سر تیتر خبرها
دو مجلس زیر زمینی

دو مجلس زیر زمینی

یک:  درست مجاور زندان اوین، به جوانی برخوردم که پشت فرمان یک پراید نشسته بود و شعاع یک متریِ اطراف خود را با آشغالِ آجیل  آلوده بود. وقتی من به او رسیدم، هنوز می خورد و می آلود. حجم انبوه زباله ای که او بجای نهاده بود، نشان از این می داد که زمان بسیاری را به انتظار مانده است. من آن روز با پای خود به دادسرای اوین می رفتم اما تقدیمِ یک تذکرِ دوستانه  به آن راننده ی جوان مگر چه هزینه ای داشت و چه وقتی از من می ستاند؟

تذکر دوستانه ی من، عصبیتِ  پنهان جوان را برکشید. جوری که  پاسخِ  شتابناک و محکمی نثار من ساخت. که  یعنی:  این به خودم مربوط است و شما چکاری ای و راهت را بگیر و برو. و نیزشاید گفته باشد: رو به قبله بنشین و بخاطر این که  دک و پوزت را بهم  ندوخته ام خدای را شاکر باش.

صحبت کردن با فرد مغرور و بی منطقی که هیچ مفرّی برای همدلی و هم سخنی باقی نمی گذارد، به این می ماند که شما بخواهید ابرهای آسمان را با پفِ دهان جابجا کنید. همانجا در نیم متری او پایین نشستم و با کف دست، زباله های آجیلیِ او را روفتم. آرام و بی شتاب. جوان بخود پیچید.  کمی معطل ماند. نمی توانست بی تفاوت  بماند.  این بار اما بسیار مؤدبانه گفت:  شما اجازه بدهید من خودم جارو دارم نظافت می کنم.  وبا عجله پیاده شد و رفت طرفِ صندوق عقب اتومبیلش.

دو: شب جمعه  در یک  فضا ومحفلِ تنگ  و بهم فشرده برزمین نشستم و بخود گفتم: این، عاقبت وسرنوشت قومی است که جانانه خود را فدای جهالت کرد و همچنان سر به طوق جهل دارد. شب شریفی بود آن شب. شبِ بزرگداشت دو برادر. دوشهید. کدام دو شهید؟ باکری ها. کجا؟ دریک زیرزمین کوچک با جمعیتی فراوان و مشتاق. حالا چرا زیرزمین؟ بخاطر این که همه ی مساجد کل کشور و همه ی حسینه ها و همه ی سالن ها و همه ی تالارها و همه ی سوله ها حتی، آری همه ی اینها  درشان را  به روی خانواده ی این دو شهید بسته بودند. چرا؟ چون خانواده ی این دوشهید و خانواده ی شهید همت و خانواده ی خیلی از شهدا در فهرست فتنه جای دارند و از حقوق شهروندی محروم.

سه:  دکتر ناصرمهدوی زنگ زد که امروز آخرین جلسه ی درس نهج البلاغه ی من است اگر می توانی بیا. خانوادگی رفتیم به محفل درسش. چه جمع با صفایی فراهم آورده بود او با اخلاق و فهم خواستنی اش. وصیت نامه ی امام علی به فرزندش را وا می شکافت. به اینجا رسید: ملاک درستیِ راه، تمرکز و صفای باطن است. این که ذهن تو از هزارپارگی دست بشوید و به نکته ای و فهمی و خواسته ای خاص “خیره”  شود. وگفت: آنچه که به تمرکز، بقا می بخشاید، محبت و عشق است. این دو –  تمرکز و صفای باطن – که با هم جمع آیند، درستی راه را نوید می دهند.

چهار: جوانی درحینِ ورزشِ اسکی سرش به سنگ می خورد و به مرگ مغزی فرو می رود. پدرو مادر این جوان چه می کنند؟  کاری بزرگ. چه؟ اجازه می دهند اعضای بدن جوانشان، در بدن دیگران جا بگیرد و حیات لرزانِ همان دیگران را بقا بخشد. عصرجمعه، برای این جوان مجلس ختم گرفته بودند.  پرسان پرسان رفتم و در زیرزمین خانه ای دست پدرِ این جوان را به گرمی فشردم و به غیرت مندی و فهم فراوانش آفرین گفتم. به مادراین جوان نیزگفتم: شما دردل ما جای دارید. اگرچه حاکمیت جهل، شما را به رسمیت  نشناسد و به اسم  بهایی  بودن، خونتان بریزد و اموالتان به تاراج برد و بخت و اقبال تان بخاک اندازد.

اشاره:

پنجشنبه و جمعه را، هم به خودم هم به برادران استراحت دادم. از امروز – شنبه دهم اسفند – همچنان قدم زدن های من شروع می شود. از ساعت یک و دو تا غروب. عکسی که برای این نوشته انتخاب کرده ام، توسط رهگذری گرفته شده. یکی دو روز پیش از حادثه. می بینید که پارچه ی سفید، تروتمیز است. اکنون اما خاکی و خونی است. شاید یک روز این پارچه ی حق خواهی را برسر چوبی بستم و با همان به درخانه ی بعضی ها رفتم و دلیل این همه سکوتشان را پرسیدم. گرچه خود پیشاپیش می دانم چه خواهند گفت و از چه ریسمانی خواهند آویخت.

محمد نوری زاد

دهم اسفند نود و دو – تهران

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

56 نظر

  1. سلام آقاي نوري زاد
    برادر چرا شما بهائيان را اينقدر مورد عنايت قرار مي دهيد مگر شما تعريف كافر را نشنيده ايد كه در مباني ديني ما آمده است كافر يعني كسيكه منكر خدا باشد و يا براي خداوند متعال شريك قائل باشدحال آنكه شما خود نيك ميدانيد بهائیت دینی است که توسط میرزا حسین‌علی نوری، ملقب به بهاءالله در قرن ۱۹ میلادی در ایران بنیانگذاری شدو بهائیان بهاءالله را فرستاده خدا (پیامبر) در این دور می‌دانندآيا شما كه خود را مسلمان ميدانيد واقعا تسليم اين امرنشده ايد كه ((الدين عند الله الاسلام)) كه دين نزد خدا همانا اسلام است و محمد آخرين فرستاده خداست و مي دانيم كه يكي از راسخ ترين اعتقادات اين قوم برساخته بدست شيطان اعتقاد به الوهيت علي محمد باب و حسينعلي نوري است.
    آقاي نوري زاد من شما را انساني آزاد انديش مي دانم كه دست از جان شسته ايد و به دنبال حقيقتيد ولي برادر حمايت شما از اين قوم شيطاني خود آغاز كننده مسيري انحرافيست كه شما را در قيامت با بزرگان اين نحله دروغين همنشين خواهد كرد.تحقير و فشار به اين قوم از اوجب واجبات است و مطمئن باشيد كه اگر امام زمان عج هم ظهور نمايند اجازه نخواهند داد اين قوم كافر آزادانه گسترش يابند و موجب بدعت بيشتر گردندلذا بر خود مي دانم كه دوستانه و بدون غرض ورزي از شما بخواهم كه عاقبت راهي كه انتخاب كرديد را در نظر بياوريد و بيني و بين الله اگر متوجه امر شديد مثل هميشه با آن روحيه آزاد انديشتان نظر قطعي خود را دراين باره بيان نمائيد و در پايان از شما خواهش مي كنم به اين سوال بنده پاسخ دهيد كه چرا از بهائيان حمايت مي كنيد؟باتشكر

    ——————

    سلام دوست گرامی
    بفرض که برداشت شما از بهاییت درست باشد، این درستیِ سخن شما هرگز به معنی سرکوب اینان در بهره مندی از حقوق شهروندی شان نیست. بهاییان را رها کنیم و برویم سروقت کمونیست ها و سوسیالیست های کشورمان. اینان باید – آری باید – از حقوق مساوی همانند ما شیعیان برخوردار باشند. این را انصاف و قانون و انسانیت می گوید. قبول ندارید دوست من؟

    .

     
  2. بی کنش عزیز
    اگرماایرانیان شاهنامه راخوانده بودیم وآن رادرک کرده بودیم به چنین فلاکتی مبتلا نشده بودیم
    به یزدان که گر ماخردداشتیم کجااین سرانجام بدداشتیم
    به امید روشن شدن افکارعمومی وبرخاستن همه برای رهایی

     
  3. درود٬ آقای نوری زاد محترم شهید واقعی و مورد احترام ملت ایران
    مرحوم خدا به آموز کسروی ا ست که ماهیت ملا ها را به مردم معرفی
    ودراین راه هم شهید شد.

     
  4. با سلام و احترام /”ملاک درستیِ راه، تمرکز و صفای باطن است. این که ذهن تو از هزارپارگی دست بشوید و به نکته ای و فهمی و خواسته ای خاص “خیره” شود. وگفت: آنچه که به تمرکز، بقا می بخشاید، محبت و عشق است. این دو – تمرکز و صفای باطن – که با هم جمع آیند، درستی راه را نوید می دهند.”/انشاالله موفق باشید

     
  5. عالی است این مطالب ولی کو…..

     
  6. آریو برزنها و دیگران؟ اونها کجا و دوتا بچه مذهبی گمراه کجا! مطمئنم یکی از شعاراشون این بود: خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم. فرزندان خلف امام و خلخالی.

     
  7. مهدی بی ادب وبی خر د 28/10 – اگرایثار وفداکاری وازجان گذشتگی شهید همت ها وباکری ها نبود ///// را صدامیان به حراج گذاشته بودند وخودترا مثل ////// سوراخ وسوراخ کرده بودند ووجودنحست را زیرخاک ویاخوراک سگشان کرده بودن وحالا وقوق نمی کردی .هرچند نوری زاد موئدبانه جوابت راداد.ولی من نتوانستم بدون جوابت تحمل کنم وبگذرم.

     
  8. درود بر استاد گرامی

    جناب بی کنش گرامی

    از مطالبتان درباره شاهنامه بسیار لذت بردم. امیدوارم به این کار ادامه دهید و یافته هایتان را در اختیار ما قرار دهید. اعتنایی به منتقدانتان مخرب در این سایت نکنید که از نوع ادبیاتی که استفاده میکنند، شخصیت های پلیدی در ذهن شکل میگیرد. به نظر من یکی از مهم ترین عوامل زنده ماندن فرهنگ ایران، همین شاهنامه فردوسی است. اگر شاهنامه نبود چه بسا همانند لبنان و سوریه و مصر زبان و هویت اصلی گذشته خود را از دست داده بودیم و الان به جای زبان پارسی زبان عربی زبان ما بود و خود را عرب می پنداشتیم. این تازی پرستان دشمن فرهنگ اصیل ایرانی هشتند و شدیدا در طول زمان در پی نابودی ارکان این فرهنگ بوده اند. اینها شراب، شعر، موسیقی و به طور کلی هنر که جزو فرهنگ اصیل ما میباشند را اغلب حرام دانسته و با آن هنری که فرهنگ اصیل ایرانی را ترویج میکند، سرستیز دارند ولی به هنری که در تمچید از این حکومت و تازیان بپردازد، بها میدهند. جناب بی کنش تا میتوانید برای ما بنویسید و من هر روز منتظر مطالب شما خواهم بود.

     
  9. درود بر انسان آزاده جناب نوری زاد
    نمی دانم آیا تعدادی از این برادران اطلاعاتی ما وارد این سایت شده و اقدام به نوشتن مطالب سخیف می نمایند یا نه؟؟!!
    متاسفانه در این چند پست اخیر، با کامنت ها و اسامی ای برخورد می شود که بسیار عجیب و نامتعارف هستند!!
    در مواردی میبینی که شخص ضمن حمایت از جناب نوری زاد عزیز، مطالبی را می نگارد که هیچگونه سنخیتی با اندیشه ها و آرمانهای ایشان ندارد!!
    کسی برای نوشتن مطلبی در مورد شاهنامه، از صاحب این فضای ارزشمند، کسب اجازه میکند. و در حالیکه هنوز مطلبی را ننوشته است، مورد توهین و بی ادبی قرار میگیرد!!
    و یا در چند کامنت، شخص یا اشخاصی خود را نماینده همه خوانده و تقاضای بیرون راندن چند نفر دیگر را از جناب آقای نوری زاد دارد!!!
    و باز در چند مورد که کامنت گذار، با الفبای ساده زبان فارسی آشنا نیست و تنها در چند سطر، تعداد قابل توجه ای غلط نوشتاری و دستوری دارد؛ به دیگران می تازد که آنها “سواد” ندارند!! و بهتر است از اینجا بیرون روند!!!

    دوستان عزیز و دوستداران جناب نوری زاد و این سایت
    کجایید؟
    بیایید و بنویسید و این اندیشکده را بی نصیب نگذارید.
    نگذارید که چنین کامنت گذارانی (احتمالا اطلاعاتی)، این فضای زیبا را بیالایند.
    جناب دانشجو، آقا ابوالفضل، آقا بردیا، آنیتا خانم، عرفانییان عزیز و … ؛ با شمایانی هستم که کمی غیبت دارید!

    ———————-

    سلام حامی گرامی
    شما درست برآنچه انگشت نهادید که در نهاد من بود. امروز – یک شنبه یازده اسفند – در حین قدم زدن به همین تقاضای شما که تقاضای من نیز هست داشتم فکر می کردم. که یک مطلبی بنویسم و از عزیزانمان بخواهم ما را بی نصیب نگذارند. یک چند وقتی است که این دوستان ما را تنها گذارده اند. عزیزانم، این دست های من، و این سفره ی سخن. اجابت نمی کنید؟

    با احترام

    .

