سر تیتر خبرها
روز متوازن اما داغ !  (بعد از ظهر 27 بهمن – روز سی و پنجم)

روز متوازن اما داغ ! (بعد از ظهر 27 بهمن – روز سی و پنجم)

 

صبح دیروز را در دادسرای داخلِ زندان اوین گذراندم. و چون با اتومبیل رفته بودم، سرساعت یازده خود را رساندم بجایی و شروع کردم به نگارش چند و چون هرآنچه که رخ داده بود تحت عنوان ” پرواز کن آنگونه که می خواهی”. ساعت یک ربع به دو بعد از ظهر رسیدم قدمگاه. سرباز نگهبان را پیش از آن ندیده بودم. بعداً اما دانستم که دوستانش توجیهش کرده اند در باره ی من. چرا که اصلاً حضور من درآنجا و پهن کردن زیرانداز فسفری و نصب پرچم های کوچک برکوله و مهم تراز همه: سپید پوشی ام، او را به اعتراض وا نداشت.

پرچم بزرگ را به دوش بردم و شروع کردم به قدم زدن. ورود به مرحله ی سپید پوشی، نقطه ی عطف حساسی بود هم برای من هم برای اطلاعاتی ها. هردوی ما مرحله ی تازه و نیازموده ای را تجربه می کردیم. من از این روی که بر ملاحظاتی مثل شرم فردی و خجالت کشیدن های متعارف، فائق آمده بودم. این که: نکند سپید پوشی ام به مضحکه بینجامد.؟ من به انجام کاری اصرار می ورزیدم که پیش از آن، مطلقاً به آن نیندیشیده بودم حتی. چه برسد به این که خواسته های خود را برپارچه ای بنویسم و همان پارچه را برتن کنم. برای وزارتی ها هم این تجربه نا آزموده بود. این که نه یک کارگر گمنام و نه یک دانشجوی بی پناه، بل فرد شناخته شده تری مثل نوری زاد سپید بپوشد و نه جلوی مجلس ونه جلوی صدا و سیما بل جلوی خانه ی خودش قدم بزند و بقول ” بلند بالا” روی اعصاب بچه ها راه برود.

شاید نیم ساعت از قدم زدن های سپید پوش نگذشته بود که ” بلند بالا ” از درِ شمالی بیرون آمد و از دور به من اشاره کرد که نزد او بروم. به او فهماندم که شما بیا جلو. آمد. گفتم: برویم؟ گفت: برویم. همان داستان دیروز است؟ بله. وگفت: کوله ات را بردار و بیا داخل. پرچم را دادم دستش و زیرانداز را تکاندم و در کوله گذاردم. با هم رفتیم داخل. همان پشتِ درِ ورودی به من گفت: زیراندازت را پهن کن همین جا و بنشین تا بچه ها بیایند. همین کار را کردم. نمی خواستم بی دلیل سرو صدا ایجاد کنم.

طرفِ من بلند بالا و همکارانی در اندازه ی او نبودند که دهان به دهان شوم با آنها. وقتی من به ملاقات با وزیر اطلاعات اصرار می ورزم چرا وقت خود را با مأمورانی تلف کنم که بقول بلند بالا تهِ پیاز نیز نیستند.
من نشسته بودم و بلند بالا مقابلم ایستاده بود و اطراف را می پایید. که آیا کسی به دیدن من آمده است و ول می گردد؟ سرباز نگهبان جوانی شهرستانی بود. یکی دو کلمه که حرف زد دانستم ترک زبان است. صورتی آفتاب سوخته و دندانهایی نا مرتب داشت. از آن جوانهایی که برای رسیدن به این مرحله از زندگی شان، زجرکشِ روزگار می شوند. این سرباز چندین بار آمد و به من و به بلند بالا نگاه کرد و رفت. برای او نیز تجربه ی تازه ای بود. این که یک نفر سپید پوش را بیاورند و همانجا دم در بر زمین بنشانند و خود نیز بالای سرش بایستند.

بلند بالا شروع کرد به صحبت کردن. این که درشأن شما نیست کفن بپوشید و اینجا قدم بزنید. وگفت: بعضی از نوشته های شما آرامش بچه ها را خط خطی می کند. اینقدر روی اعصاب بچه های ما راه نروید. وگفت: وزارت تا حالا در باره ی شما خیلی خویشتن داری کرده. این کار شما اگر سیصد و شصت و پنج روزهم که طول بکشد باز بنای وزارت بر خویشتن داری است. اما شما بیایید و یک لطفی بکنید و این کفن را در آورید و دیگر هم نپوشید. اگر هم می خواهید بپوشید، حداقل این ملاقات با وزیر را ازروی آن پاک کنید. چرا؟ چون درشأن شما نیست.

بلند بالا به آنچنان نکات حساسی از نوشته های من اشاره کرد که دانستم ریز به ریز نوشته هایم را خوانده. از وی بخاطر سرزدن به مطالبم تشکر کردم. سرباز نگهبان بار دیگر آمد و یک نگاهی به من و به بلند بالا انداخت. من تا آن موقع اصراری برای خواندن اسم سربازان نداشتم. یعنی ترجیح می دادم به صورت سربازان نگاه کنم تا نوشته ی روی سینه شان. اما نمی دانم چه شد که دیروز به نوشته ی روی سینه ی سربازِ ترک زبان نگاه کردم. ای عجب! اشتباه نمی کنم؟ چه شباهتی. به بلند بالا گفتم: به اسم این سرباز دقت کنید. خواند. با صدایی که من شنیدم: امین نوری زاد. بلند بالا از سرباز پرسید: اهل شهریاری؟ به بلند بالا گفتم: نه، او نمی تواند شهریاری باشد. من نوری زاده زیاد دیده بودم اما نوری زاد را این دومین بار بود. سرباز در پاسخ به بلند بالا گفت که اهل ارومیه است.

بلند بالا همچنان که از سوراخ های ریز درِ ورودی به بیرون نگاه می کرد و آدامس می جوید، به من گفت: دایره ی حقوقی وزارت از مدیر صلح نیوز شکایت کرده. وتوضیح داد: شما دریکی از نوشته هایت آورده بودی که مدیر صلح نیوز به خزعلی گفته بچه های وزارت متنی را به او داده اند و مجبورش کرده اند آن را منتشر کند. اساساً صلح نیوز به آدمهای مشایی تعلق دارد. نه با ما و نه با سپاه هیچ ارتباطی ندارد. وگفت: راستی هر دو تا لیست اموال شما را هم پیدا کردیم و ضمیمه ی پرونده تان است. گفتم: اموال سومین لیست هم که آماده شد می روم یکجا همه را تحویل می گیرم.

با اشاره ی بلند بالا ازجا برخاستم. زیرانداز و پرچم های کوچک را مرتب کردم و درکوله نهادم و رفتیم طرف اتومبیل شاسی بلندی که قبلاً با همان به اوین رفته بودیم. این بار دو نفر مرا همراهی کردند. یکی که راننده بود ویکی هم که در کنار من نشست و حکم جلب را نشانم داد. از همان حکم جلب های همیشگی. نمی دانم چرا این حکم جلب ها را سبک یافتم. یعنی احساس کردم اینها پل زده اند به یک قاضی و از او سی چهل تایی حکم جلب برای من گرفته اند. تا هروقت آنجا آفتابی شدم مرا سوار کنند و ببرند اوین. قصد آنها کاملاً مشخص بود. حضور من با آن ردای سپید آزارشان می داد. بهمین خاطر و به حضور من با جامه ی سپید سرو کله شان پیدا می شد و مرا فی الفور از صحنه خارج می کردند.

راه افتادیم طرف اوین. بلند بالا و یکی دیگرهم با یک پژوی 405 ازپی می آمدند. چهار نفر به یک نفر. رفتیم داخل زندان اوین. و باز رفتیم داد سرای شعبه ی شش. در راهرو مرا به نشستن تعارف کردند تا مقدمات کار فراهم شود. بلند بالا دو برگه دردست داشت و ازاین اتاق به آن اتاق می رفت. درمقابل من، سه جوان که یکی شان شانزده ساله بود، با ظاهری زخمی و آشفته بهم گره خورده بودند. دست هایشان را ازهم عبورداده و دستبند زده بودند. هرکدام جداگانه پابندی و زنجیری نیز داشتند. یکی شان که درشت تر ازهمه بود به من خیرمقدم گفت: خوش آمدی حاجی. ازاو تشکر کردم و با تکان صورت پرسیدم داستان چیست؟ یکی شان درآمد که: دعوا کرده ایم.

هماهنگیِ کار کمی به درازا کشید. ظاهراً قاضی شعبه ی شش که صبح همان روز مرا بلاقید آزاد کرده بود، اکنون باید حکم تازه ای برای من می نوشت. در راهرو، رفت وآمد دو قاضیِ شعبه ی دو وشعبه ی شش را دیدم و به احترام ادبی که از آنان مشاهده کرده بودم از جای برخاستم و سلامشان گفتم. بلند بالا و سه نفر دیگر مرتب سرهایشان را به هم می چسباندند و چیزهایی به هم می گفتند و مجدداً پخش می شدند در اطراف من.

در ابتدای راهرو، چشمم به دو مرد دستبند به دست و پابند به پا افتاد که با این سه جوانِ مقابلم هم پرونده بودند. ساعت حدود سه بعد ازظهربود. بنا به تجربه ای که داشتم، از جوانان مقابلم پرسیدم: شماها ناهار خورده اید؟ هرسه با هم گفتند که نه. دست به کوله ام بردم و گفتم: من کمی خوردنی دارم. تا زیپ کوله را پس زدم، یکی از مأموران اطلاعات آمد و با ادبِ تمام گفت: شاید مجاز نباشند چیزی بخورند. سربازی را که در ابتدای راهرو پشت میزی نشسته بود صدا زدم. آمد. گفتم: اینها ناهار نخورده اند. اشکالی ندارد چیزی بدهم بخورند؟ سرباز گفت: مأمورشان همین جاست. و مأمور را صدا زد. مأمور اجازه داد.

یک بسته ی نسبتا بزرگ ازتکه های شیرینی را که کمی از آن مصرف شده بود دادم دست یکی از مأموران. و همو آن را برد و جلوی جوان ها گرفت. آنچنان آن تکه های شیرینی با ولع را فرو می بردند که گویا مدتها چیزی نخورده بودند. مابقی اش را گفتم بدهند به آن دو تای هم پرونده در ابتدای راهرو. این پنج نفر می خوردند و دعایم می کردند. حتی یکی از جوانها گفت: برو که هرچه می خواهی از امام حسین بگیری.

کمی دیگرهم سپری شد. بلند بالا می رفت و بازمی آمد و کاغذهای دستش را ورق می زد. جوانها را صدا زدند و بردند بیرون. فضا کمی آرام شد. یک جور آرامش پیش از توفان. چهار مأمور اطلاعات کنارهم ایستاده بودند که ناگهان دو قاضیِ شعبه ی شش و دو، با هم ازاتاقی بیرون آمدند. یکی شان اسم مرا صدا زد: آقای نوری زاد، شما آزادید. بروید. و باز تکرار کرد: بله آقای نوری زاد شما آزادید بروید. وهمو رو کرد به مأموران اطلاعات و با استحکامی که به بلندای دماوند می مانست گفت: شما هم دیگر آقای نوری زاد را به اینجا نمی آورید. این حکم های جلب تان هم اعتباری ندارد. سکوتی به وسعتِ یک کهکشانِ منگ بر راهرو حاکم شد. من بلافاصله زدم بیرون و چهار مأمور اطلاعات ماندند برای کارهایی که ندانستم چه بود.

از سرازیری زندان اوین پایین می رفتم که یک اتومبیل گذری برایم چراغ زد و راننده اش که کامله مردی بود برایم دست بالا برد. همانجا یک اتومبیل، مسافر سوار کرده بود و می رفت طرفِ پیروزی. هرچه اصرار کردم از بزرگراه همت برود قبول نکرد. روزهای قبل، برای بازگشتن به قدمگاه مکافات داشتم. اتومبیلم در حوالیِ درِ شمالی مانده بود و من باید برمی گشتم آنجا.

دوسه شب قبلش، کلی پیاده رفتم اما کرایه ای و تاکسی ای نگه نداشت. از اوین تا چهار راه پارک وی پیاده رفتم. و از آنجا با یک اتومبیل که می رفت هفت تیر، در ابتدای همت شرق پیاده شدم. کلی پیاده رفتم تا رسیدم جایی که اتومبیل ها بتوانند سرعت کم کنند و نگه دارند. نهایتاً یک موتوری آمد و کرایه ای گرفت و مرا رساند به درِ شمالی. وقتی در امتداد بزرگراه پیاده می رفتم و هرازگاه می ایستادم و سر برمی گرداندم، عده ای ازسرعت اتومبیل خود می کاستند و شیشه را پایین می دادند و یک ” خیلی مردی” نثارم می کردند و می رفتند.

دیروز اما کامله مرد را دیدم که دور زد و آمد جلوی پایم ترمز کرد. اصرار که می رسانمتان. و رساند. دبیر بازنشسته ی دینی بود. می گفت: پیش از موعد خودم را بازنشسته کرده ام. پرسیدم چرا؟ گفت: به این خاطر که درس دینی دیگر هیچ مقبولیتی در مدارس ندارد. من باید چیزهایی را به دانش آموزان می آموختم که نه آنان می پذیرفتند و نه من قبولشان داشتم. چیزهایی که در این سی و پنج سال خلافش ثابت شد.

وقتی رسیدم به قدمگاه، کمی از ساعت چهار گذشته بود. و چه خوب. من هنوز تا غروب کلی وقت داشتم. بلافاصله سپید پوشیدم و زیرانداز را پهن کردم و پرچم ها را بر سرِ کوله به اهتزاز در آوردم و پرچم به دوش شروع کردم به قدم زدن. شیفتِ نگهبانی هنوز با سرباز ” امین نوری زاد ” بود. دستی برایش بالا بردم و با انرژی مضاعفی که به پاهایم دویده بود بر سرِ ابرهای آسمان پای نهادم. من خیلی زود تر از بلند بالا و دوستانش رسیده بودم. تماشایِ تعجب آنها – که مرا سپید پوش و پرچم به دوش می دیدند – مرا مشتاق ملاقاتشان کرده بود.

بیست دقیقه که گذشت، بلند بالا در برابرم توقف کرد. راننده یکی دیگر بود. بلند بالا شیشه را پایین داد و با نگاهی به من صبر کرد تا به سمت او بروم. تا به او رسیدم گفتم: برویم؟ گفت: اگر بروی که خیلی ممنونت می شویم. گفتم: من هستم دوست عزیز. گفت: حرف مرا بشنو و برو. مگر ننوشتی که من آدم خوبی هستم؟ گفتم: شما آدم خوبی هستید چه کسی گفته که نیستید؟

درهمین حال مرد محترمی که سرو وضع مرتبی داشت آمد و به نوشته های پارچه ی سپید تن من دقیق شد. و چون من در امتداد او و بلند بالا قرار داشتم، بلند بالا تصور کرد که مرد مرتب دارد به او نگاه می کند. اینجا بود که ذات بد اخلاق و عبوس بلند بالا خودش را نشان داد. او فریاد می کشید و مرد بی خیال نوشته ها را می خواند. سرآخر بلند بالا عربده ای برکشید و نگاه مرد مرتب را از نوشته ها متوجه خود کرد. به او گفتم: شما همین حالا گفتی که آدم خوبی هستی. این بنده ی خدا دارد نوشته ها را می خواند. بلند بالا که هنوز ته مانده ی عصبیتش باقی بود، به چهره ی مهربان خود باز رفت و گفت: امروز را لااقل برو.

