سر تیتر خبرها
تو هستی، که گفته نیستی؟

تو هستی، که گفته نیستی؟

 

من دیروز از اعماق جهل، از اعماق تعصب، ازاعماق فریب، از اعماق نفرت های ناجوانمردانه خود را بیرون کشاندم و سربه زیر، به دیدار تو شتافتم. من سالها با تو اینگونه بودم. و قدر تو را نمی شناختم. و به خون دل خوردن های تو خاک می افشاندم. چرا؟ چون اسم تو با اسم آیت اللهی چون کاشانی مترادف بود. و دراین سالهای انقلاب، همگانِ هستی باید در برابر روحانیان ذلیل و خوار می شدند. ومن، سالها تو را خارج از این قاعده یِ عرشی می دیدم و از تو می رمیدم.

دیروز احمد آباد و خانه ی کوچک تو، در محاصره ی برادران اطلاعاتی بود. آنان هر تازه واردی را می تاراندند. من اما پیش چشمشان دستی به دیوار خانه ات کشیدم تا حسی از تو را لمس کرده باشم. خبرپیچید که فلانی آمده است احمد آباد. احاطه ام کردند. هشت نفر. باز همان بازی های همیشگی. کارت شناسایی. دوربین. معطلی. پرسش و پاسخ. و سرآخر حافظه ی دوربینم را بیرون کشیدند و بردند.

دیروز در احمد آباد تو از همگانِ ما زنده تر بودی. مگر نه این که زنده کسی است که برفضای اطرافش تأثیر بگذارد؟ تو دیروز مؤثرترین فرد احمد آباد بودی. با آن خانه ای که دیوارهای گلینش خبراز سالهای دور این سرزمین می داد. دیوارهایی که یکی از مرد ترین مردان این سرزمین را درخود جای داده بود. به همین خاطراست که می گویم: تو زنده ای مصدق عزیز. نه به این خاطر که با جماعتی از پوسیدگانِ عصرخود در افتادی. نه، بل به این خاطر که تو مشتاق عقل بودی و حاکمانِ این روزهای ما از این اشتیاق تو در هراس اند. تو مشتاق روفتنِ جهالت بودی، و حاکمان ما برای رواج همین جهالت هزینه ها می کنند.

دیروز سایه ی سنگین اسم تو احمد آباد را که نه، همه ی دلهای آباد را تسخیرکرده بود. ومن، تلاش کردم دراین میانه سهمی برای خود نشان کنم. که یعنی: من نیز طرفدار عقل و عقلانیتم و ازجهل و جهالت بیزار. تو هستی مصدق گرامی. زنده ای. که اگر مرده بودی، کسی از تو نمی هراسید. اسم تو نیز بر بساط جماعتی خاک می افشاند.
کاش ورق برمی گشت و ما تو را درمیان خود می دیدیم. اما نه، همان به که رفتی. که اگر بودی، هزار باره شقه شقه ات می کردند. همان به که رفته ای و نام نیکت را برای ما وانهاده ای. ما با نام تو و انگشت اشاره ی تو به سوی خردمندی خیز برمی داریم. بگذار جماعتی نیز از تو درهراس باشند و دلخوش به جهالتی که آذینش بسته اند.

محمد نوری زاد
پانزدهم اسفند نود و دو – تهران

به سایت نوری زاد:
Nurizad.info
به صفحه ی نوری زاد در فیس بوک:
https://www.facebook.com/mohammadnourizad
و به صفحه ی نوری زاد در گوگل پلاس سربزنید:
https://plus.google.com/112895614620528557071
ایمیل: mnourizaad@gmail.com


Share This Post

 

درباره محمد نوری زاد

54 نظر

  1. بنام آنکه هستی نام از او یافت و با سلام بشما آقای نوریزاد . انسانی که بخود آمده و تلاش میکند حر باشد .
    سوال من از شما این است . فکر میکنید چند سال طول خواهد کشید تا به حقانیت اولین منتخب تاریخ ایران آقای ابوالحسن بنی صدر پی ببرید؟

    تصميمى كه ديگر شد!

    عذرا، همسر شجاع،
    اينروزها بسيار بياد تو هستم. بياد نورى هستم كه در تاريكى ذهنم درخشيد. اين نور چگونه نورى بود؟ در داستانها بسيار خوانده‏ام كه در لحظه‏هاى نااميدى، ناگهان اميدى چون نور مى‏زند. اما اين نور ذهنى است. روشنايى كوتاهى است كه راهى را نشان مى‏دهد و تو واقعيتى هست، انسانى هستى كه در يك زمان تعيين كننده، نقشى تعيين كننده ايفا كرده‏اى. براستى معلوم كردى كه زن هنر آفريدگار و هنرمند دوران ساز است.
    آنروز كه از كرمانشاه باز مى‏گشتم در اين فكر بودم كه باز بايد دلدارى بدهم. مساله از دست دادن رياست جمهورى و زندان و محكوميت را در ذهن خود حل كرده بودم. اما راه حلى براى زن و فرزندان و خواهران و برادران و كسان و دوستان پيدا نكرده بودم. من بايد آنها را دلدارى مى‏دادم يا آنها مرا؟ و بعنوان دلدارى چه بايد مى‏گفتم؟ و سختى هايى را كه تنها بدليل نسبت با رئيس جمهورى بايد تحمل مى‏كردند، چگونه تسلى مى‏دادم؟ خود چاره‏اى جز انتخابى كه عقيده مرا بر آن مى‏داشت، نداشتم. اما شما و كسان و ياران چرا بايد تاوان مرا بدهيد؟…
    درمن، روحيه سياوش بود. قربانى شدن را مى‏پذيرفتم. يعنى بهتر است بگويم پذيرفته بودم. بخانه كه آمدم، بجايى آمدم كه هم محل سكونت ما بود و هم محل كار رئيس جمهورى و تو زندانش مى‏خواندى، چرا كه اغلب مجبور بودى در يك اطاق نيمه تاريك محبوس باشى، همانجا كه امام جمعه دروغ زن مركز جمهورى اسلامى، كاخ پر از تزئينات خواند. قيافه تو پر از تصميم بود، پر از پرخاشگرى بود. قيافه مادر دليرى بود كه مى‏خواهند فرزندش را از دستش بيرون آورند و او استقامت مى‏كند. قيافه مقاومت كننده پراميدى بود كه ناممكن را ممكن مى‏شمارد، قيافه زن بود. قيافه هنرمندى كه در حال ايجاد هنر بزرگى است: ناممكن بزرگى را داشتى ممكن بزرگى مى‏ساختى.
    تو خود مى‏دانستى كه ناممكن را ممكن مى‏كنى؟ جواب تو به اين سئوال هرچه باشد، با قيافه‏اى كه از تو ديدم و با سخنانى كه از تو و دوستان شنيدم، تصميم عوض شد. تصميم گرفتم رستم بگردم و نگذارم بدستم بند بگذارند. اين تغيير تصميم سبب شد كه در آئينه قيافه تو، خطوط آينده را ببينم. در اين قيافه جز زيبايى و بزرگى و شجاعت و اميد، نمى‏خواندم.

    پيش از آنكه زبان بگشايى و از انتظار مردم حرف بزنى كه مى‏خواهند رئيس جمهورى منتخبشان استقامت كند، قيافه تو حرفها را زده بود. در آن بهت و ترديد و ابهام نيز نبود. ظاهر باطنى بود كه در آن مشكل حل شده است و راه حل پيدا شده است. نه ابهام، نه ترديد، نه اضطراب نسبت به عواقب آن وجود ندارد. اين قيافه، ذهن تاريك مرا روشن مى‏ساخت. قيافه‏اى بود كه در سخت‏ترين لحظه‏ها، مرا نه تنها دلدارى مى‏داد بلكه تصميم را تغيير مى‏داد، قيافه تو، سخنان تو و دوستانم كارى را كه بايدكردند، تصميم به استقامت گرفتم و اينك نيز سرشار از اميدم.
    آنچه در قيافه تو مى‏خواندم، حالتى گذرا نبود. تصميم ايران جوان بود كه در همه چهره‏ها علائم خويش را نقش مى‏كرد. رفتار شجاعانه كه از آنروز بدينسون از خود نشان ميدهى گواه برآنست كه نسل امروز نمى‏خواهد آن انقلاب زيبا و اصيل را اينسان آسان از دست بدهد و از نو به استبداد زير سلطه گردن نهد. از اينرو روزى كه شنيدم دستگير و زندانى شده‏اى ناراحت نشدم. زيرا كه باورم اينست كه با وجود آن تصميم، با وجود آن اصرار كه در تو و زنان امروز ايران پديد آمده است، حادثه فرصتهايى هستند براى بروز روح آزادگى و دليرى و هوش و تدبير و استقامت تحقير شده زن!
    بدينقرار نه تنها بعنوان همسر به تو مفتخرم و بعنوان رئيس جمهورى از تو سپاسگزارم بلكه بلحاظ اثرى كه از اين استقامت برجا مى‏ماند، كار تو يك اثر تاريخى ماندنى است. اما ارزش انسان در اين نيست كه تاريخ از او ياد كند، در نوع تاثير او در جريان تاريخ بسوى رشد و آزادى است. از ديدگاه من، ارزش انسان در راه گشايى به سوى خدا، به توحيد، به رهايى از هرگونه حاكميت زور است. اينست آن جريانى كه اگر آدمى در آن قرار گرفت و در پيمودن راه استقامت كرد، سختى‏ها همه خواستنى و لذت بخش مى‏شوند.
    فكرش را بكن! با تمام توان مى‏كوشيدم اين روحانى پير، معنويتى بى لك و پاك از هر آلودگى بماند. با چه تلاشى و با چه اخلاصى و با چه سماجتى مى‏كوشيدم بر دامن او گرد نيز ننشيند. و او چگونه كوشيد قيافه پاك مرا با خشونت و بى رحمى لجن آلود سازد. نمى‏دانم تاريخ اين صحنه‏ها را چگونه تصوير خواهد كرد:
    سياوش نمى‏خواست به هوس زن پدر خويش تسليم گردد. حاضر نشد همبستر او گردد و از سوى او متهم شد. پدر او، كيكاوس شاه نابخرد از فرزند بيگناه خواست از ميان آتش بگذرد و پاكدامنى خود را ثابت كند. سياوش چنين كرد. بيگناهى او ثابت شد. اما بى مهرى پدر ادامه يافت. سياوش راهى توران شد و سروكارش با افراسياب افتاد. كه شاهى القاءپذير و كينه توز و دشمن ايران بود. او را برضد سياوش برانگيختند و دستور داد سر سياوش را بر تشت طلائى بريدند… در قضاوت، كار تاريخ آسان است. چه در رابطه با كاووس و چه در رابطه با افراسياب، حق را به او مى‏دهد.
    حسين (ع) آزاده‏ترين آزادگان، رو در روى يزيد ايستاد. مردم آن زمان و تاريخ دچار سردرگمى نمى‏شدند. يزيد ستم و حسين عدل بودند. ميان مصدق و شاه، باز داورى بسيار آسان بود. همه حق را به مصدق دادند. تاريخ نيز چنين كرد. اماميان بنى صدر و خمينى تشخيص حق آسان نيست. اگر فرض كنيم با كارهايى كه بدستور او انجام مى‏گيرند و قرائن حكايت مى‏كنند كه ادامه مى‏يابند و گسترش مى‏پذيرند، با اعدام‏هاى نوجوانان پسر و دختر، با كشتارها، با صحنه‏هاى تلويزيونى كه در شخصيت كشى، روشهاى رژيم شاه را كهنه كرده‏اند، با فقر و فلج اقتصادى، با جنگ و بدتر از همه توهين بملت و رأى او و ويران كردن معنويت انقلاب او، تشخيص آسان مى‏شود، تصديق نمى‏كنى كه تاريخ مرا مظلوم‏تر خواهد يافت؟
    قضاوت تاريخ هر چه باشد، در اين لحظات نسبت به سرنوشت خويش احساس تلخ ندارم. دلم شاد است. پر از شادى است چرا كه از عقيده جدا نشدم و بخاطر دفاع از استقلال و آزادى و اسلام، اسلام رشد، اسلام محبت، اسلام آزادى، اسلام دفاع از حق محرومان، اسلام اميد، اسلام ضد زور، اسلام ضد اسلام ارسطو زده كه بر استبداد فقيه بنا گرفت و همه خشونت و جنايت از آب درآمد. بخاطر اين اسلام، اين آزادى همه جانبه، با تمام توان كوشيده‏ام و همه خطرها را پذيرفته‏ام.

    همسر خوش انديش‏
    مى‏دانم وقتى اين سطور را مى‏خوانى، سرزنش را آغاز مى‏كنى و مى‏گويى! از همان ديدار اول با خمينى كه بازگشتم بتو نگفتم از اين قيافه معنويتى مشهود نيست؟ نگفتم هر چه هست خشونت است. مى‏كوشد قيافه‏اى معنوى بخود بگيرد اما با ناشيگرى، كمى دقت به آدمى امكان مى‏دهد بفهمد خشونتى است كه زور مى‏زند خود را بپوشاند اما گوش نكردى تا آمد آنچه بر سر تو و همه مردم آمد!
    وقتى به شرح اشتباه‏هاى خود رسيدم به اين امر كه ما خود را درباره آقاى خمينى سانسور مى‏كرديم باز مى‏گردم. در اينجا تصديق مى‏كنم كه راست مى‏گويى، تو اين حرفهاها را زدى و هر بار هم كه او قولى را زير پا مى‏گذاشت، مى‏گفتى، نگفتم اين آدم اهل رياست و فريب مى‏دهد؟ و راست است كه در پاسخ تو و ديگرانى كه جانب تو را مى‏گرفتند، مى‏كوشيدم و مجنون وار تا كه لكه‏ها را از قيافه او پاك كنم. اما در درونم طوفان بود. به كسى مى‏ماندم كه اوراق حيات او را پيشارويش ورق به ورق بباد بدهند.
    اين درد بزرگ و بزرگترمى شد. آنوقت بزرگتر مى‏شد كه مى‏ديدم او درد مرا نمى‏فهمد. پندارى جز قدرت‏طلبى واقعيتى وجود ندارد و او در اختلاف با گروه قدرت طلب تنها از نظر ميزان قدرتى كه در دست “روحانيت” بايد باشد، نظر مى‏كرد. گاه اميد و گاه بيم مى‏داد كه رياست جمهورى و فرماندهى كل قوا را از دست نخواهى داد اگر…. و يا از دست خواهى داد اگر… ” فكر قدرت و عناوين معرف آن، چنان ذهن او و كسان او را تسخير كرده بود كه تلاشهايم براى آنكه درد كشور را بفهمد و بداند كه كشور و انقلاب دارند قربانى قدرت‏طلبى ملاتاريا مى‏شوند، بى حاصل ماند.
    در اين فكر بودم و هستم كه اين جهان گرفتار بدترين خشونت‏ها، پست‏ترين خشونت‏ها است. هرچه حاكم است، ماديت خشن است، اين جهان بايد بر محور معنويتى نو و خالص، از خشونت ويرانگر رها گردد. اين معنويت كه انقلاب ما به ارمغان آورده است، بايد در قيافه‏اى معنوى، قيافه مردى روحانى و در روشهاى او خود را بگونه‏اى پايدار نشان بدهد. تاريخ در مسيرى نو بيفتد، در مسير رهايى انسان از ماديت كور و خشن بيفتد. مى‏كوشيدم او را به اين افق بكشانم. به بزرگى‏هاى بى پايان بكشانم. او مظهر همه ارزشهاى والائى بگردد كه انسانهاى همه دورانها با كوشش هايشان ايجاد كردند و با ايثارهايشان از آنها پاسدارى كرده‏اند، و او با لجاجت از روى نهادن به اين افق‏ها خوددارى مى‏كرد. به لجه‏ها مى‏رفت و مى‏خواست همه را با خود غرق كند. براه اين درماندگى همه جانبه و اين ماديت پست و قساوت بى مانند مى‏رفت و با چه شتابى!
    مى‏خواست مرا وسيله همين قصابى‏ها بكند كه اينك شخص خودش سرپرستى مى‏كند، اين روزها كه ماشين اعدام دختران 12 ساله و نوجوانان 12 تا 16 ساله با سرعت بگردش درآمده است، بر من بسيار سخت مى‏گذرند. به اين زودى، دژخيم‏ها از نهان گاه‏ها بيرون آمده‏اند و پيشاروى ملتى كه انقلاب كرده است، اسلام و آزادى و معنويت و اميد را “ذبح شرعى” مى‏كنند!!
    گمان نمى‏كنى كه بهاى جان در ازاء قصاب نشدن آقاى خمينى، بهاى كمى بود كه آماده بودم بپردازم؟ گمان نمى‏كنى كشته شدن و نديدن، بهتر از ماندن و ديدن اين سقوط بود؟ پاسخ تو معلوم است. گفتى بايد از وهم بدر آمد و استقامت كرد. راست است، بهتر بود كه جامعه ما و نه يك شخص، آئينه معنويت انقلاب خويش مى‏گشتند.
    از کتاب خیانت به امید نوشته ابوالحسن بنی صدر . لینک دانلود کتا ب خیانت به امید
    https://app.box.com/shared/oez69ehsko

     
  2. با سلام عرض ادب
    حقیر یک متنی ارائه کردم متاسفانه پس از چند لحظه محو گردید با تشکر

     
  3. سلام جناب استاد نوریزاد بارها این آیات (تطهیر) فکر مرا به خود مشغول کرده بود که چگونه از آن عصمت ایمه را نتیجه میگیرند و البته به دلیل عدم آشنایی به دستور زبان عرب ناگزیر در مقابل استدلال ضمیر کم سکوت میکردم ولی در عین حال حدس میزدم که این آیات باید در باره اهل (همسران) بیت پیامبر باشد . خداوند اجرتان دهد بخاطر این روشنگری . من امیدوار هستم که شمادر مورد آیات ولایت هم بنویسید در آنجا هم از واژه راکعون امام علی را معنا میکنند . حدود دو سال میشود که در مورد توجیهات مذهب شیعی بررسی میکنم . پس از مطالعه کیمیای سعادت امام محمد غزالی در مورد حقانیت ادعای علمای مذهبی شک نموده ام . و این تشکیک دستاورد اطلاعاتی است که من از طریق اینترنت (فیلتر شکن ) کسب کردهام .من باین نتیجه رسیده ام که عامل اصلی ناکامیها در راه دمکراسی ریشه در اعتقادات ما دارد . مذهبی که روزی شاهان صفوی با توسل به آن حاکمیت ملی ما ایرانیان را استحکام بخشیدند . در طول یکصد سال گذشته همین مذهب به تناوب توانسته مبارزات آزادیخواهانه را در مسیر انحرافی به خود کامگی سوق دهد. جناب استاد آیا :
    1- رسیدن به عدالت بدون برپایی حکومت مردمی امکان پذیر است ؟
    2- آیا برپایی حکومت مردمی بدون آزادی های دمکراتیک و تحدید آزادی بیان وقلم و رسانه های تصویری و نبود اجتماعات آزاد امکان پذیر است؟
    3- آیا استقرار نظامی براساس آزادی های دمکراتیک در تضاد با تمنیات ایده آلی و آرمانی در غالب مکتب شیعی امکان پذیر است ؟ مکتبی که علمای آن بدون پرده پوشی اظهار می دارند مردم حقی ندارند ، حق از جانب خداوند است و روحانیان نمایندگان خدا و جانشینان حضرت بقیه الله (عج) و مجریان حکم خدا و همین دلیل کافی است برای برپایی حکومت دینی؟
    به نظر من عامل اصلی خود کامگی باورهای محدود کننده ملت ایران است .حاکمان ما فقط نمایندگی میکنند باورهای مارا.
    4-آیا این به این دلیل است که ما اصولا ملتی سلطنت پذیر هستیم؟
    5-اگر غیر از این است چرا با لعن خلیفه منتخب، خواهان امامت موروثی میشویم .
    به نظر من اگر امروز در ترکیه حکومت مردم بر مردم مستقر شده حاصل باورهای مذهبی آن ملت است . مردم ترکیه پیرو مذهپ حنفی هستند . امام ابوحنیفه هر حکم و فتوایی که میداده ، اظهار میداشته این رای ماست (نظر بشری است نه حکم خالق). نتیجه این میشود مردم حنفی مذهب ترکیه بدور از تعصبات آرمانخواهی به حکومت مردمی دست پیدا کنند.
    اعتقاد مذهبی عبارت است از هرنوع اصل راهنما ، باور ، یقین که به زندگی معنی میبخشد و آنرا جهت میدهد . اعتقادات صافی های پیش ساخته و سازمان یافته اند که ادراکات مارا از جهان بیرونی تصحیح میکنند . باورها فرماندهی مغز را بر عهده دارند . وقتی به درستی چیزی یقین داریم گویی به مغز خود فرمانی صادر میکنیم که وقایع بیرونی را به نحوی معین متصور سازد .
    همانطور که ایمان واعتقادات صحیح میتوانندنیرو بخش باشند ، عقایدی که فکر و عمل را محدود میسازند اثرات ویرانگر دارند.

    اساس حکومتی مردمی بر جمهوریت است . جمهوریت طرد سلطنت و امارت موروثی است ، خودی ها و خواص ویژه خوار مطرود جمهوریت است . قبول جمهوریت و انسانیت مستلزم تغییر رفتارهاست و تغییر رفتارهارا باید از تغییر باورها آغاز کرد.

