سر تیتر خبرها
رنگ و ننگ! ( هفدهم اسفند – روز پنجاهم)

رنگ و ننگ! ( هفدهم اسفند – روز پنجاهم)

یک:  بانویی چادری و میانسال  خودش را از آنسوی بزرگراه به این سوی رسانده بود تا به من بگوید: من و خانواده ام همه ی نوشته های شما را تعقیب می کنیم.  به نقطه ای از سوی دیگر بزرگراه اشاره کرد و ادامه داد: من  حامل  پیام پسرم هستم. مرا فرستاده  تا بشما بگویم:  عبور از دریایی که موجش زیاد است ممکن نیست مگر برای کسانی که موج سواری بلدند. پسرم گفت  به آقای نوری زاد بگو برای غلبه بر موج هایِ این روزها، موج سواری کند. از وی و از پسرش سپاس گفتم. او سخن دیگری نیز داشت هنوز: چندی  پیش شوهرم رفته بود مشهد. داخل حرم، آقای امامی کاشانی را می بیند. می رود جلو و به او می گوید: به این سید خراسانی بگویید این همه  به مردم ظلم نکند. بانوی چادری به سمت پله ها که رفت، پیام  پسرش را دو بار دیگر تکرار کرد:  با موج ها مقابله نکنید. اول کمی  همراهی، و بعد،  سوارشان شوید.

دو: جوانی که شاید نخستین تجربه های سیاسی اش را مزه مزه می کرد وهمین آمدنش به آن نقطه را یک جور حرکتِ سیاسی می دانست،  نفس زنان آمد و گفت:  من یک سئوال روی سینه ام مانده اگر می توانید پاسخ بدهید اگر نمی توانید بپرسید به من بگویید یا درنوشته هایتان به آن اشاره کنید. چه؟ این که چرا از ایران هیچ مقام رسمی در مراسم تشییع و تدفین نلسون ماندلا شرکت نکرد؟  این را که گفت، عجبا که منتظر پاسخ نماند و دوید و رفت. راستی پاسخِ پرسشِ او چه می تواند باشد الا این که: ما خودمان یک پا نلسون ماندلاییم! و این که: این دیگران اند که باید به کُرنشگریِ مقام الوهیِ ما بیایندِ نه این که ما به جایی برویم  و از کسی تجلیل کنیم.

سه: دانش آموزان دبیرستانی با دیدن من، کف زنان و با نشاط از پل به زیرآمدند. یکی شان گفت: نبودید؟ گفتم: بودم. همو گفت: نبودید آقا. گفتم: دیروز که جمعه بود من نبودم. همه گفتند ما هم نبودیم. گفتم: پنجشنبه بودم، اما کم.  گفتند: ما نبودیم. گفتم: خب شماها  دو روز نبوده اید و این  دو روز شاید دلیلِ این گمانِ شما بوده که من نیز نبوده ام اینجا. یکی از دانش آموزان پرسید: اموالتان را گرفتید بالاخره یا نه؟ محکم گفتم: می گیرم. یکی صدا زد: بزن کف خوشگله رو! وهمگی کف زدیم. آنان برای من، ومن برای آنان.

چهار: یک پژوی سفید محکم زد به یک اتوبوس و جلوبندی اش آسیب دید.  واویلایی شد در بزرگراه. راننده ی پژو یک بانو بود. پلیس آمد و کنارشان کشید. درست جلوی درِ ورودیِ وزارت اطلاعات. اوضاعِ آن حوالی آشفته شد. سربازان آمدند و به جنب و جوش افتادند. اتوبوس به سپاه تعلق داشت. پلاکش این را می گفت. مسافرانش؟ عده ای زن و مرد. یکی ازمسافرانِ اتوبوس دوربینش را بالا برد و از رفت و آمد مردی  فیلم  گرفت که سفید پوش بود و پرچم به دوش.

پنج: چهارسرباز و یک لباس شخصی آمدند و مشغول کابل کشیِ دوربین های بالای سرم شدند. اینها شاید تا کنون هفت مرتبه آمده اند و کارَکی کرده اند و رفته اند. طعم کارکردنشان جوری است که انگار هیچ تعلقی به کاری که انجام می دهند ندارند. مثلِ یک بیگاریِ نفرت انگیز.

شش: مردی جوان و لاغر که عینکی کاملاً سیاه به  چشم و ریشی انبوه  و بلند به صورت داشت، آمد و با نگاهی به من،  از کنارم رد شد و رفت. همو کمی بعد باز آمد و در برابرم  ایستاد و گفت: مرا می شناسی؟ گفتم:  نه. گفت: من تو را خوب می شناسم ولی. لبخندی زدم و دستم را جلو بردم. با کراهت دست داد و گفت: من حسین قدیانی هستم  و یک بار حتی باهات مصاحبه هم کرده ام. اسمش را در ذهنم مرور کردم و دانستم این حسین قدیانی احتمالاً هموست  که یکبار تهدید کرده بود که اگر موسوی و کروبی و خاتمی را فلان نکنید ما خودمان بهمانشان می کنیم. همو که تا این اواخر روزنامه ی وطن امروز را می گرداند. همو که سایت مجازیِ ” قطعه 26″ را دارد و حامی که نه، فدایی نظام و رهبری است. همو که از توافق ژنو سخت برآشفت و آن را ” هولوکاست هسته ای” نام نهاد.  قدیانی خیلی صریح گفت:  این مسخره بازیها چیست که درآورده ای؟  و به پارچه ی سفید و پرچم روی دوشم اشاره کرد. دانستم که توپش پراست و آمده که خوراکی برای نوشته ی تازه اش فراهم آورد. بی آنکه بداند خودش خوراک نوشته های تازه ی من خواهد بود.

با آرامش گفتم:  پسرم، اینها بیش از چهار سال است که اموال مرا برداشته اند. من سه خواسته دارم، به محض این که این سه خواسته ی مرا اجابت کنند می روم از اینجا. این را که گفتم، کمی از بلندای بی انصافی اش فرود آمد و گفت:  تو الان چهل پنجاه روز است که اینجا راه می روی و کسی باهات کاری ندارد. مرتب هم می نویسی آزادی نیست. گفتم: اسم این را آزادی نگذار دوست من. که اگر برای من باشد برای کسی دیگر نیست. وقتی دانستم از همچو اویی انتظار انصاف و ادب کمی  ناممکن  به نظر می رسد، به احترام پدرِ شهیدش هرجمله ام را با پسرم و عزیزم و دوست خوبم شروع کردم. که چه؟ که یعنی من کاری با بی ادبی و بی انصافیِ تو ندارم. من آنگونه ام که: هستم.

گفتم: پسرم، این سه خواسته ی مرا که برآورند، من می روم دمِ درِ سپاه. چون آنها هم اموال مرا برداشته اند و برده اند و نمی دهند. گفت: سپاه که مال کسی را نمی برد. حتماً خبطی کرده ای که اموالت را نمی دهند. گفتم:  ارزش اطلاعاتیِ یک کامپیوتر به محتوای آن است. آن را خالی می کردند و خود این کامپیوترها  را به من برمی گرداندند. صحبت من آنقدر منطقی، و فهم آن آنقدر دردسترس بود که نیازی به حاشیه  نداشت. قدیانی اما آمده بود تا تلنبار درونی اش را برمن فرو بریزد. گفت: کامپیوتر می خواهی چکار؟ تو که داری که!  به این چند تا کامپیوتر محتاجی؟ گفتم: واقعاً اینجور فکر می کنی؟  گفت: تو به اندازه ی کافی چاپیده ای. و ادامه داد: من که از ریز به ریزش خبردارم. وگفت: من خیلی که زور زده ام توانسته ام یک خانه ی پنجاه متری جور کنم. خانه ی تو کجاست؟

دستم را برشانه اش نهادم و گفتم: تو چند سال داری پسرم؟  گفت: سی و سه سال. گفتم: وقتی تو به دنیا نیامده بودی، من برای تحصیل به آمریکا رفته بودم. پس بدان که من آدم دست کج و افتاده ای نبوده ام. که اگر بودم، که اگر یک قلم سند علیه من داشتید، هم شما و هم اطلاعات و سپاه، تا کنون رسوای خاص و عامم کرده بودید.  گفت:  من قبلاً یکی دو نامه ی تو را خوانده بودم. بعد که دیدم نوشته هایت زیاد شد بی خیال شدم و نخواندم. وتأکید کرد: کار تو دروغگویی است. تو دروغ می نویسی. گفتم: یک نمونه اش را بگو اگر راست می گویی.

گفت: هرچه که در باره ی شخص اول مملکت می نویسی دروغ است. گفتم: من وقتی می نویسم مسئولیتِ  فضاحتِ هسته ای با شخص ایشان است آیا دروغ می گویم؟ مگر نه این که به اعتراف خود رهبر، او شخصاً این فضاحت بزرگ را مدیریت کرده است؟  این آیا دروغ است؟  یا من وقتی می نویسم مجلس شورای اسلامی به یک اصطبل بزرگ تبدیل شده و یا مجلس خبرگان به یک خوابگاه بزرگ، اینها دروغ است آیا؟

گفت: تو همان موقع هم که به ایشان می گفتی مولای من دروغ می گفتی. گفتم: آن موقع باور کن دروغ نمی گفتم. اما اعتراف می کنم که جاهل بودم. احمق بودم. یک آدمِ صادق اما نفهم بودم. گفت: زمان شاه اگر بود، می توانستی بیایی اینجا و آزادنه  قدم بزنی؟ گفتم: نه، نمی توانستم. و خودم چرایش را توضیح دادم: چون فکر می کنم بعد از آنهمه هزینه و شهید و بدبختیِ زمان انقلاب و زمان جنگ  وبعدِ جنگ، اینجا باید یک تفاوتک هایی با زمان شاه داشته باشد. همین تفاوتک هاست که مرا به اینجا آورده.

گفت: رفتارهایت اینجور نشان می دهد که انگار گرفتار ” کیش شخصیت ” هستی. گفتم: نه والله، شما از طرف من وکیل. بیا و برو با اینها صحبت کن این سه خواسته ی مرا برآورند من راهم را می کشم می روم پشت درِ سپاه.  نمی دانم چرا ماندن را صلاح نمی دانست.  آرام و قرار نداشت. مرتب پا به پا می شد. چند بار به ” زشت ” بودن رفتار من اشاره کرد. راه افتاد تا برود. همین را اما تکرار کرد. که: نکن این کارها را زشت است. گفتم: می دانی چرا کارِ مرا زشت می دانی؟ به این خاطر که خودت را شاخص زیبایی می دانی و رفتار مرا با شاخصِ خودت می سنجی.  ظاهراً حرف دیگری نداشت. راهش را کشید و رفت. او به گمانِ خود، برجکِ مرا پایین آورده بود.

حسین قدیانی، شاید توپ ترین و تاپ ترین حزب اللهی ای است که تا کنون و دراین مدت به دیدن من آمده اند. احتمال می دهم مصاحبه ی شب قبل من با آقای مهدی فلاحتی او را به اینجا کشانده. که  به اینجا  بیاید و با چشم خود هیبتِ  مرا ببیند و چیزکی بار من بکند و لابد خیمه ی اعتراض مرا بر سر خودم واژگون سازد.

هفت: شنیده بودم بعضی از رانندگان تاکسی اطلاعاتی اند اما این را به چشم خود ندیده بودم. امروز یک تاکسیِ سمند زرد آمد و درست در جوار درِ ورودیِ وزارت اطلاعات  پارک کرد. راننده اش مردی بود چهل ساله و درشت اندام. با چهره ی کلیشه ایِ اطلاعاتی ها. که رفت  و با سربازِ دم در خوش وبشی کرد و سوار یکی از اتومبیل ها شد و صورتِ  راننده اش را بوسید و با هم رفتند داخل.

هشت: مردی آمد با صورتی تراشیده و لاغر و با کت چرمی. پاهایش ناراحت بود. ظاهراً از یک بیماری یا آسیبِ یک حادثه  رنج می برد. صورتش سرشار از مهربانی بود. همان صورت را به صورتم سایید و گفت: من با تک تک کلمه ها و نوشته های شما زندگی می کنم. من جزو “خمیرشدگان” م. که اشاره داشت به یکی از نوشته هایم که من در آن نوشته، مردم را خمیرگونه  توصیف کرده بودم. گفت: آمده ام به شما و به خانواده ی شما سلام بگویم. امید وارم به تک تک آرزوهایتان برسید. گفتم: آرزوهای من، آرزوهای شماست. گفت: امید که مردمِ خمیرشده یِ ما یک روز بخود آیند و شکل و قیافه ی واقعیِ خود را پیدا کنند. وگفت: پاسدار بازنشسته ام. بدانید که بدنه ی سپاه همه اش با شماست. وگفت: من برادرشهیدم. همه ی خانواده ی من نیز با شمایند. همگی.

نه: مرد ویلیچری برای نخستین بار از دور اسم مرا صدا زد و به صورتم خندید و دستش را بالا برد. داشتم پاسخش را می دادم که بانویی جوان با ظاهری آنچنانی در مقابلم  ظاهرشد. تند و تند با گوشی تلفن و یک غلاف رُژِ لب  ور می رفت. اصلاً نه انگار یک زمانی  دانشجو بوده و به آدابی مؤدب. آدامس می جوید. گاه تند، وگاه بی شتاب. یک تیک عصبی هم داشت. چه؟ هرازگاه، یکی از شانه هایش را بالا می انداخت.

 این بانو، یک دقیقه بیش سخن نگفت اما درهمین یک دقیقه، شیرازه ی عاطفه ام را ازهم درید، و درختِ هرچه شرع و خدا و پیغمبر و انقلاب و ولیّ فقیه را از بیخ برید و دور انداخت. مگرچه گفت؟ ازمن پرسید: شما دختر دارید؟ بله، دوتا. خوشبخت اند؟ تا معنیِ خوشبختی چه باشد؟ هرچه باشد هرچه باشد هرچه باشد، ازمن خوشبخت ترند. و ادامه داد: من یک وقتی نماز می خواندم. روزه می گرفتم. به حیا و شرم و خانواده بها می دادم. مگرحالا نیستی دخترم؟

 تا این را پرسیدم، چشمانش خیسِ اشک شد. ناگهان. جوری که صورتش را برگرداند تا من شره های اشکش را نبینم. گویا مدتها بود که لفظِ  دخترم به گوشش ننشسته بود. عجبا که هیچ تلاشی برای ستردن اشکهایش نکرد. کمی بعد، وقتی به سمت صورت من سربرگرداند، چشم هایش، چشمه ی اشک بود. دوسه جمله گفت و بغضش را فرو کشید و انگشت نشانه اش را برپیشانی من فشرد و رفت. با این جمله که: شماها منو خراب کردید. شماها.

او رفت، بی آنکه بداند  مرا به دخمه های سرشکستگی درانداخته است. او شاید آمده بود تا مرا به همان دخمه ها دربیندازد و برود. دوستان، باور کنید من امروز اصلاً حالم خوب نیست. نوشتنِ این کلمات، به دشواریِ تراش دادنِ سنگهای سخت است برای من. کاش از پی اش می دویدم و همانجا، جلوی رهگذران و پیش چشم سرباز شهرستانیِ دمِ درِ وزارت اطلاعات، به پایش می افتادم و التماسش می کردم تا برای خنک شدن دلش، تیز ترین حرفها و ناسزاهای در سینه مانده اش را نثار من بکند، و محکم ترین سیلی اش را به گوش من بزند. چه می گویم؟ اینها مگر به خنک شدنِ دلِ همچو اویی می انجامد؟ ناسزا گفتن و سیلی زدن آیا برای او سرمایه می شد؟ سرمایه ی یک زندگیِ تف مالی شده؟ و یک جوانیِ لهیده؟ ویک نجابتِ به لجن کشیده شده؟

اجاره نشین بودند. پدر فوت کرده،  مادر بیمار، خویشاوندان همه پراکنده، وخودش بیکار و دانشجو. برادرِ دانش آموزش به نارساییِ کلیه دچار می شود. و او باید برای نجات برادر کاری می کرد. به هر در زده بود. کلیه ی خودش به کار برادر نمی آمد. باید می خریدند. با چه؟ آنها که آه در بساط نداشتند. تن فروشی اش ازهمینجا پا گرفته بود.

من ازهیچ نمی سوزم الا ازتماشای چشمانی که اشکهایش شره می کرد. واین، نشان ازآن داشت که او، با چه رنجی فرساینده درگیربود. وگرنه سرش را بالا می گرفت ویک ” گور پدرِهمه” نثار کلِ دنیا می کرد و به حرفه ی ناگزیرش فرو می شد. او که رفت، من بساطم را برداشتم و رفتم داخل اتومبیل.

من چه شانس آوردم که با اتومبیل به قدمگاه رفته بودم. معمولاً اتومبیل  را در سه چهار قدمی قدمگاه پارک می کنم. همین که نشستم داخل اتومبیل،  درآینه به صورت خود نگریستم.  یک نقطه ی درشت قرمز رنگ برپیشانیِ من نقش بسته بود. این از کجا پیدا شده؟ افتادم بجانش  و پاکش کردم. چه خوب که افراد زیادی مرا با این شکل و قیافه ندیده بودند.  من آن لکه ی قرمز را پاک کردم اما با ننگش چه کنم؟

این اثر، به عبارتی قرآنی مربوط است. که خدا برای بندگانش کفایت می کند. یادگار روزهایی که به کلاس خوشنویسی می رفتم.

محمد نوری زاد

هجدهم اسفند نود و دو – تهران

به سایت نوری زاد:

Nurizad.info

به صفحه ی نوری زاد در فیس بوک:

https://www.facebook.com/mohammadnourizad

و به صفحه ی نوری زاد در گوگل پلاس سربزنید:

https://plus.google.com/112895614620528557071

mnourizaad@gmail.com ایمیل شخصیِ محمد نوری زاد:

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

88 نظر

  1. اون لکه قرمز چی بوده؟ من متوجه نشدم. یعنی دختر خوشکله ///////// بود؟ یا ////// کرده بود؟خداییش واسم سوال شده خواهشا جواب بده.

     
  2. سید ابوالفضل

    سرکار خانم مهتاب گرامی
    سلام بر شما
    در خصوص سرنوشت آن دختر رنجدیده ، من هرگز مسئولیت ، مسببان چنین پدیده ای را انکار نکرده و نمی کنم . در نوشته ام نیز به صراحت این نکته را مورد تاکید قرار داده ام . اما در این نوشته از منظر دیگری به مسئله نگاه کرده ام . از چه دیدگاهی ؟ از منظر حفظ کرامتی که به عنوان انسان در وجود ما نهاده شده و نمی بایست این شرف و کرامت را آلود . حتی در حالت اضطرار و نیز از سر اجبار ، شرع نیز برخی گناهان را مجاز دانسته ، و بر مرتکب هرجی نیست . اما من می گویم کرامت انسان به پاکی و شرافت اوست . انسان نباید اجازه دهد که این کرامت انسانی وی ، آلوده شود . این معرکه ، بزنگاهی است که قدر و مرتبه ی انسان را نشان خواهد داد .
    در ضمن برخلاف تصور شما که نوشته اید : “معلوم میشه شما هم از آندسته هستى که دستت به جایى بند است و از مشکلات زندگى خبر ندارى ؟” ، عرض می کنم که معلم هستم . وقت مازادم را نیز در یک شرکت کار می کنم . شکر می کنم که محتاج هم نیستم . حال اگر از دید شما این به معنی آن است که ” دستم به جایی بند است ” ، این دیگر قضاوت شماست و در این قضاوت مختارید . در ضمن در تمام دوران ابتدایی ، متوسطه ، دبیرستان و نیز دوران دانشجویی، همواره کار می کرده ام . در پاره ای اوقات شرایط معیشتی خود و خانواده ام به مراتب بدتر از این خانم بوده است . مشکل بیماری حاد نیز در خانواده وجود داشته . ما (کل خانواده ) با مشکلات مبارزه کردیم و آن ها را پشت سر گذاشتیم .
    گذشته از این ها ، قضاوت در مورد درستی یک نظر به این نیست که نویسنده ی آن مرفه است و ثروتمند ویا فقیر و بی چیز . من می گویم انسان در شرایط سخت نباید حتی الامکان شرافت و انسانیتش را فدا کند . باید صبر و پایداری کند . باید تلاش نماید تا راه حلی برای مشکلش بیابد . شما این را قبول ندارید ؟ آیا یک دختر به محض مواجهه با مشکل مادی باید راه مناسب برای کسب در آمد را در تن فروشی ببیند ؟ من می گویم این راه را نمی پسندم . به قول کسی که با عنوان “خدمت جناب” نوشته بود ، من می میرم و تن به آلودگی نمی دهم .به قول ایشان “خلاص” . هرچند که این ادعای من است و بین ادعا تا عمل در عرصه ی واقعیت ، فاصله بسیار است .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  3. جهت اطلاع کاظم و دوستان دیگر
    بزرگترین مشکل نوری زاد مواجهه شدیداً احساسی او با مسائل و مشکلات است در حالی که مسئله هر چقدر بزرگ تر و مهم تر باشد، نگرش چند جانبه در آن ضرورت بیشتری می یابد. برخورد احساسی موجب فوران جهالت می شود و ادعاهای حق را هم در مسلخ خود ذبح می کند.
    کاظم سه مطلب درباره تن فروشی گذاشته که مشخص است اقتباسی است و از خود او نیست. به دو مطلب اول و سوم کاری ندارم، اما مطلب دومش آنقدر خلاف واقع و غلط است که من به عنوان یک بچه قمی ساعتهاست از این جهالت می خندم. شیخان در قم قبرستان نیست. بازار مرکزی قم و مرکزی ترین نقطه قم است که در محوطه ای کوچک حدود (70 متر در 70 متر) قرار گرفته و دور آن در چهار ضلعش مغازه است و در آن بزرگانی از راویان و عاملان اخلاق و معرفت و فقاهت دفنند و در تاریخ شهرت بلندی دارند؛ نظیر زکریا ابن آدم، آدم بن ابراهیم ، میرزای قمی، میرزا جواد ملکی تبریزی. ورود به این محوطه نه دالان دارد! و نه این محوطه به مسجدی متصل است!! و نه اصلا مستراح دارد!!! حتی خود شیخان نیز برای مراجعین اش سرویس توالت ندارد و مراجعین باید به مکان های بیرونی مراجعه کنند. شیخان از ابتدا دارای مسئول میان رتبه ای بوده و هست که همواره جایگاه شایسته ای در اوقاف قم داشته و دارد و ضبط مدوفونان مقابر و مدیریت محوطه بر عهده اوست و در طول تاریخ به دلیل گنجایش محدود، عمدتا مقابر خانواده های اصیل قم را در خود جای داده و اصولا عامه مردم بجز حضور در برنامه های دعا و زیارت بزرگان سر وکاری با آن ندارند.
    حال قیاس کنید وضع شیخان را با این لاطائلاتی که کاظم نقل کرده و من یقین دارم که نویسنده آن متن حتی پایش به قم و شیخان نرسیده و بر اساس شنیده های موهوم داستانی سر هم کرده است.
    جناب نوری زاد، من گاه و بیگاه به مطالب شما و دیگران در این سایت سری می زنم و در بسیاری اوقات می بینم از این گونه ترّهات و خزعبلات آکنده است. شما این گونه می خواهید پرچم حق طلبی را در دست بگیرید؟!! به حق چیزهای ندیده و نشنیده که در این سایت می بینیم و می شنویم!!

    —————–

    سلام صادق گرامی
    برای همچو منی بسیار دشوار است که درستی نوشته هایی را که برای من ارسال می شود ارزیابی کنم. کاش دوستان خوبی چون شما نه هر از گاه که مرتب به این سایت سر می زدید و اشتباه ها و خطا ها را گوشزد می فرمودید.
    سپاس ازشما

     
  4. درود بر نوريزاد و همه دوستان :فقط خواستم بگويم هر طور كه صلاح مى دانيد مرا از بابت چند غلط تايپى در كامنت هاى پيش ببخشيد .بى كنش عزيز اميد وإرم كه در فرصت هاى ديگر به ديگر پرسش هاى شما پاسخ دهم

     
  5. دنباله كامنت پيش :با پوزش در شماره ٢نشناخته درست است نه شناخته .و اما بعد : فرهنگ جبرى و موروثى و ايستا و ناخود آگاه تا ژرفاى درون رسوب مى كند .اين فرهنگ حافظه گذشته اى است بس كهن تر از عمر ما كه همچون بار هستى خود هر جا برويم و هر كارى كه بكنيم با ماست مگر آن را به سطح خودگاهى مان آوريم . عجالتا تا همين جا مى توان ضرورت با خواهش انتقادى فردوسى و و همه آثار كلاسيك فرهنگ خودمان را نتيجه گرفت ،اما چون فردوسى به فرهنگ پويا و آگاه تعلق دارد كمى درنگ مى كنيم .فرض كن من از فردا كلا با خواندن ترانه هاى انگليسى بخواهم با موسيقى ايرانى قطع ارتباط كنم .يا با سرودن شعر به زبان فرانسه با شعر فارسى .آيا از خاطرات ناخواسته و ناخودإگاهتاريخى خود آزاد شده ام ؟خير ،مگر آنكه نيمايي پيدا شود كه به زبان فارسى خودمان بحور عروضى را بشكند .يا محسن نامجويي بيايد و با شعر حافظ و تلفيق بلوز و رآك و شور و همايون با شكافتن پوسته سخت و كهنه موسيقى سنتى خودمان گشايشى براى مدرن شدن اين موسيقى ايجاد كند .تأثير او اگر چه مستقيم و فورى چون اثر شاهين نجفى نيست اما اين تأثير ژرف تر ،بنيادى تر و ماندگار تر خواهد بود حتى اگر هيچ كس متوجه نشود .دوستان چه بجا گاه شعرى از شاملو يا إخوان را در كامنت ها مى آورند .آيا كسى متوجه است كه اگر نيما نبود إخوان و شاملو يي هم در كار نبود .نقد و باز خوانش فرهنگ گذشته ممكن است چون يك بيانيه يا كنش سياسى تأثيرش فورى نباشد اما بدون آن كنش سياسى نيز دوباره در چرخه فرهنگ سخت پوست و ايستا مى افتد .فرهنگ ناخودآگاه قفس درون ماست ٥: در برابر فرهنگ ناخود آگاه هنر و أدبيات و نو زآيي هاى دينى چون فرهنگ پويا مقاومت كرده ،انسان مطلقا مجبور نيست .سهمى از اختيار دارد كه با آن در برابر فرهنگ و خداى حاكم قيام مى كند انسانيت ماد و آنچه ما بايد باشيم و بشويم بسته به آن است كه چقدر سهم اختيار خود را در برابر فردوس عدن پدران مان به كار ببريم .بنا به وزير دينى آدم آزادى در زمين پر بلا را به جبر بره وار در بهشت ترجيح داد .آدم از خدا سهم اختيارش را مى قاپى .٦:كشمكش براى آزادى از فرهنگخداى حاكم در قيام ها و شورش هاى مسلحانه ،و در بدعت هاى مذهبى بروز يافته است اما ژرف اثر ترين
    گسل هاى فرهنگى را آثارى چون شاهنامه به وجود آورده اند .بازخوانش فرهنگ ناخودآگاه متعصبانه گذشته در اروپا نيز راه ورود به مدرنيته را باز كرد .تنها با خواهش انتقادى فرهنگخداى گذشته مى توانيم در برابر آن موضعى آزادانه بگيريم .قرار نيست اين فرهنگخداى نابود شود .بلكه بايد شناخته شود و نفوذ بيمارگونه و تعصب آور و آزادى ستيز آن كه انسان را به گربه عابد فرومى كاهد فاش و شناخته و نقد پذير گردد .عظيم ترين دگرگونى ها از تجديد خداى يك قوم پديد آمده ،عيسى خداى مستبد و دوردست خشك قلب و هراس آور يهوه را انكار نمى كند اما چهره آن را كه در آثار فرهنگى اش هويدا بود دگرگون مى كند .خداى حلاج عليه خداى خليفه عباسى و جماعت بندگانش قيام مى كند .فردوسى و حافظ و سهروردى و زكرياى رازى خدايي مى بابن عليه جبر خداى فرهنگ غالب .هر يك در ايجاد شكافى بر ديوار زندان سكن ًو و دير خراب آباد و عجوزه هزار داماد زمانه سهمى ادا مى كنند .فردوسى گرچه به رسم غالب در آغاز شاهنامه نعت رسول و حالاً راشدين مى گويد ،چنانكه كل متن شاهنامه گواهى مى دهد چهره خدايي در سياهچال هاى مخوف و در رنگ و ريا و ترس جلوه گر مى شود به چهره يزدان راستى و دليرى و آزادگى دگر گون مى كند .عيسى بدون انكار يهوه دل او را رحيم مى كند ،او را به انسان نزديك و در مصلوب متجسد مى كند ،رابطه بندگى هراس آلود او را به عشق تبديل مى كند .عارفان و به ويژه حافظ چهره خداى زاهد و متشرع را به معشوقى دوست داشتنى تبديل مى كند .شما در ديوان حافظ كلمه مسيح را بيش از محمد مى بينيد .البته قران در حافظ مؤثر بوده اما قرآن او شايد با قرآن مبارز الدين يكى نباشد .او نمى گويد رحماء بينهم و أشداء على الكفار بل مى گويد :/با دوستان مروت با دشمنان مدارا .٧: اكنون ممكن است كسى بگويد براى رسيدن به آزادى نيازى به اين حرفها نيست .كافى است از روى قوانين اروپايي ها مشق كنيم .بله ،اما به شرطى كه زبان و فرهنگ استبداد زده تا ژرفاى ناخودآگاه جمعى ما رسوخ نكرده باشد و شاه فرهنگى خود را عريان ديده باشيم .به علاوه تغيير اجتماعى نيازمند تغيير اجتماع است نه صرفا عقايد و انديشه من و تو .