گفتم: من تازه رسیده ام کجا بروم؟ گفت: این کفن در شأن شما نیست. گفتم: شأن، شأن مردم بد بخت ایران بود که به خاک افتاده. گفت: درش بیاور. گفتم: اجازه بدهید من کار خودم را بکنم و شماها هم کارخودتان را. این را که گفتم، گفت: من به تو خیلی خدمت کرده ام. روی مرا زمین نینداز. گفتم: شما قدمی خارج از وظیفه ات انجام نداده ای. با اجازه. و شروع کردم به قدم زدن. بلند بالا و همکارش به داخل رفتند.

تا اینجا اوضاع به نفع من پیش رفته بود. و این خوش اقبالیِ یک جانبه، ظاهراً کمی نچسب به نظر می رسید. احساس می کردم این روز مبارک یک چیزی کم دارد. چیزی که به توازن حس و حال بینجامد. زمان گذشت. شاید یک ساعت بود که داشتم قدم می زدم. یک پراید سفید از بزرگراه جدا شد و به من که رسید شیشه اش را پایین داد. راننده اش جوانی لاغر و ترکه ای بود. کپه ریش کم جانی هم به صورت داشت. بی مقدمه و با چهره ای عبوس و پر ازنفرت به من گفت: خاک برسرت، آشغال، بیچاره، بد بخت، خاک توی آن سرت که مایه ی ننگی. خدا ان شاء الله با یزید محشورت کند.

راننده ی جوان که سرتا پایش گُر گرفته بود به نرمی می رفت و من همراهی اش می کردم. اینها را که گفت، من نمی دانم چرا پرسیدم: از کجا نان می خوری؟ قبول دارم که من نباید این را می پرسیدم. مرا چکار به این که مخاطبم نان از کجا می خورد؟ جوان این را که از من شنید، واویلا، کف دستش را هفت بار محکم بر رگ های گردنش زد و فریاد کشید: من از خامنه ای نان می خورم. من فدایی خامنه ای ام. خامنه ای روح من است. خون من است. آشغال، کثافت، نان خامنه ای شرف دارد بر نان …… بهایی که تو می خوری. شرف دارد بر ….. سنّی که تو می خوری. راننده کم مانده بود به سکته ای ناگهانی در افتد. با تکان دست او را به آرامش خواندم و سه بار گفتم: آرام پسرم. آرام. آرام باش و حرفت را بزن. اما او فحش می داد و می رفت. ورفت و این سخن مرا نشنید که: اگر خیلی غیرت مندی، بیا و در مسیرِ اعاده یِ حق هموطنت با او قدم بزن.

نیم ساعتی هم گذشت. در این مدت عده ای آمدند و اظهار لطف کردند. بویژه بانویی چادری از خانه های اطراف. که مصرانه از من می خواست گاه و بیگاه زنگ خانه شان را بزنم و هرچه را که لازم دارم از او بخواهم. همسرش درکنارش بود. غروب شده بود که درست زیر دوربین های بالای سر، مردی هفتاد ساله آمد و به اسم صدایم زد و در حین عبور توقف کوتاهی کرد و گفت: شما با نوشته هایتان به نقاط کور و تاریک زندگی ما نور تابانده اید. و گفت: بدانید که دشمن شما یا جاهل است یا جیره خوار. واین جمله را یک بار دیگر نیز تکرار کرد: یا جاهل یا جیره خوار.

امشب ساعت هشت تا نه شب در برنامه ی افقِ صدای آمریکا با سیامک دهقان پور و با میهمانان برنامه اش صحبت خواهم داشت. اگر که حادثه ای و ماجرایی پیش نیاورندم برادران.

تابلویی را که برای این نوشته انتخاب کرده ام یک اثر نسبتاً بزرگ چهار تکه است. گردشی از یک بیت شعر مثلاً. روی گونی کار کرده ام. خودم که خیلی دوستش دارم.

محمد نوری زاد
بیست وهشتم بهمن نود و دو – تهران

به صفحه ی نوری زاد  در فیس بوک هم سربزنید:
https://www.facebook.com/mohammadnourizadShare This Post

درباره محمد نوری زاد

70 نظر

  1. مصباح يزدى ( غير منقور )

    جزو ٧٢ عصر مايي . خدا يارو ياورت باشه

     
  2. و البته آدرس وب سایت شما

     
  3. آقا عبدالله گرامی

    سلام

    با تشکر از توجه و سوال شما

    باید عرض کنم ظاهرا دقت کافی به آن عبارت بنده نفرمودید ،آنچه گفته شد این بود که خبر واحد ظن آور (در مقابل خبر متواتر علم آور) در اعتقادیات و باصطلاح اصول عقاید حجت نیست ،نه در مباحث عملی و فقهی .
    توضیح اینکه بر اساس مرجعیت علمی اهلبیت پیامبر (ع) که مستند به حدیت متواتر ثقلین است ،روایات معتبر ماثوره از آنان در امور فقهی و عملی حجیت دارند که بر اساس اسلوبهای روشمند فقهی و اجتهادی مورد استدلال فقهاء و کارشناسان دین قرار میگیرند ،مثل همان مقبوله عمر بن جنظله که شما به آن اشاره کردید ،البته چنان که اشاره کردم روایاتی که از نظر سند معتبر باشند دلالتهای آنها مورد بحث واقع میشود و اگر روایات متعارضی هم در قبال آنها وجود داشته باشد مدلول همه آنها با هم مقایسه شده و با کلیات و قواعد قطعی دیگر در کتاب و سنت ملاحظه میشوند ، و در نهایت فقیه با اجتهاد روشمند خود به نظر نهایی میرسد ،درحقیقت فقیه از خود چیزی ندارد ،بلکه برداشت روشمند و کارشناسی خود از کتاب و سنت را ارائه میکند ،و دیگران به او که کارشناس است مراجعه میکنند.

    اما در اصول عقائد و باصطلاح امروزی در جهان بینی که اموری عقلی و غیر قابل تقلیدند ،خبر واحد ظن آور حجیتی ندارد ،و تنها خبر متواتر که موجب حصول علم و یقین است حجت است ،البته میزان اخبار متواتر هم زیاد نیست.
    بنابر این با استناد به اینکه مثلا امام صادق (ع)در روایتی فرموده باشند که خدا هست یا امور اعتقادی دیگر ،این موجب یقین نیست ،بلکه عقل باید خود در این امور کنکاش و تعمیق داشته باشد ،و قبول محتوای یک روایت واحد در اعتقادات هم از این باب است که موید برهان عقلی است.
    و من در آنجا نخواستم استدلال به محتوای خبر واحد در بحث عقیدتی کنم بلکه آنرا فقط بعنوان یک تایید کننده تجزیه و تحلیلهای عقلی ذکر کردم.

    سپاس از توجه شما

     
  4. اتفاقا من هم با شما موافقم- رهبر خامنه ای فرمود در مورد کنترل موالید اشتباه کردم باید تا میتوانید بچه درست کنید امام خمینی اما چند بار گفت من اشتباه کردم

    1- گفت ما اشتباه کردیم که مثل انقلابهای کمونیستی هزار تا هزار تا از اینها را اعدام نکردیم باید همه را در میدانها در ملاء عام اعدام میکردیم

    2- در مورد بازرگان قبل از نخست وزیر شدن فرمودند بازرگان شخصی انقلابی و متعهد است من او را بیش از 30 سال است که میشناسم- اما وقتی تاریخ مصرف بازرگان تمام شد امام خمینی فرمودند من از اولش هم میدانستم بازرگان شخصی منحرف است

    3- در مورد بنی صدر امام خمینی قبل از ریاست جمهوری بنی صدر فرمودند من پدر او را میشناسم بابای او ملای همدانی بود مردی دانشمند بود و از خانواده سادات و اهل دین امام وقتی تاریخ مصرف بنی صدر منقضی شد فرمودند من او را نمیشناختم – اغفال شدم- بچه های دانشجو (خط امام ) از اولش به من گفته بودند که او جاسوس است

    4- در مورد منتظری هم امام محشر کرد و جدا که گل کاشت فرمودند منتظری کسی است که در و دیوار زندانها از دست او خسته شدند او مجاهدی نستوه است که بارها در حبس بود و این اواخر محمد رضا ایشان را از حبس کوچک به حبس بزرگ انتقال داد زهی خیال باطل – منتظری مجاهدی استوار است امام وقتی که داماد شیخ ساده لوح یعنی مهدی هاشمی دست امام خمینی و رفسنجانی در قضیه مک فارلین رو کرد و با الطبع منتظری مورد غضب قرار گرفت امام خمینی فرمودند ایشان (منتظری) از ابتدا هم فردی ساده لوح بود و با افراد ناباب رفت و امد داشت و از ابتدا هم ما با هم دشمن بودیم نسخه شیخ ابله را پیچید

    دوست عزیز ناشناس وقتی که انسان پیر میشود /////

     
  5. Damat garm v sarat khosh baash
    kheili aazadehie Aghhay Nourizad

     
  6. ارزش بشر و حقوق بشر در حکومت ولایی را از همین یک خبر میتوان دریافت . به گزارش ایسنا روحانی جامع الشرایطی به نام صادقی مدیر کل اوقاف اصفهان خبر داده است که 15 زندانی محکوم به اعدام با حفظ 5 جزء از قران آزاد شده اند و مجازات یک نفر هم از اعدام به 15 سال حبس تبدیل شده است . این 16 نفر به چه اتهامی به اعدام محکوم شده بودند ، که حفظ 5 جزء قران عمل آنان را جبران کرده است ؟ به احتمال قریب به یقین ، سربازان گمنام امام زمان برای نشان دادن تلاش خود در جهت حفظ نظام ، به مقام معظم رهبری ، این 16 نفر را به اتهام براندازی دستگیر کرده و تحت فشار از انان برای سناریو خود ساخته اقرار گرفته و حکم اعدام آنان را صادر کرده اند و در راستای نرمش قهرمانانه نیز از اعدام آنان منصرف شده اند . مایه تاسف است که این خبر هیچ توجهی را به خود جلب نکرده است .

     
  7. جناب آقای نوریزاد،
    لوطی محمد عزیز،
    در گذر لوطی محمد،

    هر رنگی را میخواهید ، انتخاب کنید.
    تنها نه سیاه!
    سیاه متعلق به این نظام است،
    رنگ گریه و زاری و شیون دروغین است،
    رنگ دروغ است، رنگ بدنامی و خود کامی است!
    رنگ تزویر است و ریا،
    رنگ مهر شیمیائی بر پیشانی است،
    رنگ سینه زنان کتک زن است،
    رنگ زنجبرزنانی که مردم را بزنجیر میافکنند،
    رنگ چاقوکشان کودتاگر است،
    رنگی است که آبروی عاشورا را هم برده است،
    رنگ سپاه است. سپاه سیاه است!
    رنگ بیرنگ است و رنگ نیرنگ است!
    رنگ سیه دلان تن پرور است،
    رنگ بخاک سیاه نشاندن هزاران مادر ایرانی است،
    رنگی است که از صحنه طبیعت حذف باید گردد،
    لااقل از صحنه دین و سیاست در ایران.

    رنگ شادی را انتخاب کنید،
    که مردم ایران دهها سال در انتظار و اشتیاق آن هستند!
    رنگ سبز را،
    یا زرد را،
    سرخ را یا سپید را،
    رنگی آسمانی را یا
    رنگ ارغوانی را،

    تنها نه سیاه را!

    هر رنگی،
    تنها نه سیاه.

     
  8. سلام براستادبزرگوارم جناب نوریزاد:
    آیا عزت نفس به مردم ما بازخواهدگشت؟!آن چیزی که سالها ازماگرفته اند؟آیاایران وایرانی درطی سالها وقرنها همین بوده که اکنون؟؟!ای خاک……………..

     
  9. نوریزاد عزیز همچون مهتاب اسمان تاریک وظلم الود ایران را روشن میکنی.پس بتاب!

     
  10. سلام
    فردا عازم ايران هستم و قصد دارم به ديدنتان هم بيايم اگر فرصت شود . دير به ذهنم رسيد والا اينجا ميدادم خواسته هايتان را روي پارچه خوش رنگ و گرم و حالت شبرنگ كه مأمورين راه و يا پليس ميپوشند را برايتان ميدادم چاپ ميشد با خودم مي آوردم . تمام قد مثل پالتو بزرگ . آخه خواسته شما خواسته ما هم هست

     
  11. حسن-برگرفته از همنشین بهار

    سلام
    احساس مسئولیت داشتن در برابر آن‌چه که در جامعه اتفاق می‌افتد، یک وظیفه‌ی شهروندی است. نقد رویدادهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، ناشی از همین وظیفه‌ی شهروندی و احساس مسئولیت در برابر مردم و جامعه و سرنوشت آن است. از همین روی، نقد نمی‌تواند ویرانگرانه و خصمانه باشد.
    اما کسانی هستند که متخصّص تبدیل منتقد به مخالف و مخالف به دشمن هستند و به جّد مایلند که نوع من، همه را به چشم دشمن ببینند.
    وقتی تأکید و تصریح می‌کنیم که خیر، جز مدعیان صاحب اختیاری جهان و استبداد زیر پرده دین، «دشمن» دیگری نمی‌شناسیم، کفری می‌شوند. چون دستگاهشان بهم می‌ریزد.
    در دستگاه آنان منتقد جای ندارد. منتقدی این وسط نباید باشد. یا دشمن است و یا من!
    پرواضح است که با این دیالکتیک خطی مرز منتقد و مزدور بهم می‌ریزد.
    ــ

     
  12. ba salaam dooste aziz va hamvatane shoja’e man. aziz mamnoon ke az tarafe ma ien hazineh ra bar khod miepaziri .sharmandeh am ey kash mietonestam dar Iran basham va dar kenarat. har rooz joyaye halo roozat hastam. barayat arezooye salamaty va esteghamat daram. be ommideh naboodie ien ahrimanan. dorood bar shoma va sharafe Iran Zamin.
    khoda negahdarat.

     
  13. جناب نوری زاد
    می گویند آدمها به رنگ دشمنانشان در می آیند. شما اما این قاعده را شکسته اید. دشمنان را دوست داشتن کاری هنرمندانه است که اعتراف می کنم من از آن عاجزم. کاش به آن مرحله ای برسیم که بتوانیم دشمن ترین آدمها را هم دوست داشته باشیم. شما نشان داده اید که خیرخواه همه هستید حتا دشمنانتان. حتی همان عنصر ولایت مداری که به شما فحاشی می کند. می دانید غریزه پرخاشگری و مقابله به مثل در همه انسانها وجود دارد، آنکه در قبال این پرخاش دوست می دارد کاری خداگون می کند. انسانها بی گناهند. بیشتر آنها معلول محیطی هستند که در آن رشد یافته اند. به قول ماندلای بزرگ زندانی و زندانبان هر دو قربانی خشونتند.

     
  14. همه جای دنیا تبعید میکنن،تو ایران ممنوع الخروج
    خودشونم میدونن اینجا کجاست!!!

     
  15. با درود فراوان به نوری زاد گرامی و خانواده محترم.
    برایتان آرزوی تندرستی و پایداری و پیروزی دارم.
    پاینده باشید.

