سر تیتر خبرها
ملاقات با شخص الف ( 2 ) چهار شنبه 23 بهمن – روز سی و سوم

ملاقات با شخص الف ( 2 ) چهار شنبه 23 بهمن – روز سی و سوم

 

بخش وسیعی ازعمرما برای این تلف می شود که: ما عمدتاً درحد فاصلِ چهره ی واقعی و ناجور اطرافیان ازیک سوی، و چهره ی دروغین اما نمکین و خواستنیِ آنان گرفتار می شویم. و چون دلمان با آن چهره های دروغین اما خواستنی است، برسرک کشیدن های ناجورشان سرپوش می نهیم و هزار باره فریب می خوریم. سیستم های امنیتی و قضاییِ ما مخزنِ بروزِ این دوگانگی هاست. ومن ظاهراً، حالا حالاها قرار نیست ازباورِ آدمهای مقابلم دست بشویم. واین، نقطه ضعفی است که من به غلظتِ دارایی اش اعتراف می کنم.برادران اطلاعاتی در برخورد با من، از کلانتری محل و از دادگاه های محلی که طرفی نبستند، صلاح را در این دیدند که مرا با ” شوکِ اوین ” درمان کنند. احتمال دادند شاید با بردن من به داخل زندان اوین و انداختن من پیش یک قاضیِ کارکشته، بساط اعتراضات من برچیده شود. من اما پیش ازجلب، همین که فضا را غیرعادی یافتم، به همسرم زنگ زدم و گفتم: احتمال دارد اینها مرا ببرند و درجایی زندانی کنند. پس قرار ما چه شد؟ نه تلفن، نه پیگیری، نه ملاقات. هم من هم شما. این قراری بود که من با وی داشتم. که اگر مرا به زندان بردند، کوچکترین تحرکی برای آزادی من نکنند. وهیچ تقاضایی نیز از مسئولان قضایی و دیگران نداشته باشند. بگذارند من خودم از داخل قضایا را مدیریت کنم. با اعتصاب و با نوشته ها و با هرچه که هست.در داخل زندان اوین و دراتاق بزرگ و مبلمان معاون دادستان که اکنون سرپرست دادستانی تهران نیز بود، من بودم و معاون و یکی دیگر که احتمالاً اطلاعاتی بود و مقابل من نشسته بود تا شخصاً گفتگوها را رصد کند. معاون بعد ازچاق سلامتی های متداولِ دوستانه درآمد که: دوستان گفته اند شما کفن پوشیده اید و شعار و فحش می دهید! گفتم: من و فحش؟ که عقب نشست: بله، من هم باور نکردم. و تقاضا کرد: می شود این کفن شما را ببینم؟ گفتم: کفن نیست. پارچه ای است که برآن خواسته هایم را نوشته ام. اصرارکرد: ببینم! زیپ کوله را کنار زدم و پارچه را بیرون آوردم و دو سمتش را نشانش دادم. خواند. خط به خط.

گفت: من شنبه به شنبه اینجا نشسته ام و ملاقات عمومی دارم. شما اموالتان را اگرمی خواهید چرا به من مراجعه نکرده اید و رفته اید جلوی وزارت اطلاعات؟ کسی که حقوقش دیر شده می رود جلوی وزارت دارایی؟ گفتم: من بارها و بارها به همینجا مراجعه کرده ام و تقاضا نوشته ام. پرسید: به کجا؟ به که؟ گفتم: به اجرای احکام همینجا و به قاضیِ اجرای احکام آقای خدابخشی. گفت: اگر نوشته بودید حتماً پیگیری می شد.

گفتم: ظاهراً پاهای شما بر زمینِ یک جای دیگراست نه ایرانِ اسلامی. وگفتم: این واژه ی حتماً پیگیری می شدِ شما باور می فرمایید یک جور ناسزا و فحش است برای امثال من. محکم در آمد که: نخیر، اینجا ما استقلالِ رأی داریم و در اینجا ضوابط حاکم است و ما اصرار به این داریم که قانون اجرا شود. وگفت: شما اشتباهی رفته اید جلوی وزارت اطلاعات. پس دادنِ اموال شما به آنها مربوط نیست. شما به درِخانه ی ضابطینِ ما که نباید می رفتید، باید می آمدید پیش خودمان.

گفت: من خودم کار شما را پیگیری می کنم. وزنگ زد پرونده ی همسرم را – که برادران بی دلیل ممنوع الخروجش کرده اند – بیاورند.
گفتم: شوخی نفرمایید آقای معاون، ضابطینِ شما روز روشن جوان کارگری چون ستار بهشتی را زدند و کشتند و شما قاضیان زُل زدید به چشم خانواده ی مستضعفش و زل زدید به چشم مردم ایران و زل زدید به چشم مردم دنیا و خونش را انکار کردید.

تا آمد چیزکی بگوید گفتم: همین سعید مرتضوی را ببینید، محاکمه اش راه نفس تان را بند آورده. به چشم خودتان می بینید مفاسدش را اما نمی توانید محکومش کنید. رازش را بگویم؟ رازش دراین است که همین اکنون صدها سعید مرتضوی در گوشه و کنار این کشور دارند به شما و به بیت رهبری سرویس می دهند. شما اگر دست از پا خطا کنید و بخواهید ادای یک دستگاه قضایی مستقل را در آورید و سعید مرتضوی را بخاطر مفاسدش دراز کنید، همه ی سعید مرتضوی های فعال فعلی دست از اطاعت کورکورانه شان می شویند.

و گفتم: شما نمی توانید قاتل ستار بهشتی را قصاص کنید، چرا که بلافاصله بعد از قصاص قاتل، همه ی قصابان آگاهی و جاهای دیگر دست از کار متداول خود می کشند و شما می مانید و متهمانی که اعتراف بدانچه شما می خواهید نمی کنند. جناب معاون تا آمد در آن میان مجرایی برای تنفس خود بجوید، گفتم: دریک قلم آدم بی سوادی چون شیخ محمد یزدی آنچنان فضاحتی دراین جا بجای نهاده که حالا حالاها شماها باید بدوید و گندِ کارهای کرده و نکرده اش را بروبید. وگفتم: مگرجلال الدین فارسی با تفنگ شکاری اش نزد و سینه ی یک بی گناه را نشکافت؟ و مگرهمین دستگاه مستقل شما زل نزد به کل هیمنه ی تاریخ و تبرئه اش نکرد؟ پس لطفاً سخن از استقلال دستگاه قضایی نرانید دوست من.

گفت: ما داریم تلاش می کنیم این بی نظمی ها نظم پیدا کند. و به پرونده های روی میزش اشاره کرد: باور کنید من وقت سر خاراندن ندارم. گفتم: هروقت خواستید از استقلال دستگاه قضایی لذت ببرید یک سری به دادگاههای انقلاب خودتان بزنید. این سه قاضیِ شما: صلواتی و مقیسه و پیرعباس، موم دستِ اطلاعاتی ها و سپاهی هایند. هرچه که آنها بنویسند اینها امضایش می کنند. آقای معاون اعتراض کرد: اینجوری هاهم نیست آقای نوری زاد غلیظش نکنید. گفتم: هست. گفت: نیست.

گفتم: یک نمونه بگویم و بگذرم. تصور کنید مرا از داخل زندان برده اند پیش قاضی صلواتی. در جلسه ی دادگاه، بازجوی من چه می کند؟ درجلسه ی دادگاه، من هستم و بازجو و قاضی صلواتی. بازجو چیزی می نویسد و می دهد دست صلواتی، صلواتی بدون آن که به نوشته ی بازجو نگاهی بیندازد، آن را می دهد دست من. من پاسخ می دهم. برگه را می دهم دست صلواتی، صلواتی بدون آن که به پاسخ من نگاه بکند برگه را می دهد دست بازجو. بازجو پرسش دوم را می نویسد و برگه را می دهد دست قاضی صلواتی.

این را که گفتم، سری تکان داد و گفت: بله، متأسفانه. دراین هنگام یکی داخل شد و پرونده ی همسرم را داد دست جناب معاون. که ورق زد و گفت: بله، ایشان ممنوع الخروج اند. یک بار آمده اند اینجا واعتراض کرده اند. اعتراض رفته پیش قاضی. قاضی اعتراض ایشان را رد کرده. گفتم: فکر می کنید همین قاضی که اعتراض همسر مرا نپذیرفته و رد کرده، مستقلاً آیا نشسته و جوانب کار را در نظر گرفته و به این نتیجه رسیده که ایشان باید همچنان ممنوع الخروج باشد؟ نخیر دوست من. در اینجا و در خیلی از جاها این اراده ی برادران اطلاعاتی وسپاهی است که حرف اول را می زند. وگفتم: برادران اطلاعاتی برای این که نوری زاد را بچزانند، آتشی به داخل خانه اش انداخته اند.

جناب معاون پرونده را بست و گفت: شما دو هفته سه هفته به من مهلت بدهید تا من یک مکاتبه ای در این ارتباط بکنم. و گفت: من بارها در جلسات گفته ام یک نفر که نباید همینطور الی الابد ممنوع الخروج باشد. باید تکلیفش را زود روشن کرد. و ازمن خواست: شما دیگر به قدم زدن هایتان خاتمه بدهید. گفتم: امکان ندارد. گفت: برای این که به نتیجه ی مطلوب برسیم شما بهتر است دیگر آنجا نروید. گفتم: من همین حالا اگر پایم را از اینجا بیرون بگذارم می روم جلوی وزارت اطلاعات و به کارم ادامه می دهم. وگفتم: هنوز دوساعتی تا غروب مانده. گفت: این کار را نکنید. لااقل یک بیست روزی.

گفتم: بیست روز که هیچ، بفرمایید یک ساعت. من یک ساعت هم این قدم زدن ها را به تعویق نمی اندازم. گفت: اینجوری که نمی شود. ممکن است کار بالا بگیرد. ممکن است همسایه ها شکایت بکنند. گفتم: کار من اگر خلاف قانون است شما به همان قانونِ دم دستتان عمل کنید. من از همان لحظه ای که دانستم مرا به اوین می آورند، خودم را برای یک دوره ی طولانی آماده کرده ام. از انفرادی تا تبعید تا هرچه که شما اراده بفرمایید. گفت: انفرادی اگر بفرستم که رفته اید. زندان بفرستم که رفته اید. من صلاح خودتان را می خواهم. گفتم: اجازه بدهید صلاح مرا قانون مشخص کند. و گفتم: بهترین راه این است که شما پیگیری های خودتان را ادامه بدهید و من به قدم زدن های خودم ادامه بدهم.

برگه ای به من داد وگفت: پس مشخصات خودتان را روی این بنویسید. و با اشاره به پرونده های روی میزش، ازمن خواست که در بیرون اتاقِ وی به این کار مبادرت ورزم. برگه و کوله و پرچم را برداشتم و رفتم بیرون. احتمالاً می خواستند دو تایی به یک نتیجه ای برسند. در بیرون، چشم آبی و مرد بلند بالا و رییس دفتر به سمت من سر برگرداندند. نشستم روی یک صندلی و شروع کردم به پر کردن برگه. سرم را بلند کردم و عتاب آلود به اتاق معاون اشاره کردم و به مرد بلند بالا گفتم: شما به ایشان گفته اید من شعار آنجا می دهم و فحش می دهم؟ دست وپایش را گم کرد وگفت: نه من نگفتم. برگه ی پرشده را دادم دست رییس دفتر. برد داخل. و کمی بعد بیرون آمد و به من گفت: بفرمایید. که یعنی بروید داخل. این بار کوله و پرچم را همانجا گذاردم و داخل شدم. روی برگه نوشته بودم: من تا زمانی که به خواسته هایم نرسم به قدم زدن هایم ادامه خواهم داد.

معاون با لحنی دوستانه ازمن خواست که قدم زدن هایم را تعطیل کنم. و من مصرانه گفتم: هرگز. سرآخر به همان یک روز اکتفا کرد: همین امروز را نروید آنجا. گفتم: پایم را از اینجا بیرون بگذارم رفته ام آنجا. گفت: همین امروز را! گفتم: هرگز. گفت: خواهش می کنم – و توضیح داد: یک قاضی خواهش نمی کند – در نوشته هایتان به این مهم اشاره کنید که من – معاون – ازشما آقای نوری زاد خواستم که کارتان را ازمجرای قانون پیگیری کنید. گفتم: حتماً به این مهم اشاره می کنم.

به صورت ظاهر کار تمام شده بود. او باید حکم می داد. یا زندان یا تبرئه. به کمکش رفتم: برای این که من جلوی وزارت اطلاعات قدم نزنم، شما چاره ای ندارید جز این که با اعتنا به بند و تبصره ای مرا زندانی کنید. وگرنه من ازهمینجا می روم آنجا. دوستانه گفت: شما همین امروز را نروید. همین امروز را. من دیدم از امروزِ مورد نظرِ آقای معاون یکی دوساعت نمانده. کوتاه آمدم و گفتم: چشم. من امروز را به خاطر گل روی شما نمی روم. و ادامه دادم: فردا را هم نمی روم. وه، چه دستاوردی. هم امروز هم فردا. گفتم: من ازشنبه به کارم ادامه می دهم. با وی دست دادم و از ادبش سپاس گفتم و رفتم بیرون. چشم آبی بلافاصله پرسید: سوء تفاهم برطرف شد؟ گفتم: پسرم، سوء تفاهم از دو کلمه تشکیل شده. کلمه ی سوء یعنی بد، و کلمه ی تفاهم یعنی همدیگر را فهمیدن و درک کردن. این بد فهمی، یک سمتش منم یک سمتش شماها. من سهم خودم را می فهمم. شما بروید برای سهم خودتان یک فکری بکنید.

به چشم آبی گفتم: مرا برگردانید همانجا که آوردید. نگاهی از سر بُهت به من انداخت. ای عجب، این چه می گوید؟ یعنی چه که مرا برگردانید همانجا که آورید ؟ مگرمی شود؟ چشم آبی رو کرد به رییس دفتر و پرسید: تکلیف ایشان – نوری زاد – چه می شود؟ رییس دفتر گفت: ایشان آزادند. یکی آمد به وساطت: ببینید آقای نوری زاد، این دوستان برای آوردن شما به اینجا مأموریت داشته اند اما برای برگرداندن شما به آنجا باید حکم داشته باشند.

که من این را خود می دانستم. گفتم: عیبی ندارد خودم ماشین به ماشین می روم. اتومبیلم آنجا بود. ازچشم آبی بخاطر ادبش تشکر کردم. دم گوشم گفت: مشکل مالی که ندارید؟ یعنی برای کرایه ی اتومبیل که پول پیش تان هست؟ از وی تشکر کردم و زدم بیرون. به یاد روزی افتادم که بعد از ماه ها از همان در کوچک و آهنین بیرون رفته بودم. راستی چه طعمی دارد این آزادی. آن روز چهارشنبه بود و دم غروب. ومن فردا پنجشنبه را باید می رفتم شهریار مجلس ختم پسرعمویم. پس، قرار ما شنبه از ساعت یک و دو به بعد تا کی؟ تا غروب.

تصویری که برای این نوشته انتخاب کرده ام، تکه ای موکت است که من از آن نمادی ساخته ام برای آزادی. آزادی ای که در پس میله ها زندانی است. یادگار روزهای زندان.

محمد نوری زاد 
بیست و پنجم بهمن نود و دو – تهران

به  صفحه ی نوری زاد  در فیس بوک هم سر بزنید:
https://www.facebook.com/mohammadnourizad

Share This Post

درباره محمد نوری زاد

57 نظر

  1. اقای نوریزاد شما اصل انقلاب و جنگ هشت ساله و دفاع از حقانیت شیعه را زیر سوال برده اید خیلی بی پروا به مراجع و حوزه توهین میکنید و هر تهمتی را به هر کس که بنظرتان رسید روا میدارید ایا چنین کسی میتواند معتقد به اخرت باشد شما چرا خواسته های درونی خودت را که همان جامعه سکولار است اشکارا بیان نمیکنی ومیدانم که ان روز زیاد دور نیست ایا در بیت العدل شما غرب چنین روش اعتراضی که شما دارید را برمیتابند کمی چشم باز کن وببین چه کسانی برای رفتارت چه چه و به به میکنند اقای نوریزاد بدان که اخرتی هست وبرای گفتار و رفتارت باید جوابگو باشی .
    این مطالب از طرف کسی نوشته شده که اطلاعاتی و سپاهی نیست والسلام

     
  2. سلام بر دوست عزیز جناب دانشجو
    من نیز چون بسیاری از دوستان، بطور کامل در این “اندیشکده” حضور دارم و تمامی کامنت های دوستان را دنبال می نمایم.
    در راستای مطلبی که نوشته بودید و از همگی خواسته بودید تا در پاسخ به پرسش هایتان، مطالبی را بنویسند؛ من، مطلبی را ننوشتم.
    دلیل این عدم پاسخم، این بود که: به نظر من، سوالات مطرح شده از جانب شما، اشاره به واقعیتی بود که رخ داده و تاثیرات خود را جوامع و بر جسم و جان آدمیان، گذارده است. و لذا پرسش از اینکه، «« آیا می توانید بگویید اگر، این انبیا و اولیا نبودند و این باورها را نمی آفریدند چه اتفاقی رخ می داد؟»» یعنی اگر این واقعیتها (ادیان و پیامبران) رخ نمی نمودند، چه وضعی پیش می آمد؟ و جهان چگونه می بود؟ و … ؛ پرسشهایی هستند که نمی توان بسادگی پاسخی برایشان در نظر گرفت.
    زیرا همه این مسائل در ظرف زمان و مکان خود معنا دارند و جدا نمودن آنها از آن شرایط، اگر ناممکن نباشد، بسیار سخت است. بدین دلیل که، “نبودن آنها” یعنی “بودن” شرایط جدید و پیش آمدن وضعیتی دیگر!! و این بدان معناست که “حذف آن واقعیتها” از آن جوامع، ما را به “جوامع کنونی” نمی رساند تا بتوانیم به تصویر درستی دست یابیم و ….
    لذا، به دلایل فوق، من پاسخی را به خواسته شما ننوشتم و در عین حال نخواستم که با بیان چنین مطلبی، از تلاش ذهنی دوستان دیگر جلوگیری نموده باشم.
    من معتقد بوده و هستم که:
    «« باور و اعتقاد، یک امر درونی و شخصی است. و من با آنها هیچ مشکلی ندارم! و از لحاظ اصولی، به من ارتباطی پیدا نمی کند که بتوانم در مورد آنها، نظر مخالف و … داشته باشم.
    اما، حال که قرار است این “باورها”ی شخصی و درونی، منجر به صدور “دستورات عمومی” گردد و این موارد به صورت “قانون” در آمده و همه افراد یک جامعه را (چه آنها که باور فوق را دارند و چه آنانی که این باور را قبول ندارند)، “وادار نماید” که مطابق این دستورات عمل کنند! و در صورت تخلف، مورد تنبیه و مجازات قرار گیرند؛ دیگر مسئله “تغییر” میکند. دیگر، این دین و این باور، از جایگاه شخصی و تقدس نزول میکند و باید پاسخگوی “همه” باشد. باید که مورد “نقد” قرار گیرد. و باید که “حامیان” و “موافقین” آنها، پاسخگو باشند. »»

    در راستای همین اعتقاد بود که در چند پست از دوستان حامی دین و بویژه از آقا مرتضی، درخواست نمودم که:
    «« اگر معتقدید که ادیان، مکاتب، ایدئولوژی ها و بصورت مشخص، “دین اسلام” یا “مذهب شیعه”؛ همگی آمده اند تا “انسانها” را از سردر گمی و یا پوچی و… بدر آورند و به زندگی آنها، “جهت” ببخشند و “سعادت” این دنیا و یا آن دنیای آنان را، تامین نمایند.
    و اگر معتقدید که برای عملی ساختن این هدف، “برنامه مدون” و یا “نسخۀ جامعی” دارید.
    و اگر معتقدید که آن برنامه و آن نسخه، برای زندگی نوع بشر، در “این دوران” نیز پاسخگوست.
    و اگر …
    پس محبت فرموده، “اصول” این برنامه یا نسخه را، بعنوان “مانیفست اسلامی” ارائه نمایید تا به بحث و بررسی گذاشته شده و در بوته نقد، میزان ارزشمندی و قابلیت اجرایی داشتن آن، مشخص گردد. اگر این برنامه یا نسخه، توانست از این آزمون سربلند بیرون آید، که چه بهتر! و بدیهی است که ما را نیز نیازی به مراجعه به انواع مکاتب و ایسم ها نبوده و همگی در “پیاده سازی” آن برنامه، کوشش خواهیم نمود! و اگر به هر دلیلی، نتیجه آزمون، “شکست” این برنامه بود؛ آنگاه شما نیز دست از این تعصب، بر دارید و بدنبال نسخۀ جامع دیگری باشید که جوابگوی نیازهای انسان امروزی باشد!!!
    (دقت شود که، در این پیشنهاد، نظر من تنها معطوف به همان “اصول” بوده است. و اینکه آیا این اصول در طی این 1400 سال، به اجرا درآمده اند یا نه؛ کاری نداشته ام!!) »»

    حتما خودتان در میان کامنتها بوده اید و پاسخ های داده شده به این درخواست را نیز مشاهده نموده اید.
    متاسفانه، این رویکرد اصلاً مورد نظر این دوستان نیست و به انحای مختلف از آن می گریزند. کافیست که خطای کوچکی در آن نوشته مشاهده گردد؛ آنوقت می بینید که بخش زیادی از پاسخ دوستان، صرف آن “خطا” گردیده و اصل ماجرا فراموش می گردد.
    +++
    با عطف به موارد فوق، من این پیشنهاد جدید شما را که خواستار بحث و تبادل نظر دوستان، در 22 موضوع، شده اید را بیشتر می پسندم. و از آنجائیکه تصور می نمایم، این پیشنهاد هم مورد استقبال دوستان حامی دین قرار نگیرد(چنانکه تا کنون قرار نگرفته است!)، لذا پیشنهاد من اینست که منتظر پاسخگویی این دوستان نباشیم. بلکه همه دوستان دیگر نیز، بر اساس مطالعات و دانسته های خود، در این موارد به بحث نشسته و اظهار نظر نمایند تا این “اندیشکده”، هر چه پر بارتر گردد.
    تا نظر شما و دوستان، چه باشد.