    ————–

    سلام و سپاس کورس گرامی
    از شما و همه ی عزیزانم که برای نگارشِ مفاهیمِ مورد نیاز نسلِ از یاد رفته – چه موافق و چه مخالف – مجدانه و منصفانه و مؤدبانه می کوشید و می کوشند سپاس مندم.
    با احترام و ادب

     
  6. آقاى بى كنش عزيز :به سبب مشكل در ابزار پيام رسانى بى مقدمه و در حد امكان فشرده در اين كامنت مى كوشم به پرسش نخست شما در چند بخش پاسخ دهم . ١ :آزادى آرزوى مشترك همه دوستان است٢ : ما آزاد نمىتوانيم شد ا گر بنيان آزادى را شناخته باشيم .٣: زبان ،سنت،و دين ما چيزهايي نيستند كه ما از نقطه صفر و در يك لحظه تصميم آزادانه انتخابشان كرده باشيم .در بدو تولد در جغرافيايي به نام ايران آنها ما را انتخاب كرده اند. ما در هواى غليظ اين چيزها زاده و پرونده شده ايم.با يك هوف و مشتى ناسزا امكان ندارد آن موضع آزادانه اىپيدا كنيم كه شرط لازم براى نقد اين چيز هاست .ما يعنى:هر ايرانى .اين جبر جغرافيايي يعنى :چيزهايي كه از آنها مى ترسيم،مقدسات ما ،محرمات ما ،تربيت خانوادگى و اجتماعى و تاريخى ما ،بايد ها و نبايد هاى ما ، روابط ستبدادى و پدرسالارى ما ،جزميات اعتقادى و رسوم و ادعيه و …و…و….بنا به قرار داد نام اين چيزها را آثار خداى يك قوم مى نهيم .رشته وحدت بخش اين چيزها كلى اى ورأى مجموعه همه آنهاست.آن همان خداى قوم است ؛البته در آثارش و نه ذات و اصلش كه اصلا براى عموم دسترس ناپذير است .٤: اين فرهنگ -خدا نقش تار عنكبوتى غول آسا دارد كه ما چون مگسى در آن زاده و پرورده مى شويم .فرض كنيد عزم جزم كنيم كه از فردا سر تا پا اروپايي شويم .اين فرهنگ چنين اجازه اى به ما نمى دهد .ادامه به علت امكانقطع اينترنتى در كامنت بعد

     
  7. اقای نوری زاد

    این چه وضعیه شما راه انداختی بابا. به یه مشت کافر و زندیق و گبر و فوکول کراواتی هی احترام میذاری و تحویلشون می گیری. من فقط یه بار اومدم آقا مرتضی خوب و عزیز و گل و سنبلو تشویق کنم که محکمتر با این بی ایمونا برخورد کنه ولی خودش دستور داد بنویسم. من سواد درستی هم ندارم که، شاگرد مکانیک تاسیسات هسته ایم. خدا خیر بده به احمدی خودمون که اینهمه سانتری ساخت و کلی ماشین و دستگاه داره، ما هم تو میکانیکی نطنز دستمونو به کار داد. اینقد به ای مرد شریف (احمدی) فحش نده مگه تو مسلمون نیستی؟ مگه شیعه نیسی؟ ما دوازده تا امام داشتیم بعد شد سیزده تا حالام شده چارده تا. البته دوتای آخریش نایب بر حق بودن. شما چرا گیر دادی به این دو تا نایب برحق. اینقد هی گفتی و گفتی که من شاگرد مکانیک روغنی چرب و چیلی رو هم داری از راه به در می کنی. یعنی یه نیم ساعتیه که به این دومیه شک کردم که نکنه نایب نا حق باشه و مارو گول زده و دست به … استغفرالله. آقا حکم این زندیقا رو که شما بهتر از من میدونی باید دست چپ و راستشونو به صورت دایاگونال زد (این دایاگونال رو تازه از سر مهندس یاد گرفتم به معنای قطریه). بعد شما میزاری هر اراجیفی دلشون خواست بگن و بیضه اسلام رو هدف بگیرن. همین مزدکو نیگاش کن دائم داره با تبر میزنه به بیضه چپ اسلام. میدونی این بیضه چپ چقدر مهمه اینقدر مهمه که ارزشش از یه زن (ضعیفه) هم بیشتره. باور نداری برو قانون جزای اسلامی بخون. بعد شما میخوای ای گبرا رو به راه راست هدایت کنی؟ حکم خدا رو اجرا کن خلاص به قول آیت الله حائری شیرازی. من فهمیدم که این آیتاللهه خیلی باسواده گفته زندان مندان چیه. چرا این دزدای بنده خدا رو معطل می کنید دستشونو قطع کنید خلاص. خلاص می فهمی چیه، والا اگه بفهمی. بعد هم اومدی از یه فاحشه طرفداری می کنی که چی بشه، سید ابوالفضل راست میگه باید اونقدر کار کنه که دندش نرم بشه یا بره گدایی کنه خیلی هم درآمدش خوبه، کلفتی هم البته جواب میده ولی کلفت نجیب نه یه وقت کنیز منیز بشه ها که باز بی ناموسی میشه. قم هم خوبه همینجا که کاظم گفت کلی دختر نجیب هستن که صیغه میشن. مشتریها هم که همه معمم و آیت الله، چی دیگه از خدا میخاد؟ آقای نوری زاد بدون که حکم همین دختره که گفتی سنگساره ببین چقدر جامعه خوب و گل و سنبل میشه اگه همین دختره رو سنگسار کنن. خودش که میمیره و از این همه رنج خلاص میشه (به قول حائری، خلاص) داداششم که کلیه نداره و پول دیالیز هم خیلی گرونه خلاص. مادرشم که دقمرگ میشه از غم فرزنداش خلاص. ببین همه خلاص میشن دیگه چرا اینقدر مسئله رو گنده میکنی؟

     
  8. سپاس از آنیتای عزیز بابت نگارش نوشته ی بسیار اصولی و زیبایشان

     
  9. سلام برجناب آقامرتضی گرامی
    این آقای بی کنش وامثال ایشان ازعقل خدادادی هم نمی توانند درست استفاده کنند ودست به تحریف ودیگرخرافه گوئی شده اند وفردوسی را غیرمسلمان وغیرشیعی معرفی می کننددرحالی که اکثرایرانیان اشعاری که وی درص12 کتابش درمدح وستایش پیامبروعلی -ص ع- واهلبیت سروده است همه دیده اند وبارها خوانده اندکه میگوید:
    منم بنده اهل بیت نبی/// ستاینده خاک پای وصی…/محمدبدواندرون باعلی//همان اهل بیت نبی وولی؛ …
    برین زادم وهم برین بگذرم /// چنان دان که خاک پی حیدرم .
    به حدیث {مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح …}اشاره وتصریح کرده ؛که خودرا داخل درآن کشتی وبدون ترس از امواج پرتلاتمی که بعدازپیامبر ایجاد می شود،خودرا اهل نجات معرفی کرده است.
    حال این آقایان دراین دریای پرتلاتم درحال غرق شدن هستندو متشبث به حشیش هائی می شوند وازخرافه گوئی سر درمی آورند وخودرا هم فردوسی شناس وروشنفکرودانشمند هم معرفی می کنند وادعای بیدارگری دیگران هم دارند.
    واقعا جای تعجب وتاسف است که اینان میخواهند درآینده رهبری جامعه را بدست گیرند ببین روزگار ما چه خواهدشد.
    البته اینان یکصدم جمعیت ایران هم نیستند بیهوده خودرا رسوا می کنند وبه خداوقرآن وپیامبر واهل بیت توهین روا می دارند. بله عرض خود می برند وزحمت ما می دارند،وباید بگویم:
    که ای شیاد برودام برمرغی دگرنه ///که عنقارا بلنداست آشیانه.
    اردتمند شما مصلح

     
  10. بانوی گرامی
    سرکار خانم آنیتا
    با درود

    نوشته تازه شما حاوی نکات عمیق روانکاوانه و جامعه شناسانه ای است که تنها از یک وجدان بیدار و بی آلایش می تواند سرچشمه گیرد
    آن چه در تحلیل جامعه ایرانی بیان فرمودید می تواند بدون اغراق سر فصل یک کار تحقیقی بسیار گسترده باشد کاری که جامعه ما بسیار به آن محتاج است

    به نوشته های شما باید بیافزایم که در یک جامعه آزاد وجدان های بیداری همچون شما فرصت پیدا می کنند تا بی مهابا کاستی ها را به قلم تحریر کشند و زمین و زمان را نقد کنند و آنقدر بر وجدان های خفته فریاد زنند تا روح تازه ای در دل های مرده دمیده شود و جامعه ای از خطر سقوط و انحطاط نجات یابد.

    شما از توان تجزیه و تحلیل بسیار بالایی برخوردارید و امور جزیی و کلی را به راحتی و با منطقی استوار می شکافید و استدلالی قوی دارید
    آن چه شما در نوشته خود از طریق استدلال به اثبات رساندید می تواند با تکیه بر آمار و پرسش های اجتماعی به یک کار علمی تبدیل شود
    در اینجا ضمن تایید پیام جناب نوری زاد به شما تقاضا می کنم استعداد خود را دست کم نگیرید و ما را همچنان از ثمرات نگاه تیز بین و موشکافانه خود بهره مند سازید

    در این جا جمع بندی از نوشته های شما می آورم

    نظام استبدادی یعنی
    رشد ریاکاری
    فقر فرهنگی
    افزایش آسیب های اجتماعی تناقض های اجتماعی بی اعتنایی به حقوق دیگران قانون گریزی بی آرمانی
    تبعیض
    فساد سیستماتیک اقتصادی و تبعات آن از جمله محروم شدن از بیمه های درمانی و کار و درآمد شرافتمندانه
    تبدیل سردمداران به الگو های وارونه و تاثیر منفی آن بر تربیت نسل های آینده

    جامعه آزاد دمکراتیک و قانون مدار یعنی
    کنترل نهاد های قدرت توسط رسانه های آزاد و افکار عمومی
    فرهنگ سازی توسط قانون
    نهادینه شدن احترام به حقوق دیگران
    رشد فرهنگ جامعه و تسهیل در تربیت نسل های آینده

    در این گفتار اشاره ظریفی به اخلاق فردی و اجتماعی در جوامع استبداد زده و مقایسه آن با جوامع آزاد کردید که به دلیل اهمیت خواستم از دید خود آن را کمی باز تر کنم
    من خود صاحبنظر در این امور نیستم و هیچ تخصصی ندارم لیکن این قدر می دانم که هیچ نمی توان از جامعه بشری انتظار بی عیب بودن و از هر لغزش مبرا بودن داشت. در تمام جوامع آحاد تشکیل دهنده آن از درجات متفاوت اخلاقی برخوردارند. نکته اینجا است که در جامعه آزاد این نقصان که بسیار طبیعی است اثرات منفی حداقل و محدودی بر جامعه دارد. در جامعه آزاد به دلیل خرد جمعی و اخلاق جمعی نقصان های فردی و گروهی در محدوده خود باقی می ماند و اجازه رشد پیدا نمی کند. به ویژه با توجه به آن که جامعه آزاد با این نقصان ها خردمندانه برخورد می کند و سعی در یافت راهکار هوشمندانه ای در رفع آن است.

    در جوامع استبدادی و غیر آزاد همان گونه که اشاره کردید آسیب های اخلاقی فردی و جزیی لاینحل می مانند و مورد توجه قرار نمی گیرند بلکه آسیب های اخلاقی اجتماعی به صورت سیستماتیک و نهادینه رشد می کنند و همچون خوره بدنه جامعه را آلوده می سازند

    به طور مثال در یک جامعه آزاد فردی همچون شما لا اقل یک روزنامه نگار بسیار موفق بود. روزنامه نگاری که مورد ارج قرار می گرفت و به دلیل وجدان بیدار و بی طرف بودن و رعایت انصاف و حق گویی چنان اسم و رسمی پیدا می کرد که سران حکومتی در هر درجه ای از قدرت امید وار بودند روزی با آنان مصاحبه کنید تا از این طریق برای خود اعتبار و منزلتی در جامعه فراهم کنند
    در جامعه استبداد زده ما لیکن صد افسوس که استعداد هایی همچون شما باید پنهان بمانند و جامعه از آن ها محروم.

     
  11. بنام آنکس که کس است وخالق وفریادرس است
    باسلامی پرازمحبت ودوستی _به برای خوشه ویس وندیده ام _جناب آقای مزدک
    بنده ازبدبینی شما نسبت به افکارواعتقادوباورهای دیگران متحیرم!!!چون شماهامدعی آزادی وخیرخواهی انسانها وبشریت می باشید.اگرغیرازاین است بایدبرای عقاید دیگران هرچه باشد احترام قائل باشید،درغیراین صورت رشدنخوهید کرد.
    کاکه مزدک غزیزبنده نه آخوندم و نه دارای کراوات،بلکه یک انسان که یاد گرفته ام تاخودوبیرو باوررا برای دیگران محک قرارندهم تاهرکس مثل من فکر نکندفلان وفلان است.امابرادرگرامی من هم به نوعی ازدست آخوندها وملاها گلمندم چون به باورمن اینها بده باعث شداند همچون شمایی ازدین واسلام بدبین وفرای باشند!!!درایرابطه گاندی کردستان کاکه احمدمفتی زاده مفرماید:من متعجبم دین باای همه آخوند وملا چگونه مانده است،بنام خدمت تیشه به ریشه ی آن زده اند.
    دوست من مزدک جان همیشه ازروی خلوص نیت مسائل رابنگروصادقانه نقد کن.دل را از کینه وغرض پاک کن وبه وجهه مشترکهایی که داریم فکرکن در روضه قلب جز گل عشق مکار – همه بار یک داریم و برگ یک شاخسار.بنده برخلاف تمام اسلام گرایان براین عقیده ام که دردنیا کافری وجود ندارد.
    آقای مزدک
    □ وحال که اسلام با مفهوم کامل آن در دسترس نیست، بدیهی است، هیچکدام از مذاهب موجود، بجای اسلام بحساب نمی‌آیند. بلکه شاخه هائی هستند با ترکیب از اسلام وغیرآن. و معنی اسلام شبهه و مسلمانی شبهه همین است.زیرا شبهه در مکتب ما یعنی:«موضوعی، یا مطلب یا حادثه‌ای باشدکه مطلوب وپسندیده مکتب است.اما یا ضرورت، ویا اشتباه وامثال اینها، موجب آن شود، که یک مسلمان، آنرا بجای صورت اصلی مطلوب بپذیرد.»
    تکفیر بعضی از فرقه‌های اسلامی پایبند و معتقد به اصول عقاید اسلامی ( هرچند به طور آشفته )، خلاف موازین اسلامی است، واگر مسلمانی بدون عمد، حتی توحیدش هم، آلود به انواع عقاید و طرز تفکرهای شرک آمیز باشد نه میتوایم عقیده‌اش را کفر شماریم، و نه خود اورا کافر.زیرا متوجه شدیم که : کفر(یا نفاق و شرک وامثال اینها) عدم پذیرش قلبی وآگاهانه‌است، پس از حصول شناخت و معرفت . به هیمن ترتیب، می‌توانیم این نتیجه را هم بگیریم، که : ارتکاب رفتار و عملهای خلاف موزاین اسلام راستین، اکر آگاهانه و عمدی واز روی قصور نباشد؛ ومرتکب نیز، گناهکار به حساب نمی‌آید..

    تنها در صورتی می‌توانیم کسی راًکافر”بخوانیم که دریابیم به نسبت او، حجت، تمام شده؛ یعنی آن اندازه، به اسلام و به مکتب ونظام مقابل آن آگاهی و شناخت یافته باشد، که مجموعاً، درستی اسلام و نادرستی نظام یا مکتب مخالف آن را درک کرده باشد، وبا اینحال، آگاهانه و با سوء نیّت، و به خاطر آمال و تعلّقات و روابطی که دارد، به مقابله با اسلام برخیزد، تا اینکه نور روشنگر وبیدار کننده آنرا خاموش کند؛ و در تاریکی و جهل و ناآگاهی مردم، راه نادرست خود را ادامه دهد، اگر در شناساندن اسلام راستین به جامعه، و یا حصول شناخت خصوصی برای فرد، تردید باشد، مخالفت اشخاص با اسلام- که به علّت نشناختن اسلام راستین است- کفر، بحساب نمی‌آید
    مزدک جان من باورتوهین حرفهای تندبه نسبت هیچ کس راندارم وبرعکس برای تمام افکار مختلف دنیا احترام قائل هستم. وازکشت وکشتارها هم بیزارومتنفر میباشم.وازشمادوست عزیزهم میخواهم دایره ی دید خودراگستردتر بفرمایید.

     
  12. ابو علی ایرانی

    هر بار که قدم می زنیم ؛چندین جاندار زیر قدمهای بیخیال ما بیجان می شوند،درختانی که قطع شده تا برای ما ورق درست شود نیز جان دارند،و خلاصه کلی مطلب از این دست می توان ردیف کرد.

    من توصیه ای ندارم ، در یک جامعه چند ده میلیونی ، در صد معینی از مردم دچار فاجعه می شوند و کاری هم از دست کسی ساخته نیست.
    معمولا در روایت های اشخاص ،بخش سرنوست ساز ماجرا گفته نشده و یا بسرعت از آن عبور می گذرند در حالیکه سربزنگاه دقیقا همان نقطه است
    نقطه ای که سرنوشت هر کس دقیقا به دست اوست و توسط همو رقم می خورد علی رقم تمامی شرایط و دشواریهای زندگی
    هر کس چنین تجربه ای کرده است منتها عادت ما این است که در بیان تجارب ، بخش مر بوط به مسئولیت خود را نگفته گذاشته و مسولیت را به گردن این و آن می آندازیم و برای خود اشک مظلومیت میافشانیم در حالیکه در خودآگاه و ناخود آگاه خود واقفیم که خودمان مسئول هستیم و بس
    البته دیگران مسئولند ولی نباید در ارزیابی ما این عامل مهم باشد بلکه در ارزیابی همان دیگران و توسط خود آنها
    است که باید خود را نسبت به این نارسائی ( و یا هر نارسائی دیگر )متهم سازند
    اگر من به گدائی بیفتم در وهله اول و در ارزیابی خود در چند و چون ماجرا قطعا خودم مسئولیت دارم نه دیگران
    اما همین دیگران نیز باید در ارزیابی خود از به گدائی افتادن من ، باید قصور و تقصیر خود را بیابند.
    به نظرم این شیوه از اندیشیدن و کنش هم در سطح فردی و هم در سطح جامعه، هم منطقی است و هم مسولیت پذیرانه و به دور از ارزیابی های احساساتی که فقط به درد نوشتن رمان های جانسوز اما بی نتیجه می خورد.
    قضاوت واقعا پدیده بسیار دقیقی است اما نقطه شروع و پایان آن فقط در مورد خود است نه دیگران.
    اگر حادثه ای برای فردی رخ داد اوست که باید فقط خود را مقصر بداند و نه دیگران را
    دیگران نیز به نوبه خود باید کاهلی و قصور خود را در رخ دادن این حادثه جستجو کرده و خود را متهم دارند
    این وضعیت سلامت روانی حقیقی است
    در حالیکه در فرهنگ کنونی ما هر کس سعی دارد خود را تبرئه و دیگران (جامعه ، دوستان ، آشنایان ،پدر و مادر و بستگان و….)را متهم کند.دیگران نیز هر گونه مسئولیت خود را در قبال آن حادثه برای آن فرد منکر شده و فقط خود او را مسئول قلمدادکرده و سرزنش می کنند.
    می بینید که وضعیت در مقایسه با آنچه باید باشد ، کاملا معکوس است

     
  13. سيد ابولفضل جان حرف شما درست ، اگه مشکل اون دختر تنها نان بود شايد هرگز تن به اون کار نميداد ، اما عزيز او ميبايست براى بردارش کليه بخرد که با پول کارگرى يک بسته قرص هم نميشه خريد ، معلوم ميشه شما هم از آندسته هستى که دستت به جايى بند است و از مشکلات زندگى خبر ندارى ؟ اين حرفها را بايد به اون رهبرى گفت که پول اين ملت را به کشورهاى دگه ميدهد و مردم خودش روزبروز فقيرتر ميشوند ، فقر که از يک در وارد شد ايمان از در ديگر خارج ميشود ، اين را خود بزرگان گفته اند ، جمع کنيد اين بساط را ، از کى طرفدارى ميکنيد ، يک واقعيت برات تعريف کنم من در جايي زندگى ميکنم که حدود بيست و چند سال پيش مردم محصولات کشاورزى خود را مثل گندم ، بيده ، و … که جمع آورى ميکردند مازاد آن را که ميبايست بفروشند هرگز به خانه نمى آوردند يعنى در مزرعه بودند بدون نگهبان ، حتى بعضى محصولات چندين ماه در مزرعه ميماندند تا فروش ميرفتند يک کيلو از اين محصولات طوريشان نميشد ، اما اين روزها محصولات مردم را هنوز جمع آورى نکردند مى دزدند و ميبرند مردم يک ساعت نميتوانند محصولات خود را رها کنند مثل برق ميدزدن و ميبرن ، گاو و گوسفندان مردم را ميدزدند ، اين از آن ميدزدد و آن از اين ، اينها همان کسانى هستند که چند سال پيش حتى نگاه به مال ومنال هم نميکردند ، چى شد ؟ اکثر بچه هاشان معتاد ، بيکار و حيران شدند دخترت جرأت نميکند يک ساعت بيرون رود ، اينها واقعيتهايست که رورانه داريم مي بينيم ، کجا رفت ايمان و درستکارى مردم ، آن امنيت چى شد ، بياييد به صورت ناشناس برويد در ميان اقشار مردم در مناطق مختلف ببينيد چه خبر است ، مردم چه ميکشند ، بيکارى ، اعتياد ، گرانى و …. چقدر زياد شده ، فقط نشستند اون بالا ، اگه کسى از يک مقامى بازخواستى کرد يا يه روزنامه چيزى نوشت زود زندانش کنند ، نه آقا شما ايران را ويران کرديد ، باشد تا سرانجام کار خود را بزودى ببينيد
    کاش ما صد مرد ، مرد ، مرد مثل نوريزاد داشتيم

     
  14. دوست گرامی بی کنش

    در پاسخ به سوالات جنابعالی باید عرض کنم

    1-گزاره قرآن کلام خدا نیست ،فی نفسه گزاره ای خبری و عاری از عناصر عرفی توهین است ،خیر ایراد چنین سخنی فی نفسه توهین نیست. البته باید جایگاههای ایراد چنین سخنانی را هم باید از هم تفکیک کرد ،یکوقت فردی با نگاه برون دینی و در مقام تحقیق و پژوهش چنین مطلبی را میگوید و با رعابت آداب گفتگو و مناظره به اقامه حجت می پردازد و سخن طرف مقابل را نیز می شنود حال یا قانع میشود یا به حالت شک یا حتی جزم بخلاف خویش باقی میماند.این رویکرد بنظرم مذموم نیست.
    ولی یکوقت کسی در مقام احتجاج و گفتگو و استفهام و حقیقت پژوهی نیست ،بلکه در مقام عناد و تحقیر و آزار دادن متدینان است و بی هیچ زمینه ورود روشمند به بحث صرفا میخواهد دیگران را آزار دهد ،بنظرم چنین عملی خلاف اخلاق و انسانیت و مرام انسانی است.

    2-اما فرض دوم شما با فرض اول متفاوت است ،اینجا نسبت دروغ دادن به اشخاص حقیقی یا حقوقی است ،و نسبت دروغ دادن امری است که عرفا مقدوح و مذموم است .علاوه اینکه اگر کسی معتقد به مبدا هستی و ارسال رسل و کتب آسمانی نیست ،میتواند گفتار خود را در مقام احتجاج بصورت فرض اول بیان و با اقامه دلیل بر آن استدلال کند ،چنین شخصی دیگر چه انگیزه ای دارد که بصورت فرض دوم نسبت کذب به اشخاص دهد ،آیا اگر فرضا انسان به خدا و نبوت و قیامتی قائل نبود ،بر اساس موازین اخلاقی ناشی از عقلانیت انسانی بهتر نیست به آنچه که نزد دیگران مقدس است به احترام آن انسانها احترام گذاشته و نسبت ناروای عرفی به آنها ندهد؟

    سپاس از شما

     
  15. سلام آقای نوریزاد

    ممنونم که جوابی مستدل و منطقی ارایه فرمودید ما مردم باید یاد بگیریم که در مقابل حرفهایمان پاسخ گوی افکار عمومی باشیم و شما با این پاسخگویی درس بزرگی به ما آموختید زنده باشید وپیروز

     
  16. سید ابوالفضل

    آقای نوریزاد گرامی
    سلام بر شما
    به نظر می رسد که نوشته ی امروز شما بیشتر به خاطر آن فاز انتهائیش ، در بین نظردهندگان سایت مورد توجه قرار گرفته است. من می پرسم چرا ؟ مگر به نمایش در امدن موجودی مانند ” قدیانی” در این نوشته ، کمتر از به نمایش در امدن رنج آن “دختر” رنجدیده است . به نظر من البته که نه . باید بیش از این “دختر” آن نا”مرد”، مورد توجه قرار می گرفت که شاید وجودشان مساوی است با بازتولید این دختران .
    علت این نوع نگاه بماند برای بعد . من نیز مانند بسیاری دیگر با خواندن سرنوشت آن دختر رنجدیده خونم بجوش آمد ، اشک درچشمانم حلقه زد ، و وجدان در وجودم فریاد کشید . من هم به سهم خودم تقصیرم را به گردن گرفتم . اما کمی که از این حالت غیر عادی ، فاصله گرفتم ، سوالات چندی درمقابل چشمانم به رفت و آمد ، در آمدند . اولینش این بود که آیا اگر دختری در تنگنای معیشتی قرارگرفت و کار براو سخت شد ، راهش و تنها راهش تن فروشی است ؟ و فروشدن به منجلاب ؟ و پس از آن گناه این کار را به گردن “نوریزاد” ها انداختن؟ و از او دادخواستن ؟ پس چیست آن راه های دیگری که دیگران برمی گزینند؟ راه آن هایی که با فقر و مشقت بیش از این هرگز تن به آلودگی نمی دهند ؟
    شاید بی رحمانه باشد، اما من با این دختر فضیلتی نمی بینم . فضیلت با آن هایی است که راه های دشوارتر ولی انسانی تری را برمی گزینند . این را از این جهت می گویم که در خانه ای بزرگ شدم که با فقر مفرط دست به گریبان بود . و خانواده هایی را می شناسم که با اندوهی به مراتب بزرگتر از اندوه این دختر قرین بوده اند . و با این حال هرگز تن به پستی نداده اند . سر بی نان بر زمین نهاده اند ، اما دست گدایی پیش کسی دراز نکرده اند . زنان و دختران آن ها ، از پوشیدن لباس فاخر و خوردن غذای خوشمزه بی بهره بوده اند ولی تن به آلودگی نداده اند .
    یک لحظه فرض کنیم که این دختر پسر بود . در این صورت راه تن فروشی نیز برای او نبود . چه باید می کرد ؟ نگوئید در آن صورت به فروش مواد مخدر روی می آورد ؟ این راه هم ، همان تن فروشی است به نوعی دیگر . شاید این دختر به دانشگاه نمی رفت . شاید زندگی اش رنگ و بوی یک زندگی آسوده را نمی داشت ، اما آیا هیچ راه دیگری بجز تن فروشی وجود نداشته است ؟ من معتقدم که همیشه راهی هست .
    زندگی از نظر برخورداری از رفاه ، سطوح مختلفی دارد . همیشه برای هر کس سطح بالاتری وجود دارد که می تواند به آن چشم داشته باشد . اتفاقا این یک پرتگاه برای فضیلت های انسانی است. که چه ؟ که هیچ وقت ” سیر” نشود . در آن صورت به قول سعدی ” چشم تنگ مرد دنیا دوست را —– یا قناعت پرکند یا خاک گور ” . گاه لازم است که موقعیت خودمان را درک کنیم . بدانیم که چه وضعی داریم . چه می توانیم بکنیم . و تلاش کنیم تا برای مشکلاتمان راه حلی بیابیم . نه این که خود را به دست حوادث بسپاریم . نه این که ساده ترین راه را ( هرچند که قرین آلودگی و پستی باشد ) ، برگزینیم.
    من حق را به دخترانی می دهم که در کارگاه های تاریک ، قالی می بافند . به زنان و مادرانی که تن به کار می دهند تا نان فرزندانشان را تامین کنند و در عین حال مراقب هستند که تن به پستی ندهند . دست مادرانی را می بوسم که هم پدر فرزندشان هستند و هم مادر . پاک و پاکدامن و مهربانند و زحمتکش . در ورای احساسات ، من به آن دختر تن فروش حق نمی دهم و برایش فضیلتی قائل نیستم . او ساده ترین و البته پست ترین راه را برگزیده . و اکنون نیز مدعیانه حقش را از کسی مطالبه می کند که برای احقاق حق او و دیگرانی مثل او ، قد برافراشته .
    در این نوشته عامدانه از علت این ناهنجاری ها غفلت شده . عامدانه . مسئولیت عاملان سرجای خودش . در عین حال ، به نظر من ، ما نباید برای فرار از مشکلات به هر بی راهه ای در افتیم و به هر پستی ، تن در دهیم .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  17. درود بر استاد گرامی

    جناب بی کنش گرامی

    سپاس فراوان از شما بابت مطالب شاهنامه. نظری درباره مطالب شما نمینویسم چون تخصصی درباره شاهنامه با حضور استادی همچون شما ندارم. مطالب شما بسیار ارزنده میباشند و نمی دانم چطوری از شما تشکر کنم. امیدوارم این اندیشکده هر روز با سخنان شما مزین شود.

    سپاس فراوان از بقیه دوستان

     
  18. سلام و درود بر استقامت و تلاشت . به وقار و متانت بالايت.
    به دل و روح حساست . به روح بلند و سركشت.
    يادي از زندانيان بي گناه بهزاد نبوي ( پير زندان سياسي )
    تاجزاده ( متفكر و ايدولوژيست ) و…. كي اين عزيزان آزاد مي شوند .

     
  19. درود به محمد نوری زاد عزیز
    تن های هرزه را سنگسار می کنند
    غافل از انکه شهر پر از فاحشه های مغزی است
    و کسی نمی داند که مغزهای هرزه
    ویرانگرترند تا تن های هرزه /فروغ فرخ زاد

    مقصر این فاجعه همه ماها هستیم که برای پول تن طلب میکنیم میدانم که سه تن از سران به این وبلاگ می ایند اقای رفسنجانی و اقای خاتمی و یادگار امام حسن خمینی تحویل بگیرید این جامعه اسلامی است که درست کرده اید و سنگش را به سینه میزنید
    واقعا واقعا دوره شاه روسپی سازی میکردند یا روسپی بازی به ایندختر هنوز میشود کمک کرد میشود جامعه را از این منجلاب نجات داد میدانید چطور که سکوت نکنید و مطلب در مورد همین بنویسید بزدل نباشید واقعا اقای خاتمی اگر نسلون ماندلا بود سکوت میکرد یا مینوشت میدانم اگر نسلون ماندلا بود و گاندی حتما مینوشتن بنویسید در مورد ستار بنویسد در مورد سرباز بنویسید در مورد همین دختر تن فروش واقعا که تو خود می فروشی و اینها مملکت را
    سکوت بر ظلم تایید ظالم است و شما همچنان سکوت کرده اید ومیکنید و خواهید کرد شرف داشته باشید

     
  20. “… به حیا و شرم و خانواده بها می دادم. مگر حالا نیستی دخترم؟ تا این را پرسیدم، چشمانش خیس اشک شد… گویا مدتها بود که لفظ دخترم به گوشش ننشسته بود.”
    با جمله ی آخر، آتش گرفتم…

    ننگ بر “نا”مردانی که از این آب گٍل آلود ماهی می گیرند و به مدد گٍل آلود کنندگان، روزبروز بازارشان پررونق تر می شود!

     
  21. آقای نوریزاد سلام

    از این جمله ات اصلا خوشم نیامد”شنیده بودم بعضی از رانندگان تاکسی اطلاعاتیند……” میشود منظورت را از این جمله به صورت قابل قبولی توضیح دهی امیدوارم توجیه نکنی اصلا برایم قابل هضم نیست فقط جواب منطقی می خواهم

    —————–
    سلام حسین گرامی
    شما فکر می کنید در میان دانشجویان و اساتید دانشگاه و در هر صنف و سندیکا اطلاعاتی ها حضور ندارند؟ در دوجا بیش از همه جا بحث در می گیرد. یکی اتوبوسها و مترو، یکی هم تاکسی ها و سواری های کرایه. اینجا شکارگاه این برادران است. نباید باشد؟
    با احترام

    .

