سر تیتر خبرها
پديده نوري زاد و شكست طلسم ترس! ( بقلم: عبدالعلي بازرگان)

پديده نوري زاد و شكست طلسم ترس! ( بقلم: عبدالعلي بازرگان)

 

براي اين قلم مهمتر از انتقاد شونده، انتقاد كننده اي است كه آرش وار جان خود در تير و كار صدهزاران تيغه شمشيركرده است
چند سال قبل هموطني بي خبر از بلاهائي كه در زندان سر مهندس اميرانتظام آورده و قصد جان هائي كه رذيلانه عليه او كرده بودند، ازاينكه گهگاه نامه هاي بسيار تند و تيزي از درون يا بيرون زندان، در ايام مرخصي منتشرمي كرد، دوستانه پرسيد؛ “چرا شما را تا حالا از بين نبرده اند”؟ و اميرانتظام با لبخند و جمله اي مخلوط انگليسي فارسي گفت: من قبلا نوبادي بودم، حالا سامبادي شده ام!

و اضافه كرد كه اتفاقا يكي از مسئولين زندان هم به او گفته بود: “بزرگترين اشتباه ما اين بود كه همان سال ۵۹ بعد از بستن لانه جاسوسي و گرماگرم گروگانگيري و جوّ انقلابي آنروز كلك تو را نكنديم و امروز تا بخواهيم دستي بهت بزنيم، رسانه هاي خارجي صدايشان در مي آيد، صدتا سازمان حقوق بشري اعتراض مي كنند و باز سر و كله گاليندوپل (نماينده سابق حقوق بشر سازمان ملل) پيدا مي شود”! مي گفت: انگار رفتار با من شده ملاك رعايت حقوق بشردر مورد كل زندانيان!

درست است كه اميرانتظام به عنوان معاون و سخنگوي دولت موقت و سفيرجمهوري اسلامي در كشورهاي اسكانديناوي، شخصيتي معروف بود و به راحتي نمي شد سرش را زير آب كرد، اما معروف تر از او را هم به راحتي خلاص كرده بودند! پس چيزي بيش از معروفيت لازم است تا كسي ضربه ناپذير شود. ظاهرا اميرانتظام با گذشت از همسرو فرزند، خانه و زندگي، جان و مال خود، چيزي براي از دست دادن نداشت كه بخواهد از كسي يا چيزي بترسد، به خصوص او كه شاهد اعدام هاي ساليان ۶۰ تا ۶۷ بوده، با شكستن طلسم ترس مي توانست سينه به سينه مرگ برود و ماندلائي براي وطن گردد.

پيش از آن نيز، آنگاه كه در اوج قدرت آقاي خميني، نشريه تحليلي ۸۰ صفحه اي نهضت آزادي در نقد علمي،عقلي، فقهي، روائي و قرآني تز”ولايت فقيه” منتشر شد، آنگاه كه در بحبوحه تبليغات جنگ و جبهه، بيانيه هاي متعدد نهضت عليه ادامه جنگ خانمانسوز بين دو كشور همسايه مسلمان پس از فتح خرمشهر منتشر مي شد، هموطناني ديگر بي خبر از حملات مكرر به دفتر مركزي و خانه هاي اعضاء نهضت، ضرب و شتم ها، آدم ربائي ها، زندانها و شكنجه ها و… همين مضمون را از مهندس بازرگان يا رهبران ديگر نهضت مي پرسيدند كه: ” وقتي دانشجوي جواني يكصدم اين مطالب را بنويسد، زبانش را از حلقوم در مي آورند، پشت شما به كجاها گرم است كه كاري به كارتان ندارند؟ واقعا دست هايتان در پشت صحنه با هم نيست كه سرتان را زير آب نمي كنند؟ آيا شما نقش سوپاپ اطمينان را بازي نمي كنيد؟ آري اگر كارمند جزئي انتقادي به مديركل بكند، به راحتي مي توانند اخراجش كنند، اما اگر سوابق علمي و تجربي و خدمات آن كارمند از مديركل بيشتر باشد، به خصوص اگر دست روي سوء استفاده هاي مالي و تخلفات اداري او گذاشته باشد مطلب عوض مي شود.

آنچه اين هموطنان توجه نداشتند، پارادوكس به زندان انداختن كسي بود كه دولتش را آقاي خميني دولت امام زمان! ناميده و اطاعت آن دولت را واجب شرعي! شمرده بود و هزينه ملي و جهاني داشتن اعدام دولتمرداني كه مخالفين نيز به سلامت و صداقت آن ها اذعان داشتند، براي آنان سبك و ساده نبود، حتي در سال ۱۳۷۹ هم كه پس از انتشار نامه معروف به نود امضائي، در انتقاد به عملكرد سياسي و اقتصادي آقاي هاشمي رفسنجاني، ۲۵ نفر از امضاء كنندگان را دستگيرو شكنجه و بعضا به دو سال زندان محكوم كردند، از دستگيري مهندس بازرگان، با آنكه مي دانستند نويسنده پيش نويس نامه بوده ونيز برخي رهبران نهضت همچون مرحوم احمد صدرحاج سيدجوادي و دكتر يزدي به خاطر هزينه سنگين داخلي و خارجي اش خودداري كردند.

و اينك نوبت “محمد نوري زاد” شده است تا به رغم همه صدماتي كه از سلول انفرادي و ضرب و شتم و مصادره اموال و محروميت هاي ديگر بر او وارد شده، به پرسش هاي برخي ديگر از هموطنان كه: چرا اين را نمي گيرند؟ چرا با سي و اندي نامه شداد و غلاظ و بي پرده كه به خامنه اي نوشته راست راست راه مي رود؟ چطور اجازه داده اند سفري طولاني به كردستان و خوزستان و… بكند و با ملاقات خانواده هاي اعدام شدگان رازهاي سر به مهر را افشاء و از حقوق جريات سياسي مغضوب حمايت كند؟ چگونه اجازه داده اند نزديك به دو ماه جلوي وزارت اطلاعات قدم بزند وبا كوله پشتي و پرچم و پيامهايش تابلوئي براي خيل رانندگان و رهگذراني كه از آن مسير عبور مي كنند علم نمايد و به ريش و كوپال سازمان عريض و طويل اطلاعات و سپاه و دستگاه قضا و… بخندد؟ چرا با زير سئوال بردن عملكرد آقاي خميني وادامه جنگ هشت ساله و نقد گزنده ولايت فقيه اعدامش نمي كنند؟ و از اين قبيل سئوالات…

به اين ترتيب نوري زاد نيز با دهها نامه مشفقانه و متين ودرعين حال كوبنده ومستدلي كه با شكستن مرزها و خط قرمزهاي حاكميت به رهبر جمهوري اسلامي نوشته، توانسته است طلسم ترس را تجربه و براي ملت تبيين نمايد. در شطرنج گاهي يك پياده كه جلوي شاه يا وزير قرار مي گيرد، بازي را به اصطلاح آچمز مي كند و تكان دادنش سر شاه را به باد مي دهد و طرف را مات مي كند! در سياست هم گاهي يك سرباز خودي با صداقت و شجاعت، به خصوص اگر سوابق صميمانه و خدمات خالصانه اي هم داشته باشد، مي تواند با مهره پياده خود بدجوري به پاي سرداران اسب وفيل شده سپاه مقابل كه در پشت رُخ قلعه پنهان شده اند بپيچد!

به احتمال زياد بايد فرماني از سلطان ولايت رسيده كه زياد كاري به كارش نداشته باشيد، وگرنه چگونه ممكن است در نظامي كه همه راهها به روم – بخوانيد به قم – ختم مي شود! كسي بي راهه برود؟ كه اگر چنين باشد، علامت مثبتي است از تاثير آن سخنان در رهبري و پندپذيري او، يا سياستي است امنيتي براي عادي سازي و لوث شدن انتقادات و پز دادن آزادي انتقاد درجمهوري اسلامي كه گويا آزادترين كشورهاي دنياست!

در منطق قرآني هم، خدا به موسي(ع)، هنگامي كه او را به سوي فرعون مي فرستد، توصيه مي كند با زبان ملايم با او سخن بگو، شايد پند پذيرد يا بيم كند!… اينك نه مخالفين در مقام موسي هستند و نه رهبر جمهوري منكر خدا، هرچند موسوي ها را به حبس و حصر درآورده! پس اگر چنين باشد، طليعه نيكوئي است كه تبريكش را به دو طرف بايد گفت.

اما براي اين قلم مهمتر از انتقاد شونده، انتقاد كننده اي است كه آرش وار جان خود در تير و كار صدهزاران تيغه شمشيركرده است! آنچه مهم است، نهال هاي برآمده از نسل سوخته اي است كه نويد نجات مي دهد، وقتي يك جنگل مي سوزد، از خاكسترهاي آن جوانه هاي اميد در آسماني روشن تر و فضائي بازتر و خاكي پر بركت تر از تناور تنه هاي سوخته درآتشي كه به جانشان افتاده بود پديد مي آيند.

در برابر “حجه الاسلام “ها و”آيت الله “هاي به ثروت و قدرت رسيده اي كه به قول شادروان شريعتي معمولا دستي براي گرفتن و دستي براي بوسيدن دارند، “حجت هاي خدا” براي ملت ما همين آزادگاني هستند كه از زندان نامه هائي مي نويسند كه در بيرون بعضا از گرفتن و خواندن آن وحشت مي كنند! اگر بوسيدن دست واقعا مجاز باشد، بايد دست كساني را بوسيد كه طلسم ترس و جادوي جهل و بت طاغوت را ابراهيم وارمي شكنند و افسانه قداست قلدرهاي رياكار را باطل مي سازند.

امثال نوري زادها امروز به “افضل الجهاد”، كه به گفته پيامبر مكرم اسلام(ص)، گفتن سخن حق در برابر امامي ستمگراست (كلمه حق عند امام جائر) مفتخرومشغول اند. رمز عبور از ترس و استقبال از ملاقات با جانان، همانست كه سعدي عليه الرحمه چه نيكو گفته است:

مشغول عشق جانان گرعاشقي است صادق
در روز تيرباران بايد كه سر نخارد
غير از خيال جانان، در جان و سر نباشد
ما ترك سر بگفتيم تا دردسر نباشد

بسياري از مردم بي اعتنا از كنارهشدارهاي نوري زادها مي گذرند و اين را هم بازي ديگري از حاكميت مي پندارند، گويا ما منتظريم تا او كشته گردد تا برايش بزرگداشت بگيريم! كساني كه به سوابق نوري زاد در جبهه و جنگ و روزنامه كيهان و امثالهم چسبيده اند و قابليت شگفت انسان در تغيير و تحول و انقلاب دروني را ناديده مي گيرند، بايد بدانند ارزش او در همين “ّحر” و آزاده بودن بودنش از اسارت هاي قدرت و ثروت است.
قصه هاي تاريخي پندها وعبرت آموزيهائي براي آيندگان دارد، از جمله قصه موسي و فرعون حاوي حقايقي هميشگي در مبارزات حق و باطل است كه ذيلا به نكاتي از آن در ارتباط با موضوع اين نوشته اشاره مي كند. به قول مولوي:

ذكر موسي بندِ خاطرها شده است
كين حكايتها كه پيشين بوده است
ذكرِ موسي بهرِ روپوش است ليك
نورِ موسي نقد تُست اي مرد نيك
موسي و فرعون در هستيّ تست
بايد اين دو خصم را درخويش جست

بي مناقشه درمثال، اتفاقا اولين ايمان آورندگان به موسي، كه طلسم ترس از نظام فرعوني را شكستند و زمينه را براي ايمان بقيه مردم آماده ساختند، همان ساحران، يعني قشراهل علم و صنعت، به تناسب زمانه، بودند كه وقتي حقانيت موسي را درك كردند، سر تسليم در برابر آن فرود آوردند و به رغم تهديدات بسيار خشن فرعون در دار زدن دسته جمعي و بريدن دست و پايشان در جهت معكوس، شجاعانه پاسخ دادند: باكي نيست ما به سوي پروردگارمان منقلب شده ايم ( شعراء۵۰).

مومن آل فرعون هم كه با زندگي در كاخ فرعون ايمانش را مخفي نگه داشته بود، همين كه جان موسي را درخطر ديد، در برابر فرعون ايستاد و شجاعانه ترين سخنان را عليه ديكتاتور و نظام سركوبگرش در برابر درباريان بيان كرد و به بركت همين افشاگري ها از چنان مصونيتي برخوردارشد كه از تمام توطئه هاي اربابان امنيتي مصون ماند( غافر۲۸ تا۴۵).

در قصه موسي و فرعون ، همواره اين سئوال مطرح است كه چرا فرعون با وجود سابقه كيفري كه از موسي در قتل آن مامور قبطي داشت و پرونده سنگيني كه از قبل عليه او ساخته بود، پس از سالياني كه موسي با رسالتش به كاخ او وارد شد، لدي الورود او را نكشت تا كار به آنجا نرسد كه نظامش واژگون گردد؟ چرا آنزمان هم كه به درباريان گفت: بگذاريد او را كه قصد دگرگوني دين شما و فتنه انگيزي در سرزمين شما را دارد بكشم تا خدايش را به ياري بطلبد! باز هم جرات اين كار را به خود نداد؟

ما فكر مي كنيم “اسلحه افكار عمومي” در زمان ما كاربرد پيداكرده است، اما غافليم كه فرعون هم در هزاره هاي پيشين به جاي كشتن موسي و بزرگ تر كردن او، براي خنثي كردن تاثير سخنانش در توده هاي مردم، جارچيانش را به شهرها فرستاد تا همه را در روزي معين در ميدان بزرگ شهر گردآوردند و با ساحرانش درصحنه سخن و صنعت، او را به خاك كشاند. آيا بازهم مي توان گفت چرا نوري زاد را نمي كشند؟

اين قلم كه متاسفانه نه دستي، بلكه فقط چشمي از دور برآتشي كه به خرمن ميهن افتاده دارد، از اينكه چنين مردان جان بركفي درمتن آتش ايستاده اند، از ايراني بودن خود، به رغم برخي بد اخلاقي ها و بد فرهنگي هاي ملي، احساس افتخار و سربلندي مي كنم و بيش از پيش به آينده اين سرزمين، به همت مردم وحمايت آنكه در طول تاريخ همواره ملت هاي مقاوم و متعهد به ارزش هاي اخلاقي را بر حاكميت خود مسلط ساخته است، در آستانه سال نو اميدوارتر مي گردد.

 منبع: سایت جرس

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

70 نظر

  1. خدایارت آقای نوریزاد چاه های بی حساب با مجوز و بی مجوز کشور را بیچاره خواهد کرد استقلال کشور بی آب شوخی است.خودکفایی بی معناست حماقت است ما باید این ذخیره میلیون ها سال را برای ایندگان نگاه داریم نه ظرف سی سال به بهانه خودکفایی بر بادش دهیم شما هم چیزی در رسانه ها بگویید تا مگر عاقلی به فکر بفتد کشور در حال نابودی است این انقلاب افت بود کشوری نخواهد ماند سرمایه های این کشور انسانی و مادی و معنوی در حال مرگ است خود بهتر می دانید اگر کشور ازاد نشود پایان دور نیست
    این حکومت خود فروخته به روسیه کشور را نابود خواهد کرد

     
  2. آقای مطلع عزیز شما نگران نوریزاد نباشید که اگرمیخواست با طناب کسی بالا رود ؛درست مثل من وتواز اسم مستعار استفاده میکرد وبعد بالا میرفت .درموردسواد دیگران هم من وشما حق نداریم ادعائی دشته باشیم ،چون خودمان سواد نداریم .

     
  3. دوست گرامی آقا حامد

    عبارت شما خطاب به بنده چنین بود:

    “”حامد
    ۱:۰۳ قبل از ظهر / اسفند ۲۵, ۱۳۹۲
    برای آگاهی آقا مرتضی که از فردوسی به عنوان مسلمان یاد می کند!
    میگم آقا مرتضی، نیوتن و اینشتین و استیون هاوکینگ را هم به لیست شیعه ها اضافه کن!

    دوست من اینگونه ادبیات و مغلطه سازی دور از شان شماست ،زیرا:

    1-در گفتگویی که در مورد فردوسی بین دوستان مطرح شده ،من هیچ سخنی از مسلمانی نیوتون و اینشتین و هاوکینگ مطرح نکردم و چنین ادعائی نداشته و ندارم ،و مطالبی هم که اخیرا بخصوص در مورد آلبرت انیشتین در نت مطرح شده است برای بنده هم عجیب و غیر قابل باور و واهی می نماید.

    2- ارزش کار امثال فردوسی در انشاء اشعار زیبای حماسی نه متوقف بر مسلمان بودن اوست و نه متوقف بر کافر بودن او ،واقعا شما چنین گمان می کنید که اگر فردوسی فرد ماتریالیستی بوده باشد شعر او زیباست و جاذبه دارد و اگر فرضا ثابت شود ایشان یک متدین به اسلام بوده شعر او از ارزش می افتد؟!
    من صریحا عرض کنم که من چنین پنداری ندارم ،بلکه معتقدم بررسی حسن و لطافت شعر حماسی فردوسی مرهون لحاظ عیارهای ناب شعری و ضوابط ادبی است.
    بحثی که پیش آمد از ناحیه نزاعی بود که مابین دو دوست محترم آقا مصلح و آقای بیکنش پیش آمد که جناب مصلح برخی اشعار ابتدائی شاهنامه را قرینه مسلمانی یا حتی تشیع فردوسی دانستند و جناب بیکنش هم مطالبی گفتند ،و بعد مرا بداوری خواندند.

    3-مقاله ای را که نقل کردید مطالعه کردم ،بنظرم محور کلام و دغدغه نویسنده آن مساله تشیع فردوسی بود ،نه مسلمانی او ،البته شاید بتوان گفت که اثبات تشیع فردوسی مساله آسانی نیست زیرا اهل سنت نیز مدح آل پیامبر میکنند ،و نویسنده مقاله هم مکرر میگوید که اثبات و احراز آن مشکل است و در واقع این مقاله بیشتر حاکی از حالت شک و توقف نویسنده آن از جزم به یکطرف قضیه است،بطوریکه حتی آنجا هم که سندیت آن ابیات ابتدائی را مورد تشکیک قرار میدهد ،صحت یا سقم آنرا موکول به بررسی های دقیق نسخه شناسان میکند.بنابر این می بینید که در همین مقاله مورد استناد شما که ممکن است مورد دهها ایراد و نقض از سوی مخالفین این گرایش قرار گیرد ،بوضوح و بنحو جازمانه نمیتوان حکم به تشیع یا عدم تشیع و مسلمانی یا عدم مسلمانی ابوالقاسم فردوسی کرد.
    تاکید میکنم من هم اصراری روی این ماجرا ندارم و آن سخن من در مقام نقل قول و داوری بین مطالب دو دوست بود.

    انصاف را رعایت کنید
    با سپاس

     
  4. .

    جناب بی کنش گرامی
    سلام

    چند نکته در مطالب شما هست که لازم است در باره آنها مختصرا توضیحاتی بدهم.

    1- با این سخن شما که گفتید:

    “”مضاف بر اینکه دانستن اینکه فردوسى چه دینى داشته کوچکترین تاثیرى نمیتواند در جایگاه و نقشى که در تحولات این کشور و فراتر از این برجاى گذاشته ، داشته باشد و سر سوزنى از اتبار وى بکاهد یا بر ان بیفزاید””.

    اجمالا موافقم ،اگرچه چنانکه مکرر گفته ام تبحر و تمهری در مقوله شعر ندارم ،ولی این نکته روشن است که بررسی و سنجش زیبائی های صوری آثار شعراء ،نیز تامل در محتوای درونی آثار شعری متوقف بر دانستن مذهب و گرایشات ایمانی آنان نیست ،و البته که گرایش ایمانی هرکس بخود او مربوط است ،اما توجه کنید که اظهار نظر من ناظر به داوری در نزاعی بود که شما با دوست عزیزمان آقا مصلح داشتید ،بحث از این بود که ایشان اولا به قرائنی چنین استنباطی از سخن شما کرده بودند ،و ثانیا برخی ابیات را بعنوان شاهد بر مسلمانی فردوسی ارائه کردند ،که شما بعنوان یک تحلیل کننده محتواهای ابیات شاهنامه نمی توانید براحتی از کنار آنها عبور کنید ،مگر آنکه آن ابیات در مدح پیامبر اسلام و اهل بیت او و حدیث سفینه را بطور مستند از شاهنامه ندانید.

    2- اینکه اظهار کردید:
    ” البته مادامى که انها نیز دین خود را از جایگاه نگهدارى آن یعنى از قلب و درون خود خارج نکرده باشند و از ان به عنوان وسیله اى جهت انجام روابط خود با دیگران استفاده نکرده باشند”.

