سر تیتر خبرها
سپید پوشِ پرچم به دوش  (دوشنبه بیست و یکم بهمن – روز سی و دوم)

سپید پوشِ پرچم به دوش (دوشنبه بیست و یکم بهمن – روز سی و دوم)

دراین اواخر، حضورِ سی ویک روزه ی من درجایی که نقطه به نقطه اش با ممنوعیت ها وحساسیت های امنیتی همراه است، به یک جوریکنواختیِ متعمدانه فرو شده بود. ومن، باید خود را ازاین مهلکه ی آرام وبی تپش بیرون می کشاندم. پیش ترگفته بودم که من آن نقطه یِ حساسِ امنیتی را به کانونی از داغ ترین خبرهای ایران بدل خواهم کرد. این کانون داغ، نباید بی تپش می ماند و همزمان به یک جور روزمرگیِ فرساینده فرو می شد.

سی ویک روز، یعنی یک ماهِ کامل شمسی. گرچه تا نیمه ی این یک ماه، سیستمِ امنیتی حضور مرا برنتافت و تا توانست مرا به افت وخیزهای انتظامی و قضایی فرو فشرد، ، با این همه اما تنها راه خاموشیِ مرا در این دید که خود را به ندیدن بزند. وقتی کلانتریِ محل رسماً ازپذیرشِ من سرباز زد و راه بیهوده ی شکایت ازنوری زاد را به روی اطلاعاتی ها بست، چاره چه می توانست باشد الا همان دو راهی که نوری زاد به اطلاعاتی ها پیشنهاد داده بود: یا رفتارقانونی، یا بردنِ نوری زاد با گونی.

هضمِ راه سوم، برای اطلاعاتی ها جانخراش بود، اما به اجرا درآمد. این که: بیاییم و نوری زاد را نبینیم. مگرنوری زاد چند روز یا چند ماه می تواند دوام بیاورد؟ بگذاریم آنقدر قدم بزند که هم خسته شود وهم از رو برود. ازآنسوی، مگرچند نفر او را می بینند؟ صد نفر؟ هزارنفر؟ یک میلیون نفر؟ هفتاد و پنج میلیون نفرِ بی خبر را عشق است. واین راه سوم، مقبول طبعِ برادران افتاد و مرا به حال خود وانهادند.

اینگونه شد که نه مأموری به حضور من ایراد گرفت و نه دیگری مرا به کلانتری و دادگاه وعواقب کار تهدید کرد. انصافاً نیز در تحملِ تلخیِ راه سوم موفق بودند برادران. این بهترین راه و بهترین گزینه بود برای آنان. که نیک می دانستند: یک هیاهو، حتماً روزی فرو می کشد. وهیاهوی نوری زاد نیز بطریقِ اولی. ومن، باید این تعادلِ فرساینده را به نفع خویش به هم می زدم. وکفه ی برتری را به اسم خود ثبت می کردم. وابتکارعمل را به دست می گرفتم. چه باید می کردم آیا؟ خودم را به آتش می کشیدم؟ یا عربده برمی آوردم و نگاه ها را به جانب خود فرا می خواندم. که: آهای ای همه ی آنانی که مرا می بینید و خود را به ندیدن می زنید، لطفاً مرا ببینید و به خواسته های من توجه کنید؟ یا نه، به اتومبیل اطلاعاتی ها سنگ می پراندم؟

دیروز نوجوان پانزده شانزده ساله ای را دیدم که با دو گالن سنگینِ پرازآب از پله ها به زیرآمد، ونفس زنان گالن ها را درمسیرمن بر زمین نهاد تا نفسی تازه کند. سرو وضعش سیاه و چرب وچیلی بود. جوری که پرسیدم: پسرم کارتو چیست که لباست اینطور سیاه است؟ نگاهی به سرو وضع خاصِ من کرد وگفت: در مکانیکی کار می کنم. پسرک تلاش کرد نوشته های روی بدنِ مرا بخواند. توضیح خواست. توضیح دادم. وقت رفتن، به سمتش دست دراز کردم. دست داد. ای خدا، این دستِ یک نوجوان پانزده ساله است آیا؟ با این همه زبری و خراش؟.

دست این نوجوان آنگونه زبر بود که من زبری اش را کاملاً حس کردم. دست هایش را بالا بردم و برکف دست هایش بوسه زدم. غافلگیر شده بود. وگرنه اجازه نمی داد بوسه ای ناگهانی برزبری دست هایش بنشیند. شاید او این بوسه را تجربه نکرده بود پیش ازاین. به چشمان پُر پرسشِ وی چشم دوختم و گفتم: زبریِ دستهایت را بوسیدم. با انگشت اشاره اش حروف نوشته های روی سینه ام را لمس کرد. نمی دانم یاد چه افتاد. شاید این که او اکنون باید در مدرسه می بود. گفتم: درپشتم هم نوشته ام. و چرخیدم تا نوشته های پشتم را ببیند. لبخندی زد وگفت: خطِ کیه؟ گفتم: خودم.

شب قبل یک پارچه ی سفید تهیه کردم قد خودم. دولّا. وسطش را گِرد قیچی کردم. بقدری که کله ام از آن بگذرد. قلم و مو و رنگ آوردم و برآن پارچه ی سفید نوشتم:
” اینجا وزارت اطلاعات است “
– 5/4 سال است که اموال مرا برده اند و نمی دهند.
– من و خانواده ام را ممنوع الخروج کرده اند.
– وقت ملاقات نمی دهند.
– اینجا وزارت اطلاعات است.
– اموال مرا پس بدهید.
– اینجا وزارت اطلاعات است.

این چند جمله را در بالا و پایین پارچه نوشتم. جوری که وقتی پارچه را برتن خود می پوشانم، این نوشته ها ازدوسوی خوانده شوند. هم ازپشت وهم ازجلو. یک تکه چوب زمخت چنارهم پیدا کردم برای پرچم. دیروز عصر، ازشهریار و ازمراسم تشییع و تدفین که برگشتم، مستقیم رفتم سرِ قرار. زیرانداز سبزِ فسفری را پهن کردم سرِ جدول. پارچه ی پرچم را به چوب زمخت بستم. وپارچه ی نوشته شده را ازسرگذراندم. پرچم را به دوش بردم و شروع کردم به قدم زدن. سربازِ دم در که مرا دراین وضعیت دید، بی سیمش را به دهان برد و به داخل دوید.

خلاصه بگویم: دیروز هیچ مأموری – آری هیچ مأموری – نبود که ازسرعت اتومبیلش نکاهد و به نوشته های پارچه ای که من به تن کرده بودم توجه نکند. بعضی ها کاملاً توقف می کردند ومن برای این که خوب بخوانند دربرابرشان قرارمی گرفتم. دیروز هیچ رهگذری نبود که بی اعتنا ازکنار من گذرکند. دیروز بزرگراه را نگاه های کنجکاو و پرسشگر پُرکرده بود. من می دانستم که به زودی برادرانِ بی اعتنا بیرون خواهند آمد. خبربه داخل پیچیده بود وباید عکس العملی بروز داده می شد. این وضعیت اصلاً ومطلقاً برای وزارت اطلاعات قابل تحمل نبود. آنها اینجوری اش را دیگرپیش بینی نکرده بودند.

مشورت ها صورت پذیرفت و دوساعتی به غروب مانده بود که پژوی 206 حفاظت فیزیکی با دو مأمور آشنا بیرون آمد. آنها با من کار داشتند. حتماً. اما ابتدا خودشان را با یک موتوری که آنجا توقف کرده بود مشغول کردند. من سپید پوش و پرچم به دوش قدم می زدم که یکی شان آمد وگفت: کفن پوشیده ای آقای نوری زاد. گفتم: کفن نیست. تخته سفیدی است برای نوشته های من. پشت و رو.

دوستانه و انگار که خبری محرمانه را برای من آورده باشد گفت: پیشنهاد می کنم ازاینجا برو. داشتند حکم بُردنت را می نوشتند. و به نوشته های روی سینه ام نگاه کرد و گفت: حکم گرفته اند. پرسیدم: حکمِ چی؟ که ببرندت. به نرمی گفتم: خب ببرند. من سی و دو روز اینجا قدم می زنم برای چه؟ برای این که مرا ببرند دیگر؟ هرکجا خواسته اید با شما نیامده ام؟ گفت: خود دانی. پرسیدم: امروز می آیند که ببرند؟ گفت: آره.

او رفت و من به قدم زدن هایم ادامه دادم. نگاه مردمان و همسایه ها ومأموران کاملاً با روزهای سابق فرق کرده بود. من دیروز بر اریکه ی نگاه های پرسشگر غنوده بودم. وزارت اطلاعات باید با این سپید جامه ی پرچم به دوش کاری بکند. اینجوری اگر پیش برود، واگر قرار باشد نوری زاد سی روز به سی روز یک چیز تازه ای علم کند و نگاه ها را به خود و به خواسته های خود بخواند، رشته های کار ازدست می رود و آن کانون داغ خبری مظهریّت می یابد. خوشید غروب کرد و شب از راه رسید اما از برادران خبری نشد. آنها نباید اجازه بدهند این سپید پوشیِ نوری زاد ادامه پیدا کند. آنها دارند فکرهایشان را روی هم می ریزند.

سال 61 بود که من به منطقه ی محروم میناب و بشاگرد رفتم و جهاد سازندگیِ بشاگرد را تأسیس کردم و شروع کردم به کارکه نه، به عملگی. با استفاده ازشیبِ زمین، آب یک رودخانه ی فصلی را ازکف دره ای عمیق به سطح زمین کشاندم و کشت وکار و کارگاه های گلیم بافی و راهسازی براه انداختم. درآن میان، هردو هفته یک روز به تهران می آمدم تا دو برنامه ی تلویزیونی را اجرا و ضبط کنیم. شهید مرتضی آوینی جوری برنامه ها را تنظیم کرده بود که من دو سال تمام به همین نحو از بشاگرد به تهران می آمدم و دو برنامه ضبط می کردیم برای دو هفته. درآن یک روز، من به خانه می رفتم و به همسروکودکان خردسالم سرمی زدم.

کله هایمان داغ بود آن روزها. تلاش من به این بود که محرومیت زدایی کنم ازآن وحشت سرای داغ بشاگرد. یک بارکه دربرابرهمسرم نشسته بودم، او به دست های من دست کشید. زبریِ دست های من برایش تازگی داشت. او باید تکلیفش را با مرد خود مشخص می کرد. و کرد. چگونه؟ خم شد و به کف دست های من بوسه نشاند. ومن دیروز، همان بوسه را برکف دست آن نوجوان پانزده ساله نشاندم. بی خیالِ هرچه که ” برادران” برای فردای من تدارک دیده اند. بقول آن جوان اطلاعاتی که گفت: لذت را عشق است، می گویم: مردم را عشق است.