     
  22. ويك سوال اختصاصى نيز از جناب مرتضى ، دوست و برادر بزرگوارم:
    مرتضى عزيز اگر كسى به شما بگويد قران كلام خدا نيست و به عقيده من حضرت محمد(ص) در اينخصوص بيان حقيقت ننموده و نيز كس ديگرى بگويد به نظر من حضرت محمد(ص) در خصوص پيامبر بودن خود بيان كذب نموده ، ايا بنظرشما انها مرتكب توهين به عقايد شما يا به اسلام شده اند؟چرا؟

     
  23. با سلام به نوری زاد عزیز و خانواده محترم. خسته نباشید، توانا باشید و پایدار و پیروز.
    علیرغم سرکوب هموطنان دراویش توسط نیروهای امنیتی و نظامی، دراویش گفته اند “دوباره تجمع می‌کنیم”. باید برای گرفتن حقوق از دست رفته ایستادگی کرد تا پیروز شد.
    با احترام

     
  24. سلام به تمامى دوستان عزيز
    كورس گرامى؛
    مدتى است من قصد دارم به جهت رفع ترديدهاى خود، از نظر جنابعالى ،نسبت به چند موضوع مطلع گردم يا به عبارتى تصميم به طرح چند پرسش از جنابعالى دارم ، البته پرسشهاى مورد اشاره موضوعاتى است كه چنانچه ساير دوستان نيز بذل وقت و حوصله به منظور پاسخ دادن به انها از خود به خرج دهند لطف بى حد وحصرشان را شامل حال بنده نموده اند و اينجانب را مديون بزرگوارى خود مينمايند ، ليكن طرف خطاب قرار دادن شما جهت پاسخگويى و عدم ذكر اسامى ساير دوستان بدين سبب است كه مبادا با ذكر نام كسى عملا وى در معذوريت قرار دهم و با وجود عدم علاقه وى به شركت در اين مباحث ، اسباب تعذر او را فراهم كنم ، ليكن در مورد جنابعالى صرفنظر از اعلام خودتان بل به علاقمندى شما به موضوع يقين دارم و همچنين دعوت از جنابعالى از اين روى نيز ميباشد كه ؛ من طى مدت كوتاهى كه از مشتريان و خريداران مباحث اگاهى بخش اين سايت گرديده ام ، اكثرا با شما مراوده نوشتارى داشته ام ، چه طى دو سه نوشته اى كه تحت نام مسيح مطلب مينوشتم و چه اكنون كه با نام بى كنش به حضورم در سايت و بهره مندى از مطالب دوستان ادامه ميدهم و نيز به اين دليل است كه شما را به مانند ساير دوستان انديشمندى صاحب نظر و فرهيخته يافتم كه صداقت را ميتوان به سهولت در تمامى مطالبتان مشاهده كرد ( البته دوست عزيز اين مطالب را در زمره مصاديق مطلبى كه در خصوص رواج تعارف در جامه ما نوشته بوديد محسوب نفرماييد چه اينكه اينها واقعا بيان بى كم و كاست برداشت من از مطالب شما ميباشد) ، و اما سوالاتى كه از جنابعالى و ساير دوستان علاقمند انتظار پاسخگويى بدانها را دارم عبارتند از:
    ١- ايا خواندن و بررسى شاهنامه در زمان حاضر ميتواند موثر در حل مشكلات جامعه ما باشد ؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ اولويت ان را در چه حدى ارزيابى ميكنيد؟
    ٢- ايا مباحث دينى بين دو طرف كه هريك در اين زمينه باورهاى تثبيت شده اى دارد و هر كدام از طرفين با اين يقين و باور كه عقايد و اعتقادات او درست ترين ميباشد (زيرا در غير اينصورت ديگر نميتواند باور و عقيده محسوب گردد) مبادرت به بحث و جدل مينمايند ميتواند حاصلى ارزشمند در پى داشته باشد ؟ البته پاسخ به اين سوال را از دو زاويه مطرح فرماييد يكى از جهت حاصل و دستاورد ان براى طرفين مباحثه و ديگر از جهت دستاورد ان براى سايرين كه خواننده يا شنونده اين مباحثات ميباشند- و همچنين چنانچه مباحثات اينگونه در اين سايت تاكنون منجربه تغيير عقايد مذهبى شخصى خاص گرديده استدعا مينمايم از چنين شخصى كه در صورت امكان و عدم وجود معذوريت، با ذكر مورد اينجانب را نيز در جريان قرار دهند
    ٣- و پرسش اخر اينكه به نظر شما صرفنظر از دلايلى كه فردوسى خود در شاهنامه ذكر نموده ، چرا او در بخشى از شاهنامه (حدود ١٠٠٠بيت ) از اشعار دقيقى بهره گرفته و به جاى سرودن اين هزار بيت ترجيح داده اشعار دقيقى را در اين قسمت بكار گيرد؟ حال اينكه هم فردوسى ميدانسته و هم ما ميدانيم كه گرچه دقيقى شاعر بزرگى است ولى سخن وى به هيچ وجه نميتواند با سخن فردوسى برابرى نمايد و در حقيقت چرا فردوسى حاضر ميگردد در اين هزار بيت ، شاهنامه ارزش اعلى هنرى خود را تا حد زيادى از دست بدهد؟ در حاليكه بديهى است سرودن هزار بيت براى فردوسى كه حدود شصت هزار بيت از شاهكارهاى ادبى وبى نظير جهان را سروده ، عملى غير ممكن نيست ، البته پيشاپيش لازم به بيان است كه فردوسى دليل اين كار خود را امكان مقايسه دو نوع سرودن مختلف شاهنامه براى خواننده و تشخيص سره از ناسره ذكر نموده ، حال اينكه چنانچه هدف اصلى فردوسى اين بود ، ميتوانست دقيقا همان هزار بيت را خود نيز بسرايد و در كنار ان در شاهنامه ذكر نمايد تا هركس قصد مقايسه دارد بهتر و اشكارتر به ارزش هر يك از ان دو ، واقف گردد، مضاف بر اينكه ، ميزان علاقه و اهتمامى كه فردوسى در سرودن شاهنامه به خرج ميداده و انگيزها و اهداف بزرگى كه فردوسى با سرودن شاهنامه تعقيب مينموده ، مسلما مانع از ان بوده كه فردوسى به منظور موضوعى كم اهميت (در مقايسه با اهداف اصلى وى) اجازه دهد، ارزش ادبى بى مانند شاهنامه ، در يك شيب نزولى شديد ، براى هزار بيت ، سقوطى بزرگ را تجربه كند .
    در انتها پيشاپيش از دوستانى كه بزرگوارى ميفرمايند و با ارايه پاسخ هاى اين سوالات اينجانب را سرافراز مينمايند، صميمانه تشكر و سپاسگذارى ميكنم ، باعرض ادب واحترام.

     
  25. از دست عزیزان چه بگوبم گله ای نیست ! هر چه که بگوئیم نقل شعر : از کرامات شیخ ما چه عجب – پنجه را باز کرد و گفت وجب – از کرامات دیگرش این است – شیره را خورد و گفت شیرین است – یک کرامات دیگرم دارد ! زن نو را عروس میگوید – مرغ نر را خروس میگوید – آنچه در جوی میرود آب است – آنکه بیدار نیست در خواب است _ نمد سبزوار از پشم است – زیر ابروی یار من چشم است – در خراسان خروس دم دارد – در سپاهان الاغ سم دارد و همینطور الا ماشاءالله تکرار مکررات تلخ و گزنده و عذاب آور… هر چند کار بزرگ و مردانه شما را ستایش میکنم ولی اگر همه کتابهای دنیا را از درد و رنج و عذابی که ایرانیان آگاه و فرهیخته و متشخص و خط کش به دست میکشند پر کنند اتفاقی نمی افتد … چیزی را که زبان نتواند حل کند ، زمان حتما حلش خواهد کرد ! فقط سئوال کی و چطور است؟ در ننگ و نفرت و کینه و حسرت و جعل و دروغ و مشاطه گری و ذلت صدر جدول جهانیانیم و در پیشرفت اقتصادی فرهنگی و روزآمدی و مدنیت و بسیاری ارزشها در ته جدول جهانی هستیم … به سیاسیون و مبارزین و آزادی خواهان مان نگاه کنید چهار ملیون نفر در دنیای آزاد یه صبح تا عصر نتوانسته اند با هم به یک وحدت و توافق تاکتیکی یا مرحله ای برسند؟؟؟ و ادعایشان گوش همه را کر کرده ! به خودشان که حرجی نیست؟ هم کورند و هم کر چون دنبال کسب قدرتند در به چنگ آوردن ثروت که موضوع اصلی توسل به قدرت است . این منافقین گول و گیج را ببینید ؟؟؟ طوفان خنده ها !!! چپ ایران غیر از مرده متعفن و به درک رفته حزب خائن توده که وطن فروش و کثافت و مدفوع سیاست و مبارزه را یاد آور است را ببینید؟؟؟ ملی مذهبی های سیاه کار مظلوم نما و خوش صحبت را ببینید؟؟ وقتی که تمام دنیا مغفول ها و عقب افتاده های دنیا به دموکراسی و آزادی رسیدند ! یا نه اصلا آزادی و دموکراسی بلکه به یک حکومت پاسخگو و مسئول در برابر مردم رسیدند ملت بزرگ و با فرهنگ ایران با نمیدانم تمدن و فرهنگ دوهزار و چند صد ساله شان که اتفاقا تمام 2500 سال توسط یونانیان و عربهای وحشی و بربر و مغولها و و و و …. با خفت و نکبت شکست خورده و تمام تمدن مکتوبشان سوزانده شده و در خانه خودشان برده و غلام متجاوزین و اشغالگران خود بوده اند و نام فرزندان خود را چنگیز و تیمور و حسین و حسن و باقرطرطر و جعفرقرقر آنهم با افتخار گذاشته اند تازه وقتی تمام ثروتهای ملی و طبیعی شان به یغما رفت به صرافت خواهند افتاد تا به آزادی برسند !!! وقتی که همه قله ها فتح شده و همه سقف ها فرو افتاده روشنفکران و وطن پرستان و آزادی خواهان و مبارزین و عن قلابیون عزیز ، مردم همیشه خفته و یخ زده و بی حافظه و بی سابقه واقعی تاریخی ایران را به حرکت خواهند در آورد… تا آن موقع درود بر مبارزین چپ همه جور آجیلی درود بر منافقین مغفول و گول و درود بر ملی مذهبی ها و خارج نشینان و ملت آزاده و با تمدن ایران که انگل ترین و بی بته ترین و بی پایگاه ترین و بی سواد ترین و لجن ترین و عقب افتاده ترین و سیاه کار ترین و فریبکار ترین و دروغگو ترین و مفعول ترین و دیگر تر تر ترینهای هر چه بد تر به شان انسانی قشر اجتماع ایرانی بر ایرانی حکومت کند و با کتاب پر از التقاط و تناقض عربها تمام هست و نیست مادی و شرافت و صداقت و شخصیت ایران ایرانی را ویران و تباه گرداند… چرا نباید شهبانو و رضا پهلوی پس از 57 سال پریشانی و کثافت سلطنت پهلوی و به ویرانه کشاندن یک ملت و یک کشور باز ادعای قدرت کند و حتی چپ هم با او همکاری نکند؟ این ملت خیلی بزرگ است … از روشنفکران و آزادی خواهانش به بزرگی و عظمتش پی ببرید؟؟؟

    —————-

    سلام دوست گرامی
    کاش در این نوشته ی پر از نفرت، یک مفری برای ایرانیان درستکار – مثلاً – باقی می گذاردید. کسانی هستند که مورد تأیید شما باشند؟ کاش آنان را و راز درستکاری شان را بر می شمردید.
    با احترام

    .

     
  26. سؤال آن قربانىِ مغموم جامعه از شما، مرا به فكر فرو برد.

    آيا فرزندان شما خوشبختند؟
    براستى خوشبختى چيست؟

    خوشبختى از نگاه من، رضايت از زندگى است و اين رضايت را قابل دستيابى نمى دانم مگر به مدد داشتن يك زندگىِ برخوردار و شرافتمندانه.
    داشتن يك زندگى شرافتمندانه به نوبه خود نيازمند داشتن قدرت تشخيصِ مسير درست زندگى، و توانايى تميز خوبى از بدى است.

    اگر چه امروز تيره دلان و پليدان بسيارى به مددِ نان به نرخ روز خورى و ريا كارى و تظاهر به تدين، بناى گاه بسيار مجلل و رويايى براى زندگى خود و فرزندانشان ساخته اند و شايد از نگاه ديگران خوشبخت به نظر بيايند، گمان مى كنم در نهانى ترين لايه هاى روان خود، ناآرام بوده و حس رضايت از زندگى يا خوشبختى شان مخدوش و ناپايدار باشد. بويژه كه فرزندانشان، به دليل برخوردارى فراوان و باليدن در محيطى متفاوت، داراى ارزش هاى متفاوت از والدينشان شده اند و مخفى نگهداشتن ارزش هاى اين نسل بدليل معذوريت هاو ريا كارى والدينشان منجر به ايجاد استاندارد هاى دو گانه در خانواده و نزاع و كشمكش ارزشى نسل جديد با پدر و مادر مى شود.

    در يك جامعه آزاد، دموكراتيك و قانون مدار كه نهاد هاى برخاسته از افكار عمومى، وظيفه قانونگزارى، و رسانه هاى آزاد، وظيفه نظارت بر قدرت را بعهده دارند، نبودن فساد سيستماتيك منجر به رفاه متوسط مردم و رفع فقر با تمام خطراتش مى شود.
    خطر فقر و بيكارى، زايش انواع جرائم و نيز آسيب هاى اجتماعىِ نظير تكدى گرى و خودفروشى، و فقر فرهنگىِ افزاينده به دليل محروميت از آموزش و بى سوادى است

    اما جايگاه اخلاق در جلوگيرى از آسيب هاى اجتماعى كجاست؟
    به گمان من، در جوامع آزاد و قانون گرا، نياز به اخلاقِ فردى اندك، و در جوامع استبدادى و بى قانون، نياز به اخلاق فردى بسيار پررنگ و حياتى است. چرا؟
    در جوامع آزاد و قانون گرا، نياز به اخلاقِ فردى براى حفظ سلامت اجتماعى و رعايت حقوق ديگران، كمتر از جوامع استبدادى است زيرا قانون، محافظ حقوق شهروندان، بويژه فرودستان و ناتوانان جامعه است.
    به علت نقشِ فرهنگ سازىِ قانون، رفته رفته، احترام به حقوق ديگران در فرهنگ عمومى نهادينه مى شود. در اينحال، نياز به اخلاق تنها در حوزه هايى ضرورى است كه از چشم قانون به دور است. مثلا ً مبلغ چشمگيرى پول پيدا مى كنيد بدون اينكه كسى شاهد باشد، يا در حال رانندگى در جاده بدون رفت و آمد، به ماشينى برمى خوريد كه بعلت تصادف از جاده خارج شده و سرنشينان آن بدون هوشيارى و در وضعيت بسيار بحرانى هستند. اينجا از چشم قانون دور است و اينكه شما چه واكنشى داشته باشيد به اخلاقيات شما بستگى دارد اينكه آيا در مثال اول پول را صاحب شويد يا به دنبال صاحب پول بگرديد يا در مثال دوم محتويات جيب مصدومين و اشياء قيمتى موجود در اتومبيل را به سرقت ببريد و آنان را در همان حال رها كنيد يا اينكه با اقدامات ضرورى به كمك آنان بشتابيد بستگى دارد كه شما از نظر اخلاقى چگونه ايد ولى هرگاه اين حالات در انظار رخ دهد، شما چه تقيد اخلاقى به امانت دارى يا پرهيز اخلاقى از سرقت داشته باشيد يا نه، ملزم به رفتار قانونى ( كه اكثراً با رفتاراخلاقى همانند است ) مى باشيد.

    در اين جوامع، تربيت فرزندان نيز آسانتر است زيرا مجازاتهاى سنگينِِ قانون گريزى و عدم تبعيض خطاكاران درمقابل قانون ، باعث نهادينه شدنِ راستگويى و درستكارى در فرهنگ عمومى مى شود و فرزندان، خواه نا خواه با ورود به مدرسه و اجتماع، از اين فرهنگ عمومى تآثير خواهند پذيرفت. در اين جوامع براى شرافتمندانه زيستن لازم نيست بر خلاف جريان شنا كنيد بلكه قوانين و ساز و كارجامعه، امكان يك زندگى شرافتمندانه را براى شما فراهم كرده است.

    برعكس، در كشورهايى كه قانون تنها نامى دارد و استبداد، راه را براى فساد سيستماتيك باز گذارده است، بدليل ناكارايى قانون، اخلاقيات شهروندان نقش بسيار بسيار مهمى در زندگى هر روزه شهروندان ايفا مى كند و نبودن اخلاق فردى، مى تواند به سقوط و يك فاجعه تمام عيار اجتماعى بيانجامد.

    فساد اقتصادى از تبعاتِ ناگزيرِ استبداد است. فساد اقتصادى منجر به اختلاف شديد طبقاتى شده و حقوق اجتماعى، بيمه هاى درمانى مناسب، كار و درآمد شرافتمندانه و معقول و سرگرمى هاى سالم براى طبقات محروم به جاى يك حق، تبديل به آرزو مى شود و زمينه اعتياد، بدالگويى فرزندان و انواع جرائم فراهم مى شود.

    در اينحال، مسؤلان و سردمداران و بطور كلى اجتماع، الگوهاى وارونه مى باشند و نقش خانواده ها بسيار حياتى مى شود زيرا نه تنها بايد در يك نظام ارزشى وارونه، فرزندان خود را به اصول اخلاقى راستين آشنا كنند، بايد همچنين آنان را از تأثيرات مستقيم الگو هاى اخلاقى وارونه كه آنان در زندگى اجتماعى هرروزه خود با آن مواجهند، ايمن نگهدارند.

    در چنين شرايطى اگر خانواده ها خود از سلامت اخلاقى مناسب بر خوردار نباشند، آموزش اخلاقى فرزندان از جامعه بى اخلاق تأثير خواهد پذيرفت و فرزندان در معرض الگوهاى وارونه اجتماعى و يك نظام ريا كار آموزشى كه حتى معلمين نيز به آموزه هاى خود باور ندارند، قرار گرفته و متأثر از تناقض هاى اجتماعى، بى اعتنايى به حقوق ديگران و قانون گريزى را زرنگى دانستن، و به تأسى از الگوهاى فاسد، يك شبه ره صد ساله رفتن به هر قيمتى حتى به قيمت له كردن ديگران در فرهنگشان نهادينه مى شود.

    در اين حالت يا افراد بايد همانند لقمان، از چنان حكمتى برخوردار باشند كه از بى ادبان ادب آموزند كه البته غير ممكن نيست اما نمى توان بعنوان يك راهكار اجتماعى به آن تكيه كرد و يا بايدبه دليل فقر روزافزون و جرم و فساد ناشى از آن و نيز بى الگويى و بى آرمانى نسل جوان كه ديگر به هيچ چيز و هيچ كس باور ندارد، منتظر سقوط هر چه بيشتر مكارم اخلاق در اجتماع و باشيم كه در يك سيكل معيوب به بد الگويى بيشتر نسل جوان و بى اعتنايى بيشتر آنان به تعاليم يك آموزش و پرورش ريا كار و باز هم سقوط بيشتر اجتماع مى انجامد.

    و اينجاست كه مى توان گفت بله آقاى نوريزاد فرزندان شما، بر عكس فرزندان بسيارى از مسؤلين كشور، خوشبختند. زيرا بخت آن را دارند كه در جامعه اى ريا كار پرور، الگويى راستگو و شريف ، براى يادگيرى مصداق خوبى و تميز آن از بدى و بنا نهادن نظام ارزشى يك زندگى شرافتمندانه، جلوى چشم داشته باشند.

    ————-

    سلام انیتای گرامی
    سپاس از شما بخاطر نگارش این نوشته. ما به راستی به مباحثی اینچنین سخت نیازمندیم. و شما بانوان خوب ما که قلمتان روان و منصف و به خرد و خردمندی مزین است، در این مسیر و در گسترانیدن این مفاهیم نقش مؤثری دارید.
    سپاس ازشما

     
  27. با هزاران دورد به مرد قهرمان ایران امید مردم ستم دیده

     
  28. چرا شما نویسنده این کار را نمیکنی . پیام نوری زاد اتفاقا همینه که اگه بخوای میشه .
    شما هم یک قسمت از بار اصلاح فرهنگی را بدوش بگیر .

     
  29. دورودي ديكر!! خواهشي داشتم اقاي نوريزاد ببخش مرا جز خواهش و خرده فرمايش سودي براي شما ندارم. در نوشته هايتان مي خوانم كه يادي هم إز زندانيان در بند مي كنيد كرجه براي من جملكي در قلب و باعث افتخارند سواي تعلقات سياسي اما بعضي وقتها در حق ما شهرستانيها ظلم مضاعف كه جه عرض كنم ١٠ برابر مي شود حتي اكر ياد زندانيان سياسي بأشد. دكتر سعيد مأسوري زنداني سياسي كهردشت بجه محل ما بود كرجه سنن دو سه سال إز من جوانتر است اما حالا عكس او را ديدم، ميبينم كذشت زمان غبار خود را بر مو سر صورتمان باشيده نه من ديكر ان جوان ورزشكارم نه او ان نو جوان مؤدب خوش سيما كه هميشه راكت تنيس روي ميزش همراهش بود. غم انكيز نيست اقاي نوري زاد؟ خواهشا در نوشته هايتان يادي إز اين جوان كه جه عرض كنم إز اين مرد كه در شرافت و انسانيتش و استعداد علميش شكي نيست بفرماييد. برقرار باشيد ماني

     
  30. دکترخوش بحالت توچندسالیست دچارغصه سیطره حاکمیت ظلمی.ولی من خیلی بیشتراین غصه را دارم.دربحبوحه انقلاب که سری پرشوروماجراجوداشتم وبدون هیچ آگاهی وتصوروتصویری از فردا معمولاتظاهرات محلمان را استارت میزدم پدرم که نظامی بازنشسته ای بودمهربانانه نصیحتم میکردکه این جماعت اگربه قدرت برسند بی رحمی هاخواهندکرد!ومن که حتی نمازخواندن بلدنبودم برای پدرم استدلال میکردم که کسی که دایم ازخدا وپیغمبر وقرآن میگویدمگرمیتواندچنین باشد؟واین پیشگویی شما بخاطر دلبستگی به شاه است.جمله ای گفت که هنوز درگوشم زنگ میزند:اینهاالان مثل بچه گرگند،میشود مثل بجه گربه ای باآن بازی کرد،ولی قدرت آنها رابه گرگ ّبالغ وگرسنه ای تبدیل میکند که یارای نزدیک شدن به آن نیست!نشنیدم آخر باوجوداینکه نمازخواندن بلدنبودم ولی کسی را که نماز میخواند دوست داشتم.چه خطرهاکردم وآن رفت واین آمد.میپنداشتم سیاهی رفت ونورآمد!پوستربزرگی ازاوکه آمدرا درجلوی چشمان پدرم که هنوز دل درگرو او که رفت داشت به دیوارخانه مان زدم،وبنده خداچه کشید وبخاطرمن هیچ نگفت،اولین دروغی که ازاوکه آمدرانتوانستم توجیه کنم مصادف بودبا اولین انتخابات ریاست جمهوری،این انتخابات بدجوری برای من پرده در شده!وقتی نتوانستم خودراتوجیه کنم دیوارخانه راتوجیه کردم که بار بی خودبه دوش نکش واین بود که حرف پدرم مثل گتوته ای نزدیک هدف فرودآمدوازآن روز خیلی گذشته وروح پدرم شادوامروز به نمازخوان که نزدیک میشوم کلاهم را سفت میچسبم واز بی دین بی ادعاکمتراحساس خطرمیکنم!

     
  31. یادم هست که بچه بودم و با پدرم به هیئت میرفتیم… هنوز یادم نرفته … آخوندی بود که می گفت وقتی امام زمان ظهور کنه آخوندها رو از تیرهای چراغ برق و درختها آویزون میکنند و به دار می کشند… قابل توجه آخوندهای بخش دولتی (درباری سابق) … الیس الصبح بقریب؟؟؟

     
  32. هر که او بیدارتر پر دردتر هر که او هوشیارتر رخ زردتر

    با سلام و عرض ارادت خدمت جناب نوریزاد عزیز چقدر خوبه که شما اینگونه از درد مردم به خود میپیچید و حالتان بد میشود اینها عوارض بیداری و هوشیاریست کالایی که بین مسؤلین این کشور سخت نایاب است چطور ممکن است شخصی ادعا ی رهبری مسلمین جهان را داشته باشد و اینگونه نسبت به سرنوشت جوانان این کشور بی تفاوت باشد این حکومت در 35 سال عمرش کاری کرد که تمام دنیا اگر متحد میشدند نمیتوانستند با مردم اینچنین کنند اینها اندک خدای مارا از ما گرفتند و به جای اندک اعتقاد ما زندگی مارا مملو از خرافات و جهل کردند …نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم … عاشق باشید لطفا بمانید و بنوسید قلمتان جاودان جناب نوریزاد عزیز با سپاس و مهر فراوان محسن

     
  33. دوست نوری زاد

    با سلام مجدد خدمت شما آقای نوریزاد

    بین تمام کسانی که منتقد و یا مخالف نظام هستند من هیچکسی رو به اندازه
    شما با تدبیر و ریزبین و باهوش ندیدم
    اول- نوع نوشته های شما در صفحه فیس بوک بسیار جذاب و شیرین است برای
    مخاطب و خواننده واقعا که شما اتفاقات هر روز خودتون رو به طرز بسیار
    شیرین و جذاب و امیدبخشی برای مخاطبان بیان میکنید.
    دوم- رفتار و کارهای شما طی این چند سال طوری بوده که من حتا در بین
    رادیکالترین طیفهای سیاسی هم نرمش مشاهده کردم در قبال نام شما. صفحات
    گوناگونی در فیس بوک که برانداز هستن هم گهگاهی از شما صحبت میکنن حتا در
    بین سلطنت طلبان هم هوادار دارید و من دیدم که صفحه شورای ملی و صفحه
    رسمی رضا پهلوی هم اخبار مربوط به شما رو پخش کردن. یکی اون سخنرانی شما
    در مزار ستار بهشتی و دیگری ضرب و شتم شما جلوی وزارت اطلاعات. درواقع
    شما تونستید با کارهای مثبت و خوب خودتون تا قسمت زیادی اون پرده بی
    اعتمادی رو در بین بیشتر طیف های سیاسی کنار بزنید و من تا حالا از 35
    سال پیش تا امروز همچین شخصی رو نمیشناسم .

    سوم-این قدم زدنهای شما جلوی وزارت اطلاعات و درخواست شما بسیار بسیار
    هوشمندانه است چونکه وزارت اطلاعات بعنوان یک وزارتی که در بدنه اجتماع
    بعنوان یک سازمان مخوف و هیولا ترسیم شده اینکه بیاد و اموال شما ( یک
    پیره مرد کفن پوش) رو پس بده یک شکست بزرگ و تحقیر و فروپاشدن اون چهره
    مخوف دیده میشه از نظر اونها و از طرفی به مرور زمان و رفته رفته اوضاع
    طوری خواهد شد که مسئولان وزارت اطلاعات خواهند گفت ای کاش همون موقع
    اموال این نوریزاد را میدادیم ! در واقع شما استخوانی شدید که در آینده و
    شاید همین حالا در گلوی وزارت اطلاعات گیر کرده است.

    تاثیر این قدم زدنهای شما بسیار فراتر از اون چیزی هست که وزارت اطلاعاتی
    ها فکر میکنن .. و من اگر جای اونها بودم وسایل شما رو پس میدادم

    من از شما خیلی چیزا دارم یاد میگیرم و تصمیم دارم یک روز برای دیدن شما
    بیام قدمگاه منتها نه بصورت یک دیدن عادی مثل بقیه. حرفها دارم با شما ..
    درددلها و حرفها
    شما رو دارم به چشم یک انسان بزرگ و باهوش و کسی که ندیده یک احساس
    نزدیکی بهش دارم میبینم .

