آنها این پدیده «هبوط» را، به کردار پدیده « پیشرفت و نوشوی ونوزائی » عرضه میکنند ، تا مردمان را افسون خود کنند . عقب روی ، پیش روی هست ! آنان ، ادعا میکنند که درعقب ، « اصل » هست . با عقب روی و رجعت ، میتوان به « اصل » رسید ، و رسیدن به اصل ، همیشه پیشرفت و تجدد است . ولی « اصل » یا «بُن » ، بیرون ازانسا ن نیست . اصل ، نه درعقب ِ انسان ودرگذشته، ونه درجلو انسان ودرآینده هست ، بلکه همیشه درتن ِخود انسان هست وهمیشه ،حضور دارد، هرچند نیز آن را نشناسیم . شناختن غنای اصل خود، و شکوفا ساختن آن ، و لبریزشدن ازغنای خود ، یافتن اصل خود ، وخویشکاری بنیادی هرانسانی هست . ولی آنچه را آنها ، اصل مینامند ، اصل نیست ، بلکه بطورمجازی ، اصل خوانده میشود . اصل مجازی، نه تنها اصل نیست، بلکه واژگونه ساختن گوهر ِ اصل ، و« بی اصل ساختن وبریدن ازاصل » است . آنچه را به مجاز، اصل میخوانند ، درست « مبدء بریدگی وگسست ازاصل » هست، که ازدید، پوشانیده اند .

    هبوط جمشید درشاهنامه
    یک روایت زرتشتی است

    اندیشه هبوط ( فرو افکنده شدن ) درقرآن ، و اندیشه « بیرون راندن آدم ازباغ عدن » درتورات ، چیزی جزهمان اندیشه « بریدن پنهانی همزاد= ییما = جما » درگاتای زرتشت نیست . همه اینها، اندیشه « سلب اصالت ازاصل » هستند . « تخم» ، که تواءمان یا جفت ودوقلوی به هم چسبیده باشد ، باید ازهم بریده وجدا ساخته، وضد هم ساخته شوند، تا باهمدیگر، ازخود، نیافرینند . تخم ، تا تواءمان هست ، خود- آفرین، یا اصل (= ازخود ) هست. هیچ چیزی به ویژه انسان، نباید « ازخود» یا به عبارت دیگر، « اصل یا تخم » باشد . اینست که زرتشت ، خودِ واژه « ییما = جم » را به معنای « همزاد » برگزید، درحالیکه ییما، نام نخستین انسان بود . این تصویرهمزاد درفرهنگ ارتائی به معنای آن است که نخستین انسان ، اصل همزاد ، یعنی « تخم = تواءمان » یا به عبارت دیگر « ازخود = اصل » است . ولی تصویر زرتشت ازهمزاد ( جم ) دو بخش ازهم بریده و متضاد باهمند. بدینسان زرتشت با یک ضربه ، انسان را ازاصالت ( ازخود، بودن ، ازخود آفریدن ، ازخود سامان دادن، ازخود، بهشت ساختن ..) انداخت. همین سخن زرتشت ، معنائی جز به دونیمه ، ارّه کردن جمشید و مطرود ساختن « انسان ِ ازخود آفرین » نداشت و نداشته است و نخواهد داشت . چون جم ، بُن همه انسانها وبُن هرجانی و سراسرجهانست.
    این بود که یزدان شناسی زرتشتی ، « جـم » را به سان« نخستین انسان» یا « آدم » خود ، نمیتوانست بشناسد ، چون جم که به معنای « جفت به هم چسبیده یا تخم = همبغ» هست،« ازخود آفریننده، ازخود روشن ، ازخودسامانده ، ازخود بهشت ساز» هست . یزدان شناسی زرتشتی، افزوده براین کوشید که همه داستانهای مربوط به جم را چنان دیگرگونه سازد ، که این « ازخود آفرینی ، ازخود اندیشیندگی ، ازخود بهشت سازی » را دراو، محکوم سازد وکاری برضد اهورا مزدا سازد . برای اینکار، جمشید را ازنخستین انسان ونخستین شاه ، انداخت واورا سومین شاه ساخت . چون نخستین انسان بودن، بیان فطرت انسانست ، ونخستین شاه بودن ، تعیین آرمان ونهاد حکومت درایرانست . نخستین شاه بودن در داستان ، گواهی دادن براینست که حکومت باید ، جهان را باخرد ورزی، چنانچه انسانها میخواهند ، بیاراید :
    جهان را به خوبی من آراستم چنان گشت گیتی که من خواستم
    در داستانِ شاهنامه ، که زیرنفوذ موبدان زرتشتی، روایت شده ، نشان داده میشود که جمشید با خردو خواستِش، مدنیت انسانی را میآفریند ولی خرد ورزی جمشید، دراوجش به همکاری او با دیو یا اهریمن میکشد، و علت هبوط یا برون افکندگی او میگردد و به دونیمه ارّه میگردد .
    منی چون بپیوست با کردگار شکست اندرآورد وبرگشت کار
    منی کرد آن شاه یزدان شناس زیزدان بپیچید وشد ناسپاس
    « من » که امروزه نیروز بیان« شخص منفرد،یا ضمیرمنفصل اول » هست، وهرروز صدهابار برزبان هرایرانی میآید، به واژه manu درسانسکریت برمیگردد، که دارای معانی : متفکر، خداوند اندیشه ، انسان اول ، نوع بشر، آدم ، انسان کامل هست . اولین منو svayam bhuva نامیده میشود، که به معنای« قائم بالذات»، یا « ازخود موجود » است. بدینسان هرانسانی خود را « من » مینامد، تا برآن گواهی دهد که من ازخود، هستم ، و ازنوع بشرم و نخستین ویژگی گوهریم « اندیشیدن درپژوهیدن » است . من ، به معنای « اندیشنده ، خردورز» است . و « منیدن= منی کردن » به معنای فکرکردن و حدس زدن و تصورکردن و ملاحظه کردن و توافق داشتن و بیاد آوردن و اختراع کردن و کاوش وجستجو کردن و مطالعه کردن و گرامی داشتن است . هرانسانی، خودرا من مینامد ، تا یقین خودرا به گوهرش که اندیشنده بودن و گرامی داشتن و احترام گذاشتن واهل توافق بودن و …. است، بیان کند و به دیگران بگوید که مرا، چنین وجودی بشناسید. حالا ازخود میپرسیم که چگونه شد این جمشیدی که کارش « منیدن » برای آباد کردن جهان و آفریدن بهشت درگیتی بود ، درمنیدن ، فقط تکبروخودپرستی ، و « خود- خدابینی » را درمی یافت. آیا « دراندیشیدن ، خدائی را درخود یافتن » ، گناهست ؟ چه شد که ناگهان دراندیشیدن، خدائی وارج خود را یافتن ، گناه شد ؟ منیدن، بجای رساندن به سعادت ، بلا و تباهی وهبوط و جرم آورد! چه شد که ناگهان منیدن (= اندیشیدن ) ، تکبرو خودبینی و خودپرستی وبرترمنشی و بزرگ منشی شد ؟ چه شد که ناگهان ، اندیشیدن ، گوهرکبروخود بزرگ بینی شد ؟ ودیگر معنای اندیشیدن و گرامی داشتن و توافق داشتن و … را نمیدهد . درست همین دگرگونه شدن معنا ی « منیدن = منی کردن » ، بهترین گواه بر« خوار ساختن خرد انسان ، وانسان به کردارخرد ورز = من » است .
    جم که« ییما= همزاد» است، تخم یا تواءمانی هست که ازخوشه سیمرغ ( ارتای خوشه ) افشانده شده، و خـرد ، نخستین پیدایش این تخم ( همزاد= تواءمان ) خدا درزندگیست ، ودراندیشیدن ، گوهر خدائیش، میافروزد و این را حس میکند وارج مینهد . هرانسانی خود را تخمی ازخوشه ارتا، یا خدا میداند و ارجمند میداند، و همکاری وهمپرسی با خدا میکند . اندیشیدن برای انسان ، هماندیشی درخدا وهمپرسی با خداهست . او نیازی به رقابت یا همچشمی با خدا ندارد، چون جفت وانبازبا خدا وهمجان با جانان هست. اوچنین خدائی را نمیشناسد . ولی جم ، که همزاد وتخم خدای خوشه ( ارتاخوشت) هست ، با آمدن زرتشت ، مطرود شده است . ارتای خوشه یا سیمرغ ، جایش را به اهورامزدای زرتشت داده است که خود را خوشه نمیداند و انسان را ، تخم خود نمیداند .
    ازاین پس ، این تخم جان خدا نیست که درجم افشانده شده وبا چشم آن جان خدائیش میاندیشد ، بلکه خردش، ازتخم جانی نروئیده که بهره ای ازخوشه جانانست . او همجان با جانان وهمگوهربا جانان نیست . اندیشیدن اوباخرد، ازاین پس ، کاری ضد خدائی میشود . این خدا ، دیگر، خدای خوشه ای نیست که تخم وجود خودش، بُن اندیشیدن درهرانسانی میشود .
    جم ، چون خود ،دراثر« جفت بهم چسبیده = تواءمان بودن » ، « اصل= تخم»، وطبعا ازخود آفریننده واندیشنده وسامانده هست ، وبا خردش ، بهشت را برروی زمین میسازد، و خوشزیستی ( خرداد ) و دیرزیستی ( امرداد ) را با همین خرد و خواست ، آماده میسازد ، ولی چنین خردی ، درهراندیشیدنی ، طبعا همگوهری وهمسرشتی خود را با خدا درمی یابد. ولی زرتشت با جدا ساختن ازهم « جفت = ییما= پیوند »، و ضد هم ساختن دوبخش آن ، دیگر نمیتواند اینگونه همگوهری یا جفتی انسان با خدا را بپذیرد. انسان، دیگر، جفت خدا نیست. بریدن اصل جفتی ، بریدن وازهم جداساختن ِهمه پیوندها وانبازهادرجهان هستی است . اینست که خرد جم ، که ازخود، اندیش ، وازخود سامانده ، وازخود بهشت سازاست ( چون تخم ِ خوشه خداهست ) ، درتضاد با مفهوم اهورامزدای زرتشت قرارمیگیرد. پس سرنوشت چنین خرد، همکارشدن با دیو واهریمنست .
    این خرد ِ مدنیت سازو بهشت ساز، با دیواست که برای پرواز به آسمان ( همگوهرشدن با خدا ) همکاری میکند . خرد انسانی که ازخود میاندیشد وازخود، مدنیت وسعادت را میسازد، ازخود ، شادی میآفریند ، اهریمنی میگردد. منی کردن ( که به معنای اندیشیدن برپایه پژوهیدن باشد ) ، اینهمانی با خود پرستی وتکبرو خود بینی و نخوت می یابد . خود اندیشی انسان ، « انبازشدن با خدا » میباشد ، ولی این خدا که میخواهد جداگوهرازانسان باشد ، چنین کاری را گناه بزرگ میداند . درحالیکه از دید گاه خدای خوشه ای ( ارتای خوشه ) درست این تخم خود خدا بود که بُن اندیشیدن درهرانسانی بود، وهرانسانی با اندیشیدن با خردش، دراندیشه هایش ، خودرا همگوهر وهمسرشت خدا ( ارتا = سیمرغ) می یافت. اگردرست دراندیشیدن با خرد ، خود را همگوهرخدا نمی یافت ، انکارخدا ( سیمرغ یا ارتا ) را کرده بود . هراندیشه ای درنگاهداری زندگی و شادساختن زندگی ، پروازمرغ جان به سیمرغ ، و همجانی با او بود . به عبارت دیگر، دراندیشیدن ، انسان خود را بخشی ازخدا می یافت . ولی با آمدن خدائی که خوشه نبود، و گوهری جدا ازانسان داشت ، انسان دربینش ، نباید احساس پیوستن به خدا ( پروازو معراج ) را داشته باشد . پرواز به آسمان، در اندیشیدن و بینـش ، قدغن و گناه شد ( داستان کیکاوس ، داستانی دیگر درهبوط به روایت زرتشتی است ) . اندیشه های انسانی ، بینش خدائی نیست، وباآن فرق کلی دارد.
    بدینسان ،منی کردن ( اندیشیدن ) ، منی کردن( خود را خدا انگاشتن ) است ، پس ، انسان ، «ازخود اندیشیدن» ، برای آفریدن سعادت دراین جهان خاکی ، دچار اهریمن میگردد، و ازهمه جا رانده وآواره و ناپاک میشود. انسان با اندیشیدن باخرد خود ، نمیتواند خوشزیستی( خرداد) و دیرزیستی ( امرداد ) را بیافریند . اینست که پاداش این کارجمشید ، انداختن او « ازتخم بودن = از اصالت » است . ازاین رو ، بُن همه انسانها که جمشید باشد ، به دونیمه ارّه میگردد . انسان دیگر، تخم ( تواءمان = همزاد = همبغ = اصل ) نیست . خدا هم دیگر، خوشه نیست که مجموعه به هم پیوسته تخمهاست. بدینسان با نفی اصالت ازانسان ( جم = همزاد = تخم ، مر+ تخم = مردم ) ، خدا هم دیگر، اصل نیست . تخم وخوشه به هم پیوسته وازیک گوهرند . اینست که تصویر خدا ( اله ) به کردار« اصل جهان وهستی » ، به کلی ازبین میرود .