محمد نوری زاد
بیست و دوم بهمن نود و دو – تهران

به صفحه ی نوری زاد در فیس بوک هم سر بزنید:

https://www.facebook.com/mohammadnourizadShare This Post

درباره محمد نوری زاد

46 نظر

  1. یعنی اگه فقط یک قسمت از اون سریال مسخره چهل سربازت رو نمی دیدم هیچ وقت به کنه حماقت و بی هنری امثال شما پی نمی بردم. تا دیروز نان در اون ور بود اون سریالها رو ساختی امروز که داری می بینی ورق دارد بر میگردد می خواهی خودت رو سینه چاک نشون بدی که اگه صندلی برگشت حداقل بختت بر نگرده. خاک بر سر کسانی که دلشون رو به یاوه بافی های امثال نوریزاد خوش کردن. اونها دیگه چه احمق هایی هستن. ببین نوری زاد حنات برای من یکی رنگی نداره اگه راست می گی خودت و زنت جلو وزارت اطلاعات استریپتیز کنین و عکس و فیلمش رو بذار توی همین سایت تا مطمئن شیم حداقل نفوذی نیستی و طرفدار حقوق بشر و حقوق ما دگرباشان هستی

     
  2. سلام برادر نوری زاد
    پدر ومادر شهید داده من سلام شما رادر یافت کردند و گفتند ما هر شب بدون استثنا ء در نماز شب شما را دعا می کنیم
    کاش می شد کاری برای ادامه نهضت سبز مردم ایران به غیر از صبر هم پیشه کرد . ضمنا به سرکار خانم همسر گرامیتان تعظیم می کنم و برای فرزندان عاقبت بخیرتان آرزوی نیکبختی روزافزون داریم

     
  3. سلام برادر نوریزاد سابق و دشمن سینه چاک امروز خدا قوت از اینکه خودت فهمیدی یواش یواش محلی از اعراب نداری خیلی خوشحال شدیم نمی دانم جواب همه حرفها و فکر هایت را دیروز از مردم در راهپیمایی 22 بهمن گرفتی یا نه جناب آقای نوریزاد تو را به خدا بس کن این فیلمها را مردم خوب شما و امثال شما را می شناسند و برای حرف و فکر شما تره هم خرد نمی کنند چه برسد بیایند و با شما همراهی کنند .

     
  4. باسلام ودرود خدمت اقای نوری زاد
    خواستم بپرسم ما کجای تاریخ اشتباه کردیم وچه گناهی در گذر تاریخ انجام دادیم که اینچنین باید تاوان پس بدهیم ویا اینکه از بی عرضه گی ماست که گویند از ماست. که بر ماست. وبه قول خسرو گلسرخی :بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند.تا اینده گان ندانند بی عرضه گان این برهه از تاریخ ما بودیم

     
  5. نسیم شجاعت شما در این اقدام بر کلانتری محل و مامورانش نیز وزیده است و این بسیار ارزشمند است .

     
  6. نوری زاد احساس میکنم روز به روز بیشتر مشاعرت را دست میدی واقعا برات نگرانم ، اگر پشت آرمان گرائی واقعیت وجود نداشته باشه آخرش این میشه مثل شما یا مخملباف واقعا حیف شدید ، نباید لج شما را در میآوردند شما که به پستکی و مقامکی راضی بودید شما هم مدیری میشدید مثل خیلی از این مدیرهای فرهنگی که از تنها چیزی که سر در نمیآورند فرهنگ است ، امروز طلب خدمات گذشته را دارند و سهم میخواهند خدایش اگر خوب نگاه کنیم به شما بیشتر میرسه تا بعضی مدیرها ، گور بابای بشاگرد دنیا طلبی را عشق است .

     
  7. أقاى نوريزاد سپاس بر شما كه كفن را به رسانه تبديل كرديد .

     
  8. درود بر شما
    یک آهنگ دارم که به اسم “خدایان دروغین” که به شما تقدیمش میکنم
    شعرش رو اینجا براتون گذاشتم

    بگزارید بیرون رویم و به گلوله ها سلام بگوییم
    بگزارید پوست لطیف آزادی را لمس کنیم
    بگزارید از زیر بالهای تاریک خدایان دروغین بیرون خزیم
    بیرون خزیم
    و زمانی که خدایان از استخوان های بردگان حصارهایی از درد بر شهر ها گسترانداه اند
    بگزار برای همه خاطرات از دست رفته بگریم
    بگریم
    پدر مقدس همه چیزهایی که به من آموختی اشتباه از آب درآمده
    دستان خونیت را از شانه های من بردار
    بگزار بیرون رویم و به مرگ سلام گوئیم
    به مرگ به آزادی
    Lets go out and say hello to the bullets friends
    Lets touch the soft skin of freedom
    Lets go
    Lets go
    Lets creep out from the dark wings of the fake heros
    Lets go
    lets go
    When gods making walls from bones of slaves
    Lets cry for all memories gone
    Lets see the sun
    Lets see the sun
    All the things you tought me become wrong holly father
    So take you bloody hands off my shoulder
    Lets go out and say hello to the death friends
    Lets go
    Lets go

    ————–

    سلام دوست خوبم
    از هدیه ی قشنگ و پر محتوایتان تشکر می کنم.
    سپاس

     
  9. نوریزاد را عشق است ، مردم آزاده ایران را عشق است

     
  10. کاش ما دیگران هم کمی مثل شما بودیم

     
  11. با درود بر نو ریزاد گرامی،
    ……………………..
    “- ۵/۴ سال است که اموال مرا برده اند و نمی دهند.”
    اگر با این بخش از دیدگاهم همراهید، آنرا درست کنید و سپس آنزا از نوشته ام بردارید. وسواس مرا ببخشید!
    <>
    …………………….
    بکنواختی و موج خبری درست کردن، از ابزارهایی است که برای پوشاندن خبرها و رویدادها استفاده می شود که خود بیش از من از آن آگاهید و برایش چاره اندیشیده اید. مانند آن، بی خبری جامعه از چگونگی برخورد(؟!) با مرتضوی، رحیمی، مداح تیر انداز در تونل اتوبان بابایی(!) و … است. آقابان باید بدانند پرسش نکردن مردم دلیل فراموشی نیست و نوریزاد نیز از یاد نخواهد رفت.
    راستش هنوز همچون شما پاکباخته نشده ام و از همراهی آشکار شما هراس دارم. ترس، نه از خودم که از آنچه بر خانواده ام خواهد آمد…
    پایدار باشید…

     
  12. فدای همت آنم که با شجاعت خویش …..به هیچ شمرده است نظام خوفیه را

     
  13. روایت صادق زیباکلام از بازپرسی؛ تنها صداست که می‌ماند

    اشتراک سه شنبه, ۲۲ بهمن, ۱۳۹۲
    چکیده : ظرف 5، 6 روز گذشته شماری از همکاران و اساتید حقوقی دانشکده به همراه نزدیک به 30 تن از حقوقدانان که نمی‌شناسمشان تماس گرفته و اعلام آمادگی کردنده‌اند که حاضرند وکالتم را بر عهده بگیرند. شگفت‌انگیز آنکه دست کم 5 تن از آنان از فارغ‌التحصیلان جانباز دانشکده خودمان هستند که با صندلی چرخ‌دار حرکت می‌کنند. به قول فروغ «تنها صداست که می‌ماند» و تنها محبت این جانبازان و آن یک دوجین وکیل دادگستری اصلاح‌طلب که نمی‌شناسمشان است که باقی می‌ماند….

    صادق زیباکلام ماجراهای مربوط به حضور خود در بازپرسی را در مطلبی روایت کرده است:

    «تنها صداست که می‌ماند» دوستان سلام از روز چهارشنبه ۱۶ بهمن که به دنبال احضار دادستانی محترم انقلاب به بازپرسی رفته بودم تا امروز کسر قابل‌توجهی از دوستان و دانشجویانم ابراز محبت کرده و از کم و کیف ماجرا پرسیده‌اند. ظرف این چندروزه از جمله در خود روز چهارشنبه نکات جالبی اتفاق افتاده‌اند که هم انسان را دلگرم می‌کنند و هم برخی بی‌مهری‌ها که متقابلاً دلسردکننده هستند. تصمیم دارم اگر عمری باقی بود ماجرا را تحت عنوان «داستان یک بازپرسی» برایتان بنویسم؛ اما چون خیلی از دوستان می‌پرسند که چی شده و کار به کجا کشیده تصمیم گرفتم یک مقداری خدمتتان توضیح بدهم که وضعیت احضارم به دادستانی در حال حاضر از چه قرار است. من روز سه شنبه ۱۵ بهمن هم رسماً احضاریه دادسرای انقلاب را دریافت کردم و هم تلفنی به هم اطلاع داده شد که سه روز وقت دارم که بایستی خود را به دادسرای فرهنگ و رسانه معرفی نمایم. همان فردایش صبح اول وقت رفتم. بازپرسی‌ام در حدود ۵ ساعت به درازا کشید که داستان آن را جداگانه خواهم گفت. شاکی من نه روزنامه کیهان است و نه جناب آقای شریعتمداری. بلکه مدعی‌العموم یا همان دادستان انقلاب است؛ اما مبنای شکایت‌، نامه سرگشاده‌ای است که بنده در پاسخ به نامه آقای شریعتمداری خطاب به ایشان نوشته بودم. مشخصاً هم دادستان محترم بر روی دو نکته از آن نامه دست گذارده‌اند.

    نکته اول انتقاد بنده به نحوه دادرسی متهمین پرونده معروف به اختلاس ۳۰۰۰ میلیارد تومانی می‌باشد. مقوله دوم در خصوص انتقادم به فعالیت‌های هسته‌ای است و اینکه گفته‌ام هسته‌ای کمکی به پیشرفت و رشد و توسعه اقتصادی کشور نکرده. این دو اظهار نظرِ بنده را دادستان محترم انقلاب توهین و افتراء به دستگاه قضا و قضات، تشویش اذهان عمومی و تبلیغ علیه نظام دانسته‌اند. در پایان بازپرسی هم جناب بازپرس شعبه آقای شفیعی که رفتارشان انصافاً با بنده محترمانه بود این اتهامات را به اصطلاح به بنده تفهیم کردند و فرمودند با قرار کفالت ۵۰ میلیون تومانی می توانی بروی تا مراحل بعدی پرونده؛ به عبارت دیگر بنده آزاد هستم تا یکی از این روزها برایم احضاریه بیاید که در فلان روز و فلان ساعت در فلان شعبه دادگاه انقلاب می‌بایستی حضور پیدا کنم. ممکن هم هست که دادستان اتهامات را خیلی سنگین ندانسته و قرار منع تعقیب صادر نمایند.

    این کل ماجرای آن روز بود. اما در خصوص حوادث و ماجراهای پشت پرده آن روز هم چند نکته را بگویم. حدود ساعت یک درحالی‌که بازپرسی همچنان ادامه داشت، آقای شفیعی بازپرسم گفتند که بازپرسی دارد تمام می‌شود و تا صدور کیفرخواست شما آزاد هستید اما یک نفر که کارمند رسمی دولت باشد با فیش حقوق و حکم رسمی می‌بایستی بیاید دادسرا و ضامن شما بشود. مبلغ ضمانت هم ۵۰ میلیون تومان در نظر گرفته‌شده. من با استفاده از تلفن بازپرس با دانشکده حقوق تماس گرفتم و تنها کسی که پیدا کردم خانم رحمانی کارشناس مرکز مطالعات بین‌المللی دانشکده بود؛ اما ایشان خرید خدمتی بودند و ازشان خواستم که یکی از همکاران که رسمی است را پیدا کنند و از ایشان خواهش کنند بیاید ضامن من بشود. چون از ایشان خبری نشد نگران شدم و تلفن زدم به دفتر رئیس دانشگاه آقای دکتر فرهاد رهبر. صورت مسئله را به آقای اسماعیل نژاد رئیس دفتر دکتر رهبر گفتم. باورم نمی‌شد وقتی دکتر فرهاد رهبر گفت خودش می‌خواهد بیاید و ضامن شود. گفتم نیازی نیست خودتان بیایید و نهایتاً با دستور رئیس دانشگاه، آقای دکتر کاظمی مدیر کل حقوقی دانشگاه با سه تن دیگر از همکاران آمدند. در ضمن خانم سنگتراش به همراه آقای صالحی مسئول امور آموزشی دانشکده به همراه خانم رحمانی هم آمدند. یک جورایی جلوی کارکنان دادستانی احساس مطبوعی به من دست داد. وقتی برگشتیم دانشگاه یک‌راست رفتم دفتر دکتر رهبر. او را بوسیدم و گفتم بچه‌های تهرون یک اصطلاح دارند به نام «مرام» انصافاً با اینکه از نظر سیاسی در دو قطب مخالف همدیگر هستیم اما آدم بامرامی هستی. گفت من به خاطر شما نکردم، به خاطر حفظ حرمت استاد دانشگاه تهران می‌خواستم بیایم.