     
  16. نوری زاد عزیز
    پیشنهاد می کنم بر روی پارچه سفیدتان آدرس ایمیلتان را نیز بنویسید.

    ——————–

    این یکی را باید کمی دیگر عوض کنم. دیروز باران خورد و رنگش کمی پخش شده به اطراف. سپاس . پیشنهاد خوبی است. شاید نشانی سایت و فیس بوک را هم نوشتم. و شاید چیزهای دیگر. کی به کی است.
    با احترام

    .

     
  17. دوست من مرتضا عزیز
    آقای نوریزاد بارها گفته این وضعیت کنونی محصول آنچه هست که ایشان و همگان 35 سال قبل کاشته ایم و الان برداشت محصول است. اگر نوریزاد دچار دردسر شده – فحش خورده -بابت بذری است که آن موقع کاشته…. آقای نوریزاد الان دارد محصول دیگری را می کارد تا اگر به عمر خودش قد ندهد لااقل فرزندران خودش و من و شما آن محصول زیبا را درو کنیم و مصرف کنیم.
    محصول بذر جدید نوریزاد : ایرانی آزاد و آرام با سرمایه های فراوان.

    ما فقط موظفیم در پاشیدن بذر جدید و آبیاری بذر جدید نوریزاد را کمک کنیم در حد توان خود. همین. گذشته او به خودش مربوط است. اگر اطمینان داری که حرکت نوریزاد حق است و محصول آن نیک و گران بها پس در راهی که قدم برداشته بکوشیم. نگذاریم بذری که او کاشته بی غذا بماند و یا آفت بگیرد. از محصول آن همگان مساوی برخوردار خواهیم بود.

     
  18. سلام
    امروز داشتم کلیپی را در یوتوب نگاه میکردم بعداز اتمام آن چندین کلیپ نیز جهت بازدید بود یکی از عکسها پناهیان بود و نوشته ای بعنوان سخنرانی وی در مورد فتنه و این حرفها را در جمع هادیان سپاه و بسیج گفته .
    در شروع سخنرانی در مورد وجود دوربین ها سوال میکند که برای دسترسی همگان نباشد راستی اگر در گفتارش صداقت و درستی است چرا از نشر گفتارش نگران است .
    لینک انرا در ذیل میگذارم سه بخش است حتما ببینید چگونه از رهبر عالیقدرش و رییس جمهور محبوب رهبر دفاع میکند و شستشوی مغزی شنوندگان آن جمع و دستور قتل مخالفان رهبر و تشبیه آنان به لشکر یزید. http://www.youtube.com/watch?v=KueFeu02oxA

     
  19. مردم ابران امروز به افرادی مثل شما مثل هوا برای نفس کشیدن نیاز دارند

     
  20. یکی از نکات جالب این سایت آنست که اکثر کسانیکه بطرفداری از رژیم و رهبر کامنت میگذارند اول آنکه بی نام و نشان و “ناشناس” هستند (نمیدانم آنها از چه میترسند؟) و بعد , هرگز پاسخی برای مطالب نوریزاد ندارند و به توهین و فحاشی متوسل میشوند .
    شخصی که بازهم زیر عنوان “ناشناس” در ساعت ١٠:٣٩ روز ٢٨ بهمن در اینجا دق دلش را سر نوریزاد خالی کرده مانند همه همکارانش هرگز توانایی آنکه عظمت سمبلیک مطالبات آقای نوریزاد را درک کند نخواهد داشت و برای امثال او دعوا فقط بر سر دو سه تا کامپیوتر فکسنی است , نه در مورد حرمت انسانها و حقوقشان. البته این دوستان “حقوقشان” تامین است, پس نگران چه باشندو درد نوریزادها را چگونه درک کنند!؟

     
  21. آقاى عزيز رهبر شما اخيرا فرمودند نظام يعنى ملت .اميدوارم گوشم اشتباه نشنيده باشد .اگر هم گوشم اشتباه شنيده باشد در اصل مطلب تغييرى ايجاد نمى كند .فكر نمى كنم از نظر شما اشكالى داشته باشد كه ما انسانها به جاى تكرار طوطى وار حرف هاى تكرارى تلويزيون ضرغامى و كيهان شريعتمدارى خودمان هم در مورد معناى كلماتى كه ادا مى كنيم كمى فكر كنيم .مهم ترين كلمه در صحبت شما نظام است. خب مسلما منظور از نظام نظام دو برره در سريال مهران مديرى كه نيست .مىشود نظام را تعريف كنيد و دقيقا بفرمائيد كه مردم ،نياز هاى مردم ،حقوق حقه و قانونى مردم از جمله دادرسى عادلانه ،حق انتخاب دين و عقيده ،حق برخوردارى عادلانه از ثروت هاى ملى ،حق آزادى بيان و اعتراض و راه پيمايي و تجمعات و مطبوعات ،حق ممنوعيت شكنجه و شنود مخابرات ،حق حيات و ايمانى مال و جان و ناموس ،حق برابرى همه در اشتغال و تحصيل فارغ از دين و نژاد و سليقه فكرى و صرفا بر اساس شايستگى ،و..و…و. .در كجاى نظام جاى دارند ؟آيا مردم نظام شاه را براى آن سرنگون نكردند كه فقط برخى از اين حقوق را نقض مى كرد ؟آيا اگر حكومتى اين حقوق را پايمال كند آن هم فقط مسئله چند كامپيوتر نوريزاد است برادر عزيز اگر نظام بناست مردم را عنصر و ركن اصلى خود بداند پس اين نظام مدت هاست كه دارد در مرض موت به سر مى برد و فقط زور پول و اسلحه و ارعاب و زندان و سانسور آن را نگه داشته است ؟لطفا كمى دست از تكرار برداريد ،و به معناى كلمات فكر كنيد .شما انسان و آزاد و داراى قوه انديشه و داورى هستيد .شهدا شهيد شدند.من و شما كه زنده ايم .خون آنها را دستاويز ماله كشى بر خونخوًارى دزدان ميلياردى نكنيم .

     
  22. با سلام خدمت آقای نوریزاد
    مقام رهبری کشور امروز در دیدار اهالی آذربایجان سخنانی ابراز کرد که در بهترین و خوشبینانه ترین حالش نشانی از سر در گمی ایشان در درک مناسب از اوضاع و احوال را دارد. البته دادن آدرس غلط و مغشوش کردن مباحث از هنرهای بی بدیل رهبری ایشان است که بهتر است از دست رفتن خواّص این شیوه مورد عنایت ایشان قرار بگیرد.
    اوّلین بحث شاخص ایشان موضوع مذاکره و مبارزه با آمریکا بود که شاهرگ و بنیان این حکومت از ابتدا بوده است. ایشان در حالیکه فراموش کردند چسان از دستاورده ای مذاکرات اخیر ستایش کرده اند ظاهرا با دیدن آذری ها یادشان آمد که این مذاکرات اصلا بی فایده است و راه هم بجائی نمی برد ولی ما ادامه اش میدهیم. فکر میکنم اگر هر کسی هم با الفبای منطق آشنا باشد از سر هم کردن این کلمات با هدف ایجاد یک جمله با معنا تعجب میکند. اصلا این حرف یعنی بی خردی که از نائب امام عصر دور است. حتّی کوکان نا بالغ نیز وقتی بیهودگی کاری را میفهمند دنبالش نمی روند چه برسد به یک مقام و شخصیت آسمانی. دیدن حال هموطنان آذری در این لحظه دیدنی بود.
    امّا بحث شیرنتر ایشان فریاد از این بود که به نیروهای داخلی باید توجه شود و از آن غفلت نشود. به نظر میرسد اگر کّل اهل آذربایجان نیز بر این حرف بخندند و مویه کنند هردو صواب است. ظاهرا ایشان اخیرا به این کشف وشهود دسیده اند که به هر حال مبارک است. به هر حال به ایشان عرض میشود که در جریان باشند که از اوّل بنیان این نظام الهی تا کنون چندین میلیون نفر از همین استعدادهای داخلی به خارج این دیار رفته اند که ظاهرا ایشان در جریان نیستند و فکر می کردند که اینها در ایران هستند! و همین طور عرض میکنیم که بر اساس نظر رسمی که در جلسه اخیر دانشگاه شریف از سوی مسئولین ارائه شده هر نخبه که به خارج میرود 5 میلیون دلار هزینه و یا خسارت برای کشور دارد. لذا علاوه که آدم با استعداد داخلی رفته نفری 5 میلیون دلار هم سوبسید به همین آمریکا و اروپای پدر سوخته از جیب مردم پرداخت شده. مسئله ای نیست ..ظاهرا شما از این هم خبری ندارید.
    امّا شما این بحث شیرین خود را با مطلب دیگری که همان منظور اصلی شما است بخوبی تکمیل کردید. ترس از حقوق بشر.این مشکل اصلی شما است.ولی این ترس بی مورد است. نه آمریکائیها دلشان به حال ایرانی ها سوخته و نه شما. شما تمام مشکلتان این است که این چماق را که بلند کرده اند فرود بیاورند. خوب با این حرفها هزینه کار معلوم شد. آنها همه چیز را بگیرند ولی با حقوق بشر کاری نداشته باشند. چون اینجا دیگر سانتریفیوژ تعطیل شده و زیر خاک کردن واقعی فردو مطرح نیست. اگر حقوق بشر محور شود و مثل بیانیه ژنو شما توافق کنید که بعله منبعد دیگر حق مردم را ضایع نمی کنیم یعنی تا به حال میکردیم. اینرا البته ما که خوب میدانیم، شما هم میدانی و آنها هم میدانند. امروز جانشین فرمانده سپاه تان خوب پته حقوق بشرتان را نقش بر آب کرد. این سردار شجاع گفته است که نباید یکی را بخاطر بوسیدن دست آیت الله منتظری و یا رای به خاتمی از هستی ساقط کرد. میبنید حضرت آقا میزان رعایت حقوق بشرتان را ؟ اینرا که احمد شهید نگفته. پس مشکل کجاست؟ مشکل از بین رفتن پایه دیگر اقتدار شما است. امروز آن گردن کلفت محلهّ را که عالم را به قدرت موشکی و دستاوردهای هسته ایش تهدید میکرد فعلا لاتهای محلّه بالا کتش را در آوردهاند و سبیلش را هم تراشیده اند. ولی شلوار و ریشش سر جاست ولی هنوز عربده میکشد که من هنوز هستم. ولی همه میدانند که نیست. اگر لاتهای محله بالا تصمیم بگیرند که به وضع آن بقیهّ هم رسیدگی کنند دیگر چه میماند؟ هیچ.واقعیت این است که الان هم هیچ است ولی بضرب شلوار و سبیل دود داده ای نعره میکشد. ترس جنتی و فریاد از “ژنو” هم همین است..

     
  23. آقای ناشناس که سنگ رهبر را به این شدت به سینه می‌زنی امیدوارم صادق باشی‌ و عادل اگر باشی‌ خیالی نیست دیر یا زود جاییت پیش ما است فقط مواظب باش پول حرام زمینگیرت نکنه. آقای خامنهٔ‌ای اگر امروز سر بزمین گذارد از خود چه به یادگار گذاشته؟. شما با این کوتوله‌های دور و بر او چه کاری می‌توانید اجام دهید ، تمام هستید تمام میگی‌ نه نگاه کن.

     
  24. یاد آوینی ها بخیر

     
  25. درود استاد بزرگوار.فقط به خاطر شنیدن مصاحبه شما در برنامه افق فقط و فقط به همین خاطر زیر باران تا منزل رفتم و فلش مموری را توی رسیور ماهواره گذاشتم و گذاشتمش روی حالت ضبط و دوباره زدم از خانه بیرون برای انجام کاری و همین الان مجددا برگشتم خانه و دارم برنامه رو نگاه میکنم.سری اول صحبتهای شما رو دیدم و شنیدم.مشتاقانه در حال تماشای برنامه ام.
    با سپاس از شما.

     
  26. دمت گرم ،خیلی مردی .خوشم اومد ازت جناب نوری زاد به خاطر مصاحبه امروز .به من ثابت کردی که یه ایرانی‌ وطن پرستی‌ …

     
  27. جناب نوریزاد من خیلی خوشحالم که هنوز در مملکت ما مردان وطن پرست و شجاعی همانند شما زندگی می کنند .اجازه بدهید به نمایندگی از مردم کرمانشاهان از اینکه سر مزار شلر رفته بودین و از مردم ان دیار یادی کرده بودین تشکر کنم .دیروز من شما رو در اتوبان همت دیدم که پرچم ها ی سفیر صلح رو کوله پشتیتون بود خواستم بیام روتون رو ببوسم اما میسر نشد.بابت اینکه از زندگیتون بابت مردم ایران زمین گذشتین و قید زندگی راحت و بی دغدغه رو زدین ممنونم
    امیدوارم روزی از نزدیک شما را ببینم تا برای همیشه بتوانم به دوستی با مردی دلیر افتخار کنم .خدا یار و نگهدارتان دلیرمرد

     
  28. ترجمه نامه اول نوری زاد به خامنه ای به زبان فرانسه

    ابوذر زمان نوری زاد خوبم
    با سلام نوشته شما را در مورد خودم، خواندم و بسیار لذت بردم. البته من لایق آن صفات والائی که شما فرموده بودید، نیستم ، و ای کاش بعدها باشم. استاد عزیزم، نامه اول تمام شد. و من نامه دوم را شروع خواهم کرد. در ترجمه کلمه به کلمه و جمله به جمله آن لذت وافری بردم و سرتان را درد نمی آورم که بگویم چگونه. احساس اینکه چطور ، معانی و روح نامه را بدون تخطی از متن ، به درون یک فرانسوی کم احساس و بی درد ببرم و ……خلاصه حکایتی بود. ترجمه را پی دی اف کرده و در ذیل همین نامه برایتان میفرستم. راستی آن روز که خدمت شما آمدم یک کلاه هم برایتان آورده بودم چون هوا خیلی سرد است. کتابم را هم که میخواستم به شما تقدیم کنم( نه برای خواندن ، زیرا جالب نیست ، بلکه برای اینکه این کتاب ، این افتخار را داشته باشد که در کتابخانه شما قرار بگیرد. والبته بسیار هم ، سانسور شده است ) خلاصه شوق دیدار شما ، همه آنها را از یادم برد
    با آرزوی صبر و موفقیت برای شما
    امیر دولت پناه