     
  10. اقاى نوريزاد سلام اميدوارم حالتان خوب باشد من ميخواهم يك چيزهاىي به اونكس كه دروقى اسمش را گذاشته بى كنش بگويم اولا من برادرم بهتر از هركسى شاهنامه را بلد است و كلى شعر حظف است و ميگويد بلانسيت شما خر پيش اون افلاطون است و اون اندازه قاطر هم سواد ندارد به خاطر اينكه برادرم ليسانس شاهنامه دارد و ميگد كه رستم پسرش را به خاطر اينكه طرف مادرش بود كشت و خيلى نامرد بوده و همه كارها رو اسبش ميكرده ولى رستم پاى خودش حساب ميكرده و اصلا يه برادر داشته كه شغال بوده و اونم از خودش بتر بوده و با همديگه هم نميساختند، ميگه شما اگر بخايد شاهنامه رو ياد بگيريد باد بريد پيش اون تا اونوخ بفهميد شاهنامه چيچيه و ميگه بى كنش قربون گاب ، اقاى نوريزاد شما چون ادم خوب و سر وساده هستى اينا راحت گولت ميزنند و خودشون به جاى يكى كه ليسانس شاهنامه داره جا ميزنند ، من نميخوام از برادرم تعريف كننم ولى خداشاهده دو ساعت يه پك شعر حظفى ميخونه و تو دانشگا هم نمراش بيسته و هر روز بش جايزه ميدند و ميگه ميتونه يه شاهنامه چار برابر شاهنامه فردوسى از خودش بيگه ولى نميخواد ريا بشه ، اقاى نوريزاد دلم ميخواد يه بار بيبينيش اونوخ ميفمى اينا كه دورو برتند چه كلابرداراى هستند و همشون شوت ميكنى تو هندسون ، خداوكبلى اينا سواد شما رو هم ميارن پاين برادرم سواد شما رو قبول داره ولى ميگه حيف شماس كه قاطى اين بيسوادا شدين برا رضا خدا اينا رو بريزيد دور چارتا مث برادر من پيدا كنيد اونوقت ببيند ديگه كي ميتونه بيگ بالا چشتون ابروس . اقاى نوريزاد به حضرت تباس اينا رو راس گفتم و برا خودتون نه فكر كنيد از حسادت ميگم چون تو قران اومده الحسود لايسود و ما هم مسلمونيم به خدا من برا خوتون گفتم ديگه هر جور صلاهه خودتون ايشالله يك بارم با برادرم اشناتون ميكنم تو اونوخ بيبينيد سواد دار كيه خداحافظ شير مرد قهرمان فعلن

     
  11. باز هم یک ایرانی

    به جناب مزدک

    اولین نکته ای که در نوشته اخیر شما دیده میشود اذعان به بستن در دوزخی است که وجود دارد و خداوند آن را برای خطاکاران نهاده است. چیزی که شما میگویید ستیز انسان با خدا برای بستن در دوزخ است. آیا توان انسان بیشتر از خداست؟ در اسلام دوزخ وجود دارد، ولی به جای ستیز با خداوند، به شما میگوید که چگونه از آن حذر کنید. فکر میکنم عاقلانه تر باشد.

    پایدار باشید

     
  12. سلام آقای نوریزاد به شما پیشنهادمیکنم کتابهای احمد کسروی به مانند داوری و در پیرامون اسلام را بخوانید شاید خیلی روشنفکرتر از اینی که هستید بشید و اینکه متوجه بشید ما چه افراد بزرگی داشتیم و از آنها استفاده نکردیم و پشت انسانهای جاهل و کوچکی که مارا به اینروز انداختنند قرار گرفتیم شاید به مانند این شخص در تاریخ ایران نباشد.

     
  13. جناب مزدک سلام طیب الله منبرت عالی بوداماازحقیقت خالی بود ؛جناب شما دست ماراازخدای وا حدواحد بریدی که هیچ برخی هارا ازبرخی خدایان ناامید کردی ودرجهنم رابستی ومارابه جمشید حواله دادی که 2500واندی سال درگذشته است. اگر بهشت موعودشما این دنیاگرائی باشد خوب هرکس میخواهد به تنهائی تصاحب وتملک نمایدباهمین خردبهمنی وآسنی وبنیادی که دارد.بازدعوای انحصارگری زنده می شود وعدالت رخت برمی بندد بازبکش وبکش راه می افتد که ازاین دنیای بهشتی بیشتر تصرف نمایند.کدام خرداست که ازنفع بیشتربرای خویش تلاش نکند؟؟؟مگرخدای جهان آفرین به این خردجمعی وفردی دعوت نکرده است؟؟؟مگربه عدالت فردی و اجتماعی ؛ نیکی واحسان ؛ گذشت وعفو وایثار؛به فروتنی وتواضع ؛به همیاری وتعاون؛به انفاق ودستگیری ازهمدیگر؛ به صله رحم ویتیم نوازی؛به دوستی ومحبت ومودت؛به صداقت وراستی ودرستی؛به اصلاح ذات البین وآشتی میان مردمان ؛علم آموزی وارتقاءفرهنگ وادب وهنر؛راهنمائی انسانها بکار خیروصلاح؛به اندیشه خیر ونیت خیر وخلاصه به انجام همه نیکی ها ومعروف ها مگردعوت نکرده است؟؟؟ وحاکمان ماهم ادعای پیروی واجرای همین دین رادارند که شارعش همان خدای واحد واحدی است که مارا توصیه به اخلاق فوق الذکرنموده است وضع ما چنین است آآآآ حال شما مارا به دین جمشیدی دعوت میگنی که هیچ آثاری ازاخلاق وقانون اجتماعی وفرهنگی ومدنی و…ازاوبیادگارنمانده است ؛بفرض که مانده باشد مگرجامع وکامل تر ازدین خدای خالق من وتواست؟؟؟ وقتی بنابر عمل نباشد بیچاره قانون چه کند ؟چه اسلامی چه جمشیدی؟ نکته :طبع وذات هرانسان چنین است که دیگران رابه تسخیرخود درآورد وهرکس میبیندکه همه همین خصیصه رادارند؛وازاین سوبه یکدیگر احتیاج دارند؛برای اینکه ازدست آوردیکدیگر استفاده نمایند؛ناگزیرهسند که به مالکیت یکدیگر احترام بگذارند؛وحق وحقوق یکدیگررامراعات نمایند؛آمدندقانون گذاری کردند حال یا قانون گذاری ازسوی خداوندحکیم ویا ازسوی جوامع اهل خرد واندیشه ؛ آن وقت جامعه مدنی تشکیل می شود ؛وانسانها می شوند مدنی بالطبع ثانوی؛ وقتی به این قوانین ازسوی شمای قانون شکن ویاهرکس دیگرکه حاکم جامعه است عمل نشود وقانون مقدس نباشد برای همه ؛آن جامعه می شود یک جامعه جنگلی وحیوانی هرکس درندگیش بیشتر است حاکمیت ومالکیت بیشتری دارد. پس باید برای نیکوکاران مژده داد وبرای مفسدان وزیاده خواهان بیم واندرزدوزخی که آتشش اعمال خوداوست ؛ازبدکاری برحذرنمود وباقوانین بازدارنده اورا تنبیه ویاعلاج کرد تااینکه جامعه درآرامش وبقول شما دردنیای بهشت وار زندگی کنند وگوشت وپوست همدیگرراندرند. امیدوارم جناب مزدک گرامی وهمفکرانش مرا ودین مرابه رگبار فحش وناسزا نبندند. وتلاش آقای نوری زادهم برای ایجاد این مدنیت وقانونگرائی حاکمان درهمه ابعاد قانون است

     
  14. جمشيد هم احمقاست او راهم مسل مزدك و بى كشن بيرون كنيد اينرا هم ادمهاى اين سايت ميخواهند و شما بايد براى اينكه دمكراسى موجود باشد نظر همه راقبول كنيد و اين سه تا انگل رو بندازيد تو اشغالها و از سايت بيرون چون همه ما در اين سايت حرفمان همين است درود بر نوريزاد

     
  15. درود بر نوريزاد قهرمان
    جواب به مزدك و بى كنش
    اقاى نوريزد اگر اين دو نفر //////////بى ادب را به سايت راه ندهى خيلى خوب است چون اين دونفر خيلى بيصواد ند و فقط ضر ضر ميكنند مسل پخشه ها بى خاسيت هستند و نفعى بجز ضر ضر كردن ندارند و حتا يك نفر هم از حرفهاى انها خوشش نمايد و حتا يك نفر هم تا حالا حرفهاى انها را نخوانده پس چون بى فايده هستند همه ميخواهند انها اخراج شوند، نوريزاد قهرمان هميشه اينجا بمان ، و درود درود درود بر نوريزاد، انها را زوتر اخراج كنيد كه همه خوشحال شوند و باهم بگويند درود بر نوريزاد

     
  16. سلام بر نوريزاد قهرمان جناب نوريزاد من از شما خواهش ميكنم از بى كنش بخواهيد مطالب بيشترى در باره شاهنامه بنويسد چون اطلاعات بالايى در باره شاهنامه دارد مسلما او حرف شما را بيشتر از حرف ما قبول دارد و انجام ميدهد
    و در سانى اقاى نوريزاد نظر خود شما در باره شاهنامه و مطالب بى كشن چيست ؟ مقدارى توضيح بدهيد لطفن

    —————-

    سلام حسن گرامی
    از نگاه من شاهنامه اثری است نه برای ایرانیان که برای همه. تا بدانیم : همه رفتنی هستیم. و آنچه که بجای می ماند: داد و دانش و مهر است.
    همین

    .

     
  17. هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد
    لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است. متن زير، نوشته اوست: در ميزگردى که درباره «دين و آزادى» برپا شده بود و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، والبته کمى بدجنسى، از او پرسيدم : عالیجناب، بهترين دين کدام است؟ خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايى» يا اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر از مسيحيت هستند… دالايى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خيره شد … و آنگاه گفت : بهترين دين، آن است که از شما آدم بهترى بسازد ! من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسيدم : آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست؟ او پاسخ داد :هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر، فهميده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئوليت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است… من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او انديشيدم. به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است: اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اين که اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، اهميت ندارد. آنچه اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه ودر کل جهان است… اينكه به ياد داشته باشيم، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست. قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فيزيک نيست بلکه در روابط انسانى هم صادق است. اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بينى و اگر بدى کنى، بدى… هميشه چيزهايى را به دست خواهى آورد که براى ديگران نيز همان‌ها را آرزو کنى. شاد بودن، هدف نيست. يک انتخاب است. و در نهایت : هيچ دينى بالاتر از حقيقت وجود ندارد

     
  18. سلام به نوری زاد گرامی و خانواده محترم.
    امیدوارم که حالتان بهتر شده و از استرس چند روز قبل خارج شده باشید. این آرامش نسبیی را که در شما میبینم خوشحالم.
    تندرست و پُر توان پیروز باشید. میبوسمتان

     
  19. سالک طریقت تو

    سلام پدر

    سوخت، سوخت، سوخت و شعله ور شد، جامعۀ ما سوخت، شعله، شعله زایید و شراره به آسمان انداخت، ابرها شعله ور شد، بارانی از شراره بارید و سوخت، سوخت، سوخت . . . . . . آری، همه چیز سوخت و خاکستر شد . . . . اما از این خاکستر ققنوسی برآمد، ققنوسی بالگشود، با پرهایی از هزار رنگِ فهم و خردمندی …

    آی پیرمراد، “تو” همان ققنوسی که از خاکستر جامعۀ ما بال کشیدی … تو همان ققنوسی، بی دلیل نیست که چنین نقش عـــــــ ــشــــــــــ ــــــــــق بر سراپردۀ خیالت می کشی، چون بال گرفتی، از خاکستر ِ تنِ سوختۀ مردمان ما

    امــروز حوالی بعدازظهر سوار بر ماشین از کنارت عبور کردم، ردای سپید بر تن داشتی و جملاتی در دفترچه ات یادداشت می کردی.

    با خود میگفتم، ببین! عجب روزگاریست! انقدر مردمان ما از رهِ عشق بیگانه شدند و به بیراهۀ آسودگی تن فرو افتادند که ققنوس از کوه قاف پرکشید و خود به میان مردمان آمد! آری، تو به میان ما آمدی، عشق را آوردی، با ضمیر ِ خودآگاهت، خواستی ضمیرهای ناخودآگاهِ بیمار ما را به شفای عشق برسانی.

    پیرمراد، هرگز گمان مبر که در حال ستایشِ تو أم! هرگز! تو همانی هستی که باید باشی! این “ماییم” که آنی نیستیم که باید باشیم! این سطرها و نوشته های من، بیش از آنکه ستایش تو باشد، نکوهش خویش است.

    امــــروز من ققنوس را ایستاده بر پیاده رو دیدم.

    راستی پیرمراد، گفته بودی در خلوت خویش این ذکر را بگویم: “من انسانم و باید انسان باشم”، چه سخت است انسان ماندن، چه سختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     
  20. داریوش پارسی

    درود بر نوری زاد دلیر
    شما چندین بار اظهار تعجب کرده ایدکه مردم اینگونه خاموشند. یکی از دلایل را درنکته 3 شما میتوان یافت، این سرزمن و تاریخ پر افتخارش پر است از مردان وزنان شیر دل پاک سرشت ولی مردم میروند به جلسه ی درس نهج البلاغه إ
    این علی که به صورت افسانه در آمده همان کسی است که در بازار مدینه سر مردان و کودکان اسیر بنی قریضه را می برید و محمد نشسته و تماشا میکرد. علی و محمد درست مانند خلخالی و خمینی بودند که با سر بریدن و مصادره اموال ایدئولوژی خود را بر مردم چپاندند.
    دوست گرامی شما از خمینی به خاطر حاکم کردن خلخالی بر جان و مال مردم دل چرک هستید ولی میروید به افسانه های ساخته شده در باره علی گوش میکنید إ
    تا هنگامی که قهرمانان مردم ایران گروهی مار خوار اهرمن چهره هستند همین آش است و همین کاسه.