    این مال دکتر فرهاد رهبر اصولگرا؛ اما از دوستان اصلاح‌طلب هم چند نفر تماس تلفنی گرفتند از جمله دکتر عبدالله رمضان، دکتر یوسف مولایی، صدرا بهشتی پسر آقای علیرضا بهشتی شیرازی که بعد از جریانات ۲۲ خرداد ۸۸ در اوین به سر می‌برد، بچه‌های روزنامه‌های شرق، آرمان، اعتماد و آقای نکویی مدیرمسئول روزنامه قانون و بچه‌های سایت فرارو هم ابراز محبت و دلجویی کردند. از همه جالب‌تر آن است که ظرف ۵، ۶ روز گذشته شماری از همکاران و اساتید حقوقی دانشکده به همراه نزدیک به ۳۰ تن از حقوقدانان که نمی‌شناسمشان تماس گرفته و اعلام آمادگی کردنده‌اند که حاضرند وکالتم را بر عهده بگیرند. شگفت‌انگیز آنکه دست کم ۵ تن از آنان از فارغ‌التحصیلان جانباز دانشکده خودمان هستند که با صندلی چرخ‌دار حرکت می‌کنند. به قول فروغ «تنها صداست که می‌ماند» و تنها محبت این جانبازان، تلفن دکتر فرهاد رهبر و آن یک دوجین وکیل دادگستری اصلاح‌طلب که نمی‌شناسمشان است که باقی می‌ماند.

    می‌ماند پاسخ به یک سؤال که خیلی‌ها ظرف این چند روز گذشته از من می‌پرسند: با توجه به تقاضای رئیس‌جمهور از اساتید دانشگاه در خصوص هسته‌ای که ساکت ننشینند و اظهار نظر نمایند، آقای روحانی و تشکیلات ایشان چه واکنشی نشان دادند؟ قبل از پاسخ بایستی بگویم که آخرین فکری که در مخیله‌ام وجود دارد آن است که ببینم آقای روحانی یا آن یکی دیگر از مسئول حکومتی چه کار می‌کنند، چه اظهارنظری دارند و سپس من موضع‌گیری نمایم. مقصودم این است که در خصوص هسته‌ای بنده الآن چند سالی می‌شود یعنی از دوران آقای احمدی‌نژاد به تدریج این سؤال را مطرح کرده‌ام که واقعاً هسته‌ای چه نفعی برای اقتصاد کشور داشته؟ لذا مطلقاً منتی بر سر آقای روحانی ندارم که چون شما گفتید اساتید دانشگاه در مورد هسته‌ای اظهارنظر بنمایند، بنده امتثال امر کردم و اظهار نظر نمودم. مرافعه بنده با آقایان شریعتمداری و جناب حمید رسایی خیلی پیش‌تر از امریه آقای روحانی خطاب به اساتید آغاز شده بود؛ اما و علیرغم همه این‌ها، من اگر جای آقای روحانی می‌بودم، نه به خاطر زیباکلام، بلکه به خاطر ارزش و احترامی که برای خودم و حرف خودم به عنوان یک رئیس‌جمهور قائل می‌بودم، به یکی از آبدارچی‌ها یا یکی از پیشخدمت‌ها یا یکی از باغبان‌های دستگاه ریاست جمهوری می‌گفتم که یک تماسی با این بابا (زیباکلام) بگیرید و یک دلجویی ازش بنمایید؛ اما آقای روحانی حتی این مقدار را هم دون شأن و مقامشان دانستند. اتفاقاً اشتباه می‌کنند، خیلی هم اشتباه می‌کنند. چون به قول فروغ «تنها صداست که می‌ماند».

     
  14. آقای نوریزاد به نظرم درست نیست از کارهای خیری که آن زمان انجام داده اید اظهار تاسف کنید و بگویید کله هایمان داغ بود!
    به نظر من اشکالات زیادی وجود دارد اما آیا چاره اش جز این است که باید در رفع این اشکالات بکوشیم .من به شخصه به آقای خاتمی ارادت دارم به این دلیل که صحبت از اصلاحات میکند

     
  15. واقعا این بوسه خیلی ارزشمند بود . خیلی بیشتر از آن بوسه پای کودک . این حرکت جدید هم خیلی جالب است انشاء الله با این نو آوری به نتیجه برسید . سلامت و تندرست و مقاوم و شاداب باشی دلاور .

     
  16. راستی یادم رفت بگویم. این برادران اطلاعاتی از اینکه شما در آن بوم خود گفته اید “اینجا وزارت اطلاعات است” چه بسا بیشتر از سایر نوشته هایت در آن بوم حساسیت داشته باشند، چرا که نفس مخفی کاریشان کمی خدشه دار می شود. شما در هیچ کجا حتی وب سایت وزارت اطلاعات آدرس آنها را نمی توانید بیابید و از همین رو جز کسانی که در همسایگی آن قرار دارند و یا جوری به اجبار گذارشان به آنجا افتاده، کسی خبر ندارد که آنجا کجاست و شما نشانی آن را روی پلاکارد به همه نشان داده اید.

    جالب است که اگر کسی وب سایتی درست کند، در بخش “ارتباط با ما” آدرس و تلفنش را می گذارد اما وزارت اطلاعات در وب سایت آزمایشی خود به شیوه عهد بوق و عصر حجر، صندوق پستی گذاشته که مردم با آن مکاتبه کنند. این هم آدرس صفحه مربوطه:

    http://vaja.ir/Public/Home/Default.aspx?CategoryID=8e4e6da1-19ae-44ed-8fb1-60e104a04af4

     
  17. درود بر تو ای آزاده مرد
    1- از اینکه به پیشنهاد بسیاری از دوستان، توجه کردید و به جای عنوان “کفن پوشی” (عملی که رفتار “شعبون بی مخ” های وطنی را تداعی میکند)، از عنوان “تختۀ سفید برای نوشته ها”، استفاده کردید؛ بسیار سپاسگزارم.
    آفرین بر شما و انتخاب این “واژه” جدید. واژه ای که به جای تداعی “مرگ” و “نیستی” ، “خواندن” و “نوشتن” را تداعی میکند. واژه ای که به جای تداعی “بی خبری” و “بی مغزی” ، “اندیشیدن” و “آگاهی” را تداعی می نماید.
    شما با عدم استفاده از آن واژه و انتخاب این واژه؛ هم درایت خود را نشان دادید و هم به آراء دوستانتان، احترام گذاشتید.

    2- به یاد دارید که بسیاری از دوستان، به شما یادآور میشدند: این حضرات و مسئولین، با این بی تفاوتی های خود، می خواهند شما را خسته کنند. شما “کاری” کنید تا رفتارتان، بیشتر نمود داشته باشد و آقایان نتوانند شما را “ندید” بگیرند. و …
    و باز هم میبینم که شما، به این پیشنهاد و توصیه های دوستان، توجه کرده اید! لذا ضمن تائید این اقدامتان، از اینکه به این “خواسته و پیشنهاد” دوستانتان نیز ترتیب اثر داده اید؛ از شما سپاسگزارم.

    3- شما می فرمایید:
    ««کله هایمان داغ بود آن روزها(اشاره به سال 61). من دو سال تمام، هردو هفته یک روز (برای ضبط برنامه تلویزیونی) از بشاگرد به تهران می آمدم و در آن یک روز، به خانه می رفتم و به همسروکودکان خردسالم سرمی زدم.»»

    من در چند مورد دیگر، خدمتتان عرض کرده بودم که: «« “شما”، این جایگاه و منزلت، این استقامت و پایداری خود را، به مقدار زیادی “مرهون” خانواده محترمتان (به ویژه “همسر” گرامیتان) هستید.»»
    و اکنون می بینم که این سخن، سخن کاملاً بجایی بوده است.
    آنجا که می بینم؛ همسر گرامیتان، در حالیکه در رنج بسیار است و بار زندگی را به تنهایی بردوش میکشد، بجای گله و شکایت، در برابر شما نشسته و دستانش را به دست های شما می کشد و برای احترام به شما و زبریِ دستانتان، خم می شود و به کف دست های شما، “بوسه” می نشاند.
    به نظر شما، این رفتار را چگونه باید تفسیر نمود؟
    آیا رفتار پسندیده دیروز شما، در بوسه زدن برکف دست آن نوجوان پانزده ساله، متاثر از همان “از خود گذشتگی” و “فهم و شعور” همسر گرامیتان نیست؟ آیا این حرکت، مرهون همان رفتار نیست؟
    درود بر خانواده محترم و همسر گرامیتان که یار و مددکار شما بوده و انرژی لازم را به شما می دهند.

    پایدار باشید. سالم و تندرست باشید. به تعبیر خودتان و دوستان دیگر: شما را و خانواده محترمتان را عشق است.

     
  18. علی اکبر ابراهیمی

    مي دانيد كه شيطان با ما و با جهان ما چه كار كرده؟ جمهوري اسلامي ايران، خواهان قابل خريد و فروش بودن حيثيت ما و جهان ما شده است.
    او با القاء دیپلماتیک و ناخود آگاهانه تهدیداتی زیر پوستی و نا محسوس، حیثیت ما و جهان ما را به معامله فرا خوانده است. معامله ای ارزان. به قیمتهایی که حتی برای خودش هم باید مضحک و خنده دار به نظر برسد. با پولهایی خرید می کند که اصلا متعلق به خودش نیست. و با پولهای تقلبی نیز خرید می کند. و گاهی اصلا پول هم نمی دهد. و …. . برای طرف یا طرفهای معامله اما معامله او باید دردناک و گریه آور باشد.
    اعتراض به سركوب جنبش سبز و سبزهاي ملت ايران (اعم از امواج، سران و شبكه هاي سبز) و دفاع كردن از ايشان، راه توسعه ظلمت و ظلم شيطان را مسدود و محدود مي كند. حرکت آنها نه فقط بخاطر خود بود که آنها از راههای مورد نیاز خدا پرستی، مدنیت و خرد محوری ما و جهان ما مانع زدایی کرده اند.
    و براي انجام اين كار من به دنبال لياقت داشتن نمي گردم كه بخواهند شايستگي ام را آماج حملات تبليغاتي خود قرار دهند. بلكه ما براي انجام اين كار بايد به دنبال جرات داشتن بگرديم و نه به دنبال لياقت داشتن. اگر قرار بود كه ما و جهان ما در باور آنها لياقت داشته باشيم، حيثيت ما را قابل خريد و فروش نمي خواستند.
    آنها ما را و جهان ما را به جنبش سبز و سبزهاي ملت ايران (اعم از امواج، سران و شبكه هاي سبز) مديون كرده اند و استعدادهاي والاي ما و جهان ما مشغول مديون بودن شده است. پس آنها سزاوار محكم ترين تو دهني ها هستند تا ديگر بجاي پاسخگويي در مسند قدرت نروند توي عالم خودشان و زار بزنند كه چرا درك و ستايش نشده اند.

     
  19. آقای نوری زاد
    خوشحالم که به آن برادر اطلاعاتی که پرسیده بود کفن پوشیدی، جواب داده ای که نه فقط پارچه سفیدرنگی است که شرح ماجرا روی آن نوشته شده.

    من همانطور که روی پست قبلی شما نوشتم کفن پوشی را نماد مرگ و نیستی و نابودی می دانم و آن را وامی گذارم به همانها که پیامشان نفرت و نابودی است، اما با این پارچه سفید شما که با دستخط خود نگاشته اید، مثل یک بوم نقاشی دادخواهانه کنار می آیم و از ابتکارتان استقبال می کنم فقط کاش نامتان را نیز در جایی از آن بوم جای می دادید تا در ذهن رهگذران بنشیند این نام.