     
  4. بسم الله
    جواب جناب فاروق
    جناب فاروق سلام برشما؛امیدوارم که گفتار ونوشتارعلمای اسلاف خوش را زیرپا نگذاشته باشید.
    آیه تطهیررا بزرگانی ازعلمای شما که ازاستوانه های علمی بوده اند بادکراحادیث مستندومتواترازرسولخدا-ص-وشان نزول آیه مذکوررا، درمورد{ محمدوعلی وفاطمه وحسنین -ع- }نازل شده است،آورده اند ازجمله آنان ،اشخاص ذیل هستند :
    1-الدرالمنثورسیوطی ،ج ،5/198؛
    2-تفسیرالرازی6/783.
    3-تفسیرنیشابوری،ذیل آیه 33/احزاب.
    4-صحیح مسلم،2/331.
    5- الخصائص الکبری 2/264.
    6-الریاض النضره 2/188.
    7-تفسیرطبری 22/5.
    8-مسنداحمد حنبل 4/107.
    9-سنن بیهقی 2/150.
    10-مشگل الآثار ،1/334.
    11-صحیح ترمذی ،ج5/31،ح3258،وص328،ح3875،وص361،ح3963.
    12-مناقب علی بن ابی طالب،از ابن مغازلی شافعی،ص303،ح347و349/
    13-صحیح مسلم کتاب الفضائل باب فضائل اهل البت،ج2/368.
    14- شواهدالتنزیل،حسکانی حنفی،ج2/33،ح676-681.
    هنوزبیش از14 مورددیگر هم ازکتابهای دست اول شما هست برای پرهیز ازاطاله کلام ذکرنکردم. که همه این علمای بزرگ ازام سلمه وازعایشه وآن دوازپیامبر نقل کرده اندکه آیه تطهیر فقط درمورد پنج تن آل عبا است ودرموقع نزول آیه زیریک عبا ودرخانه فاطمه ونزدیک خانه ام سلمه بوده اند ؛که پیامبر به اهلبیتش دعا میکرده اومی شنیده است وگفته است یارسول الله آیامن هم ازجمله اهل بیت شماهستم؟پیامبر فرمود نه،ولی تو بخیرهستی ؛وبدین خاطر به آل عبا مشهورهستند.
    پس جناب فاروق حداقل به تفسیر کشاف زمخشری نگاهی به تفسیروشان نزول آیه میکردی واظهارلحیه می نمودید بهترنبود؟
    امیدوارم این مدارک وشواهد فوق شما وناظران محترم راکفایت کند.
    ارادتمند منصفان ،مصلح

     
  5. سلام علیکم جناب آقای نوریزاد __ 1_در این نگارش در وصف مصدق و “عقل و عقلانیت “و از” جهل و جهالت” فرموده اید : تو زنده ای، نه به این خاطر که با جماعتی از پوسیدگانِ عصرخود در افتادی. نه، بل به این خاطر که تو مشتاق ” عقل”بودی و حاکمانِ این روزهای ما از این اشتیاق تو در هراس اند.تو مشتاق روفتنِ “جهالت” بودی، و حاکمان ما برای رواج همین “جهالت “هزینه ها می کنند. من نیز طرفدار “عقل و عقلانیتم ” و از” جهل و جهالت” بیزار. آقای نوریزاد در بیشتر مطالعاتی که از متون اسلامی و مذهب شیعه و ” چهارده ” معصوم و ” دوازده امام ” داشتم ، این مقدسان و معصومین ما همگی متفق القول از ” جهل و جهالت ” به عنوان بزرگترین ” دشمن ” بشریت یاد کرده اند ولی امروز حکام اسلامی ما از کلمه ” دشمن ” تعبیری دیگر دارند و برای در قدرت ماندن ( قدرتی که به فرمایش امام اول شیعیان از آب دهان بز هم بی ارزش تر است ) در تخت و سریر در زمانی چند ، پیروان جاهل خود را به آدرس دروغین از ” دشمن ” در اختیار آنان قرار می دهند . این طرفداران جهل همانند ” دن کیشوت ” در داستان سروانتس ” آسیاب بادی ” را دشمن دانسته و هر زمانی با اسب زین کرده و کلاه خود و زره و شمشیر به آسیاب بادی حمله میکند و در وسط راه به دلیل پیشآمدی غیر جنگی شکست میخورد .2_مرحوم دکتر محمد مصدق مستوفی الممالک آشتیانی از خانواده مرفه زمان خود بوده و با تأسی از هم ولایتی خود ( آشتیان تا هزاوه فراهان 50 کیلومتر فاصله دارد) “میرزا محمد تقی فراهانی “( امیر کبیر ) افکار بلندی داشته برای اصلاح امور کشور ایران تا پای جان ایستاده و همانند او جان خود را فدای میهن کرد. مرحوم مصدق اگر مثل حکام امروزی که مدرک ” اکابر ” و طرح ” کاد ” هم ندارند و نان به نرخ روز خور بود و برای خودش میخواست زندگی بکند با همان مدرک ” دکترای فرانسه ” خود می توانست در دستگاه پهلوی بماند و مانند روحانیان امروزی از بغل پست و مقام باد آورده ارتزاق داشته باشد ، اما وطن دوستی و سربلندی وطن بیش از لقمه های زن و بچه برای او و “امیرکبیر” لازم بود (مثلا” امروزه هر خواننده این ور آبی و آن ور آبی آواز ” وطن” میخوانند، اما جانشان را در پای وطن نمی اندازند کف خاک ) . جناب آقای نوریزاد عزیز با این وصف و حال سردمداران “جهل “کشور ایران به یاد جمله ای از ناپلئون بناپارت میافتم گه میگوید : دو حکومت زودتر از موعد در فروپاشی میافتد و دوام نمیآورد ، یکی حکومت جاهلان قلیل بر عاقلان و دیگری حکومت عاقلان قلیل بر جاهلان .

     
  6. به نام خالق هستی وپاک کننده قلبها

    توضیحی بر آیه تطهیر(آیه 33 سوره احزاب)

    سوره ی احزاب را از اول سوره، به خوبی مطالعه کنید این سوره در مورد یکی از مهم ترین مسائل دوره ی مدینه یعنی جنگ احزاب بحث می کند. این جنگ اثرات فوق العاده ارزشمندی در تثبیت اسلام داشت.بعد از این جنگ بود که دولت اسلامی چنان استقرار و ثباتی پیدا کرد که ترسِ از حکومت اسلامی، بر قلوب کافرین حاکم شد؛ چرا که ضربه ی اصلی را در این جنگ، متحمل شدند. خداوند بعد از اینکه کل ماجرا را تعریف می کند قضیه را به این صورت جمع بندی می نماید:

    در این ماجرا (جنگ احزاب) برایتان چه کرده م:

    1- به نسبت کافرین:

    « وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْراً » (آیه 25)

    آنهایکه موضع کفر گرفته بودند با غیظ و خشمی که داشتند خدا آنها را برگرداند در حالی که هیچ نفعی نصیبشان نشد.

    «کَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ »

    و خداوند برای مؤمنین به نسبت مسئله قتال . کفایت کرد

    « وَکَانَ اللَّهُ قَوِیّاً عَزِیزاً »

    2- به نسبت اهل کتاب:

    «وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ‏» (آیه 26)

    اهل کتابِ حامی کافران را از قلعه و دژهایشان پائین آورد و قلبشان را پر از تیر رعب و وحشت کرد.

    «فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِیقاً »

    جماعتی از آنها را می کشید وعده ای را اسیر می نمائید. [1]

    3- از لحاظ غنائم مادی:

    « ‏وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضاً لَّمْ تَطَؤُوهَا وَکَانَ اللَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیراً ‏»(آیه 27)

    زمینهایشان و خانه هایشان و اموالشان و حتی زمینهائی که داخل آن نشدید را ارث شما قرار داد.

    و حال ادامه ی سوره:

    « یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ » ( آیه 28)

    “ای پیامبر به زنهایت بگو”. چطور شد که بحث از کمکهائی که خدا به مومنین کرده بود به زنهای پیامبر رسید؟ آیا بین اینها رابطه ای موجود است؟ چه رابطه ای؟

    تا قبل از جنگ احزاب وضعیت اقتصادی جامعه ی اسلامی در سطح پائینی قرار داشت. رهبر جامعه هم قرار است مثل ضعیف ترین فرد جامعه زندگی کند.

    “انّ الله فرض علی الائمه العدل ان یقّدروا انفسهم بضعفه النّاس”

    خداوند فرض نموده بر پیشوایان جامعه که زندگی مادی شان را مثل ضعیف ترین فرد جامعه، تنظیم کنند. در نتیجه زندگی پیامبر و همسرانش بسیار به سختی می گذشت. حال که اموال و دارائی زیادی نصیب مسلمانها شده است زنهای پیامبر، درخواست تغییر وضع می کنند. خدا هم در جواب می فرماید:

    «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ إِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا وَزِینَتَهَا فَتَعَالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَأُسَرِّحْکُنَّ سَرَاحاً جَمِیلاً ‏» ( آیه 28)

    ای پیامبر به زنهایت بگو اگر دنیا و زینتهای حیات دنیا را می خواهید بیائید تا بهرمندتان سازم و بعد از آن طلاقتان دهم طلاق دادنی زیبا و بدون دردسر. چرا؟ چونکه من داعی اولم و اجازه تغییر زندگی را ندارم اگر می توانید، تحمل کنید و اگر نمی توانید بیائید زندگی تان را تأمین کنم ولی دیگر این افتخار که همسر رهبر جامعه باشید را از دست می دهید.

    «وَإِن کُنتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنکُنَّ أَجْراً عَظِیماً » ( آیه 29)

    و اگر خدا و پیامبر و آخرت را می خواهید برای هر کدام از شما که در این راه نیکوکارانه قدم بردارد اجر عظیمی است.

    «یَا نِسَاء النَّبِیِّ مَن یَأْتِ مِنکُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَکَانَ ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ یَسِیراً »( آیه 30)

    چونکه شما الگوی جامعه هستید پس هر کدام از شما مرتکب منکری آشکار شود دو برابر با شما حساب خواهد شد و این برای خدا آسان است.

    « وَمَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحاً نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقاً کَرِیماً » ( آیه 31)

    و هر کس از شما پیوسته فرمانبرداری خدا و رسول بنماید و عمل صالح انجام دهد دو برابر اجر به او عطا خواهیم کرد.

    « یَا نِسَاء النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلاً مَّعْرُوفاً » ( آیه 32)

    ای زنهای پیامبر شما مثل زنهای دیگر نیستند (چون شما الگو هستید؛ خوبی و بدی شما در مسیر پیشرفت و تنزل زنهای جامعه تأثیر دارد) شما حق ندارید بطور نرم و لطیف سخن بگوئید تا کسانیکه در قلبشان مرض وجود دارد دچار طمع شوند بلکه باید بصورت محکم و معروف سخن گوئید.

    « وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَى » ( آیه 33)

    از خانه هایتان بیرون نیائید. و مثل برج دارای زینت و زیور و آرایش، همچون تبرج زمان جاهلیت نباشید.

    « وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِینَ الزَّکَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ » ( آیه 33)

    نماز را بپای دارید و ادای زکات کنید و اطاعت خدا و رسول نمائید. چرا؟ چونکه:

    « انَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً » ( ادامه ی آیه 33)

    حال آیه را طبق نظریه اهل تشیع بررسی کنیم.ای زنهای پیامبر اهل حیات اخروی باشید،نرم سخن مگوئید. در خانه بمانید، آرایش نکنید و اطاعت خدا و رسول بنمائید.چونکه خداوند می خواهد که علی بن ابیطالب و فرزندانش از هر گونه نا پاکی بدور باشند!!.

    اما در واقع تفسیر صحیح آیات این است: خداوند یک سری دستورات به زنهای پیامبر می¬دهد و در پایان این دستورات منظور خود را از این دستورات بیان می کند. ای زنهای پیامبر چون شما الگوی زنان دیگر هستید خداوند می خواهد اگر رجس و ناپاکی در میان شماست آنرا بردارد و با تمام وجود پاکتان گرداند. احتمال دارد بگویند ضمیرهای دیگر مونث است چرا در اینجا از عنکم استفاده شده است می گویم آن ضمیر کم است و به اهل بر می گردد.در عربی هر وقت کلمه ی اهل به کار می رود برای آن ضمیر جمع به کار می رود حتی اگر یک نفر مونث باشد. به عنوان مثال نگاه کنید به آیه ی 73 سوره ی هود. ملائک رو به زن ابراهیم کرده و می گویند:

    « أَتَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَبَرَکَاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ ».

    اتعجبین مفرد مونث است و علیکم ضمیر جمع مذکر مخاطب . این کم مرجع آن اهل است. اگر از یک عرب بپرسند “کیف حال اهل بیتک؟” حتی اگر فقط یک زن داشته و فاقد فرزند باشد می گوید ” هُم بخیرٍ”. جالب اینجاست که آیه ی بعدی هم دوباره راجع به زنان پیامبر است:

    « وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَى فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ لَطِیفاً خَبِیراً » ( آیه 34 سوره احزاب).

    یک تذکر:قرآن در حدیثی بنام “سفره ی چیده شده ی الهی” معرفی شده است. و این سفره ای نیست که انسان غذایش را از جایی دیگر بردارد و بیاید سر این سفره بخورد. بلکه این سفره ( قرآن) قبلاً از طرف خداوند متعال چیده شده است. بنابراین در هنگام مطالعه ی قرآن باید ذهنمان را از تعصبات و تعلقات و عقاید قبلاً پذیرفته شده، خالی کرده و با دانستن قواعد و اسلوب و لغت زبان عربی مطالعه کرده و صمیمانه از هدایتِ کتاب بهره گیریم. هرچه گفته بود همان درست است. نه اینکه ذهنمان را پر از مسائلی کنیم که قبلاً آنها پذیرفته ایم و بعد در قرآن به دنبال دلیلی برای اثبات آن باشیم که در آن صورت جز به گمراهی به مسیر دیگری نخواهیم رفت.

     
  7. سلام و درود بر استاد محمد نوری زاد عزیز.. مرحوم دکتر محمد مصدق عزیز چهره درخشان تاریخ معاصر ما هستند

     
  8. جعفر قزلباش

    در متن همچنین نوشته ای :« ومن، تلاش کردم دراین میانه سهمی برای خود نشان کنم». با همه احترامی که برای تو قائلم باید بگویم دکتر مصدق از آغاز تا پایان حیات سیاسی و عمر خود مواضع اصولی خود را قربانی مطامع شخصی خود قرار نداد زیرا دانسته و آگاه پازل مبانی مبارزه ملی و ضد استعماری و ضد استبدادی خود را چنان چیدمانی کرده بود که بر رویدادهای جامعه و فضای ایران تاثیر بسزا داشت. بنابراین گفته اند میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمونه . آری کاش پیشینه شما عاری از دو دهه همکاری سیاسی ، فرهنگی و هنری نبود. باید بکوشی با سکوت ذهن و در خود فرورفتن تجدیدنظر اساسی در خود ایجادکرده و سپس عازم میدان رزم برعلیه استکبار شوی . آری تو می توانی. پشتکارت عالی است عالیتر بادا. استاد نوشته ای که به احمدآباد بودی دست به دیوار خانه مصدق قهرمان ملی ایران رساندی . من شما را ندیدم. واقعا آمده بودی .

     
  9. بسم الله
    جناب حامی سلام شما
    پسرم شما باعلم نداشته قرآنی تان وتفسیری تان، جناب آقامرتضی فاضل وگرامی ماراببادانتقاد وفریبکاری ودغلبازی ودکانداری ووو…گرفته اید.
    شما مگرعلم قرآنی تان ترجمه مترجمان قرآن نیست ؟
    شماازعلوم قرآن چه می دانید؟
    مقدمه علم وتفسیر قرآن خودش ده علم است.شما کدام را دارید؟
    بنده به مقالات ونوشته های ایشان مرور ومطالعه میکنم ؛به هرمبحثی که واردمی شوند محققانه وعالمانه می پردازند؛ولیکن شما ملانقطی هستید دل درگروترجمه مترجمان قرآن دارید که آنها ترجمه تحت اللفظی کرده اند،وشماهم مرجع تان آنهاست اگریک حرف بی کم وکاست با آنها منطبق نشد،حربه حمله ناجوانمردانه رابرمی داریدوهرچه به ذهنتان رسید نثار میکنید.این خیلی بی اصافی مفرطی است که درشما می بینم.اگرمعیار حق وباطل تان چنین باشد دراین اندیشکده باری نمی بندید.
    شماخودتان محبوبه خانم را به تفسیر المیزان ارجاع می دهیدولیکن خودتان به تفسیر33/احزاب مراجعه نکرده ایدکه ببینی ایشان چگونه برداشت عصمت اهل بیت -ع- را نموده اند.لفظ اهل البیت دو باربیشتر درقرآن نیا مده است 73/هودو33/احزاب است؛ که اولی درمورد خانواده حضرت ابراهیم-ع- ودومی درمورد اهل البیت پیامبر اکرم اسلام است که آیه تطهیر وعصمت آنان است.
    درپست آدمک های بهت زده” برایتان چندکامنت گذاشتم وآیه تطهیررا ازتفسیر المیزان توضیح دادم .
    پسرم حامی “به این آقایان توهین نکنید ومرا هم ناراحت نکنیدتااصلا به این سایت سری هم نزنم ؛.
    اینان استادفن تفسیر وپژوهشگرکارکشته ای هستند نه مثل بنده که قلم وبیان الکنی دارم.
    موفق باشیدوپایدار.مصلح

     
  10. ناظران می‌گویند…
    مصدق؛ نخست وزیری که در حبس خانگی مُرد
    مرتضی کاظمیان روزنامه نگار و فعال ملی، مذهبی
    به روز شده: 16:49 گرينويچ – چهارشنبه 05 مارس 2014 – 14 اسفند 1392

    “فرمود تا وی را در خانه‌ای کردند، سخت تاریک چون گوری، و به آهن گران او را ببستند و صوفی سخت در وی پوشیدند و هر روز دو قرص جو و یک کفه نمک و سبویی آب او را وظیفه کردند و مشرفان گماشت که انفاس وی می‌شمردند و بدو می‌رساندند… و آخر بفرمود تا او را کشتند…”

    این تنها “بزرگمهر” نبود که “انوشیروان” وی را به توطئه علیه حکومت متهم کرد، و چنان که بیهقی روایت کرده، به شکلی فجیع قربانی کرد.

    محمد مصدق نیز که با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از صدر دولت ملی به زندان منتقل شد، اتهامی مشابه را آزمود و مرگی غریب داشت.

    خیانت و اقدام برای برهم زدن اساس حکومت ترتیب وراثت تخت و تاج و تحریض مردم به مسلح شدن بر ضد قدرت سلطنت، محورهای کیفرخواست دادستان ارتش علیه نخست وزیر ملی بود.

    در مهرماه سال کودتا، برای مصدق حکم اعدام پیش‌بینی شد.

    دادستان ارتش حتی مصدق را در جریان دادگاه، “تکفیر” کرد و گفت، او “با این اعمالی که کرده مرد مسلمانی نیست” و “ایمان ندارد”.

    اما بزرگ‌ترین محاکمه تاریخ سیاسی معاصر ایران، به عرصه‌ای برای بیان صریح دیدگاه‌های رهبر نهضت ملی مبدل شد.

    او در گام نخست، صلاحیت دادگاه را به پرسش کشید، آن را غیرقانونی دانست و تصریح کرد، دادگاهی که می‌تواند وی را محاکمه کند، دیوان کشور است و آن هم با اجازه‌ مجلس.

    مصدق همچنین بر برگزاری دادگاه با حضور هیئت منصفه، به‌دلیل سیاسی بودن اتهام، تاکید داشت.

    در جریان برگزاری دادگاه، دفاعیات خود را هوشمندانه در اختیار خبرنگاران گذاشت.

    و با استفاده از فرصتی که یافت ملاحظاتی مهم را مطرح کرد؛ نکاتی که ناشی از رویکردها و نگاه دموکراتیک وی بود.

    به‌ عنوان نمونه تصریح کرد: “اگر شاه بتواند هر وقت می‌خواهد اعلان جنگ دهد هر وقت هم خواست صلح کند پس مردم چه کاره‌اند؟ پس مجلس چه کاره است؟”

    مصدق نه نتیجه‌ کار کودتای آمریکایی ـ انگلیسی را پذیرفت و نه تغییر غیرقانونی دولت را؛ در دادگاه گفت: «من ترس و واهمه‌ای از کسی نداشتم و ندارم؛ امروز هم که در زندان شما هستم و زیر دست یک نظامی بسر می‌برم، به حول و قوت الهی این شهامت را دارم که بگویم من نخست وزیر قانونی ایران هستم.»

    نخست وزیر برکنار شده با کودتا، گامی از مواضع خود عقب نگذاشت: “مسلک من، مسلک حضرت سیدالشهداست. آن‌جایی که حقی در کار باشد از همه‌چیزم می‌گذرم؛ نه زن دارم، نه پسر، نه دختر؛ هیچ‌چیز ندارم، مگر وطنم.”

    او جریان محاکمه را به مجالی برای امیدبخشی به همراهان جنبش ملی، مبدل ساخت: “به مردم رشید و عزیز ایران، زن و مرد، تاکید می‌کنم که در راه پرافتخاری که قدم برداشته‌اند از هیچ حادثه‌ای نهراسند و یقین بدانند که خدا یار و مددکار آن‌ها خواهد بود.”

    چنان‌که پیش‌بینی می‌شد و بر خود مصدق نیز آشکار بود، او محکوم شد. دادگاه تجدیدنظر حکم دادگاه بدوی را تأیید کرد و برای مصدق مجازات سه سال حبس ثبت شد. حکم البته جای دیگری انشاء شده بود.

    کرمیت روزولت، چهره اصلی کودتای ۲۸ مرداد و افسر بلندپایه‌ “سیا”، به نقل از شاه ـ در دیدار با وی ـ می‌نویسد: “اگر دادگاه نظر مرا به‌کار بندد، مصدق به سه سال حبس در ده خود محکوم خواهد شد، و پس از آن آزاد خواهد بود که در محوطه‌ ده، و نه در خارج آن، رفت و آمد کند.”