    سخنی است مبنائی ،و وابسته به اینکه از دین چه تعریفی داشته باشیم ،از نظر ما دین فقط یک باور ایمانی به وجود خدای متعال نیست که فقط مکتوم در مرحله قلب باشد یا هیچ کس از آن مطلع نباشد ،مطابق برخی روایات ما ایمان و دیانت اینطور تعریف شده است :
    الْإِيمَانُ هُوَ الْإِقْرَارُ بِاللِّسَانِ، وَ عَقْدٌ فِي الْقَلْبِ، وَ عَمَلٌ بِالْأَرْكَان‏
    (اصول کافی ج 2 ص 27)
    مضمون این روایت این است که ایمان متشکل از سه بخش است :1- اقرار به زبان ،که از آن تعبیر به شهادتین میشود،شهادت به وجود و وحدانیت خدا ،و شهادت و گواهی به رسالت پیامبر اسلام. 2- گره بستن و مستحکم کردن محتوای آن شهادتین به استدلال و باور بمفاد آنها . 3- عمل به ارکان (عمل به محتوای رسالت پیامبر بوسیله اعضاء و جوارح ظاهری و باطنی).
    از نظر ما دین اسلام و هر دین توحیدی آورده شده توسط انبیاء دیگر ،اساسا برای تنظیم روابط انسانها آمده است. بنابر این با این سخن شما موافق نیستم.

    3- اینکه گفتید :
    “و لذا با توجه به عدم هر گونه ارتباطى بین دین حکیم فردوسى با اینجانب ، لذا من به هیچ وجه خود را مجاز به اظهار نظر در خصوص نوع دین ومذهب دیگران نمیدانم”.

    مفروض این است که بلحاظ تفاوت زمانی قطعا شما ارتباطی با فردوسی یا دین او نداشته اید ،اما در اینجا دو نکته است که از آن غفلت ورزیده اید :
    یک آنکه شما بعنوان یک شاهنامه شناس که تامل در معانی این کتاب میکنید ،نمیتوانید از کنار این سوال تاریخی گذر کنید که آیا فردوسی متدین به اسلام بوده است یا فردی ماتریالیست یا لامذهب بوده است ،پاسخ به چنین سوالی رهین همزمان بودن شما با فردوسی یا شخصی بودن دین نیست ،زمینه این سوال و پاسخ آنرا باید با تامل در اشعار و اثار بجا مانده از آن شاعر بزرگ فراهم کرد و شما در چنین وادی(تامل در آثار) وارد شده اید ،و حتی با برادرمان جناب مصلح وارد بحث شده اید ،چنانکه عرض شد اگر یک شاهنامه خوان ابیاتی از شاهنامه را قرینه بر تدین فردوسی به اسلام بگیرد ،قهرا چنین سوالی پیش روی شما بعنوان یک پژوهشگر شاهنامه خود نمائی میکند.

    و دو آنکه شما از قلبی بودن و شخصی بودن و مکتوم بودن ایمان و تدین سخن میگوئید،اما در عین حال در تفسیر و تبیین برخی ابیات ،سخن از تمایز خدای جعلی ادیان با خدای آزادی و آزادگی در نزد فردوسی میرانید! دوست من این پارادوکس نیست؟
    شما اگر دین را امری شخصی و باطنی و غیر ظاهر میدانید ،پس در تفسیر آن ابیات هم یا نباید ورود کنید ،یا اگر چنین ورودی کردید و سخن از اینگونه تمایزات کردید ،پس باید به دیگرانی هم حق دهید که برخی ابیات موجود در شاهنامه را قرینه مسلمانی سراینده آن بدانند.
    البته چنانکه شما اشاره داشتید و من هم تصدیق کردم ،موازنه و سنجش زیبائی های اسلوب شعری یک شاعر و بررسی محتوائی آن منوط و موکول به دانستن یا ندانستن دیانت آن شاعر نیست مشروط بر آنکه با استناد به شعر آن شاعر سخنی از تقابل دین و آزادی یا تفاوت دید او نسبت به خدای جعلی ادیان و خدای آزادی و آزادگی نگوئیم! و شما تاکنون چنین کرده اید ،پس ورود به بحث از مسلمانی یا عدم اسلام فردوسی نیز باید روا باشد.

    4-مطالبی در مورد معیار مسلمانی و اقسام آن گفتید ،عنایت کنید که همانطور که در بررسی مفاد آن حدیثی که نقل کردم عرض شد ،مسلمانی در مرحله بدوی عبارت است گرایش و عقد قلبی به وجود خدای متعال و رسالت پیامبر اسلام ،که این بصورت اظهار شهادتین لفظی (گواهی بوحدانیت خدای متعال و گواهی به رسالت پیامبر اسلام ) از سوی کسی که میخواهد وارد اسلام شود واقع میشود ،که باید به عمل به ارکان (عمل به وظایف اخلاقی و عملی ) منجر شود ،البته کسانی که مسلمان زاده اند به اظهار چنین شهادتین لفظی مکلف نیستند ،لیکن توجه کنید که همانها هم باید در پذیرش اصول دین (امور اعتقادی مربوط به جهان بینی ،خداشناسی ،معاد شناسی ) آن اصول را بطور مستدل و تحقیقی بیابند و تقلید در اصول ادیان روا نیست ،و همین نکته تدرج و رشد ایمانی انسانهاست ،یعنی انسان دم بدم میتواند در ایمان و باور خود راسخ تر شود:
    (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إيماناً وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ .الانفال/2)
    مومنان حقیقی آنانند که هرگاه از خدا یا میشود قلبهای آنان خائف میشود ،و هرگاه آیات الهی بر آنها تلاوت میشود بر ایمان آنان افزوده میشود و بر خدای خودتوکل میکنند.

    (هُوَ الَّذي أَنْزَلَ السَّكينَةَ في‏ قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ لِيَزْدادُوا إيماناً مَعَ إيمانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً . الفتح/4)

    او همان خدائی است که آرامش را بر قلبهای مومنان فرود آورد تا اینکه بر ایمان آنان افزوده گردد…..
    غرضم این است که مسلمان زاده بودن یا نبودن معیار نیست ،معیار آنست که حقیقت دین و بنیانهای آن باید مستند به تحقیق و تعمیق و پژوهش باشد ،و تقلید کورکورانه در اصول اعتقادی و بنیادی دین مذموم و غیر قابل قبول است زیرا حقیقت باور و ایمان که عبارت از تصدیق و گرایش (و بتعبیر آن روایت عقد القلب) است امری است که مبتنی بر خردمندی و استدلال است و قابل اکراه و اجبار هم نیست (لا اکراه فی الدین).

    5-در مورد مساله تاریخ انبیاء سوال شما حاکی از این است که تامل کافی در سخن بنده نکردید ،من مساله لزوم دور را به هردو وجه بررسی کردم ،و گفتم که در مورد کسی که باور به دین و قرآن دارد چگونه دور متحقق نیست ،و در مورد کسی که نظر برون دینی دارد طبعا مساله دور اصلا مطرح نیست و متدینان او را ملزم به باور نمی کنند که برای او دوری محقق باشد ،و توضیح دادم که ناظر بیرونی دین برای پژوهش دو راه دارد ،یکی بررسی بنیادی از مباحث جهان بینی و خداشناسی ،و دیگری بررسی دقیق تاریخی و قرائن تاریخی آن مطالب قرآنی ،نهایت این است که باور نداشته باشد بسیار خوب ،لیکن سوال شما از چرائی جزم ما متدینان به آن محتواهای قرانی بود ،که من توضیح عدم لزوم دور را دادم.

    با احترام

     
  5. برام خیلی جالبه که جناب “مطلع” بدون ارائه هرگونه مرجعی صرفا نظرات خود را منتسب به دیگران میکنند. مثلا مینویسند ابراهیم یزدی، شان و جایگاهی برای عبدالعلی قایل نیست، خوب یک نمونه ای از اظهارات ابراهیم یزدی را بیاورید که شاهد گفته هایتان باشد. یا مثلا میگوید عبدالعلی تفسیرهایی ارائه می دهد که ایشان در هیچ جا ندیدند و بنابر این عبدالعلی کم سواد است!!و لابد جناب شما انقدر با سواد هستید که همه تفسیرها را دیدید و هیچکدام را مشابه تفسیر عبدالعلی تشخیص ندادید و آنوقت عبدالعلی کم سواد شده است!!! عجب منطقی؟! گیرم که جناب شما خیلی با سواد باشید و همه تفسیرها را خوانده باشید و واقعا تفسیر عبدالعلی شباهتی به دیگران نداشته باشد، آنوقت این ملاک کم سوادی او می شود؟!!!! دوست عزیز این طرز نوشتن و این بی منطقی را به کنار بگزارید.

     
  6. درود بر استقامت شما كه موجب افتخار كشور ايران و ملت ايران است و بنده ناچيز
    سال جديد را تبريكتان مي گويم موفقيت فزاينده مخصوصا در سال جديد اذان شما خواهد بود

     
  7. جناب نوری زاد سلام برشما

    فرموده اید:”ماوعمدتا شیعیان-دریکجور بی عقلی غرورانگیزمعلق بوده ایم ،وای بساهستیم”
    شما اززمان امیرالمومنین علی -ع- شروع کنید به مطالعه تاریخش تاامام حسن عسگری -ع-همه ایشان ارشادبه عقل وعقلگرائی داشته اند وهمین نهج البلاغه ایشان پرازحکمت هاوخطبه هایشان همه اش مرشدبه عقلگرائی وتفکرواندیشه واحترام به عقل است ؛وتاریخ ائمه دیگرنیز به همین نحواست؛ وازشروع زمان غیبت که زمام امور شیعه رافقیهان که درگوشه وکنارجغرافیائی که داشتندمثل شیخ مفید-ره-که زبانزدهمه علماودانشمندان تاریخ تابرسد به آقای سروش دانشمندورزیده وصاحب نظر فرهیخته و بی بدیل {هرچند بنده درقرآن وپیامبرشناسیش موافق وی نیستم} همگی ازعقلگرائی شیعه استنادبکتب شیخ مفید می کنند؛وبعدازآن بزرگوار، جناب سیدرضی ومرتضی وشیخ الطائفه ،شیخ طوسی-ره- ازاعلام شیعه وعقلگرا بوده اند ؛ومحقق حلی ، علامه حلی وخواجه نصیرطوسی تابرسد به ملاصدرای فیلسوف وشاگردان مکتبش تا علامه طباطبائی معاصر-علیهم الرحمه والغفران-همگی عقل گرا بوده اندومروج عقلگرائی.

    شما مطالعه تان ضعیف ویاخیلی کم بوده است دراین امور،گناه شیعه چیست که اینهمه هجمه آورده اید ومذهب شیعه را که خودتان هم پیرو این مذهب هستید ،متهم به بی عقلی ومخالف عقلگرائی می کنید ؟؟؟
    لابد شماهم مثل برخی دیگر احکام کیفری اسلام وشیعه را خرافات می دانید وازروی تان نمی آیدصریحا ابراز کنید؟
    باید عرض کنم که که همین ولایت فقیه را ادله نقلی کافی برایش نیست بلکه مستدلان به ادله عقلی استنادکرده اند.
    ودراداره امور جامعه هم بایدازخردجمعی بهره جست وازهمه متخصصان دررشته علمی خویش باید مستفیدگشت نه فقط ازفقیهان.
    همه متخصصان باید بدون پروا وترس رای خویش را دررشته تخصصی شان ابرازنمایند.بازباهمه این احوال مصون ازخطا نیستند اماخردجمعی موفقتراز تکصدائی وتکرویست.همچنانکه {یدالله مع الجماعه}هست ،حقیقت صواب هرمساله درعقل اندیشی جمعی است.
    واما آن حقیقت ناب مشعشعانی اسلام که موردتصورشماهست ،بدون تصدی حاکمیت شخص معصوم ومصون ازخطا وموئید من عندالله باشد؛ فقط درشخص مهدی منتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف منحصر ومتصوراست، بنابرنقل پیامبروائمه هدی -ع-.
    وهرفقیهی هم اجتهادش حتما درهمه امور موافق باواقع امرنیست ؛واین را خودشان قبول دارند ومیگویند من دراین مساله باتمام اجتهادم به این نتیجه رسیدم که حکم خدا چنین است.واگرمطابق واقع هم نباشداوماجوراست وعمل کننده نیزماجوراست. ودراین اجتهادها واستنباط های فقهی یکی ازادله استنباط شان عقل است؛وبعلاوه ازعقل دیگرفقیهان هم درطول تاریخ استفاده می کنند وبه اضافه نقادی شاگردانش.
    پس تصور شما “یکجور بی عقلی درشیعه …”نادرست می نماید،ومحتاج تتبع ومطالعه دقیق دراین موردهستید.
    باسپاس ازشما نوری زاد عزیزوفهیم .ارادتمندتان مصلح

     
  8. چراغ عقل بخش دوم

    ضمن سپاس از بعضی دوستان که مطالبی در انتقاد از بخش اول یا د داشت بنده فرمودند بخصوص -ساسانم – عرض کردم که عقل برای انسان لازم است ولی کافی نیست میدانیم کسی که اشتباه میکند ممکن است بسیار عاقل هم باشد اما پس چرا اشتباه میکند ؟ برای موضع گیری صحیح در مورد مطلبی یا مسئله ای باید به جوانب مختلف مسئله نگریست و اطلاع کافی ووافی داشت واگر غیر از این باشد احتمال اشتباه در موضع گرفتن نسبت به مسئله وجود دارد . آگاهی واطلاع هر فردی به تنهایی ممکن است حتی گاهی کامل باشد وموضع گیری او هم صحیح باشد اما امکان ندارد فردی به تنهایی در همه امور موضع درست بگیرد پس برای کم کردن اشتباهات فردی باید از خرد جمعی استفاده شود که دین به عنوان شورا از آن نام میبرد . اما دین گذشته از ارزشی که به شورا میدهد برای پرورش بخش غیر مادی انسان وارتباط دادن با بخش مادی او یک سری موازین وقانونمندیهای متناسب با فطرت وخواسته های بشری گذاشته تا از آنها مانند مواد خام استفاده نمود ه وبه کمک عقل وخرد به تناسب زمان ومکان نیازهای خودرا برطرف نماید . وچنان ارزشی برای خرد جمعی قایل است که شخص متعهد به این موازین باید تابع این رای جمعی باشد مثلا اگر 5نفر درموردی خواستند در برابر مسئله ای موضع بگیرند پس از شنیدن نظریات مختلف و مطابقت آن نظر با موازین دین اگر در نهایت اکثریت با ادله واستدلال به رای واحدی رسیدند یک یا چند نفر اقلیت باید تابع را ی اکثریت شوند . در واقع از نظر دین ادله وعقل که هردو از نعمتهای بیشمار خداوند به انسان هستند وخرد جمعی هر سه مکمل همدیگرند وهیچکدام به تنهایی کارایی کامل نخواهد داشت .

     
  9. آقای عبدالعلی بازرگان، شخص کم سوادی است که با بضاعت اندک به تفسیر و تبیین عرفی و مثلاً عقلی و تجربی قرآن کریم می پردازد و تفسیرهایی ارائه می کند که من تا کنون ندیده ام حتی یک نفر از متفکران ملی مذهبی ها و اصلاح طلب ها تفاسیر وی را قابل اعتنا بدانند و بخصوص از نزدیک شاهد بوده ام که مرحوم دکتر یدالله سحابی و مرحوم مهندس عزت الله سحابی برای عبدالعلی بازرگان هیچ شأن و جایگاهی قائل نبودند و همین امروز هم دکتر ابراهیم یزدی نیز برای عبدالعلی بازرگان شأن و جایگاهی قائل نیست و او را تنها به عنوان سایه ای از پدرش تحمل می کند. جناب نوری زاد! از ریسمان پوسیده نیاویزید که خود در قعر چاه است.

     
  10. بنا برنص صریح قرآن درچند آیه شریفه این کتاب مقدس برای تدبر وتفکر نازل شده است ودرآن شفا ورحمت برای مومنین وخسارت برای ستمکاران است.جناب مهندس بازرگان که از سالها قبل به تفکر وتدبر دراین کتاب مقدس پرداخته اند چنین مقاله ارزشمند راقلمی نموده اند./بلبل ازفیض گل آموخت سخن ورنه نبود اینهمه قول وغزل تعبیه در منقارش…..ازحضرت دوست توفیق وسلامتی تو/محمد/واو/عبدالعلی/ راخواهانم.

     
  11. بنده از اولین روزهایی که با نوشته و رفتارهای شما اشنا شدم کاملا با آنها موافق بوده و به آنها ایمان داشتم.برای من فرقی‌ نمیکند که اشخاصی‌ مانند آقای بازرگان شما را تایید کند یا خیر بلکه معیار باید حقیقت باشد که آن هم در همهٔ کارهای شما وجود دارد .متاسفانه خواندم که بسیاری از بازدید کنندگان سایت شما منتظر این بودند که اشخاصی‌ مانند آقای بازرگان شما را تایید کنند تا به راهی‌ که شما در آن ورود کردید ایمان داشته باشند.ما باید یادمان باشد که نتیجهٔ پیروی بی‌ چون و چرا از بازرگانان در انقلاب ۵۷ چه بلایی بر سر کشور و مردم ما آورد که هنوز هم از آن خلاصی نیست.

     
  12. چراق عقل عزیز
    فرمودید عقل لازم است ولی کافی نیست
    همین فرمایش شما از روی عقل است یا چی؟

    دوست گرامی همواره در مغز ما فرو کرده اند که عقل کافی نیست و از همین مغالطه به بسیاری اهداف دست یافته اند و از آن جمله که عقل بشر برای تشخیص خیر و شر کافی نیست بنا بر این بشر نیازمند پیامبران است و بدون پیامبران به گمراهی می رود و …….

    بنده مخالف برخی تعابیر عارفانه از جمله ارجاع به قلب و شهود و امثالهم نیستم لیکن در نهایت آن چه بشر از حواس شش گانه دریافت می کند توسط عقل سنجش می شود و ما چیز دیگری برای درک امور نداریم
    تعابیر عارفانه که ذکر شد نیز در نهایت همگی توسط عقل بشر ابداع شده و چاره دیگری برای بشر وجود ندارد به غیر از رجوع به عقل.
    گیرم شما تصمیم بگیرید از پیامبری پیروی کنید آیا این تصمیم را عقل اتخاذ نکرده؟
    مشکل این نوع نگرش آن جا است که به شما می گویند حال که از پیامبر پیروی می کنی دستورات او را و نمایندگانش را بدون چون و چرا بپذیر و دیگر به عقل خود مراجعه نکن یعنی حتی اگر چیزی دیدی که مخالف عقل بود هم باید پیروی کنی چرا که عقل تو آن را درک نمی کند.
    این نوع پیروی که به عقیده من کور کورانه است سر منشا بسیاری مفاسد است و بسیاری جنایات را این گونه در جامعه توجیه می کنند بدون آن که آب از آب تکان بخورد.
    کافی است بگویند فلان کس کافر است و محارب است پس هر بلایی سرش آید طبق دستور پیغمبر مجاز است و زندانی شدن و اعدام و شکنجه و از میان رفتن اموال و زندگی او اشکالی ندارد

    همین دوست ما مزدک که بنده برایشان احترام زیادی قایلم را به راحتی محکوم می کنید بدون آن که سعی کنید جوهر کلام ایشان را دریابید و ببینید از چه روی است که همچون اسفند بر آتش می سوزد و می گدازد و گاه از سر درد کلامش به تندی می گراید.

    بنا بر این از شما تمنا دارم همان گونه که از نام با مسمای شما بر می آید همواره عقل را چراغ راهتان قرار دهید و البته از عقل جمعی نیز بهره برید و نظرات علما فلاسفه انبیا و … را به عنوان مشاوره مد نظر قرار دهید ولی اجازه ندهید اعتقادات دینی عقل را از شما برباید و به اسارت خود در آورد و ملایان شما را به گوسفند و خودشان را به چوپان تعبیر کنند و هر چه خواستند بر سر ما و شما آورند. قدرت اختیار را از خود سلب نفرمایید.

     
  13. دوست گرامی «چراغ عقل » حرف شما صحیح و متین.
    اما اگر دنبال حقیقتی پاراگراف آخر را نادیده بگیر. اگر مزدک خوشرو باشد یا ترشرو، اگر مصلح مصلح باشد یا جنگجو، اینها نباید خللی در مسیری که تو به دنبال آنی ایجاد کنند.
    بگذار به یک زبان دیگر بگویم که در این سایت نیز بحث شده:
    اگر آخوندها در حکومت داری یک کشور را به لجن کشیدند، تو باز راه عقل خود گیر و دنبال حقیقت باش.
    و اگر یک عالم همه شیدا و مفتون دین و دیانت شدند باز تو راه خود گیر و راه عقل را بر خود مبند.
    درک من این است، جز این را نتوان حقیقت جویی و حقیقت خواهی دانست.