    ——————–

    سلام دوست گرامی
    من مسلمانم. همانند میلیونها مسلمان دیگر. دوست داشتید چه می کردم؟ مسلمانی خود را در کیسه ای می نهادم و آن را به چاهی بی انتها می انداختم؟ دوست من، مسلمان بودن من اگر آسیبی برای شما و سایرین نداشته باشد چه ایرادی دارد؟ من اگر با همین مسلمانی، خود را در کنار شما ببینم و برای غمهای شما حساس باشم و برای خواسته های شما گریبان بدرم، چه ایرادی دارد که من همچنان مسلمان باشم و شما همینی که هستید؟ مسلمانی آنجا زشت و نا مبارک است که از همه ی آموزه هایش ، عصبیت و نفرت برکشیده شود. و از همه ی مردانش، خلخالی ها دیده شوند. دوست من، خلخالی خروجی اسلام نیست. خروجیِ منِ درونی آدمهایی است که به کشتن های خلخالی احتیاج بسته بودند. شیخ علی فلاحیان خروجی اسلام نیست. یا روح الله حسینیان و پورمحمدی. اینان خود را به اسلام بسته اند. هرکجا بی ادبی و نفرت و ناجوری دیدید بدانید که این هیچ ربطی به اسلام ندارد. من شما را به آغوش گشوده ی مسلمانان و ادب شان و مهرشان اشارت می دهم و نه به عصبیت کسانی که اسمشان مسلمان است. کمونیسم، خدا وکیلی ذاتش آن نبود که در شوروی پیاده شد. وآن کشتار و غارتی که در شوروی بهم پیوست هیچ ربطی به کمونیسم نداشت. و یا آنچه که در قرون وسطی به اسم مسیحیت رخ نمود و نسلها را زدود و متلاشی کرد. اینها دکان هایی است که جماعتی بر سر مذاهب و اندیشه ها و مکاتب می گشایند. مثل دکانی که آخوندهای حکومتی ما به اسم اسلام وا گشوده اند و اسلامشان هیچ ربطی به آنچه که باید باشد ندارد. اجازه بدهیم هرکس به هرچه که دوست دارد معتقد باشد. مهم احترام متقابل است. من عصر جمعه به مجلس ترحیمی که هموطنان بهایی ما برگزار کرده بودند رفتم. در آن محفل هیچ فاصله ای میان خود و آنان نمی دیدم. هیچ. اتفاقا آنچه که برمن سنگینی می کرد، فشار شرمی بود که از پس یکصد و پنجاه سال در بدری و بی پناهی و غارت و کشتار نصیب اینان شده بود. شاید بپرسی من بر چه مذهبم. می گویم: ادب، اخلاق، احترام، مدارا، مهر. کافی نیست اینها آیا؟ حالا اسمش می خواهد مسلمانی باشد یا پادشاهی یا بت پرستی یا هرچه که هست.
    با احترام و ادب

     
  21. جانباز جنگ تحمیلی

    درود بر غیرتت مرد بزرگ…

     
  22. پیرو بیان پچه جوادیه درکارنامه علی لاریجانی خیانت دروغ گویی هوچیگری وبی ریشه گی و… موج میزند یک نمونه تحقیق وتفحص انجام شده در باره چند حساب صدا وسیما از سوی مجلس وقت درسال 81 که می فرمایند:این نمایندگان باید خجالت بکشند که ما درایام عید/زمان حمله نظامی آمریکا به عراق/ ماندیم واخبار این حمله را پخش می کردیم واطلاع رسانی می نمودیم ولی این نمایندگان به تعطیلات رفته وحالا برای ماتحقیق وتفحص می کنند!.وهمین موجود وقتی به مجلس می آید دائم از قانون ورعایت قانون داد سخن سر میدهد! .جالب آنکه بیچاره کردان را /که او رادرصدا وسیما باتمام وجود پشتیبانی کرده بود /آنگونه درخماری میگذارد که او دراظهارات قبل از مرگش تنها از لاریجانی به عنوان بی وفا یاد میکند…….

     
  23. سلام
    جناب نوریزاد عزیز! صبر و مهربانیتان بر آن جوان راننده ستودنی است.
    به نظر من تنها دو ویژگی اصلی است که انسان ساز است: یکی”مهربانی و محبت”و دوم”ایستادگی در برابر ظلم”. زیرا ایندو دربردارنده ی تمام خوبیهاست(هر چند که دومی زاییده ی اولی است.) و شما به هر دو آراسته اید. خدا یارتان.

     
  24. بادرودی بی پایان به نوریزاد عزیز گفته اید—برزمین نشستم و بخود گفتم: این، عاقبت وسرنوشت قومی است که جانانه خود را فدای جهالت کرد و همچنان سر به طوق جهل دارد.بله این عاقبت ماست اما بعضی وقتها فکر میکنم اگر روشنفکرها آخوند را وارد بازی نکرده بودند به این عاقبت دچار نمیشدیم چرا که اول به هزار وچهارصد سال پیش برنمیگشتیم دوم به کل بشریت گیر نمیدادیم میخواهیم شما را آدم کنیم طبق عرف مبارزات زمانه در چارچوب منافع ملی وهمان شعارهای اولیه آزادی مطبوعات عدلت اجتماعی مبارزه با فساد وخواسته هائی قابل اندازه گیری میشد تحولی جدید ایجاد کرد نه اینکه ملتی که تا شهریور 57 زندگی عادی داشتد وجوانان آن حتی نام خمینی را نمیدانستند یکباره بعد از شش ماه جهان بشریت را به تمسخر بگیرد وبر این خیره سری اصرار کند وهست نسیت خود وخاورمیانه را به آتش بکشد وگندآن امروز چنان درآمده که خاورمیانه در آتش میسوزد و اینکه میخواهند به کجا برگردند نیز معلوم نیست کودکان کهنسال نام شایسته ایست برای آنها ونام خودمان را هم نمیدانم دقیقا چه بنامم من به نوبه خودم هر آنچه نسلهای آینده در مورد من بگویند شرمسار خواهم بود مگر اینکه قبل از اینکه فرصت نسل ما به پایان رسد در توان خودمان به شکلی جبران گذشته کنیم ما دستاوردهای جهان بشریت را بدور ریختیم وباورهای پوچ وخرافی را جایگزین آن کردیم آدمی نامتعادل را برابر همه انبیا به اوج کشاندیم اوچنان در نادانی خود فرو رفته بود وملتی را با خود به قعر جهنم برد که امروز جهانی جز جهنم نمیشناسد وفضیلت خود را ماندن در همین جهنم میداند مگراینکه بیدار شود وانسانیت گم شده خود را پیدا کند.

     
  25. لعنت خدا بر همت و باکری. همینها بودند که پایه گذار این حکومت غدار شدند.

    ————-

    وشاید همینها بودند که از وطن شما در برابر متجاوز از جان گذشتند. مثل آریو برزنها و دیگران
    .

     
  26. اقاى بى كنش
    من به نمايندگى از همه ميگويم بهتر است تو گورت را گم كنى و ديگر وارد اين سايت نشوى مطالبت هم بدرد////////////

     
  27. اسلام
    در ادامه به یکی دیگر از مفاهیم جهان شمول شاهنامه که شاید اساسی ترین معضل بشریت از اغاز تا زمان حاضر میباشد . میپردازم :
    داستان رستم و اسفندیار
    برای کشف رموز این داستان لازم است ابتدا کلیدهایی که فردوسی جهت گشودن این رموز در اختیار ما قرار داده را بشناسیم:
    قهرمانان این داستان عبارتند از:
    ۱-اسفندیار . او کسی است که برای ترویج دین (زرتشت) زحمات فروان کشیده و به ادعای خود ،بت پرستان بیشماری را کشته! است .او از همین رو دارای تقدسی مذهبی میباشد و به همین جهت رویین تن است و سلاح جنگ بر بدن او کارگر نیست ، که جمیع این اوصاف سبب گردیده که فردوسی در مطلبی که در پس روایت این داستان درصدد بیان است , از او به عنوان نماد «دین» استفاده کند ، لذا اسفندیار در ابن داستان نمادی است از دین و مذهب
    ۲- شخصیت دیگر داستان گشتاسب است که پادشاه ایران است و فردوسی با اشاراتی که در طول داستان مینماید خواننده را متوجه مینماید که در موضوع مد نظر حکیم ، گشتاسب به عنوان نماد «خدای مورد ادعای ادیان» ایفای نقش مینماید
    ۳- شخصیت دیگر داستان پشوتن (برادر اسفندیار) است که نمادی است از«عقلانیت و خرد گرایی» که این موضوع را از مطالب داستان به وضوح میتوان دریافت
    ۴-شخصیت دیگر این داستان رستم است که بر اساس انچه بیان خواهد گردید درمیابیم که در این داستان و اکثر داستانهای شاهنامه ، نمادی است از «ازادی و ازادگی»
    ۵- شخصیت دیگر داستان سیمرغ ، نماد «علم ودانش» میباشد
    موضوع ظاهری داستان براین اساس بنا گردیده که: اسفندیار شدیدا علاقه مند رسیدن به تاج وتخت است و هر بار که از پدر (گشتاسب) طلب تاج و تخت مینماید ، پدر برای دور کردن وی او را به ماموریتی جدید میفرستد ، در اخرین بار زمانی که گشتاسب اگاه میگردد اسفندیار قصد مطالبه مجدد تاج وتخت را از وی دارد ، از پیشگویی به نام جاماسب میخواهد که پیشگویی سرنوشت اسفندیار را بنماید و ببیند مرگ اسفندیار در کجا و به دست چه کسی رقم خواهد خورد ، جاماسب پس از بررسی اینگونه پیشگویی مینماید که؛ مرگ اسفندیار در زابلستان و به دست رستم پسر دستان واقع خواهد گردید ، گشتاسب مجددا از جاماسب میپرسد که؛ اگر من تاج و تخت را به اسفندیار بدهم و او را به زابلستان نفرستم ، ایا سرنوشتی که برای او پیش بینی شده ، تغییر خواهد کرد؟ جاماسب پیشگو جواب میدهد که ؛ هیچکس و هیچ چیز قادر به تغییر این سرنوشت نخواهد بود و در هر حال پیشگویی او همانگونه محقق خواهد گردید ، روز بعد وقتی اسفندیار در حضور همه بزرگان تاج و تخت را از پدر مطالبه میکند ، پدر(گشتاسب) با علم و اطلاع از سرنوشت اسفندیار به او پاسخ میدهد که تنها در یک صورت حاضر به واگذاری تاج وتخت به اسفندیار میباشد ،و ان درصورتی است که اطمینان حاصل کند ، اسفندیار هیچ دشمن دیگری ندارد و بدین منظور لازم است اسفندیار به زابلستان رفته و دست رستم را ببندد
    سوی سیستان رفت باید کنون
    به کار اوری زور و بند و فسون
    برهنه کنی تیغ و گوپال را
    به بند اوری رستم زال را
    و او را دست بسته در پیش اسب تا پایتخت بدواند تا همه بزرگان در بار، رستم را در چنان وضعیتی مشاهده کرده و از ان پس هیچکس جرات تمرد در برابر ما را نداشته باشد
    از انپس نپیچد سر از ما کسی
    اگر کام اگر گنج یابد بسی
    و من با اطمینان کامل از قدرت تو ، تاج وتخت را به تو بسپارم، اسفندیار که متوجه بهانه جویی پدر میباشد پاسخ میدهد؛ در حالیکه شخصی نیکوکارتر از رستم برای ایران و مردم ایران وجود ندارد ، چگونه روا میباشد من دست او را ببندم
    نکوکارتر زو به ایران کسی
    نجویی، اگر چند پویی بسی
    و ادامه میدهد؛
    چون اویی نباشد به بستن سزا
    چنین بد نه خوب اید از پادشا
    لیکن گشتاسب به او میگوید اگر در ارزوی رسیدن به تاج وتخت میباشد، راهی جز انجام این فرمان برای او وجود ندارد، اسفندیار میداند که بستن دست پیرمردی چون رستم که خدماتش به ایران و نیکویی های او به مردم افزون برشمار است ، عملی ناپسند است و لی از طرف دیگر اشتیاق شدید وی برای دستیابی تاج و تخت سبب میگردد که او اینگونه خود را توجیه نماید که؛ دستور شاه دستور و فرمان خداوند است و اگر من از ان سرپیچی کنم در ان دنیا به دوزخ میروم و به این ترتیب اسفندیار «دین» در ظاهر به منظور اجرای فرمان گشتاسب«خدا» و در واقع برای رسیدن به تاج و تخت«قدرت» در صدد بستن « محدود کردن» رستم « ازادی» برمی اید ، و به این ترتیب اسفندیار «دین» در ظاهر به منظور اجرای فرمان گشتاسب«خدا» و در واقع برای رسیدن به تاج و تخت«قدرت» در صدد بستن « محدود کردن» رستم « ازادی» برمی اید ، و به این ترتیب «دین» در ظاهر به منظور اجرای فرمان «خدا» و در واقع برای رسیدن به«قدرت» در صدد « محدود کردن» « ازادی» برمی اید ،
    و به این ترتیب «دین» در ظاهر به منظور اجرای فرمان «خدا» و در واقع برای رسیدن به«قدرت» در صدد « محدود کردن» « ازادی» جوامع برمی اید
    که شرح انرا در کامنتی دیگر بیان خواهم نمود
    ،و به این ترتیب «دین» در ظاهر به منظور اجرای فرمان «خدا» و در واقع برای رسیدن به«قدرت» در صدد « محدود کردن» « ازادی» برمی اید
    و به این ترتیب «دین» در ظاهر به منظور اجرای فرمان «خدا» و در واقع برای رسیدن به«قدرت» در صدد « محدود کردن» « ازادی» برمی اید .

     
  28. درود بر استاد گرامی

    سخنی ارزشمند از خمینی قبل از ورود به ایران:

    علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و‌هادی مجریان امور می‌باشند.این حكومت در همه‌ مراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزیابی و انتقاد عمومی خواهد بود ( مصاحبه با رویترز، ۱۴ آبان ۵۷، پاریس؛ صحیفه‌‌ی نور، جلد ۵، صفحه‌ی ۱۶۰).

    برگرفته از سایت ابران امروز به نوشته م. رها

    لینک کامل مقاله را با عنوان ؛چگونه نهاد ولایت فقیه به ملت تحمیل شد؟؛ در زیر میتوانید دنبال کنید.

    http://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/49691/

     
  29. سلام
    برادر من لطف هر روز پستی بزار هر چند اندک باشه. وقتی دیر مینویسی دل شورهمیگیرم

     
  30. نه خیر این آقا مزدک ول کن معامله نیست ، خدائیش من که از این نوع نوشته های پیچیده امروزی جوانان سر در نمی آورم یعنی که سوادم قد نمی دهد، ببین برادر این ” بچه جوادیه ” چقدر ساده بی تکلف و “ناز ” می نویسند شما و متقابلین هم اگه اینطوری ” لپ کلامتان ” را با عبارات ساده ودر متن موضوعات روز بطور ملموس بیان بفرمایید ما هم مستفیض می شویم.
    چکیده سخن هرکس گویای مطالعات و معلومات اوست و نیازی نیست برای جلب خواننده این همه آسمان باریسمان ببافیم.
    نوشته های ” بچه جوادیه ” منو یاد مرحوم ” گل آقا ” ی طناز و دوستانش میندازه با این تفاوت که او هیچوقت ” سوراخ دعا ” را گم نمی کرد.