    این‌چنین، نخست‌وزیر دولت ملی، محبوس و بعد محصور و زیر نظارت نیروهای نظامی و امنیتی، در قلعه‌ احمدآباد محدود شد.

    در نامه‌ای که یک‌سال پیش از مرگ برای یکی از بستگانش نوشته، گفته است: “اکنون حدود ده سال است که از این قلعه نتوانسته‌ام خارج شوم و از روی حقیقت از این زندگی سیر شده‌ام… گاه می‌شود که در روز چند کلمه هم صحبت نمی‌کنم… این است وضع زندگی اشخاصی که یک عقیده‌‌ای دارند و تسلیم هوا و هوس دیگران نمی‌شوند.”

    ستاره فرمانفرمائیان، دختر دایی مصدق می‌نویسد: “هر بارکه یکی از فرزندان مصدق به احمدآباد می‌رفت، درخواست می‌کردم که همراه او بروم. می‌گفتم که می‌توانم خود را دختر مصدق جا بزنم. اما آنها می‌گفتند که ساواک همه‌چیز را می‌داند و همه‌کس را می‌شناسد و این کار غیرممکن است. در آبان ۱۳۴۵ ناگهان خبر دادند که می‌توانم از پسر عمه‌ام دیدار کنم. صورت کشیده ومهربان‌اش، که برای بسیاری از ایرانیان یادآور دوران مبارزه و سرفرازی ملی بود، دراثر سال‌خوردگی و سال‌های پر درد تبعید و انزوا و تنهایی چندان ضعیف شده بود که گویی کرباسی زردرنگ را در چهره‌اش کشیده باشند… از چشمان‌اش هنوز درخشش هشیاری می‌جهید و زنده و پرانرژی می‌نمود و با شگفتی می‌‌دیدم که از درون تغییری نکرده و شخصیت او استواری همیشگی‌اش را حفظ کرده است.”

    و این در حالی بود که از سرطان در رنج شده بود. از احمدآباد به منزل فرزندش، و از آن‌جا به بیمارستان نجمیه منتقل شد، تا ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ فرا رسید.

    پروانه فروهر حکایت تدفین پیکر پیشوای نهضت ملی را چنین روایت می‌کند: “دستهای دکتر سحابی که تازه از زندان آزاد شده بود آخرین شست‌وشوی بدن مصدق را انجام داد.

    در آن غربت نیمروز، باد زوزه‌کشان به هر سو می‌دوید تا مگر به‌رغم کوشش وحشتناک دستگاه سانسور، فاجعه را همه جا فریاد کند و صلا در دهد که شیر پیر در زنجیر، چشم از جهان پر نیرنگ و فریب فرو بست…

    با دست‌های مهندس حسیبی و داریوش فروهر و با کمک بچه‌های ده که خاک می‌بردند و سنگ می‌آوردند، مزار مصدق کنده و آماده شد. با رسیدن آیت‌الله سیدرضا زنجانی همه به نماز ایستادند.

    نماز در محیطی بیشتر شبیه افسانه برپا گردید و مصدق که وصیت کرده بود در مزار شهدای سی‌ام تیر به خاک سپرده شود بنا بر سنت اسلامی به گونه‌ امانت به خاک سپرده شد…”

    نظرات
    وارد حساب کاربری خود شوید یا حساب کاربری باز کنید تا بتوانید نظر دهید و به نظرات دیگران امتیاز دهید.

    همه نظرات ابتدا تایید و سپس منتشر می شوند و باید مقررات صفحه در آنها رعایت شده باشد .

    بخش نظرات
    همه نظرات (8)
    تنظیم بر اساس: تازه ترین در بالا بیشترین امتیاز کمترین امتیاز

    0
    اظهارنظر شماره 8. bina bayyen
    18 ساعت پیش
    مصدق، شاه و خمینی هر سه‌ مرده اند.قضاوت تاریخ نسبی‌ ‌ست.مصدق همچون ستاره‌ای درخشان بر تا رک آسمان ایران میدرخشد.رفتار خمینی خصوصا دستور قتل هزاران دانشجو و زندانیان در بند که برای بقدرت رسیدنش،از خود گذشتگی کرده بوند و تداوم ۳۵ سال ذلّت و فلاکت بعد از مرگ او،برای شاه آبرو نسبی‌ آورد.کم نیستند کسانی‌ که برای شاه طلب آمرزش میکنند حتا هاشمی‌ رفسنجانی‌ قبل از انتخابات به آبرو مند بودن ایران قبل از انقلاب اعتراف کرد.

    0
    اظهارنظر شماره 7. هومن
    6 مارس 2014 – 22:56 GMT
    حکومت وقت حق قانونی داشت ایشان را در هر لحظه خلع کند. مرحوم مصدق السلطنه با آگاهی کامل نسبت به این موضوع مقام نخست وزیری را پذیرفته بودند. اما وقتی به اندازه کافی خودشان را قدرتمند دیدند از پذیرش فرمان حکومتی سرباز زدند سوال اینجاست که چرا نخست وزیری یک شخص فاسد و دیکتاتور را پذیرفتند. ایشان از خردسالی مواجب بگیر دستگاه پادشاهی بودند و به همه ظرایف آن اشراف داشتند و به هر نیتی که این کار را کردند و حکومت وقت هر چقدر هم فاسد بود، نمیتواند این واقعیت را بپوشاند که کودتاگر واقعی ایشان بودند نه محمدرضا پهلوی.

    0
    اظهارنظر شماره 6. Fery
    6 مارس 2014 – 11:56 GMT
    با سلام
    من با بد يا خوب بودن نظري كارى ندارم قبول يا رد ان بستكي به دانش وجهان بينى خودمان دارد ، اين دست مقاله ها بايد يك تامل در نكاه وقبول كردن بوجود بياورد ، و ديكران را با تهمت وافترا خراب نكنيم ،

    0
    اظهارنظر شماره 5. A Teacher 4 All Seasons
    6 مارس 2014 – 5:33 GMT
    هوشمندانه و صمیمی نوشته شده است. شروع خیره کننده ای دارد! از کاظمیان عزیز تشکر می کنم. جالبه که مصدق آن قدر شهره خاص و عام شده است و شخصیتش آن قدر قوی بوده است که بعد از انقلاب هم موفق نشدند اسم او را از کتاب های تاریخ دولتی بزدایند. هر وقت اقدامی کردند تا نقش او رامکمل و فرعی جلوه دهند و تاثیر روحانیونی مانند آیت الله کاشانی را پر رنگ کنند موفقیت چندانی بدست نیاوردند. بد نیست به نقش مردم ایران در آن زمان هم اشاره ای بکنم و داستان “جامعه شناسی نخبه کشی” علی رضاقلی را دوباره تورق کنیم. داستان قدیمی حصر خانگی و مرگ آرام و تدریجی به نظر می آید همچنان بهترین راه حل برای رژیم های توتالیتر باشد. شخصیت هایی مانند شریعتمداری، منتظری و بسیاری%2

    +1
    اظهارنظر شماره 4. منصور
    5 مارس 2014 – 22:53 GMT
    مصدق به معنای واقعی صادق ترین مردی بود که تا کنون شناخته ام. متأسفانه قربانی تفرقه ای شد که روحانیون و حزب توده در بین مردم ایجاد کردند و طبق معمول با استفاده از گروههای فشار نهضت این مرد به شکست انجامید. ما مردم ایران همواره از ناحیه جهل خود آسیب دیده ایم.
    این از جهل ماست که آیت الله کاشانی ها و حزب توده ها می توانند سرنوشت و مسیر درست کشور را بوسیله ما منحرف کنند.

    نظرات 5 از 8

    نظرات بیشتر
    وارد حساب کاربری خود شوید یا حساب کاربری باز کنید تا بتوانید نظر دهید و به نظرات دیگران امتیاز دهید.

    همه نظرات ابتدا تایید و سپس منتشر می شوند و باید مقررات صفحه در آنها رعایت شده باشد .

    لینک های بی بی سی – پیوند های بی بی سی
    موبایلشرایط استفادهدرباره ما
    Advertise With Usحفظ اطلاعات شخصیراهنمای دسترسی به سایت
    تماس با بی‌بی‌سی BBCBBC © 2014
    http://www.bbc.co.uk/persian/blogs/2014/03/140305_l44_nazeran_mosadeq_sfand.shtml

     
  11. بجاست که به مناسبت 14 اسفند و بزرگداشت مصدق بزرگ ، یادی هم از جهان پهلوان غلامرضا تختی و علاقه او به دکتر مصدق بکنیم . یکی از کارکنان وقت بیمارستان نجمیه نقل کرد که ، پس از درگذشت دکتر مصدق نزدیک ظهر بود که از دربار اجازه دفن او در احمداباد صادر شد و جنازه را به طرف احمداباد حرکت دادند . دقایقی نگذشته بود که تختی در حالی که به پهنای صورت اشک میریخت وارد بیمارستان شد و پس از اطلاع از بردن جنازه به احمداباد به طرف احمد اباد حرکت کرد و در تمام مراسمی که با حضور یاران مصدق برگزار شد نیز در حالیکه شال سیاهی به گردن انداخته بود به حاضرین چای میداد . یا آن دو رادمرد گرامی باد که خار چشم دشمنان ایران بوده و هستند ، بویژه انگلستان و کسانی که به انتقام نهضت ملی شدن نفت بر ایران حاکم کرده شدند ! .

     
  12. باسلام برخواهر گرامی “محبوبه “خانم
    اگرآیه “تطهیر”راازتفسیر المیزان تفسیرش را به دقت مطالعه بفرمائید جوابتان را دریافت خواهید کرد؛نه اینکه به ترجمه آیه اکتفا بفرمائید؛ایشان -ره- از”اذهاب الرجس “ویطهرکم تطهرا”که تاکیدبرآنست نتیجه گرفته اند که این الفاظ ومفاهیمش منطبق برعصمت است ؛اینکه عرض کردم منطبق برعصمت است؛عین کلام علامه طباطبائی است.وضمیر “کم”خطابش به آن پنج تن آل عبا می باشد.واماغیرآنان که همه انبیا باشدنیزمعصوم هستند که ازآیه 124سوره بقره ودیگرازآیات مستفاداست.
    لطفااگرجویای واقعیت مطلب هستید به تفسیراین آیات به المیزان مراجعه بفرمائید هم ازنظرعقلی وبرهانی وهم ازنظرنقلی ووحیانی درموردعصمت مفصل بحث نموده اند واثبات کرده اندکه رهبران الهی بملازمه عقلی بایددارای عصمت باشندومصون ازهرخطا بااینکه قدرت برانجام گناه دارند.
    واما تشخیص صاحبان عقول ناقص بامقایسه باتشخیص صاحبان عقول کامل وآشنا وعالم به حقایق امور؛پرواضح است که باید ازعقول کامل باید پیروی کردنه ازناقص العقول. واین مساله عقلانی وبرهانی است.
    اما شما اگربدنبال جدال ومراءباشید ،آن مساله دیگریست ودیوارحاشابلنداست ،وماراباشماحرفی نیست.موفق باشید.
    مصلح

     
  13. _

    محبوبه گرامی

    ظاهرا سخنرانی سروش را کامل نشنیدید. ایشان صراحتا عصمت امامان را مردود می داند و می گوید که عصمتی که ما شیعیان غالی (غلو کننده) به آن معتقدیم ارزشی برای کسی نیست چون آنها را به مانند یک روبوت در می آورد. به صراحت می گوید که امامان شیعه تنها فقیهان خوب و با تقوایی بوده اند و بس. در سوال یکی از حضار که با پرخاش از علم لدنی می پرسد پاسخ سروش این است: “من نمی دانم این علم چیست بروید از همانها بپرسید که چنین ادعاهایی دارند”.
    اینکه شما پاسخ سروش را هم قانع کننده نیافتید ولی پاسخ دانشجو بیشتر به مذاقتان خوش آمد، نشان از آن دارد که هرچه بیشتر از خرافه فاصله گرفته اید و این امر مبارکی است. به هوش و زکاوتتان آفرین می گویم.(پایان نقل قول)

    جناب –

    سلام

    مطلب کوتاهی نوشته اید خطاب به خانم محبوبه که ناظر به توضیحاتی در مورد اظهار نظر آقای دکتر سروش در باره مساله صحت است

    اولا: من به صحت یا سقم نقل قولهای شما از جناب دکتر سروش کاری ندارم و فرض را این می گیرم که نقل قول شما صحیح است و ایشان بعنوان یک روشنفکر دینی مسلمان و محترم چنین اظهاراتی داشته است،ولی از شما سوال میکنم شما که در صدد نفی عصمت انبیاء و اولیاء هستید مگر پیش فرضتان معصومیت خود جناب سروش است؟! یا پیش فرض شما این است که هر نظریه ای را ایشان اظهار کند یا در کتب خود آنرا بپذیرد دلیل صحت آن نظریه است و هرچه جناب ایشان بگوید طابق النعل بالنعل با واقعیت هماهنگ است؟!اگر چنین پیش فرضی دارید باید عرض کنم خودتان دچار پارادوکس و تناقض شده اید زیرا برای نفی عصمت دیگران به عصمت برخی دگر ملتزم شده اید!.
    و اگر ایشان را معصوم نمیدانید (که چنین نیز هست و خود ایشان نیز ادعای عصمت ندارد) پس گفتارهای ایشان نیز باید همانند گفتارهای محققان دیگر مورد تجزیه و تحلیل و در ترازوی نقد قرار گیرد.پس اینکه چون جناب دکتر سروش به عصمت انبیاء و اولیاء الهی معتقد نیست ما نیز باید چنین التزامی داشته باشیم سخنی بی پایه و مبتنی بر تقلید و گرایش های عوامانه است.

    ثانیا: فرضا ایشان در مورد علم لدنی چنین گفتار و ادبیات شبهه افکنانه ای گفته باشند ،چنانکه عرض شد مگر اظهارات ایشان عیار سنجش حقایق عالم هستی است ،فرضا فرموده باشند ،اشتباه فرموده اند.

    مساله علم لدنی مساله ای قابل توجیه عقلانی و متکی بر شواهد قرآنی و روایی و بحثهای اعتباری عقلی و عرفانی است چه ایشان آنرا بپذیرد و چه نپذیرد.
    در قرآن تعبیری هست در ماجرای دیدار حضرت موسی با عبد صالح که فرموده است : (فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْما . الکهف/65) یعنی موسی و همراه او در ادامه سفر بنده ای از بندگان مرا یافتند که ما به او رحمتی عنایت کرده بودیم و به او علمی از نزد خود تعلیم کرده بودیم).

    چنانکه ملاحظه میکنید تعبیر (من لدنا) در این آیه شریفه اشاره به سنخ خاصی از علم و معرفت دارد که لدنی نام دارد یعنی علم از نزد خدا، علمی که موصوف است به من لدن الله بودن .در این زمینه آیات دیگری به همین محتوا هست ولو لفظ لدنی در آن نیست لکن ملاک چنین مطلبی در آن هست که فعلا آنها را مطرح نمی کنم.
    این ریشه قرآنی علم لدنی .
    در تعبیرات روایی ما هم اشاره به این سنخ از علم شده است ،مثلا در حدیثی هست که :” العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء”.
    یعنی علم (این سنخ از علوم و معارف کشفی نسبت به حقایق عالم) نوری است که در قلب هرکس بخواهد می افکند.

    یا فرمودند 🙁 من اخلص لله اربعین صباحا جرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه) هرکس چهل روز به حقیقت اخلاص راه یابد و خود و همه امور او خالص لله باشد خداوند چشمه های حکمت و معرفت را از قلب او بر زبانش جاری خواهد کرد.

    همینطور در حوزه روایات ما احادیثی داریم تحت عنوان قرب نوافل و قرب فرائض که در کتب معتبر روایی وارد شده است و اجمالا حکایت از تدرج و قرب معنوی و معرفتی انسانهایی به خدای متعال دارد که این قرب و ریزش علوم به قلب نتیجه انجام عبادات اعم از فرائض و نوافل است.

    البته در مفردات این احادیث بحثهای تفصیلی وجود دارد که فرصت ورود به آنها نیست ،لکن اجمالا چنین گفتارهایی در حوزه آیات و روایات مبین وجود سنخی از علم شهودی و وجدانی وراء علوم حسی (که همه در محل خود ارجمندند) و علوم اکتسابی حاصل از قیاسات و صغری کبری های رایج است ،این سنخ از علوم بنظر ما در درجه اول و بنحو اتم اختصاص به پیامبران و امامان و برخی اولیاء الهی که با واقعیت و مبدا هستی مرتبطند دارد.

    علاوه بر این مگر سخنان عرفاء عالیمقام با آن عرض و طول چیزی جز ادعای کشف و شهودهای عرفانی در سطحی وراء طور عقل و استدلال است؟
    اگر جناب سروش واقعا چنین انکاری داشته اند ،پس آنهمه سخنان عمیق و مبتنی بر کشف و شهود عرفا و خصوصا مرحوم مولوی که مورد علاقه ایشان است را از چه سنخی از علوم میدانند؟

    در هر صورت من فقط خواستم جناب (-)توجه کنند که در رسیدن به حقایق علمی اشخاص و افراد معیار حقیقت نیستند ،بله میتوان گفتارها و یافته های مستند دیگران را برای عروج علمی باستخدام درآورد لکن معیار حقیقت اشخاص نیستند،و بتعبیر مولی علی :” انظروا الی ما قال و لا تنظروا الی من قال”. در آنچه که گفته میشود تعمق کنید نه اینکه نظر کنید گوینده سخن کیست.

    با احترام و سپاس

     
  14. جناب حامی

    خطاب به خانم محبوبه نوشتی :”لکن علاقمند بودم که شما به متن ِ عربی و ترجمۀ فارسیِ مستندات و آیاتی که جناب آقای طباطبایی از آنها بهره گرفته اند تا “معصوم بودنِ” پیامبران و امامان را اثبات نمایند؛ را به دقت بخوانید تا ببینید که در هیچکدام از آن آیات و مستنداتِ مورد استفاده، به هیچ وجه، از واژۀ “عصم” و یا واژه های هم معنای آن، استفاده نشده است. درحالیکه در آیات متعدد، در آیات متعدد، خداوند و در موارد مختلف از زبانِ خودِ پیامبران گفته است که پیامبر افرادی مانند همۀ افراد بشر هستند و هیچگونه امتیاز (از این نوعی که این حضرات می گویند)، بر دیگران ندارند!!!
    اما متاسفانه، بسیاری از مفسرین و تاویل گران دینی، از آیات قران، آنچه را که خود می پندارند و یا دوست دارند؛ بیرون می کشند!. معنی واضح و روشن آیه را تغییر می دهند!. نظر خویش را به نظر خدا نسبت می دهند!. و …”. پایان گفتار شما خطاب به خانم محبوبه

    البته خانم محبوبه خود انسان مستقلی است و نظرات را بررسی میکند و خود اختیار میکند ،اما دوست من من بشما نصیحت میکنم این روشهای مغلطه گرانه را ترک کنی ،روش بحث علمی این نیست دوست من ،مسائل علمی و اعتقادی با هو و جنجال و شانتاژ و نقل قولهای برگزیده و ناقص از سخنان بزرگان حل شدنی نیست ،روش علمی این است که موضوع مسائل ابتدا بنحو دقیق طرح شود و آراء و نظرات موافق و مخالف و استدلالهای آنان با امانت و شفاف نقل شود آنگاه با بررسی آراء موافق و مخالف جمع بندی شود ،پس از آن محققی که چنین کرده تازه باید بانتظار نقد سخنان خویش بنشیند .

    من در اینجا تنها به دو گونه مغالطه گری شما اشاره میکنم :
    یکی اینکه در نقل گفتار مرحوم آقای طباطبائی گفته اید گفتارها و استنادات ایشان خالی از کلمه “عصم” و مشتقات آن است! دوست عزیز اولا مگر بحث بحث لفظی است که چنین سخن میگوئی! یعنی واقعا خیال میکنی نتیجه منطقی سخن از مقوله عصمت و نفی یا اثبات آن متوقف بر بود یا نبود واژه عصم در محل نزاع است؟!

    ثانیا در گفتارهای علمی باید دید موضوع و محمول و غایت بحث چیست و راههای استدلالی آن چیست؟

    ثالثا شما که اشاره به سخن بزرگی مثل مرحوم آقای طباطبائی میکنی و به المیزان عربی و فارسی ارجاع میدهی و راحت از کنار آن میگذری یا اشاره به مردود بودن میکنی ،لطف کن اول تمام آن قسمت های مورد نظرت در تفسیر میزان را چه بصورت عربی و چه بصورت فارسی نقل کن تا ببینیم اولا دریافت صحیحی از مطالب آنجا داشته ای یا خیر ،آنگاه بفرمایی که ایرادات ات نسبت به مطالب آنجا چیست؟ آیا ایراداتی از قبیل همین بود و نبود واژه عصم در حوزه استدلال است یا خیر سخنی برای گفتن داری.

    2-مغالطه دوم که کاملا میزان دریافت های سطحی شما از این مسائل را میرساند این است که آن آیاتی که مبین همانندی پیامبران در جنس بشریت است را دلیل بر عدم عصمت گرفته اید! دوست عزیز آن آیات واکنشی است به سخنان کفار و منکران ارسال انبیاء که اساسا منکر انبیاء بودند و دعوت های آنان را اسطوره تلقی میکردند ،یا برخی از آنان میگفتند که چرا خود انبیاء از جنس بشرند و چرا فرشته نیستند؟ آن آیات پاسخ به اینهاست که لم و تعلیل هم جنس بودن و بشر بودن انبیاء را تبیین میکنند و هرگز در مقام بیان اثباتی یا سلبی وجود عصمت در انبیاء نیستند.
    اکنون نکته مغالطات شما روشن شد؟ من با کمال حوصله بانتظار اظهارات شما هستم مشروط بر آنکه روش علمی در گفتگو را ترک نکنید ،مستند سخن بگوئید ،و از ارجاعات تبلیغاتی پرهیز کنید و سخن هر فرد را کامل و دقیق و مستند بیان کنید و به نقد آن بپردازید.