    —————————
    Première lettre ouverte de Mohammad Nourizad au dirigeant de la République Islamique d’Iran – ( dimanche, le 13 Septembre 2009 )
    Au nom du créateur de la beauté
    Salut à la présence de cher dirigeant de la République Islamique d’Iran- sainteté l’ayatollah Ali Khamenei.
    Moi toujours quand j’ai adressé à vous, quoique ce soit dans mon écrit ou en dialogue personnel; je vous appelais avec des mots tels que: Mon Seigneur, Mon Honoré et Notre Khamenei. Mais dans cette lettre, j’ai insisté pour que je m’adresse à Votre Excellence, le «père». Je ne sais pas pourquoi. Peut-être que avec ce mot; Je serais beaucoup plus l’intimité émotionnelle. Bien que les mots précédents, ils sont à la recherche en termes de connaissances, une application particulière. Je ne me souviens pas de mes écritures à vous appeler: le grand leader ou le guide suprême. Dans les deux derniers mots, je vous vois très officiel et diagnostique, qui mettriez-vous loin des gens. Tandis que, nous serons ravis de vous voir à notre côté.
    Cher mon père,
    Je suis peut-être plus que tout autre écrivain et cinéaste, au cours de votre leadership; J’ai écrit à l’appui de vous. Et
    j’étais attaché si fort et puissant avec vous et votre position, que je me sentais: Aide de l’Imam Mahdi, est relativement stricte et indivisible, avec aide de vous-même. Je me sentais: vous êtes une allégorie et un représentant de la pure nostalgie chiite. Je me sentais et je croyais que vous êtes la seule occasion chiite, pour rendre manifeste l’éducation secret chiite. Théologique, qui doit être présenté un par un sur la scène et ont été autorisés à se déplacer.
    Moi et mes amis partageant les mêmes idées; nous avons cherché tous les souhaits et les objectifs suprêmes de chiisme en l’identité de l’homme flamboyant blessés et fatigués, des idées et les pratiques de l’erreur humaine; en tout à vos mots et votre pratique et vos positions. Lorsque vous avertissiez aux Américains, et vous les mettiez en garde contre les conséquences de leur impérialisme, nous avions comblés du joie. Parce que depuis de nombreuses années, au cours de l’oppression royale, nous avons eu envie de dire un slogan “Mort à l’Amérique”.
    Quand vous aviez parlé de la pauvreté, la corruption et la discrimination ; nous ne bougions pas du joie. Parce que nous aurons de bonnes nouvelles pour nous; que dans le prolongement des protestations éclairés, nous aurons des horizons bienheureux afin d’éliminer la cruauté sociale. Lorsque vous avez crier sur les concepteurs de l’essai Mikonos, au-delà du cadre de la diplomatie, et vous avez
    tourné leur ruse et la tromperie vers eux-même; et nous disons bravo à l’autre.
    Après les terribles événements du onze septembre, quand nos politiciens en haut niveau – Eux, qu’ils n’hésitaient pas du tout à douter la revendication de leur superieurité – ont trouvé refuge dans les marges de silence et de peur d’entendre le cri de colère de Bush; c’était encore vous-même qui avez fait tomber autres débris de la courage et la justice sur les gouverneurs d’Amérique.
    Nous étions fiers de nous-mêmes quand nous avons vu en votre vie personnelle, comment vous avez banni vos enfants d’entrer dans les tâches et les responsabilités économiques de grossier et fin; et vous êtes tous mis de côté vos autorité aristocratique traditionnelle et que vous en avez assez de profiter d’une vie très simple; nous honorons et remercions le bon Dieu ci-dessus.
    Chaque preuve et argument de vous, bouleversent les grands tours de ” nos pourquois “. Alors que nous ne méritons pas de recherche et débat, pour continuer votre discussion. En outre, vous aviez une histoire de sûr et propre et plein de souffrance et de résistance, et dans les années après la révolution avec les autres gens, vous vous êtes levés pour la défense pour faire face à l’ennemi et vous avez organiser l’arène de la défense sacrée avec vos entouragés; nous vous avions vu sans la médiation; de même que nous et nous nous identifions avec vos mots et votre pratique.
    Après la notre chère Imam, lorsque la robuste colonne de notre émotionnel et vision a tremblé; nous avons rampé audessous de votre ombre et nous avons réparé – aux jours fastes quand vous avez une amélioration prometteuse à l’esprit -nos lacunes personnelles et sociales.
    Quoi qu’il a été ajouté à la taille des déficits et de la dette et l’amertume et le retard de notre pays, nous mettons tout en un discours et d’intimider de vous; a la compte de vos ennemis de mauvaises actions. L’ennemi que dans vos mots où était par ici, et n’a pas été satisfaite que de nous détruire et ne pas attendre un moment pour l’élimination de nous. Qui était en place, le diagnostic correct. Comportement de milliers d’intrigues des américains et et l’expérience de la révolution- même, ont insisté de même, la clarté.
    Se référant à confirmer votre installation; Ils sont été nommé a la position d’un grand nombre de ce vaste pays, de soldats et d’officiers et ceux autour de vous, pour amener ce navire pris dans le tempête à la plage sûr et bien et de plus en plus en croissance. De Conseil des gardiens de la constitution jusqu’à ce que Pouvoir judiciaire. De commandants de corps jusqu’à ce que commandants de l’Armée. Des imams de la congrégation ( vendredi ) jusqu’à ce que conseil de discernement de l’intérêt supérieur du régime. De conseil suprême de la Révolution culturelle jusqu’à ce que Radio-Télévision de la République Islamique d’Iran. Il n’y avait pas de postes clés qui ne sont pas présents
    vos nommés. Même les représentants d’assemblée des experts, qui semblent être sélectionné par le peuple, déjà sont traversé par le filtre du conseil des gardiens de la constitution.
    La présence des positions de la régime tout à votre honneur, nous a donné de bonnes nouvelles et nous faire comprendre et toucher d’une utopie à ce moment. Régulièrement, nous espérons à nous-mêmes que nous pouvons manger et profiter de la danse dans une belle utopie. Si nous ne trouvons pas de prospérité dans cette année, nous prenons notre espoir, pour une autre année.
    Nous avons été mêlés avec vous, de sorte que nous ne serions pas nous-mêmes. Nous regardions à nous-mêmes qui sommes arrivés en poussiére de guerre, de travail et de difficulté. Nous regardions à vous, qui continue d’insister sur la confirmation et l’appréciation des autorités. Nous regardions les gens insinuant, qu’ils tentent de combler leurs appétits insatiables – sans voir les douleurs de la majorité des gens – sous l’égide sûr de la régime. Et nous n’avons vu: ni des journaux, ni de télévision, ni de nouvelles et ni d’un tribunal; on n’a pas laissé à nous permettre de dire un «pourquoi» – ont également été exposée leurs noms en publique – aux iniques qui ont été remplis leurs sacs au profit d’eux-même.
    Au cours des années, nous n’avons jamais goûté la saveur d’un journal indépendant et la radio et la télévision
    publiques, qui exposera la divulgation sans crainte, contre les pénuries et les lacunes et tirer profit et opérations dans les coulisses; et qui assurera la santé de la communauté, avec cette bonne approche. A la joie de la configuration Alavi et Mahdavi, et l’horizon clair que vous avez nous montré et pour l’ennemi que la voie de son alarm n’a pas été coupé de l’intérieur et à l’extérieur; nous sommes passés par les exigences d’aujourd’hui, et nous les avons mis en place demain.
    Et vous, cher père; vous avez toujour pulvérisé de l’eau sur la flamme en nous , et vous apaisiez notre l’inflammation et notre la fusion. Que: de peur que l’ennemi peut être heureux. Que: de peur que l’ennemi peut être heureux. de peur que vous versez de l’eau en moulin d’ennemis. De peur que votre langue et votre stylo va conduire à un affaiblissement de régime. De peur que vous dites et écrivez ce qu’ils veulent ennemis. Apprenez à connaître votre ennemi. Ne confondez pas la pensée de gens. Nous sommes une famille, c’est un problème national, pas les voisins. De peur que, encore une fois de plus vient, le pied de la barbare. Pour gérer votre demande, les clercs ont été au pouvoir dans le destin de notre. Des institutions et organismes du chef suprême aux administrations militaire, idéologique, politique, sociale, économique et culturelle. Soit à l’intérieur ou à l’extérieur. Et si donc, nous en venons à penser de tous les presences des membres de clergé au-dessous et au-dessus
    du pays; Nous avons dû convaincre nous- même, craignant avec votre demande. Cela signifie: que ça c’est acceptable à votre avis, et nous ne sommes pas conscients de ses conséquences.
    Par exemple, dans le ministère de l’Agriculture, le représentant du chef suprême est présent et influent. Là où ne est pas proportionné avec une présence d’un spirituelle, et cette présence remise en charge des problèmes particuliers au ministère. Les clergés, en général, et au fil des ans qui ont été gaspillés en raison d’un manque d’éducation et de sensibilisation, sur le corps qui sont impliqués dedans, et parfois ils sont debout en tête de ça, ont infligé un grand enjeux, en plusieurs tendances au pays. Aussi, pour des raisons de leur intervention occasionnelle; et ainsi que l’imposition des personnes particulières autour d’eux. Il semblait que, des spirituels devraient être comme vos yeux, dans le corps de pays.
    Mais ils ont chacun leurs propres intérêts et coordonnées pour eux-même, donc, ils travaillent pour obtenir les même intérêts et souvent ont utilisé le nom et l’image de votre influence, et non plus, n’ont pas pris même les obstacles en face du système.
    Comme autre exemple: Nous avons admiré Ali Shariati et sa pensée, mais le régime a abandonné lui; car il n’était pas un spirituel, et il pensait au-delà du cadre de domaine de la religion; de peur, un pondre occupe la place d’un clergé et il
    travaille mieux qu’eux dans le domaine de la religion, et ses discours publiaient parmi les gens, et ceux-ci les dispersaient d’autour des clergés et des pulpits. Shariati a essayé beaucoups de mettre en place ce système, mais le système ne l’acceptait pas, en raison de ne pas être spirituel et qu’il ait eu ses nouvelles idées; et ne voulait pas voir son effort, en mouvement qu’il avait créé. Ces jours-ci, nous voyons faire cérémonie commémorative, pour un spirituel qui n’est pas tellement connu dans l’histoire de la religion; mais alors la date anniversaire de la mort et témoignage de Shariati devrait être tenue avec crainte et tremblé.
    De peur qu’ils ont decidé de renverser le système, en rêvant. De peur qu’ils nous n’aimassent pas.
    Nous étions trés endurcissant à la télévision et la presse; et nous n’avions aucune tolérance pour acceptation de critique, pour la protection du pays. Soudain, nous avons fermé des dizaines de publications, au péché de nous critiquer, et nous avons mis en prison, ceux des opposants. Il est à craindre que la critique de nous, conduit à diminuer la popularité et le pouvoir de système.
    Et nous avons besoin de popularité éternelle. Et nous, notre chère, nous vous avons soutenu et écrit et écrit, et nous avons parlé de toutes ces années, de vous et votre omniprésence dans la tracée de destin du pays, et nous avons dit à nos abordés de vous accompagner ainsi que le système. Et parfois dans ce grand appel, nous avons aussi obtenu de
    mauvaise humeur, et nous avons contrarié notre entouragé, et nous avons perdu nos amis et le cercle du système est devenu plus serré que nous l’avons vu.
    Une question. : Pourquoi nous avons rassemblé autour de vous? Que nous eussions eu l’avantage, pour obtenir des intérêts et de bénéfice une bonne situation? En outre, les martyrs que nous avons eu donné, et nous avons des amis qui avaient volé vers le ciel pour toujours en face de nos yeux? Si tel était le cas, nous avons eu une légère métier. Nous étions alignés derrière vous, parce que de votre part, c’était brise céleste sur nous, et nous aimons dont notre peuple et le monde entiér va profiter de cette opportunité historique.
    Nous avons dit à tout le monde d’attendre jusqu’à ce que nous vous montrons les justices célestes dans nos tribunaux judiciaires. Ainsi, nous pouvons vous montrer, bien pensé et bien-être, et de la mondialisation et de l’universel. Nous avons fait des promesses à chaque manifestant sur les bons jours et nous étions convaincus que tous mécontents vont voir quelque chose agréable dans avenir. Cependant, avec passer le temps, non seulement nous n’avons vu aucun signe de l’utopie; mais toutefois nous sommes resté en arrière, dans un primaire à un développement classique.
    D’autres pays, nos voisins; quel que soit, peu importe comment et quand, que nous les avions; ils sont allé très vite et trouvèrent leur chemin plutôt qu’aujourd’hui; en
    suppliant, nous achetons la planification et l’expertise et la technologie de gestion. Et nous sommes restés ici, avec la même chaîne et la trame, en s’entremêlent. Pourquoi? Parce que, nous sommes tombés loin des traditions divines.
    J’ai dit que nous sommes tombés loin des traditions de Dieu; et nous avons atteint le jour dont nous regrettons d’avoir perdu nos possibilités. Je suis désolé que je suis entré dans un champ dans lequel vous êtes spécialist.
    Oui, traditions divin! Ce que toujours, vous l’avez constamment mis en valeur. Régulièrement, vous les avez appelé tous dans les discours; l’une de ces traditions. La majorité de vos discours dans ces années, ont été de critiques ou d’orientations. Cette procédure est bien sûr vrai. Mais il y a une négligence qui se manifeste dans cette intervalle. S’il vous plaît, accepter mes excuses pour le discours forcé ici, comme le font les anecdotes qui se rapportent directement à vous. Et le “franc-parler”, comme nous n’avons pas pratiqué depuis des années, peut-être qu’il est insupportable à Votre Altesse et mes anciens compagnons, et ils sont stricts avec moi, que: Qui es tu, qui décide pour notre suprême et essentiellement pourquoi tu demande: Pourquoi?
    Notre cher! Toutes ces années, je n’ai pas vu ou entendu que, personnellement vous acceptez la responsabilité pour une erreur et l’arriération et la stagnation pour une fois; oui une seule fois, comme la première personne dans ce pays renommée et risqué. Mon espoir est qu’il y en a beaucoup,
    mais personnellement je suis un de la majorité de ces gens et je n’ai ni vu et ni entendu.
    Toujours en position de critiquer, vous avez été à côté des gens et vous avez même querellé aux autorités, mais vous n’avez jamais dit aux gens: Hé! les gens, voici Jusqu’à présent, les malfaisants et le retard du pays appartenant à autrui et ceux-ci sont à ma propre erreur humaine comme leader. Toujours, vous vous avez vu loin du côté des dommages, et parallèlement avec la voix du peuple; et enervé et en colère, vous aviez dit aux autorités et exécutives, que: Pourquoi, la pauvreté, la corruption et la discrimination?. Pourquoi faire le mal?. Pourquoi pas de plan?. Pourquoi le retard?. Pourquoi l’irrationalité et le manque de gestion et le manque de pensée?.
    Et, alors peut- être, c’était mieux que vous regardiez ainsi les mêmes clercs nommés de vous-même et vous pouviez observer leurs sabotages et leur rôle possible dans ces étérnel ” pourquoi’s”. Encore une fois, par exemple, je tiens à souligner l’une des Imams de la congrégation de sud de pays ( Imam du vendredi ), de mauvaise humeur et la langue amère comme Imam de Téhéran- M. Seyed ahmad khatemi – et Imam de Machad- M. Alam al-Hoda ; qui a saisi par la force, oui! par la force à la terre Université de la Sciences médicales pour construire le lieu de prière; et quand le directeur des sciences médicales de province a protesté que : Il s’agit d’une prise de contrôle, Université doit être faite ici,
    c’est illicite et non religieuse; cet’Imam-ci avait querellé de tribune de la congrégation de la prière au directeur des sciences médicales en disant: Allez à injecter un patient! Nous allons résoudre notre propre religieuse et non religieuse !.
    Mon cher père :
    En rappelant ce point convainquez vous que ces paroles sont à quelqu’un que si son amitié n’est pas tellement clarté à tout le monde, mais qui est fixé sur votre propre. Donc, vous avez à supporter le mot d’un ami, et ne vexez pas à lui. Peut-être que certains de mes amis disent: Tu es un hypocrite. même si tu as ou tu avait quelque chose à dire au suprême; tu pouvait les envoyer particulièrement à lui-même. Non pas que ça bip et dire à tout le monde. Je dis: Qu’est-ce que je parle, selon eux, sont clairs et évidents de notre pays. Je ne suis pas révéler quoi que ce soit confidentiel. une lettre ouverte a un impact, tandis que une écrite privée n’a Jamais impact. Et encore que: L’esprit de ce post, n’est pas d’un ennemi ou un traître qui se cache en arriere, mais c’est la bienveillance de quelqu’un qui a toujours un oeil sur la réforme et a demandé à la même utopie par ce système.