     
  31. سلام وعرض ادب ،عالی .ازاین نظرکه تصمیم گرفتیدمسائل و اخبارکشوررافهرست وارعنوان نمایید.درواقع یک ورق یایک لایه دیگراززندگی مردم اجتماع خودرانشان می دهید.اثراتش بیشتراست .ادامه دهید.دعای خیرمابدرقه راه شماست .

     
  32. سلام محمد نوریزاد عزیز دل خواهر
    به حق که تمرکز و عشق در تو جمع شده ماشاالله به استقامتت. خداوند پشت و پناهت باد.

     
  33. پزشك گرامى و مهدى عزيز
    بنده نه گفته ام كه همه بايد شاهنامه بخوانند و نه گفته ام شاهنامه قابل نقد نيست ، صرفا به منظور افزودن اطلاعات خودم و نيز ايجاد تنوع در اين سايت براى جذب سلايق مبادرت به نوشتن ان مطالب كردم ، و اصولا هيچگونه ادعا و شعارى هم ندارم ، قصد من صرفا وجود تنوع در سايت و ايجاد مباحث ادبى ميباشد و چنانچه مديريت محترم سايت و يا اكثريت دوستان مخالف باشند ديگر مطلبى نخواهم نوشت مضاف بر اينكه در هر حال خدمتگزار دوستان باقى خواهم ماند
    واما پزشك عزيز اگر به مطلب بنده دقت فرموده بوديد درميافتيد كه بنده بيان نمودم ، كه فردوسى از داستانهاى موجود و در روايت انها به گونه اى بهره جسته كه مفاهيمى جهانى را در پشت اين روايات در قالب رمز نهاده و اين سخن من نيست بلكه سخن خود فردوسى است كه در اغاز شاهنامه ما را به كشف اين رموز ارجاع ميدهد؛ انجا كه ميگويد مطالب شاهنامه … دگر از ره رمز معنى برد

    بنابراين چنانچه به داستان سام مراجعه كنيد ميبينيد كه تفاوت زال در رنگ پوست و مو به هر دليلى كه باشد مثلا به علت ابتلا به بيمارى ذكرشده ، دستمايه اى شده براى حكيم در تقبيح تفاوت گزاردن بين انسانها به جهت تفاوت در رنگ پوست و مو ،يعنى همان تبعيض نژادى، وگرنه كسى منكر بيمارى ياد شده در زال نيست بلكه موضوع استفاده اى است كه فردوسى از اين داستان در جهت مخالفت بانژاد پرستى نموده است . همچنين با سپاس فراوان از مزدك گرامى.

     
  34. خدایا خودت بهتر میدونی هستی یا نیستی ! اما ب بهانه چگونه بودنت در زندگی روزانه مردم ببین چه جفاها که به مردم نمیشه ! نمومنه کوچکش سوریه ! باور کن بهانه اصلی تویی ! هر دو گروه همدیگه را با الله و اکبر میکشند ! خدایا تو خود بهتر میدونی هستی یا نیستی ! ولی به بهانه محاربه با شما چه سرها که بر دار نرفت ! خدایا تو خود بهتر میدانی هستی یا نیستی اما به بهانه چگونه شناختنت چه بسیار مردمانی که از حقوق اولیه خود محروم مانده اند ! خدایا باش ولی نه این گونه که میخواهند که باشی !

     
  35. سلام بر استاد نوریزاد عزیز
    عذر تقصیر دارم که در کامنت مربوط به مطلب قبلی، در عنوان به اشتباه “سلام نوریزاد” درج شده بود که بعد از فرستادن کامنت، متوجه فرم غیر مودبانه آن شدم.

    اما بخش نخست مطلب شما بسیار زیبا بود. اگرچه ما اکنون باید بپذیریم که به مدد تلاش های شبانه روزی حکام مان، جامعه ای خشن، تهاجمی و عصبی داریم. هیچ بعید نیست جایی یک تذکر هرچند مودبانه اخلاقی به قیمت جان انسان تمام شود.
    شاید انبوه راش های دوربین مخفی که در این کشور ضبط شده و امکان انتشار ندارد، گواه این مطلب باشد.
    کاش حکومت ما مهربانی و احترام و عشق را جایگزین خشم و تنفر و مرگ بر این و مرگ بر آن می کرد. افسوس که بین مردم و حکام فاصله بسیار است.
    خداوند همه اصحاب حق و حقیقت را قرین رحمت کند.
    از اقدام هموطنان بهایی در اهدای اعضای فرزندشان شگفت زده شدم. خوشا به حال آنان که بذر محبت و مهربانی کاشتند.
    سپاس و بدرود

     
  36. یک- باکاربرمیهمان سایت با نام ” مریوان” صددر صد موافقم.حق گرفتنیه و دادنی نیست.اساس ظلم باید از ریشه و بن کنده و دور انداخته بشه و حرفهای ( فقط حرف هست و نه عمل) یه عده به اطلاح اصلالب و میانه رو و اعتدال طلب فقط حرفه و اون چیزی که تو این دنیا مفته فقط حرفه و بس…
    دو-در دیدار با دوستانتون که اشاره کرده بودین لطفا از قول من به خانم زهرا اشراقی ( که در لیست دوستان فیس بوکتون حضور دارن ) بفرمائید که اینقدر از مظلومیت خمینی و آزاداندیشی و احترام ایشون به آزادی رنگ و پوشش زنان داستان سرایی نفرمایند ( فکرشو بکنید بیست سال دیگه بشری و هدی خامنه ای بخوان همین اراجیفو در مورد پدر کوثریشون نقل بکنند چه حالت مسخره ایی پیدا می کنن ) و اینقدر نمک به زخم های ما مردمی که دوران طلایی خمینی رو دیدیم و تجربه کردیم نپاشن.

     
  37. درود دگربار بر نوريزاد و همه دوستان :چون هميشه نادرستى هايي نادلخواه در تايپ در كامنت پيشين من ناگزير پيش آمد :ليك گمان كنم كه پرسش من در يافتنى و روشن مانده است .آيا دشوارى كار ما تنها آگاهى است يا افزون بر آگاهى به وجدان اجتماعى و باور به توان همبستگى برآمده از مردم -و نه وحدت كلمه تحميل شونده از سوى قدرت حكومت -نيز نياز داريم .همبستگى چگونه توانستنى مى گردد ؟ همبستگى بر چه پايه اى بايد باشد تا نيك فرجام و مايه آزادى و داد و بهبود زندگى همگان گردد ؟پايه همبستگى از خود همبستكى مهم تر است .خرد ،حقوق انسانى ،مليت مشترك ،يا مذهب شيعه يا مذهب ضد شيعه و هر مذهبى خواه الهى و خواه الحادى كدام يك از اين ها به همبستگى نيك فرجام كثرت ها مى انجامد و كدام يك به شقه شقه كردن تن يك ملت با زور خونبار حذف ديگر انديشان ؟ دوستان گران مايه ،هم ميهنان ارجمند نسل جوان كه روحانيان قم از دهه چهل در باره نجاتش يكى از پر شمارگان ترين نشريات را آزادانه و زير سايه ساواك منتشر و به همه جاى ايران مى فرستادند ،اكنون پس از سى و پنج سال كه حضرات از قدرت فرهنگى به قدرت سياسى نقل مكان كرده اند دارد از دست مى رود يا در تحصيل نوميد از اشتغال ،يا در اعتياد فاجعه بار با يك زوجين مواد مخدر نوين يا در رنج مهاجرت و گاه غرق شدن و مردن در أعماق اقيانوس ها .يك نسل كشى تدريجى تمام عيار در جريان است .وحدت كلمه بر اساس حزب فقط حزب الله و مرگ بر ضد ولايت فقيه يك نسل حذف شده از كشتى نظام را دارد مى سوزاند و سوخته است .اين دستاورد دسپوتيسم دودوزه باز در قانون اساسى فشل و پر تناقض و من قانونى هاى يك مشت غارتگر پرمدعاست كه به شهادت برخى از مقامات خود اين حاكميت روى مغول را سفيد كرده اند .همان سان كه در كامنت پيش از گفتار يكى از منور الفكران صد و پنجاه سال پيش گواه آوردم براى همبستگى اميدمان را بايد به خودمان ببنديم .حكومت ما از همه كسانى كه به مزدورى أجانب متهم شان مى كند بيشتر در بده بستان قدرت هاى غربى شريك شده است .سوگند به نقطه هاى خونرنگ واژه عشق نوريزاد در آن زمينه هاى سبزش كه هيچ دشمنى به قدر احمدى نژاد به اسراييل خدمت و به ميهن خيانت نكرد .همبستگى دوستان ،همبستگى

     
  38. تقدیم به جنابان محبت و علی محمد گرامی!
    jamali.info
    بـه نـام ِمـلـّت
    بـه جـای
    الـلـّه اکـبــــر

    اسلام ستیزی و عرب ستیزی » ، واکنش طبیعی ، در برابر« اسلامست که گوهرش ستیزنده است » .
    اسلام وزرتشتیگری ویهودیت ومسیحیت .. وهرگونه دین و ایدئولوژئی، باید درایران ، درفضای « فرهنگ گشوده سیمرغی » قرارگیرند ، تا « اصل قداست زندگی ، به کردار برترین اصل » ، دست اسلام و زرتشتیگری و یهودیت و مسیحیت و هر ایدئولوژی دیگری را، در ستیزه منشی ، ببندد .
    هرچه ، تنها راه راست ، و تنها حقیقت را دارد ، چه بخواهد چه نخواهد ، درگوهرش ، ستیزه منش است، ولو بام وشام ، کرنای وعظ محبت و رحم و تسامح و تساهل و مدارائی را ، باد کند

    حکومت و جامعه برشالوده فرهنگ ایران
    فرهنگشهر

    فرهنگی که اصل عدم خشونت دراقدامات سیاسی، ازآن میزاید

    برای سکولار ساختن جامعه،
    باید « درب ِ دوزخ » را بَست
    درفرهنگ ایران، کار ِ بنیادی ِانسان
    درگیتی ، بستن ِ دربِ دوزخ است

    دربِ دوزخ که بسته شد،راه چاره ای جزفرستادن همه، به بهشت نیست
    وبدینسان، گیتی، بهشت میشود
    تادرب ِدوزخ ِ الله و پدرآسمانی و اهورامزدا
    رانـبـنـدیم، گیتی ، بهشتِ جمشیدی نمیشود
    سکولاریته ، بستن درب ِ همه دوزخها ، یا
    نفی ِ « ترس ازعذاب درفراسوی گیتی» است
    وهمچنین، گرفتن ِحقانیت
    از«حکومت کردن ِ برپایه ترس» است
    جمشید با خرداد ، در ِدوزخ را می بندند

    منوچهرجمالی
    نخستین پیام وامرالله به رسولش، محمّد درقرآن ،آنست که « برخیز و مردمان را بترسان وارهاب کن و به وحشت انداز= قم فانذر » ، ولی نخستین ،خویشکاری جمشید ، بُن همه انسانها درجهان، درفرهنگ ایران آنست که : برمیخیزد و درب ِ دوزخ و درب ِ همه گونه ترسها وهمه ترسانندگان و همه گونه رزمها و خونریزیها را می بندد . آنکه میترساند، جان وخرد را می آزارد ، و ازآ زردن ، کام می برد . آنکه میترساند ، ستمکاراست. ترساندن ، بُن همه بیدادگریهاست .« ترساندن » ، رسانیدن ِ برترین آزار به جان وخرد انسان است، که نزد ایرانیان ، هردو مقدسند …جمشید با همان کلید خردی که همه بندهای مشکلاتِ گیتی را میگشود ، میتوانست درب همه دوزخها و بیم ها و بیم آوران را به بندد . این جمشیدِ درضمیرماست که به ما میگوید : آنگاه که انسان درب ِ دوزخ را، در قرآن و درانجیل ودر هرکتاب مقدسی ببندد ، آنگاه خواهد توانست بهشت را در روی زمین بسازد . جمشید میگوید که بهشتی بدون دوزخ، درهمین گیتی میتوان ساخت . دوزخ ، هیچگاه راه رسیدن به بهشت نیست . راه رسیدن به بهشت ، ازمیان ِ دوزخ نمیگذرد . خردِ ضد خشم وقهرِ ِ بهمنی ِجمشید ، معمارساختن « بهشت بدون دوزخ » است . دوزخ ، آنجائیست که خشم وقهر هر ِالاهی ، در اوج خود، واقعیت می یابد ، وکوچکترین اندیشه ویادآوری تلخگین وزهرآلود ِ آن ، زندگی در گیتی را فلج میکند . وقتی مردمان، از دوزخ آنها نترسند، و به اندیشه بهشت نسیه ِ آنها دل نبندند ، به فکرساختن بهشت نقد در گیتی میافتند . فرهنگ ایران ، بسراغ خشکاندن، سرچشمه های بیم و وحشت و هراس میرود. دوزخ ، چهره غضب آلود الله وپدرآسمانی و …. است . عمل واندیشه ِ انسان ، نباید استوار برترس ازدوزخ باشد . حکومت نباید استوار بر ترس مردمان ازشکنجه وعذاب ( ازسیاست کردن ) باشد . فرهنگ ایران ، برضد « سیاست » است ، و میخواهد « جهان را بیاراید» . فرهنگ ایران ، پشت به « سیاست » ، و روی به « جهان آرائی » میکند . ما آراینده جهان میخواهیم ، نه سیاستمدار. « آراستن » ، نظم دادن کشور، با زیبائی است، و آنچه ترس آوراست ، زشت است . واژه « زشت » در فرهنگ ایران ، به معنای ترسناک است . این، هسته ِ فرهنگ ایران میباشد که همیشه پایدار خواهد ماند . جمشید با همکاری ِ زنخدا خرداد ، درب ِ دوزخ را می بندد ، و کیهان را با او، بی بیم و بی رزم میکند…..این بود که جمشید در« روزنوروز بزرگ » که روز ششم فرودین ماه است، با زنخدا خرداد ، درب دوزخ را بست، و خدائی که صورتش زشت بود ، حق به خدابودن نداشت . واژه « زشت » درفرهنگ ایران، به معنای« مخوف و غضبناک» ست . خشم ، زشت وترسناک است .اگرخدا ، جمیل است ، میگذارد که همه دیده به جمال او بیندازند . وخدا ، موقعی خداست که هرگز زشت نشود . بُن شادی ، نابود کردن ِ« هراس ِ خرد ، از دوزخ ِنسیه » است . عمل، باید بتواند شادی از پیآیندهای خود را دراین گیتی دریابد .
    …فرهنگ ایرانی ، خدائی را که بیم آور باشد ، و همیشه مردمان را بترساند ، و حکومتی را که بر پایه بیم دادن و ترساندن استوارشود ، نفی و طرد میکند ….
    وقتی درب ِ دوزخ، بسته میشود ، وامکان کیفر دادن و عذاب کردن و ترساندن درآن جهان ، بسته میشود ، عجز این الاهان ناگهان ، آشکاروافشا میگردد . آنها دیگر نمیتوانند کسی را به دوزخ بفرستند و ازآن بترسانند ، وطبعا سراسر قدرت خود را از دست میدهند، وبی قدرت ، بخودی خود، نابود میشوند ، چون فقط از قدرت ، هستند . ازآن پس ، بینش و خوشی درهمین جهان ، نقد میشود ، دستادست ، پیشادست میشود . وقتی انسان نمیترسد ، عمل و پاداشش ، و اندیشیدنش، منطقی دیگر می یابد .درفرهنگ ایران ، اصل ضد خشم و قهر، وضد بیم آوری و انذارو ارهابست . خرد بهمنی ، برپایه غلبه گری و تجاوز و خشونت ، نمیاندیشد . خرد بهمنی ، با تولید بیم و وحشت ، جامعه را سامان نمیدهد . بخوبی دیده میشود که درفرهنگ ایران ، اخلاق و قانون و عدالت اجتماعی و نظام حکومتی ، از بسیج شدن آسن خرد، یا خرد بنیادی ِ خود ِ انسانها ، سرچشمه میگیرد .با آتش افروزی ِ خرداد و مرداد در معده ، خورشها آماده برای تبدیل شدن به خون درجگر میگردند که جایگاه بهمن یا آسن خرد است . جمشید ، درواقع ، برای پیشرفت و بهبود اجتماع ، این خرد بنیادی یا آسن خرد را در همه انسانها ، به کارو حرکت میاندازد تا جامعه را سامان بدهند .