     
  3. با پوزش از دوستان به دلیل سوتی حیات در نوشته پیشین… مثل این که کمی دیر وقت بود …..

     
  4. سید ابوالفضل

    آقای مصطفای گرامی
    سلام بر شما
    ضمن تشکراز شما ، به حکم این که ادعای مسلمانی داری ، نا چارم از موضع برادر دینی به شما تذکر دهم که روش ما در بحث و گفتگو مطابق نص صریح قرآن کریم ” جدال احسن” است . همان که می فرماید ” و جادلهم بالتی هی احسن” . ما وظیفه داریم ازبهترین روش ها استفاده کنیم .اگر دیگرانی هستند که عفت قلم و کلامشان را رعایت نمی کنند ، آن ها الگوی ما نیستند . الگوی ما خلق نیکوی پیامبر (ص) ، است . همو که گفت من برای تمام کردن مکارم اخلاق ، برانگیخته شده ام . الگوی ما مولا علی (ع) است که همه ، حتی شقی ترین دشمنانش را نیز تحمل می کرد . او حتی خوارج را با همه ی عنادشان تحمل کرد ( مگر آن گاه که دست به اسلحه بردند و راه را بر نوامیس مردم بستند ) . ما حق نداریم از هر وسیله ای برای به کرسی نشاندن نظرمان استفاده کنیم . طعنه و کنایه های نیشدار و نیت خوانی روش ما نیست . در عمل نشان بدهیم که مسلمانیم و نشان بدهیم که مسلمانی چیست . سپاسگزارم .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  5. دوست گرامی جناب مصطفی
    از این که من را مورد تفقد قرار می دهید ممنونم
    من هم همچون شما امیدوارم ایران از جهل و خرافات رهایی یابد و کسی بخاطر اعتقاداتش به زندان نیافتد
    ولی دوست من اگر کسی بهایی بود و مشکلی با نظام داشت آیا دلیل می شود حرفش را غرض آلود پنداشت؟
    مگر علی نگفت کاری به گوینده نداشته باش بلکه ببین چه می گوید!

    بیایید این رسم باطل را برای همیشه از میان برداریم که تا کسی حرفی زد جد و آبادش را تحقیق می کنند و چیزی پیدا می کنند و اگر پیدا نکردند می تراشند و طرف را مغرض جلوه می دهند و خدا را شکر می کنند که از شرش خلاص شدند

    مصطفی عزیز نمی دانم انگیزه شما از سکولار هراسی چیست؟ آیا فکر می کنید سکولاریسم لولو خرخره است و می آید و همه مومنان را شبانه قورت می دهد و دین و ایمانتان را به باد می دهد؟

    آری پدید آورندگان تفکر سکولار بی دین ها بودند. امان از دست این بی دین ها! چه خطرناک هستند! می گویند جامعه مدرن نمی تواند به زور سر نیزه اداره شود! چه حرف کفر آمیزی! می گویند آحاد جامعه باید دارای حقوق مساوی باشند! کفر از این بد تر؟ می گویند در غیر این صورت جامعه دایم در حال جنگ و نزاع است و روی آسایش نمی بیند!
    (الملك يبقى مع الكفر ، ولا يبقى مع الظلم / البته ظلم به معنی مطلق آن و نه به معنی دینی اش!)
    عجب عجب! حقوق مساوی؟ چه غلط ها! مسلمان با غیر مسلمان حقوق مساوی؟ …..
    آری این کفار می گویند حتی اگر یک نفر در جامعه ای عقیده اش با بقیه فرق داشته باشد کسی حق ندارد حقوق انسانی (آزادی بیان آزادی عقیده و دیگر حقوق اجتماعی …. که در بیانیه حقوق بشر سازمان ملل درج شده) او را پایمال کند!
    این بی دین ها می گویند برای این که حقوق همه مراعات شود لازم است حکومت بی طرف (سکولار) باشد! یعنی نمی شود یک عقیده و یا دین و یا ایدولوژی خاص بر جامعه حکومت کند چرا که این امر موجب تبعیض نسبت به بقیه اعتقادات خواهد شد و این بی عدالتی است! (منظور آن عدالتی نیست که در کتب دینی در مغز مردم فرو کرده اند بلکه عدالت به معنی اخلاقی و مطلق آن یعنی برابری و تساوی حقوق!)

    این سکولار ها می گویند شمشیر ها را کنار بگذارید و به جای جنگ و نزاع با یکدیگر به گفت و گو بنشینید و از این طریق یکدیگر را ارشاد کنید و به کسی زور نگویید و تهدیدش نکنید و به حقوق یکدیگر تجاوز نکنید و برادر وار و صلح آمیز در کنار یکدیگر زندگی کنید.

    تفکیک قوا برای جلوگیری از استبداد هم از دیگر ترفند های بی دینان است! عجب انسان های عجیبی هستند این بی دین ها!
    از دموکراسی که نگو!

    حال شما دنیا را کما فی السابق به دار الحرب و دار السلام تقسیم کنید. اگر چنین کردید فراموش نکنید شمشیر خود را هر روز تیز تر و آب دیده تر کنید تا در جنگ حیدری نعمتی خدای نکرده از دیگر قمه کش ها عقب نمانید به فرزند خود نیز وصیت کنید که انتقام خون پدرش را بگیرد و فرزند او نیز انتقام پدرش را بگیرد و فرزند فرزند او نیز الی الابد …. در حال قمه کشیدن و انتقام گرفتن باشد.

    عجب دنیایی دارند این سکولار های بی دین! نه جنگی نه قمه ای همه اش پای ماهواره نشستن و من و تو تماشا کردن حوصله آدم سر میره به خدا…..

    نه دوست من این طور نیست! وقتی جنگ و درگیری نبود می شود رفت سراغ حل مشکلات واقعی

    ببخشید روده درازی می کنم ولی جا دارد نکته مهمی را خدمت شما عرض کنم

    داستان ما آدم ها مثل مسافران کشتی است که سوراخ شده و دارد پر از آب می شود.
    حال یکی فریاد می زند آی نجار بیارید سوراخ را ببندید! ولی بقیه در حال دعوا بر سر لحاف ملا هستند و کسی گوشش بدهکار نیست

    مصطفی عزیز می دانید دمای زمین در حال افزایش است؟ در صورت ادامه این افزایش دما بسیاری از مناطق مسکونی آسیب خواهند دید و زندگی در بسیاری از نقاط دنیا بسیار دشوار و یا غیر ممکن خواهد شد. دانشمندان در حال تحقیق در باره علت این پدیده اند و تیوری گلخانه را مطرح کرده اند
    همین ایران خودمان که بیشتر آن منطقه ای کویری و خشک و کم آب است در اثر افزایش دمای زمین آسیب زیادی خواهد دید.
    میدان مبارزه واقعی اینجاست دوست من.
    این از محیط زیست.
    پدیده جهانی شدن که آشنای شما هست؟ دنیا به دهکده ای تبدیل شده. انقلاب ارتباطات چهره جهان را عوض کرده. سرنوشت ملت ها بیش از هر زمانی به هم گره خورده. کشور های جهان چاره را در تشکیل اتحادیه های اقتصادی و سیاسی می بینند تا بهتر از منافع ملی خود دفاع کنند اتحادیه اروپا سرمشقی شده برای دیگر کشور ها. این اتحادیه نه تنها از لحاظ اقتصادی بلکه از لحاظ سیاسی و حفظ صلح و ثبات در اروپا از اهمیت حیاتی برخوردار است. 66 سال است که غرب اروپا شاهد جنگ نبوده. به تاریخ مراجعه کنید. چنین دوران صلحی بی سابقه است! آری اروپاییان دریافته اند که به جای جنگ بهتر است به تولید کالا و خدمات و تجارت این تولیدات با دیگر ملت ها بپردازند
    چین و هند وارد صحنه شده اند و به رقابت با آمریکا و اروپا می پردازند
    همین تازگی دنیا از یک بحران اقتصادی عبور کرد ولی بحران های دیگری در راه است
    کنفرانس داووس در سوییس به طور مثال برای مقابله با این بحران ها تشکیل می شود. همه را به آن راه می دهند حتی ایران را چون می خواهند راه حل پیدا کنند و متعصب نیستند.

    آری به جای قمه کشی و تهدید و ارعاب دگر اندیشان دنیا به فکر یافتن راه حل برای مشکلات واقعی بشریت است دوران ان الحیاط عقیده و جهاد به سر رسیده دوست من باید گفت ان الحیاط حل المعضلات الاقتصادی و رفاه العمومی و الصلح و المدارا و البرادری و الدوستی و الگفت و گو و السکولاریسم …….

     
  6. آقا مزدک عزیز

    سلام

    عزیز جان خطوط سانسور کمتر نشد که بیشتر شد!

    ما از آخوندی خود استعفا دادیم! جنابعالی که بالای منبر رفتی و چنین خطبه غراء و علمی با رعایت نصاب فصاحت و بلاغت ایراد فرمودی و گفتی “”در مورد علت و معلول هم من به چنبن رابطه ای معتقد نیستم چون بسیاری از علتها بدون معلولند و برعکس!””.

    ممکن است برای من نادان و خوانندگان محترم این سایت چند مثال برای علت های بدون معلول ،و چند مثال برای معلول های بدون علت ذکر کنی ؟

    با سپاس

     
  7. جناب آقای ساسان خان سلام برشمادیدی که حدث بنده درست بوده است که شما ازاین نظام سنگی خورده ایدکه اینطور بدردآورده وبناله وفریاد آمده اید ودم ازسکولار می زنید وهمه ملت را احمق می نامید بجرم اینکه انقلاب کردند وبه قانون اساسی اش رای مثبت دادند.واما بنده امیدخلاصی پدرتان را اززندان نوید میدهم واصلاح شماوهمه نظام راوبخصوص هدایت شمارا ازخداوند منان خواستارم . بهتر است جناب بردیا هم ازتارخ شما باخبر باشند واما علت تناقض یابی ازقرآن را نگفته اند بچه دلیلی پی گیری می کرده است بااینکه درخانواده مذهبی بزرگشده است به اقرارخودش؟؟؟ البته مزدک هم خودشرا لو داده است که بهائی مسلک است حق داردچرت وپرت بگوید واما بهتر است راه راست رابجوید. به هرحال ساسان جان پابرجاباشیدوامیدوار

     
  8. سلام ودرود بر اقای محمد نوری زاد گرامی ما هم شمارا دوست داریم وبرای انسانیت وبه قول شما ادب واخلاق احترام قائلیم به امید روزی که این ادبواخلاق در ایران بیماری مسری واپیدمی وهمه گیر شود وجوری برتابد که صدایش تا کهکشانها برسدکه اهای بشریت ما ازبی اخلاقی وفساد وجنایت ودزدی وفحاشی وبی ادبی وبی احترامی متنفریم ما هر چه که هستیم باشیم وبه قول شما اول میخواهیم انسان باشیم وبعد مسلک را بر میگزینیم خدا بباران بارن رحمتت را از ادب واخلاق وانسانیت بر کل بشریت خصوصا ایران که براستی الان به شدت محتاج انیم ( نگارش از ادب)

     
  9. سید ابوالفضل

    بهترین راه شناخت افراد و وقایع تاریخی چیست ؟
    *******************************
    آقای دانشجو گرامی
    سلام بر شما
    خطاب به آقای مرتضی مطالبی را در این پست قرار داده اید که من پیش از این از یک زاویه ی خاص ، به آن پرداختم . از زاویه ی ” واقعیت بی طرفی علمی” . اکنون می خواهم از جنبه ی دیگری به آن بپردازم . همان که در عنوان این نوشته آمده است : “بهترین راه شناخت افراد و وقایع تاریخی” . شما ضمن تشکیک در مورد عملکرد کلیه ی مورخان ، تقریبا نگاه تمامی آنان را جانبدارانه ارزیابی کرده اید و از جمله نوشته اید :
    ” پیامبر اسلام ، چون هرشخصیت نامدار ِ دیگری ، موافقین و مخالفینی داشت و دارد و خواهد داشت ؛ و این موافق یا مخالف ها ، بنا به گفته مولوی که «‌هرکسی از ظن خود شد یار من » از دریچه ای خاص و با نگاه ویژه خود به بخش هایی از زندگی او می پردازند و بی توجه به بخش هایی که به مزاقشان خوش نمی آید ، آن ها را حقایق و وقایع تاریخی می دانند ؛ و به خورد مخاطبین خود می دهند . چنان که درهمین اندیشکده نمونه های بسیاری ازاین دست، را شاهدیم. یکی پیامبراسلام رااوج انسانیت و خوبی معرفی می کند و دیگری ، عکس آن.”
    سپس در خصوص راه چاره ی خروج از این بن بست ، این طورسو ال فرموده اید :
    ” حال باید دید ، تکلیف آن محقق و پژوهنده ای که می خواهد حقایق ، و نه گمان های این و آن را به دست آورد چیست؟ به کدام یک از آن ها باید اعتماد کرد؟ به موافق یا مخالف؟”
    سرانجام خود به این سوال چنین پاسخ داده اید :
    ” به باور این ناچیز ، بهترین راه برای شناخت افراد و وقایع تاریخی ، نگاه و مطالعه ی پی آمد های اندیشه فرد یا وقایعی ایست که از آن صحبت می کنند. به دیگر سخن ، تکیه براستدلال و براهین .”
    من قبل از این که به ارزیابی این پاسخ شما ، به این سوال بسیار مهم بپردازم ، دلم می خواهد نکته ای را بگویم . چرا نگویم که به خاطر عبارت ” به باور این ناچیز ” که در ابتدای پاسختان آورده اید ، به داشتن دوستانی چون شما به خود می بالم . در این عبارت چهار کلمه ای دو نکته ی مهم است که برای من درس آموز است . یکی “فروتنی” که شما با اطلاق کلمه ی “ناچیز” به خودتان ، به کار برده اید . و این اطلاق ،جایگاه شما را در نگاه من صد چندان می کند . و دیگر “عدم قطعیت” در باورهایتان که با درج کلمات ” به باور من” آشکار گردیده است . این نشان می دهد که شما علاوه بر “باور خودتان” ، آماده اید تا دیدگاه دیگران را نیز بشنوید . و این مرا شائق می نماید تا نظرم را برایتان بنویسم .
    اما پاسخ شما که “استدلال” را مبنای سنجش صحت ارزیابی های تاریخی می داند ، قابل تامل است . این یعنی “اصل” در راستی آزمایی تاریخ نگاشته شده ، ” خود خود من هستم ” . آیا به نظرتان نتیجه ی این پاسخ شما ، چیزی بجز این است ؟
    نتیجه ی پاسخی که شما به این سوال مهم داده اید ، این می شود : دیگران هر چه که گفته اند مهم نیست ، مهم این است که من با استدلالم ، کدام را می توانم بپذیرم . این روش اولا منافات دارد با آن دیدگاهی که می گوید محقق باید بدون نظر شخصی به تحلیل و تحقیق بپردازد . و ثانیا متکی بر بی اعتمادی به سایر محققان و مورخان است .این دو مورد را توضیح می دهم .
    مورخان تاریخ را بر اساس مبانی معینی می نگارند . برخی در متن وقایع تاریخی بوده اند و بر آن اساس اظهار نظر کرده اند . در غیر این صورت براساس شواهد مسقیم و غیر مستقیم ، مثل آثار تاریخی بر جای مانده و نقل قول های مستند قضاوت می کنند . من منکر نقش استدلال در بررسی های تاریخی نیستم . شاید بگوئید این حرفم با آن چه پیش از این گفتم ، منافات دارد . اما اگر لختی تامل شود معلوم می گردد که تناقضی در کار نیست . استدلال باید از سوی مورخان حرفه ای صورت پذیرد ، تا نتیجه ی مطلوب حاصل گردد . اگر هرکس بخواهد بر مبنای استدلال خودش ، راستی آزمایی وقایع تاریخی را بر عهده بگیرد ، اشکالی ندارد ، لکن لازمه ی آن این است که عمری را صرف نماید و شواهد و متون تاریخی را ارزیابی و سرانجام آن ها را ارزشیابی نموده و راجع به آن ها قضاوت نماید . در این صورت او هم یکی از مورخان خواهد بود .
    پس این که هرکس “خود” را به جای مورخان قرار دهد و با استدلال “خود” ، در پی “شناخت افراد و وقایع تاریخی باشد” عملا امکان ندارد ، زیرا لازمه ی این کار این است که همه مورخ باشند . و آشکار است که چنین چیزی ممکن نیست . در عمل کاری که ما می کنیم این است که در مواردی که احساس لزوم می کنیم ، به آن چه مورخان نوشته اند ، مراجعه می کنیم . حداکثر این که از بین دیدگاه های متفاوتی که در زمینه ی مورد بحث ارائه شده ، تعداد محدودی را بر می گزینیم و مورد مطالعه و ارزیابی قرار داده و به نقطه نظرو قضاوتی نسبی ، دست می یابیم . این که آیا “مراجع” مناسبی را برای بررسی هایمان انتخاب کرده ایم یا نه ؟و این که آیا منابع بهتری نیز وجود داشته اند یا نه ؟ و این که آن چه ما به آن دست یافته ایم واقعا از نظر تاریخی درست است یا نه ؟ ، هرگز دارای جواب روشنی نیست . و به عوامل متعددی بستگی دارد . با این حال ما در مجموع از این بررسی ها ،قضاوتی را کسب می کنیم که بخشی از “جهان بینی” ما خواهد شد . همان که بای ما عینکی می شود برای مشاهده ی جهان و قضاوت در مورد آن .
    این بی اعتمادی مطلق به کل تاریخ علم ، به نظرمن صحیح نیست . این که بپنداریم ” تاریخ دروغگوست” . آن هم با مستمسک قرادادن این که برخی “موافق” و برخی “مخالف” ند . چنین مستمسکی نمی تواند راهی برای نادیده گرفتن علم ، این دسترنج تاریخی بشریت باشد .
    تاریخ ( و بقیه ی علوم انسانی ) حاصل تلاش کل بشریت است . من آن را “سفید” و “سیاه” نمی بینم . “موافق و مخالف” . نمی شود سو استفاده های حاکمان قدرت طلب را از مورخان ( و سایر دانشمندان ) نادیده انگاشت . این درست که آن ها کوشیده اند از این ابزارها به نفع اقتدار و حاکمیت خودشان بهره ببرند . این درست است که برخی از دانشمندان حاصل تلاش و زحمت خود را با پول و قدرت و ثروت و مکنت معاوضه کرده اند . اما همه این نیست . کسانی نیز قد برافراشته اند و گفته اند که “من آنم که در پای خوکان نریزم —– مر این قیمتی لفظ در دری را ” . در مورد یک واقعه و یا رویداد تاریخی ، از زاویه های مختلف ، نوشته شده است . به هر حال اهل فن می توانند از بین این نوشته ها چیزی که به واقعیت نزدیک باشد ، استخراج نمایند . چاره ای نداریم جز این که به این میراث با ارزش بشری ، التفات نمائیم . در این خصوص استدلال اهل فن با ارزش تر از استدلال “خود” من است .
    سرانجام این که :
    یکم : من نمی توانم صرفا با اتکا به استدلال و براهینی که خودم ارائه می نمایم ، به راستی آزمائی قضاوت در مورد افراد و رویدادهای تاریخی دست یازم ، مگر آن که در زمینه ی مورد نظر متخصص باشم .
    دوم : این که علوم موجود حاصل دسترنج جمعی بشریت در طول تاریخ است . نباید با اتکا به دلایلی مثل این که برخی آرا موافق و برخی مخالفند ، آن ها را تخطئه نمود . چاره ای جز بهره مندی از حاصل دسترنج تاریخی بشر که به علم موسوم است نداریم . دانشمندان وظیفه دارند ( هرکه در رشته ی خودش) برغنای این میراث بیفزایند و آن را از دروغ و خرافه و جعل ، بپیرایند .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  10. سید ابوالفضل