     
  14. جناب نوریزاد با درود! هر چند کامنت من که اولین کامنت بود در زیر سخنان جناب بازرگان ملی/مذهبی(این دیگر چه معجونیست از نوشته ایشان و همفکرانشان معلوم است) هنوز در صف یا سلاخی و یا زباله دانی است ولی مهم نیست! چون شما هم بالاخره معذوراتی دارید و مجبور به رعایت خطوطی هر چند که مثلا آخوند مرتضی و هم صنفی های ایشان بنام توهین بمقدسات و از این اراجیف تعیین کرده باشند.بگذریم که چنین خطوطی تنها ضامن بقا و رشد ////////// در جامعه شده و می شود! داشتم کامنتی از کاربری بنام نینوا از قم و دیگر کاربرانیکه برحسب عادت و یا بی فکری و بی توجهی به تقلید از کسانی مثل همین جناب بازرگان و بقیه مسلمین تا می خواهند مثالی بزنند سراغ یزید و حسین و علی و ابن زیاد… بخوان مشتی تازی!می روند.من اسم اینو گذاشته ام آلوده گی زبانی و فرهنگی! و علت اصلی چنین آلوده گیهایی هم همین ملی مذهبی ها و آخوندهای کراواتی بوده و هستند.شما در یک جامعه سالم و دمکراتیک هیچ وقت نمی بینید که کسانی در مباحثات و نوشتنها و گفتارهای روزانه وغیر دینی مثلا با نام خدا و یا یهوه و یا مسیح …گفتاری را شروع کنند و یا برای بیان نظرات خود از داستانها و احادیث و گفتار دینی دیگران مثالی بیاورند.ولی در ایران طاعون زده ما نه تنها ما فرهنگ غنی و زبان خود را به مشتی خرافات تازیان الوده کرده ایم بلکه بدون چنین خرافاتی نمی توانیم چیزی بگوییم!همین موضوع باعث شده که جنگ و جدال مشتی تازی پرست بنام شیعه و سنی …دعوای اصلی ما شده و چاپیدن و غارت و چپاول کشور و زنده بگور کردنمام را توسط همین تازی پرستان مسلمان تحمل کنیم.ادیان ابراهیمی بر بنیانی دروغ و بی پایه و غیره واقعی و موهوم ساخته و پرداخته شده و با زور و فریب به شماری حقنه شده و دکانی برای مشتی ملا و کشیش و خاخام و غیره گشته.ولی بدبختانه مشکل ما تنها از جانب این حامیان جهل و سیاهی و مفتیان ترور و وحشت و تبعیض و شرارت و چپاول و تجاوز نیست بلکه درد بزرگتر ما همین آخوندهای کراواتی و با تحصیلات باصطلاح مدرنشان است!بدبخت مردمیکه قهرمانانش دشمنان آنها و مقدساتشان گفتار چنین دشمنانی باشد!چنین مردمی تنها زمانی میتوانند از جهل و خرافات و تباهی نجات یابند که به پالایش فکری و فرهنگی خود روی آورده و انچه را که دشمنانشان آلوده اند پالایش نمایند و الا این دور تسلسل بندگی و برده گی فکری و فرهنگی ثمری جز گسترش رذالت و پستی و دروغ و دورویی و بر مسند بودن مشتی بیگانه پرست و تاریک اندیشی که دل در گرو دشمنان این آب و خاک داشته اند و تا توانسته اند فرهنگ و زبان و تاریخ ما را به تمسخر گرفته اند و دارایی ما را برای قبور مشتی تازی بباد داده اند و نان را بنفع مردگان تازی از دهان زنده گانمان ربوده اند و با مقدس ساختن نام و قبر و خرافات مشتی تازی ما را به پرستیدنشان مجبور کرده اند نخواهد داشت!

     
  15. درود به اقای نوری زاد عزیز
    هادی خرسندی
    خدا یک شب به خواب شاه آمد
    خمینی با خدا همراه آمد

    شهنشاه جوانمرد جوانبخت
    ز وحشت بر زمین افتاد از تخت

    تو گویی طبق فرمان الهی
    فرو افتاده است از تخت شاهی

    به صد زحمت دوباره رفت بالا
    چنین فرمود با بار‌ی‌تعالی

    نمی‌دانم که ما هستیم در خواب
    چرا این وقت شب، گشتی شرفیاب؟

    تو که لطفی به شاهنشاه داری
    خمینی را چرا همراه داری؟

    اگر خواهی سراغ ما بیایی
    از این پس سعی کن، تنها بیایی

    که این آقا مرا بدبخت کرده
    به ما شاهنشهی را سخت کرده

    نمی‌دانی چه آورده به روزم
    که می‌باید به روز خود بگوزم

    یکایک عکس‌هایم پاره گردید
    همه فامیل من، آواره گردید

    تمام اختیارات از کفم رفت
    دوباره باز آبجی اشرفم رفت

    چنان آتش زده بر جسم و جانم
    که دود آید برون از دودمانم

    مرا معقول جایی بود و جاهی
    برای خویش بودم پادشاهی

    مقامی داشتم، والا مقامی
    حریمی داشتم، با احترامی

    عجب شخصیتی بودم، خدایا!
    چه اعلی‌حضرتی بودم، خدایا!

    همیشه شاه اردن آرزو داشت
    که مثل من شود، ارباب نگذاشت

    همین سلطان حسن، شاه مراکش
    ز من تقلید می‌فرمود جاکش

    همه چیزم ز فیصل نیز سر بود
    فقط قدری دماغش گنده‌تر بود

    شدم محبوب جمله پادشاهان
    خصوصاً پادشاه انگلستان!

    ولی در شیک‌پوشی، در رشادت!
    به من می‌کرد الیزابت، حسادت!

    به هر صورت، جلالی داشتم من
    شکوه لایزالی داشتم من

    علم کردم یکی حزب سیاسی
    برای حفظ قانون اساسی

    عجب حزبی، ز حزب توده بهتر
    ز هر حزبی که قبلاً بوده، بهتر

    شدند عضوش تمام کارمندان
    که بهتر بود از رفتن به زندان

    دریغا، چیز خوبی ساختم من
    چه رستاخیز خوبی ساختم من

    ترقی دادمش این چند ساله
    به مردم کردمش هر روز، اماله

    ولیکن آخر آن را ول نمودم
    خمینی گفت و من “کنسل!” نمودم

    چنان کوبید محکم، میخ خود را
    که کردم منتفی تاریخ خود را

    هر آن کاری که او فرمود کردم
    غرور خویش را نابود کردم

    ز پشت رادیو گفتم به تأکید
    که “گه خوردم، غلط کردم، ببخشید.”

    ولی او رادیو را کرده خاموش
    نکرده لابه و عجز مرا گوش

    چنان از دست ایشان کرده‌ام دق
    که صد رحمت به مرحوم مصدق

    خداوندا! بگو با آیت‌الله
    چه می‌خواهی دگر از جان این شاه؟

    مرا یک‌باره کرده “سنگ رو یخ”
    کشد چون گاومیشی سوی مسلخ

    چنین که تیره روز و تیره بختم
    چه سودی می‌برم از تاج و تختم؟

    چنین که کار ما را کرده مشکل
    مرا از آریامهری چه حاصل؟

    ز بی‌خوابی شدم یک هفته ناخوش
    هنوز آسوده خوابیده ست کوروش

    بیا کورش که ما ریدیم اینجا
    دمی راحت نخوابیدیم اینجا

    اگر گفتم تو آسوده بخوابی
    پشیمانم، بیا مرد حسابی

    بیا و با خمینی روبه‌رو شو
    تو هم چون من اسیر خشم او شو

    بیا کورش که وقت خواب بگذشت
    “عجایب خلقتی دیدم در این دشت”

    نه او را تکیه‌ای بر انگلیس است
    نه با دنیای چپ، در لفت و لیس است

    نه آمریکا بود پشت و پناهش
    درخت سیب باشد تکیه‌گاهش!

    خدایا! خالقا! پروردگارا!
    بگو آسوده بگذارند ما را

    اگر او آیت‌الله است، باشد
    به ظل‌الله می‌باید بشاشد؟

    نه قاتل بودم اینجانب نه دزدم
    که این شد دست آخر، دستمزدم

    چه خدمت‌ها که کردم دانه دانه
    که ماند نام نیکم جاودانه

    نرنجاندم ز خود، یکدم “سیا” را
    فرستادم حقوق “مافیا” را

    عیالم را فرستادم به بغداد
    به آقای “خوئی” پیغام ما داد

    بدادم نفت‌ها را بشکه بشکه
    که هرچه زودتر چاهش بخشکه

    خریدم تانک‌ها را دسته دسته
    بدادم پول‌ها را بسته بسته

    ولی با این‌همه کار سیاست
    ولی با این‌همه هوش و کیاست

    نفهمیدم شمایی که خدایی
    چپی؟ یا این‌که مأمور سیایی؟

    شعور خود به کار انداختم من
    شما را عاقبت نشناختم من

    خدا فرمود، ساکت باش، ابله!
    ندیدم از تو ابله‌تر شهنشه

    نه هر که چپ نشد، عضو سیا بود
    نه هر که “چپ‌گرا” شد، بی‌خدا بود

    مرا نشناختن از تو، عجب نیست
    خدا نشناسی شاهان طبیعی است

    تو بر طبق اصول دیپلماسی
    فقط ارباب خود را می‌شناسی

    نه از چپ رفته‌ای هرگز، نه از راست
    رهی رفتی که ارباب تو می‌خواست

    به دست او، به این قدرت رسیدی
    طناب از گرده ملت کشیدی

    به امر او بر این مسند نشستی
    قلم‌های مخالف را شکستی

    به حکم او شدی خصم فلسطین
    به اسرائیل دادی نفت و بنزین

    نه نفت است این، که با زور گلوله
    نمودی خون مردم توی لوله

    زمین از خون مردم، لاله‌گون شد
    وطن، یکپارچه حمام خون شد

    از این خوش خدمتی‌ها بهر ارباب
    فراوان کرده‌ای، ای شاه قصاب

    سگی بودی، نگهبان در سرایش
    مرتب دم تکان دادی برایش

    کنون ای پادشاه دم بریده
    زمان قدرت مردم رسیده

    “غریبی، درد بی‌درمان غریبی”
    سرآمد دوره‌ی مردم‌فریبی

    به پایان آمد آن ایام شیرین
    که می‌گفتی سخن از مذهب و دین

    هزاران قتل کردی با مهارت
    ولی غافل نبودی از زیارت

    مسلمان می‌شدی در وقت لازم
    به مشهد می‌شدی یک‌باره عازم

    تو دست انداختی حتی خدا را
    خودت را خوانده بودی سایه ما!

    نکردی لحظه‌ای فکرش که شاید
    از این کارت، خدا را خوش نیاید

    کنون، ای سایه بی‌مایه من
    نمی‌خواهند مردم، سایه من

    همی گویند با من پیر و برنا
    که یارب، سایه برگیر از سر ما

    خدا رو بر خمینی کرد و فرمود
    بکن فوتی بر این بیچاره موجود

    خمینی در پی دستور “الله”
    به شاهنشاه فوتی کرد کوتاه

    یکی طوفان برآمد، تند و بی‌تاب
    حضور شاه، طوفان شد شرفیاب

    ز وحشت پادشاه “دادگستر”
    مرتب “داد” می‌زد توی بستر

    به بالا پرت شد از جانب تخت
    شهنشاه عظیم الشأن بدبخت

    سرش خورد از عقب، محکم به دیوار
    از آن خواب گران گردید بیدار

    ندید آنجا خمینی، یا خدا را
    فقط گوشش شنیدی این صدا را!

    بکن توبه ز اعمال بد خویش!
    بخوان ای شاه شاهان، اشهد خویش!

     
  16. خواننده مطالب این وب سایتم گاها جملاتی آنقدر به من انرژی میدهد نگو ونپرس وگاها جملاتی ویاد داشتهایی چنان
    بر فرقم میکوبد که بخود می پیچم ویک ناله درونی خسته ام میکند و….
    راستی چرا ؟ مگر همه عقل نداریم و همه دنبال ایدآل نمی گردیم و همه به یک جامعه پر از صلح وصفا نمی اندیشیم ؟
    پس چرا تا حد بی ادبانه نه ترین کلمات وجملات به همدیگر حمله می کنیم ؟
    علت این است عقل شرط لازم است اما کافی نیست . پس چکار باید کرد ؟ بزرگترین دلیل نا کافی بودن عقل همین اختلاف نظرها در زمینه های مختلف است که گاها 180 درجه با همدیگر داریم وهرکسی خود را حق میداند وبقیه را کم وبیش بر باطل .
    مثلا اگربه نظریات افرادی مثل جناب مزدک دقت کنیم می بینیم که اکثر قریب به اتفاق جملات ایشان توهین به عقاید دیگران است وبه نظر خودش دارد ارشاد وهدایت میفر ماید وشما حساب کنید همین جناب مزدک در مرتبه رهبری یک جامعه قرار گیرد چه فجایعی اتفاق میافتد .
    راستی اگر مزدک آزادی را وبخصوص آزادی عقیده را تعریف کند چه میگوید ؟
    من درسهای زیادی از بسیاری از عزیزان گرفته ام وبه سهم خود سپاسگزارم اما میشود تغییر کرد وتغییر داد وهمه هم بمانند و از حق حیات وزندگی استفاده ببرند وبیایید چنین باشیم
    من دین را واسلام را بهترین راه اصلاح جوامع میدانم ولی آنچه بنام دین واسلام دارد به مردم معرفی میشود به مخالفان
    حق میدهد که عصبانی شوند ونفرت پیدا کنند و ….
    در مقابل هم انسانهای یزرگ وشریفی هستند که خود را از منجلابهای تاریک جامعه رهانیده اند و به یک شعور والای انسانی رسیده اند که برایشان سر تعظیم فرود می آورم .
    بیایید همه به حق ابراز عقیده ونظر برای همدیگر احترام بگذاریم اما بدور از توهین وناسزا به هیچ عقیده ای آنها که باید
    تحت تاثیر افکار تو قرار گیرند و بخواهند انسان تر شوند ازمیان استدلالات ونطریات شما خواهند یافت آنچه را که باید بیاموزند . جناب مزدک بعد از خواندن مطالب شما وبعضا امثال شما اگر شکی در برگزیدن دین اسلام داشتم تو مرا به یقین رساندی البته از معتقدان به دین وبخصوص اسلام که درجوابها مرز ادب واحترام را نگه داشته وصبور بوده اند سپاسگزارم .

     
  17. سلام جناب مرتضى گرامى
    من بر حسب فرمايش جنابعالى از تدوام موضوع تنازع با جناب مصلح خودارى مينمايم و از جنابعالى نيز به منظور اعلام نظر فارغ از هرگونه حانب دارى از طرفين تشكر ميكنم ليكن توضيح در خصوص چند فقره از موارد را ضرورى ميدانم كه ذيلا عرض خواهم نمود؛
    ١- بنده همانگونه كه در هيچكدام از مطالبم بيان نكرده ام قردوسى مسلمان نبود همانگونه نيز هيچگاه نگفته ام فردوسى مسلمان بود و برداشت جنابعالى كه احتمالى نوعى اخذ اشتباه از مفهوم مخالف سخن من بوده صحيح نميباشد.
    به نظر من دين اشخاص موضوعى شخصى و عقيدتى ميباشد كه جز به خود و خودايشان به كس ديگرى مرتبط نميباشد ، البته مادامى كه انها نيز دين خود را از جايگاه نگهدارى ان يعنى از قلب و درون خود خارج نكرده باشند و از ان به عنوان وسيله اى جهت انجام روابط خود با ديگران استفاده نكرده باشند ، و لذا با توجه به عدم هر گونه ارتباطى بين دين حكيم فردوسى با اينجانب ، لذا من به هيچ وجه خود را مجاز به اظهار نظر در خصوص نوع دين ومذهب ديگران نميدانم.
    ٢-مضاف بر اينكه دانستن اينكه فردوسى چه دينى داشته كوچكترين تاثيرى نميتواند در جايگاه و نقشى كه در تحولات اين كشور و فراتر از اين برجاى گذاشته ، داشته باشد و سر سوزنى از اتبار وى بكاهد يا بر ان بيفزايد.
    ٣-اكنون پس از گذشت هزار سال از مرگ فردوسى اكنون ديگر فردوسى وجود ندارد كه ما بخواهيمم راجع به دين او تجسس كنيم و هرگونه تلاش ما در حقيقت دست و پا زدن در عدم است چون فردوسى زمانى وجود بود و اكنون عدم است.
    ٣-انچه اكنون در دست ماست و بارزش ، اثر فردوسى است و نه خود فردوسى ، كما اينكه چنانچه خود فردوسى نيز اگر اكنون در دست ما بود جسمى بود فاقد ارزش، لذا براى اثر فردوسى نيز نميتوان دين و مذهب تصور كرد پس سخن از دين فردوسى سخن از معدومات است و بر مبناى عقل ، فاقد ارزش.
    ٤-جناب مرتضى به نظر من دين اشخاص تا زمانى دين است كه جايگاه خود نزد ان شخص كه قلبش ميباشد را ترك نكرده و به محض اينكه از ان جايگاه بيرون امد و به زندگى ديگران سرك كشيد يا با پرسه زدن در جامعه از هر در بازى درون رفت و مردمان را به زحمت و در سر انداخت ديگر نام دين را از دست ميدهد و نام ديگرى ميگيرد ، همانطور كه احترامش را نيز نزد ديگران از دست ميدهد و حرمت خود را نيز زايل ميكند.
    ٥- انچه را نيز شما نناقض يا پارادوكس نام نهاديد از ان سبب است كه رفع ان تناقض ظاهرى با ورود من در بحث بيهوده عقايد و يا دين فردوسى ممكن ميگردد كه من از ورود به اين ورطه ها پرهيز دارم، ليكن چنانچه جنابعالى يا ساير دوستان مصر به رفع ان باشند من حاضر خواهم بود صرفا از بعد تاريخى ان و به منظور اثبات عدم ارتباط بين اين دو مقوله پاسخ خواهم داد، عجالتا و تاحدى كه ورود به عقايد محسوب نميگردد ؛ همانگونه كه جنابعالى مستحضريد ما دو تعريف از مسلمان داريم در يك تعريف مسلمان كسى است كه معتقد به رسالت حضرت محمد و ختميت ان و نيزمعتقد به اصول دين باشد و اين اعتقاد بايد عينى و واقعى باشد كه بر اساس اين تعريف مسلمين اندكند و مصاديق ان محدود و درتعريفى ديگر مسلمان عبارت است از كسى كه از پدر و مادر ويا پدر ويا مادر مسلمان متولد گردد ويا كسيكه از پدر و مادر غير مسلمان متولد گردد سپس خو شهادتين بگويد
    و انكه از پدر و مادر مسلمان يا پدر يا مادر مسلمان به دنيا ايد مسلمان است و در صورت تغيير دين مرتد فطرى محسوب ميگردد و خودش كشته اموالش مصادره و زن و فرزندانش نيز كنيز و برده محسوب ميگردندو توبه چنين شخصى نيز پذيرفته نميگردد ولى كسى كه از پدر ومادر غيرمسلمان است و بعدا مسلمان ميشود و سپس از اسلام خارج ميشود مرتد ملى بوده كه احكامش همان احكام مرتد فطري است با اين تمايز كه توبه اش پذيرفته ميشود، بر اساس تعريف اخير نه تنها فردوسى مسلمان است بلكه بيش از يك ميليارد مسلمان در حال حاضر وجود دارند ولى چون برسى دين فردوسى در تعريف اول مستلزم ورود به مسايل شخصى وى ميباشد لذا از توان اينجانب خارج است.
    ٦- همچنين استدلال شما در موضوع مستندات تاريخى حكايت قران پذيرفتنى نبود زيرا شما افراد را به دودسته تقسيم و فرموديد يك دسته كسانى هستند كه قران را كلام خدا ميدانند و دليل حقيقى بودن روايات قران براى ايندسته خود قران است و دسته ديگر كه فرض بر زمينى بودن قران دارند و استناد به قران براى حقانيت قران مستلزم دور ميباشد ، اشكال در اين است كه ما وقتى صحبت از ادله ميكنيم براى همين گروه است وگرنه گروه اول كه اصولا دليل طلب نميكنند كه استناد به قران براى انها دور محسوب بشود يا خير -لذا سوال بنده براى گروه دوم عينيت ميابد و مستلزم ارائه دليلى است كه به دور منتهى نشود زيرا براى گروه اول اساسا چنين سوالى چون تحقق نميابد لذا سوال نيست و وقتى صحبت از سوال ميكنيم الزما گروه دوم را در نظر داريم كه سوال برايشان عينيت ميابد.
    باتشكر.

     
  18. خداوند متعال خوف و خوراک را همردیف هم قرار داده. همانطور که نخوردن بمرگ منتهی میشود, ترس و خوف هم چنان بر جان آدمیزاد غلبه میکند که بسا بمرگ منتهی میشود. خداوند متعال حسد را من شر ما خلق میفر ماید و پناه بخود را از شر حسود توصیه میفرماید. محمد نوریزاد بر ترس غلبه کرده, این فتح عظیمی است, بمانند آنکس که بدون خوراک بتواند زندگی کند. ما که اسیر ترسیم به ایشان حسادت میکنیم وبدنبال بهانه ایم که خوف خود را توجیه کنیم و آنجاست که به اراجیف متوسل میشویم. خوش بحال تو ای آزاد مرد. خدا نگهدارت.