    با سپاس

     
  15. جناب حامی گرامی

    سلام

    من نگفتم شما به من توهینی کردید ،یا حق اظهار نظر ندارید ،تنها به نحوه گزارش تان که به نوعی خود حق پندارانه بود ایراد گرفتم ،شما اشاره به ایرادات تان به نحوه استدلال من نمودید الان هم که دوباره مطالبتان را کپی کردید ،حالا خیالتان راحت شد؟ بحث این نیست بحث بر سر قضاوت است ،من گفتم شما در آن گزارش حامی خود بودید و در مورد ایرادات خود خود پسندانه قضاوت کردید ،بنابر این بنده هم گفتم ایرادات شما ایراداتی سست بود ،شما اگر تنها گزارش بحث ها را میدادید و قضاوت در عرصه عمومی را به خوانندگان محول میکردید ایرادی به شما نبود و من هم ایرادات شما را سست نمی خواندم ،مطالب شما در آنجا و اینجا هست و قضاوت در عرصه های عمومی نیز با خوانندگان است ،البته شما باز در اینجا هم تک روی کرده اید و فقط آراء خویش را کپی کرده اید ،غافل از آنکه خواننده هوشمند خود میتواند با مراجعه به تمام بحثهای آنجا اعم از گفتارهای من و شما و سایر دوستان با عقل خویش به قضاوت بپردازد .
    خواننده مستقل و هوشمند هیچگاه تحت تاثیر القائات یکطرفه شما مثل اینکه همین جا رفتید مطالب خودتان را آوردید و کپی کردید قرار نخواهد گرفت.

    در مورد محراب و منبر من محراب و منبری ندارم و علاقه ای به چنین روشهای تبلیغی ندارم ،پژوهشگری هستم که سی سال درس و بحث و پژوهش داشته ام و با برخی موسسات پژوهشی همکاری مستقل دارم و از این طریق زندگی خود را تامین میکنم.

    اما دوست عزیز فارغ از این بحث های حاشیه ای شما بمن بگو رشته تحصیلی شما و میزان تحصیلات شما چیست که ترجمه و تفسیر های یک کارشناس دینی برایت حجیی ندارد و ترجمه خود را معیار صحت میدانی ؟
    معیار شما برای ترجمه صحیح چیست و کیست ؟ شما علم صرف و نحو و معانی و بیان و مقدمات تفسیر قرآن خوانده ای که ترجمه خود را معیار میدانی ،یا فقط قصد جدل داری؟
    حاضری دوباره بطور مستند (و نه شعاری) و با ذکر مآخذ ادبی و تفسیری و ترجمه الفاظ آیه مورد نزاع را واکاوی کنیم؟
    بسم الله من آماده ام

    با سپاس

     
  16. با سلام. حافظه دوربین را بردند اگر چه حافظه بشریت که پاک نمیشود.و البته قیمت چند هزار تومانی آن نیز برای آقایان مهم نیست.و البته چه انقلابی از این بالاتر که دیگر رقم های چندین هزار تومانی وحتی میلیاردی به دیده حضرات وارسته از دنیا که روزگاری را با روضه های چند قرانی میگذرانده اند نمی آید.و اگر طلب مال از دست رفته را بکنید احتمالا خواهند گفت که این قضیه تمام شده و اینقدر کشش ندهید.

     
  17. درود سرکار محبوبه خانم
    سپاس از اینکه پرسشی مطرح نمودید و مشتاقانه برای رفع ابهامات و روشن شدن موضوع، پاسخ های دوستان را دنبال می نمایید.
    آری بانوی گرامی، من شما را ارجاع به تفسیر المیزان (ذیل آیۀ 213 سوره بقره) دادم. لکن علاقمند بودم که شما به متن ِ عربی و ترجمۀ فارسیِ مستندات و آیاتی که جناب آقای طباطبایی از آنها بهره گرفته اند تا “معصوم بودنِ” پیامبران و امامان را اثبات نمایند؛ را به دقت بخوانید تا ببینید که در هیچکدام از آن آیات و مستنداتِ مورد استفاده، به هیچ وجه، از واژۀ “عصم” و یا واژه های هم معنای آن، استفاده نشده است. درحالیکه در آیات متعدد، در آیات متعدد، خداوند و در موارد مختلف از زبانِ خودِ پیامبران گفته است که پیامبر افرادی مانند همۀ افراد بشر هستند و هیچگونه امتیاز (از این نوعی که این حضرات می گویند)، بر دیگران ندارند!!!
    اما متاسفانه، بسیاری از مفسرین و تاویل گران دینی، از آیات قران، آنچه را که خود می پندارند و یا دوست دارند؛ بیرون می کشند!. معنی واضح و روشن آیه را تغییر می دهند!. نظر خویش را به نظر خدا نسبت می دهند!. و …

    من در این زمینه و در پاسخ به جناب آقای مصلح (در پست ِ آدمک های بُهت زده – ۱۳ اسفند)، در مورد عصمت امامان مطلبی نوشته ام که تقاضا می کنم آن نوشته را مطالعه نمایید.
    آن نوشته، در مورد استناد دوستان به آیۀ 33 سوره احزاب، بود که ادعا میشد که از آن “معصوم بودنِ” ائمه، اثبات میگردد!
    شما لطف نموده و آن دو مطلب را بخوانید و از نظر محترمتتان، ما را بی نصیب نگذارید.
    همانگونه که آنجا نوشتم، در کامنت دیگر، در مورد آیاتِ موردِ استنادِ تفسیرالمیزان در مورد عصمتِ پیامبران نیز خواهم نوشت.
    با سپاس از شما
    و سپاس فراوان از استا بزرگوار و صاحب این فضایِ مجازیِ ارزشمند، جناب آقای نوری زاد، که امکان این تبادلِ اندیشه و روشنگری را فراهم نمودند.

     
  18. علی لاریجانی درباره بودجه93 دولت دریک حرکت موذیانه افاضه میفرماید: درحالیکه باید حرکتهای فرهنگی را پشتیبانی کنیم!..کمیسون مجلس230 میلیارد تومان/160 برای بنیادغدیر70حکمت ملاصدرا/را حذف کرده است واین ارقام باید دوباره به این موسسات داده شود.جالب است موسساتی مانند حسینیه ارشاد که ازدهه40 کارهای فرهنگی زیادی بابودجه نیکو کاران انجام داده واین آقا داماد یکی ازسخنرانان موسسه/مرحوم مطهری/است وبا رانت او این موقعیت را بدست آورده است.همانند سایر سردمداران حاضرنیست دراین مکان ویا دراحمد آبادبرای نیکمردانی که ماننددکتر مصدق که فرزندان راستین ملت بوده اند حتی یک مجلس ساده برگزار شود. نتیجه این طرز تفکر آن میشود بودجه اختصاص داده شده به مصباح یزدی برای کارفرهنگی!..توسط علی لاریجانی در مراسم سخنرانی22 بهمن91 او به صورت لنگه کفش ومهر …به سوی اوپرتاب شود.

     
  19. با سلام
    آقا فرزاد عزیز
    وبقیه عزیزان لطفا هنگامیکه شعر و یا سخنی را از بزرگی نقل میکنید به نام سراینده و گوینده نیز اشاره کنید
    این شعر زیبا ی مهدی اخوان ثالث (م. امید)
    در سالهای سرخوردگی و نومیدیش ” که همچون اینروزهای ماست ” سروده است
    در این مصرع کل بادام {به معنای نیمی از پوست بادام که شبیه قایق است} صحیح میباشد
    می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام

     
  20. بدا به حال حاکمانی که فرزندان امروز مردم انها را دروغ گویان وچاپلوسان ونمایندگان کمونیست می دانند که عمری اسلام را خرج کرده اند که جیبشان را از مال مردم پر کنند ومردم همان مردمی هستند که بودند ولی دروغ های اقایان تمامی ندارد وپدران حاضرند هرلحظه به فرزندان بگویند که ما اشتباه کردیم شما عاقلانه رفتار کنید

     
  21. جناب نوری زاد لطفا آدرس دقیق آرام گاه مصدق را بنویسید چون مانیز نمک خورده هستیم وبرای عمری که تابه حال راحت با قدمهای اوداریم با ید عرض ادب کنیم ومردان مرد را بشناسیم وبیادداشته باشیم

    —————

    سلام بانوی گرامی
    اتوبان کرج قزوین. آبیک. روستای احمد آباد مصدق
    با احترام

    .

     
  22. جناب آقای نوری زاد عزیز
    با سلام

    قلب ما با شماست اگرچه هزاران کیلومتر فاصله فیزیکی باشد. دعای خیر هر روزه ام برای شما فراموش نمی شود. مقاله زیر را که خیلی زیبا در مورد ایرانی وطن پرست و انسان دوست دکتر مصدق (رحمت خدا بر او باد!) نوشته شده است حیفم آمد در این کلبه ادب و انسانیت با دوستان شییر نکنم.

    کلمه- محمد کیانوش راد:

    جواهرلعل نهرو، از رهبران جنبش استقلال هند، و از محبوب‌ترین سیاستمداران هند، مصدق را پیشگام مبارزه برای غرور ملی و آزادی و شرافت نامید، و در وصف دکتر محمد مصدق می‌گوید: «در قرن ما، آسیا سه مرد بزرگ بوجود آورد که در جهان تاثیر نمایان گذاشتند. این سه مرد بزرگ، گاندی، مائوتسه تونگ و سومی مصدق است». و جمال عبدالناصر رهبر پرآوازه مصری، همواره و به کرات از دکتر محمد مصدق با ستایش سخن می‌گفت و خود را شاگرد مکتب ضد استعماری مصدق می‌دانست.

    او می‌گفت: «من شاگرد مکتبِ ضدِ استعماریِ مصدقم، واز مکتب اودرس آموخته‌ام.» احمد سوکارنو نیز در مجمع عمومی سازمان ملل در نقش مصدق در بسط اندیشه آزادی و استقلال کشور‌ها از یوغ استعمار، مصدق را پرچمدار آزادی و رهایی واستقلال برای کشورهای غیر متعهد دانست. و صراحتا از الهام گرفتن ازروش و منش دکتر مصدق برای مبارزه با هلندی‌ها نام برد. او گفت که ما در سنگر جنگ و مبارزه، ازمصدق الهام گرفته وبر دشمن پیروز شدیم.‌‌ همان گونه که جمال عبدالناصر نیزاعلام کرد، از تاثیر حرکت مصدق در ملی کردن صنعت نقت ایران درس آموخته است. ملی کردن کانال سوئز و مبارزه با انگلیسی‌ها، همسوودر ادامه نهضت ملی کردن نفت توسط ایرانیان شکل گرفت.

    سیاست موازنه منفی مصدق، که بر استقلال وآزادی از دو قدرت انگلیس و شوروی پا ی می‌فشرد، الگویی برای کشورهای عضوجنبش عدم تعهد گردید.

    مارشال تیتو، شکل گیری گروه کشورهای موسوم به کشورهای غیر متعهد را، برگرفته از تز دکتر محمد مصدق دانسته است. مبارزه مدنی، قانونی، مسالمت جویانه، صلح آمیز و مبتنی بر شیوه‌های دموکراتیک و مردمی توسط مصدق، و ایستادگی و مقاومت در راه آزادی و استقلال کشور بود که از مصدق الگویی برای فعالان سیاسی در داخل و خارج کشور بوجود آورده است. الگویی برای ایرانیان. الگویی از وطن دوستی و قانون گرایی.

    الگویی که بافرضِ وطن دوستی ومقابله با استیلای خارجی، افکار و گرایشات متفاوت، اقوام و مذاهب واقلیت‌های گوناگون ایرانی، زیر چتر آن و در فضایی مردم سالارانه، امکان مشارکت در رشد و تعالی ایران را خواهند یافت.

    مصدق سیاستمداری اخلاق مداروبه معنای واقعی کلمه دموکرات بود. اوبه ضرورت‌های حکومتِ مشروطه وبه تحدیدِ قدرت سلطنت معتقد و پای بند بود. اواولین سیاستمدار ایرانی است که اعلام نمود: «درجراید آنچه راجع به شخص اینجانب نگاشته می‌شود، هرچه نوشته باشند، وهرکه نوشته باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرارگیرد.»

    ماندلا بزرگ و ستودنی است ونوشتن و گفتن از او همواره درس آموز، اما ماندلا را باید پیرو گاندی ومصدق دانست. اما مصدق، حتا پیرو گاندی نبود. در درستی وعظمت راه گاندی تردیدی نیست، اما نباید فراموش کنیم که، قبل از گاندی، مصدق مصدق بود. مصدق ازامیرکبیر هم بالا‌تر است. مساله مصدق پیشرفت، دموکراسی وآزادی وحاکمیت قانون بود.

    ماندلا با مصدق، فاصله‌ای زیاد دارد. چه ازنظرطرح مضامین ومفهوم سازی های مصدق در حاکمیتِ استبداد زده و جامعه هیجان زده ایرانی و چه از نظر تقدم زمانی. که گفته‌اند: «الفضل لمتقدم». اینکه بیش از ۶۰ سال قبل، ودرجامعه استبداد زده ِایران نخست وزیرش بگوید: «اگرکسی به من توهین کرد، مجاز به برخورد با اونیستید»، ویا اینکه بگوید: «شاه سلطنت کند ونه حکومت» حرف کوچکی نیست. جغرافیای کلام وزمانِ گفتِ خقیقت، مهم وقابل توجه است.

    امروزه به برکت اینترنت وعصرارتباطات وامواج معجزه گر آن، نشرافکار درجهان سرعت یافته وفراگیرگشته و صدای هرکسی- حتا تک و تنها شنیده می‌شود ورسانه از انحصار دولت‌ها خارج شده است. اما زمان مصدق، حاکمیت بر رسانه تا حد زیادی در انحصار قدرت‌های سلطه گر شرق و غرب بود. افزون بر آن، با به بن بست رسیدن نظام‌های تک گویانه وفروپاشی بلوک شرق وپایان عصر انقلاب های ستیزه جویانه ومسلحانه، و رواج وهمگانی شدن گفتمان مدارا وتساهل ونفی خشونت سخن از صلح و مدارا آسان گشته است. مصدق برخلاف ماندلا، و با مقاومتی کم نظیر، همیشه روشی اصلاح طلبانه و مداراجویانه داشته است.

    مصدق پیشرفت وآزادی مردم ایران را در نفی سلطه خارجی واستبداد داخلی می‌ دانست. درمدل دموکراسی مصدق، همه جا دارند. اقلیت‌ها، اقوام، اهل سنت، دگراندیشان و مذهبی‌ها. ملی گرائی او – و به بیان دقیق‌تر، ایران گرائی او – رنگ قومی، نژادی، خونی، مذهبی، دینی، ویا تاریخی نداشت. از نظر او شرط دستیابی به پیشرفت، آزادی واستقلال است. وبرای رسیدن به این هدف، پس از وطن دوستی وحفظ منافع ایران، باید با هرعقیده و مسلک و آئینی که داریم در یک صف قرارگیریم و جنبش نوینی را آغاز کنیم.

    برشت در نمایش نامه «زندگی گالیله» هنگامی که آندره آ، شاگردِ سقراط می‌ گوید «بدبخت ملتی که قهرمان ندارد» سقراط پاسخ می‌دهد، «بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد». از مصدق نباید بت، قدیس و یا قهرمانی غیرِ قابل نقد ساخت. اگرچه، او خود نیز گفته است، خدا لعنت کند کسی را که از من مجسمه و یا بت بسازد. واقعیت‌های گذشته را باید تحلیل کرد. باید تجدید نظر کرد. مصدق را باید بازخوانی کرد. اورا دوباره باید شناخت. جوانان امروزایران باز هم، پاسخ دغدغه‌هایشان رابرای ایران، در او خواهند یافت.

    جایگاه همه گان محفوظ، اما چه کسی می‌تواند مصدق را نبیند. و به تاثیر مکتب او در ایران و جهان نیندیشد.

    دردادگاه لاهه ودر هنگام آغاز جلسه، مصدق به عمد بر صندلی نماینده انگلیس نشست. رئیس دادگاه گفت: شما جای نماینده انگلیس نشسته‌اید، جای شما آنجاست. مصدق که تاکنون ساکت بود به صدا در آمد و گفت: «شما فکر می کنید نمی‌دانم صندلی ما کجاست وصندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رئیس، خوب می‌دانیم جایمان کجاست. اما علت اینکه چند دقیقه روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود که دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه؟ سال‌های سال است دولت انگلیس در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان اینجا نیست و ایران سرزمین آبا واجدادی ماست.»

    صندلی دکترمحمد مصدق به یاد او، تا کنون با احترام نگهداری می‌شود. درایران کسانی می‌خواهند تا مصدق ناشناخته بماند. اما در جهان قدرش شناخته شده است. درایران نامش، از تقویم‌ها خذف می‌شود، امایادش حسی نوستالوژیک را تداعی می‌کند. نامش بر سر هیچ دانشگاه، موسسه، میدان، اتوبان و بزرگراهی که نمی‌بینی هیچ، حتا خیابان وکوچه‌ای هم یادش را گرامی نمی‌دارد. در سخنرانی هاوسمینار‌ها با دلیل و مدرک می‌گویند او قهرمان نبوده است. او را وابسته وعامل خارجی‌ها نامیدند…. اما مردم، همچنان بی‌هیچ یاد و یادواره‌ای، یادش را گرامی می‌دارند. مصدق حبس و حصر را تا پایان عمر به جان خرید. او اشراف زاده‌ای بود که بخاطر مردم در بند ماند.

    به مناسبت ۱۴ اسفند. روز درگذشت دکتر مصدق…..

     
  23. محبوبه گرامی

    ظاهرا سخنرانی سروش را کامل نشنیدید. ایشان صراحتا عصمت امامان را مردود می داند و می گوید که عصمتی که ما شیعیان غالی (غلو کننده) به آن معتقدیم ارزشی برای کسی نیست چون آنها را به مانند یک روبوت در می آورد. به صراحت می گوید که امامان شیعه تنها فقیهان خوب و با تقوایی بوده اند و بس. در سوال یکی از حضار که با پرخاش از علم لدنی می پرسد پاسخ سروش این است: “من نمی دانم این علم چیست بروید از همانها بپرسید که چنین ادعاهایی دارند”.

    اینکه شما پاسخ سروش را هم قانع کننده نیافتید ولی پاسخ دانشجو بیشتر به مذاقتان خوش آمد، نشان از آن دارد که هرچه بیشتر از خرافه فاصله گرفته اید و این امر مبارکی است. به هوش و زکاوتتان آفرین می گویم.

     
  24. آقای نوریزاد..در این لینک عکس روی جلد مجله تایم در سال 1951 است که ایشان را مرد سال معرفی کرد.. شاید برای آشنائی نسل حاضر مفید باشد
    http://consortiumnews.com/2013/02/24/waking-up-to-irans-real-history-2/

     
  25. پرده اول، آزادی به انقلاب

    عصریک روز پاییزی که سرما از درز در و پیکر ماشین تو می‌خزید و آزار می‌داد و شب می‌رفت تا چتر سیاهش را روی سر شهر باز کند، حوالی میدان آزادی به سمت انقلاب، کنار خیابان و کمی دور تر از ایستگاه اتوبوس زنی ایستاده و دست دختر بچه‌ای شش ـهفت ساله را در دست گرفته… در ترافیک سنگین عصرگاهی فرصت این هست تا به عابران وسرنشیان دیگرخودروها دقیق‌ترنگاهی داشته باشی، به چهره زن که دقت می‌کنم، بیست وچندساله است وبه سی هم نمی‌رسد. به نزدیکی‌اش که می‌رسم توقف می کنم تا سوار شود. بدون هیچ حرفی در عقب را باز می‌کند و اول دخترش و بعد خودش وارد ماشین می‌شوند. راه می‌افتم و همچنان خزنده از آزادی دور می‌شویم تا به انقلاب برسیم.

    گاه گاهی زن با دخترش حرف می‌زند، منتهی آنقدر صدایش آرام است که به زحمت می‌شنوم. با خودم حساب می‌کنم که باید ده چراغ قرمز مسیر را پشت سر بگذارم و اگر برای هر کدام ده دقیقه وقت تلف شود چقدر می‌شود، ضرب و تقسیم تعداد ماشین‌ها و به دست آمدن تعداد آدم‌هایی که وقت‌شان در این مسیر تلف می‌شود کلافه‌ام می‌کند. ترجیح می‌دهم به چیزهای بهتری فکر کنم. به کارهایی که به خودم قول داده بودم انجام دهم، به دوستانی که قرار گذاشته بودم حتما ببینم و به خیلی چیزهای دیگر.

    مجری رادیو پیام صدایش در فضای سرد ماشین می‌پیچد که می‌گوید تمام مسیرهای اصلی شهر با ترافیک مواجه هستند. می‌گویم چه زحمتی می‌کشند این مسوولان ترافیک! این که واضحه شب عید همیشه همه جای تهران ترافیک بوده و هست.

    زن از پشت سرم روی صندلی جابجا می‌شود و می‌گوید: آقا خراب بشه این تهران که هم شلوغه هم گرونه.

    ته لهجه‌اش را با اینکه سعی دارد پنهان کند برایم غریبه است. چیزی در ذهنم وول می‌خورد تا کشف کنم کجایی است. به جایی نمی‌رسم. می گویم: بله همین‌طوره، روز به روز هم داره شلوغ تر میشه.