    خدای خوشه ای ( ارتا خوشت= سیمرغ) اصل ِ جهانست
    الاهان نوری ، اصل جهان وانسان نیستند
    خالق جهان ، اصل ِجهان نیست

    هیچکدان از الاهان نوری ، اصل ِ انسان و اصل گیتی نیستند . با این دروغ وفریب، شالوده ادیان نوری نهاده میشود . آنچه « اصل مجازی» است ، جانشین « اصل حقیقی » میشود . آنگاه دوروفروافکندگی ازاین اصل مجازیست که بایست بدان بازگشت و ارتقاء یافت . درحالیکه درفرهنگِ اصیل ایران ، خدا ، تخمیست که درانسان افشانده و کاشته میشود . خدا، بُن وجود انسان میگردد . ولی دراین ادیان نوری ، نخستین انسان ، انسان ، ازخدا، درآغازبریده و جداشده است، ودرست این حالت جداشدگی است که گرانیگاه است و با این حالت هست که ، فروافکنده وبرون افکنده میشود . درفرهنگ ایران ، خدا ، تخمیست که خودش ، درتن انسان میافتد ، و بُن هستی او میگردد، و همیشه دراو بطور زهشی و انبثاقی حضور دارد . خدا ، اصلیست که بن هستی انسان وهرجانیست . انسان، یا بخشی ازهستی او، از اصلی ، یا ازبهشتی یا ازاوجی ، به علت لغزشی وگناهی یا سرپیچی ، فروافکنده نشده است ، بلکه این خود اصل هست که دراو افشانده و پخش شده است وبُن ِ هستی انسانست. افشانده شدن خدا درانسان، خوارشدن و ذلیل شدن وپست وبی ارج شدن و نفرین شدن و رانده شدن نیست . « بـر» ، و « بُن » ، همان یک تخم میباشد. تخم چه فراز باشد و چه درفرود باشد ، تخم ( اصل ) است . اینست که « خاک » که به معنای « هاگ = آگ» است و به معنای « تخم » هست ، بیان « ازخود بودن = اصل بودن » است . انسان، نیاز به عقب رفتن وارتجاع ندارد . اصلش ، در گذشته تاریخی یا یکی ازدوره های گذشته نیست . بلکه اصلش درهمان هستی ِ خودش هست . تلاش برای رسیدن به اصل ، تلاش برای کشف واستخراج غنای ناشناخته خودش هست . خدا و حقیقت و غایت ، دربُن ناپیدای خودش موجود است که بایست بکاود و بجوید و ازخود بزایاند .