    اگر کاری هست که من بتونم انجام بدم دریغ نکنید و بگویید
    به امید موفقیت برای شما

     
  34. تن فروشی در سه پرده:

    پرده اول، آزادی به انقلاب
    عصریک روز پاییزی که سرما از درز در و پیکر ماشین تو می‌خزید و آزار می‌داد و شب می‌رفت تا چتر سیاهش را روی سر شهر باز کند، حوالی میدان آزادی به سمت انقلاب، کنار خیابان و کمی دورتر از ایستگاه اتوبوس زنی ایستاده و دست دختر بچه‌ای شش ـ هفت ساله را در دست گرفته… در ترافیک سنگین عصرگاهی فرصت این هست تا به عابران وسرنشیان دیگرخودروها دقیق‌ترنگاهی داشته باشی، به چهره زن که دقت می‌کنم، بیست وچندساله است و به سی هم نمی‌رسد. به نزدیکی‌اش که می‌رسم توقف می‌کنم تا سوار شود. بدون هیچ حرفی در عقب را باز می‌کند و اول دخترش و بعد خودش وارد ماشین می‌شوند. راه می‌افتم و هم‌چنان خزنده از آزادی دور می‌شویم تا به انقلاب برسیم.
    گاه گاهی زن با دخترش حرف می‌زند، منتهی آن‌قدر صدایش آرام است که به زحمت می‌شنوم. با خودم حساب می‌کنم که باید ده چراغ قرمز مسیر را پشت سر بگذارم و اگر برای هر کدام ده دقیقه وقت تلف شود چقدر می‌شود، ضرب و تقسیم تعداد ماشین‌ها و به دست آمدن تعداد آدم‌هایی که وقت‌شان در این مسیر تلف می‌شود کلافه‌ام می‌کند. ترجیح می‌دهم به چیزهای بهتری فکر کنم. به کارهایی که به خودم قول داده بودم انجام دهم، به دوستانی که قرار گذاشته بودم حتما ببینم و به خیلی چیزهای دیگر.
    مجری رادیو پیام صدایش در فضای سرد ماشین می‌پیچد که می‌گوید تمام مسیرهای اصلی شهر با ترافیک مواجه هستند. می‌گویم چه زحمتی می‌کشند این مسوولان ترافیک! این که واضحه شب عید همیشه همه جای تهران ترافیک بوده و هست.
    زن از پشت سرم روی صندلی جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: آقا خراب بشه این تهران که هم شلوغه هم گرونه.
    ته لهجه‌اش را با این‌که سعی دارد پنهان کند برایم غریبه است. چیزی در ذهنم وول می‌خورد تا کشف کنم کجایی است. به جایی نمی‌رسم. می‌گویم: بله همین‌طوره، روز به روز هم داره شلوغ‌تر میشه.
    – گرونی آقا، گرونی کمر همه رو داره می‌شکنه.
    تا آن لحظه در آینه نگاهش نکرده بودم، وقتی در سایه- روشن دیدمش، شک کردم، آیا این همان زنی بود که من به خاطر سرما و دخترک کوچکش سوار کردم؟
    با همان ته لهجه‌اش می‌گوید، چرا ماتت برده؟ چیزی شده؟
    خودم را جمع و جور می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. هشت چراغ قرمز را هم رد کرده‌ام و دیگر تا میدان انقلاب راهی نمانده، باید سر جمالزاده می‌رفتم بالا به سمت بلوار کشاورز و بعد امیرآباد. چراغ قرمز نهم هم که رد شدم، صدای رادیو را کم می‌کنم و می‌گویم، من قبل از رسیدن به میدان انقلاب از جمالزاده می‌رم بالا، شما کجا پیاده می‌شین؟
    پاسخ زن تمام حدس و گمانم را به یقین تبدیل می‌کند. با صدایی شبیه فریاد می‌گوید: پیاده شم؟ برای چی سوارم کردی که حالا بخوام پیاده بشم!
    از درون سردم می‌شود. مغزم قفل شده. این اولین باری بود که در تمام عمر با چنین چیزی برخورد می‌کردم. نمی‌دانم چه باید بگویم و چکار باید بکنم. آب دهانم را قورت می‌دهم تا خشکی گلو رفع بشود و بتوانم حرفی بزنم، خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم، من دیدم هوا سرده بچه همراه‌تون هست سوارتون کردم.
    — اگر مسافر کش بودی باید اول می‌پرسیدی که من مسیرم کجاست.
    — بله، اما من مسافر کش نیستم خانم.
    — حالا باید چکار کنم؟
    جرات پیدا می‌کنم و می‌گویم: نمی‌دانم، من به سمت بلوار کشاورز میرم، اگرمسیرتون هست که برم اگر نه تا قبل از میدان انقلاب باید پیاده بشید.
    — می‌شه برم گردونی همون‌جا که سوارم کردی؟ اقلا اون‌جا می‌دونم که چکار باید بکنم؟
    تراقیک قفل است و هیچ حرکتی نیست. یادم می‌افتد به دخترک. یاد دختر خودم می‌افتم. حس می‌کنم خون در مغزم منجمد شده. هزار جور فکر و خیال در کسر ثانیه به مغزم هجوم می‌آورد.
    می‌گویم: از این بچه خجالت نمی‌کشی؟
    انتظار داشتم سرو صدا کند. دشنامم بدهد. بد و بی‌راه بگوید. اما سکوتش بر فضا سنگینی کرد. از آینه می‌بینم که دستش را روی سر دخترک گذاشته و دارد نوازشش می‌کند. به نقطه‌ای خیره مانده. سکوتش آزارم می دهد.
    — شوهر داری؟
    این را من می‌گویم. جراتی مضاعف از سکوت سنگین زن احساس می‌کنم…. جوابم می‌دهد. تلخی در حرفی که از دهانش خارج می‌شود آشکار است. می‌گوید دارم.
    — پس چرا….؟
    — الان چند هفته‌ای است که توافق کردیم!
    نمی‌توانم باور کنم. زن با مردش توافق کرده که خود فروشی کند؟ در هیچ کتاب و فیلم و لغت‌نامه و فرهنگی نمی‌شود این را سراغ گرفت. باورم نمی‌شود و این را زود متوجه می‌شود.
    — شوهرم معلم ابتدایی است. همه حقوقی که می‌گیرد می‌شود کرایه خانه.
    گوش کردن به قصه این زن برایم مهم‌ترین کار دنیا می‌شود. حاشیه خیابان نزدیکی پارک سوار میدان انقلاب جایی برای توقف پیدا می‌کنم و می‌ایستم. بخاری ماشین را روشن می‌کنم تا شاید کمتر احساس سرما کنم. هر چند که سرما از درونم نشات می‌گیرد.
    ادامه می‌دهد…
    پول آب و برق و گاز و تلفن را هر ماه از پس اندازی که داشت می‌داد. از شندرغاز ارثی که بهش رسیده بود. ته کشید. درمانده بودیم. قرض از شوهر خواهر و برادر و خاله و عمه هم این‌قدر زیاد شده بود که دیگر کسی نبود که بدهکارش نباشیم. این‌طوری شد که شد.
    سرم را روی فرمان ماشین گذاشته‌ام. مزه شور خون را حس می‌کنم که از فشار دندان بر لب، تمام دهانم را شور کرده. گلویم خشک است. از تو سردم است و کرخت شده‌ام.
    این بچه……
    حرفم را قطع می‌کند:
    اگر این بچه نبود خود کشی می‌کردیم.
    آدرس خانه‌اش را می‌پرسم. جایی حوالی آزادی، مهرآباد جنوبی است که خوب می‌شناسم. بی‌آن‌که به ساعت نگاهی کنم راه می‌افتم. انگار با خودم لج کرده باشم، دور برگردان سرجمالزده را دور می‌زنم و سر ماشین را به سمت آزادی می‌چرخانم. هوا تاریک شده و من یادم رفته تا چراغ‌های ماشین را روشن کنم! زن سرش را از بین دو صندلی جلو آورده و می‌گوید:
    یعنی شما واقعا متوجه نشدی من چرا کنار خیابون وایسادم؟
    ــ نه،‌ نشدم، اگر می‌شدم که سوارت نمی‌کردم.
    ــ واقعا؟
    ــ بله، ‌واقعا!
    سکوت دوباره را می‌شکند و می‌گوید: به همه چیز فکر کردیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که ….
    حرفش را قطع می‌کنم و می‌گویم: آخرش چی؟
    شانه رابالا می اندازد و می‌گوید: دنبال کار هستم.
    می گویم: با پولی که در میاری زندگی می‌چرخه؟
    ــ ای، حداقلش اینه که دیگه مجبور نیستم زیر نگاه هرزه‌ی شوهر خواهری باشم که ازمون طلب‌کاره. یک‌بار هم پسر دایی شوهرم رسما بهم پیشنهاد داد به جای طلبش باهاش باشم.
    چراغ قرمزهای خیابان آزادی را یکی یکی پشت سر می‌گذارم، نزدیکی جایی که سوارش کرده‌ام می‌گوید، همین جاها پیاده‌ام کن. جوابی نمی‌دهم و به سمت محلی که آدرس داده بود می‌رانم.
    مهرآباد جنوبی، جایی که زن و شوهر معلم و دخترکشان در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کردند جزیی از خاطرات فراموش نشدنی‌ام است. چهره‌ی زن نشسته در قاب آیینه محدب نمای ماشین هیچ گاه از خاطرم پاک نمی‌شود. حرف‌های زن مثل میخی فولادی بر مغزم فرو رفت که گفت: با شوهرم توافق کردیم که ….
    شما مرا خراب کردید
    پرده دوم، قم
    به قم، شهر خون و قیلم خوش آمدید
    این را می‌شود روی تابلویی دید که ورودی شهر شهید پرور قم نصب کرده‌اند. کنار آن هم تابلوی دیگری است که نشان می‌دهد تا کربلا چقدر راه مانده. کربلا ۹۱۳ کیلومتر.
    ورودی قم میدان هفتاد دو تن می‌ایستم. همکارم دو رگه ایرانی آلمانی است. مادری ایرانی و پدری آلمانی داشته که هر دو فوت کرده‌اند. برای بخش آلمانی دویچه وله کار می‌کرد و من برای بخش فارسی. شنیده بودم در قم جایی هست که زنان صیغه‌ای و مردان مشتری که اغلب از طلبه‌ها هستند حضور پر شوری دارند. وقتی به ناتاشا موضوع را گفتم، تهیه یک گزارش از این محل آن‌قدر براش جالب شد که در اولین فرصت مقدمات سفر به شهر خون و قیام را فراهم کرد. تنها اسم یک قبرستان و مسجد را داشتیم و باید مسیر را خودمان پیدا می‌کردیم. قبرستان شیخان. جایی حوالی خیابان نجفی، پشت حرم معصومه. پرسان پرسان آدرس را پیدا می‌کنیم. روز از نیمه گذشته و گرمای هوا کلافه کننده است. به همکارم پیشنهاد می‌دهم اول جایی نهاری بخوریم و بعد به کارمان برسیم. قبول نمی‌کند. احساس مسوولیتی که گویی از خون آلمانی‌اش ناشی می‌شود بر عادات فرهنگی سرزمین مادری‌اش غلبه می‌کند و می‌گوید اول کار.
    جایی ماشین را پارک می‌کنم. ناتاشا دوربین را بر می‌دارد. از همراه داشتن دوربین منصرفش می‌کنم و می‌گویم بهتر است عادی باشیم تا خبرنگار. قبول می‌کند. ورودی قبرستان را که پیدا می‌کنیم ساختمان مسجدی قدیمی هم نمایان می‌شود و کنار آن مسیری دالان مانند است، یک سو دیوار قبرستان است و سوی دیگر هم دیوار ساختمان مسجد قدیمی. همین که وارد حیاط مسجد می‌شویم، مردی عتاب می‌کند که خواهر بدون چادر وارد نشو. مانده‌ایم که چادر از کجا بیاوریم. جستجوی من و همکارم برای پیدا کردن چادر هم به جایی نمی‌رسد. پیرمرد خوش رویی نظرم را جلب می کند که از لحظه ورود ما را زیر نظر داشت. به سمتش می‌روم و بعد از احوال پرسی می‌گویم از کجا می‌شود چادری تهیه کنیم که این همکار من سرش کند؟
    نگاه معنا داری می‌کند و با لهجه غلیط قمی می‌گوید: «حالا چادر هم سرش کرد، یقین نمی‌خواد بره تو مسجد نماز بوخونه که! پس بهتره بیرون بمونه!»
    حرف پیرمرد حرف حساب بود. کنار پیرمرد می‌نشینم و به ناتاشا می‌گویم بهتره بیرون منتظر باشد تا ببینم چه‌کار می‌شود کرد! سیگاری برای پیرمرد روشن می‌کنم. نگاهی به جعبه سیگار و بعد خود سیگار می‌کند و با ولع پک غلیظی می‌زند و طوری از دود لذت می‌برد که انگار بهترین مائده‌ی دنیوی نصیبش شده باشد. پاکت سیگار را روی پایش می‌گذارم و می‌گویم مال تو، من زیاد سیگار نمی‌کشم. ناباورانه پاکت را برمی‌دارد و در جیب جلیقه‌ی رنگ و رفته‌اش می‌گذارد. موقع حرف زدن تنوره دود از دهانش بیرون می‌زند و تک و توک دندان‌های باقی مانده و زرد رنگش هم نمایان می‌شود. لذت غیر قابل وصفش از سیگار که تمام می‌شود می پرسد: «حالا اینجا چکار داری؟ نماز خون که نیستی! مستراح مسجد هم که بیرونه!»
    لودگی نهفته در کلامش ذاتی است. شنیده بودم قمی‌ها و می‌دانستم که اصفهانی‌ها بذله گو هستند. با دست اشاره‌ای به سمت راه‌رو دالان طور که به قبرستان منتهی می‌شود می‌کنم و می‌گویم، این ….
    نمیدانم چه باید بگویم، می‌ترسم حرفی بزنم و کار خراب بشود. پیرمرد خیره به دهانم مانده. نیش خندی می‌زند و می‌گوید: ها، همین‌جاس!
    ــ خب می‌خوایم بریم ببینیم دیگه!
    ــ تو می‌خواستی بری ببینی یه حرفی، اون دختر چرا می‌خواس بره دیگه؟
    نمی‌گویم که همکارم است و هر دو خبرنگاریم. می‌گویم از سر کنجکاوی و برای کار دانشگاه می‌خواست از نزدیک ببیند.
    گرمای سوزان قم طوری است که آدم احساس می‌کند خورشید در دو وجبی از سرش قرار دارد. پیرمرد سیگار دیگری آتش می‌زند. در این فاصله چند جوان و یکی دو طلبه درست از مقابل جایی که ما نشسته بودیم رفتند و در انتهای راه روی دالان طور به سمت قبرستان پیچیدند. آدرس را درست آمده بودم و اذن ورود را پیرمرد باید می‌داد. کمی بعد هم دیدم که جوانی آمد و در مشت پیرمرد اسکناسی گذاشت و نگاه سنگینی به من کرد و رفت. پشت سرش هم زن جوانی پیچیده در چادر مشکی، سخت رو گرفته روان بود.
    به پیرمرد می گویم، بیشتر کیا میان این‌جا؟
    ــ قبلنا زیاد می‌اومدن، الان کم شدن، همی طلبه‌ها و جوون عزب اوغلی‌ها میان دیگه
    ــزن‌ها چی؟
    ــ اونا هم مومنه‌هایی هستن که میان دیگه، بی‌اونا که جور در نمیاد اصلا.
    ــ می‌شه برم ببینم؟
    ــ یه وقت مشتری نشی! زنت دعوات نکنه یه وقت!
    اشاره‌اش به جایی است که همکارم ایستاده و پیرمرد فکر کرده که ناتاشا همسر من است. خیالش را راحت می‌کنم. وقتی می‌فهمد که همکارم هست و نسبتی با من ندارد، نگاهش خریدارانه می‌شود و زیر لب هم چیزی می‌گوید. شاید زیبایی به ارث برده از ژن اروپایی ناتاشا را تحسین می‌کرد!
    از جا که بلند می‌شوم، پیرمرد هم بر می‌خیزد اما پا به پا می‌کند. می‌فهمم که حقش را می‌خواهد. اسکناس درشتی که می‌دهم چشمانش برق می‌زند و قبراق می‌شود. مسیر را نشانم می‌دهد و در راه می‌گوید، اگرهم خواستی جا هم هست!
    محوطه قبرستان قدیمی را تصور کنید با سنگ قبرهایی قدیمی و خاک گرفته. گرمای ظهرگاهی قم و سایه سار تک درخت‌هایی که جا به جای محوطه وجود دارد. زیر درخت‌ها چند مردی جوان پراکنده بی‌آن‌که حرفی با هم بزنند ایستاده‌اند. در یک چشم چرخاندن زنانی پوشیده در چادر سیاه نشسته بر سنگ مزارهایی می‌بینی که بدون هیچ بخل و خستی گردی صورت‌شان را بیرون انداخته‌اند. در این میان دو سه پسر بچه هم هستند سطل آب به دست که نقش واسطه را بازی می‌کنند. کافی است مشتری از یکی از زن‌ها خوشش بیاید، پسر بچه با گرفتن پولی نقش واسطه را بازی می‌کند و پیغام می‌برد و قرار را نهایی می‌کند. گوشه‌ای همراه با پیرمرد می‌ایستم. زن جوانی است که تقریبا دور از دید مردان نشسته وهم نظرم را جلب می‌کند. می گویم: حاج اقا این خانم…
    حرفم را قطع می‌کند و می‌گوید: من حاجی نیستم جوون! به من بوگو سید!
    ــ سید جان چطوری می‌شه با اون خانم حرف زد؟
    برایم توضیح می‌دهد که من حق ندارم تا وقتی با آن خانم محرم نشده‌ام، حرفی بزنم.
    چطوری باید محرم بشوم؟
    به جای پاسخ دادن، پسرکی را به اسم صدا می‌کند. پسر با سرعت می‌آید. پیرمرد زن مورد نظر را نشانش می‌دهد و پسر بلافاصله می‌شود پیک محبت. کمی بعد زن در چند متری ما ایستاده است. در این فاصله سید برایم توضیح داد که اگر بلدی صیغه بخوانی که فبها، اگر هم بلد نیست که خودش می‌خواند حق الزحمه‌اش را می‌گیرد.
    نگاهی به زن می‌کنم. صورت سفیدش از گرما سرخ شده و عرق روی پیشانی‌اش نشسته. لبخندی می‌زند و سری تکان می‌دهد. کمی بعد پیرمرد سید با گرفتن یک اسکناس دیگر کلماتی به عربی گفت و از من پرسید چند ساعت؟ سه ساعت خوبه؟
    بی آنکه بدانم از چه حرف می‌زند گفتم خوبه! و بعد تمام و ما، من و زن محرم شدیم!
    به سمت ماشین که راه افتادم زن هم پشت سرم آمد. سوار ماشین شدم. هم‌کارم در صندلی جلو نشسته بود و از خنکای کولر ماشین لذت می‌برد. زن تا در عقب را باز کرد و ناتاشا را دید پا پس کشید. از ماشین پیاده شدم تا توضیح بدهم که گفت:
    ببین آقا، من از کثافت کاری خوشم نمیاد واهلش نیستم!
    لهجه‌ی آذری داشت و فهمیدم که منظورش چیست. گفتم: این خانم فقط و فقط همکار من است. من همین الان مبلغی که باید پرداخت بشه را به شما می‌پردازم. فقط چندتا سوال دارم و بعد شما را بخیر و ما را به سلامت.
    بدون معطلی پولی که از قبل به وسیله پسربچه‌های سقای قبرستان طی شد بود را شمردم و دادم. زن هنوز هم باورش نمی‌شد. با اکراه سوار شد و به همکارم سلام کرد. ناتاشا پرسید، این‌جا رستوران خوب جایی می‌شناسی؟
    زن آدرس رستوران را داد. در آینه دیدم که مشغول رسیدن به اوضاع خودش هست اما باروم نشد وقتی که از ماشین پیاده شد همان زنی باشد که در قبرستان دیده بودم. زنی به زحمت سی ساله، زیبا، پوشیده در مانتویی سورمه‌ای و روسری آبی گلدار و مقدار ملایمی آرایش ناشیانه. از نگاه حیرت‌زده من خنده‌اش گرفته بود، گفت: هیزی نکن!
    ناتاشا پرسید: هیزی یعنی چی؟
    توضیح دادم که نگاه منظوردار یا از سر لذت به زن می‌شود هیزی! ناتاشا گفت: آها پس بعضی وقتا هم من باید به تو بگویم که به من هیزی نکن!
    هر سه نفر خندیدیم و غذا سفارش دادیم. ناتاشا ترجیح می‌داد تا بیشتر منتظر نباشد و سوالاتش را بپرسد. زن معذب بود و ما زیر نگاه سایر مشتری‌های رستوران حاج حسین!
    از همکارم خواستم تا سوالاتش را در ماشین مطرح کند. زن هراس داشت از این‌که مبادا اسم و رسمی از او جایی منتشر شود. دایم می‌گفت من آبرو دارم! عجب غلطی کردم.
    خیالش را راحت می‌کنیم تا بدون دلهره غذایش را بخورد. در ماشین ضبط مینی کاست را روشن می‌کنم، قبلش از زن جوان که خودش را نرگس معرفی کرده می‌پرسم برایت راحت‌تر است که خودت ماجرای زندگیت رو تعریف کنی یا این‌که ما سوال بپرسیم و تو جواب بدهی؟
    می گوید خودم شروع می کنم و بعد شما هم سوال بپرسید.
    هجده ساله بودم که شوهرم دادند. توی شهر ما ساوه، همه هم دیگه رو میشناسن، خواستگار زیاد داشتم اما این که شد شوهرم آشنای فامیل بود وچون مذهبی بودن، پدرم موافقت کرد و من شوهر کردم. بچه‌ی اولم دختر بود و دومی هم دختر و سومی شد پسر که شوهرم فوت کرد…
    نرگس ماجرای مرگ شوهرش را این‌طور توضیح داد که برای تعمیر تانکر بزرگی وارد مخزن شده بوده و بعد بر اثر گاز گرفتگی خفه شده و بیست و چهار ساعت بعد متوجه شدن و جسد را از تانکر بیرون آورده‌اند.
    شوهرم مغازه داشت و کمی بعد از مرگش مجبور شدم مغازه را بفروشم. یک مدتی هم با پولی که مانده بود سرکردم، اما با تمام شدن پول دیگر دستمان خالی بود و زندگی سخت شده بود. پدرم و برادر کوچک‌ترم هم تا جایی که می‌شد حمایت کردن، پدرم که فوت کرد اما ورق برگشت و اوضاع همه بد شد، طوری که به نان شب هم محتاج شده بودیم. تصمیم گرفته بودم برم تهران برای کار اما نه کسی را داشتم و نه کاری را بلد بود و نه حتی مدرکی داشتم. تا این‌که در یکی از جلسات مذهبی خانمی این راه را نشانم داد.
    نرگس تعریف کرد که برای تامین هزینه‌های زندگی‌اش هفته‌ای یک روز به قم می آید و معمولا دو شنبه‌ها. گاهی هم که مشتری بوده شب را در قم مانده و در غیر این صورت به ساوه بر می‌گشته. تمام اعضای خانواده و دوست و آشنا هم فکر می‌کردند که نرگس در حوزه علمیه قم درس می‌خواند و پولی که دارد هم شهریه‌ای است که حوزه به او می‌دهد. نرگس می‌گفت حتا چندتا از دخترهای فامیل پیش من آمدند و خواستند تا آن‌ها هم برای درس خواند در حوزه علمیه و پول گرفتن با من به قم بیایند که با هزار دوز و کلک از سر باز کردم.
    نرگس عکس دو دختر و یک پسرش را در کیف داشت و به ما نشان داد. همکار دو رگه‌ی من با دیدن عکس منقلب شد، اما نرگس از این‌که می‌توانست با پولی که به دست می‌آورد نیازهای ابتدایی بچه‌هایش را تامین کند خوشحال بود.
    از نرگس در مورد مشتری‌ها و میزان درآمدش پرسیدیم که گفت: دیدید که مشتری‌ها معمولا طلبه‌ها و جوان‌ها هستند که چندان در خرج کردن دست و دلباز نیستند، اما اگر خوششان بیاید از چیزی دریغ نمی‌کنند.
    او تعریف کرد که چون اغلب طلبه‌ها در حجره‌های حوزه ساکن هستند و جای مستقلی ندارند، معمولا همان سید به آن‌ها تخت اجاره می‌دهد! تخت‌های مسافرتی که در مقبره‌های خصوصی برپا می‌شود.
    نرگس می‌گفت دوسال است که مرتب به قم می‌آید و مشتری‌های خودش را دارد. شناخته شده است و کسی تا به حال مشکلی برایش ایجاد نکرده. یکی دو روحانی با نفوذ هم از مشتری‌های گاه به گاه نرگس بودند که با واسطه‌گری طلبه‌های جوان‌تر به نرگس معرفی شده بودند. نرگس می‌گفت آن‌ها وضع مالی خوبی دارند و دست و دل‌باز هستند.
    حرف‌های‌مان که با نرگس تمام شد از ما خواست تا او را به ترمینال ساوه برسانیم، جایی که اتوبوس و مینی‌بوس و سواری‌های کرایه به سمت ساوه می‌رفتند. بعد از مشورت با همکارم تصمیم گرفتیم که خودمان او را به ساوه ببریم. در تمام طول مسیر صد کیلومتری قم به ساوه، نرگس با لهجه شیرین آذری- فارسی حرف زد و ما گوش کردیم. نزدیکی شهر ساوه دوباره نرگس در جلد همان زن محجبه‌ای فرو رفت که از کلاس درس و بحث حوزه علمیه قم باز می‌گشت.

    پرده سوم، سر تخت طاووس

    وقتی مرحوم ایرج گرگین برایم توضیح داد که دقیقا چه چیزی می‌خواهد، تاکید کرد که این قدیمی‌ترین شغل دنیاست و مبادا کاری کنی که به اصطلاح انگشت در لانه زنبور فرو کردن باشد.
    با یک پرس و جوی ساده فهمیدم که نزدیک‌ترین و بهترین محل برای یافتن سوژه مورد نظر تقاطع تخت طاووس با ولیعصر، مقابل هتل تهران است.
    این را دوستم پیمان گفته بود که در آن زمان مشتری تعداد زیادی از «زنان خیابانی» بود و خانه‌های زیادی را در گوشه و کنار شهر می‌شناخت که محل تجمع آن‌ها بود. عصر یک روز تصمیم گرفتیم به محلی برویم که پیمان نشانی‌اش را داشت. انتهای خیابان هفدهم امیر آباد و در یکی از ساختمان‌های مسکونی آن‌جا خانمی به همراه دو پسر و یک دختر کوچکش زندگی می‌کرد که کارش جواب دادن به تلفن و فرستادن دختران جوان به منزل مشتری‌ها بود. دوستی خانم…. با پیمان هم دوستی عمیقی بود که باعث شد خیلی زود به من اعتماد کند و اجازه بدهد که از جزییات کار و زندگی خود و یکی دوتا از دخترانی که در خانه بودند سوال کنم.
    خودش می‌گفت پسر بزرگش از شوهر اولش است و این یک پسر و دختر از شوهر دومش. شوهر دومش در آن زمان به خاطر معامله طلا ورشکست شده بود و در زندان بود. طه اسم همسرش بود که او تاتا صدایش می‌کرد. می‌گفت وقتی وضع تاتا خوب شد من هم ترجیح دادم کارم را تعطیل کنم و فقط نقش واسطه تلفنی برای مشتری‌ها و دخترها داشته باشم. اما تاتا که افتاد زندان باز مجبور شدم کار را از نو شروع کنم.
    خانه‌اش بزرگ بود، سه خوابه، در هر اتاق سرویس خواب مجلل و تلویزیون وجود داشت. چهار خط موبایل داشت که آن زمان هر کدام دو میلیون قیمت داشتند. به عبارتی ارزش تنها چهار خط موبایل خانم… دوبرابر ارزش ماشین من بود. خانه هم دو خط تلفن و فاکس داشت. می‌گفت شماره تلفن خانه را معمولا به کسی نمی‌دهد، مگر مشتری‌های قدیمی و دوستان نزدیکش. ماهی هم یکبار در خانه‌اش سفره می‌انداخت، به گفته خودش چندتا از گردن کلفت‌های بازار و مدیران دولتی می‌آمدند، مشروب و دودی بود و بساط قمار و دلبری دختران.
    اعتیادش هم چیزی نبود که بخواهد پنهان کند. همان‌جا که بود به مرفین خونش هم رسیدگی کرد، چای و سیگاری هم پشت بندش و بعد یک‌ریز حرف زد. دختری که ستایش نامش بود را گل سرسبد دخترانش معرفی کرد. دختر سبزه و قد بلند شیرازی که اول حاضر به حرف زدن نبود و می‌گفت شاید دوست پسرم خوشش نیاید، اما وقتی خانم… چند فحش آبدار نثار دوست پسرش کرد با خنده گفت خب حالا چی می‌خواین بدونید؟
    ستایش می‌گفت به خاطر مقروض بودن خانواده‌اش به تهران آمده و گفته که در بیمارستان کار می‌کند. می‌گفت اول که آمدم واقعا آمده بودم که کار کنم، ‌اما کو کار؟ دیدم هرجا هم بخوام برم کار کنم همینه، باید همین کار را بدون اجر و مزد انجام بدهم، این‌طوری شد که اومدم تو این کار. دوست پسرم هم گفته هر وقت که بشه با هم می‌ریم اروپا.
    خنده تمسخر آمیز خانم … معنایش این بود که گوشش از این حرف‌ها پر است.
    از خانم … در مورد بچه‌هایش می‌پرسم. می‌گوید موضوع حل شده است. این بیزینس من است. بچه‌ها هم می‌دونن و معنی بیزینس را می‌فهمن.
    – نمی‌ترسید که سروکارتان به پلیس و دادگاه بیافتد؟
    این را من می‌پرسم و می‌گوید، یادت باشه کجا داریم زندگی می‌کنیم. همه چیز با پول حل می‌شه. اصلا اگر من حواسم به کارم نباشه و سبیل چرب نکنم که بارم بار نمی‌شه که!
    آتوسا دختر دیگری که جوان‌تر از ستایش بود در همین مورد می‌گفت: یک زمانی من پاتوق داشتم. اون موقع‌ها موبایل و این چیزا نبود که. تلفن خونه هم نمی‌خواستم دست کسی باشه، به همین خاطر برای خودم پاتوق داشتم و هر وقت می‌خواستم می‌رفتم سر پاتوق. آقا باورتون نمی‌شه بگم که اگر به مامورا باج نمی‌دادم نه خودم می‌تونستم کار کنم و نه مشتری‌هام می‌تونستن اون دور و بر آفتابی بشن.
    آتوسا تعریف کرد که مدتی هم با هم‌دستی چند مامور کارشان تلکه کردن مشتری‌های پول‌دارش بوده. می‌گفت با مشتری قرار می‌گذاشت، قرارش را به ماموران اطلاع می‌داد، وقتی سوار ماشین مشتری می‌شد ماموران سر می‌رسیدند و مشتری هم که معمولا از بی

     
  35. بادرودی بی پایان به نوری زاد عزیز با خود میاندیشیم آخوندها خود را گرفتار چه چیزهائی که نکرده اند دراویش که طی قرنها خود را درگیر مردم ودولتها نکرده بودند راهی داشتند برای خود معضلی شده برای آنها به زرتشتیان عزیز کلیمیان محترم که تعداد آنها بیش از جند ده هزارتن نیست نماینده قانونی عطا کردند و پز ان را در سراسر دنیا دادند اما اکثریت مردمی که با راه انها همخوانی ندارند را به رسمیت نمیشناسند وسالهای سال است آن را انکار میکنند تحولات سال 57 سریع بود وکسی نتوانست باورهای خود را در بازار آن زمان عرضه کند تا مردم بتوانند سبک سنگین کنند راهی که به نفع همه است را انتخاب کنند آن را موکول به بعد از پیروزی کردند وان کس که متعهد به چیزی نشده بود هر طور خواست رفتار کرد وتعجب همه را برانگیختند امروز ما باکسانی روبرو هستیم که هم خود در عذابند وهم مردم را به عذاب انداخته اند کلاف سردرگمی که خود نیز هر روز به باز کردن آن نا امیدتر شده اند عادتهایشان بلای جانشان شده وگروه عظیمی را باخود به پرتگاه برده اند رنسانس مردم ایران راهیست به سوی کرامت انسانی با حقوقی برابر تا کسی نتواند کالای تقلبی به انها بفروشد ..شما پیشگامان راه آزادی پیروز وسربلند باشید

     
  36. رنج‌نامه شهرام احمدی از زندان اوین، زندانی عقیدتی محکوم به اعدام

    منتشر شده در شنبه, 8مارس , 2014 | 1:56 ق.ظ
    شهرام احمدی زندانی اهل‌سنت بند ۳۵۰ اوین که به اعدام محکوم شده و در ۷ دی ماه ۱۳۹۱ برادرش بهرام احمدی در زندان قزل‌حصار کرج اعدام شده، طی نامه‌ای می‌نویسد: «ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎﯼ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺸﺮﯼ ﻭ ﻣﺠﺎﻣﻊ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﮔﺎﻩ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﮐﻨﻨﺪ اینجانب اتهام واهی اقدام مسلحانه را رد ﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻇﻠﻢ ﻭﺗﺒﻌﯿﺾ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻏﺮﺑﯽ ﻭ ﺳﯿﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ.»