    – گرونی آقا، گرونی کمر همه رو داره می شکنه.

    تا آن لحظه در آینه نگاهش نکرده بودم، وقتی در سایه- روشن دیدمش، شک کردم، آیا این همان زنی بود که من به خاطر سرما و دخترک کوچکش سوار کردم؟

    با همان ته لهجه‌اش می‌گوید، چرا ماتت برده؟ چیزی شده؟

    خودم را جمع و جور می‌کنم و چیزی نمی گویم. هشت چراغ قرمز را هم رد کرده‌ام و دیگر تا میدان انقلاب راهی نمانده، باید سر جمالزاده می‌رفتم بالا به سمت بلوار کشاورز و بعد امیرآباد. چراغ قرمز نهم هم که رد شدم، صدای رادیو را کم می‌کنم و می‌گویم، من قبل از رسیدن به میدان انقلاب از جمالزاده میرم بالا، شما کجا پیاده می‌شین؟

    پاسخ زن تمام حدس و گمانم را به یقین تبدیل می‌کند. با صدایی شبیه فریاد می گوید: پیاده شم؟ برای چی سوارم کردی که حالا بخوام پیاده بشم!

    از درون سردم می‌شود. مغزم قفل شده. این اولین باری بود که در تمام عمر با چنین چیزی برخورد می‌کردم. نمی‌دانم چه باید بگویم و چکار باید بکنم. آب دهانم را قورت می‌دهم تا خشکی گلو رفع بشود و بتوانم حرفی بزنم، خودم را جمع می‌کنم و می‌گویم، من دیدم هوا سرده بچه همراه‌تون هست سوارتون کردم.

    — اگر مسافر کش بودی باید اول می پرسیدی که من مسیرم کجاست.

    — بله، اما من مسافر کش نیستم خانم.

    — حالا باید چکار کنم؟

    جرات پیدا می‌کنم و می‌گویم: نمی دانم، من به سمت بلوار کشاورز میرم، اگرمسیرتون هست که برم اگر نه تا قبل از میدان انقلاب باید پیاده بشید.

    — می‌شه برم گردونی همونجا که سوارم کردی؟ اقلا اونجا می‌دونم که چکار باید بکنم؟

    تراقیک قفل است و هیچ حرکتی نیست. یادم می‌افتد به دخترک. یاد دختر خودم می‌افتم. حس می‌کنم خون در مغزم منجمد شده. هزار جور فکر و خیال در کسر ثانیه به مغزم هجوم می‌آورد.

    می‌گویم: از این بچه خجالت نمی کشی؟

    انتظار داشتم سرو صدا کند. دشنامم بدهد. بد و بیراه بگوید. اما سکوتش بر فضا سنگینی کرد. از آینه می بینم که دستش را روی سر دخترک گذاشته و دارد نوازشش می‌کند. به نقطه ای خیره مانده. سکوتش آزارم می دهد.

    — شوهر داری؟

    این را من می‌گویم. جراتی مضاعف از سکوت سنگین زن احساس می‌کنم…. جوابم می‌دهد. تلخی در حرف حرفی که از دهانش خارج می شود آشکار است. می‌گوید دارم.

    — پس چرا….؟

    — الان چند هفته‌ای است که توافق کردیم!

    نمی‌توانم باور کنم. زن با مردش توافق کرده که خود فروشی کند؟ در هیچ کتاب و فیلم و لغت‌نامه و فرهنگی نمی‌شود این را سراغ گرفت. باورم نمی‌شود و این را زود متوجه می‌شود.

    — شوهرم معلم ابتدایی است. همه حقوقی که می‌گیرد می‌شود کرایه خانه.

    گوش کردن به قصه این زن برایم مهم‌ترین کار دنیا می‌شود. حاشیه خیابان نزدیکی پارک سوار میدان انقلاب جایی برای توقف پیدا می‌کنم و می‌ایستم. بخاری ماشین را روشن می‌کنم تا شاید کمتر احساس سرما کنم. هر چند که سرما از درونم نشات می‌گیرد.

    ادامه می‌دهد…

    پول آب و برق و گاز و تلفن را هر ماه از پس اندازی که داشت می‌داد. از شندرغاز ارثی که بهش رسیده بود. ته کشید. درمانده بودیم. قرض از شوهر خواهر و برادر و خاله و عمه هم اینقدر زیاد شده بود که دیگر کسی نبود که بدهکارش نباشیم. اینطوری شد که شد.

    سرم را روی فرمان ماشین گذاشته‌ام. مزه شور خون را حس می‌کنم که از فشار دندان بر لب، تمام دهانم را شور کرده. گلویم خشک است. از تو سردم است و کرخت شده‌ام.

    این بچه……

    حرفم را قطع می‌کند:

    اگر این بچه نبود خود کشی می‌کردیم.

    آدرس خانه اش را می‌پرسم. جایی حوالی آزادی، مهرآباد جنوبی است که خوب می‌شناسم. بی آنکه به ساعت نگاهی کنم راه می افتم. انگار با خودم لج کرده باشم، دور برگردان سرجمالزده را دور می‌زنم و سر ماشین را به سمت آزادی می‌چرخانم. هوا تاریک شده و من یادم رفته تا چراغ‌های ماشین را روشن کنم! زن سرش را از بین دو صندلی جلو آورده و می‌گوید:

    یعنی شما واقعا متوجه نشدی من چرا کنار خیابون وایسادم؟

    ــ نه،‌ نشدم، اگر می‌شدم که سوارت نمی‌کردم.

    ــ واقعا؟

    ــ بله، ‌واقعا!

    سکوت دوباره را می‌شکند و می‌گوید: به همه چیز فکر کردیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که ….

    حرفش را قطع می‌کنم و می‌گویم: آخرش چی؟

    شانه رابالا می اندازد و می‌گوید: دنبال کار هستم.

    می گویم: با پولی که در میاری زندگی می‌چرخه؟

    ــای، حداقلش اینه که دیگه مجبور نیستم زیر نگاه هرزهی شوهر خواهری باشم که ازمون طلبکاره. یکبار هم پسر دایی شوهرم رسما بهم پیشنهاد داد به جای طلبش باهاش باشم.

    چراغ قرمزهای خیابان آزادی را یکی یکی پشت سر می گذارم، نزدیکی جایی که سوارش کرده‌ام می‌گوید، همین جاها پیاده‌ام کن. جوابی نمی‌دهم و به سمت محلی که آدرس داده بود می‌رانم.

    مهرآباد جنوبی، جایی که زن و شوهر معلم و دخترکشان در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کردند جزیی از خاطرات فراموش نشدنی‌ام است. چهره‌ی زن نشسته در قاب آیینه محدب نمای ماشین هیچ گاه از خاطرم پاک نمی‌شود. حرف‌های زن مثل میخی فولادی بر مغزم فرو رفت که گفت: با شوهرم توافق کردیم که ….

     
  26. نظر دهندگان محترم
    عقل و خرد چو بیرون رود خرافه و جهل بدر آید

    – رژیم ولایت مطلقه فقیه از جسد پودر شده مصدق هراس ندارد. رژیم ولایت مطلقه فقیه از اقدامات خلاف ملی و دزدیهای انجام گرفته و ظلمهای صورت داده و رساندن ایران و ایرانی به وضع فلاکت بار امروز و بد نام کردن دین اسلام و مذهب شیعه و بقیه اعمالی غیر انسانی خود در هراس است. البته هراس ازاینکه مبادا ملت از آنها روی برگردانند. البته آخوند راهش را بلد است، نرمش قهرمانانه میکند، امام زاده ها را زیاد میکند، روضه خوانی و مداحی را زیاد میکند، از دین اسلام و مذهب شیعه مایه میگذارد و خلاصه با اعتقاد به اینکه حفظ نظام (بخوانید آخوند) از اوجب واجبات است اگر لازم شد توحید را هم منکر میشود.
    – حتما امروز این مجلس خبرگان را دیدید. حتما دیدید که در یک صحنه 4 نفر از آخوندها در خواب عمیق بودند. ملت ما را این مجلس خفتگان رهبری اداره میکند.
    – مجلس خبرگان کارش نظارت بر رهبری نموشته شده ولی خوانده میشود کار مجلس خبرگان تکریم و نائید و دست بوسی و پا بوسی آقای علی خامنه است. خوب در مملکتی که ما مردم اجازه دادهایم دایره رهبر و مجلس خبرگان (شامل پیر مردهائی با افکار قرون وسطائی و عصر هجر)و شورای نگهبان (با افرادی مشابه آن مجلس خفتگان) ادراه گر مان باشند، ایا میشود انتظاری به غیر از پس رفت از لحاظ فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داشت.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – شروع تاسیس دموکراسی و ازادی- در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.

     
  27. من هم مایلم پیشنهادهای “بابک خرمدین”‌ را که سراسر کامنتش مملو از خشم و نفرت و انزجار و تحقیر است، بشنوم.

    هر تفکری با این درجه از بیزاری به قدرت برسد، از حاکمیت فقیه بهتر عمل نخواهد کرد.

     
  28. جمهوری اسلامی و حاکمانش در رابطه با مصدّق سیاستی دو گانه دارند. سر نگونی حکومت وی در 28 مرداد با کودتای استعمار گران دست مایه شعارهای عوام فریبانه ای است که تنها هدفش جلوگیری از سئوال کردن در مورد اعمال و رفتار حاکمیت است. در نظام شستشوی مغزی اصولا کار کرد شعار همین است: جلوگیری از سئوال. برای مثال اگر کسی بخواهد از رهبری سئوال کند که دلیل این موضع گیریها با امریکا چیست بسرعت می گوید مگر کودتای 28 مرداد یادت رفته؟ اگر کسی بخواهد راجع به رابطه صحبت کند باید توضیح دهد که چرا از این کشورک ودتاچی باید حمایت کند؟ این زخم هیچ گاه قرار نیست التیام یابد چون بدرد ایشان می خورد. همه چیز را می توان بگردن این رژیم کوتاچی انداخت. مثل واقعه کربلاست که در همه حالات بدرد می خورد. ولی نظام ایران این داستان را بدون مصدّق می خواهد درست مثل کربلا که آنرا بی امام حسین می خواهد و یا حتّی خود روحانیت که آنرا بی منتظری می خواهد. چون شخصیت و منش مصدّق برای کسانی که مدعی احقاق خق ایرانیان هستند مشکل ساز است. مصدّق وقتی به آمریکا رفت پول هواپیما و هتل خود و همراهانش را از جیب خودش پرداخت. در جمهوری اسلامی وقتی به همان سازمان ملل میروند تمام اقوام و دوست و آشنایان و خانواده را به حساب مردم میبرند. مصدّق وقتی در شورای امنیت میرود با استدلال و اطلاع نماینده انگلیسی را منکوب می کند و لی در نظام مقدّس وزیر خارجه اش که اصلا تا دور روز پیش منکر وجود قطعنامه در سازمان ملل بود بعد از رای گیری و محکومیت ایران در جلسه شرکت می کند آنهم برای فحّاشی به بقیّه!!.
    مصدّق وقتی در سازمان ملل است بدلیل تقارن جلسه با عاشورا در جلسه شرکت نمی کند و تمام قدرتهای جهانی به احترام وی جلسه را به روز بعد می اندازند. در جمهوری اسلامی رهبری از فتوا صحبت میکند و عالم به او پوز خند میزند. بعله فرق زیاد است. مادر مصدّق خانم نجم السادت بیمارستان نجمیه میسازد و جمهوری اسلامی آنرا به گند میکشد و همین خانم به بنیانگذار و رئیس حوزه های علمیه مرتبا وجوهات سرعی و غیر شرعی می پردازد و آنوقت آقای خمینی که از وجوهات همین خانم شهریه گرفته است پسرش را کافر و بد تر از آن اعلام میکند.
    مصدّق بعنوان مرد سال مجله تایمز انتخاب میشود.چرا؟ چون بر اساس تصویری که آنسال روی مجله تایم کار شده بر آیند استقلال طلبی مردمان خاور میانه است. در مصر آنروز از مصدق در حدّ یک قهرمان ملّی استقبال میشود وامروز در همان مصر از جمهوری اسلامی در حدّ کشوری که بدنبال تشدید خط نفاق و ترور و کینه ورزی دینی و قومی است نام برده میشود. می بینی دوست من. برای همین است که بجای اینکه مقبره اش را زیارتگاه انسانهای پا شرف عالم کنند و باعث غرور یک ملّت شوند بمانند حکومت شاه از ترس اطلاّعاتی می گذارند که کسی آنجا نرود! راستی چه هم سنخی بین شاه و حاکم فعلی ایران است؟ چرا هر دو از نام او هم وحشت دارند؟ چون تمام ریشه های این ملّت را می خواهند خشک کنند تا مردم بدانند که حکیم تر از خلخالی و با غیرت تر از جنتّی و سیاستمدارار تر از هاشمی و هم سلکانش چیزی در انبان ایرانیان نیست. نوشته شما چون عصای موسی شعبده بازی این جادو گران را می بلعد.دستت درد نکند.

     
  29. آيا سرودهء زيبا، لطيف و حماسى آرش كمانگير را خوانده ايد؟ اسطوره آرش در جهان بى نظير است و اين سروده، اسطوره آرش و جان دادن او در راه ميهن را به زيبايى تمام، بيان مى كند. اين شعر همواره قلب مرا مى فشارد و هر بار همزمان به تحسين و افسوس وا مى دارد. تحسين سراينده آن. هميشه به خود مى گفتم اين شاعر بايد چه شور وطن پرستى داشته باشد كه اين شور را با ظرفِ زيبا ترين واژه ها، به كام خواننده مى ريزد. و افسوسى كه از سرنوشت اين فرزندِ ايران بعنوان مثالى از صد ها و هزاران نخبه، مى خورم كه در ميهن قدر نديدند و در خاك سرد غربت آرميدند.

    بلد نيستم اثر را جدا از خالقش ببينم.
    دانستم شاعر در حزبى بوده است و كعبه آمالش نظام مشابه شوروى، و بسيارى از مفاهيم شعر هم كنايه آميز بوده است. مثلا : آنجا كه سران لشكر توران مى گويند: ” كه مباداشان دگر روزبهى در چشم” كه آنرا ” تا ايرانيان، ديگر روزِ خوش نبينند” معنى مى كرديم، در واقع اشاره به خسرو روزبه افسر عضو شاخه نظامى حزب توده بوده است.
    اگرچه هرگز در مقامى نيستم كه وطن پرستى كسى را زير سؤال ببرم اما آيا همانگونه كه مى گويند وطن پرست بودن كمونيستى كه به اينترناسيوناليسم پرولتاريايى معتقد است همان قدر سؤال برانگيز است كه وطن پرستى مسلمانى كه به آرمان حكومت جهانى اسلام ايمان دارد؟
    آيا اين سروده، به راستى يك سروده ميهنى بوده يا استعاره اى از مبارزء مبارزان ان زمانِ حزب مربوطه؟
    هرچه كه بود، صاحب اين قلم كه سوار بر اسب واژگان، چنين خيره كننده در وادى سخن مى تازد، به راستى به عنوان يك اديب، ستودنى نيست؟

    نظامِ برخاسته از انقلابِ برخاسته از احساسات بدون منطق، سياوش كسرايى را واداشت در پى سركوب حزب توده، از مرز بلوچستان، از ايرانِ آرش كمانگير بگريزد ( لابد پيچيده در دستار افغانى و پشت شتر يا عقب وانت ). او پس از مدتى زندگى در كابل و مسكو پس از فروپاشى شوروى به وين رفت و در آنجا مُرد و اكنون در قطعه هنرمندان گورستان وين آرميده است و مجلس ختمى كه دوستانش در تهران برايش گرفته بودند با حمله بسيج به هم خورد.
    اين است سرنوشت سراينده آرش كمانگير يكى از زيبا ترين اشعار حماسى ملى ايران كه البته بختش بلند بود كه درحصر و زندان در نگذشت.

    اين تنها يك نمونه بود از بسيار انسانهايى كه مى توانستند در ميهن خود شكوفا تر شوند، ببالند و بياموزانند و منبعى براى غرور و همدلى ملى باشند.

    هرگز اين پرسش مرا رها نكرده است.، چرا مفاخر ملى ما در تاريخ، از هر مرام و باور، چه در جايگاه سياستمدار يا متفكر، شاعر يا نويسنده، هرگز منزلت بايسته خود را در ميهن نمى بينند. يا به بند كشيده مى شوند و نيستى و خاموشى فيزيكى مى گيرند، يا از مردم دل مى كٓنٓند و به آغوش قدرت ها ى خارجى يا استبداد داخلى در مى غلطند، از منزلتِ مردمى تهى مى شوند و نيستى و خاموشى معنوى مى گيرند و عشق مردم به آنان كه در يك كشور درست و درمان، عامل پيوستگى روحى و عاطفى مردم است، نابود مى شود؟

    در اين نخبه كشى فيزيكى يا معنوى، مردم بيشتر مقصرند يا دولت يا خود نخبگان؟

    چرا به هر كه دل مى بنديم و اعتماد مى كنيم به نوعى نااميد يا سر در گممان مى كند؟
    شاعرى كه با شعرش عشق به ميهن را آموخته ايم، دل در گرو كشور همسايه دارد.

    آيا ايراد در دولت بود كه ملى نبود و تحمل اندك آزادى نداشت تا شايد مى توانست صاحبان چنين مغز ها و قلم هاى شگفت انگيزى را، براى خدمت به ميهن امان دهد و نگهدارد و آنها را به سمت قدرت هاى خارجى هل ندهد؟ و يا تعلق خاطر آنان به آن قدرت ها، وراى وابستگيشان به ميهن بوده است؟

    و نااميدى از نوعى ديگر؛ چهره هاى محبوبى كه خود را به نظام قدرت داخلى پيوند مى زنند. نظامى كه برخاسته از اراده ملى نيست، پس اين چهره ها صف خود را از مردم جدا مى كنند و به عشق و اعتماد مردم لگد مى زنند؛ طنز نويسى كه دوستش مى داشتيم، پيغام رسانِ مرگ براى قربانىِ فرهيخته مى شود. هنرمندانى كه دوستشان داريم، آذين مجلس كرنش بر قدرت مى شوند. ورزشكارى كه دوستش داريم، به دستبوس مى رود و گلش را تقديم مى كند. قهرمان ملى مان، با تقديم مدال جهانى اش، و خواننده اى كه دوستش داريم، با در آغوش كشيدن بى دليلِ فردى، در اوج خشم مردم از او، آه از نهادمان بلند مى كنند و از چشم مردم مى افتند.

    آيا دليل اين نا اميدى ، دوگانهء ” ملت” ” دولت ” در اين كشور، و دره عميقى است كه هميشهءتاريخ بين اين دو بوده است؟

    از سياسيونى كه از پلكان اعتماد مردم بالا رفتند و سپس در اوج، با پوزخند به قدرتِ مردم، به قدرت مسلط تعظيم كردند، نمى گويم زيرا از اينان انتظارى جز بريدن از مردم نمى رفت و نمى رود زيرا آنها از بطن نظام برخاسته اند و در قحط الرجالِ حلقه بستهء نظام، “چهره” شده اند و اكنون هم جز به منويات عمل نمى كنند حتى اگر خارج نشين شده باشند.

    اما كسانى كه بدون وابستگى به قدرت، به قلب مردم وارد شده و “چهره” شده اند، چرا خود را به قدرت مى فروشند؟
    زيدآبادى و ستوده شدن، كار هر كس نيست. اما آيا بزكِ چهره قدرت نشدن هم دشوار است؟
    آيا اين سقوط، فقط ناشى از قدرتِ نظامى است كه تلاش دارد وجههء خود را به مدد چهره هايى كه مقبول مردمند، ترميم كند ولى اين تلاش بر عكس به تخريب آن چهره ها در نزد مردم مى انجامد؟ آيا ضعف شخصيتى و منفعت طلبى اين افراد در اين سقوط نقش ندارد؟ چرا عشق و اعتماد مردم و ارزشهاى انسانى براى اين “چهره ها” اينقدر بى ارزش است؟

    پس از بارها و بارها نااميد شدن، اكنون مردم در اوج ناباورى كسى را مى بينند كه بر خلاف جهت جريان شنا مى كند و با اينكه در حلقه قدرت، “چهره”شده است، با بريدن از قدرت مسلط و درغلطيدن به سوى قدرت خاموش مردم، نه چشم به قدرت خارجى ونه داخلى دارد بلكه نگاهش به مردم است. منادى نداى فرو خفته مردم شده و نور اميدى را در دل آنان روشن كرده است. و مردمى كه سالهاى سال، دروغگويان، اعتمادشان را به تاراج برده اند و اكنون به حق، براى خرج كردن ته مانده اعتمادشان خسّت مى ورزند و مردد مانده اند، كم كم دست لرزانِ دوستى به سوى او دراز مى كنند و باقيماندهء اندك اما بسيار ارزشمند اعتمادشان را به او تقديم مى كنند.

    بزرگتر شده ام و با آنكه هنوز شعر آرش كمانگير طپش قلبم را تند تر مى كند، ياد گرفته ام افسار قلبم را به دست خردم بدهم تا قلبم به تنهايى نتازد و مرا به بيراهه نبرد زيرا احساسات بى منطق و بى خرد، سرمايه هاى انسانى بسيارى از ميهنم را به كام مرگ و نيستى فرو برده و كشورم را به اين ورطه هلاكت كشانده است. و بسيار ديگر از مردمم را مى بينم كه مى خواهند اين بار با چشمان باز و هدايت خردشان، قلب و اعتمادشان را به كسى تقديم كنند.