    آیا «اصل » را در« ارتجاع » میتوان یافت ؟

    هرچند اندیشه هبوط برضد اندیشه پیشرفت وتجدد است ولی همیشه اندیشه هبوط ، خود را به شکل پیشرفت و تجدد جلوه میدهد . هراندیشه انحطاطی وقهقرائی ، که در گوهرش بازگشت به عقب
    است، به شکل « جنبش به اصل » عرضه میشود ، و رسیدن به اصل ، همیشه پیشرفت و تجدد است . اینست که یک دوره از گذشته درتاریخ ، به شکل « اصل » عبارت بندی میشود . ناگهان با یک ضربه ، بازگشت به عقب ، تبدیل به « جنبش به اصل » میگردد .
    « اصل » ، پشت سر،ر تاریخ قرار دارد . « عقب روی » به رغم « پیشرفت درزمان » با اندیشه ِ« پیشرفت و تجدد» ، چنان آمیخته میگردد که آن دو را نمیتوان ازهم جدا ساخت. اینست که هبوط به شکل پیشرفت ، روانها را تسخیرومسحورمیکند . این اندیشه درتصویری که یزدان شناسی زرتشتی از درخت زمان ساخته ، ترکیب این دو اندیشه را باهم نشان میدهد . درخت زمان، میروید و پیشرفت میکند ، ولی شاخه های بالاترش به تدریج ازفلزهای کم ارزشترند . در پیشرفت زمان ، فساد وتباهی میافزاید . اندیشه پیشرفت با اندیشه ارتجاع باهم ، میآمیزند . درروند پیشرفتن، پس ترمیرویم . همانطور درروند پس رفتن نیز، پیش میرویم . یک دوره گذشته تاریخ را بازگردانیدن وبر روانها و خردها چیره ساختن یکی ازصورتهای هبوط است، که شکل پیشرفت و تجدد عرضه میشود . هبوط ، ازبالا ، فروافکنده شدن است . هبوط ، ازجایگاه سعادت وکمال وروشنی ، به جایگاه نحوست ونقص و تاریکی رانده شدنست . درداستانهای آدم یا انسان نخستین ، این « اندیشه هبوط، درتصویر» ، جاسازی شده است .

    خدای خوشه ای ، اندیشه هبوط را نمیشناسد

    تاریخ تحولات روانی و اندیشگی ودینی و اجتماعی ایران ، تاریخ پیکاروستیزبا تصویر « خوشه بودن خدا » هست . این تصویر بسیارپیش پا افتاده وساده، دارای چنان ژرفا و بلندی هست که به آسانی چشمگیرنیست . جانها وانسانها وهستان درگیتی ، همه تخمه هائی هستند که بگونه ای نا دیدنی و ناگرفتنی به هم پیوسته اند و این خوشه ، ارتـای خوشه (ارتاخوشت= اردوشت. وشی = خوشه )، یا سیمرغ ، خدای ایرانست . دراین جهان نگری ، خاک وآسمان باهم یک سرشت وگوهرند . ازخدا، چیزی برون و فروافکنده نمیشود . این خدای خوشه ای ، هبوط را نمیشناسد .
    خوشه ،« خود را میافشاند و خود را پخش میکند » . خدا ، خود ، دنیا یا گیتی وخاک میشود . افشاندن خوشه ، معنای « توزیع کردن و پخش کردن » داشته ، نه معنای « فروافکنده شدن و به زیرو پستی فرو افتادن و خوارشدن » . رد پای این اندیشه ، ازجمله در کردی باقی مانده است. فرورد ( فروهر، ارتا فرورد ) ، فره وشی نیز نامیده میشود . « وشی» که درکردی « وه شی= وه شه ی » نوشته میشود، به «خوشه» گفته میشود، و همان واژه « فش ، افشاندن » است . خوشه ( وشی) ، گوهر ِ « افشانندگی » هست . خوشه ، خودرا میافشاند و توزیع و پـخش میکند . چنانچه واژه « وه شانه وه » درکردی به معنای توزیع کردنست . وه شیار، به معنای پخش کننده است . وه شین ، وسیله پخش کردن است . وه شینه ک ، وسائل ارتباط جمعی است . ازاین رو نام این خدا : « بغ = بگ = بک » بود . به رام که مادر زندگی و زمان بود ، « بغ رام = بگ رام » گفته میشد که درترکی « بیرام » شده و به معنای « جشن » بکار برده میشود . این خدا ، بغ هست ، خدائیست که پخش وبخش وبخت میشود، هرچیزی وکسی ، بهره ای وسهمی ازاین خداست . این خدا ، نعمت وخوبی وخوشی وخرد ….را میان مردمان تقسیم نمیکند ، بلکه « گوهرخودش » وگوهرجشنی اش ، گوهرپخش شونده هست . هرجانی یا خردی ، بخشی وبهره ای ازجان وخرد ارتای خوشه ( سیمرغ) است . خدا، خوشه ایست که افشانده میشود و تخمهای افشانده وپخش شده ، گیتی و انسان وجانورو گیاه هست .
    پیکاربااین تصویر، و برآیند های نهفته درآن ، که برای قدرتمندان وقدرتخواهان ، بسیارخطرناک بود ، زود آغازشد . سراندیشه « هبوط = بیرون وفرو افکندگی » ، در پیکار با این تصویر، ضرورت داشت و درصورتهای گوناگون ، چهره به خود گرفت . پیدایش اندیشه هبوط برضد اندیشه « انسانی که تخم خدا هست » وبرضد « خاک وزمینی که تخم خدا هست» ، میباشد. تصویرخوشه بودن خدا ، برضد پیدایش همه گونه قدرتها و رشد و بقای آنها بوده وهست . این بود که میبایستی اندیشه « افشاندن ، وپخش شدن تخمهای خدا ازخوشه خدا » ، تبدیل به « بیرون وفرو افکند ن تخمی گردد که دیگر، توءمان= اصل » نیست . مسئله ، تبدیل « خدای خود افشان و خود پاش و خود بخش » به « الاه ِ ازخود، بُرنده و راننده و فرو افکننده » بود .
    طرد و نفی ِاین « همسرشتی وهمگوهری خدا ، با همه هستان ، وبویژه با انسان »، بنیادِ اندیشه « هبوط » هست . هبوط ، استوار براندیشه « فـرازو فـرود » یا « درون وبرون ِ» بریده وجدا ازهم ، هست که دارای گوهرهای متضاد ند . « بیرون افکندن آدم از باغ عدن ( گان ) درتورات هم ، استواربر بریدگی و تضاد دو جایگاه ازهمست . دریک جا ، امکان همسرشتی و همگوهری با یهوه هست که باید رفع ونفی گردد، و درجای دیگر ( خاک ) ، دیگر امکان همسرشتی وهمگوهری بطورکلی با یهوه نیست . « خاک» و« زن » ، جایگاه هبوط، یا برون وفرو افکندگی و راندگی ازاِلاه ( همگوهری با اِلاه ) هست ….

    زال زر، تخم توءمانی هست که با پَـرِسیمرغ
    به جهان خاکی میآید
    خاک، هاگِ ( تخم) ِسیمرغ بالدار میشود
    خاک، ارجمند میگردد (ارج=سیمرغ)

    داستان زال زر، درست درپیکار با این اندیشه هبوط در این ادیان نوری و همچنین برضد یزدان شناسی زرتشتی، پیدایش یافته و آشکارا ، برضد این جهان بینی ها برمیخیزد ، و خاک را جایگاه هـبـوط نمیداند . اندیشه ارجمند شمردن خاک که زال زر، منادی آنست ، ریشه درسرنوشت خودش دارد . ازآنجا که او تخم خدای خوشه ایست ، درگوهرش تخمی یا توءمان هست ( زال زر، درزادن ، دورنگ هست ) ، از خدای حاکم در اجتماع خانواده سام ، دورافکنده میشود ، ولی سیمرغ که ارتای خوشه میباشد، اورا ، به خانه خدا میبرد ومیپرورد ، و آنچه را که مردم وپدرش به حکم خدای دیگر، خوار ساخته اند ، ارجمند میکند ، و سپس با دادن پـرخود که گواه برجفت بودن همیشگی او با خدا هست ، به خاک برگردانیده میشود . ازاین پس ، انسان ، با پرسیمرغ به خاک( = تخم ) بازمیگردد . خاک ، جایگاه جفت بودن انسان با خدا میشود .