    ” بی طرفی ” واقعیتی که باید باور کنیم یا دروغی که مصداق خارجی ندارد
    *************************************************
    جناب آقای دانشجوی گرامی
    سلام بر شما
    اغلب ادعا می شود که روش علمی تحقیق ، مبتنی بر موازینی است که یکی از آن ها حفظ بی طرفی و احتراز از پیشداوری است . شما بارها به این موضوع تاکید کرده اید و اغلب خود را بی طرفی که صرفا جویای حقیقت است ، معرفی نموده اید . (که بنابراین روشش منطبق با روش تحقیق علمی است ) . اغلب نیز دیگرانی را که با شما موافق نیستند ،از جمله مرا ، فردی دارای تعلقات دینی معرفی کرده اید و با تمسک به این جانبداری من از دین ، مرا به دور از یک متدولوژی عالمانه در تحقیق معرفی نموده اید .
    امروز در نوشته ای که شما خطاب به دوستمان مرتضی تهیه کرده اید ، دیدم که نوشته اید :
    ” دوست خوبم . شما بهترازمن می دانید که تاریخ دروغ گوست ؛ و وقتی می گویم تاریخ ، به یاد داشته باشیم که هم روایات دینی و هم غیردینی ، جزء تاریخ اند.
    تاریخ یا به دست دوستان نوشته می شود ، یا به دست دشمنان . یا به دست کسانی که مثل همه ی انسان ها، تحت تاثیر ِ مکتب و مرامی هستند ؛ و یا توسط کسانی که ازاین تاریخ نویسی نفعی برده ؛ یا ضرری کرده اند.
    بسیارکم پیش می آید که تاریخ نویسی ، بتواند بدون دخالت دادن اثرات فکری و بی توجه به سود و زیان خود ، موضعی را بیان کند و یا اگرچنین شد ، تاریخ نویس بتواند ، عواملی که سبب ایجاد آن تفکر یا حادثه تاریخی است را بشناسد ؛ و بشناساند.”
    پس از این اظهارات و به عنوان شاهد مثال آورده اید که :
    ” گروهی از موافقین و گروهی از مخالفین تاریخ زندگی « گاندی »‌ یا « هیتلر» را می نویسند. بفرمایید کدام یک معتبراست؟ نوشته ی موافقین یا نوشته ی مخالفین؟”
    من تلاش می کنم در نوشته ی حاضر ، ادعای بی طرفی در تحقیقات علمی را ارزیابی نمایم .با این شوال شروع می کنم . آیا به نظر شما در طول زمان حتی یک نفر یافت نمی شود که مانند شما فکر می کرده و روش تحقیقش علمی بوده باشد ؟ آیا حتی یک نفر نبوده که طرفدار و مخالف گاندی نبوده باشد و از موضعی کاملا بی طرفانه ، به وقایع تاریخی بنگرد و راست و دروغ آن را برایمان آشکار کند ؟ پس در این گستره ی طولانی زمان هیچ کس تا کنون از یک موضع علمی و محققانه به موضوعات تاریخی ننگریسته است ؟ اگر واقعا این گونه بوده باشد که جای تاسف است . ونیز چقدر دلگیر کننده و مایوس کننده خواهد بود ؟
    من اما معتقدم در میان انبوه مورخان و تاریخ نگاران ، وجدان های بیدار در طول تاریخ بسیار بوده اند . و همان ها کوشیده اند ، گوشه های تاریکی از تاریخ را برای ما روشن کنند . روش آنان نیز علمی بوده ( به طور نسبی ) اما گاه نتیجه ای که از کار آن ها حاصل شده موافق دیدگاه های فعلی ماست و گاه مخالف . اکنون این ما هستیم که بر خلاف ادعایمان اغلب دیدگاه های موافق را مطابق علم ( بخوانید نظر خودمان ) و برعکس آن را مخالف علم می دانیم .
    تصور کسی که همه ی اعتقادات و باورهایش را به کناری نهاده ، و مشغول تحقیق علمی است و به نتیجه ی آن ،( هرچه باشد ) مومن و پایبند باشد ، چه تصور دلنشینی است ! چقدر خواستنی است ! چقدر مطلوب است ! اما چه حیف و صد افسوس که چنین رویای شیرینی چه بسیار دست نیافتنی است .
    دوست من ! در علوم انسانی مانند تاریخ و جامعه شناسی و فلسفه که هیچ ، حتی در علوم تجربی نیز به ندرت چنین ایده الی دست یافتنی است . در علوم تجربی نیز که مبتنی بر استدلال قیاسی است ، محقق با مشاهده ی ( منظور تنها دیدن نیست. بلکه استفاده از تمامی حواس پنجگانه برای درک واقعیات است ) پاره ای از شواهد ، نخست در ذهن خود فرضیه ای می سازد و برای آزمایش آن فرضیه ، دست به آزمایش می زند . می بینید که در این جا نیز حتی ، محقق داری پیش داوری است و در صدد آزمون آن پیش داوری است . پس ذهنش از قبل سفید سفید نیست . در حقیقت او تمایل دارد که درستی فرضیه اش را اثبات کند .
    همه ی ما به حکم آن که انسان هستیم ، دارای “جهان بینی” هستیم . شاید فکر می کنیم که این جهان بینی را از یک تحقیق علمی بی طرفانه کسب کرده ایم و راهی به سوی حقیقت است . اما فرقی نمی کند این جهان بینی ما را وامی دارد که با همان “جهان بینی” ، “جهان” را “ببینیم” . حتی این که آن جهان بینی چگونه کسب شده هم مهم نیست . مهم این است که ما “بی طرف” نیستیم . شاید همین علت است که شما در بین تمامی مورخان کسی را نمی بینی که بی طرف باشد . و در نتیجه فکر می کنی که “گروهی از موافقین و گروهی از مخالفین تاریخ زندگی « گاندی »‌ یا « هیتلر» را می نویسند. ”
    تعارف را کنار بگذاریم . آیا شما بی طرف هستید ؟ “بی طرف” نسبت به کدام “طرف” ؟ شما از “مزدک” دفاع می کنید و روش نادرستش را با هزار ترفند حمل بر این می کنی که ناشی از فلان علت و بهمان عامل است که به هر دلیل در جامعه ایجاد شده است . سرانجام شاید خیلی خفیف و مودبانه در یک جمله که لابلای همه ی آن توجیهات گم می شود بگویی البته من همان طور که گفته ام …با روش ایشان در توهین به دیگران موافق نیستم .
    موضوع آقای “دربدر” را که فراموش نکرده اید . شما به دفاع تمام قامت از ایشان برخواستی . روش ایشان به مراتب زننده تر از همین مزدک خودمان بود . و خواستی با تمسک به ایرانیت به او امید بدهی که به مبارزه اش هم چنان ادامه دهد . سوالم این است که به فرض محال اگر من یا “مرتضی” به روش هایی شبیه “مزدک” و ” دربدر ” متوسل شویم ، به همین گونه با ما هم مواجه می شوی ؟
    نه آقای دانشجو ! شما هم مثل دیگران ، بی “طرف” نیستی . بگذارید کمی توضیح دهم . من همان طور که پیش از این نیز گفته ام ، از منطق “فازی” در بحث استفاده می کنم . به نظرم جهان صرفا “سیاه ” یا “سفید” نیست . ارزش گزاره ها “صفر” یا “یک” نیست . به نظر من جهان خاکستری است . ارزش گزاره ها رقمی بین صفر و یک است . پس به باور من تنها دو دیدگاه وجود ندارد که ما طرفدار یکی و مخالف دیگری باشیم . در این خصوص کثرتی باور نکردنی وجود دارد . به تعداد انسان ها . عقیده ی هیچ دونفری مثل هم نیست ولی به هر حال ، هرکس عقیده ای دارد و طرفدار آن است . شما هم مثل بقیه . با این تفاوت که حتی ممکن است اعتقادات شما در چارچوب مکتب و مسلکی خاص فرمول بندی نشده باشد . وخاص خاص خودتان باشد . به عنوان مثال یکی از شاخصه های “جهان بینی” شما این است که فکر می کنید ، نظرتان مستقل است و در تحقیق علمی نباید پیشداوری داشت . اعتقاد شما هر چه هست ، باشد . عیبی ندارد . ولی هست . شما هم جهان بینی دارید و به آن پایبند هستید .
    دوست خوب من آقای دانشجو ! این “بی طرفی” که شما مخالفان فکری خود را به نداشتن آن متهم می کنید و خود را واجد آن می دانید ، دروغی بیش نیست . ما در عالم تحقیق “بی طرف” نداریم . همه با عینک خود به جهان نگاه می کنند . همه تلاش می کنند که دلایلی بر درستی اندیشه های خود بیابند .با این حال اما محقق منصف و با وجدان داریم . کسانی که می پذیرند دانسته هایشان بسیار اندک است . و می پذیرند که بسیاری “دانش” ها از گستره ی “دریای دانش” هست ، که آن ها از آن بی اطلاع هستند . و می پذیرند که همان قطره ای از دریای علم که به آن دست یافته اند ، قرین اشتباه و همسایه ی خطاست . و می پذیرند که باید هرروز آن قطره ی دانش را که کیمیای وجودشان است ، بپرورانند و بپیرایند . این یعنی دنبال صیقل دادن دانش در وجودم هستم . هرجا که فهمیدم اشتباه می کنم ، می پذیرم و اصلاح می کنم .
    شما بی طرف نیستید . ما بی طرف نیستیم . اما بکوشیم گوهر دانش را در وجودمان بپرورانیم و بپیرائیم .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  11. مثلا اگر در قران فرموده است : “”ثم استوی علی العرش”” ،یعنی بظاهر لفظ خداوند روی تخت نشست ،ما بر اساس براهین عقلی معتبر که در باب ذات و صفات خداوند داریم ،و بنحو خاص برهان دقیق عقلی بر نفی جسمانیت خدای متعال داریم ،لابدیم از اینکه ظاهر لفظ را تاویل به معانی مناسب با نزاهت خدای متعال از عوارض ماده و مدت و آثار جسمانی کنیم ،مثلا چنانکه در شواهد نقلی وارد شده است ،عرش را کنایه از مقام تدبیر یا مقام احاطه علمی خدای متعال بعد از خلق عالم بدانیم.(از افاضات سید مرتضی به خام و یا آقای پگاه)!
    1. که شما از کلمه خدا استفاده نفرمایید جناب سید و از همان الله یعنی خدای(رب) /////// مدینه استفاده کنید!
    2.الله شما خودش گفته که بر تخت نشسته تو رو نه سنه که تعبیر و تفسیر کنی و به و مغالطه و سفسطه بپردازی؟ این گفتار محمد است و خود ///// است که برای گمراه کردن مردم چنین حذفهایی را گفته نه چیز دیگر.حرف شما به این می ماند که جناب نوریزاد بگوید مرا بردند در اوین و من در برابر بازپرس روی مبلی نشستم ولی شما بگویید چنین چیزی را با براهین عقلی ….ما نمی پذیریم.من بارها گفته ام که شما درس اخوندی خواندی و چاره ای جز دفاع از منبع درآمد وسیعی که با ترویج چنین خرافاتی بدست می آورید مانع هر گونه راسیونال فکر کردن درشماهاهاست.
    والا اگر کمی به ندای درونی خود نیز رجوع میکردی متوجه میشدی که آنچه را شماها می گویید غیر از خرافات و مغالطه و سفسطه نیست.والا هر انسانی با پیشرفت علم امروزی میداند که حر ف از عرش و صندلی در عرش و معراج و شق القر و عصای جادویی(جادوگران دارند) و خردجال(ااز آخوند ////// بعید بنظر می رسد)…برای پذیرفتن وحی و الله و اسمانی بودن کتب و…همه خرافاتی بیش نیست.من قبلا در کامنتی از کاوشهای مختلف علمی و تیوریهای علمی برایت نوشتم ولی شماها چون از علم تا آنجا که می توانید بنفع خرافاتی را که خود نشر می کنید سؤاستفاده کنید قبول دارید علم را در همان چهار چوبه تنگ خود محصور می کنید و به سفسطه و مغالطه می پردازید.آنچه که شماها می گویید و آنرا متافیزیک می دانید ساخته ذهن فعال همین بشر است نه چیز دیگری ولی ارزش علمی ندارند. مثل خیلی از افکار و ذهنیات انسانها!قسمتی از کامنت قبلی در زیر می آید.
    در مورد علت و معلول هم من به چنبن رابطه ای معتقد نیستم چون بسیاری از علتها بدون معلولند و برعکس!دنیا و کایینات و هستی هم چنانچه شماها سالیان سال سر مردم را شیره مالیده اید هیچ معنی خاصی بجز همین که هست ندارد و زندگی هم همین مدتیست که می بینی لاقل برای من نوعی!و انسان هم نه اشرف مخلوقات است و نه اصولا خالقی هست تا مخلوقی باشد!درثانی تمام همین کره ما که هیچی بلکه تمام منظومه شمسی در گوشه دورافتاده یک کهکشانی جای دارد یعنی کل منظومه شمسی مثلا اگر کهکشان ما را به کل زمین تشبیه کنیم علی اباد هم نیست که گویا زمانی شهری بوده. و تازه خود کهکشان ما(با بیش از ۱۰۰/۲۰۰ میلیارد ستاره) با میلیاردها کهکشان که بعضیهاشان چندین هزار برابر همین کهکشان راه شیریند و میلیارها ستاره دارند تنها ۰و۰۴% از کل هستی را تشکیل میدهند .بعد شما آمده اید و عربی را آنهم در عربستان ۱۴۰۰ که چیزی جز مشتی داستانهای تازیان بدوی نگفته و بسیاری از آن هم در باره //////// سرور عالم می دانید و انتظار اطاعت از ما و یا حداقل احترام به چنین خرافاتی!خب چنین فردی هم قرار نیست برای علم و پژوهش علمی و … ارزشی قایل شود بخصوص وقتیکه نان و نام و هویتش از همین خرافات باشد!

     
  12. سید ابوالفضل

    آقای رضا کرجی
    سلام بر شما
    چه متن زیبا و شیوایی برآورده ای . کاش زیادتر بنویسی .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  13. سید ابوالفضل

    آقای نوریزاد گرامی
    سلام بر شما
    من بی خبر از ماجرا ، پنجشنبه بعداز ظهر آمدم که شما را ببینم . قصدم عرض سلامی بود و گفتن یک دو جمله که شاید در سایت نمی شود گفت . به هر حال دیدارتان نصیبم نشد . اما به روزی چشم دوخته ایم که شما از قدم زدن در آن جا خلاص شوید و با اموالتان و نیز تحقق خواسته هایتان ،به خانه برگردید . این برای همه بهتر است .
    برای شما که به بخشی از حقوقتان می رسید . و نیز به اهدافی که از این کار برای خودتان ترسیم کرده اید .
    برای مردم خوب است . که خواهند دید مطالبه ی حقشان از راه مسالمت آمیز می تواند مثمر ثمر باشد . همان گونه که نوریزاد به حقش رسید . چگونه ؟ مسالمت آمیز و پی گیرانه .
    برای قاضی صلواتی ، قاضی پیر عباس ، قاضی مقیسه که چشمشان به دست باز جوست نیز خوب است . تا ببینند که شاید عملکرشان ذیر نگاه ملت ایران است . و آن ها باید روزی نه چندان دور پاسخگوی آرائی باشند که به دستور بازجویان انشا کرده اند . در آن روز بازجویان خود را تبرئه می کنند و قضات را مسئول این آراء ظالمانه خواهند دانست .
    برای قضات شریف دستگاه قضا هم خوب است .تا شاید قضات شریفی که در دستگاه قضا تعدادشان شاید کم هم نباشد ، بدون ترس ، مستقلا به انشای رای ، دست ببرند . و بدانند که ” بار کج به منزل نمی رسد.” .
    و برای بازجویان هم خوب است . تا دریابند که دیگرانی که در دست آنان اسیرند یا برادرانشان هستند و یا هم نوعانشان . و دارای حقوقی هستند که باید رعایت شود . و اگر رعایت نشود روزی باید پاسخگو باشند . و آن روز شاید دیر نباشد . آنان باید بدانند که مردم ایران پیگیر حقوقشان که به دست آنان پایمال می شود هستند . آن را مطالبه خواهند کرد . و پس از مطالبه به آن دست می یابند .آن ها باید مواظب رفتارشان و عاقبت کارشان باشند .
    و برای دستگاه امنیتی کشور خوب است . که شاید از این طریق گامی بردارد در جهت احقاق حقوق مردم . و بگوید که ای ایرانیان ببینید حقوق نوریزاد داده شد . سیستم امنیتی ایران می رود که به حقوق مردم پایبند باشد .
    وبرای آقای روحانی و وزیر اطلاعاتش خوب است . تا بگوید به شعارهای انتخاباتی خودش پایبند بوده و کوشیده تا با نوریزاد نه با داغ و درفش که مطابق قانون رفتار شود . و نتیجه ؟ این که نوریزاد به خواست هایش رسید .
    و خوب است برای ….
    بازگشت توفیق آمیز شما از جلوی در شمالی ” خوفیه ” می تواند چه برکات مبارکی داشته باشد.
    به امید آن روز . روزی که شما در آن روز کمی احساس سبکی خواهید کرد . ما تا آن روز در کنار شمائیم .
    ارادتمند
    سید ابوالفضل

     
  14. خانم آنیتای گرامی

    برای شما و جناب نگاه آرزوی سلامت و تندرستی دارم در هرکجا که هستید

    با سپاس

     
  15. آقاى مرتضى
    من همه كامنت ها را مى خوانم و گفتگوى شما را با دوستان پى مى گيرم. طبيعى است كه از ادبيات شما و دوستان ديگر اگر به نظرم جالب بيايد الهام بگيرم. ايرادى دارد؟
    بهر حال خيلى متشكرم كه پس از رمى! سخنان اينجانب به حدس و گمانهايتان، به سوالم جواب داده ايد. جواب شما را به فال نيك مى گيرم:

    “بهرحال پاسخ تمثیل شما این است که اگر پزشکی حاذق در رشته خود خوب تحصیل کرده باشد ،و به نوع برداشتهای نظری و عملی آن پزشکان دیگر ایراد داشته باشد و بسیاری از آن رویکرد ها را برخاسته از جهل یا عوامل دیگر بداند و آنها را منطبق بر میثاقهای پزشکی نداند ،آیا انصاف است که آن پزشک مخالف را تحت فشار عملکرد پزشکان دیگر قرار داد ؟! و آیا باید اصل پزشکی را زیر سوال برد؟!”