    آقاى نوريزاد
    كوله پشتى شما با بار اعتماد مردم كه در آن گذاشته مى شود، روز به روز سنگين تر مى شود. آيا سنگينى پر مسؤليت، اما دلپذير آن را حس مى كنيد؟
    تا دستاورد اين سرمايه گرانبها برايتان و برايمان چه باشد و برآيند كنش سه گانهء نخبه، مردم و دولت اين بار چگونه از بوته آزمايش بدر آيد.
    اميدواريم.

    (نوشته دوستى به نام كسرا زير پست “مرثيه موسيقى”، انگيزه من براى اين نوشته شد. ايشان چنين گفته اند:

    “سلام جناب نوری زاد عزیز، بدان و آگاه باش که آخرین برگ اعتماد مردم روی تو در حال بازی شدن است، قمار انسانیت و شرف و کرامت را با تو میشود برد و میشود باخت، بُردنی به قیمت ریشه کنی ظلم و برپایی عدل و داد و ایرانی آباد و باختنی به قیمت همه ارزشهای انسانی که کورسوی امید آن برای همیشه خاموش خواهد شد… به پیش که همراه توام، خودت مرا به شک توصیه کردی تا به شناخت برسم میخواهم ره معرفت را با تو پیمان و پیما باشم، برادر بزرگمی که با شما اینگونه سخن میگویم….”)

    —————–

    سلام و سپاس آنیتای گرامی
    شما بنویس، به هر بهانه اما.
    مهم نوشتن های شایسته و دلنشین شماست. اگر چه تلخ. و اگر چه هشدار دهنده و بی نقاب.
    خوشقدم باشید.
    با احترام
    .

     
  30. سلام آقای نوری زاد

    لطفا به ویدئو در آدرس زیر نگاه کنید.

    مهدوی کنی: اینشتین گفته من مسلمان شده‌ام، شیعه و طرفدار امام صادق هستم

    https://www.youtube.com/watch?v=HpA6p-JGK6s

    سربلند باشید.
    م.

     
  31. اگر نفت نداشتیم، مصدق هم نمی داشتیم و شاه را نیز و جمهوری اسلامی را نیز به اطمینان نمی داشتیم که رهبر فقیدش می خواست درآمد آن را به در خانه هایمان بفرستد و رهبر موجودش از آن امپراتوری مالی ساخته و لبنان و غزه و سوریه برایش ارزشمندتر از جمعیت این خاکند.

    خوبی داشتن نفت شاید فقط داشتن مصدق بود، اما بدی آن بیشمار. اکر نبود نه شاه و نه شیخ هیچیک نمی توانستند آنگونه که به سبیل این ملت نقاره زدند و می زنند، نقاره بزنند و جوابگوی هیچ چیز هم نباشند.

    من امیدوارم این نفت و گاز تمام بشود تا نبوغمان گل کند و بساط حاکمانی را برچینیم که فکر می کنند از نفت هر چه بخواهند می توانند خرج کنند و تفنگ و هسته ای و سپاه و بسیج و اطلاعاتی و گشت ارشا و … بخرند و به جانمان بیندازند.

    استعدادهایمان اگر در رده بالاترین ها نباشد، از سطح متوسط جهانی هم پایین تر نیست و همین استعدادها به جای دربند شدن و فرار و هرز رفتن می توانستند و می توانند در نبود نفت، کشورمان را بسیار آبادتر از آنچه هست بسازند و شاه و شیخ خیال حکومت را نیز به خود نمی دادند و فرهیختگانی برگزیده می شدند که اگر پا کج می گذاشتند، متهم به سوء استفاده از جیب مالیات دهندگان می شدند و آنگاه آبرو مفهوم پیدا می کرد و ما از حاکمانمان بیشتر حساب پس می خواستیم، به جای آنکه حساب ببریم.

    پدر این نفت بسوزد که درآمدش چون مستقیما از جیب مردم درنمی آید، در مقابل حاکمان جبار چنین اخته امان کرده است.

     
  32. خبرگزاری رسمی ایران روز پنجشنبه، ۱۵ اسفند، خبر داد که سعید رضوی فقیه، عضو سابق شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت بازداشت شده است.

    خبرگزاری جمهوری اسلامی، ایرنا، این خبر را به نقل از «منابع موثق» خود منتشر کرده و محل دستگیری آقای رضوی فقیه را هشتگرد کرج اعلام کرده است.

    بازداشت این فعال سیاسی پس از آن صورت می‌گیرد که رسانه‌های تندرو وابسته به جناح اصولگرای جمهوری اسلامی از جمله خبرگزاری فارس و تسنیم طی هفته گذشته حملات شدیدی به وی به خاطر سخنرانی «ساختارشکنانه» در جمع اصلاح طلبان شهر همدان سازماندهی کردند.

    فارس روز چهارشنبه گزارش داده بود که حکم جلب سعید رضوی فقیه صادر شده است ولی وی «متواری» است.

    سخنرانی سعید رضوی فقیه؛ «دهه بحران» در ایران

    آن گونه که برخی از سایت‌های اصولگرا خبر داده‌اند سعید رضوی فقیه در دومین همایش فصلی اصلاح‌طلبان استان همدان با عنوان «بررسی موانع و راهبردهای تدبیر و امید» سخنرانی کرده و در آن به ساختارهای نظام و رهبر جمهوری اسلامی حمله کرده است.

    بر اساس گزارش سایت «نافع» که مقر آن در استان همدان است، آقای رضوی فقیه در سخنان خود با اشاره به اینکه مطالبات مردم ایران در طول یکصد سال گذشته جواب نگرفته، گفته است: «گیرم که اصلاح‌طلبان شکست خوردند و اصلاحات به بن‌بست رسید، آیا مطالبات اصلاح‌طلبانه همه مردم یا بخشی از مردم برطرف شد، خیر قطعا از جایی سرباز خواهد کرد».

    وی تظاهرات گسترده در سال ۸۸ به نتایج انتخابات ریاست جمهوری را «جنبش اعتراضی» خوانده و با رد ادعای مقام‌های جمهوری اسلامی مبنی بر پایان این اعتراضات گفته است: «اگر پرونده سال ۸۸ بسته شده بود چرا عکس رهبران جنبش اعتراضی بعد از انتخابات سال ۹۲ در دست‌های جمعیت است».

    آقای رضوی فقیه افزوده است: «هنوز چهره‌های اصلاح‌طلب نظیر خاتمی با اقبال مردم مواجه هستند و این‌ها همه به دلیل آن است که پرونده حوادث سال ۸۸ بسته نشده است».

    این فعال سیاسی با انتقاد از رد صلاحیت نامزدهای انتخابات مجلس شورای اسلامی توسط اعضای شورای نگهبان گفته است: «۱۲ نفر آدمی که کمتر از من و شما راجع به مصلحت خودشان نمی‌توانند تصمیم گرفته و مصلحت زندگی خودشان را بفهمند، چه طور در مورد منفعت و مصلحت ۷۰ میلیون جمعیت تصمیم گرفتند».

    آن گونه که سایت «نافع» گزارش داده است، آقای رضوی فقیه برگزاری انتخابات مجلس هفتم را «افتضاح» خوانده و گفته است: «مجلس هفتم خانه نمایندگان ملت نبود، خانه نمایندگان حکومت بود، مجلس‌های بعدی هم این طور است».

    وی دهه آینده در ایران را «دهه بحران» خوانده و گفته است: «تا سال ۱۴۰۰ که انتخابات ریاست جمهوری برگزار خواهد شد، بسیاری از رهبران تراز اول جمهوری اسلامی یا در قید حیات نیستند یا توانایی اداره کشور را نخواهند داشت، و بحران جانشینی و جنگ قدرت برای تصاحب مناصب روی می‌دهد».

    عضو سابق دفتر تحکیم وحدت با بیان اینکه مجلس خبرگان، مجلس فاقد اقتدار است، تاکید کرده است: «اگر روزی اتفاقی برای رهبری بیفتد سیستم، قدرت تصمیم‌گیری برای جانشینی نخواهد داشت و ساختار حقوقی قدرت نمی‌تواند بر بحران جانشین و رقابت‌های گسترده برای جانشین غلبه کند».

    آقای رضوی فقیه این امر را ناشی از این دانسته که اعضای مجلس خبرگان «دست نشانده چند تن از فقهای شورای نگهبان» هستند و این مجلس نمی‌تواند «صدای ملت و صدای روحانیت و مرجعیت باشد».

    به گفته وی، «این سیستم که ناکارآمد شد آن وقت برق سرنیزه‌ها می‌تواند مجلس خبرگان را متوقف کند، آن موقع صدای چکمه‌ها می‌تواند صدای نمایندگان مجلس را خفه کند و ترس از عاقبت امور باعث می‌شود نماینده مردم به منافع و مصالح مردم و استقلال کشور خیانت کند».

    این فعال سیاسی با اشاره به وضعیت اقتصادی ایران و پرونده‌های فساد اقتصادی که در حال افشاء شدن است، گفته است: «این حکومت علوی امروز میثم تمارش بابک زنجانی و مالک اشترش هم سعید مرتضوی است، پس اگر ما حکومت اموی تاسیس می‌کردیم قرار بود با چه کسانی مواجه بشویم».

    رضوی فقیه افزوده است: «نظامی که از دلش کهریزک بیرون بیاید، نظام دوست داشتنی نیست، نظامی که از دلش حصر بیرون بیاید محبوب نیست».

    بخش دیگری از سخنان این فعال سیاسی که خشم اصولگرایان را برانگیخته است، این بوده که آقای رضوی فقیه، آیت‌الله علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی را در کنار سایر زمامداران ایران تا پیش از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ قرار داده است.

    وی گفته است: «ما از انقلاب مشروطیت تا الان هفت زمامدار به خودمان دیدیم، زمامدار هفتم آیت‌الله خامنه‌ای است، شش زمامدار دیگر از دنیا رفته‌اند. از این شش زمامدار، زمامدار اول (مظفرالدین‌ شاه) و زمامدار ششم (آیت‌الله خمینی) حکومت خودشان را به پایان بردند و احترام خود را حفظ کردند و در ایران دفن شدند، چهار زمامدار دیگر اما حکومت خودشان را هیچ وقت به پایان نبردند یا تبعید شدند یا در غربت مردند».

    اشاره عضو سابق دفتر تحکیم وحدت به محمدعلی شاه، احمد شاه، رضاشاه و محمدرضاشاه است که در خارج از کشور در تبعید مردند.

    به گفته وی، «یک امر مشترکی بین این چهار نفر بوده که هیچکدام مردم‌دار نبودند، با مردم سالاری هم کاری نداشتند و در برابر اراده مردم ایستادند».

    واکنش‌های اصولگرایان و دستگاه قضایی همدان

    سخنرانی عضو سابق دفتر تحکیم وحدت با واکنش‌های تندی از سوی اصولگرایان و دادستانی همدان روبرو شده است. کامران حمزه، دادستان همدان روز دوازدهم اسفند ماه گفته بود که «در حال حاضر پرونده این فرد برای تفهیم اتهام و بازجویی به دادگستری تهران ارسال شده تا سپس برای رسیدگی به همدان ارجاع شود».

    آیت الله نوری همدانی از مراجع تقلید حکومتی نیز روز ۱۲ اسفند در «تجمع اعتراضی طلاب همدان» در قم گفته بود: «به این جلسه اعتراضی اکتفا نکنید بلکه همچنان قضیه را دنبال کنید و تا مجازات ‏خاطیان از پای ننشینید و مردم همه شهر‌ها غیرت و همیت شما را ببینند و درس بگیرند و من هم ‏منتظر اقدامات بعدی هستم.»

    خبرگزاری ایرنا نیز گزارش داده که روز سه شنبه جمعی از مردم شهرستان همدان با اجتماع در میدان امامزاده عبدالله ضمن محکوم کردن سخنان رضوی فقیه خواستار برخورد قضایی با وی شدند.

    ابراهیم کارخانه‌ای، نماینده همدان و فامنین در مجلس نیز گفته است که روز یکشنبه آینده سئوال از وزیر کشور در ارتباط با انتصابات افراط‌گرایانه و جریانات اخیر در کشور به ویژه همدان، در دستور کار مجلس قرار می‌گیرد.

    خبرگزاری‌های فارس و تسنیم در روزهای گذشته با افراد مختلف در جناح اصولگرای جمهوری اسلامی ایران مصاحبه کرده و مواضع آن‌ها را علیه اظهارات سعید رضوی فقیه بازتاب داده و خواستار برخورد با وی شدند.

    سعید رضوی فقیه سابقه فعالیت در روزنامه‌های اصلاح طلب را در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی دارد و در مرداد سال ۱۳۸۲ نیز به دلیل فعالیت‌های مطبوعاتی‌اش بازداشت و دو ماه را در زندان انفرادی گذراند.

    وی چند سال پیش برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و زمانی که در بهمن ۱۳۸۷ به تهران بازگشت، پاسپورتش در فرودگاه امام خمینی تهران ضبط و به دلیل انچه که «فعالیت‌های تبلیغی علیه نظام» عنوان شد چند هفته در زندان اوین بود.

    ————————

    بله، این است سرنوشت مردمی که یک روز سخن از آزادی و استقلال و اسلام می گفتند و اکنون به هیچ یک از این سه دست که نیافته اند، داشته های پیشین خود را نیز از دست داده اند. جناب رضوی فقیه، مگر چه گفته الا آن که بر زبان مردم است؟ به زندان انداختن وی یعنی به زندان انداختن پرسشهای مردم. به این پرسش ها باید پاسخ گفت نه این که پاکشان کرد. با زندانی کردن یک معترض و منتقد، اصل فاجعه پای برجاست. بقول جوونها : برو تو نخ جناب نوری همدانی که فرموده اند تا انتها به این اعتراضتان ادامه بدهید. که این سخن یعنی موقعیت مرا مستحکم تر کنید.
    .

     
  33. به نام خدا
    سلام وعرض ادب به منتقدان ونویسندگان وبه کسانی که انتقادشان،انتقادی دوستانه، آگاهانه وصمیمانه است وبه خاطرهوای نفس وخودخواهی نیست.
    درودبرتمامی انسانهای آزاده وحق طلبی همچون گاندی،مصدق،چگوارا و……….

    انسان درعصرتمدن وفضابه موازات پیشرفت علوم درمسیر تکامل انسانی قرار نگرفته ،چون برخلاف رشد عظیم علمی،بشرنه تنهادرمسیرتکامل قرار نگرفته،بلکه دچارانحطاط وسقوط نیز شده است.این موضوع نتیجه ی پیشرفت علم نیست.علم ابزار است انسان به چیزی نیازداردکه دردرونش فعال شودتابتواندبه شیوه ی درست استعدادها وتوانمندی هایش رابه کارانداخته وبااستفاده ی صحیح ارابزار علم ازامکانات ونعمات کره ی زمین بهره مند گردد(اخلاق).
    اخلاقیات وپیشرفت علوم باهم رابطه مستقیم دارند،چون درجایی جایی ازدنیا که ازلحاظ علمی پیشرفت کرده اند اخلاقیات وارزشهای انسانی مطرح است.مامی دانیم که علاوه برکشورهای غربی دربسیاری ازجوامع دیگرنیزپیشرفت علوم مطرح است،اما آثاری ازاخلاق وارزشهای انسانی وجودندارد وجوامعی نیزوجود داشته اند که در نبود پیشرفت علومدارای اخلاق بوده اند پس اخلاق نتیجه ی پیشرفت علم نیست بلکه ثمره ونتیجه مفاهیم دین است. وبرخورداری ممالک غربی از اخلاق وارزشهای انسانی به این دلیل است که آنها این ارزشهارا به طور غیر مستقیم از دین گرفته اند. آنها جامعه ی خود را براساس نظام شورایی که اساسی ترین رکن جامعه ی دینی است اداره می کنند. ارزشهای اخلاقی در غرب به صورت قانون درآمده که از برکات نظام شورایی است.
    همان طور که کاکه احمد مفتی زاده می فرماید اخلاق یعنی دین، یعنی ثمره و نتیجه ی دین، پس دیندار به کسی گفته میشود که دارای اخلاق باشد صرف نظر از اینکه در فکر و ذهن او چه میگذرد. چون ممکن است به صورت ذهنی ادعای دینداری کند اما در شخصیت و عمل این چنین نباشد پس به او دیندار گفته نمیشود.
    علت ظلم و بی عدالتی و ستم در جامعه ی ما عدم وجود سیستم و نظام شورایی است. در جامعه ای که فرد به قدرت دست میابد، به طوری که به آرا و نظرات دیگران بی توجه باشد و در جهت حاکمیت خواست خود تلاش نماید آن جامعه به سوی دیکتاتوری و خفقان خواهد رفت و کسی هم نمیتواند اعتراض نماید. لذا ظلم و نارو او طبقات ایجاد می شود.
    علت اصلی وجود عدالت اجتماعی در غرب اداره ی جامعه براساس نظام شورایی است. در آنجا هرچی وجود دارد برای عموم است و این موضوع به صورت قانون و فرهنگ درآمده و تمام افراد جامعه آن را پذیرفته اند و خود را مکلف و ملزم به رعایت آن میدانند. وقتی در جامعه ای نظرات عموم به صورت قانون درآمد و حاکمیت یافت و همه، آن را رعایت کردنند آن جامعه خوشبخت خواهد بود.
    و ما باید توجه داشته باشیم در کنار پیشرفت های مختلف، عدالت اجتماعی، برخورداری نسبی عموم از امکانات موجود، آزادی اندیشه و بیان، سیستم مناسب اداره ی جامعه و سایر ارزش های مثبت، موارد منفی نیز وجود دارد که شان و منزلت انسان را پایین آورده که نباید الگوی جامعه ی ما شوند. ما باید ارزش هایی را که در میان ملل مشرق زمین وجود دارد و به علت عدم مجال بروز به فراموشی سپرده شده اند احیا نموده تا مسائل منفی غرب در جامعه ی ما موثر واقع نشوند.
    انسان اصل و محور است یعنی انسان در کره ی زمین موجودی است استثناء و از حیث ماهیت با سایر موجودات این عالم تفاوت دارد. او در زمین اصل و محور است و همه چیز تابع و فرع او. اما در بینش و اندیشه ی امروزی انسان به فرع تبدیل شده و ارزشهای انسانی و اخلاقی اصالت ندارند مادیات و امتیازات دنیایی به اصل تبدیل شده هرکس امکانات مادی و دنیایی فراوان داشته باشد محترم و معقول است و عکس آن نیز صادق؛ یعنی فقرا و محرومین و مظلومین نا محترم و بی ارزش می باشند.
    همچنان که در مباحث مذکور نیزاشاره شد بشر در دنیای امروز بر خلاف پیشرفت هایش در زمینه های علمی و تکنولوژی و ایجاد امکانات رفاهی، من حیث المجموع از لحاظ اخلاقی و ارزشهای انسانی رو به انحطاط گذشته است.
    ماهیت زندگی بشر امروز با گذشته علیرغم پیشرفتهای علمی هیچ فرقی ندارند. انسان ها در گذشته با ابزارهای ساده برای بهره گیری از امکانات مادی تلاش فراوانی می کردند و بشر امروزی هم با وسایل پیچیده و ابزارهای مدرن همان کار را انجام می دهد. این امر بیانگر آن است که بشر در گذشته و امروز بیشتر به جنبه ی مادی زندگی خود توجه کرده است. هرچند در گذشته و حال به صورت پراکنده مواردی از اخلاق و ارزشهای انسانی وجود داشته است.

    پیشرفت علم عامل ایجاد عدالت اجتماعی نیست چون در بعضی از جوامع علیرغم پیشرفت علم از عدالت اجتماعی خبری نیست و مردم از حداقل سهم و حقوق اجتماعی خود محرومند و زیر بار فشارهای قدرتهای داخلی و خارجی قرار دارند. و جوامعی را دیده ایم که از پیشرفت علوم بی یهره بوده اند اما از حیث اخلاق و ارزشهای انسانی و عدالت اجنماعی در اوج بوده اند.
    در ممالک غربی چون عدالت اجتماعی به صورت فرهنگ در آمده و مردم آن را به عنوان قانون پذیرفته اند حاکمیت نمی تواند بر خلاف آن عمل کند و بر ملت خود زورگویی نماید. اما چون این موضوع ریشه ای نیست آن حاکمیت ها در مقابل ملت های دیگر زورگویی نموده و اموال و ثروتشان را ضمن تهدید جانی به غارت می برند.
    بعضی می گویندجوامع غربی چون دین ندارندوبراساس قوانین دینی زندگی نمی کنند پیشرفت کرده اندوعلت عقب ماند گی ممالک شرقی دینداربودن مردم وحکمیت فرهنگ دینی است.هردوموضوع اشتباه است زیرابامرورگذشته متوجه می شویم که آخرین دین الهی درجامعه ای ازهرجهت جاهلی وفاقد پشتوانه ی علمی،مردم رابه سوی اخلاقیات ونظام وسیستمی دعوت نمودوموفق شددرمدت زمان کوتاهی دنیاراتحت تاثیرقراردهدوعالی ترین قوانین اجتماعی راحاکم نماید.هرچند پس ازمدت کمی ازشکل گیری جامعه ی اسلامی شکل وشیوهی حکومت عمض شد.اندلس آن زمان (اسپانیای امروز)ازفرهنگ وتمدن اسلامی متاثر وسپس متحول گردید ومرکزی شد برای اثرگذاری بربقیه ی ممالک اروپای غربی درزمینه ی علوم مختلف آن زمان به طوری که تمام پیشرفتهای علمی اروپای امروزی مدیون اندلس وتمدن وفرهنگ اسلامی است.
    انسان دارای دو جنبه ی وجود مادی و معنوی است علت اساسی بدبختی بشر آن است تنها به جنبه ی وجود مادی خود توجه دارند و جنبه ی دیگر وجود خود را فراموش کرده است. هرزمان به طور نسبی به هردو جنبه توجه نموده در آن زمان تحولی مثبت در وضع بشر ایجاد شده است.انسان زمانی در مسیر رشد و تعالی است که نیاز های هردو جنبه ی وجود خود را تامین نماید.