    شما تا همین الان هم توفیق بسیاری یافته اید و راهکارهایی را گشوده اید که دیر یا زود در جاهای دیگر، به شیوه های دیگر و توسط دیگران به کار گرفته خواهد شد.

     
  20. مكرراً پرسشى را مى شنويم كه در جشنهاى سالگردانقلاب شكوهمند اسلامى به اوج مى رسد: آيا انقلاب اسلامى براى ايران يك پديده مثبت بود؟

    من با اطمينان مى گويم : بلى به صدها دليل ريز و درشت. چند دليل از صدها :

    ١- وقت : صبحها بايد زودتر بيدار مى شديد و به سر و وضعتان رسيدگى مى كرديد. خانمهاى كارمند و فرهنگى شما بايد هفته اى دوبار موهايشان را در آرايشگاه ميزامپيلى! مى كرديد و مراقب هيكلتان بوديد آقايان ادارى شما هم بايد هر روز صبح ريش مى تراشيديد و هر طورى بود كراواتتان را با مكافات گره مى زديد ولى اكنون خانمها هر چه شكمتان جلو بيايد، زير مانتو مخفيست و موهاى وزوزى هم زير روسرى پنهان مى شود و آقايان هرچه ريشو تر و نامرتب تر باشيد، موفق تريد و احتمال رسيدنتان به مدارج بالا بيشتر است.
    آيا اين صرفه جويى عظيم در وقت شهروندان دستاورد كوچكى است؟

    ٢- تحصيلات: قبلا مدرك گرايى به شدت رواج داشت و اگر مى خواستيد به دانشگاه وارد شويد بايد به شدت درس مى خوانديد و كنكور مى داديد. راه ميان برى در دانشگاه هاى دولتى نبود. اكنون مى توانيد به راحتى ميان بر بزنيد و با انواع و اقسام سهميه ها، ابهت رشته هاى پزشكى و مهندسى را به راحتى شكسته و با وارد شدن به بهترين دانشگاهها در بهترين رشته ها، براى همكلاسهاى خرخون عينكى تان اخم اسلامى كرده، گاهى هم لبخندهاى ملاطفت آميز اسلامى زده، و پس از فارغ التحصيلى با نمرات ارفاقى، رئيس شويد و براى استخدام يا عدم استخدام آنان، تصميم گيرى كنيد.
    اگر وقتتان با انواع مشغله هاى مديريتى پر است و فرصت طى كردن همين مسير را هم نداريد مى توانيد بين سازمانى كه مديريت آنرا به عهده داريد مثلا سازمان بهينه سازى و يك دانشگاه خوشنام مثل دانشگاه شريف، قراردادى ببنديد كه آن دانشگاه را موظف كند به كاركنان شما ( به عبارت ديگر به شخص خودتان) مدرك دهد و سپس از بودجه سازمانتان بدهيد شخص مورد اطمينانى برايتان يك پروپوزال خوشگل به انگليسى بنويسد و سپس با بودجه سازمانتان در يك دانشگاه معتبر خارجى نظير اكسفورد ادامه تحصيل بدهيد و مدركى بالاتر، بدست آوريد.
    به دلائل فوق، ديگر مدرك تحصيلى ابهتى ندارد و عنوان دكتر و مهندس، ارزشى نظير مدرك ديپلم ردى سابق پيدا كرده است.
    آيا همه گير كردن عناوين تحصيلى وبه تبع آن بى ارزش كردن مدارك تحصيلى و در دراز مدت از بين بردن مدرك گرايى و نيز ساده كردن مسيرى بسيار سخت براى گروهى از شهروندان دستاورد كمى است؟

    ٣- تفريحات: قبلا مى توانستيد آخرين كنسرت ها، فيلمها و سريال هاى دنيا را به صورت خيلى بى هيجانى از تلويزيون كشور خودتان ببينيد ولى اكنون بصورت بسيار جالب و مهيجى، آنتن هاى خيلى با مزه اى را در بازى قايم باشك با نظام، روى پشت بام نصب مى كنيد و منتظر مى مانيد تا عده اى همچون “اسپايدرمن” از ديوار شما بالا رفته و آن آنتن ها را جمع كنند و بعد شما دوباره با زرنگى آنتن ديگرى نصب كنيد.
    خداييش مهيج و سرگرم كننده نيست؟
    اگر كنسرت و تفريح و كنار دريا مى خواستيد، مجبور بوديد در همين ايران برويد. اكنون مى توانيد براى شنا در درياى خودتان يا شركت در كنسرت خوانندگان خودتان به مسافرت خارج از كشور برويد.
    آيا اين دستاورد كمى است؟

    ٤- توسعه: قبلا كشور خودتان توسعه يافته ترين كشور خاورميانه بود و مسافرت به كشور هاى ريزه ميزه اطراف اصلا مزه نداشت. اكنون به بركت انقلاب شكوهمند اسلامى، كشورهاى اطراف همگى متحول و بصورت انفجارى، پيشرفت و توسعه يافته اند. شما يك تُك پا كه از كشور خودتان به بيرون برويد چشمتان به دستاورد هاى اين كشور ها خيره مى ماند در حاليكه قبلا اگر مى خواستيد چشمتان خيره بماند بايد تا امريكا و اروپا مى رفتيد. آيا اين كوتاه شدن راه براى خيره شدن چشم، دستاورد كوچكى است؟؟
    ايضاً قبل از انقلاب فرودگاه بين المللى تهران قرار بود به بزرگترين مركز ترانزيت پرواز هاى اين طرف كره زمين تبديل شود كه اكنون فرودگاه هاى استانبول و امارات، اين زحمت بزرگ را از دوش ما برداشته اند و تمام مشكلات و ازدحام و آلودگى صوتى پرواز هاى كشور هاى دنيا، از جمله دنياى كفر را بر دوش مى كشند و فرودگاه ريزه ميزه و نقلى امام، دنج و بى سر وصدا، محل عبور و مرور تعداد انگشت شمارى از هواپيماهاى كشور هاى دوست، برادر و همسايه نظير عراق و سوريه و فقط تك وتوكى كشور هاى ملحد و كافر است.
    آيا اين دست آورد كمى است؟

    ٥- آينده نگرى: قبلاً مردم در روزمرگى غرق بودند. با يك حقوق ماهيانه اموراتشان مى گذشت و در انديشه آينده شان نبودند. نه تورمى بود و نه مدرسه و دانشگاهِ پولى كه مردم را براى تأمين آينده تحصيلى فرزندانشان به پس اندازكردن وا دارد.( همانطور كه امير عباس هويدا هم در دادگاه انقلابى اعتراف كرد كه قيمتها در طول سيزده سال نخست وزيرى اش هيچ تغييرى نكرده بوده و شايد به دليل همين جرم سنگين بود كه با يك گلوله در پيشانى، در تنفس بين دو جلسه، اعدام انقلابى شد.)
    براى همين، يك كارمند يا دبير ،بجاى خريد و ذخيره سازى سكه و دلار، مى توانست هروقت ميلش بكشد، بليط خريده وتنها با تكيه به حقوق ماهيانه اش، با خانواده براى گشت و گذار به مسافرت آمريكا و اروپا برود.
    اكنون مردم از روزمرگى نجات يافته و آينده نگر شده اند. درست است كه يك معلم، ديگر نمى تواند با حقوقش، به مسافرت آمريكا يا اروپا برود ولى صبح كه از خواب بر مى خيزد مى بيند قيمت خانه و ماشينش چند برابر شده و ميليونر يا ميلياردر شده است.
    آيا دور انديش و آينده نگر كردن مردم و ميليونر و ميلياردر كردن آنها بدون هيچگونه زحمت، دستاورد كوچكيست؟

    ٦- تنظيم خانواده: قبلا سياست منحوس دو تا بچه كافى، داشت كم كم كشور را سوت و كور و بى جلوه مى كرد. اكنون، هر روز پشت رل ماشينتان با دهها كودك مواجه مى شويد كه با سماجتى دوست داشتنى به شما طلسم، دعا، قران، گل و أدامس فروخته، برايتان اسفند دودكرده و شيشه ماشينتان را برق مى اندازند.
    ايا ديدن اين گلهاى باغ زندگى در مسير هاى روزانه، روزنان را زيباتر نمى كند؟

    ٧- فرهنگ و هنر: هنر مبتذل پيش از انقلاب به برآمدن اشخاصى انجاميد كه برخى مدعى هستند پس از سى و پنج سال ، هنوز همانها مطرح ترين نامها بوده و هنوز رقيب قَدَرى براى آنان ظهور نكرده ولى چه كسى منكر آنست كه اقبال ايرانيان به هنر متعالى پس از انقلاب نظير مداحى، مولودى و تواشيح خوانى بسيار بيشتر از ابتذالى است كه قبل از انقلاب به نام هنر به مردم تحميل شده بود.
    قبلا سانسور شديد، بازار كتاب و نشر را از رونق انداخته بود ولى اكنون به دليل أزادى بيان در حوزه نشر، سرانه مطالعه در مردم افزايش چشمگيرى يافته است. كافيست ببينيد مثلا كتاب مستطاب آشپزى آقاى نجف دريا بندرى به چاپ چندم رسيده است تا به صحت حرف من پى ببريد.
    آيا رهايى هنراز ابتذال و عرضه هنر واقعى به مردم، و نيز افزايش سرانه مطالعه در مردم، دستاورد اندكى است؟؟

    ٨- آثار باستانى: قبلاً تعدادى ساختمان قديمى، فقط به دليل آنكه در دنيا منحصر به فرد هستند، تكريم و ترميم مى شدند تا توريست هاى خدانشناس را با فرهنگ مبتذلشان به ايران بكشانند.
    اكنون هر از گاهى، بولدوزر گذاشته و به جاى اين مخروبه هاى محبوب خارجى ها، براى مردم خودمان ساختمانهاى شيك و پاساژهاى لوكس ساخته مى شود. چند ساختمان بنام تر مثل تخت جمشيد، پاسارگادو امثالهم هم كه زير باران هاى اسيدى به حال خود رها شده اند انشاءالله تعالى هر چه زودتر فرو مى ريزند و به جاى آنها مى توانيم براى ملت خودمان پاساژ و برج و پنت هاوس بسازيم.
    انصاف بدهيد. ساختمان قديمى ساز بهتر است يا شيك و نوساز؟؟

    ٩- اشتغال: اگر قبلا يافتن شغل براى مردم عادى آسانتر از اكنون بود، براى روحانيون اصلا كار راحتى نبود اكنون در هر سازمان دولتى، دهها ارگان نظارتى و نهاد رهبرى و دوائر عقيدتى موجود بوده، و اخيرا در مدارس، صدها هزار پست سازمانى خالى، در انتظار اين عزيزان است. اصلا همين نوشته هاى آقاى نوريزاد از جلوى وزارت اطلاعات را ببينيد چقدر روحانى به داخل تردد دارد. قبلاً كه اين عزيزان فقط در مساجد شغل داشتند، و اينهمه ارگانهاى نظارتى و ارشادى نبود و مردم بدون ارشاد شدن كارمى كردند، آيا كار ها همان كيفيت حالا را داشت؟
    انصافاً آيا حضور اينهمه روحانى در ادارات، وزارت خانه ها، مجلس، كابينه و رأس نظام نيست كه باعث شده، كمتر نظامى در دنيا از نظر سلامت و كارآيى به پاى اين نظام برسد؟
    آيا اشتغال زايى با اين وسعت عظيم و كيفيت براى يك اقليت يكى دو درصدى، دستاورد كوچكى است؟