    Nous nous engageons également une autre erreur. Nous et bien que vous. Peut-être que c’est une erreur due à l’accumulation d’enseignements chiites en chacun de nous. Et peut-être nous avons été ravis que nous avons eu une révolution et aussi sa récompense est versé sur notre compte
    et nous avons immédiatement obtenu la réception. Rémunération que nous et notre révolution est continué le désir de notre grand Prophète et les Imams infaillibles. Ceux qui signifie que nos dirigeants et les remplacements sont les même que le Prophète et les Imams et surement le peuple aussi est également la même peuple que les gens du temps du Prophète.
    Nous avons entendu et accepté cette importance, de sorte que votre discours et les autres autorités, qui ont toujours répété que nous sommes sur la similitude de leur époque, l’ère de l’histoire de l’Imam Ali et l’Imam Hussein. Et pas du tout, dans cette similitude, nous n’avons pas vu les autres imams. Par exemple, l’Imam Baqir, Imam Sadiq, l’Imam Reza et l’Imam Jawad. Parmi tous les Imams, l’Imam Ali a eu l’occasion de gouverner et aussi Karbala de l’Imam Hussain avait eu plus de temps à notre l’intérieur avec nous. Et par exemple, nous n’avons rien fait attention au Saint Prophète Muhammad et tolérance de lui avec l’opposition. Et la tolérance d’Ali avec leurs adversaires. Dans ce milieu, nous avons été créés une formule pour la République islamique, qui sera sur chaque côté d’elle, un imam!
    Slogan: Nous ne sommes des gens de Koufa, pour laisser tout seul Ali ; ou un slogan: Khamenei est une autre Khomeiny, dont son pontificat est la pontificat d’Ali; et des slogans sont le produit de l’approche comparative.
    Nous avons tellement superflu en métaphore et la mise en oeuvre notre revolution, et ses incidents avec le gouvernement d’Ali et son incident; que nous avions remplacé vos amis et les adversaires du régime ayant analysé chaque histoire de la révolution, même dans son interaction sociale, et nous avons vous placé à la place d’Ali, avec des amis et des adversaires de l’imam Ali.
    Ces extrêmes, il conduit à un des endroits étroits. Alors, où par exemple, vous avez fait une analyse détaillée de rôle des spéciaux et généraux de l’incident Karbala; et vous avez averti de la leçon d’histoire aux amis et ennemis. Ignorant le fait que les leçons de l’histoire, depuis le début, a eu sa hypothèse stabilisé et ne l’a pas besoin de prouver. Et la révolution peut, avec la trahison des spéciaux et généraux, conduire à Karbalaee, afin d’éliminer Hussein et Hussein est nous-même.
    Et toujours pas au courant du fait que, pour une seule raison, et tout une seule raison, nous avons pu mesurer nous-meme aussi que le système et les administrateurs de regime avec Ali et ses descendants, et notre republique Islamic, avec le gouvernement théocratique de prophète et dont: Le façon démocratie religieuse et notre gouvernement et notre comportement personnel Soient comme eux ou affectées par eux.
    Ce n’est pas ce que nous agissions contre eux en tous les affaires, mais encore nous pouvons bloquer leur statut pour
    nous-même, et nous dirions à l’opposition, et les critiques: Soit prudent et fais attention de tout ce que tu critiques, le système et le gouvernement.
    Quand l’Imam Ali veut la mort en soi-même et en ses compagnons, alors qui entend la nouvelle de l’enlèvement de bracelet de cheville d’une femme de Juifs; comment est-il que les amis de Ali, aujourd’hui, ne demandent pas la mort de Dieu, d,entendre la nouvelle de faire tuer les gens par les agents du gouvernement?. Comme Ali, si nous déchirions notre col en entendant les nouvelles pour le viol d’une jeune fille, et nous faisions comprendre toute la terre et le temps, au mauvais comportement des initiés, alors nous pouvons nous attendre, les similaires comportements des spéciaux et généraux. Ou bien, comme Ali, si nous ne permettrions pas de nos familles à voler le trésor public – mais alors que dans notre pays, il reste le plus souvent une blague – vous pourriez dire aux gens: nous sommes Alavi ( céleste ).
    Avec chaque mot de ce votre enfant, je sais bien que vous seriez de plus en plus déçu et frustré. Mais la parole d’un enfant avec son père n’est jamais amertume et piqûre comme celle d’un insultant et un malfaisant. Dans les mots d’un ennemi n’est pas de signe d’espoir, mais dans le discours de votre enfant est encore de l’espoir.
    Je vais dire:
    Votre Sainteté, dans les années de votre leadership, tellement que vous avez donner la valeur à l’ennemi et lutte contre lui; vous n’avez pas donner de valeur aux amitiés et datation. C’est peut-être la nombreuse pluie des querelles incessantes, qui versaient sur ce système; et envoyaient votre l’émission de préoccupation dans cette direction. Vous et nous, avant de tendance à un ami; nous avons placé l’ennemi au circuit de notre attention. Nous avons négligé d’identifier ami, en tombant dans le cycle de connaître des ennemis. Et dommage encore, dans ce cycle de la négligence, séquentiellement avec stimulations et mouvements,et les pratiques de notre propre; nous avons diminué nos amis et augmenté le nombre de nos ennemis.
    Un autre exemple: Si vous avez déjà eu vos remarques sur l’ennemi, à la prière du vendredi de cette semaine, malheureusement nous avons vu et entendu votre discours qui était préoccupé par le comportement des gens, oui: les gens. Et ceci est le résultat de trente années de la révolution, que nous avons réalisé. c’est à dire auparavant, nous avons menacé ennemi, maintenant nous sommes arrivés là où menacer une partie de notre propre peuple. Si vous acceptez que ce processus inverse, aura lieu de telle sorte que; dans l’avenir de ce système, à l’exception de l’ennemi, il n’y aura aucun de peuple.
    Il n’ya pas longtemps, Erdogan est arrivé au parlement turc et avec joie, disant: dans cette crise économique, l’aide va
    disparaître. Sa joie faisait allusion au transfert d’or iranien qui avait jeté une fois en Turquie et n’avait pas de propriétaire. Pourtant, personne n’a revendiqué la propriété de l’or, et ni est le pays d’origine qu’elle soit la République islamique d’Iran. Ces nouvelles, et le rire ironique Erdogan; il a longtemps été l’objet de médias en Turquie et dans le monde.
    De cet exemple- q’il existe de nombreux exemples de ce genre- J’en utilise de dire que nous avons perdu par nous-mêmes, beaucoup de possibilités et nous avons créé gratuitement des opportunités pour les autres. Aujourd’hui, nous avons pu avoir les amis intelligents et abondants qui peuvent nous aider à faire passer les crises menaçant mais nous éloignions la plupart d’entre eux de notre propre, d’une manière quelconque, et la calomnie, et la souffrance, et les dommages, et les rayures émotionnel; et non désirée, nous les avons liés dans les rangs des dissidents.
    Maintenant, nous avons réalisé en tant qu’une communauté, un pays et un systeme qui est fortement incapable – sauf pour l’indépendance politique – dans d’autres domaines. Nous sommes impliqué à la corruption, l’hypocrisie, la relation particulier, la flatterie, la toxicomanie, la maladie de consommation, la maladie de production, la maladie sociale, la maladie de culture, la maladie de militarisme. Vous êtes familier avec mes écrits. J’ai été longtemps décombres sur ces questions et je les ai mis en garde. J’ai dit et écrit
    plusieurs fois que: le bon Dieu ne considère jamais nos martyrs et des inconvénients à la mise en place de notre révolution, et facile à boire, il peut nous renverser en retournant aux traditions de Dieu, et tomber loin de cycle d’intention de l’univers.
    Cher Père
    Si trente ans avant, on aurait demandé de vous et nous: Pourquoi vous voulez faire la révolution? Nous répondons: parce que nous voulons être indépendant. parce que nous voulons arriver à la grandeur économique, scientifique et humaine et d’atteindre la justice. parce que des personnes dans le monde viennent nous apprendre bien-être et bien-faisant. Parce que, nous voulons montrer l’être humain et la perfection de son humanité. Et ainsi de suite.
    Eh bien, Pour atteindre cet objectif trop bien, nous avons lutté et combattu et perdu beaucoup de jeunes et d’émotion. Aujourd’hui au moins doit- être, que nous arrivions d’avoir certains partie d’entre eux. Regarder la perspective que non, une vue étroite de la justice sociale et économique du pays et dommages culturels , et les fonctionnaires qui mentent facilement comme on boit un sirop sucré, et bien sûr une indépendance politique turbulent- qui avons abandonné l’Amérique et qui sommes tombés dans le piège de la Russie et de la Chine- et l’acquisition de la science nucléaire- Si nous étions à l’époque de Chah, peut-être nous pouvons trouver plus de celui-ci (la centrale nucléaire de Bushehr,
    etc) – et une montagne d’essais et erreurs accumulés, et les universités perdus, et les gens distraits et tristes, nous dit que, non seulement nous n’avons pas réussi à atteindre les objectifs de la chiite d’or, mais plutôt nous avons été incapables d’acquérir les bases du mouvement humain.
    Je sais que ça fait mal votre psyché de reflet ces blessures. Je l’ai entendu de vous aussi. Croyez-vous que nos gens ont fait face à toute cette ignorance et de l’arriération et les échecs, et ils voulaient être avec votre conduite, pour soulever les barrières. Pour cette raison, ils ont participé aux dernières élections en magnifique partenariat. Ils ont participé à une communauté pour éviter les troubles sociaux. Ils ne voulaient pas retourner la communauté en arrière. Bien sûr, leur image de l’avenir était, l’image brillant de la République islamique d’Iran. Maintenant, c’est aussi comme ça.
    Nous souhaitions d’avoir la récente élection, plein de bonne paysage. Nous pensions que si notre révolution dans un ou deux de ses anniversaires ne saurait pas la moindre étiquette et il était plus familier avec le hargneux, il sait bien à la trentième anné, les gens signifie quoi et comment, il faut savoir vivre avec eux. Nous avons pensé, qu’elle a trouvé la croissance minimale.
    Evénements postérieurs à l’élection ont confondu toutes les équations de notre pensé et humanité. Le comportement qui a été fait sur les gens au dessous de votre commandement, n’a pas été de comportement peer et aligner avec ennuis et
    compréhension et la coopération des gens. Si les gens s’attendent à voir le comportement des agents indisciplinés du système, mais au lieu de cela; ils s’attendaient aussi la façon dont leur chef venait immédiatement à les aider selon en disant Ali, Ali et établir la justice. Non ce genre, qu’il soutient l’esprit et le comportement brutal de la police et il regarde ses gens et les manifestants comme équivalent des agitateurs.
    Si vous prêtez attention aux paroles d’imams nommé à Mashhad – M. Alam-al-Hoda – qui a déclaré la mêmes dernières prière du vendredi …. Des Ibn Moljams ne peuvent pas se pencher sur la politique en pays d’Ali. Certains mouvements politiques prétendent que les élites politiques doivent s’impliquer dans la politique. Ils doivent savoir que s’ils n’aimeraient pas de “Velayat-e faqih”, donc ils sont l’ennemi de “Velayat” et l’ennemi de “Velayat”, veut dire “Ibn Moljam”!
    Cet entretien lâche, qui est dit par ce grincheux clergé; parce qu’il croit simplement que la règle actuelle est vraiment le gouvernement d’Ali et les militants politiques sont Ibn Moljam! Dans cet analyse absurd, il ne se réfère pas du tout pourquoi et pour quel raison, un président envoie dix milliards rials de l’argent pour un Imam de congrégation, avant l’élection. En outre, il ne pense pas de telle formulation que nous avons créé dans notre système, peut avoir beaucoup de kilomètre loin de procédures d’Ali et ses
    descendants et également, peut être même dans leur circuit de la haine.
    Si je dirais que vous ayez une des blessures qui est à cause de même missionnaire en peu de sagesse et que malheureusement ils ont semé les graines “de la haine de vous” parmi les gens; au nom de soutenir de vous avec leur comportement anti-islamique et inhumains; Est ce que vous serez vexé de votre fils? Si vous ne seriez pas vexé, je dois dire que votre Altesse ne se comportez pas bien avec leur peuple après l’élection, en tant que commandant en chef. Vos agents ont ouvert le feu sur les gens et les tuer et prendre leurs biens, et ils les ont été brûlés et détruits. Malheureusement, votre contribution n’est pas négligeable dans ces événements. Surtout, après plusieurs reprises, vous avez dit que vous n’êtes pas flatteur et vous ne pouvez pas s’écarter de vos positions. Nous étions à la recherche dans votre larynx, les cris de colère à travers l’Amérique. Quoi faire? et non dire de la mort et bracelets de cheville et les femmes juives, mais dire à ses meurtres des femmes et des hommes musulmans. Non sans apaiser des gens blessés; mais les avertir de répéter la même procédure sanglant.
    Je vous renvoie à un long discours de vous-même. Avant cela, je dis: J’ai des écritures qu’aujourd’hui, j’ai honte de moi-même à leur rendre visite. Mais encore j’ai de plusieur écriture, que plus le temps qui passe, elle va être de plus en plus la luminosité de leur contenu. Heureusement, c’est aussi
    votre discours; que plus le temps passe, il va augmenter sa luminosité:
    “… Si les gens seraient conscients et vigilants, si verraient immédiatement des signes de vanité et orgueil et l’égoïsme des gouvernants, et de connaître et de protester en bonne volonté, et s’ils estimeraient qu’aucun dirigeant ne veut éliminer la maladie, Ils vont attaquer en face de lui, il sera certainement guérir la maladie. ”
    C’est votre déclaration personnelle en 1984. Vous voyez que dans les premières années de la révolution, quel mot glorieuse a été entendu de vous? Les mots que, quel que soit le temps passe, nous les avons extrêmement besoin. Les mots, qui absolument ne pas leurs référer au cycle de l’action.
    Vous n’aviez pas une grande responsabilité à ces années; mais dans les années que vous avez été un chef de file; quelle était une responsabilité, qui doit être acceptée sans votre approbation ? Pourquoi ces discours ne sont pas rentré à l’esprit de la communauté?
    Et pourquoi la société ne bénéficiait pas de son éclat? Je sais ma réponse: Le Coran est aussi le chemin de la lumière, mais combien fait partie de notre contribuer? A propos de la même vieille discours que vous aviez, Je dis que nous ne vous accusons jamais mentionner de ces ravageurs mais vous ne doutez pas, non-plus de notre bienveillance.
    Je me souviens de construire une série pour la télévision qui s’appelée “Epique de Khomeiny.” Et forcément, j’ai passé en revue toutes les archives vidéo de la rencontre des gens avec l’imam. J’ai conçu moi-même cette série. Il était très bon, ainsi que efficace. Dans l’une des bandes, j’ai vu, rencontrer notre cher imam avec les résidents de Ghonbad. Si je ne me trompe pas, le temps de réunion était d’environ aux années 1982-1983. C’est à dire, quelques années après la révolution.
    Dans cette réunion – qui est écrit dans “Ecritures de lumière» – Cher Imam a présenté ses excuses officielles au peuple, qu’il n’a pas réussi à agir sur les promesses de bien-être et économique et ….. à la raison de la mise en place du système. Ces mots ont été perdus dans le chaos de ces années et même, l’un des autorités n’a pas fait attention à ça.
    Je veux bien dans cette partie de ma lettre, de m’adresse à vous en tant que “Malek Ashtar”. Imaginez que vous êtes debout contre Imam Ali et il vous appelle comme Malek; Voilà! ce qui est excitant. Ali donne sa lettre à vous, qui est censé être gouverneur d’Egypte. Vous commencez à se préparer pour partir. Dans un coin tranquille, vous ouvrez la lettre et vous la lisez pour vous-même:
    “……. Si les gens pensaient que vous étiez cruauté, excusez-vous publiquement parmi eux. Et avec ces excuses, diminuez les doutes des gens. Si vous feriez ça,
    vous avez développé la justice en vous-même et aussi vous avez toléré avec des gens. En vous excusant, vous atteignez votre objectif et les gens aussi gagnent leurs droits…”
    Nos gens veulent toujours l’autorité du système et ils ne tolèrent aucune dégâts sur lui. Vos excuses, peuvent refroidir la colère du peuple. Et leur donner espoir. Et restaurer des espoirs perdus. Sinon-et comme vous l’avez dit à la dernière prière-s’il s’agit de contraintes de sécurité, nous allons manquer progressivement le reste de la population.
    Et vous le savez mieux que nous tous: Si un système de gouvernance populaire n’aurait pas l’appui du public; qu’est-ce qu’il en aura alors?
    Mes Salutations Distinguées – Mohammad Nouri Zad
    dimanche, 13 Septembre (9) 2009