     
  34. حالاکه آخوندها و روحانیتی که ازهرجسمی، جسمانی تروازهرماده ای مادی ترین شده است ونمره ای به جز رفوزه گی ومردودی نگرفته است بامحاصره نمادهای ملی ایران که دردل تک نک ملت ایران جای دارند سعی می کندملت را از آنان پراکنده سازد غلفل از اینکه کورش کبیر ، مصدق ، طالقانی وبازرگان وشجریان ها دردل مردم ایران باهرقوم وقبیله و دین ومذهبی جای دارند وفراموش ناشدنی بل ماندگارترین .

     
  35. دوستان گرامی
    به نظر می رسد دوستی قصد شوخی با بنده داشته باشد
    پیش از این چند کامنت تحت نام ساسان فرستاد که بنده ناچار شدم نام خود را به ساسانم تغییر دهم
    این دوست گرامی دست از سر ما بر نمی دارد و امروز دیدم زیر ستون مصاحبه نوری زاد با صدای آمریکا کامنتی به نام ساسانم فرستاده
    محتوی تمامی این کامنت ها این است که ساسان یا ساسانم شخصی آسیب دیده از انقلاب است و شاید می خواهد القا کند بنده انگیزه های شخصی و انتقام جویی دارم و به این ترتیب امید وار است لا اقل برای برخی از خوانندگان حرف هایم بی ارزش شود
    البته همه ما از این انقلاب آسیب دیده ایم لیکن بر خلاف این که دوستمان می خواهد القا کند انگیزه های من شخصی نیست
    درد من درد مشترک تمامی هم وطنانم است درد من آزادی است درد من حقوق انسانی است درد من عدالت است
    من تحمل نمی کنم حقوق انسانی حتی بک ایرانی پایمال شود از هر دین و مسلک و رنگ و نژاد و قبیله و قومیتی که باشد
    خدا را شکر هیچ مشکل مادی ندارم و محتاج احدی نیستم و تا این لحظه هیچ لقمه حرامی از گلوی بنده پایین نرفته است
    تنها آرزویم آزادی کشورم است
    آرزویم آن است که روزی دین داران عزیز چه موافق چه مخالف و چه بی طرف به خود آیند و به حقوق از دست رفته شان آگاه شوند و آن را از زورگویان طلب کنند
    آرزو دارم دین داران متوجه شوند حکومت اسلامی بیشترین زیان را در درجه اول متوجه دین و دین داران کرده است
    بنده مسیر طولانی را برای رسیدن به این نقطه پیموده ام به همین دلیل است روی سخن طعن آمیزم بیشتر با دین داران است چرا که می دانم بدون تحول فکری عمیق در دینداران محترم تحولی در ایران به وجود نخواهد آمد
    سعی هم کرده ام پیرامون اعتقادات دینی با کسی بحث و جدل نکنم چرا که درد اصلی ما دینداری نیست بلکه استبداد و خفقان است
    سخن من با همان دوستی است که با استفاده از نام ساسان و ساسانم سعی در ایجاد شبهه در نوشته هایم دارد
    خواننده عزیز هر کس که هستی در هر مقام و منصبی که هستی حتی اگر خامنه ای هستی بدان این حکومت به زیان تو است
    ایران کشور بالفوه قدرتمندی است مهد علم و تمدن بشری است فرهیختگان به دنیا عرضه کرده کاروان تمدن بشری را جلو برده حیف است تحت سیطره بی خردان گلویش فشرده شود
    این همه سرمایه و نیروی انسانی که از ما هدر رفته کافی بود برای این که ایران اکنون در صدر کشور های جهان قرار گیرد
    دلم می گیرد از این که شاهدم چگونه صدا و سیمای جمهوری اسلامی مردم را تحمیق می کند روزنامه ها و مجلات اجازه حق گویی ندارند فرهیختگان یا در اسارتند یا در انزوا می پوسند
    پنج میلیون ایرانی جمهوری اسلامی را ترک کرده اند که اگر یک جا دور هم جمع می شدند یکی از ثروتمند ترین وفرهیخته ترین جوامع بشری راتشکیل می دادند
    طرفداران ولایت مطلقه فقیه به خود آیید
    از چه طرفداری می کنید؟ گیرم لقمه نانی از اموال تاراج شده ملت جلویتان می اندازند و زندگی تان به راه است و غصه مظلومان در دلتان نیست فکر نکرده اید با این حکام نا بخرد کشور به فهفرا می رود؟ اگر کمک می کردید فرهیختگان اداره امور را به دست گیرند آیا برای شما بهتر نبود؟
    با تمام ادعای معنویات در واقع غرق دنیای مادی شده اید
    ایرانی یعنی شجاع حق گو اشرافی ظلم ستیز و سر افراز
    با همین شعار ها انقلاب کردیم می خواستیم با اندیشه ای کودکانه مستضعفان جهان را از اسارت استکبار به در آریم غافل از این که عده ای با این شعار ها ما را سر کیسه کردند و ذره ای برای نجات مستضعفان گام بر نداشتند که هیچ ایران را نیز بیش از پیش به استضعاف کشیدند
    قدرت های دنیا از جمهوری اسلامی زیان که ندیدند چه سود ها که نبردند
    ایران را که می توانست رقیبی در منطقه برایشان باشد به قهقرا کشاندند
    منطقه را به ویرانه ای تبدیل کرده اند
    سالیان سال طول می کشد این خرابی ها اصلاح شود و چه کسی از آن سود می برد؟ شرکت های بزرگ چند ملیتی
    آلمان و فرانسه و آمریکا و انگلیس از هم اکنون نقشه باز سازی ما را طراحی کرده اند و بر سر تقسیم منافع خود به توافقاتی دست یافته اند
    بنده فعلا تحت عنوان ساسانم خواهم نوشت و خوانندگان با مشاهده محتوی تشخیص خواهند داد کدام اصلی و کدام تقلبی است
    به امید
    جدایی دین از حکومت
    حقوق بشر
    قوانین مدنی
    آزادی آزادی آزادی

     
  36. درود بر استاد گرامی

    توصیف حمله اعراب به ایران از زبان بزرگ مرد ایران زمین، فردوسی

    از این مار خوار اهرمن چهرگان
    زدانایی و شرم بی بهرگان

    نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
    همی داد خواهند گیتی به باد

    بسی گنج و گوهر پراکنده شد
    بسی سر بخاک اندر آگنده شد

    چنین گشت پرگار چرخ بلند
    که آید بدین پادشاهی گزند

    از این زاغ ساران بی آب و رنگ
    نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

    که نوشین روان دیده بود این به خواب
    کزین تخت بپراگند رنگ و آب

    چنان دید کز تازیان صد هزار
    هیونان مست و گسسته مهار

    گذر یافتندی به اروند رود
    نماندی بر این بوم و بر تار و پود

    به ایران و بابل نه کشت و درود
    بچرخ زحل بر شدی تیره دود

    هم آتش بمردی به آتشکده
    شدی تیره نوروز و جشن سده

    کنون خواب را پاسخ آمد پدید
    ز ما بخت گردن بخواهدکشید

    شود خوار هر کس که هست ارجمند
    فرومایه را بخت گردد بلند

    پراگنده گردد بدی در جهان
    گزند آشکارا و خوبی نهان

    بهر کشوری در ستمگاره یی
    پدید آید و زشت پتیاره یی

    نشان شب تیره آمد پدید
    همی روشنایی بخواهد پرید

     
  37. درود برآقا مرتضی
    هموطن گرامی، نمی دانم کجای پاسخ من به جناب “بابکم”، در پست “مردی با دو شاخه ی گل رز” که به نوعی ای به مسئله ازدواج پیامبر با همسر فرزندخوانده اش داشت، به شما بر می گشت که آنگونه بر آشفتید و بنده را مورد لطف! خویش قرار دادید؟
    من در آن نوشته، فقط در یک پاراگراف نوشته ام که :««در راستای این خواسته جناب نوری زاد، من در آن پست و در پست بعدی، در چند کامنت، به پاسخ های آقامرتضی ایراد گرفتم و به ایشان یادآوری نمودم که شما متن آیۀ مربوطه در قران را تغییر داده و ترجمۀ دلخواه خود را می آورید و در این ترجمه از عباراتی استفاده میکنید که به هیچ وجه در آن آیه نیست!!
    از آنجائیکه پاسخ های ایشان برایم قانع کننده نبود، لذا، علیرغم اینکه ایرادات وارده و مشکل مطرح شده توسط دوستان را در باب این موضوع، وارد می دانستم؛ به بحث بی حاصل فوق ادامه ندادم. و بنظرم برای کسانی که مطالب سایت را دنبال میکنند، روشنگری لازم را داشته است!»»

    آیا در این پاراگراف، اهانتی به شما وارد شده است؟ آیا من حق ندارم که بگویم: من علیرغم اینکه ایرادات وارده و مشکل مطرح شده را قبول داشتم، قانع نشدم و به بحث بی حاصل فوق ادامه ندادم و قضاوت را بعهدۀ افکار عمومی دوستان در این سایت، گذاشتم؟؟!
    آیا ایرادات من به پاسخ های شما، وارد نبود؟

    من یکبار دیگر، ایرادات مورد نظر خود را عینا برای شما می نویسم تا مورد قضاوت دوستان قرار گیرد:
    «« حامی
    ۱:۲۷ بعد از ظهر / بهمن ۱۴, ۱۳۹۲
    آقا مرتضی عزیز
    حال که جناب آقای نوری زاد هم خواسته اند که جنابعالی در مورد ازدواج پیامبر با همسر زید (پسر خوانده خود پیامبر)، پاسخی و مطلبی بنویسی؛ قبل از نوشتن این پاسخ توجه شما را به نکته زیر جلب میکنم.
    شما، در پست “آن مرد با وانت آمد” و در پاسخ به یک ناشناس، جواب کوتاهی داده ای.
    در آنجا، در ترجمه آیه ۳۷ سوره احزاب (که عینا از “تفسیر المیزان” کپی-پیست کرده ای)، چند “عبارت” را نمی توان در خود آیه مربوطه، مشاهده کرد. اما در ترجمه آن (بدون آنکه در پرانتز قرار داده شده باشد)، مورد استفاده قرار گرفته است که دوست دارم شما مرا نیز راهنمایی نمایید که این “عبارات” از کجا آمده اند؟
    ۱- همسرت را “برخلاف میلت” نگه دار…. . در اینجا، عبارت “برخلاف میلت”، از کجا آمده است؟
    ۲- پس همین که زید بهره خود از آن زن گرفت، “و طلاقش داد”،…. . در اینجا نیز، عبارت “و طلاقش داد”، از کجا آمده است؟ در اینجا فقط اشاره به بهره گرفتن زید از همسرش دارد و نه طلاق دادن او.
    ۳- … نسبت به همسر پسر خوانده‏ هاى خود “وقتى مطلقه میشوند” … . در اینجا هم، عبارت “وقتى مطلقه میشوند”، از کجا آمده است؟»»

    و باز در جای دیگر نوشتم که:
    ««سلام آقا مرتضی
    میبینم که در این نوشته جدیدتان (در مورد ازدواج پیامبر با همسر زید)، باز هم با استفاده از ترجمه المیزان و بدون در نظر گرفتن “اشکالاتی” که در ترجمه آن آیه وجود داشت، به همان موارد دلخواه خود اشاره نموده اید.
    دوست عزیز، ترجمه شما با متن آیه هماهنگی ندارد!!! پاسختان قانع کننده نیست.
    لطفا دوباره آنرا بخوانید.»»

    دوست عزیز، شما برای توجیه دیگران و تحریف مطلب، حتی متن قران را نیز به دلخواه تغییر می دهید! نمونۀ این روش را در مورد “عصمت و معصوم بودن” پیامبران و امامان نیز میتوان دید! در هیچ آیه ای، بله در هیچ آیه ای، گفته نشده که “پیامبران معصومند”! اما از آنجائیکه، به نظر شما، خدا نمی دانسته که واژه “ع ص م” نیز در ادبیات عرب وجود دارد!! لذا از این واژه استفاده نکرده و در عوض از واژه های بسیار دور ِدیگری استفاده کرده و زحمت تاویل و تفسیر آنها را بعهدۀ ما گذاشته است!!
    عجبا که شمایان به خدا و قران ِخویش نیز رحم نمی کنید! واقعا فکر می کنید که خداوندی که در آیات فراوان، بله آیات فراوان، گفته است که پیامبران، افرادی همانند همِۀ افراد بشر هستند(نه معصوم ِ مورد نظر شما)؛ نمی توانسته در یک آیه، تاکید میکنم، در یک آیه بگوید: “پیامبران معصوم هستند”؟؟!!

    بگذریم. شما در آن نوشتۀ عصبانی پا را از این فراتر برده و عنوان “نام” من، یعنی “حامی” را زیر سئوال برده اید و نوشته اید که: ««من حامی ِ آقای سروش یا حامی آقای شبستری یا حامی دوستان دیگر ، هستم.!! »»
    پاسخم اینست که در مورد ِ آقای سروش و آقای شبستری، نمیدانم. اما در مورد “دوستان دیگر”، به وضوح می گویم: آری من نیز چون استاد نوری زاد، فریب ِ دغل کاران دینی را خوردم و این ظلم عظیم را بر این نسل جوان، وارد نمودم و اکنون نیز برای جبران آن، لازم است که از آنها پوزش بطلبم و از آنها حمایت کنم. حامی آنها باشم تا دیگر بار و بیش از این، فریب این دکان داران دین را نخورند!!

    و در پایان نیز بگذار تا این هم بگویم:
    شما می فرمایید با این نظام و این حکومت، مشکل دارید و آنها را قبول ندارید.
    حال لطفی بنمایید و آدرس مسجد یا منبری که در اختیار دارید را اعلام دارید تا هر از چند گاهی به پای منبر شما بیاییم و ببینیم که شمایی که وظیفه اصلی تان، امر به معروف و نهی از منکر است، تا چه میزان در این مسیر گام برمی دارید؟؟
    تا چه میزان در افشاگری این حاکمان ظلم و جور و فساد، تلاش مینمایید؟؟
    شما خودتان بهتر می دانید که وظیفه اصلی مبارزه با خرافه ها و ظلم های جاری در کشور، بعهدۀ شماهاست تا من!! پس علاقمندم، سخنان و موضع گیری شما را، که قاعدتا می بایستی برای این دنیا ارزشی قائل نباشید، و زندگی اصلی و واقعی را در “جهان دیگر” طالب باشید؛ از نزدیک و حضوری ببینم!!

     
  38. با سلام

    دوستان عزیز! “حامی، دانشجو و مصلح” بزرگوار
    از اینکه وقت و حوصله صرف کرده اید برای پاسخگویی به سوال این حقیر و شاید دیگران بینهایت از شما سپاسگزارم.

    حامی گرامی! هدف بنده تنها پرسش از جناب دانشجو نبود. بلکه خواستم دیدگاه همه ی شما بزرگواران را در این باره بدانم. لذا بسیار کار خوبی کردید که دعوت مرا پذیرفتید. و اما: جنابعالی مرا به تفسیر المیزان به آیه ی 213 سوره ی بقره ارجاع داده اید که بسیار بجا بود. ولی من هم همانند جناب مصلح فکر می کنم که در تفسیر المیزان به عصمت اهلبیت تاکید شده. در تفسیر مذکور آمده:”پس عصمت خدایی عبارت شد از اینکه خداوند سببی در انسان پدید آورده که بخاطر آن تمامی افعال انسان نام برده به صورت اطاعت و صواب صادر شود و آن سبب عبارت است از علم راسخ در نفس، یعنی ملکه ی نفسانی.” و در جای دیگر می فرماید:”آن سبب که باعث شد انسان در خارج وجودی حقیقی یابد، مانند سایر انواع موجودات خارجی همان سبب او را به هدایت تکوینی خارجی به سوی سعادتش هدایت می کند.” که به نظر بنده نه تنها تاکید بر عصمت است بلکه آن را از جانب خدا می داند. که البته برایم اصلا قابل پذیرش نیست. اگر جایی اشتباه فکر کرده ام لطفا راهنمایی کنید. آنچه که برایم مهم هست پاسخ به این سوال از دیدگاه عقل است صرفنظر از دیدگاه قرآن. به هر روی از راهنمایی و ارجاعتان ممنونم.
    و
    دانشجوی گرامی! نخست از شما به جهت اعلام نظرتان در این رابطه تشکر می کنم. و بعد اینکه بسیار منطقی و شایسته پاسخ گفته اید و دیدگاه دو گروه را در رابطه با خدا بیان فرموده اید. ضمن تایید فرمایشات جنابعالی تنها سخنی که در برابر سخنان سنجیده ی شما می توانم بگویم این است که: شما فرموده اید:”خدا در نگاه سنتی انبیا و اولیایی را انتخاب می کند که نه سوادی دارند و نه مدرسه و تعلیمی دیده اند.” از نظر بنده از آنجا که خدا باید عادل باشد پس باید اولیایش را از میان کسانی انتخاب کند که به اصطلاح امروزی روشنفکر باشند یعنی توانایی تشخیص خوب و بد را داشته باشند و برای بهبود اوضاع برنامه ای. نه اینکه مثل مردم عادی هر آنچه را که به آنان القا می شود بپذیرند و به هیچ چیز کاری نداشته باشند. در تعریفی که دکتر شریعتی از روشنفکر دارد اینطور آمده:”روشنفکر انسان آگاهی است، اعم از کارگر، کشاورز، دانشجو، نویسنده، هنرمند، دانشمند، بی سواد… که از استحمار، استعمار، استبداد، فاصله ی طبقاتی یا هر رنج دیگر انسان و مردم رنج می برد و خود را مسئول ریشه کن کردن آن می داند، و به دنبال یک ایدئولوژی می گردد و یک آگاهی یک ایمان.” لذا می توان نتیجه گرفت: اگر یک بی سواد دارای شرایط فوق باشد می تواند یک روشنفکر باشد. فقط خواستم این نکته را عرض کنم که چه بسیارند کسانی که کتاب زیاد خوانده اند و تحصیلکرده اند اما از درک اندکی برخوردارند. یعنی قدرت تشخیص امور را ندارند و در مقابل افرادی هستند که دارای تحصیلات اندکی هستند یا بی سوادند اما برخوردار از شعور و درک بالا. اگر اشتباه می گویم اصلاح بفرمایید.
    و
    مصلح گرامی! ضمن تشکر از شما، همچنانکه قبلا عرض کردم آنچه که برایم حائز اهمیت است بررسی این مطلب از دیدگاه عقل و خرد است صرفنظر از دیدگاه قرآن. هر چند که در رابطه با آیه ی مورد نظر شما(آیه ی تطهیر) هم، عقل ناقص بنده مفهوم عصمت را دریافت نمی کند. و دیگر اینکه: مگر خداوند نگفته که عقل راهنمای بشریت است؟ پس چرا نباید از صاحبان عقول ناقص به گفته ی شما بهره برد؟

    در آخر از ناشناس گرامی با علامت(-) که لینک دانلود سخنرانی را قرار داده اند سپاسگزاری می کنم. و اینکه: در نظر دکتر سروش”معصوم کسی است که از یک درجه ی بالایی از تحلیل عقلانی برخوردار است از یک پارسایی و تقوای فوق العاده که او را از گناه باز می دارد نه اینکه او را در انجام ندادن گناه ناتوان کند.” حال اینجا سوال دوستمان دانشجو پیش می آید که:”مگر می شود 14 معصوم موردنظر که همه فرزندان هم و اعضای یک خانواده هستند هیچ گناهی نکرده باشند و جز اینها کسی معصوم نباشد؟ حتی یک نفر نتوانسته غیر از اینها خود را از گناه مبرا نگه دارد و شایسته ی نام معصوم گردد؟”

    از بابت طولانی شدن نوشته ام عذرخواهی می کنم. با احترام.

    —————

    سلام بانوی خوب
    سپاس از شما که به این مباحثه ی علمی گرما بخشوده اید.
    سپاس

     
  39. سلام،

    به ” خانه اندیشمندان علوم انسانی ” هم سری بزنید و بر احیای حقوق معوق مانده ی نیمی از جمعیت ایران – زنان – دفاع کنید. برابری حقوق فردی و اجتمای زنان با مردان اولین گام ها برای درهم شکستن قدرت استبداد و برقراری دموکراسی است.

     
  40. اﻗﺎﻱ ﻧﻮﺭﻳﺰاﺩ ﻋﺰﻳﺰ ﺳﻼﻡ
    ﺷﺎﻳﺪ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﻳﺮﻭﺯﻫﺎ ﭼﻜﻮﻧﻪ ﻓﻜﺮ ﻭﻋﻤﻞ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﺪ. ﻣﻮﻫﻤﺘﺮ اﻳﻨﻜﻪ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩ ﺭا ﻣﺮﻭﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﻳﺪ ﻭﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺳﻴﺪﻩ اﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻮاﺭﺩﻱ اﺷﺘﺒﺎﻩ. ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﺪ .اﻣﺮﻭﺯﺗﺎﻥ. ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺩﻭﺳﺘﺪاﺷﺘﻨﻲ اﺳﺖ.ﺗﻔﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺼﺪﻕ ﮔﻔﺘﻪ اﻳﺪ. ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻓﻀﺎﻱ اﻃﺮاﻓﺘﺎﻥ ﺗﺎﺛﻴﺮ ﻣﻴﮕﺬاﺭﻳﺪ. ﺩﻭﺳﺘﺪاﺭ ﺷﻤﺎ ﻋﻆﻴﻢ

     
  41. هرگز فراموش نمی کنم سالهایی که در جبهه و میان برادران حزب اللهی خودم بودم و
    وقتی را که از مرحوم مصدق دفاع می کردم و همراهان برایم خط و نشان می کشیدند..
    مصدق از نوادر روزگار سیاسی ماست که هم و غمش، ایران و منافع ملی و امنیت ملی ایران
    بر اساس اصول عقلی و جهانی و با پرهیز از زیاده روی است . نابغه ای که توانست بر تکیه بر
    قوانین منطقه ای و جهانی با کشور قدرتمندی مثل بریتانیا جدال سیاسی را با
    عاقبت بخیری به انجام برساند.این دسته از سیاست مداران ایرانی هرگز به ذایقه غربی ها
    خوش نمی آیند و زود ریشه کن می شوند .زیرا روش ها ی مذاکره و بده بستان های جهانی را
    بلدند و بجای فریاد از خردشان بهره می برندو از کیاستشان . جای او خالی بوده و خواهد ماند زیرا
    سیاست در ایران بگونه ای رقم خواهد خورد که قدرت های صاحب نفوذ سیاسی بیشتر بهره ببرند .
    و در این بین سیاست مداران رقیب در ایران به جای شنیدن سخن مخالفشان پوست از تن حریف می کنند
    چه حق و چه ناحق !؟ با این اوصاف بعید می دانم ایران تا قیامت روز خوش به خود ببیند .