    به گزارش ارگان خبری فعالان حقوق بشر در ایران، متن کامل نامه را در زیر می‌خوانید:

    ﻣﻦ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﻣﻬﺮ۱۳۶۶ﺍﻫﻞ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۶ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ۱۳۸۸ ﺑﻪ ﺍﺗﻬﺎﻡ ﻓﻌﺎﻝ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﺷﺪﻡ.
    ۳۳ ﻣﺎﻩ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻝ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﻭ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺑﺴﺮ ﺑﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۴۳ ﻣﺎﻩ ﺑﻼﺗﮑﻠﯿﻔﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﺟﺎﯾﯽ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺷﺪﻡ.
    ﻣﻦ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﺍﺣﻤﺪﯼ (ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﺬﻫﺒﯽ) ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻡ، ﺩﺭ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﺗﺤﺼﯿﻼﺗﻢ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﻫﯿﭻ ﮔﻮﻧﻪ ﺳﻮﺀ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ.
    ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۸۷ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎﯼ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺳﺎﺕ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﮐﺮﺩ؛ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﻗﻠﯿﺖ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻣﻮﺭﺩ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺳﺘﻢ ﺭﮊﯾﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯾﻢ.
    ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﺪﺍﻣﺎﺕ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺭﮊﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺳﺎﺕ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺍﻫﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﻌﺎﺭ ﺗﻮخالی ﻭﺣﺪﺕ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺐ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻧﮑﻨﯿﻢ.
    ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺳﺎﺕ ﻣﺎ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ.
    ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۶ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ ۸۸ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺪﻑ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﺴﻠﺤﺎﻧﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻦ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺳﭙﺎﻩ ﻭ ﺍﺻﺎﺑﺖ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻗﺮﺍﺭﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﺯﺧﻤﯽ ﻭ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﺷﺪﻡ.
    ﻭﻗﺘﯽ ﺗﯿﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻦ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﺎ ﻟﮕﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﻣﺎﻏﻢ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻫﻢ ﺟﺎﯼ ﺑﺨﯿﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﻫﺴﺖ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﻣﺎﻏﻢ ﺭﺍ ﻋﻤﻞ ﻧﮑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺟﻮﺵ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺭﻡ.
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻬﻮﺵ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﺎﺯﺟﻮﻫﺎﯼ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
    ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﻀﺎ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻣﺘﻨﺎﻉ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺫﯾﺖ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ ﺑﻪ سپاه ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﻦ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺳﭙﺎﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯿﻢ.
    ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﻣﻀﺎ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ. ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺟﻮﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺑﺪﻥ ﻣﻦ ﺩﭼﺎﺭ ﺯﺧﻤﻬﺎﯼ ﻋﻤﯿﻖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻤﻢ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩ ﮐﻪ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺯﺧﻤﻢ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯼ ﺷﺪﯾﺪ ﺁﻥ ﺷﺪ.
    ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺳﻤﯽ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺮﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺪ. ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﺪﻧﻢ ﻋﻔﻮﻧﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺗﺎ ۲۰ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ.
    ۶ ﺑﺎﺯﺟﻮﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺳﻮﺍﻻﺕ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﻭ ﭘﺎﺑﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻨﺪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘند. ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺷﻮﮐﺮﻫﺎﯼ ﺑﺮﻗﯽ ﻣﺮﺍ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
    ﺷﺒﻬﺎ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﺟﻮﯾﯽ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۶ ﻣﺎﻩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯾﮏ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺑﺎﺯﺟﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
    ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ. ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﻭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﺰﺩ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﭙﺎﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﺵ ﮐﺮﺩﻩ، ﺳﭙﺎﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﺰﺩ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﺮ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ.
    ﭼﺮﺍﻍ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﺍ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﻫﻮﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﭽﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﮔﺮﻣﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ. ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺁﺏ ﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺁﺏ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﻢ.
    ﺍﺗﺎﻗﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ. ﻣﺴﺎﺣﺖ ﺍﺗﺎﻕ ۱ ﻣﺘﺮ ﺩﺭ ۲ ﻣﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﻭﻓﻦ ﻭ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺼﺐ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۰ ﻣﺎﻩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﯾﻢ. ﺑﻪ ﻣﺎ ﭘﺘﻮﻭ ﺑﺎﻟﺶ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۴ ﻣﺎﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۰ ﻣﺎﻩ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
    ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺯﯾﺮ ۱۸ ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﻓﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﻭ ﻭﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۲ ﻣﺎﻩ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﺑﻪ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺗﺎ ۴ ﻣﺎﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻝ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻠﻔﻦ ﻭ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ.
    ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ ﺗﻠﻔﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺘﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﮕﺪ ﻭ ﻣﺸﺖ ﻭ ﺳﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﯿﻦ ﮐﺘﮏ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ؟ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ، ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺳﻠﻮﻝ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﻋﺘﺼﺎﺏ ﻏﺬﺍ ﮐﺮﺩﻡ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻝ ﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﺯ ﻓﻠﻔﻞ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﯾﺨﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺣﺪ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻢ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﻮﺵ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﻬﻢ ﺳﺮﻡ ﻭﺻﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ۵ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﻪ ﻫﻮﺍﺧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻧﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻼﻗﺎﺗﯽ. ﺑﺎ ﭘﯿﮕﯿﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻃﯽ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺁﺧﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ.
    ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﻢ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺑﺪﻫﯿﻢ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﻋﻼﻑ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺷﺪﻡ.
    ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۶ ماه ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺑﺎﺯﺟﻮ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﺪﺍﻡ ﺷﻬﺮ ﺍﺳﺖ.
    ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﻣﺮﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﺯﺍﺭ ﻭ ﺍﺫﯾﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻏﺬﺍ ﻭ ﻫﻮﺍﺧﻮﺭﯼ ﻣﺎﻥ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ. ﺁﺏ ﺁﺷﺎﻣﯿﺪﻧﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺁﺏ ﭼﺎﻩ ﮐﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺳﻨﮓ ﮐﻠﯿﻪ ﻣﻦ ﺷﺪ.
    ﺍﻻﻥ ﻫﻢ ﻣﺮﯾﺾ ﻫﺴﺘﻢ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۳۳ ﻣﺎﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯼ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﻭ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﯾﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺪﯾﺪ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺘﯽ ﯾﺎ ﺗﻔﻬﯿﻢ ﺍﺗﻬﺎﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ.
    ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺎ ﺍﺛﺮ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۳۳ ﻣﺎﻩ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻭﯾﻦ ﺑﻨﺪ ۲۰۹ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﻃﯽ ﻣﺴﯿﺮ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﻭ ﭘﺎﺑﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﺎﻋﺖ ۱۱ ﻇﻬﺮ ﺗﺎ ۱۲ ﺷﺐ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﻧﻪ ﻧﻬﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺣﺘﯽ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻢ.
    ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻭﯾﻦ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻋﺖ ۱۲ ﺷﺐ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪ ۳۵۰ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ۷ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﺨﻮﻑ ﺭﺟﺎﯾﯽ ﺷﻬﺮ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
    ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﺟﺎﯾﯽ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻭ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻟﺨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﻭ ﭘﺎﺷﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺳﺎﯾﻠﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺲ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ. ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻨﺪ ۴ ﺳﺎﻟﻦ ۱۰ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ.
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۲ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﻫﯿﭻ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺗﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺎ ۶۰۰ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺗﺎ ۲۰ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺪﻫﻨﺪ.
    ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۱۱ \۷ \۹۱ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺷﻌﺒﻪ ۲۸ ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﻘﯿﺴﻪ ﺑﺮﺩﻧﺪ. ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻭﮐﯿﻞ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺩﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﻭﮐﯿﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﺎ ﻭﮐﺎﻟﺘﻢ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﺪ.
    ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺷﺪﯾﻢ؛ ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺎﺭﺑﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﺪ ﻭﮐﯿﻠﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﺤﺎﺭﺑﻪ ﺭﺍ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺳﻠﺐ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﻮﮐﻞ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﮐﺎﺭﺩ ﻣﯿﻮﻩ ﺧﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺑﺮ ﻋﻠﯿﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ.
    ﻗﺎﺿﯽ ﮔﻔﺖ: ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﺷﯿﺪ ﺑﺮﻭﯾﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻌﺪﺍ ﻻﯾﺤﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻓﺎﻉ ﺑﻪ ﻭﮐﯿﻠﻢ ﻧﺪﺍﺩ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ. ﻓﻘﻂ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﺍﺩﮔﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻧﺪ.
    ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۲۳ﻣﻬﺮ ۹۱ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻗﺰﻝ ﺣﺼﺎﺭ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭﺗﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۷ ﺩﯼ ۹۱ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯼ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﯾﺎ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۷ﺩﯼ ۹۱ ﺍﻋﺪﺍﻣﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ.
    ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۲ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ۹۲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۴ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﺳﻠﻮﻝ ﺍﻧﻔﺮﺍﺩﯼ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺣﮑﻢ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﺮﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻭﮐﯿﻠﻢ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻭﮐﯿﻠﻢ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺣﮑﻢ ﻣﺤﺎﺭﺑﻪ ﺭﺍ ﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻻﯾﺤﻪ ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺩﺍﺩ.
    ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺍﻭﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﺣﮑﻢ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻔﺘﯿﻢ. ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ۱۲ﺗﯿﺮ ۹۲ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۶ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﺣﮑﻢ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎﺗﻢ ﺁﻣﺪ، ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﻣﻼﻗﺎﺕ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻬﺮﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ۶ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﮐﺮﺩﯾﻢ.
    ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻦ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻣﺎﻥ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
    ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﮐﺮﺝ ﺑﻪ ﺳﻨﻨﺪﺝ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﺮﯾﻠﯽ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﻮﺟﺐ ﺿﺮﺑﻪ ﻣﻐﺰﯼ ﺷﺪﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﻧﯿﺰ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﺪﻧﺪ. بعد ازاین جریان درتاریخ۱۷/ ۷/ ۹۲من را به سلول انفرادی ۲۴۰ انتقال دادند.
    ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮐﻪ ۷ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻡ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺿﺮﺑﻪ ﻣﻐﺰﯼ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ، ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﭼﺸﻢ ﭼﭙﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﭼﭗ ﺑﺪﻧﺶ ﻧﯿﺰ ﻓﻠﺞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
    ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻧﯿﺰ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ.
    ﻣﻦ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻃﯽ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ، ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﻭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻣﺎﻥ (ﺳﻨﻨﺪﺝ) ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
    ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ اوین ﺗﺤﺖ ﺷﺪﯾﺪﺗﺮﯾﻦ ﻓﺸﺎﺭﻫﺎﯼ ﺭﻭﺣﯽ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﻟﺬﺍ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻬﺎﺩﻫﺎﯼ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺸﺮﯼ ﻭ ﻣﺠﺎﻣﻊ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﮔﺎﻩ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﮐﻨﻨﺪ اینجانب اتهام واهی اقدام مسلحانه را رد ﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎﻧﺐ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻇﻠﻢ ﻭﺗﺒﻌﯿﺾ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻫﻞ ﺳﻨﺖ ﺩﺭ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻏﺮﺑﯽ ﻭ ﺳﯿﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ.
    ﺷﻬﺮﺍﻡ ﺍﺣﻤﺪﯼ ۱۶/ ۱۲/ ۹۲

     
  37. مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
    که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
    مباد که بی شرمان از پای اندازنت سر قامت روزگار…
    فاستقم کما امرت……

     
  38. استاد بزرگوار سلام
    به بزرگیت اعتقاد دارم
    هر حرفی بزنم برای شما تکراریست و حتمآ هزاران نفر قبل از حقیر به شما گفته اند…فقط میگویم چقد قد کشیده ای،مواظب خودت باش سرما نخوری…
    اگه میشه کمکم کن راهنماییم کن مثل شما “بنویسم”
    بسیار صاحب کلامی و شیوا و حرفه ای می نویسی
    از کجا شروع کنم چه کنم تا اندکی یاد بگیرم از فن نویسندگی و بیان قویتان.
    ارادتمند همیشگی
    یک دانشجوی سال آخر فوق لیسانس بازرگانی بین الملل،پر انرژی و سرخورده از وطنی که یک وجبش را با بهشتی که وعده میدن عوض نمیکنه

     
  39. سلام دورود بر مردبزرگ نوری زاد

     
  40. شصیت نه، شخصیت! جناب!

     
  41. سلام.سوداییان عالم پندار را بگوی / سرمایه کم کنید که سود و زیان یکیست . جناب نوری زاد من یک انسان هم زبان شما هستم که در بعضی از جهات با شما اختلاف نظر دارم ادعا نمیکنم که از روی آگاهی و مطالعه از همان روزهای نخست بعداز بهمن 57 از این حکومتیها جدا شدم بلکه بیشتر ازروی شواهد و جموعه اعمالی که در همان زمان شاهد بودم . من هم با دیگر جوانان همشهری خودم وقتی که میخواستیم به تظاهرات بر علیه حکومت شاه برویم غسل شهادت میکردیم و سینه را جلوی ماموران نظامی شاه سپر میکردیم .در افکار و رویای خود جامعه ای را ترسیم کرده که در آن دیگر هیچ کدام از اون مظاهر نا برابری نخواهد بود . ولی خیلی زود متوجه شدم که از ما استفاده ابزاری کردند و گول خوردیم . حال بماند که جامعه ما چقدر ضعف برای رسیدن به حداقل خواسته های خود داشته و دارد . بعد از گذشت مدتی روانه همان زندانی شدم که با دیگر رفیقانم در آن را شکسته بودیم و تعدای از ما دیگر با پای خود بیرون نیامدن و جسدشان را هم تحویل خانوادهایشان ندادند . سی سال از آزاد شدن ظاهری من از زندان میگذرد ولی دیگر هیچ گاه آن آرامش عادی گذشته را ندارم چه برما و مردم ما آمده ؟ دوست عزیز باور کن بیشتر اوقات وقتی تماشای رفتار و حرکات مردم میکنم به خودم میگم خوش بحال آنهای رفتند و این روزگار را ندیدند .هیچ جای سالم و نقطه روشنی بر مردم باقی نمانده آنچنان مردم را به قهقرا پرت کرده که سالها باید بگذرد تا به خود آئیم . آقای نوری زاد دلم گرفته احساس خوبی ندارم . با این همه هنوز بیشتر اوقات امیدکی در وجودم حس میکنم که این نیز بگذرد . از شما بعنوان یک انسان متعهد سوالی دارم .دورنمای این روزگار تزویر و ریا را چگونه میبینید ؟ آیا مفری پیدا میشود تا دوباره مهر و محبت را در بین مردم سرزمینم شاهد باشیم ؟ جناب نوری زاد عجیب دورغ مقدس و رایج شده . بطرز وحشتناکی اختلاف طبقاتی چهره منفور خود را به نمایش گذاشته . و………… جوانان ما بی اندازه بی ایمان و الکی خوشند ( منظورم نه باور به دین و مذهب است ) گرچه اگر از روی خلوص فلب و اخلاص ایمان داشته باشی و فرمان قتل و کشتن مخالف خود را ندهی قابل احترام هم هست . باور کنید بغضم گرفته و هرچه به اطراف خودم مینگرم بیشتر عذاب میکشم . خاصیت انسان در چیست و برای چه نفس میکشد و چرا تا این حد باید تسلیم منافع آنی و حقیر خودش بشود ؟ جامعه باید چه فاکتور های داشته باشد ؟ آیا هدف وسیله را توجیه میکند ؟ ماندن به چه قیمتی اینها چه برسر این ملت آوردند و تا چه حد احقیرمان میکنند ؟ وای از جو فروشان گندم نما . جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز / باطل در این خیال اکسیر میکنند . به امید فردائی بهتر سلامت باشید .

     
  42. salami por az eshgh khedmate pedari mehraban va fadakar
    agar mishod in neveshteha be sorate ketab dar beiad kheili fogholade mishod,inshaalah bad az hosole natije be fekre in eghdam bashid,man az esfhan hastam,arezome beiam az nazdik bebinameton…khosh halam ke dar in va nafsaye sarzamine man hanoz ensanhaei sharif mesle shoma hastand….khod soziye ye nafar dar tones,ghatle weblag nevise mesri,ina baese yek enghelabe jadid dar in keshvarha shod…kare shoma daste kami az shahadat nadare…istadan dar moghabele zolm e zalem,yani shahadat,vatan parasti…kheili saretono dard ovordam…ya ali

     
  43. سلام. چرا ان لکه قرمز را پاک کردید؟. مگر نه اینکه کار شما نمادی است؟. ان لکه را همه روز بر پیشانی خودتان بزنید. یک زمانی شمایان لکه بر پیشانی مایان می نهادید. امروزه روز ما بر پیشانی شما. شما دست اویز مایید برای نشان دادن اعتراض مان به انچه که شما از ان جدا شده اید. لکه را با خود داشته باشید.

     

  44. قلع و قمع زنان درویش در مقابل دادستانی تهران

    خبرهای رسیده حاکی از شدت عمل نیروهای امنیتی در سرکوب دراویش گنابادی معترض به بی عدالتی های قوه قضاییه در خصوص زندانیان سیاسی و عقیدتی است.
    به گزارش مجذوبان نور، نیروهای امنیتی با باتوم به جمعیت زنان درویش حاضر در دومین تجمع مقابل دادستانی یورش برده و با ارعاب و خشونت آنان را سوار ون های انتظامی می کنند و به نقاط نامعلوم می برند.
    تعداد مجروحان و اسامی بازداشت شدگانی که تا کنون به دست رسیده، به شرح زیر است:
    شهرزاد زاهدانی
    سمیه اعلایی
    فهیمه مرادی
    شکوفه یداللهی
    مهروش نوری
    سمیه اعلایی
    بهزاد نوری
    صالح مرادی
    زرین تاج
    راضیه یداللهی
    رابعه نوری
    آزاده نوری
    خانم مرادی
    سپیده مرادی
    خانم اعلایی
    پریسا اسلامی
    فرزانه نوری
    شیما انتصاری
    جمیله شهبازیان

    اخبار تکمیلی در صفحه فیسبوک مجذوبان نور منتشر خواهد شد.

     
  45. یاور نوری زاد

    اقای نوری زاد شما در نوشته ۹ اپیزودی امروزت باز مرتکب قید سوژه بانو بانو شدی. بعد در برابر نظر روانشناس (خواننده مقالاتت) مبنی بر درمان مشکلات درونیت از طرق خانوادگی و مشاوره ای رگبار ناسزا را بسوی روانشناس شلیک می کنی با هوادران نامعلومت. برادر من چه اصرار داری که در قدم زدن های روزانه چگونگی جنسیت و تعداد عابران، موقعیت اقتصادی و وضعیت فیزیکیشان را عنوان کنی. مثلا اگر روزی ۱۰نفر از ساکنین تهران که عمدتا از ساکنین شمالشرقی و شرقی است شما را ببینند. چه چیزی را حل می کنه. لطف نما و بیا جنوبشهر قدم بزن. مشیریه حاشیه های تهران. نه قدم زدن در بالاشهر و مقابل وزارتی که امنیت شما فرمانیه نشین های بالا شهری را تامین می کنند. بابا تا پایان سال از خونه بیرون نیا کمکی به خانمت کن شاید رفع مشکل شود برایش خرید عیدی کن. خانه تکانی به همسرت کمک کن خدا خوشش میاد و خانمت . خدائی ناراحت میشم که ریش سفید خودتو مضحکه کنی . اپیزودهای نوشته ات را تقدیمت میکنم تا در نوشتجات بعدی تکرار نکنی که باعث تمسخر خودت و ما علاقمندانت شوی اکنون اپیزودهایی را برگزیدم بقرار: « یک: بانویی چادری و میانسال خودش را از آنسوی بزرگراه به این سوی رسانده بود تا به من بگوید: من و خانواده ام همه ی نوشته های شما را تعقیب می کنیم.چهار: یک پژوی سفید محکم زد به یک اتوبوس و جلوبندی اش آسیب دید. واویلایی شد در بزرگراه. راننده ی پژو یک بانو بود… بانویی جوان با ظاهری آنچنانی در مقابلم ظاهرشد. تند و تند با گوشی تلفن و یک غلاف رُژِ لب ور می رفت….بانوی جوان انگشت نشانه اش را برپیشانی من فشرد و رفت. با این جمله که: شماها منو خراب کردید. شماها. او رفت… کاش از پی اش می دویدم و همانجا، به پایش می افتادم …اجاره نشین بودند. پدر فوت کرده، مادر بیمار، خویشاوندان همه پراکنده، وخودش بیکار و دانشجو. برادرِ دانش آموزش به نارساییِ کلیه دچار می شود. و او باید برای نجات برادر کاری می کرد. به هر در زده بود. کلیه ی خودش به کار برادر نمی آمد. باید می خریدند. با چه؟ آنها که آه در بساط نداشتند. تن فروشی اش ازهمینجا پا گرفته بود».

     
  46. جناب فاروق اسلام و فلسفه و بنیانگذار دیالکتیک! البته شما آخوند کراواتی ها اگر غیر از این نظر میدادید جای تعجب بود!واقعا حق اسلام و مسلمین خورده شده.ولی من فقط متعجبم از این روی شما مسلمین!حالا فرض را بر این بگذارید اگر قرانی در دسترس نبود تا تیوری این کارخانه انسانسازی برای بشریت مشخص شود!و در عجبم که با این قرآن و اینهمه فیلسوف مسلمان چرا انسان و جوامع انسانی در مملکتهای طاعون اسلام زده به چنین سرنوشت شومی گرفتارند.ولی همه زیر سر همین غربیهاست ! این بخشی از قسمت دوم مقاله ایست که جناب نقره کار در رابطه با برادر شریعتمداری نوشته و به نظر فیلسوف!؟ اسلامی در باره نویسنده بزرگ ادبی ایرانی اشاره کرده .مسلما غزالی و ملا صدراها و بقیه بهتر از همین آخوند مطهری نبوده اند چون آنچه بلغور کرده اند چیزی جز توجیه همین تیوریهای قتل و کشت و کشتار و تجاوز وجنایات قرآنی اسلامی بیش نبوده.مسلما جانیان هم برای خود فلسفه ای برای توجیه جنایاتشان دارند و اسلامیان هم از این از این لحاظ کم نمی آورند!
    مسعود نقره کارپیش ازحسین شریعتمداری، مرتضی مطهری ” استاد” و ” فیلسوف” شریعتمداری ها صادق هدایت را ” آدم کثیفی” خوانده بود، و علل خودکشی هدایت را نیز با نبوغی لاهوتی کشف کرده بود. امروز شاگردی که با اتکا به گفته‌ی پیامبرش و دیگرروایت های اسلامی شهادتش پذیرفتنی نیست، سخنان “استاد”را تکرار کرده است.

    تبليغات خبرنامه گويا

    advertisement@gooya.com

    چرا صادق هدایت آدم کثیفی بود؟

    حسین شریعتمداری در سخنرانی‌اش برای بسیجیان با تاکید بر اینکه ” صادق هدایت آدم کثیفی بود”، گفت:

    “…. تصمیم می‌گیرند یادبود صادق هدایت را در حسینیه ارشاد برگزار کنند، مگر ارث پدرتان است. ببینید مرحوم شریعتی یا شهید مطهری یا نیما یوشیج چه‌چیزی درباره صادق هدایت می‌گویند، البته یکی هم با نام صادق چوبک از صادق هدایت حمایت می‌کند و او را به‌دلیل اینکه یک‌پارچه علیه دین اسلام بود، ستایش می‌کند…..”(1)

    پیش تر، موسوی گرمارودی ” آبان ماه سال گذشته با تاکید بر این که نویسنده‌ی «توپ مرواری» توهین‌های زشتی به سومین امام شیعیان کرده است، گفته بود: « وظیفه‌ی هر قلم به دستِ اهل قبله می‌دانم که حداقل به جوانان این کشور بفهماند که چه بی‌شرف‌هایی در این کشور قلم زدند که از امویان هم بدتر بودند؛ اسمشان هم صادق بود و هدایت مردم را بر عهده داشتند.» وسپس تر رجانیوز، ” وابسته به غلامحسین الهام، عضو پیشین دولت محمود احمدی نژاد و شورای نگهبان قانون اساسی جمهوری اسلامی، با نقل بخش هایی از «توپ مرواری»، همراه با انتقادات تند و تیز و صریح او از آنچه «خرافات و موهومات اسلامی” می داند، و نیز همراه با نکوهش اعراب و حمله آن ها به ایران است، نوشت « … صادق هدایت یکی از نویسندگانی است که در ضدیت با دین، اسلام و ایران کار را از در لفافه سخن گفتن فراتر برده و در کتابهای خود صراحتاً نسبت به ذات اقدس الهی، ذوات مقدسه معصومین و مردم ایران هتاکی و جسارتهای شرم‌آوری روا می‌داشت. آنچنان که خیلی از این جسارتها قابل بازگو کردن نیست…»

    حسین شریعتمداری اما با سه رویکرد در سخنان‌اش سراغ صادق هدایت می رود: یکی رویکردی که مخاطب را به نظر و گفته‌‌ی دو چهره مذهبی ( مطهری و شریعتی) ارجاع می دهد، و بلافاصله سراغ یک شخصیت ادبی ( نیمایوشیج) نیز می رود، و سومین رویکرد کشیدن پای اسلام به وسط ماجراست که به حمایت و ستایش صادق چوبک از صادق هدایت به این دلیل که هدایت ” یک پارچه علیه دین اسلام بود”، اشاره می کند.

    رویکرد نخست :

    حسین شریعتمداری برای اثبات “کثیف بودن” صادق هدایت بسیجیان را به گفته ها و نظرات شهید مطهری و مرحوم شریعتی حواله می دهد.

    مرتضی مطهری ” آیت الله، فیلسوف، متفکر ، استاد و معلم” حوزوی ، که خمینی این “شخصیت اسلامى و علمى و فلسفى” را ” در طهارت روح و قوّت ایمان و قدرت بیان کم نظیر” می پنداشت، از علل خودکشی صادق هدایت شروع کردتا به ” بی ذوقی ” و کثیف بودن هدایت رسید. این “شخصیت علمى و فلسفى ” در باره علل خودکشی عواملی را سرهم کرده است که از یک ” شخصیت علمی” بعید بوده است. مطهری می فرماید:

    ” …صادق هدایت چرا خودکشی کرد؟ یکی از علل خودکشی اواین بود که اشراف زاده بود، او پول توجیبی بیش از حد کفایت داشت، اما فکر صحیح و منظم نداشت او از موهبت ایمان بی بهره بود، جهان را مانند خود بوالهوس و گزافه کار و ابله می دانست. لذت هایی که او می شناخت و با آنها آشنا بود، کثیف ترین لذتها بود و از آن نوع لذتها دیگر چیز جالبی باقی نمانده بود که هستی و زندگی ارزش انتظار آنها را داشته باشد.او دیگر نمی توانست از جهان لذت ببرد. بسیار کسان دیگر مانند او فکر منظم نداشته و از موهبت ایمان هم بی بهره بوده اند. اما مانند او سیر و اشراف زاده نبوده اند و حیات و زندگی هم هنوز برای آنها جالب بوده است لهذا دست به خودکشی نزده اند….امثال هدایت اگر از دنیا شکایت می کنند و دنیا را زشت می بینند غیر از این راهی ندارند. نازپروردگی آنها چنین ایجاب می کند. آنها نمی توانند طعم مطبوع مواهب الهی را احساس کنند. اگر صادق هدایت را در دهی می بردند پشت گاو و خیش می انداختند و طعم گرسنگی و برهنگی را به او می چشاندند و عنداللزوم شلاق محکم به پشتش می نواختند و همین که سخت گرسنه می شد قرص نانی در جلوی او می گذاشتند آنوقت خوب معنی حیات را می فهمید و آب ونان و سایر شرایط مادی و معنوی حیات در نظرش پر ارج و با ارزش می گردید…..اما خود کشی او را به حساب حساسیت نگذارید…. کسانی که خودکشی را به حساب حساسیت می گذارند باید بدانند که این حساسیت چه نوع حساسیتی است؟ حساسیت آنها حساسیت ذوق و ادراک نیست، به این معنی نیست که فهم لطیف تری دارند و چیز هایی را درک می کنند که دیگران درک نمی کنند، حساسیت آنها به این معنی است که در مقابل زیبایی های جهان بی احساس و کرخ و در مقابل سختی ها زود رنج و کم مقاومت اند. چنین آدم هایی باید هم خودکشی کنند و چه بهتر که خودکشی کنند، ننگ بشرند و بهتر است که اجتماع بشر از لوث وجود شان پاک شود…… در عصر ما به تقلید از اروپاییان و به علل دیگر که اکنون جای ذکرش نیست، نویسندگانی بدبین پیدا شده اند که زهرهایی را از این راه به جان جوانان می ریزند و آنان را بی علاقه به زندگی و احیانا وادار به خودکشی می کنند و از طرف عوامل مرئی و نامرئی مورد تشویق قرار می گیرند وروز به روز به عددشان افزوده می گردد. صادق هدایت از این گروه است. نوشته های وی به قول ویلیام جیمز حالت همان خوکی را می نمایاند که زیر تیغ ناله سر می دهد و یا موشی که در حالی که مشغول جان دادن است جیر جیر می کند….»(2)…
    فقط من مانده ام که اگر اسلام و مسلمین را//////// بشریت ننمامیم چه باید نامیدشان!

     
  47. باسلام
    نوشته تلخ شما و سرگذشت این دختر عزیز ، انعکاس جنایتهائی است که در این سی و پنج سال رهبر متوهم کنونی و سلف اش به نیابت از اسلام و شیعه فقه زده بر این مرز وبوم و مردم آوار کرده اند و ایمان را به فلاکتی دچار کرده اند که می بینید و چه زیبا گفت فروغ فرخزاد
    خورشید مرده بود و هیچکس نمی دانست
    که نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته ایمان است
    به همین جهت تابلوی زیبای شما تنها چند حرف درهم ریخته و رنگ خورده بیش نیست !!!ببخشید

     
  48. سلام
    برای تشییع و تدفین ماندلا نرفتند ولی برای مرگ چاوز رفتند.
    احمدی نژاد مادر چاوز را بغل کرد، تابوت چاوز را بوسید!!!!!!!
    مادر خدابیامرزم یه مثلی می زد(خر چه داند قیمت نقل و نبات!)
    قصدم توهین نیست، می گویند در مثل مناقشه نیست!

     
  49. به خاطر بی کفایتی حاکمان دوباره برگشتم به 20 سال قبل از لحاظ مادی خدا ازشان نگذرد که عمر ما را تباه کردند . باید فکری کرد و خود را به آتش کشید چون پروانه که اگر زندگی مان به کام نبود مرگ مان شمعی شود در این سیاهی ظلم و جهل.

     
  50. نظر دهندگان محترم
    – اقای قدیانی مانند بسیاری از ما ایرانیها گرفتار جهل و خرافه 1400 سال پیش تازیان بادیه نشین است. اقای قدیانی و امثال او مهر های استعمار نوین هستند.
    – این بانوی که خود رابه اینروز اتداخته است به دلیل ریشه جهل و خرافات دینی در او و جامعه اش، بجای اینکه راه مقابله انسانی با رژیم ولایت مطلقه فقیه را گزیند، خود را در اختیار جامعه خرافات و جهل زده ایران گذاشته است.
    – به نظر اینجانب اصولا اکثر ما ایرانیها فقط دلمان به حال خودمان میسوزد – به زبان انگلیسی “feel sorry for one’s self ”.
    – و خود را مظلوم میدانیم “این نوع مظلومیت هم می تواند ریشه در مظلومیتهای آخوندی است که برای امام حسین در روضه های مغز شوئی نقل میکنند”.
    – ویدوئی را دیدم که در آن یک آخوند سنی مذهب به زبان پارسی با لهجه فکر کنم افغانی داستانی را تعریف کرد و سپس نتیجه گرفت که خوردن بول پیا مبر اسلام سیری دائمی شکم را در پی خواهد داشت. این را گفتم که بگویم دین و مذهب کنترل نشده در جامعه های عقل و خرد گریز چه فلاکتهائی را میتواند برای انسانیت ببار آورد.
    – دو ویدئو اخیرا در اینتر نت منتشر شده است که هنگام بدار آویختن قرون وسطائی جماعتی که به تماشای جان دادن انسان گرد امده بودند الله اکبر و میگفتند و صلوات میفرستاند. این است جامعه آخوند زده ایران، این است جامعه جهل و خرافات زده دینی و مذهبی ایران. بعلت اینکه رزیم ولایت مطلقه فقیه در این 35 سال چوپان دروغگو شده است نمیتوان باور کرد که جرم این افراد آنچه باشد که رژیم میگوید، اما اگر بر فرض جرمشان مجازات اعدام را هم باید داشته باشد راه انسانی پسند تری میتوان برای اعدام انتخاب کرد،
    – اکثر ما ایرانیها به واسطه داشتن فرهنگ جهل و خرافه دل جرائت و شهامت مقابله با استبداد را از دست داده ایم.
    – فعلا سر ما ملت با آمدن خانم اشتون به ایران و سبد کالا گرم است. جالب است!!! خوشحالیم که خانم اشتون آمده به ایران تا مقدار کمی از پول خودمان را بصورت بخش بخش به شرط اینکه بچه خوبی باشیم با نظارت خودشان به ما پس بدهند به شرطی که هر آنچه هزینه برای قمار هسته ای اقای علی خامنه ای انجام شده تخریب گردد!!!!! ( نرمش قهرمانانه و اقتصاد مقاومتی و سال حماسه اقتصادی و حماسه سیاسی آقای علی خامنه ای).
    – آقای علی خامنه ای دستور میدهد کش ندهید و نگران فرهنگ میشوند!!!!! و آقای احمد جنتی افاضه میکنند که امام دوازدهم سر پیچ دوم در راه آمدن هستند و امروز و فردا میرسند و آن یکی برای آمریکا شاخ و شونه میکشد. فقر و فلاکت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی هم سر تا پای ایران و ایرانی را گرفته است و اما ما ملت امت شده خود به خواب غفلت زده در جهل و خرافات تازی ، برای گرفتن سبد کالا از سر و کول هم بالا میرویم و در حال پر کردن فرمهای جدید گرفتن یارانه هستیم.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – شروع تاسیس دموکراسی و ازادی- در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  51. سلام ضمن عرض خسته نباشی و تبریک بابت ابتکار زیباتون
    فکر کنم حرکت دراویش هم حرکت خیلی خوبیه کاش شما هم اونها را حمایت می کردید با حضورتون
    اصولا من فکر کنم باید خانواده زندانی ها جمع بشوند و از مردم هم دعوت کنند تا بیایند اینجور شاید حکومت عملا بفهمه که زندانی ها عزیزند و فکری به حالشون کنه وگرنه ما هر چی رای می دیم تا اونها بفهمند اونها دوباره رای ما را جور دیگه ای تفسیر می کنند نمونه آخر آقای مصباحی مقدم فرمودند رای به روحانی اصلا نشانه رای به اصلاحات نبود

     
  52. درود بر شما
    ما که نسل سوخته ایم اما چقدر تلخ بود داستان آن بانوی آینده سوخته / یکی از هزاران
    ناخودآگاه بیاد مهمل گویی بعضی عناصر ذوب شده در حماقت افتادم که میگویند ما که برای نان و ارزانی و راحتی انقلاب نکردیم !
    راستی بزرگان نادان ما برای چه انقلاب کردند ؟ مگر غیر از این بود که توده مردم دارای رفاه نسبی و قابل قبولی بودند همه گونه آزادی هم داشتند کمبود دین هم که نداشتند ایران و ایرانی هم در جهان دارای اعتبار بود فقط آزادی سیاسی نبود که باعث شد روحانیان یکه تاز معرکه باشند و بدون رقیب عقل و خرد را دور بزنند و خودشان را به عوام غالب کنند ! درسته که شاه دیکتاتور بود اما خاین به وطن و تروریست پرور نبود تنها اشتباهی که کرد این بود که اجازه شکل گیری هیچ حزبی را نداد و اعلام کرد که حزب فقط حزب رستاخیز ! اما غافل از این بود که در نبود حزب و گروهای سیاسی میدان را عملا به دست روحانیونی میدهد که تخصص در عوام فریبی دارند و در نهایت حزب فقط حزب رستاخیز تبدیل شد به مهملی بنام حزب فقط حزب الله !
    نتیجه اینکه ما برای این انقلاب کردیم که فرومایگان در قدرت باشند و به آلاف و الوفی برسند حالا اگر در این میان شرافت انسانی هم لگد مال شد شد قبله عالم بسلامت باشد !