     
  29. جناب نوری زاد

    همانطور که اشاره فرموده اید، حساسیت به برخی از رنگ ها فراوان است وگرنه شاید هیچ رنگی زیباتر از سبز نباشد.

    با این حال رنگ نارنجی نیز از زاویه روانشناسی رنگ، احساس هیجان، گرما و شور و شوق را به ذهن متبادر می کند و برای جلب توجه عالی است. حال باید دید قلمتان را روی نارنجی بایستی به چه رنگی انتخاب کنید که به راحتی خوانده شود، به نظرم می رسد خط سیاه روی پارچه نارنجی انتخاب خوبی خواهد بود، یا چنانچه پارچه سیاه انتخاب کردید، قلم سفید عالی است. اما با شما روی رنگ نارنجی که شادتر است موافقم.

     
  30. سلام
    اقای نوریزاد از شما یک سوال داشتم امیدوارم جوابم را بدهید
    در سال 62من طول خاکریز را که منطقه پدافند ما حساب میشد با دویدن رفت و برگشتم همه فکر میکردن من برای بالا بردن روحیه سربازانم این کار را کردم و خیلی شجاع و دل دار هستم اما واقعیت را به شما میگم.
    من بریده بودم بعله بریده بودم
    چرا برای اولین بار به شما میگم هیچ کس دیگه خبر نداره. شب قبل رفتم گشتی و دست برد به عراقیها اما کشف شدیم و پنج نفر از دسته ما شهید شدنند که دوست و برادر عزیزم که سالها با هم بودیم و خانواده او حق بزرگی به گردن من و زن بچه ام داشتند. جزو شهدا بود وقتی فکر میکردم چه جوابی باید به پدر و مادر اوی عزیز بدم دیوانه میشدم و خودم را مقصر میدانستم در شهید شدنش و حا ضر بودم بمیرم ول با انها رو در رو نشم واین بود که بریدم و تصمیم گرفتم در واقع خودکشی کنم اما همان ضمیر ناخود اگاه من به پاهام دستور میداد که هر چه سریعتر بدوم چند تا گلوله به طرف من شلیک شد نمیدانم دل داشت میترکید که چرا مرگ هم از من گریزانه سی سال گ ذشته و امروز احساس میکنم شما هم حالت ان روز من را دارید شرمنده از پاسخ گویی به کسی و کسانی هستید و اینطور به جنگ ا ژدها هفت سر رفتید ا ژدهای که خود شما و اوینی با لگد کوب کردن ارتش مظلوم و نادیده گرفتن زحمات انها و ریختن ان به حساب سپاه باعث شدید هفت سر پیدا کنه که هر کدام را قطع میکنید باز هم از جای دیگر سبز میشه. اگه ممکنه جوابم را بدهید.
    دوستان دارم و امیدوارم موفق شوید روی اینها را کم کنید

     
  31. جناب نوری زاد درس زندگی ومقاومت به ما می دهید مطالب شما را در فیس بوک می خوانم اما اگر لایک نمی کنم ببخشید ترس نمی گذارد ترس

     
  32. سلام
    امروز با خواهر زاده ام اومدیم اما شما رو ندیدیم
    ابروهای گره خورده یک نگهبان و حرکت دستاش برای نمایش باتومش، به استقبالمون اومد …
    اما دست خالی خالی ام برنگشتیم:
    حالا من جای قدم زدن هاتونو دیده ام.پل عابر پیاده روخونه های اطراف رو،فضای سبزِ جوون حنایی رو ،رفت و آمد ماشین ها رو ،دوربینها و…و تجربه کردم اضطراب و ترس کسانی که به دیدنتون میان و اشک و بغض کسانی که نگرانتون میشن( وقتی نیستید)…

     
  33. رهبر هیچگاه نگفته اشتباه نداشته همین چندماه پیش درخصوص کنترل جمعت گفت ما اشتباه کردیم. معقول نیست این حرفهای نوری زاد. یک زمانی تیمسار مملکت از گروهبان آمریکایی حساب می برد عزت ایران امروز را نمیشود نادیده گرفت.بحث مملکت داری .سیاست امکان اشتباه هم دارد. همه جای دنیا هم هست. حالا ایشان چه میگوید. من اگر با برادرم مشکل دارم نمیگذارم آبروی خانوادگی مان در بیرون و محله از بین برود. الان که دنیا با ما اینجور میکند و اسراییل غارتگر اینچنین از ایران و رهبرش تصویر سازی میکند و کشورهای منطقه از وهابیون و غیره تا نابودی این نظام را نبینند دست از جنایت برنمیدارند. آیا این حق است که اینگونه پنجه در صورت رهبر کشید؟ آیا به جز بی شرمی و بی حیایی می شود اسم دیگری روی این رفتار نوری زاد گذاشت. اینهمه مدارا و احترام به ایشان آیا باعث نمیشود که یک ذره حیا بکند. چند قطعه کامپیوتر ایشان را توقیف کرده اند به علت فعالیت های ضد نظام . ایشان داد و هوار میکند.شعبان بی مخ شمایید نوری زاد عزیز.لطفا سخنان همسران و مادران شهدای هسته ای را بشنود که جان عزیزترینهایشان را فداکردند و استقامت و افتخار میکنند.چند قطعه کامپیوتر ایشان را گرفته اند به دلیل مشخص و اینگونه میکند و خانواده های شهدا عزیزانشان را دادند در جهت عکس رفتار و افکار نوری زاد. و افتخار میکنند. آقای نوری زاد شما در تیم قاتلان و زورگویان و ددمنشان و بدخواهان ایران بازی میکنید چه بخواهید باور کنید چه نخواهید. ضمنا اگر بحث انتقاد از وضع جاری مملکت باشد من خیلی بیشتر از شما بلدم حرف بزنم. اما شما امروز کاملا در تیم حریف بازی میکنی و گل به دروازه ایران میزنی و …آخرین سخن اینکه حیا زیور مرد است.

     
  34. سلام و صبح بخیر خدمت جناب نوری زاد عزیز چند روزی غیبت ما دیر شد مدعی در غیبت ما شیر شد کین منم طاووس علیین شده با گل آقا کج شده همچین شده….امیدوارم هرچه زودتر سر قرار برگردید تا مدعی خیال برش نداره جناب نوری زاد عزیز این شقه شقه کردن مردم از دل خانواده ها شروع شد جایی که در یک ساختمان 70 متری در اتاق کناری فرزندی اخبار بی بی سی و صدای آمریکا را به بنگاه دروغ پراکنی آقای ضرغامی ترجیح میدهد در حالیکه پدر خانواده صدای اخبار 20.30 را بیشتر میکند در اتاقی دیگر!و پدر به فرزند میگوید عامل بد بختی و اضمحلال تو دیدن و شنیدن انگلیس لعنتیست!جاییکه فرزند نوجوان دیدن برنامه های لیدی گاگارو به دیدن زلال احکام اقای ضرغامی ترجیح میده همیشه با خودم فکر میکنم خسارات مالی و اقتصادی که طی این چندین سال به ایران عزیز وارد شد در چند سال کوتاه با آشتی بین المللی و رفع تحریمها و کوتاه کردن دست غول اقتصادی (سپاه) قابل جبران است اما با خساراتیکه بر افکارو اندیشه ی مردم وارد شده چه میتوان کرد چقدر زمان لازم است تا مردم اینقدر دست به گریبان و طلبکار از امریکا و انگلیس و اسراییل نباشند و باور کنند که از ماست که بر ماست چقدر زمان لازمه تا پدر پیر من سال مالی خودش رو (خمس و ذکات و …)به جای اینکه در جیب فراخ این آخوندها بریزه هزینه درمان دندانهای خراب خواهرم بکنه چقدر زمان لازمه تا ما از خرافات و اوهام و توهم توطئه رها بشیم چقدر زمان لازمه تا بفهمیم باید به سنیها یهودیها بهاییها احترام بگذاریم از این حیث که مثل ما انسانند و ایرانی چقدر زمان لازمه تابه دین و اعتقاد هم کاری نداشته باشیم و برای ورود به یک اداره برای استخدام به جای پرسیدن دین بهمون بگن رزومه ی فعالیتهای بشر دوستانه ات رو ارائه بده چقدر زمان لازمه تا مردم از پوسته ی امام حسین به هسته ی امام حسین برن به پدرم گفتم کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا عاشورا سال 88 در تهران تکرار شد مگر جز این بود که حسین علی تن به بیعت با یزید فاسق نداد و مردم ما هم …. وای آقای نوریزاد چقدر حرف زیاده و گوش کم پدرم به من میگه داری لب پرتگاه قدم میزنی و در حال سقوط چقدر نمیتونم حرفم رو به پدرم تفهیم کنم چقدر درد زیاده 4 سال از بهترین روزای عمرم 28 29 30 و31سالگی چه روزایی از اینروزا باشکوه تر هست سرشار از انرژی و شوق ساختن اما گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد گاهی هنگام نوشتن برای شما دچار سر درد عجیبی میشم از گذر اینهمه فکر از ذهنم و اندیشیدن به اینکه: من از این خسته ام که میبینم تیرگی هست و شب چراغی نیست اما حضور انسانهای فانوس به دستی چون شما دلگرمم میکنه راستی اقای نوریزاد چقدر زمان لازمه تا ….. مثل همیشه حرفم رو میخورم اما حتما این بغضها جایی بیرون خواهد زد. و مثل همیشه دعای من برای شما لطفا بمانید و بنویسید با سپاس و مهر فراوان (محسن)

     
  35. جناب فرهاد گرامی

    سلام

    از تذکر شما متشکرم ،ممکن است آن سخن من نصابی از عتاب داشته باشد ،ولی من فقط از قالب و تعبیرات سوال دوستمان بردیا انتقاد کردم و از ایشان خواستم عرصه های مسائل تخصصی را بنظر خواهی شخصی غیر تخصصی تبدیل نکنند ،و برخی الفاظ تند خود را که بیشتر ناظر به نحوه
    عملکرد حکومت فعلی ایران است ملایمتر کنند.

    هیچیک از ما معصوم نیستیم ،اگر احساس تندی از گفتار من شده است از جناب بردیا و دیگر خوانندگان عذر خواهی میکنم.

    با تشکر از خیر خواهی شما

     
  36. سلام آقای نوری زاد
    جالب ترین جای ماجرای این روز شما او حرف قاضی بود که شما آزادید و دیگر شمارا آنجا نیاورند ..اینجور که معلومه میان قضات دادگاه هستند بعضی افراد که نمی ترسند و شریفانه قضاوت می کنند و از برادران نمی ترسند… درود بر شرف آن قاضی درود درود
    پاینده باشید