    اكنون سوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر واقعاً رويكرد آن پزشكان جاهل كه بر خلاف ميثاق پزشكى عمل مى كنند، مورد ايراد پزشكان حاذقى نظير شما است، با توجه به شرايط بحرانى موجود، آيا نبايد بعنوان كارشناس، مراتب خلاف آنان را به مقامات دانشگاهتان و جامعه اعلام كنيد و اقدامى عملى از طرف دانشگاه براى خلع اينگونه پزشكان انجام شود تا هم مردم بيشتر آسيب نبينند و هم به دانشگاه شما و اصل پزشكى بدبين نشوند؟

    . اگر دوست داشتيد جواب دهيد.

     
  16. آرى اين چنين است برادر

    قابل توجه دوستانى كه تلاش مى كنند مزاياى سكولاريسم را براى طلاب و روحانيون حاضر در اين سايت تشريح كنند.
    روحانيون ما خيلى خيلى خوب مى دانند كه سكولاريسم معادل بى دينى نيست و در جوامع سكولار غربى، متدينين دين خود را دارند، به كليسا مى روند، فرزندانشان را غسل تعميد مى دهند، ناقوس كليسا ها يكشنبه ها طنين انداز است، تعطيلات و مناسبت هاى مذهبى برقرار است و غيره. اما اينكه سكولاريسم را معادل بى دينى ناميده ، به شدت با آن مخالفت مى كنند اينست كه مى دانند در يك دولت سكولار چنين بودجه كلانى از پول نفت به حوزه ها سرازير نخواهد شد و آنان در اين سى و پنج سال به مزاياى خاص عادت كرده اند. به اين مزايا اصافه كنيد آينده شغلى مطمئن و نداشتن سربازى و غيره:

    ” برای درک بهتر جايگاه دانشگاه و آموزش دانشگاهی در جمهوری اسلامی، تنها به يکی‌ دو مورد از بودجه پيشنهادی دولت جمهوری اسلامی برای سال ۱۳۹۳ اشاره می‌کنيم. دولت جمهوری اسلامی برای نهادهای حوزوی ۱۳۰۰ ميليارد تومان بودجه اختصاص داده است؛ در حالی که بودجه کل پنج دانشگاه مادر کشور، يعنی دانشگاه‌های شريف، اميرکبير، شهيد بهشتی، علم و صنعت، و علامه طباطبايی، از ۶٨۷ ميليارد تومان فراتر نمی‌رود. بودجه مرکز خدمات حوزه علميه قم، که در زمينه بيمه درمانی و تسهيلات مسکن خدماتی به طلبه‌ها می‌دهد، چهارصد ميليارد تومان است که با کل بودجه دانشگاه تهران در سال ۱۳۹۲ برابری می‌کند؛ يعنی کمکی که به طلبه‌های قم از بابت مسکن و بيمهُ درمانی می‌شود برابر است با کل بودجه بزرگ‌ترين دانشگاه ايران. برای بنياد دعبل خزاعی، مؤسسه‌ای برای کمک به «مداحان اهل بيت»، کسانی مانند محمود کريمی و سعيد حداديان و منصور ارضی، شش ميليارد تومان بودجه در نظر گرفته شده است و برای فرهنگستان زبان و ادب فارسی هشت ميليارد تومان”

     
  17. نظر دهندگان محترم
    به نظر اینجانب راهی راکه اقای علی خامنه ای در 25 سال اخیر در حکومت رانی ایران در پیش گرفته نهایتا به از بین رفتن دین و مذهب در ایران خواهد رسید. غایت این روش آن خواهد شد که نماز را باید در پستو های منازل خواند. برای من بسیار جای تعجب دارد که چه دشمنی آقای علی خامنه ای و اطرافیانش با ایران و ایرانی ودین اسلام و مذهب شیعه دارند که اینچنین کمر به از بین بردن آنها بسته اند.
    به نظر اینجانب وطن دوستان ودل سوزان دین و مذهب وظیفه می ودینی دارند که جلوآقای خامنه ای و اطرافیانش را با گرفتن قدرت از آقای علی خامنه ای و اطرافیانش هر چه سریعتر بگیرند. آقای علی خامنه ای صلاحیت رهبری و ولایت فقیه بودن را از اول هم نداشت و خدا نیامرزد آقای رفسنجانی و آن آخوند هائی که در آن جلسه کذائی رهبریت و ولایت فقیهی را به ایشان واگذار کردند.
    تمام افردی که در به قدرت رسیدن اقای علی خامنه ای دست داشتند هم در مقابل ما ملت ایران و هم در مقابل خدا پاسخگو و مسئول میباشند.
    به امید روزی که عقل و خرد و اندیشه در همه ما ایرانیان به حد اعلا برسد تا فرهنگ سکولاری (جدائی دین از دولت) – شروع تاسیس دموکراسی و ازادی- در فرهنگمان نهادینه شود و دولتی منتخب مردم و برای مردم و پاسخگو به مردم را برپا کنیم.
    مهدی

     
  18. با درود بر آقای نوریزاد

    آقای نوریزاد آنگونه که در گذشته هم گفته ام٬ شما ماننده استخوانی در گلوی رژیم اهریمنی اسلامی مانده اید٬ براستی نمی دانند با شما چه کار کنند٬ سید علی هم دستور داده با شما کنار بیایند. زیان زندانی کردن و کشتن شما برای دستگاه اهریمنی اسلامی بسیار بیشتر از آزاد بودن شماست! ادب کارکنان وزرات مافیایی اطلاعات از روی ناچاریست٬ چو خر در گل فرومانده اند.

    کامیاب باشید

    دشمن همیشگی رژیم اهریمنی اسلامی

    اهریمن ستیز

     
  19. دوست عزیز جناب رامین…مطالبی که در رابطه با مبارزه سیاسی مورد نظر نوشتی فابل تعمق است. اماّ من یک سئوال اساسی از شما دارم و آن اینکه دنبال چه می گردی؟ می خواهی این حکومت نباشد پس چه باشد؟ حرف محوری شما چیست؟ اصلا دیدت از یک نظام سیاسی چیست؟ محور اتخاد ایرانیان دین باشد یا وطن یا چه چیز دیگری؟ من فکر می کنم تا وقتی ندانیم دنبال چه می گردیم بقیهّ مباحث غیز ضروری است..

     
  20. می گویید چرا قوانین جزایی باید سکولار باشد؟
    می فرمایید سکولاریسم در ایران زمینه رشد ندارد؟

    http://www.gooya.com/external/www.khalije-fars.com/fa/item/23177

    یکی از قاضی‌های قوه قضاییه جمهوری اسلامی که از مسئولان پیشین دادگستری و سازمان بازرسی کشور بوده می‌گوید هنگامی از کار در دادگستری دل کند که دید یکی از همکارانش برای تعیین مجرم واقعی، بین دو متهم که نسبت به آنها تردید جدی داشت، قرعه‌کشی کرد.

    این قاضی از اعدام‌های بدون حساب و کتابی سخن گفته که تنها براساس تفسیری از شرع (آن هم از نوع حکومتی آن) است و از این رو غیرقابل تغییر.

    به گزارش «ایران‌وایر» این قاضی پیشین از اعدام در ملاء عام انتقاد کرده و نقل کرده است که این موضوع تا چه حد بر روحیه مردم اثر منفی گذاشته است.

    اما آنچه در این یادداشت تکان دهنده است، و البته در یادداشت این قاضی محترم هم مستتر است، جنایاتی است که در زندان اوین اتفاق می‌افتد و کسی هم از آن خبر ندارد. وی گفته است که یک فرد را در زندان اوین سنگسار کردند و وی موفق به فرار شد و بعد مجددا او را به گودال انداختند و آنقدر سنگ زدند تا کشته شد!

    بدیهی است از نقل این صحنه می‌توان این نتیجه‌گیری را کرد که رژیم برای فرار از واکنش‌های نهادهای بین‌المللی همچنان در سیاه‌چاله‌های خود مشغول جنایت است.

    متن کامل یادداشت این قاضی سابق ایران را بخوانید:

    «من موافق اعدام متجاوز به نوامیس مردم هستم چون کسی که به زور وارد خانه امن دیگری می‌شود و یا در خیابان کسی را به زور ملزم به رابطه جنسی با خود می‌کند، یک مجرم نیست بلکه یک بیمار خطرناک به شمار می‌رود که وجودش برای جامعه مضر و خطرناک است.

    البته باید یادآوری کنم که به شدت مخالف اجرای مجازات اعدام در ملاء‌عام هستم. در مواردی که قاضی می‌تواند حکم به اجرای مجازات در حیاط زندان بدهد تا درس عبرتی برای سایر بزه‌کاران باشد، متاسفانه شاهد اصرار قاضی برای علنی بودن احکام هستیم.آن‌ها می‌خواهند از این راه، قاطعیت قوه قضایی را نشان دهند اما متوجه آسیب‌های روانی این اقدام نیستند.

    در سال ۱۳۸۹، قتلی در بابل، یکی از شهرستان‌های استان مازندران رخ داد که قاتل به‌شکل بی‌رحمانه‌ای، پدر، مادر و دو فرزند خانواده‌ای را کشته بود. بعد از گذشت حدود ۱۰ روز قاتل را پیدا کردند و پس از طی مراحل دادرسی، قاضی حکم به اعدام در ملاءعام داد. این حکم چند ماه پیش در محله «شهاب‌نیا» در بابل که یک منطقه مسکونی است، اجرا شد. متاسفانه در اطراف محل اعدام، پر از آپارتمان بود و من شاهد شکایت مادری بودم که می‌گفت فرزند کوچکش پس از دیدن این صحنه از پنجره آپارتمان، دچار مشکلات روحی زیادی شده است. من نمی‌دانم چه کسی باید پاسخ‌گوی چنین لطمه‎هایی باشد.

    از این‌ که می‌بینم مردم کشورم برای دیدن به‌ دار‌ آویخته شدن یک انسان، هرچند که مجرم باشد، از نیمه‌شب می‌روند، جا می‌گیرند و چای و تنقلات می‌برند، بیزار و شرمسارم.

    اگر اعدام بنا به قوانین کشور ما یک مجازات اجتناب‌ناپذیر است، دیدن آن یک بی‌رحمی غیر‌انسانی است و به همراه بردن فرزندان کوچک برای دیدن این صحنه، یک جنایت محض است . آیاکسی می‌تواند میزان آسیب‌ها و اثرات این صحنه را بر ذهن، روان و آینده این کودک ارزیابی کند؟

    به هر حال، این بخش از اختیارات قاضی است. اما مجازات‌هایی هم هست که اختیارات قاضی در انجام آن تعیین‌ کننده نیست بلکه حق خانواده مقتول تلقی می‌شود.

    از یک سو، دیدن صحنه مرگ انسان به شدت متاثر‌کننده است. برای همین هم در کل با اعدام‌هایی که به بهانه احکام محاربه صادر می‌شوند، به شخصه موافق نیستم.

    از سوی دیگر، سال‌ها در جریان امور مجرمان بودن به من ثابت کرده است که اعدام، بزه‌کاری را کنترل نمی‌‌کند. تا ۶۰ درصد این کنترل به‌طور مقطعی، گذرا و شبیه به مسکنی است که به یک بیمار سرطانی بدهند. خیلی از بزه‌کاران وقتی می‌بینند هم‌سلک‌شان اعدام می‌شود، یا مخفیانه‌ترعمل می‌‌کنند و یا تا مدتی کم‌تر دور و بر خلاف می‌گردند. اما این بازدارندگی مقطعی است چرا که اعدام علاج درد بزه‌کاری نیست.

    به‌ویژه اعدام کودکان به نظرم انسانی نیست. کسانی که کاملا عقل‌رِس نشده‌اند، هر جرمی هم که مرتکب شده باشند، نمی‌شود برای آن‌ها حکم قصاص یا اعدام صادر کرد.

    ولی اغلب احکام کودکان و نوجوانان در حد و حدود اختیارات قاضی نیست بلکه حق خانواده مقتول محسوب می‌شود. موردی مانند «عاطفه سهاله» واقعا نادر بوده است؛ یعنی در این موارد، فرد مجرم قتلی مرتکب شده و خانواده مقتول درخواست قصاص قاتل را صادر کرده‌اند.

    برای حذف چنین احکامی که کنترل را از دست خانواده متوفی خارج می‌کند، هم زمان نیازمند اصلاح و بازنگری قانون و فرهنگ‌سازی هستیم. باید قوانینی تدوین شوند که مساله مرگ قاتل از حد اختیار خانواده مقتول خارج شود.

    بنده زمانی تلاش بسیاری برای حذف قصاص کودکان کردم؛ حداقل در مورد برخی از قتل‌ها که انگیزه آن‌ها هیجان آنی یا مساله دفاع بود. ولی متاسفانه بسیاری از این مجازات‌ها ریشه‌ در شرع دارند و به آسانی قابل تغییر نیستند. برای همین هم در بسیاری از موارد، همکاران بنده و خودم راه‌کارهایی برای رضایت گرفتن به خانواده قاتل پیشنهاد می‌دادیم. بار‌ها شخصا و خارج از وظیفه و ساعت کاری، به ملاقات خانواده متوفی رفته‌ام.

    هنگامی که فیلم «هیس، دختر‌ها فریاد نمی‌زنند» را دیدم، بسیاری از خاطرات برایم زنده شدند و ‌قاطعانه و خارج از هرگونه تعصبی عرض می‌کنم که چنین تلاش‌هایی انجام می‌شود.

    بار‌ها شاهد اجرای حکم اعدام بوده‌ام؛ برای نمونه، شاهد اعدام دختری بودم که همسر دوم فرد کارخانه‌داری بود و همسرش را به قتل رسانده بود. او به صراحت در دادگاه و بازجویی‌ها اعتراف و ‌ صحنه قتل را بازسازی کرد. قاضی هم وی را مجرم دانست و در ‌‌نهایت حکم قصاص به درخواست برادر مقتول که از طرف فرزندان مقتول وکالت داشت، صادر شد.

    این خانم به شهادت همکاران خانم بند نسوان، دارای موهای بلند و مشکی بود. روز اعدام وقتی او را در حیاط اوین بالای چهارپایه بردند، برادر مقتول از قاضی «عسکر» خواست فقط سوالی از دختر بپرسد و بعد حکم را اجرا کند.

    این فرد از قاتل پرسید انگیزه واقعی‌ او از این قتل چه بود؟ مقتول پرده از یک راز برداشت. گفت همسرش ناتوان جنسی بوده و هر شب یکی از کارگران کارخانه‌اش را به منزل می‌آورده تا با او رابطه جنسی داشته باشد. در این لحظه، قاضی عسکر دستور تعویق حکم و بررسی ادعای قاتل را داد. با توجه به مستندات و اعتراف کارگران، ادعای ایشان تایید شد و خانواده مقتول رضایت دادند.

    جالب است بدانید که پس از پایان مراسم اعدامی که انجام نشد، هنگامی که آن زن از پای چوبه دار پایین آورده شد، تمام موهای سیاهش سفید شده بود.

    این که فکر کنید درون سیستم قوه قضاییه، همه قضات موافق اعدام هستند، اشتباه است. من شاهد هستم که حرکت‌هایی در زمینه مخالفت با اعدام و نرمش‌هایی در زمینه بخشش حکم قصاص انجام می‌شود. اما به هر حال، در حوزه قضایی هم تکثر عقیده و تفکر وجود دارد.

    دلم می‌خواهد خاطره یک سنگسار را برایتان تعریف کنم؛ یک شب بارانی، یک راننده تاکسی زن بارداری را سوار می‌کند تا به مقصد برساند اما زن گریه می‌کند که جایی برای ماندن ندارد. راننده هم او را به خانه‌اش نزد همسر و سه فرزندش می‌برد. اما فردا صبح، زن حاضر به ترک خانه مرد تاکسی‌دار نمی‌شود و ادعای عجیبی را مطرح می‌کند. این که فرزند درون شکمش از مرد راننده است. کار بیخ پیدا می‌کند و به شکایت می‌رسد.

    بعد از شکایت، مشخص شد مرد، عقیم مادرزاد است و هر سه فرزندش محصول رابطه همسرش با برادرش بوده است. با شکایت مرد، قاضی رای به سنگسار هر دو دادند.اما در هنگام سنگسار، مرد مجرم از چاله خارج شد و در محوطه اوین شروع به دویدن و فرار کرد. صحنه دردناکی بود ولی بنا به دستور شرع، به علت زنا با محارم، او را دوباره در چاله کردند تا کشته شد.

    به هر حال، یکی از دلایل استعفا دادنم همین فشارهای فوق‌طاقت روانی بود. حالا احساس می‌کنم شب‌ها راحت‌تر می‌خوابم. به هر حال در هیچ گوشه‌ای از سرنوشت کسی مسوول نیستم. به نظرم حکم به مجرم بودن یا نبودن کسی بسیار ترسناک است، به ویژه وقتی پای مرگ و زندگی یک انسان درمیان است. به هر حال، من به خاطر آرمان‌های پدرم وارد این کار شدم و الان که کناره گرفته‌ام، شب‌ها آسوده می‌خوابم.»

     
  21. و این بند بندگی و این بار فقر و جهل
    به سرتاسر جهان ، به هر صورتی که هست
    نگون و گسسته و باد ………
    پایدار باشی پدرم نوریزاد .

     
  22. سخنی با آقای رامین کامران

    مبارزه جدا از مردم ، این است ریشه خشونت طلبی

    آقای کامران در نوشته مفصلی خواسته است کاربرد خشونت در مبارزه سیاسی را تحلیل و توصیه نماید و سیاستمدارانی را که با ایده های ایشان مخالفند با انگ عافیت طلبی تا سطح معلمین اخلاق تنزل دهد. او ضمن بر شمردن برخی موارد درست و منطقی در خصوص عدم تعبیر از خشونت بمنزله اقدام مسلحانه در نهایت مکنونات قلبی خود را پنهان نمی دارد ، او به فکر براندازی نظامی است که حداقل نیمی از مردم به درست یا نادرست از آن حمایت می کنند. بحث مفصلی که گاه بصورت متناقض ایشان پیش می برند بحث جدیدی در ایران نیست ، سابقه این بحث ها به دوران قبل از انقلاب مردم ایران بر می گردد، آقای کامران برای اینکه از گزند نظریه پردازی های منسوخ روشنفکران انقلابی نمای دوره ستم شاهی در امان باشد مراجعه ناقصی به گذشته می نماید بدون آنکه به ریشه اصلی نافرجامی مبارزان آن دوره پی برده باشد.
    این جانب قصد ندارم سطر به سطر نوشته ایشان را نقد نمایم اما تجارب بدست آمده در این یکصد سال مبارزه مردم کشورهای گوناگون را بصورت رئوس وار و کوتاه ذکر می کنم تا بدانیم “چه باید کرد “.

