سر تیتر خبرها
پروازهای بی آسمان

پروازهای بی آسمان

 

شب گذشته – جمعه شب – رفتم و نمایشِ ” من چه جوری ممکنه یه پرنده باشم؟ ” را دیدم. کارگردان؟ روح الله جعفری. جوانی که حتماً درآینده ای نزدیک می درخشد و نام نیکش را از مرزهای هنریِ ما فراتر می برد. نویسنده ی نمایش؟ “ماتئی ویسنی یک” نمایشنامه نویسِ رومانی تبار. داستان؟ پیچاپیچ. درهم تنیده و لایه به لایه. حکایت نوزادی که بهنگام تولد، اعجابِ همگان را بر می انگیزد. این نوزاد، دست راست ندارد. بجای دست راست اما چیزی شبیه بال پرندگان دارد. همو در ادامه ی داستان بزرگ می شود. از کودکی تا جوانی تا پیری. هرکس دراین مسیر، تلاش می کند از او به نفع خود بهره و کام بجوید. از دولتی ها تا مردمِ همجوار. بی آنکه یکی در آن میان به خود وی، و به اشتیاقی که به پرواز دارد، اعتنا بندد.

دراین نمایش، غوغای بازیگرانِ زن تماشایی است. که چه هوشمندانه و پراحساس – و البته گاه با بازی های کلیشه ای – ظاهرمی شوند و به ایفای نقش خود می پردازند. جذابیتِ بطئیِ این نمایش در این است که سی بازیگر دارد. بازیگرانی که یک به یک به صحنه می آیند و ذره ذره احساس و روح سخن خود را به فهم تماشاگر عرضه می کنند.

دانستم این نمایشِ سخت و دشوار و پرزحمت، بی یک ریال کمک هزینه از دستگاههای مربوطه روی صحنه رفته است. و دانستم خودِ بازیگران و عواملِ آن، با پشتکار و اصرار و خرجِ خودشان به انجام این اثر دست یازیده اند. و این یعنی: عشق. درست می گویند که دیوانگی و عاشقی بهم پهلو می زنند.

محمد نوری زاد
هفدهم اسفند نود و دو – تهرانShare This Post

 

درباره محمد نوری زاد

50 نظر

  1. تولدی دیگر…که از پس سالها اسارت ذهن و کلام شمیم رهایی در این وب سایت به مشامم میرسد.با سپاس از نوریزاد عزیز.

     
  2. آقا مرتضی
    چوب کاری می فرمایید. ما مخلص شما و آقای نوری زاد و همه بر و بکث باحال سایتش هستیم. امر شما مطاع قربان. یکی دیگه تو پست بعدی خدمت شما.
    لبتون همیشه پرخنده.
    ارادتمند
    “خدمت جناب”

     
  3. بی کنش جون
    همون جور که رهبرِ فرزانه پدر ِ عروس ِخودش رو مجبور کرد تا متن ِشعرش را عوض کنه و همون جوری بگه که اون میخواد. پیشنهاد منم اینه که به فردوسی بگی متن شعرش رو به شکلی که آقا مرتضی میگه، اصلاح کنه. اصلن درستش همینه که ایشون میگه.

     
  4. جناب خدمت جناب!

    تشکر از طنز زیبای شما ،کلی باعث مسرت خاطر من شدید،در عین حال طنز رندانه شما حاوی نکات گزنده ای بود که لازم است اشاره ای به آنها داشته باشم
    1-من هیچیک از دوستان سایت را زندیق نمی نامم ،و علیرغم اختلاف عقیده و گفتگوی علمی با آنان برای آنان احترام قائلم.

    2-بعکس تلقی شما تمام سعی من احتراز از ورود به مباحث فنی و اصطلاحی فلسفی یا فقهی است مگر آنکه اقتضای ماهیت بحث چنین باشد.

    3-بنای من طفره از پاسخ نیست ،بلکه گاه اقتضای بحث و آداب مناظره و گفتگو این است که مبادی و مبانی هر بحث و محل نزاع روشن شود تا زمینه برای درک متقابل و تفاهم فراهم شود

    4-من چنین گفتگوهای فرخنده ای را به جدیت دنبال میکنم و حتی آنرا پیش زمینه برای تامل و مطالعه و رشد بیشتر علمی خویش میدانم نه آنکه این گفتگوها برایم سوژه خنده با دوستان باشد و تاکنون با هیچ دوستی در این زمینه محاوره ای نداشته ام.

    5-بعکس تلقی شما من دقیقا تامل میکنم که دوست مقابل چه میگوید ،آنها را جزء جزء تحلیل میکنم و سعی میکنم دقیق و منصفانه با آن مواجه شوم.

    6-من با برادر گرامی جناب نوریزاد تعارض یا زور آزمایی ندارم ،و در صدد اخراج هیچ دوستی از این سایت هم نیستم ،همه بگویند و همه بنویسند تنها مودبانه بنویسند و نقد کنند و از توهین به مقدسات دیگران احتراز کنند ،و از تحقیر و گوشه کنایه زدن (مثل این لطفی که الان شما در قالب طنز بمن کردید) خودداری کنند ،من به تشویق بیطرفانه صاحب سایت گفتگوی علمی میکنم و در صدد تحمیل خود به اینجا یا خروج و اخراج کسی نیستم ،حتی اگر لحظه ای میزبان و بیشتر دوستان خواهان سکوت یا عدم حضورم در این فضا شوند بی تامل اینجا را ترک خواهم کرد .

    7-شما از اولین کامنت من که از ماجرای آقایی که الان نامش را بیاد ندارم آغاز شد و نقدی به جناب نوریزاد داشتم بررسی کنید لسان من لسان فحش و ناسزا نبوده است ،و اگر باقتضای نوع گفتار یک دوست سخنم مقرون به لحن تندی شده است با حساب کشیدن از عمل خودم اقدام به عذر خواهی کرده ام نه آنکه اوضا(بقول شما )خیط شده باشد،برعکس بنظرم امثال شما اوضاع را خیط دیده اید که با استتار پشت چنین امضاء های عجیب و غریب به گوشه و کنایه زدن به دیگران می پردازید ،اگر سخنی علمی دارید بفرمایید والا چرا به طنز متشبث میشوید؟! خیالت راحت باشه من با ترفندهایی مثل شعر و تمثیل و فکاهی از میدان بدر نخواهم شد.

    8-نیازی به حضور پشت صحنه و کف و صلوات و هورا هم نیست ،شما از پشت صحنه بیا توی صحنه و اگر سخنی علمی داری با همین امضایی که خودت را معرفی کردی مردانه در صحنه بمان .
    وگرنه پشت صحنه ماندن و مخفی شدن پشت امضاهای عجیب و غریب و ریشخند و تحقیر دیگران کار افرادی است که یا چیزی در چنته ندارند و یا از مواجهه شجاعانه علمی هراسانند.

    حالا با هم صلوات میفرستیم برای هرچه آدم با معرفت و با مرامه

    پایدار باشی

     
  5. مصلح عزیز و زهرای نازنین

    سپاس

     
  6. سلام و سپاس علی عزیز
    برخلاف شما که گفته ای: دستی برایم نمانده که چوب دستی ام را بر دوشم حمایل کنم و پایی نمانده که سیزیف وار گله گم شده ام را به پای صخره برسانم …

    من به این سخن مولوی سخت ایمان دارم که:
    هرچند فراق پشت امید شکست/ هرچند جفا دو دوست آمال ببست / نومید نمیشود دل عاشق مست / مردم برسد بهر چه همت دربست

    و به این سخن ژان پل سارتر:
    اگر یک فلج مادر زاد قهرمان دو ماراتن نشود مقصر خود اوست…

    و به تفسیر زنده یاد شریعتی از داستان اصحاب کهف که:
    اگر همه دقیانوسی اند و تو یک نفری یا هفت نفر؛ حق نداری نومید شوی
    و…

     
  7. بنام خدای عالمیان

    جناب حامد گرامی

    بنظرم ادامه گفتگو با شما به دو دلیل بیفائده باشد
    1- زیرا این نحوه از گفتارها از سوی شما مفهومی جز لجاجتی کلامی نام ندارد ،ما در گفتگوها باید پی جوی حقیقت باشیم نه پرداختن به پاسخ های کلامی برای اسکات خصم ،این بحث از سوی شما آغاز شد ،مطلب این بود که ادعا شده بود خدای متعال بصرف گناهانی ناچیز اقوام گذشته را هلاک میکرده است ،من منکر چنین چیزی بودم و توضیح دادم که سنت الهی در عذاب اقوام مجرم گذشته مبتنی بر هلاکت آنان بخاطر گناهان کوچک یا گناهان چند نفر محدود نبوده است ،شما موردی از قرآن شاهد آوردید(قوم ثمود) و من کم و کیف تعذیب قوم ثمود را توضیح دادم ،که نکته عذابهای عمومی تقاضاهای خود آن اقوام و لجاجت های آنان بر تمسخر و عدم قبول دعوت انبیاء بنحو عمومی بوده است که پس از اتمام حجت و تقاضای بینه و معجزه و امثال آن صورت میگرفته است ،بنابر این کبرای مورد ادعای من از نقض شما سالم ماند ،اکنون شما بدون تامل در گفتار و استدلال من رفته اید فکر کرده اید که من چه چیزی بگویم که کم نیاورم!آنگاه مرا به تامل در استدلالم دعوت میکنید؟! حال اگر من بگویم شما مگر آمار زنان آبستن آن قوم را از کدام تحقیقات میدانی بدست آورده اید که چنین دگم نقض وارد میکنید ،یا اگر بگویم مسولیت آن کودک بعهده پدر و مادری است که با لجاجت و بعد از روشن شدن اعجاز پیامبر و تقاضای عذاب از سوی خود آنان بوده است زیرا که سنت های الهی غیر قابل تخلف است ،اگر مثلا زن آبستنی از فراز کوه بلندی خود را به دره پرت کرد سنت الهی و قانون علیت بطور عادی حاکم است که آن زن وکودکش هلاک خواهند شده در اینجا شما نمیشود روضه بخوانید که آن زن حماقت کرده کودک او چه گناهی دارد! ،لابد فردا شما میروید نقض دیگری را بدست میاورید! نه دوست من این ها بنظرم نوعی بهانه جویی و لجاجت کلامی است از سوی کسانی که ادعاهایی میکنند و وقتی پاسخ دریافت میکنند بهانه جوئی دیگری میکنند ،شما سعی کنید بمغزای برهان های مطالب برسید.
    2- دلیل دوم بیفایده بودن سخن با شما این است که شما بصراحت میگویید من منکر مبداء عالم هستم ،طبعا کسی که منکر مبدا متعال است نمیتواند پیامبری پیامبران را قبول داشته باشد و نمیتواند تصدیق به وحی بودن قرآن و محتواهای آن داشته باشد ! خوب چنین کسی پس چرا وارد جزئیات بحث از هلاکت قوم ثمود میشود؟!شما که اصلا قران و گزارشات قرآن را غیر واقعی میدانید پس چرا به جزئیات این بحثها فرو میشوید؟ با امثال شما فقط باید در بود یا نبود خدای متعال گفتگو کرد و من البته در این باب سخن فراوان دارم ،لکن چه سود که خود شما در پایان سخن خویش راه چنین گفتگویی را از پیش بسته اید!و گفته اید جزم و یقین من به نبود خدای عالم مربوط به خودم است و تو از ان سوال نکن !اگر قیامتی هم بود من خودم پاسخ خدای شما را میدهم!
    من میگویم بسیار خوب مگر من از شما التماس کردم که وارد چنین بحثهایی شویم؟ بنابر این ما را بخیر و شما را بسلامت ،من برای شما آرزوی عمری چند هزار ساله! (بلکه ابدی) و موفق دارم ،اما در عین حال مایلم بدانم اگر قیامتی در کار بود و خدای سبحان از شما پرسید شما چرا آنهمه آیات و نشانه های مرا انکار کردی و و دعوت انبیاء مرا نپذیرفتی ،و حتی یک طلبه کوچکی بنام مرتضی حقیقت را بتو عرضه کرد و لجاجت کردی ،پاسخ شما به خدای متعال چه خواهد بود؟
    اختیار با شماست خواستید پاسخ مرا بدهید ،وگرنه ما و شما را بخیر و سلامت.

    موفق باشید

     
  8. مرتضی عزیز و گرامی
    آقا شما خوب حساب این زندیقها رو کف دستشون گذاشتی. همینطور ادامه بده که خیلی جواب میده:
    – سعی کن تا اونجا که میتونی از کلمات قلنبه سلنبه فلسفی/عرب/ آخوندی استفاده کنی تا کسی نفهمه چی میگی
    – تا اونجا که ممکنه از جواب دادن طفره برو و بجاش تا می تونی طرفو سوال پیچ کن عین احمدی خودمون
    – زرنگی آخودی خیلی با حاله تا می تونی زرنگ باش. اینجوری کلی سوژه گیرت میاد که با بقیه آخوندا بگی و بخندی
    – کار نداشته باش طرف چی میگه فقط سعی کن تا میتونی مودبانه بزنی سرپوزش. اینطوری طرفت کیش و مات میشه و مثل این دانشجوی گبر وسط کار هنگ میکنه.
    – زورت که به نوری زاد نمیرسه چون خیلی طرفدار داره ولی به جاش خودتو طرفدارش نشون بده و تا می تونی بقیه نویسنده های سایتشو از میدون به در کن.
    – بالاخره ما با این کافرا جنگ داریم سعی کن تو این جنگ از هیچ سلاحی فروگذار نکنی. اولش با مهربونی، جواب نداد با اخم و تخم، بازم جواب نداد مسخرشون کن و یا از اون فحشای مودبانه بهشون بده که دیگه طرف نه راه پس داشته باشه نه راه پیش.
    -اگه دیدی اوضا خیلی خیطه با یه معذرت خواهی سر و ته قضیه رو به هم بیار
    ما هم این پشت صحنه وایسادیم برات کف می زنیم، نه ببخشید صلوات می فرستیم، برا پیروزی آقا مرتضی صلوات جلیل ختم کن:
    اللهم صل علی محمد و آل محمد

     
  9. جناب بی کنش شاهنامه گوی

    با سلام و تشکر از پاسخ های خوب شما

    1-اولا لازم میدانم از شما خواهش کنم بار دیگر اصطلاح “فره ایزدی” را در عرف شاهنامه و فردوسی توضیح بیشتری دهید،شما از آن تعبیر به بیماری کردید ،اگرچه با ارتباط دادن این مفهوم به مساله عصمت از سوی شما توافقی ندارم ولی با شما بنای ورود به این بحثها را ندارم ،و فقط میخواهم به استفهام از مضامین شاهنامه بپردازم.

    2-در اینمورد که اظهار کردید تشیع از ابداعات ایرانیان بوده است نیز با شما موافق نیستم لکن چنانکه عرض شد چون با شما در مقام استفهام هایی در مورد محتوای شاهنامه هستم و بیشتر در صدد استفاده از فرصت حضوری شما در این زمینه هستم ،با شما در این زمینه ها ورود در مباحثه نمی کنم و ترجیح میدهم شما کما کان در مقام توضیح مفاد شاهنامه باشید،ولی اجمالا بدانید که ریشه تاریخی شیعه و تشیع مربوط به صدر اسلام و مساله ولایت علی علیه السلام است ،البته بعد از ورود اسلام به ایران این شاخه تاریخی از اسلام بیشتر مورد توجه متفکران ایرانی اسلامی واقع شد و شاخ و برگهای عقلانی کلامی فقهی و فلسفی آن مجال رشد بیشتری یافت.
    بگذریم.

    3-از اینکه گفتید شاهنامه واجد سه بخش اساطیری و حماسی و تاریخی است بهره مند شدم چون تاکنون اطلاعی از این تقسیم نداشتم ،در عین حال سوال اصلی مرا در مورد شخصیت هایی مثل رستم- اسفندیار -سهراب-رودابه و برخی معروفین دیگر پاسخ ندادید که آیا بر اساس تقسیم فوق الذکر مثلا رستم شخصیتی تاریخی و واقعی داشته یا اسطوره ای سمبلیک و حاصل خیال پردازی مرحوم فردوسی بوده است ،ضمنا لطفی کنید و تفاوت مابین این سه بخش را تعریف کنید

    4-بنظرم در مورد آن قرائت خاص در مورد جمله بباید ببست که بذهن من آمده بود بجهت سهولت در اداء و تلفظ ،توجیهات آقا کورس فنی تر و مطابق تر با دستور زبان فارسی بود ،لابد توجیه ایشان را ملاحظه کردید ،اگرچه در مورد غلط بودن قرائت پیشنهادی بنده من خوب توجیه نشدم ،ضمن اینکه میتوان پاسخی به جناب ایشان داد که مساله رعایت ضرورت های شعری در تنگناهای تلفظ و حفظ وزن و موزون بودن ابیات را نمیتوان از ساحت شعر دور دانست ،ما در ادبیات شعری عربی فراوان دیده ایم که شعراء قبل و بعد از زمان جاهلیت حتی مرتکب ایراد لفظ غلط هم در اشعار خویش شده اند برای حصول سهولت در تلفظ و حفظ انسجام مصرع ها. در عین حال بنظرم لازم است در این زمینه اهل فن به کنکاش در بررسی نسخ قدیم تا جدید شاهنامه بپردازند ،که قطع نظر از تصحیحات و توجیهات قیاسی ادبی نظیر توجیهی که دوست گرام کورس کردند حاصل جمع بندی نسخه شناسی ها چیست.

    با سپاس از زحمات شما

     
  10. اسلام دوست عزیز

    سلام

    ممنون از تذکر محبت آمیز شما
    چنین است ، هیچیک از ماها معصوم از خطا نیستیم
    و همه ما بر اساس وظیفه عمومی قرآنی امر بمعروف و نهی از منکر موظف به دعوت یکدیگر به نیکیها و هشدار به اجتناب از بدیها هستیم.(فذکر فان الذکری تنفع المومنین).