     
  37. با عرض سلام و ارادت خدمت جناب نورد زاد عزیز امروز میخوام نقبی بزنم به دل گذشته ها در خانواده ای مذهبی و متعصب به دنیا اومدم جایی که در مسافرتها در ضبط ماشین ما همیشه کاستهای سخنرانی مرحوم کافی بود و پدرم به اینکه چاه توالت خونه از چاه ظرفشویی جداست به خود میبالید! چون اعتقادش این بود که برکت خدا نباید با فضولات قاطی بشه!!! به هر حال این اندک فکر میکنم کافی باشه تا فضای فکری پدرم رو بشناسید پدری دارم 70 ساله که از سال 45 در منزل ما جلسات قرانی تشکیل میشد و گذشت و گذشت تا شد انقلاب و باز هم پدر من بر خلاف خیلیها که رنگ عوض کردند همچنان جلسات قران رو برگزار کرد و چون معتمد شهر بود و بدون اغراق عرض میکنم که بدون هیچ چشمداشتی و فقط در راه رضای خدا به همراه چند نفر از دوستانش بنای یک مسجد رو شروع کردند با زمین اهدایی از سمت یک انسان خیر یادمه سالهای سال وقتی از شهری روحانی برای ماه رمضان یا محرم میامد در اون یک ماه در خانه ی ما که پر جمعیت هم بودیم به دعوت پدرم ساکن میشدند که خیلی از اون روحانیها امروز صاحب منصب و نماینده ی مجلس هستند اما پدر بنده با اینکه 4 فرزند لیسانس بیکار داره هرگز و هرگز از اونها چیزی نخواسته پدرم در طی این سالیان مدام شب و روز در مسجد برای ساخت و پیشرفت امور حضور داشت و به اصرار خیرین عضو هیت امنای مسجد از همون ابتدا شد اما زمانه روحانیون رو قدرتمندتر و متوقع تر و جسورتر کرد کسانبکه در یک اتاق ساده ی منزل ما 1 ماه ساکن میشدند امروز یک ساختمان 3 طبقه ی نوساز برای امور اداری! و یک ساختمان 2 طبقه برای منزل در اختیار دارن پدر بنده و دوستانشون با حسن رفتار و حسن شهرتیکه دارند جوانان بسیاری رو در مسجد جمع کردند و در مسایل با آنها مشورت میکردند طوریکه جوانان داوطلبانه و به نوبت برای نظافت مسجد اقدام میکردند و در مراسمات ولادت و شهادت به آزین بستن مسجد اقدام میکردند و شور نشاط عجیبی در بین آنها بود و روز به روز به تعداد اونها افزوده میشد پدر بنده همیشه اعتقادش بر این بود که جوانان رو باید دریابیم از ما سنی گذشته اونها هستند که فردارو میسازن اما بد اخلاقیها و تند خوییهای نماینده ی رهبر(امام جمعه) روز به روز بیشتر میشد طوریکه نهایتا تیر خلاص رو بر پیکر جوانان نواخت و در مراسم حسینی پشت تریبون رو به جوانان که به اقتضای جوانی گاهی با هم صحبتی میکردند گفت اگر میخواهید صحبت کنید از مسجد برید بیرون!!!! بله باور نکردنیه اما این اتفاق افتاد و پدر من و دوستانش هر چه اصرار کردند جوانان دل شکسته رفتند که رفتند و از اونروز انتقادات پدر من به این آدم شروع شد پدر من به ایشون گفت با بد اخلاقی و بی ادبی جوانانی که با هزار زحمت جذب مسجد شده بوده اند رو راندی جوانانیکه بدون هیچ چشمداشتی خالصانه خدمت میکردند پدر من به ایشون گفت که در ازای چه خدمتی به اسلام 2 ساختمان 3 طبقه رو اشغال کردی تو ضد دینی نه مبلغ دین بله این انتقادات برنده باعث شد تا این ادم پدرم رو از هیت امنایی بر کنار کنه و هم فکران خودش رو بیاره دورو بر خودش ابتدا سایرین قبول نمیکردند و میگفتند تا فلانی(پدر من) نباشه ما این خدمت رو قبول نمیکنیم حتی چند تن از نمازگزاران که خانواده ی شهید بودن طی نامه یی به امام جمعه خواستار حضور پدرم در هیت امنا بودند و ابراز کردند که این آدمی از ابتدای این مسجد خشت به خشت با دستای خودش کمک کرده در بنای این مسجد. اما مرغ امام جمعه یک پا داشت با پدرم کاری کردند که ایشون رغبتی نداره از جلوی در مسجد عبور کنه فقط به خاطر انتقادیکه از امام جمعه کرد پشت تریبون مسجد امام جمعه شروع کرد به انتقاد از هیت امنا و مظلوم نمایی که اینها با من همکاری نمیکنن ….صحبت زیاده اما جناب نوریزاد اینها این قدرت رو از کجا آوردند امام جمعه ی شهرستا نی کوچک در نزدیکی تهران آیا واقعا نیاز به محافظ داره؟اینها دارن مارو به کجا میبرن به پدرم میگم این قدرت کذایی رو شما به اینها در خلال سالها دادید که تا این اندازه جسور شدند که پیکان اهدایی فرمانداریرو قبول نکردند و مرجوع کردند تا فرمانداری یک پژو پارس با راننده ی دایمی در اختیار اونها قرار بده وای خدای من اینان تمام هستی مارا گرفته اند آقای نوریزاد منزل قدیم ما در راستای دفتر امام جمعه است که تمام اون خیابون باید عقب نشینی کنند یدر من برای جواز ساخت به شهرداری رفت به ایشون گفتن اول عقب نشینی بعد جواز در صورتیکه تنها چند ماه قبل ساختمان کلنگی دفتر امام جمعه تبدیل شد به یک ساختمان 3 طبقه بدون حتی یک سانت عقب نشینی! پدر به امام جمعه گفت شما باید قانون مداریرو یاد مردم بدی بیا داوطلبانه زمینیکه ریالی براش پول ندادی و برای ساختش هم ریالی هزینه نمیکنی عقب نشینی کن تا مردم راحتتر این کارو قبول کنند ضمن اینکه به اعتقاد من شما اصلا نیازی به همچین ساختمونی نداری چه کردی برای اسلام که سیرمونی نداری جز اینکه جوونارو از مسجد روندی…به راستی اینها کی هستند این قدرت رو کی به اونها داده به پدرم میگم باور کن همینهایی که با شما اینکارو کردن خیلی از احکامشون سیاسیه چرا اینقدر دل به دل اینها دادید که هر روز پار را فراتر گذاشته و در خصوصیترین مسایل ما ورود میکنند چرا جیبهاشون رو پر کردید اقای نوریزاد ما در چند میدان باید بجنگیم جای سالمی وجود نداره اخلاقیات نابود اعتقادات نابود در ک و شعور نابود اما اینکه من از دل چنین خانواده ای دل به دل اینها ندادم یعنی شکست برای اونها هر چند کوچک ببخشید که خیلی پراکنده نوشتم خیلی دلم پر بود…در شهر هرچه مینگرم غیر درد نیست .و طبق معمول دعای من برای شما لطفا بمانید و بنویسید قلمتان جاودان جناب نوری زاد

     
  38. پیاده رو ها را با قدمهایت معطر میکردی,روزهایی را که در سوز سرمای بهمن,کیلومتر ها راه را قدم میزدی,و مردمان شهر یکی روی پله های پل یکی دیگر انور خیابان و دیگری هم داخل ماشین در حال گذر, مرد پرچم به دوش و گل به دست خوش سیما را میپاییدند و هر یک در دلش ,تصویری از تو میساخت.یکی با همان حالت تعجب رد میشد و دیگری از روی کنجکاوی دلیل میپرسید و ان یکی بی تفاوت از نیم متری قدمهایت میگذشت در حالی که دیگری از ان سوی شهر برای دیدنت امده بود و چند ساعتی را منتظرت نشسته بود..
    مدتی است قهرمان مردمان این سرزمین شده ای,نه اینکه لباست را اتش و چشم به راه قطار ایستاده یا انگشتت را در سوراخ سد کرده باشی یا خودت را زیر تانک رها کرده باشی,نه,این ها همه داستان است.تو در همین لحظه چند کیلومتر انطرف تر از من به جنگ با ان همه فاحشه های مغزی که حاکم این شهر شده اند رفته ای. تو هر روز از پلی گذر میکنی که هر لحظه ممکن است فرو بریزد و تو را به اعماق دره ها پرت کند.و پا به درون قفس گرگ هایی میگذاری که هر ان ممکن است ادم را بدرند.

     
  39. سلام آقای نوری زاد

    نوشته اید: “ورفت و این سخن مرا نشنید که: اگر خیلی غیرت مندی، بیا و در مسیرِ اعاده یِ حق هموطنت با او قدم بزن.”
    یعنی آیا حالا دیگر صلاح می دانید که امتال منی که مایلند به شما بپیوندند ، شال و کلاه و کوله و پرچم و زیر انداز سبز فسفری کنند؟ یا هنوز وقتش نشده و بهتر است که همچنان در حاشیه نظاره گر باشیم و شما را در این کارزار به دردسر نیاندازیم؟ شخصن منتظر اشاره ای از شما هستم، هر چند که فرسنگها دورم اما درنگ نخواهم کرد، نه به قصد آشوب و براندازی بلکه برای اثباتِ انسانِ ایرانی بودنم و اینکه ترس در این میانه نه در دل و جانِ من که گریبانگیرِ بالای بلندِ دوستان است.

    پیروز و سر افراز باشید

    داریوش بهار

    ————————-

    سلام داریوش گرامی
    این جوان، بد جوری غیرتی شده بود. کم مانده بود سکته کند. او را می گویم که اگر حجم غیرت مندی ات زیاده از حد است بسم الله بیا و درکنار من قدم بزن.
    با احترام

     
  40. ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
    ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﺖ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ …
    ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩﻥ …
    ﻣﺪﺭﻥ باﺷﯽ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﺑﻪ ﺑﯽ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ …
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
    ﻭﻗﺘﯽ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ :ﺑﺪ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺮﻑ ﭘﺴﺮ ﺗﺮﻩ ﺧﺮﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻗﺎﺋﻞ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﮐﺎﺭﺵ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
    ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺷﯽ …..
    ﭘﺴﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ : ﻣﺮﺩ ﺷﺪﻩ …
    ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﮏ ﻟﻘﻤﻪ ﻧﺎﻥ ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ !!!
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﺎ ﺩﻟﯿﻞ ﻭ ﻣﻨﻄﻖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ !
    ﻗﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ …
    ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﻪ !!! ﺁﺧﺮﺍﻟﺰﻣﺎﻥ ﺷﺪﻩ …
    ﭘﺴﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﮔﻠﯿﻤﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ …
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
    ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻤﺎﺳﺖ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﻗﺪﯾﻤﯽ
    ﭘﺴﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻫﻮﺱ ﺷﻤﺎﻝ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺕ ﺑﺰﻧﺪ
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
    ﺯﻭﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﻫﻮﻝ ﺑﻮﺩ … ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻗﺤﻄﯽ ﭘﺴﺮ ﺷﻮﺩ
    ﺩﯾﺮ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺗﺮﺷﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ !!!
    ﭘﺴﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻭﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ : ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ …
    ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﯿﻮﻓﺘﺪ …
    ﻭ ﺩﯾﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ : ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ !!!
    ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻣﺮﺩ ﺷﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺩﻫﺪ …
    ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ …
    ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﺖ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ …
    ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ

     
  41. جناب نوریزاد عزیز با سلام وعرض پوزش از اینکه این مطلب در دو صفحه ارسال شده است
    جناب مرتضی عزیز
    سلام متاسفانه برخلاف رویه پسندیده تان در مواجهه با افکاری که برخلاف میل شماست عنان اختیار از کف دادید و بردیا را نه با موعظه حسنه که با عتاب مخاطب قرار دادید و ایشان را متهم کرده اید که میخواهد از عدم تخصص وکم تجربگی آقا مصطفی سوء استفاده نماید ؟؟!! اما حرف بر سر این است که مسائل مطرح شده که بقول شما زیرکانه و همراه با حدسیاتی است که شما از ذهن آقای بردیا خوانده اید و سوء نظر ایشان را محکوم کرده اید ، چنان در افکار عموم جوانان نفوذ و گستردگی دارد که با تخطئه و تحکم نمی توان آن را زدود هر چند همین اتهامات شما را نیز میتوان به این دلیل که تنها به عیبجوئی از نحوه ابراز چند سئوال و انتخاب از میان آنها دست یازیده اید ، نشانه عصبانیت شما شمرد هر چند منطقی ولی آیا بطور مثال اگر کسی از مزه غذائی ناخشنود بود و به آشپز اعتراض داشت ، آیا برای قانع کردن او میتوان بجای اینکه عیوب را رفع کنیم از ابتدا بخواهیم معترض را با چگونگی ترکیبات مواد و تاثیرات حرارت و چگونگی پیدایش آتش و ماهیت انرژی و حدوث و قدیم بودن …. آشنا کرده و ….. عاقبت بدی دستپخت را توجیه کنیم . ضروری ترین عمل در حال حاضر برای کسی که در آتش میسوزد ، خاموش کردن آتش و از بین بردن شعله هاس و بعد از آن به مسبب و محرک وغیره میشود پرداخت این که در جامعه امروز با گوشت و پوست احساس میشود ، ناشی از این فرهنگ و دستورات هزارو چهارصدساله ای است که واقعیت بیرونی این اسلام است (حالا اسلامی اموی یا صفوی یا هرچه ) آیا در رسول الله (ص) اسوه حسنه برای ما نیست آیا در احادیث قال باقر(ع) و قال الصادق (ع) هزاران مورد نمیتوان در باره رفتار بازنان و بردگان یافت آیا تقیه و نحوه عملیاتی شدن آن بجز از دروغ مصلحتی است آیا باهتوهم در تفسیر ۹۹% از علما و مجتهدان ومعتقدان شیعه ، بجر از همین رفتار مرسوم است . آیا در همین عصر حاضر حتی شما بعنوان یک روشنفکر حاضرید تا با صراحت یکی از احکامی که در قرآن مجید آمده است و ادعا میشود که مربوط و مشمول عصر دیگری بوده است ) را منسوخ بدانید (اعم از برده داری و ارتداد و مسائل مربوط به حجاب و کنیزو غلام و ماملکت ایمانهم و حق الارث وغیره ) آیا فقه در کلیت بجز از توضیح و توجیه همین مسائل است ؟؟ آقای عرفانیان پیشنهادی دارند که منطقی و عملی است (اگر صلاح بدانید ) دستور اسلام نیز همین است که بر اشتراکات و محاسن نظریات تمرکز کنیم به این مضمون که (ای گروه یهود و نصارا شما را دعوت میکنم به اجرا و رعایت آنچه در میان ما و شما مشترک است ) که بحث های تاریخی را همواره وقتی هست ومباحث اعتقادی نیز با وجود تعصبات و در نبود صداقت …….

     
  42. با سلام
    درود بر شرف و جسارت جنابعالی که اینچنین پیگیر مطالبات و خواسته های بر حق خودت هستی ، من به این همه شهامت و جسارت غبطه میخورم موفق باشی و خداوند نگهدارت باشد.
    یک تقاضا از شما داشتم اگر امکان داشته باشد بر روی پارچه سفیدی که بر دوش میاندازی این خواسته را اضافه کن : رهبر انقلاب در موضوع هسته ای صادقانه موضع خود را مشخص کند.
    با سپاس از شما

     
  43. ۱. ظاهرا اوین هم برادران را زودتر از آنچه پیش بینی می شد، نا امید کرده و شاید آن رهگذر فحاش نیز یکی از همین برادران امنیتی باشد. اگر چه امثال وی که خود را حامی آقای خامنه ای خوانده و با ادبیات نازیبا و کف کردن از او دفاع کرده از دهها دشمن برایش بدترند. همان دشمن هایی که همو در همه سخنرانی هایش آنها را مورد مداقه قرار می دهد.

    ۲. دادنامه شما بر این پارچه سفید بدجوری خواب برادران را آشفته کرده. با این حال برای اینکه یکبار برای همیشه توضیح دادن در مورد اینکه کفن نپوشیده اید را پایان دهید، بهتر است این گزینه را نیز مد نظر قرار دهید که در صورت لزوم پارچه ای از رنگی دیگر غیر از سفید و چه بسا سیاه و یا قرمز برگزینید و نوشته های زیبایتان را با رنگ سفید یا هر رنگ دیگری بر آن بنگارید.

    —————–

    سلام امین گرامی
    چه پیشنهاد خوبی. امروز نوشته های پارچه باران خورد و رنگش کمی پخش شد به اطراف. داشتم به همین فکر می کردم اما رنگ سیاه اصلا به ذهنم خطور نکرده بود. قرمز هم خوب است. اما طرفداران آبی خیال بد می کنند. باید بروم سراغ رنگی که حساسیت های اینچنینی نداشته باشد. فعلا سیاه خوب است اما رنگ خفه ای است. نارنجی چطور است؟ حتی از فکر پارچه هم بیرون آمده ام و روی یک مقوا دارم فکر می کنم. دو تا مقوا برای پشت و رو.
    با احترام

     
  44. جناب نوری زاد عزیز،

    همین راه را ادامه بدهید که نتیجه کار نزدیک است. استقامت و ادب شما راز پیروزی شماست.

    اینها خودشان خوب می‌دانند که در مقابل شما شکست خورده‌اند.

    شاد و سلامت باشید

     
  45. واقعا از شما ممنونیم که اینهمه پیگیری وشجاعت دارید بخاطر مردم . اموال که بهانه است . انشاء الله که خداوند به شما صبر و سلامتی عنایت فرماید که به خواسته هایتان برسید . شما هم همچنان ما را از نوشته هایتان محروم نکنید و به روشنگری های خالصانه و بدون غرض ادامه دهید . موفق و شاداب و سلامت باشی دلاور .