    1- خشونت عبارت است از تحمیل اراده اقلیت بر اکثریت .

    2-خشونت اقلیت حاکم بر اکثریت حکومت شونده امری است مذموم و میرنده که با مبارزه مستمر و مسالمت آمیز اکثریت به تدریج از بین می رود و جای خود را به مردم سالاری واقعی می دهد.

    3- کاربرد خشونت توسط مبارزین سیاسی در کلیت خود توصیه نمی شود مگر در در موارد نادر که بمنظور دفاع اکثریت قاطع در مقابل خشونت لجام گسیخته اقلیت حاکم صورت بگیرد. همانگونه که در انقلاب 57 رخ داد.

    4- کاربرد خشونت نه تاکتیک است نه استراتژی. آنهائیکه به کاربرد خشونت باور دارند نسبت به در “اقلیت ” بودن خود تردید دارند.

    5-آنهائیکه مردم را به خشونت دعوت می نمایند به حقانیت تاریخی نظرات خود ایمان ندارند و به مبارزه سکتاریستی جدا از مردم روی می آورند.

    6- در هیج جایی از دنیای امروز مبارزه بدون سازمانهای مردم نهاد ، احزاب ، سندیکاها و ….و تشکیلات فراگیر ممکن نبوده و به پیروزی قطعی دست نمی یابد. جنبش های فاقد پایگاه اجتماعی سازمان یافته مورد دستبرد نیروهای اهریمنی خارجی قرار گرفته و در نهایت بصورت یک حرکت ضد ملی سرکوب می شوند.

    7- “میزان رای ملت است “یک شعار دموکراتیک است که هیچ مبارز راستینی نباید از آن غفلت کند و لازم است از همین مسیر و در چارچوب یک مبارزه قانونی با صبر و حوصله و شکیبایی تاریخی اندیشه خود را به کرسی اکثریت برساند حتی اگر همه راهها بر روی او بسته باشد، یقین داشته باشیم این مسیر بالاخره هموار خواهد گردید.

    8- حضور با شکوه میلیونی و حماسی مردم ایران در 22 بهمن امسال نشان داد مردم میهنمان همچنان بر آرمانهای انقلاب 57 پای می فشرند و مبارزه خود را تا نیل به پیروزی نهایی با وحدت ملی ادامه خواهند داد.

    9- خشونت و افراطیگری گروههای سیاسی اپوزسیون از یکطرف و برخی نیروهای حاکمیت از طرف دیگر ضربات جبران ناپذیری تا کنون به روند سالم انقلاب ایران زده است به هوش باشیم تا آن حوادث تکرار نگردند.
    …….
    …….
    اینها برخی درسهای انقلاب شکوهمند مردم ایران است لطفا قدری صبور باشید کاری نکنید که از حول حلیم توی دیگ بیفتید.
    آنکه ناموخت از روزگار نیاموزد از هیچ آموزگار
    با احترام

     
  23. دانشجوی عزیز

    سلام برشما

    سخن در باب تاریخ های مکتوب بشری که قدمت آنها به پنج هزار سال میرسد بسیار است ،من عنایت دارم که تاریخ در نوع غالب آن امری ظن آور است .
    جنایعالی اولا باید رویکرد دقیق خویش را در باب تاریخ روشن کنید ،آیا معتقدید باید کلا و تماما تاریخ مکتوب بشری را دور ریخت یا خیر؟

    ثانیا :از بیانات شما اینطور ظاهر میشود که شما بنوعی تحلیل در تاریخ معتقدید که این با رویکرد اول ناسازگار است ،ما اصلا ورودی به مبحث اسباب و علل جنگ ایران و اعراب نکردیم!شما در گفتگو با سید ابوالفضل قضیه پاره کردن نامه پیامبر را می پذیرید (بالاخره تاریخ مقبول است اجمالا یا خیر؟) لکن در دنباله میفرمایید روایت اینکه خسرو پرویز دستور دستگیری پیامبر را یا قتل او را صادر کرد را در هیچ تاریخی ندیده ام (کدام تاریخ را قبول دارید؟)
    من خواستم عرض کنم این ماجرا نه تنها در تاریخ هست بلکه متواترا نقل شده است ،و میدانید که صرفنظر از مباحث درون دینی تکیه بر نقل متواتر (که موجب حصول علم است) از سنت های رایج بین عقلاست ،اینکه پیشدستی بفرمایید و روی یک تحلیل تاریخی مبتنی بر احتراز از بررسی علل پیدایش جنگ بین ایران و اعراب این قسمت را حذف کنید یا قبول نکنید ،بنظرم (جسارت نشود) رویکردی دلبخواهی در بررسی مسائل تحلیلی تاریخی است.اصلا ما کاری به علل پیدایش آن جنگ نداریم (اگرچه در وقت خود به حقیقت ماجرا خواهیم پرداخت) به چه جهت در ماجرای واحد که مورد نقل متواتر کتب تاریخی است بخشی را می پذیرید و بخشی را نمی پذیرید؟

    و اگر اساسا استناد به تاریخ را ناصواب میدانید و میراث مکتوب بشری در عرصه تاریخ را کلا بیهوده میدانید بنظرم بحثهایی که در باره همان تاریخ ادیان و غیرو پیش کشیدید هباء منثورا خواهد شد ،و این منجر به این خواهد شد که هرکس به دلخواه خود و قطع نظر از فاکت ها و واقعیت های گذشته مسائل را تفسیر کند.بنظرم التزام به چنین رویکردی مقبول عقلاء نیست.

    با سپاس

     
  24. آقاى مرتضاى گرامى

    من هم مانند دانشجوى گرامى ابتدا از حضور شما در اينجا بسيار خوشحال شدم اما ديگر به بحث باشما عقيده اى ندارم اگر عقيده داشتم به آن ادامه مى دادم. اگر بخواهم سخنانى نظير سخنان شما را بشنوم به صدا و سيماى جمهورى اسلامى يا سايت هاى مراجع مراجعه مى كنم.
    و نيز احترام بسيارى براى دوستان گرامى ام در اينجا قائلم، بحثى را كه در پست هاى اخير بين دوستان در گرفته است را دنبال مى كنم و از آن مى آموزم اما در آن شركت نمى كنم. زيرا بحث هاى مبنايى در مورد اهميت يا فايده مذاهب را نتيجه بخش نمى دانم چون صرفنظر از اينكه ما فكر كنيم مذهب در تاريخ بشر مفيد بوده است يا مضر ( بحث دانشجوى گرامى) پيامبر وجود داشته يا نه ( بحث مزدك گرامى) مذاهب با پيروان كثيرشان بعنوان يك واقعيت خارجى وجود دارند و طبيعى است كه در نشيب هاى تاريخى هم براى ابراز هويت و ابراز وجود پيروانى كه وسيله ديگرى براى ابراز وجود خود در دست ندارند، مورد استفاده قرار گيرند.
    براى من مصاديق خارجى اهميت دارند و اعتقاد دارم كه بحث بايد بر روى مصاديق خارجى باشد تا نشان دهد مضرات مذاهب هنگامى كه بر سرير قدرت قرار مى گيرند چيست و همانگونه كه بسيار گفته ام ( از پيش از آنكه شما به بحث ها بپيونديد) ايمان مذهبى به عنوان باور قلبى و شخصى را كه به زندگى ديگران دست اندازى نكند گرامى مى دارم.
    علت غيبتم در بحث هايى كه اكنون در گرفته همين است. بيشتر مى خوانم. چون در اين باب سخن تازه اى ندارم و از گفتن سخن تكرارى گريزانم.
    من با بسيارى از دوستان نگاه يكسانى دارم، بنا براين لازم نيست خود را به زحمت انداخته و كنكاش و روانكاوى كنيد و بخواهيد سخنانى را به من نسبت دهيد مگر آنكه بخواهيد با زير سوال بردن من قال، ازپاسخ به ما قال طفره رويد

    با آرزوى تندرستى و پايدارى آقاى نوريزاد
    خدانگهدار

    ———————-

    سلام آنیتای خوب

    بسیار مشتاق این بودم که در اینجا مطلبی از شما در باب بانوان بخوانیم و منتشر کنیم. این که در ذهن آنیتای خوب ما، زن بودن مادر بودن دختر بودن همسر بودن فعال بودن در خانه بودن در جامعه بودن عشق ورزیدن تفریح کردن شاد بودن شیطنت کردن داد زدن سیاسی بودن خانه دار بودن خانواده دار بودن دانشمند بودن ایرانی بودن جهانی بودن برای یک زن ایرانی و اساساً ” زن ” در نگاه آنیتای گرامی ما با چه معانی شریفی مترادف است. برای ما می نویسی نازنین؟
    با احترام

     
  25. نگاه
    ۹:۲۷ بعد از ظهر / بهمن ۲۵, ۱۳۹۲
    آقاى مرتضى:

    اگر سخن اینجانب را رمى! به وکالت بردیا نمى کنید مى خواستم بپرسم در فرازى از سخن آقاى بردیا که ایشان قصص قران را سمبولیک دانسته اند و شما با لحن بسیار دانشمندانه اى فرموده اید که هیچ سخنى را بدون ادله و استدلال نمى پذیرید مى خواستم بدانم چگونه
    زنده ماندن انسان در شکم ماهى ( یونس)، مار شدن عصا و بالعکس، نصف شدن دریا ( موسى) طوفانى که تمام کره زمین، حتى قله اورست را از دریا بپوشاند و زنده ماندن یک زوج از هر حیوان در یک کشتى،( نوح) خوابیدن عده اى به مدت سیصد سال و سپس بیدار شدن آنها ( اصحاب کهف) و ……. نیاز به ادله و استدلال ندارند و بدون ادله و استدلال باید پذیرفت ولى اینکه اینان قصص سمبولیک باشند نیاز به ادله و استدلال دارد؟؟

    نگاه محترم

    از توجه شما و سوال دقیق شما سپاسگزارم

    در پاسخ باید عرض کنم که اولا:

    سمبولیک بودن قصص و آیاتی که بصراحت اشخاص خاصی را یاد کرده است و ماجراهایی و اموری از قبیل آنچه که شمارش کرده اید را بازگو میکند ،خلاف ظاهر قرآن و برخی آیات عمومی دیگر است که حاکی از ارسال رسل در طول تاریخ و بازگویی تاریخ زندگی و مبارزات آنها با طواغیت و متکبرین و مظاهر شرک و بندگی غیر خداست.

    مضافا اینکه برخی از این قصص مورد تایید بخشهایی از همین تورات و انجیل های محرف و عهدین عتیق و جدید است. بنابر این بر اساس قواعد ادبی استظهاری که روش عقلاء در فهم متون است ،ظواهر الفاظ حجیت دارند و قابل تمسک و استدلالند مگر آنکه برهان عقلی یا شاهد نقلی معتبر بر خلاف آن ظاهر دلالت کند.

    مثلا اگر در قران فرموده است : “”ثم استوی علی العرش”” ،یعنی بظاهر لفظ خداوند روی تخت نشست ،ما بر اساس براهین عقلی معتبر که در باب ذات و صفات خداوند داریم ،و بنحو خاص برهان دقیق عقلی بر نفی جسمانیت خدای متعال داریم ،لابدیم از اینکه ظاهر لفظ را تاویل به معانی مناسب با نزاهت خدای متعال از عوارض ماده و مدت و آثار جسمانی کنیم ،مثلا چنانکه در شواهد نقلی وارد شده است ،عرش را کنایه از مقام تدبیر یا مقام احاطه علمی خدای متعال بعد از خلق عالم بدانیم.

    و ثانیا: در مواردی که جنابعالی بعنوان تمثیلی برای لزوم سمبولیک بودن آنها ذکر کردید(معجزات انبیاء) برهانی بر لزوم این تاویل و انصراف لفظی نداریم زیرا :
    اولا :معجزات انبیاء و لزوم همراهی دعوت هر پیامبر با معجزه (والا ممکن است هر کس دعوی نبوت کند و از کجا صدق او احراز شود؟) مستظهر به برهان عقلی و شواهد تاییدی نقلی در مباحث نبوت عامه است.

    و ثانیا:مساله اعجاز و معجزه چیزی از جنس خرق عادت است(یعنی عادت طبیعی مناسبات علتی و معلولی مشهود ما )نه از قبیل خرق قانون علیت عمومی.
    توضیح اینکه :اولا قرآن قانون علیت عمومی را پذیرفته است ،و ثانیا معجزات انبیاء را از قبیل خروج از این قانون نمیداند ،اگر عصای موسی بقدرت الهی تبدیل به اژدها یا ماری بزرگ میشود ،نه این است که معلول و پدیده ای بی علت پدیدار شده باشد تا کسی آنرا رمی به خرافه و نقض قانون علیت کند ،بلکه سلسله اسباب و عللی که خارج از علم ماست سبب حصول چنین پدیده ای میشود .
    مثل اینکه بسیاری از فعل و انفعالات و ترکیبات فیزیکی یا شیمیایی در طبیعت هست که الان برای ما واضح و بدیهی است ،در حالیکه مثلا پانصد سال قبل بشر از آن بی اطلاع بوده است .
    اینرا هم توجه کنید که هیچ منعی ندارد که چیزی در قرون گذشته معجزه ای برای نبیی بوده باشد (با اتکاء به علم و قدرت وجود مطلق یعنی خدا) بعد در قرون آینده همان مناسبات علی معلول در آنمورد مورد کشف های علمی بشر واقع شود ،برای شما وجدانی است که اگر هزار سال قبل گفته میشد که میشود از این سوی کره زمین تصویر فرد دیگری را در آنسوی کره زمین با آن مسافت ها غیر قابل باور دید ،همه به این تصور می خندیدند ،چرا؟ زیرا اسباب و علل عادی این پدیده برایشان معلوم نبود. و امروز معجزه اینترنت و ماهواره و اینطور امکانات برای من و شما امری عادی است.

    البته شما در مقام بیان آن معجزات انبیاء در برخی موارد کم لطفی کردید ،مساله شکافته شدن دریا با اعجاز عصای موسی اینطور نبوده است که تمام سطح کره زمین و بقول شما حتی قله اورست را پوشانده باشد (فرض کنید اگر هم بود چه ایرادی داشت؟)بلکه شکافته شدن همین رود نیل که در بزرگی مثل یک دریای کوچک بوده است شکافته شده است.

    ثالثا:این نحو استبعادها بازگشت میکند به نحوه جهان بینی فرد ،و معرفت او نسبت به خدای متعال و اوصاف او مثل علم و قدرت و حکمت و غیرو ،اگر کسی هنوز در بررسی جهان بینی و هستی شناسی، مسائل مربوط به خالق هستی برایش حل نشده باشد ،نفعی برای او نیست که به بحث اعجاز انبیاء و ماهیت آن و یا مفاهیمی این چنینی که در کتب انبیاء وارد شده است بپردازد ،بلکه نافع آنست که چنین ذهنیتی ابتدا به ادله توحید بپردازد،و توحید است که سنگ بنای همه این معارف است.

    و رابعا: کسی که چنین استبعاداتی در اینطور پدیده های اعجاز گونه متکی به وحی دارد ،سوای استبعاد،آیا برهان عقلی یا حتی علمی بر خلاف آنها دارد؟

    با سپاس از توجه شما

     
  26. آقای نوری زاد عزیز ، من شما رو مثل پدرم دوست دارم و مطالب شما رو همیشه میخونم . من ساکن شهر سمنان هستم و چند روز پیش که تهران کار داشتم و با خانواده ام بودم طوری هماهنگ کردم که ساعتی که حدس میزدم شما جلوی درب اون وزارت خونه هستین بیام وشما رو ببینم اما نتونستم توقف کنم و فقط با بوق ماشین شما رو متوجه کردم و دستم رو به علامت v ( پیروزی ) به شما نشون دادم ( با ماشین ال نود سفید بودم ، 23 بهمن ) .من هم مثل شما جواز کارم باطل شده ، من یه مغازه دار معمولی بودم و حدود سه ساله که بیکارم و علتش اینه که تو یه خانواده بهایی به دنیا اومدم ، پدرم هم به اتهام تبلیغ علیه نظام !!!!! با داشتن هفتاد سال سن الآن نزدیکه به یک ساله که تو زندان سمنانه . دوستهای من همه شما رو دوست دارند و شما سنبل عدالت خواهی و آزادگی هستین ، شما خیلی مرد هستین و چون شناخته شده هستین نمی تونند به این راحتی ها حذفتون کنند ولی خواهشا مواظب خودتون باشین که آسیب نبینید ، برنامه سفرهای شما به کردستان و خوزستان هم خیلی جالب بود . ای کاش میتونستم انرژی بیشتری به شما بدم فقط اگه ممکنه با یه جواب کوچیک منو خوشحال کنید که مطمئن بشم پیغام منو خوندین ، دستتون رو از دور میبوسم

     
  27. از مردن میترسی پیرمرد؟

    همیشه گفته‌ام که شما مومنین، به ما بی‌ایمان‌ها نیاز دارید تا یادتان بیاندازیم که به چه چیزهایی ایمان دارید! چون خودتان فراموش می‌کنید. کسی که مرگ را انتها نمی‌داند، نه از «نبودن» می‌ترسد، نه به خاطرش افسوس می‌خورد. ضمنا مثل اویس قرنی، نگران «نشدن»ها نخواهد بود، چون می‌تواند به بعد از مرگ موکولشان کند.
    تابستان امسال که رفت، خواهر بزرگم بنا به برنامه‌ای که دکترها ترتیبش را داده بودند، روی تخت عمل جراحی قلب باز خوابید، اما به خاطر خطای ناجوانمردانه پزشکی، حین عمل، دچار سکته مغزی شد، یک ماه تمام در آی‌سی‌یو ماند، کرخت و بی‌توان شد، حافظه کوتاه مدتش را هم از دست داد. از یک طرف عصبانی و ناراحت بودیم، و از طرفی خوشحال که دچار فلج فیزیکی نشد. یک بار که با برادرم داشتیم برای ملاقات می‌رفتیم، توی اتوبان کرج تهران، پشت فرمان، با سرعت صد و بیست کیلومتر در ساعت، گله می‌کرد از حال و وضع خواهر. گفتم از کجا مطمئنی الان مایی که با این سرعت در حرکتیم و هر لحظه رفتن یک قلوه سنگ به زیر چرخ ماشین، می‌تواند جفت‌مان را راهی قبرستان کند، جایمان امن‌تر است از خواهرمان که به دستگاه وصل است؟ موقعیت‌سنج‌های شما مومنین اشکال اساسی دارد. از خودتان تصمیم می‌گیرید که خود را حالا حالاها زنده بپندارید، یا تصمیم می‌گیرید که خود را آفتاب لب بوم فرض بگیرید.، بدون اینکه چیزی بدانید. کلا موجودات جالبی هستید
    آدم ترسویی نیستم. اما بی‌کس و کارم. مثل آن پنج سرباز گروگان گرفته شده. شاید از آنها هم بدتر، چون کسی برای من طوفان توعییتری راه نخواهد انداخت. برخلاف تو، (جز در فضای مجازی)، مخل امنیت ملی نبوده‌ام هیچوقت، و بنابراین حتی ارزش بازداشت شدن هم ندارم. اما به خاطر وضعیت خدمتم، ساده‌ترین استعلام اداری، مرا به سیستان و بلوچستان برمیگرداند. مثل بازی مار پله، که کافی بود نیش بخوری تا سقوط کنی. البته معترفم که پله و نردبان چندانی هم جلوی پاهایم نبوده تا الان، که اگر صعود کرده بودم، وضعم این نبود که هست، ولی همین وضع هم، بند یک نیش است.