    هبوط چیست ؟

    مسئله ای که به نام هبوط درقرآن و درتورات به نام « بیرون راندن آدم ازباغ عدن» آمده ، دربنیاد، این مسئله بوده است که « پـیـونـد» به کردار« اصـل » ، باید طرد و حذف ونفی وانکارگردد . به عبارت دیگر، « عشق ومهروآمیزش= پیوند » ، اصل آفرینندگی وپیدایش نیست . پیوند که « پات + وند» باشد به معنای « بند جفت باهم » است . تخم ، که توءمان = همزاد = انباز( هم بغ ) باشد، بیان همین « اصل » بود . « پیوند » ، اصل آفرینندگی وپیدایش ِ روشنی و جنبش وشادی است . « تخم» ، بیان این سراندیشه بود . هبوط ، نفی و طرد این اندیشه است که « تخم= پیوند ، اصل است » . برای واقعیت دادن به این اندیشه باید جفت = همزاد = انباز
    1- ازهم بریده و جدا ساخته شوند
    2- درگوهر، متضاد باهم بشوند ( فرازوفرود ، درون و بیرون )
    3- ومنکرآن شد که آنها، باهم پیوند داشته و همگوهربوده اند .
    البته فرهنگ ارتائی = سیمرغی درایران که برشالوده این اندیشه بنا شده بود که « پیوند، اصل آفریننده روشنی وشادی و بهی وزندگی است، چنان نیرومند بود که چنین امکانی را به مفهوم « اهورامزدای زرتشت » نمیداد، و یزدان شناسی زرتشتی و خود زرتشت برغم همه تلاشهای خود برضد مفهوم جفت= یوغ = همزاد= همبغ ، مجبور بودند که تا اندازه زیادی دراین چهارچوبه بمانند .
    دراینکه « تخم افشاندن » با بذرافشانی درکشاورزی و ازسوی دیگر با « کاشتن تخم مرد در زهدان زن » سروکاردارد ، خواه ناخواه ، هبوط ، یکراست در« خاک » و در« زن » ، جایگاه فروافکندن تخم را میدید، و آن دو را با هم اینهمانی میداد . درجهان بینی ارتائی ، آسمان و زمین ( خاک ) باهم جفت ویوغ و همبغ بودند، وباهم یک تخم ( توأمان ) بودند . ولی درمفهوم ِهبوط ، این رابطه بکلی به هم میخورد . خاک و زن ، جایگاه افکندگی میشد . ردپای این رابطه، نزد مولوی ( مثنوی دفترششم ) باقی مانده است :
    یوسفم درحبس تو ای شه نشان هین زدستان زنانم وارهان
    ازسوی عرشی که بودم مربط او شهوت مادر فکندم که اهبطوا
    پس فتادم زان کمال مستتم ازفن زالی ، به زندان رخم
    روح را ازعرش آرد درحطیم لاجرم کید زنان باشد عظیم
    اول وآخر، هبوط من ززن چونکه بودم روح و چون گشتم بدن
    بشنواین زاری یوسف درعثار یا برآن یعقوب بیدل رحم آر
    ناله ازاخوان کنم یا از زنان که فکندندم چو آدم ازجنان
    البته «هبطة » به معنای « زمین هموار وپست » است ( منتهی الارب). فروافکنده شدن ، همان معنای خاک شدن را دارد، چون هبطة، خاک هست . خاک، درگوهرش ، خوار است . ولی درعربی ، برای جدا کردن دومعنا ، که دراصل باهم آمیخته بوده اند ، آن واژه را با الفبای متفاوت مینویسند ( ط بجای ت ، یا س بجای ص ، یا ز، بجای ظ و ض ….. ) . بخوبی همین نکته را در « هبطة و هبة » میتوان دید . هبت به معنای فرود آوردن ، فرود آوردن چیزی ازمنزلتش ، پست گردانیدن و فروافکندن » است که همان معنای هبوط را دارد . ولی « هبة » معنای اصلیش رانیز حفظ کرده است : بانگ کردن برای گشنی + هیجان نز برای گشنی+ خواندن گشن را به گشنی ( معجم متن اللغة). هبوط درواقع انداختن نظفه مرد در زهدان زن بوده است. زن ، خاک و خواروپست میشود . تخم که نطفه مرد باشد ، فرو افکنده و خواروپست میشود ، وازخاک ( پستی وحقارت و مذلت ) آفریده میشود .
    همین معنا در رابطه با حیات انسان، در« دنیا» درقرآن هست . درقرآن میآید که زندگی دردنیا، جز متاع غرور نیست( ما الحیوة الدنیا الا متاع الغرور، قرآن 3 \ 185 ) . این آیه قرآنی، همان پدیده هبوط را باز عبارت بندی میکند . فقط باید به سراغ معانی اصلی « دنیا » و « متاع » و « غروز» رفت ، تا نقاب ازچهره پوشیده « تحقیردنیا و لذایذش » بیفتد. البته غرور بطورمتداول ، دارای معانی تکبرونخوت و به خودبالیدن و پنداشت است، و غـَرور به معنای فریبنده و دیو فریبنده و دنیاست . ولی معنای اصلی اش که به پس رانده شده ومخفی ساخته شده است 1- میان دو ران و شکافهای بین گوشتهای رانها میباشد . و « متاع غرور» ، لته حیض را گویند ( کهنه بی نمازی ) و« متاع » درعربی ، به معنای « شرم زن ، متاع المراء، فرج زن » ( بحرالجواهر، ذیل اقرب الموارد ) است . وخود « دنیا » ، به معنای « زن » است . ازاین معانی بخوبی میتوان درقرآن ، اینهمانی ، دنیا و جهان خاکی و زندگی درجهان خاکی ازیکسو و با زن ، ازسوی دیگر، و بیهودگی و بی ارزشی وبی ارجی هردو را باهم دید . خواه ناخواه « تمتـع» از زندگی درجهان خاکی ، که یکراست « تمتع از متاع » است ،یک عمل جنسی وشهوانیست، و همه متاعهای جهان ، چیزجزهمان متاع المراء نیست، که بکلی ، اصل فساد وهبوط و تباهی وعداوتست ، و هر« تمتعی ازمتاعهای دنیا» ،« بیرون و فروافکندگی ازهویتِ خدائی » میگردد . خاک و زن ، هردو ، جایگاه سقوط و بیگانه شدن ازاصل و غربت و راندگی ، جایگاه انحطاط و فرو افتی ، جایگاه فاسد شوی میگردند . این سراندیشه ها درقرآن وتورات وانجیل هستند که چیره بر احکام ونواهی فرعی هستند، و منش آنهارا معین میسازند . گرانیگاه این ادیان، این اندیشه ها هستند نه احکام و نواهی.