    سپاس از توجه و تذکر شما

     
  11. جناب مرتضی گرامی
    درود خدا بر شما که از دانشجوی نجیب عذرخواهی کردید. این نشان از تواضع و علم شما دارد. به نظر می آید در پاسخهاتان گاهی این شائبه برای دیگران به وجود می آید که شما درصدد منکوب کردن دگر اندیشان هستید نه آگاهی بخشیدن به آنها. عمده مواردی که این شائبه برای دوستان پیش می آید زمانی است که شما برای پشتیبانی از دین خدا رگ غیرت دینیتان به قول معروف جوش می آید. توصیه این بنده کمترین این است که در این موارد کمی با تعلل پاسخ بفرمایید. با حلم و بردباری که در شما دیده ام مطمئن هستم که پس از طی یک روز به طور مثال، نظر شما دارای همان قوت و استحکام علمی همیشگی خواهد بود. تا خود چه صلاح بدانید.
    با دعای خیر
    خدا یار و یاورتان

     
  12. جناب گنجی
    خلاف بعرض شما رسانده اند دیانت بهایی به استمرار ادیان معتقد است شما که در خارج هستید بهتر از دیگران میتوانید تحقیق کنید. دین مجموعه تعالیم روحانی و اخلاقی است که خداوند به مقتضای زمان و برای جوابگویی به نیاز های بشری میفرستد و واضح است که ادیان گذشته دیگر عملا دستورات دینی خود را نمیتوانند اجراء کنند و دیانت بهایی معتقد است که دوران بلوغ بشر شروع شده و کور جدید آمده و بهاالله فرموده من امده ام که سلاح را به صلاح تبدیل کنم و معتقد به اتحاد ادیان و وحدت عالم انسانی و صلح عمومی است و فرموده عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان – در روضه قلب جز گل عشق مکار – همه بار یک داریم و برگ یک شاخسار

     
  13. در ادامه كامنت پيشين مى پردازى به توضيح ارتباط فردوسى پژوهى و در مقياس كلى تر نقد بى ستيزه فرهنگ و تاريخ گذشته خودمان كه شرط يك تغيير بنيادى در ساختار امروزى مناسبات قدرت ماست .از كجا آغاز كنم كه وقتتان را زياد نگيرم :چاكرم ،نوكرتم ،عبدم ،ذليلتم ،خاك پدرم و…و…و…دوستان اگر نمونه اين تعارفات رياكارانه را در يك جامعه مدرن و دموكراتيك سراغ داريد سپاس مند مى شوم اگر نشانى آنرا خبر دهيد .آيا در كوچه و خيابان ها و ادارات آلمان و سويس چشمتان دم به دم به عكس هاى مقام اول مملكت بر در و ديوار ها مى خورد ؟آيا مراسم هاى دولتى را با سرود ملى آغاز مى كنند يا با سرود شاهنشاهى يا ببخشيد با قرائت قرآن ؟ آقايان ديندار :مگر نمى گوييد كه قرآن كلام الله است ؟وقتى قارى با زيبا ترين لحن و صوت اين كلام الهى را را به گوش ها مى رساند ،در يك صندلى رحيمى پاكدست دارد به رقم نجومى پولى كه بايد از پروژه وصل آب درياى خزر به كوبر بچاپد فكر مى كند .آنسوتر امثال رادان و مرتضوى و تمدن در كيف در رفتن از فاجعه شيطانى كهريزك مشغولند .يكى ديگر دارد حساب و كتاب ويژه خوارى هايش مى كند ،جليلى هم در دل به پرستى اورانيوم غرقه است .آقايان متدين اين كلام الله است .استماع آن بايد تن را به لرزه درآورد و جان را بسوزاند و در ياد خم آبروى يار محراب را به فرياد درآورد ؟آيا نمى بينيد كه چگونه قرآن را در حد سرود شاهنشاهى خوار كرده اند ؟آيا مجرمون را به سيمايشان نمى شناسيد ؟إيا اين كلب ها و خنزير هاى آدمى چهره را نمى بينيد كه فريب فرهى استبداد كهنه و خو پذير شده در زبان و رفتار و ناخودآگاه تاريخى ما را به طرز خطرناكى با تكنيك هاى مدرن شنود و كنترل پيوند زده اند ؟ آيا در بلاد كفار ديده ايد كه صفحات اول كتب درسى با عكس هاى مقامات اول مزين شده باشد ؟اين مصائب از كجا خفت ما را گرفته اند ؟چرا ما مردم ايران چنين سرنوشت ناگوارى پيدا كرده ايم ؟پاسخ من بماند براى كامنتى ديگر .مى خواهم به ريشه بزنم

     
  14. بى كنش گرانمايه:پاسخ تان را گوش سپار انه خواندم و آن را تا اين دم پذيرفتنى يافتم .از بن جان سپاسگزار و بدهكار نوشته انديشيدنى تان هستم .چشم به راه رمزگشايى هاى شما هستم .اگر كار به كام باشد ،مى كوشم گه گاه در گفتگو با شما انباز گردم .سرانجام هر كاوشى با گفت و گو پربارتر مى شود ؛شايد اگر اين مسئله فره ايزدى در ميان نمى آمد پيوستگى شاهنامه پژوهشى شما با روز و حال امروز ما براى خوانندگان مبهم مى ماند .بله ،دوستان عزيز كارهايي چون شاهنامه برخلاف شورش هاى گذرا و كنش هاى سياسى بيواسطه تأثيراتى بنيادى و ژرف دارند كه زمانى دراز بايد تا معلوممان شوند .توضيح بيشتر را به كامنتى ديگر مى سپارم . … اما در پاسخ آقا مرتضى من هم به سهم خود اضافه مى كنم كه جا به جايي فاعل و فعل و مفعول در نظم و حتى نثر امرى نامعمًول نيست اما آوردن فعل التزامى ببست پس از أفعال خواستن ،بايستن ،توانستن ،يار ستن و شايستن با سنجه دستور زبان پارسى نادرست است .پس از اين افعال در يك جمله بايد يا مصدر بيايد يا مصدر مرخم .مثال مصدر / خواهم شدن به بستان چون غنچه با دلى تنگ /(حافظ). مثال مرخم : / راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد / كه مقصود از زد همان زدن است .اگر بگوييد كه مثلا در جمله مى خواهم بروم پس از فعل خواستن وجه التزامى آمده ،خواهم گفت كه اينجا دو جمله پايه و پيرو داريم با دو فعل مستقل و نه اينكه يك فعل مركب به صورت مى خواهم بروم .از استاد سخن نمىتوان چشم داشت كه غلط دستورى به كار برد

     
  15. كورس عزيز من با كسب اجازه از شما ابتدا سخنم در خصوص انچه ناتمام ماند را پى ميگيرم و سپس به مطالب جديد شما ميپردازيم
    فره ايزدى موضوع ديگرى بود كه بدان اشاره كرديد ، نظر بنده در اينخصوص با شما مشترك است ، بله فره ايزدى نوعى بيمارى اعتقادى در ايران قبل از اسلام است كه متاسفانه پس از اسلام نيز ايرانيان با ابداع مذهب شيعه انرا تدوام دادند و فقط عنوان تغير كرد به عصمت كه ان نيز چون فره ايزدى از طريق بيضه مقدس انتقال به نسل بعد ميافت ، اما كورس عزيز فردوسى راوى شاهنامه است و راوى حقايق جامعه و روايت اين حقيقت نميتواند ايرادى بر فردوسى بار نمايد و نبايد از فردوسى انتظار داشت كه در شاهنامه به بيان نظر خود در اينخصوص بپردازد ، زيرا در انصورت ديگر شاهنامه ، كتابى بود مثلا در حد سياست نامه خواجه نصير ، كه شايد امروزه من و شما جز اسم چيزى ديگر از ان نميدانستيم ، كورس گرامى فردوسى نيك ميدانسته در حال انجام چه كارى است و امال و خواسته هاى او فقط و فقط با ايجاد شاهنامه ، دقيقا به شكلى كه فردوسى انرا به وجود اورده محقق ميگرديد ، شايد اگر اين ادعا را فردوسى عنوان ميكرد از او پذيرفته نميشذ ولى اكنون پس از گذشت هزار سال كه ما نتايج و تاثيرات شاهنامه را ديده و لمس كرده ايم ، اين ادعا ثابت و تثبيت گرديده ، اين موضوع كه شاهنامه اگر به گونه ديگرى بود نتايج ان نيز به شكل ديگرى بود و فاقد تاثيرات حاصله از شاهنامه ، امرى بديهى است ، ليكن چنانچه شاهنامه حاوى نظرات و عقايد فردوسى در امور مختلف بود ديگر شايد امروزه ما حتى نامى نيز از ان نشنيده بوديم، بحث حاضر ما در خصوص فره ايزدى به لحاظ وجود شاهنامه به صورت موجود ميباشد ، ذكر واقعيات جامعه از جانب فردوسى به معناى پذيرش انها توسط او نيست، دوست عزيز بسيار نابخردانه ميباشد كه ما بپنداريم فردوسى به خرافه بودن و اسيب زننده بودن موضوع فره ايزدى واقف نبوده باشد ولى ايا شما انتظار داريد كه فردوسى در شاهنامه به بيان نظر خود در اينخصوص پرداخته باشد و در ان صورت ايا ديگر شاهنامه ، شاهنامه بود؟!
    كورس عزيز ، فردوسى قبل از اغز نمودن شاهنامه وضعيت موجود را به عينه ميديده و از ان در رنج ميبرده و در صدد چاره بوده او به چشم خود شاهد مرگ ملتى بوده و نيز شاهد شكست پى در پى قيامهاى مردمى بوده و در صدد يافتن راه نجات ، او نيك ميدانسته كه نبرد مسلحانه حاصلى جز شكست درپي ندارد همانگونه كه شاهد بسيارى از اين شكست ها بوده، و در نهايت او راه صحيح را پيدا كرده و نبردى بزرگ و سرنوشت ساز را براى نجات و احياى ملتى اغاز ميكند كه حاصل ان پيروزى فردوسى است و او در واپسين روزهاى حيات خود با ديدن نتيجه نبرد خود ميسرايد ؛ عجم زنده كردم بدين پارسى ، دوست عزيز انچه در خصوص علت نظم شاهنامه و هدف فردوسى بيان كردم ، ساخته ذهن من نيست بلكه صدها مدعا دراين خصوص وجود دارد كه در صورت تمايل شما بيان مينمايم،
    فردوسى بخشى از تاريخ ما نيست بلكه فردوسى سازنده تاريخ ما ميباشد ، او يك گام و دو گام و صد گام از همگنان خود پيش نيست بلكه او به افقهايى مى نگريسته كه ما هنوز بدان نرسيده ايم و شايد مردمان هزاره هاي اينده بتوانند افقى را كه فردوسى در پهنه ديد خود بدان مينگريسته ، ببينند و همه اينها فقط و فقط با نگارش شاهنامه به شكل موجود ان امكانپذير بوده و اين همان موضوعى است كه وسعت ديد فردوسى و نبوغ انرا براى ما اشكار ميكند ، شاهنامه تنها كتابى است كه به قول دكتر ندوشن نور ان در طول عمرش بر همه جا چهرقصر شاهان و چه كلبه چوپانان يكسان تابيده ، چوپانى كه در كوهها با خواندن اشعار شاهنامه در حال چرانيدن گوسفندان خود است ب ان استادى كه در حال خواندن و توضيح شاهنامه براى دانشجويان مقطع دكترى در رشته ادبيات ميباشد با ان كارگرى كه پس كار يكروزه به منظور رفع خستگى با نوشيدن چايى در يك قهوه خانه در حال شنيدن اشعار شاهنامه از زبان يك نقال ميباشد ، همگى به يك اندازه ولى به اشكال مختلف از شاهنامه بهره ميبرند ، بيان اين مطالب به اين سبب است كه، شناخت شاهنامه از روى اين اثر امكان پذير نيست بلكه اين اثر را بايد از اثار ان شناخت ، همانگونه كه تكلم امروزه ما ، فرهنگ ما و بسيارى از اين قبيل موضوعات ما به نحو مستقيم يا غير مستقيم ، متاثر از ان ميباشد، با همه اوصاف ياد شده فردوسى از بيان عقايد و نظرات خود در خصوص مفاهيم و موضوعات اصلى غافل نگرديده و در لايه زيرين و يا پس زمينه اشعار شاهنامه به بيان ديدگاههاى خود پرداخته و خواننده را به پى بردن انها از طريق رمز اگاهى ميدهد كه موضوع فره ايزدى نيز يكى ازاين موارد ميباشد ، حال ممكن است پرسيده شود چرا فردوسى ديدگاههاى خود را به رمز نوشته و چرا مستقيما انها را مطرح نكرده ، پاسخ من اينست؛ به دو دليل ؛ اول به لحاظ عدم بلوغ جامعه انزمان در شنيدن اين ديدگاهها همانگونه كه براى بيان پاره اى از انها حتى جامعه امروزه ما نيز فاقد رشد لازم ميباشد و دوم به اين دليل كه در ان صورت همانگونه كه بيان گرديد ديگر شاهنامه ، شاهنامه نبود .
    اما فره ايزدى در ديدگاه فردوسى همانگونه كه استاد ازاده فقيد سعيدى سيرجانى در شرح داستان ضحاك به درستى به ان اشاره ميكند چيزى نيست مگر “تاييد مردمى” كه شرح انرا به كاننتى ديگر محول ميكنم. با عرض ادب و احترام، بى كنش.

     
  16. جناب نوريزاد به لحاظ درج متن تكرارى پوزش ميطلبم ، تعمدى در بين نبود صرفا در اثر اشتباه بنده بود

     
  17. به نام خدا
    جناب مرتضى عزيز ؛
    به منظور عمل به قولم محضر شما بزرگوار عرض مينمايم كه ؛
    شاهنامه از سه بخش تشكيل شده ؛ بخش اول اساطيرى و دوم ، حماسى و سوم تاريخى ، انچه فردوسى در اين كتاب بيان نموده دقيقا روايت منظوم شاهنامه است با توجه ب اثار منثورى كه فردوسى در اين زمينه در دسترس داشته ، و ماخذ اصلى فردوسى نيز كتابى بوده (همانگونه كه دوست عزيز جناب مصطفى در يكى از كامنت هاى خود ذكر نموده) به نام خداى نامه يا خداى نامك ، كه اين كتاب پس از اسلام توسط ابن مقفع اين نابغه بزرگ به عربى ترجمه ميشود و با توجه به اينكه در زبان فارسى خدا به معناى صاحب ميباشد و در زبان عربى الله اين معنى را ندارد لذا در نامگذارى اين اثر ابن مقفع از واژه سيرالملوك استفاده نمود و اين كتاب سير الملوك همانگونه كه جنابعالى حتما مستحضر ميباشيد در زبان عربى از لحاظ شيوه نگارش و صلابت متن و من حيث المجموع از نظر ادبى برترين در كل زبان عربى ميباشد، و شما ازهر عرب باسواد يا بى سواد پرسيد بزرگترين كتاب نثر در زبان عربى چيست؟ بدون استثنا و بدون درنگ جواب خواهد داد كتاب سيرالملوك ( البته قران را ما از اين مقايسه جدا ميكنيم زيرا مسلمين معتقدند كه قران كلام خداست و مقايسه ما مربوط به كتبى است كه انسان انرا نگاشته) البته جالب است بدانيم كه اين در حاليست كه ؛ ابن مقفع اصولا يك ايرانى بوده و زبان مادرى او نيز فارسى بوده است و نيز اينكه اين نابغه بزرگ در سى سالگى توسط حاكمان عرب كشته ميشود و يكى از اتهامات وى نيز نگارش يا ترجمه همين كتاب سير الملوك ميباشد با اين استدلال كه بيان ميكنند ابن مقفع اين كتاب را براى روياروى با قران و نمايش نثرى شيواتر و بليغ تر از قران نگاشته است و همه اين فضل و كمالات بر جا مانده از وى درحاليست كه او در سى سالگى كشته ميشود،
    بعد از ان مجددا كتاب سيرالملوك از عربى به فارسى ترجمه و اينبار به پيروى از نام عربى ان ، شاهنامه ناميده ميشود كه بعدا فردوسى انرا به نظم مياورد ، و فردوسى در روايت اين داستانها به گونه اى عمل ميكرده كه مفاهيم و موضوعات مد نظر خود را به شكلى استادانه و با بهرگيرى از شخصيت هاى داستانها به عنوان نماد در قالب و لايه زيرين انها جاى ميداده و در طول داستان با اشاراتى مينمايد در واقع كليدهايى را به خواننده ميدهد تا خواننده بتواند با بهره گيرى از انها از داستان رمز گشايى كند و فردوسى خود در اغاز شاهنامه خواننده را براى درك شاهنامه به كشف اين رموز ارجاع ميدهد.
    اما در پاسخ به سوال ديگر شما معروض مينمايم كه نوشته مورد نظر شما در حقيقت بخش چهارم موضوعى است كه اينجانب جهت رمزگشايى داستان رستم و اسفنديار درج نمودم و شما ميتوانيد با خواندن قسمتهاى قبل ان كه در پستهاى مربوط به چند روز قبل از ان موجود ميباشد به علت ذكر واژه هاى دين و ازادى درقبال اسامى ياد شده ، پى ببريد ،
    اما در خصوص قسمت اخر كامنت امروز شما مبنى بر شكل صحيح بيت ياد شده بيان ميگردد كه گر چه بيت ياد شده به شكلى كه شما نگاشته ايد از سهولت تلفظ بيشترى برخوردار است ليكن انچه فردوسى بيان نموده همان … ” ببايدت بست” ميباشد كه تلفظ دو حرف ساكن (د و ت) بسيار ثقيل و حتى به نحوى غير ممكن ميباشد ، ولى فردوسى در سخن سرايى در بالاترين حدى است كه براى بشر قابل تصور ميباشد و انچه به سخن وى اين اعتبار را ميبخشد استفاده از شيوه هاى اينچنينى ميباشد ، نقل شده روزى سعدى تصميم ميگيرد مانند فردوسى شعر بسرايد و بدين منظور بيت زير را ميسرايد؛
    خدا كشتى انجا كه خواهد برد
    اگر ناخدا جامه بر تن درد
    ليكن فردوسى به خواب وى مى ايد و به او ميگويد اين شعر زيباست ولى توان لازم به منظور اداى يك موضوع حماسى را دارا نيست و اگر قرار بود من انرا بگويم ؛ اينگونه ميگغتم؛
    برد كشتى انجا كه خواهد خدا
    اگر جامه بر تن درد ناخدا
    اين مطايبه اى بيش نيست ولى ميتواند مثالى زيبا باشد زيرا گرچه در نوع گويش سعدى قواعد دستورى رعايت شده و ابتدا فاعل امده ودر نوع گويش فردوسى از قواعد دستور زبان عدول شده ليكن بيت سعدى از جاذبه و تاثيرى كه بايد در شنونده ايجاد كند، بى بهره است ولى بيت فردوسى از يك ريتم ذاتى و صلابت و قدرت تاثير خاصى براى بيان مضامين حماسى بهره ميبرد، و اين همان چيزى است كه سبب ميگردد شيوه سخن فردوسى از سايرين متمايز گردد و توان نهايى بشر را در سرودن شعر و سخن گويى به نمايش ميگذارد و اگر غير از اين بود انگاه ديگر بين من و شما و دوست عزيزمان جناب مصطفى با فردوسى ديگر تفاوتى موجود نبود.
    باعرض احترام پيشگاه شما مرتضى گرامى و ساير عزيزان.

     
  18. با سلام
    آقای نوریزاد عزیز! ببخشید، یک انتقاد کوچک از وب سایتتان داشتم.
    ابتدا فکر می کردم پسندیدن یا نپسندیدن نظرات را همیشه خود شما با مثبت و منفی نشان می دهید. چرا که پس از یک بار Like یا Dislike این گزینه ها غیر فعال می شوند. اما مدتی است احساس می کنم کسی یا کسانی غیر از شما به این کار می پردازند. اشکالی ندارد، در صورتی که بقیه هم بتوانند نظرشان را اعلام کنند.
    اگر وقت کردید و دوست داشتید لطفا نگاهی به این نظرات به عنوان نمونه بیاندازید تا ملاحظه بفرمایید که مثبت و منفی دادن آنها را خود انجام داده اید یا خیر؟:
    مرتضی
    ۲:۴۶ بعد از ظهر / اسفند ۱۶, ۱۳۹۲ ( زندگی سگی)
    مرتضی
    ۱۲:۳۱ بعد از ظهر / اسفند ۱۷, ۱۳۹۲ ( زندگی سگی)
    محبوبه
    ۶:۴۳ بعد از ظهر / اسفند ۱۵, ۱۳۹۲ ( تو هستی، که گفته نیستی؟)
    Faeze
    ۱۰:۵۷ بعد از ظهر / اسفند ۱۴, ۱۳۹۲ ( آدمک های بهت زده)
    پارازیت
    ۵:۰۹ بعد از ظهر / اسفند ۱۴, ۱۳۹۲ ( آدمک های بهت زده)
    asim
    ۱۲:۴۹ قبل از ظهر / اسفند ۱۳, ۱۳۹۲ ( مرثیه ی موسیقی)

    شرمنده که وقت شریفتان را گرفتم. با سپاس

    —————

    سلام بانوی خوب
    من حتی یک بار نیز به نوشته ای مثبت یا منفی نداده ام. این را برای مخاطبان طراحی کرده اند. گرچه مدیر سایت نیز می تواند امتیاز بدهد.
    با احترام

    .

     
  19. بچّه جوادبه

    اشتون با فعالان زن ایرانی دیدار می‌کند
    بچّه جوادیه: پنپه..بیاد با جلیلی و جنتی و شریعتمداری ملاقات کنه؟!دو روز دیگه باید برگرده ها!..آبرو داره منزل مردم!

    کنایه روحانی به احمدی نژاد؛ لیست مفسدان اقتصادی نباید در جیب رییس جمهور باشد
    بچّه جوادیه :خدایش این جوری نبود حاج آقا..این تو جیب اونا بود نه اونا تو جیب این!

    به گزارش تسنیم، همچنین لاریجانی در سفر به آفریقای جنوبی با رئیس شورای استانی و رئیس مجلس ملی و دیگر مقامات این کشور دیدار و در مورد مسائل مهم منطقه‌ای و بین‌المللی نیز گفت‌وگو کرد.
    بچّه جوادیه :چه کار خوبی کرد..رئیس شورای استانی دلش پوسیده بود!

    مهدوی‌کیا: با شناسنامه تقلبی جای جوان‌ها بازی می‌کنند
    بچّه جوادیه :خوب چیزی نیست آقا مهدی..ایمانشون کمه …الان آدم است 90 ساله و با شناسنامه واقعی به جای 70 میلیون داره بازی میکنه و گلاش رو هم اون 70 میلیون می خورند هر روز هم اون برنده است!!

    اشتون؛ دیپلماتی با تجربه یا مادری دلسوز
    بچّه جوادیه :جلیلی ؛دیپلماتی با نشیمن گاه مهر یا موهای چتری!

    دکتر لاله افتخاری به دیدارش با برخی افراد خارجی اشاره می‌کند و می‌گوید: «در ملاقات با برخی افراد در کشورهای اسلامی که به نوعی چشم و امیدشان به جمهوری اسلامی دوخته شده، حتی این افراد هم از بازگشت برخی عناصر فتنه ابراز نگرانی می‌کنند و مدام از ما می‌پرسند که مثلا چرا برخی افراد دوباره به سمت‌های اجرایی برگشتند.»
    بچّه جوادیه :دو کلمه هم از مادر عروس!!..مثلا کی حاج خانم؟..نکنه خادم مسجد بورکینا فاسو بوده؟..