     
  39. سلام نوری زاد ظلم ستیز ” خسته نباشید؛شماکه ازپیش میدانید این جماعت اهل سکوت به چه ریسمانی متوسل شده اند ومی شوند . آیااین ریسما ن آنها قابل تمسک نیست؟؟؟ اگردلشان را واشکافی می بینی که پرازدردوخون است. البته رفتن شمارا به درخانه ایشان کارصحیح می دانم شایدتلنگری باشد وانعکاس جالب توجهی داشته باشد؛ وبه دیواراستبداد ترکی وشکافی بیندازد. موفقیت روزافزون شمارا ازخداوندجبارمنتقم خواهانم .بدرود

     
  40. درود بر شيردل آزاده نوريزاد و درود بر همه دوستان :كمابيش يك قرن و نيم پيش يكى از منور الفكران راه آزادى ايران از استبداد يا ديسپوتيسم را به اين صورت نشان داده است :/اى اهل ايران ،اگر تو از نشئه آزاديت و حقوق انسانيت خبردار مى بودى ،به اين گونه عبوديت و به اينگونه ًو آلت متحمل نمى گشتى .طالب علم شده…..مجمع ها بنا مى نمودى ،وسائل اتفاق را دريافت مى كردى ،تو در عدد و استطاعت به مراتب از ديسپوت زيادترى ،براى تو فقط يكدلى و يك جهتى لازم است .اگر اين حالت يعنى اتفاق به تو ميسر مى شد ،براى خود فكرى مى كردى و خود را از عقايد پوچ و ظلم ديسپوت نجات مى دادى /(مكتوبات ميرزا فتحعلى آخوند زاده :به مؤسس و مقدمه به ام چوب نه .نسخه ص ٦ از نسخهpdf). ر. پدر من اگرچه تا ياد دارم در آرزوى آزادى ايران يكسره تقلا كرد اما ناكام مرد .فرزند او كه من باشم اكنون كه در سراشيب زندگى ام به اميد همان آزادى زنده و اميدوارم .اما اى بسا آرزو كه خاك شده است .كجاى كار خراب است ؟چرا به رغم پيشاهنگان ايرانيان در مبارزه با استبداد ما هنوز جزء واپسين سرزمين هايى هستيم كه قانون اول و آخر آن اراده مطلقه يك فرد است ؟

     
  41. تعریفات عبید زاکان درباره اسلام وشیوه حکومتش
    قاضی کیست؟ : آنکه همه اورا نفرین کنند
    عدل چیست ؟ : آنکه هرگز راست نگوید
    بهشت چیست؟ : آنچه نبینند
    حلال چیست ؟ : آنچه نخورند
    مال ایتام واوقاف چیست ؟ : آنچه برخودازهمه چیزمباح تردانند
    دارالقضا ( دادگستری) کجاست؟ : عتبه( آستان) شیطان

     
  42. نوریزاد گرامی
    در خصوص مسائل اخیر که مابین شما و وزارت اطلاعات صورت پذیرفته و من حق را به جانب شما میدهم ذکر نکته‌ایی که بی شک شما آگاهی کامل از آن داشته و با رفرنس به مطالب سابق شما (سابقِ اخیر) اینطور برداشت می‌گردد که با نظر ذیل موافق باشید میتواند برای معدود خوانندگانی حائز اهمیت باشد.
    یکی از خصوصیات مثبت هر انسانِ ثابت قدم در عین تطابق با علم و افکار و تحولات روزگار, پایبندی به اصول بنیادین اخلاقی است که البته بسیار هم سخت است و بدون هیچ تعارفی شما جزو معدود افرادی هستید که در این زمینه نمرۀ قبولی کسب نموده‌اید, و یکی از مثبت‌ترین و موثرترین وجوه همین پایبندی اخلاقی, رعایتِ این اصول با مخالفان و کینه بدل گرفتگان است, دقت و ظرافت در طرح اصطلاحات و اوصاف برای دستۀ اخیر که خوشبختانه همواره از جانب شما رعایت گشته در این پایبندی اخلاقی جایگاه بسی ویژه دارد.
    شما جزو کسانی هستید که با توجه به سابقه و آگاهی‌ها بخوبی بر لزوم یک ساختار قوی و هوشمند و البته مردمی و روانکاو در وزارت اطلاعات مشرف بوده که بدون چنین ساختاری کشور در کوتاهترین فاصلۀ زمانی دچار آنچنان بحران امنیت خواهد گشت که سنگ روی سنگ بند نخواهد بود و مردم و مسئولان به تکافویی منفعلانه خواهند رسید.
    بدون شک در گذشته مشکلاتی نه تنها در این ساختار بل در تمامی کانونهای قدرت و نظامی و انتظامی و حقوقی در کشور موجود بوده که با طرح اصطلاعات و واژه‌هایی درخور مواجه گشته, اطلاق آن واژه‌ها و اوصاف به ساختارهای فعلی (که البته از جانب شما هیچگاه صورت نپذیرفته) مطابق با آن اصول بنیادین اخلاقی با مخالفان یا هر قسم دیگر در این زمرۀ مذکور نمیتواند قابل توجیه باشد و دقت بسیار میطلبد که خدای ناکرده فردی دچار اشتباه و عوارض مسئولیت اجتماعی آن نگردد.
    رفتاری که با شما صورت پذیرفته میتواند با اوصافی مانند بداخلاقی, بدرفتاری, عدم رعایت صحیح قانون و از این دست مواجه گردد, حال با یک تلرانس و محدودۀ اندک در بیان, در حالیکه هیچکدام از این رفتارها در زمرۀ اوصافی مانند جنایت, خیانت, شکنجه و غیرو واقع نمی‌گردد (لطفا فرض را بر این بگذارید که بنده از تمامی رفتارها با شما آگاه باشم و جنابعالی هم با تسامح به سخن بنده بنگرید), و حتا طرح آنان از جانب پاره‌ایی از خوانندگان محترم میتواند بسیار خطرناک (اخلاقی) و با عوارض کاملا منفی مواجه گردد, لذا در وحلۀ نخست یک امر عقلانی آنست که همواره خویش را در جایگاه طرف مقابل قرار دهیم, اشتباه تفسیر نگردد مقصود توجیه نیست بل با این روش یک حالت آرامش در نزد معترض پدیدار میگردد که در نحوۀ عمل و بیان وی تاثیر فراوانی خواهد داشت, و نتیجتا در برقراری ارتباط و یک دیالوگ مثبت و مثمرثمر نقش مهمی ایفا خواهد نمود, به عبارت ساده‌تر عدم تک سویه نگری.
    بی شک همین راهکار برای دوستان اطلاعاتی و دیگر ساختارهای نظامی و انتظامی و حقوقی نیز توصیه می‌گردد.
    لذا خواهشمندم در هر پست و مطلبی که خود صلاح میدانید به منظور ابهام زدائی اشاراتی به این وجه قضییه نیز داشته باشید که خدای ناخواسته دوستان گرفتار کج خیالی نشده و دشمنان نیز دلشاد و سواستفاده جو نگردند زیراکه که همگان از باطن خوش نیت شما آگاهند که هدفی جز اصلاح هرگز نداشته‌اید.
    با پوزش از صرف اوقات جنابعالی

    ————-

    سلام و سپاس دوست گرامی
    ای بچشم.

     
  43. آرمان مستضعف

    برادر نوري زاد ببخشيد ولي ميگم كه من نميدانم اين كار شما و برخورد نكردن برادران اطلاعاتيت با شما چه هدفي را دنبال مي كنه؟ ها! شما بگو. نكنه مضحكه دست شده اي ويا اينكه خداي ناكرده ……… . العياذ بالله. ولي خدائي اگه يك معترضي دردمندي برود مقابل وزارت امنيت فقط پياده راه برود و زيرچشمي نگاه كنه؛ ميتونه عين شما آزادانه اينكارو بكنه بي مزاحمت بردارن اونجا. ولي باور سناريوي قدم زدن روزانه شما و برخورد نكردن اونها سرگيجه آور است شايد هم شما مثلا ماندلا يا خانم سوچي ايراني. بهر صورت خدا عاقبت همه ما را ختم بخير كند.

     
  44. بهنام باوند

    استاد برايت آرزوي تندرستي و در كنار همسر و فرزندان و استرداد اموال مصادره اي ات را دارم. ولي حيف شما نيست كه براي مال دنيا چنان خفيف شوي كه حدود چهل و چند روز بروي بلكه حمايت مردمي را با خود داشته باشي. بابا حيفي. برو بخوان و بينديشو در شان شما نيست كه هر روز بروي و در قدمگاه بيايستي. حمايتي نبيني و تمسخر بشوي و آخر نظري هم در موردت بيايد كه : « کاوه
    27 فوریهٔ 2014 – 16:23 GMT
    راحت ملاقات میکند و هیچ حرفی هم در آن نیست.آیا میدانید که چند نفر به جرم شرکت بی سر وصدا در مراسم ختم این عزیزان هنوز در زندان میباشند؟ولی این چه رانتی است که آقای نوریزاد دارد که به خانه ی این عزیزان میرود و در رسانه های خارجی هم داد میزند که اینها بیگناه میباشند.اگر رانت نیست جرا دیگران نمیتوانند»؟
    از جناب نوري زاد درخواست دارم نظري در اين خصوص بيان دارند». نه تنها حمايت نميشي بلكه همين مردم در موردت چنين تصوري دارند. مراقب خودت باش بفكر اهل و عيال باش مرد اسطوره

    ————-

    سلام بهنام گرامی
    قرار نیست که من با قدم زدنهایم کل کائنات را بهم بریزم. مختصری توش و توان با من است و من همان توش و توان را برای پس گرفتن اموالم بکار گرفته ام. مرا چکار با اسطورگی و این چیزها؟ اموال و خواسته های مرا بدهند من بروم دنبال کارم. کجا؟ سپاه. می خواهم بروم پشت ساختمان طائب برای پس گرفتن اموالی که سپاه از من برده. شما یک چند وقتی دو دستت را کاسه کن و جانت را در آن بگذار. می بینی که خیلی چیزها فرق می کند دوست من.
    با احترام

    .