     
  19. رستم و اسفنديار (بخش دوازدهم)
    بخنديدو گفت اى برادر تو خوان
    بياراى و ازادگان را بخوان
    گر اين است ايين اين نامدار
    تو ايين اين نامور ياد دار
    بفرمود تا رخش را زين كنند
    همان زين ب ارايش چين كنند
    سوالى كه در قسمت هاى گذشته در خصوص انگيزه فردوسى از ذكر رنگ اسب اسفنديار و رنگ زين ان ، مطرح شد را شايد بتوان در اينجا پاسخ گفت،؛
    اكنون مجددا بيت مورد اشاره را در زير مى اوريم؛
    بفرمود كآسب سيه زين كنند
    به بالاى ان زين زرين كنند
    (كآسب =كه +اسب )
    اكنون اين بيت مقايسه گردد با بيت؛
    بفرمود تا رخش را زين كنند
    همان زين به ارايش چين كنند
    (البته در همين داستان در جاى ديگرى فردوسى براى تكميل بيت اخير رنگ رخش را رخشنده ذكر ميكند كه البته با توجه به وحدت واژه رخش و رخشنده در ريشه ، خود كلمه رخش حاوى معناى ياد شده نيز ميباشد)
    مركب شخصيت هاى شاهنامه ، اسب ميباشد ، همانگونه كه ميدانيم مهمترين وسيله حمل و نقل در گذشته اسب بوده ، وسيله اى بوده كه از ان براى رفتن و جلو رفتن و پيشبرد استفاده ميگرديده و ازهمين منظر فردوسى در موضوعى كه در قالب داستان رستم و اسفنديار در صدد بيان ان است يعنى همان مقوله تقابل دين و ازادى ، اسب را به عنوان نماد وسيله و ابزارى ميداند كه دين و ازادى با استفاده از ان خود و اهداف خود را به پيش ميبرند، لذا اسب در ابيات فوق ابزارى است كه پيشرفت و پيشبرد اهداف و مقاصد وجودى دين و ازادى را سبب ميگرددو تضمين ميكند و از طرفى نيز همانگونه كه بيان گرديد واژه سياه و سياهى در ادبيات داراى معانى ثانويه و ثابت ، استبداد و خفقان ميباشد كه بر اين اساس فردوسى با بيان رنگ اسب اسفنديار كه نمادى است از دين ، در حقيقت در صدد بيان اين مطلب به خواننده ميباشد كه ؛
    اسفنديارها(اديان) با بهره گرفتن از خفقان و استبدادى كه بر جامه حاكم ميكنند قادر به پيشبرد اهداف و مقاصد خود ميباشند (اين استبداداعم است از نوع سياسى و اچتماعى ان)و ازسوى ديگر فردوسى پيشبرد و پيشرفت ازادى در جوامع را صرفا در گرو درخشندگى ، وضوح و شفافيت و پرهيز از كتمان كارى ميداند.
    اما رنگ و نوع زين هاى اين دو سوار حاوى چه مفهومى مى تواند باشد؟ زين پوششى است بر اسب و اسفنديار دستور ميدهد اسبش را با زينى زرين و طلايى زين يا مزين كنند و در حقيقت اسفنديار در تلاش است سياهى اسب خود را با پوشش خوشرنگ طلايى ، پنهان كند يا به عبارت ديگر ؛ اسفنديارها به استبداد و خفقان و سياهى كه براى پيشبرد اهداف خود بر جوامع حاكم ميكنند ، رنگ و بويى زيبا و معنوى و فريبنده و گاهى نيز الهى ميدهند( واژه فريبنده از ان روى استفاده شد كه يكى از ويژگيهاى رنگ طلايى يا همان زرين ، صفت فريبندگى ان است كه با استفاده از اين رنگ گاه فلزى بى ارزش را به جاى فلزى پر بها جلوه داده اند و از اين طريق موفق به فريب ديگران گرديده اند)
    اما چرا رستم دستور ميدهد زين اسبش به ارايش چين باشد ؟با توجه به اهميت ويژه تركيب “ارايش چين “در اين بيت و نيز باتوجه به عمق معانى مستتر در پشت اين واژه لازم است به منظور درك كامل مطلبى كه فردوسى با ذكر اين عبارت سعى در بيان ان دارد، در اينجا قدرى مفصل اين تركيب را بررسى كنيم ؛
    واژه چين در ادبيات فارس به همراه كلمات ديگر تركيبات متعددى را ساخته كه عدم توجه به معناى سمبليك ويا نمادين واژه چين در ادبيات فارسى مانع از درك معانى ان تركيبات ميشود لذا ابتدا لازم است معانى سمبليك اين واژه را در ادبياتفارسى مشخص نمود كه اهم انها عبارتند از؛
    ١- در ادبيات فارسى از واژه چين بيشترين استفاده براى معرفى جايگاه بهترين نقاشان و مجسمه سازان و محل خلق بهترين نقاشى ها و مجسمه ها شده است و تركيب صورت چين و صورتگر چين در همين منظور استعمال ميگردد، حافظ ميگويد:
    در جمال تو چنان صورت چين حيران بماند
    كه حديثش همه جا بر در و ديوار بماند
    ٢-نقاشى هاى چينى نيز به مانند نقاش هاى چينى از بهترينها هستند كه در ادبيات از انهابه عنوان نگار چين ياد شده( نگار در تركيب با واژه چين معنايى غير از معنى غالبخود دارد و به معنى نقاشى يا همان نگاره با واژه چين تركيب ميشود
    ٣-ناصر خسرو زيبايى هاى طبيعت بلحاظ زيباى زياد به نقش چين يا همان نقاشى چينى تشبيه ميكند؛
    گر ارتنگ خواهى به بستان گذر كن
    كه پر نقش چين شد ميان و كنارش
    ٤- مولوى چينيان را نماد افراد ظاهر دوست كه در بند رنگها هستند ميشناسد در مقبابل روميان معنوى گراى؛
    چينيان گفتند ما نقاش تر
    روميان گفتند ما را كر و فر
    چينيان (صد رنگ) از شه خواستند
    پس خزينه باز كرد ان ارجمند
    روميان گفتند نه نقش و نه رنگ
    درخور ايد كار را جز دفع زنگ
    ٥-چين به عنوان جايگاهايينه سازى؛
    ازقضا ايينه چينى شكست
    خوب شد ابزار خود بينى شكست
    ٦- معناى نمادين دورى راه كه از سخن حضرت محمد در خصوص علم اموزى ولو درچين برخاسته بيشاز ساير معانى در ادبيات استفاده شده
    ٧- اما فردوسى از چند معناى نمادين چين، تركيب ارايش چين ، كه مختص خود اوست را ساخته
    ،بدين نحو كه از تركيب كردن معانى نمادين چين در خصوص ؛ زيباترين نقاشى ها و تنوع رنگ ها و جورواجور بودن اقلام چينى ، و رنگارنگ بودن نگارهاى چين و وجود گوناگونى رنگ كه از ان استعاره بازار چين نيز ساخته شده ، و پاره اى موارد ديگر كه بيان ان خارج از حوصله اين نوشته ميباشدو تلفيق تمامى اينها فردوسى تركيب ارايش چين را ابداع نموده كه نمادى است از وجود گرايشات مختلف ، انديشهاى مختلف و فرهنگهاى مختلف و جود انواع و اقسام تضادها و سلايق مختلف و متفاوت كه همه در يك مجموعه واحد و به هم پيوسته گرد هم مى ايد و جود اختلافها وتفاوتهاى ياد شده نه تنها سبب تجزيه ان نميگردد بلكه اين تفاوتها و وجوه افتراق در مجموع نوعى ارايش است كه بر سبب زيبايى ان مجموعه ميگردد ،
    لذا به نظر فردوسى ابزار پيش برنده ازادى در جوامع وجود گرايشات ، تفكرات و سلائق مختلفى است كه همه در يك مجموعه واحد گردامده و وجود اين ديدگاههاى مختلف ارايشى زيبابه اين مجموع بخشيده كه شفافيت و درخشندگى ان مانع از محو و خاموشى هر ديدگاهى ميباشد و اين خصيصه اصلى جوامع ازاد است در مقابل جوامع استبدادى كه اسفنديار ميكوشد با زين زرين سياهى انرا پنهان نمايد.
    بر خلاف اسفنديار كه با پوششى زرين سعى در پنهان نمودن سياهى دارد ، رستم ، شفافيتى را به نمايش ميگذارد كه همچون ارايش چين تمامى انديشه ها را از هر نوع و با هر تفكرى در بر ميگيرد( البته در بخش هاى اينده به ابياتى برخواهيم خورد كه صحت برداشت مذكور را از ابيات ياد شده به وضوح نشان خواهد داد)
    و اما ادامه داستان؛
    رستم پس از فرمان زين كردن رخش ، بيان ميكند كه ؛
    شوم باز گويم به اسفنديار
    كجا كار ما را گرفتست خوار(به نزد اسفنديار ميروم تا دليل اين توهين وى را دريابم.)
    نشست از بر رخش چون پيل مست
    يكى گرزه گاو پيكر به دست
    (مشخصه پيل مست ، عصابنيت و خشمگينى ان ميباشد / در گذشته در جنگها به طرق مختلف فيل ها را مست ميكردند و سپس انها را به سوى لشكر مقابل مى رماندند )
    فردوسى با توصيف رستم به پيل مست در صددبيان شدت خشمى است كه توهين اسفنديار به او ، با نخواندنش براى صرف غذا، در وى ايجاد كرده است،
    رستم بار قبل كه براى اولين بار به ديدن اسفنديار ميرفت به لحاظ عدم شناخت اسفنديار و تصويرى كه از اسفنديار در ذهن خود داشت ، بدون سلاح به ديدار او رفت اما اكنون رستم تا حدودى ماهيت اسفنديار و هدف او را درك كرده ، مضاف بر اينكه از نظر رستم ، اسفنديار با نخواندن او به مهمانى در حقيقت مرتكب توهين به او شده ، لذا رستم دريافته ؛ كه نرم سخن گفتن با اسفنديار فقط گستاخى بيشتر او را در پى خواهد داشت ، اينباررستم به اين دليل نزد اسفنديار نميرود كه از فرمان شاه اگاه گردد يا اينكه اسفنديار را به خانه خود دعوت كند بلكه ميرود تا بداند دليل تحقيرى كه اسفنديار بر او روا ميدارد ، در چيست ، لذا سلاحى كه نمودى از ويژگى هاى رستم است ( يعنى گرز ) خود را به دست ميگيرد ، زيرا احساس كرده بى سلاح بودن او در ملاقات قبل را ، اسفنديار حمل بر ضعف و زبونى او كرده است ، لذا؛
    نشست از بر رخش چون پيل مست
    يكى گرزه گاو پيكر به دست
    /
    بيامد دمان تا به نزديك اب
    سپه را به ديدار او بد شتاب
    رستم دمان (با سرعت ، حركت اسب به صورت چهار نعل) خود را به نزديك رود هيرمند، -محل توقف اسفنديار – ميرساند ، سپاهيان اسفنديار براى ديدن و مشاهده رستم به شتاب افتاده اند،
    اما چرا در مرتبه قبل سپاهيان اسفنديار تمايلى به ديدن رستم به خرج نميدهند ولى اينبار براى ديدن رستم از يكديگر پيشى ميجويند ؟ شايد دليل انرا بتوان اينگونه بيان كرد ، كه؛ رستم مطلوب انها رستمى نيست كه بدون سلاح و بدون غرور مقابل اسفنديار ظاهر ميگردد و در برابر سخنان گستاخانه اسفنديار از خود نرمش به خرج ميدهد و با دعوت از اسفنديار به مهمانى سعى در منصرف كردن او از بستن دست خود را دارد ، ولى رستمى كه اكنون براى ديدنش شتاب دارند همان رستمى است كه انها انتظار دارند ، مغرور ، قوى با صورتى برافروخته و با گردنى برافراخته كه نه براى دعوت اسفنديار بلكه براى شماتت او امده و استوارومحكم در برابر انها ظاهر شده.
    و شايد از همين جهت است كه اينبار فردوسى ميگويد :
    هر انكس كه از لشكر او را بديد
    دلش مهر و پيوند او برگزيد
    زيرا مرتبه قبل نيز سپاهيان اسفنديار او را ديده بودند ولى هيچكدام از انها ، دلش مهر و پيوند رستم را بر نميگزيند، در هر يك از اين دو ديدار رستم تصويرى متفاوت را از خود به نمايش گذاشته ، در تصوير اول ، رستم بدون سلاح و با حالتى دوستانه به ديداراسفنديار امده كه گرچه در برابر درشتى هاى اسفنديار زبونى نميكند ولى سعى دارد با دعوت از اسفنديار به مهمانى و با خواهش ، او را از بستن دست خود ، منصرف كند و اين تصويرى نيست كه مورد خواست انها باشد ولى تصوير اكنون رستم از خود ارائه ميكند ، او را با قامتى استوار و گردنى برافراخته ، بى انكه كمترين اثرى از خواهش و كرنش در وى يافت گردد و با سلاحى در دست ، كه قدرت او را به نمايش ميگذارد ، به جلوه در امده ، يعنى منطبق با همان رستمى است كه انها ميخواهند، شايد چند بيت بعدى ، اين موضوع را تاييد كند؛

    همى گفت هر كس كه اين نامدار
    نماند به كس جز به سام سوار
    برين كوهه زين كه اهن است
    همان رخش گويى كه آهرمن است
    اگر هم نبردش بود ژنده پيل
    بر افشاند از تارك پيل ، نيل
    ( از پيشانى فيل جوى خونى به وسعت رود نيل جارى ميكند)
    كسى مرد از اينسان به گيتى نديد
    نه از نامداران پيشين شنيد
    خرد نيست اندر سر شهريار
    كه جويد از اين نامور كاراز
    به پيرى سوى گنج يازان تر است
    به مهر و به ديهيم نازان تر است
    (اين چند بيت اخر از زبان ان عده از سپاهيان اسفنديار كه رستم را ميبينند بيان ميگردد و بيت انتهايى نيز معطوف است به گشتاسب كه سپاهيان ميگويند؛ او در پيرى نسبت به گنج و مهر [منظوراز مهر در اينجا مقام شاهى ميباشد و ديهيم نيز به معناى تاج شاهى ميباشد] و ديهيم دلبستگى بيشترى دارد و سپس ادامه ميدهند؛ به گونه اى كه جوانى چون اسفنديار را براى حفظ تاج و تخت خود ، به كشتن ميدهد)

    فردوسى ادامه ميدهد:
    همى امد از دور رستم چو شير
    به زير اندرون اژدهايى دلير
    (اشاره به رخش دارد)
    چو امد به نزديك اسفنديار
    همانگه پذيره شدش نامدار
    (پذيره شدن در اينجا به معنى به استقبال امدن است)
    اسفنديار متوجه تغييرات رفتارى و خشم رستم گرديده لذا به محض ديدن رستم ، خود به استقبال او ميشتابد تا مگر خشم رستم فروكش كند.
    بدو گفت رستم كه اى پهلوان
    نو ايين و نو ساز وفرخ جوان
    خرامى نيرزيد مهمان تو؟!
    چنين بود تا بود پيمان تو؟!
    (رستم اسفنديار را با القابى چون نوايين و نوساز و فرخ جوان خطاب قرار ميدهد و به او ميگويد ؛ ايا مهمان تو انقدر ارزش نداشت كه شخصى را براى فراخواندنش بفرستى؟! و ايا هميشه پيمان تو اينگونه[شكننده] است؟!)
    وسپس فرياد ميكشد؛
    سخن هر چه گويم همه ياد گير
    مشو تيز با پير بر خيره خير
    (تيز به معناى تند و عصبانى ميباشد و خيره خير نيز به معنى بيهوده است)

    همى خويشتن بس بزرگ ايدت!
    وز اين نامداران سترگ ايدت
    همانا به مردى سبك داريم
    به راى و به دانش تنك داريم
    به گيتى چنان دان كه رستم منم
    فروزنده تخم نيرم منم
    (همى خويشتن بس بزرگ ايدت)
    ( وز اين نامداران سترگ ايدت)…

     
  20. درود بيکران بر شير مرد عرصه آزادگى نوريزاد عزيز
    درود بر آقاى بازرگان که حق مطلب را در مورد اين بزرگ مرد بيان نمودند
    چه کنيم ما که جز آه و زارى چيزى از نهادمان بيرون نميايد
    عمرمان تمام شد ٣٥ سال انتظار که به اميد خدا سال آينده خوب ميشود ، اما هر سال خرابتر از سال قبل شد و عمرمان هم تمام ، مگه ما چند بار بدنيا مياييم ، روزهاى جوانى و ميانسالى تمام شد با زجر و بدبختى ،
    چرا در اين کشور عده اى در صد ناز و نعمت و عده اى به دنبال لقمه اى آغشته در خون ، لا اوبالى هم که نکرديم مثل خر زحمت کشيديم اما هميشه يک ريالى اينان در گرو…. اما خيلى ها بدون کوچکترين زحمتی آنهمه ثروت را از کجا مي آورند ما که نميدانم ، ولى امر مسلمين جهان حضرت آيت الله خامنه اى با کغش پاره در تلويزيون ظاهر ميشوند ، اين آنموقع يعنى چى؟ يعنى ما ملت اينقدر //// هستيم که ، آقا جان اون حنا ديگر رنگى ندارد ، عجب حکومتى هست اين حکومت مستضعفين ، خوب از ضعيفان حمايت کرديد ، عطايتان را به لقايتان بخشيديم ، نه تنها رفاه بلکه دينمان را هم نابود کرديد ، يک سرى به مسجدها بزنيد در موقع نماز جاى خالی ديگر نيست ، يک سرى هم مثل مردم عادى به ميان مردم بروید ( اما نه با دوربین فيلمبردارى ضرغامى ، چون او که سنگها ى سياه را هم سفيد نشون ميدهد و همه ايران را مدينه فاضله و همه مردم را ذوب در ولایت ) تا ببينيد در اين مملکت چه خبر است

     
  21. ملی مذهبی های عزیز
    نو اندیشان دینی محترم
    آیا حاضر هستید علم را به رسمیت بشناسید؟
    مخالف دین و فلسفه و هنر (تقسیم بندی مجتهد شبستری را می گویم) نیستم نگویید علم گرای محض خیر
    ولی وقت آن نرسیده که جایگاه علم را لا اقل هم ردیف بقیه قرار دهیم؟ و دین را از هر آنچه مخالف علم است بزداییم؟

     
  22. با دورد بیکران نثار نوریزاد قهرمان و جناب بازرگان بزرگوار که بسیار زیبا مطالبی را عنوان فرمودند.

     
  23. آقای بی کنش باسلام
    اولا که وجدان خویش قاضی خوبیست اگرانصاف راهم مراعات کنید
    ثانیا اگرمسلمانید باید ازخداطلب مغفرت کنیدویابه تعبیری استغفارنمائیدبرای خودتان اگرهم مایل شدید برای ماهم که وقتمان را دراینجابیشتر صرف می کنیم که هیچ نفعی به کسی ندارد.واگرمسلمان نیستید ،یک پوزش ازهمه مسلمانان کافیست.
    واماشرط شما درصورت حاکم شدن شما چه دردی رادوا می کندکه چندصفحه ازشاهنامه بنویسم یاننویسم ،برادرمن؟
    کامیاب باشید . مصلح

     
  24. بى کنش عزيز
    از بس اين آقايان ( روحانيون ) به مردم دروغ گفته اند در مدت اين 35 سال ، و سياه را جاى سفيد به مردم قالب کرده اند بخدا مردم ديگر هر چه بگويند باور نميکنند ، نگاه نکن اينان با زور سرنيزه حکومت را نگه داشته اند ، ولى اين کاسه پر شده و جگر مردم خون است ، اگرچه اينان دائم ملت ، ملت ميکنند ، والا ملت واقعى مردم کوچه و خيابانند که داد همه بلند است اما از سرنيزه ميترسند . امان ، امان ، امان از آنروزى که اين ترس بريزد
    من نميدانم اينان تاریخ را نخوانده اند عبرت نگرفته اند و…..

     
  25. برای آگاهی آقا مرتضی که از فردوسی به عنوان مسلمان یاد می کند!
    میگم آقا مرتضی، نیوتن و اینشتین و استیون هاوکینگ را هم به لیست شیعه ها اضافه کن!

    از: شاهین نژاد

    http://www.savepasargad.com/2012%20-%20May/ferdowsi-shahin.htm

    پژوهشگر تاریخ ایران

    آیا فردوسی یک مسلمان شیعه است؟ فردوسی بزرگتر از آن است که بشود به آسانی از او گذشت و شاهکار جاودانه او بسی سترگ تر از آن است که بتوان به آن بی اعتنا بود. بزرگانی در نوع خود بی مانند چون فردوسی، هدف هر گروه و هر طیف فکری برای مصادره به مطلوب می باشند. شیعیان بسیارکوشیده اند تا حکیم توس را از خود بدانند و در این راه، استناد به چند بیت در برگهای آغازین شاهنامه می نمایند که در آنها فردوسی ارادت خویش را به امام نخست شیعیان و فرزندان او آشکار کرده است. اگر به دلایلی چون داشتن کنیه “ابوالقاسم”، حتی در مسلمان زاده بودن (و نه مسلمان بودن) فردوسی گمانی نکنیم، اینکه آیا فردوسی یک مسلمان مومن بوده یا نه و بویژه اینکه یک شیعه سرسخت علی و آل علی بوده، قابل بحث است.