    دستفروشی وسایل آتش زا کنار پیاده روها/ بُمبَک 3 هزار، دینامیت 5 هزارتومان
    بچّه جوادیه :شهاب سه نمی خواین؟ اورانیوم ؟ هم غنی شده داریم هم بازرس آژانس دیده..

    یادداشت شریعتمداری: یوسف صانعی و هاشمی رفسنجانی کلام امام را تحریف می کنند
    بچّه جوادیه :مهم کلام خداست که تحریفش با جنابعالی است..اینا رو بی خیال!!

    حسین فدایی دبیرکل جمعیت ایثارگران به تسنیم گفت:هستند کسانی که حیات سیاسی‌شان وابسته به امام و انقلاب است و شاگرد امام بوده‌ اند ولی به “جنگ جنگ تا پیروزی” اعتقاد ندارند و به هر دلیلی به این نتیجه رسیدند که قطعنامه 598 را بپذیرند و در نهایت هم امام (ره) فرمودند که جام زهر را نوشیدم.
    بچّه جوادیه :فدات شدم فدائی..خودت ربط صدا و تصویر را توضیح بده..!

    سخنان صریح آیت الله استادی در کنار مرقد امام خمینی: خیلی جاها وضعیت ما قابل قبول نیست
    بچّه جوادیه :شما اونجاهائی که قابل قبولید بفرمائید بقیّه اش با ما!

    راز سکوت این روزهای آیت الله محمد یزدی چیست؟
    بچّه جوادیه :کارم از گریه گذشتست بدان می خندم!!..یا شاید هم شبها حرف میزنه!

    سید حسن خمینی: خانواده‌ای که امکان تحصیل فرزندانش در سطوح عالی آموزشی وجود ندارد، محروم است
    بچّه جوادیه :کسی هم که امکانش رو داره بعدا که مدرک دکتری را گرفت هم خودش و هم فامیلش محروم میشند چون کلیّ خرج کردند تازه آقای دکتر میشه مسافر کش!!

    کیهان: کمال تبریزی فیلمفارسی ساخته است
    بچّه جوادیه :حسین شریعتمداری هم کیهان فارسی!!

    اسرائیل: فرانسه در مذاکرات ژنو پیگیر توقعات ما بود
    بچّه جوادیه :رسائی و شریعتمداری را هم در تهران فراموش نفرمائید..

    نامه سیدمصطفی تاجزاده به شمخانی: ظاهرا تفاوت انصار حزب الله با بلشویک ها تنها در مشروب نخوردن است
    بچّه جوادیه : و نشیمنگاه مهر!!.بعد هم بلشویک ها به هر حال ارمنی اند..قابل اعتماد ترند!..فرق دیگه اینه که بلشویک وقتی انصار را میبند با میگ 29 فرار می کنه!

    توکلی در نامه‌ای به روحانی: تن دادن به زورگویی‌های کنونی دشمن، قدرت چانه‌زنی بعدی ما را کم خواهد کرد
    بچّه جوادیه :آقا خوابی مثل همیشه!..با موسوی و نوریزاد که مذاکره نمی کنه..با آمریکا ست..نترس..خودیه..

     
  20. يه ضرب المثل قديمى ميگه ؛ كلاغ تو خونه ولي ديونه مهمونه ، حالا اين شده وضع حال ما ، همه ما رو جر دادنند ولى بى كنش ما رو قر دادند ، بيكنش معلوم الحال لطفا تو ديگه منو دوست خطاب نكن چون خطابه تو از زعفرون در مياد به بادمجون سور ميزنه و به قول همون فردوسى كه براش قليون چاق ميكنى ؛ برو كافر اول خودت ختنه كن – پس انگه بيا صحبت از ج….ه كن / حالا ديگه تو نيم ادم نجس ميخواى ….مالى بنده كنى ، نه عزيزم ؛ به قول خيام ؛ ان كوزه كه سعدى از ان اب ميخورد – دادند به روفتگر كيلو پنج شاهى / عزيزان اين اخرين پيام من بود ديگه من را در اين سايت نخواهيد ديد ؛ كوله بستيم پر از تهمت و رفتيم غريب. خداحافظ.

     
  21. سلام دانشجوی گرامی

    نمیدانم چرا شما اینقدر از انصاف وحقیقت در زمانیکه از دین صحبت میکنید دوری میکنید .چرا شما تمام مصائب جهان را یا
    از شیخ میبینید یا از شاه .وجهانی که در علوم وفلسفه احاطه شده از نظر شما مملو از نیکبختی وسعادت است .جای تاسف
    دارد اینطور شعار گونه با شعور عده ایکه چشم به حرفهای جدید دارند بازی کردن .آیا شما تکذیب میکنید که در دنیای عرب و
    ایران واندلس وشمال آفریقا وهند همین علما وفلاسفه با انشائ هستی شناسی اولیه وخالص اسلام به کار خود رونق دادند
    وافکار ومتون یونان قدیم ودیگر منابع را گرد آوردند و دیدگاها وحرفهای جدید را به نسلهای بعدی منتقل کردند .آیا شما تکذیب
    میکنید که در قرن اخیر همین جهانی که به علوم وفلسفه بقول شما ملبس هستند از کشته ها پشته ساختند که آماری
    نیست تا بیان شود که در تاریخ گذشته بشر سرآمد است . مگر شما نا برابری ها وفقر جهانی را نمیبینید آیا زمان حکمرانی
    ادیان اینهمه فلاکت بود .اشتباه نشود من هم گذشته ادیان را تاریک و ابزاری برای تحمیق عوام توسط گروه قدرت طلب در
    ادوار مختلف میدانم ولی وجدان وطلب حقیقت جویندگانش را در این وادی راهنما خواهد بود وآموزه های ناب آن پشت ابر
    نمیماند .درست است که فلاسفه وعرفا ودر صده های اخیر علوم تجربی نقدهای درستی را بر فهم واعتقادات دینی وارد
    کرد ه اند وهمین باعث رشد در بسیاری از جوامع در هستی شناسیشان شده وتاثیر خود را گذاشته ولی با یک چشم به
    روابط اجتماعی و انسان نگریستن وآنهم نگاه دین ستیزی چاره دردهای جوامعی مانند ما نیست .بقول علما شما صغرا و
    کبری موضوع را درست میگذارید ولی در نتیجه گیری غلط از آب در میآید وآنهم از تضارب آن با واقعیتهای بیرونی مشهود است
    شما زیادی علم زده شده اید واقعیت اینستکه علم وفلسفه مدتها ست که دیگر با دین کاری ندارد وواضح است که در جهانی
    با مختصات کنونی دین بشکل کنونی قابل دوام نیست مخصوصا عملکردگروهای رادیکال فاتحه بقیه آنرا خوانده است

    با احترام

     
  22. درود بر شیر مردی که در این دوران وا نفسا کیمیاست.گمان میکنم هر 100 سال یکبار تاریخ ما چنین دلیرانی به خود میبیند

     
  23. سیدمحمود علوی وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی روز شنبه هفدهم اسفند در نشست کمیته‌های پدافند غیرعامل دستگاه‌های اجرایی که در ساختمان وزارت کشور انجام شد»، ادامه داد: «اسلام در عرصه جنگ دست ما را باز گذاشته است. اگرچه در جنگ، جنگ عقلانی مورد توجه است ولی ما جنگ جوانمردانه نداریم.
    جناب نوری زاد دوستان واقعا ایا این با انچه در کتب دینی از مبارزه عبدو ود با علی و عدم تصرف چاه آب و بستن اب به روی دشمن خوانده بودیم تطبیق میکند؟اگر کسی می خواست مذهبی را لجن مال کند بهتر از این حرف پیدا می کرد؟چرا یکباره نمی گویید بقول مرحوم مغفور لنین هدف وسیله را هرچند کثیف توجیه میکند؟کجایند بقول دکتر خزعلی نهنگان حوزه و نان خوران امام پنهانکجایند ؟فردای روزگار همین حرفها و سخنان ضد ازادی اگر دستمایه ممنوعیت فعالیت اینان شد لطفا کسی نگوید قرائت دیگری از دین دارد!

     
  24. باعرض سلام خدمت شما بنا به پیشنهاد جناب عالی در مورد نوشتهای روی پارچه سفیدی که تن می کنید به نظر این حقیر از موارد خاص قانون اساسی بنویسید تا هم برادران یاد بگیرند و مردم از قانون نیه اساسی کشورشان اگاه بشوند . مرا ببخشید که به شما پیشنهاد دادم شما خیلی یزرگتر از ان هستید که این حقیر به شما پیشنهاد بدهم به امید طللوع دوباره افتاب

     
  25. محمد نوری زاد

    از اینکه در راه حل مشکل از الگوی حق طلبی شما پیروی کردم، انگیزه ای دوچندان برای پیگیری حق خود یافتم .بسیار از ایستادگی و حق طلبی شما آموختم و نوشته های روزانه شما درس زندگی بردباری و پیگیری حق برایم میدهد. امیدوارم در فردای دور از خشونت و تبعیض زندگی بهتری در کنار تمام هم وطنان داشته باشیم .فردا از ایستادگی تک تک ما در برابر ظلم ساخته خواهد شد. دوستتان دارم. داریوش باباوند اسفند نود ودو

     
  26. لطفا بعد از دیدن این لینک عکس مقام معظم رهبری در دیدار با خبرگان کدام گزینه زیر را در ذهن خود تداعی میکنید
    http://www.digarban.com/node/17234

    1- نشان از ریاکاری و نفاق

    2- شامل این ضرب المثل می شود نه خود خورد نه کس دهد گنده کند به سگ دهد

    3- هر دو

    4- نظر به ساده زیستی است

     
  27. در پی تجمع دراویش و خانواده زندانیان سیاسی مقابل دادستانی تهران صدها تن دستگیر شدند.

    بنا بر گفته شاهدان عینی حدود ۱۰ هزار نفر روز شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲ مقابل دادستانی تهران تجمع کردند که این تجمع با دخالت نیروهای امنیتی به خشونت کشده شد.

    فرهاد نوری مدیر سایت “مجذوبان نور؛ پایگاه خبری دراویش گنابادی” درباره علت این تجمع به به دویچه وله گفت از هفته گذشته خانواده‌ی زندانیان سیاسی – عقیدتی و خانواده‌ دراویش گنابادی اعلام کردند که روز شنبه ۱۷ اسفند، در اعتراض به دخالت‌ نهادهای امنیتی- قضایی در روند درمانی زندانیان سیاسی- عقیدتی، می‌خواهند مقابل دادستانی تهران تجمع کنند.

    مدیر سایت “مجذوبان نور” درباره دخالت نیروهای امنیتی در این تجمع مسالمت‌آمیز تصریح کرد که از صبح روز شنبه در مناطق ۱۱ و ۱۲ تهران، تمام ورودی‌هایی که به سمت دادستانی تهران منتهی می‌شدند، توسط نیروهای امنیتی و لباس شخصی تحت نظر قرار گرفته شدند. روبه‌روی دادستانی و اطراف دادستانی نیروهای گارد ویژه، با ون، موتور و اتوبوس‌هایی جهت انتقال حاضران در تجمع، حضور داشتند و فضایی شدیدا امنیتی ایجاد کردند.

    از ساعت ۹ و ۱۰ صبح دستگیری‌های پراکنده‌ای در خیابان‌های اطراف، هم‌چون خیابان ۱۵ خرداد تا خیابان خیام و خیابان “امام خمینی” (سمت پارک شهر تهران) صورت گرفت. این دستگیری‌ها هم‌چنان ادامه داشته و تقریبا ۵۰۰ نفر از دراویش بازداشت شده‌اند و به کلانتری ۱۱۳ بازار تهران و پایگاه هفتم پلیس امنیت تهران منتقل شده‌اند.

    حدود ۸۰ نفر از زنانی که در این تجمع شرکت کرده بودند نیز بازداشت و به پایگاه هفتم پلیس امنیت منتقل شده‌اند.

    جمعیت بسیار زیادی از دراویش گنابادی از اقصی نقاط ایران روز شنبه خود را به دادستانی تهران رسانده‌ بودند. بنا بر گفته معترضان حدود ۱۰ هزار نفر از دراویش و خانواده زندانیان سیاسی در این تجمع مسالمت‌آمیز شرکت کرده‌اند.

    مدیر سایت “مجذوبان نور” می‌گوید ماموران امنیتی حدود ۲۰۰ نفر از خانوده زندانیان سیاسی و دراویش را مقابل دادستانی تهران مخاصره کرده‌اند. همچنین اجازه پیوستن دیگر شرکت‌کنندگان که در اطراف این منطقه هستند را به تجمع‌کنندگان نداده‌اند.

    به گفته فرهاد نوری نیروهای امنیتی تعدادی از دراویشی که امروز در مقابل دادستانی حاضر شده بودند را شدیدا مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند که حال چندتن از آنان وخیم است. در یک نمونه نیروهای امنیتی با باتوم به چشم یکی از دراویش شرکت‌کننده در این تجمع زده‌اند که وضعیت او وخیم اعلام شده است.

    اعتصاب غذای دراویش در اعتراض به ممانعت از روند درمانی

    در روزهای اخیر پنج فعال حقوق دراویش در زندان اوین و کسری نوری از دراویش زندانی در زندان نظام‌آباد شیراز دست به اعتصاب غذای نامحدود زدند. اعتصاب‌کنندگان به ممانعت از روند درمانی سه درویش زندانی اعتراض دارند.

    پنج تن از دراویش زندانی در بند ۳۵۰ زندان اوین در واکنش به بازگرداندن دو درویش به نام‌های حمیدرضا مرادی و مصطفی دانشجو از بیمارستان به زندان و ممانعت از اعزام یک درویش بیمار به نام افشین کرم‌پور به بیمارستان دست به اعتصاب غذای نامحدود زدند.

    فرهاد نوری مدیر سایت مجذوبان نور؛ پایگاه خبری دراویش گنابادی
    فرهاد نوری مدیر سایت “مجذوبان نور؛ پایگاه خبری دراویش گنابادی”
    کسری نوری از دراویش زندانی در زندان نظام‌آباد شیراز نیز در همراهی با دیگر دراویش دست به اعتصاب غذا زده است.

    افشین کرم‌پور از وکلا و فعالان حقوق دراویش زندانی که در ۱۰ روز گذشته با وجود مصرف قرص‌های آرام‌بخش قوی، به‌شدت درد می کشیده، در روزهای اخیر پس از شروع اعتصاب دارو، حال جسمی او وخیم‌تر شده است. حمیدرضا مرادی دیگر وکیل و فعال حقوق دراویش دست به اعتصاب دارو زده است.

    مصطفی دانشجو و حمید مرادی قبل از بازگشت به زندان، در بیمارستان مرکز قلب بستری بوده و به ترتیب در نوبت آنژیوگرافی و عمل جراحی عروق قرار داشتند.

    “دخالت‌های غیرقانونی در روند درمانی زندانیان”

    در سال‌های گذشته بسیاری از دراویش گنابادی در ایران محکوم و زندانی شده‌اند. وکلای این دراویش نیز پس از دستگیری به زندان منتقل شده‌اند.

    در ماه‌های اخیر سایت «مجذوبان‌نور» گزارش داده بود، دخالت‌های غیرقانونی قاضی صلواتی در روند درمانی زندانیان سیاسی و به‌ویژه زندانیان عقیدتی افزایش یافته است.

     
  28. اﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ ﺳﻼﻡ
    اﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﺻﻔﻪ اﺧﺮ ﺻﺪاﻱ اﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﺨﺸﻲ اﺯ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻣﻂﻌﻠﻎ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩ ﻭﺳﺨﻦ ﺗﻠﻔﻨﻲ ﺷﻤﺎ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ اﻥ ﺳﻮاﻝ ﺗﻜﺮاﺭﻱ ﻭﺧﺴﺘﻪ ﻛﻨﻨﺪﻩ اﺯ ﺷﻤﺎ ﺷﺪ. ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺭا ﻫﻢ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺗﻨﮕﺶ ﻛﻪ ,ﺩﺭ اﻥ ﻣﻤﻠﻜﺖ ﻛﻪ ﺩﻫﺎﻧﺖ. ﺭا ﻣﻴﺒﻮﻳﻨﺪ ﻛﻪ …………. ﺷﻤﺎ ﭼﻂﻮﺭ ﻣﻴﺘﻮاﻧﻴﺪ اﻳﻦ ﻃﻮﺭ ﻋﻤﻞ ﺑﻜﻨﻴﺪ ﻭاﻳﻨﻜﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﭘﺎﭖ اﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﻴﺪ. اﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺟﺮﻳﺎﻧﻬﺎﻱ اﻳﺮاﻥ ﺭاﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻛﺮﺩﻩ و ﻭاﻗﻌﻲ ﻭﺑﺪﻭﻥ ﺣﺴﺎﺳﻴﺖ ﻫاي ﺑﻲ ﻣﻨﻂﻖ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ اﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭا ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺳﻌﻲ ﻛﺮﺩ ﺑﺎ ﻫﺰاﺭ ﺩﻟﻴﻞ ﻭﻣﻨﻂﻖ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩاﺩ ﻭﻟﻲ اﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺸﻨﻮﻧﺪ ﻭﺑﺒﻴﻨد .ﺑﺮاﻱ ﻣﺜﺎﻝ ﺳﻌﻴﺪﻱ ﺳﻴﺮﺟﺎﻧﻲ ﻳﻚ ﻣﺜﺎﺑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ اﻱ اﺯ اﻭ ﺗﻮﻱ ﻳﻮﺗﻴﭗ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﺗﻮ اﻣﺮﻳﻜﺎ. اﺳﺖ. اﮔﺮ ﻛﺴﻲ اﻳﻦ اﻧﺴﻠﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺷﺮﻳﻒ و ﺩاﻧﺎ ﻭﺑﺎ ﺳﻮاﺩ ﻭاﮔﺎﻩ. ﻛﻪ ﺭﻭﺣﺶ ﺷﺎﺩ ﺭا ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﻣﻴﺪاﻧﺪ اﺯ ﻛﻪ ﺳﺨﻦ ﻣﮕﻮﻳﻢ. اﻭ ﺗﻮ اﻳﻦ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﺗﻮ اﻳﺮاﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻨﺪ, ﺟﺎﺳﻮﺱ اﺳﺮاﻳﻴﻞ اﻣﺮﻳﻜﺎ و…… ﻭاﻳﻨﺠﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ اﻳﺮاﻧﻲ ﺑﻌﻀﺎ ﻣﮕﻨﺎ ﺟﺎﺳﻮﺱ ﺭﮊﻳﻢ ﻭﻏﻴﺮﻩ و ﻣﺎ ﻣﻴﺪاﻧﻴﻢ ﻛﻪ اﻭ ﺭا ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺩﺭ ﺯﻧﺪاﻥ ﻛﺸﺘﻨﺪ. اﺯ اﻳﻦ ﻧﻮﻉ ﻣﺜﺎﻟﻬﺎ ﺻﺪﻫﺎ اﺳﺖ. ﺩﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻛﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﻛﻤﺎﻝ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﻮاﻟﻬﺎﻱ ﺗﻜﺮاﺭﻱ ﻛﻪ ﺑﻌﻀﺎ ﺩﺭﺩاﻭﺭ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻴﺪﻫﻴﺪ. ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ اﻳﻦ ﻧﻮﻉ ﺣﻀﺮاﺕ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﻤﭙﺎﻧﻲ,ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻛﻠﻲ اﻳﻨﻬﺎ اﺯ ﺷﻤﺎ اﻧﺮﮊﻱ ﺣﺪﺭ ﻣﻴﺪاﺩﻧﺪ.
    ﺩﻭﺳﺘﺪاﺭ ﺷﻤﺎ اﻧﺴﺎﻥ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪ ﻋﻆﻴﻢ ﻛﻠﻦ

     
  29. جناب نوری زاد
    پس شما دیشب مصاحبه خودنون رو در صدای آمریکا ندیدید؟

    —————-

    نه حسن آقای گرامی ندیدم

     
  30. در مورد نظر پیروز مجتهد زاد نسبت به اقای مصدق نظر شما چیست؟
    ایشان گفتهاند مصدق یک شارلاتن بود!