     
  45. نوری زاد صبور و مقاوم
    اگر چه جهالت و تاریکی در عمق کاخ سلطنت اقای خامنه ای و ذره ذره وجود ایشان و هم انها که بواسطه تکه ای استخوان چرب تر که از خزانه کشور توسط ایشان جلوی انها انداخته میشود تا سر سپردگی خود را حفظ کنند مانند جنتی و علم الهدا و احمد خاتمی و … بسیاری از مجلس بردگان رهبری یا مثلا خبرگان ملت ولی ملت صبور و مقاوم و مظلوم ایران باکری ها و همت ها را که بسیجیان واقعی این کشور هستند و خانواده بزرگوار و صبورشان را در قلب خود جا داده اند چه انها بدون ذره ای چشمداشت هرچه داشتند در طبق اخلاص گذاشتند و لی سرداران قاچاقچی امروز برای تامین تمام نداشته خود به جان و مال و ناموس این مردم رحم نمیکنند انهم برای داشتن انچه بظاهر خود جیفه دنیا مینامند

     
  46. سلام برادر نوری زاد
    پدر و مادر شهید داده من هر روز حال شما را از طریق نت پایش می کنند
    من هنوز خبر نداشتم چه اتفاقی برای شما افتاده و وقتی دیدمشان نگرانی چنان در چهره شان
    موج میزد که برای انبوه زخم های روزگار که صورتشان را پر کرده این نگرانی کاملا هویدا بود
    برادر نوری زاد این بزرگواران نگران شما و خانواده محترم هستند و می گویند به جناب نوری زاد
    بنویس حتما احتیاط کند درست همان نصیحت و سفارشی که قبل از رفتن ما برای عملیات خیبر و بدر و والفجر و کربلا و …
    به من و برادر شهیدم کردند !؟ ما ایمانمان را به آزادی ایران و عاقبت به خیری این مردم از دست نداده ایم

     
  47. سلام بر ابوذر زمان
    خواستم بگویم که خیلی دوستتان دارم. من هر روز با سایت شما افطار میکنم. چند روزی بود که کامپیوترم خراب شده بود و از
    این که نمی توانستم نوشته هایتان را بخوانم ، عصبی شده بودم. کامپیوتر که درست شد ، فهمیدم که صورت نازنین شما را به زمین کشیده اند. آنها متوجه نیستند که با دست خودشان، کارنامه شان را دارند سنگین و سنگین تر میکنند. ای کاش ، سید علی آقا عینک تیره اش را بردارد و پنبه هایی را که در گوشش گذاشته است بیرون بیاورد و تاریخ و دین را کمی مطالعه کند و بداند که اگر دوست بی ریایی هم داشته باشد، نمیتواند بهتر از شما، کس دیگری را پیدا کند. هر چند فکر میکنم که رشته های قدرت ، از دست او هم خارج شده است، و اگر بخواهد اصلاحاتی در جامعه انجام دهد، با او نیز ، بهتر از شما هم رفتار نخواهد شد. بنظر میرسد که بسیار درمانده شده است. //////// طومارش را خواهند پیچید. از این که کامنت کم میگذارم مرا ببخشید، زیرا به شدت مشغول ترجمه هستم و اولویت اول من ترجمه آثار شماست. ای کاش دوستانی که در اینجا و یا در خارج کشور هستند، در مورد ترجمه آثار شما همتی کنند. ولو اینکه یکی از نوشته های مختصر شما باشد. این ، اسمش مالیات بر دانش است ( بقول مسلمانها، زکات علم است ). با احترام و آرزوی سلامتی برایتان

     
  48. آخه بنده خدا، دلمون هزار جا رفت. میخوای بری مرخصی قبلش یه خبری بده نگرانت نشیم. مردیم تا نامه ات اومد.

    آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
    هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

    باز هم یک ایرانی

     
  49. سخنرانی هاشمی رفسنجانی در سمپوزیوم ایران 1404
    مردم، هنوز نمی دانند
    در 8 سال گذشته چه بر سر ایران آمد

    مردم ما فقیر شدند. البته شاید برخی این فقر را احساس نکنند. بسیاری از منابع خود را بخاطر سیاست خارجی نادرست در این 8 سال از دست دادیم. ایران جایی است که می تواند آسان‌ترین و امن ترین مسیر لوله های نفت و گاز برای صادرات را در خود داشته باشد. اگر سیاست درست داشتیم می توانستیم همه محصول پارس جنوبی را برای مصارف جهانی از ایران عبور بدهیم. اگر خط لوله های نفت و گاز از ایران عبور می کرد، امنیت دنیا وابسته به ایران بود و اینقدر به آسانی مزاحم ایران نمی شدند و این تهدیدها در کار نبود. ما همه امکانات را در طول این چند سال گذشته بخاطر سیاست های نادرست برخی از دست دادیم. امروز از قطر در برداشت نفت و گاز عقب هستیم. ما در این مدت خسارت‌های زیادی دیدیم که مردم از این خسارت ها چیزی نمی دانند. عراقی ها تا مرزهای ما جلو آمده اند و چاه زده اند و از منابع انرژی استفاده می کنند، آب های مرزی ما امروز هدر می رود و معلوم نیست که چقدر آب به بیرون از کشور می‌فرستیم. اگر دریاچه ارومیه با همین سرعت خشک شود، روزی خواهد رسید که همه اطرافش تا شعاع 300 کیلومتری غیرقابل زندگی خواهد بود.
    در 7- 8 سال گذشته ما گرفتار بودیم، اما الان با توجه به روزنه کوچکی که باز‌شده است.
    پیش بینی می شود در سال 2020 آمریکا بزرگترین صادرکننده نفت جهان باشد و با این واقعه دیگر وابستگی آنها به منطقه کم شده و همه چیز برعکس می شود و آمریکایی ها قیمت نفت را تعیین می کنند.

    هاشمی رفسنجانی سخنران سومین سمپوزیوم بین‌المللی ایران 1404 بود. او در سخنرانی خود گوشه ای از فاجعه 8 سال دولت احمدی نژاد را بالا زد و بخشی از فاجعه حاکم بر کشور را فاش کرد. هاشمی در این سمپوزیوم که در سالن همایش های های صدا و سیما برگزار شد گفت:
    در همه دنیا مساله انرژی به عنوان مساله ضروری و مبنایی برای بشریت است. برخوردهای محدود و لشکرکشی ناتو به عراق بخاطر مخازن انرژی این کشور بود، علت لشکرکشی ناتو به لیبی بخاطر منابع انرژی این کشور بود که در همسایگی اروپا قرار دارد.
    هدف اول این کشورها ایران است؛ چرا که کشور ما به لحاظ منابع انرژی حرف اول را در جهان می زند و مهمترین منبع تامین انرژی است.
    متاسفانه بسیاری از کارهایی که برنامه ریزی شد، بر روی کاغذ ماند، وقتی برنامه چهارم توسعه را با توجه به سند چشم انداز تدوین کردیم در مجمع تشخیص مصلحت نظام اصلاح شد، خیال می کردیم با این کار راه باز می شود تا نیروهای مردمی به میدان بیایند، اما شاهد بودیم با بی توجهی دولت گذشته نه تنها به اهدافمان نرسیدیم بلکه از آنها دورتر هم شده ایم.
    وقتی می گویند رشد اقتصادی کشور منفی 5 درصد بوده در حالی که پیش بینی برنامه مثبت 8 یا 9 درصد بوده، این یعنی ما چقدر از اهداف خود دور شدیم.
    با رشد منفی اقتصاد کشور در دولت گذشته، مردم ما فقیر شدند. البته شاید برخی این فقر را احساس نکنند، اما وقتی اقتصاد کوچک می شود، مردم هم فقیر می شوند.
    ایران کلکسیونی از انرژی های فسیلی است، اگر ما عالمانه و درست از این انرژی ها مصرف می کردیم قدرت عظیمی داشتیم.
    بسیاری از منابع خود را بخاطر سیاست خارجی نادرست در این مدت از دست دادیم. ایران جایی است که می تواند آسان‌ترین و امن ترین مسیر لوله های نفت و گاز برای صادرات را در خود داشته باشد. اگر سیاست درست داشتیم می توانستیم همه محصول پارس جنوبی را به خارج برای مصارف جهانی از ایران عبور بدهیم.
    اگر خط لوله های نفت و گاز از ایران عبور می کرد، امنیت دنیا وابسته به ایران بود و اینقدر به آسانی مزاحم ایران نمی شدند و این تهدیدها در کار نبود.
    ما همه امکانات را در طول این چند سال گذشته بخاطر سیاست های نادرست برخی از دست دادیم، البته کار از اختیار ما در رفته و برگرداندن آن سخت است.
    اگر سیاست های پیش بینی شده درست عمل می شد، امروز از قطر در برداشت نفت و گاز عقب نبودیم، ما در این مدت خسارت‌های زیادی دیدیم که مردم از این خسارت ها چیزی نمی دانند.
    عراقی ها تا مرزهای ما جلو آمده اند و چاه زده اند و از منابع انرژی استفاده می کنند، آب های مرزی ما امروز هدر می رود و معلوم نیست که چقدر آب به بیرون از کشور می‌فرستیم.
    همین الان در مورد آب دچار یک فاجعه هستیم و اگر دریاچه ارومیه با همین سرعت خشک شود، روزی خواهد رسید که همه اطرافش تا شعاع 300 کیلومتری غیرقابل زندگی خواهد بود.
    با توجه به داشتن آب محدود و مصرف نادرست آب در بخش های مختلف بویژه کشاورزی، نمی دانم 10- 15 سال آینده دیگر کشور چگونه می خواهد زندگی کند.
    در 7- 8 سال گذشته ما گرفتار بودیم، اما الان با توجه به روزنه کوچکی که باز‌شده است، کشورهای خارجی مانند سوئد درخواست همکاری برای استفاده خورشیدی داده اند و حتی آنها پیشنهاد دادند 50 درصد زباله های شهرهایمان را در اختیار آنها بگذاریم تا نیروگاه‌های کوچکی را در شهرهای مختلف درست کنند.
    پیش بینی می شود در سال 2020 آمریکا بزرگترین صادرکننده نفت جهان باشد با این کار دیگر وابستگی آنها به منطقه کم شده و همه چیز برعکس می شود و آمریکایی ها قیمت نفت را تعیین می کنند.

     
  50. نوری زاد صبور و مقاوم
    اگر چه جهالت و تاریکی در عمق کاخ سلطنت اقای خامنه ای و ذره ذره وجود ایشان و هم انها که بواسطه تکه ای استخوان چرب تر که از خزانه کشور توسط ایشان جلوی انها انداخته میشود تا سر سپردگی خود را حفظ کنند مانند جنتی و علم الهدا و احمد خاتمی و … بسیاری از مجلس بردگان رهبری یا مثلا خبرگان ملت ولی ملت صبور و مقاوم و مظلوم ایران باکری ها و همت ها را که بسیجیان واقعی این کشور هستند و خانواده بزرگوار و صبورشان را در قلب خود جا داده اند چه انها بدون ذره ای چشمداشت هرچه داشتند در طبق اخلاص گذاشتند و لی سرداران قاچاقچی امروز برای تامین تمام نداشته خود به جان و مال و ناموس این مردم رحم نمیکنند انهم برای داشتن انچه بظاهر خود جیفه دنیا مینامند

     
  51. jedan ke aghaye noorizad kheili mardui va afarin be shrafet,shoma baes mishavid ke ghlab e man hanooz ba eshgh va manaye ensaaniyat betapad
    paydar bashid

     
  52. سلام عزیزم ،

    با همه احترامی که برای شما قائلم ، اما اعتقاد دارم که چرخه روزگار به گونه ای است که ظالم اگر به سزای خود نرسد خشت همچنان کج خواهد بود و دیوار کج خواهد رفت .
    اگر بخشایش خوب است چرا وسایل تان را به این اطلاعاتیها نمی بخشید؟ 🙂

    بخشش زمانی خوب است که در موضع قدرت باشی و ضعیفی را ببخشی نه اینکه مورد ظلم قرار بگیری و بعد حرف از بخشش بزنی .

    به امید آزادی همه اسیران.

     
  53. رئیس‌جمهور: دشمن باید به توان بالای نظامی و دفاعی ما پی ببرد
    یچه جوادیه: پی برده..مگه ظریف نگفت می تونیم با یک بمب همه جاشونو بسوزونیم!..شما ادامه بده.. دزدی بعدی چقدره؟20 هزار میلیارد؟

    یکی دیگر از روحانیون حاضر در این گردهمایی خطاب به لاریجانی گفت: مقام معظم رهبری فرمودند به مذاکرات هسته‌ای بدبین هستند ولی شما می‌گوئید خوش بین هستید. بچه جوادیه :حاج آقا..عند سئوالی..!!رهبر بدبین و دیگری خوشبین!..دوره آخر الزمونه!

    لاریجانی :جایی که رهبری فرمودند بدبین هستیم مربوط به مذاکره با آمریکا است ولی در مورد مذاکرات هسته‌ای فرمودند که ما به تعهداتمان پایبندیم. مگر می‌شود مذاکرات مهمی بدون هماهنگی در کل کشور انجام شود. بچه جوادیه :بمیرم برات..چه عذابی میکشی تا خودت هم سر در بیاری “آقا” چی گفته!..آدم پنجری قطار بگیره ولی جای تو نباشه!

    لاریجانی تاکید کرد: رهبری معظم انقلاب زمانی تاکید می‌کردند که در تولید گندم خودکفا شویم. عده‌ای مخالف این مسئله بودند ولی حرف، حرف درستی بود….مقام معظم رهبری آنقدر تاکید کردند که کشور در تولید محصول گندم به خودکفایی رسید. بچه جوادیه :ای وای..رهبری مخالف هم داره؟..تازه ایشون موافق خود کفائی گندم بود که شدیم وارد کننده؟..شانس اوردیم مخالف نبود والاّ الان به جای نون،جو می خوردیم!!

    امام جماعت دیگری، زمانی که لاریجانی در مورد واردات بی‌رویه در سال‌های اخیر صحبت می‌کرد، حرف‌های وی را نوشدارویی پس از مرگ سهراب توصیف کرد و گفت: ۸ سال مدیریت کشور به دست کسی سپرده شده که معضلات زیادی را به وجود آورده است. بچه جوادیه :آخ آخ..مگه آقا نفرمودند 24 میلیون رای آورده اون یک “کسی”..دستش سپردیم چیه حاجی؟ کی دسنش سپرد؟چه حرفها!

    لاریجانی در پاسخ به اظهارات وی گفت: الان اگر دقت نکنیم باز هم این مشکل به وجود می آید. اگر درد را درست نفهمیم و با مردم رو راست حرف نزنیم باز هم این مشکلات به وجود می‌آید….وی در عین حال انتقاد این امام جماعت را تائید کرد و افزود: اشکالاتی در کشور بود که خیلی از دردمندان این مشکلات را می‌گفتند ولی فضا طوری بود که حرف‌ها شنیده نمی‌شد و تقسیم بندی سیاسی می‌شد. بچه جوادیه :ای فربون دردمندیت برم علی جون….حالا دیگه اسم “آقا” شده “فضا”؟!..حالا به چی باید دقت کنیم تا دوباره “فضا” به همه چی گند نزند؟!