     
  42. درود بر رهگشاى ايران آزاد نوريزاد آزاده و شيردل و همه دوستان :دوست همراه و ناديده ام وبگرد چه بجا ياد آورى كرده اند آنچه را كه حق نداريم به نمايندگى قربانيان از يادش ببريم .اما افزوده من :كهريزك از ٨٨ آغاز نشد ..گيرم كه آمرين و عاملينش را كيفر دهند -كه بايد بدهند -اما از آن رو چنين مى كنند كه گندش در آمده .من بايد از كژ فهمى احتمالى پيشگيرى كنم .من ستيزه اى با دين و ايمان و نيز بى دينى ندارم .اما كهريزك را ذات هر گونه حكومت عقيدتى مىدانم ؛چه دينى ،چه غير دينى .درخت را از ميوه اش بايد شناخت و حكومت دينى را از آثارش .البته مى شود با مغلطه گفت :دموكراسى نيز نوعى حكومت دينى است .اما حكومت دينى از ديد من يك تفسير از چگونگى و چيستى جهان و انسان و بنياد و معناى جهان و انسان و حقوق و تكاليف بر ساخته از اين معنا و بنياد است كه -توجه كنيد -كه دستگاه هاى زور و ايدئولوژيك حكومتى را پشتوانه خود مى كند و در ميدان رويارويي فكر با فكر و كلمه با كلمه از حق ويژه برخوردار مى شود .چنين حكومتى ذاتا توهين به آزادى و اختيار انسان ها در انديشيدن و ابراز بى خطر انديشيدن در باره فرهنگ و آيين و زبان موروثى خودشان است .چنين حكومتى با اتكا به زور عريان و پنهان -از جمله زور اعتقادات عامه و جزميات موروثى و تعصبات نابخردانه – عصاره و سرچشمه پويايي و توانايي يك ملت را در همه حوزه ها اعم از تفسير كلان معناى هستى و علوم انسانى و رياضى و تجربى و اقتصاد و صنعت و غيره را بى رمق و خشك كند .نفرماييد كه مسئله ما اين ها نيست . عمده مشكلات ما.حتى صنعت و اقتصاد به اين سرچشمه برمى گردد .اين سرچشمه فضاى عمومى است .از جمله ترس از قطع و و صل اينترنتى و عدم امكان ويرايش يك كامنت ناقابل هم به همين سلطه و هژمونى تفسير زورپناهان حكومت دينى از عالم و آدم برمى گردد .تفسيرها و انديشه ها بايد حتى الامكان در شرايط برابر و عادلانه و بدون دخالت تفسير غالب با هم رو در رو شوند ؛چه در مورد بانكدآرى ،چه در مورد خدا و معناى هستى .تنها از اين راه بيشترين پتانسيل يك ملت براى بهبود مسائل عمومى اش آزاد مى شود .حالت برعكسش اين است كه حكومت مى گويد :تنها تفسير من از رخداد ٨٨ حق است .كهريزك پاسخى است به هر كس كه به اين رخداد به چشم فتنه نگاه نكند نه رخداد ٨٨كه اصل انقلاب ،جنگ ،اشغال سفارت ،زندانى و جرم و جزا و حقوق زندانى ،غدير خم ،اولويت هاى علمى و صنعتى و آنچه سياست هاى كلان ناميده مى شود بنا به اصل ١١٠ق.ا.سپرده شده به فقيه و ولى .اين اوست كه عمده توان صنعتى را متمركز بر اورانيوم پرستى كرده .در ضمن زندانى اعم از سياسى و عادى حقوقى دارد .زمان خلخالى كهريزك ها تأسيس شد ؛جزيره شيرين نو كه به فراموشى سپرده شده و هيچ كس از آن زنده برنمى گشت مگر با تن شرحه شرحه و كرم زده .شور آباد ،ورامين ،زندان هاى بى نشان در قلب شهر ،تونل باتوم ،حبس بلندگو ،رگ و تيغ و اعدام مصنوعى ،گرسنگى ،شپش ،چپاندن صد نفر در ده دوا زده متر ،و تبديل انسان به حيوان .الان قلمرو عمومى اى كه بايد از نشاط و پويش آزادى فكر سرشار باشد شده محل نمايش علنى جان دادن اعدامى .روش تربيت شرور و ترسو .تا كهريزك را استثنا مى بينيم بايد شاهد تكرارش نيز باشيم

    —————

    چه نگاه فنی ای!
    سپاس کورس گرامی
    سپاس

     
  43. جناب نوریزاد، مصدق را هم امام نکنید. ایشان هم صد در صد سفید نبود. ایشان هم اشتباهات بزرگ کرد، به عنوان نمونه بستن مجلس.

    ———–

    سلام مش قاسم گرامی
    صد در صد با جنابعالی موافقم. بله، ما از قدیس سازی باید پرهیز کنیم. سخن شما درست و منطقی است و باور من نیز همین است.
    سپاس ازشما

    .

     
  44. کسانی که جلوی اینگونه تجمعات را می گیرند ترسشان بیشترازآگاهی مردم است.هرچه ازعمراین انقلاب می گذردبیشتر
    پی به پوچ بودن حاکمان این مملکت می برم .امروزدراخبار دیدارمجلس خبرگان با رهبر رادیدم واین سوال درذهنم آمد که واقعا کارمفیداین جمعات به اصطلاح خبره برای ما چیست؟ واقعا این جمعات آخوند چه کار مفیدی رابرای جامعه بشری انجام داده است؟ اگر کسی جیزی می داند لطفا ماراهم آگاه کند.

     
  45. دوست عزيز آقاى وبگرد :آنچه در كامنت پيش در باره كهريزك و شاهد زنده آن عباس بيگدلى نوشتيد مرا بدهكار سپاسى ناقابل به شما مى كند .سپاسى هم به آقاى مزدك بدهكارم براى با نوشته هايشان از استاد جمالى به ويژه نوشته ايشان در كامنت پيش .اين با نمايي خدا به خرد همگانى اى كه تنها در آينده با گذر از از خرد همگانى در تاريخ خدا مىشود به راستى أوديسي نى است و ياد آور اين سخن بزرگمهر فرزانه كه همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند .،دوست گرامى آقاى مزدك دارم كتاب هاى استاد جمالى را مى خوانم و آشنايى با. ايشان را به شما بدهكارم .به جاى آن شاهرخ مسكوب و سوگ سياوش و مقدمه اى بر رستم و اسفنديار را به شما و آقاى بى كنش و همه دوستان معرفى مى كنم اگر پيشتر خودشان نوشته هاى مسكوب را نخوانده باشند پرسشى هم از بى كنش ارجمند دارم .پيشاپيش اين پاسخ را كه أبيات آغازين شاهنامه از دقيقى است نمى پذيرىم چه فردوسى با بازنوشت آنها به آنها آرى گفته است :در اين أبيات فردوسى خرد را از پرسش از خدا و بنياد جهان باز مى دارد و جان گفته بر سر نه گويي به اين بنياد نيست پس مى رساند كه در اين باره :نيايد بدو نيز انديشه راه / بنابراين :/ميان بندگى. را ببايدت بست /بنابر اين فردوسى درست ناهمساز با انديشه مدرن بنيادى ترين پرسش هاى متا فيزيكى را بايكوت مى كند و سپس حتى چون اگنوستيسيت هاى مدرن نمى گويد كه ناشناختنى را رها كن بل. رهنمود بندگى به آن چيزى مى هد كه نيايد بدو هيچ انديشه راه .نتيجه :فردوسى همچون هومر حماسه سرايي بزرگ است و از زنده نگه داران زبان پارسى و باز گشت به انديشه شكوه مند ايرانى .با اين همه نه فردوسى و نه هيچ حكيم ديگرى در روزگار قديم به خرد و انديشه در معناى مدرن ره نيافته است .كاوه از مردم است و كريستن سن داستانش را همخواند روح ساسانى مىداند .در اين داستان نقش كاوه و مردم تا آن جاست كه شاه بى فرهى برود و شاه فرهمند بيايد .و سپس كاوه و مردم دگربار در بندگى محو شوند .ببينيد انوشيروان با اين دستاويز كه فره ايزدى از بالا به او مشروعيت مى بخشد در سركوب آزادمردان مز دكى كه از مردم و مردمى هستند چه كشتار بزرگى راه مى اندازد ؛آن هم به يارى فقهاى زردشتى .آنچه از مناظره موبدان و مزدكيان مانده به اين ادعا كه فقه در كار نبوده نه مى گويد .مزدكيان از نابخردانه بودن پوزه بند دفع نجاست مى گويند و موبدان حرفى ندارند جز اينكه اين فتنه و كژ دينى است .در باره نوشته وبگرد در كامنت ديگر .با سپاس به همه دوستان

     
  46. سلام برنوریزاد عزیزوگرامی؛ اخداوند شمارا ازمردم ایران نگیرد .واین تنها نوری است که برقلب این مردمان مصیبت زده نورافشانی میکند ؛خداوندا تا ظهور مهدی پایدارش دار .

     
  47. پرویز محمدی

    هر کس که نام نیک مصدق کند تباه
    نامش ز کارنامه هستی سترده باد

     
  48. بابک خرمدین

    جناب نوریزاد خوشحالیم که شما به عنوان یکی از هزاران روستائی زاده ای که در سالیان گذشته آب بر آسیاب روحانیت ریخته و با ریسمان این جماعت تازه به دوران رسیده از چاه فقر و واماندگی و نکبت در روستا نجات یافتید، به جفائی که بر این کشور و به این مردم روا ساخته اید واقف شده اید.خوشحالیم که این چنین با دستان خود تاریخ را ورق میزنید و شاهکارهای خود و هم پالگیهایتان را مرور میکنید و اینچنین سوگمندانه آن را تقبیح میکنیدجناب نوریزاد به واقع این هزینه ای که نسلهای ایرانی بابت برکشیدن امثال شما به قدرت و ثروت و نجات شما از پستوهای تاریک و نکبت زده روستاها پرداخت با کدامین چوب معیار قابل سنجش است؟ حال که بیدار شده اید و دنیا را به رنگ واقعی خود میبینید و دریافته اید که با کشورتان چه کرده اید میتوانید جبران مافات کنید؟آیا حال که مثلا خط خود را از رفقای دیروز جدا کرده اید میتوانید جبران کمترین خساراتی که به این کشور وارد شده را بکنید؟برادر عزیز پشیمانی امثال شما فقط به سود وجدانتان است و بس.این پشیمانی جبران ذره ای از خساراتی که به ایران وارد شده را نخواهد کرد.

    —————

    سلام بابک خرمدین گرامی
    پیشنهاد شما چیست؟ می فرمایید من شخصا چه بکنم؟ من بخشی از سخن شما را قبول دارم که مقصرین یک فاجعه در سلولهای آن فاجعه سهیم اند. نود و هشت درصد مردم به جمهوری اسلامی رأی مثبت دادند. پس کلیت مردمان ایران در آن زمان به این قصور بزرگ داخل شده اند. کم کم عده ای کنار کشیدند. چرا؟ یا فهمشان فراوان تر بود یا بچشم خود آسیب ها را دیدند و ترجیح دادند از گردونه ی حامیان این حکومت کنار روند. می ماند جماعتی که با این نظام ماندند و ماندند و مانده اند. نگاه خشماگین شما هیچ مفر و فرصتی برای آنانی که همین اکنون در بدنه ی این نظام اند و جز همراهی کاری نکرده اند باقی نمی گذارد. دوست من، عصبیت چاره ی کار نیست. شما در این نوشته ی کوتاه سخت عبوسید. کسی اگر بخواهد از آن سوی به این سو بیاید ، با تماشای ابروان در هم رفته ی شما بجای اولش باز می گردد و عطای بازگشت را به لقایش می بخشاید. اهل مدارا باشیم نازنین. خودتان را جای یک ارتشی بگذارید که همین اکنون در لباس نظامی دارد از ارکان این نظام دفاع می کند. یا جای یک اطلاعاتی یا سپاهی که دستش خونی نیست و به کسی جفا نکرده. شما نباید به روی اینها لبخند بزنید؟
    با احترام.

     
  49. سلام
    امیدوارم حالتون بهتر باشه
    اقای نوری زاد تا هستید تا توان دارید ، تا راه رفتنتان را حبس نکرده اند، به دیدن انهایی که میشناختید برید، اونایی که یه روزی مثل شما با بزرگ کردن این اقایان این بلا رو سر این کشور و مردم اوردن، همونایی که ۱۰۰۰ سال دیگه مثل شما شهامت نخواهند داشت که از این دنیا و منافعش دست بشورند، شما ادبیات انها را بلدید، شما صبر دارین، باهاشون حرف بزنید که ببینند، صادقانه ببینند، این نظام و حکومت به این راحتی ها اصلاح نمیشه، مگه اینکه همه ما اصلاح شیم، ما جرات داشته باشیم ، ما حق رو بجوییم، ما بترسیم از ظلم.
    از خدا براتون سلامتی و توفیق می خوام

     
  50. بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
    گرفته كوله بار زاد ره بر دوش
    فشرده چوبدست خیزران در مشت
    گهی پر گوی و گه خاموش
    در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
    ما هم راه خود را می كنیم آغاز
    سه ره پیداست
    نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
    حدیثی كه اش نمی خوانی بر آن دیگر
    نخستین : راه نوش و راحت و شادی
    به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
    دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
    اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام
    سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
    من اینجا بس دلم تنگ است
    و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی برگشت بگذاریم
    ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟
    تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
    سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
    سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
    كه می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
    و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
    و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
    و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
    سوی اینها و آنها نیست
    به سوی پهندشت بی خداوندی ست
    كه با هر جنبش نبضم
    هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتد
    بهل كاین آسمان پاك
    چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
    كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
    پدرشان كیست ؟
    و یا سود و ثمرشان چیست ؟
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بگذاریم
    به سوی سرزمینهایی كه دیدارش
    بسان شعله ی آتش
    دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
    نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
    چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
    كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
    كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
    به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
    و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
    كسی اینجاست ؟
    هلا ! من با شمایم ، های ! … می پرسم كسی اینجاست ؟
    كسی اینجا پیام آورد ؟
    نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
    فشار گرم دست دوست مانندی ؟
    و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
    مرده ای هم رد پایی نیست
    صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
    ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
    وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
    به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
    ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی كه می خواند
    جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
    وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
    پس از گشتی كسالت بار
    بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
    كسی اینجاست ؟
    و می بیند همان شمع و همان نجواست
    كه می گویند بمان اینجا ؟
    كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
    خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بگذاریم
    كجا ؟ هر جا كه پیش آید
    بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
    زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
    بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
    وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
    كجا ؟ هر جا كه پیش آید
    به آنجایی كه می گویند
    چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
    و در آن چشمه هایی هست
    كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
    و می نوشد از آن مردی كه می گوید
    چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
    كز آن گل كاغذی روید ؟
    به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
    كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
    نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست
    كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
    من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
    ز سیلی زن ، ز سیلی خور
    وزین تصویر بر دیوار ترسانم
    درین تصویر
    عمر با سوط بی رحم خشایرشا
    زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
    به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
    به زنده ی تو ، به مرده ی من
    بیا تا راه بسپاریم
    به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
    به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
    و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
    كه چونین پاك و پاكیزه ست
    به سوی آفتاب شاد صحرایی
    كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
    و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
    می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام
    و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
    كه باد شرطه را آغوش بگشایند
    و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
    بیا ای خسته خاطر دوست ! بیا ای مثل من دلكنده و غمگین
    من اینجا بس دلم تنگ است
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی فرجام بگذاریم….
    ————–
    سلام به تو ای مرد بزرگ……سلامی از من و مای نامرد که تنها حمایتمون از بزرگی و قیام تو, فقط تو لایک و کامنت خلاصه میشه…..البته درونم میگه وقتش که بشه منم هستم ولی در حال حاضر نمیدمنیم چه باید کرد تا تنها نمونی و به سهم خودم قدمی در حمایتت برداشته باشم تا فردا روزی شرمنده وجدان خودم نباشم….در ترکش ما جز دعا چیزی نیست که خالصانه بدرقه راهت میکنم….. در پناه خدا باشی و دست مولا به همراهت دمت گرم و سرت خوش باد…

     
  51. آقاى نورى زاد عزيز
    سلام
    اميدوارم حالتون خوب خوب شده باشه
    پریروز نزديك غروب ديدمتون، اونقدر خوشحال شدم كه هستين
    با دوستم براى ابراز ارادتى كه نشد بكنيم رفتيم از مجيديه برگشتيم سيدخندان و اومديم دوباره سمت شما
    اين بار نزديك ترين حالا ممكن بود به ديدن عزيزى مثل شما
    با تموم وجودم داد زدم
    آقاى نورى زاد خيلى عزيزى، دوستت داريم و با دل و جون دستام رو تووو هوا تكون دادم
    همون كه ميخواستم هم شد، هم جواب گرم شما و هم تعجب و اخم هاى بچه هاى بالا
    واقعا دوستتون داريم
    اى كاش ميشد كنارتون ميبوديم و همپاى شما ميرفتيم به سمت صلح و دوستى
    فداى دلتون و استقامت دوست داشتنى تون
    بدرود تا بعد

     
  52. khosh haliye man bi andazas ke javabe mano ehsasamo az shakhsi mese shoma migiram….faghat ye khahesh…rahe shoma haghe…rahe hagh hamishe tavanaye najavan mardane hamrashe.. va tu in mamlekat chand barabare chon tarafe na hagh ham bi rahme ham bisefat va ham sang del..vali toro b harkas ke dos dario miparastid tu in rah movazebe khodetam bash…ayandeye in mamlekat be afkare shoma va mese shoma niyaz dare ostad…rahetun doroste…ama bayad movazebe khodetunam bashid…shoma motealegh be khodetun tanha nisti…amsale shoma omid chandin milion javunan….rahetuno berid ama ba siyasat…..man kuchiktar az unam ke bekham nasihat gone ba bozorgi mese shoma harf bezanam…bezarid paye ye ehsase naghese javuni…ostade man.. jolo berid ama be moghash…mitarsam az in natarsiye shoma…zibast..vali mitune hasrat bar bashe tash vase mahaee ke be shoma darim iman miyarim va omid darim ke hanuzam adamaye bozorg tu in sarzamin hastan…pish berid..vali be moghe…be afkare mardomam deghat konin…mardome ma yekam ajiban…jahaee ke bayad bashan nistan..jahaee ham ke nabayad bashan hastan…aksariyat hanuz be roshaniye kamel naresidan..albate zamanesh dor nis…faghat movazebe khodetun bashid va be moghe jolo berid…bebakhshid jesarataye mano…

     
  53. با دین یا بدون آن ، انسانهای خوب کارهای خوب می کنند و انسانهای شرور، کارهای شرارت بار، اما برای اینکه انسان های ظاهرا خوب کارهای شرورانه بکنند،
    به دین نیاز است.

    استیون واینبرگ
    درود خدا بر شما باد

     
  54. مشتاق گل از سرزنش خار نترسد…

    با سلام و عرض ارادت خدمت جناب نوری زاد عزیز دیروز وقتی پست جدید شمارا در سایت خوندم ساعت حدود 1 بود وقتی به احمد آباد و مصدق بزرگ رسیدم بی وقفه خواندن رو رها کردم و راهی احمد آباد شدم شاید دیدار میسر بشود که متاسفانه دیر رسیدم و قدم به قدم برادران گمنام حضور داشتند و حتی از برگزاری مراسمی ساده برای یک بزرگ مرد ممانعت کردند.و ظاهرا فقط نوه ی ایشون رو به داخل عمارت راه دادند… اینجا دقیقا جاییست که من همیشه به دوستانم میگم اگر ما 100تا دولت تدبیر و امید هم داشته باشیم باز هم کاری از پیش نمیبریم چون تصمیم گیری در بسیاری از موارد ظاهرا طبق قانون مگر انجاییکه!!! در بیت انجام میشود و خارج از اختیارات عالی ترین مقام اداری کشور که رییس جمهور میباشد است. کدام رییس جمهور جرات دارد درباره ی حقوق بهاییان سخن بگوید کدام رییس جمهور جرات میکند از حقوق سنیها و دراویش و دیگر اندیشان سخن بگوید جناب نوریزاد این خانه از پای بست ویران است اصلاح پذیر نیست اینها استادند در وارونه کردن تاریخ و ما مردم استادیم در ساده لوحانه فریب خوردن… جناب نوریزاد عزیز لطفا بمانید و بنویسید قلمتان جاودان با سپاس و مهر فراوان

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

88 queries in 2195 seconds.