    این روزها، خیلی‌ها دوست دارند ملاقاتت کنند، چون قهرمانشان شده‌ای. این مردم دوست دارند یک نفر به جای خودشان برود روی مین! ازینکه داری با جان خودت معبر باز می‌کنی خوشحالند. با خودم می‌گفتم حکمت خوبی داشته که وقتی آمدم که تو را با شاسی بلندشان برده بودند، چون اگر غیر ازین بود، من هم جزء کسانی قرار می‌گرفتم که به ملاقات قهرمان می‌روند. تو قهرمان من نیستی. تو برای من همان نوری زادی هستی که در عمق یک خاکریز مجازی در وبلاگش، گرفتارش کردم به سوال‌های خودم. نوریزادی که تسلیم یک جوان لیبرال شد. با این فرق که به تن این لیبرال، ترکش مصائب زندگی خورده، وانقدر خون ازو رفته که دل و دماغ هیچ بحثی را ندارد. مصائبی که باعث و بانی‌اش نظام مقدسی بود که تو برایش جنگیدی. عکس پارچه سفیدی که رویش با خط خوبت نوشته بودی اموالت را پس نمی‌دهند که دیدم، خواستم بیایم و حضورا بپرسم که اینجا که ایستاده‌ای، جوانی آدم را هم پس می‌دهند یا نه؟ که اگر می‌دهند من هم بیایم و بساط کنم.
    من و تو باید در شرایط برابر دیدار کنیم. جلوی وزارت، تو قهرمانی، و من زائر قهرمان. تو اگر قهرمانی، به مقامت راضی باش، اما من مقام زائر قهرمان را نمی‌پذیرم. خودخواهم، نه؟

    یادت که نرفته از شهیدی نوشته بودی که در لحظات آخر فقط صاحب بخش ناچیزی از بدنش بود و آدرس خانه پدرش را به تو داد.. من لیبرال زخمی، کنار گوش پدرم هستم و خبر ندارد که زخمی‌ام. من حتی پیغامی برای کسی ندارم که تو را پیک آن کنم. ما بی‌ایمان‌ها، حتی منتظر دنیای دیگری نیستیم که نشدن‌های این دنیایمان را آنجا تجربه کنیم. برای همین از شما مومنین شجاع تریم. هر از دست دادنی برای ما، خیلی سنگین‌تر از از دست دادن‌های شماست. من را از، از دست دادن فرصت فشردن دستت نترسان. من آماده هر نشدنی هستم. مباد که بی‌ایمان‌ها، اویس قرنی تر از شما مومنین شوند
    هر وقت که دلت هوای رفقای آرمیده زیر خاک کرد، بگو من هم بیایم. تنهایی، قبرستان ترسناک است.

     
  28. رامین کامران

    نه گاندی، نه گوارا

    یکی از مشکلات اصلی ما در طرح اندازی مبارزه با نظام اسلامی، مسئلهُ خشونت است که هنوز تکلیفمان را با آن روشن نکرده ایم. مدتیست که دائم شعار احتراز از خشونت را به گوشمان میکنند، از طرف مقابل هم صحبت از مبارزهُ مسلحانه دارد دوباره مطرح میگردد. این دو خطا مکمل هم است. وحشت از خشونت و شیفتگی نسبت به آن، هر دو نشانهُ سردرگمی است در مقابل این پدیده. خشونت، چه حاضر و چه غایب، هر قضاوتی راجع به خودش و هر تصوری راجع به استفادهُ از آن داشته باشیم، در مبارزه نقش محوری خواهد داشت. پس باید ببینیم از آن چه میتوان طلبید و چه نمیتوان و چه موضعی میتوان و میباید در قبالش اتخاذ نمود.
    از مبارزهُ بی خشونت شروع کنیم که این روزها مد است و فضای زیادی به تبلیغ آن اختصاص یافته است.

    خشونت گریزی
    گفتاری که خشونت گریزی را در مبارزهُ سیاسی ترویج مینماید، دو چهره دارد. یکی خشونت گریزی مطلق که این کار را هدف محسوب میکند و دیگر خشونت گریزی به عنوان روش مبارزه که وسیله اش میشمارد. این دو بی ارتباط نیست و آنچه که در عمل واقع شده این است که اولی دومی را در خود تحلیل برده.
    احتراز از خشونت به عنوان روش مبارزه، بر این اساس استوار است که اگر ما خشونت نشان ندهیم، خود حکومت، پس از اینکه متوجه شد قادر به حذف مخالفت نیست، دست از خشونت خواهد کشید و تسلیم خواسته های ما خواهد شد. تصویر، همینطوری، زیاده از حد ساده و ابتدایی به نظر میاید و باید در آن دقیق شد. این روش که از وجهی از مبارزات استقلال طلبان هندی یا حق طلبی سیاهان آمریکایی و آفریقایی، الهام گرفته شده است، در حقیقت روی افکار عمومی طرف مقابل حساب میکند، نه روی نازک دلی نیروهای مسلحش. هدف آن تأثیر نهادن روی مردمی است که نیروهای سرکوبگر به آنها تکیه دارند، یا به هر ترتیبی در خدمت آنها هستند و از آنها حرف شنوی دارند. در یک مورد مردم و افکار عمومی انگلستان هدف بودند، در مورد دیگر آمریکا و آفریقای جنوبی، مردمانی زیسته در دمکراسی و خواه ناخواه متأثر از ارزشهای آن. این را هم اضافه کنم که در هیچکدام از این سه مورد کار به این اندازه یکسره و ساده و بی خشونت نبود که برخی مدعیند و این تصویری که از وقایع تاریخی به همه عرضه میگردد، بسیار ابتدایی و غیردقیق است.
    نکته ای که باید بدان توجه داشت، این است که ما با افکار عمومی کشوری طرف نیستیم که بخواهد دلش به حال ما بسوزد و نیروهای مسلحش را از خشونت نسبت به ما بازبدارد. افکار عمومی ایران، تا حدی که میشود از چنین چیزی صحبت کرد، همان مردمی هستند که مانند ما فکر میکنند و از دست این حکومت به تنگ آمده اند و از آنجا که بر آن اختیاری ندارند، دلسوزی شان برای ما به کارمان نمیاید و به هر صورت کوشش برای جلب همدردی شان تحصیل حاصل است. شاید حداکثر بتوان به این امید بست که تماشای ضربه دیدن مبارزان به میدان بکشاندشان، البته نه به عشق کتک خوردن، برای پیش بردن مبارزه. حریف ما هم که چندان پابند ارزشهای دمکراتیک و انساندوستانه نیست که قرار باشد دلش به حال ما بسوزد.
    نقطهُ اتکای این روش به ظاهر سیاسی که در عمل به الزامات عمل سیاسی بی اعتناست، در حقیقت، خشونت گریزی مطلق و بی قید و شرط است که اساساً اخلاقی یا مذهبی است و ابداً ربطی به سیاست ندارد. این است که مایهُ اصلی اعتبار تراشیدن برای گفتار خشونت گریز شده است و رواجش، صرفنظر از صداقت یا بی صداقتی آنهایی که ترویجش مینمایند، هم به فکر و عمل مبارزه لطمه زده و هم موجب ره گم کردگی بسیاری گشته است.

    متأسفانه یکی از مشکلاتی که در کار مبارزه با آن روبرو هستیم، مواجهه با یک رشته ژست های اخلاقی و گاه مذهبی است و یادآوری دائم کارهایی که نباید کرد، تؤام با این ادعای نابجا که ما داریم از موضعی بالاتر از سیاست حرف میزنیم و همه باید حرف ما را گوش کنند. جواب این است که اولاً مذهب کاری به سیاست ندارد، چه اسلام، چه بودایی گری چه هر مذهب دیگر. البته اخلاق اهمیت خود را دارد، ولی وقتی کسی در بارهُ سیاست حرف میزند باید منطق آنرا هم در نظر بگیرد. میتوانیم از سیاست رو برگردانیم و دنبال چیزی برویم که مهمتر یا بهتر یا برتر از آن میشمریم، ولی موضع بالاتری نداریم که در آن قرار بگیریم و سیاست را تابع و ضمیمهُ آن بشمریم. بی توجهی به منطق سیاست یا مختل کردنش، با چنین بهانه هایی بیجاست. این نوع ادعاها و خودنمایی ها به این میماند که کسی برای اثبات شیک پوشی خود، در میدان تنیس هم با اسموکینگ ظاهر شود. اگر کسی جداً معتقد است که دارد به کاری برتر از سیاست میپردازد، به همان کار برسد بهتر است تا دائم در میدان بحث سیاسی اختلال و برای دیگران مزاحمت ایجاد نماید. دست نبردن به خشونت البته عملی است پسندیده، ولی دست نبردن به خشونت در جایی که باید، بسیار ناپسند است. نمیتوان یکی را بنا بر تعریف اخلاقی شمرد و دیگری را نه. آنچه اخلاقی است، بجا به کار بردن خشونت است، نه حذف آن. ملت ایران دارد از نفس خود دفاع میکند، به چه عنوان میتوان به دستاویز اخلاق از کاربرد خشونت منعش کرد؟
    وقتی خشونت گریزی مبدل به ارزش مطلق میشود، خودش تبدیل به هدف میگردد و دیگر وسیله نیست، چه برای براندازی و چه برای کار دیگر. قبول این دیدگاه شاید برای پیروزی بر نفس امّاره مناسب باشد ولی در مبارزهُ سیاسی مترادف قبول پیشاپیش شکست است. مشکل اصلی ما گردآوری نیروست برای براندازی ولی در شرایط فعلی تعداد نبایدگویان بسیار بیشتر از آنهایی شده که میگویند باید کاری کرد. در نتیجه، مبارزهُ ما به ماشینی مانند شده که موتورش کار نمیکند ولی عده ای دورش جمع شده اند و مصرند که باید ترمزش را تعمیر کرد.

    رواج گفتار خشونت گریز، مبارزه با نظام اسلامی را از اصل و بنیاد محدود و به عبارت دقیقتر بی اثر میکند و در حقیقت نفس خشونت گریزی را به مقام هدف مبارزه ارتقأ میدهد که باید همه چیز را به استخدام خود بگیرد. این امر باعث شده تا براندازی عملاً نزد برخی مترادف به کارگیری خشونت تصور گردد و حتی با مبارزهُ مسلحانه یکی شمرده شود.

    خشونت شیفتگی
    در اینجا هم میتوان مثل مورد قبلی صحبت از دو برداشت وابسته به هم کرد. یکی استفاده از تاکتیک های مسلحانه در پیروزی و دیگر شیفتگی در برابر خشونت و در نهایت خود سلاح و انتظار معجزه از این وسیله. اینجا هم اولی سالهاست در دومی تحلیل رفته، از همان دوران شاه و مبارزات چریکی.
    تصور رایج در باب مبارزهُ مسلحانه در بین ایرانیان به نهایت درجه ابتدایی است. زیرا در آن، خود سلاح محور توجه قرار میگیرد؛ نه به کسی که باید از آن استفاده کند توجه کافی میشود، نه به استراتژی و تاکتیکی که باید به این استفاده سامان بدهد. همین که اسلحه پیدا شد، مشکل حل است، چون راه حل، آدم و فکر او نیست، سلاحی است که به دست گرفته است. برای همین است که وقتی از علاقمندان به این روش میپرسید که استراتژی شما چیست، با سکوت مواجه میگردید. مشکل مال امروز نیست، در سالهایی هم که روش چریکی مد بود و حرفی غیر از این در بین جوانان مبارز خریدار نداشت، اوضاع از همین قرار بود. بیخود نبود که عنوان معروف ترین کتابی که در تبلیغ این روش نوشته شد «مبارزهُ مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک» بود و در آن هیچکدام اینها نه درست روشن شده بود و نه از هم متمایز گشته بود.
    این طرح و روش مدتهاست که شکست خورده است، لااقل در ایران. آنچه باعث شده توهمات در باب این ترتیب عمل نامعقول، دوام پیدا کند و گاه حتی امروز هم سخنانی در توجیه یا تشویق آن، از دهان برخی شنیده شود، هالهُ رمانتیکی است که از ابتدای دههُ چهل، این روش را احاطه کرده بود و بیش از متوجه کردن مردم به کارآیی آن، نظرشان را به ارزش نمادین کار، آرمانگرایی رهروان این راه، خشونت شدید ساواک، جرأت و گاه قهرمانی چریکها و خلاصه این گونه عوامل جنبی جلب میکرد. مثالی مشابه همان ژست های اخلاقی ـ مذهبی در باب مبارزهُ بی خشونت، نامرتبط با منطق مبارزه ولی مناسب برای چهره سازی.

    به هر حال دخالت دادن عوامل خارجی در توجیه روشی که از بابت عملی بی عاقبت است، گرهی از کاری باز نمیکند. مشی مسلحانه نه پنجاه سال پیش در ایران کارآیی داشت، نه امروز دارد. رؤیاهای پنجاه سال پیش هم اگر کاربردی در آن زمان داشت، امروز حتماً ندارد.
    اگر باز همان بساط چریک بازی راه بیافتد، باز فقط گروه معدودی از جوانان به آن خواهند گروید و در نهایت باز هم کاری از دستشان برنخواهد آمد. این افت نیروی مبارزه از همان ابتدا گریبانگیر مشی مسلحانه خواهد شد و بخش اعظم مردمی را که باید با این حکومت مصاف بدهند، از میدان مبارزه بیرون نگاه خواهد داشت و از قدم نخست، مهر شکست را بر پیشانی نبردی که بخواهد به این ترتیب پیش برود، خواهد زد. تلفات اصلی مبارزهُ مسلحانه را اینجا باید جست، نه در میان کشتگان نبرد.
    این را هم فراموش نکنیم که رفتن به این راه، از همان ابتدا، هزار اشکال برای بعد از پیروزی ایجاد میکند که باید از هم اکنون به آنها نیز اندیشید و مهمترینشان معضل خلع سلاح نیروهای مسلحی است که در سیر چنین مبارزه ای شکل میگیرند و از دل آن سر برمیاورند. به راه انداختن کار، یک داستان است و متوقف کردنش یکی دیگر. موفقیت در اولی به هیچوجه ضامن کامیابی در دومی نیست.

    نکتهُ آخری را هم اضافه کنم که تصویر تکمیل بشود. متأسفانه چندیست، یعنی بخصوص بعد از شروع نزدیکی بین جمهوری اسلامی و آمریکا، که مبارزهُ مسلحانه ناگهان مبلغان جدید پیدا کرده است که تا چندی پیش مطلقاً از آنها خبری نبود. طبعاً جای تعجب است که چگونه در شرایطی که حکومت دارد در مقابل مردم ایران ضعیف تر میشود، ناگهان گروهی پیدا شده اند که فکر میکنند باید دست به مبارزهُ مسلحانه برد. معمولاً این نوع مبارزه هنگامی معقول جلوه میکند که محکم شدن موقعیت استبداد، باعث میگردد تا مردم از هر روش دیگری امید ببرند و راهی مبارزهُ مسلحانه پیش پایشان باقی نماند.
    دلیل این اقبال ناگهانی را باید، متأسفانه، مانند بسیاری از تحولات دیگری که در اپوزیسیون شاهد آن بوده ایم، در سیاست خارجی، یا به عبارت دقیقتر در سیاست دول خارجی، جست. طرح اندازی برای خاورمیانهُ نوین که مدتهاست در دستور کار نومحافظه کاران قرار گرفته است، پاشاندن ساختارهای موجود کشورهای در این منطقه را ایجاب میکند. مورد عراق و لیبی را دیدیم، مورد سوریه را هم که به نظر نمیاید به انجامی برسد، شاهدیم. این روش در حقیقت از بین بردن دولتها را هدف داردکه به ناچار منجر به از هم پاشیدن کشورها و ملت ها خواهد شد تا خاورمیانه را به واحدهای سیاسی کوچک و سستی تقسیم کند که برای آمریکا و بخصوص متحدش اسرائیل، قابل کنترل باشند. صحبتهایی که امروزه برای تشویق مبارزهُ مسلحانه میشنویم و فقط از دهان سالمندانی که خاطرات چریکی دوران آریامهر را عزیز میدارند، شنیده نمیشود، با این انگیزه در همه جا پراکنده میگردد. مقصود فقط دامن زدن است به هرج و مرج و در نهایت پاشاندن کشورهای مختلف منطقه و البته در صدر همهُ آنها ایران.

    چه باید کرد؟
    حال ببینیم که تکلیف ما بین این خشونت گریزی و خشونت شیفتگی چیست.
    هدف ما براندازی نظام موجود است به قصد برپایی نظامی دمکراتیک، لیبرال و لائیک. باز هم، با استفاده از فرصت، یادآوری بکنم که براندازی، برخلاف آنچه که برخی تصور میکنند یا مصرند تصور کنند، به هیچوجه مترادف مبارزهُ مسلحانه نیست، چه چریکی و چه غیر از آن. البته مفهوم اجبار، اجبار اصحاب حکومت به وانهادن قدرت، در براندازی درج است، ولی هر اجباری با کاربرد سلاح حاصل نمیگردد تا قرار باشد هر جا کار به مخالفت و نبرد اراده ها کشید، انواع اسلحهُ سرد و گرم و ولرم مورد استفاده قرار بگیرد. مقصود ما وادار کردن حریف است به گردن نهادن به خواستمان و این کار وسایل مختلف دارد که یکی از آنها خشونت است. خشونت وسیلهُ مهمی است ولی در هر حال وسیله است. صرف نظر کردنی نیست، اما نه شیفتگی نسبت بدان درست است و نه نفرت و گریز از آن. باید راه درست استفاده از این وسیله پیدا کرد و آنرا به خدمت گرفت، نه اینکه به خدمتش درآمد.

    طبقه بندی منطقی وسایل، در درجهُ اول به تناسب بالا بردن امکان پیروزی ما صورت میگیرد، اینکه بخواهیم از برخی از آنها استفاده بکنیم یا نه، حال به دلایل اخلاقی یا غیر از آن، در مرحلهُ بعد وارد ارزیابی میگردد تا برخی از وسایل را حذف کند یا ترتیب استفاده از آنها را با ارجاع به معیاری غیر از کارآیی، تغییر بدهد. ترتیب فهرست را از بخش حذفی ان شروع نمیکنند. خشونت هم از این اصل مستثنی نیست.
    مخالفان نظام اسلامی، اساساً در موضع شروع به استفاده از خشونت نیستند. نه از این جهت که به گاندی یا دالایی لاما ارادت خاص دارند، اول به این دلیل اساسی که مثل هر مهاجمی صلح طلبند. توضیحی میدهم تا قضیه روشن شود و بتوانیم برویم سر دلیل دوم. مردم معمولاً خشونت و تهاجم را همنشین میشمارند و تصور میکنند که ابتدای به خشونت از سوی مهاجم صورت میپذیرد، در صورتی که به گفتهُ معروف کلوسویتز، واقع امر درست خلاف این است. او میگوید آنچه که باعث بروز جنگ میشود، عمل دفاع است نه حمله. اگر آنچه را که مهاجم طالب است به او واگذار کنیم، اصلاً جنگی واقع نمیشود و خشونتی بروز نمیکند. اگر جنگی درمیگیرد (و خشونتی بروز میکند) به این دلیل است که دفاعی هست نه فقط حمله ای. نظام اسلامی، در مقابل ما، در موضع دفاعی است چون میخواهد حاکمیتی را که از ملت به یغما برده است، برای خود نگاه دارد و اگر در مقابل خواست برحق ملت که میخواهد اختیار تعیین سرنوشتش را از دست او بستاند، مقاومت و مخالفت بکند که میکند، موجد خشونت میگردد. این از مسئولیت کلی و دلیل اول.
    دلیل دوم اینکه مخالفان نظام قدرت چندانی ندارند تا بخواهند با خشونت، بازی را افتتاح کنند. نظام که چنین قدرتی دارد، همیشه و از روز اول در استفاده از خشونت پیشدستی کرده است. رفتار خشنش را در برابر مخالفان میبینیم و میدانیم با این کار میکوشد تا ما را از سعی برای پس گرفتن حقمان، منصرف بسازد و بازبدارد. مقابلهُ ما هر صورتی که بگیرد، مقابله با خشونتی است که نظام به ما تحمیل کرده است.