    وی درخصوص وضعیت اقتصادی کشور یادآور شد: مشکلات فراوانی در زمینه اقتصاد در کشور وجود دارد که تنها به دلیل تحریم‌ها نیست. بلکه به علت رشد نقدینگی می‌باشد به طوری که نقدینگی از ۶۵ هزار میلیارد به ۵۰۰ هزار میلیارد رسیده است….متاسفانه صنایع کشور با کمترین ظرفیت به تولید می‌پردازند و با وجود تقاضا مجبور به واردات هستیم. این در حالی است که درآمد ۷۰۰ میلیارد دلاری نفت در چند سال گذشته در تولید سرمایه‌گذاری نشد.
    بچه جوادیه:آها. حالا یادم افتاد..منظورتون اون موقعی است که “محمود” دست بر قضا و دست در دست “فضا” همه را سرویس می کرد و شما هم رئیس مجلس در کره مریخ بودید..جات خالی بود عزیز!

    لاریجانی: در نظام دیگر کشورها عقل بشر یا همان عقل عرفی مبنای سامان‌دهی امور است، ولی در نظام ما، دین اسلام مبنای کارها قرار می‌گیرد . بچه جوادیه: ایول..اینو خوب اومدی ..خدا هر چی می خوای بهت بده.. منم سرزبونم بود ها..یه بوهائی برده بودم ولی مگه از ترس داداشات میشه چیزی گفت.

    آیت‌الله علم‌الهدی: من به ایشان (فرج‌الله سلحشور) علاقه دارم. درباره‌ی سریال حضرت یوسف (ع) پرسیدم از چند مفسر استفاده کردید، که به من گفتند هیچ مفسری در کار مشاوره نداده است و من خودم مفسرم. گفتم درست، اما سواد شما کفایت نمی‌کند و به‌خاطر همین، برخی صحنه‌ها از جمله بریدن دست زنان مصر هنگام ورود حضرت یوسف (ع) درست به تصویر کشیده نشده است. وقتی توضیح دادم به من گفتند چه خوب می‌شد این چیزی که شما گفتید، به تصویر درمی‌آمد.
    بچه جوادیه: چه خوب..پس شما آنزمان در آن مجلس زنان مصری تشریف داشتید؟ حتما با همه هم محرم بودید..چه جالب..پس حتما به جای دستشان یک چیز دیگر را میبریدند!!..حالا خدایش چی بود حاجی جون! شاید هم به جای حضرت یوسف شما وارد شدی که اونجوری شد!… بقیه اش رو بنویسم نوریزاد سانسور می کنه!

    آیت‌الله علم‌الهدی: در فیلمی که ساخته می‌شود، اگر فقیهی به‌عنوان کارشناس یا فیلسوفی کنار کار باشد، آن‌ها باید پاسخگو باشند و هجمه به سمت کارگردان نمی‌رود.
    بچه جوادیه: احسنت..حالا چه فقیهی باشد؟ مجتهد جامع الشرایط باشد یا متجزی یا اعلم؟مجتهد انسدادی باشد یا مجتهد انفتاحی ؟ فیلسوف اهل چه مکتبی( اگزیستانسیالیست، عقل گرا، اخلاق گرا،….) باشد یا حکیم یا اهل کلام؟ عارف واصل یاشد یا جنگیر احمدی نژاد؟..اونوقت تو گریم خانمها هم باید نظر بدهد لابد..اونوقت باید محرم هم بشود حکما…از این ببعد دختر خانمهای عشق سینما هم میرسند خدمت آقا برای تبرّک و گرفتن نقش..اصلا خود شما باشید آن مجتهد و فیلسوف.. پشت به حرم رو بدوربین!! ..چه ضحنه ای میشه!!. تماشاچی ها هم که بزغاله و گوساله اند. .کارگردان هم اصغر اکبری !! برنده جایزه سنگ پای فزوین در جشنواره ساندیس 9 دی…نام فیلم: “یوزارسیف در خراسان”!!

    علم الهدی:طبق فتوای رهبری،نمایش چهره افرادمقدس،بلامانع است/ مداحان روی سر فیلم رستاخیز ریخته اند
    بچه جوادیه :مداحان هم همینو می گن.میگن چهره مقدس یعنی خود آقا، جنتی، خود شما، احمدی نژاد، احمد خاتمی، صدیقی،لاریجانی و اینها.. بعد هم فکر کردند کارگردان فبلم که اسمش “درویش” است یکی از درویشها ست که قصر در رفته!! برای همین ریختن سرش!!

     
  54. مصباح يزدي ( غير منفور )

    جناب نوريزاد اجازه بدهيد يك بار ديگر أغازگر جنگ ٨ ساله خانمان سوز را به خوانندگان سايتتان معرفي كنم.
    من عاشقانه دوستتان دارم
    http://m.youtube.com/watch?v=hvF_ZZu9S-8

     
  55. سلام آقای نوری زاد
    تفاوتی است میان تسلیم در برابر آنچه به عنوان “تقدیر محتوم” در برابرمان میگذارند با تلاش برای بدست گرفتن سرنوشت خود.
    داستان از اوائل سال ۷۰ آغاز شد، از آنجا که راهی‌ برای کسب درآمدی مشروع و قانونی یافته و مجدّانه پیگیر آن شدم. افشای یک رسوایی اخلاقی‌، پای سربازان گمنام را به دنیای تجارت بین المللی گشود و ناخواسته پا به دنیای جدیدی نهادم که سرنوشت من و دیگران بسیاری را تغییر داد.
    نخست به برای ادای پاره‌ای توضیحات به ستاد خبری وزارت اطلاعات که ساختمان آن در جلوی ساختمان سپاه منطقه خوزستان و در نزدیکی‌ فلکه چهار شیر قرارداشت، احضار شدم. در آن باز جویی‌ سه ساعته که بازجوی محترم با چشمبند از من بازجویی میکرد اول با تهدید و نشان دادن حکم بازداشت سه ماهه که تا بی‌نهایت قابل تمدید بود و سپس با تطمیع تلاش داشت مرا به اعتراف علیه همکاران و دوستانم وادار به یترافاتی کند که روحم هم از بسیاری از آنها اطلاع نداشت و مطمئن بودم که اغلب نادرست و ناقص است. ماجرای پیچیده‌ای بود که پای بسیاری از مدیران، معاونان و برخی‌ از مقامات و وزرای آن زمان از جمله غفوری فرد، بانکی، کلانتری و ….. را به میان کشید و قربانی می‌طلبید. زمانی‌ که هنوز نه خبری از فاضل خداداد بود و نه شهرام جزایری یا امیر منصور آریا و بابک زنجانی.
    در نهایت پس از گرفتن تعهدی آزاد شدم ، اما چند ماه بعد برمبنای اعترافات یکی‌ از بازداشتیان فراوان پرونده، دوباره از محل کارم بازداشت و به بازداستگاه اطلاعات منتقل شدم.
    یک‌روز قبل از دستگیری، در حین خروج از محل کار در ساعت اداری، متوجه گفتگوی نگهبان درب ورودی ساختمان با راننده پیکان سفیدی که قصد ورود به ساختمان را داشت شدم. راننده که شباهتی به برادران گنبدی داشت و شکستگی عمیقی در بینی‌ چهره او را متمایز میکرد، مشغول بحث با نگهبان بود و نفر دوم هم که جوانی‌ خوش قیافه بود، مشغول مراتب کردن موهای خود در آینه بغل بود که به محض خام شدن و نمایان شدم گوشه دستبند آهنین در زیر کاپشن “احمدی نژادی” او، بلافاصله فهمیدم که از کجا آمده اند و عجیب اینکه ندای درونم به من میگفت که برای من آمده اند.
    آنشب جریان را به همسرم که باردار بود، گفتم و از او خواستم که خود را آماده کند، زیرا احتمالا مدتی‌ را میهمان آقایان خواهم بود.
    روز بعد، هنوز ساعتی‌ از روز نگذشته بود که زلزله شروع شد. رئیس بخش که دوست صمیمی‌ من بود خیلی‌ آرام به من گفت که حراست تو را خواسته. چند دقیقه بعد منشی‌ مدیر قسمت که چندی پیش بازداشت شده بود و هنوز در زندان بسر می‌برد، سرآسیمه مرا در راهرو دید و به گفت: فلانی‌، از حراست زنگ زدند و گفتند که خیلی‌ فوری بروی آنجا. گفتم: بنده خدا، مرا احضار کرده اند، تو چرا اینقدر ترسیده ای؟
    اول به همسرم اطلاع دادم و از او خواستم به خانه پدرش برود و منتظر تماس من باشد. سپس یکی‌ دو تلفن کردم و برای رفتن به حراست که در ساختمان مجاور بود به سمت در خروجی روانه شدم. مامور حراست نیز که از دوستان بود و احترام متقابل بسیاری میانمان بود، تا مرا دید، بسویم آمد و مرا به کناری کشید و درگوشم نجوا کرد: آقای فلانی‌ ( رئیس حراست که بنا بگفته دوستی‌ که خبر مرگ او را تلفنی به من داد، جنازه او را با قاشق از لای چرخهای تریلی ۱۸ چرخی که در اتوبان مقابل اداره با سرعت او‌را زیرگرفت بیرون آوردند. همان اداره‌ای که ناله و نفرین بسیاری را نثار او کرده بود و هیچ کس از مرگ فجیع او غمگین نشد) گفته که اجئزه خروج از اداره به تو ندهیم و اگر ترا دیدیم به حراست ببریم. بنده خودا گمان میکرد که مرا برای آزمایش اعتیاد میخواهند و گفت: اگر میخواهی‌ بروی، برو. من می‌گویم که ترا ندیدم و از بابت بقیه بچه‌ها هم خیالت راحت باشد. میتوانی‌ مرخصی بنویسی‌ و مدتی‌ نیایی‌ تا پاک شوی.
    گفتم: عزیز، ممنونم. اما داستان داستان دیگریست. به محض ورود به دفتر حراست، از سوی دفتردار او که از بچه‌های سابق کمیته و مأمور اطلاعات بود و بدلیل آشنایی با خویشاوندان و شناخت، احترام فراوانی میکرد، به اتاق رئیس خوانده شدم.
    می‌دانست چقدر از او بدم میاید و خودم هم از شدت نفرت او نسبت به خودم آگاه بودم و علیرغم اینکه یکبار در حضور معاونش با کلماتی توهین آمیز پاسخ بی‌ ادبی‌ او را دادم، بدلیل اینکه حق با من بود، دم بر نیاورد و همیشه مترصد بود تا از شر من خلاص شود و حالا روز او بود. یکی‌ دو سوال نامربوط راجع به محل فعلی‌ کارم، تحصیل دانشگاهی من پرسید. به او گفتم : برو سر اصل مطلب. در را زدند و همان دو جوان دیروزی که گویا روز قبل برای هماهنگی آمده بودند،وارد شدند و در دو طرف من نشستند. رئیس با لبخندی ملیح گفت: این آقایان حکم بازداشت شما را از دادستانی انقلاب دارند و آمده اند شما را با خود ببرند. پرسیدم: میتوانم حکم را ببینم؟ جوان خوش چهره حکمی برای بازداشت موقت من تا حد اکثر ۹۰ روز به تاریخ روز قبل نشانم داد که مهر سبزرنگ شعبه دوم دادسرای انقلاب اهواز را زیر خود داشت.
    پرسیدم: میتوانم دلیل آنرا بدانم؟ جوان گفت: آنجا می‌‌فهمی‌، و ادامه داد: فلانی‌ دراه داریم. میتوانیم خیلی‌ عادی و بدون جلب توجه برویم و اگر مقاومت کنی‌، با دستباند و کتک. گفتم: دستبند لازم نیست، برویم. بیرون ساختمان پاترولی برنگ آبی‌ روشن که پنجره‌های عقب آن بوسیله پرده پوشیده بود، منتظر بود. دو نفر در قسمت جلو نشسته بودند که نه‌‌ نفر جلو را که سمت فرماندهی گروه را داشت بلافاصله شناختم، یوسف بود. دوست صمیمی‌ برادرانم که بسیاری روزها و شب‌ها در منزل ما خورده و خوابیده بود.
    سوار شدیم و دو مامور دیگر در دو طرفم روی سندلی‌ عقب نشستند. کیسه پشمی نسبتا بلندی به من دادند و گفتند روی سر بکش و سرت را هم پایین بیاور و میان زانونت قرار بده. یوسف گفت: امیدوارم همین‌طور بی‌ سر و صدا برویم تا مجبور به استفاده از خشونت نشویم. از همان لحظه همه توان خود را متمرکز کردم و به حفظ کردن مسیر خودرو پرداختم.
    مقصد نهایی‌ ما بازداشتگاه مخفی‌ وزارت اطلاعات بود که در ساختمانی محصور با دیوار سیمانی‌ بلندی و در کنار بیمارستان ابوذر در نزدیکی‌ فلکه چهار شیر است. درب دوم این بازداشتگاه به ساختمان بسیج امام علی‌( شعبه‌ای از وزارت اطلاعات) در خیابان زاویه زیتون کارمندی قرار دارد و پشت بیمارستان ابوذر واقع است و رفت و آمد برادران از همین در انجام میشود.
    از اولین دقیقه حضورم، یوسف که مرا ” عمو” خطاب میکرد و بهمراه بسیاری از همقطارانش نان و نمک سفره ما را خورده بودند، به مسول بازداشتگاه گفت که “حاجی” دستور داده که ایشان هروقت بخواهند بتوانند با همسرشان صحبت کنند. سلول مرا هم درست در کنار اتاق نگهبانی که در مجاورت در ورودی ساختمان قرار داشت، در نظر گرفتند.
    بازجوی من که مانند بقیه برادران امامزاده ، حسین زاده نام داشت و گویا بسیار خوش چهره، بور، چشم آبی‌ و از قضا معاون اداره در استان بود، شخصا وظیفه “تخلیه” مرا به عهده گرفته بود و با افتخار می‌خواست به من بفهماند که این‌بار مرا از دست او گریزی نیست.