     
  53. به نام خدا و با سلام به شما
    تقابل دين و ازادى (بخش ششم)
    … بهمن پس ازديدن رستم و مقايسه او با افتاب سپيده دم ، تصميم خود را ميگيرد:
    من او را به يك سنگ بيجان كنم
    دل زال و رودابه پيچان كنم
    اين تصميم بهمن امرى بديهى است او زاييده دين است و از شب امده ، بديهى است كه چنين كسى افتاب سپيده دم و روز را برنمى تابد ، چه وجود تاريكى و شب در نبود افتاب و روز تحقق ميابد و بهمن نيك ميداند با وجود افتاب او هيچگاه به مجالى براى اظهار وجود نخواهد يافت ، پس براى اثبات وجود خود كمر به نابودى افتاب ميبندد و بدين منظور سنگى از كوه كنده و به سمت رستم غلطان مينمايد ، سنگ با هر غلطى كه ميزند صدايى مهيب تر توليد ميكند و با ايجاد گرد و خاك بيشتر ، فضا را بيش از پيش غبار الود و تار مينمايد تا از وسعت ديد مردمان كاسته و امكان بينش و تعقل را از انان باز ستاند ، اطرافيان رستم كه از صداهاى مهيب سنگ غلطان به هراس افتاده اند و بينش انها نيز در گردوغبار ناشى از غلطيدن سنگ كاسته شده با فريادرستم را به فرار ترغيب مينمايند ، ولى رستم (افتاب سپيده دم) نيك ميداند كه فرار او يعنى نبود نور و استيلاى تاريكى ، او نيك ميداند فرار نور در برابر هجوم تاريكى چيزى جز مرگ نور نيست، و نيك ميداند همه سرو صدايى و گردو غبارى هجوم زاييده دين يعنى همان تاريكى ، توليد نموده ، چون بانگ دهل تو خالى است. لذا؛
    نه جنبيد رستم نه بنهاد گور
    زواره همى كرد زين گونه شور
    همى بود تا سنگ نزديك شد
    ز گردش همه كوه كوه تاريك شد
    بزد پاشنه سنگ بنداخت دور
    زواره بر او افرين كرد و پور
    رستم نه تنها مغلوب فضاى گرد وغبار گرفته نميگردد بلكه ثابت ميكند كه همه رعب وحشتى كه غلطيدن سنگ ايجاد نموده ، ميان تهى و دفع ان با اندك تلاشى (زدن پاشنه پا) ، ميسر و ممكن است.
    اما بهمن كه تيرش به سنگ خورده مزورانه مانع از برملا شدن ماهيت خود ميگردد و از كوه پايين امده و از مسير اصلى به طرف شكارگاه حركت ميكند و نزد رستم ميرسد ، رستم با ديدن بهمن بلافاصله در ميابد كه او از خانواده سلطنتى است ولى بى انكه اين موضوع اهميتى برايش داشته باشد به بهمن متذكر ميگردد كه ؛ او قبل از هر سخنى بايد خود را معرفى نمايد ( همانگونه كه امروزه نيز رعايت ادب اينگونه اقتضا مينمايد) ، در غير اينصورت به كام و مرادش نخواهد رسيد
    بدو گفت رستم: كه تا نام خويش
    نگويى ، نيابى ز من كام خويش
    و بهمن اينگونه خود را معرفى ميكند:
    بدو گفت ؛ من پور اسفنديار
    سر راستان ، بهمن نامدار
    واژه سر داراى معانى ؛ ابتدا ،اغازهر چيز ، بالاترين ، برترين ، ميباشد و بهمن خود را سر راستان به معناى برتري راستى ها معرفى ميكند ، همان ادعايى كه اديان در اغاز ميكنند ، بهمن به رستم ميگويد كه اسفنديار چون اتش با پيامى از جانب شاه براى رستم ، خود رابه لب هيرمند رسانيده ، و از رستم اجازه بيان ان پيام را ميخواهد ، ولى تعجيل و اظهار فوريتى كه بهمن در ابلاغ پيام ، از خود به خرج ميدهد در رستم موثر واقع نمييگردد و رستم در پاسخ ميگويد ؛ فرض ميكنيم پيام شاه برتر از ماه و خورشيد (توجه دوستان را به استفاده مجدد واژه خورشيد يا افتاب جلب ميكنم) باشد ولى با اين وجود لازم است ابتدا انچه را به منظور خوردن اماده كرده ايم به اتفاق بخوريم و پس از ان شما پيام را بيان كنى ، بهمن بر سر سفره مينشيند و پس از خوردن غذايى كه رستم مهيا نموده پيام شاه مبنى بر بستن دست رستم و دست بسته بردنش به دربار را ، به اطلاع رستم ميرساند ؛
    چو بشنيد رستم ز بهمن سخن
    پر انديشه شد جان مرد كهن
    و اينگونه پاسخ ميدهد:
    ز من پاسخ اين بر به اسفنديار
    كه اى شير دل ، مهتر نامدار
    هر انكس كه دارد روانش خرد
    سر مايهء كارها بنگرد
    و ادامه ميدهد:
    به گيتى بر ان سان كه اكنون تويى
    نبايد كه دارى سر بد خويى
    بباشيم بر داد و (يزدان پرست)
    نگيريم دست بدى را به دست
    شايد دعوت رستم از اسفنديار كه خود نمادى از دين ميباشد به يزدان پرستى قدرى عجيب به نظر برسد ولى يكى از موضوعات اساسى مد نظر فردوسى در همين دعوت نهفته شده و ان عبارت است از بيان تفاوتى كه فردوسى بين خداى مورد نظر و مورد ادعاى اديان با خداى ازاديبخش و خداى ازادگى ، قايل است ، فردوسى با دعوت از دين به يزدان پرستى در واقع به ما ميگويد كه خداى اديان خدايى جعلى و دروغين است و خداى واقعى خداى رستم يعنى خداى ازادى و ازادگى ميباشد، وباز ادامه ميدهد كه:
    اگر جان تو بسپرد راه آز
    شود كار بى سود بر تو دراز
    چو مهتر سرايد سخن ، سخته به
    ز گفتار بد ، كام ، پردخته به
    ادامه در كامنتى ديگر ، با احترام.

     
  54. واقعا هریک از ما بخواهیم برمبنای شعر سعدی{توکز محنت دیگران بی غمی ـنشاید که نامت نهندآدمی} عمل کنیم وضعی بهتر ازتو وآنچه عکس العمل دربرابر آن خانم ستمدید ه داشتی نداریم. منتهای مراتب چه کنیم که به قول یک دوست فرزانه: متا سفانه جمهوری اسلامی دراین35 سال سنسور های مامردم را دستکاری کرده است.!…

     
  55. یکی دو بار داشتم به زندگی و ثبات نزدیک می شدم و پیشرفتی جوان را در مورد خودم مشاهده می کردم. اما دل کندم و در یک راه بخصوص گام نهادم. جالب اینجاست که هیچکس نگفت دستت درد نکنه و برخی مدعیان امواج سبز همچون غیره و ذالک که خیلی هم در میان شبکه های سبز وضعشان از اکبر بهتر بود و هست، از من طلبکار هم شدند. با این همه من مگر می توانم همه تئوری ها و دلایلم را به بهانه چاهار تا زشت که در میان امواج تطهیر گر سبز وجود داشت کنار بگذارم و ثروتم را بکار نگیرم؟ امثال رفسنجانی گناهی ندارند. چونکه مستعد انعطاف در مقابل اراده سبز من و امثال من و شکل گرفتن بودند اما رژیم نگذاشت. اصلا چرا وقت من باید به خود خوری با سبزها سپری شود. مشکل و مانع من خامنه ای است و مشکلات من بدست او حل می شود. درخواست حل این مشکلات نباید جوابش بازداشت باشد. حتی اگر لازمه آن بازداشت خود خامنه ای و لوم پن های چماق بدست حذب اللهی اش باشد.

     
  56. باید اشک ریخت بر شرفهای بر باد رفته بر هوسهای فروکوفته بر خنده های خواب رفته! در این گوشه ناتوانی تنها می توانم بغضم را در گلو خفه کنم تا مباد بترکاندم! اما دوستان نیک بنگریم که این سرنوشت تلخ از سیاست نمی آید و حل آن به سیاست راه نمی برد.من با اینکه بر رنج این دختر، بر رنج جناب نوری زاد و بر رنج خودم و همنسلانم در درون نالانم اما دگرگون کردن سرنوشتمان را به سیاست گره نمی زنم.ما راه خطا می رویم و خطا را دگربار در حال رخ دادن می بینم با این استدلال ناموجه که چون همه چیز ما وابسته به سیاست است پس باید در سیاست درپیچید سخت به خطا افتاده ایم و گره مان فروبسته تر می شود. بر این پایه می اندیشم که عتابهای شما جناب نوری زاد،مرد پر مهر و عاطفه، نسبت به رهبری هم خالی از مراعات منصفانه است هم در دگرگون کردن وضع ما راه به جایی نمی برد.من اینگونه می نگرم که رهبر از بسیاری از حوزویان مهربانتر و داناتر و مردترند. چرا این پرسش سترگ را در برابرت نمی نهی که اگرتو بودی در مقام رهبری چه می کردی؟او بار سنگینی بر دوش دارد بار فرهنگی پالایش نشده و با صدایی گویاتر بگویم که او از میان حوزویان که من در میانشان می زیییم بهترین است.او بلاشک از هاشمی که اکنون طرح شورش می دهد و خود در اوج قدرت مانع اندیشیدن و فاعلیت بسیاری از فرهیختگان می شد برتر و معتدلتر است. این اعتدال نیست که تو روزگاری دهن دگراندیشان را ببندی و اکنون همانها را به میدان فرابخوانی. نیک اندیشده اید که جامعه پر از کینه و نفرت ما را به چه منجلابی از برادرکشی فرامی خوانید؟اینکه هاشمی اکنون از خود ویترینی زیبا می سازد توهین به حقیقت است البته او انسان است و حق دگرگونی دارد اما حق مشوه کردن حقیقت را هیچکداممان نداریم.بگذار صریحتر بگویم اگر بدنه اصلی دوستان سپاهی و قاطبه حوزویان ما روی بر حقایق جهان نو بگشایند و روی به دگرگونی آرند من تردید ندارم رهبری ما جلودارتر از همه آنها و روشن بینانه تر از آنها خواهد بود و هست. بنگرید که اگر از سویه های متعارض بر شما عتاب رود آیا از جاده انسجام و عدالت و حفظ امنیت عمومی خارجتان نمی سازد؟.من وقتی می بینم جناب رهبری هم باید عواطف و باورهای سردار نقدی، شریعتمداری و احمدی نژاد را با باورها و سفارشهای وحید خراسانی و مکارم شیرزای و علمای حوزه پیوند زند و با خواسته های میرحسین و کروبی و سپس هاشمی و ملی گرایان و روشنفکران و سینماگران جمع کند و پاس بدارد و هوای باورهای جناب نوری زاد را هم داشته باشد می بینم چه توان روحی می خواهد در این میانه نبریدن. من حتی یک روزش را نمی توانم در چنین کسوتی پایدار بمانم.جامعه ما سرشار از تعارض باورها و خواسته هاست. پس اینقدر عتاب کردن رهبری به باور من منصفانه نیست.
    معضل بزرگ در جای دیگری دیگری است رفیق!
    ما تا در عمق باورهامان کاوش مداوم نکنیم تا خودکاوی مداوم نکنیم و آمد و رفت حالتهای خود را در آینه ضمیر بیدار نگذاریم هیچگاه نخواهیم توانست به رازهای فروبستگی کارمان آگاه گردیم.همراه عزیز قدرت را ساده اندیشانه در شخص واحد فرونکاه. قدرت در ماست آری یک نکته بگویم و دم فرو بندم:در معمای هویدای نوشته عباس میلانی به سفر هویدا و جمعی از وزیران به عراق و گپ و گفت تند و تیز آنها در هواپیما و نیشخند و زهرخندهای آنها به باورهای شیعه و خرافات زیارت و چه و چه اشاره می کند اما به محض پیاده شدن و رفتن به صحن نجف همه چون کودکان و تندترین خرافاتیان دست بر در و دیوار و پیشانی بر گل و سنگ می مالند! اشتباه نکنید سخن من در نقد زیارت نیست در نقد درون پالایش نشده و پر گره ماست که در جلوت و خلوت شخصیتهای متعارض و متنافر از خود به نمایش می گذاریم. من به عنوان یک شهروند این کشور که به سهم خود دچار رنج و مسکنت شده ام و دلم خون است اما اینگونه می نگرم که رهبری در یک سنجش نسبی از نوع همقطاران حوزوی و سیاستمداران میهنی و به خارج رفته خردورزتر، منصفتر و منسجمتر است و من وقتی در جایگاه او قرار نگرفته ام چگونه می توانم از جایگاه خود، کنش او را به باد ملامت و عتاب گاه خالی از انصاف بنوازم؟
    راه روشن است ما هر کدام باید بیابیم در خود آیا در مقام یک صاحب قدرت می توانیم، حق همگان را پاس بداریم و از شیعی و بهایی و دگراندیش و مومن به یکسان حمایت کنیم؟. بنگرید که کداممان خطاهای خود را با صدای رسا شمرده و بر نمایشگاه چشم و چاره مردمان نهاده ایم؟ من شک ندارم نوری زاد مرد رووف و پرعطوفتی است و از جنم انسانی پرملاتی برخودار است که اینگونه در خود می پیچد و از رنج دختری زجر می کشد اما در عتابهای تندش کمتر انصاف و کمتر خودکاوی جمعی ما ایرانیان را می یابم. منصفانه تر این بود که در نوشتارهایش در یک نوشته با خود سخت درگیر می شد و فهرستی از خطاهای خود را در برابر ما می نهاد آنگاه آینه ای می ساخت از خردورزی و رفتارهای محبوبان خود را از میرحسین موسوی و امام و هاشمی و خاتمی به نقد می کشید آنگاه در باره رهبری سخن می گفت. آنگاه این نوشتارها در ما این اثر را می گذاشت که دوره دوره خودکاوی و حسابرسی درونی است و از خودکاوی به دگرکاوی رو می کردیم.

     
  57. اقای نوریزاد عزیز سلام و خسته نباشید…. خیلی دوست دارم روزی در وب سایت شما بخوانم که امروز روز چهار هزارمی بود ک رفتم جلوی در وزارت خیلی با شکوه س

     
  58. یک پیراهن مورد نظرم بود که می خواستم تهیه کرده و به شما تقدیم نمایم. اما متاسفانه نشد. در فکر آن بودم که اگر بوتیکی پیراهن را تهیه کرده و به من زنگ بزند من چگونه در این روزهای آخر سال باید آن را به نوری زاد برسانم. وقتم آزاد نبود و زمان و مکان حضور شما نیز ثابت و معین نبود. منشی یی چیزی هم نداشتید که امانت را تحویل بگیرد.
    و همچنین می ترسیدم که اطلاعاتی ها بخواهند پیشدستی کنند و قبل از اقدام احتمالی من در روزهای آینده به ذکرهای سبز، اقدام به بازداشت من در مقابل وزارت اطلاعات کنند. بوتیکی هم زنگ نزد. متاسفم، ببخشید.
    گویا بهار های ما هیچگاه قرار نیست که با شادی و پیراهن هدیه دادن به محمد نوری زاد و دیدارهای سبز و پیام تبریک های سبز و گرامیداشتها و بزرگداشتهای سبز و …. آغاز شود و باز هم باید با بازداشت _ و بخصوص بازداشت خود من که یک سال هم حبس تعلیقی مستعد باالفعل شدن دارم_ و فرسایش و …. آغاز شود.
    گر مسلمانی از این است که جمهوری اسلامی ایران دارد
    آه اگر از پی امروز بود فردایی

     
  59. سلام
    اگه ممکنه لینک مصاحبه خودتون رو با صدای آمریکا بذارید من پیداش نکردم. ممنون

     
  60. الیس الله بکاف عبده …باخبر شدیم ایت الله قزوینی مدیر بشکه ولایت فتوا صادر فرمودند نوشتن این ایه یاهر جمله مشابهای مثل فقط الله در مجامع عمومی وپشت خودروها ودر اتوبوسها که بسیار رایج شده این چند سال اخیر اینها دسیسه دشمنان خداست وباید مثل قران های سر نیزه در روز صفین (نعوذ بالله)پاره شده وبا افراد برخورد بشه البته بنا بقولی در مثل مناقشه نیست بلا تشبیه بلافاصله به یاد این مطلب افتادم میگویندمیمون مادر رو اگه در جایی قرار بدی وزیر پاهاش اتیش روشن بگنی ابتدا سریعا بچه اش رو بغل کرده واین پا اونپا میکنه اما وقتی حرارت رو زیاد بکنی با کمال تعجب میبینی بچه رو زمین میزاره وروش می ایسته این حال و روزه روحانیت امروز ماست که اسلام رو گذاشته وبرای نجات خودش روش ایستاده خدا کنه اشتباه از تشخیص من باشه

     
  61. قابل توجه و تأمل

    محمود سریع‌القم استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی امسال نیز در مجمع جهانی اقتصاد در داوس سوئیس حاضر بوده و در این باره یادداشتی در فیس بوک خود منتشر کرد.

    این یادداشت به این شرح است:

    امسال، برای پانزدهمین بار به سلسله کنفرانس های داوس یا مجمع جهانی اقتصاد، دعوت شده بودم. 265 میزگرد در داوس امسال برگزار شد که طی پنج روز موفق شدم در 24 مورد که به حوزه پژوهشی من مربوط می شد شرکت کنم تا از زاویای مختلف نظام بین الملل در حال ظهور را بهتر درک کنم. در 12 مورد از این میزگردها خود نیز مشارکت داشتم. می‌توان گفت سطح یادگیری از تحولات سیاسی، ژنوپلیتیکی و اقتصادی جهان در داوس بی نظیر است. 2500 نفر کارآفرین، مدیر، سیاست مدار و دانشگاهی گرد هم می‌آیند تا با تبادل آرا از هم بیاموزند. داوس محل تصمیم‌گیری نیست بلکه کانون یادگیری و اثرگذاری است. طی یک هفته در داوس، فرصت کردم تا با ده‌ها کارآفرین، محقق و مدیر صحبت کنم و به عنوان یک دانشگاهی، نمایی مثبت از ایران عزیز به جا گذارم.

    اما آنچه که مهم‌ترین درس من از داوس امسال بود در لابه لای جلسات و گفت و شنودها به دست نیامد، بلکه زمانی بود که داوس را ترک کردم. در فرودگاه زوریخ در صف تحویل چمدان ایستاده بودم که ناگهان، کسی مرا صدا کرد. هنگامی که برگشتم؛ پشت سر خود، وزیر خارجه سوئد را دیدم. این بار سوم بودکه او را طی یک هفته می‌دیدم. ضمن اینکه با هم صحبت می‌کردیم ده درصد از توجه من به این مسئله بود که ببینم کسی او را همراهی می کند یا خیر. او هم مانند دیگران در صف ایستاده بود تا چمدان خود را تحویل داده و کارت سوار شدن به هواپیما ر ا بگیرد.

    باورم نمی شد. سال ها در رسانه ها خوانده بودم که مسئولین دولتی کشورهای اسکاندیناوی، مانند شهروندان دیگر رفتار می کنند و هیچ مزیتی نسبت به دیگران ندارند و حال، به چشم خودم این واقعیت را تجربه می‌کردم. من و او، چمدان خود را تحویل دادیم و مانند افراد عادی، کارت پرواز گرفتیم و چون به مقصدهای مختلفی می رفتیم از هم خداحافظی کردیم.

    از آن لحظه مرتب به این موضوع فکر می کردم که کدام ساختار، قواعد و قوانینی باعث می شود تا به این حد، مسئول مهم یک کشور کم هزینه باشد. سوئد با 9.5 میلیون جمعیت، 550 میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی و حدود 44000 دلار درآمد سرانه، از منظر شاخص های توسعه یافتگی، جزء پیشرفته‌ترین کشورهای جهان است. این کشور، میزبان حدود صد وسی هزار نفر مهاجر ایرانی نیز می باشد.

    چرا سوئد امکانات وسیعی در اختیار مدیران خود نمی گذارد؟ به عنوان مثال، بسیاری از مدیران این کشور با اتومبیل شخصی یا حمل و نقل عمومی به محل کار خود می روند. آیا این نتیجه نظام قانونی این کشور است؟ ولی همه کشورها، قانون دارند. چینی ها سخت ترین نظام های قانونی را طراحی کرده اند و در عین حال، در سال 2013 نزدیک به 182000 مسئول دولتی را به موجب سوء استفاده مالی و اداری مجازات کرده اند.

    آیا وضعیت سوئد به خاطر فرهنگ، دانش و آگاهی مردم این کشور است؟ شاید اینگونه باشد. اما با استمداد از نظریه های توسعه یافتگی احتمال بیشتر را به این نکته می دهم: در سوئد ساختاری به وجود آمده که مردم فقط از دولت و حکومت، انتظار ایجاد امنیت و نظارت بر قانون را دارند. حکومت و دولت، کانون ثروت و ثروت یابی نیست. می توان دقیق‌ترین نظام قانونی را طراحی کرد ولی وقتی نود درصد ثروت یک کشور نزد حکومت و دولت است، حداقل از لحاظ نظری نمی توان در انتظار توزیع ثروت و عدالت اجتماعی نشست. توسعه یافتگی نتیجه تفکیک قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی یک کشور است. چون مردم سوئد مسئول معاش خود هستند، از حکومت و دولت بی نیازند و می توانند بدون نگرانی، حقوق اجتماعی خود را درخواست کنند و مدیران را به سمت پاسخگویی سوق دهند. همینکه انسان نیاز مالی و اقتصادی پیدا کرد، مجبور است به خاطر بقای خود، بسیاری مسایل را کتمان کند. بی نیاری بنیان آزادی است. بی نیازی بنیان رشد است. بی دلیل نیست که کشورهای اسکاندنیاوی از بالاترین سطح توزیع ثروت و عدالت اجتماعی برخوردارند. اینجاست که نظریه ها و تجربۀ کشورهای دیگر به کمک ما می آیند تا بهتر رفتار مسئول سوئدی را بفهمیم. خاطرم هست هنوز ده سالم نشده بود که پدر بزرگم که فردی کارآفرین و بسیار متدین بود، مرتب تذکر می داد: تا می توانید درآمدتان در زندگی نتیجه زحمات شخصی شما باشد. هم فکرتان مال خودتان می شود و هم تدین شما واقعی.

     
  62. ادامه كامنت پست قبلى :بنا شد به ريشه بزنم اما با اين دل زخمى چه كنم كه نوريزاد باز هم در آن نشتر چرخاند . حقوق انسانى يعنى حقوق همه و هركس .نگوييد كه اين دختر تلف شده نمونه همه دختران ايرانى نيست .روانشناسان در پيت صدا و سيماى ضرغامى حرف نزده مى دانيم كه مى خواهيد چه بگوييد :نيمه پر ليوان ،نگاهمان را عوض كنيم .سياهى ها را ننماييم ور نه متهم به سياه نمايي مى شويم .خب ،اين ها كه روان شناسى نيست .به موعظه آخوند مى ماند با قدرى رنگ و لعاب مدرن .فقط فكر كن آن دختر دختر ايران است و با ما هموطن .اى ،ايران ،اى ايران عزيز چه شد دود سياه استبداد آسمانت را تيره كرده است ؟تا كى ترس از ظلمت حكام.بى تميز ؟تا كى سانسور ؟تا كى شكنجه ؟تا كى عقوبت زندان به جرم نوشتن ،نقد ،بيان انديشه ؟تا كى ؟ايران ،اى خاك خونين گشته از خون شريف ترين دختران و پسرانت ،آسمان و زمينت از باد سموم استبداد تنگ و خفقان آور گشته ! هنوز يكى بيشرمانه از خطاناپذيرى شخص اول مملكت ،اعليحضرت همايونى …ببخشيد ولى امر مسلمين جهان دم مى زند .زى تير نظر كرد و پر خويش بر آن ديد // گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست / اين را ناصر خسرو گفته است .در روزگارى كه ممدوح حكم ناشر داشت او هرگز مدح شاهان نگفت .من آنم كه در پاى خوكان نريزم // مر اين گوهرين در لفظ درى را ./ اين نيز از هم اوست . دوستان ارجمند ،من ريشه ناگوارى روزگار امروزىان را در آن بيرون ،در أعماق تاريخى كهن ،در زبان و فرهنگ و سنتى كه تن به تغيير اساسى و پوست اندازى نمى دهد مى بينم .نه در عقيده و سليقه خود .عقيده من هر قدر هم بخردانه و پيشرفته باشد جز با زور و خشونت نمى توانم آن را بر ملتى حكم كنم مگر آن ملت خود پيشاپيش با من هم عقيده شده باشد .زبان. ما ،ذهن ما ، رفتار ها و پيوند هاى ما غالبا و در مقياس اجتماعى نشانه هاى استبداد خدا شاهى را با خود حمل مى كنند .البته نمى گويم كه بايد منتظر بنشينيد تا فرهنگ همگانى دگر گون شود اما در كنش سياسى بايد هدف را بر ساختار متمركز كنيم نه بر اشخاص .شايد اين لغز به گوشتان خورده باشد :سه شخص كانديد اى رهبرى مى شوند .اولى بدنام ،رشوه خوار ،اهل خرافه و فال و رمالى ،و دائم الخمر.دومى تا لنگ ظهر مى خوابد،ترياك مى كشد ،بارها در مدرسه رفو زه شده ،سومى يك مدال شجاعت واقعى بر سينه دارد ،سالم و تندرست و گياه خوار و بسيار منظم است .لب به سيگار و مشروب نمى زند .كدام را انتخاب مى كنيد ؟ اولى روزولت است ،دومى چرچيل و سومى هيتلر .يك دستگاه خراب و بدكار خردمندان با تميز را فاسد مى كند .يك دستگاه درست فاسد ها را. نيز وادار به پيروى از كاركرد خود مى كند .دستگاهى را فرض كنيد كه نخبه و دانا و خردمند و دلسوز و اوباش و أشرار واردش شوند اما چرخ و دنده اش چنان كار كند كه جز اوباش و أشرار مابقى را. دفع كند .اين حكايت دستگاه قدرت سياسى در تا ريخ آزاده كش ماست .دستگاهى كه كاركرد خود را به قوه نيرويي از بالا جلوه داده است نه به نيروى مردم .شخص پرستى ما ،تعارفات ذليلانه ما ،ايدئاليست خطرناك سليقه مدار ما ،سبد كالا گرفتن ما ،به دنبال ماشين دولتمردان دويدن ما ،آقا پرستى ما ،تقدير گرايي ما ،تعطيلى انديشه ،قدرت پرستى ،تكروى ها ،فقدان اعتماد به قدرت مشاركت خود و ترس و هراس دائم از گزمه و عسس و ساواكى و اطلاعاتى و بسيارى از ريز و درشت هاى رفتار هاى اجتماعى ما و رويكر دمان به قدرت از خرابى دستگاهى است كه ميراث كهنه. ماست كه امروزه با تكنولوژى نيز مجهز گشته .اين است دليل ضرورت فردوسى خواندن و به طور كلى باز انديشيدن در گذشته تاريخى خود از أفق انديشه مدرن .

     
  63. اگر بپذیریم که خشونت و تندروی، از عوارض اجتناب ناپذیر هر انقلابیست، کاملا منطقی خواهد بود که امروز پس از 35 سال از برپایی یک حکومت جدید، انتظار حاکم شدن یک مشی اعتدالی، عقلانی و به دور از تعصب در جامعه داشته باشیم . به عنوان مثال، اگر امروز قاطبه خردورزان بر اشتباه بودن اشغال سفارت آمریکا و طولانی شدن آن معترفند، دیگر نمی توان بر رفتار جوانانی که سی و اندی سال بعد، در سفارتخانه ای دیگر اقدامی مشابه می کنند، نام “اشتباه” گذاشت و آن را به شور انقلابی نسبت داد.

    متاسفانه دوران 8 ساله گذشته، بستری فراهم ساخت تا تندروی ها و بی ترمزی هایی که در کمون به سر می بُرد، دوباره سر برآوَرَد. تندروی هایی که نه تنها تفکرات مخالف را بر نمی تابد، بلکه آشکارا از آنها ابراز انزجار می کند، اعدام مخالفان را طلب می کند، آزادانه تهدید می کند و تهمت می زند، کفِ خیابان را به عرصه بازجویی تبدیل و همانجا حکم صادر می کند، و از اینکه بگوید از جزئیات زندگی شخصی کسی با اطلاع است اِبایی ندارد، بدون اینکه ذره ای فکر کند که راهی که او اکنون می رود، آن دیگری سال ها پیش پیموده و به عبث بودن آن پی برده، و اگر او امروز صرفا با الفاظ از این انقلاب دفاع می کند، آن دیگری برای این انقلاب، با معیارهایی که زمانی به درستی شان ایمان داشت، زحمت کشیده و رنج زندگی در مناطق محروم را بر خود و خانواده اش تحمیل کرده است.