     
  47. درود بر نوريزاد كه يك تنه همچون سن پل به پاسدارى از حقيقت در برابر قدرت و جنايات مصلحت آميزش قامت برافراخته است .درود بر دوستى كه كتاب بنياد كلى گرايي آلن بديو را به شما پيشكش كرده است .كم كم عمل شما خودش دارد كتاب بزرگ زندگى تان مى شود .چه پيام بيدار كننده اى در راه كلى گرايي و كلى جويي هست ؟ما در كثرت بى انتها گم مى شويم و قدرت همين را مى خواهد .امروز از بابك زنجانى شكوه مى كنيم همان طور كه ديروز از شهرام جزايرى مى ناليديم .از اين يا آن دروغ ،از اين يا آن وارونه نمايي بى شرمانه در رسانه هاى قدرت پناه ،از اين يا آن جنايت و ستم بر اين يا آن زندانى شرافت ،از اين يا آن پيمان شكنى و عمل رذيلانه سخن مى گوييم .در باره چپاول ها و زمين خوارى ها در اين يا آن محل صد ها كامنت مى نويسم و گاه اشتباه هم مى كنيم و بدين سان گزك مى دهيم به دست آنانى كه هنوز كهريزك و تازيانه ترس و حراج ثروت ملى را حسينى مى نامند و اعتراض و انتقاد ما را يزيدى بى آنكه حتى يكبار از خود پرسيده باشند : اصلا چرا انسان هايي -خواه يك نفر خواه ميليون ها تن – بايد براى ابراز حرف دلشان از تهديد اهل قدرت بترسند و انسان هاى ديگرى هرچه دلشان مى خواهد بگويند و حتى دستخوش هم بگيرند صرفا از آن رو كه حرفشان همساز با ساز قدرت است . ؟ آيا اين بيعدالتى كاملا. آشكار حسينى است ؟ بگذريم : دست نهادن بر اين يا آن غده چركين در تنواره يك حكومت به جاى خود درست و به قولى عين واقعيت است .اما اگر ساز و كار كلى آن بدن چرك زا باشد بسيار ساده بينانه است كه گمان بريم اگر آن بدن با دست هايش غده چركينش را بكند كل آن بدن سالم خواهد شد .بابا اين بدن سرتا پايش چرك زا بوده است ؛ اگر همواره رابطه كلى و جزيي را مد نظر نداشته باشيم ، اگر فكر نكنيم به آن زمينه كلى كه منشأ اين غده هاى چركين است ،سرانجام چون سال ٥٧ به دام خطايي ويرانگر مى افتيم .چه خطايي ؟اينكه اگر شاه برود (تنها غده چركين !!!) همه چيز رو براه مىشود .ممكن است كسانى معترض شوند كه خير ؛ ما مى گفتيم :استقلال ،آزادى ،جمهورى اسلامى .پس ما به ساختار كلى هم فكر كرده بوديم .من به خاطر سهمى كه تا شب ٢١ بهمن در نقش يك راه پيما داشتم ،شرمگنانه ،و عذر خواهانه. از نسل كنونى صد بار هم فرياد بزنم كه اين را در دهان ها انداخته بودند باز هم كم است .ما فكر نكرديم كه اين جمهورى با پسوند اسلامى چگونه مى خواهد استقلال و آزادى را متحقق كند .اكنون هم باز فكر نمى كنيم .نسل كنونى هم تا وقتى كه در كثرت جزئيات سرگردان است فكر نمى كند .سي و. پنج سال جمهورى اسلامى نه استقلالى به دست آورده و نه آزادى را تأمين كرده ،پس امتحانش را پس داده ،رفو زه شده .اكنون هر روزه كامنت ها و مقالات بى شمارى نوشته مى شوند .؛فكاهى ،طنز ،هجو ،خبر. ،فحش ، كينه كشى ،خالى كردن دق دل ،واكنش دل هاى جريحه دار ،افشاى جنايت ها و دسيسه هاى پشت پرده ،ستيزه جويي متعصبان .اكنون مهم ترين كنش حتى بيش از عمل واقعى آن است كه نگذاريم خود اين پراكندگى أفيون توده ها شود .ريشه يا ريشه هاى بنيادى را پيدا كنيم .نه در آسمان خيالات خرافى بل در همين كثرات ،از همين كثرات ،اگر. كار به كام بود با. اجازه استادم نوريزاد ادامه خواهم داد

     
  48. در باره نکته مورد نظر آقای نیشابوری و طرح بازگشت به قرآن او، و خطای فقها و علما در ساختن دنیای فقیهانه و .. عرض می کنم این طرحهای عبث به جایی نخواهد رسید گرچه نشان از تقلای مردمانی در معضل فرومانده را دارد که گاه به ماهیت تقلای خود هم واقف نیستند. ببینید مسئله را آقای مصباح بهتر از هر کس درک کرده اینکه اسلام با حقوق بشر نمی سازد . اضافه می کنم البته اسلام مغلوط و التقاطی با همه چیز می خواند اما اسلامی که ماهیت و شاکله معین دارد با شاکله دنیای نو نمی سازد شاکله دنیای نو توسعه و در صدر نشستن انسان است اما شاکله اسلام بر خدامحوری است و اینکه رزق از جانب اوست و بیماری و سلامتی ما به دست او است و دنیا لهو و لعب است و آخرت خیر و مطلوب نهایی است و…شما می گویید فردی می تواند دنیا را بازیچه بداند و عمری در ساختن این دنیای دنی تکاپو کند من اما این را تناقض می دانم و ناممکن. بنابرین امثال این آقای نیشابوری آب در هاون می کوبند. اسلام هیچگاه با راهکارهای تفکیک ساز و متمایز کننده نمی سازد. می بینید امروز به رغم اختلاف همه فرق و مذاهب اسلامی اما درعمل به اسلام و بازگشت به اسلام اصیل و قلع و قمع دشمنان خدا یکدست اند. پس بیراهه نروید و ادای روشنفکران دینی که بیچارگان در راه مانده اند را در نیاورید. در شگفت باید بود که آدم اهل مطالعه ای چون مصطفا ملکیان بعد از عمری دگرگونی و عمل به مذاق و مضامین بسیاری از مشترکات ادیان در سن پیری به افسردگی دچار می شوند! او فکر می کرد بازگشت به معنویت همساز با دنیای مدرن حتما نجات بخش است. یعنی او هم بخشی از دین را با بخشی از دنیای نو سنجاق کرد. راز راه نبردن ما به دنیای نو از اینجاست: ما در درازای دو قرنه خود، با از دست نهادن بخشی از شاکله دنیای نو و چسباندن بخشی دیگر به اسلام می خواستیم به دنیای نو راه بریم اما هم از دنیای نو باز ماندیم هم از دنیای خودمان. راه پیشنهادی دنیای نو که بر مسیحیت عرضه کرد این بود:دین امری خصوصی باشد و دنیا به دست خرد و علم سپرده و اداره شود.کسی که این پیشنهاد را بپذیرد دینش بیشتر در امان می ماند تا اینکه راه امثال نیشابوری را راه برگزیند و خط بکشد بر بخشی از باورها و در نهایت در تاریکی فرو افتد و همه چیز را ابهامآلود کند و به افسردگی دچار شود. رفیق! گیرم که محرمات را منحصر کردیم در منصوصات قرآنی در مواجهه با دنیای نو چه می کنیم با السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما. در حالی که دزد در دنیای نو مجازات معین دارد و سپس به کار بار می گردد و با همان دستانش صنعت زندگی و خانواده اش را پاس می دارد. نیشابوری در اینجا حتما به تاویل رو می آورد و تاویل برآمده از همان فقه و علماست که مفاد منصوصات را به اقتضای زمانه دگرگون کرده اند. شاید کار فقها از نظر او ناپذیرفتنی باشد اما در ترازوی خرد کار امثال او بسیار ناپذیرفتنی تر است.بنابرین یا باید بر نهج جناب مصباح رفت یا بر نهج دنیای نو.راه سومی که برآمده از تقطیع دین یا تقطیع دنیای نو باشد فروبستگی گره کار ما را افزونتر خواهد کرد به گواهی تقلاهای برآمده از تقطیع و چسبانسازی در دو قرن گذشته و سپس دلسردی نسلها و بازگشت به صدر و سلف و از نو دشمنی را با دنیای معارض آغازیدن و …

    ———————

    سلام علی آقای گرامی
    فارغ از این که من شخصا با نوشته ی شما موافق باشم یا نه، از شما بابت این نوشته ی خوب که چارچوب درستی در فرم و محتوای خاص خود اختیار کرده است سپاس می گویم
    با احترام

    .

     
    • salam.bar.aghie..ali.1..neveshtin..dar.esslam..khoda.razzagh.ast..shoma.dorost.neveshtid..amma.intor..nist…ruie.koreie..zamin.7……..miliard.enssan.ast..va..hameh..ra.khodaie..razzagh..afarideh..ast.amma.bish.az.1miliard.gorosne.hastand..agar.khdaie..esslam.razzagh.ast.pass..chera.inghadar.gorosne.rooie.zamin.ziad.ast.

       
  49. احمد شهید هم‌چنین در پاسخ به این پرسش که جواب شما به حملات شخصی مقامات ایرانی به شما و یا دبیر کل سازمان ملل چیست گفت:

    حملات شخصی چیز جدیدی نیست. وقتی یک گزارشگر ویژه یا دبیرکل سازمان ملل یا دیگر مقامات (اروپایی)، به خاطر حرفهایی که می‌زنند می‌توانند مورد حمله (شخصی) قرار بگیرند، شما به ایرانیانی فکر کنید در تهران و جاهای دیگر که اگر نظرشان را بیان کنند چه چیزی نصیبشان می‌شود.