     
  46. دیدار میرزای جامعه شناس و شاهنشاه آریامهر در کشاکش انقلاب
    هنگامی که نام دکتر صدیقی برده شد شاه با عصبانیت گفت: صدیقی؟ حالا کار من به جایی رسیده که از این میرزای جامعه شناس کمک بخواهم؟‌ دکتر امینی گفت:‌ مملکت به او نیاز دارد، مساله شما نیستید. مساله ی وطن است؛ ‌مردم هستند. شاه یک شب در این باره فکر کرد و سرانجام به دکتر امینی اطلاع داد که حاضر است صدیقی را ببیند. دکتر امینی و عبدالله انتظام با دکتر صدیقی تماس گرفتند و سپس به دیدارش رفتند. استاد دل نگران برای ایران با معیارهای انسانی خود حوادث را ارزیابی می‌کرد و وقتی صحبت از ملاقات او با شاه شد با کمال آرامش گفت: ‌او را می‌بینم تا حرفهایم را بزنم. ولی شرطش این است که هر دوی شما حاضر باشید. در یک روز سرد آذرماه دکتر صدیقی به اتفاق امینی و انتظام به دیدن شاه رفت. ملاقات، کاملا خشک و رسمی بود. صدیقی نشست و شاه شروع به سخن گفتن کرد:‌ در این مدت چه می‌کردید آقای دکتر؟‌ ظاهرا در دانشگاه مشغول بودید؟‌ دکتر صدیقی پاسخ داد: به لطف اعلیحضرت گاه در زندان قزل قلعه و قصر بودم و گاه در حصاری که ساواک شما در دانشگاه و گرد خانه‌ام برپا کرده بود روزگار می‌گذراندم که نتیجه‌اش عاید حضرت‌عالی شده است. شاه گفت: گلایه‌ها را کنار بگذاریم. باید وطن را نجات داد. دکتر صدیقی گفت: برای نجات وطن نمی‌شود گذشته را کنار گذاشت. شما اگر مطابق قانون اساسی رفتار کرده بودید امروز کسی علیه قانون اساسی سخن نمی‌گفت. شما نخواستید پادشاه مشروطه باشید. خواستید حکومت کنید و همین باعث بی‌اعتباری سلطنت شد. مردم به سلطنت مومن بودند. شما کاری کردید که دولتی‌ها تبدیل به کارگزاران شاه شدند، ‌نه خدمتگزاران ملت. با این روش، معلوم است که مردم شما را مسوول خرابی ها بدانند.
    >
    > کتاب “همه‌هستی‌ام نثار ایران”‌یادنامه ی استاد دکتر غلامحسین صدیقی- پرویز ورجاوند- انتشارات چاپخش ـ تهران1372
    >

     
  47. آقا مرتضی گرامی
    گفتید خبر واحد در احادیث حجت نیست و مورد استناد قرار نمی گیرد. (البته علم حدیث هم همین را میگوید)
    این مقبوله عمر بن حنظله هم خبر واحد است، هم مورد استناد قرار می گیرد و هم اعتباری بیش از روایات متواتر به آن می دهید درست چیزی مثل اصل مترقی ولایت فقیه. ممنون می شوم توضیحی ارائه فرمایید.

     
  48. جناب نوری زاد عزیز
    به قول خواجه شیراز
    “صبرو ظفر هر دو دوستان قدیمند
    بر اثر صبر نوبت ظفر آید”
    به یاری حق پیروزی نزدیک است

     
  49. کاش می توانستم به نوری زاد می فهماندم که ما ارمنی های ایران چقدر دوستش داریم. احساس می کنیم او یکی از خود ماست. هیچ جدایی میان نوری زاد و افکارش با افکار خودمان نمی بینیم. من فدای مسلمانی مثل نوری زاد

     
  50. برادرم صدای توصدای خفه شده تمام مردمیست که روزی به امیدازادی به خیابانهاریختندوازادی ندیده رفاه مادی وشان ومنزلت انسانی خویش رانیزباختندبرایت ارزوی سلامتی وگامهایی هرروزاستوارتردارم

     
  51. برادر نوری زاد سلام
    باید به همه سرمایه های مبارزه و مبارز ، داشتن هوش سرشار و توانایی در خواندن ذهن حریف را هم اضافه کنیم
    انوقت می شود محمد نوری زاد

     
  52. سلام برادرگرامیم عاقبت وعافیت هرملک وسرزمینی درگروتلاش وتهوروازخودگذشتگی مردمان ان است ومن چگونه لباس عافیت برتن داشته باشم چگونه فردای نیک برای فرزندم بخواهم وقتی دربزرگترین گناه غلتیده ام وقتی مقهورنهیب حاکمی گشته ام که حتی خودنیزدرمشروعیت خویش شک داراست وگاه وبیگاه به جای انکه وصف محاسن رابه دیگران واگذاردخودبه دفاع ازجایگاه رهبری خویش وادارمیگرددشرمم بادکه کنج عافیت خویش گزیده ام وچشم به قدم زدن توی تنهادوخته ام ودیده بردلواپسی خانواده وکسانت بسته ام…تنها…تنهاارزوی پیروزی ام رانثارت میکنم وهمچنان ذهنم درگیران جمله معروف است که برسنگ مزارم تاریخ حیات ومماتم ننویسیدتاایندگان ندانندکه ازبی عرضگان این زمانه بوده ام

     
  53. علی اکبر ابراهیمی

    جناب آقای نوری زاد،
    مدتی پیش بود که داشتم با یک نگهبان افغانستانی یکی از کارهای ساختمانی در جنوب تهران که می رویم بتن می ریزیم از جنبش سبز می گفتم. از من پرسید که اصلا موسوی اینا چی شدن؟ زیر زمین رفتند؟ روی هوا رفتند؟ چه شدند؟ کجا غیبشان زد؟
    و یک سوال دیگر هم پرسید که از شما خواهشمندم آن را پاسخ دهید و اگر هم جوابش را نمی دانید خود سوال را منعکس کنید:
    می گفت یک کودک به نام طباطبایی بود که نابغه بود و با سن کم قابلیتهایی ویژه و چشمگیر داشت. امروز باید سنش هم بیشتر شده باشد و باید با تجربه تر و پخته تر شده باشد و در اثر آموزش هم ارتقا یافته تر شده باشد. می گفت او باید امروز دنیا را تکان داده باشد اما اثری از وی نیست و اصلا معلوم نیست که کجاست! می گفت اگر در خارج هم بود با وی مصاحبه ای چیزی می شد و معلوم می شد که طرف هست.
    امروز هم در رختکن پایین در شرکت، بچه ها می گفتند که خامنه ای را در خواب //////// دیده بوده است. یکی از بچه ها هم می گفت که گفته بوده خامنه ای مرجع تقلید نیست.

     
  54. شما حتما پيروزيد اما اين پيروزي زودتر محقق ميشود كه مردم به خود آيند و اين زمان بر است .
    اين “بلند بالا ” كه مأمور است زماني مأموريتش مدل ديگري ميشود كه ببينند مردم بيشتري دارند به شما توجه ميكنند و كار شما در مرحله أجرا و شبيه سازي براي ديگران است . والا تمام انتقادات و مطالب شما را أكثريت مردم خودشان با أدبياتي متفاوت همه روزه در شهر و محل كار و تاكسي و صف سبد كالا و غيره با هم اختلاط ميكنند و چيز جديدي نميگويي كه ندانند . تنها حرف جديد شما اين است كه در عمل داري ميگي كه نترسيد مردم ! وزارت اطلاعات هر وقت بفهد مردم دارن نترس ميشن جور ديگر باهات برخورد ميكنند با همان بلند بالآ خوب ، البته روي ديگر سكه ،
    در هر صورت شما پيروز هستي ، چون مردم وقتي نترس ميشن كه بلند بالا هم جز مردم شده .
    موفق باشي

     
  55. پيشنهاد ميكنم هر اتومبيلي كه از كنار نوريزاد ميگذره بعلامت پشتيباني از اين مرد بزرگ بوق بزند.

     
  56. ….من به انجام کاری اسرار میورزیدم که پیش از آن مطلقا به آن نیندیشیده بودم حتی …..

     
  57. به جوان فحاش و جون فدا : .پير شى جوون خيلى خيلى شجاعى .بپا يه وقت نگيرنت .ميون مردم كه تنهايي و بدون ساير هم گله اى ها جرأت ندارىن خودتون رو نشون بدىن .جلو در وزارت اطلاعات هم همين طور ميپرونى و در ميرى ؟ آيات كه از خودش تونى نداره كه تو از اون بخورن .اون نون حق بالا كشيده ملته عليه خود ملت .شاه و صدام و قذافى و مبارك هم از اين جان فدا ها بسيار داشتند .همه اونا تهى مغز بودن .مغز تهى رو با پوشال هم مى شه پر كرد .شاه هم مخالفان خود را مزدور أجانب مى خواند .يزيد هم امام حسين رو فتنه گر و باغى مى خواند .فعلا كه اين آقاته كه پس پرده با آمريكا و انگليس زد و بند مى كنه و براى فريب دادن ساده لوحانى چون تو لفظا به اونا فحش مى ده .فقط همين رو بدون .اون نونًى كه ميخورى پول خون يك ملت جان به سر شده است نه ارث و ميراث آقات .خدا پرست هم بود خدا پرست قديم .اون دست كم خدا رو مى پرستيد نه يك بت اعظم .فقط يك سؤال :چرا اكثر جون فداها فحاش و بى چاك و دهن تشريف دارند ؟ لابد پسر كو ندارد نشان از پدر و الخ

     
  58. سلام
    گاندی و یا ماندلا نمیشی اما برای ما مردم زبون خیلی هم زیادی از سرمان موفق باشی که داری انگار ما را از خواب بیدار میکنی هر چند خواب نیستیم و خودمان را به خواب زدیم.

     
  59. جناب نوریزاد.کلمات آزاردهنده قدرت آزردن شمارا ندارند.مگرآنکه گوینده کلمات فراتر ازشما باشد .که تاکنون چنین نبوده ….شجاعت یعنی بترس .بلرز .ولی تسلیم نشو .قدمی بردار ….قدمهایت را ارج گذاریم .

     
  60. جناب آقای نوریزاد،

    لوطی محمد عزیز،

    سرت سالم،
    عزتت زیاد
    و عمرت دراز باد.

    پرچمت همواره در احتزاز باد.

    در گذر لوطی محمد پرچمی سپید در احتزاز است،
    پرچم شما ای مردم،
    که سیه دلان سالیان پیش
    آنرا پائین کشیده بودند.

    آنگاه که مادری بفرزند خویش میگوید دردت توی جانم درد فرزندش را به جانش میخرد.

    نوریزاد رنج شما را،
    رنج ما را میبرد،
    رنج بیقانونی را میبرد،
    وخطر را بجان خویش میخرد.

    نوریزاد پرچم شما را ای مردم باحتزاز در اورده است،
    پرچم ما را،
    آنچه را که خود آرزو میکنید از آن پروا دارید.

    این درفش سپید ایران است،
    این خواسته مردم ایران است،
    این صلح دوستی و نوع دوستی ایرانی است.

    لوطی محمد عزیز،

    سرت سالم،
    عزتت زیاد،
    و عمرت دراز باد.

     
  61. بمان در «گذر لوطی محمد» ای لوطی محمد.

     
  62. با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ////تا بیخبر بمیرد در رنج خودپرستی

    خیلی مردی….همین

     
  63. با درود
    از اینکه مسلمانم ننگ دارم.ولی پروردگار عالم پشت و پناهت باشد.

     
  64. درود بر شرفت نوریزاد بتاز بر جهل که مشکل ما قبل از استبداد جهل است!

     
  65. سلام اقای نوری زاد
    امیدوارم حالتون خوب باشه
    نمیدونم چطور از این فداکاری و مهرتون نسبت به کشور و مردم وطنم تشکر کنم
    بله شما نور امید رو بار دیگه به فلب های ما تابوندید
    صداقت و ازادگی و شرف شما انچنان از نوشته هاتون مشهوده که هر انسان ازاده و جویای حقیقتی این رو به وضوح لمس میکنه
    انچنان در روح و قلب من نفوذ کردید که در غربت هر صبح به دنبال نوشته های شما این صفحه رو باز میکنم و مثل دختری که صبح پدرش رو بدرقه میکنه واستون دعا میکنم نگرانتون میشم بی تابی میکنم تا لحظه ای که بیایید و پست بعدی رو بزارید
    درست مثل دختری که برای پدرش نگرانه و در عین حال به پدرش افتخار میکنه
    اینجا تو غربت با نوشته های شما اشک میریزم و هزار بار ارزو میکنم که کاش در وطن بودم
    اینجا وقتی تو خیابون راه میرم وقتی صورت مردم این دیار رو نگاه میکنم که چقد شاد و پر از زندگی هستن نا خوداگاه صورت های غمگین و خسته مردم وطنم در برابر چشمام تداعی میشه و پر از حسرت میشم و به خودم میگم به چه گناهی به این کابوس تموم نشدنی دچار شدیم
    مگه مردم سرزمینم چی میخوان? یه زندگی بدون حاشیه بدون هراس از اینده نامعلوم یه زندگی نرمال که یه گوششم خداشونو معنویتشونو داشته باشن مثل همه مردم دنیا, وسرزمینی که بتونن به اسمش افتخار کنن..
    سخن فراوان است و مجالی نیست
    بار دیگه
    ازتون تشکر میکنم بابت تمام خدماتی که برای ایران انجام دادید
    به امید تحقق هدف ارزوهاتون که هدف و ارزوی فرزندان راستین ایران زمینه
    قلب فرزندان ایران با شماست
    خداوند نگهدار شما باشه

     
  66. درود .
    نفسم گرفت تا متن تموم بشه مدام انگشت اشارم بی اختیار دکمه ی فلش پایین رو فشار میداد تا ببینم آخرش چی شد.
    پدرم نوری زاد سلام و درود خداوند و مجاهدان در راهش بر تو باد . برای ما دعا کن از این ترس و رخوت به در آییم .

     
  67. واقعا که خسته نباشید خدا پشت و پناهت

     
  68. ««… داشتم قدم می زدم. یک پراید سفید از بزرگراه جدا شد و به من که رسید شیشه اش را پایین داد. راننده اش جوانی لاغر و ترکه ای بود. کپه ریش کم جانی هم به صورت داشت. بی مقدمه و با چهره ای عبوس و پر ازنفرت به من گفت: خاک بر ….»»

    ای جوان! تو چه میدانی؟ از زحمات کشیده شده برای انقلاب؟ از جنگ؟ از جهادسازندگی؟ از فدا کردن هست و نیست، برای یک آرمان!؟ از …
    تو چه میدانی که چه خیانت ها که به “صداقت” آقای نوری زاد و بر نسل ما، انجام گرفت؟؟
    تو چه میدانی که چگونه ما را فریب دادند؟ و بنام دین و اسلام، با ما “چه ها” که نکردند؟؟
    و تو چه میدانی … ؟؟

    کسی که در مقابل تو ایستاده (جناب آقای نوری زاد)، بیش از تو به این رهبر ارادت داشت. اما تا قبل از انتخابات سال 88. برای درک موضوع، به نوشته ایشان (تنها چند ماه قبل از آن انتخابات)، مراجعه کن که چگونه ایشان رهبر را الگو و اسوه خود می پنداشت.
    آن زمانیکه هنوز “رهبر” خود را در حد یک “طرفدار و سمپات” آقای احمدی نژاد، پایین نیاورده بود و آن ظلم عظیم را آشکار نکرده بود. ظلمی که هنوز دامان وی را گرفته و متاسفانه، بجای رفع و دفع آن ظلم؛ با جهالت هرچه تمامتر بر موضع خطای خویش اصرار می ورزد و مدام بر طبل توخالی “بصیرت نداشته خویش” می کوبد.
    “رهبری” که نه تنها مخالفین، که بسیاری از دوستان و همراهان ایشان نیز، به “عدم” صداقت و سلامت نفسشان، باور دارند.
    ای جوان! تصور میکنم که زمان زیادی لازم داری تا “پخته” گردی!!

     
  69. لطفا لينك مصاحبتون رو اظافه بفرماييد

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2327 seconds.