    ١٠- اقتصاد: قبلا بهره هاى بانكى، بليط هاى بخت آزمايى و غيره، مردم را به ربا خوارى، پول هاى حرام و باد آورده و مصرف زدگى عادت داده بود ولى اكنون به مدد بانكدارى و اقتصاد اسلامى، ربا خوارى، رانت خوارى، ثروت هاى بادآورده ، دلالى و فرار مالياتى ريشه كن شده و كسب درآمد جز از راه كار شرافتمندانه مقدور نيست و نسل جوان نيز با مشاهده جامعه اى مبتنى بر اقتصاد مولد و غير دلالى و ديدن پدر و مادرى كه با كار و تلاش شرافتمندانه، مى توانند زندگى سالمى براى خود و خانواده شان بسازند، ياد مى گيرد كه در زندكى يك شبه نمى توان ره صدساله رفت و آماده مى شود كه او نيز با كار و تلاش ، زندگى و كشورش را بسازد.
    انصاف دهيد آيا اقتصاد كنونى الگوى بهترى براى جوانان است يا اقتصاد مصرف زده و هردمبيل سابق؟

    ١١- صادرات: قبل از انقلاب صادرات ايران چه بود؟ مواد خام. اكنون چه؟ مواد خام بعلاوه نخبگان تحصيلكرده.
    آيا كسب مقام اول جهان در صادرات مغز هاى تحصيلكرده و داشتن صادرات به اين باكلاسى و بااين كيفيت، دستاورد كمى است؟

    ١٢- هماهنگى مردم و مسؤلين: قبلاً مردم و مسؤلين هيچ هماهنگى با يكديگر نداشتنداگر تعدادى از مسؤلين، سرمايه خارج مى كردند، مردم عادى در اين فكر هانبودند. اكنون، مردم عادى هماهنگ با مسؤلين، دنبال تبديل سرمايه هايشان به ارزهاى خارجى و مهاجرت هستند.
    آيا اين هماهنگى بين مردم و مسؤلين، دستاورد كوچكيست؟

    ١٣- اقليت ها: قبلاً كليمى و مسيحى و بهايى و سنى و دراويش و اهل حق و همه و همه كنار يكديگر زندگى مى كردند و اصلا كسى متوجه اين تفاوتهاى بسيار مهم و وجود اينهمه عوامل دشمن در كشور نبود، اكنون به يمن انقلاب اسلامى، آگاهى ها از توطئه دشمنان آنچنان افزايش يافته كه اين عوامل دشمن يا با سرمايه هايشان مهاجرت كرده اند يا زندانى و منزوى شده اند و اين خطر مهيبى كه قبلاً به كل از آن بى خبر بوديد، دفع شده است.
    آيا اين آگاهى و امنيت سرمايه كمى است؟

    ١٤- روحيه ملى: قبلا ملتى شوت، الكى خوش و مرفه بى درد بوديد و اصلا نمى دانستيد غم و غصه يعنى چه . حالا آنچنان فقير و دردمند و به همان نسبت آگاه و دردآشنا شده ايد كه كافيست مثلاً در جزاير سيشل باد شديد بوزد يا در نيويورك يك كارتون خواب در زمستان سردش بشود، به يمن خبر رسانى صدا و سيما، غم و غصه مردم كشورهاى ديگر آنچنان روى قلب شما هوار مى شود كه غم و غصه خودتان يادتان مى رود.
    آيا تبديل يك ملت بى عار و بى درد به يك ملت دردآشنا دستاورد كوچكى است؟.

    ١٥- آگاهى: شما اصولا ً آگاهى اين ملت نسبت به دشمنى دشمنان، در قبل از انقلاب را با اكنون مقايسه كنيد. آيا اين آگاهى از انبوه تمام نشدنىِ دشمنان، و دشمنى بى پايانشان، كه قبلاً اصولا از وجودشان به كل بى خبر بوديد و به يمن بصيرت رهبرى دشمن شناس و ارگانهاى اطلاعاتى نظام ،مرتبا دشمنى شان خاطرنشان و خطراتشان دفع مى شود دستاورد كمى است؟

    ١٦- تمركز قدرت: چرا اين را يادتان برود كه قبل از انقلاب، نظام پادشاهى و استبدادى بود و فقط و فقط يك نفربزرگ ارتشتاران و فرمانده كل قوا و تصميم گير نهايى بود و حزب فقط حزب رستاخيز بود ولى اكنون به يمن وجود نظام جمهورى، از قدرت تمركز زدايى شده، به بركت انتخابات، احزاب متعددى درست قبل از هر انتخابات ظهور مى كنند و بعد براى پرهيز از “پارتى” بازى، تا انتخابات بعدى ناپديد مى شوند. نمايندگان مردم در مجلس، نمايندگان واقعى بوده و نيز ارگان نظارتى بر رهبر، مو را از ماست مى كشد. ناظران بر رهبرى حتى گاهى به دستبوس رهبرى رفته و در حين چرت زدن، از رهنمود هاى ايشان بهره مند مى شوند.
    آيا اين نظارت موشكافانه بر قدرت دستاورد كمى است؟

    ١٧- دولتمردان: شاه و دولتمردان سابق هم تيپ و قيافه تقليدى و غربى داشتند و هم بجز زبان مادرى، هريك به چند زبان زنده دنيا مسلط بودند و حتى در مصاحبه هاى داخل كشور با خبرنگاران خارجى، به زبان خارجى حرف مى زدند. آخر بيگانه پرستى تا به كجا؟؟! حالا گيريم كه بعلت تسلط زبانى و سياسى، مى توانستند گاهى خبرنگاران حرفه اى مثل ” مايك والاس” را هم فتيله پيچ كنند، اما اين موضوع هم چيزى از قباحت بيگانه پرستى أنان نمى كاست.
    اكنون سران مملكت ضمن داشتن سرو ظاهرى كاملا “يونيك”، فقط به زبان مادرى، آن هم با با لهجه هاى خاص، مسلط هستند. در عوض در لفاظى و زدن به صحراى كربلا به حدى مهارت دارند كه حتى “لرى كينگ” كهنه كار را فتيله پيچ كرده و ايشان پس از ساعتى تلاش در بيرون كشيدن يك جواب سرراست از پرزيدنت آراسته و با كلاسِ وقتِ ايران، با گفتن “ديس گانا گو كريزى!! ” از خير ادامه پرسشش از ايشان گذشت! خدائيش پوليتيك همين نيست؟
    بيگانه ستيزى سران كنونى به حدى است كه حتى سرانى كه گفته مى شود خارج درس خوانده اند، وقتى مى خواهند جلوى ” كريستين امانپور” يك جمله انگليسى بگويند، به دليل حب شديد زبان مادرى، رنج ادا كردن تنها يك جمله به زبان غير مادرى برايشان مانند درد زايمان جلوه مى كند.
    آيا داشتن سرانى در ظاهر و زبان بيگانه پسند بهتر است يا سرانى بيگانه ستيز؟

    ١٨- آزادى بيان: قبل از انقلاب ديكتاتورى به تمام معنا حاكم بود و مطبوعات مطالب فرمايشى چاپ مى كردند. اكنون مطبوعات ( البته بجز مطبوعاتى كه لانه دشمن هستند) آزادند كه مفاسد را پيگيرى كرده و تشويق مى شوند آنقدر بررسى ها را “كش”بدهند تا مغز و منبع اصلى فساد برملا شود. براى همين است كه روزنامه نگاران برجسته نه در زندان كه بر تارك جامعه مى درخشند.
    آيا اين آزادى بيان دستاورد كوچكى است؟

    ١٩- آزادى سياسى: قبلا آزادى سياسى بهيچوجه وجود نداشت و شاه رسما اعلام كرد هركس مخالف است پاسپورت بگيرد و از كشور برود. بى شرمى تا به كجا؟ انگار كشور ملك طلق خودشان بود. مخالفين سياسى هم مجبور بودند ابتدا پاسپورت گرفته، اگرچه به ويزا احتياج نداشتند ولى مجبور بودند بليط بخرندو با اولين پرواز به اروپا يا آمريكا بروند و در اولين صرافى، با تومان هاى ته جيبشان، مقادير معتنابهى ارز خريدارى كرده و چون اكثرا بورسيه تحصيلى دولت شاهنشاهى بودند و ارز نياز نداشتند، ارزها را دو دستى تقديم كنفدراسيون، انجمن هاى اسلامى و ساير سازمانهاى سياسى مخالف دولت كرده و مدام بجاى درس و مشق، جلوى سفارت ايران مشغول تظاهرات ضد رژيم بودند بدون آنكه نگران قطع بورسيه، ثبت چهره هايشان در دوربين هاى سفارت يا آزار و اذيت خانواده هايشان در ايران باشند.
    اكنون اگر مخالفين نظام بخواهند بروند، نظام چون دلش نمى آيد اين فرزندان وطن، مام ميهن را ترك كنند، اين عزيزان را ممنوع الخروج مى كند در نتيجه، اينان، خودخواسته، از طريق كوه و كمرهاى گمنام و دربين گاو و گوسفندان از مرز عبور كرده و از طريق كشورهاى سابقاً مفلوك، و اكنون آبرومندِ همسايه، به اروپا يا امريكا پناهنده شده و از اين طريق نه تنها با گوشه و كنارِ ناشناختهء كشور خود آشنا مى شوند، بلكه در كشور ميزبان هم انسانهايى خودساخته و سختى كشيده بار آمده و از آفت مهيبِ شكم سيرى كه در رژيم سابق بيداد مى كرد، مصون مى مانند. در ضمن براى آنكه مى دانند نظام دست نوازش به سرخانواده هايشان در ايران خواهد كشيد، براى آنكه بيش از پيش شرمنده رأفت نظام نشوند، به درس و مشق مى چسبندو براى كشورِميزبان، شهروندانى مفيد و با كيفيت مى گردند.
    انصافاً كدام سياست نتيجه مفيد ترى داشته است؟

    ٢٠- اخلاق و عدالت: قبلا مردم به دليل زندگى در نظام غير دينى، بويى ازاخلاق نبرده بودند و حتى براى استخدام، هيچكس كنترل نمى كرد كه آيا شخص متقاضى استخدام، شئونات دينى و اخلاقى را رعايت مى كند يا نه. اكنون به بركت نظام دينى، و گزينش دينى و اخلاقى كارگزاران نظام، اخلاق، دين و به تبع آن عدالت اجتماعى، در همه سطوح جامعه گسترده شده، مردم اخلاق مداربوده، دروغ و رياكارى و تجاوز به حقوق ديگران ديده نمى شود و به دليل وجود عدالت اجتماعى، حجت بر خلافكارانِ كوچك تمام، و زمينه براى اجراى احكام مجازات اسلامى نظير قطع انگشتان، فراهم شده و در مورد جرائمى نظير كيف قاپى، جوانان كيف قاپ فوراً دستگير و حتى در صورت عدم سوء سابقه، با قاطعيت در ملاء عام به دار مجازات آويخته مى شوند.
    در مورد خلافكاران بزرگتر نظير اختلاس كنندگان، البته نياز به زمان بيشتر براى بررسى بوده و تمام آن جرائم كماكان در دست بررسى مى باشند.
    آيا اينن مجازات قاطعانه جرائم جزئى و بررسى جرائم بزرگ دستاورد كمى است؟

    ٢١- امنيت: قبل از انقلاب ساواك در ظاهر حفظ امنيت كشور و در اصل ايجاد رعب و وحشت در دل مردم را بعهده داشت. اكنون نه فقط وزارت اطلاعات بلكه تعداد زيادى ارگانهاى موازى، حفظ امنيت را بعهده دارند، كه نه تنها اساسشان بر ايجاد رعب و وحشت نيست بلكه به گفته رياست جمهور كه البته نماينده واقعى و سخنگوى مردم است، “وزارت اطلاعات، خانه اميد ستم ديدگان است”
    آيا تبديل يك سازمان اطلاعات به چند عدد، كه نه تنها در مردم ايجاد رعب و وحشت نمى كنند بلكه خانه اميد ستم ديدگان هم هستند دستاورد كوچكى است؟

    اصلاً چرا در مورد مسائل و حقوق غير بديهى مردم مثل نحوه پوشش و تفريح و تحصيل، مسافرت، اشتغال و غيره بگوييم؟

    بياييد راجع به يك حق بديهى مردم ايران يعنى حق كشته شدن توسط حكومت صحبت كنيم.