    پیشنهاد آنها خیلی‌ واضح بود: قبول پیشنهاه آنها مبنی بر اینکه با کمک برخی‌ از همکارانم و از روی نادانی‌ اطلاعاتی‌ را به شرکتهایی فروخته ایم و اینک پشیمانیم. من با یک حکم سبک تعلیقی از محل خدمتم اخراج میشوم و بلافاصله یک شرکت خصوصی با سرمایه، امکانات و حمایت کامل برادران برای کنترل کلیه قرارداد‌های خرید در سطح استان در اختیارم قرار خواهد گرفت. در غیر اینصورت علاوه بر اخراج از کار و محرومیت از ادامه تحصیل، همسرم را هم بیکار نموده‌ و حکم قطعی زندان بمدت ۱۵ سال در زاهدان در انتظارم خواهد بود، این یعنی بدتر از مرگ.

    در شروع جلسه بازجویی شبانه که یکی‌ از چند جلسه بازجویی در روز می‌بود، یک پاکت سیگار مارلبورو برایم روی میز می‌گذاشت، زیرا می‌دانست که سیگار مورد علاقه من است و وظیفه داشت شبی‌ یک پاکت برایم بیاورد.

    پس از چند روز تصمیم به ترک سیگار گرفتم تا نیازم را به بازجویم قطع کنم. بقیه سیگارهایم را خرد کرده و شب، هنگامی که پاکت سیگار را آن آنسوی میز بسویم هل داد، از زیر چشم بند نگاهی‌ به آن انداختم و آنرا بسویش برگرداندم و گفتم: من دیگر سیگار نمی‌کشم. پرسید: به همین سادگی‌؟ گفتم: بله، به همین سادگی‌. من هم میتوانم کارهای مفید و خوب انجام دهم.
    از همان شب ورق برگشت. گاه و بیگاه با سلام و عرض شرمندگی زندانبانان و کارکنانی مواجه میشدم که نه آنها را میدیدم و نه می‌شناختم. جلسات بازجویی من هم تبدیل شد به تکرار داستانهایی که برایش تعریف کرده بودم( صدها شماره پرونده که همگی‌ درست بود، موضوع هر پرونده، شرکتهای شرکت کننده در هر مناقصه، اعداد و ارقام و آخرین وضعیت هر قرارداد) که همه در پرونده موجود بود و من به تناسب کارم از آن اطلاع داشتم و او آنها را باور نمیکرد و میخواست که سناریو مورد نظر او را( اتهام جاسوسی برای شرکتهای خارجی‌) برایش بنویسم، امضا کنم و انگشت بزنم و در نهایت بصورت ویدیویی هم اعتراف کنم.
    یکی‌ از شبها نگهبان به دریچه زد. من هم چشم بند خود را به چشم گذاشتم و به تقاضای او همانطور با شلوار ورزشی به اتاق بازجویی رفتم و در آنجا پشت میز نشستم. می‌دانستم این یک بازجویی معمولی نیست. بازجو گفت: آقای دکتر که اینجا پیش من نشسته است از تهران برای دیدین تو آمده، گوش کن ببین چه میگوید. دکتر گفت: من پرونده شما را بنا به توصیه کارشناس پرونده خوانده ام.
    نتیجه اینکه به باور ایشان بنده از نوابغی بودم که فقط یک در میلیون وجود دارد. بازجویم گفت: میفهمی مردک؟ یعنی اینکه فقط ۶۰ نفر مثل تو در ایران داریم و روز بعد دوباره پیشنهاد همکاری خود را با این قید که خیالت راحت باشد، با ما باشی حتی فلاحیان هم نمیتواند چیزی به تو بگوید ، تکرار کرد.
    یک ماهی‌ از بازداشتم می‌گذشت و امتحانات میان ترم دانشگاهی بسیار نزدیک بود. به بازجویم گفته بودم که من اگر این ترم را از دست بدهم، ترم بعدی را هم از دست خواهم داد و رشته کار از دستم خارج خواهد شد و او قول داده بود که درصورت قبول شرایطشان خیلی‌ زود آزاد شوم.

    روز چهار شنبه و یکی‌ از روز‌های ملاقات بود که ضربه‌ای به دریچه زده شد و من هم طبق عادت چشم بند را به چشم زدم، نگهبان جوان خوش اخلاقی بود که از من خواست لباس بپوشم. پیش خود گفتم، حتما بازجویم برای انجام مقدمات آزادیم مرا خواسته. پس از لباس پوشیدن ناخودآگاه پرسیدم: کجا می‌رویم؟ گفت ملاقات داری. گفتم نمی‌روم. خشکش زد. پرسید چرا؟ گفتم: ملاقات مال خودم است، نمی‌خواهم بروم. گفت خانمت می‌خواهد تو را ببیند. گفتم: بروید بگویید مرد. نمی‌خواهم هیچکس را ببینم. اینرا گفتم و دوباره شلوار ورزشی خود را پوشیدم و نشستم.
    اوضاع به هم ریخت. دوباره دریچه را زدند. دوباره چشم بند به چشم زدم. رئیس بازداشتگاه که ” حاجی” صدا کلفتی‌ بود نعره زد: پا شو بیا بیرون ببینم. گفتم: نیمیام، مگر جنازه مرا بیرون ببرید. آمد و ضربه‌ای به پهلویم زد که غلط میکنی‌، مگر اینجا خونه خاله است؟ کسی‌ او را پس کشید که حاجی چه میکنی‌؟ من گفتم اگر توانستید مراببرید. یکی‌ دو دقیقه بعد دوباره ضربه‌ای به دریچه، دوباره چشمبند. حاجی با خواهش و تمنا: بیا ببینم حرف حسابت چیست. گفتم: فقط با بازجویم حرف میزنم.
    گفت نیست، مشغول است. گفتم: دروغ می‌گویی و خودت هم میدانی‌ دروغ می‌گویی. گفت: بیا برو دست و رویت را بشوی، برو ملاقات تا بعد با هم صحبت کنیم. گفتم من هیچ کجا نمی‌روم. در راهرو و در میان گروهی که در اطرافم بودند و وجودشان را حس می‌کردم، اما تعدادشان را نمی‌دانستم به حاجی گفتم: حاجی من از تو یک سوال ساده می‌پرسم، اگر جواب درست دادی، من بدون قید و شرط سر ملاقات میروم و دیگر جیک هم نمیزنم. اما اگر نتوانستی جواب مرا بدهی‌ فقط قول بده که دیگر ادعای مسلمانی و راستگویی و درستکاری نکنی‌؟ قبول کرد.
    ازش پرسیدم: حاجی اگر بچه تو اشتباهی بکند، نابودش میکنی‌؟ گفت: این چه سوالی است؟ گفتم بسیار ساده، اگر بچه تو مرتکب اشتباهی شد، او را از بین می‌بری؟ گفت نه. گفتم: پس چرا با آینده دیگران که به هر دلیل مرتکب به قول شما اشتباه شده اند ، بازی می‌کنید؟ گفت منظورت را نمی‌‌فهمم. گفتم: چراع با زندگی‌ و آینده من بازی می‌کنید، فقط بدلیل اینکه نمی‌خواهم با شما همکاری و همراهی کنم. سکوتی مرگبار حاکم شد. گفت: بخدا من اصلا خبر ندارم و هیچ چیز دست ما نیست. گفتم: همینجاست که دروغ می‌گویی. همه چیز دست خودتان است واگر نه آقای حسین زاده به من پیشنهاد قبول یا ۱۵ سال حبس در تبعید نمی‌داد.
    حاجی گفت: برو ملاقات و برگرد تا من کسی‌ را بیا‌ورم که کارت را انجام دهد.
    محل ملاقات ساختمان ستاد خبری در نزدیکی چهارشیر بود و برای انتقال به آنجا زندانیانی را که قرار ملاقات آنها تایید شده بود، در پشت امبولانسی از ساختمان زندان به حیات سپاه که ساختمان ‌ستاد خبری در جلوی آن قرار داشت منتقل میکردند و در تمام مدتی‌ که حدودا ۱۵ دقیقه طول کشید و من در جلوی درب ورودی و در راهروی زندان عربده می‌کشیدم و حیثیت این اراذل را در حضور همکارانشان به باد می‌دادم، عده‌‌ای زندانی در آمبولانس منتظر بودند و بقیه از درون سلولهای خود فریادهایم را میشنیدند.
    وقتی‌ به محل ملاقات رسیدیم، از جمع ۶ نفری زندانیان، مرا برای اولین ملاقات فرستادند که همسرم را از آنسوی یک میز مربع کبره گرفته یک متری و در حالی‌ که یک مامور زانو به زانوی شما نشسته و مانند داوران تنیس روی میز سر یا چشمانش را پاندول وار بصورتتان میدواند تا مبادا حرکتی‌ از نگاهش پنهان بماند. اینجاست که دهانت را میبویند، مبادا……….
    از دیدن چشمان اشک آلود همسرم باردارم که ساعتها به انتظار مانده بود و اینکه مادرم که تا به آن‌روز گمان میکرد در مأموریت اداری هستم نیز آمده بود اما جواز ملاقات برای مادر شهید صادر نشده بود، در هم شکستم و اشکم درامد.
    ماموری که معمولاً وظیفه خرید برای زندانیان را به عهده داشت و آنجا نشسته بود، طاقت نیاورد و از آنجا خارج شد و صدای هق هق گریه او را همه شنیدند. جانشین او شبیه قورباغه و گویی برادر دوقلویی موسوی جزایری نماینده دائم العمر رهبر و سلطان خوزستان بود.
    القصه در همان چند دقیقه و در پاسخ هسرم که پرسید: پس چه شد؟ کی‌ آزاد میشوی؟ گفتم: درست میشود؟ گفت: دو هفته پیش هم که همین را گفتی‌، نگاهم را در چشمان قورباغه دوختم و بسیار جدی و محکم گفتم: این دفعه درست میشه، یعنی مجبور است که درست بشه. و برخاستم و به همسرم گفتم: برو و از جانب من بگو که هیچ کس حق ندارد پیگیر کار من باشد و به برخاستم و ملاقات را پایان دادم.
    وقتی‌ برگشتیم، بلافاصله وسائلی را که همسرم برایم سپرده بود بدون کنترل به همراه کتاب و روزنامه)برای اولین بار( آوردند و در سلول گذاشتند. از گرفتن آنها خودداری کردم و از نگهبان خواستم که آنها را ببرد. من را به اتاق نگهبانی بردند، شخص جدیدی که برای اولین بار صدایش را می‌شنیدم آنجا بود و گفت : شنیدم گرد و خاک کردی؟ پوزخندی زدم و ساکت ماندم. سپس قسم خورد که شخصا پرونده‌ام را پیگیری کند و جواب بیاورد. من هم به او ۲۴ ساعت زمان دادم و به سلولم برگشتم.
    شب که بازجویم آمد، فهمیدم چشم اسفندیار وپاشنه آشیل را با هم نشانه گرفته ام. تنها سؤالش این بود که نام مرا از کجا و چگونه میدانی‌؟ به او گفتم که تقریبا همه دستگاهی که من در آن کار می‌کردم، نامش را میدانند و من هم ماههاست که او‌را می‌شناسم و میتوانم از بین ۱۰۰ نفر تشخیص دهم. فردای آن‌روز که پنجشنبه بود، بازپرسی از دادگاه انقلاب به زندان آمد و ظرف یک‌ساعت مقدمات آزادی مرا (البته با وثیقه) فراهم کرد.
    من برای اینکار هیچگونه برنامه ریزی قبلی‌ نداشتم و فی‌ البداهه شروع کردم. اما پا پس نگذاشتم و ایستادم و شکافی هرچند نازک در دیوار بلند غرور‌شان ایجاد کردم که امروز به دره‌ای تبدیل شده است. اخبار بسیاری از برادران گمنام آن‌روز که همچنان آنها را نمیشناسم و سرنوشت عبرت انگیز‌شان برایم رسید.
    اینکه در ادامه با چه فشارها و تهدیداتی قصد شکستن مرا کردند و در نهایت عزیزانی مرا برای رهایی از این رنج به هجرت ترغیب کردند، ماجرای دیگری است که در حوصله‌ شما نمی‌گنجد. منظور من این است که اینها بزدل تر از آن هستند که باورتان شود و بهترین دلیل آن پنهان شدن در پشت کلاه و عینک است و ترس از روبرو شدن و گفت و گوی رو در رو با متهمین خود هنگام آنچه بازجویی می‌نامند. اینها چاره‌ای جز عقب نشینی و تسلیم در برابر اراده شما ندارند و دیر یا زود پرچم سفید برمیدارند و تقاضای آتش بس خواهند کرد. ادامه راه باشماست، فقط بیدار باشید و هشیار. زیرا خواب را بر آنها آشفته کرده اید و اینها به این عادت ندارند.
    اندکی‌ صبر……………

     
  56. درود بر شما اميدوارم كه بهتر شده باشيد. باز دل رحمدار شما كه لااقل جمعه را به برادران اطلاعاتي استراحت مي دهيد. بهتر مي دانيد كه انها إز اين ترحمها نمي شناسند و نمي كنند برايشان جمعه و شنبه يا شب و روز فرقي نمي كند حريم خصوصي يا عمومي نمي شناسند اكر يكنفر را بخواهند خودتان بهتر مي دانيد. اقاي نوري زاد اكر اجازه بديد خواستم رك حرفم رابزنم راستش اين سؤال براي خيليها مطرح است كه نوري زاد واقعي است يا شعبده بازي خامنه اي است حرفهايي كه نوري زاد مي زند و نامه هايش اكر كسي ديكر بود جد و ابادش را به سيخ مي كشيدند جرا با وي انجنان سخت بر خورد نمي كنند. من خودم ديروز كه ان حرفها را راجب جنك و انقلاب زديد مطمعنم كه واقعي هستيد و تا باقي اين مبارزان امروزي مثل إصلاح طلبان يا معتدلين يا اين مراجع كه حالا ساز مخالف مي زنند تا نظرشان را مثل شما شفاف در باره اين انقلاب غير ضروري و ان جنك خانمانسوز بيان نكنند إمكان ندارد حرف يكي شان را باور كنم. البته لازم به كفتن است كه يكبار در بحبوحه انقلاب و دو بار در اوائل جنك مجروح شدمم، با وجود٪٤٠ مصدوميت نه بنياد شهيد را ديدم نه مدركي انجا دارم، اين ٪٤٠ إز كار افتادكي را اين المانيهاي كافر لطف در حقم كردند.

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

95 queries in 2330 seconds.