    ———————————
    سلام بهمن گرامی
    نقد یک مرد یک زن یک جریان یک فکر هرگز با یک واژه و یک کلمه ممکن نیست. گرچه مثلاً اطلاق ” فتنه” به معترضان سال 88 خود گویای این است که وقتی یکی در هرکجا کم می آورد به یک چنین واژگانی متوسل می شود. یا مثل این که ما به آمریکا بگوییم: شیطان بزرگ و آمریکایی ها به حاکمان ایران بگویند: محور شرارت. در وادی عقل تا می شود باید از یک چنین واژگانی پرهیز کرد.

     
  31. سلام
    بخشی از مصاحبه اخیر آقای رفسنجانی (واقعا عجیب وتامل برانگیز است)

    من این را به همه می‌گویم و دانشگاهی و غیردانشگاهی ندارد. اگر ما توقع داریم که جامعه‌مان بهتر شود، باید ریسک هم بپذیریم. اگر همینطور فکر کنیم، هیچکس هیچ کاری نمی‌کند. باید نظرات آزادانه البته در چارچوب‌هاي قانوني و شرعي بيان شود. باید نظرمان را بگوییم. آنها که قبول دارند، فکرشان را بگویند، نمی‌شودفکررا که سرکوب کرد.اکثریت بگویند. نقش گاندی در هند این بود که به مردم می‌گفت یکی را می‌گیرند، دنبالش را بگیرید و بگویید که مرا هم به زندان ببرید. انگلیس‌ها آمدند بین دو شهر به همه درختان یک سر یا یک مرده آویزان کردند، باز گاندی به مردم گفت که بروید. واقعا آنقدر مردم در زندان جمع می‌شدند که دیگر کسی نمی‌توانست زندانی کند! اگر عموم، عمومی که می‌گویم نه همه مردم، آنهایی که می‌فهمند، حرف حقیقت را بزنند، اتفاق نمی‌افتد و هیچ کس هم جرات نمی‌کند که به مردم ظلم كند.

    با احترام

     
  32. من هم یک چوپانم. من با دردی جانکاه و ترسی پرتنش این متن را برایتان ارسال می کنم. بسیاری از متنها و رنجنامه های جناب نوری زاد را خوانده ام اما با بسیاری از آنها هم موافقت ندارم و بشدت هم مخالف. در هر خواندنی عزم پاسخ کردم اما ترس کذایی مانعم شد در اینجا فقط این نوشته را هدیه می کنم به همطراز و همدرد ناشناخته ام خسرو آذربیگ که از چوپانی کوله باری از شرف، سادگی، پاکی و ژرفایی طبیعی را به صحنه دانش و اجتماع آورده و فرجام او هم چون دیگر چوپانان ژرف اندیش به تنگنایی ناگشودنی رسیده است. من هم یکی چوپانم از خطه کرمانشاه. تا 13سالگی فقط دم خور طبیعت و گیاه و زیبایی هستی عریان خداوندی بودم. از راه نهضت سوادآموزی به مدرسه رفتم و به گواهی معلمان و مدارک موجود در همه درسها و مقاطع تحصیلی تا اواخر دبیرستان در شهر و گاه در استان شاگرد ممتاز و پیشتازی بودم. به تحصیل علوم حوزوی روآوردم تناه با هدف یافتن خدا و برگرفتن دستی غیبی که جانم را جرعه ای از حقیقت مطلق بنوشاند. در چهار سال از 70تا74 تا پایان دروس سطح را به پایان رسانده و اندکی هم به درس خارج برخی آقایان رفتم. سپس سراز دانشگاه درآوردم و در چستجوی پرسش های بی پایان خودم غرق شدم در تاریخ و سپس در فلسفه اسلامی و فلسفه غرب. بادی وزیدن گرفت و من چوپان ساده دل که ناتوان بودم از درک مناسبات نو، از گردونه پرت شدم و بیش از پیش که در جستجوی آسمان پرسشناک و حیران شده بودم در چاله های نادیدنی زمین افتادم و سردر جیب فکرت و زانو در بغل غم کردم.در پاسخ به اینکه چرا این فرجام تاریک نصیبم شد تنها به یک جمله بسنده می کنم:به تمام مقدسات تمام ادیان و به شرف روح بزرگ رادمردان تاریخ از جمله به زلالی خونهای بهترین جوانان این سرزمین که به دست دیوانه زمانه صدام بر زمین ریخته شد و از آن لاله رویید ، این بنده بینوای ناچیز و این چوپان پاکباز هیچ گناهی و هیچ کنشی که مخالف تمام قوانین رسمی و جاری کشورم هست مرتکب نشدم.هیچگاه در هیچ فعالیت سیاسی شرکت نداشته ام.من را ظاهرا و بزعم اخراج کنندگان بجرم رای به خاتمی در دور اول و نیز همدلی با مواضع مرحوم منتظری راهی خانه نشینی و بازماندن از اخذ مدرک دکتری فلسفه و محرومیت کردند و شگفتا که من در همان دوره به ناطق نوری رای داده بودم و به شدت مخالف مواضع مرحوم منتظری بودم و با طرفداران او -در گفتگوهای دوستانه و سر درس و بحث-مناظره می کردم!شگفتا از کار نادانان که برای حکمهای خود دستکم حجت عقلانی و معتبر بر نمی گزینند!سرنوشتم اینک خمیدن در زیر کتابخانه شخصی ام و امید وصف ناپذیر در اینکه اگر یارانه خانواد ه ام قطع شود آیا راهی برای زنده ماندن هست؟با ناله ای جانکاه به عزیزم جناب آذربیگ می گویم که در این روزگار غریب دستی برایم نمانده که چوب دستی ام را بر دوشم حمایل کنم و پایی نمانده که سیزیف وار گله گم شده ام را به پای صخره برسانم. تمام خاطراتم اما در کودکی های گمشده ام-آری خنده ها و گریه های بجامانده از دوران کودکی و سروصدای گوسفندان و چکاچک زنگوله ها باز می گرددو هرچه خوانده ام از تاریخ یعقوبی و طبری و از درس اسفار ملاصدرا و متنهای سحرآمیز فلسفه یونان و هرچه تفحص کرده ام در فلسفه دکارت و کانت و هرچه دیده ام از روزگاه فعلی چون در طرح واره های خیالیم به سرانجامی نمی رسد ناچار از ضمیر خاطره ام سترده گشته و کورنمایی از آینده بی فرجام را پیش رویم می گذارد. رفیق من! نگو که چرا اینقدر تلخکام و نامیدم زیرا اگر طرح واره های تو روی به سوی هستی نگشایند در تاریکی گم می شوند و دیگران شلاق بر گرده مان خواند زد که دم برنیاورید زیرا هرچه هست معقول است و هرچه معقول است نیز هست. پس کار من و تو ای رفیق چوپان که دم از سادگی و شرف و خردورزی می زنیم در این پهنه تنگ که نشانه های عقلانیت را ما در مقام انسان تعیین نمی کنیم به جایی نخواهد رسید!هزار با بگویم این تنها دل ناله ای است برای آن رفیق چوپان ناشناخته و رنج و گفت و گزارش جناب نوری زاد را من تنها می خوانم و دمی می آسایم اما با گفت و گزارش او سرموافقت ندارم زیرا سیاسی نیستم و هیچگاه نبوده ام.

     
  33. آقای نوریزاد! امروز با تیراندازی هوایی و پرتاب گاز فلفل و اشک آور و ضربو شتم از تجمع اعتراضی دراویش گنابادی استقبال کردند….
    مرگ بر این حیوانات انسان نما

     
  34. بنام حق
    باسلام ودرود برشما خواهران وبرادران وآرزوی توفیق برای حق طلبان،عنوان بحث بنده موضوعی است که شهرتی ندارد ومصطلح نشده…..وبخاطراینکه گرفتاربعضی از دانشمندان ً! نشویم-آنچنانکه درگذشته شده ایم- کمی درباره اش توضیح میدهم.وقبلا ًنیزبه آن اعتراضی که درگذشته شده اشاره ای می کنیم:

    باانسانی که سالها زحمت کشیده ودرس جامعه شناسی خوانده بحثی داشتم واشاره ای کردم به جامعه شناسی وماتریالیستی.این ًدانشمندجامعه شناس! ًدرمجلسی بحث کرده بودکه فلانی اسم این نوع جامعه شناسی را برده است این نوع جامعه شناسی را من ندیده ام….! لذا درباره، موضوع بحث امروز،ازهمین حالا اشاره ای می کنم که: ًدیالکتیک اسلامی ًاصطلاحی رایج نیست امامعنی بسیاردقیق ومهم تاریخی دارد.

    ودرمقدمه اشاره ای سریع وگذرا می کنم به خلاء فکری وفلسفی چند قرنه اخیرشرق که بیگانگی،دربین ما و ذخائرفکری گذشتگان ما بوجود آورده؛ ولذاناچاریم درچنین موردی آنچه مقداری ما رابا جوگذشته آشنا می کند مطرح سازیم آشنایی با آن جریانی که پیروان اسلام با قدرتی فوق العاده راهش را ادامه می دادند اما ازیک طرف جنگ های صلیبی از سوی غرب شروع شد؛ودورانی گذشت وجنگ های مغولیان نیز ازسوی شرق… وازطرف دیگر،استثمارگران داخلی،فرصت طلبان وکسانی که در فکربدست آوردن قدرت ومقام وامتیازات بودند تاخت وتازوجنگهای داخلی را آغازنمودند ودامن زدند…واین همه باهم حرکتی منفی درعالم اسلام بوجود آوردند که دانشگاههاومدارس عالی اسلامی وحتی مدارسی درسطح پائین تر هم تعطیل شدند.نمونه تعطیل بسیاربزرگ ومهم مراکزآموزشی وتحقیقی اسلامی، ًاندلس ً است که در باره ی، تاریخش کم یا بیش،اطلاعاتی دارید.

    زمانیکه جریان سریع فکردرشرق دراثرحوادث مورد اشاره متوقف شده بودغرب بافلسفه عظیم اسلامی آشنا شد اما نه آشنائی عمیق نه آشنائی که پشتوانه ای ازتحقیق وتلاش متوالی منشاء این فکروفلسفه بدنبال داشته باشد زیراهمانطور که اشاره کردیم دراین عصرچراغ فکروفلسفه درشرق،درعالم اسلام تقریباًخاموش شده بود.این امرموجب شد که غرب ازقرون وسطی به بعد نتوانست فلسفه اسلامی راآنچنانکه بود درک کند.دراین جا یک حاشیه هم اضافه کنم که:قصدم از فلسفه اسلامی ًآن فلسفه پویا وپایا وابدی نیست که درقرآن ماهمیشه میتوانیم جستجوکنیم. کوچکترازآنهم منظور من بودیعنی: ًفلسفه کلاسیک اسلامی ،فلسفه ای که دانشمندان ومتفکران به تناسب سطح درک زمان خودازقرآن استنباط کرده بودند.اروپاحتی نتوانست آن فلسفه را- گرچه دربرابرفلسفه بیکران قرآن بسیارکوچک است و صورت کانالی ازدریائی رادارد- نیزدرک کند!

    بعدازقرون وسطی که حرکت تقدمی وترقی خواهانه رنسانس شروع شداطلاع داریدکه علم دوستی یک شعاروروش انقلابی شده بود برای دوران جدید…ومعمولاً درانقلابهای انسانی وقتی مطلبی می آیدوجای مطلب دیگری رامی گیردآن مطلبی که باید برود غالباً با همه ارزشهایش می رود لذا رنسانس رنگی ضد فلسفه وضد فکری پیدا کردالبته آن فکرعالی وبالاترازحد گنجانده شدن درآزمایشگاهها؛زیرا دربرابرحرکت رنسانس کلیساها ودربارها قیام می کند،دقت نمی کندکه شاید دراین کلیساهای فریبکارودراین دربارهای ستمگرحرف های درستی هم باشد.فلسفه دستاویزی شده بود دردست کلیساهاودرحقیقت برای تخدیرمردم! لذا اگرمطالبی خیلی مفید وسودمندهم درفلسفه وجود داشت به خاطرارتباطش با کلیسامحکوم بودبه منفوربودن ونابود گشتن.تادورانی به همین ترتیب فلسفه منفوراجتماع بود؛کمترکسانی بودندکه با کوچکترین احترام ازفلسفه نام ببرند.بتدریج زمان می گذشت،آن تب وتاب ضدکلیسائی مقداری آرام میشدولذا ذهنها با دقت بیشتربه کارمی افتادکه شاید درارث گذشته نقطه های مثبتی هم باشد.ازجمله به تدریج فلسفه دوباره پابه میدان گذاشت؛امابازهمان فلسفهء قرون وسطائی که رنگی آلوده ومسخ شده،ولااقل فهمیده نشده ازفلسفه،اسلامی بود.این مطلب موجب شده که نه تنهااروپا با روح ومحتوای اصطلاحات وتأویلات واصول مقیاسهای فلسفی اسلامی آشنا نبوده عالم اسلام که خودش زمانی منشاء این فلسفه، باعظمت بود به واسطه دچارشدن به همان سیرقهقرائی نیزازاین ارث گذشته خود بیگانه است.

    یکی ازاین مطالب،اصول اربعه دیالکتیک است.اطلاع داریدکه درجهان امروزمکتبهای فلسفی فراوان وجوددارند خواه بانگرش مادی ویادینی…..ویکی ازگرامترین اصطلاحات وتعبیرات که زیادموردتوجه جوانان اهل تحصیل می باشدعبارت است ازاصطلاح، ًدیالکتیک ً…وبه خاطرهمین بیگانه بودن ازگذشته غالب مردم فکرمی کنندکه اصول دیالکتیک ازاروپا آمده ووارداتی است البته اکثرفکر می کنندکه اصول دیالکتیک محصول فکروتلاش فلاسفه ماتریالیست است.وبعضی که مطالعه بیشتری داشته باشند حداکثردرباره ریشه ومنشاءاین اصل می توانند برسند به یک فیلسوف دینی مانند هگل وازآن بیشتردرباره سابقه این اصول آشنائی چندانی وجود ندارد.ازطرف دیگرنیزهمین خلاء فلسفی که درجهان شرق وجود داردموجب شده که اگرضعیف ترین تعبیرهای فلسفی ومنطقی به طرف جامعه های شرقی وارد بشود جاذبه فراوانی داشته باشد بخصوص که روح غرب زدگی به واسطه رژیم های گذشته وحال این ممالک در جوانان نفوذی عمیق یافته است.دراکثراین مناطق وجود همین رژیم هابیش ازتاثیری که عوامل مذکوردرپیش،داشتند،موجب شده که مسلمانها ازفرهنگ وگذشته خودشان بیگانه شوندوخودشان راریزه خوارسفره فکرواندیشه وعلم غرب بشناسند.

    معمولاً دوعامل جاذبه ی فراوان درانسان دارد:دربین انواع هنرها،شعرکه خیلی زیاد می تواند درتسخیروبه تسلیم واداشتن ذوق واحساسات انسان موثرباشد،ودرانواع دانسته های بشری،تعبیرات وتوجیهات فلسفی که درفکری ناپخته است وآگاهی فلسفی اش کم است،خیلی زود دربرابرتعبیرات وبیان های فلسفی تسلیم می شود.به این دلیل،این فلسفه هاوفکرهای وارداتی،عجیب با استقبال گرم این جامعه های شرقی کنونی مامواجه می شود.امااگرمقداری تحقیق کنیم متوجه می شویم هرعنصرمثبتی که درفلسفه ومنطق ومحصول های فکربشری درجهان وجود داردازخود مابوده یالااقل،درفلسفه،فکرشرق اسلامی وجود داشته؛ودیگر اینکه اگرباتجربه وتحلیل صحیح ودرست این عناصرفکری پیشرفته رادوباره موردتجربه وتحلیل قراربدهیم می بینیم که با اشتباهی چندآمیخته شده؛آنهم همانطورکه اشاره کردم به واسطه بیگانگی اروپای قرون وسطی از ماهیت وروح فلسفه کلاسیک اسلامی.

    اصول منطق دیالکتیک همانطورکه می دانیدباشرح بیشتر،میشودچهاراصل،که بعضی ازفلاسفه فقط به دواصل اکتفا کرده اند ودواصل دیگررادرضمن همین دواصل شناخته اندوبعضی بخصوص ماتریالیستها یک اصل یعنی تغییرراشامل سه اصل دیگرمنطق دیالکتیک می دانند؛ووقتی بخواهیم این منطق را بازکنیم وهرچهاراصل رابیان کنیم می شود:1 –تغییر2-تضاد3-تاثیرمتقابل 4-انقلاب یاجهش.

    اشاره کردیم که این منطق دیالکتیک جاذبه ای فراوان دردل جوانان دارد؛ونیزاشاره کردیم که غالباً فکر می کننداین یک منطق وارداتی است وموهبتی است که ازفکرغربی جدیدبه شرق رسیده است درحالیکه واقعیت برعکس می باشدواین چهار اصل،درفلسفه اسلامی،جائی بسزادارند؛وازمباحث مهم این فلسفه بشمار می آیند.منظورم همان فلسفه کلاسیک اسلامی است که درواقع،صورتی ضعیف وبیجان ازروح فلسفه اسلام بشمار می آید.والا انقلاب اسلامی،اصولاً تکیه ای عظیم براین چهارفصل (البته باتوجیه صحیح آنها) دارد…وبکاربردن تعبیر ًدیالکتیک اسلامی ً بمنظوراشاره به همین واقعیات است.اگربخواهیم درباره هرچهارفصل وسابقه اش ،فلسفه ومنطق اسلامی بحث کنم وبعدهم درباره سوء تعبیرهائی که درمورداین اصل دراروپا شده-که بعد با این سوء تعبیرهاوقیافه ای مسخ شده پیدا کردندوبطرف شرق اسلامی برگشتند- سخن به درازمی کشد.لذادرباره یک اصل فقط،که اصل تغییراست بحث می کنیم واگرنیازی بودووقت هم کافی بود ممکن است به اصل های دیگرهم به طوراختصاراشاره کنیم.

    اصل تغییر ً درفلسفه اسلامی وهمینطوردرمنطقی که درعالم اسلام رایج شده بود وازآن استفاده می شدازاصولی است بسیاررایج وهمیشه دم دست فلاسفه.همانطورکه کلمه فرمول درشیمی همیشه رایج است وهراستاد یا دانشجوی شیمی همیشه این تعبیررابرزبان می آوردیا مثلاًکلمه زید وعمردردستورزبان فارسی،این اصل تغییر هم،درفلسفه اسلامی که مبنای استدلال برای اثبات حدوث هستی می باشد(که:این هستی خودش نتوانسته بوجود بیایدوقدیم نیست،بلکه حادث است وبا اراده خارج ازوجودخودش بوجود آمده است) این اصل به این عبارت است: ًالعالم متغیر ً که معنی اش میشود:عالم متغیر است.این جمله رادرهرکتاب فلسفه کلاسیک اسلامی که نگاه کنید مکررمی بینید.پس با این حساب،ما متوجه می شویم که اصل تغییر،نه تنها محصول فکروتلاش ذهنی فلاسفه ماتریالیست نیست،بلکه محصول فکرهگل نیزکه یک فیلسوف دینی بوده نیست بلکه هگل از همان فلسفه اسلامی که به اروپا رسیده بود این اصل راگرفته واین اصل در فلسفه های پیش ازاسلام نیزباتفسیرهائی عقیم،شناخته شده بود.اماباوجوداینکه این اصل تغییرعالم با رساترین تفسیرواستنتاج یک اصل مسلم ومشهوراسلامی است،ودروضعیت آن تردیدی نیست می بینیم که امروزهمین اصل تغییر درمنطق رایج دیالکتیک شکل وصورت وتعبیری پیدا کرده به کلی بیگانه ازآن معنی اصلی که عبارت ًالعالم متغیر ً داشته است.چطور؟

    درفلسفه راجع به عبارت وجمله های کلی،دو تاقاعده داریم:کلی جمیعی وکلی مجموعی.تفاوت کلی جمیعی وکلی مجموعی دریک تعبیر ساده این است که میگوئیم: ًمردم تهران،- مثلاً- روزی چهار میلیون لیتر آب مصرف می کنند ً واینکه می گوئیم: ً مردم تهران انقلابی هستند ً تعبیر اول کلی ای است «مجموعی»؛یعنی مجموعه جمعیتی که درتهران است روی هم حساب کنیم به فلان اندازه لیتر آب نیازمنداست که مصرف کند؛ نه هرفردازافراد تهران.اما درتعبیردوم که می گوئیم مردم تهران انقلابی هستند،این می تواند کل جمعیتی باشدیعنی هرفردازافرادتهران- باآن معنی که ازافرادمتعارف می شناسیم-انقلابی است.یاروشنترمردم تهران،نفس می کشند .یعنی:هرفری ازافرادمردم تهران نفس می کشد.اما می دانیم که این معنی برای هر جمله اول چه اندازه نادرست است.یعنی می گوئیم:هرفردازمردم تهران،روزی چهارمیلیون لیترآب مصرف میکند!یا اینکه چندتاگندم جمع می کنیم دریک ظرف ومی گوئیم: ً این گندم یک کیلووزن دارد ودرعبارت دیگر می گوئیم :این گندم می تواندسبزشود.درتعبیراول مجموعه راباهم درنظرمی گیریم واین حکم رادرموردش صادرمی کنیم نه اینکه هریک دانه ازدانه های گندم یک کیلو باشد.ولی درتعبیردوم کلی ما شامل دانه های گندم هم هست.یعنی هردانه ای ازدانه های گندم این توانایی راداردکه سبزشود.هگل فیلسوفی است که اصل تغییررا-همانطورکه گفتیم:درفلسفه اسلامی،اصلی است دم دستی ورایج- می آورد واردآن منطق مشهوردیالکتیکی می کند اما بایک اشتباه:اشتباه درشناختن تفاوت کلی جمعیتی وکلی مجموعی.وقتی فلسفه اسلام می گوید العالم متغیراین کلی رابه اعتبارکلی مجموعه گفته است یعنی مجموعه عالم-آنطورکه می شناسیم ودرک می کنیم- درتغییراست نه به عنوان کلی جمیعی،یعنی تمام ذرات عالم همیشه درتغییراست.زیراچنین ادعائی مستلزم آگاهی نسبت به تمام ذرات عالم است،وبدیهی است که نه گذشتگان این آگاهی راداشته اند ونه ماداریم.وچون این آگاهی رانسبت به جمیع ذرات مشمول کلمه ًعالم ً،نداریم نمی توانیم ادعاکنیم که العالم متغیر،یعنی اینکه تمام ذرات مشمول این کلمه،مشمول این حکم است(مشمول تغییراست).امادرصورت اول،مطلب درست:مجموع عالم متغیراست،واین اثباتی نداردچون ازبدیهیات است وهمه کس این راقبول دارد.هگل چون متوجه تفاوت این دوتاکلی نشده بودکه ازآسمان تازمین باهم فرق دارند دچارمی شود به یک سقوط فلسفی خطرناک که تعبیرمی کنداین کلی مجموعی رابصورت کلی جمیعی،یعنی اینطورتفسیر می کندالعالم متغیرراکه تمام ذرات عالم درتغییراست واین درفلسفه اشتباهی خطرناک است درحداینکه یک ظرف گندم داشته باشیم ووقتی میگوئیم:این ظرف گندم یک کیلواست یاوقتی میگوئیم جمعیت تهران روزی چهارمیلون لیترآب مصرف میکنندتعبیرکنیم که:هرفردی ازافرادجمعیت تهران،درروزآنقدرلیترآب مصرف میکند!