    ٢٢- قبل از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى، اگر حكومت مى خواست مردم را بكشد، ابتدا حكومت نظامى اعلام مى كرد كه بر طبق قانون آن، تجمع بيش از سه نفر ممنوع بود و گلوله را نيروى انتظامى با اونيفرم شليك مى كرد، سپس بى شرمى را از اين حد هم مى گذراند و حتى زحمت تشييع جنازه را به گردن مردم مى انداخت و بستگان مقتول را هم به حال خود رها مى كرد.

    بعد از انقلاب شكوهمند اسلامى اين مقررات بيهوده و دست و پا گير ادارى برداشته شد و مردم آزاد هستند بدون آنكه حكومت نظامى اعلام شده باشد، از هر جاى ممكن، مثلا پشت بام مساجد، يا پشت موتورسيكلت شخصى، از هر شخص ممكن مثلا مداحان، كارخانه دارها و فرزندان امام جمعه ها، با هر لباس غير نظامى مثلا پيراهن سفيد يا جليقه خاكى رنگ، گلوله را دريافت دارند و بعد هم هر چه بستگان دنبال جنازه شان مى روند و اصرار مى كنند، حكومت راضى به زحمت آنان نشده، خودش زحمت كفن و دفن را تقبل كرده و مقتول را هر موقع صلاح بداند، در هر جا صلاح بداند دفن مى كند. و بعد هم تا ساليان طولانى، پيگير وضعيت بستگان است.
    آيا اين دستاورد كمى است؟ زهى بى انصافى!

    اين ٢٢ دليل به مناسبت ٢٢ بهمن! مطمئنم هريك از شما اگر اندكى انصاف داشته باشيد مى توانيد دهها دليل ريز و درشت ديگر بياوريد.

    ونيز به گمان من اشخاصى كه مى گويند كشور پس از انقلاب به نسبت ٣٥ سال زمان، درآمد هاى هنگفت نفتى و نيروى انسانى مستعد، پيشرفتى نداشته، تماما مغرض هستند و پيشرفت را در توسعه زيرساخت ها، محيط زيست و هواى پاك، استاديوم هاى ورزشى، جاده هاى ايمن، فضاهاى فرهنگى، ارتباط بهينه با دنيا، بالندگى نيروى انسانى و شادى و اميد به زندگى مى دانند.
    اينها واقعا قوم ظلومأً جهولاً هستند و از اين نكته غافلند كه تمام موارد فوق مربوط به دنياى فانى است كه انسان فوقش شصت هفتاد سال در آن زندگى مى كند، معلوم است كه هدف اوليه انقلاب اسلامى همانگونه كه سردار نقدى و آقاى حيدر مصلحى هم اخيرا فرموده اند، بهبود معيشت دراين دنياى فانى نبوده و نيست بلكه حكومت دينى برخلاف حكومتهاى دنيوى و طاغوتى، روى جهان باقى و زندگى ابدى انسانها تمركز نموده است و ايستگاه ترانزيت آن جهان، يعنى قبرستان ها.
    اگر دقت كرده باشيد در تمام عكسهاى آقاى نوريزاد، حتى در دور افتاده ترين كوره ده هاى ايران، اگر خانه ها كاهگلى و كوچه ها لجنزار و جوانان محروم و دلمرده و بى آتيه اند، قبرهاى مجلل گرانيتى، اوج پيشرفت و مدنيت پس از انقلاب را به كورى چشم ضد انقلاب، به منصه ظهور رسانده اند.

    انصاف هم چيز خوبيست آخر اى ضد انقلاب هاى بى انصاف. حالا اين وسط يك چند ميليون نفرى هم در جنگ و اعدامها و تصادفات، خيلى زودتر از موعد به آن جهان فرستاده شده باشند، اشكالش چيست، راه رفتنى را آخرش مى بايست رفت چه زودتر چه ديرتر.

    با گوش هاى خودم از تلويزيون از يكى از مسؤلين وزارت كشور شنيدم كه راجع به كشته هاى پس از انتخابات ٨٨ گفت، اى آقا، سالى سى هزار نفر در تصادفات جاده اى كشته مى شوند. شما گير داده ايد به صد و خرده اى كشته؟

    آلودگى شديد هوا ( رتبه اول جهان در اهواز)، پارازيت ها، شير هاى وايتكس دار، خودرو ها و جاده هاى زير استاندارد، همه و همه در راستاى تلاش تحسين بر انگيز حكومت براى كوتاه كردن زمان تعب زندگى در اين دنياى فانى ، قابل توجيه هستند.

    و مهمترين نكته اى كه اين ملت ناشكر اصلا به آن توجه ندارد اينست كه سردمداران، فرزندان و كارگزارانِ خودشان را مجبور به استفاده از نعمات و جيفهء اين دنياى فانى كرده اند كه در آن دنيا رنج حساب و كتاب پس دادن را هم از دوش مردم عادى برداشته باشند.

    من نمى فهمم اين مردم ناشكرى كه غرولند مى كنند مشكلشان چيست واقعاً. يكى مرا روشن كند لطفاً.

     
  21. خدا قوت مرد بزرگ

     
  22. استاد گرانمایه جناب نوریزاد ، چند روز بود دودل بودم که این مطلب را خدمتتان بنویسم یانه . راستش بیشتر از قضاوت دیگران واهمه داشتم که این بابا دیگر کیست آمده در این روزگار از وزارت اطلاعات دفاع میکند.اما ماجرای ربوده شدن مجدد سربازان مرزبان در بلوچستان یکدلم کرد . هرکسی هر قضاوتی میخواهد داشته باشد. به گمان بنده تضعیف وزارت اطلاعات که در این شرایط سخت منطقه وظیفه حساس حفظ امنیت کشور را به عهده دارد کار صحیحی نیست.آنها هم تعدادی ایرانی هستند که خود و خانواده هایشان با همه مشکلات این اجتماع دست بگریبانند و مطمئنا آنها هم آرزو مند ایرانی بهتر و آبادترند .آنها را تعدادی قاتل بالفطره نشان دادن دور از انصاف است.اینکه بگویید نانشان خونین است فقط آنها را شرمنده زن و بچه میکند وگرنه آنها کماکان باید به وظیفه عمل کنند.شما ناخواسته کلی اطلاعات به سازمانهای رقیب داده اید. شرایط روحی پرسنل کادر، نوع ماشینهای مورد استفاده ،شرایط راههای اطراف،دربهای ورود، تعداد دوربینها، شرایط روحی همسایگان و درصدی که میتوان در یک عملیات احتمالی روی کمک آنها حساب کرد.میزان تردد روزانه از درها. کم تجربگی نگهبانان دم در که سرباز وظیفه اند نه کادر.حتی شرایط اتاقهای داخل ساختمان را هم نوشته اید.کدام مخالف سیاسی را در یک گوشه دنیا میتوانید نام ببرید که مثلا رفته باشد جلوی سیا یا ام آی سیکس یا حتی وزارت دفاع اعتصاب کرده باشد؟ اگر انجام این کار را حتما ضروری میبینید چرا تشریف نمیبرید جلوی دانشگاه تهران یا تالار وحدت یا مجلس و ریاست جمهوری به اعتراض ادامه دهید؟ نیروهای نظامی موظفند طبق دستور انجام وظیفه کنند.مثل همه مامورین در سرتاسر دنیا ؛ سیا- کا گ ب .نظامی مافوق را میشناسد ، اگر دستور صادر شد برو و در اقتصاد کشور حضور داشته باش نمی تواند به مافوقش بگوید قربان این صحیح نیست نمیروم.یا اینکه به ماموری بگویند برو فلانی را بکش برگردد و بگوید قربان به نظرم فلانی آدم درستی است و کشتنش از نظر من صحیح نیست.شما فرمانده این مامور باشید ،در هر کشوری که خدمت کنید چه میکنید؟ حضرتعالی بیش از بسیاری با آنها در گذشته نزدیک بوده اید و نیک میدانید این نیروها از سالمترین و مومن ترین بچه های بسیج بوده اند .همه جا آدم خوب و بد هست ولی غالب این نیروها بعد از سالها زیر نظر بودن انتخاب می شوند.آنها را در چشم مردم خوار کردن ، بیمار روانی و خونخوار جلوه دادن یا به فرمایش جناب خزعلی ابهت آنان را شکستن به عقیده بنده نه تنها دردی را دوا نمیکند بلکه چیزی جز زیان نصیب کشور و مردم نمیکند.حضرتعالی فردی فرهنگی هستید .چرا حالا که فرصت و انگیزه گشت و گذار در پهنه ایران زمین را یافته اید به آن کار ادامه نمیدهیدآذربایجان،کردستان،کرمانشاه،خوزستان و به ترتیب بوشهر ، هرمزگان ،بلوچستان،خراسان…هم ادای دین و مغازله ایی بود با مام وطن آنهم در این سن و سال و هم بدینگونه تمام ایرانیان متوجه میشدند که مشکل همه یکی است .این نیست که به فارسها خوش بگذرد و عربها و کردها در عذاب باشند.سفرنامه های اکثر بزرگان ادب مانند ناصرخسرو ماندگار شده است حضرتعالی هم که مدتهاست جزو این قافله اید حالا که مجوز دارید چرا ادامه نمیدهید؟ به نظرم بهتر از این کار است.جسارتا عرض میکنم موضوع علاوه بر بعد امنیتی کمی رنگ و بوی پوپولیستی به خودش گرفته و دارد لوث میشود به گمانم در شان یک فرد فرهنگی با اعتبار و حرمت شما نیست. تیشه به ریشه وزارت اطلاعات زدن به نوعی تیشه به ریشه امنیت کشور زدن است.شرایط کشور اصلا خوب نیست ولی آیا دوست داریم مثل افغانستان پاکستان عراق یا سوریه شویم ؟روزگاری شعار دادیم ” ارتش به این بی غیرتی هرگز ندیده ملتی ” و نتیجه واداشتن ارتش از انجام وظایف سازمانی اش دیدیم چه شد.راههای رفته را باز نرویم.نیروهای نظامی فرزندان این آب و خاکند و آماده جانفشانی در راه وطن چه در حکومتهای قبلی چه در این حکومت و چه در حکومتهایی که بعدا در این سرزمن خواهند آمد.شرایطی که باعث شده ما به جای افتخار به آنها به آنها دشنام دهیم خواست و مخلوق آنها نیست. به عقیده بنده تلاش برای حفظ ابهت وزارت اطلاعات و بزرگداشت و حرمت افرادی مانند حضرتعالی با هم باعث سربلندی این آب و خاک خواهد شد.اگر باعث تکدر خاطر مبارک جناب دکتر نوریزاد گشت از محضر آن استاد ارجمند خاضعانه پوزش میطلبم

    —————–

    سلام افشین گرامی
    سپاس ازشما بخاطر نگارش متنی سراسر دوستانه و البته خیرخواهانه. با این تفاوت که من فردی زندان رفته ام و از نزدیک با هیولاهای وزارت اطلاعات – و همچنین با آنانی که درهمین دستگاهند اما سالم و درست و انسان اند – محشور بوده ام و احتمالاً جنابعالی از این فیض عظما بی نصیب بوده اید. داستان قدم زدنهای من در مقابل در شمالی وزارت اطلاعات، یک نافرمانی مدنی است و حقی از حقوق تباه شده ی مردمی است که هیچگاه – جز در موارد خاص – بدانها اعتنایی نشده است. می فرمایید من اطلاعاتی از خصوصیات و حواشی وزارت اطلاعات را در اختیار دشمن قرار می دهم. که البته من این نکته را بحساب تجاهل العارفی از جانب جنابعالی می گذارم. چرا که از طریق ماهواره ها و نرم افزارهایی که دم دست همه است تمامی موقعیت های وزارت اطلاعات و بیت رهبری و ریاست جمهوری و هرکجای ایران و هرکجای جهان در معرض همگان است. جز بساط هسته ای نطنز که دهها متر زیر زمین احداث شده و من شکر خدا هیچ اطلاعی از آنها نداشته و به کسی نیز نشانی اش را نداده ام. انتشار خصوصیت همسایگان آیا امری محرمانه است؟ من مگر چه می خواهم؟ من اموال خود را از دزدان اطلاعات می خواهم و نه بیشتر. من حقی از حقوق تباه شده ی خود را واخواهی می کنم و نه بیشتر. ایکاش دراین متن شیرین و گوارای خود که الحق من از مطالعه اش لذت بردم، مختصری نیز به حق من و دیگرانی چون من اشاره می فرمودید. فکر می کنید من از این که در شرایط توفانی و برفی و سوز و سرما در آنجا دوام آورده ام چه طرفی بسته ام جز این که بر حق خود اصرار ورزیده ام. شکستن ابهت یک تشکیلات دزد و دروغ پرداز وظیفه ی شرعی و ملی و شهروندی همه ی ماست نه این که از این ابهت نفرت انگیز صیانت کنیم و بر وزن آن بیفزاییم. انتقاد از پلیدی های یک دستگاه حتما به سلامت همان دستگاه مدد می رساند.
    بازهم بخاطر ادب نوشتاری تان از شما سپاس مندم.
    با احترام

    .