    وقتی این فکر کمابیش بدیهی را پذیرفتیم که خشونت هم وسیله ایست مثل هر وسیلهُ دیگر و باید از آن به ترتیبی که باید استفاده کرد، میتوانیم بیاییم سر ترتیبات عقلانی این استفاده و روندی که معمولاً، نه همیشه، پیدا میکند. در درجهُ اول باید به دو نکته توجه نماییم. یکی اینکه حد استفاده از خشونت را نمیتوان از قبل معین نمود چون به تحول بازی بستگی دارد و از سوی یک بازیگر به تنهایی قابل تعیین نیست. دوم اینکه به همین دلیل، کاربرد خشونت از تهدید کاربرد آن جدا نیست و نکتهُ اصلی که اصلاً مورد توجه قرار نمیگیرد، در اینجاست. تهدید خشونت تقریباً همیشه بیش از خود آن مورد استفاده میگیرد. هر جا بخواهیم برای استفادهُ خویش از خشونت، از پیش حد تعیین کنیم، در حقیقت نقطه ای را تعیین کرده ایم که حریف کافیست بدان برسد تا بتواند ما را از میدان بیرون بیاندازد. به این ترتیب، از پیش معلوم او نموده ایم که در کجا خواهیم باخت یا به عبارت دقیقتر خود را بازنده خواهیم شمرد. اگر هم یکسر بگوییم که تحت هیچ عنوان دست به خشونت نخواهیم برد که بازی را قبل از شروع باخته ایم. اگر بخواهیم حتی تهدید خشونت را هم از مبارزه حذف نماییم، آنهم در مقابل جمهوری اسلامی، باید بساطمان را جمع کنیم و به خانه برویم چون هیچ بختی برای پیروزی نخواهیم داشت. در مبارزه با حریفی چون نظام اسلامی شاید بتوان از کاربرد خشونت صرف نظر کرد ولی از تهدید به این کار حتماً نمیتوان. اعلام عدم خشونت از ابتدای کار، بسیار از به کار نبردن خشونت خطرناک تر است چون دستمان را در تهدید و در مانور میبندد. بی موقعی و حتی خطر گفتار خشونت گریز از حذف این بعد مهم مبارزه برمیخیزد.

    هم ما و هم حکومت میکوشیم تا رودررویی را به ترتیبی تعریف کنیم و سازمان بدهیم که به نفعمان باشد و طبعاً از وسایلی استفاده نماییم که بخت پیروزی مان را افزایش دهد، خشونت هم یکی از این وسائل است. در ابتدای کار حکومت تصور میکند که استفاده از خشونت برایش بیشترین فایده را دارد. به همین دلیل هم هست که همیشه در این کار پیشدستی میکند. هر استبداد مستقر چنین رفتار میکند و نظام اسلامی از این بابت تفاوتی با بقیه ندارد. اساساً در نقطهُ شروع، هر حکومتی از انقلابیان جلوست و توان بیشتری برای بروز خشونت دارد. ولی در عین حال حرکت حکومت به سوی خشونت ترمزی هم دارد: هیچ حکومتی نمیخواهد خود را وحشی و قسی القلب نشان دهد پس میکوشد تا از خشونت استفادهُ حداقلی بکند تا موجد واکنش شدید نگردد. اما در نهایت، اگر کاربرد خشونت توسط حکومت نتوانست کارآیی لازم را نشان بدهد و مردم را به خانه برگرداند، تعادل عوض خواهد شد ـ چرخشگاه مبارزه اینجاست. چون صفوف مخالفان قویتر خواهد گشت و به همان نسبت بر امکانات آنان برای ابراز خشونت نیز افزوده خواهد گشت. از اینجاست که شعارهایی نظیر «وای به روزی که مسلح شویم» و امثال آن رواج میگیرد. ولی در این مرحله هم مانع اساسی برای جلوگیری از کاربرد خشونت رخ مینماید ـ این بار در جبههُ انقلابیان. اول اینکه اصولاً هیچ معلوم نیست این دسته از پس نیروهای مسلح رژیم بربیاید و دیگر اینکه وقتی باد به پرچمش میوزد و هر روز بر وسعتش افزوده میگردد و در مقابل، شمار دستهُ حریف کاهش میگیرد، دلیلی ندارد روش خود را عوض کند. هدف درهم کوبیدن ارادهُ رژیم است نه توپ بستن به خود آن. بازی سیاسی است و باید مردم را به سوی خود کشید. در همه حال امکان رفتن هرکدام ما به سوی خشونت مطلق بسیار کم است. از اول کار تا به آخر بین ما و حکومت دیالوگی بر سر خشونت برقرار است که نمیگذارد هیچکداممان، بدون توجه به حریف، موضع خویش را تعیین کنیم یا تغییر بدهیم.

    در جمع هر دو طرف مبارزه در دورانی که از بیشترین امتیاز برای کاربرد خشونت برخوردار هستند، با موانعی بسیار جدی و منطقی هم روبرویند که مانع رفتنشان به سوی خشونت بی مرز میشود. در مبارزهُ انقلابی، هر دو طرف، بیش از خود خشونت، از تهدید آن بهره میگیرند. منطقی هم هست که چنین باشد. از قوه به فعل آوردن تمامی خشونت ممکن، حتی در جنگ که از ابتدا تا انتها بر پاشنهُ خشونت میگردد، در موارد بسیار نادری رخ میدهد که معمولاً بدان جنگ تمام عیار یا مطلق (guerre totale) میگویند. در انقلاب که خشونت اصل نیست، این مسئله از جنگ هم نادرتر است.

    امکان استفاده از تهدید خشونت را برای خود محفوظ داشتن، مطلقاً لازمهُ کار است و اگر تحت هر عنوان از صفحه حذف شود، بازی به آخر رسیده است. ممنوع شمردن خشونت در حکم حذف خشونت از میدان مبارزه نیست که در هر صورت هیچگاه به تصمیم یک طرف ممکن نیست، محدود کردن میدان عمل خود است، بستن دست خود در مقابل حریفی که دستش باز است. باید توجه داشت که پیروزی بدون خشونت یا با خشونت هر چه کمتر، هم برای رژیم مطلوب است و هم، بیش از رژیم، برای ما. ترمز اصلی در اینجاست نه در پند و نصیحت های کم زحمت و گاه بی صداقت.

     
  29. به استواری معیار تازه بخشیدید / شما نه مثل دماوند او به مثل شماست

    با سلام خدمت جناب نوریزاد عزیز
    دیشب که از سر کار به منزل بر میگشتم در راه با یکی از دوستانم درباره ی شما صحبت میکردیم کاش میدونستید که چه جایی در دل مردمیکه درد فهمیدن دارند باز کردید و من به دوستم عرض کردم که نباید گذشته ی جناب نوریزاد رو به رخش کشید و ایشان رو آزرده خاطر کرد بلکه حالا که این راه پر مخاطره رو آغاز کرده باید کنارش باشیم هرکس به هر اندازه که میتونه ما خواهان تغییر با قلمو اندیشه هستیم و هرگز نخواهیم گذاشت کشورمون مثل سوریه عراق لیبی و… بشه این بود که تصمیم گرفتم با ارسال یک پیام به شما در هر روز همراهیم رو با شما آغاز کنم جناب نوریزاد من در مقابل شجاعت و اقرار شما به اشتباهاتتون تمام قد می ایستم و به نشانه ی ادب کلاه از سر بر میدارم! چقدر شرافت و وسعت روح میخواد این اقرار به اشتباه در مقابل دیدگان مردم و این کار شما اینجا به پایان نرسید و در صدد جبران هم برآمدید و این بود که مردم شمارو پذیرفتند و در دل خودشون جا دادند. یک سوالی دارم از شما که در مصاحبه هاتون دقیقا جوابم رو نگرفتم. نقطه ی تغییر شما دقیقا کدوم حادثه بود خیلی دوست دارم بدونم در اون شبی که برای اولین بار نامه ی انتقادی برای شخص آقای خامنه ای نوشتید(بنده قویا اعتقاد دارم شما یکی از بهترین دوستان و خیر خواهان رهبر هستید نه امثال شریعت مداری) چه حالی داشتید قطعا گذشته همچون فبلمی از جلوی چشمان شما عبور میکرد… مردم در این سراچه به جز باد سرد نیست هر کس که لاف مردی خود زد که مرد نیست اینان که از قبیله ی شوم سیاهی اند بیرق به دست شام غریب تباهی اند گویند این عجوزه ی شب راه چاره است ابستن سپیده ی صبحی دوباره است ای خلق این عجوزه ی شب پا به ماه نیست ابستن سپیده ی صبح پگاه نیست… دقیقا کجا بود که متوجه شدید که ین عجوزه ی شب پا به ماه نیست؟واز قطار حکومت پیاده شدید و سوار بر قطار دلهای مردم شدید… و باز مثل همیشه دعای من برای شما لطفا بمانید و بنوسید با مهر و سپاس فراوان .

    ————-

    سلام محسن گرامی
    شاید میوه ای کال در من بود
    کم کم رسید
    زمانش مهم نیست
    مهم این است که میوه ی درون من رسید و از درخت رهبری افتاد به دامان مردم
    با احترام

     
  30. دوست عزیز سید ابوالفضل گرامی

    با سلام

    لازم میدانم از پاسخ های منصفانه و محققانه شما به سوالات خوب جناب غریبه تشکر و قدر دانی نمایم ،امیدوارم همواره فضای اینگونه بحث ها فارغ از توهین و نابخردی و شانتاژهای تبلیغاتی، اینگونه صمیمانه و توام با احترام باشد.

    دست شما و غریبه محترم را می فشارم

    ——————

    سلام به دوستان خوبم
    من چه ثروتمندم با شمایان
    که فهم را در طبق ادب نهاده اید و به هر که می رسید تقدیم می دارید. از شما آقا مرتضای گرامی، از ابوالفضل نازنین از کورس خوب از ساسان تیز نگر از مزدک عبوس و عزیز از دانشجوی خوشفکر از بردیای دوست داشتنی از بچه ی جوادیه ی شیرین سخن از عرفانییان با ادب از یاران صبور از مهدی سکولار ازرهگذر خوب ازمصلح خوب نگرhamid چاوشگر از حامی مهربان از آنیتای فهیم از فائزه ی غیور از بیتای خوش قلم از نگاه فکور از علی محمدی خیرخواه از مصطفای نکته بین از همه ازهمه از همه ی شما تشکر می کنم که در نهایت ادب تلخ گویی های هم را تحمل می کنید و تلاش می کنید یک فضای ناب انسانی پدید آورید. فضایی که هر کس با هر اعتقاد بتواند مکنونات خود را آشکار کند. در برابر همه ی شمایان دست به سینه می برم و احترامتان می کنم و با صدای بلند اعلام می دارم که: دوستتان دارم.
    با احترام

     
  31. آقاى مرتضى:

    اگر سخن اينجانب را رمى! به وكالت برديا نمى كنيد مى خواستم بپرسم در فرازى از سخن آقاى برديا كه ايشان قصص قران را سمبوليك دانسته اند و شما با لحن بسيار دانشمندانه اى فرموده ايد كه هيچ سخنى را بدون ادله و استدلال نمى پذيريد مى خواستم بدانم چگونه
    زنده ماندن انسان در شكم ماهى ( يونس)، مار شدن عصا و بالعكس، نصف شدن دريا ( موسى) طوفانى كه تمام كره زمين، حتى قله اورست را از دريا بپوشاند و زنده ماندن يك زوج از هر حيوان در يك كشتى،( نوح) خوابيدن عده اى به مدت سيصد سال و سپس بيدار شدن آنها ( اصحاب كهف) و ……. نياز به ادله و استدلال ندارند و بدون ادله و استدلال بايد پذيرفت ولى اينكه اينان قصص سمبوليك باشند نياز به ادله و استدلال دارد؟؟

     
  32. جناب نوریزاد..پافشردی بردی

     
  33. با سپاس از بزرگوراني كه مرا مورد محبت قرارداده اند.
    مرتضاي عزيز . سلام برشما.
    درپاسخ به ارائه ي اسناد ِ دستگيري رسول اسلام.
    دوست گرامي . نخست از اين كه واژه نفر و سپاهي ( به معناي يك گروه جنگنده كه معمولا بيش از چند ده نفراست) را درست بكار نبرده ام و به جاي هيچ لشكر و سپاهي ، نوشته ام هيچ سپاهي ( كه برخي افراد آن را به معني يكي از جنگاوران مي گيرند) ، از شما و ديگر خوانندگان پوزش مي خواهم .
    و بعد ، سخن شيخ شيراز ، بسيار زيباست كه مي فرمايد «‌ دلايل قوي بايد و معنوي …»
    و « نگفته است سند ها قوي بايد و پشت هم» .
    دوست خوبم . شما بهترازمن مي دانيد كه تاريخ دروغ گوست ؛ و وقتي مي گويم تاريخ ، به ياد داشته باشيم كه هم روايات ديني و هم غيرديني ، جزء تاريخ اند.
    تاريخ يا به دست دوستان نوشته مي شود ، يا به دست دشمنان . يا به دست كساني كه مثل همه ي انسان ها، تحت تاثير ِ مكتب و مرامي هستند ؛ و يا توسط كساني كه ازاين تاريخ نويسي نفعي برده ؛ يا ضرري كرده اند.
    بسياركم پيش مي آيد كه تاريخ نويسي ، بتواند بدون دخالت دادن اثرات فكري و بي توجه به سود و زيان خود ، موضعي را بيان كند و يا اگرچنين شد ، تاريخ نويس بتواند ، عواملي كه سبب ايجاد آن تفكر يا حادثه تاريخي است را بشناسد ؛ و بشناساند.
    گروهي از موافقين و گروهي از مخالفين تاريخ زندگي « گاندي »‌ يا « هيتلر» را مي نويسند. بفرماييد كدام يك معتبراست؟ نوشته ي موافقين يا نوشته ي مخالفين؟
    پيامبر اسلام ، چون هرشخصيت نامدار ِ ديگري ، موافقين و مخالفيني داشت و دارد و خواهد داشت ؛ و اين موافق يا مخالف ها ، بنا به گفته مولوي كه «‌هركسي از ظن خود شد يار من » از دريچه اي خاص و با نگاه ويژه خود به بخش هايي از زندگي او مي پردازند و بي توجه به بخش هايي كه به مزاقشان خوش نمي آيد ، آن ها را حقايق و وقايع تاريخي مي دانند ؛ و به خورد مخاطبين خود مي دهند . چنان كه درهمين انديشكده نمونه هاي بسياري ازاين دست، را شاهديم. يكي پيامبراسلام رااوج انسانيت و خوبي معرفي مي كند و ديگري ، عكس آن.
    حال بايد ديد ، تكليف آن محقق و پژوهنده اي كه مي خواهد حقايق ، و نه گمان هاي اين و آن را به دست آورد چيست؟ به كدام يك از آن ها بايد اعتماد كرد؟ به موافق يا مخالف؟
    به قول مولوي « …
    چشم داري تو، به چشم خود نگر / منگر از چشم سفيه بي هنر
    گوش داري تو ، بگوش خود شنو / گوش گولان را چرا گشتي گرو
    …»
    به باور اين ناچيز ، بهترين راه براي شناخت افراد و وقايع تاريخي ، نگاه و مطالعه ي پي آمد هاي انديشه فرد يا وقايعي ايست كه از آن صحبت مي كنند. به ديگر سخن ، تكيه براستدلال و براهين .
    عزيزِ بزرگوار. بنا به روايات تاريخي ، شاهنشاه ايران از دست پيامبراسلام عصباني شده و فرمان داده كه بروند و ايشان را بگيرند و بياورند ؛ و دونفر رفته اند .
    بسيار خوب . نتيجه چه شده است؟
    يا ، اعراب با تمام دشمني كه با پيامبر اسلام داشتند ، شمشير بركشيدند و به مقابله با دو رسول ِ شاه ايران برخواستند كه درآن صورت پس از مدتي اندك ، تاريخ ، شاهد سپاهيان ايران ، يا يمن ، در مكه مي باشد كه مي بينيم ،‌ چنين خبري نبوده است.
    يا ، رسولان دست خالي برمي گردند و شاه يمن را در مقابل نافرماني شاه ايران قرار مي دهند كه اين هم با عقل جور در نمي آيد.
    يا ، همچنان كه مثلا تاريخ نگاران !! نوشته اند كه : هنگام تولد پيامبراسلام ، گنگره هاي كاخ شاه ايران فروريخت، فلان درياچه خشك شد ، فلان ستاره ظهور كرد وفلان فلان و فلان شد؛ اين داستان نيزمانند همان سخنان بي منطق ، از اصل نادرست است ، و توجيه گر اين كه ، حمله به ايران بي دليل نبوده و اين حمله ، درپي آن حمله است و از اين دست حرف ها.
    اگر منطق شما اين را مي پذيريد كه به بزرگترين امپراتور آن زمان ِ زمين ، اهانت بشود و توهين كننده برهد ، اين روايت با منطق من سازگارنيست.
    اين ناچيز ترجيح مي دهم، به خوانده ها و شنيده هايم ، تا زماني كه عقل و استدلال آن ها را غربال نكرده ، تكيه نكنم . گمان من براين است كه اگر به جاي استفاده از سخناني كه راست و دروغش معلوم نيست، از ديده ها و استدلالات كمك بگيرم بهتراست.
    با احترام . دانشجو

     
  34. این مطلب یک نکته آموزنده غیر سیاسی هم داشت

    و آن قدرت چانه زدنی بود که چگونه 20 روز مهلت در یک پروسه مقاومتی، تبدیل به 2 روز شد

    با کلی منت بر طرف مقابل.

    از این روش در مراودات شغلی به خوبی می توان بهره برد.

     
  35. تبریک می گم.

    به این آقای معاون دادستان که بهش گزارش های غلط داده اند می گفتید که روزنگارتان را در اینجا نگاه کنند. البته شک دارم که نگاه نکرده باشند، اما خب مصلحت نظام همواره این بوده که دستگاه قضایی تا خرخره وابسته به سیستم امنیتی و بیت و سپاه خودش را به نفهمی بزند و هر چه بازجوها گفتند را نشخوار کنند، همانطور که شما در مثال خود در مورد قاضی صلواتی به بهترین نحو اشاره کرده اید و ایشان هم تایید فرموده اند.

     
  36. یک دنده و لجباز.