    اشتباه هگل،اینقدراشتباه بزرگی بود؛واصل مهم دیالکتیک که اصل تغییراست بااین اشتباه بزرگ درمنطق دیالکتیک جاگرفت؛وناگفته پیدا است که وقتی این کلمه عالم رابعنوان کلی جمیعی بشناسیم وادعاکنیم که جمیع ذرات عالم همیشه درتغییر است خودجمله ماچه اندازه اشتباه است.ساده ترین دلیل اینکه:کجااست آن اطلاع وآشنائی مادرباره تمام ذرات واحوال عالم که چنین حکمی بکنیم؟آیاآزمایش کردیم؟ اماوقتی می گوئیم:العالم متغیر،کلی مجموعی است ومنظورمان مجموعه عالم است هیچ اشکالی پیش نمی آیدوهرکس بسادگی میتواندقبول کند.

    اصل تغییر بااین اشتباه پائین آمدتارسیده به دست فلاسفه ماتریالیست یعنی فلاسفه ای که جهان بینی آنهامادی بودوفکرمی کردند:هستی عبارت است ازماده؛وماورای ماده درهستی وجودنداردوهرچه هست ماده است وآثارماده ولاغیر.دراینجامی بینیم که اشتباه بزرگترمیشود،واین اصل تفسیر- که درستی آن دراول بدیهی ومسلم بود- وضع ومفهومی پیدامیکندکه بطلانش بدیهی میشود.چطور؟

    وقتی درعالم فقط ماده است ولاغیروهرچه هست همه ماده وآثارماده است،بنابراین تعبیرالعالم متغیردراین بعد چنین می شودکه:هیچ چیزی ثابت وجودندارد؛واین چیزاعم ازوجودخارجی یامفاهیم وقوانین واصول همه راشامل می شودچرا؟ اگربخواهیم مفصل بحث کنم بازسخن به درازا می کشدولذاکوتاه اشاره ای می کنم:فقط عالم وجوددارد؛واین اصل گفتیم طبق آنچه اول ازطرف فهم شده بود،کلی جمیعی است،یعنی جمیع ذرات عالم همیشه درتغییراست؛ودرفهم ماتریالیستی،غیرازماده هیچ چیزدیگری وجودندارد؛بنابراین دیگرهیچ استثنائی باقی نمی ماند.چون همه اش عالم ماده است وآثارماده ،وقتی باآن تفسیراولی،اصل تغییریک اصل جمعیتی شد،معنی ً العالم متغیر ً چنین می شود که:درهیچ گوشه ای ازعالم ماده چیزی ثابت وجود ندارد….وزمانی که این جمله رابا فهم ماتریالیستی تعبیر میکنیم،نتیجه چنین میشود،که:هرچه تصورکنیم،وهرچه درعبارت بگنجد،بدون استثناء،متغییراست.دراینجاما دواشتباه بزرگ دردست داریم،اشتباه اول،معلول اشتباه درفهم جگونگی کلیت،بخاطرندانستن تفاوت بین کلی جمعیتی ومجموعی.واشتباه دوم معلول قصوردرک ما درمورد وجود ودرمورد هستی که فکرمی کنیم وجود،فقط ماده است،وغیرازماده چیزی موجود نیست.دراشتباه اول این مسئله پیش می آید که:به چه دلیل ما میتوانیم ثابت کنیم که درماورای کهکشانهاهمین تغییری که دردنیای خودمان مشاهده می کنیم نسبت به ذرات ماده،درآنجاها هم وجودداشته باشد؟ لنگیم! نمی توانیم جواب بدهیم؛به هدایت محکوم هستیم.(زیراحکم مااستقرائی ومبنی بربیرون نگری است، نه درون نگریً ودرهمین دنیای نشناخته شده خودمان چه استقرارتامی دردست داریم که نشان دهدکه ماده ازجمیع جهات،ودرتمام خصوصیات درهمه جا،متغیراست…واصولاً،ماهیت فلسفی خودماده را ما نشناخته ایم،تا بفهمیم که متغیر است یاثابت!

    امادراشتباه دوم قضیه،خیلی وسیعتروبزرگتراست:وقتی ماصدق وجود،فقط جهان مادی است ولاغیر؛وهرچه وجود دارد یاخودماده است یا آثارماده،وبنابراین تعبیرالعالم متغیراینطورمی شودکه هیچ چیزی ثابت وجود ندارد مادربرابریک دنیا مشکلات قرارمیگیریم:پس،اصول مسلم وقوانین ومقیاسهای شناخته شده درعلوم چیست؟ این همه اصول مسلم وقوانین غیرقابل تردیدی که دراختیارداریم که برمبنای این اصول وقوانین آنچه ازتمدن داریم بدست آورده ایم این هاچی؟اگربنا باشدهیچ چیزثابتی وجود نداشته باشد،چطوراین همه،تکنیک پیشرفته است؟اگربناباشدهیچ چیزثابتی وجودنداشته باشداین هم ثابت نیست که به واسطه استفاده ازاصول مسلم وثابت علمی،حالایک میکروفون وجود دارد،ومن دارم صحبت می کنم وصداازاین میکروفون به بلندگوها منتقل میشودوبه گوش شما میرسد…

    این ثابت است که ازعلوم این استفاده شده،واین دستگاه بوجودآمده.این دستگاه وکارش هم که نمی تواندمحصول .معلول اصول غیر ثابت باشد.بی تردیداصولی که درفیزیک .همچنین درشیمی،ازآن استفاده شده تا توانسته انداین صنعت راکامل کنند،ثابت است ومسلم،که اثرثابت ومسلم دارد…

    وازعلوم مادی گوناگون بگذریم،اصول ریاضیات،قوانین ریاضی- میدانیدکه تعبیراصل ریاضی اصطلاحی است رایج درزبان تمام دانشمندان برای نشان دادن معنی ثابت بودن – وقتی انیشمندان می گویند: یک اصل ریاضی ً یعنی قویترین مقیاس برای نشان دادن ثابت بودن یک مطلب اگربناباشدمابا فهم ماتریالیستی این اصل تغییرراتعبیرکنیم تمام اصول ریاضی ماغیرثابت است؛این همه کارهاکه برمبنای اصول ریاضی انجام شده همه اش غلط است،این ساختمان که برمبنای محاسبات دقیق ریاضی درست شده واقعیت ندارد،همه اش دروغ است،2و3نمی شود5،تمام اعمال اصلی وفرعی ریاضیات همه اش مشکوک است ونبایدهیچکدام رابه عنوان یک اصل یا یک قانون ثابت قبول کنیم ..

    چنین تعبیری ازاصل تغییراین آثارراداردکه ما روی تمام محصولات فکری وعلمی انسان ازقرون گذشته تاحالا خط بطلان بکشیم وهمه رابی اعتبار بسازیم که هیچکدام ثابت نیستند،ووقتی که ثابت نیستندچه توقعی ماداشته باشیم که ازآثاراینهابهره برداری کنیم بسوی آینده ای بیشتردرترقی ورفاه وآینده ای بهتر؟

    وازاینها گذشته مشکل اساسی ومهمی که مادراین تعبیرازتغییر،باآن مواجه هستیم عبارت ازاین اصل بدیهی است که خوداین عبارت،ذات خودش راباطل میکند:

    درمنطق بحثی داریم راجع به اثبات یانفی یک مدعی،یعنی وقتی ما ادعائی داریم بخواهیم ردش کنیم بعضی ازقضایا اثباتش بااستدلال ازخارج امکان دارد.ولی بعضی ازقضایا بقدری بدیهی است که طبق اصطلاح فارسی « دلیلش باخودش است » برای اثبات آن احتیاجی به گرفتن کمک ازخارج نداریم.همین طور بعضی ازقضایابرای نفی اش احتیاج داریم ازخارج کمک بگیریم واستنادکنیم به دلیل های خارجی.ولی بعضی ازقضایا بطلانش بقدری آشکاراست که احتیاج به کمک گرفتن ازخارج نیست مثل این قضیه تغییربااین تفسیر ماتریالیستی البته باآن گذشته اشتباه آمیز!وقتی ماادعا می کنیم:همه چیزمتغیراست،وتعبیردیگراین عبارت چنین می شود که:هیچ چیزی ثابت نیست،دربرابر همین جمله خودمان قرارمیگیریم :همین جمله «چیزی ثابت نیست»… این جمله چی؟ آیاثابت است یاثابت نیست؟ وقتی ما میگوئیم : ً هیچ چیزی ثابت نیست ً یک مطلب رامطرح کرده ایم وبعد دربرابراین سئوال قرارمیگیریم که:همین مطلبی که مطرح کرده ایم ثابت است یاغیرثایت،وعوض میشودوتغییرمی کند؟اگرگفته شدکه این مطلب ثابت است یعنی:ثابت است که هیچ چیزی ثابت نیست،پس خود مطلب نفی شدزیرا بالاخره این یک مطلب ثابت است ومعلوم شدکه یک ثابت وجود دارد…ووقتی یک دفعه،یک اصل نقض شدبرای همیشه خاصیت نقض شدن رادارد.واگردرمورد این مطلب گفتیم که:خیر،ثابت نیست،یعنی:که میگوئیم ثابتی وجودنداردوهیچ چیزی ثابت نیست،بازاین مطلب هم ثابت نیست،نتیجه نفی درنفی اثبات است یعنی:اینکه میگوئیم: ً هیچ ثابتی وجودندارد،ثابت نیست؛پس وقتی قضیه نفی ثابت،خودش ثابت نباشدیعنی ثابت وجود دارد…

    واین است که این قضیه ازقضایائی است که ردش درخودش است،وخودش خودش راباطل میکند…زیادهم احتیاج نیست توضیح بدهم.شایددراین زمینه مسائلی بنظرشمابرسدکه بخواهیدمطرح وبخواهیدتوضیح بدهم،ولذامیخواهم سربسته وسریع مرورکنم.

    وراستی عجیب است که مااین اصل تغییر رابااین همه آشفتگی وبااین خصلت که ردش درخودش است،بعنوان یک فکرمترقی وارداتی پذیرفته ایم! ما یعنی چی؟ یعنی بسیاری ازجوانان درس خوانده ماکه باچه غروری بحث میکنند درباره این اصل تغییر،که: » چه اصلی باعظمت؟»هیچ چیز ثابتی وجود ندارد! وباد درگلومیاندازند وقتی که این جمله رابرزبان می آورند!تردیدندارم کسی که فضاراتسخیرکرده این همه نازنفروخته که بعضی ازجوانان ما این اصل تغییررابااین تعبیرماتریالیستی برزبان می آورند؛وفکر می کنند که دیگرتمام معضلات فکری ومشکلات زندگی بشریت بااین اصل تغییر،حل وفصل شده،تاریخ کاملاً شناخته شده،آینده کاملاً دربرابرماتجسم شده!اماوقتی مطلب رایک خورده می شکافیم متوجه میشویم که این قضیه بقدری نادرست است که حتی ذات خودش،خودش راردمی کند! اینجایک حاشیه اضافه کنم:بخاطر دارم که بایک دوست ماتریالیست درجلسه ای نشسته بودیم وعده ای دیگرهم درآن جلسه شرکت داشتند؛وبحث میکردیم درموردبطلان این تفسیرکه ماتریالیست ها ازاصل تغییردارند.بعدازمدتی که بحث کردیم ودید:بله،راه گریزی نیست گفت:پس ماچه چاره ای داریم؟این جمله راچطوربیان کنیم که غلط نباشد؟اینکه عالم متغیراست شما هم قبول داریدونتیجه اش اینطور می شود که ثابت وجودندارد.وقتی تعبیرمنطقی عالم متغیراینست که ثابت وجودندارد،پس یک نفردیالکتیسین ماتریالیست،این جمله را چطور بیان کندکه شماایرادنگیرید؟آنوقت توضیح دادم که:برادر! این اشتباه که دراین جمله است،معلول دواشتباه است که درنهادمطلب وجوددارد.این اشتباه اول که کلی مجموعی رابه صورت کلی جمیعی شناخته اندواین اشتباه دوم که:بله،عالم مادی متغیراست،وفرضاً تمام ذراتش؛ولی آنچه ما می فهمیم ودرک میکنیم حسابی دیگرداردذهن ماوفکرما میتواندبالاترازاصل تغییررانیزدرک کندیعنی:درموردهمین عالم متغیرنیز میتوانیداصول ثابت رادرک کند.وعلم اصطلاحی ما،چیزی نیست جزقوانین ثابتی که درباره احوال همین تغییریامتغیردرک کرده ایم.وقتی آگاهی فلسفی ومنطقی مان درمورداین اصل تفسیر درست باشد،بالبداهه حکمی که صادرمی کنیم درست است؛وحکم مادچاراین همه مشکلات نمیشود.

    وازاین،مشکل بزرگتراینکه:اطلاع داریدکه فلاسفه ماتریالیست به تنها این معنی،درموردتغییرکه ثابت وجود ندارد اکتفانکرده اند؛بلکه اضافه کرده اند که:مقدس هم وجود نداردمطلق هم وجودندارد…وراستی هیچ لزومی نداشت برای اینکه سخن خیلی اشتباه آمیزباشد،این دوقیدهم اضافه بشود!همین که اصل تغییررااینطورتفسیرکرده ایم که هیچ ثابتی وجودندارد،به حدکافی گرفتاردردسرواشتباه شدیم!واصولاًهم دربرابرتغییرثابت وجودداردودربرابرمتغیرثابت.اساساً،مقابل متغیر،مطلق ومقدس نیست.مطلق مقابل است برای یک مطلب دیگرومقدس هم مقابل است برای یک مطلب دیگر.ولی چون دراساس سوءفهمی موردتغییرومعنی تغییرپیش آمده دردسرتفسیرش را خیلی بزرگترکرده اندکه علاوه برنبودن ثابت،هیچ مطلقی هم وجودنداردوهیچ مقدسی هم وجودندارد!

    درموردوجودداشتن یانداشتن مطلق بازهمان اشکالات که درموردثابت مطرح بود،مطرح است به اضافه مقداری اشکالات دیگر.ودرموردمقدس،این سئوال مطرح است که:شمامقدس رابه کدام معنی میگوئید؟مهم این است که اول یک معنی ازاین کلمه بدست مخاطب بدهید،مفهومی برایش تعیین بکنید،بعداً ثابت کنیم که وجود دارد یا نه.اگرمنظورتان ازمقدس مطلبی است که عوض نمی شود پس این هم ثابت است،اگرمنظورتان ازمقدس چیزی است که قیدوقیودنمی پذیرد ونسبی نیست پس همان مطلب است.(چون مطلق دربرابرمقیدونسبی قرارداردنه دربرابرمتغیر).ولی معنی مقدس آنطورکه متعارف همه است چیزی است که:ارزشی داشته باشدکه آن ارزش ازبین نرودومسخ نشود.ومی دانیم که ماتریالیستها درشرح حالهای اشخاص ودرتبلیغاتشان همیشه بوجودچنین ارزشهائی برای انسان های نمونه تاریخ موردنظرخودقائل هستند! وهمیشه اصول ومسائل فکری خودشان رادارای چنین ارزشی می شناسند!

    الغرض،این فقط اضافه دردسری است که درتفسیرتغییرغیرازثابت،دوکلمه مطلق ومقدس رانیزاضافه کرده اند درحالی که اگربه نفی همان ثابت اکتفا میکردند،برای اشتباه کافی بود….