     
  23. سلام بر شما و خسته نباشید
    این کار شما ، عملی بسیار زیبا و حرکتی بخردانه است . احرام بستن و به سعی مابین صفا و مروه مشغول شدن ” صفای دیدار مردم و مروه دیدار مردم از شما ” بسیار باشکوه است کاش این عمل به رمی جمرات نیز برسد که وزارت اطلاعات جمره اولین است و بیت رهبری ….. دوباره خواسته دیروزم را تکرار میکنم وعاجزانه خواهش میکنم که چگونه اعتراض کردن را ، هم از سوی شما و هم اینکه چگونگی همراهی مردم با شما را به نظر سنجی بگذارید . شاید ….
    به نقل از یکی از سخنرانی های دکتر شریعتی پس از ذکر داستانی ” …. خدای رحمت کند کسی را که برخیزد و گامی پیش گذارد ……. ” (البته بگذریم از این نظر که شریعتی مربوط به دوره ای خاص و حرفهایش هم بدرد همان زمانه میخورد که می خواست اسلام وشیعه را لباسی عاریتی انقلابی و چپ بپوشاند تا اسلام ومخصوصا شیعه از قافله و جاذبه چپ روی ها عقب نماند)

     
  24. اره،واقعا دیگه داشت یکنواخت میشد
    احتیاج به نو اوری بود…

     
  25. آقای نوریزاد، عزیز من مگه شما چه کار بدی کردی که ببرندت؟! قتل و غارت که نکرده ای مانند بعضی ها !! خیلی هم باید سپاسگزار شما باشند که دارید از جسم و جان خود مایه میگذارید و این جامعه آفت زده و بی فرهنگ را ذره ذره به سوی فرهنگ و نیکی سوق میدهید و حتی دید مردم را نسبت به اطلاعاتیها اندکی عوض میکنید.
    اگر حکومت بخواهد با این کار به شما آسیب بزند، واقعن ذات سست و خراب و پلید خود را نشان میدهد. این یک اعتراض بحق و تعریف شده است. چرا همیشه ما مردم ایران باید از بیان خواسته های بحق خود بهراسیم؟!
    حالا اگر حکومت به این خواسته ها تن در دهد، برادران فکر میکنند کم آورده اند یا ضعیف شده اند؟؟؟ اتفاقن برعکس. اگر کمی و تنها کمی عاقل باشند میفهمند که “پاسخگو بودن” یک شخص یا یک سیستم حکومتی نشانه قدرت و درایت آنهاست. تنها ضعیفان و دون همتان صورت مسأله را پاک می کنند!
    یکی از اندک کسانی از مردم ایران که با شهامت و دلیری به خود جرأت داده در برابر تمام پلیدی های موجود برخیزد و خواسته های بحق خود و مردمش را آشکارا ابراز کند محمد نوریزاد است و البته به نظر من سرآمد همه آزادگان در حال حاضر ایشان است. حسن نیت و خوبی و پاکی محمد نوریزاد به همه ثابت شده است.
    آقایان اطلاعاتی یادتان باشد: همیشه پاکی، پلیدی را می زداید و پلیدی، پاکی را، تأمل کنید که مایلید در کدام طرف قرار بگیرید و از شما به چه عنوانی در تاریخ یاد شود؟!

     
  26. اقای نوری زاذ عزیز ” لابد محاکمه گالیله را در کتابهای برشت خوانده ای که:بد بخت ملتی که قهرمان نداره و در جواب که بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان داره.این رفتار و اعتراض مدنی شما بسیار ستودنیست ولی ملت بدبخت ما که من هم یکی از انهایم متاسفانه نیاز به قهرمان دارد و قهرمانان هم زود تنها می مانند و یا جباران نابودشان می کنند. تا ملتی نخواهد سرنوشت خود را تغییر دهده تغییری در سرنوشت ان حاصل نمی شود. هزینه داره وشما که این شهامت را دارید براتان ارزوی پیروزی و بهروزی دارم، موفق باشید، از طرف یک نفر نشسته بی خاصیت. شرمنده شمایم برادر.

     
  27. آقای نوری زاد عزیز
    ذیل مطلب راز محبوبیت های فروکشته از شما سوالاتی چند پرسیدم خواهشمندم هرگاه فرصت کردید پاسخ دهید . برای من و همسرم این سوالات بسیار مهم هستند کمااینکه در بسیاری بحث ها سخن که به دان جا میکشد جای خالی دلیلی متقن خودنمایی میکند .

    ————-

    سلام زهرای خوبم
    رفتم و پرسش های شما را برداشتم و آوردم اینجا:
    ۱- خامنه ای مگه تو چه محیطی زندگی میکنه که بدیهیات اجتماع ما و اجتماعی رو که ولی فقیهشه رو نمیدونه و نشنیده ؟
    ج: وی چه در محاصره ی متملقی و زیرکان دستگاه خود باشد و چه نباشد، مسئولیت بزرگی را که برشانه دارد، نمی تواند انکار کند. وی فرد صادقی نیست که مستقیم روی در روی مردم بایستد و بگوید: ایهالناس من موفق نبودم که هیچ، بل فلان قدر ضایعه نیز پدید آورده ام. آدمهای بزرگ از همین جاست که بزرگی هایشان پدیدار می شود.

    ۲- مگه رهبر یک جامعه نباید از اخبار جامعه اش با خبر باشه ؟

    ج: باید و حتما، اما نیست. پس رهبر نیست.

    ۳- چه کسانی و به چه علت نمیگذارن خامنه ای در جریان قرار بگیره ؟

    ج: مهم نیست این. اما حتما چاپلوسان و کسانی که از آن دم و دستگاه بساطی آراسته اند. البته آدمهای عاشق جاهل نیز در آن دستگاه هستند.

    ۴- خامنه ای سال ۷۰ با امروز چقدر فرق کرده ؟

    ج: در آن سالها مخفیانه فرمان های خاص می داد و بعدا آشکارا و حتی در نماز جمعه

    ۵ – مگر ایشون نباید شجاع و آگاه به امور زمانه باشه و مگر اسقاط ایشون از این مقام در گرو صفاتی نیست که حائزشون نیستن؟

    ج: بله حتما. اما کی هست که جرأت داشته باشد همینها را در یک برنامه ی رادیویی بگنجاند و غیرمستقیم برای ایشان پخش کند. چه برسد به نوشتن نامه یا این که نماینده ای در مجلس همینها را باز بگوید.

    ۶ – کلن ولی ای اینگونه که ایشانند یعنی چه ؟

    ج: بی خیال خانم خوب.
    ۷ – پدرم نوری زاد شما و امثال شما برای که و چه نامه مینگارید ؟

    برای مردم
    با احترام

     
  28. نوري زاد ارجمند هرچه گفتني بود گفتي من ديگر چه بگويم ؟كه ناگفتنش بهتر است .گامهايت استوار .اراده ات قوي وپايدار باد ما به اميد زنده ايم .

     
  29. نكن نوريزاد، حالا فكر مي كني چه ميشه؟ ميبرندت و نيست و نابودت مي كنند، يا دوا خورت مي كنند و در مدت كوتاهي هزاران درد و مرض هاي نا جور مي گيرى كه هيچ مسكني دردت رو أرام نمي كنه و در بستر بيمارى با درد شهيدت مي كنند. مگه از سيد احمد خميني بالاتر و يا با پشتوانه تري كه دوا خورش كردند و از بين بردندش؟!!! ميگن به دستور أقا چون انتقاد كوچكى از رهبر كرده بود،
    خواهش مي كنم اين كارهاً را بس كن و بمان زنده بمان كه ما سخت به تو نيازمنديم. تو صداي مظلوميت و سيه بختي نسل ما را فرياد مي زني، تو أن قدر بزرگ شده اي كه تحملت را به أنها تحميل كرده اى و به همين خاطر ما به تو و صدايت و مصاحبه هاي افشاگرانه ات نيازمنديم ، تو را به همه چيز شهيد أويني قسمت مي دهم بنشين ببين زنده تو با أن مصاحبه ها و افشاگريهايت بيشتر برأي ملت مفيد است يا نبودنت چه گو شه قبرستان يا دوا خورده گو شه بيمارستان و يا تيمارستان.. از منتظري و صانعي و أميني و جوادي أملي و موسوي و كروبي مگر كاري ساخته شد كه از شما ساخته بأشد؟ برأي موسوي ٥ ميليون أمد راهپيمايي كردن ، برا تو چتد نفر حاظرند بيايند؟!!!! أينها بر جهالت مردم حكومت مي كنند و واقعيت اين است كه اينها قسمت عوام جامعه را با خود همراه دارند و با حجم عظيم تبليغات يك مشت بي ناموس و قاتل و دزد و از خدا بيخبر را كرده الند همه كاره مملكت. بمان نوريزاد براي ما بمان

     
  30. عشق یعنی چه؟

    سلام آقای نوری زاد
    می دانید شما با ما چه می کنید؟ شما به ما کمک می کنید که عاشقانه گریه کنیم:

    تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟»
    پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می آوريم:

    • هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

    • وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله)

    • عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله)

    • عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله)

    • عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

    • عشق هنگامى است که دو نفرکه خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله)

    • اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)
    (ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم)

    • عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

    • عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)

    • عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله)

    • هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

    • شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسيکا، ٨ ساله)

    و سرانجام …
    برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: “هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند”