     
  50. با سلام خیلی دوستت دارم خواستم یاداوری کنم که شما به معدن چیان کرمان سری بزنید وازوضعیت خانواده آن بیچارگان ببینید این افراد بدبخترین گارگران درکره زمین هستند ودر تمام دنیا رنج زیادی برای تامین معاش میکشند با تشکر محسن من اولین بار است که با شما تماس می گیرم

     
  51. جالبه که نهادی که خود را مدعی العموم و دادستان مینامد جاهایی که به نفع تندروهاست با عوامل خاطی معاشقه میکند و جای دیگر که خلاف منفعتش و ساختارش در امنیت نباشد بنا به جار و جنجال و نفرت پراکنی بگیر و ببند و ضرب و شتم میکنه. والله بنیادتان فانی است

     
  52. پیش از انقلاب بظاهر اسلامی میدان فردوسی تهران خانمی سالها بدنبال قرارعشق با البسه قرمز رنگ گوشه ای از این میدان اطراق داشت و سر زبان رهگذران شهر شد. نمیدانم چرا حرکت شما تداعی ساخت مرا

     
  53. سلام

    آقای نوری زاد عزیز، وقتی می خواهند به رفتارتان گرد فراموشی بپاشند، تغییر ظاهر را بدرستی تشخیص داده اید.
    شاید بهتر باشد کتابهایی که از یک تغییر شگرف روحی سخن می گویند را هدیه داد به آنها که در حکومت دستی دارند؛ شاید باور کنند تغییر می تواند خوب هم باشد.
    و محاربه چه کلمه ی خنده داری است. مگر می توان با خدا جنگید؟! مگر اینکه از خدا تعاریف مختلفی داشته باشیم!

     
  54. آقای نوری زاد
    بابا شما هم قرمزته ایول .

     
  55. این که طرح لباستان را عوض کردید فکر جالب و درستی است پیشنهاد میکنم برای جلب توجه بیشتر دفعه بعد روی آن نقاشی و یا طرحهای گرافیکی بکشید بیشتر شما را نشان میدهد و اثر بهتری روی مخاطب داره ، این در روشهای تبلیغاتی جواب داده ، حتی به تدریج با معروف شدن شما برخی شرکتهای تجاری میتونند کالاهایشان را روی لباس شما تبلیغ کنند و پول خوبی هم ار این را آید شما شود .

     
  56. درود
    نوری زاد عزیز امروز بعد از خواندن اسم اقای طاهری در نوشته شما در مورد ایشان کمی تحقیق کردم.
    البته مدعی این نیستم که ایشان رو میتوان از روی اطلاعات سایتهای مختلف شناخت اما این رو میفهمم که در دنیای مدرن امروز که تمام پدیده ها بر روی قوانین در حال تغییر وتحول هستند وعلم توانسته بسیاری از چرایی ها را پاسخ بگوید کسی نمی تواند بیاید ادعا بکند که من با عالم غیب در ارتباط هستم و می توانم با گرفتن مبلغی پول شما را شفا بدهم.
    این ادعا ها خیلی وقت است که با روشنگری بزرگانی مثل ولتر و کانت نیچه وراسل. رد شده است. این پدیده ها فقط در جوامع جهان سومی که تمام امیدشان به آسمان دوخته است قابل پذیرش هست.آسمانی که با قوانین خود همواره بشر را به قهقرا رانده و جز ذلت عقب ماندگی چیزی عایدش نکرده!
    روی سخن من با شماست نوری زاد. عزیز به قول بزرگی اولین پیامبر نخستین دروغگو تاریخ بوده است پس بیاییم ما هم ادعای این کذابان زمان حال را باور نکنیم و از آنها دوری بجوییم.البته من به عنوان یک ادم دموکرات به هیچ عنوان به حکومت در دستگیری این انسان حق نمیدهم و قویا این اقدام جمهوری اسلامی در دستگیری اورا محکوم میکنم و امیدوارم هر چه زودتر از بند رها گردد.
    به امید پیروزی

    ——————–

    سلام رامای گرامی
    من خود نیز بیش از هر چیز بر حقوق شهروندی جناب طاهری اصرار دارم. استادی ایشان بجای خود. من نه ایشان را می شناسم و نه با عقاید و دانسته های ایشان آشنایی دارم. من می گویم: فردی پیدا شده که حرفهایی می زند و این حرفها توانسته جاذبه ای هم ایجاد بکند. همه ی این حرفها که خرافه و جن گیری و ارتباط با ارواح نیست که. بل در میان این حرفها درستی نیز هست. خب چرا نباید به یک چنین فردی فضای مناسب در اختیار گذاشت؟ در جوامع غربی شیطان پرستان دارای مجالس و محافل علنی اند و شخصت های سیاسی نیز از همین ها هستند. چه ایرادی دارد فضا را برای ترویج اندیشه وا بگشاییم؟ علتش همان است که این طرف – علما – حرفی برای گفتن ندارند حالا که یکی پیدا شده و از آنطرف شیوه ای ابداع کرده و مخاطبان را بدانسوی می کشاند، اوضاع قمر در عقرب شده. چرا ایشان را بصورت علنی دادگاهی نمی کنند؟ چرا شکنجه؟ چرا فرصت دفاع نمی دهند؟ چرا دغلکاری؟ اصلا گیریم ایشان فریبکار و جن گیر. سخن من این است که در یک دادگاه علنی، وی بیشتر آسیب می بیند اگر دروغپرداز باشد.
    با احترام

    .

     
  57. درود
    نوری زاد عزیز امروز بعد از خواندن اسم اقای طاهری در نوشته شما در مورد ایشان کمی تحقیق کردم.
    البته مدعی این نیستم که ایشان رو میتوان از روی اطلاعات سایتهای مختلف شناخت اما این رو میفهمم که در دنیای مدرن امروز که تمام پدیده ها بر روی قوانین در حال تغییر وتحول هستند وعلم توانسته بسیاری از چرایی ها را پاسخ بگوید کسی نمی تواند بیاید ادعا بکند که من با عالم غیب در ارتباط هستم و می توانم با گرفتن مبلغی پول شما را شفا بدهم.
    این ادعا ها خیلی وقت است که با روشنگری بزرگانی مثل ولتر و کانت نیچه وراسل. رد شده است. این پدیده ها فقط در جوامع جهان سومی که تمام امیدشان به آسمان دوخته است قابل پذیرش هست.آسمانی که با قوانین خود همواره بشر را به قهقرا رانده و جز ذلت عقب ماندگی چیزی عایدش نکرده!
    روی سخن من با شماست نوری زاد. عزیز به قول بزرگی اولین پیامبر نخستین دروغگو تاریخ بوده است پس بیاییم ما هم ادعای این کذابان زمان حال را باور نکنیم و از آنها دوری بجوییم.البته من به عنوان یک ادم دموکرات به هیچ عنوان به حکومت در دستگیری این انسان حق نمیدهم و قویا این اقدام جمهوری اسلامی در دستگیری اورا محکوم میکنم و امیدوارم هر چه زودتر از بند رها گردد.

     
  58. با درود فراوان بر آقای نوریزاد!