    اضافه براینکه گفتیم،مادربرابرماتریالیستها یک مشکل بزرگتری راهم تصورمی کنیم:فلاسفه عزیزماتریالیست!شما تعبیری درباره تاریخ دارید،شمادیدی نسبت به هستی دارید،شماتحول جهان رایک نوع تفسیرمی کنید،شما انسان رابه یک ترتیبی می شناسید؛وهمینطورتمام مطالبی که شما فلاسفه ماتریالیست دیالکتیسین درموردهستی وپدیده های گوناگون هستی دارید،ومجموعاً محصولی تحویل بشریت داده اید تکلیف ما دربرابراین محصول چیست؟ دربرابرفلسفه که به آن می گوئیدفلسفه علمی (که این هم البته یک بحث بسیارجالب است،واگربخواهیم حلاجی کنم (1) متوجه میشویم چه صف نادرستی است این وصف » علمی » که به فلسفه داده اند؛تعبیرفلسفه علمی ذاتاً نادرست است).چاره ماچیست؟ آیامطالب این «فلسفه علمی » راثابت حساب کنیم یاغیرثابت؟ این مطلبی که شمامیخواهیدبه ماتحویل دهید:بااطمینان خاطربپذیریم وقبول کنبم،ومطمئن باشیم که مطلبی ثابت است،یاباتردیدآن رابپذیریم؟ اگرهمراه باتردیداست،چطوربه ماحکم میشود که حتماً بایدبپذیریم؟ وحتی حکم میشودکه حرکت آینده نیزازاین قانون خارج نخواهدشد؟ واصولاًبرای همین منظوراسمت که وصف علمی روی این نظرات وتعبیرات فلسفی گذرانده اند تامردم فکرکنندکه این فلسفه مانندعلم،مسائلش ثابت است(هرچندخودشان ثابت رانفی کرده اند)!وچون علم مطالبش ثابت است این فلسفه ازثبات ودوام برخورداراست وعوض نمی شود.وآن وقت تکلیف قانون اول دیالکتیک چیست؟وقتی شما باوصف علمی بودن فلسفه،آن را،خصلت ثابت بودن ودوام یافتن می بخشدوبه ماتفهبم می کنیدکه این فلسفه برخلاف فلسفه های دیگراست وتغییرپذیرنیست وعوض نمیشود،دراول منطقتان به ما گفتیدکه ثابت وجودندارد! تکلیف ما دربرابرآن چیست؟وخصوصاًوقتی برای جریان آینده هستی مقیاسی تعیین میکنید،وبه مامی قبولانیدکه این مقیاس لایتغیراست.وحرکت آینده بایدبرمبنای این قیاس باشد،اماحرف اول منطق شما این رابه ماآموزش داده بود که هیچ ثابتی وجود راقبول نکنیم،قضاوت شمارانسبت به آینده چطورثابت ومسلم بشناسیم وبپذیریم؟ وازاین قبیل مشکلات فراوان دیگری پیش میایدبوسطه این دو تا اشتباه درفهمیدن معنی این اصل مسلم؛اصل ًالعالم متغیر ً! فلاسفه اسلامی این مطلب راگفته اند،اما فرق بین کلی مجموعی وکلی جمیعی رادانسته اند،ونیزفهمیده اند که عالم به معنی این عالم ماده است نه تمام وجودونه تمام احوال واحکام ماده ونه قدرت درک ما؛وماورای ماده هم اضافه ازاین عالم ماده وجود داردوقتی چنین اصلی رابااین دو درک برزبان می آورند ومبنای کاروتحقیقاتشان قرارمی دهند دچارکمترین اشتباه نمیشود وهیچ اشکالی هیچکسی نمی تواندبرکاراینهابگیرد.میگویندکه:معنی «العالم متغیر «این است که «عالم ماده «درتغییراست واین که میگوئیم عالم درتغییر است یعنی مجموعه اش آنطورکه مامی بینیم با این تفسیرکسی نیست که بتواند نسبت به صحت ودرستی این مدعی ایرادی واردبکند.اماوقتی میگوئیم که معنی عالم درتغییراست،میشوداینکه:تمام ذرات عالم همیشه درتغییراست اولاً اثباتش محال است وکجااین همه احاطه نسبت به ذرات هستی وچطورمخاطب رابگردانیم به تمام گوشه های عالم،واصل تغییری که اینجا مشاهده می کنیم درهمه جا به مخاطب نشان بدهیم.وبعدوقتی مامیگوئیم جزعالم ماده هیچ چیزی نیست،وهرچه هست ماده است واحوال ماده،این همه مشکلات پیش می آیدکه:پس قوانین چی؟ تعبیراتتان درموردانسان، جامعه،فرد، وتاریخ ،اینهاچی؟همه اش غیر ثابت؟ بنابراین منتهی میشودبه یک ایده آلیسم خیلی خطرناکترازایده آلیسم سوفسطائیان گذشته یونان! درحقیقت می دانیدکه ایده آلیسم (یعنی ذهن گرائی فلسفه ای است قدیمی ومربوط به بیش از24 تا25 قرن گذشته.این فلسفه تعبیرش درهستی اینطوربودکه:ماخیلی وقت درموردپدیده ای قضاوتی داریم،بعدمتوجه میشویم که آن پدیده آنطورنبوده که ماقضاوت کرده ایم.دراین موردمثالهائی می زنند.مثلاً:شبی است مهتابی،ابردرآسمان هست،ابر حرکت می کند.کسی که سابقه آشنائی نسبت به این مطالب نداردوقتی به طرف آسمان نگاه میکندمعتقد است این حرکت سریعی که می بینبم مربوط به ماه است نه به ابر،اماوقتی زمان میگذردوتجربه میکنیم،متوجه می شویم که خیراین حرکت سریع ازابراست نه ازماه،وهرچندماه خودش حرکتی دارداما آن نیست که ما می بینیم.یامثلاً میگویندکه:یک انسان درکشتی می نشیند روی دریاحرکت می کند، ا زهیچ طرفی ساحل پیدا نیست؛امواج درحرکت است.شخصی که درکشتی نشسته است فکرمی کند که دریااست جریان داردنه کشتی اما اگربه ساحل نزدیک شودمتوجه میشودکه خیرکشتی است که به طرف ساحل حرکت می کند نه اینکه دریابه طرف او…وازاین قبیل مثالهای فراوان می زنند،وان شک رانسبت به تمام حقایق و واقعیات ایجادمی کنند؛ومی گویند:بنابراین اصلاً خرج هیچوقت معلوم نیست،آن چیزی که ما درباره اش می فهمیم درواقع هم آنطورباشد…وکاررامیرسانندبه جائی که اعتباروجودخارجی رابه کلی باطل میکنندومیگویندکه هرچی هست حکم ذهن ماست.این ذهن مااست که این نوع قضاوتهارادارد.حتی اینکه ما پس ازتحقیق وتجربه میگوئیم که ابراست حرکت میکند،یاکشتی است که حرکت میکند،بازممکن است زمان بگذردومتوجه بشویم که این هم اشتباه بوده.بنابراین وجودخارجی رابی اعتبارمی کنندوحکم می کنندبه اصالت وجود ذهنی.این نوع قضاوت درتاریخ مشهورشده به عنوان ایده آلیسم.

    البته این راهم میدانیدکه یک نوع زرنگی کرده اندبعضی ازاین فلاسفه ماتریالیست،که آورده اند ماتریالیسم رادر برابرایده آلیسم قرارداده اند!که دومنظوردرکاراست اول اینکه ایده آلیسم رابه جای دین میگیرند.زیرادرحقیقت ماتریالیسم دربرابردین قرارداردنه ایده آلیسم.ماتریالیسم نگرش مادی نسبت به عالم وجودکه فکرکنیم هستی فقط ماده است ولاغیر.وایده آلیسم نیزدرحقیقت تعبیری دینی است دربرابرماتریالیسم قرارمیگیردکه دین است میگوید:هستی عبارت است ازماده وماورای ماده.باتوجه به اینکه مردم تحقیق ناکرده تقریباً می دانندماتریالیسم دربرابردین قراردارداینها این زرنگی راکرده اند؛وشاید رساله ها وکتابهای فراوانی حتی بااین نام (ماتریالیسم وایده آلیسم) نوشته اند…وچون درواقع آنچه دربرابرماتریالیسم قرارداردعبارت است ازدین،بنابراین تلقین میشودبه کسی که فقط این عنوان رانگاه می کندوآگاهی کامل درباره فلسفه ندارد ،که دین ایده آلیستی است؛ذهن گرایانه است تخیلی است! این یک نوع سوءاستفاده ازقراردادن این دوکلمه دربرابرهمدیگر…ونوعی دیگراینکه،اعتبارماتریالیسم رابالا میبرندکه یعنی:ماتریالیسم؟،ذهن گرا نیست بلکه واقع گرا است.زیرا ایده آلیسم به معنی ذهن گرائی است.وتقریباًهمه وهمه این رامیدانند.پس آنچه دربرابرایده آلیسم،قرارداده شود،خودبخود،معنی مخالف ذهن گرائی رابه ذهن تلقین میکند.درحالیکه اصطلاحی که باید دربرابرایده آلیسم آورده شود،» رئالیسم» است نه ماتریالیسم .زیرا رئالیسم است که معنی واقع گرائی رامیرساندنه ماتریالیسم.این اصطلاح رئالیسم،اول درموردهنراطلاق میشد،دربرابرهنرهای ذهنگرایانه که بعداً دربرابرفلسفه ذهنگرانیزاستعمال یافت.

    بطورخلاصه مقابل ماتریالیسم دین است.ومقابل ایده آلیسم نیزرئالیسم میباشد. اماماتریالیستها،باقاطی کردن اصطلاحات این زرنگی راکرده اندکه اعتباردین رانابودکرده اند به این حیله که کلمه ایده آلیسم رامقابل ماتریالیسم قرارداده اند،وبازهم به ماتریالیسم اعتباری داده اند با این کلک که آنرادربرابرایده آلیسم آورده اند.

    اما دوتا رد دیگربرای این حیله- صرفنظرازاینکه گفتیم اصولاً اینهادربرابرهم قرارندارند: 1-اینکه دین ایده آلیستی نیست بلکه ضدایده آلیسم است.چطور؟ ایده آلیسم که اشاره کردیم همان فلسفه سوفسطائی یونان قدیم است؛ووقتی جمله ای که با آن- پس ازمقدمات- واردمباحث فلسفی می شویم این جمله است: «حقایق الاشیاءثابته والعلم بهاممکن،خلافا «لسوفسطائیه » یعنی:اشیاء،دارای حقایقی هستندمسلم؛وشناخت آنهانیزممکن است،بخلافت گفته سوفسطائیان ایده آلیست.می بینیدکه- نه درفلسفه پویاوپایای اسلام – حتی درفلسفه کلاسیک اسلامی نیزاولین جمله،جهت گیری است علیه ایده آلیسم یعنی بعد ازاینکه مقدماتی کلی راجع به درک فلسفی،به نوآموزداده میشود،بلافاصله بحث فلسفی میشودبا رد ایده آلیسم.واصولاًودرحقیقت،کاردین درهرموردی مبارزه است با صورت های گوناگون ومظاهرمختلف ایده آلیسم.زیراتمام بدبختی هایی که بشریت می کشدهمه اش به خاطر این است که واقعیت ها رانادیده می گیرد.واگرحتی ستم ها راقبول می کند درواقع بواسطه نوعی تسلیم شدن به واهمه هاوارزشها،یا وجودهای ذهنی ومفاهیم ذهنی است مثلاً اگرستمی ازیک ستمگرراقبول میکنداین تحلیل ذهنی به جوشش می آیدکه:اگرمن ستمش راقبول نکنم وبه مقابله پردازم ممکن است یک مشکلی برای من پیش بیاید!ویااینکه بایک ارزیابی ذهنی،ضرری راکه به خاطر نابودی ستم ممکن است تحمل کند،سنگینترازخودستم می پندارد!ودرتمام مسائل دیگرآنچه موجب بدبختی وانحطاط وسقوط است برای بشریت،معلول ایده آلیسماست یعنی معلول توجه به وجود خارجی …وواقعیت این است که دین دشمن آشتی ناپذیروضدسرسخت ایده آلیسم است؛وتمام تلاشش رابه کارمیبردبرای کوبیدن ایده آلیسم،برای نجات دادن انسانیت ازدام های محسوس ونامحسوس ایده آلیسم چه کهنه وچه مدرن!این یک طرف قضیه.2-طرف دیگر قضیه رانگاه می کنیم میبنیم همین ماتریالیسم دیالکتیک،وباتنها این تعبیروتفسیری که درموردتغییردارد- صرف نظرازخیال بافیهای دیگرش- دچارچه ایده آلیسم خطرناکی میشود.اولاًانسان رادریک معمای غیرقابل حل قرارمیدهدکه:هیچ ثابتی وجودندارد،امامن تمام آنچه میگوئیم به عنوان اصول ثابت بایدبپذیریدونبایدکمترین تردیدبکنید؟ چطوراین معما قابل حل است؟ ! وبعدکم کم کاوش کنیم درباره مباحث دیگرببینیم مطالبی که اینها(ماتریالیستهای-دیالکتیسین)درموردحرکت تاریخ،درموردرابطه انسان باخارج،درموردرابطه فردوجامعه،وبقیه مسائل دارند،چه اندازه ازواقع بینی برخورداراست.به عنوان مثال فقط یکی ازموضوعات رامطرح میکنیم:میدانیم که وجودمادی یعنی تنهاوجود موردقبول مادیهااین است که بامشاهده مستقیم یابواسطه وسائل مادی بتوانیم به وجودش پی ببریم.وجودذهنی یعنی آن چیزی که با این مقیاسهانمی توانیم ثابت کنیم بلکه بایک سلسله مطالب دیگر.حالا دونمونه ازاین نوع موجود را دربرابرهم قرارمیدهیم.یکی انسان،ویکی تاریخ.انسان چه نوع موجودی است؟وجودخارجی،وحتی محدودتر،یعنی وجودخارجی مادی.اماتاریخ چی؟تاریخ وجودخارجی ومادی ندارد.تاریخ موجودی است ذهنی.یعنی ذهن ما،روی قواعدواصولی که دارد،روی مقیاسهائی که برای حکم کردن درباره هستی دارد،تعبیری رابوجودآورده بنام تاریخ وازاین کلمه یک معنی درنظردارد که عبارت است ازجریان حوادث درطول زمان یا عبارت است ازمعنی علمی ترتاریخ:نشیب وفرازهای زندگی انسان وتصورات زندگی انسان درگذشت زمان .این کلمه معنی اش جزدرذهن وجودندارد درخارج هرگزنمی توانیم با دقیق ترین میکروسکوپها تاریخ رانشان بدهیم که بگوئیم این است تاریخ،نگاهش کنید!این نوع وجود رامی گوئیم وجود ذهنی-ایده آلیست هاکدامهاهستند؟آنهایی هستندکه حکم می کنندبوجود ذهنی،واصالت وجود خارجی را نفی می کنند.درچنین موردی،ببینیم قضاوت ماتریالیست های دیالکتسین دررابطه انسان وتاریخ چطور است.آیاانسان راحاکم برتاریخ می شناسدیا تاریخ را حاکم برانسان؟ آنطورکه مطالعه داریداین گروه شق دوم را انتخاب کرده اند.فکرمیکنند که تاریخ است تعیین کننده سرنوشت انسان وتاریخ است که حاکم است برانسان.واین خطرناکترین نوع سقوط درایده آلیسم است،دوحکم به اصالت ذهن ودرگرفتارشدن به ذهن گرائی!چرا؟دربین این دونوع موجود،آنکه وجود مادی داردانسان است ،انسانی که افرادش موجودعینی ومادی هستندآنهارامی بینیم.وبه مقتضای جهان بینی خود،حکم می کنندکه فقط وجود مادی است که اصالت دارداما دراین طرف ،چون قضاوت بین وجودعینی مادی و وجودذهنی رادرک نکرده اند،دچاراین ایده آلیسم خطرناک می شوندکه این وجود ذهنی راکه عبارت است ازتاریخ حاکم بروجود مادی می شناسند!

    واقعاًعجیب است:ازیک طرف جزبرای ماده اعتباری قائل نیستند،جزعالم ماده هیچ چیزی را درک نمی کنندونمی پذیرند.بسیارخوب.اما وقتی دربرابراین تعبیرهاقرارمیگیرند،این طورازآن طرف قضیه سقوط می کنندکه میگویند تاریخ حاکم برانسان است تعیین کننده سرنوشت است!ایده آلیست های قرون گذشته فکروتعبیرایده آلیستیشان بسیط تروساده تربودازاین نوع تغییر،زیرا آنها می گفتند:ماکاری به عالم خارج نداریم ازاین ها اطلاع نداریم ولیکن اینها می گویند که عالم مادی خارج اصیل است فقط همان است که وجود داردولاغیر،وبا اینحال یک تعبیرذهنی ویک وجود ذهنی راحاکم برعالم خارج می شناسند!بحث درباره ایرادهای این اصل اول تغییررامیگذاریم.چون می دانم مطلبی است فلسفی سنگین وخشک.واین برادرهم تذکردادند.من هم تصدیق میکنم واقعاً درسی است که شاید کسی حوصله بیش ازنیم ساعت شنیدنش را نداشته باشد مگرکسانی که خاصه درس فلسفه رامی خوانند.

    ومی رسیم به یک اصل دیگرازاصول دیالکتیک وکوتاه هم عبورمی کنیم.اصل دوم دیالکتیک که عبارت است از » تضاد » ومی دانید که تنها کلمه ای که برای توجیه حرکت تاریخ انسان وبرای تحولات درماده بکارمی برند عبارت است از «تضاد»ً.تضادهم که دیالکتسین های ماتریالیست،خیلی به آن می نازند یکی از اصول دیالکتیک اسلامی است که جمله مشهورش را بخاطرداشته باشید همانطورکه جمله مشهوراصل تغییررا درفلسفه اسلام خدمتتان عرض کردم.جمله مشهورازفلسفه اسلام درمورد تضاد هست این است که «لولاتضاد لما وقع الکون والفساد»این جمله مشهوری است درفلسفه اسلام درموردتضادیعنی اگرتضاد نبود سخت وسازامکان نداشت پیش بیاید،آنچه پیش می آید معلول وجود تضاد است.اما بازاختلاف دراین اصل دیالکتیکی اسلامی با همین اصل دردیالکتیک ماتریالیستی،درسوءفهم وبه غلط تفسیرکردن آن است همانطورکه اصل تغییریکی ازاصول فلسفه اسلامی بود ولی وقتی وارد ماتریالیسم دیالکتیک می شود این طورنادرست ازآب درمیاید.اصل تضادهم با تفسیرهای ماتریالیستی این همه اشتباهات دوروبرش راگرفته درحالیکه خودش یک اصل اسلامی است ودرصحت آن،تردیدی نیست.

    به خاطراینکه توضیح ایرادهای تفسیرماتریالیستی درباره این اصل هم-مانند بحث اصل اول-سنگین نباشد،به یک اشاره کوتاه اکتفا می کنیم:

    ماتریالیستها،وقتی این قانون اسلامی را ازفلسفه اسلام دزدیده اند- وآنرا ازاکتشافات عظیم خود،علیه دین قلمداد می کنند!- آن را بامقیاس » تزوآنتی تزوسن تز » چنین تفسیر می کنند که: هرتحولی درهرموردی،معلول پرورش یافتن ضد یک چیزاست دربطن همان چیز.میگویند که این نوع دگرگونی،خودکارواتودینامیک است.اما آنچه معلول تاثیر عوامل خارجی می باشد،تحول مکانیکی است.ودارای آن اعتباروحیثیت نمی باشد که عنوان با عظمت «تضادمکانیکی «رابرای آن بکاربریم!

    راستی،ایرادهای این تفسیربرای تضادنیزبیش ازآن است که دریک درس،برشماریم.تنها به یک ایراد که درکارهمین دیالکتیک ماتریالیستی وجود دارد اشاره می کنیم.

    فرض می کنیم که اصل تضاد را باهمین تفسیربپذیریم.اما یک لحظه بعد به اصل » تاثیرمتقابل » میرسیم،که درآنجا با نهایت خشونت،دین را به بادحمله وانتقاد میگیرند که- گویا- هرموضوعی را به تنهائی وبدون رابطه با موضوعات وپدیده های دیگرنگاه می کند؛وتحول آنرا مورد بررسی قرارمی دهد!وبعد می نازند به اینکه ماتریالیستها چون واقع بین اند،تحول هرپدیده ای را دررابطه با پدیده های دیگروبا توجه به تاثیرآنها بریکدیگربررسی می کنند!

    بسیارخوب.بازحالافقط این سؤال راپیش می کشیم که: تکلیف فریب خوردگان مکتب شما چیست؟ آیا حرف اولتان را باآن همه غرور و افاده بپذیرندکه:تحول هرچیز،معلول تضاد دربطن خود آن چیزاست،یا حرف دومتان را،که:بررسی تحول یک چیزرابدون رابطه باپدیده های دیگر،مردود وایده آلیستی می شمارید؟راستی تکلیف شاگردان سرگردان مکتب شما چیست؟

    انگیزه اینکه ماتریالیستهای دیالکتیسین برای فلسفه خود،قیدعلمی افزوده اند،بامروری برتاریخ فلسفه اروپا ازقرون وسطی تا یکی دوقرن پس ازرنسانس معلوم می شود.توضیح مطلب بطور خلاصه چنین است که شیخی ازفلسفه کلاسیک اسلامی به اروپا انتقال یافت.اما شرایط اجتماعی وسیاسی قرون وسطی اروپا ایجاب کرد که بجای تتبع وتحقیق بخاطرفهمیدن درست این فلسفه ،کوشش شود تا ازآن وسیله ای برای توجیه یافته های کلیسای متحد با دربارها جستجوکنند.محصولی که ازاین تلاش بدست می آمد(یعنی:اسکولاستیک) سردرگمی وابهام قرون وسطائی را موجب گردید…زمانی که آزیدیخواهان اروپا،علیه استبداد وروش ضدخلقی وضدعلمی کلیسای ضدمسیحیت،قیام کردند،نبردعلیه این فلسفه توجیه گروضع موجود را،یکی ازوظایف خودیافتند… وچون دراروپا،تنهاشیوۀ فلسفی رایج،همان روش اسکولاستیک بود،وفلسفه ای دیگردردسترس نبود،انقلابیون،یکباره علیه فلسفه قیام کردند؛وازتحقیرونفرین آن هیچگونه دریغ نمیورزند.به این دلیل کلمه فلسفه تقریباًمنفورخاص وعام شد.این خصلت جبهه گیری بی منطق درانقلابهای بشری (که معیارهای دینی،راهنمای تشخیص درست ونادرست مسائل ومباحث رایج نباشد) پس ازمدتی شدت وحدت خود راازدست میدهد…وهمینطورشدکه یکی دوقرن پس ازکوبندگیهای آغازرنسانس،یکی یکی ازدانشمندان گرایشی به فلسفه پیدا کردند،وازطریق گوناگون وبا برداشتها وبحثهای متنوع،این نفرین شدۀ رانده ازاجتماع را کم وبیش به میان جامعه بازگردانیدند… ومیدانیدکه عصررنسانس اگرفلسفه را طرد کرده بود،دربرابر،دوران آبرو وحیثیت علم بود.لذا بعضی ازکسانی که دست محبتی برسروروی فلسفه کشیده،وآنرا به میان جامعه بازگردانیده بودند(اما اینان نیزدرست مانند فلاسفۀ کلیسای قرون وسطائی،فلسفه رافقط بخاطرتوجیه نظرات خودمیخواستند) باآگاهی ازروحیۀ علم پرستی جامعه،زرنگی کردند؛وفلسفۀ خود را،فلسفه علمی نامیدند! آنچه با این سیاست میخواستند به جامعه بقبولاننداین بودکه:»فلسفه های دیگران،باحقایق مسلم علمی انطباق ندارند؛وبه این دلیل است که نادرست میباشد.اما فلسفۀ ما باعلم (چیزی که احترام آن درحدپرستش بود)مطابقت دارد ولذا درست وغیر قابل تردید است!!
    اما دراینجا دو اشکال مطرح است:1-اگرنسبت فلسفه را باعلوم،درست درک کنیم،عیناً مانند نسبت ریاضیات است با گردو.پس اگرگرفتن وصفی ازگردو برای ریاضیات یعنی اینکه بگوئیم: «ًریاضیات گردویی»ً: میتواند حیثیت وآبروئی برای ریاضیات،دست وپا کند،آن آوردن قید علمی نیزمیتواندموجب احترام فلسفه باشد!! 2- لب مطلب صاحبان فلسفه علمی!(مواظب باشیدکه این تغییررا باتعبیر فلسفه علوم – که راست است – اشتباه نگیرید) این است که مطالب فلسفۀ ما- برخلاف فلسفۀ غیرعلمی! با حقایق علمی انطباق دارد،بنابراین «ثابت» است ونمیتوان دردرستی آن تردیدکرد.اما همچنین آقایان درمنطقی که برای توجیه فلسفۀ علمی خود بکارمی برند قبل از همه،ما راملزم می کنند که بپذیزیم که: » ثابت «وجود ندارد!!