    در مسلمان زاده بودن فردوسی، فرض بر این است که دستکم بخشی از چهار مقاله نظامی عروضی ( اگر نه همه مطالب پیرامون فردوسی) درست بوده باشد و اینگونه، بردن پیکر بی جان فردوسی به گورستان مسلمانان معنی می دهد. چه اگر ایشان اصولا مسلمان زاده نبود، خاکسپاری که در آن روزگار رسم زرتشتیان نبود برای وی کاربردی نداشت. اگر وی را غیر مسلمان زاده و غیر زرتشتی هم فرض نماییم، باید جایی در شاهنامه امضایی از ایشان در باره باورها و نمادهای مسیحی، بودایی و یا یهودی ببینیم که تا آنجا که من جسته ام، نیافته ام.

    اگر همه داستان چهارمقاله در باره فردوسی را جعلی بدانیم (که احتمال آن نیز هست) آنگاه نمی توان توجیه کرد که چرا فردوسی حدود هزار بیت در پیوند با ظهور زرتشت و گسترش آیینش را کاملا از گشتاسب نامه همشهری خود (دقیقی توسی) در شاهنامه گنجانیده است هنگامی که می توانست مانند آن پنجاه هزار بیت دیگر، این هزار بیت را نیز به بهترین کیفیت بسراید. مگر آنکه اینگونه بیندیشیم که فردوسی در زمان خود معروف به زرتشتی گری و گبری شده بوده و برای جلوگیری از دامن زدن بیشتر به این شایعات برآن شده که خود در باره زرتشت شعری که احتمالا ستایش آمیز از آب در می آمده، نسراید. اگر وی مسلمان زاده نبوده نباید نگرانی از پیوند زدنش به کیش زرتشت می داشته است چه مرتد بودن جرم بزرگی است نه زرتشتی و یا مسیحی زاده شدن.

    هدف از این مقاله، ایجاد گمان و تردید در شیعه بودن (و حتی مسلمان بودن) استاد توس است. نگارنده این سطور ادعا ندارد که با قاطعیت، تشیع فردوسی را رد کرده است ولی در پی آن است که چند پرسش در پیش روی کسانی که مسلمانی و تشیع آن بزرگوار را به عنوان یک اصل مسلم و غیر قابل تردید پذیرفته اند، قرار دهد.

    ابیاتی از شاهنامه که در نشان دادن مسلمانی و تشیع فردوسی بازگو می شوند از بخشهایی است که بیشترین تفاوتها را درنسخ چهارده گانۀ شاهنامه داراست. در شمار ابیات و همچنین در واژه ها و جملات مندرج در این ابیات، ناهمگونی بسیاری به چشم می خورد. یادآور می شود که کهن ترین نسخۀ در دسترس در حدود دویست و پنجاه سال پس از فردوسی نگاشته شده است و این فاصله زمانی خود شکاف بزرگی است که هر کارشناسی را وامی دارد تا با عدم قطعیت به بخشهایی از نسخه های موجود بنگرد.

    به غیر از یک نسخه، همه نسخ کهن شاهنامه، پیش از ابیات ستایش آمیز در باره امام علی، شامل ابیاتی در تمجید از سه خلیفۀ نخست خلفای راشدین است. فردوسی شیعی مذهب که باید آن سه تن را غاصبان حق علی و جانشینان ناحق پیامبر بداند، چگونه در ستایش آنان می سراید؟! (فریدون جنیدی در نسخه ای که دستاورد پژوهشهای وی در تصحیح شاهنامه است همه ابیات موجود در ستایش پیامبر و چهار خلیفه بزرگ از جمله علی را افزوده به شاهنامه می داند. دلایل وی قابل تعمق و بررسی است) ولی مورد مهمتر از این مقوله، لحن بی پروا و ادبیات لجام گسیختۀ ابیاتی است که در هیچ جای دیگر شاهنامه دیده نمی شود:

    منم بنده ی اهل بیت نبی

    ستاینده خاک پای وصی

    اگر چشم داری به دیگر سرای

    به نزد نبی و وصی گیر جای

    گرت زین بدآید گناه من است

    چنین است و این دین و راه من است

    بر این زادم و هم بر این بگذرم

    چنان دان که خاک پی حیدرم

    نباشد جز از بی پدر دشمنش

    که یزدان به آتش بسوزد تنش

    هر آنکس که در دلش بغض علی است

    از او زارتر در جهان زار کیست

    پرسشهایی که مطرح هستند و مسلمان بودن و بویژه شیعه بودن فردوسی را در هاله ای از ابهام می گذارند به شرح زیرهستند:

    یکم – روح چیره بر شاهنامه:

    در سراسر شاهنامه، از آغاز بخش استوره ای تا پایان بخش تاریخی آن، گرایشی به تبلیغ دینی (دین به معنی امروزۀ آن مترادف با کیش Religion نه به معنای کهن آن در زبان پهلوی که برابر با وجدان و اخلاق است) دیده نمی شود. در حقیقت، رویارویی جهان پهلوان شاهنامه که یک جریان عرفی را نمایندگی می کند با اسفندیاری که شمشیر کشیده تا دین بهی را در گیتی بگستراند، زیباترین و ژرف ترین داستان شاهنامه را رقم می زند. گشتاسب شاه که به عنوان نخستین شاه زرتشتی در اوستا ستوده شده است در شاهنامه ریاکار و نابکار تصویر می شود. شاهنامه با دین مانوی و با جریان مزدکی نیز سر دوستی ندارد. نگاه شاهنامه به اسلام گستران نیز که به ایران تاختند بسیار منفی و از سر بی مهری است. اصولا شاهنامه دغدغه دین و مذهب ندارد. از اینرو قهرمانانش از فریدون، رستم، سیاوش و کیخسرو تا بزرگمهر حکیم نه دین گسترند و نه دین مدار. آنچه در بطن این شاهکار فرهنگی جهان موج می زند آزادگی، خردگرایی، یزدان پناهی، میهن دوستی و داد و دهش است.

    چگونه سرایندۀ اثری که درونمایه آن این اندازه رها از قید و بندهای کیش پرستی و کیش زدگی است، ناگهان در دیباچۀ اثرش ،مانیفست اعتقادی تندی در دین و دینداری صادر می کند و وجود آزاده اش را با “خاک پی حیدر” همسان می کند؟!

    دوم – فضای ضد تازی در شاهنامه:

    جو غالب بر شاهنامه درهر سه بخش استوره ای، پهلوانی و تاریخی در پیوند با تازیان، غیر دوستانه و منفی است. پیر توس از زبان رستم فرخزاد در بارۀ آیندۀ ایرانشهر پس از جنگ قادسیه اینچنین پیشبینی می کند:

    چــو بـــــا تـخـت مـنـبـر بـرابـر کـنـنـد، هــــمـه نــام بـوبـــکـر و عـمـر کــنـنــد

    تــبــه گــردد ایــــــن رنــج هــای دراز، نــــشیـبـی دراز است پــــیـش فــــراز

    ز پـیـمـان بـگــــــــردنـد و از راسـتـی، گـــــرامـی شـود کــــــژی و کـاسـتـی

    نـهــــــان بــــدتــر از آشـکــــارا شـود، دل مـردمــــــان سـنــگ خـــارا شـــود

    شـود بـــنـده ی بـی هــنـر شـهـریـار، نــــژاد و بــــــزرگـی نـیـــــایـد بـه کـــار

    بـه گـیـتـی کـسـی را نـمـانــــد وفــا، روان و زبـــانــهـــــا شـــود پـــر جــفـــا

    هـمـه گــنـــج ها زیــــر دامـن نـهـنـد، بـمـیـرنـد و کـوشش بـه دشمن نـهنـد

    چـنـان فـاش گـردد غـم و رنـج وشـور، کـه شـادی بـه هـنـگـام بـهـرام گـــــور

    زیــان کـسـان از پـی ســود خـویـش، بـجـویـنـــد و دیــــن انــــدر آرنـد پـیـش

    چــو بـسـیـار از ایـن داستـان بـگـذرد، کـسـی ســــوی آزادگـــی نــنــگـــــرد

    بــریــزنــد خــــــون از پـی خـواسـتـه، شــود روزگـــار بد آراسته

    از زبان یزدگرد سوم در هنگام آوارگی او در ایران، در بارۀ اعراب مسلمانی که به ایران تاخته اند، اینچنین می گوید:

    ازین مارخوار اهرمن چهرگان

    ز دانایی و شرم بی بهرگان

    ازین زاغ ساران بی‌آب و رنگ

    نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

    یادآوری می شود که این صفات ناپسند به اعراب مسلمان صدر اسلام که بسیاری از آنان صحابۀ پیامبر در جنگهای بدر و احُد بوده اند، داده می شود، چه بسیاری از آنان در قادسیه و جلولا حضور داشتند. فراموش نکنیم که فرماندۀ اعراب مسلمانان در قادسیه (سعد ابن ابی وقاص)، از ده نفری ( عشره مبشره) بود که پیغمبر به او قول قطعی بهشت داده بود.

    فردوسی در جایی که از پیام سعد ابن ابی وقاص به رستم فرخزاد سخن می گوید لحنش در بارۀ تبلیغات و شعایر دین نوین با ارج و احترام همراه نیست. شاید رگه هایی از کنایه زنی به سطحی نگری این گونه تبلیغات نیز در آنها دیده شود:

    و ز جنی سخن گفت و از آدمی، ز گفتار پیغامبر هاشمی

    ز توحید و قرآن و وعد و وعید، ز تایید و از رسمهای جدید

    ز قطران و از آتش و زمهریر، ز فردوس و جوی می و جوی شیر

    فردوسی در جایی که بتکدۀ بودایی نوبهار در بلخ را معرفی می کند، آن مکان را در ردیف چیزی چون کعبه برای تازیان می داند:

    چوگشتاسپ را داد لهــــــراسپ تخـت، فــــرود آمد از تخت و بر بست رخت

    بـه ـبــــلخ گــز يـن شـد بـر آن نـوبـهـا ر، که يــزدان پـرســــتـان بـدان روزگـار

    مــر آن جــای را داشـتــنـــدی چـنـان، که مــر مـکه را تــازيان ايــن زمـان

    نیاز به یادآوری نیست که استاد توس به روشنی خود و ایرانیان را از دوستداران و ستایشگران کعبه ندانسته و آن را تنها برای تازیان ارجمند و مقدس معرفی کرده است.

    سوم – فردوسی و دیلمیان:

    دودمان ایرانی و شیعه آل بویه در سالهایی که شاهنامه فردوسی رو به پایان بود در مناطق مهمی چون ری و شیراز بر سر قدرت بود. مجدالدوله دیلمی از 997 تا 1029در ری و فیروز فناخسرو از همان دودمان بویه در شیراز فرمانروایی می کردند. آل بویه شیعه زیدی بودند و در مقاطعی هم نشانه های آشکار ایران گرایی را در بزرگان این تبار (همچون علاالدوله) دیده ایم. همزمان با مجدالدوله در ری، محمود غزنوی از سال 999 بر اریکۀ قدرت در غزنین تکیه زده بود و سنی بسیار متعصبی بود که “انگشت در جهان فرو برده بود تا قرمطی بیابد” و بکشد. محمود پس از چند سال وانمود کردن به ایران خواهی و پارسی دوستی، برای گرفتن مشروعیت از خلیفه عباسی و توجیه نمودن حملاتش به هند، از قالب یک فرمانروای فرهنگ دوست و دادگستر درآمد و جهادگری متعصب و امیری کافرکوب و البته شیعه کش گردید و این تغییر روند را با زندانی نمودن وزیر ایران دوست و فرزانه اش، فضل ابن احمد اسفراینی آغاز کرد.

    فردوسی زاده سال 940 است و بنابر متن شاهنامه، سرودن شاهکار خویش را باید از 997 آغاز نموده باشد. شاهنامه در 1010 پایان گرفت و میان سالهای 1010 تا 1012 به غزنین فرستاده شده تا به حضور محمود معرفی شود. اگر فردوسی شیعه بود چرا باید بجای فرستادن کتابش به حضور فرمانروای دیلمی شیعه در ری، آن را به حضور سلطان بسیار متعصب و حتی خطرناک سنی مذهب بفرستد؟! استاد توس که خود آموزگار و ستاینده خرد و خردورزی است، آن اندازه نابخرد است که خود و شاهنامه بزرگش را در معرض نابودی قرار دهد؟! و تازه در برگهای آغازین کتاب، هرکه را ارادتمند و ستاینده علی نیست (که شامل محمود نیز می شود)، حرامزاده بخواند؟!! یعنی حکیمی چون او، در آغاز کتابش عملا محمود و محمودها را اینچنین دشنام می دهد و از وی توقع دارد که کتابش را پشتیبانی کند و فرمان به تکثیر و پخش آن دهد؟!

    یک جای کار ایراد دارد. بدینگونه اینکه فردوسی شیعه زیدی بوده است، به چالش کشیده می شود.

    چهارم – ناصر خسرو و فردوسی:

    ناصرخسرو قبادیانی شاعر و داعی شیعه اسماعیلی تنها چند دهه پس از درگذشت فردوسی از توس دیدن کرده است. وی در سفرنامه اش، از کاروانسرا و حصار شهر توس سخن رانده و فردوسی را نیز مانند بیشتر مردم زمان خود می شناخته است ولی جالب است که در باره کیش فردوسی هیچ نمی گوید. چگونه انسانی چون ناصرخسرو که بشدت زیر تاثیر باورهای شیعی خویش است و بخش بزرگی از زندگی اش را در این راه گذاشته است، از شیعه بودن سخن سرایی برجسته چون فردوسی که هم مرام اوست می گذرد و به آن اشاره نمی کند؟! ناصرخسرو که از هر نکته کوچکی برای تبلیغ آیین خود بهره برداری می کرد، چرا باید ازهمچنین موهبتی، فرقه شیعه اسماعیلی را محروم نماید؟! مگر اینکه اصلا استاد توس به تشیع نامی نبوده است.

    اینگونه، احتمال اینکه حکیم توس از شیعیان اسماعیلی بوده باشد، ناچیز جلوه می کند.

    پنجم: – فردوسی و امام رضا:

    امام هشتم شیعیان در سال 818 یعنی حدود دویست سال پیش از فردوسی در مرو درگذشت و در دوسه فرسنگی زیستگاه فردوسی به خاک سپرده شد. بر پایۀ کتاب “حدودالعالم” که در سالهای میانسالی فردوسی نوشته شده، نه تنها مدفن امام هشتم ناشناس نبوده بلکه گروهی از مردم برای زیارت به آنجا می رفتند. در همه شاهنامه و در درازای همه آن سی و چند سالی که فردوسی بر روی آن کار می کرد، هیچ اشاره ای به این تنها امام شیعیان که در ایران به خاک سپرده شده است، نمی شود. مگر می شود فردوسی که از شدت علاقه به علی، بدخواهان او را حرامزاده می داند و خویشتن را با خاک پای علی یکی می کند، از تنها فرزند علی و وصی که در نزدیکی باغش مدفون شده، غفلت کند؟! و یا شاید فردوسی ارادت ویژه ای به امام رضا نداشته و سناریوی شیعه دوازده امامی بودن حکیم، نیزنادرست است.

    ششم – توهین به مخالفان علی:

    استاد توس که حتی در نکوهش دشمنان ایران، سیاهکاران و بیدادگران زبانش به درشت گویی در کام نمی چرخد و در جای جای اثر جاویدانش، شرم و آزرم و رعایت اصول عرفی و اخلاقی موج می زند، به ناگاه دشمنان علی را بی پدر (حرامزاده) می نامد و از خدا می خواهد که آنان را در آتش بسوزاند!! فردوسی در سرزنش نمودن سودابه، گرسیوز، شغاد و ماهوی سوری که بانیان کشته شدن چهره های مورد مهرش در شاهنامه بوده اند اینگونه به تهدید و دشنام گویی نپرداخته است. چگونه می توان پذیرفت که در دیباچۀ شاهنامه، اینگونه به تحریک اکتریت سنی مذهب هممیهنانش پرداخته باشد؟!

    هفتم – گفته های پیشینیان در باره فردوسی:

    عطار، در الاهی نامه خود از زبان شیخ ابوالقاسم گرگانی که مانع خاکسپاری فردوسی در گورستان مسلمانان شد، فردوسی را گبر و نامسلمان می نامد:

    چنین گفت او که فردوسی بسی گفت همه در مدح گبران چون کسی گفت

    به مدح گبرکان عمری به سر بُرد چو وقت مردن آمد بی خبر مُرد

    مرا در کار این برگ ریا نیست نمازم بر چنین شاعر روا نیست

    به این ترتیب آوازۀ فردوسی تا زمان عطار با گبری و زرتشتیگری پیوند خورده بود. اگر در زمان مرگ فردوسی، آوازۀ وی با تشیع آمیخته بود چرا باید از خاکسپاری او در گورستان مسلمانان جلوگیری شود؟! این همه شیعیان آمدند و زیستند و رفتند. اگر حتی مانند حسنک وزیر نیشابوری بر دار هم کشیده شده باشند، برای دفن آنها مانع شرعی وجود نداشته است.

    نویسنده ای نیز مانند عبدالجلیل رازی قزوینی که شیعه بوده‌است (سده هشتم هجری) شاهنامه را “ستایش گبرکان” و خواندن آن را “بدعت و ضلالت” می دانست.

    هشتم – برونمایه شاهنامه:

    گرچه نسخه های خطی و کهن شاهنامه با هم تطابق کامل ندارند ولی آماری که در اینجا می آید کمابیش وضعیت عمده این نسخ را بازتاب می دهند. بر پایه پژوهشی که دکتر شروین وکیلی انجام داده است، فردوسی واژه ايزد را بیش از چهل بار، واژه خدا را بیش از صد و هفتاد بار، خداوند را نزديک به پانصد بار و واژه دادار را نزديک به هفتاد بار به کار گرفته است. واژۀ يزدان به تنهایی بيش از هزار بار در شاهنامه آمده است. جالب آن که نام الله که حضورش مي تواند نمادی از حضور اسلام در باورهای شاعر باشد، در شاهنامه ديده نمی شود. فردوسی از مفاهیم بنیادی در دین چون مومن و کافر حتی يکبار هم بهره نگرفته است. بگذریم از پنهان نکردن گرایش فردوسی و قهرمانان او در انجام فعل حرامی در شریعت چون شادخواری و میگساری که در شاهنامه کم دیده نمی شود.

    واژگان و ادبیات بکار گرفته شده در هر اثری به اندازۀ بسیاری بازتاب دهندۀ اندیشه و باورهای سازنده اثراست. همچنانکه اگر در نوشتۀ شخصی، عباراتی چون “امپریالیسم جهانخوار” ، “رنجبران جهان” و “خلقهای ستمدیده” ببینیم، پیش از خواندن همه مطلب درمی یابیم که خاستگاه نویسنده، طیف چپ سنتی است. با همین نگاه، چون فرهنگ واژگان شاهنامه خالی از عناصر اسلامی و نمادهای مسلمانی است، به دشواری می توان پذیرفت که آفریننده اثر یک مومن مسلمان شیعه بوده است.

    در پایان نیاز به یادآوری است که از آنجایی که شاهنامه، حماسۀ ملی ایرانیان و اثری کاملا عرفی است و فردوسی به روشنی وظیفه خویش را از سرودن آن، برپا داشتن کاخ بلند هویت ایرانی و زنده نگهداشتن اندیشه های ژرف و والای این کهن دیار می دانسته است، اینکه فردوسی شیعه مذهب بوده یا نبوده هیچ تاثیری بر دستاورد بزرگ او برای هممیهنانش در همه این اعصار گذشته، ندارد و او و شاهکار او برای ایرانیان گرانقدر و ارجمندند. پرداختن به دین رادمردی که به گفتۀ شاهرخ مسکوب، شاهکارش “نه تنها خاطرات تاریخی را در ما نگهداشت بلکه مهمتر از آن، ما را در خاطرات تاریخی مان حفظ نمود”، نه برای جدا کردن او از مذهب و نه برای پیوند زدن او با مذهب اهمیت دارد چه او با یا بدون مذهب، خویشکاری خود را به بهترین کیفیت انجام داده است. این نوشتار تنها کوششی در راستای ایجاد “اگر و اما” در مسایلی است که ما آنها را داشته و دانسته مطلق می پنداریم و به عنوان یک حقیقت تاریخی در درستی آنها جای بحث و گمانه زنی باقی نمی گذاریم.