    چکامه ی
    عقاب
    از استاد پرویز ناتل خانلری

    عقاب

    گشت غمناک دل و جان عقاب
    چو ازو دور شد ایام شباب
    دیدکش دور به انجام رسید
    آفتابش به لب بام رسید
    باید از هستی دل برگیرد
    ره سوی کشور دیگر گیرد
    خواست تا چاره ی ناچار کند
    دارویی جوید و در کار کند
    صبحگاهی ز پی چاره ی کار
    گشت بر باد سبک سیر سوار
    گله کاهنگ چرا داشت به دشت
    ناگه از وحشت پر ولوله گشت
    وان شبان بیم زده دل نگران
    شد پی بره ی نوزاد دوان
    کبک در دامن خاری آویخت
    مار پیچید و به سوراخ گریخت
    آهو اِستاد و نگه کرد و رمید
    دشت را خط غباری بکشید
    لیک صیاد سر دیگر داشت
    صید را فارغ و آزاد گذاشت
    چاره ی مرگ نه کاریست حقیر
    زنده را دل نشود از جان سیر
    صید هر روزه به چنگ آمد زود
    مگر آنروز که صیاد نبود
    آشیان داشت در آن دامن دشت
    زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
    سنگها از کف طفلان خورده
    جان ز صد گونه بلا در برده
    سالها زیسته افزون ز شمار
    شکم آکنده ز گند و مردار
    بر سر شاخ ورا دید عقاب
    ز آسمان سوی زمین شد بشتاب
    گفت کای دیده ز ما بس بیداد
    با تو امروز مرا کار افتاد
    مشکلی دارم اگر بگشایی
    بکنم هر چه تو می فرمایی
    گفت ما بنده ی درگاه توایم
    تا که هستیم هواخواه توایم
    بنده آماده بگو فرمان چیست
    جان براه تو سپارم جان چیست
    دل چو در خدمت تو شاد کنم
    ننگم آید که ز جان یاد کنم
    این همه گفت ولی با دل خویش
    گفتگویی دگر آورد به پیش
    کاین ستمکار قوی پنجه کنون
    از نیازست چنین زار و زبون
    لیک ناگه چو غضبناک شود
    زو حساب من و جان پاک شود
    دوستی را چو نباشد بنیاد
    حزم را بایدم از دست نداد
    در دل خویش چو این رای گزید
    پر زد و دورترک جای گزید
    زار و افسرده چنین گفت عقاب
    که مرا عمر حبابیست بر آب
    راست است اینکه مرا تیزپرست
    لیک پرواز زمان تیزترست
    من گذشتم به شتاب از در و دشت
    به شتاب ایام از من بگذشت
    گرچه از عمر دل سیری نیست
    مرگ می آید و تدبیری نیست
    من و این شهپر و این شوکت و جاه
    عمرم از چیست بدین حد کوتاه
    تو بدین قامت و بال ناساز
    به چه فن یافته ای عمر دراز
    پدرم از پدر خویش شنید
    که یکی زاغ سیه روی پلید
    با دو صد حیله به هنگام شکار
    صد ره از چنگش کردست فرار
    پدرم نیز به تو دست نیافت
    تا به منزلگه جاوید شتافت
    لیک هنگام دم بازپسین
    چون تو بر شاخ شدی جای گزین
    از سر حسرت با من فرمود
    کاین همان زاغ پلیدست که بود
    عمر من نیز به یغما رفته است
    یک گل از صد گل تو نشکفته است
    چیست سرمایه ی این عمر دراز
    رازی اینجاست تو بگشا این راز
    زاغ گفت ار تو در این تدبیری
    عهد کن تا سخنم بپذیری
    عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
    دگری را چه گنه کاین ز شماست
    ز آسمان هیچ نیایید فرود
    آخر از این همه پرواز چه سود
    پدر من که پس از سیصد و اند
    کان اندرز بد و دانش و پند
    بارها گفت که بر چرخ اثیر
    بادها راست فراوان تاثیر
    بادها کز ز بر خاک وزند
    تن و جان را نرسانند گزند
    هر چه از خاک شوی بالاتر
    باد را بیش گزند است و ضرر
    تا بدانجا که بر اوج افلاک
    آیت مرگ شود پیک هلاک
    ما از آن سال بسی یافته ایم
    کز بلندی رخ برتافته ایم
    زاغ را میل کند دل به نشیب
    عمر بسیارش از آن گشته نصیب
    دیگر این خاصیت مردارست
    عمر مردار خوران بسیارست
    گند و مردار بهین درمان است
    چاره ی رنج تو زآن آسانست
    خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
    طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
    ناودان جایگهی سخت نکوست
    به از آن کنج حیاط و لب جوست
    من که بس نکته ی نیکو دانم
    راه هر برزن و هر کو دانم
    خانه ای در پس باغی دارم
    وندر آن گوشه سراغی دارم
    خوان گسترده ی الوانی هست
    خوردنیهای فراوانی هست
    آنچه زان زاغ چنین داد سراغ
    گندزاری بود اندر پس باغ
    بوی بد رفته از آن تا ره دور
    معدن پشه مقام زنبور
    نفرتش گشته بلای دل و جان
    سوزش و کوری دو دیده از آن
    آن دو همراه رسیدند از راه
    زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
    گفت خوانی که چنین الوانست
    لایق حضرت این مهمانست
    می کنم شکر که درویش نیم
    خجل از ماحضر خویش نیم
    گفت و بنشست و بخورد از آن گند
    تا بیاموزد ازو مهمان پند
    عمر در اوج فلک برده به سر
    دم زده در نفس باد سحر
    ابر را دیده به زیر پر خویش
    حیوان را همه فرمانبر خویش
    بارها آمده شادان ز سفر
    به رهش بسته فلک طاق ظفر
    سینه ی کبک و تَذَرْوْ و تیهو
    تازه و گرم شده طعمه ی او
    اینک افتاده بر این لاشه و گند
    باید از زاغ بیاموزد پند
    بوی گندش دل و جان تافته بود
    حال بیماری دق یافته بود
    دلش از نفرت و بیزاری ریش
    گیج شد بست دمی دیده ی خویش
    یادش آمد که بر آن اوج سپهر
    هست پیروزی و زیبایی و مهر
    فر و آزادی و فتح و ظفرست
    نفس خرم باد سحرست
    دیده بگشود و بهر سو نگریست
    دید گردش اثری زینها نیست
    آنچه بود از همه سو خواری بود
    وحشت و نفرت و بیزاری بود
    بال برهم زد و برجست از جا
    گفت کای یار ببخشای مرا
    سالها باش و بدین عیش بناز
    تو و مردار تو و عمر دراز
    من نیم در خور این مهمانی
    گند و مردار ترا ارزانی
    گر بر اوج فلکم باید مرد
    عمر در گند به سر نتوان برد
    شهپر شاه هوا اوج گرفت
    زاغ را دیده بر او مانده شگفت
    سوی بالا شد و بالاتر شد
    راست با مهر فلک همسر شد
    لحظه ای چند بر این لوح کبود
    نقطه ای بود و سپس هیچ نبود.

     
  59. من یک بسیجی ام. خجالت می کشم وقتی می شنوم که به اسم بسیجی خلافکاری می شود. کجا دهان بسجی از فحش پر بود؟ کجا دست بزن داشت؟

     
    • salam.agha.bassiji…pass.anhaii..ke..baraie..hejab..khanomihra.dar.khiabakih.kotak.mizanand.va.daneshjooiane.daneskgah.ra..ba.zanjir..va.chaghoo.mizadand.va.koshtand..che.kessani.boodand..az.asseman.ke..naiamadand..pool.migirand.keh..mellat.ra.bezanand..va.poole..ziad.ham..migirand.

       
  60. ناشناسي كه شمارا كمي تا حدؤدي ميشناسد

    سلام.
    ابتدا عذرخواهم كه حروف فارسي را نميتوانم بنويسم زيرا ازمملكت خارج شده ام و روي اين رايانه حروف فارسي ندارند
    يك)شماراكه جانتانرابه ملتي هديه ميكنيد كه ارزشش را نداريم ميستايم.ملتي كه حرف ميزنيم ازعلي وحسين ازعدالت وازاسلام وازحق ولي وقتي به خلوت ميرويم كارخودمان راميكنيم.
    دو)حتما كارتون شرك را ديده ايد.وقتي خر دانا ازشرك سوال ميكند ديوها جه جوري اند شرك جواب مبدهد ما مثل بياز(لطفادو نقطه زبرحرف ب اضافه كنيد)لايه لايه ايم.حال بايداقراركردماهم همينطوريم.بياز راكه بوست كنيد تند و نيزاست و لابه لابه ولي اين بيازراكه توي سركه بياندازيد همه جيزش را ازدست ميدهد .همه خاصيتهايش را به راحتي ميشود انرا خورد بدون اينكه جشم و دهانتان بسوزد.ماراسي وجهارسال است كه توي سركه(جمهوري اسلامي) انداخنه اند.انقدربيتفاوت شده ايم و بي خاصيت كه حتي بفكرفرزندانمان هم نيستيم ودلمان هم نميسوزد كه داريم جه بلايي سرشان مياوريم.لابه لابه ايم جون رويمان يك جوراست لايه اول جوري ديكروهمينطورلايه هاي ديكر.
    اغلبمان صبح با قيافه اي اسلامي وحق بجانب از خانه ميايم بيرون ولي لايه اولمانرا سر اولين جهارراه به همشهريها و هموطنانمان نشان ميدهيم.لايه دوم را سركار فرقي ندارد دربازار يا اداره.فط داريم همديكر را تكه باره ميكنيم واسلام اسلام هم ميكنيم وبراي جوانها هزاران حديث وايه ازنهج البلاغه شعرالفصاحه خرت البدايه نقققققققل ميكنيم .
    ببخشيد با اين صفحه كليد خيلي با زحمت سخت ميشود نوشت.خسته شدم.
    ادامه دارد