     
  37. علی اکبر ابراهیمی

    آقای مسوول محترم که افتخار می کنید بگویید “خواهش می کنم”، من از شما متشکرم که چنین چیزی را از آقای نوری زاد خواستید. چونکه خود من هم می خواستم از ایشان درخواست کنم دست کم یک ماهی این اقدام را معلق کنند. اما از آنجا که کار و کاسبی یک ماهه مناسبی در پر و بالم نبود تا به محمد نوری زاد تقدیم کنم رویم نشد درخواست تعلیق یک ماهه حضور فیزیکی محمد نوری زاد در مقابل وزارت اطلاعات را مطرح کنم. اما شما با آنهمه یال و کوپالتان رویتان شد. بدون آنکه در جهت تلاش برای ترمیم خسارتی گام بردارید و ارزش، تضمین، غرامت و ثباتی نقد تقدیم فرمایید. بحث اصلا تحقق آرمانهایش نیز نیست. لا اقل یک ماه خودش از این وضعیت و شرایط راحت باشد و بتواند تنفس کند. او هم انسان است.
    وی که به چاههای نفت وصل نیست. زندگی وی و خانواده اش چه می شود؟ چه کسی زندگی، زمان و توسعه وی را از وی سلب کرده؟ همو بیاید فکری برای باز پس گرداندنش کند.

     
  38. با سلام به شما پدرمهربان نوریزاد عزیز : امیدوارم حاکمان صدای شما که همانا خواسته های اکثریت این مردم بلازده است رو به روش محبت آمیز وباپرچم صلح ودوستی که شما برافراشتید پاسخ دهند که اگر لااقل قدری خرد را بکار بندند بقول قاضی شما کار بالا نخواهد گرفت اما چگونه میتوان آنها را بر سر عقل آورد آیا راهی بهتر و شیرین تر از محبت و دوستی سراغ دارید شما رهبر گرامی آیا امیرالمومنین نفرمودند که حاکمان باید مانند پدری دلسوز برای جامعه خویش باشند آیا پدری دلسوز و مهربانی را سراغ دارید که بین فرزندان خود تفاوت غائل باشد یا آن که فرزندی را که مثل او فکر نمیکند از حیاتی که خداوند به او عطاکرده به شکلهای مختلف محروم کند و آیا مولای ما وشما عرض نکردند که هر نسلی به زمانه خویش تعلق خاطر دارد ونمیتوان بازور و ارعاب چیزی را که شما درک کرده اید به آنها فهماند باری هنوز فرصت هست که این جامعه روی خوش اخلاق رو که گوهری در حال فراموشیست زیارت کند و همه باهم به او به بگوییم که ای گوهر قیمتی مبادا رخت از دیار ما بر کنی که ما بدون تو نمیتوانیم انسان وار وخداپسندانه زندگی کنیم پس تا موقعی که این چرخ و فلک در گردش است تو هم باش نازنین؟؟؟ ( از محبت تلخها شیرین شود – وز محبت مسها زرین شود / از محبت خارهاگل میشود – وزمحبت سرکه ها مل میشود / از محبت نار نوری میشود – وز محبت دیو حوری میشود / از محبت مرده زنده میشود – وز محبت شاه بنده میشود ).

     
  39. سلام برآقای نوری زاد مکرم ما ” آیاهیچ می دانید این برخوردهای موئدبانه معاون دادستان وبقیه اطلاعاتی ها ازبرکت دولت قانونمند آقای روحانی می باشد؟؟؟ یا نمی دانید ؟؟؟ وگرنه برنامه همان بود که بود وشمارا دراولین روز قدم زدن بهمانجا می بردند که قبلا برده بودند پس همین اندازه شروع تغییرراغنیمت بشماریدوبه این اصلاح کمک کنید .موئید باشید وسرافراز.

     
  40. نتيجه سه كامنت پيش: .هر عقيده اى ،اعم از مقدس يا نامقدس،كه زور ى را كه از جنس قدرت خود فكر نيست ،خواه زور حكومت و خواه زور جماعت پشتوانه غلبه خود بر فضاى آزاد فكرى كند بيش و پيش از هر علت ديگرى مانع باليدن و رشد سهم اختيار و آزادى حقه آدمى و باعث تنگى و بحران فعاليت ذهنى انسان ها مى گردد .در نتيجه در بهبود هر وجهى از زيست انسان از اقتصاد و حقوق و اخلاق گرفته تا صنعت و توليد مانع بروز پتانسيل حد اكثرى جامعه و باعث رخوت و سستى و تقدير گرايي و ترس و ترس و ترس مى شود .اين عقيده اگر دين عامه باشد كه ديگر واويلا .يك بهايي ،يك سنى و يك عقيده ناهمساز از دو سو چوب مى خورد و از همين رو حكومت به دين عوامانه و طوطى وار يا همان ايمان بردگان و تاجران بسيار علاقه بيشترى دارد تا دين مؤمنان معترض و اهل بحث .چون زبان عامى گرى زبان تو ذهنى و مشت و جنجال است نه زبان آزادانديشى .چه بايد كرد ؟من اين پرسش را در معرض نظر دوستان مى گذارم .

     
  41. باید بخدا پناه برد
    در گفتار و عمل این مجموعه حاکم سراسر ریا و نفاق حاکم نیست؟ در این سی و چند سال چه مقدار در گسترش دورویی و نفاق در جامعه موفق بوده اند ؟

     
  42. ایولا . خیلی می خوامت
    منم احساس بیروزی و غرور کردم
    یعنی یه روز میرسه همشون اینطور خواهش کنند؟؟

     
  43. دگرگونى هاى عميق و برگشت ناپذير اجتماعى و سياسى تك عاملى نيستند .لوتر نمى توانست منشآ تحولات بعدى شود اگر دستگاه چاپ و گسترش تجارت و دريانوردى و ظهور بورژوازى و طبقه شهرى و برخى رخدادهاى ديگر پشتوانش نبودند.همين عوامل باعث شكست حكومت دينى كالون شدند .ليك اين گفته آقاى مزدك به گواه تجربه تاريخى غلط نيست كه دوستان مذهبى ما كه در اينجا طرح مسائلى مى كنند كه در سطح جهانى نيز محل مناقشه اند اگر قدرت سياسى مى گرفتند به زور و خشونت انديشه ستيز متوسل مى شدند .خواهم گفت چرا اما واقعيت آن است كه اين دوستان اكنون به قدرتى كه مى توانند خادم آن باشند معترض اند و از آزادى انديشه و فضاى باز گفتگو دفاع مى كنند البته منهاى توهين به مقدسات كه اساسا انديشه نيست .اما اين صرفا شامل اهل دين نمى شود .و اگر صرفا از راويه شيوه برخورد با مخالف و ديگرى به حكومت دينى بنگريم فاشيسم و استالينيسم هم دينى عمل مى كردند .به اين معنا گردن كلفت ها و صاحبان زور و سرمايه و رسانه هاى انحصارى از هر رخدادى تفسير و روايتى عرضه مى كنن ًو يكسره آن را در بوق مى دمند و هر تفسير و روايت مغايرى را به انگ هاى كليشه اى متهم و در غل و زنجير مى كنند .بيراه نيست كه حزب كمونيست شوروى را كليساى سرخ مى ناميدند .دوستان به سن فرانسيس اشاره كردند .در فصل سن فرانسيس در تاريخ فلسفه راسل ترجمه نجف در يابندرى مى خواهيم كه شاگردان بالفصل اين قديس و شاعر دوست داشتنى كه به سنگ و گنجشك و ماه و خورشيد و كور و جزامى عشق مى ورزيد به جرگه سنگدل ترين شكنجه گران كليسا در آمدند .اين شكنجه گران گمان مى بردند كه به قربانى عشق مى ورزند و با زدودن و كاستن گناه وى او را مستعد رحمت الهى مى كنند .اما توبه در حيطه قدرت يعنى اعتراف به روايت زور پناه .مثال نزديك :واقعه سال ٨٨ است .هر فيلم سينمايي ،هرتحقيق بى طرف تاريخى ،هر گفته و كرده اى كه خلاف روايت غالب قدرت باشد يعنى فتنه باشد راوى را از فعاليت باز مى دارد .غدير خم واقعه اى است كه روايت دكتر غروى از آن خلاف روايت قدرت بود .ماجراى فيلم عصبانى نيستم هم همين طور .ولايت فقيه هم همين طور .علم و دانش انسانى و حتى تجربى هم هم همين طور .قدرت سياسى عقيدتى مى شود يك غربال بزرگ كه هرچه تفكر و ابتكار و خلاقيت و پتانسيل هاى پيشرفت يك جامعه است از غربال رد نمى شود و تنها سهم ناچيزى از پويش فكرى مى ماند كه باعث عقب ماندگى يك ملت از ملت هاى آزادى مى شود كه همه پتانسيل فكرى خود را در راه پيشرفت بسيج مى كنند .يك حكومت دينى زور مضاعف عليه اين پتانسيل به كار مى برد :زور حكومت و زور فرهنگ .پس زيان آن هم مضاعف است و درعين حال از نظر تاريخى در دراز مدت فرهنگ دينى را هم متلاشى مى كند .نتيجه گيرى در كامنت بعدى با پوزش

     
  44. با سلام
    دکتر نوریزاد عزیز .خدای را سپاس که نعمت با شما بودن را از ما دریغ نکرد که اگر بر این قوم خواب آلوده و بی درد که سردرآخور روزمرگیها و روز مررگی های حقیر خویش داریم ، هر خشمی از جانب او نازل شود بازخورد افعال ماست که این جهان کوه است وفعل ما ندا …. بگذریم سالی دیگر گذشت و بیست وپنجم بهمنی دیگر و من می اندیشم یکی از دلایل بازداشت موقت شما و اصرار برای ترک موقت تظاهر آرام شما ، همین از کانون توجه خارج کردن این واقعه تاریخی از کانون توجهات لااقل بخشی از دوستدارانتان (مردمی که هنوز حساسند ) از این مسئله بوده است و ترس از اینکه مردمی چند در این روز به شما بپیوندند و ……. شاید هم من نیز گرفتار توهم توطئه شده ام ؟؟!!!

     
  45. پنجشنبه اومدم سلامی عرض کنم و خدا قوتی بگویم تشریف نداشتید. الان متوجه شدم چرا نبودید و اوضاع از چه قرار بوده.

     
  46. حجت الاسلام محمدی گلپایگانی 22 بهمن امسال در سخنرانی خطاب به خانم وندی شرمن گفتند “این خانمی که بیشتر به اسکلت شباهت دارد زیادی از ظرفیتش صحبت می کند… باید به این پیرزن بگوییم که آرزو بر جوانان عیب نیست و تو همچنان آرزو کن.”

    به یاد آوردم تنها دو روز قبل، علی لاریجانی خطاب به آمریکا گفته بود:
    “اگر کسالت روانی شما با این مطالب علاج می‌شود در خماری آن بمانید.”

    و کمتر از سه هفته قبل، جواد لاریجانی خطاب به گزارشگر حقوق بشر آقای احمد شهید گفته بودند “در گزارش شخص احمق شریری گفته شده که 4 نفر در ایران قرار است اعدام شود و …”.

    آقای آملی لاریجانی هم مرداد امسال گفته بودند “در این مدت اخیر کسانی که اهل فتنه سال 88 و در جریان اصلاحات قائل به سکولاریزه شدن کشور و سیاست بودند و راه امام (ره) را بر نمی‌تافتند دوباره سر برآورده‌اند و گویی افعی جانشان گرما خورده است و به جنبش افتاده‌اند .”

    نیز، همه ما به خاطر داریم که فروردین سال 85، یکی از نماینده های مجلس که از دولت آمریکا عصبانی بودند گفته بود “کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است.”

    من به نوبه خودم از این گفتارها شرمنده می شوم و از ایرانی بودنم خجل. باز به یاد سخنان آقای ابراهیم یزدی افتادم که در کتاب خاطراتشان می گویند:

    “به تدریج یک علت در همه رویدادهای پس از انقلاب روشن شد و آن جهل و نادانی بود. جهل در مورد پیچیدگی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه جدید و تفاوت‌های اساسی آن با جامعه ساده و ابتدایی مدینه؛ جهل درباره مناسبات جهانی و روابط بین المللی… این جهل در مواردی از نوع جهل مرکب بود. افرادی با نادانی کارهایی انجام میدادند اما نمیدانستند که نادان هستند و با نادانی خود چه ضررهایی به پیکر جامعه و انقلاب و دین پاک خدا وارد میکنند. هر قدر زمان میگذشت علائم بیشتری از این نادانی ظاهر میشد و افراد بیشتری به این پدیده و زیانهای جبران ناپذیر آن توجه پیدا میکردند.”

     
  47. دنباله كامنت پيش:برخى بر آنند كه اسلام رنسانس پذير نيست .بى درنگ بايد پرسيد :كدام اسلام ؟اسلام مدرسى و حوزه اى كه محل بحث و تحقيق در گفته ها و نوشته هاى روحانيان و دين شناس ها و مورخان و پژوهشگران ملل و نحل است و خودش مذاهب گونه گون دارد يا اسلام به منزله يك واقعيت فرهنگى و سنتى موروث در حيات جمعى و ناخود إگاه تاريخى ؟اولى را اسلام الف و دومى را اسلام ب مى ناميم .اين دو البته بى ارتباط نيستند .و در هردو مدت هاست دگرگونى هايي بر وفق جهان مدرن رخ داده است .من به شخصه بر آن هستم كه ورود دوستان متدين به رابطه گفتارى و بحثى با مخالفان خود يك روي كرد مدرن است و شايسته خوشامد گويي .يك با خانم أنيتا كه مدتى است جايش ان خالى است به اعتراض نسنجيده من به برخى از بحث هاى دوستان پاسخى مجاب كننده دادند .بدون ديگرى البته هر ديالوگى كم كم مونولوگ مى شود .قصاص قبل از جنايت روا نيست .نه چنان است كه اگر اين دوستان قدرت داشتند همان مى كردند كه حاكميت دينى كليسا و جمهورى جسمانى خودمان كرده اند چرا كه از قضا زمينه براى اين دوستان ميسر است اما در بسيارى از اعتراضات با معترضان ديگر همراه اند .اين خوش بينى نيست .در تاريخ كليساى قرون وسطى اكثر منتقدانى كه محبوس و شكنجه و اعدام شدن ند اهل كليسا بودند.اينجا جايي نيست كه من فهرست در آتش سوختگان را رديف كنم .دوستان همه بهتر از من مى توانند از اينترنت كسب اطلاع كنند .همين آقايان كه به جاى نجس خواندن آزادگان با آنها وارد گفتگو مى شوند منشأ تحول در. اسلام الف اند .رنسانس از رجوع به فلسفه و هنر و أدبيات يونان باستان آغاز شد كه نخستين بار در بخش شهروندى اش آغازگر تبادل آزادانه افكار گشت .اما در اسلام ب نيز تحولى رخ داده كه در سبك زندگى نسل نو ديده مى شود .اگر پشت اين تحول فرهنگى فكر نباشد اين تحول زبان ستيزه و خشونت مى شود .در سطح حكومتى نيز جدال ميان مارت اسلامى از يك سو و تلفيق دين و دولت مدرن از سوى ديگر در جريان است .نوعى رنسانس پيشاپيش رخ داده است چه بخواهيم ،چه نخواهيم .دنباله با پوزش در كامنت بعدى

     
  48. باید هوای این قضات راداشته باشید وبه شکلی که ماندلای قهرمان عمل می کرد باایشان روبروشوید!…..نمیدانم فیلم ارزشمندرگباراثر بهرام بیضایی را دیده اید یانه؟…درفیلم یک پاسبان برای معلم تبعیدی/پرویز فنی زاده/ می گرید!…خیلی از مامورین حکومت دچار این حالت شده اندوبه خاطرقوت لایموت مجبور به همکاری هستند..وچون از فساد وتباهی مطلع هستند کلافه اند…

     
  49. سلام برادر نوری زاد
    تعظیم روزانه ما را به خواهرمان _خانم همسر گرامی- و خانواده ابلاغ فرمایید

     
  50. به نام آن که جان را فکرت آموخت گویا تقدیر جناب این است تا ستمی که بر ملت رفته به دوش بکشید.سلام برآزادی،سلام بر مسؤولیت،سلام برشجاعت، سلام برشرافت،سلام براستقامت،سلام برانسانیت .سرفراز باشی ای بزرگ مرد نستوه

     
  51. نتیجه گیری از این ملاقات

    همانگونه که می دانید من انسان خوش بینی هستم، نوری زاد عزیز بیایید باور کنیم فصل جدیدی در کشورمان آغاز گردیده است ، هرچند تحولات به کندی پیش می رود اما هر روز بهتر از دیروز خواهد بود انشاالله.
    ممکن است بفرمایید من نوری زاد هستم ، عمری را در خدمت آقایان بوده ام اینها با هر کسی مثل من برخورد نمی کنند ، اما من میگویم این دیوار ” خودی ، غیر خودی ” ترک برداشته است، امروز با عبارت ” شهروند گرامی ” و بنام ” قانون ” با همه منتقدین برخورد می شود ، جات خالی تو همین راهپیمایی 22 بهمن من شاهد شور و شعور ملی و امید جوانان به آینده کشور بودم ، بگذار آرزو کنیم سالهای آینده سالهای دوری از افراط گرایی و اصلاح زشتیها و نا مهربانی های دوران 35 سال گذشته باشد و مردم میهنمان گامهای بلندی در راستای آرمانهای والای انقلاب 57 بردارند.
    با احترام

     
  52. خوشحالم که آزادید …

     
  53. با درود به نوريزاد و همه دوستان ،اداى دينى به گفتگوى گشوده شده به يارى آقاى دانشجو و دوستان متدين و مخالفانش ان :به قدر توان خود در سرنوشت جماعت ها و حاكمان شان مطالعه كرده ام و خسته نمى شوم كه هر بار به گونه اى بگويم كه چيست بنيادى ترين علت عقب ماندگى برخى از جوامع ؛بنيادى تر از اقتصاد ،بنيادى تر از دوگانه هاى دژخيم/قربانى و ستمگر/ستمديده و استعمار /مستعمره و خلاصه بازنده يا برنده شدن در جنگ قدرت ميان قدرت طلبان .يكى از دوستان ژان كالون و مارتين لوتر را از اصحاب سكولاريسم بر شمرده بودند؛ اما اين كالون زمانى در منطقه اى در شمال اروپا حكومت دينى بيرحمانه بر پا مى كند كه خيلى زود فرو مى پاشد .و لوتر نيز فتوا مى دهد تا سرف هاى شورشى آلمان را براى حفظ اولوالأمر يا حاكم زمان و نظم موجود مثل سگ از دم بكشند .اين دو جناب بدون آنكه خود خواسته باشند صرفا يكى از عوامل هموار شدن راه نوزايي مى شوند .كالون با نفى كراهت بازرگانى و لوتر با نفى مرجعيت نهاد كليسايي كاتوليك و نائب خدايي و معصوميت پاپ و ابطال حق شفاعت كشيشها و آمرزش نامه فروشى و بازگشت به اصل ايمان و كتب مقدس . با پوزش ادامه در كامنت بعدى

     
  54. به انسانیت حسرت می خورم

     
  55. کاش اندکی عقلانیت داشتند این اطلاعاتیها نمی گویم مردانگی نمی گویم وجدان

     
  56. نوری زاد صبور و عاشق ایران وایرانی
    از امروز باید گفت نوری زاد متشکریم و به تو و عشقی که به ایران و ایرانی داری میبالیم عشق به ایران و ایرانی نه با اشک ریختن و نه با سرتعظیم فرو اوردن و احساسی نگاه کردن و شعرهای صدتا یک غاز دادن و جیره خوار بودن نیست بلکه از همه چیز و همه کس دست شستن به عشق اعتلای ایران وایرانی و اعتقاد واقعی داشتن به اصل اعتلای ایران و ایرانی نوری زاد تو به ما درسهای زیادی اموختی انچه که تو به جوانان تشنه ایران اموختی معنی زندگی با عزت است بازهم میگویم نوری زاد متشکریم

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2454 seconds.