     
  26. درود بر روح بزرگ نوريزاد و سلام بر همه دوستان ارجمند : اخيرا حضرات سرداران و ديگر شهداى زنده راه چماق و پول الم شنگه اى دروغين به سياه بازى هاى تا كنونى حكومت دروغ پرستان افزوده اند كه مى توان آن را چنين ناميد :دم و دستگاه اطلاعاتى كه چشم نيز بين اش جرقه كبريتى را در خانه اى پرت در رباط كريم مى بيند اما شترى را كه با بارش از جلوش رد مى شود نمى بيند .آن جرقه همان فرزند دلاور ايران زنده ياد ستار بهشتى است .ظاهرا اين وبلاگ نويس با معرفت و بأشرف ديده نمى شد اگر برادران بى فتوت فتا او را نمى ديدند و از خانه به سوى سلاخ خانه بيرونش نمى كشيدند پس آن جرقه كبريت را هم به حقيقت نديده اند .برخى مى پرسند :آيا اميدى هست ؟پاسخ من اين است :بسيار ،بسيار ،بسيار اما به شرط آنكه اميد را تنها براى شخص خود نخواهيم و همچون ستار اميد به رهايي ميهن و نسل هاى آينده اى متصل كنيم كه چه بسا جسم ما ديگر در ميان آنها نباشد .اين إموزه ستار بهشتى را كه در واقع همه انسانيت او بود نديدند .و هنوز هم نمى خواهند ببينند كه آن جرقه روزى آتشى خواهد شد و خرمن شان را خواهد سوخت .اما آن شتر كه دولا دو لا به ديدار مادر ستار و فعالان زن رفته نامش هست :كاترين أشتون . سر و صداى مفتضح و كميك حضرات مى رساند كه يا بعدا متوجه اين ديدار شده اند يا قبلا در جريان بوده اما بنا به زد و بندى كودكانه گفته اند :صبر مى كنيم اين بانو برود بعدا ممنوع الخروجش مى كنيم .ظريف ،لاريجانى ،فيروزآبادى معروف به فيروز ريزه هر يك در اين كمدى نقشى به عهده گرفته اند .طوطى ها دوباره فتنه فتنه سرداده اند .دوباره غيرت هاى مقوايي به خرج شهردارى در خيابان ها علم شده اند .در يكى از اين پوستر ها نيمى از صورت كاترين خانم به رنگ خون درآمده است .به قول قديمى ها :آبكش به آفتابه ميگه دوسوراخه .اين سياه بازى انگيخت تا ضمن درود بر ابومسلم خراسانى و سرباز و مقنع و بابك خرم دين و به آفريده و مزدك و مانى و روزبه(ابن مقفع) و بزرگمهر و حلاج و عين القضات و سهروردى و فردوسى و ديگر فتنه گران تاريخ مطلبى را كه قبلا در باره لعنت يزيد نوشته بودم كامل تر كنم .در خبر نامه گويا متن يك سخنرانى را خواندم از جهانگير گلزار با اين عنوان :نهضت ملى ايران به مثابه دنباله جنبش هاى ايرانى از روزگار اساطيرى تا امروز . در واقع اين مقاله هم مىتواند نيمه غايب اين بحث را پر كند . اين ها كه نام برديم فتنه گر خوانده شده اند اما از جانب چه مرجعى ؟از جانب سه حكومت دينى در تاريخ ايران :ساسانى ،صفوى و جمهورى اسلامى .

     
  27. ميلاد هوشيار

    كار اقاى نوريزاد بينظير وفوق العاده است انهم در زمانيكه نسق همه را تقريبا كشيده اند وجامعه را اينگونه خفه كرده اند وايكاش حالا كه اين قهرمان واين كاوه اهنگر زماناينگونه برچم مبارزه را برداشته است توده هاى ملت همراهش شوند كاين درد مشترك تنها تنها دوا نميشود ومتاسفانه در سالهاى حكومت اسلامى اين هم انسانهاى ازاديخواه قربانى شدند چون بعضا تنها تنها اقدام ميكردند اگر همه ويا حداقل اكثريت ناراضى با هم همراه شوند مرگ يكبار وشيون يكبار ميشود.

     
  28. سلام بر بازرگان و درود بر بازرگان پدر.و دست حق به همراه نوریزاد شجاع.

     
  29. با سلام
    آقای بازرگان چه زیبا حق مطلب را ادا کردند. چه پاسخ درستی به کسانی که هنوز در ابهام به سر می برند. آیا می توان در برابر این همه صداقت باز به اتهام زنی پرداخت؟ این سخنان را تنها یک وجدان بیدار می تواند به دل بنشاند. امیدوارم حتی یک نفر از حکومتیان، در هر سطحی که باشد، با این سخنان کمی به فکر فرو رود.
    خوشحالم؛ چرا که دوستان خوبی دارم. هرچند که در جایگاه فرزندانشان قرار دارم. اینان رسالت آدمی را که همانا بیدار کردن وجدان ها(ی خود و دیگران) است، به درستی انجام داده اند.
    راستی مفهوم این قسمت از جمله ی آخر چیست؟: … در طول تاریخ همواره ملت های مقاوم و متعهد به ارزش های اخلاقی را بر حاکمیت خود مسلط ساخته است….
    با احترام

     
  30. تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب @ تنها ، جهان بگیرد ، بی منّت سپاهی ” لسان الغیب علیه الّرحمه “

     
  31. شعر هادی خرسند

    >> هادی خرسندی
    هموطن جان چه شد که پس رفتیم؟

    >> ما که يک خلق پيشرو بوديم
    >> قرن ها از همه جلو بوديم
    >> صاحب فکر و کار نو بوديم
    >> سوی آينده يک نفس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> ما که مشروطه را علم کرديم
    >> پای ديکتاتوری قلم کرديم
    >> قدرت زورگوی کم کرديم
    >> نه دگر زير بار کس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> ما که از عشق روی آزادی
    >> دل پر از آرزوی آزادی
    >> پر گشوديم سوی آزادی
    >> از چه همواره در قفس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> گوئيا خصم خويشتن هستيم
    >> يا که با خصم خويش همدستيم
    >> خوب وقتی که دست خود بستيم
    >> خودمان خدمت عسس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> ما به اين آب و خاک بد کرديم
    >> دعوت از دزد و ديو و دد کرديم
    >> گل و گل بوته را لگد کرديم
    >> پس به دنبال خار و خس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> ما که با آن علائق محسوس
    >> عاشق غرب، سرسپرده ی روس
    >> رفته تا ماورای اقيانوس
    >> يا که تا آنور ارس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> جنگ با بدنهادها کرديم
    >> ولی البته که خطا کرديم
    >> سنگر خويش را رها کرديم
    >> دسته جمعی به تيررس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> نه به ما سهمی از حقوق بشر
    >> نه از آن روزگار رفته خبر
    >> از گذشته شديم کوچکتر
    >> لوبيا آمديم عدس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> تفرقه بايد از ميان برود
    >> خون غيرت به هر رگی بدود
    >> قافيه ميشود غلط، بشود
    >> ما به غفلت ره عبث رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> شيرزن های ما به زندانند
    >> آنطرف نيز شيرمردانند
    >> جمعی از خلق ما به ميدانند
    >> جمع ديگر پی هوس رفتيم
    >>
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتيم؟
    >>
    >> متحد ميشويم باز، آری
    >> ميخورد خصم ضربه ی کاری
    >> با چنان قدرتی که پنداری
    >> با مگس کش پی مگس رفتيم
    >> هموطن جان چه شد که پس رفتي

     
  32. [one_fifth_last]درود به محمد نوری زاد عزیز
    سلام دوستان یک کمک میخواستم در مورد حق و حقوق بیمار اگر کتابی هست معرفی کنید دست گلتان را می بوسم
    من حسین
    پناهیم
    خودمو می بینم
    خودمو میشنُفَم
    خودمو فکر می کنم
    تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
    سلاماش ، همه ی عشقاش ، همه ی درداش ، تنهاییاش
    وقتی هم نبودم
    مال شما
    اگه دوست داری با من ببین
    یا بذار باهات ببینم
    با من بگو
    یا بذار با تو بگم
    سلامامونو عشقامونو دردامونو تنهاییامونو
    هاااااااااا https://www.youtube.com/watch?v=wB5LNUpHpIA

     
  33. دانشجو جان سلام.من مخصوصاچند روز دست نگهداشتم تا ببينم اونايي كه جناب دانشجو جناب دانشجو مي كنند جواب اونايي روكه مي خوان با انبردست و تيشه و كارد وچكش عقل مردمو ازكار بندازند مي دن يا نه. وقتي ديدم همه ساكتند دلم برات سوخت و گفتم يه دفعه ديگه بيام ميدون و سهم خودمو بدم. دانشجو جان بيخود وقتتوصرف اين سايت نكن و اين سايت و خوانندهاشو ول كن برو يه جايي كه واست ارزش قائل بشن. تو اين سايت ازبه قول تو سردبيرتا جارو كشش همه اهل دين و ايمونند. اسلام تو خون همشون رفته و ول كن اين فرهنگ كهنه نيستند. اينا حتا اگه برن دياليزكليه وخونشونو قطره قطره پاك كنند بازم مرغشون يه پا داره و الاسلام يعلو ولا يعلا عليهن. عزيز برادرخودتو خسته مي كني و وقتتو حروم. اينجايك مشت آخونداومدن كه جلو شرك و كفرو الحادو بگيرند وهيچكدوم از اونايي كه مثلا آزادانديشند مسئوليت پذپرنيستند. مي گي نه به همين كامنت آخرت زيرپست خوشابحال صلح جويان نگاه كن و جوابي كه شيخ حسن به اون درزيرپست آدم ها و حرف هاداد. اين آشيخ حسن مثل خيلي هاي ديگه كه اداي روشنفكرارو درميارن آخونده ميگي نه به اول نامه اش نگاه كن. نوشته بمنظور تقریت عقايد. آخه كدوم غيرآخوندي از اين حرفا مي زنه . تقربت ديگه چيه . من كه نفهميدم . تو فهميدي ؟ اون يكي شون مصلح خان كه اينثدرخودشو گنده مي بينه كه شده مصلح. يعني كسي كه مي خواد ديگرونو درست كنه و به راه راست ببره . اون يكي شون مرتضي كه هيچكي غيرخودشو قبول ندارد و فكرمي كنه چون چندتا حرف قلنبه سلمبه عربي مي زنه خيلي حاليشه.و خلاصه هركدومشون يكي جوري اومدن تا تخم اسلامو حفظ كنند و هركي حرفي زد يه جوري از ميدون بدرش كنند. به همين حرفاي آشيخ حسن توجه كن.تو داري مي گي عربا وقتي وارد دنياي متمدن شدند غيريك كتاب چيزي نداشتند و اون مي گه درقرن فلان رازي بوده . كسي نيست به اين آشيخ بگه آخه اين به اون چه ربطي داره.تو مي گي كسي نمي تونه ماهو نصف كنه و بايد با دروغ مبارزه كرد واون ميگه تو رو از ضديت با دين پرهيز داشتم و بخاطروقت خواننده ها دلش مي سوزه و مي گه كه تو طولاني نوشتي چون حرفي براي گفتن ندارند دلسوزخواننده هاشدن. انگاركه كسي هفت تيرپشت كله خواننده گذاشته كه بايد اينوبخوني. مي بيني چه حقه بازايي هستند.بعدشم مي گه شما دوبل استاندارتفكر يا حرف مي زنيد. مي دوني اين يعني چي ؟ يعني حرف اضافه نزن .يعني وراجي نكن .نمي دونستيم كه سايت نوري زاد هم مهراستاندارد داره و آشيخ حسن ماموركنترل كيفيت استاندارد سايته. البته اين آشيخ نگاه نمي كنه يا نمي خواد نگاه كنه كه همكارشريفش حاج سيد مرتضي شيش براير تو مي نويسه. اونا دوبل استاندارحرف نمي زنند. راست مي گه نبايد خيلي درباره دروغاي شاخدار نوشت ونبايد اهل دليل و برهان بود مگه نمي بيني آقا فرمودند كه بايد در راه نوري زاد رفت . يعني فقط بند كنيد به سياست.مثل نوري زاد كه درون افرادو مي تونه بخونه كه كدومشون درون پاك دارند و كدومشون ناپاك شما هم به خلق الله گيربديد و كاري به كار اين نداشته باشيد كه دين چه بلايي سرما بدبختا آورده .فقط سياسي . مگه نمي بيني آشيخ مي گه كه بشريت براي دين خيلي زحمت كشيده. آخ آخ . قربون اين همه زحمتي كه كشيش و ملاكشيده برم. طفلكي ها چه زحمتي كشيدن تا به مردم بفهمونند كه محمد ماهو نصف كرد و نصفشو ازاين آستين و نصف ديگه شم ازاون آستين مبارك درآورد و دوباره اونارو به هم چسبوند.يا آون آشيخ مصلح كه زيرپست خوش بحال صلح جويان كامنتي خطاب به تو گذاشته و گفته رب لاتذرعلی الارض من الکافرین دیارا. انک ان تذرهم یضلواعبادک ولایلدوا الافاجراکفارا… » يك نفرپيدا نشد بگه آخه مردحسابي اين حرفه كه تو مي زني . مگه تو سرماعقل نيست. خب قوم نوح و بچه هاشون همه مردند چون هم خودشون گناهكاربودند وهم احتمال گناه بچه هاشون مي رفت.آيا بعد از اين كه همه مردند و نسلشون ورافتاد فساد تموم شد؟ اگر تموم شد كه هيچ.دست نوح درد نكنه اما اگر كما في السابق فساد بود وهست براي چي اونهمه آدم كشته شدند.درضمن انسان ها گناه كار و فاسد بودند حيوانات چه گناهي كرده بودن؟ اوناهم هم فاسد بودند؟اي قربون عقل هاي دزديده شده برم هاي كه تنها چيزي كه بلد نيستند فكركردنه. چه جوري مارو خركردند.مي بيني؟ راست راستي مامردموخرمي دونند.شايدهم هستيم.اگه نبوديم چيزبه اين سادگي رو مي فهميدم.
    دانشجوجان من كاراي تو رو چند دفعه مي خونم اما كاراي مرتضي و صالح و حسن و آخونداي ديگرويك دفعه و بعضي وقتا هم دو دفعه.اين دفعه آخردلم حسابي به حالت سوخت.حس كردم خيلي غريبي.هيشكي نيومد به اين آشيخ حسن بگه آخه اون يك چيزديگه مي گه تو يك چيزديگه جواب مي دي. پاشوباروبنديلتو وردار و از اين سايت برو. اينجا بدرد اونايي مي خوره كه تو خط نوريزادن و براي تقربت عقايد مي نويسند نه فهميدن وفهموندن.ايناواينجا بدرد تو نمي خوره.ازماگفتن بود.خودداني.

     
  34. سلام محمد آقا
    با خواندن مقاله استاد بازرگان بیشتر و بیشتر به ارزش کار شما پی بردم . محمد آقا وقتی انسان فرهیخته ی مانند آقای بازرگان اینطور میگویند میتوان پی برد که در آنطرف قضیه یعنی ان حضرات طرف شما چقدر در اه و فغان هستند . آنها به خوبی حرفهای آقای بازرگان را درک خواهند کرد . آقا محمد عزیز دست حق پناه شما .
    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیر ازاد است .

     
  35. سلام.
    متن بسیار گیرای جناب بازرگان ارزش چندین بار خواندن را دارد و البته شاید ادای دینی باشد به جناب نوریزاد عزیز که حقا مردانه با همه ناملایمات در این راه ایستاده اند. صبوری پایمردی برای ایشان، خانواده محترم و ایثارگرشان و همه مردم ایران را از خدای متعال خواهانم

     
  36. خداراشکرمن يک درصدشک داشتم که اونم برطرف شدپس دستي درکارهست ولي اون دست دست خداست!نوريزادجيگرداردوستت داريم

     
  37. درود به اقای نوری زاد عزیز
    خسته نباشی مرد خدا خود گفتی که من حافظ قرانم حافظ مردان ازاده باش حافظ محمد نوری زاد باش دشمن را نابود نکن خدای من عقلش را کم کن تا ما پیروز شویم
    شعر یغما گلرویی “متعهد به کاکتوس بودن”

    به تکیلا قسم، به طعمِ نمک
    به دریده شدن به ضربِ کتک

    به در این عصرِ خیر، شَر بودن
    در دلِ صد کرور خر بودن

    به همین زنده‌بادِ بادِ هوا
    به صدایت از آن‌ورِ دنیا

    به هوادارهای هوراکِش
    به زمان و زمانه‌ی /////

    به شبِ اضطراب و بی‌خوابی
    پرسه در فیس‌بوکِ قلابی

    به در خانه‌ی شکسته شده
    به همین چشم‌های بسته شده

    به کِشان بردنم به نامعلوم
    به منِ متهم، منِ محکوم

    به قپانی هشت ساعته‌ام
    و به همدست‌های دور از ‌هم

    به سگی که نشسته در لپ‌تاپ
    گرمِ تردیدِ پارس، یا هاپ هاپ

    به دگرگون شدن ولی با اِکس
    به خدا را صدا زدن در سکس

    به سبیل پدر که می‌چرخید
    به کسی که به نسلِ‌ها می‌////

    و به کوروش که استوانه شده،
    ضجه‌ای که همین ترانه شده

    به همه برگ‌های دزدیده
    به زبانی که ////را دیده

    به ندایی که مانده از فریاد،
    گلِ روییده در امیرآباد

    به همان عکسمان دمِ چادر
    به شبِ در نگاهِ «ریچی» پُر

    به اِچ.آی.وی‌ترین ترانه‌ی تو
    به نگاهِ مسلحانه‌ی تو

    و به این یک‌دفه جذام شدن
    سیبلِ نفرینِ خاص وعام شدن

    به غمی که نگفته می‌دانی
    به مدرنیسمِ بندتنبانی

    به همه شعرهای پُر کاندوم
    به تجاوز به واژه‌ی «مَردم»

    به سلاطینِ منگِ شعر و ادب
    جهش یک کروموزوم به عقب

    به همه شاعرانِ انجمنی
    به غزل‌های خیسِ ////

    به همان نسخه‌پبچِ بی‌جرأت
    میکسی از «سبزواری» و «نصرت»

    به شبِ شعر معترض در قُم
    پخش آن از شبکه‌ی سوم

    به آوانگاردهای عصر حجر
    قهرمانانِ پرده‌ی آخر

    به همان دشمنی که در چت بود
    به خدایی که در «هدایت» بود

    به بدل‌های «شاملو» خوانده
    به دهانِ به فحش وامانده

    به یقه‌های از تو جِر خورده
    حکمِ وسترنه: مُرده، یا مُرده!

    و به قصاب‌های خوش‌صحبت
    یا به این «ما»ی در اقلیت…

    قسمت می‌دهم که خسته نشو،
    خسته از مغزهای بسته نشو!

    متعهد بمان به این لعنت
    به شنا کردنِ خلافِ جهت!

    متعهد بمان! برادرِ من!
    متعهد به کاکتوس بودن…

    یغما گلرویی

     
  38. آقای نوریزاد عزیز و دوست داشتنی سلام

    با صداقت وایراندوستی وشجاعتی که در شما مشهود است به زودی و به حق قهرمان ملت ایران خواهید شد و ملت ایران چه خوشبخت است که قهرمانی مانند شما دارد

     
  39. سلام آقای نوری زاد
    اینکه شما ادعا کردید که تقریبأ از سال ۸۸ به یکباره تارهای جهل را از خود زدودید و با اشگ و اعتراف زبان گوشودید شکی نیست و بدانید شما به آغوش مردمانی پناه آوردید که خود هم به جهل و سخنان عوام فریبانه و نوشته های روزنامه ها و تبلیغات فریبانه صدا و سیما گرفتار بود. و به مرور زمان آگاه شد .
    متاسفانه ایرانیان اینک چیزی ندارند به شما و یا دیگر آزاداندیشان شجاع هدیه کنند که لایق آن باشید بجز عشق
    عشق که جبهه مقابل نفرت و کینه و … که مشخصه بزرگان فعلی کشورند.
    شما به دامن عاشقانه مردم ستمدیده خوش آمدید

     
  40. و من استادم علی است و پیشوایم مصدق. مرد مرد. مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید. معلم شهید دکتر علی شریعتی

    دست مریزاد آقای نوریزاد. دست مریزاد مرد. روح مصدق و شریعتی رو شاد کردی. امروز مصدق هست،شریعتی هست، چون نوریزاد هست. آقای نوریزاد شما با پایداری و ایستادگی که دارید درس مردانگی رو به ما یاد میدید.

     
  41. جناب ‘رضا ‘
    ‘ همانطور که اهانت به بهایی و زردتشتی و مسیحی را نمی پسندی، اهانت به مسلمانان را هم نپسند. توقع زیادی نیست. دین همه که حکومتی نیست. چرا فکر می کنید هر چه علیه عقاید مسلمانان گفته شود ‘ روشنفکری است. من دو کلمه در نقد بهایت بنویسم شما آزرده می شوید. اینطور نیست’
    جناب رضا
    در تعجبم از این سخن شما . البته باید به درج نامه های جناب منفرد ، حسین پژوهش و مهدی الهی در قسمت ‘نامه به من’ از طرف اقای نوریزاد هم نظری بیافکنید.