     
  61. فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش******همی خواندش کاویانی درفش
    از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه******به شاهی به سر بر نهادی کلاه
    بر آن بی بها چرم آهنگران*********برآویختی نوبنو گوهران
    ز دیبای پرمایه و گوهران************بر آنگونه گشت اخیر کاویان
    که اندر سر نیزه خورشید بود********جهان را ازو دل پر امید بود

     
  62. سلام
    آقای نوریزاد این لباسها رو خوب حفظشون کنید هزار سال دیگر خواهند گفت این درفش کاویانی محمد نوریزاد یک ملتی را از بند رهانید.

    فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش همی خواندش کاویانی درفش

    این لباسها قیمت ندارند، چون این لباسها مثل من ترس ندارند، ترسشون ریخته.

     
  63. نوری زاد تو آی کیو بهت 200 دادم!!!

    —————-

    200 از چند؟

     
  64. در زیر یادداشت کوتاه خانم سیمین بهبهانی شاعره ی بزرگ ایران را پیرامون درخواست وزارت ارشاد برای «پوست اندازی» کانون نویسندگان ایران می خوانید:

    خلاف منشور است
    سیمین بهبهانی

    من به عنوان دبیر پیشین و عضو همیشگی کانون نویسندگان ایران، با هرگونه دخالت در آرمان های ازادی طلبانه ی اعضای این کانون ارجمند مخالف ام. زیرا در منشور آن بر پاسداری از آزادی «بی حصر و استثناء» در امر نشر و بیان و اندیشه تاکید شده و دخالت در اجرای این مرام، خلاف منشور کانون است.
    نکته ی دیگر آن که من «پوست اندازی» را تنها در مارها دیده بودم و در مورد انسان ها تصور نمی کردم.
    این هم نیاز به یادآوری و تاکید دارد که در موقعیت کنونی، کانون نویسندگان ایران موظف است در برابر هرگونه سلب آزادی، ایستادگی جدی کند.

    ۱۱ اسفند ۹۲

     
  65. با این کارت گند زده ای به کار ما. و جای اتیکت روی سینه اش را نشان داد و گفت: بخاطر تو به ما گفته اند اینها را بکنیم. راست می گفت. اسمی برسینه نداشت

    نمی دانم چرا با خواندن این جملات لبخند رضایت بر لبانم نقش می بندد و آهی عمیق و آرامش بخش از دل بر می کشم

     
  66. درود فراوان به نوری زاد عزیز

    پایدار باشی

    م.

     
  67. بهاريه اى براى محمد نوريزاد.

    گاه شمارِ ايرانى، خردمندانه و زيبا شناسانه، فرش سال نو را به دستِ زندگى بخشِ بهار داده تا او، با يك تكان، آن را بر پهنه ميهن بگستراند.

    هر سال در اين زمان، بهار، بى صبرانه ، براى در آغوش كشيدنِ طبيعت پا به پا مى شود. نسيم اسفندى، با لبخند، دروازه را برايش مى گشايد و سپس خود بى درنگ، زمين را درمى نوردد تا مژدهء آمدن بهار را دردل دشت ها و كوه ها بپراكند.

    بهار كه بيايد، خورشيد با سرانگشتان نوازشگرش، زمين و شاخه ها را بيدار مى كند كه: هى! گاهِ رُستن آمده.

    با نوازش خورشيد، تن خشك و زمخت شاخه ها شكوفه باران مى شود، علف ها ، به زمين عبوس و خاكسترى، هاشور سبز مى زنند و پرنده ها، سر از گريبان به در مى آورند و ترانه سر مى دهند.

    بهار ، با دميدنِ نو ترين روز، ترانه خوان مى آيد تا شادى را بر دلها بنشاند.

    دلها اما چرا همنشينِِ شادى نمى شوند؟

    آخرين بهارى كه از ته دل شاد بودم چه زمانى بود؟ پله به پله و سال به سال، در دالان زمان به گذشته بر مى گردم. به سالهايى دور مى رسم كه هر بهانه كوچكى، شادى را مهمان دلها مى كرد چه رسد به بهانهء سترگِ بهار و نوروز. هفت سين، ساده بود و با رسوم هميشگى و اسكناس هاى تا نخورده اى كه هيچ به بهايش نمى انديشيديم. اما جانمايه نوروز و بهار، شادى دلپذيرى براى بزرگ و كوچك بود كه آميخته با بوى خوش اسكناس نو و سنبل، هنوز در ياد و مشامم جا خوش كرده است.
    و شادى چه خودمانى و بى تعارف بود. چه آسان به دلها مى آمد، غبار ها را مى زدود، بساط مى گستراند، مى گفت و مى خنديد و دل نمى ك ند كه برود. آن روز ها كِى بود؟ كجا بود؟

    دير زمانى است، انگار هميشه زمانى است، كه كسانى آمده اند و پيوسته زخم مى زنند و زخم مى زنند و غم مى سازند، ترس مى پراكنند و غم مى افشانند و غم مى نوشانند. و چون خود در غم ريشه مى زنند، مى رويند، مى بالند و از غم نيرو مى گيرند، فربه مى شوند و مست، با قفل سترگ ترس و غم، راه آمدن شادى را بسته اند.
    و با شنيدن صداى گامهاى بهار و نوروز، به گماشتگانشان آماده باش مى دهند: هان هشيار باشيد كه خطرِ شادى در كمين است. آمدنش همان و پلاسيدنِ ما همان. اكنون پيوسته تر غم بباريد. همه جا را بپاييد و اگر حتى حبابى از شادى در پرواز ديديد، بى درنگ تير غم به سويش گسيل داريد.

    دلهاى خالى از شادى، روان ها را رنجور و نژند كرده اند كه چه دلخواهِ آنان است و چه بر روانهاى نژند و رنجور، فرمانروايى آسان.

    هر سال ، بهار و نوروز، ترانه خوان و دست در دست، مى آيند و پشت دروازهء بستهء دلها، به اميد گشودن مى مانند تا شادى را پيشكش دلها كنند. اما دروازه، هيچ از باز شدن خبر نمى دهد.

    دلم تنگ است و قفل، باز نشدنى مى نمايد.

    به شكوفه هايى لطيف مى نگرم كه بهار را باور كرده و بر خشكىِ زمختِ شاخه، ترك انداخته اند، به علفهاى نازك و سبزى مى نگرم كه بهار را باور كرده و بر خاكسترىِ عبوسِ زمينِِ سخت، ترك انداخته اند، به پرندگان كوچكى مى نگرم كه بهار را باور كرده و بر سكوتِ سنگين و دلگير، ترك انداخته اند.

    و يگانه مردى را در ردايى و با پرچمى مى بينم كه شكوفه ها، علفها و پرندگان را باور كرده و بر قفل بزرگِ ترس و غم، ترك انداخته است……..

    —————-

    سپاس بانوی خوب
    چه دلنشین!
    سپاس

     
  68. بخدا تو ماه هستي نوريزاد ماه. آرزو دارم يكروز خدمت برسم كه ميرسم حتماً. از مبارزه سهم ما هم شده خواندن روزنوشتهاي شما. سربازان بي غيرتي شده ايم نوريزاد عزيز بي غيرت.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

97 queries in 3309 seconds.