     
  31. بنام خدا وبا سلام به جناب رئیس جمهور منتخب وسلام گرمتر به منتقدان خارج از ایران خانم عبادی وووواینحقیر محمد مهدی نظر به اینکه اقای روحانی به اساتید محترم دانشگاه فرمودند چرا از انتقاد میترسید جواب جناب روحانی کسی این صحبت را در جامعه امروز جمهوری اسلامی میکند که اول از صدها منتقد جمهوری اسلامی که در زندانهای حکومت بی حاکم ویا چند حاکم حکومت جمهوری نه اسلامی نه ایرانی نه ازادی نه نظامی نه امنیتی معلوم الحال گرفتارند ویا دها نفر از جوانان دانشجوی پاک وانسانهای عزیز ونازنین ایران را کشته ویا ترور نموده ویا تجاوز به دختران دانشجوی منتقد وبه پسران دانشجوی منتقد را به عینا واشکارا با شکنجهای بی رحمانه حکومت هرج ومرج ایران فعلی را باید رئیس جمهور چند نفری را ازاد کرده ودر بندها را از سیاه چالهای فراعنه ویزیدیان هزاران بار کثیفتر از تمام حکومتهای تاریخ ایران حتی از اشغالگران ومتجاوزان مغول واسکندر دیکتا تور شومتر وبچشمان 90 درصد ملت بی رحمتر ومنافقتررا ازاد وحتی دارای قدرت حکومتی تا بحد ان باشد که زندانیان ازاد شده را به سیمای ایران اورده واز بی رحمی وغیر انسانی شکنجه گران اسلام وحکومت قران واز حکومت عدل علی ع وشیعه جعفری را برای ملت بدون هیچ ترسی حقیقت را بیان نمایند تا ملت از ترس انکه اگر انتقاد از حکومت هرج ومرج بی اصل وپایه بکنند رئیس جمهوری منتخبشان که منتقدان قبل را ازاد نموده لیاقت از امنیت جان ومال وخانواده وابرو وحیثیت منتقدان بزرگوار واساتید معظم دانشگاهیان ودانشجویان را دارد انوقط است که با سوادان واقایان نه ملایان کمسواد وبیسواد مکتبی یک کتاب کل علم ایشان ویا راویان مثلا فلان حضرت اگر از مادری در 1400 واندی سال قبل معلوم وپدری معلوم بدنیا امدهاند بگویند در 5000 هزار سال قبل ایشان در مقابل فلان فرعون ایستاد این باسوادان را ایت های خداوند میدانند ودکترا هم به ایشان تقدیم شده واز ایشان هم هیچ وقط نخواهند از منتقدان حکومت ویا حتی منتقد کتاب فارسی اول دبستان هم باشند اگر باشند صد درصد ضرر دارند برای هم حکومت ایران وهم برای اسلام حضرت محمد ص وهم اهانت به خلقت خداوند هم میکنند وهم مخالفان مذهب شیعه را شارژ هم میکنند وبهانهای بی منطق وبی دلیلی بدست مخالفان شیعه جعفری ع هم میدهند جناب اقای روحانی قبل از ازادی زندانیان منتقد حقیقت وواقعیت که به یقین شخص جنابعالی هم هست خواهشمندم هرگز نخواهید از اساتید معظم وبا سواد اقا که بسیار کم در ایران ماندهاند ان بزرگواران هم بدست عدهای شکنجهگران بی مغز وبی دین وبی خدا ولا مذهبان گرفتار شوند حیفند این عزیزان بگذارید بدرد بی درمان خفقان خود جان بجان افرین با حرمت وبا ابرو بمیرند نه فلان سرباز وفلان کسک که از بی سوادی وبی کاری وبی نانی به فلان جا رفته بود ونمرد حالا ان عزیزان را در زندان بکشند یا تجاوز کنند بگذارید با ابرو بمیرند جناب اقای روحانی دلیل بسیار موجه دارم که جنابعالی هم شاید میخواهید چند نفر از با سوادان واساتید ما را هم بگیرید شما چرا از خود مایه نمیگذارید تا به یقین بزرگان شود که شما بعد 35 سال همه بدیها وستمکاریها وناظر زندانها وشکنجها وترورها وکشتارها وتجاوزها را دیده وخود هم در گوشهای از این نعمتهای جمهوری اسلامی ایران را رهبری کردید جناب دروغ نیست اگر چنین نیست واطلاع جنابعالی در اینکارها ضعیف است پس نباید مسئولیت چنین کار بزرگی را قبول میکردید ولی یقین دارم اینچنین نیست واز زیر وبن کارها مطلع بودید وهستید بنابراین این کار وخدمت گذاری را بنا به وظیفه شرعی وعرفی وانسانی واسلامی را شخصا با بیانات خوب خود در صدا وسیمای ایران به ملت واگذار نمائید تا ملت خود تصمیم بگیرند که خدای ناکرده شما هم مانند خاتمی ترسو وخائن به پست ریاست جمهوری در مقابل حکومت معلوم نیست قرار نگیرید ویقین جنابعالی حامیان بیشتر از یک استاد ودانشجو در ایران دارید حتما وحداقل تنها نمیمانید که یک سرباز نیروی انتظامی از استادی زورمندتر است لذا اینحقیر از جناب ریاست محترم جمهور ی اسلامی ایران خواهشمندم خود مسقیما به صحنه بیایند وحقایق این مملکت را که از هرسو به گدائی تمام معنا افتاده به ملت بگوئید تا اینشاء الله اگر ملت در توانشان بود که جوابگوی عدهای خائن وجانی و دزد وتروریست وجنایتکار وادمکشان حرفهای بر ایند وسلام علیکم ورحمته لله وبرکاته محمد مهدی

     
  32. درودي إز ٥٠٠٠ كيلومتري، اميدوارم كه لااقل تندرست باشيد، اين دومين نامه من است، سألها قبل إز ايران بيرون زدم، با دلي شكسته، و ناميد إز مسلمان شيعه دست به دامان اجنبي ها شديم، انهم كساني كه اسم خوبي در ١٠٠ سال كذشته ندارند، البته اين نارواست، بسيار انسانتر إز انند، كه فكر كردم، فرصتهاي به ما فراريان داده اند، كه اخوندهاي شيعه در مام وطن إز ما دريغ كردند، با انكه ما نسل اول انقلاب بوديم، و ٢٠ ماه در خط مقدم إز خاكم دفاع كردم، حاصلش براي ما يك ديكتاتوري مذهبي، زندان، محروميت اجتماعي، و اخر هم ترك وطن، اقاي نوري زاد امروز ٢٢ بهمن است، اما سالهاست كه تكرار اين روز برايم جز هجوم خاطرات تلخ جيز ديكري ندارد، جرا بأيد اين روز را كه دفتري إز سياه بختي در سرنوشت بسياري إز إيرانيان رقم زد كرامي داريم، دفتري كه هنوز بعد إز ٣٥ سال كه يكي سياهتر إز ديكري بوده به هم نيامده، حالم خيلي كرفته بود شبها تاكسي مرونم، اتفاقي توي سايتي نامه اي إز شما تحت نام به نفر ششم قوه قضاييه خواندم، إز واقعياتش كه بكذريم جنبه طنزش باعث شد، ان حال كرفته به خنده منتهي شود، و ساعت اخر كار من شد. اميدوارم كه روزي شما را در ايران ملاقات كنم، كرجه ديكر إز ان جوان انقلابي كه عشق جه كوارا در سرش و عشق وطن در قلبش بود ديكر اثري نيست، سرزنده و باينده باشيد، ماني

     
  33. اشنای در درک شما

     
  34. سلام آقای محمد نوری زاد!
    میخواهم بپرسم که شما برچه اصول موازینی فکرت رابنانهادی ؟آیاراستی شما شیعه هستی ؟نظرت درباره ولایت فقیه چگونه است ؟به نظرشما اصول دین کدامند ؟به طرزتفکربرقعی وحیدرعلی قلمداران آشنایی داری ؟تفکروبرداشت آنهارا تاچه حد قبول داری ؟ به نظر شماوحدت بین مسلمانان چگونه تحقق می یابد ؟وچه چیزی عامل وحدت مسلمانان است؟من که این جور سؤالها را ازشما کرده ام محض اطلاع است ازشخصیت شما

    —————-
    سلام شکیبای گرامی
    ما ، بسیار پیش از آنکه مسلمان شیعه و فیلسوف و عارف و یهودی و زرتشتی باشیم، باید انسان باشیم. من فعلا دارم تلاش می کنم انسان باشم. بعد که به این مرتبه رسیدم به اصول دین و تفکر برقعی و مکارم و علامه طباطبایی خواهم اندیشید.

     
  35. برادر گرامی و بزرگوار
    تلاشهای حق طلبانه شما درپیشگاه حضرت حق محفوظ و ماجور باد
    اما اگر من جای شما بودم به قول امام صادق خودم را برای خدمت به مهدی آل محمد حفظ می کردم. کتاب عصر ظهور آقای کورانی را بخوانید تا دریابید که جهان در آستانه انفجار نور است پس آرام باشید و صبر پیشه کنید. ان الله مع الصابرین

     
  36. اینجا گذر لوطی محمد است

    گذر نوریزاد

     
  37. درود بر سپید جامه ی پرچم به دوش

    “هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی “

     
  38. کسی که می خواهد فرمایش مولاواقایش را در شهر انبار اطاعت کند اول باید به بیند مامور خدا شدن چه لذتی دارد خوشا به حال انکسی که لذتش را می چشد در ان حال است که از زینب پیام رسان کربلا به تنه می پرسند چگونه می بینی مگوید هر چه می بینم زیباست واتفاق روی نمی دهد مگر حسی همرا هییت کند مامور شده ای ان لذت وصف شدنی نیست من در جبهه این اتفاق دیدم دستش قطع شده بود و با دست دیگرش ار پی جی می زد وهمین امر اگر کسی برای خودم به عنوان خاطره تعریف می کرد وبه او اطمینان داشتم قبولش برایم مشکل بود ومن درجبهه از برادری پرسیدم چرا دراین وقت روز داری سجده می کنی گفت داشتم به مادرم نامه مینوشتم که اطرافم را بییابان به عنوان زندگی در راسخت شمردن که ازهمان کلمه بیابان قلم را زمین گذاشتم و امدم بیرون واز خداوند طلب بخشش میکنم محظر او را به بیابان تعبیر کردم اشک شوق در چشمانم جاری شد نمی فهمند شما را یک دوست

     
  39. سلام آقای نوریزاد
    من یه نظر دارم شما که هر روز جلوی وزارت اطلاعات قدم می زنید چهارشنبه ها هم به جلوی ساختمان پاستور و جلسه هیئت دولت بروید قطعا چندین وزیر شما را خواهند دید و وزیر اطلاعاتی که به وزارت راهش نمی دهند و فقط یکبار شما را دیده باز شما را خواهد دید
    خدا قوت

     
  40. ایشالا خدا به دستت رسواشون کنه
    من یه بیکارو یه آدم به درد نخورم کاری از دستم بر نمیاد اما دوست دارم کنارت باشم

     
  41. nourizad behtar nist bemani baraye fardayeman? ma midanim to ra che dar sar ast.

     
  42. خون ستار بهشتی دامان نظام فریب و توحش را تا قیامت رها نمیکند تا در روز عدل الهی واجرای عدالت واقعی . نور چشمان ما نوریزاد عزیز وجودت از چشم زخم شب پرستان دور باد . بدان مردمی در لحظه لحظه هایت نفس میکشند . و اگر تعرضی بشود وعده دیدار نزدیکی داریم با وحوش حرام خوار .

     
  43. علی‌ آقا گٔل گفتی‌:
    نوریزاد را عشق است ، مردم آزاده ایران را عشق است
    نوریزاد را عشق است ، مردم آزاده ایران را عشق است
    نوریزاد را عشق است ، مردم آزاده ایران را عشق است
    نوریزاد را عشق است ، مردم آزاده ایران را عشق است
    نوریزاد را عشق است ، مردم آزاده ایران را عشق است
    نوریزاد را عشق است ، مردم آزاده ایران را عشق است

     
  44. درود بر تو مرد بزرگ . من نمیترسم ولی عصبی هستم توی شرایط سخت توان تندی طرف مقابلو نرمی خودم رو ندارم دارم یاد میگیرم
    درود بر تو مرد بزرگ.

     
  45. نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت … ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش … تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را …

    آقای نوری زاد ! آن کودک گستاخ و بازیگوش اکنون شمائید که سراب خفتگان خفته را آشفته و با سوتک خود این سکوت مرگبار را می شکنید. لطفا ادامه بدهید و بدانید که ما با شما هستیم

     
  46. نوريزاد را عشق است ، مردم آزاده ايران را عشق است

     

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نمیشود.

 سقف 5000 کاراکتر

94 queries in 2245 seconds.