     
  42. مصباح يزدي ( غير منفور )

    جناب نوريزاد عزيز، مطلب شما را ( اگر رهبر به دبي سفر كند ) را الان خواندم. بنده هميشه به أنهايي كه مي گويند اگر شاه بود چه فرقي مملكت مي كرد مي پرسم دبي رفته أيد؟ اگر شاه بود حد اقل أن اين بود كه شهرهاي ما مثل دبي زيبا بودند و يقينا از لحاظ صنعتي در رديف كره جنوبي بوديم. زماني كه شاه صنايع فولاد و ذوب أهن را أورد ايران كره جنوبي هيچ نداشت. اگر مصاحبه شاه را با بي بي سي ببينيد در أنجا از شاه مي پرسد ملت مي گويد شما دزديد، شاه در پلسخ مي گويد يك ريال از مال ملت را نبرده ام و بجاي ديگر ان ، خودم وارد مذاكرات تسليحاتي مي شدم و ٣ درصد پورسانت را خودم بر مي داشتم. و همچنين مصاحبه پسر شاه را ببينيد كه از او مي پرسند ثروت شاه موقع خروج از ايران چقدر بوده و ايشان مي گويد جمهوري إسلامي بارها و بارها ما را كشانده دادگاه برأي استرداد اموال ، برويد مدارك دادگاه ها را ببينيد ، در مقابل إصرار خبرنگار مي گويد ٦٠ ميليون دلار. حالا شما أن را مقايسه كنيد با ثروتهاي افسانه اي نه خود اين أقايان بلكه أقا زاده هاشون و تا مي توانيد لعنت بفرستيد به كارتر كه اين بلا را سر ما أورد. با تبليغات شديد هر چه مي خواهند به مردم تزريق مي كنند و انگار فكر مي كنند كه مر دم فراموشكار و پخمه هستند ، شما ببينيد كه اول گفت به مذاكرات بد بينم، بعد گفت مذاكرات بجايي نمي رسد و حالا كه مي بيند دارد بجايي مي رسد مي گويد حتي اگر بجايي برسد تحريمها بر داشته نمي شوند. فكر نكنيد جناب ايشان. ابله هستند بلكه ايشان به ملت مي گويد اميد به بهبود نداشته باشيد و به گشنگي خود عادت كنيد چون براي پولهاي أينده نقشه ها كشيدهايم. و اگر سن فحشا به ١٢ سالگي رسيده تعجب نكنيد و سري به توضيح المسائل بزنيد كه در أنجا أورده ايم با أجازه پدر مي توان دختر شير خوار را به عقد مردي در أورد و اگر چه أن مرد أجازه دخول ندارد ولي مي تواند برأي إرضاء خود با شير خوار بأزي كند، أقاي نوريزاد اين احكام غير انساني نيست ند؟!!!! نظر أقايان در مورد ازدواج پقغمبر در ٥٠ سالگب با دختر ٦ سأله چبست؟!!!! از هر كه بپرسي چه خبر مي گويند سلامتي رهبر . ( البته به تعنه ) .

     
  43. جناب مرتضى سلام
    اكنون كه برادر عزيزمان مصلح نيز حكميت شما را پذيرفته اند ، بنده استدعا دارن قبول زحمت فرموده و نظريه داورى خود را در خصوص موارد موضوع تنازع صراحتا اعلام فرماييد و به منظور اينكه نظر شما بتواند قاطع دعوى باشدلازم است پاسخ هاى مربوطه رابه صرت بله يا خير پاسخ گوييد تا از تفسير به نفع پاسخها ممانعت گردد و چنانچه توضيحى نيز بيان ميفرماييد در انتها نظر جزمى خود را با بله و خير اعلام فرماييد و حتىالمقدور از ارائه پاسخ هايى كه تقسيم بندى به شقوق مختلف و حاوى جوابهاى دو گانه ميباشد امتناع فرماييد،
    همچنين قبل از ان لازم است جناب مصلح بيان نمايند كه در صورتى كه نظر جناب مرتضى حاكى از عدم وصف توهين اميز مطالب اينجانب بود ، ايا ايشان حاضر به قبول و انجام شرط اينجانب جهت بخشش خود هستند ياخير و در حالت دوم يعنى اهانت اميز بودن سوالات من چه شرطى را براى اينجانب مقرر ميفرمايند؟
    با احترام.

     
  44. مصباح يزدي ( غير منفور )

    مهندس بازارگان از بزرگان ايران زمين هستند و اميدوارم ما نسل جوان با نوشته ها و سخنرانيهاي أيشان اشنا شويم.

     
  45. ایام نوروز و دید و بازدید و ارزوهای خوب برای یکدیگر نزدیک است . صد سال به اون سالها ، لعنت بر یزید زمان ، لعنت بر شمر زمان ، لعنت بر ابن زیاد زمان ، لعنت بر …… باید فرهنگ عمومی شود . ارزوی روزهای پس از فرعون البته با مقداری تا کمی و به اندازه ای و قسمتی ناله و نفرین همچون پیر زنان . شاید مردم خواب زده بیدار شوند .

     
  46. باسلام به آقای عبدالعلی بازرگان ونوری زاد وهمه منتقدان وناظران منصف

    بافرض اینکه ما انقلابی دوباره کرده ایم وطومار ولایت فقیه را پیچانده وبه تاریخ سپرده ایم ؛آیا شما چه نوع حکومتی را پیشنهادمی کنید؟؟؟باعقل کدام عاقلان قانون اساسی می نویسید؟؟؟
    مگرنه همین عاقلان بودند که انقلاب کردند وقانون نوشتندوبه مسند نشستندومتحول ومستبدشدند؟؟؟
    مگرنه همین نوری زاد بود که خالصانه درجهادوجنگ وتلاش قلم زنیش درکیهان وصداوسیما وروایت فتحش بود؛وفدائی ولایت وازحامیان دستگیری شمانهضت آزادی هاواجرای آن برنامه پرتو درسیمانبودندمگر؟؟؟
    مگرایشان نبودکه بتبع مولایش ازدولت احمدی نزاد حمایت می کرددرچهارساله اول ؟؟؟نه تنها اوبودکه بعدازچهارسال برگشت بلکه خیلی ازعاقلان بودند که ازاومتنفرشدند وحامیان درجه اولش هم دریک سال ونیم اخیرش دست حمایت ازاوبرداشتندامانگذاشتنددرمجلس استیضاح شوددر.
    سوال اصلی اینست که چگونه است که همین صاحبان عقل متحول می شوندیابه طرف اعتدال ویابه سوی استبداد؟؟؟
    پس این کدام عقل است که همیشه درصراط مستقیم حرکت کندوخوشبختی جامعه رافراهم آورد؟؟؟
    آیانوری زادقبل ازسال88عاقل نبود یاحالا؟
    جناب آقای بازرگان انتقادکردن آسان است امامهم راه حل برون شدن ازبهران است وادامه زندگی معتدل وخداپسندانه که موجب سرافرازی همه ملت شود،می باشد.
    ازکجامعلوم که این منتقدان دلسوزملت ووطن روزی به قدرت برسند وبعدا مستبدنشوند ؟وقانون رابه نفع جریان خویش اجرا نکنند ؟؟؟ زیراکه همین ها هم انسان متحول هستند وباتحولشان مدعی شوند که ما بهترازهمه می فهمیم وعاقلتریم.
    مقصود وغرضم این سوال است که کدام عقل وکدام صاحبان خرد باید معیار داوری قرار گیرد؟؟؟
    تا باآن الگورفتارشودوجامعه پرازنورشعشعانی عقل گردد ونوری زاد تماشا کندولذت ببرد وماهم ازبرکت آن نورشعشعانی منورگردیم وبانورزندگی کنیم.
    مگرکسی می تواند مدعی باشد که من ازانسانهای {ظلوم وجهول ؛احزاب،72}نیستم وباراین امانت الهی را خوب تحمل می کنم؟؟؟ و{…حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا}دروصف دیگران است.
    سوال دیگری از آقای نوری زاد دارم وآن اینکه کدام خرافاتی است که به اسلام الصاق شده است ؟اگر باعقل این خرافات رابزدائیم آنوقت بانور عقل زندگی شعشعانی وتماشائی می شود والتذاذ بخش ؟؟؟
    وسوال دیگر ازناشناس ،ابزارانتقال مفاهیم مگر غیراز زبان وایماواشاره وکنایه وکتابت است؟
    باتقدیم احترام مصلح

    ——————–

    سلام مصلح گرامی
    سپاس از شما که نکته به نکته بر می گزینید و ما را به اشاراتی وا می دارید که بارها برآنها تأکید ورزیده ایم. این “ما” یعنی همه ما. هم خود شما و هم سایرینی که با شما زاویه ی فکری و عقیدتی دارند. در درازنای تاریخ، حکومت های تمامخواه در ایران به یک جور بی تربیتی و بی فرهنگی و جهالت گستری توفیق یافته اند که این بی تربیتی سالها نیز طول خواهد کشید که: دامن برکشد و جایش را به فهم بسپرد. پس ما را چاره ای نیست که بزرگان قوم را در سیبل نقد خود قرار دهیم. که: اگر بزرگان به راه آیند، به راه بردن مردم – با هر آمیختگی ای که دارند – شدنی تر خواهد بود. این که من یا دوستان دیگر مرتب بر عقل گرایی تأکید می ورزیم صرفا به این دلیل است که حاکمان ما در این سالها مطلقا به رواج عقل شایق نبوده اند. و ما – عمدتا شیعیان – در یکجور بی عقلی غرور انگیز معلق بوده ایم. و ای بسا هستیم. مثلا وقتی می گوییم : رهبر باید بلحاظ مالی و سیاسی و مسئولیتی پاسخگو باشد، سابقا نه من نه شما مطلقا شهامت ابراز این را نداشتیم. حالا به هر دلیل. اما این روزها وی را با همین ادله به چالش می کشیم. این نشان می دهد دیروز نا بالغ بودیم و امروز به مرتبه ای از عقل راه یافته ایم. همین نکته را تعمیم بدهید به مناصب دیگر. پس تا زمانی که یک جامعه نقد نشود، راهی به رشد نخواهد داشت. ما سالها از رشد بازمانده بودیم. اکنون نیز البته. چرا؟ چون حاکمان ما به جهالت مردمان و حکومت کردن برجهال مشتاق ترند. ما از همین امروز می بینیم که: مردم ایران در سالهای دور فرصتی برای رشد نداشته اند. این را خورشید عقل داوری می کند. ما دیروز جرأت نقد امام خمینی را نداشتیم. اما اکنون نرم نرم وی را نیز بخاطر فرامینش و مواضعش نقد می کنیم. اگر دیروز بهر دلیل توان نقد بزرگان را نداشتیم در جهل بودیم و اکنون مختصری به وادی عقل پای نهاده ایم. پس داوری رفتار دیروز و امروز ما نیز با عقل است. این عقل، اشاره به خرد جمعی در یک شرایط آزاد دارد. در شرایطی که همگان امکان مشارکت و خردورزی داشته باشند. که در این سالهای انقلاب هرگز اینگونه نبوده. ما نخبگان را تارانده ایم و برای جهل سفره پهن کرده ایم.
    با احترام

    .

     
  47. کلام برادر عزیز بازرگان به سان کلام پدر بزرگوارشان سرشار از نور و حقیقت است
    از جان بر می خیزد و بر دل می نشیند . از شما برادر نوری زاد ممنون هستم که ما را به
    این کلمات محکم و نورانی نواختید .

     
  48. آقای بازرگان حق مطلب را چنان شیوا و گسترده بیان کردند که گمان نکنم هر گونه تقدیر ما از نوریزاد دیگر جلوه‌ای داشته باشد

     
  49. واقعا باید گفت آقای بازرگان در این نوشته کوتاه حق مطلب را بخوبی ادا کرده است. در پاراگراف آخر هم جمله زیبایی گفته که من هم تایید می‌کنم که واقعا کاری که آقای نوری زاد انجام میدهد، چه از نظر قدم زدن‌های حق طلبانه این روز ها، و چه از نظر آن گزارش‌های بسیار پر مضمونی که از سفر‌های استانی خویش برایمان به ارمغان اورده و همینطور نامه هایش به رهبری، همه و همه به ما امکان داده که سرمان را بالا بگیریم و با افتخار بگوئیم: آهای ما در ایران نوری زاد داریم. یعنی حق طلبی و آزادیخواهی به شیوه کاملا مسالمت آمیز و بدور از تعصب و کینه ورزی. و چنین پدیده‌ای برای هر ملتی افتخار آمیز است و به خصوص ما ایرانیان را به آینده کشور امیدوار می‌کند.

     
  50. ای کاش تو ایرانی جناب بازرگان حتی یک مثال بجای اینهمه آیات چپ و راست از قول تازیان آوردن از فرهنگ ایران مثالی یا تمثیلی می آوردی!اگر ایشان آرش است موسی دیگر کیست مگر داستان کاوه و ضحاک را نداریم!ایرانیان یکی از غنی ترین گنجینه ادبی و فرهنگی را در جهان دارا می باشند و شما بند کرده اید به مشتی خرافات تازیان 1400 سال قبل!آیا آنهمه صغرا و کبرا نوشتن زنده یاد پدرتان نتیجه ای جز 35 سال بدبختی و آواره گی و سوختن نسلهای بسیاری داشته؟شما در همان فرانسه که زندگی می کنید در چند مقاله ای که از سیاستمدارن یا نویسنده گان عادی و یا خبر نگاران و یا افراد عادی …از چنین خرافاتی در نوشتن و یا سخن گفتن مثال می آورند؟آیا شما هم هنوز براین باور ابلهانه هستید که اسلام خوب پیاده نشده و مقصر خمینی و خامنه ای و غیره است؟نه هموطن!من با تمام احترامی که برای زنده یاد پدرتان قایلم و تا آخرین روز هم از ایشان در برابر رادیکالهای آن زمان دفاع میکردم(نه از اعتقادات ایشان بلکه از مواضع سیاسیشان) ولی متاسفانه ایشان و شما و همفکران ایشان یکی از مهمتریت عواملی بودند که به تحکیم پایه های حکومت این جنایت پیشه گان آنهم با تحمیق و استحمار نسل ما کمک کردند.هموطن ما در این دنیا با دودیدگاه کلی در مورد رابطه انسان و کل هستی مواجه ایم.یکی همان دیدگاهی است که انسان و هستی را مخلوق خالقی می داند که هدفی جز بنده گی و دعا و اوراد و عبادت و اطاعت از الله یا یهوه و خدا ندارد نتیجه چنین دیدی در طول هزاران سال هر وقت و هر جا که بانیان و متولیان چنین تفکری فرصت یافته اند چیزی بهتر از انچه در این 35 بر ما رفته و هنوز هم بدبختانه ادامه دارد نبوده. همیشه هم با دفاع از مقدسات و اعتقادات مردم شروع شده و به کشت و کشتار و چپاول و غارتگری و تبعید و زندان و شکنجه دگراندیشان ختم گشته.علت اصلی آن هم در نوع نگاه چنین دیدگاهی به انسان است.چنین دیدی همه چیز را از الله یا یهوه یا اهورا وبطور کلی خالق دانسته و برای رهایی مردم از دنیای مادی و جیفه دنیا و هدایت بسوی الله (انا لله …) همزمان که متولیان چنین طرز تفکری خود همچون پرواریان و انگل وار بر سفرهای رنگین نشسته اند و از بهترین امکانات زندگی بدون هیچگونه زحمتی و کار مفیدی و نفعی برای جامعه مستفیض شده اند از هیچ جنایتی کوتاهی نکرده اند.چرا چون انسان و خوشبختی انسان و شاد زیستن و شاد خواری انسان و آزاد زیستن و آزاده و سرفراز بودن انسان محور چنین طرز تفکری که بنیانی بر مشتی خرافه و موهومات دارد نیست.در چنین دید گاهی ارزش جان انسان و زندگی بطور کلی بسیار ناچیز بوده و بهمین جهت گرفتن جانها با یک فتوا و اشاره ای کوچک توسط شعبون بی مخها و یا سرداران و شمشیر زنان و یا شوالیه های راستین اسلام و مسیحیت و یهودی و زردشتی …به آسانی انجام می پذیرفته و می پذیرد.
    و اما در برابر چنین تفکری دیدگاهی انسان(بدون هیچ اما و اگری و تبعیضی چه جنسی یا گروهی قومی …) و زندگی محور به هستی و انسان وجود دارد که انسان را موجودی آزاد . سرافراز و سازنده می یابد و تنها چیزی را مقدس می خواهد زندگی بطور کلی و زندگی انسان و خرد انسان و خرد جمعی است.در چنین دیدگاهی هر دین و یا ایدیولوژی و یا عقیده تا زمانی مورد قبول است که در خدمت انسان برای شادزیستن و زیستن در آزادی و آرامش فکری و بدون ترس باشد. مبنای چنین دیدگاهی بر موهومات و خرافات و داستانهای بدون سند و مدرک و غیر قابل تجزیه و تحلیل علمی و روایات …نیست.در چنین دید گاهی هیچ عقیده و نظری و دیدگاهی مقدس نیست و معصومیت و خرافاتی از این قبیل تنها می توانند برای محدوده شخصی یا گروهی در درون خود و تا زمانیکه بر زندگی اجتماعی دیگران تاثیری نداشته باشد در جامعه توسط خود آن اشخاص یا گروها با رعایت قانون جامعه آزاد باشد.حتی چنین افرادی حق تحمیل اعتقاد خود به فرزندان خرد سال خود را ندارند چون حقوق کودک یکی از پایه های اصلی حقوق بشر در این دیدگاهست.مثلا یک مسلمان 12 عربی حق اینکه فرزند خردسال خود را به تجمعات عزاداری و قمه زنی ببرد ندارد چون چنین صحنه های چندش آور و کینه توزانه و وحشیگریها باعث آزردن روان کودگ گشته و تاثیری نامطلوب بر شخصیت و رشد کودک دارد.نمونه چنین قوانین (لایک)در کشوری مثل همان فرانسه ای که هم پدر جنابعالی دید و هم خود شما درآن زندگی می کنید موجود است و عجیب است که شماها سالیان سال در این کشورها زندگی کرده اید ولی چیزی از آنها فرا نگرفته اید.می دانید علت چیست ؟چون شما با جامعه فرانسه درتماس نیستید و هنوز قوانین لاییک را کفر و غیر مسلمین را نجس می دانید هر چند که به آن معترف نباشید!نمونه بر خورد شما با چنین جوامعی سرچشمه در دید شما نسبت به انسان و هستی است نه چیز دیگر.شما چون الله را خالق میدانید و انسان را گوسفند وار برده و بنده چشم و گوش بسته می خواهید چشمانتان بر آنچه که انسان یافته بسته شده. برای همین است که شما مسلمین از ادبیات وفرهنگ ایران بیزارید و هر خرافه و یا کلامی بدون سند و مدرک را بر هزاران مثل و ادبیات و فرهنگ فاخر ایرانیان ترجیح می دهید!چون دید گاه فرهنگ ایران ریشه عقاید خرافی شماها را نشانه گرفته!می دانید چرا آخوند اینهمه نفرت از ایرانی و فرهنگ ایران دارد چو ن چنین فرهنگی بر پایه راستی و جوانمردی و درستی و کار و کوشش و پرهیز از گدایی و تن پروری و زندگی انگلی و دوری جستن از آزار جان و تقدس زندگی و خرد است و چنین دیدی با دید مشتی پرواری با زندگی انگلی و گداپروری و پستی و رذالت و کین توز و جنایت پیشه دروغگو مغالطه کاریکه نان خرافات را می خورند و بهشت موهوم می فروشند ناسازگار است!برای اینکه تفاوت این دودیدگاه را که بالا ذکر شد متوجه شوید نگاهی بزندگی متولیان و گروندگان هر دو دید گاه و جوامعی را که بر مبنای چنین طرز تفکری ساخته شده کافیست!من بجد می توانم بگویم که اگر بجای خمینی شما و پدر شما و یا همان طالقانی و هر کس دیگری که ادعایی در بی عیب بودن اسلام دارد هم رهبر میشد با حکومتی بر مبنای قران از این ارازل حاکم بهتر نبود!چون چنین دیدی ربطی به فرد و افراد ندارد بلکه به دیدگاه اصلی برمی گردد.بدبختانه جامعه ایران که می رفت چس از سالیان درازی از شر نکبت چنین دیدگاهی بعد از دوران عباسیان کمکم دور شود و به ارامشی برسد به طوفان قزلباش گرفتار شد که طاعون شیعی 12 عربی را از دره بقای لبنان و جبل عاملی به ایران منتقل کردند و بساط زندگی انگلی مشتی خرافه پرس طماع و غارتگران وحشی و بی رحمی بنام آخوند را بر پهن نمودند.هر چند کوششهای زیادی از ایران دوستانی چون نادر برای محدود کردن این ویروس مخرب صورت گرفت ولی مشغله های زیاد و مرگ زودرس او نتوانست به گسترش چنین طاعونی خدشه ای وارد کند و بدبختانه این ارازل و اوباش را خرافه پرستان قاجار که سلف قزلباش بودند چنان پرو بال دادند که ایراندوستانی مثل رضل شاه هر چند که مشکل را بخوبی درک کرده بود موفق به کاری اساسی در برابر چنین موجودات مضر و موذی نشد و ضعف شخصیتی و مستبد بودن محمد رضاشاه او را بیشتر به چنین موجودات پست و خطرناکی برای مشروعیت دادن به حکومت مطلقه خود وابسته کرد.سایه سیاه چنین استبدادی باعث رشد هر چه سریع تر این حشرات موزی و گوشتخوار گردید تا جایی که افرادی خیر خواه و ایراندوست همچون بازرگان را نیز الوده کرد!و تمام جامعه بدون هیچ فکری به جلادان و خونخوارانی لبیک گفتیم و ازادانه بمسلخگاه خویش روان گشته و بر دارها بوسه زدیم و داراییها و آزادی و استقلال فردی و حق زندگی و زنده بودن خود را تقدیم جلادان و دشمنان زندگی و انسان و تمدن و جشن و شادی و آنچه که مربوط به زندگیست نمودیم!
    و اما چرا من آخوند را انگل می نامم؟زندگی جمعی یا انگلیست(تنها استفاده کردن و خیری نرساندن و کار مفیدی نکردن و زیان رساندن به صاحبخانه والا خوردن و توالت رفتن و همخوابی کردن و راه رفتن بیهوده و اراجیف بی مصرف و حتی زیانبار گفتن تنها خرج از سرمایه است هر چند که کار است ولی مفید نیست.) و یا سیمبیوز(بده و بستان شما چیزی می دهید و در عوضش از آنچه دیگران دارند و یا در جامعه است استفاده می کنید).حال با این تعاریف ببیند که آخوند چه خدمتی و کار مفیدی برای جامعه و مردم ایران کرده؟برگردید از اولین روزیکه این بیگانه پرستان و متولیان نکبت و جهل و بدبختی و تباهی بر ما مثل اجل معلق وارد شده اند؟اگر همین آخوند مرتضی در این سایت تنها یک فایده از این جماعت را بر شمردند من حرفم را پس میگیرم!ولی از مضرات این حشرات موذی تا بخواهی می توان ردیف کرد که خود شما جناب نوریزاد بهتر از من نام برده اید!