    ——————

    سلام فاروق گرامی
    لطفاً : ما قلّ و دلّ
    کوتاه بنویسید. حتما
    مگر این که در یک کامنت اراده کنیم یک کتاب را کپی پیست کنیم.
    سپاس از شما
    تشکر

     
  35. كامنت دوستى به نام امين م:

    “من امیدوارم این نفت و گاز تمام بشود تا نبوغمان گل کند و بساط حاکمانی را برچینیم که فکر می کنند از نفت هر چه بخواهند می توانند خرج کنند و تفنگ و هسته ای و سپاه و بسیج و اطلاعاتی و گشت ارشا و … بخرند و به جانمان بیندازند.
    استعدادهایمان اگر در رده بالاترین ها نباشد، از سطح متوسط جهانی هم پایین تر نیست و همین استعدادها به جای دربند شدن و فرار و هرز رفتن می توانستند و می توانند در نبود نفت، کشورمان را بسیار آبادتر از آنچه هست بسازند و شاه و شیخ خیال حکومت را نیز به خود نمی دادند و فرهیختگانی برگزیده می شدند که اگر پا کج می گذاشتند، متهم به سوء استفاده از جیب مالیات دهندگان می شدند و آنگاه آبرو مفهوم پیدا می کرد و ما از حاکمانمان بیشتر حساب پس می خواستیم، به جای آنکه حساب ببریم.
    پدر این نفت بسوزد که درآمدش چون مستقیما از جیب مردم درنمی آید، در مقابل حاکمان جبار چنین اخته امان کرده است.”

    دوست گرامى. چرا فكر مى كنى در نبود نفت ممكنست نبوغ ما گل كند. مگر نبوغ افغانها گل كرده است؟

    من به دلائل بسيار، فكر مى كنم مشكل ما عدم حاكميت خرد است نه داشتن و يا نداشتن نفت. كما اينكه كانادا دومين كشور جهان از نظر ذخائر نفتى است و مشكل ما را ندارد.
    اگر ما نفت نداشته باشيم، با توجه به شرايط فرهنگى مان، به احتمال قريب به يقين، وضعيتى شبيه به افغانستان خواهيم داشت نه ژاپن يا سوئد.

     
  36. به محبوبه ي گرامي درود مي فرستم .
    خانم محترم. چنان كه مي دانيد، معلول بي علت امري محال است .
    امكان ندارد كسي دانش و خرد داشته باشد بي اين كه مواد اوليه آن را از جايي اندوخته باشد.
    به گمان من ، مغز انسان به كارخانه اي مي ماند كه مواد را مي گيرد ، آن ها را درهم مي آميزد و چيزي جديد خلق مي كند. ازنگاه نگارنده ، امكان ندارد بي اين كه عوامل لازم مهيا باشد خلقتي صورت گيرد.
    دانش و خرد نيز از اين قائده مستثنا نيستند. براي انديشمند شدن بايد نخست انديشه ها را آموخت ، و سپس با غربال گري بهترين ها را برگزيد و پس از آن ، سخني نو گفت و انديشه اي نو را مطرح كرد.
    بله بسيارند كساني كه زياد كتاب نخوانده اند ، يا علوم كلاسيك و آكادميك ندارند اما انديشمنداني توانا هستند . كتاب زياد نخوانده اند اما اندك خوانده اند ؛ ودر باره آن اندك ، بسيار انديشيده اند ؛ و اين ، كم خواندن ، اما ، بسيار انديشيدن ، بسيار، مهم است.
    به مدرسه نرفته و در دانشگاهي حضور نيافته اند ؛ اما هم نشين افراد فهميده و خردمند بوده اند و به شنيده ها و ديده هايشان خيلي خوب فكر كرده اند.
    سقراط دانشگاه نرفت اما با افكار فلاسفه پيشين ، و هم زمان خود آشنا شد و سپس به انديشيدن پرداخت. ولي پيش از به تفكر نشستن ، مايه اي براي انديشيدن يافت.
    سخن برسراين بود كه چرا در بين 124 هزار پيامبر حتي يك فيلسوف نيست ؟ مگر خدا با فلاسفه و ديگرانديشمنداني كه بشر مي شناخته دشمني داشته كه حتي يكي از اين 124 هزار نفر را از بين آن ها انتخاب نكرده است؟
    نگاه كنيد از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب را ؟
    از لائوتزه ي چيني تا سقراط يوناني . از پانصد سال پيش از ميلاد تا هزار سال پس از آن . حتي يكي از انديشمندان به پيامبري (‌ پيامبربا كتاب ) برگزيده نشده است. چرا ؟
    با موسي و پيامبران پيش و پس از او تا آغاز ميلاد ، كاري نداريم چون بود و نبودشان جاي حرف و سخن دارد . اما از آن به بعد ، آيا به يارانِ عيسي و محمد توجه كرده ايد كه از چه گروهي هستد؟
    هيچ فكر كرده ايد كه چرا دربين ياران عيسي ، با اين كه درآن زمان هنوز دوره افول علم و فلسفه فرا نرسيده بود حتي يك دانشمند نيست ؟
    توجه فرموده ايد كه چرا ياران محمد همه از طبقه ي بي سوادند و اگر كسي چون ابوالحكم درمكه است ، حتي تا زماني كه خنجر برگردنش مي گذارند ، و با اين كه مي داند دَم آخر زندگيست بازهم دست از مخالفت با پيامبر اسلام و رََدِ ادعاي او برنمي دارد؟
    آيا جز اين است كه به خاطر همين مخالفت هايش ، توسط پيامبر اسلام ، نام « پدر دانايي» تبديل به « پدر ناداني» مي شود؟
    ابوالحكم . ابوجهل.
    هيچ توجه فرموده ايد كه در بين موافقين دين (‌ بدون روحانيون كه دين برايشان سودآوراست) چند درصد باسواد و اهل مطالعه هست و دربين مخالفين دين چند درصد؟
    هيچ توجه فرموده ايد كه هرچقدر جامعه بي سوادتر و بسته تر باشد دين دارانش بيشتر ، و متعصب ترند؟
    من با شما هم عقيده ام كه سواد به معني دبستاني و دانشگاه اش ، بزرگي و خرد نمي آورد ؛ ولي بي سوادي هزار بار بدترازآن است.
    توجه بفرماييد به جدال ها و مشكلاتي كه بين طبقه بي سواد هست ، و جدالي كه دربين فرهيختگان و تحصيل كرده ها به وجود مي آيد. همچنين خشونتي كه يك فرد ِ دين دار با مخالفين خود دارد و خشونتي كه دانشوران درباره مخالفان، از خود نشان مي دهند.
    ازهرصد نفري كه خود را در راستاي اعتقادات خود منفجر مي كنند چند نفر بي ، يا كم سوادند ؛ و چند نفرتحصيل كرده ي دانشگاه اند؟
    ازهر صد نفري كه با قمه و زنجير و ديگر آلات ، به خود زخم مي زنند چند تا تحصيلات آكادميك دارند و چند تا كم يا بي سوادند؟ و ازهمه مهم تر كدام دسته زودتر فريب مي خورند و كدام دسته ديرتر؟ كدام گروه پرسا تر و كدام گروه بي پرسش ترند؟
    نگاه كنيد به درصد ِ جنگ هايي كه تحت رهبري شيخ و شاه در طول تاريخ شده است، و جنگ ها و آدم كشي هايي كه دانشمندان و فلاسفه آن را رهبري كرده اند.
    حربه برنده ي شيخ دين است ، و شمشيردرنده شاه قوميت و مليت . اگراين ها را از اين دو بگيريد و به دانشوران و فلاسفه بدهيد خواهيد ديد كه آن ها را دركوره آتش مي نهند و ازآن گاوآهن و تراكتور مي سازند.
    كم سوادي درهرجا كه حاكم شود خود بزرگ بيني به همراه مي آورد.
    نگاه كنيد به ادعاهاي اهل دين درباره احاطه به علوم ، و خود را علامه خواندن ، و ببنيد كه چند نفر ازآنها چون سقراط كه مي گويد : « مي دانم كه نمي دانم »‌ مدعي ندانستن هستند.
    مدعيان رسالت و امامت، نيز خارج از جامعه ي بشري نيستند. آن ها نيز مانند ديگرانند و قانوني كه همه را دربرمي گيرد، اين ها را نيز پوشش مي دهد. هرچه باسوادترباشند ، كمتر خشونت مي ورزند و كمتر مستبد به راي هستند و بيشتر اهل چون و چرا و پرسش گري و دانش آموختن از اين و آن مي باشند.
    بله . مي توان اندك آموخت و بسيار انديشيد و بهتر از كساني كه بسيار كتاب خوانده اند ولي ، كم انديشيده اند شد . اما ، بايد درآغاز آموخت يا نه ؟
    دركجا و از چه كسي بياموزيم ؟ درجايي كه نه مدرسه اي هست و نه كتابخانه اي و نه دانشمندي ، چگونه همان اندك را بياموزيم ؟
    خيال مي كنم دوره باور به علم لدوني و از اين گونه سخنان، گذشته است.
    بدون رنج كه گنج نمي توان اندوخت. بايد رنج دانش آموزي را ببريم تا از گنج دانشوري بهره بگيريم.
    به باور اين نگارنده ، به هرنسبتي كه مردم كشوري ، رشد علمي و فلسفي مي كنند به همان نسبت از آمار مردان الهي و نفوذ آن ها كاسته مي شود. و برعكس . به هراندازه كه مردم در فقر و جهل به سر مي برند زمينه ي رشد و نفوذ ِ مردان آسماني بيشتر مي شود.
    پاپ اگر چه در رُم است اما درآن شهر نفوذي ندارد . درعوض دركشورهاي امريكاي لاتين و افريقا و ديگر ممالك عقب مانده ، همين پاپ ، مقدسي است كه برايش جان مي دهند.
    با احترام.
    دانشجو

     
  37. زن بهایی اسمش بهاییه خانم بود ، آنهایی که احترامش را داشتند
    صدایش می کردند ” خانم بهایی “.
    مرد نانوا اسمش حبیب بود. طرفدار آسید نورالدین بود و به رسم آنها ، صدایش می کردند ” مومن حبیب “.
    زن هر روز ، یا دو روزی یک بار می آمد نانوایی مرد برای نان خریدن. حبیب در جمع مومنان قسم خورده بود به زن بهایی نان ندهد مگر اینکه سید باب را لعنت کند یا به گریه و زاری بیفتد.
    خانم بهایی صبح زود می آمد که نانوایی خلوت باشد و مومن حبیب نتواند معطلش کند. می ایستاد کنار دیوار و نگاه می کرد به پاچال. اما حبیب انگار نه انگار . زن خسته می شد ، نشسته می شد کنار دیوار . دیگران می آمدند، نان می خریدند ، و می رفتند. ساعتی ، دو ساعتی که می گذشت خانم بهایی صدایش در می آمد : ” مومن نان من را بده تا برم .” حبیب زیر لب می غرید : “سگ بابی خودت می دانی یا لعنت یا زاری ، کدومش ؟ ”
    – نه لعنت، نه زاری . آخرش هم مجبوری نانم را بدهی.
    – پس بنشین تا بگیری .
    زن با چشم های خشک به سردر نانوایی نگاه می کرد که رویش نوشته بود : ” باز این چه شورش است که در خلق عالم است .” درد از پا به کمرش می زد . طاقتش طاق می شد. گاهی از همسایه ها هم یکی پیدا می شد که وساطت کند اما گوش مومن حبیب بدهکار نبود . خانم بهایی مستاصل می شد.
    – مردم از درد . مومن نان مرا بهم بده تا برم .
    – ریدم تو صندوق بلور . لعنت کن سید باب مجنون را نانت را بگیر و برو .
    – این چه بساطیه هر روز هر روز ؟
    – گفتمت که یا لعنت باید بکنی یا ضجه باید بزنی تا نان بگیری .
    – لعنت نمی کنم ؛ گریه می کنم ، زاری می کنم ، ولی لعنت نمی کنم .
    و صدای گریه اش محله را بر می داشت . حبیب دو تا نان پرت می کرد برایش و با نفرت پولی را که در دستهایش خیس شده بود می گرفت.
    حبیب الله اوجی ، معروف به مومن حبیب ، از طرفداران پر و پا قرص سید نورالدین حسینی هاشمی معروف به آسید نورالدین شیرازی بود که به شدت با بهایی ها مخالفت می کرد . سال ها بعد حبیب اوجی بهایی شد و همیشه خاطره بالا را با دلشکستگی تعریف می کرد : ” تا خانم بهایی را گریه نمی انداختم ، بهش نان نمی دادم .” او را سال 1361 در شیراز اعدام کردند

     
  38. با سلام بر پدرم نوری زاد و جناب آذربیگ
    چه شباهت غریبی بین نمایشی که آقای نوری زاد به تماشایش رفتند و زندگی جناب آذربیگ وجود دارد . فرزند بال بر دوش مانند هزاران فرزند این خاک که حقا به جای دست بال دارند اما آسمانی برای پروازشان نیست .
    خطاب به جناب آذر بیگ :
    فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
    تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

     
  39. محمد عزیز…مطالب سایت آنقدر ارزشمند و پربار هستند که نگران محو آنها هستم..خیلی از کامنت های پرمغز خوانندگانت نشان از جذب گروهی صاحب فکر و دلسوخته دارد که هدفی جز اعتلای نام ایران و اسلام ناب که انسان آزاد و متفکر و منتقد محصول آن است ندارند…… به فکر دسته بندی و انتشار کتاب از مطالب سایتت باش که بماند….خداقوت…دوست و برادر کوچکت عبدالحسین

    ————–

    سلام ایمان گرامی
    به نکته ی خوبی اشاره فرموده اید مهم اما تنهایی من است. که: همه ی وقت مرا نوشتن و خواندن و قدم زدن اشغال کرده و هیچ مفری برایم باقی نمانده است. شاید وقتی دیگر. سپاس

     
  40. آقای نوریزاد!
    امروز 8 مارس روز جهانی “زن” است،چنانچه دنبال مطلبی برای روی پارچه سفید اعتراضی خود هستید، می توانید جامعه را متوجه خشونتی که بر زنان می رود نمایید، خشونتی که دین، مذهب، سنت و دیگر قالبهای اجتماعی در ایران آن را قانونی ،الهی و برای سعادت خود زن و خانواده و جامعه، لازم و متعالی می داند. همچنین خشونت بر ضد کودکان، موضوعی که بسیار کم به آن پرداخته شده.
    با آرزوی پیروزی برای شما و ملت فقیر و زجر کشیده ایران

    ستاره از آلمان

     
  41. جناب دانشجو درود! شما از سید مرتضی با یک عمامه سیاه و سالیان دراز درس حوزوی خواندن و مردم را گله گوسفند و خود و هم صنفهای خود را چوپان دانستن چه انتظاری داشتید؟چرا اشفته شده اید و دست به گله زده اید؟دوست گرامی مگر ما ایرانیان چند بار باید از سوراخ خرافات مشتی تازی پرست گزیده شویم؟شما اگر کمی همان اولین کامنت مرتضی را خوانده بودید و جواب مرا یعنی اولین کامنتی که به او جواب دادم متوجه میشدید که آخوند چگونه پدیده ای//////////////
    //////////
    ////////
    و همیشه طلبکاری بهم می آمیزند و برای تسلط بر دیگران از هیچ ///////// روی گردان نیستند و به مقتضیات زمانی هر وسیله ای را برای یا مجاب کردن و از میدان بدر کردن بهر قیمتی و یا نابود کردن مدعی بهر وسیله ای دست می یازند.درد اینها نانیست که از قبل این اراجیف و خرافات مقدس شده و تازیان ///////// گشته می خورند و قرنهاست خود را صاحبان و متولیان این دکانها کرده اند. بحث یک عمر زندگی انگلی است که نسلها این /////////ویرانگر بنام همین خرافات در ناز و نعمت بمردم ما تحمیل کرده اند.شما در قرآن در مورد کار و کار کردن و یا دستمزد گرفتن و رابطه کار گر و یا کارفرما و یا داشتن یک زندگی شرافتمندانه پیدا نمی کنید و تا بخواهی از غارت و کشت و کشتار دگراندیشان و دزدی و غارت(جهاد) و چپاول و به بردگی کشیدن زن و بچه های و توهین به دگراندیشان و ترور … آیات داریم!بنابراین انتظار شما از این متولیان خرافات و مروجان جهل و جنون آدمکشی و غارت و ترور(جهاد) برای ورود به بحثی علمی و بنفع منافع مردم سنگ در هاون کوبیدن است.این جناب به این خاطر به سایت آمده که من و شما را یا از این سایت براند و یا براه راست هدایت کند همان راه راستی که غیر المغضوب…ولی جناب ایشان و همپالکیهایش نمی دانند که ما سالهاست گمراهی را به چنین خرافاتی که الله اش حرفی جز ترور و ترور شخصیت و آواره و بی خانمان کردن ملیونها انسان ندارد ترجیح داده ایم و لقای چنین تازی پرستان ///را با خرافات تازیان به لقایشان بخشیده ایم و درس آخوند شناسی را بخوبی فرا گرفته ایم.بله دوست عزیز درد سید مرتضی و هم کیشان و هم صنفان ایشان درد مردم و ایران نیست چون اینها خود ریشه دردند.مخالفت سید مرتضی یا خاتمی و ..با ارازل حکومتی نه بخاطر مردن است بلکه نجات این سفره پهن شده که این انگلها برآن پروار شده اند است!.اینها سالیان درازیست که بغارت ایرانیان بنفع قبور مشتی تازی مشغولند و بدبختانه زبان ما را هم به لجن کشیده اند .همانور که قبلا گفته ام و جناب مهدی گرامی هم در کامنتی یاد آورشده ما را چاره ای جز پالایش فکر و زبان و زندگیمان نیست و بحث با این عناصر انگل ما را بجایی نمی رساند.من تنها امید وارم که این ارازل حکومتی کا ر را بجایی نکشانند که مردم بجان آمده یکبار دیگر برخیزند و ایران را برای رهایی از دست این نابکاران به جهنمی تبدیل کرده و ویران کنند.ولی با شناختی که از این اوباش هست روزی را می بینم که عمامه های سفید و سیاه بر گردن این تازی پرستان انداخته شده و در خیابان و کوچه مردم جسد آنها را با خود می کشند.من از این برخورد وحشیانه مردن هم در انقلاب و هم در درگیری با گروهای مختلف در ایران دیده ام و ترس من هم از اینست.ولی این حرامیان پند و اندرز را نوعی تمسخر می دانند.والا مگر صادق تر از همین نوریزاد که از همکیشان آنهاست کسی را می شناسیم؟

     
  42. ارمان مستضعف

    نوری زاد عزیزدل نوشته ای در وصف نمایش کارگردان جوانی چنین:« دانستم این نمایشِ سخت و دشوار و پرزحمت، بی یک ریال کمک هزینه از دستگاههای مربوطه روی صحنه رفته است. و دانستم خودِ بازیگران و عواملِ آن، با پشتکار و اصرار و خرجِ خودشان به انجام این اثر دست یازیده اند. و این یعنی: عشق. درست می گویند که دیوانگی و عاشقی بهم پهلو می زنند ». شما نیک تر از هر کس می دانی که هزینه های یک پیس و فیلمنامه یا اثر هنری خواه نقاشی و لاغیر چقدر است. نیک تر نیز می دانی که بدون کمک های دولتی و تلویزیون فیلم ساختن و نمایشنامه اجرا کردن چقدر دشوار است. شما آیا تاکنون در خصوص کارهای هنری از نهادهای نمایشی مثلا تلویزیون حکومت ملایان حمایت مالی نشدید؟ اگر کمک مالی بشما نکرده اند لطفا شانتاژ کمک های میلیاردی به شما بویژه برای ساخت سریال چهل سرباز را تکذیب کنید. امیدوارم رابطه تان با برادران سابق عادی شود تا بتوانیم فیلمی و سریالی از شما را ببینیم که مردم از بس سریال تکراری دیدند از رسانه ملی ضرغامی کلافه شدند.راستی سریال های جم تی وی را می بینی از نظر شما که کارشناس هنر انقلابی – اسلامی هستی دیدن سریال های شمیم عشق، حریم سلطان و نظیف کارا بهتر است یا دیدن سریال های تکراری تلویزیون جمهوری اسلامی

     
  43. جناب خسروبیک یوسفی آذربیک
    سلام برشما وبراین همتت
    دربزمگاه وحدت یابی هرآنچه خواهی ؛و
    آب می جو دائما ای خشک لب
    تانخشکدمزرعت گل بروید رنگ رنگ.
    دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
    هاتف غیب ندادادکه آری بکند
    شهرخالیست زعشاق بودکزطرفی
    مردی ازخویش برون آیدوکاری بکند.
    گرنثارقدم یارگرامی نکنم///گوهرجان به چه کار دگرم باز آید. {لسان الغیب شیرازی، حافظ شیرین سخن}
    درود برهمتت. مصلح

     
  44. با درود فراوان خدمت سرکار خانم آنیتا
    نگارش زیبای شما در ستون + تو هستی … + مرا به وجد آورد
    باور بفرمایید وقت زیادی برای مرور تمامی نوشته های دوستان ندارم لیکن ادبیات دلنشین شما را بدون استثنا می خوانم
    به ویژه گفتارتان پیرامون سراینده آرش کمانگیر
    چه زیبا و چه شیوا و چه پر احساس و پر مغز

    درد های بسیاری را بیان کردید

    نوشتار شما می تواند بهانه ای شود برای گشودن باب گفت و گو پیرامون آزادی

    آری آزادی! آزادی! آزادی!