    این گروه های تندرو، هیچ گاه حاضر نشده اند به ارزیابی نکات مثبت و منفی مخالفانشان به طور واقع بینانه و در فضایی آرام و بدور از تعصب و خشونت کلامی و فیزیکی بیندیشند، چون هیچ گاه فضایی مناسب برای ارزیابی دقیق و بدون ملاحظه وضعیت کشور، فارغ از شعارهای کلیشه ای وجود نداشته است. اینجاست که تفکر این افراد، به قالب های فکری از پیش ساخته محدود می شود. در تفکرات تندروها، الفاظی چون “فتنه گری”، اغتشاش گری”، “پایمالی خون شهدا”، “خیانت در آرمان های انقلاب” و … اینقدر به خودیِ خود بار منفی حمل می کنند که مجالی برای اینکه به درستی بیندیشیم “فتنه گری” و “اغتشاش گری” اصولا به چه معناست، و حرف حساب این “فتنه گران” چیست، یا اینکه چه کسی یا کسانی واقعا در حال پایمال کردن خون شهدا هستند باقی نمی گذارد.

    اینقدر جای فضای نقد منصفانه در کشورمان خالیست که افراد پیش از آنکه با کُنه عقاید یکدیگر آشنا شوند، ترجیح می دهند تا در مقابل هم جبهه بگیرند، با بغض و نفرت به هم بنگرند، و حتی اگر مجالی شد، از یکدیگر یقه بدرانند. ما تندرو ها امروز می گوییم فتنه گر بد است، اما به این به اصطلاح فتنه گران تریبونی برای بیان نظراتشان را نمی دهیم. می گوییم نوری زاد “مسخره بازی” در می آورد، اما ناخواسته اعتراف می کنیم که یکی دو نامه از او را بیشتر نخوانده ایم. و حتی با پیش داوری به سراغ او می رویم و پرده نفرت و تعصبی که جلوی چشممان را گرفته، اجازه نمی دهد که لااقل در کلام، ادب او را با ادبی متقابل پاسخ دهیم.

    ما با مقوله گفتگو و نقد واقعی و سازنده و برخاسته از منطق، فرسنگ ها فاصله داریم. آخر ما ایرانی ها، همگی یک ژن نهفته ی اقتدارگرایی داریم که ظاهرا قرار نیست به این زودی ها از آن خلاص شویم.

     
  64. شايد لازم بود در ابتداى مباحث شاهنامه به اين پرسش پاسخ داده ميشد كه فردوسى چه نامى بر روى کتاب خود گذاشته بوده؟ در بادى امر اين پرسش زايد به‌نظر مى‌رسد. چه، همه مى‌دانند که نام کتاب فردوسى ”شاهنامه“ است. اما حقيقت آن است که در سرتاسر کتاب، يک‌بار هم اين نام يعنى ”شاهنامه“ نيامده است. با اين همه، همهٔ شاعران و نويسندگان، از قديم‌ترين زمان‌ها از اين کتاب بينظر به‌نام ”شاهنامه“ يا مخفّف آن ”شهنامه“ ياد کرده‌اند. مثلاً اسدى طوسى که حدود پنجاه سال بعد از فردوسى درگذشته مى‌گويد:
    که فردوسى طوسى پاک‌مغز
    بداده‌ست داد سخن‌هاى نغز
    به شهنامه گيتى بياراسته‌ست
    بدان نامه نام نکو خواستهست
    و يا نظامى عروضى مى‌نويسد: ”استاد ابوالقاسم فردوسى از دهاقين طوس بود، از ديهى که آن را باز خوانند … و شاهنامه را به نظم همى‌کرد – با اين همه جاى پرسش همچنان باقى است. فردوسى کتاب خود را چه ناميده بوده؟ پيش از آنکه به اين پرسش پاسخ گوئيم، بايسته است به دو نکته اشاره‌اى بکنيم: نخست آنکه ”شاهنامه“ در آن روزگاران نام عمومى همهٔ کتاب‌هائى بوده که در موضوع داستان‌هاى باستانى مى‌نوشته يا مى‌سروده‌اندوظاهراً اين کلمه ترجمهٔ ”خوتاى نامک“ پهلوى است، که شکل فارسى آن ”خداى‌نامه“ است. دوم آنکه کلمهٔ ”خداى‌نامه“ در بحر متقارب ”فعولن فعولن فعولن فعول“ که شاهنامهٔ فردوسى در آن وزن گفته شده نمى‌گنجد، ”شاهنامه“ و مخفّف آن ”شهنامه“ نيز که در اين بحر مى‌گنجد، در شاهنامه نيامده.
    و هامنگونه كه در كامنت پاسخ جناب مرتضى بيان گرديد معادل عربى شاهنامهٔ ”سيرالملوک“ است فردوسى کتاب را با نام‌هاى گوناگونى ياد کرده، از جملهٔ اين نام‌ها:
    نامهٔ بستان:
    نباشى بر اين نيز هم‌داستان
    يکى بشنو از نامهٔ باستان
    بمانم به گيتى يکى داستان
    از اين نامور نامهٔ باستان

    سرآرم من اين نامهٔ باستان
    به گيتى بماند ز من داستان
    نامهٔ شهريار:
    کنون بازگردم به آغاز کار
    سوى نامهٔ نامور شهريار
    ز هجرت شده پنج هشتاد بار
    که گفتم من اين نامهٔ شهريار
    مرا گفت کاين نامهٔ شهريار
    گرت گفته آيد به شاهان سپار
    نامهٔ شهرياران پيش:
    بدين نامهٔ شهرياران پيش
    بزرگان و جنگى سواران پيش

     
  65. سلام .. آقای نوری زاد من دانشجوی فوق لیسانس هستم که در دانشگاه تهران مشغول تحصیل هستم متاسفانه چون خودم هم از طبقه پایین هستم و ساکن روستا هستیم …از روز اول زندگی با سختی و مشقت بزرگ شدم از 5 سالگی به همراه پدرم به مزرعه می رفتم و سخت ترین کارهای کشاورزی و دامداری را انجام میدادم و الان هم همین طور …. من نمی خام ناراحتتون کنم ولی آرزوم بود که امثال شما فیلم ها و مستندهایی را راجع به زندگی دانشجویان روستایی و مشکلات ما هم حرف بزنید شاید وظیفه شما نباشد ولی آیا ملجایی برای ما طبقات پایین روستایی نیست
    از بیکاری نگفتم که اغلب دانشجویان امثال خودم همه افسرده شده ایم …..نمی خام ناراحتتون کنم
    ان شاءالله به امید آزادی بیان ، آزادی عقیده و آزادی مذهبی همه مردم ایران
    موفق باشید

     
  66. سلام جناب نوری زاد ”
    بادیدن تابلوی باخط نوشته عالی هنریت خیلی خرسندشدم ازمفهوم آن جمله نازنین الهی {الیس الله بکاف عبده }
    واما با ذکرداستان آن بانو یادختر …غلیظ ،غصه ای برغمهایم مضاعف کردی وروحم را ناراحت ومتلاتم نمودی و چه هاکه نکردی.
    اما خوب دک و پز قدیانی را به هم ریختی، دست مریزاد.
    آری دربرخی فرصت ها که پیش می آید ازموج سواری می توان خوب وبهترین بهره برداری را کرد.
    {الا فی ایام دهرکم ،لنفهات ،الا،فتعرضوا لها} .همیشه بادصبا به آن دلنوازی نمی وزد؛ازاین نسیم درباطنش رحمت ودرظاهرش نقمت ورنج،بایدحداکثر بهره رابردونصیب آرمانهاکرد.به نظرم بهترین ایام تاخت وتاز برظلمات ظالمان وجورجائران است که نصیب شما شده است وماازآن بی بهره ایم ؛زبان درکام ودرون آتش شعله ور. پیروزباشید وموفق ،فقط دعایت می کنم که به مرادت که همان اصلاح جامعه خمیرشده است برسی ؛ماهم ازخمیر شدگانیم نه اینکه ظلمی برمن شده باشد بلکه ظلم برانقلاب وآرمانهایمان شده است.بدرود ای نازنین.
    مصلح

     
  67. سلام ای عزیز ای باشرف ای شجاع و ای رئوف. از داشتن چون شمائی بر خود می بالم .خدایا به سلامت دارش .قلم و بیان او را برای این مردم ستمدیده و دربند تداوم بخش . امین یا رب العالمین .

     
  68. ابو علی ایرانی

    چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند محنون
    دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

    چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
    بسان کشتی اندازد میان قلزم پر خون

    زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
    که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون

    ………………………………..مولانا:غزلیات شمس

     
  69. سلام جناب نوریزاد عزیز
    من برای حسین قدیانی و حسین قدیانی ها متاسفم که از شهدا برای اعمال و کردارشان هزینه می کنند.
    من زمانی با این تیپ آدم ها آشنایی و دوستی داشته ام. سخت متعصب، مغرور و بی منطق. علتش روشن است. اینها عقایدشان را به دین گره زده اند و با انجام هر عمل دینی یک گام بیشتر در مرداب افکارشان فرو می روند. شباهت عجیبی بین این دسته و گارد جاویدان محمدرضا پهلوی وجود دارد.
    خدایا ! ایران را از جهل و تزویر نجات بده. خشکسالی و زلزله و سیل را تحمل می کنیم.

     
  70. سلام برشما و درود بر خانواده همرزمتان
    من و همسرم نوشته هر روزتان را می خوانیم و برایتان آرزوی موفقیت داریم و روزنه امیدی هست برای دل گرفته و تاریکمان در این دیار غربت و دل خوشی هست برای ما که بالاخره در ان کشور خفتگان کسانی بیدار هستند , اما قسمت آخر این متن به همان اندازه که دل شما را بدرد آورد ما را هم متائثر کرد و گناهکار .متاسفیم که ما هم با پنج هزار کیلومتر فاصله و سی سال غربت نشینی با سکوتمان در این سرنوشت مقصریم و حالا من و ما میمانیم با این سوال بزرگ که با این حس گناهکاری در یکایک این سرنوشت ها به چه شکل سر کنیم ,

     
  71. سلام صدباره و ارادتی صادقانه و از سر احترام

    یک خواهشی دارم که حدیث اوباشان و جیره خوارهایی چون حسین قدیانی ها را قلم بکش که این طایفه بی ادب و خشونت گر ارزش قلم شما و وقت ما دوستداران شما را ندارند. اینان به تعبیر قران کر و کور و لال های وجدان فروخته ای هستند که هیچ امیدی به برگشت از جنایت و رذالت اشان متصور نیست.اری
    ماه-بخوان نوریزادهای عزیز- نور افگند و //////// ولایت هو هو کند
    هر کسی بر طینت خود می تند
    قربانت

     
  72. عالمان دین ، این افضل از انبیای بنی اسرائیل ، این روزها عزادار نشان دادن چهره ابوالفضل هستند . ارزشها باید حفظ شود . نمیدانم چه بنامم این علمای اعلام را .

     
  73. محمد مهدوي فر

    زني گفتا به دهقان فداكار *****شباهت هاي من با توست بسيار
    لباس از تن در آورديم هر دو ****نبود اينكار جز از روي اجبار
    نجات ديگران منظور ما بود******و آنها بي خبر بودند از كار
    زماني تن فروشي پيشه ام شد**كه فرزندم گرسنه بود و بيمار
    به دست تو لباس كهنه مي سوخت * به دست من حيا در پاي دينار
    مرا بردند و مي كردند ارشاد ****تو را خواندند دهقان فداكار

     
  74. سلام علیکم _ 1_آقای نوریزاد شما حدود 30 نامه برای رهبری نوشته اید ، آیا یک پاسخی تا کنون دریافت کرده اید ؟ کاشکی من از روز اول متوجه شده بودم که دارید نامه می نویسید و من شما را بلافاصله از نوشتن منع تان میکردم ، زیرا من می دانستم که رهبری به شما که هیچ به کسی پاسخ نامه نمی دهد .تا جایی که یاد دارم اولین نامه به رهبری را مرحوم آیت الله خلخالی پس از جابجایی قدرت در نظام جمهوری اسلامی ( از چپ به راست آن زمان ) و هنگامی که آیت الله را از منسب اهدا شده از طریق امام حمینی به ایشان را باز پس گرفتند ( زمانی که عقاید رهبری با آقای رفسنجانی نزدیکتر بود ) و هاشمی در نماز جمعه علت برکناری آیت الله خلخالی را بدبینی مردم به آیت الله قلمداد کرده و اینکه مردم از ایشان هراس دارند و در جهت تلطیف فضای بعد از انمام خمینی و فضای جدید رهبری جدید نیز قلمداد کردند . آیت الله خلخالی در آن نامه به رهبری مرقوم نموده بودند که : کسانی را که شما امروز آنها را سر کار می آورید و یاران امام را از صدر دولت و جامعه به منازل خود می رانید ، این آدم های جدید غیر انقلابی فردا ( در آینده ) خود شما را کنار خواهند گذاشت . این نامه در روزنامه رسالت بدون کم و کاست به چاپ رسد که رهبری بسیار از چاپ نامه مکدر شدند و به روزنامه رسالت هشدار دادند که از این پس از چاپ هر نوشته ای که به رهبر می شود خود داری نموده و یا هماهنگی صورت پذیرد . در آن نامه خلخالی از رهبری خواسته بود که جواب نامه منتشره ایشان را چه جواب کتبی و یا شفاهی بدهند . رهبری هم در نشستی که با هیئت تحریریه رسالت داشتند ، غیر مستقیم به خلخالی پیام دادند که : من نامه آن شخص را نه شفاهی و نه کتبی پاسخ نخواهم داد و تا به امروز ما می بینیم که مانند اینکه قسم خورده باشد ، روش ایشان همان است که نه به نامه ای شفاهی و نه کتبی پاسخ میگویند .

     
  75. : “نمي‌شود فكر را سركوب كرد. نقش گاندي در هند اين بود كه به مردم مي‌گفت يكي را مي‌گيرند، دنبالش را بگيريد و بگوييد كه مرا هم به زندان ببريد. انگليسي‌ها آمدند بين دو شهر به همه درختان يك سر يا يك مرده آويزان كردند. باز گاندي به مردم گفت كه برويد. واقعا آن قدر در زندان جمع مي‌شدند كه ديگر كسي نمي‌توانست زنداني كند! اگر عموم، عمومي كه مي‌گويم نه همه مردم، آنهايي كه مي‌فهمند، حرف حقيقت را بزنند. اتفاقي نمي‌افتد و هيچ كس هم جرات نمي‌كند به مردم ظلم كند.”