     
  51. ای کاش این مرد محترم دستکم اشاره ای به همدردی جناب نوری زاد با جامعه بهایی نیز میکردند. تنها چاره رهایی از استبداد و رسیدن به آزادی، کنار گذاشتن تعصبات حذبی، گروهی، اعتقادی و قبیله ای و… و دیدن بی طرف واقعیتها و از چشم اندازی فراختر است و به قول نوری زاد گرامی باید نخست انسان طلب بود تا اصلاح طلب. بدین خاطر است که سکولار را در فارسی بی سوی گرا ترجمه کرده اند.

     
  52. نوری زاد شحاع ودلاور واقعا جیزی بالاتر از حر می باشد او نه فرمانده ی لشکر بود ونه یال وکوپالی دارد او فززند راستین ملت ایران است به امید روزی که از مبارزات امثال نوریزاد بازرگان سحابی یزدی…….. در جامعه ایران قدردانی و سپاسگزاری شود.

     
  53. مرا آن روز كه شكسته و بريده و بى تفاوت يافتيد ،نمرده بر من نماز كنيد (محمد نوريزاد ). …اميدوارم درست نقل كرده باشم .چون از روى حافظه نقل كردم .اين پاسخ نوريزاد است به پرواى يكى از كامنت گذاران عزيز در اين باره كه مبادا در آينده روزى نوريزاد را دوباره برگشته از راه خرد و آزادى ببينيم .درود بر نوريزاد بزرگ و همه دوستان مذهبى و غير مذهبى

     
  54. محمد مهدوي فر

    من به نوبه ي خود از مفسر بزرگ قرآن جناب آقاي عبدالعلي بازرگان تشكر مي كنم كه با نوشته ي زيباي خود ، در تكريم نوري زاد به حق و انصاف كوشيده است . براي مرحوم مهندس مهدي بازرگان از خداوند بزرگ علو درجات خواهانم . اي كاش مردم ايران ، قدر او را مي دانستند .

     
  55. با سلام و عرض احترام به نگارنده این متن و جناب نوری زاد عزیز

    چند روز پیش وقتی با جمع دوستان فرنگ نشین در مورد کارهای آقای نوری زاد صحبت می کردیم ، همین سوال باز مطرح بود که چگونه است که دیگر کار چندانی با شما ندارند و آیا این نشانه خوبی است یا بدی است؟ من در این باره پیش تر ها هم فکر کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که در جمهوری اسلامی ( به روایت حاکمیت !) گویا یک آستانه ی وجود دارد که اگر کسی از آن عبور کرده باشد و منتقد سیاست های حاکمیت باشد دیگر برخورد کردن با او بسیار کار دشواری می شود چرا که همه مردم او را می شناسند و نیت و گذشته او را معمولا یا می دانند یا پرس جو می کنند و آگاه می شوند. از سوی دیگر نعمت بزرگ گردش اطلاعات در عصر جدید فرصت شاخ زدن های حاکمیت با چشمان بسته را از آنها گرفته است. نمونه آن را می توان در حادثه مرحوم ستار بهشتی ( درود خداوند بر او باد) دید که چگونه رسوای آنها به جای رسید که نماینده سیاست خارجی اتحادیه اروپا هم شرح ماجرا را بی واسطه از مادر ایشان شنید. اکنون چنین حاکمیتی که همیشه در معرض اتهام های مختلف از سوی نهاد های بین المللی و داخلی است آزادی چندانی برای برخورد با موارد خاص را ندارد. من در ذهن خود مثال های جناب نوری زاد و خزعلی را داشتم. امروز بسیار خوشحال شدم که دیدم جناب بازرگان هم مثال آقای امیر انتظام را آوردند و بر این عقیده هستند….این بسیار خوب است که ما می ببینیم شما جناب نوری زاد از این آستانه عبور کرده اید و از آنجا که با تعقل گام های خود را بر می دارید، زمان برای خود و مردم می خرید تا هرچه بیشتر در باره فاجعه ای که بر میهنمان می رود به هم بگوئیم و بشنویم و آگاه تر شویم. خیلی وقت بود نامه ای نوشته بودم خطاب به بعضی از دوستان جوانمان که از طرفداران رهبر و حاکمیت ایران هستند و از آنها خواسته بودم که کمی بیشتر اندیشه کنیم و افسار عقل خود را به درخت تعصب نبندیم و پای پیاده در بیابان نادانی قدم نزنیم… این نامه را به عنوان فردی که تفکرات این دوستان را از نزدیک می شناسم، برای آنها نوشته بودم و نیت کرده بودم در سایت شما منتشر کنم اما این موضوع به تاخیر افتاد، اکنون فرصت خوبی فراهم شد تا توام با این نظر از شما بپرسم آیا همچنان امکان انتشار این نامه در اینجا هست یا خیر؟
    بار دیگر آرزوی سلامتی و صلابت برای شما و همه عزیزانی دارم که جرم آنها ایستادگی در مقابل ظالمین است.

     
  56. راستی جناب آقای بازرگان ، آقای نوریزاد و همه مسلمانان عزیزی که در مقاطعی از زمان رگ غیرت مسلمانی با نوشته ای در جریده ای به جوش آمده یا کاریکاتوری از یک شخصیت اسلامی خواب را بر شما آشفته کرده ؟ حالا یا شما یا حوزه مسلمان پرور و یا هر مسلمان دیگری !
    دیروز در یکی از مراکز استانی این ایران به اصطلاح اسلامی زیر قیومیت مسلمانان شش آتیشه در یک روز بارانی از خیابانی عبور میکردم و از ترنم باران روی شیشه جلو ماشین لذت میبردم ! در مسیرم از جلوی یکی از بزرگترین بیمارستانهای شهر نیز عبور میکردم ! مادری با چادری سیاه دستی تکان داد و ملتمسانه خواست تا از زیر باران نجاتش دهم و در این مسیر مستقیمی که میرفتم تا هرکجا که راهمان دوتا میشود او را با خود ببرم ! اجابت کردم و او را با احترام به داخل ماشین دعوت کردم هرچه نباشد مثل مادر آدم میموند ! موبایلش زنگ زد دیر شتابش شده بودند ! گفت تازه ماشین گیرم آمده تازه بچه را هم ترخیص نکردند ! بچه هم بی تابی میکند و دیگه حوصله اش سر رفته ! خیلی اذیتم کرده ! مخاطب که تعجب کرده بود از عدم ترخیص بچه انگار پرسید به چه دلیل ؟ گفت صورتحساب خیلی زیاد شده با تعهدی که کمیته امداد قبول کرده و بیمه همه گانی و تخفیف بیمارستانی نهصد و چهل هزارتومان شده که نهصد تومان بیشتر همراهمون نبود تسویه حساب را دستمون ندادن بچه را هم جلوش را گرفتن حالا بیام ببینم داییت خالت کسی زنگ بزنیم چهل هزارتومانش هم جور میشه به امید خدا بزار برسم ! خلاصه این مادر نگون بخت با موبایل سرگرم بود و ما هم ناخواسته استراق سمع میکردیم و لذت ترنم باران بهاری را هم غافل نبودیم !
    به دو راهی موعود رسیدم و با عذرخواهی گفتم من باید به سمت راست برم ! شما با من هم مسیر هستید ؟ مادر گفت نه من بازهم باید مستقیم برم ! حین پیاده شدن من و منی کرد و رو به من کرد و گفت : آقا من یک دانشجو صیغه ای دارم شما اهلش هستید ؟
    گفتم نه مادر ! سوال این عزیز مثل پتک توی سرم خالی شد ! این مادر برای جور کردن مابقی پول تسویه حساب بچه اش یا نوه اش میخواست دختر دانشجوی خودش را در اختیار من بزاره به نظر این یگانه راه حلی بود که اون لحظه به فکرش زد ! نمیگم حتما برای این خواسته و ته مانده حساب ! شاید از این راه میخواست جبران کل هزینه ای که بیمارستان ازش گرفته را هم بکنه ! این مهم نیست که به چه قیمتی ! مهم اینه که در یک بلاد مسلمین که مسئولینش با دمپایی پاره در تلویزیون حاضر میشوند تا رعایت حال اون پابرهنه کور دهات را هم بکنه ! کسانی هستند که برای گذران زندگیشون چوب حراج به ناموس خود میزنند ! آهای مسلمانان بلاد مسلمین ، آهای حوزه علمیه ، آهای مراجع تقلید ، آهای رئیس جمهور سرتون را بالا بگیرید و افتخار کنید به وضعی را که برای این ملت درست کردید ! راستی مدیریت جهانی چی شد ؟ احیانا مدیر کم آوردید همون مدیری که دوازده میلیارد تومان حق ماموریت نرفته برای خودش رد کرده و تازه پانصد و سی میلیون تومان هم پول غذاش شده باید مدیر مناسبی باشه ! بنده خدا توقع زیادی نداره !
    یا همین مرتضوی خودمون ! نه نه خاوری ! یا نه ولش کن هر کدوم شایسته تر بود !

     
  57. نامه خوبي بود اين شايد فتح البابي باشد تا ديگر نويسندگان و فعالان ياسي و مدني اين كار ارزشمند نوري زاد را حمايت
    كنند و از او قدر داني كنند به خاطر اين همه رشادت و حق گويي در مقابل ستم گران دوران.

     
  58. مقاله جالبى بود.

    اوائل انقلاب كه افراد به جرم “بغى” و ” باغى” بودن اعدام مى شدند، مردم كه تا آن زمان، جرمى به اين نام نشنيده بودند مى گفتند حتماً اول نوبت باغى هاست بعدش هم نوبت باقى! همينطور هم شد.

    حالا كه ديگر كشور مدرن شده و ديگر جرم بغى وجود ندارد، جرمى هست به نام “nobody” بودن!
    بعد از آنها نوبت ” somebody” هاىِ از جان و خانواده نگذشته، است و بعد نوبت “everybody”!

    پس قاعدتاً بايد از همه somebody هاىِ گرامىِ سابقاً خودىِ بخواهيم كه تا نوبت everybody نشده، از جان و خانواده گذشته و براى جبران سوابق خود در دورانِ خودى بودن، سكوت خود را بشكنند. چون بر طبق اين مقاله، فعلاً فقط آنانند كه در امانند.

    يك ” nobody”

     
  59. سلام بر پدرم نوری زاد
    ما عاشق قهرمانان مرده ایم . اصلا تا کسی نمیره حرفشو ،راهشو ،هدفشو ،باور نمیکنیم . وقایع عجیب تاریخ کشورمون هم باعث شده همیشه کاسه ای را زیر نیم کاسه فرض کنیم . باور نداریم کسانی هستند که بازی پشت پرده ای ندارند .
    همه ی کسانی که تاکید میکنند نوری زاد خودش از اطلاعاتی هاست چرا که هیچ کس با او کاری ندارد و تاج زاده مهره ی رژیم است چرا که نامه هایش که بسیار تند تر از حرفهایی است که به خاطرش به زندان رفته به راحتی از زندان بیرون میاید و کسی به او نیز کاری ندارد در معرض این سوالند که اگر فردا روزی رژیم خدای ناکرده دو دو تا چارتایش را بیخیال شد و زد جان این دو عزیز را گرفت همین مدعیان حمایت راستین که به خاطر پیشینه ی نوری زاد و تاجزاده ملامتشان میکنند و صداقتشان را نمی پذیرند چه خواهند کرد و چه خواهند گفت ؟ آری ما در پی قهرمان مرده ایم . کسی که ته قصه اش را دیده ایم .

     
  60. یعنی ایشان منکر این هستند که عباس امیر انتظام برای امریکائی ها جاسوسی میکرده !؟ برای اطلاع خوانندگان را ارجاع میدهم به سایت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بخش تاریخ – انقلاب اسلامی – شخصیتها .کد مطلب 52353 . با عنوان باز خوانی پرونده 4 متهم به جاسوسی نوشته محمد مهدی اسلامی .

     
  61. اقای نوریزاد شما چه دل بزرگی دارید من بعنوان یک ایرانی بشما افتخار میکنم شما مرد بزرگ و ازاده ای هستید . امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید . همیشه نگران شما هستیم.

     
  62. با سلام.مطلب پر باری بود.دست آقای بازرگان درد نکند.یاد پدر بزرگوارشان گرامی.با احترام

     
  63. تفاوت آقای نوری زاد با همقطاران قدیمشان که وی را به توبه فرا می خوانند اینست که آن رفقا، معیارها و آرمان های متجلی پس از انقلاب را همچون جواهری بی بدیل در ظرفی بلورین نگهداری کرده و هرگز نخواستند آن باورها و آرمان ها را محک زده و احیانا اصلاح یا ارتقا بخشند. به باور من، نوری زادِ امروز با نوری زاد 5 سال و 10 سال پیش به لحاظ وجدان و شرافت تفاوتی نکرده و در همه حال بر اساس اعتقاد به آرمان هایش رفتار کرده است. اما وجه تمایز او با دیگر آرمانخواهان از آنجا آشکار می شود که وی آن آرمان های به ظاهر خدشه ناپذیر را از آن تُنگ بلورین بیرون آورده، و برای سنجش درجه اعتبار خلوصشان، آنها را به سنگ عیاری به نام “واقعیت های امروز جامعه” سنجیده است.

    آرمان مردان بزرگ در دوران جنگ، دفاع از کیان میهن بود، ولو به قیمت جان و مال و خانواده. آرمان مردان بزرگ در دوران پساجنگ، حرکت به سمت سازندگی، و در عین حال زنده نگاه داشتن یاد فداکاری های دوران جنگ بود. امروز آن انقلاب، دوران کودکی، نوجوانی و بخشی عمده ای از جوانی اش را سپری کرده و انتظار می رود که در ازای سرمایه های انسانی که برای بالندگی او در جنگ قربانی و ثروت های هنگفت نفتی که به پایش ریخته شدند، این جوان تنومند قادر باشد با منطق عقل و به دور از احساسات و هیجانات، مسئولیت پذیر باشد و پاسخگو.

    و امروز، آرمان مردان بزرگ اینست که این جوان را به محک عقل بیازمایند و او را به پاسخگویی وادارند. برای همین است که از او می پرسند ای جوان رعنا! ما و پدرانت، تو را به اینجا رساندیم، پر و بالت دادیم، ثروت ها و منابع زیر زمینمان را برایت بیرون کشیدیم و به جیبت سرازیر کردیم. آنقدر خاطرخواه داشتی که عده ای برای تو، جانشان را فدا کردند.

    حالا تو بگو. تو برای ما و فرزندان ما چه کردی که ارزش این همه فداکاری داشته باشد؟ نکند دستت به ناحق به خون کسی آلوده شده باشد! نکند مادر سعید زینالی را 15 سال از فرزندش بی خبر گذاشته باشی! نکند حسین رونقی بیمار را در زندان به حال خود رها کرده باشی! نکند بهاره هدایت ها و مریم شفیع پورها و … را از آغوش خانواده شان ربوده و به زنجیر اسارت کشیده باشی! نکند بزرگان و خیرخواهانی را در خانه شان حبس کرده باشی! راستی ببینم! نکند با رفقای ناباب گشته باشی؟ بابک زنجانی ها و سعید مرتضوی ها و محمد رضا رحیمی ها و احمدی نژاد ها را می گویم؟ با آنها که دوستی نکرده ای هان؟ راستی چرا پس حساب بانکی ات اینقدر خالیست؟ پس با پولهایی که به حسابت می ریختیم چه کردی؟ نکند این همه سرمایه ای که به پایت ریختیم را در قماری به دور از چشم ما باخته باشی! این باتوم در دستت چه می کند؟ بانوان دراویش را با آن کتک نزده ای که زده ای؟

    چرا پس ساکتی جوان؟ چرا حرفی نمی زنی؟ سرت را چرا پایین انداختی؟

     
  64. واقعآ نامه های آقای نوریزاد روح بخش است و انرژی زاست . باتشکر از جناب بازرگان که با قلم شیوایشان از این بزرگ مرد ( حر زمان ) به خوبی و زیبایی دلجویی کردند . ما هم امیدواریم که خداوند به ایشان سلامتی عنایت فرماید و افزونشان گرداند . انشاء الله .

     
  65. درود بر نوری زاد عزیز

     
  66. درود بر شما
    تحلیل ارزشمندی است
    اما حیف که واقعیات امروز جامعه ایران را گره زده به داستانهای تاریخی عربی اسلامی ( ضمن احترام به آقای بازرگان )
    من دیشب از سر کنجکاوی ترجمه فارسی قران را می خواندم که شاید دلیل این همه بی عدالتهای این حکومت ناب محمدی را دریابم که چطور قانون و تبصره و مجوز بی اخلاقی ها و ظلم و جنایتهای آشکار و پنهان را از توی این کتاب در می آورد و هیچ ابایی هم ندارد که به قانون اسلامی بنازد ! واقعا آدم وحشت می کنه از خواندن این کتاب ! همه اش تهدید است و تکلیف و هیچ حقی برای انسان قایل نیست و راه برای سو استفاده قاتلانی مثل خلخالی و فلاحیان و پورمحمدی و ….. هزاران شعبون بی مخ ذوب در //// هموار است ! نمیشه گفت که سیل روحانیون گردن کلفت اسلام را نفهمیده اند به نظرم قانون اسلام مربوط به ذهنهای بسته بیابانگردان 14 قرن پیش بوده و هیچ سازگاری و ربطی به دنیای امروز ندارد مگر برای به اسارت کشیدن انسان . می بینید که !!
    در پایان ضمن احترام به همه دین باوران باید عرض کنم که در چهارچوب آزادی بیان این نظر شخصی من است .

     
  67. جناب بازرگان ممنون از حمایتتون از اقای نوریزاد

    ولی من یک سوال دارم:

    شما ادعای ملی-مذهبی داری ولی هزار تا روایت درست و غلط از مذهبت اوردی ولی دریغا از یک بیت شعر یا سخن از ملیون همچون سعدی, حافظ و یا فردوسی. پس بفرمائید کجای شما ملی است. پس ملی مذهبی دروغی بیش نیست. شما فقط مذهبی هستید ولی نه از نوع جنتی.

    اقای نوریزاد یک فرد ملی است لطفا الوده ملی مذهبی نکنید که مثل شما همیشه مگوئید انشاالله گربه است و از هاشمی و روحانی حمایت می کنید.

    شما از یکی از ملیون تنها و تنها حمایت میکنید و اون هم بخاطر شکر اب بودن رابطه ایشان با شاه سابق است.

    اقای نوریزاد یک ادم ملی است. انتخابات ازاد می خوهد و سربلندی کشورش و مردمش. ولی شما سربلندی اسلام, فلسطین, لبنان و عراق اول اگر چیزی موند برای ایران تا بگید ما ملی هستیم.

    دست همه کسانی که اقای نوریزاد را حمایت میکنند میفشارم.

     
  68. نوری زاد صبور و مقاوم
    انسان با خواندن این مقاله به خود میگوید ای شرم بر ما که انسانهای ازاده و توانائی امثال مرحوم بازرگان و حاج سید جوادی و………. را با حیله و فریب شیادان عمامه به سر و دشمنان ملی ایران و دشمنان دین و خدای عز وجل که به هیچ چیز جز قدرت و ثروت اعتقادی ندارند و در راه رسیدن به ان از هیچ بی حیثیتی و هتک حرمت و لجن مالی کوتاهی نکردند را رها کردیم و 35 سال بدنبال مشتی عمامه به سر رجاله و فاسق و فاجر افتادیم و اینچنین به خاک مذلت نشسته ایم

     
  69. هزاران شکوفه های آفرین بر شما باد. حقا که پسر آن پدری هستید که براحتی و سادگی هر چه تمامتر، عطای قدرت را به لقایش بخشید و در کوی نیک نامی، جای گرفت. جناب بازرگان، تحلیل شما از نوری زاد ( که دوست دارم او را ابوذر زمان بنامم ) ، این صفحه وصحیفه را ، گرم و نورانی کرد. برای همه ی انسانهای بزرگ، همچون شما و نوری زاد و ….. سلامتی آرزومندم.

     
  70. درود بر عبدالعلی بازرگان عزیز،
    درود بر نوری زاد آزاده،
    درود بر جویندگان حقیقت و راستی.
    و درود بر همه دوست داران ایران زمین.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

92 queries in 2820 seconds.