    چرا که ریشه تمامی درد ها و زخم هایی که بیان فرمودید در نبود آزادی است

    ام الفساد جوامع بشری بلکه هر انسان نبود آزادی است

    در عجبم از مسلمانان که این همه احکام در سر به نیست کردن دگر اندیشان در دینشان است و شرم نمی کنند

    این چه دین حکومتی است که آزادی انسان را بر نمی تابد!

    می گوید تو ملحدی! می گوید تو کافری! زندیقی! آتش پرستی! مشرکی! مرتدی!
    خیلی که ارفاق کند تو را نجس می شمرد!

    اگر این ها تنها محدود به اعتقادات دینی فردی بود باکی نبود لیکن اسلام با این ادبیات قرون وسطایی بر سرنوشت یک ملت سلطه می راند و تابلوی جهانی بودن را نیز یدک می کشد و نقشه حکومت گیتی در سر می پرورد!

    دیدنی تر از این هنگامی است که تعصبات دینی مسلمانان را به جان یکدیگر می اندازد که هیچ بلکه شیعیان را نیز به خون یکدیگر تشنه می کند چرا که فلان مرجع چه گفته و بهمان مرجع خلاف آن حکم داده ….

    آزادی را از مردم دریغ می کنند و ریاکاری را ترویج می دهند!

    آزادی که در قفس افتاد امراض رشد می کند. جامعه به فساد کشیده می شود. چاپلوسی تملق خفت و خواری جایگزین آزاد مردی جوان مردی فتوت اشرافی گری گردن فرازی و سر افرازی می شود

    برای تو چه ارزشی دارد مداحی مداحان! شرم نمی کنی از وق وق ثنا گویان درباری!

    روزی نیست که خبر اسارت بزرگ بانویی و سالار مردی دل انسان را نیازارد
    شرم بر شما باد که آزادی و آزادگی را بر نمی تابید

    دین داران! بکوشید و دین را از آنچه دشمن آزادی است بزدایید!

    تاریخ بخوانید! قرون وسطی را آیینه عبرت قرار دهید! قدرت و شوکت و نفوذ کلام کلیسای کاتولیک را در این دوران پیش خود مجسم کنید!
    کجاست این شوکت! عصر روشنگری همچو طوفانی که برگ های خزان را می روبد خرافات را از دل ها زدود و حکام دین فروش را از اریکه قدرت به زیر کشید. کلیسا تنها به صورت مشروط و با امضای تعهد نامه عدم دخالت در امور حکومتی اجازه ادامه کار یافت.

    وگرنه ادامه دهید به همین منوال ادامه دهید و شاهد فروریختن کاخ کاغذی اسلام آزادی ستیز باشید

     
  45. بله ایدی الوک شما وقتی اکبر گنجی باشد ازاین پیشنهاد برتر نمی تواند تصور نماید.

     
  46. روحانیت اگر روحانی و پاک بود این نمیشد که دیریست شاهدیم. چه بسا اندک انسانهای پاکی در این البسه و عمامه از خود نامی بجا گذاشتند. ازدواج فاسد روحانیت با بلوک دیکتاتوری مشرق زمین (روسیه چین) پرده ها کنار زد. ثروت کثیر سرزمین ایران این زیاده خواهی های مفلسانه روحانیت واین بی رحمترین بنیاد ظاهر فریب را آشکار ساخت.

     
  47. با درود بر استاد گرامی

    جناب مرتضی گرامی

    فرموده اید:
    (بلکه بر اساس تحلیل قرآن که به برخی از آنها اشاره خواهد شد ،امت های گذشته بسبب برخی گناهان جمعی و ازجمله بسبب تکذیب و انکار و تمسخر به دعوت پیامبران آنهم بعد از تقاضای معجزه و روشن شدن صدق ادعای هر پیامبر و باصطلاح اتمام حجت جمعی دچار عذاب الهی شدند .)

    عنوان نموده اید خداوند به دلیل گناهان جمعی یک قوم را به هلاکت میرساند، همانند قوم ثمود.
    بچه هایی که در شکم مادرانشان بوده و دیگر بچه های خردسال در آن شتر کشتن چه نقشی داشتند؟
    به چه حقی این خدای شما این بچه ها را از بین برده است؟
    آیا اینکه پدران آنها شتر را کشته اند، مجوز کشتن این بچه ها هم باید صادر شود؟
    خود شما اگر یک کسی را بکشید، باید بچه شما را هم کشت؟
    اگر مادر حامله ای که مرتکب قتل میشود، باید بچه او را در شکمش کشت؟
    لطف کنید کمی روی استدلال هایتان فکر کنید.
    بله، من بی دین و به خدایان ادیان هیچ اعتقادی ندارم و در این مورد به یقین رسیده ام. دوباره شروع نکنید به اینکه چطوری یقین پیدا کرده ام. با فرض بودن خدای شما، خودم در روز قیامت شما با خدای شما، پاسخگو خواهم بود.
    با سپاس

     
  48. به مناسبت روز زن:

    غزاله،۱۳۸۷ : از خانه موقت (مرکز قرنطینه سازمان بهزیستی شهر تهران) تا مرگ در پارک المهدی

    «بدن بی جان غزاله را نیروی انتظامی در پارک المهدی تهران پیدا می کند . پزشکی قانونی تشخیص می دهد که غزاله ۷ ساله قبل از مرگ بارها و بارها مورد تجاوز قرار گرفته است. اما غزاله در پارک المهدی چه می کرده و این پایان غم انگیز چگونه برای او رقم خورده است.

    غزاله ، دختری زیبارو که حاصل صیغه ای یک ساعته بود. مادرش برای گذران زندگی صیغه مردهای مختلف می شد و در تمامی روابطش غزاله را به همراه خود می برد. مادر به جرم روسپیگری دستگیر شده و راهی زندان می شود. پس از دستگیری مادر، غزاله به خانه موقت یا مرکز قرنطینه سازمان بهزیستی تهران سپرده شد. بعد از گذشت زمانی اندک، مادر از زندان آزاد می گردد و به سراغ کودکش می رود . مسئولین مرکز قرنطینه و مددکاراجتماعی مسئول پرونده غزاله با تحویل کودک به مادر به علت عدم صلاحیت او مخالفت می کنند. درهمین زمان مددکاراجتماعی به مرخصی دوهفته ای می رود و زمانی که برمی گردد خبر تحویل غزاله را به مادرش می شنود. مددکار اجتماعی شروع به پیگیری نحوه و علت ترخیص غزاله می کند اما با این پاسخ که مادر از اداره سرپرستی دستور ترخیص را گرفته است مواجه می شود. مددکار متوجه می شود که مسئول اداره سرپرستی در آن زمان، هرگز گزارش او و مرکز را در مورد عدم صلاحیت مادر برای سرپرستی فرزندش نخوانده بود و بدون هرگونه بررسی در مورد درستی ادعاهای مادر مبنی بر فراهم کردن امکانات برای فرزندش دستور اجازه ترخیص را صادر کرده است. پیگیری های مددکار برای پیدا کردن مادر و غزاله به جایی نمی رسد و بعد از گذشت یک ماه از ترخیص کودک نیروی انتظامی بعد از احراز هویت جسد ، خبر مرگ غزاله را به مرکز گزارش می کند. این اتفاق در سال ۱۳۸۷ رخ داد، اما همچنان این پرونده مسکوت مانده است. به قول مددکار اجتماعی “نه جایی درج شده و نه صحبتی از آن به میان آمد “

     
  49. بقلم اکبر گنجی

    این ادعا که «اسلام آخرین دین است» با این ادعا که «بهائیت آخرین دین است»، هر دو در یک سطح قرار دارند و هر دو فاقد دلایل موجه‌کننده عقلی و تجربی‌اند. تاریخ گشوده است و دین‌های دیگری هم ساخته خواهد شد. فقیهان مسلمان چه دستاوردی داشته‌اند که خود را بر‌تر از دیگر انسان‌ها به شمار می‌آورند؟ تخصص در فقه- یعنی برساخته‌های اعراب پیش از اسلام و سبک زندگی آنان- حداکثر آدمی را باستان‌شناس می‌کند، نه دارای «برتری» بر دیگران…در ایران قطعاً باید با بهائیان تبعیض مثبت صورت پذیرد. برای این که از زمان قاجار تاکنون به شدت مورد تبعیض بوده‌اند و سرکوب شده‌اند. مطابق تبعیض مثبت، اگر آنان را به دانشگاه‌ها راه نداده‌اند، برای برابری فرصت‌ها، اینک می‌بایست بدون کنکور وارد دانشگاه شوند تا به فرصت برابر دست یابند. اگر از مشاغلی محروم شده‌اند، اینک باید آن مشاغل به طور تبعیض‌آمیز در اختیار آنان قرار گیرد تا به برابری فرصت ها دست یابند.

     
  50. از فیسبوک آذربیگ

    جناب آقای دکتر ظریف
    وزیر محترم امور خارجه

    من یک چوپان ایرانی ام. چوپان شاعر مسلکی که کودکی اش را در زیر چکمه های ارتش بعثی گم کرده و در پی آن نوجوانی و جوانی اش را باخته و همواره در این سرزمین زر خیز در آتش فقر و محرومیت گداخته، ولی هرگز شرافت و شخصیت و انسانیت اش را به ازای نواله ای و حتی لقمه های چرب و شیرین و درشت، مانند بوریای مندرس زیر پای احدی نینداخته است.

    تا زمانی که درس می خواندم، همیشه رتبه اول در میان همرتبه هایم از آن من بود، نه تنها در کلاس و مدرسه بلکه در منطقه و شهرستان با روستاهای تابعه اش، آن هم نه در شرایط برابر و عادلانه بلکه برخلاف آنهای دیگر که تنها دغدغه شان به زور دگنک والدین حضور در مدرسه بود، از یازده سالگی روزها پا به پای کارگران زحمتکش افغانی آجر و سیمان وملات میکشیدم و شب ها پشت میز نیمکت می نشستم که گاه از فرط خستگی همانجا به خواب میرفتم، و چه زیبا به تصویر کشیده آن شاعر افغانی حال و روز آن روزهای شب آسای مرا، چنانچه گویی او نیز همتجربه من بوده:

    منم که نانی اگر داشتم از آجر بود
    و سفره ای- که نبود – از گرسنگی پر بود
    به هر چه آینه تصویری از شکست من است
    به سنگ سنگ بناها نشان دست من است

    در همان حال که بر سنگ سنگ بناها نشان دستان کودکی ام می نشست با دیدن چهره شکسته شده و شکست خورده ام در آینه ها نقشه انتقام در ذهن می کشیدم، انتقام از مردم و جامعه و حکومت. درحالی که بستر فراهم بود و من هم توانایی آن را در خود میدیدم که یک گروه تبهکاری زیرزمینی براه انداخته و عقده گشایی کنم، تحت تاثیر آموزه های مولوی کینه ها را دور ریختم، غرض ها را گردن زدم و انتقام را به دار آویختم، و برآن شدم که آن پند حکیمانه را به کار بندم که “اگر پیاده هم شده سفر کن در ماندن میپوسی”. برای پیشگیری از تبدیل شدن به لش متحرک پوسیده ای که بوی تعفن پیرامونش را فرا گرفته، پا بر رکاب همت نهادم و با یک دوچرخه لحاف دوزی که از تعمیرگاه محله مان خریده بودم بیش از سی کشور را در سه قاره گشتم و در مراکز دانشگاهی و غیر دانشگاهی گاه در حضور بیش از 500-600 نفر آواز عشق سردادم که:

    ساقیا باده گلرنگ بیار
    داروی درد دل تنگ بیار
    روز بزم است نه روز رزم است
    خنجر جنگ ببر چنگ بیار

    و این درست زمانی بود که آن فرد متوهم خود را در میانه هاله نور میدید و صندلی های بی جان را مخاطب قرار داده و با گفتارهای سخیف و رفتارهای نسنجیده، برای ایران دردسر می آفرید و برای ایرانیان درد و رنج و مصیبت، که یکی از عوارض آن رفتارها و گفتارهای سبک این بود که مرا در مرز گابون تنها به سبب همزبان بودن و هموطن بودن با او بازداشت کردند و در نهایت هم مانند تبهکاران و اسرای جنگی به پلیس کامرون تحویل دادند، درحالی که مدارک مربوط به همکاری با فدراسیون صلیب سرخ در دستم بود و نشان آن بر پیراهنم و روادید کشور گابون در گذرنامه ام.

    هرچه بود گذشت. گشتم و برگشتم. با آمدن دولت تدبیر و امید، امید در دلم زنده شد که کارها به تدبیر خواهد بود. طرحی به سازمان میراث فرهنگی دادم با عنوان:
    از آرامگاه مولوی تا خانه ماندلا با عشق و صلح و دوست داشتن
    نامه ای با امضای آقای دکتر نجفی به وزارت امور خارجه رفت. پاسخ کوبنده وزارت امور خارجه به آن نامه مانند پتکی بر سرم فرود آمد، نوشته اند: اولا اثر فرهنگی طرح مذکور متوسط ارزیابی میشود، دوما چون آرامگاه مولوی در ترکیه واقع شده است مناسب نیست و سوما…
    طرح را در کنار پاسخ وزارت امور خارجه گذاشته و سبک سنگین کردم و متوجه شدم که اولا طرح ارائه شده را با میزان هاله نور سنجیده اند و متوسط ارزیابی کرده اند، و دوما که مضحک تر و دردآور تر از اولی است، آنهایی که این نامه را با در نظر گرفتن تبلیغات سریالهای سطحی ترکیه ای تنظیم کرده اند و اویی که با تاثیر پذیری از نشریات زرد ترکیه بر پای آن امضا نهاده است، اولا اطلاعاتشان درباره بزرگان فرهنگی – ادبی کشورمان و بخصوص مولوی در حد و اندازه ستون ادبیات روزنامه کیهان است و دوما (به تعبیر آن روستایی فرهیخته مزینانی) جهان بینی شان تا بالای زانوی گارسون های مونث اروپایی است و دیگر هیچ.

    در پاسخی که به نامه وزارت خارجه نوشتم(که پس از استعفا آقای دکتر نجفی از سازمان میراث فرهنگی در یکی از اتاقهای آن سازمان در حصار تنگ کم دانشی گیر کرده و در حال خاک خوردن است) قید کردم:
    علیرغم اینکه آرامگاه مولوی در ترکیه کنونی است ولی آثار به جا مانده از او که تماما به زبان فارسی است وی را به یکی از تاثیرگذارترین و شناخته شده ترین مشاهیر فرهنگی – ادبی ایران تبدیل کرده است و …

    و اکنون به عنوان یک دوست از شما میپرسم که: یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهند؟ شخصیتی را به باد می دهند که به ما شخصیت می بخشد. شخصیتی که برخی از فرهیختگان و عقلای اقوام دیگر، ملت های خود را به شناخت او ترغیب و تشویق میکنند، آن هم نه برای عرفان بازی های پوک و پوچ و زیان آور، بلکه برای تزریق خودباوری، اراده، همت تصمیم، مذمت چاکرصفتی و … زدودن زشتی و پلشتی حاصله از چاپلوسی و تملق. بیماری واگیردار و مهلکی که مانند سرطان بدون درد زمین گیر می کند و میکشد.

    جناب وزیر
    این عین عبارتی است که به آقای خاتمی گفتم در دیداری که با ایشان داشتم که:
    آقای خاتمی، شما بهتر از من می دانید که چه بسیارند در این ملک کسانی که با شنیدن اندک مدح و ثنایی امکانات فراوان در پایم بریزند و امکان کسب جاه و مقام برایم مهیا کنند، اما چه کنم که تمام سلولهای بدنم دچار تهوع می شوند وقتی میبینم، آدم از بی بصری بندگی آدم می کند. و گفتم: من اینجا ریشه در خاکم، و دلبستگی به همین ریشه مرا به دیدار شما کشانده تا بنشینیم و آهنگ گفت و گو ساز کرده و احیای تفکر گفت و گوی تمدن ها را آغاز کنیم. (که بنای همکاری هایی گذاشته شد ولی …)

    و اکنون با تکرار همان عبارات اضافه می کنم دلبستگی به همین ریشه مرا بر آن داشته که آنچه را که در دوران چوپانی از همراهان و همنشینان هر روزه ام در چراگاه ها آموخته ام بکار گیرم برای زندگی بهتر و شایسته تر. هرگاه بنا بود همراهان و همنشینانم اندک فرصتی داشته باشند برای استراحت، پیش از لمیدن، سمی بر زمین می کوبیدند تا سختی ها و سفتی ها و درشتی ها و نا راستی ها را از بین برده و بر زمین هموار دراز بکشند.

    از روزی که چشم گشوده ام زمین خاکی را که ریشه در آن دارم پر از کژی و سستی و ناراستی دیده ام و از روزی که با مثنوی و دیوان کبیر آشنا شده ام همواره از خود پرسیده ام، برای هموار کردن این کژی ها و علاج سستی ها درمانگری بهتر از صاحب سرّی عزیـزی صـد زبـان چون مولوی را کجا می توان سراغ گرفت؟ تا صریح و بی پرده بگوید: کوشش بیهوده به از خفتگی و تاکید کند:

    منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
    بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
    منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف
    بنگر اندر همت خود ای شریف
    تو به هر حالی که باشی می طلب
    آب می جو دائما ای خشک لب

    تا در مزرعه وجودت ریشه ها نخشکند و گل بروید رنگ رنگ.

    و امروز گنجخانه ای که او برای ما به ارث نهاده را گشوده و این هدیه را برای شما به ارمغان آورده ام:

    قرابه باز دانا هشدار آبگینه
    تا درمیان نیفتد سودای کبر و کینه
    چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران
    مجروح و خسته گردد وین خود بود کمینه
    آنگه که مرحم آری سر را به عذر خواری
    بر موزه محبت افتد هزار پینه …
    … در بزرمگاه وحدت یابی هر آنچه خواهی
    در رزمگاه محنت که آن نه و که این نه

    خسرو (یوسفی) آذربیگ
    14 اسفند 92

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

88 queries in 2626 seconds.