     
  76. سخنرانی طولانی امازیبای صادق زیباکلام در اتاق بازرگانی
    امروز ‌ می خواهیم از منظر تاریخی موضوع هراس از بخش‌ خصوصی را بررسی کنیم. ما اعتقاد داریم که راه‌حل توسعه اقتصادی کشور، توسعه فعالیت بخش خصوصی است. این به عنوان یک دیدگاه کلی مطرح است و اعتقاد داریم باید جایگاه بخش خصوصی ارتقا پیدا کند و تا این اتفاق نیفتد قطعاً به توسعه دست پیدا نمی‌کنیم و اعتقاد داریم که هم در پذیرش این رویکرد در اقتصاد کشور مشکل داریم یعنی خیلی از مسوولان و دست‌اندرکاران خیلی به این موضوع اعتقاد ندارند. هنوز درباره بزرگ شدن بخش خصوصی به جمع‌بندی نرسیده‌ایم و نمی دانیم چگونه می‌خواهیم بخش خصوصی را ارتقا دهیم. این بحث را در اتاق تهران دنبال می کنیم که چند الگو برای توسعه بخش خصوصی وجود دارد و کشورها با استفاده از این الگوها توانسته‌اند به توسعه دست پیدا کنند. یکی از این الگوها بهینه‌سازی اقتصاد است. کشورهایی که سیاست درهای باز داشتند و اجازه دادند خارجی‌ها وارد اقتصاد کشور شوند که این اتفاق مصادف شده با همراهی و همکاری با بخش خصوصی و بخش خصوصی ارتقا پیدا کرده است. دوم، اینکه ما اجازه استفاده از ظرفیت‌های تجاری کشور را به بخش خصوصی بدهیم. یعنی بخش خصوصی اول وارد فعالیت‌های تجاری شده و بعد وارد فعالیت‌های تولیدی شده است. اما بخش خصوصی تاجر کم‌کم شده سرمایه‌دار، کم‌کم شده کارخانه‌دار و این باعث شده که بخش خصوصی در اقتصاد کشور ریشه بگیرد. یک مدل دیگر توسعه بوده که اجازه دادیم بخش خصوصی وارد تولید شود. کاری که ما در معادن کشور کردیم. دولت بعد از سیاست‌های اصل۴۴، شرکت‌های ملی، صنایع مس و صنایع سر و روی را دیگر کنار گذاشت، قبول کرد که معادن بزرگ مس را بردارد، معادن بزرگ آهن را هم بردارد، معادن سرب و روی را هم بردارد و بقیه را اجازه دهد که بخش خصوصی فعالیت کند. ظرف دو سال آینده تولید بخش خصوصی در زمینه مس و در زمینه آهن از دولت بیشتر خواهد شد. با اینکه همه این ظرفیت‌های بزرگ را دولت به دست گرفته است. همین را ما به وزارت نفت پیشنهاد دادیم، می‌گوییم این وزارت خانه همه منابع بزرگ را مدیریت کند، میدان‌های بزرگ نفتی را مدیریت کند اما میدان هایی که نمی تواند تأمین مالی کند را به بخش خصوصی بسپارد. مدل دیگر مدلی است که خیلی‌ها دنبالش هستند می‌گویند بروید کاری کنید که بخش خصوصی وارد عرصه تولید شود یعنی برود دسترسی پیدا کند به منابع و بتواند وارد عرصه تولید شود. مدل بعدی که آقای سلطانی هم اخیراً دارند پیگیری می‌کنند مدلی است که برزیلی‌ها انجام داده‌اند و مدلی است به نام پ.پ.پ یعنی (همکاری و مشارکت دولت با بخش خصوصی). و آخرین مدلی که وجود دارد، مدل خصوصی‌سازی است که ما در کشور انجام داده‌ایم. امروز اعتقاد داریم که خصوصی‌سازی نتوانست به فعالیت بخش خصوصی کمک کند.
    زیباکلام: موضوعی که امروز برای ما مطرح شده این است: “موانع سیاسی رشد” .بیش از ۲۰۰ سال است که این موضوع در جامعه ما مطرح شده، به لحاظ تاریخی احتمالا اولین کسی که این موضوع را مطرح می‌کند عباس‌میرزا است، شاهزاده اصلاح طلب ایران عصر قاجار و فرمانده کل قوای ایران در دوران جنگ‌های با روسیه. می‌دانید که ما در آغاز قرن نوزدهم یعنی درست ۲۰۰ سال قبل، دو دوره جنگ با امپراتوری روسیه داشتیم. دوره اول حدوداً ۱۰ سال طول کشید و ما بخش‌هایی از قفقاز و مناطقی مانند گرجستان، ارمنستان، نخجوان و بقیه را از دست دادیم و دور دیگری از جنگ شروع شد. به‌رغم اینکه فتحلی‌شاه و مسوولان نظامی از جمله عباس‌میرزا به شدت مخالف آغاز دوره دیگری از جنگ بودند ولی زیر برخی فشارها مجبور شدند مجدداً جنگ با روسیه را شروع کنند،‌ این‌بار سرنوشت خیلی زودتر تعیین شد،‌کمتر از چهار سال دور دوم جنگ به طول نینجامید .در این دوره تمام آنچه در شمال ارس بود و تعلق به ما داشت و ما معتقد بودیم که همواره جزیی از ایران بوده، تماماً را در جنگ از دست دادیم.‌ در عین حال قرارداد ترکمنچای به وجود آمد و منعقد شد . در بحبوحه آن درگیری‌ها و در بحبوحه آن جنگ، یک هیات عالی‌رتبه فرانسوی به ایران می‌آید.در مورد علت آمدن این هیأت در تاریخ مطالب زیادی نوشته شده از جمله این که برخی معقتقدند از توطئه‌های استعماری بوده و فراماسون‌ها می‌خواستند توطئه کنند ولی تا آنجایی که من می‌دانم این گونه نبوده است. به این دلیل که ناپلئون خیلی جدی داشت فکر می‌کرد که شبه قاره هند یعنی نگین مستعمرات امپراتوری انگلیس را تصرف کند. وقتی که به نقشه نگاه کنید می بینید در آن دوره،راهی به جز عبور از ایران برای رفتن به هند نبوده است.بنابراین ناپلئون هیاتی بلندپایه‌ را در سال ۱۸۱۰ به ایران می‌فرستد ومی خواهد ببیند موقعیت ایران برای عبور قشون فرانسه چگونه است. هیات اعزامی ناپلئون تشکیل شده بود از دو بخش. یک بخش نظامی به سرپرستی ژنرال گاردان که یکی از افسران برجسته ناپلئون و یکی از نوابغ نظامی آن زمان فرانسه بود، و بخش دوم سیاسی بود که موسیو ژوبر آن را سرپرستی می کرد. ژوبر آمده بود تا شرایط ایران را از نظر سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ساختار قدرت ارزیابی کند. احتمالا هدف این بوده که ارتش فرانسه از منتهی‌الیه غرب ایران حدوداً دو هزار کیلومتر طی مسیر کند و از منتهی‌الیه شرق ایران خارج شود. هیات نظامی فرانسوی کارهایش را انجام می‌دهد و برمی‌گردد. موسیو ژوبر هم کارهایش را انجام می‌دهد و می‌خواهد برگردد اما برخی از اعضای هیات و برخی مشاوران ایرانی به او پیشنهاد می کنند تا ملاقاتی با عباس‌میرزا داشته باشد. عباس‌میرزا در این دوره فرمانده کل قوای ایران بود.ژوبر ظاهراً با اکراه قبول می‌کند و برای دیدار فرمانده کل قوای ایران به قره چمن تبریز که قرارگاه قشون ایران بود می رود. مکالمه این دو محور صحبت من است والبته باید این توضیح را بدهم که چند جمله عباس میرزا باعث شده که من از نظر عاطفی، تاریخی و‌ احساسی به او علاقه پیدا کنم. من نمی‌دانم ژوبر در این دیدار چه گفته ولی من در کتاب «ما چگونه ما شدیم‌» به صحبت های عباس میرزا اشاره کرده ام. عباس‌میرزا می‌گوید شما خیلی از من تعریف کردید ولی من اصلاً لایق این تعریف‌های شما نیستم، من به جز شکست و شکست و باز هم شکست چه دستاورد دیگری برای مملکتم داشته ام؟ هر چه بود و نبود را ما از دست دادیم بنابراین کدام شجاعت؟ و بعد اینجاست که به ژوبر می‌گوید که خدا را شکر که ما با شما جنگ نکردیم، ما با روسیه جنگ کردیم چون اگر با شما یعنی با فرانسه جنگ می‌کردیم احتمالاً تهران را هم از دست داده بودیم. او متوجه شده بوده که فرانسه از روسیه قدرتمندتر است. بعد به ژوبر کلمات و جملاتی را می‌گوید که آدم را واقعاً تکان می‌دهد. می‌گوید که چه فرقی بین ما ایرانی‌ها و شما فرانسوی‌هاست؟ چرا شما اینقدر پیشرفت کرده اید و چرا ما اینقدر در عقب‌ماندگی غوطه‌ور هستیم؟ چرا؟ مشکل چیست؟ چه تفاوتی بین ایرانی‌ها و فرانسوی‌هاست؟ مشکل آب است؟ مشکل خاک است؟ مشکل آفتاب است؟ به او می‌گوید ژوبر حرف بزن و به من بگو که چه کار کنم که ملتم را از این وضعیت عقب‌ماندگی و جهالت دربیاورم و ملتم را مانند ملت فرانسه کنم. به نظر من این جملات خیلی جملات جالبی است. یعنی عباس‌میرزا نه از او توپ می‌خواهد، نه از او شمشیر می‌خواهد، نه از او یونیفورم می‌خواهد، نه از او دارو می‌خواهد، نه از او افسر و مستشار نظامی می خواهد بلکه به او می‌گوید که من چه باید کنم که ملت من هم مانند ملت فرانسه شود. نمی‌دانم ژوبر به عباس‌میرزا چه می‌گوید، خیلی هم جست‌وجو کردم ولی پیدا نکردم. فکر هم نمی‌کنم پاسخ‌هایش خیلی پاسخ‌های به دردبخوری برای ما باشد. ۲۰۰ سال از این مکالمه و از این شب تاریخی در آن چادر در دشت قره‌چمن که محل اسکان نیروهای ایرانیان بوده می‌گذرد و سوال اساسی این است که ظرف این ۲۰۰ سال ما چه پاسخی به عباس‌میرزا داده ایم؟ برای اینکه سوالات عباس‌میرزا امروز هم مطرح است. آقای دکتر حسینی گفتند که مثلاً یکی از راه‌ها این است که مانند برزیل شویم، یکی از راه‌ها این است که مانند حبشه آن راه را انتخاب کنیم، یکی از راه‌ها این است که این‌گونه کنیم، یکی از راه‌ها این است که آن‌گونه کنیم. می‌دانید یعنی چی؟ یعنی ۲۰۰ سال بعد از عباس‌میرزا ما هنوز دنبال راه داریم می‌گردیم. جالب است که خیلی از نسل‌های بعد از عباس‌میرزا اصلاً صورت‌مساله را متوجه نشدند. همچنان که امروز هم خیلی‌ها صورت‌مساله را متوجه نیستند. اینجا اتاق بازرگانی ایران است و به هر حال شما الفبای اقتصاد را می‌دانید، مطلبی می‌خواهم بگویم و اگر غلط است شما گوشزد کنید. بودجه امسال آموزش و درمان و پزشکی ۱۷ هزار میلیارد تومان است. شما اگر این را تقسیم بر ۷۵ میلیون ایرانی کنید می‌شود نفری ۲۲۵ هزار تومان. اگر ۲۲۵ هزار تومان را تقسیم بر دلار سه هزار تومان کنید می‌شود حدود ۷۵ دلار. یعنی سرانه بهداشت و درمان در ایران ۷۵ دلار است. در آمریکا این رقم ۱۶۰۰ دلار است. تازه آمریکایی‌ها از اروپایی‌ها و از ژاپنی‌ها خیلی عقب‌ترند. ممکن است شما بگویید چرا باید خودمان را با آن کشورها مقایسه کنیم؟ بسیار خوب با ترکیه و مالزی یعنی کشورهایی که همردیف ما هستند مقایسه می کنم که مال آنها حدود۹۰۰ الی ۱۰۰۰ دلار است. نمی‌دانم اگر عباس‌میرزا در دوره ما حضور داشت چگونه طرح مساله می کرد.مثلا می گفت کشوری که سرانه بهداشت و درمان‌اش ۷۵ دلار است چرا باید مصر باشد که در عرصه بین الملل هزینه تراشی کند؟ من معتقدم با گذشت ۲۰۰ سوال عباس میرزا همچنان باقی است. چه باید کرد؟ راه برون‌رفت ما کدام است؟ راه رسیدن به توسعه کدام است؟
    در این میان هرکس راهی نشان می دهد وهمه امکانات کشور را هزینه راه حل های خود می کند.مثلا، آیا کسی هست که پیشنهاد الگوی توسعه ایرانی-‌اسلامی را نشنیده باشد؟ طرفداران این الگوی پیشرفت و توسعه می گویند باید برویم دنبال الگوی توسعه ایرانی‌-اسلامی. طراحان این الگو معتقدند بزرگ‌ترین خیانت این بوده که عده ایی بجای این الگو، الگوی بانک جهانی را دنبال کرده اند. دیگری الگوی ژاپن را مطرح می کند ودیگری الگوی چین را. یعنی هنوز هم که هنوز است،در زمان عباس میرزا گیر کرده ایم ونمی دانیم مشکل کار کجاست؟ اجازه بدهید دوباره به گذشته برگردم. می خواهم ببینم پاسخ‌هایی که روشنفکران ، صاحبنظران،نخبگان فکری و اقتصاددانان ما ظرف این ۲۰۰ سال به پرسش عباس‌میرزا داده اند چه بوده است؟ اولین پاسخی که به عباس‌میرزا داده شد توسط روشنفکران، منورالفکران، فرهیختگان و نسل اول نخبگان سیاسی ایران بود. حدود ۸۰، ۹۰ سال بعد از عباس‌میرزا عده ای گفتند حمله اعراب و دین اسلام باعث توسعه‌نیافتگی ما شده است. آنقدر این اندیشه قوی شد که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میرزاآقاخان کرمانی و خیلی های دیگر معتقد بودند که حمله اعراب حتی باعث شد که بسیاری از الگوهای رفتاری‌ ما ایرانیان هم تغییر کند. او معتقد بود که قبل از حمله اعراب، ما راستگو بودیم و راستگویی در میان ایرانیان خیلی متداول بود اما بعد از حمله اعراب ما دروغگو شدیم،‌ رنگ پوست ما خیلی سفیدتر بود، در حالی که رنگ پوست‌مان هم تیره شده، قدمان خمیده‌تر شد وغیره. بعد می رسیم به عصر رضاشاه که یک مقداری از مقصر دانستن اسلام فاصله‌ گرفتیم.بعد از رضاشاه که به تدریج مرحوم مهندس بازرگان و طالقانی و غیره که رویکرد جدید به اسلام را مطرح کردند و نگاه به اسلام عوض شد تا به امروز که دلایل عقب ماندگی ایران را شاهان ومردم ایران می دانند. متهم دومی که دراین سال ها به دادگاه احضار شد پادشاهان بودند که به زعم عده ای، باعث عقب ماندگی ایرانیان شده اند واین نگاه همچنان ادامه دارد. مثلا دوسال پیش در دو سال آخر ریاست‌جمهوری آقای احمدی‌نژاد می‌خواستند اسم پادشاهان را به طور کامل از تاریخ ایران حذف کنند. انگار این ها پادشاه حبشه بوده اند، اصلاً در ایران حکمرانی نکرده اند،یا انگار در ایران اصلاً پادشاه نداشته ایم. یا این که عده ای معقدند که افزون بر پادشاهان، رجال سرسپرده، وابسته و خائن هم عامل عقب ماندگی ما می شوند. اگر کریم‌خان را مستثنی کنیم، فکر نمی‌کنم یک بن‌بست نیم‌متری هم به اسم یکی از پادشاهان ما باشد. در این میان برخی مسائل عامیانه تر هم مطرح شده است. یعنی اگر حمله اعراب و مشکل پادشاهان را تئوری های بزرگ بدانیم، یکسری خرده‌نظریه هم مطرح شده است، از جمله اینکه ذات ایرانی‌هاضد توسعه است. حتما خانمها و آقایان از این دست گزاره ها زیاد شنیده اید که «این مردم درست‌بشو نیستند، ما رضاشاه می‌خواهیم» یا « تا رضاشاه نباشد این مملکت درست‌بشو نیست».یا می گویند” ما رفته بودیم ژاپن، چقدر این ژاپنی‌ها مسوولیت‌پذیر هستند”. “ما رفته بودیم آلمان چقدر این آلمانی‌ها مسوولیت‌پذیرند”. یکسری هم تفکرات این‌شکلی وجود دارد که ایرانی‌ها روحیه همکاری و کار دسته جمعی ندارند. یا می گویند تحزب در ایران هیچ وقت نمی‌تواند ریشه‌دار شود، چون ایرانی‌ها اصلاً روحیه همکاری با هم ندارند. ما نمی‌توانیم سه، چهار، پنج تا ایرانی را با هم جمع کنیم که با هم یک حزب درست کنند. اگر شنبه یک حزب درست کنند تا وسط هفته دو، سه نفر از آن جدا می‌شوند و تا چهارشنبه یا پنجشنبه هم کل حزب از هم می‌پاشد و از این تیپ حرف‌ها هم خیلی گفته می‌شود. حتی عده‌ای آمده‌اند جلوتر، این ادبیات را آورده‌اند جلوتر که ما اساساً در ورزش‌های فردی مانند کشتی و وزنه برداری یا تکواندو موفقیم و در ورزش های دسته جمعی یا در ورزش‌های تیمی خیلی حرفی برای گفتن نداریم. این هم یک دسته جواب و پاسخ به اینکه چرا ما نتوانسته ایم پیشرفت کنیم و یا پاسخ به پرسش تاریخی عباس‌میرزا که چرا فرانسوی ها توانستند اما درجا زدیم و عقب ماندیم. و دست آخر آخرین پاسخی که به عباس میرزا داده شده که به نظر می‌رسد جامع‌ترین و کامل‌ترین باشد و به قول امروزی‌ها گفتمان مسلط شده این است که «استعمار نگذاشته ما پیشرفت کنیم»، «استعمار و استثمار و آمریکا و صهیونیسم و انگلستان و اینها». من خیلی نمی‌خواهم وارد نقد این تفکرات یا پاسخ هایی که به عباس میرزا در طی این دو قرن داده شده بشوم. دوستان علاقمند به نقد یا اشکالات این نظریات یا پاسخها می توانند به کتاب «ما چگونه ما شدیم» مراجعه نمایند. خیلی مختصر اینجا به برخی از آنها اشاره نمایم.مثلا در مورد این نظریه که آمدن اسلام و حمله اعراب باعث عقب ماندگی ما شده است. در “ما چگونه ماشدیم” نگاه کرده ام به شخصیت هایی نظیر ابوعلی سینا، رازی، فارابی، جابربن حیان، و دانشمندانی که از نظر علمی غول‌های زمانه خود بودند، یعنی کسانی که اگر در زمانه ما ‌بودند قطعاً نوبل می‌گرفتند. یعنی یکی از آنها نوبل جغرافیا می‌گرفت مانند “ابن حوقل” مانند “ابن میمون”، یکی در شیمی می‌گرفت مانند زکریای رازی، یکی در پزشکی می‌گرفت مانند ابوعلی سینا. بعد متوجه نکته خیلی عجیبی شدم و جالب است که تمام این بزرگان در قرن نهم و دهم میلادی بوده اند. از قرن دهم به بعد یعنی ابتدای هزاره دوم بعد از میلاد ایران و ایرانیان به ورطه سقوط می افتند. زیاد شنیده ایم که تمدن بشریت وامدار ایرانیان هستند ومی گویند ایرانی‌ها این‌طور کردند یا آن‌طور کردند، ما ابوعلی سینا را داشتیم و غیره ولی هیچ وقت به ما نمی‌گویند که خب بعد چی شد؟ می‌دانید یکی از مشکلاتی که رفته رفته گریبان این کشور را می گیرد،مساله آموزش و پرورش است. یکی از بزرگ ترین مشکلات مرحوم “میرزا حسن رشدیه” که او را پیشگام نهضت فرهنگی جدید در ایران می دانند این بود که نمی‌گذاشتند مدرسه ساخته شود. الان همه به این موضوع می خندیم ولی روزگاری در این کشور وقتی مدرسه می ساختند، عده ای می ریختند و دیوار مدرسه را خراب می‌کردند. می‌گفتند از این مدارس جدید کفر، زندقه و الحاد به بار می‌آید. یعنی جامعه‌ای که در دوره زکریای رازی و ابوعلی سینا در ریاضیات، تاریخ، فلسفه، کیمیا و ادبیات پیشرفت کرده بوده، ۸۰۰ سال، ۹۰۰ سال بعد مدرسه‌ را برنمی‌تابیده چه برسد به اینکه مثلاً فیزیک و شیمی و ریاضیات مدرن هم داشته باشد. من معتقدم که اگر به طور اتوماتیک، اسلام باعث عقب‌ماندگی می‌شد علی‌القاعده آن دو قرن عصر طلایی تمدن اسلام نمی‌توانست شکل بگیرد.در حالیکه آن مقطع طلایی پیشرفت علمی مسلمین در حدود دو قرن بعد از ظهور اسلام می بوده. بنابراین به جای اینکه یقه اسلام را بگیریم باید برویم ببینیم مشکل در کجا بوده که مسلمین و ایرانیان بعد از آن اوج تمدنی که داشتند پس می روند و درجا می زنند و آنقدر از علم و دانش رویگردان می شوند که در ایران مدرسه را هم در قرن بیستم نمی گذاشتند ساخته شود. یک کتاب نشان دهید که بگوید بعد از قرن دهم چه شد که مسلمین روبه افول رفتند؟ چون آن موقع که دیگر صهیونیسم و آمریکا و غیره نبودند که بگوییم آمریکایی‌ها کردند، وهابی ها کردند، تکفیری‌ها کردند،استعمار گران کردند. آن موقع که دیگر اینها نبودند. در خصوص شاهان بعنوان مسبب عقب ماندگی، من مشکلم از این هم عمیق‌تر می‌شود می‌دانید چرا؟ چون حجم وسیعی از اطلاعات نادرست در مورد آنها وجود دارد.فکر می کنم این حجم از اطلاعات نادرست باعث ایجاد نفرت از شاهان در ایران شده است.من نمی خواهم از پادشاهان دفاع کنم اما به عنوان کسی که تاریخ را مطالعه کرده نمی توانم از کنار این همه اطلاعات نادرست بی تفاوت عبور کنم. نظر مردم در مورد بسیاری از پادشاهان ما در دوران خودشان اینگونه که ما امروز در مورد آنها قضاوت می کنیم نبوده. سئوال ،آیا قضاوت ما در مورد شاهان ایران بواسطه اطلاعات جدیدی است که پیدا ه کرده ایم که نشان میدهد آنها در گذشته این قدر بد ونفرت انگیز بوده اند؟ آیا ما اطلاعات یا اسناد جدیدی در مورد پادشاهان بدست آورده ایم که مردم در زمان آنها اینها را نمی دانستند؟ می دانیم که پاسخ به همه اینها منفی است. اطلاعات ما در مورد عملکرد پادشاهان در گذشته همان هایی است که مردم در زمانه آنها هم کم و بیش همه اینها را می دانستند. پس چه چیزی عوض شده؟ که ما امروز شاهان را خائن می دانیم و عامل عقب ماندگی ولی مردم زمانه خودشان اینگونه در مورد آنها نمی اندیشیدند. پاسخ این است که ایدئولوژی ما،جهان بینی ما و‌ نگاه سیاسی ما عوض شده است. امروز در کتاب های خود مدعی هستیم که شاهان ایران فاسد بوده اند.یا مدعی هستیم که فتحعلی‌شاه باعث بدبختی ما بوده. من این سوال را مطرح می‌کنم که وقتی فتحعلیشاه یا ناصرالدینشاه یا شاه سلطان حسین داشت مملکت را بدبخت می کرد، دیگران چه می کرده اند؟ آیا هیچ آدم دیگری به جز فتعحلی‌شاه در این مملکت زندگی نمی‌کرد؟ چرا هیچ‌کس دیگری به فتحعلی‌شاه اعتراض نکرد و راه درست را نشانش نداد؟ همه با او همراه بودند. در تمام تاریخ عصر قاجار منهای آن ۱۰، ۱۵ سال آخر که مشروطیت به وجود می‌آید، مخالفتی نبود. مسابقه ای وجود داشت که آدم‌ها خود را به دربار نزدیک‌تر و نزدیک‌تر کنند. این پادشاهان اگر خوب بودند، اگر بد بودند، اگر زشت بودند، اگر زیبا بودند، از سوئیس نیامده بودند، آمریکا و انگلیس و فرماسونرها هم اینها را پادشاه نکرده بودند، اینها محصولات طبیعی جامعه ایران بودند. بعد که هر کدام فوت می شدند در مقدس ترین اماکن مملکت یا کربلا و نجف دفن می شدند و علماء و بزرگان بر جنازه شان نماز می خواندند. خوب این پاسخ هم مثل مقصر دانستن اسلام و اعراب بنظر نمی رسد خیلی درست باشد.دوباره بر می گردم به پرسش عباس میرزا.چرا هم چنان عقب مانده ایم؟ می گوییم قاجار عقب مانده بود اما نمی دانیم چرا عقب مانده بود.می گوییم رضا شاه موفق نبود کشور را توسعه یافته کند چون آمریکایی ها و انگلیسی ها نگذاشتند. خوب قاجارها فاسد بودند و پهلوی ها هم مزدور. خوب بعد چی الان ۳۵ سال است که مملکت دست خودمان است و همچنان داریم طرح و برنامه می دهیم که چگونه پیشرفت کنیم. البته بسیاری می گویند که چنین و چنان شده در این ۳۵ سال. من بهیچ روی منکر نیستم. اما سئوالم این است که در این ۳۵ سال دیگران چه کرده اند؟ ۳۰سال پیش ۳۵ سال پیش مالزی و ترکیه و برزیل و کره جنوبی، و تایوان و مکزیک و هند کجا بودند و امروز کجا هستند؟بله ما هم خودرو سازی داریم.عمر خودروسازی کره هم از ما بیشتر نیست.بورس را هم هردو در یک زمان راه انداخته ایم اما آنها کجا هستند و ما کجا هستیم؟
    سال ۱۳۵۹ یا ۶۰ که جنگ شروع شده بود، هیاتی بلندپایه از کشورترکیه به ایران آمد. آن موقع آقای تورگوت اوزال، نخست‌وزیر ترکیه بود که رئیس این هیأت بود. من به عنوان مترجم در جریان ملاقات نخست وزیران دو کشور حضور داشتم. برای من جالب بود که آقای تورگوت اوزال با خودش تعداد زیادی تاجر و فعال بخش خصوصی ‌ آورده بود. وقتی با معاون وزیر کشاورزی‌ ترکیه صحبت می‌کردم گفت عمده‌ترین صادرات ما، محصولات کشاورزی و دامی است که در حدود ۲۵ تا ۳۰ میلیارد برآورد می شود.یعنی ۳۵ سال پیش کل صادرات ترکیه کشاورزی و محصولات دامی بوده.امروز اما ترکیه بیش از ۱۵۰ میلیارد دلار صادرات در سال دارد و ۱۲ میلیون توریست در سال.بنده معتقدم تنها عامل موفقیت ترکها ورود بخش خصوصی به اقتصاد بوده. نتیجه اعتماد و اتکا به بخش خصوصی این است که صادرات ترکیه امروز ۱۵۰ میلیارد دلار رسیده است.در مورد برزیل و تایوان و چین و هند هم باید همین را گفت.نمی دانم چرا، اما فرانسه که جای خود دارد من به ترکیه ، مالزی ، هند هم که نگاه می کنم بهز بی اختیار سوال عباس میرزا در ذهنم جولان پیدا می کند.
    حالا اجازه بدهید قدری وارد فضای ایدئولوژی واقتصاد شوم. ۳۵ سال پیش در بحبوحه انقلاب جامعه ایران آقای ابوالحسن بنی صدر را به عنوان تئوریسین “اقتصاد توحیدی” می شناخت. یادتان هست؟ وسط دانشگاه تهران می‌ایستاد با مارکسیست‌ها بحث می‌کرد ومعتقد بود روش اقتصادی آنها غلط است.می گفت زمانی که اسلام در این مملکت تحقق پیدا کند، اقتصاد توحیدی را پیاده می‌کنیم و اقتصاد توحیدی اینجا را یک ‌شبه گلستان خواهد کرد. اولین سخنرانی آقای بنی‌صدر در دانشگاه صنعتی شریف بود. کلی دانشجو جمع شد. آدم‌های عادی و معمولی نبودند، همه دانشجو بودند. شهید صدر هم ئئوریسین اقتصاد توحیدی بود. آقای تواناییان‌فرد هم تئوریسین اقتصاد توحیدی بود.همه ما با تمام وجود اعتقاد داشتیم که یک چیزی به اسم «اقتصاد توحیدی»، به اسم «اقتصاد اسلامی» وجود دارد که خط بطلانی می کشد بر دیدگاه کمونیست ها و مدافعان سرمایه داری.معتقد بودیم که شاه نگذاشته این نحله فکری که می تواند راهگشای مردم جهان باشد،رشد کند. طبیعی هم بود که شاه نمی‌گذارد این پیاده شود اما سوال این است که در عربستان چرا پیاده نشد؟ فکر می کردیم عربستان نوکر امپریالیسم است. خب در پاکستان چرا پیاده نشده؟ می گفتیم پاکستان هم نوکر است، امارات چطور؟ اینها که دیگر اصلاً گماشته هستند.معتقد بودیم این شیخ و شیخک نشین‌ها که دیگر عددی نیستند. با صدای کوبنده می گفتیم و می گفتند که بعد از سقوط شاه وقتی قدرت افتاد به دست خودمان خواهید دید که ما اقتصاد توحیدی را پیاده خواهیم کرد و خواهید دید که این تفکر چه می گوید. شرق باید برود گم شود، اقتصاد شرق، اقتصاد سوسیالیستی و مالکیت دولتی، غرب هم با تئوری های احمقانه اش گورش را گم کند. می گفتیم راه سوم همین تئوری های اقتصاد توحیدی است. خب می‌دانید اگر کسی به ما می‌گفت که چیزی به اسم اقتصاد توحیدی وجود ندارد قبول نمی‌کردیم و می‌گفتیم من نمی‌دانم اما بنی‌صدر، شهید صدر، تواناییان فرد، شهید بهشتی و بقیه اینها همه دارند راجع به اقتصاد توحیدی صحبت می‌کنند. در این گیر ودار کسی به ما نگفت که آقاجان شما بروید کتاب‌های اینها را بخوانید، مثلاً یک روز بنشنید فقط کتاب‌های بنی‌صدر را درباره اقتصاد بخوانید، البته بعدها مجبور شدیم که این کار را بکنیم. الان می‌دانید نظر من راجع به اقتصاد توحیدی چیست؟ فکر می کنم وقت تلف کردن است. اگر یک کتاب ۱۰۰صفحه‌ای راجع به اقتصاد توحیدی باشد، ۵۰ صفحه‌ اول‌اش می‌خواهد بگوید که اقتصاد سوسیالیستی چه ایرادهایی دارد، که خب فرد در آن رشد پیدا نمی‌کند، کارآفرین در آن رشد پیدا نمی‌کند. ۵۰ صفحه اول تمام می‌شود. ۵۰ صفحه دوم می‌رود سراغ آدام اسمیت و سرمایه‌داری. شکاف طبقاتی، نابرابری‌ها ومی گوید خود غربی‌ها به این سیستم اعتراض دارند . می‌دانید که مشکل از کجا شروع می‌شود؟ مشکل از آنجایی شروع می‌‌شود که وقتی این ۵۰ صفحه دوم هم تمام می‌شود و شما به معایب اقتصاد سرمایه‌داری می‌رسید، کتاب تمام شده است. نصف کتاب معایب اقتصاد سوسیالیستی است و نصف دیگرش معایب اقتصاد سرمایه‌داری. خب راه حل اقتصاداسلامی کجاست؟کسی نمی داند. راه سوم که می گویید کجاست؟ هیچ کس نمی داند.سوسیالیسم بد است.لیبرالیسم بدتر است.راه حل شما چیست؟ کسی نمی داند.همین است که اقتصاد فعلی ما ملغمه ای از سیاست های کمونیستی و کاپیتالیستی است که هیچ خاصیتی ندارد. در ابتدای انقلاب آنقدر این باور و تفکر در ما قوی بود که به یاد دارم در اوایل سال ۱۳۵۸ که مجلس خبرگان تشکیل شده بود، وقتی متوجه شدیم در این مجلس،واژه توحیدی را از اقتصاد برداشته اند، انگار پدرهایمان را کشته‌اند،اندوهگین شدیم. انگار هوار ریخته روی سرمان. ما شبانه با بچه‌های انجمن اسلامی دانشگاه تهران که شما آنها را به اسم بچه‌های دفتر تحکیم وحدت می‌شناسید رفتیم دم در خانه شهید بهشتی که آقا چطور شد؟ چرا توحیدی را برداشتند؟ بعد ایشان گفتند که من خیلی تلاش کردم، مرحوم طالقانی هم خیلی تلاش کردند، آقای منتظری هم خیلی تلاش کردند ولی خب رای نیاورد. ببینید ما آنقدر ساده بودیم که در سال ۱۳۵۸ فکر می‌کردیم که اگر واژه توحیدی در قانون اساسی گنجانده شود، ایران از نظر رفاه اقتصادی شبیه سوئیس می‌شود. فقط مشکلی که ما می دیدیم،واژه توحیدی بود که آن را برداشتند. بنابراین من معتقدم مشکل امروز ما همان مشکلی است که در اوایل سال‌‌های ۱۸۰۰ برای عباس‌میرزا بوجود آمده بود. ما راه گم کرده ایم. خواهران و برادران صاحبان صنایع و مدیران بخش خصوصی، خوب دقت کنید، ظرف این ۲۰۰ سال خیلی‌ها سعی کردند بپرند، دورخیز کردند و با تمام وجود سعی کردند بپرند. خود عباس‌میرزا به مجرد اینکه جنگ تمام شد، کار را شروع کرد. پروژه کاملی تدارک دید تا دولت مرکزی نیرومندی به وجود بیاورد . عده ای را به فرنگ فرستاد که با ساختار ارتش جدید و با یونیفورم، تسلیحات جدید و آموزش نظامی آشنا شوند. عده ای را فرستاد ریخته‌گری و متالوژی یاد بگیرند. یک عده را فرستاد زبان فرانسه یاد بگیرند، یک عده را فرستاد داروسازی یاد بگیرند و اینها همه در کل یک جهش بوداماچند سال بعد و با مرگ شاهزاده اصلاح طلب چیزی از آن اصلاحات باقی نماند. از امیرکبیر و اصلاحات او هم ایضا چیزی باقی نماند. از تلاش های میرزاملکم‌خان ناظم‌الدوله هم چیزی باقی نماند. مؤتمن‌الملک، مشیرالدوله، مشیرالسلطنه، صنیع الدوله، میرزاحسین‌خان سپهسالار و نهایتاً‌ مشروطه. ببینید تاریخ ما پر از تلاش‌هایی هست که نخبگان کرده اند تا جامعه از فقر وبدبختی و توسعه‌نیافتگی فاصله بگیرد .اما هر بار به دفعات وقتی پریدند، درست وسط جوی افتادند و دوباره برگشتیم سر خانه اول. در زمان مشروطه فکرمی کردند کار تمام است و روی ریل پیشرفت و توسعه یافتگی قرار گرفته ایم.در دوره رضا شاه گمان بر این بود که پیشرفت و مدرنیته سرانجام شروع شده و ایران در مسیر مدرنیته قرار گرفته است. همه نخبگان فکری آن زمان از داور و تیمورتاش و فروغی تا تقی‌زاده و تدین و کازرونی و سلیمان‌میرزا اسکندری با جان و دل با رضاشاه همکاری کردند و رضاخان سردارسپه شد رضاشاه و سلسله پهلوی به وجود آمد. اما این هم به جایی نرسید. بعد در شهریور ۱۳۲۰ ،رضا شاه سقوط کرد و مردم نقل و نبات پخش کردند. بعد رسیدیم به محمدرضا پهلوی. برداشت این بود که پرش مان باید جدی تر باشد و این دفعه دیگه کار تمام است. اما ۳۷ سال بعد میلیون‌ها نفر ریختند در خیابان‌ها و گفتند که آقا ما این رژیم را نمی‌خواهیم. بعد از انقلاب هم جنگ شد و در جنگ نمی‌شود جهش کرد، بعد آقای هاشمی‌رفسنجانی آمد وگفت بروید کنار. من به شما می‌گویم که چه کار باید کنیم، در دوران سازندگی گفتیم که این دفعه دیگر جدی‌جدی جهش می کنیم، دیگر می‌رسیم به ترکیه و اگر خدا بخواهد دیگر به مالزی می‌رسیم و افتادیم در مسیر واقعی. بعد از هشت سال گفتند که وای‌وای چقدر برنامه‌های هاشمی غلط بوده، خواسته نسخه بانک جهانی را در ایران پیاده کند، به توسعه سیاسی اصلاً توجه نکرده، به آزادی توجه نکرده، به عدالت توجه نکرده، خب چه کار باید کنیم؟ بحث اصلاحات و آقای خاتمی به میان آمد. هشت سال هم دل به تفکرات آنها بستیم . بعد نشستیم و گفتیم اینها هم خیلی کارآمد نیستند و عدالت را فراموش کرده اند، بعد آقای احمدی‌نژاد آمد گفت بروید کنار من به شما می‌گویم که چه کار باید بکنیم باید برویم دنبال عدالت. هشت سال هم عدالتچی‌ها سر کار بودند وهمه می دانیم حاصل‌اش چه شد وامروز دل به تدبیر حسن روحانی بسته ایم. می‌‌دانید که چرا ما همه‌اش دورخیز می‌کنیم ولی با درب بسته مواجه می‌شویم و بعد از مدتی می‌فهمیم که مثل اینکه اینبار اشتباه کرده بودیم و مسیر غلط بوده؟ خوب چرا ژاپنی‌ها دچار این طلسم نشدند؟ چرا مالزیایی‌ها دچار این مشکل نشدند؟ چرا ترک‌ها نشدند؟ چرا برزیلی‌ها نشدند؟ چرا تایوانی‌ها نشدند؟ چرا همه اینها یک بار استارت زدند و جهش کردند اما دویست سال است هی آزمایش و خطا می کنیم و هنوز جهش نکرده ایم؟ شاید یک دلیل آن این باشد که ما هیچ‌وقت نخواستیم بفهمیم که چه شد که ما اساسا به این نقطه صفری که الان هستیم رسیده ایم؟ این را هیچ وقت نخواستیم که متوجه شویم. من معتقدم قبل از اینکه نسخه بپیچیم که کدام روش درست است، باید یکسری مطالعات خیلی جدی صورت بگیرد به دور از ایدئولوژی و به دور از سیاسی‌کاری که واقعاً چرا ایران این‌چنین شده است؟ ما چوب چه چیزی را خورده‌ایم؟ کجا و کی و از کدام نقطه بخطا رفتیم؟ چی شد که مملکتی که سرآمد علما و دانشمندان روزی روزگاری در آن بودند رسید به جایی که یک مدرسه ابتدایی را هم مرحوم حاج میرزا حسن رشدیه نمی توانست در تبریز بسازد؟ می‌دانید یک وقت هست که شما دارید در مورد بورکینافاسو صحبت می‌کنید، زمانی هم در مورد گینه بیسائو صحبت می‌کنید. می‌گویید گینه بیسائو همه‌اش همین بوده است. اینها در دو هزار سال قبل هم همین بودند و با نیزه می‌رفتند شکار می‌کردند و ماهی می‌گرفتند و رئیس قبیله شفا‌دهنده بود و غیره. اما ما که اینگونه نبودیم، ما هزار سال قبل برای خودمان قدرتی بودیم. ببینید از افغانستان تا شمال آفریقا در اختیار ما بوده، نه در زمان کوروش بلکه در زمان سلجوقیان، شوخی نیست. اقتصادی داشتند، برنامه‌ای داشتند که توانستند چنین امپراتوری وسیعی را ایجاد کنند. به نظر من ما تا نفهمیم و پی نبریم که چرا به این جا رسیده ایم و چه چیزی ما را عقب نگه داشته، راه‌حل‌هایی که می‌دهیم مبتنی بر آزمایش و خطا خواهد بود.
    واما در مورد بخش خصوصی. من معتقدم اشکال اساسی توسعه‌نیافتگی و کوچک ماندن بخش خصوصی ایران، ساختار سیاسی و ساختار حکومت ها بوده است. لطفا یک حکومت را در طول تاریخ ایران نشان دهید که سیاست‌هایش به بخش خصوصی کمک کرده باشد؟ بخش خصوصی در طول تاریخ ایران چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، در چشم الیگارشی قدرت خار بوده است. بنابراین شما می‌خواهید بخش خصوصی توانمند شود؟ از نظر شاکله قدرت بخش خصوصی اصلاً توانمند نباشد، شما می‌خواهید بخش خصوصی به وجود بیاید؟ اگر راست می‌گویید اول قانون‌ را درست کنید. اول قانون را درست کنید که قوه قضائیه نتواند اموال شرکت‌ها، آدم‌ها را مصادره کند. وقتی نهاد قانون در جامعه ضعیف است، وقتی قانون وابسته به حکومت است و شما قوه قضائیه مستقل از حکومت ندارید. تا زمانی که قانون حاکم نباشد نمی‌توانید راجع به بخش خصوصی صحبت کنید و قانون زمانی می‌تواند حاکم باشد که مستقل از حکومت باشد.

     
  77. آقایان مسئولین مملکت تحویل بگیرید مملکت امام زمان تان را ! مانند این دختر در این مملکت به برکت انقلاب بسیار هستند بسیار بسیار بسیار

     
  78. سلام آقای نوریزاد
    جایی که شما قدم میزنید آدرسش کجاست؟

    ——————

    سلام حسین گرامی
    همت شرق . بعد از خروجی پاسداران. زیر پل عابر پیاده. مجاور همت

     
  79. بیانیه دراویش خطاب به حسن روحانی:

    جناب رئیس جمهور!
    می دانیم کاری از دست شما ساخته نیست و جنگلی که آتش بگیرد تر و خشک را با هم می سوزاند. لای شعله های آتش با شما صحبت می کنیم و امیدواریم صدای سوختن ما مانع گوش های شما از شنیدن صدای ما نشود.

    مملکت را چقدر باید بلا بگیرد و این چرک و عفونت تا کدام اندام بالا بیاید که برای رفع مرضش اقدامی شود؟ چقدر انگشت ببریم و ساعد ببریم و دست ببریم؟ چقدر تحمل کنیم و بنشینیم سر سنگ و اضمحلال و سقوط ارزش انسان را تماشا کنیم؟

    آقای رییس جمهور
    از کاخ ریاست جمهوری لازم نیست بیرون بیایید. لباس مبدل نیز لازم نیست تن تان کنید. به وزرایتان و به مشاورانتان بگویید قدم رنجه کنند همینک بیایند مقابل دادستانی صدای وافریادای دراویش را بشنوند که وقتی در این دره بی حیات و نا موجود فریاد می زنند “عدالت را رعایت کنید” “قانون باید حاکم باشد نه قاضی” “لباس قانون را از تن قانون گریزان در بیاورید” به جای جواب، ضربات باتوم است که چپ و راست بر گونه ها و سر و پا و دست و سینه شان فرو می آید.

    حسن روحانی عزیز
    این آتش دامنگیر که امروز ما دراویش را می سوزاند شما را هم خواهد سوزاند زیرا به ظاهر کاری جز سخنرانی و بر کنگره کاخ ایستادن و تماشا کردن حریقی که هر لحظه شعله می کشد و هر چیز زنده ای را بی جان و مرده می کند از کسی بر نمی آید. اما بدانید سوختن با سوختن فرق دارد. یکی هنگام مبارزه با آتش و به وقت خاموش کردن آتش می سوزد و دیگری می ایستد تا آتش او را بسوزاند.

    جناب روحانی
    حرف هایتان در جشن مطبوعات سر بریده به قدر کفایت واضح بود که بدانید حرف امروز ما با حرف هایی که در آن جشنواره زده اید تفاوتی ندارد.

    بگویید به دستیاران تان هم الان بیایند بیرون و بروند مقابل دادستانی تا به چشم خویش ببینند که چگونه شب زیان خنجر به گلوی خورشید می کشند و با چه تمهید سر عدالت را می برند. بگویید بروند ببینند که قاضیان نه به عدالت و کتاب قانون که به قدرت زنجیر و باتوم و گاز اشک آور و زره پوش و آب پاش ها دلخوش کرده اند.

    آقای رییس جمهور
    تا آتش از کنگره های بام کاخ ریاست جمهوری بالا نیامده است پایین بیاید و حقیقت را ببینید.

     
  80. راننده تاكسي باسواد

    اين تيكه اي از نوشته ات است بار ديگر بخوونش: « شنیده بودم بعضی از رانندگان تاکسی اطلاعاتی اند اما این را به چشم خود ندیده بودم. امروز یک تاکسیِ سمند زرد آمد و درست در جوار درِ ورودیِ وزارت اطلاعات پارک کرد… سوار یکی از اتومبیل ها شد و صورتِ راننده اش را بوسید و با هم رفتند داخل». آقاي وقت نثار كرده برا مستضعف چرا توهين؟ شنيده اي كه بعضي راننده تاكسي ها اطلاعاتي اند ولي بزرگان گفته اند. شنيدن كي بود مانند ديدن . گيرم شنيده ات درست باشد. خب مگه خودت هم تا بهار 1388 تابلوي نظام نبودي. و با نشريات و تلويزيون جمهوري اسلامي همكاري نمي كردي چطور شد كه با آقاي رهبر و اطلاعاتيا كج افتادي. برادرم اين راه مبارزه نيست. تخم نفاق افكندن بين مردم است. رانندگان تاكسي در دالان دود تهران با مردانگي و امانتداري امرار معاش مي كنند. يك پول سياه از اينجا و اونجا بهشون نمي رسه. خودت اينجا و اونجا را بهتر ميدوني. بنا به اسم حميد لولائي و فونت بهروز وثوقي مي نويسم: چقذه مي گرفتي فيلم باب دندان صاحبان قدرت مي ساختي؟

     
  81. با چشمانی اشک آلود می نویسم چرا خواهران و دختران ما را به این روز گرفتاتر کرده اند. دیروز روز زن بود چه چیزی برای گفتن داریم میتوانیم به آنها تبریک بگویم؟

     
  82. زنده باشی نوری زاد، که ما به استواری ات زنده شده ایم

     
  83. خیلی دلمون می خواست ببینیمتون. با خانومم از یه شهر جنوبی اومدیم نه صرفا برای ملاقات با شما .سه بار به قدمگاه سر زدیم ، نبودید . حالا باید شما بیایید . چه بهتر که با خانواده 🙂 هروقت دوست دارید .برای عید هم خوبه.بهار نارنج بیداد
    می کنه اینجا .منتظرتونیم .

     
  84. تا این را پرسیدم، چشمانش خیسِ اشک شد

    آهای حزب اللهی ها
    فداییان رهبر
    یک جو غیرت دارید؟
    از رهبرتان بپرسید با 1000 میلیارد دلار در آمد نفتی چه کرده است
    با فرهیختگان ما چه کرده است
    سرمایه های مادی و معنوی ایران را کجا به باد داده که به چنین خفتی گرفتار شده ایم

     
  85. سلام استاد
    آتش به جانمان زدید. ادعایی نیست. اما مدعیانی که دم از ازادی میزنند دم از انقلاب خدا پیامبر علی، کجایند تا ببینند خشکیدن گلهای ایران را. برای رد صلاحیت رهبر معظم انقلاب همین بس که عاطفه ای در کارشان نیست.
    با احترام

     
  86. بازهم روبوسی با زن مردم !!!؟؟؟بابا دست خوش .

     
  87. آن لکه ننگ را، آقای نوری زاد، بگذارید کسانی به دوش بکشند که سال هاست خود را به خواب زده اند،
    یا آنها که اگر هم به حرف آمده اند، قطره چکانی سخن می گویند،
    بگذارید ننگش برای کسانی باشد که از لقمه حرام اشباع شده اند و پرده غفلت، چشمانشان را کم سو کرده،
    و کسانی که از دین کیسه ای برای خود دوخته اند و با آن کاسبی می کنند، اما مردمِ سیلی-خورده را به صبر و تحمل سختی دعوت می کنند تا اجرشان را در بهشت بگیرند،
    و بگذارید داغ ننگش باشد برای کسانی که به قول خواجه عبداله انصاری:

    صبح در خواب غرورند و روز سرمست سرورند و نمي دانند كه فردا من اهل القبور ند!

     
  88. محمدرضای ایران

    آنهایی باید شرم کنند که انقلاب و کشور و ملتش را دزدیدند و همه را به اعماق درون شیطانیشان فرو بردند…
    یک ننگ و صد ننگ بر آیت اللههای دغل باز دین فروش دنیاپرست

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 3215 seconds.